ghaemiyeh.com
سرشناسه:بهادری، مهدی، 1353-
عنوان و نام پديدآور:کربلا، گفتمان معروفگرایی و منکرزدایی/ تالیف مهدی بهادری.
مشخصات نشر:تهران: انتشارات موجک، 1401.
مشخصات ظاهری:425 ص.
شابک:2920000 ریال: 978-600-994-509-2
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص. [419] - 425؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:واقعه کربلا، 61ق -- تاثیر
Karbala, Battle of, Karbala, Iraq, 680 -- Influence
امر به معروف و نهی از منکر
Enjoining what is good and prohibiting what is evil*
واقعه کربلا، 61ق -- جنبههای اخلاقی
Karbala, Battle of, Karbala, Iraq, 680 -- Moral and ethical aspects
واقعه کربلا، 61ق -- جنبههای قرآنی
Karbala, Battle of, Karbala, Iraq, 680 -- Qur'anic teaching
امر به معروف و نهی از منکر -- جنبههای قرآنی
Enjoining what is good and prohibiting what is evil* -- Qur'anic teaching
رده بندی کنگره:BP41/5
رده بندی دیویی:297/9534
شماره کتابشناسی ملی:8916501
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا
کربلا، گفتمان معروفگرایی و منکرزدایی
تالیف: مهدی بهادری
انتشارات موجک (ناشر دانشگاهی)
واتساپ : 09363031258 کانال: telegram.me/mojak1
تلفن مرکز پخش : 02632705318 - 02632702659 -
02166127593 - 02166429733
ایمیل : mojakpublication@yahoo.com
سایت: www.mojak.ir
عنوان : کربلا، گفتمان معروفگرایی و منکرزدایی
تالیف : مهدی بهادری
مشخصات ظاهری : 425 صفحه، قطع وزیری
چاپ اول : پاییز 1401، تیراژ : 500 جلد
قیمت : 2920000 ریال، شابک : 2-509-994-600-978
کلیه حقوق مادی و معنوی این اثر برای انتشارات موجک محفوظ است. هیچ شخص حقیقی و حقوقی حق چاپ و تکثیر این اثر را به هر شکل و صورت اعم از فتوکپی، چاپ کتاب و ... را ندارد. متخلفین به موجب بند 5 ماده قانون حمایت از ناشرین تحت پیگرد قانونی قرار میگیرند.
مقدمه... 11
فصل اول: تعریف دو مفهوم... 13
1-1 تعریف امر به معروف و نهی از منکر... 13
1-1-1 تعریف لغوی... 13
2-1-1 تعریف اصطلاحی... 15
2-1 منابع معروف و منکر... 16
3-1 اهمّیت امر به معروف و نهی از منکر... 18
4-1 آمرین به معروف و ناهین از منکر... 20
5-1 آثار و برکات امر به معروف و نهی از منکر... 24
فصل دوم: بعضی از معروفات کربلا... 29
1-2 معروف عبودیّت... 29
1-1-2 معنای عبد و عبودیت... 30
2-1-2 اتّصال عبد به معبود... 32
3-1-2 عبودیت، هدف اصلی از خلقت انسان... 33
4-1-2 اهمیّت عبودیت... 34
5-1-2 عبودیّت ملاک سنجش انسان... 34
6-1-2 انگیزهها و مراتب عبادت... 35
7-1-2 دستاوردها و آثار عبودیت... 36
8-1-2 آثار و برکات نماز... 40
9-1-2 امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ و نهضت او الگوی عبودیت الهی... 49
10-1-2 تجلّی عبودیت الهی درگفتار امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ... 50
2-2 معروف صبر... 52
1-2-2 تعریف صبر و انواع آن... 53
2-2-2 آثار و فواید صبر... 55
3-2-2 صبر و شکیبایی از صفات مومن... 59
4-2-2 صبر نشانه بزرگواری... 59
5-2-2 رجوع به باری تعالی هنگام وجود مصیبت... 60
6-2-2 فلسفهی صبر چیست؟... 60
3-2 معروف دینداری... 73
1-3-2 تعریف دین... 73
2-3-2 شاکلۀ دین... 74
3-3-2 ضرورت دین... 74
4-3-2 اهداف دین... 76
5-3-2 جایگاه دین در هویت انسان... 81
6-3-2 علامت دینداران واقعی... 83
7-3-2 دینداران ظاهری (منافقین)... 86
8-3-2 عوامل دینگریزی... 87
4-2 معروف عزّتطلبی... 102
1-4-2 عزّت فردی و اجتماعی... 105
2-4-2 آثار عزت... 105
3-4-2 عوامل عزّت... 107
4-4-2 نمونههایی از عزتمندی اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ... 117
5-4-2 امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ و عزّت... 120
6-4-2 عوامل ذلت... 122
5-2 معروف حق محوری... 126
1-5-2 تعریف حق... 126
2-5-2 مصادیق حقِ... 127
3-5-2 حق در روایات... 137
4-5-2 زمینهها و عوامل درونی در پذیرش یا انکار حق... 141
5-5-2 موجبات انکار حق... 145
6-5-2 معیارحق و باطل از منظر قرآن... 152
7-5-2 حقوق یوم الله... 157
8-5-2 انواع حقوق به نقلی... 167
9-5-2 حقّ مودّت... 168
10-5-2 آثار و فواید موّدت و محبّت اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ... 175
11-5-2 شرایط محبّت به اهل بیت پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ... 179
12-5-2 حقّ معرفت... 180
13-5-2 آثار معرفت امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ... 180
14-5-2 راههای کسب معرفت امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ... 181
15-5-2 گناه مانع معرفت امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ... 182
16-5-2 حق پذیرش ولایت... 194
17-5-2 آثار و پیامدهای ولایت پذیری... 199
18-5-2 حقّ صلوات... 207
19-5-2 کیفیّت صلوات... 208
20-5-2 چند روایت در فضیلت صلوات... 208
21-5-2 آثار و برکات صلوات... 210
22-5-2 حق اخذ علم... 212
6-2 معروف حریّت و آزادگی... 218
1-6-2 ارکان آزادی... 220
2-6-2 سمبل آزادی... 220
3-6-2 آثار آزادی... 228
4-6-2 آزادی در روایات... 233
7-2 معروف تسلیم و رضا در کربلا... 234
1-7-2 تعریف رضا 234
2-7-2 تسلیم... 238
3-7-2 باور به وجود حکمت الهی، رمز تسلیم و رضا 240
4-7-2 تسلیم و رضا، مانع سقوط... 240
5-7-2 رضایت خدا انگیزهی اصلی خودسازی... 241
6-7-2 اهمیّت و جایگاه رضایت خدا 244
7-7-2 تقابل رضایت خدا، با رضایت خود... 244
8-7-2 آسیب زدایی از مقام رضایت ... 245
9-7-2 مراتب رضایت الهی... 246
10-7-2 راهکار اصلی کسب رضایت الهی... 246
11-7-2 رضایت انسان از خداوند... 249
12-7-2 آثار تسلیم در مقابل مشیت الهی... 250
13-7-2 تسلیم و رضا در روایات... 251
8-2 معروف شکر نعمت... 256
1-8-2 حقیقت شکر... 260
2-8-2 شکر، واجب عقلی... 262
3-8-2 برترین مرحله شکر... 263
4-8-2 درجات و مراتب شکر... 263
5-8-2 ذکر نعمت در سجده... 265
6-8-2 شکر و کفر نعمتها 266
7-8-2 شکر نعمتهای خدا 266
8-8-2 نعمتهای عمومی... 266
9-8-2 آثار شکر نعمتهای خدا 267
10-8-2 کفران نعمتهای خدا 270
9-2 معروف و درس ایثار... 279
1-9-2 معنای ایثار... 282
2-9-2 اهمیّت و ارزش ایثار... 283
3-9-2 انواع ایثار... 284
4-9-2 عوامل ایثار... 286
5-9-2 آثار و برکات ایثار... 287
6-9-2 آداب ایثار... 289
فصل سوم: بعضی از منکرات در کربلا... 293
1-3 منکر نفاق در کربلا... 293
1-1-3 تعریف نفاق... 295
2-1-3 اقسام نفاق... 296
3-1-3 آیات مربوط به نفاق... 298
4-1-3 روایات... 305
5-1-3 نفاق اعتقادی و عملی... 315
2-3 منکر دنیا طلبی... 323
1-2-3 معنای «دنیا» 323
2-2-3 حقّانیت موجودات مادّى و سرزنش دنیا 323
3-2-3 منطق اسلام درباره دنیاطلبی... 324
4-2-3 دنیاپرستى، در روایات... 330
5-2-3 دنیاى مطلوب و دنیاى مذموم... 333
6-2-3 آثار دنیا طلبی... 337
3-3 منکر حسد در واقعهی کربلا... 346
1-3-3 تعریف حسد... 347
2-3-3 نشانههای حسادت... 356
3-3-3 آثار حسد... 359
4-3-3 راه خلاصی از حسد... 361
4-3 منکر لقمۀ حرام... 366
1-4-3 تعریف مال حرام... 368
2-4-3 دلیل حرمت... 368
3-4-3 توجّه اسلام به روابط اقتصادی سالم... 368
4-4-3 اهمیت پرهیز از مال حرام... 369
5-4-3 آثار و پیامدهای لقمهی حرام... 370
کلام آخر... 377
در رثای استاد... 403
منابع... 419
فرهنگ عاشورا تأثیر زیادی در شکلگیری و استمرار عقاید شیعه دارد. به فرموده مقام معظم رهبری (مدظله العالی) عاشورا حادثه نیست؛ بلکه یک فرهنگ است(1). پس فرهنگ، نیاز به تعلیم و تعلم دارد. چندین قرن از این واقعه گذشته است با این حال همه ساله درسهای تازهای از این فرهنگ تبیین میشود. حضرت اباعبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ به عنوان معلم این فرهنگ، درسهای عملی زیادی به جامعه بشری آموختهاند. این فرهنگ ضامن حفظ و بقاء دین مقدس اسلام شده است این که حضرت رسول صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: حسین منی و انا من حسین(2)، یکی از اسرارش همین است یعنی سالار شهیدان عَلَيْهِ السَّلاَمُ باعث بقاء دین مقدس اسلام شده است. دینی که با ولایت کامل شد اگر نبود سرور و سالار شهیدان عَلَيْهِ السَّلاَمُ دوباره آن جاهلیت بر میگشت و چیزی از اسلام باقی نمیماند و همه زحمات پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ به باد فنا میرفت چنانچه خداوند در قرآن از زبان حضرتش صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ چنین میفرماید: یا رب ان قومی اتخذوا هذاالقرآن مهجورا (فرقان/ 30). امت هم ظاهر قرآن و هم حقیقت قرآن را که علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ و اولاد معصومش عَلَيْهِ السَّلاَمُ باشند مهجور گذاشتند گرد غربت هم بر روی ظاهر قرآن نشسته بود بدین معنی که احکام الهی کم کم به سخره گرفته میشد و با بدعتها و بیتوجهیها به فراموشی سپرده میشد
هم بر صورت حقیقت قرآن که علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ باشد که در اوج مظلومیت بود. خلاصه همه چیز به دوران جاهلیت اولی بر میگشت که حضرت اباعبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ صورت و سیرت قرآن را از مهجوریت خارج کرد روح تازهای به کالبد آن دمید و خون حضرت جان تازهای به شجره طیبه اسلام بخشید.
همانطور که قرآن کریم نیاز به تعلیم دارد و خداوند عنایت خاصی به خواندن و تعلیم آن دارد و عرضه سخن و کتاب الهی را سنت معرفی میکند: ربنا ابعث فیهم رسولا منهم یتلوا علیهم ایاتک و یعلمهم الکتاب و یزکیهم انک انت العزیز الحکیم، لقد من الله علی المؤمنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب (آل عمران/ 164). همچنین حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ در نامه سی و یکم خطاب به امام حسن مجتبی عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: وأن ابتدئک بتعلیم کتاب الله عزوجل و تأویله و شرائع الاسلام ، قرآن ناطق نیز مستثنای از این قاعده نیست یعنی نیاز به تعلیم دارد ؛ لذا آنچه امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در روز عاشورا انجام داد نیاز به تعلیم دارد و تشنگان معارف ناب اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ باید آن را بیاموزند و سرمشق زندگی خود قرار دهند. حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ بنای قیام خود را امر به معروف و نهی از منکر قرار داد. واقعهی کربلا تقابل معروف و منکر بود یک طرف معروف و طرف دیگر منکر. معروفاتی چون عبودیت و بندگی، صبر، عزتطلبی، حق طلبی و حق محوری و منکراتی چون دنیا طلبی، حسد، نفاق، لقمه حرام، که همهی اینها نیاز به تبیین دارد. حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ در کارگاه عملی عاشورا همهی اینها را تبیین کرده است. در این نوشتار اول معروفات، که شاخصهی لشکر کوچک امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ است را بیان میکنیم سپس به بعضی از منکرات که شاخصهی لشکر نفاق است را بیان کرده در پایان در رثای این معلم و آموزگار بزرگ انسان که نه تنها به مؤمنین بلکه به همهی آزاد مردان دنیا درسهای زیادی آموخت، مطالبی را بیان خواهیم کرد.
امیدواریم با تحقیق و مطالعه دقیق پیرامون این فرهنگ غنی، فرهنگ عاشورا از مهجوریت خارج شده و خرافات زدایی شود و حق سالار شهیدان عَلَيْهِ السَّلاَمُ به خوبی ادا شود.
یکی از معروفترین جملات حضرت اباعبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ که بنای قیام را بر آن نهاد، امر به معروف و نهی از منکر است. حضرت، زمانی که جامعه را به سوی انحطاط و در حال نابودی و سقوط مشاهده کرد و تمام ارزشهای اسلامی و اخلاقی را رنگ باخته دید، در صدد اصلاح بر آمد و قیام خود را مبتنی بر این اصل قرار داد.
لُغویان، معروف را به «شناخته شده» و منكر را به «ناشناخته» معنا كردهاند، ابن فارس دو معنا برای معروف دارد که مراد ما تعریف دوم آن است و آن این که معروف دلالت بر سکون و طمأنینه میکند چون انسان چیزی را که بشناسد با آن آرامش پیدا میکند برخلاف منکر که از آن وحشت داشته و میگریزد، و الآخر على السكون و الطُّمَأنينة. لأنَّ مَن أنكر شيئاً توحَّشَ منه و نَبَا عنْه و نكر: النون و الكاف و الراء أصلٌ صحيح يدلُّ على خلاف المعرفة التي يَسكُن إليها القَلب.(1)راغب در مفردات این چنین تعریف میکند: اسمٌ لكلّ فعل يُعْرَفُ بالعقل أو الشّرع حسنه، و الْمُنْكَرُ: ما ينكر بهما، معروف اسم است برای هم کاری که خوبی و حسن آن به عقل و یا شرع شناخت میشود و منکر آنچه که به وسیله عقل و شرع انکار میشود.(2)ابن اثیر در تعریف معروف میگوید: و هو اسم
جامع لكلّ ما عُرِفَ من طاعة اللّه و التقرّب إليه و الإحسان إلى النّاس، و كلّ ما ندب إليه الشّرع و نهى عنه من المحسّنات و المقبّحات، و هو من الصّفات الغالبة: أي أمر مَعْرُوف بين النّاس إذا رأوه لا ينكرونه، معروف اسم جامعی برای هر چیزی که شناخته شده باشد از اطاعت خدا و تقرب به سوی او و احسان به مردم و هر چیزی که شرع به آن بخواند... و منکر را این طور تعریف میکند: «الْإِنْكَارُ و الْمُنْكَرُ» فى الحديث، و هو ضدّ المعروف. و كلّ ما قبّحه الشرع و حرّمه و كرهه فهو مُنْكَر؛ منکر ضد معروف است و هر چیزی که شرع آن را تقبیح، حرام و مکروه بشمارد آن چیز منکر است.(1)لازم به ذکر است که «منکر» به طور معمول در سه معنا بهکار میرود:
آیات زیر همگی بر همین معنا دلالت دارند:
قَالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ مُّنکَرُونَ؛ [لوط] گفت: شما مردمى ناشناس هستید.(2)
فَلَمَّا رَأَى أَیْدِیَهُمْ لاَ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ؛ و چون [ابراهیم] دید دستهایشان به غذا دراز نمىشود، آنان را ناشناس یافت.(3)
ابن فارس میگوید: «نَکِرَ الشیءَ و اَنکَره: لم یقبله قلبه و لم یعترف به لسانه»؛ یعنی قلبش آن را نپذیرفت و زبانش به آن اعتراف نکرد.(4)
«وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ؛ و مردان و زنان با ایمان، دوستان یکدیگرند که به کارهاى پسندیده وا مىدارند و از کارهاى ناپسند باز مىدارند.(1)
إِنَّ أَنکَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ؛ بدترین آوازها بانگ خران است.(2)
لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئًا نُّکْرًا؛ واقعاً کار ناپسندى مرتکب شدى.(3)
با تأمل در کاربردهای واژهی «منکر»، میتوان گفت که معنای دوم و سوم این واژه، ریشه در همان معنای اول دارند؛ یعنی غریب، نامعلوم و ناشناخته در برابر «معروفی» که شناخته شده است. اگر «انکار» را در مفهوم نپذیرفتن بهکار میبریم، از آن روست که نامعلوم و ناشناخته است و به همین ترتیب، گویا معنای سوم، تکیه بر معنای دوم دارد؛ زیرا امری که مورد پذیرش قرار نگیرد، طبیعتاً در اذهان، امری زشت و ناپسند جلوه خواهد کرد.
اگر «معروف و منکر» مرادف با «نیک و بد» هستند، در حقیقت بازگشت به این دارند که یکی قابل پذیرش و دیگری، غیر قابل پذیرش است و ملاک اصلی آنها نیز شناخت و عدم شناخت میباشد. نتیجه آنکه، اصلیترین معنای «معروف» در لغت، «شناختهشده» میباشد؛ شناختی که نوعاً با باور و پذیرش قلبی همراه است. «منکر» از نظر مفهومی در مقابل معروف قرار دارد. کاربرد رایج معروف و منکر در «نیک و بد» و «پسندیده و ناپسند» نیز به همین معنای اصلی باز میگردد.
در تعریف اصطلاحى، امر به معروف و نهى از منكر در منابع اسلامى؛ تعبیرهاى گوناگونى آمده است، معروف، «شایسته» و منکر «ناشایسته» است.(4)مرحوم علامه طباطبایی میفرماید: معروف و منکر، همپای «خیر و شر»ند.(5)از دیدگاه امام خمینی (ره)، «هر عملى که عقلاً یا شرعاً واجب باشد، امر به آن نیز واجب است و هر چیزى که عقلاً قبیح و یا شرعاً حرام باشد، نهى مردم از ارتکاب آن
واجب است و هر چیزى که انجام آن مطلق و مستحب باشد، امر به آن نیز مستحب است و هر چیزى که انجام دادنش مکروه باشد، امر به آن نیز مکروه است».(1)بدین ترتیب، از نظر امام خمینی (ره)، هر چه را عقل یا شرع، واجب یا مستحب بدانند، معروف و آنچه را عقل یا شرع، حرام یا مکروه بدانند، منکر مینامند. كه از مجموع این تعریفها، استفاده مىشود كه، امر به معروف، به معناى فرمان دادن به هر كارى است كه عقل و شرع آن كار را خوب بداند و نهى از منكر، به معناى باز داشتن و نهى كردن از هر كارى است كه، عقل یا شرع آن كار را بد بداند.(2)از آن جایی كه لازم نیست، امر و نهى به صورت زبانى باشد، به هر اقدام و كوششى كه به منظور اثر گذاردن در دیگرى انجام مىشود، به گونهاى كه او را به كار واجب و صحیح واداشته یا از حرام و ناصحیح باز دارد، امر به معروف و نهى از منكر گفته مىشود.(3)لذا معروف یعنى كارى كه ازنظرعقل ودین وفطرت شناخته شده است. منكركارى است كه از نظرعقل،دین وفطرت ناشناخته است.
همانطورکه از اسم معروف پیداست (یعنی شناخته شده) آن چه باید شناخته شود، جمال حق است. خداوند پردهای بر روی معرفت بشر انداخته به نام تکلیف تا زمانی که این تکالیف را ادا نکند نمیتواند چهرهی دلربای حق را ببیند این که در ذیل تفسیر: «و ماخلفت الجن و الانس الا لیعبدون» گفتهاند: ای «لیعرفون» هم همین است یعنی عبودیّت پرده از جمال حقّ بر میدارد و انجام ندادن تکالیف الهی و عمل به منکر پرده بر چهرهی حق میپوشاند. به عبارتی اوامر و نواهی الهی، وسیلهای برای شناخت خداوند هستند.
اکنون باید به این پرسش مهم پاسخ داد که تشخیص و تعیین معروف و منکر در صلاحیت چه مرجعی است؟ به تعبیر دیگر، براى شناخت معروف و منکر چه راههایی وجود دارد؟ گزینههای احتمالی، عبارتند از: عقل، سیرهی عقلا، عرف، قانون، فطرت و شریعت. بدون تردید، هر یک از گزینههای فوق، برخی از ایدهها، گفتارها و رفتارها را خوب و برخی را بد میدانند. در این صورت، کدام یک
از اینها میتوانند به عنوان مرجعی صلاحیتدار برای تعیین معروفها و منکرها قلمداد شوند؟ در ادامه، به صورت گذرا، مروری بر این منابع میکنیم:
أ. عقل
منظور از عقل، عقل عملی است. حکم به حسن عدل و قبح ظلم و نیز حسن مصادیق عدل (شجاعت، کرم، علم و...) و قبح مصادیق ظلم (دروغ، سرقت، سخنچینی و...) از سوی همین عقل صادر میشود. به اعتقاد راغب اصفهانی: «معروف، هر عملى است که از راه عقل یا شرع، نیکویىاش شناخته شده باشد و منکر، هر کارى است که به واسطة عقل یا شرع، نیکویىاش انکار شده باشد».
ب. سیرة عقلا
گاه در مقیاسی جهانی، عقلای دنیا، نسبت به برخی از امور، وحدت نظر دارند. آیا سیره و روش آنها را میتوان ملاکی برای معروفبودن و منکربودن امری دانست؟ به عنوان مثال، چشمپوشی از بعضی منافع شخصی برای نفعبردن مردم، قاعدة انصاف، قاعدة ید، ممنوعیت غصب و... را میتوان احکامی عقلایی در میان همة مردم دنیا به شمار آورد.
ج. عرف
عرف در مقایسه با سیرة عقلا، در محدودة کمتری مطرح است؛ زیرا گاه عرف یک منطقه با منطقة دیگر متفاوت است. چه بسا به لحاظ محتوایی نیز در سطحی پایینتر از سیرة عقلا قرار گیرد؛ مثلاً اگر قاعدة عدل و انصاف را قاعدهای عقلایی فرض کنیم، اموری مانند چگونگی خرید و فروش و تعیین اوزان و مقادیر و یا کمیّت و کیفیّت احترام به داغدیدگان، اموری عرفی به شمار میآیند.
د. قانون
قانون، یعنی آنچه توسط مقام صلاحیتدار (قوة مقننه) وضع میشود که الزامآور بوده و از سوی دولت ضمانت اجرایی دارد.
ه. فطرت
خداوند انسان را به گونهای آفریده است که در سرشت خود «زشتى و زیبایى» و «خوبى و بدى» را تشخیص مىدهد. آگاهی فطری، نوعی خودآگاهی درونی است. این آگاهیها اکتسابی و بیرونی نیستند.
و. شریعت
برای احکام صادره از سوی شرع مقدس میتوان به وجوب نماز، روزه، حج و... مثال زد. اشاره به این دسته از احکام، بدان جهت است که توسط عقل یا عقلا یا عرف قابل درک نمیباشند. به بیان دیگر، همین اندازه که معلوم شود چیزی از سوی شرع مقدس مورد تأکید یا تحریم قرار گرفته است، معروفبودن یا منکربودن آن ثابت خواهد بود و دیگر نیازی به تأیید عقلی یا عرفی یا قانونی ندارد.
برای اثبات این مهم به مواردی اشاره میشود:
الف - پیغمبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مىفرماید: مَنْ اَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهى عَنِ الْمُنْکَرِ فَهُوَ خَلِیْفَهُ اللّهِ فِى اَرْضِهِ وَ خَلِیْفَهُ رَسُولِ اللّهِ وَ خَلِیْفَهُ کِتابِهِ؛ کسى که امر به معروف و نهى از منکر کند، جانشین خداوند در زمین، و جانشین پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و کتاب او است.(1)از این حدیث به خوبى استفاده مىشود که این فریضه بزرگ قبل از هر چیز یک برنامه الهى است و بعثت پیامبران و نزول کتب آسمانى همه جزء این برنامه است.
ب - مردى خدمت پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ آمد - در حالى که حضرت بر فراز منبر نشسته بود، پرسید: «مَنْ خَیْرُ النّاسِ»؛ (از همه مردم بهتر کیست)؟ پیامبر فرمود: آمَرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اَتْقاهُمْ لِلّهِ وَ اَرْضاهُمْ؛آن کس که از همه بیشتر امر بمعروف و نهى از منکر کند و آن کس که از همه پرهیزگارتر باشد و در راه خشنودى خدااز همه بیشتر گام بردارد).(2)
ج - درحدیث دیگرى از پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نقل شده، که فرمودند: «باید امر به معروف و نهى از منکر کنید وگرنه، خداوند ستمگرى را بر شما مسلّط مىکند که نه به پیران احترام مىگذارد، و نه به خردسالان رحم مىکند.
نیکان و صالحان شما دعا مىکنند، ولى مستجاب نمىشود و از خداوند یارى مىطلبند، امّا خدا به آنها کمک نمىکند و حتّى توبه مىکنند ولی خدا از گناهانشان در نمىگذرد».(1)اینها همه واکنش طبیعىِ خداوند اعمال جمعیّتى است، که این وظیفهی بزرگ اجتماعى را تعطیل کنند؛ زیرا بدون نظارت عمومى، جریان امور از دست نیکان خارج مىشود، و بَدان میدان اجتماع را تسخیر مىکنند، و این که آن حضرت در حدیث مىفرماید: حتّى توبهی آنها قبول نمىشود به خاطر آن است که توبه، با ادامهی سکوت آنها در برابر مفاسد، مفهوم صحیحى ندارد و منطقی به نظر نمیرسد مگر این که در برنامهی خود تجدید نظر کنند.
د - على عَلَيْهِ السَّلاَمُ مىفرماید: وَ ما اَعْمالُ الْبِرِّ کُلُّها وَ الْجِهادُ فِی سَبِیلِ اللّهِ عِنْدَ الاَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ اِلاّ کَنَفْثَه فِی بَحْر لُجِّىٍّ؛ تمام کارهاى نیک و حتى جهاد در راه خدادر برابر امر به معروف و نهى از منکر چون آب دهان است در برابر دریاى پهناور!).(2)این همه تأکیدات به خاطر آن است که: این دو وظیفه بزرگ در حقیقت ضامن اجراى بقیه وظایف فردى و اجتماعى است، و در حکم روح و جان آنها به حساب میآید و با تعطیل شدن آنها تمام احکام و اصول اخلاقى ارزش خود را از دست خواهد داد.(3)
ه- - امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ مىفرماید: اِنَّ الاَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ سَبِیلُ الاَنْبِیاءِ وَ مِنْهاجُ الصُّلَحاءِ فَرِیضَهٌ عَظِیمَهٌ بِها تُقامُ الْفَرایِضُ وَ تَاْمَنُ الْمَذاهِبُ وَ تَحِلُّ الْمَکاسِبُ وَ تُرَدُّ الْمَظالِمُ وَ تُعْمَرُ الاَرْضُ وَ یُنْتَصَفُ مِنَ الاَعْداءِ وَ یَسْتَقِیمُ الاَمْرُ؛ امر به معروف و نهى از منکر راه انبیا و طریق صالحان است. دو فریضهی بزرگ الهى است که بقیهی فرایض با آنها برپا مىشوند، و به وسیله این دو، راهها اَمن
مىگردد، و کسب و کار مردم حلال مىشود، حقوق افراد تامین مىگردد، و در سایهی آن، زمینها آباد، از دشمنان انتقام گرفته مىشود، و در پرتو آن همهی کارها رو به راه مىگردد.(1)
تاریخچهی امر به معروف و نهی از منکر به زمان خلقت آدم عَلَيْهِ السَّلاَمُ بر میگردد.
أ. خداوند
اوّلین کسی که امر به معروف و نهی از منکر کرد، خداوند متعال بود امر به سجده در مقابل آدم به ملایکه و نهی از خوردن میوهی ممنوعه و این امر و نهی خداوند همچنان ادامه دارد، چنانچه قرآن به این امر تصریح میکند:
ان الله یامر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذی القربی و ینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی یعظکم لعلکم تذکرون؛ خداوند به عدل و احسان فرمان میدهد و همچنین به بخشش به نزدیکان و از فحشا و منکر و ستم نهی میکند. خداوند به شما اندرز میدهد، شاید که متذکّر شوید.(2)
ب. انبیا
بعد از استقرار آدم بر روی زمین و گسترش نسل آدم، فرهنگ امر به معروف و نهی از منکر نیز گسترش پیدا کرد در ادیان گذشته انبیای عظام همه برای ادای همین فریضه از طرف خدا مأمور شدند؛ لذا دستهی دوم از کسانی که آمر به معروف و ناهی از منکر هستند، پیامبرانند.
آیاتی که در مورد امر به معروف و نهی از منکر به عنوان نمونه میآید:
الف: فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ أَنجَینَا الَّذِینَ ینْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُوا بِعَذَابٍ بَئِیسٍ بِمَا كَانُوا یفْسُقُونَ؛ آن هنگام که تذکّراتی را که به آنها داده شده بود فراموش کردند و لحظه عذاب فرا رسید. نهی کنندگان از بدی را رهایی بخشیدیم و کسانی را که ستم کردند، بخاطر نافرمانیشان به عذاب شدیدی گرفتار ساختیم.(3)
ب: لو لا ینهئهم الربنیون و الا حبار عن قولهم الاثم و اكلهم السحت لبئس ما كانوا یصنعون ؛چرا دانشمندان و علمای یهود و نصارا آنها را از سخنان گناه آمیز و خوردن مال حرام نهی نمیکنند؟ چه بد و ناپسند است عملی که انجام میدادند.(1)
ج: یا بُنَی أَقِمِ الصَّلَاةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَاصْبِرْ عَلَى مَا أَصَابَكَ إِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ؛ پسرم، نماز را برپا دار و امر به معروف و نهی از منکر کن و در برابر مصایبی که به تو میرسد، شکیبا باش که این از کارهای مهم است.(2)
د: لُعِنَ الَّذِینَ كَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَى لِسَانِ دَاوُودَ وَعِیسَى ابْنِ مَرْیمَ ذَلِكَ بِمَا عَصَوْا وَكَانُوا یعْتَدُونَ *كَانُوا لَا یتَنَاهَوْنَ عَنْ مُنْكَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مَا كَانُوا یفْعَلُونَ؛ کافران بنی اسرائیل، بر زبان داود عَلَيْهِ السَّلاَمُ و عیسی بن مریم عَلَيْهِ السَّلاَمُ لعن و نفرین شدند این به خاطر این بود که نافرمانی کرده تجاوز مینمودند. آنها از اعمال زشتی که انجام میدادند یکدیگر را نهی نمیکردند چه بدکاری انجام میدادند.(3)
ه-: وَاذْكُرْ فِی الْكِتَابِ إِسْمَاعِیلَ إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولًا نَبِیا*وَكَانَ یأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ وَكَانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِیا؛ در این کتاب از اسماعیل یاد کن، که او در وعدهاش صادق و رسول و پیامبری بزرگ بود. او همواره خانوادهاش را، به نماز و زکات فرمان میداد و پیوسته مورد رضایت پروردگارش بود.(4)
و: قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرَاهِیمَ وَالَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّه، برای شما سرمشق نیکویی در زندگی ابراهیم و کسانی که با او بودند وجود داشت، در آن هنگام که به قوم خود گفتند ما از شما و آنچه غیر خدا میپرستید، بیزاریم.(5)
در دین مقدّس اسلام هم به وفور، به این دو فریضه پرداخت شده است. قرآن کریم، کتاب امر به معروف و نهی از منکر است. گرچه قرآن کلام خداست؛ امّا میشود جداگانه به عنوان یک آمر به معروف و ناهی از منکر معرّفی شود.
ج. اوصیای الهی
اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ هم از طرف خداوند مأمور به انجام همین دو فریضهی امر به معروف و نهی از منکر هستند. نهج البلاغهی حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ، پر است از امر و نهی در مورد شرعیّات. همانطور که گذشت، سالار شهیدان عَلَيْهِ السَّلاَمُ علّت قیام خود را امر به معروف و نهی از منکر معرفی کرد سایر حضرات معصوم عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز به همین ترتیب. چند نمونه از سخنان حضرات معصوم عَلَيْهِ السَّلاَمُ دربارهی این دو فریضه الهی:
1- حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ: و َما أعمالُ البِرِّ كُلُّها وَ الجِهادُ فى سَبیلِ اللّه عِندَ الامرِ بِالمَعرُوفِ و َالنَّهىِ عَنِ المُنكَرِ إِلاّ كَنَفثَةٍ فى بَحرٍ لُجِّىٍّ؛ همهی كارهاى خوب و جهاد در راه خدا، در برابر امر به معروف و نهى از منكر چون قطره اى است در دریاى عمیق.(1)
2- حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ: إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْكَرِ لَا یقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ وَ لَا ینْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ لَكِنْ یضَاعِفَانِ الثَّوَابَ وَ یعْظِمَانِ الْأَجْرَ وَ أَفْضَلُ مِنْهُمَا كَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِر؛ امر به معروف و نهى از منكر، نه اجلى را نزدیك مى كنند و نه از روزى كم مى نمایند، بلكه ثواب را دو چندان و پاداش را بزرگ مى سازند و برتر از امر به معروف و نهى از منكر سخن عادلانه اى است نزد حاكمى ستمگر.(2)
3- حضرت رسول اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: إِذَا لَمْ یأْمُرُوابِالْمَعْرُوفِ وَ لَمْ ینْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لَمْ یتَّبِعُوا الْأَخْیارَ مِنْ أَهْلِ بَیتِی سَلَّطَ اللَّهُ عَلَیهِمْ شِرَارَهُمْ فَیدْعُوا خِیارُهُمْ فَلَا یسْتَجَابُ لَهُمْ؛ هرگاه (مردم) امر به معروف و نهى از منكر نكنند، و از نیكان خاندان من پیروى ننمایند، خداوند افراد بد را بر آنان مسلّط گرداند و افراد نیک دعا كنند؛ امّا دعایشان مستجاب نشود.(3)
4- حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ: مَن أمَرَ بِالمَعروفِ شَدَّ ظَهرُ المُؤمِنِ وَ مَن نَهى عَنِ المُنكَرِ أَرغَمَ أَنفَ المُنافِقِ وَ أَمِنَ كَیدَهُ؛ هر كس امر به معروف كند به مؤمن نیرو مىبخشد و هر كس نهى از منكر نماید، بینى منافق را به خاك مالیده، از مكر او در امان مى ماند.(4)
5- حضرت رسول اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: لا یزالُ النّاسُ بِخَیرٍ ما أمَروا بِالمَعروفِ و َنَهَوا عَنِ المُنكَرِ و َتَعاوَنوا عَلَى البِرِّ وَ التَّقوى فَإذا لَم یفعَلوا ذلِكَ نُزِعَت مِنهُمُ البَرَكاتُ، وَ سُلِّطَ بَعضُهُم عَلى بَعضٍ و َلَم یكُن لَهُم ناصِرٌ فِى الأرضِ وَ لا فِى السَّماءِ؛ تا زمانى كه مردم امر به معروف و نهى از منكر نمایند و در كارهاى نیك و تقوا به یارى یكدیگر بشتابند، در خیر و سعادت خواهند بود، اما اگر چنین نكنند، بركتها از آنان گرفته شود و گروهى بر گروه دیگر سلطه پیدا كنند و نه در زمین یاورى دارند، نه در آسمان.(1)
6- امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ: أَوْحَى اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إِلَى شُعَیبٍ النَّبِی (صلی الله علیه) أَنِّی مُعَذِّبٌ مِنْ قَوْمِكَ مِائَةَ أَلْفٍ أَرْبَعِینَ أَلْفاً مِنْ شِرَارِهِمْ وَ سِتِّینَ أَلْفاً مِنْ خِیارِهِمْ فَقَالَ (علیه السلام) یا رَبِّ هَؤُلَاءِ الْأَشْرَارُ فَمَا بَالُ الْأَخْیارِ فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إِلَیهِ دَاهَنُوا أَهْلَ الْمَعَاصِی وَ لَمْ یغْضَبُوا لِغَضَبِی؛ خداى تعالى، به شعیب پیامبر عَلَيْهِ السَّلاَمُ وحى فرمود كه: من صد هزار نفر از قوم تو را عذاب خواهم كرد، چهل هزار نفر بدكار و شصت هزار نفر از نیكانشان را. شعیب عرض كرد: پروردگارا! بدكاران سزاوارند امّا نیكان چرا؟ خداى عزوجل به او وحى فرمود كه: آنان با گنهكاران راه آمدند و به خاطر خشم من، به خشم نیامدند.(2)
7- حضرت رسول اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: أَلا اُخْبِرُكُمْ عَنْ اَقْوامٍ لَیسُوا بِأَنْبِیاء وَ لا شُهدَاء تَغْبِطُهُمْ النّاسُ یوْمَ الْقِیامَةِ ... یأْمُرُونَهُمْ بِما یحِّبُ اللّه ُ وَ ینْهَوْنَهُمْ عَمّا یكْرَهُ اللّه؛ گروهى هستند كه نه پیامبرند، نه شهید، ولى مردم به مقامى كه خداوند به خاطر امر به معروف و نهى از منكر به آنان عطا فرموده غبطه مىخورند.(3)
8- حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ: مَنْ كَانَ فِیهِ ثَلَاثٌ سَلِمَتْ لَهُ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةُ یأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یأْتَمِرُ بِهِ وَ ینْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ وَ ینْتَهِی عَنْهُ وَ یحَافِظُ عَلَى حُدُودِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَلا؛كسى كه سه چیز در او باشد، دنیا و آخرتش سالم مىماند: 1. امر به معروف كند و خود نیز پذیراى آن باشد. 2. نهى از منكر كند وخود نیز پذیرا باشد. 3. حدود الهى را نگهدارى كند.(4)
9- و من وصیة له علیه السلام للحسن و الحسین علیهما السلام لما ضربه ابن ملجم لعنه الله لَا تَتْرُكُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْكَرِ فَیوَلَّى عَلَیكُمْ أَشْرَارُكُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلَا یسْتَجَابُ لَكُمْ.
وصیتى از آن حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ به حسن و حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ هنگامى كه ابن ملجم (لعنه الله) او را ضربت زد؛ امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنید؛ زیرا در این صورت افراد نادرست برشما مسلّط مىگردند آنگاه دعا مىكنید و دعایتان مستجاب نمىشود.(1)
10- امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ: إِذَا رَأَى الْمُنْكَرَ فَلَمْ ینْكِرْهُ وَ هُوَ یقْدِرُ عَلَیهِ فَقَدْ أَحَبَّ أَنْ یعْصَى اللَّهُ وَ مَنْ أَحَبَّ أَنْ یعْصَى اللَّهُ فَقَدْ بَارَزَ اللَّهَ بِالْعَدَاوَة؛كسى كه توانایى نهى از منكر را داشته باشد و نهى از منكر نكند، دوست دارد كه خداوند اطاعت نشود، و كسى كه نافرمانى خدا را دوست داشته باشد، آشكارا با خداوند دشمنى كرده است.(2)
د. مؤمنین و مؤمنات
دستهی دیگر از کسانی که عهدهدار این وظیفه مهمّ هستند، مؤمنین و مؤمنات هستند، که خداوند در این باره میفرماید:
وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَینْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَیقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَیؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَیطِیعُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ سَیرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَكِیمٌ؛ و مردان و زنان با ایمان دوستان یكدیگرند كه به كارهاى پسندیده وا مىدارند و از كارهاى ناپسند باز مىدارند و نماز را بر پا مىكنند و زكات مىدهند و از خدا و پیامبرش فرمان مى برند آنانند كه خدا به زودى مشمول رحمتشان قرار خواهد داد كه خدا توانا و حكیم است.(3)
حضرت علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ به فرزندش فرمود: امر به معروف كن تا اهل معروف باشی.(4)
همانگونه كه هركس لباس میشوید، دست خودش نیز پاك میشود؛ كسی كه مردم را به خیر دعوت میكند، به طور طبیعی سعی میكند تا خودش نیز به آن كاری عمل كند كه، به دیگران سفارش میكند.
امیرالمومنین علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: لعن الله الامرین بالمعروف، التاركین له، و الناهین عن المنكر، العاملین به؛ لعنت خداوند بر كسانی كه مردم را به كار نیك دعوت میكنند و خود آن را انجام نمیدهند، و نفرین خدا بر افرادی كه دیگران را از كارهای ناپسند دور میدارند و خود آن را به جای میآورند.(1)
أ. آثار اجتماعی امر به معروف و نهی از منكر
1- اجرایی شدن احكام اسلام: امر به معروف و نهی از منكر راه پیامبران و روش صالحان است، فریضهی بزرگی است كه به سبب آن، واجبات اسلامی برپا میشود.(2)
2- عدالت اجتماعی: امر به معروف و نهی از منكر با برگرداندنِ حقوق به صاحبان اصلیش و مخالفت با ستمگر، همراه است. همچنین تقسیم عادلانهی بیت المال و غنایم را در پی دارد و صدقات (مالیاتهای شرعی) از جاهای لازم گرفته شده، در جای حق و مناسب مصرف میشود.(3)
3- سازندگی: به وسیله امر به معروف و نهی از منكر زمین آباد میشود.(4)
4- استواری نظام اسلامی: «بها یستقیم الامر»؛ به وسیلهی امر به معروف و نهی از منكر، امر «حكومت» مستقیم و استوار میگردد.(5)
5- امنیت: به وسیلهی امر به معروف و نهی از منكر... راهها امن میگردد... و از دشمنان انتقام گرفته میشود.
6- خیر و سلامتی: پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمودند: امت من تا زمانی كه امر به معروف و نهی از منكر كنند، در خیر و سلامتیاند.(1)
7- قدرتمندی مومنان: هركس امر به معروف كند، مومنان را قدرتمند میكند.(2)
8- تضعیف جبههی نفاق: در قرآن آمده مردان و زنان منافق برخی مانند برخی دیگرند كه امر به منكر و نهی از معروف میكنند و مشتهای خویش را علیه شما گره میزنند.(3)
9- پاكیزگی كسب و كار: امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند به وسیلهی امر به معروف و نهی از منكر، كسبها حلال میشود.(4)
10- مصلحت عمومی جامعه: حضرت علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: خداوند امر به معروف را برای مصلحت عامه مردم و نهی از منكر را برای طرد سفیهان، واجب كرده است.
ب. آثار دنیوی امر به معروف و نهی از منكر
1- سلامتی دین و دنیا: حضرت علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: هركس سه خصلت در او باشد، دنیا و آخرتش سالم میشود: 1. امر به معروف كند و خود نیز بدان عمل نماید؛ 2. نهی از منكر كند و خود گرد آن نگردد؛ 3. نگهبان حدود خداوند بزرگ باشد.(5)
2- نصرت الهی: حضرت باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: این دو، آفریدهی الهی هستند كه هركس آنها را یاری كند، خدا یاریش كند و هركس آن دو را تنها گذارد، خدا تنهایش میگذارد.(6)
3- كم نشدن عمر و روزی: حضرت علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: امر به معروف و نهی از منكر، مرگ را نزدیك نمیكند و از روزی نمیكاهد.(7)
4- نجات از بلاها: در قرآن كریم آمده پس چون آن چه را كه به آنان تذكر داده شده بود، فراموش كردند، ما نهی كنندگان از بدی را نجات دادیم و كسانی را كه فسق میورزیدند، به عذاب زیان بار گرفتار كردیم.(1)
ج. آثار اخروی امر به معروف و نهی از منكر
1- خشنودی خدا: در قرآن مجید آمده است: او بستگان خویش را به نماز و (دادن) زكات وا میداشت و پروردگارش از او راضی بود.(2)
2- فلاح و رستگاری: مؤمنانی كه امر به معروف و نهی از منكر میكنند رستگارانند.(3)
3- ثواب فراوان: امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید امر به معروف و نهی از منكر ثواب را دو چندان و اجر را بزرگ میكند.(4)
4- رهایی از دوزخ: رسول اكرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمودند: شبی در خواب دیدم كه شعلههای آتش (دوزخ) مردی را در بر گرفتهاند ولی امر به معروف و نهی از منكر آمدند و او را از آتش نجات داده، با فرشتگان قرار دادند.(5)
5- بهشت برین: امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: بهشت را دری است به نام (معروف) كه جز اهل معروف از آن وارد نمیشوند.(6)
روز عاشورا، تقابل دو جبههی معروف و منکر بود یک طرف سالار شهیدان عَلَيْهِ السَّلاَمُ و یارانش که اهل معروف بودند و عامل به آن. طرف دیگر، گماشتههای یزید که اهل منکر بودند و عامل آن. یک طرف عمل به ارزشها و طرف دیگر عمل به ضدّ ارزشها. یکی از معروفهایی که جلوهی خاصی در روز عاشورا داشت، معروف عبودیت و بندگی حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ و یاران با وفایش بود.
«یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم»(1)
کربلا، اوج تبلور عبودیّت و بندگی بود. وقتی به اطراف خود نگاه میکنیم، میبینیم جهان هستی و تمام آنچه را بشر ساخته یا خداوند در اختیار بشر قرار داده است، هرکدام به منظوری ساخته شده و برای خلقت و آفرینش آن هدفی وجود دارد. مثلاً کوهها، معادن، دریاها و همهی موجودات که خداوند متعال آفریده و در اختیار بشر قرار داده است، هیچ کدام خالی از فایده نیست، هرکسی متناسب با قدرت و توان خویش از آنها استفاده میکند و بهره میبرد. مثلاً همین وسایل ارتباطی و تلفن همراه را در نظر بگیرید که امروزه در اختیار همگان قرار دارد، برای این ساخته شده که انسان در کمترین زمان ممکن باهم ارتباط داشته باشد و از حال همدیگر آگاه شود، به همین صورت است بقیهی چیزهای را که خود بشر ساخته و از آنها استفاده میکند.
در یک نگاه کلّی به جهان هستی، بدست میآید که همهی اشیاء و موجودات چه آنهایی را که خداوند متعال آفریده و چه آنهایی را که خود بشر ساختهاند، بیهدف و بیغرض نیستند؛ بلکه برای انسان و در خدمت انسان میباشند. حال سؤال اساسی این است که وقتی هیچ موجودی بیهدف آفریده نشده، از ساخت آن هدف و غرضی وجود دارد، هدف از خلقت و آفرینش خود انسان چیست؟ هدف خلقت انسان جز عبودیت و بندگی چیزی نیست. لذا خداوند میفرماید: «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون»
1) سوره بقره، آیه21.
عبد، از نظر لغت عرب، به انسانى مىگویند كه سر تا پا تعلّق به مولا و صاحب خود دارد، ارادهاش تابع ارادهی او، و خواستش تابع خواست او است، در برابر او مالك چیزى نیست، و در اطاعت او هرگز سستى به خود راه نمىدهد. و به تعبیر دیگر «عبودیت» - آنگونه كه در متون لغت آمده - اظهار آخرین درجهی خضوع در برابر معبود است، و به همین دلیل، تنها كسى مىتواند معبود باشد كه نهایت انعام و اكرام را كرده است و او كسى جز خدا نیست. بنا براین عبودیت نهایت اوج تكامل یك انسان و قرب او به خدا است. عبودیت نهایت تسلیم در برابر ذات پاك او است. عبودیت اطاعت بى قید و شرط و فرمانبردارى در تمام زمینههاست.
و بالاخره عبودیت كامل آن است كه انسان جز به معبود واقعى یعنى كمال مطلق نیندیشد، جز در راه او گام بر ندارد، و هر چه غیر او است فراموش كند، حتّى خویشتن را.(1)
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: حقیقت عبودیت و بندگى سه چیز است:
اوّل این كه بنده در آنچه خدا بر او منّت گذاشته و بخشیده است براى خود مالكیت نبیند، بدان جهت كه بندگان را ملكى نیست، مال را مال خدا مىدانند، و آن را در جایى كه خدا فرموده است قرار مىدهند.
دوم: این كه بندهی خدا براى خودش مصلحت اندیشى و تدبیر نكند.
سوم: این كه تمام مشغولیاتش منحصر شود به آنچه كه خداوند او را بدان امر نموده، یا از آن نهى فرموده است. بنابراین، اگر بنده خدا براى خودش ملكیتى را در آنچه كه خدا به او سپرده است نبیند، انفاق نمودن بر او آسان مىشود. و چون بندهی خدا تدبیر امور خود را به مدبّرش بسپارد، مصایب و مشكلات دنیا بر وى آسان مىگردد. و زمانى كه به آنچه خداوند به وى امر كرده و نهى نموده است اشتغال ورزد، دیگر فراغتى نمىیابد تا مجال و فرصت خودنمایى و فخر نمودن بر مردم پیدا نماید.
از این رو چون خداوند بندهی خود را به این سه چیز گرامى بدارد، زندگى در دنیا و نحوهی برخورد با ابلیس و خلایق بر وى سهل و آسان مىگردد. به انگیزهی زیاده اندوزى و فخر و مباهات با مردم به دنبال دنیا نمىرود و آنچه را كه از جاه و جلال و منصب و مال در دست مردم مىنگرد، آنها را
1) همان.
براى عزّت و علّو درجهی خویشتن طلب نمىنماید و روزهاى خود را به بطالت و بیهودگى نمىگذراند.(1)
از ابو بصیر، نقل شده كه امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: از جمله دعاهاى امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ این بود: اى خداى من! همین عزّت مرا بس كه بنده توام، و همین افتخار مرا بس كه تو پروردگار منى. اى خداى من! همانگونه كه من دوست دارم تو از آن منى، پس مرا به آنچه دوست دارى موفّق بدار.(2)
در حدیث قدسى آمده است: اى بندهی من، از من اطاعت كن تا تو را مثل (یا شبیه و نظیر) خود قرار دهم من به چیزى مىگویم بشو، مىشود. تو به چیزى مىگویى بشو، مىشود.
روایتی است از امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ كه در كتاب معروف به نام «مصباح الشریعه» نقل شده است: این جمله را شاید كم و بیش در كتابهای عرفانی دیده باشید. امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ به فُضیل بن عیاض فرمود: «یا فضیل العبودیة جوهرة كنهها الربوبیة».
فضیل! آیا تو میدانی كه عبودیت چیست؟ آیا میدانی عبودیت چه گوهری است؟ عبودیت گوهری است كه ظاهرش عبودیت است و كُنه و نهایت و باطنش، آخرین منزل و هدف و مقصدش ربوبیت است. ممكن است بگویید یعنی چه؟ آیا امام جعفر صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ خواسته بفرماید كه عبودیت اوّلش بندگی است و آخرش خدایی؟ آیا میخواهد بگوید كه یك بنده از بندگی به خدایی میرسد؟ نه، در تعبیرات ائمه هرگز چنین تعبیراتی نمیآید.
كلمهی ربّ، یعنی پروردگار، صاحب. ما به خدا هم كه میگوییم ربّ، از باب اینكه خداوندگار و صاحب حقیقی تمام عالم و تمام عالمهاست. میگوییم: «الحمدلله رب العالمین» سپاس خدای را كه خداوندگار و صاحب است، صاحب تمام عالمها. پس اصل معنی ربّ یعنی صاحب و خداوندگار، و ربوبیت یعنی خداوندگاری نه خدایی فرق است میان خدایی و خداوندگاری. هر كسی مالك هر چیزی كه هست، ربّ و خداوندگار آن چیز هم هست.
به واسطهی بندگى، نفس انسانى صیقل پیدا مىكند و قابلیت انعكاس اشعّه نوریه عالم بالا در او پدیدار مىگردد و هر چه پاكى و صیقل بیشتر باشد شفّافیت و انعكاس آن بیشتر مىگردد، جلوههاى حضرت حق در او زیادتر به ظهور مىرسد، تا جایی كه خلافت بالقوّه و بالاستعداد وى به مقام فعلیت
مطلقه در مىآید و بالفعل، خلیفة الله در تمام عالم وجود و شئون و مظاهر حیات مىشود. باید دانست كه این الوهیت نیست، بلكه خلافت و نمایندگى است كه عین آثار الوهیت در آن به ظهور مىرسد. لازم به ذكر است كه خلیفة الله كار خدایی نمىكند، بلكه خدا به دست وى كار خود را به ظهور مىرساند و از دریچهی نفس وى خود را متجلّى مىگرداند و اسما و صفات خود را بروز مىدهد. از این رو عارف بالله آئینهی تمام نماى جمال و جلال خداوند ازلى و ابدى است و در تمام مراتب معجزات انبیا و كرامات امامان عَلَيْهِ السَّلاَمُ و اولیاى خداوند، در حقیقت خداست كه فاعل بى حدّ و حاكم مطلق است و نفس ولىّ خدا فانى شده است و این همان مقام عبودیت است. مقامى كه در اثر اطاعت خداوند متعال پیدا مىشود.(1)
انسان مانند قطرهای محدود است كه بدون اتّصال به خداوند، بیدرنگ از بین میرود و به خشكی میگراید؛ اما با اتّصال به اقیانوس بیكران و نامحدود، جزیی از آن اقیانوس میشود و دیگر پایان نمیپذیرد به این علّت عبد باید متّكی به معبود خویش باشد. (كه همهی این موارد با اطاعت و بندگی خداوند میسّر میشود).
«قطره وقتی دریاست که با دریاست/ ورنه او قطره و دریا، دریاست»
با توجّه به معنای «عبد» و «عبودیّت» به این نتیجه میرسیم که، معنای عبادت این است که انسان محو و فانی در خداوند شود، تمام اعمال و رفتار و کردارش مطابق به دستور خداند باشد. حالا این عبادات به معنای خاص باشد مانند عباداتی که در اسلام ذکر شدهاند مانند نماز، روزه، جهاد.... یا اینکه سایر اعمالی که هرچند عنوان عبادت را ندارند مانند خدمت به دیگران و جامعهی اسلامی، اگر این اعمال هم به خاطر اطاعت خداوند و بندگی او صورت بگیرند عبادت به حساب میآیند و ما را به خداوند نزدیک میکند.
به عبارت کلّی میتوان گفت: هر چیزی که انسان را به خداوند نزدیک کند؛ آن کار و عمل، عبادت به حساب میآید حالا فرقی ندارد که از عبادات خاصّ باشد مانند: نماز، روزه و... یا خدمت به دیگران، به خصوص خدمت به پدر و مادر، احسان و نیکی و کمک به دیگران.
1) انوار الملكوت، ج1، ص288.
با توجّه به مجموع آیات قرآن به دست میآید که انسان موجودی است که روح الهی در او دمیده شده و بهترین نوع خلقت را دارد، گل سرسبد موجودات و خلیفهی خدا در زمین میباشد. در واقع نگاه اسلام به انسان، نگاه کاملاً مثبت است؛ ولی برای رسیدن به کمالات و بدست آوردن ارزشهای متعالی، باید راه عبودیّت و بندگی خداوند متعال را طی نماید. به همین جهت است که خداوند در قرآن کریم، دربارهی فلسفه خلقت او میفرماید: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیعْبُدُونِ؛من جنّ و انس را نیافریدم جز براى اینكه عبادت كنند(1)(و از این راه تكامل یابند و به من نزدیك شوند)! با توجه به این آیه به دست میآید که هدف از خلقت و آفرینش انسان عبادت و عبودیت خداوند میباشد.
پس جواب این شد که خداوند انسان را آفرید، برای اینکه عبادت او را بکند و بنده او باشد. به عبارت ساده هدف خلقت ما انسانها این است که بندهی خدا باشیم، همهی اعمال، رفتار و گفتار ما، برای خدا باشد. عبد خدا باشیم و بندگی او را بکنیم.
چنانکه برخی مفسّرین در ذیل آیه که ذکر شد به همین نکته اشاره نمودهاند: از مهمترین سؤالاتى كه هر كس از خود مىكند این است كه ما براى چه آفریده شدهایم؟ و هدف آفرینش انسانها و آمدن به این جهان چیست؟ آیات فوق به این سؤال مهم و همگانى با تعبیرات فشرده و پرمحتوایى پاسخ مىگوید و قرآن مىفرماید: من جن و انس را نیافریدم جز براى اینكه عبادتم كنند.(2)
هرچند ممکن خداوند متعال، از آفرینش و خلقت انسان اهدافی دیگری هم داشته باشد که برخی علما و دانشمندان به خصوص علمای اخلاق اهدافی چون: علم و حکمت، رضایت و رضوان و قرب الهی و... را ذکر نمودهاند که بحث مفصلی دارد. به نظر میرسد که همهی این اهداف در مسیر و راستای رسیدن به هدف اصلی است که، همان عبودیّت و بندگی است.
هدف اصلی، همان «عبودیت» است كه در آیات مورد بحث به آن اشاره شده، و مسأله علم و دانش و امتحان و آزمایش، اهدافى هستند كه در مسیر عبودیت قرار مىگیرند، و رحمت واسعهی خداوند،
نتیجه این عبودیت است.(1)حال با توجه به این هدف مهم خلقت انسان، لازم است که بدانیم معنای عبودیت چیست؟ آیا تنها انجام مراسمى مانند ركوع و سجود و قیام و قعود و نماز و روزه منظور است؟ یا حقیقتى است ما وراى اینها؟ هر چند عبادات رسمى نیز همگى واجد اهمیتاند. براى یافتن پاسخ این سؤال، باید روى واژهی «عبد» و «عبودیت» تكیه كرد و به تحلیل آنها پرداخت.
«عبودیّت» چنان مهم و با ارزش میباشد که بالاتر از رسالت است. لذا در شهادتین میگوییم: «اشهد ان محمدا عبده و رسوله» اول «عبودیّت» را برای پیامبر شهادت میدهیم سپس «رسالت» را. عبد بودن چنان ارزش دارد که فقیه زاهد، عالم عامل، عارف واصل؛ آقای بهجت(ره) به جای آیت الله؛ عنوان «عبد» را برای خودش انتخاب کرد در مهرش نوشت: «العبد محمد تقی بهجت» در سورهی مبارکهی «فاتحه» که همواره در نماز میخوانیم اول «عبودیّت» خود را به خداوند اعلام میداریم «ایّاک نعبد» سپس از او کمک میخواهیم «ایّاک نستعین» حالا چرا عبادت این قدر مهم است که خداوند فلسفهی خلقت را عبودیت قرار داده و اینگونه در آیات و روایات مورد تأکید قرار داده شده است؟
برای توضیح این مطلب میخواهیم مثالی ذکر کنیم برای شناخت دانشآموزان و دانشجویان ممتاز و با استعداد، از غیر آنان، امتحان گرفته میشود. برای تمییز اجناس خوب از بد، سره را از ناسره، خالص از نا خالص امروزه وسایلی وجود دارد. مثلاً برای تشخیص آهن از بقیه مواد، کارخانههای ذوب آهن ساخته شده است. آیا برای تشخیص انسان خوب، از بد؛ مؤمن از کافر؛ صادق از کاذب، معیار و ملاکی وجود دارد؟ جالب اینجاست که بقیهی اشیا و موجودات تا حدودی خوب و بدشان معلوم و مشخص میشود. امّا در بین انسانها، همه ادعای خوب بودن را دارند. هیچ کسی نیست که، عیوب و اشکالات خود را نشان دهد. اگر کوچکترین اشکال از کسی گرفته شود ناراحت میشود.
1) همان، ص388.
و خودش را بَری از هرگونه عیب و ایراد میداند، این خاصیّت انسان است. مگر کسانی که به مراحل خاصی از خود سازی و اخلاق رسیده باشند.
بنابراین عبودیّت و بندگی، معیار و ملاکی است که خوب را از بد، مؤمن را از کافر جدا میکند. لذا اینکه خداوند متعال «بندگی» را فلسفهی آفرینش و خلقت خود قرار داده است، به خاطر خودش نیست؛ برای غرور و تکبر ورزی نیست؛ برای آزار واذیت انسان نیست؛ برای این هم نیست که خداوند انسان را بندهاش قرار دهد تا نیاز به او داشته باشد؛ بلکه دقیقاً عبد و بنده قرار دادن انسان برای خود انسان است برای این است که خوب را از بد؛ مؤمن را از غیر مؤمن جدا کند. این کار را با همان میزان عبودیت و بندگی انجام میدهد. خداوند در قرآن میفرماید: «الَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیبْلُوَكُمْ أَیكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ هُوَ الْعَزیزُ الْغَفُورُ؛ آن كس كه مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید كه كدام یك از شما بهتر عمل مىكنید، و او شكستناپذیر و بخشنده است.(1)
عبودیّت و عبادت برای رسیدن به کمال است انسان اگر دوست دارد که به کمال برسد، به مقامات عالی انسانی عروج نماید، باید از مسیر عبودیت و عبادت خداوند عبور نماید، دیگر هیچ راهی وجود ندارد. با عبادت انسان خالص میشود، به آن عیار لازم انسانیّت میرسد. به گفتهی مولانا جلال الدین بلخی: «من نکردم خلق، تا سودی کنم/ بلکه تا بربندگان، جودی کنم».
اگر چه نشان عبودیّت خداوند بر هر کس و همه چیز زده شده (با عبودیّت فراگیر) إِن کُلُّ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ إِلَّا آتِی الرَّحْمَنِ عَبْدًا سوره مریم آیه 93 ولی پرستش اختیاری خداوند ویژهی انسان است.
و از آنجا که عبادت عملی اختیاری است و هر کار اختیاری انگیزهای میخواهد میتوان انگیزههای عبادت خداوند را در سه چیز بیان کرد:
1- عبادت به امید بهشت (عبادت تاجران): وَمَن یُطِعِ اللّهَ وَرَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ...(2)
2- عبادت از ترس جهنّم (عبادت بردگان): انا تخافُ من ربِّنا یومًا عبوسًا قمطریرًا.(1)
3- عبادت خداوند از این جهت که خداوند شایستهی عبادت است (عبادت آزادگان) و تنها بندگان مخلص خداوند به این مرحله از معرفت میرسند آنان حتی اگر خداوند بهشت و جهنم را هم نمیآفرید باز هم خدا را عبادت میکردند.
حضرت علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: اِلهى ما عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ عِقابِكَ وَ لا طَمَعاً فى جَنَّتِكَ وَ لكِنْ وَجَدْتُكَ اَهْلا لِلْعِبادَةِ فَعَبَدْتُكَ؛
خدایا، تو را به جهت ترس از عذابت و طمع در بهشت، عبادت نكردم، بلكه تو را شایستهی عبادت یافتم و آنگاه به عبادت تو بر خاستم.(2)
همهی ارزشها، در واقع نوعی دستاورد عبودیت محسوب میشوند:
1- یکی از مهمترین آنان «آزادگی» است، زیرا لازمهی عبد خدا شدن رهایی از عبودیّت دیگران است. عبودیّت مال و مقام و شهرت و حتّی انسانهای دیگر.
2- «توکّل» از دیگر دستاوردهای عبودیّت است اعتماد به ربوبیت خداوند از آن جهت است که خداوند به مقتضای رحمانیش بهترین سرنوشت را برای عبد رقم میزند و آنچه خیر اوست برای او پیش میآورد. خود این اعتماد باعث افزایش عنایت و رخمت خداوند میشود. حضرت علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: کسی که بر خدا توکل کند خدا او را کفایت میکند.
3- «شرح صدر و افزایش ظرفیّت روحی» یکی دیگر از نتایج عبودیّت است که باعث میشود مشکلات برای او تحمّل پذیر شود و گاهی نشاط و توان او را افزایش میدهد قرآن دربارهی مؤمنانی که مورد تهدید واقع شدهاند، میفرماید: آنان نه تنها از تهدید دشمنان نترسیدند که بر ایمانشان افزودند و گفتند: خدا ما را بس است و خدا نیکو حمایتگری است و یا لا خوف علیهم و لا هم یحزنون.
4- حضرت آیت الله سبحانی حفظه الله در سلسله مباحث اخلاقی نیز آثار زیر را برای عبودیّت ذکر کردهاند که بیان میکنیم:
تسلط بر نفس
یکی از آثار «عبودیت»، تسلط انسان بر خواهشهاى نفسانى است، در نتیجهى این تسلّط، «نفس اَمّاره» مهار شده، روح انسانى بر نفس، ولایت پیدا مىكند و فرد از نظر كمال روحى به پایهاى مىرسد كه مىتواند اختیار «نفس اَمّاره» را به دست گیرد. یك چنین فردى بر نفس و خواهشهاى آن تسلّط دارد و اختیار دار مىگردد به این مرحله از كمال، «ولایت بر نفس» مىگویند.
در آیات قرآن به این مرحله اشاره شده است، چنانكه مىفرماید:
إنّ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِ...؛ نماز انسان را از بدى ها و منكرها باز مىدارد.(1)
یعنى نماز، در انسان حالتى پدید مىآورد كه در پرتو آن خود نمازگزار از گناه باز مىماند.
همچنین مىفرماید:...كُتِبَ عَلَیكُمُ الصُّیامُ كَما كُتَبِ عَلىَ الّذین مِنْ قَبْلِكُم لَعّلكُم تَتَّقُونَ؛ روزه را بر شما بسان پیشینیان واجب كردیم تا پرهیزگار شوید.(2)
روزه، یك نوع عبودیت و بندگى براى ذات اقدس الهى است كه پدید آورندهى تقوى و تمالك نفسانى و خویشتن دارى از گناه است و نتیجهى آن ولایت بر نفس و پیروزى بر هوى و هوس است.
بینش خاص
از مزایاى عبودیت این است كه انسان در سایهى صفا و روشنایى بینش خاصّى پیدا مىكند، حقّ و باطل را به روشنى تشخیص مىدهد و هرگز گمراه نمىشود.
چنانكه مىفرماید: یا اَیهَا الَّذینَ امَنُو إِنْ تَتَّقُوا اللّه یجعَلْ لَكُمْ فْرقاناً...؛ اى كسانى كه ایمان آوردهاید؛ اگر پرهیزگار باشید، خدا به شما نیرویى مىبخشد كه با آن بین حق و باطل به خوبى تمییز مىدهید.(3)
مقصود از «فُرقان» همان بینش خاصى است كه، سبب مىگردد انسان حق و باطل را خوب بشناسد.
در آیهی دیگر مىفرماید: وَالذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِینَّهُمْ سُبُلَنا...؛ كسانى كه در راه ما سعى و كوشش كنند، آنان را به راه خویش رهبرى مىكنیم.(1)
تسلط بر افكار پراكنده
یكى از آرزوهاى انسان این است كه در حال عبادت، قواى عقلانى او در نقطهاى متمركز گردد و به غیر از خدا توجّهى پیدا نكند. كسانى كه موقع عبادت به این سو و آن سو توجّه دارند و به اصطلاح فاقد حضور قلب هستند، برای این است كه بر اندیشههاى پراكندهاى كه زاییدهی قوّهی تخیل است، ولایت و تسلط ندارند. از این جهت یك نماز چهار ركعتى را با افكار بسیار پراكنده به پایان میرسانند و اسكلتى بىروح تحویل مىدهند.
امّا پویندگان راه بندگى، به واسطهى تكامل و قدرتى كه در سایهى بندگى پیدا مىكنند، بر تمام اندیشههاى پراكندهی خود تسلّط پیدا مىكنند، و بر قوّهی تخیل خویش كه بسان گنجشكى از این شاخه به آن شاخه مىپرد، مسلّط مىگردند، و اختیار آن را به دست مىگیرند. و در حال عبادت، آنچنان تمركز فكرى و حضور پیدا مىكنند كه از غیر خدا غافل مىشوند و غرق جمال و كمال خدا مىگردند، تا آنجا كه در حال نماز پیكان تیر از پاى آنان بیرون كشیده مىشود و به آن توجّه نمىكنند، فرزندشان از بلندى سقوط مىكند و فریاد زن و بچّه بلند مىشود؛ امّا آنان هرگز متوجه نمىشوند و پس از فراغت از نماز به اطراف خود نگاه مىكنند و از جریان آگاه مىگردند.(2)شیخ الرّئیس «ابو على سینا» مىگوید:
عبادت، یك نوع ورزش براى قواى فكرى است كه بر اثر تكرار و عادت به حضور در محضر خدا، فكر را از توجّه به مسایل مربوط به طبیعت و مادّه، به سوى تصوّرات ملكوتى مىكشاند. قواى فكرى تسلیم باطن و فطرت خداجویى انسان مىگردند و مطیع او مىشوند.(3)
تخلیهى بدن از روح
در جهان طبیعت، روح و بدن به یكدیگر نیاز مبرم دارند. از آنجا كه روح بر بدن «علاقهی تدبیرى» دارد، بدن را از فساد و خرابى باز مىدارد. از طرف دیگر روح در فعّالیتهاى خود به بدن نیازمند است و در پرتو اعضا و جوارح بدنى،مىتواند بشنود و ببیند و ...
امّا گاهى روح، بر اثر كمال و قدرتى كه از ناحیهی عبادت و بندگى حق پیدا مىكند، از استخدام بدنى بىنیاز مىشود و مىتواند خود را از بدن «خلع» كند.
براى افراد جوان به ویژه كسانى كه با دید مادیگرى به جهان طبیعت مىگرند، تصور این نوع مطالب همراه با دشوارى است؛ ولى بر پویندگان راه حقّ این كار آن چنان آسان است كه هر موقع بخواهند مىتوانند خود را «خلع از بدن» كنند.
تصرّف در بدن
بندگى، آنچنان قدرتى به انسان مىبخشد كه بدن، تحت فرمان ارادهى انسان كامل قرار مىگیرد و انسان در محیط بدن خود و یا دربارهى دیگران، كارهاى خارق العادهاى انجام مىدهد.
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ مىفرماید: «هرگاه ارادهى انسان بر انجام عملى قوى گردید و حقیقتى مورد توجّه و خواست او قرار گرفت، هرگز بدن در انجام آن از خود ناتوانى نشان نمىدهد».(1)
تصرّف در جهان
در پرتو عبادت و بندگى، نه تنها حوزهى بدن تحت فرمان و محلّ نفوذ ارادهى انسان قرار مىگیرد، بلكه جهان طبیعت، مطیع انسان مىگردد و به اذن پروردگار جهان، در پرتو نیرو و قدرتى كه از تقرّب به خدا كسب نموده است، در طبیعت تصرّف مىكند و مبدأ یك سلسله معجزات و كرامات مىشود و در حقیقت قدرت بر تصرّف و تسلّط بر تكوین پیدا مىكند. مطالعه و بررسى آیات مربوط به «یوسف» و «داوود» و «سلیمان» و كارهاى شگفتآور آنان، ما را به این نكته میرساند، كه تصرّف در تكوین آنچنان هم مشكل و پیچیده نیست كه در توانایى اولیاى خدا بر آن شك و تردید كنیم.(2)
در بین عبادات، بیشک نماز مظهر اَتّم عبودیّت و سرآمد همهی عبادتها است. نماز از جمله عبادتهایی است که در همهی ادیان الهی وجود داشته است. گرچه ممکن است کیفیّت آنها با هم فرق داشته باشد. آیات زیر مؤیّد همین مسئله هست:
درباره ی حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلاة و من ذریتی ربنا تقبل دعاء؛ پروردگارا مرا برپا دارندهی نماز قرار ده و از فرزندانم نیز چنین فرما پروردگارا دعای مرا بپذیر.(1)
دربارهی حضرت اسماعیل عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: وَكانَ یأْمُرُأَهْلَهُ بِالصَّلاة و الزکاة و کان عند ربه مرضیا؛ او همواره خانوادهاش را به نماز و زکات فرمان میداد و پیوسته مورد رضایت پروردگارش بود.(2)
خطاب به حضرت موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكرِی؛ نماز را به یاد من بپا دار.(3)
یاشُعَیبُ أَصَلاتُك تَأْمُرُك أَنْ نَتْرُك مایعْبُدُ آباونا؛ گفتند ای شعیب آیا نمازت به تو دستور میدهد که آنچه پدرانمان می پرستیدند را ترک کنیم؟(4)
از قول حضرت عیسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: وَأَوْصانِی بِالصَّلاةِ وَالزَّكاةِ مادُمْتُ حَیا؛ و تا زمانی که زنده ام مرا به نماز و زکات توصیه کرده است.
أ. آثار نماز در دنیا
1- یاد كردن خدا از بندهیخود
خداوند در سورهی طه میفرماید: «اقم الصلوة لذكری»(5)نماز ذكر و یاد خداست. این آیه وقتی در كنار این آیهی شریفهی «فاذكرونی اذكُركم.....»(6)تفسیرشود این نتیجه را افاده میكند كه وقتی عبد به یاد حق باشد حق هم به یاد او خواهد بود. مفسّرین در ذیل آیهی شریفهی «فاذكرونی اذكركم»
در بیان اینكه «مراد از یادآوری بندگان چیست؟ بیانات متنوّعی را ذكر كردند كه از جمله آن موارد عبارت است از:
الف: مرا در «دنیا» یاد كنید، تا شما را در «جهان دیگر» یاد كنم.
ب: مرا به «دعا» یاد كنید تا شما را به اجابت یاد كنم (این استجابت میتواند هم در دنیا و هم در برزخ و هم در قیامت نصیب بنده شود.
ج: مرا به هنگام وفور نعمت یاد كنید تا شما را در سختیها یاد كنم (این سختی هم اعمّ است)
2- نایل شدن به مقام شفاعت كبری
خداوند در سورهی اسری خطاب به وجود نازنین رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید:
«وَ مِنَ اللَّیلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسی أَنْ یبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً؛ و بعضی از شب را بیدار باش و تهجّد كن كه این نماز شب، تنها بر تو واجب است، باشد كه خدایت به مقامی محمود (شفاعت) مبعوث گرداند.(1)پس ثمره و نتیجهی این برنامهی الهی، رسیدن به مقام محمود است و روایات فریقین در ذیل آیه، مقام محمود را به عنوان مقام شفاعت كبری تفسیر كرده است كه رسول اكرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ در روز قیامت در آن مقام قرار میگیرد.
3- دریافت اجر الهی و باز یافتن به آرامش كامل
در سورهی بقره حق تعالی میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لا هُمْ یحْزَنُونَ؛ کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند و نماز برپا داشتند و زکات را پرداختند اجرشان نزد خداوند محفوظ است نه ترسی بر آنها است و نه اندوهگین میشوند(2).
در پرتو ایمان و عمل صالح و برپا داشتن نماز و ... مستحق دو جایزه میشوند: الف: دریافت پاداش (لهم اجرهم ...) ب: بهرهمندی ازآرامش كامل (لاخوف ...) كه هیچ اضطراب و غمی به همراه آن وجود ندارد.
ب. آثار نماز در برزخ
1- دفع وحشتهای قبر
رسول الله صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: «ان الصّلاة تأتی الی المَیتِ فی قبره بصورة شخص انور اللّونِ یونسُهُ فی قبره و یدفَعُ عنه اهول البرزخ؛ نماز به صورت انسانی سفید چهره، وارد قبر میت شده و با او انس میگیرد و وحشتهای برزخ را از او برطرف میكند.(1)
2- مونس انسان در قبر
رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: الصلاةُ انس فی قبره و فراش تحت جنبه و جواب منكر و نكیر؛ نماز مونس (نمازگزار) در قبر و فراش نیكو در زیر او، و پاسخ نمازگزار برای نكیر و منكر میباشد.(2)
3- دیدار ملایكه از انسان در قبر
رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: كسی كه به قصد شركت در نماز جماعت و به سوی مسجد گام بر میدارد، خداوند متعال در مقابل هر گامی كه بر میدارد، هفتاد هزار حسنه به او پاداش میدهد و به همین میزان نیز درجات وی بالا خواهد رفت، و اگر در چنین حالتی بمیرد، خداوند متعال هفتاد هزار فرشته را مأمور، مینماید تا در قبر به دیدار او رفته، وی را بشارت دهند و در تنهایی قبر، انیس او باشند و تا روز قیامت برای او طلب آمرزش كنند.»
4- نجات از وحشت قبر
امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: «من اتمَّ ركوعَهُ لم یدخُلْهُ وحْشَةُ القبْرِ؛كسی كه ركوعش تمام و كامل باشد هرگز دچار وحشت قبر نمیشود.»(3)
ج. آثار نماز در قیامت
1- مقبولیت دیگر اعمال در سایهی نماز
مولاعلی عَلَيْهِ السَّلاَمُ در نهج البلاغه میفرماید: «كلُّ شی من عملك تبع لصلاتك» هر عملی پیرو نماز است از این رو عروج دیگر اعمال در سایه سار نماز، میسّر میشود «إن قُبلت، قبلت ما سواها و إن رُدَّت رُدّت ما سواها» اگر نماز مورد قبول واقع شود، دیگر اعمال هم قبول میشود و اگر ردّ شود دیگر اعمال هم ردّ خواهد شد.
2- نماز توشهیآخرت
رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: الصلاة زادُ للمؤمن من الدنیا الی الاخره؛ نماز زاد و توشهی مؤمن در دنیا برای آخرت است.(1)
3- عامل ورود به بهشت
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: «همانا پروردگار شما مهربان است، عمل كم را تقدیر میكند، هر آینه انسان دو ركعت نماز برای خدا به جا آورد، خداوند به سبب آن نماز، او را وارد بهشت میكند.(2)
4- معاف از عذاب و ورود بیحساب به بهشت
رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: «قال الله - عزّوجل - اِنّ لعبدی علی عهداً اِن اقام الصلوة لوقتها اَن لا اُعَذِّبَهُ و اَن اُدخلهُ الجَنّه بغیر حساب؛ ... من تعهّدی نسبت به بندهام دارم كه اگر نماز خود را در وقتش به پا دارد، او را عذاب نكنم و بدون حساب او را به بهشت ببرم.(3)
و باز از آن وجود نورانی در كلامی دیگر آمده، كه فرمود: «كسی كه چهل روز نمازهای خود را با جماعت به جا آورد، به طوری كه یك تكبیرة الاحرام از او فوت نشود، برای او آزادی از آتش جهنم و آزادی از نفاق نوشته میشود.»(4)
5- زینت آخرت
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: «انّ الله - عزّوجل - قال: الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ انّ الثمان ركعات التی یصلّیها العبد اللیل زینةُ الآخرة؛ خداوند متعال ثروت و فرزندان را زینت دنیا دانسته، ولی هشت ركعت نمازی كه آدمی در آخر شب میخواند، زینت آخرت است.(1)
د. آثار بینمازی
1- به سوی آتش رفتن نمازگزار ریا كار
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: چون روز قیامت فرا میرسد، بندهای را میآورند كه اهل نماز بوده و خود نیز چنین ادّعا میكند؛ به وی میگویند، تو بدان جهت نماز گزاردی كه تو را ستایش كنند، پس به ملایكه دستور میدهند او را به سوی آتش ببرید.(2)
2- عدم ملاقات با رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ در كنار حوض كوثر
رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: «لیس منّی من استخفَّ صلاته لا یردُ علی الحوض لا و الله؛ كسی كه نماز را سبك شمارد از من نیست، به خدا سوگند كه بر حوض مرا ملاقات نخواهد كرد.(3)
3- سقوط در آتش
قرآن در بیان جواب دوزخیان كه پرسیده شد چه چیزی شما را به دوزخ كشانده میگویند ما از نماز گزاران نبودیم: «ما سللكم فی سقر قالوا لم نَكُ من المصلین».(4)
4- محشور شدن با قارون و فرعون و هامان
رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: لا تضیعوا صلاتكم، فانّ من ضیع صلاتهُ حَشَرَهُ الله قارون و فرعون و هامان - لعنهم الله و اخزاهم - و كان حقّاً علی الله ان یدخِلَهُ النار مع المنافقین، فالویلُ لمن لم یحافظ
صلاتهُ؛ نمازتان را ضایع نكنید، به درستی كه هر كس نماز خویش را ضایع كند، خداوند عزّوجلّ او را با قارون و فرعون و هامان محشور میكند، خداوند به آنان لعنت كند و آنها را رسوا سازد، و بر خدا لازم است آنها را با منافقان به آتش داخل كند، پس وای بر كسی كه مواظب نمازش نباشد.(1)
5- محرومیت از شفاعت
رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمودند: «هر كس عمداً نمازش را ترك كند، بر درب جهنّم نامش در زمره دوزخیان نوشته میشود.»(2)
خداوند متعال در قرآن، یکی از آثار نماز را بازداشتن انسان از گناه معرفی میکند: إن الصلوة تنهی عن الفحشا و المنکر(3)امّا به راستی چگونه نماز ما را از زشتیها باز میدارد؟
همانطور که گذشت نماز ذکر است یعنی به یاد خدا بودن چند چیز است که در تربیت نفس مؤثّر است یکی نماز که یاد خداست دیگری یاد معاد که تأثیر به سزایی در انسان دارد هر بلایی که بر سر انسان میآید حاصل غفلت از یاد خدا و معاد است. نماز در حقیقیت یادآوری معاد و روزهای سخت پیش و روی انسان است مرحوم ملااحمد نراقی در مثنوی طاقدیس این حقیقیت را بسیار زیبا به تصویر کشیده است. ایشان نماز را قیام صغری انسان معرفی میکند و این چنین میگوید: اذان و اقامه در حقیقت نفخ صور است که در آن دمیده میشود همانطور که با دمیدن در صور مردگان از قبر بر می خیزند با اذان و اقامه نیز انسان از خواب یا مرگ غفلت بر میخیزد.
آن اذان و آن اقامه نفخ صور *** آن زجا برخاستن بعث و نشور
آن مصلی موقف و قبله وقوف *** بستن احرام در موقف عکوف
چون شدی واقف در آن موقف، زبان *** میگشایی در سپاس و امتنان
وقتی بنده تکبیرة الاحرام را میگوید و شروع میکند به خواند حمد آن زمانی است که خود را در مقابل حق ّ میبیند در مییابد که این همان است که خداوند وعدهاش را داده بود قالوا یا ویلتا من بعثنا من مرقدنا هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون لذا شروع میکنند به حمد و ستایش خداوند.
حمد و سوره آن سپاس است و ثنا *** در وقوف بارگاه کبریا
ناگهان ندا میآید که اینجا جای حمد و سپاس نیست جای آن در دنیا بود و چه قدر در دنیا تأکید میکردیم که حمد ما را بگویید.
گوییا آن که خطاب آید ترا *** این زمان بگذار تمجید و ثنا
دفتر اعمال خود را نیز ببین *** هیبت این روز رستاخیز بین
ای مسافر، تا چه آوردی بگو *** زین سفر سودت چه باشد، مایه کو؟
بعد اشاره به رکوع میکند و میفرماید: رکوع در نماز ما حکایت از این دارد که این جواب ناخوشایند نا امیدشان کرده و بار گناه را احساس میکنند که چطورکمرشان را خم میکند
خم کنی قامت، پی عجز و نیاز *** سر کنی تسبیح آن، عاجز نواز
من ندارم غیر عجز و لابه، هیچ *** در من و در کار من شاها، مپیچ
قامتی دارم، خم از بار گناه *** سر به زیرم چون که هستم رو سیاه
دوباره ندا میآید بنده سرت را بلند کن دفتر اعمال خودت را ببین، اینجا دیگر بنده به خاک میافتد و صورت بر خاک می گذارد که سجدهی ما حکایت از این حال بنده دارد
جبهه و رو بر زمین سایی همی *** پشت دستان را زغم خایی همی
باز بنده شروع میکند عظمت خدا یاد کردن که خدایا تو بلند مرتبهای از بنده روسیاه خود درگذر
کای شها، پاکا، بلندا، برترا / بنگر از رحمت در این موقف مرا
ولی دوباره ندای نا امید کننده می شنود که ای بندهی من؛
گویدت گویا که سر بردار هین *** تا چه کردستی در این دفتر ببین
بنده سر را بلند میکند شروع میکند به استغفار:
سر برآری لب به استغفار باز *** توبه را سازی شفیع و چاره ساز
ولی بازهم جواب دندان شکن میشنود.
گویدت بگذشت روز توبه، هان*** تا چه آوردی، بگو فاش و عیان
بنده دوباره به سجده میافتد، باز خدا را به عظمت میخواند باز هم صدای ناامید کننده میشنود با عتاب بنده را مورد خطاب قرار داده که بر خیزد و بلند شود که این اشاره به شروع رکعت دوم نماز دارد بنده برمیخیزد دوباره شروع به حمد و ستایش خداوند باز همان روال ادامه پیدا میکند.
باز افتی در رکوع و در سجود *** گه رکوع و گه سجود و گه قعود
باز گوید ناید امروز این به کار *** مایه و سود آن چه آوردی؟ بیار
روزگاران را به غفلت باختی *** کار خود با این جهان انداختی
هان چه سود از مایهات، اندوختی؟ *** هان چه شمع از مایهات، افروختی؟
لرزدت آن دم ز هیبت استخوان *** هم رود قوّت ز پایت هم توان
اینجا دیگر اشاره به تشهّد میکند، بنده در اینجا دیگر قدرت هیچ حرکتی ندارد، از بس آن روز با هیبت بنده را مستأصل میکند با همان بیحالی مثل دست و پا شکستهای که قادر به هیچ حرکتی نیست شروع میکند به ذکر توحید
کاشهد ان لا اله لی سواه *** من به وحدانیتت هستم گواه
هم گواهم بر نبی مؤتمن *** این هم سرمایه و هم سود من
سود من از این سفر این ست و بس *** نیست غیر از این دوام، فریاد رس؟
ناگهان چشم بنده به پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و امامش عَلَيْهِ السَّلاَمُ میافتد و علی الاعراف رجال که شناخته میشوند جانی به پیکر نیمه جان بنده میرسد زبانش گویاتر میشود نفسی میکشد خوشحال از دیدن پیامبر و امام خود
ای پناه جمله امت السلام *** ای شفیعان قیامت همتی
السلام ای شافع روز جزا *** السلام ای عاصیان را مرتجی
السلام ای بندگان صالحین *** السلام ای انبیا و مرسلین
من گنهکارم، پشیمانم ذلیل *** واقف اندر موقف ربّ جلیل
ای شفیعان قیامت همتی *** التفاتی، التماس رحمتی
یک نظر، ای شهریاران از کرم *** سوی آن افتادهی بحر ندم
این سلامهای نماز اشاره به این قسمت از قیامت دارد. در پایان مرحوم نراقی میفرماید:
از اشارات نماز اینها یکی است*** زان چه گفتم از معانی اندکیست
خلاصه، این نماز قیامت صغرای بنده است و بنده هر روز آن روز عظیم و ملالتآور را تداعی میکند که مبادا خواب غفلت او را زمینگیر و از هستی ساقط کند. چنین بندهای که هر روز قیامت خود را ترسیم میکند، چطور میتواند گناه معصیت کند حالی برای گناه کردن برای این بنده باقی نمیماند. لذا به قول مرحوم نراقی (ره) این یکی از اشارات و اسرار نماز است که بیان شد. بندهای که این چنین نماز میخواند چطور میتواند گناه مرتکب شود دزدی، خیانت، دورغ و هزاران گناه بیشمار از او سر زند. بنابراین هر چه میکشیم از غفلت ماست به قول صایب تبریزی که چقدر زیبا گفت:
ما زغفلت زیر گردون شادمانی میکنیم/ ورنه گندم سینه چاک، از بیم زخم آسیاست.
اگر مثل گندم بدانیم که چطور زیر چرخ آسباب خرد خواهیم شد، اصلاً شادی مستانه از روی غرور نمیکردیم، مرتکب معصیت نمیشدیم همهی اینها برخاسته از غفلت ماست و باز هم چه زیبا گفته صائب:
فکر شنبه تلخ دارد جمعهی اطفال را/ عشرت امروز بیاندیشه فردا خوش است.
مانند دانشآموزی که، غروب جمعه دلگیر و بیحوصله است، چون فردا باید برود مدرسه و تکلیف خود را جلوی معلّم بگذارد، ما هم اگر به فکر فردا باشیم و یقین داشته باشیم که باید تکالیف خود را جلوی معلّم عالم وجود بگذاریم قطعاً خیلی از کارهای ناشایست را انجام نمیدهیم هیچ خود را موظّف به انجام تکلیف الهی هم میدانیم.
نماز، جامع خیرات است خیلی چیزها در خود دارد. در نماز خورشید، ماه و ستارگان، آب، زمان، مکان، لباس نقش ایفا میکنند با خورشید وقت نماز را تعیین میکنیم، با ماه و ستارگان جهت قبله را تعیین میکنیم با آب وضو میسازیم آبی که با آن وضو میسازیم باید پاک باشد غصبی نباشد مکانی که نماز میخوانیم نیز باید پاک باشد و غصبی نباشد همچنین لباس ما؛ بنابراین نمازگزارواقعی دزدی نمیکند، طهارت و پاکی را رعایت میکند هر آن چه را خلاف باشد و ضرر به نماز صحیح او بزند از او سر نمیزند.
به فرمودهی پیامبر عظیم الشأن حضرت محمد صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: الصلاة معراج المؤمن؛ نماز معراج مؤمن است همان طور که پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ به معراج رفت، مؤمن با نمازش میتواند پرواز کند و به معراج برود. حقیقت پرواز مؤمن در نماز بیشباهت به پرواز هواپیما نیست. همانطور که میدانیم برای پرواز یک هواپیما باید اصولی رعایت شود باید از باند پرواز بلند شود در مسیری که برج مراقبت تعیین میکند باید حرکت کند خلبان باید با زبان بین المللی حرف بزند نماز هم این چنین است تا وقت اذان نشود و رخصت نماز داده نشود پروازی در کار نیست با همان کیفیّتی که خداوند میفرماید باید نماز خواند باید به عربی هم خواند چون زبان بین المللی است همه باید به یک زبان نماز بخوانند گرچه زبان غیرعربی داشته باشند.
شاید به ذهن بسیاری از ما بیاید آیا انسان میتواند به مرحلهای برسد که تمام اعمال و رفتارش فقط برای خداوند باشد؟ آیا کسی به مقام عبد و عبودیّت کامل خداوند میرسد؟ آیا کسانی به این جایگاه رسیدهاند تا به عنوان الگو و سرمشق و نمونه برای ما قرار داده شود؟ برای پاسخ به این سؤالات باید به سیمای امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ و به کاری که آن حضرت با اصحاب و یاران با وفایش در صحنهی کربلا و در روز عاشورا انجام داد توجّه نماییم.
امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ نمونهی کامل عبودیّت و عبادت خداوند است که، تمام اعمال و رفتارش برای خداوند بود، خود و خانوادهاش را محو و فنا در خداوند کرد. امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ الگوی کامل بندگی است، همهی تلاشها، فداكاریها، ایثارها، مجاهدتها و رشادتهای امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ اولاد و اصحابش فقط برای رضای خدا بود. عمدهترین محور و كانون كه امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ همواره به آن توجّه داشت و لحظهای از آن غافل نبود؛ خدا بود. در روایتى كه هر چند از نظر سند بر اساس درایة الروایه محل بحث و گفت وگو است امّا به لحاظ نكات عرشى و حقایق عرفانى بلندى كه در آن هست نمىتوان به سادگى از آن گذشت و از متن و محتواى و زیبایى آن به آسانى چشم پوشید، آمده است كه خداوند متعال فرمود: «من طلبنى وجدنى و من وجدنى عشقنى (یا: من وجدنى احبنى) و من احبنىعشقنى و من عشقنى عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلىّ دیته و انا دیته (و یا: و من علىّ دیته فانادیته؛ هر كه به جست و جوى من بر آید، مرا مىیابد و هر كه مرا پیدا كند، دوستم خواهد داشت
و هر كه من را دوست بدارد عاشق و شیفتهی من خواهد شد و هر كه چنین باشد من نیز عاشق او خواهم بود و هر كه من عاشق او باشم در این راه او را خواهم كشت و شهید عشقش خواهم نمود(1)و هر كه از سوى من شهید عشق شود، خونبهاى او بر عهده من خواهد بود و من خود دیه و خونبهاى وى هستم (و به كمتر از این براى وى راضى نیستم). (دیه چیزى است كه در آخرین مرحله دریافت مىشود و آخرین موجودى و دریافتى است و تنها موجودى عاشق، خداست و بس.)
شاید یكی از علّتهای این همه عشق و محبّت هزاران انسان دلباخته به او، در گوشه و كنار جهان از ملیتها و اقوام گوناگون به خاطر این باشد كه او برای خدا قیام كرد و خداوند اینگونه مهر و محبت او را در قلب هزاران انسان، جاری نموده، نام او را جاودانه ساخته است.
امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ از وقتی كه از مدینه حركت میكند، تا به مكّه و كربلا میرسد، در هر فرصتی با خداوند، به راز و نیاز میپردازد، میثاق و پیمان عاشقانهاش را با او محكمتر و استوارتر میسازد از جمله در روز عرفه با گروهی از اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ و فرزندان و شیعیان خود از خیمه بیرون میآیند و رو به كعبه میایستد و با حالت خاصّی به راز و نیاز، دعا و نیایش میپردازد، از ابتدا تا انتهای این نیایش عاشقانه و عارفانه چنان زیبا و پر محتوا است كه فقط انسانهای عارف به ذات پروردگار، اولیاء الله و... میتوانندآنگونه سخن بگویند و به راز و نیاز بپردازند، وقتی انسان به معانی و مفاهیم دعای عرفه توجّه مینماید به خوبی میفهمد كه، این جملات و كلمات از زبان كسی جاری گردیده كه، قلبش لبریز از ایمان بوده كه اینگونه با سوز و گداز با خدای خویش سخن میگوید.
برای نمونه بخشهای از آن را ذکر میکنیم: «اَللّهُمَّ اِنّى اَرْغَبُ إِلَیكَوَاَشْهَدُ بِالرُّبُوبِیةِ لَكَم» و به پروردگارى تو گواهى دهم. مُقِرّاً بِاَنَّكَ رَبّى وَ اِلَیكَ مَرَدّى اِبْتَدَاْتَنى بِنِعْمَتِكَ قَبْلَ اَنْ اَكُونَ» اقرار دارم به اینكه تو پروردگار منى و به سوى تو است بازگشت من آغاز كردى وجود مرا به رحمت خودپیش از آنكه باشم. ای خدای من اشتیاق دارم به سوی تو و به ربوبیتت معترفم میدانم، كه تو مربی و پروردگار منی و بازگشت من به سوی توست».
1) كلمات مكنونه، ص 75.
«أنا أشهد یا الهی بحقیقة ایمانی و عقد عزمات یقینی خالص صریح توحیدی و باطن مكنون ضمیری؛ من گواهی میدهم برای خدا از خلوص و حقیقت ایمانم به عهد قلبم كه از فرایض مقام یقین من است و توحید خالص و پاك از شایبه و از باطن سرّ ضمیرم.(1)
به غیر از دعا و نیایشهایی كه امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ داشته است كه تنها بخشی از آنها در تاریخ ثبت گردیده و امروزه به دست ما رسید با توجه به شرایط آن روز و نبودن امكانات برای ثبت و ضبط وقایع وضعیت خاصی را كه امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ داشت میتوان گفت كه بسیاری از سخنان و كلام او در قالب دعا و نیایش خطبه و سخنرانی نامه و پیام ثبت نشده و از چشم انداز راویان حقیقی احادیث، به دور مانده است.
امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در هر فرصتی اهداف و فلسفهی نهضت خویش را بیان نموده و خدایی بودن آن را اعلام داشته است. امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُدر پاسخ محمد بن حنفیه كه موافق حركت او به طرف عراق نبود، میفرماید كه رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ را در خواب دیدم كه فرمود: «یا حُسَینُ اخْرُجْ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یرَاكَ قَتِیلًا؛ ای حسین خارج شو، كه خدا میخواهد تو را كشته ببیند.(2)محمد بن حنفیه وقتی این سخن را شنید گفت: با چنین وضعی پس زنان و بچهها را به كجا میبری؟ امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ در پاسخ اوفرمود: «اِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یرَاهُنَّ سَبَایا؛خدا خواسته است كه آنها را نیز اسیر ببیند.(3)
خطبهای را كه در مكه ایراد فرموده است که بسیاری از مورّخان آن را نقل نمودهاند در قسمتی از آن آمده است: «الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ مَا شَاءَ اللَّهُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ سَلَّمَ خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلَادَةِ عَلَى جِیدِ الْفَتَاةِ ... رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَیتِ نَصْبِرُ عَلَى بَلَائِهِ وَ یوَفِّینَا أُجُورَ الصَّابِرِین».(4)
امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ و یاران بزرگوار ایشان به خود هیچگونه تردیدی راه ندادند و با فدا کردن جانهای خویش در راه هدف، درخت اسلام را آبیاری نموده، پایدار نگه داشتند. امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ از تمام هستی خویش در راه خدا گذشت. در آخرین لحظات ساعتهای حماسهی کربلا، هنگامی که فرزند
شیرخوارش، برروی دستانش شربت شهادت نوشید، فرمود: «هَوَّنَ عَلَی مَا نَزَلَ بِی أَنَّهُ بِعَینِ اللَّهِ؛ این مصیبت هم برای من آسان است، زیرا خداوند آن را میبیند.(1)
امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ تا پایان عمر، تا روز شهادتش، بلكه تا ساعت و حتّى لحظهی شهادت این ارتباط ناگسستنى و آن عشق سوزان به محبوب واقعى خود را، به همراه داشت. در روز شهادت هر چه به زوال ظهر نزدیك مىگردید و ساعات بحرانى جبههی كربلا نزدیكتر مىشد آن عاشق دلباخته، با سپرى شدن ساعات فراق و نزدیك شدن وعدهی وصل قیافهاش مصمّمتر، رنگ او برافروختهتر، سیمایش گلگونتر و چهرهاش شكفتهتر مىگردید و وجد و شور مخصوصى در امام مشاهده مىشد.(2)
حتّى امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در لحظهی شهادت تبسّم بر لبان خود داشت و خندان و شاداب بود. او آرام و شاد و بشّاش و متبسم و خندان بود. شمر از او سر مىبرید امّا وى چون گل شكفته بود.
وقتی یزید میخواست دل زینبسَلام الله عَلَیها را بسوزاند، گفت: وضع چطور است؟ فرمود: «مَا رَأَیتُ إِلَّا جَمِیلاهرچه از خداست، زیباست. فكر نكن اگر ما را كشتی، كشتنها برای ما تلخ نیست. افتخار میكنیم به این شهادتها و شهیدان که در راه خدا دادیم.
یکی از معروفهایی که جلوهی خاصّی در روز عاشور داشت معروف صبراست. صبر، یکی از نعمتهایی است که خداوند متعال، در وجود انسان قرار داده است. صبر در هر فردی به هر اندازهای وجود دارد استفاده و بهکارگیری آن برای هر فردی به یک اندازه مشکل است؛ امّا این سختی و مشکلات بسته به حالتی است که انسان در آن قرار میگیرد.
صبر به معنای حبس است.(1)
گرچه تعاریف دیگری از آن به عمل آمد؛ ولی روح همهی آنها یکی است و آن هم حبس است. مُستفاد از روایات، صبر بر سه قسم است: «الصّبر امّا صَبْر على المُصیبة او على الطّاعة او عن المعصیة و هذا القسم الثالث اعلى درجةً مِنَ القسمین الاولین؛ صبر یا صبر بر بلیه و مصیبت یا صبر بر اطاعت و بندگى و عبودیت یا صبر از گناه و معصیت است و این قسم سوم از دو قسم اول بالاتر و پرارزشتر است».(2)
صبر بر طاعت
بدین معنا، که نفس انسان همیشه سعی دارد، از اطاعت خدا و عبادت بگریزد و سرباز زند، اینکه انسان بتواند جلوی این خواسته نفس بایستد و مقاومت کند و نگذارد او را از عبادت باز دارد این میشود صبر بر طاعت خدا. البتّه این کار سخت و دشواری است مجاهدت میخواهد لذا خداوند در قرآن میفرماید: واستعینوا بالصبر و الصلاة و انها لکبیرة الا علی الخاشعین؛ از صبر و نماز یاری جویید (و با شکیبایی و مهار هوسهای دورنی و توجّه به پرودگار، نیرو بگیرید) و این کار جز برای خاشعان، دشوار و سنگین است.(3)
صبر بر معصیت
بدین معنا که هوا و هوس و خواهشهای نفسانی همیشه انسان را به سوی گناه و معصیت سوق میدهد و او را تشویق به انجام نواهی الهی میکند، اینکه انسان بتواند جلوی هوا و هوس را بگیرد و او ر ا حبس کند و نگذارد مرتکب گناه و معصیت خدا شود این میشود صبر بر معصیت. وجودجاذبه و عوامل گناه اطراف انسان، زمینه را برای گناه کردن فراهم میسازد سخت است که انسان بتواند در مقابل این همه جاذبه مقاومت کند جاذبهی زن، مال، شهوت و... از هر طرف به انسان رو میآورد، خصوصاً اگر به انجامشان معتاد گردد اینجاست که مشکل دو چندان میشود به خصوص
گناهانی که نیاز به مخاطب خاصی ندارد و به تنهایی میتواند انجام دهد چون آسانتر با آن انس پیدا میکند و فاصله گرفتن از آن سخت و دشوار میشود.
از جمله صبر بر معاصى، صبر بر نعمت است، انسان باید در رفاه و نعمت و در مال و جاه و كثرت عیال و فرزندان خود حدّ متعارف را برگزیده، و بر آن صبر كند زیرا، نفس انسانى دایماً در صدد زیادهطلبى است، و به تعبیر قرآنإِنَّ اَلْإِنْسانَ لَیطْغى أَنْ رَآهُ اِسْتَغْنى؛ انسان وقتى خود را مستغنى، دید طغیانگر مىشود.(1)اگر انسان مُمَحّض در آسودگى و آسایش شد و خود را بىنیاز احساس كرد، طغیانگرى كرده و راه عصیان مىپوید و از همین روى قرآن كریم دایماً تذكّر مىدهد كهیا أَیهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاتُلْهِكُمْ أَمْوالُكُمْ وَلا أَوْلادُكُمْ عَنْذِكْرِ اَللّهِ؛ اى كسانى كه ایمان آوردهاید، مشغول نكند شما را، اموال و اولادتان از ذكر خدا.(2)امان از وقتى كه انسان جلوی خود را باز ببیند، چهها كه نمىكند! اینگونه صبر همان صبر «عمّا تحّب» است كه در كلمات مولى در كتاب شریف نهجالبلاغه آمده است: «الصَّبرُ صَبرانِ صَبرٌ عَلى ما تَكْرَهُ وَ صَبْرٌ عَمّا تُحِبُّ»(3)صبر بر دوگونه است: الف: صبر بر آنچه كراهت دارى (كه شامل صبر بر مصیبتها و امور مخالف طبع مثل میل به عدم سر به سجده گذاردن و سخت بودن عبادت بر نفس)
ب: صبر از آنچه دوست مىدارى (كه شامل صبر بر معاصى و امورى است كه نفس به آن میل دارد» پس با صبر خود حدّ متعارف و متعادل خوشى را حفظ كن، و این جمله را به خاطر بسپار «زیادهروى در خوشى موجب مرگ خوشى است».
براساس اینكه صبر در معصیت مشكلتر از صبر در مصیبت و آن مشكلتر از صبر در عبادت است، در منابع اسلامى براى دارندهی صبر در مصیبت «متصبّر» (از باب تفعّل) و براى دارندهی صبر درمصیبت از باب مفاعله كه اسم فاعل آن «مصابر» است، و براى دارنده صبر در عبادت «صابر» (از ثلاثى مجرد) استعمال شده است. (4)
صبر بر مصیبت
نفس انسان، همیشه در مقابل سختیها و گرفتاریها به جَزَع و فَزَع میافتد. همیشه دنبال راحت طلبی است برای او ناگوار است که بخواهد ناکامیها و شداید را تحمل کند؛ لذا در این موقع بیتاب میشود. اگر انسانی با ناکامی و مشکلاتی روبرو شود و بتواند عنان بر نفس خویش بزند و بتواند بیتابی و جزع و فزع نکند این میشود صبر بر مصیبت.
از آنجایی که صبر از فضیلتهای اخلاقی بوده، تمامی فضیلتهای اخلاقی نیز برای انسان دارای فایده میباشند، پس بنابراین، صبر نیز دارای فوایدی است. بنابرآنچه از آیات قرآن کریم و روایات ائمّهی معصومین عَلَيْهِ السَّلاَمُ به دست میآید، در اینجا برخی از این فواید ذکر و مطالبی پیرامون آنها مطرح میشود.
1- همراهی خداوند متعال با فرد صابر
یکی از فواید صبر این است که، فرد صابر میتواند به وسیلهی صبر خویش، رضایت خداوند متعال را جلب نماید و خداوند به او در پیروزی بر مشکلات، کمک نماید.
چنانکه قرآن کریم، در این باره میفرماید: «اى كسانى كه ایمان آوردهاید از صبر و نماز كمك بجویید، كه همانا خداوند با صابران است».(1)
2- قوی شدن ایمان
صبر بر مصایب یکی از عواملی است که باعث قوی و راسختر شدن ایمان میشود، به طوری که امیرالمؤمنین علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ صبر را اساس ایمان قرار داده و میفرمایند «الْإِیمَانَ بُنِی عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ عَلَى الْیقِینِ وَ الصَّبْرِ وَ الْعَدْلِ وَ الْجِهَاد؛ همانا ایمان بر چهار پایه بنا شده است: یقین و صبر و عدل و جهاد.(2)
3- وفای به عهد
یکی از فضیلتهای اخلاقی، وفای به عهد و پیمان میباشد و قرآن کریم نیز به این امر توصیه کرده و میفرماید:یا ایها الذین امنوا أفوا بالعقود؛ اى كسانى كه ایمان آوردهاید، به پیمانها و قراردادهاى خود وفا کنید».(1)
وفای به عهد از نشانههای فرد صابر میباشد چنانکه پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرمایند: «أَمَّا عَلَامَهْ الصَّادِقِ فَأَرْبَعَهْ یصْدُقُ فِی قَوْلِهِ وَ یصَدِّقُ وَعْدَ اللَّهِ وَ وَعِیدَهُ وَ یوفِی بِالْعَهْدِ وَ یجْتَنِبُ الْغَدْر؛ راستگو را چهار علامت است: سخن مطابق واقع گوید، نوید و وعید خدا را تصدیق كند، به عهد خود وفا كند، و پیمانش را نشكند.(2)
کاستیِ مصیبت یکی از ویژگیهای صبر این است که باعث کم شدن مصیبت انسان میشود. کسی که صبر را بر بیقراری ترجیح میدهد، مصیبت وی کمتر از زمانی میشود که بیقرار بوده، همین امر باعث میشود که توانایی پیروزی بر مشکلات را پیدا کند.
امام موسی کاظم عَلَيْهِ السَّلاَمُ، دربارهی کاهش مصیبت به سبب صبر میفرمایند: «الْمُصِیبَهْ لِلصَّابِرِ وَاحِدَهْ وَ لِلْجَازِعِ اثْنَتَانِ» (مصیبت براى شكیبا یكى است و براى بىقرار دوتاست)(3).
4- پاداش دوبرابر
یکی از فایدههای صبر این است که خداوند متعال به افراد صابر دو مرتبه پاداش عطا میفرماید. چنانکه در سورهی مبارکهی «قصص» به این امر اشاره کرده و میفرماید:أُولَئِكَ یؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَینِ بِمَا صَبَرُوا وَیدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیئَةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ ینْفِقُونَ؛ آنانند كه به [پاس] آنكه صبر كردند و [براى آنكه] بدى را با نیكى دفع مى نمایند و از آنچه روزیشان دادهایم انفاق مىكنند دو بار پاداش خواهند یافت».(4)
همین امر خود دلالت بر این مطلب دارد که صبر در نزد خداوند متعال بر بسیاری از اعمال نیک دیگر برتری دارد تا آنجا که خداوند متعال اجر و پاداش صبر را دو برابر بقیهی اعمال میداند.
5- رفع بلاها
همانطور که گفته شد، صبر یکی از نعمتهای بسیار بزرگ است که خداوند متعال، به انسان عطا فرموده است. یکی از ویژگیهای این نعمت بزرگ این است که بلاها را از انسان دور میگرداند و باعث آسوده شدن انسان از بسیاری از مصیبتها میشود.
در کتاب «تصنیف غررالحکم و دررالکلم» از علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این زمینه، روایت شده است که: «الصبر یرفع البلاء» (صبر بلا را رفع میکند).(1)
6- نشانهای برای ایمان باطنی
صبر نشانهای است برای تشخّص افرادی که دربارهی خداوند متعال و جهان آخرت به یقین رسیدهاند و میدانند که تمام پیامبران از جانب خداوند متعال، برای هدایت مردم مبعوث شدهاند.
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرمایند: «الصَّبْرُ مِنَ الْیقِینِ؛ صبر از یقین میباشد.(2)
7- رستگاری
بسیاری از اعمال وجود دارند که، انسان با انجام دادن آنها میتواند به درجات بالای معنوی برسد. امّا یکی از این اعمال که موجب میشود انسان زودتر به مقامات معنوی برسد و رستگار شود، صبر است.قرآن کریم میفرماید: «اى كسانى كه ایمان آوردهاید، شكیبایى ورزید و دیگران را نیز به شكیبایى وادارید و در برابر دشمن پایدارى كنید، و مرزدارى نمایید، و از خدا پروا كنید شاید رستگار گردید».(3)این آیه، سندی بر رستگاری افراد صابر میباشد.
8- داخل شدن در بهشت
انسان به وسیلهی صبر بر مصایب میتواند در جهان آخرت و در بهشت برین برای خود جایگاهی مهیّا کند. چنانکه امام محمد باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این باره میفرمایند: الجنّهْ محفوفهْ بالمكاره و الصّبر فمن
صبر على المكاره فی الدّنیا دخل الجنّهْ؛ بهشت را مكاره و ناملایمات فرا گرفته است، پس هر كس در دنیا صبر بر ناملایمات و مكروهات نمود، داخل بهشت مىشود.(1)پس بنابراین حدیث میتوان یکی از راههای داخل شدن در بهشت را صبر دانست.
9- مغفرت و آمرزش
مغفرت از جانب خداوند متعال یکی دیگر از فواید صبر برای انسان است، قرآن کریم میفرماید: «به یقین مردان مسلمان و زنان مسلمان كه شهادتین را گفته، عملاً تسلیم دین شدهاندو مردان مؤمن و زنان مؤمن (كه اعتقاد قلبى به اصول و فروع اسلام پیدا كردهاند)، و مردان مطیع و خاضع و زنان مطیع و خاضع، و مردان راستگو و زنان راستگو، و مردان صابر و شكیبا و زنان صابر و شكیبا، و مردان فروتن از درون قلب و زنان فروتن از درون قلب، و مردان صدقهدهنده و زنان صدقهدهنده، و مردان روزهدار و زنان روزه دار، و مردان حافظ شهوات و زنان حافظ شهوات، و مردان بسیار یادكنندهی خدا و زنان یادكنندهی، خداوند، براى همهی آنان آمرزش و پاداشى بزرگ آماده كرده است.
إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِینَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِینَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِینَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِینَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِینَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِینَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِینَ اللَّهَ كَثِیرًا وَالذَّاكِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِیمًا؛ مردان و زنانمسلمان و مردان و زنان با ایمان و مردان و زنان عبادتپیشه و مردان و زنان راستگو و مردان و زنان شكیبا و مردان و زنان فروتن و مردان و زنان صدقه دهنده و مردان و زنان روزه دار و مردان و زنان پاكدامن و مردان و زنانى كه خدا را فراوان یاد مىكنند خدا براى [همه] آنان آمرزشى و پاداشى بزرگ فراهم ساخته است.(2)
در این آیهی مبارکه، افراد صابر همراه با تمامی زنان و مردان مسلمان، مردان و زنان صدقه دهنده، مردان و زنان روزهدار، مردان و زنان حافظ شهوات و مردان و زنان بسیار یادکننده خداوند متعال ذکر شده است و این مطلب خود دلالت بر عظمت و بزرگی صبر دارد.
مؤمن به معنای کسی است که ایمان آورده باشد و کسی که به خداوند متعال و پیامبر او ایمان آورده باشد، باید دارای صفات خوب و نیکی بوده و با تقوا باشد، زیرا افراد با تقوا کسانی هستند که میتوانند بدون کمی و کاستی، به دستورات الهی عمل کنند.
یکی از صفات نیک و برجسته افراد مؤمن و باتقوا داشتن فضیلت صبر است چنانکه امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ دربارهی فرد مؤمن در حدیثی گهربار میفرمایند: «ینْبَغِی لِلْمُؤْمِنِ أَنْ یكُونَ فِیهِ ثَمَانُ خِصَالٍ وَقُورٌ عِنْدَ الْهَزَاهِزِ صَبُورٌ عِنْدَ الْبَلَاءِ شَكُورٌ عِنْدَ الرَّخَاءِ قَانِعٌ بِمَا رَزَقَهُ اللَّهُ لَا یظْلِمُ الْأَعْدَاءَ وَ لَا یتَحَامَلُ لِلْأَصْدِقَاءِ بَدَنُهُ مِنْهُ فِی تَعَبٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِی رَاحَهْ» (مؤمن را سزاوار است كه داراى هشت صفت باشد: 1- در گرفتاریهاى سخت باوقار و سنگین باشد (خود را نبازد). 2- هنگام بلا شكیبا باشد. 3- در نعمت و آسایش سپاسگزار باشد. 4- به آنچه خدا روزیش كرده قانع باشد. 5- به دشمنان ستم نكند. 6- بخاطر دوستان مرتكب گناه نشود [كارى را كه نتواند به گردن نگیرد. 7- تنش از او در زحمت باشد. 8- مردم از او در آسایش باشند.)(1)
از خصوصیّات افراد بزرگوار، این است که صفت صبر را در خود دارا هستند، صبر موجب میشود که انسان در نزد خداوند متعال، عزیزتر گردد و همچنین انسان را در بین افراد جامعه، ارزشمندترمیگرداند. انسانهای صبور در زندگی موفّقتر از بقیهی افراد هستند، چرا که در صبر خیر فراوانی نهفته است.
امیر المؤمنین امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این باره میفرمایند: «فَعَلَیكَ بِالصَّبْرِ فَإِنَّ الْخَیرَ فِی الصَّبْرِ وَ الصَّبْرَ مِنَ الْكَرَم؛ بر تو باد به صبر كه به راستى خیر و خوبى در صبر است، و صبر پیشه كردن از بزرگوارى است.(2)
وقتی مصیبتی برای انسان رخ میدهد، باید برای توانایی صبر بر این مشکل از خداوند منّان، استمداد بجوید. چرا که این خداوند متعال است که انسان را در پیروزی و غلبه بر مشکلات یاری میکند. و تنها اوست که میتواند انسان را از سیل مصیبتها، بیرون بکشد. امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ دربارهی رجوع انسان به خداوند متعال در هنگام وجود مصیبت میفرمایند: «كُلُّ نَازِلَهْ خَلَتْ أَوَائِلُهَا مِنَ الْإِخْبَاتِ وَ الْإِنَابَهْ وَ التَّضَرُّعِ إِلَى اللَّهِ فَصَاحِبُهَا جَزُوعٌ غَیر صابِرٍ» (هر گاه مصیبتى و حادثهاى بر كسى فرود آید و آن كس در اوّل آن حادثه، ملازم صبر و شكیبائى نشود و انابه و رجوع به حضرت بارى عزّ اسمه، ننماید، هر آینه آن كس از اهل جزع است، نه از اهل صبر).(1)
البتّه این نکته را نباید فراموش کرد که رجوع انسان به خداوند متعال تنها در موقع وجود بلا نباشد، بلکه انسان باید هنگام نعمت نیز به یاد ایزد منّان باشد و او را به خاطر نعمتهای فراوان و ارزشمندش، شکر گوید.
فلسفهی مهم صبر، رسیدن به هدفهاى عالى است، انسان هر كار مثبتى بخواهد انجام دهد، چه بسا مواجه با مشكلات فراوانى است، اگر مىخواهید مشكلى متوجه شما نشود، باید كار نكنید، اگر بخواهید كتابى تألیف كنید، مسلّماً ایرادات و انتقادات فراوان و به قول معروف: «مَنْ صَنَّفَ فقداستهدف؛ كسى كه تصنیف كرد، خود را هدف و آماج گلولههاى انتقاد قرار داده است» باید بدانید به جز با سپر صبر، نمىتوان این تیرها را از خود دفع كرد.
آرى اگر بخواهید بناى خیریهاى بنا كنید، به دنبالش حرفها است، عدّهاى نق مىزنند كه براى وجههدار شدن و یا كسب اموال بیشتر چنین كرده است، وقتى مسجد اعظم قم را مرحوم آیة الله العظمى بروجردى آن مرد وارسته و بزرگوار مىساختند، و الان ما از بركات آن استفاده كرده، این همه مجالس درس و بحث و ارشاد و تبیین احكام اسلام را در آن مشاهده مىكنیم، خدا مىداند چقدر پشت سر این مرد حرف زدند، كه وجوه شرعیه را خرج مىكند و مسجد مىسازد، این همه
1) مصباح الشریعهْ، ص185
گرسنه در قم است پس این مسجد چیست كه این سید مىسازد؟ اگر صبر و حوصله نباشد انسان از كار خیر صرف نظر مىكند، اگر بنا بود همهی پولها را به گرسنگان دهند، پس هیچ مسجدى یا بناى خیریهاى نباید برپا مىشد، باید بناهاى خیریه را ساخت و از آن طرف ریشهی فقر و گرسنگى را نابود كرد، باید برنامهی صحیحى براى رسیدگى به امور بیچارگان تهیه كرد، نه بدون برنامه با كمك كردنهاى بىرویه، گداپرورى كنیم. مَثَل جالبى قدیمىها مىزدند، كه: روى هر گنجى افعى خوابیده و گنج كُنج ویرانه است، انسانهاى سادهلوح معناى مطابقى و تحت اللفظى را گرفته و لذا در ویرانهها به دنبال گنج مىگشتند، مىگفتند: اوّل ببینید، در كدام قسمت افعى خوابیده، همانجا گنج است، در حالى كه این معناى كنایهاى دارد، مراد این است كه گنج رویش مشكلاتى خوابیده است، در رسیدن به گنجها رنجها است، و به قول سعدى:
نابرده رنج گنج، میسر نمىشود *** مزد آن گرفت جان برادر، كه كار كرد
نمونهای از واقعهای كه، صبر در آن نقش مهمّى داشت؛ داستان آسیه بنت خُوَیلد (همسر فرعون) - بدون شك از پیشگامان صبر در راه عقیده، آسیه همسر فرعون و ملكهی مصر است، قلب او با نور خدا روشن و بارور شده، مگر مىتوان عشق خدا را براى همیشه در زیر لایههاى ترس و واهمه از فرعون كتمان کرد، هرگز! پس از مدتى فرعون متوجه شد كه دشمنش موسى عَلَيْهِ السَّلاَمُ در درون خانه او نفوذ كرده، و با كمند اعتقادیش قلب همسرش را به بند كشیده است، هرچه به همسرش اصرار كرد بیا و آبروى ما را حفظ كن، و دست ایمان از دامن موسى عَلَيْهِ السَّلاَمُ كوتاه كن، فایده نداشت، آخر الامر تهدید كرد تا جایى كه گفت تو را مىكشم، ولى آسیه قهرمان صبر و استقامت همچنان پایدارى مىكرد، و دست از ایمانش برنمىداشت، وقتى سخنان فرعون كارگر نیفتاد، دستور داد او را به چهارمیخ كشیده، و سنگ بزرگى بر روى او گذارند، ولى او همچنان مقاوم بود، و مضمون آخرین نفسهاى او و زمزمهی نهایى لبان او این بود، كه: خدایا من وصلهی ناهماهنگ این دستگاه شاهنشاهى هستم، مرا از دست فرعون و رفتار غیرانسانى او نجات بده، و خانهاى در نزد خود در بهشت برین برایم مهیا نما، و چنین هم شد كه در اثر صبر به ظفر رسید.
صبر و ظفر هر دو از دوستان قدیماند، بر اثر صبر نوبت ظفر آید
آرى برادر مواظب باش از زنى كمتر نباشى، زنى كه خداوند متعال وقتى مىخواهد مصداق صبر و مقاومت در برابر ظالمین را مثال بزند او را به عنوان تمثیل ذكر مىكند:
وَ ضَرَبَ اَللّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا اِمْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ اِبْنِ لِی عِنْدَكَ بَیتاً فِی اَلْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّالِمِینَ؛ (و خداوند براى مؤمنین مثل مىآورد، همسر فرعون را زمانى كه از همسرش بیزارى جست و در برابر ظلم و شرك او مقاومت كرد و در زیر شكنجهها صبور بود و) گفت: پروردگار من بنا كن نزد خود خانهاى در بهشت و مرا از (شرّ) فرعون و كردارش نجات ده و از قوم ظالمین رهاییم بخش.
حقیقتاً چه جملات كوتاه و زیبایى در لحظات پایان زندگى بر لب داشت، جملاتى كه، باید درس زندگى براى تكتك زنان و مردان ما باشد، جملاتى كه بهانههاى واهى را از دست تمام كسانى كه فشار محیط یا همسر را مجوزى براى ترك اطاعت خدا و تقوى مىشمرند، مىگیرد. مسلّماً زرق و برق و جلال و جبروتى برتر از دستگاه فرعون وجود نداشت، چنانكه فشار و شكنجهاى فراتر از شكنجههاى فرعون جنایتكار نبود، ولى نه آن زرق و برق و نه این فشار و شكنجه، آن زن مؤمنه را به زانو نیاورد، و همچنان به راه خود در مسیر رضاى خدا گام برداشت، تا جان خویش را در راه خالق خویش فدا كرد.
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ صبر را بر دو قسم تقسیم میکند البته اقسام سه گانهای که ذکرش گذشت، به دو قسم تقسیم میشود: صبر عام و صبر خاص، میفرماید: فمن صبر کرها و لم یشک الی الخلق و لم یجزع بهتک ستره فهو من العام و نصیبه ما قال الله تعالی: و بشر الصابرین ای بالجنة و المغفرة و من استقبل البلاء بالرحب و صبر علی سکینه و وقار فهو من الخاص و نصیبه ما قال الله تعالی: ان الله مع الصابرین. پس کسی که از روی کراهت صبر کرد و شکایت به خلق نبرد و جزع نکرد و اسرارش را فاش نکرد این صبر عام است و نصیبش قول خداوند که فرمود بشارت باد بر صابران به بهشت و مغفرت و اماکسی که استقبال کند بلا را با جان و دل و مرحبا گوید با آرامش و وقار پس این صبر خاص است و نصیبش این قول خداوند است که فرمود: همانا خداوند با صابران است.(1)
سالار شهیدان عَلَيْهِ السَّلاَمُ از دستهی دوم یعنی از صابران خاص است صبری که یکی از صفات برجستهی انبیا به حساب میآید و باید حتماً در آنان وجود داشته باشد حضرت این صفت الهی را در واقعهی کربلا به خوبی به تصویر کشید، از بلا استقبال کرد، با جان و دل خود و اولاد و اصحاب خود را فدای دین خدا کرد لذا مشمول این آیهی شریفه قرار گرفت که ان الله مع الصابرین. معیت با خداست
1) مصباح الشریعه، باب صبر
که نام عبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ را جاودانه کرد خداوند همیشه بود و هست و خواهد بود لذا نام اباعبدالله عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز از قبل خلقتش، در زمان خودش و بعد خودش بوده و هست همهی اینها به برکت صبر آن هم صبری که من استقبل بود. خاندان نبوت همه شان مظهر صبر الهی هستند امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ قهرمان صبر است. چه زیبا سروده شاعر قصهی شبه با مس را:
آن شنیدم که شبه با مس گفت *** که نگویید طلا هم از ماست؟
او زکان و من و تو نیز زکان *** پس چرا مرتبه ی او بالاست؟
او فلز و من و تو نیز فلز *** از چه رو قیمتش از ما بالاست؟
او جماد و من و تو نیز جماد *** این مزیّت به من و توش چراست؟
من که در رنگ بسان اویم *** از چه من نوکرم و او آقاست؟
از چه او بر سر شاهان تاج است *** زینت و زیب زنان زیباست؟
تو شوی دیگ و شوم من هاون *** او شود سکّه سر او غوغاست!
با شبه گفت مس از روی عتاب *** این فضولی به من و تو نه رواست!
مرد میدان طلایی تو اگر *** تا بدانی که مزیّت ز کجاست
قدمی در دل تیزاب بنه *** تا بینی که تو را زود فناست
او رود در دل تیزاب و همی *** به ز اوّل شود او بی کم و کاست
یا که در خاک رود صدها سال *** چو برون باز شد از خاک طلاست.
قصه مس و مطلا و طلا *** این مثل بوده و مطلب اینجاست
تا نگویی که علی مثل من است *** من و تو مس و شبه او چه طلاست
تن مردان خدا همچو زر است *** رنج تیزاب در او دردو بلاست
یکی از صفات خداوند متعال صبّار است و اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ آینهی صبر الهی هستند، نور صبر خداوند در وجودشان متجلّی گشته است. آنچه اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ را از سایر انسانها حتّی انبیا متمایز میکند، یکی همین صبرشان است. روایت زیر نمونهای از این دلیل است.
إِنَّ إِبْرَاهِیمَ الْخَلِیلَ لَمَّا رُفِعَ فِی الْمَلَكُوتِ وَ ذَلِكَ قَوْلُ رَبِّیوَ كَذلِكَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیكُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ قَوَّى اللَّهُ بَصَرَهُ لَمَّا رَفَعَهُ دُونَ السَّمَاءِ حَتَّى أَبْصَرَ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَیهَا
ظَاهِرِینَ وَ مُسْتَتِرِینَ فَرَأَى رَجُلًا وَ امْرَأَةً عَلَى فَاحِشَةٍ فَدَعَا عَلَیهِمَا بِالْهَلَاكِ فَهَلَكَا ثُمَّ رَأَى آخَرَینِ فَدَعَا عَلَیهِمَا بِالْهَلَاكِ فَهَلَكَا ثُمَّ رَأَى آخَرَینِ فَدَعَا عَلَیهِمَا بِالْهَلَاكِ فَهَلَكَا ثُمَّ رَأَى آخَرَینِ فَهَمَّ بِالدُّعَاءِ عَلَیهِمَا بِالْهَلَاكِ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَیهِ یا إِبْرَاهِیمُ اكْفُفْ دَعْوَتَكَ عَنْ عِبَادِی وَ إِمَائِی فَإِنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ الْجَبَّارُ الْحَلِیمُ لَا تَضُرُّنِی ذُنُوبُ عِبَادِی كَمَا لَا تَنْفَعُنِی طَاعَتُهُمْ وَ لَسْتُ أَسُوسُهُمْ بِشِفَاءِ الْغَیظِ كَسِیاسَتِكَ فَاكْفُفْ دَعْوَتَكَ عَنْ عِبَادِی فَإِنَّمَا أَنْتَ عَبْدٌ نَذِیرٌ لَا شَرِیكٌ فِی الْمَمْلَكَةِ وَ لَا مُهَیمِنٌ عَلَی وَ لَا عَلَى عِبَادِی؛ وقتی خداوند ملکوت آسمان و زمین را به حضرت ابراهیم نشان داد و او بصیرت داد که بتواند آنچه در زمین ظاهر و نهان، است را ببیند پس نگاه کرد، دید مرد و زنی مشغول گناه هستند، نفرینشان کرد و هلاکشان ساخت سپس این امر دوباره تکرار شد بازهم نفرین کرد و هلاکشان کرد چند بار این عمل را تکرار کرد خداوند به حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ وحی کرد یا ابراهیم، بندگان مر ا نفرین نکن همان من خدای بخشنده و مهربانم، گناه بندگانم ضرری به من نمیرساند همانطور که عبادتشان نفعی به من نمیرساند.(1)
خداوند قبل از ابراهیم آنقدر از بندگانش معصیت دید و بعد او هم دید و خواهد دید ولی حلیم و صبّار است معصیت بندگانش او را بی تاب نمیکند. اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ آینهی این صبر خداوند هستند، صبری که حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُاز کف داده است. نمونهای از صبر اهل بیت:
صبر علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ
على عَلَيْهِ السَّلاَمُ، در حلم و بردبارى به حدّ كمال بود و تا حریم دین و شرافت انسانى را در معرض تهاجم و تجاوز نمیدید صبر و حوصله به خرج میداد ولى در مقابل دفاع از حقیقت از هیچ حادثهاى رو گردان نبود. معاویه را نیز به حلم ستودهاند امّا حلم معاویه تصنّعى و ساختگى بوده، از روى سیاست و حیلهگرى و براى حفظ منافع مادى بود در حالی كه حلم على عَلَيْهِ السَّلاَمُ فضیلت اخلاقى به حساب آمده، براى احیای حق و پیشرفت دین و هدایت گمراهان بود.
در تمام غزوات پیغمبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، رنج و مشقّت كارزار را تحمّل نمود و از آن بزرگوار حمایت كرد و هرگونه سختى و ناراحتى را درباره اشاعه و ترویج دین با كمال خوشرویى پذیرفت.
1) بحار الانوار، ج12، ص60.
رسول اكرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ از فتنههایى كه پس از رحلتش در امر خلافت بوجود آمد او را آگاه كرده به صبر و تحمّل توصیه فرمود، على عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز بنا به مصلحت، براى حفظ ظاهر اسلام مدت 25 سال در نهایت سختى صبر نمود چنانكه فرماید: فصبرت و فى العین قذى و فى الحلق شجى. یعنى من مانند كسى صبر كردم كه گویى خارى در چشمش خلیده، استخوانى در گلویش، گیر كرده باشد.
على عَلَيْهِ السَّلاَمُ، براى استرداد حقّ خویش قدرت داشت ولى براى حفظ دین مأمور به صبر بود و این بزرگترین مصیبت و مظلومیتى است كه هیچ كس را جز خود او یاراى تحمل آن نیست! میفرماید (بارها تصمیم گرفتم كه یك تنه با این قوم ستمگر به جنگ برخیزم و حق خود باز ستانم ولى به خاطر وصیت پیغمبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و براى حفظ دین از حق خود صرف نظر كردم.) چه صبرى بالاتر از این كه اراذلى چند مانند مغیرة بن شعبه و خالد بن ولید به خانهاش بریزند و به زور و اجبار او را براى بیعت، با ابوبكر به مسجد بَرَند در حالیكه اگر دست به قبضهی شمشیر میبرد مخالفى را در جزیرة العرب باقى نمیگذاشت! گویند وقتى حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ را كشان كشان براى بیعت با ابوبكر به مسجد مىبردند یك مرد یهودى كه آن وضع و حال را دید بىاختیار لب به تهلیل و شهادت گشوده، مسلمان شد و چون علّت آن را پرسیدند گفت من این شخص را میشناسم و این همان كسى است كه وقتى در میدانهاى جنگ ظاهر میشد دل رزمجویان را ذوب كرده، لرزه بر اندامشان میافكند و همان كسى است كه قلعههاى مستحكم خیبر را گشود و در آهنین آنرا كه به وسیلهی چندین نفر باز و بسته میشد با یك تكان از جایگاهش كند و به زمین انداخت امّا حالا كه در برابر جنجال یكمشت آشوبگر، سكوت كرده است بىحكمت نیست و سكوت او براى حفظ دین اوست و اگر این دین حقیقت نداشت او در برابر این اهانتها صبر و تحمّل نمیكرد ایناست كه حق بودن اسلام بر من ثابت شد و مسلمان شدم.
باز چه مظلومیتى بزرگتر از این كه از لشگریان بیوفاى خود بارها نقض عهد میدید و آنها را نصیحت میكرد اما به قول سعدى (دم گرمش در آهن سرد آنها مؤثر واقع نمیشد) و چنانكه گفته شد آرزوى مرگ میكرد تا از دیدار كوفیهاى سست عنصر و لا قید رهایى یابد.
على عَلَيْهِ السَّلاَمُ پس از رحلت پیغمبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ دایماً در شكنجه روحى بود و جز صبر و تحمّل چارهاى نداشت به نقل ابن ابى الحدید آن حضرت صداى كسى را شنید كه ناله میكرد و میگفت من مظلوم شدهام فرمود: هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما. یعنى بیا با هم ناله كنیم كه من همیشه مظلوم بودهام!
دربارهی مظلومیت و شكیبایى على عَلَيْهِ السَّلاَمُ پس از رحلت پیغمبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، (در دوران خلفای ثلاثه) ترجمهی خطبهی شقشقیه ذیلاً نگاشته میشود تا صبر و تحمّل آن جناب از زبان خود وى شنیده شود:
بدانید به خدا سوگند كه فلانى (ابوبكر) پیراهن خلافت را (كه خیاط ازل بر اندام موزون من دوخته بود بر پیكر منحوس خود) پوشانید و حال آنكه میدانست محل و موقعیت من نسبت به امر خلافت مانند میله وسط آسیاب است نسبت به سنگ آسیاب كه آن را به گردش در میآورد. (من در فضایل و معنویات چون كوه بلند و مرتفعى هستم كه) سیلابهاى علم و حكمت از دامن من سرازیر شده و طایر بلند پرواز اندیشه را نیز هر قدر كه در فضاى كمالات اوج گیرد رسیدن به قلّهی من امكانپذیر نباشد.
با اینحال از زیر بار خلافت (در آن شرایط نا مساعد) شانه خالى كرده و آنرا رها نمودم و در این دو كار اندیشه كردم كه آیا با دست تنها (بدون داشتن كمك براى گرفتن حق خود بر آنان) حمله آرم یا اینكه بر تاریكى كورى (گمراهى مردم) كه شدّت آن پیران را فرسوده و جوانان را پیر میكرد و مؤمن در آن وضع رنج مىبرد تا پروردگارش را ملاقات مینمود، شكیبایى كنم؟ پس دیدم صبر كردن بر این ظلم و ستم (از نظر مصلحت اسلام) به عقل نزدیكتر است لذا از شدّت اندوه مثل اینكه خار و خاشاك در چشمم فرو رفته و استخوانى در گلویم گیر كرده باشد در حالیكه میراث خود را غارت زده میدیدم صبر كردم! تا اینكه اولى راه خود را به پایان رسانید و عروس خلافت را به آغوش پسر خطاب انداخت! عجبا با همهی اقرارى كه در حیات خویش بهبىلیاقتى خود و شایستگى من میكرد (و میگفت: اقیلونى و لست بخیركم و على فیكم. مرا رها كنید كه بهترین شما نیستم، در حالی كه على در میان شما است) بیش از چند روز از عمرش باقى نمانده بود كه مسند خلافت را به دیگرى (عمر) واگذار نمود و این دو تن دو پستان شتر خلافت را دوشیدند، خلافت را در دست كسى قرار داد كه طبیعتش خشن و درشت و زخم زبانش شدید و لغزش و خطایش در مسایل دینى زیاد و عذرش از آن خطاها بیشتر بود.
او چون شتر سركش و چموشى بود كه، مهار از پرهی بینىاش عبور كرده، شتر سوار را به حیرت افكند كه اگر زمام ناقه را سخت كشد بینىاش پاره و مجروح شود و اگر رها ساخته و به حال خود گذارد شتر سوار را به پرتگاه هلاكت اندازد، سوگند به خدا مردم در زمان او دچار اشتباه شده و از راه راست بیرون رفتند من هم (براى بار دوم) در طول این مدت با سختى محنت و اندوه صبر
كردم تا اینكه (عمر نیز) به راه خود رفت و خلافت را در میان جمعى كه گمان كرد من هم (در رتبه و منزلت) مانند یكى از آنها هستم قرار داد.
خدایا كمكى فرماى و در این شورا، نظرى كن، چگونه این مردم مرا با اولى (ابوبكر) برابر دانسته و دربارهی من به شك افتادند تا امروز در ردیف این اشخاص قرار گرفتم و لكن باز هم (به مصلحت دین) صبر كردم و در فراز و نشیب با آنها هماهنگ شدم (سابقاً گفته شد كه اعضای شورا شش نفر بودند) پس مردى (سعد وقاص) به سابقهی حقد و كینهاى كه داشت از راه حق منحرف شد و قدم در جاده باطل نهاد و مرد دیگرى (عبد الرحمن بن عوف) به علت اینكه داماد عثمان بود از من اعراض كرده و متمایل به او شد و دو نفر دیگر (طلحه و زبیر كه از پستى آنها) زشت است نامشان برده شود. بدین ترتیب سومى (عثمان) در حالی كه (مانند چهار پایان از كثرت خوردن) دو پهلویش باد كرده بود زمام امور را در دست گرفت و فرزندان پدرش (بنى امیه) نیز با او همدست شده و مانند شترى كه با حرص و ولع گیاهان سبز بهارى را خورد، مشغول خوردن مال خدا گردیدند تا اینكه طنابى كه بافته بود باز شد (مردم بیعتش را شكستند) و كردارش موجب قتل او گردید.
چیزى مرا (پس از قتل عثمان) به ترس و وحشت نینداخت، مگر اینكه مردم مانند یال كفتار به سوى من هجوم آورده، از همه طرف در میانم گرفتند به طوری كه از ازدحام و فشار آنان حسنین در زیر دست و پا مانده و دو طرف جامهام پاره گردید.مردم چون گله گوسفندى كه در جاى خود گرد آیند، (براى بیعت) دور من جمع شدند و چون بیعت آنان را پذیرفتم گروهى (مانند طلحه و زبیر) بیعت خود را شكستند و گروه دیگرى (خوارج)، از زیر بار بیعت من بیرون رفتند و برخى نیز (معاویه و طرفدارانش) به سوى جور و باطل گراییدند مثل اینكه آنان كلام خدا را نشنیدند كه میفرماید: ما سراى آخرت را براى كسانى قرار میدهیم كه در روى زمین ارادهی سركشى و فساد نداشته باشند و حسن عاقبت مخصوص پرهیزكاران است.
بلى به خدا سوگند این آیه را یقیناً شنیده و حفظ كردند و لكن دنیا در نظر آنان جلوه كرد و زینتهایش آنها را فریب داد.
بدانید سوگند بدان خدایى كه دانه را (در زیر زمین براى روییدن) بشكافت و بشر را آفرید، اگر حضور آن جمعیت انبوه و قیام حجت به وسیلهی یارى كنندگان نبود و پیمانى كه خداوند از علما براى قرار نگرفتن آنان در برابر تسلّط ستمگر و خوارى ستمدیده گرفته است وجود نداشت، هر آینه
مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته و رها میكردم و از آن صرف نظر مىنمودم و شما در مىیافتید كه این دنیاى شما (با تمام زرق و برقش) در نزد من بىارزشتر از آب بینى بز است.(1)
على عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این خطبه، در اثر هیجان ضمیر و فرط اندوه شمّهاى از صبرو تحمّل خود را دربارهی مظلومیتش اظهار داشته و بر همه روشن نموده است كه تحمّل چنین مظلومیتى چقدر سخت و طاقت فرسا است؛ زیرا آن جناب كه مستجمع تمام صفات حمیده و سجایاى عالیهی اخلاقى بود، در مقابل سعد وقاص و معاویه و امثال آنها قرار گرفته بود كه تقابل آنها از نظر منطق درست مانند تقابل ضدّین است چنانكه خود آن حضرت میفرماید روزگار مرا به پایهاى تنزّل داد كه معاویه هم خود را همانند من میداند! تحمّل این همه نا ملایمات در راه دین بود و به همین جهت وقتى ضربت خورد فرمود فزت و ربّ الكعبة.
صبر امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در روز عاشورا
برای مقابله با فشارهای درونی و بیرونی و غلبه بر مشکلات، در راه رسیدن به هدف، پایداری و استقامت لازم است. بدون صبر، در هیچ کاری نمیتوان به نتیجهی مطلوب رسید. برای این که مصیبتهای وارده و دشواریهای راه، انسان را از پای در نیاورد، باید صبور بود. همانطور که بیانشد صبر، دعوت دین در همهی مراحل است و در عاشورا نیز با این جلوهی عظیم روحی رو به رو هستیم و آنچه حماسهی کربلا را به اوج ماندگاری و تأثیرگذاری و فتح معنوی رساند، روحیهی مقاومت امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ و یاران و همراهان او بود.
امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ از آغاز، نیروهایی را به همراهی طلبید که مقاوم باشند. در یکی از منزلگاههای میان راه فرمود: «ایها الناس! فَمَن کانَ مِنکُم یَصبِرُ علی حَدِّ السَّیفِ و طَعنِ الاسِنَّةِ فَلیَقُم مَعَنا و اِلا فَلیَنصَرِف عَنّا؛ ای مردم! هر کدام از شما که تحمّل تیزی شمشیر و زخم و ضربت نیزهها را دارد، همراه ما بماند، و الا باز گردد!(2)
با توجّه به این که صحنهی کارزار، همراه با زخم و ضربه و مرگ و تشنگی و درگیری و اسارت و صدها خوف و خطر است، امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ شرط همراهی را «صبر» دانست، تا یاران صبورش تا نهایت
کار، بمانند. شعار ایستادگی در خطبههای امام و رجزهای آن حضرت و دیگر شهدا دیده میشود. از سفارشهای أکید امام به همرزمان و خواهر خویش و دیگر زنها و دختران حاضر در صحنه، به ویژه در مرحلهی پس از شهادت، موضوع صبر بود.
روز عاشورا، در خطبهای به یاران خویش فرمود: «صَبراً بَنیِ الکِرام! فَما المَوتُ الاّ قَنطرةٌ تَعبُرُ بِکم عَنِ البُوُسِ و الضَّراءِ اِلی الجَنانِ الواسِعَةِ و النَّعیمِ الدّائمَةِ»؛ صبر و مقاومت کنید، ای بزرگ زادگان! چرا که مرگ، تنها یک پل است که شما را از رنج و سختی عبور میدهد و به سوی بهشت گسترده و نعمتهای همیشگی میرساند.(1)
در توصیهای که حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ خطاب به خانوادهی خود داشت فرمود: بنگرید، هرگاه که من کشته شدم، به خاطر من گریبان خود را چاک ندهید و صورت مخراشید.(2)
روز عاشورا پس از نماز، با یاران، باز هم دعوت به صبر داشت: «فَاتَّقوا اللهَ و اصبِروا.»(3)یاران نیز در رجزهای خویش شعار مقاومت و پایداری سر میدادند. خالد بن عمر، میگفت: ای بنی قحطان! برای کسب رضای رحمان و رسیدن به مجد و عزت صبر کنید. سعد بن حنظله چنین رجز میخواند:صبراً علی الاسیافِ و الاسِنَّه صبراً عَلیها لِدُخُولِ الجَنَّه؛ برای رسیدن به بهشت، بر شمشیرها و نیزهها صبر میکنم.(4)
از زمزمههای عرفانی خود آن حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ در واپسین دم حیات نیز که بر زمین افتاده بود، همین صبر بر قضای الهی به گوش میرسید: «صَبراً عَلی قَضائکَ یا ربِّ، لا اِلهَ سِواکَ... صَبراً عَلی حُکمِکَ یا غِیاثَ مَن لا غِیاثَ لَهُ.»
کسی که صبر داشته باشد، هم تحمّل درد و مصیبتش بیشتر میشود و هم به دیگران روحیّه میدهد. حضرت علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرموده است: «اَلصبرُ یُهَوِّنُ الفَجیعَةَ»؛ مقاومت، فاجعه و حادثهی ناگوار را آسان و قابل تحمل میکند.(5)
سختترین ضربههای روحی و مصیبت شهادت فرزندان و یاران، بر امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ وارد شد. ولی در همهی آنها خود را نباخت و مقاومت و ایستادگی کرد و تن به تسلیم و ذلّت نداد. جملات آن حضرت در مورد صبر بر داغ عزیزان و شهادت همراهان بسیار است و از آغاز نیز خود را برای تحمّل این پیشآمدها آماده کرده بود. هنگام خروج از مکّه در خطبهای که خواند و اشاره به آیندهی حوادث و پیشگویی شهادت خویش داشت، فرمود: «نَصبِرُ عَلی بَلائهِ و یُوَفّینا اُجُورَ الصّابِرین»؛ ما به رضای خدا رضاییم، بر بلای او صبر میکنیم،(1)او نیز پاداش صابران را به ما میدهد. در شب عاشورا، به خواهرش زینب و دیگر بانوان، توصیه فرمود: این قوم، جز به کشتن من راضی نمیشوند، امّا من شما را به تقوای الهی و صبر بر بلا و تحمّل مصیبت وصیت میکنم. جدمان همین را وعده داده و تخلّفی در آن نیست.(2)
روز عاشورا، حضرت علیاکبر عَلَيْهِ السَّلاَمُ را به تحمّل و مقاومت در برابر تشنگی فرا خواند «اِصبِر یا حَبیبی ...»(3)و نیز فرزند امام حسن عَلَيْهِ السَّلاَمُ را نیز که پس از نبردی، تشنه خدمت امام آمد و آب طلبید، به صبر دعوت کرد «یا بُنیَّ اِصبِر قَلیلاً.»(4)پس از شهادت قاسم، عموزادگان و اهلبیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ خود را به صبر دعوت کرد؛ «صَبراً یا بَنی عُمُومَتی، صَبراً یا اَهلَ بَیتی.»(5)در آخرین وداع، دخترش سکینه را نیز به صبر بر تقدیر الهی و زبان نگشودن به شکوه و اعتراض دعوت کرد: «فَاصبِری عَلی قَضاءِ اللهِ و لا تَشتَکی.»(6)
در بازماندگان یک مصیبت نیز، داشتن صبر و از کف ندادن قرار و اختیار و تسلیم تقدیر الهی بودن و به حساب خدا گذاشتن، هم پاداش بزرگ دارد، هم تحمّل داغ شهادت و فقدان عزیزان را آسان میسازد، به خصوص آنجا که ایمان یک بازمانده بالا باشد و اجر خویش را با بیصبری و اعتراض، از بین نبرد. عبدالله بن جعفر (همسر حضرت زینب) که در مدینه مانده بود، دو فرزندش در کربلا در رکاب امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ شهید شدند. برخی به او زخم زبان میزدند. امّا او با ایمان و صبر والا، داغ دو
جوان را تحمّل میکرد و میگفت: آنچه شهادت این دو فرزند را بر من آسان و قابل تحمّل میسازد آن است که آن دو، در کنار برادرم و پسر عمویم حسین بن علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ کشته شدند، در حالی که نسبت به او مواسات و از جان گذشتگی نشان دادند و در کنار او صبر و مقاومت کردند.(1)
صبر و پایداری شهدای کربلا و بازماندگان آنان به عنوان یک «مقام» و خصلت برجسته و ارزشمند به ثبت رسید. در زیارتنامههای آن شهدا، از آنان به عنوان مجاهدانی که صابر بودند یاد شده است. در زیارت امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ عرض میکنیم: «فجاهَدُهُم فیکَ صابِراً مُحتَسِباً حَتی سُفِکَ فی طاعَتِکَ دَمُهُ.»(2)
دربارهی حضرت عباس عَلَيْهِ السَّلاَمُدرخواست اجر الهی برای او به خاطر صبر و احتساب (تحمل سختیها به خاطر خدا و به حساب او و خالصانه) مطرح است.(3)و نیز این تعبیر که «فَنِعمَ الصابِرُ المُجاهِدُ المُحامِی النّاصِر...»(4)
یکی از صحنههای جانگداز واقعهی کربلا مربوط به شهادت علی اصغر عَلَيْهِ السَّلاَمُ است که بر روی دست پدر بزرگوارش هدف تیر حرمله قرار گرفت و به شهادت رسید. عظمت و سنگینی این صحنه ازگریهی بلند امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ و نیز اینکه بر اساس روایات، خدا این مصیبت را به امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ تسلیت گفت، معلوم میشود. حتّی در روایاتی از امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُآمده است که "وقتی امام حسین دستان مبارکش را از خون گلوی علی اصغر پر کرد و به آسمان پاشید، قطرهای از این خون به زمین باز نگشت." اینها همه نشانههای عظمت و سختی این مصیبت بود.
امّا نکتهی درخشان این ابتلا، جملهای است که امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این موضع بر زبان مبارکش جاری کرد. طبق نقل تاریخ ایشان رو به طرف آسمان نمود و فرمود: «هَوَّنَ عَلَیَّ ما نَزَلَ بی أَنَّهُ بِعَیْنِ اللّهِ» (این مصیبت بر من آسان است، چرا که در محضر خداست). اگر همهی ما بتوانیم در زندگی، خود را در محضر خداوند ببینیم تمام مشکلات ما حل خواهد شد.
این صبر و آرامش امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در برابر این صحنههای دردناک نشان از آن دارد که آن حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ به اعلا درجهی مقام رضا و تسلیم در برابر حضرت حقّ رسیده بود. امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ عاشق پاکباختهای بود، که در کربلا از همهی هستی خویش برای رضایت معشوق گذشت و فانی در محبت خدا شد. وَأُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ.(1)در اصطلاح قرآنی، تفویض به معنای برگرداندن و واگذاری کارها به خداوند متعال است. در نتیجه تفویض با توکّل و تسلیم معنای نزدیک به هم دارند. آنچه سبب تفاوت است، اعتبارهای مختلف است؛ یعنی به این اعتبار که بنده آنچه را که به ظاهر، منسوب به خودش بوده، به خدا برگرداند و خود را از همه امور برکنار بداند و هیچ کاری را به خود برنگرداند؛ چنین حالتی را تفویض می گویند، امّا واژهی توکّل در این واگذاری به این اعتبار است که بنده پروردگار متعال را به عنوان وکیل خود می گیرد تا هر تصرفی که خواست، در کارهای او انجام دهد.
نامیدن این مقام به تسلیم هم به این اعتبار است که، بنده، خاضع و تسلیم محض در برابر هر اراده ای است که خدای سبحان در باره اش بکند، و هر کاری را که از او بخواهد اطاعت می کند. پس تفویض، توکل و تسلیم مقامات سه گانه ای از مراحل عبودیت هستند.
خلاصهی کلام اینکه حضرت اباعبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ مظهر صبر الهی، درس بزرگی به ما انسانها آموخت. صبر بر طاعت خدا کرد در اوج فشار روحی و روانی دست ازبندگی خدا نکشید یک شب را برای عبودیت و بندگی خدا مهلت گرفت، تا عاشقانه با خدای خود مناجات کند و نماز عشقبخواند بر مصایب بی شمار عاشقانه صبر کرد، خود را چنان فنا در خداوند میدید که مجالی برای شکوه وگلایه به درگاه خداوند نیافت و به قول امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ از صابران خاص خدا که من استقبل بالبلاء بود خداوند هم به پاس صبر حضرت به ایشان پاداش و اجر غیر قابل توصیف داد هر سال که بر عظمت این روز بزرگ میافزاید و میلیون ها انسان عاشق حسین را جمع میکند تا برای بندهی مخلص خود عزاداری کنند. لذا خداوند میفرماید: انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب، همانا صابران اجر و پاداش خود را بیحساب دریافت میکنند.(2)یک معنای دیگر این آیه این میتواند باشد که اجر صابران آنقدر زیاد است که به حساب نمیآید و قابل شمارش نیست.
یکی از درسهای مهمّ عاشورا درس دینداری است. عاشورا تقایل دینداران واقعی و ظاهری بود یک طرف سالار شهیدان عَلَيْهِ السَّلاَمُ که پرچمدار دیانت است با یاران شیدایی خود و طرف دیگر عمر سعد و لشکرش که دین را لق لقهی زبانشان قرار داده بودند. برای شناخت بیشتر دو جبهه لازم است، اوّل ماهیّت دین شناخته شود.
دین در لغت: هو جنسٌ من الانقیاد و الذُّل. فالدِّین: الطاعة؛ دین به معنای انقیاد و اطاعت است.(1)و الدِّینُ یقال للطاعة و الجزاء، و استعیر للشریعة؛ پرستش و پاداش و بطور استعاره در باره شریعت بكار مىبرد.(2)
امّا در اصطلاح،مجموعهی عقاید، اخلاق، قوانین و مقرّراتى است که براى امور جامعهی انسانى و پرورش انسانها است. گاهى همهی این مجموعه، حقّ و گاهى همهی آن باطل و زمانى مخلوطى از حق و باطل است اگر مجموعه حق باشد آنرا دین حق و در غیر این صورت آنرا دین باطل و یا التقاطى از حق و باطل مینامند.
دین حقیقى
از آنجا که دین براى ادارهی امور جامعهی انسانى و پرورش انسانهاست، هماهنگى قوانین و مقررات آن با نیاز واقعى جامعه و مناسبت آن با تحوّلات اجتماع و مطابقت آن با سرشت و سیر جوهرى انسان، میزان حق بودن آن است.
قافلهی انسانیّت، جزیى جدا بافته از تافتههاى اجزاى جهان نیست، بلکه جزیى از اجزاى منسجم جهان است که به اندازهی خود در آن اثر میگذارد و از آن اثر میپذیرد. از اینرو؛ کسى میتواند انسان را راهبرى کند که او را به خوبى بشناسد و از رابطهی او با جهان آفرینش با خبر باشد. کسى که انسان و جهان را نیافرید، نه انسانشناسى، راستین و نه جهانشناسى اصیل است. پس تنها آنکس که
انسان و جهان را آفریده است به انسان و جهان و ربط و پیوند این دو، شناخت و آگاهى تمام داشته و در نتیجه از توان هدایت و راهبرى انسان برخوردار است چنانکه همان مبدأ وحید، تنها مصدر صالح براى هدایت مجموعهی جهان و راهنمایى تمام اجزاى آن خواهد بود به گونهاى که هیچکدام از هدف خود محروم نشده و مزاحم رهیابى دیگران به هدف نگردد و آنکس جز ذات اقدس الهى نیست. با این مقدمه در مییابیم که، دین حق، دینى است که عقاید، اخلاق، قوانین و مقررات آن از طرف خداوند نازل شده و دین باطل، دینى است که از ناحیه غیر خداوند تنظیم و مقرر گشته است.(1)
دین آسمانى به طور کلى از دو بخش اعتقادى و عملى ترکیب میشود. بخش اعتقادى یا همان اصول دین، یک رشته اعتقادات اساسى و واقع بینیهاست که باید انسان پایه زندگى خود را بر روى آنها گذارد و آنها سه اصل کلى: توحید، نبوّت و معاد هستند که با اختلال یکى از آنها پیروى دین صورت نمیبندد. بخش عملى، یا همان فروع دین، یک رشته وظایف اخلاقى و عملى است که مشتمل بر وظایفى است که انسان نسبت به پیشگاه خداى جهان و جامعه بشرى دارد، و از اینجاست که وظایف فرعى که در شرایع آسمانى براى انسان تنظیم شده بر دو گونه است: اخلاق و اعمال و هر یک از آنها نیز بر دو قسم است: قسمى اخلاق و اعمالى است که به پیشگاه خداوندى ارتباط دارد؛ مانند خُلق، صفات ایمان، تسلیم، رضا، خشوع و مانند عمل نماز و روزه و قربانى و این دستهبه ویژه «عبادات» نامیده میشود و خضوع و بندگى انسان را نسبت به پیشگاه الهی مسجّل میسازد و قسمى اخلاق و اعمال شایستهاى است که به جامعه ارتباط دارد؛ مانند اخلاق و صفات بشر دوستى، خیرخواهى، عدالت و سخاوت، و مانند وظایف معاشرت و داد و ستد و غیر آنها و این قسم به ویژه «معاملات» نامیده میشود.(2)
مرحوم علامه طباطبایى(ره) در ساحت ضرورت و لزوم دین از دو طریق استدلال کرده است:
طریق اوّل: 1. انسان موجودى استخدام کننده است. 2. استخدامگرى بشر در طبیعت وى نهفته است. 3. استخدامگرى بشر موجب اختلاف در تمام شئون حیات میشود. 4. نظام تکوین اقتضا میکند که این اختلافها رفع شود تا انسان به کمال لایق خود برسد. 5. رفع این اختلافات جز به وسیلهی قانون امکانپذیر نیست، قانونى که زندگانى اجتماعى انسان را اصلاح کند و سعادت وى را تأمین نماید. 6. طبیعت انسان از عهدهی این کار بر نمیآید؛ چون خودش عامل اختلاف است. 7. اختلافات به وسیلهی قوانینى که با اندیشهی بشرى وضع شود از میان نمیرود. با توجه به مقدمات فوق به این نتیجه میرسیم که ضرورت دارد تا پروردگار از راهى غیر طبیعى به انسان راه را نشان دهد و این راه همان راه وحى است.
طریق دوم: 1. انسان یکى از اجزاى جهان آفرینش است. 2. دستگاه آفرینش براى انسان ساختمان مخصوصى تهیه کرده است که زمینه ساز کمال وى میباشد. 3. مقتضاى تجهیزات وى، زندگى اجتماعى است. 4. حیات انسانى حیاتى است جاودان که با مرگ قطع نمیشود. 5. انسان باید از راه و روشى در زندگى دنیوى پیروى کند که هم سعادت این سراى گذران را تأمین کند و هم سعادت آن سراى جاودان را. 6. راه و روشى که این هدف را دنبال میکند دین نامیده میشود.(1)
اصلیترین عامل التزام به دستورهای خدا و عمل به واجبات و ترك محرّمات، داشتن روحیه تسلیم در مقابل خدای خالق جهان و انسان است. یكی از مهمترین اهداف قبول دین الهی و عمل به آن، تكامل این روحیه و تقویت نگاه تسلیمی در برابر خدای عظیم است. بنابراین اگر انسان در مقابلدستور خدا برای انجام عملی و یا ترك رفتاری، نظر و دیدگاه خود را قرار دهد و بگوید: به نظر من این عمل بهتر از دستور خدا است و یا اگر كیفیت این عمل به این صورت باشد، برخلاف كیفیتی كه خدا دستور داده است، بهتر خواهد بود، اوّلین اشكالی كه به وجود میآید، از دست دادن روحیهی تسلیم و تعبّد هست در این حالت، انسان به نظر خود عمل كرده، از دستور نظر و نفس خود تبعیّت كرده است، نه دستور خدا و این نوعی شریك كردن خود با خدا است و حقیقتی شرك آلود و كفر آمیز دارد.
خدا میفرماید: «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذینَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَینَهُمْ وَ مَنْ یكْفُرْ بِآیاتِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَریعُ الْحِساب؛ دین در نزد خدا، اسلام (و تسلیم بودن در
1) فرازهایى از اسلام، ص 23 - 25.
برابر حق) است. كسانى كه كتاب آسمانى به آنان داده شد، اختلافى (در آن) ایجاد نكردند، مگر بعد از آگاهى و علم، آن هم به خاطر ظلم و ستم در میان خود. هر كس به آیات خدا كفر ورزد، (خدا به حساب او مىرسد زیرا) خداوند، سریع الحساب است.
آیا آنها غیر از آیین خدا مىطلبند؟! (آیین او همین اسلام است). تمام كسانى كه در آسمانها و زمین هستند، از روى اختیار یا از روى اجبار، در برابرِ (فرمان) او تسلیماند. همه به سوى او بازگردانده مىشوند.
بگو: «به خدا ایمان آوردیم و (همچنین) به آنچه بر ما و بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل گردیده و آنچه به موسى و عیسى و (دیگر) پیامبران، از طرف پروردگارشان داده شده است. ما در میان هیچ یك از آنان فرقى نمىگذاریم و در برابرِ (فرمان) او تسلیم هستیم.
هر كس جز اسلام (و تسلیم در برابر فرمان حق،) آیینى براى خود انتخاب كند، از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت، از زیانكاران است.
چگونه خداوند جمعیتى را هدایت مىكند كه بعد از ایمان و گواهى به حقّانیت رسول و آمدن نشانههاى روشن براى آنها، كافر شدند؟! خدا، جمعیت ستمكاران را هدایت نخواهد كرد!
كیفر آنها، این است كه لعن (و طرد) خداوند و فرشتگان و مردم همگى بر آنهاست.
همواره در این لعن (و طرد و نفرین) مىمانند. مجازات شان تخفیف نمىیابد و به آنها مهلت داده نمىشود. مگر كسانى كه پس از آن، توبه كنند و اصلاح نمایند (و در مقام جبران گناهان گذشته برآیند، كه توبه آنها پذیرفته خواهد شد) زیرا خداوند، آمرزنده و بخشنده است.
دین الهى، تنها راه سعادت انسانى و اصلاح کنندهی امور حیاتى است، دین است که فطرت را با فطرت اصلاح میکند و قواى مختلفه را هنگام طغیان به حال اعتدال بر میگرداند و رشتهی زندگانى دنیوى و اخروى، مادى و معنوى انسان را به نظم در میآورد.(1)حقیقت دین، تعدیل اجتماع انسان در سیر حیاتى آن هست و بالطّبع تعدیل حیاتى یک فرد انسان را هم در بردارد. دین، اجتماع انسانى را در راه فطرت و آفرینش وارد ساخته، به آن موهبت حریّت و سعادت فطرى را چنانکه مقتضى عدل
1) تفسیر المیزان، ج 3، ص 159.
است میبخشد. همچنین به یک فرد، حریّت مطلقه داده تا در انتفاع بردن از جهات حیات، چنانکه فکر و ارادهاش او را رهبرى میکند - تا جایى که ضررى به حیات اجتماع نرساند - آزاد میگذارد.(1)
اعتقاد داشتن به دین صحیح و نیز یكی از عوامل حكم عقل برای به دست آوردن دین صحیح و آنچه كه ما را واقعا به سرمنزل مقصود برساند، از بین تمامی راههایی كه مكاتب و فرقههای مختلف بشری بر سر راه انسان میگذارند، این است كه انسان به برنامهای بینقص و اشكال، برای پاسخگویی به نیازهای وجودی خود دست پیدا كند.
صحیح و كامل و بینقص بودن دین را چه كسی میتواند تشخیص دهد؟ آیا انسان خود میتواند متولّی این امر شود؟ اگر پاسخ آری است، باید به سوالهای دیگر نیز پاسخ دهد. آیا انسان شناخت كامل از خود و جهان پیرامون خود دارد؟ آیا انسان میتواند تمام ابعاد رابطهی خود با خود، رابطهی خود با دیگران و رابطهی خود با خدا را تشخیص دهد و بهترین گزینه را كه بهترین و كاملترین برنامه را برای این ارتباطات به دست دهد، تشخیص دهد؟
آیا میتواند برنامهای كامل تنظیم كند كه علاوه بر سعادت دنیوی، سعادت اخروی او را نیز تأمین كند در حالی كه اطّلاعات زیادی در مورد عالم آخرت ندارد؟
اینها سؤالاتی است كه پیش روی انسان قرار دارد. به اعتراف دانشمندان و تجربهای كه از عملكرد آنها تا به حال به دست آمده، پاسخ سوالات منفی است.اگر انسان سری به نظریههای مختلف روانشناختی در حوزه علم روانشناسی و انسان شناسی، بزند، با انبوه نظریههای مختلف در باره تعریف انسان كه بسیاری از آنها متناقض با یكدیگر میباشند و هر یک دیگری را نفی میكند، مواجه میشود. علمی كه از تعریف انسان كه لازمهی ورود به شناخت او میباشد به صورت صحیح و كامل درمانده است، چگونه میتواند مدّعی شناخت ابعاد گوناگون انسان گردد؟ شناختی كه به صورت صحیح و كامل به نحوی كه كم ترین نقصی به آن وارد نباشد و هیچ بعدی از ابعاد وجودی او را مورد غفلت قرار نداده باشد.
بسیار اتّفاق میافتد كه انسان كار، یا چیزی را برای خود و زندگی خود و دیگران خیر و مفید میداند، ولی با گذشت زمان حقیقت شرّ آن ظاهر میشود. بر عكس بسیار اتّفاق میافتد كه كار یا چیزی را
1) همان، ج 6، ص 97.
مضرّ و یا بی فائده می انگارد امّا با گذشت زمان متوجّه اشتباه خود در این مورد میشود. البتّه گاه هیچ وقت متوجه اشتباه خود هم نمیشود.
همین ضرورتهاست كه انسان را به این نتیجه میرساند كه نیاز خود به دین را از طریق موجودی برطرف كند كه آن موجود شناخت كامل و بدون نقصی هم به انسان و هم به ابعاد وجودی و حیاتی او دارد و میتواند بهترین برنامه را برای تنظیم آن روابط ارائه دهد. این موجود، موجودی نیست مگر خالق انسان.
در همین راستا است كه ضرورت وجود انبیا یعنی انسانهایی كه برنامهی كامل طرّاحی شده از جانب خالق را برای انسانها میآورند، احساس میشود.
خوبی و بدی كار یا چیزی گاهی اوقات ذاتی است. انسان با كمی تلاش میتواند به خوبی یا بدی آن پی ببرد. گاهی نیز خوبی و بدی كاری یا چیزی فی حد نفسه نیست، بلكه در ارتباط با كارها یا چیزهای دیگر خوب یا بد به حساب میآید. ظلم كردن به كسی فی حدّ نفسه بد است. هر كاری كه ظلم باشد، بد به حساب میآید. روزه گرفتن فی حد نفسه نه خوب است و نه بد. بلكه روزه گرفتن وقتی در مجموعه و بسته اعتقادی و عملی اسلام قرار میگیرد و با توجّه به جهان بینی خاص و اعتقادی خاص اسلام، دارای خوبی و حسن میشود. اگر در این مجموعه و بسته قرار نگیرد، خوبی و حسن را نخواهد داشت . شاید برعكس تبدیل به شر بشود.
پس علاوه بر اینكه ما در تشخیص نیازهای حقیقی از غیر حقیقی زندگی دنیوی و اخروی خود و نیز تشخیص آنچه كه برای رفع نیازها مفید میباشد، محتاج مراجعه به آگاهترین موجود به انسان وابعاد وجودی و حیاتی او یعنی خالق انسان، میباشیم، در تعیین روابط امور با یكدیگر نیز محتاج به خالق میباشیم. ما نمیدانیم كه اگر نماز را به چه نحوی بخوانیم و كی و كجا بخوانیم، مفید خواهد بود و رفع كنندهی نیازی از نیازهای انسانی میباشد؛ چون نه شناخت «كامل» از خودمان داریم، نه از نیازهایمان و نه از بهترین امری كه میتواند رفع كننده نیازها به صورت صحیح و كامل باشد، بدون اینكه عوارض سویی را متوجّه ما كند.
با توجّه به نكات بیان شده ، به چه دلیل آن موردی كه طریقت مورد نظر شما، در مجموعهی خوبها آورده است، در ارتباط با دیگر اجزای مجموعه، خوب و رفع كنندهی نیاز انسان است؟
فرض کنید شخصی میخواهد قدرتمندترین دستگاه كامپیوتری را از قطعات موجود كامپیوترهای مختلف جمعآوری كند. آیا هر قطعهای كه در یك سیستم خوب جواب داده و برای آن سیستم بهترین گزینه است و سازگار با آن میباشد، لزوماً با هر سیستم دیگر نیز سازگار خواهد بود و در كنار قطعات دیگر (هر چند كه آنها هم خیلی خوب باشند) درست كار خواهد كرد؟
قطعهای به تنهایی یا در نسبت با دیگر قطعات در یك سیستم خاص خوب جواب میدهد، ولی معنایش این نیست كه اگر قطعههای خوب دیگر سیستمها را كه آنها هم در سیستم خود خوب جواب میدهند، در كنار این قطعه قرار دهیم، به همان خوبی گذشته جواب خواهد داد. بلكه ممكن است با آنها ناسازگار بوده و نتیجه عكس دهد.
تعیین سازگاری و یا عدم سازگاری و تعیین روابط صحیح از غیر صحیح قطعهای از یك سیستم با قطعات دیگر آن سیستم به عهدهی سازنده و خالق آن سیستم است. او بهترین رابطه را میتواند بین آن قطعات ایجاد كند.
در مورد دین نیز وضعیت همین گونه است. نماز در اسلام با پشتوانهی جهان بینی اسلامی و در كنار قطعات و اجزای دیگر مجموعهی دین اسلام جوابگوی نیازهای روحی و معنوی و اجتماعی انسانها است. اگر با جهان بینی دیگر و در كنار اجزای دیگر قرار گیرد، كاركرد صحیح خود را از دست میدهد و شاید تبدیل به ضد ارزش نیز بشود.
مگر نه این است كه بسیار بودند افرادی كه نماز میخواندند و شاید بهترین نمازها را هم میخواندند؛ ولی به خاطر رعایت نكردن جنبههای دیگر دین و رعایت نكردن روابط بین آنها از جادهی هدایت منحرف شدند و نمازشان سودی به حال شان نبخشید؟خدای متعال توجّه به این روابط را ضروری دانسته و عدم رعایت آنها را موجب از بین رفتن فایده آنها و نیز بین برندهی اثرشان میداند.
ما كانَ لِلْمُشْرِكینَ أَنْ یعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ شاهِدینَ عَلى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ وَ فِی النَّارِ هُمْ خالِدُونَ؛ مشركان حق ندارند مساجد خدا را آباد كنند، در حالى كه به كفر خویش گواهى مىدهند! آنها اعمال شان نابود (و بىارزش) شده و در آتش (دوزخ)، جاودانه خواهند ماند.(1)
1) سوره توبه، آیه17.
چه كسی در خوبی آباد كردن خانه خدا شك دارد؟ ولی همین عمل را خدای متعال از مشركان قبول نمیكند و آن را عملی بیارزش میشمارد. آباد كردن مسجد زمانی ارزش است كه اعتقاد صحیح به صاحب مسجد وجود داشته باشد. هدف از آن تقویت ایمان صحیح به خدا باشد. نگاه مشركانه به خدا باعث حبط و از بین رفتن اثر عمل آباد سازی خانه خدا میشود. اتفاقاً تبدیل به ضد ارزش نیز میشود.
فَوَیلٌ لِلْمُصَلِّینَ* الَّذِینَ هُمْ عَن صَلَاتهِمْ سَاهُونَ* الَّذِینَ هُمْ یرَاءُونَ* وَ یمْنَعُونَ الْمَاعُونَ؛ پس واى بر نمازگزارانى كه ...* در نماز خود سهلانگارى مىكنند. همان كسانى كه ریا مىكنند و دیگران را از وسایل ضرورى زندگى منع مىنمایند.(1)
یكی از بالاترین اعمال كه نماز است در كنار دیگر اعمال مهم و قابل اعتنا و ارزشمند است. اگر آن شرایط دیگر كه در مجموعهی دین اسلام قابل تحقق است، در كنار نماز قرار نگیرد، آن عمل باطل و از ارزش خود دور خواهد ماند.
نماز خوارج، شاید با توجّهترین و سوزناكترین نمازهای بین امت بود، ولی چون پشتوانه ولایت را كه مهمترین جزء دین میباشد نداشت و رابطهی صحیحی با آن برقرار نكرده بود، باعث انحراف آنها و خروج از مسیر صحیح انسانی شد.
بنابراین ما نه فقط در تشخیص قطعات خوب برای یك دین محتاج هدایت الهی هستیم، چرا كه او خالق ما است، بلكه در شناخت روابط بین آن قطعات و اجزا نیز محتاج به هدایت هستیم. نمیتوانیم خودمان به تنهایی و با شناختهای ناقص و گاه غلط انسانی و بشری خود بهترین رابطه را بین آنها برقرار كنیم.با گلچین كردن قطعات خوب از ادیان مختلف نمیتوان به نتیجهی عالی و متعالی رسید، چرا كه همانگونه كه گفته شد، كنار هم چیده شدن قطعات خوب دلیل بر به دست آوردن مجموعهی خوب نیست. برای دسترسی به این مقصود باید به هدایت الهی كه دین كامل اسلام است، چنگ زد.
1) سوره ماعون، آیه4 تا 7.
انسان حقیقتى است که از یک سو با طبیعت و زمین و زمان سروکار دارد و از سوى دیگر ملکوت هستى در او جلوه کرده است. تلفیق طبیعت و فراطبیعت در وجود آدمى، او را با مجموعهاى از امور انسانى روبهرو ساخته که برخى مُلکى است و برخى ملکوتى. امّا اینکه کدامیک از این امور در هویت اصیل انسانى دخالت دارد و کدام ندارد، گاه اشتباهاتى براى انسان پیش میآورد که او را یکسره از آسمان ملکوت جدا میسازد و به موجودى کاملاً زمینى و مُلکى تبدیل مینماید. از اینرو؛ قرآن کریم با تبیین امور واقعى انسان و جداسازى آنها از امور ظاهرى، هویت حقیقى آدمى را به تصویر میکشد و راه حرکت انسان به سوى این هویت حقیقى را هموار میسازد. امورى که بیرون از حقیقت انسان است مانند: ویژگیهاى اقلیمى، نژادى، زبانى و...، به خودى خود نه بر ارج و اعتبار انسان میافزاید و نه از فضیلتهاى او میکاهد؛ زیرا این ویژگیها اگرچه با انسان هست و در تعامل اجتماعى و تعارف بین المللى او نقش دارد امّا هیچیک از آنها پایدار نبوده و تا ابد آدمى را همراهى نمیکند و همین نکته دلیل بر عدم اصالت و نقش نداشتن آنها در هویت پایدار انسان است. چه بسا این ویژگیها در طول عمر آدمى، بارها تغییر کند و انسان با هجرت از سرزمینى به سرزمین دیگر نه تنها زادگاه خود را رها نماید، که زبان و نژاد خودش را نیز به فراموشى سپارد و در هر صورت با مرگ او همهی این امور، ویژگى خود را از دست میدهد و با ورود به برزخ، نه شرقى یا غربى بودن آدمى در هویّت او تأثیر دارد، نه در فلان سده یا هزاره زیستن او؛ زیرا با این سفر هم از قلمرو زمین بیرون میرود و هم از حیطه زمان. بنابراین چیزى در هویّت حقیقى انسان نقش آفرین است که همواره با او باشد و مرگ و برزخ و نیز بهشت و دوزخ آنرا از انسان جدا نسازد. قرآن کریم در اینباره از سه عنصر اساسى به نام اعتقاد و اخلاق و اعمال، یاد میکند و آنها را از ارکانسازنده هویّت انسان میشمارد. مجموع این عناصر سه گانه، چهره ارتباط آدمى با خدا را ترسیم مینماید و در فرهنگ قرآن از آن ربط خاص وجودى به عنوان «تألّه» تعبیر میشود. از اینرو؛ کاملترین بیان قرآنى درباره وجود آدمى عبارت از «حىّ متألّه» - زندهی خدامدار - است. اگر آن عنصرهاى سه گانه؛ یعنى اعتقاد و اخلاق و اعمال بر اساس آموزههاى پیامبران الهى شکل گیرد، از مجموع آنها با نام «دین» تعبیر میشود و تنها آیین رسمى در پیشگاه خدا؛ یعنى اسلام، حاصل میگردد که به فرموده خداوند در سورهی آل عمران آیهی 19: «دین در نزد خداوند اسلام است» و
کسى که واجد عناصر محورى مزبور باشد انسان خواهد بود. پس هر انسانى در کنار سفره عقیده و اخلاق و اعمال خود نشسته و هویت اصلى خویش را با آن عناصر تعیین میکند؛ یعنى آنکس که با ایمان باشد و اخلاق الهى را در جان خود پیاده کند و بر پایه آن ایمان و این اخلاق عمل نماید، در فرهنگ قرآن کریم انسان است و این هویّت انسانى نه تنها در دنیا او را از دیگران جدا میسازد بلکه در برزخ و بهشت نیز همواره ممیّز او از دیگران هست.(1)
پایههای اسلام
امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرمایند: بنی الإسلام على خمس: إقام الصلاة، وإیتاء الزکاة، وحج البیت، وصوم شهر رمضان، والولایة لنا أهل البیت، فجعل فی أربع منها رخصة، ولم یجعل فی الولایة رخصة، من لم یکن له مال لم تکن علیه الزکاة، ومن لم یکن له مال فلیس علیه حج، ومن کان مریضا صلى قاعدا، وأفطر شهر رمضان، والولایة صحیحا کان أو مریضا، أو ذا مال أولا مال له، فهی لازمة». حضرت امام محمد باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: «اسلام بر پنج پایه استوار است:
1- بر پا داشتن نماز.
2- به مصرف رساندن زکات.
3- حج خانهی کعبه.
4- روزهی ماه رمضان.
5- ولایت ما خاندان.در چهار قسمت از این احکام تخفیفی منظور شده است ولی در ولایت ما تخفیفی نیست». کسیکه ثروت ندارد زکات بر او نیست، کسی که مالی نداشته باشد (مستطیع نباشد) بر او حج واجب نیست کسی که بیمار باشد و نتواند نماز را ایستاده بخواند نشسته بخواند و ایستادن برای او لازم نیست و روزهی رمضان را افطار کند ولی پایبند بودن به ولایت واجب است فرقی نمیکند بیمار باشد یا سالم، فقیر باشد یا بینیاز.(2)طبق این روایت چهرهی دینداران واقعی از غیرآن شناخته میشود کسی که اعتقاد به ولایت نداشته باشد قطعاً دینداری او محل اشکال است. در واقعهی کربلا، دو صف
طبق همین معیار ولایت پذیری از هم جدا شدند وگرنه لشکر عمر سعد نماز خوان و روزه گیر بودند خیلیها بارها اعمال حج به جا آوردند ولی پایه و رکن اصلی دین را باور نداشتند؛ لذا دینشان خراب شد به قول فرمایش سالار شهیدان عَلَيْهِ السَّلاَمُ دین لقلقهی زبانشان شد. پیشتر در زمان حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ همچنین بود وقتی با حیلهی عمرو عاص قرآن بالای نیزه رفت همه ندای وامصیبتا سر دادند و بر علیه حضرت شدند که داری با کتاب خدا جنگ میکنی؟ حضرت فرمود قرآن منم دور من علی را خالی نکنید و همین نیرنگ باعث شکست حضرت شد.
قال علی علیه السلام: «إِنَ لِأَهْلِ الدِّینِ عَلَامَاتٍ یعْرَفُونَ بِهَا صِدْقَ الْحَدِیثِ وَ أَدَاءَ الْأَمَانَةِ وَ وَفَاءً بِالْعَهْدِ وَ صِلَةَ الْأَرْحَامِ وَ رَحْمَةَ الضُّعَفَاءِ وَ قِلَّةَ الْمُرَاقَبَةِ لِلنِّسَاءِ أَوْ قَالَ قِلَّةَ الْمُوَاتَاةِ لِلنِّسَاءِ وَ بَذْلَ الْمَعْرُوفِ وَ حُسْنَ الْخُلُقِ وَ سَعَةَ الْخُلُقِ وَ اتِّبَاعَ الْعِلْمِ وَ مَا یقَرِّبُ إِلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ زُلْفَى طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ».(1)
در این حدیث شریف، امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ صفات مؤمنین و دینداران را بیان میکند. حدیث از احادیث بسیار مهم در این زمینه هست. اولین نشانهی هر دینداری، راستگویی و صداقت او است. آدمِ دیندار در هر حالی رعایتِ صداقت را میکند. در روایات هم داریم که کذب و دروغگویی ابتدا و درگاهِ هر پلیدی است. بحث صدق از مباحث بسیار مهم و کلیدی در ایمان و دینداری است. حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ در خطبه متقین اوّلین علامت انسانهای با تقوا را صواب در منطق معرفی میکندمیفرماید: منطقهم الصواب یعنی گفتارشان ذاتاً محمود و پسندیده است هر چه از دهانشان بیرون میآید مرضیّ خداوند است خلاف واقعاً سخن ناصواب بر زبان جاری نمیکنند.
مورد دوم که حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ بیان میکند، امانتداری است. وقتی بحث امانت را مطرح میکنیم اول به ذهن ما مسایل مادی میآید که اگر کسی مالی را نزد کسی به امانت گذاشت باید آنرا حفظ کند و سالم به صاحبش برساند. آنقدر این موضوع اهمیت دارد که امام سجاد عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند «اگر آن شمشیری را که پدرم را با آن به شهادت رساندند نزد من به امانت بدهند من او را سالم به صاحبش بر میگردانم». امانت در اموال بسیار اهمیت دارد. امّا مهمتر از اموال، امانتداری دین خداست. همانی که وقتی خداوند بر آسمان و زمین و کوهها عرضه داشت ابا کردند از این که بخواهند آن
1) اصول کافی، ج2، ص239.
امانت الهی را که دین است، سالم به مقصد برسانند. این امانتِ دین هم باید حفظ بشود. یکی از امانتهایی که خداوند به مسلمین داد امانت ولایت است که در غدیر خم به مسلمین عرضه داشت آنقدر این امانت مهم بود که خداوند با چه تأکیداتی آن را به مسلمانان داد یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک و این لم تفعل فمابلغت رسالته. اولاً رسول دایرهی اختیاراتش بیشتر از نبی است هر رسولی نبی هست ولی هر نبی نمیتواند رسول باشد با این خطاب میخواهد بفرماید که یک امر جهانی را باید ابلاغ کنی. بعد میفرماید بلّغ؛ کلمهی بلغ تأکید بر یک امر مهم را میرساند. حال چه چیز را به مردم برساند؟ قطعاً نماز و روزه و جهاد و سایر فروعات عبادی نیست، چون اینها را در طول بیست وسه سال خداوند به وسیلهی پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ به مردم رسانده، پس ما انزل الیک یک امر مهمی است آن قدر که میفرماید اگر ابلاغ نکنی تمام زحمات چندین سالهات را نادیده خواهم گرفت و کانّه کاری انجام ندادی. به گواه تاریخ و روایات متواتر آن امر مهم که باعث تکمیل دین خداست و نعمت را خداوند بر بندگانش تمام کرد چیزی نیست جز ولایت علی ابن ابیطالب و اولاد معصومش عَلَيْهِ السَّلاَمُ.
مورد دیگر حدیث، وفاء به عهد است وفایی که با خدا و پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بستهاند را باید به آن پایبند باشند خداوند میفرماید: اوفوا بعهدی اوف بعهدکم به عهد من وفا کنید تا من هم به عهد خود وفا کنم.
مورد دیگر که در حدیث به آن اشاره شده است، «صلهی ارحام» است. برای صلهی رحم در احادیث ما خواصّ و آثار بسیاری ذکر شده است. در روایتی از امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ داریم که صلهی رحم چهار خاصیّت دارد: اوّلین آن این که آدمی را ثروتمند میکند. ثروت آدمی را افزایش میدهد. دوماینکه رِزق را رشد و نموّ میدهد. یعنی برکت میدهد به روزی آدمی. این غیر از ثروتمند شدن است. سوم این که طول عمر به آدمی میدهد. عبارت حدیث این است که اَجَل آدمی را تأخیر میاندازد. و مورد آخر این که بلایایی که بنا هست بر تو نازل شود را دفع میکند! خدا دفع میکند این بلایا را! آنقدر تاثیر دارد صله رحم!
در ادامهی حدیث میفرماید: آدم دیندار این طور است که: «رحمةالضعفاء» است یعنی نسبت به ضعفا رحیم است. آدم دیندار نسبت به ضعیفان و از کار افتادگان و کسانی که توانایی ندارند، رحمت دارد. دلسوز است. در حدیث قدسی دارد که «رحمتِ منِ خدا، برای کسی است که به مساکین رحم کند». به داد افراد ضعیف باید رسید!
خوش اخلاقی لازمهی دینداری است. علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این حدیث یک ویژگی دیندار را: «حسن الخلق» میفرماید. آدمِ دیندار نمیشود که بدخلق باشد. باید خوش اخلاق بود. نباید خودخواه و مغرور بود. آدمی باید با عملش مردم را به دینداری جذب کند. مکتب اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ این است: «کونوا لنا زینا». تابلوی خوبیهای ما باشید. دیگر از علایمِ دینداری «سعة الحلم» است. یعنی حلم و بردباری وسیع و درجه یک، نه حلم درجه پایین! بدیها و ناسزاها را با بردباری دفع کنید. «إدفع بالّتی هی أحسن فإذا الّذی بینک و بینه عداوة کأنّه ولی حمیم». طوری برخورد کن که نیکو و زیبا باشد تا دشمن به شما جذب شود! با گذشت و بردباری میتوانی بسیاری از دشمنیها را بخری!
مردی جاهل خدمت پیغمبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ آمد و یقهی پیراهن ایشان را گرفت و قصدِ خفه کردنِ ایشان را داشت! اصحاب او را جدا کردند و خواستند تنبیهش کنند. پیغمبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اجازهی این کار را نداد. به آن مرد فرمودند: چرا این طور کردی؟ آن عرب جواب داد که زن و بچهی من گرسنهاند در حالی که من بنده خدا هستم! پیامبر او را به منزل برد و نیازش را رفع کرد و مهربانیِ بسیار به او نمود به طوری که او شرمنده از رفتار خود شد! احترام به بشر دلها را شکار میکند! خوش اخلاقی و بردباری معجزه میکند!
مورد آخر که حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ به عنوان علامت دیندار میفرماید: «ما یقرّب الى اللَّه». این که شخص مرتب دنبال کاری است که او را به خدا نزدیک میکند. مرتب دنبال کار خیر است. در هر کار خیری حضور پیدا میکند. پیشقدم است. آدم دیندار میبایست این علایم که در حدیث ذکر شده را رعایت کند. خیلی تأثیر دارد. زندگی انسان را متحول میکند.خداوند مؤمنان و دینداران واقعی را این طور معرفی میکند میفرماید: «وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَینْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَیقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَیؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَیطِیعُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ سَیرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَكِیمٌ»؛ و مردان و زنان با ایمان دوستان یكدیگرند كه به كارهاى پسندیده وا مىدارند و از كارهاى ناپسند باز مىدارند و نماز را بر پا مىكنند و زكات مىدهند و از خدا و پیامبرش فرمان مى برند آنانند كه خدا به زودى مشمول رحمتشان قرار خواهد داد كه خدا توانا و حكیم است.(1)
1) سوره توبه، آیه71.
آن چه گفته شد، علامت دینداران حقیقی از زبان حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ بود نقطهی مقابل دینداران واقعی دینداران ظاهری هستند آنانی هستند که «نَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِكُمْ وَإِنْ تُطِیعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَا یلِتْكُمْ مِنْ أَعْمَالِكُمْ شَیئًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ»؛ [برخى از] بادیه نشینان گفتند ایمان آوردیم بگو ایمان نیاورده اید لیكن بگویید اسلام آوردیم و هنوز در دلهاى شما ایمان داخل نشده است و اگر خدا و پیامبر او را فرمان برید از [ارزش] كرده هایتان چیزى كم نمى كند خدا آمرزنده مهربان است.(1)
خداوند از آنان تعبیر به منافق میکند منافقین نقطه مقابل مومنین و دینداران واقعی هستند لذا خداوند میفرماید:
«الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ یأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَینْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَیقْبِضُونَ أَیدِیهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِیهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ هُمُ الْفَاسِقُونَ»؛ مردان و زنان دو چهره [همانند] یكدیگرند به كار ناپسند وا مىدارند و از كار پسندیده باز مىدارند و دستهاى خود را [از انفاق] فرو مى بندند خدا را فراموش كردند پس [خدا هم] فراموششان كرد در حقیقت این منافقانند كه فاسقند.(2)
آن چه حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ دربارهی دینداران فرمود آنان نقطه مقابلشان هستند یعنی صدق در گفتار ندارند که نشانه دیندار واقعی است لذا خداوند درباره اینها میفرماید:«وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْیوْمِ الْآخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ»؛ و برخى از مردم مى گویند ما به خدا و روز بازپسین ایمان آوردهایم ولى گروندگان [راستین] نیستند.(3)یا میفرماید: «وَإِذَا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَیاطِینِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ»؛ و چون با كسانى كه ایمان آوردهاند برخورد كنند مى گویند ایمان آوردیم و چون با شیطانهاى خود خلوت كنند مى گویند در حقیقت ما با شماییم ما فقط آنان را ریشخند مى كنیم.(4)
همچنین خیانت در امانت کردند آن امانتی را که در روز غدیر، خداوند به وسیلهی رسولش به مسلمین داد و میبایست سینه به سینه و نسل به نسل منتقل شود و حقّ اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ را ادا کنند در همان صحرا به خاک سپردند و ریش سفید ابابکر و عمر را بر حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ ترجیح دادند. همچنین به عهد خود وفا نکردند و نه تنها صلهی رحم با اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ به جا نیاوردند و احترام نکردند و حقّ مودّت را ادا نکردند بلکه بدترین ظلمها را در حقّشان روا داشتند. به راستی که اگر دیندار بودند هیچ یک از این کارها از آنان سر نمیزد. امّا براستی چرا بعضی از مردم از دین گریزانند.
1- محیط
یكی از عوامل مهم دینگریزی، محیط خانوادگی، كاری، اجتماعی و فرهنگی میتواند باشد. نشانگر این تأثیر و تأثّر، پیدایش و رشد دینگریزی در برخی محیطها و كاهش آن در دیگر محیطها است. دین گریزان بیشتر به خانوادهها، دانشكدهها و... خاصیّ وابسته هستند؛ به گونهای كه شماری از آنها اگر در محیطهای متفاوتی قرار گیرند در شمار دین گریزان قرار نمیگیرند.
چنانكه محیط ناسالم در این دینگریزی تأثیرگذار است؛ در برنتافتن دین نیز بسیار نقش آفرین است. برای نمونه، در برخی از آیات، وابستگی به باورها و عادات پیشینیان، عامل اصلی نپذیرفتن دین، شمرده شده است.در تعدادی از این آیات، نقش محیط در گریز از رفتارها و مناسك مطلوب دین دیده میشود. كافران كه در محیط فرهنگی و اجتماعی خاصی زیستهاند و آداب و رسوم خاصی یافتهاند، در برابر فراخوان پیامبران از باورها و عادتهای پیشینیان خود سخن میگویند:
«و إذا قیل لهم اتّبعوا ماأنزل الله قالوا بل نتّبع ما ألفینا علیه آباءنا».(1)
«و إذا قیل لهم تعالوا إلی ما أنزل الله و إلی الرسول قالوا حسبنا ما وجدنا علیه آباءنا».(2)
«وإذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا علیها آباءنا».(1)این آیه قرینه است كه دیگر آیات نیز از تأثیر محیط بر رفتارها میگویند.
در دستهای دیگر از آیات، تأثیر محیط بر گریز از باورها و عقاید دینی آمده است: «قالوا أجئتنا لتلفتنا عمّا وجدنا علیه آباءنا».(2)
«فقال الملأ الذین كفروا من قومه ما هذا إلاّ بشر مثلكم یرید أن یتفضّل علیكم و لوشاء الله لأنزل ملائكة ما سمعنا بهذا فی آباءنا الأوّلین».(3)
2- دوستان و مربّیان
عامل دیگر دینگریزی، دوستان، مربّیان و احبار هستند. نظرسنجیها از تأثیر شگرف دوستان بر یكدیگر، مربیان بر دانش آموزان و كاهش اعتماد فرزندان به والدین و حرف شنوی از ایشان حكایت دارد. از سویی حدود 80% از والدین به نوعی فرزندان خویش را ناسازگار میخوانند. و از سویی دیگر نوجوانان به رفتارها و باورهای والدین خرده میگیرند و حاضر به پیروی از ایشان نیستند.
قوم موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ بیشتر تحت تأثیر سامری قرار گرفتند و از دین موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ گریختند در آخرت نیز دوزخیان عذر به درگاه خدا میبرند و دوستان ناشایست را عامل دینگریزی خود معرفی میكنند:«یا ویلتی لیتنی لم أتّخذ فلاناً خلیلاً».(4)«و كنّا نخوض مع الخائضین».(5)
چنانكه دوستان و مربیّان در گریزان ساختن دینداران از دین خویش سهم دارند در پذیرا نشدن ایشان دین حق را نیز نقش آفرین هستند. برای نمونه، فرزند نوح عَلَيْهِ السَّلاَمُ تحت تأثیر محیط و دوستان از دین گریخت و از شمار خاندان و نجات یافتگان بیرون رفت(6). شماری از كافران با الگوگیری از بزرگان خود به دینگریزی كشانده شدند :
«اتّخذوا أحبارهم و رهبانهم أرباباً من دون الله».(1)
«وقالوا ربّنا إنّا أطعنا سادتنا و كبرائنا فأضلّونا السبیلا».(2)
3- فشار و خشونت
یكی از عوامل مهم آسیبهای اجتماعی، اجبار و اكراه بر انجام برخی رفتارها و كردارها بوده و هست. اجبار، خشونت و سختگیری، پیامدهای بسیار ناگواری دارد كه لج بازی، پنهان كاری، دروغ و انتقام، تنها بخشی از نتایج سوء این عامل هستند. خشونت دیدگان بیشتر از دیگران دگرآزاری میكنند، بیشتر انتقام میگیرند و با رغبت بیشتری هنجارشكنی میكنند. گری گوری میگوید: كتك خوردهها در آینده یا افرادی بیاراده و شل و ول بار میآیند و یا آدمهای قلدری كه با نگاه به گذشته در پی انتقامگیری هستند.
جامعهشناسان نیز اجبار و لزوم نهفته در هنجارهای آتی را زمینه ساز ناسازگاری و هنجارشكنی عدّهای میدانند. دینگریزی نیز چونان دیگر آسیبهای اجتماعی از این عامل بیبهره نمانده است. خشونتهایی كه به نام دین انجام میگیرد و الزامهایی كه در جهت دینآوری صورت میپذیرد گروهی را در صف دین گریزان آورده است و در نگاه ایشان تصویر دین، تصویری خشن و همراه با فشار، تهدید و ارعاب میگردد. بسیاری از كودكان در دوران نوجوانی وجوانی، تهدید و گاه تنبیهوالدین به انجام فرایض و ترك برخی رفتارها را شاهد بودهاند، و در محیط تحصیلی كاستن از نمره انضباط، تحقیر و تهدید را تحمّل كرده، به اجبار در نماز جماعت و دیگر مراسم دینی شركت كردهاند و سپس در محیط كار و فعالیت به نام دین، بند و بستهایی بسیار را تجربه میكنند.
در نظر قرآن نیز مهربانی، خویشتن داری و آسانگیری بر مردم، عامل جذب آنان، و سختگیری و فشار، عامل گریز از دین معرفی شده است:
«فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظّاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم»(3)با این نگاه، قرآن از پیامبران، نرمگویی با سردمداران كفر و فساد را میطلبد و ایشان را از
درشتگویی باز میدارد: «فقولا له قولاً لیناً لعلّه یتذكّر أو یخشی».(1)و احكام را به گونهای تشریع میكند كه دینداران در سختی گرفتار نیایند: «لایكلّف الله نفساً إلاّ وسعها».
4- ناكارآمد دیدن دین
یكی از عوامل دینگریزی ناكارآمدی دین است. انسان عصر جدید از تنهایی، انزوا، اضطراب و... بسیار آزار میبیند.
هری استاك سالیوان میگوید: در عصر فروید دغدغهی اصلی سركوب جنسی بود و در عصر جدید مشكل اصلی انسان تنهایی است.
گوستاو یونگ مینویسد: «ما در عصر بزرگترین آشوبها و بیقراریها به سر میبریم؛ در عصر كشمكشهای عصبی، اغتشاشهای ذهنی و سردرگمی دیدگاهها و باورها».(2)
فروم میگوید: زندگی ما توأم با آشفتگی و سرگردانی روحی است كه به گونهای خطرناك به حالت دیوانگی نزدیك شده است.
فشارهای روانی بر انسان معاصر به اندازهای است كه 80% بیماریهای جدید از فشارهای روانی ناشی میشود.این انسان، با این دغدغهها و مشكلات روحی و روانی، دین را عاملی برای نجات خویش میبیند و به سمت دین میرود. براین اساس، یونگ برای دین خصلتی روان درمانگرانه، قایل است و دین را معنی بخش وجود انسان و رهایی بخش او از مشكلات میشناساند. و مالینوفسكی نیز چونان یونگ میاندیشد. و با همین تصور مشركان بت پرستی میكردند و از بتهای خود انتظار یاری داشتند: «واتّخذوا من دون الله آلهة لعلّهم ینصرون».(3)
این نیاز انسان را، برخی از طرّاحان دین، شناسایی كرده با طرح ادیان جدید، خود را رهایی بخش انسان از مشكلات روحی و روانی معرّفی میكنند. نورمن ویت سنت پیل طرّاح یكی از این ادیان
میگوید: با اطمینان به نفس و حرارت و نگرش مثبت و به كمك پروردگار میتوانی مشكلات شخصی خویش را حل كنی و قادر متعال علاج نگرانی است.(1)
در ژاپن نیز ادیان جدید، مهاجرین به شهرها را كه نسبت به سایر ژاپنیها از تنهایی، غم و اندوه بیشتری رنج میبرند نشانه میگیرند و در جذب و پذیرش آنها بسیار موفق جلوه میكنند، آنها این اطمینان را به پیروان خویش میدهند كه دین پذیرفته شده رهایی بخش و آرامش آفرین است.
وقتی انسان با این رویكرد به سمت دین میرود و در شمار دینداران قرار میگیرد از دین آرامش و سعادت و رهایی از تنهایی را میطلبد. اگر دین نتواند این خواسته را برآورده سازد گریز از چنین دینی طبیعی است.
برخی دینگریزیها در دوران معاصر از آن جهت است كه دین گریزان دین را فاقد راهكارهای مناسب برای برون رفت ازغم، غصه، اندوه و اضطراب میدانند، آنها تصوّر میكنند دین نه تنها ایشان را از تنهایی و اضطراب نمیرهاند، بلكه با توصیه به گریه، بر سر و سینه كوفتن و خویشتن آزاری، غم و غصه و اندوه آنها را تشدید میكند.
5- شک و تردید
یكی دیگر از عوامل دینگریزی شك و تردید نسبت به آموزهها و سنّتهای دینی است. این عامل در عصر جدید كه دوران گردابهای سهمگین شك و تردید است بسیار بیشتر از گذشته جلوهمیكند. گرداب شك و تردید چنان گسترده و فراگیر است كه هیچ آموزهای از آن بینصیب نمانده است.
كارل گوستاو یونگ میگوید: «من در مجموع، خیال میكنم اغراق نیست وقتی كه میگویم انسان امروزین از لحاظ روان شناختی دچار شكی كم و بیش مرگبار شده و در نتیجه غریق شك و تردید گشته است».(2)
انسان امروز، به تمامی باورها و اعتقادات و مناسك پیشینیان به دیده شك و تردید مینگرد، او تفاوتی میان معارف مقدس و نامقدس نمیبیند و شك و تردید خویش را در تمام حوزهها میگستراند.
این شك و تردیدها وقتی در قالب پرسش درآیند و جواب شایسته گیرند بسیار خجسته و ارزشمند مینمایند و دینداری را مستحكم میسازند، امّا وقتی پرسشی نشوند یا پاسخ بایسته نگیرند بسیار ویرانگر میشوند؛ به ویژه آنگاه كه پرسشگر، دین را نابردبار در برابر پرسشهای خود ببیند. پیامبر امّی میماند؛ مبادا برخی از مسلمانان در وحیانی بودن قرآن شك و تردید كنند و دین گریز شوند:
«و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لاتخطّه بیمینك إذاً لارتاب المبطلون».(1)
و شك و تردید شماری از مسلمانان، آنها را به دینگریزی میكشاند، تا جایی كه به خدا و روز واپسین به دیده تردید مینگرند: «إنّما یستئذنك الذین لایؤمنون بالله و الیوم الآخر وارتابت قلوبهم فهم فی ریبهم یتردّدون».(2)
چنانكه شك و تردید عامل مهمی در گریز دینداران از دین است؛ این شك و تردید عامل مهم در عدم پذیرش دین حق است. بنی اسراییل به جهت شك و تردید دین موسی را برنتافتند و گفتند: «یا موسی لن نؤمن لك حتی نری الله جهرة»(3)
و دربارهی ایشان میخوانیم: «إنّهم لفی شكّ منه مریب».(4)قوم عاد، در حقّانیت دین هود شك و تردید داشتند و خواستار نشانه بودند و بدون نشانه پذیرای دین نمیشدند و از خدایان خویش دست برنمیداشتند: «یا هود ما جئتنا ببینة و ما نحن بتاركی آلهتنا عن قولك و ما نحن لك بمؤمنین»(5).
قوم صالح عَلَيْهِ السَّلاَمُ خود را در شك و تردید میدیدند و از اینكه صالح عَلَيْهِ السَّلاَمُ با این شك، آنها را به دین خویش میخواند شگفت زده بودند: «أتنهانا أن نعبد ما یعبد آباؤنا و إنّنا لفی شكّ ممّا تدعونا إلیه مریب».(6)
یوسف عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز نشانهها میآورد، امّا گروهی گرفتار شك و تردید بودند و یا به بهانهی شك و تردید دین او را برنمیتابند:«و لقد جاءكم یوسف من قبل بالبینات فما زلتم فی شكّ ممّا جاءكم به».(1)
قوم نوح، عاد، ثمود و...نیزبه فراخوان پیامبران خویش به دیده شك مینگریستند: «و قالوا إنّا كفرنا بما أرسلتم به و إنّا لفی شك ممّا تدعوننا إلیه مریب».(2)
و از ایشان معجزه میخواستند: «فأتونا بسلطان مبین».(3)
فرعون نیز به موسی شك داشت و او را دروغگو میخواند: «إنّی لأظنّه كاذباً».(4)
از این جهت به هامان گفت برای من برجی بلند بساز تا از فراز آن به خدای موسی كه درباره او شك دارم دست یابم: «و قال فرعون یا هامان ابن لی صرحاً لعلّی أبلغ الأسباب أسباب السموات فأطّلع إلی إله موسی».(5)
و همین شك و تردید عامل نپذیرفتن اسلام از سوی عدهای بود: «أم یقولون افتراه»(6)«و ماكنت تتلوا من قبله من كتاب و لاتخطّه بیمینك إذًا لارتاب المبطلون».(7)كافران، اسلام را ساختگی میدیدند ونسبت به وحی تردید داشتند: «ءأنزل علیه الذكر من بیننا بل هم فی شكّ من ذكری».(8)چنانكه نسبت به آخرت و دین پیامبر اسلام صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نیز در تردید بودند: «بل هم فی شكّ منها».(9)«قل یا أیها الناس إن كنتم فی شكّ من دینی».(10)
«یا أیها الناس إن كنتم فی ریب من البعث».(11)
این شك و تردیدها نسبت به وحی، پیامبر، آخرت و... عامل اصلی گریز عدّهای از اسلام و فرارشان از جهاد است: «إنّما یستئذنك الّذین لایؤمنون بالله و الیوم الآخر و ارتابت قلوبهم فهم فی ریبهم یتردّدون».(1)
6- ناسازگارنمایی با عقل
نیازهای انسان به دو گروه تقسیم میشود: 1. نیازهای فطری، 2. نیازهای غیرفطری.
نیازهای فیزیولوژیك، ایمن خواهی، تعلّق پذیری و عشق، احترام و خود شكوفایی در شمار فطریات هستند.
«آبراهام مزلوم» نیازهای شناختی را نیز از شناختهای فطری میخواند:
«شواهد تاریخی قابل ملاحظهای نشان میدهد، كه مردم با به خطر انداختن زندگیشان، به دنبال دانش بودهاند. از این رو این نیاز را بالاتر و برتر از نیازهای ایمنی خود قرار دادهاند.»
در نگاه عدّهای این نیازهای شناختی، خاستگاه دین است. برای نمونه اگوست كنت، هربرت اسپنسر، ادوارد تایلی و جیمز فریزر، خاستگاه دین را عواطف نمیدانند؛ به باور آنها انسانهای اولیه دانش خواه بودند و ذهن آنها بسیار عقلایی بود. این گروه ریشه فعالیتهای دینی و مناسك را در باور داشتها و اندیشهها جست وجو میكردند و ریشهی دین را در خرد بشری میجستند.بنابراین وقتی گروهی دینی را پذیرا میشوند، انتظار ناسازگاری آن دین با خرد را ندارند كه اگر چنین تنشی میان عقل و دین رخ نماید آنها از دین به سود عقل چشم میپوشند.
برخی از دینگریزیها در میان جوانان و دیگر اقشار جامعه از سر ناسازگار دیدن دین با عقل است. عدّهای در جهان اسلام، شبیهخوانی، تعزیه خوانی، معجزات، شیطان، جنّ، تفاوت مرد و زن در دیه، ارث و... را بر نمیتابند و آنها را با عقل ناسازگار میخوانند، چنانكه در میان مسیحیان نیز شماری تثلیث، رخدادهای زمان تولّد مسیح، عشاء ربّانی و تأثیر قطعه نانی تبرّك شده و جرعهای شراب در خوشبختی را كه از باورهای مسیحیان است، با عقل ناسازگار میشناسند و برخی یهودیان نیز بیبند و باری سلیمان، كشتی گرفتن یعقوب با خدا، فریاد و فغان ایّوب و هوسرانی داود را - آنگونه كه تورات میگوید - با خرد ناسازگار میشناسند.
1) سوره توبه، آیه45.
7- ناسازگارنمایی با علم
در نگاه عدّهای علم و دین ناسازگار با یكدیگرند و تلاشهای فراوانی كه در راستای آشتی این دو انجام شده ناكام است. دین نظریات نوآمد علمی را بر نمیتابد. چنانكه تصوّر اینكه یك نفر هم دیندار باشد وهم دانشمند، امكانپذیر نیست. استیون وینبرگ، فیزیكدان، به عنوان نمایندهی برجستهی این گروه، میگوید:
«هر چه علم، عمیقتر به سرشت اشیا نگاه كند كمتر به نظر میرسد جهان نشانی از یك خدای «علاقه مند» را در بر داشته باشد».(1)
«انیشتین»، همفكر «وینبرگ» نیز خدای شخصی اسلام، مسیحیّت و یهودیّت را پذیرفتنی نمیداند.
یكی از نمونههای برجستهی ناسازگاری علم و دین، نظریه تكامل داروین است. این نظریه با آنچه ادیان به عنوان هدفداری جهان مطرح میكنند كاملاً در ناسازگاری است. وینبرگ میگوید:
ناسازگاریی كه نظریه تكامل با دین میآفریند از فیزیك بیشتر است؛ چه اینكه این نظریه، عقیده به یك خدای ذوالعنایه را به چالش میكشد. برداشت وینبرگ به باور پیروان داروین نیز صحیح مینماید؛ چنانكه هائیكل، كارل ماركس، نیچه، فروید و... نیزبا الحاد سازگار است».(2)همچنان كه ناسازگار دیدن دین با علم، از عوامل مهم دینگریزی است؛ تهی دیدن دین از علم و بیثمر بودن آن نیز از عوامل دینگریزی شناخته میشود. برای نمونه كافران از آن جهت از اسلام میگریختند كه قرآن را اساطیر میشناختند و از علم تهی میدانستند. درنگاه آنها اساطیر از واقعیت تهی است و ثمرهای جز سرگرمی ندارد، امّا علم فواید بسیار دارد و انسان را در رسیدن به خواستهها و آرزوها یاری میكند: «إن هذا إلاّ اساطیر الأوّلین».(3)
«رشید رضا» در تفسیر این آیه مینویسد: «یعنی أنّهم لایعقلون ممّا فی القرآن من أنباء الغیب فی قصص الأمم مع رسلهم، إلا أنّها حكایات و خرافات تستطر و تكتب كغیرها، فلا علم فیها و لا فائدة منها».(4)
این نمونه و نمونههای دیگر با فرض بهانه بودن نیز حكایت از آن دارد كه كافران اسطوره را بر نمیتابند و آن را با علم ناسازگار میشناسند.
امروزه نیز برخی از اهل كتاب، به جهت ناسازگاری كتاب مقدّس با یافتههای علمی، از آن میگریزند. موریس بوكای مینویسد: «در مورد عهد عتیق، نیازی بود از كتاب نخست آن، یعنی سفر پیدایش پا فراتر نهم، تا به تأكیداتی آشتی ناپذیر و غیرقابل توجیه با معلومات قطعی علمی روبه رو شوم».(1)
«ییاتی گورسگی» میگوید: «در انجیلها چه از جهت تاریخی و چه از لحاظ جغرافیایی، مطالب نادرست فراوان به چشم میخورد».
نمونههایی از دینگریزی در جهان اسلام نیز دیده میشود. برای نمونه كسروی برخی از آیات را با علم ناسازگار میبیند و از اسلام میگریزد و برخی از جامعه شناسان و روان شناسان نیز از آن جهت كه وحی، شیطان، جن و فرشته را در خور آزمایش و تحلیل و بررسی علمی نمیدانند، از دین میگریزند و یا به تحلیل علمی وحی و شیطان و موضوعاتی از این دست میپردازند؛ تحلیلی كه در نظرگاه دینداران عین دینگریزی است.
8- فقر
یكی از عوامل مهم و كلیدی در بروز ناهنجاریهای اجتماعی، فقر است. برای نمونه 85 تا 90% جرایم درایتالیا توسط افرادخانوادههای فقیرانجام میشود در صورتی كه این خانوادهها 60% كل جمعیت را تشكیل میدهند. تحقیقات دكتر سیریل برت در كتاب بزهكار جوان نیز جرایم فقرای لندن را 19% و جمعیّت آنها را 8% كل جمعیّت لندن میخواند.(2)
نقش فقر در پدیداری آسیبهای اجتماعی، در دینگریزی نیز دیده میشود؛ به گونهای كه بخشی از دینگریزیها، در خانوادههای ضعیف یا بسیار ضعیف است. تأثیرگذاری فقر بر پدیداری آسیبهای اجتماعی و هنجارشكنی در جایی است كه فقر منفی انگاشته شود، اما اگر مثبت دیده شود و امتحان الهی قلمداد گردد به دینگریزی و هنجارشكنی و آسیب رسانی نمیانجامد.
افزون بر این، نقش فرد در پدیداری فقر نیز بسیار مهمّ جلوه میكند. فقری كه از تنبلی و سستی فرد پدید میآید در مقایسه با فقری كه در یك حكومت دینی پدید میآید، بسیار كمتر به دینگریزی میانجامد. فقری كه در یك حكومت دینی پدیدار میشود، به حساب دین گذاشته میشود و زمینههای گریز از دین را فراهم میسازد، امّا اگر همین فقر در یك حكومت سكولار رخ دهد، دینگریزی نمیآورد.
تأثیر فقر بر دینگریزی در آیات قرآن نیز دیده میشود: «الشیطان یعدكم الفقر».(1)
شیطان مسلمانان را از فقر میترساند، شاید ایشان از فقر بترسند و دینگریزی پیشه كنند. در برابر، خداوند وعدهی آمرزش و فزونی میدهد: «و الله یعدكم مغفرة منه و فضلاً» (2)
و تهیدستان را از فضل خویش بهرهمند میسازد: «إن یكونوا فقراء یغنهم الله من فضله».(3)و بر این اساس در روایات میخوانیم: «كاد الفقر أن یكون كفراً».(4)
9- روان پریشی
یافتههای جدید علمی نشان از بیماری شمار زیادی از آسیب رسانان و هنجارشكنان دارد. این یافتهها، دستگاهها و نهادهای مسئول را ناگزیر از فراخوان روان پزشكان و مددكاران اجتماعی ساخته است، تا آنجا كه امروزه، بیشتر زندانها و ندامتگاهها از خدمات این گروهها بهره میگیرند و در اصلاح زندانیان و درمان آنها میكوشند.
دینگریزی نیز مانند بسیاری از آسیبهای اجتماعی متأثّر از این بیماریها میباشد. خاستگاه شناسایی دینگریزی گروهی از دینگریزان، نشان از بیماری شدید آنها دارد؛ به گونهای كه ایشان در برابر دین، مانند سنگ یا شدیدتر از سنگ مینمایند:
«ثمّ قست قلوبكم من بعد ذلك فهی كالحجارة أو أشدّ قسوة».(5)
«و أما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجساً إلی رجسهم».(1)
«فتری الّذین فی قلوبهم مرض یسارعون فیهم».(2)عناد، دشمنی، تكبّر، حسد و... برخی از بیماریهای دینگریزان است. شماری از بنیاسرائیل خودبزرگ بینی داشتند، خویش را برتر از طالوت میدانستند، رهبری او را بر نمیتافتند، از جهاد سرباز میزدند:
«و قال لهم نبیهم إنّ الله قد بعث لكم طالوت ملكاً قالوا أنّی یكون له الملك علینا و نحن أحقّ بالملك منه».(3)
10- سخنگویان دین
كنشهای رفتاری و گفتاری ناشایست برخی سخنگویان دین و مسئولین حكومتی یكی دیگر از عوامل دینگریزی است. برخی سخنگویان دینی وضعیت فرهنگی و اجتماعی رضایت بخشی ندارند، این عدّه، در مواجهه شدن با دیگران، نفرت آفرینی میكنند و ایشان را دینگریز میسازند، دین را در قالب پوسیده و فرهنگی و اجتماعی و خاص خود میبرند و با خرافه سازی و جعل وتحریف دین، چهرهای نامطلوب و زننده از دین ترسیم میكنند و با انگشت نهادن روی برخی روایات كه بیشتر ساختگی مینمایند تاب تحمل مخاطب را میربایند.
برای نمونه، برخی از دینگریزیها در غرب، نتیجهی نفرت مردم از كشیشان بود. مردم امتیازات این گروه و تنگ نظری و قدرت طلبی و ثروت برخی از اسقفها را بر نمیتافتند و با دینگریزی در برابر ایشان واكنش نشان میدادند. در آیات قرآن نیز برخی از نشانههای نقش دانشمندان اهل كتاب، در دینگریزی آمده است:
«یا أیها الذین آمنوا إنّ كثیراً من الأحبار و الرهبان لیأكلون أموال الناس بالباطل و یصدّون عن سبیل الله».(4)
گروهی از علمای اهل كتاب، با در هم آمیختن ساختههای خویش با دین، با هدف مادی دین را با زندگی و خرد ناسازگار نشان میدهند و زمینههای دینگریزی را فراهم میسازند:
«فویل للذین یكتبون الكتاب بأیدیهم ثم یقولون هذا من عند الله لیشتروا به ثمناً قلیلاً»؛(1)
«یا أهل الكتاب لاتغلوا فی دینكم».(2)
در جهان اسلام، نیز برخی سخنگویان چنین نقشی دارند؛ آنها با رفتار زشت، دنیاطلبی، گناه، خشونت و باورهای خویش مردم را به اصل دین بدبین میكنند و ایشان را به وادی دینگریزی میبرند؛ در صورتی كه آیات یاد شده به علمای اهل كتاب محدود نمیشود، بلكه سخنگویان اسلام نیز مشمول این آیه هستند و باید از سوق دادن مردم به دینگریزی بپرهیزند.
11- خواستههای نفسانی
عدّهای دین را بر نمیتابند؛ از آن جهت كه آموزههای پیامبران با بیبند وباری و ولنگاری ایشان ناهمخوان است و بر زیادهخواهیها و آزادیهای جنسی ایشان قید و بند میزند:«و لقد آتینا موسی الكتاب و قفّینا من بعده بالرسل و آتینا عیسی بن المریم البینات و أیدناه بروح القدس أفكلّما جاءكم رسول بما لاتهوی أنفسكم استكبرتم ففریقاً كذّبتم و فریقاً تقتلون».(3)
این گروه دین را بر نمیتابند و هوای نفس را معبود خود قرار میدهند: «أرأیت من اتّخذ إلهه هواه».(4)
شیطان را الگو میگیرند، هنجارشكن میشوند، فساد و تباهی میكنند و از گمراه ترین مردم هستند: «و من یتّبع خطوات الشیطان فإنّه یأمر بالفحشاء و المنكر».(5)
«و من أضلّ ممّن اتّبع هواه».(6)
پیروی از این اسیران هوی و هوس نامطلوب و ناپسند است و خطر دینگریزی را در پی دارد: «و لاتتّبع أهواءهم عمّا جاءك من الحقّ».(1)
و پیروان این عدّه از سوی خدا، سرپرستی و یاری نخواهند شد: «و لئن اتّبعت أهواءهم بعد الذی جاءك من العلم مالك من الله من ولی و لانصیر».(2)
12- تهاجم دینی
هجوم رسانهای شدید ضدّ دین و متولّیان دین، یكی دیگر از عوامل دینگریزی است. دینستیزان با امكانات گستردهی اقتصادی، رسانهای و اطّلاع رسانی، به طرح ایسمهایی میپردازند، كه دین را بر نمیتابند. آنها با ناكارآمد نشان دادن دین و به چالش كشیدن باورها، رفتارها و مناسك دینی و پخش شایعات دربارهی شخصیتهای دینی سهم زیادی در دینگریزی دارند. برنامههای تلویزیونی و ماهوارهای جذاب و در عین حال هدفمند این گروه، دین را افیون ملتها، عامل عقب ماندگی، انحطاط و استبداد معرفی میكند.
تهاجم را نیز میتوان به عنوان یك عامل دینگریزی در آیات قرآن ردیابی كرد. برخی از شیوههای دین ستیزان در قرآن عبارتند از:یك. تخریب شخصیتها: دین ستیزان برای راندن مردم از دین، پیامبران را نابردبار، قدرت طلب، تمامیت خواه، مجنون، ساحر، گمراه و... معرّفی میكنند:
· «قالوا یا شعیب أصلوتك تأمرك أن نترك ما یعبد آباؤنا أو أن نفعل فی أموالنا ما نشاء إنّك لأنت الحلیم الرشید».(3)
· «قالوا أ جئتنا لتلفتنا عمّا وجدنا علیه آباءنا و تكون لكما الكبریاء فی الأرض».(4)
· «قالوا سحران تظاهرا».(5)
· «ما هذا إلاّ بشر مثلكم یرید أن یتفضّل علیكم».(1)
· «و یقولون أئنّا لتاركوا آلهتنا لشاعر مجنون».(2)
· «و قال الكافرون هذا ساحر كذّاب».(3)
دو. تخریب كتاب آسمانی: روش دیگر دین ستیزان زیر سؤال بردن قرآن بود:
· «یقول الذین كفروا إنّ هذا إلاّ اساطیر الأولین».(4)
· «أم یقولون افتراه قل فأتوا بعشر سور مثله مفتریات».(5)
13- گستردگی بی ضابطهی شریعت
یكی دیگر از عوامل دین ستیزی نشان دادن اسلام به عنوان دینی پرزحمت است. عدّهای اصرار دارند دین اسلام را پرشریعتترین دین معرفی كنند و با تنگ نظری و سختگیری برخی از مباحات را تحریم كنند و هر روز قید و بندی جدید به نام دین بر انسان تحمیل كنند؛ در صورتی كه این گسترش، نه تنها امتیازی برای مسلمانان و اسلام نیست، بلكه برخی از مسلمانان را به رودر رویی باشریعت میكشاند. از سوی دیگر جمعیت قابل توجهی موسیقی گوش میدهند، پوشش كامل اسلامی ندارند، ظواهر دینی را رعایت نمیكنند و... این عدّه وقتی بسیاری از رفتارها و گفتارهای خود را با دین در ناسازگاری میبینند و با برخی از سختگیریهای فرادینی نیز روبرو میشوند، به سمت دینگریزی و رهایی از دغدغههای دینداری میروند.(6)
14- بیخردی و بکار نگرفتن عقل
«إن شرالدواب عندالله الصم البکم الذین لایعقلون».(7)
گفت وگوی اهل جهنم با مالکان آن: کلما القی فیها فوج سألهم خزنتهاه الم یأتکم نذیر قالوا بلی قد جاءنا نذیر فکذبنا... قالوا لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر.(1)
یا درباره کُفّار میفرماید: «إذا نادیتم الی الصلوة اتخذوها هزوا و لعبا ذلک بانهم لا یعقلون.(2)
امام موسی بن جعفر عَلَيْهِ السَّلاَمُ به هشام میفرماید: یا هشام ان العاقل نظر الی الدنیا و الی اهلها فعلم انها لا تنال الا بالمشقة و نظر الی الآخرة فعلم انها لا تنال الا بالمشقة فطلب بالمشقة ابقاهما(3).
در واقعهی کربلا دیندارانی که دین لعق علی السنتهم بود مستجمع جمیع عوامل یاد شده بودند، نه از عقل خود به درستی استفاده کردند و نه زیر پرچم امام زمان خود جمع شدند تشنگان قدرت و شیاطین انسی که هوا و هوس چشمانشان را کور کرده و فرجام بدی را برای خود رقم زدند.
یکی دیگر از معروفها که در فرهنگ عاشورا وجود دارد، معروف عزّت طلبی است. عزّت چیزی نیست، که بتوان آن را لمس کرد ولی تأثیر شگرفی بر انسان میگذارد و میتوان آن را احساس کرد.عزّت چیست؟ عزّت در لغت: اصل صحیح یدل علی شدّة و قوّة، دلالت بر شدت و قوت میکند.(4)همچنین: حالة مانعة للإنسان ان یغلب، عزت حالتی است برای انسان که مانع از مغلوب شدنش میشود.(5)عزیز کسی است که در اثر نیرومندی امرش غالب و جاری است و مقهور نشود. محور عزّتمندی خداست و بس و هیچ عاملی بدون خدا عزت انسان را تأمین نمیکند. چنانچه رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: هر عزتی که از خدا نیست خواری است.(6)
قرآن منشأ همهی عزّتها را خدا معرفی میکند، آنجا که میفرماید: لله العزة جمیعا؛ همهی عزّتها از آن خداست.(7)هر عزّتی که وجود دارد بالّذات از آن خداست و بالعرض برای پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و
مؤمنین که مراد از مؤمنین معنای عامش همهی مؤمنین و معنای خاصش اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ هستند. ولله العزة ولرسوله وللمؤمنین.(1)
وقتی که سرمنشأ واقعی عزّت خداوند است، به دست آوردن عزّت از غیر طریق الهی، به هر صورتی که باشد ذلّت است.
امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: «من اعزّ بغیر الله اهلکه العز؛ کسی که از طریق غیر خدا به عزت برسد، همان عزّت غیر واقعی او را به هلاکت میرساند».(2)
امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ: «العزیز بغیر الله ذلیل؛عزیزی که عزّتش از غیر خدا باشد ذلیل است».(3)
امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ: «وکلّ عزیز غیره ذلیل وکل قوی غیره ضعیف وکل مالک غیره مملوک ... وکل قادر غیره یقدر ویعجز؛ هر عزیزی جز او ذلیل است، و هر نیرومندی جز او ضعیف و ناتوان، هر مالکی جز او بنده ... و هر قدرتمندی جز او [گاهی] توانا و [زمانی] ناتوان است»(4).برای تحصیل عزّت باید در خانه خدا رفت و معرفت به خدا پیدا کرد ولی قبل از آن باید معرفت به نفس خود پیدا کنیم معرفت نفس مقدّمهی معرفت خداوند است. لذا اوّل باید جایگاه و ارزش خود را بشناسیم. در دایرهی خلقت، انسان نفر آخری است، که خلق شده است این بدین معنا نیست که ارزش انسان اهمیت کمتری دارد؛ بلکه بالعکس ارزش مضاعف انسان را میرساند شاعر خوش ذوقی چقدر زیبا این ارزش را در قالب یک تمثیل به تصویر کشید:
گفتم به گل سرخ که عار ناید *** پیش از تو گل زرد به بازار آید
گفتا که خموش مگر نشنیدی *** قدّاره جلو شاه ز دنبال آید
میگوید به گل سرخ گفتم، که تو عارت نمیآید که گل زرد زودتر از تو به بازار بیاید و چشم نوازی کند گل سرخ گفت خاموش باش مگر ندیده و یا نشنیدهای که وقتی پادشاهی بخواهد به شهر برود اوّل قدّاره و جارچی میآید سطح شهر داد میزند که شاه شاهان فلان روز میخواهد بیاید میدان شهر؟ این زودتر آمدن جارچی و داد زدنش نه این است که مقام و منزلت او بالاتر از پادشاه
است بلکه عظمت پادشاه را میرساند. حکایت خلقت ما انسانها بعد خلق موجودات همین است خداوند همه را خلق کرد دنیا را ریسهها ستارگان و ماهش آراست تا بشر قدم به عرصهی هستی بگذارد همه چشم انتظار انسان که این چه موجودی است که خداوند این همه برایش هزینه کرد. خلاصه خداوند برای انسان سنگ تمام گذاشت و او را تکریم کرد. و لقد كرمنا بنى ادم و حملناهم فى البر و البحر؛ و ما فرزندان آدم را بسیار گرامى داشتیم و آنها را به مركب بر و بحر سوار كردیم، یعنى این كرامت و شرافت و بزرگوارى را در سرشت و آفرینش او قرار دادیم. كرامت و عزّت و بزرگوارى جزیى از سرشت انسان است. این است كه اگر انسان خود را آنچنان كه هست بیابد كرامت و عزّت را مىیابد. اسلام انسان مومن را عزیزتر از هر موجودى به شمار آورده.
امام كاظم عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: المومن اعز من الكبریت الاحمر؛ مومن گرامى تر از یاقوت سرخ است.(1)
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: المومن اعظم حرمة من الكعبه؛ احترام مؤمن از كعبه بیشتر است.(2)و به هیچ وجه به مؤمن اجازه نمىدهد كه خود را پست و با ذلت جلوه دهد و شرافت انسانى خود را پایمال كند.
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: ان الله فوض الى المومن كل شىء الا اذلاله نفسه؛ همانا خداوند هر امرى را به مؤمن تفویض كرده اما ذلیل كردن نفس خود را به او اجازه نداده است.(3)
امام على عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: اكرم نفسك كل دنیه؛ نفس خویش را از هر كار پستى برتر و بالاتر بدار.(4)
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: و لا تكن واهنا یحقرك من عرفك؛ شل و سست مباش كه هر كه تو را ببیند تحقیر كند.
امام كاظم عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: ان اعظم الناس قدرا من لایرى الدنیا لنفسه خطرا؛ از همه مردم بلند مرتبهتر و عظیم القدرتر آن كسى است كه اگر تمام دنیا را یك طرف بگذارند، او خودش و عزّت و نفسش را بر تمام دنیا مقدّم مى دارد.(5)
عزت فردی؛ یعنی فرد فرد انسانها باید دارای این روحیّه باشند. خود ارزشمندی و اهمیّت برای خود، در جان همهی بنیآدم هست، نهایت این که در اثر علل و عواملی چون تربیت، آموزش و پرورش، والدین، اجتماع و نوع حکومت، تقویت یا تضعیف میشود. آموزههای دینی، عزّت فردی را مورد توجّه قرار داده و در واقع، از فردسازی آغاز میکند. مفضّل با فشار سخت زندگی روبرو شده بود، فقر و تنگدستی، داشتن قرض و مخارج سنگین زندگی او را آزار میداد، در محضر امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ لب به شکایت گشود و بیچارگیهای خود را مو به مو تشریح کرد "فلان مبلغ قرض دارم، فلان مشکل دارم، متحیّرم چه کنم و...." خلاصه در آخر کلامش از امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ درخواست دعا کرد. حضرت به کنیزش دستور دادند یک کیسه اشرافی که منصور برای وی فرستاده بود بیاورند، بعد این کیسه را در اختیار مفضّل قرار میدهد، مفضّل رو به امام خطاب کرده میگوید: "آقا مقصودم آنچه در حضور شما گفتم دعا بود."حضرت میفرمایند: "بسیار خوب دعا هم میکنم، امّا این را بدان؛ هرگز سختیهای خود را برای مردم تشریح نکن اوّلین اثرش این است که وانمود میشود تو در میدان زندگی زمین خوردهای و از روزگار شکست یافتهای، در نظرها کوچک میشوی و شخصیّت و احترامت از میان میرود.(1)
عزت اجتماعی؛ که در حوزههای سیاسی، نظامی و اقتصادی بروز میکند. عزّت در هر دو حوزه، آثار و پیامدهایی دارد که به اجمال به اهمّ آنها اشاره میکنیم:
1- طاغوتستیزی و ستمگریزی
اگر این خصلت ارزشمند، جز آزادگی و عدم قبول سلطه طاغوتها اثری نداشت، برای فضیلت و عظمت آن کافی بود. چنانکه پیشتر گذشت، این خوی بزرگ، انسان را بلند همّت بار آورده و ثبات، پایداری و تحمل سختیها و ناملایمات در راه اهداف متعالی را به صاحب آن ارزانی میدارد و او را چون کوه در برابر تند بادهای ویرانگر، مقاوم میسازد و در اثر این علوّ همّت، به شیاطین
1) داستان و راستان، ص 17.
درون و برون، پشت پا میزند. توصیهی قرآن به مؤمنان این است که بر خدا توکّل کنند، تنها ولایت او را بپذیرند و از غیر خدا هراسی به خود راه ندهند (قرآن کریم برای مؤمنی که سلطهی بیگانه را بپذیرد، کرامت و شخصیّتی قایل نیست.
طاغوتها با بزرگنمایی مشکلات و راهگشایی خود، میخواهند مؤمنان از ولایت الهی سر باز زنند. سلطهپذیری، از آثار حقارت نفس است. تاریخ، پیوسته گواهی میدهد که ستمگران و استثمارگران، تنها از طریق افراد درمانده که گرفتار کمشخصیتی و عقدهی حقارت بودهاند، بر مردمان، کشورها و امّتها سلطه مییابند. آنها از میان مردمان حقیرالنفس و تحقیر شده که آمادگی انجام جنایتی دارند، سربازگیری میکنند، اما به هیچ قیمتی نمیتوانند افراد عزتمند را تحت سلطهی خویش درآورند؛ ولو به قیمت جان آنان تمام شود.
2- هنجاریابی اخلاقی
چنانکه قبلاً اشاره شد، اسلام، محور و پایهی همه تعلیمات اخلاقی خود را بر عزّت و کرامت نفس نهاده، در آموزههای دینی، روی هیچ موضوعی به این اندازه تکیه نکرده است. در این راستا اسلام هر چیزی را که زمینهساز ذلّت باشد یا کمترین رابطهای با خوار شدن انسان داشته باشد، نهی کرده است؛ از جمله: تقاضا و درخواست از اشخاص. روزی پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ به اصحاب فرمود: «آیا با من بیعت نمیکنید؟ «گفتند: چرا! فرمود: «تبایعونی علیّ أن لاتسألوا الناس شیئا»؛ (با من چنین بیعت کنید که هیچ چیز از مردم تقاضا نکنید). پس از این گفتوگو، اصحاب به قدری مواظب بودند از کسی تقاضایی نکنند، که حتّی اگر سوار بر مرکب بودند و تازیانه از دستشان بر زمین میافتاد، به کسی نمیگفتند آن را به ما بده، بلکه خودشان پیاده میشدند و آن را برمیداشتند.
3- استقلال و خود اعتمادی
روحیّهی استقلال و خوداتّکایی ناشی از کرامت و عزّت نفس، از آثار این خصلت ارجمند است و در آموزههای دینی، همواره مورد تأکید قرار گرفته است. امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: «عزّ المؤمن استغنائه عن الناس»؛ (عزّت مؤمن در بینیازی او از مردم است). در زندگی اجتماعی، مردم با کارهای مختلف بر اساس سلیقهها و تخصّصها، نیازهای یکدیگر را برطرف میکنند. عار از کار و انتظار این که
دیگران به جای او کارها را سامان دهند، مشمول عکس این فرمایش است که همان ذلّت و طمعورزی است. ایشان در جای دیگر فرمودهاند: «شیعهی ما از مردم چیزی تقاضا نمیکند، گرچه از گرسنگی بمیرد».
4- تقویت اراده و خودباوری
از مهمترین پیامدهای عزّت نفس، داشتن ارادهی آهنین و قوی است که در انجام هیچ کاری احساس درماندگی و شکست نمیشود، امّا «شخصی که به خودش شک میکند، مثل مردی است که دشمنانش را صفآرایی نموده، علیه خودش وارد جنگ میکند. شکست چنین شخصی، قطعی است؛ زیرا خود معتقد به شکست خویش است.»
شخص کریمالنّفس با خودباوری و نهراسیدن از شکست، بر خود و مشکلات غلبه میکند و به همین جهت، مخالفت با شهوات حیوانی برایش آسان است. مشکل ما آدمیان، بر زمین ماندن کارهایضروری، سرنوشتساز و سخت است که ناشی از نبود همّت بلند و غیرت و مردانگی است و این ناشی از عدم عزت نفس کافی است. به هر مقدار که نفس، عزیز و ارجمند باشد، اراده و انگیزهاش نیز قوی میشود و از انجام کارهای دشوار، اما مفید و انسانی، ابایی ندارد. روح بلند و عزتمند، جسم را به دنبال خود میکشد و نمیگذارد به خور و خواب و کمکاری عادت کند.
روشن شد که عزّت به دست خدا است، و در خانهی غیرخدا رفتن ذلّت است و به مؤمن اجازه داده نشده است که ذلّت پذیر باشد. حال چه باید کرد که عزّت اسلامی به دست آید، و یا آنچه به دست آمده تداوم یابد. در این نوشته به برخی از عوامل عزّتآفرین اشاره میکنیم:
1- طاعت و بندگی
بندگی رمز پیشرفت اولیای الهی و زمینه ساز سعادت و عزّت انسان است. در حدیث قدسی میخوانیم که خداوند میفرماید: «انی وضعت العز فی قیام اللیل والناس یطلبونها فی ابواب السلاطین فلم
یجدونه؛ من عزّت را در شب بیداری قرار دادم در حالی که مردم در خانه شاهان به دنبال آن میگردند، پس هرگز آن را نخواهند یافت».(1)
پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمود: «ان ربکم یقول کل یوم: انا ربکم انا العزیر فمن اراد عز الدارین فلیطع العزیز؛ به راستی پروردگار شما هر روز میگوید: من پروردگار شما هستم. من عزیز هستم. هر کس عزّت دو جهان را میخواهد باید عزیز را اطاعت کند».(2)
امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: «من اذلّ نفسه فی طاعة الله فهو اعز ممن تعزز بمعصیة الله؛ هر کس نفس خود را در طاعت خدا خوار کند، عزیزتر از کسی است، که با نافرمانی خدا به عزّت برسد».(3)و فرمود: «اذا طلبت العز فاطلبه بالطاعة؛ هرگاه جویای عزّت شدی، آن را با اطاعت [و پیروی از خدا] بجوی.(4)
امام حسن مجتبی عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: «اذا اردت عزا بلا عشیرة وهیبة بلا سلطان فاخرج من ذل معصیة الله الی عز طاعة الله؛ هرگاه ارادهی عزّتی بدون دار و دسته و هیبتی بدون سلطنت داشتی، از خواری معصیت الهی به سوی عزّت اطاعت خداوند خارج شو.(5)
تمام عزّت و سربلندی سرور عزتمندان، امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در بندگی و اطاعت او از خداوند بود. او در روز عاشورا، زیر باران تیر دشمن، برترین عبادت الهی یعنی نماز را در اول وقت برگزار کرد.(6)و شب عاشورا از عباس عَلَيْهِ السَّلاَمُ درخواست کرد تا از دشمن مهلت بگیرد و انگیزهی خود از این مهلت خواهی را چنین بیان کرد:
«لعلنا نصلی لربنا الیلة وندعوه ونستغفره، فهو یعلم انی کنت احب الصلاة له و تلاوة کتابه وکثرة الدعاء والاستغفار؛ شاید امشب را نماز بخوانیم و به درگاه خداوند دعا و استغفار کنیم. خدا میداند که من نماز خواندن برای او و تلاوت کتابش و زیاد دعا کردن و استغفار را دوست دارم».(7)
و در گودال قتلگاه به خداوند عرضه داشت: «لا اله سواک یا غیاث المستغیثین ما لی رب سواک ولا معبود غیرک، صبرا علی حکمک؛ خدایی جز تو نیست، ای پناه پناه خواهان، برای من پروردگاری جز تو و معبودی غیر از تو نیست. بر حکم [و داوری] تو صبر میکنم.(1)
2- تقوا
علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: «من اراد ان یکون اعز الناس فلیتق الله عزوجل؛ هر کس میخواهد عزیزترین مردم باشد، باید تقوای الهی داشته باشد.(2)آن حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ در جای دیگری فرمود: «لا عز اعز من التقوی؛هیچ عزتی، بالاتر از تقوا نیست.(3)
و علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: «اعلموا عباد الله ان التقوی دار حصن عزیز والفجور دار حصن ذلیل؛ ای بندگان خدا بدانید که تقوا دژی محکم و با عزّت (و شکست ناپذیر) است و [هرزگی و] گناه خانهای [در حال فروریختن و] خوار کننده است.(4)
3- تمسک به قرآن و اسلام
پای بندی به قرآن و عمل کردن به دستورهای آن، عامل عزّت و شکست ناپذیری جامعهی اسلامی است.
امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این باره میفرماید: «ثم انزل علیه الکتاب نورا لاتطفا مصابیحه... وشفاء لاتخشی اسقامه وعزا لا تهزم انصاره وحقا لا تخذل اعوانه... ومعقلا منیعا ذروته وعزا لمن تولاه؛ خداوند قرآن را بر او پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نازل فرمود، قرآن نوری است که چراغهای آن خاموش نمیشود...، شفا دهندهای است که از بیماریهایش ترسی وجود ندارد و عزّت [و قدرتی] است که یارانش شکست ندارند و حقّی است که یاری کنندگانش خوار نشوند... و پناهگاهی است که قلّهی آن بلند است و عزتی است برای کسی، که ولایت آن را بپذیرد.(5)
4- ولایت مداری
قرآن عزّت را مخصوص خدا و رسولش و مؤمنان میداند. مصداق بارز مؤمنان راستین، ائمه اطهار عَلَيْهِ السَّلاَمُ میباشند؛ لذا هر کسی به دنبال عزّت و سربلندی است باید مطیع و پیرو آنان باشد. امام سجاد عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: طاعة ولاة الامر تمام العز؛ پیروی از صاحبان امر [ائمه اطهار عَلَيْهِ السَّلاَمُ] تمام عزّت است.
در دعای ندبه میخوانیم: «این معز الاولیاء و مذل الاعداء؛ کجاست عزت دهنده دوستان و خوار کنندهی دشمنان. اگر جامعه اسلامی از اول در مسیر ولایت و امامت قرار میگرفتند، این همه ذلّت دامنگیر آنان نمیشد.
5- جهاد و شهادت
رزمندگان و جهادگران راه خدا همیشه در صف مقدم پاسداری از عزّت و شرافت قرار دارند. آنها تلاش میکنند تا با نثار جان خویش از مرز عزت و شرافت پاسداری کنند و خود نیز به عزّت ابدی برسند. روایات اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ جهاد را مایه عزت اسلام میدانند. مثلاً روایتی از امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ آمده است: «فرض الله الجهاد عزا للاسلام؛ خداوند جهاد را برای عزّت یافتن اسلام واجب کرده است».(1)همچنین آن حضرت در جای دیگر فرمود: «اف لکم لقد سئمت عتابکم! ارضیتم بالحیاة الدنیا من الاخرة عوضا؟ وبالذل من العز خلفا؟ اذا دعوتکم الی جهاد عدوکم دارت اعینکم کانکم من الموت فی غمرة؛ نفرین بر شما [کوفیان]! که از فراوانی سرزنش شما خسته شدم. آیا به جای زندگی آخرت به زندگی دنیا رضایت دادید؟ و به جای عزّت، ذلّت را انتخاب کردید؟ هرگاه شما را به جهاد با دشمنان دعوت میکنم، چشمانتان [از ترس] در کاسه میگردد گویا ترس از مرگ، عقلهای شما را ربوده است».(2)
و همچنین فرمود: «قد استطعموکم القتال فاقروا علی مذلة، وتاخیر محلة او رووا السیوف من الدماء ترووا من الماء. فالموت فی حیاتکم مقهورین والحیاة فی موتکم قاهرینشامیان با بستن آب شما را به پیکار دعوت کردهاند، [اکنون بر سر دوراهی قرار دارید؛] یا به ذلّت و خواری اقرار کنید و بر جای
خود بنشینید و یا شمشیرها را از خونها سیراب سازید تا از آب سیراب شوید. پس بدانید که مرگ در زندگی توام با شکست و زندگی در مرگ پیروزمندانه شماست».(1)
در تاریخ عاشورای امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ میخوانیم: حر بن یزید سر راه امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ آمده، خواست او را نصیحت کند، به امام عرض کرد: اگر بخواهی به راه خویش ادامه دهی و کار را به جنگ بکشانی، کشته میشوی. امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: «افبا الموت تخوفنی؟! هل یعدو بکم الخطب ان تقتلونی وساقول کما قال اخو الاویس لابن عمه وهو یرید نصرة رسول الله صلی الله علیه و آله فخوفه ابن عمه وقال این تدهب؟ فانک مقتول. فقال: سامضی فما با الموت عار علی الفتی اذا مانوی حقا وجاهد مسلما وواسی الرجال الصالحین بنفسه وفارق مثبورا وخالف مجرما فان عشت لم اندم وان مت لم المکفی بک ذلا ان تعیش وترغما»؛ آیا مرا از مرگ میترسانی؟ و آیا اگر مرا بکشید، مرگ از شما خواهد گذشت؟ من همان کلامی را میگویم که برادر اویسی [ما] در وقتی که میخواست برای یاری رسول خدا صلی الله علیه و آله برود، به پسر عموی خود گفت. پسر عمویش او را میترسانید و میگفت: کجا میروی؟ حتما کشته خواهی شد. در جواب گفت: «من حتما میروم، [چرا] که بر جوانمرد ننگ و عاری از مرگ نیست، هنگامی که نیتش حق باشد و در حالی که مسلمان [و تسلیم خدا] است جهاد کند و با بذل جان خود با انسانهای صالح همراهی کند و از انسانهای طرد شده و مجرم جدا شود. اگر زنده بمانم پشیمانی ندارم، و اگر به شهادت برسم ملامت نشوم. ولی برای تو این ذلت و خواری بس که زنده بمانی، و ذلت ستم کشی بر دوش کشی».(2)
در ادامهی سخنان حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ میخوانیم: «لیس شانی شان من یخاف الموت، ما اهون الموت علی سبیل نیل العز واحیاء الحق، لیس الموت فی سبیل العز الا حیاة خالدة ولیست الحیاة مع الذل الا الموت الذی لا حیاة معه افبالموت تخوفنی؟! ... مرحبا بالقتل فی سبیل الله، ولکنکم لا تقدرون علی هدم مجدی ومحو عزتی وشرفی، فاذا لاابالی من القتل؛شأن من شأن کسی نیست که از مرگ میترسد. چه آسان است جان باختن در راه رسیدن به عزت و زنده نمودن حق. مرگ در راه رسیدن به عزت جز حیات جاودانی نیست و زندگی ذلّتبار، جز مرگی که هرگز حیات و زندگی را در پی ندارد، نیست. آیا مرا از مرگ میترسانی؟! ... درود باد بر کشته شدن در راه خدا؛ ولی [این را بدانید که
هرگز] توانایی نابودی عظمت و عزت و شرف من را ندارید؛ پس در این صورت هیچ باکی از مرگ ندارم».(1)
همین سخنان سراپا عزّت و افتخار بود که حر بن یزید را نیز به سمت و سوی عزت ابدی کشاند.
امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در آخرین لحظات عمر فرمود: «وایم الله لارجون ان یکرمنی الله بالشهادة؛ قسم به خداوند که امیدوارم خداوند مرا با شهادت گرامی دارد».(2)
امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در مورد عشق به شهادت که بارزترین عامل عزتمندی است، چنین با خدای خویش مناجات میکند: الهی وسیدی وددت ان اقتل واحیی سبعین الف مرة فی طاعتک ومحبتک سیما اذاکان فی قتلی نصرة دینک واحیاء امرک وحفظ ناموس شرعک؛ ای خدا و ای بزرگ من! دوست دارم که هفتاد هزار بار در راه اطاعت و محبت تو کشته شوم و زنده گردم، به خصوص آنگاه که کشته شدن من عامل پیروزی دین تو و زنده شدن فرمان تو، و محفوظ ماندن شریعت تو باشد».(3)
6- بصیرت و آگاهی
بصیرت و دانایی عامل دیگری برای عزّت است، چرا که انسان آگاه در معرض هجوم نقشههای ذلّت آور دشمن قرار نمیگیرد؛ چنانکه متقابلاً جهل و بیخبری باعث ذلّت و خواری میشود. امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: «والجهل ذل؛ نادانی ذلت و خواری است».(4)
این که یاران امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ بهترین یاران خوانده شدهاند، یکی از امتیازات مهم آنها، بصیرت دینی و آگاهی آنان بود و در رأس همهی یاران و بستگان، حضرت اباالفضل العباس عَلَيْهِ السَّلاَمُ قرار داشت که زیر بار ذلّت امان نامه دشمن نرفت، چرا که به قول امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ «کان عمنا العباس نافذ البصیرة؛ عموی ما عباس بصیرتی ژرف داشت».(5)
7- انصاف
عامل دیگر در عزّت آفرینی اجتماعی انسان، مراعات انصاف در حق دیگران است. امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: «الا انه من ینصف الناس من نفسه لم یزده الله الا عزه؛ آگاه باشید، کسی که با مردم با انصاف رفتار کند، خداوند بر عزّت او خواهد افزود»(1)امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در روز عاشورا نیز مردم کوفه و شام را به انصاف دعوت نمود و فرمود: «ان اعطیتمونی النصف کنتم بذلک اسعد؛ اگر نصف را به من دهید [و با من انصاف روا دارید]، سعادتمند میشوید».(2)
8- قناعت
علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: «القناعة تؤدی الی العزة؛ قناعت [و بسنده نمودن به آنچه موجود است] عزت را در پی دارد».(3)
و در جایی دیگر فرمود: «اقنع تعز؛ قانع باش تا عزیز شوی».(4)
در احوال فیلسوف بزرگ، حاج ملا هادی سبزواری نوشتهاند: از کثرت شهامتی که داشت، از هیچ کس چیزی نمیخواست. تحف و هدایا را نیز اصلا قبول نمیکرد. در طول عمر، با کمال زهد و تقوا، صدق و صفا، بیآلایشی و نهایت «عزّت نفس» روزگار گذرانید. به هیچ کس از اکابر و اغنیا اعتنایی نداشت.
ناصر الدّین شاه در سبزوار به خانهاش رفت و روی حصیری که فرش اتاق تدریس بود، نشست و تألیف کتابی را در اصول دین به زبان پارسی درخواست نمود. پس از رفتن، پانصد تومان به خدمتش فرستاد، ولی آن مرد منیع الطّبع نپذیرفت و نصف آن را به طلاب و نصف دیگر را به فقرا حواله داد و دستور فرمود که به سادات، دو برابر دیگران بدهند.(5)
9- عدم وابستگی و طمع ورزی در مال دیگران
عدم وابستگی به دیگران و چشم امید به دیگران نداشتن نیز از عوامل عزّت در زندگی اجتماعی و فردی انسان است.
امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: «العز مع الیأس؛ عزت در ناامیدی از دیگران است.(1)
همچنین آن حضرت در این زمینه فرمودند: «الطامع فی وثاق الذل؛ طمع کار [همواره] در بند خواری و ذلت است».(2)و فرمود: «الطمع رق مؤبد؛ طمع ورزی بردگی دایمی است».(3)
امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: «اطلب بقاء العز باماتة الطمع؛ دوام عزت را با از بین بردن طمع جستجو کن».(4)
10- چشم پوشی از دنیا
دنیازدگی و دنیاخواهی عامل اصلی برای ذلّت جامعه و افراد آن است و آنهایی که از چنگ دنیا رها شدند به عزت و افتخاردست یافتند.
امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این باره میفرماید: «من سلا عن مواهب الدنیا عز؛ هر کس از موهبتها [و لذتها]ی دنیا چشم بپوشد، عزیز میشود».
11- دوری از شرارت
انسانهای شرور و بدکار همیشه ذلیل بودهاند، و آنان که مردم از دست و زبانشان در آسایش بودهاند عزیز شدهاند.
علی علیه السلام میفرماید: «من بریء من الشر نال العز؛هر کس از شرارت به دور باشد، به عزت میرسد».(5)
امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: «انی لم اخرج اشرا ولا بطرا ولا مفسدا ولا ظالما؛ من برای بازیگری و خودخواهی، و فساد و ظلم قیام نکردم.»(1)و از این رو بود که به اوج عزت رسید.
12- گذشت و بخشش
عفو و گذشت و بخشش به دیگران، در فرهنگ اسلامی جایگاه ویژهای دارد و آثار زیادی بر آن مترتب است که از جمله آنها دستیابی به عزّت و سربلندی است.پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمود: «علیکم بالعفو فان العفو لا یزید العبد الا عزا؛
عفو و گذشت داشته باشید؛ زیرا گذشت، جز عزت بر انسان نمیافزاید».(2)
امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: «ثلاث لا یزید الله بهن المرء المسلم الا عزا: الصفح عمن ظلمه واعطاء من حرمه و الصلة لمن قطعه؛ سه چیز باعث میشود که خداوند عزت انسان مسلمان را افزایش دهد: گذشت از کسی که در حق او ستم روا داشته است و بخشیدن به کسی که او را محروم ساخته، و ارتباط [و رفت و آمد] با کسی که با او قطع رابطه نموده است».(3)
13- راستگویی
صفت اخلاقی دیگری که در عزتمندی انسان نقش دارد، راستگویی است. امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ، سرور عزتمندان و الگوی راستگویان میفرماید: «الصدق عز والکذب عجز؛راستگویی مایه عزت و دروغ نشانه عجز و ناتوانی است.»(4)در روایت دیگری میخوانیم: «الصدق عز والجهل ذل؛ راستی مایه عزت و نادانی مایهی ذلت است».(5)
14- حلم و بردباری
عامل دیگر برای عزتمندی، حلم و بردباری در مقابل مصایب و سختیهای روزگار است. امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: «لا عز ارفع من الحلم؛ هیچ عزّتی بالاتر از بردباری نیست».(1)
15- توکل
یکی از عوامل عزّت، توکّل کردن بر خدا و اعتماد داشتن به اوست.امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: «الغنی والعز یجولان فی قلب المؤمن فاذا وصلا الی مکان فیه التوکل اقطناه؛
بینیازی و عزت در قلب مؤمن میگردند، وقتی به مکانی رسیدند که در آن توکّل وجود دارد، آن را تصرف میکنند».(2)
امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: «ان العز والغنی خرجا یجولان، فلقیا التوکل فاستوطنا؛ همانا عزت و بینیازی بیرون رفتند و به جنبش در آمدند، وقتی به توکّل رسیدند، [همانجا] وطن گزیدند».(3)
و امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: «من اتکل علی حسن اختیار الله تعالی له لم یتمن غیر مااختاره عزوجل له؛ کسی که بر انتخاب نیکوی خداوند برای او توکل کند، آرزوی چیزی که خداوند برای او اختیار نکرده است نمیکند».(4)
امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ خودش نیز عملاً چنین بود. آن حضرت در پایان وصیتنامه خود به برادرش فرمود: وهذه وصیتی الیک یا اخی وما توفیقی الا بالله علیه توکلت والیه انیب؛ ای برادر! این وصیت من برای شما است. توفیق من جز از جانب خداوند نیست، بر او توکل میکنم و به سوی او بازگشت مینمایم».(5)
امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: چون صبح روز عاشورا شد، پدرم حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ دستها را به سوی آسمان بلند کرد، آنگاه عرض کرد: «اللهم انت ثقتی فی کل کرب وانت رجائی فی کل شدة وانت لی فی کل امر نزل بی ثقة وعدة. کم من هم یضعف فیه الفؤاد ویقل فیه الحیلة و یخذل فیه الصدیق ویشمت
فیه العدو، انزلته بک وشکوته الیک رغبة منی الیک عمن سواک؛ ففرجته عنی وکشفته وکفیته فانت ولی کل نعمة وصاحب کل حسنة ومنتهی کل رغبة؛ خدایا! تو تکیه گاه من در تمام غصّه و اندوهها، و امید من در هر سختی هستی. تو عزّت و افتخار حسینی که ریشه در قرآن و سنّت نبوی و علوی دارد، در پرتو فرهنگ والا و عزت ساز اسلامی دست یافتنی است و دور ماندن از قرآن و روایات، ذلت و خواری افراد جامعه را در پی دارد. امیدگاه و یاور من در هر حادثهای که برایم پیش آید هستی. چه بسیار از رنجها که دل در آن ناتوان میشود و چاره در آن کم میگردد و دوست در آنخوار میگردد و دشمن در آن شماتت و شادی میکند [همه آنها را] به پیشگاه تو آوردم و شکوه نزد تو نمودم بدان جهت که به تو میل و محبت داشتم نه به دیگران؛ پس تو همهی آنها را برطرف نمودی و کفایت امر نمودی. تو مالک تمام نعمتها و صاحب همه خوبیها و پایان همهی آرزوها هستی.(1)
امام حسن مجتبی عَلَيْهِ السَّلاَمُ
شخصی به امام حسن مجتبی عَلَيْهِ السَّلاَمُ عرض کرد: «فیک عظمة. قال لا بل فی عزة قال الله تعالی «ولله العزة ولرسوله وللمؤمنین؛ در شما عظمتی است. فرمود: نه، بلکه در من عزّتی وجود دارد [چنان که] خداوند میفرماید: «عزت از آن خدا و رسول او و مؤمنان است.(2)
امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ
قیس بن اشعث از امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ خواست که با یزید بیعت کند. حضرت فرمود: لا والله لا اعطیکم بیدی اعطاء الذلیل ولا افر فرار العبید؛ به خدا سوگند، چون ذلیلان به شما دست ذلّت نمیدهم، و مانند بردگان فرار نمیکنم.(3)
در صبح عاشورا که دو سپاه نابرابر در مقابل هم قرار گرفتند و فرماندهان لشکرها مشخّص شدند، امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ با جمعی از یاران خود به سوی لشکر کوفیان رفت تا با آنان اتمام حجت کند. آن حضرت خطبه خواند و سخنرانی کرد و در بخشی از آن فرمود: «الا وان الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین بین السلة والذلة وهیهات منا الذلة؛ بیدار باشید که زنازاده فرزند زنازاده مرا بین دو چیز مجبور کرده است، بین مرگ و ذلّت، اما ذلت و خواری از ما دور است».(1)
حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ خلیل الرحمن و توکل و اعتماد بر خدا
یکی از بهترین نمونه و اسوه برای این نوع توکّل همانا حضرت ابراهیم خلیل الرحمن عَلَيْهِ السَّلاَمُ است که در آن شرایط حساس به پروردگار خود اعتماد کرد آنگاه که بت پرستان تصمیم گرفتند او را در میان آتش بسوزانند و از بین ببرند.
قرآن کریم جریان را چنین بازگو میفرماید: قالُوا حَرِّقُوهُ وَانصُرُوا اِلهَتَکُم اِن کُنتُم فاعِلینَ؛ گفتند: او را بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید اگر کاری از شما ساخته است.
برخی نوشتهاند: جمعوا الحطب شهراً ثم اوقدوها، واشتعلت و اشتدت، حتّی أن کان الطائر لیمر لجنباتها فیحترق من شدّه وهجها؛ یک ماه هیزم جمعآوری کردند و آن قدر هیزم روی هم ریختند که هنگام آتش زدن هیزمها به قدری شعلهی آتش شدید بود که حتی پرندگان قادر نبودند از آن منطقه عبور کنند؛ زیرا پر و بالشان آتش میگرفت آن قدر برای جمعآوری هیزم کوشش میکردند و به آن اهمیت میدادند که مرحوم طبرسی مینویسد: حتّی آن الرّجل منهم لیمرض فیوصی بکذا و کذا من ماله فیشتری به حطب و حتّی آن المرأه لتعزل فتشتری به حطب؛ کسانی که بیمار بودند و به زنده بودن خود امید نداشتند وصیت میکردند که مقداری از مال آنان را صرف خریدن هیزم برای سوزانیدن ابراهیم کنند و حتی برخی از زنان که کارشان پشم ریسی بود [ و با این زحمت برای خود مال تهیه می کردند ] از درآمد آن، هیزم تهیه میکردند.
فخر رازی مینویسد: حتّی آن المرأه، لو مَرضت قالت: ان عافانی الله لَأجعَلَنَّ حطباً لابراهیم ونقلوا له الحطب علی الدّواب اربعین یوماً، اگر زنی مریض میشد نذر میکرد چنان چه شفا یابد مقداری هیزم برای سوزانیدن ابراهیم تهیه کند.
1) بحارالانوار، ج 45، ص 8 .
به هر حال، تا آنجا که توان داشتند هیزم روی هم انباشتند و آن گاه که هیزمها را آتش زدند و خواستند حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ را در میان آتش بیفکنند، از شدت حرارت نمیتوانستند نزدیک آتش بروند تا اینکه شیطان منجنیقی برای آنان ساخت و ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ را بر بالای آن نهادند و او را به درون آتش پرتاب کردند.
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ: لَمّا اُجلِسَ اِبراهیمُ فِی المَنجَنیقِ وَ اَرادُوا اَن یَرمُوا بِهِ فِی النّارِ أتاهُ جَبرائیلُ عَلَیهِ السَّلامُ فَقالَ : السَّلامُ عَلَیکَ یا اِبراهیمُ وَ رَحمَهُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ اَلَکَ حاجَهٌ فَقالَ أمّا اِلَیکَ فَلا؛ هنگامی که ابراهیمرا بالای منجنیق گذاشتند و میخواستند او را در آتش بیفکنند جبرئیل به ملاقاتش آمد و پس از سلام گفت: آیا نیاز داری که به تو کمک کنم؟ ابراهیم در جواب گفت: امّا به تو نه.
فَقالَ جَبرَئیلُ فَاسئَل رَبَّکَ؛ جبرئیل به حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ پیشنهاد کرد [حال که از من کمک نمیطلبی] پس از خدا نیازت را بخواه.
فقال: حَسبی مِن سُؤالی عِلمُهُ بِحالی؛ و ابراهیم گفت: همین قدر که از حال من آگاه است کافی است.
چون رها از منجنیق آمد خلیل *** آمد از دربار عزت جبرئیل
گفت «هَل لَکَ حاجَهٌ یا مُجتَبی *** گفت «أمّا مِنکَ یا جَبریلُ لا
من ندارم حاجتی از هیچ کس *** با یکی کار من افتاده است و بس
گفت با او جبرئیل ای پادشاه *** پس ز هر کس با شدت حاجت بخواه
گفت اینجا هست نامحرم مقال *** علمه بالحال حسبی بالسؤال
گر سزاوار من آمد سوختن *** لب ز دفع او بباید دوختن
میتواند آتشم گلشن کند *** شعلهها را شاخ نسترون کند
من نمیخواهم جز آنچه خواهد او *** حال من میبیند و میداند او
و سرانجام، برای این که کار خود را به خدا واگذاشت و به او اعتماد کرد آتش بر او گلستان شد که «وَ قُلنا یا نارُ کُونی بَرداً و سَلاماً عَلی اِبراهیمَ»؛ و ما گفتیم: ای آتش! سرد و سالم بر ابراهیم باش. و آنچنان آتش سرد شد کهلَو لَم یَقُل سَلاماً لَأَهلَکَهُ بَردُها. اگر خدای متعال به آتش نمیفرمود بر ابراهیم سالم باش و تنها میفرمود سرد باش، جان ابراهیم از سرما به خطر میافتاد.
آری، کسی که تا این حد بر خدا توکل کند خداوند متعال نیز او را از گرفتاریها و سختیها نجات میدهد و آتش را تبدیل به گلستان میکند.(1)
تبلور و تجسّم آیات قرآن کریم و احادیث نبوی، در همه زمینهها، از جمله عزّت، به طور کامل در صحنهی کربلا ظهور پیدا کرد. امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ که در دامان پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ تربیت یافته و آموزههای وحیانی و نبوی و علوی را چشیده بود، برای همیشه به بشریت درس کرامت، غیرت و عزت داد. بنیامیه که هم خود مردمانی پست بودند و جز جنایت و رذالت در کارنامه خود نداشتند و هم در به ذلت کشیدن امت اسلامی، سهم به سزایی داشتند، میخواستند ذلت بیعت با خود را بر آل محمد عَلَيْهِ السَّلاَمُ تحمیل کنند، امّا آل اللّه عَلَيْهِ السَّلاَمُ با فدای جان، زیر بار نرفتند و چنین سرودند که: و اندر کنام غیرت ما نیستش ورود/ از آستان همّت ما ذلّت است دور
ای مرگ همتی که نخواهیم این قیود/ بر ما گمان بندگی زور، بردهاند
سخنان آن حضرت، هر یک، درسی است برای نایل آمدن به عزت الهی؛ مانند این جملات: «مثلی لایبایع مثله»، «لاأعطیکم بیدی إعطاء الذلیل»؛ مانند ذلیلان، دست بیعت به شما نخواهم داد.
و در صبح عاشورا فرمود: «به خدا سوگند آنچه را از من میخواهند تسلیم نخواهم پذیرفت تا این که خدا را آغشته به خون خویش، دیدار کنم» و باز با رد درخواست بیعتِ ذلیلانه، فرمود: «ألا و إنّ الدعیّ بن الدعیّ قد رکزنی بین اثنتین، بین السلّة و الذلّة و هیهات منّا الذلّة...» و در ادامه فرمود: «زیرا خدا و پیامبرش و مؤمنان از این که ما به زیر بار ذلت برویم و دامنهای پاک مادران و انسانهای پاکدامن و جانهای غیرتمند و نفوس باشرافت روا نمیدارند که اطاعت افراد پست را بر قتلگاه انسانهای کریم و نیکمنش، مقدم بداریم» و در جای دیگر میفرماید: «موت فی عزّ خیر من حیاة فی ذلّ»؛ (مرگ باعزت، از زندگی باذلت بهتر است) و این سخن که در پهنهی تاریخ، همواره درس عزّت میدهد: «الموت أولی من رکوب العار»؛ (مرگ، از پذیرش ننگ، سزاوارتر است).
امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ در سخنی ماندگار در مقابل تهدید مرگبار لشکر حرّ فرمود: من از مرگ باکی ندارم؛ مرگ، راحتترین راه برای رسیدن به عزت است. مرگ در راه عزّت، زندگی جاودانه است و
1) نقطههای آغاز در اخلاق عملی، آیت الله محمدرضا مهدوی کنی، ص 525.
زندگی ذلّتبار، مرگ بیحیات؛ مرا از مرگ میترسانی؟ چه گمان باطلی! همّتم بالاتر از این است که از ترس مرگ، ظلم را تحمل کنم. جز این که مرا بکشید! مرحبا بر مرگ در راه خدا. ولی شما با کشتنم نمیتوانید شکوه و عزت و شرف مرا از بین ببرید، چه هراسی از مرگ! ایشان در سخنی، کساد حق و رواج باطل را زمینهساز قیام در راه حق و آماده شدن برای شهادت - اوج عزّت یک مؤمن - میداند و میفرماید: ألا ترون أنّ الحقّ لایعمل به و أنّ الباطل لایتناهی عنه؟ لیرغب المؤمنفی لقاء اللّه محقّا فإنّی لاأری الموت إلاّ السعادة و لا الحیاة مع الظالمین إلاّ برما حماسهی کربلا، حماسهی عزّت مؤمنان است. شاگردان این مکتب، به خوبی آموختهاند که سعادت حقیقی، همان عزت - ارزش نهادن برای خود و بهایی برای دنیا قایل نشدن - است و زندگی در کنار ستمگران، جز ذلّت نیست؛ پس چه بهتر که انسان بمیرد و ذلیل نشود.
امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ، این اسوه عزت، پیروان صدیق خود را به این سیره حیاتبخش دعوت کرده، میفرماید: «فلکم فیّ أسوة»؛ (من اسوه و الگوی شما هستم). این روحیه پرافتخار در سیره همه اهل بیت علیهمالسلام موج میزند. علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: «المنیّة و لا الدنیّة و التقلّل و لا التوسّل»؛ (مرگ آری، اما تن دادن به پستی هرگز؛ قناعت به کم آری، اما دست نیاز به سوی دیگری هرگز.
ابن ابیالحدید معتزلی میگوید: سرور کسانی که زیر بار ذلّت نرفتند، کسی که به مردم حمیّت و مرگ زیر سایهی شمشیرها را آموخت و چنین مرگی را بر پستی و ذلّت ترجیح داد، اباعبداللّه حسین بن علی بن ابیطالب عَلَيْهِ السَّلاَمُ است که به او و یارانش امان داده شد، اما از آن جا که نمیخواست تن به ذلت دهد و نیز خوف آن داشت که ابن زیاد، اگر هم او را نکشد، به نوعی او را خوار و ذلیل سازد، مرگ را بر این زندگی ترجیح داد.
پیام عاشورا، پیام عزتی است که ناشی از انقطاع از تعلّقات دنیایی است. شعار جاودان او این است: «أنا الحسین بن علیّ آلیت أن لا أنثنی... او نهتنها «قتیل العبرة» است که «قتیل العزّة» است، و این عزت خدایی در فرزندان، برادران، و یکایک یاران صادقش تجلّی داشت که خود آن حضرت، آنان را به صلابت و آمادگی برای جانبازی و شهادت، ستوده است.
پس از حادثهی عاشورا، هر نهضتی اسلامی و شیعی که با پیوند با آن معدن غیرت و عزت صورت گرفت، همین روحیه عزتمندی در آنان به چشم میخورد. دشمن همواره از همین هراس داشته که این روحیه آزادیپرور، در مردم رسوخ کند و مانع بزرگی بر سر راه آنان پدید آورد. امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ
به همهی عزتخواهان، این درس را آموخت که با دست خالی و نفراتی اندک و در محیطی خفقانآور، میتوان به پا خاست و گوهر گرانمایه انسانی؛ یعنی شرافت و بزرگی را حفظ کرد و اگر بر خدا و حق تکیه داشت، پیروزی حاصل میشود.
نقطه مقابل عزت ذلت است. حضرت اباعبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ و یاران گرامیشان در اوج قلّهی عزت قرار داشتند در مقابل کسانی بودند که در حضیض ذلت به سر میبردند. همان طور که وجود عواملیباعث عزتمند شدن لشکر اباعبدالله عَلَيْهِ السَّلاَمُ شد همچنین وجود عواملی باعث ذلیل شدن لشکر عمر سعد شد لذا مناسب است درباره ذلّت و عوامل آن هم مطالبی را بیان کنیم.
با دقّت در آنچه گذشت، امورى كه موجب ذلت و خوارى انسان است، معلوم مىگردد، زیرا عمل نكردن و سازگار نبودن با موجبات عزت، سبب ذلّت خواهد بود لكن براى توضیح بیشتر، برخى از عوامل ذلت را یادآور مىشویم.
1- نفاق و دوستى با كافران
خداوند متعال در قرآن مجید بیان مىفرماید: كه عزّت تنها از آن خدا و پیامبرش و مومنین هست و لكن منافقین درك نمىكنند و در آیه دیگر به منافقین كه كافران را دوست مىدارند و در پى كسب عزّت در پیش آنان هستند وعده عذاب مىدهد. بشر المنافقین بان لهم عذابا الیما. الذین یتخذون الكافرین اولیاء من دون المومنین ایبتغون عندهم العزه لله جمیعاو مژده بده منافقین را به این كه عذاب دردناك برایشان (مقرر) است. آنانكه مومنان را ترك گفته و كافران را دوست گرفتند، آیا عزّت را در پیش ایشان جست وجو مىكنند؟ پس همانا تمام عزّت براى خداست.
2- طلب عزّت از غیر خدا
چنانكه از آیهی شریفه معلوم شد، تمام عزّت براى خداست پس هر كس غیر از خداوند متعال طلب عزّت نماید و به خاطر كسب شرف و كرامت به سوى غیرخدا دست دراز كند، ذلیل خواهد شد.
امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این باره مىفرماید: من اعتز بغیر الله سبحانه ذل؛ هر كس به غیر خدا عزّت یابد، ذلیل شود.(1)
و به همین مضمون از رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نیز روایت شده است كه: من اعتز بالعبید اذله الله؛ هر كس به بندگان عزیز گردد خداى تعالى وى را ذلیل كند.(2)
3- ترک جهاد
رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مىفرماید: للجنه باب یقال له باب المجاهدین ... قال: فمن ترك الجهاد البسه الله ذلا و فقرا فى معیشته و محقا فى دینه؛ بهشت درى دارد كه به آن باب مجاهدان گفته مىشود... و فرمود: پس هر كس جهاد را ترك كند خداوند لباس مذلّت را به او مىپوشاند...(3)
چنانكه جهاد تنها موجب عزّت براى نسل جهادگر در هر عصر نیست، بلكه موجب سرافرازى نسلهاى آنیده نیز هست، در مقابل ترك جهاد هم موجب ذلت و سرافكندگى براى نسل حاضر و آینده مىشود.
امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُمىفرماید: فعاودوا الكر، و استحیوا من الفر، فانه عار فى الاعقاب، و نار یوم الحساب؛ پس پشت سر هم حمله آورید و از فرار شرم كنید كه موجب سرافكندگى و عار در نسلهاى بعد و نیز سبب آتش در روز حساب است.(4)
4- سستى در جهاد و فرصت دادن به دشمن
باید به موقع و در اوّلین فرصت ممكن به جهاد اقدام كرد و فرصت را از دست دشمن خارج نمود و با ابتكار عمل و سرعت عمل و هوشیارى نظامى، دشمن را سركوب كرد. وگرنه اهمال در جهاد و فرصت دادن به دشمن، موجب ذلت خواهد شد.
امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ مىفرماید: و قلت لكم اغزوهم قبل ان یغزوكم فوالله ما غزى قوم قط فى عقر دارهم الا ذلوا؛ و گفتم با آنان بستیزید پیش از آنكه بر شما حمله برند و به خدا سوگند با مردمى در آستانه خانهشان نجنگیدند جز آن كه جامهی خوارى بر آن مردم پوشاندند.(1)
5- اختلاف و تشتت
اختلاف و تشتّت هر ملّتى موجب ذلّت، هلاكت و اسارت آنان در بند دشمنان خواهد بود.قرآن كریم مىفرماید: و لاتنازعوا فتفشلوا و تذهب ریحكم؛ راه نزاع و اختلاف نپیمایید كه سست شوید و شوكت و قدرت شما از بین برود.(2)
در سخن معجزه آساى علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز درباره امتهاى گذشته و موجبات ذلّت ایشان چنین آمده است: پس بنگرید كه پایان كارشان به كجا كشید. چون میانشان جدایى افتاد و الفت به پراكندگى انجامید و سخنها و دلهاشان گونهگون گردید. از هم جدا شدند و به حزبها گراییدند و خدا لباس كرامت خود را از تنشان برون آورد و نعمت فراخ خویش از دستشان به دور كرد و داستان آنان میان شما ماند و آن را براى پند گیرند، عبرت گرداند.
6- زیرسلطه بودن
انسانى كه خداوند او را آزاد آفریده اگر به اختیار خود، طوق بندگى قلدران حاكم را به گردن افكند، شرافت انسانى خود را نابود كرده است.
امیرمومنان عَلَيْهِ السَّلاَمُ مىفرماید: و لاتكن عبد غیرك و قد جعلك الله حرا؛... بندهی دیگران مباش در حالى كه خداوند ترا آزاد آفریده است.(3)
و در بیانى دیگر مىفرماید: كل عزیز داخل تحت القدره فذلیل؛ هر ارجمندى كه تحت سیطرهی قدرتى باشد ذلیل است.
7- تجمل پرستى
تجمل پرستى و تشریفاتگرایى موجب نیازمندى و وابستگى است؛ زیرا زندگى تشریفاتى حد و مرزى ندارد تا با رسیدن به آن نیاز مرتفع شود و از جهت همین نیاز، وابستگى پیش مىآید. وابستگى به افراد یا منابعى كه این نیازمندى را بتوانند بر طرف كنند، موجب ذلت و خوارى براى انسان مىشود؛ زیرا تامین كنندگان اینگونه نیازها، به شرط تأمین منافع خود و بهرهبرى از شخص وابسته، اقدام به این كار مىكنند.اصولا وابسته شدن به زندگى و تشریفات آن براى همه به ویژه نیروهاى مسلح خطرناك است حتى اگر وابستگى به اشخاص زر اندوز و زورمند هم پیش نیاید، نفس دل بستن به جلوههاى رنگارنگ زندگى مادى و پیوسته دنبال تجمّلات بودن، انسان را از رسیدن به اهداف عالى باز مىدارد و باعث تحقیر شخصیت انسان و در نتیجه ذلت خواهد و اگر فرهنگ اسراف و تجمل پرستى بر نیروهاى مسلح حاكم گردد و نظامیان به آنها خو كنند، دیگر انتظار شجاعت، استوارى، مقاومت و دشمن ستیزى از چنین نیرویى بیهوده خواهد بود. چنانكه تجربه نشان داده است.
خداوند متعال در قرآن كریم مىفرماید: اى پیامبر بگو - امّت را - اگر شما پدران، فرزندان، برادران، زنان، خویشاوندان و اموالى كه جمع آوردهاید و تجارتى كه از كسادى آن بیمناكید و منازلى را كه به آن دل خوش داشتهاید، بیش از خدا و رسولش و جهاد در راه او دوست مىدارید، پس منتظر باشید تا امر خدا برسد - و دنیا طلبان بدكار از كار خویش پشیمان شوند - و خداوند بدكاران را - به راه بهشت و سعادت- هدایت نخواهد كرد.
8- اخلاق ناپسند
رفتارهاى ناپسند و مذموم، موجبات ذلّت انسان را فراهم مىكند.
امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ مىفرماید: و ایاكم و الاخلاق الدنیه فانها تضع الشریف و تهدم المجد؛ بر حذر باشید از اخلاق پست؛ چرا كه انسان بزرگوار را پست مىكند و مجد و كرامت را نابود مىسازد.(1)و از جمله اخلاقهاى زشت كه انسان را به خوارى دچار مىكند تكبّر و دروغگویى است.
1) بحارالانوار، ج75، ص53.
على عَلَيْهِ السَّلاَمُ مىفرماید: من تكبّر على الناس ذلّهر كس با مردم با تكبر برخورد كند ذلیل مىشود.(1)
امیرالمؤ منین عَلَيْهِ السَّلاَمُ مىفرماید: و ان الكاذب لمهان ذلیل؛ همانا دروغگو پست و خوار است.(2)
آری واقعهی عاشورا تقابل عزت و ذلت بود یک طرف سالار شهیدان حسین بن علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ با اندک یارانش و طرف دیگر عمر سعد و لشکر او تاریخ به خوبی گواه است که کدام لشکر قلّهی عزّت و سعادت را فتح کرد و کدام مغموم از این دستاورد شد. چند قرن از این واقعه میگذرد هنوز آوازهیاین لشکر کوچک بلند است و مدال افتخار عزّت و سعادت بر سینهشان میدرخشد، ولی دریغ از آن لشکر سی هزار نفره که جز طوق لعنت چیزی بر گردن ندارند.
از درسهایی که میتوان از واقعهی کربلا آموخت، درس حقطلبی و حقمحوری است. عاشورا، تقابل دو جبههی حق و باطل بود. این واقعه به ما یاد داد، که تحت هیچ شرایطی نباید شانه از حق خالی کرد، ولو اینکه به قیمت جان ما تمام شود حال ببینیم حق به چه معناست و اهل حق چه کسانی هستند و چه خصوصیاتی دارند و باطل چیست و اهل آن چه خصوصیاتی دارند؟
برای ریشهی حق، دو معنای اصلی ذکر شده است: یکی استحکام و استواری، چنانکه «ثوب محقَّق» به معنای لباس یا پارچهای با بافت محکم است؛(3)و دیگری موافقت و مطابقت، چنان که به حفرهای که پاشنهی در، در آن قرار میگیرد و میچرخد «حِقِّ الباب» و به محل اتصال دو استخوان «حُق» میگویند.(4)
مهمترین کاربرد این کلمه، دربارهی حقیقت و صفت برای باری تعالی است. واژهی «حَق» و مشتقات آن در قرآن 287بار، در حوزههای معنایی گوناگون، به کار رفته است.(1)مهم ترین زمینه معنایی واژه «حَق» در قرآن، مربوط به مفاهیم وجود و هستی است. مطابق آیات قرآن، مصداق کامل و منشأ اصلی حق، خداوند است.
خداوند متعال: به حقیقت، «حقِّ» مطلق تنها اوست و غیر او زایل، باطل، محدود و نیازمند است، و «علیّ و کبیر» که از هر چیز برتر و از وصف بالاتر است، ذات پاک او هست و به تعبیر رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ راستترین سخنی که تاکنون شاعری گفته است سخن لبید بن ربیعهی عامری شاعر است که: «ألاکلّ ُشئ ٍما خلا لله باطلٌ و کل نعیمٍ لا محاله زائلٌ»؛ آگاه باشید هرچه جز خدا است باطل است و هر نعمتی سرانجام، زوالپذیراست.(2)
قرضاوی اندیشمند معاصر در این زمینه می گوید: «زمانی که با یک دید واقعبینانه به جهان هستی می نگریم، هیچ موجودی به جز خداوند آفریدگار را دارای ثبات و بقا و متکی به خود نمی یابیم. و هر کس و هر چیزی به جز او، نه وجودش از خودش است و نه بقایش به دست خودش، همه، موجوداتی هستند که به وسیلهی موجود دیگر به وجود آمدهاند و زمانی نبودهاند و بعد بوجود آمدهاند، و بعد هم برای زمان معیّنی وجود خواهند داشت و سپس دفتر وجودشان در هم پیچیده خواهد شد!(3)
پس آن حقیقت عظیمی که فطرت و عقل انسان و سطر به سطر بلکه حرف به حرف کتاب آفرینش بدان شهادت میدهند این است که فقط خداوند حقّ است و هر آنچه غیر اوست باطل است. و این همان حقیقتی است که راز آن را قرآن، این کتاب بر حق خداوند در بیش از یک سوره بر ملا ساخته است: «فَذَلِکُمْ اللَّهُ رَبُّکُمْ الْحَقُّ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ فَأَنَّا تُصْرَفُونَ»؛ این است خدا، پروردگار حقیقی شما» نه آنچه را که با وی شریک قرار دادهاید و بر چیزی توانا نیستند «و بعد از حق جز
گمراهی چیست؟»(1)پس، ربوبیت حق تعالی به اقرار خودتان حق است لذا غیر آن باطل میباشد «پس چگونه بازگردانیده میشوید؟» یعنی: چگونه از حق آشکار عدول کرده به بیراهه میروید و غیر باری تعالی را به پروردگاری میگیرید؟!
سید قطب در تفسیرش این آیه را چنین تفسیر میکند: خدا حقّ است. حقّ یکتا است و چند تا نیست. کسی که از حقّ کنارهگیری کند گرفتار باطل میشود، و در سنجش و برآورد امور گمراه میگردد و به کژ راهه میرود:(2)«َمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ فَأَنَّی تُصْرَفُونَ؟»آیا سوای حقّ جز گمراهی است؟ پس چگونه باید از راه به دور برده شوید؟شما را چه میشود که با وجود اینکه حقّ آشکار است و چشمها آن را میبینند، از آن رویگردان و دور میگردید؟ به سبب همچون رویگردانی و انصرافی که مشرکان از حقّ روشن دارند، حقیّ که به مقدّمات آن اعتراف مینمایند ولی نتایج ضروری آن را انکار میکنند، و واجبات و وظایفی را انجام نمیدهند که این حقّ اقتضا میکند و میطلبد، خدای سبحان در قوانین و سنن خود چنان مقدّر و مقرّر فرموده است و گنجانده است و جای داده است که: کسانی که از منطق فطرت سالم، و از سنّت جاری آفرینش، بیرون روند و منحرف شوند، چنان گردند که ایمان نیاورند.
«ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتَی وَأَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ؛: این [قدرتنماییها] بدان سبب است که خدا خود حق است، و اوست که مردگان را زنده میکند و [هم] اوست که بر هر چیزی تواناست.(3)
«این همه» آفرینشگری و قدرتنمایی «بدان سبب است که خدا خود حق است». حق: وجود ثابت و پایداری است که هیچ تغییر نمیکند و زوال نمیپذیرد «و اینکه اوست که مردگان را زنده میکند» چنانکه زمین مرده را زنده کرد «و هم اوست که بر هر چیزی تواناست» چنانکه بر خلقت شگفتآسای انسان و جانداران دیگر و رستنیها توانا میباشد.
ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ؛ [آری،] این بدان سبب است که خدا خود حق است و آنچه به جای او میخوانند آن باطل است، و این خداست که والا و بزرگ است.
بر اساس همهی شواهد عقلی و نقلی، خداوند حق است و آنچه را که به جز او به فریاد میخوانند و پرستش مینمایند باطل است. و خداوند والامقام و بزرگوار است.
این تعلیل کافی و تضمین بسندهای است برای پیروزی حق و عدل، و شکست باطل و ظلم و جور. همچنین این، تضمین استمرار و ثبات قوانین و سنن جهان است، و میرساند که قوانین و سنن جهان تزلزل نمیپذیرد و تخلّف نمیگیرد. از جملهی این قوانین و سنن هم پیروزی حق و شکست ظلم و جور است.بنا براین هر چیزی به اندازهی اتّصال و ارتباطی که با حقّ مطلق الله،دارد و به اندازهای که از خشنودی خداوند بر خوردار است، حقّ است و به اندازه دوری و بیگانگی از خدا و تهی بودن از خوشنودی خدا باطل هست.
پس آنچه ریشهاش خدایی باشد، حقّ است و آنچه ریشهای غیر خدایی داشته باشد باطل است. و به تبع حق بودن خدا سخن و بیان او هم حق است و هر کار و فعلی که از او صادر شود نیز حق است چرا که به شهادت و تعبیر قران خداوند نه سخن باطل می گوید، نه کار باطل انجام میدهد.
«الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَاماً وَقُعُوداً وَعَلَی جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ»؛ همانان که خدا را [در همه احوال] ایستاده و نشسته، و به پهلو آرمیده یاد میکنند، و در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند پروردگارا، اینها را بیهوده نیافریدهای منزّهی تو! پس ما را از عذابِ آتش دوزخ در امان بدار.(1)
حق تعالی صاحبان خرد را چنین تعریف و توصیف میکند: «هم آنان که خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد میکنند» و در آفرینش آسمانها و زمین تفکّر میکنند.
این متفکّران و اندیشمندان ذاکر میگویند: «پروردگارا! اینها را بیهوده» و به باطل و عبث «نیافریدهای»
1) سوره آل عمران، 191.
خداوندا! تو این جهان را نیافریدهای تا پوچ و باطل باشد. بلکه آن را آفریدهای تا حق باشد. اساس آن حق، و قانون آن حق، و حق در آن اصیل است.
این جهان حقیقت دارد، و «عدم» نیست، آنگونه که برخی از فلسفهها می گوید. جهان، بر اساس قانونی در سیر و حرکت و گردش و چرخش است، و به دست هرج و مرج واگذار نشده است. جهان به سوی هدفی در حرکت است، و به دست تصادف سپرده نشده است. جهان در وجود و حرکت و هدف خود محکوم حق است و باطل آمیزه، آن نمی گردد.
همچنین تمام احکامی که خداوند برای تنظیم روابط بندگان با خدا یا روابط آنان با جهان و زندگی و یا روابط فردی و اجتماعی، تشریع کرده است، همگی حق هستند و باید آنها را پذیرفت و بدانها اقرار کرد و درستی و عادلانه بودن آنها را حتمی و مسلم دانست همانطور که خداوند می فرماید: «وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنْ الْکِتَابِ وَمُهَیْمِناً عَلَیْهِ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُوَلا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ عَمَّا جَاءَکَ مِنْ الْحَقِّ»؛ و ما این کتاب [قرآن] را به حقّ به سوی تو فرو فرستادیم، در حالی که تصدیق کننده کتابهای پیشین و حاکم بر آنهاست. پس میان آنان بر وفق آنچه خدا نازل کرده حکم کن، و از هواهایشان [با دور شدن] از حقّی که به سوی تو آمده، پیروی مکن.(1)
قرآن توجیهگر نهایی برای تبیین حق، است و پیروی از هواهای نفسانی، می تواند انسان را به سوی پرتگاه باطل بکشاند و به تعبیر دلانگیز «سید قطب»: انسان در برابر این تعبیر روشن و آشکار، و این قاطعیت گفتار، و این احتیاط فراوان میایستد و می بیند که چگونه در برابر وسوسههایی که برای ترک چیزی- هرچند اندک- از این شریعت در برخی از ظروف و شرایط، این همه احتیاط و برحذرباش گوشزد میگردد. انسان در برابر همه اینها میایستد و تعجّب میکند که مسلمانی که ادعای پیروی از اسلام را دارد، چگونه به خود اجازه میدهد و میپسندد که همهی شریعت یزدان را به ادعای ظروف و شرایط رها سازد و پشتگوش اندازد، و شگفتانگیزتر این که چگونه میپسندد که بعد از ترک کلّی شریعت یزدان، ادعای اسلام کند! اصلاً مردمان چگونه ییوسته خود را «مسلمان» مینامند، بدانگاه که حلقهی کمند اسلام را از گردن خود به در میآورند، و شریعت یزدان را به طور کلی رها میسازند و در قالب عدم اعتراف به شریعت یزدان، و ناشایست قلمدادکردن
1) سوره مائده، آیه 48.
این شریعت در همهی شرایط و ظروف، و پیاده و اجرا کردن همه بخشهای آن را غیر ضروری شمردن در همه شراط و ظروف... اقرار به الوهیت یزدان را اعلان میدارند؟
وَأَنْزَلْنَا إِلَیکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ؛ بر تو (ای پیغمبر) کتاب (کامل و شامل قرآن) را نازل کردیم که (در همهی احکام و اخبار خود) ملازم حق است.
حق در شرف صدور این کتاب از جانب الوهیّت، جلوهگر و هویدا است. از آن جهت که حق فرو فرستادن شریعتها، و واجب گرداندن قانونها را دارد... حق در محتویات این کتاب، و در همه کارهایی که از عقیده و شریعت عرضه میدارد، و در صلاحیت این شریعت در همهی شرایط و ظروف، و در ضرورت پیاده و اجراء کردن آن در مقام شرایط و ظروف، و در هر خبری که روایت مینماید، و در همهی رهنمودهایی که در بر دارد...، جلوهگر و هویدا است.«زمخشری» همه خیرات را از توحید خداوند و اطاعت او گرفته تا تبعیت از کتب رسولان الهی و نیز زهد در دنیا و رغبت در آخرت را از مصادیق حق میداند.(1)
حقّ، اشاره به وجود حقیقی و پایدار است؛ در این جهان آن وجود حقیقی که قایم بالذات و ثابت و برقرار و جاودانی باشد تنها اوست و بقیه هرچه هست در ذات خود وجودی ندارد و باطل هستی خود را از طریق وابستگی به وجود حق، پدیدار می کند و هر لحظه نظر لطفش را از آنها برگیرد در ظلمات فنا و نیستی، محو و ناپدید میشود. به این ترتیب هر قدر ارتباط موجودات دیگر به وجود حق تعالی بیشتر گردد به همان نسبت حقّانیّت بیشتری کسب می کند.
از آنجا که خداوند حق محض است، سخن و فعل او هم حق محض است، چون از حق محض غیر از حق محض سر نمی زند. مقدم شدن کلمهی الحق در آیه «... والحق أقول» افاده حصر می کند و نشانه آن است که خداوند جز حقّ نمی گوید، و به همین جهت است که، قسمتی از دعای اولوالالباب (صاحبدلان و خردمندان واقعی) چنین است: «همانا که خدا را [در همهی احوال] ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد می کند و در آفرینش آسمانها و زمین می اندیشند پروردگارا، اینها را بیهوده نیافریدهای، منزّهی تو! پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار»؛ نیز با توجه به همین مطلب است که قرآن کریم نظر کسانی را که گمان می کنند، جهان آفرینش برنامه و هدف ندارد و کاروان زندگی به سوی سرمنزل مشخّصی نیست به شدّت محکوم می کند و می فرماید: «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا
1) زمخشری، الکشاف، ج4، ص794.
خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لا تُرْجَعُونَ فَتَعَالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ»؛ آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریدهایم و اینکه شما به سوی ما بازگردانیده نمیشوید؟ پس والاست خدا، فرمانروای بر حق، خدایی جز او نیست. [اوست] پروردگار عرش گرانمایه.(1)
نیز آنچه خداوند در کتب آسمانی و به وسیلهی رسولانش، از عوالم غیب و سرانجام زندگی و حقایق آخرتی بیان نموده، همه حق است؛ «... ألّا إنّ وعدالله حق...»؛... بدانید، که درحقیقت، وعدهی خدا حقّ است...؛ مرگ حقّ است: «و جاءت سکرة الموت بالحق...»؛ و سکرات مرگ، حقیقت را [به پیش] آورد...؛ قامت و رستاخیز حقّ است.(2)وَیَسْتَنْبِئُونَکَ أَحَقٌّ هُوَ قُلْ إِی وَرَبِّی إِنَّهُ لَحَقٌّ وَمَا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ؛ و از تو خبر میگیرند: «آیا آن راست است؟» بگو: «آری! سوگند به پروردگارم که آن قطعاً راست است، و شما نمیتوانید [خدا را] درمانده کنید.(3)
آنگاه حق تعالی، سؤال دیگری از سوی مشرکان را مطرح میکند: «و از تو خبر میگیرند که آیا آن حقّ است؟» یعنی: آیا آنچه را که به ما از عذاب و معاد و قیامت وعده میدهی، راست است؟ «بگو: آری، سوگند به پروردگارم که آن قطعا حق است و شما عاجزکننده نیستید» یعنی: شما نمیتوانید خدای سبحان را درمانده کرده و از چنگ عذاب بگریزید، پس حتماً گرفتار آن میشوید.
ابنکثیر میگوید: «این یکی از سه موردی است که خداوند متعال در آن، بر وقوع روز آخرت سوگند یاد کرده است».
آری! خدا حقّ است. حقّ یکتا است و چند تا نیست. کسی که از حقّ کنارهگیری کند گرفتار باطل میشود، و در سنجش و برآورد امور گمراه میگردد و به کژراهه میرود.
«وَیَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ أَلَیْسَ هَذَا بِالْحَقِّ قَالُوا بَلَی وَرَبِّنَا قَالَ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ»؛ و روزی که کافران بر آتش عرضه میشوند [از آنان میپرسند:] «آیا این راست نیست؟»
میگویند: «سوگند به پروردگارمان که آری.» میفرماید: پس به [سزای] آنکه انکار میکردید عذاب را بچشید.(1)
نمونهی بارز دیگر از مصادیق حق، آفرینش زمین و آسمان و به عبارت دیگر، سراسر جهان هستى است.
بر همین اساس مىفرماید: «وَ خَلَقَ اللّهُ السَّمواتِ وَ الاْرْضَ بِالْحَقِّ؛ و خداوند آسمانها و زمین را به حق آفریدهاست.(2)
سومین مصداق براى حقّ، خود قرآن است؛ زیراخداوند مىفرماید: «وَ اَنْزَلْنا اِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ؛و این کتاب (قرآن) را به حق بر تو نازل کردیم.(3)دین مبین، مقدّس و نجات بخش اسلام، مصداق روشن دیگرى ازمصادیق حقّ است. از این رو، خداوند متعال مىفرماید: «هُوَ الَّذى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدّینِ کُلِّهِ؛ او کسى است که رسولش را با هدایت و دین حق فرستاده تا آن را بر همهی ادیان پیروز کند.(4)
وزن: والوزن یومئذ الحق فمن ثقلت موازینه فاولئک هم المفلحون(5)مراد از وزن همان ولایت است که اعمال ما در روز قیامت در ترازوی اعمال با ولایت سنجیده میشود لذا حضرت رسول صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: علی مع الحق و الحق مع علی.(6)
به طور خلاصه، هر وجودى که منبع خیر و سعادت بشر باشد، حقّ شناخته شده است. بنابراین، خداوند حق مطلق است؛ چه اینکه منبع تمام سعادتها و برکات است. همچنین آسمان و زمین، قرآن مجید، دین اسلام و توحید و یکتاپرستى از این جهت که منشأ هدایت و برکت هستند، حق معرفى شدهاند.
قیامت حق است. «و کذلک اعثرنا علیهم لیعلموا ان الله حق و ان الساعه لاربیه فیها...»؛ و تا بدانید که وعدهی خداوند (در مورد قیامت) حق است و در پایان جهان شکی نیست.(1)
«ذلک الیوم حق»؛ آن روز حق است.(2)
اما آنچه منبع نفاق، شقاوت و بدبختى است، باطل شناخته شده است؛
مثل شیطان، بت و بت پرستى، ریا وتظاهر، نفاق و دورویی و مانند آن.
ویژگی حق: با توجه به آیهی 17 سورهی رعد که میفرماید: «انزل من السماء فسالت اودیه بقدرها فاحتمل السبل زبدا رابیا و مما یوقدون علیه فی النار ابتغاء حلیه او متاع زبد مثله کذلک یضرب الله حق و الباطل فاما الزبد فیذهب جفا واما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض کذلک یضرب الله الامثال.»
خدا از آسمان آبی نازل کرد که در هر رودی به قدر وسعت و ظرفیتش سیلاب جاری شد و بر روی سیل کفی برآمد چنانچه فلزاتی را نیز برای تجمّل وزینت «مانند طلا ونقره» یا برای اثاث و ظروف«مانند آهن و مس» در آتش ذوب کنند مثل آب کفی برآورد خدا به مثل این «آب وفلزات و کف برروی آنها» برای حق و باطل مثل میزند که «باطل» چون کف به زودی نابود میشود و امّا آن آب و فلزّ که به مردم خیرمیرساند در زمین مدّتی باقی میماند خدا مثل آنها را برای فهم بدین روشنی بیان میکند.
ویژگی 1: باطل به تبع حقّ پیدا میشود و با نیروی حقّ حرکت میکند.
همانطور که کفی که روی آب است و حرکت میکند طفیل آب است و در ضمن به نیروی خود حرکت نمیکند بلکه نیروی آب آنرا حرکت میدهد حق و باطل هم گونهاند، اگر معاویه در عالم پیدا میشود و آن همه کارهای باطل میکند، آن نیروی معاویه نبود نیروی ایمان و معنویّت است، ولی معاویه بر روی این نیرو سوار شده است و حرکت میکند.
ویژگی 2: زوال باطل و بقای حقّ: زوال حتمی باطل و نیست و نابود شدن آن و دوام و استمرار بقای حقّ است «اماالزبد فیذهب جفا و اما ماینفع فیمکث فی الارض» بیفایدهها از بین میروند تا چه رسد به مضرها.
ویژگی 3: نمو داشتن باطل: «فاحتمل السیل زبدارابیا» کف روی آب را میگیرد و میپوشاند به طوری که وقتی آدم جاهل به آن نگاه نماید خیال میکند فقط کف است، باطل هم این گونهاند یعنی روی حق را میپوشانند به طوری که اگر کسی اعماق جامعه را نظر نیندازد میگوید هرچه هست باطل است.
ویژگی 4: حق و هدایت الهی همراه و ملازم یکدیگرند. هدایت به معنای ارائهی طریق و رساندن به مطلوب است. خداوند متعال، هم طریق حق را نشان میدهد و هم کسانی را که وضعیت خاصی داشته باشند، به مطلوب حق میرساند، یعنی خداوند حق و آفرینش جهان و انسان و هدف و مقصد نظام هستی نیز حق است و طریق رسیدن به هدف مطلوب نیز طریقی حق است که خدای متعال بشر را به این حقایق هدایت میکند.
«والله یقول الحق و هو یهدی السبیل»؛ خداوند حق را میگوید و او را به راه راست هدایت میکند.
ویژگی5: حق وعدالت همیشه همراه هماند. عدل، به معنای قراردادن حق درجای خود، یا قرار دادن هر چیزی در جای مخصوص خود است از این رو عدل بدون حقّ امکان ندارد ولازمهی رسیدن به حق در تمام زمینهها عدالت است آیاتی از قرآن کریم بر این حقیقت دلالت دارد از جمله:«وقضی بینهم بالحق و هم لاینظرون»؛ و میان آنها به حق داوری میشود و به آنها ستم نخواهد شد.(1)
«تلک ایت الله نتلوها علیک بالحق و ماالله یرید ظلما للعالمین»؛ این آیات خداست به حق برتو میخوانیم و خداوند ستمی برای هیچ یک از جهانیان نمیخواهد.(2)
ویژگی 6: حقّ با هوای نفس سازگاری ندارد. در برخی آیات قرآن مجید هوای نفس عاملی در مقابل حق و حق طلبی معرفی شده است مانند: «انزلناعلیک الکتاب بالحق مصدقا لما بین یدیه من الکتاب و مهینا علیه فاحکم بینهم بما انزل الله و لاتتبع اهوائهم عماجائک من الحق... و انا حکم بینهم بما انزل الله و لاتتبع اهوائهم»؛ و این کتاب (قرآن) را به حق برتو نازل کردیم، در حالی که کتابهای پیشین را تصدیق میکند و حافظ و نگهبان آنهاست پس طبق احکامی که خدا نازل کرده میان
آنها حکم کن و ازهوا و هوس آنها پیروی نکن و از احکام الهی روی مگردان و در میان آنها «اهل کتاب» طبق آنچه خدا نازل کرده، داوری کن و از هوسهای آنان پیروی نکن.(1)
افرادی که قصد پیروی از حق را دارند، باید موانع آن را از سر راه بردارند که یکی از موانع بزرگ آن، هوای نفس وگرایشهای نفسانی و حیوانی است که در موارد فراوانی خروج از حق و عدالت را میطلبد.
ویژگی 7: حقّ همیشه متعلّق به امر یقینی است نه شک، حدس و گمان: قرآن در آیات فراوانی انسان را از پیروی ظن و گمان و شک برحذر داشته و آنها را برای دریافت حق و رسیدن و عمل به آن کافی ندانسته است و یقینی بودن حق را مطرح کرده چنانچه میفرماید:
«ما یتبع اکثرهم الاظنا ان الظن لایغنی من الحق شیئا»؛ و بیشتر آنها جز از گمان، پیروی نمیکنند، در حالیکه گمان هرگز انسان را از حق بی نیاز نمینماید.(2)
حاصل آنکه خداوند تعالی قرآن مجید، قیامت، قدرت حق و... را که همه از مصادیق حق هستند، یقینی و غیرقابل تردید میشمارد و شک وظنّ و پیروی از آنها را مردود میداند.
ویژگی 8: نباید به حقّ و باطل به یکدیگر آمیخته شود. قرآن کریم، در آمیختن حق و باطل را نهی کرده؛ چون مجموع حق و باطل، باطل است، اگرچه حق را داراست.
«یا ایها الذین امنوا لم تلبسوا الحق بالباطل و تکتمون الحق...؛ ای اهل کتاب چرا حق را با باطل میآمیزید و متشبه میسازید (تا دیگران نفهمند وگمراه شوند) وحقیقت را پوشیده میدارید.(3)باطل محض، محبوب و مطلوب کسی نیست، بلکه همیشه حق یاحق همراه باطل را میطلبد، بنابراین آنچه عملاً درمقابل حقّ است باطل نیست بلکه باطلی است که درون خود سهمی ازحقّ را داراست و به سبب همان حقّ باطل نیز ظهور بروز و جلوه و جذابیتی دارد، ازاینرو کسانی که خواسته اند در برابر انبیا بایستند همیشه حقّ را با باطل در میآمیختند و به پیروان خود عرضه میکردند و به همین دلیل، هم طرفدار پیدا کرده، هم مدّتی دوام آوردهاند، یعنی در پناه حق پنهان شده و کار باطل خود را توجیه کردهاند.
در بسیاری از روایات وارده وجود بزرگوار اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ در طی و طول کلمهی «حق» متجلّی است «وبا شناخت از مکتب اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ نسبت به تفسیر و تأویل قرآن میتوان گفت: در غالب آیات قرآن که کلمه «حق» آمده است- باقرائن- حقّانیت ائمهی هدی و یا انبیاء و رسل عَلَيْهِ السَّلاَمُ که شاگردان ائمهی هدی هستند به چشم میخورد».
منشأ حق و باطل
یا اَیهَا النّاسُ اِنَّما هُوَ اللّه وَ الشَّیطانُ وَ الحَقُّ وَ الباطِلُ وَ الهُدى وَالضَّلالَةُ وَ الرُّشدُ و َالغَىُّ و َالعاجِلَةُ وَ الآجِلَةُ وَ العاقِبَةُ وَ الحَسَناتُ وَ السَّیئاتُ فَما كانَ مِن حَسَناتٍ فَلِلّهِ وَ ما كانَ مِن سَیئاتٍ فَلِلشَّیطانِ لَعَنَهُ اللّه؛ اىمردم! جز این نیست كه خداست و شیطان، حق است و باطل، هدایت است و ضلالت، رشد است وگمراهى، دنیاست و آخرت، خوبىهاست و بدى ها. هر چه خوبى است از آنِ خداست و هر چه بدى است از آنِ شیطان ملعون است.(1)
فاصلهی بین حقّ و باطل
اَما اِنَّهُ لَیسَ بَینَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ اِلاّ اَرْبَعُ اَصابِعَ - فَسُئِلَ عَنْ مَعْنى قَولِهِ هذا، فَجَمَعَ اَصابِعَهُ وَ وَضَعَها بَینَ اُذُنِهِ وَ عَینِهِ - ثُمَّ قالَ: اَلْباطِلُ اَنْ تَقولَ: سَمِعْتُ وَ الْحَقُّ اَنْ تَقولَ: رَأَیتُ؛ هان! میان حقّ و باطل جز چهار انگشت فاصله نیست. از آن حضرت دربارهی معناى این فرمایش سؤال شد. امام انگشتان خود را به هم چسباند و آنها را میان گوش و چشم خود گذاشت و آنگاه فرمودند: باطل این است كه بگویى: شنیدم و حق آن است كه بگویى: دیدم.(2)
ما بَینَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ اِلاّ قِلَّةُ الْعَقْلِ. قیلَ: وَ كَیفَ ذلِكَ یابْنَ رَسولِ اللّه؟ قالَ: اِنَّ الْعَبْدَ یعْمَلُ الْعَمَلَ الَّذى هُوَ لِلّهِ رِضا فَیریدُ بِهِ غَیرَ اللّه فَلَواَنَّهُ اَخْلَصَ لِلّهِ لَجاءَهُ الَّذى یریدُ فى اَسْرَعَ مِنْ ذلِكَ؛ میان حق و باطل جز كم عقلى فاصله نیست. عرض شد: چگونه، اى فرزند رسول خدا؟ فرمودند: انسان كارى را كه
موجب رضاى خداست براى غیر خدا انجام مىدهد، در صورتى كه اگر آن را خالص براى رضاى خدا انجام مىداد، زودتر به هدف خود مىرسید تا براى غیر خدا.(1)
اختلاط حقّ و باطل
فَلَوْ اَنَّ الْباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاجِ الْحَقِّ لَمْ یخْفَ عَلى المُرتادینَ وَ لَوْ اَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْباطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ اَلْسُنُ الْمُعانِدینَ وَلكِنْ یوْخَذُ مِنْ هذا ضِغْثٌ وَ مِنْ هذا ضِغْثٌ؛ اگر باطل با حق درنیامیزد، بر حقیقت جویان پوشیده نمىمانَد و اگر حق با باطل آمیخته نشود، زبان دشمنان آن بریده مىشود، لیكن مشتى از آن برداشته مىشود و مشتى از این. (و بدین ترتیب حقّ و باطل درهم آمیخته مىشود و شبهه پیش مىآید.(2)
فرجام حق طلبان و باطلان
اَلا وَ مَنْ اَكَلَهُ الْحَقُّ فَاِلَى الجَنَّةِ وَ مَنْ اَكَلَهُ الباطِلُ فَاِلَى النّارِ؛ بدانید كه هر كس در راه حق از دنیا برود، به بهشت و هر كس در راه باطل از دنیا برود، به جهنم مىرود.(3)
برکت حق
قَلیلُ الْحَقِّ یدْفَعُ كَثیرَ الباطِلِ كَما اَنَّ الْقَلیلَ مِنَ النّارِ یحْرِقُ كَثیرَ الْحَطَبِ؛ اندكى حقّ، بسیارى باطل را نابود مىكند، همچنان كه اندكى آتش، هیزمهاى فراوانى را مى سوزاند.(4)
پیروزی همیشگی حق
لَیسَ مِنْ باطِلٍ یقومُ بِاِزاءِ الْحَقِّ اِلاّ غَلَبَ الْحَقُّ الْباطِلَ وَ ذلِكَ قَولُهُ: «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الباطِلِ فَیدْمَغُهُ...»؛ هیچ باطلى نیست كه در برابر حق بایستد مگر آن كه حق بر باطل چیره مىشود و این سخن خداوند است: «بلكه حق را بر سر باطل مىزنیم كه آن را در هم مىكوبد.(5)
شناخت حقّ و باطل
إنَّ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ لا یعْرَفانِ بِالنّاسِ، وَ لكِنِ اعْرِفِ الْحَقَّ بِاتِّباعِ مَنِ اتَّبَعَهُ وَ الْباطِلَ بِاجْتِنابِ مَنِ اجْتَنَبَهُ؛ حقّ و باطل به مردم (و شخصیت افراد) شناخته نمىشوند، بلكه حق را به پیروى كسى كه از آهن (حق) پیروى مىكند بشناس(یعنی افراد- به غیر از معصوم- حجت نیستند مگر اینکه به سوی حق حرکت کنند) و باطل را به دورى کردن كسى كه از آن (باطل) دورى مىكند.(1)
نجات و رستگاری
ثَلاثٌ فیهِنَّ النَّجاةُ: لُزومُ الْحَقِّ وَ تَجَنُّبُ الْباطِلِ وَ رُكوبُ الْجِدِّ؛ نجات و رستگارى در سه چیز است: پایبندى به حق، دورى از باطل و سوار شدن بر مركب جدّیت.(2)
فراگیری حق و دوری از باطلخُذُوا الْحَقَّ مِنْ اَهْلِ الْباطِلِ وَ لا تَأْخُذُوا الْباطِلَ مِنْ اَهْلِ الْحَقِّ، كونوا نُقّادَ الْكَلامِ؛ حق را از اهل باطل فراگیرید و باطل را از اهل حق فرا نگیرید. سخنسنج باشید.(3)
حقیقت ایمان
اِنَّ مِنْ حَقیقَةِ الاْیمانِ اَنْ تُؤْثِرَ الْحَقَّ وَ اِنْ ضَرَّكَ عَلَى الْباطِلِ وَ اِنْ نَفَعَكَ وَ اَنْ لا یجوزَ مَنْطِقُكَ عِلْمَكَ؛
از حقیقت ایمان این است كه حق را بر باطل مقدّم دارى، هر چند حق به ضرر تو و باطل به نفع تو باشد و نیز از حقیقت ایمان آن است كه گفتار تو از دانشات بیشتر نباشد.(4)
در وصایای امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ به کمیل آمده است: «یا کمیل، نحن و الله الحق الذی قال الله عزوجل: «و لواتبع الحق اهوائهم لفسدت السموات و الارض ومن فیهن...؛ ای کمیل، به خدا سوگند ماّ آن
حقّی هستیم، که خداوند عزوجل در قرآن فرموده است: «و اگر حق از هوا و هوس آنها تبعیّت مینمود، آسمانها و زمین و هرچه در اوست به فساد کشیده میشد».(1)
در زیارت جامعه آمده است: الحق معکم و فیکم و منکم و الیکم؛ یعنی حق با شماست و حق در رفتار و کردار شماست و حق از شماست و هر حقیّ که در دست مردم است منتهی به شمارست. بنابراین هر خبر و سخن و حدیث، امر و نهی و حبّ و بغض که از در خانهی ائمه اطهار عَلَيْهِ السَّلاَمُ خارج شود، حق است.
و در زیارت ال یاسین چنین آمده است: «فالحق مارضیتموه و الباطل مااسخطموه؛ حق آن است که شما (اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ) آن را پسندیده و باطل آن است که شما (اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ) از آن خشمگین باشید.
سید هاشم بحرانی در غایه المرام خودّ پانزده روایت از طریق عامه و یازده روایت از طریق خاصه نقل میکند مبنی بر اینکه علی با حق است و حق با علی است و برآنکه حضرت فرمود: «الحق مع علی و علی مع الحق»؛در روایتی حضرت رسول اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ خطاب به عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرمایند: انت الفاروق بین الحق و الباطل؛ ای علی تو جداکنندهی حق از باطل هستی.(2)
آیا میان انسان و حق سازگاری طبیعی وجود دارد؟ آیات فطرت وخمیرمایهی انسان فطرتی است حق پسند؟ این مسئله از نظر مکاتب و ادیان گوناگون، یک مسالهی تاریخی ریشه دار است که خیلی دربارهی آن بحث شده است. «یک نظر این است که انسان موجودی است شرور و بدخواه و ظالم که جز قتل و غارت و دزدی و حیله و دروغ از او سر نمیزند، درون انسان، او رابه بدی میکشاند که بسیاری از فیلسوفان ماتریالیست دنیای قدیم و شمار کمتری از ماتریالیستهای دنیای جدید چنین نظریهای داشتهاند.
نظریهی دیگراین گونه میگوید: طبیعت و سرشت بشر بر خیر است. انسان موجودی صلحجو و خیرخواه است که عکس نظریهی قبلی است و میگویند انحراف بشر، علّت خارجی دارد، جامعه، انسان را منحرف و فاسد میکند و انحراف را معلولِ علل خارجی و عرضی میداند».(3)
اما قرآن میگوید: هنگامی که خداوند اعلام کرد: «انی جاعل فی الارض خلیفه»؛ جانشینی از من در حال آفرینش است، فرشتگان گفتند: «اتجعل فیها من یفسد فیما و سیفک الدما» خدایا یعنی چه؟ یک موجود شریر و خونریز میخواهی بیافرینی؟ نخن نسبح بحمدک و نقد س لک» موجودی خلق کن مثل ما که سرشتمان سراسر خوبی است اما خدا جواب داد: «انی اعلم مالاتعلمون» به راستی که من چیزی را میدانم که شما نمیدانید.(1)
خداوند وجود خودخواهی و خونریزی و فساد را در سرشت انسان نفی نکرد، ولی با جملهی «انی اعلم ما لاتعلمون» فهماند که، در سرشت انسان همهاش حیوانیت و خودخواهی نیستف وجودی مرکبب از نور و ظلمت و وجود این ترکیب باعث شده در صورت زیرپاگذاشتن حیوانیّت و به اسارت گرفتن آن از هر موجودی بالاتر برده شود.شهید بهشتی میفرماید: «فطرت وخمیرمایه و سرشت انسان نه تنها باحق سرجنگ ندارد بلکه با حق پیوندی اصیل دارد، چون قرآن به محض اینکه پای آفرینش انسان میآید و میخواهد انسان شدن او را بیان کند میفرماید: «نفحت فیه من روحی» یعنی در آن، از روح خود دمیدم.
معلوم میشود انسان با خدا، که حقّ مطلق است این قدر رابطهی نزدیک دارد، امّا کششهای فطری دیگر نیز وجود داردکه او را از حق منحرف میکند. بنابراین اسلام نسبت به انسان نه بدبین است، نه بیش از حدّخوش بین بلکه دید واقع بینانه دارد».
1- تفکّر
عقل، والاترین گوهر وجود آدمی و منشأ صلاح و سامان وخیر و خوبی است، چ نانکه امیرالمومین عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرمایند: «خیرالمواهب العقل»؛ بهترین موهبتها عقل است.(2)
عقل، برترین موهبتها و برحسب ذات، مایل به خیرات و کمالات و خواستار عدل و احسان است. این عقل ملاک تکلیف و ثواب و عقاب است و با آن حق از باطل و خیر از شر و راه از بیراهه تمیز
داده میشود؛ و به وسیلهی آن زشت و زیبا و کمال و پستی و راستی و نادرستی تشخیص داده میشود.(1)
امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرمایند: «من عقل فهم»؛ هر که تعقّل نماید میفهمد.(2)
فهم درست از عالم و آدم و هستی بخش عالمیان، راه حقّ را به روی انسان میگشاید، زیرا انسان موجودی است متفکر، یعنی با اندیشه زندگی میکند و با به کار گرفتن فکر خود سیر مینماید و هر سود و زیانی که میبیند، از راه افکار و اندیشههایش است واز همین راه به سعادت و شقاوت میرسد.
با تفکر صحیح است که آدمی حق را از باطل تشخیص و از ضلمات به نور و روشنایی هدایت میشود.
امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرمایند: «العقل رسول الحق؛ عقل سفیر حقّ است.
2- ارادهی انسان
در میان عوامل مؤثّر در پذیرفتن حقّ و حرکت به سمت کمال، ارادهی انسان، مهمترین نقش را به نحو اقتضا در تربیت دارد، به گونهای که سعادت و شقاوت آدمی به دست خودش است، خدای رحمان راه سعادت را به انسان نشان داده و او در پیمودن آن، آزاد است، تا خود راه را انتخاب نماید و در این راه اکراه و اجباری ندارد.
«انسان به دست خود سعادت و شقاوت خود را تصویر میکند و در این باره لازم است، سعادت و شقاوت را به درستی بشناسد و خود، خویش را بیافریند».
به راستی اگر آدمی، خود در جهت سعادت خود، تلاش نکند، دیگر عوامل، نمیتوانند او را به سعادت و حقیقت برسانند.
امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرمایند: من ابطابه عمله لم یسرع به نسبه؛ آن که کردهی وی او را به جایی نرساند، نسب او وی را پیش نراند.(3)
امام خمینی (ره) در مورد نقش ارادهی انسان در رسیدن به کمال میفرمایند:
سعادت و شقاوت از امور ذاتی نیستند که نیازی به علّت نداشته باشند، زیرا نه جزء ذات انسانند و نه لازم ماهیّت انسان، بلکه هر دو از امور وجودیاند که محتاج به علّتاند و نه تنها نیازمند علّتاند تا وجود یابند، بلکه از امور اختیاری و ارادی بندهاند که هر یک ازآن دو را بخواهد میتواند بدست آورد».(1)
به هرحال ارادهی انسان، عامل اساسی در حرکت به سمت حقّ یا باطل است و انسان به دست خودّ آیندهی خود را میسازد و در این باره لازم است، حق و باطل را بشناسد و خود آینده خویش را بسازد.
3- ایمان
از عوامل پذیرش حقّ در افراد، ایمان است. منظور از ایمان، اعتقاد قلبی به خدا و فرمانهای او همراه با تسلیم به آنهاست. ایمان غیر از علم است چرا که قرآن از کافرانی سخن میگوید، که با وجود علم و آگاهی، به سوی کفر گرایش داشتند، حضرت موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ در خطاب به فرعون میگوید: قال لقد علمت ما انزل هولاء الارب السماوات و الارض بصائر...؛ موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ گفت تو میدانی که این آیات را جز پروردگار آسمانها و زمین برای روشنی دلها نفرستاده».(2)
فرعون میدانست آیاتی که موسی ارائه میدهد، از جانب خدا براو نازل شده ولی ایمان نداشت، چرا که علم او به رسالت موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ در دل و جان وی نفوذ نکرده بود، تا تسلیم شود.
علم با عقل و اندیشهی انسان سروکار دارد، ولی ایمان با دل وجان انسان، ایمان در دل انسان نفوذ میکند و او را به حرکت در میآورد. امّا ایمان به خدا باعث میشود انسان، از وادی انکار حقّ خارج شده، به سوی حقّ و حقیقت حرکت کند، چنانچه میفرماید: «الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور».
امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: سبیل ابلج المنهاج، اتورالسراج، فبا لایمان یستدل علی الصالحات و باالصالحات یستدل علی الایمان و بالایمان یعمرالعلم؛ ایمان روشنترین راهها و نورانیترین چراغ
هاست، با ایمان میتوان به اعمال صالح راه برد و با اعمال نیکو به ایمان میتوان دسترسی پیدا کرد و با ایمان علم و دانش آبادان است».(1)
در حدیثی از امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ آمده: ان المومن ینظر بنورالله؛ مؤمن با نور خداوند مینگرد و حقایق را میبیند.
و در حدیثی دیگر از رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ است که میفرماید: اتقوا فراسه المومن فانه ینظر بنورالله ثم تلا؛ از فراست مؤمن بر حذر باشید، چرا که او با نور خدا مینگرد.
4- تقوا
«تقوا از ماده «وقایه» به معنی نگهداری یا خویشتن داری است» و به تعبیر دیگر یک نیروی کنترل درونی است که انسان را در برابر طغیان شهوات حفظ میکند و در واقع نقش ترمز نیرومندی را دارد که ماشین وجود انسان را از پرتگاهها حفظ کرده، از تندرویهای خطرناک، باز میدارد.
قرآن کریم میفرماید: یا ایها الذین امنوا ان تتقواالله یجعل لکم فرقانا؛ ای مومنان اگر تقوا پیشه کنید خداوند فرقان، یعنی وسیلهی تشخیص حقّ از باطل را به شما عطا میکند.(2)
به عبارت دیگر پروردگار به وی نیروی شهود و بصیرت را عنایت میفرماید و عقیدهی صحیح را از فاسد و عمل صالح را از صالح تشیخص میدهد و طریق حق را میپیماید و منحرف نمیشود.
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرمایند: اتقوالله و صونودینکم بالورع؛ تقوا پیشه کنید و دینتان را با ورع نگاه دارید.(3)
از آیات و روایات به خوبی بر میآید که «تقوا» همان احساس مسئولیّت و تعهّدی است که به دنبال رسوخ ایمان در قلب بر وجود انسان حاکم میشود و او را از باطل باز میدارد و به سوی حق دعوت میکند.
بعضی از بزرگان برای تقوی، سه مرحله قایل شدهاند:
1- نگهداری نفس از عذاب جاویدان، از طریق تحصیل اعتقادات صحیح.
2- پرهیزازهرگونه گناه، اعم از: ترک واجب و فعل معصیت.
3- خویشتنداری در برابر آن چه قلب آدمی را به خود مشغول میدارد و از حقّ منحرف میکند و این تقوای خواص است».
1- جهل
جهل از زمینهها و عوامل مؤثّر در انکار حق است، جهل به حقّ و حقیقت و عدم شناخت باطل، جهل به خدا، جهل به هدف آفرینش، جهل به قوانین خلقت، جهل به زشتی گناه و آثار آن.چنانکه یک فرد جاهل و بیسواد غذای آلوده به میکروب را، براثر جهل به آسانی میخورد، ولی یک پزشک میکروب شناس، هرگز آن را نمیخورد. در دوران جاهلیّت که گناهان گوناگون بود و سراسر زندگی مردم را فساد و گناه فرا گرفته بود و بیشتر براثر جهل و حماقت آنها بود.
چنانچه قرآن میفرماید: قالوا یا موسی اجعل لنا الها کما لهم الهه قال انکم قوم تجهلون؛ بنی اسراییل به موسی گفتند: برای ما معبودی (از بت) قرار بده چنانکه آنها (بت پرستان) معبودانی (از بت) دارند. موسی گفت: شما جمعیتی جاهل و نادانی هستید.(1)
از زبان حضرت لوط عَلَيْهِ السَّلاَمُ خطاب به قومش چنین میفرمایند:
انکم لتاتون الرجال شهوه من دون النسال انتم قوم تجهلون؛ آیا شما به جای زنان به سراغ مردان از روی شهوت میروید؟ شما قوی جاهل هستید.(2)
از این آیات به روشنی استفاده میشود که جهل ونادانی یکی از زمینههای نپذیرفتن حق و در نتیجه میل به باطل است.
در حدیثی از امیرمومنان علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ آمده: الجاهل میت بین الاحیاء؛ جاهل مرده است در میان زندگان(3)و در جای دیگر میفرمایند: الحمق من ثمارالجهل؛ حماقت از میوه های جهالت است.(4)
روشن است همانگونه که مرده درک و احساسی ندارد از جاهل هم نمیتوان انتظار پذیرش حقّ را داشت.
2- هواپرستی
حُبِّ ذات، قویترین تمایل انسانی است. انسان براساس حبّ ذات از حیات خود دفاع کرده نمیگذارد، تا خطری حیات او را تهدید کند. اگر حادثهای پیش آید، همهی عوامل درونی، بسیج شده، به مبارزه با آن حادثه میپردازند، حبّ ذات اصلیترین عامل برای حفظ جان و حیات آدمی است، اگر به افراط کشیده شود خود عاملی میشود برای جلوگیری از رشد انسان به بیان دیگر، اگرتمایل صیانت ذات از مسیر اصلی خود منحرف شود، یعنی انسان هرچیز، هرکس را فقط برای خود بخواهد، گرفتار بیماری (خودخواهی) خواهد گشت و بیماری خودخواهی اگر شدّت پیدا کند به بیماری خودپرستی منجر میگردد.(1)
قرآن کریم به این بیماری انسانی که سرمنشاء همهی مفاسد و موانع رشد انسان است چنین اشاره میکند:
افریت من اتخد الهه هویة و اضله الله علی علم ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشا و فمن یهدیه من بعدالله افلا تذکرون؛ آیا دیدی آن کس که هوا وهوسهای خود را خدای خود گرفته، خدا نیز او را با داشتن علم گمراه ساخت و برگوش و قلب او مهر نهاد و بر چشمانش پردهای انداخت؟ بعد از خدا چه کس او را هدایت میکند. آیا باز هم متذکّر نمیشوید؟(2)
کسی که هوا و هوسهای خود را، حاکم بر همهی ابعاد وجود خویش میسازد، کسی که تابع بیچون و چرای هوا و هوسهایش میشود یعنی اطاعت از خواستههای نفسانی خود میکند، به بیماری خودپرستی دچار شده است.
انسانی که به بیماری خودپرستی دچار شده میان خود و حقّ و حقیقت بزرگترین حجابها را به وجود آورده است. انسانی که اسیر خودپرستی است، میان خود و خدا بزرگترین موانع را ایجاد کرده است، کسی که به این بیماری دچار شود، گوشش از شنیدن حقایق ناتوان خواهد شد و
دیدگانش حقایق را نخواهد دید، در حالی که اگر نفس خود را از هوا و هوس باز دارد به حقیقت میرسد.
قرآن کریم میفرماید: و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس من الهوی فان الجنه هی الاوی؛ کسی که از مقام پروردگارش بترسد و نفس خود را از هوا وهوس بازدارد، بهشت جایگاه او خواهد بود.(1)
در روایات اسلامی نیز، تعابیر تکان دهندهای در این زمینه وجود دارد:در روایتی از علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ آمده: الشقی من انخذع لهواه و غروه؛ بدبخت کسی است که فریب هوی و غرور خویش را بخورد.(2)
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرمایند: اشجع الناس من غلب هواه؛ شجاعترین مردم کسی است که بر هوای نفس خود غلبه کند.(3)
بنابراین جای تعجب نیست که پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و امیرمومنان عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرمایند: ان اخوف ما اخاف علیکم اثنان اتباع الهوی و حلول الاصل اما اتباع الهوی فیصد عن الحق و اما طول الامل فینسی الاخره؛ خطرناکترین پرتگاهی که بر سر راه سعادت شما قرار گرفته، هواپرستی و آرزوهای دور و دراز است چرا که پیروی از هوای نفس شما را از حق باز میدارد و آرزوهای دور و دراز آخرت را به دست فراموشی میسپارد.
خلاصه آنجا که هواپرستی وجود دارد، نه پای دین در میان است، نه پای عقل در آنجا چیزی جز بدبختی و رنج و بلا نیست، بسیاری از افراد را دیدهایم، که چوب یک لحظه هواپرستی را تا آخر عمر میخورند و با نگاه به تاریخ معاصر و گذشته به نام کسانی بر میخوریم که به خاطر هواپرستی شان هزاران انسان را به خاک وخون کشیدهاند، اینها تنها گوشهای از عواقب پیروی از هوای نفس است.
3- تعصّب و لجاجت
«تعصّب از ماده (عصب) در اصل به معنی پیهایی است که عضلات رابه یکدیگر و یا به استخوانها متّصل میکند و وسیلهی انتقال فرمان مغز به آنهاست و از آنجا که ساختمان محکمی دارد به معنی شدت و استحکام به کار میرود.
لجاجت ازماده لجّ به معنی اصرار بیجا دربارهی چیزی و عدم انصراف از آن است.
قرآن کریم، یکی از حجابهای معرفت و عدم پذیرش حق را تعصب و لجاجت میداند؛«و منهم من یستمع الیک و جعلنا علی قلوبهم الکنه ان یفقهوه و فی اذانهم و قرا و ان یروا کل آیه لا یومنوابها حتی اذا جائوک یجادلونک یقول الذین کفروا ان هذا الااساطیر الاولین»؛ پارهای از آنها به تو گوش فرا میدهند ولی بر دلهای آنها پرده افکندیم تا آن را نفهمند و در گوش آنها سنگینی قرار دادهایم آنها اگر تمام نشانههای حق را ببینند ایمان نمیآورند، تا آنجا که وقتی به سراغ تو میآیند لج میکنند و کافران میگویند اینها افسانه پیشینان است.(1)
«تعصبب و لجاجت درحقیقت لازم و ملزوم یکدیگرند، زیرا وابستگی به چیزی انسان را وادار میکند که در مورد آن اصرار ورزد و پافشاری کند و دفاع بیقید و شرط نماید.
البتّه گاهی تعصّب به معنی وابستگی به امر حق، استعمال میشود، ولی غالباً در مورد وابستگی به باطل است، سرچشمهی لجاجت و تعصّب هر چه باشد، غالباً جهل و کوتاه فکری آمیخته با آن است، چرا که دارندهی آن چنین میپندارد که اگر دست از عقیده خود بردارد، همه چیز را از دست میهد، یا شخصیّت او را در هم میشکند و گاه سرچشمهی آن تکبر و خودخواهی است به طوری که حاضر نیست در مقابل حقّ خضوع کند و گاه عوامل دیگر.
در روایات نیز روی این معنی تاکید شده، امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرمایند:
فالله الله فی کبر الحمید و فخر الجاهلیه فانه ملاقح الشئان و منافخ الشیطان، التی خدع بها الامم الماضیه و القرون الخالیه حتی اعنقوا فی حنادس جهاله و مهاوی ضلاله؛ شما را به خدا سوگند از کبر و نخوت و تعصب و تفاخر جاهلی برحذر باشید که مرکز پرورش کینه و بغض و کانون وسوسهی
1) سوره انعام، آیه25.
شیطان است، که ملّتهای پیشین و امتهای قرون گذشته را با آن فریفته است تا آنجا که در تاریکهای جهالت فرو رفتند و در گودالهای هلاکت سقوط کردند.(1)
تعصّب و لجاجت، حجاب ضخیمی در مقابل دیدگان عقل انسان قرار میدهد و به او اجازه نمیدهد که واقعیتها را ببینند چنانچه افرادی را میبینیم، که به هیچ قیمت حاضر نیستند از عقیده و حرف باطل خود دست بکشند هرچند دلایل قطعی بر بطلان آنها اقامه شود، زیرا جایی برای تدبّر و تفکّر ندارد چنانچه در روایت داریم: لیس للجوج تدبیر؛ لجوج تدبیری ندارد.(2)
4- تکبّر و خودبرتربینی
تکبّر و خودبرتربینی یکی از بزرگترین بیماریهایی است که گریبانگیر انسان میشود و او را از پذیرش باز میدارد، این بیماری آنچنان زشت وشنیع است، که ابلیس را که به گفته علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ در خطبهی قاصعه، چند هزار سال پرستش خدا را میکرد به ضلالت و گمراهی کشاند و سرانجام نیز او را برآن داشت تا بارگناه بسیاری ازگناهکاران را بردوش کشد.
از نظر قرآن، تکبّر موجب میشود انسان از شناخت واقعّیات، آنچنان که هستند، باز بماند.
ساصرف عن ایاتی الذین یتکبرون فی الارض بغیرالحق؛ من آن کسانی را که در روی زمین به ناحق تکبّر میورزند، از درک و شناخت آیاتم محروم میسازم.(3)
تکبّر و خودپسندی انسان را به جایی میرساند که حق را انکار میکند.
یستمع ایات الله تتلی علیه ثم یصر مستکبرا کان لم یستمعها فبشره بعذاب الیم؛ و (آن کافر) آیات الهی را که بر او خوانده میشود، میشنود و پس در کفر خود اصرار میورزد و تکبّر میکند، گویی همه آیات خداوند را نشنیده است، پس او را به عذابی دردناک بشارت ده.
تکبّر و خودبینی، موجب میشود تا انسان خود را برتر از دیگران بپندارد و خود را بالاتر و برتر از دیگران بداند، به خود اجازه دهد، که برای دیگران تصمیم بگیرد، دیگران را زیر سلطه خود درآورد،
انتظار داشته باشد که همه مطیع او باشند و از آرا و نظریاّت او پیروی کنند و به انتظارات بیهودهی او، جامهی عمل بپوشانند.
در حدیثی از معصوم عَلَيْهِ السَّلاَمُ میخوانیم: ما دخل قلب امریء شی من الکبر الا نقص من عمله مثل ما دخله من ذلک قل ذلک اوکثر؛ در قلب هیچ کس چیزی از کبر داخل نمیشود مگر اینکه به همان اندازه از عقلش میکاهد، کم باشد یا زیاد.(1)
و در کلمات قصار امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ آمده: بینکم و بین الموعظه حجاب من الغره؛ میان شما و موعظه، حجابی است از غرور .(2)غرور، پردهای برعقل میکشد و حجابی میان فرد و حقیقت میافکند، به طوری که فرد تمام ارزشها را در خود خلاصه میکند و غیر خود را قبول نمیکند و بدون ترک آن، محال است انسان به قرب خدا نایل شود و جلوههای ذات پاکش بر قلب او بتابد.
5- گناه کردن
یکی از عواملی که به انکار حقّ منجر میگردد انجام معاصی است؛ زیرا گناه چیزی جز این نیست که انسان را به غیرخدا مشغول میسازد و توجّه به غیرخدا، ظلمت است، قرآن کریم میفرماید:
الذین یکذبون بیوم الدین- و مایکذب به الاکل معتداثیم...؛ همانا کسانی که روز قیامت را انکار میکنند و تنهاکسانی آن را انکار میکنند که متجاوز و گنهکارانند.(3)
در سورهی روم آیهی 10 میفرماید: ثم کان عاقبه الذین اساؤا السُّوای ان کذبوا بایاتنا و کانوا بها یستهزءون؛ سرانجام کار کسانی که بدی کردند، این شد که آیات ما را تکذیب کردند و آن را به سخره گرفتند».
در تاریخ، بسیار دیده شد، که افرادی براثر تداوم گناه و طغیان، کارشان به کفر و انکار حق و به استهزاء گرفتن آن رسیده است چنانچه مداومت بر انجام کار نیک موجب صفای دل و نورانیت بیشتر روح میشود.
در حدیثی از امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ آمده که فرمود: اذا ذنب الرجل خرج من قلبه نکته سؤداءً، فان تاب انمحت و ان ذاد زادت حتی ثعلب علی قلبه فلاح یفلح بعدها ابدا؛ هنگامی که انسان گناه میکند، نقطهی سیاهی در قلب او پیدا میشود، اگر توبه کند محو میگردد و اگر برگناه بیافزاید، زیادتر میشود تا تمام قلبش را فراگیرد و بعد از آن هرگز روی رستگاری را نخواهد دید.(1)
در حدیث دیگری از پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ آمده: کثرة الذنوب مفسده للقلب؛ کثرت گناهان قلب (عقل) انسان را تباه و فاسد میکند.(2)
6- تسویل نفس
یکی دیگر از بیماریهای انسانی، تسویل نفس است. کلمهی تسویل که مصدر «سول» است، به معنای جلوه دادن چیزی است که، نفس انسان خواهان آن است.
تسویل نفس به این معناست که، هوا وهوسهای درونی اعمال زشت را برای انسان زیبا جلوه میدهد تا انسان به سوی آن کشانده شود. از نظر قرآن اگر انسان از قبول حق روی برتابد و آنرا انکار نماید و در برابر آن موضعگیری کند، شیطان اعمال زشت او را، زیبا جلوه خواهد داد.
«ان الذین ارتدوا علی ادبارهم من بعد ما تبین لهم للهدی الشیطان سول لهم و املی لهم»؛همانا کسانی که بعد از آشکار شدن حق برای آنها از قبول حق و ایمان روی برتافتند، شیطان اعمال زشتشان را زیبا جلوه داده، با آرزوهای طولانی آنها را فریب داد.(3)
یعقوب عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز به فرزندان خود که یوسف عَلَيْهِ السَّلاَمُ را به چاه افکندند و به دروغ گفتند که او را گرگ خورده است چنین میگوید: بل سولت لکم انفسکم امرا صبرا جمیل؛ نفس شما کارتان را برایتان زیبا جلوه داد. صبرو شکیبایی کاری زیباست.(4)
همچنین قرآن دربارهی سامری، که مردم را از حق دور کرد و به پرستش گوساله پرستی دعوت کرد، میگوید: وکذلک سولت لی نفسی؛ نفس من، کار مرا برایم زیبا جلوه داد.(5)
تسویل نفس یکی از بیماریهایی است که در اثر آن غیرحقّ برای انسان به صورت حقّ جلوه میکند و عمل زشت فرد برای او زیبا جلوهگر میشود و فرد کار باطل انجام داده، گمان میکند که حق است و بدون آنکه خود آگاه باشد، به خسران افتاده است.
بر مبنای آیهی؛ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلا تَکُونَنَّ مِنْ الْمُمْتَرِینَ»؛ حق، از جانب پروردگار توست. پس مبادا از تردیدکنندگان باشی.(1)حقّ از جانب پروردگار توست، پس مبادا از تردید کنندگان باشی؛ هرآنچه از جانب پروردگار باشد، حقّ است، زیرا از روی حکمت و مصلحت و به مقتضای عدل است و آنچه از روی هوی و هوس، القای شیاطین، باشد باطل است و طریق تشخیص آن آیات قرآن و اخباری است که به طور قطع از پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ صادر شده و نیز براهین عقلی قطعی می باشد.
و البته پس ازآنکه به یکی از این طرق سهگانه ثابت شد که، ازجانب پروردگار است، دیگر جای شک در آن نیست، اگرچه پی به حکمت و مصلحت آن نبرد و یا مطابق نظریهی او نباشد، زیرا اجتهاد مقابل نصّ غلط است.
خطاب در آیه، اگرچه متوجّه نبی اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ است لکن مقصود امّت است، زیرا ساحت قدس نبی و مقام عصمت او مانع از شک است؛ همانطور که اکثر خطابهای قرآنی از این قبیل میباشد.
همانطور که بیان شد واقعهی عاشورا، تقابل حق و باطل بود. باید بپذیریم که باطل هیچگاه قدرت مقابله و رویارویی با حق را ندارد و نخواهد داشت آنچه از تقابل میبینیم تقابل حامیان حق و باطل است. دلیل عدم توانایی باطل در مقابل حق این است که، حقّ چنانچه در تعریفش گذشت، مطابق با واقعیت است مطابق با آن چه که باید باشد و هست به خلاف باطل. فرض کنیم ویروسی به ذهن بشر بیفتد و همه افراد بشر متفق القول بگویند دو ضربدر دو میشود پنج، چهار با شهامت تمام مقابل دو تا دوتا میایستد و میگوید من جواب حقم. هر چه حامیان باطل بیشتر باشند و به پیروزی ظاهری برسند تلخی شکست بیشتر خواهد بود. اگر همهی عالم بگویند شر بهتر از خیر است قانون خیر بهتر از شر است شکست ناپذیر است چون حق است و تردیدی در حق بودنش نیست. سالار شهیدان عَلَيْهِ السَّلاَمُ چون خود حق بود و هدفش هم حق بود و حق هم پایدار است فرمود: لولالی ملجأ و لا مأوی
1) سوره بقره، آیه147.
فمابایعت یزید بن معاویه؛ اگر دنیا مرا به خود جا ندهد پناهی برای من حسین بن علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ نباشد من با یزید بیعت نخواهم کرد چون یزید باطل است و حقّ و باطل بر سر یک سفره جمع نخواهند شد. خداوند درباره کسانی که عذاب آنان حق است تعبیری جالبی دارد به پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ که عزیزترین موجود خداست این طور میفرماید: أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَیهِ كَلِمَةُ الْعَذابِ أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُمَن ْفِی النّارِ؛آیا تو مى توانى كسى راكه درباره اوعذاب قطعى شده است رهایى دهى یاكسى راكه درآتش دوزخ است، بیرون بیاورى؟(1)
به راستى، اى پیامبر! تو با تمام قرب و شأنى كه پیش من دارى، آیا مىتوانى این كار را بكنى؟ وقتى كلمهی عذاب درباره كسى به حق و حقیقت و به تحقیق صادر شد و بر او منطبق گشت، احدى نمىتواند آن را تغییر بدهد و پس و پیش بكند، گرچه اشرف مخلوقات باشد.
پس انسان باید با خداوند متعال، به گونهاى رفتار كند كه رشتهی ارتباط قطع نشود و كلمهی عذاب دربارهی او مصداقیت پیدا نكند، كه دیگر چارهاى نباشد؛ بلكه مجالى باشد كه پیامبر اكرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ دخالت كند.
از خصوصیات حقّ این است كه چیزى از آن كم نمىشود و چیزى هم برآن اضافه نمىشود. چرا؟
چون اگر چیزى از آن كم یا اضافه كنیم، آن را از حق بودن خارج كردهایم واین مساوى است با بطلان. قرآن كریم مىفرماید: وَلا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ؛ حق را با باطل نیامیزید.(2)
حق را باید پذیرفت و این از جمله احكام حق در قرآن مجید است كه حق را در هر حال باید پذیرفت، زیر بار آن باید رفت؛ چه مطابق میل انسان باشد چه نباشد. نمىشودكه به خاطر اهوا و امیال یا از هرحیثى از حیثیات دیگرازحقدست برداشت. قرآن كریم مىفرماید:
وَلا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ؛ از هوا و هوسهاى آنها پیروى مكن و از آنچه به حق بر تو نازل شده است، روى مگردان.(3)
افكار، آرا و نظرات انسانّ در مقابل حقّ صفر و بىارزش است. اگرتمام عالم جمع بشوند و همه متفقاً برخلاف حق حرفى بزنند این با صفر مساوى است. همه باید پیرو حق باشند. هیچ گاه نمىشود حق تغییر پیدا كند و مطابق امیال، افكار و آرا عوض بشود. در آیهی دیگرى آمده است:وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَاْلأَرْضُ وَمَنْ فیهِنَّ؛ اگر حق از هوسهاى آنها پیروى مىكرد و طبق تمایلات آنها رفتار مىنمود البته آسمانها و زمین و هركس در آنهاست، تباه میشدند.(1)
معلوم مىشود كسانى كه در برابر حق قرار مىگیرند، داعیهی فساد در روى زمین دارند. اصولاً بعد از این كه معلوم شد موضوعى حق است، چون و چرا دربارهی آن درست نیست و معنا ندارد. در آیهی دیگرى مىخوانیم: یجادِلُونَكَ فِی الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَینَ؛ آنها پس از روشن شدن حقیقت، باز با تو مجادله مىكنند و از اعتراض خویش دست برنمىدارند.(2)
وقتى معلوم شد، كه موضوعى حقّ است، باید از آن اطاعت و تبعیت كرد و بدون چون و چرا، مطیع آن بود و نباید درباره آن جدال نمود؛ چرا كه حق عوض نمىشود، تبعیض قبول نمىكند و تغییر و تعدد پیدا نمىنماید.
پس كسانى كه مىگویند: حق متعدد است، همه به حق مىرسند، هركسى به مقدارى از حق مىرسد. این خلاف نص قرآن است؛ چرا كه قرآن مجید مىفرماید: فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ؛ آیا بعد از حقّ، چیزى جز ضلالت و گمراهى وجود دارد؟(3)
یكى دیگر از خصوصیات حقّ این است كه حق، خودش را معرفى مىكند و به معرّف نیاز ندارد. دیگران با توسط حقّ باید شناخته شوند. حقّ باید براى شناخت دیگران میزان و معیار باشد، نه این كه كسى معرّف حق باشد؛ زیرا كسى كه مى خواهد حق ّرا معرّفى كند از دو حال خارج نیست. یا از روى علم حرف مىزند و یا از روى گمان.
اگر از روى علم حرف میزند، پس از خود حقّ اخذكرده و اگر از روى گمان حرف مىزند، قرآن مىفرماید: إِنَّ الظَّنَّ لا یغْنی مِنَ الْحَقِّ شَیئًا؛ گمان و پندار هرگز انسان را از حق بىنیاز نمىكند و به حقّ نمىرساند.(1)از این روست كه وقتى در جنگ جمل آن شخص خدمت امیرمؤمنان على عَلَيْهِ السَّلاَمُ آمد عرض كرد: یا امیرالمؤمنین! من در شك افتادم؛ در یك طرف طلحه، زبیر، عایشه و بزرگان اصحاب قرار دارند و در طرف دیگر شما و اصحابتان هستید. حق كجاست؟ من دچار تردید شدهام؟
حضرت فرمودند: اعرف الحق تعرف أهله؛ تو اوّل حق را پیدا كن و حق را میزان براى اشخاص قرار بده و آن گاه اهل حق را خواهى شناخت.(2)
حضرت در روایت دیگرى مىفرمایند: اعرف الرجال بالحق لاَ الحق بالرجال؛ افراد را با ترازوى حقّ بشناس، نه این كه حقّ را با نگاه به افراد بشناسى.(3)
هیچگاه نباید گفت: چون فلانى این كار را انجام داد، پس این كار درست است، فلانى آدم درستى است كه كار درستى انجام داد. نه، حق، دائر مدار اشخاص نیست؛ بلكه اشخاص و ارزش آنها دایر مدار حقّ هستند. ما نباید به اشخاص به جهت صِرف شخصیت آنها احترام بگذاریم.
از خصوصیات دیگر حقّ این است كه، هرگز احساس تنهایى و ضعف نمىكند. اگرهمهی اهل عالم از حق اعراض كنند، هیچ تأثیرى بر حق ندارد، براى او اصلاً مهم نیست كه، تمام مردم به طرف او بیایند یا نه.
البته اگر در كنار حق نباشند، غصه مىخورد، امّا درحقّانیت اوتأثیرى ندارد، قرآن كریم مىفرماید: وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیؤْمِنْ وَمَنْ شاءَ فَلْیكْفُرْ؛ بگو: این حقّ از سوى پروردگارتان براى شما آمده است؛ هر كس مىخواهد ایمان بیاورد (و این حقیقت را بپذیرد) و هر كس مى خواهد، كافر گردد.(4)
بنابراین، ما باید به سوى حقّ برویم و طالب حقّ باشیم، آن را پیدا كنیم و از آن پیروى نماییم، وگرنه، حقّ در جاى خود قرار دارد.
نباید انتظار داشته باشیم كه حقّ به خانهی ما بیاید، ما باید به خانهی حق برویم. از این رو بحث شده كه، در داستان سقیفه ومسایل بعدى آن،آیا امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ موظّف بودند مردم را به سوى خودشان دعوت كنند و قیام به سیف نمایند؟حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ در روایتى مىفرمایند: یا جابر! مثل الإمام مثل الكعبة إذ یؤتى ولایأتی؛ اى جابر! مَثَل امام مَثَل كعبه است كه سُراغ كعبه مىروند وكعبه به سراغ كسى نمىآید.(1)
در حدیث دیگرى پیامبر خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مىفرمایند: یا علی! أنت بمنزلة الكعبة تؤتى ولا تأتی؛ اى على! جایگاه تو همانند كعبه است كه مردم باید به سراغ آن بروند و كعبه به سراغ آنها نمىآید.(2)
آنگاه خداوند متعال در قرآن مجید مىفرماید:
قُلْ یا أَیهَا النّاسُ قَدْ جاءَكُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما یهْتَدی لِنَفْسِهِ وَمَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یضِلُّ عَلَیها وَما أَنَا عَلَیكُمْ بِوَكیل؛ بگو: اى مردم! حقّ از طرف پروردگارتان به سوى شما آمده، هر كس در سایهی این حق هدایت یافت به سود خودش هدایت یافته و هر كس گمراه گردد به زیان خود گمراه مىگردد و من وكیل شما نیستم.(3)
آن گاه به پیامبر خدا عَلَيْهِ السَّلاَمُ خطاب مىشود: وَاتَّبِعْ ما یوحى إِلَیكَ وَاصْبِرْ حَتّى یحْكُمَ اللّهُ وَهُوَ خَیرُ الْحاكِمینَ؛ و باید تنها از آن چه به تو وحى مىشودپیروى كنى و باید صبر و شكیبایى را، پیشه، كنى تا خداوند حكم و فرمان خود را صادر كند؛ چرا كه او بهترین داوران است.(4)
یعنى اى پیامبر! اگر به سراغ شما نیامدند، شما به وظیفهی خود عمل كردى و خداوند متعال، احكم الحاكمین است. عجیب این كه همیشه و در طول تاریخ بین حق و باطل كشمكش وجود داشته است، قرآن كریم مىفرماید: كَذلِكَ یضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَالْباطِلَ؛ اینگونه خداوند براى حقّ و باطل مثال مىزند.(5)
عجیبتر این كه، همیشه درهمهی امّتها اكثریت از حقّ اعراض كردند، آنجاكه مىفرماید: بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا یعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ؛ امّا اكثر آنهاحقّ را نمىدانند، ازآن روى گردانند.(1)در آیه دیگرى مىفرماید: بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَأَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ؛ بلكه او حق را براى آنان آورده، ولى بیشتر آنان از حق ناخرسند هستند.(2)
با توجّه به این آیات، به راستى آیا مىشود انسانِ عاقل از حق خوشش نیاید؟
چرا باید حق تلخ باشد؟ كه در روایتى آمده است: «الحق مرٌّ»؛ حقّ، تلخ است.
چرا حقّ در ذائقه انسان تلخ است؟
آیا این نَفْس حق است كه در ذایقهی انسان تلخ است یا نَفْس خود انسان است كه حق را تلخ مىبیند؟
این بیان قرآن كریم است كه مىفرماید: بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَأَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ؛ بلكه او حق را براى آنان آورده، ولى بیشتر آنان، از حق ناخرسند هستند.
با استفاده از آیات قرآن مجید معلوم شد كه امام و امامت چنین است، ما باید آن خوب و دقیق بشناسیم و اعراض ما و عدم اعراض ما، براى او نفع و ضررى ندارد و هرگز حق، از افكار، اهوا و امیال ما، پیروى نخواهد كرد.
عجیب است كه بنا به روایات تاریخ و سیره، امیر مؤمنان على عَلَيْهِ السَّلاَمُ هیچ تغییرى نكردند؛ چه آن وقتى كه مردم، بعد از 25 سال كه، آن حضرت كنار بودند به ایشان رو آوردند و چه آن وقتى كه مردم از آن حضرت، اعراض كرده بودند، هیچ فرقى برایشان نكرده بود؛ چرا كه شأن حق، چنین است و حق با اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ است و هرگز حق از اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ و اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ از حق جدا نمىشوند.
«وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآیاتِنَا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَذَكِّرْهُمْ بِأَیامِ اللَّهِ إِنَّ فِی ذَلِكَ لَآیاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُور»ٍ؛ و در حقیقت موسى را با آیات خود فرستادیم [و به او فرمودیم] كه قوم
خود را از تاریكیها به سوى روشنایى بیرون آور و روزهاى خدا را به آنان یادآورى كن كه قطعا در این [یادآورى] براى هر شكیباى سپاسگزارى عبرتهاست.(1)
خداوند در این آیهی شریفه میفرماید ما موسی را با آیات خود به سوی قومش فرستادیم تا اینکه آنان را از ظلمت به سوی نور خارج کند بعد خطاب به موسی میفرماید قومت را متذّکر ایّام الله شومتذکر روزی که از ظلمت به سوی نور خارج شدند. میدانیم همهی ایّام، ایّام الله است، امّا چرا بعضی از روزها مورد توجه خاص خداوند است و آن را به خود نسبت میدهد؟ جوابش این است: در این روزهای خاص که به عنوان مظروف هستند اتّفاق بسیار بزرگی افتاده که به آن روز ویژگی خاصی بخشیده است مثلاً در همین آیه خروج از ظلمت به سوی نور حادثه بزرگی قلمداد شده لذا خداوند آن روز را به خود نسبت داده است و از موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میخواهد که مردم متذکر به این روز بزرگ باشند و حق این روز را ادا کنند.
جری و تطبیق این آیه شریفه به این صورت است که حضرت رسول عَلَيْهِ السَّلاَمُ و ائمه هدی عَلَيْهِ السَّلاَمُ همین کار را کردند یعنی حضرت رسول با بزرگترین آیات خدا، که قرآن باشد قرآنی که خداوند آن را نور معرفی کرده مردم را از ظلمت به سوی نور هدایت کرده است و هکذا ائمه هدی عَلَيْهِ السَّلاَمُ علی الخصوص سید و سالار شهیدان حضرت حسین بن علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ که روز عاشورا یخرجهم من الظّلمات الی الّنور بوده، لذا خداوند به هدایت یافتهگان یادآور این روز بزرگ میشود، که حق این روز را ادا کنید.
حال روز عاشورا یک ظاهری دارد و یک باطنی. ظاهر این روز همین روزی است که خورشید از سیتغ کوه بالا میآید و پرتو زرین خود را سخاوتمندانه بر همه میپاشد روزی که بزرگترین تراژدی غمبار بشر در آن رخ داد و عزیزترین بندهی خدا به شهادت رسید اما باطن این روز کسی نیست جز حضرت اباعبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ.
انسانها با توجّه به تعاملی که با هم دارند، خواه و ناخواه بر گردن هم حقوقی پیدا میکنند، که ادا این حقوق به ناچار باید در یک ظرف زمانی خاصّی انجام پذیرد حتِّی حقّ الله نیز این چنین است که در اصطلاح به آن «حقوق فی الایّام» گفته میشود یعنی حقوق و ایّام جدای از هماند و ایّام نقش ظرف را ایفا میکند مثل گرفتن قرضالحسنه که زمان نقش مهمی دارد یا در حقّ الله مثل نماز که هر نمازی زمان مخصوص به خود را دارد نماز صبح باید قبل از طلوع خورشید خوانده شود نماز
1) سوره ابراهیم، آیه 5.
ظهر و عصر باید موقع زوال و نماز مغرب و عشاء بعد غروب آفتاب و یا خمس و زکات که باید سال آن فرا رسیده باشد امّا گاهی اوقات هم حقوق داریم هم ایام، ولی دیگر ایاّم نقش ظرف را ایفا نمیکند که به آن «حقوق الایّام» گفته میشود یعنی حقوق به نفس ایّام تعلّق میگیرد در این صورت یعنی نفس ایام دارای حقّ و حقوقی است به خلاف حقوق فی الایّام.مطلب بعدی اینکه آنچه از روز به ذهن ما تبادر میکند نور و روشنایی است، یعنی این نور است که روز را روشنایی میبخشد. نور به معنای روشنایی که زایل کنندهی تاریکی و ظلمت است بر موجودات مختلفی اطلاق شده است. سادهترین معنای آن نور، حسّی است که از مراتب عالم اجسام است. مراتب والاتر نور، نور علم، ایمان، هدایت، امام، پیامبر، عقل، ذات خداوندی و غیره است. در تمام این مصادیق، رفع سرگردانی و ظلمت و ایجاد روشنی و وضوح و تعیین راه و هدف از لوازم نور و روشنایی است. بنابراین آدمیان که در این دنیا گرفتار انواع ظلمات و تاریکیها هستند میباید به انواع روشنایی و نور تمسّک کنند تا به مراتب بالاتری از کمال دست یابند. لذا به طور کلّی این نور بر دو قسم است «نور یکشف عن آثاره و نور یکشف عن اوصافه» قسم اول نور مادّی است که آیات و نشانههای خداوند را به ما نشان میدهد مثل نور خورشید، ماه «هو الّذی جعل الشمس ضیاء و القمر نور» (یونس، 5) «و جعل القمر فیهنّ نور» (نوح، 16). در خورشید آن چه باعث نورانیت و گرمابخشی خود خورشید میشود، وجود عناصر و گازهایی مثل هلیم است که در هسته خورشید وجود دارد که بر اثر فعل و انفعال و انفجار باعث روشنایی و گرمادهی خورشید میشود. جالب است بدانیم خورشید که 1.200.000 برابر بزرگتر از زمین است طبق تخمینی که دانشمندان زدند حدود 600.000.000 میلیون تن گاز هلیم در هسته خود دارد و وقتی منفجر شود انرژی مدت حاصله یک ثانیهاش 6.000.000 میلیارد شهر به بزرگی تهران را 100.000.000 سال به طور شبانه روز روشن نگه میدارد.
اما قسم دوم نوری است که کشف از اوصاف خداوند میکند. ملکوت هم خورشیدی دارد که باعث روشنایی و گرمابخشی عالم معنی میشود و آن خورشید کسی نیست جز نیر اعظم حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و ائمه هدی عَلَيْهِ السَّلاَمُ که کلّهم نور واحد هستند. چنان چه خداوند بر پیامبر اسلام هم اطلاق نور کرده است زیرا وی با سخن و عمل خود نور حقیقت را از ظلمات باطل تفکیک کرد و با پیام آسمانی خود سعادت و کمال را بر آدمیان نمودار ساخت مانند آیه و داعیاً الی الله باذنه
و سراجا منیر (الاحزاب، 46) قد جاءکم من الله نور و کتاب (المائده، 15)حال همان طور که خورشید ظاهری وجود عناصری در هستهاش باعث روشنایی و گرمابخشی میشود در وجود آفتاب عالمتاب معنی هم خداوند عناصری قرار داد که باعث روشنایی میشود و کشف از اوصاف خداوند متعال میکند. حال ببینیم این عناصر چه چیزهایی هستند؟عنصر اوّل، عنصر عصمت
عصمت در لغت: تقریباً تمام لغویون در معنای عصمت نظر واحدی دارند و آن عبارت است از باز داشتن، نگه داشتن و حفظ کردن امّا در اصطلاح؛ متکلمان و مفسران اسلامی در بیان معنای اصطلاحی عصمت تعاریف مختلفی ارائه کردهاند. برخی از آنها عصمت را لطف، برخی دیگر ملکه نفسانی و اقلیتی هم آن را اجباری پنداشتهاند. به نظر شیخ مفید، سیدمرتضی، خواجه نصیرالدین طوسی، علامهی حلّی و ابن ابی الحدید معتزلی عصمت توفیق و لطفی است که خداوند متعال در حق مکلفی میکند که با آن، وقوع معصیت و ترک طاعت، با وجود قدرت بر آن از او ممتنع میگردد. در هر حال امامیه برای انبیا مطلق عصمت را قائل هستند و میگویند واجب است نبی از همه قبایح معصوم باشد خواه گناه صغیره باشد یا کبیره، قبل از نبوت باشد یا بعد از آن از روی سهو و نسیان باشد و یا هر طوری که تصورّ شود. فخر رازی در کتاب عصمة الانبیاء خود شانزده دلیل برای عصمت انبیا اقامه میکند.
شیعه، معتقد است همان طور که انبیا باید دارای مقام عصمت باشند اوصیای الهی نیز باید این مقام را دارا باشند نمیشود پیامبری معصوم باشد ولی وصیّ و جانشین او معصوم نباشد همان نقض غرضی که در صورت عدم عصمت انبیا در انبیا پیش میآید در وصی و جانشین او نیز پیش میآید به عبارتی تمام شانزده دلیل بر عصمت انبیا فخر رازی بر عصمت یک امام نیز دلالت دارد دلیل پانزدهم ایشان این است که میگوید عهد نبوت به ستمگران نمیرسد و استدلال میکند به آیهی شریفهی «لا ینال عهدی الظالمین» در این مقام اگر مقصود از کلمهی «عهد» نبوت باشد، عصمت انبیا ثابت میشود و اگر منظور از کلمهی عهد در آیهی امامت باشد باز هم عصمت انبیا ثاتب میشود، زیرا مقام امامت کمتر از مقام نبوّت است یعنی اگر عهد امامت به گناهکار نمیرسد به طریق اولی عهد نبّوت هم به عاصی نمیرسد. در هر حال عنصر عصمت یک عنصر نورانی و ضدّ تاریکی است، چرا که هر
گناهی که از انسان سر میزند نقطه سیاهی میشود در قلب او چنانچه امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: اِذا اَذْنَبَ الرَّجُلُ خَرَجَ فِى قَلْبِهِ نُکْتَهٌ سَوْدَاءٌ فَاِنْ تابَ اِنْمَحَتْ، وَاِنْ زادَ زادَتْ حَتّى تَغْلِبَ عَلى قَلْبِهِ فَلا یُفْلِحُ بَعْدَها اَبَدا كه اگر كسی گناه كرد یك نقطهی سیاهی در دلش پیدا میشود. اگر توبه كرد آن نقطهیسیاه پاك میشود. و اما اگر توبه نكرد و گناه دوم آمد آن نقطهی سیاه زیاد میشود. و سیاهی گناه مداوم كم كم همهی دلش را میگیرد و دیگر رستگار نمیشود.(1)
وجود عنصر عصمت در کسی ذات او را نورانی میکند هم خود نورانی است هم به دیگران نور میبخشد بنابراین العصمة نور عصمت یک عنصر نورانی است.
عنصر دوم، ولایت است
آیات زیادی در باب ولایت اهل بیت در قرآن وارد شده است. یکی از زیباترین آیاتی که در باب ولایت اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ وارد شده و آن را عنصر نورانی معرفی میکند آیه نور از سوره نور است. علّت نامگذاری این سوره به نور هم بخاطر وجود همین آیهی نور است به اعتبار تسمیة الکل باسم جزئه. خداوند این سوره را این طور آغاز میکند میفرماید سورة انزلنها و فرضناها و انزلنا فیها آیات بینات لعلکم تذکرون. سوالی که این جا مطرح است این است که مگر غیر این است که تمامی سورههای قرآن را خداوند نازل کرده است؟ خداوند قرآن را به دو صورت دفعی و تدریجی بر پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نازل کرده است حال چه دلیلی دارد بفرماید ما این سوره را جداگانه نازل کردهایم مگر این سوره چه خصوصیتی دارد که یک حساب جداگانه برای آن باز کرده و فرموده است این سوره را ما نازل کردیم؟ جواب این که همانطور که بیان شد نام این سوره از آیه نور گرفته شده است و آیه نور آیه ولایت است میخواهد بفرماید همان طور که قرآن را ما در شب قدر نازل کردیم ولایت را هم ما نازل کردیم همان طور که تبعیت از قرآن و عمل به آن بر هر مسلمانی لازم و واجب است، تبعیّت از ولایت و امام را هم که ما نازل کردیم واجب است.
1) اصول کافی، باب گناهان.
عنصر سوم، عنصر علم
همانطور که میدانیم، ارزش هر علمی به موضوع آن است. هر چه موضوع علم با ارزشتر باشد، آن علم همان اندازه ارزش دارد به عنوان مثال موضوع علم طب درمان جسم و در نهایت حفظسلامتی و حیات انسان است لذا علم طب به همین اندازه ارزشمند است. طبق این معیار با ارزشترین علوم، علوم الهی است چرا که موضوع آن خداوند و شناخت اوست خداوند که مستجمع جمیع کمالات و ارزشهاست پس علوم الهی به همان اندازه از ارزش والایی برخوردار است. لذا حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ در تقسیم بندی علم میفرماید: العلم علمان، علم الادیان و علم الأبدان فبعلم الأدیان حیاة النّفوس و بعلم الأبدان حیاة الأجساد و اعلم انّ الادیان اشرف من الأبدان و حراسة الأدیان أوجب من حراسة الأبدان؛ علم بر دو گونه است: علم دین و علم بدن. حیات روح بوسیله علم دین و حیات جسد به واسطهی علم بدن است و بدان که دین بر جسد شرافت دارد و نگهداری دین از نگهداری بدن لازم تر است.(1)
علمی که به عنوان یک عنصر نورانی از آن یاد میشود همین علوم الهی است چون خداوند میفرماید الله نور السموات و الارض. در آیاتی از قرآن کریم بر علم اطلاق نور و روشنایی شده است مانند: قل هل یستوی الاعمی و البصیر ام هل تستوی الظلمات و النور؛(2)و ما یستوی الاعمی و البصیر و لا الظلمات و لا النور و لا الظلّ و لا الحرور؛(3)و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس؛(4)و یجعل لکم نورا تمشون به.(5)
البته میان ادراکات حسی با علم و فکر و قوه عاقله هم رابطه تنگاتنگی است که امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ در مورد آنها میفرماید: العقول ائمّة الافکار و الافکار ائمّة القلوب و القلوب ائمّة الحواس و الحواس ائمّة الاعضاء
حال اگر علم و معرفت با طلب حقیقت و دلبستگی به آن و گام گذاشتن در راه آن همراه شود و فرد عالم علم خود را چراغ راه تعالی خود قرار دهد و در جست و جوی کمال برآید ایمان حاصل میشود.یکی از زیباترین آیات قرآن آیه 68 سوره نحل است که خداوند میفرماید: «وَ أَوْحي رَبُّکَ إِلَي النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذي مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ»
در این آیه به مسیری که خداوند برای زنبور عسل معین کرده و زنبور هم به هدایت تکوینی این راه را میپیماید اشاره میکند و نتیجه درست پیمودن این راه را عسلی میداند که شفای برای همه دردهاست. در تفسیر قمی ذیل این آیه شریفه امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: (وأوحى ربك إلى النحل) قال: نحن النحل الذی أوحى الله إلیه (أن اتخذی من الجبال بیوتا) امرنا أن نتخذ من العرب شیعة (ومن الشجر) یقول: من العجم (ومما یعرشون) من الموالی، والشراب المختلف ألوانه العلم الذی یخرج منا إلیكم. در حقیقت این مثالی است برای صاحبان عقل که تفکر کنند خداوند مثالها و تشبیهات زیادی در قرآن بکار برده است باشد که بندگانش پند گیرند و متذکر شوند چنانچه خود میفرماید:
وَ لَقَدْ صَرَّفْنا في هذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُوا وَ ما يَزيدُهُمْ إِلاَّ نُفُورا؛ ما در این قرآن، انواع مثالها را آوردیم تا متذكر شوند! ولی (گروهی از كوردلان،) جز بر نفرتشان نمیافزاید!» گرچه خداوند این تصریف را برای کوردلان بینتیجه میداند؛ امّا هستند کسانی که متذکّر شوند و در این آیات تدبّر کنند که مقصود خدا از زدن این مثالها و تشبیهات چیست؟
خلاصه این که علمی نورانی است که منشأ آن پاکی و صفای باطن و از طرف خداوند باشد این علم به عنوان یک عنصر نورانی در وجود کسی هم خودش را نورانی میکند هم به دیگران نور میبخشد. در غیر این صورت علم جز سواد سیاهی چیزی نیست و باعث گمراهی انسان نیز میشود وسیلهای میشود برای رسیدن به متاع دنیوی مثل غرب امروز در علوم مختلفی پیشتاز هستند قاره پیما میسازند فاصلهها را با علم کم کردند ولی چون نورانیت ندارند جز بدبختی برای بشر چیزی به ارمغان نیاوردند از آن طرف دنیا میاید به این طرف دنیا مگس وار روی لجن دنیا مینشیند برای رسیدن به نفت هزاران هزار انسان بیگناه را میکشد بدیهی است که این علم نافع نخواهد بود و نورانیت نخواهد داشت. شاعری خوش ذوق داستان زیبایی از مناظرهی مگس و زنبور عسل را به
تصویر کشیده که بیانش خالی از لطف نیست در حقیقت بیان کنندهی حال و روز انسان عصر امروز است.
مگسی گفت به زنبور عسل *** شدهای ازچه به خوبی تومَثَل
ضربان دل تو چون دل من *** بسرشتند ترا ازگِل من
در نظرها ز چه رو من خوارم *** من مگر با توچه فرقی دارم
عنکبوتان که همی دام تنند *** دائما درصدد صید منند
همه سوزند پر و بال مرا *** طایر هستی و آمال مرا
لیک برعکس تو هرجا که روی *** هیچ آزار و اذیت نشوی
چو زکند وی نهی پای بدر *** هست جان و تن تای من زخطر
نه چو من واله و آسیمه سری *** زآن چه بر من گذرد بیخبری
میرسد بر همه ازنیش تو نوش *** من چه هستم مگسی خانه به دوش
همچو پر کار که سر گردان است *** عقل من در کف من حیران است
گفت زنبور عسل کای نادان *** وی شده غافل ا زاسرار جهان
هر خرمند که صاحب نظر است *** زین معمای جهان با خبر است
چکنم تیر تو گر خورد به سنگ *** یا حنای تو نمیگیرد رنگ
تو خود این راه خطا پیمودی *** ورنه آغاز کی این سان بودی
دامن همت تو بالا نیست *** طبع تومن چه کنم والا نیست
هر کجا خار و خسی را بینی *** پای آن بال زنان بنشینی
تند پرواز چو باد صرصر *** میزنی پرسه به هر کوی و گذر
خاطر آشفته و مات و نگران *** دائما مضطرب و نغره زنان
این همه مسفده جویی کردن *** هرزه گردی و دورویی کردن
بیسر انجامی و نافرجامی *** حاصلش چیست به جز بدنامی
عاشق روی لجن زاری تو *** از گُل آزرده و بیزاری تو
دل به سرگین و خُزف شاد کنی *** گِرد آن ضجه و فریاد کنی
ای مگس این چه سر پرشور است *** که ترا دعوی با زنبوراست
من گل لاله و ریحان بویم *** راز با مرغ غزل خوان گویم
وسط غنچه گل خوابم کنم *** خواب در سایهی مهتاب کنم
من بهر طعمه قناعت نکنم *** یا ز هر سلفه اطاعت نکنم
می مکم خون خود از شیرهی گل *** حشر و نشر است مرا با بلبل
هنرم کوشش و سعی و عمل است *** زین سبب حاصل کارم عسل است
کمر خویش به همت بستم *** تن به ذلت ندهم تا هستم
همتم کرد پر از شهد دلم *** ساخت از قند عسل آب گِلم
همت سلسله جنبان گردد *** مور ناچیز سلیمان گردد
هنر آموز و هنرورزی کن *** صحبت ازآن چه که میارزی کن
ارج دانش به زر و زیور نیست *** هنر از زیور و زر کمتر نیست
بیهنر چون شجر بیثمر است *** بخدا منفعتش هم ضرر است
عجبا این مگس پست دغل *** میکند فخربه زنبور عسل
ای شگفتا که در این گردش دهر *** هست جام عسل آلوده به زهر
آری دشمنان دین خدا از علم استفاده نامشروعی میکنند با بال علم به پرواز در میآیند و روی هر کثافاتی مینشینند در نتیجه ناقل امراض مختلف در جامعه بشری میشوند و خیلیها را به کام مرگ میکشند. در حالی که اگر علم الهی باشد و در راستای تحقق اهداف الهی استفاده شود بیشک علم نورانی خواهد بود وجود همه را نورانی و روشن میکند. اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ بر سر سفرهی علم الهی همیشه نشستهاند و روزی میخورند دست پرورده خود خداوند متعال هستند همان طور که اولین کار که کودک در بدو تولدش میکند شیر خوردن از پستان مادر است خداوند هم اولین کاری که به پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ دستور داد فرمود اقرء یعنی از غذای علم بخور تا پرورش پیدا کنی. حواریون از عیسی نبی علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ سوال کردند یا معلم الخیر چطور میشود که انبیا بدون آن که تلمّذ کنند و علوم را از کسی بیاموزند عالماند؟ حضرت عیسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ در جوابشان فرمود آیا تا به حال دیدهاید که کسان عروس یا داماد برای عروسی دعوت شوند؟ گفتند خیر فرمود چرا؟ گفتند چون اینها بر سر یک سفره بزرگ شدند و نان یک سفره را خوردند دعوت از پدر و مادر و یا برادر و خواهر معنی ندارد
دعوت برای کسانی است که قرابت کمتری با عروس یا داماد دارند ولی چون مورد توجه و عنایت عروس یا داماد هستند
بعد فرمود انبیاء عظام هم این چنین هستند اینها دایماً بر سر سفر علم الهی هستند دعوت کردن از آنها معنا ندارد. از این جا ارزش عالمان دین فهمیده میشود که چقدر نزد خداوند محبوب هستند که خداوند آنان را بر سر سفره علم خود دعوت میکند و روزی خور سفرهعلم قرارشان میدهد خداوند خود تربیت پیامبر را بر عهده گرفت و او را تربیت کرد چنانچه حضرت رسول اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمود ادّبنی الله خداوند مرا ادب و تربیت کرد. بهترین و با ارزشترین علوم را به حضرتش تعلیم داد و آن هم علم کرامت است که ریشه در شناخت خود خداوند دارد. لذا میفرماید: اقْرَأْ بِاسْم رَبِّكَ الَّذِى خَلَقَ خَلَقَ الْا؛ نسَ اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ.
خداوند در این آیات شریفه خود را با صفت اکرم معرفی میکند مثل استادی که متصف به صفتی از علوم میشود استاد فلسفه یا استاد فقه یعنی استادی که تخصص در فلسفه و فقه دارد خداوند در بین صفات بیشماری که دارد در این آیه خود را با صفت اکرم معرفی میکند یعنی میخواهد درس تخصصی کرامت را به پیامبر بیاموزد بعد کتابی را به او میدهد که آن هم سراسر نور و کتاب علم است آن کتاب را هم به همین صفت معرفی میکند قرآن کریم بعد این که پیامبر خوب این درس را آموخت او را مفتخر به همین صفت که اکرم باشد میکند و میفرماید تو رسول اکرم من هستی. همه آن چه گفته شد در ذیل نورانیت علم حاصل میشود لذا علم یک عنصر نورانی است. العلم نور علم هم یک عنصر نورانی است.
آنچه درباره این سه عنصر عصمت، ولایت و علم گفته شد در وجود مقدس حضرت اباعبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ جمع است هم دارای مقام عصمت، هم، ولایت و هم علم است این عناصر نورانی وجود حضرت را چون خورشید منور کرده هم خود روشن است هم به دیگران روشنایی میبخشد لذا این که خداوند میفرماید مردم باید متذکر ایام الله باشند و حق این روز را ادا کنند در حقیقت باید حق اباعبدالله را ادا کنند که آفتاب عالمتاب معناست. ادا حق اباعبدالله به عنوان حقیقت یوم الله که یخرجهم من الظلمات الی النور بوده به پیمودن راه آن حضرت است پا در جای پای حضرت گذاشتن است نه صرف عزاداری و شعار بدون شعور .
حقوق به یک اعتبار به دو قسم تقسیم میشود: حقوق شخصیه و حقوق نوعیه.
1- حقوق شخصیِه
حقوق شخصیّه به این معنا که ذیحق بر گردن یک شخص معین حق دارد حقی که بر گردن کسی دارد نمیتواند از دیگری مطالبه کند مثل اینکه از زید طلبکار باشد بخواهد از عمرو طلب خود را بخواهد این منطقی نیست و عقلا این را مذموم میدانند.
2- حقوق نوعیه
اما حقوق نوعیه یعنی اینکه ذیحق بر گردن همه همنوعان خود و انسانها حق داشته باشد که این قسم دارای دو خصوصیت مهم است یکی اینکه محدود به زمان خاصی نیست دوم اینکه با انجام دادن یکی از گردن دیگری ساقط نمیشود مثل نماز که بر همه مسلمانان واجب است هر کسی به نوبه خود باید این واجب را انجام دهد و این طور نیست که اگر من انجام دادم از گردن فرزندم ساقط شود محدود به زمان خاصی نیست یعنی این طور نیست که یکسال نماز بخوانیم سال بعد از گردن ما ساقط شود.
چند نفر یا گروه هستند که حق نوعیه بر گردن ما دارند. اول خداوند متعال است که بر گردن همه بندگان خود حق دارد حقوقی را که مطالبه میکند همهی بندگان به نوبه خود موظفند که حقوق الهی را ادا کنند این طور نیست که کسی ادا کند و بخواهد از گردن دیگری ساقط شود. ادای این حقوق محدود به زمان خاصی هم نیست هر زمانی که حقی از طرف خداوند بر گردنش ثابت شد باید ادا کند.
دوم انبیا: انبیاهم حقوقشان نوعیه است یعنی بر گردن همه افراد حق دارند و این محدود به زمان خاصی هم نیست یعنی این طور نیست که بگوییم زمان انبیا گذشته دیگه بر گردن ما حق و حقوقی ندارند
سوم شهدا: شهدا هم حقوقشان نوعیه است یعنی بر گردن همه ما حق دارند محدود به زمان خاصی هم نمیشود درست نیست بگوییم ما نسل چهارم این انقلاب هستیم ما دوره جنگ را درک نکردیم
شهداء چه حقی بر گردن ما دارند زمان شهداء گذشت . بلکه این حقوق شهداء بر گردن همه ما ثابت است و محدود به زمان خاصی هم نمیشود همه باید حقوق شهداء را ادا کنند.
اما اوصای الهی حضرات معصوم هم مستثنی از این قاعده نیستند این بزرگوران هم حقوقشان نوعیه است بر گردن همه مؤمنین حق دارند همه ما باید به نوبه خود حقوق اهل بیت را ادا کنیم و این ادایحق محدود به زمان خاصی هم نمیشود نمیتوان گفت قیام عاشورا هزار و سیصد و اندی سال پیش اتفاق افتاد به ما ربطی ندارد و خود را مبرا کنیم. اکنون به چند تا از حقوقی که اهل بیت بر ما دارند و این حقوق نوعیه هم هست اشاره میکنیم.
مودّت با محبّت فرق دارد واژهی عربی محبت به معنای دوست داشتن، در اشیا و اشخاص به کار میرود. از این روست که انسان میتواند هم به چیزی چون گلی و اسبی و حتی سنگی محبت کند و هم به شخصی چون حسن و مریم.
همچنین محبّت میتواند یک سویه باشد. به این معنا که شخصی به چیزی و شخص دیگری محبت می ورزد ولی آن چیز مانند شیر و اسب و سنگ یا اصولاً نمیتواند محبت کند یا اگر میتواند محبت کند این کار را نکند یا حتی میتواند نسبت به آن کس، نفرت داشته باشد. شما شاید خودتان تجربه کرده یا دیدهاید که کسی به دیگری محبت میکند ولی آن شخص نه تنها هیچ احساسی مثبت به این شخص ندارد، بلکه حتی از او نفرت داشته و بیزاری می جوید و به اشکال گوناگون دشمنی ورزیده و آن را نشان میدهد.
امّا واژهی مودت که از کلمه عربی «ودّ» گرفته شده است، نوعی احساس عاطفی شدید انسان 1. تنها به اشخاص و نه اشیا، 2. و در یک ارتباط دو سویه است. بنابراین نمیتوان از مودت انسان به گل و اسب و الماس سخن به میان آورد و یا از مودت یک طرفه سخن گفت.
خداوند در قرآن این واژه را در مواردی خاص به کار گرفته است. (نساء، آیهی 73؛ مائده، آیهی 82؛ عنکبوت، آیهی 25؛ ممتحنه، آیات 1 و 7) در این موارد سخن از ارتباط عاطفی دو سویه است که در قالب دوستی و ارتباط کلامی و رفتاری بروز میکند.
در حقیقت، در موّدت پیوند و دلبستگی و وابستگی دو سویه اتفاق میافتد و هرگز یک سویه نخواهد بود. مودت حتی گاهی میان افراد از دو گروه دشمن نیز پدید میآید. به این معنا که دو گروه مومنان و کافران مثلاً دشمن یک دیگر هستند، ولی افرادی از این دو گروه به یک دیگر عاطفی شدید پیدا کرده و به هم پیوند خورده و وابسته و دلبسته میشوند. قرآن اینگونه مودت را میان افرادی از مومنان و کافران نمی پسندد. (ممتحنه، آیات 1 و 7).در قرآن مودت میان اشخاصی مورد تاکید قرار گرفته است:
مودت میان انسان و خدا: یکی از اسامی و نامهای خداوند ودود است. (هود، آیهی 90؛ بروج، آیهی 12) بر اساس این آیات خداوند نسبت به انسانهایی مودت میورزد و مومنان نیز این گونه هستند.
مودت میان مومنان با اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ: خداوند در آیاتی خواهان مودت میان مومنان با پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ شده است و آن را به عنوان یک حکم الهی واجب و فریضه دانسته است. خداوند میفرماید: ذَلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَى وَمَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْنًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ؛ این همان پاداشى است که خدا بندگان خود را که ایمان آورده و کارهاى شایسته کردهاند بدان مژده داده است. بگو: «به ازاى آن رسالت پاداشى از شما خواستار نیستم، مگر مودتی درباره خویشاوندان.» و هر کس نیکى به جاى آورد و طاعتى اندوزد، براى او در ثواب آن خواهیم افزود. قطعاً خدا آمرزنده و قدرشناس است.(1)
مودت میان همسران: بر اساس آموزههای قرآنی اساس زندگی خانوادگی بر مودت همسران استوار است. خداوند میفرماید: وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ؛و از نشانههاى او اینکه از نوع خودتان همسرانى براى شما آفرید تا بدانها آرام گیرید، و میانتان مودتی و رحمتی نهاد. آرى، در این نعمت براى مردمى که مىاندیشند قطعاً نشانههایى است.(2)
ممکن است اشکال شود که در آیهی 25 سوره عنکبوت از مودت میان انسان و بتان سخن به میان آمده که یک سوی آن اشیا است. در پاسخ باید گفت که در تفکر مشرکان نوعی هم ذات پنداری و همچنین جاندار سازی انجام میگیرد و این اشیا نه تنها از چیز بودن خارج میشوند، بلکه در سطح
خدا قرار میگیرند و شریک خداوند میشوند. از همین رو، سخن از «بینکم» میشود تا نشان دهد که در تفکر مشرکان این ها از چیز و شی بودن خارج شدهاند.در هر حال مودت یکی از حقوقی است که اهل بیت بر گردن ما دارند در زیارت جامعه است: بموالاتکم تقبل الطاعة المفترضة و لکم المودة الواجبة؛ به سبب ولایت شما طاعت واجب پذیرفته میشود و «مودت واجب» برای شماست.(1)
پیامبر خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ در حدیثی مفصل، خطاب به سلمان و ابوذر و مقداد از جمله فرموده است: ان مودة اهل بیتی مفروضة واجبة علی کل مؤمن ومؤمنة...؛ مودت اهل بیت من بر هر مرد و زن با ایمان، فرض و واجب است.(2)
امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: علیکم بحب آل نبیکم فانه حق الله علیکم؛ بر شما باد محبت دودمان پیامبرتان، که این حق خدا بر گردن شماست.(3)خداوند هم در قرآن میفرماید: «قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَى» به پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید به مردم بگو من از شما در قبال رسالت اجر و مزدی نمیخواهم مگر مودت اهل بیتم. در حالی که خداوند در سوره شعراء داستان پیامبران را که بیان میکند میفرماید: و ما اسئلکم من اجر ان اجری الا علی رب العالمین شاید دلیلش این باشد که انسان عاجز از دادن مزد رسالت است یعنی کار انبیاء آن قدر با عظمت است که هیچ چیزی در دنیا با آن برابری نمیکند چون باید بین کار و مزد یک تناسب عرفی و عقلی باشد به عنوان مثال مزد یک دانشمند هستهای را به یک کارگر نمیدهند و بالعکس چون عرف قائل است که باید تناسب بین مزد و کار باید وجود داشته باشد، لذا چون تناسبی بین مزد رسالت و خود رسالت نیست خداوند از باب امتنان از طرف بندگان به پیامبر خود مزد میدهد. اما وقتی به پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میرسد خداوند میفرماید از مردم مطالبه مزد کن و آن مزد هم چیزی نیست جز مودت و محبت اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ. از این رو عظمت و بزرگی مودت فهمیده میشود. چقدر این مودت با ارزش است که همسنگ رسالت پیامبر اکرم است آن هم رسالتی که جهانی است. اما براستی مردم مزد رسالت پیامبر را دادند؟ و این حق مسلم پیامبر را ادا کردند؟ تاریخ جز شرمندگی چیزی برای گفتن ندارد بعد از وجود مقدس
پیامبر اکرم خاندان نبوت مورد بیمهری مردم قرار گرفتند نه تنها بیمهری بلکه کار را به جایی رساندند که تاریخ خجل از بیان آن است. با کوثر پیامبر چها که نکردند حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ را در اوجمظلومیت قرار دادند و عرصه بر حضرتش تنگ کردند تا جایی که حضرت میفرماید: بیست و پنج سال خار در چشم و تیغ در گلو داشتم. بعد از حضرت امیر نوبت سبط اکبرش حضرت حسن بن علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ رسید و اوج این بی مهریها و مظلومیت در کربلا خود را نشان دادند آن جا که با صدای بلند گفتند بغضا لابیک با تو میجنگیم و تراژدی غمباری را رغم زدند که مایه شرمساری است و این بی مهری تا آخر ادامه دارد.
اما در طرف مقابل هستند کسانی که قدر این نعمت الهی را دانسته و این حق الهی را ادا کردند همانطور که در تعریف مودت گذشت مودت محبت دو سویه است وقتی ما به اهل بیت عشق بورزیم و این حق مودت و محبت را ادا کنیم آنان نیز نسبت به ما محبت و ما را دوست خواهند داشت.
چند نمونه از محبت به اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ: حكیم بن عتیبه گفت: خدمت حضرت باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ بودم، خانه پر از جمعیت بود در این هنگام پیرمردى كه تكیه بر عصاى آهنین خود داشت وارد شد بر در خانه ایستاده، گفت: السلام علیك یابن رسول الله و رحمة الله و بركاته و سكوت كرد. حضرت باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: علیك السلام و رحمة الله و بركاته.
پیرمرد رو به طرف حضار مجلس نموده بر همه سلام كرد و آنها جواب سلامش را دادند آنگاه متوجه حضرت شده و عرض كرد یابن رسول الله صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مرا به نزدیك خود جاى ده.
فوالله انى لاحبكم و احب من یحبكم و والله ما احبكم و لا احب من یحبكم لطمع فى دنیا والله انى لا بغض عدوكم و ابرء منه والله ما ابغضه و ابرء منه لوتر، كان بینى و بینه والله انى لاحل حلالكم و احرم حرامكم و انتظر امركم فهل تر جولى جعلنى الله فداك.
به خدا سوگند شما را دوست دارم و دوستان شما را نیز دوست دارم، این علاقه و محبت من نسبت به شما و دوستانتان نه براى طمع در دنیا است. به خدا قسم دشمنان شما را دشمن دارم و از آنها بیزارم. این دشمنى و بیزارى كه نسبت به آنها ابراز مىكنم خداى را شاهد مىگیریم كه نه به واسطه كینه و خصومتى است كه بین من و آنها باشد. آنچه شما حلال بدانید حلال مى دانم و آنچه حرام بدانید حرام مى دانم و انتظار فرج شما خانواده را مىكشم یابن رسول الله صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فدایت شوم با این خصوصیت آیا امید نجاتى برایم هست؟!
حضرت باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: جلو بیا؛ او را پیش خواند تا در پهلوى خود نشانید. آنگاه فرمود: پیرمرد.شخصى خدمت پدرم على بن الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ رسید همین سوالى كه تو كردى از ایشان نمود. پدرم در جوابش فرمود: اگر از دنیا بروى وارد بر پیغمبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و على و امام حسن و امام حسین و على بن الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ مىشوى، قلبت خنك خواهد شد و دلت از التهاب مىافتد شاد خواهى شد و چشمهایت روشن مىگردد، با كرام الكاتبین به خوبى و خوشى روبرو خواهى شد آنگاه كه جانت به اینجا برسد (در این هنگام با دست اشاره به گلوى خود نمود) در زندگى نیز چیزهائى خواهى دید كه باعث روشنى چشمت هست و با ما در مقامى بلند و ارجمند خواهى بود.
پیرمرد از شنیدن این مقامات چنان غرق در شادى شد كه خواست براى مرتبه دوم عین جملات را از زبان امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ شنیده باشد، از این رو عرض كرد یابن رسول الله چه فرمودید؟!
حضرت باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ سخنان خود را تكرار كرد. پیرمرد عرض كرد اگر من بمیرم بر پیغمبر و على و حسن و حسین و على بن الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ وارد مىشوم. چشمم روشن و دلم شاد و قلبم خنك مىشود و كرام الكاتبین را با شادى و خوشى ملاقات مىكنم وقتى جانم به گلویم برسد.
اگر زنده بمانم خدا چشمم را روشن مىنماید و با شما در درجهاى بلند خواهم بود؟!
در این هنگام پیرمرد را چنان گریهاى گرفت كه مانند ژاله اشك مى ریخت و با صداى بلند، هاى هاى گریه مىكرد. آنقدر گریه كرد كه بر زمین افتاد. قطرات پیاپى اشك و نالههاى جانگداز كه حاكى از قلب پر محبت و ولاى پیرمرد بود چنان اطرافیان را تحت تاثیر قرار داد كه همه با صداى بلند شروع به گریه كردند. حضرت باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ رو به طرف پیرمرد نموده با دست مبارك قطرات اشك را از مژگانش مىگرفت و مىپاشید.
پیرمرد سربلند نموده و عرض كرد یابن رسول الله صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ دست مباركت را به من بده. حضرت دست خود را به طرفش دراز كرد.
پیرمرد گرفته شروع به بوسیدن كرد و بر چشمهاى خود گذاشت، سینه و شكم خویش را گشود، دست آن جناب را بر روى سینه و شكم خود گذاشت آنگاه از جاى حركت كرده سلام داد و رفت.
حضرت باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ تا موقعى كه پیرمرد در حال رفتن دیده مىشد او را با توجه مخصوصى تماشا مىكرد، پس از آن روى به جمعیت نموده فرمود: هر كس مایل است مردى از اهل بهشت را ببیند به این شخص نگاه كند.حكیم بن عتیبه راوى حدیث مىگوید هیچ مجلس عزایى را ندیده بودم كه از نظر سوز و گداز و سیلاب اشك شباهت به این مجلس داشته باشد(1).
در کتاب «القائم» فضل بن شاذان (ره) آمده است: جابر بن عبداللَّه گوید: روزى در مسجد مدینه گرداگرد وجود نازنین رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ را گرفته و به دور وجودش حلقه زده بودیم، یکى از اصحاب صحبت از بهشت به میان آورد.
ابودجانه گفت: اى رسول خدا! از شما شنیدم که فرمودید: بهشت بر پیامبران و سایر امّتها حرام است تا این که شما وارد شوید.
حضرت فرمود: اى ابودجانه! آیا نمىدانى که خداوند متعال پرچمى از نور و عمودى از نور دارد که آن دو را، دو هزار سال پیش از آفرینش آسمانها آفریده است، بر روى آن پرچم نوشته شده: «لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، آل محمّد خیر البریّه». «معبودى جز خدا نیست، محمّدصلى الله علیه وآله وسلم پیامبر خداست، آل محمّد عَلَيْهِ السَّلاَمُ بهترین مخلوقاتند».
صاحب این پرچم على عَلَيْهِ السَّلاَمُ مى باشد که پیشاپیش مردم است.
على عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: الحمد للَّه الّذی هدانا بک وشرّفکوشرّفنا بک. حمد و سپاس خدایى را که ما را به وسیله تو هدایت فرمود و تو را شریف نموده و ما را به وسیله تو شریف نمود.
پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم فرمود: أما علمت أنّ من أحبّنا وانتحل محبّتنا أسکنه اللَّه معنا. آیا نمىدانى کسى که ما را دوست بدارد و محبّت ما را بپذیرد خداوند او را در بهشت با ما ساکن مىنماید؟! آنگاه رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ این آیه را تلاوت فرمود: فی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ.
محبت به علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ راز ماندگاری حجربن عدی
هر چند حجر را با صفات بسیاری مدح کردهاند از جمله آن صفات شجاعت حجر و آمر به معروف و ناهی از منکر بودن او میباشد، حجر کسی است که هیچگاه زیر بار ظلم و باطل نرفت و همیشه
1) روضه کافی، ص76.
آزاد و آزاده زندگی کرد، اما مهمترین ویژگی حجر و تنها ویژگی شخصیت او که باعث ماندگاری حجر و زنده بودن او بعد از گذشتن قرنها از زمان شهادت او است محبت او به امیرالمومنین علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میباشد. وی در زمان حکومت تاریک بنیامیه که منکر همه جامعه اسلام را گرفته بود حتی لحظهایهم تسلیم سیاستهای شوم معاویه نشد و در زمانی که او را مجبور به لعن و سب حضرت علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ کردند او شجاعانه از انجام این کار خبیث خودداری کرد.
آخرین عهد حجر با مولایش علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ قطعه قطعه شدن در راه دوستی علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ است زمانی که حضرت علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ در محراب مسجدکوفه ضربه شمشیر میخورد با حضرت علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ به خانه حضرت میرود امیر المومنین در آخرین لحظات عمر شریفش میفرمود: «ای گروه مردم بپرسید از من قبل از اینکه مرا از دست بدهید صدای گریه مردم بلند شد حجر ایستاد شعری را که در رثای امیر المؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ سروده بود را خواند امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ چشمان خویش را باز کرد به او فرمود:«چگونه خواهی بود زمانی که از تو بخواهند که از من ابراز برائت کنی؟ در آن هنگام چه خواهی گفت؟» حجر شجاعانه گفت: والله یا أمیر المؤمنین لو قطعت بالسیف إربا إربا، واضرم لی النار و ألقیت فیها لآثرت ذلک على البراءة منک؛ به خدا سوگند ای امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ اگر مرا با شمشیر تکه تکه کنند و مرا در آتش بیاندازند آن مصیبت را ترجیح میدهم از ابراز برائت نسبت به تو. در این هنگام امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: بر تمامی کارهای خیر موفق باشی ای حجر و خداوند به تو از طرف اهل بیت پیامبر بهترین جزا را بدهد» حجر به جرم دوستی و محبت به امیرالمومنین علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ زندانی شد و به شام نزد معاویه تبعید شد. معاویه از او خواست که علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ را سب کند، امّا حجر زیر بار نرفت و معاویه دستور داد آنها را به روستای عذرى برده و بکشند. چون به روستاى عذرى رسیدند، حجر سؤال کرد: این روستا چیست؟ گفتند: عذرى. گفت: حمد و سپاس خداى را که من اول مسلمانى هستم که مرا با غل و زنجیر به روستایى مىآورند که سگهاى آن در راه خدا عوعو کردهاند. پس هر یک از آن مردان خدا (حجر و دوازده تن از یارانش) را به یکى از أهل شام سپردند، تا آنان را به شهادت رسانند. حجر را به حمیر سپردند، او را براى کشتن آماده کرد، حجر فرمود: «مرا رخصت دهید تا دو رکعت نماز بخوانم»، پس وضو ساخت، و دو رکعت نماز خواند، نمازش به طول انجامید، به او گفته شد، آیا از ترس مرگ نمازت را طولانى کردى؟ چون از نماز فارغ شد، فرمود: «هیچ گاه وضو نگرفتم مگر اینکه نماز خواندم و هیچ گاه نمازى به مختصرى این نماز نخواندهام، اگر
میخواستم بترسم آنگاه مىترسیدم که شمشیر برهنه، کفنهاى آماده و قبر کنده شده را دیدم ...چون خواستند حجر را سر ببرند، گفت: «خداوندا! ما شکایت مى آوریم از امّتمان، اهل عراق بر ما شهادت دادند، و اهل شام ما را کشتند.(1)
محبت و مودّت اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ آثار و فوایدی دارد و آن چنان که از سخنان پیشوایان معصوم استفاده میشود، هرکار نیک و بدی در دنیا و آخرت آثار و نتایجی دارد یعنی کارهای نیک برکات و درجاتی به دنبال دارد و اعمال بد و ناپسند موجب سقوط انسان و رسیدن به درکاتی در دو عالم میشود. در این میان دوستی و دشمنی اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز از محدوده این قاعده کلّی بیرون نیست یعنی عشق و دوستی عترت پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بعنوان یک صفت ارزشمند موجب برکات و درجات و منزلت افراد است و در مقابل دشمنی و مخالفت با آنان، هلاکت و شقاوت ابدی در پی خواهد داشت.
در اینجا با بهرهگیری از فرمایشهای معصومین به برخی از آثار و برکات محبت اهل بیت علیهم السلام میپردازیم:
الف) چشم روشنی در هنگام مرگ
رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمودهاند: حُبّی و حبُّ اهلِ بیتی نافعٌ فی سَبْعَهِ مَواطِن أَهوالُهُنَّ عظیمهٌ؛ محبّت من و خاندانم در هفت جا، که هول و هراس آنها عظیم است سود میبخشد. عِند الوفاه و فی القبرِ و عندَ النُشورِ و عند الکتابِ و عند الحسابِ و عند المیزانِ و عند الصِّراطِ؛ هنگام مرگ، در قبر، هنگام رستاخیز، هنگام گرفتن نامه اعمال، وقت حساب، کنار میزان و سنجش اعمال و هنگام عبور از صراط.(2)
روزی حارث همدانی به حضور امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ آمد، امام از علت آمدن او جویا شد او گفت: علاقه به شما مرا به این جا کشانیده، حضرت فرمود: ای حارث تو مرا دوست داری؟ گفت: بلی والله یا امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ، حضرت فرمود: بدان که هیچ بندهای از دوستان ما نمی میرد مگر اینکه در هنگام
مردن مرا آن طوری که دوست دارد میبیند چون ببینی مرا که دشمنان خود را از حوض کوثر دورمیکنم خوشحال خواهی شد، و چون ببینی که بر صراط می گذرم و عَلَم محمد صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ به دست من است و پیش حضرت رسول صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میروم چنان مرا خواهی دید که مشعوف و مسرور میشوی.(1)
ب) حشر با اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ در قیامت
امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: مَنْ اَحَبَّنا کانَ مَعنا یَوْمَ القیامَهِ وَ لَوْ اَنَّ رَجُلاً اَحَبَّ حَجَراً لَحَشَرَهُ اللهُ مَعَهُ؛ هرکه ما را دوست بدارد، در روز قیامت با ما خواهد بود و اگر کسی سنگی را دوست داشته باشد. خداوند او را با آن محشور خواهد کرد.(2)از امام صادق علیه السلام روایت شده که حضرت رسول صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ به امیرالمومنین علیه السلام فرمودند: یا علی تو و شیعیان تو از قبرها بیرون خواهید آمد و صورتهای شما مانند ماه شب چهارده خواهد بود و جمیع شدتها و غمها از شما برطرف خواهد شد و در سایه عرش الهی خواهید بود، مردم خواهند ترسید و شما نخواهید ترسید و مردم اندهناک خواهند بود و شما مسرور خواهید بود و برای شما خوان نعمتهای الهی میآورند و مردم مشغول به حساب و کتاب خواهند بود(3).
ت) بالاترین درجات بهشت
امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: اهل بهشت به منازل شیعیان ما (در بالاترین درجات آن) نگاه میکنند همانطوری که انسان به ستارهها مینگرد.(4)
ث) رسیدن به مقام شهید
امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودهاند: وَ الْمَیِّتُ مِنْ شیعتنا صّدیقٌ شهیدٌ؛ صَدَّقَ بِاَمْرِنا وَ اَحَبَّ فینا وَ اَبْغَضَ فینا یُریدُ بِذلِکَ اللهَ عّزَّوَجَلَّ؛ میّت شیعهی ما صدّیق و شهید است چون که امر ما را تصدیق نموده و به خاطر ما دوستی و دشمنی نموده است و از این کار خود، خدای عزّوجلّ را اراده کرده است.(5)
ج) قبولی کارهای نیک
اگر انسان تمام کارهای نیک و اعمال خیر را انجام داده باشد و واجبات الهی را به جای آورد امّا از اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ و ولایت و محبت آنان دور باشد، هیچ یک از اعمال و نیکیهای او ثمرهای نخواهد داشت حضرت علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: هر کس ما اهلبیت را دوست داشته باشد، ایمان او مفید بوده و اعمالش مورد پذیرش قرار خواهد گرفت، امّا اگر کسی محبت ما اهلبیت را در دل نداشته باشد از ایمان خویش بیبهره بوده و کارهای نیک و اعمال دینی او مقبول نخواهد بود، گرچه روزها روزه گرفته و شبها به عبادت بپردازد.(1)
ح) وصول به زیباترین نیکیها
امیرمؤمنان عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: اَحْسَنُ الْحَسَناتِ حُبُّنا وَ اَسْوَءُ السَّیِّئاتِ بُغْضُنا؛ زیباترین نیکیها دوستی ما و زشتترین بدیها مخالفت و دشمنی با ماست.(2)
خ) آمرزش گناهان
عشق و علاقه داشتن به این خاندان مطهر، باعث میشود که گناهان و پلیدی ها از ما دور شود. امام جعفر صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرمایند: محبت اهل بیت گناهان را میریزد چنان چه باد تند، برگ را از درختان میریزد.
د) شفاعت گناهکاران
حضرت امام جعفر صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرمایند: اذا کانَ یَوْمِ القیامه تشفع فی المذنبین من شیعتنا فاما المحسنون فقد نجاهُم الله؛ هنگامی که روز رستاخیز فرا رسد گناهکارانِ شیعیان را شفاعت میکنیم ولی نیکوکاران را خداوند نجات میدهد(3).
خلاصه این که اگر مردم در روز عاشورا این حقّ موّدت را ادا میکردند به اباعبدالله عَلَيْهِ السَّلاَمُ محبت میورزیدند نه تنها این واقعه رخ نمیداد، بلکه از آثار و برکات دنیوی و آخروی آن نیز بهره میبرند. ولی متاسفانه خسرالدنیا و الآخره شدند و هیچ بهره دنیوی و اخروی نبردند.
اهل بیت پیامبر عَلَيْهِ السَّلاَمُ صراط مستقیم هدایت و پایههای سعادت مسلمانان به شمار میروند. در عظمت آنان همین بس که خدای تعالی در قرآنش از ایشان یاد کرده و بر آنان سلام میفرستد. برای آگاهی بیشتر با این موضوع، به یک مناظره تاریخی مینگریم: روزی امام رضا عَلَيْهِ السَّلاَمُ در مجلس مأمون بود و گروهی از دانشمندان عراق و خراسان نیز حضور داشتند. مأمون رو به دانشمندان مجلس کرد و از آنان پرسید: مراد خداوند از برگزیدگان در آیه ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِینَ اصْطَفَینَا مِنْ عِبَادِنَا؛ سپس این را به بندگان خود که آنان را برگزیده بودیم، به میراث دادیم، کیانند؟
دانشمندان حاضر گفتند: مقصود خدای تعالی، همه امّت اسلام است.آنگاه مأمون، این پرسش را از امام رضا عَلَيْهِ السَّلاَمُ پرسید، حضرت فرمود: من، گفتهی اینان را نمیگویم. منظور خداوند در این آیه، (عترت پاک) است و سپس آن را توضیح داد.آنگاه در آن مجلس درباره اهل بیت پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ سخن به میان آمد و امام با بیان آیاتی از قرآن، در این باره به گونهای گسترده بحث کرد.حضرت ضمن سخنان خود، آیه «إِنَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَهُ یصَلُّونَ عَلَی النَّبِی...» را تلاوت کرد و در توضیح آن فرمود: گروهی خدمت پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ شرفیاب شدند و عرض کردند: یا رسول الله! سلام بر شما را دانستیم، صلوات بر شما چگونه است؟ فرمود: «بگویید اللّهمّ صلّ علی محمّد و اله کما صلّیت علی ابراهیم و علی آل ابراهیم، انّک حمید مجید.» آنگاه امام رضا عَلَيْهِ السَّلاَمُ از حاضران پرسید: آیا میان شما و مردم در چگونگی این صلوات اختلافی هست؟ گفتند: نه. مأمون نیز گفت: این صلوات از چیزهایی است که، هیچ اختلافی در آن نیست و اجماع امّت بر آن است. سپس مأمون از امام رضا عَلَيْهِ السَّلاَمُ پرسید: آیا در قرآن راجع به «پیامبر»، چیزی روشنتر از آنچه فرمودید، وجود دارد؟ امام فرمود: «آری، به من بگویید خداوند از کلمه «یس» که در قرآن شریف آورده، چه کسی را قصد نموده است؟» دانشمندان گفتند: مقصود از این آیه، حضرت محمّد است و هیچ کس در آن شکّی ندارد. امام فرمود: «خداوند در این آیه به محمّد و خاندانش، فضیلتی بخشیده که هیچ کس به ژرفای آن فضیلت دست نمییابد؛ مگر کسی که بیاندیشد».
سپس در تفسیر آیه فرمود: «خدای تعالی بر کسی سلام نکرده؛ مگر بر پیامبران و فرمود: سلام بر نوح، سلام بر ابراهیم، سلام بر موسی و هارون و نفرموده: سلام بر خاندان نوح، سلام بر خاندان ابراهیم، سلام بر خاندان موسی و هارون، ولی فرموده است: «سلام علی آل یس»، یعنی سلام بر خاندان محمّد.»
بدین ترتیب، امام رضا عَلَيْهِ السَّلاَمُ با استدلال به این آیه، نشان داد که اهل بیت پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، از چه مقام والایی در پیشگاه خداوند برخوردارند.
نخستین شرط محبّت، شناخت و آگاهی است. آدمی نمیتواند چیزی یا کسی را که نمیشناسد، دوست بدارد؛
شرط دوم وجود رابطهی روحی میان محبّ و محبوب است که ناشی از همانندی آنها با یکدیگر است.
پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: «جان آدمیان همانند سربازان هم قطارند و چون همدیگر را بشناسند، به یکدیگر الفت مییابند و چون نشناسند، جدا میمانند.» دوستی پیامبر و اهل بیت با این دو شرط پذیرفته است. روایات بسیاری از پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ درباره مقام امام علی و اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ رسیده است. این روایات، بر شناخت و آگاهی انسان میافزاید و باعث فزونی محبّت به آنان میشود.
از سویی دیگر، دوست داشتن اهل بیت کافی نیست. از این رو، باید یک همانندی میان آنان و دوستدارانشان وجود داشته باشد. این همانندی، سبب دوستی است، هر چند آدمی خود از این همگونی آگاه نباشد. بنابراین، وقتی انسان شیفتهی کسی میشود، میکوشد تا همانند او شود و ویژگیهای محبوب را در خود پدید آورد.
آنان که سر تا پا به گناه آلودهاند و از دوستی خدا و رسول صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و امیرمؤمنان عَلَيْهِ السَّلاَمُ سخن میگویند، از منطق اسلام بسیار دورند. خدای رحمان در قرآن، محبّت را پیروی از پیامبرش معرفی کرده و میفرماید: «بگو اگر خدا را دوست دارید، از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد و گناهانتان را بر شما ببخشاید». نیز، امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ به یارانش فرمود: «کسی که گناه میکند، خدا را دوست ندارد». سپس این شعر معروف را خواند: «خدا را نافرمانی میکنی و میگویی من خدا را دوست دارم؟ به
جان خودت سوگند! این کاری شگفت است. اگر محبّت تو صادقانه بود، از فرمانش اطاعت میکردی؛ زیرا کسی که دیگری را دوست دارد، از او پیروی میکند».
با توجه به شرط اول محبت که عبارت است از شناخت و آگاهی حقّ دیگری از اهل بیت روشن میشود و آن هم حق معرفت است یعنی بر ما لازم است نسبت به اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ شناخت و آگاهی پیدا کنیم.
دربارهی ضرورت «معرفت امام»، مطالب فراوانی در روایات شیعه و اهل سنت آمده است؛ از جمله، حضرت رسول اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمود:
مَن ماتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ اِمامَ زَمانِهِ ماتَ مِیتَه جاهِلیَه؛ اگر کسی از دنیا برود و هنوز امام زمان خودش را نشناخته باشد، به مرگ جاهلی مرده است.(1)از طرفی خداوند میفرماید: لا تموتنّ الا و انتم مسلمون هرگز نمیرید مگر این که مسلمان از دنیا بروید.(2)مسلمان بودن هم اقرار به وحدانیت خداوند و هم اقرار به رسالت پیامبر و بعد پذیرش ولایت اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ است و یا میفرماید: یوم ندعوا کل اناس بامامهم فردای قیامت مردم را با امامشان میخوانیم. پس ضرورت دارد در این دنیا، امام خود را بشناسیم تا هم مسلمان از دنیا رفته باشیم و هم بتوانیم فردای قیامت پشت سر امام خود بایستیم و حرکت کنیم.
در معارف و فرهنگ شیعه، معرفت امام از ضروریات بوده و آثار و برکات فراوانی نیز برای آن بیان شده است؛ برای نمونه، در اصول کافی، بابی به نام «وجوب معرفه الامام» است و در آن روایات فوق العادهای آمده است. مجموع این روایات دلالت میکند که معرفت امام، شرط معرفت خداوند است.
در ذیل آیهی شریفهی ما خَلَقْتُ الجِنَّ و الانْسَ اِلّا لِیَعْبُدون(1)، فیض کاشانی؛ روایتی از حضرت سیدالشهدا عَلَيْهِ السَّلاَمُ نقل میکند که حضرت به اصحاب خود فرمود: اَیُّها الناسُ اِنَّ اللهَ جَلَّ ذِکْرُهُ ما خَلَقَ الْعِبادُ اِلّا لِیَعْرِفُوه فَاِذا عَرَفُوه عَبَدوه فاذا عَبَدوهُ اِسْتَغْنَوْا عَنْ عِبادَه مِن سِواهُ؛ ای مردم! خدای متعال، انسان را برای معرفت رسیدن به معرفت خدا آفریده است که اثر معرفت، عبودیت و اثر عبودیت، استغنا از عبادت و توجه به غیر است.(2)
آن گاه از حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ سؤال شد: آن معرفت الهی چیست که خلقت برای آن است و اگر انسان به این مقام معرفت نرسد، به مقام عبودیت راه پیدا نمیکند؟ حضرت فرمود: مَعْرِفَه اَهْلِ کُلِّ زَمانٍ اِمامَهُمْ الَّذی یَجِبُ عَلَیْهِمْ طاعَتُهُ.
اگر مردم هر زمان امام زمان خود را بشناسند، با این معرفت، به معرفت خدای متعال راه مییابند.
به تعبیر دیگر از طریق معرفت امام، معرفت الله تحقق پیدا میکند. لذا امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: إِنَّمَا یعْبُدُ اللَّهَ مَنْ یعْرِفُ اللَّهَ فَأَمَّا مَنْ لَا یعْرِفُ اللَّهَ فَإِنَّمَا یعْبُدُهُ هَكَذَا ضَلَالًا قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَمَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ قَالَ تَصْدِیقُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ تَصْدِیقُ رَسُولِهِ ص وَ مُوَالاةُ عَلِی عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ الِائْتِمَامُ بِهِ وَ بِأَئِمَّةِ الْهُدَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ الْبَرَاءَةُ إِلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ عَدُوِّهِمْ هَكَذَا یعْرَفُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ؛ ابى حمزه گوید: امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ به من فرمود: همانا كسى خدا را مىپرستد كه خدا را بشناسد ولى كسى كه خدا را نمى شناسد او را همین طور كه ملاحظه مىكنى به گمراهى مىپرستد، عرض كردم: قربانت، معرفت خدا چیست؟ فرمود: تصدیق خداى عزوجل و تصدیق رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و دوستداران على عَلَيْهِ السَّلاَمُ و پیروى از او و از امامان بر حق و بیزارى جستن به خدا از دشمن آنها، همچنین شناخته مىشود خداى عزوجل.(3)
1- مطالعه در زندگى، اخلاق، رفتار و كرامتهاى پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و ائمه عَلَيْهِ السَّلاَمُ.
2- مطالعه كلمات و سخنان آن بزرگواران؛ چرا كه فرمایشهاى آنان، درّهاى گران بهایى است، كه باید در جست و جوى آنها بود. آیا ممكن است كسى نهج البلاغه را بخواند و بفهمد، ولى عاشق على عَلَيْهِ السَّلاَمُ نشود؟
3- تهذیب نفس و پرهیز از گناه، و نیز عمل به واجبات؛ چرا كه آدمى تا تزكیه و تهذیب نفس نكند نمىتواند با اولیاى مقرب الهى ارتباط برقرار كند.
نوریان مر نوریان را طالبند *** ناریان مر ناریان را جاذبند
4- آشنایى هر چه بیشتر با آنها و مقامات معنوى و راه و روش آنان در زندگى فردى و اجتماعى.
5- تلاش پیوسته و مداوم نسبت به پیمودن راه آنان و پیروى از خطى كه براى بشریت ترسیم كردهاند و عمل به دستوراها،
6- همواره به یاد آنان بودن و در صورت امكان به زیارت آنان رفتن یا از دور زیارت نمودن و نام و ذكرشان را در دل، زبان، خانه و جامعه زنده نگهداشتن. البتّه گناهان در دور ساختن انسان از قرب به آنان بسیار مؤثّر است ولى با توبه و توسل مىتوان آن را جبران كرد؟
7- دعا و الحاح به درگاه خداوند جهت القاى محبّت آنان در دل
بیشک گناه بر معرفت انسان تأثیر منفی میگذارد و او را از راهیابی به راه حق باز میدارد. برای شناخت هر چیزی نیازمند به ابزار هستیم شناخت امام نیز مستنثی از این قاعده نیست. با به کارگیری این ابزار است که میتوانیم امام را بشناسیم. اگر مشکلی در این ابزار پیدا شود قطعا شناخت نیز با مشکل مواجه خواهد شد اینک به بررسی این ابزار و چگونگی مانع شدن گناه از معرفت در این ابزار خواهیم پرداخت.
1- ابزار عقل
یکی از نعمتهای بزرگ الهی، عقل است. در روایاتی که از امامان معصوم عَلَيْهِ السَّلاَمُ این حجتهای الهی رسیده است، عقل همان چیزی است که بدان خداوند شناخته و عبادت میشود و انسان به کمک
آن در مسیر عبودیت ربوبی قرار میگیرد و بهشت رضوان و کمال را برای خود میسازد: العقل ما عبد به الرحمان و اکتسب به الجنان.(1)
عقل در وجود آدمی، چنان است که ظرفیت تمام و کمال یابی را دارا است. همه بشر جز شماری انسانهای بیمار و ناقص، دارای عقل هستند. همین قوه در آدمی موجب تمیز و شناخت حق از باطل، خیر از شر و خوب از بد و مانند آن میشود. چنانکه عقل، عامل گرایش به زیباییها و کمالات و گریز از زشتیها و نواقص میباشد.
عقل در یک فرآیندی به کمال و تمامیت میرسد و در صورتی که به درستی از آن بهره گرفته نشود به سفاهت میانجامد و بیخردی جایگزین عقل و خرد میشود. به عبارت دیگر اگر از این قوه به درستی بهره گرفته شود، رشد و نموّ کرده و به اوج خود میرسد و تمام و کمال مییابد و اگر به درستی با آن برخورد نشود و برخلاف احکام عقلی عمل شود، چراغ عقل خاموش میشود و با پوشیده شدن و پرده افتادن، ناتوان از شناخت و تمیز و تشخیص میشود و درنهایت شخص دچار سفاهت مطلق میشود و سفیه و نابخرد میگردد.
از این رو در آیات و روایات بر به کارگیری عقل و عمل به احکام آن تأکید شده است؛ چرا که با این کار عقل، نورانیت بیشتر مییابد و شخص را به چنان بصیرتی میرساند که کشف الغطاء پس از مرگ برای او معنا و مفهومی ندارد، چرا که با نورانیت عقل خود، همه پردههای غفلت دنیوی را شکافته و حقایق امور را به دیدگان عقل نظاره نشسته است؛ بنابراین نیازی به کشف الغطا ندارد.
عقل یکی از ابزارهای شناخت حق تعالی بلکه هر چیز دیگر از جمله امام است، در پرتو نور عقل است که میتوان خدا را شناخت و بندگی کرد. وقتی از معصوم علیه السلام سوال میشود که عقل چیست؟ میفرماید: العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان؛ عقل آن چیزی است که خداوند با آن عبادت میشود و بهشت با آن به دست میآید. تا شناخت نباشد عبادت هم نخواهد بود.
واژهی «شر الدواب، بدترین جنبندگان» دو مرتبه در قرآن آمده است. یکجا که میفرماید: إنَّ شَرَّ الدَّوَابِ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذينَ لا يَعْقِلُون؛ بدترین جنبندگان نزد خدا، افراد كر و لالی هستند كه اندیشه نمیكنند(2)و در آیهی دیگر همین سوره میفرماید: إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِ عِنْدَ اللَّهِ الَّذينَ كَفَرُوا فَهُمْ
لا يُؤْمِنُون؛به یقین، بدترین جنبندگان نزد خدا، كسانی هستند كه كافر شدند و ایمان نمیآورند.(1)خداوند در این دو آیه شریفه بدترین جنبندگان را معرفی میکند میفرماید عندالله نه عندالناس. فرض کنید که خداوند تمام موجودات عالم را یکجا جمع کرده میخواهد بدترین آنها را معرفی کند. اگر این معرفی از طرف انسان باشد ممکن است در این معرفی اشتباهی صورت بگیرد چون احتمال خطا در آن وجود دارد ولی خداوند میفرماید عندالله که دیگر قطعاً هیچ اشتباهی در آن رخ نمیدهد حال میخواهد معرفی کند میفرماید بدترین جنبندگان نزد من خدا کسانی هستند که کر و لال هستند و اندیشه نمیکنند لایعقلون هستند و یا ایمان ندارند یعنی در قوهی نظریه مشکل دارند. بنابراین استفادهی درست نکردن از عقل انسان را به پایینترین درجه تنزل میدهد. روز عاشورا لشکر عمر سعد جز همین دسته بودند لا یعقلونی که جز بدترین جنبدگان قرار گرفتند. بله کسی که دل به متاع قلیل دنیا ببندد و چشم بر تمام نعمتهای بیپایان آخرت و بهشتی که خداوند در توصیفش میفرماید و جنّة عرضها السموات و الارض ببندد در بی عقل بودن او شکی نیست لذا چنین انسانی نه تنها به خود صدمه میزند، بلکه به اطرافیان خود نیز رحم نخواهد کرد و او را صدمه خواهد زد.
انسان وقتی مرتکب گناه میشود و هوا و هوس چون غبار بر روی عقل مینشیند قدرت تشخیص از انسان گرفته میشود چرا که هوا آفت عقل است چنان چه در روایت آمده: «آفة العقل الهوی؛ آفت خرد هوای نفس است».(2)این آفت و ضدیت باعث فساد عقل میگردد. «طاعة الهوی تفسد العقل؛ پیروی از هوس، عقل را تباه میسازد.»(3)
وقتی عقل ضعیف شود و رو به فساد و تباهی برود در اسارت هوای نفس قرار میگیرد. «کم من عقل اسیر تحت هوی امیر؛ چه بسا عقل که اسیر فرمانروایی هوس است» در این صورت یا درصدد رفع این غبار بر میخیزد و تلاش میکند که این غبار را از بین ببرد مثل پذیرفتن موعظه که تأثیر به سزایی در از بین بردن این غبار دارد چنان چه حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: المَواعِظُ صِقالُ النُّفُوسِ و جَلاءُ القُلُوبِ. اندرزها صیقل جان ها و جلاى دلهاست. یا این که قدمی در این جهت بر نمیدارد و غلظت غبار گناه زیاد میشود که در این صورت امیدی به روشن شدن عقل نیست، در این صورت هر چه
میبیند، تاریکی است قدرت تشخیص نخواهد داشت مثل انسانی که در تاریکی محض کسی را از دور ببیند او فقط احساس میکند شخصی دارد میآید امّا این که او کیست نمیداند چون تاریکی بر فضا غلبه کرده و قدرت تشخیص را از او میگیرد. کسی که این طور غبار هوا و هوس بر روی عقلش بنیشند قطعاً امام زمان عَلَيْهِ السَّلاَمُ خود را نخواهد شناخت. نقل است کسی خدمت عارف واصل، مرحوم حضرت آیت الله بهجت (ره) آمد و از ایشان پرسید چه کار کنیم که توفیق دیدن حضرت ولی عصر نصیبمان گردد؟ ایشان فرمودند دیدن ملاک نیست معرفت ملاک است خیلیها امام حسین را در روز عاشورا دیدند ولی نشناختند. و این شناخت حاصل نمیشود، مگر به نور عقل.
البته خداوند راههای دیگری را بر زدودن غبار هوا و هوس از عقل معرفی میکند مثل ابتلائاتی که بندگان را دچار آن میکند اصولاً یكى از رازهاى حوادث تلخ و مصایب و مشكلاتى كه براى انسان پیش مىآید، از دیدگاه اسلام، پاكسازى آینه عقل و بیدار كردن افرادى است كه زمینه بیدارى دارند. در سوره سجده، در مورد رنجها و دردها و سختىهاى زندگى مىخوانیم: وَ لَنُذِیقَنَّهُم مِّنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَى دُونَ الْعَذَابِ الْأَكْبَرِ لَعَلَّهُمْ یرْجِعُونَو حتما به آنان از عذاب نزدیكتر مىچشانیم پیش از عذاب بزرگتر؛ شاید كه باز گردند».(1)
مقصود از «عذاب نزدیكتر» مصایب و رنجهایى است كه انسان در این جهان به آنها مبتلا مىشود، و مقصود از «عذاب بزرگتر» عذاب آخرت و كیفر مجرمان در جهان پس از مرگ است.
بلا براى كسانى كه زندهاند ولى در خواب، براى كسانى كه عقل دارند ولى در حجاب، و بالاخره براى كسانى كه جوهر عقلشان، را زنگار هوس به كلى فاسد نكرده است، بانگ بیدار باش الهى و تازیانه تأدیب ربوبى است. امیر المؤمنین على عَلَيْهِ السَّلاَمُ در حدیثى مىفرماید: إذا رَأیتَ اللّهَ سُبحانَهُ یتابِعُ عَلَیكَ البَلاءَ فَقَد أیقَظَكَ؛ وقتى كه مىبینى خداوند سبحان پى در پى بر تو بلا مىفرستد، بدان كه تو را بیدار كرده است.(2)
یعنى بلاها و رنجهاى زندگى بانگهاى بیدار باش الهى است و شلّاقهایى براى تأدیب و تنبّه و تذكّر مجرمان است كه پى درپى بر آنان نواخته مى شود.
در حدیثى دیگر از امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ نقل شده است كه فرمود: إذا أرادَ اللّهُ تعالى بِعَبدٍ خَیراً فَأذْنَبَ ذَنبَا تَبِعَهُ بِنِقمَةٍ و یذَكِّرُهُ الإسْتِغفارَ.(1)هنگامى كه خداوند، خیر بندهاى را بخواهد، پس از گناه او را مبتلا به بلایى مىكند تا به یاد استغفار و توبه بیفتد.(2)
2- ابزار قلب
یکی دیگر از ابزار معرفت، قلب است. قلب کانون معرفت است. خداوند متعال یکی از دلایل جهنمی شدن مجرمان را عدم معرفت قلبی معرفی میکندوَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها؛ به يقين، گروه بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم؛ آنها دلها [عقلها] يى دارند كه با آن (انديشه نمىكنند، و) نمىفهمند؛ و چشمانى كه با آن نمىبينند؛ و گوشهايى كه با آن نمىشنوند؛ آنها همچون چهارپايانند؛ بلكه گمراهتر! اينان همان غافلانند (چرا كه با داشتن همهگونه امكانات هدايت، باز هم گمراهند.(3)
گناه باعث سیاهی قلب در نتیجه قساوت و سنگدلی میشود به جایی میرسد که سخن حق در او اثر نمیگذارد. روز عاشورا حضرت اباعبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ بارها لشکر عمر سعد را مورد خطاب قرار داد و آنها را نصیحت کرد ولی هیچ تأثیری در آنها نداشت بعد حضرت میفرماید میدانید که چرا سخنان من در شما تأثیری ندارد؟ چون ملئت بطونکم من الحرام فطبع علی قلوبکم آنقدر شکمهایتان از حرام پر شده که منجر به مهر شدن دلهایتان شده است. حضرت چه قدر زیبا و با لطافت این جمله را بیان فرمود. همانطور که میدانیم در ادبیات عرب مجهول آوردن فعل گاه به خاطر تعظیم فاعل است و گاه به خاطر تحقیر فاعل از یک سو لشکریان عمر سعد را تحقیر کرد فرمود ملئت یعنی پر شده حال آن که خودشان پر کردند لذا به خاطر این کار حضرت آنها را تحقیر کرد و از طرفی مهر کنندهی قلب که خداوند است را هم مجهول آورد یعنی خداوند آنقدر بزرگ است که شما حتی دیگر لیاقت شنیدن نام خدا را هم ندارید. تعبیری که خداوند برای این گونه دلها کرده این
است که از سنگ ممکن است چشمه آب بجوشد ولی اینها آنقدر سنگدل میشوند هیچ چیزی از دلشان بر نمیآید.
تأثیر گناه بر قلب آنقدر زیاد است که نه تنها مانع معرفت انسان میشود بلکه یا آن را وارونه جلوه میدهد، و یا معرفتی را هم که از قبل داشت را نیز از دست میدهد. در صورت اول قرآن كریم جریان امّتهاى پیشین را یادآور مىشود، زمانى كه به مخالفت با پیامبران برخاستند و خداوند آنان را با رنج و ناراحتى روبرو ساخت و با شدت تنبیه و مجازات كرد، شاید متنبّه شده و در مقابل حق، خاضع و فروتن گردند؛ امّا چنین نشد.
قرآن در مورد قوم عاد و ثمود مىفرماید: وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ ؛شیطان كارهایشان را در نظرشان بیاراست.(1)
اما در صورت دوم یعنی اگر معرفتی هم داشته باشد ممکن است بر اثر گناه آن را از دست بدهد. خداوند در قرآن یکی از آفاتی که كافران، منافقان و فاسقان به آن ابتلا پیدا مىكنند، را آفت نسیان و فراموشى معرفی میکند، در این رابطه چند آیه وجود دارد از جمله: اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَّه؛ شیطان بر آنان چیره شده و خدا را از یادشان برده است.(2)در این آیه سخن از غلبه و چیرگى شیطان بر دروغگویان منافق است كه از تبعات این چیرگى، نسیان و فراموش كردن یاد خداست. تسلط شیطان درصورت پذیرفتن ولایت او، پیروى كردن از فرمانهایش و انجام گناه حاصل مىشود.
حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ درباره آغاز وقوع فتنهها مىفرماید: «انما بدؤ وقع الفتن اهواء تتبع و احكام تبتدع یخالف فیها كتاب اللّه؛ همانا آغاز واقع شدن فتنهها، هواهایى است كه پیروى مىشود و احكام بدعتى است كه گذاشته مىشود و در آنها با كتاب خدا مخالفت مىگردد»؛ سپس در ادامه مىفرماید: فهنا لك استحوذ الشیطان على اولیائه؛ پس در این هنگام است كه شیطانبر دوستانش چیره مىشود».(3)امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز در مقابل صفوف لشكریان دشمن در سخنانی خطاب به آنان فرمود: لقد استحوذ علیكم الشیطان فانساكم ذكراللّه؛ به تحقیق شیطان بر شما چیره شده و خدا را از یادتان برده است».(4)
خداوند برای قلب در قرآن حالاتی ذکر کرده است که این حالات یا زیر مجموعه قلب سلیم قرار میگیرند و یا قلب مریض. زیر مجموعهی قلب سلیم عبارت است از:
ایمان: قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ ؛ با زبان خود گفتند ایمان آوردیم و حال آنکه دلهایشان ایمان نیاورده بود.(1)
اطمینان و آرامش: هُوَ الَّذي أَنْزَلَ السَّكينَةَ في قُلُوبِ الْمُؤْمِنين؛ در دلهای مؤمنان آرامش را فرو فرستاد.(2)
خشوع و خضوع: أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّه؛ آیا برای کسانی که ایمان آوردهاند هنگام آن نرسیده که دلهایشان نرم [و فروتن] گردد.(3)
قلب انسان تنها زمانی که با خدا پیوند خورده باشد بهره از فضایل دارد و آرامش پیدا میکند چنانچه خداوند میفرماید: الَّذينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُ الْقُلُوب؛ آنها كسانی هستندكه ایمان آوردهاند- و دل شان به یاد خدا مطمئن (و آرام) است؛ آگاه باشید، تنها (با یاد خدا دل، آرامش) میگیرد.(4)
اما به راستی چگونه دل با یاد خدا آرام میگیرد؟
همیشه اضطراب و نگرانی یکی از بزرگترین بلاهای زندگی انسانها بوده و هست و آرامش همواره یکی از گمشدههای مهم بشر بوده و به هر دری میزند تا آن را بیابد.
3- ابزار دیدن
همانطور که در آیهی شریفهی 179 سوره اعراف آمده یکی از دلایل جهنّمی شدن اکثر جنّیان و انسانها نداشتن بصیرت است. مراد از دیدن در این آیه شریفه، نه دیدن به چشم سر بلکه، دیدن به چشم دل است.
بصیرت در لغت به معنای بینایی، دانایی، زیرکی، عقل، شاهد و حجت است. راغب اصفهانی میگوید: بصر، به معنی عضو بینایی و نیرویی که در آن است، گفته میشود. نیروی ادراککنندهی قلب را «بصیرت» و بصر گفتهاند و به عضو بینایی کمتر بصیرت گفته میشود. و در صورت اول که دیدن با عضو بینایی است «ابصرت» میگویند و در صورت دوم «ابصرته».
بیگمان میان «بصر» که تأمینکنندهی نور ظاهری و «بصیرت» که آورندهی نور باطنی است، تفاوتهای زیادی است؛ زیرا نور ظاهری تنها با بینایی انسان سر و کار دارد و تمام انوار ظاهری (آفتاب، ماه، چراغ و غیره) نیز برای یاری دادن به بینایی انسان هستند و کار دیگری انجام نمیدهند. امّا انسان با نور باطنی و بصیرت میتواند حقایق و بواطن اشیا را ببیند و از واقعیتهای آنها آگاه شود.
انسان دارای دو ساحت و جنبه است: یکی، جنبهی ظاهری و ملکی و دیگری، جنبهی باطنی و ملکوتی؛ لذا خداوند برای دیدن ظاهر «بصر و چشم» را داده و برای دیدن باطن و شهود ملکوت، قوه و نوری به نام «بصیرت» داده است. تا آن نور از قوه به فعلیت نرسد، رؤیت باطن و شهود ملکوت میسّر نخواهد شد.
مفسران سه معنا برای واژه بصیرت در قرآن برشمردهاند:
یقین و اطمینان: أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلَی بَصِیرَةٍ(1)پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ در این آیه، اعلان میدارد که با یقین و اطمینان و از روی بصیرت کامل و معرفتی که حق و باطل را از هم جدا میسازد، به خدا دعوت میکند.
شاهد: بَلِ الْإِنسَانُ عَلَی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ(2)در تفسیر این آیه، دو احتمال وجود دارد. یکی اینکه انسان خود شاهد اعمال خویش است که در این صورت تای در بصیرت برای مبالغه خواهد بود. دیگر آنکه این آیه معنایی مشابه آیهی 24 سورهی نور دارد و به این صورت که شاهدانی از انسان مانند اعضاء و جوارحش بر اعمال او نظارت دارند.
دلایل روشن: قَدْ جَاءَکم بَصَائِرُ مِن رَبِّکمْ (انعام: 104) و نیز (اعراف: 203؛ اسراء: 102 و جاثیه: 20) بیشتر مفسران، بصایر جمع بصیرت را به معنای حجج و بینات دانستهاند که باعث شناخت
هدایت از ظلالت و ایمان از کفر یا موجب علم و آگاهی میشود. از آن جهت به نشانه و دلایل روشن و قاطع الهی بصایر گفتهاند که موجب بینایی قلب و درک حقایق به وسیلهی آن میشود.(1)
4- ابزار شنیدن
یکی دیگر از ابزار معرفت، شنیدن است. اگر خللی در این ابزار پیدا شود قطعاً معرفت و شناخت با مشکل مواجه خواهد بود. این ابزار آنقدر مهم است که خداوند در قرآن سمع را هم وسیله و ابزار علم معرفی و هم مسؤولیت متوجه این عضو میکند و میفرماید: وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلا؛ از آنچه به آن علم و آگاهی نداری پیروی مکن چرا که گوش و چشم و دل همه مسؤولند(2).
و یا در جای دیگر میفرماید: وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُون؛ و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج نمود در حالی که هیچ چیز نمیدانستید؛ و برای شما، گوش و چشم و عقل قرار داد، تا شکر نعمت او را به جا آورید.(3)در این آیه شریفه رشد و تکامل علمی بشر را در مدیون داشتن گوش، چشم و قلب میداند.
فردای قیامت مجرمان به این حقیقت اعتراف میکنند که اگر از این ابزار بدرستی استفاده میکردند فرجام آنان آتش جهنم نبود و جزء رستگاران بودند؛ «وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا في أَصْحابِ السَّعير؛ اگر ما گوش شنوا داشتیم و تعقل میکردیم در میان دوزخیان نبودیم.(4)و کسانی که در این دنیا گوش شنوا داشتند و حق را پذیرفتند اهل نجات هستند إِنَّما یسْتَجیبُ الَّذینَ یسْمَعُونَ وَ الْمَوْتى یبْعَثُهُمُ اللَّهُ ثُمَّ إِلَیهِ یرْجَعُون».(5)
انسان به حواس متعدد بیرونی و درونی مجهز شده است و از طریق هر یك با گوشهای از جهان محسوس آشنا میشود. دیدنیها را به وسیله چشم، شنیدنیها را از طریق گوش، چشیدنیها را از راه ذایقه، بوییدنیها را به وسیلهی شامه، زبری و نرمی و سردی و گرمی را از طریق لامسه به دست
میآورد. افزون بر این، احساسات درونی مانند رنج و شادی، به وسیلهی حواس درونی درک میشود.
خداوند انسان را با ابزارهای معرفتی آفرید، تا به وسیله آن حقّ و باطل، چشیدنیها و بوییدنیها، رنگها و جنسها را بشناسد.(1)
در بین ابزارهای حسی نقش گوش و چشم از همه مهمتر است، زیرا انسان مسایل حسی را نوعاً از طریق گوش و چشم درك میكند. از این رو حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ بر این دو حس بیشتر از سایر حواس تكیه دارد و ابزار شنوایی را مقدم بر ابزار بینایی ذكر میكند. «خداوند برای شما گوشهایی قرار داد، تا شنیدنیهای مهم را به ذهن بسپارید و نیز چشمها قرار داد، تا پرده از شناخت دیدنیها بردارد».(2)
امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ درباره حواس گوناگون انسان میفرماید: اِنَّ مَحَلَّ الإیمانِ الجِنانُ وَسَبِیلَهُ الاُذْنانِ؛ جایگاه ایمان، دل است و راه آن، گوشها است.(3)از سوی دیگر در مورد چشم فرمود: «العَینُ رائِدُ القَلبِ.(4)چشم، رسول و خبرنگار دل است. امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ از گوش، به عنوان راه ایمان و از چشم، به عنوان خبرنگار دل یاد میكند.
امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ به گوش و چشم، به عنوان دو حسّ اصلی از ابزارهای شناخت و ارتباط با جهان خارج اشاره میكند و این، به دلیل اهمیت بسیار زیاد این دو در ادراك حسّی است.
در قرآن 19 بار واژهی (سمع) و (بصر) به كار برده است كه در 17 مورد آن واژهی گوش بر چشم مقدم شمرده شده است، به گونهایی كه ابتدا از گوش و سپس از چشم بحث گردیده است.
در نهجالبلاغه نیز در 27 مورد به واژهی گوش و در هشت مورد به واژهی چشم اشاره کرده كه این خود، نشانه اهمیت و ارزش این دو ابزار حسی است. نكته بسیار مهم در این زمینه تقدم گوش بر چشم در نهجالبلاغه است كه این موضوع در قرآن كریم نیز صدق میكند.
سیدالشهدا عَلَيْهِ السَّلاَمُ در دعای عرفه، میفرماید: «مرا از تمام اعضاء و جوارحم بهرهمند ساز و گوش و چشم مرا وارث من قرار بده. یعنی مرا تا وقت مرگ، از ناشنوایی و كوری و نقص عضو، مصون و محفوظ بدار. در این دعا امام گوش را بر چشم مقدم داشتهاند.(1)
در شناخت اهمیّت این ابزار همین بس که در آیات و روایات، سمع مقدّم بر بصر آمده است.
دلیل تقدّم گوش بر چشم در قرآن و نهجالبلاغه
واقعیت این است كه هر دو حسِّ شنوایی و بینایی، از ابزارهای شناخت و مجاری اولیه ادراك هستند كه انسان به وسیله آنها میتواند با جهان خارج ارتباط برقرار كند، امور ادراكی را دریابد و اشیاء را از هم تمییز داده و با آنها آشنا شود. با توجه به آیات قرآن كریم، میتوان به این نتیجه رسید كه آوردن لفظ شنوایی قبل از بینایی در قرآن و نهجالبلاغه، حالت یك قاعده دارد. در ذیل به برخی از دلایل تقدّم گوش بر چشم اشاره میکنیم:
الف- تقدّم فعّال شدن حسّ شنوایی بر بینایی در دوران جنینی
در ماه پنچم بارداری جنین میتواند اصوات شدید را شنیده و واكنش نشان دهد. برخی تحقیقات (13). بیانگر این است كه آموزشهای غیر مستقیم جنین در دوران بارداری كه در برخی تجارب از هفته سیوچهارم بارداری آغازشده شامل داستان گفتن برای جنین و پخش موسیقی به ویژه برای تحریك قوهی تشخیص انواع صدا در او، میتواند به رشد فیزیكی و روانی كودك كمك كند. دانشمندان با ارسال فركانسهای صوتی به سوی یك زنباردار در آخرین روزهای دوران بارداری مشاهدهكردند كه جنین، با انجام حركاتی به این اصوات پاسخ میدهد. این در صورتی است كه جنین تا قبل از تولد، قادر به دیدن نیست، اما نخستین صدایی كه گوشهایش را نوازش میدهد، صدای قلب مادر است.
1) مفاتیح الجنان، دعای عرفه.
خدای متعال میفرماید:... جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ...(1)به ایشان (قدرت) شنوایی، بینایی، لامسه، فهمیدن را بخشید. إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِیهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعًا بَصِیرًا؛. ما انسان را از نطفه مخلوط خلق كردیم و او را شنوا و بینا ساختیم.(2)
این آیه به ترتیب به زمان ایجاد حسهای شنیدن و دیدن و لامسه، اشاره دارد. شگفتانگیز اینكه این جملهبندی از جهت تقویم تكامل جنینی، كاملاً صحیح است. در جنین، ابتدا گوش داخلی اولیه ظاهر میشود، بعد چشم و مغز.
ب- كاركرد حسّ شنوایی بلافاصله پس از تولّد
حسّ شنوایی از جمله حواسی است كه بلافاصله پس از تولّد، شروع به كار میكند، زیرا نوزاد به محض تولد، میتواند صداها را بشنود. بدینصورتكه، نوزاد در هنگام تولد، با شنیدن صدای شدید پلكزده و حركت میكند و شروع به گریه مینماید.
این در حالی است كه جنین برای دیدن اشیاء به طور واضح نیاز به زمان دارد. حسّاسیت شبكه چشم انسان در مقابل نور به هنگام تولد، ضعیف است.رشد ساختمان شبكهی چشم، تقریباً در پایان شش ماه اول تولد كامل میشود، به گونهای كه نوزاد در شش ماه دوم زندگی به وضوح قادر به دیدن اشیاء است.
ج. كاركرد حسّ شنوایی در همه حال
حسّ شنوایی همیشه و در همه حال میتواند وظیفه خود را بدون حتی اندكی توقف انجام دهد، در حالیكه این امر در مورد بینایی صادق نیست و این موضوع مثلاً در تاریكی و خواب روشن میشود، زیرا آخرین حسی كه در هنگام خواب حسّاسیت خود را از دست میدهد، حس شنوایی است.
خدای متعال در داستان اصحاب كهف، در بیان خواب چند صد ساله آنان میفرماید: «پس ما گوش آنان را در غار تا چند سالی، پردهی بیهوشی زدیم. چه این كه انسان وقتی میخوابد، ممكن است با كوچكترین صدا از خواب بیدار شود.
گوش، توانایی شنوایی در خواب و حتی در بیهوشی دارد. پیرمرد جراح معروفی كه مهارت علمی داشت، متوجّه شد مورد نفرت كسانی است كه آنان را عمل جراحی کردهبود. پس از پژوهشهای روانی معلوم شد جراح در حین عمل در حالی كه بیمارش بیهوش بوده، طبق عادت همیشگی خود آنان را توهین و تحقیر میكرده و دشنام میداده است.
اهمیّت بیشترگوش در ادراك حس و یادگیری نسبت به چشم
با توجه به این که یادگیری زبان و تحصیل علوم در صورت از دست دادن چشم برای انسان امكان پذیر است، امّا اگر شنوایی را از دست بدهد، یادگیری زبان و تحصیل دانش برای او مشكل خواهد بود. قرآن كریم گوش را به تنهایی در كنار عقل ذكر میكند، تا بفهماند میان گوش و عقل رابطه محكمی وجود دارد.
«میگویند اگر ما سخن انبیا را میشنیدیم، یا به دستور عقل رفتار میكردیم امروز از دوزخیان نبودیم».
امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: «اگر در سخن گفتن كسی بر او (یكی از یاران خود) غلبه میكرد، در خاموشی هیچ كس نمیتوانست بر او چیره شود. نسبت به شنیدن سخن دیگری، حریصتر بود، تا اینكه خود سخن بگوید». این نكتهی بسیار مهم است كه شخص به شنیدن از دیگران، بیشتر از گفتن علاقمند باشد و این ارزش قائل شدن به شنیدن و اهمیت و برتری سیستم شنوایی بر سخن گفتن و تكلّم است.
امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ در بخشی از نامه خود خطاب به معاویه میفرماید: بدان كه به تحقیق، اسلام ما را همه شنیدهاند و در عصر جاهلیت، شرف و عزّت ما را همه دانند.
یکی دیگر از حقوق اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ ولایت است که حقّ نوعیّه به شمار میرود یعنی پذیرش ولایت نه محدود به زمان خاصی است و نه با قبول کردن دیگری از گردن آخری ساقط میشود. در تاریخ بسیار فراوان است پدر و پسر که یکی ولایت را پذیرفت ولی دیگری انکار کرد پذیرش ولایت توسط پدر سودی به حال پسر نداشت و بالعکس. ولایتپذیری یکی از بزرگترین آزمون مسلمین
به شمار میآید که متاسفانه خیلیها نتوانستند سربلند از این آزمون بیرون آیند. ولایت اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ تبلور توحید است لذا در زیارت جامعهی کبیره امام هادی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: و من جحدکم کافر و من حاربکم مشرک؛ کسی که شما را انکار کند کافر و کسی که با شما به جنگ برخیزد مشرک است. اما چگونه ولایت تبلور توحید است؟
مفسر کبیر قرآن و بزرگ اسلام شناس دوران حضرت علامه طباطبایی(ره) صاحب تفسیر المیزان، در کتاب شیعه در اسلام فرمودهاند: «توحید بدون اعتراف به امام و ولی درست نیست. و دلیل این ادعا را اینگونه بیان فرمودهاند: «چون توحید اعتراف به ذات موصوف به صفات حمیده مانند عالم و قادر است و از جمله صفات حمیده که جزو توحید است، این است که خداوند دارای اولیاء است.(1)
روایت شده زمانی که حضرت علی ابن موسی الرضا عَلَيْهِ السَّلاَمُ، به اجبار مأمون ملعون، از مدینه به استقبال شهادت میرفت و عازم مرو بود؛ در شهر نیشابور که عده زیادی به استقبال آن حضرت آمده بودند، به خواست مردم توقف کوتاهی نمود، و برای هدایت مردم به سمت توحید و اهراز غاصبانه بودن حکومت عباسیان و اینکه حکومت و خلافت، فقط حقّ دوازده امام بر حقّ شیعه است، حدیث مشهوری بنام سلسله الذّهب بیان فرمودند.
این حدیث، از جمله احادیث قدسی است که به قول دانشمندان علوم اسلامی و متخصّصین علم حدیث، راویان آن طلایی است و حدیثی محکمتر از این حدیث در عالم حدیث وجود ندارد.
خداوند، پذیرش ولایت را بر ما فرض و واجب کرده است. عدم پذیرش ولایت،یعنی ادا نکردن حقّ خدا، لذا ولایتپذیری، معیار حقّ و باطل است. آن هم ولایتپذیری مطلق، نه مشروط، هر جا که احساس خطر کرد، سر باز زند. در واقعهی کربلا، عدّهای از مردم به حمایت از کلام و راه امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ برخاستند و تا آخرین لحظه در حمایت از ایشان عمل کردند. دستهی دیگر نیز موضع روشنی در مخالفت و جدال با حقّانیت امام داشتند و باطل را کمک کردند. دستهی دیگری نیز بودند که هیچ یک از دو طرف را یاری نکردند و بیتفاوت بودند، اما در این جریان رفتار افرادی قابل تأمّل است که نسبت به حمایت و همراهی از امام و پیشوای خود تا زمانی تعهد بستند که منافع و جانشان به خطر نیفتد.
1) در محضر علامه طباطبایی، ص 89.
ولایت آنقدر مهمّ است که خداوند آن را اساس اسلام معرفی میکند. چنانچه امام محمدباقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: بُنِیَ الْاِسْلامُ عَلَی خَمْس دَعائِمَ: اَلْوِلایَةُ وَ الصَّلاةُ وَ الزَّکاةُ وَ صَومُ شَهرِ رَمَضانَ وَ الحَجُّ؛ اسلام بر پنج پایه بنا شده است؛ ولایت، نماز، زکات، روزهی ماه رمضان و حجّ».(1)امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ اولیاءی الهی را نگهبانان دین معرفی میکند میفرماید: حُدُودُ الفَرائِضِ الَّتی فَرَضَهَا اللهُ عَلَی خَلْقِهِ هِیَ خَمْسَةٌ مِنْ کِبارِ الْفَرائِضِ: اَلصَّلاةُ وَالزَّکاةُ وَالْحَجُّ وَالصَّوْمُ وَالْوَلایَةُ الْحافِظَةُ لِهذِهِ الْفَرائِضِ الْأرْبَعَةِ حدود واجباتی که خداوند آنها را به بندگانش واجب کرده است، پنج چیز از بزرگترین فرایض است؛ نماز، زکات، حجّ، روزه و ولایت که نگاهدارنده این چهار فریضه است».(2)در اهمیّت ولایت، همین بس که خداوند سورهی حمد را با رحمت خود شروع میکند بعد میفرماید الحمدلله رب العالمین. رب یعنی تربیة الشی آناً فآناً. یعنی مربی ما لحظهای از تربیت متربی خود غافل نباشد و دائما در حال پرورش آن است آن هم ربّ عالمین که رحمتش تمام اشیاءی عالم را فرا گرفته است. در ادامه میفرماید الرّحمن الرّحیم. خداوندی که رحمن است و رحیم، رب عالمین است و دوباره رحمت خویش را به رخ میکشد، چه میشود که آخر این سوره میفرماید: غیر المعضوب علیهم و الضالّین؟ چه طور خدایی به این مهربانی و اوصاف غضب میکند؟ بهراستی این مغضوبین چه کسانی هستند؟ وچه کاری انجام میدهند که خداوند با این همه رحمت بر آنان غضب میکند؟ جواب آن را امام هادی عَلَيْهِ السَّلاَمُ در زیارت جامعه داده است. آن جا که میفرماید «و علی من جحد ولایتکم غضب الرحمن» یعنی همان خدایی که رحمن است، عدّهای مغضوب او واقع میشوند و آنان کسانی نیستند مگر منکران ولایت.
یکی از شاخصههای مهمّ ولایتپذیری، اطاعت بیچون وچرا از ولیّ خداست. اطاعتی مخلصانه و از روی آگاهی و بر اساس حبّ به ولایت؛ همانگونه که خداوند در مورد افرادی که ولایت رسول گرامی اسلام صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ را میپذیرند، چنین میفرماید: فَلا وَ رَبِّكَ لا یؤْمِنُونَ حَتَّى یحَكِّمُوكَ فیما شَجَرَ بَینَهُمْ ثُمَّ لا یجِدُوا فی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیتَ وَ یسَلِّمُوا تَسْلیماً.(3)
به پروردگارت سوگند! که ایمان نمیآورد مگر آنکه تو را دربارهی آنچه میانشان مایهی اختلاف است، داور قرار دهد سپس در دلهایشان از حکمی که کردهای (اندکی) احساس ناراحتی نکند و کاملاً سر تسلیم فرود آورد.
حضرت علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ افراد ولایتمدار را اینگونه نصیحت میکند:
به اهلبیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ پیامبرتان نگاه کنید و به آن سو که میروند، پی آنها را بگیرید؛ ... اگر ایستادهاند، بایستید و اگر برخاستهاند، شما نیز برخیزید. از آنان پیشی نگیرید، که گمراه میشوید و از آنان بازپس نمانید، که هلاک میشوید.(1)
آنها که ادّعا میکنند خداوند را دوست دارند و به ولایت وسرپرستی او علاقه دارند، باید از فرستادهی او پیروی کنند تا مورد محبّت الهی قرار گیرند.(2)البتّه برای رسیدن به مقام اطاعت باید از قدرت ایمان کمک گرفت و دل را در چشمهسار معرفت، از رذایل شستوشو داد.
نمونهی زیبای اطاعتپذیری بیکموکاست، اطاعت غلام امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ است، که به امر مولایش تنور را روشن کرد و در حالیکه آتش از درون تنور شعله میکشید، به درون آن رفت و سالم بیرون آمد.(3)چنین افرادی هستند، که امام به وجودشان در جمع پیروان خود مینازد.
نمونهی دیگر، اویس قرنی است که هم اهل مناجات و هم اهل جهاد بود. او در جنگ صفّین که اوج شبههافکنی در تعیین مصداق حق بود، با امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ تجدید بیعت نمود، تا جان را در راه مولای خویش قربانی کند. آنگاه در رکاب امام خویش جنگید تا به شهادت رسید.
یکی از انگیزههای اطاعت نکردن از اولیای الهی، دنیاطلبی است. بهاین ترتیب، اطاعت نکردن از ولایت در قالب توجیهپذیر بودن انتخاب و مصلحتاندیشی بروز میکند. افرادی که دین را تا هنگامیکه به نفع مادّی آنها لطمه نزند، قبول دارند. خداوند در قرآن کریم در اینباره میفرماید: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یعْبُدُ اللَّهَ عَلى حَرْفٍ فَإِنْ أَصابَهُ خَیرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلى وَجْهِهِ؛ و از
مردم، كسی است كه خدا را شعاری عبادت میكند؛ پس اگر نعمتی به او برسد به آن عبادت آرام گیرد و اگر بلایی به او برسد به روی خود برگردد.(1)
حضرت فاطمه زهراسَلام الله عَلَیها در خطبهی فدکیّه، علّت جامعهشناختی اطاعتناپذیری از ولایت را این گونه بیان میفرماید: أَلَا قَدْ أَرَى أَنْ قَدْ أَخْلَدْتُمْ إِلَى الْخَفْضِ؛ (ای انصار) به هوش باشید! من میبینم شما به سوی تنبلی و تنآسایی و عافیتطلبی میروید.(2)
آنها که در مرحلهی امتحان، به بهانههای دنیوی از اطاعت سرپیچی میکنند، به گمراهی آشکار دچار شدهاند.(3)چنان که در داستان جنگ تبوک، با کسانی روبرو میشوی که با بهانهتراشی و توجیهگری از اطاعت ولیّ خدا خارج شدند. گرمی هوا، دوری راه، قرار گرفتن در فصل برداشت محصول، مجهّز بودن دشمن و ... راههای توجیهگری خروج از سپاه اسلام است. در قرآن کریم این افراد و روش آنها مورد نکوهش قرار گرفته است.(4)
گاه منفعتطلبی چنان چشم اطاعتپذیری را کور میکند که افراد سودجو به تفسیر کلام معصوم عَلَيْهِ السَّلاَمُ در جهت منافع خود نیز میپردازند. امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ، آنها را که در پی توجیه سخنان حضرتش برای منافع خود هستند، مورد سرزنش قرار داده، فرمود:
وَ اللَّهِ مَا أَنَا لَهُمْ بِإِمَامٍ... إِنَّمَا أَنَا إِمَامُ مَنْ أَطَاعَنِی؛ به خدا سوگند! من امام اینها نیستم. من امام کسی هستم که (بدون تفسیربه رأی) از من پیروی کند.(5)
زیباترین نمونههای ولایت پذیری را، در روز عاشورا میتوان دید. با مطالعهی رجزهای اصحاب پی خواهیم برد، که آنها چهقدر ولایت پذیر بودند، اینک به رجزهای برخی از اصحاب اشاره میکنیم، که مؤیّد این موضوع است.
1- برخورداری از بهترین پاداش: امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: برای ما نسبت به مردم حقّ اطاعت و ولایت است و برای مردم نسبت به خدای سبحان برترین پاداشها است».(1)
2- شایستگی و برتری: امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: «برترین مردم نزد ما کسی است که ولایت ما را بپذیرد».(2)
3- نجات و رستگاری: امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: هر کس بر یک کشتی ای غیر از کشتی ما سوار شود غرق خواهد شد».(3)
4- پیوستن به اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ: امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: کسی که به دامان ما چنگ بزند [به ما] خواهد پیوست».(4)
5- جامعیت در داشتن نیکیها: عن النّبی صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أنَّهُ قالَ: مَنْ مَنَّ اللهُ عَلَیْهِ بِمَعْرِفَةِ أهْلِ بَیتِی وَ وِلایَتِهِمْ فَقَدْ جَمَعَ اللهُ لَهُ الخَیْرَ کُلَّهُ؛ هر کس خدا بر او در شناخت و ولایت خاندان من منت نهاد، پس همانا خداوند تمام خیر و خوبی را در او جمع کرده است».(5)
6- سبب قبولی و عروج اعمال: اعمال کسی که حب ائمّه در دل دارد، هر چند آن اعمال ناچیز باشد، مورد قبول خداوند متعال قرار می گیرد؛ زیرا اعمال خود را مزیّن به امر ولایت کرده است. ابنعبّاس می گوید به پیامبر اسلام صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عرض کردم: مرا نصیحتی کن. حضرت فرمودند: عَلَیْکَ بِمَوَدَّةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِیطَالِبٍ وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ نَبِیّاً لاَ یَقْبَلُ اللَّهُ مِنْ عَبْدٍ حَسَنَةً حَتَّى یَسْأَلَهُ عَنْ حُبِّ عَلِیِّ بْنِ أَبِیطَالِبٍ وَ هُوَ تَعَالَى أَعْلَمُ فَإِنْ جَائَهُ بِوَلاَیَتِهِ قَبِلَ عَمَلَهُ عَلَى مَا کَانَ مِنْهُ وَ إِنْ لَمْ یَأْتِ بِوَلاَیَتِهِ لَمْ یَسْأَلْهُ عَنْ شَیْءٍ ثُمَّ أَمَرَ بِهِ إِلَى النَّارِ؛ ای ابنعبّاس! بر تو باد به دوستداری علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ سوگند به خداوندی که مرا به حقّ به پیغمبری برگزید، خداوند از بندهاش کار نیکی را نمی پذیرد، مگر آنکه از او در رابطه با محبّت علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ سؤال کند [و البتّه خداوند خود داناست]. پس اگر به ولایت علی بوده، عمل او [به
هر حال که باشد]، پذیرفته می گردد و گرنه از او به غیر ولایت سؤال نشده، امر می گردد که او را به آتش بیندازید».(1)
از سوی دیگر ولایتپذیری موجب بالا رفتن اعمال صالح میشود. امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این خصوص می فرمایند: «فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ» وَلَایَتُنَا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ أَهْوَى بِیَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ فَمَنْ لَمْ یَتَوَلَّنَا لَمْ یَرْفَعِ اللَّهُ لَهُ عَمَلًا؛ در تفسیر آیة «سخنان پاکیزه به سوی او (خدا) صعود میکند و عمل صالح را بالا می برد»، فرمودند: ولایت ما اهل بیت، مایةی عروج عمل است (و سپس به سینةی خود اشاره کردند و) فرمودند: کسی که ولایت ما را ندارد، خداوند هیچ عملی را از او بالا نمیبرد.(2)
7- سبب برقراری نظم و اتحاد جامعه: ولایتمداری، موجب برقراری نظم و اتحاد در جامعه خواهد شد. حضرت زهرا سَلام الله عَلَیها در این باره فرمودهاند: فَجَعَلَ اللهُ... اِطَاعَتَنَا نِظَاماً لِلمِلَّةِ وَ اِمَامَتَنَا أَمَاناً لِلفِرقَةِ؛ خداوند اطاعت و پیروی از ما اهلبیت را، سبب برقراری نظم اجتماعی در امّت اسلامی و امامت و رهبری ما را عامل وحدت و در امان ماندن از تفرقهها قرار داده است».(3)
اسلام تدابیری اندیشیده، تا مسلمانان به صورت واحد و مستقل زندگی کرده، و نظامی مرتبط و اجتماعی پیوسته داشته باشند؛ هر فردی خود را عضو یک پیکر که همان جامعهی اسلامی است، بداند، تا جامعهی اسلامی، قوی و نیرومند گردد. یکی از آن تدابیر اثرگذار اجتماعی، ایجاد رابطهی بین مردم و ولیّ اسلامی است. این نوع رابطه شایسته است، که میتواند اقتدار جامعه را حفظ نماید.
همواره در تاریخ اسلام، بزرگترین ضربهای که جامعهی اسلامی به خود دیده است، به خاطر از دست رفتن جایگاه واقعی ولایت حقیقی بوده است. پیامدهای زیانبار این ضربات از همان لحظه رحلت رسول الله صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ آغاز شده و تا به امروز گریبانگیر جامعهی مصیبت زدهی اسلام است. روشن است که با انکار ولایت امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ، اولین بذرهای نفاق و جدایی در جامعهی متّحد اسلامی پاشیده شد و تبدیل جامعهی واحد، به دو گروه مخالف شیعه و سنّی، نخستین میوه تلخ ولایت ناپذیری عدّهای بود.
مولا امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در خطبهی 27 نهجالبلاغه میفرماید: فَیَا عَجَباً عَجَباً وَ اللَّهِ یُمِیتُ الْقَلْبَ وَ یَجْلِبُ الْهَمَّ مِنَ اجْتِمَاعِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِکُمْ عَنْ حَقِّکُم؛ شگفتا، شگفتا! به خدا سوگند، این واقعیّت قلب انسان را میمیراند و دچار غم و اندوه میکند که شامیان در باطل خود وحدت دارند و شما در حقّ خود متفرّقید.
اگر امروز کشور ما یک ملّت واحد و سربلند دارد، به خاطر روحیهی ولایت پذیری آنان است. تاریخ ثابت کرده هرگاه مردم و مسئولان ما چشم به دهان رهبری دوختند، سربلند و عزتمند شدند. در حماسهی نه دی که بعد از جریان فتنه رخ داد، روحیهی ولایت پذیری و اطاعت از ولی زمان آنان بود، که سبب قبولی در امتحان فتنه شد.
امام رضا عَلَيْهِ السَّلاَمُ در بیانی، بعد از ذکر بعضی از ادلّه دربارهی دلیل وجود ولیّ امر، می فرماید: وَ مِنهَا أَنَا لاَ نَجِدُ فِرقَةً مِنَ الفِرَقِ وَ لاَ مِلَّةَ مِنَ المِلَلِ عَاشُوا وَ بَقُوا إِلاَّ بِقَیِّمٍ وَ رَئِیسٍ، لَمَّا لاَ بُدَّ لَهُم مِنهُ فِی أَمرِ الدِّینِ وَ الدُّنیَا، فَلَم یَجِز فِی حِکمَةِ الحَکِیمِ أَن یُترَکَ الخَلقَ وَ هُوَ یَعلَمُ إِنَّهُ لاَ بُدَّ لَهُم إِلاَّ بِهِ؛ ما هیچ گروه یا ملّتی را نیافتیم، که بتواند به حیات و بقای خود ادامه دهد، مگر با وجود سرپرست، قیّم و رئیسی (که به امور آنان رسیدگی کند)؛ زیرا مردم به ناچار به وجود سرپرستی نیاز دارند، که کارهای دنیا و آخرت آنان را تنظیم نماید».(1)
8- موجب پاک شدن انسانها: ولایت معصومین عَلَيْهِ السَّلاَمُ ولایت تضمین شدهای از جانب خداوند متعال است: إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً.(2)معصومین عَلَيْهِ السَّلاَمُ عصمت مطلقه دارند. خداوند با «إِنَّما» فرموده من شما را دائماً محافظت میکنم و هیچ رجس و مرتبهای از شرک خفی و جلی در شما راه پیدا نمیکند و شما در محیط نورید.
راه رسیدن به طهارت برای دیگران چیست؟ معنای «إِنَّما» این است که شما سرچشمهی طهارتید؛ دیگران به اندازهای که از ولایت شما بنوشند مطهّرند. در زیارت جامعهی کبیره گواهی میدهیم: وَ أَنَّ أَرْوَاحَکُمْ وَ نُورَکُمْ وَ طِینَتَکُمْ وَاحِدَةٌ طَابَتْ وَ طَهُرَتْ بَعْضُها مِنْ بَعْض(3)و در فراز دیگری از زیارت
جامعهی کبیره میخوانیم: وَ جَعَلَ صَلَوَاتِنَا عَلَیْکُمْ وَ مَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وَلَایَتِکُمْ طِیباً لِخَلْقِنَا وَ طَهَارَةً لِأَنْفُسِنَا وَ تَزْکِیَةً لَنَا؛ یعنی پاکی سرشت ما و خَلق و خُلق ما و طهارت و رشد ما با ولایت است.
تأثیرگذاری اعتقاد به ولایت بر اخلاق و نفوذ آن در مسایل مربوط به تهذیب نفس و سیر و سلوک الى اللّه، تنها از جهت اسوه بودن اولیاءالله و هدایتهای آنها از طریق گفتار و رفتار نیست؛ بلکه به عقیدهی جمعى از بزرگان و دانشمندان، نوعى دیگر از ولایت وجود دارد، که از شاخههاى ولایت تکوینى به حساب میآید و از نفوذ معنوى مستقیم رهبران الهى، در تربیت نفوس آماده از طریق ارتباط پیوندهاى روحانى خبر مىدهد.(1)حدیث معروف ابو بصیر و همسایهی توبه کارش، گواه بر این مطلب است.
ابوبصیر مىگوید: همسایهاى داشتم که از کارگزاران حکومت ظالم (بنىامیّه یا بنىعبّاس) بود و اموال فراوانى از این طریق فراهم ساخته، به عیش و نوش لهو و شرابخوارى و دعوت گروههای فساد به این مجالس مشغول بود. بارها شکایت او را به خودش کردم، ولى دست برنداشت. هنگامى که زیاد اصرار کردم، گفت: اى مرد! من مردى مبتلا و آلوده به گناهم و تو مرد پاکى هستى، اگر شرح حال مرا براى دوست بزرگوارت، امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ بازگویى امیدوارم، که خدا مرا بدین وسیله نجات دهد.
سخن او در دل من اثر کرد؛ هنگامى که خدمت امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ رسیدم و حال او را باز گفتم؛ فرمود: هنگامى که به کوفه باز مىگردى او به دیدار تو مىآید؛ به او بگو: جعفر بن محمد براى تو پیام فرستاده، گفته است کارهاى گناه آلودهات را رها کن و من بهشت را براى تو ضامن مىشوم!
ابوبصیر مىگوید: هنگامى که به کوفه بازگشتم، او به دیدارم آمد. هنگامى که مىخواست برخیزد، گفتم: بنشین تا منزل خلوت شود، کارى با تو دارم. هنگامى که منزل خلوت شد به او گفتم اى مرد! شرح حال تو را براى امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ گفتم، فرمود: سلام مرا به او برسان و بگو اعمال زشت خود را ترک کند و من براى او ضامنِ بهشتم! همسایه ام سخت منقلب شد و گریه کرد؛ سپس گفت: تو را به خدا جعفر بن محمد چنین سخنى را به تو گفته است؟! ابو بصیر مىگوید: سوگند یاد کردم، که او چنین پیامى را براى تو فرستاده است.آن مرد گفت: همین کافى است و رفت! پس از چند روز به سراغ من فرستاد؛ دیدم پشت در خانهاش در حالى که بدنش (تقریباً) برهنه است، ایستاده و مىگوید:
1) اخلاق در قرآن، ج1، ص 387.
اى ابو بصیر! چیزى در منزل من (از اموال حرام) باقى نمانده، مگر اینکه از آن خارج شدم. (آنچه را که صاحبانش را مىشناختم به آنها دادم و بقیّه را به نیازمندان بخشیدم.) و تو مىبینى اکنون من در چه حالتم!
ابو بصیر مىگوید: من از برادران شیعه لباس (و سایر نیازمندیهای زندگى) را براى او جمعآوری کردم. مدّتى گذشت که بازکسی را به سراغ من فرستاد که بیمارم نزد من بیا! من مرتّب به او سر مىزدم و براى درمان او مىکوشیدم. (ولى درمانها سودى نبخشید) و سرانجام او در آستانهی مرگ قرار گرفت.
من در کنار او نشسته بودم و او در حال رحلت از دنیا، بىهوش شد؛ هنگامى که به هوش آمد، صدا زد، اى ابو بصیر! یار بزرگوارت به عهد خود وفا کرد! این سخن را گفت و جان به جان آفرین تسلیم نمود.
مدّتى بعد به زیارت خانهی خدا رفتم؛ سپس براى زیارت امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ به در خانهی آن حضرت آمدم و اجازهی ورود خواستم؛ هنگامى که وارد شدم در حالى که یک پاى من در دالان خانه و پاى دیگرم در حیاط خانه بود، امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ بدون مقدّمه از داخل اتاق صدا زد: اى ابو بصیر! ما به عهدى که با دوست تو کرده بودیم، وفا کردیم.(1)
ممکن است که این حدیث جنبهی یک توبهی عادّى و معمولى داشته باشد، ولى با توجّه به آلودگى فوقالعاده آن مرد گناهکار و اعتراف خودش به اینکه بدون نظر و عنایت امام قدرت بر تصمیمگیری و نجات از چنگال شیطان را نداشت، این احتمال بسیار قوى به نظر مىرسد، که این انقلاب و دگرگونى در آن مرد آلوده، ولى آماده، با تصرّف معنوى امام صورت گرفت؛ زیرا او در اعماق قلبش، نقطهی روشنى از ولایت داشت و همان نقطهی نورانى سبب شد، که امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ به او توجّه کرده، در او تصرّفى کند و او نجات یابد!
نمونهی دیگرى از این تأثیر معنوى و ولایت تکوینى در تهذیب نفوس آماده، همان موردى است که مرحوم علّامهی مجلسى در «بحارالانوار» نقل مىکند، مىگوید: در آن هنگام که موسى بن جعفر عَلَيْهِ السَّلاَمُ در زندان هارون بود؛ هارون کنیزى زیبا و صاحب جمال به خدمتش فرستاد (البتّه در ظاهر براى خدمت بود و در باطن به پندار خودش فریب دادن امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ از طریق آن کنیز بود) هنگامى که امام
1) بحار الأنوار، ج47، ص 145.
متوجّه او شد، همان جملهاى را که سلیمان عَلَيْهِ السَّلاَمُ در مورد هدایاى «ملکهی سبا» گفته بود، بیان فرمود: بَلْ انتُمْ بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ؛ شما هستید که بر هدایایتان خوشحال مىشوید».(1)سپس افزود: من نیازى به این کنیز و مانند آن ندارم. هارون از این مسئله خشمناک شد، فرستادهی خود را نزد آن حضرت فرستاد و گفت به او بگو ما با میل و رضاى تو، تو را حبس نکردیم؛ و با میل تو، تو را دستگیر نساختیم! کنیزک را نزد او بگذار و برگرد! مدّتى گذشت، هارون خادمش را فرستاد تا از وضع حال کنیز با خبر شود. (آیا توانسته است در امام نفوذ کند یا نه؟) خادم برگشت و گفت کنیز را در حال سجده براى پروردگار دیدم! سر از سجده بر نمىداشت و پیوسته مىگفت: قُدُّوسٌ سُبْحانَکَ سُبْحانَکَ!
هارون گفت: به خدا سوگند موسى بن جعفر عَلَيْهِ السَّلاَمُ او را سحر کرده! کنیز را نزد من بیاورید! هنگامى که او را نزد هارون آوردند، بدنش (از خوف خدا) مىلرزید و چشمش به سوى آسمان بود.
هارون گفت: جریان تو چیست؟
کنیز گفت: من حال تازهاى پیدا کردهام؛ نزد آن حضرت بودم و او پیوسته شب و روز نماز مىخواند؛ هنگامى که سلام نماز را گفت در حالى که تسبیح و تقدیس خدا مىکرد، عرض کردم مولاى من! آیا حاجتى دارى انجام دهم؟ فرمود: من چه حاجتى به تو دارم؟ گفتم: مرا براى انجام حوائج شما فرستادهاند! اشاره به نقطه اى کرد و فرمود اینها چه مىکنند؟ کنیز مىگوید: من نگاه کردم، چشمم به باغى افتاد پر از گلها که اوّل و آخر آن پیدا نبود؛ جایگاههایى در آن دیدم که همه با فرشهای ابریشمین مفروش بود؛ خادمانى بسیار زیبا که مانند آنها را ندیده بودم، آماده خدمت بودند. لباسهای بینظیری از حریر سبز در تن داشتند و تاجهایی از درّ و یاقوت بر سر و در دستهایشان ظرفها و حولههایى براى شستن و خشککردن بود؛ و نیز انواع غذاها را در آنجا آماده دیدم؛ من به سجده افتادم و همچنان در سجده بودم تا این خادم مرا بلند کرد، هنگامى که سر برداشتم خود را در جاى اوّل دیدم!
هارون گفت: اى خبیثه! شاید سجده کردهاى و به خواب رفتهاى و آنچه دیدى در خواب دیدى! کنیز گفت: نه به خدا قسم اى مولاى من! من قبلاً این صحنهها را دیدم، سپس به خاطر آن سجده
1) سوره نمل، آیه36.
کردم! هارون الرّشید به خادم گفت: این زن خبیث را بگیر و نزد خود نگاه دار تا احدى این داستان را از او نشنود!
کنیز بلافاصله مشغول نماز شد؛ هنگامى که از او سؤال کردند چرا چنین مىکنى؟
گفت: این گونه عبد صالح - موسى بن جعفر عَلَيْهِ السَّلاَمُ را یافتم. هنگامى که توضیح بیشترى خواستند، گفت: در آن زمان که آن صحنهها را دیدم حوریان بهشتى به من گفتند: از بنده صالح خدا دور شو تا ما وارد شویم، ما خدمتکار او هستیم نه تو! کنیز پیوسته در این حال بود تا از دنیا رفت.(1)
9- سنگینی نامه اعمال: پذیرش ولایت اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ باعث سنگینی ترازوی اعمال انسان میشود. همان طور که میدانیم برای سنجش هر چیزی نیاز به ابزار خاص خودش است مثلا برای وزن کردن اشیاء از سنگ استفاده میشود یا برای اشیاء بزرگتر از باسکول استفاده میشود فردای قیامت هم خداوند اعمال انسان را در ترازو قرار داده و آن را وزن میکنند میزان سنجش اعمال ما ولایت است. صائب تبریزی چه زیبا گفته:
در ترازوی قیامت نیست صائب سنگ کم/ عشق در یک پلّه دارد کعبه و بتخانه را
آری روح کعبه چیزی نیست جز ولایت اهل بیت. سرّ این که حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ خانه زاد کعبه شد هم همین است یعنی علی و اولادش عَلَيْهِ السَّلاَمُ که ولایت دارند روح کعبه هستند وگرنه ظاهر کعبه خشت و گلی بیش نیست این ولایت است که خانه خدا را وزین کرده است. لذا فردای قیامت یک طرف ترازوی کعبه را میگذارند یعنی حقیقت کعبه را که ولایت باشد و طرف دیگر اعمال ما را قرار داده، میسنجند. اگر تابع ولایت بودیم و اطاعت امر آنان را کردیم اعمال ما وزانت پیدا خواهد کرد وگرنه جز ضرر و خسران چیزی نصیب ما نخواهد شد.
10- رسیدن به شفاعت ائمّه و ورود به بهشت: ائمّه عَلَيْهِ السَّلاَمُ شفیع ارادتمندان خویش در روز قیامت هستند و انسان ولایتمدار مورد شفاعت ایشان است، چنانکه در زیارت جامعه می خوانیم: وَ شُفَعَاءُ دَارِ الْبَقَاءِ... وَ الشَّفَاعَةُ الْمَقْبُولَةُ؛ شما شفیع عالم باقی (آخرت) هستید... و شفاعت شما پذیرفته شده است».(2)
افراد ولایتپذیر و ولایتمدار رستگارانند. این خطاب مکرّر از زبان پیامبر گرامی صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نقل شده است که: إِنَّ هَذَا وَ شِیعَتَهُ هُمُ الْفَائِزُونَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ؛ روز قیامت، این مرد علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ و شیعیان او رستگاران و اهل نجات هستند».(1)
آنها که به حمایت از ولایت برخاستند، در منزلگاه بهشت جای داده خواهند شد، چنانکه در فرازی از زیارت جامعه کبیره آمده است: مَنِ اتَّبَعَکُمْ فَالْجَنَّةُ مَأْوَاهُ؛ هر کس که از شما ائمّهی هدی عَلَيْهِ السَّلاَمُ پیروی کند، جایگاه او بهشت خواهد بود».
ولایتمدار بدون حساب، در بهشتِ لقاء حضرت احدیّت داخل میشود، چون بعد از آنکه حق را شناخت، هر چه خیر از دستش میآمد، انجام داده است و این وعدهی الهی است که مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُوْلَئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ یُرْزَقُونَ فِیهَا بِغَیْرِ حِسَابٍ؛ هر کس کار شایستهاى انجام دهد - خواه مرد یا زن - در حالى که مؤمن باشد، آنها وارد بهشت مىشوند و در آن روزى بىحسابى به آنها داده خواهد شد».(2)
محبّت رسولالله صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و اهلبیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ او موجب تقویت و سنگینی اعمال شده، سبب ثقل میزان میگردد و به حال انسان فایده میبخشد و نهایت اینکه ائمّه صراط مستقیم هستند و آنکه بر این صراط است، به راحتی از پل صراط خواهد گذشت و همنشین اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ خواهد شد.
چنانکه امیرالمؤمنین علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودهاند: وَ اللَّهِ لَوْ أَحَبَّنَا حَجَرٌ حَشَرَهُ اللَّهُ مَعَنَا؛ به خدا قسم! اگر سنگی ما (اهل بیت) را دوست داشته باشد، با ما محشور خواهد شد.(3)
و اما در تمامی دورانها، ولایت مورد هدف تمامی دنیاطلبان برای رسیدن به اهداف شوم خود بوده است و حضرت زهراسَلام الله عَلَیها به عنوان اولین حامی و مدافع ولایت، آغازگر دفاع از حریم ولایت است.
دفاعیات و مبارزات حضرتزهراسَلام الله عَلَیها از آن جهت مهم و سرنوشتساز است که الگویی برای مبارزه وجود نداشت و ایشان خود طراح مبارزه با تحریف و ترسیم کننده نقشه دفاع از ولایت شد و چون سیاستمداری قهرمان در صحنه، ظاهر شد.
حضرت زهرا سَلام الله عَلَیها برترین الگوی ولایت پذیری میباشد. آن حضرت در کنار علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ نه به عنوان همسر بلکه در جایگاه دفاع از ولایت مشاهده میشود. حضرت علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ در برههای از زمان، بنابر مصلحت زمان خویش، سکوت کرد و چه کسی میتوانست با ایستادگی در برابر جریان حذف ایشان، حقایق را برای حق طلبان روشن کند جز حضرت زهرا سَلام الله عَلَیها و اینکه چگونه با این بانوی ولایت مدار برخورد شد، بماند و بماند.
یکی دیگر از حقوقی که اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ بر گردن ما دارند و نوعیّه هم هست حق صلوات بر محمد و آل محمد عَلَيْهِ السَّلاَمُ است. صلوات دایرة المعارف اعتقادی شیعه است اصول دین شیعه خلاصه در صلوات است به این صورت که وقتی میگوییم اللهم اشاره به توحید است یعنی اعتقاد به خدا داریم وقتی معتقد به خدا شدیم باید آنچه لازمهی ذات خداست را نیز بپذیریم که شریک نداشتن و یگانه بودنش میباشد. صل علی محمد اشاره به رسالت حضرت رسول صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ دارد و نبودن به ظاهر حضرت در این دنیا علیرغم آن درود فرستادن بر ایشان دلیل بر معاد است بدین معنا که حضرت فوراً باید در یک جایی وجود مبارکش باشد که صلوات به روح عرشیشان برسد و قرار دادن نبوت در حضرت اشاره به عدالت خداوند است چنان چه میفرماید الله اعلم حیث یجعل رسالته و آخر این درود بر آلش هم اشاره به ولایت اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ دارد
از توصیه های قرآن کریم به عموم مسلمانان این است که بر پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ درود و تحیّت بفرستند و در این باره میفرماید: اِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ یصَلُّونَ عَلَى النَّبِی یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیما؛خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود مى فرستند، اى كسانى كه ایمان آورده اید بر او درود فرستید و سلام گویید و تسلیم فرمانش باشید.(1)صلوات آن قدر اهمیت دارد که خداوند در این آیهی شریفه مؤمنین را در ردیف خود قرار داده فرمود همانطور که من و ملایکه من صلوات میفرستیم شما هم بفرستید در ادبیات عرب فعل مضارع دلالت بر استمرار میکند یعنی خداوند دایماً بر پیامبر صلوات میفرستد و همچنین ملایکه لذا از ما هم میخواهد بر پیامبرش صلوات بفرستیم.
1) سوره احزاب، آیه56.
این که باید بر حضرت صلوات و درود فرستاد مورد اتّفاق جمیع فرق اسلامی است و هیچ شک و شبههای در آن نیست؛ اما آنچه مورد اختلاف است این است که این صلوات را چگونه و به چه نحو باید فرستاد؟ شیعه بالاتّفاق معتقد است با توجه به احادیث مختلفی که از خود حضرت و ائمه اطهار عَلَيْهِ السَّلاَمُ رسیده است، در هنگام صلوات باید هم بر پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ صلوات فرستاد و هم بر آل او (فرزندان ایشان از نسل حضرت زهرا) یعنی به این صورت «اللهم صل علی محمد و آل محمد» چون. به اعتقاد شیعه اهل بیت کلهم نور واحد هستند حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ در یک حدیث مفصّل دربارهی عظمت خود و اهل بیت به سلمان و اباذر چنین میفرماید:یا سلمان و یا جندب، كنت أنا و رسول اللّه نورا واحدا، صار رسول اللّه محمّدا المصطفى و صرت أنا وصیه المرتضى، و صار محمّد الناطق و صرت أنا الصامت، و إنّه لا بدّ فی كلّ عصر من الأعصار أن یكون فیه ناطق و صامت. یا سلمان و یا جندب، صار محمّد المنذر و صرت أنا الهادی، و ذلك قوله تعالى: إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ .... یا سلمان و یا جندب، أنا محمّد و محمّد أنا، و أنا من محمّد و محمّد منّی، قال اللّه تعالى: مَرَجَ الْبَحْرَینِ یلْتَقِیانِ* بَینَهُما بَرْزَخٌ لا یبْغِیانیا سلمان و یا جندب، قالا: لبّیك یا أمیر المؤمنین. قال صلّى اللّه علیه و آله: أنا أحیی و أمیت بإذن ربّی، و أنا أنبئكم بما تأكلون و ما تدّخرون فی بیوتكم بإذن ربّی، و إنّی عالم بضمائر قلوبكم، و الأئمّة من ولدی یعلمون و یفعلون هذا إذا أحبّوا و أرادوا، لأنّا كلّنا واحد، أوّلنا محمّد و أوسطنا محمّد و آخرنا محمّد و كلّنا محمّد، فلا تفرّقوا بیننا فإنّا نظهر فی كلّ زمان و وقت.(1)
حضرت امام هادی عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: إنّما اتَّخَذَ اللهُ إبراهیمَ خلیلاً لِكَثْرَةِ صَلاتِهِ علی محمّدٍ وأهلِ بیتهِ صلواتُ اللهِ عَلَیهم؛ خدای متعال حضرت ابراهیم (عَلَی نَبِینا وآلهِ وعلیه السلامُ) را دوست و خلیل خود انتخاب کرد، به خاطر آنکه ایشان بر محمد و اهل بیت گرامیش عَلَيْهِ السَّلاَمُ بسیار صلوات میفرستاد.(1)
پیامبر اكرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمودند: أجفَی النّاسُ رَجلٌ ذُكِرْتُ بَینَ یدَیهِ فَلَمْ یصَلِّ عَلَی؛ جفاکارترینِ افراد کسی است كه نام من را بشنود و بر من صلوات نفرستد.(2)
حضرت صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ به صَباح بن سیّابِه فرمودند: ألا أعَلِّمُكَ شَیئاً یقِی اللهُ بهِ وَجْهَكَ مِن حَرِّ جَهَنَّمَ؟ قالَ، قلتُ: بَلی، قالَ: قُلْ بَعدَ الفَجْرِ: "أَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ" مائةَ مَرَّةٍ یقَی اللهُ به وَجْهَكَ مِنْ حَرِّ جَهَنَّمَ؛ آیا میخواهی به تو دعایی بیاموزم كه خدای متعال به بركت آن، چهرهی تو را از حرارتِ آتش جهنم نگه دارد؟ صَباح گوید: به حضرت عرض کردم: آری. حضرت فرمودند: بعد از سپیدهدم صد مرتبه بگو: "أَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ" خداوند به بركت این ذکر، تو را از آتش جهنم حفظ خواهد کرد.(3)
حضرت صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ از رسول گرامی صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ روایت کردهاند: مَنْ صَلَّی عَلَی صَلَّی اللهُ علیهِ وَمَلائِكَتُهُ، وَمَنْ شَاءَ فَلْیقِلَّ وَمَنْ شَاءَ فَلْیكْثِرْ؛ هر كسی كه بر من صلوات فرستد، خداوند متعال و ملایكه بر او درود و رحمت میفرستند (پس) هر كه میخواهد كم، و هر كه میخواهد بسیار صلوات بفرستد.(4)
رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمودند: ما مِنْ قومٍ اجْتَمَعُوا فی مَجلِسٍ فَلَمْ یَذْکُروا اسْمَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ وَلَمْ یُصَلُّوا عَلَی نَبِیِّهِم إلاّ کانَ ذلکَ المَجلِسُ حَسْرَۀً وَ وَبالاً عَلَیْهم؛ هر عدهّای که در مکانی جمع شوند و خدا را یاد نکنند و بر پیامبرشان درود و صلوات نفرستند، آن مجلس مایه حسرت و پشیمانیشان (در قیامت) خواهد شد.(5)
پیامبر خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمودند: أکْثِرُوا الصَّلاۀَ عَلَیَّ فَإنَّ الصَّلاۀَ عَلَیَّ نُورٌ فِی القَبرِ، وَنورٌ عَلَی الصِّراطِ، وَنورٌ فِی الجَنَّۀ؛ ِبر من بسیار صلوات فرستید؛ زیرا صلوات بر من نوری است در قبر، و نوری است بر صراط، و نوری است در بهشت.(1)
بَعْدَ أنْ لمَ تَقْدِر الملائِکَۀُ لِحَمْلِ العَرشِ، قالَ اللهُ تعالی لَهم:أُعَلِّمُکُمْ کَلِماتٍ تَقُولونَها یَخِفُّ بِها عَلَیکُمْ، قالوُا: وَما هِی یا ربّنا؟ قالَ: تَقُولُونَ:"بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ وَلاحولَ وَلاقُوَّۀَ إلاّ باللهِ العَلِیِّ العَظِیمِ وَصَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطیِّبینَ" فَقالوها فَحَمَلُوهُ؛ آنگاه که ملایکه در حملِ عرش الهی عاجز ماندند، خدای متعال به آنان فرمود:دعا و ذکری به شما میآموزم که به برکت آن بتوانید عرش را حمل کنید. ملایکه پرسیدند: آن چه ذکری است؟ خطاب رسید که بگویید: "بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ وَلاحولَ وَلاقُوَّۀَ إلاّ باللهِ العَلِیِّ العَظِیمِ وَصَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطیِّبینَ"، آن گاه توانستند عرش را حمل کردند.(2)
1- از بین برندهی نفاق
رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمود: الصلاة على و على اءهل بیتى تذهب بالنفاق؛ صلوات و درود بر من و خاندان من نفاق را از بین مىبرد.(3)
2- رفع فقر
سهل بن سعد روایت شده است كه: مردى خدمت رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ آمد و از فقر شكایت كرد، آن حضرت فرمود: وقتى داخل خانه خود شدى سلام كن - خواه كسى در خانه باشد و خواه نباشد - و بر من سلام فرست، و بعد از آن سوره اخلاص بخوان. و آن مرد، چنان كرد و در اندك روزى توانگر گردید، چنانكه بر همسایگان و خویشان خود افاضه مىنمود.
3- خلاصی از دشواریها
در ذیل تفسیر آیهی و اذ نجیناكم من آل فرعون آمده است: بنى اسراییل با ذكر صلوات بر محمد و آل او از مشكلات و دشوارىهاى فرعون، از سختى و بیگارىهایى كه از سوى عمال فرعون مقرّر شده بود نجات مىیافتند، بنى اسراییل بر اثر كار اجبارى فرعون، از پاى در مىآمدند تا آن که از سوى خدا، به موسى وحى شد كه به آنان (بنى اسراییل) صلوات بر محمد و آل محمد را تعلیم ده تا موجب تخفیف در سختىهاى آنان شود.(1)
4- قبول شدن حاجت
من قال: ثلاث مرات اللهم صل على محمد و آل محمد قضى الله حاجة؛ هر كس سه بار بگوید اللهم صل على محمد و آل محمد، خدا حاجتش را روا فرماید.(2)
5- رفع غم
رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمود: اى على! هر گاه امرى اندوهناك و محزونت كرد؛ بگو: بار خدایا! با چشمهایت كه به خواب نمىرود مرا نگهبانى كن، و مرا در سایه حمایت احاطه تو كه مورد تجاوز و دستبرد نگردد، قرار بده و دعا را (تا به آن جا كه فرمود كه): از تو مسألت مىدارم كه بر محمد و آل محمد صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ درود و صلوات بفرستى و با نیروى لایزال تو گلوگاه دشمنان و ستمكاران را مىشكافم.(3)
6- تمامیت نمازامام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: البته پرداخت زكات فطر (در آخر ماه رمضان) مایه تمامیت روزه است، چنانكه صلوات بر محمد (و آل او) باعث تمامیت نماز است. (یعنى نماز، با صلوات و روزه ، زكات فطر كامل مىشود.(4)
7- قبولی دعا
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: لا یزال الدعاء محجوبا حتى یصلى على محمد و آل محمد؛ پیوسته دعا محجوب است تا صلوات فرستاده شود به محمد و آل محمد - صلى الله علیه و آله.(1)
8- واجب شدن شفاعت
قال النبی ص فی وصیتیهیاعلی من صلی علیّ کل یوم او کل لیلة وجبت له شفاعتی ولو کان من اهل الکبائر؛ رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ در وصیت خود به امیرمؤمنان علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: یا علی! هر کس بر من، هر روز و هر شب صلوات فرستد، شفاعتم بر او واجب میشود؛ اگر چه گناهانش از گناهان بزرگ باشد.(2)
9- کفّارهی گناهان
قال الرضا عَلَيْهِ السَّلاَمُ: من لم یقدر علی ما یکفر به ذنوبه فلیکثر الصلاة علی محمد و آله فانها تهدم الذنوب هدما؛ حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: هرکس قادر برکفارهی گناهان خود نباشد صلوات بسیار بفرستد که صلوات بر محمد و آل محمد گناهان باعث ریزش گناهان میشود.(3)البته آثار و برکات زیادی دارد که ما به اختصار مواردی را بیان کردیم.
یکی از موهبتهای الهی به انسان آموختن است. انسانی که لا تعلمون شیئاً از مادر متولد شده برای ادامه حیات معقول نیاز به آموختن دارد وگرنه مردهی متحرک بیش نیست چون ارزش او به علم و دانایی اوست.
اوّلین معلم: خداوند اولین معلم بشر است. به آدم علم اسما را آموخت. «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا». به بشر علم بیان آموخت: «خَلَقَ الْإِنسَانَ، عَلَّمَهُ الْبَیَانَ». به عیسی نبی عَلَيْهِ السَّلاَمُ کتاب و حکمت آموخت: «وَیُعَلِّمُهُ
الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ». به پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ هم اسرار عالم را آموخت: «وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ». از تعلیم اوّلیه، که تعلیم اسما به آدم بود تا زمان پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ خداوند یکصد وبیست و چهار هزار معلّم را فرستاد تا زمینه ساز بزرگترین کلاس معرفت الهی باشند اهمیّت این کلاس و درس چقدر بالاست و چه مقدار زمان برد تا بشر آمادگی این کلاس را پیدا کند. تعلیم علم آنقدر اهمیت دارد که خداوند میفرماید» و ما كان المؤمنون لینفروا كافّة فلولانفر من كل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فى الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلّهم یحذرون؛ شایسته نیست مؤمنان همگى (به سوى جهاد) كوچ كنند چرا از هر گروهى طایفهاى از آنان كوچ نمىكنند و (طایفهاى بماند) تا در دین (و احكام و معارف اسلام) آگاهى پیدا كنند و به هنگام بازگشت به سوى قوم خود آنها را انذار نمایند تا از (مخالفت فرمان پروردگار) بترسند و خوددارى كنند.(1)
فضیلت علم
دارندگان علم برترینها هستند «یرفع اللَّه الذین آمنوا منكم و الذین اوتوا العلم درجات».(2)خداوند متعال كسانى را كه از علم بهره دارند درجات عظیمى مىبخشد اگر براى مؤمن درجه است، براى مؤمن عالم درجات خواهد بود. منظور از بالابردن درجات قطعاً بالا بردن مكانى نیست بلكه بالا بردن از نظرمقام قرب پروردگار است.
دارندگان علم، خلفای خداوند روی زمین هستند: وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یفْسِدُ فیها وَ یسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ (30) وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونی بِأَسْماءِ هؤُلاءِإِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ (31) قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلیمُ الْحَكیمُ (32) قالَ یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ (33) وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرینَ؛ به خاطر بیاور هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در روى زمین، جانشینى نمایندهاى قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند: «پروردگارا!» آیا كسى را در آن قرار مىدهى
كه فساد و خونریزى كند؟! (زیرا موجودات زمینى دیگر، كه قبل از این آدم وجود داشتند نیز، به فساد و خونریزى آلوده شدند. اگر هدف از آفرینش این انسان، عبادت است،) ما تسبیح و حمد تو را به جا مىآوریم، و تو را تقدیس مىكنیم.» پروردگار فرمود: «من حقایقى را مىدانم كه شما نمىدانید.» سپس علم اسماء [علم اسرار آفرینش و نامگذارى موجودات] را همگى به آدم عَلَيْهِ السَّلاَمُ آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مىگویید، اسامى اینها را به من خبر دهید!» فرشتگان عرض كردند: «منزهى تو! ما چیزى جز آنچه به ما تعلیم دادهاى، نمىدانیم تو دانا و حكیمى فرمود: «اى آدم! آنان را از اسامى (و اسرار) این موجودات آگاه كن.» هنگامى كه آنان را آگاه كرد، خداوند فرمود: «آیا به شما نگفتم كه من، غیب آسمانها و زمین را میدانم؟! و نیز میدانم آنچه را شما آشكار میكنید، و آنچه را پنهان میداشتید!» و (یاد كن) هنگامى را كه به فرشتگان گفتیم: «براى آدم سجده و خضوع كنید!» همگى سجده كردند جز ابلیس كه سر باز زد، و تكبّر ورزید، (و به خاطر نافرمانى و تكبّرش) از كافران شد.(1). یعنی علم لازمهی خلافت، سبب برتری و موجب تواضع دیگران دربرابرعالم میشود. همچنین در آیات دیگر به این موضوع اشاره میکند «ان اللَّه قد بعث لكم طالوت ملكاً و زاده بسطة فى العلم و الجسم؛ خداوند طالوت را به عنوان زمامدار براى شما برگزیده و علم و قدرت جسمى او را وسعت بخشیده است.(2)اجعلنى على خزائن الارض انى حفیظ علم»(3)حضرت یوسف عَلَيْهِ السَّلاَمُ هنگامى كه پیشنهاد مقام مهمّى در حكومت مصر به او داده شد، گفت: مرا به سرپرستى خزاین بگمارید و دو دلیل براى این مدیریّت ذكر كرد: امانتدارى و علم و آگاه بودن.عالمان در کنار خداوند: و ما یعلم تأویله الاّ اللَّه و الراسخون فى العلم یقولون امنّا به حقایق قرآن را جز خداوند و راسخان در علم نمىدانند.(4)
عالمان در ردیف ملائکه: شهداللَّه انه لا اله الاهو و الملائكة و اولوا العلم قائماً بالقسط.(5)
هدف از بعثت انبیا
خداوند هدف بعثت انبیا را تعلیم علم معرفی میکند كما ارسلنا فیكم رسولاً منكم یتلوا علیكم آیاتنا و یزكیكم و یعلمكم الكتاب و الحكمة و یعلمكم ما لم تكونوا تعلمون؛ رسولى در میان شما از نوع خودتان فرستادیم تا آیات ما را بر شما بخواند و شما را تزكیه كند و كتاب و حكمت بیاموزد و آنچه نمىدانستید به شما یاد دهد.(1)ناگفته نماند منظور از علم و تعلیم آن در آموزهی دینی دانشی است كه جهت توحیدی داشته و بر خوف و خشیت او بیافزاید. لذا قرآن كریم در آیهی 28 سورهی فاطر میفرماید: إِنَّما یخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ؛ از میان بندگان خدا، تنها عالمان از او مىترسند.» و در روایات متعددی از امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ نقل شده است كه فرمود: «كَفَى بِخَشْیةِ اللَّهِ عِلْما؛ علم برای خشیت و ترس از خدا كافی است.(2)در آیات و روایات به تعلیم چنین علمی تاکید شده است امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ در پاسخ به سؤال كسی كه در باره آیه شریفه «فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَة؛ دلیل رسا (و قاطع) براى خدا است»(3)سؤال كرد، فرمود: «خداوند متعال روز قیامت به بنده میگوید: آیا عالم بودی؟ اگر بگوید: بله، میفرماید: پس چرا عمل نكردی به آن چه میدانستی؟! و اگر بگوید جاهل بودم، میفرماید: چرا یاد نگرفتی تا عمل كنی؟! پس این گونه با او احتجاج میكند و این است حجت [تام] و بالغه خدا»(4).
امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ تمام شئون پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ را داراست مگر این که به او وحی نمیشود. از مهمترین شئونات پیامبر تعلیم و تزکیه است چنانچه در قرآن میفرماید: یزکیهم و یعلّمکم الکتاب و الحکمةاین شأنبرای امام معصوم عَلَيْهِ السَّلاَمُ هم ثابت است یعنی امام به عنوان معلّم تزکیه و تعلیم افراد جامعه را بر عهده دارد. حقّ این معلّم است که افراد بشر از او بیاموزند. حضرات معصوم عَلَيْهِ السَّلاَمُ اهل بیت نبوّت هستند بیت اضافه به نبوت شده است لذا منظور از بیت نه خانه خشت و گلی بلکه مراد بیت نبوت که بیت وحی باشد است.از شئون نبی دارا بودن علم است این بزرگواران هم دارای این شأن هستند چون اهل این بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ هستند یعنی اهلیت داشتن علم را دارند وجود مقدس پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حضرت
امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ را باب علم معرفی میکند «انا مدینة العلم و علی بابها» از طرفی هم خداوند در قرآن میفرماید: « وأتوا البیوت من ابوابها » یعنی از در خانهها وارد شوید. امامان معصوم عَلَيْهِ السَّلاَمُ هر کدام باب بیت نبی هستند نجف بیت النبی است باید از درش که حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ است وارد شد مشهد الرضا بیت النبی است باید از درش که امام رضا عَلَيْهِ السَّلاَمُ است وارد شد کربلا بیت النبی است باید از درش که امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ است وارد شد و هکذا امامان دیگر. در زیارت جامعهی حضرت امام هادی عَلَيْهِ السَّلاَمُ اهل بیت را خزّان العلم معرفی میکند «خُزّان»؛ جمع «خازن»، به معناى نگهبان، خزانهدار و کلیددار است.(1)
دانش ائمّهی اطهار عَلَيْهِ السَّلاَمُ که از مصادیق علم لدنی اشاره شده در آیهی 65 سورهی کهف و از مهمترین ویژگیهاى امامت است که در چندین مورد د رزیارت «جامعهی کبیره» با تعابیر گوناگونى از آن، یاد میشود. در عبارت مورد نظر به یکی از ویژگیهاى دانش آن بزرگواران اشاره شده است و آن عبارت است از: «خزانهدار و نگهبان دانش خداوندی».
اینکه امامان عَلَيْهِ السَّلاَمُ، نگهبان و خزانه داران دانش خداوندی هستند و آنرا مانند گنجى پُربها، پاس میدارند، در شماری از احادیث بیان شده است؛ مانند اینکه در حدیثى قدسى، گزارش شده است خداوند، ائمه عَلَيْهِ السَّلاَمُ را براى پیامبرش چنین توصیف فرموده است: هُمْ خُزّانى عَلى عِلْمِى مِن بَعدِکَ؛ آنان، پس از تو خزانهدار دانش من هستند.(2)
همچنین امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ در حدیثى، فرموده است: «به خدا سوگند! ما خزانه داران خدا در آسمان و زمینش هستیم، نه آنکه خزانهدار طلا یا نقره باشیم، بلکه خزانهدار علمش هستیم».(3)برای روشن شدن معنای اینکه ائمهی اطهار عَلَيْهِ السَّلاَمُ خزینه داران علم الهی هستند، باید به چند نکته توجه شود:
بود از اینرو انباردار امور مجرّد و غیر مادّی جدای از خود انبار نخواهد بود. بدین ترتیب اگر چه در اینجا از ائمه عَلَيْهِ السَّلاَمُ به عنوان خازن و نگهبان علم الهی یاد شده است ولی منظور از آن همان خزینه بودن آن ذوات مقدس است.(1)
دو. ائمّهی اطهار عَلَيْهِ السَّلاَمُ که انسان کاملو دارای همه نشئات وجودی هستند، در مرتبهی نورانیت و ولایت کلیه؛ که حقیقت امامت آنها است، به عنایت الهی مسلّط بر همه عوالم هستی هستند و چیزی از احاطه علمی آنان مخفی نمیماند(2). ولی به مرحله مادّه و عالم طبیعت که میرسند؛ یعنی مرحله ناقص، مانند دیگران هستند بدین معنا که شاید چیزی را نخواهند بدانند و از سیطره علم آنها خارج باشد. تفاوتشان با دیگران این است که دیگران به آن خزانه بیپایان راهی ندارند؛ لذا ممکن است دلشان بخواهد چیزی را بدانند ولی نتوانند، امّا امامان معصوم عَلَيْهِ السَّلاَمُ که کلیددار و خازن آن خزانه بیپایانند، هر چه را که بخواهند میتوانند بدانند. از این رو در روایات آمده است: «وقتی امام معصوم بخواهد چیزی را بداند، میداند.(3)بدین ترتیب آنها مظهر علم الهی هستند؛ یعنی همان طور که چیزی از حیطه علم بیپایان خدا مخفی نمیماند،(4)گسترهی علم ائمّهی اطهار عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز همه موجودات نظام هستی را در برمیگیرد.
سه. علم الهی استقلالی بوده، مرتبط با جای دیگری نیست امّا علم ائمّهی اطهار تبعی و عَرَضی است؛ یعنی به منبع نامحدود علم الهی مرتبط است و اساساً اگر تعلیم الهی و اتّصال به علم بیپایاناو نباشد، ائمّه نیز مساوی دیگران خواهند بود؛ لذا در برخی روایات آمده است: «اگر امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ بخواهد چیزی را بداند، خدا آنرا به او میآموزد».(5)
چهار. ماهیّت دانش الهى براى ما مجهول است و ائمّه عَلَيْهِ السَّلاَمُ، در توضیحِ دانش خداوند، فرمودهاند: «خداوند متعال، دانشى خاص دارد و دانشى عام. دانش خاصّ او، همان دانشى است که فرشتگان مقرّب و پیامبرانِ فرستاده شدهی او هم بر آن، آگاهى ندارند؛ و دانش عامّ او، همان دانشى است که
فرشتگانِ مقرّب و پیامبران فرستاده شدهی او بر آن، آگاهى دارند و همانا آن، از پیامبر خدا به ما رسیده است».(1)
دانش خاصّ خداوند، اشاره به علم ذات بارى تعالى است که سرچشمهی همه دانشها است و کسى از آن، آگاهى ندارد. دانش عامّ خداوند نیز تنها از طریقِ خاصّان الهى انتقال مییابد؛ از اینرو، اهل بیت عصمت و طهارت عَلَيْهِ السَّلاَمُ هم از طریق پیامبر خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ به آن، آگاه شدهاند.
از مهمترین درسهای این واقعهی خونین، درس حریّت و آزادگی است. آزادی یکی از عطیههای الهی، به انسان است. کسی نیست که به آزادی به عنوان یک ارزش والای انسانی نگاه نکند همه بالاتّفاق آزدی را ستایش میکنند امّا اول باید معنای آزادی را بدانیم آزادی چیست و آزاده به چه کسی گفته میشود.
حریّت یا آزادی، در لغت عبارت است از رها بودن، اختیار داشتن، قدرت در ترک یا انجام کاری را میگویند.(2)
اما آزادی در اصطلاح: تعریف واحد و مشخصی از آزادی به عمل نیامده است هر کسی تعریف خاص خود را دارد، به عبارتی تعریف از آزادی ،به نوع جهان بینی اشخاص وابسته است هر کسی، طبق بینش خود، آزادی را تعریف میکند جهانبینی مادی یک تعریف از آزادی دارد و جهان بینی معنوی تعریف دیگر. جهان بینی الهی میگوید: جهان دارای مبدا و معاد است و برای انسان، وحیو رسالت آمده است و انسان در عین طبیعی بودن، دارای حیثیّتی فرا طبیعی میباشد. او مسافری است که عوالمی را پشت سر گذاشته، عوالمی را پیش رو دارد و با مرگ، نابود نمیگردد، بلکه روحش، از عالمی به عالم دیگر منتقل میگردد.
در مقابل این بینش، جهان بینی مادی است که میگوید: جهان هستی، چیزی جز همین جهان محسوس مادی نیست و آغاز و انجامی ندارد و زندگی انسان نیز میان تولد و مرگ خلاصه میشود و پس از مرگ، نابود میگردد و پاداش و کیفری وجود ندارد. قرآن کریم، سخن این گروه را چنین
نقل میکند: ان هی الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیا؛غیر از این زندگی دنیای ما، چیزی در کار نیست؛ [پیوسته گروهی از] ما میمیریم و زنده میشویم و نسل دیگری جای ما را میگیرد.(1)
کسانی که مادی فکر میکنند، و اصالت را به انسان داده و انسان محوری را، جایگزین خدامحوری کردهاند، چگونه میتوانند آزادی را براساس جهان بینی الهی تعریف و تفسیر کنند و دینگرایی و بندگی خدا را عین آزادی بدانند؟ طبیعی است که تعریف آزادی از دیدگاه یک انسان مادیگرا که این جهان با عظمت را در تنگناهای مادی و خواص آن محدود کرده، مرگ را پایان زندگی میداند، با آزادی از دید الهیون که عالم هستی را مرکب از غیب و شهادت (عالم ماده و عوالم فراطبیعی) دانسته، مرگ را شروع حیات جدید و تبدیل منزل می دانند، کاملاً مغایر و متفاوت خواهد بود.
آزادی یعنی امکان عملی کردن تصمیمهایی که فرد یا جامعه به میل یا ارادهی خود میگیرد. اگر انسان بتواند همهی تصمیمهایی راکه میگیرد، عملی کند و کسی یا سازمانی اندیشه و گفتار و کرداراو را محدود نکند و در قید و بند در نیاورد، دارای آزادی مطلق، یعنی آزادی بی حدّ و مرز است. امّا چون انسانها به طور اجتماعی زندگی میکنند، نمیتوانند آزادی مطلق داشته باشند. زیرا آزادی بیحدّ و مرز یک فرد به پایمال شدن آزادی افراد دیگر اجتماع میانجامد. به همین سبب است که هر جامعهای با قانونها و مقررات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی خاصی هم حافظ آزادیهای افراد آن جامعه میشود و هم حد و مرزهایی برای اینگونه آزادیها به وجود میآورد.
قانونها و مقررات جهانی نیز آزادیهای مردم سراسر جهان و حد و مرزهای آنها را در جامعهی جهانی معیّن ومشخص میکنند. تلاشها ومبارزههای انسان در طول تاریخ زندگانی او همواره برایبه دست آوردن آزادی مشروع و قید و بند زدن به آزادی مطلق فرمانروایان ستمگر و زورمندان بوده است.
استاد شهید مطهری عَلَيْهِ السَّلاَمُ آزادی را این طور تعریف میکند: آزادی این است که نباید مانعی در راه رشد استعداد طبیعی انسان به وجود آورد. (نه اینکه مانعی در مقابل خواسته و عقیدهی او ایجاد کرد).(2)
آزادی دو رکن دارد: عصیان و تمرّد، دیگری تسلیم و انقیاد. بدون عصیان و تمرّد، رکود و اسارت است و بدون تسلیم و انقیاد و اصولی بودن، هرج و مرج است.
البتّه این دو رکن مربوط به آزادی از جنبهی درونی است، یعنی روح آزاد و آزادیخواه باید دارای این دو رکن و این دو عنصر باشد. کلمهی طیّبهی «لا اله الا الله» مشتمل بر هر دو رکن است وإلّا، تنها نبودن مانع بدون آنکه شور و عشق به حرکت باشد کافی نیست، همچنانکه آزادی را به معنی امری که قبلًا وجود داشته نباید فرض کرد، بلکه به معنی امری که باید آن را تحصیل کرد، پس ناچار نیازمند روح پرخاشگری و کفر است که «فمن یکفر بالطاغوت و یومن بالله». پس در حقیقت روح آزادی، یک روح اثباتی است.
به عبارتی دیگر، از نظر نبات و حیوان که خود مسؤول ساختن خود نیستند، آزادی یعنی صرف رهایی از موانع رشد و فعالیت، ولی از نظر انسان که خلیفه الله و موجود مکلّف و مسؤول است، آزادی یعنی پرخاشگری از یک طرف و تسلیم و انقیاد و انضباط از طرف دیگر.
عصیان و تسلیم دو عنصر وابسته به یکدیگر است؛ نه آن تسلیم بدون این عصیان میسّر است و نه این عصیان بدون اتکاء به آن تسلیم عملی است.(1)
بیشک امروز در هر کشوری، سمبلی به صورت مجسمه وجود دارد، که مفهومی را میرساند، عقیدهی فردی و اجتماعی آن کشور را بیان میکند به عنوان مثال در کشور امریکا، مجسّمهی سمبل آزادی است که آزادی فردی و اجتماعی در آن کشور را میرساند نام رسمی آن «آزادی روشنگر جهان» است. این مجسّمه در جزیرهی آزادی در بندر نیویورک نصب شده و به صورت نمادی برای خوش آمدگویی به مسافرانی که از راه دریا به نیویورک میآیند درآمده است. مجسمه آزادی که با رویهای از مس پوشش یافته، در سال 1886 میلادی به مناسبت یکصدمین سال استقلال آمریکا از بریتانیا و به عنوان نماد دوستی فرانسه و آمریکا به این کشور اهدا شده است یا مجسمهی حضرت
1) تجلی پیام، ص315.
مسیح عَلَيْهِ السَّلاَمُ در ریودوژانیرو که بسیار مشهور است اعتقاد به مسیح را بیان میکند در بعضی از کشورها هم برجهای آسمان خراش که آخرین تکنولوژی خودشان را به دنیا معرفی میکنند. امّا آیا دین مقدس اسلام هم نماد و سمبلی دارد که با آن عقیده مسلمانان بیان شود؟
در جواب میگوییم که بله، در دین مبین اسلام هم خداوند سمبلی قرار داده است، که معروف به سمبل آزادی است البتّه نه از جنس سمبل آزادی آمریکایی، بلکه سمبل اسلام ناب محمّدی صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و آن سمبل چیزی نیست مگر خانهی کعبه. امّا چگونه این خانه به عنوان نماد آزادی معرّفی میشود؟
خداوند در قرآن در این باره میفرماید: ثم لیقضوا تفثهم ولیوفوا نذورهم ولیطوفوا بالبیت العتیق.(1)
در آیات 29 و 33 از سورهی مباركهی حج، كعبه به این نام خوانده شده. برای عتیق سه معنا بیان شده است كه اوّلین معنا «آزاد» بوده كه مقصود این است كه خدا آن خانه را از حوادث مصون داشته و آزاد كرده و در برخی از احادیث مصادیق مختلفی درباره آزادی كعبه ذكر شده است، مثلا «آزاد از مالكیت مردم» كه در روایتی از امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ نقل است: «عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَمَّنْ أَخْبَرَهُ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ قُلْتُ لَهُ لِمَ سُمِّی الْبَیتُ الْعَتِیقَ قَالَ لِأَنَّهُ بَیتٌ حُرٌّ عَتِیقٌ مِنَ النَّاسِ وَ لَمْ یمْلِكْهُ أَحَدٌ؛ كعبه خانهای است كه آزاد از مردم بوده و هیچ كس مالك آن نیست.» (2)
مصداق دیگر در تأیید معنای آزاد، از غرق شدن و اشاره به طوفان نوح عَلَيْهِ السَّلاَمُ است، كه خداوند متعال در طوفان نوح عَلَيْهِ السَّلاَمُ، تمام زمین را غرق آب كرد؛ لذا هرچه در زمین بود غرق شد، مگر كعبه كه خداوند آن را از زمین بالا برد تا غرق نشود؛ از این روست كه به كعبه عتیق گفتهاند، حضرتصادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: «قبّهاى كه خداوند متعال براى آدم نازل كرده بود، تا زمان نوح عَلَيْهِ السَّلاَمُ همچنان پا برجا بود ولى در روزگار طوفان نوح عَلَيْهِ السَّلاَمُ هنگامى كه آب روى زمین را فرا گرفت، خداوند آن قبّه را به آسمان برد و «مكّه» در آن جریان غرق نشد و به همین مناسبت بِالْبَیتِ الْعَتِیقِ» یعنى سرزمین «آزاد شده از غرق» نیز نامیده شد.(3)
آزادی از جهنّم نیز، دیگر مصداق است كه در بعضی از روایات به این نكته اشاره شده است كه اگر كسی خانهی خدا را در دنیا زیارت كند و زایر بیت الله الحرام باشد، خداوند او را از جهنم نجات
میدهد و برائت از جهنّم هدیهی او خواهد بود، پس كعبه باعث برائت از آتش جهنّم است و به همین دلیل به آن بیت العتیق گفتهاند.(1)
به عبارت دیگر، زمینی كه كعبه در آن قرار گرفته، نیز خود كعبه، برخلاف دیگر اماكن، مِلك و مُلك احدی نبوده و نیست، بلكه آزاد است، نه مِلك كسی بوده و نه تحت سلطهی احدی قرار گرفته است، زمین بیآب و گیاهی بود، كه هیچ كس را در آن رغبتی نبود و در آنجا سكونت نداشت آنچنان كه قرآن كریم میفرماید: «رَبَّنا إِنِّی أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّیتی بِوادٍ غَیرِ ذی زَرْعٍ عِنْدَ بَیتِكَ الْمُحَرَّم...؛ پروردگارا! من بعضى از ذریه خویش را در درّهاى غیرقابل كشت نزد خانه حرمت یافتهی تو، سكونت دادم...».(2)
دیگر معنایی كه برای عتیق بیان شده است و معروفتر و مشهورتر بین عموم مردم نیز هست، معنای «قدیم و كهن» است این مضمون در روایات هم آمده است امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ در مسجدالحرام نشسته بودند كه از ایشان دربارهی بیت عتیق سؤال شد و فرمودند: خداوند كعبه را قبل از خلقت زمین آفرید، سپس به آفرینش زمین پرداخت و زمین را از زیر آن گستراند».
در بیان السّعادة فی مقامات العبادة نیز این مفهوم بیان شده است: «الْعَتِیقِ بیت قدیم، چون بیت اللّه در ظاهر اوّلین بیت است كه براى مردم وضع شده، چنانچه در اخبار آمده است: آن بیت براى آدم ازبهشت و به باطنش نازل شده است، چه قلب صنوبرى در ملك بدن عنصرى اوّلین خانهاى است كه براى مردم در عالم صغیر شده است.»(3)
همچنین معنای «كریم» را هم برای عتیق گفتهاند و هر چیزی مُكّرم و زیبا را عتیق مینامند و چون كعبه این دو مزیت را دارد به این نام خوانده شده است. در فرهنگ جامع، ذیل عبارت «عَتَقَ» این معنا نیز بیان شده است.
در ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن، به نوعی به این سه معنا اشاره شده است: العتیق: چیزى كه از نظر زمانى یا مكانى یا رتبه و ارزش، كهن و قدیمى باشد از این جهت به قدیم- عتیق- گفته شده و همچنین به شخص جوانمرد و با كرم و به كسى كه از رقیت و بندگى آزاد شود خداى تعالى
گوید: وَ لْیطَّوَّفُوا بِالْبَیتِ الْعَتِیقِگفته شده خداوند كعبه از این جهت با واژه «عتیق» وصف نموده كه پیوسته از اینكه جباران و ستمگران كوچكش بشمارند، آزاد و متعالى است. عاتقان: شکلی که گردن میان دو شانه قرار دارد چون از سایر اعضای بدن بالاتر است و نیز «عاتق» دختر جوان و كنیزكى كه از شوهرش جدا و دور شده، در خانه پدر و مادرش مانده.»(1)
آن چه مورد نظر ماست معنای عدم ملکیت انسان است یعنی آزاد از مالکیّت اعتباری انسانها و مالکیّت آن به طور ویژه از آن خداوند متعال است. وقتی کعبه نماد آزادی شد، خداوند هر روز ما را متذکّر به این نماد و سمبل آزادی میشود. نمازی که میخوانیم، باید به طرف این سمبل آزادی باشد نمازی که باعث آزادی ما از بند شیطان میشود در حقیقت هر روز با این کار، آزادی خود را اعلام میکنیم که ما یک انسان آزاده هستیم و تعلق به غیر مولا نداریم. آن چه مسلّم است برخلاف سمبلهای رایج در دنیا که خشت و سیمان و آهنی بیش نیستند و روحی ندارند، نماد آزادی در اسلام دارای روح میباشد یعنی قطعاً ظاهر خانهی کعبه به تنهایی مورد توجه خداوند نبوده و نیست، مراد آن روح حاکم بر این خانه است. همان طور که انسان دارای دو بعد جسم و روح است تمام عبادات ما هم این چنین هستند ظاهر عبادات ما پوستهای بیش نیست این روح عبادت است که به خداوند میرسد چنانچه دربارهی قربانی کردن در موسم حج خداوند میفرماید: لن ینال الله لحومها و لا دماءها ولکن یناله التقوی منکم، آنچه از قربانی کردن گوسفند به خدا میرسد این گوشت وخون آن نیست، بلکه تقوا و فرمان برداری شماست که به خدا میرسد.(2)یا در جای دیگر میفرماید الیه یصعد الکلم الطیب، سخنان پاکیزه به سوی او صعود میکنند.(3)اگر عبادات ما روح نداشت هرگز نمیتوانست پرواز کند در روایات هم وارد است که اعمال ما به صورت انسان نورانی در تاریکی قبر به داد ما میرسند.
مولوی دربارهی معجزهی خالدهی پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ تشبیهی دارد و داستانی را نقل میکند که بیانش خالی از لطف نیست. در زمان حضرت موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ و فرعون، آن زمان که قرار شد از سرتاسر مصر تمام جادوگران جمع شوند و به مبارزه با موسی برخیزند. دو برادر بودند که دستی بر آتش داشتند.
پدرشان هم جادوگر بود، ولی از دنیا رفته بود سر قبر پدر رفتند و از او استمداد کردند، که کمک شان کند پدر شب به خوابشان میآید به آنها میگوید وقتی به دیار موسی و فرعون رسیدید زمانی سراغ موسی بروید که او خواب باشد اگر موقع خواب توانستید عصا را از او دور کنید که معلوم میشود او جادوگر است و راحت میتوانید او را شکست دهید اما اگر نتوانستید عصا را برادرید و آن عصا روح داشت بدانید که او پیامبر و فرستاده خداست و قطعا در مقابلش شکست خواهید خورد از قضا همین طور هم شد. مولوی بعدها این داستان را این چنین نقل میکند:
ای رسول ما تو جادو نیستی *** صادقی، همخرقهی موسیستی
هست قرآن مر تو را همچون عصا *** کفرها را در کشد چون اژدها
تو اگر در زیر خاکی خفتهای *** تو عصایش دان تو آنچه گفتهای
قاصدان را بر عصایش دست نی *** تو بخسپ ای شه مبارک خفتنی
تن بخفته، نور تو بر آسمان *** بهر پیکار تو زه کرده کمان
مولوی معجزهی خالدهی پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ را تشبیه به عصای موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ کرده همان طور که عصای موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ روح داشت و تکان خورد و ترسی در دل دو برادر انداخت، قرآن هم روح و جان دارد هر کسی بخواهد به این عصای پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ دست درازی کند خود را هلاک ساخته است. گرچه مولوی در این جا بی انصافی به خرج داده و اشاره به روح قرآن که اهل بیت عصمت و طهارت عَلَيْهِ السَّلاَمُباشند نکرده ولی در اعتقاد شیعه اهل بیت روح و جان قرآن هستند انا نزلنا الذکر و انا له لحافظون. این اهل بیت هستند که کتاب خدا را حافظند. مخلص کلام این که خانهی کعبه هم روح دارد روح این خانه، ولایت است اینکه خداوند فرمود والوزن یومئذ الحق وزن فردای قیامت حق است معیار سنجش اعمال بندگان خدا همین خانه کعبهای است که وزانت و سنگینیاش به همان مقام ولایت است یعنی فردای قیامت اعمال بندگان با وزن ولایت سنجیده میشود اگر ولایت داشتند نامهی اعمالشان سنگین است، وگرنه جز خسران و ضرر چیزی نصیبشان نمیشود. نتیجه این که ولایت اهل بیت که روح کعبه است سمبل آزادی است این ولی خداست که ما را آزاد میکند لذا مولوی در مثنوی میگوید:
زین سبب پیغامبر با اجتهاد *** نام خود وان علی مولا نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست *** ابن عم من علی مولای اوست
کیست مولا آنک آزادت کند *** بند رقیت ز پایت بر کند
چون به آزادی نبوت هادی است *** مؤمنان را ز انبیا آزادی است
ای گروه مؤمنان شادی کنید *** همچو سرو و سوسن، آزادی کنید
آزادی در مكتب عاشورا، اصیلترین آرمان نهضت كربلا بود. ابا عبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ با عینك امامت دیدند كه بنی امیه، به نام اسلام میخواهد استبداد پیش از اسلام را بر مسلمانان حاكم كند. چنین چیزی در شأن ملتهای مسلمان نبود. اگر در آن روزگار، ریشهی ظلم و فساد خشكانده نمیشد، درخت پر بار آزادی استوار نمیگشت و بشریت تا ابد باید زیر بار ستم، شانه خم میكردند. نهضت عاشورا، درس آزادگی را به انسان آموخت.
از مهمترین درسهای نهضت خونین كربلا و از الفبای نخستین فرهنگ عاشورا، آزادگی و تن به ظلم ندادن و اسیر ذلت نشدن است. مولا حسینبن علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرمایند: «مَوتُ فی عزٍّ خیر من حیاة فی ذُلّ»1 مرگ با عزّت، بهتر از زندگی با ذلّت است. قال: لا وَاللهِ لا اُعْطیكُمْ بِیدی اِعْطاءَ الذَلیلِ، وَ لا اَفِرُّ فِرارَ الْعَبیدِ... قسم به خدا، هیچگاه دست ذلت به شما نمیدهم و چون بردگان، تسلیم شما نمیشوم.2
عقل گوید: شاد شو، آباد شو *** عشق گوید: بنده شوآزاد شو
عقل را آرام جان، حریت است *** ناقهاش را ساربان، حریت است
آن شنیدستی كه، هنگام نبرد *** عشق با عقل، هوش پرور چه كرد؟
آن امام عاشقان، پور بتول *** سرور آزادی، زبستان رسول
تا قیامت، قطع استبداد كرد *** موج خون او، چمن ایجاد كرد
آنگاه كه حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ را میان جنگ و بیعت، در كربلا مخیر كردند، او با سخنان شیوا، مراد خویش را بیان كرد، تا خفتگان ذلّت بیدار شوند، امّا دلهای آنان را چنان تاریكی فرا گرفته بود، كه دیگر تابش نور سخن حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ اثر نكرد. سیدالشهدا عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: أَلا إِنَّ الدَّعِی بْنَالدَّعِی قَدْ رَكَزَ بَینَ اثْنَتَینِ
بَینَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَیهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُیعنی: ناپاك نا پاك زاده، مرا بین دو چیز مخیر كرده است: شمشیر و ذلت، اما ذلت از ما خاندان بسیار دور است.
بر ما گمان بندگی، زور بردهاند *** ای مرگ همتی كه، نخواهیم این
از آستان همت ما، ذلت است دور *** واندر كنام غیرت ما، نیستش ورود5
در یك فراز از سخن ابی عبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ آمده است: وَیحَكُمْ یا شِیعَةَ آلِ أَبِی سُفْیانَ إِنْ لَمْ یكُنْ لَكُمْ دِینٌ وَ كُنْتُمْ لَا تَخَافُونَ الْمَعَادَ فَكُونُوا أَحْرَاراً فِی دُنْیاكُمْ وَ ارْجِعُوا إِلَى أَحْسَابِكُمْ إِذْ كُنْتُمْأَعْرَاباً ... یعنی: وای بر شما ای پیروان ابی سفیان! اگر دین ندارید و از معاد نمیترسید، پس در دنیا آزاد مرد باشید؛ اگر از عرب هستید به گوهر خودتان بازگردید. شمر صدا زد: ای پسر فاطمه، چه میگویی؟ حضرت فرمود: من و شما باهم كارزار میكنیم و بر زنان گناهی نیست؛ تا من زندهام، سركشان را از حرم خود دور میكنم.
پیام انقلابی عاشورا، مختصّ به زمان و مکان خاص نیست، یعنی انسانها در همهی قرون و اعصار و در هر جایی که هستند مخاطب پیام عاشوراند و به همین خاطر است که انسانها باید با الهام از پیام مکتب عاشورا ندای آزادی خواهانه حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ را لبّیک گفته، در برابر آن احساس مسئولیت کنند و علیه نابرابری ها و ظلم و ستمها دست به قیام مشترک بزنند و این رسالت را به عنوان مسئولیّت دایم و همیشگی انجام بدهند و نقش مؤثر خود را به طور مستمر در تحوّلات اجتماعی ایفا نمایند و بهتعبیر دیگر مردان، کار حسینی عَلَيْهِ السَّلاَمُ کنند و زنان کار زینبیسَلام الله عَلَیها و همگام و همسو به خاطر کجرویها و گرایشهای ضدّ انسانی و ضدّ اخلاقی حاکم در جامعه در میدانهای مبارزه وارد شده، در یک سنگر پرچم مبارزه را بر افراشته، در برابر ظالمان و ستمگران به قیام برخیزند.
مردان مانند حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ تا مرز شهادت پیشتازی کنند و زنان جامعه مانند "زینبسَلام الله عَلَیها" شیر زن کربلا پیام ژرف و عمیق نهضت حسینی را به گوش نسلهای آینده برسانند. و بدینگونه رسالت انسانی خود را انجام بدهند. البتّه این رسالت مشترک زنان و مردان جامعه است. همانطوری که جستجو و فرا گرفتن علم ودانش به هر دو قشر زن و مرد فرض دانسته شده است، اینگونه رسالت دارند، که در تحولات اجتماعی و سیاسی جامعه خود نیز نقش انسانی وبشری شان را بازی کنند یعنی هم زن
و هم مرد، این احساس و درک را داشته باشند که در هر سر زمینی و در هر زمان و تحت هر شرایطی در جهت اصلاح امور جامعه و مردم زمان خود بکوشند.
پیام دیگری که تمام بشریت از قیام حسینی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میآموزند، از سخنان گوهر بار سرور و سالار شهیدان حسین ابن علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ که هنگام حرکت از مدینه جدش پیامبر خدا بسوی مکه خطاب به برادرش محمد حنفیه، هدف خود را از این تصمیم بزرگ بیان نموده و آشکارا ساخت، پدیدار میگردد. چنانچه فرمود: "انما خرجت لطلب اصلاح امت جدی ان آمر بالمعروف و النهی عن المنکر" من به خاطر این از مدینه به مکه و از مکه به کربلا میروم تا اصلاحاتی در امور امت جد خود محمد مصطفی صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بیاورم و آنان را به خوبی و نیکویی امر و از کارهای بد و ناثواب مانع شوم یعنی بعد از رحلت پیامبر خدا به سنت جدم عمل نمیشود، خلافت اسلامی جایش را به سلطنت داده و اشخاص نا مطلوب به مقدّرات مردم حاکم گشته، فسق و فجور کار روز مرّه شده است، در این حالت مسئولیّت من و هر انسان آگاه و مسئول است که علیه انحرافات و منکرات قیام نموده، مبارزه نمایند.
از بیانات امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ که در موقع حرکت به سوی مکّه و کربلا فرموده بود، چنین استنباط میشود که قیام عاشورا به خاطر رسیدن به قدرت و به خاطر رسیدن به مال و منال دنیا نبوده، بلکه به خاطر این بوده که منکرات را از جامعه ریشه کن نموده، اوضاع نابسامان جامعه را نظم بخشیده و سرو سامان دهد و صلح و صلاح را در بین امت جدّش بر قرار سازد. و سیره و روش جد و پدرش را در زندگی مردم جاری و ساری نماید.پیام عاشورا پیامی است برای اصلاح جامعه، اصلاح فرد و نظام اجتماعی در ابعاد سیاسی، فرهنگی و اقتصادی؛ قیام کربلا به ما میآموزد که اگر دیدید فرهنگ جامعه از حالت رشد و پویایی باز مانده، به رکود و یا ابتذال کشانیده شده، امور اخلاقی مردم به جای آنکه در بستر سالم و دین پسند قرار گیرند در اثر انحرافات فکری و عملی در مسیر انحطاط افتاده و جامعه را بسوی زوال و انحرافات میکشاند و در نتیجه خانوادهها و اجتماع با مشکل و بحران اخلاقی رو برو میگردند، بر مردم است که در برابر آن به مبارزه بر خیزند.
اگردیدید نهادهای اجتماعی و رسانههای که مسئولیت و وظیفه آگاهی دهی و تنویر افکار را در سطح جامعه دارند به جای آنکه به قول معروف اطلاع رسانی دقیق و منصفانه از آنچه در جامعه میگذرد برای مردم انجام بدهند به بهانه اینکه اطّلاعات از آنچه که در جامعه میگذرد، حق مردم
است با پخش گزارشهای تشنّجآور و نشان دادن سریالهای آنچنانی بیشتر اذهان مردم را مغشوش میسازند و به نام دفاع از حریم آزادی بیان و افکار، اصل آزادی و ارزشهای اخلاقی دینی و ملّی مردم را به عنوان آداب و رسوم کهنه و قدیمی زیر سؤال برده، و به باد تمسخر میگیرند، در واقع بدون توجه و در بسا موارد عمدا پایههای فکری و اخلاقی و فرهنگی جامعه را متزلزل میسازند، در چنین حالتی باید آنان را به مسئولیّت اصلی و اخلاقی شان متوجّه ساخته و به اصلاح شان پرداخت. این رسالت را پیام صلح آمیز و اصول قیام عاشورا، به عهدهی ما گذاشت.
اگر دیدید که خط مشی سیاسی و اقتصادی اتّخاذ شده توسط نظام سیاسی حاکم، در جهتی حرکت میکند، که به نفع مصالح اعتلای کشور و مردم نیست و همسویی و توازن در جامعه را برهم میزند و نه تنها سبب رشد و شکوفایی، بلکه باعث عقب مانی و فرو افتادگی جامعه میگردد. باید به اصلاح آن کوشش نمود نه آنکه در برابر آن جبهه خصومت باز کنیم و یا دستهی افراطی مسلّح به وجود آوریم که در این صورت تنشها زیاد خواهد شد، نه کم، منازعات و بر خوردها در میان مردم شدت خواهد یافت نه کاهش، و در یک کلام هماهنگی و وحدت ملی در میان هر جامعه را تکه تکه خواهد ساخت.
آثار آزادی(1)
آزادی، آثار و بازتابهایی را به دنبال دارد که پذیرش آن، بدون پایبندی به این آثار دقیق نخواهد بود. در این جا به برخی از آثار آزادی و وجوه آن اشاره خواهیم کرد:
1- اصل برائت
در شریعت اسلامی، اصل بر مجرم نبودن و خطاکار نبودن است. بر همین اساس برای شهادت و سایر ادلّه در دعوای کیفری شرایط سختی قرار داده شده است. رسول اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نیز رهایی چندین نفر بزهکار و مجرم را بهتر از آن دانستهاند که یک نفر به ناحق محکوم شود.
1) مقاله دکتر احمد فلاحی، سایت slahe.com
2- حقّ مشارکت آزادانه در قضایای جامعه
توحید، عدالت و آزادی در واقع ندای برابری همهی انسانها با یکدیگر است و ظلم و تبعیض را نفی میکند. جامعه، متعلّق به همهی افراد است و هیچ شخصی دارای حقی بالاتر و بیشتر از دیگران نیست و چون متعلق به همه است، همهی افراد نیز باید بتوانند در تعیین سرنوشت جامعه، ایفای نقش کنند.
3- پذیرش فرهنگ گفت وگو و نتایج منطقی آن
حرکت انبیا و تبلیغ دین از طریق توسل به گفت وگو و ابزارها و لوازم آن صورت گرفته است. سلاح ایشان در ابلاغ دین، نه شمشیر، نه جنگ، بلکه اتکای به استدلال و برهان و حکمت و موعظه و مجادلهی به احسن بوده است.
ادْعُ إِلِى سَبِیلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (ای پیغمبر!) مردمان را با سخنان استوار و به جا و اندرزهای نیكو و زیبا به راه پروردگارت فراخوان، و با ایشان به شیوهی هرچه نیكوتر و بهتر گفت وگو كن؛ چرا كه (بر تو تبلیغ رسالت الهی است با سخنان حكیمانه و مستدلاّنه و آگاهانه، و به گونه بس زیبا و گیرا و پیدا، و بر ما هدایت و ضلال و حساب و كتاب و سزا و جزا است بیگمان پروردگارت آگاهتر (ازهمگان) به حال كسانی است كه از راه او منحرف و گمراه میشوند و یا این كه رهنمود و راهیاب میگردند.(1)
4- منع تندخویی و تندرفتاری و افراط و تفریط
خشونت در هر شکل آن در شریعت اسلامی نفی شده و بهترین شیوه در دعوت را توجِه به گفت و گو و اقناع و قناعت از طریق ارائهی دلایل و براهین میداند. خشونت با فلسفهی دین و نیل به سعادت دنیوی و اخروی و دست یابی به آرامش همخوانی ندارد. اگر خداوند سبحان به موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ و هارون عَلَيْهِ السَّلاَمُ امر میکند که با فرعون به آرامی سخن بگویند، به طریق اولی برای غیر فرعون پرهیز از خشونت الزامی خواهد بود.
1) سوره نحل، آیه125.
لَا ینْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یقَاتِلُوكُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یخْرِجُوكُم مِّن دِیارِكُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیهِمْ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ؛ خداوند شما را باز نمیدارد از این كه نیكی و بخشش بكنید به كسانی كه به سبب دین با شما نجنگیدهاند و از شهر و دیارتان شما را بیرون نراندهاند. خداوند نیكوكاران را دوست میدارد.(1)
الَّذِینَ ینفِقُونَ فِی السَّرَّاء وَالضَّرَّاء وَالْكَاظِمِینَ الْغَیظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ یحِبُّ الْمُحْسِنِینَ؛ آن كسانی كه در حال خوشی و ناخوشی و ثروتمندی و تنگدستی، به احسان و بذل و بخشش دست مییازند، و خشم خود را فرو میخورند، و از مردم گذشت میكنند، و (بدین وسیله در صف نیكوكاران جایگزین میشوند و) خداوند (هم) نیكوكاران را دوست میدارد.(2)
وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلَا السَّیئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَینَكَ وَبَینَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِی حَمِیمٌ؛ نیكی و بدی یكسان نیست. (هرگز بدی را با بدی، و زشتی را با زشتی پاسخ مگوی. بلكه بدی و زشتی دیگران را) با زیباترین طریقه و بهترین شیوه پاسخ بده. نتیجهی این كار، آن خواهد شد كه كسی كه میان تو و میان او دشمی بوده است، به ناگاه مانند دوست صمیمی گردد.(3)
5- آزادی در پذیرش دین
شریعت اسلامی مبنا را در پذیرش دین، آزادی و اختیار قرار داده است و اکراه در دین را نفی کرده است. وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَن شَاء فَلْیؤْمِن وَمَن شَاء فَلْیكْفُرْ؛ بگو: حق (همان چیزی است كه) از سوی پروردگارتان (آمده) است (و من آن را با خود آوردهام و برنامهی من و همهی مؤمنان است) پس هركس كه میخواهد (بدان) ایمان بیاورد و هركس میخواهد (بدان) كافر شود.(4)
6- آزادی در تبلیغ باورها و عقاید
آزادی در عقیده، مستلزم آزادی بیان آن عقیده است. منع افراد از بیان باورهایشان، مورد نفی قرآن کریم قرار گرفته است. خداوند سبحان در سورهی غافر آیهی 29 شیوه فرعون در برخورد با آزادی
را اینگونه تقبیح میکند: قَالَ فِرْعَوْنُ مَا أُرِیكُمْ إِلَّا مَا أَرَى وَمَا أَهْدِیكُمْ إِلَّا سَبِیلَ الرَّشَادِ؛ فرعون گفت: من جز آنچه صلاح دیدهام و پیشنهاد كردهام صلاح نمیبینم و به شما پیشنهاد نمیكنم، و من جز به راه هدایت و منتهی به سعادت، شما را رهنمود نمیكنمپس دستور من كشتن موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ است و باید اجرا شود.
7- حق بر خلوت و حریم خصوصی فرد
عقیده و باور هر فرد، خصوصیترین حریم اوست. حریم خصوصی به معنای محیطی است که متعلّق به خود فرد است و دیگران حق ورود به آن را ندارند. این حق شامل آزادیهای فردی، مسکن، پوشش و غیر آن است. از جمله مسایل مورد توجه شریعت اسلامی جایگاه حریم خصوصی افراد است. به گونهای که افراد حق دخالت در زندگی یکدیگر را ندارند و آرامش فرد و خانواده را بر هم نزنند. منع ورود بدون اجازه به منزل غیر و منع تجسّس مصادیقی از این حق هستند. قرآن کریم بیان میفرماید: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیوتاً غَیرَ بُیوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِهَا ذَلِكُمْ خَیرٌ لَّكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَداً فَلَا تَدْخُلُوهَا حَتَّى یؤْذَنَ لَكُمْ وَإِن قِیلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكَى لَكُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ؛ ای مؤمنان! وارد خانههایی نشوید كه متعلّق به شمانیست، مگر بعد از اجازه گرفتن (با زنگ زدن یا در كوبیدن و كارهایی جز اینها) و سلام كردن بر ساكنان آن. این كار برای شما بهتر است (از ورود بدون اجازه و سلام). امید است شما (این دو چیز را به هنگام رفتن به منازل دیگران رعایت و آنها را) در مد نظر داشته باشید. اگر كسی را در خانهها نیافتید (كه به شما اجازه دهد) بدان جا داخل نشوید تا (كسی پیدا میآید و) به شما اجازه داده میشود. اگر هم به شما (اجازه داده نشد و) گفتند: برگردید، پس برگردید (و اصرار نكنید). اینكار رجوع، زیبندهتر به حالتان و پاكتر برایتان هست. خدا بس آگاه از كارهایی است كه میكنید پس با رهنمودهای او مخالفت نورزید.(1)
1) سوره نور، آیه27 و 28.
8- حقّ متفاوت بودن و اختلاف در نظر و دیدگاه
این که در جامعهی اسلامی فقط یک باور و یک عقیده تبلیغ شود و برای پیروان سایر ادیان و عقاید این امکان وجود نداشته باشد، که در فضایی آزادانه به تبلیغ باورهای خود بپردازند، مورد تأیید اسلام نیست و بلکه اساس را چند صدایی و تکثرگرایی قرار میدهد.
فَلِذَلِكَ فَادْعُ وَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ وَ قُلْ آمَنتُ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ مِن كِتَابٍ وَأُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَینَكُمُ اللَّهُ رَبُّنَا وَرَبُّكُمْ لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَكُمْ أَعْمَالُكُمْ لَا حُجَّةَ بَینَنَا وَبَینَكُمُ اللَّهُ یجْمَعُ بَینَنَا وَإِلَیهِ الْمَصِیرُ؛ تو نیز مردمان را به سوی آن (آئین واحد الهی دعوت كن كه اسلام است) و آن گونه كه به تو فرمان داده شده است (بر دعوت مردمان به دین یزدان ماندگار باش و در این راه) ایستادگی كن و از خواستها و هوسهای ایشان پیروی مكن، و بگو: من به هر كتابی كه از سوی خدا نازل شده باشد ایمان دارم، و به من دستور داده شده است كه در میان شما دادگری كنم. خدا پروردگار ما و پروردگار شماست. اعمال ما از آن ما است (نه از آن شما) و اعمال شما از آن شماست (نه از آن ما، و هر كسی در مقابل كارهایش مسئول است). میان ما و شما خصومت و مجادلهای نیست (چرا كه حق را بیان و آشكار كردم و از این به بعد نیازی به جدال و استدلال نیست). خداوند (سرانجام درقیامت در یكجا) ما را جمع خواهد كرد، و بازگشت (همه در آن روز، برای داوری و حساب و كتاب) به سوی او است (و هر كسی آن درود عاقبت كار كه كشت).(1)
منع تجسّس و استراق سمع و منع غیبت و ظنّ و گمان بد
شریعت اسلامی به منظور حفظ نفس انسان از جنبهی معنوی و توجّه به شخصیّت و حیثیّت افراد، غیبت را به عنوان یکی از گناهان بسیار ناپسند برشمرده است.
یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا یغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضاً أَیحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِیمٌ؛ ای كسانی كه ایمان آوردهاید! از بسیاری از گمانها بپرهیزید، كه برخی از گمانها گناه است، و جاسوسی و پردهدری نكنید، و یكی از دیگری غیبت ننماید؛ آیا هیچ یك از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود
1) سوره شوری، آیه15.
را بخورد؟ به یقین همه شما از مردهخواری بدتان میآید (و از آن بیزارید، غیبت نیز چنین است و از آن بپرهیزید و) از خدا پروا كنید، بیگمان خداوند بس توبهپذیر و مهربان است.(1)
1- امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: خَمْسُ خِصَالٍ مَنْ لَمْ تَكُنْ فِیهِ خَصْلَةٌ مِنْهَا فَلَیسَ فِیهِ كَثِیرُ مُسْتَمْتَعٍ أَوَّلُهَا الْوَفَاءُ وَ الثَّانِیةُ التَّدْبِیرُ وَ الثَّالِثَةُ الْحَیاءُ وَ الرَّابِعَةُ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ الْخَامِسَةُ وَ هِی تَجْمَعُ هَذِهِ الْخِصَالَ الْحُرِّیةُ؛
پنج خصلت است كه در هر كس یكى از آنها نباشد خیر و بهره زیادى در او نیست: اول: وفادارى دوم: تدبیر سوم: حیا چهارم: خوش اخلاقى و پنجم: - كه چهار خصلت دیگر را نیز در خود دارد - آزادگى.(2)
2- حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: لا تَكُن عَبدَ غَیرِكَ و َقَد جَعَلَكَ اللّه حُرّا؛ بندهی دیگرى مباش، كه خدا تو را آزاد آفرید.(3)3- امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: إِنَّ الْحُرَّ حُرٌّ عَلَى جَمِیعِ أَحْوَالِهِ إِنْ نَابَتْهُ نَائِبَةٌ صَبَرَ لَهَا وَ إِنْ تَدَاكَّتْ عَلَیهِ الْمَصَائِبُ لَمْ تَكْسِرْهُ وَ إِنْ أُسِرَ وَ قُهِرَ وَ اسْتُبْدِلَ بِالْیسْرِ عُسْراً كَمَا كَانَ یوسُفُ الصِّدِّیقُ الْأَمِینُ ص لَمْ یضْرُرْ حُرِّیتَهُ أَنِ اسْتُعْبِدَ وَ قُهِرَ وَ أُسِر؛ آزاده در همه حال آزاده است اگر بلا و سختى به او رسد شكیبایى ورزد و اگر مصیبتها بر سرش فرو ریزند او را نشكنند هرچند به اسیرى افتد و مقهور شود و آسایش را از دست داده و به سختى و تنگدستى افتد. چنانكه یوسف صدیق امین عَلَيْهِ السَّلاَمُ، به بندگى گرفته شد و مقهور و اسیر گشت اما این همه به آزادگى او آسیب نرساند.(4)
4- الْحُرِّیةُ مُنَزَّهَةٌ مِنَ الْغِلِّ وَ الْمَكْر؛آزادگى از كینهتوزى و مكر منزّه است.(5)
5- مِن تَوفیقِ الحُرِّ اكتِسابُهُ المالَ مِن حِلِّهِ؛ از موفقیت آزاده این است، كه مال را از راه حلال به دست آورد.(6)
6- مَن قامَ بِشَرائِطِ العُبودیةِ أَهلٌ لِلعِتقِ، مَن قَصَّرَ عَن أَحكامِ الحُرِّیةِ اُعیدَ اِلىَ الرِّقِّ؛ هر كس شرایط بندگى خدا را به جا آورد سزاوار آزادى مى شود و هر كس در عمل به شرایط آزادگى كوتاهى كند، به بندگى (غیر خدا) مبتلا مى شود.(1)
7- إن لَم یكُن لَكُم دینٌ وَ كُنتُم لا تَخافونَ المَعادَ فَكونوا أَحرارا فى دُنیاكُم؛ اگر دین ندارید و از قیامت نمىترسید، لااقل در دنیاى خود آزاد مرد باشید.(2)
8- إِنَّ تَقْوَى اللَّهِ مِفْتَاحُ سَدَادٍ وَ ذَخِیرَةُ مَعَادٍ وَ عِتْقٌ مِنْ كُلِّ مَلَكَةٍ وَ نَجَاةٌ مِنْ كُلِّ هَلَكَةٍ بِهَا ینْجُو الْهَارِبُ وَ تَنْجَحُ الْمَطَالِبُ وَ تُنَالُ الرَّغَائِب؛ تقواى خدا، كلید پاكى و درستى و اندوخته اى براى معاد و باعث آزادى از هر بندگى و رهایى از هر نابودى است. به وسیلهی تقواست كه جوینده به مطلوبش مى رسد و گریزانِ (از عذاب و كیفر الهى) رهایى مى یابد و به خواستههایش رسیدگی مىشود.(3)
یکی از درسهای مهمّ عاشورا، درس تحصیل رضای الهی است، که سالار شهیدان آن را به نمایش گذاشت. مقام رضا، یکی از کمالات و مقامات با ارزش انسانی است.
رضا در لغت به معنای خشنودی(4)و ضد سخط(5)است و به معنای اختیارکردن(6)نیز آمده است و اصل این ماده به موافقت میل آدمی به آنچه با آن مواجه است(7)دلالت دارد.
1) عیون الحکم و المواعظ (لیثی) ص 450، ح 8004 و 8005.
2) بحارالانوار (ط-بیروت) ج 45، ص 51 .
3) تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص 272، ح 5942
4) ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن، راغب اصفهانی، ج2، ص80.
5) مقاییس اللغه، ماده رضی.
6) مصباح المنیر، احمد بن محمد معزی فیومی، ص230.
7) التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، حسن مصطفوی، ج4، ص152.
در اصطلاح عبارت است از ترک اعتراض بر مقدّرات الهیّه در باطنو ظاهر، قولاً و فعلاً(1)به گونهای که بنده مقامی بیشتر از آنچه خدا آن را قرار داده است، طلب نکند(2)که این خود بالاترین درجهی تکامل است؛ زیرا تکامل دارای درجاتی است؛ اوّل: صبر، دوّم: تنزیه خداوند، سوّم: سپاس و ستایش پروردگار، چهارم: رضا به قضای الهی.(3)
از مراحل بالای عرفان و توحید، «رضا» است. «رضا» هم نشان دهندهی اوج محبت و دلدادگی به خداوند است و هم نشانه اخلاص کمال و نداشتن هیچ انگیزهای جز پسند و خواست مولی.
اهلبیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ در مقابل خواست خدا و تقدیر او کاملاً راضی بودند و این را برای خود، کمال میدانستند و با پشتوانهی «رضا»، هر مشکل و بلا و مصیبتی را صبورانه و عاشقانه تحمل میکردند. در مسایل اجتماعی نیز هرگز پسند و رضایت مردم را بر رضای الهی ترجیح نمیدادند و آنچه تکلیف بود عمل میکردند، مهم رضای الهی بود، هر چند به خشم مردم میانجامید.
این نکته در تعالیم قرآن و احادیث بسیار مطرح است. امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُکه برای رضای الهی قدم در این راه گذاشته بود، روحیه کوفیان را چنین ترسیم میکرد که آنان خواستههای دل خویش را بررضای الهی ترجیح دادهاند: «لا اَفلَحَ قَومٌ آثَروا مَرضاةَ انفُسِهم عَلی مَرضاةِ الخالق(4)امام سجاد عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز در انتقاد از خطیبی که در کاخ یزید و نزد اسرای اهلبیت، از یزید ستایش میکرد و از دودمان علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ به زشتی یاد میکرد، بر سر او فریاد کشید که: وای بر تو، رضای مردم را به قیمت خشم خدا خریدهای!؟ «اِشتریتَ مَرضاة المخلوقِ بِسَخَطِ الخالق.»(5)
امّا آنچه که در این بحث و بخش مورد نظر است، همان بعد متعالی عرفانی «رضا» است که ملاک عمل موحدان راستین است و عاشورا جلوهای از این فضیلت به شمار میرود.
یکی درد و یکی درمان پسندد *** یکی وصل ویکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران *** پسندم آنچه راجانان پسندد
نمونههای دیگری از مقام «رضا» را در کربلا با هم مرور میکنیم:
در مسیر راه کوفه، ابا عبدالله عَلَيْهِ السَّلاَمُ پس از برخورد با فرزدق و آگاهی از اوضاع کوفه، فرمود:
همواره کار دست خدا بوده و هست. اگر قضای الهی بر چیزی نازل شود که دوست داریم و میپسندیم، خدا را بر نعمتهایش سپاس میگوییم و اگر قضای الهی میان ما و امیدمان فاصله انداخت، باز هم از کسی که نیتش حق و شیوهاش تقوا باشد دور نیست (که آن را بپسندد).(1)
شعار «رِضا اللهِ رضانا اهلَ البیت» از کلمات نورانی امام و خاندان او در این سفر بود. این کلام را هم هنگام خروج از مکه به سمت کربلا در ضمن خطبهای بیان فرمود،(2)هم واپسین کلماتی بود که در قتلگاه از حنجر خونین آن امام شنیده شد که «الهی رِضیً بِقَضائک.» خواهر خویش را نیز به تسلیم و رضا دعوت میکرد «اِرضی بِقَضاءِ الله» تا پس از شهادتش بیتابی و نارضایی از خود نشان ندهد. وقتی هم که میخواست از مدینه خارج شود، هنگام وداع با قبر رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ از خداوند طلب کرد که آنچه که رضای تو است، برایم انتخاب کن: اسئلکَ ... ما اختَرتَ مِن اَمری هذا ما هُوَ لَکَ رِضیً.»(3)این روحیهی معنوی در سایر عاشوراییان هم بود. حضرت مسلم بن عقیل در کوفه وقتی گرفتار شد، باز دم از رضای الهی میزد و به داوری خدا راضی بود و در هر حال، خدا را حمد میگفت.(4)
سیدالشهدا عَلَيْهِ السَّلاَمُ وقتی به کربلا میرفت، به سرانجام و سرنوشت ماجرا راضی بود، هر چه را که خدا مقدّر کرده باشد برای خود «خیر» میدید و میفرمود:
چه کشته شویم، چه پیروز گردیم، آنچه را خدا بر ایمان مقدر کرده باشد، آن را خیر میبینیم.»(5)
رضای عبد از خدا و رضای خدا از عبد، اوج این کمال است؛ پسند دو جانبه و رضای از هر دو سو در متون زیارتنامه هم به این مقام و مرتبه شهدای کربلا اشاره و ارج نهاده شده است.
در زیارتنامه حضرت مسلم عَلَيْهِ السَّلاَمُآمده است: شهادت میدهم که تو اقامهی نماز و زکات کردی و جهاد کرده، به شهادت رسیدی در حالی که خداوندت از تو راضی بود «لَقَیتَ اللهَ عزوجل و هُو
عَنکَ راضٍ.»(1)در زیارتنامهی هانی میخوانیم که جان خویش را در راه رضای الهی فدا کردی (بَذَلتَ نَفسَکَ فی ذاتِ اللهِ و مَرضاتِهِ.) در همین متن، به رضایت خدا از او هم اشاره شده است.
این که یک انسان به مقامی برسد که خشم و رضای او خشم و رضای خدا باشد، مقام والاتری است. سیدالشهدا عَلَيْهِ السَّلاَمُ، با این وصف در زیارت مطرح شده است: یا مَن رِضاهُ مِن رِضی الرّحمانِ و سَخَطُه مِن سَخَطِ الرّحمان.(2)
خاندان امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز چنین بودند و پیشآمدهای ناگوار کربلا را به حساب خدا گذاشته به امید اجر او، آنها را تحمّل میکردند و همه را «زیبا» میدیدند. این کلام حضرت زینب سَلام الله عَلَیها است که وقتی در مجلس ابن زیاد در کوفه، والی مغرور با طعنه خطاب به آن بانوی قهرمان گفت: کار خدا را با برادر و خاندانت چگونه دیدی؟ زینب کبری سَلام الله عَلَیها پاسخ داد: جز زیبایی چیزی ندیدم؛ «ما رایتُ الاّ جَمیلا» و این سخن به شدّت والی کوفه را عصبانی ساخت.
کار برای رضای خدا و داشتن مرتبهی «رضا»، سرمایهی عظیمی است که هم وجدان انسانها را همواره آرام و خرسند میسازد، هم امیدآفرین و حرکتزا است و هم ایجاد انگیزهی قوی میکند.ملت ایران در سالهای پس از انقلاب و جنگ، به خاطر رضای الهی به میدان رفتند و از شهادت استقبال کردند. بستگان و خانوادههای شهدا و جانبازان هم با روحیه رضامندی، تحمل مشکلات کردند. امام خمینی (ره) فرمود: کسی که دنبال حق میرود و برای رضای خدا کار میکند، نباید به فکر این باشد که به او چه گفتهاند، یا چه میگویند؛ باید خدا را در نظر بگیرد و برای خدا کار کند، هر کس هر چی میخواهد بگوید.(3)
در زمینهی افزایش قدرت روحیّ برای تحمّل سختیها و شهادتها هم فرمود:
ملّتی که برای رضای حق تعالی انقلاب کرد و برای ارزشهای معنوی و انسانی به پا خاسته است، چه باک دارد از شهادت عزیزان و آسیب دیدن نور چشمان و تحمّل سختیها؟(4)
در لغت: تسلیم مأخوذ از سلام از نامهای خداوند از آن رو که بریّ از عیب و نقص است، گردن نهادن، راضی شدن، سلام کردن، عافیت طلبیدن و دوری جستن از آفت و بلاست.(1)
تسلیم در إصطلاح، إطاعت از امر خدا، استقبال از قضاو اعتراض نکردن به مصایب و ناملایمات(2)و اخلاص در توحیداست این معنای اصطلاحی، برگرفته از قرآن کریم و احادیث عَلَيْهِ السَّلاَمُ است و با اصطلاحاتی از قبیل رضاو تفویض قرابت دارد.
در قرآن، کلمهی تسلیم دو بار به معنای گردن نهادن به امر خدا و رسول(3)و یک بار به معنای تحیت و تعظیم(4)به کار رفته است. همچنین این معانی در ترکیباتی از ریشه «سَلَمَ» فراوان به کار رفته است.
تسلیم محض بودن حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ در برابر تقدیر الهی
صبر و شکیبایی در مصایب و تسلیم در برابر مقدّرات الهی، انسان را به مقامی میرساند که حاضر است همه چیز را فدای خداوند متعال کند. حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ مصداق بارز دستیابی به این مقام است. قرآن کریم پس از بیان ابتلائات گوناگون برای حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ و موفقیت ایشان در صبر و شکیبایی و تسلیم، میفرماید: إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمینَ
حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ صد در صد تسلیم اوامر الهی بود. قرآن کریم با بیان داستان ذبح حضرت اسماعیل عَلَيْهِ السَّلاَمُ و سربلندی حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ در امتحان الهی، آن پیامبر را نمونهی یک انسان مسلم معرّفی میکند.
حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ اولادی نداشت و هنگام پیری خداوند متعال، حضرت اسماعیل عَلَيْهِ السَّلاَمُ را به ایشان عطا کرد. پس از چند سال که اسماعیل عَلَيْهِ السَّلاَمُ هنوز کودک خردسالی بود، خداوند متعال به حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ وحی کرد که این بچه و مادرش را به سرزمین خشک و بیآب و علف مکّه ببر و در آنجا بگذار و برگرد. ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز که تجسّم تسلیم عملی بود، به فرمان الهی عمل کرد. وقتی
خواست زن و فرزند را تنها بگذارد، هاجر گفت: ما را به چه کسی میسپاری؟ حضرت ابراهیم پاسخ داد: به خداوند میسپارم. همین مقام تسلیم و رضا، باعث شد اوضاع به خوبی تغییر کند. به برکت تلاش این مادر و فرزند، چشمهی زمزم پدیدار شد و مردم به سوی این سرزمین آمدند. پس از گذشت چند سال، به حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ دستور داده شد که به مکّه برود و در آنجا با کمک اسماعیل که اینک جوان رشیدی شده بود، خانۀ کعبه را بسازد. البته خانۀ کعبه از زمان حضرت آدم عَلَيْهِ السَّلاَمُ به صورت اتاقکی موجود بود. حضرت ابراهیم آن اتاقک را خراب کرده و خانهی کعبه را به شکل فعلی بنا کردند.
پس از ساخت کعبه، خطاب شد که حج بهجا آورید. حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ و حضرت اسماعیل عَلَيْهِ السَّلاَمُ و هاجر حج بهجا آوردند. موقع قربانی، به حضرت ابراهیم خطاب شد که باید فرزندت را به عنوان قربانی در راه خدا، ذبح کنی!
وقتی به حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ وحی شد که باید فرزندت را قربانی کنی، حضرت ابراهیم به اسماعیل گفت: یا بُنَی إِنِّی أَرى فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى»حضرت اسماعیل عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز پاسخ داد: یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ؛ در روایات آمده است به حضرت هاجر نیز خبر دادند و او گفت: در مقابل امر خدا و در مقابل عمل پیامبر خدا تسلیم هستم.
وقتی حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ به همراه اسماعیل عَلَيْهِ السَّلاَمُ به قربانگاه میرفتند، شیطان شروع به وسوسه کرد و رمی جمرات، حاصل و نماد مبارزهی ابراهیم با وسوسههای شیطان است. شیطان وقتی دید از جانب ابراهیم راه به جایی نمیبرد، به سوی هاجر رفت. هاجر نیز مانند شوهرش تسلیم محض اوامر الهی بود و به شیطان و وسوسههای او توجّهی نکرد. وقتی ابراهیم به محلّ قربانی رسید، دست و پای اسماعیل را بست و کارد را تیز کرد. وقتی کارد را کشید، اثری نگذاشت و جبرییل نازل شد و به او آفرین گفت: «قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیاسپس گوسفندی را برای ذبح آورد.
پس از موفقیت در این امتحان و امتحانات سخت دیگر، که نشان از مقام رضا و تسلیم دارد، حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ به مقام امامت میرسند: «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیتی قالَ لا ینالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ».
یکی از درسهای مهمّ زندگانی حضرت ابراهیم عَلَيْهِ السَّلاَمُ آن است كه باور قلبی نسبت به این حقیقت که: «هرچه در جهان رخ مىدهد، دارای مصلحت تامّهی ملزمه و از روى حكمت است»، انسان را به مقام تسلیم و رضا میرساند.
بر این اساس، اگر کسی در رخدادی حکمت مقدّرات الهی را ندانست یا درک نکرد، نباید به این بهانه از تسلیم در برابر آن سر باز زند.
اگر انسان بتواند در ابتلائات و مصایب، باور قلبی داشته باشد که آن بلا یا گرفتاری، بر وفق حکمت و به مصلحت اوست، دنیا و آخرت خود را آباد کرده است. چنانکه اگر به چنین باوری نرسد و نتواند در برابر ابتلائات الهی تسلیم و راضی باشد، هم در دنیا، هم در آخرت بسیار ضرر میکند؛ زیرا در دنیا گرفتار بلا و مصیبت شده و زندگی خود را با سختی میگذراند و در آخرت نیز اجر و پاداشی نمیبرد.
انسان باید برای رسیدن به مقام تسلیم و رضا، در همهحال؛ چه هنگام برخورداری از نعمت و چه هنگام نزول بلا و نقمت؛ شاکر باشد. اهل معرفت، ابتلائات را الطاف خفیه میدانند و الطاف خفیّه را ارزشمندتر و کاربردیتر از الطاف جلیه میشمرند. چنین کسانی، از صبر و استقامت در الطاف خفیّه، بهرهبرداری معنوی کرده، با نیل به مقام تسلیم و رضا، از سقوط و انحراف خود جلوگیری میکنند. اگر شیطان انسی و جنّی پشت به پشت هم بخواهند، برای این افراد لغزشی ایجاد کنند، نمیتوانند. قرآن کریم میفرماید: «إِنَّهُ لَیسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذینَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ یتَوَكَّلُونَ، إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذینَ یتَوَلَّوْنَهُ».(1)
شیاطین انسی و جنّی کسانی را وسوسه و منحرف میکنند، که زیر پرچم الهی نباشند و به مقام رضا و تسلیم نرسیده باشند؛ و الاّ کسی که به مقام رضا و تسلیم رسیده، زندگی او سراسر الهی است و شیاطین در آن نقشی ندارند.
1) سوره نحل، آیه99.
وقتی انسانی به چنین مقامی برسد، نظیر امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در مناجات خود با خداوند، پاسخ الهی را میشنود و این گفتگو، برای او از دنیا و آنچه در آن است، ارزشمندتر است.
مناجات شعبانیه امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ یکی از مناجاتهای بسیار ارزشمند است که همهی ائمهی طاهرین عَلَيْهِ السَّلاَمُ آن را میخواندند. در این مناجات، امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ از خداوند مقامی را میطلبند که انقطاع الی الله در آن به کمال برسد و هیچ کس و هیچ چیزی در دل نباشد. آن حضرت در مناجات خود زمزمه میکنند: خداوندا، به من حالتی عطا فرما که علاوه بر آنکه من با تو مناجات میکنم، تو هم با من حرف بزنی و مناجات کنی.
«إِلَهِی هَبْ لِی کَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَیْکَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَاءِ نَظَرِهَا إِلَیْکَ حَتَّی تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَی مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِیرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِکَ إِلَهِی وَ اجْعَلْنِی مِمَّنْ نَادَیْتَهُ فَأَجَابَکَ وَ لَاحَظْتَهُ فَصَعِقَ بِجَلَالِکَ فَنَاجَیْتَهُ سِرّاً وَ عَمِلَ لَکَ جَهْرا».
انگیزهی اصلی خودسازی چیزی جز کسب رضایت الهی نیست. رضایت خداوند نهایت درجهی کمال انسان مومن در زندگی است. رضایت دو طرفهی انسان و خداوند نهایت آرزوی سالکان و عارفان است. رضی الله و رضوا عنه. بنابراین انسان برای رسیدن به مقام رضا، باید تلاش بکند.
رابطهی خودسازی و رضایت خداوند
در مورد خودسازی، اوّل باید ببینیم انگیزهی خودسازی چیست؟ اگر موضوع انگیزه روشن شد، راه برای خودسازی باز میشود. اگر ما هدف را خوب شناسایی کرده باشیم، راه رسیدن به هدف را هم پیدا خواهیم کرد. باید بررسی کنیم کسی که میخواهد خودسازی کند، در ذهنش چه میگذرد؟ چه چیزی باعث شده که به سمت خودسازی برود؟ هر کسی مطابق برداشت و شناختی که دارد، ممکن است با انگیزهی خاصّی به خودسازی روی بیاورد. یعنی سلیقهها و برداشتها و شناختها در این زمینه بسیار متفاوت است و هر کسی با رویکرد خاصی به موضوع نگاه میکند. به خاطر همین هم تعریفهای زیادی از خودسازی میشود. هر کسی با نگاه خود سعی کرده تعریف خاصی از خودسازی ارایه کند.
اما باید ببینیم معیار چیست؟
یک وقت صحبت این است که انگیزهی بنده و شما برای خودسازی چیست؟ یکوقت هم صحبت این است که انگیزهی یک مسلمان مؤمنی که میخواهد با رویکرد دینی به خودسازی بپردازد، چه باید باشد؟ صحبت این است که انگیزه صحیح خودسازی چیست؟ یا صحیح ترین انگیزهای که بتواند در انسان شوق ایجاد کند چه باید باشد؟ به تعبیر دیگر بهترین انگیزهی دینی برای یک فرد مسلمان چیست؟ از قرآن کریم استفاده میشود که بهترین انگیزه، کسب رضایت و محبت خداوند است. در این مرحله محبت دو طرفهی انسان و خداوند مطرح است. انگیزهی دینی برای اعمال و عبادات و هر کاری که یک انسان مومن انجام میدهد؟ رضایت و محبت خداوند است. موضوع نیت داشتن که در آموزههای دینی خیلی روی آن تأکید میشود هم چیزی جز این نیست.
نیت ما در تمام اعمال دینی مگر نباید قرب الهی باشد؟ خوب تا خدا از انسان راضی نباشد و تا انسان برای خدا دوست داشتنی نباشد، مگر میشود کسی به قرب او برسد. رضایتمندی و محبّت خداوندنسبت به انسان دقیقاً همان عامل اصلی قرب انسان به خدا است. ما در حقیقت از طریق جلب رضایت و محبت خدا است که به خدا نزدیک میشویم.
اگر گفته شود، هدف خودسازی کمال است؟ یا سعادت است؟ باز فرقی نمیکند. راه رسیدن به کمال و سعادت انسان هم چیزی جز جلب رضایت و محبت خداوند نیست. اگر کسی بگوید: هدف رشد است؟ هدف شکوفایی انسان است؟ رسیدن به رشد و شکوفایی برای انسان بدون جلب رضایت و محبت خداوند حاصل نمیشود.
توحید هم به ما میآموزد که باید نگاه ما در خودسازی و هر رفتار دینی فقط خدا باشد. انگیزه باید فقط الهی باشد. بر اساس توحید هم انگیزه و هدف دینی یک انسان مسلمان و مومن جز جلب رضایت خداوند نیست.
حتّی اگر کسی نگاه آخرت گرایانه داشته باشد و بگوید من نگاهم به دنیا نیست و فقط برای این که آخرت خوبی داشته باشم و در قیامت اهل نجات و بهشت شوم، خودسازی میکنم، رسیدن به چنین هدفی نیز جز با رضایت خدا و جلب محبت خداوند امکان پذیر نمیشود. موضوع رضایتمندی و همچنین جلب محبت خداوند، بهترین انگیزه و هدف را برای خودسازی به ما میدهد.
اصولاً یک انسان دینی کاری جز توجِه به رضایت الهی ندارد. هر کاری که میکند به این میاندیشد که آیا خدای متعال از کردهی من راضی است یا ناراضی؟ اگر راضی باشد، انجام میدهد و اگر راضی نباشد، ترک میکند. رضایتمندی یک استراتژی است. یک راهبرد است؟ تمامی روشهایی که بعداً ارایه میشود همه در راستای جلب رضایت خداوند باید سازماندهی شود.
انسان مرضی خدا
ما در خودسازی باید به این بیاندیشیم، که خداوند از چگونه انسانی راضی است؟ خصوصیات یک انسان دینی که توانسته به مقام رضا دست یابد و خدا را از خویش راضی کند، چیست؟ این خیلی مهمّ است. یعنی ما برای اینکه به روش خودسازی دست یابیم باید بتوانیم انسانی را مجسّم کنیم که از هر جهت همان کسی است که خدا کارهایش را میپسندد واو را دوست دارد.
خدای متعال از کدام بنده های خود راضی است؟ چه کار کنیم که خدا از ما راضی شود؟ خداوند چگونه از بنده خودش راضی میشود؟
خصوصیات یک بندهی واقعی خدا که توانسته به حدّ نصاب رضایتمندی برسد چه باید باشد؟ اینجاست که بحث رضایتمندی و مقام رضا اهمیت پیدا میکند. ما به عنوان مقدمه باید اوّل این موضوع را بررسی کنیم و بعد وارد روشها و تاکتیکها شویم. چون خودسازی دقیقاً همان راه رسیدن به رضایت خدا است. انسان خودساخته در حقیقت همان انسانی است که خدا از او راضی شده و دوستش دارد.
در عرفان اسلامی، کرامتهایی که برای انسان مطرح میشود و اقتدار ولایی و تواناییها همه از جانب خدا است و خدای متعال است که به هر که بخواهد کرامت عطا میکند. منتهی باید بدانیم کسی از این کرامت و اقتدار برخوردار میشود که توانسته قله رضایت خداوند را فتح کند.
خدای متعال به کسانی کرامت وعظمت میدهد که از او راضی است و او را دوست دارد. ما باید در این مسیر به رضایت و محبّت خدا برسیم. اگر این مقصد حاصل شود، در حقیقت به همه چیز رسیدهایم. نجات و رستگاری و کمال و سعادت دنیا و آخرت انسان در گرو رضایت خدای متعال از انسان و رضایت انسان از خداوند است.
در قرآن کریم از رضای الهی به رضوان تعبیر شده است. رضوان، واژهای است که نسبت به سایر مقامات معنوی، مقام والاتری دارد ودلیل این گفته، آیهی شریفهی 72 از سوره ی توبه است که میفرماید: دربین تمام مقاماتی که انسان میتواند در دستگاه الهی و در تقرّب به خداوند کسب کند، مقام رضوان فوق آنهاست، چون واژهی اکبر، صفت عالی است و از همه برتر و بالاتر است.
مرحوم علامه طباطبائی اظهار داشته است: معنای آیهی شریفه «و رضوان من الله اکبر» این است که: خشنودیخدا از ایشان، از همه حرفها بزرگتر و ارزندهتر است.(1)
بندگان خدا وقتی به درجهای از معرفت میرسند اگر بدانند در آن مرحله خداوند از آنها راضی است، همین مقام رضایت خداوند از بندگان برایشان از بهشت و نعمتهای جاوید برتر است.مرحوم علامه عقیده دارد: معرفت انسان نمیتواند رضوان الهی و حدود آن را درک کند، چون رضوان خدا محدود و مقدّر نیست تا وهم بشر بدان دست یابد و شاید برای فهماندن این نکته بوده که کمترین درجهی رضوان خدا هر چه قدر هم که کم باشد، از این بهشتها بزرگتر است؛ یعنی بزرگترین سعادت و رستگاری برای فرد عاشق ودوستدار خداوند این است که رضایت معشوق خود را جلب کند، بدون اینکه در صدد ارضای نفس خویش باشد.
بنابراین میبینیمکه رضوان الهی در نقطهی مقابل رضای شخصی و فردی قرار میگیرد. تمام انسانها یک سلسله آرزوهایی در سر میپرورانند وآرمانهایی دارند، که برایشان بسیار مهّم است. بهگونهای که رسیدن به آرزوهای خودشان را عین رضایت شخصی میدانند و وقتی به آرزوهایشان برسند مانند این است که تمام رضایتشخصیشان تأمین شده و دست نیافتن به بخشی از آرزوها و یا همه ی آنها را خسارت شخصی تلقّی میکنند. البتّه این منطق عرف مردم است در حالی که ممکن است حقیقت، چیزی غیر از این باشد. به عنوان نمونه باید به آیه ی 216 از سوره ی بقره اشاره کرد که میفرماید: «چه بسا چیزی را ناپسند میدانید و از آن اکراه دارید، درحالیکه خیر شما در آن است
1) المیزان، ج 18، ص238.
و چه بسا چیزی را دوست دارید، در حالیکه شر شما در آن است و خداوند به آن آگاه است، درحالیکه شما نمیدانید». لذا، میبینیم که در بیشتر موارد، میان تحقّق آرزوهای انسان و ایجاد رضایت شخصی رابطه و نسبت مستقیمی وجود دارد، به گونهای که آدمی به رضای فردی یا شخصی خود، به شدّت وابسته است و همین وابستگی، انسان را آسیبپذیر میکند. بنابراین، میتوان گفت، هر قدر آرزوهای انسان بیشتر باشد درجهی آسیبپذیری او بیشتر است، هرقدر انسان آرزوهایش را محدود کند و آنها را در حدّی معقول و منطقی نگه دارد، آسیبپذیری او کمتر و محدودتر میشود.
حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ: هر که بدن خود را ناخشنود سازد پروردگارش را خشنود کند و هر که بدن خود را ناخشنود نکند پروردگارش را نافرمانی کرده باشد- حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ: با راحتی بدن و تأمین خواستههای جسمانی و پیروی از خواهشها رضایت خدا تأمین نمیشود.بنابراین استغفار زیاد- صدقه دادن زیاد و انجام هر عمل خیر و مخالفت با هوا و هوسها سبب رضایت خداوند میشود.
نقل شده که حضرت موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ عرض کرد: ای پروردگار، مرا به کاری، که خشنودی تو از من در آن است راهنمایی فرما تا بدان عمل کنم، خداوند به او وحی فرمود که همانا خشنودی من در ناخشنودی توست و تو بر آنچه ناخوشش داری صبر نتوانی کرد موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ عرض کرد: پروردگارا، مرا به آن کار راهنمایی فرما. خداوند فرمود: خشنودی من در خرسندی تو به قضای من است.
برای در امان ماندن از آسیبها دو کار باید انجام شود: اوّل اینکه وابستگیهای انسان به آرزوها و امیال کم شود. همانطوریکه میدانیم جوانان آرزوهای زیادیدارند، ولی وقتی از سنّ جوانی به سنّ پختگی و سن عقلی یعنی40 سالگی میرسند، آرزوها در محدودهی منطقی و معقول خودش قرار میگیرد و مقداری محدودتر میشود. دوّم اینکه انسان، رشته ی ارتباط آرزوهای خودش را به چیزی غیر از رضایت شخصیخودش، یعنی رضایت ذات اقدس الهی متصّل کند. اگر این دو کار انجام شود، آسیب پذیریها کاهش مییابد.
رضایت خداوند تعالی، مراتبی دارد که رتبههای آن وابسته به درجات تقرّب و تشبه به خدای متعال از طریق عبودیت و بندگی است، هر درجهای از عبودیت متضمن درجهای از قرب است و نیز رضایت متناسب با آن درجه را به همراه دارد.
روشهای کلی کسب رضایت
1- هماهنگی تکوینی با هستی و سنّتهای حاکم بر هستی و صفات خدای متعال.
2- هماهنگی تشریعی با ارادهی خداوند که از طریق انبیا ووحی به انسان رسیده است که در انجام وظایف دینی خلاصه میشود.
راهکار اصلی کسب رضایت الهی، انجام وظایف شرعی است. هر آن کس در این وادی، از جهت کمیت و کیفیت عبادت بیشتر موفق شود بیشتر تحصیل رضای الهی نموده است؛ زیرا بیشتر فرمان آورنده آن وظایف یعنی فرمان خدای سبحان را لباس عمل پوشانیده، بیشتر او را از خویش راضی نموده است.
مراد از وظایف شرعی، اساسیترین و مهمترین آن است: یعنی انجام واجبات و ترک محرمات. در همین باب است این حدیث شریف: عن ابی حمزه الثمالی قال: قال علی بن الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ: من عمل بما افترض الله علیهم، فهو [من] خیر الناس. امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرمایند: هر کس به آنچه که خدا بر او واجب کرده عمل نماید، او از بهترین مردم میباشد.(1)و واضح است کسی که با فعل واجبات و ترک محرّمات بهترین مردم شده باشد از منظر خدای سبحان و ائمه هدی عَلَيْهِ السَّلاَمُ پسندیدهترین مردم است. اگر در این وادی کسی موفّق شد حتّی این وسوسهی قلبی که شاید خدا و ائمهی هدی عَلَيْهِ السَّلاَمُ از من راضی نباشند که خود، صفای دل را به هم میزند و آدم بیصفا مورد رضایت حق تعالی نیست. بنابراین با انجام هر چه دقیقتر واجبات و ترک محرمات باید آن وسوسه قلبی را نیز از دل زدود.
1) بحارالانوار، ج 71، ص 195.
مرتبهی بعدی کسب رضایت الهی، انجام مستحبّات و ترک مکروهات است. سالک با رسیدن به این مقام به وادی عشق و محبّت حق وارد میشود و از محبّین بلکه محبوبین او خواهد بود.
الف- موجبات رضای خدا
پیرامون موجبات رضایت خداوند و نشانههای راضی بودن خدا از خلق، نکات مختلفی در روایات مطرح گردیده است.
1- مخفی بودن موجبات خشنودی خدا؛ در روایتی از حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ نقل شده که خدای تبارک و تعالی چهار چیز را در دل چهار چیز نهفته است: خشنودی خود را در طاعتش نهفته است، پس هیچ طاعتی را کوچک نشمارید؛ زیرا بسا که آن طاعت با خشنودی خدا همراه باشد و تو بیخبر باشی- برای کسب رضایت الهی هر کار خیر و پسندیده را انجام دهید ولو کوچک باشد، زیرا احتمال دارد رضایت الهی با او کسب شود.2- سه چیز است که بنده را به خشنودی خدا میرساند: استغفار زیاد، فروتنی و صدقه دادن زیاد
3- در نتیجه راضی و تسلیم بودن در برابر قضای الهی ولو برخلاف میل انسان باشد خشنودی خدا را در پی دارد.
ب- نشانههای رضای خدا
1- روایت شده که موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ گفت: پروردگارا مرا از نشانهی ناخشنودی خود از بنده ات خبر ده خدای تعالی به او وحی فرمود: هر گاه دیدی که من بنده ام را برای طاعت خود آماده و از معصیتم روی گردان میکنم، این نشانه خشنودی من است.
2- در روایتی از پیامبر اسلام عَلَيْهِ السَّلاَمُ آمده: نشانهی خشنودی خدا از خلقش، ارزانی نرخها و دادگری فرمانروایشان است و نشانهی خشم خدا بر خلقش، ستمگری فرمانروایشان گرانی نرخهاست.
3- و نیز آمده است که نشانه خشنودی خدا سبحان از بنده خرسندی او است به آنچه خدای سبحان به سود و زیان او مقدم فرموده است. حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: اگر راضی به مقدّرات الهی بود نشانه رضایت خداوند است.
4- در کلامی از حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ آمده: خشنودی خدای سبحان قرین طاعت او است. و در یک کلام اگر انسان تسلیم خدا باشد در این صورت خدا از او راضی است.
ج- پاداش کسب رضایت الهی
مقام «رضوان»، از بزرگترین مواهب و مقاماتی است که خداوند به مؤمنان و مجاهدان میبخشد و این رضوان چیزی غیر از باغهای بهشت و نعمتهای جاویدان و غیر از رحمت گسترده پروردگار است و رضوان من الله اکبر.
هیچ کس نمیتواند آن لذّت معنوی و احساس روحانی را که به یک انسان به خاطر جلب رضایت و خشنودی خدا به او دست میدهد توصیف کند. رضایت خدا از همه برتر و بزرگتر است. قرآن کریم اسماعیل عَلَيْهِ السَّلاَمُ را با صفت «مرضی» توصیف نموده است وَ کانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِیا»(1)و همواره موردرضایت پروردگارش بود. این در واقع اشاره به این حقیقت است، که او در کلّ برنامههایش رضایت خدا را جلب کرده است.
اصولاً نعمتی از این بالاتر نیست که معبود و مولا و خالق انسان از او راضی و خشنود باشد به همین دلیل در بعضی از آیات بعد از آنکه نعمت بهشت جاویدان را برای بندگان خاص خدا بیان میکند در پایان میگوید: «رَضِی اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ»؛ خداوند از آنها خشنود و آنها نیز از او خشنود خواهند بود و این فوز عظیم و رستگاری بزرگی است. این نشان میدهد تا چه اندازه این رضایت دو جانبه واجد اهمیت است (رضایت پروردگار از بندگان و رضایت بندگان از پروردگار.(2)
زیرا ممکن است انسان غرق عالیترین نعمتها باشد، ولی هنگامی که احساس کند، مولی و معبود و محبوب او از او ناراضی است، تمام آن نعمتها و مواهب در کامش تلخ میگردد و نیز ممکن است انسان واجد همه چیز باشد، ولی به آنچه دارد راضی و قانع نباشد، بدیهی است آن همه نعمت با این روحیه او را خوشبخت نخواهد کرد و ناراحتی مرموزی دائما او را آزار و شکنجه میدهد و آرامش روح و روان را که از بزرگترین مواهب الهی است از او میگیرد.
علاوه بر این، هنگامی که خدا از کسی خشنود باشد، هر چه بخواهد به او میدهد و هنگامی که هر چه خواست به او داد او نیز خشنود خواهد شد و رضایت دو طرفه میان او و خدای متعال برقرار میشود. نتیجه اینکه، بالاترین نعمت این است که خداوند از انسان خشنود و او نیز از خدایش راضی باشد.
قابل ذکر است که در ادامهی آیه، و رضوان من الله اکبر، آمده است که: رضوانالهی حقیقت هر رستگاری بزرگی است. مرحوم خواجهنصیر، دراوصافالاشراف، صفحه 67، نوشته: دربان بهشت را رضوان نامیدهاند، از آن رو که رضا بابالله اعظم است یعنی اگر کسی بهمقام رضا برسد، به بهشت رسیده است و در هر چه مینگرد نوررحمت الهی را میبیند؛ یعنی کمترین پاداشی که افراد واصل شده به مقام رضوان دارند، این است که وقتی به پدیدههای هستی مینگرند، با نور خدا پدیدههای هستی را میبینند و این، بینشعمیقی است که انسان میتواند بهعنوان یکی از آثارش به آنعنایت داشته باشد.
به طور کلّی، رضا به معنای خشنودی و ثمرهی محبت انسان بهذات اقدس الهی است. یعنی اینکه خداوند متعال از انسان راضی باشد، این مقام بسیار بزرگ است. ولی اهل حقیقت مطلوبشان این بوده تا به مرحلهای برسند که از خداوند متعال راضیباشند. آیهی 119 سوره مائده میفرماید: خداوند از اینگونه انسانها راضی است و آنها هم از خدا راضی هستند. همچنین مرحوم خواجه نصیر در رساله اوصافالاشراف (صفحه 66-67) نوشته: رضای خداوند از بندهاش آنگاه حاصل میشود که رضای بنده ازخدای بزرگ حاصل شود. وی نقل کرده که یکی از بزرگان، 70 سالعمر کرد و در مدت عمر هرگز نگفت که «کاش فلان چیز انجاممیشد و یا فلان چیز انجام نمیشد» که این در واقع نشانه روحرضایت است که در یک بنده، در اوج درجات معنوی، میتواند به وجود بیاید.
«مرحوم خواجه نصیر» نقل کرده است: از بزرگی پرسیدند، که از مقام رضا در خود چه اثری یافتهای؟ او گفت: از مرتبهی رضا چیزی به من نرسیده است؛ ولی اگر از وجود و جسم من، پلی بر روی دوزخ بسازند و خلایق اوّلین و آخرین را بر آن پل عبور دهند و به بهشت رسانند و مرا تنها در دوزخ کنند، هرگز در دل من، خاطری خطور نمیکند که چرا بهره ی من این است و بهره ی دیگران آن
است. در واقع این نمونههایی از بیان رضایت الهی است که اگر انسان به آن مرحله برسد که واقعاً تسلیم محض پروردگار باشد و صبر و پایداری در برابر مشکلات در او مشاهده شود، میتوان به معنا و مفهوم رضای الهی رسید.
1- فراهم شدن زمینهی بهرهگیری از هدایت و بشارت قرآن
وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ؛(1)
2- دستیابی به هدایت خاص الهیفَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ کَذلِکَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَي الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ؛(2)
3- پدید آمدن ابزارهای معنوی، جهت ساده سازی تحمّل سختیها و مصایب
قُلْ لَنْ يُصيبَنا إِلاَّ ما کَتَبَ اللَّهُ لَنا هُوَ مَوْلانا وَ عَلَي اللَّهِ فَلْيَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ؛(3)
4- بسترسازی استجابت دعا
وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ إِحْساناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً حَتَّي إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعينَ سَنَةً قالَ رَبِّ أَوْزِعْني أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلي والِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَصْلِحْ لي في ذُرِّيَّتي إِنِّي تُبْتُ إِلَيْکَ وَ إِنِّي مِنَ الْمُسْلِمينَ؛(4)
5- انفاق عاشقانه
وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَکاً لِيَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلي ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهيمَةِ الْأَنْعامِ فَإِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتينَ؛(5)
6- احسان و صلهی رحم
فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ؛(1)
7- انصاف
وَ الَّذينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَي اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْري فَبَشِّرْ عِبادِ؛(2)
8- تصدیق معارف ناب دینی
«وَ لَوْ أَنَّا کَتَبْنا عَلَيْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِکُمْ ما فَعَلُوهُ إِلاَّ قَليلٌ مِنْهُمْ وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ لَکانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبيتاً- وَ إِذاً لَآتَيْناهُمْ مِنْ لَدُنَّا أَجْراً عَظيماً- وَ لَهَدَيْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقيماً»(3)
حضرت رسول صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: إِذَا كَانَ یوْمُ الْقِیامَةِ أَنْبَتَ اللَّهُ تَعَالَى لِطَائِفَةٍ مِنْ أُمَّتِی أَجْنِحَةً فَیطِیرُونَ مِنْ قُبُورِهِمْ إِلَى الْجِنَانِ یسْرَحُونَ فِیهَا وَ یتَنَعَّمُونَ كَیفَ شَاءُوا فَتَقُولُ لَهُمُ الْمَلَائِكَةُ هَلْ رَأَیتُمُ الْحِسَابَ فَیقُولُونَ مَا رَأَینَا حِسَاباً فَیقُولُونَ هَلْ جُزْتُمُ الصِّرَاطَ فَیقُولُونَ مَا رَأَینَا صِرَاطاً فَیقُولُونَ هَلْ رَأَیتُمْ جَهَنَّمَ فَیقُولُونَ مَا رَأَینَا شَیئاً فَتَقُولُ الْمَلَائِكَةُ مِنْ أُمَّةِ مَنْ أَنْتُمْ فَیقُولُونَ مِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ ص فَیقُولُونَ نَشَدْنَاكُمُ اللَّهَ حَدِّثُونَا مَا كَانَتْ أَعْمَالُكُمْ فِی الدُّنْیافَیقُولُونَ خَصْلَتَانِ كَانَتَا فِینَا فَبَلَّغَنَا اللَّهُ هَذِهِ الدَّرَجَةَ بِفَضْلِ رَحْمَتِهِ فَیقُولُونَ وَ مَا هُمَا فَیقُولُونَ كُنَّا إِذَا خَلَوْنَا نَسْتَحِی أَنْ نَعْصِیهُ وَ نَرْضَى بِالْیسِیرِ مِمَّا قُسِمَ لَنَا فَتَقُولُ الْمَلَائِكَةُ حَقٌّ لَكُمْ هَذا؛ فردای قیامت خداوند برای گروهی از امّت من دو بال قرار میدهد که از قبورشان به سوی بهشت پرواز میکنند در حالی که خوشحالاند و متنعم از هر چه میخواهند. ملائکه الله از آنان سوال میپرسند آیا شما حساب دیدهاید میگویند نه ما حسابی ندیدهایم باز میپرسند آیا صراط دیدهاید؟ میگویند ما صراطی ندیدهایم. خلاصه میپرسند جهنّم دیدهاید؟ میگویند ما هیچ ندیدهایم. ملائکه سؤال میکنند از امّت کدام پیامبر هستید میگویند ما از امّت پیامبر رحمت حضرت محمد صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ هستیم میگویند در دنیا چه کردید که به این مقام رسیدهاید؟ میگویند ما در دنیا دو خصلت در وجودمان بود. میپرسند آن دو چیست؟ میگویند اول این که ما هر وقت به خلوت
میرسیدیم و زمینهی گناه برای ما وجود داشت حیا میکردیم از محضر خدا و گناه نمیکردیم، دوّم اینکه راضی به آن چه خداوند برای ما قسمت و مقدّر کرد بودیم.(1)
حضرت رسول اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: مَنْ رَضِی مِنَ اللَّهِ بِالْقَلِیلِ مِنَ الرِّزْقِ، رَضِی اللَّهُ مِنْهُ بِالْقَلِیلِ مِنَ الْعَمَل؛ هر کس به کمی رزق از طرف خدا راضی باشد، خداوند هم به کمی عمل او راضی است.(2)
بزرگترین فساد
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ: أَعْظَمُ الْفَسَادِ أَنْ یرْضَى الْعَبْدُ بِالْغَفْلَةِ عَنِ اللَّهِ تَعَالَى وَ هَذَا الْفَسَادُ یتَوَلَّدُ مِنْ طُولِ الْأَمَلِ وَ الْحِرْصِ وَ الْكِبْر؛ بزرگترین فساد این که بنده به غفلت از خدای متعال راضی باشد و این فساد، از درازی آروز و حرص و تکبّر متولّد میشود.(3)
معرفت منشأ رضایت
بَینَمَا مُوسَى یمْشِی عَلَى سَاحِلِ الْبَحْرِ إِذْ جَاءَ صَیادٌ فَخَرَّ لِلشَّمْسِ سَاجِداً وَ تَكَلَّمَ بِالشِّرْكِ ثُمَّ أَلْقَى شَبَكَتَهُ فَأَخْرَجَهَا مَمْلُوءَةً فَأَعَادَهَا فَأَخْرَجَهَا مَمْلُوءَةً ثُمَّ أَعَادَهَا فَأَخْرَجَ مِثْلَ ذَلِكَ حَتَّى اكْتَفَى ثُمَّ مَضَى ثُمَّ جَاءَ آخَرُ فَتَوَضَّأَ ثُمَّ قَامَ وَ صَلَّى وَ حَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَیهِ ثُمَّ أَلْقَى شَبَكَتَهُ فَلَمْ تُخْرِجْ شَیئاً ثُمَّ أَعَادَ فَلَمْ تُخْرِجْ شَیئاً ثُمَّ أَعَادَ فَخَرَجَتْ سَمَكَةٌ صَغِیرَةٌ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَیهِ وَ انْصَرَفَ فَقَالَ مُوسَى یا رَبِّ عَبْدُكَ جَاءَ فَكَفَرَ بِكَ وَ صَلَّى لِلشَّمْسِ وَ تَكَلَّمَ بِالشِّرْكِ ثُمَّ أَلْقَى شَبَكَتَهُ فَأَخْرَجَهَا مَمْلُوءَةً ثُمَّ أَعَادَهَا فَأَخْرَجَهَا مَمْلُوءَةً ثُمَّ أَعَادَهَا فَأَخْرَجَهَا مِثْلَ ذَلِكَ حَتَّى اكْتَفَى وَ انْصَرَفَ وَ جَاءَ عَبْدُكَ الْمُؤْمِنُ فَتَوَضَّأَ وَ أَسْبَغَ الْوُضُوءَ ثُمَّ صَلَّى وَ حَمِدَ وَ دَعَا وَ أَثْنَى ثُمَّ أَلْقَى شَبَكَتَهُ فَلَمْ یخْرِجْ شَیئاً ثُمَّ أَعَادَ فَلَمْ یخْرِجْ شَیئاً ثُمَّ أَعَادَ فَأَخْرَجَ سَمَكَةً صَغِیرَةً فَحَمَدَكَ وَ انْصَرَفَ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَیهِ یا مُوسَى انْظُرْ عَنْ یمِینِكَ فَنَظَرَ مُوسَى فَكَشَفَ لَهُ عَمَّا أَعَدَّهُ اللَّهُ لِعَبْدِهِ الْمُؤْمِنِ فَنَظَرَ ثُمَّ قِیلَ لَهُ یا مُوسَى انْظُرْ عَنْ یسَارِكَ فَكَشَفَ لَهُ عَمَّا أَعَدَّهُ اللَّهُ لِعَبْدِهِ الْكَافِرِ فَنَظَرَ ثُمَّ قَالَ اللَّهُ [تَعَالَى] یا مُوسَى مَا نَفَعَ هَذَا مَا أَعْطَیتُهُ وَ لَا ضَرَّ هَذَا مَا مَنَعْتُهُ فَقَالَ مُوسَى یا رَبِّ حَقٌّ لِمَنْ عَرَفَكَ أَنْ یرْضَى بِمَا صَنَعْتَ؛ روزى حضرت موسى عَلَيْهِ السَّلاَمُ بر ساحل دریا قدم
مىزد، دید یك نفر شكارچى آمد و به عنوان سجده براى خورشید بر زمین افتاد و سخنانى مشركانه گفت، سپس تور ماهیگیرى خود را به دریا انداخت و (پس از لحظهاى) آن را پُر از ماهى بیرون آورد؛ و دو مرتبه به دریا انداخت و همانند اوّل پُر از ماهى بیرون آورد، همچنین مرتبه سوّم تا آنكه احساس كفایت كرد و رفت.
سپس شخص دیگرى آمد، وضو ساخت و نماز خواند و پس از حمد و ثناى خدا، تور خود را به دریا انداخت و چیزى در آن نیامد، مرتبه دوّم نیز انداخت و چیزى عایدش نشد، تا مرتبه سوّم یك ماهى كوچكى به تور افتاد (آن را بیرون آورد و) شكر و سپاس به جاى آورد و رفت.حضرت موسى عَلَيْهِ السَّلاَمُ اظهار داشت: اى پروردگار! آن بندهات آمد و به تو كفر گفت و براى خورشید عبادت كرد و سخن شرك بر زبان جارى نمود و تور خود را به دریا انداخت و پُر از ماهى بیرون كشید، تا سه مرتبه چنین كرد و تورش پُر از ماهى گشت و احساس بىنیازى كرد و رفت؛ و این بندهی مؤمن آمد، وضو ساخت و نماز خواند و پس از حمد و ثنا، تور خود را به دریا انداخت و چیزى عایدش نگشت، تا مرتبه سوّم كه یكماهى كوچك گرفت و شكر تو را به جاى آورد رفت!! خداوند به موسى عَلَيْهِ السَّلاَمُ وحى فرستاد: اى موسى! به سمت راست خود نگاه كن، هنگامى نگاه كرد آنچه را كه خداوند براى بندهی مؤمن آماده و مهیا نموده بود آشكار شد، سپس به موسى گفته شد: سمت چپ خود را نگاه كن، همین كه نگاهش افتاد آنچه را كه براى بنده كافر آماده گشته بود ظاهر گشت. سپس خداوند فرمود: اى موسى! آنچه را به این كافر دادم، سودى برایش ندارد؛ و آنچه از دیگرى منع نمودم ضررى برایش نخواهد داشت. حضرت موسى عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: اى پروردگار! حقّ است كه هر كه تو را شناخت راضى و خوشنود باشد به آنچه كه انجام مىدهى.(1)
رضایت خدا در گرو رضایت اهل بیت
وَ هُوَ قَوْلُهُ: إِلَّا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلى- وَ لَسَوْفَ یرْضى عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع [وَ یرْضَى عَنْهُ] إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى یغْضَبُ لِغَضَبِكَ، وَ یرْضَى لِرِضَاكَ، وَ یعْفُو عِنْدَ عَفْوِكَ، وَ یسْطُو عِنْدَ سَطْوَتِكَ.(2)إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ
یغْضَبُ بِغَضَبِ فَاطِمَةَ وَ یرْضَى لِرِضَاهَا.(1)رضا اللَّه رضانا اهل البیت، نصبر على بلائه، و یوفّینا اجر الصّابرین.(2)
رأس طاعت
رَأْسُ طَاعَةِ اللَّهِ الصَّبْرُ وَ الرِّضَا عَنِ اللَّهِ فِیمَا أَحَبَّ الْعَبْدُ أَوْ كَرِهَ وَ لَا یرْضَى عَبْدٌ عَنِ اللَّهِ فِیمَا أَحَبَّ أَوْ كَرِهَ إِلَّا كَانَ خَیراً لَهُ فِیمَا أَحَبَّ أَوْ كَرِهَ.(3)در واقعهی عاشورا، سالار شهیدان عَلَيْهِ السَّلاَمُ تحصیل رضای الهی را به زیبایی به تصویر کشید و درس بزرگی به مؤمنین داد که در چه شرایطی میتوان رضای خدا را تحصیل کرد چنان خود را در محضر خدا میدید و نگاه خدا را احساس میکرد که تمام مصایب بر حضرت سهل و آسان گردید. حضرت تمام وجود خود را غرق خدا میدید و فنا در خدا شده بود که غیر از خدا هیچ چیزی نمیدید لحظه لحظه زندگی خود را مدیون خدا میدید هیچ استقلالی برای خود در نظر نگرفته بود.
مرحوم ملّااحمد نراقی(ره) در مثنوی طاقدیس، داستانی را در باب تحصیل رضای خدا بیان میدارد که بیانش خالی از لطف نیست. داستان از این قرار استّ که روزی همسایهی ارباب لقمان یک سبد میوه برایش آورد ارباب لقمان را صدا زد گفت بیا کنارم بنشین و از این میوهها تناول کن لقمان حکیم شروع کرد به خوردن میوه امّا چنان با اشتها و انبساط میخورد که اربابش به طمع افتاد که او نیز از این میوه ها بخورد شروع کرد به خوردن میوه وقتی به دهن برد آن را تلخ و بد مزه یافت یکی دیگر را امتحان کرد آن نیز چنین بود رو کرد به لقمان و از او پرسید آیا این میوههایی که تو میخوری هم تلخ است؟ لقمان پاسخ داد بله گفت پس چرا این چنین با اشتها میخوری تا جایی که مرا به طمع انداختی لقمان پاسخ داد ارباب من سالها از دست شما شیرینی خوردم و کام مرا با لطف و مرحمت خود شیرین کردی کی روا باشد که به خاطر یک بار تلخی رو در هم بکشم و ناراحت شوم؟ سزاوار نیست چنین کنم.
میوهای چند از کوار آن ذوالمنن *** داد لقمان را به دست خویشتن
گرچه انعام تو جان پرور بود *** گر زدست خود دهی خوشتر بود
بلکه تیغ از دست تو بر سر مرا *** خوبتر از تاج و از افسر مرا
زخم از دستت زمرهم خوبتر *** زهر از تریاق جان محبوبتر
خورد لقمان میوه را با نشاط *** هر یکی خوردی فزودی انبساط
از نشاطی کز جبین او نمود *** خواجه را میوه صد رغیبت فزود
چون یکی زان میوه برد اندر دهن *** شد مذاق خواجه زان تلخ و دِژَن
دیگری برداشت دیدش تلختر *** طعم حنظل پیش طعمش نیشکر
یک گوارا میوهای در آن کوار *** می ندید آن خواجه بهر خواجه بار
گفت لقمان را که ای شمع وثاق *** چون فرو بردی تو این زهر از مذاق
ای عجب این زهر خوردی چون *** نی بر ابرو چین و نی بر رخ اثر
چون چشیدی با نشاط این صبر را *** آفرین بر طاقت و این صبر را
گفت لقمان سالیان بس دراز *** من شکرها خوردم از دستت به ناز
گر یکی تلخی از آن دستان چشم *** کی روا باشد که رو درهم کشم
کام من شیرین از آن کف سالهاست *** لحظهای هم تلخ اگر باشد رواست
خوردهام شیرینی از دستت مدام *** گوی یک تلخی خورم زا ای همام
بس حلاوت از تو در کامم بود *** زهر اگر آنجا رسد شیرین شود
این دهانم از تو شد کان شکر *** حنظلی بخشد، کجا آنجا اثر؟
آری حضرت اباعبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ که تمام وجودش را غرق در خدا میبیند تفضل و الطاف الهی را که مشاهده میکند شاید حیا کند در مقابل خداوند به خاطر این همه نعمتهای بیشماری که به ایشان ارزانی داشته بخواهد به خاطر این واقعه، رو در هم بکشد و اعتراض کند.
درس دیگری که سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ به ما آموخت درس شکرگزاری است، آن هم در سختترین شرایط و لحظات. از نقاط بسیار درخشان حیات حضرت امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ مرتبهی والاى شکرگزارى نسبت به خداوند بزرگ و نعمتهاى بیکرانى که او عطا فرموده، هست.
براى ترسیم این حقیقت، از پنجاه و هفت سال زندگى مقدّس آن بزرگوار تنها شب آخر عمر حضرتش را مورد نظر قرار داده و به آن شب حسّاس بىنظیر مىنگریم. که آخرین شب عمر آن سرور بود، شبى پر التهاب شبى بود که در محاصرهی کامل دشمنان قرار داشت و دشمن از خدا بىخبر، انواع خباثتها را اعمال کرده بود. گرفتارىها و عوامل نگران کننده، از جمله، بحران حال زنان، دختران و کودکان و وضع ناخوشایند فعلى آنها و نیز آتیه پر از نگرانى آنان همه به قلب مبارک آن حضرت هجوم آورده بود. پس، حضرت امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ، را در غمبارترین شب هاى عمر بنگریم.آن بزرگوار، در همین شرایط فوق العاده و بىسابقه، سخنانى دارند که امام زین العابدین عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: «من به آن حضرت نزدیک شدم تا بشنوم که به یاران و نزدیکان چه مىگویند، در حالى که خود دچار کسالت بودم، پس شنیدم که به اصحاب خود مىفرمود: اُثنى على الله احسن الثناء و احمده على السّراء و الضّراء.
ثنا مىگویم خداى بزرگ را به بهترین ثنا. حمد و سپاس مىکنم خدا را بر تمامى حالات، از راحتى و ناراحتى، خوشى و ناخوشى و بعد فرمودند: اللّهمّ انّى احمدک على ان اکرمتنا بالنّبوه و علّمتنا القرآن وفقّهتنا فى الدّین و جعلت لنا اسماعاً و ابصاراً و افئده فاجعلنا من الشّاکرین.(1)
بار خدایا! تو را حمد و ستایش مىکنم بر اینکه ما را با نبّوت سرافراز فرموده، گرامى داشتى و به ما قرآن را تعلیم دادى و ما را در دین، فقیه و دانا فرمودى، براى ما گوشها، چشمها و قلبها قرار دادى، پس ما را از شاکرین قرار ده.
1) ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 91.
قابل توّجه است که در میان حلقهی محاصرهی بلا و گرداب رنج و ابتلا، حمد خدا مىکند و بر تمامى حالات، نه حال خوشى و رفاه و ریزش نعمتهاى ظاهرى، بلکه حتّى بر رنجها، تلخکامىها، و تنها ماندنها در میان طوفان بلا، شکر و سپاسگزارى خداوند را به جا مىآورد.
و دوباره مىفرمایند: بار خدایا! من تو را حمد و ستایش مىنمایم.
در این مقام، شروع به ذکر نعمتهاى بزرگ و بیکرانى که خداوند، عطا فرموده، مىنمایند؛ نعمتهایى که شبیه و نظیر ندارند، نعمتهایى که هر یکى از آنها با عالم هستى برابرى مىکند:
1- افتخار نبوّت که در خاندان وى قرار داده شده و جدّ بزرگوارش حضرت محمد بن عبدالله صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ را خاتم انبیا قرار داده است.
2- تعلّم قرآن، فراگیرى آیات، آگاهى از مفاهیم و جزییات فراوان و تفسیر و تاویل ظاهر و باطن آن.
3- فقه، دانش و فهم در دین الهى.
4- اینکه خداوند چشم و گوش بینا و شنوا عطا فرموده و قلب گیرنده و پذیرا، لطف فرموده است. آرى! در میان امواج بلا، از نعمتها یاد کرده و آنها را اسم مىبرد و خداى را بر آن حمد مىکند.و بار دیگر، از خداوند مىخواهد که او را از شکرگزاران، قرار دهد. گویا آنچه را گذشت، را در مقام شکر، کافى نمىدانند و لذا از خداى متعال مىخواهند که او و نزدیکان و هم فکرانش را جزء شاکرین قرار بدهد.
گرچه اهل بیت عصمت و طهارت عَلَيْهِ السَّلاَمُ در تمام لحظات زندگی شکر گزار خداوند متعال هستند حضرت از ابتدای حرکتش از مکّه به سوی کربلا را با شکر نعمتهای خداوند شروع کرد. امام هنگامی، كه خواست مكّه را ترک كند، خانه خدا را طواف كرد و سعی انجام داد و از احرام بیرون آمد و سپس خطبهای ایراد فرمودند،كه در آن زبان به حمد و سپاس خداوند متعال باز كردند و فرمودند:
الحمدلله و ماشاءالله و لاقوه الا بالله و صلى الله على رسوله، خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جید الفتاه و ما اولهنى الى اسلافى اشتیاق یعقوب الى یوسف؛ سپاس براى خداست كه آن چه را بخواهد مىشود، و جز او تكیه گاهى نیست و درود او بر پیامبرش صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ باد مرگ بر اولاد آدم،
مانند گردنبندى است كه به دور گردن زن جوان پیچیده است. اشتیاقم زیاد است به دیدن نیاكان، بزرگان و گذشتگانم. مانند اشتیاق یعقوب عَلَيْهِ السَّلاَمُ به دیدن یوسف عَلَيْهِ السَّلاَمُ.
موضع دومی که حضرت زبان به شکر خدا گشود هنگامی كه توقّف امام و یارانش به شب عاشورا منتهی شد، یاران خود را در خیمهای جمع كرد و به همهی آنها اعلام كرد كه من بیعتم را از شما برداشتم امّا در برابر این سخنان امام، هیچ فردی راه رفتن را پیش نگرفت و هر یک سخنانی را بیان كردند كه نشان از وفاداری بیبدیل آنها نسبت به امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ خویش داشت، امام با دیدن این وفاداری زبان به حمد و سپاس خداوند باز كرد و فرمود:أثنی علی الله أحسن الثناء و أحمده علی السراء و الضراء... أمابعد، فإنیلاأعلم أصحابا أولی و لا خیراً من أصحابی و لا أهل بیت أبر و لا أوصل من أهل بیتی فجزاکم الله عنی جمیعا خیراً؛ خدا را به بهترین وجه ستایش کرده و در شداید و آسایش و رنج و رفاه در مقابل نعمتهایش سپاسگزارم امّا بعد، من اصحاب و یارانی بهتر از یاران خود ندیدم و اهل بیت و خاندانی باوفاتر و صدیق تر از اهل بیت خود سراغ ندارم. خداوند به همه شما جزای خیر دهد.
موضع سوّم صبح عاشورا بود، وقتی كه سپاه دشمن شیپور جنگ را نواختند، سید الشّهداء عَلَيْهِ السَّلاَمُ رو به آنها كرد و در آن لحظات حساس نیز شكرگزاری خداوند را فراموش نكرد و با زبانی سرشار ازسپاس و شكر به درگاه خداوند متعال فرمود: الحمد لله الذی خلق الدنیا فجعلها دار فناء وزوال، متصرفة باهلها حالا بعد حال فالمغرور من غرته و الشقی من فتنته: فلا تغرنكم هذه الدنیا فانها تقطع رجاء من ركن الیها؛ حمد و سپاس خدای را كه دنیا را محل فنا و زوال قرار داد، دنیا اهل خود را تغییر میدهد و آنها را دگرگون میكند، مغرور كسی است كه گول دنیا را بخورد و بدبخت كسی است كه شیفته و فریفتهی او بشود، مردم! دنیا گولتان نزند كه هر كس به او اعتماد كند، ناامیدش میسازد.(1)
موضع چهارم، بعد از به شهادت رسیدن برخی ازاصحاب ویاران با وفای سیّدالشّهدا عَلَيْهِ السَّلاَمُ شاهد صحنهای دیگر از شكر گزاری اباعبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ هستیم، وقتی كه از دشمن درخواست كردند، كه مدّتی كوتاه دست از جنگ بردارند تا حضرت با یاران خود به زیباترین شكل ممكن خدا را شكر كنند و به همین جهت امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ به زهیر بن قین و سعید بن عبدالله دستور فرمود جلو بایستید تا
1) بحار الانوار، ج45، ص559.
نماز ظهر را ادا كنم، آنان جلو ایستادند و امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ در جماعت حدود نیمی از یاران خود نماز را اقامه كردند.
موضع پنجم وقتی امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ در برابر سپاهیان عمر سعد برای طفل شش ماهه درخواست آب كرد و پاسخ حضرت را با تیر سه شعبهای كه توسط حرمله به طرف امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ پرتاب شد، دادند، امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ خون گلوی مبارك كودك شش ماهه را با كف دست گرفت و با طرف آسمان افشاند و در این لحظهی جانسوز و جانکاه سخنانی را به زبان میآورد كه حاكی از اوج شكرگزاری حضرت بود: هر مصیبتی كه بر من فرود آید، آسان است؛ زیرا كه در محضر خداست، بارالها این كودك پیش تو كم بها تر از بچهی ناقهی صالح نیست، چنانچه پیروزی ما مقدّر نیست، آن را بهترین توشه ما بساز و از ستمگران انتقام ما را بگیر و آنچه در دنیا بر ما فرود آمد، توشهی آخرتمان قرار ده.(1)
موضع ششم، امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ به سبب زیادی جراحات و در آخرین لحظات از هوش رفت، زینب كبریسَلام الله عَلَیها گریهكنان امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ را صدا میزد، سیّد الشّهدا عَلَيْهِ السَّلاَمُ لحظهای به هوش آمد و با خواهر صحبت كرد و دوباره بیهوش شد، سپس دوباره به هوش آمد و در آخرین لحظات عمر خویش زبان به سپاس و شكر خداوند متعال باز كرد و با خداوند متعال اینگونه مناجات كرد بار الها... ای آنكه چونبخوانندت نزدیكی و به آنچه آفریدی محیطی، توبه كنان را توبه پذیری و به آنچه خواهی توانایی و به آنچه جویی رسیدهای، چون شكرت گویند بسیار سپاس گویی و چون یادت كنند بسیار یاد كنی، نیازمندانه تو را میخوانم و بی نوایانه به تو مشتاقم.(2)
آخرین جایی که زبان به شکر گشوده شد، سرانجام هنگامی كه كاروان كربلا را به درگاه یزید وارد كردند، حضرت زینبسَلام الله عَلَیها، خطبهای در آن مجلس قرائت كردند، كه سراسر آن از شكرگزاری و سپاسگزاری خداوند متعال اوج میزد، چنانچه ابتدای خطبه را با حمد و سپاس خداوند آغاز كردند: سپاس خدای راکه پروردگارجهانیان است و درود خدا بر پیغمبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و همهی خاندان او باد.
و همچنین جملات انتهایی سخنرانی با شكوه خود را نیز با حمد و سپاس خداوند متعال اینگونه تمام كردند: سپاس خدای راکه اوّل ما را به سعادت و مغفرت ثبت کرد و آخر ما را به شهادت و
رحمت فایز گرداند، از خدا میخواهیم که ثواب آنها راکامل کند و برثوابشان بیفزاید، و برای ما نیکو خلف و جانشین باشد، که اوست خداوند رحیم و پروردگار ودود و ما را کافی در هر امری و نیکو وکیل است.(1)
«راغب» در این باره میگوید: شکر، یادآوری نعمت و اظهار آن و ضدّ آن کفر، به معنای فراموشی و پوشاندن نعمت است. (مفردات راغب، مادهی شکر.) علمای اخلاق گفتهاند: شکر نعمت آن است که بنده نعمتهایی که خدا به او بخشیده، در همان راهی مصرف کند که برای آن آفریده شده است.(2)
قرآن کریم میفرماید: اعْمَلُوَّاْ ءَالَ دَاوُدَ شُکْرًا؛ ای آل داود، شکر این همه نعمت را بهجای آورید.(3)شکر بیشتر از مقولهی "عمل" است و باید آن را در لابهلای اعمال انسان دریافت و شاید به همینعلت، قرآن کریم تعداد شکرگزاران واقعی را اندک شمرده است: "قَلِیلاً مَّا تَشْکُرُونَ؛ کمتر شکر او را بهجای میآورید."(4)"وَ قَلِیلٌ مِّنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ؛ امّا عدّهی کمی از بندگان من شکر گزارند." و در آیهی 73 سورهی نمل نیز میفرماید: "وَ لَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَشْکُرُونَ؛ بیشتر آنها شکرگزاری نمیکنند. از طرف دیگر، با توجّه به این نکته که نعمتهای خداوند که سر تا پای وجود انسان را احاطه کرده، آنقدر زیاد است که قابل شماره نیست، روشن است که چرا شکر به مفهوم واقعیاش در برابر تمام نعمتها به گونهای که همه را بدون استثنا در طریق بندگی خدا - که نعمتها برای آن آفریده شده است - به کار گیرد کمتر یافت میشود.
به تعبیر دیگر و به گفتهی بعضی از مفسّران بزرگ، "شکر مطلق" آن است که انسان همواره به یاد خدا باشد؛ بیهیچ گونه فراموشی و در راه او گام بردارد؛ بدون هیچگونه معصیت؛ و اطاعت فرمان او کند خالی از هرگونه سرپیچی؛ و مسلم است که این اوصاف در کمتر کسی جمع میشود.
در حدیثی از امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میخوانیم: شکر النعمة اجتناب المحارم؛ شکر نعمت، پرهیز از گناه است(1)در حدیث دیگری کسی از این امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ بزرگوار پرسید: "آیا شکر پروردگار حدّی دارد که اگر انسان به آن حدّ برسد، شاکر به حساب آید فرمود: "آری" پرسید: "چگونه؟" فرمود: "خدا را بر تمام نعمتهایش چه در خانواده و چه در اموال حمد و ستایش کند و اگر در اموالی که به او داده، حقّی باشد ادا کند."(2)
توجّه به این نکته نیز ضروری است که تشکّر و قدردانی از کسانی که وسیلهی نعمتی برای انسان هستند نیز شعبهای از شکر خداست.(3)
شکر، به یک تعبیر به دو قسم تقسیم میشود: 1. شکر تکوینی 2. شکر تشریعی. شکر تکوینی آن است که یک موجود از مواهبی که در اختیارش قرار دارد استفاده کند، مانند درخت گل و میوهای که با مراقبت باغبان، گل و میوههای با ارزشی به بار آورد. دابّهی شکور به حیوانی میگویند که هر گاه از آب و علف او مراقبت کافی کنند، روز به روز چاقتر میشود.شکر تشریعی، آن است که انسان در مقام شکرگزاری برآید و با قلب و زبان از پروردگار خود سپاسگزاری کند. در واقع شکر تشریعی، مخصوص انسان است، ولی شکر تکوینی برای انسان و حیوان و نبات هست. به تعبیر دیگر شکر بر سه قسم است:
زبانی: شکری است که فرد با زبان خود کلماتی که بیان کنندهی تشکر از ولیّ نعمت حقیقی (خدا) است، بر زبان جاری کند. مانند: "الحمدلله"، "شکراً لله"؛ از جمله مصداقهای شکر زبانی، اظهار عجز و ناتوانی از شکر الهی در برابر نعمتهای اوست.
قلبی: شکری است که انسان با قلب و روح خود، به نعمتهایی که خدا به او داده، خشنود و سپاسگزاری کند.
عملی: به کار بردن هر نعمت به جای خود، شکر عملی آن نعمت است؛ برای مثال، چشم یکی از نعمتهای بزرگ الهی است و شکر عملی آن این است که آثار عظمت الهی را در عالم هستی مشاهده کنیم؛ با دیدن آفریدههای خدا، معرفت خود را به او زیاد کنیم، کفران این نعمت آن است
که آن را به گناه آلوده نماییم. شکر عملی زبان، بیان حقیقت و راز و نیاز با خدا و... و کفران آن آلوده کردن آن به دروغ، غیبت، تهمت و... است. شکر عملی جوانی به کارگیری آن در طاعت و بندگی خداست.
برای این که فردی به خوبی از عهدهی شکر نعمت برآید، در مرحلهی نخست باید نعمت را بشناسد؛ نعمتهای الهی فراوان است، قرآن در این باره میفرماید:وَ إِن تَعُدُّواْ نِعْمَةَ اللَّهِ لاَ تُحْصُوهَآ إِنَّ اللَّهَ لَغَفُورٌ رَّحِیمٌ؛ اگر نعمتهای خدا را شمارش کنید، هرگز قادر به شمارش آن نیستید.(1)
انسان به طور معمول به نعمتهای مادّی توجه دارد، در حالی که بزرگترین نعمت، نعمتهای معنوی هستند، مانند: ایمان، هدایت، تشیع، استقلال، آزادی (در ضمن آیهی 172 سورهی بقره، به همین بخش مربوط است که خداوند مؤمنان را به برخی نعمتهای (طیّب) و پاکیزه توجه داده میفرماید: از آنها استفاده کنید و شکر نعمت الهی را به جای آورید. انسان پس از شناخت نعمت، باید منعم حقیقی را بشناسد و توجّه داشته باشد، که اگر دیگری هم به ما نیکی کند و نعمتی دهد، ابتدا باید شکر نعمت الهی را به جای آورد و سپس از فردی که به ما نیکی کرده تشکّر کند، چون خدا آن نعمت را در اختیار او قرار داده و به قلب او انداخته که به ما احسان نماید. انسان در مرحلهیبعد پس از آنکه تشخیص داد و نعمت دهنده را شناخت، وظیفه دارد که به وسیلهی زبان و قلب و با عمل، شکر نعمت را به جای آورد وشکر عملی از همهی اقسام دیگر مهمتر است، ممکن است کسی با زبان، شکر نعمت کند، لیکن در عمل، کفران نعمت نماید و این ارزشی ندارد.
عقل و وجدان بر هر صاحب عقلی، حکم میکند که شکر منعم واجب است. اگر کسی به شما احسان کرد، باید از او سپاسگزاری کنید. این حکم عقل است و فطرت هم همین حکم را میکند.
بنابراین به حکم عقل باید منعم را شناخت تا از او سپاسگزاری کرد، خصوصاً با خطراتی که درترک شکر منعم است؛ چون کسی که کفران میکند سزاوار است نعمت از او گرفته شود و علاوه برآن، عقوبت گردد. پس عقل میگوید برای جلوگیری از ضرر باید منعم را شناخت و از او سپاسگزاری کرد.
1) سوره نحل، آیه18.
قران مجید هم میفرماید: اگر سپاسگزاری کردید، (نعمتم را بر شما) زیادی میگردانم، و اگر کفران نمودید، هر آینه عذاب من سخت است.
در روایتی، حضرت صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ یکی ازموجبات فشار قبر را ضایع کردن نعمت میداند. بنابراین استفاده میشود، که اگر شخصی شاکر بود، ازاین جهت فشارقبرندارد.
برترین مرحلهی شکر، اعتراف به عجز است: چون اگر کسی با زبان یا قلب شکر کند، خود این اعضا و همچنین به کارگیری این نعم در ثنای حق، نعمت حق است. پس اگر نعمتی به این انسان برسد و بخواهد شاکر خدا باشد، گذشته از لزوم علم به عناصر محوری شکر، ناچار است از دو نعمت دیگر مدد بگیرد، یعنی دو نعمت دیگری هم نصیب او میشود: یکی اصل قلب، زبان و جوارح که ابزار شکر است و دیگری توفیق به کارگیری آنها در راه صحیح. از این رو برای هر شکری که انسان میکند، که خود نعمتی است، شکر دیگری لازم است.
شکر درجاتی دارد: گاهی انسان نعمتهای خدا را زاهدانه به رسمیت میشناسد و آنها را به جا مصرف میکند تا در قیامت نسوزد یا به بهشت راه یابد. خدای سبحان میفرماید: اذکروا نعمتی انعمت علیکم، به یاد نعمت من باشید، وقتی به یاد نعمت من بودید، شاکر نعمت هستید و (شکر نعمت، نعمتت افزون کند): لئن شکرتم لا زیدنکم. ولی گاهی انسان، خدا را عارفانه شکر میکند. یعنی میگوید: خدایا! هستی و کمالات من، جهان، نعمت توست، تنها ولی نعمت تویی؛ ((بر سر سفره بنشستم خدا رزاق بود)).
امام سجاد عَلَيْهِ السَّلاَمُ به خدای سبحان عرض میکند: ما عبدناک حق عبادتک و حضرت امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز میفرمایند: رسوخ علم در راسخان مایهی اعتراف آنان به عجز است: اعلم ان الراسخین فی العلم هم الذین اعناهم عن اقتحام السر المصدویه دون الغیوب، الافرار بجمله ما جحمله ما جهلوا تفسیره من الغیب المحجوب، فمدح الله تعالی اعتافهم بالعجز عن تناول ما لم یحیطوا به علما. هیچ دست و زبانی قادر به ادای شکر نیست:
از دست و زبان که برآید *** کز عهدهی شکرش به درآید؟
امّا انسان نباید گفته را بهانه قرار دهد و شکر خدا را ترک کند زیرا سرایندهی بزرگوار این شعر (سعدی) جملهی دیگر در نثر و نظم در باب شکر حق نیز از او به یادگار مانده است و خودش هم سالک این کوی بود.
بنابراین، معنای جملهی مذکور این است که انسان وقتی نعمتها و منعم را شناسایی و نعمتها را به جا مصرف میکند (الحمد الله رب العالمین) میگوید در کنار همهی این سخنها و عملها میگوید: از دست و زبان که برآید؟ آری که باید گفت: از دست و زبان و دل که بر آید. از این رو بهترین و عالیترین راه در مرحلهی شکر برای سالکان کوی حق، اعتراف به عجز در شکرگزاری است.
خدای سبحان در قرآن کریم، برای فراهم سازی زمینهی اعتراف به عجز میفرماید: اگر همهی درختان روی زمین قلم شود و آب دریا مرکب و هفت دریا به کمک دریای اوّل بیاید و مرکب نوشتاری را فراهم کند و نویسندگان بخواهند نعم الهی را بنویسند، مقدور آنها نیست: ولو ان ما فی الارض من شجر اقلام، البحریمده من بعده سبعه ابحر ما نفدت کلمات الله. و در بخش دیگر میفرماید: ان تعدوا نعمت الله لا تقصوها؛ اگر بخواهید نعم الهی را شمارش کنید، نمیتوانید با اینکه همهی آنها مسخّر شماست و این انسان است که باید از آنها بهرهی درست بگیرد و گرنه همهجهان هستی سفره الهی است. آسمانها برای منجّمان و مسافران سپهری، دریا برای غوّاصان، طبیعت برای زمین شناسان و معدن شناسان، سفره است.
در کنار سفرهی هر مدرّس، گوینده و اندرز دهندهای که بنشینیم در حقیقت، خدا گوینده و اندرز دهنده و مدرّس است و به طور کلّی انسان بر سر هر سفره ی غذای ظاهری و باطنی بنشیند خدا رزّاق است، در این صورت چنین شکری عارفانه میشود و در این گونه معارف، شاکر عارف از توجه به نعمت به توجه ولی نعمت میرسد.
گاهی به کسی میوهای میرسد و او بر اثر آن خوشحال میشود و گاهی از این مرز بالاتر میرود و میگوید بسیاری از این میوهها را حیوانات و حشرات نیز میخورند و همچنین از گوشت حیوانات مقدار کمی نصیب ما میشود.
او اگر چه اینها را نعمت حق میداند و شاکر است، لیکن نعمت باطنی را برتر از نعمت ظاهری میداند. در زمینه علم و معرفت و اخلاق نیز اگر نعمتی نصیب کسی شود، خدا را شاکر است که به
او علم، معرفت، اخلاق، قسط، عدل، نوع دوستی، و نوع پروری داده است و البتّه اینها نعمت برتر است. امّا گاهی از این حدّ نیز بالاتر میرود و میگوید بسیاری از این اوصاف را ملائکه نیز دارند و من که خلیفه الله هستم نباید در حد فرشتگان به سر ببرم، آنگاه از همهی اینها میگذرد و میگوید: خدایا! اینها نعمت است، ولی بهترین نعمت، خود ولی نعمت است، چنانکه خدای سبحان بهترین معروف و برترین محبوب و مشکور و مذکور است. یا خیرمعروف عرف، یا افضل معبود عبد، یا اجل مشکور شکر. در این صورت چیزی آنها را جز علاقه به حق و القای او راضی نمیکند.
ممکن است کسی شکرگزار نعمت حقّ باشد، ولی حق شناس نباشد، همهی تلاش و کوشش او این باشد که نعمت خدا را شناسایی کند و او را به جا مصرف کند، واجب و مستحب را انجام دهد و حرام و مکروه را ترک کند برای اینکه از جهنّم برهد و به بهشت برسد، در این صورت، در حقیقت کفران نعمت میکند، یعنی منعم و ولی نعمت خود را نمیبیند، ولی سوداگرانه یا اجیرانه سپاسگزار حقّ است که برکت اینگونه شکر به این است که آن نعمت را به جا مصرف میکند تا نعمت بهتری دریافت کند.
مستحبّ است مؤمن، که به سجده میرود، قبل از شروع در ذکر سجده این دعا را بخواند: اللهم لک سجدت و لک اسلمت و بک امنت سجد وجهی الذی خلقه و شق سمعه و بصره تبارک الله احسن الخالقین و الحمد لله رب العالمین_سبحان ربی الاعلی و بحمده؛ یعنی: خدایا! برای تو سجده کردم و برای تو تسلیم هستم و به تو ایمان آوردم، صورتم به خاک افتاده برای کسی که آن را آفرید و گوش و چشمش را باز کرد، بزرگ است خداوندی که بهترین آفرینندگان است.
اگر در نماز واجب میسّر نشود، این دعای شریف، در نمازهای نافله ترک نشود. این نعمتهای بزرگ الهی را یاد کنید که گوش، و چشم و بینی را باز مینماید. اگر کور مادرزاد ببیند، معلوم میشود چه نعمتی است.
خداوند در آیهی 12 سورهی لقمان: حکمت دادیم (و به او گفتیم) شکر خدا را به جای آوری، هر کس شکر گزاری کند تنها به سود خود انسان و کفران نعمت نیز به زیان خود اوست چرا که خداوند از همگان بی نیاز است، اگر همهی ممکنات، شکرگزاری کنند چیزی بر عظمتش افزوده نمیشود و اگر جملهی کاینات کافر گردند، بر دامن کبریایش ننشیند گرد.
خداوند در قرآن میفرماید: ((و اما بنعمه ربک فحدث: و نعمتهای پروردگارت را بازگو کن)).
بازگو کردن نعمت، گاه با زبان است و تعبیراتی که حاکی از نهایت شکر و سپاس باشد، نه غرور و برتری جویی، و گاه با عمل است به این ترتیب که از آنها انفاق و بخشش در راه خدا کند، بخششی که نشان دهد خداوند نعمت فراوانی به او عطا کرده است.
این سنّت افراد سخاوتمند وکریم است، که وقتی نعمتی به آنها روی میآورد بازگو میکنند و شکر خدا را به جا میآورند، و عملشان نیز تأیید و تأکیدی است بر این حقیقت، به عکس بخیلاندون همّت که دایماً ناله میکنند، و اگر دنیا را نیز به آنها بدهی اصرار درپرده پوشی بر نعمتها دارند، چهرهی آنها فقیرانه، وسخنانشان آمیخته با ناله وزاری و عملشان نیز بیانگر فقراست!
این در حالی است که از پیغمبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نقل شده است که فرمود: ان الله تعالی؛ اذا انعم علی عبد نعمة یحب ان یری اثر النعمة علیه: و خداوند هنگامی که نعمتی به بندهای میبخشد دوست دارد آثار آن را در بندهاش ببیند.
گفتیم که نخستین مرحله از شکر این است که انسان، نعمت را فقط از خدا بداند، البتّه گفتنش آسان و عملش سخت است. بعضی از مردم نعمت را نمیبینند وآن را که هم میبینند، فکر میکنندکه از طرف غیر خداست. و قلیل من عبادی الشکور تنها کمی از بندگانم شکر گزار هستند.
یکی از رشتههای نعمتهای الهی، نعمتهای عمومی هستندکه خداوندبه همه بندگانش ازکوچک به بزرگ داده است که کمترکسی متوجّه نعمت بودنشان میشود این نعمتها همان عقل، هوش،
دست، پا، گوش، چشم و... هستند، ما علاوه براینکه شکر خدا را به خاطر این نعمتها به جای نمیآوریم بلکه به وسیلهی آنها گناه میکنیم، مثلاً عقل و هوش خود را در راه کارهای خلاف به کار میبریم، با دست دزدی میکنیم، با پاهایمان در مسیر گمراهی قدم برمیداریم و الی آخر. خداوند این همه نعمت را به ما داده تا به وسیلهی آنها به کمال که همان قرب الهی است برسیم ولی ما در عوض، آنها را در جاهایی به کار میبریم که منجر میشود به مقام اسفل السّافلین سقوط کنیم.
2-8-9 آثار شکر نعمتهای خدا
1- افزون شدن نعمت
شکر فقط از طریق زبان نیست، بلکه شکر سه مرحله دارد: نخستین مرحله، آن است که: به دقّت بیندیشیم که بخشندهی نعمت کیست؟ این توجه و ایمان و آگاهی، پایه اول شکر است، و از آن که بگذریم مرحله زبان فرا میرسد ولی از آن بالاتر مرحله عمل است، شکر عملی آن است که درست بیندیشیم که هر نعمتی برای چه هدفی به ما داده شده است، آن را در مورد خودش صرف کنیم واگر نکنیم کفران نعمت کردهایم، همانگونه که بزرگان فرمودهاند: الشکر صرف العبد جمیعا ما انعم الله تعالی فیما خلق لاجله.
راستی چرا خدا به ما چشم داده است؟ و چرا نعمت شنوایی و گویایی بخشید؟ آیا جز این بوده که عظمت او را در این جهان ببینیم، راه زندگی را بشناسیم و با این وسایل در مسیر تکامل گام برداریم؟ حق را درک کنیم و از آن دفاع نماییم و با باطل بجنگیم؟
اگر این نعمتهای بزرگ خدا را، در این مسیر مصرف کردیم، شکر عملی او است. حدیثی از امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ در تفسیر ((نورالثقلین)) نقل شده: شکر النعمه اجتناب المحارم: شکر نعمت ان است که از گناهان پرهیز شود.
از اینجا رابطهی میان ((شکر)) و فزونی نعمت روشن میشود؛ چرا که هرگاه انسانها نعمتهای خدا رادرست در همان هدفهای واقعی نعمت صرف کردند که: شایسته و لایقاند، و این لیاقت و شایستگی، سبب فیض و بیشتر و موهبت افزونتر میگردد.
روشن است که زنده کردن حسّ شکرگزاری و قدردانی انسان در برابر این نعمتهای خدا، تنها برای این است که طبق فرمان فطرت در برابر بخشنده نعمت، خضوع کنند، او را بشناسند و فرمانش
را به جان و دل بپذیرند و به این وسیله هدایت و تربیت شوند، نه اینکه شکرگزاری کمترین اثری در مقام با عظمت خداوند داشته باشد، بلکه اثر آن همانند آثار همهی عبادتها و فرمانهای او، عاید خود انسان میشود.
قرآن مجید در این باره میفرماید: لَئن شَکَرْتُمْ لاَزِیدَنَّکُمْ وَلَئن کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ؛ اگر شکر نعمتهای مرا به جا آورید، من به طور قطع نعمتهای شما را افزون میکنم و اگر کفران کنید، عذاب و مجازات من شدید است.(1)
2- رستگاری و سعادت
قرآن میفرماید:... فَاذْکُرُوَّاْ ءَالآَءَ اللَّهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ؛ نعمتهای خدا را به یاد آورید، شاید رستگار شوید. یعنی در پرتو یادآوری نعمت، حس شکرگزاری شما برانگیخته میشود، در نتیجه، در برابر فرمان او تسلیم میشوید و رستگار میگردید.(2)
3- رضایت خداوند
... و إن تشکروا یرضه لکم..؛ اگر شکر او را به جای آوردی آن را برای شما میپسندد.(3)
4- رفع عذاب و بلا
ما یفعل الله بعذابکم إن شکرتم و آمنتم و کان الله شاکرا علیما؛ اگر شکرگزاری کنید و ایمان آورید، چگونه ممکن است خداوند شما را مجازات کند؟ خداوند در برابر اعمال شما قدردان و از آن آگاه است.(4)علت همه مصیبتها و بلاها، کفران نعمت و انجام گناه است، قرآن در این باره میفرماید: اگر مردمی که در شهرها و آبادیها زندگی دارند، ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند، برکات آسمان
و زمین را بر آنها میگشاییم، ولی آنها حقایق را تکذیب کردند، ما هم آنان را به کیفر اعمالشان مجازات کردیم.(1)
5- ترک گناه و فساد در زمین
... فَاذْکُرُوَّاْ ءَالآَ ءَ اللَّهِ وَلاَ تَعْثَوْاْ فِی الأَرْضِ مُفْسِدِینَ؛ این همه نعمتهای فراون خدا را به یاد آورید و در زمین فساد نکنید."(2)
6- زمینه ساز نعمتهای بعدی
امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: شُكرُكَ لِنِعمَةٍ سالِفَةٍ یقتَضى نِعمَةً آنِفَةً؛ شكر تو بر نعمت گذشته، زمینه ساز نعمت آینده است.(3)
7- بخشش گناهان
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: ما مِن عَبدٍ أنعَمَ اللّه عَلَیهِ نِعمَةً فَعَرَف َأنَّها مِن عِندِاللّه إلاّغَفَرَاللّه لَهُ قَبل َأن یحمَدَهُ؛ هیچ بنده اى نیست كه خداوند به او نعمتى دهد و او آن را از جانب خدا بداند، مگر آن كه، پیش از سپاسگویى او، خداوند بیامرزدش.(4)
8- رضایت حق تعالی
إِنَّ اللَّهَ لَیرْضَى عَنِ الْعَبْدِأَنْ یأْكُل َأَكْلَةً أَوْیشْرَبَ شَرْبَة ًفَیحْمَدَهُ عَلَیهَا؛
خداوند از بندهاى كه پس از خوردن لقمهاى غذا و یا آشامیدن جرعه اى آب او را سپاس مىگوید، خشنود مىگردد.(5)
9- عمر را طولانی میکند
حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: زِیادَةُ الشُّكْرِ وَ صِلَةُ الرَّحِمِ تَزِیدُ فِی الْعُمُرِ وَ تَفْسَحُ فِی الْأَجَل؛ شكرگزارى فراوان و صلهی رحم، عمر را زیاد مىكنند و بر مُهلت زندگى مىافزایند.(1)
10- خیر بی ضرر
امام حسن عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: اَلخَیرُ الَّذِی لا شَرَّ فِیهِ، اَلشُّکرُ مَعَ النِّعمَة وَ الصَّبرُ عَلَی النّازِلَة؛ خیری که هیچ شری در آن نیست، شکر بر نعمت و صبر بر مصیبت ناگوار است.(2)
کفر در لغت، گاهی نقیض ایمان است و در مواردی نقیض شکر؛ کفران نعمت نیز یعنی نعمت را شکر نکند.(3)
راغب در معنای «کفر» مینویسد: «کفر در لغت، به معنای پوشاندن شیء است و کفران نعمت؛ یعنی پوشاندن نعمت با ترک شکر کردن نسبت به آن. کفران در انکار نعمت، بیشتر استعمال دارد و کفر در انکار دین و کفور در هر دو.(4)
در مفهوم شناسی نعمت، راغب اصفهانی آن را حالت خوب و حسن میداند(5).
و صاحبِ کتاب قاموس قرآن، اصلِ آن را از نعمَ - فعل مدح - دانسته و مینویسد: «نعمت را به جهتِ خوب و دل چسب بودن، نعمت گفتهاند.(6)
همچنین در معنای شکر آمده است: «شکر، تصورّ نعمت و اظهار آن است و متضادّش، کفر است که نسیان نعمت و پوشاندنِ آن است و شکر سه دسته است: شکر قلب، که همان تصور نعمت است و
شکر زبان که همان ثنای منعم است و شکر سایر جوارح که آن، جزای مقابلهی نعمت است به قدر استحقاقش.(1)
مراتب کفران نعمت
از آنچه در مراتب شکر گفته شد، مراتب کفران نعمت نیز فهمیده میشود. شهید دستغیب در این باره میگوید: «[کفران نعمت] سه مرتبه دارد: 1. جهل به نعمت که سختتر و بدتر از سایر مراتب است و یا جهل به اصل نعمت است؛ یعنی به واسطه نافهمی، نعمت را نمی شناسد و آن را نادیده میگیرد و بود و نبودش را برابر میداند یا جهل به منعم است که در اصل پروردگار خود را نشناخته یا او را به وصفِ منعمی ندانسته و نعمت را از او نمیبیند؛ بلکه از جز او میداند...؛ 2. کفر به حسبِ حال، به این بیان که انسان عاقلی که نعمت خدا به او میرسد، باید دلشاد و فرحناک شود که موردانعام و عنایت خداوند واقع شده و او را یاد فرموده و به فضل و ادامه لطف حضرتش امیدوار و دلگرم باشد، حال اگر بر عکس به پروردگارش بد گمان باشد و به فضلش امیدی نداشته باشد(2)و به او دلخوش نبوده؛ بلکه از او جدا و بریده و مأیوس باشد، این حال کفر به نعمتهای خداوندی است؛ 3. کفر به اعضا و جوارح؛ یعنی کفر عملی به اینکه قلب قصد گناه کند و به زبان، شکایت و مذمّت نماید؛ یعنی در عوض ذکر نعمتها و شکر آن، به زبانش همه را نادیده گرفته و از نرسیدن به آرزوهای موهوم خود شکایت کرده، از افعال الهی مذمّت نماید و اعضای خود را در آنچه مورد نهی خدا و موجب دور شدن از رحمت است، به کار اندازد.(3)
ابعاد کفران نعمت
کفران نعمت، علاوه بر ادا نکردن حق شکر نعمتهای الهی، شکر نکردن احسان از منعمین دیگر را - که مخلوقات خداوند متعال هستند - نیز شامل میشود.
حضرت علی بن الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: یقول اللهُ تَبارک و تَعالی لِعَبْدٍ مِن عَبیدهِ یومَ القیامه أ شَکرْتَ فلاناً فَیقولُ بَل شَکرْتُک یا ربّ، فَیقُولُ لم تَشْکرنی إذْ لم تَشْکرْهُ، ثمّ قال: أشْکرُکم لله أشْکرُکم للناس؛
خداوند تبارک و تعالی در روز قیامت، به بنده ای از بندگانش میفرماید: آیا از فلانی تشکر کردی؟ میگوید: البته از تو شکرگزاری کردم، ای پروردگارم. پس خداوند میفرماید: وقتی از او سپاسگزاری نکردی، از من هم سپاسگزاری نکرده ای. سپس حضرت فرمودند: سپاسگزارترین شما برای خدا، سپاسگزارترین شما نسبت به مردم هستند.(1)
یکی از مصادیق منعمین که بر شکرگزاری آنها بسیار تأکید شده است، والدین انسان هستند که در مواردی سپاس از آنها پس از سپاس از خداوند آمده است: أنِ اشْکرْ لی وَ لِوالِدَیک.(2)
امام رضا عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: إنّ الله عزّوجل امر... بالشُّکر له و للوالدین فَمَن لم یشکرْ والِدَیه لم یشْکر اللهَ.(3)احادیث دیگری نیز در زمینه شکر مخلوقین وارد شده است، که عدم ادای آنها، کفران نعمت الهی است.(4)
بنابراین، جزای نیکی مخلوقین، احسان به آنهاست؛ همانگونه که خداوند متعال در آیهی هَلْ جَزاءُ اْلإِحْسانِ إِلاّ اْلإِحْسانُ(5)به آن اشاره کرده است؛ البته در صورت عدم قدرت بر مقابله به احسان، شکر زبانی نباید ترک شود.
عوامل کفران نعمت
تعداد بسیاری از انسانها، کافر به نعمتهای الهی هستند؛ همانگونه که خداوند متعال میفرماید: قَلیلٌ مِنْ عِبادِی الشّکورُ و این نشانهی آن است،که قیام به حقّ شکر، کار هر کسی نیست. از سویی شکر دارای مراتبی است و کسانی که برخی از مراتب آن را دارا نیستند، کافر به نعمت محسوب میشوند. از سوی دیگر نیز چون معارف بندگان خدا متفاوت است، شکر آنها نیز مختلف است. پس به بعضی از عوامل کفران نعمت اشاره میکنیم:
1- جهل
یکی از زمینههای کفران نعمت، جهل است. حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: ما کفَرَ الکافرُ حتی جهلَ؛ کافر، کفران نمیورزد تا اینکه جاهل باشد».(1)
2- نظر استقلالی به اسباب و تأثیر آنها
امام خمینی(ره) در کتاب چهل حدیث مینویسد: «کسی که نظر به اسباب دارد و تأثیر موجودات را مستقل میداند و نعم را به ولی نعمت و صاحب آن ارجاع نمیکند، کفران به نعمت حق تعالی کرده، بتهایی تراشیده و هر یک را مؤثّر میداند. گاهی اعمال را به خود نسبت میدهد؛ بلکه خود را متصرف در امور میداند وگاهی طبایع عالم کون [جریان طبیعی عالم ماده] را مؤثّرات بخواند وگاهی نعم را به ارباب ظاهریّهی صوریه [گردانندگان ظاهری امور] منسوب کند و حق را از تصرّف، عاری نماید و یدالله را مغلول شمارد - غُلَّتْ أیدیهم وَ لُعنوا بما قالوا.(2)
3- بیتوفیقی
حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: لیسَ مِنَ التوفیق کفرانُ النّعم؛ کفران نعمتها از بیتوفیقی است».(3)
4- غفلت
انسان غرق در نعمتهای الهی است و این مسئله ممکن است مورد غفلت واقع شود. در ادعیهی معصومین عَلَيْهِ السَّلاَمُ تنبّه بر شکر و عدم غفلت از آن، درخواست شده است. در فرازی از مناجات شعبانیه میخوانیم: و أسْئَلک... أن تجعَلَنِی مِمَّن یدِیمُ ذِکرَک... ولا یغْفُلُ عَن شُکرِک؛ و از تو میخواهم... که مرا از کسانی قرار دهی که مداومت بر ذکر تو دارند و از شکرگزاری تو غفلت نمیورزند».(4)
ناسپاسی، از پستی و بیشخصیتی نشأت میگیرد؛ چنانکه امام حسن مجتبی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: اللُّؤْمُ أنْ لاتشکرَ النعمه؛ پستی آن است که نعمت، شکر نشود».(1)
کافر به نعمت در نزد خداوند و مخلوقات، مذموم و نکوهش شده است. حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: کافرُ النعمه مذمومٌ عِندَ الخالِقِ والخلائقِ.(2)
این افراد به عنوان بدترین مردم توصیف شدهاند. حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: شرّ النّاس مَن لایشکر النعمه...؛ بدترین مردم کسانیاند که شکر نعمت را به جای نمیآورند».(3)امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز میفرماید: حمد برای خدایی است که اگر بندگانش را از شناخت ستایشش، نسبت به منتهای پیاپی و ریزش نعمتهای فراوانش بر آنها، منع میکرد؛ ایشان در نعمتهایش تصرّف کرده، او را ستایش نمیکردند و در رزقش توسعه میدادند و شکرش را نمیکردند و اگر این طور میشدند، به حتم ازمرز انسانیّت خارج و به محدوده چهارپایان وارد شده و همانطور میشدند که خدا توصیف میکند: ایشان جز چهارپایان نیستند؛ بلکه گمراهترند.(4)
بنابراین، اگر انسان تفکّر کرده و به سؤالات چیستی و هستی خود، جوابی عاقلانه دهد و جایگاه خود را دریابد، منعم خود و نعمتها را هم بشناسد و تأثیر حقیقی در عالم که منحصر به خداوند است، را درک کند؛ از این گناه بزرگ دوری خواهد کرد.
آثار کفران نعمت
خداوند متعال غنی مطلق است؛ بنابراین آثار شکر نعمت و نیز عواقب کفران آن به صاحبش بر میگردد: مَنْ کفَرَ فَعَلَیهِ کفْرُهُ وَ مَنْ عَمِلَ صالِحًا فَلأنْفُسِهِمْ یمْهَدُونَ؛ هر که کفران ورزد، پس کفرش به ضرر خود اوست.(5)
عدم شکر منعم، علاوه بر آنکه نشانه پستی و بیشخصیتی است، آثاری را نیز به دنبال دارد که برخی از این آثار عبارتند از:
1- زوال نعمت
یکی از آثار مهمّ عدم شکر، زایل شدن آن نعمت است؛ البته نه به این معنا که آن نعمت، برای صاحبش معدوم شود؛ بلکه اگر نسبت به او از خاصیّت هم بیفتد، مانند زایل شدن است و در این هنگام، عذاب آن برای او سختتر است و این تبدیل نعمت به نقمت میباشد؛ مانند کسی که زخم معده دارد. وقتی چنین فردی سر سفرهی رنگین خود مینشیند و میبیند که دیگران از آن بهرهمند میشوند و خودش محروم است، دیدن این منظره برای او دردناک است. از این رو قرآن کریم چنین حالتی را کفر نامیده است: وَ لَئِنْ کفَرْتُمْ إِنّ عَذابی لَشَدیدٌ حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز میفرماید: زوالُ النِعَم بمنع حقوق الله منها و التّقصیر فی شکرها؛ زایل شدن نعمتها به واسطه ندادن حقوق خداوند از آنها و تقصیر در ادای شکر آنهاست(1)همچنین میفرماید: إذا أرادَ الله سبحانه إزاله نعمه عن عبد کان اوّلُ ما یغیرُ عنه عقلهُ و أشَدُّ شیء علیه فقده؛ هنگامی که خدای سبحان اراده فرماید نعمتی را از بندهایبگیرد، نخستین چیزی که از او دگرگون کند؛ عقل اوست و چیزی بر او سختتر از نیافتن عقل نیست.(2)
2- انتقامهای الهی
حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: کفرُ النعمه مَجْلَبَه لحلولِ النقَم؛ کفران نعمت، زمینهی فرود آمدن انتقامهای الهی است».(3)
3- اقامت در جهنّم
خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید: أ لَمْ تَرَ إِلَی الّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّهِ کفْرًا وَ أحَلُوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ * جَهَنّمَ یصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ؛ آیا به کسانی که [شکر] نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را به سرای هلاکت در آوردند، ننگریستی [در آن سرای هلاکت که] جهنِم است [و] در آن وارد میشوند و چه بد قرارگاهی است.(4)
این آیه، به نعمت وجود پیامبر اکرم عَلَيْهِ السَّلاَمُ و اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ اشاره دارد، امّا همهی نعمتهای خدا را شامل میشود.
4- تهدید الهی
خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید: وَ إِذا مَسَّ النّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُمْ مُنیبینَ إِلَیهِ ثُمّ إِذا أذاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَه إِذا فَریقٌ مِنْهُمْ بِرَبِّهِمْ یشْرِکونَ * لِیکفُرُوا بِما آتَیناهُمْ فَتَمَتّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ؛ و زمانی که به مردم سختی و زیانی میرسد، پروردگارشان را میخوانند، در حالی که به سوی او انابه میکنند، سپس زمانی که رحمتی را از جانب او میچشند، در این هنگام، گروهی از ایشان به پروردگارشانشرک میورزند. بگذار تا نعمتهایی را که به آنان دادهایم، کفران کنند؛ پس از آنها بهره برند، به زودی نتیجهی شوم اعمال خویش را خواهید دانست».(1)
لام امر در «لیکفروا» و لحن کلام در «سوف تعلمون»، اشاره به تهدید الهی دارد.
5- شهادت نعمت بر ضرر صاحبش
اگر شخص از کفران نعمت خود توبه نکند، نعمت زایل شده علیه صاحبش گواهی میدهد. همانگونه که حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: أحسِنُوا صُحْبه النعَمِ قبلَ فِراقِها فإنَّها تزولُ و تشهَدُ علی صاحبِها بما عَمِلَ فیها؛ مصاحبت نعمتها را قبل از جداییاش نیکو شمرید؛ زیرا آنها زایل شده و بر ضرر صاحبش شهادت میدهند».(2)
6- فشار قبر
یکی از عذابهایی که بر انسان وارد میشود، مسئلهی فشار قبر است؛ همان طور که امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ از پدرانش از رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نقل میکند که فرمود: ضَغْطَه القبرِ للمؤمِنِ کفّارَه لِما کانَ مِنهُ مِن تضییع النّعم؛ فشار قبر برای مؤمن، کفارهی نعمتهایی است که ضایع کرده است».(3)
7- عدم استجابت دعا و یا دیر برآورده شدن آن
حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: لاتستبطئ إجابه دعائک و قد سددتَ طریقَهُ بالذّنوب؛ دیر مشمار اجابت دعایت را، در حالی که راه آن را با گناهان بستهای.(1)بدیهی است کفران نعمت نیز که یکی از گناهان کبیره است، عدم استجابت را در پی خواهد داشت.
8- استدراجسنّت استدراج، یکی از سنتهای الهی است که در شرایط ویژهای شامل حال کافران میشود و عبارت است از رها کردن شخص به حال خودش و غوطه ور شدن او در نعمتهای ظاهری دنیا تا بر گناهان خود بیفزاید و پله پله سقوط کند تا عذابِ الهی را بچشد. امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این باره میفرماید: الإستدراجُ مِنَ اللهِ سبحانَه لِعَبدِه أن یسْبِغَ علیه النعَمَ و یسْلُبَه الشکرَ؛ استدراج از جانب خداوند سبحان برای بندهاش، این است که نعمتهایی را داشته باشد و شکر آنها را ادا نکند».(2)
این مسئله، به قدری مهم است که به عنوان نشانهای بر استدراج و عدم آن قرار میگیرد؛ یعنی اگر نعمتهای ظاهری شخصی فزونی یابد و او شاکر نعمتهاست، فزونی نعمت به دلیل شکرگزاری اوست و اگر با وجود کفران نعمتها، باز هم نعمتها زیاد میشوند، ممکن است سنّت استدراج شامل حال او شده باشد.
علاوه بر آنچه ذکر شد، شخص کافر به نعمت، با این گناه و به جا نیاوردن فریضه شکرگزاری، از آثار بیشمار و ارزشمند آن نیز محروم میشود؛ زیرا انسان که در اثر شکرگزاری خداوند متعال، جان خود را با ذکر و یاد الهی پیوند میدهد و در نتیجهی پیوند با منبع اطمینان، طمأنینه و آرامش مییابد؛ به درجات بالاتر ایمان صعود کرده و به صحن و سرای محبت الهی بار مییابد و در صراط مستقیم ره میپوید؛ از خیر کثیر که حکمت الهی است، بهرهمند گشته و در زمره ((الّذینَ أنْعَمْتَ عَلَیهِمْ)) قرار میگیرد. همه آنچه گفته شد، علاوه بر تداوم اصل نعمت است و آثار زیبای شکر در زندگی خانوادگی، اجتماعی و اقتصادی نیز نمودار میشود که کافران به حق نعمت و احسان مخلوقین، از آن هم بینصیب خواهند بود.
همان طور که گذشت، اگر نعمتهای خدا را در مسیر درست مصرف کردیم، شکر عملی او است و اگر این نعمتها وسیلهای برای طغیان و غرور و خودپرستی و غفلت و بیگانگی و دوری از خدا، این عین کفران است!
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: ادتی الشکر رویه النعمه من الله من غیر عله یتعلق القلب بها دون الله، و الرضا بما اعطاه، و ان لاتعصیه بنعمه و تخالفه بشی من امره و نهیه بسبب من نعمته؛ کمترین شکر، این است که، نعمت را از خدا بدانی، بی آن که قلب تو مشغول به آن نعمت شود، و خدا را فراموشکنی، و همچنین راضی بودن به نعمت او، و اینکه نعمت خدا را وسیلهی عصیان او قرار ندهی، و اوامر و نواهی او را با استفاده از نعمتهایش زیر پا نگذاری.
و از اینجا روشن میشود: شکر قدرت، علم و دانش، نیروی فکری و اندیشه، نفوذ اجتماعی، مال و ثروت و سلامت و تندرستی، هر کدام از چه راهی است، و کفران آنها، چگونه است؟
9- قحطی
این روزها کفران نعمت زیاد میشود، برنج پخته با میوهی نیمه خورده و نان دور ریخته میشود. این کار خیلی خطرناک است و در روایات هم آمده که بیاحترامی به نعمت خداوند خطر قحطی میآورد. اگر نان زیاد آمد به حیوان بدهید یا به کسانی که نان میخرند بفروشید و آن را زیر دست و پا نریزید.
در وسائل الشیعه روایتی در خصوص نان از امام حسن مجتبی عَلَيْهِ السَّلاَمُ است: تکّه نانی افتاده بود امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ ناراحت شد و آن را برداشت و به غلامش داد، و امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ که برگشت به غلامش فرمود: تکّه نانی را که به دستت دادم به من بده، غلام گفت: آن را خوردم. امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: نعمت خدا را احترام کردی و از اهل بهشت شدی، من دوست ندارم کسی که دوست خدا و بهشتی شده غلام باشد، تو به خاط این عملت، آزاد هستی.
اینکه ما از صبح تا شب نعمت میخوریم و در نعمت غرقیم، بدون آنکه منعم و صاحب نعمت خود را بشناسیم، به نظر شما این کفران نعمت نیست؟ در مقابل، خدا چه میکند؟ غیر از این که روزی ما را قطع نمیکند. مثلا ما اگر اسباب بازی را برای فرزندمان بخریم، اگر آن را شکست و خراب کرد و آن اسباب بازی هم گران باشد، دیگر برایش نمیخریم و پشیمان میشویم و پیش
خودمان فکر میکنیم که پولمان را بیهوده مصرف کردیم. ولی خدا با ما این کار را نمیکند و روزی ما را قطع نمیکند. خوب فکر کن و ببین آیا خدا دوست داشتنی است یا نه؟ خدایی که اینطور با ما معامله میکند. مردمان چقد پدر و مادرهایشان را دوست دارند؟ مومنین خدا را به مراتب بیشتر دوست دارند چون میدانند پدر و مادر را هم خدا آفریده و نعمتهای خدا هستند. خدا مهر بشر را در دل مادر انداخته، و ما را از کثافتها پاک میکند و در گرفتاریها از من مواظبت میکند، عمریاز ما میگذرد آیا خدا و رسولش را دوست داریم؟ آیا عاشق خدا شدهایم؟ آیا خوش بینی به دستگاه خلقت پیدا کردهایم؟ آیا بشت را دوست داریم؟.
یکی دیگر از درسهای فرهنگ عاشورا، درس ایثار و از خودگذشتگی است. این صفت نیک یکی از خصلتهای ارزشمند اخلاقی است که در قرآن کریم و روایات، مورد ستایش فراوان قرار گرفته است و از وارستگی انسان از «خودخواهی» سرچشمه میگیرد. قرآن از مؤمنانی یاد میکند که با آن که خودشان نیازمندند، دیگران را بر خویشتن مقدم میدارند: «و یُوثِروُنَ عَلی اَنفُسِهِم وَ لَو کانَ بِهِم خَصاصَةٌ.(1)
گذشتن از خواستههای خود و نیز چشم پوشیدن از آنچه مورد علاقه انسان است، به خاطر دیگری و در راه دیگری، «ایثار» است. اوج ایثار، ایثار خون و جان است. ایثارگر، کسی است که حاضر باشد هستی و جان خود را برای دین خدا فدا کند، یا در راه رضای او، از تمنیّات خویش بگذرد.
در صحنهی عاشورا، نخستین ایثارگر، سیدالشهدا عَلَيْهِ السَّلاَمُ بود که حاضر شد فدای دین خدا گردد و رضای او را بر همه چیز برگزید و از مردم نیز خواست کسانی که حاضرند، خون خود را در این راه نثار کنند، و با او همسفر کربلا شوند.(2)
اصحاب آن حضرت نیز، هر کدام ایثارگرانه جان فدای امام خویش و هدف والای ایشان کردند. در طول حوادث عاشورا نیز صحنههای زیبایی از ایثارگری دیده میشود.
وقتی نیروهای ابن زیاد، آگاه شدند که مسلم بن عقیل عَلَيْهِ السَّلاَمُ در خانههانی بن عروه است، هانی را احضار کردند و از او خواستند که مسلم را تسلیم آنان کند. او میتوانست با سپردن مسلم به دست آنان، جان خویش را نجات بخشد، اما حاضر شد در راه مسلم کشته شود ولی او را تسلیم نکند. درمقابل درخواست تهدیدآمیز آنان گفت: به خدا سوگند، اگر تنها و بییاور هم بمانم، هرگز او را تسلیم شما نخواهم کرد، تا آن که در راه حمایت از او بمیرم!»(1)
وقتی مسلم بن عقیل را به دارالاماره بردند، پس از گفت و گوهای تندی که ردّ و بدل شد و تصمیم به کشتن او گرفتند، مسلم گریست. یکی از حاضران گفت: کسی که در پی چنین خواستهایی باشد نباید گریه کند (و باید پیشبینی این روزها را هم بکند) مسلم گفت: بر خودم گریه نمیکنم، بلکه برای حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ و خانواده او میگریم.(2)
این نیز ایثارگری او را نشان میدهد که در آستانهی شهادت، اگر هم گریه میکند نه بر حال خویش، که بر حسین میگرید که طبق گزارش او از وضع کوفه، روی به این شهر پرنیرنگ و مردم پیمان شکن نهاده است.
وقتی امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ به فرزندان عقیل و مسلم بن عقیل فرمود که شهادت مسلم برایتان کافی است، شما صحنه را ترک کنید، یکصدا گفتند: به خدا سوگند چنین نخواهیم کرد. جان و مال و خانواده و هستی خود را فدای تو میکنیم و در رکابت میجنگیم تا شهادت.(3)
اظهارات ایثارگرانهی یاران امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ در شب عاشورا، مشهور است؛ یک به یک برخاستند و آمادگی خود را برای جانبازی و ایثار خون در راه امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ اظهار کردند. از آن همه سخن، این نمونه از کلام مسلم بن عوسجه کافی است که به امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ عرض کرد: «هرگز از تو جدا نخواهم شد. اگر سلاحی برای جنگ با آنان هم نداشته باشم، با سنگ با آنان خواهم جنگید تا همراه تو به شهادت برسم.»(4)
سخنان سعید بن عبدالله حنفی، زهیر بن قین و دیگران، جلوههای روشن و ماندگاری از این روحیهی ایثارگری است. طبق نقلی سخن گروهی از آنان چنین بود: «به خدا قسم از تو جدا نخواهیم شد! جانهایمان فدای توست، تو را با ایثار خون، چهره و اعضای بدن حمایت میکنیم.»(1)آری... خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست. حضرت زینبسَلام الله عَلَیها عصر عاشورا هنگام حملهی سپاه کوفه به خیمهها و غارت اشیاء چون دید شمر با شمشیر آخته قصد کشتن امام زینالعابدین عَلَيْهِ السَّلاَمُ را دارد، فرمود: او کشته نخواهد شد مگر آن که من فدای او شوم.(2)
پیشوای نهضت، به پشتگرمی حامیان ایثارگر، گام در مراحل دشوار و پرخطر میگذارد. اگر آمادگی پیروان برای ایثار مال و جان و گذشتن از راحتی و زندگی نباشد، رهبر تنها میماند و حق، مظلوم و بییاور. در انقلاب کربلا، امام و خانواده و یارانش دست از زندگی شستند، تا دین خدا بماند و کشته و اسیر شدند، تا حق زنده بماند و امت، آزاد شوند، و اصحاب شهید امام، تا زنده بودند، اجازه ندادند از بنیهاشم کسی به میدان رود و کشته شود. بنیهاشم هم تا زنده بودند، جان فدا کردند و در راه و رکاب امام به شهادت رسیدند و حسین بن علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ شهید آخرین کسی بود که وقتی به دشت کربلا نگریست، از آن همه یاران و برادران و اصحاب، کسی نمانده بود.
جلوهی دیگری از ایثار، در کار زیبای حضرت ابوالفضل عَلَيْهِ السَّلاَمُ بود: ابتدا امان ابن زیاد را که شمر آورده بود، رد کرد آنگاه در شب عاشورا اظهار کرد که هرگز از تو دست نخواهیم کشید، خدا نیاورد زندگی پس از تو را. روز عاشورا نیز وقتی با لب تشنه وارد شریعه فرات شد تا برای امام و کودکان تشنه آب آورد، پس از پر کردن مشک، دست زیر آب برد تا بنوشد، اما با یادآوری کام تشنه حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ، ایثارگری و وفای او اجازه نداد که آب بنوشد و امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ و کودکان تشنه باشند و تشنهکام، گام از فرات بیرون نهاد و تشنه لب شهید شد. باز هم در اوج نیاز، آب ننوشیدن و به فکر نیاز دیگران بودن.
آب شرمنده ز ایثار علمدار تو شد *** که چرا تشنه از او این همه بیتاب گذشت
سعید بن عبدالله، جلوه دیگری از ایثار را در کربلا به نمایش گذاشت و هنگام نماز خواندن امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ، خود را سپر تیرهایی ساخت که از سوی دشمن میآمد. وقتی نماز امام به پایان رسید، او سیزده تیر بر بدن داشت و بر زمین افتاد و شهید شد.(1)
خصلت وصف عاشورایی را کسی دارد که حاضر باشد به خاطر خدا، در راه دیگری فداکاری کند و ایثارگری نماید.
واژهی ایثار بر وزن اِفعال از ریشه «ا ث ر» و به معنای مقدّم داشتن دیگری بر خود است(2)اما گاه در معنایی وسیعتر به هرگونه ترجیح بین دو طرف گفته میشود.(3)
این مفهوم در اصطلاح به معنای مقدم شمردن دیگری بر خود در کسب سودو منفعتی یا پرهیز از ضررو زیانی است که نهایت برادری و دوستی بین دو نفر را نشان میدهد.(4)
نقطهی مقابل این خصلت انسانی را بخل دانستهاند که به معنای پرهیز از رساندن هرگونه سودی به دیگران است،(5)گرچه مساوات به معنای قرار دادن خویش در مرتبهای همسان دیگران نیز مفهومی مقابل بخل به شمار میرود که البتّه در مقایسه با ایثار در رتبهای پایینتر از آن قرار داشته و در نقطه وسط میان بخل و ایثار قرار دارد.(6)
ایثار و مشتقّات آن، در قرآن در دو معناى متضادّ بهکار رفته است: الف. مقدم داشتن مثبت كه از بزرگترین ارزشهاى اخلاقى است؛ مانند این آیهی شریفه: «وَ یؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ؛ و دیگران را بر خویشتن مقدّم میدارند، هرچند خودشان نیازمند باشند».(7)این کاربرد، همان معنای اصطلاحی ایثار است که عبارت است از: بخشش مال به كسى، با وجود احتیاج شخص بخشنده
به آن این معنا؛ بیشتر در مقدّم داشتن دیگران در امور مالى یا مقدّم داشتن خواسته دیگران صدق میكند؛ امّا ایثار انواع دیگری نیز دارد که بیان خواهد شد. چنانکه در مصباح الشریعه، ایثارِ مثبت چنین تعریف شده است: «أصلُ الإِیثارِ تَقدیمُ الشىءِ بِحَقهِ؛ ایثار؛ در اصل، مقدمداشتن چیزى است بهجا». نكته توجه اینكه؛ از نگاه اسلام، مطلقِمقدم داشتن دیگران بر خود در تأمین نیازها و خواستهها،ارزش تلقى نمیگردد؛ زیرا ترجیح بدون مرجح و تقدیم نابهجا- چنانكه در آداب ایثار خواهد آمد - ارزش نیست.
ب. مقدّمداشتن منفى؛ مانند: «بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاةَ الدنْیا وَ الْآخِرَةُ خَیرٌ وَ أَبْقى؛ بلكه زندگانى دنیا را ترجیح میدهید، در حالىكه آخرت، بهتر و پایدارتر است».(1)
ایثار از برجستهترین فضایل و ارزشهاى انسانى است، كه در قرآن و سخنان نورانى پیشوایان اسلام، ستوده شده است؛ ازجمله قرآنکریم دربارهی ایثار جانى حضرت على عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: «و برخی از مردم براى بهدست آوردن خشنودى خدا جان خویش را فدا میكنند».(2)و در دیگر جای دربارهی ایثار مالى خاندان پیامبر اعظم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: «غذاى خویش را با آنكه آن را دوست دارند، به مسكین و یتیم و اسیر میخورانند» (انسان: 8). همچنین از «انصار» كه در حال فقر، از برادران مهاجر خود، با تقسیم اموال و خانههاى خویش پذیرایى كردند و آنان را بر خود مقدم داشتند- اینگونه تمجید میكند: «دیگران را بر خود مقدم میدارند، هرچند خود، فقیر و نیازمند باشند»
در روایات، از ایثار با عناوینى همانند: بالاترینِ مكارم اخلاقى، بالاترینِ مراتب نیکوکاری بالاترینِ درجات ایمان و بهترینِ عبادت ارزشگذارى شده است و در فرهنگ اسلام، كسانى شایستهی نامبردارى به فضیلت، مروت و فتوت هستند كه از این خصلت ارجمند، برخوردار باشند.
پیامبر اسلام صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ: آن بزرگوار - كه كاملترین انسانها هستند- از بالاترین مراتب ایثار، برخوردارند و در این خصلت زیباى انسانى و اسلامى، سرمشق دیگراناند. پیروان راستین آنان نیز از این خصلت، بهرهی وافرى داشتهاند و دارند. امام حسن مجتبی عَلَيْهِ السَّلاَمُ، در توصیف همنشینان پیامبر
خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: «یوَقرونَ الكَبیرَ، وَ یرحَمونَ الصغیرَ، وَ یؤثِرونَ ذَا الحاجَةِ؛ به بزرگترها احترام میگذارند، با كوچکترها مهرباناند، و نیازمند را بر خود ترجیح میدهند».
ایثار، انواع فراوانى دارد که برای نمونه؛ مهمترین آنها را بیان میکنیم:
1- ایثار در مال
بررسى متون دینی نشان میدهد، كه در قرآن و حدیث، بیشترین كاربرد كلمهی «ایثار» و آنچه این معنا را میرساند، در ایثار مالى است و این، بدان جهت است كه نیازهاى مالى، از گستردهترین و ضروریترین نیازهاى انسان است. ایثارگر تنها آن قسمت از اموالش را كه به شخص خودش اختصاص دارد، میتواند ایثار كند و چنین حقى را نسبت به اموالى كه باید صرف هزینهی افراد تحت تكفّل خود کند، ندارد و بخشش نفقه افراد یاد شده، نه تنها ایثار به حساب نمیآید، بلكه ناپسند و ممنوع است.
در زمان رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مردى انصارى، همهی دارایى خود را بههنگام مرگ- كه عبارت بود از پنج، شش برده- آزاد كرد و چیزى براى كودكان صغیرش باقى نگذاشت، مسلمانان پس از مراسم تشییع و خاكسپارى او، داستانش را براى پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نقل كردند، آن حضرت صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمود: «اگر پیش از خاكسپارى مرا آگاه ساخته بودید، اجازه نمیدادم او را در قبرستان مسلمانان دفن كنید! او به چه مجوّزى، فرزندان صغیرش را تهیدست گذاشته تا دست بهسوى مردم دراز كنند؟!»
2- ایثار در جان
اهمیت و ارزش ایثار در جان، فراتر از ایثار در مال است. كمتر كسى است كه حاضر شود زندگى دیگرى را بر زندگى خود مقدم بدارد. حتى فرشتگانِ برجستهای، مانند جبرییل و میكاییل از این نوع ایثار تن میزنند ایثار در جان، مرتبه انسان كامل است. از اینرو؛ ایثار امام على عَلَيْهِ السَّلاَمُ در لیلة المَبیت مورد ستایش خداوند متعال قرار میگیرد و خداوند، اینچنین در نزد فرشتگان به آن مباهات میكند «و كسانى از مردم، جانشان را براى بهدست آوردن رضاى خدا، سودا میكنند».
ایثارگران بهواسطهی ایمان راستین، بهراحتى در صف مجاهدان راه خدا درآمده، با ایثار جان و مال، دین خدا را یارى میكنند. كسى كه جان بركف از اسلام و مرزهاى اسلامى دفاع میكند، خود را به آب و آتش میزند و چه بسا خون پاكش در راه پاسدارى از اسلام و ارزشهاى اسلامى ریخته شود، بالاترین درجه ایثار و محبوبترین مقام را نزد خدا دارد؛ چنانكه رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ دربارهیارزش خون پاک شهیدان راه خدا میفرماید: «هیچ قطرهاى در پیشگاه خداوند، محبوبتر از قطره خونى نیست كه در راه خدا ریخته میشود».
3- ایثار در دعا
از نكتههای آموزنده در سیره اهل بیت عصمت و طهارت عَلَيْهِ السَّلاَمُ، مقدمداشتن دیگران در دعا است. امام كاظم عَلَيْهِ السَّلاَمُ از پدرانش چنین روایت کرده است: «فاطمه سَلام الله عَلَیها هرگاه دعا میكرد، براى زنان و مردان پرهیزگار، دعا میكرد و براى خودش دعا نمیكرد. به ایشان گفته شد: اى دختر پیامبر خدا! شما براى مردم، دعا میكنى و براى خودت دعا نمیكنى؟ فرمود: اول، همسایه، بعد، خانه!» پیروان برجستهی اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ: نیز از فضیلت این نوع ایثار، برخوردار بودند. زید نرسى میگوید: با معاویة بن وهب، در موقف عرفات بودم و او مشغول دعاكردن بود. در دعایش كنجكاوى کردم. ندیدم كه حتى یک كلمه براى خودش دعا كند؛ بلكه براى یكایک مسلمانان، بهنام و نام پدرانشان، دعا میكرد، تا آنكه مردم كوچ کردند. به او گفتم: عموجان! از شما چیز عجیبى دیدم.گفت: چه دیدى كه تو را به تعجب وا داشته است؟ گفتم: در یک چنین مكانى، برادرانت را بر خودت مقدم میدارى و به یاد یكایک افراد هستى! به من گفت: از این كار، تعجب مكن، پسر برادرم؛ زیرا من از مولایم و مولاى تو و مولاى همه مردان و زنان پرهیزگار - كه بهخدا سوگند، آقاى گذشتگان و تمام كسانى است كه بعد از پدران بزرگوارش باقى ماندهاند- شنیدم - و كر باد این دو گوش معاویه و كور باد دو چشم او و به شفاعت محمد صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نرسد، اگر نشنیده باشد - كه فرمود: «هر كس پشت سر برادرش براى او دعا كند، فرشتهاى از آسمان دنیا ندا در
میدهد: «اى بنده خدا! هزار برابر اجر آنچه دعا كردى، براى خودت باد!» و فرشتهاى از آسمان دوم، ندا در میدهد: «اى بنده خدا! و دویست هزار برابر آنچه دعا كردى، براى خودت باد!» و فرشتهاى از آسمان سوم، ندا در میدهد: «اى بنده خدا! و سیصد هزار برابر آنچه دعا كردى، از براى خودت باد!» و فرشتهاى از آسمان چهارم، ندا در میدهد: «اى بنده خدا! چهارصد هزار برابر آنچه دعا كردى، از براى خودت باد!» و فرشتهاى از آسمان پنجم، ندا در میدهد: «اى بنده خدا! پانصد هزار برابر آنچه دعا كردى، از براى خودت باد!» و فرشتهاى از آسمان ششم، ندا در مىدهد: «اى بنده خدا! ششصد هزار برابر آنچه دعا كردى، از براى خودت باد!» و فرشتهاى از آسمان هفتم، ندا در میدهد: «اى بنده خدا! هفتصد هزار برابر آنچهدعا كردى، از براى خودت باد!». آنگاه، خداوند - تبارک و تعالى- به او ندا در میدهد: «منم آن فرد غنی كه هرگز فقیر نمیشوم. اى بنده خدا! هزار هزار برابر آنچه دعا كردى، از براى خودت باد!». پس، اى برادرزاده! كدامیک بهتر و بزرگتر است: آنچه من براى خود انتخاب كردم، یا آنچه تو مرا به آن توصیه میكنى.
2-9-4 عوامل ایثار
عواملى كه بر ایثار، مساعدت میكنند، عبارتند از:
1- بزرگداشت حقوق
اگر حقوق در نظر انسان، بزرگ داشته شود، آن را یکسره رعایت میكند و به آن جامهی عمل میپوشاند و تباه كردن آن را ناگوار میداند و میداند كه اگر به مقام ایثار نرسد، حقوق را چنانکه شایسته است، رعایت نكرده است. بنابراین، ایثارش را براى مراقبت از حقوق قرار میدهد؛
2- نفرت از خسّت
هرگاه انسان از خسّت، نفرت پیدا كند و آن را زشت بشمارد، خود را به ایثار ملزم میكند و راهى براى نجات از این نفرت كینهآلود، جز با ایثار نمییابد؛
3- تمایل به مكارم اخلاقى
انسان بر حسب تمایل به خصلتهاى خوب اخلاقى ایثار میورزد، براى اینكه ایثار، برترین درجه خصلتهاى بزرگوارانهی اخلاقى است.
بهنظر میرسد كه اسباب ایثار به این مقدار كافى نیست. درست است كه امورى مانند: بزرگداشت حقوق، و بیزارى از بخل و رغبت به ارزشهاى اخلاقى در پیدایش خصلت ارزشمند ایثار کارساز است؛ لیكن پرسش اصلى این است كه: این ویژگیهایی كه عوامل ایثار شمرده شدهاند، چگونه در انسان تحقق پیدا میكنند؟ و چه كسى بهدلیل رغبت به ارزشهاى اخلاقى و نفرت از حرص و خِسّت و براى رعایت حقوق دیگران ایثار میکند و خواست دیگران را بر خواست خود مقدم میدارد؟بررسى دقیق براى این پرسش نشان میدهد، كه ایثار، ریشهاى جز ایمان ندارد. تقویت صفات نیكویى، كه به صفت ایثار منتهى میشوند نیز تنها در سایهی ایمان امكانپذیر است. از اینرو، در مكاتب مادى سخن از ارزشهاى اخلاقى، شوخى است و هدفى جز فریبدادن و گمراهكردن افكار عمومى ندارد. بر این پایه، هرچه ایمان در وجود انسان تقویت شود، به خصلت ارزشمند ایثار نزدیکتر میگردد و به فرمودهی حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ «انسان، در بالاترینِ مراتب ایمان ایثارگر میشود» و به فرموده امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ؛ «بندگانی كاملاند كه در سختى، دیگران را بر خود، مقدم میدارند»
انسان پرهیزگاری كه خود را در تحت تدبیر خدا میداند و او را روزیبخش مهربان میشناسد، از بذل داراییهاى خود -كه جملگى دارایى خداست- واهمهاى ندارد. اگر انسان به وعدهی خدا ایمان داشته باشد و خود را در همهی دادوستدها در تعامل با او بداند (نه در تعامل با مردم)، به او توكّل میكند و هرگز او را بخیل و یا نعمتهای بیكرانش را محدود نمیبیند. پس هرچه ایمان كاملتر شود، قدرت ایثارگرى در انسان افزون میگردد تا به مرتبه ایثار جان و جانبازى میرسد. و از موانع ایثار، ایمان نداشتن به پاداش الهى و تأثیر آن در سعادت دنیوى و اخروى است.
ایثار نقطه مقابل استئثار (انحصارطلبى) است. هرچه استئثار براى جامعه مطلوب انسانى زیانبار و براى وحدت و انسجام آن ویرانگر است؛ ایثار، سودمند و سازنده است. اسلام، در مقابل مكاتب مادى - كه فرهنگ خودخواهى و خودپرستى را تبلیغ و ترویج میكنند- خودخواهى را ریشه مفاسد فردى و اجتماعى میداند و با ترویج فرهنگ ایثار و از خودگذشتگى میخواهد، این ریشهی خطرناک را بخشكاند. البتّه با نگاهی دقیق و عمیق در مییابیم كه اسلام با این اقدام خودخواهى فطرى انسان را هدایت و منافع واقعى و دراز مدت او را فراهم كرده است. ایثارگر، علاوه بر مزینشدن به بهترین
فضیلتهای اخلاقى و دستیابى به مقامى والا و ارجمند به بركات متعدّدى نیز میرسد كه برخى از آنها بیان میکنیم:
1- رستگاریقرآنكریم در انتهای آیهی ایثار، بركات فردى و اجتماعى آن را در جملهای خلاصه كرده، میفرماید: «و آنها كه از خسّت نفس خویش مصون بمانند، آنان همان رستگاراناند» فَلاح و رستگاری، از مهمترین بركاتِ ایثار و مبارزه با خودخواهى و خست است و آن عبارت است از: كامیابى و رسیدن به همهی خواستههاى حقیقىِ فردى و اجتماعى؛
2- كمال اخلاقى
ایثارگر قبل از ایثار، فرومایگیهایی مانند بخل، حرص، مالدوستى و... را زیر پا نهاده، سپس از مرز فضیلتهایى چون پرداخت حقوق، سخاوت، انفاق و احسان نیز گذشته، تا به مرز ایثار رسیده است. از اینرو، حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: «مكارم اخلاقى، جز با عفّت و ایثار كامل نمیشود» انسانهاى ایثارگر خود را میسازند و منافع حقیقى و همیشگى خود را فراهم میكنند و به تعبیر قرآنكریم: «اگر نیكى كنید، به خودتان نیكى كردهاید» به عكس، مادّیگرایان و خودخواهان، خود را تباه میكنند و منافع حقیقى و همیشگى خود را از دست میدهند و به تعبیر دقیق قرآنكریم، فراموشى خدا فراموشى خویش است: «خدا را فراموش كردند. خداوند هم آنان را دچار خودفراموشى كرد».(1)
3- سرورى
حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: «با ایثار دیگران بر خویشتن، سرورى مییابى».
4- ارفاق و بهشت الهى
خداوند متعال در مناجات با موسى عَلَيْهِ السَّلاَمُ پیرامون ایثارگران- فرمود: «اى موسى! هر یک از آنان (ایثارگران) هر عملى كه در عمر خویش انجام داده باشد، از محاسبهی آن چشم میپوشم و هر جاى بهشت را كه بخواهد، او را اسكان میدهم).
1) سوره حشر، آیه 19.
امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: «خداوند، بهشتى دارد كه جز سهكس وارد آن نمیشود: مردى كه برضد خود به حق داورى كند؛ مردى كه براى خدا به دیدن برادرش برود و مردى كه برای خدا برادر پرهیزگارش را بر خویشتن مقدم بدارد».
5- محبوب خدا و خلق
گسترش فرهنگ ایثار در جامعه، نه تنها منافع شخصى ایثارگران را تهدید نمیكند، بلكه آنان را محبوب خدا میکند و موجب دستیابى آنان به بهترین زندگیها در جهان جاوید میشود علاوه براین، ریشه مفاسد اجتماعى را نیزمیسوزاند و منافع مادّى و معنوى جامعهی بشر را فراهم میکند.
2-9-6 آداب ایثار
رعایت آداب ایثار، شرط تحقّق مفهوم ایثار بهعنوان ارزشی مهم اخلاقى هست؛ ایثار، نشانه برترین امتیاز در روابط انسانى، مردمگرایى و غمخوارى است كه از ایمان سرشار، محبت بهخدا و مردم و احساس وظیفه اجتماعى سرچشمه میگیرد و با آداب ویژهی خود صورت میپذیرد كه برخى از آنها بدین قرار است:
1- اخلاص
نخستین نشانهی ایثار، اخلاص است. زیبایى و ارزشمندى ایثار در صورتى است كه این كار سترگ در راستاى خشنودى خداى بزرگ و خالصانه انجام گیرد و هیچگونه چشمداشتى از نیازمند و دیگران نداشته باشد. چنانكه اهل بیت پیامبر عَلَيْهِ السَّلاَمُ، هنگام ایثار نان شب خود به مسكین و یتیم و اسیر، گفتند: «تنها برای رضای خدا به شما غذا دادیم، هیچ پاداش و سپاسى از شما توقع نداریم».(1)اگر اخلاص نباشد «مقدم داشتن دیگرى» تحقق پیدا نمیكند. وقتى كسى با انگیزهاى غیرالهى، چیزى را به دیگری میدهد كه خود بدان نیازمند است. در واقع، آن را به خودش داده است؛ چراكه انگیزهی نفسانى و خودخواهى، او را وادار به این عمل كرده است.
1) سوره انسان، آیه9.
2- علاقهمندى
دومین ادب ایثار، علاقهمندى به چیزى است كه ایثار میشود؛ امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ دربارهی آیهی شریفه: «و خوردنى را با وجود دوست داشتن آن، اطعام میكنند فرمود؛ «یعنى با وجود میل و علاقهی خودشان به آن خوراک» اگر علاقهمندى به آن نباشد، «مقدم داشتن دیگران» بیمعنا است.
3- مقدم داشتن نزدیكان
مقدّم داشتن نزدیكان و كسانى كه فراهم کردن نیازهاى زندگى آنان بر انسان واجب است، از دیگر آداب ایثار است؛ زیرا مقدّم داشتن دیگران بر «نزدیكان»، به عقل و شرع صحیح نیست. سماعه میگوید: از امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ پرسیدم: مردى تنها خوراک روزانه خود را دارد. آیا كسى كه [تنها] خوراک روزانه خود را دارد، با كسى كه چیزى ندارد، همدردى كند [و خوراكش را به او بدهد]؟ و كسى كه خوراک یک ماه خود را دارد، با كسى كه كمتر از آن دارد، همدردى كند؟ و در مورد سال هم به همینسان؟ یا آنكه اینها همه، همان كفافى است كه ملامتى بر [اندوختن و ایثار نكردن] آن نیست؟ آن حضرت فرمود: «مطلب، دو تاست: [یكى اینكه] برترینِ شما كسى است كه در ایثار كردن و بخشیدن حق خود، حریصتر باشد»؛ زیرا خداوند عزّوجلّ میفرماید: «و بر خویشتن، مقدّم میدارند، هرچند خودشان نیازمند باشند». مطلب دیگر اینكه بر كفاف، ملامتى نیست. دستِدهنده بهتر از دستگیرنده است و [در اعطا و ایثار] از خانوادهات آغاز كن».
4- مقدّم داشتنِ اهل ایمان
ادب دیگر ایثار، مقدم داشتنِ اهل ایمان است. ایثار باید هدفدار و حسابشده انجام گیرد و این نهال مستعد در زمین قابل رشد كاشته شود و پرهیزگار، كسى را بر خویش مقدم دارد كه دستکم از لحاظ فكرى و عقیدتى همطراز او باشد، نه اینكه دسترنج خویش را به افراد لاابالى، منافق یا كافر ببخشد و خود را بیچاره و زمینگیر كند. چنانكه از حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ روایت شده: «با دیگر مردمان، به انصاف رفتار كن و با پرهیزگاران، به ایثار.
5- مقدم ّداشتن نیازمندتراین ادب نیز از مقوّمات مفهوم ارزشىِ ایثار است؛ زیرا فراهمکردن نیازهاى ثانویه دیگران با هزینه نیازهاى اوّلیهی خود ارزش به حساب نمیآید. از اینرو، حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ دربارهی آیهی ایثار میفرماید: «آنچه را كه او (دیگرى) بدان نیازمندتر از توست، بهره خویش مساز».
کربلا، تقایل نفاق با ایمان بود یک طرف سالار شهیدان و یاران شیداییِ ایشان، کالجبل الرّاسخ محکم در ایمان تا جایی که زهیر میگوید: اگر دنیا ابدی باشد و ما این ابدیّت را از دست بدهیم باز هم دست از امام زمان خود بر نمیداریم در طرف دیگر لشکر عمر سعد کسانی بودند که ایمان به دلهاشان راه پیدا نکرده نقاب اسلام و ایمان بر چهره بستند و خود را خودی جلوه دادند تا جایی که عمر سعد نعره میزد یا «خِیلَ الله»، ای لشکر خدا، لشکر خود را «خیلَ الله»می نامید. لشکر خدا، حسین را بکشید بهشت در انتظار شماست، بهشت پاداش شماست. امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ اشک می ریخت، میفرمود: حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ ما را به اسم دین کشتند. مسلمانان پیروآن حضرت را به اسم دین کشتند. وقتی سر از بدن اباعبدالله عَلَيْهِ السَّلاَمُ جدا شد، صدای الله اکبر لشکر دشمن بلند شد.
«جَاءُوا بِرَأسِکَ یَابنَ بِنْتِ مُحَمّد *** قَتَلُواجِهاراً عَامِدیِنَ رَسولاً
قَتَلُوکَ عَطشَاناً وَلَمّا یَرْقَبوا *** فِیقَتْلِکَالتَأوِیلَوَالتَّنزیلا
وَیُکَبِّرونَ بِأنْ قُتِلْتَ وَ إنّما *** قَتَلوابِکَالتّکبیرَوَالتَّهلیلا».(1)
آنها مصداق «الله اکبر» را کشتند و «الله اکبر» گفتند. این جریان نفاق است. امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ شب عاشورا (یا روز عاشورا)، در یکی از خطبههایش میفرماید: شمشیرهایی روز عاشورا جلوی ما آمد، که قرار بود این شمشیرها از ما حمایت کند، چون نوشته بودند، حمایتت میکنیم. شمشیرهایی علیه ما بیرون آمد، که قرار بود این شمشیرها محافظ ما باشد، قرار بود طرفدار ما باشد. نفاق اینگونه
1) بحارالانوار، ج 45، ص 129؛ اللهوف، ص 176؛ المناقب، ج 4، ص 117
است. در مجلس، یزید نشسته بود، مردم هم نشسته بودند و آیهی قرآن میخواندند: «قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِی الْمُلْكَ مَن تَشَاء وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاء».(1)خدا خواست، ما این طور پیروز شویم- استناد به جبر- خدا خواست ما پیش ببریم، خدا خواست حکومت دست ما باشد.
سوء برداشت منافقین از کلمهی اصلاحات
جریان نفاق، جریان بسیار خطرناکی است. قرآن میفرماید: «وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ»؛ به منافقین می گویند فساد نکنید، مردم را به هم نریزید، جامعه را به هم نریزید، «قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُون»،(2)میگویند چه کسی گفته ما اهل فساد هستیم؟ ما مصلحیم ما میخواهیم جامعه را درست کنیم، ما میخواهیم جامعه را پیش ببریم؛ «وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُون». شعار مصلح بودن متعّلق به انبیاست. شما به هر کسی با هر گرایش و ذهنیتی، در هر شغلی بگویید اصلاح را تعریف کن، برایت تعریف میکند. اگر به یک بنّا بگویی میخواهیم این ساختمان را اصلاح کنی، چه میگوید؟ میگوید: یعنی جلوی نمش را بگیرید، دیوارهایش را رنگ کن، گچ بگیر. اگر ماشین را به تعمیرگاه ببرید، بگویید میخواهم این را اصلاح کنید، نمیگوید که چکش بیاورید تا آن را خراب کنم و از بین ببرم! این که اصلاح نیست، باید آن را صافکاری کرد، رنگ زد. اگر به یک معلّم بگویی میخواهیم این چهل دانش آموز را اصلاح کنی، میفهمد یعنی چه؛ یعنی هر نقطهی منفی و هر ضعفی دارند، رفع شود.
معنای واقعی اصلاحات
حضرت شعیب عَلَيْهِ السَّلاَمُ میگفت ما اصلاً برای اصلاحات آمدهایم، «إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ»؛ هر چه قدر بتوانیم تلاش میکنیم، «وَمَا تَوْفِیقِی إِلاَّ بِاللّهِ».(3)اگر امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در نامهای به برادرش، محمد حنفیه میگوید: «إنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الإصلاحِ»(4)من از خانه بیرون آمدهام تا جامعه را اصلاح
کنم، یعنی چه؟ یعنی اگر رباخواری بود آن را بردارم، اگر رشوه بود آن را بردارم، اگر میگساری بود آن را بردارم، اگر حاکم ستمگری چون یزید بود او را کنار بزنم، اگر احکام و مبانی دینی و سنّت پیغمبر زیر و رو شده بود آنها را احیا کنم، «الا و انَّ السُّنَّهَ قَد اُمیتَت وَ إنَّ البدعه قَد اُحییَت»،(1)بدعت هایی که به دین اشاعه شده آنها را حذف کنم، این معنای اصلاح است. قرآن میگوید این شعار، شعار پیغمبر است، شعار امام است، هدف اسلام است. و «وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ»؛ به منافقین میگویند شما دارید فساد میکنید و اوضاع را به هم میریزید. 15- 14 نفر از اینها در لیلهی عقبه میخواستند، پیغمبر را ترور کنند. در بسیاری از جنگها مثلاً در جنگ احد عبدالله ابن اُبی سیصد نفر را یک مرتبه از لشکر مسلمانان جدا کرد، - مسلمانان در جنگ احد هزار نفر بودند او سیصد نفر آنها را جدا کرد وگفت ما میخواهیم از یک جبههی دیگر بجنگیم. و همیشه لطمه زدند و «قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُون».
پس علل رویارویی با اباعبدالله عَلَيْهِ السَّلاَمُ؛ نفاق سران، سکوت عوام، نفاق سردمداران، دنباله روی مقدّس مآبان، نفاق آگاهانه و عالمانهی تصمیمگیران، و دنباله روی ناآگاهانه و جاهلانهی مردم بود. این کار باعث شد که به سادگی لشکر را لشکر خدا حساب کنند، برای کشتن امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ بشارت به بهشت بدهند، با شهادت امام «الله اکبر» بگویند، در مجلس یزید قرآن بخوانند، و در صبح جمعه خطیب یزید بلند شود به منبر برود و اعمال و کارهای یزید را توجیه کند.
نفاق در لغت از ماده نفق گرفته شده است و در «اصل از نافقاء الیربوع (حفره های خانه موش) گرفته شده است». نافقاء نیز جمع نفقاء است که به معنی «یکی از حفرههای موش است که موش (به منظور تدابیر امنیتی) آن را پنهان میکند و دیگری را آشکار میگرداند». (تا هنگام احساس خطر از حفره پنهانی داخل شود.) به دلیل این شباهت کار منافق را نفاق نامیدند، چرا که منافق در لغت به کسی میگویند که «کفرش را مخفی میکند و اظهار ایمان میکند و در کل خلاف آنچه در دل دارد، اظهار میکند.(2)
قسم اوّل: نفاق در عقیده
به اینكه در باطن كافر و مشرك و منحرف باشد ولى در ظاهر اظهار اسلام و ایمان كند و یا جزو فرق باطله و اهل بدعت و ضلالت باشد ولى اظهار تشیع نماید و این نوع از نفاق اعظم و اشدّ و اقبح اقسام كفر است، زیرا علاوه بر كفر باطنى، شامل مكر و حیله و خدعه نسبت به مسلمانان نیز میباشد و آنچه از مصایب و بدبختیها كه دامنگیر مسلمانان شده از قبل اینگونه افراد بوده است و از این جهت خداوند در قرآن سختترین عذاب و دركات دوزخ را براى آنان مقرر داشته و فرموده: «إِنَّ الْمُنافِقِینَ فِی الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ».(1)
و اشكال به اینكه منافق، اگر باطنش قبیح است، ولى ظاهرش حسن است به خلاف كافر كه باطن و ظاهرش قبیح میباشد، دفع میشود به این كه ظاهر فریبنده علاوه بر این كه حسنى ندارد بدتر از ظاهرى است كه قبح آن آشكارا باشد؛ زیرا آن ظاهر دامى پنهان است ولى این باطنش از ظاهر نمایان است.
و امّا بر كسى كه باطناً مسلمان و مؤمن باشد، ولى در ظاهر اظهار كفر كند، منافق اطلاق نمیشود بلكه چنین اظهارى ممكن است از روى تقیه باشد و علاوه بر این كه چیزى بر او نیست، بسا واجب میشود و امّا اگر از روى جحود باشد كفر جحودى خواهد بود.
قسم دوم: نفاق در اخلاق
یعنى باطناً متخلّق به اخلاق حمیده نباشد ولى در ظاهر چنین نمایش دهد كه داراى اخلاق حمیده است مثل این كه در باطن زهد و خوف از خدا و محبت خدا و سخاوت و توكّل و خشوع و امثال این صفات را ندارد ولى در ظاهر خود را زاهد و خایف و محبّ خدا و سخى و متوكّل و خاشع و نظایر اینها نشان میدهد.
ولى اگر در باطن داراى اخلاق رذیله باشد ولى در ظاهر ترتیب اثر بر آنها ندهد، این نفاق نمیباشد، بلكه طریقه معالجه اخلاق رذیله همین است و اگر باین قصد باشد بسیار ممدوح و پسندیده بلكه لازم است.
1) سوره نساء، ِآیه145.
قسم سوم: نفاق در اعمال
یعنى خلوت او با ملأ او، پنهان او با آشكاراى او و غیبت او با حضور او متفاوت باشد و در ظاهر خود را اعبد و اتقى الناس معرّفى كند ولى در حقیقت چنین نباشد و این نیز غیر از اخفاء معصیت است زیرا اشاعه و اظهار معصیت خود گناه است.
و دلیل بر این كه نفاق شامل جمیع این اقسام است اخبارى است كه از رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و ائمهی اطهار عَلَيْهِ السَّلاَمُ در تعریف نفاق و منافق وارد شده از امام چهارم زین العابدین عَلَيْهِ السَّلاَمُ روایت شده، كه فرمود: «انّ المنافق ینهى ولا ینتهى و یأمر بما لا یأتى و اذا قام الى الصلاة اعترض و اذا ركع ربض یمسى و همّه العشاء و هو مفطر و یصبح و همّه النوم ولم یسهر ان حدثك كذبك و ان ائتمنه خانك و ان غبت اغتابك و ان وعدك اخلفك؛ به درستى كه منافق نهى میكند و نهى نمىپذیرد و امر میكند به آنچه خود انجام نمیدهد و وقتى به نماز مىایستد التفات و توجهش به غیر خداست و هنگامى كه به ركوع میرود چون چهارپایان فرود میشود یعنى از ركوع چیزى درك نمیكند، شام میكند و همّش خوراك است با این كه روزه نبوده و صبح میكند و همّش خواب است با این كه شب بیدار نبوده اگر با تو سخن گوید، دروغ میگوید و اگر به او امانت بسپارى، خیانت كند و اگر از او غایب شوى، غیبت تو را مینماید و اگر با او وعده كنى، خلف وعده میكند».
و از حضرت امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ روایت شده كه فرمود: «قال رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم ما زاد خشوع الجسد على ما فى القلب فهو عندنا نفاق؛ رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمود: فزونى خشوع اعضا و جوارح بر آنچه در قلب است، نزد ما نفاق میباشد».
و نیز از حضرت صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ روایت شده كه فرمود: «قال رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم ثلاث خصال من كنّ فیه كان منافقا و ان صام و صلّى و زعم انّه مسلم من اذا ائتمن خان و اذا حدث كذب و اذا وعد اخلف؛ رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمود: سه خصلت است كه در هر كس باشد، منافق است و اگرچه روزه بدارد و نماز بگذارد و گمان كند مسلمان است، كسى كه هر گاه امانت به او سپرده شود، خیانت كند و هرگاه تكلّم كند، دروغ گوید و هرگاه وعده كند، وفا ننماید.
سورهی منافقون و توصیف حال آنان: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ إِذَا جَاءكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ یعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ یشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَكَاذِبُونَ × اتَّخَذُوا أَیمَانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَن سَبِیلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ سَاء مَا كَانُوا یعْمَلُونَ × ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لَا یفْقَهُونَ × وَإِذَا رَأَیتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسَامُهُمْ وَإِن یقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُّسَنَّدَةٌ یحْسَبُونَ كُلَّ صَیحَةٍ عَلَیهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى یؤْفَكُونَ؛ هنگامی كه منافقان نزد تو میآیند میگویند ما شهادت میدهیم كه حتماً تو رسول خدایی. خداوند میداند كه تو قطعاً رسول او هستی- ولی خداوند شهادت میدهد كه منافقان دروغگو هستند. آنها سوگندهایشان را سپر ساختهاند تا مردم را از راه خدا بازدارند، آنها كارهای بسیار بدی انجام میدهند. این به خاطر آن است كه آنها نخست ایمان آوردند سپس كافر شدند، لذا بر دلهای آنها مهر نهاده شده، و حقیقت را درك نمیكنند. هنگامی كه آنها را میبینی جسم و قیافه آنان تو را در شگفتی فرو میبرد و اگر سخن بگویند به سخنانشان گوش فرا میدهی، اما گویی چوبهای خشكی هستند كه بر دیوار تكیه داده شده، هر فریادی از هر جا بلند شود بر ضد خود می پندارند، آنها دشمنان واقعی تو هستند از آنان برحذر باش، خداوند آنها را بكشد چگونه از حق منحرف میشوند؟(1)
فضیلت تلاوت سوره منافقین
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ آمده است: وَ مَنْ قَرَأَ سُورَةَ الْمُنَافِقِینَ بَرِئَ مِنَ النِّفَاق؛ كسی كه سوره منافقین را بخواند از هر گونه نفاق پاك میشود و در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: بر هر مؤمنی از شیعیان ما لازم است كه در شب جمعه سوره جمعه و سبح اسم ربك الاعلی بخواند، و در نماز ظهرجمعه سوره جمعه و منافقین را سپس افزود: فَإِذَا فَعَلَ ذَلِكَ فَكَأَنَّمَا یعْمَلُ بِعَمَلِ رَسُولِ اللَّه صلی الله علیه و آله و سلّم وَ كَانَ جَزَاؤُهُ و َثَوَابُهُ عَلَی اللَّهِ الْجَنَّةَ؛ هنگامی كه چنین كند گوئی عمل رسول خدا را انجام داده و جزا و پاداشش بر خدا بهشت است. كراراً بعد از ذكر فضایل سوره گفتهایم كه این فضایل و آثار مهم نمیتواند تنها نتیجهی تلاوت خالی از اندیشه
1) سوره منافقون، آیات 1 تا4.
و عمل باشد روایات فوق نیز شاهد این سخن است، چرا كه هرگز خواندن این سوره بی آن كه برنامه زندگی بر آن تطبیق شود روح نفاق را از انسان بیرون نمیبرد.
تفسیر: سرچشمهی نفاق و نشانههای منافقان!
قبل از ورود در تفسیر این آیات ذكر مقدمهای لازم به نظر میرسد و آن این، كه مسألهی نفاق و منافقان در اسلام از زمانی مطرح شد كه پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ به مدینه هجرت فرمود و پایههای اسلام قوی و پیروزی آن آشكار شد وگرنه در مكّه تقریباً منافقی وجود نداشت؛ زیرا مخالفان قدرتمند هر چه میخواستند آشكارا بر ضد اسلام میگفتند، و انجام میدادند و از كسی پروا نداشتند و نیازی به كارهای منافقانه نبود؛ امّا هنگامی كه نفوذ و گسترش اسلام در مدینه دشمنان را در ضعف و ناتوانی قرار داد دیگر اظهار مخالفت به طور آشكار مشكل، و گاه غیرممكن بود ولذا دشمنان شكست خورده برای ادامه برنامه های تخریبی خود، تغییر چهره داده ظاهراً به صفوف مسلمانان پیوستند ولی در خفا به اعمال خود ادامه میدادند اصولاً طبیعت هر انقلابی چنین است؛ كه بعد از پیروزی چشمگیر با صفوف منافقان روبه رو خواهد شد، و دشمنان سرسخت دیروز، به صورت عوامل نفوذی امروز در لباس دوستان ظاهری جلوهگر میشوند و از اینجا است كه میتوان فهمید چرا این همه آیات مربوط به منافقین درمدینه نازل شده نه در مكه. این نكته نیز قابل توجّه است كه مسألهی نفاق و منافقان مخصوص به عصر پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نبود، بلكه هرجامعهای مخصوصاً جوامع انقلابی با آن روبرو هستند، به همین دلیل باید تحلیلها و موشكافیهای قرآن را روی این مسأله نه به عنوان یك مساله تاریخی بلكه به عنوان یك مسألهی مورد نیاز فعلی مورد بررسی دقیق قرار داد، و از آن برای مبارزه با روح نفاق و خطوط منافقین در جوامع اسلامی امروز الهام گرفت.
و نیز باید نشانههای آنها را كه قرآن به طور گسترده بازگو كرده است. دقیقاً شناخت و از طریق این نشانهها به خطوط و نقشههای آنها پی برد. نكته مهم دیگر اینكه، خطر منافقان برای هر جامعه از خطر هر دشمنی بیشتر است، چرا كه از یك سو شناخت آنها غالباً آسان نیست و از سوی دیگر دشمنان داخلی هستند و گاه چنان در تار و پود جامعه نفوذ میكنند كه جدا ساختن آنها كار بسیار مشكلی است و از سوی سوم روابط مختلف آنها با سایر اعضای جامعه كار مبارزه را با آنها دشوار میسازد.
به همین دلیل، اسلام در طول تاریخ خود بیشترین ضربه را از منافقان خورده و نیز به همین دلیل قرآن سختترین حملات خود را متوجّه منافقان ساخته و آن قدر كه آنها را كوبیده هیچ دشمنی را نكوبیده است. با توجّه به این مقدّمه، به تفسیر آیات باز میگردیم: نخستین سخنی را كه قرآن در اینجا درباره منافقان مطرح میكند همان اظهار ایمان دروغین آنها است كه پایهی اصلی نفاق را تشكیل میدهد، میفرماید: هنگامی كه منافقان نزد تو میآیند، میگویند ما شهادت میدهیم كه حتماً تو رسول خدایی!: إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللّه، سپس قرآن میافزاید خداوند میداند كه تو فرستاده او هستی ولی خداوند گواهی میدهد كه منافقان دروغگو هستند: وَاللّهُ یعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللّهُ یشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقینَ لَكاذِبُونَ منافقون و از اینجا نخستین نشانه نفاق، روشن میشود و آن دوگانگی ظاهر و باطن است كه با زبان مؤكّداً اظهار ایمان میكنند ولی در دل آنها مطلقاً خبری از ایمان نیست، این دروغگویی و كذب، این دوگانگی درون و برون، محور اصلی نفاق را تشكیل میدهد. قابل توجّه این كه: صدق و كذب بر دو گونه است، صدق و كذب خبری، صدق و كذب مُخبِری. در قسم اول معیار، موافق و مخالف واقع بودن است در حالی كه در قسم دوم، موافقت و مخالفت با اعتقاد مطرح میباشد، به این معنی كه اگر انسان خبری میدهد كه مطابق با واقع است؛ ولی برخلاف عقیدهی او آن را كذب مُخبِری مینامیم و اگر موافق عقیده او است صدق. روی این حساب، شهادت منافقان به رسالت پیامبر اسلام صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ از نظر اخبار، هرگز كذب نبود كه واقعیت بود.
ولی از نظر گوینده و مخبر چون برخلاف عقیدهی آنها بود كذب به حساب میآید، لذا قرآن میگوید تو پیغمبر خدا هستی امّا اینها دروغ میگویند! به تعبیر دیگر: منافقان نمیخواستند خبر از رسالت پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بدهند، بلكه میخواستند از اعتقاد خود به نبوّت او خبر دهند و مسلماً در این خبر دروغگو بودند. این نكته نیز قابل توجّه است كه آنها در شهادت خود انواع تاكیدها را به كار بردند و خداوند نیز با قاطعیت با همان لحن، آنها را تكذیب میكند. اشاره به اینكه در برابر آن قاطعیت، چنین قاطعیتی لازم است.
و به این ترتیب منافق كسی است، كه طریقی مرموز و مخفیانه برای خود برگزیده تا با مخفیكاری و پنهان كاری در جامعه نفوذ كند و به هنگام خطر از طریق دیگر فرار نماید. آیهی بعد به دومین نشانهی آنها پرداخته چنین میگویند: آنها سوگندهایشان را سپر ساختهاند تا مردم را از راه خدا
بازدارند: اتَّخَذُوا أَیم انَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللّهِ. آنها كارهای بسیار بدی انجام میدهند: إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا یعْمَلُون. چرا كه در ظاهر ابراز ایمان میكنند و در باطن كفر میورزند و در طریق هدایت مردم به آیین حق، ایجاد مانع مینمایند، و چه عملی از این بدتر و زشتتر؟
جنة از ماده جن بر وزن فن در اصل به معنی پنهان كردن چیزی از حسّ است و جن بر وزن سن به خاطر این كه موجودی است ناپیدا، این واژه بر او اطلاق میشود و از آنجا كه سپر انسان را از ضربات اسلحه دشمن، مستور میدارد. در لغت عرب به آن، جنة گفته میشود و باغهای پردرخت را نیز به خاطر مستور شدن زمین هایشان، جنّت میگویند. به هر حال این یكی از آثار نفاق است كه خود را در زیر پوششی از نام مقدّس خداوند و سوگندهای غلاظ و شداد، قرار میدهند تا چهرهی واقعی خویش را مكتوم دارند، عواطف مردم را به سوی خود جلب كرده و از این طریق به اغفال آنها بپردازند و صد عن سبیل الله كنند. این تعبیر ضمناً نشان میدهد كه آنها دایماً با مؤمنان در حال جنگ و ستیزند و هرگز نباید فریب این ظاهرسازی و چرب زبانی آنها را خورد؛ زیرا انتخاب سپر مخصوص میدانهای نبرد است.
درست است كه در بعضی از مواقع، انسان چارهای جز سوگند ندارد، و یا لااقل سوگند كمك به بیان اهمیت موضوع مورد نظر میكند ولی نه سوگند دروغ و نه سوگند برای هر چیز و هر كار كه این شیوه منافقان است. در آیهی 74 سورهی توبه میخوانیم: یحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَلَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْر؛ آنها به خدا سوگند یاد میكنند كه سخنان زننده در غیاب پیامبر نگفتهاند، در حالی كه قطعاً سخنان كفرآمیز گفتهاند.
مفسّران برای جملهی صدوا عن سبیل الله، دو معنی ذكر كردهاند: نخست اعراض از راه خدا و دیگر بازداشتن دیگران از این راه، گرچه جمع میان هر دو معنی در آیهی مورد بحث امكان پذیر است ولی با توجّه به توسّل آنها به سوگندهای دروغ، معنی دوم مناسبتر به نظر میرسد؛ چرا كه هدف از این سوگندها، اغفال دیگران است. یك جا مسجد ضرار برپا میكنند و هنگامی كه از آنها سؤال میشد، هدفتان چیست؟ سوگند یاد میكنند كه جز هدف خیر ندارند.(1)
1) سوره توبه، آیه107.
در جای دیگر برای شركت در جنگهایی كه فاصلهی آن نزدیك و احتمال غنایم در آن زیاد است، اظهار آمادگی میكنند؛ ولی برای شركت در میدان تبوك كه پر از مشكلات است هزار عذر و بهانه میآورند و سوگند یاد میكنند كه اگر توانایی می داشتیم همراه شما حركت میکردیم.(1)
ترس و وحشتی عجیب همیشه بر قلب و جان آنها حكم فرما است و یك حالت سوءظن و بدبینی جانكاه سرتاسر روح آنها را فراگرفته و به حكم الخائن خائف از همه چیز، حتّی از سایهی خود میترسند و در پایان آیه، به پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ هشدار میدهد كه اینها دشمنان واقعی تواند از آنها بر حذر باش: هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُم. سپس میگوید: خدا آنها را بكشد، چگونه از حق منحرف میشوند؟
قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّی یؤْفَكُونَ منافقون. روشن است كه این تعبیر، اخبار نیست بلكه به صورت نفرین است و برای مذمت و سرزنش و تحقیر این گروه ذكر شده، شبیه تعبیرات روزمرهای كه انسانها درباره یكدیگر دارند كه قرآن با زبان خود مردم با آنها سخن میگوید: به این ترتیب در آیهی مورد بحث نشانههای دیگری از منافقان مطرح شده از جمله: وضع فریبندهی ظاهری توأم با خالی بودن درون همچنین ترس و وحشت و بدگمانی نسبت به هر چیز و هر حادثه.(2)
وقتی به منافقین گفته میشود استغفاركنید، مستكبرانه مسخره میكنند: و َإِذَا قِیلَ لهَمْ تَعَالَوْا یستَغْفِرْ لَكُمْ رَسولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُءُوسهُمْ و َرَأَیتَهُمْ یصدُّونَ وَ هُم مُّستَكْبرُونَ - سوَاءٌ عَلَیهِمْ أَستَغْفَرْت لَهُمْ أَمْ لَمْ تَستَغْفِرْ لهَمْ لَن یغْفِرَ اللَّهُ لهَمْ إِنَّ اللَّهَ لایهْدِی الْقَوْمَ الْفَسِقِینَ - هُمُ الَّذِینَ یقُولُونَ لاتُنفِقُوا عَلی مَنْ عِندَ رَسولِ اللَّهِ حَتی ینفَضوا وَ للَّهِ خَزَائنُ السمَواَتِ وَ الاَرْضِ وَلَكِنَّ الْمُنَفِقِینَ لا یفْقَهُونَ - یقُولُونَ لَئن رَّجَعْنَا إِلی الْمَدِینَةِ لَیخْرِجَنَّ الاَعَزُّ مِنهَا الاَذَلَّ وَ للَّهِ الْعِزَّةُ و َلِرَسولِهِ و َلِلْمُؤْمِنِینَ وَلَكِنَّ الْمُنَفِقِینَ لا یعْلَمُونَ»؛ هنگامی كه به آنها گفته شود بیایید تا رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ برای شما استغفار كند سرهای خود را از روی استهزا و كبر و غرور تكان میدهند و آنها را میبینی كه از سخنان تو اعراض كرده و تكبّر میورزند. برای آنها تفاوت نمیكند خواه استغفار برایشان كنی یا نكنی، هرگز خداوند آنها را نمیبخشد، زیرا خداوند قوم فاسق را هدایت نمیكند. آنها كسانی هستند كه میگویند: به افرادی كه نزد رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ هستند انفاق نكنید تا پراكنده شوند غافل از این كه خزاین آسمانها و زمین
از آن خدا است ولی منافقان نمیفهمند. آنها میگویند: اگر به مدینه بازگردیم عزیزان، ذلیلان را بیرون میكنند، در حالی كه عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است ولی منافقان نمیدانند.(1)
به تعبیر دیگر استغفار پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ علّت تامّه برای آمرزش نیست، بلكه مقتضی است و تنها در صورتی اثر میگذارد كه زمینهی مساعد و قابلیت لازم فراهم شود، اگر به راستی آنها توبه كنند و تغییر مسیر دهند و از مركب كبر و غرور پیاده شوند و سر تسلیم در مقابل حق فرود آورند، استغفار پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و شفاعت او مسلّماً مؤثّر است و در غیر این صورت كمترین اثری نخواهد داشت. شبیه همین معنی در آیهی 80 سورهی توبه نیز آمده است كه درباره گروه دیگری از منافقان میگوید: اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاتَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعینَ مَرَّةً فَلَنْ یغْفِرَاللّهُ لَهُمْ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّهِ و َرَسُولِهِ واللّهُ لایهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ منافقون؛ چه برای آنها استغفار كنی و چه نكنی، تاثیری ندارد حتی اگر هفتاد بار برای آنها استغفار كنی خداوند آنها را نمیبخشد، چرا كه آنها به خدا و رسولش كافر شدند و خداوند قوم فاسق را هدایت نمیكند. روشن است كه عدد هفتاد عدد تكثیر است یعنی هر قدر هم برای آنها استغفار كنی سودی ندارد.
این نكته نیز معلوم است كه منظور از فاسق هر گونه گناهكاری نیست، چرا كه پیغمبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ برای نجات گناهكاران آمده؛ بلكه منظور آن دسته از گناهكاران است كه در گناه اصرار میورزند و لجاجت دارند و در برابر حق مستكبرند. سپس به یكی از گفتههای بسیار زشت آنها كه روشنترین گواه نفاق آنها محسوب میشود اشاره كرده میفرماید: آنها همان كسانی هستند كه میگویند: به افرادی كه نزد رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ هستند انفاق نكنید و از اموال و امكانات خود در اختیار آنها قرار ندهید، تا پراكنده شوند:
هُمُ الَّذینَ یقُولُونَ لاتُنْفِقُوا عَلی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ حَتّی ینْفَضُّوا.(2)غافل از این كه تمام خزاین آسمانها و زمین از آن خدا است ولی منافقان درك نمیكنند وَلِلّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَلكِنَّ الْمُنافِقینَ لایفْقَهُونَ این بینواها نمیدانند كه هر كس هر چه دارد از خدا دارد و همهی بندگان از خوان گستردهی او روزی میخورند، اگر انصار میتوانند به مهاجران پناه دهند و آنها را در اموال خود
سهیم كنند این بزرگترین افتخاری است كه نصیبشان شده، نه تنها نباید منتی بگذارند؛ بلكه باید خدا را بر این توفیق بزرگ شكر گویند.
نكتهها
ده نشانهی منافق! از مجموع آیات فوق، نشانههای متعدّدی برای منافقان، استفاده میشود كه در یك جمعبندی میتوان، آن را در ده نشانه، خلاصه كرد:
دروغگوئی صریح و آشكار: «واللّهُ یشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقینَ لَكاذِبُونَ».
استفاده از سوگندهای دروغین برای گمراه ساختن مردم: «اتَّخَذُوا أَیمانَهُمْ جُنَّة».
عدم درك واقعیات، بر اثر رهاكردن آیین حق، بعد از شناخت آن: «لایفْقَهُون».
داشتن ظاهری آراسته و زبانی چرب، علی رغم تهی بودن درون و باطن: «وَ إِذا رَأَیتَهُمْ تُعْجبُكَ أَجسامُهُم».
بیهودگی در جامعه و عدم انعطاف در مقابل حقّ، همچون یك قطعه چوب خشك: «كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَة».
بدگمانی و ترس و وحشت از هر حادثه و هر چیز به خاطر خاین بودن: «یحْسَبُونَ كُلَّ صَیحَةٍ عَلَیهِم».
حق را به باد سخریه و استهزاء گرفتن: «لَوَّوْا رُؤُسَهُم».
فسق و گناه: «إِنَّ اللّهَ لایهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ».
خود را مالك همه چیز دانستن و دیگران را محتاج به خود پنداشتن: «هُمُ الَّذینَ یقُولُونَ لاتُنْفِقُوا عَلی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ حَتّی ینْفَضُّوا».
خود را عزیز و دیگران را ذلیل، تصور كردن: «لَیخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ».
بدون شك نشانههای منافق منحصر به اینها نیست و از آیات دیگر قرآن و روایات اسلامی و نهج البلاغه نیز نشانههای متعدد دیگری برای آنها استفاده میشود، حتّی در معاشرتهای روزمرّه میتوان به اوصاف و ویژگیهای دیگری از آنها پی برد؛ ولی آنچه در آیات این سوره آمده، قسمت مهم و قابل توجهّی از این اوصاف است.
1- منشأ نفاق
قالَ رَسوُلُ اللّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: حُبُّ المالِ والشَّرَفِ ینْبُانِ النِّفاقَ فِی القَلْبِ كَما ینْبُتُ الماءُ البَقْلَ؛ نبی اكرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: حبّ مال و حب برتری، نفاق میرویانند همچنان كه آب گیاه را میرویاند.
2- نشانههای نفاق
رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمود: ثَلَاثٌ مَنْ كُنَّ فِیهِ فَهُوَ مُنَافِقٌ و َإِنْ صَامَ وَصَلَّی مَنْ إِذَا حَدَّثَ كَذَبَ و َإِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ وَإِذَا ائْتُمِنَ خَان؛ سه خصلت است كه در هر كس باشد منافق است هر چند روزه بگیرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند:
خلف وعده
یک نشانه این است، که فرمود: «إذا وَعَدَ أخْلَفَ»، منافق پیمان شکن است؛ یعنی وقتی قول میدهد، بدقولی میکند؛ پیمان میبندد زیر پیمانش میزند، وفای به عهد ندارد. شخصی خدمت سید السّاجدین، علی ابن الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ آمد- چه قدراین روایت زیباست- گفت: یابن رسول الله! خلاصهی دین را برای من بگویید؛ «أخْبِرْنِی بِجَمیعِ شَرَائِعِ الدِّینِ» البته میدانید دین مسایل اعتقادی دارد، مسایل اخلاقی دارد، نماز دارد، روزه دارد. امّا او میخواست کلیّت ورئوس مطالبش را بداند. امام سجاد عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: خلاصهی دین سه کلمه است: «قَولُ الْحَقِّ وَ الوَفاءُ بِالعَهْدِ»؛ دین این است که انسان سخن حق بگوید، و وفای به عهد و پیمان داشته باشد، «وَالْحُکْمُ بِالْعَدْلِ»؛ و عادلانه حکم کند و نظر بدهد. خلاصهی دین این سه محور است: عدالتمداری، حقمداری، وفای به عهد و پیمان. وفای به عهد و پیمان خیلی مهم است، آن را ساده نگیرید.
3- انواع عهد و پیمانها
ما چند نوع عهد داریم: یک عهد با خدا داریم، یک عهد با امام معصوم عَلَيْهِ السَّلاَمُ داریم، یک عهد با عالم و رهبر و ولی فقیه داریم، یک عهد با مرجع تقلیدمان داریم، یک عهد با پدر و مادرمان داریم، یک عهد و پیمان با دوستمان داریم، اینها مصداق عهد و پیمان است. کسی که عهد و پیمان با خدا دارد،
خدا میفرماید من فردای قیامت، سایة رحمتم را بر سر چند گروه قرار میدهم؛ یکی از آنها جوانی است که در جوانی بندگی کند؛ «شَابٌّ نَشَأَ فِی عِبادَهِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ»اگر جوانی نگاهش به نامحرم افتاد، - خدا در قرآن میگوید به نامحرم نگاه نکنید،- و چشمش را به خاطر خدا بر هم گذاشت، این وفای عهد با خداست. اگر جوانی ندای حرام را شنید، لقمهی حرامی را دید، صدای حرامی را شنید، صحنهی حرامی را دید با این که توانش را هم دارد، و میتواند گناه کند، اما گفت خدایا، تو در سورهی یاسین در قرآن گفتی: «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیكُمْ یا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیطَانَ»؛ ای انسانها شما با من پیمانی دارید، روزی که به دنیا آمدید در گوشتان اذان گفتند، بالغ شدید، مسلمانید، نماز خواندید، فطرت پاک دارید، مگر با خدا پیمان ندارید که دنبال شیطان نروید؟ پس نگاه نکن، گوش نده، دست به طرف لقمهی حرام دراز نکن. حرکتهای گناه آمیز را انجام نده. اگر ما یک آدم عادی دنبالمان کند بخشی از کارها را انجام نمیدهیم، عهد و پیمان را خدا که جای خود دارد.
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: أَنَّ لِلْمُنَافِقِ أَرْبَعاً مِنْ عَلَامَاتِ النِّفَاقِ قَسَاوَةَ الْقَلْبِ وَ جُمُودَ الْعَینِ وَ الْإِصْرَارَ عَلَی الذَّنْبِ و َالْحِرْصَ عَلَی الدُّنْیا؛ چهار چیز از نشانههای نفاق است:
· سنگدل بودن
· گریه نکردن از ترس خدا
· گناه پی درپی بدون توبهی واقعی
· طمع بر دنیا(1)
قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: الْخِیانَةُ رَأْسُ النِّفَاقِ؛ امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: خیانت، اوج بی ایمانی و نفاق است.(2)
امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: لَا تَقُمْ إِلَی الصَّلَاةِ مُتَكَاسِلًا وَ لَا مُتَنَاعِساً وَ لَا مُتَثَاقِلًا فَآن ها مِنْ خَلَلِ النِّفَاقِ فَإِنَّ اللَّهَ نَهَی الْمُؤْمِنِینَ أَنْ یقُومُوا إِلَی الصَّلَاةِ و َهُمْ سُكَارَی یعْنِی مِنَ النَّوْمِ؛ با كسالت و خواب آلودگی و سنگینی و بیحالی نماز نخوانید كه این طور نماز خواندن از نفاق است و خداوند مؤمنین را از نماز خواندن در حال خواب آلودگی نهی كرده.(3)
چون نماز، مهمترین عبادت و صحبت با ذات اقدس آفریدگار است، لذا باید انسان عاقل به خاطر منفعت قطعی و مهم و سرنوشت ساز خودش، در زندگی روزمرّهاش، طوری برنامه ریزی كند كه در مورد نماز، هم اول وقت رعایت شود و هم با حال مناسب و حضور قلب كامل باشد انشاءالله به لطف و یاری خدا.
منافقین به خاطر شدّت بدی و مضر بودنشان، مورد لعنتاند: مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی عَنِ الْحُسَینِ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَلِی بْنِ مَهْزِیارَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِیدِ وَالْحُسَینِ بْنِ سَعِیدٍ جَمِیعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَیلِ قَالَ كَتَبْتُ إِلَی أَبِی الْحَسَنِ علیه السلام أَسْأَلُهُ عَنْ مَسْأَلَةٍ فَكَتَبَ إِلَی: إِنَّ الْمُنافِقِینَ یخادِعُونَ اللّهَ و َهُوَ خادِعُهُمْ وَإِذا قامُوا إِلَی الصَّلاةِ قامُوا كُسالی یراؤُنَ النّاسَ و َلایذْكُرُونَ اللّهَ إِلّا قَلِیلًا مُذَبْذَبِینَ بَینَ ذلِكَ لا إِلی هؤُلاءِ وَلا إِلی هؤُلاءِ وَمَنْ یضْلِلِ اللّهُ فَلَنْ تَجدَ لَهُ سَبِیلًا لَیسُوا مِنَ الْكَافِرِینَ وَلَیسُوا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ و َلَیسُوا مِنَ الْمُسْلِمِینَ یظْهِرُونَ الْإِیمَانَ وَ یصِیرُونَ إِلَی الْكُفْرِ وَالتَّكْذِیبِ لَعَنَهُمُ اللَّهُ؛ امام رضا عَلَيْهِ السَّلاَمُ، در جواب نامه محمد بن فضیل كه از حضرت، مسئلهای پرسیده بود، ضمن توصیف منافقین به وسیلهی آیات 142 و 143 سورهی نساءكه میفرماید: (منافقین به خداوند خدعه میكنند و خدا هم به آنان خدعه میكند و با كسالت نمازمیگزارند و ریا میكنند و به یاد خدا نیستند مگر اندكی نه با مؤمنیناند نه با كفار و كسی كه از خدا و هدایت الهی جدا شد راهی برای نجات نمییابد، فرمودند: منافقین نه از كافریناند و نه از مؤمنین و نه از مسلمین، اظهار ایمان میكنند ولی روش زندگیشان كفر و تكذیب خدا است، از رحمت خدا دور هستند.(1)
4- بعضی از صفات منافقین
قَالَ عَلِی بْنِ الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ: إِنَّ الْمُنَافِقَ ینْهَی و َلَا ینْتَهِی وَ یأْمُرُ بِمَا لَا یأْتِی و َإِذَا قَامَ إِلَی الصَّلَاةِ اعْتَرَضَ قُلْتُ یا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ و َمَا الِاعْتِرَاضُ قَالَ الِالْتِفَاتُ وَ إِذَا رَكَعَ رَبَضَ یمْسِی وَ هَمُّهُ الْعَشَاءُ و َهُوَ مُفْطِرٌ وَ یصْبِحُ و َهَمُّهُ النَّوْمُ و َلَمْ یسْهَرْ إِنْ حَدَّثَكَ كَذَبَكَ و َإِنِ ائْتَمَنْتَهُ خَانَكَ و َإِنْ غِبْتَ اغْتَابَكَ وَ إِنْ وَعَدَكَ أَخْلَفَكَ؛ امام سجاد عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: منافق عمل میكند به آن چه كه دیگران را از آن نهی میكند و امر میكند به آنچه كه خودش عمل نمیكند، نماز میخواند بدون توجه به خدا، ركوع میكند، ولی چیزی از توجّه به خدا و كرنش، در او نیست. روز را به شب و شب را به روز میرساند در حالی
1) اصول کافی، ج2، ص396.
كه همه تلاشش خوردن و خوابیدن است، اگر حرف بزند، دروغ میگوید و اگر به او اعتماد كنی خیانت میكند، پشت سرت غیبت میكند و اگر وعده دهد خلف وعده میكند.(1)
منافق در كلام رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: مَثَلُ الْمُنَافِقِ مَثَلُ جِذْعِ النَّخْلِ أَرَادَ صَاحِبُهُ أَنْ ینْتَفِعَ بِهِ فِی بَعْضِ بِنَائِهِ فَلَمْ یسْتَقِمْ لَهُ فِی الْمَوْضِعِ الَّذِی أَرَادَ فَحَوَّلَهُ فِی مَوْضِعٍ آخَرَ فَلَمْ یسْتَقِمْ لَهُ فَكَانَ آخِرُ ذَلِكَ أَنْ أَحْرَقَهُ بِالنَّار؛ رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمودند: مثل منافق، مثل شاخهی نخلی است كه وقتی صاحبش بخواهد در ساخت بنایش از او بهره بگیرد، به خاطر مستقیم نبودنش به كار نمیآید و در نتیجه فقط به درد سوزاندن میخورد.(2)
تعریف نفاق، در بیان رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: مَا زَادَ خُشُوعُ الْجَسَدِ عَلَی مَا فِی الْقَلْبِ فَهُوَ عِنْدَنَا نِفَاقٌ؛رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمودند: اگر خشوع و كرنش و فروتنی كه كسی در ظاهر نسبت به خدا نشان میدهد، بیش از مقداری باشد كه در قلب و باطنش است، این نفاق است.(3)
ائمه عَلَيْهِ السَّلاَمُ با دیدن هر كس پی به ایمان یا نفاق او میبرند: أَبِی جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ إِنَّا لَنَعْرِفُ الرَّجُلَ إِذَا رَأَینَاهُ بِحَقِیقَةِ الْإِیمَانِ وَ حَقِیقَةِ النِّفَاقِ؛ امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: ما با دیدن هر كس، میفهمیم كه مؤمن است یا منافق.(4)
جدال و دشمنی با یكدیگر، از اسباب نفاق است: عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام إِیاكُمْ و َالْمِرَاءَ و َالْخُصُومَةَ فَإِنَّهُمَا یمْرِضَانِ الْقُلُوبَ عَلَی الْإِخْوَانِ و َینْبُتُ عَلَیهِمَا النِّفَاقُ؛ امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: باهم جدال و دشمنی نكنید كه باعث بیماری دل و نفاق میشود.(5)
5- خوردن گِل، باعث نفاق
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی عَنْ طَلْحَةَ بْنِ زَیدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ علیه السلام قَالَ أَكْلُ الطِّینِ یورِثُ النِّفَاق؛ امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: خوردن گِل، باعث مرض نفاق میشود.(1)
6- موسیقی حرام، آشیانه نفاق
عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی عَنْ أَبِی جَمِیلَةَ عَنْ أَبِی أُسَامَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ علیه السلام قَالَ الْغِنَاءُ عُشُّ النِّفَاق؛ امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: موسیقی حرام، آشیانه نفاق (نابود كننده ایمان) است.(2)
7- نواختن آلات موسیقی حرام، موجب مرض نفاق
عَنْ عَلِی بْنِ مَعْبَدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی الْخَزَّازِ عَنْ عَلِی بْنِ عَبْدِالرَّحْمَنِ عَنْ كُلَیبٍ الصَّیدَاوِی قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللَّهِ علیه السلام یقُولُ ضَرْبُ الْعِیدَانِ ینْبِتُ النِّفَاقَ فِی الْقَلْبِ كَمَا ینْبِتُ الْمَاءُ الْخُضْرَةَ؛ امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: نواختن آلات موسیقی حرام، سبب مرض نفاق در قلب میشود، همان طور كه آب باعث رویش سبزه میشود.(3)
8- ترك نماز جمعه بدون عذر، سبب نفاق
قَالَ و َفِی حَدِیثٍ آخَرَ مَنْ تَرَكَ ثَلَاثَ جُمَعٍ مُتَعَمِّداً مِنْ غَیرِ عِلَّةٍ طَبَعَ اللَّهُ عَلَی قَلْبِهِ بِخَاتَمِ النِّفَاقِ؛ امام علیه السلام فرمودند: كسی كه سه جمعه نماز جمعه را عمداً بدون علت ترك كند، بر دلش مهر نفاق زده میشود.(4)
و َعَنْهُمْ عَنْ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَیلِ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی الْخطَّابِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ ثَلَاثَةٌ لَا یجْهَلُ حَقَّهُمْ إِلَّا مُنَافِقٌ مَعْرُوفُ النِّفَاقِ ذُو الشَّیبَةِ فِی الْإِسْلَامِ وَحَامِلُ
الْقُرْآنِ وَالْإِمَامُ الْعَادِلُ؛ امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: حق سه نفر را زیر پا نمیگذارد مگر منافق معروف النفاق:
· پیر شده در اسلام
· حافظان قرآن
· امام عادل.(1)
نپرداختن زكات و حقوق الهی مال به امام عادل، از نفاق است: دَعَائِمُ الْإِسْلَامِ، رُوِّینَا عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَنَّهُ نَهَی أَنْ یخْفِی الْمَرْءُ زَكَاتَهُ عَنْ إِمَامِهِ وَقَالَ إِخْفَاءُ ذَلِكَ مِنَ النِّفَاق؛ امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ نهی كردند مردم را از مخفی كردن و نپرداختن زكات به امام عادل و فرمودند: مخفی كردن آن از نفاق است.(2)
9- ذكر خدا باعث دوری از نفاق
الْحُسَینُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ وَعِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِیعاً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی الْوَشَّاءِ عَنْ دَاوُدَ بْنِ سِرْحَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه و آله مَنْ أَكْثَرَ ذِكْرَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ أَحَبَّهُ اللَّهُ وَ مَنْ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِیراً كُتِبَتْ لَهُ بَرَاءَتَانِ بَرَاءَةٌ مِنَ النَّارِ و َبَرَاءَةٌ مِنَ النِّفَاقِ؛ رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمودند: كسی كه زیاد ذاكر و به یاد خداوند عزوجل باشد، خداوند او را دوست میدارد و از نفاق و آتش جهنم دور میشود.(3)
10- لبیك گویی در حال احرام، باعث برائت از نفاق
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِاللَّهِ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ رِجَالٍ شَتَّی عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّه صلی الله علیه و آله مَنْ لَبَّی فِی إِحْرَامِهِ سَبْعِینَ مَرَّةً إِیمَاناً وَاحْتِسَاباً أَشْهَدَ اللَّهُ لَهُ أَلْفَ أَلْفِ مَلَكٍ بِبَرَاءَةٍ مِنَ النَّارِ وَبَرَاءَةٍ مِنَ النِّفَاقِ؛ رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمودند: كسی كه در حال احرام، از
روی ایمان هفتاد بار لبیك گوید خداوند، هزاران هزار ملك را شاهد میگیرد كه او را از نفاق و آتش دوزخ دور كند.(1)
11- دعا برای دوری از نفاق
وَ رَوَی یحْیی بْنُ سَعِیدٍ الْأَهْوَازِی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ قَالَ قَالَ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ علیه السلام إِذَا دَخَلْتَ الْحَمَّامَ فَقُلْ فِی الْوَقْتِ الَّذِی تَنْزِعُ فِیهِ ثِیابَكَ اللَّهُمَّ انْزِعْ عَنِّی رِبْقَةَ النِّفَاقِ و َثَبِّتْنِی عَلَی الْإِیمَان؛ امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: وقتی در حمام لباست را از تن بیرون میآوری بگو: خدایا مرا از نفاق دور كن و بر ایمان، ثابت دار(2).
إِبْرَاهِیمُ بْنُ عَلِی الْكَفْعَمِی فِی الْمِصْبَاحِ نَقْلًا مِنْ كِتَابِ مِصْبَاحِ الزَّائِرِ لِابْنِ طَاوُسٍ عَنْ سَلْمَانَ الْفَارِسِی عَنِ النَّبِی صلی الله علیه و آله أَنَّهُ مَنْ صَلَّی فِی لَیلَةِ الْأُولَی مِنْ رَجَبٍ ثَلَاثِینَ رَكْعَةً بِالْحَمْدِ و َالْجَحْدِ ثَلَاثاً و َالتَّوْحِیدِ ثَلَاثاً غَفَرَ اللَّهُ لَهُ ذُنُوبَهُ وَبَرَأَ مِنَ النِّفَاق؛ رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمودند: كسی كه شب اول رجب سی ركعت نماز بخواند در هر ركعت یك حمد و سه بار سوره كافرون و سه بار سورهی توحید بخواند، خداوند گناهانش را میآمرزد و از نفاق دور میشود.(3)
12- نفاق، مانع استجابت دعا
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ فِی مَعَانِی الْأَخْبَارِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الْقَطَّانِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ یحْیی بْنِ زَكَرِیا عَنْ بَكْرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَبِیبٍ عَنْ تَمِیمِ بْنِ بُهْلُولٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْفُضَیلِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی خَالِدٍ الْكَابُلِی قَالَ سَمِعْتُ زَینَ الْعَابِدِینَ عَلِی بْنَ الْحُسَینِ علیه السلام یقُول:... وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تَرُدُّ الدُّعَاءَ سُوءُ النِّیةِ و َخُبْثُ السَّرِیرَةِ و َالنِّفَاقُ مَعَ الْإِخْوَانِ...؛ امام زین العابدین عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: از گناهانی كه باعث مستجاب نشدن دعا میشود، نیت بد و باطن بد و خبیث داشتن و نفاق و دو رو بودن با برادران دینی است.(4)انس و ارتباط مستمر با قرآن، بهترین و مؤثّرترین راه علاج و دوری از بیماری نفاق:
نَهْجُ الْبَلَاغَةِ، قَالَ علیه السلام اعْلَمُوا أَنَّ هَذَا الْقُرْآنَ هُوَ النَّاصِحُ الَّذِی لَا یغُشُّ وَ الْهَادِی الَّذِی لَا یضِلُّ وَ الْمُحَدِّثُ الَّذِی لَا یكْذِبُ و َمَا جَالَسَ هَذَا الْقُرْآنَ أَحَدٌ إِلَّا قَامَ عَنْهُ بِزِیادَةٍ أَوْ نُقْصَانٍ زِیادَةٍ فِی هُدًی وَ نُقْصَانٍ مِنْ عَمًی و َاعْلَمُوا أَنَّهُ لَیسَ عَلَی أَحَدٍ بَعْدَ الْقُرْآنِ مِنْ فَاقَةٍ وَلَا لِأَحَدٍ قَبْلَ الْقُرْآنِ مِنْ غِنًی فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ أَدْوَائِكُمْ و َاسْتَعِینُوا بِهِ عَلَی لَأْوَائِكُمْ فَإِنَّ فِیهِ شِفَاءً مِنْ أَكْبَرِ الدَّاءِ و َهُوَ الْكُفْرُ وَ النِّفَاقُ وَ الْعَمَی و َالضَّلَال...؛ امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: بدانید، این قرآن نصیحت كنندهای است كه فریب نمیدهد، هدایت كنندهای است كه گمراه نمیكند، گویندهای است كه دروغ نمیگوید و كسی با آن همنشین نمیشود مگر این كه به هدایتش افزوده و از نادانیش كم میشود و بدانید، كسی كه به قرآن عالم باشد، هیچ كس نمیتواند به علم او بیفزاید و هیچ عالمی از قرآن بی نیاز نیست، پس از قرآن شفا بگیرید و از آن كمك بگیرید كه شفای بزرگترین دردها كه كفر و نفاق و نادانی و گمراهی است، در آن است.(1)
13- شركت مستمر در نماز جماعت، سبب دوری از نفاق و آتش دوزخ
الشَّهِیدُ فِی الذِّكْرَی، عَنِ النَّبِی صلی الله علیه و آله مَنْ صَلَّی أَرْبَعِینَ یوْماً فِی الْجَمَاعَةِ یدْرِكُ التَّكْبِیرَةَ الْأُولَی كُتِبَ لَهُ بَرَاءَتَانِ بَرَاءَةٌ مِنَ النَّارِ و َبَرَاءَةٌ مِنَ النِّفَاقِ؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: كسی كه چهل روز در نماز جماعت، از اول نماز شركت كند از آتش دوزخ و از نفاق دور میشود.(2)
چنان نورانیت و تقوایی پیدا میكند كه شیطان و هوای خطرناك و مهلك نفس، دیگر نمیتوانند او را فریب دهند و حتماً اهل نجات میشود.
در نهج البلاغه خطبهای مخصوص توصیف منافقان است، در قسمتی از آن خطبه چنین آمده است: ای بندگان خدا شما را به تقوی و پرهیزكاری سفارش میكنم و از منافقان برحذر میدارم چرا كه آنها گمراه و گمراه كنندهاند، خطاكار و غلط اندازند.
هر روز به رنگ تازهای در میآیند و به قیافهها و زبانهای مختلف خودنمایی میكنند. از هر وسیلهای برای فریفتن و درهم شكستن شما بهره میگیرند و در هر كمینگاهی به كمین شما نشستهاند بد باطن و خوش ظاهرند و پیوسته مخفیانه برای فریب مردم گام برمی دارند و از بیراهه ها حركت میكنند.
گفتارشان به ظاهر شفابخش امّا كردارشان دردی است درمان ناپذیر. بر رفاه و آسایش مردم، حسد میورزند و اگر كسی گرفتار بلایی شود، خوشحالاند. همواره امیدواران را مأیوس میكنند و همه جا آیهی یأس خوانند آنها در هر راهی كشتهای دارند! و برای نفوذ در هر دلی راهی! و برای هر مصیبتی اشك ساختگی میریزند! مدح و ثنا به یكدیگر قرض میدهند و از یكدیگر انتظار پاداش دارند. در تقاضاهای خود اصرار میورزند و در ملامت پرده دری میكنند و هرگاه حكمی كنند از حد تجاوز مینمایند. در برابر هر حقّی باطلی ساخته، در مقابل هر دلیلی شبههای برای هر زنده ای عامل مرگی برای هر دری كلیدی و برای هر شبی چراغی تهیه دیدهاند!
برای رسیدن به مطامع خویش و گرمی بازار خود و فروختن كالا به گرانترین قیمت تخم یاس در دلها میپاشند. باطل خود را شبیه حق جلوه میدهند و در توصیفها راه فریب پیش میگیرند. طریق وصول به خواستهی خود را آسان و طریق خروج از دامشان را تنگ و پرپیچ و خم جلوه میدهند، آنها دار و دسته شیطان و شراره های آتش دوزخند! همانگونه كه خداوند فرموده: أُولئِكَ حِزْبُ الشَّیطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ آنها حزب شیطانند، بدانید حزب شیطان زیانكارند!(1)در این خطبه غرا به اوصاف زیادی از آنها اشاره شده كه بحثهای گذشته را تكمیل میكند.
خطر منافقان: همانگونه كه در مقدّمهی این بحث گفتیم منافقان خطرناكترین افراد هر اجتماعاند؛ چرا كه اولاً در درون جامعهها زندگی میكنند و از تمام اسرار باخبرند. ثانیاً - شناختن آنها همیشه كار آسانی نیست و گاه خود را چنان در لباس دوست نشان میدهند كه انسان باور نمیكند.
ثالثاً - چون چهرهی اصلی آنها برای بسیاری از مردم ناشناخته است درگیری مستقیم و مبارزه صریح با آنها كار مشكلی است. رابعاً - آنها پیوندهای مختلفی با مؤمنان دارند پیوندهای سببی و نسبی و غیراینها و وجود همین پیوندها مبارزه با آنها را پیچیده تر میسازد.
خامساً - آنها از پشت خنجر می زنند و ضرباتشان غافلگیرانه است. این جهات و جهات دیگری سبب میشود كه آنها ضایعات جبران ناپذیری برای جوامع به بار آورند و به همین دلیل برای دفع شرّ آنها باید برنامهریزی دقیق و وسیعی داشت.
در حدیثی آمده است كه پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمود: إِنِّی لَا أَخَافُ عَلَی أُمَّتِی مُؤْمِناً وَ لَا مُشْرِكاً أَمَّا الْمُؤْمِنُ فَیمْنَعُهُ اللَّهُ بِإِیمَانِهِ و َأَمَّا الْمُشْرِكُ فَیخْزِیهِ اللَّهُ بِشِرْكِهِ وَلَكِنِّی أَخَافُ عَلَیكُمْ كُلَّ مُنَافِقٍ عَالِمِ اللِّسَانِ یقُولُ
1) سوره مجادله، آیه19.
مَا تَعْرِفُونَ وَ یفْعَلُ مَا تُنْكِرُون؛ من بر امتّم نه از مؤمنان بیمناكم، نه از مشركان امّا مؤمن ایمانش مانع ضرر او است و امّا مشرك خداوند او را به خاطر سركش رسوا میكند، ولی من از منافق بر شما میترسم كه از زبانش علم میریزد و در قلبش كفر و جهل است. سخنانی میگوید كه برای شما دلپذیر است امّا اعمالی (در خفا) انجام میدهد، كه زشت و بد است. منافق خشك و شكننده است: در طول زندگی طوفانهایی میوزد و امواج خروشانی پدیدار میگردد. مؤمنان با استفاده از نیروی ایمان و توكّل و نقشههای صحیح، گاه جنگ و گریز و گاه حملههای پی در پی آنها را از سر میگذرانند و پیروز میشوند امّا منافق یك دنده و لجوج میایستد تا میشكند، در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ آمده: مَثَلُ الْمُؤْمِنِ كَمَثَلِ خَامَةِ الزَّرْعِ تُكْفِئُهَا الرِّیاحُ كَذَا وَ كَذَا وَ كَذَلِكَ الْمُؤْمِنُ تُكْفِئُهُ الْأَوْجَاعُ والْأَمْرَاضُ و َمَثَلُ الْمُنَافِقِ كَمَثَلِ الْإِرْزَبَّةِ الْمُسْتَقِیمَةِ الَّتِی لَایصِیبُهَا شَیءٌ حَتَّی یأْتِیهُ الْمَوْتُ فَیقْصِفَهُ قَصْفاً: مؤمن همچون ساقههای زراعت است، بادها او را میخواباند امّا بعداً به پا میخیزد و پیوسته حوادث سخت و بلاها را تحمل كرده از سر میگذراند، امّا منافق همانند درخت صنوبر است نرمشی از خود نشان نمیدهد و می ایستد تا از ریشه كنده شود!
در حدیثی از امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ در تفسیر همین آیه: «وَلِلّهِ الْعِزَّةُ ولِرَسُولِهِ ولِلْمُؤْمِنینَ وَلكِنَّ الْمُنافِقینَ لایعْلَمُونَ»(1)میخوانیم: فَالْمُؤْمِنُ یكُونُ عَزِیزاً وَلَا یكُونُ ذَلِیلًا ثُمَّ قَالَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَعَزُّ مِنَ الْجَبَلِ إِنَّ الْجَبَلَ یسْتَقَلُّ مِنْهُ بِالْمَعَاوِلِ والْمُؤْمِنَ لَا یسْتَقَلُّ مِنْ دِینِهِ شَیءٌ: مؤمن عزیز است و ذلیل نخواهد بود مؤمن از كوه محكمتر و پرصلابتتر است چرا كه كوه را با كلنگها ممكن است سوراخ كرد ولی چیزی از دین مؤمن هرگز كنده نمیشود.
در حدیث دیگری از همان امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ میخوانیم: لَاینْبَغِی لِلْمُؤْمِنِ أَنْ یذِلَّ نَفْسَهُ قِیلَ لَهُ و َكَیفَ یذِلُّ نَفْسَهُ قَالَ یتَعَرَّضُ لِمَا لَا یطیق!: سزاوار نیست مؤمن خود را ذلیل كند، سؤال شد چگونه خود را ذلیل میكند! فرمود: به سراغ كاری میرود كه از او ساخته نیست! و باز در حدیث سومی از آن حضرت آمده است: إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ فَوَّضَ إِلَی الْمُؤْمِنِ أُمُورَهُ كُلَّهَا و َلَمْ یفَوِّضْ إِلَیهِ أَنْ یكُونَ ذَلِیلًا أَمَا تَسْمَعُ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ یقُولُ ولِلّهِ الْعِزَّةُ ولِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ فَالْمُؤْمِنُ یكُونُ عَزِیزاً وَلَا یكُونُ ذَلِیلًا: خداوند همه كارهای مؤمن را به او واگذار كرده جز این كه به او اجازه نداده است كه خود را ذلیل و خوار
1) سوره منافقون، آیه8.
كند مگر نمیبینی خداوند در این باره فرموده: عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است، سزاوار است مؤمن همیشه عزیز باشد و ذلیل نباشد.(1)
نفاق، معنی وسیعی دارد كه هر گونه دوگانگی ظاهر و باطن را دربر میگیرد، مصداق بارز آن نفاق عقیدتی است كه آیات منافقین معمولاً ناظر به آن است و آن مربوط به كسانی است كه در ظاهر اظهار ایمان میكنند ولی در دل شرك و كفر پنهان میدارند. امّا نفاق عملی در مورد كسانی است كه اعتقاد باطنی آنها اسلام است ولی اعمالی برخلاف این تعهد باطنی انجام میدهند كه دوگانگی چهره درون و برون را نشان میدهد، مانند: پیمان شكنی، دروغ، خیانت در امانت لذا در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ آمده است: ثَلَاثٌ مَنْ كُنَّ فِیهِ كَانَ مُنَافِقاً و َإِنْ صَامَ وَصَلَّی و َزَعَمَ أَنَّهُ مُسْلِمٌ مَنْ إِذَا ائْتُمِنَ خَانَ وَ إِذَا حَدَّثَ كَذَبَ وَ إِذَا وَعَدَ أَخْلَف: سه چیز است در هر كس باشد منافق است هر چند نماز بخواند و روزه بگیرد و خود را مسلمان بداند: كسی كه در امانت خیانت میكند و به هنگام سخن گفتن دروغ میگوید، و هرگاه وعدهای میدهد، تخلف میكند.
در حدیث دیگری از رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میخوانیم: مَا زَادَ خُشُوعُ الْجَسَدِ عَلَی مَا فِی الْقَلْبِ فَهُوَ عِنْدَنَا نِفَاقٌ: هر مقدار خشوع ظاهر بر آنچه در قلب است، افزون گردد او در نزد ما نفاق است. و در جای دیگر از امام علی بن الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ میخوانیم: إِنَّ الْمُنَافِقَ ینْهَی وَلَا ینْتَهِی و َیأْمُرُ بِمَا لَا یأْتِی: منافق، نهی از منكر میكند امّا خود آن را ترك نمیگوید و امر به معروف میكند امّا خودش انجام نمیدهد! و از شعب مهم نفاق عملی، مسألهی شرك و ریاكاری است كه در روایات اسلامی نیز به آن اشاره شده است. خداوندا! دامنه نفاق، وسیع و گسترده است و جز به لطف و مرحمتت راه نجات از آن نیست، ما را در این راه پرپیچ و خم یاری فرما! پروردگارا! ما را از كسانی قرار ده كه به هنگام وداع با دنیا در آتش حسرت نمیسوزند و تقاضای بازگشت نمیكنند. بارالها! خزاین آسمانها و زمین از آن تو است و عزت مخصوص تو و اولیاء تو است. ما را به بركت ایمان، عزیز دار و از خزائن بیپایانت نصیبی مرحمت كن - آمین یا رب العالمین.
1) تفسیر نمونه، ج24، س162 تا 171.
منافقین وقتی ایمان واعتماد مؤمنین به خدا را میبینند، میگویند دینشان مغرورشان كرده: إِذْ یقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذی نَفی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دینُهُمْ و َمَنْ یتَوَكَّلْ عَلَی اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَكیم؛ به هنگامی كه منافقان و آنها كه در دلهایشان بیماری بود، میگفتند: این گروه مسلمانان را دینشان مغرورساخته و هر كس بر خدا توكل كند پیروز میگردد، خداوند عزیز و حكیم است.(1)
در آن هنگام منافقان و آنهایی كه در دل آنها بیماری بود، میگفتند: این مسلمانان به آیین خود مغرور شدهاند و با این گروه كم و اسلحه ناچیز به گمان پیروزی و یا به خیال شهادت در راه خدا و زندگی جاویدان در این صحنه خطرناك كه به مرگ منتهی میشود، گام نهادهاند!: إِذْ یقُولُ الْمُنافِقُونَ والَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دینُهُمْ ولی آنها بر اثر عدم ایمان و عدم آگاهی از الطاف پروردگار و امدادهای غیبی او از این حقیقت آگاهی ندارند، كه هر كس بر خدا توكل كند و پس از بسیج تمام نیروهایش خود را به او بسپارد خداوند او را یاری خواهد كرد چه این كه خداوند قادری است، كه هیچ كس در مقابل او یارای مقاومت ندارد و حكیمی است كه ممكن نیست دوستان و مجاهدان راهش را تنها بگذارد: وَ مَنْ یتَوَكَّلْ عَلَی اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَكیم، در این كه منظور از منافقان «والذین فی قلوبهم مرض» چه كسانی بودهاند؟ مفسّران گفت وگوی بسیاری كردهاند، ولی بعید نیست كه هر دو عبارت اشاره به گروه منافقان مدینه باشد، زیرا قرآن مجید درباره منافقان كه شرح حال آنها در آغاز سورهی بقره آمده است، میگوید: «فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضا».
در دلهای آنان بیماری است و خدا نیز بر بیماری آنها میافزاید سورهی بقره، آیهی 10 و این گروه یا منافقانی هستند كه در مدینه به صفوف مسلمانان پیوسته بودند و اظهار اسلام و ایمان میكردند امّا در باطن با آنها نبودند و یا آنها كه در مكه ظاهراً ایمان آوردهاند، ولی از هجرت به مدینه سرباز زدند و در میدان بدر به صفوف مشركان پیوسته و به هنگامی كه كمی نفرات مسلمانان را در برابر لشكر كفر دیدند. در تعجب فرورفتند و گفتند: این جمعیت مسلمانان فریب دین و آئین خود را خوردند و به این میدان گام گذاردند و در هر حال خداوند از نیت باطنی آنها خبر میدهد و اشتباه آنان و همفكرانشان را روشن میسازد، آیهی بعد صحنهی مرگ كفار و پایان زندگی شومشان را مجسّم میكند. نخست روی سخن را به پیامبر كرده میگوید: اگر وضع عبرت انگیز كفار را به هنگامی كه فرشتگان مرگ به صورت و پشت آنها میزدند و به آنها میگفتند: عذابسوزنده را
1) سوره انفال، آیه49.
بچشید، مشاهده میكردی از سرنوشت رقت بار آنان آگاه میشدی: وَلَوْ تَرَى إِذْ یتَوَفَّى الَّذِینَ كَفَرُواْ الْمَلآئِكَةُ یضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ وَذُوقُواْ عَذَابَ الْحَرِیقِ.(1)
منافقین به كفار هم وعدههای دروغ میدهند: أَلَمْ تَر إِلَى الَّذِینَ نَافَقُوا یقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ الَّذِینَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلَا نُطِیعُ فِیكُمْ أَحَدًا أَبَدًا وَإِن قُوتِلْتُمْ لَنَنصُرَنَّكُمْ وَاللَّهُ یشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ × لَئِنْ أُخْرِجُوا لَا یخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَلَئِن قُوتِلُوا لَا ینصُرُونَهُمْ وَلَئِن نَّصَرُوهُمْ لَیوَلُّنَّ الْأَدْبَارَ ثُمَّ لَا ینصَرُونَ × لَأَنتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِی صُدُورِهِم مِّنَ اللَّهِ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا یفْقَهُونَ × لَا یقَاتِلُونَكُمْ جَمِیعًا إِلَّا فِی قُرًى مُّحَصَّنَةٍ أَوْ مِن وَرَاء جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَینَهُمْ شَدِیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِیعًا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّى ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا یعْقِلُونَ.
آیا منافقان را ندیدی كه پیوسته به برادران كفارشان از اهل كتاب میگفتند: هرگاه شما را از وطن بیرون كنند ما هم با شما خواهیم بود و سخن هیچ كس را درباره شما اطاعت نخواهیم كرد و اگر با شما پیكار شود، یاریتان خواهیم كرد و خداوند شهادت میدهد كه آنها دروغگویاناند. اگر آنها را بیرون كنند با آنان بیرون نمیروند و اگر با آنها پیكار شود، یاریشان نخواهند كرد و اگر یاریشان كنند، پشت به میدان كرده فرار میكنند، سپس كسی آنها را یاری نمیكند. وحشت از شما در دلهای آنها بیش از ترس از خدا است، این به خاطر آن است كه آنها گروهی نادانند. آنها هرگز با شما به صورت دسته جمعی نمیجنگند جز در دژهای محكم یا از پشت دیوارها! پیكارشان در میان خودشان شدید است امّا در برابر شما ناتوانند به ظاهرشان مینگری آنها را متحد میبینی در حالی كه دلهای آنها پراكنده است، این به خاطر آن است كه قومی بیعقلاند.(2)
شأن نزول: بعضی از مفسّران شان نزولی برای آیات فوق نقل كردهاند كه خلاصهاش چنین است: جمعی از منافقان مدینه مانند عبدالله بن ابی و یارانش مخفیانه كسی را به سراغ یهود بنی نضیرفرستادند و گفتند: شما محكم در جای خود بایستید، از خانههای خود بیرون نروید و دژهای خود را محكم سازید، ما دو هزار نفر یاور از قوم خود و دیگران داریم و تا آخرین نفس با شما هستیم، طایفه بنی قریظه و سایر همپیمانهای شما از قبیلهی غطفان نیز با شما همراهی میكنند. همین امر سبب شد كه یهود بنی نضیر بر مخالفت پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ تشویق شوند، اما در این هنگام یكی از بزرگان بنی نضیر بنام
سلام به حیی بن اخطب كه سرپرست برنامه های بنی نضیر بود گفت: اعتنائی به حرف عبدالله بن ابی نكنید، او میخواهد تو را تشویق به جنگ محمد صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ كند، و خودش در خانه بنشیند و شما را تسلیم حوادث نمایند حییی گفت: ما جز دشمنی محمد صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و پیكار با او چیزی را نمیشناسیم، سلام در پاسخ او گفت: به خدا سوگند من میبینم سرانجام ما را از این سرزمین بیرون میكنند و اموال و شرف ما بر باد میرود كودكان ما اسیر و جنگجویان ما كشته میشوند.
این آیات سرانجام این ماجرا را بازگو میكند. بعضی معتقدند این آیات قبل از ماجرای یهود بنی نضیر نازل شده و حكایت از حوادث آینده این ماجرا میكند و به همین دلیل آن را از خبرهای غیبی قرآن میشمرند، لحن آیات كه به صورت فعل مضارع ذكر شده گرچه این نظر را تایید میكند ولی پیوند این آیات با آیات پیشین كه بعد از ماجرای شكست بنی نضیر و تبعید آنها نازل گردیده نشان میدهد كه این آیات نیز بعد از این ماجرا نازل شده و تعبیر به فعل مضارع به عنوان حكایت حال است.
تفسیر: نقش منافقان در فتنه های یهود: بعد از بیان ماجرای طایفهی یهود بنی نضیر در آیات گذشته و شرح حال سه گروه از مؤمنان یعنی مهاجرین و انصار و تابعین با ویژگیهای هر كدام، در آیات مورد بحث به شرح حال گروه دیگری یعنی منافقان و نقش آنها در این ماجرا میپردازد، تا وضع حال همه را در مقایسه با یكدیگر روشنتر سازد و این روش قرآن است كه برای معرفی گروه ها آنها را در مقایسه با یكدیگر قرار میدهد. نخست روی سخن را به پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ كرده میفرماید: آیا منافقان را ندیدی كه پیوسته به برادران كفارشان از اهل كتاب میگفتند: اگر شما را از وطن بیرون كنند ما هم با شما خواهیم بود، و سخن هیچ كس را درباره شما اطاعت نخواهیم كرد و اگر هم با شما پیكار شود شما را یاری خواهیم كرد: أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذینَ نافَقُوا یقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذینَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلانُطیعُ فیكُمْ أَحَداً أَبَداً و َإِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ. و به این ترتیب این گروه از منافقان به طایفه یهود، سه مطلب را قول دادند كه در همه دروغ میگفتند: نخست این كه اگر شما را از این سرزمین بیرون رانند ما هم بعد از شما در اینجا نمیمانیم تا جای خالی شما را ببینیم! دیگر این كه اگر دستوری بر ضدّ شما صادر شود، از هر كس و هر مقام باشد، نه حالا هیچ وقت اطاعت نمیكنیم! سوم این كه اگر پای كارزار به میان آید ما دوش به دوش شما ایستادهایم و در یاری شما هیچگونه تردیدی به خود راه نمیدهیم! آری اینها قولهایی بود كه منافقان قبل از
این ماجرا به یهود دادند ولی حوادث بعد نشان داد كه همه دروغ بود و به همین دلیل قرآن با صراحت میگوید: خداوند شهادت میدهد كه آنها دروغگویانند: وَاللَّهُ یشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ.
چه تعبیر تكان دهندهای كه با انواع تاكیدها همراه است، ذكر خداوند به عنوان شاهد و گواه و آوردن جمله به صورت جملهی اسمیه و نیز استفاده از آن و لام تاكید همه نشان میدهد كه دروغو نفاق چنان به هم آمیخته است كه جدائی در میان این دو ممكن نیست، همیشه منافقان دروغگو بودهاند و غالباً دروغگویان منافقند. تعبیر به اخوانهم، برادرانشان نشان میدهد كه رابطه و پیوند بسیار نزدیكی میان منافقان و كفار است، همان گونه كه در آیات قبل روی رابطه اخوت در میان مؤمنان تكیه شده بود با این تفاوت كه مؤمنان در اخوت خود صادقاند ولذا از هیچگونه ایثار و فداكاری مضایقه نمیكنند و به عكس منافقان هیچگونه وفاداری و همدردی ندارند، و در سختترین لحظات دست از برادران خود برمیدارند و این است تفاوت اخوت مؤمنان و كافران. جمله: وَلا نُطیعُ فیكُمْ أَحَداً أَبَدا، ما هرگز سخن هیچ كس را در مورد شما اطاعت نخواهیم كرد، اشاره به این است كه توصیهها و هشدارها و اخطارهای محمد صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ را در مورد شما كاملاً نادیده خواهیم گرفت.
سپس برای توضیح بیشتر درباره دروغگوئی آنها میافزاید: اگر یهود را بیرون كنند، این منافقان با آنها بیرون نمیروند: لَئِنْ أُخْرِجُوا لایخْرُجُونَ مَعَهُم. و اگر با آنها پیكار شود، یاریشان نخواهند كرد: وَلَئِنْ قُوتِلُوا لاینْصُرُونَهُمْ. و به فرض كه به گفته خود عمل كنند و به یاریشان برخیزند به زودی پشت به میدان كرده، فرار میكنند: وَلَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَیوَلُّنَّ الْأَدْبار. و بعد از آن هرگز یاری نخواهند داشت: ثُمَّ لاینْصَرُونَ، لحن قاطع و كوبنده این آیات لرزه بر اندام هر منافق و مخالفی میافكند، به خصوص این كه آیه گرچه در مورد خاصی نازل شده ولی به طور مسلم مخصوص آن نیست، این یك اصل كلّی است در رابطهی منافقان با سایر دشمنان اسلام و همكاری نزدیك آنان با یكدیگر و وعد وعیدهایی كه به هم میدهند و بی پایه بودن تمام این قول و قرارها است.
این امر نه تنها در گذشته تاریخ اسلام رخ داد كه امروز هم نمونههای زنده آن را در همكاری منافقان در كشورهای اسلامی با دشمنان اسلام به چشم میبینیم و در فردا و فرداها نیز صادق است و مسلما اگر مؤمنان راستین به وظایف خود عمل كنند بر آنها پیروز خواهند شد و نقشههاشان نقش بر آب میگردد در آیه بعد به تشریح علت این شكست پرداخته، میگوید: وحشت از شما در دلهای آنها
بیش از خوف از خدا است: لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فی صُدُورِهِم. چون از خدا نمیترسند از همه چیز وحشت دارند، مخصوصا از دشمنان مؤمن و مقاومی چون شما.
این به خاطر آن است كه آنها گروهی نادان هستند: ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لایفْقَهُونَ. رهبة در اصل به معنی ترسی است كه توأم با اضطراب و پرهیز باشد و در حقیقت ترس و وحشتی است عمیق و ریشه دار كه آثار آن در عمل ظاهر گردد. گرچه آیه فوق در مورد یهود بنی نضیر و عوامل شكست آنها در برابر مسلمین نازل شده ولی محتوای آن یك حكم كلی و عمومی است، چرا كه در قلب انسان هرگز دو خوف با هم جمع نمیشود، ترس از خدا و ترس از ما سوی الله، زیرا همه چیز مسخر فرمان خدا است و هر كس از خدا بترسد و از قدرت او آگاه باشد دلیلی ندارد كه از غیر او ترسان باشد و سرچشمه همه این بدبختیها جهل و نادانی و عدم درك حقیقت توحید است.
اگر مسلمانان امروز به معنی واقعی كلمه، مسلمان و مؤمن و موحّد باشند نه تنها از قدرتهای بزرگ نظامی و صنعتی دنیای امروز به خود وحشتی راه نمیدهند، بلكه آن قدرتها از آنها میترسند چنانكه نمونههای زنده آن را با چشم میبینیم كه با آن همه سلاح و وسایل پیشرفته باز از ملتی كوچك ولی مؤمن و از جان گذشته در وحشتاند. نظیر همین معنی در آیهی 151 سورهی آل عمران نیز آمده است: «سَنُلْقی فی قُلُوبِ الَّذینَ كَفَرُوا الرُّعْبَ بِما أَشْرَكُوا بِاللّهِ ما لَمْ ینَزِّلْ بِهِ سُلْط اناً وَمَأْواهُمُ النّارُ وَبِئْسَ مَثْوَی الظّالِمینَ» بزودی در دلهای كافران رعب و وحشت میافكنیم، چرا كه بدون دلیل چیزهایی را برای خدا شریك قرار دادند و جایگاه آنها آتش است و چه بد جایگاهی است قرارگاه ظالمان!
سپس به بیان نشانه روشنی از این ترس درونی پرداخته، میافزاید: آنها هرگز با شما به صورت دسته جمعی جز در دژهای محكم یا از پشت دیوارها نمیجنگند و از رویارویی با شما وحشت دارند: لایقاتِلُونَكُمْ جَمیعاً إِلاّ فی قُریً مُحَصَّنَةٍ أَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ. قری جمع قریه به معنی آبادی است، اعم از شهر یا روستا و گاه به معنی انسانهای مجتمع در یك محل نیز آمده است. محصنة از ماده حصن بر وزن جسم به معنی دژ میباشد بنابراین قری محصنه به آبادیهایی گفته میشود كه به وسیله برج و بارو یا كندن خندق یا موانع دیگر از هجوم دشمن در امان است.
جدر جمع جدار به معنی دیوار است و ریشه اصلی این لغت به معنی ارتفاع و بلندی است. آری آنها چون از دژ ایمان و توكّل بر خدا بیرون هستند جز در پناه دیوارها و قلعههای محكم جرأت جنگ و رویاروئی با مؤمنان ندارند!
سپس میافزاید: اما این نه بخاطر آن است كه آنها افرادی ضعیف و ناتوان و ناآگاه به فنون جنگند بلكه به هنگامی كه درگیری در میان خودشان رخ میدهد پیكارشان شدید است: بَأْسُهُمْ بَینَهُمْ شَدید. امّا در برابر شما صحنه دگرگون میشود و رعب و وحشت و اضطراب عجیبی بر آنها حكم فرما میگردد، البته این نیز تقریباً یك اصل كلّی است در مورد پیكار همه اقوام بی ایمان در میان خودشان و سپس پیكار با مؤمنان و نمونههای آن را در تاریخ معاصر كرات دیدهایم كه وقتی افراد بی خبر از خدا به جان هم افتاده، چنان محكم یكدیگر را كوبیدهاند كه انسان در جنگجوئی آنها شك نمیكند، امّا هنگامی كه در مقابل گروهی مؤمن و آماده شهادت فی سبیل الله قرار میگیرند فوراً خود را به پشت سلاح ها و سنگرها و دژهای مستحكم میكشند و وحشت سر تا پای آنها را فرا میگیرد.(1)
مَثَل منافقین، مَثَل شیطان است كه انسان را به رفتن راه كفر تشویق میكند و وقتی او را به راه جهنّم برد هیچ حمایتی از او نمیكند و از او دوری میكند: «كَمَثَلِ الشَّیطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِّنكَ إِنِّی أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ × فَكَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِی النَّارِ خَالِدَینِ فِیهَا وَ ذَلِكَ جَزَاء الظَّالِمِینَ؛ كار منافقان همچون شیطان است كه به انسان گفت: كافر شو تا مشكلات تو را حل كنم، امّا هنگامی كه كافر شد، گفت: من از تو بیزارم، من از خداوندی كه پروردگار عالمیان است، بیم دارم. سرانجام كار آنها این شد كه هر دو در آتش دوزخند، جاودانه در آن میمانند و این است كیفر ستمكاران.(2)
تفسیر: با طناب پوسیده شیطان به چاه نروید! این آیات ادامهی بحث پیرامون داستان منافقان است و به تشبیهی درباره منافقان پرداخته میگوید: داستان آنها همانند داستان شیطان است كه به انسان گفت: كافر شو تا مشكلات تو را حل كنم امّا هنگامی كه كافر شد. گفت من از تو بیزارم من از
خداوندی كه پروردگار عالمیان است، بیم دارم: كَمَثَلِ الشَّیطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ فَلَمّا كَفَرَ قالَ إِنِّی بَریءٌ مِنْكَ إِنِّی أَخافُ اللّهَ رَبَّ الْعالَمینَ.
در اینكه منظور از انسان در این آیه كیست؟ آیا مطلق انسانهایی است كه تحت تأثیر شیطان قرار گرفته، فریب وعدههای دروغین او را میخورند و راه كفر میپویند و سرانجام شیطان آنها را تنها گذاشته، از آنان بیزاری میجوید؟ یا منظور انسان خاصی است همانند ابوجهل و پیروان او كه در جنگ بدربه وعدههای فریبنده شیطان دلگرم شدند و عاقبت، طعم تلخ شكست را چشیدند، چنانكه در آیهی 48 سورهی انفال میخوانیم: وَإِذْ زَینَ لَهُمُ الشَّیطَانُ أَعْمَالَهُمْ وَقَالَ لاَ غَالِبَ لَكُمُ الْیوْمَ مِنَ النَّاسِ وَإِنِّی جَارٌ لَّكُمْ فَلَمَّا تَرَاءتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَى عَقِبَیهِ وَقَالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِّنكُمْ إِنِّی أَرَى مَا لاَ تَرَوْنَ إِنِّی أَخَافُ اللّهَ وَاللّهُ شَدِیدُ الْعِقَابِ.
و به یاد آورید هنگامی كه شیطان اعمال مشركان را در نظرشان جلوه داد و گفت هیچ كس امروز بر شما پیروز نمیگردد و من همسایه و پناه دهنده شما هستم، ولی هنگامی كه مجاهدان اسلام و فرشتگان حامی آنها را دید به عقب برگشت و گفت من از شما بیزارم، من چیزی را میبینم كه شما نمی بینید، من از خدا میترسم! و خداوند شدیدالعقاب است! و یا این كه منظور از انسان همان برصیصا، عابد بنی اسرائیل است كه فریب شیطان را خورد و كافر شد.
ولی تفسیر اول با مفهوم آیه سازگارتر است و تفسیر دوم و سوم میتواند بیان مصداقی از آن مفهوم گسترده باشد و به هر حال عذابی را كه شیطان از آن اظهار وحشت میكند ظاهراً عذاب دنیا است و بنابراین ترس او جدی است نه شوخی و استهزا و بسیارند كسانی كه از مجازاتهای نزدیك میترسند ولی نسبت به مجازاتهای درازمدت بی اعتنا هستند. آری چنین است حال منافقان كه دوستان خود را با وعدههای دروغین و نیرنگ به وسط معركه میفرستند، سپس آنها را تنها گذارده، فرار میكنند، چرا كه در نفاق، وفاداری نیست. در آیهی بعد سرانجام كار این دو گروه: شیطان و اتباعش و منافقان و دوستانشان از اهل كفر را روشن ساخته میافزاید: سرانجام كار آنها این شد كه هر دو در آتش دوزخند، جاودانه در آن میمانند و این است كیفر ظالمان:
فَكانَ علیه السلام اقِبَتَهُما أَنَّهُما فِی النّارِ خالِدَینِ فیها وَ ذلِكَ جزاءُ الظّالِمینَ. این یك اصل كلی است كه عاقبت همكاری كفر و نفاق و شیطان و یارانش، شكست و ناكامی و عذاب دنیا و آخرت است
در حالی كه همكاری مؤمنان و دوستانشان همكاری مستمر و جاودانی و سرانجامش پیروزی و برخورداری از رحمت واسعه الهی در هر دو جهان است.
دو واژه، كه دربارهی آنها در قرآن و سنت پیامبراكرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و پیشوایان معصوم عَلَيْهِ السَّلاَمُ بسیار سخن به میان آمده، واژههاى دنیا و آخرت است. در آیات و روایات از یك سو، به شدّت از دنیا مذمّت شده است. از سوى دیگر، خداوند براى مظاهر دنیا مانند زمین و آسمان، شب و روز، خورشید و مانند اینها تا آنجا ارزش قایل شده است كه در آیات مختلف به آنها سوگند یاد كرده است. در میان دانشمندان نیز درباره دنیاى مذموم آرا و تفاسیر گوناگونى وجود دارد. در ارتباط با رابطهی دنیا و آخرت نیز روایات از یك سو، رابطهی آن دو را به منزلهی رابطهی مشرق با مغرب مىدانند كه به هیچ وجه قابل جمع نیستند. از سوى دیگر، دنیا را به عنوان مزرعه آخرت مىدانند. در این زمینه نیز میان دانشمندان اختلافنظر است.
واژهی «دنیا» مؤنث أدنى است. اگر اصل آن را «دنائت» بگیریم، به معناى پستتر است، و اگر اصل آن را «دنوّ» بدانیم، به معناى نزدیكتر است. این كلمه، همیشه وصف است، اعم از اینكه موصوف آن در كلام باشد مانند: «الحیوةُ الدّنیا» و یا نباشد مانند: «لهم فى الدُّنیا خزىٌ».
جوهرى در صحاح مىنویسد: «دنیا به علت نزدیك بودنش دنیا نامیده شده است.» ابن منذر در لسان العرب مىگوید: «دنیا نقیض آخرت است و اسم براى این زندگى است؛ چرا كه آخرت از آن دور است.» راغب اصفهانى مىگوید: «از نشئهی اوّل به دار دنیا و از نشئه دوم به دار آخرت تعبیر مىشود.»
این واژه یكصد و پانزده بار در قرآن تكرار شده است و در همه موارد، صفت زندگى كنونى است.
قرآن كریم، در آیات فراوانى دنیا را به شدت سرزنش كرده، از آن به عنوان یك زندگانى فانى و ناپایدار یاد كرده است. در عین حال، این كتاب الهى، آسمان و زمین و كوه و دریا و صحرا و نبات
و حیوان و انسان را با همه نظامها و حركتهایى كه دارند، باطل نمىشمارد، بلكه به عكس، این نظام را نظام راستین و حق مىداند. از اینرو، خداى متعال به موجودات و مخلوقات عالم از جماد و نبات و حیوان گرفته تا خورشید و ماه و شب و روز، سوگند یاد مىكند و این نشاندهنده ارزش و اعتبارى است كه خدا براى آنها قایل است.
اساساً بدبینى به آفرینش و نظام هستى با هسته مركزى اسلام، یعنى توحید سازگار نیست. اینگونه نظریهها یا بر ماتریالیسم و انكار مبدأ حكیم مبتنى است و یا براساس اعتقاد به ثنویت است. امّا در دینى كه براساس توحید و اعتقاد به خداى دانا و توانا و حكیم بنا شده است، جایى براى این افكار باقى نمىماند. آنچه به عنوان فنا و زوال دنیا و تشبیه آن در قرآن به گیاهى كه در اثر باران از زمین سر مىزند و رشد مىكند و سپس زرد و خشك مىگردد و تدریجاً از بین مىرود، آمده، در حقیقت براى بالا بردن ارزش انسان است؛ یعنى انسانها نباید منتهاى آرزوى خود را امور مادّى قرار دهند. خداوند هرگز نمىخواهد كه دنیا را در ذات خود شرّ و زشت معرفى كند.
از منظر آیات و روایات، اساساً هم علاقه و محبّت به كاینات بد است و هم سركوب علایق و محبّتها. آنچه از نظر اسلام زشت و ناپسند است وابستگى و دلبستگى و راضى شدن و قانع شدن به دنیاست. اسلام بین علاقه به مال و فرزند و سایر شؤون زندگى، با قانع بودن و رضایت دادن و غایت آمال قرار دادن آن تفاوت قایل شده است.
آیات قرآنى درباره دنیا دو دسته است: دسته اول، آیاتى است كه تكیه بر تغییر و ناپایدارى این جهان دارد. در این آیات، واقعیت متغیر و ناپایدار مادیات، آنچنان كه هست، ارائه مىشود. براى مثال، گیاهى را مَثَل مىآورد كه از زمین مىروید، ابتدا سبز و خرّم است امّا پس از چندى به زردى مىگراید، خشك مىشود، باد حوادث آن را خرد مىكند و در فضا پراكنده مىسازد. آنگاه مىفرماید: «این است مَثَل زندگى دنیا.»
این دسته آیات بر آن است تا مادّیات را از صورت معبود و كمال مطلوب خارج سازد. در كنار و حتى در ضمن این آیات، بىدرنگ این نكته گوشزد مىشود كه اى انسان! جهانى دیگر پایدار و دایمى وجود دارد. زنهار كه هستى را منحصر در همین امور گذرا بپندارى!
دستهی دوم، آیاتى است كه به صراحت مىفرماید: آنچه قرآن آن را مذموم مىشمارد، «دلبستگى و وابستگى»، «قانع بودن» و «رضایت دادن» به امور مادى است. این آیات جوهر منطق اسلام را درباره دنیا روشن مىكند.
قرآن كریم اهل دنیا را اینگونه توصیف مىكند:
1- كسانى كه امیدوار به ملاقات ما نیستند و به زندگى دنیا رضایت داده و به آن آرام گرفتهاند و آنان كه از آیات ما غافل هستند.
در این آیه آنچه مذموم شمرده شده است، «امید به زندگى دیگر نداشتن» و به مادیات «رضایت دادن» و قانع شدن و «آرام گرفتن» است.
2- از آنان كه از یاد ما روى گردانده و جز زندگى دنیا هدف و مقصدى ندارند، روى برگردان. این آخرین حد دانش آنهاست.
در اینجا نیز سخن دربارهی افرادى است كه جز دنیا هدف مطلوبى ندارند و سطح فكرشان از مادّیات بالاتر نیست.
3- آنان به زندگى دنیا شادمان و دلخوش شدهاند، در صورتى كه زندگى دنیا، در مقایسه با آخرت، جز اندك نیست.
كوتاه سخن اینكه، بین علاقه به مال و فرزند و سایر شئون زندگى مادّى و قانع بودن و رضایت دادن و غایت آن قرار دادن آنها تفاوت است. راه چاره سركوب كردن و نابود ساختن علایق طبیعى و امیال فطرى نیست، بلكه راه حل واقعى آزاد كردن و به كار انداختن یك سلسله علایق دیگرى است، كه پس از علایق جسمى پیدا مىشوند و نیاز به تحرك و بیدار كردن دارند. به عبارت دیگر، هدف اسلام، محدود كردن و كم كردن نیروهاى محسوسى كه در متن خلقت به دست حكمت پروردگار آفریده شده، نیست، بلكه هدف، آزاد كردن یك سلسله نیروهاى معنوى است كه در غریزه و فطرت قرار دارند. چون این نیروها از مقام عالى انسان سرچشمه مىگیرند، دیرتر بیدار مىشوند. از اینرو، به تحرك و احیا نیاز دارند. به عبارت دیگر، مقصود دین بستن چشمههاى امیال و علایق محسوس مادى نیست، بلكه مقصود باز كردن و تلاش براى جارى ساختن چشمههاى امیال معنوى است. براى مثال، هنگامى كه پدر، فرزند دانشآموز خود را به دلیل بازىگوشى یا پرخوری
ملامت مىكند، در حقیقت از انحصار علاقهی او به بازى یا خوردن نگران است؛ زیرا مىخواهد در فرزند علاقه به درس و كتاب و خواندن و نوشتن پیدا شود.
یكى از ریشههاى «حرص» كه به عواقب دردناك آن در بحث گذشته اشاره شد، دلباختگى و دلدادگى در برابر زرق و برق دنیاست.
هنگامى كه آتش سوزان این عشق در درون جان انسان زبانه مىكشد او را به سوى حرص و ولع نسبتبه مواهب دنیاى مادّى مىكشاند، مانند: سایر عشاق بىقرار كه فارغ از هرگونه فكر منطقى پیوسته دست و پا مىزنند و روز به روز خود را در این لجنزار آلودهتر مىسازند.
به همین دلیل قرآن مجید براى خشكانیدن ریشه حرص و ولع به سراغ حب دنیاى افراطى و یا به تعبیر دیگر «دنیاپرستى» مىرود و با تعبیرات گوناگون قدر و قیمت مواهب دنیا را در نظرها مىشكند تا عاشقان بىقرار دنیا به خود آیند و حریصانه به دنبال آن نشتابند و همهی ارزشها را به خاطر وصول به آن زیر پا نگذارند.
با این اشاره به قرآن مجید بازمىگردیم و تعبیرات دقیق و حساب شده قرآن را در این زمینه بررسى مىكنیم.
1- قرآن در موارد متعدّدى زندگى دنیا را نوعى بازیچه كودكانه و سهو و سرگرمى شمرده، مىفرماید: و ما الحیاة الدنیا الا لعب و لهو...؛ زندگى دنیا،چیزى جز بازى و سرگرمى نیست.»(1)
در جاى دیگر مىفرماید: «اعلموا انما الحیاة الدنیا لعب و لهو و زینة و تفاخر بینكم و تكاثر فى الاموال و الاولاد...؛ بدانید زندگى دنیا فقط بازى و سرگرمى و تجمل پرستى و فخرفروشى در میان شما و افزون طلبى در اموال و فرزندان است.»(2)
در حقیقت دنیاپرستان را به كودكانى تشبیه مىكند كه از همه چیز غافل و بىخبرند و تنها به سرگرمى و بازى مشغولاند و حتى خطراتى را كه در یك قدمى آنها وجود دارد نمىبینند!
بعضى از مفسّران زندگى انسان را به پنج دوران (از كودكى تا چهل سالگى) تقسیم كردهاند و براى هر دورانى مدت شتسال قائلند و مىگویند: هشتسال به بازى مشغول است، هشتسال به لهو و سرگرمىها، هشتسال در بحبوحهی جوانى به سراغ زینت و زیبایى مىرود، هشتسال به تفاخر و
فخرفروشى مىپردازد و بالاخره در هشت سال آخر به دنبال تكاثر و افزونطلبى در اموال و نیروها مىرود و در اینجا شخصیت انسان تثبیت مىشود و این حالت تا آخر عمر ممكن است باقى بماند و در نتیجه مجالى براى دنیاپرستان جهت اندیشیدن به حیات معنوى در ارزشهاى جاودانى باقى نماند.
2- در آیات دیگرى زندگى دنیا سرمایه «فریب و غرور» شمرده شده است، مىفرماید: «... و ما الحیاة الدنیا الا متاع الغرور؛ زندگى دنیا چیزى جز سرمایهی فریب نیست!»(1)
در جاى دیگر مىفرماید: «... فلاتغرنكم الحیاة الدنیا و لایغرنكم بالله الغرور؛ پس مبادا زندگى دنیا شما را بفریبد و مبادا (شیطان) فریبكار شما را به (كرم) خدا مغرور سازد و فریب دهد!»(2)
این تعبیرات نشان مىدهد كه زرق و برق دنیاى فریبنده یكى از موانع مهم بر سر راه تكامل معنوى انسان است كه تا این مانع را پشتسر ننهد راه به جایى نمىبرد.
زندگى دنیا مانند سرابى است كه تشنهكامان را در بیابان سوزان تعلّقات مادّى به سوى خود فرامىخواند، اما هنگامى كه نزد آن مىآیند چیزى كه عطش را فرونشاند پیدا نیست، بلكه دویدن در این بیابان سوزان آنها را تشنهتر مىكند، باز سراب را در فاصله دیگرى جلو خود مىبینند و به گمان اینكه آنجا آب است به سوى آن مىشتابند و باز هم تشنهتر و تشنهتر مىشوند تا هلاك گردند.
بسیارند كسانى كه سالها به سوى دنیا دویدهاند، هنگامى كه به آن رسیدهاند صریحاً اعلام مىكنند نه تنها گم شده خود را (یعنى آرامش و آسایش) پیدا نكردهاند، بلكه «شهد» آن را با «شرنگ» و «گل» آن را با «خار» همراه دیدهاند، غالبا به جاى آرامش، نگرانىها و اضطرابهاى آنها براى حفظ آنچه دارند چندین برابر شده است!
3- گروه دیگرى از آیات از این حقیقت پرده برمىدارد كه مجذوب شدن به زرق و برق دنیا انسان را از آخرت غافل مىكند؛ یعنى شغل شاغل و هم واحد آنها مىشود و تمام توجه آنان را به سوى خود جلب مىكند.
مىفرماید: یعلمون ظاهرا من الحیاة الدنیا و هم عن الآخرة هم غافلون؛ آنها تنها ظاهرى از زندگى دنیا را مىدانند و از آخرت غافلاند!»(1)
آنها حتى زندگى دنیا را نشناختهاند و به جاى اینكه آن را مزرعه آخرت و قنطره و گذرگاهى براى نیل به مقامات معنوى و میدانى براى ورزیدگى و تمرین جهت به دست آوردن فضایل اخلاقى بشناسند آن را به عنوان هدف نهایى و مطلوب حقیقى و معبود واقعى خود شناختهاند و طبیعى است كه چنین افرادى از آخرت غافل مىشوند.
در جاى دیگر مىفرماید: ارضیتم بالحیاة الدنیا من الآخرة؛ آیا به زندگى دنیا به جاى آخرت راضى شدهاید؟! سپس مىافزاید: فما متاع الحیاة الدنیا فى الآخرة الا قلیل؛ با اینكه متاع زندگى دنیا در برابر آخرت چیز اندكى بیش نیست.»(2)
آرى افراد كم ظرفیت و هوسباز، چنان دنیاى كوچك و ناپایدار در نظرشان بزرگ جلوه مىكند كه حیات جاویدان و ابدى را كه مملو از مواهب الهى است به فراموشى مىسپارند.
4- در بخش دیگرى از آیات، دنیا به عنوان «عرض» (بر وزن غرض) به معنى موجود بى ثبات و زوال پذیر تعبیر شده است، از جمله مىفرماید: ...تبتغون عرض الحیوة الدنیا فعند الله مغانم كثیرة...؛ شما سرمایه زوالپذیر دنیا را طلب مىكنید در حالى كه نزد خداوند غنیمتهاى فراوانى براى شما (در سراى آخرت) است».(3)
در جاى دیگر خطاب به اصحاب پیامبر اسلام صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مىفرماید: «شما متاع ناپایدار دنیا را مىخواهید ولى خداوند سراى دیگر را براى شما مىخواهد یریدون عرض الدنیا و الله یرید الآخرة....(4)
در آیات دیگرى نیز همین گونه تعبیر دیده مىشود كه نشان مىدهد گروهى از مسلمانان یا غیر مسلمین به خاطر حرص در جمع آورى متاع زوالپذیر و ناپایدار دنیا از پرداختن به مواهب پایدار الهى در سراى دیگر و ارزشهاى والاى انسانى و مقام قرب به خدا باز مىمانند. آرى نعمت حقیقى زوال ناپذیر نزد اوست و باقى همه «عرض» و «عارضى» و زوال پذیر است.
این تعبیر هشدارى استبه همهی دنیاپرستان كه مراقب باشند سرمایههاى عظیم انسانى خود را فداى امور زوالپذیر نكنند.
5 - در بخش دیگرى از آیات، از مواهب مادى دنیا تعبیر به زینة الحیاة الدنیا شده است.(1)
تعبیراتى مشابه آن در آیات دیگر نیز آمده است، مانند: من كان یرید الحیاة الدنیا و زینتها نوف الیهم اعمالهم فیها و هم فیها لایبخسون؛ كسانى كه زندگى دنیا و زینت آن را بخواهند، (نتیجه) اعمالشان را در همین دنیا به طور كامل به آنها مىدهیم و چیزى از آنها كم و كاست نخواهد شدولى در آخرت بهرهاى نخواهند داشت.(2)
در جاى دیگر خطاب به زنان پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مىفرماید: یا ایها النبى قل لازواجك ان كنتن تردن الحیاة الدنیا و زینتها فتعالین امتعكن و اسرحكن سراحا جمیلا؛ اى پیامبر! به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنیا و زرق و برق آن را مىخواهید بیایید با هدیهاى شما را بهرهمند سازم و به طرز نیكویى رها سازم! تا بتوانید به مقصد خود برسید.(3)
این تعبیرات به خوبى نشان مىدهد كه این زرق و برقها تنها زیور و زینتى است براى حیات دنیاى مادى. بدیهى است هرگز در مورد امور حیاتى و سرنوشتساز تعبیر به زینت نمىشود آن هم زینت «حیات دنیا» كه به معنى زندگى پست است.
شایان توجه اینكه: حتى زینتبودن آن هم در آیات دیگر زیر سؤال رفته است و تعبیر به «زین» شده كه نشان مىدهد یك زینت مصنوعى و خیالى و پندارى است، نه یك زینت واقعى و حقیقى.
مثلا در سورهی بقرهی آیه 212 مىخوانیم: زین للذین كفروا الحیاة الدنیا...؛ زندگى دنیا براى كافران زینت داده شده است.
و در سورهی آل عمران آیهی 14 مىفرماید: زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین و القناطیر المقنطرة من الذهب و الفضة...؛ محبّت امور مادى از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و... در نظر مردم زینت داده شده است.
این تعبیرات و تعبیرات مشابه آن نشان مىدهد كه حتى زینت بودن این امور جنبه پندارى و خیالى دارد و گرفتاران آنها در واقع گرفتار خیال و پندار خویشند.
در اینجا سؤال مهمى مطرح است: چرا خداوند این امور را در نظرها زینت داده به یقین براى آزمایش انسانها و تربیت و پرورش آنهاست؛ زیرا هنگامى كه از این اشیاى زینتى جالب و دلربا كه غالباً با گناه و حرام آلوده است به خاطر خدا رها مىكند، نهال ایمان و تقوا در وجود آنها بارور مىشود وگرنه صرف نظر كردن از اشیاى غیر جالب افتخارى محسوب نمىشود.
به تعبیر دقیقتر تمایلات افسار گسیختهی درونى و هوا و هوسهاى سركش، امور مادى و گناه آلود را در نظر انسان جلوه مىدهد، بنابراین زینتبودنش از درون انسان مىجوشد و اگر به خدا نسبت داده شده است به خاطر آن است كه خداوند چنین اثرى را در آن تمایلات و هوسهاى سركش آفریده و اگر در بعضى از آیات به شیطان نسبت داده شده، مانند... و زین لهم الشیطان اعمالهم...؛ شیطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داد»(1)نیز به خاطر همین است كه این تزیین از یك نظر كار خداست، چرا كه اثر هر چیزى از اوست و از نظر دیگر كار هوسهاى درونى است و از دیدگاه سوم، كار شیطان است.
به هر حال، از مجموعهی آیات بالا به دست مىآید كه حبّ دنیا هرگاه به صورت افراطى درآید، انسان را به بیگانگى از خدا مىكشاند.
نكوهش دنیاپرستى در روایات اسلامى مخصوصاً در سخنان پیامبر اكرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و خطبههاى نهج البلاغه به صورت بسیار وسیعى دیده مىشود، از جمله:
1- در حدیثى از رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ در پاسخ این سؤال كه چرا «دنیا»، «دنیا» نامیده شده؟ (توجه داشته باشید كه دنیا از ماده دنى به معنى پایین و پست است) فرمود: لان الدنیا دنیة خلقت من دون الآخرة...؛ به خاطر این است كه دنیا پست است و پیش از آخرت آفریده شده».(2)
2- در حدیث دیگرى از همان حضرت صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نقل شده كه فرمود: اكبر الكبائر حب الدنیا؛ بزرگترین گناهان، دنیاپرستى است.(1)
3- همین معنى از امیرمؤمنان على عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز آمده است كه فرمود: حب الدنیا راس الفتن و اصل المحن؛ دنیاپرستى سرآغاز فتنهها و ریشه همه محنتها و رنجهاست.(2)
4- در حدیث دیگرى از همان امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ مىخوانیم: ان الدنیا لمفسدة الدین و مسلبة الیقین؛ دنیاپرستى دین انسان را بر باد مىدهد و ایمان و یقین او را مىگیرد.(3)
5- در حدیث دیگرى از امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ آمده است كه، فرمود: ان اول ما عصى الله به ست: حب الدنیا و حب الرئاسة و حب الطعام و حب النساء و حب النوم و حب الراحة؛ نخستین چیزى كه با آن عصیان و نافرمانى خدا شد شش چیز بود: دنیاپرستى، حب ریاست، علاقه به غذا (شكمپرستى)، محبّت (افراطى) به زنان، پرخوابى و علاقه به راحتى و تنپرورى».(4)
غالب این امور ششگانه یا تمام آنها در داستان عصیان و سركشى شیطان و ترك اولى آدم و گناه قابیل دیده مىشود لذا به عنوان اولینها ذكر شده است.
6- در حدیث دیگرى مىخوانیم كه از امام على بن الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ پرسیدند: اى الاعمال افضل عند الله عزوجل؛ كدام عمل در نز خداوند متعال افضل است فرمود: ما من عمل بعد معرفة الله جل و عز و معرفة رسوله افضل من بغض الدنیا و ان لذلك لشعبا كثیرة و للمعاصى شعبا؛ هیچ عملى بعد از شناخت پروردگار متعال و شناخت پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ او برتر از دشمنى با دنیا (و ترك دنیاپرستى) نیست و این شاخههاى فراوانى دارد و همان گونه كه گناهان دیگر شاخههاى بسیار دارد».
سپس امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ به سركشى و عصیان شیطان كه از «تكبّر» سرچشمه گرفت و «حرص» كه سبب گناه و ترك اولى آدم و حوا شد، و «حسد» كه سرچشمه عصیان قابیل گشت تا آنجا كه دستخود را به خون برادرش آلوده ساخت اشاره فرموده، مىافزاید: فتشعب من ذلك حب النساء و حب الدنیا و حب الرئاسة و حب الراحة و حب الكلام و حب العلو و الثروة، فصرن سبع خصال، فاجتمعن كلهن
فى «حب الدنیا»! فقال الانبیاء و العلماء بعد معرفة ذلك، حب الدنیا راس كل خطیئة؛ از اینجا شاخههاى علاقه به زن، و محبت دنیا و محبّت به ریاست و علاقه به راحتى و تنپرورى و محبتسخن گفتن(پرگویى) و محبت برترىجویى و مال و ثروت پیدا شد، و این هفت صفت همه در «حب دنیا» خلاصه مىشود و اینجاست كه پیامبران و علما بعد از آگاهى بر این موضوع گفتند: محبت دنیا سرچشمه همه گناهان است».
سپس براى اینكه تفاوت میان دنیاى ممدوح و مذموم را روشن سازد، امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ در پایان مىفرماید: «و الدنیا دنیائان: دنیا بلاغ و دنیا ملعونة؛ و دنیا دو گونه است: دنیایى كه به حدّ كفاف است (و انسان را به آخرت و معنویت) مىرساند و دنیاى نفرین شدهكه انسان را از خدا دور مىكند.(1)
7- در حدیث دیگرى از امام على بن ابیطالب عَلَيْهِ السَّلاَمُ مىخوانیم، فرمود: ارفض الدنیا فان حب الدنیا یعمى و یصم و یبكم و یذل الرقاب؛ دنیاپرستى را ترك كن چرا كه حبّ دنیا چشم را كور و گوش را كر و زبان را لال مىكند و گردنها را به ذلّت مىكشاند».(2)
طبیعى است كه وقتى عشق به چیزى در وجود انسان چیره مىشود، او را از روشنترین واقعیتها غافل مىكند، چشم دارد امّا گویى نابیناست، گوش دارد اما گویى ناشنواست، زبان دارد ولى جز به آنچه به آن دل بسته است گردش نمىكند و براى رسیدن به این محبوب خود یعنى دنیا تن به هر ذلتى مىدهد.
8- باز در حدیثى كه در مورد آثار منفى دنیاپرستى از امیرمؤمنان على عَلَيْهِ السَّلاَمُ نقل شده و در واقع فلسفه این حكم الهى در آن تبیین گردیده، مىخوانیم: حب الدنیا یفسد العقل، و یصم القلب عن سماع الحكمة و یوجب الیم العقاب؛ دنیاپرستى خرد را فاسد مىكند و گوش قلب را از شنیدن سخنان حكمت آمیز ناشنوا مىسازد و سبب عذاب دردناك (در دنیا و آخرت) مىشود».(3)
9- در حدیث دیگرى در بیان آثار زیانبار دنیاپرستى از پیامبر اكرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ چنین آمده است: ان الدنیا مشغلة للقلوب و الابدان؛ دنیاپرستى هم فكر انسان را به خود مشغول مىدارد و هم بدنها را (نه آرامش فكر مىگذارد، نه آسودگى جسم).(1)
10- این سخن را با حدیث پرمعنى دیگرى از رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ پایان مىدهیم، فرمود: انه ما سكن حب الدنیا قلب عبد الا التاط بثلاث: شغل لاینفد عناوئه، و فقر لایدرك غناه، و امل لاینال منتهاه؛ دنیاپرستى در هیچ دلى ساكن نمىشود مگر اینكه او را به سه چیز آلوده كند، گرفتارى مستمرى را كه هرگز خستگى آن پایان نمىگیرد و احساس فقر و بینوایى كه هرگز به غنا نمىرسد و آرزوى درازى كه هیچگاه پایان نمىگیرد».(2)
بارها گفتهایم، حب ّدنیا در این بحثها چیزى مساوى دنیاپرستى است نه بهرهگیرى معقول از مواهب مادى در طریق وصول به معنویت كه اگر چنین باشد حب دنیا نیست، بلكه حبّ آخرت است و به تعبیر دیگر بسیارى از برنامههاى معنوى بدون امكانات مادّى میسر نیست و در واقع امكانات مادى از قبیل مقدمه واجب است كه انسان اگر آن را به نیت مقدمهی واجب به جا آورد نه تنها عیبى ندارد بلكه مشمول ثواب الهى نیز مىشود.
به همین دلیل، در آیات فراوانى از قرآن مجید، تعبیرات مثبتى در باره مواهب دنیا دیده مىشود:
1- از جمله در آیهی وصیت، از مال دنیا تعبیر به «خیر» (خیر مطلق) شده است، مىفرماید: كتب علیكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خیرا الوصیة للوالدین و الاقربین بالمعروف...؛ بر شما نوشته شده: هنگامى كه یكى از شما مرگش فرارسد، اگر «خیرى» (مالى و ثروتى) از خود به جاى گذارده براى پدر و مادر و نزدیكانش به طور شایسته وصیت كند!».(3)
2- در جاى دیگر از آن تعبیر به «بركات آسمان و زمین» نموده كه درهاى آن به روى پرهیزكاران گشوده مىشود: و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم بركات من السماء و الارض...؛ اگر
اهل شهر و آبادیها ایمان مىآوردند و تقوا پیشه مىكردند بركات آسمان و زمین را بر آنها مىگشودیم.(1)
3- در جاى دیگر از مال و ثروت تعبیر به «فضل الله» شده است، در سورهی جمعه مىخوانیم: فاذا قضیت الصلوة فانتشروا فى الارض و ابتغوا من فضل الله؛ هنگامى كه نماز(جمعه) پایان گرفت (ممنوع بودن معامله پایان مىیابد و شما آزادید) در زمین پراكنده شوید و از فضل الهى بهره بگیرید».(2)
4- در جاى دیگر افزایش منابع مالى را به عنوان «پاداشى در برابر توبه از گناه و روى آوردن به سوى خدا» مىشمرد، چنانكه در داستان نوح عَلَيْهِ السَّلاَمُ مىخوانیم: یرسل السماء علیكم مدرارا × و یمددكم باموال و بنین و یجعل لكم جنات و یجعل لكم انهارا؛ من به آنها (مشركان) گفتم از پروردگار خویش آمرزش بطلبید كه او بسیار آمرزنده است - تا بارانهاى پر بركت آسمان را پى در پى بر شما فرستد - و شما را با اموال و فرزندان فراوان (نیروى مالى و انسانى) امداد و یارى كند و باغهاى سرسبز و نهرهاى جارى در اختیار شما قرار دهد».(3)
در جاى دیگر منابع مالى را وسیلهی قوام زندگى شمرده و تاكید مىكند آن را به دست افراد بى كفایت و نادان قرار ندهید و از آن به خوبى نگهدارى كنید: و لاتؤتوا السفهاء اموالكم التى جعل الله لكم قیام؛ اموال خود را كه خداوند آن را وسیله قوام زندگى شما قرار داده، به دستسفیهان نسپارید.(4)
5- در جاى دیگر به مجاهدان راه خدا، وعدهی غنایم جنگى مىدهد و آن را پاداش الهى مىشمرد، مىفرماید: «وعدكم الله مغانم كثیرة تاخذونها فعجل لكم هذه...؛ خداوند به شما غنایم فراوانى وعده داده بود كه آنها را به دست مىآورید، این (موهبت) را در اختیار شما قرار داد».(5)
6- در بخش دیگر از آیات از نعمتهاى مادى دنیا تعبیر به «طیبات» شده است، در سورهی اعراف آیهی 32 مىخوانیم: «قل من حرم زینة الله التى اخرج لعباده و الطیبات من الرزق...؛ بگو چه كسى زینتهاى الهى را كه براى بندگان خود آفریده و روزىهاى پاكیزه را حرام كرده است»؟!
در جاى دیگر مىفرماید: «و اذكروا اذ انتم قلیل مستضعفون فى الارض تخافون ان یتخطفكم الناس فآواكم و ایدكم بنصره و رزقكم من الطیبات لعلكم تشكرون؛ به خاطر بیاورید هنگامى را كه شما گروهى اندك و ضعیف در روى زمین بودید، آنچنان كه مىترسیدید، مردم شما را بربایند! ولى او شما را پناه داد و با یارى خود تقویت كرد و از روزىهاى پاكیزه(طیبات) بهرهمند ساخت، شاید شكر نعمتش را به جا آورید».(1)
از این تعبیرات پرمعنى و مانند آن كه در قرآن وارد شده، به خوبى استفاده مىشود كه مواهب مادّى دنیا در شرایط معقول، نه تنها نامطلوب و آلوده نیست بلكه پاك و پاكیزه و مایه پاكى و پاكیزگى انسانهاست!
7- در بعضى دیگر از آیات، تعبیراتى دیده مىشود كه نشان مىدهد امكانات مادّى، علاوه بر اینكه فضل الهى است مىتواند سبب قرار گرفتن انسان در زمره صالحان شود، همانگونه كه در آیهی 75 توبه مىخوانیم: و منهم من عاهد الله لئن آتانا من فضله لنصدقن و لنكونن من الصالحین؛ گروهى از آنها كسانى هستند، كه با خدا پیمان بستهاند كه اگر خداوند ما را از فضل خود روزى دهد قطعا صدقه خواهیم داد و از صالحان خواهیم بود».
این آیه مخصوصاً با توجه به شان نزولش كه در بارهی یكى از انصار به نام ثعلبة بن حاطب نازل شد، كه از پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ درخواست كرد دعا كند خدا مال فراوانى به او دهد تا از آن در راه كمك به نیازمندان و رسیدن به مقام صالحان و شاكران بهره گیرد، پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ با روحیهاى كه در او سراغ داشتبراى او دعا نكرد و پس از اصرار دعا فرمود، به خوبى نشان مىدهد كه امكانات مادّى مىتواند وسیلهاى براى سعادت و خوشبختى انسانها و وصول آنان به درجه صالحان و مقربان گردد.
از مجموع عناوین هفتگانهاى كه در آیات بالا آمد به خوبى مىتوان نتیجه گرفت كه نعمتهاى مادى دنیا ذاتا مذموم و منفور و زشت و پلید نیستند، بلكه تابع چگونگى بهرهگیرى از آنهاست كه به آنها این شكل را مىدهد، اگر از آنها به طور صحیح بهرهگیرى شود، چهرهاى محبوب و مطلوب و زیبا و جالب و پاك و پاكیزه دارد، در غیر این صورت منفورند.
1) سوره انفال، آیه26.
شاهد این سخن روایات متعدّدى است كه در كتاب وسایل در باب «استحباب الاستعانة بالدنیا على الآخرة»(1)آمده است.
مرحوم شیخ حرّ عاملى در این باب یازده روایت نقل مىكند كه همه آنها شاهد بر این است كه مىتوان از مواهب مادى براى سعادت جاویدان بهره گرفت، از جمله در حدیثى از رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نقل شده كه فرمود: نعم العون على تقوى الله الغنى؛ بهترین كمك براى به دست آوردن تقواى الهى، غنا و بىنیازى است.(2)
نتیجه اینكه: هرگاه مواهب مادّى دنیا، ابزارى براى وصول به آخرت و كمك به نیازمندان و حمایت از ضعفا و ترویج و تحكیم پایههاى حق و عدالتباشد، چیزى بهتر از آن نیست و اگر در مسیر گناه و حرص و جمع مال بدون ملاحظه حلال و حرام مصرف گردد چیزى بدتر از آن نیست، آرى اینگونه دنیاپرستان مجموعهاى از صفات زشت و رذیله را در درون خود گردآورى مىكنند.(3)
یكى از یاران معروف امام على بن موسى الرضا عَلَيْهِ السَّلاَمُ به نام محمد بن اسماعیل بن بزیع مىگوید: از آن حضرت شنیدم مىفرمود: لایجتمع المال الا بخصال خمس به بخل شدید و امل طویل و حرص غالب و قطیعة الرحم و ایثار الدنیا على الآخرة؛ اموال دنیا در یك جا جمع نمىشود، مگر(به كمك) پنج چیز: بخل شدید، آرزوهاى دور و دراز، حرص غالب، قطع رحم و مقدّم داشتن دنیا بر آخرت».(4)
نقطه مقابل دنیا آخرت است. واژهی آخِرت مؤنّۀث آخِر به معناى پسین و بازپسین، در مقابل أولى(5)یا دنیا(6)به معناى سراى نخستین است.(7)
در اصطلاح ادیان آسمانى، آخرت به جهان ابدى گفته مىشود، كه براى هركسى پس از مرگش آغاز مىشود و در آنجا به پیامد كردار خویش دست مىیابد.
آخرت در برخى آیات قرآن، به عنوان صفت(1)یا مضافالیه «دار»(2)به كار رفته است. در برخى آیات دیگر، به عنوان صفت "حیاة"(3)آمده است. در یك مورد نیز صفت براى "نشأة" (4)قرار گرفته است. در موارد زیادى هم در مقابل "دنیا" آمده است.(5)
بنابراین، آخرت كه از آن به «الدارالآخرة» و «النشأة الآخرة» و مانند اینها تعبیر مىشود، شامل قبر و برزخ و حشر و نشر و حساب و بهشت و دوزخ همگى مىشود.(6)
معاد در فرهنگ اقوام پیشین
مسألهی معاد بازتاب بسیار گستردهاى در میان اقوام پیشین داشته است. از دورترین زمانها آثار اعتقاد به حیات پس از مرگ در میان اقوام مختلف دیده مىشود، به گونهاى كه شك و تردیدى در این امر باقى نمىماند كه آنها اعتقاد راسخى به سراى دیگر داشتهاند.
1- طغیان و سرکشی
رفاه، تجمّلگرایی و غرق شدن در دریای لذایذ و نعمتهای دنیوی، و دورشدن از معنویات، باعث طغیان و سرکشی انسان میشود؛ لذا در آیات قرآن میخوانیم: وَ مَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ كَافِرُونَ؛ و در هیچ شهر و دیاری، بیم دهنده و انذارگری، ارسال نکردیم مگر اینکه ثروتمندان عیّاش آنها [که سرمست ناز و نعمت بودند] گفتند: ما به آنچه فرستاده شدهاید، کافریم.(7)
در آیهی دیگری میخوانیم: وَ إِذَا أَرَدْنَا أَنْ نُهْلِكَ قَرْیةً أَمَرْنَا مُتْرَفِیهَا فَفَسَقُوا فِیهَا فَحَقَّ عَلَیهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِیراً؛ و هنگامی که بخواهیم شهر و دیاری را هلاک کنیم، نخست اوامر خود را برای مترفین [و ثروتمندان مست و شهوت پرست] آنجا، بیان میداریم، سپس هنگاهی که به مخالفت برخاستند و استحقاق مجازات یافتند، آنها را به شدّت درهم میکوبیم».(1)
از آیات یاد شده و دیگر آیات قران، به خوبی استفاده میشود که انسان حریص و دنیا طلب، هنگامی که در میدان رقابت تجمّلگرایی قرار میگیرد، برای رسیدن به مقصود و بهرهگیری از لذتهای حیوانی، تمام حد و حصرها و موانع را کنار زده، هیچ ضابطه و معیاری را نمیشناسد. براساس فرمایش پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: حُبّ ٌ الشَّیء یُعمی و یُصِمّ؛ علاقه به چیزی، انسان را کور و کر میکند [و قدرت درک واقعیت را از او میگیرد(2)گرایش افراطگونه به دنیا و ظواهر فریبندهی آن، باعث میشود بزرگانی چون طلحه و زبیر، با آن سابقة تاریخی، در برابر امیرمؤمنان حضرت علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ قرارگرفته، بیعت خود را نادیده گیرند و جنگ خونین جمل را سازماندهی کنند.
2- انحطاط اجتماعی
از جمله آثار زیان بار تجمّلگرایی، انحطاط اجتماعی است. مونتسكیو دربارهی تجمّلگرایی و تأثیر منفی آن در جامعه میگوید: «در این زمان است كه تقوای ملّی با چه سرعتی رو به انحطاط میرود. زمانی كه مردم روم به تجمّل روی آوردند، در سلطنت «تی بر» نمایندگان سنا پیشنهاد كردند كه قوانین سابق مربوط به تجمل، دو باره برقرار شود. شاه كه مردی با اطلاع بود با این تقاضا مخالفت كرد و گفت: دولت با وضع فعلی نمیتواند دوام بیاورد.»
ابن خلدون دربارهی تأثیر تجمّلگرایی میگوید: «تجمّل خواهی و اعیان منشی مایهی بدبختی و انقراص جوامع است. جوامع هر اندازه بیشتر در تجمّلخواهی و اعیان منشی فرو رود، به همان اندازه به مرز سقوط، نزدیکتر میشود. روند سقوط نیز به این صورت است که اسرافگری و تجمّلطلبی به تدریج سبب فقر و تهی دستی جوامع و حکومتها میشود و هر قدر تجمّل و اسراف، زیاد شود، به همان اندازه، تهیدستی نیز افزایش مییابد تا جایی که ثروت موجود، دیگر جوابگوی اسراف و
تجمّل نخواهد بود. بدین ترتیب قومیکه به این کار عادت کردهاند به تدریج ضعیف و زبون میگردند و تا مرز نابودی پیش میروند.»(1)
جرجی زیدان مسیحی، دربارهی انحطاط مسلمانان میگوید: «پس از آنكه اعراب به كشورگشایی پرداختند، سیم و زر و غلام و كنیز به جزیرة العرب روان گردید و اندك اندك، اعراب مسلمان به فساد و هرزگی گراییدند.»(2)
امام راحل(ره) میفرماید: «طبع کاخ نشینی با تربیت صحیح، منافات دارد؛ با اختراع و تصنیف و تألیف و زحمت، منافات دارد. اگر سراسر دنیا هم بخواهید گردش کنید و پیدا کنید، اگر موفق بشوید، یکی دو تا و چند تاست. تمام مصنفین از این کوخ نشینان بودند تقریباً و تمام مخترعین از همین کوخ نشینان بودند تقریباً... ما باید بکوشیم که اخلاق کاخ نشینی را از این ملت بزداییم. اگر بخواهیم ملّت جاوید بماند و اسلام را آن طوری که خدای تبارک و تعالی میخواهد، در جامعهی ما تحقّق پیدا کند، مردم را از خوی کاخ نشینی به پایین بکشید.»(3)
در قرآن کریم میخوانیم: وَ إِذَا مَسَّ الْأِنْسَانَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِیباً إِلَیهِ ثُمَّ إِذَا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِی مَا كَانَ یدْعُو إِلَیهِ مِنْ قَبْلُ وَ جَعَلَ لِلَّهِ أَنْدَاداً لِیضِلَّ عَنْ سَبِیلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلِیلاً إِنَّكَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ؛ هنگامی که انسان را زیانی رسد، پروردگار خود را میخواند و به سوی او باز میگردد امّا هنگامیکه نعمتی از خود به او عطا کند آنچه را که به خاطر آن قبلاً خدا را میخواند از یاد میبرد و برای خدا همتا قرار میدهد تا مردم را از راه او منحرف سازد. بگو: چند روزی از کفرت بهرهگیر که از دوزخیان خواهی بود».(4)
در آیهی دیگری میفرماید: الَّذِینَ یسْتَحِبُّونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا عَلَى الْآخِرَةِ وَ یصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ وَ یبْغُونَهَا عِوَجاً أُولَئِكَ فِی ضَلالٍ بَعِیدٍ؛ همانها که زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح میدهند و [مردم را] از راه خدا باز میدارند و می خواهند راه حق را منحرف سازند، آنها در گمراهی دوری هستند».(5)
3- وابستگی اقتصادی
در دنیای امروز، اقتصاد و سرمایه، جایگاه خاص و ویژهای را در عرصههای مختلف زندگی، و معادلات بین المللی به خود اختصاص داده است؛ به گونهای که اگر کشوری از لحاظ اقتصادی، استقلال داشته باشد، میتواند در عرصههای جهانی و بین المللی، با قوت و قدرت، وارد شود اگر هم طرح و برنامهای داشته باشد، از سوی دیگران با احترام خاص مورد استقبال قرار میگیرد؛ ولی اگر از لحاظ اقتصادی ضعیف و وابسته باشد، طرحها و برنامههایش نیز خریدار نخواهد داشت.
امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ خطاب به فرزندش میفرماید: انسانی را که طالب معیشت خود است ملامت مکن؛ زیرا در فقر و تنگدستی، خطاهای او زیاد میشود. ای فرزندم! فقیر، حقیر است، سخن او شنیده نمیشود و مقام او شناخته نمیگردد. فقیر اگر راستگو باشد، دروغگویش خوانند و اگر زاهد باشد و پرهیزگار، او را نادان گویند».(1)
از جملهی پیامدهای تلخ و ناگوار تجمّلگرایی، ضعف و وابستگی اقتصادی است. کشوری که مردم آن به تجمّلگرایی روی آورده و بازار مصرفشان را به ویژه لوازم گران قیمت خارجی، اشغال کرده، در واقع وابستگی اقتصادیشان را عملاً با دست خود امضا کردهاند و باید بخش کلان سرمایه ملیشان، صرف واردات کالاها و لوازم مدل جدید کشورهای خارج شود و کارخانههای داخلی به خاطر نبود بازار مصرف، چارهای جز تعطیلی نخواهد داشت.
قرآن کریم میفرماید: وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمُ الَّتِی جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِیاماً وَ ارْزُقُوهُمْ فِیهَا وَاكْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً؛ اموال خود را که خدا آن را مایهی پایداری و بر پا بودن شما قرار داده است، به دست سفیهان نسپارید!»(2)افرادی که در بازار رقابت منفی تجمّلگرایی گرفتار شده و سرمایههای ملی را صرف واردات لوازم و تجهیزات مدل جدید خارجی مینمایند، در واقع، افراد جاهل و نادانی هستند که با دست خود سلطة بیگانگان را فراهم میسازند. به فرمودهی امام رضا عَلَيْهِ السَّلاَمُ: خداوند قیل و قال (گفتار بیهوده) و تباه سازی اموال و درخواست فراوان را دوست ندارد.(3)ضعف در اقتصاد، سستی
در دین، و نابودی فرهنگ و هویت ملی اسلامی را به دنبال خواهد داشت: فلولا الخبز ما صلینا و لا صمنا؛(1)اگر نان نباشد، نه میتوانیم نماز بخوانیم و نه میتوانیم روزه بگیریم.
4- گسترش فحشا و منکرات
ورود در بازار رقابت تجمّلگرایی، گناهانی چون: غرور، حسد، کینه توزی، شهوت پرستی و بیعفّتی را به دنبال خواهد داشت. یک دسته به خاطر سرمایه و امکانات فراوان به شهوترانی پرداخته و به قول خودشان از هر چمنی گلی را بر میدارند و عدهای کثیر از انسانهای فقیر و بیبضاعت، به خاطر اینکه در بازار تجمّلگرایی و رقابت از قافلة رفاه طلب، عقب نمانند، شرف و حیثیت خویش را حراج نموده و به خود فروشی روی میآورند.
قرآن کریم میفرماید: اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفَاخُرٌ بَینَكُمْ وَ تَكَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَ الْأَوْلادِ ... وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ؛ بدانید که زندگی دنیا بازی و سرگرمی و تجمّلپرستی و فخرفروشی در میان شما و افزون طلبی در اموال و فرزندان است و دنیا جز متاع فریب نیست.(2)
کم نیستند انسانهایی که در این بازار غرور و نیرنگ در دام وسوسههای شیطانی افتاده، ارزش و هویت انسانی خویش را از دست میدهند؛ لذا حکیمان گفتهاند: فساد با تجمل مقرون است و اغلب، دنبال آن میآید و تجمل هم دنبال فساد میآید. اگر حرکات قلب را آزاد بگذارید، یعنی جلوی هوا و هوس را رها کنید، چگونه میتوانید از ضعف روحی جلوگیری کنید؟»(3)
5- پشت کردن به ارزشها
از جملهی آثار شوم تجمّلگرایی، پشت کردن به ارزشها و امور معنوی و اخلاقی است. افراد و اشخاصی که شیفته و مجذوب ثروت و سرمایه میشوند، تمام توان و همت خود را صرف جمعآوری زرق و برق دنیا میکنند، در قاموس آنها، مفاهیم ارزشی مثل: زهد، تقوا، ساده زیستی، انفاق، ایثار و ... هیچ جایگاهی نخواهد داشت.
قرآن میفرماید: الَّذِینَ یسْتَحِبُّونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا عَلَى الْآخِرَةِ وَ یصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ وَ یبْغُونَهَا عِوَجاً أُولَئِكَ فِی ضَلالٍ بَعِیدٍ؛ کسانیکه زندگی دنیا را به آخرت، ترجیح میدهند و مردم را نیز از راه خدا منحرف میکنند و در پی آن هستند که برای سنّت و دین خدا کجی ایجاد کنند، ضلالت برای آنان حتمی است.»(1)
در جای دیگر میخوانیم: وَ قَالَ مُوسَى رَبَّنَا إِنَّكَ آتَیتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلَأَهُ زِینَةً وَأَمْوَالاً فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا رَبَّنَا لِیضِلُّوا عَنْ سَبِیلِكَ؛ موسی گفت: پروردگارا! تو، فرعون و اشراف وابستهی او را در زندگی دنیا، زیور و دارایی دادهای که با آن، مردمان را از راه تو گمراه کنند.»(2)
وابستگی شدید به زرق و برق دنیا، انسان را برده و مطیع خود مىسازد؛ زیرا انسان براى اینكه به زندگى خود، رونق و صفا بخشد، به تنعم و تجمل رو مىآورد و به تدریج با امور و اشیایی که وسیلهی تنعّم و تجمّل و یا ابزار قوت و قدرت خویش قرار داده، خو گرفته و شیفتهی آن مىشود و رشتههایى نامرئى او را خوار و ذلیل نموده و به زانو در مىآورد. در نتیجه خدا و آخرت را به کلی از یاد میبرد: یعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ؛ آنان تنها ظاهری از زندگی دنیا را میدانند و از آخرت بیخبرند.(3)
پیامبر اكرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و سلمبه ابن مسعود میفرماید: ای ابن مسعود! پس از من، اقوامی میآیند كه طعامهای پاكیزه و رنگارنگ را میخورند و خانهها و كاخهایی بنا میكنند و مساجد را به زیور آلات تزیین میكنند. تمام همت آنان برای دنیا است كه به آن دل بسته و اعتماد كردهاند. شرف آنان به درهمها و دینارهاست و تلاششان برای شكم است. آنان بدترین بدها هستندكه فتنه از آنان برمیخیزد و به خودشان بر میگردد».(4)
بنابرآنچه بیان شد، اگر بخواهیم در طول حیات و زندگی چند روزهی دنیا گرفتار طغیان و سرکشی، انحطاط اجتماعی، وابستگی اقتصادی، گسترش فحشا و منکرات و پشت کردن به ارزشهای الهی و
انسانی نشویم، چارهای نداریم جز اینکه از نعمتها و مواهب الهی به صورت درست و حساب شده استفاده و بهرهبرداری کنیم و از اسراف، تبذیر و تجمّلگرایی دوری نماییم.
از بنیادیترین عوامل شکلگیری حادثهی خونبار عاشورا و شهادت اهل بیت پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ رفاه زدگی و دنیاگرایی خواصّ مسلمین و به تبع ایشان، عوام بود.
خواص به دو دستهاند:
طرفدار حق
طرفدار باطل
خواصِّ طرفدار حق، نیز به دو دسته میشوند: دستهی اول افرادی که در مقابله با خواهشهای نفسانی به سوی مقام، شهوت، پول، شهرت و... موفق هستند و عنان نفس در دست دارند. دستهی دوم در بزنگاههای مختلف، وادادگی خویش به سمت رفاه را نمایان میسازند. این دسته، خواصّی هستند که در برابر متاع و بهرههای زندگی به حدّی مجذوب هستند که در جایگاههایی که تکالیف سخت و امتحانهای صعب به میان میآید پا پس نهاده و مردود میشوند.
اگر در جامعهای، قسم اوّل خواصّ طرفدار حقّ شیوع بیشتری داشتند هیچگاه شاهد دنیازدگی و رفاه طلبی خواص و به تبع آنها عوام نبوده و بروز وقایعی چون حادثهی عاشورا، امری قریب به محال خواهد بود؛ امّا در صورتی که شاهد قسم پول پرست، جاه طلب و از خواص باشیم آنگاه چنین خواصّی، از ترس جان و از دست دادن مال و مقام از عمق جان حاضر میگردند که حاکمیت باطل را قبول کرده و از حق طرفداری ننمایند. اینان به هیچ وجه حاضر به چشم پوشی از مادّیات به هدف دفاع از معنویت و حقیقت نیستند. در چنین جامعهای وقوع حادثهی عاشورا امری عادّی و طبیعی خواهد بود.
وضعیّت اقتصادی مسلمانان در دوران پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ با دوران خلفای سهگانه و معاویه و یزید قابل مقایسه نمیباشد. در زمان پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عدهای از مهاجرین با نام اصحاب صفه، بر اثر کمبود مسکن و امکانات با وضع رقت باری در مسجد اقامت میکردند. حضرت صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ روزانه به ایشان خرما میداد که روزی در پی اعتراض یکی از این افراد، حضرت صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بدیشان فرمودند: «هرکدام از شما که بعد از من زنده بماند چنان به ناز و نعمت میرسد که صاحب انواع غذاها شود؛ صبح در یک لباس گران و شب در لباسی دیگر، خانههای خود را زینت میکنید همچنان که کعبه زینت میشود.
دوران فعلی شما بهتر از آن دوران است، شما اگر شکمهایتان را از حلال پر کنید، به پر کردن از حرام نزدیک میشوید.
با دقّت در تعبیر حکیمانه پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، فهمیده میشود که ملتّی که به رفاه روی آورد دیگر دفاع از ارزشهای الهی و اخلاقی برای او کمرنگ میشود، آن جامعه، دیگر در برابر انحرافات معنوی حساسیت نشان نمیدهد؛ بلکه بر عکس در مقابل هرچه که منافع مادی او را به خطر اندازد میایستد، خصوصاً زمانی که منافع مادی با ارزشهای معنوی در تضاد باشد.
امّا وضعیّت مالی در زمان خلفا به سرعت دستخوش تحولات اساسی گردید. مدینه شاهد انواع و اقسام غنایم جنگی، نعمتهای مادی، مالیاتهایی بود که بدان شهر سرازیر شده و چهرهی جامعه اسلامی را کاملاً دگرگون میکرد. به عنوان مثال زمانی که مدائن، در زمان خلیفه دوم سقوط کرد، آن میزان از جواهرات و اشیاء قیمتی پادشاهان ملوک دیگر و... به دست آمد که قابل شمارش نبود. بگونهای که وقتی سعد بن ابی وقاص غنائم جنگی را تخمیس کرد و یک پنجم آن را به مدینه فرستاد و چهار پنجم را تقسیم نمود، سهم هر سرباز 60 هزار شد، این غیر از زمینها و خانهها و امور غیر منقول بود.
در زمان خلیفهی اوّل به عراق و شام، در زمان خلیفه دوم به دمشق لشگرکشی شد و از سال چهاردهم به بعد حمله به ایران و تسخیر تدریجی شهرهای آن آغاز شد و همینطور در سالهای پانزدهم و شانزدهم هجری تا سال بیستم که مصر فتح شد. در این لشگرکشیها مضافا به انبوه غنایم جنگی که نصیب مجاهدین میشد، اهل مدینه و دیگر مسلمانان از سهم خمس، بهرهی وافری میبردند.
دوران لغزیدن خواصّ طرفدار حق از همین ایّام، یعنی حدود هفت سال بعد از رحلت پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ آغاز گردید. سرآغاز این سیر نزولی نیز در رسوخ تفکراتی چون لزوم عدم برابری سابقهدارهای اسلام و صحابه و یاران پیغمبر با دیگران در تمامی امتیازات اجتماعی و اقتصادی بود. پس از اعطاء امتیازاتی اقتصادی از بیت المال، حرکتهای انحرافی آغاز گشته و بتدریج سرعت گرفت. این انحرافات تداوم چنین حالت دنیا زدهای در میان خواص و سپس عوام، منجر به پشت نمودن و حتی رویارویی بسیاری از آنها با امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ گردید؛ چرا که ایشان در همان ابتدای خلافت عنوان داشتند که تمامی ریخت و پاشهای غیر مشروع را به خزانه ملت بازخواهد گرداند و با اجرای عدالت
هرکس را به جایگاه شایسته و بایسته خویش عودت خواهد داد، و این وعده را به دقت عملی نمودند؛ امّا اکثر خواصّ دوران ایشان، خواص طرفدار حقی بودند که دنیا را بر آخرت ترجیح میدادند.
امیرالمومنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ به دلیل انحطاط شدید جامعهی اسلامی و عدم تحمل عدالت وی به دست همین خواص به شهادت رسید. در چنین وضعیت منحط فرهنگی بود که امام حسن عَلَيْهِ السَّلاَمُ از سوی خواص طرفدار حق، تنهای تنها گذارده شد و لاجرم به دلیل صیانت از اسلام و به هدر ندادن خون خویش در برابر معاویه اقدام به صلح با وی نمود.
در زمان حضرت اباعبدالله عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز انحراف دینی این خواص و به دنبال ایشان عوام طرفدار حق، به اعلا درجه خود رسید. چرا که در این زمان مردم دوران پادشاهی معاویه مکار را درک کرده و اثرات ناهنجاریهای برجای مانده از سیاستهای خصمانه و دنیاطلبانهی اموی بر پیکر جامعه خودنمایی مینمود. معاویهای که اقدامات بسیار گستردهای در راستای تخریب بنیانهای دینی جامعه نموده، مردم را بیش از گذشته غرق در مادیات و تمتعات دنیوی کرده و بسیاری از خواص طرفدار حق را با پول، ثروت، قدرت و پست و مقام به تبعیت از خویش واداشته بود.
امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ از شخصیّت و قدرت روحی مثال زدنی برخوردار بوده، حتّی دشمنان نیز از وی به عظمت یاد میکردند. بسیاری از افراد با خطاب «جعلت فداک، جانم فدای تو باد» با وی سخن میگفتند، و حکومت در مدینه و مکه جرات هتک حرمت وی را نداشت. اما در عین حال پس از قیام ایشان، بسیاری از خواص به جهت عافیت طلبی خویش و مواجه شدن با شدّت عمل دستگاه حاکم، و احتمال بالای به خطر افتادن سلامتی، مقام و پولشان، حاضر به حمایت از حضرت اباعبدالله عَلَيْهِ السَّلاَمُ نبوده و نهایت ایثارشان در راه حق، همانا بذل مالی همچون اسب یا پول در راه قیام بوده است!
با مطالعه بر روی اسامی افرادی که از کوفه به امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ نامه نوشته، خواهان بیعت با وی شدند میتوان نتیجه گرفت بسیاری از این افراد جزو طبقهی خواصّ و زبدگان و برجستگان بودند. امّا با دقت بر لحن موجود در این نامه ها معلوم میگردد که بسیاری از این نگارندگان از دسته خواصِی هستند که به هیچ وجه دنیای خود را فدای دین و آرمانهای الهی ننموده، دین را به مسلخ دنیا میبرند. نتیجهی چنین کثرتی، شهادت مسلم بن عقیل در کوفه و جنایت روز عاشورا در کربلا میشود.
«أَمْ یحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَینَا آلَ إِبْرَاهِیمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَینَاهُمْ مُلْكًا عَظِیمًا»؛ بلكه به مردم براى آنچه خدا از فضل خویش به آنان عطا كرده رشك مى ورزند در حقیقت ما به خاندان ابراهیم كتاب و حكمت دادیم و به آنان ملكى بزرگ بخشیدیم.(1)
یکی از رذایل اخلاقی که در آیات و روایات به شدّت مورد نهی قرار گرفت، حسادت است. حسد آتشی در کربلا برپا کرد که هنوز اثراتش باقی است. منشأ تمام ظلمی که در کربلا در حقّ اباعبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ و اهل بیت و یارانش روا داشتند همین حسد است. شیطان سه دام در صحرای کربلا پهن کرد. اول کبر دامی که خود گرفتار آن شد بعد حرص که آدم و حوا گرفتار آن شدند و سپس حسد که فرزندان آدم گرفتار آن شدند. با این سه دام اختصاصی چه کسانی را که شیطان در کربلا شکار نکرد امام علی بن الحسین سلام الله علیهما میفرماید: ً فَأَوَّلُ مَا عُصِی اللَّهُ بِهِ الْكِبْرُ وَ هِی مَعْصِیةُ إِبْلِیسَ حِینَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِینَ وَ الْحِرْصُ وَ هِی مَعْصِیةُ آدَمَ وَ حَوَّاءَ حِینَ قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُمَا- فَكُلا مِنْ حَیثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِینَ فَأَخَذَا مَا لَا حَاجَةَ بِهِمَا إِلَیهِ فَدَخَلَ ذَلِكَ عَلَى ذُرِّیتِهِمَا إِلَى یوْمِ الْقِیامَةِ وَ ذَلِكَ أَنَّ أَكْثَرَ مَا یطْلُبُ ابْنُ آدَمَ مَا لَا حَاجَةَ بِهِ إِلَیهِ ثُمَّ الْحَسَدُ وَ هِی مَعْصِیةُ ابْنِ آدَمَ حَیثُ حَسَدَ أَخَاهُ فَقَتَلَه.(2)
اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ به خاطر مقام و منزلتی که دارند در طول تاریخ مورد حسادت قرار گرفتند و حسودان زحمت زیادی برای ایشان فراهم کردند که تاریخ خود گواه این مسأله میباشد. از خود حضرت رسول صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ شروع شد که مورد طعنه واقع میشد و چه ظلمها که در حق ایشان روا نداشتند بعد از ایشان بی بی فاطمه زهرا سَلام الله عَلَیها که کوثر پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بود. وقتی خداوند مدال افتخار کوثر را بر گردن حضرت انداخت و درخشش چشم همگان را کور ساخت خیلیها رشک بردند لذا در صدد برآمدند که این مدال افتخار پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ را از ارزش بیندازند اول کاری که کردند شخص حضرت فاطمه سَلام الله عَلَیها را به شهادت رساندند بلکه شاید از ارزش این مدال بکاهند وقتی دیدند این کوثر پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ همچنان میدرخشد شخصیت ایشان را مورد هدف قرار دادند بعد از حضرت زهرا سَلام الله عَلَیها حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ بود که مورد حسادت واقع شد چه خونها که بدل حضرت نکردند مدالی را که پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ
به ایشان داد را شکستند در غدیر مدال افتخار ولایت را از طرف خدا به گردن آویخت صدای بخ بخ یا علی خیلیها بلند بود اما دلهاشان کینه و حسد موج میزد آن قدر این حسادت زیاد بود که بدن مطهر پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ هنوز بر زمین بود و کفن و دفن نشد نقشه خلافت را کشیدند علی ماند و بدن مطهر پیامبر و انگشت شماری از یاران علی. این داستان حسادت پایان نیافت بعد حضرت امیر علیه السلام گریبان امام حسن مجتبی را نیز گرفت. این حسد ورزی همچنان ادامه داشت ایشان را مجبور به صلح کردند اگر در مفاد صلح نامه دقت کنیم در مییابیم که همه این قصهها سر حسادت ورزی به مقام و منزلت آنان است آن جا که حضرت فرمود معاویه حق ندارد خود را امیرالمؤمنین بنامد چرا که این مدال افتخار پدرم علی است و هیچ کس جز او سزاوار این مدال افتخار نیست و چه زیبا گفته صائب تبریزی:
«چون لباس کعبه بر اندام بت، زیبنده نیست *** جز تو بر شخص دگر، نام امیرالمؤمنین»
اوج این حسادت به واقعهی کربلا میرسد این حسادت چه آتشی که در کربلا برپا کرد آتشی که ایمان سی هزار نفر را به کام خود کشاند و از بین برد یزید از سر کبر و غرور که گناه اختصاصی شیطان است با همکاری دنیاطلبانی چون عمر سعد که حرص گندم ری را در دل داشت و گناه اختصاصی ادم و حوا بود و جهل عدهی بیشمار که حسد ورزیدند فاجعهای غمبار را رقم زدند. امّا به راستی حسد چیست؟
3-3-1 تعریف حسد
راغب در مفردات حسد را این طور معنی میکند: تمنّی زوال نعمة من مستحق لها، و ربما كان مع ذلك سعی فی إزالتها؛ حسد به معناى آرزو کردن زوال نعمت از کسى است که استحقاق آن را دارد(1)و نیز به معناى آرزوى ادامه یافتن فقدان نعمت، نقص، فقر و مانند آن، براى دیگران است.(2)بر این اساس، حسود چشم دیدن برتری دیگری را ندارد و همواره خواهان آن است که محسود علیه نعمتی را نداشته باشد یا اگر دارد از دست بدهد. بدترین حالت حسادت آن است که این رذیلت در روح و روان شخص رسوخ نماید و تنها به آرزو محدود نشود؛ چرا که هر گاه از دایره نیت و آرزو
بیرون آید تبدیل به فعل و عمل میشود و اقداماتی را نیز برای تحقق خواسته خویش انجام میهد. بر اساس آیهی 5 سورهی فلق، حسود نه تنها آرزوی زوال میکند، بلکه با فعل خود بر آن است تا این زوال تحقق یابد. از این روست که حسادت فعلی و عملی بسیار خطرناک تر ارزیابی شده است. از این روست که خداوند با آوردن فعل ماضی حسد و پناه جستن از آن به خداوند، میخواهد نشان دهد که چگونه حسادت عملی میتواند شدیدتر و زیانبارتر باشد.
بر اساس گزارش قرآن، برادران یوسف عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این مرحله از حسادت قرار داشتند و برای رسیدن به مقصود خویش، دست به اقداماتی زدند. از این روست که قصد کشتن و حذف فیزیکی یوسف را در سر می پروراندند که در نهایت به انداختن او به چاه و برده شدن توسط بازرگانان رضایت دادند. اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبيکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحينَ(1).
همچنین همین حسادت عملی و فعلی بود که قتل هابیل را به دنبال داشت؛ زیرا حسادت قابیل چنان شراره گرفت که به قتل برادر اقدام کرد و برای رسیدن به هدف خویش، یعنی زوال نعمت در دیگری، جان صاحب نعمت را گرفت؛ چرا که وقتی قابیل دید که برادرش در پیشگاه خداوند محبوب شده و قربانی او پذیرفته شده است، خواهان آن شد که این نعمت محبوبیت را با حذف فیزیکی برادر از میان بردارد. وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّکَ قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقينَ-لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَکَ لِتَقْتُلَني ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْکَ لِأَقْتُلَکَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمينَ-إِنِّي أُريدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمي وَ إِثْمِکَ فَتَکُونَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ وَ ذلِکَ جَزاءُ الظَّالِمينَ-فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرينَ»(2).
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این باره میفرماید: خداوند قربانى هابیل را قبول کرد. قابیل بر او حسد ورزید، پس او را کشت.(3)
بنابراین، حسادت تنها به معنای آرزو کردن زوال نعمت از کسی نیست که استحقاق آن را دارد، بلکه گاهی به شکل حسادت فعلی و عملی بروز میکند. پس میتوان گفت که حسادت آرزو یا اقدام برای زوال نعمتی از کسی است که استحقاق آن را دارد. اما این که آرزو داشته باشد که نقص،
فقر و یا فقدان نعمتی در شخص ادامه یابد، چنین حالتی را نمیتوان حسادت نماید، مگر این که از باب توسعه و مجاز در مفهوم مصطلح قرآنی باشد.
از سخن پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ این معنا به دست میآید که میان حسادت و نعمت تلازم است؛ یعنی هر جای که نعمت است پا حسادت به میان میآید. آن حضرت میفرماید: انَّ کُلَّ ذى نِعمَهٍ مَحسودٌ؛ هر صاحب نعمتى مورد حسد واقع مىشود.(1)پس در جایی که نعمتی نیست، و شخص دچار فقر و نقص است، و دیگری آرزوی بقای فقر و نقص و بینعمتی را دارد این آرزو را نمیتوان به عنوان حسادت مصطلح دانست.
این ابزار شیطان چنان عظیم و بزرگ است که خداوند آن را در حد شرک به خود، گناهی عظیم میشمارد. امام صادق علیه السلام میفرماید: یَقولُ إِبلیسُ لِجُنودِهِ: أَلقوا بَینَهُمُ الحَسَدَ وَالبَغىَ، فَإِنَّهُما یَعدِلانِ عِندَ اللّه الشِّرکَ؛ شیطان به سپاهیانش مىگوید: میان مردم حسد و تجاوزگرى بیاندازید چون این دو، نزد خدا برابر با شرک است.(2)
ریشهی بسیاری از گناهان و مشکلات جامعه به حسادت باز میگردد. از جمله میتوان به اختلافات دینی و مذهبی اشاره کرد که ریشه در حسادت دارد.
إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذينَ أُوتُوا الْکِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ وَ مَنْ يَکْفُرْ بِآياتِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَريعُ الْحِسابِ(3).
در این آیات بیان شده، که بغی، عامل اختلافات دینی و فروپاشی انسجام و وحدت در میان مردمان بوده است؛ چرا که معناى اصلى بغى، حسد است.(4)و در آیات یاد شده، بغی به حسد و ظلم تفسیر شده است.(5)چرا که اختلاف در دین از ناحیه کسانى ناشى شده که حاملان کتاب و علماى دین بودند و حسادت آنان این مشکلات را برای جوامع بشری پدید آورده است.(6)
توطئهها علیه دیگران و مسلمانان، دروغ، شرآفرینی و قتل ریشه در حسادت دارد.
همچنین خاستگاه و ریشهی کفر و مبارزه با دین را حسادت دانستهاند. (آل عمران، آیه 19؛ بقره، آیه 109). امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این باره میفرماید: اِیّاکُم اَن یَحسُدَ بَعضُکم بَعضاً فَاِنَّ الکُفرَ اَصلُه الحَسَد؛ از حسد ورزى به یکدیگر بپرهیزید، زیرا ریشه کفر، حسد است.(1)امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ در سخنی دیگر میافزاید: اصولُ الکُفرِ ثَلاثَهٌ الحِرصُ وَ الاِستِکبارُ وَ الحَسَدُ؛ ریشههای کفر سه چیز است: حرص و بزرگ منشی نمودن و حسد ورزیدن.(2)
پس باید حسادت را آفت دین و دینداری مردم دانست. از این روست که امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ به مردمان نسبت به حسادت هشدار میدهد و میفرماید: آفَهُ الدِّینِ الحَسَدُ وَ العُجبُ وَ الفَخرُ؛ آفت دینداری حسد و خودبینی و فخر فروشی است.(3)
از سوی دیگر، بسیاری از شرور و بدیهای دیگر، ریشه در حسادت دارد. از این روست که امام على علیه السلام حسد را انگیزهای برای گناهان انسان میداند و میفرماید: اَلحِرصُ وَالکِبرُ وَالحَسَدُ دَواعٍ إِلَى التَّقَحُّمِ فِى الذُّنوبِ؛ حرص و تکبّر و حسادت، انگیزههاى فرورفتن در گناهانند.(4)
حسد ریشهی بسیاری از اعمال زشت و پست دیگر نیز میشود. از جمله این که گاه ریشه چاپلوسی، حسادت است. پس نمیبایست به متملق توجه داشت؛ زیرا تملّق و چاپلوسی به سبب حسادت نیز میتوان صورت گیرد تا شخص را در حالتی قرار دهد که سقوط کند و آن نعمتها از دست او برود و زوال یابد امام على عَلَيْهِ السَّلاَمُ به صاحبان نعمت هشدار میدهد که از متملق و چاپلوس پرهیز کند؛ چرا که ممکن است که از روی حسادت به این کار اقدام کرده باشد: اَلثَّناءُ بِاَکثَرَ مِنَ الاستِحقاقِ مَلَقٌ وَ التَّقصیرُ عَنِ الاستِحقاقِ عِىٌّ اَو حَسَدٌ؛ تعریف بیش از استحقاق، چاپلوسى و کمتر از استحقاق، از ناتوانى در سخن و یا حسد است.(5)
به سبب تاثیرات بسیار زشت و خطرناک حسادت بر مردمان و جامعه است که پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حسودان را از خود دور میداند و میفرماید: اَلا اُخبِرُکُم بِاَبعَدِکُم مِنّى شَبَها؟ قَالُوا: بَلى یا رَسولَ اللّه. قالَ:اَلفاحِشُ المُتَفَحِّشُ البَذىءُ، اَلبَخِیلُ، اَلمُختَالُ، اَلحَقودُ، اَلحَسُودُ، اَلقاسِى القَلبِ، اَلبَعِیدُ مِن کُلِّ خَیرٍ
یُرجى، غَیرُ المَمونِ مِن کُلِّ شَرٍّ یُتَّقى؛ آیا شما را از کم شباهتترینتان به خودم آگاه نسازم؟ عرض کردند: چرا، اى رسول خدا! فرمودند: زشتگوىِ بىآبروىِ بىشرم، بخیل، متکبر، کینهتوز، حسود، سنگدل، کسى که هیچ امیدى به خیرش و امانى از شرش نیست.(1)
اما غبطه و در فارسی رشک، در لغت به معناى حال خوش و نیکو(2)و در اصطلاح فرهنگ قرآن و علم اخلاق اسلامی، به معنای آرزو کردن آنچه مایهی صلاح دیگرى است براى خود، بدون اینکه ارادهی زوال از او داشته باشد.(3)
کسی که دارای فضلیت غبطه است، همواره به برترینها نگاه میکند و به وضعیت کنونی خود راضی و خشنود نیست. در چنین شخصی فطرت کمالی جو و نقص گریزی وجود دارد و در پی الگوهای برتر است تا با شناسایی آنها، نعمتهایی که آنان در اختیار دارند، شناسایی کرده و برای کسب و به دست آوردن آن تلاش و کوشش نماید. بنابراین، غبطه امری امید بخش و حرکت آفرین به سوی کمال است و شخص به این باور رسیده است که او نیز میتواند با سعی و تلاش به آن نعمتی برسد که مطلوب اوست.
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ دربارهی تفاوت غبطه و حسادت نیز میفرماید: إِنَّ المُؤمِنَ یَغبِطُ وَ لایَحسُدُ وَ المُنافِقُ یَحسُدُ وَ لایَغبِطُ؛ مؤمن غبطه مىخورد و حسادت نمىورزد، منافق حسادت مىورزد و غبطه نمىخورد. غبطه آن است که آرزو کنى آنچه دیگرى دارد، داشته باشى بدون اینکه آرزوى نابودى نعمت دیگرى را داشته باشى و حسد آن است که بخواهى نعمتى را که دیگرى دارد، نداشته باشد.(4)
اگر انسان بتواند از حسادت پرهیز کند، بازتاب این عمل آن خواهد بود، که به جای این محسود علیه واقع شود، درباره تو غبطه بخورند و به شکلی تو را الگوی خود قرار دهند. پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ در این باره میفرماید: رَأى موسى علیه السلام رَجُلاً عِندَ العَرشِ فَغَبَطَهُ بِمَکانِهِ فَسَأَلَ عَنهُ فَقالَ: کانَ لایَحسُدُالنّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّه مِن فَضلِهِ؛ حضرت موسى عَلَيْهِ السَّلاَمُ مردى را نزد عرش دید و به جایگاه او غبطه
خورد و در مورد او سؤال کرد. به او گفته شد که او به آنچه خداوند از فضل خود به مردم داده است حسد نمىبرد.(1)
اگر انسان از حسادت پرهیز و دوری کند، همانگونه که محلّ غبطه میشود همچنین محل محبّت مردم شده و محبوب خلق میگردد. امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ درباره این تاثیر دوری از حسادت میفرماید: اِنَّ صاحِبَ الدّینِ فَکَّرَ فَعَلَتهُ السَّکینَهُ وَ استَکانَ فَتَواضَعَ وَ قَنِعَ فَاستَغنى وَ رَضىَ بِما اُعطىَ وَ انفَرَدَ فَکُفىَ الخوانَ وَ رَفَضَ الشَّهَواتِ فَصارَ حُرّا وَ خَلَعَ الدُّنیا فَتَحامَى الشُّرورَ وَ اطَّرَحَ الحَسَدَ فَظَهَرتِ المَحَبَّهُ وَ لَم یُخِفِ النّاسَ فَلَم یَخَفهُم وَ لَم یُذنِب اِلَیهِم فَسَلِمَ مِنهُم وَ سَخَت نَفسُهُ عَن کُلِّ شَىءٍ ففازَ وَ استَکمَلَ الفَضلَ وَ اَبصَرَ العافیَهَ فَاَمِنَ النَّدامَهَ؛ آدم دیندار چون مىاندیشد، آرامش بر جان او حاکم است. چون خضوع مىکند متواضع است. چون قناعت مىکند، بىنیاز است. به آنچه داده شده خشنود است. چون تنهایى را برگزیده از دوستان بىنیاز است. چون هوا و هوس را رها کرده آزاد است. چون دنیا را فرو گذارده، از بدىها و گزندهاى آن در امان است. چون حسادت را دور افکنده محبتش آشکار است. مردم را نمىترساند و به آنان تجاوز نمىکند پس از گزندشان در امان است. به هیچ چیز دل نمىبندد، پس به رستگارى و کمال فضیلت دست مىیابد و عافیت را به دیدهی بصیرت مىنگرد پس کارش به پشیمانى نمىکِشد.(2)
البتّه باید توجّه داشت که اگر حسادت همواره یک رذیلت است، امّا بر اساس آموزههای اسلامی، برخی از مصادیق غبطه مطلوب و پسندیده نیست؛ بلکه تنها مصادیقی مطلوب و پسندیده است که موجب کمال واقعی انسان باشد؛ چرا که برخی از اموری که انسان کمالی مییابد یا میداند و بدان سمت حرکت میکند و امیدوار به رسیدن به آن است، در حقیقت کمالی نیست یا در آن حد و اندازه نیست که انسان تمامی سعی و تلاش خویش را مبذول آن کند. از این روست که غبطه خوردن نسبت به مال و منال دیگران (حجر، آیهی 88؛ طه، آیهی 131؛ قصص، آیات 79 و 80) و شوکت ظاهرى و بهرههاى دنیایى دیگران امری مطلوب و پسندیده شمرده نشده بلکه خداوند این افراد را
سرزنش کرده و از این غبطه نسبت به مال دنیا و شوکت و مقامهای زودگذر و اعتباری نهی و منع میکند، است.(1)
2 المیزان، ج 3، ص 175.
اصولاً خردمندان اینگونه رشک ورزی را نامناسب ارزیابی کرده و آن را فضلیت به شمار نمیآورند. از این روست که خردمندان و فرزانگان یهود تودههای مردم سرزنش و عتاب میکرند، که چرا نسبت به ثروت قارونی رشک میورزیدند و غبطه میخوردند.
بنابراین تنها مجوزی که برای غبطه وارد شده نسبت به کمالات و نعمتهای واقعی است که از نظر اسلام و قرآن و خردمندان مطلوب است؛ چنانکه غبطه حضرت زکریا عَلَيْهِ السَّلاَمُ نسبت به به نعمتهاى داده شده به مریمسَلام الله عَلَیها، عامل فرزندخواهى آن حضرت از خدا میشود. (آل عمران، آیات 37 و 38) یعنی حضرت زکریّا عَلَيْهِ السَّلاَمُ پس از مشاهده مقام و منزلت مریمسَلام الله عَلَیها داشتن فرزندى همچون عیسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ را از خداوند طلب کرد(2)و این نعمت وجود حضرت مریمسَلام الله عَلَیها موجب شد تا انگیزهی کمالی در او ایجاد شود و دست به دعا بردارد و امید به فرزنددار شدن در او زنده گردد.
چنان که گفته شد غبطه میتواند خوب و بد باشد و این بستگی به متعلّق غبطه دارد. یعنی اگر ما نعمتی را در دیگری مییابیم و خواهان آن هستیم و برای به دست آوردن آن تلاش و کوشش میکنیم، از چیزهایی باشد که ارزش غبطه خوردن را داشته باشد و شایستهی آن باشد، که محلّ و مورد غبطه ما واقع شود. پس نباید به مال و منال و قدرت و ثروت دیگران غبطه بخوریم.
معصومان عَلَيْهِ السَّلاَمُ برای این که ما در این جا اشتباه نکنیم مواردی که ارزش و شایستگی غبطه خوردن باشد را بیان کردهاند. از جمله این مواردی است، که در این جا به آن اشاره میشود.
از نظر معصومان عَلَيْهِ السَّلاَمُ کسی شایسته است تا مورد غبطه واقع شود که در مسیر کمال و رشد قرار گیرد. امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ به مردمان میآموزد که نسبت به هر چیزی غبطه نخورند بلکه در مورد کسی غبطه بخورند که ارزش داشته باشد. آن حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ این فرد مطلوب را کسی میداند که امروزش از دیروز بهتر شده است: مَن کانَ آخِرُ یَومَیهِ خَیرُهُما فَهُوَ مَغبوطٌ؛ کسى که امروزش بهتر از دیروزش باشد، شایسته است که مورد غبطه قرار گیرد.(3)
امیرمومنان على عَلَيْهِ السَّلاَمُ بهترین کسی که مورد غبطه قرار گیرد کسی میداند که به دستور خداوند در کار خیر سبقت میجوید. (بقره، آیهی 148؛ مائده، آیهی 48) آن حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: أَغبَطُ النّاسِ المُسارِعُ إِلَى الخَیراتِ؛ شایستهترین مردم که مورد غبطه قرار گیرد کسى است که براى انجام کار خیر سبقت مىگیرد.(1)
آن حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ اهل همّت را شایسته غبطه خوردن دانسته و توصیه و سفارش میکند، که این افراد محلّ توجّه مومن قرار گیرد. امام على عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این باره فرموده است: مَا المَغبوطُ إِلاّ مَن کانَت هِمَّتُهُ نَفسَهُ لایُغِبُّها عَنِ مُحاسَبَتِها وَمُطالَبَتِها وَمُجاهَدَتِها؛ شایسته نیست کسى مورد غبطه قرار گیرد، مگر کسى که همّتش خودش باشد در این که از خودش حساب کشى کند و خودش را مؤاخذه نماید و در اصلاح خود بکوشد.(2)
به نظر آن حضرت کسی که تمام عمر خود را در راه خدا قرار میدهد شایسته غبطه خوردن است: إِنَّ المَغبونَ مَن غُبِنَ عُمرَهُ وَإِنَّ المَغبوطَ مَن أَنفَذَ عُمرَهُ فى طاعَهِ رَبِّهِ؛ به درستى که زیانکار کسى است که عمرش را بیهوده تلف کند، و کسى که عمر خود را در اطاعت خدا بگذراند شایسته است مورد غبطه قرار گیرد.
پس کاری نکنیم که در هنگام مرگ غبطه چیزی را بخوریم که میبایست در دنیا دنبال آن میبودیم و هنگام مرگ دیگر فرصت تحقق آن را نخواهیم داشت. امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ توصیه میکند که به این مسایل توجه داشته باشیم تا در هنگام مرگ غبطه نخوریم: إِنَّهُ قالَ لِبَعضِ شیعَتِهِ - عَلَیکُم بِالوَرَعِ وَالاِجتِهادِ، وَصِدقِ الحَدیثِ وَأَداءِ المانَهِ وَالتَّمَسُّکِ بِما أَنتُم عَلَیهِ، فَإِنَّما یَغتَبِطُ أَحَدُکُم إِذا انتَهَت نَفسُهُ إِلى هاهُنا، وَأَومى بِیَدِهِ إِلى حَلقِهِ؛ امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ به بعضى از شیعیان خود فرمودند: بر شما لازم است پرهیزکارى و تلاش و راستگویى و امانت دارى و چنگ زدن به مذهب خود، زیرا هر یک از شما به هنگام جان دادن، غبطه او را خواهند خورد.(3)
از نظر امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ نیز زایر امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ محل غبطه است: فى فَضلِ زِیارَهِ الحُسَینِ بنِ عَلىٍّ علیه السلام وَلَقَد حَدَّثَنى أَبى علیه السلام أَنَّهُ لَم یَخلُ مَکانُهُ مُنذُ قُتِلَ مِن مُصَلٍّ یُصَلّى عَلَیهِ مِنَ المَلائِکَهِ أَو
مِنَ الجِنِّ أَومِنَ النسِ أَو مِنَ الوَحشِ وَما مِن شَىْءٍ إِلاّ وَهُوَ یَغبِطُ زائِرَهُ وَیَتَمَسَّحُ بِهِ وَیَرجو فِى النَّظَرِ إِلَیهِ الخَیرَ لِنَظَرِهِ إِلى قَبرِهِ؛پدرم در فضیلت زیارت حسین بن على عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: جایگاه آن حضرت از آن زمان که کشته شده، از فرشته یا جن یا حیوان وحشى که بر آن حضرت درود مىفرستد خالى نیست و هر چیزى غبطه زایر آن حضرت را مىخورد و خود را به او مىمالد و در نگاه کردن به زائر امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ امید خیر دارد زیرا او به قبر امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ نگاه کرده است.(1)
از نظر رسول اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میبایست محل و مورد غبطهی ما پیامبران و جایگاه عظیم آنان باشد:یَروى عَن رَبِّهِ تَبارَکَ وَتَعالى - حُقَّت مَحَبَّتى عَلَى المُتَزاوِرَینِ فىَّ وَحُقَّت مَحَبَّتى عَلَى المُتَباذِلینَ فىَّ وَهُم عَلى مَنابِرَ مِن نورٍ یَغبِطُهُمُ النَّبیّونَ وَالصِّدّیقونَ بِمَکانِهِم؛خداوند متعال مىفرماید: بر خود واجب کرده ام دوست داشتن کسانى را که به خاطر من به دیدار یکدیگر مى روند و کسانى که در راه من به یکدیگر بخشش مىنمایند، چنین کسانى (روز قیامت) بر منابرى از نورند به گونهاى که پیامبران و صدیقین به جایگاه آنان غبطه مىخورند.(2)
باید کاری کنیم که محلّ غبطهی پیامبران باشیم. پس باید همان کاری را انجام دهیم که رسول اکرم صلى الله علیه و آله به آن توجه میدهد: أَلا اُحَدِّثُکُم عَن أَقوامٍ لَیسوا بِأَنبِیاءَ وَلاشُهَداءَ یَغبِطُهُم یَومَ القیامَهِ النبیاءُ وَالشُّهَداءُ بِمَنازِلِهِم مِنَ اللّه عَلى مَنابِرَ مِن نورٍ. قیلَ: مَن هُم یا رَسولَ اللّه؟ قالَ: هُمُ الَّذینَ یُحَبِّبونَ عِبادَ اللّه إلىَ اللّه وَ یُحَبِّبونَ اللّه إِلى عِبادِهِ، قُلنا: هذا حَبَّبُوا اللّه إِلى عِبادِهِ، فَکَیفَ یُحَبِّبونَ عِبادَ اللّه إِلَى اللّه ؟ قالَ: یَأمُرونَهُم بِما یُحِبُّ اللّه وَیَنهَونَهُم عَمّا یَکرَهُ اللّه، فَإِذا أَطاعوهُم أَحَبَّهُمُ اللّه؛ آیا آگاه کنم شما را از گروهى که نه از انبیا هستند و نه از شهدا، ولى انبیا و شهدا در روز قیامت به مقام و منزلت آنان غبطه مىخورند، و آنها بر منبرهایى از نور نشستهاند؟ سؤال شد اى رسول خدا! آنان کیانند؟ فرمودند: آنان کسانى هستند که بندگان خدا را نزد خدا و خدا را نزد بندگانش محبوب مىگردانند عرض کردیم: ایجاد محبت خدا در دلها معلوم است، ولى چگونه بندگان را نزد خدا محبوب مىگردانند؟ فرمودند: آنان را فرمان مىدهند به آنچه خدا دوست مىدارد و باز مىدارند از آنچه خدا دوست نمىدارد، پس اگر آنان را اطاعت کنند، خداوند دوستشان مىدارد.(3)
از نظر امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ کسانی محل و مورد غبطه هستند که مسیر تقوا را در پیش گرفتند: اِتَّقُوا اللّه وَ استَعینوا عَلى ما اَنتُم عَلَیهِ بِالوَرَعِ وَ الجتِهادِ فى طاعَهِ اللّه فَاِنَّ اَشَدَّ ما یَکونُ اَحَدُکُم اغتباطا ما هُوَ عَلَیهِ لَو قَد صارَ فى حَدِّ الخِرَهِ وَ انقَطَعَتِ الدُّنیا عَنهُ فَاِذا کانَ فى ذلِکَ الحَدِّ عَرَفَ اَنَّهُ قَدِ استَقبَلَ النَّعیمَ وَ الکَرامَهَ مِنَ اللّه وَ البُشرى بِالجَنَّهِ وَ اَمِنَ مِمَّن کانَ یَخافُ وَ اَیقَنَ اَنَّ الَّذى کانَ عَلَیهِ هُوَ الحَقُّ وَ اَنَّ مَن خالَفَ دینَهُ عَلى باطِلٍ هالِکٍ؛ تقواى خدا پیشه کنید و در راهى که برگزیدهاید از پارسایى و تلاش در اطاعت فرامین الهى کمک بجویید، که اگر چنین کردید بیشترین غبطه به حال یکى از شما آنگاه خواهد بود که به سر حدّ آخرت برسد و ارتباط وى از دنیا قطع شده باشد، پس آنگاه که به چنین منزلگاهى رسید، مىفهمد مىبیند که نعمت و کرامت از طرف خداوند به وى رو نموده و بشارت بهشت به وى داده مىشود و ایمن مىشود از آنچه مىترسید و یقین مىکند، که راهش بر حق بوده و هر کس برخلاف راه او بوده بر باطلى هلاک کننده، بوده است.(1)
حسادت چنانکه گفته شد، آرزو یا اقدام برای زوال نعمتی در دیگران است. بنابراین، حسود هرگز آرام و قرار ندارد و آتشی سهمگین در درون او شعله میکشد که همه چیز را میسوزاند.
البته بر اساس روایات حسود پیش از این که به دیگران ضرر و زیان برساند به خودش زیان میرساند. از این روست که امیرمومنان امام على عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: اَلحَسَدُ لایَجلِبُ إِلاّ مَضَرَّهً وَغَیظا یوهِنُ قَلبَکَ وَیَمرِضُ جِسمَکَ؛ حسادت نتیجهاى جز زیان و ناراحتى که دلت را سست و تنت را بیمار مىگرداند به بار نمىآورد.(2)
امیرمومنان عَلَيْهِ السَّلاَمُ همچنین درباره تاثیر حسد بدن و جسم شخص حسود میفرماید: اَلحَسَدُ یُضنِى الجَسَدَ؛ حسد، بدن را فرسوده و علیل مىکند.(3)
این شعلهها چنان در درون انسان فروزان است که همه خوبیها و کارهای نیک و پسندیده آدمی را میسوزاند و به خاکستر تبدیل میکند. پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: إِیّاکُم وَالحَسَدُ، فَإِنَّهُ یَکُلُ الحَسَناتِ
کَما تَکُلُ النّارُ الحَطَبَ؛ از حسادت بپرهیزید، زیرا حسد نیکىها را مىخورد چنانکه آتش هیزم را مىخورد.(1)
از نظر اسلام عدالت خوب است که نخست از خود شروع شده، سپس در خویشان و سپس در دیگران جاری شود؛ (انعام، آیهی 152) اما ما عدالت را اگر به ضرر باشد همانند نقد و انتقاد، تنها برای دیگران میخواهیم. انتقاد خوب است به شرطی که از دیگران باشد؛ عدالت خوب است به شرطی که اجرای آن به ضرر من و خویشان نباشد؛ وگرنه عدالت چیزی خوبی نیست. از این روست که همه خواهان عدالتی هستند که سودش به خودشان برسد و زیانش به دیگران. جالب این است که حسود در اجرای عدالت پیش گام است. امیرمومنان امام على عَلَيْهِ السَّلاَمُ وضعیت بسیار بد حسود را ترسیم میکند و با طنز تلخی به او یاد آور میشود که اینگونه عدالت که او اجرا میکند، اول خودش را میکشد: لِلّهِ دَرُّ الحَسَدِ ما اَعدَلَهُ! بَداَ بِصاحِبِهِ فَقَتلَهُ؛ آفرین بر حسادت! چه عدالت پیشه است! پیش از همه، صاحب خود را مىکشد.(2)
از آن جایی که حسادت مانند ایمان و نفاق از امور باطنی است شناخت حسود از غیر حسود سخت و دشوار است. خداوند در باره منافقان گفته است که برای شناخت آنان میتوان مثلاً از لحن کلام آنان نفاق ایشان را فهمید. (محمد، آیهی 30) برای شناخت حسود نیز نشانههای است که میتوان با این نشانهها حسود را شناخت و از شر و زیان آنان در امان ماند. البتّه از آن جایی که حسد عمل و فعل بسیار خطرناکتر و پیچیدهتر است میبایست حتماً به خداوند فلق پناه برد که او شکافنده هر چیزی است که اجازه نمیدهد که حسودان در پردهی تاریکی به توطئه علیه مؤمنان ادامه دهند. پس ایشان را رسوا و خوار خواهد ساخت و مکر ایشان را به خودشان باز میگرداند و مومن را در امنیت نوری خویش قرار میدهد.
امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ از لقمان حکیم نقل میکند که ایشان برای شناخت حسود علامات و نشانههایی را بیان میکند. آن حضرت علیه السلام میفرماید: قالَ لُقمانُ لاِبنِهِ: وَلِلحاسِدِ ثَلاثُ عَلاماتٍ: یَغتابُ إِذا
غابَ وَیَتَمَلَّقُ إِذا شَهِدَ وَیَشمَتُ بِالمُصیبَهِ؛ لقمان به فرزندش گفت: حسود را سه نشانه است: پشت سر غیبت مىکند، روبه رو تملّق مىگوید و از گرفتارى دیگران شاد مىشود.(1)
با نگاهی به ماهیت حسادت میتوان دریافت که حسود نمیتواند همیشه حسد خود را نهان کند و از آن جایی که تا رسیدن به مقصود خویش دست از تلاش و کوشش بر نمیدارد، خود را رسوا میسازد. امیرمومنان امام على علیه السلام درباره این ویژگی حسود میفرماید: اَلحَسَدُ عَیبٌ فاضِحٌ وَشُحٌّ فادِحٌ لایَشفى صاحِبَهُ إِلاّ بُلوغُ آمالِهِ فیمَن یَحسِدُهُ؛ حسادت عیبى رسوا و بخلى سهمگین است و حسود تا به آرزوى خود درباره محسودش نرسد، آرام نمىگیرد.(2)
آن حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ همچنین در بیان ویژگیهای حسود میفرماید: اَلحَسودُ سَریعُ الوَثبَهِ، بَطىءُ العَطفَهِ؛ حسود زود خشمگین مىشود و دیر کینه از دلش بیرون مىرود.(3)
حسود نصیحت پذیر نیست، از این رو نمیتوان با نصحیت کردن او را به راه راست آورد. از این روست که امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: اَلنَّصیحَهُ مِنَ الحاسِدِ مُحالٌ؛ نصیحت و خیرخواهى از حسود محال است.(4)
پس به جای این که به نصحیت حسود بپردازیم، بهتر است خودمان، را در مخفی سازی برخی نعمتها بکوشیم و از هرگونه عملی که حسادت را بر میانگیزد پرهیز کنیم؛ حالا چه رسد که تفاخر کنیم و دیگران را تحریک کنیم که آن خود گناهی دیگر است. پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ در این باره میفرماید: اِستَعینوا عَلى قَضاءِ حَوائِجِکُم بِالکِتمانِ، فَإِنَّ کُلَّ ذى نِعمَهٍ مَحسودٌ؛ در برآوردن نیازهاى خود از پنهان کارى کمک بگیرید؛ زیرا هر صاحب نعمتى مورد حسد واقع مىشود.(5)
از نشانههای ایمان فقدان حسادت است. پس اگر کسی در خود حسادتی را یافت در ایمان خویش شک کند و برای رهایی از این بیماری کشنده و خطرناک و گناهی که در حکم شرک است تلاش کند. امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ درباره نشانهها و ویژگیهای مومن میفرماید: سِتَّهٌ لاتَکونُ فِى المُؤمِنِ: اَلعُسرُ
وَالنَّکَهُ وَالحَسَدُ وَاللَّجاجَهُ وَالکَذِبُ وَالبَغىُ؛ شش صفت در مؤمن نیست: سختگیرى، بىخیرى، حسادت، لجاجت، دروغگویى و تجاوز.(1)
البتّه برخی از چیزها در انسان است که فضلیتهای بزرگی هم به حساب میآیند ولی کسی به آن حسادت نمیورزد و از این لحاظ شخص در امنیت از حسادت باطنی و عملی حاسدان است. از جمله تواضع و فروتنی که حسود اصلا گرایش به آن ندارد و شخص از شر حسودان در امنیت خواهد بود. امام حسن عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این باره میفرماید: التَّواضُعُ نِعمَهٌ لایُحسَدُ عَلیها؛ تواضع و فروتنی نعمتی است که بر آن حسد نبرند.(2)
1- از بین برندهی ایمان
قلبی که در آن حسد باشد ایمان راه نخواهد داشت. حضرت رسول صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ میفرماید: لایجتَمِعُ الحَسَدُ وَ الایمانُ فی قَلبِ امْرِیءٍ؛ حسد و ایمان (هرگز) در دل یک نفر با هم جمع نمیشوند.(3)
2- بزرگترین دام شیطان
حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: الحَسَدُ مَقنَصةُ اِبلیسَ الكُبری؛ حسد، بزرگترین دام شیطان است.(4)
3- موجب هلاکت
امام حسن عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید: هَلاكُ الناسِ فیثلاثٍ: اَلكِبرُ و الحِرصُ وَ الحَسَد؛ این سه چیز مردم را به هلاکت رسانده است: تکبّر، حرص و حسد.(5)
4- از بین برندهی لذّات
پیامبر گرامی اسلام صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: اَقَلُّ النّاسِ لَذّةً اَلحَسود؛ آدم حسود كمترین لذت و خوشی را از زندگی میبرد.(1)
5- باعث مریضی
مولی امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ: الحَسَدُ یذیبُ الجَسدِ؛ حسد، بدن آدمی را آب و گداخته میکند.(2)
6- پیش قراول همه گناهان
امام حسنمجتبی عَلَيْهِ السَّلاَمُ: الحسدُ رائدُ السُّوءِ و مِنهُ قَتَل قابیلُ هابیلَ؛ حسد، پیش قراول تمام شرور و بدیها است. به دلیل همین حسد بود که قابیل برادرش هابیل را به قتل رسانید.(3)
7- حسود، نصیحت ناپذیر
امام جعفرصادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ: النَّصیحةُ مِن الحاسِد محال؛ توقّع نصیحت و خیرخواهی از آدم حسود محال است.(4)
8- آفت دین
امام جعفرصادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ آفةُ الدّینِ: اَلحَسدُ وَالعُجْبُ وَالفَخرُ؛ سه خصلت آفت دیناند: حسد، خودپسندی و فخرفروشی به دیگران.(5)
9- از بین برندهی حسنات
امام هادی عَلَيْهِ السَّلاَمُ: اَلحَسَدُ ما حیالحَسَناتِ جالِبُ المَقتِ؛حسد، حَسَنات انسان را نابود میکند و بُغض و دشمنیها را باعث میگردد.(6)
10- حسد مضاعفکننده گناه
مولی امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ: الَحسودُ كثیرُ الحَسَراتِ مَتضاعَفُ السَّیئاتِ؛ آدم حسود همیشه حسرت و اندوهش زیاد و گناهانش مضاعف و دوچندان است.(1)
حضرت امیرالمؤمنین علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ راه خلاصی از حسد را تقوا معرفی میکند.
1- تقوا
مولی امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ: مَنِ اتّقی قَلبُهُ لَم یدخُلْهُ الحَسَدُ؛ کسی که قلبی متقی و پرهیزگار دارد حسد بدان راه ندارد.(2)
2- تقویت ایمان به خداوند و اولیاى او
اگر از ضعف ایمان به عنوان یکى از اساسىترین علّتها و ریشههاى رشد حسادت نام ببریم، پس تقویت ایمان مىتواند از مهمترین راههاى درمان حسادت به شمار بیاید. ایمان به خداوند، از عوامل مهم بهداشت و سلامت روان نیز به شمار مىرود. اگر ایمان نباشد، در نتیجه، سلامت روان انسان را رذایل اخلاقى مانند حسد تهدید خواهد کرد. ایمان به خدا از بهترین سرمایههاى انسانى است که اگر در زندگى انسانها تحقق داشته باشد، منشأ برکات بسیار است. بدون ایمان و رابطهی مستحکم با خداوند، نمىتوان انتظار درمان از طریق اصلاح معرفت و نگرش را عقلانى و منطقى دانست. از سوى دیگر، ایمان به خداوند، روشنى دل را در پى دارد؛ در چنین حالتى است که سراسر وجودمؤمن خیرخواهى و انسان دوستى مىشود و دیگر جایى براى لکههاى تاریک حسادت در قلب او به جا نمىماند.
3- توجّه به رحمت و حکمتهاى خداى متعال
ازآنجا که عدم آگاهى نسبت به حکمتهاى خداوند، مىتواند عاملى براى مبتلا شدن به بیمارى حسد باشد، در نتیجه، براى درمان باید به رحمت و حکمت خداوند متعال توجه نمود. توجه به گستردگى نعمتها وَإِن تَعُدُّواْ نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تحُصُوها(1)و نیز حکمت خداى متعال، که هر کارى را از روى حکمت انجام مىدهد، مىتواند چارهی بدبینى در حسود باشد.
محدودیّتهایى که در بهرهمندى از نعمتهاى الهى وجود دارد نیز به دلیل حکمتهایى است که خداوند در اداره این عالم به کار گرفته است. توجه به این دو مطلب زمینه را براى قناعت و راضى بودن فرد به آنچه از امکانات برایش فراهم شده آماده مىکند و او را از حسادت نسبت به نعمتهایى که در دست دیگران است، بازمىدارد. وقتى انسان بداند و معتقد باشد که همه آنچه را که خداوند به بندگان مىدهد، براساس عدالت و مصلحت است و انسان مىتواند با تلاش، لطف و عنایت خداوند را به دست آورد؛ چنین فردى همه چیز را از آنِ خداوند مىداند و قدرت او را آن قدر زیاد مىداند که معتقد است اگر پروردگار هستى بخواهد، مىتواند همه چیزهایى که بندگانش از او مىخواهند به آنها بدهد، بدون اینکه ذرّهاى از منبع لایزال الهى کم شود. چنین تفکّراتى، در درمان حسادت، بسیار کارساز است. حسود چون فضل و قدرت خداوند را نمىشناسد، رسیدن نعمتى به خود را در از بین رفتن نعمت دیگرى مىداند. اگر فرد، عظمت خداوند را درک کند و عاقل و با ایمان باشد چنین نگرشى را ندارد.
نگرش بعدى، نگرش به تفاوتهاى موجود در جهان آفرینش است. قرآن کریم براى فلسفه تفاوتهاى موجود در جهان مىفرماید: وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِّیتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضا سُخْرِیا(2)و برخى از آنان را از (نظر) درجات بالاتر از بعضى دیگر قرار دادهایم تا بعضى از آنهابعضى (دیگر) را در خدمت گیرند. خداوند تفاوتها را لازمه جهان آفرینش مىداند؛ چرا که همین تفاوتها باعث رفع احتیاجات مىشود. مثلاً، یک نانوا به مهندس و مهندس به نانوا نیاز دارد و اگر کسى این آموزهها را بداند، در کنار آموزههایى مانند وَأَنْ لَیسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى(3)و وَاسْئَلوا اللّهَ
مِنْ فَضْلِه(1)نه تنها دلیلى براى حسادت در خود نمىبیند، بلکه سعى مىکند با کار و کوشش و توکّل، نعمتهاى خداوند را به دست بیاورد، در صورت محرومیت از آن ناراحت نشود و به زندگى خود با امید ادامه دهد.
4- شناخت توانایىها و استعدادهاى مثبت خود
طبق آنچه در علوم اخلاق و روان شناسى آمده است، از دست دادن اعتماد به نفس خود و احساس حقارت مىتواند باعث حسادت شود. ازاین رو، یکى از اصول مهم بهداشت روانى و جلوگیرى از حسادت، شناسایى استعدادها، قابلیت ها و نیازمندىهاى خودمان است. حسود باید به جاى اینکه نعمتهاى دیگران را آرزو کند و به آنها حسادت ورزد، ویژگىهاى مثبت خود را بشناسد و بداند که هر کسى با تلاش و کوشش خود، برخى از این نعمتها را به دست آورده، او هم مىتواند با تلاش و پشتکار چیزهایى را که مىخواهد به دست آورد و به جاى حسادت و کینه توزى، توانایىهایش را بهبود بخشد. امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این زمینه مىفرمایند: ارزش هر کس، به مقدار همت اوست زیرا کسى که استقلال و اعتماد به نفس داشته باشد، براى حلّ مشکلاتش در انتظار دیگران نمىنشیند، بلکه با همت عالى و ارادهی آهنین، وارد میدان مىشود و تا به هدف نرسد، دست از کوشش و فعّالیت برنمىدارد. همچنین امام سجاد عَلَيْهِ السَّلاَمُ مىفرماید: تمام خوبىها در این خصلت جمع است که انسان به دیگران چشم طمع نداشته باشد. اینجاست، که دیگر نه تنها احساس حقارتى نخواهد داشت و به دیگران حسادت نمىورزد، بلکه عزّت نفس و اعتماد به نفس او نیز بالا خواهد رفت، که این خود تأمین کنندهی بهداشت روانى فرد در همهی مراحل زندگى خواهد بود.
5- افزایش روحیّهی قناعت و رضایت مندىدر تعالیم آسمانى به اعتدال و قناعت در زندگى سفارش زیادى شده است. رفاه و آسایش واقعى آدمى در مصرف بىرویه نیست، بلکه در بىنیازى و وابسته نبودن به دیگران است. اگر انسان خود را از تعلّقات دنیوى آزاد کند، راحتتر زندگى خواهد کرد، برخى فکر مىکنند با داشتن مسکن مجلل، مرکب مدرن و بسیارى چیزهاى دیگر، بىنیاز مىشوند. امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ به حمران بن اعین
1) سوره نساء، آیه32.
فرمود: اى حمران، به آنچه خدا روزىات کرده قناعت کن و نگاهت جز به مال خودت نباشد و چیزى را که بدان نمىرسى آرزو نکن؛ زیرا آنکه قناعت پیشه کند سیر شود و کسى که قناعت نکند سیر نگردد. آسایش و راحتى از آثار قناعت مىباشد. امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ مىفرمایند: هر کس به اندازهی نیاز بسنده کند، آسایش و راحتى منظم دارد.
بسیارى از حسادتها به سبب همین افزون طلبىهاى بشر هست. اگر انسان به درجهاى برسد که از نعمتهاى خودش در زندگى احساس رضایت داشته باشد، نعمتهاى دیگران در نظرش کوچک مىآیند. امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در این زمینه مىفرمایند: مَنْ رَضِى بِحَالِهِ لَمْ یعْتَوِرْهُ الْحَسَد(1)کسى که به وضعیت خود راضى باشد، گرفتار حسادت نمىشود. تعقّل و تفکّر در زندگى، موجب قناعت مىشود. شخص قانع دنیا را فانى مىداند و به آن دل نمىبندد و در نتیجه، به داشتههاى دیگران حسادت نمىکند، زیرا ریشه همه مفاسد این عالم، محبت و دلبستگى به دنیا و مظاهر آن است. در قرآن، حیات دنیا به عنوان متاع غرور و فریب معرفى شده است: وَ مَا الحْیوةُ الدُّنْیا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُور.(2)
دلبستگى به دنیا، زندگى را تباه و دلها را مضطرب و بىقرار مىسازد و به عکس، دل نبستن به دنیا و قانع بودن به قدر کفایت، در زندگى، مایهی رهایى از بسیارى از غمها و اندوهها و اضطرابها و نگرانىهاست که این غمها و اندوه، خود عللى دارد که شایعترین آنها، ناراحتى از داشتهها و نعمتهاى دیگران هست. ازاین رو، بىاعتنا بودن به دنیا و اندوختههاى دیگران، یکى از عوامل سلامت روان و پیشگیرى از بیمارىهاى روانى است و این به معناى استفاده نکردن از مواهب الهى در این عالم نیست.
6- توجّه به ضررهاى حسادتشخص حسود باید بداند حسادت، پیامدهاى بسیار تلخ و ناگوارى براى دین و دنیاى او دارد و براى دین و دنیاى کسى که به او رشک مىورزد، نه تنها هیچگونه زیانى ندارد، بلکه مفید هم مىباشد. براى مثال، امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ مىفرماید: حسود پیش از آنکه به فردى که به او حسادت مىکند ضرر بزند، به خود ضرر مىزند؛ مانند شیطان که به خاطر حسادتش براى خود لعنت و براى آدم عَلَيْهِ السَّلاَمُ
برگزیدگى و هدایت و تعالى به سمت حقایق به جاى گذاشت. پس بهتر است به تو حسادت کنند، نه اینکه حسود باشى؛ زیرا ترازوى اعمال حسود به همان اندازه که ترازوى اعمال محسود سنگین است، همیشه سبک است هنگامى که فرد از روى بصیرت به این موضوع توجّه کند، از حسادت دورى مىگزیند. همانگونه که بیان شد، حسد، باعث رنج و اندوه فراگیر و طولانى مىشود؛ زیرا حسود با دیدن نعمتهایى که خدا به بندگانش عطا کرده، معذّب و ناراحت مىشود و از هر بلایى که از آنها رفع شود دلگیر مىگردد؛ پس همواره ناراحت است. بنابراین، بایسته است حسود به پیامدهاى کار خود و عذاب شدیدى بیندیشد که در آخرت نیز براى او در نظر گرفته شده است.
امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ مىفرمایند: احْتَرِسُوا مِنْ سَوْرَةِ الْجَمْدِ وَالْحِقْدِ وَالْغَضَبِ وَالْحَسَدِ وَأَعِدُّوا لِکُلِّ شَى ءٍ مِنْ ذَلِکَ عُدَّةً تُجَاهِدُونَهُ بِهَا مِنَ الْفِکْرِ فِى الْعَاقِبَةِ وَ مَنْعِ الرَّذِیلَةِ وَطَلَبِ الْفَضِیلَة؛(1)خود را از دست بخل و کینه و غضب و حسد در امان دارید و براى مبارزه با هریک از این امور وسیلهاى آماده سازید؛ از جمله تفکّر در عواقب بد این صفات و راه درمان و طلب فضیلت از این راه. بنابراین، باید این نکته را که حسد جز زیان حاسد چیزى در بر ندارد درک کند. حسد نه تنها زیانى براى محسود ندارد، بلکه به نفع اوست؛ زیرا که حسادت دیگران نوعا موجب غیبت او یا تهمت به او مىگردد و حتى گاه به مراحلى بالاتر مىرسد و این کار موجب از بین رفتن گناهان او و به دوش کشیده شدن آنها توسط حسادت کننده مىگردد. انسان خردمند هیچ گاه ضرر خود را نمىخواهد و چه ضررى از حسادت بالاتر؟
7- داشتن روحیّهی توکّل
پیامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ از جبرییل پرسید: توکّل چیست؟ جبرئیل پاسخ داد: فهمیدن این مطلب که مخلوقات نه مىتوانند به انسان ضررى بزنند، یا نفعى برسانند، نه مىتوانند به انسان چیزى اعطا کنندو نه مىتوانند چیزى را از انسان منع نمایند. ازاین رو، انسان از خلق و مردم مأیوس مىگردد و اگر بنده این چنین شد، براى غیر خدا کار نمىکند و به کسى غیر خدا امید ندارد و از غیر خدا نمىترسد و در احدى غیر خدا طمع نمىکند و این است معناى توکّل. کسى که به خداوند توکّل و تکیه دارد، مىداند خداوندى که امور عالم به دست اوست، خیر و خوبى را براى بندهاش مىخواهد، اگرچه آن
1) تصنیف غررالحکم، ص300.
امر (خواسته خداوند) در ظاهر و در نظر او خوب نباشد. پس انسان آگاه و متوکل هرگاه نعمتى را در دست بندهاى دیگر مىبیند و خودش احتمالاً آن نعمت را ندارد، مىداند و مىفهمد که به خیر و صلاح او نبوده که خداوند آن نعمت را به او نداده است. خداوند که مصلحت بندهاش را بهتر از خودش مىداند، اگر بخواهد به او نیز بهتر و کاملتر از آن نعمت را خواهد داد. در نتیجه، با آسایش خاطر و آرامش روان و با آنچه خداوند به او داده زندگى خواهد کرد و ذرهاى به دلش غم راه نخواهد داد که چرا فلان نعمت را فلان شخص دارد و من ندارم. شخص متوکّل و متّقى مىداند که هنگام گرفتار شدن در مشکلات، به جاى اضطراب، ترس و دلهره و به جاى پیمودن راههاى انحرافى، تنها باید وظیفه خود را انجام دهد؛ زیرا رزق و روزى هر کس به دست خداست و هیچ کس نمىتواند ذرهاى در این امر دخالت کند. خداوند در قرآن مىفرماید: وَمَن یتَوَکلَ عَلىَ اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُه(1)کسى که به خداوند توکل نماید، خداوند امرش را کفایت مىکند. شخص متوکّل ترسو اضطراب کمترى دارد و با آرامش زندگى مىکند، توکّل روح و ارادهی انسان را تقویت مىکند و در نتیجه، فرد، با تلاش و کوشش بیشتر سعى مىکند در زندگى به آنچه که مىخواهد، برسد و چشمش به دست دیگران نیست و از تنبلى و توقّع بودن از دیگران نیز بىنیاز خواهد شد.
یکی از کلیدیترین جملاتی که حضرت اباعبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در روز عاشورا بیان فرمود و پرده از ماهیّت لشکر عمر سعد کشید این جملهی معروف حضرت است که فرمود: فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرَامِ وَ طُبِعَ عَلَى قُلُوبِكُمْ؛ شکمهایتان از حرام پر شده و بر قلبهایتان مُهر خورده است.انسان موجودی است دارای دو بعد روحانی و جسمانی، كه بین این دو رابطهی تنگاتنگی وجود دارد؛ زیرا هم امور مربوط به جسم، روح انسان را تحت تأثیر قرار میدهد و هم مسایل روحی مانند غم و اندوه باعث بروز بیماری های جسمی در انسان میشوند. كسب و درآمد حلال یا حرام و به عبارتی لقمهی حلال یا حرام از جمله مسایلی است كه ابعاد وسیعی از زندگی انسان را تحت تأثیر
1) سوره طلاق، آیه3.
قرار میدهد. به همین دلیل پرهیز از لقمهی حرام با اهمیت فراوانی در آیات و روایات ذكر شده است.
در فرهنگ تعالی بخش اسلام، لقمهب حرام مختص موادّ خوراکی نبوده و حرام بودنش هم منحصر در روانه کردن آن به دستگاه گوارش نیست. لقمهی حرام، اصطلاحاً به مالی گفته میشود که از راه غیر شرعی به دست آمده و هرگونه تصرف در آن (نه فقط خوردن) نیز ممنوع است و حرام.
دلیل این گستردگی در عنوان بحث، همترازی واژههایی نظیر «لقمهی حرام» و «اللقمة من الحرام» با «أکل مال به باطل» یا «أکل سحت» در آیات و روایات است که این تعابیر را میتوان با عبارتهایی مانند «أکل ... بالباطل» و «أکل السحت» در منابع قرآنی و حدیثی جست و جو کرد.
«أکل» برخلاف تصوّر عمومی که آن را منحصر در خوردن از راه دستگاه بلع و گوارش میدانند؛ در خوردن خلاصه نشده و دامنه معنائیاش هرگونه تصرّف را شامل میشود؛ خواه این تصرّف، خوردنی باشد؛ خواه پوشیدنی و خواه هر گونه دخل و تصرف دیگر. به عبارت دیگر این واژه در عربی همان کاربردی را دارد که ما در فارسی داریم. ما نیز وقتی میگوییم پول فلانی را خوردند منظورمان وارد کردن آن در دهان نیست بلکه منظورمان از خوردن یک تعبیر عرفی برای هر گونه تصرف و مال خود کردن مال دیگران است.
قرآن کریم، هم برای بیان هر گونه تصرّف در مال دیگری از واژه «أکل» استفاده کرده است؛ مانند این آیه که میفرماید: وَ لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِل(1)بر اساس این آیه؛ هر گونه تصرّف در اموال دیگران از غیر طریق صحیح و به ناحق؛ مورد نهی خداوند متعال قرار گرفته است.
بنابراین لقمه حرامی که با تعابیر گوناگون در آیات و روایات مشاهده میشود محدود به چند دانه برنج و لقمهای نان نمیشود؛ بلکه مراد از این واژه، هر گونه ما لی است که از راهی ناحق و بدونمجوز شرعی به دست آید و مراد از خوردن آن نیز فرو بردن آن به داخل گلو نیست، بلکه منظور هرگونه تصرف در آن مال، بدون مجوز شرعی و رضایت صاحب آن است.
پس اگر کسی پولی را ظالمانه به دست آورد؛ امّا آن را خرج خوراک نکرد؛ بلکه لباسی خرید و پوشید یا با آن کرایه ماشین داد او نیز مصداق خورنده مال حرام به حساب میآید و این همان تعبیری است که آیات و روایات هماهنگ با فرهنگ محاورهی مردم از آن استفاده کرده است و میگوید
1) سوره بقره، آیه188.
که او پول مردم را خورد در حالی که ریالی از این پول لقمهای نشد و از گلوی او پایین نرفت. برخی از مصادیق مال حرام عبارت است از: رباخواری، خوردن مال یتیم، كم فروشی، نپرداختن خمس و زكات، كم كاری در قبال دریافت حقوق و دستمزد، فریب در معامله، زیرمیزی، رشوه خواری و... البته ناگفته نماند خوردن بعضی از چیزها که ذاتا حرام است هم مصداق لقمهی حرام به شمار میآید مثل شرب خمر و اکل میته.
مال حرام مالی است که از راه نامشروع به دست آید و مطلق تصرّف در آن، حرام است. خواه به مصرف خوردن و آشامیدن برسد، خواه صرف پوشاک و مسکن و مانند آن شود. و حرامخوار علاوه بر اینکه گناه بزرگی مرتکب شده است، از مال حرام که در آن تصرّف نموده، نفع نمیبرد و آن مال برکت ندارد.
در اسلام، أکل یا همان مطلق تصرف در اینگونه اموال، حرام است زیرا آیات و روایات فراوانی با صراحت تمام مردم را از هر گونه تصرف در اموالی است، که از راه نامشروع به دست آمده و مصداق مال حرام شدهاند باز میدارند و اجازه چنین کاری را به آنها نمیدهند.
اسلام روی مسئلهی غذا تغذیه، حساسیت به خرج داده است. لقمهی حلال در تربیت اثر دارد. قرآن میفرماید: «یا أَیهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّیباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً»(1)قرار گرفتن این دو کلمه کنار هم بیربط نیست! میفرماید: «كُلُوا مِنَ الطَّیباتِ»، «طیب» یعنی دلپسند. «كُلُوا مِنَ الطَّیباتِ» بعد میگوید: «وَ اعْمَلُوا صالِحاً» یعنی از غذای «طیب» و حلال بخورید، «وَ اعْمَلُوا صالِحاً» بعد عمل صالح انجام بدهید. این دو جمله: «كُلُوا ... وَ اعْمَلُوا...» بیربط نیستند. معلوم میشود كه اگر كسی لقمهاش حرام باشد،
1) سوره مؤمنون، آیه51.
موفق به عمل صالح نمیشود. این دو جملهی كنار هم به هم ربط دارد. كباب را با ریحان میخورند. ماست را با نعناع میخورند. این معلوم میشود كه هر غذایی با سبزی خودش یك رابطهای دارد.
اسلام كار را عبادت میداند. حتی به كشاورزها گفته است وقتی میخواهید بذر بر روی زمین بپاشید، مقداری از بذر را در دستت بگیرید و رو به قبله بایستید، این آیه را بخوانید: «أَ فَرَءَیتُم مَّا تحَرُثُونَ، ءَ أَنتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نحَنُ الزَّارِعُونَ» میبینید چه چیزی را پخش میكنید و چه چیزی را حرث میكنید؟(1)«ءَ أَنتُمْ تَزْرَعُونَهُ» شما زراعت میكنید؟ «أَمْ نحَنُ الزَّارِعُونَ» یا ما زراعت میكنیم؟ ما فقط دانه میپاشیم. این من هستم كه این دانه را... یك حبه را تبدیل به یك خوشه میكنم، و در هر خوشهای چند دانه است. من این كار را میكنم. «ثُمَّ تَقُولُ بَلِ اللَّهُ الزَّارِع» سه مرتبه بگو: «بَلِ اللَّهُ الزَّارِع» زارع واقعی خداست. بعد بگو: «ثُمَّ قُلِ اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ حَبّاً مُبَارَكاً وَ ارْزُقْنَا فِیهِ السَّلَامَة».(2)خدایا این حبهای كه پخش میكنم مبارك كن، بعد پخش كن! ببینید كشاورز را از روز اول گفتهاند این بذر را كه میپاشی، این بذر بند به خدا باشد.
غذا میخوری؟ «فَكُلُوا ...وَاشْكُرُوا...»(3)رابطهی شكم با خدا! «فَكُلُوا ... وَاشْكُرُوا...» رابطه خوردن با انرژی، «كُلُوا ...وَ اعْمَلُوا صالِحاً...»(4)از انرژی عمل صالح انجام بده. رابطهی شكم با دیگران، «كُلُوا ...اَنفقوا» رابطهی شكم با خود شكم، «كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا»(5)خوردی، فشار به معده نیاور! این سیمای اسلام است.
خداوند در قرآن اصحاب كهف را به عنوان الگو برای انسانهای پاك سرشت و حق جو معرفی میكند و ازجمله كارهای آنها كه میتواند برای همگان سرمشق قرار گیرد، تهیهی غذای پاك و حلال است؛ آنان وقتی از خواب 309 ساله برخاستند، به شدت احساس گرسنگی كردند، امّا با این
حال به مأمور تهیه غذا توصیه مینمودند هر غذایی را نخرد، بلكه بین فروشندگان بگردد و از كسی غذا تهیه كند كه غذایش از همه پاكتر و حلالتر باشد: «فلینظر ایها ازكی طعاما»(1)این نكته جالب توجه است كه آنان درحالی كه بسیار گرسنه بودند، اوّلین چیزی كه مورد توجه قرار دادند، نوع و مقدار غذا نبود، بلكه حلال و پاك بودن آن برایشان حایز اهمیت بود.(2)
درآمدهای نامشروع و خوردن لقمه حرام آثار فراوانی دارد كه به پارهای از آنها اشاره میکنیم:
1- پذیرفته نشدن نماز و عبادات
كسی كه مال حرام میخورد، ممكن است نماز به جای بیاورد، روزه بگیرد و سایر عبادات را انجام دهد، غافل از اینكه مال حرام سبب تباهی اعمال او میشود. در روایتی از رسول اكرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ آمده است: من اكل لقمه حرام لم تقبل له صلاه اربعین لیله؛ كسی كه لقمه حرامی بخورد، تا چهل شبانه روز نمازهایش قبول نمیشود.»(3)
چنین فردی حتی اگر با استفاده از مال حرام توفیق حج تمتّع و عمره هم پیدا كند، از او پذیرفته نمیشود. امام باقر عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمودند: «لا یقبل الله عزوجل حجا و لا عمره من مال حرام؛ خداوند حج و عمرهای را كه از مال حرام باشد، نمیپذیرد.(4)
در حدیثی قدسی آمده است، که خداوند متعال میفرماید: فَمِنْكَ الدُّعَاءُ وَ عَلَیَّ الْإِجَابَةُ فَلَا تَحْجُبْ عَنِّی دَعْوَةً إِلَّا دَعْوَةَ آكِلِ الْحَرَامِ؛ بنده من! تو دعا کن؛ من اجابت میکنم. بدان که تمام دعاها به پیشگاه اجابت من میرسد؛ مگر دعای کسی که مال حرام میخورد.
شخصی به محضر رسول خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ شرفیاب شد. به آن حضرت عرض کرد که دوست دارم دعایم مستجاب شود؛ چه کنم؟ پیامبر خدا صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ به او فرمود: طَهِّرْ مَأْكَلَكَ وَ لَا تُدْخِلْ بَطْنَكَ الْحَرَامَ؛ لقمهات را پاک کن [تا مبادا به حرامی آلوده باشد] و مراقب باش هیچ نوع حرامی را مصرف نکنی.(1)
2- مستجاب نشدن دعا
مطابق روایات تا وقتی كه حق دیگران در داخل مال كسی باشد، دعای او مستجاب نمیشود. خداوند دعای بندگان خود را به اجابت میرساند، مگر دعای انسان حرامخوار.(2)در روایت دیگری آمده است: «من احب ان یستجاب دعاؤه فلیطیب مطعمه و مشربه؛ كسی كه دوست دارد، دعایش مستجاب شود طعام و كسب خود را از حرام پاك كند.»(3)
3- نسل فاسد
فردی كه لقمهی حرامی را به منزل میبرد، خانواده خویش را از سعادت دور میكند و فرزندی كه در چنین خانوادهای متولد میشود، روی سعادت را نمیبیند. كسی كه نطفهاش از حرام منعقد شده، به فساد و تباهی گرایش داشته و فاسد خواهد شد.(4)از امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ نقل شده است: كسب الحرام یبین فی الذریه؛ مال حرام در فرزندان آشكار میشود.»(5)
علاوه بر موارد فوق، برای خوردن مال حرام آثار دیگری نیز ذكر شده است كه از جمله دل را سیاه میكند و قلب را سخت میكند. موجب میشود انسان خدا را فراموش كند و دیگر اینكه شیطان را مسلّط میكند.(6)
4- سنگدلی، اثر حرام خوری
روایتی وجود دارد که اگر آن را در کنار این روایت قرار دهیم نتیجهای حاصل میشود که آن را اباعبدالله الحسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در کربلا و در تحلیل جنایت کوفیان بیان فرمود. آن روایت این است که امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ فرمود: إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ لَا یَسْتَجِیبُ دُعَاءً بِظَهْرِ قَلْبٍ قَاسٍ؛ خداوند متعال دعایی را که از قلبی سخت و بیرحم برخاسته باشد اجابت نمیکند.(1)
از این دو روایت این معنا استنباط میشود، که حرام خواری و قساوت قلب ارتباطی تنگاتنگ با هم دارند که اگر کسی حرام خورد قلبش سخت شده و در برابر حق، نرمش نخواهد داشت و این همان سخنی است که امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ در روز عاشورا به سپاه کوفه فرمود. آن حضرت وقتی دید که کلام حقش در دل سختتر از سنگ کوفیان اثر نمیکند علّت را این سخت دلی و عدم کرنش در برابر حق را لقمههای حرامی برشمرد که شکمهای کوفیان از آن پر شده بود: فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرَامِ وَ طُبِعَ عَلَى قُلُوبِكُمْ؛ شکمهایتان از حرام پر شده و بر قلبهایتان مُهر خورده است.(2)حداقلش این است؛ غذای آن چند روزی را که اینها در کربلا مستقر بودند عمر سعد به آنها میداد. او با کیسههای زر اموی یا تصرّف حرام در بیت المال مسلمین غذا تهیه میکرد و در شکم اینها میریخت لذا شکم همه از حرام پر بود و چون اینگونه بود هر وقت ولیّ خدا و امام عصرشان اراده میکرد که با اینها سخن بگوید سر و صدا میکردند و هلهله سر میدانند و حاضر نمیشدند تا به کلام آن حضرت گوش فرا دهند تا جایی که امام عَلَيْهِ السَّلاَمُ خطاب به آنها فرمود: وَیلَکُم مَا عَلَیکُم أن تَنصِتُوا إلَیَّ فَتَسمَعُواقَولِی؛ چرا ساکت نمیشوید تا حرفم را بشنوید؟ اینجا بود که خود حضرت عَلَيْهِ السَّلاَمُ علت را بیان کرد و فرمود: فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرَامِ.
سنگدلی از جمله بیماری های روحی و روانی آدمی است؛ زیرا انسان در این حالت، از اعتدال و استوا بیرون میرود و از درک و فهم بسیاری از امور ناتوان میگردد.
در آموزههای قرآنی، به حالتی انسانی اشاره میشود که، در آن دلها سخت و قلبها سنگ میشود. از این حالت با تعابیری چون "قست قلوبهم"، اشدد علی قلوبهم و "غلیظ القلب" یاد شده است.
"قساوت" در زبان عربی از ریشه "قسی" و "قسوه" است؛ که در لغت به معنای خشونت و نفوذ ناپذیری میباشد؛ از این روست که به سنگهای خشن و سخت، "قسی" میگویند.
اما قلب در اصطلاح قرآنی، به روح لطیف انسانی که با تعلّق به قلب جسمانی، سلطهی خود را در بدن انسان اجرا مىکند، گفته میشود. گاه از قلب، به نفس ناطقه نیز تعبیر میشود. از آن جایی که این بخش از بدن انسان، مرکز تحولات مختلف روحی است، آن را "قلب" نامیدهاند.(1)
قسی القلب در اصطلاح قرآنی به قلبهایی گفته میشود که در برابر حق، تواضع، خشوع و انعطافى نداشته باشد و نور هدایت در آن نفوذ نمىکند. در فارسی از آن به "سنگدلی" تعبیر شده که در مقابل "نرم دلی" قرار گرفته است.(2)
علمای اخلاق در تعریف قساوت قلب و سنگدلی یا سخت دلی، آن را به معنای روحیه تاثیرناپذیری از درد و رنج هم نوعان معنا کردهاند. به این معنا که انسانی که به بیماری قساوت قلب دچار شده است، نسبت به هم نوعان و درد و رنجشان واکنش مثتبی نشان نمیدهد و با آنان همدردی نمیکند.
به سخن دیگر، عواطف و احساسات چنین اشخاصی، از حالت طبیعی و فطری خود بیرون رفته و به گونهای در آمده است که از عوامل بیرونی تاثیر نمیپذیرد؛ زیرا انسان به طور طبیعی و فطری، هنگام مشاهدهی درد و رنج دیگری، واکنش عاطفی و احساسی از خود بروز میدهد و با صاحب درد و مصیبت ابراز همدردی میکند که آثار آن گاه به شکل اعمالی برای کاهش درد و رنج مصیبت زده، بروز میکند. هر چند که اصولاً همدردی عاطفی و احساسی بدون واکنش فعلی و عملی خود موجبات تسکین و آرامش مصیبت زده و رنج دیده میشود، ولی چنین اشخاص بیماری در حالتیبه سر میبرند که نمیتوانند چنین واکنش همراه با همدردی در مقام احساس و عواطف بروز دهند چه رسد که در مقام عمل کاری برای کاهش درد و رنج مصیبت زده انجام دهند.
سنگدلی و سخت دلی در انسانها موجب میشود تا هیچ احساسی نسبت به درد و رنج دیگر هم نوعان نداشته باشد و گامی برای کاهش آلام و رنجها بر ندارد.
آن چه که گفته شد تنها در حوزهی علم اخلاق بوده است؛ امّا به نظر میرسد که سنگ دلی و قساوت تنها به حوزه احساس و عواطف محدود نشود؛ زیرا چنان که از آموزههای قرآنی بر میآید،
در مراتبی از سنگ دلی و قساوت قلب، انسانهای بیمار در چنان حالتی قرار میگیرند که قدرت درک و فهم حقایق را پیدا نمیکنند و اینگونه است، که جهان را از زاویهی دیدی دیگری مینگرد و تحلیل و تبیین میکنند. بر این اساس بینش و نگرش آنان تحت تاثیر سنگ دلی آنان دچار بحران و خطای فاحش میشود و تحلیل و تبیینهای نادرستی از هر واقعه و رخداد به دست میدهند و قادر و توانا به تشخیص موقعیّت واقعی خود در هستی و نسبت به دیگران، نخواهند بود.
از این رو، سنگدلی و قساوت در مراتب بزرگتر و در سطوح بالاتر منجر به انسداد مجاری ادراکی بشر میشود و قدرت تشخیص حقایق را از وی میگیرد؛ زیرا قلب در تفسیر و تحلیل قرآنی، تنها منبع و منشای احساسات و عواطف نیست، بلکه کارکردی فراتر از آن داشته و درک و فهم حقایق را نیز به عهده میگیرد. به این معنا که عقل و قلب در تحلیل قرآنی کارکردهای نزدیک به هم دارند و این گونه نیست که قلب تنها به ادراک احساسات و عواطف بپردازد و یا منشأ و خاستگاه آن باشد. بر این اساس میتوان گفت که قساوت قلب و سخت دلی هر چند که در وهله نخست در احساسات و عواطف بروز میکند و حالت نرمی و لطافت روحی در شخص میمیرد و یا بیمار میشود، ولی در فرآیند و سطح عالی تر موجب میشود تا قدرت و توانایی فهم حقایق نیز از وی سلب شود و سنگدل نتواند تحلیل درستی از حقایق داشته باشد؛ زیرا بسته شدن مجرای ادراکی از جمله قلب میتواند، تأثیر مستقیمی در درک و فهم انسان به جا گذارد و سنگدلی یکی از علل بسته شدن چنین مجرای ادراکی بشر براساس تحلیل قرآنی است.
از آن چه گذشت، میتوان دریافت که در تحلیل قرآنی سنگدلی از نظر مفهومی و معنایی از گستره فراتر و دربرگیرنده تری برخوردار میباشد و تنها به حوزه علم اخلاق و مناسبات انسانی و ارتباطاتبشری محدود نمیشود، بلکه در حوزه های فراتری از جمله ادراک حقایق هستی نیز تاثیر مستقیم و اساسی به جا میگذارد.
بنابراین باید در باره سنگدلی و قساوت قلب گفت که آن حالتی از حالات روحی وروانی است، که درآن قلب انسان به علّت انجام اعمالی چون مخالفت با آموزههای عقلانی و عقلایی و الهی و همچنین اعمال منافی اخلاق ، دیگر حالت پذیرش حق وحقیقت در او از بین میرود و نسبت به گناه خشنود و از اعمال صالح و کارهای نیک دور میشود. در این حالت، مشاهده مناظر رقت آوری چون دیدن شکنجه مظلومی و یا گرسنگی کودکی یتیم هیچ نوع تغییری در بیننده سنگدل ایجاد
نمیکند و او را متأثّر نمیسازد تا واکنشی احساسی و عاطفی همدردی وی را بر انگیزد و به کاری برای کاهش دردها و رنجهای مصیبت دیده وادارد.
از آموزههای قرآنی چنین بر میآید که قساوت قلب یک بیماری روحی دریافتی است و در طی فرآیندی پدید میآید و افزایش مییابد. بنابراین نمیتوان آن را امری ارثی دانست؛ زیرا زمینهها و علل و عواملی موجب میشود تا انسانی که به طور طبیعی بر فطرت پاک و سالم آفریده شده است از حالت اعتدالی بیرون رود و به این بیماری دچار گردد.
قساوت، یکی از مهمترین عواملی است که انسانها را از شناخت خداوند و سیر کمالی به سوی او بازمیدارد. از آنجایی که یکی از وظایف و مسئولیتهای پیامبران، آشنا کردن انسانها با حقایق هستی و ایجاد تعامل صحیح میان انسان برای گسترش عدالت در جامعه بوده است، ولی همواره با مقاومت انسانهای بیماری رو به رو بودهاند که اجازه نمیدادند، تا پیامبران به مسئولیت خود عمل کنند. این افراد بیمار به تعبیر قرآنی با مقاومت خویش، راه نفوذ حقایق و درک آن را بر خود بسته، با زیر پانهادن اصول انسانی، با سرسختی تمام در مقابل حق میایستند. بنابراین هم چنان که خود را از درک حقایق محروم میکردند سدّ راه شناخت و آشنایی دیگران نیز میشوند و با رفتارهای خویش به مصلحان و پیامبران و روشنگران اجازه نمیدهند تا حقایق هستی را برای دیگران، آشکار سازند.
از آیهی 74 سورهی بقره بر میآید که قساوت قلب و سخت دلی دارای مراتب گوناگونی است؛ زیرا در این آیه با اشاره به تفاوت سنگها در نرمی و سختی این معنا مورد تأکید و توجه قرار گرفته است که انسانها در سنگدلی تفاوتهای فاحش و محسوسی دارند؛ زیرا چنان که برخی از سنگهابه گونهای است که آب میتواند در آن نفوذ کند و یا از دل آن جریان یابد، برخی از دلها نیز این گونه است که با همهی قساوت و سختی، امکان نفوذ و تاثیر حقایق در آنها میباشد، ولی در برابر برخی دیگر از سنگهای خارا چنان سخت و سفت هستند که هیچ چیزی در آن نفوذ نمیکند چه برسد، که آبی در آن نفوذ و یا جریان یابد. این سخت دلی را میتوان در برخی از انسانها نیز یافت که به هیچ وجه حقایق با تمام قدرت و توانش نمیتواند در آن نفوذ کند.
خداوند در این آیه با تمثیل زیبایی، به بیان شدّت و درجهی قساوت و سنگدلی انسانها اشاره کرده، بیان میکند که قلب در شدت قساوت به درجهای میرسد که حتی از سختترین سنگها هم،
سختتر میشود. نه اینکه چشمه عواطف و علم از آن نمیجوشد، و قطرات محبت از آن تراوش نمىکند؛ بلکه هرگز از خوف خدا، دلِ انسان سنگدل به تپش نمیافتد.(1)
تفاوت مراتب سنگدلی و قساوت را میبایست در عوامل و زمینههایی جست که موجبات بیماری سنگدلی و سخت دلی در انسان را فراهم آورده و در یک فرآیندی آن را به سختترین حالت در آورده است.
1) پرتوى از قرآن، طالقانی، ج1، ص 306.
قرآن كریم، از هنگام نزول تا هم اكنون، سرچشمه پیدایش و سرمایه پرورش بزرگترین و پاكترین روحها، بلندترین همتها، استوارترین ارادهها، عمیقترین افكار، عالیترین معارف، نغزترین ادبیات و دلانگیزترین هنرها در عرصههای گسترده و حوزههای گوناگون حیات فكری و فرهنگی و علمی و اجتماعی و ادبی و هنری مسلمانان در همهی اكناف عالم و در پهنهی تاریخ پر افتخار فرهنگ و تمدن اسلامی بوده است.
قرآن كریم برخلاف روشها و اندیشههای كلامی و فقهی و فلسفی، كه بیش از هزار سال است در جامعه اسلامی رایج و شایع شدهاند، توجه و عنایت فوقالعادهای به طبیعت و عناصر طبیعت دارد (در این میان، آب از عمدهترین عناصر طبیعت به شمار میآید)، به طوری كه در میان ادیان الهی هیچكدام به اندازه دین مبین اسلام، به ویژه قرآن كریم، به موضوع «آب» نپرداختهاند؛ تنوع موضوعی، تفصیل مباحث آب و تاكیدات قرآن به ارزش و اهمیت آب، بیانگر این حقیقت است كه توجه قرآن به طبیعت و بالاخص آب همه سویه بوده است.
واژه «ماء» اصل عبری آن «مُی- میم» و سریانی آن «میا» است كه در عربی تغییر شكل داد و «ماء» شد. این لغت در اصل به معنی «هر مایع غیر جامد» است چه آب مطلق باشد یا آبهای مضاف، ولی وقتی به صورت «ماء» مطلق استفاده میشود منسوب به آب خالص است. واژه «ماء» در قرآن كریم 59 بار به صیغه مفرد و 4 بار با متصل شدن به ضمائر به كار رفته است.
آب در قرآن اهمیتی زیاد دارد. خداوند در آیات متعدد انسان را به تفكّر در آب و شكرگزاری این نعمت بزرگ یادآور شده است. آیا به آبی که مینوشید اندیشیدهاید؟ آیا شما آن را از ابر نازل کردهاید یا ما آن را نازل میکنیم؟ هر گاه بخواهیم این آب گوارا را تلخ و شور قرار میدهیم پس چرا شکر نمیکنید؟» آب به عنوان بركت خداوندی است كه حیات میبخشد، حیات را حفظ میكند و بشر و زمین را پاكیزه میگرداند. عرش خدا بر روی آب و بهشت به صورت باغهایی كه
نهرهایی زیر آنها جاری است تشریح میشود. به نظر میرسد كه در قرآن آب با ارزشترین آفریده خداوند بعد از انسان باشد. خاصیت «حیاتدهندگی» آب در آیات متعدد قرآن اشاره شده است (مثلاً آیات 48 و 49 سوره فرقان: و خداوند آب را از ابرها پایین فرستاده و به وسیلهی آن زمین را پس از مردنش حیات داده است). آب نه تنها حیات میبخشد بلكه هر حیاتی اصلش از آب است (ما هر موجود زندهای را از آب آفریدیم).
در قرآن كریم؛ آب، رزق الهی است و باید از آن به جا استفاده شود؛ پدیدآورنده و نازلكنندة آب آشامیدنی خداست؛ اوست كه با آب انسانها و حیوانات را سیراب میكند؛ خداوند بر انسانها به سبب نازل كردن آب آشامیدنی منّت گذارده؛ وجود چشمهسارها را بر روی زمین از آیات الهی معرفی كرده؛ چشمههای بهشتی را یكی از بهرههای متقین در بهشت توصیف كرده؛ جهنمیان را از آب آشامیدنی محروم توصیف كرده، به طوری كه از بهشتیان درخواست آب آشامیدنی میكنند.
قرآن میفرماید: خداوند انتقال دهندة آب به سرزمینهای خشك است. ایمان و تقوا و استغفار و توبه و پایداری در راه عقیده را از عوامل فراوانی و بركت آب معرفی كرده است. همچنین قرآن كریم در آیات متعدد آسمان و ابرهایی كه به وسیلة باد متراكم میشود و چاه و دریا و زمین و كوهها را از منابع تولید و تأمین آب میداند.
آب برای مسلمانان اهمیّت ویژهای برای استفاده در طهارت، وضو، غسل و غیره دارد. امام صادق عَلَيْهِ السَّلاَمُ آب و طهارت را كلید قرب و مناجات با خدا معرفی نمودهاند: «چون اراده طهارت و وضو نمودی چنان به سوی آب روان شو كه گویی به سوی رحمت خدای تعالی میروی كه خداوند تعالی آب و طهارت را كلید قرب و مناجات خویش و نشانی برای راهنمایی مردم به سوی خوان خویش مقرر فرموده است و چنان كه رحمت خداوند گناهان بندگان را پاك میكند نجاستهای ظاهر را جز با آب نمیتوان پاك كرد. پس چنان كه هر نعمت دنیوی را با آب، حیات بخشید به رحمت و فضل خویش حیات قلب باطنی و عبادات را نیز به وسیله آب (كه همانا طهارت است) زندگی و كمال بخشید. در صفا، پاكی، شفافیت، فراوانی آن و امتزاج لطیفاش با هر چیز بیاندیش و آن را در تطهیر اعضای بدنت كه خدا به تطهیرشان امر فرموده به كار گیر و واجبات و سنن تطهیر را بجای آور كه در هر یك از آنها فواید بسیاری نهفته است پس چون آب را گرامی داشته و آن را به كار گیری، به زودی چشمههای فواید بسیاری برایت جوشیده خواهد شد».
قرآن كریم دو عبارت صریح راجع به صرفهجویی آب و مدیریت تقاضا دارد: اول اینكه منابع آب ثابت (معین) است (و آن خدایی كه از آسمان آبی به قدر و اندازه نازل میكند...) و ثانیاً در مصرف آب نباید اسراف شود (از نعمتهای خدا بخورید و بیاشامید و اسراف مكنید كه خدا مسرفان را دوست ندارد). اسراف و زیادهروی از صفات زشت و ناپسند و مورد غضب خداوند است [خداوند در آیه 43 سوره مؤمن میفرماید: «اسرافكنندگان اهل آتشاند». به استناد این آیه، اسراف از جمله گناهان كبیره است، زیرا ملاك گناهان كبیره وعده بر عذاب است.
قرآن خاطر نشان میكند كه بركت آب برای گیاهان نیز میباشد: گیاهان از همه نوعأَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ ثَمَراتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوانُها وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بيضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابيبُ سُود»ٌ توسط بارانی كه خداوند فرو میفرستد تغذیه میشوند. خداوند در آیه 38 سوره انعام، انسان را با مقایسه وی با حیوانات از حقوق آنها آگاه مینماید: «محققاً بدانید كه هر جنبندهای در زمین و هر پرندهای كه با دو بال در هوا پرواز میكند همگی طایفهای مانند شما بشر هستند».
خداوند در آیه 48 سوره روم این مراحل را بیان فرمودهاند: اللَّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَابًا فَیَبْسُطُهُ فِی السَّمَاء كَیْفَ یَشَاء وَیَجْعَلُهُ كِسَفًا فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ فَإِذَا أَصَابَ بِهِ مَن یَشَاء مِنْ عِبَادِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ ؛«خدا آن كسی است كه بادها را میفرستد تا ابرها را در آسمان به حركت درآورد و سپس آنها را در پهنه آسمان آنگونه كه بخواهد میگستراند و بعد متراكم میسازد.. آنگاه قطرههای باران را میبینی كه از لابهلای آن خارج میشود. پس آن را (به كشتزار) هر یك از بندگانش بخواهد میرساند تا آنها شادمان گردند».
«اللَّهُ الَّذي يُرْسِلُ الرِّياحَ فَتُثيرُ سَحاباً فَيَبْسُطُهُ فِي السَّماءِ كَيْفَ يَشاءُ وَ يَجْعَلُهُ كِسَفاً فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ فَإِذا أَصابَ بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ إِذا هُمْ يَسْتَبْشِرُون...»؛ خدا آن كسی است كه بادها را میفرستد تا ابرها را در آسمان به حركت درآورد...
«وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَسْقَيْناكُمُوهُ وَ ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنين»؛ ما بادها را برای بارور ساختن (ابرها و گیاهان) فرستادیم و از آسمان آبی نازل كردیم و شما را با آن آب سیراب ساختیم.
«وَ هُوَ الَّذي أَرْسَلَ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً »؛ خداوند كسی است كه بادها را فرستاد تا ابرهایی را به حركت درآورند، سپس ما این ابرها را به سوی زمین مردهای راندیم و به وسیله آن زمین را پس از مردنش زنده میكنیم...»
«إِنْ يَشَأْ يُسْكِنِ الرِّيحَ فَيَظْلَلْنَ رَواكِدَ عَلى ظَهْرِهِ إِنَّ في ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ»؛ اگر او اراده كند بادها را ساكن میسازد تا آنها بر پشت دریا بیحركت بمانند. در این نشانههایی است برای هر صبر كننده شكركزار.
«إِنَّ في خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتي تَجْري فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ تَصْريفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»؛ و در تغییر بادها و ابرهایی كه میان زمین و آسمان مسخرند نشانههایی برای اندیشمندان وجود دارد.
«وَ هُوَ الَّذي أَرْسَلَ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً»؛ و او خدایی است كه بادها را برای بشارت پیشاپیش رحمت خود فرو فرستاد و از آسمان آبی را برای شما آبی نازل كردیم.
آیه 43 سوره نور، مراحل تشكیل ابرهای كومولونیمبوس را چنین بیان میكند: «أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُزْجِی سَحَابًا ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُكَامًا فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاء مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ فَیُصِیبُ بِهِ مَن یَشَاء وَیَصْرِفُهُ عَن مَّن یَشَاء یَكَادُ سَنَا بَرْقِهِ یَذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ»؛ آیا ندیدی كه خداوند ابرها را به آرامی حركت میدهد، سپس میان آنها پیوند میدهد و بعد آن را متراكم میسازد؟! در این حال دانههای باران را میبینی كه از لابهلای آن خارج میشود و از آسمان- از كوههایی كه در آن است (ابرهایی كه همچون كوه انباشته شدهاند)- دانههای تگرگ نازل میكند و هر كس را بخواهد به وسیله آن زیان میرساند و از هر كس بخواهد این زیان را برطرف میكند. نزدیك است درخشندگی آن (ابرها) چشمها را ببرد.
آیه 12 سوره رعد نیز برق را نشانه ابرهای سنگین بیان میكند: «هُوَ الَّذِی یُرِیكُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَطَمَعًا وَیُنْشِیءُ السَّحَابَ الثِّقَالَ»؛ او كسی است كه برق را به شما نشان میدهد كه هم مایه ترس و هم مایه امید است و ابرهای سنگینبار ایجاد میكند.
خداوند همچنین در آیه 24 سوره روم، نقش رعد و برق را در بارندگی و رشد گیاه بیان میفرماید: «وَمِنْ آیَاتِهِ یُرِیكُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَطَمَعًا وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاء مَاء فَیُحْیِی بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ فِی ذَلِكَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَعْقِلُونَ»؛ و از نشانههای دیگر او این است که برق را به شما نشان میدهد كه هم مایه ترس و هم مایه امید است (ترس از صاعقه و امید به نزول باران) و از آسمان آبی فرو میفرستد كه
زمین را پس از مردنش به وسیله آن زنده میکند. در این رابطه برای اندیشمندان نشانههایی وجود دارد.
خداوند در آیه 11 سوره زخرف میفرماید: «وَالَّذِی نَزَّلَ مِنَ السَّمَاء مَاء بِقَدَرٍ فَأَنشَرْنَا بِهِ بَلْدَةً مَّیْتًا كَذَلِكَ تُخْرَجُونَ»؛ و آن خدایی كه از آسمان آبی به قدر و اندازه نازل میكند و به آن صحرا و دیار مرده خشك را زنده گردانیدیم و همینگونه مردگان هم از قبرها بیرون میآیند.
در آیات 48 و 49 سوره فرقان خداوند میفرماید: «وَهُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ بُشْرًا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاء مَاء طَهُورًا - لِنُحْیِیَ بِهِ بَلْدَةً مَّیْتًا وَنُسْقِیَهُ مِمَّا خَلَقْنَا أَنْعَامًا وَأَنَاسِیَّ كَثِیرًا»؛ و او خدایی است كه بادها را برای بشارت پیشاپیش رحمت خود فرو فرستاد و از آسمان آبی برای شما نازل كردیم تا با آن باران زمین خشك و مرده را زنده سازیم و آنچه آفریدیم از چهارپایان و آدمیان بسیاری را سیراب گردانیم.
در آیه 9 سوره ق چنین آمده است: و «َنَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاء مَاء مُّبَارَكًا فَأَنبَتْنَا بِهِ جَنَّاتٍ وَحَبَّ الْحَصِیدِ»؛ ما از آسمان آب با بركت را نازل كردیم و با آن باغهای میوه و دانه چیده شده رویاندیم.
خداوند در آیه 24 از سوره الرحمن میفرماید: «وَلَهُ الْجَوَارِ الْمُنشَآتُ فِی الْبَحْرِ كَالْأَعْلَامِ»؛ و او در دریاها چشمههای تجدید کننده رشته کوه مانند دارد.
آیه 40 سوره نور «أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُّجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَكَدْ یَرَاهَا وَمَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ»؛ و یا (وضع كافران) مانند تاریکیهای دریای ژرف میماند که در آن موج روی موج و بالای موج ابر پوشانده شده است. تاریکیهائی که روی یكدیگر سوارند. اگر آدم دست خود دربیاورد نمیتواند آن را ببیند و آنکه خدا برای وی نوری قرار نداده نوری ندارد.
آیات 32 و 33 سوره شوری «وَمِنْ آیَاتِهِ الْجَوَارِ فِی الْبَحْرِ كَالْأَعْلَامِ - إِن یَشَأْ یُسْكِنِ الرِّیحَ فَیَظْلَلْنَ رَوَاكِدَ عَلَی ظَهْرِهِ»؛ از دیگر آیات وی موجهای کوه مانند در دریا است- اگر بخواهد باد را میخواباند و آنها در سطح دریا راکد میشوند.
سوره نمل آیه 61 «وَجَعَلَ بَیْنَ الْبَحْرَیْنِ حَاجِزًا»؛ و میان دو دریا دیوار مانع قرار داد.
آیات 19 و 20 سوره الرحمن «مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیَانِ - بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا یَبْغِیَانِ»؛ دو دریائی که به هم وصلند را ترکیب خاص خود داد. میان آنها مرز ناپیدائی است، از حد خود فراتر نمیروند.
آیه 53 سوره فرقان «وَهُوَ الَّذِی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَجَعَلَ بَیْنَهُمَا بَرْزَخًا وَحِجْرًا مَّحْجُورًا»؛ و اوست که دو دریای مختلف را هر کدام ترکیب خاص خود داده، این یکی شیرین گوارا و این دیگری شور تلخ است. میان آنها مرز ناپیدا و حد فاصل ممنوعهای قرار داد.
قرآن در اين آیه ها به آبهای زیرزمینی و ذخیره آب باران در زمین اشاره نموده است:
21 سوره زمر «أَلَمْ ترَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فسلَكهُ یَنابیعَ فِی الاَرْضِ ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعًا مُّخْتَلِفًا ...»؛ آیا نمیبینی که خدا از آسمان آبی نازل گردانید و آن را به شكل چشمههایی وارد زمین ساخت و آنگاه انواع نباتات بدان برویاند ...
آیه 18 سوره مؤمنون «وَأَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً بقَدَرٍ فَأَسْكَنَّاهُ فِی الْأَرْضِ وَإِنَّا عَلَی ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ»؛ و از آسمان، آبی به اندازه فرو فرستادیم، پس آن را در زمین جای دادیم و همانا در برگرداندن آن قادریم.
از آیات فوق نكتههای زیر در مورد ذخیره آب در زیر زمین استفاده میشود:
خداوند پوسته رویی زمین را به گونه ای آفرید كه چون باران فرود آید، آب در آن نفوذ میكند و در زیر زمین انباشته میگردد و به سفرههای بزرگی از آب تبدیل میشود.
قرآن مجید در ضمن آیه 27 سوره مرسلات به دو راز بزرگ كوهها اشاره نموده و میفرماید: «وَ جَعَلْنا فِیها رَوَاسِی شَامِخَاتٍ وَ اَسْقَیْناكُم مَاءً فُراتَاً »؛ بر روی زمین كوههای استوار و بلند آفریدیم و برای شما آب گوارا فراهم ساختیم.؛ وجعلنا من الماء كل شیء حی (و هر موجود زندهای را از آب آفریدیم). تصریحات دینی كه از سرچشمه وحی صادر شده به ما گوشزد میكند كه اولین پدیده مادی كه خدا آفرید آب بود. در احادیث اهل بیت علیهالسلام، درباره آفرینش آغازین، تعبیرات مختلف وجود دارد: 1. نور مطلق 2. نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) 3. نور محمد و علی (علیه السلام) 4. نور محمد، علی و فاطمه (سلام لله علیها) 5. نور محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین (علیه السلام) 6. نور چهارده معصوم (علیهم السلام) 7. هوا 8. قلم 9. حروف 10. عرش 11. دره بیضاء 12. آتش و 13. آب.
«و از آسمان آبي پر بركت نازل كرديم و بوسيله آن باغها و دانههايي را كه درو ميكنند رويانديم.» در اين آيه شريفه آب به صفت مبارك توصيف گرديده و خداوند نزولات آسماني را آبهاي مبارك ناميده است. كلمه مبارك يعني بركت يافته و واژه بركت را چنين معنا میكنند: ثبوت الخير.
طهارت آب
«و هو الذي ارسل الريح بشرا بين يدي رحمته و انزلنا من السماء ماء طهورا» (الفرقان/ 48)؛ او كسي است كه بادها را بشارتگراني پيش از رحمتش فرستاد، و از آسمان آبي پاك كننده نازل كرديم.
در اين آيه خداوند عاليترين وصف (كه همانا طهارت و پاكيزگي میباشد) را به آب نسبت ميدهد، همان وصفي كه دارندگان آن محبوب و مورد رحمت خداوند وجود هستند: «...ان الله يحب التوابين ويحب المتطهرين» (البقره/ 222)...خداوند، توبه كنندگان را دوست دارد، و پاكان را (نيز) دوست دارد. آب نيز طاهر و مطهر است و میتواند نزديك كننده و عامل تقرب يافتن بندگان به مصدر لايزال الهي باشد.
جريان آب
«قل أرأيتم ان اصبح ماؤكم غورا فمن ياتيكم بماء معين» (الملك/ 30)؛ بگو: به من خبر دهيد اگر آبهاي (سرزمين) شما در زمين فرو رود، چه كسي میتواند آب جاري و گوارا در دسترس شما قرار دهد؟!
در اين آيه شريفه خداوند نكتهاي جدي و مهم را طرح میكند كه مسأله غور الماء و افت منابع آبي كره زمين و به عبارتي كاهش سطح ايستابي منابع آب میباشد.
خصوصیات و فواید آب
فراواني آب: «وان لو استقموا علي الطريقه لاسقيناهم ماء غدقا» (الجن/16)؛ و اينكه اگر آنها [جن و انس] در راه (ايمان) استقامت ورزند، با آب فراوان سيرابشان میكنيم.
گوارايي آب: «وجعلنا فيها رواسي شامخات و اسقيناكم ماء فراتا» (المرسلات/27)؛ و در آن كوههاي استوار و بلندي قرار داديم، و آبي گوارا به شما نوشانديم.
ريزش آب: «و انزلنا من المعصرات ماء ثجاجا» (النباء/14)؛ «و از ابرهاي باران زا آبي فراوان نازل كرديم.
صفت ديگري كه خداوند براي آب طرح میكند كلمه «ثجاج» است، اين واژه از ماده ثج به معناي جريان و ريزش است. ماء ثجاج آبي است كه جريان و ريزش زيادي دارد. خداوند فرمود از ابرهاي
فشرده آب ريزان و جاري فرو فرستاديم. «و اضرب لهم مثل الحيوه الدنيا كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض فاصبح هشيما تذروه الرياح و كان الله علي كل شيء مقتدرا» (كهف/45)؛ اي پيامبر زندگي دنيا را براي آنان به آبي تشبيه كن كه از آسمان فرو ميفرستيم و بوسيله آن، گياهان زمين (سرسبز میشود) درهم فرو ميرود. اما بعد از مدتي ميخشكد؛ و بادها آن را به هر سو پراكنده میكند؛ و خداوند بر همه چيز تواناست.
نقش محوري آب در حيات و زندگي بشريت موجب گرديد كه خداوند سبحان خواندن خويش و نحوه خداخواني را به نوعي به آب تشبيه نمايد و باطل جويان و گمراهان را به كساني تشبيه سازدكه به سوي آب دست دراز میكنند تا قدري از آن به لبان تشنه خويش رسانند؛ اما هرگزكامشان سيراب نمیگردد و جامي به لبشان نمیرسد.
«له دعوه الحق و الذين يدعون من دونه لايستجيبون لهم بشيء الا كباسط كفيه الي الماء ليبلغ فاه وما هو ببالغه وما دعاء الكافرين الا في ضلال» (الرعد/14)؛ دعوت حق از آن اوست؛ و كساني را كه (مشركان) غير از خدا ميخوانند، (هرگز) به دعوت آنها پاسخ نميگويند. آنها همچون كسي هستند كه كفهاي (دست) خود را به سوي آب ميگشايد تا آب به دهانش برسد، و هرگز نخواهد رسيد. و دعاي كافران، جز در ضلال (و گمراهي) نيست.
«والذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعه يحسبه الظمان ماء حتي اذا جاءه لم يجده شيئا و وجد الله عنده فوفاه حسابه و الله سريع الحساب» (النور/39)؛ كساني كه كافر شدند، اعمالشان همچون سرابي است
در يك كوير كه انسان تشنه از دور آن را آب ميپندارد؛ اما هنگامي كه به سراغ آن میآيد چيزي نمیيابد، و خدا را نزد آن میيابدكه حساب او را بطور كامل میدهد؛ و خداوند سريع الحساب است.
آب و خلقت انسان
«آيا در اول قطره آب نمي نبود- و پس از نطفه علقه و سپس آفريده و آراسته گرديد- و آنگاه از آن و صنف نر و ماده پديد آورده» (سوره قیامت/ آيه 37 تا 39)
«آن خدايي كه تو را از هيچ خلق كرد و به صورتي تمام و كامل بياراست و با اعتدال برگزيد - بهر صورتي كه خواست میتواند خلق كند.» (سوره انفطار/ آيه 7-8)
ما انسان را از آب نطفه مختلط خلق كرديم و براي او گوش و چشم قرار داديم. (سوره انسان/ آيه2)
سپس آن را نيكو بياراست و از روح خود در آن بدميد و شما را داراي گوش و چشم و قلب و هوش گردانيد باز بسيار اندك شكر و سپاسگزاري حق ميكنيد. (سوره سجده/ آيه 9)
همه آنچه در عالم وجود دارد یک ظاهری دارد و یک باطنی آب هم مستثنی از این قاعده نیست آنچه تا بحال گفته شد یک روی سکه آب بود. آب سوای این ظاهر خود که ماده سیالی است حقیقت و باطنی هم دارد اما به راستی حقیقت و باطن آن چه میتواند باشد. بهترین دلیل بر این ادعا روایتی است از آقا امام رضا سلام الله علیه که میفرماید: الامام الماء عذب علی الظماء. امام رضا سلام الله علیه حقیقت و باطن آب را امام و ولایت معرفی میکند. بنابراین آنچه از اوصاف برای ظاهر آب بیان شد قطعا برای باطن و حقیقت آن نیز ثابت است. برکت، فراوانی، طهارت و...
برکت
همان طور که ظاهر آب را خداوند برکت قرار داد چنان چه بدان اشاره شد باطن آن نیز همین خصوصیت را دارد. برکت به معنای ثبوت الخیر است یعنی قرار گرفتن و مستقر شدن خیر را گویند برکه را از این جهت برکه می گویند که آب در بستر خود استقرار پیدا میکند. در قرآن خداوند مصادیقی برای برکت ذکر میکند.
· خدا؛ «تبارک الذی بیده الملک و هو علی کل شیء قدیر»
·قرآن؛ «انا انزلناه مبارکا»
· آب
· سرزمین بیت المقدس
· مکه
· وجود پیامبر و امام
طهارت
دومین صفت برای آب طهارت و پاکی است «و انزلنا من السماء ماء طهورا» آب مظهر پاکی است بوسیله آب کثافات و نجاسات را از خود دور میکنیم. چنان كه خداوند مىفرمايد: «وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ؛ از آسمان آبى براى شما فرو مىفرستد تا با آن شما را پاكيزه سازد. یکی از مهمترین عنصر در مسأله بهداشت آب محسوب میشود که نقش به سزایی دارد. حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرمایند: «طَهِّرُوا هَذِهِ الْأَجْسَادَ طَهَّرَكُمُ اللَّهُ فَلَيْسَ مِنْ عَبْدٍ يَبِيتُ طَاهِراً إِلَّا بَاتَ مَعَهُ مَلَكٌ فِي شِعَارِهِ لَا يَنْقَلِبُ سَاعَةً مِنْ لَيْلٍ يَسْأَلُ اللَّهَ شَيْئاً مِنْ أَمْرِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ إِلَّا أَعْطَاهُ إِيَّاه»؛ این بدنها را پاكيزه كنيد، خداوند پاكيزه تان كند، زيرا هيچ بنده اى نيست كه شب با بدنى پاكيزه بخوابد مگر اينكه فرشتهاى با وى مى خوابد و هيچ لحظه اى از شب از اين پهلو به آن پهلو نمىشود، از خدا چیزی از امور دنیا و آخرت میخواهد مگر اعطا کند به او.
در روایتی دیگر باز حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم میفرمایند: «مَرَّ اَخى عيسى علیه السلام بِمَدينَةٍ فَاِذا وُجُوهُهُم صُفرٌ وَ عُيونُهُم زُرقٌ فَشَكَوا اِلَيهِ ما بِهِم مِنَ العِلَلِ. فَقالَ: دَواؤُكُم مَعَكُم، اَنتُم اِذا اَكَلتُمُ اللَّحمَ طَبَختُموهُ غَيرَ مَغسولٍ، وَ لَيسَ يَخرُجُ شَىْءٌ مِنَ الدُّنيا اِلاّ بِجَنابَةٍ. فَغَسَلُوا بَعدَ ذلِكَ لُحومَهُم فَذَهَبَت اَمراضُهُم»؛ برادرم عيسى، از شهرى عبور كرد و ديد كه مردمش رنگ چهره هايشان زرد و چشمهايشان كبود است. آنان از بيمارىهايى كه داشتند، نزد وى اظهار ناراحتى كردند. عيسى علیه السلام گفت: درمانتان همراهتان است. شما هنگامى كه گوشت مىخوريد، آن را ناشسته مى پزيد، در حالى كه هيچ چيزى بدون نوعى جنابت از دنيا نمى رود. از آن پس، گوشتهاى مصرفى خود را شستند و در نتيجه بيمارى هايشان از ميان رفت.
حضرت امیر سلام الله علیه میفرماید: «تَنَظَّفوا بِالماءِ مِنَ النَّتنِ الرِّيحِ الَّذى يُتَأَذّى بِهِ وَ تَعَهَّدوا اَنفُسَكُم، فَاِنَّ اللّه عَزَّوَجَلَّ يُبغِضُ مِن عِبادِهِ القاذورَةَ الَّذى يَتَاَنَّفُ بِهِ مَن جَلَسَ اِلَيهِ»؛ خودتان را با آب، از بوى بدى كه ديگران را آزار مى دهد، پاك كنيد و اين كار را پيوسته انجام دهيد؛ چرا كه خداوند، از بنده آلوده اى كه هر كس با او بنشيند، بينى اش را از [بوى بد] وى مىگيرد، نفرت دارد.
اما سوای طهارت ظاهری انسان نیازمند به طهارت معنوی و باطنی نیز میباشد. طهارت معنوى كه مورد تأكيد تمام شرايع آسمانى است به دو صورت مطرح مىشود:
طهارت معنوی گاهى به صورت تشريعى در مورد همه افراد است؛ يعنى خدا فرمان مىدهد كه افراد، خود را از هر نوع آلودگى پاك سازند. اين فرمان تشريعى، همگان، حتى فرعون را نيز در بر مىگيرد چنان كه به حضرت موسى علیه السلام دستور مىدهد: «اذْهَبْ إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى - فَقُلْ هَلْ لَكَ إِلى أَنْ تَزَكَّى» به سوى فرعون برو كه او سركشى كرده است - بگو آيا مى خواهى كه از شرك و گناه پاك شوى؟!.
همچنین در آیهای دیگر مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرينَ» خداوند، توبهكنندگان را دوست دارد، و پاكان را (نيز) دوست دارد.
اصولاً هدف تمام انبياء، دعوت به طهارت از شرك و گناهان و ناهنجارىهاست. چيزى كه هست گروهى از اين فرمان پيروى مىكنند و گروهى سر برمى تابند؛ و اين اختصاص به فرمان تطهير ندارد. تمام فرمانهاى خدا كه در كتاب و سنّت آمده، همگانى است و جنبه تشريعى و قانونى دارد ولى گستردگى دعوت، دليل بر تحقق آن در همه افراد نيست؛ زيرا چه بسا گروهى به خاطر لجاجت از آن سرباز بزنند و اين ضررى بر گستردگى اراده تشريعى خدا ندارد؛ زيرا ارادۀ تشريعى مايۀ اجبار و الزام نيست بلكه انسانها در برابر آن، مختار و آزادند؛ چه بسا ممكن است گوش به فرمان بدهد و چه بسا سربرتابد.
طهارت معنوی گاهى به صورت تكوينى در مورد برخى از افراد میباشد؛ يعنى خدا روى يك رشته زمينهها كه فعلاً جاى بازگويى آنها نيست، بر برخى از انسانهاى والا، نوعى مصونيت از گناه را در نهاد آنها جاى مىدهد كه ديگر گِرد گناه نمىگردند و حتى انديشه گناه هم در آنها پديد نمىآيد؛ چنان كه اين افتخار نصيب حضرت مريم علیهاالسلام شد. خدا به ملائكه فرمان مىدهد كه به او
بگويند: «يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمينَ» اى مريم خدا تو را برگزيد و از آلودگىهاى روحى و اخلاقى پاك گردانيد و تو را بر تمام زنان جهان برترى داد.
مقصود از تطهير در اين آيه، نه تطهير جسمانى و ظاهرى است و نه تطهير تشريعى؛ زيرا اوّلى كه مؤمن و مشرك را در بر مىگيرد و اختصاص به حضرت مريم ندارد؛ دومى نيز از ويژگىهاى حضرت مريم نيست؛ زيرا خداوند طهارت معنوى را از همگان خواسته است؛ طبعاً اين طهارت، يك طهارت خاصى است؛ به اين معنا وجود يك رشته زمينههاى پيشين و بعدى، سبب شده است كه در حضرت مريم گوهرى پديد آيد كه (در عين اختيار) او را در برابر گناهان بيمه سازد و اين همان عصمتى است كه در انبياء نیز وجود دارد.
با توجه به اين مقدمه، روشن مىشود كه مقصود از تطهير در آيه: «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً» همان تطهيرى است كه درباره مريم نيز بيان شد. يعنى خدا خواسته است كه خاندان رسالت از هر نوع آلودگى پاك باشند و اين خواستن به معناى تشريعى و قانونى نيست كه همگان را در برمىگيرد، بلكه خواست تكوينى است كه درباره آن مىگويد: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» فرمان او چنين است كه هر گاه چيزى را اراده كند، تنها به آن مىگويد: «موجود باش!»، آن نيز بىدرنگ موجود مىشود.
با اين بيان، روشن مىشود كه اين نوع تطهير تكوينى كه همان مصونيت از گناه و خلاف است، تاج فضيلت است كه بر سر خاندان رسالت گذارده شده و ديگران در اين فضیلت با آنان شريك نيستند.
با توجه به اين بيان روشن مى گردد كه آيۀ تطهیر دليل محكمى بر أفضليت اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ بر سايرين میباشد؛ چنان که گفتار خداوند درباره حضرت مريم «وطَهَّرَكِ» نيز افتخارى براى مريم است و قرآن، آن را به عنوان مدال افتخار براى او بازگو مىكند، چنان كه مىفرمايد: «يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمينَ» اى مريم خدا تو را برگزيد و از آلودگىهاى روحى و اخلاقى پاك گردانيد و تو را بر تمام زنان جهان برترى داد.
يكى از دلائل اين كه اين تطهير، جنبه تكوينى و آفرينشى دارد و از ويژگىهاى اهل بیت عَلَيْهِ السَّلاَمُ به شمار میرود، روايات فراوانى است كه محدّثان اهل سنت نقل كردهاند كه پس از نزول آيه تطهير، پيامبر اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عبايى بر سر چهار نفر افكند؛ يعنى بر سر على، فاطمه، حسن و حسين عَلَيْهِ السَّلاَمُ؛ آنگاه در حالى
كه انگشت شهادت خود را به طرف آسمان اشاره مىكرد، گفتند: «اللّهم إنّ لكلّ نبىّ أهل بيت وهؤلاء أهل بيتى».
و هر روز كه براى نماز صبح از خانه خارج مىشد به درِ خانه حضرت زهرا سلام الله علیها مىرسيد، آيه را تلاوت مىكرد.
حضرت امیر سلام الله علیه بارها به آیه شریفه تطهیر استدلال نموده است. حضرت در جريان سقيفه و خوددارى از بيعت با ابوبكر، ضمن بر شمردن فضايل خود، خطاب به او فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم: آيا در روز كسا، من و خانوادهام و فرزندانم مشمول دعاى پيامبر خدا شديم، يا تو، آن جا كه فرمود: اينان، خاندان من هستند. به سوى تو روان اند، نه آتش؟ و البتّه ابوبكر در پاسخ گفت: تو و خانواده و فرزندانت.
نيز در جريان فَدَك، براى اثبات حقّانيت فاطمه عليهاالسلام، خطاب به ابوبكر، به آيه تطهير استدلال مىكند و مىفرمايد:
درباره اين آيه شريف: «خداوند، فقط مى خواهد آلودگى را از شما خاندان [پيامبر] بزُدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند»، به من بگو در حقّ چه كسى نازل شده است؛ در حقّ ما، يا ديگران؟ كه در اين جا هم ابوبكر گفت: در حقّ شما.
حال همان طور که ظاهر آب پاک کننده از آلودگیهای ظاهری است اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین که باطن و حقیقت آب هستند هم آلودگیهای باطنی ما را از بین میبرند اعتقاد باطل، آلودگیهایی که بر اثر گناه در قلب انسان پدیدار میشود همه را شستشو میدهد و پاک میکند چنانچه در زیارت جامعه کبیره امام هادی علیه السلام میفرماید: «وَ ما خَصَّنا بِهِ مِنْ وِلايَتِكُمْ طيبا لِخَلْقِنَا وَ طَهارَةً لأِنْفُسِنَا وَ تَزْكِيَةً لَنا وَ كفّارَةً لِذُنُوبِنا»؛ و نيز آنچه از ولايت شما به ما اختصاص داد، همه اينها را سبب پاكىِ سرشت و اخلاق ما، و پاكيزگى جان هايمان و پاك سازى و رشد ما و جبرانِ گناهانمان قرار داد.
فراوانی
یکی دیگر از اوصاف آب فراوانی آن است. همان طور که ظاهر آب فراوان است حقیقت آن نیز فراوان است فراوانی که برکت در آن وجود دارد که خداوند از آن تعبیر به کوثر میکند کوثر نقطه
مقابل آن تکاثر است. از آیه آخر سوره كوثر كه مىفرماید: «انّ شانئك هو الابتر» استفاده مىشود كه مراد از كوثر چیزى ضد ابتر است و از آنجا كه عرب به افراد بىعقبه و بىنسل كه فرزند پسر ندارند و با مردن، آثارشان محو مىشود، ابتر مىگوید، بهترین مصداق براى كوثر، ذریّه پیامبر است كه امامان معصوم از نسل فاطمه مىباشند. البتّه كوثر، معنایى عام دارد و شامل هر خیر كثیر مىشود. اگر مراد از كوثر، علم باشد، همان چیزى است كه پیامبر مأمور به خواستنش بود. «قل ربّ زدنى علماً» اگر مراد از كوثر اخلاق نیك باشد، پیامبر داراى خلق عظیم بود. «انّك لعلى خلق عظیم»
اگر مراد از كوثر عبادت باشد، حضرتش به قدرى عبادت مىكرد كه آیه نازل شد: ما قرآن را نفرستادیم تا این گونه خود را به مشقّت اندازى. «ما انزلنا علیك القرآن لتشقى»
اگر مراد از كوثر نسل كثیر باشد كه امروزه بیشترین نسل از اوست.
اگر مراد از كوثر امّت كثیر باشد، طبق وعده الهى اسلام بر تمام جهان غالب خواهد شد. «لیظهره على الدین كلّه»
اگر مراد از كوثر شفاعت باشد، خدا تا جایى كه پیامبر راضى شود از امّت او مىبخشد. «و لسوف یعطیك ربّك» كوثر، امرى دنیایى نیست و چیزى فراتر از نان، نام، مقام و جلوههاى دنیوى است. زیرا قرآن دنیا را قلیل و ناپایدار نامیده است.
باید دانست هر كثیرى كوثر نیست. قرآن مىفرماید: اموال و اولاد مخالفان، شما را به تعجب وا ندارد، زیرا كه خداوند اراده كرده آنان را در دنیا از طریق همان اموال و اولاد عذاب كند. «فلا تعجبك اموالهم و لا اولادهم انما یرید اللّه لیعذّبهم بها فى الحیاة الدنیا».
در قرآن سورهاى به نام كوثر داریم و سورهاى به نام تكاثر. امّا كوثر ارزش است و تكاثر ضدّ ارزش، زیرا اولى عطیّه الهى است كه دنبالهاش ذكر خداست: «اعطیناك الكوثر فصلّ» و دوّمى یك رقابت منفى كه دنبالهاش غفلت از خداست. «الهاكم التكاثر»
كوثر ما را به مسجد مىبرد براى نماز: «فصلّ لربّك» و تكاثر ما را به گورستان مىبرد براى سرشمارى مردگان. «حتى زُرتم المقابر». در عطاى كوثر بشارت است: «انّا اعطیناك الكوثر» و در تكاثر تهدیدهاى پى در پى. «كلاّ سوف تعلمون ثمّ كلاّ سوف تعلمون». كوثر، عامل رابطه با خالق است: «اعطیناك الكوثر فصل» و تكاثر، وسیلهاى براى سرگرمى با مخلوق. «الهاكم التّكاثر». كوثر كه
بزرگترین هدیه الهى است در كوچكترین سوره قرآن مطرح شده است. هدیه اشرف معبود به اشرف مخلوق چیزى جز كوثر نمىتواند باشد. «انّا اعطیناك الكوثر».
در ماجراى فتح مكّه كه مشركان دسته دسته و فوج فوج به اسلام وارد مىشدند، خداوند تنها دستور تسبیح مىدهد: «رَأیتَ النَّاس یَدخلون فى دینِ اللَّه أفواجا فَسَبّح» ولى براى عطا كردن كوثر مىفرماید: «فصلِ لربّك» نماز بگزار. گویا اهمیّت كوثر از اسلام آوردن مشركان بیشتر است. تكاثر طلبان مورد غضب الهی قرار دارند و در جهنم تكاثر طلبی و جایگاهی كه بویی از رحمت و مهربانی در آن وجود ندارد 40 اسیرند. آنان به جای همراهی با پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و اولیای الهی و طی كردن مسیر انسانیت به دشمنی با اندیشه، عمل و آرمانهای پیامبر صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بر میخیزند و به راههای حیوانی میروند، انسانیتشان مسخ گردیده و حركتی ارتجاعی دارند. اینان همواره كارهای خود را خردمندانه میدانند در حالی كه این گونه افراد بیمایهترین مردم و گرفتارترین آنها هستند.
بوعلی سینا در كتاب اشارات میگوید: «ایّاك و فطانة البتراء» بترس از زرنگی ابترها، چون در بعضی مواردِ دنیایی زرنگ هستند، خیال میكنند در همه كارها زرنگاند. افراد خدعه و نیرنگ باز معمولاً همین انسانهای «نیمه» هستند یعنی نیم زرنگی دارند، به همین دلیل كالاهای پست و پایین را گرفتهاند و در عوض آنچه بهتر و ارزشمندتر است را از دست دادهاند.
امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ میفرماید «التكاثر لهو و شغل و استبدال الذی هو ادنی بالذی هوخیر؛ تكاثر طلبی بازیچه و سرگرمی (كودكانه) است و گزینش آنچه پایینتر و بیارزشتر است و از دست دادن آنچه با ارزشتر است.
آنچه از دست دادهاند همان خیر كثیر و كوثر میباشد و این همان زرنگی بنیاسرائیل است كه فریادِ: لن نصبر علی طعام واحد سر میدادند و شكایت از یكنواختی غذای بهشتی و روحانی خویش داشتند و تنوع و تكثیر غذای دنیایی را از موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ طلب میكردند، و موسی عَلَيْهِ السَّلاَمُ پیامبر منادی توحید آنان را سرزنش كرد: اتستبدلون الّذی هو ادنی بالذّی هو خیر و نتیجه این نیمه زرنگی، خواری و درماندگی و غضب الهی بود كه به عنوان سرنوشت حتمی و همیشگی آنان رقم خورد.
بنی اسرائیل وقتی قدر نعمت رهبری الهی و نعمتهای خدادادی را ندانستند و تنوع طلبی و تكاثر طلبی پیشه ساختند و شعار لن نصبر علی طعام واحد سر دادند به آنان خطاب شد اكنون كه چنین است كوشش كنید وارد شهر شوید زیرا آنچه میخواهید (از تنوع و تكثر و زرق و برق) در آنجاست.
اهبطوا مصراً فانّ لكم ما سألتم، سپس قرآن اضافه میكند كه مهر ذلت و فقر بر پیشانی آنها زده شد: ضربت علیهم الذّله و المسكنه؛ و بار دیگر به غضب الهی گرفتار شدند و این به خاطر آن بود كه آنها آیات الهی را انكار میكردند و پیامبر را به ناحق میكشتند و گناه میكردند و تعدّی و تجاوز داشتند. بعضی از مفسران معتقدند كه مصر این در این آیه اشاره به همان مفهوم كلی شهر است، یعنی شما اكنون در این بیابان در یك برنامه خودسازی قرار دارید؛ اینجا غذای متنوع نیست، بروید به شهرها گام بگذارید (محیط تمدن ظاهری و تكاثر طلبی) و در آنجا همه اینها هست ولی برنامه خودسازی در آنجا نیست. دلیل اینكه مفسّران «مصر» را مفهوم كلی شهر گرفتهاند نه كشور مصر است كه بنی اسرائیل نه تقاضای بازگشت به مصر پایتخت حكومت فرعون را داشتند و نه هرگز به آن بازگشتند. علاوه بر آن تنوین «مصراً» دلیل بر نكره بودن آن است، بنابراین نمیتواند اشاره به كشور مصر باشد و این تفسیر از همه تفاسیر دیگر مناسبتر است.
آری این سرنوشت همه تكاثر طلبان ناسپاس و متخلفان از فرامین خدا و رویگردانان از كوثر حق است. همه كسانی كه در برابر مائدههای آسمانی صبر و تحمل پیشه نمیسازند و به زرق و برق ظاهری زندگی شهرنشینی دل خوش كردهاند و برخلاف مسیر انبیا و اولیای الهی حركت میكنند. اینان در واقع رفاه زدگی را بر حق محوری ترجیح میدهند، و این خواری دائمی و فقر همیشگی را برای آنان در پی دارد.
قرآن كریم انسانها را به دو گروه تقسیم میكند، گروه اوّل كوته فكران نیمه زرنگ و دنیا پرست كه فقط دنیا را میخواهند، هر چه باشد واز هر راهی بدست آید. اینها فقط ظواهر را نگاه میكنند و در آخرت هیچ نصیبی ندارند: فمن الناس من یقول ربّنا آتنا فی الدّنیا و ما له فی الاخره من خلاق
تلاشهای این گروه بیثمر و بینتیجه است چون دل به خیالات بستهاند و اهداف عالیه راگم كردهاند. گروه دوّم دوراندیشان تمام زرنگ كه دنیای زیبا و نیكو (نه فقط دنیای زیاد و فراوان را) در كنار آخرت زیبا و نیكو را به همراه بودن از هر گونه آتش میخواهند: و من الناس من یقول ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الآخره حسنه و قنا عذاب النار. اولئك لهم نصیب ممّا كسبوا و اللّه سریع الحساب.
كوثر گرایان به معنای حقیقی كلمه زرنگ و همتی بلند دارند. دنیا و آخرت را با هم و با همه زیباییهایش و بدور از هرگونه نقص میخواهند. خدای سبحان برای عبرت گیری تكاثر طلبان در
مواردی به افراد عادی امكانات و ثروت فراوان میبخشد و بعضی با همه زرنگیهای دنیائیشان محروم میمانند كه در روایات از آنان به «محارف» یاد میشود. ابو العلاء معرّی ضمن اظهار تحیّر از این قضیّه در این زمینه سروده است: «كم من عاقل اعیت مذاهبه و جاهل جاهل تلقاه مرزوقا» «هذا الذی ترك الاوهام حائره و صیّر العالم النحریر زندیقا» چه بسا انسانهای زرنگی كه همه راهها بر آنان بسته شده و نادانانی كه به همه چیز رسیدهاند و این همان نكتهای است كه اذهان را متحیر و عالمان بزرگ را به سوی زندیق شدن سوق میدهد.
شاعر توجه نكرده كه روزی تابع زرنگی نیست و طبع عالم را خدا اینگونه قرار داده كه بیشترین نعمت پیش كسانی است كه استغنا پیشه كنند. علاوه نشان داده، كه نظام این عالم تحت ارادهای حكیمانه قرار دارد.
در همین راستا از عالمی پرسیدند به چه دلیل عالم خالقی یكتا دارد؟ گفت به سه دلیل: ذلّ البیب و فقر الادیب و سقم الطبیب» عقب ماندگی افراد زرنگ و هوشیار، تنگدستی هنرمند و سخنور و بیماری طبیبان. آری وجود این استثناها نشانه این است كه كار بدست دیگری است.
جریان آب
از دیگر اوصاف آب ظاهری جریان داشتن آن میباشد همین صفت برای حقیقت آب که اهل بیت باشند ثابت است. مقام عصمت، علم و ولایت که از شئون امام است جعلش بنا به نص صریح قرآن بر عهده خود خداوند است. مرز عصمت را فقط خداوند میتواند تشخیص دهد همچنین وسعت علمی یک شخص را. لذا اقتضاء میکند که مقام شامخ ولایت را خداوند جعل کند. به نص روایات وارده از فریقین ولایت و امامت منحصر در دوازده نفر بعد وجود مقدس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم است. بنابراین مقام امامت و ولایت اماما بعد امام از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تا امام زمان ارواحنا فداه جریان دارد و بعد از رجعت نیز جریان خواهد داشت. البته نه از باب ارث بلکه از باب صلاحیت شخص امام لذا این شبهه که گفته میشود ولایت به صورت موروثی از امامی به امام دیگر منتقل میشود صحیح نیست.
گوارایی آب
دیگر از صفات آب گوارایی آن است. گوارا یعنی نوشیدنی که ملائم طبع و لذیذ باشد. هر چه انسان تشنهتر باشد گوارایی آب را بهتر احساس میکند. حقیقت و باطن آب مثل آب ظاهری چنین خصوصیتی را دارد لذا چنانچه گفته شد امام رضا سلام الله علیه امام را آب گوارا توصیف میکند که رفع عطش از تشنه میکند. خلاصه این که گاهی از علم امام تعبير به «ماء» میشود. «وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقا». يعني اگر بر آن طريقهاي كه خداي متعال فرموده كه طريقه ولايت اهل بيت است استقامت میكردند و به امر و نهي ايشان گردن میگذاشتند آنها را از «علم فراواني» كه از اهل بيت دريافت میكردند سيراب مینموديم.
در برخي رواياتِ ذيل اين آيه، «ماء» به «ولايت امام» تفسير شده است. يعني اگر در عالم قبل از اين دنيا (عالم اظله) بر ولايت ائمه استقامت میورزيدند، گِل آنها را با «ماء فرات» عجين میكرديم. و نیز در آيه «قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتيكُمْ بِماءٍ مَعين»؛ «ماء» به «خود امام» و «علم ايشان» تفسير شده است. يعني اگر امامِ شما غائب شود چه كسي امام را در اختيار شما میگذارد تا معارف را براي شما بگشايد.
تفسير «ماء» در عوالم «قبل» و «بعد» از عالم دنيا به ولايت معصومين عليهم السلام
اين كه «ماء» در روايات به ولايت اهل بيت عليهم السلام و علم ايشان تفسير شده اختصاص به عالم دنيا ندارد. اگر در قرآن دو «آب شور و شرين» ذكر شده است اين دو آب، تعبير از دو ولايت است. ولايت نور و ظلمات. اگر در عالم قبل از اين دنيا (عالم اظله) بر ولايت استقامت میكردند،گِل آنها با آب فرات (كه تفسير به ولايت اهل بيت شده است) عجين مي شد.
در عالم آخرت هم «ماءِ» طهور، به ولايت اهل بيت تفسير شده است. در بهشت متقين، نهرهايي جاري است «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فيها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِن» اين نهر به امير مؤمنان (عليه السلام) تفسير شده است. البته واقعا نهرآب است ولي اين نهر آب، از آستان ولايت حضرت امير جاري میشود و كسي كه از اين نهر بنوشد از ولايت امام سيراب میشود و با شست و شوي در اين نهر، ظاهر و باطنش طاهر و مطهِّر میشود. «تسنيم» نيز در آيه «و مزاجه من تسنيم» نهري است متعلق به امير المومنين عليه السلام كه مؤمنين هنگام ورود به بهشت، خود را در اين آب شست و شو میدهند تا صفات رذيله ايشان تطهير شود.
در جهنم هم «ماء حميم» است كه باطن آن، ولايت ائمه جور است. همان طور كه «شجره طوبي» به ولايت حضرت امير و «شجره زقوم» به دشمنان تفسير شده است.
خلاصه اینکه هستند تشنگان معارف ناب الهی که ظرفیت پذیرش علوم الهی را دارند و اهل بیت از علم بیپایان الهی کامشان را شیرین میکنند و با تمام وجود لذا علم را میچشند و سرمست از آن هستند.
برچيده شدن بساط آلودگي و طهارت همه عالم با عاشورا
سيد الشهدا با فداكاري خود ظلماتي را كه سدِّ راه نور و مانع ظهور حقيقت بود از سر راه برداشتند. «فَاحتملَ السيلُ زبدا رابيا» حقيقت جاري در عالم ولايت حضرت حق و اولياي او است و اين كف روي آب، ولايت ائمه نار است. ولايت همه ائمه، طهور است ولي سيد الشهدا بساط آلودگي را در عالم جمع كردند و حقيقت طهارت را در عالم جاري نمودند و از همين رو است كه اشك بر ايشان هم، طهور است و يك قطره از آن همه گناهان را میشويد و يا سجده بر تربت ايشان، حجب هفتگانه را خرق میكند و يا آن كه اين سجده تا زمين هفتم را نيز روشن میكند. اگر متعلقات مربوط به سيد الشهدا از اشك و تربت و ... سرچشمه طهارت حياط و نور است همه از سرچشمه ولايت ايشان ناشي میشود.
سالار شهیدان با حرکتش بشریت را زنده کرد با آب حیاتی که به کام بشریت ریخت آنان را از مرگ جهالت و خودخواهی و هواپرستی نجات داد و از ظلمت به سوی نور رهنمون شد. مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَني إِسْرائيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَميعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَميعاً وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ إِنَّ كَثيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُون؛ هر کسی انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد رو روی زمین بکشد چنان است که گویی همه انسانها را کشته است و هر کس انسانی را از مرگ رهایی بخشد چنان است که گویی به همه مردم حیات بخشیده است. سالار شهیدان با آب گوارای ولایت بشریت را نجات بخشید. اما دنیا طلبان آن روز نفس محترمه امام را بدون هیچ دلیلی به شهادت رساندند که با شهادت حضرت کانه بشریت را تشنه کام کشتند.
کلام آخر این که در روایات آمده حضرت زهرا سلام الله علیها آب را مهریه خود قرار داد منظور همان ولایت است که وجود مبارک ایشان ظرف و وعاء برای ولایت الهی بود که یازده امام همام را خداوند از وجود ایشان به وجود آورد و البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه شجره طیبه ولایت از سرزمین وجود پاک و مبارک حضرت زهرا سلام الله علیه رشد و نمو پیدا کرد.
سقایت
بیشک هر انسانی که از دار دنیا میرود از خود ماترکی برای وارثان خود به جا میگذارد حضرت امیر علیه السلام هم مستثنی از این قاعده نبود اما آن چه مهم است نوع ماترک حضرت است که براستی چه چیزی برای فرزندان خود به ارث گذاشت. ماترک حضرت از اموال مادی بسیار ناچیز و اندک بود آن چه از خود برای فرزندان عزیزش به ارث گذاشت عبارت بود از مقام ولایت، علم، عصمت و کمالات انسانی یکی از این ماترکهای حضرت عبارت بود از سقایت که در صحرای کربلا به فرزند عزیزش ابوالفضل العباس علیه السلام به ارث رسید. خداوند در قرآن سقایت را به عنوان یک کار ارزشمند معرفی میکند و میفرماید: «اَجَعَلْتُمْ سِقایَهَ الحاجِّ وَ عِمارَهَ الْمَسجِدِ الْحَرامِ کَمَنْ آمَنْ بِاللهِ وَ الْیَومِ الآخِرِ وَ جاهَدَ فى سَبیلِ اللهِ لایَسْتَوُونَ عِنْدَ اللهَ وَ اللهُ لایَهْدِى الْقَومَ الظّالِمینَ»؛ (آیا آب دادن به حاجیان و آباد ساختن مسجدالحرام را، همانند [عمل] کسى قرار دادید که به خداو روز بازپسین ایمان آورده و در راه او جهادکرده است؟! [این دو] نزد خدایکسان نیستند و خداوند گروه ستمکاران را هدایت نمىکند.
در اهمیت عظیمی که آب در سرنوشت حیات بشری دارد جای هیچ شکی نیست. از طرف دیگر کسی که به آب دادن و سقایت روی بیاورد و این ماده حیات را در دستان سخاوت خود قرار دهد از فضیلت و برتری خاصی برخوردار بوده و به عنصر ارزشمند مهر و عطوفت آراسته است، چرا که هیچ بخششی چون سیراب ساختن دیگران پرده از لطف و احسان آدمی برنمیدارد. در شرع مقدس اسلام بر امر سقایت و آب دادن سفارش و تاکید زیادی شده است و چون دین هماهنگ با غرایز طبیعی انسان است سیراب کردن به یقین مورد رضای خداوندی و سبب تقرب به بارگاه کبریایی همراه با ثواب عظیم در سرای آخرت است.
در کلام رسول گرامی اسلام و ائمه اطهار علیهم السلام عظمت آب دادن و سیراب کردن به صورت زیبایی تجلی پیدا کرده است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم میفرمایند: برترین اعمال نزد خداوند، سیراب ساختن کام عطشان است خواه حیوان باشد و یا غیر آن و فرمودند هر چند که سقایت و آب دادن در جایی صورت پذیرد که آب باشد، این عمل سبب ریزش گناهان بسان ریزش برگهای درخت میشود. و فرمودند هر قطره آبی که انسان به دیگران میدهد خداوند در روز قیامت آن ساقی را از شراب سر به مهر فردوس برین سیراب میسازد و اگر در بیابانی به کسی آب دهد با پیامبران وارد بر حوض قدس خواهد شد. و روزی مردی از رسول اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ سوال کرد چه چیزی مرا به بهشت نزدیک میکند؟ حضرت فرمود: مشکی نو بخر و آنقدر پر از آب کن و دیگران را سیراب ساز تا پوسیده و پاره شود. با این کار است که عملی بهشتی انجام دادهای. و امام صادق علیه السلام فرمودند: کسی که در جایی که آب یافت میشود به سیراب کردن دیگران میپردازد مانند کسی است که بندهای را آزاد ساخته و اگر در مکان بیآب، دیگران را سیراب سازد مثل کسی است که انسانی را حیات بخشیده و کسی که انسان را حیات ببخشد گویا همه مردم را حیات بخشیده است.
و امام صادق علیه السلام در جواب مردی که سوال کرد آب چه طعمی دارد فرمود آب طعم حیات و زندگی دارد.
در حقیقت آب نه تنها مایه حیات است که باید گفت خود حیات و زندگی است و سقا کسی است که رشته حیات دیگران را در دست دارد چرا که در شریعت مقدس اسلام عملی شریف و در نزد اقوام و ملل، کاری گرانقدر است و کسی که به امر سقایت اهتمام دارد از شرف و سیادت و بزرگ منشی برخوردار است چنانکه این امر مقدس با همین تعریف و تعبیر در زندگی اجداد رسول خدا معمول و جاری بوده است. از نامآورترین مردان تاریخ در امر سقایت و آبرسانی را باید قصی ابن کلاب از اجداد رسول گرامی اسلام دانست. قصی در هنگام زیارت کعبه و موسم حج با توجه به گرمی و حرارت این شهر و کمی آب، خود به همراه یاران، عظیمترین حماسه تاریخ توحیدی را خلق کرد و آبرسانی و سقایت را آن هم با آن شرایط به یادگار گذاشت.
خشکسالی شهر مقدس مکه را فرا گرفته بود به طوری که مردم ناچار بودند به چاههای دور دست در بیابانهای مکه روی آورده و چه تلفات و مصائبی که در این راه متحمل نمیشدند. قصی تصمیمی
مقدس و انسانی گرفت و با حفر چاه آبی که اختصاص به نوشیدن داشت نخستین سقاخانه و محل سقایت و آب دادن و سیراب کردن را که در زندگی اجداد رسول خدا ثبت شده است بنا نهاد که همین چاه و سقاخانه بعدها توسط ام هانی خواهر گرامی امام علی علیه السلام بازسازی شد. بعد از جناب قصی، حضرت هاشم جد دیگر رسول اکرم صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ در مراسم حج با تاسیس حوضچههایی از آب، تشنگان را سیراب میکرد که این وظیفه انسانی و مقدس را به فرزند بزرگوار پر حماسهاش جناب عبدالمطلب علیه السلام به ارث گذاشت. حضرت عبدالمطلب در امر سقایت و آب رسانی اهتمامی شگرف داشت و در همان قدمهای نخستین به بازسازی چاه معروف زمزم پرداخت و بر دهانه زمزم، حوض بنا نمود و به همراه فرزندانش مسئولیت پر کردن آن حوض را به عهده گرفت.
این امر اهمیت خدمات آبرسانی جناب عبدالمطلب علیه السلام را میرساند و اینکه ایجاد حوضچههای آب برای نوشیدن و سیراب شدن بوده است. داستان از این قرار است که گروهی بیفرهنگ و فاقد شعور اجتماعی و از روی حسادت و کینه و به علل مختلفی دشمنی خود را با این حوضچهها نشان میدادند که یکی از آنان احتمالا شستن دست و فرو بردن پا بر آن حوضچهها بوده است.
شبی جناب عبدالمطلب با خدای خود خلوت کرده و دست به نیایش و راز و نیاز میگشاید و دل پر از اندوه خود را از برخورد قشری بیفرهنگ با بناهای خدماتی به جامعه یعنی سقاخانهها به خداوند میسپارد، شب هنگام در عالم خواب ندایی میشنود که به قریش بگو من آن آب را برای شستشو جایز نمیدانم و تنها برای نوشیدن است.
جناب عبدالمطلب در مسجدالحرام آنچه را که در عالم خواب دیده و شنیده بود به اطلاع همگان میرساند، لذا شخصیت معنوی و رفتار و گفتار صادقانه عبدالمطلب چنان تاثیر در افکار عمومی میگذارد که دیگر به هیچ نحوی آتش حسودان و جاهلان دامن این مراکز خیریه را نگرفت.
بعد از عبدالمطلب منصب شریف و والای سقایت در اختیار حضرت ابوطالب پدر بزرگوار امام علی علیهالسلام قرار گرفت و بر سر هر جادهای که به شهر مکه منتهی میشد محلی برای نوشیدن آب تاسیس کرد و در ایام حج به همراه یاران خود مقدار زیادی آب به حاجیان میرساند که مبادا در مضیقه باشند تا جایی که به نقل مورخین، لقب ساقی حاجیان نام گرفت.
امام بزرگوار علیبن ابیطالب عَلَيْهِ السَّلاَمُ از چهرههای شاخص این امر خداپسندانه بود، در جنگ صفین وقتی سپاه فرزند ابوسفیان آب را به قصد ضربه زدن به جسم و روح و جان سپاه امام علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ به محاصره و تسلط خود در میآورد حضرت فرمان میدهد که باید آب را از چنگ سپاهیان معاویه آزاد کرد و در یورشی سهمگین نه تنها آب را در ید قدرت خود قرار میدهد که شاهرگ حیاتی دشمن را هم مورد تهدید قرار میدهد. سپاه دشمن نه میتواند بماند که از بیآبی از پای درخواهد آمد و نه میتواند برگردد که رسوایی و شکست تهدیدش میکند که بناگاه در میان حیرت و ناباوری همگان، امام علی علیه السلام جواز استفاده سپاهیان دشمن را از آب صادر میکند یعنی که در مرام ما ناجوانمردی، وجود و مفهوم ندارد.
در جنگ بدر، آنکه آب را گوارای گلوی سپاه اسلام کرد علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ بود و به راستی در کجای تاریخ سراغ دارید رئیس حکومت و والی و امیر امت در کوچهای زنی مشک به دوش را ببیند، از او بخواهد که بگذار مشک آب را من به دوش کشیده به خانهات بیاورم؟ و افسوس و صد افسوس فراموشکاری انسان که علی عَلَيْهِ السَّلاَمُ در بدر و صفین و کوفه، آب را که مایه حیات بود سخاوتمندانه تقدیم دوست و دشمن کرد ولی ببینید با جگر گوشه گان لب تشنه و جگر سوختهاش و به عنوان نمونه طفل شش ماهه، علی اصغر عَلَيْهِ السَّلاَمُ چه کردند!
و اما سیدالشهداء حسینبن علی علیه السلام، برای بیان عمق شکوهمندی سقایی و آب دادن حضرت حسینبن علی علیه السلام فقط به بخشی از کتاب امام حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ و ایران نوشته «کورت فریشلر» آلمانی اکتفا میکنم که تا حدودی حق مطلب را ادا کرده است. در این کتاب مینویسد؛ «حسین علیه السلام برادر خود عباس عَلَيْهِ السَّلاَمُ را که کاروان سالار بود صدا و احضار کرد و از او پرسید چقدر آب داریم؟ عباس گفت: تمام راویهها پر از آب است. حسین گفت: سواران و اسبهایی که اینجا توقف کردهاند تشنهاند، آنها را سیراب کن. عباس دستور حسین را به اجرا گذاشت و سواران تشنه را سیراب کرد و به هر اسب یک پیمانه آب داد و بعد از اینکه عطششان فرو نشست عون به دستور حسین علیه السلام از حربن یزید پرسید که با ما چه کار دارید و برای چه در اینجا توقف کردهاید؟ حر گفت من از طرف عبیدالله بن زیاد حاکم عراقین مامور هستم که حسین را دستگیر کنم و به کوفه ببرم و اگر مقاومت کرد او را به قتل برسانم. عون گفت من میروم تا گفته تو را به اطلاع حسین علیه السلام برسانم. حر گفت این را هم به او بگو که جوانمردی وی در من اثر کرده است و
من تصور نمیکردم که حسین علیه السلام اینقدر جوانمرد باشد که دشمن تشنه خود را سیراب کند.»
«کورت فریشلر» آلمانی در کتاب خود میافزاید؛ «تردید وجود ندارد که در آن روز نه فقط حربن یزید تحت تاثیر جوانمردی حسین قرار گرفت بلکه تمام سواران او تحت تاثیر آن جوانمردی قرار گرفتند و اگر حربن یزید در آن روز یا روز بعد فرمان حمله به حسین را صادر میکرد سوارانش از اجرای دستور فرمانده خودداری میکردند زیرا همه تحت تاثیر جوانمردی حسین قرار گرفته بودند».
اما شاهد انجمن، فرزند ساقی کوثر، صاحب سرچشمه آب حیات، ماه بنیهاشم عباس عَلَيْهِ السَّلاَمُ آن قامت قدسی، رسول مهربانی، تجسم ایثار و جوانمردی، سقا و ساقی ولی خود در عطش جان داده، آن ماندگارترین حماسهساز بشری در تاریخ کربلا عباس عَلَيْهِ السَّلاَمُ است
عباس علیه السلام در امر سقایی و آبرسانی و رفع عطش از تشنگان، گوی سبقت را از همگان ربوده است. از صدر تاریخ تا به امروز سراغ نداریم کسی بر سرپیمان آب آوری جان خود را فدا کند ولی بر تیرخوردن مشک افسوس داشته باشد و نه بر چشم تیر خورده خود، جز عباس. و چرا چنین نباشد که عباس فرزند قوم و قبیله و تباری است که خشت اول زندگیشان برثواب، کرم، بخشش، ترحم و جود، عنایت و عطا بنا نهاده شده است. عباس از نسل سوره هل اتی است. اولین قصهای که کنار گهواره شنید قصه پدربزرگ است که رحمت دو عالم بود. قصه مادر بزرگ بود که ثروت برابر تمام قریشیان را نثار قدم دین مبین اسلام کرد. قصه پدر بود که نگین پادشاهی را از کرم به گدا داد. قصه فاطمه مظلومه بود که شب زفاف، پیراهن عروسی خود را مبارک قامت زن فقیری کرد. عباس همان است که او را در کوچه پس کوچههای زندگی به فرزند ساقی کوثر بودنش میشناسند.
عباس، آب را مهریه فاطمه مهربان میداند. عباس بخشی از زندگی خود را در کنار کریم اهل بیت حسن مجتبی علیهالسلام سپری کرده است که در عرصه ایثار باید شاهکار جهان خلقتش دانست. اینجا کربلاست، سرزمین حق و باطل، دو صف مردی و نامردی. سپاه بنیامیه قصد دارد جسم حسین عَلَيْهِ السَّلاَمُ را به اسارت بکشد ولی ممکن نیست، تصمیم میگیرد جانش را بگیرد. لذا بین آب فرات و سپاه حسین جدایی میافکند تا تشنگی، درخت قامت یاران دین را بخشکاند و توان مقاومت حسین را درهم شکسته تا تسلیم یزید شود. اینجاست که عباس قدم به عرصه نبرد میگذارد، سردار سپاه اسلام با عملیات محیر العقول خود دشمن را در تصمیم خود ناکام و در نقشه خود بیچاره میکند تا
اینکه روز عاشورا فرا میرسد، روز موعود، روزی که از اول تاریخ به نام حسین علیهالسلام نام گرفته است.
دشمن تصمیم میگیرد بهجای محاصره فرات و بستن راههای ورودی به آب، همه توان خود را علیه عباس آبآور بهکار بگیرد، که اگر ساقی و سقا را از مرکب حیات به زیر بکشد لهیب تشنگی و هرم گداخته عطش کاری خواهد کرد که فریاد العطش ز بیابان کربلا برخیزد.
فرزند ام البنین عباس عَلَيْهِ السَّلاَمُ تنها شهید و کشته کربلاست که در حین جنگ و ستیز جان نباخت بلکه تمام وجودش در حال حراست و حفاظت از مشک آب بود لذا کشتن شیر بیشه ولایت، عباس علیه السلام در حالیکه هیچ در فکر دفاع از خود نبود، کاری است آسان مثل کشتن پدر بزرگوارش علی علیه السلام که در نماز چنان غرق در معبود و ذات الهی بود که نه ضارب را میدید و نه قاتل را مشاهده میکرد و کشتن علی علیه السلام برای ابن ملجم هنری نبود. ابن ملجم اگر مرد بود در جنگ بدر و احد و صفین و جمل در مقابل علی علیه السلام قرار میگرفت تا معلوم شود که حتی قدرت حمل شمشیر را هم ندارد، چه برسد به فرود آوردن ضربتی. کشتن عباس نیز از همین مقوله است. لذا باید عباس را شهید وفاداری نامید، کشته مهربانی، قتیل عاطفه و مجروح ایثار و مقتول محبت، نه کشته میدان نبرد و مجروح شمشیر جنگ و مقتول ضرب دشمن.
لذا از آن روزگار که عباس علیه السلام جانش را فدای آب کرد تا آب را فدای تشنه لبان کند. بهپاس و نشان و یاد خاطره مشک آب و چشم تیرخورده و امید به زمین ریختهاش، این سنت حسنه یعنی سقاخانه و سقایی و آب دادن رسم روزگار شد و شیوه جوانمردان گردید.
از هر کوچه و خیابان و محله که میگذری سقاخانهای چون نگین زمرد نشان، خودنمایی میکند و میدرخشد و خسته دلی را بهنوا میرساند، تشنه لبی را سیراب می کند، ناامیدی را امیدوار میکند، مریضی را شفا میدهد، دلگرفته و اندوه زده ای را از پریشانی بیرون میآورد و بالاتر از همه یاد 72 تن را زنده نگه میدارد.
و تنها مزد این همه عنایت، یک یا حسین و سلام بر او و لعن برقاتلانش است و این هم چیزی نیست جز سفارش امام صدق و صداقت، جعفر صادق علیهالسلام که فرمود: به راستی من آب سردی ننوشیدهام جز آنکه حسین را یاد کردهام و جز این نیست که اگر هر کس آب بنوشد، آنگاه حسین را یاد کند و قاتلش را نفرین فرستد، خداوند برایش صد هزار حسنه نویسد و صد هزار سیئه از او
بزداید و صد هزار درجه او را بالا برد و مثل آن باشد که صد هزار بنده آزاد کند و خداوند او را در روز قیامت با چهره گشاده محشور سازد.
سقایت سکه دو روست آن چه گفته شد یک روی این سکه بود روی دیگر آن که حقیقت سقایت باشد سیراب کردن روح تشنگان علم است که به وسیله اهل بیت علیهم السلام انجام میشود چشمه های زلال علوم الهی سالهاست که به وسیله وجود مبارکشان جاری است و همه تشنگان از این آب گوارای علم مینوشند.
عزاداري شیعیان براي امام حسین علیه السلام نه اظهار ناراحتي و اندوه گرفتن بر شكست ايشان بلكه اظهار تأسف بر بشريت بخاطر جنايتي كه انجام داده و در كنار اظهار غم در مورد مصيبتي كه بر اولياء الهی وارد شده و امري منطقي و مبتني بر عقل و شرع میباشد. بشر باید در غم از دست دادن استادی چون سالار شهیدان حسین بن علی علیهما السلام از سویدای دل بنالد و اشک بریزد. در واقع اين عزاداريها يك استراتژي دقيق و در مسير اهداف قيام امام حسین علیه السلام است. زيرا عزاداري براي امام در حقیقت تجليل از فداکاری و پاسداشت از يك شخصيت جهاني است كه همه زندگي خود و خانواده اش را فداي دین ، فرهنگ و ظلم ستيزي نمود.
تجلیل از اين شخصيت در حقیقت تجليل از همه خوبيها است. عزاداری براي آن امام همام يكي از قالبهاي حفظ ياد و خاطره حضرت و ياران او میباشد، افزون برآن، عزاداري براي امام علیه السلام فوايد و آثاري هم دارد كه به خاطر آن به اين امر تأكيد شده است؛ چنان كه معصومان علیهم السلام هم خود براي امام حسين علیه السلام عزاداري ميكردند و هم اين كه ديگران را به اين امر سفارش میكردند. لذا بايسته است فلسفه عزاداري مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد.
قرآن و روايات، دوستى خاندان رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت علیهم السلام را بر مسلمانان واجب كرده است. «ذَلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی وَمَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْنًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ»
«وَیَا قَوْمِ لا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مَالًا إِنْ أَجْرِیَ إِلاَّ عَلَی اللّهِ وَمَآ أَنَاْ بِطَارِدِ الَّذِینَ آمَنُواْ إِنَّهُم مُّلاَقُو رَبِّهِمْ وَلَکِنِّیَ أَرَاکُمْ قَوْمًا تَجْهَلُونَ» دوستى لوازمى دارد و دوستدار صادق، كسى است كه شرط دوستى را - چنان كه بايد و شايد - به جا آورد. يكى از مهمترين لوازم دوستی، هم دردى و هم دلى با دوستان در مواقع سوگ و اظهار سرور و شادي در شادى آنان است. از اين رو در احاديث، بر برپايى جشن و سرور در ايام شادی اهل بيت عَلَيْهِ السَّلاَمُ و ابراز حزن و اندوه در مواقع سوگ آنان، تأكيد فراوان شده است.
شیعه از کلام ائمه معصومین عَلَيْهِ السَّلاَمُ
امام علی علیه السلام
حضرت علی علیه السلام در روايتى مىفرمايد: «يفرحون لفرحنا و يحزنون لحزننا و يبذلون اموالهم و انفسهم فينا، اولئك منّا و الينا؛ شيعه و پيروان ما در شادى و حزن ما شريكند و دارايي و جان خويش را در راه ما بذل میكنند، آنان از ما هستند و بازگشتشان به سوي ما است.»
در کلام امام صادق علیه السلام
امام صادق علیه السلام نيز فرمود: «شيعتنا جزء منا خلقوا من فضل طينتنا يسوؤهم ما يسؤنا و يسرّهم ما يسرّنا؛ شيعيان ما پارهايى از وجود ما هستند و از زيادى گل ما آفريده شدهاند؛ آن چه كه ما را بدحال يا خوش حال مىسازد، آنان را بدحال و خوش حال مىگرداند».
بر اين اساس وظيفه عقلانى و شرعی، ايجاب مىكند كه در ايام عزادارى اهل بيت عَلَيْهِ السَّلاَمُ، حزن و اندوه خود را به «زبان حال»؛ يعنى، با اشك، آه و ناله و زارى، و با كم خوردن و كم آشاميدن، مانند افراد غمزده، اظهار نماييم.
در کلام امام رضا علیه السلام
امام رضا علیه السلام به ريان بن شبيب، كه روز اول محرم به محضر آن حضرت شرفياب شد، فرمود: «اي پسر شبيب اگر بر مصيبتي گریه ميكني، بر حسین بن علی گريه كن! چون كه آن بزرگوار را همانند گوسفند سر بريدند ...؛ سپس حضرت فرمود: اگر خوشحال میشوي از اين كه در درجات عالي بهشت با ما باشي، در حزن ما محزون و در شادي ما شاد باش».
انسان سازى
از آن جا كه در فرهنگ شيعى، عزادارى بايد از سر معرفت و شناخت باشد؛ همدردى با آن عزيزان، در واقع يادآورى فضایل، مناقب و آرمانهاى آنان است و بدين شكل، آدمى را به سمت الگوگيرى و الگوپذيرى از آنان سوق مىدهد. فردى كه با معرفت در مجالس عزادارى، شركت مىكند، شعور و شور و شناخت و عاطفه را درهم مىآميزد و در پرتو آن، انگيزهاى قوى در او پديدار میگردد و
هنگام خروج از مراسم عزادارى مانند محبى مىشود كه فعّال و شتابان به دنبال پياده كردن اوصاف محبوب در وجود خويشتن است.
جامعه سازى
هنگامى كه مجلس عزادارى، موجب انسانسازى گشت؛ تغيير درونى انسان به عرصه جامعه نيز كشيده مىشود و آدمى مىكوشد تا آرمانهاى اهل بیت علیهم السلام را در جامعه حكم فرما كند.
به بيان ديگر، عزادارى بر اهل بيت عَلَيْهِ السَّلاَمُ، در واقع با يك واسطه، زمينه را براى حفظ آرمانهاى آنان و پياده كردن آنها فراهم مىسازد. به همين دليل مىتوان گفت: يكى از حكمتهاى عزادارى، ساختن جامعه براساس الگوى ارائه شده از سوى اسلام است.
انتقال دهنده فرهنگ شيعه به نسل بعد
كسى نمىتواند منكر اين حقيقت شود كه نسل جديد در سنين كودكى، در مجالس عزادارى با فرهنگ اهلبيت علیهم السلام آشنا مىشوند. عزادارى و مجالس تعزيه، يكى از عناصر و عوامل برجستهاى است تا آموزههاى نظرى و عملى امامان راستين، به نسلهاى آينده منتقل شود. مراسم عزادارى، به دليل قالب و محتوا، بهترين راه براى تعليم و تربيت نسل جديد و آشنايى آنان با گفتار و كردار اهلبيت علیهم السلام است.
زنده نگه داشتن و ترويج دائمي مكتب
احيا و زنده داشتن نهضت عاشورا موجب زنده نگه داشتن و ترويج دائمي مكتب قیام و انقلاب در برابر طاغوتها و تربيت كننده و پرورش دهنده روح حماسه و ايثار است. گریه بر مصائب سالار شهیدان باعث زنده نگه داشتن نهضت حسيني است. چنان كه به اسارت رفتن خاندان امام باعث پايمال نشدن خون شهيدان كربلا شد. در اثر رساندن پيام امام به مردم کوفه و شام توسط امام سجاد علیه السلام و حضرت زینب سلام الله علیها ، نهضت عاشورا به ثمر نشست.
تجدید بیعت با عاشورا
گريستن در سوگ شهداي کربلا، تجديد بيعت با عاشورا و فرهنگ شهادت و تغذيه فكري و روحي با اين مكتب است. اشك ريختن نوعي بیعت و امضا كردن پيمان و قرارداد دوستي با سید الشّهدا و ابراز انزجار و تنفّر از قاتلان حضرت است. از اين رو ائمه علیهم السلام به گريستن بر مظلوميت شهداي كربلا تأكيد كردهاند.
ثواب و فضیلت داشتن
براي گریه بر مصيبتهاي امام حسين علیه السلام ثوابها و فضيلتهاي فراوان ذكر كرده و فرمودهاند كه: چشم گريان بر كربلائيان، چشمه فيض خدا است؛ زيرا اشك ريختن در عزاي حسين عَلَيْهِ السَّلاَمُ نشانه پيوند قلبي با اهل بیت علیهم السلام و سيدالشّهدا علیه السلام است. اشك، دل را سيراب ميكند، عطش روح را برطرف ميسازد، و نتيجه محبتي است كه نسبت به اهل بيت حاصل ميشود.
با گذر زمان، اين نكته به روشني معلوم شد كه امام حسين(عليه السلام) و يارانش، مردان «پيروزِ» كربلا بودند. در كربلا، گرچه آنان، جان باختند؛ اما اسلام را حياتي دوباره بخشيدند، رسمِ ستم ستيزي را به جهانيان آموختند، و خود نيز به فيض بزرگ شهادت دست يافتند. همچنين، آنان براي هميشه تاريخ، در نگاه دين مداران و عدالت خواهان جايگاهي شكوهمند يافتند و محبوبِ دلهاي مؤمنان شدند.
با اين حال، قيام پيروزمندانه امام حسين(عليه السلام) در عاشوراي سال 61 هجري، با نثار خونهاي پاك عزيزان، بيقراريهاي كودكان، بيپناهيهاي بانوان، و يا صحنههايي آكنده از «مصيبت» و «مظلوميت» رقم خورد. بر اين اساس، يادآوري اخبار آن قيام خونين، همواره عواطف انسانها - مسلمان و نامسلمان - را به تأثر واداشته، و در طول تاريخ به برپايي عزاداري - با شكلهاي گوناگون - انجاميده است. از اين رهگذر، پس از گذشت چهارده قرن و اندي، همچنان درسها و پيامهاي آن قيام تازه و زنده مانده است.
اين همه در حالي است كه از ديرباز تاكنون، همواره مخالفاني نيز وجود داشتهاند كه عزاداري براي امام حسين(عليه السلام) را انكار كرده و يا درباره آن شبهه و ترديد روا داشتهاند. ايشان، گاهي
كوشيدهاند تا مشروعيتِ عزاداري براي امام حسين(عليه السلام) را نفي كنند و گاهي نيز كاركردهاي اجتماعي آن را زير سؤال بردهاند.
امروزه، عزاداري براي امام حسين(عليه السلام) بيشتر با شكل اخير از ترديد و انكار، و با اين گونه شبهات مواجه است: چرا بايد براي حادثهاي كه قرنها از وقوع آن گذشته، عزاداري و گريه كنيم؛ سياه پوش كردن كوچه و بازار و محافل و بر سر و سينه زدن تا كي؟ آيا نمیشود ياد حادثه عاشورا را با شيوههاي نو همانند برگزاري همايش و كنفرانس مطبوعاتي و... گرامي داشت؟ همچنين، گاهي اين چنين، پرسش میشود: اگر امام حسين(عليه السلام) با حركت خود در روز عاشورا، پيروز و برنده واقعي ميدان بود، چرا شيعيان و محبّان آن حضرت به جاي جشن و سرور، گريه و عزاداري میكنند؟
معنای عزا
«عَزا» در لغت، به معناي «صبر و شكيبايي كردن بر هر چيزي كه انسان از دست میدهد»، و نيز به معناي «خوب صبر كردن»، «صبر كردن در مصيبت» و «سوگ و مصيبت» است. در عربي، «عَزّيْتُ فلاناً» يعني او را دلداري و تسلّي دادم، و «اَحْسَنَ اللّهُ عَزاك» يعني خداوند تو را صبر نيك دهد.
بر اين اساس، «عزاداري» مراسمي است كه براي آرامش بخشيدن به فرد يا افراد داغ ديده برگزار میشود. براي اين منظور، روشهاي متعددي كاربرد دارد؛ مانند: هم دردي كردنِ زباني با فرد داغ ديده، گريه كردن همراه با فرد داغ ديده، شنيدن غم و غصههاي فرد داغ ديده، يادآوري داغهاي ديگران به ويژه داغهاي بزرگان ديني و تاريخي و... . در جوامع مختلف، عزاداري معمولا در قالب مراسم جمعي، در چند مرحله زماني (سوم، هفتم، چهلم و...) و با آدابي مخصوص برگزار میشود، و روي هم رفته، تأثير بسيار شگرفي در آرامش بخشيدن به افراد داغ ديده دارد.
افزون بر مراسم عزاداري، دو عامل «گذشت زمان» و «فراموشي» به ياري فرد داغ ديده میآيد و اندك اندك او را از هيجانهاي ناشي از غم ديدگي ميرهاند. در اين حال، معمولا مراسم عزاداري نيز متوقف میشود، و در نهايت، براي بزرگداشت و ياد بود، مراسمي برپا میشود؛ البته روشن است كه نقش مراسم يادبود در آرامش بخشيدن به بازماندگان بسيار اندك، و نقش آن در زنده نگاه داشتنِ نام و ياد فرد در گذشته بسيار فراوان است. از اين رو، برگزاري مراسم بزرگداشت و يادبود
براي بزرگان ديني، ملّي و دانشمندان، حتي پس از گذشت زمان دراز از فقدان آنها، كاري بسيار رايج است.
در وهله نخست، به نظر میرسد كه برپايي مراسم عزاداري براي امام حسين(عليه السلام) از نوع اخير است؛ اما در واقع، شخصيت امام حسين(عليه السلام) چندان عظيم، و حوادث قيام او چنان مصيبت بار است كه عزاداري وي به هيچ وجه با مراسم معمول در ياد بود و بزرگداشت افراد كه غالباً خشك و بي هيجان است، همانندي ندارد. پس از گذشت چهارده قرن و اندي از حادثه عاشورا، شركت كنندگان در عزاداري امام حسين(عليه السلام) در واقع، خويشتن را مصيبت زده و داغدارِ آن حادثه بزرگ مييابند و با شركت در اين مراسم عملا به يكديگر، و نيز به صاحبان اصلي مصيبت (اهل بيت(عليهم السلام)) تسلّي میدهند. گواه بر اين سخن، آن است كه عزادارانِ امام حسين(عليه السلام)، به يادِ مصائب و مظلوميت آن حضرت گريه و شيون سر میدهند و حتي بيتاب میشوند؛ البته اين حالات ريشه در پيوند عميق عاطفي با امام حسين(عليه السلام) و اهل بيت(عليهم السلام) دارد كه در اين باره، در ادامه نوشتار به تفصيل سخن به ميان خواهد آمد.
ناگفته پيداست كه برپايي عزاداري امام حسين(عليه السلام) افزون بر تسلّي بخشيدن به شركت كنندگان در آن مراسم، به طور كاملا طبيعي، سبب میشود تا نام و ياد امام حسين(عليه السلام) و حماسه عظيم او همواره زنده و تازه نگاه داشته شود؛ به ويژه آنكه عزاداري بر امام حسين(عليه السلام) در قالب يكي از مردمي ترين رسمهاي اجتماعي ميان مسلمانان انجام میشود و همگان در هر سنّ و از هر صنف - زن و مرد، پير و جوان و خردسال، و... - با حضور در آن، پيامها و درسهاي حماسه حسيني را با عمق جان دريافت ميكنند.
عزاداران امام حسين(عليه السلام) با حضور در مراسم عزاداري آن حضرت، در واقع، خويشتن را مصيبت زده و داغ دارِ حادثه خونين عاشورا مييابند؛ گريه و شيون سر میدهند و بيتاب میشوند. بر اين اساس، در اين قسمت از نوشتار، ابتدا بايد بر اين سخن اذعان كرد كه عزاداري امام حسين(عليه السلام)، گرچه به گونهاي است كه شركت كنندگان در آن، غمبار و گريان میشوند، اما با وجود اين، آن مراسم تأثيرات رواني بسيار مطلوبي بر روي ايشان بر جاي میگذارد. بيگمان، شركت كنندگان در عزاداري امام حسين(عليه السلام) آرامشي ويژه و لذتي خاص را احساس میكنند، و اگر غمي بر چهره آنان مينشيند، غمي متفاوت با غم و غصههاي زندگي روزمره است؛ غم معنويت،
غم آخرت و غم مظلوميت است. غمي است كه منشأ حركت است، و كنشوري اجتماعي افراد را افزايش میدهد نه كاهش، و عامل نابهنجار در زندگي افراد نمیشود، بلكه در مواردي نقش درماني ايفا میكند، و به زندگي نشاط ميبخشد. از اين رو، كساني كه حضور در مجالس عزاداري امام حسين(عليه السلام) را تجربه كردهاند، هرگز از تكرار و استمرار آن دلزده نمیشوند؛ در حالي كه بيگمان، در هيچ مجلس ياد بود و بزرگداشت ديگري، وضع بدين گونه نيست.
حال، بايد ديد كه چرا عزاداران حسيني، به شكل خود خواسته، به مجالس سوگواري امام حسين(عليه السلام) پا ميگذارند، جامه سياه بر تن میكنند، بر سر و سينه ميزنند، اشك ميريزند و...؟ بيگمان، پاسخ به اين پرسش، خود میتواند بيانگر «چرايي عزاداري براي امام حسين(عليه السلام)» باشد.
اساسِ پاسخ را بايد در مهر و محبّتِ به امام حسين(عليه السلام) جستجو كرد كه تا «ژرفاي احساسات و عواطفِ» عزاداران راه يافته، و ايشان را چنان شيفته و شيدا كرده است كه ناآشنايان طعنه گو، از حالت آنان به «جنون» تعبير میكنند. آري، عزاداران امام حسين(عليه السلام) بر اساس «پيوند عميق عاطفي»، هر ساله مراسم عزاي حسيني را با شكوه تر از قبل برگزار میكنند، و اين همه، تجلّي اين فرموده رسول خدا(صلي الله عليه وآله) است: «إن لقتل الحسين حرارة في قلوب المؤمنين لاتبرد ابداً»؛ براي شهادت امام حسين(عليه السلام) در دلهاي مؤمنان حرارتي است كه هرگز سرد و خاموش نمیشود.
بر اين اساس، مهر، عشق و عاطفه، مهمترين پشتوانه براي برپايي مراسم عزاداري امام حسين(عليه السلام) بوده است. با وجود اين، كاركرد آن مراسم، هرگز به جنبه عاطفي محدود نبوده است. در طول تاريخ، برگزاري عزاداري براي امام حسين(عليه السلام) فرصتي مناسب به دست مي داده است تا مرثيه سرايان و خطيبان، همگان را با شخصيت و نهضت امام حسين(عليه السلام)، و نيز با معارف اسلامي آشنا كنند. بر اين اساس، عزاداري امام حسين(عليه السلام) آثار، فوايد و كاركردهاي بسيار مهمي در ابعاد فرهنگي، اجتماعي و سياسي داشته است. بيگمان، شناخت اين كاركردها و آثار سبب میشود تا ما نسبت به «چرايي عزاداري براي امام حسين(عليه السلام)» آگاهي ژرف تري پيدا كنيم.
از اين رو، در اينجا، مهمترين كاركردها و آثار عزاداري امام حسين(عليه السلام)، به اجمال شناسايي میشود:
الف. زنده نگاه داشتن نهضت عاشورا
عزاداري براي امام حسين(عليه السلام) در مهمترين كاركرد خود، سبب شده است تا ياد، نام و پيامهاي نهضت عاشورا زنده و جاويد بماند، و آموزههاي آن به همه بشريت انتقال يابد. از اين طريق، همه انسانها - مسلمان و نامسلمان - در طول تاريخ، با آموزههايي همچون: ستم ستيزي، آزادگي، شهادت طلبي، ايثار و حقيقت جويي آشنا شده اند. در اين باره، اين سخن از يك نويسنده غربي بسيار جالب توجه است: «اگر مورخان ما حقيقت اين روز (عاشورا) را مي دانستند و درك میكردند كه عاشورا چه روزي است، اين عزاداري را مجنونانه نميپنداشتند؛ زيرا پيروان حسيني به واسطه عزاداري حسيني ميدانند كه پستي و زير دستي و استعمار و استثمار را نبايد قبول كرد؛ زيرا شعار پيشرو و آقاي آنها ندادنِ تن به زير بار ظلم و ستم بود.»
ب. معرفي الگوهاي راستين و ايجاد پيوند عميق عاطفي با آنان
عزاداران حسيني، با شركت در مراسم عزاي امام حسين(عليه السلام) و ياران با وفايش، با شخصيت و عظمت روحي آنان آشنا میشوند، و آنان را انسانهاي كاملي مييابند كه واجد صفات پسنديده صبر، وفا، استقامت، و از خود گذشتگياند، و هر يك، الگو و اُسوه نيكيهايند. مهمتر اينكه عزاداران به ياد مظلوميت و مصيبت ايشان به سوگ مينشينند، ميگريند، و بر سر و سينه ميزنند، و از اين طريق، شناخت خود را نسبت به آنان با پيوندي عاطفي، استحكام ميبخشند.
از آن سو، عزاداران با دشمنان امام حسين(عليه السلام)، يزيد و يزيديان، نيز آشنا میشوند، و نسبت به آنان عميقاً نفرت پيدا میكنند. بر اين اساس، عزاداري امام حسين(عليه السلام)، در عمل، به تحقّقِ «تولّي» و «تبرّي» ميانجامد، و فرصتي میشود تا عزاداران در خطاب به مقتداي خود، اعلام كنند: «انّي سلمٌ لِمن سالمكم و حربٌ لِمن حاربكم و ولي لِمن والاكم و عدوٌّ لِمن عاداكم» 16؛ من، با كساني كه با شما در آشتي و صلح باشند، آشتي اَم؛ و با كساني كه با شما در ستيز و جنگ باشند، در ستيزم؛ و با كساني كه شما را دوست بدارند، دوستمَ؛ و با كساني كه شما را دشمن بدارند، دشمَنم.
ج. تعليم معارف ديني
مجالس عزاداري امام حسين(عليه السلام) فرصتي بسيار ارزشمند به دست میدهد تا واعظان و خطيبان عالم، به بيان احكام و مباحث شرعي، اخلاقي و اعتقادي بپردازند و عزاداران حسيني را با
معارف ديني آشنا كنند. بر اين اساس، همان گونه كه در محرم سال 61 هجري، امام حسين(عليه السلام) براي احياي دين قيام كرد، مراسم عزاداري او نيز در طول تاريخ، بستري شد براي احياي دين و ترويج معارف آن.
د. ايجاد معنويّت در جامعه
چنان كه پيش تر نيز گذشت، شركت در عزاداري امام حسين عليه السلام، آرامش و لذت خاصي به عزاداران ميبخشد. در واقع، اين آرامش ناشي از فضاي ويژهاي است كه در مجالس عزاي حسيني به وجود میآيد. در اين مجالس، سخن از ديانت، حقيقت و مظلوميت، با اشك و سوز همراه میشود و جانهاي خسته از زندگيهاي روزمره را دگرگون میكند. در نتيجه، عزاداران احساس پاكي، سبكباري، لطافت و معنويت میكنند كه اين حالات خود میتواند بيانگر نوعي از تزكيه و پالايش روحي باشد كه با شركت در مجالس عزاي حسيني به دست میآيد؛ البته سزاوار است كه عزاداران در خارج از مجالس عزا نيز مراقب اعمال خود باشند تا رشد معنوي آنان افول نيابد.
در اينجا، همچنان بايد تأكيد كرد كه موارد ياد شده در بالا، تنها برخي از مهمترين كاركردها و آثار عزاداري امام حسين عليه السلام است. اهميت موارد ياد شده بر همگان روشن است، و بيشك، میتوان ريشه ترديدها و انكارهايي را كه نسبت به برپايي عزاداري براي امام حسين(عليه السلام) انجام میشود، در خصومت با همين آثار و كاركردها يافت. در اين باره، امام خميني(قدس سره) هشدار داده و ميفرمايد: «... آن روضههاي سنّتي و آن مصيبتها را زنده نگاه داريد كه بركاتي كه به ما میرسد از آنهاست، اين بركات از كربلاست. كربلا و نام مبارك سيدالشهدا را زنده نگه داريد كه با زنده بودن او اسلام زنده نگه داشته ميشود.» همچنين، ميفرمايد: «روضه سيدالشهدا براي حفظ مكتب سيدالشهدا است. آن كساني كه ميگويند روضه سيدالشهدا را نخوانيد، اصلا نمي فهمند مكتب سيدالشهدا چه بوده و نميدانند يعني چه. اين گريهها و اين روضه ها، اين مكتب را حفظ كرده است...»
روايات نقل شده از معصومان(عليهم السلام) بيانگر آن است كه آنان، خود به ياد مصائب و مظلوميت امام حسين(عليه السلام) ميگريستند و نيز از اصحابشان ميخواستند كه اين گونه رفتار كنند، و به منظور تشويق آنان، پاداش عظيمِ گريه بر حسين(عليه السلام) را بيان میكردند. بيگمان، همين
رهنمودهاي معصومان(عليهم السلام)، منشأ اصلي براي برپايي عزاداري امام حسين(عليه السلام) بوده، نيز در تداوم و بقاي آن، و تبديل شدنِ آن به شكل يك رسم و سنّت اجتماعي، نقش محوري داشته است.
حال در اينجا، بايد ديد كه گريه بر امام حسين(عليه السلام) چيست و بر چه گونههايي است؟ و در اساس، چرا بر حسين(عليه السلام) ميگريند؟
براي پاسخگويي به اين پرسشها، نخست بايد بررسي كرد كه به طور كلي، گريه كردن چگونه رفتاري است و چه انواعي دارد؟
در اين باره، بايد گفت كه گريستن - همچون خنديدن - يك رفتار هيجاني مخصوص به انسانهاست. هر انساني، كما بيش، مواردي از گريه كردنِ خود را تجربه كرده و يا گريستن ديگران را ديده است، و به وضوح دريافته است كه گريه - مانند خنده - برآمده از شديدترين حالات احساسي انسان است. همچنين، تجربه نشان میدهد كه ابراز ناراحتي به وسيله گريه - يا ابراز شادي به وسيله خنده - از نشانههاي تعادل روحي انسان است. به گونهاي كه اگر فردي نگريد - يا نخندد - میتوان روان او را نامتعادل توصيف كرد. انسانهايي كه با گريه و خنده، غمها و شاديهاي خود را بروز میدهند، از سلامت جسمي و روحي بيشتري و از نشاط و تحرك بهتري، در صحنه زندگي برخوردارند. از اين رو، مشاهده مظلوميت و مصائب كساني كه مورد علاقه انسان هستند، نيز تجسم و يادآوري آنها - كه در مورد امام حسين(عليه السلام) و يارانش چنين است - عواطف انسانهايي را كه فطرتي پاك دارند، تحت تأثير قرار میدهد، و سبب میشود تا بر آن مظلوميّت و مصائب بگريند.
بر اين اساس، گريه كردن يكي از رفتارهاي عادي و طبيعي آدمي است. گريه، داراي يك ظاهر است و يك باطن. ظاهر آن يك امر فيزيولوژيك است. تأثيرات رواني، از طريق محركهاي بيروني يا دروني مثل تفكر، وارد چرخه فيزيولوژي مغز و اعصاب میشود، در نتيجه، بخش خاصي از مغز تحريك میگردد، و به غدد اشكي چشم فرمان فعاليت ميدهد و در نهايت، قطرات اشك جاري میشود كه ما آن را گريه ميناميم. باطن گريه همان تأثيرات دروني و عاطفي است كه به سبب عوامل مختلف، در فرد بروز میيابد.
بر اين اساس، «گريه» انواع گوناگوني دارد كه در اين جا، مهمترين آنها، به اجمال شناسايي میشود:
الف. گريه ناشي از علاقه طبيعي انسان به خود و متعلقات خود
اين نوع از گريه، يا ريشه در دردمندي جسمي دارد كه بيشتر در افراد كم سنّ و سال بروز میيابد، و يا برخاسته از غم و اندوهي است كه در مواجهه با حوادث ناگوار، فضاي دروني انسان را فرا ميگيرد؛ حوادثي همچون: فقدان بستگان و آشنايان، از دست دادن شيء يا فرصت مورد علاقه، عدم دستيابي به موفقيتي مهم، عدم دستيابي به پيروزي در مسابقات ورزشي و... . در چنين حالتي، به اصطلاح عاميانه، عقدهها گشوده، و اشك از چشم جاري میشود. در اصطلاح روان شناسان، گريه در اين حالت، سببِ «تخليه رواني - هيجاني» میشود، و در نتيجه، فرد تا حدود زيادي آرامش پيدا میكند.
در داغ از دست دادن عزيزان، اين نوع از گريه در افراد بازمانده بروز میيابد، و ناشي از احساس فراق و جدا شدن از آن عزيز درگذشته است. چنين گريهاي، معمولا براي همه افراد، در سنين، جوامع و جايگاههاي مختلف پيش میآيد، چنان كه درباره شخص رسول اكرم(صلي الله عليه وآله) نيز گزارش شده است. حضرت در داغ وفات فرزندش ابراهيم (سال 9 هجري)، چنان گريستند كه اشك بر محاسن مباركش جاري شد، و در برابر آنان كه كوشيدند وي را از اين كار منع كنند، فرمودند: «... اين اشك، از روي رحمت و رأفت است و هر كس رحم نكند، مورد رحمت قرار نميگيرد»، و بنا به گزارشي، چنين فرمودند: «چشم ميگريد، و قلب اندوهناك میشود، اما ما سخني نمي گوييم كه ]ناسپاسي باشد و [پروردگار را به خشم آورد.» 25 در سوگ درگذشت رقيه دختر پيامبر(صلي الله عليه وآله) (سال 2 هجري)، عمربن الخطاب كوشيد تا زنان را از گريستن باز دارد، اما رسول خدا(صلي الله عليه وآله) مانع او شد، و فرمود: «... هر چه از چشم و قلب باشد [يعني اشك و اندوه]، از روي رحمت و رأفت است، و هر چه از زبان و دست باشد [كارهايي مانند: ناسپاسي كردن، گريبان دريدن، به خود لطمه زدن و...] از شيطان است.» همچنين رسول اكرم(صلي الله عليه وآله)، در شهادت عموي گرامي اش حمزه (سال 3 هجري)، با بيانِ اين سخن كه «عمويم حمزه گريه كننده ندارد»، ديگران را به گريستن بر حمزه واداشت، و نيز خود براي او بسيار گريه كرد، چنان كه حضرت - در موارد مختلف - در داغ بستگان و ياران ديگر خويش اشك ريخت، وروي هم رفته،اين گونه رفتارهاي پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) سبب شد تا گريستن براي درگذشتگان، در جايگاه يك رسم اجتماعي «تأييد شده از سوي شرع» در ميان مسلمانان رواج يابد. در اينجا، بايد
از نوع ديگري از گريه ياد كرد كه حالتي ويژه دارد. برخلاف موارد ديگر كه بر اثر غم و اندوه بروز میيابد، ويژگي اين نوع خاص در اين است كه در حالت شادماني شديد پيش میآيد، و معمولا «گريه شوق» ناميده میشود. اين گريه در مواردي است كه انسان، پس از گذرانِ دورهاي از فراق، جدايي و نااميد شدن در دستيابي به شيء، نعمت يا يكي از عزيزانِ خود، به آن خواسته نايافته میرسد، پس در اين هنگام، از شدت شوق و هيجان، بياختيار ميگريد. چنين گريهاي، از جلوههاي زيبايي احساس و دلدادگي روحي انسان است. چنان كه در تاريخ صدر اسلام (سال 7 هجري پس از فتح خيبر)، هنگامي كه جعفربن ابي طالب پس از سالها حضور در حبشه، به مدينه بازگشت و به حضور رسول اكرم(صلي الله عليه وآله) رسيد، پيامبر(صلي الله عليه وآله) به استقبال او رفت، «و بكي فرحاً برؤيته؛ و از شوق ديدارش گريست.»
ب. گريه ناشي از نوع دوستي و مِهرورزي نسبت به ديگران
انسان، به طور طبيعي موجودي نوع دوست و مِهرورز است كه با مشاهده - يا آگاه شدن از - بروز حوداث ناگوار براي ديگران، متأثر میشود، و حتي براي آنان ميگريد. در مواردي همچون: سيل، زلزله، قحطي، و بلاياي طبيعي ديگر كه معمولا به شماري از انسانها آسيب میرسد و آنان با وضعيتي وخيم مواجه میشوند، حتي كساني كه خارج از صحنه حوادث اند، با آگاه شدن از آن، بسيار متأثر، و گاهي گريان میشوند؛ البته اين حالت، سبب میشود تا ايشان در ياري رساندن به آسيب ديدگان اقدام كنند؛ حتي گاهي به روشني ديده میشود كه ميان ميزان متأثر شدنِ افراد از يك سو، و ميزان ياري رساني آنان به آسيب ديدگان از سوي ديگر، پيوستگي برقرار است.
قسم ديگري از گريه نوع دوستانه، گريه بر «مظلوم» است. انسانها، از روي رأفت و دلسوزي، با مشاهده - يا آگاه شدن از - ستمديدگي هم نوعان خود متأثر میشوند، و حتي براي آنان ميگريند. يك جنبه آشكار از گريه براي حضرت امام حسين(عليه السلام) همين قسم از گريه است كه در اين باره، پس از اين، به تفصيل سخن به ميان میآيد.
ج. گريه ناشي از عقيده و كمال خواهي
در جهانبيني الهي، كمال انسان در تقرّب و نزديكي جستن به خداست. در اين جهانبيني، آموزههاي خاصي مطرح است كه آن آموزهها، به گونههاي خاصي از گريه، معنا و مفهوم ميبخشد؛ مانند اينكه
گريه ناشي از «خوف خدا»، زمينه ساز قرب الهي، و مايه دستيابي به رحمت خداوند است. بر اين اساس، انسانهاي معتقد و مؤمن، در پيشگاه خداوند، خاشعانه به مناجات ميپردازند، خطاها و گناهان خود را به ياد ميآورند، و با سوزِ دل و اشك چشم، از خداوند آمرزش ميجويند.
همچنين در اينجا، نوعي از گريه ناشي از فضيلت طلبي و كمال خواهي را نيز میتوان شناسايي كرد كه برخاسته از اعتقاد به كمالات انساني و كوشش براي رسيدن به آن كمالات است. در چنين مسيري، رهپويان، از شمع وجودِ انسانهاي با فضيلت و به كمال رسيده - مانند: پيشوايان و بزرگان دين، معلّمان و مربيان اخلاق و... - بهره ميبرند، و چنانچه شمع وجود ايشان خاموش شود، اندوهي بزرگ آنان را فرا ميگيرد. از اين رو، داغ از دست رفتنِ انسانهاي با كمال و فضيلت، همواره بسيار سنگين است، و همگان - و نه فقط بستگانشان - براي آنان به سوگواري ميپردازند. در اين باره، اين نمونه تاريخي، جالب توجه است: پس از وفات پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)، «امّ ايمن» گريه میكرد. عمربن الخطاب از او پرسيد: «چرا گريه ميكني؟ مگر نه اينكه رسول خدا(صلي الله عليه وآله) در پيشگاه خداوند است؟» امّ ايمن پاسخ داد: «گريه من براي از دست دادنِ رسول خدا(صلي الله عليه وآله) نيست، بلكه براي آن است كه با درگذشت او، دست ما از اَخبار آسمان و وحي كوتاه شده است.»
در اينجا، بايد توجه داشت چنان كه پيشتر نيز گفته شد، انواع سه گانه گريه ياد شده در بالا، بر اساسِ عوامل مختلف گريستن است. بنابراين، گاهي فقط يك، و يا دو مورد از عوامل مزبور تحقق میيابد، و گاهي ممكن است كه هر سه عامل، به طور يكجا و به شكل متداخل عمل كنند كه در اين حالت، بالطبع بر غم و اندوه سوگواران افزوده میشود، و گريههاي ايشان شدت میيابد؛ چنانچه هر گاه «انساني با فضل و كمال از بستگان و عزيزان، به شكلي مظلومانه» كشته شود، گريه بازماندگانش میتواند ناشي از هر سه عامل اصلي ياد شده باشد.
حال پس از شناخت انواع اصلي گريه و عوامل هر يك از آنها، بايد بررسي كرد كه گريه بر امام حسين (عليه السلام) از كدام نوع است؟ در پاسخ، نخست بايد تأكيد كرد كه عزاداري امام حسين (عليه السلام) از ديرباز در بستر وسيع زماني، و پهنههاي مختلف مكاني انجام شده، وطيف وسيعي از گريه كنندگان را در برگرفته است. بر اين اساس، تشخيصِ نوع گريه امام حسين(عليه السلام)، بدون توجه به تفاوت شركت كنندگان در سوگواري و مراحل مختلف آن، امري ناممكن مينمايد.
بيگمان، گريههاي طولاني بزرگترين بازمانده عاشورا، حضرت امام سجاد(عليه السلام) كه از نزديك صحنههاي مصيبت بار كربلا و مظلوميتهاي پدر، برادران، عموها و ديگر عزيزان و همراهان خود را مشاهده كرده بود، گريههايي بود كاملا متمايز، و ناشي از هر سه عامل: گريه از روي رحمت و رأفت در داغِ عزيزان؛ گريه بر مظلوميتها؛ و گريه بر فقدان انسانهايي در حدّ اعلاي فضل و كمال و پاكي.
پس از آن، در دوران متأخرتر، گريههاي كساني كه با تشويقهاي ائمه اطهار(عليهم السلام)، و با آگاهي از اجر عظيم گريه بر امام حسين(عليه السلام)، اقدام به برپايي مجالس عزا براي آن حضرت میكردند و به ياد مصائب او ميگريستند، گريههايي بوده است بر مظلوميت، و ناشي از عقيده.
بر اين اساس، اعتقاد به پاداش فراوان گريه بر امام حسين(عليه السلام) و نيز يادكرد از مصيبتها و مظلوميتهاي آن حضرت، همواره در طول تاريخ، در برپايي عزاداريهاي حسيني تأثيرگذار بوده، و سبب شده است تا احساسات و عواطف عزاداران، با ياد و نام اباعبدالله الحسين(عليه السلام) و ياران با وفايش، پيوندي ناگسستني و عميق بيابد، و پس از قرن ها، براي آنان، همچون عزيزترين نزديكان خود سوگواري كنند، بگريند و بر سر و سينه بزنند.
در اين ميان، «مظلوميتِ» امام حسين(عليه السلام) و ديگر شهيدان كربلا، عاملي بسيار مهم در برانگيختن احساسات و هيجانات همه انسانهاي پاك دل بوده، بسياري از افراد غيرشيعه و حتي غيرمسلمان را در زمره سوگواران حسيني در آورده است. «مظلوميتِ» آنان كه در قالب مصيبتهايشان يادآوري مي شده، براي دل و جان عزاداران «سوز»، و براي چشم آنان، «اشك» را به ارمغان مي آورده است؛ البته عشق و محبت نسبت به امام حسين(عليه السلام) و يارانش در عمق وجود برخي از عزاداران، چنان نفوذ كرده است كه گاهي، فقط با شنيدن «نامِ» آنان، اشك از چشمانشان جاري میشود:
آن چنان كز برگ گل، عطر و گلاب آيد برون *** تا كه نامت مي برم، از ديده آب آيد برون
رشته الفت بود در بين ما، كز قعر چاه *** كِي بدون رشته، آب بي حساب آيد برون؟
تا نسوزد دل، نريزد اشك و خون از ديدهها *** آتشي بايد كه خوناب كباب آيد برون
گر نباشد مهر تو، دل را نباشد ارزشي *** برگِ بيحاصل شود گل، چون گلاب آيد برون.
آري، در عزاداري امام حسين(عليه السلام)، آنچه در برون تجلّي میيابد، «اشكِ چشمِ» عزاداري است، و درون آن، مهر و محبتي است كه خداوند در دلهاي آنان قرار داده است؛ «اشك، زبانِ دل و شاهد عشق است.»
آنچه در بالا گذشت، بيانگر چيستي گريه بر امام حسين(عليه السلام) بود، و نيز با شناخت عوامل آن، بخشي از چرايي گريه بر حسين(عليه السلام) را بيان میكرد؛ در ادامه، به برخي از آثار و كاركردهاي گريههاي سوگواران حسيني اشاره میشود تا بدين سان، چرايي آن بيشتر روشن شود، همچنين، آنان كه ناآگاهانه به تشكيك و ترديد درباره مراسم عزاداري اباعبدالله الحسين(عليه السلام) ميپردازند به خطاي خود پي ببرند، نيز آشكار شود كه معاندان، چرا به اين مراسم، بسيار هجوم ميآورند.
برخي از آن آثار و كاركردها، جنبه فردي، و برخي نيز جنبه اجتماعي و سياسي دارد. از نظر فردي، گريههاي عزاداران، از يك سو، آنان را تخليه هيجاني میكند، به آرامش روحي - رواني ميرساند و باعث صفاي باطني میشود كه در اين باره، پيشتر نيز سخن به ميان آمد. از سوي ديگر حضور عزاداران در مراسم عزاي حسيني، عواطف و شناخت آنان را تقويت میكند، و نيز سبب میشود تا آنان بكوشند در رفتار خود، شبيه به آنان باشند كه برايِشان ميگريند؛ هنگامي كه عزاداران به يادِ وفاداري ابوالفضل العباس(عليه السلام)، يا آزادگي حرّبن يزيد رياحي اشك ميريزند، ناخود آگاه، خواهند كوشيد تا در حد توان، آزاد مرد و وفادار باشند، و از نامردمي به دور.
گريه بر امام حسين(عليه السلام)، از نظر سياسي و اجتماعي نيز آثار و كاركردهاي بسيار مهمي دارد؛ زيرا اين گريهها در جايگاه يك رفتار كاملا احساسي و هيجاني، و در عين حال كاملا آگاهانه، به يادِ بزرگمردي است كه براي احياي دين و اجراي عدالت، خود را در سختترين شرايط قرار داد و هرگونه مصيبت و مظلوميت را به تن خريد؛ بدين سان، اين گريه، شخصيت فرد عزادار را به شخصيت عظيم چنان انسان وارستهاي پيوند ميزند، و اهداف و آرمانهاي او را در عمق جان وي پايدار میكند.
فرد عزادار با سوگمندي و گريه براي امام حسين(عليه السلام) آشكارا اعلام میكند كه او وفادار به امام حسين(عليه السلام)، نهضت او، و آرمانهاي او است، و در ميدان عمل نيز وفاداري خود را به
اثبات ميرساند؛ به ياد داريم كه در همين روزگار، در صحنههاي مختلف انقلاب و دفاع مقدس، مردان حسيني در ميدان عمل چه خوش درخشيدند.
گريه و عزاداري براي حسين(عليه السلام)، در واقع، انقلاب و مكتب او را زنده نگاه داشته و پيام امام حسين(عليه السلام) را به همه انسانها انتقال داده است. بر اين اساس، گريه در فرهنگ عاشورا، سلاح هميشه برّاني است كه فريادِ اعتراض بر ستمگران است و پاسدارِ خون شهيدان. در اين باره، اين سخنان از حضرت امام خميني(قدس سره) بسيار گوياست: «هر مكتبي، تا پايش سينه زن نباشد، تا پايش گريه كُن نباشد،... حفظ نمیشود»؛ «گريه كردن بر عزاي امام حسين عليه السلام، زنده نگه داشتن نهضت، و زنده نگه داشتن همين معنا است كه يك جمعيت كمي در مقابل يك امپراتور بزرگ ايستاد... آنها از همين گريهها ميترسند، براي اينكه اين گريهاي است كه گريه بر مظلوم است، فرياد مقابل ظالم است.»
لذا به طور کلی باید گفت گریه برای اباعبدالله الحسین علیه السلام گریه برای تحصیل فضائل است. چنانچه مولوی میگوید:
تا نگرید ابر کی خندد چمن *** تا نگرید طفل کی نوشد لبن
طفل چند روزه همی داند طریق *** که کند گریه رسد دایه شفیق
گریه در قرآن
در قرآن چهار نوع گریه و اشك داریم؛
اشك شوق: گروهى از مسیحیان با شنیدن آیات قرآن اشك مىریختند. «ترى اعینهم تفیض من الدمْع ممّا عرفوا من الحقّ».
اشك حزن و حسرت: مسلمانان عاشق همین كه از رسولاكرمصلى الله علیه وآله مىشنیدند كه امكانات براى جبهه رفتن نیست گریه مىكردند. «تفیض من الدمع حزناً الا یجدوا ما ینفقون»
اشك خوف: همینكه آیات الهى براى اولیا تلاوت مىشد، گریهكنان به سجده مىافتادند، «خرّوا سُجدا و بُكیّاً» «و یخِرّون للأذقان یبكون و یزیدهم خشوعاً»
اشك قلابى و ساختگى: همین آیه كه برادران یوسف گریهكنان نزد یعقوب آمدند كه گرگ یوسف را درید. «یبكون».
1.قرآن کریم
2.نهج البلاغه
3.آذرخشی دیگر از کربلا، مصباح یزدی، محمدتقی، مؤسسه امام خمینی، قم، 1379ش.
4.احتجاج علی اهل اللجاج،طبرسی، احمدبن علی، نشر مرتضی، مشهد، 1403ق.
5.احقاق الحق، شوشتری، قاضی نورالله، ناشر کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، قم، بی تا.
6.اخلاق اسلامی در نهج البلاغه، خادمی اصفهانی، اکبر، نسل جوان، قم. 1385ش.
7.الادب المفرد للبخاری، بخاری، محمدبن اسماعیل، الارشاد، مصر، 1349ق.
8.ادب فنای مقربان، جوادی آملی، عبدالله، اسراء، 1394ش.
9.ارشاد القلوب، دیلمی، حسن بن محمد، ناشر الشریف الرضی، قم، 1412ق.
10.ارشاد مفید، محمدبن محمد، ناشر نشر سرور، قم، 1388.
11.ارمغان شهيد (ترجمه مُسكّن الفؤاد)، شهید ثانی، زین الدین بن علی، ترجمه مخبر دزفولی، عباس، جامعه مدرسين
12.حوزه علميه قم، دفتر انتشارات اسلامى، قم، 1375ش.
13.اشارات، ابن سینا، بوعلی، مطبوعات دینی، قم، 1362ش.
14.اطیب البین، طیب، سیدعبدالحسین، انتشارات اسلام، تهران، 1378ش.
15.اعیان الشیعه، امین، محسن، دار التعارف، بیروت، 140.ق.
16.امالی طوسی، طوسی، محمد بن حسن، مترجم: حسنزاده، صادق، ناشر: انديشه هادي، محل نشر: قم، 1388ش.
17.امالی مفید، مفید، محمد بن محمد، کنگره شیخ مفید، قم، 1413ق.
18.انسان امروزین در جستجوی روح فرد، یونگ، کارل گوستاو، مترجم لیلا فرامرز، به نشر، بی جا، 1390ش.
19.انوار الملکوت، نوبخت، ابراهیم، شارح علامه حلی، حسن بن یوسف، قم، ناشر شریف الرضی، 1363ش.
20.بحارالانوار، مجلسی، محمدباقر، دار إحياء التراث العربي، بیروت، 140.3ق.
21.بصائر الدرجات، صفار، محمدبن حسن، مکتبة آیت الله المرعشی، قم، 1404ق.
22.بیان السعاده، سلطان علیشاه، سلطان محمد بن حیدر، موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1408.
23.پرتوی از قرآن، طالقانی، سیدمحمود، شرکت سهامی انتشار، تهران، 1362ش.
24.تاریخ دمشق، بن قلانسی، حمزه بن اسد، ناشر: دار حسان، دمشق 1403ق.
25.تاریخ یعقوبی، یعقوبی، احمد بن اسحاق، دار صادر، بیروت، بی تا.
26.تأویل الایات الظاهره، حسينى استرآبادى سيد شرف الدين على، انتشارات اسلامی دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1409ق.
27.تجلی پیام، خامنه ای، سیدعلی (رهبر جمهوری اسلامی ایران) - گردآورنده: صدا و سیمای جمهوری اسلامی 28. ایران. اداره کل پژوهشهای سیما، انتشارات صدا و سیما، بی تا.
29.تحف العقول، ابن شعبه حرانى، حسن بن على، جامعه مدرسین قم، 1363ش.
30.التحقیق فی کلمات القرآن، مصطفوی حسن، فرهنگ ارشاد اسلامی، تهران، 1368ش.
31.ترجمه مجمع البیان، طبرسى، فضل بن حسن، مترجمان، انتشارات فراهانی، تهران، 1360ش.
32.تصنیف غررالحکم و دررالحکم، تميمى آمدى، عبد الواحد بن محمد، دفتر تبلیغات، قم، 1366ش.
33.التعریفات، جرجانی، علی بن محمد، ناصر خسرو، تهران، 1370ش.
34.تفسیر الکشاف، زمخشری، محمود بن عمرمصحح: حسین احمد، مصطفی ناشر: دار الکتاب العربي محل نشر: بیروت
35.تفسیر المنار، عبده، محمد، المنار، تالیف: محمد رشید رضا، 12 جلد، بیروت، دارالمعرفة، بی تا.
36.تفسیر المیزان، طباطبایی، سیدمحمدحسین، دفتر انتشارات اسلامى جامعهى مدرسين حوزه علميه قم، 1374ش.
37.تفسیر روح المعانی، آلوسی، سیدمحمود، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1415ق.
38.تفسیر روشن، مصطفوی، حسن، مركز نشر كتاب، چاپ تهران، 1380 ش.
40.تفسیر عیاشی، محمدبن مسعود، چاپخانه علمیه، تهران، 1380ش.
41.تفسیر فرات کوفی، فرات كوفى، فرات بن ابراهيم، انتشارات وزارت ارشاد، تهران، 1410ق.
42.تفسیر فی ظلال القرآن، قطب راوندی، سید، دارالشروق، بیروت، 1378ش.
43.تفسیر قمی، علی بن ابراهیم، دارالکتاب، قم. 1363ش.
44.تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ناصر، دار الکتب الاسلامیه، تهران، 1374 ش.
45.تفسیر نور، قرائتی ، محسن، مؤسسه فرهنگی درسهایی از قرآن، تهران، 1380.
46.جامع السادات، نراقی، ملامحمدمهدی، حکمت، قم، 1383.
47.جامعه شناسی انحرافات، شیخاوندی، داور، نشر قطره، 1386.
48.حدائق الناضره، یوسفبناحمد بحرانی، انتشارات اسلامی، تهران، بی تا.
49.حق و باطل از دیدگاه قرآن، قرضاوی، یوسف، ترجمه محسن ناصری، ناشر فرهنگ قرآن، بی تا.
50.الحکم الظاهره، صابری یزدی، علیرضا، ترجمه انصاری محلاتی محمدرضا، سازمان تبلیغات اسلامی، قم، 1375ش.
51.الحیات، حكيمى، محمدرضا و حكيمى، محمد و حكيمى، على، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1380ش.
52.خدایان و انسان مدرن، مورتو، آنتونیک، یونگ، مترجم مهرجویی، داریوش، ناشر نشرمرکزی، تهران، بی تا.
53.خزینة الجواهر، نهاوندی، علی اکبر، انتشارات اسلامیه، تهران، 1377ش.
54.الخصال، ابن بابويه، محمد بن على، جامعه مدرسین، قم، 1362ش.
55.داستان و راستان، مطهری، مرتضی، نشر صدرا، تهران، 1380.
56.داستانهای اصول کافی، محمدی اشتهاردی، محمد، قاطع البرهان، تهران، 1388ش.
57.الدر المنثور، سيوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، قم، 1404ق.
58.دعائم الاسلام، ابن حيون، نعمان بن محمد مغربى، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، قم، 1385.
59.دین و چشم اندازهای نو، پیرآلستون، سلیتون یینگرو و محمد لگنهاوسن، مترجم غلامحسین توکلی، چاپ بوستان کتاب قم، 1394ش.
60.روانشناسی عزاداری، کاویانی محمد، مجمع اهل البیت، 1381ش.
61.روضات الجنات، خوانساری، محمدباقر بن زین العابدین، اسماعلیان، قم، 1390ش.
62.روضة الواعظین، فتال نیشابوری، محمدبن احمد، انتشارات رضی، قم، 1375ش.
63.روضه کافی،کلینی، محمدبن یعقوب، انتشارات علمیه اسلامیه، تهران،1363ش.
64.ریحانة الادب، مدرس، محمدعلی، نشر خیام، تهران، 1369.
65.سفینة البحار، قمی، عباس، اسوه، قم، 1404ق.
66.شرح غررالحکم، عبدالواحدبن محمد تمیمی دانشگاه تهران، موسسه چاپ و انتشارات، چاپ دوم، تهران، 1359ش.
67.شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ابن أبي الحديد، عبد الحميد بن هبة الله، مکتبة آیت الله المرعشی النجفی، قم، 1404ق.
68.شیعه در اسلام، طباطبایی، سیدمحمدحسین، بوستان کتاب بوستان، قم، 1382ش.
69.الشیعه فی المیزان، مغیه، محمدجواد، انتشارات شریف الرضی، قم، 1386ش.
70.الصحاح، جوهری، اسماعیل بن حماد، دارالعلم للملایین، بیروت، 1404ق.
71.صحیح ابن حیان،علاء الدین علی بن بلبان فارسی، (739 ه)، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1414 ه. 71.
72.صحیح ابن ماجه، ابو عبدالله محمّد بن يزيد ابن ماجه ربعي قزويني، احیاء التراث العربی، بیروت، بی تا.
73.صحیح بخاری، محمدبن اسماعیل، ناشرالمکتبة الاسلامیه للنشر و التوزیع، استامبول، بی تا.
74.صحیح ترمذی، محمد بن عیسی بن سوره ترمذی، دارالفکر بیروت، 1410ق.
75.صحیح نسانی، نسانی، احمدبن شعیب، دارصادر، بیروت، 1394ق.
76.صحیفه سجادیه، امام سجاد علیه السلام، الهادی، قم، 1376ش.
77.صحیفه نور، امام خمینی، سیدروح الله، مؤسسه تنظیم آثار امام، تهران، 1385.
78.صورت و سیرت در قرآن، جوادی آملی، عبدالله، مؤسسه اسراء، قم، 1393ش.
79.طلب و اراده، روح الله خمینی، سیداحمد فهری زنجانی، وزارت فرهنگ و آموزش عالی، تهران، بی تا.
80.علل الشرائع، ابن بابويه، محمد بن على، کتابفروشی داوری، قم، 1404.
81.علم و دین از تعارض تا گفتگو، جان اف هات، مترجم بتول نجفی، ناشر نشر طه، 1393.
82.عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية؛ ابن أبي جمهور، محمد بن زين الدين، دار سید الشهدا للنشر، قم، 1405ق.
83.العین، فراهیدی، خلیل بن احمد، انتشارات هجرت، قم، 1412ق.
85.عیون الحکم، ليثى واسطى، على بن محمد، دارالحدیث، قم.1376.
86.الغارات، ثقفى، ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال، دارالکتاب الاسلامی، قم،1410ق.
87.فتح الباری فی شرح البخاری، العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل، الناشر: دار المعرفة - بيروت، 1379ق.
88.فرازهایی از اسلام، سبحانی، جعفر، نشر مشعر، تهران، 1386ش.
89.فرهنگ عمید، عمید، حسن، انتشارات امیر کبیر، تهران، 1390ش.
90.فرهنگ قرآن، هاشمی رفسنجانی، اکبر، ناشر: بوستان کتاب قم (انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم) قم -1385.
91.فصلنامه پژوهشهای قرآنی، دینگریزی و عوامل و راهحلها، محمد بهرام، سال 83، دوره 10 ش 37 و 38.
92.الفصول المهمه فی اصول الائمه، حر عاملی، محمدبن حسن، مؤسسه معارف اسلامی امام رضا عَلَيْهِ السَّلاَمُ، قم، 1376ش.
93.فضائل الشیعه، ابن بابویه، محمد بن علی، ناشر اعلمی، تهران، بی تا.
95.الکافی، كلينى، محمد بن يعقوب، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1407ق.
96.کتاب سلیم بن قیس، هلالی، سلیم بن قیس، الهادی، قم، 14045ق.
97.کشکول بحرانی، بحرانی، یوسف بن احمد، مکتبة الهلال، بیروت، 1998م.
98.کلمات مکنونه، فیض کاشانی، ملامحسن، انتشارات لاهوت، بی تا.
99.کنزالعمال، علی المتقی ابن حسام الدین هندی، ناشر: دائرة المعارف العثمانیة، بعاصمة حیدر آباد، 1364 ق.
100.کنزالفوائد، کراجکی، محمدبن علی، دارالذخائر، قم، 1410ق.
101.گناهان کبیره، دستغیب، سیدعبدالحسین، دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1391ش.
102.لسان العرب، ابن منظور، محمدبن مکرم، دار صادر، بیروت، 1414ق.
103.اللهوف على قتلى الطفوف،ابن طاووس، على بن موسى/ ترجمه فهرى، تهران، ناشر جهان، 1348ش.
104.مؤمن کیست، کوفی اهوازی، حسین بن سعیدمترجم: صالحی نجفآبادی، عبدالله، ناشر: سازمان تبليغات اسلامی، پژوهشکده باقر العلوم عَلَيْهِ السَّلاَمُ.
105.مبانی شناخت، ری شهری، محمد، دارالحدیث، قم.
106.مجموعة الورام، ورام بن أبي فراس، مسعود بن عيسى، مکتبة فقیه، 1410ق.
107.المحاسن، برقی، احمد بن محمدتصحیح و تعلیق: محدث، جلال الدین، ناشر: دار الکتب الاسلامی هم حل نشر: قم، بی تا.
108.محجة البیضاء، فیض کاشانی، ملامحسن، موسسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزهی علمیه قم 1428ق.
109.مستدرک الوسائل، نوری، حسین بن محمدتقی، مؤسسه آل البیت، قم، 1408ق.
110.مسند احمد،. مسند احمد، احمد بن حنبل الشیبانی، محمدناصرالدین الالبانی، 6جلد، المکتب الاسلامی و دارصادر، بیروت، بی تا.
111.مشکاة الانوار، طبرسی، علی بن حسن، مکتبة الحیدریه، نجف، 1385ش.
112.مصباح الشریعه، منسوب به جعفر بن محمد، امام ششم عليه السلام، ناشر اعلمی، بیروت،1400ق.
113.مصباح المنیر، احمد بن محمد فیومی، دارالهجره، قم، 1414ق.
114.معالی السبطین، حائری مازندرانی، شیخ مهدی، ناشر راه آسمان، تبریز، بی تا.
115.المعجم المفهرس لالفاظ القرآن، عبدالباقی، محمدفؤاد، دارالکتب المصریه، قاهره، 1364ق.
116.مفاتیح الجنان، قمی، عباس.
117.شریعت در آینه معرفت، جوادی آملی، عبدالله، اسراء، قم، 1387ش.
118.مفردات الفاظ القرآن الکریم، راغب اصفهانى، حسين بن محمد، دار القلم- الدار الشامية، بیروت، 1412ق.
119.مقاییس اللغه، ابن فارس، احمد بن فارس، مکتب الاعلام الاسلامی، قم، 1404ق.
120.مقتل الحسین، خطب خوارزم، موفق بن احمدمحقق: سماوی، محمد، نوار الهديه، قم 1374ش.
121.مقتل الحسین علیه السلام، مقرم، عبدالرزاق، مؤسسة الخرسان، بیروت، بی تا.
122.المناقب، ابن شهرآشوب مازندرانی، ناشر علامه، قم، بی تا.
123.منشور جاوید، سبحانی، جعفر، مؤسسه امام صادق علیه السلام، قم، 1382ش.
124.منیة المرید، شهید ثانی، زین الدین بن علی، مکتب الإعلام الإسلامی، قم، 1409ق.
125.موسوعه کلمات الامام الحسین، محمود شریفی، سید حسین زینالی، محمود احمدیان و سید محمود مدنی، امیرکبیر، تهران، 1382ش.
126.میزان الحکمه، محمدی نیک ری شهری، محمد، دارالحدیث قم، 1379ش.
127.ناسخ التواریخ، محمد تقی لسان الملک سپهر، انتشارات علمیه اسلامیه،
128.نبرد حق و باطل، مطهری، مرتضی، صدرا، تهران، 1386.
129.نفس المهموم، قمی، شیخ عباس، انتشارات الحیدریه، بی تا.
130.نقطههای آغاز در اخلاق عملی، مهدوی کنی، محمدرضا، انتشارات مسجد مقدس جمکران، قم، 1385.
131.وسائل الشیعه، شيخ حر عاملى، محمد بن حسن، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، قم 1409.ق.132.وقعة الطف، ابومخنف كوفى، لوط بن يحيى، جامعه مدرسین، قم، 1417ق.
133.ینابیع الموده، قندوری، سیلمان بن ابراهیم، ناشر منظمة الاوقاف و شنون الخیریه، قم، بی تا.