ghaemiyeh.com
سرشناسه:طیبنیا، سیدمحسن، 1355 -
عنوان و نام پديدآور:زیباترین فرجام: داستانی با چالشهای فلسفی و آتئیستی/ سیدمحسن طیبنیا.
مشخصات نشر:قم: رسالت، 1400.
مشخصات ظاهری:350 ص.؛ 13 × 21 سم.
شابک:300000 ریال : 978-964-6838-89-5
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
يادداشت:عنوان روی جلد: زیباترین فرجام: داستانی عاشقانه با چالشهای فلسفی و آتئیستی.
عنوان روی جلد:زیباترین فرجام: داستانی عاشقانه با چالشهای فلسفی و آتئیستی.
موضوع:داستانهای فارسی -- قرن 14
Persian fiction -- 20th century
رده بندی کنگره:PIR8352
رده بندی دیویی:8فا3/62
شماره کتابشناسی ملی:7590471
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا
زیباترین فرجام
داستانی با چالشهای فلسفی و آتئیستی
سیدمحسن طیبنیا
عکس
يك هفته بود كه بسيار گرفته و درهم بودم ولى آن روز اعصاب و روانم بيشتر به هم ريخته بود. حدود ساعت دو بعد از ظهر بود كه از دانشگاه خارج شدم تا بىرمق و بىحال به سوى منزل روانه شوم ، آخر ، آن روز به خاطر 2 ساعت بحث با دو نفر از دانشجويان و مشاجرات فراوان بين من و دوستم و آن دو ، حسابى روح و روانم را به هم ريخته بود.
خانهى ما در انتهاى خيابان ارم بود كه پياده تا دانشگاه حدود ربع ساعت فاصله داشت . خيابان ارم از باصفاترين و زيباترين خيابانهاى شيراز است ؛ سراسر دو طرف خيابان درختان چنار قد كشيدهاند و شاخههاى خود را هلالوار روى خيابان به صورت چترى زيبا گسترانيدهاند . چون در اين خيابان باغ گياهشناسى ارم وجود دارد و محل رفت و آمد توريستهاى فراوانى است ، شهردارى بخش وسيعى از خيابان را سنگفرش كرده است
كه همين امر بر زيبايى خيابان افزوده است . بسيارى از خانههاى اين خيابان ويلايى و بزرگ است و حياط اين خانهها پر از گل و گياه . اين خيابان در فصل بهار فوقالعاده زيباست و بسيارى از مردم در فصل بهار و اوايل پاييز براى تفريح و قدم زدن به اين خيابان مىآيند .
آن روز اواخر آبان ماه بود و هواى شيراز رو به خنكى مىرفت . بيشتر برگهاى درختان زرد شده بودند و تعداد فراوانى از برگها نيز روى سنگ فرشهاى پيادهرو افتاده بودند . در اين فصل ، خيابان ارم از زيبايى بىنظيرى سرشار مىشود . درختان زرد و نارنجى و پيادهرو زرد طلايى با وزش بادى خنك و معطر از باغ ارم و نغمهى زيباى پرندگان به ويژه بلبلهاى باغ ارم ، حالى خوش و ويژه به انسان مىدهد .
اما آن روز آن طبيعت زيبا نه تنها برايم هيچ زيبايى نداشت ؛ بلكه برايم رنجآور بود . چشمان من درختان زرد طلايى را چون بوتههاى خار و خاشاك كوير مىديد و گوشهايم صداى خشخش برگها را در زير پاهايم ، چونان صداى به بند كشيدگانى مىشنيد كه صدايشان بر اثر سختترين شكنجهها به آسمان بلند است! آرى حال و روز من در آن موقع چنين بود ؛ قلبم يك هفته بود كه پر از غصه گرديده بود و آن غصهها بارها بغض گلويم را تركانده بود .
در خيابان ارم ، به سمت خانه در حركت بودم . باغ ارم ،
سمت راست من قرار داشت . در مقابل درب آن لحظهاى توقف نمودم ؛ مُردّد بودم كه وارد باغ بشوم يا نه! آخَر شش روز متوالى بود كه هر روز وارد باغ مىشدم و روى يكى از نيمكتها - كه خاطراتى دل انگيز برايم داشت - مىنشستم و دقايقى اشك مىريختم و سپس با نااميدى تمام برمىخاستم و به منزل مىرفتم .
تصميم گرفتم باز هم وارد باغ شوم و روى همان نيمكت بنشينم ؛ اما اين بار هرچند قلبم پر از حزن و اندوه بود ، بغضم نتركيد و گريهام نگرفت ، زيرا ذهن و روانم به شدّت درگير مسئلهاى بود كه آن روز در دانشگاه گرفتارش شده بودم .
از باغ ارم كمى بگويم :
واقعا زيباست! و واقعا قطعهاى از بهشت زمين است ؛ باغى است قديمى و وسيع با عمارتى زيبا و حوضچهها و آبفشانهاى متعدّد كه انواع و اقسام گياهان را مىتوانى در آن مشاهده كنى . اين باغ بدون شك زيباترين باغ كشور و يكى از باغهاى مطرح جهان است كه هر سال هزاران توريست براى ديدن آن و گل و گياهانش به شيراز سفر مىكنند .
باغ ارم ، باغ گياهشناسى است و متعلق به دانشگاه شيراز است . بيش از شصت سال است كه گونههاى مختلف گلها و گياهان با ارزش و كمياب - متعلق به مناطق و قارّههاى گوناگون - را در اين باغ وسيع پرورش مىدهند . دانشجويان رشتهى
گياهشناسى ، مكرّر همراه با اساتيدشان براى بازديد و تحقيق به اين جا مىآيند .
درختان سروِ سر به فلك كشيده و انواع گوناگون درختان ، كه نام بسيارى از آنها را هم نمىدانم ، جلوهى زيبا و وصف ناشدنى به باغ بخشيده است ؛ پرندگان زيبا و نغمهسُرايى كه در ميان شاخ و برگهاى اين باغ زندگى مىكنند طراوتى دو چندان به اين باغ رؤيايى بخشيده است .
زيبايى باغ ارم شيراز ، منحصر به فصل خاصى نيست اما در بهار ، كه فصل رويش گلهاست زيبايى جادويى چشمگيرى دارد .
روى نيمكت ، كوفته و دلخسته ، نشسته بودم . نيمكت در جاى زيبايى قرار داشت . در كنار حوضچهاى كوچك با آبفشانى زيبا كه حوضچه و آبفشان با نور چراغهاى رنگارنگ تزئين يافته بود . عمارت زيباى قديمى نيز در مقابلم بود .
اين نيمكت براى من خاطرات معطّر و زيبايى داشت . چهار باغچهى پُر گل كه هر كدام به شكل قلب طرّاحى شده بودند ، نيمكت را در احاطهى محبت خود گرفته بودند ، اما ياد آن خاطرات برايم چيزى جز درد و اندوه نبود . ديگر آن زيبايىها به پايان رسيده بود . ديگر آن لحظات دلنشين باز نمىگشت ، ديگر شقايقى در قلبم نمىروئيد!
هر روز اين سخنان را روى همان نيمكت زير لب زمزمه
مىكردم و سپس مىگريستم و از ته دل آه مىكشيدم ، آه!
آه! ديگر راهى به سوى شقايق ندارم ؛ آيا زندگى بدون شقايق ديگر رنگ و عطرى خواهد داشت؟
خواستم بر بىكسى و تنهائىام دوباره بگريم ؛ اما نتوانستم ؛ زيرا ذهنم بر سر موضوعى بسيار مشوّش بود .
باد ملايم و خنكى وزيد . برگى زرد و پهن از درخت بالاى سرم جدا شد و چرخان چرخان روى زمين به پيش پاهايم نشست .
برگ را از پيش پا برداشتم و به آن نگريستم . قبلاً برگهاى زرد را هم زيبا مىديدم ، اما گويا اين چند روز ديدگانم نيز دچار دگرگونى گرديده بود . هرچه به آن برگ نگاه كردم ، زيبايى در آن نديدم ، آنگاه آن را با دستانم خُرد كرده و به گوشهاى ريختم و با خود گفتم :
كجاى اين برگِ زردِ مرده زيباست؟!
كجاى اين باغ زيباست؟!
اصلاً كجاى اين زندگى زيباست؟!
پرندهاى بر بالاى درخت ، شروع به نغمه سرايى كرد . باورم نمىشد ، يك لحظه ناخودآگاه برخاستم و سرم را به سمت پرنده گرفتم و فرياد زدم :
ساكت شو! صداى زشتت را نمىخواهم بشنوم .
چند نفر رهگذر لحظهاى ايستادند و به من نگريستند ، گويا ديوانهاى را نگاه مىكردند . مجددا صداى پرنده بلند شد .
باز فرياد كشيدم :
اى كلاغ سياهِ زشت بدتركيب ، صدايت را بِبُر ، نمىخواهم صداى زشتت را بشنوم!
آن دو رهگذر ديگر يقين كردند كه من ديوانهاى بيش نيستم ، سرى از روى تأسف تكان دادند و گذشتند .
پرنده از صداىِ فرياد من پر كشيد و بر بالاى درختى آن طرفتر نشست . آن پرنده كلاغ نبود ؛ بلكه پرندهاى زيبا و رنگارنگ بود با نغمهاى زيبا ، ولى من در آن شرايط همه چيز را زشت مىديدم و زشت مىشنيدم .
لحظهاى به خود آمدم و متوجه شدم كه چه ديوانه بازىاى درآوردهام ؛ كمى از خودم شرمنده شدم و روى نيمكت نشستم .
باد نسبتا تندى وزيدن گرفت و تعدادى برگ از درختان
بالاى سرم جدا شدند و چرخ زنان روى زمين نشستند . لحظهاى به فكر فرو رفتم . آيا مرگ برگها زيباست؟! آيا برگها كه مرگشان با هم آغوشى در باد است راحت مىميرند؟
من ذوق شعرى داشتم و گاهى اشعارى عاشقانه و يا در وصف طبيعت مىسرودم . در انجمنهاى شعرى نيز شركت
مىكردم و چند بار روزنامهى « خبر جنوب » برخى از اشعار مرا در صفحهى شعر و ادبيات خود به چاپ رسانده بود . قبلاً شعرى در وصف برگ سروده بودم كه با استقبال اهل ادب روبرو گرديد . شعرم را ستودند و گفتند : « اين شعر كه با واژگان بسيار اندك
سروده شده يك دنيا معنا با خودش دارد . » شعرم در توصيف مرگ برگ - كه در قالب شعر نُوِ كوتاه است - چنين مىباشد :
رقصان
مىميرد
برگ
اين قالب شعر را « هايكو » گويند . هايكو يا اشعار مينياتورىِ كوتاه ، از جمله اشعارى است كه شاعر فقط با چند كلمه ، معناى عميقى را به مخاطب القا مىكند . اصل اين شعر از آن شعراى ژاپن است كه به ادبيات فارسى نيز راه يافته و به نامهاى « طرح » يا « اشعار كوتاه مينياتورى » شناخته مىشود .
در اين شعر ، شاعر با دقت در طبيعت ، همآغوشى برگ با باد را در هنگام مردن به تصوير كشيده است كه برگ چگونه با همآغوشى باد ، زيبا و رقصان به استقبال مرگ مىرود . چرخش برگ و فرو افتادن آن بر زمين همان، رقص برگ در هنگام مرگ است.
براى اين قطعه شعر كوتاه دهها تفسير مىتوان كرد :
مرگ مىتواند زيبا هم باشد .
مرگ مىتواند با شادى هم همراه باشد .
مرگ مىتواند لذتبخش هم باشد .
مرگ مىتواند طربانگيز هم باشد .
مرگ مىتواند آرام و لطيف هم باشد .
مرگ مىتواند آسان و سبك هم باشد و ...
يكى از دوستان من كه نامش احسان است و شخصى مذهبى
است تفسيرش از اين شعر چنين است :
« اين شعر مىتواند اشاره به مردن انسان با ايمان باشد كه طبق متون دينى مردن او همانند آزاد شدن پرندهاى از قفس است ؛ زيرا انسان مؤمن با مردن از قفس دنيا آزاد مىگردد و در ابديت پرواز مىكند ؛ همچنين مىتواند تفسير جان دادن در راه خدا باشد ؛ زيرا انسان شهيد همانند برگى است كه رقصان به پيشواز مرگ مىرود » .
همان موقع كه احسان اين تفسير را از شعرم ارائه داد ، شعر فوق را به گونهاى ديگر سرودم :
اى باد!
چه مىگويى در گوش برگ
كه رقصان مىرود
به پيشواز مرگ!
در حالى كه روى نيمكت نشسته بودم و رقص برگها را هنگام جان دادن مىديدم به خود گفتم :
آيا مرگ من هم زيبا خواهد بود؟!آيا با چنين غم و دردى كه وجودم را احاطه كرده است ، مىتوان گفت كه اگر اكنون مرگ به سراغم آيد ، زيباست؟!
غم و غصهى شقايق بد دردى بر دلم افكنده بود و بحث و جدل با رامين و فرشاد حسابى روح و روانم را به هم ريخته بود .
فراموش كردن شقايق برايم غير ممكن بود ؛ وجودش ، عطرش ،
گرمى مهر و محبّتش ، تمام روحم را تسخير كرده بود . چگونه مىتوانستم بدون او راحت زندگى كنم و چگونه با اين غم و غصهى فراق مىتوانستم راحت و آسان جان بدهم!؟
اين خيالات درهم و برهم تمام ذهن مرا پر كرده بود . دستهاى پرستو بالاى سر من عبور كردند ، براى اولين بار بود كه اين گونه سئوالات و البته بهتر بگويم شبهات ، ذهن مرا درگير خود ساخته بود :
آيا اين پرندگان خالقى دارند يا طبيعت در دورانهاى
طولانى اين پرندگان را در دامان خود پرورانده است؟
آيا اين همه شگفتى و عجايب كه چشمهايمان را خيره كرده ، ساخته و پرداختهى قواى طبيعت است؟
آيا خالق ما خداست يا طبيعت؟
آنچه همواره در كتابهاى مدرسه و همچنين معلمان دينى و پدر و مادرم به من گفته بودند ، ايجاد كنندهى اين عالَمِ شگفتانگيز خداوند است ؛ اما امروز بعد از پايان كلاسِ دانشگاه ، دو نفر از همكلاسىهايم خلاف اين سخن را گفتند!بحث امروز كلاس دربارهى تكامل موجودات در طى صدها ميليون سال در روى زمين بود ؛ يعنى يك حيوانى مثل گربه كه اكنون با چنين شكل و وضعيتى مىبينيم ؛ ميليونها سال پيش به شكل ديگرى بوده و در طى ساليان سال تكامل يافته و به شكل امروزى رسيده است ؛ البته استاد مربوطه اين سخن را هم گفت
كه اين موضوع يك نظريه است و نمىتوان گفت صددرصد درست و خدشه ناپذير است ؛ ولى نظريهاى است كه تقريبا تمامى مجامع دانشگاهى و علمى جهان آن را پذيرفتهاند .
بعد از پايان كلاس كه با دوستم احسان بحث امروز استاد را مرور مىكرديم ، رامين و فرشاد خودشان را به ما رساندند و گفتند : « نظريهى تكامل كاملاً درست و علمى و منطقى است » .
احسان در پاسخ گفت : « اما همانگونه كه استاد گفت اين يك نظريه است و هرگز به طور قطع نمىتوان گفت ، حتما درست است ؛ شايد درست باشد و شايد هم نباشد » .
رامين گفت : « شما مذهبىها هيچ گاه نمىخواهيد مسائل علمى را بپذيريد و هميشه تلاش داريد كه همهى امور را با عقايد مذهبى خود تطبيق دهيد » .
احسان در پاسخ گفت : « اينچنين كه مىگويى نيست ، ما مذهبىها عقل و برهان را مىپذيريم » .
فرشاد وسط حرف احسان پريد و گفت : « آيا دلايل علمى وجود خدا را اثبات مىكند؟ »احسان بدون درنگ گفت : « قطعاً اثبات مىكند » .
رامين با خنده پاسخ داد : « ولى دلايل علمى ما دقيقا خلاف شما مىگويد ! » .
من در حالى كه از سخنان رامين و فرشاد مبهوت گشته بودم ، به آن دو گفتم : « آيا شما خدا را رد مىكنيد؟ »
رامين در حالى كه مىخنديد گفت : « تا از خدا چه تعريفى ارائه دهيم! »
احسان گفت : « خدا موجودى است كه آسمان و زمين و ما انسانها و همه چيز را آفريده است و هم اوست كه اين عالَمِ شگفتانگيز را با علم و قدرتى كه دارد اداره مىكند » .
من هم گفتم : « اين خداوند است كه به ما حواس پنچگانه راداده است كه از زندگيمان لذت ببريم » .
رامين با خنده به من و احسان پاسخ داد : « طرز تفكر شما اصلاً علمى نيست و برگرفته از عقايد اديان است . بشر در دوران ما از لحاظ علمى بسيار پيشرفت كرده است و ديگر نمىتوان هر خُرافه و سخن غلطى را به خُورد او داد » .
احسان در حالى كه با دست راست به شانهى رامين مىزد گفت : « آقا رامين ، شما تحقيقاتتان اندك بوده ، برويد در رابطه با خدا و دين مطالعات بهترى كنيد تا بفهميد بايد بين اديان تفكيك كرد و همه را متهم به خرافات ننمود » .
فرشاد گفت : « زمانى كه علم پاسخگوى بسيارى از
چيزهاست، چه لزومى دارد كه ما خود را محصور در اديان و عقايد آنان گردانيم!! »
احسان پاسخ داد : « دين و علم در تقابل يكديگر نيستند » .
رامين بىدرنگ پاسخ داد : « اين ادّعايى است كه شما مذهبىها مىكنيد ، ولى ما خلاف اين مطلب را ثابت مىكنيم » .
سپس كتابى را كه در دست داشت به من و احسان نشان داد و گفت : « مىدانيد اين كتاب چيست؟ »
من نگاهى به عنوان كتاب كردم : « ساعتساز نابينا نوشتهى داو كينز »
رامين به من گفت : « اين كتاب را خواندهاى ، يا وصفآن را شنيدهاى؟ »
پاسخ دادم : « براى اولين بار است كه اين كتاب را مىبينم و هيچ اطلاعى دربارهى اين كتاب ندارم » .
رامين رو به احسان كرد و گفت : « تو چطور ؟ اين كتاب را خواندهاى؟ »
احسان پاسخ داد : « اين كتاب را نخواندهام ، اما وصف آن را شنيدهام و مىدانم كه مطالب اين كتاب چيست » .
رامين با لحنى تمسخرآميز پاسخ داد : « خُب! يكى اصلاً نمىداند و يكى ناقص مىداند! آقايان ، برويد مطالعاتتان را بيشتر كنيد تا به اين مطلب برسيد كه در اغلب موارد دين و علم در برابر يكديگرند ؛ البته اگر تعصّبات مذهبيتان را كنار بگذاريد به اين نتيجه مىرسيد » .
احسان در حالى كه كمى لحنش تند شده بود ، گفت : « باشد ، باشد ! ما مطالعه مىكنيم و سپس با يكديگر ديدارى خواهيم داشت ، به شرط اين كه شما هم تعصّبات را كنار بگذاريد و اگر سخن ما حق بود بپذيريد ؛ كه البته ما در آن جلسه به شما ثابت خواهيم كرد كه خدا و دين حق است » .
رامين ريشخندى زد ؛ ولى فرشاد پاسخ داد : « آرى كه مىپذيريم ، ما دانشجو هستيم و جوياى حقايق ؛ آنجا كه سخنى علمى و منطقى باشد مىپذيريم » .
سپس از يكديگر جدا شديم و قرار ما اين شد كه سه روزبعد ، بعد از پايان كلاس ، در حياط دانشگاه به بحث بنشينيم .
آرى ! آن روز اين سخنان ، ذهنم را بسيار آشفته ساخته بود و مرا درگير ابهامات متعددى كرده بود : آيا خداوند خالق عالم است؟ آيا دين و علم در تقابل يكديگرند؟ آيا مىشود اين همه شگفتى و پيچيدگى بدون طرّاحى ايجاد شده باشد؟
رامين چه تعريفى از خدا مىخواهد ارائه كند؟! او كه دين را خرافه مىدانست !
در همان حال كه روى نيمكت تكيه داده بودم و دو دستم را روى تكيهگاه نيمكت در دو طرف دراز كرده بودم و در افكار خود غرق بودم ، كسى مرا صدا زد .
« سلام مسعود! حالت چطوره؟ »
سر را در جهت راست خود چرخاندم و دوست دوران دبيرستانىام را ديدم ، با عجله خودم را جمع و جور كردم و بلند شدم و با زحمت لبخندى بر لبانم افكندم و گفتم : « به به ، سلام ، آقا سعيد گل! دوست عزيز! حالت خوبه؟ اينجا چكار مىكنى؟ »
او خنديد . يكديگر را در آغوش گرفتيم و باهم دقايقى
احوالپرسى و خوش و بش كرديم . كمى از آشفتگى من كاسته شد ، اما هنوز چهرهى من عبوس و غمناك بود .
سعيد گفت : « چى شده؟ گرفتهاى! بعد از چند سال كه در اين باغ زيبا تو را مىبينم خيلى خوشحالم ؛ اما احساس مىكنم غمزدهاى! »گفتم : « چيز مهمى نيست ، امروز بعد از پايان كلاس ، با چند نفر از همكلاسىهايم بحثهايى داشتيم كه قدرى فكر مرا به خود مشغول ساخته است » .
به من گفت : « در چه زمينهاى با يكديگر گفتگو مىكرديد كه چنين پريشانت كرده است؟ »
گفتم : « الآن حال بحث و گفتگو ندارم ، باشد براى فرصتى ديگر ؛ بگو ببينم به رشتهات علاقه دارى؟ »
پاسخ داد : « بسيار علاقهمندم و هرچه مطالعاتم بيشتر مىشود علاقهى من هم بيشتر مىشود . عجب عجايبى در آسمان است! »
گفتم : « تو از همان دوران دبيرستان بسيار مشتاق
ستارهشناسى بودى و مطالعات خوبى هم در رابطه با آسمان و ستارهها و كهكشانها داشتى تا اينكه به آرزويت رسيدى و در دانشگاه تهران در رشتهى فيزيك و اخترشناسى با رتبهاى بالا قبول شدى » .
به من پاسخ داد : « آرى ؛ البته اين را از لطف خدا مىدانم كه توانستم با كمك او با رتبهاى بالا در دانشگاه تهران آن هم در رشتهى مورد علاقهام قبول شوم . تو چه مىكنى ، دَرست را به كجا رساندهاى؟ »
پاسخ دادم : « من هم دانشجوى رشتهى محبوب خود شدهام ؛ الآن دانشجوى سال سوم رشتهى زيستشناسىدانشگاه شيراز هستم » .
سعيد دست بر شانهام زد و گفت : « من اكنون جايى قرار دارم و بايد بروم ، يك هفته در شيراز هستم ، اگر خدا بخواهد در اين مدت ديدارى با يكديگر خواهيم داشت » .
به او گفتم : « حتما ، حتما ؛ ما بايد يكديگر را بيشتر ببينيم
و از احوالات يكديگر با خبر شويم » . سپس شمارهى تلفن همراه يكديگر را گرفتيم و خداحافظى كرد و رفت .
حدود دو ساعت بود كه روى نيمكت نشسته بودم ، با ديدن دوستم سعيد افكارم تا حدودى آرام گشته بود . از جا برخاستم تا به منزل بروم ، اما يادآورى خاطرهى شقايق و اين نيمكت مرا از حركت كردن سست نمود ، دوباره روى نيمكت نشستم و خاطرات شيرين گذشته را مرور كردم . روى همين نيمكت بود كه زيباترين هديهى عالَم را از شقايق گرفتم و من هم زيباترين اشعار عاشقانهام را به پاى او ريختم!
با خود گفتم : اما امروز اين خاطرات چه فايده! فقط يك آرامش موقت مىدهد و سپس همان غم و اندوه فراق باز مىگردد . آهى از عمق جان كشيدم و با كمك دستانم به سختى و با ناراحتى روى نيمكت برخاستم و به راه افتادم . از كنار عمارت قديمى باغ عبور كردم و از باغ خارج شدم و به سمت منزل روانه گرديدم .
سه ساعت ديرتر از هر روز به منزل رسيدم . زنگ منزل را به صدا درآوردم . سينا برادر كوچكم كه هفت ساله بود گوشى آيفون را برداشت و گفت : « داداشى چرا دير كردى؟ »
گفتم : « سينا در را باز كن كه حسابى خستهام » .
در را باز كرد ، وارد حياط خانه شدم . مادرم مشغول آب دادن به گلهاى شمعدانى كنار باغچه بود . با بىحالى سلام كردم . مادر نگاهى به سراپاى من كرد و گفت : « سلام مادر جان! چرا دير آمدى؟ نگرانت شديم » .من در حالى كه كفشهايم را از پا خارج ساخته و در جاكفشى قرار مىدادم ، گفتم : « ببخشيد مادر امروز كلاس جبرانى دانشگاه كمى طول كشيد و گرفتار مسئلهاى با دوستانم بودم به گونهاى كه وقت را فراموش كردم » .
مادرم به سمت من آمد و سر مرا بوسيد و گفت : « مسعودجان،
ناراحت نباش ! يك هفته است كه بدجورى درهم و برهم شدهاى ؛ دعا مىكنم كه خدا همسرى شايستهتر نصيبت كند ، من از اول مىدانستم كه پدر شقايق مخالف اين ازدواج است » .
سرى از روى تأسف تكان دادم و بدون اينكه چيزى بگويم وارد حال خانه شدم . خواهرم سارا در حالى كه كتاب و قلمى در دست داشت و با قدم زدن در حال مطالعه بود ، همين كه مرا ديد ، گفت : « آقا مسعود كجا بودى؟ لااقل تلفنت را جواب بده ، مادر را نگران كردى! »
من كه اصلاً حوصله نداشتم با لحن كمى تند به سارا
جواب دادم : « از كى تا به حال بايد پاسخگوى تو هم باشم؟! تو برو به درسهايت برس كه امسال سومين سال نباشد كه پشت كنكور بمانى! »
سارا با اخم به من پاسخ داد : « بداخلاق! شقايق شانس آورد كه پدرش با ازدواجتان مخالفت كرد » .
من با كمى عصبانيت به او پاسخ دادم : « تو برو به فكر خودت باش ، نمىدانم كدام بدبخت بدشانس بايد شوهر تو شود » .سارا با ناراحتى جواب داد : « خودت بهتر از هركس مىدانى كه من به خاطر درسم تمام خواستگارهايم را رد كردهام ، تو برو به فكر خودت باش » .
جواب دادم : « ولى من به زودى يك بدبخت بدشانسى را مأمور مىكنم كه تو را ببرد تا از شرّ زبانت آسوده گرديم! »
سينا تا اين سخن را شنيد ، خود را در آغوش سارا افكند و با بغض بچگانهاش گفت : « آبجى ، آبجى ! من نمىگذارم كسى تو را از ما دور كند . هركس كه به خانه بيايد كه بخواهد تو را ببرد با كفشم او را مىزنم » .
سارا در حالى كه سينا را نوازش مىكرد و مىبوسيد ، گفت : « داداش كوچولوى خوشگلم ، ناراحت نباش ، من هميشه پهلوى تو خواهم ماند » .
مادر كه صداى جر و بحث ما را شنيده بود، سراسيمه وارد حالِ خانه شد و گفت: « چه خبره؟ چيه؟ محلّه را روى سرتان گذاشتهايد!»
سارا با تندى گفت : « مادر ، تقصير مسعود است كه درد شكست عشقى به او خيلى فشار آورده و به من توهين مىكند! »
مادر رو به من كرد و گفت : « مسعود جان! به خواهرت احترام بگذار ، تو برادر بزرگتر او هستى ، بايد پشتيبانش باشى ، نه اين كه او را تحقير كنى! »
گفتم : « مادر جان ، جلوىِ زبانش را نمىگيرد و دائم در كار من فضولى مىكند! »مادر رو به سارا كرد و گفت : « تو هم بايد به برادر بزرگترت احترام بگذارى ، او چند روزى است كه حال خوشى ندارد ، اين را بفهم! »
سارا اخمى كرد و چيزى نگفت و من هم بدون هيچ صحبتى به طبقهى دوم منزل رفتم و وارد اتاق خود شدم .
خودم را روى تخت افكندم و لحظاتى در فكر فرو رفتم :
مرگ برگ چقدر زيباست! رقصان مىميرد برگ! آيا ما انسانها هم بعد از اين همه تحمل درد و رنج در زندگى مىتوانيم مرگى زيبا داشته باشيم؟!
اصلاً چرا آمدهايم؟ چرا مىميريم؟
اگر هدف از زندگانى ما زندگى است ، پس چرا مىميريم؟
و اگر قرار است كه بميريم ، پس چرا آمدهايم؟
در همان حالى كه خوابيده بودم ، نگاهم به تابلوى بزرگ زيبايى كه روبرويم بر ديوار اتاق نصب شده بود افتاد ، اين تابلو هديهى يكى از دوستانم بود ، طبيعتى بسيار زيبا از فصل پاييز و برگريزان و خانههاى روستايى كه رودى از ميان آن مىگذشت و كوهى سر به فلك كشيده كه در قلهى آن برف نشسته بود را نمايش مىداد . زير لب زمزمه كردم :
رقصان مىميرد برگ!
اگر قرار است ما انسانها اينچنين در زندگى دچار غم و غصه شويم ، پس چرا آمديم؟!آيا لذّتهاى كوتاه و زودگذر در برابر سيل مشكلات و اندوه دنيا ، زندگانى را موجّه مىكند؟!
اگر كسى بگويد كه من نه لذّتهاى اندك زندگانى را مىخواهم و نه درد و رنجش را ؛ چه كسى را بايد ببيند تا به او شكوه كند؟!
عاقبت كار ما در اين دنيا مردن است ، بعد آن ، تكليفمان چه خواهد شد؟!
شبهات متعدّدى ذهن مرا درگير خود ساخته بود و حال بدى داشتم . ديدگانم ديگر زيبايىها را درك نمىكرد ، بلكه زيبايىها را زشت مىديد!!
در گوشهاى از اتاقم ميز تحرير قرار داشت كه روى آن چند گلدون كوچك كاكتوس قرار داده بودم و همچنين دو قاب عكس تصوير روى آن بود . يكى عكس تخت جمشيد و ديگرى عكس آبشار مارگون . به ستونهاى بلند تخت جمشيد كه نگاه كردم و پلكان ورودى دو طرف آن ، حال بدى به من دست داد و آنگاه كه چشمم به آبشار مارگون افتاد ، كه فقط يك بار در دوران كودكى به آنجا رفته بودم و هرگاه نگاهش مىكردم لذت مىبردم ؛ هيچ لذّتى به من دست نداد ؛ واقعا هجوم شبهات و دردِ دورى و فراق از شقايق و شكست عشق ، مرا به كلّى از زندگى نااميد ساخته بود .
مَنى كه با نگاه كردن به تخته سنگهاى دشتها و گِلهاىبه هم چسبيده و كلوخهاى صحراها و بيابانها ، لذّت مىبردم و با ذرّه بين بزرگى كه داشتم شيار سنگها و كلوخها را نگاه مىكردم و غرق لذت مىشدم ، اكنون اين گونه نااميد و بىرمق و دل مرده شده بودم!
نگاهم به تابلوى ديگرى كه روى ديوار زير ساعت نصب
كرده بودم افتاد ، لحظهاى خندهاى تلخ بر لبانم نقش بست . درون آن قاب كوچكِ خاتم كارى شده نقاشى چهرهى من بود ؛ اين نقاشى داستانى دارد . قبلاً كه به اين نقاشى مىنگريستم لذّتى وصف ناشدنى وجودم را پر مىكرد و خودم را با شقايق در باغى پرگل كه نغمههاى زيباى بلبل و سهرههايش انسان را مدهوش مىكرد ، مىديدم!
در افكار خود غرق بودم كه در اتاقم به صدا درآمد . مادرم بود . وارد اتاق شد به احترام او برخاستم و روى صندلى نشستم ، مادرم هم در مقابلم روى صندلى نشست و گفت : « مسعود جان! بيا غذا بخور ، از وقت ناهار خيلى گذشته » .
گفتم : « مادر جان ، گرسنه نيستم . اكنون فقط به سكوت و تنهايى احتياج دارم » .
مادرم با دستش به آرامى هُلى به من داد و با لحنى نسبتا بلند ، اما مهربانانه گفت : « هنوز خيال مىكنى بچهاى كه اينجورى قهر مىكنى ، خوب كه دختر نشدى وإلاّ روى دستمان مىماندى! »
با خندهاى تلخ جواب مادرم را دادم : « به نظر شما مادر! اگراصلاً متولد نمىشدم بهتر نبود؟!! »
مادرم كه هرگز اينگونه سخنان را از من نشنيده بود ، با تعجب در چشمانم نگريست و گفت : « مثل اينكه عشق و عاشقى ، عقل تو را ربوده! اين حرفها چيه كه مىزنى؟! پاشو ، پاشو ، بيا پايين به پدرت سلام كن كه تازه از سر كار برگشته است » .
با لحنى حزن بار جواب دادم : « مادر! چه مىگويى؟ كدام عشق و عاشقى! بگو : بدبختى ، بيچارگى ، فلك زدگى!! »
مادرم دستى بر سرم كشيد و با لحنى بسيار ملايم گفت : « من فدات بشم ، دنيا كه به آخر نرسيده ، خدا بزرگ است ، سختىهاى زندگى مرد را مقاومتر مىكند . بلند شو بيا پايين آبى بر سر و صورتت بزن و غذايى بخور » .
صداى آهستهى هق هق گريهاى از خارج از اتاق به گوشم رسيد . او خواهرم سارا بود . خواهرم سارا ، دخترى محجوب و بسيار پراحساس بود . او سخنان من و مادرم را شنيده بود و براى غم و غصههاى من اشك مىريخت .
مادرم برخاست و با نوازشى بر صورتم ، اتاق را ترك كرد . به ياد برخورد ناشايستهى خود با خواهرم افتادم و شرمندهى خودم شدم ، نبايد با خواهرم اينگونه رفتار مىكردم . سارا دخترى بسيار باوقار بود . خيلى كم بيرون مىرفت و هرگاه كه از منزل خارج مىشد قبل از غروب به منزل بازمىگشت و هنگام خارج شدن از منزل ، با پوششى مناسب و سنگين از خانه خارجمىشد ؛ برخلاف بسيارى از دخترهاى هم سن و سال او كه با لباسى بدننما و آرايش در خيابانها و پاركها و دانشگاه و جاهاى ديگر خودنمايى مىكردند ، سارا بسيار باوقار بود و هرگز اينچنين نبود . او بسيار علاقهمند به رشتهى دندانپزشكى است و امسال سال سوم است كه سعى مىكند در
دانشگاه شيراز قبول شود . تقريبا تمام اوقات او در خانه صرف مطالعه مىشود .
باز به همان تابلويى كه نقاشى من درون آن قرار داشت نگاه كردم . نقاشى بسيار ماهرانه كشيده شده بود . اين نقاشى براى من بسيار عزيز بود ؛ زيرا كسى آن تصوير را كشيده بود كه قلب مرا تسخير خود كرده بود . آرى ، اين نقاشى را شقايق براى من كشيده بود .
اما ديگر چه فايده! هفتهى پيش ، پدر شقايق حلقهى نامزديمان را از طريق همسرش پس فرستاد و روح و قلب و جان و همهى هستى مرا ويران ساخت!
پدر شقايق از همان روز اولى كه مادرم مسئلهى خواستگارى را مطرح كرده بود ، زياد راضى نبود و با اصرار فراوان همسرش پذيرفت كه با پدر و مادر و خواهرم به خواستگارى شقايق برويم . در جلسهى اول خواستگارى سئوالات متعدد پدر شقايق از من ، اين موضوع را كاملاً مشخص ساخته بود كه با ازدواج ما زياد رضايت ندارد . به هر حال او بعد از چند روز از نامزدى منو شقايق ، تصميمش را تغيير داد و با ازدواج ما ابراز مخالفت كرد.
خانوادهى شقايق همسايهى ما هستند و ما سالهاست كه يكديگر را مىشناسيم . من از كودكى شقايق را مىشناختم و همبازى يكديگر بوديم . يكسال هم در مهد كودك باهم بوديم . خيلى موقعها با هم دعوا مىكرديم و خيلى وقتها هم
باهم دوست بوديم و مرتب ، هم او براى بازى به خانه ما مىآمد و هم من براى بازى به خانهى آنها مىرفتم .
هر جور بود دوران كودكى من و شقايق با زيبايىهاى خاص خودش گذشت و او در همسايگى ما بزرگ شد . هرچه او بر سِنّش افزوده مىشد بر حجب و حياى او نيز افزوده مىگشت . تا اينكه دبيرستان را پشت سر گذاشت و بعد از ديپلم ، بلافاصله ، در دانشگاه شيراز ، رشتهى گرافيك با رتبهى بسيار بالايى قبول شد و چند روزى است كه فارغالتحصيل شده است .
او در دانشگاه هم دخترى بسيار باوقار و سر به زير بود ، يك بار نديدم كه با پسرى بگويد و بخندد ؛ حتى زمانى كه مرا هم مىديد در حالى كه سرش را به زير افكنده بود سلام مىكرد . چيزى كه سبب شده بود محبت من به او بيشتر شود و او را برترين گزينهى ازدواج خود قرار دهم ، همين حُجب و حيا و وقار او بود .
من يكسال پشت كنكورى بودم . زمانى كه وارد دانشگاهشيراز شدم تنها فكر و انديشهى من درس خواندن و موفق شدن در رشتهى مورد علاقهام بود تا اين كه دو سال سپرى شد . روزى بعد از كلاس درس كه به خانه آمدم با تعجب ديدم شقايق با مادرش براى ديدن مادرم به خانهى ما آمدهاند . مادرم چند روزى بود كه دچار سردرد شديدى شده بود و شقايق و مادرش
براى عيادت به خانهى ما آمده بودند . تعجب من از اين جهت بود كه چند سال بوده كه شقايق به خانهى ما نيامده بود . همين كه آن دو مرا ديدند براى احترام برخاستند . من به مادر شقايق سلام كردم و او با گرمى جواب سلام مرا داد . شقايق همان گونه كه سرش را به زير افكنده بود به من سلام كرد .
من بدون اينكه هيچ قصد و منظورى داشته باشم رو به شقايق كردم و گفتم : « سلام ، به به ، شقايق خانم! چه عجب ؛ مشتاق ديدار شما بودم! »
او همانگونه كه سرش را به زير افكنده بود گفت : « از لطف شما متشكرم ، ببخشيد مزاحم شديم » .
گفتم : « چه مزاحمتى ، تشريف داشته باشيد تا بيشتر در خدمتتان باشيم » .
مادر شقايق گفت : « ممنون آقا مسعود ، ما بايد برويم ، پدر شقايق تا دقايقى ديگر از سر مغازه برمىگردد ، بايد بروم و ناهار او را آماده كنم » .بعد هر دو خداحافظى كردند و رفتند .
همينكه آنها رفتند ، مادرم با خنده به من گفت : « اى كلك! چه چيزى زير سر داشتى؟ چه نقشهاى براى شقايق كشيدهاى؟ »
گفتم : « هيچ ، فقط احوالپرسى كردم! »
گفت : « اينجورى احوالپرسى ، يك عالَمه حرف با خود دارد! »
گفتم : « چه مىگويى مادر؟! مثل اينكه بعد از آن بيمارى ، خيلى شنگول و سرحال شدهاى!! »
مادرم در حالى كه به آرامى لُپِ مرا مىكشيد ، گفت : « بله كه بايد امروز شنگول باشم و ديگر احساس سردرد نكنم ؛ چون داشتم عروس آيندهام را برانداز مىكردم » .
از اينجا بود كه فهميدم مادرم چه نقشهها برايم كشيده است و اين شروع زيبايى بود كه من هر روز به شقايق به عنوان همسر آيندهام بيانديشم ؛ به گونهاى كه دو هفته بعد از آن ديدار ، مادرم را به خانهى شقايق فرستادم تا موضوع خواستگارى و ازدواج را مطرح كند .
يك ماه طول كشيد تا كه خانوادهى شقايق به ما اجازه دهند براى خواستگارى به منزلشان برويم ؛ زيرا پدر شقايق چندان راضى نبود ؛ اما با اصرار مادر شقايق پدر وى اجازه داد تا براى خواستگارى به منزلشان آييم .
وضعيت مالى آنان به مراتب بهتر از ما بود . خانهى آنان يك خانهى ويلايى بزرگى بود كه درختان فراوانى در حياط داشت . منزل ما هرچند در خيابان ارم شيراز - كه جزء بهترينمحلهىهاى شهر است - بود ، اما منزلى كوچك بود .
پدر شقايق مغازهى ساعتفروشى بزرگ لوكسى در خيابان زند شيراز داشت و معمولاً از صبح تا ساعت نُه يا دهِ شب يكسره مغازه مىماند ، مگر به ندرت در برخى از روزها ناهار به خانه مىآمد و مغازه را براى يكى دو ساعت تحويل شاگردش مىداد .
اما شغل پدرم فنى است ، او مهندس پتروشيمى است و سالهاست كه در كارخانهى پتروشيمى خارج از شهر شيراز مشغول كار و فعاليت است . پدرم شخص خوشرو و بذلهگويى است كه همواره سبب مىشود خنده بر لبهاى اعضاى خانواده نقش بندد ، همه او را دوست دارند ، چون با هر كه برخورد كند با خوشرويى و احترام برخورد مىكند .
درب اتاقم به آهستگى زده شد ؛ گفتم : « بفرماييد » .
پدرم در را گشود و با خنده وارد شد و گفت : « سلام مسعود دلبندم! تو نيامدى گفتم من بيايم سرى به پسرم بزنم و جوياى احوالت شوم » .
به احترام پدر از جا برخاستم و جواب سلامش را به گرمى دادم و گفتم : « ببخشيد پدر! داشتم كمكم خدمتتان مىرسيدم » .
با دست آهسته بر شانهام زد و گفت : « قهرمان كوچولو! ديگر نمىگذارم در فوتبال دستى شكستم بدهى! »
اين سخن پدر من بود كه از كودكى به من مىگفت ؛ زيرا يكبار در دوران كودكىام در بازى فوتبالدستى او را شكستدادم و او همواره اين مسئله را به عنوان مزاح بازگو مىكرد .
دستم را گرفت و گفت : « برويم پايين ، ناهار كه نخوردى ، لااقل شام را با هم باشيم » .
همراه پدر براى صرف شام از پلّهها پايين رفتم .
آن روز پر مخاطره با همهى سختىها و داستانهايش
گذشت . صبح روز بعد كه روز جمعه بود برادرم سينا مرا از خواب بيدار كرد و گفت : « داداشى! داداشى! من با بابا داريم مىريم پارك آزادى تا با هم بدمينتون بازى كنيم ، تو هم بيا » .
نگاهى به ساعت ديوارى كردم ، ساعت 8 بود ، به سينا گفتم : « شما برويد ، خوش بگذره! »
سينا در حالى كه با دستانش مرا تكان مىداد ، گفت : « داداشى! دوست دارم تو هم با ما باشى » .
در همين حال ، پدرم وارد اتاق شد و گفت : « سلامآقا مسعود! صبح جمعهات بخير! بلند شو بابا جان ، بريم پارك هوايى عوض كنى » .
به احترام پدر روى تخت نشستم و گفتم : « سلام پدر جان! الآن حال و حوصلهاش را ندارم ، شما برويد اگر حال و حوصلهاى به من دست داد ، مىآيم .
پدر جواب داد : « باشه ، ما مىرويم ، ولى بيايىها! مىخواهم در بازى بدمينتون يك شكست سختى به تو بدهم ، تا آن شكست فوتبالدستى را جبران كنم! »
در حالى كه لبخندى بر لبم نشسته بود گفتم : « من همين الآن اعلام شكست مىكنم! »
پدرم خنديد و با سينا اتاق را ترك كرد .
ديگر خواب از سرم پريده بود ، حالم خيلى بهتر از ديروز بود ، بلند شدم و نفس عميقى كشيدم و به سراغ آكواريوم كوچكى كه در گوشهى اتاق قرار داشت رفتم .
دو روز بود كه به ماهىها غذا نداده بودم . مقدارى از برگهاى غذاى ماهى را خُرد كردم و در آب ريختم . ماهيان گرسنه با سرعت غذاها را بلعيدند . ده نوع ماهى گياهخوار رنگارنگ درون آن آكواريوم بودند . ماهيانى كه نگهدارى مىكردم بسيار زيبا و رنگارنگ بودند .
من از همان كودكى به حيوانات ، خصوصا ماهيان ، بسيار علاقهمند بودم و از اين جهت بود كه براى تحصيلاتم رشتهىزيستشناسى را انتخاب كردم . علاوه بر رنگآميزى زيباى ماهيان ، جُنب و جوش دائم آنان نيز برايم بسيار لذّتبخش بود . بارها با دقت به رنگ آميزى ماهىها نگريسته بودم و با خود مىگفتم :
عجب رنگآميزى شگفتى! هرگز در آبى كه شنا مىكنند ،
نه شسته مىشود و نه كم رنگ مىشود! چقدر زيبا طرّاحى شدهاند! چقدر زيبا!
گلهاى رنگارنگ دشتها و صحراها هم برايم بسيار جذّاب بودند . براى من بسيار شگفت انگيز بود كه چگونه گلهاى رنگارنگ لطيف و ظريف حتى زير آفتاب شديد هم رنگشان ذرّهاى تغيير نمىكند و اين در حالى است كه بهترين گلهاى مصنوعى كه با پارچهاى ضخيم ساخته شدهاند و با رنگهاى اصلى با كيفيت رنگ آميزى شدهاند ، اگر دو سه روز در معرض آفتاب شديد تابستان قرار بگيرند به كلى بىرنگ و بىرمق مىگردند!!
يك روز در كلاس درس استاد به همين مسئله اشارهاى كرد و گفت : « مىبينيد چقدر تفاوت است بين آنچه بشر مىسازد و آنچه آب و خاك به ما هديه مىدهند! »
يكى از شاگردان سئوال كرد : « آيا اين رنگ آميزى كار طبيعت است؟ »
استاد پاسخ داد : « اين گل زيبا از دل طبيعت خارج مىشود ؛ اما اين دستان خداست كه آن را خارج مىسازد و رنگآميزىمىكند ، مگر نمىبينيد كه نگارگرى خدا دائمى است اما آنچه بشر نگارگرى مىكند در معرض دگرگونىهاست! »
براى لحظهاى به ياد سخنان رامين افتادم . او با توجه به كتابى كه در دست داشت مىگفت : « عجايبى كه در طبيعت ديده مىشود ، پرورش يافتهى خود طبيعت در طول ميليونها سال است ؛
اين يك جريانى است به نام « تكامل » كه در طبيعت است و از اين جريان ، حيات روى كرهى زمين زائيده شده است » .
با خود گفتم : « آيا اين همه عجايب كه در زمين و دريا و آسمان ديده مىشود ، ساخته و پرداخته شدهى طبيعت است و يا خدا آن را ايجاد كرده است؟! »
بار ديگر شبههاى كه رامين در ذهنم ايجاد كرده بود به من هجوم آورد و فكر و روحم را در هم ريخت :
آيا اعتقاد به دين و خدا ساخته و پرداختهى افكار انسان باستان است؟!
آيا چون بشر باستان نمىتوانست علل وقوع حوادث طبيعى را بفهمد و همچنين ، چون ساز و كار طبيعت را به صورت علمى نمىدانست به ناچار حوادث و رويدادهاى عالَم را به مفهومى خودساخته به نام خدا و دين نسبت مىداد؟!
گيج شده بودم ، سرم را تكانى دادم و با خود گفتم : « البته كه اين همه عظمتها مالِ خداست! »اتاق را ترك كردم و به طبقهى پايين رفتم . خواهرم در حالى كه با قدم زدن در حال مطالعه بود ، به من سلام كرد .
گفتم : « سلام سارا جان! ببخشيد ، ديروز حالم خوب نبود و كمى بددهانى كردم » .
سارا با مهربانى جواب داد : « داداش جان ، تو هم مرا ببخش
كه حال تو را درك نكردم و بىادبى كردم . راستش مىخواهم مطلبى به تو بگويم! »
گفتم : « بگو ، مىشنوم » .
سارا نزديكتر آمد و به آهستگى گفت : « تصميم گرفتهام بروم به ديدار شقايق ، مىخواهم به او بگويم كه هر جورى شده پدرش را راضى كند » .
گفتم : « فايدهاى ندارد ، پدرش پايش را توى يك لنگه كفش كرده كه شقايق بايد با پيمان ازدواج كند » .
گفت : « بىخود! بىخود! شقايق به من گفت كه اصلاً پيمان را دوست ندارد . او عاشق توست ، خودش اين را به من گفت » .
همين كه اين سخن را شنيدم يك نشاط وصف ناشدنى
وجودم را فراگرفت ، اما گذرا ؛ به سارا گفتم : « سارا جان! دو روز پيش مادر به ديدار مادر شقايق رفت و اصرار كرد كه كارى كند كه پدر شقايق به اين وصلت راضى شود ؛ اما مادر شقايق با ناراحتى گفت كه كارى از دست من بر نمىآيد ؛ هرچه به شوهرممىگويم كه مسعود و شقايق يكديگر را مىخواهند در گوشش اثرى نمىكند و مدام مىگويد پيمان همسرى مناسب براى شقايق است » .
به چشمان سارا نگريستم ، ديدم اشك در چشمان مهربانش نشسته است . به حياط رفتم تا آبى به سر و رويم بزنم . مادرم
در حياط بود ، به او سلام كردم ، گفت : « سلام مادر جان! امروز من و سارا به ديدن خالهات مىرويم ، تو هم مىآيى؟ »
پاسخ دادم : « نه مادر ، امروز مىخواهم در خانه استراحت كنم ، باشد فرصتى ديگر به ديدن خاله مىروم » .
مادرم با مهربانى گفت : « خيلى خُب ، هرچه صلاح بدانى ، اميدوارم روز جمعهى خوبى را سپرى كنى » .
دست و صورتم را شستم ، هوا بسيار باصفا بود . خيابان ارم شيراز چون مملو از درختان است ، بسيار هواى باصفايى دارد ، خصوصا در فصل پاييز كه وزش باد و خنكى هوا ، صفاى خاصى به جان مىبخشد .
هواى خنك ، حالى به من داد و كمى بشّاش شدم . به لاك پشتى كه در باغچهى حياط بود نگاه كردم . مشغول خوردن كاهويى بود كه مادرم براى صبحانهاش ريخته بود . دو هفته پيش اين لاكپشت نسبتا بزرگ را از دشت كوه بمو گرفته بودم ، اما به او قول داده بودم كه او را دو سه هفته بيشتر در منزل نگه ندارم و بايد به زودى به قولم عمل كنم و لاكپشت را به زيستگاه اوليهخود باز گردانم .
كوه و دشت بمو ، منطقهاى است نزديك شيراز كه از لحاظ زيستگاه انواع حيوانات بسيار با اهميت است . اين منطقهى محافظت شده يكى از غنىترين مناطق ايران در گونههاى گياهى و حيوانى است .
دو هفته پيش كه با خانواده براى تفريح به دامنهى بسيار زيبا و با صفاى كوه بمو رفته بوديم ، اين لاكپشت را ديدم . سينا بسيار اصرار كرد كه آن را به خانه بياوريم و من هم به شرط اين كه بعد از چند هفته آن را به زادگاهش برگردانم لاكپشت را به خانه آوردم .
بعد از مقدارى قدم زدن در حياط به اتاق خود بازگشتم . مادر صبحانهام را روى ميز تحريرم قرار داده بود . صبحانهام را سير خوردم . به قاب نقاشى نگاه كردم . ياد لبخند زيباى شقايق افتادم ، آنگاه كه اين نقاشى را به من داد با لبخندى زيبا بود ، لبخندى كه برايم در آن موقع ، زيباترين لبخند عالم بود . با خود فكر مىكردم آن زمانى كه شقايق تصوير مرا در خلوتگاه خود مىكشيد و افكارش به ياد من بود و انگشتان ظريفش به خاطر من قلم را در دست گرفته بود ، در قلبش چه اشتياقى نسبت به من داشت؟! آه! آه!
صداى زنگ گوشىام برخاست . به صفحهى گوشى نظر انداختم ، دوستم احسان بود . بىدرنگ جواب دادم : « سلام آقااحسان ، حالت چطور است؟ »
پاسخ داد : « سلام آقا مسعود ، متشكرم ، تو خوبى ؛ نگرانت بودم . حوصله دارى با هم در باغ ارم چند قدمى بزنيم ؟ »
من كه حوصلهى بيرون رفتن نداشتم گفتم : « ببخشيد احسان جان! امروز حال ندارم ؛ بگذار براى فرصتى ديگر » .
گفت : « آقا مسعود ، من نگران تو هستم ، مىخواهم امروز تو را ببينم » .
گفتم : « پس بيا خانه ما » .
گفت : « نمىخواهم مزاحم خانواده شوم ، اگر امروز
نمىتوانى ، پس بگذار فرصتى ديگر » .
پاسخ دادم : « نه هيچ مزاحمتى نيست ؛ دوست دارم امروز تو را ببينم و در رابطه با مباحثى كه ديروز بين ما و رامين گذشت ، سئوالاتى كنم . ساعت سه بعداز ظهر منتظرت هستم » .
گفت : « اتفاقا مىخواستم در همين مورد با تو صحبت كنم ، ان شاء اللّه خواهم آمد » .
سپس از يكديگر خداحافظى كرديم .
احسان بهترين دوست من بود . حدود سه سال است كه او را مىشناسم . جوانى است خوشرو و بلند قامت با مو و ريشى قهوهاى رنگ . سيماى زيبايى داشت و هم لباسش دائم مرتب و تميز بود و هم دائم به خود عطر گل ياس مىزد . هرگاه دركلاس بوى عطر گل ياس مىپيچيد ، همه مىفهميدند كه احسان وارد كلاس شده است .
او اعتقادات مذهبى قوىاى داشت و بسيار كم حرف بود . در دانشگاه هيچگاه نديدم كه با تندى و بىحرمتى به كسى برخورد كند . بارها ديده بودم كه برخى از دختران دانشجو دوست داشتند
با ترفندهاى مختلف بحثى را با او بگشايند ، اما احسان فقط جواب سلام آنها را مىداد و با احترام مىگذشت .
همهى همكلاسىها او را دوست داشتند ، چه آن كسانى كه اعتقادات مذهبى داشتند و چه آن كسانى كه زياد كارى به مذهب نداشتند ، همه او را دوست مىداشتند ؛ زيرا هرگز دروغ و بىحرمتى و خلاف ادب از او نديده بودند .
او به شدت اهل مطالعه بود و مطالعهى آزاد ، برايش لذت بخشترين تفريح بود و در زمينهى تاريخ و اديان و موضوعات ديگر مطالعات وسيعى را انجام داده بود . يك روز كه به خانهىشان ميهمانم كرده بود وارد اتاقش شدم و از ديدن صدها عنوان كتاب متعجب شدم و به او گفتم : « تمام اين كتابها مال خودت است؟ آنها را مطالعه كردهاى؟ »
گفت : « آرى ، مال خودم است ؛ اينها كتابهايى است كه از دوران مدرسه جمع كردهام و غالبشان را هم خواندهام » .
به كتابها نظرى افكندم ؛ ديدم در تمام زمينههاست :
اديان ، تاريخ ، ادبيات ، ستارهشناسى ، گياهشناسى ،جانورشناسى ، روانشناسى و ...
احسان در كمدى را باز كرد ، داخل كمد پر از دفتر بود . يكى را برداشت و نشانم داد . ديدم تمام دفتر دست نوشتههاى اوست .
گفتم : « احسان! اينها چيست؟ »
گفت : « اين دفترهايى كه مىبينى ، همگى نوشتههاى من است » .
گفتم : « چه نوشتهاى؟! »
گفت : « هر كتابى را كه خواندهام در چندين صفحه
خلاصهنويسى كردهام . اين دفترها ، پنجاه عدد مىباشند كه حاصل خلاصه كردن بيش از هفتصد جلد كتاب است » .
به همت او آفرين گفتم .
خانهى آنها در محلهى نسبتا ضعيف شيراز بود . پدرش كارگرى زحمتكش بود . آن روز كه به خانهىشان رفته بودم ، پدرش را ديدم . پدرش بسيار به من احترام گذاشت به گونهاى كه مرا شرمندهى خود ساخت . مادرش هم زنى بسيار مهربان بود . او هم مرا بسيار تحويل گرفت و مكرّر برايم دعا مىكرد .
احسان در همان روز به من گفت : « مىدانى راز موفقيت من چيست؟ »
گفتم : « تلاش و كوششات » .
گفت : « خير ، اول توكّلم بر خدا و دوم دعاى خير پدر و مادرم . من هميشه به آن دو احترام مىگذارم و بارها شده كه دستانشان را بوسيدهام . آن دو هم دائم دعايم مىكنند و من تاآخر عمر مديون دعاى خير پدر و مادرم هستم » .
سپس دو دستش را روى دو شانهام گذاشت و گفت :
« مسعود جان! اگر مىخواهى در زندگىات موفق باشى ، دائم به پدر و مادرت نيكى كن » .
من سفارش دوست خوبم احسان را آويزهى گوشم كردم .
حدود شش ساعت مانده بود تا سه بعداز ظهر شود و احسان به خانه بيايد . پنجرهى اتاقم را باز كردم . هواى خنك به داخل اتاق هجوم آورد . روى طاقچهى اتاقم پيچك سفيد و اركيده قرار داده بودم ، برگهاى آنها با وزش باد به رقص درآمده بودند . ناگهان وزش باد شديد گرديد و تعدادى برگ را با خود به داخل اتاق سرازير ساخت . برگها ، برگهاى زرد شده و مردهاى بودند كه سوز پاييز آنها را زرد و خشك ساخته بود . يكى از آنها را برداشتم و لحظهاى به آن نگريستم . سپس دردستانم خُردش كردم . برگ خرد شده ، كه صدها تكهى كوچك شده بود را به دستان باد سپردم . باد هر تكّه را به طرفى بُرد ، به گونهاى كه همهى آن تكّههاى ريز در هوا محو شدند .
در همان حال به خودم گفتم : « آيا حاصل زندگانى ما هم مثل همين برگ است؟
آيا جز اين است كه همهى ما مىميريم و پيكرهايمان در قبرها پوسيده مىشود؟
پس فرق بين ما و برگ زردِ پوسيدهى خُرد شده در چيست؟
آيا ما براى زندگى بر اين كرهى خاكى آمدهايم يا براى مرگ؟
اگر مرگ پايان زندگى است ، اين زندگى چه فايدهاى دارد؟
اگر در اين چند روز زندگىمان ، در لذّات و رفاه هم غرق باشيم ، باز مرگى است كه به دنبال آن نيستى است ؛ آيا با وجود اين ، هنوز هم مىتوان گفت اين زندگانى كمترين ارزشى دارد؟!! »
اينها سئوالاتى بود كه در آن موقع ذهنم را به شدّت درگير خود ساخته بود ؛ هرچند معلمان دينى بارها به ما گفته بودند كه انسان با مردن نيست نمىشود ؛ بلكه به عالَمى ديگر سفر مىكند ؛ اما ذهن و فكر من آنچنان درگير اين سئوالات گرديده بود كه آن سخنان معلمان دينى راهى به رويم نمىگشود تا از اين شبهات و ابهامات خلاصى يابم . روى تخت افتادم ، باز نگاهم به تابلوى نقّاشى چهرهام افتاد . در حالى كه هراسى در دلم افتادهبود ، به خود گفتم : « الآن شقايق چه مىكند؟ چه حالى دارد؟ او چگونه بدون من مىتواند زندگى كند؟
او چگونه مىتواند به ازدواجى تن دهد كه ذرّهاى هم به آن علاقهمند نيست؟ »
بغض گلويم را گرفته بود ؛ به شدت روانم به هم ريخته بود .
نالهاى كردم و بالشت را روى صورتم گذاشتم و براى دقايقى گريستم.
گريههايم كمى آرامم ساخت . به ياد روزهاى خواستگارى
افتادم ؛ چه روزهاى زيبايى!
در جلسهى اول خواستگارى ، شقايق فقط براى چند دقيقه به ميان ما آمد ، زيرا با نگاه معنادار پدرش به اتاق خود بازگشت . مادر شقايق در همان جلسه اول ، موافقت خود را بيان كرد ، اما پدر شقايق با ترديد جواب مثبت داد .
يك هفته بعد كه مجددا براى خواستگارى آمديم ، پدر شقايق گفت : « هرچند من عجلهاى ندارم كه دخترم را شوهر دهم ، اما اگر شقايق موافقت كند من چيزى نمىگويم » .
مادرم با خوشحالى به شقايق گفت : « دختر خوشگل عزيزم! عروس من مىشوى؟ »
شقايق در حالى كه سرش را به زير افكنده بود لبخندى زد .
مادرم با خنده گفت : « من فداى عروس خوشگلم شوم كه بالبخندش جواب آرى داد » .
من در آن لحظه از شدّت خوشحالى نزديك بود پرواز كنم . پدرم لبخندى زد و من را بوسيد و گفت : « فرزندم مبارك باشد » .
و سپس رو به شقايق كرد و گفت : « از اين به بعد تو هم مثل فرزندم عزيز هستى » .
خواهرم برخاست و شقايق را در بر گرفت و بوسيد و گفت : « همين امروز بايد وقت عروسى را خودت مشخص كنى » .
شقايق فقط لبخندى زد .
در آن موقع پدر شقايق فقط لبخندى زد و چيزى نگفت .
قرار بعدى شد سه روز ديگر . در اين مدت سه روز خدا مىداند بر من چه گذشت . اين سه روز انگار سى سال طول كشيد!
مادرم حلقهى طلا خريد تا در آن جلسه در دست عروسش كند .
شام موعود فرا رسيد ، دسته گل بزرگى تهيه كردم تا خودم دم در ورودىِ حال ، به شقايق دهم . اما زمانى كه وارد حالِ خانهى شقايق شديم او را نديديم . دسته گل را به مادر شقايق دادم ، او از من تشكر كرد و روى ميز گذاشت .
همگى روى مبل نشستيم ، منتظر شقايق بوديم كه وارد سالن پذيرايى شود . به چهرهى پدر شقايق نگريستم ، احساس كردم كمى ناراحت است ، اما سعى مىكند آن را مخفى كند .دقايقى با تعارفات گذشت كه شقايق وارد شد و بر همهى ما سلام كرد .
نمىدانم چگونه شرح دهم! شقايق وارد شد؟ نه نه ؛ فرشتهاى وارد شد! چادرى بسيار زيبا پوشيده بود :
سفيد ، برّاق ، با گلهايى طلايى!
يك صندل پاشنه بلند طلايى به پا داشت به گونهاى كه قدّ بلندش را بلندتر و زيباتر جلوه مىداد .
شقايق آنچنان مرا مبهوت خود ساخت كه ناخودآگاه از جا برخاستم و بدون اينكه چيزى بگويم به قد و بالايش نگريستم .
مادرم برخاست و او را در بغل گرفت و بوسيد و گفت : « عروس عزيزم هم گل است و هم فرشته » .
شقايق روى مبل كنار مادرش نشست و از روى خجالت لبها و بينى خود را با چادرش پوشاند .
در آن موقع خيلى عجيب طبع شعرى من گل كرد و يك رباعى عاشقانه سرودم :
بر دشت دلم خيمه زدى اى دلدار *** يك لحظه حجاب روى خود را بردار
من را به گلستان رُخت مهمان كن *** تا دامن خود را كنم از گل سرشار
شعر را روى كاغذى نوشتم و آن را به خواهرم ، كه در كنار من نشسته بود ، دادم تا بدون اينكه كسى متوجه گردد به دستشقايق برساند . سارا مأموريت خود را به خوبى انجام داد . زمانى كه شقايق شعر مرا خواند ، چادر را از روى لبهايش كنار زد و در حالى كه خندهى زيبايى بر لب داشت نيمنگاهى به من كرد .
من كه توقّع داشتم به من نگاهى كامل كند و بيشتر به رويم بخندد ، باز قريحهى شعرم گل كرد و در وصف بىوفايىاش ،
يك دو بيتى سرودم :
دلا لبخند نازت دلنشين است *** نگاهت نازنين سحر آفرين است
دريغا! عاشقت را مىگدازى *** كه گفته عشق بازى اينچنين است؟!
دوباره به خواهرم مأموريت دادم كه شعر را به شقايق برساند و او بدون اينكه كسى متوجه گردد شعر مرا به شقايق داد .
شقايق برگهى شعر را زير چادرش گرفت و خواند . نگاه ناز و شيرينى به من كرد و سپس دست را مقابل دهانش گرفت و خنديد.
البته آن شب من مقدارى بىحيايى كردم ؛ دليلش هم اين بود كه ديگر شقايق را مال خودم مىدانستم .
مادرم حلقهى نامزدى را به دست شقايق كرد . مادر عروس كِل زد و نقل بر سر شقايق پاشيد ، خواهر و مادر من هم كل زدند و شقايق را در آغوش گرفتند و بوسيدند .
پس از صرف شيرينى ، پدرم گفت : « اگر اجازه بدهيد ديگر ما زحمت را كم كنيم و هر وقت بفرماييد براى جلسهى آخرمىآييم تا زمان عقد و عروسى را مشخص كنيم » .
پدر شقايق گفت : « باشد ، خبرتان مىكنيم » .
مادرم گفت : « اگر اجازه بدهيد من و مادر شقايق براى قدم زدن به باغ ارم برويم و مسعود و شقايق هم با ما بيايند تا دقايقى در گوشهاى بنشينند و براى زندگى آيندهىشان صحبتى كنند » .
با اين سخن مادرم ، قند در دلم آب شد و در دل به او آفرين گفتم .
مادر شقايق گفت : « خيلى هم خوب است . لازم است اين دو جوان كمى هم قبل از ازدواج با هم صحبت كنند » .
پدر شقايق گفت : « باشد ، ايرادى ندارد » .
پدرم برخاست و ما هم برخاستيم و خداحافظى كرديم و به خانه بازگشتيم . اما اين خاطرات خوش ديرى نپاييد . هنوز چند روزى از اين جريان نگذشته بود كه سر و كلّهى پيمان كه پدرش شخصى ثروتمند بود پيدا شد و پدر شقايق را فريفتهى خود كرد . پدر شقايق همهى قول و قرارها را ناديده گرفت و به زور حلقهى نامزدى را از دست دخترش خارج ساخت و به ما بازگرداند!
صداى زنگ خانه به صدا درآمد ، به ساعت نگاه كردم، درست رأس ساعت سه بعداز ظهر بود . احسان بود . با خوشحالى برخاستم و با سرعت به طبقهى پايين رفتم و خود را به درب منزل رساندم و در را گشودم . در مقابل ديدگانم احسان با لبخند زيبايى ظاهر شد . يك شاخه گل رُز در دستانش بود . سلام كرد و گفت : « اين شاخه گل سرخ زيبا هديه به دوست عزيزم مسعود! »
با شادى جواب سلامش را دادم و گفتم : « تو خودت گلى و هميشه بوى گل مىدهى ، خيلى زحمت كشيدى ، خوشآمدى ، بفرما داخل! »
گفت : « شرمنده ، نمىخواستم مزاحمتان شوم ، واقعا عذر مىخواهم » .
گفتم : « بفرماييد ، هيچ مزاحمتى نيست ، هيچكس خانه نيست . اگر هم بودند ، از قدم رنجه نمودنت بسيار خوشحال مىشدند » .
او گل سرخ را به دستم داد ، در آغوشم گرفت و گفت :
« مسعود جان! هميشه از مَنِش خوبت و اخلاق زيبايت با پدر و مادرم سخن گفتهام و آنها خوشحالاند كه دوست خوبى چون تو دارم » .
انگشتانم را در انگشتانش قرار دادم و شانه به شانهى هم از پلّهها بالا رفتيم و وارد اتاقم شديم .
وقتى وارد اتاق شديم ، در حالى كه ايستاده بود مىچرخيد و به در و ديوار و اطراف نگاه مىكرد و مىگفت : « به به! بنازم به چنين سليقهاى و لطافت روحى! آفرين مسعود! چقدر زيبا طبيعت را به درون اتاق خود آوردهاى! »
به آكواريوم ماهىها نزديك شد و در حالى كه خيره به ماهىهاى رنگارنگ نگاه مىكرد گفت : « چقدر زيبا! چقدر زيبا! چقدر شگفت انگيز! چقدر زبردستانه طرّاحى و رنگ آميزى شدهاند! اللّه اكبر از اين همه شگفتى! »
به كاكتوسها و گلها نگاه مىكرد و لذّت مىبرد . روى ميزم كه چند تكه سنگ كوچك رنگارنگ قرار داده بودم را با تعجببرانداز كرد و گفت : « اين تكه سنگهاى زيبا را از كجا آوردهاى؟ »
پاسخ دادم : « هرگاه به كوه و در و دشت مىروم ، اگر سنگ زيبايى ببينم آن را با خود به خانه مىآورم » .
ذرّهبين بزرگ را از كِشوى ميزم بيرون آوردم و گفتم : « اكنون با اين ذرّهبين قوى به اين سنگهاى زيبا نگاه كن! »
ذرّه بين را از دستم قاپيد و با وَلَع و حرص زيادى به سنگها نگاه كرد . زير لب زمزمه مىكرد : « چقدر زيبا! چه نقش و نگارهاى عجيبى! چه شيارهاى زيبايى! چه خطوط متنوّعى! در عين حال چه نظم شگفتانگيزى! »
احسان حدود ربع ساعت با ذرهبين به سنگها نگاه مىكرد و لذّت مىبرد . سپس رو به من كرد و گفت : « مسعود جان ، اجازه مىدهى با ذره بين كاكتوسها را هم نگاه كنم؟ »
گفتم : « بفرماييد! امروز من در خدمت شما هستم » .
گفت : « معذرت مىخواهم ، آمده بودم كه من در خدمتتان باشم ، ولى اين زيبايىها بدجورى مرا گرفتار خودش كرده است! »
لبخندى زدم و گفتم : « بفرما احسان جان ، تا شب هنوز خيلى مانده است! »
احسان يكى يكى گلدانهاى كوچك كاكتوس را در دستانش
مىگرفت و در حالى كه آنها را با دقّت با ذرّهبين نگاه مىكرد ، مىگفت : « واقعا شگفتانگيز است! واقعا شگفتانگيز است! »
احسان ، حدود يك ساعت مشغول بازديد از ماهىها ،سنگها ، و كاكتوسها و گلها و گياهان درون اتاقم بود ؛ بعد رو به من كرد و گفت : « مسعود جان ، مرا ببخش كه وقتت را گرفتم ، براى من جذابترين چيز نظر كردن به شگفتىهاى آفرينش است ؛ باور كن لذّتى كه از نگاه كردن به زيبايىها و شگفتىهاى آفرينش مىبرم از هيچ چيز ديگرى نمىبرم! »
گفتم : « من هم خيلى لذت مىبرم ؛ اما نگاه تو به آفرينش دقيقتر است » .
گل سرخى كه به من داده بود را در ليوان آبى قرار دادم و آن را روى ميزم گذاشتم و گفتم : « با اين گل ، دائم به ياد تو خواهم بود ؛ اما اميدوارم كه زود پژمرده نشود » .
خندهاى كرد و گفت : « بستر زمان همه چيز را دگرگون مىكند ، به دنبال هر بهارى پاييزى است و به دنبال هر پاييزى بهار! »
گفتم : « ما هم فرسوده مىشويم ؛ اما فرق ما با طبيعت اين است كه فرسودگى و پيرى ما ديگر به دنبالش بهارى نخواهد بود! »
عميق به چشمانم نگريست و گفت : « طبيعتِ مردهى زمستان بهارى دارد كه آن را زنده و بانشاط و سرسبز مىكند ؛ آرى ، در زمستان زمين سرسبز مىميرد و خشك و بىگياه مىگردد ، اما به دنبال آن رستخيزى طبيعت را مىجنباند و به آن حيات و طراوت و سرسبزى مىبخشد .
اى مسعود! بدان كه ما هم رستخيزى داريم و اگر در دنياقلبهايمان هميشه بهارى باشد به دنبال فرسودگىِ پيكرمان به آنچنان طراوتى مىرسيم كه غيرقابل توصيف است! »
ناخودآگاه اين بيت شعر حافظ را خواندم :
دردِ عشقى كشيدهام كه مپرس *** زهر هجرى چشيدهام كه مپرس
او خندهاى كرد و ادامهى شعر حافظ را خواند :
گشتهام در جهان و آخر كار *** دلبرى برگزيدهام كه مپرس
آنچنان در هواىِ خاكِ درش *** مىرود آبِ ديدهام كه مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش *** سخنانى شنيدهام كه مپرس
سوى من، لب چه مىگزى كه مگوى *** لبِ لعلى گزيدهام كه مپرس
بى تو در كلبهى گدائى خويش *** رنجهايى كشيدهام كه مپرس
همچو حافظِ غريب در رهِ عشق *** به مقامى رسيدهام كه مپرس
با تعجب گفتم :
« آفرين! آفرين! از كى حافظ خوان شدهاى؟ »
گفت : « من به اشعار حافظ و سعدى و برخى ديگر از شعراعلاقهمندم و از دوران دبيرستان شعر مىخواندم و حفظ مىكردم ؛ اما تو ما شاء اللّه شاعر با ذوقى هستى و در اين زمينه از من خيلى جلوترى! »
گفتم : « چه مىگويى احسان؟ وقتى دلْ گرفته باشد شاعرى به چه درد مىخورد؟! »
گفت : « فكر كنم عاشق شدى و گرفتار! خدا كمكت كند ، درد عشق بد دردى است! »
آهى كشيدم و گفتم : « مگر تو تجربه كردهاى؟ »
پاسخ داد : « خير ، اما وضعيت عاشقانى كه درد فراق مىكشند را مىدانم ، البته بهتر بگويم ، وضعيت آنان را در كتابها خواندهام كه بسيار سخت است » .
گفتم : « دانستن سختى كجا و چشيدن آن كجا؟ »
گفت : « مگر تو چشيدهاى؟ »
گفتم : « مپرس كه اين دل غرقِ خون است! »
نگاهش به تابلوى نقاشى عكس من افتاد و گفت : « چقدر دقيق و زيبا كشيده شده! اين نقاشى كار كيست؟ »
گفتم : « كار تمام قلبم ، هستىام ، وجودم! »
خنديد و گفت : « عاشقى خودش جنونآور است ، خصوصا
اگر عاشق ، شاعر هم باشد ديگر هيچ!! »
تبسمى كردم و گفتم : « دقيقا همين است كه مىگويى ؛ اصلاً حال خوشى ندارم، بيشتر به مجانين شبيه هستم تا يك انسان عاقل! »با كمى ناراحتى گفت : « چى شده مسعود! به من هم بگو ، من دوستت هستم ، شايد بتوانم كارى كنم » .
سرى تكان دادم و آهى كشيدم و گفتم : « چه بگويم از عشقى نافرجام! احسان جان! تو كه قلبى پاك دارى فقط دعايم كن كه ديگر تاب و توانم بريده شده است » .
دو دستش را روى دو شانههايم گذاشت ، لحظهاى با حالت حزن در ديدگانم نگريست و گفت : « مسعود جان! از پنجره به بيرون خانه نگاه كن . بنگر كه چگونه برگها دانه دانه مىريزند! نگاه كن ؛ برخى از برگها در برابر باد مقاوم هستند و فرو نمىريزند ؛ مىدانى چرا؟ »
گفتم : « تو برايم بگو » .
گفت : « زيرا هنوز خدا به آنها دستور فرو افتادن را نداده است ؛ هر برگى كه از درخت مىريزد ، جز به اذن و اجازهى خالق هستى فرو نمىريزد! مسعود جان! همهى عالم در دستان قدرتمند خداست . نفس كشيدن ما و ضربان قلب ما به اذن اوست ؛ اگر اين سخن را با تمام وجودت درك كنى ، ديگر سختىهاى روزگار تو را از پا در نمىآورد . اين سخن را نگفتم كه بر نااميدى تو بيفزايم ؛ اين را گفتم تا بدانى كه همهى كارها در دستان خداست ؛ پس اميدت فقط به سوى او باشد و بر او توكل كن كه توكل بر خدا ثروتى است عظيم و شاه كليدى است كه هر قفل سختى را باز مىكند » .
سخنان احسان آرامشى به قلبم داد . نفس عميقى كشيدم و با ملايمت به او گفتم : « اى احسان! خوشا به حالت! اين اعتقاد راسخ چگونه در تو شكل گرفته است؟ »
گفت : « لطف خداست و دعاى خير پدر و مادرم ؛ عظمتى را كه خداوند متعال در آفريدههايش قرار داده است ، مدام مرا
به فكر و انديشه مىكشاند و هرچه بيشتر در صُنع خدا و عجايب آفرينش مىانديشم ، بر اعتقادم نسبت به خالق هستى افزوده مىشود .
آيا به عظمت خدا در آسمان و زمين و درياها نظر افكندهاى؟ اصلاً جاى دورى نرويم! آيا به درون خودت نگاه كردهاى كه چه شگفتىها و عجايب و عظمتها وجود ما را فرا گرفته است؟!
آيا به گذر چهار فصل و شب و روز ، كه چه زيبا و دقيق پشت سر هم مىآيند ، با ديدِ عقل نظر افكندهاى؟
چه كسى زمين را در مدارى مشخص به دور خود مىچرخاند؟
چه كسى زمين را در سيرى منظم و دقيق به دور خورشيد
مىچرخاند؟
آيا طبيعت بىجان اين كار را مىكند ، يا دستى توانمند؟
براى ما انسانها بايد چهار فصل باشد كه هم زندگىمان تنوّع يابد و هم در هر فصل بتوانيم ميوهها و ارزاق آن فصل را نوش جان كنيم تا هم نياز بدنمان تأمين گردد و هم از زندگى بيشتر لذّت ببريم . و بايد روز و شب هم باشد تا در روز به كسب و كارو تلاش بپردازيم و در شب استراحت كنيم و آرامش يابيم و از زندگىِمان لذّت ببريم .
آيا طبيعت زمين را به دور خورشيد مىگرداند ، يا دستى توانمند؟ آيا زمين خود به خود به دور خودش مىچرخد ، يا نيرويى با دستى توانمند آن را مىچرخاند؟ »
سخنان احسان حسابى مرا در فكر فرو برده بود ، هيچگاه اينگونه به توصيف شب و روز و ديگر موجودات نگاه نكرده بودم ؛ به او گفتم : « واقعا زيبا سخن مىگويى ؛ حسابى به دلم نشست! »
با تبسمى زيبا گفت : « چون با اين سخنانم به فكر و انديشه افتادهاى مباحثم برايت زيبا شده است ؛ انسان از فكر و انديشهى آزاد لذّت مىبرد ، خصوصا آن فكر و انديشهاى كه برايش راهگشا باشد .
مسعود جان! آيا مىدانى در كتاب مقدّس ما مسلمانان ، خداوند بيش از صد مرتبه از عقل و خرد تعريف به ميان آورده است؟
آيا مىدانى كه در قرآن كريم ارزشى كه به خردمندان داده شده به هيچكس ديگرى داده نشده است؟
آيا مىدانى كه در اين كتاب مقدّس ، به شدّت انسانهايى كه از عقل و انديشهى خود بهرهاى نمىبرد مورد مذمت قرار گرفتهاند؟
آيا مىدانى در اين كتاب مقدّس ، انسانهايى كه نمىانديشند و عقل خود را به كار نمىگيرند و تابع تعصّبات كوركورانه و هواهاى نفسانى خود هستند ، چونان حيوانات معرّفى شدهاند؟مىدانى در اين كتاب، خداوندْ ويژگىهاى انسانهاى خردمند را انديشيدن مدام در شگفتىهاى آسمان و زمين بيان مىدارد؟ »
از سخنان زيباى احسان كه مرا به جديّت به فكر و انديشه واداشته بود غرق لذّت شدم و براى دقايقى غم و غصهى خود را فراموش كردم .
سپس ادامه داد : « اى دوست عزيزم! سراسر عالم گواه خداست و خداوند آن حقيقتى است كه هر قلبى به آن اعتراف مىكند و هركس ، مانند آتئيستها ، نداى قلبش را انكار كند در عمق نادانى و كور دلى به سر مىبرد! »
گفتم : « آتئيستها چه كسانى هستند؟ »
گفت : « كسانى كه عقل خويش را به كلّى تعطيل و رها كردهاند و منكر خدا هستند! »
با تعجب گفتم : « واقعا آنان خدايى را انكار مىكنند كه همهى عالم را خلق كرده است؟! »
با تأسف سرى تكان داد و گفت : « زبانشان و رفتارشان خدا را انكار مىكند ، ولى تَهِ قلبشان گواه وجود خداست » .
گفتم : « اگر در عمق قلبشان خداست ؛ پس چرا انكار خدا مىكنند؟! »
گفت : « زيرا متكبّرند و نمىخواهند تسليم خدا شوند! »
گفتم : « يعنى تكبّر در برابر خدا ، انسان را به انكار خدا مىكشاند؟! »گفت : « آرى ، تكبّر زشتترين صفت است كه نهايتا به ايستادن در برابر خدا و انكار او مىانجامد » .
از جايم برخاستم و به او گفتم : « الآن برمىگردم ، مىخواهم برايت چاى بياورم » .
دستم را گرفت و گفت : « متشكرم ، بنشين ، من چند كلام ديگر
صحبت كنم و ديگر زحمت را كم نمايم ؛ بايد بروم براى خانه خريدى انجام دهم .
مسعود جان! يادت هست ديروز رامين و فرشاد كتابى را با خود داشتند و از ما دربارهى آن كتاب سئوال كردند؟ »
گفتم : « آرى ! نام كتاب ، ساعت ساز نابينا ، نوشتهى داوكينز بود » .
گفت : « مىدانى او كيست و در آن كتاب چه مىگويد؟ »
گفتم : « نه ، لطفا تو برايم بگو » .
گفت : « داوكينز يكى از بزرگان آتئيستهاست . او با تعطيل و رها نمودن حكم عقل ، خدا را انكار كرده است و دليل انكارش نظريهى داروين است » .
گفتم : « تا آنجا كه من مىدانم خودِ داروين معتقد به خدا بوده! »
گفت : « آرى ! اما بعد از او نظريهاش دستاويزى شد براى ملحدان كه خدا را انكار كنند! »
گفتم : « رامين مدّعى بود كه داوكينز با دلايل علمى مباحثخود را مطرح مىكند » .
احسان خندهى تلخى كرد و گفت : « آنچه كه به عنوان دليل علمى مطرح مىكند در خيلى از موارد فرضيهها و يا نظريههايى است كه هنوز به مرحلهى صددرصدى و قطع نرسيده است ؛ در ثانى ، فرضا كه نظريهى تكامل هم صددرصد درست باشد ،
هرگز نفى خدا نمىكند ؛ بلكه با استناد به همين قانون تكامل ، مىتوان خالق قادر را اثبات كرد » .
گفتم : « كتاب ساعتساز نابينا را خواندى؟ »
گفت : « همان روز آن را به دست آوردم و مطالعه كردم ، چيز جديدى نبود ، همان نظريهى تكامل چارلز داروين است ؛ اما با اين تفاوت كه داروين با اين نظريهاش انكار خدا نكرد ؛ ولى داوكينز و پيروان و همفكرانش انكار خدا مىكنند » .
گفتم : « طبق نظريهى داروين ، همهى موجودات زندهى روى زمين از يك تك سلولى به وجود آمدهاند . مىگويد حدود سه ميليارد و نيم سال پيش كه هيچ موجود زندهاى روى كرهى زمين نبود ، در دل اقيانوس يك موجود تك سلولى پيدا شد و سپس رشد نمود و طى صدها ميليون سال به موجودات ديگر تبديل گشت . يعنى ، آن تك سلول به گياهان دريايى و سپس به آبزيان و سپس به جانوران خشكى و بعد به انواع و اقسام موجودات تكامل يافت! »
احسان گفت : « آرى ، آنان مىگويند يك سير تكامل در طولچند ميليارد سال سبب پيدايش موجودات زنده روى زمين شده است » .
گفتم : « اصلاً بگوييم كه كاملاً درست است ؛ اما چگونه با اين موضوع مىتوان خدا را انكار كرد! » .
احسان لبخندى زد و گفت : « اگر عقل تعطيل و رها گردد
و تكبر و غرور و منيّت بر انسان چيره گردد ، خدايى كه وجودش از روز روشنتر است ، انكار مىگردد!
به اين انسانهاى بىخرد بايد گفت : آن تك سلول كه طبق ادّعايشان به انواع و اقسام موجودات تبديل شده است را چه كسى ايجاد كرده است؟
آيا خود به خود و به صورت تصادف در دل اقيانوس ايجاد شده؟
آيا عقل مسئلهى تصادف را مىپذيرد؟! تصادفى كه سبب شده شگفتانگيزترين موجودات روى كرهى زمين صاحب حيات شوند؟!
فقط در يك صورت مىتوان پذيرفت و آن تعطيلى عقل است!! »
گفتم : « بيچاره رامين و فرشاد ، كه تحت تأثير چنين تفكرات باطلى قرار گرفتهاند! »
احسان با تأسف سرى تكان داد و گفت : « متأسفانه تفكرات باطل مادى گرايانه ، برخى از جوانان ما را فرا گرفته است و گروههاى ملحد آتئيستى ، چون به دروغ و فريب ادّعاى علمو عقل مىكنند ، توانستهاند در برخى از جوامع علمى نفوذ كنند . اگر جوانان ما پايههاى اعتقادى خودشان را قوى كنند هرگز منحرفان نمىتوانند ذرّهاى لغزش در اعتقادات آنان ايجاد كنند .
همانگونه كه اطلاع دارى روز يكشنبه قرارى با رامين و فرشاد گذاشتهايم كه در رابطه با همين موضوع تكامل بحث كنيم ،
من اميدوارم كه آن دو آگاه شوند و به راه صحيح بازگردند ؛ زيرا آن دو ، جوانان پاكى هستند كه فريب خوردهاند » .
احسان برخاست تا برود . هنگامى كه خواست از اتاق خارج شود به دو قاب عكسى كه روى ميزم بود اشارهاى كرد و گفت : « به به! عكس تخت جمشيد و آبشار مارگون . خيلى وقت است كه به تخت جمشيد نرفتهام ؛ مىآيى فردا بعد از كلاس سرى به تخت جمشيد بزنيم؟ »
گفتم : « فردا كلاس ما ساعت ده تمام مىشود ؛ باشد ، خيلى خوب است ، من هم به يك سفر كوتاه احتياج دارم تا كمى روحيه بگيرم » .
احسان گفت: « ان شاءاللّه فردا بعد از كلاس با تو و دوست ديگرم ميثم به تخت جمشيد مىرويم و قبل از غروب بازمىگرديم » .
گفتم : « ميثم را نمىشناسم » .
گفت : « يكى از دوستان خوب من است كه هفت سال با او رفاقت دارم ، پسر خوب و نازنينى است ، با او هم آشنا شوى خوب است . چند بار قرار بود باهم براى تفريح به خارج از شهربرويم كه نشد ، خُب ، فردا موقعيت مناسبى است . او وسيلهى نقليه هم دارد » .
گفتم : « چه خوب ، پس ديگر راحت مىرويم و برمىگرديم » .
جواب داد : « آرى ، او پسر خوش سفرى است ، حتما از او خوشَت خواهد آمد » .
احسان را تا دم در بدرقه نمودم ، همين كه در را گشود تا خارج شود ، خواهرم را در مقابلش ديد ، سريع خود را جمع و جور كرد و سر به زير افكند و سلام كرد .
خواهرم كه انتظار ديدن احسان را نداشت با دستپاچگى جواب سلام او را داد و به كنارى رفت . مادر و پدر و برادرم نيز وارد خانه شدند . احسان به همهى آنها سلام كرد . آنان نيز با گرمى جواب سلام او را دادند .
پدرم گفت : « احسان جان! بمان تا شام در خدمتتان باشيم ؛ من از مسعود دربارهى خوبىهايت زياد شنيدهام ، دوست دارم بيشتر باهم آشنا شويم » .
احسان پاسخ داد : « عذرخواهى مىكنم ، بايد بروم ، كارى دارم ، إن شاء اللّه در فرصتى ديگر خدمتتان مىرسم » .
سپس خداحافظى كرد و رفت .
خواهرم به من گفت : « اين جوان با ادب ، همان دوستى است كه هميشه از او تعريف مىكردى؟ »با لبخندى كه شوخى از آن مىباريد ، گفتم : « آره ، خودِ خودش است! مىخواهى بگويم به خواستگارىات بيايد؟ »
سارا با دستش آهسته هُلى به من داد و گفت : « برو ببينما! مسخره! مثل اينكه درد عاشقى بدجورى به سرت زده! »
من و مادرم خنديديم .
مادرم به من رو كرد و گفت : « واقعا دوست خوبى دارى ، خداوند او را براى پدر و مادرش حفظ كند » .
من هم با خنده دستم را به صورت دعا بالا گرفتم و گفتم : « الهى آمين ، و خدا شوهر خوبى هم براى سارا بفرستد » .
سارا باز هم به من نگاه معنادارى كرد و گفت : « مسخره!! »
فرداى آن روز ، زودتر از خانه خارج شدم تا كمى در محوطهى دانشگاه قدم بزنم . دانشگاه شيراز روى تپّهاى قرار دارد و وسيع و بسيار سرسبز و باصفاست . از بالاى آن تپّه مىتوان تمام شهر را ديد . ساعت هفت صبح بود و هوا كمى سرد . دستهاى خود را در جيبهايم قرار داده بودم و در حالى كه سر را به زير افكنده بودم ، قدم مىزدم . در ذهنم مرورى بر سخنان دلنشين احسان مىكردم ؛ سخنان ديروز او روحيهى خوبى به من داده بود . من انسانى آنچنان مذهبى نبودم ؛ وليكنبىدين و بىاعتقاد هم نبودم ، هرچند در به جا آوردن برخى از تكاليف دينى اهمال و كوتاهى مىكردم ، اما هيچ گاه باورهاى دينى را انكار نكردم .
هر گاه برخى از اشخاص را مىديدم كه دم از دين مىزنند، ولى رفتار و كارهايشان ناشايسته بود ، مرا نسبت به مذهبىها
بدبين مىكرد ؛ اما هرگاه منش خوب و رفتارهاى زيباى احسان را مىديدم نظرم نسبت به اهل دين و مذهب تغيير مىكرد و با خود مىگفتم : « پنج انگشت دست ، مثل هم نيست ؛ هرچند هستند كسانى كه ادعاى دين و ايمان مىكنند اما در رفتار و منش به گونهاى ديگرند ، وليكن بچه مذهبىها مثل احسان هم هستند كه اهل صفا و پاكىاند و اين اشخاص متديّنين واقعىاند! پس نبايد به همهى آنها بدبين بود » .
دستهاى از كلاغها از بالاى سر من با صداى قار قار عبور كردند . سرم را به سوى آسمان گرفتم و به دستهى وسيع كلاغها نگاه كردم . با خود گفتم : « آيا اين كلاغهاى مهاجر ، با اين پرهاى سياه و منقار تيز و بالهاى بلندشان ، از تكامل يافتن موجودات ديگرى به وجود آمدهاند يا خدا آنها را خلق كرده است؟ »
يادم به سخنان احسان افتاد كه گفته بود : « اگر اصل تكامل موجودات و تبديل يك موجود به موجود ديگر هم ثابت گردد ؛ باز خالق همهى موجودات خداست ؛ زيرا او اين قانون تكامل را در بين موجودات قرار داده است » .به خود گفتم : « آرى ، اين سخن مىتواند منطقى باشد ؛ زيرا خداوندى كه بتواند موجودات را يكباره خلق كند ، پس مىتواند برنامهى دراز مدتى نيز براى ايجاد يك موجود قرار دهد » .
يادم آمد زمانى كه در دورهى راهنمايى بودم ، در درس قرآن ، معلم مهربانمان آيهاى خواند كه خداوند در آن آيه فرموده بود :
« آيا به پرندگانى كه در آسمان بالهايشان را باز و بسته مىكنند نگاه عبرت آميز نمىكنيد؟ چه كسى جز خداى مهربان مىتواند آنها را در آسمان نگه دارد؟ »
با خود گفتم : « اين بالهاى پرندگان است كه آنان را در هوا نگه داشته است . خُب! اين بالها را چه كسى براى پرندگان طرّاحى كرده است؟
اگر بگوييم كه طبيعت در طول ميليونها سال اين كار را كرده است ، اين سخن از منطق چندانى برخوردار نيست ؛ زيرا چگونه قواى طبيعت به خودى خود مىتواند توليد حيات كند و دقيقترين طرّاحىها و ساختارها را انجام دهد؟! بنابراين طبق حكم عقل ، بايد پشت اين طبيعت ، تدبير دقيقى باشد ؛ بنابراين ، تدبيرگر دقيقى برنامهى اين عالَم را رديف كرده است و آن موجودْ كسى جز خداى توانا نيست . آرى ، آرى ؛ پرندگان را خدا در آسمان نگه داشته است! »
در اين افكار بودم كه دستى روى شانهام قرار گرفت ، به پشت سر نگريستم .احسان را با تبسمى زيبا ديدم . به من سلام كرد . جواب سلام او را دادم .
گفت : « مانند متفكرين در حال قدم زدن هستى ؛ دارى شعر مىسُرايى يا به عشقت فكر مىكنى؟ »
گفتم : « هيچكدامشان! دارم به شگفتىهاى آفرينش مىانديشم! »
گفت : « واقعا در اين فضاى مرتفعِ پر درختِ خنك ، فكر و انديشه در رابطه با عجايب آفرينش ، عجب لذّتى دارد! »
از ته دل خندهاى كردم و گفتم : « واقعا لذيذ است! »
او هم خندهاى كرد و به آرامى دستم را فشرد و گفت : « دوست خوش ذوق متفكرم! برويم كه تا دقايقى ديگر كلاس شروع مىشود » .
هنگام ورود به كلاس رامين و فرشاد را ديديم ؛ رامين با حالتى تمسخرگونه به ما گفت : « به به ، دوستان اهل علم و تحقيق! بگوييد ببينم ، آن كتاب را خوانديد؟ »
احسان به آرامى گفت : « اول سلام ، دوم ، آرى خواندم و اگر خدا بخواهد فردا در اين رابطه با هم بحث خوبى را خواهيم داشت » .
فرشاد بىدرنگ پاسخ داد : « ما كه دقيقه شمارى مىكنيم تا فردا برسد ، تا ببينيم كه آيا شما دو نفر تسليم مباحث علمى مىشويد و يا مىخواهيد تفكرات سنّتى خود را تكرار كنيد؟ »
من كه از طعنههاى آنان ناراحت شده بودم با لحنى تند گفتم :« لطفا شما خودتان را عالِمِ يگانهى دهر ندانيد و احتمال خطا و اشتباه در فكر و انديشهى خود هم بدهيد! »
رامين گفت : « مباحث علمى كه بر مبناى علوم تجربى است ، دقيق است ؛ اين شما هستيد كه بايد در انديشههاى خود تجديد نظر كنيد! »
احسان به آرامى دو بار بر دوش رامين زد و گفت : « آقا رامين! حكم عقل و استدلال و برهانهاى آن ، بسيار دقيقتر از علوم تجربىاى ست كه خطا در آن راه دارد » .
من كه هنوز از سخنان و طعنههاى رامين ناراحت بودم ، گفتم : « اگر قرار باشد كه تو خود را عقل كُل بدانى و احتمال هيچ خطايى در تفكراتت را ندهى ، من فردا حاضر به بحث و گفتگو با تو نيستم! »
رامين نيشخندى زد و گفت : « از همين الآن پا پيش كشيدى؟ »
فرشاد گفت : « باشد ، باشد ! اگر حق را در سخنان شما ديديم مىپذيريم » .
رامين هم گفت : « قبول ، قبول ! اگر حقّى در كلامتان ديديم ، مىپذيريم » .
استاد وارد كلاس شد ، همه به احترام او برخاستيم . حدود دو ساعت كلاس طول كشيد . آنچنان فكرم درهم و برهم بود كه هرچه استاد مىگفت ، متوجه نمىشدم . پس از پايان كلاس ،احسان به من گفت : « برخيز زودتر برويم سر خيابان ، ميثم منتظر ماست » .
رامين خودش را به ما رساند تا بحثى را بگشايد . احسان به او گفت : « الآن ما بايد جايى برويم ؛ بحثهاى خود را بگذار براى فردا بعد از كلاس » .
از حياط و محوطهى دانشگاه كه خارج شديم ، ابتداى خيابان ارم ، ميثم در كنار ماشينش ، انتظار ما را مىكشيد . سريع خودمان را به او رسانديم . بعد از سلام و احوالپرسى حركت كرديم . از خيابان جمهورى گذشتيم و با عبور از دروازه قرآن ، از شهر خارج شديم . از شيراز تا تخت جمشيد ، كمتر از يك ساعت راه است ؛ حدودا پنجاه كيلومتر .
هواى خنك و طبيعت زيباى بين راه ، تپهها ، خصوصا كوه بزرگ سر به فلك كشيدهى بمو ، حالى به من و دوستانم داده بود . ميثم نيز مانند احسان شخصى خوش رو و خوش برخوردى بود كه انسان از همنشينى با او لذّت مىبرد . او جوان 27 سالهاى بود و همراه برادر بزرگترش در بلوار مدرس شيراز مغازهاى اجاره كرده بودند و در آن مغازه ترشيجات و عرقيات را به مردم عرضه مىكردند .
او فلاسك بزرگى را با خود به همراه داشت كه پر از عرق گلاب و بهار نارنج بود . يعنى اين دو عرق را با هم مخلوط كرده بود كه بسيار معطر و خوشمزه شده بود . ميثم مىگفت :« عرقيّات مغازهى ما از خالصترين و بهترين نوع عرقيّات است ؛ ما خودمان مستقيم از ميمند وارد مىكنيم » .
ميمند يكى از شهرستانهاى استان فارس است كه باغات
پرگل آن بسيار مشهور است و بهترين گلاب و عرقيات استان فارس نيز متعلق به اين شهرستان است .
نزديك ظهر بود كه به شهر مرودشت رسيديم . مرودشت بعد از شيراز پر جمعيتترين شهرستان استان فارس است و مردم اين شهر هر ساله در كشت گندم رتبهى اول كشور را كسب مىكنند . در اطراف اين شهر تا كيلومترها مزارع سرسبز گندم است .
هنگام ظهر بود . احسان پيشنهاد داد كه ناهار را در مرودشت صرف كنيم . گفتم : « بهتر اين است كه هرچه مىخواهيم در اينجا بخريم ؛ اما در خارج از شهر در جاى باصفايى بنشينيم و ناهار را آنجا بخوريم » .
احسان در حالى كه مىخنديد گفت : « واى فراموش كردم همراه ما يك شاعر خوش ذوقِ عاشقى است كه هر جا نمىتواند بنشيند و غذا بخورد! باشد ، در خارج از شهر در اول جايى كه آب و درخت و سرسبزى و بلبلى باشد ، همانجا مىنشينيم و ناهار مىخوريم » .
من هم خنديدم و از او تشكر كردم .
ميثم در اين ميان گفت : « ولى نماز را همينجا و اول وقت به جاى مىآوريم » .
احسان گفت : « بله كه نماز اول وقت از همه چيز مهمتر است ؛ اول نماز را مىخوانيم ، سپس غذا تهيه مىكنيم و به راه مىافتيم » .
مسجدى در همان اول خيابان اصلى مرودشت مشاهده گرديد . ماشين را همانجا پارك كرديم . آن دو آستينها را براى وضو
بالا زدند و به سمت مسجد حركت كردند . من هم آن روز آستينهايم را بالا زدم و همراه آن دو دوست خوبم وضو گرفتم و به نماز ايستادم .
بعد از فارغ شدن از نماز ، احسان رو به من كرد و گفت : « اكنون حالت چطوره؟ خوبى؟ سرحالى؟ »
گفتم : « واقعا با خواندن نماز احساس سبكى و آرامش كردم! »
گفت : « هيچ جاى تعجّبى نيست! ذكر و ياد خدا بهترين سبب آرامش دل است » .
گفتم : « راست مىگويى ؛ آن موقع هم كه در خانهىمان از شگفتىهاى آفرينش خدا سخن مىگفتى ، احساس آرامش مىكردم » .
لبخندى به من زد و در چشمانم نگريست و گفت : « اگر خدا از زندگانى ما حذف شود بيچاره و درمانده و بىپناهيم » .
پس از تهيه غذا از شهر خارج شديم و در همان ابتداى خروج ، در دشت وسيع ، چندين درخت و جوى آبى ديديم ؛ همانجا توقف كرديم و ناهار را با مزاح و خنده و صفا و صميميت خورديم .بعد از يك ساعت حركت كرديم . حدود ده كيلومتر بيشتر تا تخت جمشيد راه نمانده بود . به دو سه كيلومترى تخت جمشيد كه رسيديم ستونهاى بلند آن از دور پيدا شد . گفتم : « واقعا كاخ باشكوهى است كه بعد از گذشت 25 قرن هنوز ديدگان را از دور به خود خيره مىسازد! »
دوستان سخن مرا تأييد كردند .
ماشين را در جايى مناسب پارك كرديم و پياده به سمت آن بناى عظيم و باشكوه حركت كرديم .
حدود پانصد متر راه رفتيم تا به پلّكان ورودى تخت جمشيد رسيديم . از دور ، اين بناى رفيع ، جلوهاى خاص داشت . ديوارهاى عظيم سنگى ، كه هر قطعه از آن هزاران كيلو وزن داشت ، چشمهاى هر بيننده را مبهوت خود مىكرد .
از پلكان بالا رفتيم و وارد محوطهى اصلى كاخ شديم . بسيار زيبا و باشكوه بود . واقعا جلوههاى زيباى فرهنگ ايران باستان در ديوارها و ستونها و نقش و نگارهاى متعدد و متنوع ، قابل ديدن و تحسين و ذوق كردن بود!
همگى به خود مىباليديم كه كشور عزيزمان ايران روزى مهد تمدن و فرهنگ بوده است .
بعد از ساعتى گشت و گذار در بناها و كاخهاى متعدد آن مجموعه ، احسان گفت : « اگر دقت كرده باشيد ، در بين اين همه نقش و نگارهايى كه بر ديوارها و ستونهاى اين بناى عظيمنقش بسته ؛ ولى هيچ عكسى از زن مشاهده نمىگردد! مىدانيد دليل آن چيست؟ »
من و ميثم نگاهى به يكديگر افكنديم و سپس شانههايمان را به بالا انداختيم و گفتيم : « نمىدانيم ، تو برايمان بگو! »
احسان گفت : « اين دليلى آشكار از غيرت مردان ايران باستان
نسبت به زنها و نواميسشان است . من در مطالعاتم به اين نتيجه رسيدهام كه در ايران باستان هم مردان اهل غيرت نسبت به زنانشان بودهاند و هم زنان باحجاب بودهاند و هرگز خودشان را در برابر مردان غريبه ظاهر نمىساختهاند » .
ميثم گفت : « عجيبتر اينجاست كه در همان دوران باستان ، بناهاى بزرگ و عظيمى كه در برخى مناطق جهان ، مثل يونان و مصر ، ساخته مىشد از عكس صورت زنان ، يا زنان نيمه برهنه ، در ديوارها و بناهاى خود به صورت متعدّد استفاده مىكردند ؛ اما غيرت مرد ايرانى هرگز اجازه نمىداد كه عكس زنى روى يكى از ديوارها يا ستونها نقش بندد » .
من با كمى احساس غرور گفتم : « پس بايد افتخار كنيم كه ايرانى هستيم و با غيرت و صاحب تمدن و فرهنگى بزرگ! »
احسان گفت : « بله كه بايد به غيرت و خوبىهاى نياكان دورمان افتخار كنيم! »
گفتم : « سالهاست كه دو سئوال فكر و ذهن من را به خودمشغول ساخته است ، الآن فرصت مناسبى است كه مطرح كنم ؛ آيا اجازه مىدهى؟ »
احسان گفت : « بفرما! در خدمتم و اگر توانستم جواب مىدهم » .
گفتم : « مىترسم ناراحت شوى! »
او لبخندى زد و گفت : « اى بابا! مثل اينكه تو هنوز مرا
نشناختهاى! ناراحتى ندارد ؛ بَلَد باشم جواب مىدهم و اگر ندانم مىگويم نمىدانم ، اين كه ناراحتى ندارد » .
گفتم : « اول اينكه : مگر ما ايرانىها ، خودمان صاحب فرهنگ و تمدن و دين و مذهب نبوديم ؛ چرا ما را مجبور كردند اسلام را بپذيريم؟
دوم اينكه : مگر دين خدا مخالف ويرانى و چپاولگرى نيست! پس چرا اعرابى كه به نام اسلام به ايران ما حملهور شدند ، هم خرابىهاى زيادى به بار آوردند و هم ثروت ايرانىها را غارت كردند؟ »
احسان نگاه تندى به من كرد و ابروهاى خود را بالا افكند و گفت : « به به! بنازم تو را! اينها چه حرفى است كه مىزنى؟ من ديگر با تو هيچكارى نخواهم داشت! »
اين را گفت و پشت به ما كرد و با عجله رفت!
فرياد زدم : « احسان! احسان! به تو گفتم كه ممكن است ناراحت شوى ، خودت به من اجازهى پرسيدن دادى! ببخشيد از اينكه اين سئوال را كردم ؛ اصلاً غلط كردم!! »اما او توجهاى نمىكرد و با سرعت مىرفت . من بر سرعت خود افزودم تا به او برسم و كدورت و ناراحتى را از دلش در بياورم . هنگامى كه نزديك او رسيدم ناگهان به سمت من برگشت! صورت جدّى او را ديدم و كمى ترسيدم كه نكند مىخواهد مرا كتك بزند! يك گام بلند به سمت من برداشت و به
ناگاه لبخندى بر لب زد و مرا در آغوش گرفت و گفت :
« باشد! باشد! سعى مىكنم كه مثل يك بچهى خوب و آرام جوابت را بدهم » .
من با تعجب گفتم : « احسان! اين رفتارها يعنى چه؟ »
خنديد و گفت : « خواستم در اين مكان يك شوخىاى بكنم كه حلاوت و خاطرهاش تا سالها باقى بماند » .
خنديدم و گفتم : « عجب شوخى بىمزّهاى »
او هم خنديد و گفت : « البته دليل ديگرم هم اين بود كه خواستم كمى سرعت بگيريم كه تا شب نشده از موزهى تخت جمشيد هم بازديدى كنيم » .
به جلو نگاه كردم ، ديدم در مقابل در ورودى موزهى تخت جمشيد قرار گرفتهايم . خندهاى كردم و گفتم : « اى شيطون ناقلا! شوخىهايت هم مثل خودت دوست داشتنى است! »
ميثم هم با سرعت خودش را به ما رساند و بعد از فهميدن جريان ، بلند زد زير خنده و گفت : « احسان برخى مواقع از اين كارهاى بچگانه هم مىكند ، نبايد دلگير شد » .همگى خنديديم!
احسان به من گفت : « لحظهاى بنشينيم تا هم استراحتى كرده باشيم و هم من جواب سئوالت را بدهم » .
هر سه روى يك صندلى سنگى كه در كنار در ورودى موزه بود نشستيم . احسان گفت : « سئوال تو ، سئوال بسيار خوبى است
و سئوالى است كه ذهن بسيارى از جوانان خوب ما را به خود مشغول ساخته است . اى احسان عزيز! هويّت تمام اديان الهى دعوت به خداپرستى و گسترش عدالت و محبت و مهربانى به مردمان است ؛ پس اگر ديديم اشخاصى به نام دين كارهاى ناشايستى انجام مىدهند ، نبايد دين را زير سئوال برد ؛ بلكه بايد آن انسانهايى كه از دين پاك خدا استفاده ابزارى مىكنند را زير سئوال برد .
اول جواب سئوال دوّمت را بدهم :
اسلام دين محبت است و با غارتگرى و ويرانى مخالف است ؛ اما كسانى كه به ايران حملهور شدند و غارتگرى نمودند ؛ هدفشان گسترش اسلام حقيقى نبود ؛ بلكه آنان خواستند با بهانه كردن دين ، ملتها را غارت كنند » .
گفتم : « شنيدهام كه حضرت على با آن خلفا همراهى نكرد و در هيچ يك از نبردها شركت ننمود » .
گفت : « آرى ، زيرا حضرت على امام برحق بود و آنان او را با كودتايى كنار زدند تا بتوانند هر كار خلافى را كه مىخواهندراحت و آزادانه به اسم دين انجام دهند » .
گفتم : « يعنى اگر حضرت على به حقش مىرسيد و خليفهى مردم مىشد هرگز به ايران حملهور نمىشد؟ »
گفت : « او دلها را با رفتار زيبا و حُسن خلق به اسلام جذب مىكرد ؛ آرى ، زمانى كه مردم مىديدند خليفهى مسلمين
سراسر مهر و محبت و عدالت و آزادگى است ، بدون اينكه جنگى صورت بگيرد با آغوش باز اسلام را مىپذيرفتند » .
گفتم : « آنچه كه شنيدهايم ، على بعد از خلفا ، پنج سال حكومت كرد و در اين پنج سال بسيارى از ايرانىها مسلمان شدند » .
احسان با لبخندى به ديدگانم نگريست و گفت : « آرى ، زيرا در زمان خلفا ، آنان با ايرانىها بسيار بدرفتارى مىكردند ؛ بلكه بسيارى از ايرانىها را به بردگى گرفتند ؛ اما حضرت على زمانى كه به خلافت رسيد به ايرانىها احترام گذاشت و به آنها ارزش داد و بيت المال را به صورت مساوى بين همه تقسيم نمود و هيچ فرقى بين عرب و ايرانى نگذاشت ؛ بنابراين ، مردم ايران عاشق او شدند و با آغوش باز اسلام را پذيرفتند و به اين علت است كه ما پيرو على شديم نه پيرو خلفاى غاصب » .
گفتم : « برخى مىگويند كه در فتح ايران امام حسن و امام حسين هم در سپاه خلفا شركت داشتند! »
گفت : « اين دروغى است كه محمد بن جرير طبرى ، مورخ مشهور اهل سنت ، گفته است ؛ من تاريخ اسلام را به دقتمطالعه كردهام ، در تواريخ معتبر اين مطلب را نديدهام . طبرى كه خود از پيروان متعصب خلفاى غاصب است ، خواسته با اين دروغ ، هم چهرهى امام حسن و امام حسين را تخريب كند و هم به نحوى بگويد كه حضرت على هم در فتح ايران و چپاول آن نقش داشته ؛ زيرا او اگر خودش شركت نكرد اما دو پسرش را
به عنوان نماينده خود در اين جنگ اعزام داشت!! و اين سخن طبرى يك دروغ ناجوانمردانهاىست كه اسناد معتبر تاريخى هرگز آن را تأييد نمىكند » .
گفتم : « خير ببينى احسان كه جوابم را گويا و دقيق دادى! »
احسان گفت : « اما سئوال اولت ؛ آرى ، ما دين و فرهنگ داشتيم اما اسلام آمد و بهتر از آن را به ما داد . اسلام هرگز نگفت كه مردم ايران سنتها و فرهنگهاى خوب خود را ويران كنند ؛ بلكه با خرفات و پليدىها به مبارزه برخاست و از آنجا كه مردم ايرانِ قبل از اسلام از حكومت ساسانيان ظلمها ديده بودند و همچنين مىديدند كه موبدان معابد ، حامى حكومت ساسانى و موافق تبعيض و فاصلهى طبقاتى وسيع بين مردم عادى و اشرافزادگان هستند ، آنگاه كه اسلام نداى برابرى و عدالت را سر داد ، با آغوش باز دين اسلام را پذيرفتند » .
احسان را در آغوش گرفتم و بوسيدم و گفتم : « من خدا را شكر مىكنم كه دوستى خوب چون تو دارم! خوب جوابم را دادى و شبههاى كه سالها ذهن مرا مشغول خود ساخته بودبرطرف ساختى » .
سپس برخاستيم و وارد موزهى تخت جمشيد شديم و حدود يك ساعت ابزار و لوازم به جاى مانده از دوران گذشته را با لذت ديديم و خاطره برگرفتيم .
هنگامى كه براى بازگشتن به سمت ماشين روانه شديم ،
احسان به من گفت : « بايستيم و يك بار ديگر با دقت به اين بناى رفيع و باشكوه نظر افكنيم . » ما كه حدود پنجاه متر از تخت جمشيد فاصله گرفته بوديم ، ايستاديم و مجددا شكوه آن كاخهاى عظيم را نظارهگر شديم .
احسان گفت : « آيا مىدانيد كه ما با نظر كردن به اين بناى باشكوه چه درس خداشناسىاى مىگيريم؟ »
من و ميثم لحظاتى به يكديگر نگاه كرديم و سپس رو به احسان نموده و گفتيم : « لطفا خودت براى ما بگو » .
گفت : « عقل ما با نظر كردن به اين بناى رفيع شكوهمند مىگويد كه اين بنا را كسانى درست كردهاند كه صاحب قدرت و صنعت و فرهنگ و تمدن بودهاند و هرگز عقل ما نمىپذيرد كه اين بناى باشكوه خود به خود و بدون هيچگونه تدبير و مهندسىاى ، به وجود آمده باشد ؛ بنابراين هرگاه با ديد عقل به عالَم و شگفتىهاى آن بنگريم اعتراف خواهيم كرد كه اين عالَم شگفت انگيز كه تخت جمشيد با آن همه عظمتش نقطهاى همدر برابر آن نيست ، خالقى قدرتمند و توانا دارد و عقل سليم ، يك يكصد ميليون هم احتمال نمىدهد كه اين عالم بدون خالق ايجاد شده باشد » .
من و ميثم گفتيم : « كاملاً درست است ؛ هرگز عقل نمىپذيرد كه اين عالَم شگفت انگيز با آن همه پيچيدگىها و عجايبش
خود به خود و بر اثر تصادف ايجاد شده باشد و هركس اين سخن را بگويد واقعا تمام خرد خود را نابود ساخته است » .
احسان با تأسف سرى تكان داد و گفت : « اما برخى از انسانها ، آنچنان نور عقل خود را خاموش كردهاند كه خدايى كه روشنتر از هر روشنايى است را انكار مىكنند و خود را در معرض هلاكت و عذاب ابدى قرار مىدهند » .
ميثم گفت : « خدا ما را از وساوس شيطانها حفظ كند » .
همگى گفتيم : « آمين »
سپس سوار بر ماشين شديم و هنگام غروب به شهرمان شيراز بازگشتيم . براى من اين سفر كوتاه ، يك خاطرهى بسيار جذاب و ماندگارى گشت و در اين سفر كوتاه خيلى از چيزها را آموختم و براى ساعاتى درد فراق شقايق را فراموش كردم .
صبح روز يكشنبه در حالى از خواب بيدار شدم كه شب گذشته را با خوبى و آرامش به خواب رفته بودم . ساعت شش صبح بود . به حياط رفتم و با آب خنك صورتم را شستم و زير درختان نارنج حياطِمان كمى قدم زدم . آن روز حسابى سرحال بودم و اين سرحالى به خاطر مسافرت كوتاه ديروز بود . مقدارى نرمش كردم و چند بار نفس عميق كشيدم و براى خوردن صبحانه به آشپزخانه رفتم . مادرم بيدار شده بود و برايم تخممرغ نيمرو درست كرده بود .سر سفره مقدارى عسل و خرما و شير هم گذاشته بود . از مادرم تشكر كردم و صبحانه را در كمال آرامش و با اشتهاى كامل خوردم . مادرم از اين كه مىديد كه من بعد از چندين روز كسالت و افسردگى حالم خيلى بهتر شده است ، بسيار خوشحال بود .
زودتر از خانه خارج شدم كه تا دانشگاه پياده روى كنم . شب گذشته نَمى باران باريده بود و هوا مرطوب و درختان و خيابان ارم خيس شده بودند . باد ملايمى مىوزيد و باد قطرات ريز باران ، كه بر برگهاى درختان باقى مانده بودند را با ملايمت بر سر و صورت من مىزد . اندك برگهاى باقيمانده بر درختان نفسهاى آخر را مىكشيدند و باد با ملاطفت آنها را از درختان جدا مىكرد و در آغوش خود مىگرفت و چرخان چرخان آنها را به اين طرف و آن طرف مىبرد .
در آن صبح مرطوبِ خنك كه نسيم ملايمى مىوزيد ، خيابان ارم بسيار باصفا شده بود . پياده رو و خيابان با برگهاى زرد يك دست طلايى شده بودند به گونهاى كه سنگ فرشهاى سفيد كف پياده رو و خيابان به ندرت ديده مىشد . برخى از مردم شيراز براى پياده روى و لذت بردن از هواى مرطوب و پاكيزه به اين خيابان آمده بودند و برخى هم در كنارى نشسته بودند و با لذّت صبحانه مىخوردند . از مقابل باغ ارم گذشتم . صداى دهها پرنده و بلبل فضاى باغ و اطراف آن را آكنده ساختهبود . لحظاتى به ياد خاطره خوش ملاقاتم با شقايق در اين باغ زيبا افتادم ، همان ملاقاتى كه شيرينىاش با درد فراق و عشقى نافرجام مخلوط شده بود .
زمانى كه از كنار درب ورودى باغ گذشتم ، چشمم به همان نيمكتى افتاد كه ساعتى من و شقايق روى آن نشستيم و شيرينترين و
و زيباترين هديهها را از يكديگر گرفتيم . آهى كشيدم و سريع گذشتم .
وارد محوطهى دانشگاه شدم ، هنوز نيم ساعت به شروع كلاس مانده بود . امروز مىتوانست روزى سرنوشتساز برايم باشد . قرار بود امروز بعد از پايان كلاس ، من و احسان ، با رامين و فرشاد ديدارى داشته باشيم تا در رابطه با مهمترين مسئلهى اعتقادى ، كه اعتقاد به خداست ، گفتگو كنيم .
من كمى نگران بودم و با خود مىگفتم : « نكند احسان نتواند از پسِ رامين برآيد! اگر او نتواند جوابى مناسب به رامين و فرشاد بدهد ، نمىدانم بر سر اعتقادات من چه خواهد آمد! »
سپس نهيبى به خودم زدم و گفتم : « اين چه فكرى است كه مىكنى؟ احسان هم مطالعات زيادى دارد و هم شخص تيزبينى است ؛ رامين نمىتواند به آسانى بر او غالب شود » .
دقايقى در محوطهى دانشگاه قدم زدم و سپس زودتر از همه به كلاس رفتم .
بعد از پايان كلاس من با احسان و رامين و فرشاد به محوطهىدانشگاه رفتيم و روى نيمكت بزرگى كه دو درخت بيد مجنون شاخههاى خود را چتروار روى آن افكنده بودند نشستيم .
احسان آغاز سخن كرد و گفت : « هدف از اين بحث آشكار شدن حقايق است ؛ بياييد باهم عهد ببنديم كه اگر حق برايمان ثابت شد ، آن را بپذيريم و خود را از تعصبات و افكار غلط آزاد سازيم » .
من بىدرنگ پاسخ دادم : « اصلاً هدف از بحث ما همين است و من حقايق را مىپذيرم ، هرچند برخلاف عقايدم باشد » .
رامين گفت : « هرچند من به خود اطمينان دارم و مباحثم را علمى و غيرقابل خدشه مىدانم ، اما اگر حقايقى آشكار شود مىپذيرم » .
فرشاد هم گفت : « من هم جوياى حق هستم ؛ اگر حقّى ثابت شد مىپذيرم » .
احسان رو به رامين و فرشاد كرد و گفت : « شما بحث را شروع كنيد » .
رامين گفت : « من تاريخ بسيارى از اديان را مطالعه كردهام ؛ به اين نتيجه رسيدهام كه اعتقاد به دين ناشى از خيالات و موهومات بشر است! »
فرشاد نيز گفت : « بسيارى از افكار غلط و خرافى را هم اكنون نيز مىتوان در بسيارى از اديان مشاهده كرد » .
احسان گفت : « براى من دليل بهترى براى اين مسئله بياوريد » .رامين گفت : « مثلاً انسانهاى باستان و يا حتى ماقبل تاريخ ، در كنار اجساد مردگان اشياء گرانبها و يا ظروف غذا دفن مىكردند ؛ و اين كار به خاطر اين بود كه گمان مىكردند بعد از مرگ در يك عالمى ديگر به سر خواهند بُرد و به اين اشياء و ظروف و ابزار آلات نياز خواهند داشت » .
فرشاد گفت : « و كم كم از اين تخيّل و توهّم ، اعتقاد به عالَمى ديگر در اديان پيدا شد » .
رامين ادامه داد : « در رابطه با خدايى كه عالم را ايجاد كرده است ، همينگونه است . انسانِ دوران قديم ، چون علت به وقوع پيوستن پديدههاى طبيعى مثل طوفان و سيل و زلزله را نمىدانست هريك از اين پديدهها را به موجوداتى كه ساخته و پرداختهى ذهن و گمان خود بود نسبت مىداد و كم كم به آن موجودات وهمى ذهنى خود ، مقام خدايى داد و معتقد گشت كه مثلاً زلزله خدايى دارد ، طوفان خدايى دارد ، باران و ... هريك خدايى دارند » .
فرشاد در تكميل سخنان رامين گفت : « و از اين جهت بود كه ربّ النوعهاى مختلفى در اديان ايجاد شد : ربّ النوع باران و ربّ النوع روشنايى ، ربّ النوع تاريكى و ... كه هريك از اينها ، خداى خود ساختهى ذهن بشر باستان بود » .
رامين گفت : « سپس براى اينكه دِلِشان را آرامتر كنند ، يا بهتربگويم خودشان را بيشتر فريب بدهند ، مجسمههاى گوناگونى كه در اشكال و اندازههاى مختلف بود ، ايجاد كردند و به پرستش آنها مشغول شدند و براى آن مجسمهها كه در حقيقت خدايانشان بودند ، قربانى مىكردند » .
فرشاد سخنان رامين را ادامه داد : « بر همين منوال قرنهاى
متمادى گذشت و اين افكار و موهومات دستخوش دگرگونىهايى قرار گرفت و اديان گوناگون از دلِ آن خارج گشت » .
احسان كه با دقت گوش مىداد ، وقتى كه حرف آن دو در اين موضوع به پايان رسيد ، گفت : « سخنان شما از دو جهت قابل نقد است ؛ اول اين كه اگر در اديان متعددى خرافات و موهومات ديده مىشود ، هرگز نمىتوان كلّ اديان را متّهم به خرافهگويى ساخت . اگر كسى اين گونه به صورت كلّى قضاوت كند از بحث علمى به دور است .
آرى ، ما هم مىپذيريم بسيارى از اديانى كه ساختهى دست بشراند و جنبهى الهى ندارند غرق خرافات و موهوماتاند ؛ اما اديان الهى از موهومات و خرافات به دورند و اگر خرافهاى در آن باشد ، تحريفات آن دين است . دوم اين كه : اين كه ديده مىشود تقريبا در تمام ملتهاى باستان همراه مردههايشان اشياء و ابزار و وسايلى دفن مىكردند و يا به نوعى خدا معتقد بودند و به دستْ ساختههاى خود سجده مىكردند ، گواه آشكارى است بر اين مطلب كه چيزى در سرشت و وجود آدمى نهفته استكه به او مىگويد : عالَمى بعد از اين دنيا هست و اين دنيا تدبير شدهى موجودى است! آرى ، آرى ؛ انسان از درونش اعتقاد داشتن به خدا و عالَمِ بعد از مرگ مىجوشد ؛ هرچند اين اعتقاد در بسيارى از موارد به خرافهها دچار گشته است ؛ اما اصل اين اعتقاد ، كه نهاد بشر گواه آن است ، صحيح و درست مىباشد » .
من گفتم : « در اينجا نقش پيغمبران چيست؟ » .
احسان گفت : « آنان از طرف خدا آمدند كه آن نهاد و سرشت و كِششى كه در بشر نسبت به خدا و عالم بعد از مرگ وجود دارد را در مسير صحيح خودش هدايت كنند و مانع از به بىراهه رفتن اعتقادات شوند » .
گفتم : « پس اينگونه نيست كه هر دينى برساخته از جهل و خرافات باشد! »
احسان گفت : « آرى ، هرگز اينگونه نيست ؛ به عنوان مثال دين اسلام را مىبينيد كه از جمله مهمترين تعاليم آن علم آموزى است ، به گونهاى كه پيامبر اسلام مىفرمايند : « آموختن علم بر هر فرد مسلمان واجب است » و همچنين از مهمترين تعاليم اسلام انديشيدن و خردورزى است ، به گونهاى كه رسول خدا فرمودند : « يك ساعت انديشه نمودن ، برتر از يكسال عبادت است » .
به ديدهى انصاف بنگريد! دينى كه تا اين ميزان دعوت به فكر و انديشه و علم مىكند ، چگونه مىتواند ساخته و پرداختهىخرافات باشد؟! »
فرشاد گفت : « اين نكاتى را كه گفتى برايم جالب بود ، تا به حال اينگونه مطالب را از كسى نشنيده بودم! »
رامين گفت : « هنوز براى من چيزى ثابت نشده است و ابهامات زيادى در رابطه با خدا و دين دارم » .
احسان گفت : « خُب بفرماييد! ما آمدهايم كه با گفتگوى دوستانه ، حقايق را آشكار كنيم » .
رامين گفت : « شما دينداران بر اين اعتقاد هستيد كه هرچه در عالم هست ، خدا آن را ايجاد كرده است ؛ ولى دلايل علوم تجربى چيز ديگرى مىگويد » .
احسان گفت : « خب دلايل علمىتان را بگوييد » .
رامين گفت : « اول اشارهاى به موجودات زندهى روى كرهى زمين مىكنيم ، سپس دربارهى ايجاد شدن آسمان و ستارهها و كهكشانها سخن مىگوييم » .
احسان گفت : « بفرماييد ، سراپا گوشم! »
رامين گفت : « طبق آنچه دانشمندان علوم تجربى و زيستشناسان مىگويند ، كرهى زمين حدود پنج ميليارد سال پيش همراه خورشيد و منظومهى شمسى ايجاد گشته و طى صدها ميليون سال به شكلى درآمده كه حيات بتواند در آن توليد شود » .
در ميان حرف رامين پريدم و گفتم : « حيات توليد شود يا آفريده شود؟ »گفت : « لطفا در ميان حرف من نپر و بگذار بحثم را كامل كنم ، سپس اگر سئوالى داشتى بگو تا پاسخگو باشم » .
گفتم : « معذرت مىخواهم! ديگر در ميان حرفهايت وارد نمىشوم » .
رامين ادامه داد : « حدود سه و نيم ميليارد سال پيش جوانهى
حيات از درون اقيانوس شكل گرفت ؛ به اين صورت كه موجودى تك سلولى در اقيانوس پيدا شد و رشد نمود . اين موجود تك سلولى بعد از گذشت ميليونها سال به موجودات كوچك ذره بينى در اقيانوسها تبديل گشت و باز هم بعد از گذشت ميليونها سال ، تكامل يافت و به گياهان و جانورانى دريايى تبديل گشت . باز هم بعد از ميليونها سال ديگر ، اين گياهان و جانوران دريايى به انواع ديگرى در دريا تكامل يافتند تا اينكه برخى از اين جانوران دريايى پايشان به خشكى كشيده شد و كمكم آبشش آنان براساس فرايندى به نام كوشش نسلى به شُش تبديل گرديد ؛ باز اين سير تكامل ميليونها سال ادامه يافت و آن جانورانى كه از دريا به خشكى آمده بودند به انواع گوناگون تقسيم شدند و باز طى ميليونها سال ديگر ، حيوانات مختلف از تكامل موجودات قبل از خودشان ايجاد گرديدند و اينگونه حيات و زندگانى بر روى كرهى زمين توسط قواى طبيعت شكل گرفت » .
يك آقايى كه از آنجا مىگذشت و سخن رامين را شنيده بود ، اين كلام را گفت و عبور كرد : « اين چيزى كه مىگويى بيشتر بهقصههاى كودكان شبيهتر است تا داستان حيات!! »
من كمى خنديدم! رامين رو به من كرد و گفت : « هيچ خنده ندارد! اين سخنى است كه زيستشناسان بزرگ مطرح كردهاند » .
احسان گفت : « اين همان نظريهى داروين است كه در حال حاضر بعضى زيستشناسان به عنوان نظريهى صحيح پذيرفتهاند ؛
و در كتاب ساعتساز نابينا نيز به همين صورت مطرح شده است و متأسفانه نويسندهى كتاب با استناد به همين نظريه ، وجود خداوند متعال را انكار كرده و گفته است كه حيات و زندگانى خود به خود در روى كرهى زمين ايجاد گشته است! »
رامين گفت : « مشكل اين سخن علمى كه تقريبا تمام زيست شناسان بزرگ معاصر پذيرفتهاند ، چيست؟ »
احسان با لبخندى بر لب گفت : « تعطيلى و رها ساختن عقل است! »
فرشاد گفت : « بيشتر توضيح بده ، چرا تعطيلى عقل است؟ »
احسان گفت : « هرگز عقل نمىپذيرد اين همه شگفتى و عجايب خود به خود ايجاد شده باشد!! »
رامين گفت : « من كى گفتم اين همه موجودات خود به خود ايجاد شدهاند ؛ بلكه طبيعت آنان را در سير تكاملى خود ايجاد كرده است » .
احسان گفت : « باز هم بر مىگردد به همان سخنى كه گفتم ؛ عقل هرگز نمىپذيرد كه طبيعت خودش ايجادكنندهى شعورو حيات باشد ، و يا خودش ذاتاً شعورمند باشد ! » .
فرشاد گفت : « يعنى شما مىگوييد كه بايد حتما اين شعور و حيات را كسى به طبيعت داده باشد؟ »
احسان گفت : « آرى ، آرى ؛ و اين مسئله دقيقا حكم عقل است ؛ زيرا زمانى كه عقل نمىپذيرد يك متر ديوار ، خود به خود
آجرهايش روى هم چيده شده باشد ، پس چگونه مىپذيرد اين همه شگفتى و عظمت توسط قواى طبيعت و خود به خود به وجود آمده باشد؟ »
چند ثانيه همهى ما سكوت كرديم ؛ رامين سكوت را شكست و گفت : « همهى جانوران و گياهان روى زمين و حتى خود ما انسانها ، از همان موجود تك سلولى ايجاد شدهايم ؛ و اين مسئله را علم ثابت كرده است و شما نمىتوانيد به اين آسانى آن را رد كنيد » .
احسان بلافاصله پاسخ داد : « اول اينكه ، همانگونه كه قبلاً گفته بوديم ، اين يك نظريه هست ... »
رامين در ميان صحبت احسان پريد و گفت : « اما نظريهاى است كه زيستشناسان آن را قبول به صحت كردهاند » .
احسان گفت : « باز هم يك نظريه هست ؛ بنابراين احتمال خطا در آن مىرود ، دوم اين كه پذيرش اين نظريه ، هرگز سبب نمىشود كه خدا انكار گردد ؛ بلكه خداوند با همين نظريه نيزاثبات مىگردد! »
فرشاد با تعجب گفت : « چگونه اثبات مىگردد؟! »
احسان گفت : « سئوالى از شما دو نفر دارم . به من بگوييد آن تك سلولى كه طى ميليونها سال به انواع گوناگونى تبديل گشت ، چگونه به وجود آمده است؟ »
رامين پاسخ داد : « از تركيب پروتئينها ، كه در اقيانوسها موجود بود ، به وجود آمده است » .
احسان با لبخند گفت : « بگو ببينم ، پروتئينها را چه كسى به وجود آورده است؟ »
رامين بعد از مكثى گفت : « طبيعت آن را به وجود آورده است » .
احسان كه لبخندش تبديل به خنده شده بود گفت : « طبيعت را چه كسى به وجود آورده است؟ »
رامين كه حسابى گير كرده بود با ترديد گفت : « به وسيلهى خودش به وجود آمده است! »
احسان با همان خندهى آهستهاش ، به آرامى روى شانهى رامين كوبيد و گفت : « چگونه عقل مىپذيرد يك چيز ، خودش خودش را ايجاد كرده باشد ؛ لطفا براى من توضيح بده! »
رامين چيزى نگفت . به چهرهى او نگاه كردم ؛ مبهوت مانده بود و چيزى نمىگفت!
احسان دوباره سئوال كرد : « طبيعتى كه نبوده چگونهمىتواند خودش را ايجاد كند؟! »
رامين گفت : « در اين باره فكرم به جايى نمىرسد ؛ بايد به من فرصت دهى تا بيانديشم! »
احسان گفت : « باشد! هرچه مىخواهى فكر كن و فردا جوابش را به من بگو » .
فرشاد گفت : « يعنى مىگويى آن تك سلولى را خدا ايجاد كرده است؟ »
احسان پاسخ داد : « فرض كنيم كه نظريهى داروين كاملاً صحيح است ؛ پس طبق حكم عقل ، كه هيچ چيز خود به خود ايجاد نمىشود ، بايد بگوييم آن تك سلولى كه منشاء ايجاد انواع جانوران و گياهان شده است را خداوند متعال آفريده است » .
به چهرهى رامين نگاه كردم ، درهم و برهم بود و ساكت!
گفتم : « براى ما بهتر توضيح بده ، كه در صورت قبولىِ نظريهى داروين ، خداوند چگونه ثابت مىشود » .
احسان در حالى كه هنوز بر لبانش لبخند نقش بسته بود ، گفت : « سئوال بسيار خوبى است! اما جواب آن :
به دو علت پذيرش اين نظريه نيز خدا را ثابت مىكند : 1 - آن تكسلولى نمىتواند خود به خود ايجاد شده باشد ، پس بايد كسى او را ايجاد كرده باشد . 2 - اين سير تكامل ، كه چند ميليارد سال طول كشيد ، بايد كسى آن را در طبيعت قرار داده و مديريت كرده باشد ؛ زيرا طبق سخنان زيستشناسان طرفدار نظريهداروين ، اين سير در طول صدها ميليون سال ، فقط به سمت جلو و تكامل بوده است ؛ نه تنها اين سير تكامل در هيچ زمانى به عقب برنگشته ؛ بلكه هيچگاه براى مدّتى هم توقف نداشته! بنابراين طبق حكم عقل ، كسى تكامل داروينى را در طبيعت قرار داده و مديريت كرده است » .
من گفتم : « پس آن كس كه آن تك سلول را خلق كرده و با برنامهريزى و مديريت آن را در صدها ميليون سال به تكامل رسانيده ، كسى جز خداوند قادر بىهمتا نيست » .
احسان گفت : « آرى ، او خداست كه همه چيز را با علم و قدرت خويش خلق كرده است ؛ او خالق آسمانها و زمين و تمام موجودات درون آن است » .
رامين برخاست و گفت : « من ديگر وقت ندارم و بايد براى كارى به منزل بروم ، بقيهى بحث ما باشد براى دو روز ديگر در همين جا » .
احسان هم به احترام او برخاست و با گرمى از او خداحافظى كرد . فرشاد هم از ما تشكر و خداحافظى كرد و رفت .
من كه از مباحث بسيار خوشحال شده بودم به احسان گفتم : « از تو بسيار متشكرم ؛ واقعا دلم را آرام ساختى ، من به داشتن دوست خوبى مثل تو افتخار مىكنم » .
احسان به آرامى دستى به گونهام كشيد و گفت: «من هم همچنين».
زمانى كه به خانه رسيدم ، ساعت دو و نيم بعداز ظهر بود . آرامش خاصّى داشتم . مناظرهى بين احسان و رامين برايم بسيار جذّاب بود . رامين با آن همه ادّعايش در برابر استدلالهاى محكم و متين احسان ساكت مانده بود . باز خدا را شكر كردم كه چنين دوست خوبى را نصيبم كرده است . احسان با استدلالهاى متينش پايههاى اعتقادى مرا مستحكم نموده بود . در حياط خانه با لبخندى بر لب قدم مىزدم و مباحث يكى دو ساعت پيش را در ذهنم مرور مىكردم . به خودم گفتم : « آيارامين با اين وضعيتش ، دو روز ديگر حاضر مىشود كه بحث را ادامه بدهد؟ »
مادرم وارد حياط شد ، وقتى خوشحالى را در صورتم ديد ، گفت : « به به! فرزند عزيزم! مىبينم كه خيلى خوشحالى ؛ بگو ببينم ، چه چيز خوبى امروز برايت اتفاق افتاده؟ »
گفتم : « به خاطر دعاى خير تو اى مادر ، لطف خدا امروز شامل حالم شده! »
مادرم در حالى كه از خوشحالى من ذوق مىكرد ، گفت : « روز و شبى نيست مگر اينكه به فكر تو و خواهر و برادرت هستم و مدام دعايتان مىكنم ؛ عزيزم! عاقبت به خير بشى » .
پيشانى مادرم را بوسيدم و گفتم : « خداى مهربان سايهى تو و پدر را بر سرمان حفظ كند » .
مادر گفت : « عزيزم! ناهارت آماده است ؛ هر وقت گفتى برايت بياورم » .
از مادر تشكر كردم و بعد از خوردن غذا به اتاقم رفتم . من كه حدود ده روز به شدّت به هم ريخته بودم و به همه چيز و همه كس بدبين شده بودم و همه چيز را نازيبا مىديدم ؛ اما زمانى كه وارد اتاقم شدم با لذت به تماشاى ماهيان آكواريوم پرداختم . دقايقى در رنگهاى متنوّع و زيباى آنان خيره ماندم و زير لب زمزمه كردم : « چقدر زيباست! چقدر زيباست! »عينك بدبينى كاملاً از مقابل چشمانم به كنار رفته بود . به كاكتوسها و گلها و سنگها نگاه مىكردم و مىگفتم : « چه عظمتى در اينهاست! چه شگفتىهايى در اينهاست! چه قدر زيبا طرّاحى شدهاند! »
چشمم به قاب نقاشى عكس چهرهام افتاد ؛ اين دفعه آه
حسرتبارى نكشيدم ؛ بلكه با شادى و لبخند به تابلو نگاه كردم و با خود گفتم : « اگر خدا صلاح بداند شقايق را به من مىرساند ... »
در اين افكار بودم كه گوشى موبايلم به صدا درآمد . به صفحهى گوشى نگاه كردم . نام سعيد روى آن افتاده بود . دوستم سعيد بود . همان دوست دوران دبيرستانىام كه دانشجوى رشته ستارهشناسى دانشگاه تهران است . مىدانستم زنگ زده تا قرار ملاقاتى كه به يكديگر وعده داده بوديم را معين كند .
بىدرنگ گوشى را پاسخ دادم : « سلام سعيد جان! حالت خوب است ؛ من كه حسابى مشتاق ديدارت هستم » .
سعيد جواب داد : « سلام دوست قديمى خوبم ؛ من پس فردا راهى تهران مىشوم ، دوست دارم قبل از رفتنم تو را ببينم » .
گفتم : « فردا بعداز ظهر وقت مناسبى است اگر كه بپذيرى » .
گفت : « اتفاقا من فردا بعداز ظهر بىكار هستم ؛ اگر موافق باشى در همان باغ ارم يكديگر را ببينيم » .
گفتم : « بسيار خُب ؛ وعدهى ما براى فردا بعداز ظهرساعت سه » .
سعيد پذيرفت و از يكديگر خداحافظى كرديم .
به ياد دعاى هميشگى مادرم افتادم كه مدام به من مىگفت : « اى فرزندم! عاقبت به خير شوى » .
براى اولين بار در اين باره انديشيدم : « چگونه مىتوان
عاقبت به خير شد؟ ما كه مرگ را پيش رو داريم ؛ چه كنيم كه زيباترين فرجام نصيب ما شود؟ »
يادم آمد روزى احسان به من گفته بود : « اگر ما زيبا زندگى كنيم مرگمان هم زيبا خواهد بود! »
لبخندى بر لبانم نقش بست و با خود گفتم : « براى رسيدن به فرجامى زيبا بايد سعى كنم كه زيبا زندگى كنم » .
فردا صبح باز هم فاصلهى بين منزل تا دانشگاه را پياده رفتم . باد صبا به زيبايى مىوزيد . شادى و نشاطى كه در آن صبح داشتم بىنظير بود . آرامش عجيبى قلبم را فراگرفته بود . با لذت به درختان و برگهاى زرد طلايى مىنگريستم ؛ انگار شقايق همراه من بود . زمانى كه از مقابل درب ورودى باغ ارم گذشتم و دوباره چشمم به همان نيمكت افتاد ؛ همان نيمكتى كه اسمش را نيمكت عشق گذاشته بودم ، به جاى آه و افسوس ، لبخندى بر لبانم نقش بست! ناخودآگاه اين دو بيتى كه دو سال قبل آن را سروده بودم بر لبانم جارى ساختم :
صبا! چون بگذرى از كوى دلدار *** ببر پيغام دل را جانب يار
كه مىگويد دمادم از فراقت : *** دلا كى مىرسد هنگام ديدار؟
لحظهاى مقابل درب وروى باغ ارم ايستادم . ناخودآگاه
به ياد جلسهى سوم خواستگارى افتادم كه چگونه شقايق وارد مجلس شد :
بسيار آراسته! با چادرى سفيد برّاق كه گلهاى زيباى طلايىاش چشمها را خيره مىساخت . روسرى سبز فسفُرىِ براقِ بسيار زيبايى بر سر داشت . صندل طلايى رنگ پاشنه بلند به پا!
آنگاه كه وارد مجلس شد من و پدر و مادرم ، ناخودآگاه از جا برخاستيم ؛ گويا فرشتهاى وارد مجلس ما شده بود . گرماى عشق در آن صبح سرد همهى وجود مرا فرا گرفت . غرق رؤياهاى زيباى خود بودم . بدون اينكه بيانديشم ، يك دو بيتى بر لبانم جارى ساختم ؛ همان دو بيتىاى كه بعد از برگشتن از جلسهى سوم خواستگارى در اتاقم براى شقايق ، كه ديگر همسر آيندهى خودم مىدانستم ، سروده بودم :
نگارم بىنهايت هست زيبا *** بوَد چشمان او مانند دريا
چو طوفانى شود امواج من را *** شناور مىبرد تا شهر رؤيا
بعد از دقايقى به خودم آمدم و از آنجا عبور كردم و وارد محوطهى دانشگاه شدم . آن روز با شادى و نشاط سركلاس نشستم ، تمركزم بسيار خوب بود ، هرچه استاد درس داد ، همه را ياد گرفتم . در آن روز چهرهى رامين خيلى گرفته بود و با
هيچ كس صحبت نمىكرد . هنگام خارج شدن از كلاس به او گفتم : « واقعا ديروز از مباحث خوبى كه مطرح شد استفاده كردم ؛ لحظه شمارى مىكنم براى رسيدن فردا تا مباحث را ادامه دهيم » .
رامين در حالى كه آهسته راه مىرفت و حوصلهى حرف زدن نداشت به آرامى گفت : « حتما ، حتما! »
دقايقى با احسان به گفتگو نشستم ؛ سپس از او خداحافظى
كردم و به خانه برگشتم .
ناهار را با مادر و خواهر و برادرم خوردم و به اتاقم رفتم و روى تخت كمى دراز كشيدم . ساعت يكِ بعداز ظهر بود . دو ساعت ديگر بايد به باغ ارم مىرفتم و دوست دوران دبيرستانىام را ملاقات مىكردم . با خود گفتم : « بايد از دوستم بخواهم كه از شگفتى آسمان و ستارهها و كهكشانها براى من بگويد ؛ او سالهاست كه در اين زمينه مطالعات خوبى داشته است » .
به ياد سخنان معلم قرآن دوران دبيرستانام افتادم كه روزى به ما گفت : « خداوند گوشهى كوچكى از عظمتش را در آسمانها به نمايش گذاشته است تا انسانها با نظر كردن به آن و ديدن شگفتىها و عجايبش ، بر ايمانشان افزوده گردد » .در آن موقع از استاد پرسيدم : « لطفا بخشى از سخن خدا را دربارهى آسمانها براى ما بگوييد » .
گفت : « خداوند مىگويد كه من آسمانها را بىستون نگاه داشتهام و در آن برجهاى عظيمى برپا ساختهام . خورشيد و ماه را
دو چراغ فروزان براى شما قرار دادم و برايتان آسمان شب را با ستارگان آراستم . خورشيد و ماه و زمين و ديگر ستارهها ، هريك در مدارى معيّن در حال چرخش هستند . آنچنان آسمان برافراشته عظيم است كه اگر شما انسانها با همهى نيروىِتان بخواهيد از آنها عبور كنيد تا به عمق آن برسيد هرگز نخواهيد توانست » .
همهى ما از سخنان معلم قرآن به وجد آمده بوديم ؛ يكى از همكلاسىها گفت : « ارزشمندترين چيزى كه خدا در كتابش مردمان را به آن سفارش مىكند چيست؟ »
معلم در حالى كه دستش را روى شانه آن همكلاسى قرار داده بود ، گفت : « تفكر و انديشيدن در عجايب خدا در آسمان و زمين است ؛ اين تفكر و انديشه در ديدگاه قرآن كريم ، از جمله ارزشمندترين كار و برترين ثواب است » .
من با تعجب گفتم : « آيا ثوابش از نماز و روزه و حج و جهاد هم بالاتر است؟ »
معلم گفت : « بسيار بالاتر است! »
با تعجب بيشتر پرسيدم : « دليلش چيست؟ »گفت : « تفكر و انديشه در شگفتىهاى خدا در آسمان و زمين ، انسان را به سمت جلو حركت مىدهد و بعد به او شتاب مىدهد و سپس او را به پرواز درمىآورد و او را آزاد و رها مىسازد تا به زيباترين فرجام بپيوندد! »
يكى از شاگردان گفت : « پرواز او به كجا خواهد بود؟ »
معلم با لبخندى جواب داد : « در آسمانها ، در بىنهايت ، در ابديّت و در بهشت زيباى وصف ناشدنىاى كه عرض آن به ميزان تمام آسمانهاست! »
در حالى كه همچنان بر تخت دراز كشيده بودم با خودم چنين حرف زدم : « اى مسعود! تو هم بايد در عجايب مخلوقات خدا بيانديشى تا اعتقادت راسختر شود ، تا به پرواز درآيى ؛ تا به زيباترين فرجام برسى » .
سپس گفتم : « واىِ بر منكران خدا! واىِ بر آتئيستها ، كه اولين دستآورد راهشان تعطيلى عقل است! »
ديگر بايد برمىخاستم و به باغ ارم مىرفتم ؛ زيرا وعدهى ملاقات من با سعيد نزديك بود و من نمىخواستم كه يك دقيقه هم ديرتر برسم ؛ من هميشه وقتم را دقيق تنظيم مىكردم و از بدقولى بسيار بدم مىآمد!
من ربع ساعت زودتر از ساعت 3 به باغ ارم رسيدم . روى همان نيمكت عشق نشستم و دقايقى به فكر فرو رفتم . بعد از دقايقى سعيد از دور پيدا شد . دستم را بلند كردم و گفتم : « آهاىسعيد! من اينجا هستم » .
سعيد با لبخند به طرف من آمد . بلند شدم و چند قدم به استقبالش رفتم . به گرمى همديگر را در آغوش گرفتيم و با هم خوش و بش كرديم . دقايقى از خاطرات دوران دبيرستان با هم
گفتگو كرديم . يادآورى خاطرات دوران نوجوانى ، برايمان بسيار لذّت بخش بود . سپس به او گفتم : « سعيد جان! تو كه مطالعات خوبى در رابطه با ستارهها و كهكشانها دارى ؛ لطفا برايم كمى از شگفتىهاى بالاى سرمان بگو » .
سعيد با خنده گفت : « اين سخنها در اين مكان با صفا كه با موسيقى بلبل و ديگر پرندهها همراه شده ، حسابى مىچسبد! »
هر دو باهم خنديديم!
سعيد دو بار نفس عميقى كشيد و گفت : « اى احسان! آيا مىدانى موقعيّت كرهى زمينِ وسيعِ ما نسبت به آنچه تاكنون بشر از عظمت آسمانها كشف كرده است به چه ميزان است؟ »
گفتم : « نمىدانم ، خواهش مىكنم برايم خوب توضيح بده كه بسيار مشتاقم! »
گفت : « ماسههاى نرم كنار درياها را ديدهاى؟ »
گفتم : « آرى ، چطور مگر؟ »
گفت : « اندازهى هريك از اين ماسههاى نرم ، چقدر است؟ »
گفتم : « بسيار ريز و كوچك هستند ، به گونهاى كه اگر بخواهيم به صورت تك تك آنها را ببينيم بايد با ذرّهبين ببينيم » .گفت : « يك دانه از اين ماسههاى ذرّهبينى را اگر درون اقيانوس آرام افكنيم ، چهقدر از حجم اقيانوس را به خود اختصاص مىدهد؟ »
گفتم : « چهقدر فضاى اقيانوس را اشغال مىكند؟!! اى بابا!
آن ماسه ذرهبينى ريز در برابر وسعت بسيار زياد اقيانوس ، بسيار بسيار ناچيز است ؛ بلكه بهتر است بگوييم : صفر است ؛ هيچ است! »
گفت : « وسعت زمين ما در مقايسه با آنچه تاكنون بشر در آسمانها كشف نموده است ، مانند ماسهى ريز در اقيانوس آرام است! »
با تعجب و تحيّر با لحنى تند و هيجانانگيز گفتم : « يعنى كرهى زمين ما نسبت به آسمانها و كهكشانها ؛ همان نسبت يك ماسهى ذرّهبينى با اقيانوس آرام است؟!! »
گفت : « چه بسا هنوز هم كمتر!! »
از شدت هيجان با كف دست به پيشانىام زدم و گفتم : « يعنى زمين ما نسبت به كل عالَم ، گرد و غبارى هم نيست؟! »
گفت : « نسبت به آنچه تاكنون بشر كشف كرده است گرد و غبارى بيش نيست!! »
من كه كاملاً گيج و مبهوت شده بودم ، فرياد زدم : « واقعا اين سخن علمى است كه مىگويى؟ »
با لبخندى جوابم داد : « علمىِ علمى است ؛ خيالت كاملاًراحت باشد! »
با همان حالت تحيّر گفتم : « واى ، واى ، واى!! چه عالَمى! چه عظمتى! »
سعيد با لحن ملايمى گفت : « مىبينمت كه در تحيّر
غرق شدهاى! تازه هنوز مانده تا بخش بسيار كوچكى از عظمت آسمانها را براى تو بگويم! »
با اشتياق بسيار فراوان گفتم : « خواهش مىكنم باز هم بگو ؛ بازهم بگو كه بسيار مشتاق شنيدنم! »
گفت : « مىدانى كهكشان چيست؟ »
گفتم : « آرى ؛ تجمع بىشمارى از ستارهها در موضعى از آسمان را كهكشان مىگويند » .
گفت : « آفرين! درست گفتى . آيا مىدانى در كهكشان ما ، كه راه شيرى نام دارد ، چقدر ستاره وجود دارد؟ »
گفتم : « فقط مىدانم فوق العاده زياد! »
گفت : « دانشمندان علم نجوم ، تخمين زدهاند كه حداقل يكصد ميليارد ستاره در اين كهكشان قرار دارد » .
با تعجب گفتم : « واقعا يكصد ميليارد ستاره!! »
گفت : « آرى ؛ و خورشيد ما ، كه نزديكترين ستاره به كرهى زمين است ، تقريبا يك ستارهى كوچك اين كهكشان است » .
گفتم : « خورشيد با آن همه وسعتش ، فقط يك ستارهى نسبتا كوچك اين كهكشان است؟! »گفت: « آرى؛ مىدانى خورشيد چند برابر از زمين بزرگتر است؟»
گفتم : « فقط همين را مىدانم كه خيلى خيلى بزرگتر است! »
با لبخند جواب داد : « مساحت خورشيد بيش از يك ميليون بار بزرگتر از مساحت زمين است! »
گفتم : « واى ، واى!! خورشيدى كه يكى از ستارههاى نسبتا كوچك كهكشان راه شيرى است ، بيش از يك ميليون برابر زمين است؟
پس هزاران هزار واىِ ديگر بر ستارههايى كه از خورشيد بسيار بزرگترند! »
گفت : « يكى از ابرغولهاى كهكشان راه شيرى ، كه زمين در مقايسهى با آن چون دانهاى گرد است ، « اَبطُ الجَوزا » مىباشد ؛ مىدانى چند برابر خورشيد است؟ »
گفتم : « نه! نه! »
گفت : « اين ابر ستارهى كهكشان راه شيرى سيصد هزار مرتبه از خورشيد بزرگتر است! »
با تحير و هيجان از روى نيمكت بلند شدم و دو دست را بر سرم گذاشتم و گفتم : « سيصد هزار مرتبه از خورشيدى كه بيش از يك ميليون برابر زمين است؟! »
سعيد با لبخندى گفت : « آرى ، آرى » .
گفتم : « دارم ديوانه مىشوم ؛ يعنى ستارهى « اَبطُ الجَوزا »سيصد هزار ميليون بزرگتر از زمين است؟! »
گفت : « دقيقا چنين است » .
با هيجان فرياد كشيدم : « واى از اين آفرينش! واى از اين عظمت!! »
گفت : « مىدانى تاكنون دانشمندان علم نجوم ، چند كهكشان در عالم تخمين زدهاند؟ »
گفتم : « نه! »
گفت : « حدود پنج ميليارد تخمين زده شده است! »
باز واى واى من بلند شد و گفتم : « حدود پنج ميليارد كهكشان!!
كه هر كدامشان ميلياردها ستاره در درونشان جاى دادهاند؟!! »
گفت : « آرى ، البته اين ميزان با توجه به كشفيّات بشر است ؛ چه بسا آنچه كه هنوز كشف نشده است ، بسيار بيشتر از كشف شدهها باشد؟! »
از بُهت و هيجان ديگر نمىتوانستم چيزى بگويم ، دقايقى ساكت شدم ؛ سعيد بعد از چند دقيقه سكوت رو به من كرد و گفت : « مىخواهى يك مثال براى تو بزنم تا مقدارى عظمت آفرينش برايت آشكار گردد! »
گفتم : « آرى ، آرى ؛ بازهم مشتاق شنيدنم ؛ هرچند سرم دارد سوت مىكشد! »
گفت : « همين ماسههاى نرم ريز ذرّهبينى درياها و اقيانوسهارا بنگر ؛ مىدانى در يك تشت كوچك حدود چند دانه از آنها جاى مىگيرد؟ »
گفتم : « بايد تعدادشان فوقالعاده زياد باشد ؛ زيرا اندازهى يك عدسش داراى هزاران ذرّات ريز است! »
گفت : « در يك تشت كوچك ، حدود صد ميليون ماسههاى ذرهبينى قرار مىگيرد » .
با تعجب گفتم : « واى! چقدر زياد!! »
سعيد باز هم لبخند زيبايى زد و گفت : « الآن مىخواهم نكتهى عجيبى برايت بگويم كه مبهوت مىمانى و غرق تحيّر مىشوى! »
گفتم : « خدا به من رحم كند! ديگر چه مىخواهى بگويى؟! تو كه مرا با اين سخنانت ديوانه كردى! »
سعيد در چشمان من نگريست و با ملايمت گفت : « دانشمندان مىگويند بيش از تعداد ماسههايى كه روى كره زمين است ، ستاره در آسمان وجود دارد! »
من با دو دستم محكم روى رانهايم كوبيدم و با هيجان گفتم : « نگو ، نگو ، كه ديوانه شدم! »
حدود ربع ساعت مات و مبهوت شده بودم و هيچ نگفتم!
سپس در حالى كه سر به زير افكنده بودم ، گفتم : « زمانى كه يك تشتِ پر از ماسه نرم ، به تعداد دهها ميليون است ؛ فقط خدا مىداند در درياها ، اقيانوسها ، ساحلها و بيابانها ، صحراها چه ميزان از اين ماسههاى ريز وجود دارد ؛ فقط خدا مىداند! »گفت : « آرى ، فقط خدا مىداند ؛ زيرا اوست كه اين عظمتها را خلق كرده است! »
همانگونه كه سر به زير افكنده بودم گفتم : « اگر تمام انسانهاى روى زمين ، هريك ، يك ميليون سال هم عمر كنند
و شبانه روز مشغول شمردن اين ماسههاى بيشمارِ ريز شوند ، عمرشان تمام مىشود ، اما شمارش ماسهها به پايان نمىرسد! »
سعيد با لبخند دو بار سرش را تكان داد و حرف مرا تأييد كرد و سپس گفت : « كهكشان را كه مىدانى چيست ؛ اما آيا مىدانى خوشه و ابرخوشهها چيستند؟ »
گفتم : « نه ، تو برايم بگو »
گفت : « از تجمع و تركيب كهكشانهايى كه با يكديگر
همسايه هستند ، خوشه به وجود مىآيد كه هر خوشه تركيب يافته از هزاران هزار كهكشان است و از تركيب خوشهها به يكديگر ابر خوشهها در آسمان ايجاد مىگردد كه هر ابر خوشه در بردارندهى هزاران هزار خوشه است!! »
شدّت هيجان توانم را ربوده بود ؛ با آرامى و با بىحالى گفتم : « داستان آفرينش ، عجيب است عجيب!! »
گفت : « آيا مىدانى كه نور سيصد هزار كيلومتر در ثانيه سرعت دارد؟ »
گفتم : « آرى ؛ در كتابهاى علمى خواندهام » .
گفت : « بسيارى از ستارههايى كه ما در آسمان مىبينيم ، نورآنها ميليونها سال در راه بوده است تا به چشمان ما برسد و ما آنها را ببينيم! »
گفتم : « آرى ، آرى! »
گفت : « نكتهى جالب توجه اين است كه اطلاعات ما در رابطه
با ستارگان به خاطر امواج يا نورى است كه از آنان به چشم ما يا تلسكوپها و راديوتلسكوپهاى قوى ما مىرسد ؛ از آنجا كه اين نور ميليونها ميليون سال در راه بوده تا به چشم ما برسد ؛ بنابراين ، آنچه ما در آسمان مىبينيم وضعيت ميليونها سال پيش آنهاست ؛ نه وضعيت الآن آنها! »
سرى از روى تحيّر تكان دادم و گفتم : « طبق اين سخن ، پس بايد گفت : معلوم نيست اين ستارهها الآن در آسمان وجود داشته باشند يا نه! »
گفت : « دقيقا اين گونه هست ؛ زيرا هر ستاره تولّد و افولى دارد و چه بسا بسيارى از ستارههايى كه ما شبها در آسمان مىبينيم و لذت مىبريم ، افول كرده باشند و ديگر در آسمان وجود نداشته باشند و در عوض ستارههاى ديگرى تولد يافته باشند كه نور آنها تا به ديدگان ما برسد بايد ميليونها سال ديگر بگذرد! »
ديگر از تحيّر فقط سرم را تكان مىدادم و چيزى نمىگفتم .
سعيد در ادامه گفت : « اما نكتهى بسيار مهمى كه بايد بگويم و اصل مطلب است اين است : در تمام اجزاء آسمان نظم خاصى حاكم است ؛ همه چيز با نظمى خاص و سرعتى معين در حالگردش است . به عنوان مثال : زمين و ديگر سيارههاى منظومهى شمسى در مدارى معين به دور خورشيد مىگردند . خورشيد نيز با سرعتى فوق حد تصور به دور كهكشان راه شيرى مىگردد كه هر چرخش آن ميليونها ميليون سال طول مىكشد . كهكشان
راه شيرى هم به صورتى منظم و در مدار معينى در آسمان در حال گردش است و خوشهها و ابرخوشهها هم همگى به صورتى عجيب و منظم به دور عالَم در حال گردشند! »
گفتم : « مقصودت از عالَم چيست؟ »
گفت : « آنچه تاكنون بشر كشف كرده است ؛ و فقط خالق آن مىداند وسعت اين عالَم چقدر است! »
گفتم : « واقعا عالَم عجيب و شگفت انگيزى است! »
سعيد با لحنى بسيار آرام و ملايم گفت : « من هرچه بيشتر در آسمانها مطالعه مىكنم ، اعتقادم به خالق قدرتمند آسمانها بيشتر مىشود ؛ زيرا هرگز عقل نمىتواند بپذيرد كه اين همه عظمت و شگفتى خود به خود ايجاد شده باشد » .
گفتم : « آرى ، آرى ؛ واقعا چنين است ؛ هركس وجود خالق قدرتمند را انكار كند ، عقل خود را به تعطيلى و نابودى كشيده است » .
سعيد در ادامه گفت : « و اما مطلبى ديگرى كه من و تو بايد آن را آويزهى گوشمان كنيم ، اين است :
خدايى كه اين عالم با عظمت را آفريده است و ذره ذرهىآن را با علم و قدرت خود اداره مىكند ، هرگز از ما و اعمال ما غافل نيست » .
گفتم : « آرى ، طبق آنچه كه قرآن مىفرمايد ، خدا از رگ گردن به ما انسانها نزديكتر است » .
سپس رو به سعيد كردم و گفتم : « من هم كه رشتهى
زيستشناسى مىخوانم ، عظمتها در وجود مخلوقات خدا ديدهام ؛ همين پيكر انسان كه از دهها ميليارد سلول تشكيل شده و هر سلول در كاركرد و عظمت ، خودش يك كهكشانى است ، و همهى اين امور دلائل وجود خداوند بزرگ است » .
سعيد با مهربانى رو به من كرد و گفت : « تمام اين عظمتها گواه اين است كه خداوند حق است و او ما و ساير موجودات را بىهدف خلق نكرده است » .
گفتم : « آرى ؛ خداوند توانا كه نيازى به ما نداشت تا ما را خلق كند ؛ پس ما را براى يك هدف عالى ، كه فقط سودش به خودمان مىرسد ، خلق كرده است » .
سعيد گفت : « آرى ، آرى ! پس بايد آن هدف عالى را بشناسيم و به سوى آن حركت كنيم ، تا زيانكار نگرديم » .
بعد از اين سخنان ، هر دو بلند شديم و يكديگر را در آغوش گرفتيم و از هم خداحافظى كرديم ؛ واقعا دوست عزيزم سعيد درسهاى ارزشمندى به من آموخت .
بعد از ملاقات با سعيد به خانه بازگشتم ؛ نزديك غروب بود . هنگامى كه وارد حياط خانه شدم پدرم را ديدم كه مشغول غذا دادن به لاكپشت بود . چند برگ كاهو در دست داشت و در حالى كه كنار باغچهى حياط نشسته بود ، برگ برگ به دهان لاكپشت نزديك مىكرد و لاكپشت هم به آرامى آن را مىخورد .
به پدر سلام كردم . او به گرمى جواب سلام مرا داد و گفت : « از مادرت شنيدم كه امروز شاد و شنگول بودهاى! خيلى خوشحال شدم . من مىدانستم تو مىتوانى بر غم و غصههايت پيروز شوى » .گفتم : « خدا را شكر ؛ و از اين كه شما و مادر به فكر من هستيد ، سپاسگزارم » .
پدرم برخاست و با مهربانى در چشمان من نگريست و گفت : « مسعود جان! بدان كه اگر شقايق قسمتت باشد ، خدا همهى موانع را برطرف مىكند و او را به تو مىرساند » .
گفتم : « آرى اى پدر ، من هم به لطف و رحمت خداوند
اميدوارم » .
پدرم اشارهاى به لاكپشت كرد و گفت : « مىبينى چقدر قشنگ مشغول غذا خوردن است؟ او هم مثل ما دارد زندگى مىكند و از زندگانى خود لذت مىبرد . ما انسانها بايد آرامش و متانت را از لاكپشت بياموزيم » .
به لاكپشت نگاهى كردم و لبخند زدم .
پدر گفت : « مىدانى در بين حيوانات كدام حيوان عمرش از همهى حيوانات طولانىتر است؟ »
گفتم : « در كتب زيستشناسى خواندهام كه لاكپشت
طولانىترين عمر را دارد » .
گفت : « مىدانى علّت آن چيست؟ »
گفتم : « شما بفرماييد تا من استفاده كنم » .
گفت : « خونسردى ، بىخيالى ، صبورى ، دورى از هيجان و اضطراب ؛ آرامش و آرامى لاكپشت سبب شده كه عمر طولانى يابد ؛ ما هم بايد از لاكپشت ياد بگيريم و در خيلى ازكارها خونسرد باشيم و صبورى كنيم » .
گفتم : « راست مىگويى اى پدر! اگر ما در خيلى از كارها صبور باشيم و خون سرد ؛ اين همه دچار مشكلات نمىگرديم » .
سپس نشستم و به لاك پشت خيره شدم و گفتم : « عجب شگفتىهاى عظيمى خدا در وجود اين موجود قرار داده است! »
پدرم خنديد و گفت : « مثل اينكه باز ذوق شاعرىات گل كرده ؛ اما اين بار به جاى عاشقانه سخن گفتن ، حكيمانه سخن مىگويى! »
چيزى نگفتم و خنديدم .
پدر رو به من كرد و گفت : « اين زبانبسته را كى مىخواهى به زادگاهش كوه بمو بازگردانى؟ »
گفتم : « چند روز ديگر اين كار را خواهم كرد » .
با خنده و مزاح گفت : « فقط به فكر عشق و عاشقى خودت هستى؟ خيال مىكنى اين بسته زبان هم دل ندارد؟ او هم عاشق جنس مخالف خود مىشود و از عشق بازى كردن با آن لذّت مىبرد! پس زودتر او را به زادگاهش برسان » .
خنديدم و گفتم : « به روى چشم » .
پدرم باز با مزاح گفت : « تو كه خود درد فراق عشق را چشيدهاى! پس بايد از همهى ما بيشتر دلت براى اين لاكپشت بيچاره بسوزد . هرگاه به اين زبان بسته غذا مىدهم ، بدجورى به من نگاه مىكند ؛ من زبان لاكپشتها را بلد نيستم تا به او بگويم : اى عزيز دل من! آنچه طلب مىكنى ، در زيستگاهخودت يافت مىشود ، من برايت نمىتوانم كارى انجام دهم! »
بلند زدم زير خنده و گفتم : « تو آنقدر خوش اخلاقى كه حتى لاكپشتها هم حاضرند عاشقات شوند! »
با خنده ، آرام به من هُلى داد و گفت : « بچه بزرگ نكردم كه متلك بارم كند ؛ امان از دست جوانان عاشق! »
هر دو خنديديم و به درون خانه رفتيم .
بعد از خوردن شام به اتاقم رفتم و در حالى كه روى تخت دراز كشيده بودم ، سخنان سعيد را در ذهنم مرور مىكردم : « واقعا اين عالَم ، عالمى شگفت انگيز است! ما و زمين و امكاناتِ در آن ، نسبت به وسعت كهكشانها گرد و غبارى بيش نيستيم! بدون شك اين همه عظمت و شگفتى ، خود به خود ايجاد نشده است » .
به ياد سخنان احسان افتادم كه به من مىگفت : « اگر تو را به يك سرزمينى وارد كنند و در آن سرزمين هيچ آبادى و تمدنى نبينى جز يك متر ديوار ، آيا مىتوانى احتمال دهى كه خشتهاى آن يك متر ديوار خود به خود روى هم چيده شده است؟ اگر كسى به تو بگويد كه دلايل علمى نشان مىدهد كه اين آجرها و خشتها به طور تصادف روى هم قرار گرفتهاند و ديوار را ساختهاند ، آيا اين سخن را مىپذيرى؟ »
جواب دادم : « اگر هزار نفر هم بگويد كه اين ديوارِ آجرىخود به خود و به صورت تصادف ساخته شده است نمىپذيرم! »
گفت : « زمانى كه عقل ذرّهاى احتمال نمىدهد كه براى ساخته شدن نيم متر ديوار ، مصالح ساختمانى به صورت اتفاقى با يكديگر تركيب شدهاند و اين ديوار كوچك را بنا ساختهاند ، پس چگونه مىتوان ذرّهاى احتمال داد كه اين عالم بىكران كه
عظمت و عجايب و شگفتى از سر و رويش مىبارد ، خود به خود و بر اثر تصادف ايجاد شده است؟! »
گفتم : « هركس كه بگويد اين عالم خود به خود و به صورت تصادف ايجاد شده است از ذرّهاى عقل برخوردار نمىباشد » .
گفت : « منكران خدا آنچنان تكبر بر وجودشان غلبه كرده است كه عقل خود را به تعطيلى كشانيدهاند » .
باز برايم از قرآن گفت كه خدا در اين كتاب مقدس
مىفرمايد : « در پديد آمدن آسمانها و زمين و آمد و رفت روز و شب ، دلايل گويايى است بر وجود خدا ؛ البته اين دلايل براى كسانى است كه اهل تفكر و انديشه باشند » .
و گفت : « خدا در كلامش مىفرمايد : بدترين موجودات در نزد خدا آن كر و كورانى هستند كه از تفكر و انديشه به دورند » .
به او گفتم : « آيا مقصود از كر و كوران ، كسانى هستند كه قوهى شنوايى و بينايى ندارد؟ »
گفت : « هرگز اين انسانها مقصود نيستند ؛ بلكه مقصود كسانى هستند كه آيات خدا را مىشنوند اما انگار كه نشنيدهاند ؛در حقيقت اينها قلبشان كور است كه عظمت كلام الهى آنان را به فكر و انديشيدن وا نمىدارد ؛ و همچنين با چشم اين همه شگفتى و عجايب مخلوقات خدا را مىبينند ؛ اما خدايى كه اين همه شگفتىها را ايجاد كرده است انكار مىكنند و يا مطيع دستورات او نمىشوند و در حقيقت اينان كوردلانى هستند كه
هرچند با گوش مىشنوند و با چشم مىنگرند ؛ اما اين شنيدن و نگريستن هيچ سودى به آنها نمىرساند » .
يادم به سخنان رامين افتاد كه مىگفت : « حياتِ روى كرهى زمين از يك موجود تك سلولى بوجود آمده است! »
به ياد سخنان احسان افتادم كه در جواب رامين گفت : « فرضا اين سخن هم درست باشد هرگز خدا انكار نمىشود ؛ زيرا : چه كسى اين تك سلولى را ايجاد كرده است؟ همچنين ؛ چه كسى اين قانون تكامل را در طبيعت وضع كرده است؟ »
به خود گفتم : « آرى ؛ اگر در كرهى زمين ، حيات توسط يك موجود تك سلولى ايجاد گشته ، آن موجود تك سلولى هرگز به صورت تصادف ايجاد نگشته است ؛ بلكه خدا آن را ايجاد كرده است و اگر آن موجود تك سلولى در طى صدها ميليون سال به انواع گوناگون گياهان و حيوانات تبديل شده ؛ يك موجودى بايد اين قانون تكامل ، يعنى حركت به سوى جلو را ايجاد كرده باشد و آن موجود خداوند است .
آرى ، آرى ، خدا خالق اين عالم است و هيچكس راهى بهسوى انكار خدا ندارد . آتئيستها و منكران خدا ، چه بر سر خودشان آوردهاند و چه جنايتى در حق خود روا داشتهاند كه خدا را انكار مىكنند؟! »
در اين افكار غرق بودم كه آهسته آهسته خواب به چشمانم آمد و با آرامش در خوابى ناز فرو رفتم .
صبح روز سه شنبه ساعت هفت و نيم صبح از منزل خارج شدم. كلاس روز سه شنبه دانشگاه از ساعت نُه تا دوازدهى ظهر بود . قرار بود در آن روز بعد از كلاس مباحثهى دو روز گذشتهى احسان با رامين و فرشاد ادامه پيدا كند . بسيار مشتاق بودم كه ببينم رامين بعد از دو روز چه جوابى براى احسان آماده كرده است .
ساعت هشت صبح از كنار باغ ارم گذشتم ؛ درب ورودى را تازه گشوده بودند . يكساعت به كلاس مانده بود . حال خوبى داشتم . تصميم گرفتم اين مقدار وقت باقى مانده را به قدم زدن در باغ ارم بگذرانم . چند قدم دويدم و نفسى تازه كردم . مردم در گوشهاى از باغ مشغول انجام دادن نرمش صبحگاهى بودند . من هم به كنارى ايستادم و شروع به نرمش كردن كردم . بوى سبزهها و چمنهاى مرطوب و خنكى هوا و نوازش آفتاب صبحگاه پاييزى نشاط فراوانى به من داده بود . بعد از نيم ساعت قدم زدن و دويدن و نرمش كردن ، روى همان نيمكت خاطرهانگيز نشستم . بوى عطر گلهاى باغ و چهچههى بلبل و وزش ملايم باد صبا باز مرا به ياد شقايق انداخت . با خود گفتم : « هم اكنون شقايق درچه فكرى است؟ در چه حالى است؟ آيا او هم به من مىانديشد؟ »
باز هم غم عشق قلبم را فرا گرفت! باد صبا كمى شدّت يافت و گلبرگى از گل رُزِ باغ را در دامنم افكند . آن گلبرگ گل سرخ را از دامن برگرفتم و بوئيدم . احساس عجيبى به من دست داد . لحظهاى به آن گلبرگ نگاه تيزى كردم و سپس آن را به بالا
پرتاب كردم و در آغوش باد سپردم و فرياد زدم : « اى باد صبا! اى پيك عاشقان! اين گلبرگ را به محبوب قلبم برسان و به او بگو كه مسعود با تمام وجودش تو را دوست دارد! »
چند نفر رهگذر به من نگريستند و لبخندى زدند . يك پيرمردى كه براى ورزش به باغ آمده بود با لحن مهربانى به من گفت : « قدر درد عشقت را بدان كه درد عشق خوش دردى است! »
لبخندى به من زد و رفت و من مقصود سخن وى را نفهميدم . باد صبا همچنان در حال وزيدن بود . رشتهاى از موى بلند سرم را بر پيشانىام ريخت . احساس كردم باد صبا سخن مرا شنيده است و با وزش ملايمش بر سر و صورتم مرا نوازش مىكند و دلدارى مىدهد . ناخودآگاه ، شعرى كه قبلاً سروده بودم را بر زبانم جارى كردم :
صبا! چون بگذرى از كوى دلدار *** ببر پيغام دل را جانب يار
كه مىگويد دمادم از فراقت : *** دلا كى مىرسد هنگام ديدار؟
به ياد آن روز زيبايى افتادم كه در كنار شقايق روى همين نيمكت نشسته بودم . شقايق با مادرش آمده بود و من نيز با مادرم . آن دو بعد از اين كه دقايقى در كنار من و شقايق نشسته بودند ، بلند شدند و به بهانهى قدم زدن ما را ترك كردند تا بتوانيم راحتتر گفتگو كنيم و برنامههاى خود را براى زندگى
مشتركمان مطرح نماييم . من رو به شقايق كردم و گفتم : « من آنچنان به تو اميد و اطمينان دارم كه هر شرطى را كه براى زندگى بگويى مىپذيرم! »
شقايق در حالى كه سر به زير افكنده بود و كيف چرمىاش را به سينه مىفشرد ، گفت : « من هم آنچنان باورى به تو دارم كه هرچه بگويى مىپذيرم! »
با خوشحالى گفتم : « مىخواهم كه مال من شوى » .
با لبخندى گفت : « اين موضوع را كه ديشب پدر و مادر من امضا كردند » .
گفتم : « خودت چى؟ »
مكثى كرد و سپس به آرامىگفت : « من مدتها قبل امضا كرده بودم! »
با اين سخنش خواستم بال درآورم و پرواز كنم! با هيجان گفتم : « يعنى تو از مدتها قبل عاشق من بودى؟! »
با اين سخنِ من ، چهرهى شقايق سرخ شد و بعد از چند ثانيه درنگ گفت : « بله! »بر هيجانم افزوده شد و با خوشحالى وصف ناشدنىاى به شقايق گفتم : « من از همان دوران كودكى كه با هم بازى مىكرديم عاشق تو بودم! »
شقايق با دست روى دهانش گرفت و آهسته خنديد! من هم همراه شقايق شروع به خنديدن كردم!
حدود يك ساعت ، به جاى اينكه از برنامههاى زندگى آيندهيمان سخن بگوييم به خوش و بشهاى عاشقانه مشغول بوديم . در آن موقع من بهترين هدايايم را به او دادم و او نيز زيباترين هديهى عمرم را به من داد!
رو به شقايق كردم و گفتم : « من امروز سه كادو براى تو دارم ؛ دوست دارى هر سه را باهم به تو بدهم يا يكى يكى؟ »
گفت : « يكى يكى »
از كيفم كادوى اولى را خارج كردم . روى كادو يك شاخه گل سرخ چسبانده بودم .
گفتم : « تقديم با عشق به همسر آيندهام! »
او با دو دستانش كادو را از من گرفت و براى لحظهاى
نگاهش كرد و گفت : « الآن بازش كنم يا در خانه؟ »
گفتم : « زيبايى اين كادو اين است كه الآن بازش كنى! »
با دستان ظريفش ابتدا گل را از كادو جدا كرد و بعد بدون اينكه كادو را پاره كند ، آن را باز كرد و گفت : « چه تابلوى قشنگى! »گفتم : « لطفا نوشتهى روى آن را بخوان » .
به نوشتهى روى تابلوى چوبى ، كه از برش تنهى درخت ساخته شده بود ، نگاه كرد و لبخندى زد .
گفتم : « پس چرا نمىخوانى؟ »
گفت : « رويم نمىشود ؛ خجالت مىكشم! »
گفتم : « چيزى است بسيار ناقابل ؛ لطفا برايم بخوان ؛ دوست دارم صدايت را بشنوم » .
كمى مكث كرد و سپس به آهستگى با صوتى آرام و ملايم
خواند :
به بوى گيسوانت مست مستم *** به شوق روى تو من زنده هستم
مدارا كن به من اى نازنين يار *** بده جام وصالت را به دستم
گونههاى او سرخ شده بود و سر به زير افكنده بود . گفتم :
« چه زيبا و موزون خواندى ؛ اما بگذار هديهى دوم را هم به تو بدهم » .
از كيفم كادوى ديگرى خارج كردم و دو دستى به او دادم و گفتم : « لطفا بازش كن » .
شقايق به آرامى كادو را باز كرد و لبخندى بر لبش نقش بست و گفت : « چه تابلوى قشنگى ؛ از كجا خريدهاى؟ خيلى هنرمندانه با چوب كار كردهاند! »گفتم : « لطفا نوشتهى روى آن را بخوان » .
نگاه شيرينى به من كرد و با لبخندى گفت : « اين يكى را لطفا تو بخوان » .
گفتم : « يكى بعدى را من مىخوانم ؛ دوست دارم دوباره لحن زيباى تو را بشنوم » .
با لحنى ملايم كه از نفسهاى آرامش برخاسته بود ، خواند :
چو ويران توأم آباد هستم ** شبستانى پر از فرياد هستم
چه شيرين است آن جذب نگاهت *** به من بنگر كه صد فرهاد هستم!
با تبسمى به من نگاه كرد و گفت : « واقعا زيبا و هنرمندانه سرودهاى ؛ پر از احساس و لطافت است! »
گفتم : « قابل شما را ندارد » .
سر به زير انداخت و خنديد .
گفتم : « و اما هديهى سوم و آخرين هديهام » .
سپس دوباره دست در كيفم كردم و كادويى ديگر درآوردم
و با دو دست به او تقديم كردم و گفتم : « با تمام عشق تقديم به شما ، لطفا بازش كنيد » .
گفت : « اين را ديگر خودت باز كن » .
گفتم : « دوست دارم دستان پر مهرت اين هديهى سوم را همباز كند » .
شقايق كادوىِ سوم را باز كرد و گفت : « به به!اين هم چه تابلوىِ قشنگى است و حتما هم نوشتهى آن مانند دو تابلوى قبلى بسيار زيباست ؛ لطفا همان گونه كه قول دادى ، اين را خودت بخوان » .
تابلو را به آرامى از او گرفتم و خواندم :
بيفشان زلف و شورى در جهان زن *** نمك بر روى اين زخم نهان زن
نگارا پرده از رخسار برگير *** بهارم باش و آتش بر خزان زن
زمانى كه شعر را خواندم نگاه مهربانانهاى به من كرد و گفت : « اين شعر هم مثل دو شعر ديگرت زيبا و لطيف است . اين اشعار را كى سرودهاى؟ »
گفتم : « يكى دو سال پيش ، اين دوبيتىها را سرودم و به خودم عهد و پيمان بستم كه اين اشعار را هديه به كسى دهم كه او بخواهد همسر آيندهى من بشود و آن قرعه به نام تو افتاد » .
گفت : « اين اشعار زيبا با چه خط زيبايى هم نوشته شده است! »
گفتم : « بعد از جلسهى اول خواستگارى ، ديگر تو را مال خودم مىدانستم . فرداى آن روز به بازار انقلاب رفتم و زيباترين تابلوهاى چوبى را خريدم و سپس به يك خطاطماهر دادم كه اشعارم را روى آن ، براى محبوب دلم ، بنويسد » .
كمى سرش را به سمت من آورد و گفت : « از لطف تو متشكرم؛ من كه خود را لايق اين همه احساسات زيبا نمىبينم » .
گفتم : « ديگر اين اشعار برايم با تو زيباست ؛ و بىتو فقط خطوطى سياه و بىمعنى است » .
شقايق ساكت ماند و بعد از دقايقى گفت : « من هم قصد داشتم امروز هديهاى به تو بدهم ؛ اما الآن پشيمان شدهام! »
با تعجب پرسيدم : « چرا؟! »
گفت : « با اين همه هداياى زيباى گرانبها كه به من دادهاى ، ديگر هديهى من آبرو ريزى است! »
خودم را ناراحت نشان دادم و گفتم : « اين چه حرفى است كه مىزنى شقايق! اگر هديهى تو براى من نقاشىهاى زيباى دوران كودكىات هم باشد ، بسيار هديهى زيبا و ارزشمندى خواهد بود ».
سرش را به آرامى به زير افكند و گفت : « اتفاقا هديهاى كه براى امروز در نظر گرفته بودم ، نقاشى است! »
با خوشحالى گفتم : « به به! نقاشىهاى تو هميشه زيبا بوده است . يادم مىآيد كه در دوران كودكستان هم از همهى بچهها بهتر نقاشى مىكشيدى » .
شقايق خنديد و هيچ نگفت . سپس ادامه دادم : « راستى شقايق! آن نقاشىهاى زيبايى كه در قابهاى زيبا در راهرو و حال و سالن پذيرايىِتان نصب كرده بوديد ، متعلّق به دستانهنرمند تو بود؟ »
لبخندى زد و گفت : « بله » .
با هيجان رو به شقايق كردم و گفتم : « واقعا زيبا و هنرمندانه بود . من گمان مىكردم اين تابلوهاى زيبا متعلّق به اساتيد زبردست اين هنر است . واقعا تابلوهايت بسيار قشنگ و شادى آفرين بود ؛
خصوصا آن تابلويى كه طبيعت برگ ريزان را به نمايش گذاشته بود ، همان تابلويى كه يك دختر بچه در حال نوازش كردن گربهاى كوچك بود! »
با لبخند جواب داد : « آنقدر هم كه مىگويى زيبا نيست ؛ چشمان تو آن شبِ خواستگارى تابلوها را زيبا مىديد! »
با اشتياق گفتم : « خواهش مىكنم ديگر بيش از اين مرا منتظر نگذار ؛ لطفا هديهى زيبايت را زودتر به من بده! »
شقايق خندهى نازى كرد و دست به درون كيفش كرد ، پاكتى كه يك شاخ گل كوچك روى آن بود را بيرون آورد و با دو دستش به من داد و گفت : « واقعا معذرت مىخواهم از اينكه چيز بىارزشى را به شما هديه مىدهم! »
پاكت رنگى و شاخ گل را از دستان او گرفتم و گفتم : « من مطمئنم كه اين هديه برايم ارزشمندترين هديه خواهد بود » .
ابتدا گل را بوييدم و سپس مشتاقانه پاكت را باز كردم و نقاشى او را بيرون آوردم . ناباورانه ديدم به صورت بسيارماهرانه ، چهرهى مرا نقاشى كرده است . بسيار شگفت زده شدم .
گفتم : « واقعا كار خودت هست؟ انگار كه واقعى است! »
در حالى كه سرش را به زير افكنده بود گفت : « در همان جلسهى خواستگارى ديشب كه مادرت حلقه بر دستانم كرد من هم ديگر تو را متعلّق به خودم ديدم . بعد از اينكه شما رفتيد
حدود سه ساعت در اتاقم مشغول شدم و عكس تو را كشيدم كه امروز به عنوان هديه به تو بدهم » .
دوباره با هيجان به نقاشى نگاه كردم و گفتم : « چقدر زيباست! چقدر طبيعى است! هنرمند واقعى تو هستى نه من! »
با همان حالت سر به زيرى گفت : « واقعا بايد ببخشيد كه هديهام بسيار ناچيز است » .
گفتم : « ولى من اين هديه را بهترين هديهى عمرم مىدانم » .
نقاشى شقايق در كادرى به شكل قلب كشيده شده بود و دور تا دور آن كادر با نقاشى پرهاى زيباى پرندگان تزئين يافته بود . رنگهاى متعددى را به استخدام گرفته بود ؛ واقعا نقاشى او يك هنرنمايى به تمام معنا بود .
به او گفتم : « چگونه توانستى اين نقاشى را با دقت و ظرافت بسيار بالايى بكشى؟ آيا عكسى از من داشتى؟ »
خندهاى كرد و گفت : « در جلسهى دوم خواستگارى ، آن زمانى كه جلسه به پايان رسيد و در حال رفتن بوديد ، خواهرت سارا بدون اينكه كسى متوجه شود عكس تو را به من داد و منسريع آن را از او گفتم و زير چادرم پنهان ساختم » .
بلند خنديدم و گفتم : « اِى بنازم به تدبير خواهرم ؛ بايد حسابى از او سپاسگزارى كنم » .
اين خوش و بشها بيش از يك ساعت به طول انجاميد ؛ هر دو ديديم كه مادرانمان دارند به سوى ما مىآيند ؛ فهميديم
كه ديگر فرصت به پايان رسيده است و قبل از اينكه آن دو مادر به نزد ما برسند ، من و شقايق برخاستيم و به سمت آنان رفتيم .
اين خاطرات شيرين حسابى فكرم را به خود مشغول
ساخته بود . يك آن به خود آمدم و ساعتم را نگاه كردم . ديدم ساعت نزديك ده است ؛ با عجله برخاستم و به سمت دانشگاه حركت كردم .
مرور خاطرات شيرينم با شقايق ، به كلّى مرا از وقت غافل ساخته بود . با عجله خودم را به كلاس رساندم ؛ اما همين كه به كلاس وارد شدم ساعت اول درس به پايان رسيد .
آرى ؛ خاطرات آن نيمكت برايم شيرينترين خاطره بود ؛ اما با آن همه عشق و علاقهى من و شقايق به يكديگر ، پدر او قرارها را بر هم زد و با ناباورى ، پيمان را بر من ترجيح داد و حلقهى نامزدى را به زور از دست شقايق خارج ساخت و به ما برگرداند!
زمانى كه مادرم جريان را فهميد با ناراحتى زياد ، مادر شقايق را ملاقات كرد و گفت : « اين نشد رسم روزگار! چرا با احساسات جوان ما بازى كرديد؟ »
مادر شقايق در حالى كه مىگريست گفت : « من هيچ تقصيرى ندارم . من مسعود را مانند فرزندم دوست مىدارم ؛ اما پدر شقايق با پيدا شدن پيمان ، پايش را درون يك لنگه كفش كرده و مىگويد : « من هرگز تك دخترم را به كسى نمىدهم كه هيچگونه وضعيت كارى و شغلى او در آينده مشخص نيست » .
آرى ، پيمان كه پدرى پولدار داشت و خودش هم در بازار طلا صاحب سرمايه و پول فراوانى بود ، دل پدر شقايق را ربود و آن پدر بدون اينكه كوچكترين توجهى به خواسته و علاقهى دخترش كند ، نامزدى ما را بر هم زد!
بعد از كلاس من با احسان و رامين و فرشاد براى ادامهى مباحثهى دو روز گذشته به محوطهى دانشگاه رفتيم و روى همان نيمكت نشستيم . احسان رو به رامين كرد و گفت : « چه شد ، در رابطه با آن تك سلولى كه آغازگر حيات روى زمين گرديده ، به نتيجه رسيدى؟ »
رامين گفت : « آن تك سلولى از تركيب پروتئينها در اقيانوس ايجاد شده است » .
احسان گفت : « اين نشد جواب قانع كننده! به من بگو كهچگونه از تركيب چند چيز بىجان ، حيات توليد مىشود؟ »
رامين گفت : « دانشمندان علوم زيستشناسى مىگويند : تركيب پروتئينها با يك مكانيزم خاصى توليد حيات كرده است! »
احسان لبخندى زد و گفت : « باز هم كه حرف خودت را تكرار كردى! اين كه نشد جواب ؛ من جواب قانع كننده مىخواهم ؛
لطفا بفرماييد اين چه مكانيزمى است كه مىتواند با تركيب چند موجود بىجان ، موجود جاندار ايجاد كند؟! »
رامين كمى لحنش را تند كرد و گفت : « ما فقط مىدانيم كه با تركيب پروتئينها حيات ايجاد شده ؛ اما هنوز علم به چگونگى و كيفيت تشكيل اين حيات نرسيده است! »
فرشاد گفت : « شايد در آينده علم بتواند اين مكانيزم توليد حيات را توضيح دهد! »
من گفتم : « شايد هم هرگز نتواند! » فرشاد شانههايش را بالا انداخت و گفت : « شايد هم نتواند » .
احسان گفت : « چرا مىخواهيم خودمان را فريب بدهيم؟!
طبق حكم قاطع عقل ، هرگز از تركيب چند موجود بىجان حيات توليد نمىشود! »
رامين گفت : « عقل ما چيز ديگرى مىگويد » .
احسان گفت : « حُكم اگر حُكم عقل باشد ، هرگز دو گانه نمىگردد » .
گفتم : « احسان جان! لطفا برايم بيشتر توضيح بده » .گفت : « اگر پاسخ مرا بگوييد ، در اين موضوع ، تمام مسئله حل است! »
فرشاد گفت : « بپرس تا پاسخ بگوييم » .
احسان گفت : « بگوييد ببينم : جزء يك مجموعه آيا بزرگتر از كل آن مجموعه است يا كوچكتر؟ »
گفتم : « لطفا در قالب مثالى توضيح بده » .
گفت : « يك خانه را در نظر بگيريد كه تشكيل شده از : در ، ديوار ، پنجره ، ستون ، سقف و ... آيا جزئى از آن ، مثل درِ آن ، كوچكتر از كلِّ آن خانه است يا بزرگتر؟ »
همه سريع پاسخ داديم : « معلوم است كه كوچكتر است! »
احسان به همهى ما نظر افكند و گفت : « آيا مىتوان گفت كه شايد در شرايطى جزء يك مجموعه بزرگتر از كل آن باشد؟ »
همگى گفتيم : « امكان ندارد » .
احسان با لبخند به ما گفت : « آرى ، امكان ندارد ؛ زيرا حكمى كه عقل مىدهد قاطع است و غيرقابل خدشه » .
سپس رو به رامين كرد و گفت : « رامين جان! حكم قاطع عقل اين است كه هرگز حيات نمىتواند زاييدهى تصادف باشد و هركس كه بگويد عقل من چيز ديگرى مىگويد ، بايد به او گفته شود : آن چيزى كه تو مىگويى حُكم عقل نيست ؛ بلكه سفسطه است! »
به چهرهى رامين نگاه كردم ؛ ديدم سر را به زير افكندهو چيزى نمىگويد .
فرشاد گفت : « يعنى طبق حكم عقل بايد گفت كه آن تكسلولى كه آغازگر حيات شده ، بايد كسى آن را ايجاد كرده باشد؟ »
احسان گفت : « دقيقا اينگونه است و جز اين نمىتوانيم بگوييم كه اگر بگوييم عقل را به تعطيلى كشاندهايم! »
من به احسان گفتم : « پس طبق اين سخن ، خدا چند ميليارد سال پيش ، يك تك سلولى ايجاد كرده و سپس با گذشت صدها ميليون سال ، از آن تك سلولى ، موجودات ديگرى را ايجاد كرده است » .
احسان دستش را روى شانهام گذاشت و گفت : « من نگفتم كه جريان آفرينش ، صد در صد اينگونه است ؛ مسئلهى تكامل انواع را كه داروين بيان مىكند يك نظريه است و هنوز به صورت صد در صدى ثابت نشده است . من اين را مىگويم :
فرضا اين كه بگوييم اين قانونِ تكامل ، كاملاً و صد در صد صحيح است ، بازهم خدا را نمىتوان انكار كرد ؛ زيرا بنابر حُكم عقل بايد گفت كه آن تك سلولى را خدا ايجاد كرده است » .
فرشاد گفت : « كاملاً متوجه شدم ؛ آرى ؛ آنچه كه مىگويى درست است » .
احسان با مهربانى دستش را بر شانهى فرشاد گذاشت
و گفت : « به كارگيرى خرد و انديشه ، هميشه كارگشاست » .من گفتم : « بنابراين ، نتيجه مىگيريم كه چه نظريهى داروين و طرفدارانش را بپذيريم و چه نپذيريم ؛ خالق و ايجاد كنندهى ما خداوند است » .
احسان گفت : « آرى ؛ طبق حكم عقل خداوند دو گونه مىتواند موجودات را ايجاد كند ؛ يا آنها را به صورت آنى و يكبارگى
خلق كند و يا به آن صورتى كه در نظريهى تكامل داروين و پيروانش آمده است ؛ به هر حال ، ايجاد كنندهى عالم ، خداوند تواناست » .
فرشاد گفت : « اما آتئيستها اين را نمىپذيرند! »
احسان گفت : « آرى نمىپذيرند ؛ زيرا آنان ابتدا عقل را كاملاً تعطيل و رها مىكنند و سپس خود را به هلاكت و نابودى مىكشانند » .
فرشاد گفت : « دليل اينهمه بيچارگى براى اين اشخاص چيست؟ »
احسان پاسخ داد : « با انكار خدا و دين مىخواهند دست خود را در ارتكاب حرامها باز بگذارند و با خيال راحت هرچه را كه دلشان بِكِشد ، انجام دهند ؛ البته دليل اصلى آن ، تكبّر در برابر خداست! »
رامين بعد از دقايقى سكوت ، سر را بالا گرفت و گفت : « يعنى مىگويى ما از ميمون درست نشدهايم؟! »
احسان پاسخ داد : « طبق آموزههاى تمام اديان الهى ، خداوند بشر را به صورت مستقل خلق كرده است و او از موجودديگرى ، مثلاً ميمون ، تكامل نيافته است » .
رامين گفت : « ولى علم زيستشناسى مىگويد كه ژنتيك انسان بسيار به ژنتيك شامپانزه ، كه گونهاى از ميمونهاست ، نزديك است! »
احسان با لبخند پاسخ داد : « علم ژنتيك كه نمىگويد ژن انسان
و ميمون يكى است ؛ مىگويد : بسيار به هم نزديكاند ؛ و همين مقدار اندك تفاوتها سبب شده است كه يكى انسان و بشر بشود و يكى شامپانزه » .
من گفتم : « معلوم مىشود آن وَجهِ تفاوت بسيار مهم بوده است كه يكى را بشر و ديگرى را شامپانزه كرده است! »
فرشاد گفت : « همين وجه تفاوت ژن انسان با ميمون ، هرچند تفاوت بسيار اندك بوده است ، اما اين تفاوت چون بسيار مهم بوده ؛ يكى را ميمون ساخته و ديگرى را انسان! »
احسان گفت : « اما مسئلهى بسيار مهمترى كه زيستشناسان به آن توجه نمىكنند اين است كه : اختلاف اساسى انسانها با موجودات زندهى ديگر ، در مسئلهى روح انسان است كه خدا شخصيت ما انسانها را روح ما قرار داده است نه اين جسم خاكى! »
من گفتم : « پس ارزش ما به روح ماست ؛ نه جسم خاكىِمان؟ »
احسان گفت : « آرى ؛ خداوند انسان را موجودى با شرافت خلق كرده است و آنان كه مىگويند انسان از ميمون تكامل يافته ، انسان و جايگاه ويژهى او رادر نظام آفرينش نشناختهاند » .فرشاد گفت : « پس طبق اين سخن ، بايد به كلّى نظريهى داروين و تكامل انواع را رد كرد؟ »
احسان گفت : « پذيرش اين مطلب ، لزوما به انكار نظريهى داروين نمىانجامد ؛ زيرا مىتوان گفت : جريان خَلق انسان در ميان موجوداتِ تكامل يافته ، يك جريان استثنايى است ؛
و خداوند به انسان كرامت و شرافت داده و به صورت معجزه ، آدم را يكبارگى خلق كرده است و قبلاً هم كه گفتيم كه : خدايى كه قدرتش بىحدّ است هم مىتواند به صورت تكاملى يك موجود را خلق كند و هم به صورت آنى و يكبارگى » .
فرشاد با خوشحالى گفت : « اى احسان! من واقعا از تو متشكرم كه سخنان متين و علمىات خيلى چيزها به من آموخت » .
احسان دست فرشاد را فشرد و گفت : « چون انديشيدى به اين بركات رسيدى! »
فرشاد با خنده رو به احسان كرد و گفت : « لطفا دربارهى مهبانگ هم چيزى اگر مىدانيد برايمان بگوييد » .
احسان پاسخ داد : « دانشمندان علم نجوم مىگويند كه حدود پانزده ميليارد سال پيش ، عالَم با انفجارى بس عظيم آغاز شده است و نام اين انفجار بزرگ را بيگ بنگ يا مهبانگ گذاشتهاند » .
رامين گفت : « آتئيستها همين بيگ بنگ را دليلى بر انكار خدا مىآورند » .احسان جواب داد : « اگر نظريهى مهبانگ هم درست باشد ، هرگز خدا انكار نمىگردد ؛ زيرا عقل مىگويد : چه كسى در پانزده ميليارد سال پيش اين انفجار را ايجاد كرده است؟ چه كسى مواد اوليه را خلق كرده است؟ چه كسى بعد از ايجاد آن انفجار مهيب ، قانون تكامل را در عالم وضع كرده است ؛
به گونهاى كه ستارهها و كهكشانها بعد از آن انفجار بزرگ در طول ميلياردها سال شكل مىگيرند؟
اگر كسى بگويد به صورت خود به خود و تصادفى ايجاد شده است ؛ او سفسطهگر است ؛ يعنى خلاف حُكم واضح عقل سخن مىگويد ؛ بنابراين ؛ با پذيرش نظريهى مهبانگ هم خالق توانا اثبات مىشود » .
فرشاد گفت : « واقعا متعجبم كه چرا آتئيستها بر عقايد غلط خودشان اين همه اصرار مىكنند؟! »
احسان گفت : « خداوند در رابطه با اين اشخاصى كه از روى تكبر او را انكار مىكنند سخنها دارد ؛ در قرآن كريم مىفرمايد :
« اينان چون چهار پايانند كه از عقل و خرد بىبهره هستند .
اينان كوردلانى هستند كه هرگز نمىانديشند .
اينان به غير از خوردن و آشاميدن و شهوترانى به چيز ديگرى نظر ندارند . اينان به خويشتنِ خويش ، ستمها روا داشتهاند » .
سپس به پيامبرش مىفرمايد : « اين منكران كه راه هدايت را نمىخواهند ، به خودشان واگذار ؛ به زودى خواهند فهميد كهآنچه را كه مىپنداشتند باطل بوده است .
روزى كه در قيامت براى حسابرسى اعمالشان از قبرها
خارج شوند و با آه و حسرت مىگويند امروز روز سختى است .
و آنگاه كه در پيشگاه الهى مىايستند ، عذاب را با چشمان خود مىبينند ، به آنها گفته مىشود : اكنون بچشيد آن عذابى
را كه انكارش مىكرديد . روزى كه انسان كافر با حسرت و آه بر سرش مىزند و مىگويد : اى كاش بعد از مردنم كه به خاك تبديل شدم ، هرگز دوباره زنده نمىشدم و همان خاك بودم » .
همگى با دقت به حرفهاى احسان گوش مىداديم . فرشاد گفت : « اين سخنان را كه گفتى ، بسيار تكان دهنده بود و قلب مرا لرزاند ؛ آيا همهى اين سخنان از قرآن بود؟ »
احسان گفت : « آرى ، مضامين برخى از آيات قرآن را براى شما خواندم ؛ اى فرشاد مىدانى اين زمين و آسمان و ستارهها هم پايانى دارند؟ »
فرشاد با تعجب گفت : « واقعا همهى اين عالَم روزى تمام مىشود؟ برايم بگو ، دوست دارم بدانم » .
احسان گفت : « در قرآن آمده : روزى آسمان دگرگون
مىشود ، ستارهها فرو مىريزند ، خورشيد و ماه خاموش مىشوند ، درياها آتش مىشوند و زمين به وسيلهى زمين لرزهاى بسيار شديد در هم كوبيده مىشود و در آن موقع است كه عالم به انتها مىرسد و بساط عالم دنيا برچيده مىگردد » .رامين به آرامى گفت : « آيا اين مطالبى را كه مىگويى ، علم هم آن را اثبات كرده است؟ »
احسان گفت : « آرى ، آرى ؛ دانشمندان علم نجوم و كيهانشناسان مىگويند كه اين عالَم ، همانگونه كه روزى آغاز شده است ، روزى هم به پايان مىرسد » .
گفتم : « احسان جان! اگر ممكن است براى ما در اين باره بيشتر توضيح بده » .
گفت : « دانشمندان كيهانشناس مىگويند : از زمانى كه با مهبانگ عالَم آغاز گرديد ، اين عالم همواره در انبساط و گسترش مىباشد ؛ اين انبساط و گسترش تا ميلياردها سال ادامه مىيابد و سپس دوران انقباض و بسته شدن عالم آغاز مىشود ؛ ستارهها و كهكشانهايى كه در مرحلهى انبساط از يكديگر دور شدهاند ، باز در طول صدها ميليون سال به يكديگر نزديك و نزديكتر مىشوند به گونهاى كه دماى آنها بسيار افزايش مىيابد و همگى با انفجارهاى بسيار مهيبى از بين مىروند و دوران اين عالم به پايان مىرسد » .
همه با اين سخنان غرق تحيّر شديم . من با هيجان گفتم : « بعد چه مىشود » .
احسان لبخندى زد و گفت : « عالَمى ديگر به نام عالم آخرت آغاز مىگردد و خداوند با قدرت بىانتهايش همهى ما را زنده مىكند تا به اعمال ما رسيدگى كند و خوبان را پاداش مىدهدو بدان را مجازات مىكند و اين وعدهاى است كه در تمام كتب آسمانى اديان الهى آمده است » .
فرشاد گفت : « چرا بايد چنين شود؟ »
احسان گفت : « زيرا خداوند ما و هيچ موجودى را بىهدف خلق نكرده است ؛ اگر زندگانى ما انسانها فقط منحصر در اين
عالَم دنيا باشد و مرگ پايان زندگى ما و همه چيز باشد ، اين زندگانى لغو و بيهوده خواهد بود » .
رامين گفت : « چرا لغو و بيهوده خواهد بود؟ »
احسان پاسخ داد : « چون براى خداوندى كه حكيم است و هيچ كار بيهودهاى نمىكند ؛ خلق كردن و نابود كردن ، يعنى بىهدفى و پوچى و خداوند هرگز كار پوچ و بىهدف انجام نمىدهد ؛ بنابراين بايد بعد از اين عالَم ، عالم ديگرى باشد تا علاوه بر اين كه خوبان به پاداش خود مىرسند و بدان و جنايتكاران سزاى بدىهاى خود را مىبينند ، خلقت و آفرينش انسانها نيز معنا بيابد و اين مسئلهى بسيار مهمى است كه تمام پيامبران به آن تصريح كردهاند » .
فرشاد گفت : « پس لازمهى حكيمانه بودن آفرينش اين عالَم ، اين است كه بعد از انتها و انقضاء اين عالَم ، عالمى ديگر باشد » .
احسان گفت : « دقيقا هيمنگونه است و لذا مىبينيم كه خداوند در كتاب مقدّس ما مسلمانان در موارد متعدّدى مىگويدكه ما شما انسانها و ديگر موجودات را بىهدف و از روى عبث و بيهودگى ايجاد نكردهايم و بدانيد كه قيامت حق و حقيقت است ».
سپس احسان رو به رامين كرد و گفت : « اى رامين! ديدى كه علم مىگويد عالم آغاز و سرانجامى دارد و من هم برايت گفتم كه عالم توسط خداوند روزى ايجاد شده است و هم گفتم كه
قرآن مىفرمايد : روزى عالَم به پايان مىرسد و بساط آن جمع مىشود ؛ آيا نمىخواهى در اين مسائل مهم بيانديشى؟ »
رامين گفت : « واقعا فكر و انديشهام بسيار ملتهب گشته است ، الآن نمىدانم چه بگويم ، من فرصت مىخواهم » .
احسان با مهربانى و در حالى كه به چشمان رامين
مىنگريست ، گفت : « باشد اى دوست عزيز! روى اين مسائل بيانديش و اگر سئوالى داشتى من در خدمتت هستم » .
احسان نگاهى به ساعتش كرد و گفت : « من از همهى
دوستان عذرخواهى مىكنم ؛ بايد بروم و كارى براى پدرم انجام دهم ؛ نمىخواهم با دير رسيدن به منزل ، پدر و مادرم را برنجانم » .
احسان از ما خداحافظى كرد و رفت و من نيز از رامين و فرشاد خداحافظى كردم و به سمت خانه حركت نمودم .
ساعت يك و نيم بعداز ظهر به خانه برگشتم . مباحثهى امروز ، مرا بسيار شاد ساخته بود . خيلى خوشحال بودم كه دوستى همچون احسان دارم . واقعا مباحث بسيار خوبى رد و بدل شد و احسان با جوابهاى مستدل و قانع كنندهاش اعتقاد مرا به خدا و حيات بعد از مرگ قوىتر كرده بود . وارد خانه شدم . سينا به تنهايى در خانه بود و در حياط خانه دوچرخه سوارى مىكرد . به من سلام كرد و گفت : « داداشى چرا دير آمدى ؟ منتظرت بودم » .
گفتم : « سلام سينا جان ، برنامهى دانشگاه من طول كشيد ؛بگو ببينم مادر و خواهر كجا هستند؟ »
سينا همانطورى كه با دوچرخه دور باغچه دور مىزد ، گفت : « يك ساعت پيش رفتند خانهى شقايق » .
با شنيدن اين سخن دلم يكباره فرو ريخت و سريع گفتم : « براى چه رفتهاند آنجا؟ »
سينا پاسخ داد : « نمىدانم ، فقط به من گفتند كه اگر مسعود زودتر از ما برگشت به او نگو كه ما رفتهايم خانهى شقايق » .
گفتم : « تو هم كه خوب پسر حرف شنواى بودى و چيزى به من نگفتى! »
سينا خنديد و گفت : « داداشى مىدانم شقايق را دوست دارى ، براى همين بهت گفتم » .
او را متوقف ساختم و دست روى سرش كشيدم و گفتم : « بگو ببينم ديگر چه مىدانى؟ »
گفت : « فكر مىكنم مادر با سارا رفتهاند خانهى شقايق تا با پدر شقايق دعوا كنند كه چرا دل تو و شقايق را شكسته است » .
خندهاى كردم و او را بوسيدم و در حالى كه سوار بر دوچرخه بود هلى به او دادم و گفتم : « برو! بهتر است كه بروى و بازىات را بكنى » .
به درون خانه رفتم و در حالى كه از پلهها بالا مىرفتم ، مادر و خواهرم وارد خانه شدند . سريع از پلهها پايين آمدم و بدون هيچ مقدمهاى گفتم : « بگوييد ببينم چه شد؟ شقايق را ديديد؟حالش خوب بود؟ »
مادرم با لحن ملايمى به من گفت : « فعلاً بگذار هم ما نفسى تازه كنيم و هم تو ناهارت را بخورى » .
با دل نگرانى به مادر گفتم : « مادر تا برايم نگويى كه چه اتفاقى افتاده ، توان انجام هيچ كارى را ندارم » .
سارا با كمى تندى گفت : « هيچ اتفاقى نيفتاده ، ولى زمانى كه خواستيم از در منزل آنها خارج شويم ، ناگهان پدرش را ديديم كه از سر كار به منزل آمده بود و سكهى يك روىِمان كرد » .
با ناراحتى صدايم را بالا آوردم و گفتم : « مگر آن مرد به شما چه گفت؟ »
مادرم به ميان حرف من و سارا آمد و گفت : « مسعود جان! خودت را ناراحت نكن ، فعلاً برو كمى استراحت كن ، بعد با هم صحبت مىكنيم » .
من كه خيلى عصبانى شده بودم ، صدايم را بالاتر بردم و گفتم : « بايد الآن بگوييد كه آن مرد به شما چه گفت؟ »
سارا جواب داد : « با بىحرمتى به من و مادر گفت كه ديگر حق نداريد پايتان را در منزل ما بگذاريد و زندگىمان را به هم بريزيد » .
در حالت غضبناكى گفتم : « او حق نداشت به شما بىحرمتى كند » .
مادر در حالى كه ناراحت بود گفت : « مسعود جان ، ديگربس كن ، ما خودمان همينجورى به هم ريخته هستيم ، ديگر تو ما را بيشتر نرنجان! »
گفتم : « اگر من آنجا بودم ، حسابى جوابش را مىدادم » .
سارا در حالى كه به درون اتاقش مىرفت گفت : « ولى من جوابش دادم » .
گفتم : « چه گفتى؟ »
گفت : « گفتم واقعا اگر تو خودت را پدر شقايق مىدانى و نسبت به او دلسوز هستى ، اينگونه با خودخواهىهايت دخترت را نابود نكن » .
گفتم : « او چه گفت؟ »
گفت : « هيچى ، به داخل خانه رفت و در را محكم به هم كوبيد » .
به مادر گفتم : « در اين يك ساعت ، بين شما و شقايق و مادرش چه گذشت؟ »
مادر آهى كشيد و گفت : « برو به درون اتاقت كمى استراحت كن ، آبى به سر و صورت مىزنم و بالا مىآيم و آنچه بين ما گذشت را به تو مىگويم » .
من به درون اتاقم رفتم و روى تخت افتادم . بعد از چند روز آرامش ؛ دوباره ناراحتى و اضطراب وجود مرا فرا گرفت . از دست پدر شقايق بسيار عصبانى بودم . مىخواستم بلند شوم و به در منزل او بروم و فرياد بزنم : « چرا به مادر و خواهرم بىحرمتى كردى؟ چرا مىخواهى دخترت را نابود كنى؟ آيا بهتو هم مىشود گفت پدر؟ »
خيلى عصبانى بودم ؛ مىخواستم فرياد بزنم و درون خود را تخليه كنم كه مادرم وارد اتاق شد .
مادرم گفت : « مسعود جان! خودت را اينگونه ناراحت نكن ، صبور باش و خودت را به دست خدا بسپار » .
در همان حالى كه دراز كشيده بودم با ناراحتى گفتم : « پدر شقايق حق نداشت به شما بىحرمتى كند » .
مادرم بالاى سر من نشست و گفت : « سارا هم جواب خوبى به او داد! »
گفتم : « آمادهى شنيدنم ؛ بگو بين شما و شقايق و مادرش چه گذشت؟ »
مادر روى صندلى نشست و گفت : « مادر شقايق هم ، از رفتار شوهرش بسيار ناراحت بود . او زمانى كه من و خواهرت را ديد ، دوباره زد زير گريه و گفت : من هر چه به پدر شقايق مىگويم بيا و دست از اين لجبازى بردار و به فكر آيندهى دخترت باش ، او مدام با بداخلاقى حرفهاى خودش را تكرار مىكند و مىگويد : من دخترم را به كسى نمىدهم كه نه پولى دارد و نه وضعيت شغلى مشخصى . به او گفتم : اين چه حرفى است كه مىزنى! ما سالهاست كه خانوادهى مسعود را مىشناسيم ؛ آنها انسانهاى آبرومندى هستند و خودت هم مىدانى كه مسعود نه تنها در خوبى و پاكى در بين جوانان محله و فاميل ،نمونه ندارد ؛ بلكه كمتر جوانى در شهر مثل او ديده مىشود » .
به مادر گفتم : « شقايق هم به پيش شما آمد؟ »
گفت : « هر چه نشستيم و منتظر مانديم او پيش ما نيامد ؛ در اتاق خودش را محبوس ساخته بود » .
با ناراحتى به مادر گفتم : « يعنى موفق نشديد شقايق را ببينيد؟ »
گفت : « بعد از گذشت نيم ساعت ، سارا به دنبال او رفت و با هر زحمتى كه بود او را به ميان ما آورد » .
گفتم : « خب! بعدش چه شد؟ »
مادر آهى كشيد و گفت : « شقايق تا مرا ديد ، بغضش تركيد و مانند دوران كودكىاش شروع كرد به گريه كردن! من او را بغل گرفتم و گفتم : دخترم! ناراحت نباش ، خدا بخواهد همه چيز درست مىشود » .
گفتم : « بعدش چه شد؟ »
گفت : « لحظاتى در آغوش من گريست ، سپس گفت :
« ببخشيد كه نيامدم . رويم نمىشد در چشمان شما نگاه كنم ؛ من از همهى شما معذرت مىخواهم »
به او گفتم : « شقايق جان! تو چرا معذرت بخواهى؟ تو هيچ تقصيرى ندارى . من شب و روز دعا مىكنم تا خداوند گشايشى در كار تو و مسعود قرار بدهد » .
من با ناراحتى به سخنان مادرم گوش مىدادم ؛ مادرم ادامه داد : « شقايق در حالى كه صورتش از اشك خيس شده بود ،دستم را بوسيد و گفت من حرف آخرم را به پدرم زدهام و هرگز از آن كوتاه نخواهم آمد! به او گفتم : حرف آخرت چه بود . شقايق دوباره شروع كرد به گريه كردن! »
مادر شقايق گفت : « به پدرش گفته : يا مسعود و يا اينكه تا آخر عمرم ازدواج نخواهم كرد » .
با شنيدن اين سخن قلبم فرو ريخت ؛ به مادرم گفتم : « آيا پيمان به آن خانه سر مىزند؟ »
مادرم پاسخ داد : « من همين سؤال را از مادر شقايق كردم . او گفت : تاكنون پيمان با خانوادهاش دو مرتبه به خواستگارى آمدهاند ؛ اما هر دو مرتبه شقايق حاضر نشد آنها را ببيند و چند بار هم كه پيمان به تنهايى آمد كه شقايق را ببيند ، شقايق حاضر نشد با او سخن بگويد » .
گفتم : « با اين همه ، پدر شقايق هنوز هم اصرار دارد كه دخترش بايد به چنين ازدواج اجبارىاى تن دهد؟! »
مادر گفت : « من همين سؤال را از مادر شقايق كردم . او پاسخ داد : پدر شقايق هرگز زير بار نمىرود و مىگويد : بالأخره شقايق مصلحت خود را مىفهمد و به پيمان جواب مثبت مىدهد! »
گفتم : « ديگر بحثى به ميان نيامد؟ »
گفت : « در آخر كار مادر شقايق گفت كه به تو بگويم : تو را مانند فرزندم دوست دارم! »
با شنيدن اين سخن باز هم قلبم فرو ريخت ؛ زيرا فهميدم كهمادر شقايق هنوز هم اميدوار است كه اين وصلت صورت بگيرد .
مادر بلند شد و گفت : « مسعود جان! هميشه توكلات بر خدا باشد ؛ بيا پايين و ناهارت را بخور ، بعد كمى استراحت كن تا حالت بهتر شود » .
از مادر تشكر كردم ؛ او بدون اينكه درب اتاق را به رويم ببندد
به پايين رفت . دلم براى شقايق بسيار مىسوخت ؛ مىدانستم كه او هم مثل من در شرايط سختى به سر مىبرد ؛ شايد شرايط او به مراتب از من سختتر باشد ؛ سخنان مادرم ، هر چند غصهاى را درون قلبم ايجاد كرد ، اما اميدى نيز با اين حرفها در درون دلم ايجاد گشت .
با خود گفتم : « خدايى كه مىداند در آسمانها چه مىگذرد ؛ بنابراين ، مىداند در قلب من و شقايق هم چه مىگذرد » .
در همان حالى كه خوابيده بودم دست را به سمت بالا گرفتم و گفتم : « خدايا! خدايا! اى خالق آسمانها ، اى خالق كهكشانها ، اى خالق همهى زيبايىها و نعمتها ، اى كسى كه از رگ گردن به ما نزديكترى ؛ خودت به فريادمان برس! »
صدايى از خارج اتاق شنيده شد : « آقا مسعود! اجازه هست وارد شوم؟ »
خواهرم سارا بود .
گفتم : « بفرما » .
سارا وارد اتاق شد و من كه خوابيده بودم برخاستم و روىصندلى نشستم و گفتم : « بسيار از تو و مادر متشكرم كه امروز به خاطر من به زحمت افتاديد و بىحرمتى شنيديد! »
سارا با لبخندى پاسخ داد : « من كه كارى نكردم ؛ مطمئن باش هر كارى كه لازم باشد مىكنم تا تو به شقايق برسى » .
در چشمان مهربانش نگاه كردم و گفتم : « سارا! اگر گاهى
با تو بدرفتارى مىكنم ، به دل نگير ؛ من از ته دل تو را دوست دارم! »
سارا خنديد و گفت : « برخى مواقع خيلى از دستت ناراحت مىشوم ؛ اما بعدش به خودم مىگويم : من بهترين داداش دنيا را دارم! »
سارا دستش را دراز كرد و گفت : « اين هديهى شقايق است » .
با تعجب گفتم : « اين چيست؟ از كجا آوردهاى؟ »
خنديد و گفت : « شقايق به من يواشكى داد ، تا به صورت يواشكى به تو بدهم » .
گفتم : « جريان چيه؟ »
گفت : « امروز زمانى كه من و مادر خواستيم از خانه خارج شويم ، شقايق خود را به من رساند و بدون اينكه كسى متوجه بشود ، اين پاكت نامه را در دستم گذاشت و آهسته گفت : « اين را يواشكى به مسعود بده! » .
به سارا گفتم : « مىدانى درون اين پاكت چيست؟ »گفت : « نه ، نمىدانم ؛ چند بار وسوسه شدم كه در پاكت را باز كنم و ببينم درون آن چيست ؛ اما بر حس خود غلبه كردم و خيانت در امانت ننمودم » .
با خوشحالى هر چه تمامتر پاكت نامه را از دستش گرفتم و گفتم: « متشكرم سارا! إن شاء اللّه در جشن عروسىات جبران كنم! »
سارا در حالى كه اتاق را ترك مىكرد ، با لبخندى بر لب گفت : « مسخره! »
با عجله و شوقى وصف ناشدنىاى ، پاكت نامه را گشودم ؛ دست خط شقايق بود ، نوشته بود : « نمىدانم چگونه برايت بنويسم تا گوشهى كوچكى از غم و غصههايم را برايت بازگو كنم ؛ اما بدان كه لحظهاى نيست كه به ياد تو نباشم . هر چند از تو دورم ؛ اما تو در تمام لحظات و زواياى زندگى من قرار دارى . خيلى موقعها در تنهايى اتاقم به ياد تو گريه مىكنم . به پدر و مادرم با جديت هر چه تمامتر گفتهام : يا مسعود يا هيچكس ديگر!
اى مسعود! تو را به خدا مىسپارم ؛ همان خداى مهربانى كه مىدانم او مىداند درون قلب من و تو چه مىگذرد » .
گرماى عشق شقايق بار ديگر در وجودم زبانه زد و اشكهايم را جارى ساخت . براى چند دقيقه گريستم و سپس نامه را بوسيدم و ميان كتابى پنهان ساختم .
دقايقى بعد سينا وارد اتاقم شد و گفت : « داداشى سفرهى ناهار پهن شده ؛ بابا هم از سر كار آمده و همه منتظر تو هستند » .من اشك چشمان را با آستينم پاك كردم و همراه سينا به پايين رفتم . بعد از خوردن ناهار ، پدر رو به من كرد و گفت : « امروز زودتر به خانه آمدم تا كارى را انجام دهم » .
گفتم : « چه كارى؟ از دست من هم كارى بر مىآيد؟ »
با لبخندى بر لب گفت : « مىخواهم امروز عصر آن لاكپشت
خوشگل عاشق را به سرزمينش بازگردانم تا برود با هم نوعش به عشق بازى بپردازد ؛ ديگر از نگاههاى معنادارش مىترسم! »
گفتم : « مىشود يك روز ديگرى برويم ؛ آخر امروز چندان حال و حوصلهاى ندارم »
پدر با دست راستش ، ضربهاى به شانهى چپم زد و گفت : « اتفاقا همين امروز بايد برويم تا حال و صفايى بگيرى ؛ دوباره تو را غم زده مىبينم! » .
سينا با خوشحالى گفت : « بابا منم ببر » .
سارا هم گفت : « من هم دوست دارم بيايم ؛ اين چند روزه همهاش سرم توى كتاب بوده » .
پدر خنديد و گفت : « اينجا فقط جاى آقا مسعود خالى است » .
لبخندى بر لبم نقش بست و گفتم : « به چشم ، من هم با شما مىآيم » .
پدرم بلند شد و گفت : « پس زودتر آمادهى رفتن شويم كه تا غروب كمتر از سه ساعت مانده است » .
پدر رو به مادر كرد و گفت : « تو هم با ما مىآيى؟ »مادر كه در آشپزخانه مشغول شستن ظرفها بود ، گفت : « من عصرى بايد به كارهاى عقب افتادهى خانه برسم ، شما برويد ؛ اميدوارم كه به همهى شما خوش بگذرد ؛ إن شاء اللّه فرصتى ديگر » .
همگى آماده شديم و ساعت سه بعداز ظهر از خانه خارج شديم
و با ماشين پدربه سمت كوه و دشت بمو حركت كرديم . حدود چهل دقيقهى بعد به دشت زيباى بمو رسيديم . گرچه فصل پاييز بود ؛ اما آن دشت ، بسيار با صفا و فرحبخش بود . در كنار كوه بمو تپههاى زيباى رنگارنگ قرار داشت . درختچههاى زيادى روى تپهها روييده بودند و دستههاى پرندگان به صورت فراوان در آن منطقه ديده مىشدند .
پدرم لاكپشت را در كنار يك چشمهى كوچكى رها ساخت و گفت : « اكنون مىتوانى بروى و با همسر عزيزت كه در همين نزديكىها منتظر توست به عشق بازى بپردازى! »
لاكپشت كه فهميده بود به وطنش بازگشته است ، لحظهاى ايستاد و نگاهى به ما كرد ؛ سپس بدون اينكه به پشت سرش نگاه كند ، راه خود را گرفت و رفت . من احساس رضايتى در قلب خودم كردم كه آن حيوان زبانبسته را آزاد نموده بودم .
با خودم گفتم : « دو سه هفته اين زبان بسته را در باغچهى خانه حبس كرده بودم ؛ بيچاره لاكپشت زبان بسته! خدا كند او مرا ببخشد » .يادم به سخن احسان افتاد كه گفته بود : « خداوند هر چه را آفريده ، از روى حكمت آفريده است ؛ آن موجودى كه ما مىپنداريم هيچ خاصيتى ندارد ؛ او هم هدفمند خلق شده است » .
من لحظهاى انديشيدم و از خودم خجالت كشيدم كه چرا اين حيوان زبان بسته را چند روز در خانه حبس كرده بودم .
آهسته اينچنين نجوا كردم : « اى خدايى كه اين لاكپشت را خلق كردهاى و از خلقت اين حيوان هدفى داشتهاى ؛ از اينكه بر اين حيوان كوچك ستم روا داشتم ، تو خود به بزرگواريت مرا ببخش! »
پدر و خواهر و برادرم مشغول تپه نوردى شدند و من روى تخته سنگى نشستم و در فكر فرو رفتم . باد پاييزى مىوزيد و هوا كمى سرد شده بود .
با خود گفتم : « چرا شقايق نامه براى من نوشت؟ چرا مستقيم با من سخن نگفت؟ »
خودم جواب خودم را دادم : « چون پدر او گوشى موبايلش را از او گرفته و نمىگذارد كه پايش را از خانه بيرون بگذارد! »
با خود گفتم : « چقدر اين دشت زيبا مىگشت اگر شقايق اكنون در كنار من بود » .
يادم به ارديبهشت پارسال افتاد كه با خانواده به اينجا آمده بودم ؛ سراسر دشت بمو پر از گلهاى رنگارنگ شده بود . يادم آمد كه در كنار يكى از اين تپهها صدها گل شقايق روييده بود به گونهاى كه منطقهى نسبتا وسيعى را يكپارچه سرخپوش كرده بود .
با خود گفتم : « مىشود من به شقايق برسم و در فصل بهار او را به اين مكان بياورم و در وسط گلهاى سرخ شقايق به او بگويم : با تمام قلبم دوستت دارم؟ »
صداى عقابى را از آسمان بالا شنيدم ؛ سر را به بالا گرفتم ، عقابى بزرگ با پرهاى طلايى در دل آسمان مشغول خودنمايى بود . بارها بود كه اين نوع عقاب را در اين منطقه ديده بودم . عقاب طلايى منطقهى كوه بمو ، بسيار زيبا و باشكوه است . بالهاى بلندش و گردن كشيدهاش هنگام پرواز ، چشم هر بينندهاى را خيره و مبهوت خود مىسازد . يكبار كه روى يك تخته سنگى نشسته بود ؛ آهسته نزديك رفتم تا او را بهتر ببينم ؛ هر چه به او نزديكتر مىشدم هيچ واكنشى از او نمىديدم ؛ گويا غرور و هيبتش به او اجازه نمىداد كه حتى نگاهى هم به من بكند ، به چند مترى او رسيدم ؛ واقعا زيبا و شگفتانگيز بود . دقايقى با لذت به ديدن او مشغول بودم ولى آن عقاب تيزپنجه كوچكترين توجهى به من نمىكرد . عقاب بزرگ ، بعد از دقايقى به چپ و راست نگاه كرد و سپس بالهاى بزرگش را گشود و در يك چشم برهم زدنى به سمت بالا پرواز كرد و لحظاتى بعد خود را به قلهى كوه بمو رساند .
با خود گفتم : « هيبت و شجاعت و سرعت را بايد از اينعقاب آموخت » .
دوباره به فكر شقايق افتادم و با ياد او لذت را در وجودم سرازير مىساختم ؛ لذتى كه با حزن توأم بود . بعد از ساعتى پدر و خواهر و برادرم آمدند و قبل از غروب به شهر بازگشتيم . زمانى كه به درب منزل رسيديم ، آفتاب كاملاً غروب كرده بود .
من و برادر و خواهرم از ماشين پياده شديم كه ناگهان احسان را در مقابل خود ديدم . احسان سلام كرد .
با تعجب سلام او را پاسخ دادم و گفتم : « احسان اينجا چه كار مىكنى؟! »
گفت : « بعد از اينكه به خانه رفتم ؛ پدرم مرا به كارى در همين نزديكى فرستاد . در برگشت گفتم بيايم هم سلامى به تو كنم و هم كتابى به تو هديه بدهم » .
لحظهاى چشم خواهرم به چشمان احسان افتاد . لحظهاى
كوتاه به يكديگر خيره شدند . احسان فورا سرش را به زير انداخت و به خواهرم سلام كرد . خواهرم با ملايمت جواب سلامش داد و وارد حياط خانه شد . احساس كردم در نگاهشان چيزى به يكديگر رد و بدل مىكنند .
پدرم به احترام احسان از ماشين پياده شد و احسان را به درون خانه دعوت كرد ؛ اما احسان مثل گذشته گفت كه بايد زودتر بروم ، پدر و مادرم منتظرم هستند .
پدرم هم با لبخند به او گفت : « احسان جان! دفعهى ديگر كهمىآيى پدر و مادرت را هم با خودت بياور كه هم نگرانت نشوند و هم همگىتان ميهمان ما شويد » .
احسان گفت : « از لطف شما متشكرم ؛ حتما روزى با پدر و مادر مزاحم شما خواهيم شد » .
پدرم همراه برادرم به درون خانه رفت . احسان با دو دست
كتابى را به من داد و گفت : « اين كتاب داستان زيبا ، هديه به بهترين دوستم! » .
كتاب را از دست احسان گرفتم ، عنوان كتاب اين بود : « رادمهر ، مسافرى از سرزمين پارس » .
گفتم : « اين كتاب داستان در چه موضوعى است؟ »
گفت : « نويسندهى اين كتاب با قلمى روان و بيانى شيوا ، بسيارى از ابهامات تاريخ صدر اسلام را در قالب داستان به نمايش گذاشته و به آنها پاسخ داده است » .
گفتم : « رادمهر قهرمان داستان است؟ »
گفت : « آرى » .
گفتم : « رادمهر يك شخصيت واقعى است؟ »
گفت : « خير ؛ يك شخصيت تخيلى است ؛ اما نكتهى مهم اين است كه آنچه كه رادمهر از تاريخ صدر اسلام و ورود اعراب به ايران مطرح مىكند ، جملگى برگرفته از متون معتبر تاريخى است » .
گفتم : « چه جالب! »
گفت : « سبك نگارش اين كتاب ، يكى از زيباترينو جذابترين سبكهاى داستاننويسى است كه بيشترين
طرفدار را در جهان دارد » .
گفتم : « اسم اين سبك نگارش چيست؟ »
گفت : « رئاليسم جادويى »
گفتم : « بيشتر توضيح بده » .
گفت : « در اين سبك ، نويسندهى داستان يك شخصيت
خيالى را مىسازد و او را راوى حقايق تاريخ مىكند و يا از طريق آن شخص خيالى ، عقايدى را به مردم آموزش مىدهد . من اين كتاب را خواندهام و بسيار از آن لذت بردهام ؛ مطمئن هستم كه اگر تو هم اين كتاب را بخوانى ، علاوه بر اينكه از آن لذت مىبرى ، خيلى از حقايق تاريخى و اعتقادى را نيز مىآموزى » .
از احسان تشكر كردم و آن كتاب را گرفتم و گفتم : « در اولين فرصت مىخوانم » . او از من خداحافظى كرد و رفت .
شب شده بود . من به اتاقم رفتم . به تابلوى نقاشى چهرهام نگاه كردم و به ياد شقايق و بوى عطر عشقى كه مشام جانم را معطر ساخته بود اين دو بيتى را سرودم :
مگر گيسو گشودى چون بهاران *** كه بوى مشك آيد از گلستان
كه تا گلزار رويت را ببينم *** به كويت مىنشينم ديده گريان
خواهرم درب اتاق را كوبيد و وارد اتاق شد و گفت : « آيا براى شام پايين مىآيى يا برايت بياورم؟ »
گفتم : « در چشمان احسان چه ديدى كه لحظهاى در چشمان او نگريستى؟ »
گفت : « هيچى ؛ اتفاقى چشمانمان به يكديگر گره خورد! »
گفتم : « اى كلك! من آن لحظه به هر دويتان نگاه كردم ؛ ديدم كه هر دو دستپاچه شديد! »
با لحنى تمسخرآميز گفت : « چون تو به درد عشق دچار شدى ، دارى هذيان مىگويى » .
گفتم : « احسان بسيار جوان خوبى است ؛ اين طور نيست؟ »
سارا در حالى كه از اتاق خارج مىشد و در را مىبست گفت : « آرى ، جوان خوبى است ، خدا او را براى پدر و مادرش حفظ كند » .
با خنده گفتم : « و براى تو » .
از پشت در گفت : « مسخره! »
آن شب باران فراوانى باريد . صداى ترنم باران در آن شب برايم بسيار لذت بخش بود . هر چند درد فراق شقايق غمى را در دلم باقى گذاشته بود ؛ اما آن شب به دلم افتاده بود كه به زودى من و شقايق به هم خواهيم رسيد . با ياد شيرين شقايق آرامشى يافتم و اين قطعه شعر را مرتب با ترنم باران زير لب تكرار مىكردم :
آرام جان من كو *** تا پر كشم به سويش
تا سرمهسان بمالم *** بر ديده خاك كويش
ترنم باران ، آهنگ وزش باد ، رقص درختان زير باران و ياد شيرين شقايق ، حسابى ذوق شعرى مرا به وجد آورده بود ؛ خودم را در كنار او مىديدم كه با هم در ساحلى آرام قدم مىزنيم و در حالى كه دستان يكديگر را در دست داريم به غروب زيباى خورشيد در دل دريا مىنگريم ؛
با اين خيال شعرى بر لبم نقش بست :
رقص تارهاى طلايى خورشيد
در سينهى نرم دريا *** عشق بازى آتش و آب!
يادم افتاد به سخنان سعيد كه گفته بود : « يك مشت از اين ماسههاى نرم ساحل ، ميليونها ذره است » .
در همان عالم خيال كه در كنار ساحلى آرام دست در دستان شقايق قدم مىزدم و صداى زيباى امواج را مىشنيدم ، نگاهى به ماسههاى ساحل انداختم و به صورت شقايق لبخندى زدم . او هم لبخندى به من زد . به آرامى دستم را از دست او جدا كردم و خم شدم و هر دو دستم را پُر از ماسههاى ريز كردم و آن را مقابل صورت شقايق گرفتم و در همان عالم خيال اين دو بيتى را سرودم :
تو را در فصل باران دوست دارم *** به وقت گل فراوان دوست دارم
به قدر ماسههاى نرم ساحل *** تو را اى جان جانان دوست دارم
در همين حال و هوا بودم كه به خواب نازى فرو رفتم . صبح زود با نغمههاى زيباى پرندگان از خواب بيدار شدم . حال خوبى داشتم ؛ به زندگى اميدوار شده بودم . سخنان ديروز احسان در بيان عظمت خدا ، قلب مرا سرشار از زندگى و نشاط كرده بود .
با خود مىگفتم : « خدايا! خدايا! اگر تو از زندگانى ما حذف شوى ، با چه اميدى مىتوان زندگى كرد؟ خدايا! خدايا! اين تويى كه به زندگىها اميد مىبخشى و زندگى را برايمان زيبا مىسازى! »
صبحانه را خوردم و به سمت دانشگاه حركت كردم . باران ديشب ، حسابى هوا را طراوت بخشيده بود ؛ بوى باران كه با بوى برگ مرطوب درختان مخلوط گشته بود ، مشام را از عطرى دل انگيز سرشار مىكرد . زمانى كه وارد محوطهى دانشگاه شدم ، ديدم كه رامين و فرشاد زودتر از من آمده و روى نيمكتى نشسته بودند ؛ تا مرا ديدند به سمت من آمدند و من به آن دو سلام كردم .
رامين گفت : « امروز زودتر آمدم كه قبل از شروع كلاس با احسان صحبت كنم ؛ اما او هنوز نيامده است » .
همين كه اين سخن را گفت سلامى بلند توجه ما را به خود جلب نمود ؛ به پشت سر نگريستيم ؛ احسان بود .
با خوشرويى آمد و يكايك ما را در آغوش گرفت و گفت : «در اين صبح با صفا در آغوش گرفتن دوستان چقدر مىچسبد!»
همهى ما لبخندى زديم و جواب سلام او را به گرمى داديم .رامين گفت : « اى احسان حرفهاى ديروزت به شدت فكر مرا به خود مشغول ساخته است و من نسبت به عقايد سابقم به شدت دچار ترديد شدهام ، از تو خواهش مىكنم در رابطه با خالق هستى برايم بيشتر بگويى ؛ البته از تو مىخواهم
تمام سخنانت در اينباره بنا بر حكم عقل باشد ، شايد از اين تحير خارج شوم » .
احسان با لبخند گفت : « به چشم! آيا حاضرى فردا با هم به جايى برويم؟ »
رامين با تعجب گفت : « كجا؟ »
احسان گفت : « در جايى كه اشخاصى را مىشناسم كه خيلى بهتر از من مىتوانند تو را راهنمايى كنند » .
رامين گفت : « اگر اين اشخاصى كه مىگويى ، بتوانند مرا از تحير خارج سازند ، هر كجا كه باشند مىآيم » .
من گفتم : « چقدر خوب! فردا پنجشنبه است و دانشگاه تعطيل است » .
فرشاد گفت : « من هم دوست دارم همراه شما باشم ، آيا اجازه هست؟ »
من هم گفتم : « اگر اشكالى ندارد من هم با شما بيايم » .
احسان گفت : « هيچ ايرادى ندارد ؛ فردا رأس ساعت نُهِ صبح سر سه راه نمازى همديگر را مىبينيم » .همگى پذيرفتيم و به كلاس رفتيم . بعد از پايان كلاس به احسان گفتم : « قرار است فردا به كجا برويم؟ مىشود كمى برايم توضيح بدهيد؟ »
احسان با خنده جواب داد : « بگذار همان فردا متوجه شوى
كه شيرينى آن بهتر در ذهن و خاطرت بماند! خيالت راحت باشد جاى بدى شما را نمىبرم » .
سپس دستى بر رويم كشيد و خداحافظى كرد و رفت . آن روز سخن احسان فكر مرا حسابى به خود مشغول ساخته بود ؛ دائم مىانديشيدم و با خود مىگفتم : « فردا مىخواهد ما را به كجا ببرد؟ او كه بسيار اهل مطالعه است ؛ چرا خودش جواب رامين را نمىدهد؟ »
به خودم چنين جواب دادم : « لابد او اشخاصى را سراغ دارد كه در مباحث اعتقادى و دينى بيشتر مطالعه دارند و بهتر مىدانند » .
روز پنجشنبه فرا رسيد . قبل از ساعت نُه با اشتياق خودم را به سه راه نمازى رساندم . فرشاد و رامين زودتر از من به آنجا آمده بودند . به آن دو سلام كردم و به گرمى جواب سلام را شنيدم . چهرهى رامين كمى مضطرب بود .
به او گفتم : « خيالت راحت باشد ، احسان جاى بدى ما را نخواهد برد » .
لبخندى زد و گفت : « آن مقدارى كه به احسان اطمينان دارمبه خودم ندارم! »
فرشاد گفت : « احسان پسر گلى است و همه او را به پاكى و صداقت مىشناسند » .
احسان از دور پيدا شد . به ساعتم نگاه كردم ؛ رأس ساعت نُه بود.
احسان با عجله خودش را به ما رساند و گفت : « دوستان! سلام . اگر دير كردم از شما عذرخواهى مىكنم » .
گفتم : « مثل هميشه دقيقا سر وقت آمدى » .
با دست به يكى از خيابانها اشاره كرد و گفت : « بايد از اينجا برويم » .
آن خيابان به حرم شاهچراغ منتهى مىگشت ؛ گفتم : « مىخواهى ما را به زيارت ببرى؟! »
با خنده گفت : « به موقع خودش زيارت هم مىرويم » .
وقتى به نيمهى آن خيابان رسيديم در مقابل ساختمان بزرگى ايستاد ؛ ساختمانى سنتى كه نماى بيرون آن با آجر تزيين يافته بود . سر در ورودى آن ساختمان طاقى شكل بود و با كاشىهاى زيبايى تزئين شده بود ؛ بر ديوار بلند آن ساختمان چندين كتيبه از جنس كاشى نصب شده بود . روى كتيبهها جملاتى با زبان عربى و ترجمهى فارسى نقش بسته بود . به نوشتهى سردر ساختمان نگاه كردم ؛ بر كتيبهاى با خطى زيبا عبارت : « كتابخانه و مدرسهى علميهى ولى عصر عليهالسلام » نقشبسته بود .
احسان در حالى كه با لبخند به ما مىنگريست ، گفت : « در اينجا محققانى هستند كه مىتوانند پاسخ بسيارى از سؤالات دينى ما را بدهند » .
گفتم : « تا كنون به هيچ مدرسهى علميهاى وارد نشدهام ؛ واقعا اينجا مكان مناسبى است كه وارد شويم؟! »
احسان دستى به شانهام زد و گفت : « يادت هست كه روز قبل گفتم جاى بدى شما را نخواهم برد ؟! با من داخل شويد و نگران نباشيد » .
به چهرهى رامين و فرشاد نگاه كردم ؛ ديدم به شدت براى ورود به آن مكان مردّد هستند . من و احسان وارد شديم ؛ فرشاد هم با ترديد وارد شد ؛ اما رامين داخل نيامد!
احسان به نزد رامين رفت و گفت : « رامين عزيز! هرچند مىدانم ذهنيتت نسبت به اين مكان و اشخاص داخل آن خيلى منفى است ؛ اما خواهش مىكنم به من اعتماد كن و براى يكى دو ساعت وقتت را به من بسپار ؛ البته هر گاه احساس ناراحتى كردى مىتوانى اين مكان را ترك كنى! »
رامين نگاهى به احسان كرد و گفت : « من از آخوندها بيزارم ؛ هرگاه يكى از آنها را در مسير مىبينم به آن طرف خيابان مىروم! »
احسان پنج تاى انگشتش را به رامين نشان داد و گفت : « آياهمهى اين انگشتان مثل هماند؟ »
رامين گفت : « خير » .
احسان دستش را به نرمى گرفت و گفت : « من هم به خاطر بعضى از عملكردها تأسف مىخورم ، اما همه مثل هم نيستند ،
پس بيا با هم به داخل برويم ، من مطمئنم آنگاه كه از اين مكان خارج مىشوى ديدگاه تازهاى خواهى يافت » .
رامين به ناچار همراه ما وارد مدرسهى علميه شد . حوزهى علميه حياط نسبتا كوچكى داشت ؛ چند درخت نارنج در وسط آن بود . دور تا دور حياط حجرههاى كوچكى در دو طبقه خودنمايى مىكردند . طلبهها در حالى كه عبايى بر دوش افكنده بودند و كتابى در دست داشتند ، در بين حجرهها در رفت و آمد بودند . زمانى كه وارد شديم ، سه طلبه در كنار در ورودى در حال گفتگو بودند . به محض ديدن ما ، هر سه به ما سلام كردند . احسان و من و فرشاد جواب سلامشان را داديم ، اما رامين سر را به زير افكند و چيزى نگفت . در گوشهاى از حيات چند نفر روى زيراندازى نشسته بودند و در حال گفتگوى علمى بودند . همين كه از كنارشان گذشتيم ، همگى برخاستند و به ما سلام كردند ، يكى از آنها كه احسان را مىشناخت جلو آمد او را در آغوش گرفت و گفت : « آقا احسان! مدتى است كه ديگر به اين جا نمىآيى؟ دلم برايت حسابى تنگ شده بود » .احسان گفت : « بله ! مدتى گرفتار بودم ؛ خُب از من توفيق آمدن به محضر اهل علم سلب شده بود ؛ خدا را شكر كه امروز دوباره اين توفيق نصيبم شد » .
آن شخص نگاهى به من و رامين و فرشاد كرد و گفت : « بهبه ،
دوستان خوب احسان! شما هم حتما مثل احسان گُمپ گلى هستيد . خدا شما را براى پدر و مادرتان حفظ كند و هميشه سلامت و موفق باشيد » .
من و فرشاد و احسان از او تشكر كرديم و رامين هم با صداى آهستهاى از او تشكر كرد .
احسان به ما گفت : « بايد به دفتر مدرسه علميه برويم ؛ آنجا حاج آقا بركت منتظر ماست » .
دفتر مدرسه آن طرف حياط بود . چند قدم برنداشته بوديم كه ديديم يك روحانى از آن طرف در حالى كه مىخندد ، به سمت ما مىآيد .
احسان گفت : « اين روحانى ، حاج آقا بركت است ؛ صداى ما را شنيده و به استقبال ما آمده است » .
حاج آقا بركت خودش را به ما رساند و با صداى بلند سلام كرد و گفت : « چه سعادتى! بهبه! جوانان خوب دانشجو! بسيار از ديدن شما خوشحالم! »
همگى جواب سلامش را داديم . آقاى بركت احسان را درآغوش گرفت و گفت : « از ديشب كه به من زنگ زدى و گفتى فردا صبح ساعت نُه با تعدادى از دوستانم به مدرسه مىآيم ، فكرم مشغول تو بود . بعد از مدتها دوست داشتم تو را ببينم . چه خوب كردى كه آمدى » .
احسان گفت : « ببخشيد حاج آقا كه مدتى نتوانستم خدمتتان برسم ؛ من هم بسيار مشتاق ديدار شما بودم » .
سپس حاج آقا بركت به ما سه نفر نگاه كرد و گفت : « خيلى خوش آمديد ، من از ديدن شما بسيار خوشحالم » .
آنگاه هر سه ما را هم در آغوش گرفت . همهى ما از برخورد زيباى حاج آقا بركت مسرور شده بوديم .
حاجآقا بركت گفت : « بفرماييد با هم وارد دفتر مدرسه شويم ؛ در آنجا در خدمتتان هستم » .
وارد دفتر مدرسه در آن طرف حياط شديم ؛ اتاقى بود پر از قفسههاى كتاب .
به احسان گفتم : « اينجا كتابخانهى مدرسه است؟ كتابهاى فراوانى در اين قفسهها مىبينم » .
احسان لبخندى زد و گفت : « نه بابا! كتابخانهى مدرسه بسيار بزرگتر از اين مكان است » .
روى صندلى نشستيم . حاج آقا بركت به پشت ميز بزرگ خودش نرفت ؛ بلكه در كنار ما نشست و گفت : « هرگاه جوانان خوب و رشيدى مثل شما مىبينم كه هم اهل درساند و هم اهلتكاپو و تحقيق ، به ميهنم و جوانان خوب ميهنم مىبالم ؛ خدا شما را حفظ كند » .
همگى لبخند زديم و از او تشكر كرديم . به چهرهى رامين نگريستم ، ديدم او هم لبخندى بر لب دارد .
احسان گفت : « حاج آقا همانگونه كه ديروز خدمت شما عرض كردم ، من و دوستانم مشتاقيم كه در مباحث اعتقادى با برخى از اساتيد اينجا به بحث و گفتگو بپردازيم » .
حاج آقا بركت گفت : « باشد ؛ ابتدا كمى پذيرايى شويد و سپس به كتابخانه مىرويم تا به يكى از اساتيد متخصص عقايد شما را معرفى كنم » .
حاج آقا بركت خادم مدرسه را صدا زد و گفت : « حاج محمدعلى! لطفا براى دوستانمان پذيرايى بياور » .
من و رامين و فرشاد زير چشمى به صورت حاج آقا بركت نگاه مىكرديم . مردى ميانسال بود كه محاسن و موهايش رو به سفيدى رفته بود . بلند قد و چهارشانه بود و سيماى دلنشين و زيبايى داشت . در بيشتر مواقع لبخند بر لب داشت . برخورد خوب او ، من و فرشاد ورامين را به شدت تحت تاثير خود قرار داده بود . حاج محمدعلى در حالى كه سينى بزرگى در دست داشت وارد اتاق شد . جلوى هر يكِ ما بشقابى قرار داد كه در هر بشقاب يك سيب و پرتقال و نارنگى بود . حاجآقا بركت بامهربانى گفت : « بفرماييد ميل كنيد ؛ قابل شما را ندارد » .
بعد از صرف ميوه همگى برخاستيم تا همراه حاج آقا بركت به كتابخانهى مدرسه برويم . همان اتاق راهى به سمت كتابخانهى مدرسه داشت .
وارد كتابخانه شديم . بزرگى فضا و قفسههاى فراوان كتاب و هزاران هزار نسخه كتاب ، همه ما را به شگفتى واداشت .
با شگفتى رو به احسان كردم و گفتم : « چقدر كتاب! اين همه كتاب از كجا آمده؟ »
احسان گفت : « مرحوم محلاتى كه از علماى بزرگ شهر شيراز بود ، سالها در جمعآورى اين كتب زحمت كشيدند . ايشان نفيسترين كتابهاى مرجع تاريخى و دينى را در طول ساليان متمادى جمعآورى و وقف اين كتابخانه كردند . در اين كتابخانه ، نسخههاى خطى فراوانى است كه در بسيارى از موارد ، اين نسخهها تك هستند و سندى ارزشمند به شمار مىآيند » .
گفتم : « فقط طلاب مىتوانند از اين كتابخانهى مجهز استفاده كنند؟ »
گفت : « خير . علاوه بر طلاب ، دانشجويان و اهل تحقيق هم مىتوانند با عضويت در اين كتابخانه ، از گنجينههاى آن بهرهمند گردند » .
ابتدا با دوستان بين قفسههاى كتابخانه قدم زديم . و ديديم كه تقريبا در تمام موضوعات علمى قفسههايى وجود داشت . البته بيشتر اين كتابها در رابطه با مباحث تاريخى و دينى بود . بعد از اينكه يك بازديد كلى از كتابخانه كرديم ، حاج آقا بركت گفتند : « بياييد به سالن مطالعه برويم » .
كنار كتابخانه سالن مطالعه قرار داشت كه با درى به كتابخانه
وصل مىشد . وارد سالن كتابخانه شديم . صندلى و ميزهاى متعددى در آن چيده شده بود . چند نفر طلبه در آن سالن مشغول مطالعه بودند . در انتهاى سالن مطالعه ، چند نفر طلبه به دور ميز بزرگى مشغول بحث و گفتگو بودند . يكى از اين طلبهها كه لباس سفيد بلندى بر تن و عباى تورى عسلى رنگى بر دوش افكنده بود به پرسشهاى طلاب ديگر پاسخ مىگفت .
حاج آقا بركت با دست اشاره كردند و گفتند : « برويم به نزد آن چند نفر » .
زمانى كه به انتهاى سالن رسيديم آن طلبهها به احترام ما برخاستند . به آنها سلام كرديم و آنان نيز با گرمى جواب سلام ما را دادند . حاج آقا بركت گفت : « بفرماييد بنشينيد » .
همگى روى صندلىهاى كنار ميز نشستيم . حاج آقا بركت رو به همان طلبهى ميانسالى كه عباى عسلى بر دوش افكنده بود كرد و گفت : « آقا سيد حسن! اين چند جوان خوشتيپ دوستان بسيار خوب من هستند . آمدهاند تا سؤالاتى در زمينه دين و عقايد از ما بكنند ؛ من صلاح ديدم كه اين عزيزان را به شما كه استاد عقايد هستيد معرفى كنم » .
سيد حسن نگاهى به ما كرد و با لبخند گفت : « اين سعادت بزرگى است براى من كه در خدمت چنين جوانان عزيزى باشم . ان شاء اللّه كه بتوانم پاسخگو باشم و اگر چيزى را هم ندانم ، مطالعه مىكنم و سپس به اين عزيزان پاسخ مىدهم » .
حاج آقا بركت برخاستند و گفتند : « پس من شما را با اين چند جوان گرامى تنها مىگذارم كه بهتر بتوانند سوالات خود را مطرح كنند » .
با اين سخن حاج آقا ، آن چند نفر طلبهى ديگر هم برخاستند و رفتند . وقتى همه رفتند ، من با كمى خجالت رو به سيد حسن كردم و گفتم : « آقا سيد! ما ممكن است ساعتها وقت شما را بگيريم ؛ إن شاء اللّه اگر هزينهاى هم داشته باشد پرداخت مىكنيم » .
سيد حسن لبخندى زد و گفت : « البته درست است هزينهاى دارد ؛ اما من بايد پرداخت كنم » .
با تعجب پرسيدم : « چرا شما؟ »
با همان لبخند مليحش كه چهرهى زيبايش را زيباتر مىكرد ، گفت : « چون اين توفيق را نصيب من كردهايد كه اگر بتوانم به خواست خدا چيزى به شما بياموزم ؛ پس شما به من لطف كردهايد » .
همهى ما از اين رفتار آقا سيد حسن متعجب و مسرور شديم .
رو به سيد حسن كردم و گفتم : « آقا سيد! ما آمدهايم كه در رابطه با خالق هستى برايمان بگويى » .
احسان گفت : « همهى ما دوست داريم در اين باره از شما استفاده كنيم ؛ اما اين دوست عزيزمان رامين ، در رابطه با خداشناسى ، برايش سئوالات متعدّدى مطرح شده است ؛ اميدوارم كه پاسخ شما براى او قانع كننده باشد » .
سيد حسن نگاهى به رامين كرد و به او گفت : « آقا رامين گل! با خيال آسوده هر سئوالى مىخواهى بپرس ، مطمئن باش منهرگز تو را به خاطر سئوالهايت مؤاخذه نخواهم كرد » .
رامين كه سرش را به زير افكنده بود ، سرش را بالا گرفت و گفت : « به چه علت عالَم بايد خدايى داشته باشد؟ »
سيد حسن پاسخ داد : « اين حكم اضطرارى عقل است » .
رامين گفت : « حكم اضطرارى عقل چيست؟ »
سيد حسن گفت : « عقل هرگز نمىتواند بپذيرد كه عالَم بدون علّت هستى بخش ايجاد شده باشد ؛ بنابراين ، به ناچار حكم مىكند كه اين عالم را خدا آفريده است » .
رامين گفت : « هنوز مقصودت را درست متوجه نشدهام ؛ به ناچار حكم مىكند ، يعنى چه؟ »
سيد حسن گفت : « يعنى عقل هيچ گريزى ندارد كه به انكار خدا بپردازد ؛ از اين جهت به هر طرف كه بنگرد و بيانديشد راهى جز اقرار به وجود خدا ندارد » .
رامين گفت : « چرا ندارد؟ »
سيد حسن جواب داد : « من سئوالى از شما دارم ؛ زمانى كه شما يك كوزه گِلى را مشاهده مىكنيد ؛ آيا مىتوانيد سازندهى آن را انكار كنيد؟ »
رامين بىدرنگ پاسخ داد : « هرگز! »
سيد حسن گفت : « چرا به اين قاطعيّت جواب مىدهيد؟
شايد آن كوزه را هيچكس نساخته باشد! »
رامين گفت : « زيرا عقل ما هرگز زير بار اين حرف نمىرودكه اين كوزه سازندهاى ندارد! »
سيد حسن گفت : « پس عقل مجبور است كه بگويد : اين كوزه سازندهاى دارد » .
رامين گفت : « آرى ؛ چارهاى جز اين ندارد كه اين گونه حكم كند! »
سيد حسن با لبخندى بر لب به رامين پاسخ داد : « عقل نيز چارهاى ندارد كه بگويد اين عالم را خدا ايجاد كرده است » .
رامين براى لحظاتى در چشمان سيد حسن نگريست و هيچ نگفت!
سيد حسن ادامه داد : « رامين جان! به من بگو خِلقت اين كوزه شگفتانگيزتر است يا خلقت اين عالَم » .
رامين بىدرنگ گفت : « اين كه كاملاً معلوم است ؛ خلقت عالم! اصلاً نمىتوان اين دو را با يكديگر مقايسه كرد . شگفتىها و عجايب عالَم كجا و يك كوزهى گِلى ساده كجا! »
سيد حسن همان گونه كه لبخند بر لب داشت با دو دستش دستان رامين را در دستان خود گرفت و گفت : « رامين جان! زمانى كه حُكم اضطرارى و حتمى عقل اين است كه يك كوزهى ساده به هيچ عنوان نمىتواند بدون سازنده باشد ؛ پس به طريق هزاران هزار هزار برابر بيشتر ، عقل حكم مىكند كه اين عالم خدايى دارد و هرگز نمىتوان گفت كه خود به خود ايجادگشته است » .
رامين گفت : « پس چرا گروهى كه ادّعاى علم و عقل
مىكنند ، خدا را انكار مىنمايند! » .
سيد حسن گفت : « اين افراد كه آتئيستها و منكران خدا هستند ، در حقيقت علمشان عين جهل است و عقلشان عين
بىخردى است ؛ زيرا علم و عقل دو گوهرى هستند كه خدا را اثبات مىكنند » .
رامين كه با دقت سخنان سيد حسن را گوش مىداد ، گفت : « برايم بگو چگونه؟ من توضيح بيشترى مىخواهم » .
سيد حسن نفسى كشيد و با لبخندش به صورت همهى ما نگاه كرد و گفت : « زمانى كه بشر با ديد علم به كهكشانهاى بىكران مىنگرد و سپس مىبيند كه همين شگفتىها و عظمتها درون يك اتم نيز عينا و دقيقا موجود مىباشد ، به اين نتيجه مىرسد كه عالَم هستى توسط موجودى كه برتر از اين عالَم است ، خلق شده است ؛ يعنى علم تحقيق مىكند و به شگفتىهاى موجودات پى مىبرد و عقل باتوجه به آنچه علم با تجربهى يقينى به آن رسيده است ؛ حكم قطعى مىدهد كه اين عالم سازندهاى توانا دارد » .
رامين گفت : « شما مىگوييد كه علم و عقل به يكديگر
نيازمندند؟ »سيد جواب داد : « آرى ؛ علمِ بدون عقل مىشود : حسگرايى مطلق ، كه انسان را به جايى نمىرساند ؛ از طرف ديگر ، اين معلومات و تجربيات است كه سبب مىشود انسان بيانديشد و خرد و عقل خويش را به كار گيرد و بارور كند » .
احسان رو به سيد كرد و گفت : « آيا اين سخن شما براى تمام
افراد بشر اين گونه است ؛ يعنى تمام بشر بايد چيزى از معلومات و تجربيات كسب كنند تا بتوانند بيانديشند؟ »
سيد پاسخ داد : « نسبت به افراد عادى بشر اين سخن كاملاً صحيح است ؛ اما يك سرى انسانهايى هستند كه خداوند عقل آنان را كامل خلق كرده است ؛ لذا آنان بدون كسب تجربه و علم ، مىانديشند و عقل و خرد خود را در بهترين مسير به كار مىگيرند » .
فرشاد پرسيد : « اين اشخاص چه كسانىاند؟ »
سيد با همان لبخندش به او گفت : « پيغمبران و امامان » .
فرشاد گفت : « يعنى پيغمبران و امامان هرچه بگويند عين علم و عقل است » .
سيد گفت : « آرى ! هرآنچه مىگويند و مردم را به آن سفارش مىكنند ، عين علم و عقل است ؛ يعنى در تعاليم آنها جهل راه ندارد و آنچه را به مردمان مىآموزند سبب بارورى فكر و عقل و انديشهى آنان مىشود » .
فرشاد گفت : « پس چرا در اديانى كه آن را اديان الهى معرفىمىكنند ، خرافات و يا سخنانى كه علم آن را انكار مىكند به وفور ديده مىشود؟ »
سيد پاسخ داد : « از دو وجه خالى نيست : يا اين چيزهاى خُرافى از تحريفات دين است و يا اين كه آن امور ، كه ممكن است ما آن را غيرعلمى و خُرافى بدانيم ، هنوز علم بشر به
حقيقت آن چيز نرسيده است ؛ بنابراين گمان مىكند كه آن چيز خرافى است » .
احسان گفت : « اگر اجازه دهيد فعلاً به همان بحث خداشناسى برگرديم » .
سيد حسن با لبخند و حركت سر ، سخن احسان را تأييد كرد و گفت : « رامين جان! وجود خداوند متعال غيرقابل انكار است و هركس آن را انكار كند تمام عقلانيت و وِجدان خويش را نابود ساخته است » .
رامين گفت : « اگر قرار باشد كه اين عالم خدايى داشته باشد ؛ پس حتما خدا هم خدايى دارد و آن هم خدايى و آن ديگرى نيز خدايى و اينگونه سلسلهوار هر خدايى ، خدايى دارد!! »
سيد گفت : « چنين سخنى را نمىتوانيم دربارهى خداوند بگوييم ؛ خداى ما خدايى است كه او خود صاحب خدايى ديگر نيست » .
رامين گفت : « چرا نمىتوانيم بگوييم؟ »
سيد گفت : « زيرا باز هم حكم اضطرارى عقل اين است كهوجود تمام موجودات بايد به خدايى ختم شوند كه در وجودش كاملاً مستقل است و وابسته به موجود ديگرى نيست » .
رامين گفت : « لطفا برايم توضيح دهيد كه چگونه حكم اضطرارى عقل اين است كه هرگز خدايى كه كل عالم را ايجاد كرده است ، خود صاحب خدا نيست » .
سيد حسن دستش را روى شانهى رامين گذاشت و گفت : « من از تو سئوالى مىكنم : آيا اگر ما هزار بار صفر را كنار هم قرار بدهيم ، عددى درست مىشود؟ »
رامين پاسخ داد : « خير ؛ محال است كه با اجتماع صفرها عددى درست شود » .
سيد حسن گفت : « پس حكم اضطرارى عقل اين است كه
تنها زمانى عدد صفر مىتواند وجودى در بين اعداد داشته باشد كه قبلش عددى باشد » .
رامين گفت : « كاملاً صحيح است » .
سيد گفت : « سئوالى ديگر مىكنم : مىدانيم زمانى ديوارى تشكيل مىشود كه خشت روى خشت و يا آجر روى آجر قرار بگيرد ؛ اكنون از تو سئوال مىكنم كه آيا اصلاً امكان دارد خشتى روى خشت قرار بگيرد بدون اينكه خشت اول بر زمين يا پايهاى استوار باشد؟ »
رامين پاسخ داد : « هرگز امكان ندارد ؛ بايد آجر يا خشتِ اول ، روى زمين يا پايهاى استوار گردد تا ديوار شكل بگيرد » .سيد حسن گفت : « بنابراين در اين مثال نيز مىتوان گفت كه حكم اضطرارى عقل اين است كه ديوار بدون پايه هرگز شكل نمىگيرد؟ »
رامين گفت : « آرى ؛ عقل چارهاى ندارد جر اينكه همين را بگويد » .
همهى ما با كمال دقت به سخنان سيد حسن گوش مىداديم
و از استدلالهاى او لذت مىبرديم ؛ احسان نيز با تمام اشتياق ، چشمانش به دهان سيد حسن دوخته شده بود!
سيد گفت : « يك مثال ديگرى مىزنم كه موضوع برايتان
آشكارتر شود : در يك مسابقهى دو ميدانى كه همهى ورزشكاران به صورت كاملاً آماده پشت خط ايستادهاند تا با شروع يكى ، ديگران هم شروع به دويدن كنند ؛ آيا اگر هريك شروع خودش را متوقف بر شروع ديگرى كند ، اصلاً شروعى حاصل مىشود؟
يعنى نفر اول بگويد تا نفر دوم حركت نكند من هم حركت نمىكنم و نفر دوم بگويد تا نفر سوم حركت نكند من هم حركت نمىكنم و نفر سوم بگويد تا نفر چهارم حركت نكند من هم حركت نمىكنم و نفر چهارم هم بگويد تا نفر اول حركت نكند من هم حركت نمىكنم!! و اينگونه هركس حركتش را متوقف بر حركت ديگرى كند ؛ آيا با اين حساب ، هرگز شروعى حاصل مىشود؟ »
رامين بىدرنگ جواب داد : « خير ؛ اگر قرار باشد هركسحركتش را متوقف بر حركت ديگرى كند و اين چيز دائما بين نفر اول تا چهارم دور بزند و هيچ يك آغازگر نباشد ؛ هرگز شروعى ايجاد نمىگردد » .
سيد حسن گفت : « آيا در اين مثال هم مىتوان گفت كه عقل لاجرم حكم مىكند كه براى شروع مسابقه ، يك نفر حتما بايد
پيشگام باشد و اگر حركت هريك متوقف بر ديگرى باشد ، اصلاً حركتى شكل نخواهد گرفت » .
رامين گفت : « كاملاً صحيح است » .
سيد حسن در حالى كه مىخنديد و با خندههايش چشمهاى
كشيدهى زيبا و بادامىاش نيمه بسته مىشد ، آهسته با دست راستش بر شانهى چپ رامين كوبيد و گفت : « آفرين! احسنت! خودت به صورت كاملاً استدلالى و علمى و عقلى ، جواب را دادى! »
فرشاد گفت : « تمام مثالهاى شما منطقى بود ؛ اما چگونه از اين مثالها مىتوان به اين نتيجه رسيد كه خالق هستى ، نمىتواند خالقى داشته باشد؟! »
سيد پاسخ داد : « زيرا اگر خدا هم خدايى داشته باشد ، يا بايد در خداى دوم متوقف شويم و بگوييم كه آن خداى دوم ، ديگر خدايى ندارد و يا بايد بگوييم او هم خدايى دارد . اگر بگوييم آن خدا ديگر خدايى ندارد كه موضوع كاملاً حل شده است ؛ زيرا خداى حقيقى همان خداست ؛ اما اگر بگوييم او هم خدايى داردو آن خداى سوم هم خدايى دارد و چهارمى هم وجودش وابسته به خدايى است و پنجمى هم ، چنين است و بدون هيچگونه توقّفى پيش برويم و سلسله وار وجود هر خدايى متوقف بر وجود خدايى ديگر شود ؛ در اينجا عقل چه حكم مىكند؟ »
احسان گفت : « عقل اينگونه تسلسل را باطل مىداند ؛ زيرا
اگر قرار باشد هرچيزى متوقف بر چيز ديگرى باشد و اين سلسله ، هيچ جا توقف نپذيرد ، هرگز چيزى ايجاد نمىشود » .
فرشاد گفت : « آرى ؛ همانگونه كه آجر روى آجر قرار گرفتن زمانى محقق مىشود كه از قبل پايهاى استوار وجود داشته باشد » .
من گفتم : « بنابراين ، زمانى عالم هستى معنا مىيابد كه تمام موجودات ، به يك موجودى ختم شوند كه آن موجود ، وجودش متوقف بر هيچ موجود ديگرى نباشد » .
احسان گفت : « زيرا اگر وجود او متوقف بر موجودى ديگر شود ، هيچ چيز ايجاد نمىشود ؛ همان گونه كه در مسابقهى دو ميدانى ، اگر حركت هريك متوقف بر حركت ديگرى باشد و يك نفر پيشگام در حركت نگردد ؛ هرگز حركتى ايجاد نمىگردد » .
رامين سر به زير افكنده بود و هيچ نمىگفت .
سيد با لحنى ملايم گفت : « بنابراين ، دوستان! چون عالَم هستى وجود دارد و اين گونه نيست كه عالَم وجود نداشتهباشد ؛ يعنى هر عقل و خردى حكم مىكند كه عالَم هست ؛ يعنى : من و تو و زمين و آسمان و ... همگى واقعا موجود هستيم ؛ لاجرم حكم عقل بر اين است كه ما و تمام موجودات به موجودى ختم مىگرديم كه او وجودش وابسته به هيچ موجودى نيست و اين مطلب ، صددرصد حكم عقل است » .
سپس احسان رو به رامين كرد و گفت : « آيا نظر تو غير از اين است؟ »
رامين بعد از مكث كوتاهى سرش را بالا گرفت و گفت : « من راهى براى اعتراض به گفتههاى شما پيدا نمىكنم » .
فرشاد گفت : « پيروان برخى از اديان بر اين باورند كه چند خدا در عالم وجود دارد ؛ اما اديان توحيدى ، به ويژه دين اسلام آن عقيده را باطل مىداند ؛ لطفا برايمان در اين باره توضيح دهيد » .
سيد حسن رو به همهى ما كرد و گفت : « خسته نشدهايد؟
مىخواهيد كمى استراحت كنيم؟ »
همگى پاسخ داديم : « خير ؛ نه تنها خسته نشدهايم ؛ بلكه از اين مباحث بسيار لذت مىبريم! »
سيد گفت : « وجود چند خدايى بنا بر حكم قاطع عقل باطل است ؛ زيرا تعدّد سبب تحدّد مىگردد و از آنجا كه طبق حكم عقل نمىتوان گفت خدا محدود است ؛ بنابراين ، خداوند يكتاست و دومى ندارد » .
احسان گفت : « سيد جان! لطف مىفرماييد در اين باره بيشترتوضيح دهيد؟ »
سيد حسن با لبخند سرى تكان داد و گفت : « خداوند موجودى است كه نهايت و حدّى يراى آن نمىتوان تصور كرد ؛ زيرا موجودى كه صاحب نهايت و حد باشد ، وجودش وابسته به موجود ديگرى است و علّتش اين است كه موجودى كه حدّى
داشته باشد ، بايد اين حد را از موجود ديگرى گرفته باشد و از آنجا كه خداوند وجودش وابسته به موجود ديگرى نيست - چنانكه در مباحث گذشته مطرح كرديم - هيچگونه نهايت و حدّى براى او نمىتوان تصور كرد و او وراى زمان و مكان است » .
سپس سيد حسن رو به همهى ما كرد و گفت : « تا اينجاى بحث ، همه متوجه شدند؟ مشكلى نيست؟ »
همهى دوستان گفتند : « بله ! متوجه شديم » .
من پرسيدم : « تعدّد سبب تحدّد است ، يعنى چه؟ »
احسان گفت : « هرجا كه تعداد مطرح شود ، حد هم بدون شك به دنبال اوست » .
سيد گفت : « احسنت! درست گفتى . اگر خدا دو يا سه يا بيشتر باشد ، اين خدايان متعدّد ، به يكديگر حد مىزنند ؛ زيرا در صورت حدّ داشتن است كه مىتوان خدايان را از يكديگر جدا كرد و گفت : اين خدا چنين است و آن خدا چنان است! »
فرشاد گفت : « دقيقا درست است ؛ زيرا همين كه خدايان را از هم جدا مىكنيم ، يعنى اين خدا غير آن خداى ديگرى است ؛بنابراين ، براى اينكه وجود هر خدا از خداى ديگر متمايز باشد ، بايد براى هر خدا حدّ و محدودهاى باشد تا بتوان گفت اين خدا با آن خدا فرق دارد » .
سيد لبخندى در چهرهى فرشاد زد و گفت : « آفرين بحث را خيلى خوب گرفتهاى » .
سيد حسن رو به رامين كرد و گفت : « با اين توضيحات ، آيا مىتوان گفت كه عالم هستى صاحب چند خداست؟ »
رامين پاسخ داد : « خير »
سيد گفت : « چرا؟ »
رامين جواب داد : « زيرا اگر بگوييم عالم داراى چند خداست ، بايد بپذيريم كه هر خدا محدودهى خاصى دارد و اين باطل است » .
سيد خنديد و گفت : « چرا باطل است؟ »
رامين گفت : « چون خدا موجودى است كه حدّ و نهايتى
براى او نيست » .
سيد با همان چهرهى خندان گفت : « چرا نمىتوان براى خدا حدّ و نهايتى تعريف كرد؟ »
رامين گفت : « زيرا خدا اگر صاحب حدّ بود نمىتوانست
خدا باشد » .
سيد گفت: « چرا اگر صاحب حدّ بود نمىتوانست خدا باشد؟ »
رامين پاسخ داد : « اگر قرار باشد كه همهى موجودات بهموجودى ختم شوند كه آن موجود ، به هيچ موجودى وابسته نيست ؛ پس حكم عقل بر اين است كه آن موجود مستقل نبايد حدّى براى وجودش باشد ؛ زيرا اگر حدّى براى وجودش باشد ، مىشود موجودى كه وابسته به آن موجودى است كه به او حدّ و نهايت داده است ؛ بنابراين براى اينكه خدا را به عنوان
موجودى مستقل در رأس هستى و خالق هستى قرار دهيم ، چارهاى جز اين نداريم كه بگوييم : حدّى براى خدا نيست » .
سيد حسن با دستش به شانهى رامين زد و گفت : « اصلاً چرا بايد بگوييم خدايى در عالم وجود دارد؟ »
رامين گفت : « چون عقل نمىپذيرد اين همه شگفتىها
و عجايب ، خود به خود ايجاد گشته باشد ؛ چون ما و زمين و دريا و آسمان و كوه و ديگر موجودات ، وجود داريم و وهم و خيال نيستيم ؛ بنابراين بايد وجود ما به خالقى منتهى گردد كه او ما را به وجود آورده است » .
سيد حسن برخاست و سر رامين را به سوى خود كشيد و آن را بوسيد و گفت : « احسنت بر تو كه نمرهات بيست است » .
همگى خنديديم!
من رو به سيد حسن كردم و گفتم : « واقعا من دارم از سخنان دقيقتان لذّت مىبرم ؛ هيچگاه اينچنين از شنيدن سخنى لذّت نبرده بودم! »دوستان هم سخن مرا تأييد كردند .
سيد حسن گفت : « اين لذّت بردن ، به خاطر آزادانديشى
و تفكر شماست ؛ اين تفكر كردن همان چيزى است كه پيامبر گرامى اسلام آن را برتر از يك سال عبادت مىدانند » .
رامين رو به سيد كرد و گفت : « من اكنون با استدلالهاى
دقيق شما به اين باور رسيدهام كه خدا وجود دارد و هم اوست كه عالم هستى را خلق كرده است ؛ اكنون سئوالى از شما دارم ؛ بفرماييد و بگوييد : خداوند چيست؟ در كجا قرار دارد؟ آيا او شباهتى به مخلوقات خويش دارد؟ »
سيد گفت : « سئوال بسيار خوب و عميقى پرسيدهاى كه البته باتوجه به مباحث پيشين جواب آن آسان مىشود . رامين جان! ما هيچ گونه تعريفى از خدا نمىتوانيم ارائه دهيم! يعنى خداوند موجودى است كه هرگز فكر و عقل و انديشهى ما راهى به سوى شناخت ذات او ندارد ؛ مىدانيد دليلش چيست؟ »
براى لحظاتى همگى سكوت كرديم . احسان سكوت را شكست و گفت : « ما نمىتوانيم هيچگونه تعريفى از ذات خدا ارائه دهيم ؛ زيرا تا يك چيز شناخته نگردد ، تعريف و توصيف نمىگردد و هرچه كه به تعريف و شناخت آيد و توصيف گردد بايد حدّى براى ذات آن چيز باشد ؛ بنابراين ، خداوند كه حدّى براى او نيست هرگز به تعريف و شناخت در نمىآيد ؛ زيرا اگر غير اين را بگوييم حدّى براى خدا در نظر گرفتهايم ، كه طبقمباحث پيشين اين سخن باطل است » .
سيد رو به احسان كرد و گفت : « آفرين! آفرين! كاملاً درست است ؛ هرگز ذات خداوند در معرض تعريف و شناخت قرار نمىگيرد . آرى آرى ؛ هرچه را ما بخواهيم تعريف كنيم يا بشناسيم ، اول بايد در ذهن حدّى بر آن بزنيم كه اين حدّ زدن
سبب تمايز آن ، از چيزهاى ديگر مىشود ؛ بنابراين از آنجا كه براى ذات خدا حدّى نيست ، پس طبق حكم عقل هرگز نمىتوانيم خدا را تعريف و توصيف كنيم و بگوييم : او چيست؟ چيستى مخصوص موجودات حددار است نه خداى منزّه از ويژگىهاى مخلوقات! »
سيد حسن در ادامه گفت : « اما اينكه خدا در كجا قرار دارد ، بايد گفت : زمان و مكان ، هر دو مخلوق خداست و خداوند بىنياز از مخلوقات خويش است ؛ بنابراين خدا وراى مكان و زمان است » .
فرشاد گفت : « باتوجه به سخنان پيشين شما ، يك جور ديگرى نيز مىتوان استدلال كرد و آن اينكه : موجودات به وسيلهى زمان و مكان محدود مىشوند ؛ و از آنجا كه خدا حدّى براى او نيست ؛ پس عقلاً محال است خداوند در بندِ زمان و مكان باشد ؛ بلكه خدا وراى زمان و مكان است » .
سيد حسن با خوشحالى گفت : « احسنت! باركاللّه! اكنون هريك از شما براى خودتان استادى شدهايد! »
همه در حال خنديدن بوديم كه حاج آقا بركت با سينى پر از چاى و بيسكوئيت به نزد ما آمد و گفت : « اين هم چاى و بيسكوئيت براى محققان عزيز! »
همگى به احترام او برخاستيم و از او تشكر كرديم . بعد از صرف چاى ، رامين رو به سيد حسن كرد و گفت : « پس بايد در رابطه با خدا چه بگوييم؟ اصلاً آيا مىتوانيم در رابطه با خدا سخن بگوييم يا بايد ساكت باشيم؟ »
سيد حسن خنديد و گفت : « آيا ما نزديك به دو ساعتدرباره خدا سخن نگفتيم؟ »
همگى پاسخ داديم : « آرى ، بحث ما در رابطه با خدا و شناخت او بود » .
سيد گفت : « آنچه كه ما نمىتوانيم دربارهى آن سخن بگوييم در رابطه با ذات خداست ؛ اما در رابطه با صفات و اسماء او مىتوان
سخن گفت ، در رابطه با عظمت او مىتوان سخن گفت ، در رابطه با مهربانى و بزرگوارى او مىتوان سخن گفت ؛ هرچند در رابطه با اسماء و صفات او هرچه هم بگوييم باز خداوند برتر از آن چيزى است كه ما مىگوييم!
بنابراين اى دوستان عزيز! ما با استدلالهاى متعدّد عقلى خدا را اثبات مىكنيم و هم با استدلالهاى عقلى اثبات مىكنيم كه او صاحب صفات نيكو است و از هر نقصى پاك و منزه است ؛ زيرا هر نقص و عيب براى خدا نوعى حدّ است و از آنجا كه خداوند حدّى براى او نيست ، پس طبق حكم قاطع عقل ، خداوند متعال از هر عيب و نقصى به دور است » .
سيد حسن رو به ما كرد و گفت : « اكنون از شما سئوال مىكنم : آيا مىتوان گفت كه خداوند با مخلوقات خويش شباهت دارد؟ »
همگى پاسخ داديم : « با اين توضيحاتِ شفاف شما بايد گفت كه خدا شبيه هيچ يك از مخلوقات خود نيست » .سيد گفت : « يكى از شما دليلش را براى من بگويد » .
احسان چنين پاسخ گفت : « اگر خداوند به مخلوقات خويش شبيه باشد ، پس بايد گفت كه او ويژگىهاى مخلوقاتش را داراست و اگر خدا ويژگىهاى مخلوقاتش را داشته باشد ، عقل حكم مىكند كه او نمىتواند خداى مستقلّى باشد ؛ زيرا
هر ويژگى براى مخلوقْ نوعى حد مىباشد و اگر خدا ويژگىهاى مخلوقاتش را داشته باشد ، محدود مىشود و زمانى كه محدود شود ، ديگر او خدا نيست ؛ بلكه مخلوق است ؛ بنابراين ، اگر بخواهيم بگوييم : خدا خداست ؛ لاجرم بايد او را از ويژگىهاى مخلوقاتش پاك و منزّه بداريم » .
سيد حسن گفت : « پس ، بايد طبق حكم عقل بگوييم كه خداوند هيچ شباهتى به مخلوقات خويش ندارد و او كاملاً پاك و منزه از ويژگىهاى مخلوقات است » .
همگى سخن سيد را تأييد كرديم .
سيد حسن ادامه داد : « پس ، همگى به اين نتيجه مىرسيم كه : او خداى با عظمتى است كه هرگز عيب و نقصى بر او وارد نيست و او هرگز نمىخوابد ، گرسنه و تشنه نمىگردد ، به هيچ موجودى ظلم نمىكند ، هيچگاه غافل نمىشود ، هيچگاه ناتوان نمىگردد ، او از همهى نواقصْ پاك و منزه است ؛ حتى او از هرچه كه دربارهى عظمت و بزرگى او مىانديشيم هم منزّه است ؛ زيرا هرچه دربارهى پاكى و عظمت خدا بگوييم ، اوپاكتر و بزرگتر از آن است كه ما مىگوييم و مىانديشيم » .
همه سخنان سيد را تأييد كرديم .
رامين گفت : « فهميديم كه خداوند به اين علت كه از عيبها منزه است ، هرگز به كسى ظلم نمىكند ؛ لطفا كمى بيشتر توضيح دهيد » .
سيد حسن گفت : « اول ببينيم كسى كه به ديگرى ظلم مىكند به چه علّت است؟
دليل ظلم چند چيز مىتواند باشد :
1 - شخصى به بدى ظلم آگاه نيست ، بنابراين ظلم مىكند .
2 - كسى به چيزى احتياج دارد ؛ بنابراين براى بدست آوردن آن چيز به ديگرى تعدّى و ظلم مىكند .
3 - كسى دچار عقدهها و گرههاى روحى است ؛ بنابراين
براى آرام كردن درون خود به تعدّى و ظلم مىپردازد . اكنون از شما دوستان سئوالى دارم : بفرماييد كدام يك از اين چيزها را مىتوان به خدا نسبت داد؟ »
همگى گفتيم : « هيچيك از اين امور در خدا راه ندارد ؛ زيرا همهى اينها نقص است و خداوند از نقص و عيب پاك است » .
سيد با لبخند گفت : « پس طبق حكم عقل ، هيچگاه خداوند بر مخلوقى ظلم نمىكند » .
همه با حركت دادن سر ، سخنان سيد را تأييد كرديم .من سئوال كردم : « چرا خداوند ما را خلق كرده است ؛ در حالى كه به ما و عباداتمان هيچ احتياجى نداشت » .
سيد حسن دستش را با حالت قلاّب به پشت گردن گذاشت و نفس عميقى كشيد و سپس عباى خود را جمع و جور كرد و گفت : « لطف خدا سبب شده است كه ما آفريده شويم ؛ ما كه
قبل از ايجاد شدنمان هيچ بوديم ؛ خداوند از روى لطف و كرمش ما را آفريد و نعمتهاى فراوان در دنيا به ما عنايت كرد و باز با لطف و كرمش ، مرگ را هم نعمتى ديگر براى ما قرار داد ؛ زيرا با مرگ ، انسان در ابديّت پرواز مىكند » .
فرشاد گفت : « درست است كه برخىها به بهشت مىروند
و به نعمت ابد مىرسند ؛ اما برخى ديگر در جهنم وارد مىگردند ؛ آيا باتوجه به اين مسئله باز هم مىتوان گفت كه خدا به ما لطف كرده و ما را آفريده است؟! »
سيد حسن پاسخ داد : « اگر برخى انسانها جهنّمى مىشوند ، فقط و فقط به خاطر گناهانى است كه در دنيا مرتكب شدهاند . آنان خودشان مقصّر هستند نه خدا ؛ زيرا آن انسانهاى گنهكار مىتوانستند از فرصت زندگانى در جهت كسب رضاى الهى استفاده كنند و براى خودشان فرجام زيبايى را به ارمغان آورند ؛ اما غرور و تكبّرشان سبب گرديد كه به نداى نمايندگان خدا ، كه همان پيامبران و امامان او هستند ، گوش نسپارند و اين موقعيتبىنظير حيات را از دست بدهند » .
احسان گفت : « پس بايد بگوييم : فرصت زندگانى لطف بسيار عظيمى است كه خدا به ما انسانها عنايت فرموده است و اگر كسى از اين لطف بىكران خدا صحيح استفاده نمىكند ، او بايد در روز قيامت فقط خودش را مورد ملامت قرار دهد » .
سيد حسن گفت : « آرى ، آرى ! فقط بايد خودش را ملامت كند كه البته پشيمانى و ملامت در آن روز ديگر برايش سودى نخواهد داشت و هرچه به خدا التماس مىكند كه او را به دنيا بازگرداند تا گذشته را جبران كند به درخواست او توجهاى نمىشود و ندايى به او مىرسد كه اى بندهى خسران ديده! ديگر فرصت به پايان رسيده است ؛ تو آيات خدا و پيامبران او را انكار كردى و تمام زندگىات را در غفلت به سر بردى و اكنون آنچه از مجازات الهى به تو مىرسد ثمرهى كارهاى ناپسند خودت در دنياست » .
من گفتم : « سيد جان! آيا اجازه مىدهى يك سئوال ديگر در رابطه با مسئلهى خداشناسى از شما بپرسم؟ »
سيد با لبخندى شيرين به من گفت : « من امروز آمدهام كه در خدمت شما عزيزان باشم ؛ بفرماييد در خدمتم » .
گفتم : « قبلاً شنيده بودم كه در برخى از عرفانهاى شرق و غرب در رابطه با ايجاد جهان آفرينش توسط خدا مىگويند :خدا ذات خودش را در عالم جارى ساخته و به صورت
آسمانها و زمين و همهچيز در آورده است ؛ طبق اين ديدگاه تمام عالم نشأت گرفته از ذات خدا و جلوهاى از جلوههاى ذات اوست ؛ آيا اين سخن صحيح است؟ »
سيد گفت : « به نظر شما صحيح است؟ »
گفتم : « باتوجه به مباحثى كه مطرح نمودى كه خدا
خالق و ايجاد كنندهى عالم است و هيچ شباهتى بين او و مخلوقاتش نيست ، به نظر مىرسد اين ديدگاه از صحّت چندانى برخوردار نباشد » .
سيد گفت : « درست متوجه شدهاى . اين سخن صحيح
نمىباشد ؛ زيرا طبق اين ديدگاه ذات خدا به اَشكال گوناگون درآمده است ، پس خدا بايد متجزّى باشد و هركس كه بگويد ذات خدا متجزى است ، او را مركب دانسته است و هركس كه خدا را ذاتى مركب بداند ، او را نيازمند و محدود ساخته است و كسى كه خدا را نيازمند و محدود بداند ، او خداى واقعى را انكار كرده است » .
گفتم : « ذات خدا متجزّى نيست ، يعنى چه؟ »
گفت : « متجزّى يعنى بخش بخش و جزء جزء بودن ؛ موجود متجزّى يعنى موجودى كه وجودش بخش بخش و جزء جزء است .
مثلاً بدن ما انسانها متجزّى است ؛ زيرا از اجزاء گوناگونىمثل چشم و دست و پا و ... تشكيل شدهايم ؛ بنابراين ، هر موجود متجزّى داراى تركيب است ؛ زيرا تا مركب نباشد جزء جزء نمىشود . موجود متجزى دو ويژگى مهم دارد :
1 - تركيب يافته از اجزاى متعددى است .
2 - محدود است ؛ زيرا تعدّد ، محدوديت مىآورد .
خداوند هرگز نمىتواند متجزّى باشد ؛ زيرا :
1 - او مركب نيست .
2 - او نيازمند نيست .
همانگونه كه قبلاً ثابت كرديم ، طبق حكم عقل ، حدّى را براى خداوند نمىتوان قائل شد و موجودى كه حدّ نداشته باشد هرگز تركيب در او راه ندارد ؛ زيرا موجود متجزّى و مركب بدون شك محدود است ؛ بنابراين ، موجودى كه حدّى براى ذات او نباشد ، عقلاً محال است كه متجزّى و مركب باشد .
در ثانى ؛ موجود متجزّى كه طبق حكم عقل مركب است ، نيازمندِ به تركيبات و اجزاى خودش مىباشد و از آنجا كه خداوند هرگز به چيزى نيازمند نيست ، پس هرگز نمىتواند متجزّى باشد .
اكنون با اين توضيحات ، معلوم مىگردد آن عرفانى كه مىگويد :
« خدا ذات خودش را در عالم ظاهر ساخته و خودش به صورت اشياء درآمده است » .
يك سخن كاملاً باطل و بىاساسى است ؛ زيرا طبق اينسخن ، خدا متجزّى و مركب مىشود و خداى متجزّى و مركب ، خداى ساخته شدهى ذهن و اوهام است نه خداى حقيقى » .
احسان گفت : « در قرآن آمده كه خدا عالم را ايجاد كرده است . او خالق عالم است ؛ يعنى عالَم نبود ؛ سپس خدا اراده كرد و آن را ايجاد نمود » .
سيد حسن گفت : « آرى ، خداوند خالق تمام عالم است ؛ او اراده مىكند و ايجاد مىكند ؛ البته اراده كردن او ، مثل ارادهى ما نيست ؛ بلكه ارادهى او بدون تفكر و انديشه و حركت است ؛ به قول خداوند متعال در قرآن كريم ، همين كه به موجودى مىگويد « باش » آن موجود بىدرنگ ايجاد مىشود . اين سخن يعنى :
ارادهى خداوند مساوى است با ايجاد شدن موجود .
آرى ! او خداى تواناست و هرچه بخواهد ايجاد مىكند . نه كسى مىتواند او را مجبور به كارى كند و نه هرگز در ايجاد موجودات ، دچار ذرّهاى ضعف و خستگى مىشود .
او با قدرت بىمنتهايش مىتواند يك لحظه هزاران هزار هزار كهكشان را در عالم پديد بياورد . او خالق توانايى است كه هرچه اراده نمايد ، ايجاد مىكند و كسى را ياراى ايستادن در برابر ارادهى او نيست ؛ واى بر كسانى كه او را انكار كنند يا از او روى برگردانند!!! »
رامين گفت : « خداوندى كه هم خالق يك دانه شن و كوچكتراز آن است و هم خالق كهكشانهاى عظيم ؛ براى او چهقدر فرق مىكند كه دانهاى خلق كند يا كهكشانى با ميلياردها ستاره؟ »
سيد حسن با لبخند مليحى جواب داد : « براى او خلق يك دانه ماسه با كهكشانى به وسعت يكصد ميليارد ستاره ، هيچ فرقى نمىكند و براى او همه كار به صورت يكسان آسان است! »
من با تعجب گفتم : « واقعا؟! چگونه ممكن است؟ »
سيد خنديد و گفت : « آسانى و سختى براى ماست كه براى قدرت و نيروىِمان حدّ خاصى دارد ؛ اما آن موجودى كه قدرتش بىنهايت است ، سختى براى او بىمعناست ؛ بلكه خلقت يك دانه ارزن براى او برابر است با يكصد ميليارد كهكشان كه درون هركدامشان يكصد ميليارد ستاره وجود داشته باشد خلق هر دو براى خدا يكسان است » .
همهى ما از شنيدن چنين عظمتى در رابطه با قدرت خدا غرق تحيّر شديم .
سيد حسن ادامه داد : « تمام اين عجايبى كه بشر تاكنون در آسمانها و كهكشانها كشف كرده ، نقطهاى ؛ بلكه كمتر از ذرهاى از عظمت خدا را هم آشكار نساخته است ؛ آرى ! او خدايى است كه برتر و والاتر از تمام توصيفات ما است ؛ پس واى بر منكرانش! »
به چهرهى رامين نگاه كردم ، ديدم آرامش در آن موج مىزند ؛ فهميدم كه به شدّت تحت تأثير سخنان سيد حسن قرارگرفته است .
سيد حسن ادامه داد : « آرى ! او خداى بزرگى است كه بسيار مهربان است و توبهى بندگانش را مىپذيرد ، او بندگانش را دوست دارد ، او ما را بىهدف خلق نكرده است ، او ما را براى پرواز در ابديت خلق كرده است ، او از هر دلسوزى براى ما
دلسوزتر است ؛ او از رگ گردن هم به ما نزديكتر است ؛ ما مىتوانيم با ايمان و عمل نيكمان حصارهاى اين عالم را بشكنيم و به ابديت بپيونديم » .
فرشاد گفت : « چقدر زيبا خدا را توصيف مىكنى ! من اكنون عاشق خدا شدهام و او را با تمام وجودم دوست دارم » .
سيد حسن در چشمان ما با محبتى خاص نگاه كرد و گفت : « او هر كار نيكى را كه انجام دهيم ، ده برابر پاداش مىدهد و كارهاى بد ما را فقط به همان اندازه ثبت مىكند كه البته با توبه همهى آن بدىها را نيز مىآمرزد . بشتابيم به سوى رحمت خدا و ابديّتى كه ما را براى آن خلق كرده است » .
صداى اذان از بلندگوى مدرسه برخاست ؛ ما كه كاملاً وقت را فراموش كرده بوديم ، متوجه شديم كه حدود سه ساعت پشت سر هم مشغول بحث و گفتگو بودهايم .
سيد حسن برخاست و گفت : « ان شاء اللّه بعد از نماز دوباره در خدمتتان هستم » .
گفتيم : « ما بايد برويم ؛ إن شاء اللّه باشد براى فرصتى ديگر ».رامين گفت : « آيا اجازه مىدهى دوباره خدمتتان برسيم؟ »
سيد حسن با مهربانى گفت : « هر وقت بياييد قدمتان روى دو چشمانم » .
رامين گفت : « آيا مىتوانم فردا ، جمعه بعداز ظهر در همين مكان خدمتتان برسم؟ »
سيد گفت : « هرچند جمعه مدرسه و كتابخانه تعطيل است ؛ اما من به خاطر تو خواهم آمد » .
همگى از او تشكر كرديم . قرار شد كه جمعه ساعت دو بعداز ظهر همگى دوباره به كتابخانه بياييم .
رامين گفت : « عذرخواهى مىكنم ، من بايد زودتر بروم » .
او از ما خداحافظى كرد . سيد او را در آغوش گرفت و بوسيد و گفت : « من تو را جوانى لايق و شايسته مىدانم ؛ اميدوارم كه در همهى مراحل زندگىات موفق باشى » .
رامين هم حسابى از سيد تشكر كرد و با خوشحالى از مدرسه بيرون رفت .
من و احسان و فرشاد بعد از اينكه نماز را در كنار طلاب ، به امامت حاج آقا بركت خوانديم ، به منزل بازگشتيم ، در حالى كه بسيار دلشاد و خرسند بوديم .
زمانى كه خواستم از در مدرسه علميه خارج شوم به سيد حسن گفتم : « اين مباحث بسيار دقيق و زيبا را از چه كسى ياد گرفتهاى؟ »لبخندى زد و دستى بر سرم كشيد و گفت : « اين گونه آموزههاى زيبا متعلّق به اهل بيت پيغمبر اسلام است ؛ همان عزيزانى كه ستارگان هدايت بشريتاند . من با مطالعهى احاديث نورانى اين عزيزان الهى به چنين مطالبى دست يافتهام كه حتى قطرهاى از آن هم در هيچ مكتبى يافت نمىشود » .
زمانى كه به خانه رسيدم ساعت يك و نيم بعداز ظهر بود ، حالِ خيلى خوشى داشتم ، روى لبهايم لبخند بود . با آرامش ناهارم را خوردم و به اتاقم رفتم ؛ من هرچند انسانى مذهبىِ آنچنانى نبودم ؛ اما به خداى بزرگ اعتقاد داشتم و همواره به انسانهاى مؤمن احترام مىگذاشتم ؛ ولى سخنان سيد حسن در اثبات خدا و عظمت او ، آرامشى عجيب به دلم بخشيده بود ؛ آرامشى عميق و بىنظير كه هيچگاه چنين آرامشى را تجربه نكرده بودم . خودم را روى تختم رها كردم و غرق در انديشه و تفكر شدم . به خودم گفتم : « با اين همه دلايل روشن ، چگونه برخى خدا را انكار مىكنند؟! چرا اين گروه تمام عقل و وجدان خود را ناديده مىگيرند و خدايى را انكار مىكنند كه بودنش از روز روشنتر است؟! »
آرى ! اين همه عظمت ، اين همه شگفتى و اين همه ظرافت كه در مخلوقات است ، دليلى قاطع و برهان آشكارى است كه خالق اين عالم خدا است . سخنان سيد حسن درباره عظمتو بزرگى خدا مرا غرق شگفتى بىسابقهاى كرده بود ، شگفتىاى كه از دل آن آرامش عجيبى برمىخاست!
آرى ! خداوند متعال آن خالقى است كه قدرتش هيچ حدّ و مرزى ندارد ؛ زيرا حدّ و مرز نه تنها عين نقصان است ؛ بلكه از ويژگىهاى مخلوق است ؛ بنابراين ، خالق مخلوقات ، كه
خودْ مخلوق نيست و نقصى هم در او نيست ، هرچه از آن خالق قادر بگوييم و بگوييم و بگوييم و بگوييم ، باز هم نقطهاى از بزرگى و عظمت خدا را به تصوير نكشيدهايم! او خدايى است كه مىتواند آنى و كمتر از آنى يكصد ميليارد كهكشان و بيشتر از آن را نيز خلق كند كه درون هريك از آنها ، يكصد ميليارد ستاره باشد و هم مىتواند هزاران هزار هزار كهكشان را در طول زمانهاى متمادى خلق كند و براى او هر دو خلق ، يكسان است و سختى يا آسانى بىمعناست!
در همان حالى كه روى تخت دراز كشيده بودم ، در عظمت خدا مىانديشيدم و غرق لذّت مىشدم . به فكر سخنان آتئيستها و منكِران خدا افتادم كه چگونه تمام عقل و خرد را تعطيل و رها كرده بودند و خدايى كه آنان را خلق كرده و نعمتهاى فراوان بخشيده بود را انكار مىكردند!! به خود گفتم : « چرا انسان اين چنين مىشود؟! چرا انسان بايد تمام عقل و خرد خود را تعطيل كند؟! اين طايفه در روز قيامت چه جوابى دارندكه به خدا بدهند؟ آيا مىتوانند بگويند نمىدانستيم و جاهل بوديم؟! در حالى كه شگفتىهاى هر موجودى گواهى مىدهد كه او خالقى توانا دارد؟!
اين طايفه چه بر سر خود آوردهاند؟! چه معاملهاى با عقل و روح خود كردهاند؟! زمانى كه عقل نمىپذيرد يك
كوزهى گلى ، بدون تدبير ايجاد شده باشد ؛ پس چگونه آنان حُكم مىكنند كه اين عالَم با اين همه عظمت ، براساس تصادف ايجاد شده است؟! واى و صد واى بر اين گروه! روز قيامت چه جوابى در پيشگاه خدا خواهند داشت؟! »
احساس كردم قلبم به شدت خاضع و فروتنِ خدا گشته
است . گذشتهى خود را به ياد مىآوردم و نسبت به كوتاهىهايى كه نسبت به دين خدا كرده بودم ، متأثر و پشيمان بودم . از عمق دلم سخن دلم را مىشنيدم كه مىگفت : « خدايا كوتاهىهاى مرا ببخش! »
زير لب به خود گفتم : « اى مسعود! اى بندهى خدا! ديگر نافرمانى خدا بس است ! آگاه شو و توبه كن و در صفوف بندگان خدا جاى گير » .
دلم فرو ريخت ؛ در حالى كه چند قطره اشك در چشمانم
ظاهر شده بود ، اين رباعى را سرودم :
رُو در صف بندگان حق جاى بگير *** غافل مشو از روز جزا مرد خبير
نوميد مشو ز دولت خالق پاك *** هرگاه به سويش بروى نَبْوَد دير
در همان حال معنوى به خودم گفتم : « آرى ، ديگر وقت آن رسيده كه قلبم براى خدا خاضع و فروتن گردد ؛ ديگر نافرمانى
خدا بس است ! شايد قيامت نزديك باشد » . و باز با همان حال و حس خوشى كه داشتم براى دلم شعرى ديگر سرودم :
تا چند دلت مطيع سبحان نبوَد *** در جان و دلت نداى ايمان نبوَد
انديشه كن و ز خالق خويش بخواه *** تا بهرهى تو هماره عصيان نبوَد
به ياد به سخنان احسان افتادم كه قبلاً به من گفته بود كه در كتاب خدا آمده است : « هركس يك كار نيكى انجام دهد ما ده برابر به او پاداش مىدهيم ؛ اما هركس يك بدى انجام بدهد ، فقط به همان اندازه او را مجازات مىكنيم » . اين سخن زيبا را از آقا سيد هم شنيدم .
دلم لبريز از اميد به خداوند شده بود . مىدانستم كه بزرگوارىاش به اين ميزان است كه خوبىها را ده برابر پاداش مىدهد و بدىها را فقط يكى در كارنامهى اعمال ثبت مىكند ؛ او بسيار مهربان است و اگر توبه كنيم مىپذيرد و آغوشش را به روى ما باز مىكند تا خود را در آغوش او افكنيم . چند قطرهاشك از ديدگانم سرازير گشت ؛ محبت به خدا در دلم ريشه دوانيده بود . احساس لذّتى كه از اين عشق و محبّت مىكردم رنگ و بوى ديگرى داشت ؛ بلكه اصلاً قابل مقايسه با هيچ عشقِ ديگرى نبود . همانگونه كه اشك مىريختم ، سر را
به سمت بالا گرفتم و با حالت دعا با خدا نجوا كردم : « مگر اينكه خودت به ما نگاه كنى و دست ما را بگيرى ؛ كه بىمدد تو هيچايم » . وجودم كاملاً به تلاطم درآمده بود . من كه هميشه در سرودن اشعار آبدار عاشقانه شهره بودم ، اكنون دلم پرهياهو بود از محبت به خدا! به همين خاطر بعد از دقايقى اشك ريختن اين شعر را سرودم :
بىعشق تو جانا همه مشتى خاكيم *** از شهد وصالت همه برافلاكيم
سوگند به خوبان نظرى بر ما كن *** با لطف تو يا رب ز گناهان پاكيم
آرى ! اگر نگاه لطف خدا بر ما افتد اين وجود خاكى ما ارزش مىيابد و آسمانى و افلاكى مىشود . من همچنان در حال خوش خود بودم كه صداى اذان را شنيدم . ساعت پنج و نيم عصر بود و هنگام نماز مغرب ؛ برخاستم و به طبقهى پايين رفتم و آبى به سر و رويم زدم و براى خواندن نماز وضو گرفتم . اعضاى خانواده با تعجب به من نگريستند . به آنها گفتم : « من تصميمگرفتهام كه ديگر در خواندن نماز كاهلى نكنم و اين مسئله را به شما هم سفارش مىكنم » .
مادرم با خوشحالى گفت : « خدا خير بده به احسان كه عاقبت تو را اهل نماز كرد! »
گفتم : « آرى ! احسان تأثيرات خوبى بر من گذاشته است ؛ اما من اين مسئله را از لطف خدا مىدانم » .
سارا گفت : « پس مرا هم دعا كن كه در كنكور قبول شوم » .
گفتم : « باشد ، دعا مىكنم ؛ اما همهى ما بايد اهل نماز باشيم ؛ زيرا نماز خواندنِ ما سپاسگزارى از نعمتهاى بىشمارى است كه خداوند به ما عطا كرده است و او به نماز ما محتاج نيست ؛ بلكه ما هستيم كه محتاج الطاف و مهربانىهاى اوييم » .
آب وضو ، به من نشاط بخشيده بود . در اتاقم سجاده را پهن كردم و در حالى كه قلبم مملوِ از محبتِ خدا بود به نماز ايستادم . بعد از نماز دقايقى دست به دعا برداشتم و از خدا ملتمسانه درخواست كردم كه دست مرا بگيرد . يادم به سخنان سيد حسن افتاد كه گفته بود : « خدا ما انسانها را براى پرواز در ابديت خلق كرده است . ما در اين دنيا ميهمانانى محصور هستيم كه بايد با مدد خداوند ، حصارهاى اين جهان را بشكنيم و در آسمان بىكرانِ خدا پرواز كنيم » . احساس كردم همانند پرندهاى هستم كه هرچند داراى دو بال است ؛ اما نمىتواند پرواز كند و اوج بگيرد! به خدا گفتم : « خدايا! تو ما را آفريدى كه با پروازى زيبا ،در ابديت سيرمان دهى ؛ اين دنيا با همهى وسعتش ، جايگاه ما نيست ؛ تو ما را براى بهشتِ خود خلق كردهاى! خودت به فريادمان برس و خودت بالهاى ما را مداوا كن تا بتوانيم پرواز كنيم و اوج بگيريم » .
احساس كردم قلبم مىخواهد با من سخن بگويد ؛ به نداى قلبم گوش سپردم و اين غزل را سرودم :
منم همان كبوترى اسير بند و ناتوان *** در آرزويم اين بوَد رَوَم به سوى آسمان
ولى شكسته بال و پَر، چِسان به اوج پر كشم *** چگونه بر شوم روم به آسمانِ بىكران؟
به خود نگاه مىكنم فِسردهام در اين قفس *** خدا كند كه بشكنم حصارهاى اين جهان
بهشت جاى من بوَد نه اين زمين و اين سرا *** نثار دوست بايدم دل و سر و تن و روان
سرشك خون ز حال خود ببارم از دو ديدهام *** مگر خدا نظر كند بر اين اسير ناتوان
آن شب با آرامشى وصف ناشدنى به خواب رفتم . ساعت را براى پنج و نيم صبح كوك كردم تا نماز صبح را اول وقت بخوانم . بعد از نماز دقايقى مشغول دعا و مناجات شدم و سپس قرآن را از تاقچهى اتاقم برداشتم و خاك اندكى كه بر جلد آن نشسته بود را پاك كردم و چند صفحه از كلام خدا را خواندم . با خواندن قرآن آرامش عجيبى به قلبم سرازير گشت . بخشى از سورهى آل عمران را خواندم و بسيار مسرور شدم اين آيات بسيار بشارت دهنده بودند :
« و به سوى آمرزشى از پروردگارتان و بهشتى كه پهنايش به وسعتِ آسمانها و زمين است ، بشتابيد ؛ بهشتى كه براى پرهيزكاران آماده شده است ؛ آنان كه در گشايش و تنگ دستى انفاق مىكنند و خشم خود را فرو مىبرند و از خطاهاى مردم در مىگذرند . و آنان كه چون كار زشتى مرتكب شوند يا بر خود
ستم ورزند ، خدا را ياد كنند و براى آمرزش و بخشش گناهانشان، به سوى خدا مىروند و توبه مىكنند . و چه كسى جز خدا گناهان را مىآمرزد؟
و آنان بر گناهان خود ، پا فشارى و اصراز نمىكنند . پاداش آنان
آمرزش خداوند است و بهشت هايى كه از زيرِ درختانش رودخانهها جارى است و آنان در آن بهشت پرنعمت جاوداناند و خداوند پاداش انسانهاى صالح را به نيكوترين شكل مىدهد » .
احساس قدرت و عزت مىكردم . ديگر خودم را يك انسان
فانى نمىديدم . ديگر نه ترسى از مرگ داشتم و نه سيماى مرگ برايم زشت بود . مىدانستم كه خدايى كه در اين دنيا اين همه لطف بر انسانها دارد ، لطف او بر ما بعد از مرگمان هم ادامه خواهد داشت ؛ بلكه بسيار بيشتر خواهد شد ؛ زيرا در سراسر قرآن مىديدم كه خدا به اهل ايمان ، مكرّر ، بهشتِ بىانتهاى جاودان را وعده داده است .
آفتاب طلوع كرده بود و من سخت در فكر و انديشه بودم . لحظه شمارى مىكردم كه ساعت موعود فرا رسد و من دوبارهسيد حسن را ببينم و از او چيزها بياموزم .
قبل از ساعت 2 خودم را به مدرسه ولىعصر رساندم . دوستانم قبل از من آمده و در انتظار من بودند . بعد از سلام و احوالپرسى ، زنگ مدرسه را به صدا درآورديم . يك نفر از طلابِ مدرسه در را گشود و ما وارد شديم . در گوشهى حياط ،
زير سايهى درختى سيد حسن با چند نفر از طلاب مشغول گفتگو بودند . سيد با ديدن ما به سمت ما آمد و در حالى كه يكايك ما را در آغوش مىگرفت ، به گرمى سلام و احوالپرسى كرد . رامين رو به سيد كرد و گفت : « واقعا از شما عذرخواهى مىكنيم كه وقت روز جمعهى شما كه متعلق به خانواده مىباشد را گرفتهايم ».
سيد حسن با لبخند شيرينى پاسخ داد : « من امروز يك ساعت زودتر آمدهام ؛ مىدانيد چرا؟! »
گفتيم : « نه ، خودتان بفرماييد! »
گفت : « زمانى كه داستان شما دوستان عزيز را براى خانواده تعريف كردم ، خيلى خوشحال شدند و يكساعت مرا زودتر روانه ساختند كه اگر شما زودتر آمديد من زودتر در خدمتتان باشم » .
ما همگى از لطف او و خانوادهاش تشكر كرديم . سيد حسن ما را به درون كتابخانه راهنمايى كرد و همگى وارد كتابخانه شديم . هيچ كس آنجا نبود . گفت : « اگر مايل باشيد امروز براى بحث به سالن مطالعه نرويم و همين جا در ميان قفسههاى كتاب مباحث خود را دنبال كنيم » .من گفتم : « بسيار خوب و جذّاب است! » بقيهى دوستان نيز حرف مرا تأييد كردند . سيد به سمت سالن مطالعه رفت و چند صندلى آورد و آنها را به صورت دايرهاى چيد ، ما از او تشكر كرديم و روى صندلىها نشستيم .
سيد گفت : « وقت امروز من متعلق به شماست ؛
هرچه مىخواهيد سئوال كنيد ، اگر بتوانم جواب دهم در خدمتتان هستم » .
رامين گفت : « آتئيستها با سوء استفاده از نظريهى تكامل داروين ، خدا را انكار مىكنند ، نظر شما چيست؟ »
سيد حسن گفت : « پذيرش نظريهى داروين ، درصورت
صحّت آن ، هرگز وجود خداوند متعال را انكار نمىكند ؛ بلكه اين نظريه مىتواند دليلى بر اثبات خدا باشد! »
فرشاد گفت : « لطفا كمى برايمان توضيح دهيد » .
سيد حسن گفت : « طبق نظريهى داروين ، يك تك سلولى
سبب شده است كه در طى صدها ميليون سال ، انواع و اقسام جانوران ، در دريا و خشكى ايجاد شوند ؛ بايد از آنها پرسيد : چه كسى آن تك سلولى را ايجاد كرده است؟ چه كسى اين قانون تكامل را در طبيعت وضع كرده است؟ »
رامين گفت : « آنها مدّعى هستند كه آن تك سلولى به خاطر آميزش پروتئينها با يكديگر ايجاد گشته است! »
احسان گفت : « يعنى پروتئينهاى بىجان با آميزش بهيكديگر ، حيات را توليد كردهاند؟! »
رامين گفت : « آتئيستها اين را مىگويند! »
سيد حسن گفت : « آيا تاكنون دليل علمى ارائه كردهاند كه چگونه با تركيب پروتئينها حيات توليد مىشود؟ »
رامين گفت : « در اين باره سخنان ضد و نقيضى گفتهاند كه
هيچيك از اين سخنان ، پشتوانهى صحيح علمى ندارند و به آسانى مىتوان رد كرد » .
سيد حسن در حالى كه مىخنديد گفت : « بياييد به عقل خودمان مراجعه كنيم! ببينيم حكم عقل چيست؟ »
من گفتم : « عقل من اين را نمىپذيرد كه با تركيب چند موجود بىجان ، حيات توليد شود! »
احسان گفت : « اكنون در مجهزترين آزمايشگاهها نيز نمىتوان با تركيب چند دانه پروتئين ، موجود زندهاى را به وجود آورد ».
سيد حسن در حالى كه مىخنديد ، گفت : « ما حاضريم يك تريلى پروتئين بىجان در مجهزترين آزمايشگاهها خالى كنيم تا ببينيم اين آقايان مىتوانند براى ما حيات توليد كنند؟! »
از سخنان سيد حسن ، همگى به خنده افتاديم .
سيد حسن گفت : « عقل مىگويد اگر حيات در صدها ميليون سال پيش به صورت موجودى تك سلولى به وجود آمده است ؛ حتما بايد كسى به او حيات داده باشد و اين حيات بخشش خداوندى است كه خالق حيات است » .احسان گفت : « بنابراين ، با تركيب چند چيز بىجان ، حيات ايجاد نمىشود ، مگر اينكه خدا بخواهد » .
سيد حسن گفت : « آرى ؛ حيات همهى موجودات وابسته به خداوند متعال است ؛ عزيزان ! اين را بدانيد كه چه بيگ بنگ را بپذيريم و چه نپذيريم و چه مسئلهى تكامل را بپذيريم
و چه نپذيريم ، خالق عالَم ، خداوند متعال است و هركس اين مسئله را انكار كند ، عقل خود را به نابودى و تعطيلى كشانده است و هركس عقل خود را تعطيل و رها كند ، طبق كلام خدا ، از حيوانات هم پستتر خواهد بود » .
رامين گفت : « چند سئوال در رابطه با پيغمبران دارم » .
سيد حسن گفت : « بفرماييد ، إن شاء اللّه پاسخ گويتان خواهم بود » .
رامين گفت : « با وجود اين كه انسان صاحب عقل و خرد است ؛ پس چرا بايد پيامبرانى از سوى خدا مبعوث شوند تا راه را به انسانها نشان دهند؟ مگر انسان با عقل خودش نمىتواند راه خود را تشخيص دهد؟ »
سيد پاسخ داد : « عقل نعمت بزرگ خداوند متعال است ؛ اما در اينجا بايد سه نكته را دانست :
1 - برخى از مسائل وراى عقل عادى بشر است و بايد
پيامبران و حجتهاى الهى بيايند و آنها را براى ما بازگو كنند ؛ مانند مسائل مربوط به قيامت و جهان پس از مرگ .2 - عقل انسان در بسيارى از موارد زير وهميات و هواهاى نفسانى پنهان مىگردد و آن وقت است كه انسان ، آنچه كه حكم عقل نيست را حكم عقل مىپندارد ؛ در اينجا پيامبران مىآيند و حكم عقل را به مردم نمايان مىكند .
3 - عقل قوهاى است كه مانند همهى قوا بايد رشد يابد و رشد
و تربيت عقل زمانى صورت مىگيرد كه انسان در مسير صحيحى قرار گرفته باشد ؛ بنابراين پيامبران و جانشينان آنان با نشان دادن راه صحيح ، عقل انسان را بارور مىكنند . طبق اين توضيحات به اين نتيجه مىرسيم كه بشر همواره به پيامبران الهى احتياج دارد ؛ البته طبق قرآن و احاديث متعدد ، پيامبر اسلام آخرين پيامبر است و همه مردم موظفاند از تعاليم آن پيامبر گرامى بهرهمند گردند ».
احسان گفت : « همين بشر امروزى كه خود را از تعاليم
پيامبران بىنياز دانسته و ادّعاى عقل و علم مىكند ، بسا فجايع بزرگى به بار آورده و چه جنگهاى خونينى را موجب شده است! »
رامين گفت : « از طرفى مىبينيم كسانى كه ادعاى ديندارى داشتند نيز فجايع و جنگهاى زيادى را در طول تاريخ به راه انداختهاند! »
سيد گفت : « بايد ديد آن كارهاى ناشايستهى آنان طبق آموزههاى دين بوده است و يا طبق هواهاى نفسانى خودشان؟! اگر ديديم كه آنان طبق آموزههاى دين عمل نمىكردند و جنگها و خونريزىها را به خاطر هوى پرستى خودشان بهراه مىانداختند ؛ بنابراين ، انصاف اين است كه آنها را متهم كنيم ، نه دين را ؛ چون آنها دين را فقط ابزارى براى رسيدن به اهداف شوم خود قرار دادهاند » .
رامين گفت : « آيا چيزى كه بشر دائم از آن سوء استفاده مىكند ، مىتواند براى بشر مفيد باشد؟! »
سيد گفت : « آيا بشر از علم و تكنولوژى سوء استفاده نمىكند؟ آيا كشتارى كه به خاطر پيشرفت علم و تكنولوژى در عصر ما به وقوع پيوسته ، در تاريخ بشريت سابقه داشته است؟ آيا مىتوان گفت به خاطر اين كه بشر از علم و تكنولوژى سوء استفادهها كرده است ، بايد آن را دور ريخت؟ »
رامين كمى فكر كرد و سپس گفت : « خير ! نمىتوان
گفت ؛ زيرا اصل علم خوب است ، هرچند عدهاى از آن سوء استفاده مىكنند » .
سيد حسن با لبخندى به رامين گفت : « خودت خوب
پاسخى به خودت دادى! آرى ؛ اگر عدّهاى از دين سوء استفاده كنند ، هرگز نمىتوان گفت دين زيانبار است ؛ بلكه دين ، يكى از نيازهاى بشر است و همواره بشر به آن احتياج دارد ؛ پس بايد جلوىِ سوء استفادهها را گرفت ، نه جلوىِ دين را » .
رامين گفت : « من پذيرفتم كه اگر از چيزى سوء استفاده مىشود دليل بر بد بودن آن چيز نيست ؛ اما در اينجا چند سئوالدر رابطه با پيغمبر اسلام دارم :
اگر اسلام دين صلح و دوستى است ، پس چرا پيامبر اسلام با مخالفان خود جنگيد؟ چرا در قرآن آياتى در رابطه با جنگ و جهاد آمده است؟ »
سيد حسن پاسخ داد : « اسلام دين صلح و صفا و دوستى است ؛
اما در دو مورد خداوند به پيامبر اسلام اجازهى جهاد داده است :
1 - براى دفاع از مسلمانان و سرزمين آنان ؛
2 - براى برطرف ساختن موانعى كه نمىگذارند تعاليم
رسول خدا به گوش مردم برسد .
مورد اول كه هر عقلى مىپذيرد ، اختصاص به زمان پيامبر ندارد ؛ بلكه هرگاه جامعهى اسلامى مورد حملهى دشمنان قرار بگيرد وظيفهى هر فرد مسلمانى است كه با جهاد از دين و كشور خود دفاع كند كه بيشتر جنگهاى پيامبر اسلام با مشركان نيز جنبهى دفاعى داشته است .
اما جنگهايى كه پيامبر اسلام سپاه را حركت داد و با مشركان و كافران و برخى از اهل كتاب به جنگ پرداخت ، دو علت داشت :
يكى اين كه سران قبايل كفر نمىگذاشتند تعاليم اسلام به گوش مردم برسد و اصرار داشتند كه مردمان در جهل و بتپرستى خود بمانند . پيامبر چند بار با اين سران كفر اتمام حجت كرد ، زمانى كه ديد نصيحت سودى ندارد براى آزادسازى و رفع موانعهدايتِ افراد آن قبايل به دستور خدا با سران كفر به نبرد برخاست ؛ در غير اين صورت تعاليم اسلام به مردم آن قبيله نمىرسيد و آنان در شرك و جهل و خرافات خويش باقى مىماندند؛ لذا پيامبر اسلام براى اين كه موانع هدايت را بردارد به امر خدا با سران شرك و كفر به جهاد برخاست و اين مسئلهاى است
كه هر اهل انصافى صحيح بودنش را مىپذيرد ؛ زيرا كفر و شرك ، نابودى يك جامعه است و پيامبر با اين جهاد به بقاى حيات طيبهى بشر خدمت والايى كردند .
اما جنگ پيامبر با اهل كتاب به خاطر اين بود كه آنان بر خلاف پيماننامه عمل مىنمودند و براى نابودى اسلام با مشركان همكارى مىكردند ؛ البته پيامبر اسلام در موارد متعدّدى از كارهاى خلاف آنها مىگذشت ؛ اما زمانى كه مىديدند آنها دست از خيانت و توطئه برنمىدارند و براى اصلاح راهى جز جهاد باقى نمىماند ، با آنها به جهاد برمىخاست » .
احسان گفت : « لطفا براى ما مقدارى از بزرگوارىهاى
پيامبر اسلام بگوييد » .
سيد حسن گفت : « پيامبر گرامى اسلام اخلاق نيكوى بسيار والايى داشتند . ايشان به همه كس سلام مىكردند . با همه مهربان بودند . زمانى كه در مكّه بود و به شدت مورد آزار و اذيت كافران قرار مىگرفت ، هيچ وقت آنان را نفرين نكردند و هيچ وقت بر سر آنان فرياد نكشيدند . همواره مهربانو خوشرو بودند . آنقدر بزرگوار و بزرگمنش بودند كه آنگاه كه فهميدند يك نفر از مشركان كه هر روز به او فحاشى مىكرد ، مريض شده ، به عيادتش رفتند و حال و احوال او را پرسيدند و آن مشرك بسيار شرمندهى رسول خدا شد و اسلام آورد .
آرى ! آن حضرت ، بدى را با خوبى جواب مىدادند . به
نيازمندان كمك مىكردند و يار و ياور هر مظلومى بودند ، هرچند آن مظلوم بر دينى غير از آئين اسلام بود ؛ اما آن حضرت زمانى كه مىديدند آن شخص مورد ستم قرار گرفته است از او حمايت مىكرد و تا آنجا كه مىتوانستند براى گرفتن حق آن مظلوم از ظالم تلاش مىكرد » .
همهى ما با دقت به سخنان سيد حسن گوش مىداديم و غرق لذّت بوديم و به خودمان مىباليديم كه پيروِ پيامبر بزرگوار اسلام هستيم .
احسان گفت : « يكى از جنبههاى والاى رفتارى پيامبر
بزرگوار اسلام در جريان فتح مكه مىباشد كه آن حضرت با تمام بزرگوارى و در اوج قدرت عفو عمومى اعلام كردند و از همهى گناهان و جنايات مخالفان و دشمنانش درگذشتند » .
رامين گفت : « مىخواهم در اين باره بيشتر بدانم » .
سيد حسن گفت : « جريان فتح مكّه ، يكى از مهمترين زواياى تاريخ اسلام است كه رفتار الهى رسول خدا را براى جهانيان آشكار مىسازد : در سال هشتم هجرى رسول خدا با دههزار نفر براى فتح مكّه و پاكسازى خانهى خدا از بتها به سمت مكه حركت كردند . كفار قريش چون توان مقابله با لشكر عظيم اسلام را نداشتند ، مأيوسانه به خانههاى خود پناه بردند . رسول خدا بدون جنگ وارد زادگاه مباركشان شدند و خانهى خدا را از وجود بتها پاك ساختند . در آن ميان ، يكى از مسلمانان
فرياد زد : « امروز روز انتقام از مشركان است » . پيامبر فرمودند : « اين سخن را نگوييد ؛ بلكه بگوييد امروز روز بخشش و رحمت است » . رسول خدا دستور عفو عمومى صادر كردند و همهى مشركانى كه سالها آن حضرت را اذيت كرده و عليه او جنگهاى خونين را برپا ساخته بودند ، مورد عفو و بخشش قرار دادند ؛ همهى اهل مكه از اين كار متحيّر شدند ؛ زيرا آنها مىپنداشتند به خاطر آزار و اذيت بيست سالهاى كه بر رسول خدا روا داشتهاند ، آن حضرت همه را اعدام مىكنند ؛ اما آن حضرت با نهايت بزرگوارى دستور عفو عمومى را صادر كردند » .
فرشاد گفت : « اما مىبينيم با اين همه بزرگوارى رسول خدا دشمنان اسلام دائم عليه رسول خدا فعاليت مىكنند و نه تنها از اين واقعهى عظيم چشمپوشى مىكنند ؛ بلكه آن حضرت را متهم به كشتار و خونريزى نيز مىكنند! »
من گفتم : « اين كمال ناجوانمردى است كه مخالفان اسلام اين واقعهى عظيم را ناديده مىگيرند » .
سيد حسن گفت : « و در آن واقعه ، از همه چيز تحيّر آفرينتر اين است كه پيامبر اسلام قاتل بىرحم عموى خويش را هم بخشيدند . حمزه عموى گرامى رسول خدا در جنگ احد توسط شخصى به نام « وحشى » از پشت سر با نيزه به شهادت رسيد . سپس به فرمان « هند » زن ابوسفيان ، وحشى شكم حمزه را
پاره كرد و جگر او را بيرون آورد و زن ابوسفيان آن را به دندان گرفت! « وحشى » بينى و گوش حمزه را هم بريد ؛ اين صحنه آنچنان براى رسول خدا دردآور و دلخراش بود كه تا سالها در غم شهادت ناجوانمردانهى عمويش حمزه مىگريستند و محزون بودند ؛ اما آن پيامبر رحمت در فتح مكه، هم وحشى را بخشيدند و هم همسر ابوسفيان را ؛ در حالى كه مىدانستند هر دو جنايتكاران بزرگى هستند » .
همهى ما از آنچه كه سيد حسن مىگفت ، غرق تحيّر شديم! واقعا اينهمه عظمت و بزرگوارى براى ما غيرقابل درك بود . عظمت روح و بزرگوارى تا چه ميزان!! عموى رسول خدا براى او در زمرهى عزيزترين انسانها بود . آن كافران بدن عموى عزيز پيامبر را قطعه قطعه كردند ؛ اما رسول خدا هرچند قلب مباركشان تا آخر عمر داغ ديدهى عموى بزرگوارشان بود ؛ اما با بزرگوارى از سر قاتلين بىرحم عمويشان گذشتند!
به خودم گفتم : « ناجوانمرد است هركس پيامبر رحمت را پيامبر جنگ و خون ريزى معرفى كند! »احسان گفت : « اما با اين همه توطئهى دشمنان اسلام ، ما مىبينيم كه هر روز تعداد زيادى از مردم جهان با آغوش باز اسلام را مىپذيرند » .
سيد حسن گفت : « آرى ! در طول تاريخ خيلىها سعى كردند كه نور اسلام را خاموش كنند ؛ اما خودشان خاموش و نابود شدند
و روز به روز بر عظمت دين اسلام افزوده گشت ؛ زيرا دين اسلام همان دينى است كه خدا راضى شده كه يگانه دين همهى مردم باشد و إن شاء اللّه با ظهور مهدى موعود عجل اللّه تعالى فرجه الشريف، همگان با آغوش باز اسلام را مىپذيرند » .
رامين گفت : « ما مىپذيريم كه رسول خدا پيامبر رحمت است و دين اسلام دين صلح و محبت است ؛ اما مىبينيم كه خلفاى بعد از رسول خدا به كشورگشايى پرداختند و جنگهاى خونينى را براى گسترش اسلام به راه انداختند » .
سيد حسن گفت : « آنان كسانى بودند كه جانشين رسول خدا نبودند ؛ و خليفهى برحق رسول خدا امام على بودند كه او را خانهنشين كردند و نگذاشتند كه آن حضرت زمام امور جامعه را به دست بگيرند و عالم را گلستان كنند » .
رامين گفت : « يعنى اگر حضرت على بعد از رسول خدا جاى ايشان قرار مىگرفتند ، ديگر چنين اتفاقاتى رخ نمىداد؟ »
سيد حسن گفت : « آرى ، آرى ! هرگز آن حضرت به بهانهىگسترش اسلام به ملتها حملهور نمىشدند ؛ بلكه آن حضرت با آشكار كردن زيبايىهاى اسلام ، مردم را به اسلام دعوت مىكردند و مردم نيز زمانى كه اخلاق الهى اميرالمؤمنين را در كنار زيبايىهاى اسلام مىديدند با آغوش باز مسلمان مىشدند و دنيا گلستان مىگشت » .
من گفتم : « پس خدا از رحمت خود دور كند آنانى را كه نگذاشتند امام على عالم را گلستان كند! »
همهى دوستان گفتند : « الهى آمين » .
سيد حسن گفت : « حضرت اميرالمؤمنين برترين شاگرد
مكتب رسول خدا بودند و هيچكس مانند ايشان به رسول خدا شبيه نبود . قطعا اگر ايشان زمام امور را به دست مىگرفتند عالَم را گلستان مىكردند ؛ اما نااهلان نگذاشتند و چه جنايتها به اسم اسلام مرتكب شدند! »
سيد حسن در ادامه گفت : « اميرالمؤمنين زمانى كه حدود پنج سال حاكم جامعهى اسلامى شدند ، عدالتى را به نمايش گذاشتند كه تاكنون بشر مانند آن را نديده است . ايشان نگذاشت كسى از بيت المال سوء استفاده كند و تمام سهم خواهىهاى ناعادلانه كه در زمان خلفاى ثلاثه گذشته براى برخى از نزديكان آنان بود را قطع كردند . حضرت خود به صورت بسيار ساده و فقيرانه زندگى مىكردند و هركس ايشان را مىديد گمان مىكرد كه آن حضرت ، فقيرترين شخص جامعه است » .احسان گفت : « وسعت حكمرانى امام على تقريبا يك
چهارم جهان آن روز بوده است ؛ اما آن حضرت هرگز فريفتهى قدرت نشدند و عدالتى را گسترانيدند كه تاكنون بشر چنين عدالتى را به چشم نديده است » .
سيد حسن گفت : « نصايح امام على به مالك اشتر كه در
نامهى 53 نهجالبلاغه آمده بسيار حائز اهميت است . مالك اشتر كه از سرداران رشيد لشكر اميرالمؤمنين بود ، از طرف آن حضرت فرماندار سرزمين پهناور مصر گرديد . امام على نامهاى به او نوشتند و دقيقترين و جامعترين مسائل مربوط به حقوق بشر را به او تذكر دادند . اين نامه فوقالعاده پرمحتواست ، به گونهاى كه هركس آن را بخواند غرق تحيّر مىشود و تمام سخنان و مطالبى كه تاكنون بشر در رابطه با حقوق بشر نوشته است ، در برابر اين كلام حضرت على يك قطرهاى است در برابر درياى پُر گهر! »
احسان گفت : « من سه سال پيش در يكى از روزنامههاى
كشور خواندم كه يك فرد مسلمان كه در كشور ونزوئلا زندگى مىكرده ، نامهى حضرت على را به زبان آن كشور ترجمه نموده است ! مردم با خواندن آن نامه بسيار شگفت زده شدند و برخى بدون اين كه حضرت على را بشناسند ، فقط با ديدن آن نامه ، شيعه شدند ؛ زيرا فهميدند كه كسى كه اين نامه را با محتواى عالى انسان دوستانه نوشته است ، انسانى است الهى » .من با شنيدن سخنان احسان ، بسيار مشتاق شدم كه به كتاب نهجالبلاغه مراجعه كنم و نامهى امام على به مالك اشتر را بخوانم .
رامين رو به سيد كرد و گفت : « جريان اعدام قبيلهى بنىقريظه توسط پيامبر اسلام ، همواره سبب گرديده كه بسيارى
از مخالفان اسلام ، بر ضد پيامبر اسلام تبليغ كنند و آن حضرت را خونريز معرفى نمايند ؛ لطفا براى من توضيح بده كه اعدام قبيلهى بنىقريظه توسط پيامبر اسلام راست است يا يك دروغ تاريخى است؟ »
سيد حسن گفت : « بنى قريظه به اسلام خيانت كرد و خائنين آنان اعدام شدند ؛ اما دشمنان اسلام با استناد به چند تاريخ غيرمعتبر ، همچون تاريخ طبرى ، دائما اعلام مىدارند كه رسول خدا همهى مردان آن قبيله را اعدام كرد ولى اين يك تهمت آشكارى است كه به رسول خدا مىزنند » .
رامين گفت : « آقا سيد! لطف مىفرماييد در اين باره توضيحات بيشترى بدهيد » .
سيد حسن گفت : « بنىقريظه ، طايفهاى از يهود بودند كه قلعههاى آنان خارج از شهر مدينه قرار داشت ؛ آنان عرب نبودند ؛ بلكه از قبيلهى بنىاسرائيل بودند و صد سال قبل از بعثت پيامبر ، از منطقهى شامات ، يعنى سوريه و لبنان و فلسطين كنونى ، براى مقصودى به سرزمين حجاز و شهر مدينه هجرت كرده بودند » .فرشاد گفت : « هدف آنان از آمدن به سرزمين حجاز چه بود؟ »
سيد حسن گفت : « شايد سخن مرا به سختى باور كنيد ؛ اما اين حقيقتى است كه هم در قرآن كريم به آن اشاره شده است و هم تاريخ آن را ثبت كرده است » .
من گفتم : « بسيار مشتاق شنيدنيم ؛ لطفا توضيح بفرماييد » .
سيد حسن در حالى كه با مهربانى و لبخند به چهرهى همهى ما نگاه مىكرد ، گفت : « آنها از سرزمين شامات به مدينه آمده بودند تا وقتى كه رسول خدا به آن شهر هجرت مىكند ، از جمله نخستين كسانى باشند كه به آن حضرت ايمان بياورند ؛ زيرا آنان در كتابهاى خود خوانده بودند كه پيامبر خاتم ، در سرزمين حجاز ظهور و به شهر مدينه هجرت خواهد كرد و در آنجا نيرو و قوايى تشكيل خواهد داد ؛ آنان از دهها سال قبل به حجاز مهاجرت كردند كه جزوِ نخستين ياران پيامبر خاتم گردند و بارها به مشركان مدينه وعده مىدادند كه به وسيلهى پيامبر خاتم بر آنان ظفر خواهند يافت ؛ همين مطلب در قرآن كريم در سورهى بقره آيهى 89 آمده است ؛ اما اى دوستان! آيا مىدانيد جريان اين يهوديان در ايمان آوردن به رسول خدا چگونه شد؟ »
من و فرشاد و رامين با تعجب به يكديگر نگاه كرديم!
احسان گفت : « آنان نه تنها به پيامبر اسلام ايمان نياوردند ؛ بلكه بيشترين توطئهها را نيز بر ضد اسلام انجام دادند! »رامين با تعجب گفت : « خُب چرا؟! اينان كه چند هزار كيلومتر از سرزمين شامات آمده بودند كه جزو نخستين گروندگان رسول خدا باشند ، پس چرا به او ايمان نياوردند؟! »
سيد حسن با تأسف سرى تكان داد و گفت : « آنان توقّع داشتند كه پيامبر خاتم ، از نژاد بنىاسرائيل باشد ؛ لذا زمانى كه
ديدند آن حضرت از بنىاسرائيل نيست او را انكار كردند و با شدّت هرچه تمامتر در برابر رسول خدا ايستادند » .
فرشاد با تعجب گفت : « يعنى آنها با وجود اين كه يقين داشتند كه حضرت محمّد پيامبر خاتم است باز به او ايمان نياوردند؟! »
سيد حسن گفت : « آرى ، آرى ! طبق آنچه قرآن مىفرمايد آنان در حالى كه يقين داشتند پيامبر اسلام همان پيامبر موعود و رسول خاتم است ؛ ولى به خاطر تعصّبات كوركورانهى نژادپرستانه به آن حضرت ايمان نياوردند! »
همگى از اين همه تعصبات كوركورانه غرق تحير شديم!
سيد حسن ادامه داد : « اما داستان بنىقريظه و خيانت بزرگ آنان به رسول خدا و اعدام خائنين گمراه آنها را بشنويد :
پيامبر بزرگوار اسلام با قبيلهى بنى قريظه پيمان صلح و آشتى امضاء كردند و طبق آن قرارداد ، پيامبر تضمين كردند كه كارى به يهوديان بنى قريظه نداشته باشند و آنان مىتوانند بر دين خودشان باقى بمانند ؛ در عوض آنان تعهد كردند كه هرگز با كفار و مشركان بر ضد اسلام همكارى نكنند ؛ اما در سال پنجم هجرت نقض پيمان كردند !
در سال پنجم هجرى ، تمام قبايل شرك و كفر با هم همپيمان شدند كه نيروى عظيمى را تشكيل دهند و كار اسلام و مسلمين را يكسره كنند . آنان سپاهى عظيم تشكيل دادند كه متشكل از ده هزار نيروى جنگى با تمام امكانات و تجهيزات بود . زمانى كه
آنان به سمت مدينه حركت كردند ، رسول خدا مطلع گرديد و بعد از مشاوره با ياران خود ، تصميم گرفتند كه در جلوى شهر مدينه خندقى بزرگ حفر گردد تا آنان نتوانند به شهر وارد گردند . كار حفر خندق شش روز به اتمام رسيد . كفار و مشركان زمانى كه به نزديكى مدينه رسيدند ، خود را در برابر خندق بزرگى ديدند كه در طرف ديگر آن ، مسلمين به كمين نشستهاند . آنان پشت خندق متوقف شدند ؛ زيرا اگر براى ورود به شهر مدينه وارد خندق مىشدند ، سربازان اسلام آنان را با تير مىزدند . چند روز گذشت و آنان نتوانستند از خندق عبور كنند . مشركان تصميم گرفتند كه از پشت به مسلمين حمله كنند . در پشت شهر ، قلعههاى بنىقريظه بود . آنان زمانى مىتوانستند از آن طرف به مسلمانان حمله كنند كه يهوديان اجازه ورود به آنان بدهند و با آنان همكارى كنند . چند نفر از سران قريش به ديدار يهوديان بنى قريظه رفتند و به آنان گفتند به ما ملحق شويد تا كار مسلمين را يكسره سازيم . يهوديان ابتدا نپذيرفتند ؛ اما كفار قريش و مشركان بر خواستهى خود اصرار كردند و گفتند : الآن بهترين فرصتى است كه ما و شما همگى از دست اسلام و مسلمين، براى هميشه راحت شويم . بالأخره يهوديان پذيرفتند كه شرايط حمله از پشت سر به مسلمانان را فراهم كنند! آنان مخفيانه براى مشركان آذوقه ارسال مىكردند . پيامبر از نقض پيمان و توطئهى بزرگ يهوديان باخبر شدند . با تدبير پيامبر ، مشركان نتوانستند
از طريق قلعههاى بنىقريظه به مسلمانان حمله كنند . يكى از قهرمانان بزرگ مشركان به نام عَمروبن عَبدِوُد با اسب از روى خندق پريد و به مصاف مسلمانان ، براى جنگ تن به تن آمد ، مسلمانان همه بسيار ترسيدند و حاضر نشدند با او به نبرد بپردازند . حضرت على به مصاف او رفتند و او را به قتل رساندند . با كشته شدن قهرمان مشركان ، آنان روحيهى خود را به شدت باختند . چند روز ديگر پشت خندق ماندند ولى خداوند در دل آنان وحشت افكند و طوفانى فرستاد كه تمام تجهيزات آنان را در هم ريخت ؛ در نتيجه آنان پس از چند هفته درنگ در پشت خندق ، شكست را پذيرفتند و مفتضحانه به ديار خود بازگشتند » .
چشمان همهى ما به دهان شيرين سيد حسن دوخته شده بود و با تعجب داستان خيانت بزرگ بنىقريظه را گوش مىداديم . سيد حسن ادامه داد : « زمانى كه سپاه شرك و كفر مدينه را ترك كرد ، پيامبر به ارتش اسلام دستور داد كه قلعههاى بنىقريظه را محاصره كنند . بنىقريظه كه مىدانستند عقوبت سختى در انتظارشان است ، در قلعههاى خود پنهان شدند . سربازان اسلام ، دربهاى قلعهها را گشودند و وارد آن شدند و تمام يهوديان را دستگير كردند . پيامبر به سران خائن يهود گفت : چرا نقض پيمان كرديد؟ مگر من به شما محبت نكردم؟ مگر من نگذاشتم كه در دينتان آزاد باشيد؟ مگر من امنيت شما را تأمين نكردم؟ چرا خيانت كرديد؟!
آنان جوابى به پيامبر نمىدادند . پيامبر فرمودند : شما خيانت بزرگى كرديد و سزاوار اشدّ مجازات هستيد ؛ اما يك فرصت ديگر به شما مىدهم ؛ بياييد مسلمان شويد و به ما ملحق گرديد تا از سر خيانت بزرگ شما بگذرم ؛ اما يهوديان لجوجانه به پيامبر اسلام جواب دادند : ما حاضريم به دست تو كشته شويم ولى هرگز به تو ايمان نياوريم!
پيامبر رحمت زمانى كه اصرار يهوديان را در گمراهى و خيانت ديد ، طبق حكم تورات ، خائنين آنها را اعدام كردند » .
من پرسيدم : « مگر در كتاب يهوديان در رابطه با خائنين چه دستورى آمده است؟ »
سيد حسن گفت : « در توراتِ يهوديان آمده است كه هرگاه دو طايفه با يكديگر پيمان صلح بستند ؛ اما يك طايفه ، آن را نقض كرد ، آن طايفه خيانتكار بايد به اشدّ مجازات برسد و رسول خدا طبق حُكم كتاب آسمانى خودشان - كه خود يهوديان هم آن را پذيرفتند - با آنان برخورد كرد » .
رامين گفت : « اين رفتار رسول خدا عين عدالت بود و آن حضرت به آنان ستم نكرد ؛ بلكه خودشان به خودشان ستم كردند! »
فرشاد گفت : « پس آنچه كه طبرى مىگويد كه رسول خدا همهى مردان آنان را اعدام كرد ، سخن باطلى است؟! »
سيد حسن گفت : « آرى قطعاً سخن باطلى است ؛ زيرا اين سخن مخالف قرآن است . در قرآن كريم ، سورهى احزاب آيهى 26
جريان خيانت بنىقريظه آمده است . خداوند مىفرمايد بعد از اين كه بنى قريظه دستگير شدند بعضى از آنان به قتل رسيدند و برخى ديگر اسير شدند ؛ بنابراين ، طبق سخن قرآن كريم و تواريخ معتبر ، فقط خيانت كاران به سزاى اعمالشان رسيدند » .
احسان گفت : « پيامبر بزرگوار اسلام با رحمت بىكرانشان ، راه نجات را هم براى آن خائنين گشودند ؛ اما آن كوردلانِ متكبّر نپذيرفتند! »
سيد حسن گفت : « رسول خدا پيامبر رحمتاند و آنقدر اهل بخشش و بزرگوارىاند كه هركس زندگانى سراسر نور ايشان را بخواند ، غرق تحيّر خواهد شد » .
لحظاتى همگى سكوت كرديم و در فكر فرو رفتم! سيد حسن سكوت را شكست و گفت : « اما اين نكتهى مهم را هم بايد دانست كه هرچه پيامبر انجام دادند، همگى فرمان خدا بود » .
احسان گفت : « اما مىبينيم كه دشمنان اسلام با تمام بىانصافى و ناجوانمردى ، خيانت بزرگ بنىقريظه را نمىبينند ؛ اما اعدام خائنين را مىبينند! »
من گفتم : « واقعا خيانت بنى قريظه ، خيانتى بس عظيم و غيرقابل بخشش بود ؛ زيرا آنان با آن خيانتشان مىخواستند ريشهى اسلام را بخشكانند و در هر جامعهاى كه اين گونه خائنين ريشه بر كن باشند ، حكم عقلاى عالم اين است كه بايد با اين گروه با اشدّ مجازات برخورد شود! »
دوستان همگى حرف مرا تأييد كردند .
سيد حسن گفت : « اى دوستان عزيز! الآن مىخواهم يك نكتهى بسيار جالب و شنيدنى براى شما بگويم! »
همگى گفتيم : « بگوييد كه مشتاقايم! »
سيد از جا برخاست و به آن طرف كتابخانه رفت . دقايقى بعد ، در حالى كه كتابى در دست داشت ، آمد و روى همان صندلى نشست و گفت : « مىدانيد اين چه كتابى است؟ »
به عنوان كتاب نگاه كرديم ؛ ديديم نوشته شده : « تاريخ طبرى ، جلد 1 »
سيد حسن گفت : « اكنون مىخواهم يك نكتهى جالبى از اين كتاب براى شما بخوانم . در قسمت آخر مقدمه اين كتاب ، طبرى سخنى را مىگويد كه بسيار شنيدنى و جالب است! »
سپس سيد حسن كتاب را ورق زد و صفحهاى از اين كتاب را با همان متن عربىاش برايمان خواند و خط به خط ترجمه كرد . همگى از سخن طبرى متعجب شديم ؛ زيرا سخن او در ابتداىكتابش به گونهاى بود كه خودش اعتبار كتابش را به كلّى ساقط مىكرد .
او در اواخر مقدمهى كتابش گفته است : « آنچه كه من از تاريخ گذشته نقل مىكنم ، بنا بر چيزهايى است كه از مردم شنيدهام و هنگام نوشتنش كارى نداشتم كه آيا اين سخنان با عقل
جور در مىآيد يا خير! هرچند مىدانم در آينده بسيارى اشخاص خواهند گفت اين جريانهاى تاريخى دروغ است ؛ اما من با توجه بر آنچه مردم مىگفتند كتاب تاريخ خودم را نوشتم » .
زمانى كه سيد حسن اين سخن را خواند ، به ما رو كرد و گفت : « باتوجه به اين اعتراف ، ديدگاه شما در رابطه با اعتبار تاريخ طبرى چيست؟ »
من گفتم : « اين كه ديگر نمىتوان از آن به عنوان تاريخنويسى ياد كرد ؛ بلكه بايد گفت : قصه سازى! »
احسان گفت : « اگر يكى از ملاكهاى مهم طبرى براى نوشتن تاريخش ، سخنان مردم كوچه و بازار باشد ، اين كتاب هيچ اعتبارى ندارد! »
فرشاد نيز گفت : « اگر تنها سند طبرى براى نوشتن تاريخش ، فقط شنيدههاى مردم باشد ؛ بايد گفت كه تاريخ طبرى كتابى است بىسند! »
سيد حسن رو به رامين كرد و گفت: «نظر تو در اينباره چيست؟»
رامين گفت : « واقعا از سخنان طبرى متعجب شدم ؛ او چگونه به خود اجازه داده است كه فقط به صِرف شنيدن از اين و آن ، كتاب خود را به عنوان تاريخ اسلام نامگذارى كند؟! در بسيارى از مواقع گفتهها با افسانهها و دروغها يكى مىشود و اگر كسى مبناى كتاب تاريخش اين چنين باشد ، بهتر است بگوييم : او به نگارش تاريخ نپرداخته ؛ بلكه به تحريف تاريخ پرداخته است » .
سيد حسن لبخندى زد و گفت : « اينجاست كه بدخواهان دين ، دست روى تاريخ طبرى مىگذارند و با بازگو كردن دروغهاى طبرى ، به اسلام و مسلمين حملهور مىشوند! »
فرشاد گفت : « من سئوالى در رابطه با مسئلهى امامت دارم » .
سيد حسن گفت : « بفرماييد! »
فرشاد گفت : « به چه علّت بعد از پيامبر اسلام بايد اشخاصى به عنوان امام در جامعه باشند » .
سيد گفت : « به سه علّت مهم :
1 - تا آنان رهبرى جامعهى مسلمين را بعد از رسول خدا بر عهده بگيرند و احكام خدا را بدون كم و زياد پياده كنند .
2 - تا آنان قرآن كريم را براى مردم به صورت صحيح تفسير كنند و گنجينههاى آن را براى مردم استخراج نمايند .
3 - تا آنان با علم الهىِشان و منش نيكو و اخلاق زيبايشان ، مردم عالَم را به اسلام دعوت كنند » .
فرشاد گفت : « به چه علت هدايت جامعه و تفسير كلام خدا منحصر در اين اشخاص گرانقدر است؟ »سيد گفت : « به دو علت :
1 - آنان وارثان علم رسول خدا هستند .
2 - آنان معصوماند و هرگز دچار خطا و اشتباه نمىگردند. براى اين دو مطلب ، مىتوان دليل عقلى هم اقامه كرد :
جانشينان پيامبر معصوم ؛ بايد حتما معصوم باشند ؛ زيرا : اگر
معصوم نباشند دچار خطا مىشوند و مردم اشتباهات و خطاها را به پاى دين مىگذارند و اين گونه دين نابود مىگردد .
همچنين ، قرآن كه كلام خداست و از علم الهى نشأت گرفته است ؛ بايد معلّمان و مفسران آن نيز معصوم باشند ؛ زيرا : اگر معصوم نباشند ، برداشتهاى غلط و ذهنى خود را به اسم معارف دين به خورْدِ مردمان مىدهند و آن كتاب شريف ديگر نمىتواند هدايتگر باشد » .
احسان گفت : « طبق اين سخن ، مسئلهى امامت ، همانند مسئلهى نبوّت ، بسيار مهم است ؛ زيرا همانگونه كه هدايت جامعه به تعاليم پيامبران بستگى دارد ؛ تداوم اين هدايت نيز به وجود امام وابسته است » .
سيد حسن گفت : « آرى ! كاملاً صحيح است . مسئلهى
امامت بسيار مسئلهى مهمى است و از اين جهت بود كه رسول بزرگوار اسلام ، از همان ابتداى رسالتشان ، اين امر مهم را براى مسلمانان مطرح نمودند » .
رامين گفت : « چرا امام على از حقشان محروم گشتند؟ »سيد حسن گفت : « به خاطر كينهها ؛ به خاطر دورويىها ؛ به خاطر نفاقها! »
احسان گفت : « آرى ! كينههاى بعضى سبب شد كه بعد از شهادت رسول خدا حضرت على را از حقّ مسلّم خودش محروم سازند و در حقيقت بشر را از هدايت محروم ساختند » .
سيد حسن گفت : « آرى ، آرى ! مولا على جانشين برحق رسول خدا بودند . رسول خدا در موارد متعدّدى مسئلهى جانشينى و خلافت حضرت على را مطرح كردند ؛ خصوصا در واقعهى عظيم غدير خم كه در آخرين سال حيات مباركشان به وقوع پيوست ، آن حضرت در ميان دهها هزار نفر حاجى فرمودند :
على از طرف خدا جانشين من و اميرِ بر شماست ؛ اى مردم بعد از من پيروِ او و يازده امام از فرزندان او باشيد تا گمراه نگرديد ، اما مردم سفارشات رسول خدا را به پشت گوش انداختند! »
احسان گفت : « لطفا برايمان كمى از مهدى امت بگوييد » .
سيد حسن گفت : « او امام زمان ما و دوازدهمين خليفهى رسول خداست كه إن شاء اللّه روزى ظهور خواهد كرد و عالم را پر از عدل و نور خواهد نمود » .
سيد حسن سپس برخاست و رو به سمت قبله كرد و دو دستش را بر سر گذاشت و بر امام زمان سلام كرد . احسان نيز بلند شد و چنين كرد . من و فرشاد و رامين نيز به احترام نام امام زمان بلند شديم و بر آن حضرت سلام كرديم .سيد حسن گفت : « مهدى امت آن عزيزى است كه تمام پيامبران و امامان بشارت ظهور او را دادهاند . إن شاء اللّه او خواهد آمد و عالم را گلستان خواهد كرد و آن موقع هست كه بشر هم طعم زيباى زندگى را مىچشد و هم به بركات نور آن حضرت به اوج كمال و هدايت مىرسد » .
احسان دستش را به حالت دعا بالا گرفت و گفت : « اى خداى بزرگ و مهربان! ظهور مبارك مهدى امت را زودتر برسان » .
همگى گفتيم : « آمين » .
سيد حسن گفت : « اى برادران عزيزم! آنچه خدا و پيغمير او و امامان معصوم گفتهاند ، بگيريم و به كار بنديم ، كه سعادت دنيا و آخرت ما در اين است و بدانيم كه خدا ما را بىهدف خلق نكرده و ما را به خودمان وانگذاشته است ؛ ما براى پروازى زيبا آن هم در عرصهى ابديت خلق شدهايم ؛ بندهى خدا باشيم تا حصارهاى اين جهان را بشكنيم و چونان پرندگان ، در آسمان پهناورِ رضوان خدا پرواز كنيم » .
همهى ما از سخنان شيرين و دلنشين سيد حسن لذّت برديم و بر خود مىباليديم كه مسلمان و پيروِ خاندان پيامبر اسلام هستيم .
احسان برخاست و گفت : «سيد جان! بسيار از مباحث شما استفاده كرديم؛ من و دوستانم از شما بسيار متشكريم ».
من و ساير دوستان نيز بلند شديم و از سيد عزيزِ مهربان ، تشكر كرديم .سيد حسن گفت : « واقعا مرا خوشحال كرديد! هروقت سئوالى يا كارى داشتيد من در خدمت شما هستم » .
سپس همهى ما را در آغوش گرفت و ما با خداحافظى گرمى از او جدا شديم . زمانى كه از در مدرسهى علميه خارج شديم ، ساعت چهار و نيم بعداز ظهر بود . به چهرهى رامين نگاه كردم .
ديدم شادى در چهرهاش موج مىزد . خواستم از او خداحافظى كنم كه او گفت : « بياييد باهم به زيارت شاهچراغ برويم ؛ عجله كنيم! مىخواهم تا آفتاب غروب نكرده نماز ظهر و عصرم را آنجا بخوانم » .
آرى ؛ رامين به كلّى دگرگون شده بود . همگى او را در آغوش گرفتيم و سپس به سمت حرم حضرت شاهچراغ ، كه حدود چهارصد متر بيشتر با ما فاصله نداشت ، حركت كرديم .
همهى ما از رفتار بسيار زيباى سيد حسن خوشحال بوديم . به خودم مىگفتم : « چرا برخى در جامعه بايد به گونهاى رفتار كنند كه اين قشر دلسوز مورد اتهام قرار بگيرند؟! چرا مردم بايد به روحانيت بدبين گردند؟! مقصّر كيست؟! در اين قشر ، انسانهاى خوبى مانند سيد حسن و حاج آقا بركت هم هستند ؛ چرا مردم بايد به همهى اين قشر بدبين شوند؟! چرا برخى از روحانيون شئونات خود را زير پا گذاشتهاند و وظيفهى اصلى خود - كه رسيدگى به اعتقادات و دين مردم است - را فراموش كردهاند و به كارهاى ديگر پرداختهاند؟! »
من و همهى دوستان ، نماز مغرب و عشا را در حرم حضرت شاهچراغ خوانديم . حال و هواى ديگرى داشتيم ؛ شاد بوديم و در پوست خود نمىگنجيديم . رامين بسيار با نشاط بود . همگى بعد از نماز چند صفحه قرآن خوانديم . احسان براى ما معناى چند آيه را توضيح داد . از همهى ما مشتاقتر ، رامين بود . چند بار قطرات اشك را در چشمانش مشاهده كردم . بعد از يك ساعت عبادت و قرائت قرآن برخاستيم تا به خانه برگرديم . هنگامى كه در صحن با صفاى شاهچراغ خواستيم از يكديگرخداحافظى كنيم ، رامين رو به من و احسان كرد و گفت : « من مدّتى در غفلت به سر مىبردم ؛ آيا خدا گناهان مرا مىآمرزد؟ »
احسان با لبخند گفت : « نه تنها مىآمرزد ؛ بلكه گناهانت را تبديل به حسنات مىكند كه او توبه كنندگان را بسيار دوست دارد » .
رامين در حالى كه چشمانش پر از اشك شده بود ، گفت : « در
دانشگاه چند نفر مرا فريب دادند و با القاء سخنان باطل مرا دچار تزلزل ساختند ؛ اما همواره از تهِ قلبم صداى خدا را مىشنيدم » .
احسان گفت : « رامين جان! بدان كه خدا به تو نظر لطف داشته كه تو را از اين شبهات نجات داده است ؛ تو ديگر در زمرهى خوبانى! »
فرشاد گفت : « من هم نزديك بود فريب بخورم ؛ خدا مرا هم نجات داد » .
خدا را براى نعمت هدايت شكر كردم و سپس همديگر را در آغوش گرفتيم و از هم خداحافظى كرديم و هريك به سمت منزل خود روانه شديم .
ساعت 8 شب بود كه به منزل رسيدم . جريان امروز را براى خانواده تعريف كردم . آنان بسيار خوشحال شدند . مادرم براى من و دوستانم دعا كرد . شام را در كنار پدر و مادر و خواهر و برادرم صرف كردم . مادرم سر سفره گفت : « دوست خوب يكى از بهترين نعمتهاست . خدا را شكر مىكنم كه دوست خوبى مثل احسان دارى » .با شادى گفتم : « من هم خيلى او را دوست دارم ؛ پسر خيلى گلى است! »
به چهرهى خواهرم سارا نگاه كردم ؛ ديدم دارد زير چشمى مرا نگاه مىكند و لبخندى مىزند!
من با كمال پررويى گفتم : « چيه؟! حسودى مىكنى دوست
به اين خوبى دارم؟! من امشب دعا مىكنم كه خدا شوهرى به خوبى احسان به تو بدهد! »
پدر و مادرم با خنده گفتند : « الهى آمين! »
سارا سر و شانههايش را تكان داد و با لحن كمى مسخرهآميز اما با نمك گفت : « اگر تو مىتوانستى كارى كنى ، اول براى خودت مىكردى! »
گفتم : « خدا كريم است! خدا هم گشايشى به كار من بدهد و هم به قلب مهربان تو نگاهى كند » .
سارا لبخندى زد و به آرامى زير لب چيزى گفت كه من متوجه نشدم! بعد از خوردن شام به اتاقم رفتم . خيلى خوشحال بودم . آشنايى با حاج آقا بركت و سيد حسن مرا به كلّى دگرگون ساخته بود . از سيد حسن پرسيده بودم : اين مباحث اعتقادى زيبا را از كه آموختى؟ و او جواب گفته بود : « از احاديث و روايات اهل بيت پيامبر آموختم كه آنها گنجينههاى بىانتهاى علم و دانشاند » . محبت زيادى در دلم نسبت به پيامبر اسلام و اهل بيت نقش بسته بود . به همهى آنان عشق مىورزيدم ؛ بهويژه حضرت امام على . در دوران دبيرستان يك جلد كتاب نهج البلاغه به من هديه داده بودند . بعد از چند سال آن كتاب را از ميان كتابهايم برداشتم و ورق زدم تا نامهى 53 آن را بيابم . بسيار مشتاق بودم آن نامه را بخوانم ؛ همان نامهاى كه فقط ترجمهى آن سبب مسلمان شدن تعدادى از مردم غيرمسلمان ، شده بود .
نامه را يافتم :
« بنام خداوند بخشندهى مهربان . اين فرمان بندهى خدا على اميرمؤمنان به مالك اشتر پسر حارث است ، در عهدى كه با او دارد ، هنگامى كه او را به فرماندارى مصر برمىگزيند تا خراج آن ديار را جمع آورد و با دشمنانش نبرد كند . كار مردم را اصلاح و شهرهاى مصر را آباد سازد .
او را به ترس از خدا فرمان مىدهد . و اين كه طاعت خدا را بر ديگر كارها مقدّم دارد و آنچه در كتاب خدا آمده ، از واجبات و سنتها را پيروى كند ، دستوراتى كه جز با پيروى آن رستگار نخواهد شد و جز با نشناختن و ضايع كردن آن ، جنايتكار نخواهد گرديد ...
اى مالك بدان! من تو را به سوى شهرهايى فرستادم كه پيش از تو دولتهاى عادل يا ستمگرى بر آن حكم راندند و مردم در كارهاى تو چنان مىنگرند كه تو نسبت به زمامداران گذشته مىنگرى و همانا نيكوكاران را با نام نيك توان شناخت كه خدا از آنان بر زبان بندگانش جارى ساخت . پس نيكوترين اندوختهىتو بايد اعمال صالح و درست باشد . هواى نفس را در اختيار گير و از آنچه حلال نيست خويشتندارى كن .
مهربانى با مردم را پوشش دل خويش قرار بده و با همه دوست و مهربان باش . مبادا هرگز چونان حيوانى درنده باشى كه خوردن آنان را غنيمت دانى ؛ زيرا مردم دو دستهاند ؛ دستهاى
برادر دينى تو و مسلمان مىباشند و دستهاى ديگر همانند تو در آفرينشاند . اگر گناهى از آنان سر مىزند يا علّتهايى بر آنان عارض مىشود ، يا خواسته و ناخواسته ، اشتباهى مرتكب مىگردند ، آنان را ببخشاى و بر آنان آسان گير ، آن گونه كه دوست دارى خداى تو را ببخشايد و بر تو آسان گيرد ... »
نامهى طولانى و بسيار زيباى اميرالمؤمنين را خواندم ؛ بسيارى از فرازهاى آن را چند مرتبه خواندم ؛ فوقالعاده و باور نكردنى بود! اين همه معنا در چند صفحه!! حضرت على در اين نامه نكات بسيار ارزشمندى را به مالك اشتر تذكر داده بود ، از جمله :
ضرورت خودسازى ، روش برخورد با مردم ، پرهيز از غرور و خودپسندى ، مردم گرايى در عين حق گرايى ، ضرورت رازدارى ، دعوت به مشورت در امور مملكت دارى ، چگونگى ارتباط با مردم ، شناخت اقشار گوناگون اجتماعى ، يادآورى حقوق محرومان و مستضعفان ، سيماى نظاميان ، سيماىقاضيان ، سيماى كارگزاران دولتى ، روش گرفتن ماليات ، حقوق حيوانات ، سفارش نسبت به صنعت گران ، اخلاق مسئولان مملكتى ، روش برخورد مسئولان با خويشاوندان ، روش برخورد با دشمنان ، هشدار از خون به ناحق ريختن ، هشدار از خودپسندى ، هشدار از منت گذارى ، هشدار از شتابزدگى ،
هشدار از امتيازخواهى . و نكات بسيار ارزشمند ديگرى كه در اين نامهى جاودان و ماندگار حضرت على آمده است .
زمانى كه اين نامه را خواندم به خود گفتم : « واىِ بر من ! چگونه خود را از اين همه بركات محروم ساخته بودم ».
اما بعد به خودم گفتم : « ولى خدا را سپاس كه دست مرا گرفت و با پيغمبر اسلام و اهل بيتش آشتى داد » .
همهى نامهى حضرت على عالى بود ؛ عالىِ عالى! خصوصا اين بخش از ابتداى سخن حضرت غيرقابل توصيف است ؛ آرى ! غيرقابل وصف ؛ اوج عظمت روح و بزرگوارى حضرت على را مىتوان در اين فراز نامه ديد :
وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِهِمْ ، وَ لاَ تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعا ضَارِيا تَغْتَنِمُ أَكْلَهُمْ ، فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ : إِمَّا أَخٌ لَكَ فِى الدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِى الْخَلْقِ .
مهربانى با مردم را پوشش دل خويش قرار بده و با همه دوست و مهربان باش . مبادا هرگز چونان حيواندرندهاى باشى كه خوردن مردم را غنيمت بدانى ؛ زيرا مردم دو دستهاند ، دستهاى برادر دينى تو و دستهاى ديگر همانند تو در آفرينشاند .
اين فراز از سخن حضرت على را چند بار خواندم ؛ بعد با هيجان به خودم گفتم : « واقعا شگفت انگيز است! واقعا اوج
انسانيت و عواطف انسانى است! مدّعيان حقوق بشر بايد بيايند و در برابر اين كلام عظيم اميرِ سخن زانو بزنند! »
آرى ! حضرت على به مالك اشتر نصيحت مىكند كه
حواست باشد ، حقوق همه بايد رعايت شود ! نكند كارگزارى به خود بگويد كه غيرمسلمان نبايد حقوقش رعايت شود! زيرا اگر غيرمسلمان در دين با تو برادر نيست ؛ اما در آفرينش كه با يكديگر برابر هستيد!
چقدر زيبا و جانانه! دستور حضرت على به كارگزارش
نسبت به غير مسلمانان بىنظير است! غير مسلمان هم حق حيات دارد! حق بهرهمندى از امكانات دارد! حق حفظ اموال و آبرو دارد! زيرا او هم بندهى خداست ؛ اگر در دين برادر ما نيست ؛ اما در آفرينش مثل ماست! زيرا همگى فرزندان يك پدر و مادريم! »
واقعا در اين كلام امام على اوج انسانيت و عواطف است! نژادپرستى ديگر هيچ جايگاهى ندارد ؛ همين نژادپرستىاى كه بشر به اصطلاح متمدّن امروز را به شدت دچار خود ساخته است!باز به خود گفتم : « اين گونه رفتار زيبا و عادلانه با غيرمسلمانان سبب مىشود كه زمينهى هدايت آنها فراهم شود و با آغوش باز اسلام را بپذيرند ؛ زيرا مىبينند كه دين اسلام سراسر زيبايى است ؛ نه خشونت و جنگطلبى » .
به ياد سخنان سيد حسن افتادم كه گفته بود : « اگر امام على
بعد از رسول خدا به حكومت مىرسيد ، آن حضرت با آشكار ساختن زيبايىهاى اسلام ، همهى مردم عالَم را مسلمان مىكردند » .
در دلم بر كسانى كه امام على را از حقش محروم ساختند و بشريت را به انحراف كشيدند ، نفرين كردم ؛ زيرا آنان تمام بشريت را از زندگانىاى پاك محروم كردند .
با خود گفتم : « اين كه مردم ايران عاشق حضرت على شدند به اين خاطر بود كه آن حضرت زمانى كه به حكومت رسيدند به مردم ايران احترام گذاشتند ؛ اين در حالى بود كه در زمان خلفا به مردم ايران بسيار بىاحترامى مىكردند و آنان را به خاطر اين كه عرب نبودند به شدّت مورد تحقير و تمسخر قرار مىدادند! »
جاى ديگرى از نهج البلاغه را باز كردم ، خطبهى 225 بود ؛ آن را خواندم . تحيّرم از عظمت حضرت على چند برابر شد! واقعا عجيب است! عجيب ، عجيب!
آن حضرت در آن خطبه مىفرمايند : « به خدا سوگند! اگر تمام ثروتهاى عالم را به من بدهند و در قبالش از من بخواهند كه پوست جُوى را به ناحق از دهان مورچهاى بگيرم ؛ چنين ظلمى نخواهم كرد! »
به خود گفتم : « خدايا! خدايا! بزرگوارى و عظمت روح تا چه ميزان؟! آن حضرت كجا و بشر امروز كجا؟! بشرى كه حاضر است براى يك ميزِ رياست و يا يك مال اندك ، حقها پايمال كند ؛ اما مولاى عالميان على حاضر نيست كه پر كاهى از دهان
مورچهاى بگيرد ، حتى اگر تمام ثروتهاى عالم را در قبالِ آن به او بدهند! »
بىاختيار اشك شوق از چشمانم سرازير گشت ؛ با تمام وجود به مولايمان على عشق مىورزيدم و لذت عشقى بىنظير را تجربه مىكردم . در همان حالى كه اشك عشق مىريختم ، چند بيت شعر دربارهى حضرت على سرودم :
عدل با نام على معنا شود *** در جهان چون او كجا پيدا شود؟
بوى او عالم معطر مىكند *** روى او عالم منور مىكند
بابِ جنت با ولايش باز شد *** عشق هم با نام او آغاز شد
سرِّ خلقت در رخش پيدا بوَد *** قطره با او برتر از دريا بوَد
هركه در قلبش على جا وا كند *** در جهان با عشق بس غوغا كند
قلبم لبريز از عشق مولا على شده بود . با على دنيا را بسيار بسيار زيبا مىديدم . آرزو كردم روزى به زيارت مرقد مطهرشان بروم و آنجا از تَهِ دل فرياد بزنم : « مولا! مولا! دوستت دارم با تمام وجودم! »
شنيده بودم كه حضرت على آنگاه كه به حكومت رسيدند
و بخش وسيعى از سرزمينهاى جهان زير سيطرهى حكومت ايشان بود ، بسيار ساده زندگى مىكردند و اجازه ندادند حتّى يك نفر از كارگزارانشان از بيتالمال مسلمين سوء استفاده كند!
ساعت يازده شب بود كه به بستر رفتم و با آرامشى وصف ناپذير خوابيدم .
صبح شنبه همان دوستان ديروزى را در دانشگاه ديدم . دقايقى با هم خوش و بش كرديم . شادى زيادى در چهرهى رامين ديده مىشد . او ديگر رامين سابق نبود ؛ رفتارش هم بسيار نيكو شده بود . روزها گذشت و درس و دانشگاه ادامه داشت ؛ همكلاسىها از تغيير رفتار رامين متعجب شده بودند و از او دليل اين تغيير را جويا مىشدند . رامين پاسخ مىداد : « خدا چشمانم را بر بسيارى از حقايق گشود ؛ من اكنون دنيا را به گونهاى بسيار زيباتر مىبينم! زندگى زيبا و فرح بخش است ؛ البته به شرطى كه خدا در زندگىِمان باشد » .
رفتار زيباى رامين سبب شده بود كه تعدادى از دانشجويان نيز به دين و معنويات فكر كنند و شيوه و اخلاق و منش خود راتغيير دهند .
نزديك ظهر ، بعد از پايان كلاس ، رامين از همه زودتر خودش را به مسجد دانشگاه مىرسانْد ، حتى زودتر از احسان! وضعيت روحى او به گونهاى شده بود كه من و احسان به او غبطه مىخورديم!
رامين هر روز بعداز ظهر به نزد سيد حسن مىرفت
و معلومات دينىاش را بيشتر مىكرد ، او بسيار به سيد حسن ارادت پيدا كرده بود و مرتب از خوبىها و كمالات او براى ما و ديگر همكلاسىها مىگفت ، به طورى كه برخى از دوستان همكلاسى مشتاق شدند كه با سيد حسن آشنا شوند و بالأخره روزى رامين آنها را به ديدن سيد حسن برد!
روزى وقتى داشتم با احسان از در دانشگاه خارج مىشدم ، چشمم به ميثم افتاد ، با خوشحالى به سمت او رفتيم و به او سلام كرديم و پرسيديم : « ميثم جان! اينجا چه كار مىكنى؟ »
گفت : « مشتاق ديدنتان بودم ؛ از اينجا عبور مىكردم ، به خودم گفتم بمانم تا كلاستان تمام شود و شما دو دوست عزيز را ببينم » .
من گفتم : « ميثم جان! خاطرهى شيرين سفر كوتاه قبلى ، هنوز در ذهنم باقى مانده است » .
گفت : « من مىخواهم به سفرى يك روزه بروم ؛ بگوييد
ببينم ، پايه هستيد؟ »من و احسان با هم گفتيم : « به كجا مىخواهى بروى؟! »
ميثم گفت : « آبشار مارگون » .
با خوشحالى فرياد كشيدم : « چقدر خوب! چقدر خوب! من فقط يكبار در دوران بچگى به آنجا رفتهام و هنوز زيبايىهاى بىنظير آن مكان از خاطرم نرفته است! »
احسان با خوشحالى گفت : « من هم وصف زيبايىهاى
خيره كنندهى آن مكان را بسيار شنيدهام ؛ اگر ما را به آنجا ببرى لطف خوبى به ما كردهاى » .
ميثم با خنده گفت : « من با ماشينم در خدمت دوستان گلِ عزيز هستم! »
احسان به ميثم گفت : « چه روزى به سفر مىرويم » .
ميثم گفت : « در روز جمعه كه هم درس شما تعطيل است و هم كار من » .
من با خوشحالى گفتم : « يعنى دو روز ديگر! »
با خنده گفت : « آرى ، بايد تا دو روز ديگر دندان روى جگر بگذارى! »
احسان رو به ميثم كرد و گفت : « مىتوانم خواهشى از تو كنم؟ »
ميثم گفت : « خواهش مىكنم! بفرماييد! »
احسان گفت : « مىشود دو دوست ديگرى را هم با خود همراه كنيم؟ »
ميثم گفت : « هيچ اشكالى ندارد . من خوشحال مىشوم كه بردوستانم دو دوست ديگر افزوده شود! »
احسان گفت : « واقعا از تو متشكرم . اين دو دوست براى من و مسعود بسيار عزيزاند ؛ نام آنها رامين و فرشاد است » .
سپس احسان به صورت مختصر ، از رامين و فرشاد و تحول حال و وضعيّتشان در اين چند مدت گفت .
ميثم گفت : « پس من بايد بگويم كه بسيار خرسندم كه با اين دو دوست عزيز آشنا مىشوم! »
قرار گذاشتيم جمعه ساعت شش صبح ، بعد از خواندن نماز حركت كنيم . زمانى كه من موضوع را به رامين و فرشاد گفتم ، بسيار ذوق زده شدند ؛ زيرا آنها وصف زيبايى بىنظير آبشار مارگون را زياد شنيده بودند ؛ اما تاكنون موفق نشده بودند آنجا را ببينند .
صبح جمعه رأس ساعت شش ، با دعاى خير پدر و مادر به راه افتاديم . از منزل تا آبشار مارگون حدود 140 كيلومتر فاصله بود . به سمت شهرستان اردكان حركت كرديم . از شيراز تا اردكان حدود يك ساعت راه بود . در اردكان در كنار رودخانهاى پر آب صبحانه را خورديم . اردكان ، از باصفاترين مناطق استان فارس است . منطقهاى مرتفع و سرد ، با كوههاى متعدد و تپههاى پر از درختان سرسبز!
حقيقتا استان فارس ، يكى از نقاط بسيار متنوع ايران ؛ بلكه خاورميانه و آسيا است . تقريبا تمام ويژگىهاى آب و هوايى دراين منطقهى كشور وجود دارد:. شمال استان بسيار سرد و خشك ؛ جنوب استان ، گرم و مرطوب ؛ غرب استان ، سرد و برفى ؛ جنوب شرقى استان ، گرم و خشك . بين گرمترين منطقه تا سردترين آن ، گاهى 50 درجه سانتىگراد و بيشتر اختلاف است . مثلاً منطقهى صفاشهر گاهى در زمستان به 20 درجه
زير صفر مىرسد و در همان حال منطقهى لار يا گراش در نيمهى ظهر به 30 يا 35 درجه بالاى صفر مىرسد كه البته دما در همين مناطق در تابستان نزديك به 60 درجه هم مىرسد!
تنوع آب و هوايى و گياهى استان فارس فوقالعاده است . اردكان بهشت استان فارس است . در بيشتر فصل زمستان پوشيده از برف است . پيستهاى اسكى آن منطقه ، از بهترين پيستهاى اسكى كشور است . وجود چشمههاى فراوان آب سرد ؛ اين مكان را به بهترين منطقه براى تأسيس كارخانههاى آب معدنى كشور تبديل كرده است ، به گونهاى كه بيشترين كارخانههاى آب معدنى كشور در شهرستان اردكان قرار دارد .
از اردكان عبور كرديم و در منطقهاى كوهستانى در جادهاى باريك و پر پيچ و خم قرار گرفتيم . اين جاده كه از ميان كوهها و تپّهها و درّهها مىگذشت ، بسيار زيبا و ديدنى و در عين حال هراس انگيز بود . ميثم به خاطر باريكى جاده و درّههاى فراوان ، مجبور بود به آهستگى رانندگى كند . ما هم به كوهها و تپّهها و درّهها مىنگريستيم و لذّت مىبرديم . در راه گروههاى متعدّدىاز عشاير را ديديم كه در كوه و دشت و درّهها ، خيمه زده بودند و به كار خود مشغول بودند . من به دوستان گفتم :
« خوشا به حال اين عشاير! حقيقتا اينها از زندگى لذّت مىبرند ؛ طبيعت زيبا! آب و هواى بسيار خوب! رودخانهها و چشمههاى خنك! غذاهاى محلى سالم! و از همه مهمتر ،
مهر و صفايى كه دارند سبب مىشود از زندگانى خود ، حسابى لذّت ببرند » .
ميثم گفت : « ولى ما در دود و سر و صداى ماشين و اعصاب خُردى زندگى مىكنيم » .
من گفتم : « من آرزو دارم كه روزى زندگىام مانند آنها شود ؛ در طبيعت زندگى كنم و از گشت و گذار در كوهها و دشتها لذّت ببرم! »
رامين كه در سفر به ندرت صحبت مىكرد ، گفت : « بهبه ! چه رود پرآبى در سمت راست ما در جريان است ؛ خوشا به حال ساكنان اينجا! »
فرشاد گفت : « اگر فصل سرما نبود ، حتما آبتنى مىكرديم » .
ميثم خنديد و گفت : « فصل تابستان هم هواى اين مكان خنك است و آب اين رودخانه سرد! »
گفتم : « آب رودخانه چرا سرد است؟ »
گفت : « زيرا عمدتا حاصل برفهاى آب شده است » .
فرشاد گفت : « پس بايد بسيار خنك باشد! »ميثم گفت : « آنقدر خنك است كه گمان مىكنى آب
يخچال است » .
هرچه جلوتر مىرفتيم هوا سردتر مىشد . هوا كمى ابرى بود ؛ اما هواشناسى اعلام كرده بود كه آن روز در آن منطقه ، باران و يا برفى نخواهد باريد . حدود سى كيلومتر از شهر اردكان
فاصله گرفته بوديم ، رودخانهى پر آب ديگرى را ديديم كه از ميان تپهها و درّهها مىگذشت . ميثم گفت : « مىدانيد آب اين رودخانه از چيست؟ »
گفتيم : « نه ، تو برايمان بگو! »
گفت : « اين رودخانه وسيع پرآب ، حاصل آبشار مارگون است! »
احسان گفت : « پس ، آبشار مارگون بايد بسيار آبشار بزرگ و پرآبى باشد » .
ميثم گفت : « اين آبشار بزرگترين و زيباترين آبشار چشمهاى جهان است » .
همگى با تعجب گفتيم : « واقعا! »
ميثم گفت : « بله ، بله! خيلى از مردم ايران اين آبشار را مىشناسند ؛ اما ما شيرازىها كمتر آن را مىشناسيم! »
از چند روستاى كوچك گذشتيم . هوا ديگر حسابى سرد
شده بود ، ميثم بخارى ماشين را روشن كرده بود ؛ اما ما هنوز هم احساس سرما مىكرديم!
اواخر فصل پاييز بود و آن منطقه به خاطر مرتفع بودنش ،يكى از سردترين مناطق استان فارس بود .
در بين تپهاى سبزرنگ عبور كرديم ؛ وقتى از آنجا خارج شديم ، آبشار مارگون از دور نمايان شد . دهها رشتهى كوچك آب مىديديم كه از ميانِ كوهى سرازير بود . اين رشتههاى آب از دور مانند مار بودند . فهميديم به اين علت اين آبشار زيبا را
مارگون نام نهادهاند . در فصل سرما تعداد كمى براى تماشاى آبشار مىآيند ؛ اما در فصل گرما آن منطقه از شدت ازدحام جمعيت ، غلغله مىشود . ماشين را پانصد مترى آبشار پارك كرديم ؛ زيرا بقيهى راه ماشين رو نبود و بايد پياده مىرفتيم .
پياده به راه افتاديم . در ميان دو كوه بوديم كه هر دو مملو از درخت بودند . صداى ريزش آب را از دور مىشنيديم . باد نسبتا تندى مىوزيد و ذرات آب آبشار را بر صورتمان مىكوبيد . همگى كلاه و كاپشن پوشيده بوديم تا سرما نخوريم . هرچند فصل سرما بود و هوا سرد ؛ اما طراوت و زيبايى از آن منطقه مىباريد . به صد مترى آبشار رسيديم ، رودى خروشان از ميانهى كوه فرو مىريخت . صداى ريزش آب با زوزهى باد يكى شده بود و آهنگ زيبايى ايجاد كرده بود . براى رسيدن به آبشار بايد مقدارى از صخرههاى كوه بالا مىرفتيم . زمانى كه به چند مترى آبشار رسيديم ، زيبايى وصف ناپذيرش ديدگان همهى ما را خيره ساخته بود!
رشتههاى كوچك و بزرگى از آب ، از وسط كوه مىجوشيدو فرو مىريخت . در حقيقت ، آن رشتهها ، چشمههاى جوشانى بودند كه در ارتفاع سى ، چهل مترى از ميان صخرهها و سنگها مىجوشيدند و فرو مىريختند . تعداد چشمهها ، بسيار زياد و غيرقابل شمارش بود . برخى از چشمههاى جوشان ، مانند رودى كوچك، از دل كوه فرو مىريختند . ما در فاصلهى 10 مترى
آبشار ايستاده بوديم و عظمت خدا را مىنگريستيم . احسان گفت : « سبحان اللّه! سبحان اللّه! چقدر زيباست! گويا قطعهاى از است ؛ خدايا! خدايا! از اين همه لطفى كه بر بندگان خوددارى متشكريم! »
رامين هم با صداى بلند گفت : « خدايا! خدايا! اين همه زيبايى از تو است ؛ زيرا همهى مهربانىها از تو است ؛ خدايا! فقط ذرّهاى از بزرگى تو در اين مكان جلوهگر است ؛ از تو متشكريم ، متشكريم! »
من و ميثم و فرشاد نيز فرياد زديم و از خداوند مهربان ، به خاطر خلق اين همه زيبايى تشكر كرديم .
من در همانجا طبع شعرىام گل كرد و شعرى سرودم :
آبشار از شوق سرشار!
هر رشتهاش با صد زبان گويد :
هستم جلوهاى از عظمت پروردگار!
****
ما زياد نمىتوانستيم به آبشار نزديك شويم ؛ چون ترشّحآب و قطرات پراكندهى در هوا ما را خيس مىكرد .
صخرهها ، سنگها ، درختان متعدد ، چشمهها ، بركهها و رود بزرگى كه از آبشار جارى بود ، صحنهى فوقالعاده زيبايى را ايجاد كرده بود!
احسان رو به ما كرد و گفت : « مىبينيد عظمت خالق توانا را؟!
مىبينيد چه آفريده است؟! مىدانيد كه چه مخزن عظيمى از آب تگرى بايد پشت اين كوه باشد كه هزاران سال است فرو مىجوشد و تمام نمىگردد؟! »
همگى گفتيم : « سبحان اللّه! سبحان اللّه!
واقعا خدا مىداند چه مخزن عظيمى پشت اين كوه است كه طى قرنها ؛ بلكه هزاران سال به اتمام نرسيده است!! »
ميثم گفت : « من يك بار در وسط زمستان به اينجا آمدهام ؛ صحنههاى بسيار زيبا و شگفت انگيزى را ديدم ؛ بسيارى از اين چشمهها كه اكنون روان فرو مىريزند ، به صورت قنديلهاى زيبا و بزرگى درآمده بودند ؛ واقعا زيبا بود! واقعا زيبا بود! »
ما بايد خيلى بلند صحبت مىكرديم تا صداى يكديگر را بشنويم ؛ زيرا صداى فروريختن آبها ، مانع از آن مىشد كه صداى ما به آسانى به يكديگر برسد!
با خنده گفتم : « پس اگر زحمت نيست ؛ يكبار هم زمستان ما را به اينجا بياور تا زيبايىهاى اين آبشار را در فصل زمستان هم ببينيم! »با لبخندى جواب داد : « باشد ، من در خدمتم ؛ سفر با شما برايم بسيار لذتبخش است » .
رامين با خندهى شيرينى گفت : « ناهار آن روز هم همگى ميهمان من خواهيد بود ؛ جوجه كبابى برايتان درست كنم كه نظيرش را تاكنون نخورده باشيد! »
فرشاد با مزاح گفت : « تهيهى هيزمهايش هم با من ؛ هيزمهايى جمع مىكنم ، كه تاكنون در عمرتان چنين هيزمهايى نديده باشيد! »
همگى خنديديم!
نزديك دو ساعت در پاى آبشار بوديم و لذت مىبرديم و گل مىگفتيم و گل مىشنيديم! هنگام ظهر نماز را خوانديم و بعد در پايين آبشار ناهارمان را خورديم ؛ چند عكس يادگارى گرفتيم و سپس به سمت ماشين حركت كرديم .
با ذكر خدا به سمت شهرمان حركت كرديم و قبل از غروب آفتاب به شيراز بازگشتيم . سفرى بسيار جذّاب و شيرينى بود و خاطرهاى شيرين و زيبا شد براى من و همهى دوستانم .
دوازده روز از آن سفر زيبا گذشت ؛ چهارشنبهى پايانى فصل پاييز بود . زمانى كه كلاس آن روز به پايان رسيد ، پياده از دانشگاه به سمت خانه حركت كردم . وقتى از مقابل درب ورودى باغ ارم گذشتم و چشمم به همان نيمكت افتاد به ياد شقايق افتادم و دقايقى درنگ كردم ، ديگر آن اضطراب سابق به سراغم نيامد ؛ قلبم مطمئن و آرام بود . در دلم گفتم : « خدايا! تو صداى قلب مرا مىشنوى ؛ خودت آنچه كه صلاح من است برايم تقدير كن كه من جز تو حامى و پشتيبانى ندارم » .
خود به خود لبخندى بر لبهايم نقش بست! به سمت خانه حركت كردم ، هنگامى كه خواستم زنگ خانه را به صدا درآورم ،
درِ خانه باز شد و يكباره مادر شقايق را در مقابل خود ديدم! در حالى كه لبخند بر لب داشت نگاهى به من كرد . من سلام كردم ، مادر شقايق به گرمى جواب سلام مرا داد و باز نگاهى به من كرد و سپس رفت!
متعجب شدم كه او براى چه به منزل ما آمده بود؟! سريع وارد خانه شدم . مادر و خواهرم را در حياط ديدم . مادرم لبخند زيبايى بر لب داشت و خواهرم سارا تا مرا ديد ، نشست و شروع كرد به گريه كردن!
با تعجب گفتم : « مادر! خواهر! چه شده؟! »
مادرم دو قدم به سمت من برداشت و گفت : « آماده شو تا امروز عصر باهم برويم و كت و شلوار دامادىات را بخريم! »
مات و مبهوت بودم كه چه اتفاقى افتاده است!
خواهرم بلند شد و اشكهايش را با آستين پاك كرد و گفت : « داداش جان! امشب قرار است به خانهى شقايق برويم ؛ بعد از ناهار برو دسته گلى بزرگ از مغازهى گل فروشى سر خيابان بخر » .
سارا دوباره شروع كرد به آهسته گريه كردن!
رو به مادرم كردم و گفتم : « مادر جان! چه شده؟ مادر شقايق به شما چه گفته؟ »مادرم مرا بوسيد و گفت : « قرار شده امشب با دسته گلى بزرگ به ديدن شقايق برويم ؛ مادر شقايق خيلى اصرار كرد كه حتما امشب به منزلشان برويم! »
با تعجب گفتم : « مگر نمىدانيد كه پدر شقايق تحمل ديدن ما را ندارد؟! »
مادر گفت : « الآن ديگر دوست دارد كه تو را ببيند ؛ البته خيلى هم شرمنده است! »
من در حالى كه تعجبم بيشتر شده بود گفتم : « چه اتفاقى افتاده ؛ لطفا برايم بيشتر توضيح بده! »
مادرم با همان لبخندش گفت : « مسعود جان! پدر شقايق ديگر نمىخواهد كه پيمان شوهر دخترش بشود ؛ او به همسرش گفته كه به نزد ما بيايد و عذرخواهى كند و ما را براى جلسهى امشب دعوت نمايد » .
باز با تعجب گفتم : « پدر شقايق كه پيمان را خيلى دوست مىداشت ، تا آنجا كه ديگر حاضر نبود حتى قيافهى مرا ببيند! »
مادر گفت : « اما ديگر پشيمان شده است و دوست دارد تو را ببيند و از تو عذرخواهى كند! »
گفتم : « بين او و پيمان چه اتفاقى افتاده است؟! »
گفت : « الآن پليس دنبال پيمان است و او يك هفته است كه متوارى شده و كسى نمىداند كجاست! »
داشتم از تعجب شاخ در مىآوردم! گفتم : « چه كار كرده؟ »گفت : « تعدادى سكّهى تقلّبى را به اسم سكهى طلا فروخته و اكنون چندين تن شاكى او هستند و پليس هم در به در دنبال اوست » .
گفتم : « واااااى!! پدر شقايق مىخواست دختر دسته گلش را به اين فرد حقهباز بدهد؟! »
مادر گفت : « پدر شقايق هرگز نمىدانست كه پيمان ، شخصى دغلكار است ؛ او ظاهر و ثروت پيمان را ديده بود و حسابى فريفتهى او شده بود ؛ الآن هم بسيار ناراحت است و مادر شقايق گفت كه همسرش يك هفته است كه از خواب و خوراك افتاده!! »
خواهرم با لحنى تند گفت : « بهتر! حقش بود ؛ كسى كه بخواهد دخترش را براى پول بفروشد ، سزاوار است كه اينگونه در سختى و عذاب قرار بگيرد! »
مادرم رو به سارا كرد و گفت : « سارا جان! اين گونه قضاوت نكن! او ديگر پشيمان شده و الآن خوب فهميده است كه مسعود چه دسته گلى است براى دخترش! »
من لحظهاى مات و مبهوت به صورت مادرم نگاه كردم و سپس بدون اين كه چيزى بگويم به سمت اتاقم روانه شدم .
وارد اتاقم شدم و خودم را روى صندلى انداختم . غرق تحيّر بودم! باورم نمىشد كه به اين سادگى و با اين سرعت همه چيز عوض شده باشد!!
به خودم گفتم : « عجب! عجب! روزگار ما عجب روزگارعجيبى است! زندگانى ما عجب زندگانى عجيبى است! »
بعد از دقايقى از جايم بلند شدم و به پشت پنجرهى اتاقم رفتم و به خيابان و درختان آن نگريستم . درختان به كلى عريان شده بودند و ديگر هيچ برگى بر شاخهى درختان ديده نمىشد . زير لب گفتم : « خدايا! خدايا! متشكرم! متشكرم! »
بعد اين دو بيتى را كه چند سال پيش سروده بودم را زمزمه كردم:
خزان طى شد بهار آمد خوش آمد *** گلستان با هَزار آمد خوش آمد
شب هجران يار آخر سحر شد *** به نزدم پيك يار آمد خوش آمد
سپس نشستم و دستم را روى صورتم گذاشتم و دقايقى اشك شوق ريختم ؛ واقعا باورم نمىشد به اين راحتى گره كور من باز شده و پدر شقايق كه حتى نمىخواست مرا ببيند ، اكنون مشتاق ديدن من شده باشد! بعد از دقايقى از جا برخاستم و دو دستم را به حالت دعا بالاى سرم گرفتم و در حالى كه اشك چشمانم را پر كرده بود گفتم : « خدايا! خدايا! متشكرم كه اين عقدهى بزرگ دل مرا گشودى! متشكرم كه دل پدر شقايق را براى من نرم كردى! »
مادرم وارد اتاق شد ، وقتى اشك را در چشمانم ديد با لبخند گفت : « مسعود جان! ديدى خدا تو را دوست مىدارد و دعايت را به اجابت مىرساند! آماده باش كه شب بايد به ديدن شقايق برويم » . سپس اتاق را ترك كرد و رفت .
دلم براى ديدن شقايق پر كشيده بود . ناخودآگاه اين اشعار را بر زبان جارى ساختم :
آرام جان من كو *** تا پر كشم به سويش
تا سرمه سان بمالم *** بر ديده خاك كويش
هم بوسهها ستانم *** از دست و پا و رويش
هم چون بهشتْ جان را *** خوش بو كنم ز بويش
با خودم مىگفتم كه هنگام ديدار شقايق ، به او چه بگويم؟ او هم در اين مدت قلبش جريحه دار گرديده است! به او چه بگويم؟ چه بگويم؟!
دوباره شروع كردم به شعر سرودن تا كمى قلب خودم را براى ديدار شب آرام كنم :
به قلبم چون زدى تيرى زمژگان *** ز پا افتادم و بگذشتم از جان
ز داروى طبيبان بىنيازم *** مرا جام وصالت هست درمان
در اتاقم راه مىرفتم و مىخنديدم! فكر ملاقات امشب ، طاقتم را ربوده بود . همين طور براى خودم شعر مىخواندم و شاد و شنگول بودم! گاهى برمىخاستم ؛ گاهى مىنشستم ؛ گاهى با خودم حرف مىزدم و شوخى مىكردم و گاهى با ماهىهاى زيباى آكواريوم سخنان عاشقانه ردّ و بدل مىكردم!سينا ، داداش كوچكم وارد اتاقم شد و گفت : « داداشى! مامان ميگه براى ناهار بيا پايين » .
نمىخواستم هيچكس حال خوش مرا بر هم بزند . دستش را گرفتم و او را از اتاق خارج ساختم و گفتم : « شما ناهارتان را بخوريد ؛ من بعدا ناهار مىخورم » .
سپس در اتاق را بستم و به خوش و بشهاى خودم با ماهيان و قاب عكسم ادامه دادم!
تا دو ساعت ديگر با فكر و خيال شقايق شاد بودم و عالَمى را گذراندم . در همان حال و هواى خوشم يك شعر ديگرى براى شقايق سرودم :
مرا مسرور كن امروز اى يار *** به لبخند خوشات هنگام ديدار
دلم را آنچنان تسخير كردى *** كه آهنگش بوَد : دلدار! دلدار!
عصر با خواهرم سارا به سر خيابان رفتيم و يك دسته گل بزرگى خريديم . آن دسته گل در قابى چوبى به شكل قلب زينت يافته بود .
به خواهرم رو كردم و گفتم : « إن شاء اللّه به زودى خودم دسته گلى از اين بزرگتر و زيباتر به عنوان كادوى ازدواج برايت خريدارى خواهم كرد » .
سارا لبخندى زد و چيزى نگفت . وقتى به خانه برگشتيم ،صداى اذان به گوش مىرسيد . بلافاصله وضو گرفتم و نمازم را اول وقت خواندم . يك ساعت بعد همگى آماده شديم تا به خانهى شقايق برويم . پدرم يك جعبهى شيرينى بزرگى تهيه كرده بود . قبل از اين كه خانه را ترك كنيم ، پدر گفت : « امشب كه داريم به خانهى شقايق مىرويم ، همگى بايد شاد باشيم و اصلاً
از اتفاقات ناخوشايند و بد گذشته ، هيچ سخنى به ميان نياوريم ؛ به گونهاى رفتار كنيم كه انگار قبلاً هيچ مشكلى نبوده است » .
همگى گفتيم : « به چشم! »
پدر دوباره گفت : « عزيزان من! پدر شقايق ، خودش از همهى ما ناراحتتر و شرمندهتر است ؛ اصلاً جريان گذشته را به رويش نياوريم تا كه امشب به خوبى و خوشى بگذرد » .
گفتم : « پدر جان! از بابت من خيالت راحتِ راحت باشد ؛ من حتى اشارهاى هم به كدورتهاى گذشته نخواهم كرد » .
جعبهى شيرينى و قاب گل را به دست گرفتم و با خانواده به سوى خانهى شقايق حركت كرديم . قلبم پُر تپش بود و مملو از هيجان . نمىدانستم بعد از گذشت چند هفته كه شقايق را نديدهام ، به او چه بگويم!
هرچه بيشتر به خانهى آنها نزديك مىشديم ، قلب من بيشتر به تپش مىافتاد ؛ باران به آرامى شروع به باريدن كرده بود . زير لب اشعارى را كه قبلاً سروده بودم ، مىخواندم :
منم مسافر غريب و تنها ** بدون توشه در اين بيايان
دلم چو كشتى به گِل نشسته *** بوَد نجاتم به دست باران
كوير جانم مدام گويد: *** ببار باران ببار باران
اگر ببارى به عمق جانم *** كوير جانم شود گلستان
نفسنفس جان تو را بجويد *** تپشتپش دل تو را بخواند
نگاه نازت و خندههايت *** خزان دل را كند بهاران
باز هم اشعار گذشته به يادم آمد و در آن هواى بارانى كه باران ترنّم زيبايى داشت ، زير لب زمزمه كردم :
من چون كوير لوتم *** محتاج آب دريا
با بوسههاى نابت *** سيراب كن دلم را
خشكيده است كامم *** زيبا نگاه من كن
نوشانم از جام خود *** يك جرعه آب دريا
جانا! نفس نفس جان *** دائم تو را بجويد
نيلوفرم به رويم *** بگشاى روىِ زيبا
به مقابل درب خانه شقايق رسيديم . پدرم زنگ را به صدا درآورد . بعد از دقيقهاى در گشوده شد و پدر شقايق در برابر ديدگانمان ظاهر گشت . لبخندى بر لب داشت . همگى به او سلام كرديم ، او به گرمى پاسخ ما را داد و گفت : « منتظرتان بوديم . بفرماييد داخل ؛ خيلى خيلى خوش آمديد! »
هنگامى كه به درون خانه پا گذاشتم به چهرهى پدر شقايق نگاهى كردم . او مرا در آغوش گرفت و بوسيد و گفت : « اميدوارم كه امشب مرا ببخشى ؛ من تو را ديگر عضوى ازاعضاى خانوادهى خود مىدانم » .
من با كمى شرم سرم را پايين انداختم و چيزى نگفتم . پدر شقايق در حالى كه در جلو حركت مىكرد با دستش به سالن پذيرايى اشاره كرد و گفت : « بفرماييد! بفرماييد! »
ما وارد سالن پذيرايى شديم ؛ هيچكس در سالن نبود .
روى مبل نشستيم ، پدر شقايق هم روبروى من نشست و در حالى كه لبخندى بر لب داشت به من نگاه مىكرد . سه دقيقهى بعد مادر شقايق وارد شد . همگى به احترام او از جا برخاستيم . مادر شقايق گفت : « خيلى خيلى خوش آمديد! صفا را به خانهى ما آورديد! » سپس آمد و در كنار مادر و خواهرم نشست . چند دقيقه هيچ كس چيزى نگفت و سالن غرق در سكوت بود . پدر شقايق سكوت را شكست و گفت : « واقعا شرمندهى همهى شما هستم! واقعا از همهى شما عذرخواهى مىكنم! »
هيچكس چيزى نگفت! چون قرارمان اين بود كه از گذشته چيزى نگوييم . دوباره پدر شقايق گفت : « واقعا از شما عذر مىخواهم ؛ لطفا مرا ببخشيد! »
اين بار پدرم به ميدان آمد و گفت : « ما هيچ كدورتى از شما به دل نداريم و اصلاً دوست نداريم از گذشته سخن بگوييم ؛ امشب آمدهايم كه همگى شاد باشيم و دستان اين دو جوان را در دستان يكديگر قرار بدهيم! »باز سكوت سايهى خود را بر سر مجلس گسترانيد . من سر به زير افكنده بودم و خجالت مىكشيدم كه به پدر شقايق نگاه كنم!
مادر شقايق سكوت را شكست و گفت : « بفرماييد ميوه و آجيل ميل كنيد ، قابل شما را ندارد » .
همين كه آمديم دست را به سمت ظرف ميوه دراز كنيم ،
شقايق وارد شد . همگى از جا بلند شديم . او با متانت به ما سلام كرد ؛ همه جواب سلام او را دادند . من فقط به او نگريستم و چيزى نگفتم . چشمانم به چشمانش افتاد . قطرهى اشكى در چشمانش بود . همان چادر سفيد براق زيباى خود را پوشيده بود . گلهاى طلايى چادر ، برايم جلوهى خاصى يافته بودند . همان روسرى فسفرىِ براق را بر سر داشت و همان صندل پاشنه بلند كه پولكهاى زيباى طلايى آن ، درخشش خاصى به صندل داده بود . بيش از چهل روز بود كه او را نديده بودم . زمانى كه اشك را در چشمان او ديدم ، قلبم فرو ريخت ؛ ناخودآگاه چند قدم به سوى او برداشتم . پدرم مچ دست مرا گرفت و با صدايى كه همه شنيدند ، گفت : « كجا مىروى با اين عجله؟! هنوز وقتش نرسيده ؛ دندان روى جگر بگذار! »
همگى زدند زير خنده! شقايق هم دست به مقابل دهان گرفت و خنديد!
من در حالى كه خجالت زده شده بودم ، سر به زير افكندم!
مادر و خواهرم شقايق را در آغوش گرفتند و نزد خودشان نشاندند و دقايقى با او به احوالپرسى و خوش و بش پرداختند . من هم سر جاى خودم نشستم و گاهى زير چشمى به شقايق نگاه مىكردم .
بعد از يك ساعت صحبت و تعارفاتى كه بين دو خانواده صورت گرفت ، پدر شقايق گفت : « اگر اجازه بدهيد ، پسفردا
شب كه جمعه شب است ، صيغهى عقد بين اين دو جوان خوانده شود . ما دوست داريم كه در همين منزل مراسم انجام پذيرد » .
من كه زير چشمى به شقايق نگاه مىكردم ، حواسم به حرفهاى پدر شقايق نبود . پدرم به آرامى بر شانهام كوبيد و گفت : « كجايى ، كجايى؟ اى بابا! به جاى اين كه الآن فرصت را غنيمت بدانى و پيشنهاد باباى شقايق را در هوا بقاپى ؛ حواست جاى ديگرى است!! »
باز همگى زدند زير خنده!
من با لكنت زبان گفتم : « مگر پدر شقايق چه گفت؟ »
پدرم گفت : « اى بابا! مىگويد چه گفت؟! گفت : موافقى پس فردا شب تو و شقايق زن و شوهر شويد! »
من كه از شنيدن اين سخن دهانم باز مانده بود ، نتوانستم چيزى بگويم!
مادرم با صداى بلند گفت : « مبارك باشد! مبارك باشد! » سپس دست را در كيفش كرد و تعدادى شكلات بيرون آورد و آنها را بر سر شقايق ريخت . زنها شروع كردن به كِل زدنو پدر شقايق بلند شد و مرا در آغوش گرفت و بوسيد . مادرم بلند شد و دسته گل را برداشت و به شقايق داد .
سرم را بالا گرفتم و به شقايق نگاه كردم . او هم با خندهاى ، نگاهى به من كرد و سپس سرش را به زير افكند . پدرم برخاست و جعبهى شيرينى را باز كرد و به همه تعارف كرد .
آن شب به خوبى و خوشى سپرى گشت .
فرداى آن روز همراه مادر و برادرم به چهارراه زند رفتيم و مادرم براى من يك كت و شلوار دامادى شكلاتى رنگ خريد و گفت : « اين كت و شلوار هديهى من است به فرزند عزيزم . ان شاء اللّه به زودى براى جشن عروسى ، با عروس خانم بياييد و كت و شلوار دامادىات را بخرى » .
من از مادرم تشكر كردم . مادرم يك كت و شلوار و يك پيراهن هم براى سينا خريدارى كرد .قرار اين بود كه جمعه شب مراسم كوچكى براى عقد من و شقايق در خانهى شقايق برگزار شود . ما فقط چند نفر از بستگان نزديك را دعوت كرديم . پدرم به من گفت : « بهتر است دوستت احسان و پدر و مادرش را هم براى مراسم فردا شب دعوت كنى » . من از اين پيشنهاد پدر خوشحال شدم و با احسان
تماس گرفتم و موضوع را گفتم . او و خانوادهاش بسيار خوشحال شدند و قول دادند كه فردا شب در مراسم ما شركت كنند . من به پدرم گفتم : « دوست دارم حاج آقا بركت فردا شب خطبهى عقد ما را بخواند » .
گفت : « چه خوب! پس زودتر با او تماس بگير و براى مجلس فردا شب از او دعوت كن » .
من شمارهى تلفن همراه حاج آقا بركت را از احسان گرفتم و با او تماس گرفتم و از ايشان دعوت كردم . حاج آقا بركت با خوشحالى پذيرفت . من براى فرا رسيدن جمعه شب ثانيه شمارى مىكردم . لحظات براى من بسيار كُند و سخت مىگذشت . با هر مشقتى بود پنجشنبه را پشت سر گذاشتم و روز جمعه فرا رسيد . از خدا بارها سپاسگزارى كردم كه به آسانى كار من را رديف كرد و راه انداخت . احسان مكرّر گفته بود روز جمعه عيد مسلمين و متعلّق به امام زمان است . به ياد سخنان زيباى سيد حسن افتادم كه گفته بود : « زمانى كه امام زمان ظهور كند ، همهى عالم گلستان مىشود ؛ صلح و آرامش و رفاه همهى جهان را فرا مىگيرد و و بشر آن گاه لذّت زندگىِ خوب را مىچشد » .
در يكى از روزها كه به ديدن سيد حسن رفته بودم ، از امام زمان صحبت به ميان آمد . او گفت : « اگر تمام خوبىها
و مهربانىها و زيبايىهاى عالم را بخواهيم يكجا جمع كنيم مىشود وجود نازنين امام زمان » .
من دعا كردم كه خدا ظهورش را زودتر برساند و سپس در وصف امام زمان دو بيت شعر سرودم .
عصر جمعه فرا رسيد و من براى فرا رسيدن شب ، لحظه شمارى مىكردم . بالأخره شب فرا رسيد . من نماز مغرب و عشاء را خواندم و بعد دست به دعا گرفتم و با خداى خود چنين نجوا كردم : « اى خداى مهربان! امشب براى من شب بسيار مهمى است ؛ همهى خوبىها و زيبايىها از توست ؛ تويى كه مهر و محبت زن و شوهر را در قلبهاى يكديگر قرار دادهاى ؛ از تو مىخواهم اين محبت را در قلبهايمان هميشگى و پايدار سازى » .
ديگر وقت رفتن بود . با خانواده و چند نفر از بستگان به سوى خانهى شقايق حركت كرديم . در بين راه احسان و خانوادهاش را ديديم . من از ديدن بهترين دوستم بسيار خوشحال شدم . همديگر را در آغوش گرفتيم . احسان يك دسته گل سرخ تهيه كرده بود و آن را به من هديه داد . پدر و مادرم از ديدن پدر و مادر احسان بسيار خوشحال شدند . به مقابل در خانهى شقايق رسيديم . من زنگ را به صدا در آوردم . لحظاتى بعد پدر شقايق در را گشود و بعد از سلام و خوش آمد گويى ، ما را به درون سالن پذيرايى راهنمايى كرد . ميهمانان آنان زودتر آمده بودند .
زنان گوشهاى از سالن و مردان گوشهى ديگرى نشسته بودند . همهى ميهمانان به احترام ما برخاستند و ما به آنها سلام كرديم و آنها نيز به گرمى جواب سلام ما را دادند . روى ميز وسط سالن چند ظرف شيرينى قرار داشت . در وسط ظرفهاى شيرينى ، همان دسته گل بزرگى كه دو روز پيش هديه آورده بودم ، قرار داشت . دقايقى بعد شقايق با مادرش وارد سالن شدند . همگى به احترام آن دو برخاستيم . شقايق چادر سفيد يكدست بر سر داشت و با تورى نازكى صورت خود را پوشانيده بود .
بعد از دقايقى احوالپرسى و تعارفات ، مباحث اصلى ازدواج به ميان آمد ؛ مهريه مشخص شد و دو خانواده به تفاهم رسيدند . تاريخ عروسى براى پايان ارديبهشت ماه سال آينده تعيين گرديد .
صداى زنگ منزل به صدا درآمد . احسان گفت : « حتما حاج آقا بركت است » . من و پدر شقايق به استقبال حاج آقا رفتيم . او با خوشرويى وارد سالن پذيرايى گشت و با صدايى بلند بر همه سلام كرد . همه به احترام حاج آقا بركت از جا برخاستندو جواب سلام او را دادند . صندلى حاج آقا را بين قسمت مردانه و زنانه قرار دادند . او بر جاى خود قرار گرفت و بعد از احوالپرسى و عرض تبريك به حضار ، گفت : « من بسيار خوشحالم كه براى وَصلت اين دو جوان به اينجا آمدهام . دعا مىكنم كه خداوند قادر يار اين دو جوان و تمام جوانان
مملكت ما باشد و همهى مردم ما زير سايهى آقا امام عصر عليهالسلام سلامت و شاد باشند » .
احسان از ميان آقايان با صداى بلند گفت : « سلامتى و تعجيل در فرج آقا صاحب الزمان صلوات » .
همگى صلوات فرستاديم . بعد از صرف ميوه و چاى ، آنچه كه بين دو خانواده توافق شده بود را به حاج آقا بركت گفتيم . او با ياد خدا و خواندن سورهاى از قرآن كريم و صلوات بر پيغمبر و اهل بيت ، و كسب اجازه از بزرگان مجلس ، خطبهى عقد را خواند . در حين خواندن خطبهى عقد من آنچنان دچار هيجان بودم كه صداى قلب خود را مىشنيدم! ديگر شقايق همسر من شده بود ؛ مال من شده بود . در آن موقع خود را خوشبختترين مرد روى زمين مىدانستم . صداى كِل كشيدن زنان بلند شد و نقل و گل و شكلات بود كه بر سر من و شقايق ريخته مىشد . مادرم برخاست و شقايق را بوسيد و حلقهى طلا را در دست او كرد . مادر شقايق نيز بلند شد و تعداد زيادى گلبرگِ گلِ رُز را بر سر شقايق ريخت و او را بوسيد . خواهرم و زنان ديگر نيز يك به يك برخاستند و شقايق را بوسيدند . در قسمت آقايان نيز ابتدا پدر شقايق و پدرم مرا در آغوش گرفتند و تبريك گفتند و سپس ساير آقايان با من دست دادند ، مرا بوسيدند وتبريك گفتند . حاج آقا بركت برگهى توافق دو خانواده را امضا كرد و سپس به برخى از حضار، به عنوان شاهد داد و آنان نيز برگه را امضا كردند.
در قسمت زنان ، مادر شقايق برخاست و به همه شيرينى تعارف كرد و در قسمت مردان ، پدر شقايق اين كار را انجام داد.
حاج آقا بركت با صدايى كه همه شنيدند ، گفت : « من به اين زوج جوان و همهى زوجها دو سفارش مىكنم ؛ كه اگر به اين دو سفارش عمل كنند ، إن شاء اللّه زندگىِشان پر از خير و بركت خواهد شد : اول اين كه هميشه نماز را اول وقت بخوانند كه سبب نزول رحمت الهى است و دوم اينكه چشم پوشى و گذشت را مهمترين شيوهى خود در زندگى مشترك قرار بدهند تا هيچگاه كدورتها زندگى آنان را تيره و تار نگرداند ؛ اما سفارشى هم به پدران و مادران دارم : زمينهى ازدواج آسان فرزندانتان را فراهم كنيد و بر آنها سختگيرى نكنيد . از تجمّلات و اسراف بپرهيزيم كه هيچ يك از اينها خوشبختى را براى فرزندانمان به ارمغان نمىآورد . ازدواج سنت پيامبر بزرگوار اسلام است و سزاوار نيست هيچ مسلمانى از آن روى گردان شود . نگوييم پول و امكانات براى ازدواج نداريم ؛ بر خدا توكل كنيم كه خدا در امر ازدواج وعدهى خير و بركت راداده است » .
پدرم به گونهاى كه همه صدايش را شنيدند ، به من گفت : « مسعود جان! نمىخواهى در اين شب ، چند بيت شعر زيبا به همسرت هديه دهى؟ »
من لحظهاى سكوت كردم ؛ سپس سر را بالا گرفتم و گفتم :
« به چشم! من دو بيت از بهترين و زيباترين اشعارم را به همسرم هديه مىكنم » .
زنان به هيجان آمدند و همگى يك صدا گفتند : « زودتر بخوان! زودتر بخوان! »
من با صدايى رسا اين دو بيت شعر را خواندم :
مهدى امت چو بنْمايد ظهور *** قطره دريا مىشود ، درياى نور
دل به يُمنش پر ز ايمان مىشود *** هر كويرى باغ و بستان مىشود
حاج آقا بركت با صداى بلند گفت : « صلوات بفرستيد » .
همگى صلوات فرستادند . حاج آقا بركت رو به من كرد و گفت : « آفرين! آفرين! بسيار زيبا و پر محتوا سرودهاى! امشب بهترين هديه را به همسرت و همهى ما دادى . إن شاء اللّه امام زمان يار و ياور تو و خانوادهى محترمات و تمام عزيزان اين مجلس باشد » .
گفتم : « اين دو بيت شعر را دو سه ساعت پيش ، قبل از اين كه به اينجا بيايم سرودم . در كتابخانه سيد حسن گفته بودند كه با ظهور مهدى امت ، آسايش و رفاه حقيقى به مردم مىرسد و همهى عالم گلستان مىشود و همه باهم خوب و مهربان مىشوند و صلح و دوستى و صفا همهى جهان را فرا مىگيرد » .
حاج بركت گفت : « آرى ؛ كاملاً درست است و اين وعدهى
الهى است كه پايان اين عالم ، بسيار خوش و نيكو باشد . خداوند ظهور آن حضرت را برساند! »
همگى گفتيم : « الهى آمين »
بعد از دو ساعت مجلس به پايان رسيد و همگى به منزل خود بازگشتند . من در آن شب دستان شقايق را در دستان خود گرفتم و گرمى آن دستان ، تا عمق جان من نفوذ كرد و آرامش وصف ناشدنىاى به من داد . پدر و مادر و خواهر و برادرم ، همراه با بستگان خداحافظى كردند و به خانه بازگشتند . من دو ساعت با شقايق بودم و از برنامهها براى زندگى آيندهىِمان سخن مىگفتيم و شاد و خوشحال بوديم و مىخنديديم . شقايق از من به خاطر آن دو بيت شعر بسيار تشكر كرد . بعد از دو ساعت به خانه بازگشتم . همهى اعضاى خانواده جز مادرم خوابيده بودند . مادرم به اتاقم آمد و گفت : « گويا قرار است يك وصلت مبارك ديگر هم به زودى اتفاق بيفتد! »
گفتم : « جريان چيست؟ إن شاء اللّه كه خير است » .گفت : « زمانى كه از در خانهى شقايق خارج شديم ، مادر احسان از سارا براى فرزندش احسان خواستگارى كرد و به من گفت : اگر اجازه بدهيد به زودى خدمتتان برسيم و در رابطه با اين كار خير صحبت كنيم » .
من با هيجان گفتم : « شما به او چه جواب داديد؟ »
مادرم پاسخ داد : « گفتم با خانواده مشورت مىكنم و جواب را به شما مىدهم » .
گفتم : « صحبت كردى؟ »
گفت : « زمانى كه به خانه رسيديم ، موضوع را به پدرت گفتم ؛ اما به سارا هنوز نگفتهام » .
گفتم : « پاسخ پدر چه بود؟ »
گفت : « پدرت شرط آمدن خانواده احسان براى خواستگارى را رضايت سارا بيان كرد » .
گفتم : « پس ، من فردا با سارا صحبت مىكنم كه اگر پذيرفت جلسهى خواستگارى را زودتر مشخص كنيم » .
مادرم پذيرفت و شب بخير گفت و از اتاق خارج شد .
از اين جريان خيلى خوشحال شدم . احسان براى من خيلى عزيز بود و بدون شك مىتوانست براى خواهرم همسرى خوب و مهربان باشد .
آن شب به جاى اينكه مجلس عقد و ياد شقايق فكر و ذهن مرا به خود مشغول داشته باشد ، تمام ذهن و فكرم به احسان و سارا بود! آرزو مىكردم كه سارا جواب مثبت بدهد و با اين وصلت ، دوستى من و احسان مستحكمتر گردد .
صبح زود از خواب برخاستم و نمازم را خواندم . روز شنبه بود و آن روز كلاس درس ساعت 9 شروع مىشد . به خيابان ارم رفتم و مقدارى قدم زدم و از طراوت هوا لذّت بردم . زمانى كه
به خانه آمدم سارا مثل هر روز صبح ، برخاسته بود و مشغول درس خواندن بود . او را به درون اتاقم خواندم و جريان خواستگارى را برايش مطرح كردم . ديدم سر به زير افكنده و چيزى نمىگويد . به او گفتم : « سارا جان! هر دخترى عاقبت بايد ازدواج كند . احسان پسر گلى است كه من همهجانبه او را تأييد مىكنم . او مىتواند براى تو شوهر دوست داشتنى و مهربانى باشد » .
سارا همانگونه كه سر را به زير افكنده بود ، گفت : « مسعود جان! مىدانى كه من چند سال است كه دارم تلاش مىكنم كه در رشته دندانپزشكى دانشگاه شيراز قبول شوم ؛ الآن شرايط ازدواج را ندارم » .
گفتم : « من اطمينان دارم كه احسان با دانشگاه رفتن تو مخالفت نمىكند ؛ به هر حال تو عاقل و بالغى و من تو را براى اين ازدواج هيچ اجبارى نمىكنم » .
سارا گفت : « بايد روى اين مسئله فكر كنم » .گفتم : « باشد! فكر كن و بهترين تصميم را بگير » .
ساعت 8 صبح از خانه خارج شدم و به سوى دانشگاه حركت كردم . در محوطهى دانشگاه احسان را ديدم . او به گرمى به من سلام كرد و مجددا ازدواج مرا تبريك گفت . من نيز مجددا از او و خانوادهاش كه در مراسم ديشب شركت كرده بودند ، تشكر كردم ؛
اما در رابطه با خواستگارى مادرش و مباحثى كه بين من و خانوادهام در اين رابطه صورت گرفت ، به او چيزى نگفتم .
من هر روز ساعتى به شقايق سر مىزدم و با او در منزلشان به گفتگو مىنشستم . گاهى هم با يكديگر براى قدم زدن يا خريد كردن بيرون مىرفتيم . يك روز به باغ ارم رفتيم و روى همان نيمكت پرخاطره نشستيم و خاطرات تلخ و شيرين گذشته را مرور كرديم ؛ البته مرور كردن آن خاطرات فقط لذّت بخش بود .
روز چهارشنبه زمانى كه از دانشگاه به خانه آمدم ، خواهرم مرا به اتاق خودش خواند ، وارد اتاق شدم . سارا روى تخت نشسته بود . به من گفت : « مسعود جان! من فكر خودم را كردهام! »
با خوشحالى گفتم : « زودتر بگو! »
گفت : « اگر تو و پدر و مادر ، احسان را همسرى شايسته براى من مىدانيد ، من هم موافقم » .
با خوشحالى به سمت سارا رفتم و پيشانى او را بوسيدم
و گفتم : « مبارك است! مبارك است! »
مادرم صداى من را شنيد و به داخل اتاق آمد و گفت : « چه شده؟! » با خوشحالى گفتم : « عاقبت سارا جواب مثبت داد! » مادرم سارا را در آغوش گرفت و بوسيد و گفت : « مبارك باشد مادر! من هرگاه احسان را مىديدم ، در دلم آرزو مىكردم كه روزى اين جوان رشيد دامادم گردد ؛ عاقبت خدا دعاى قلب مرا به اجابت رساند! »
پدرم نيز خوشحال گشت و به من گفت : « به احسان و خانوادهاش بگو كه پس فردا شب در منزل در خدمتشان هستيم » .
من گفتم : « اگر اجازه بدهيد ، اين مطلب را مادر به مادر احسان بگويد » . مادرم به خانهى آنها تلفن زد و با مادر احسان صحبت كرد و قرار پس فردا شب را به آنان گفت . مادر احسان با خوشحالى پذيرفت و آنان اعلام آمادگى كردند كه جمعه شب براى خواستگارى به منزل ما تشريف بياورند .
جمعه شب احسان و خانوادهاش به منزل ما آمدند . احسان دسته گل زيبا و بزرگى تهيه كرده بود . آن را به من داد و گفت : « باز هم ازدواجت مبارك! لطفا اين دسته گل را از طرف خانوادهى ما به خواهرت تقديم كن! » من خنديدم و احسان را در آغوش گرفتم و گفتم : « تو براى هميشه برايم بهترين دوست خواهى بود » .
آن شب مراسم خواستگارى به خوبى و شادى سپرى شد و هر دو خانواده توافق كردند كه جمعهى هفته آينده خطبهى عقد خوانده شود . باز هم به حاج آقا بركت زحمت داديم و او باخوشحالى دعوت ما را پذيرفت .
مراسم عقد به خوبى برپا شد و من دست خواهر عزيزم را در دستان بهترين دوستم قرار دادم و گفتم : « بهترينها را براى شما آرزومندم » .
ميهمانى در آن شب تا ساعت دوازده شب در منزل ما برپا بود .
من و احسان و چند نفر ديگر در گوشهاى نشسته بوديم و گل مىگفتيم و مىشنيديم و سارا و شقايق و مادرم و مادر شقايق و مادر احسان در گوشهاى ديگر مشغول گل گفتن و گل شنيدن بودند!
فردا صبح احسان به ديدن ما آمد . خواهرم مشغول مطالعه بود ، وقتى كه فهميد احسان به منزل آمده به استقبال او رفت . احسان كادويى در دست داشت و آن را به خواهرم داد و گفت : « اگر صلاح مىدانى اين كادو را در اتاق باز كن! » سارا به درون اتاق رفت و دقايقى بعد بيرون آمد ، در حالى كه چادرى مشكى زيبايى بر سر داشت . چادر مشكى ، قامت او را بسيار رعنا و زيبا جلوه مىداد . مادرم تا او را با چادر ديد گفت : « به به! چه دختر زيبايى! چه دختر رعنايى! » او هم از هديهاش بسيار شاد شد و خنديد .
احسان گفت : « اين چادر مشكى را مادرم از چند ماه قبل خريده بود تا روزى به عروس آيندهاش هديه دهد ؛ امروز صبح به من گفت : بلند شو برو و اين هديه را از طرف خودت به سارا بده » .مادرم گفت : « چقدر جالب! چادر كاملاً اندازهى سارا است » .
احسان با خنده گفت : « فكر كنم مادرم از ماهها قبل سارا را زير نظر گرفته بوده! »
من در حالى كه تبسمى بر لب داشتم به شانهى احسان زدم و گفتم : « خودت چطور؟! »
احسان در حالى كه مىخنديد سر را به زير انداخت و چيزى نگفت .
سارا رو به احسان كرد و گفت : « واقعا از هديهى تو و مادر متشكرم ؛ اين چادر هم جنس خيلى خوبى دارد و هم كاملاً اندازهام هست » .
احسان گفت : « قابل شما را ندارد ؛ اميدوارم كه بتوانم همواره دلت را شاد كنم » .
سارا در حالى كه لبخندى بر لب داشت به چشمان احسان نگاه كرد و محبتش را اينگونه به همسرش نشان داد و احسان نيز با لبخندى زيبا جواب او را داد .
چند روز پاييز به پايان رسيده بود و فصل زمستان آغاز گشته بود . من و شقايق هر روز يكديگر را مىديديم و گرماى عشق را به يكديگر هديه مىداديم . اواخر ارديبهشت ماه سال آينده ، تاريخ عروسى ما بود . عروسى احسان و سارا هم به آخر تابستان همان سال موكول گشت ؛ زيرا تا آن موقع تكليف دانشگاه سارا هم مشخص شده بود . احسان هر جمعه صبح به منزل ما مىآمد و سارا را با خود به منزلشان مىبرد و شب او را برمىگرداند . همان محبتى كه بين من و شقايق شكل گرفته بود ، بين احسان و سارا جارى بود . سارا به شدت دلدادهى احسان شده بود و هر روز چندين مرتبه وقت و بىوقت با احسان تماس تلفنى مىگرفت و با او صحبت مىكرد ، اين در حالى بود كه قبلاً هرگز درس خواندن را با هيچ چيز ديگرى معاوضه نمىكرد! خانهى ما شده بود خانهى عشّاق!! در يك طرف من مىنشستم تلفنى
با شقايق صحبتهاى طولانى مىكردم و در طرف ديگر سارا با تلفن همراه خود مشغول بگو و بخند با احسان بود! مادرم در برخى مواقع حوصلهاش سر مىرفت و با شوخى مىگفت : « خدايا!گرفتار شدم در بين يك مُشت عاشق دلباختهى بىكلّه! »
برخى مواقع هم با صداى بلند به سارا مىگفت : « مادر جان! بس كن ديگه! يه وقتى هم براى درس و دانشگاهت بگذار ؛ كمتر از سه ماه ديگر امتحان كنكور دارى! »
و سارا لحظهاى گفتگويش را قطع مىكرد و مىگفت : « چشم مادر! چشم! » و دوباره شروع مىكرد به خوش و بش كردن با احسان!
در اين ميان برادر كوچكمان سينا ، طاقتش تمام مىشد و دستانش را بالا و پايين مىبرد و پاهايش را به زمين مىكوبيد و با فرياد مىگفت : « وااااى! هيچ كس كارى به من نداره! هيچ كس مرا دوست نداره! »
اما پدر به گونهى ديگرى بود ؛ زمانى كه وضعيت ما را مىديد با خنده به مادرم مىگفت : « بگذار به حال خودشان باشند ؛ديگر ، جوانى هست و عاشقى! بگذار لذت خودشان را از اين دوران ببرند! »
مادرم هم پاسخ مىداد : « نمىدونم چى بگم! زمان ما كه اين گونه نبود! مگر همهى زندگى عشق و عاشقى است؟! »
پدرم مىخنديد و جوابى نمىداد!
روزها بر همين منوال سپرى گشت . عصر پنجشنبهاى در فصل زمستان همراه با شقايق به باغ ارم رفتم ؛ باغ همچنان سرسبز و زيبا بود ؛ بلبلها و سهرهها مشغول نغمهسرايى بودند و صداى زيبا و موزونشان ، لطافت و گرما را به قلب باز ديدكنندگان هديه مىداد . من و شقايق در انتهاى باغ در كنار آبگيرى پر از لاك پشت و ماهيان قرمزِ ريز و درشت ، ايستاده بوديم و با لذت به جنب و جوش و غذا خوردن آنها نگاه مىكرديم ؛ ناگاه دستى بر شانهى خود حس كردم ، به پشت سر برگشتم ، رامين بود ؛ او كه شاد بود و لبخندى بر لب داشت به من و شقايق سلام كرد ؛ از ديدنش خوشحال شدم و گفتم: « به به! سلام آقا رامين گل ؛ حالت چطوره؟! اينجا چه مىكنى؟ »
رامين گفت: « من هم با همسرم آمدهام براى قدم زدن » .
گفتم: « مباركه ، مباركه! نمىدانستم كه ازدواج كردهاى!! »
با خنده و شوخى گفت: « خواستم از دوستان عزيزى مثل تو و احسان ، جا نمانم! ازدواج تو هم مبارك! »
خانمى با وقار كه چادرى مشكى بر سر داشت همراه او بود .رامين گفت: « ايشان همسر من هستند و از ازدواجمان فقط يك هفته مىگذرد » .
به همسر رامين سلام كردم و گفتم: « ازدواجتان مبارك باشد ؛ ان شاء اللّه كه همواره شاد و خرّم و سلامت باشيد . رامين براى من دوست بسيار عزيزى است ؛ واقعا او دسته گلى است! »
همسر رامين در حالى كه سرش را به زير افكنده بود جواب سلامم را داد وگفت: « خيلى متشكرم! رامين در بارهى شما و آقا احسان و خوبىهايى كه در حق او داشتهايد ، براى من سخنان فراوانى گفته است و من هميشه دعايتان مىكنم » .
شقايق به همسر رامين سلام كرد و تبريك گفت ، همسر رامين نيز با خوشرويى جواب سلامش را داد و او هم ازدواج ما را تبريك گفت .
رامين رو به من كرد و گفت: « خوب شد كه تو را ديدم ، مىخواهم موضوع مهمى را با تو در ميان بگذارم ؛ فرصت دارى؟ »
گفتم: « بله ، در خدمتم »
سپس رو به شقايق و همسر رامين كردم و گفتم: « من و آقا رامين مىخواهيم دقايقى با هم صحبت كنيم ؛ از هر دوى شما عذرخواهى مىكنم » .
آن دو از خدا خواسته از ما فاصله گرفتند و روى نيمكتى آن طرفتر نشستند تا با هم صحبت كنند و با يكديگر بيشترآشنا شوند .
من و رامين هم براى گفتگو روى نيمكتى كه همان جا بود نشستيم .
به رامين گفتم: « چه شد كه با اين سرعت ازدواج كردى؟! »
گفت: « آقا سيد حسن آن قدر از بركات فراوان و بىنظير
ازدواج برايم سخن گفت كه تشويق شدم و تصميم گرفتم هر چه زودتر به اين سنت پيامبر گرامى اسلام عمل كنم » .
گفتم: « معلوم است كه همسرت را از قبل مىشناختهاى كه به اين سرعت موفق به ازدواج شدهاى » .
گفت: « آرى! او دختر خالهى من است و هميشه حجب و حيا و حجاب او براى من قابل تقدير بود ؛ تا اينكه بعد از تشويقهاى آقا سيد مصمم شدم و به او پيشنهاد ازدواج دادم ؛ خانوادهاش نيز بدون هيچگونه سختگيرى پذيرفتند » .
گفتم: « از سيد عزيز ما چه خبر؟! »
گفت: « مدام به او سر مىزنم و اگر روزى او را نبينم دلم برايش تنگ مى شود » .
گفتم: « من مدتى است كه آقا سيد را نديدهام اما به زودى سرى به او خواهم زد ؛ لطفاً سلام مرا به ايشان برسان » .
گفت: « إن شاء اللّه فردا او را مىبينم ؛ حتما سلام تو را به او مىرسانم » .گفتم: « خب مطلب مهم تو چيست؟ من سراپا گوشم! »
گفت: « از زمانى كه در عقايد و رفتارم تحولات زيادى رخ داده است ، برخى كه با گروههاى آتئيستى در ارتباطاند ، رهايم نمىكنند و مدام تقاضا مىكنند كه با آنان بحث و گفتگو كنم » .
گفتم: « جواب تو به آنان چه بود؟ »
گفت: « به آنان گفتم كه ديگر كارى با شما ندارم و ذرهاى عقايد پوچ شما را باور ندارم » .
گفتم: « آنان چه موضعى گرفتند؟ »
گفت: « اصرار مىكنند كه در جلساتشان شركت كنم تا با استدلال مرا نسبت به عقايدشان قانع كنند » .
گفتم: « خُب مىخواهى چه كنى؟! آيا در جلسات آنان شركت مىكنى؟ با اين سخن حسابى نگرانت شدم » .
گفت: « همين موضوع را با سيد حسن در ميان گذاشتم ؛ او به من گفت كه نه در جلسات آنان شركت كنم و نه با آنها به گفتگو بپردازم ؛ زيرا آنان به شدت اهل سفسطه و مغالطه هستند و ممكن است مرا كه هنوز به مسائل استدلالى مسلط نشدهام ، فريبم دهند » .
پرسيدم: « آيا سيدحسن حاضر به مناظره و گفتگو با آنان هست؟ »
گفت: « همين مطلب را از آقا سيد پرسدم ، در جوابم گفت كه با هريك از بزرگان آنان حاضر به مناظره است ؛ حال چه به تنهايى حاضر شوند و چه به صورت گروهى و جمعى » .گفتم: « آتئيستها چه جوابى دادند؟ »
گفت: « آنان ابتدا نپذيرفتند و سيد حسن را به دروغگويى و سفسطهگرى متهم كردند ؛ اما زمانى كه بر خواسته خود پافشارى كردم ، مشروط به شرايطى پذيرفتند » .
گفتم: « شرط آنان چه بود؟ »
گفت: « آنان سه شرط را پيش كشيدند:
1 . مكان مناظره با آنان باشد ؛
2 . ضبط مباحث جلسه فقط توسط آنان صورت گيرد ؛
3 . در صورتى كه سيد حسن در مناظره شكست بخورد بايد رسماً اعلام كند كه خدا و دين باطل است » .
با هيجان گفتم: « خُب ، خُب! جواب آقا سيد چه بود؟ »
گفت: « سيد حسن هر سه شرط را بىدرنگ پذيرفت! » .
همچنان كه هيجان زده بودم و قلبم به تپش افتاده بود گفتم: « قرار مناظره كى و كجاست؟ »
گفت: « فردا ساعت 8 صبح در يكى از كتابفروشىهاى بزرگ شهر كه متعلق به آنهاست ؛ واقع در خيابان قدوسى » .
گفتم: « من هم دوست دارم در آن جلسه شركت كنم » .
گفت: « من فردا بايد سيد حسن را به كتابخانه ببرم ؛ تو هم حدود ساعت هفت و نيم مقابل درب ورودى دانشگاه بايست تا تو را هم با خود ببريم » .
با خوشحالى گفتم: « رامين جان! خدا خيرت بدهد ؛ به واسطهى تو فردا هم سيد را مىبينم و هم از مباحث دلنشين او استفاده مىكنم » .
رامين در حالى كه از روى نيمكت برمىخاست گفت: « به آقا احسان هم موضوع را بگو ؛ خوب است او هم در اين جلسه شركت كند » .
گفتم: « حتماً! لازم است كه او هم در جلسهى فردا شركت كند » .
شقايق و همسر رامين ، گرم گفتگو بودند و از ديدار يكديگر بسيار مسرور و مشعوف ؛ وقتى من و رامين نزد آن دو رفتيم ، آن دو نيز بعد از تعارفاتى از يكديگر خداحافظى كردند .
من بلافاصله بعد از خداحافظى رامين و همسرش از ما ، به احسان زنگ زدم و جريان را با او در ميان گذاشتم ؛ ولى متأسفانه احسان گفت كه براى فردا نمىتواند با ما همراهى كند .
به احسان گفتم: « آخر چرا!؟ فردا صبح مىتواند روز بسيار مهم و ماندگارى باشد » .
گفت: « نمىتوانم بيايم ؛ زيرا از چند روز قبل به سارا قول دادهام كه صبح جمعه او را به محلهى قصرالدّشت ببرم و در كوچه باغهاى با صفاى آنجا قدم بزنيم » .
گفتم: « اجازه بده با سارا صحبت كنم و برنامه را به جمعهى بعد موكول نمايم » .
گفت: « من صلاح نمىدانم ؛ چون خواهرت سارا بسيار دلنازك و زودرنج است ؛ بگذار به وعدهاى كه به او دادهام عمل كنم » .
با اصرار گفتم: « احسان جان! حضور تو در آن جلسه لازم است ؛ سيد حسن تنهاست و آنان چند نفر! تو بايد بيايى و پشتيبان سيد باشى » .
احسان در حالى كه مىخنديد گفت: « خيالت از آقا سيد راحتِ راحت! او در بحث ، صد نفر را حريف است! »
غروب بود كه با شقايق به منزلشان برگشتيم ؛ نماز را در آنجا خواندم و بعد از صرف شام به منزل بازگشتم . آن شب تا صبح فكرم مشغول بود ؛ وسوسههاى مختلفى به من هجوم آورده بود و ذهنم را به شدت آشفته كرده بود . به اين فكر مىكردم كه اگر سيد حسن نتواند حريف آن گروه شود ، بر سر عقايد من و رامين و فرشاد چه خواهد آمد؟! اما با يادآورى سخنان احسان درباره آقا سيد ، قلبم آرام مىگرفت .
صبح زود برخاستم و در تاريكى هوا نماز خواندم و چند صفحه از كلام اللّه مجيد را قرائت كردم و همين نشاط و اميد فراوانى به قلبم روانه كرد ، خصوصاً آن قسمت از سخن خدا كه مىفرمود:
« اگر خدا را يارى كنيد ، خدا نيز شما را يارى مىكند و گامهايتان را در راه حق استوار مىگرداند » .
سارا براى رفتن به تفريح از صبح زود منتظر احسان بود و اين فقط بهانهاى بود كه او را ببيند و ساعات بيشترى را در كنارش سپرى كند . احسان ساعت 7 با ماشين پدرش به دنبال آن يار دلنواز آمد! وقتى وارد حياط منزل ما شد با مزاح به او گفتم: « احسان جان! در آن كوچه پس كوچههاى باغات پر درخت
و سرسبز قصرالدّشت ، با آواز زيباى پرندگان و چهچهى دلنشين بلبلان ، نكند شيطنتت به يكبارگى گل كندا !! »
او در حالى كه شرمگين شده بود ، با خنده گفت: « تا آنجا كه بنده مطلع هستم در اين موقعيتها ، معمولاً شيطنت شاعران گل مىكند ، نه شخص سر به زيرى مثل من! »
من ناخودآگاه زدم زير خنده و با بدجنسى انگشت اشارهام را در هوا تكان دادم و گفتم: « به زودى نشانت خواهم داد و با شيطنتى ، شيطنتت را برملا خواهم كرد! »
احسان در حالى كه سرش را تكان مىداد ، از ته دل مىخنديد؛ سارا كه صداى ما را شنيده بود با خنده ابروهايش را در هم گره زد و با دلخورى به من گفت: « آهاى آقا مسعود حسود! چه كار به همسر مهربان و محجوب من دارى! شايد دلش خواست در آنجا با همسرش شوخىاى كند ؛ چرا دلش را مىلرزانى!؟ »
من در حالى كه به سختى خنده خود را كنترل كرده بودم ، گفتم: « پس تا كوچه باغها خلوت است ، زودتر بفرماييد! »
احسان در حالى كه مىخنديد و صورتش از شرم گلگون شده بود به سمت ماشين حركت كرد و سارا هم سريع خود را به او رساند و دست احسان را در دست گرفت و هر دو به سمت ماشين حركت كردند .
من صبحانهى مختصرى خوردم و با سرعت به سمت خيابان حركت كردم ؛ چون چيزى به ساعت هفت و نيم نمانده بود ؛
سوار تاكسى شدم تا به موقع سر قرار حاضر شوم . پنج دقيقه بعد از اينكه به درِ دانشگاه رسيدم ، رامين و سيد حسن هم از راه رسيدند ؛ سيد از ماشين پياده شد و با صداى رسا سلام كرد و مرا در آغوش گرفت و ازدواجم را تبريك گفت . من كه از ديدن مجدّد سيد بسيار خوشحال بودم ، با ذوقى كودكانه جواب سلام او را دادم و از لطف و محبت او تشكر كردم .
سيد حسن همان لباس سفيد عربى را بر تن داشت و همان عباى طورى عسلى را به همراه شالى سبز رنگ به دوش انداخته بود . بعد از احوالپرسى هر دو سوار ماشين شديم و به سمت خيابان قدوسى حركت كرديم . من كمى نگران بودم ؛ اما سيدحسن بسيار متين و آرام مشغول ذكر بود ، گاهى نيز با لبخندى كه از لبش محو نمىشد ، به چهرهى من نگاه مىكرد و آرامش را به قلبم هديه مىداد ؛ من نيز اين عطوفتِ مؤمنانه را با لبخندى پاسخ مىدادم . دقايقى بعد وارد خيابان قدوسى شديم و دوباره تپش قلبم شدت گرفت ؛ به سيد حسن نگاه كردم ولى ديدم كه او همچنان غرق درياى متانت و آرامش است!
رامين در مقابل كتابفروشى بزرگ و لوكسى توقف كرد و گفت: « مكان مناظره همين جاست » .
همگى از ماشين پياده شديم و به سمت در ورودى كتابفروشى حركت كرديم ؛ پشت درب شيشهاى كتابفروشى ، تابلوى « تعطيل است » نصب شده بود . رامين خودش را به در ورودى رساند
و در را به احترام سيد حسن باز نمود ، سيد حسن با بسم اللّه وارد كتابفروشى شد و من و رامين هم پشت سر او داخل شديم . فضاى كتابفروشى بزرگ و دلنشين بود ؛ قفسههاى زيبا كه مملو از كتب گوناگون بود با دكوراسيونهاى جذاب ، جلوهى خاصى به آن مكان داده بود . سيد حسن با صداى بلند سلام كرد ؛ يازده نفر كه پشت ميز بزرگى نشسته بودند به احترام ما برخاستند و سلام را جواب دادند ؛ سيد به سمت آنان رفت ، با تك تك آنها دست داد و احوالپرسى كرد ؛ من و رامين نيز چنين كرديم . آنان به ما احترام گذاشتند و سپس همگى روى صندلىهاى زيباى چوبىِ اطراف ميزِ بزرگ نشستيم .
من آهسته از رامين پرسيدم: « همهى اين يازده نفر را مىشناسى؟ »
پاسخ داد: « نه! من فقط يكى از اين آقايان را مىشناسم ؛ البته چند نفر از اين جوانان را نيز در دانشگاه ديدهام » .
گفتم: « كدام يك را مىشناسى؟ »
گفت: « همو كه روبروى ما نشسته است ؛ با دانشجويان بسيار در ارتباط است به طورى كه برخى از كتابهاى گمراه كننده را نيز خودش به من مىداد ؛ او را آقا وحيد صدا مىزنند » .
وحيد سخن آغاز كرد و به ما خوشآمد گفت . سيد حسن گفت: « خيلى خوشحاليم كه امروز آمده ايم تا در خدمت شما باشيم و إن شاء اللّه بتوانيم مباحث علمى خوبى را رد و بدل كنيم » .
يكى از حضار گفت: « ما هم از ديدن شما خوشحاليم و اميدواريم كه گفتگوى دوستانه امروز ، براى هر دو طرف مفيد باشد » .
يكى ديگر از حضار با خوشرويى گفت: « ما اميدواريم كه در اين گفتگو به نتايج و جمع بندى خوبى برسيم ؛ زيرا در بسيارى از مواقع ، معانى سخنان يكى است و فقط ادبيات و الفاظ گوناگون است! »
سيد حسن گفت: « لطفاً در اين باره بيشتر توضيح دهيد ؛ من مقصود شما را هنوز درست متوجه نشدهام » .
وحيد گفت: « شما معتقديد كه خدا عالَم را خلق كرده است و آن را اداره مىكند ؛ ما هم به نحوى به خدا اعتقاد داريم ، ما نيز معتقديم خداىِ اين عالَم وسيع و شگفتانگيز خودِ طبيعت است ؛ اين طبيعت است كه به وجود مىآورد و اداره مى كند و هم نابود مى سازد » .
يكى از حضار گفت: « آرى! خداى ما همين طبيعت است و وراى اين طبيعتى كه به حس و تجربه در مىآيد ، هيچ چيزديگرى وجود ندارد » .
سيد حسن كه با دقت به سخنان آنان گوش مىداد ، با لبخندى بر لب گفت: « بنا بر آنچه شما گفتيد به اين نتيجه مىرسيم كه طبيعت صاحب شعور و آگاهى است ؛ آيا من منظور شما را درست متوجه شدهام؟ »
براى لحظاتى هر يازده نفر حيرتزده به يكديگر نگاه كردند ؛ گويا اصلاً توقع نداشتند كه در همان ابتداى بحث ، سيد حسن با يك سؤال فنى آنها را دچار بن بست كند!
يك نفر از آنان سكوت را شكست و گفت: « ما نمىگوييم طبيعت صاحب شعور است ؛ ما مىگوييم تمام امورى كه در طبيعت اتفاق مىافتد ، توسط خود طبيعت صورت مىگيرد » .
سيد رو به او كرد و گفت: « يعنى تمام دقايق و ظرايف و شگفتى و نظم خارقالعادهاى كه در عالم مشاهده مىشود ، توسط قواى طبيعت صورت مىپذيرد؟ »
آن شخص بىدرنگ پاسخ داد: « دقيقا همين گونه است! »
سيد با همان لبخند مليحش ادامه داد: « پس طبق سخن شما ، طبيت داراى شعور است ؛ زيرا هيچ عقلى نمىپذيرد كه اين همه عجايب و نظم خارقالعادهاى كه در طبيعت وجود دارد ، زادهى طبيعت بىشعور باشد و طبق مبانى شما طبيعت نمىتواند صاحب شعور نباشد » .
باز براى لحظاتى سكوت همهى مجلس را فرا گرفت ؛ اينبار خود وحيد به ميدان آمد و گفت: « آرى ، آرى! طبيعت صاحب شعور است ؛ آرى اين طبيعت است كه اين همه عجايب و شگفتى را در عالم ايجاد كرده است ؛ ولى ما معتقديم كه وراى اين طبيعت هيچ چيز ديگرى نيست و اينجاست كه بين عقيدهى ما و شما كمى اختلاف است! »
سيد حسن خنديد و گفت: « نه دوستان گرامى! بين عقيده ما و شما تفاوت بسيار هست كه إن شاء اللّه اين مطلب را به طور مفصل توضيح خواهم داد . » سپس رو به وحيد كرد و گفت: « شما فرموديد طبيعت صاحب شعور است ؛ لطفاً براى همهى ما بگوييد كه اين طبيعت ، شعور را چگونه و از كجا به دست آورده است؟ »
وحيد پاسخ داد: « خودش صاحب شعور است و شعور در ذات خود طبيعت نهفته است » .
سيد بىدرنگ پاسخ داد: « هيچ عقل سليمى اين مسئله را نمىپذيرد! »
وحيد با دست به دوستان خود اشاره كرد و گفت: « چرا نپذيرد؟! عقل همهى ما كه آن را پذيرفته است » .
سيد حسن گفت: « لطفاً پاسخ اين سؤال را بدهيد: آيا طبيعت در ديدگاه شما يك مجموعهى واحد است ؟ و يا مجموعهى مركبى است كه همهى اجزاء آن طبق نظم خاصى با يكديگر در ارتباطاند؟ »
وحيد جواب داد : « اين كه كاملاً واضح و آشكار است! طبيعت يك مجموعهاى است مركب كه نظم و شگفتى خارق العادهاى بر آن حاكم است و تمام اجزاء اين مجموعه ، با يكديگر در ارتباطاند » .
سيد حسن گفت: « لطفاً براى من دليل قانع كنندهاى بياوريد كه چگونه يك مجموعهى مركبِ منظم ، نظمْ ذاتى آن است و از درون آن نظم مىجوشد؟ »
كسى پاسخى براى سؤال سيد حسن نداشت .
سيد حسن دوباره پرسيد: « لطفاً بفرمايد يك ساعت مچى كه از اجزاء گوناگون تشكيل يافته است و با نظم خاصى كار مىكند ، در رابطه با نظم و كاركرد اين دستگاه كوچك ، عقل كدام يك از اين دو گزينه را مى پذيرد :
1 . نظم و هماهنگى درون ساعت ، زاييدهى خود ساعت است ؛
2 . كس ديگرى اين نظم را به آن داده است ،
لطفاً پاسخ مرا بدهيد » .
چند از نفر از حاضرين گفتند: « به طور مسلّم ، عقل حالت دوم را مىپذيرد كه كسى به آن نظم داده باشد » .
سيد گفت: « زمانى كه عقل به طور قطعى حكم مىكند كه نظمِ يك مجموعهى كوچك و ساده ، مثل يك ساعت ، هرگز امكان ندارد از درون خودِ ساعت جوشيده باشد ؛ بلكه بايد كسى از بيرون آن را مهندسى و طراحى كرده باشد ؛ چگونه عقل مىتواند بپذيرد كه اين عالَم كه بسيار بسيار وسيعتر و پيچيدهتر و شگفتانگيزتر و منظمتر از يك ساعت است ، كسى آن را مهندسى نكرده باشد و كسى به آن نظم نداده باشد و تنها تصادف سبب نظم و شگفتى و ظرايف و عجايب آن شده باشد!؟ حتى ضعيفترين خرد و انديشه نيز نمىتواند اين سخن را بپذيرد! »
همهى آن يازده نفر به يكديگر نگاه مىكردند و چيزى نمىگفتند ؛ بعد از لحظاتى يك نفر از ميان آن جمع پرسيد:
« يعنى شما مىگوييد اين عالم شگفتانگيز را كسى خلق كرده و به آن نظم داده است؟ »
سيد جواب داد: « آرى ، آرى! و آن نظم دهنده خداوند تواناست كه با علم و قدرت خويش اين جهان را آفريده و اداره مىكند . خداى ما طبيعت نيست ؛ بلكه همان موجودِ بىمثل و نظيرى است كه خالق طبيعت است . طبيعت هرگز نمىتواند خدا باشد ؛ چون طبيعت مخلوق خداست و هر آنچه از عجايب و شگفتى در آن نهفته است ، همه و همه به دست قدرت خدا خلق شده است .
طبيعت چگونه مىتواند خدا باشد و چگونه مىتواند ايجاد كنندهى نظم باشد!؟ در صورتى كه طبيعت داراى اجزاء گوناگون و خود يك مجموعهى مركب است . عقل دربارهى يك مجموعهى مركب كه داراى نظم است ، به طور قاطع حكم مىكند كه كسى بايد آن را ايجاد كرده و به آن نظم داده باشد و آن موجودِ ايجاد كنندهى نظم دهنده ، خود نبايد ويژگىهاى طبيعت را دارا باشد و بايد وراى مكان و زمان باشد . اين حكم دقيق عقل است » .وحيد در حالى كه لرزشى در صدايش احساس مىشد ، به آرامى گفت: « ما نمىتوانيم اين سخن شما را بپذيريم ؛ زيرا دلايل علمى و عقلى ما ، سخن زيبا و در عين حال عوامپسندانهى شما را باطل مىكند » .
سيد بلافاصله پاسخ داد: « لطفاً فقط يكى از دلايل علمى
و عقلى خود را براى ما بيان كنيد ؛ اگر نتوانستم به آن جواب بدهم اعلام شكست مىكنم و از تمام عقايد خود دست مىكشم و آنها را زير پا مىگذارم و مجلس را ترك مىكنم ؛ اما اگر من جواب قاطع علمى به شما دادم ، آيا حاضريد كه از عقايد غلطِ خود دست برداريد؟ »
آنان دوباره به يكديگر نگاه كردند و چيزى نگفتند ؛ بعد از دقايقى كه جلسه در بهت و سكوت فرو رفته بود ، يكى از حضّار سكوت را شكست و گفت: « اگر شما دليل علمى آقا وحيد را ابطال كرديد ، من دست از مكتب آتئيسم مىكشم و خداباور مىشوم » .
چند نفر ديگر هم به آقا سيد گفتند: « اگر استدلال آقا وحيد را با دليل عقلى و علمى رد كنى ما هم مكتب آتئيسم را رها خواهيم كرد » .
سيد حسن رو به وحيد كرد و گفت: « لطفاً يكى از دلايل علمى و عقلى خود را در انكار خدا بفرماييد تا اگر توانستم جواب شما را بدهم و اگر نتوانستم ، شكست خود را اعلام كنم و در حضور همهى شما تمام عقايدم را زير پا له كنم و از اين مكان خارج گردم » .
وحيد كه حسابى مضطرب شده بود ، با صدايى لرزان گفت: « اين عالم هرگز نمىتواند خدايى داشته باشد ؛ زيرا دليل علمى مىگويد كه ماده هميشه در عالم بوده ؛ بنابراين مادهاى كه هميشه در عالم بوده است نيازى به خالق ندارد ؛ زيرا طبق دليل عقلى ،
موجودى احتياج به خالق دارد كه نبوده و سپس ايجاد گشته است . موجودى كه هميشه بوده و هيچ وقت نبوده كه نبوده باشد ، هرگز احتياج به ايجاد كننده نخواهد داشت و اين عالم كه از ماده درست شده خالقى ندارد » .
سيد حسن با همان لبخند هميشگى گفت: « سخن شما از يك جهت درست ، ولى از جهتى ديگر باطل است ؛ اينكه مىگويى اگر موجودى همواره وجود داشته باشد ، يعنى قديم باشد ، ديگر احتياجى به ايجاد كننده ندارد ، سخنى كاملاً درست است ؛ زيرا طبق حكم عقل آن موجودى كه نبوده و سپس ايجاد شده است احتياج به ايجاد كننده دارد ؛ ولىموجودى كه همواره بوده و نبوده كه نبوده باشد ، هرگز احتياج به علت هستى بخش ندارد ؛ تنها موجودى كه اين ويژگى را دارد و قديم است ، خداوند متعال است .
آرى! خداوند هيچ احتياجى به علت ندارد ؛ زيرا ذاتاً قديم است و همواره موجود بوده است و طبق حكم عقل ، موجودى كه همواره موجود بوده ، هيچ احتياجى به علت ايجادكننده ندارد .اما اينكه مىگويى مادهاى كه طبيعت از آن شكل گرفته قديم و ازلى است ، يك ادعاى بدون دليل است ؛ لطفاً دليل علمى و عقلى براى اين مطلب كه ماده همواره بوده و هرگز موجودى ديگر آن را خلق نكرده است را براى ما مطرح بفرما » .
وحيد با همان حالت اضطراب گفت: « من كه عرض كردم ،
ذات ماده دلالت بر اين مطلب دارد كه هميشه در عالم بوده است ؛ بنابر اين ، طبيعتى كه از شكل پذيرى ماده ايجاد شده نيز قديم و ازلى است و طبق حكم عقل موجودى كه قديم و ازلى باشد هرگز احتياج به خالق و ايجاده كننده ندارد » .
سيد حسن رو به حضّار كرد و گفت: « آقايان عزيز! اگر شما دليلى در سخنان آقا وحيد ديديد ، آن را براى من هم توضيح دهيد ؛ زيرا آنچه من شنيدم چيزى جز تكرار ادعاى بدون دليل نبود! »
آنها به يكديگر نگاه كردند و هيچ نگفتند . من و رامين غرق شادى و لذت شده بوديم ، ولى درماندگى تك تك آتئيستها در چهرههايشان كاملاً هويدا بود .
سيد حسن بعد از اندكى درنگ گفت: « اما من برايت دو دليل علمى و عقلى قاطع مىآورم كه به صورت يقينى ثابت مىكند كه ماده هرگز نمى تواند قديم باشد ؛ بلكه حادث است و احتياج به خالق و ايجاد كننده دارد » .وحيد در حالى كه نمىتوانست يأس و نااميدى خود را پنهان كند ، در چشمان سيد نگاه كرد و گفت: « دلايل علمى و عقلىات را بگو تا بشنويم » .
سيد حسن گفت: « اگر دلايل مرا نتوانستى رد كنى آيا حاضرى به خدا ايمان بياورى؟ »
وحيد گفت: « من مطمئن ام كه هر آنچه مىگويى نه علمى است و نه عقلى! »
سيد حسن جواب داد: « پس لطفاً يا ادعاى خودت را ثابت كن و يا با دلايل علمى و عقلى سخنان مرا ابطال كن » .
وحيد گفت: « دلايل خود را بگو تا آنها را ابطال كنم » .
سيد حسن با صدايى رسا و قاطع ، اين چنين سخن گفت: « به دو دليل ماده و عالم هرگز نمىتوانند قديم و ازلى باشند ؛ زيرا طبق علوم تجربى ماده دائماً در حال دگرگونى و تبديل است ؛ اين تغيير و دگرگونىِ دائم در ماده گواهى مىدهد كه ماده نمىتواند قديم و ازلى باشد بلكه حادث است .
توضيح اينكه : هر تغيير و دگرگونى نشانگر اين است كه حالت فعلى ماده نسبت به حالت ماده در سابق تغيير كرده است ؛ يعنى آنچه اكنون در ماده ايجاد شده در سابق فاقد آن حالت بوده و اين يعنى حالت و دگرگونى ماده يك امر حادث است ؛ به عنوان مثال درختى كه هر روز يك سانتيمتر رشد مىكند ، امروز نسبت به ديروز يك سانتيمتر بزرگتر شده است ؛ يعنى اين يك سانتيمتر رشد در روز گذشته معدوم بوده و در امروز حادث شده و به وجود آمده است ؛ بنابراين بايد گفت كه تمام اين رشدهايى كه در طول زمان بر درخت عارض مى شود همگى حادثاند و در نتيجه خود درخت نيز حادث است ؛ زيرا روزى خود درخت هم نبوده و سپس ايجاد گشته است .
اكنون با يك نگاه وسيعتر و دقيقتر به تمام عالم بنگريم ؛ آيا جز اين است كه در تمام اجزاء عالم تغيير و دگرگونى مشاهده مىشود؟
آيا جز اين است كه هر تغيير و دگرگونى گواه آشكارى است بر اينكه موجودى كه در معرض تغييرات است ، حادث و ايجاد شده است؟
آيا عقل جز اين حكم مىكند؟ اگر حكم عقل غير از اين است لطفاً آن را برايم شرح دهيد » .
سكوت بر مجلس حكمفرما بود و همه فقط با دقت به
حرفهاى سيد گوش مىدادند .
سيد حسن ادامه داد: « و اما دليل دوم:
اگر عالم حادث نباشد ، بايد گفت كه قديم و ازلى است و قديم و ازلى بدون عالم به اين معناست كه هيچ نقطهى شروع و آغازى ندارد ؛ حال اگر عالم نقطهى آغاز نداشته باشد ، پس عالم بايد بىنهايت باشد در حالى كه عقل هرگز اين مسئله را نمىپذيرد .
اما چرا؟! چرا عقل چنين حكمى را نمىپذيرد؟ زيرا اگر عالم بىنهايت باشد هرگز نمىتوانيم مثلاً امروز كه روز جمعه است را براى گفتگو معيّن كنيم ... » .
يكى از حضّار وسط حرف سيد حسن پريد و گفت: « چرا نمىتوانيم؟ روز و شب و اوقات شبانه روز كه دائم در حال گذر است! »
سيد پاسخ داد: « زيرا بىنهايت بودنِ عالم يعنى بىنهايت بودنِ زمان ، بىنهايت بودن روز و بىنهايت بودن شب ؛ اين يعنى زمانى كه شب باشد بايد بىنهايت امتداد داشته باشد ؛ پس ديگر نوبت به روز نمىرسد و اگر روز موجود باشد ، مدت اين روز بايد براى هميشه و بىنهايت امتداد يابد و تمام نشود ؛ با اين حساب آيا ديگر اين جمعهى مخصوص تحقق خواهد يافت؟! »
يكى از حضار گفت: « پس با اين اوصاف ديگر نمىتوان گفت شب و روزِ معينى به وقوع خواهد پيوست! »
سيد گفت: « ولى ما مىبينيم كه شب و روز به وقوع پيوسته است ؛ به نظر شما اين نشانه چيست؟ »
همان شخص پاسخ داد: « نشانهى اين است كه عالم بىنهايت نيست و ابتدا و آغازى دارد و همين امر سبب شده است كه نوبت به قرن ما و سال ما و جمعهى امروز برسد » .
سيد حسن با لبخندى به او گفت: « پس عالمى كه بىنهايت نيست ، طبق حكم عقل نمىتواند ازلى باشد ؛ بنابراين ماده و جهان و هر آنچه در آن است ، حادث است و نياز به خالقى توانا دارد » .
سيد حسن بعد از مكث كوتاهى ادامه داد: « يك مثال ديگر برايتان مىزنم تا دقيقتر متوجه شويد كه عالم هرگز نمىتواند بىنهايت باشد :
اگر شرط انعقاد نطفهها ، گذر بىنهايتِ زمان باشد ، آيا هرگز
نطفهاى منعقد خواهد شد؟ مثلا اگر كسى بگويد: زمانىكه بىنهايت زمان بگذرد فلان نطفه منعقد مىشود ؛ آيا چنين چيزى معقول است؟ »
يكى از حضار گفت: « طبق اين سخن هرگز نطفهاى منعقد نمىگردد ؛ زيرا بىنهايت تمامى ندارد تا با اتمام آن نطفه منعقد گردد » .
سيد حسن با لبخند مليح و نگاه عميقى گفت: « آفرين بر تو اى دوست عزيز! آرى ، كاملاً درست است ؛ اگر عالم بىنهايت بود و آغاز و شروعى نداشت هرگز نوبت به وجود ما نمىرسيد ؛ حال كه من و شما و ديگران در عرصهى هستى موجود شدهايم ، بايد با قاطعيت بگوييم كه كل عالم حادث است و ابتدا و شروعى دارد و هر چيزى كه ابتدا و آغازى داشته باشد ، طبق حكم عقل كسى بايد به آن ابتدا و شروع داده باشد و آن ابتدا دهنده موجودى جز خدا نيست » .
وحيد با دستپاچگى گفت: « من هرگز سخنان شما را براى خودم قانع كننده نمىبينم ؛ شما با زبردستى خاصى مسئله را به گونهاى مىپيچانيد كه شخصِ ناآگاه فريب مىخورد و آن را حق مىپندارد! عالم مىتواند بىنهايت باشد و ماده هم مىتواند قديم و ازلى باشد و عقل و علم گواه اين مطلب است ؛ اگر شما به آن نرسيدهايد مشكل از خودتان است » .
سيد حسن فقط لبخندى زد و به او جوابى نداد .
يكى از حضار گفت: « فرضا كه اين عالم حادث باشد ، چگونه خالقى براى آن اثبات مىگردد؟ »
سيد حسن رو به او كرد و گفت: « عالَمى كه حادث است ، از سه وجه خالى نيست :
1 . يا خودش خودش را ايجاد كرده است ؛
2 . يا بر اثر تصادف ايجاد شده است ؛
3 . يا موجودى كه وراى اين عالم است آن را ايجاد كرده است.
فرض اول كه محال است ؛ زيرا عالمى كه وجود نداشته ، هرگز نمىتواند خودش ، خودش را ايجاد كند .
فرض دوم نيز بىاساس است ؛ زيرا ايجاد شدن چيزى بر اثر تصادف ، سخن غير معقولى است و عقل هرگز نمىپذيرد كه يك موجودى كه معدوم بوده ، بر اثر تصادف پا به عرصه هستى گذاشته باشد ؛ اينجاست كه تنها فرض سوم باقى مىماند .
آرى! اين عالم شگفتانگيز را خداى قادر خلق كرده است و او حقيقتى است كه وراى اين عالم است و وجود همهى مخلوقات به او نيازمند است ؛ او خالقى است كه در ذات خودش مستقل است و به هيچ موجودى وابسته نيست و اين حكم اضطرارى عقل است » .
سپس سيد حسن با لبخندى به چشمان همه نگريست و گفت: « اگر وجود خدايى كه از روز روشنتر و آشكارتر است را باور نكنيم ، در روز قيامت به اين باور قطعى و يقينى خواهيم رسيد ؛
اما آن زمان ايمان و يقين براى ما ذرهاى فايده نخواهد داشت و آه و افسوس و ناله ، هيچ دردى از ما دوا نخواهد كرد! »
سپس سيد حسن برخاست و رو به حاضرين گفت: « از آشنايى با شما خوشحال شدم ؛ اگر سؤالى براى شما مطرح شد ، بنده مجددا در خدمتتان هستم » .
آنها نيز به احترامش برخاستند و همگى از او تشكر كردند ؛ به جز وحيد كه سر به زير افكنده بود و هيچ نمىگفت .
سيد از همهى آنان خداحافظى كرد و در حال خروج از كتابفروشى بود كه سه نفر خودشان را به سيد رساندند و از او بسيار تشكر كردند و گفتند: « واقعاً از مباحث علمى شما استفاده كرديم ؛ تا به حال هيچ كس اين گونه برايمان استدلال نكرده بود! »
حتى يكى از آنها به سيد گفت: « من با توجه به مباحث دقيق و منطقى شما هم اكنون دست از عقايد سابقم مىشويم و خدا باور مىشوم » .
سيد حسن با مهربانى و لبخند به چهرهى هر سه نگاه كرد و گفت: « من جز انجام وظيفه كارى نكردم ؛ اميدوارم كه همواره سلامت و موفق باشيد » .
آن گاه هر سه به سمت ماشين حركت كرديم . رامين كه بهتزده شده بود با هيجان به سيد گفت: « آقا سيد كولاك كردى ؛ كولاك! »
سيدحسن نگاه شيرينى به ما كرد و گفت: « كارى نكردم ؛ فقط درسى را در محضر دوستان پس دادم! »
من با خوشحالى گفتم: « من به استاد خوبى مثل شما افتخار مىكنم! »
سيد كنار ماشين رامين ايستاد و به من گفت: « اكنون مىخواهم كادوى ازدواجت را به تو تقديم كنم » .
من با ذوق و هيجان گفتم: « هر چه از دوست رسد نيكوست و بسيار ارزشمند » .
سيد شال سبز خود را از دور گردن باز كرد و به گردن من انداخت و گفت: « اين شال براى من بسيار با ارزش است چون در چندين سفر براى پابوسى اميرمؤمنان و امام حسين مرا همراهى كرده و با ضريح مقدس آن دو امام بزرگوار ، متبرّك شده است . اين را با تمام خاطرات معنويش به تو هديه مىدهم و اميدوارم در تمام زندگى موفق و سلامت باشى » .
با هيجانى وصف ناشدنى از او تشكر كردم و گفتم: « قول مىدهم تا آخر عمر از اين هديه ارزشمند مراقبت كنم » .
رامين هم با لحن خاصى گفت: « آقا سيد جان! پس سهم من چه مىشود؟! من هم تازه ازدواج كردهام » .سيد در حالى كه مىخنديد گفت: « بله ، بله! سهم آقا رامين گل هم محفوظ است! »
سپس عباى طورى زيبايش را از دوش برداشت و به دوش
رامين افكند و گفت: « اين عبا سوغات شهر مقدس نجف است و متبرك به ضريح مطهّر اميرالمومنين! »
رامين كه خيلى ذوق زده شده بود نتوانست چيزى بگويد
و فقط چند قطره اشك شوق از چشمانش سرازير شد .
من رو به سيد كردم و گفتم: « آقا سيد عزيز! اين گونه استدلال كردن را از چه كسى آموختهاى كه اين گونه دقيق و زيبا بحث را پيش مىبرى و به همه شبهات و اشكالات پاسخ محكم و معقول مىدهى؟ »
سيد دستى بر سرم كشيد و متواضعانه گفت: « من هرچه دارم از اهل بيت پيامبر گرامى اسلام دارم ؛ از آن بزرگ مردان الهى آموختهام كه با مخالفان چگونه رفتار كنم و چگونه برايشان استدلال بياورم » .
رامين گفت: « چگونه اين علوم را از اين بزرگواران آموختهاى؟ »
سيد گفت: « با خواندن و تفكر و انديشه در روايات شريف و سخنان نورانى آنان به چنان علم و آگاهى دست يافتهام كه حتى قطرهاى از آن هم در هيچ مكتب ديگرى وجود ندارد » .
گفتگو را در ماشين ادامه داديم و به سمت منزل حركت كرديم ؛ وقتى به خانه برگشتم تلفنى احسان را از ما وقع مطلع كردم ، او هم بسيار شاد و خرسند شد و گفت:
« استاد خوب نعمتى است كه خدا به ما داده است ؛ پس بايد بر اين نعمت شكرگزار باشيم تا خدا نيز بر نعمتش بيفزايد » .
شنبه تعطيل رسمى بود ؛ وقتى يكشنبه رامين را در دانشگاه
ديدم به من گفت: « صحبتهاى سيد حسن در روز جمعه بر عقايد آقايان حاضر در آن جلسه تأثيرى خوبى گذاشته است ؛ يكى از دانشجويان كه در آن جلسه نيز حاضر بود با من تماس گرفت و گفت: با استدلالهاى منطقى و متين آقا سيد عدهاى دست از عقايد آتئيستى شسته و عدهاى نيز به شدت دچار تزلزل شدهاند » .
پرسيدم: « آيا آن صحبتها بر روى وحيد هم تأثير گذاشته است؟ »
رامين گفت: « من هم همين سؤال را از آن دانشجو پرسيدم ؛ ولى جوابى به من داد كه غرق در تحيّر شدم! »
با تعجب گفتم: « مگر چه جوابى به تو داد؟! »
گفت: « وقتى جلسه تمام شد آن دانشجو كه استدلالهاى سيد بزرگوار نظر او را تغيير داده بود ، به نزد وحيد مىرود و مىگويد: سخنان سيد حسن منطقى و علمى است ، با اين حال آيا باز هم وجود خدا را انكار مىكنى؟!
وحيد جواب بسيار حيرت انگيزى به او داده بود ؛ وحيد گفته بود: حتى اگر خدا از آسمان فرود بيايد و به من بگويد كه بنده و فرمانبردار من شو ، من هرگز نمىپذيرم و هيچ گاه حاضر نمىشوم كه در برابر او كرنش كنم! »
من آهسته با دست دو بار بر صورت خود زدم و گفتم: « واى از اين كور باطنى! واى از اين همه عِناد! »
اواسط زمستان بود كه شيوع يك بيمارى ، مردم را حسابى درگير خود ساخت و اوضاع را دگرگون كرد . اين ويروس نامش « كرونا » بود و به سرعت در حال انتشار بود . اوضاع شهر به كلى دگرگون گشته بود و بسيارى از اماكن ناچارا تعطيل شده بود . دانشگاه نيز تعطيل شد و ما بحثهاى علمى خود را از طريق شبكههاى مجازى در منزل پيگيرى مىكرديم .
ارتباطات به شدت كاهش يافته بود و من كمتر به خانهى شقايق مىرفتم و احسان نيز كمتر به خانهى ما مىآمد ؛ اما مكالمات تلفنى ما مثل سابق برقرار بود و حتى بيشتر از سابق!
من و خانواده به ندرت از خانه خارج مىشديم و سعى مىكرديم براى مقابله با بيمارى تمام نكات بهداشتى را رعايت كنيم . زمستان به سختى سپرى شد و بهار زيبا فرا رسيد ، ولى به خاطر بيمارى كرونا ديد و بازديد ايام نوروز به شدت كم شده بود .
نه ما جايى مىرفتيم و نه كسى به منزلمان مىآمد ؛ فقط يكى دو بار بين ما و خانوادهى شقايق و احسان رفت و آمد مختصرى صورت گرفت ، آن هم با رعايت تمام نكات بهداشتى .
بهار شيراز بسيار زيبا و دل انگيز است . در اين فصل هوا معتدل ، معمولاً ابرى و بارانى ، كوه و در و دشت سراسر سبز و پُرگل! اما اين سال به خاطر شيوع بيمارى ، به ندرت بيرون مىرفتيم و كمتر از طبيعت زيبا استفاده مىكرديم .
صبح بيستم فروردين بود ؛ شب قبل نم بارانى زده بود و فضا را بسيار معطر ساخته بود . دلم حسابى هواى كوه و دشت بمو كرده بود . كوه و دشت بمو در آغاز فصل بهار بسيار دلنشين و زيباست . به پدر گفتم : « امروز سرى به دامنهى كوه بمو بزنيم كه اكنون حسابى پر از گل و طروات شده است » .
پدر پذيرفت . من فورا به شقايق تلفن زدم و گفتم : « عزيزم! من و پدر و برادرم مىخواهيم به كوه بمو برويم ؛ آيا تو هم با ما همراه مىشوى؟ »
شقايق بسيار خوشحال شد و گفت : « اتفاقاً دلم هم خيلى هواى تو را كرده و هم هواى طبيعت پر گل را! »
گفتم : « پس زودتر آماده شو ، تا نيم ساعت ديگر به دنبالت مىآييم » .
سارا سخن ما را شنيد و سريع با احسان تماس گرفت و موضوع را گفت!
از سارا پرسيدم : « به احسان چه گفتى؟ »
جواب داد : « گفتم زودى بيا كه داريم مىرويم به دشتى پر از گل! »
خنديدم و گفتم : « اى شيطون! تو هم فقط منتظرى كه از جريانات به نفع خودت استفاده كنى! »
خنديد و گفت : « خيال كردهاى فقط تو و شقايق دل داريد؟ »
پدرم گفت : « چه بهتر! امروز با هم به آغوش طبيعت مىرويم » .
نيم ساعت بعد احسان با پيكان پدرش به درب منزلمان رسيد ، به او گفتم : « به به! احسان خان! چه با عجله! سه سوته خودت را رساندى! »
در حالى كه لبخندى بر لب داشت گفت : « اگر بال داشتم يك سوته خودم را مىرساندم! » با خوشحالى همديگر را در آغوش گرفتيم .
پدرم ماشين را به درب منزل آورد ، مادرم صندلى جلو نشست و سارا و سينا سوار ماشين پدر احسان شدند و به راه افتاديم . سر كوچه ، خانهى شقايق بود . با تلفن همراهم به اوزنگ زدم و او فورا از منزل خارج شد و در صندلى عقب ماشين كنار من نشست و همگى به سمت دروازه قرآن به راه افتاديم . پدرم در جلو رانندگى مىكرد و احسان به دنبال او از شهر خارج شديم . سراسر كوه و دشت پر از بوته و گل و سرسبزى بود . مدتها بود كه از شهر خارج نشده بوديم . همگى احساس
شادى و نشاط مىكرديم . من دستان شقايق را در دستان خود گرفته بودم و يك نگاهم به لبخند او بود و يك نگاهم به كوه و دشت سرسبزِ پيش رو!
به شقايق گفتم : « چقدر اين دشت سرسبز زيباست! »
شقايق گفت : « براى من هم سرسبزى كوه و دشت بسيار زيباست ؛ البته زيباست ، چون در كنار تو هستم! »
گفتم : « نگاهِ عشق ، همه چيز را زيبا مىبيند . اين همه طراوت و سرسبزى نعمت بزرگى است كه خدا به ما داده است » .
گفت : « اين شدت عشق من به تو نيز حرارتى است كه خدا در قلب من قرار داده است! »
دست گرم او را محكم فشردم و گفتم : « واقعا دوستت دارم! واقعا سرسبزى قلب منى! »
او هم دست مرا فشرد و لحظاتى با لبخند زيبايى در چشمان من نگريست .
گفتم : « با ديدن اين همه سرسبزى و طراوت كه با حرارت عشق يكى شده ، مضمون زيبايى در ذهنم آمده ؛ مىخواهم شعرى بسرايم! »
با خوشحالى گفت: «بگو كه شعرهاى تو هميشه زيباترين است!»
همان موقع سرودم :
آن دل كه بوَد عاشق ، مسرور جهان باشد *** سرسبز بود دائم ، ايمن ز خزان باشد
مادرم گفت : « چه شعر زيبايى! معلوم است كه هواى بهارى و دشت سرسبز حسابى ذوقات را به كار انداخته! »
گفتم : « با زنده شدن طبيعت ، دلهاى ما هم بايد زنده شود . اين همه طراوت و سرسبزى ، هديهى خداى مهربان است به ما تا زندگىِمان لذت بخش باشد » .
پدرم گفت : « تا هم زندگىِمان لذت بخش باشد و هم شكر نعمتهاى او را به جاى آوريم » .
به دشت سرسبز بمو رسيديم ؛ هوا نيمه ابرى بود ، كوه سر به فلك كشيدهى بمو پر از طراوت و سرسبزى بود . پدر ماشين را در كنار تپهاى پارك كرد و احسان نيز به دنبال ما ماشين را همانجا پارك كرد .
همگى از ماشين پياده شديم . باد ملايمى مىوزيد و هوا مرطوب و خنك بود . دستههاى پرندگان بالاى سرمان در حال پرواز بودند . زمين كمى خيس بود و بوى خوش خاك مرطوب ، همراه با عطر گلها و گياهان آن منطقه ، مشام ما را پر كرده بود . سينا توپ خود را از صندوق عقب ماشين برداشت و آنرا به هوا پرتاب كرد و گفت : « بياييد با هم توپ بازى كنيم » .
من و احسان براى دقايقى با سينا توپ بازى كرديم . پدر و مادرم روى زيلويى نشسته بودند و طبيعت زيبا را نگاه مىكردند . سارا به نزد من و احسان آمد و گفت : « آقايان به بازى مشغولاند! پس سهم ما چه مىشود؟ »
احسان خندهاى كرد و به سمت خواهرم رفت . سارا دست او را گرفت و گفت : « احسان! ببين در دامنهى تپه چقدر گلهاى زيباى قرمز روييده! بيا برويم آنجا » .
سپس دست احسان را گرفت و با خود برد!
من به شقايق گفتم : « بيا ما هم برويم كه فرشى سرخ رنگ دامنهى تپه را فرا گرفته است . » با هم به دامنه تپه رفتيم . صدها و شايد هزاران گل شقايق در دامنهى آن تپه روييده بودند و با وزش باد ملايم در آغوش يكديگر مىرقصيدند! صحنهى بسيار زيبايى بود . چهار نفرى به درون گلها رفتيم و با هيجان به زيبايى خيره كنندهى آنها مىنگريستيم . من چند شاخه گل شقايق چيدم و رو به شقايق كردم و گفتم : « اين گلهاى زيباى شقايق ، تقديم به همسر مهربانم شقايق! »
شقايق گلها را از دستم گرفت و گفت : « آنچه برايم اين شقايقها را زيبا مىكند ، دستان پر محبت و دل باصفاى توست! »
سپس به سمت پدر و مادر حركت كرد و گفت : « مىخواهم اين گلها را به آن دو تقديم كنم » .با شوق راه رفتن زيبايش را در ميان گلهاى شقايق نگاه مىكردم . شقايقِ من در ميان گلهاى شقايق با ناز راه مىرفت . شقايقهاى زيبا او را در بر گرفته بودند و با حركت باد خود را به دامن او مىماليدند . در دلم به شقايقها گفتم : « آهاى شقايقهاى نازنين! شقايق من از شما زيباتر و نازنينتر است! »
به طرف احسان و سارا برگشتم ، ديدم روى صخرهاى در ميان گلها نشستهاند و دستان يكديگر را در دست دارند و مشغول نجواى عاشقانهاند! لحظهاى شيطنتم گل كرد! با گامهاى بلند به سمتشان رفتم و فرياد زدم : « چه خبره؟ چرا مراعات نمىكنيد؟ اين شيطنت بازىها يعنى چه ؟ پاشيد و بساط عشق بازىتان را زودتر جمع كنيد » .
سارا و احسان تكانى خوردند و هاج و واج به من خيره شدند!
لحظاتى به يكديگر نگاه مىكرديم ؛ آن دو متحيّر و مبهوت شده بودند!
بعد از لحظاتى سكوت ، سارا دهان باز كرد و گفت : « چه خبره مسعود! چرا داد و بيداد مىكنى؟ مگر چه شده؟ چشم ديدن ندارى؟ »
من با همان حالت تندى گفتم : « بله كه چشم ديدن ندارم ؛ رحم و مروّت هم خوب چيزىست! »
احسان در حالى كه بهتزده شده بود ، با آرامى به من گفت : « مسعود جان! اتفاقى افتاده؟ ما كار ناشايستى انجام دادهايم؟! »گفتم : « بله كه طورى شده! راحت نشستهايد و در حال ردّ و بدل كردن دل و قلوه هستيد؟ كمى رحم به اين شقايقهاى بيچاره نمىكنيد؟ مگر نمىبينيد كه داغ عشق درونشان را كبود و سياه كرده؟! خوشانصافان! آهستهتر! آهستهتر! شقايقها كم تاباند و تحمل شنيدن سوز و گداز عاشقانه را ندارند! »
آن دو هاج و واج به يكديگر نگاه كردند! و من هم ناگهان زدم زير خنده!
سارا در حالى كه هم كمى دلخور شده بود و هم لبخندى بر لب داشت ، بلند شد و به من گفت : « آقا مسعود! اين مسخره بازىها چيه؟! واقعا در مسخره بازى هم مثل شعر گفتنت نمرهى 20 مىگيرى! »
من فقط مىخنديدم!
احسان با خنده بلند شد و گفت : « آقا مسعود! اين جورى هم داشتيم؟! »
با همان حالت خنده گفتم : « آره كه داشتيم! گفته بودم كه با شيطنتى ، شيطنتت را برملا كنم !
يادت هست آن روزى كه با ميثم رفته بوديم به تخت جمشيد ، چگونه حال گيرى كردى؟ »
احسان با صداى بلند خنديد و گفت : « پس خواستى تلافى كنى! »
گفتم : « چيزى كه عوض داره ، گِلِه نداره! »پدر و مادر و شقايق كه از سر و صداى من متعجب شده بودند ، به سمت ما آمدند!
احسان گفت : « اين شوخىات ، مرا به ياد آن شعر بسيار زيبايى كه دو سال پيش سروده بودى انداخت » .
سارا به احسان گفت : « كدام شعر؟ »
احسان گفت : « شعرى بسيار زيبا و عاشقانه! دو سال پيش اين شعر را در صفحهى شعر و ادبيات روزنامهى خبر ديدم » .
گفتم : « آفرين احسان! عجب حافظهاى دارى! »
سارا به احسان گفت : « مىتوانى آن شعر را براى من بخوانى؟ »
احسان گفت : « آرى ؛ اين شعرِ زيبا در قالب هايكو است كه بسيار زيبا و ظريف رابطهى عشق و طبيعت را به نمايش گذاشته است . در روزنامه نوشته بود :
به دو شيداى در دشت تنها :
آهستهتر! آهستهتر!
شقايقها كمتاباند!
و اين شعر كوتاه ، در بردارندهى لطافت طبيعت به همراه ظرافت عشق است ؛ من با خواندن آن حسابى لذت بردم »
من گفتم : « اين همه تعريف ، لطف توست ؛ واقع مطلب اين است كه شعر فوق ، يك شعر عادى است و اين همه تعريف ندارد! »
پدر و مادر و شقايق به پيش ما رسيدند و گفتند : « چه خبر شده؟! »سارا جريان را برايشان تعريف كرد ؛ همگى زدند زير خنده!
من گفتم : « عشق و عاشقى واقعازيباست! البته عشق
و عاشقى رمزهاى فراوانى دارد كه شايد ما فقط يكى از آن را داشته باشيم! »
احسان گفت : « آرى ! عشق و عاشقى واقعا زيباست! و زيباتر
از همه ، عشق ورزيدن به خالق تمام زيبايىهاست! اوست كه هم تمام زيبايىهاىِ عالم را خلق كرده و هم عشق را در قلبهاى ما قرار داده است! »
سپس احسان دستهايش را به آسمان بلند كرد و گفت : « خدايا! خدايا! از اين همه طراوت و زيبايىهايى كه خلق كردهاى و به ما دادهاى ، سپاسگزاريم! »
همگىِ ما هم سر را به آسمان گرفتيم و از خالق زيبايىها تشكر كرديم .
مادرم رو به من كرد و گفت : « آن شعرى كه قبلاً سروده بودى و از عاشقى و رمز آن گفته بودى ، برايمان بخوان » .
گفتم : « به روى چشم » و سپس خواندم :
اى دل اگر تو رمزى *** از عاشقى بدانى
اين را بدان كه برتر *** باشد ز پادشاهى
گر يار رخ نمايد *** بر ديده پا گذارد
اى قلب زخم ديده *** ديگر بگو چه خواهى؟
تو پادشاه حُسنى *** من آمدم گدايى
اى ماه روى رعنا *** من را بده پناهى
اى باغ گل به رويم *** آغوش مهر بگشا
چون آمدم به سويت *** از بهر عذرخواهى
با ناز گفت دلبر : *** با ما چه كار دارى؟
گفتم كه آرزويم *** باشد ز تو نگاهى
باد خنك بهارى ابرها را در آسمان به هم متصل نمود ؛ ناگهان باران به شدت شروع به باريدن كرد . دشتِ سرسبز پُر از فرياد و هيجان و شادى گشت ؛ جوىهاى باريك و متعددى از دامنه كوه سرازير شد . مادرم دست پدرم را گرفت و به سمت ماشين دويدند ، سينا هم به دنبال آن دو به سمت ماشين دويد . من با شقايق و احسان و سارا زير رگبار باران مانديم و از خيس شدنمان لذّت مىبرديم . بعد از چند دقيقه باران متوقف شد و ابرها كنار رفتند . رنگين كمان زيبا در آسمان ظاهر شد ؛ گلها با وزش باد ملايم به پايكوبى مشغول شدند و پروانهها به دور آنها مىچرخيدند . من در حالى كه دست شقايق را در دست داشتم همراه احسان و سارا كه دست در دست هم داشتند ، مسحور رنگينكمان بوديم .
آن روز به خوبى و خوشى گذشت و عصر ، قبل از غروب
آفتاب با دامنى پر از گل ، به خانه بازگشتيم .
اواخر ارديبهشت فرا رسيد . با مراسمى ساده ، چشنعروسى من و شقايق برپا شد . به خاطر شرايط كرونا ، فقط چند نفر از بستگان نزديك ، به ميهمانى و جشن دعوت شدند . پدرم يك سوئيت كوچكى در همان نزديكىهاى منزلمان ، براى من و شقايق اجاره كرد و ما زندگىِ مشتركمان را آغاز كرديم و هر روز كه مىگذشت ، مهر و عاطفه ميان ما دو شديدتر مىگشت .
شكر خدا ، سارا در آزمون دانشگاه با رتبهى بسيار بالايى قبول شد و به آرزوى ديرينهى خود رسيد . اواخر تابستان ، احسان با جشنى كوچك ، دست همسر خويش را گرفت و به منزل خودشان بُرد . آن دو زندگىِ مشترك خود را با ساده زيستى عاشقانهاى آغاز كردند .
فصل پاييز فرا رسيد . ماه صفر بود و احسان لحظه شمارى مىكرد كه ايام اربعين فرا برسد و به زيارت مرقد مطهر امام حسين مشرّف گردد . قول داده بود كه سارا را هم با خود ببرد . سارا هم با خوشحالى براى روز موعود لحظه شمارى مىكرد ؛ اما محدوديتهاى كرونايى مانع آن شد كه آن دو بتوانند در روز اربعين به زيارت امام حسين بروند . احسان از اين كه نتوانسته بود به زيارت برود ، خيلى ناراحت بود و مىگفت : « نمىدانم چه كردهام كه امسال توفيق زيارت امام حسين از من گرفته شده است! من چند سال بود كه براى اربعين به زيارت امام حسين مىرفتم و با دلى شاد و خرّم بازمىگشتم » .احسان روزى به من گفت : « مىدانى اسلام چند معجزهى
جاويد دارد؟ »
گفتم : « تا آنجا كه من مىدانم ، قرآن معجزهى جاويد اسلام است » .
گفت : « آرى ؛ قرآن معجزهى جاويد است ؛ قرآن كلام
خداوند است كه تاكنون هيچ كس نتوانسته است يك سوره مثل آن را بياورد . قرآن مطالب علمىاى را بيان مىكند كه از علم و دانش كنونى بشر فراتر است ؛ البته بعد از گذشت 14 قرن ، برخى از مطالب علمى اين كتاب آسمانى ، براى بشر امروز آشكار شده است » .
گفتم : « لطف مىفرماييد يكى از اين مطالب علمى را براى من بگوييد؟ »
گفت : « خداوند متعال در كلام جاودانش مىفرمايند :
« زمانى كه به كوهها مىنگريد ، آنها را ثابت مىبينيد ؛ اما اين
گونه نيست ؛ كوهها همانند ابرها ، با سرعت در حركتاند » .
اين آيهى شريفه ، دقيقا اشاره به حركت زمين به دور خودش مىكند ؛ زمين هر لحظه با سرعتى بالا به دور خود مىچرخد و با اين چرخش ، كوهها هم با سرعت در حال حركتاند! و اين يكى از صدها و هزاران مطلب علمى قرآن است كه بشر امروز تازه به آن رسيده است » .گفتم : « واقعا جالب است ؛ من نمىدانستم! »
گفت : « البته هرچند قرآن كريم مباحث علمى گستردهاى را مطرح كرده است ؛ اما هدف اصلى از نزول اين كتاب آسمانى ، هدايت بشر است . قرآن راه صحيح را به انسانها مىآموزد تا زيباترين فرجام نصيبشان گردد » .
گفتم : « معجزهى جاودان ديگر اسلام چيست؟ لطفا برايم توضيح بده » .
احسان با صدايى آهسته و محزون گفت : « و آن معجزهى جاودان وجود مبارك امام حسين است كه با شهادتش ، حرارت عشقى را در قلبها وارد كرده كه هرچه از آن مىگذرد ، حرارت اين عشق در قلبهاى عاشقان ، شعلهورتر مىشود » .
به چهرهى احسان نگاه كردم ، قطرات اشك را در چشمان او ديدم ؛ گفتم : « احسان! خوشا به حالت كه در چند اربعين زائر قبر مبارك امام حسين بودى » .
احسان در حالى كه مىگريست گفت : « اما امسال محروم شدم » .
چند لحظه بعد گفت : « اربعين امسال ، معجزهى بزرگ قرن در سرزمين كربلا به وقوع پيوست! »
با اشتياق گفتم : « احسان جان! لطفا براى من كامل و با جزئيات توضيح بده ».
گفت : « امسال بيش از پانزده ميليون انسان ، به زيارت امام حسين در روز اربعين مشرف شدند ؛ اما يك نفر هم دچاربيمارى كرونا نگشت و همه به بركت امام حسين سلامت ماندند! »
با تعجب گفتم : « يعنى در اين شرايط بيمارى ، پانزده ميليون انسان در يك محل كوچك اجتماع كردند و هيچ كس به ويروس كرونا مبتلا نگشت؟! »
احسان در حالى كه چشمانش از اشك خيس شده بود گفت :
« آرى ، آرى! اين مطلبى است كه رسانههاى عراق مطرح كردند و آن را معجزهى بزرگ قرن ناميدند » .
من گفتم : « در همان ايام در شهر بزرگ تهران ، كه مردمِ بسيارى در خانههايشان بودند و بسيارى هم كه در اجتماع مىآمدند نكات بهداشتى را رعايت مىكردند ؛ با اين حال گزارشات رسمى وزارت بهداشت نشان مىداد كه در هر روز ، متأسفاته نزديك به 200 نفر قربانى بيمارى كرونا مىشوند و جان خود را از دست مىدهند !
اما در كربلا در آن مكان محدود و جمعيت ميليونى ، روز اربعين بيمارى به صفر مىرسد!! واقعا عجيب است! واقعا معجزهى بزرگى است » .
احسان گفت : « آرى! واقعاً معجزهى بزرگى است كه رسانههاى جهان آن را با ناديده گرفتن مخفى كردند و براى جامعهى جهانى بازگو نكردند ؛ به گونهاى كه رئيس اوقاف شيعيان عراق فرياد زد و گفت : « بزرگترين معجزهى قرن در اربعين امسال به وقوع پيوست ؛ اما رسانهها اين واقعهى عظيم را گزارش ندادند!! »گفتم : « اگر بخواهيم اين واقعهى عظيم اربعين را با ملاكهاى عادى محاسبه كنيم بايد بگوييم :
اربعين بايد همهى زائران بيمارى كرونا مىگرفتند و لااقل دو ميليون نفر از آنان براثر آن بيمارى فوت مىكردند ؛ اما اينگونه نشد! »
احسان گفت : « آرى ؛ با آن ازدحام جمعيت ، هيچ كس در روز اربعين بيمار نگشت و اربعين تلفات كرونايى نداشت و اين چيزى جز معجزهى امام حسين نيست ؛ اين واقعهى عظيمى بود كه در عصر ما به وقوع پيوست و بسيارى از عالَميان آن را ديدند و هركس كه از روى غرض آن را انكار نمايد ، بايد بداند كه حق و حقيقت با انكار منكران ، محو نمىشود » .
من نسبت به آنچه كه احسان مىگفت غرق شگفتى و تحيّر شدم . احسان به من گفت : « فردا به منزل ما تشريف بياور ، تا چيز شگفتانگيزترى را هم به تو نشان بدهم » .
من كه بسيار كنجكاو شده بودم دعوتش را پذيرفتم . فردا صبح به منزلشان رفتم . خواهرم بسيار خوشحال شد و به گرمى از من پذيرايى كرد . بعد از دقايقى احسان مرا به اتاق خود برد و به پشت ميز تحريرش نشست ؛ من هم در كنار او روى صندلى نشستم . احسان كامپيوتر روى ميزش را روشن كرد و گفت : « اكنون خواهى ديد كه خداى متعال چه معاملهاى با امام حسين كرده است! »احسان تصويرى را به من نشان داد ، حرم مطهر امام حسين بود ؛ به من گفت : « به دقت نگاه كن ، ببين چه مىبينى؟ »
با اشتياق تصوير حرم امام حسين را نگاه مىكردم ، چند نفر داخل ضريحى بودند و به اطراف نگاه مىكردند ، يك نفر با اشارهى انگشت دست ، شيارهايى از كاشىهاى كف آن ضريح مطهر
را نشان مىداد و يك نفر با تلفن همراه مشغول تصوير بردارى بود . از صحنهاى كه ديدم بسيار متحيّر شدم ، بسيار عجيب و شگفتانگيز بود! بسيار عجيب و شگفت انگيز! ديدم از ميان شيارهاى كاشىهاى كف آن ضريح ، قطره قطره خون مىجوشد!
تصويربردار چندين كاشى كف ضريح را نشان مىداد ؛ قطرههاى خون از شيارهاى كف ، خارج مىگشت . با هيجانى غير قابل توصيف گفتم : « احسان! احسان! برايم توضيح بده ، اينجا چه خبر است؟! »
احسان در حالى كه اشك ، چشمانش را پر كرده بود گفت : « اين ضريحى كه مىبينى ، قتلگاه امام حسين است و اين خونى كه مىبينى ، از كف اين قتلگاه در روز عاشورا خارج شده است و اين چيزى جز معجزه نيست! »
با تحيّر گفتم : « مطمئنى كه اين تصوير ساختگى و مصنوعى نيست؟ »
گفت : « آيا به نظر مىآيد ساختگى و مصنوعى باشد؟ » گفتم : « خير » .گفت : « واللّه حقيقى است و بارها شده است كه در روز عاشورا از قتلگاه امام حسين خون جوشيده است و به كرّات من اين واقعهى عظيم را از زائران امام حسين شنيدهام » .(1)
1) . لطفاً براى ديدن منابع و مستندات اين واقعه به صفحه 349 مراجعه شود .
گفتم : « اللّه اكبر! اللّه اكبر! از عظمتى كه خدا به امام حسين داده است » .
گفت : « باز هم عظمتى ديگر را نگاه كن! »
احسان تصوير ديگرى آورد . تصوير ضريح امام حسين بود ؛ تعداد زيادى دور آن ضريح مشغول زيارت بودند . دوربين فيلمبردارى روى صندوقچهى قبر امام حسين تمركز يافته بود و شيشهاى كه روى آن صندوقچه به نمايش گذاشته بود .
احسان به من گفت : « دقيق به آن شيشه كه روى قبر است بنگر ، تا دقايقى ديگر ، اتفاق عظيمى مىافتد » .
من با تمام تمركز به آن شيشه نگاه مىكردم ؛ شيشهاى بود به شكل جعبه كه مقدارى خاك درون آن بود . ناگاه ديدم خاكهاى درون شيشه دارد تغيير رنگ مىدهد و به خون تبديل مىشود . صداى شيون و گريه مردم برخاست و نداى ياحسين ياحسين تمام حرم مطهر را پر كرد!!
با تحيّر رو به احسان كردم و گفتم : « لطفا براى من توضيح بده كه جريان چيست؟ »احسان در حالى كه آهسته مىگريست گفت : « اين خاك تربت مقدس امام حسين است كه در ظهر عاشورا تبديل به خون گرديده است! »
گفتم : « واقعا اين تصوير واقعى است؟ »
گفت : « به نظرت غيرواقعى مىآيد؟ »
گفتم : « خير ؛ تمام شواهد و قرائن داخل تصوير اين را مىرساند كه كاملاً واقعى است! »
احسان گفت : « به خدا واقعى است! به خدا واقعى است! در همان روز ، يكى از دوستان خوب من به نام اسماعيل آنجا بود و قسم خورد كه اين جريان را خودم با دو چشمانم ديدم!
آرى ، آرى ! به خدا حقيقى است و اين عظمتى است كه خدا به امام حسين داده است ؛ زيرا او تمام هستىاش را در راه خدا فدا كرد ؛ جوان رعنايش را فدا كرد ؛ طفل شش ماههاش را فدا كرد ؛ سختترين جان دادن را پذيرفت و امضا كرد تا خدا به بزرگى ياد شود و دين او تا قيامت بماند » .
احسان بلند بلند گريه كرد و من و سارا هم به گريه افتاديم .
بعد از دقايقى احسان گفت : « اكنون اين خاك مطهّر ، در موزهى امام حسين قرار دارد و هر ساله ظهر عاشورا مجددا تبديل به خون مىگردد و افراد زيادى آن را ديدهاند و گزارش كردهاند! »
احسان در حالى كه مىگريست ، گفت : « امام حسين يعنى تمام عشق ؛ امام حسين يعنى تمام آزادگى ؛ امام حسين يعنى تمام بندگى و عبوديت ؛ امام حسين يعنى تمام خوبىها و زيبايىهاى عالم! عشق به امام حسين يعنى رسيدن به زيباترين فرجام و پرواز در ابديت! »
از آنچه احسان به من نشان داده بود فوقالعاده متحيّر شده بودم . آن تصاوير و توضيحات احسان ، حسابى مرا دگرگون
ساخته بود . احسان گفت : « البته انسانهايى هستند كه هرگز نمىخواهند زير بار حق بروند ؛ در زمان پيغمبران ، با وجود اين كه معجزهى آنها را مىديدند ، اما باز هم منكِر آن مىشدند و هم اكنون هم انسانهاى متكبرِ نفْس محور ، اين حقايق را انكار مىكنند ؛ اما بدانند كه خدا حق است ؛ قرآن حق است ؛ امامان معصوم حقاند ؛ قيامت هم حقّى است كه به زودى فرا مىرسد و حقايق را بر همگان ، خصوصا منكِران ، آشكار مىسازد » .
در حالى كه چشمانم گريان بود آرزو كردم كه سال آينده در اربعين زائر مرقد مطهر امام حسين گردم .
احسان سپس به من گفت : « تمام اين تصويرها در فضاى مجازى اينترنتى موجود است و هركس كه بخواهد مىتواند آنها را ببيند » .
زمانى كه من به خانه بازگشتم غرق تحيّر بودم و ذهنم كاملاً درگير آن تصاوير بود . شقايق زمانى كه تحير مرا ديد به من گفت : « مسعود جان! چه اتفاقى افتاده كه اينگونه دگرگون شدهاى؟! »
من جريان را براى او تعريف كردم و او هم مانند من غرق تحير گشت!
هر دو دست خود را به آسمان بلند كرديم و چنين نجوا نموديم : « خدايا! خدايا! به زودى زيارت مرقد مطهر امام حسين را نصيب ما بگردام » .
احساس كردم تمام قلب مرا امام حسين تصرف كرده است ،
هر طرفى كه نگاه مىكردم ، عكس ضريح امام حسين در مقابل چشمانم جلوهگر مىشد . شب شده بود و هنوز قلبم درگير عشق امام حسين بود ؛ احساس كردم قلبم مىخواهد ندايى بدهد! به نواى قلبم گوش دادم و دو بيت شعر براى امام حسين سرودم :
جان فداى رخ او باد كه در وادى عشق *** شهرهى عالم و آفاق شد از روز اَلَست
چون تو دلدار نديده است كسى در دو جهان *** بلبل از شوق تو بر روى گل سرخ نشست
آرى ، آرى ! امام حسين از همان روز نخست آفرينش ، كه زيباترين معاملهها را با خدا كرد ، شهرهى همهى عالميان گشت و اگر مىبينيم كه بلبل روى گل سرخ مىنشيند ؛ شوق امام حسين در وجود او جريان دارد كه گلى را برمىگزيند كه رنگ خون دارد!
امام حسين از همان روز نخست آفرينش ، معاملههاى زيبايى با خدا كرد ؛ پذيرفت كه جوانش در راه خدا در مقابل ديدگانش قطعه قطعه گردد و كودك شش ماههاش روى دستانشبا تيرى سه شعبه گلويش دريده و پرپر شود ؛ امام حسين براى اينكه قرآن زنده بماند ، قطعه قطعه شدن با شمشيرها در راه خدا را پذيرفت و در آخرين لحظات زندگانى مباركش بر لبانش ذكر خدا بود كه مىگفت : « پروردگارا! راضى هستم به رضاى تو و تسليم هستم در برابر فرامين و تقديرات تو » .
آرى ! امام حسين تمام عشق است كه زيباترين فرجام را به ما مىآموزد و ما را مهيا مىكند كه پرواز كنيم و بالا و بالاتر برويم ، و تا افقى بيكران در ابديت پرواز كنيم!
من اين خاطرات را به پايان مىرسانم و اميدوارم هركس خاطرات مرا مىخواند كمى بيانديشد كه انديشهى سالم راه را به انسان نشان مىدهد . اين خاطرات - كه فرازهايى از زندگانى من بود - فقط قصه نيست ؛ بلكه حقيقتى است كه از روى راستى و صدق بيان گرديد و واقعيتى است كه جنبههاى گوناگون زندگى همهى ما را فرا گرفته است .
زندگانى زيباست ؛ به شرط اين كه زيبا زندگى كنيم و زيبا زندگى كردن ، ميسر نمىگردد ؛ مگر اينكه عواطف انسانى را درون خود رشد دهيم و عواطف انسانى درون ما رشد نمىيابد ، مگر اينكه به خالقِ مهربان و تواناى عالم ارتباط برقرار كنيم و بندهى او گرديم . اين بندگى ، انسان را رها مىسازد و او را به پرواز درمىآورد . ما انسان هستيم ؛ در شمار برترين مخلوقاتخدا هستيم ؛ زيرا صاحب عقل و شعورايم ؛ زيرا صاحب
عواطف پاك و احساسات لطيف و زيبا هستيم .
عشق ، جوشش زيبايى است كه خالق زيبايىها در وجود ما قرار داده است تا به همنوعان خود و حتى حيوانات و گياهان هم عشق بورزيم ؛ تا با اين عشق رشد يابيم .
تمام زيبايىهاى زندگى باتوجه به انسانيت ماست ؛ يعنى : آنچه را براى خود مىپسنديم براى ديگران هم بپسنديم و آنچه براى خود نمىپسنديم ، براى ديگران هم نپسنديم .
زندگى زيباست ؛ دنيا زيباست ؛ شب و روز زيباست ؛ چهار فصل زيباست ؛ به شرط اينكه انسانى زندگى كنيم ؛ به شرط اين كه از عُجب و بزرگ بينى به دور باشيم ؛ به شرط اين كه از تظاهر و ريا رها گرديم :
هركس كه نهال خير در دنيا كاشت *** امّيد بهشت از خدا بتْوان داشت
از عُجب و ريا اگر درون پاك شود *** بر بام جهان تواند او پاى گذاشت
آرى ، آرى ! جهانى كه وسعتش غيرقابل تصور است را مىتوان زير گامهاى خود قرار داد با زيبا زيستن!
« پايان »
جوشيدن خون از قتلگاه امام حسين عليهالسلام و تبديل تربت كربلا به خون از شبكههاى مختلفى به نمايش در آمده است كه از جمله :
1 . شبكهى « العالم » كه فيلم تبديل شدن خاك كربلا به خون در ظهر عاشورا را پخش كرده و با بينندگان آن صحنه مصاحبه مىكند .
2 . سايت ( دالفك ) DALFAK.com يازده فيلم در اين باره به نمايش گذاشته كه اين فيلمها عبارتند از :
الف : سرازير شدن خون از قتلگاه در ظهر عاشورا .
ب : در گودال قتلگاه ظهر عاشورا سنگ خون گريه مىكند .
ج : تبديل شدن تربت داخل شيشه به خون در ظهر عاشورا .
د : معجزه امام حسين عليهالسلام ، تبديل شدن تربت به خون
ه . : جارى شدن خون از سنگ قتلگاه در ظهر عاشورا .
ز : بيرون آمدن رگههاى خون از سنگهاى قتلگاه در ظهر عاشورا .
و ... .
3 . سايت شيعهنيوز مراحل تبديل شدن تربت قتلگاه به خون در روز عاشورا را در شش تصوير به نمايش مىگذارد
.4 . سايت مشرقنيوز تصوير خارج شدن رگههاى خون از سنگهاى قتلگاه در روز عاشورا را به نمايش مىگذارد .
5 . سايت بيتوته .
6 . سايت titrch.ir
7 . سايت WWW.DIDEO.ir
8 . وبلاگ ثقلين .
و وبلاگها و سايتهاى متعدد ديگرى نيز اين معجزهى امام حسين عليهالسلام را به نمايش گذاشتهاند كه تصاوير كاملاً واضح و آشكار بوده و با دوربينهاى مختلفى فيلمبردارى شده است .