ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور : مادر خورشيد (سيرى در زندگانى و فضايل نرجسخاتون(سلام الله علیها) مادر بزرگوار امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) / واحد مطالعات و تحقيقات زنان.
مشخصات نشر : قم: مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما، 1377.
مشخصات ظاهری : 27 ص؛ 14/5×21/5 سم.
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : نرجس خاتون(سلام الله علیها) -- زندگانى
موضوع : نرجس خاتون(سلام الله علیها) -- فضايل
موضوع : نرجس خاتون(سلام الله علیها) -- زیارتنامهها
رده بندی کنگره : BP52/2
رده بندی دیویی : 297/979
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
از سرزمين روم تا بارگاه آل محمد(صلی الله علیه و آله وسلم)··· 3
نرگس كه بود؟··· 3
اولين مجلس عقد حضرت نرجس(سلام الله علیها) در كاخ امپراطور روم··· 3
دومين مجلس عقد··· 4
حضرت محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) نرجس خاتون را در خواب براى امام حسن عسگرى خواستگارى مىكند··· 4
نرجس خاتون(سلام الله علیها) آرزو مىكند اسيران مسلمان را شكنجه نكنند.··· 6
نرجس خاتون(سلام الله علیها) در خواب اسلام مىآورد.··· 6
روزهاى جنگ روميان با مسلمانان··· 7
امام هادى(ع) به «بشر بن سليمان» دستور خريد كنيزى را مىدهد··· 7
پيوند دو گل از گلستان صفا و معنويت··· 11
ميلاد نور··· 13
بوستان اوصاف و مقامات··· 16
دلى آكنده از محبت اهل بيت··· 16
هوشيارى و زيركى در متابعت از رهنمودهاى امام براى رهايى از سرزمين كفر··· 17
اوج عفت و حجاب··· 17
روح بلند معنوى··· 18
نرگس ظرف وجود امام عصر(عج)··· 18
محل وديعه اسرار خداوند··· 18
تقوا پيشه و نيكو صفت··· 19
راضيه و مرضيه··· 19
امانتدار نيكو··· 19
كوشنده و صبور در راه رضاى خدا··· 19
آگاه به حقانيت و مقام فرزندان پيامبر(صلی الله علیه و آله وسلم)··· 20
حسن عاقبت··· 20
لياقت و سكونت در بهشت··· 20
شرافت خداوندى··· 21
قبر نرجس، پناه گنهكاران··· 21
مقام شفاعت··· 21
همراهى و مصاحبت ارزشمند··· 22
گزيدهاى از زيارتنامه نرگس آل محمد(صلی الله علیه و آله وسلم)··· 23
تو عروس درياى افسانههايى!
نرگس گلزار قصهها
و غريبهاى از ديار ناآشنا!
شنيدم دخترى از روم قصد سفر به سراپرده حجت خدا را دارد،
باور نكردم:
افسانه است
اما تو افسانه نبودى...
پيكى بودى از ديار آشنا!
كفر و جهل حكومتِ روميان تاب و تحملت را ربوده بود؛
اما نور امامت از ژرفاى جانت بىدريغ مىدرخشيد
قلب پاكت، هيچكس را به جز حجت خدا پاسخ مىگفت؛
و هالهاى الهى از نور، شمع وجودت را فراگرفته بود:
دامان كوچك تو. فرزندى بزرگ انتظار مىكشيد...
نه!
تو افسانه نبودى نرجس!
ملكه عفاف و صبورى و عشق بودى؛
حقيقت صداقت و شرافت و امانت؛
گنجينه اسرار الهى؛
باغبان آخرين گل امامت؛
و آشناى دلهاى منتظران...
عصرى ديگر است...
اما؛
گمان نبريم گلزار هدايت را، ديگر نرگسى نيست و تاريخ بايگانى اسطورههاست؛
گمان نبريم كه فصل رويش آنان در قلب و جانمان گذشته است؛
گمان نبريم كشتزارهاى معنوى خشكيده است و قلبها را توان رويشى دوباره نيست؛
گمان نبريم زمان طلوع خورشيدهاى هدايت گذشته است؛
كه همه آنچه بوده، چراغى است فرا راه هدايت ما
و غايتى كه مىتواند رسيدن ما را به انجامى مبارك قرين كند.
آرى!
هنوزم مىتوان از عطر سحرگاهى نرگسها مست شد
و از آن گذشتگان بزرگ، توشهاى برداشت
زاد راه شرافت و انسانيت...
مجموعه حاضر، گواهى است كوچك بر اين مدعا؛
اميد كه در سيرى كوتاه در زندگى حضرت نرجس همراهمان شويد و شكوفههاى جاودانه معنويت را از بوستان نرجس آل محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) ببوييد. اين مجموعه تلاشى است حاصل قلم و انديشه خواهران پژوهشگر مركز پژوهشهاى اسلامى؛ به اميد اينكه در ميلاد قائم آل محمد، برنامه سازان را همراهى شايسته باشد.
واحد مطالعات و تحقيقات زنان
مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما
آذر 77
در روم ملكه يا مليكا خوانده مىشد؛ اما هنگام اسارت، نام كنيزان را بر خود نهاد و خويش را «نرجس» ناميد تا هويتش مخفى بماند. هنگامى نيز كه فرزندش مهدى(عج) را در رحم داشت، او را «صقيل» مىخواندند؛ چرا كه سرتاسر وجودش از فروغ حجت خدا نورانى گشته بود.
گفتهاند سوسن و ريحانه نيز خوانده مىشده است.
او «نرجس» بود. خاتون آبها و گلها...
پدرش «يوشعا»، فرزند امپراطور روم شرقى و مادرش دخترى از نوادگان «شمعون» (از ياران مخصوص حضرت عيسى بن مريم(سلام الله علیها) و وصى او) بود.
نرجس، چون گلى پاك و با طراوت در ميان خاندان امپراطور زندگى مىكرد و چنان آراسته عفت و پاكدامنى بود كه گويى هرگز نسبتى با كاخ نشينان نداشته است. مثل مادر و دودمان مادرى خود، «شمعون» و حضرت عيسى بن مريم(سلام الله علیها)، صفا و معنويت بر زندگيش سايه افكنده بود.
كوچك بود و بهار چهاردهم زندگيش را به استقبال نرفته بود كه جدش از طرف برادرزاده خود، او را خواستگارى كرد؛ بىآنكه كسى بتواند از فرمان امپراطور سرپيچى كند.
مجلس عقد با شكوهى ترتيب دادند. سرتاسر كاخ را آذين بستند. تختى بنا كردند بزرگ و زيبا و جواهراتى چون طلا، نقره، ياقوت و عقيق بر آن آويختند. خاتون، مثل نگين زيبايى در ميان پنج هزار نفر از بزرگان، كشيشان مسيحى، افسران، فرماندهان ارتش، اشراف، معتمدين، درباريان و ثروتمندان روم مىدرخشيد. و برادرزاده امپراطور، خرّم از اين همه شكوه و جلال، بر تخت مخصوص نشسته بود. تشريفات عقد فراهم شد. قنديلها و چلچراغهاى مجلس زيبايى فريبندهاى داشتند و زيبايى شمعدانها نوازشگر چشمها بود.
انجيل گشوده شد تا آياتى از آن تلاوت شود. امّا زمين نگران بود. ناگهان دلش لرزيد. كاخ به لرزه افتاد. امپراطور و برادرزادهاش و ديگر تخت نشينان در يك آن، از فراز تخت به خاك افتادند. ترس و وحشت لرزه بر اندام حاضران انداخت. چه شد؟
آيا اين حادثه عجيب مىتوانست نشانه خشم و بلاى خداوند باشد؟
به خواهش بزرگ كشيشان و فرمان امپراطور، ختم مجلس اعلام شد.
كسى از دل دريايى خاتون آبها نپرسيد. باز هم سرتاسر كاخ با گل و زيور و جواهر آذين بسته شد؛ تنها به خواسته امپراطور؛ تا اين بار نرجس را به همسرى برادر زاده ديگرش (برادر داماد اول) درآورد؛ شايد با اين كار بتواند نحوست برادرزاده ديگرش را دفع كند.
دوباره انجيل گشوده شد تا آياتى از آن تلاوت شود. بازهم زمين لرزيد و امپراطور و برادرزادهاش از فراز تخت بر خاك افتادند. لرزه زمين، وحشت را به جان حاضران انداخت. همه چيز درهم ريخت. همگان پراكنده شدند. حيران و متعجب از آنچه رُخ داده بود و امپراطور به خلوت خويش پناه برد، پرده برآويخت و بر آنچه رفته بود به تأمل نشست.
مليكه گلها را غمى بزرگ بر دل نشسته بود؛ با وجود طينت پاك و بىآلايش خويش، همنشينى با خار را نمىپسنديد. آرزوى زيستن در باغى پر از صفا و معنويت را داشت. غرق در تفكر بود، از حوادث و طوفانهاى گذشته. سرنوشت با او چه خواهد كرد؟ دست نياز به سوى معبود گشود:
غبار اندوهى سنگين بر چهرهاش نشسته بود. به خواب رفت؛ جدّ بزرگش را ديد؛ «شمعون» را؛ حضرت مسيح(ع) را و يارانى كه او را هنگام ورود به قصر در ميان گرفته بودند. از شكوه تختِ امپراطورى چيزى بر جاى نبود. منبرى جاى آن را گرفته بود. منبرى كه ساقههايش تا عرش بر مىشد. چشمها به سويى چرخيد؛ سمت درخشش نورى عظيم و خيره كننده. نورى كه نمىتوانست جز از چهره تابناك رسول خداوند و عترت پاك او باشد. امام حسن عسكرى(ع) نيز بود. حضرت مسيح(ع) برخاست و به تعظيم و اكرام، به پيشباز آخرين فرستاده خدا رفت.
و پيامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) چنين گفت:
مسيح(ع) روى به سوى «شمعون» نمود و گفت:
برق رضايت در چشمهاى «شمعون» درخشيد.
رسول الله قدم بر منبر نهاد. خطبه عقد را جارى كرد. با لحن رسا و دلنشين او، «مليكه» به عقد همسرى امام حسن عسكرى (ع) درآمد و اين پيوند را «شمعون»، حضرت مسيح و ياران آن حضرت(ع) گواهى دادند.
مليكه بيدار شد. چه رؤياى شيرين و دلنشينى! دلش از شور عشق لبريز شد. چه بايد مىكرد؟ او محرم اسرار آل محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) شده بود. و از رازى بزرگ خبر داشت؛ رازى كه بايد در سينه محفوظ مىماند. عشق و محبت آن امام(ع) را در جاى جاى دلش، در تار و پود وجودش حس مىكرد؛ شوق وصال داشت، شوق ملكوتى زيستن در كنار نامنتهاى معنويت؛ اما غم دورى دلش را به درد مىآورد. گلبرگهايش رو به پژمردگى مىرفت و كسى
نمىدانست كه چرا به يكباره بهار زندگى مليكه رو به خزان مىرود؟! گويى پرنده وجودش تاب ماندن در سرزمين تاريكى را نداشت و به سوى خورشيد بال گشوده بود.
هيچ كس نمىدانست؛ حتى طبيبانى كه به سفارش امپراطور به ديدارش آمده بودند.
جدش بر آن شد تا اگر مليكه را آرزويى بر دل است، برآورده كند.
مليكه از آرزويش گفت:
خواستهاش را برآوردند. جمعى را آزاد و جمعى را از مجازات نجات بخشيدند. رنگ به رخساره نرجس بازگشت. طراوت و شادابى در سيمايش جان گرفت و به يمن بهبودى او، اسراى مسلمان را ملاطفتى بيشتر نمودند.
نرجس خاتون(سلام الله علیها) مىگويد:
عرض كردم: اى بانوى بزرگ! حاضرم با تمام وجود اسلام بياورم.
فرمودند: «بگو اشهدان لاالهالاالله و اشهدان محمدا رسول الله».
گفتم: «گواهى مىدهم به يكتايى خدا و پيامبرى حضرت محمد(صلی الله علیه و آله وسلم)».
آنگاه حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) مرا در آغوش گرفتند، نوازش دادند و فرمودند: «اكنون منتظر آمدن فرزندم باش. من او را به سوى تو خواهم فرستاد».
از خواب بيدار شدم. بسيار خوشحال بودم. مرتبا آن دو كلمه طيّبه، يكتايى خداوند و پيامبرى حضرت محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) را تكرار مىكردم و انتظار ديدار آن حضرت را داشتم. شب بعد با همين فكر خوابيدم. در خواب مام حسن عسكرى را ديدم؛ خورشيد جمالش طلوع كرد. او را ملاقات كردم و گفتم:
فرمود: «علت جدايى اين بود كه تو در دين اسلام نبودى؛ از اين به بعد به ديدار تو خواهم آمد تا روزى كه خداوند تو و مرا در ظاهر به يكديگر برساند و اين هجران را به وصال مبدّل گرداند.»
از آن پس، نرجس خاتون هر شامگاه با درخشش ستارگان، امام حسن را در عالم رؤيا ملاقات مىكرد.
دنياى نرجس پر بود از آرزوهاى زيبا و دوست داشتنى، رؤياهاى شيرين و او همچنان بىتاب بود؛ بىتاب لحظههاى رهايى از ناپاكىها و آلودگىهاى دنيا و تصوير زيستن در كنار خاندان پاك رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم)، نقش ديوارهاى دلش شده بود.
روزهاى جنگ بود و خونريزى؛ خبرى از صلح و آرامش نبود و اسرا، يادگاران جنگ. رسم اين بود اسيران فروخته مىشدند؛ به عنوان كنيز و غلام و يا با اسراى خودى تعويض مىشدند.
شب بود. آسمان غرق در ستاره و امام حسن عسكرى(ع) را خبرى بود براى نرجس خاتون:
بيدار شد. سنگينى وظيفهاى را بر دوش خود حس كرد. جامه عمل پوشاند، به آنچه كه همسرش در خواب از او خواسته بود... روميان در آن جنگ شكست خوردند و مليكه اسير شد.
روزى امام هادى(ع) پدر بزرگوار امام حسن عسكرى(ع)، «بشر بن سليمان» را به حضور خواند. «بشر» از فرزندان ابوايوب بود؛ از شيعيان خاص خاندان رسول الله.
امام به او فرمود:
آنگاه نامهاى نوشته شده با زبان رومى را امضا كردند، به بشر دادند و فرمودند:
خريداران مىآيند، كنيزها را مىخرند و با خود مىبرند. باز هم نگاه كن در يكى از كشتىها (عمروبن يزيد) دخترى را كه من تو را از تمامى اوصافش آگاه خواهم كرد در معرض فروش قرار مىدهد. او دو لباس حرير پوشيده و پوستينى گرانبها بر دوش دارد. با اينكه پردهداران مىخواهند كنيزان را به خريداران نشان دهند، آن دختر از نظر كردن و دست نهادن خريداران به خود امتناع مىورزد و حجاب و عفت خود را حفظ مىكند. خريداران متوجه او مىشوند. در اين هنگام صداى او را از پس پرده خواهى شنيد كه نگران و اندوهگين با خويش سخن مىگويد: «اى واى! عفت و حجابم در معرض آسيب است.»
يكى از خريداران خواهد گفت:
آن دختر به او مىگويد:
«عمرو بن يزيد» به آن دختر مىگويد:
او مىگويد:
در اين هنگام نزد عمر و بن يزيد» برو و بگو:
نامه را كه به او دادى راضى مىشود. آنگاه او را خريدارى كن و به اينجا بياور.
«بشر بن سليمان» به آنچه امام فرموده بود عمل كرد؛ نامه امام(ع) را به نرجس خاتون داد. خاتون نامه را گشود. دگرگون شد. حلقههاى اشك در چشمانش نشست. بغض امانش را بريد و در فروش خويش به صاحب نامه اصرار ورزيد.
«بشر» مىگويد:
گفت:
آنگاه داستان خود را از ابتدا تا انتها براى من بيان كرد و من به پاكى، شخصيت معنوى و فكر بلند و عالى حضرت نرجس(ع) پىبردم. از آن پس بيشتر احترامش كردم تا به سامرا رسيديم. او را به حضور امام هادى (ع) بردم. امام هادى(ع) به او خوش آمد گفت. احوال پرسى كرد. سپس خواهرش حكيمه خاتون را خبر كرد و فرمود: «اين است آن بانوى محترمهاى كه در انتظارش بودى».
و حكيمه آغوشش را بر روى نرجس گشود. خوش آمد گفت و تبريك. امام هادى(ع) فرمود: «عزت اسلام و ذلت نصرانيت را چگونه ديدى»؟
نرجس گفت:
امام رو كرد به حكيمه خاتون و فرمود:
از حكيمه خاتون عمه امام حسن عسكرى(ع) روايت شده است كه:
«روزى امام حسن عسكرى(ع) به خانه من آمد؛ نگاهى عميق و تعجب آور به نرجس خاتون كرد. عرض كردم: «اگر نرجس را مىخواهيد، او را به خدمت بفرستم»؟
امام حسن عسكرى(ع) فرمود:
گفتم: «آيا نرجس خاتون را نزد شما بفرستم؟»
امام(ع) مىفرمايد: «در اين باب از پدر بزرگوارم اجازه بگير».
حكيمه خاتون، جامه خويش را برتن مىكند، روانه خانه امام هادى(ع) مىشود، سلام مىدهد و مىنشيند. هنوز سخنى بر زبان نياورده است كه امام هادى(ع) مىفرمايد:
حكيمه مىگويد:
و امام مىفرمايد:
اشتياق در وجود حكيمه خاتون موج مىزند. باز مىگردد به خانه تا بساط پيوند دو انسان نيكو سرشت را مهيا كند. پيوند دو گل از گلستان صفا و معنويت را و پس از چند روز، آن دو ستاره درخشان را به منزل امام هادى(ع) مىبرد.
روزها مىگذرد. غروب خورشيد عمر امام هادى(ع) فرا مىرسد؛ اما به زودى خورشيدى ديگر از خاندان نبوت مىدرخشد و امام حسن عسكرى(ع) به امامت مىرسد. امامت يازدهمين امام آغاز مىگردد و حكيمه خاتون را هنوز آرزوى ديدار امام حسن عسكرى(ع) و نرجس خاتون در سر است.
ماه شعبان به نيمه رسيده بود. سال 255 هجرى قمرى؛ و امام حسن عسكرى(ع) ميزبان عمه مهربان و فداكار خود بود. هنگام غروب، حكيمه خاتون عزم رفتن به سوى منزل مىكند.
امام حسن عسكرى(ع) به عمه خود مىفرمايد:
حكيمه خاتون مىپرسد: «مادرش كيست؟»
و حضرت جواب مىدهد: «نرجس».
حكيمه حيران و متعجب مىگويد: «سوگند به خدا كه در او هيچ اثر حمل ديده نمىشود».
ستارگان چون انبوهى از پولكهاى درخشنده، صفحه سياه آسمان را پُر كردهاند. نرجس در خواب است، آرام؛ و حكيمه خاتون به نماز ايستاده است. نرجس برمىخيزد، نماز شب را به جا مىآورد و دوباره مىخوابد.
حكيمه همچنان از آرامش نرجس حيران است. اثرى از حمل در او نيست. پايان شب؛ آغاز صبح؛ و همچنان متعجب از سخنان برادر زاده خويش.
امام معصوم، حسن عسكرى(ع) آگاه از آنچه در دل عمهاش مىگذرد:
ناگهان نرجس خاتون از خواب مىپرد. درد در جانش مىپيچد؛ بىتاب؛ امانتى به جان داشته است بزرگ، امانتى كه به بركت وجود مقدسش، جهان هستى، غرق در روشنايى خواهد شد؛ امانتى كه بايد تحويل جهانيان مىشد...
حكيمه خاتون مىگويد:
ناگهان حضرت نرجس(سلام الله علیها) از چشمم غايب شد. گويى پردهاى ميان من و او حايل گشت. او را نديدم. به وحشت افتادم. خدمت امام حسن عسگرى(ع) رسيدم و جريان را عرض كردم. حضرت فرمود:
نگران مباش. برگرد. نرجس را در جاى خود خواهى ديد.
برگشتم؛ به اتاق نرجس رسيدم. ديدم نورى از آن پرتو افكنده و حجت حق حضرت مهدى(عج) متولد گرديده است و پيشانى خود را به سجده گذاشته و در كنار مادرش مىگويد: «اشهدان لاالهالاّاللّه» و «اشهد انّ جدّى رسول اللّه».
سپس هر يك از اجداد طاهرش از اميرالمؤمنين على(ع) تا پدر بزرگوارش امام حسن عسكرى(ع) را سلام و درود گفت آنگاه به درگاه خداوند متعال عرض كرد: «خدايا آنچه را كه به من وعده كردهاى برايم آسان و مقدر گردان. كارم را به اتمام رسان و قدمهايم را ثابت فرما و به وسيله من عدالت و دادگرى را در زمين جارى نما».(1)
سپس امام حسن عسكرى(ع) فرمود: عمّه! فرزندم مهدى(عج) را بياور.
و من او را به پدر بزرگوارش تسليم نمودم. حضرت دست نوازش بر سر و صورت فرزند كشيد و زبان مباركش را در دهان او گذاشت. سپس فرمود:
«فرزندم! به اذن خدا سخن بگو»
و حضرت مهدى(عج) به سخن آمد و گفت: «اعوذبالله من الشيطان الرّجيم؛ بسم اللّه الرحمن الرحيم و نريد ان نمنّ على الّذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم فى الارض.»(2)
حكيمه خاتون ادامه مىدهد:
نزد ما بياور سؤال كردم: «اين مرغان چيستند»؟!
امام(ع) فرمود: «اينها ملائكه رحمت هستند و اين جبرئيل(ع) بود».
سپس ديدم باز پس آمده و حضرت مهدى(عج) را به دست پدر داد و امام حسن عسكرى(ع) به من امر نمود كه
مهدى (عج) را به دست مادرش برسانم تا چشمانش روشن شود. او را گرفتم. ديدم كه بر روى بازويش نوشته شده است: «جاءَ الحَّقُ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقا»(1)او را به مادرش دادم و به خانه خود برگشتم.
... و چنين بود كه حجت آخرين حق از گزند دشمنان در امان ماند و فروغ چشمان امت، از غياب حضرتش به اشك نشست، و در تمناى سپيده دم ظهور، كاروان منتظرين عاشقانه به راه افتاد.
بوستان اوصاف و مقامات نرجس سرشار از عطر شكوفههايى است كه انسان را از گلستان پر خير و بركت وجود حضرتش سرمست مىسازد. هر شكوفه، آبستن ميوهاى از درياى سعادت و كمال انسانى است. باشد كه با اشارهاى كوتاه، گنجينه اسرار وجودش را گشوده، و با معرفت حقيقيش، در كسب آن خصال بكوشيم و او را مقتداى خويش قرار دهيم. ويژگيهاى ياد شده، جلوههايى است از زلال وجود «مادر خورشيد» كه از ميان خاطرات دوران حيات و فرازهايى از زيارتنامه(2)
ايشان اقتباس گرديده است.
محبت نرجس به امام، گوياى معرفتى عميق به امام بود؛ چه تا آنگاه كه انسان ژرفاى وجود كسى را در نيافته و عظمت آيينى را لمس نكرده باشد، نمىتواند دل به او بسپارد و از عمق وجودش به او عشق ورزد. عشق به نرجس به اسلام و خاندان اهل بيت، آنچنان بود كه پس از آشناييش در عالم رؤيا با آنان، ديگر خود را نمىشناخت و تاب ماندن در فضاى شرك آلود روم را نداشت. روز به روز رنجورتر مىشد و طبيبان ره به مداوايش نمىبردند؛ چرا كه چه مداواى او، نوشيدن شربت وصال اهلبيت بود و روحش اينگونه تسكين مىيافت؛ همانگونه كه امام حسن عسكرى پس از اسلام آوردن نرگس، هر شب با ديدار او در خواب، مرهمى بر زخمهايش مىنهاد. محبت برخاسته از معرفت نرجس به خاندان طهارت، آنگاه آشكارتر مىگردد كه وقتى «بشر بن سليمان» به فرموده امام هادى(ع) براى خريداريش از «عمرو بن يزيد» رهسپار سرزمين بغداد مىشود و نامه امام را به نرجس مىسپارد، نرجس آن را بر چشم مىنهد و بر آن بوسه مىزند و آنگاه در پاسخ «بشر» كه مىگويد: «تو با وجود اينكه صاحب نامه را نمىشناسى چرا چنين مىكنى؟» پاسخ مىدهد: «معرفت و شناخت تو اندك است، اگر پيامبر و جانشينانش را مىشناختى چنين نمىگفتى!»
آنگاه كه حضرت عسكرى در خواب نرجس را به جنگى ميان ايران و روم خبر مىدهد و راه رهايى از روم را برايش تبيين مىنمايد، نرجس دستور حضرت را به دقت اجرا مىكند و زمينه هجرت خويش را از ديار ناپاكىها به سراى پاكى و بندگى فراهم مىسازد. پس از آنكه جنگ پايان مىيابد و او خود را در شمار زنانى كه به اسارت خواهند رفت قرار مىدهد و در تقسيم غنائم از آنِ مردى پير مىگردد و پيرمرد نامش را جويا مىشود، براى آنكه به
عنوان دختر پادشاه روم شناخته نشود، با زيركى و هوشيارى خود را «نرجس» كه نام كنيزان است مىنامد، و همين امر باعث مىشود كسى او را نشناسد؛ تا آنگاه كه «بشر بن سليمان» او را خريدارى نموده و به سوى امام روانه مىسازد.
هنگام فروش كنيزان، آنگاه كه نوبت به نرجس مىرسد، از نظر كردن مشتريان و دست گذاشتن آنها به خود امتناع مىورزد؛ در حالى كه هنوز واقعا اتفاقى رخ نداده و ايشان فقط خويش را در معرض هتك حجاب مىبيند. آنقدر نگران و مضطرب مىشود كه از پشت پرده با خود زمزمه مىكند كه: «اى واى پرده عفافم برداشته شد!»
عفاف او آنچنان نمايان است كه يكى از خريداران مىگويد: «عفت او در خريدن مرا راغبتر ساخت». امّا نرجس راضى نمىشود و در انتظار پيك اميدش، لحظهشمارى مىكند.
هنگاهى كه «بشر بن سليمان» نرجس را به حضور امام هادى (ع) شرفياب مىنمايد، حضرت مىفرمايد: مىخواهم ترا گرامى دارم؛ كداميك نزد تو بهتر است: «اينكه اكنون ده هزار اشرفى به تو دهم، يا اينكه ترا به شرف ابدى بشارت دهم؟»
نرجس كه افتخار خدمت به امام عسكرى(ع) و پيروى از آيينش را وراى علائق مادى و دنيوى مىداند و آن را كمال حقيقى مىشمرد، مىگويد:
و آن حضرت همان لحظه، نرجس را به فرزندى كه عدل گستر عالم خواهد شد، بشارت مىدهد.(1)
بىترديد چنين مقامى بدون وجود خصائص ويژه معنوى و روح اطاعت و بندگى خداوند سبحان به كسى واگذار نمىگردد. اين افتخار بزرگ حاكى از پاكى و صفاى درون نرجس و عروج نفس او به آسمان كمال و هدايت است. حمل ولى خدا، شرافتى را مىطلبد كه تشرف به آن مستلزم مجاهدات نفسانى و ملكات روحانى است. صفاتى كه در زيارتنامه آن بانو آورده شده است، گوياى ويژگىهاى چنين شخصيتى با عظمت و گرامى است.(2)
وجود نرجس گنجينه اسرار الهى است؛ چه اينكه مهدى موعود(عج) خود سرّ خداست و نرجس امانتدار آن امانت بزرگ.(3)
نرجس از چنان نفس مهذبى برخوردار و در مقابل گناهان و آلودگىها چنان خود را محافظت نموده بود كه در زيارتنامهاش با صفت «تقيّه» وصف مىگردد. آنچنان خصال خويش را پاكيزه و زيبا نموده است كه چون گلى در گلراز هدايت، فضا را معطر مىنمايد و به «نقيّه» خطاب مىگردد.
گلستان وجودش به مقام رضا رسيده بود و بندگى خالص خدا، در او نفسى مطمئن پديد آورده بود كه جز به رضاى او راضى و آرام نبود. بىترديد چنين بندهاى مرضى خدا است و خداوند از او خشنود است و سزاست كه «مرضيه» نام گيرد.
امانت خداوند را كه به او واگذار گرديده بود، به نيكوترين وجهى محافظت نمود و او را سرپرستى و نگهدارى كرد.(1)
آنگاه كه به تكليف الهى خويش آگاه مىگشت و رضايت خدا را در امرى مىيافت، براى انجام آن و كسب خشنودى حق، مجاهدت مىنمود و سر از پا نمىشناخت. رنجها را با صبورى به جان مىخريد؛ چرا كه بىآنكه صبر پيشه كنى، نخواهى توانست اين راه را ادامه دهى و خود را مهياى رضاى خدا سازى. حيات پرفراز و نشيب نرجس، كه همراه با خطرات بسيارى از سوى دشمنان بود، سراسر كوشش و تلاش و تحمل در حفظ حجت خدا بود.(2)
روح بزرگ مادر امام عصر(عج)، حقانيت خاندان امامت را به خوبى دريافته بود و از دل و جان به صداقت و درستى آنان ايمان داشت، تا آنجا كه به قدر و منزلت اهل بيت اعتراف مىنمود و به امر امامتشان آگاه بود. با چنين شناختى؛ از ژرفاى جانش به آنان عشق مىورزيد و با ايشان مهربان بود. نيز به سبب درك واقعى خاندان طهارت، دل به درياى ولايتشان سپرده بود و خويشتن خويش را چنان محو وجودشان نموده بود كه ميل و رأى آنان را بر خود مقدّم مىداشت و اين رهآورد بزرگ، او را راغب به وصلت با امامى از سلاله پاك آنان نموده و شوق وصال خاندان امامت، رنگى ديگر به حياتش بخشيده بود.(3)
1) - اَشهدُ اَنّكِ اَحْسَنتَ الكِفالَةَ وَ اَدَّيتَ الاَمانَةَ.
2) - وَ اجْتَهدتَ فى مَرضاتِ اللّهِ وَ صَبَرتَ فِى ذاتِ اللهِ و...
3) - رَغْبِتِ فى وُصْلَةِ اَبْناءِ رَسولِاللّه، عارِفَةً بِحَقِّهِم مُؤمِنَةً بِصَدْقِهِم مُعتَرِفَةً بِمَنزِلَتِهِم مُستَبْصِرَةً بِاَمرِهِم مُشْفِقَةً عَلَيهِم مُؤثَرةً هَواهُم.
4) * مطالب اين بخش از اين منابع بازنويسى شده است: بحارالانوار؛ ج 51 - منتهى الامال؛ ج 2 - نجم الثاقب؛ باب اول.
حفظ ايمان در تنگناهاى خطيرى از حيات، بسيار مشكل است و امتدادش تا لحظه مفارقت و انتقال به سراى جاودان مشكلتر؛ چنانكه جز با عنايت دوست و معرفت نفس ممكن نيست. آن لحظه كه انسان شيرينترين مونس، جسم و جان، را وداع مىگويد و شيطان به كمين غارت ايمانش نشسته است، او را نجاتى نيست جز آنكه با دركى واقعى، خدا، اهل بيت و مرام و آيين آنها را يافته باشد و با قول و عمل به آنها ملتزم گرديده باشد. نرجس از اختران آسمان هدايت بود كه بصيرت و اقتدايش به خاندان نبوت، چراغ عبورش از گذرگاه باريك مرگ گرديد و او را با ديدهاى روشن و قلبى مطمئن به ديدار معبود روانه ساخت.(1)
نفس پاكيزه و تقوا پيشهاش و روح راضى و خشنود او، كه مورد رضايت پروردگار بود، او را شايسته سراى بهشتى ساخته بود و به راستى او «نرگس گلزار بهشت» است.(2)
خداوند رتبهاى از شرافت و بزرگى را به نرجس عنايت كرده بود كه از هر آنچه غير اوست دل برگرفته و درگاه نياز جز بر خداوند اعلى نمىگشود. گويى شرافت وجودش عالىتر از آن بود كه دنياى پست وى را اقناع كند؛ چرا كه غناى حقيقى را از پروردگارش دريافت كرده بود.(3)
حاجتمندانى كه اشك شرمسارى بر مقام ربوبيت الهى مىافشانند، جز آنكه محبوبى را به درگاهش واسطه كنند و عفو خداوندى را با لطف و عنايتش به آن محبوب، متوجه خويش سازند، چارهاى ندارند. در زيارت آن مليكه عطوفت و تقوى، قبر منوّرش مأوى و ملجأ ندامت پيشهگان معرفى مىشود؛ گويى واسطهاى است اسيران گناه را، تا بار ديگر به درگاهش توبه كنند و با التجا به قبر منوّر نرجس، رحمتالهى را نصيب حال خويش سازند. چنين شأنى كمنظير و شگفت است و در وصف كنيزى از روم شگفتتر! شأنى كه نشان از وجاهت مقام نرجس نزد خداى متعال دارد؛ تا آنجا كه واسطه بخشش قرار مىگيرد.(4)
1) - اَشْهَدُ اَنَّكَ قَد مَضَيْتَ عَلى بَصيرةٍ مِن اَمْرِكِ مُقْتَدِيةً بِالصّالِحين.
2) - جَعَلَ الْجَنَّةَ مَنْزِلكِ وَ مَأويكِ.
3) - اَعطاك مِنَ الشَّرَفِ ما بِهِ اَغْناك
4) - اَلّلهم... اِلَيك تَوَسَّلْتُ وَ عَلى غُفْرانَكَ وَ حِلمِكَ اتَّكَلْتُ وَ بِكَ اعْتَصَمتُ وَ بِقَبرِ اُمِّ وَلِيِّكَ لُذتُ.
عزت و احترام نرجس تا بدانجاست كه خداوند او را از شافعين روز قيامت قرار داده است و پرتو احسان نرجس، نه در عالم خاكى، كه در ملكوت نيز بر شيعيان آل محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) تابان است و شفاعتش آنچنان كارساز و مؤثر، كه در زيارتنامهاش زمزمه مىكنيم:
داشتن دوست و همراه در سراى دنيا، ارزشى است كه انسان را از خستگى و تنهايى مىرهاند و گاه تا سر منزل صعود يا پرتگاه سقوط مىكشاند؛ اما هر چه هست جز ايامى چند دوام نخواهد داشت. غربت حقيقى در سراى جاويد است كه روابط و دوستىهاى دنيوى، كسى را سود نخواهد بخشيد. در آن منزلگاه خوف و واهمه، آنكس كه جمال رخش، چشم را روشنى بخشد و مصاحبتش رهگشاى راه سعادت گردد، مونس حقيقى آدمى است. مصاحبت و همراهى با دوستان خدا و عزيزان درگاهش، توفيقى است كه هر بندهاى به آسانى بدان دست نمىيابد و سفينهاى است كه هر غريقى را نجات نخواهد نمىبخشد؛ جز آنانكه قلبشان مالامال از محبت آنان باشد و صدقشان نشانه عشقشان.
نرجس، در آن سرا، هم صحبت كسانى است كه با اطاعت و بندگى خداوند و اقتدا به مقام رسالت و امامت، چشم به راه مصاحبت و دستگيرى اويند و مگر خداوند هر كسى را مقامى چون نرجس مىبخشد كه در آخرت تمناى انس با او، زمزمه شبانگاه بندگان باشد؟(2)
سلام بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم) و خاندان صادق و اميناش؛
سلام بر مولاى ما اميرمؤمنان؛
سلام بر پيشوايان طاهرى كه حجتهاى با بركت خدايند؛
سلام بر تو اى مادر امام زمان! اى آنكه اسرار خداوند دانا، در تو به امانت گذارده شد؛
سلام بر تو اى آنكه برترين انسانها را حمل نمودى؛
سلام بر تو اى راستگويى كه مورد رضاى پروردگارت قرار گرفتى؛
سلام بر تو! اى بانوى تقوا و نيكويى؛
سلام بر تو! اى خدا از تو راضى و تو راضى به رضاى او؛
سلام بر تو! اى آنكه سيد رسولان، مشتاق پيوند تو با فرزند رسالت بود؛
سلام بر تو! اى گنجينه اسرار خداوند جهان؛
سلام بر تو و پدرانت كه پيروان عيسى بودند؛
سلام بر تو، بر همسر و فرزند گراميت؛
سلام بر تو و بر جسم و جان طاهرت...
راستى كه تو امام عزيز را به نيكويى مادرى نمودى و رسالت اين امانت را نيكو به انجام رساندى؛
تو خشنودى خدا را برگزيدى و در راهش صبورانه تلاش كردى؛
تو عارفانه خاندان رسالت را شناختى و به حقانيتشان ايمان آوردى؛
تو با بصيرت و آگاهى، امامتشان را دريافتى و به مقام و شأنشان اعتراف كردى؛
تو با آنها مهربان و عطوف بودى و خواست آنها را هميشه بر خود مقدّم داشتى؛
تو مشتاق پيوند با خاندان رسالت بودى؛
براستى خداوند را با ايمان و شايستگى ديدار نمودى؛
و خداوند بهشت را جايگاه تو گردانيد...
خداوندا! اعتمادم به توست و تنها رضاى تو را مىجويم؛
خدايا! گنهكارم؛ اميدم به بخشش و عفو توست؛
خدايا! توسّل و اتّكالم به توست... ، به قبر مادر امام زمانم پناه مىبرم، و او را واسطه بخشش تو قرار مىدهم؛
خدايا! بر محمد و آل محمد درود فرست و مرا از زيارتش بهرهمند نما؛
محبتش را در دلم قرار ده و شفاعت او فرزندش را از من دريغ مدار؛
دوستى و همراهيش را در سراى جاودان نصيبم گردان و مرا با او و فرزندش محشور بفرما؛
خدايا اين زيارت را آخرين زيارتم از او قرار مده؛
خدايا مرا، پدر و مادرم را همه مؤمنين را بيامرز و از عذاب آتش نجات بخش...(1)
1) - مفاتيح الجنان؛ زيارت والده امام زمان عج.