ghaemiyeh.com
سرشناسه : کریمی، مرزبان، 1335 -
عنوان و نام پديدآور : بهداشت روانی در نگاه اسلام/ مولف مرزبان كریمی؛ ویراستار گلنساء بشکار، حسنا کریمی.
مشخصات نشر : تهران : سازمان اوقاف و امور خیریه، انتشارات اسوه، 1400.
مشخصات ظاهری : 447 ص.
شابک : 978-964-542-668-0
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه: ص. 443 - 445.
موضوع : بهداشت روانی -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Mental health -- Religious aspects -- Islam
بهداشت روانی -- جنبههای قرآنی
Mental health -- Qur'anic teaching
روانشناسی اسلامی
Islam -- Psychology
شناسه افزوده : بشکار، گل نسا، 1339 -، ویراستار
شناسه افزوده : کریمی، حسنا، 1366 -، ویراستار
رده بندی کنگره : BP232/65
رده بندی دیویی : 297/485
شماره کتابشناسی ملی : 8678042
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
بهداشت روانى در نگاه اسلام
مؤلف : مرزبان كريمى
ويراستاران : گلنساء بُشكار - حُسنا كريمى
ناشر : انتشارات اسوه
حروفچينى : سجّاد /
لیتئگرافی،چاپ و صحافی : چاپخانه بزرگ قرآن کریم
چاپ اوّل : زمستان 1400
شمارگان : 1000نسخه
قيمت : 85000 تومان
شابك :0-668-542-964-978
كليه حقوق محفوظ و مخصوص مؤلف است.
كپى بردارى بدون ذكر منبع شرعاً جايز نيست.
بسم الله الرحمن الرحیم
(اِنَّ الْمُتَّقينَ فِى مَقامٍ اَمين )(1)
گناه يك نوع بيمارى است و اگر معالجه نشود در دل و جان انسان جا باز كرده و تمام وجود او را تسخير مىكند. هيچكس از ارتكاب گناه و سيئات موفقيتى حاصل نمىكند. حضرت على(علیه السلام) مىفرمايد: «ما ظفّر من ظفر بِالْاِثم وَالغالِبُ بِالشَّرِّ هُوَ المَغلُوب»؛ «هيچ انسانى از راه گناه و نافرمانى خدا پيروز نشد، گناهكار هميشه مغلوب است».(2)
به راستى هيچ فردى دست به گناهى نَزَد جز اينكه قيمت خود را شكست؛ به همين دليل است كه پرهيز از گناه، ريشه دين مىباشد. قال رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) «اَصْلُ الدِّينِ اَلْوَرَعُ»؛ حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «ريشه دين تقوى است».(3)
هرگاه كسى به گناهى اقدام كند روانش آلوده و از لطافت روحى او كاسته مىشود و كمكم آرامش روح او تبديل به ناامنى و اضطراب مىگردد و دل و جانش به تاريكى گراييده و استعدادهاى ذاتى او يكى بعد از ديگرى در وجودش محو و در مسلخ گناه و منكرات قربانى هوىٰ و هوس مىشود و بالعكس در حالت سلامتى از گناه، همواره تا اوج ملكوت، قدرت پرواز مىيابد و همين امر سبب بروز كمالات و ظهور استعدادهاى روحى و معنوى او مىشود.
حضرت على(علیه السلام) علت بىرحمى و سنگدلى را اين چنين توضيح مىدهد : «ما جفّتِ الدُّمُوعُ اِلّا لِقَسْوةِ القُلُوبُ وَ ما قَسَتِ القُلُوبُ اِلّا لِكَثرةِ الذُّنُوب»؛(1)«چشمها از اشك نخشكيد جز آن كه دلها سخت شد و دلها سخت نشد مگر آن كه گناهان زياد شد».
خاتم الانبياء حضرت محمّد مصطفى (صلی الله علیه و آله) فرمود : «لِكُلّ داءٍ دَواءٌ وَ دَواءُ الذُّنُوبِ الاِسْتِغفارُ»؛(2)«براى هر دردى درمانى است و داروى گناهان، توبه كردن و استغفار نمودن است».
امام على(علیه السلام) مىفرمايد: «همانا پرواى از خدا، داروى دردِ دلهاى شما و بيناكننده كورى دلهاى شما و شفابخش بيمارىهاى اجساد شما و اصلاح كننده فساد درون سينههاى شما است».(3)
طبّ الصّادق از روض الرياحين يافعى، ص42نقل مىكند كه روزى حضرت اميرالمؤمنين على (علیه السلام)از يكى از كوچههاى بصره مىگذشت، جمعيت فراوانى را ديد كه حلقه زده و از اطراف گردن كشيده و تماشا مىكنند. نزديك رفت تا ببنيد چه خبر است. ميان جمعيت جوان خوشرويى را ديد كه با لباسى پاك و آراسته، داراى متانت و وقار با هيبت و عزّتى بخصوص، روى چهارپايهاى نشسته و مردم براى اينكه از او استفاده كنند از هم نوبت مىگرفتند. در ميان مراجعين كسانى بودند كه شيشههايى به دست داشتند و به او نشان مىدادن. ميان شيشهها خون يا ادرار و يا بعضى ديگر مايعات بدن بود. طبيب جوان به آن شيشهها با دقّت نگاه مىكرد و براى صاحب هر يك از آن شيشهها بر حسب آنچه مىفهميد دارو تجويز مىكرد. اميرالمؤمنين(علیه السلام)جلو رفت و سلام كرد و فرمود: خدايت رحمت كند آيا براى درد گناه دارويى همراه آوردهاى؟ طبيب گفت: مگر گناه درد يا بيمارى است؟
اميرالمؤمنين(علیه السلام)فرمود: آرى گناه بيمارى است و مردم را به زحمت انداخته است. طبيب مدّتى سر به زير انداخت و ساكت ماند، گويى در انديشه فرو رفته است. حضرت على (علیه السلام)سؤال را تكرار كرد و طبيب ساكت بود. بعد از چندى سر برداشت و گفت: قربانت من كه چيزى نمىدانم آيا شما دارويى براى گناه مىشناسى؟ حضرت فرمود: آرى، من داروى گناهان را مىشناسم و معالجه مىكنم. طبيب گفت : ممكن است براى ما توصيف فرماييد و امام (علیه السلام)با بيانى بسيار شيوا به او فهماند كه علم و ايمان همراه با تقوا و طهارت و تسليم در برابر خدا و استغفار و بازگشت به سوى اللّه درمان حقيقى گناهان است. در كتاب مواعظ العديده نقل است كه خاتم الانبياء (صلی الله علیه و آله)فرمود: سه خصلت است كه هيچ كس را از آن گريزى نيست: اَلْحَسَدُ وَالظَّنُّ وَ الطِّيَرةُ ؛ حسادت گمان، خطورات قلبى. قيلَ فَما نَصْنَعُ يا رَسُولاللّه؟ گفته شد كه پس چه كنيم يا رسول اللّه؟ فرمود: چون حسد ورزيدى تجاوز نكن (يعنى كارى نكن كه ضررت به كسى برسد) و چون گمان كردى تحقيق نكن و هرگاه چيزى به دلت راه يافت رهايش كن. اسلام در بهداشت روانى براى سلامت روح و جان انسان دستورات سازندهاى صادر فرموده كه پيروى از آن سبب رستگارى و نجات انسان است. دين اسلام كاملترين و جامعترين دين توحيدى براى هدايت انسان به سوى سعادت و رستگارى است. بى شك يكى از لوازم سعادت انسان، سلامت روح و روان و بهداشت معنوى اوست. اسلام در اين جهت تمامى مصالح آدمى را مراعات نموده است. توجه اسلام به رشد و نجات بشر از غَىّ و انحطاط مهمترين عاملى است كه براى هدايت و كمال و سعادت انسان در نظر گرفته شده است. رشدى همه جانبه، معنوى، فكرى، ايمانى، عاطفى، فردى و اجتماعى. رشدى در سايه ايمان و عمل صالح و تقوا. رشدى در سايه ولايت الهى، در سايه دعا و نيايش، عبادت، نماز، ذكر و ياد خدا. رشدى در سايه پرهيز از حرام و گناه. رشدى كه آرامش و اطمينان قلبى و بهداشت روانى انسان را تأمين مىكند.
هدف تربيت دينى، ساختن انسانهايى مؤمن و متعهد و مسئول است. ايمان و تعهد و مسئوليت از علائم سلامت معنوى و روانى انسان مىباشد. هدف تربيت دينى ساختن انسانهاى با تقوا است. انسانهايى كه خودشان از خود مراقبت كرده و خود را كنترل كنند و از سقوط و انحراف و انحطاط و آلودگى و گناه، خود را محافظت و مراقبت كنند، و در صورت وقوع كمترين لغزشى، فورى جبران كرده و به سوى خدا بازگردند.
بىشك ايمان به خدا، آرامش آور است.(1)
بدون ترديد ذكر و يا خدا آرامش بخش است.(2)
قطعاً توكّل به خدا حلّال مشكلات است.(3)
قطعاً اعتقاد به قضا و قدر الهى تسكين دهنده است.(4)
بدون ترديد تقوا ورزيدن و دعا كردن موجب گشايش و گشودن بن بستها مىگردد.(5)
بى ترديد صبر و حوصله و تحمل و بردبارى، يارى خدا را به دنبال دارد.(6)
قطعاً تشكيل خانواده بر اساس مبانى و دستورات دينى از عوامل آرامش است.(7)
قطعاً وحدت و اخوت دينى و تقواى الهى برترين عوامل استحكام اجتماعى است.(8)
دورى كردن از ياد خدا يكى از علل سختى و تنگنا در زندگى است.(9)
تقوو موجب رسيدن به سهولت و آسانى و بخشش گناهان و اجر فراوان مىگردد.(10)
اسلام و قرآن به سلام و سلامت و به دارالسلام و سلامت قلب دعوت كرده و
همه اينها بر اساس توحيد و خدامحورى و عبادت به دست مىآيد.(11)
1) سوره فتح، آيه 4
2) سوره رعد، آيه 28 و سوره زمر، آيه 23
3) سوره طلاق، آيه 3
4) سوره توبه، آيه 51
5) سوره طلاق، آيه 2 و سوره نمل، آيه 62
6) سوره بقره، آيه 45 و سوره يوسف، آيه 90
7) سوره روم، آيه 21
8) حجرات، آيات 10 و 13
9) سوره طه، آيه 124
10) سوره طلاق، آيات 4 و 5
11) سوره فاطر، آيه 10 - سوره تغابن، آيه 8 - سوره شعراء، آيات 88 و 89- سوره ذاريات، آيه 5 - سوره يونس، آيه 25 و سوره مائده، آيه 16
به هر حال، بدون ترديد يكى از آثار ديندارى، رسيدن به تعادل و سلامت و آرامش و امنيت و اطمينان روحى و روانى است. علاوه بر اين كه ديندارى، باطن و روح و روان انسان را از آلودگىها پاك و پاكيزه مىنمايد و انواع ظلمات در سايه ديندارى از روان انسان رخت بربسته و نور ايمان و تقوا و عبادت و علم و ساير فضيلتها بر روح انسان مىتابد و آن را نورانى مىكند.
دلهره و اضطراب يكى از بيمارىهاى روان است كه به دلايلى ممكن است ايجاد شود و انسان مؤمن و معتقد مىتوان با آن مقابله كرده و آرامش خود را تضمين كند.
1- گاهى دلهره و نگرانى انسان، از ترس سوء سابقه و لغزشهاى قبلى اوست كه توبه و ياد خداى بخشنده و مهربان اين دلهره را به آرامش تبديل مىكند ؛ زيرا خداوند گناهان را مىبخشد و توبه را مىپذيرد.
2- گاهى ريشه دلهره، احساس تنهايى است كه ايمان به خدا اين دلهره را به آرامش تبديل مىكند. شخص با ايمان مىگويد: خداوند انيس و مونس من است، حرفم را مىشنود، كارم را مىبيند و به من مهربان است.
3- گاهى نگرانى انسان به خاطر ضعف است كه ايمان به قدرت بى نهايت و توكل بر خدا و امدادهاى او، اين نگرانى را نيز جبران مىكند.
4- گاهى اضطراب انسان به خاطر احساس پوچى و بى هدفى است، اما ايمان به خداى حكيمى كه در اين عالم هر چيزى را طبق حكمت و براى هدفى خاص آفريده، اين اضطراب را برطرف مىكند.
5 - گاهى دلهره و ناراحتى به خاطر آن است كه انسان موفق نشده همه را راضى كند و ناراحت مىشود كه چرا فلان شخص يا فلان گروه را از خود رنجانيده و با اين كه من اين همه زحمت كشيدم چرا ديگران قدردان نيستند. ولى توجه و اعتقاد به اين كه فقط بايد خدا را راضى كرد و عزّت و ذلّت تنها به دست او است، اين نگرانى را از بين مىبرد.
6- گاهى تلاشها و تبليغات سوء ديگران انسان را نگران مىكند. ايمان به وعدههاى الهى مبنى بر پيروزى حق بر باطل، برطرف كننده اين نگرانىها است.
7- گاهى متلك و استهزاء ديگران موجب نگرانى و اضطراب انسان مىشود ولى اگر ايمان به خداوند داشته باشد كه به رسولش مىفرمايد : (اِنّا كَفيناكَ الْمُستَهزِئين )(1)؛ ما شر استهزاء كنندگان را از تو دفع خواهيم كرد، اين نگرانى را نيز برطرف مىكند.
بنابراين، وقتى در قرآن كريم مىخوانيم: (أَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُ الْقُلُوب )(2)«آگاه باشيد با ياد خدا دلها آرام مىگيرد»، يك واقعيت عينى و عملى است.
در واقع مىتوان اين طور نتيجه گرفت كه كسى كه به خداى حكيم ايمان ندارد انسانى است كه :
1- خود را بى اصالت، بى هدف و تنها مىبيند و هدفش فقط رفاه و زندگى مادى و دنيوى است مانند يك حيوان.
2- حركت خود را يك حركت جبرى مىداند نه تكاملى و تعالى بخش.
3- آينده خود را پس از مرگ نابودى و نيستى مىداند، چون به زندگى بعد از مرگ و بقاى روح عقيدهاى ندارد.
4- راهنماى او در زندگى يا طاغوتهاى بيرونى هستند و يا هوسها و اميال درونى.
5 - برنامه زندگى او مملو از انواع ترديدها، محدوديتها، اضطرابها، نقصها و اشتباهات مىشود.
6 - در تفسير جهان هستى گيج و سرگردان است، چون نمىداند چرا آمده؟ چرا مىرود؟ و هدفش از زندگى چيست؟ تمام فكرش اين است كه چگونه زندگى كند، نه اين براى چه زندگى كند.
7- بى ايمانى باعث ظاهربينى و دنياگرايى و غفلت او از حقيقت و واقعيت خويش و جهان هستى مىشود. انسان بى ايمان هم خود را گم كرده و هم خدا را. هم هدف زندگى را گم كرده و هم غايت هستى و معاد و جهان آخرت را. اين است كه پيوسته در احساس پوچى و بى هدفى و اضطراب و نگرانى زندگى مىكند و در اعماق وجود خودش آرامش و طمأنينه و سكون و اطمينان را پيدا نمىكند و نسبت به عالم وجود و هستى احساس بيگانگى و تنهايى و غربت مىكند. در حقيقت همه موارد فوق بيمارى و امراضى هستند كه ناشى از بىايمانى بوده و روان و روح انسان را بيمار مىكند. بنابراين، راه درمان آنها استغفار، توبه، انابه و ايمان آوردن به حقايق و تعاليم دين و قرآن و اسلام است، همراه با انجام عمل صالح و رعايت تقواى الهى و توكّل و اعتماد به خداى قادر متعال در همه امور.
(اِنَّ الْمُتَّقينَ فى مَقامٍ امين )(1)پرهيزكاران در جاى امنى هستند.
(قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَى )(2)؛ راه درست از راه انحرافى روشن شده است.
بهداشت روانى بر كليه روشها و تدابيرى اطلاق مىشود كه براى جلوگيرى از ابتلاء به بيمارىهاى روانى به كار مىرود.
كارشناسان سازمان بهداشت جهانى، سلامت فكر و روان را اين طور تعريف مىكنند: «سلامت فكر عبارت است از قابليت ارتباط موزون و هماهنگ با ديگران، تغيير و اصلاح محيط فردى و اجتماعى و حل تضادها و تمايلات شخصى به طور منطقى، عادلانه و مناسب، بهداشت روانى به معناى سلامت فكر مىباشد و منظور نشان دادن وضع مثبت و سلامت روان است كه خود مىتواند نسبت به ايجاد سيستم با ارزشى در مورد ايجاد تحرك و پيشرفت و تكامل در حد فردى، خانوادگى، اجتماعى و بينالمللى كمك نمايد».
تعاريف ديگرى نيز از بهداشت روانى بيان شده است: «استعداد روان براى هماهنگ، خوشايند و مؤثر كاركردن، براى موقعيتهاى دشوار انعطافپذير بودن و براى بازيابى تعادل خود توانايى داشتن».(1)
بهداشت روانى، توانايى كامل براى ايفاى نقشهاى اجتماعى، روانى و جسمى مىباشد.
«بهداشت روانى مجموعه عواملى است كه در پيشگيرى يا جلوگيرى از پيشرفت
1) بهداشت روانى، گنجى، ص 10
روند وخامت اختلالات شناختى، عاطفى، و رفتارى در انسان نقش مؤثر دارند».(1)
بهداشت روانى در گستره وسيعتر عبارت است از آگاهى به عوامل معنوى و مادى و انگيزههايى كه سلامت فكر و وضع مثبت و اعتدال رفتار و كردار را سبب مىشود، كه بدان وسيله، ساز و كار با ارزشى در مورد تحرك و پيشرفت معنوى و مادى در انسان در همه زمينهها فراهم آيد. هدف بهداشت روانى برخوردارى از روان سالم و معتدل براى موفقيت در زندگى و رسيدن به آسايش و سعادت است و فراهم شدن شرايطى تا عوامل مخربى كه روان بشر را مىآزارد و راحتى درونى او را سلب مىكند از بين ببرد، به گونهاى كه آسايش و رفاه او تأمين شود و تشويش خاطر نداشته باشد.(2)
در تعريفى ديگر كه مطابق با تعريف سازمان بهداشت جهانى است، بهداشت روانى عبارت است از :
«الگوها، روشها و تدبيرهايى كه زندگى راحت و بدون دغدغه و اضطراب را تأمين كند و به عبارت ديگر، وجود وضعيت مطلوب و خوب جسمى، روحى و اجتماعىِ فرد كه قابليت ارتباط متعادل و هماهنگ با ديگران داشته باشد».
بهداشت روانى براى پيشگيرى از اختلالات روانى و ارتقاى وضعيت مطلوب جسمى، روحى و اجتماعى افراد است. بهداشت روانى به صورتهاى پيشگيرى اوليه يعنى «بهداشت»، پيشگيرى ثانويه يعنى «درمان»، پيشگيرى ثالثيه يعنى «توانبخشى و بالا بردن سطح بهداشت روانى در جامعه» اعمال مىگردد.(3)
بهداشت روانى شاخهاى از بهداشت عمومى است كه در درجه اول به پيشگيرى از وقوع بيمارى و در درجه دوم به تشخيص به موقع بيمارىها، اقدام فورى براى درمان آنها و در نهايت به يارى فرد مىپردازد تا از توانمندىهاى باقى ماندهاش
حداكثر استفاده را بنمايد. تأمين بهداشت روانى به سادگىِ بهداشت جسمانى نيست؛ زيرا عواملى كه بيمارىهاى جسمانى را ايجاد مىكنند تقريباً شناخته شدهاند و جنبه جسمانى و مادى و عينى آنها در بدن انسان اكثراً آشكار و هويدا مىشوند؛ اما بيمارىهاى روحى و روانى اكثراً مربوط به بُعد باطن و نفسانى و پنهانى و غير مادى انسان هستند.
در مورد بيماريهاى جسمانى، راههاى پيشگيرى و درمان سهل الوصول است ولى در مورد بيماريهاى روانى هنوز وضع به اين روشنى نيست؛ زيرا در ايجاد و بروز بيماريهاى روانى عوامل متعددى دخالت دارند و حتى در بعضى موارد در بيماريهاى روانى زمينه ابتلاء به آن مربوط به قبل از تولد و دوران جنينى و يا دوران اوليه زندگى كه بعد از تولد شروع مىشود مىباشد و همچنين عوامل روانى و جَوّ روانى حاكم بر خانواده و نحوه برخورد والدين با فرزندان در اين مورد از اهميّت ويژهاى برخوردار است. به طور خلاصه مىتوان گفت كه بهداشت روانى عبارت است از تأمين سلامت فكر و روان در جهت سازگارى و تطبيق فرد با خود و با محيط زندگى، قدرت پذيرش واقعيتهاى موجود و شكوفايى استعدادى بالقوه خويش.
قدما به وجود بيماريهاى روانى پى برده بودند و تعاريف گوناگونى از بيمارى روحى كردند، كه در اين جا به طور كلى به دو نوع تعريف مىپردازيم: 1- دستهاى از پزشكان قديم سلامت روح را در تعادل مزاج مىدانستند. 2- دسته ديگر حكما و عرفا و علما، اخلاق رذيله و زشت را در تعريف بيمارى به كار بردهاند.
[البته امروزه بيمارى روحى را از لحاظ ديگرى تعريف و توصيف مىكنند.]جالينوس طبيب يونانى در كتاب اخلاق النفس، جهل و غضب را نشان بيمارى روح مىداند.
زكرياى رازى در تعريف سلامت روح، سلامت تن را مطرح ساخته و علائم بدنى خاص را با اعتدال نفسانى بيان مىكند.
طبرى در تعريف بيمارى روحى چنين مىگويد: آنچه كه عارض انسان مىشود بر دو قسم است: يا عارض جسد و تن آدمى و يا عارض نفس و روان او مىشود. علاج و درمان آنچه كه وارد نفس مىشود به وسيله وارد كردن سرور و شادمانى و آرامش خاطر و از بين بردن غم و ترس است از آن، به وسيله سخنهايى كه موافق طبع مريض باشد و روح او را تقويت كند و اميد را در دلش زنده گرداند و راه ديگر درمان، همنشينى با دانشمندان و شكيبايى و صبر بر ناملايمات و دورى از حسد و كينه است.
امام صادق (علیه السلام)مىفرمايد: «هر يك از عقل و جهل را هفتاد و هشت لشگر است و از جمله صفات بارز لشگر عقل، ايمان و رضا و خشنودى، نرم دلى و دانايى و پارسايى و خوشرويى و خوشخويى، و فروتنى و شكيبايى و محبت و راستى و درستى و حيا را مىتوان نام برد. لشگر جهل عبارت است از اضداد صفات ذكر شده».(1)
خواجه نصيرالدين طوسى انسان دانا را داراى صفات چهارگانه حكمت، شجاعت، عفت و عدالت مىداند.
غزالى مىگويد: آدمى را روحى و بدنى است و هر يك از اين دو جزء را مرضى و صحتى، امراض جسم و بيمارىهاى آن مربوط به علم طب است و آلام و بيمارىهاى روح كه عبارتند از اخلاق رذيله و صفات زشت مربوط به علم الاخلاق است.
ملاصدرا سلامت نفس را در وجود فضايل چهارگانه مىداند: علم، غضب، شهوت، عقل و عدالت، كه ميان قواى مذكور تناسب و هماهنگى ايجاد مىكند.(2)
در كتاب روانشناسى براى زيستن، فردى را داراى سلامت روح معرفى مىكند كه به طور كلّى از زندگى لذت ببرد، داراى اعتماد به نفس باشد، با عده قليلى صميمى باشد، قادر به حل مشكلات روزانه باشد، از افراد و اشياء و موقعيتها بيم نداشته باشد، به سلامت خود توجه داشته باشد، داراى وجدان اخلاقى باشد و به كرات خشمناك نشود. امروزه روانشناسان و روانپزشكان در تعريف سلامت روح، قدرت مقابله با مشكلات و سازگارى و رفتار عادى را مطرح مىكنند. حال آنكه اعتقاد به وجود سازگارى نمىتواند ملاك و معيار صحيحى باشد. از طرف ديگر رفتار غير عادى نيز ميزان و معيار صحيحى نمىتواند باشد چه در اين صورت، انبياء و مصلحان اجتماعى، هنرمندان و مخترعان از سلامت روح بىبهره خواهند بود. از اين رو كه رفتار و فكر و عقيدهشان با فكر و عقيده رايج زمان مغايرت و تباين دارد. به نظر مىرسد كه سلامت روح و روان عبارت است از : داشتن هدف متعالى انسانى و كوشش در حل مشكلات زندگى به طريق عاقلانه و ايجاد سازگارى با محيط اجتماعى خويش تا آنجا كه اين سازگارى موجب بطلان و تباهى حقايق علمى و اعتقادى و اخلاقى نگردد. و سرانجام اين كه ايمان به كار و مسئوليت و پيروى از اصل خيرخواهى و نيكوكارى و همت و بزرگوارى يا پستى و انحطاط و بيچارگى وابسته به سلامت روح انسان است. ملالتها و سختىهاى زندگى مولود رنجورى روح است نه موجب رنجورى روح؛ زيرا روح سالم بر هر دشوارى و محنتى هر اندازه سخت باشد غلبه مىكند، صاحب روح توانا هر محنت و رنجشى را از ياد مىبرد و غصه و كينهاى از آن به دل نمىگيرد.(1)
رعايت اعتدال در انديشه و عمل بر اساس موازين اعتدال نشانه سلامت روح و روان است و عدم رعايت اعتدال يعنى افتادن در ورطه افراط و تفريط در انديشه و عمل، نشانه بيمارى روح و روان است.
1) بيمارىهاى روحى، ص 1 تا 5
گرايش به فطريات و پذيرش امور فطرى در بُعد نظرى و عملى نشانه سلامت روح و روان مىباشد و خروج از حدود فطريات و ناديده گرفتن و پايمال كردن حقايق و امور فطرى در همه ابعاد آن نشانه بيمارى روح و روان است. به عبارت ديگر طهارت فطرت و تزكيه باطن و تمايل به آن ناشى از سلامت است، اما آلودگى فطرت و آلايشهاى باطن و تمايل به آن ناشى از بيمارى است و به زبان سادهتر گناه و بزهكارى و تمايل به آن و شاد شدن از آن و صدور هر گونه رذيلت و زشتى و بدى باطنى و ظاهرى نشانه بيمارى روحى و روانى مىباشد. ولى رعايت تقواى الهى و صيانت نفس و پرهيز از هرگونه گناه و بزهكارى و تمايل به آن و شاد شدن از اطاعت خداوند و فرامين الهى و صدور هر گونه فضيلت و نيكى و زيبايى و خوبى باطنى و ظاهرى نشانه سلامت روح و روان خواهد بود. همچنين حاكميت سفاهت و بلاهت، حاكميت غضب و شهوت و ظلم و انظلام و پيروى از آنها نشانه بيمارى روح و روان است. اما حاكميت علم و حكمت، شجاعت و عفت و عدالت و اعتدال در امور نشانه سلامت روح و روان مىباشد. تيرگى و سياهى و ظلمت و قساوت دل و تكبر و برترىطلبى و دنياپرستى و دنائت و پستى را برگزيدن نشانه بيمارى روح و روان است. اما نورانيت و روشنايى و سلامت قلب و خشوع و خضوع در برابر حق و عدم دنياپرستى و پرهيز از دنائت و پستى و برگزيدن عزت و كرامت نفس و پرهيز از لهو و لغو و عبث بودن و پوچى و بيهودگى نشانه سلامت روح و روان است.
بنابراين، مهمترين علائم بيمارى روانى از نظر اسلام عبارتند از :
1- عمل به فجور، 2- گرايش به رذايل، 3- شادمانى از گناه و ارتكاب آن، 4-گرايش به افراط و تفريط در امور، 5- آلودگى فطرت و تلاش در جهت آن، 6-گرايش به شكستن قوانين و احكام و شرايع الهى، 7- داشتن صفاتى چون جهل، شرك، كفر و نفاق، فسق، فجور و ظلم، خشونت، غضب، كينه، انتقام، حسد، تكبر، خودبرتر بينى، خودخواهى، پرخاشگرى و عصيانگرى در برابر فرامين و احكام حق دين خدا و قوانين عاقلانه و عادلانه اجتماعى.
و اما مهمترين علائم سلامت روح و روان از نظر اسلام عبارتند از :
1- رعايت تقواى الهى، 2- گرايش به فضايل، 3- شادمانى از اطاعت الهى و عمل كردن به آن، 4 - گرايش و عمل بر اساس اعتدال در همه امور، 5 - پاكى فطرت و تلاش در جهت آن، چون خداخواهى و حقطلبى و جمالگرايى و كمالطلبى و غيره، 6- گرايش به رعايت قوانين و احكام و شرايع الهى، 7- داشتن صفاتى چون علم، ايمان، اسلام، تقوا، عدالت، قسط، مهر، محبت، عفو، گذشت، خيرخواهى، خوشحالى از پيشرفت ديگران، تواضع و ديگرخواهى.
وقتى روانشناسان و روانپزشكان در باره شخصيت بحث مىكنند ناگزير شخصيتهاى به هنجار و نابهنجار را مورد بررسى قرار مىدهند. گرچه در بسيارى موارد تشخيص بين اين دو گونه شخصيت كار آسانى نيست. اما تعريفها و تقسيم بندىهاى آنان از انواع شخصيت خود دليل بر اين اختلاف مىباشد. به طور كلى شخصيت افراد به سه گروه تقسيم مىشود :
1- به هنجار : شخصيت به هنجار خود را با واقعيت زندگى سازگار مىسازد رفتار و كردارش در زندگى هدف مشخص و جامعه پسندى را دنبال مىكند و از ادامه فعاليت براى نيل به مقصود احساس رضامندى و خوشبختى مىكند، از طريق يادگيرى براى سازگارى بيشتر و زندگى بهتر رفتار خود را تغيير مىدهد رابطه علت و معلول را از روى بينش درك مىكند انديشهها و رؤياهاى خود را هميشه يك حقيقت مسلم نمىپندارد، در اعمال و رفتار به وجود خود، زمان و مكان آگاه است، يعنى مىداند چه كسى است، كجاست و چه كارى انجام مىدهد.
2- شخصيت نوروتيك : افراد نوروتيك يا رواننژند غالباً مىكوشند از حقيقت بگريزند، كمتر خودشان را با واقعيت سازگار مىكنند، گرچه از وجود خود، زمان و مكان و اشياء تا حدودى آگاهى دارند، اما هدف زندگى خود و جامعه را به خوبى
تشخيص نمىدهند. رابطه علت و معلول و اجزاء يك واحد يا موقعيت را درك نمىكنند، رفتارشان را از روى اراده و بنا به خواست خود تغيير نمىدهند. خواب و رؤياى خود را گاهى حقيقت يا يك معجزه مىپندارند. نوروتيكها به طور كلى داراى اختلالهاى روانى خفيف مانند احساس خستگى، كوفتگى عصبى، بى حس و حالى، اضطراب، دلواپسى و فراموشى مىباشند. اين افراد را گاهى نوروتيكهاى اضطرابى مىنامند كه به استراحت و آرامش نياز دارند.
3- پسيكوتيك : شخصيت پسيكوتيك يا روانپريشى شديدترين نوع بيمارى روانى به شمار مىآيد. مردم آن را ديوانگى يا جنون مىنامند. عدم تعادل اين بيماران روانى به حدى است كه نمىتوانند به طور آزاد در جامعه و ميان مردم رها شوند. لازم است آنان را زير نظر و توجه پزشكان و درمانگران ورزيده در آسايشگاههاى روانى نگهدارى و درمان كرد. اين اشخاص به طور كامل رابطه خود را با واقعيت قطع مىكنند و غالباً دچار توهم يا ادراك غلط مىباشند. داورى و نتيجهگيرى آنها همواره نادرست است. از خوردن غذا و دارو به علت توهمى كه از مسموم بودن آن دارند خوددارى مىكنند. در واقع مىتوان گفت آن دسته از بيماران روانى كه گرفتار خيال باطل و توهم هستند و با واقعيت قطع رابطه كردهاند در شمار پسيكوتيكها يا روانپريشها مىباشند.(1)
عوامل مؤثر بر رفتار انسان به سه دسته تقسيم مىشود :
1- وراثت، 2- محيط، 3- خود.
1.- وراثت : اگر انسانها را به دقت مورد مشاهده قرار دهيم شباهتها و و تفاوتهاى زيادى را در ميان آنها خواهيم يافت. آدميان با اينكه به يكديگر شباهت
1) زمينه روانشناسى پارسا، ص 217 تا 220
دارند، در عين حال با هم متفاوتند. در حقيقت خصايص زيستى چون قد، وزن، شكل و ظاهر بدن با ويژگىهاى ذهنى مانند هوش و استعداد از والدين به كودكان منتقل مىشود به طورى كه نوزادان در بعضى از صفتهاى كلى شبيه والدين خود و در بسيارى از صفتهاى جزئى با آنها تفاوت دارند. و كروموزمها در پيدايش اين تفاوتها نقش مؤثرى دارند و اين به خاطر داشتن ژن در وجود آنها است. بر روى هر سلول كروموزمهاى انسان حدود يك ميليون ژن وجود دارد كه هر ژن داراى مكانى ويژه در كروموزم است. هر جفت كروموزمهاى همانند، داراى ژنهاى مشابه هستند كه با نظمى خاص در روى آنها مرتب شدهاند. ژنها عامل ايجاد كننده صفات و خصوصيات ارثى هستند كه از والدين به كودك منتقل مىگردند. آنها به عنوان واحدهاى مادى در ثبت و انتقال صفات و خصوصيات از يك نسل به نسل بعد منتقل مىشوند.
محيط بعد از تولد گسترش مىيابد، از رحم به گهواره، اتاق، محله و شهر توسعه پيدا مىكند. كودكستان، مدرسه، دانشگاه و مراكز تربيتى ديگر نظير مراكز دينى و
رسانههاى گروهى نقشى ارزنده در به فعل درآوردن توانايىها و استعدادهاى بالقوه آدمى دارند. والدين، اطرافيان و همسالان كودك اهميت زيادى در شكلگيرى نوع شخصيت، علايق و انگيزههاى او دارند. لذا مىتوان گفت محيط مناسب در تجلى و شكوفايى صفات انسان بسيار مؤثر مىباشد.
اراده شامل فعل و انفعالات روانى است كه در ضمير انسان انجام مىشود و منجر به اخذ تصميم در انجام رفتار مىگردد. در آموزههاى اسلامى، اراده فرد اصالت مىيابد و تصميم او در انتخاب مسير، موقعيت كلّى او را در زندگى مشخص مىكند. غزالى مىگويد: «اراده، شاخص بين انسان و حيوان است». او معتقد است كه حيوان نمىتواند كششهاى درونى خود را ضبط و رفتار خود را كنترل نمايد در حالى كه
انسان از طريق ارادهاى كه بر اعمال و رفتارهاى او حاكم است قادر به ضبط و تعديل رفتار خويش است. در واقع انسانيتِ انسان به آن است كه مىتواند انگيزهها و تمايلات درونى خود را ضبط و تعديل و تنظيم نمايد. او مىگويد: «مسئوليت انسان ناشى از وجود اراده در او مىباشد و عمل بدون اراده فاقد هرگونه اعتبار و ارزش است و در حقيقت روح و اساس عمل و رفتار انسان اراده او است».
اراده از نظر روان شناسان از «خود» سرچشمه مىگيرد كه وجه تمايز انسان با حيوان مىباشد و متأثر است از دو عامل تعيين كننده وراثت و محيط كه اعمال انسان را شكل مىدهند و او را در جهت خاصى هدايت مىكنند، «خود» مىتواند حالت جبرى، وراثت و محيط را خنثى كند و استقلال انسان را حفظ نمايد و همين عامل، برترى انسان نسبت به حيوان است كه او را مسئول اعمال خود مىسازد. البته نقش خود و اراده در انسان زمانى بيشتر مشخص مىگردد كه انسان دچار تعارض شود. در اين مرحله توانايى و ابتكار خود به شكل اراده جلوهگرى مىكند و رفتار ارادى خود را نشان مىدهد.(1)
تعريف شخصيت: خود و شخصيت به وسيله خودآگاهى شخص بدواً زندگى خود را به طور كلى درك مىكند و خويشتن را مىشناسد، بدين ترتيب فكر «من» و «خود» و فكر شخصيت به وجود مىآيد.
من يا «من درون ذات يا من متافيزيكى» عبارت است از اصلى كه تمام كيفيات روانى را به آن نسبت مىدهند، من خوشحال يا من چالاك و.. خود يا «من برون ذات يا من اختيارى» عبارت است از تصويرى كه با در نظر گرفتن مجموع يا مجموعهاى از كيفيات نفسانى نسبت به خويشتن يا نسبت به ساير صورت مىگيرد.
1) روانشناسى (رشته ادبيات و علوم انسانى)، صص 15 - 24 و 25
شخصيت از نظر لغوى : اصل كلمه شخصيت در زبان لاتين به معنى ماسك است كه منظور اصلى آن طنيندار ساختن صدا و زياد نمودن بُرد آن است و منظور فرعى آن تعيين اخلاق، نقش و خود كسى است كه به وسيله بازيگرى نمايش، مجسم مىگردد. پس شخصيت عبارت است از چيزى كه فرد را مشخص مىسازد و معناى خاص شخصيت عبارت از اخلاق شخص است و شخص عبارت از فردى است كه خودآگاه و اختياردار اعمال خود باشد و فرد عبارت است از موجودى كه مجموعه غيرقابل تقسيمى را تشكيل مىدهد.
اساس شخصيت بر خودآگاهى فكورانه با عقل و آزادى متكى است. بدين ترتيب نتايجى به دست مىآيد كه براى شخصيت لازم مىباشد و آن عبارت است از حقوق و وظايف فرد. در زندگى عادى ممكن است توأماً يا متوالياً يك فرد، خودهاى مختلفى داشته باشد. در حاشيه زندگى حقيقى قوه تصور ما يك زندگى رؤيايى دارد كه سعى مىكند استقلال خود را به دست آورد. اگر اين زندگى رؤيايى و تصورى، استقلال خود را به دست آورد دچار بيمارى خاصى مىشويم. (اين بيمارى ناشى از غلبه رؤياها و تصورات و خيالات بر واقعيت است).
براى شخصيت، تعاريف ديگرى نيز بيان شده است، از جمله: 1-شخصيت عبارت است از احساس من نه به معنى خوديت سُفلى، بلكه به معنى پى بُردن به مقام روح و نفس فى حد ذاته كه بالاتر است از بسيارى از چيزها و شعارش اين است كه «اَلْموت اَولى مِن رُكوبِ العارِ»؛ «نزد من، مرگ از ننگ و پستى بهتر و عزيزتر و محبوبتر است».(1)اين گونه احساس شخصيت در ميان ملتها از ضروريات بقاى آنها است، پس شخصيت تنها به عالم شدن نيست، بسيارى از دانشمندان هستند كه يك ذره شخصيت ندارند. تعليم صفات خوب اخلاقى از قبيل راستى و درستى و عفت و امانت براى پاك نگه داشتن روح لازم است اما اينها
1) بحارالانوار، ج 44، ص 192
صفات معروف اخلاقى اركان شخصيت نيست.(1)
2- مجموعه واكنشهاى فرد نسبت به محيط طبيعى و اجتماعى كه او را در بر گرفته است شخصيت نام دارد.
3- جنبههاى بدنى، تمايلات فطرى و اكتسابى، استعدادهاى نفسانى و صفات اخلاقى مجموعه واحدى را تشكيل مىدهند كه «من»، «خود» يا به عبارت ديگر «شخصيت» ناميده مىشود.
4- شخصيت عبارت است از : صفات، خصوصيات و كيفياتى كه جنبه پايدار و دائمى دارد و شخص را از ديگران متمايز مىسازد.
5 - شخصيت عبارت است از: مجموعهاى از جنبههاى بدنى، عادات، تمايلات، حالات، افكار، نظريات، استعدادها و رفتار هر فرد كه به صورت خصوصيات و صفاتى پايدار درآمده و به عنوان يك كل و واحد عمل مىكند. در نتيجه مىتوان گفت شخصيت هر فرد اوّلاً شامل صفات مختلف، استعدادها و حالات او مىباشد، ثانياً اين صفات و خصوصيات به نحو خاصى سازمان يافتهاند، ثالثاً شخصيت جنبه نسبتاً دائمى دارد، رابعاً شخصيت هر كس مخصوص خود اوست و بالاخره به صورت يك كل و واحد عمل مىكند.
ابعاد شخصيت : با تعاريفى كه از شخصيت شده است مىتوان گفت شخصيت هر فرد داراى چهار جنبه اساسى است: جنبه جسمانى، جنبه عقلانى، جنبه عاطفى، جنبه اجتماعى.
جنبه جسمانى شخصيت : كه قيافه، رنگ، پوست، قد و قامت، كيفيت راه رفتن، نشستن، طرز صحبت كردن و طرز نگاه كردن هر شخص را شامل مىشود.
جنبه عقلانى شخصيت : ادراك، شناسايى، مقايسه امور و اشياء، تميز اشياء از يكديگر، تجزيه و تحليل از امور مختلف، تفكر و تخيل، قضاوت، نتيجهگيرى و
1) يادداشتهاى استاد، ج 6، ص 21
پيش بينى، همه جزو جنبه عقلانى شخصيت قرار مىگيرند.
جنبه عاطفى شخصيت : حالات خوش آيند يا ناخوش آيندى كه در برابر هر ادراك و يا انجام هر عمل به انسان دست مىدهد از قبيل شادى و نشاط، غم و اندوه، لذت و رنج، تنفر و ترس و خشم و غيره، جزو جنبه عاطفى شخصيت به شمار مىرود.
جنبه اجتماعى شخصيت : سخن گفتن، ارتباط با ديگران، سازگارى جمعى، همكارى، مخالفت، توافق، تشابه، اجراى امور حرفهاى و شغلى و غيره، جزو جنبههاى اجتماعى شخصيت محسوب مىشوند.(1)
اولين دانشمندى كه در زمينه تيپهاى شخصيت فرضياتى داشت، بقراط حكيم يونانى بود كه نظريه مزاجها را بيان كرد. وى تصور مىكرد كه آميزهها يا اخلاط (صفرا، دم، سودا و بلغم) در انسان به نسبتهاى مختلف با هم تركيب مىشوند. او معتقد بود زمانى كه اين اخلاط چهارگانه به طريق مشخص با يكديگر تركيب شوند، از نظر روانى فرد متعالى را به وجود مىآورند. اما اگر نيرومندى يكى از اينها بر ديگر مايعات غلبه نمايد، شخصيت حاصل بر اساس آن مايع غالب خواهد بود. مثلاً غلبه مايع دم (خون) مزاج دموى را حاصل مىنمايد كه در نتيجه آن فرد «اميدوار، با نشاط، خوش بين، خونگرم و فعال» به نظر مىرسد، صفراوىها «عصبى مزاج» و سوداوىها «غمگين و گرفته» و بلغمىها «بى حال» خواهند بود. امروزه روان شناسان، طرحها و طبقه بندى و نظريههاى گوناگونى در زمينه رشد و انواع شخصيت مطرح كردهاند كه در اصطلاح به آن تيپشناسى مىگويند. كه در اينجا طبقه بندى يا تيپشناسى كرچمر را بررسى مىنماييم.
1) روانشناسى سال سوم متوسطه، ص 110 و 111
كرچمر روانشناس سوئيسى، بر پايه ساختمان بدنى، افراد را در مجموع به سه گروه اصلى يا تيپ تقسيم كرد و براى هر يك ويژگىهاى جسمى و روانى خاصى قايل شد.
تيپ پيكنيك : افرادى كه در اين طبقه جاى مىگيرند از لحاظ ساختمان بدنى، چاق و كوتاه هستند. سينه و شكم آنها نسبت به ساير قسمتهاى بدن رشد بيشترى دارد و داراى صورتى پهن و گردنى كوتاه و كلفت هستند. آنها از نظر خلق و خوى، بشاش، خوشبرخورد، اجتماعى، شوخ و خوش خوراك مىباشند و به همه چيز با نظر خوشبينانه نگاه مىكنند و ظاهر و باطن يكسانى دارند، در مجموع اين عده افرادى برونگرا هستند.
تيپ آتكتيك : افرادى كه در اين گروه جاى مىگيرند، عضلات نيرومند و ورزيده و استخوان بندى بسيار محكمى دارند و داراى سينهاى پهن و قدى نسبتاً بلند هستند. از نظر خلق و خوى، جدى و با اراده بوده و به كار و كوشش، فعاليتهاى بدنى و ورزش علاقه نشان مىدهند. اين افراد از خطر نمىهراسند، پرخاشگر و زورگو هستند و در مقابل مسايل مختلف حساسيت زيادى نشان نمىدهند.
تيپ آستينك : اين گروه از افراد بر خلاف تيپ پيكنيك، بلندقد و لاغر اندام بوده، قفسه سينه آنها باريك و مسطح است. از نظر ويژگىهاى خلقى، ديرجوش، گوشهگير، خيالباف، حساس، تندخو، و عصبى هستند. از نظر فعاليتهاى علمى، نيروى قوى و ادراكى عميق دارند. در اين مجموع اين افراد به درون گرايى تمايل دارند.
البته لازم به ذكر است كه بسيارى از افراد را نمىتوان در هيچ يك از اين طبقات سه گانه جاى داد.(1)
1) روانشناسى (رشته ادبيات و علوم انسانى) ص 90
خلقها را مىتوان به دو دسته طبقهبندى كرد: 1- طبقه بندى بر حسب مزاج. 2- طبقه بندى بر حسب طبع.
طبقه بندى بر حسب مزاج : سابقاً بر اساس خوى غالب افراد، آنها را چنين طبقه بندى مىكردند: اشخاص دموى مزاج كه داراى عكسالعمل شديد ولى كوتاه مىباشند. اشخاص بلغمى مزاج كه داراى واكنش سست هستند. اشخاص صفراوى مزاج كه رفتار آنها با عكسالعمل لجوجانه همراه است. و اشخاص سودايى مزاج كه داراى واكنش غيرثابت و سطحى مىباشند. اما امروز علم غددشناسى اختلاف مزاجها و تغييرات مزاج را معلول ترشحات غدد داخلى و به ويژه غده تيروئيد مىداند كه در رشد جسمانى و عقلانى اشخاص دخالت تام دارد. اما خيلى مانده است كه بتوان تعيين كرد خلق تا چه حد تابع ترشحات غدد مختلف داخلى است. در نتيجه هنوز براى تعيين تمايلات مختلف روحى از همان كلمات قديمى يعنى «دموى، صفراوى، سودايى و بلغمى» استفاده مىشود. بدين ترتيب براى تقسيم بندى خُلقها تنها يك اصل وجود دارد و آن همان طبع يا سرشت است.
طبقه بندى بر حسب طبع : اشخاص را مانند علم روانشناسى مىتوان به عقلانى، عاطفى، عملى يا ارادى تقسيم كرد.
الف - اشخاص عقلانى: كسانى هستند كه نزد آنان قواى معرفتى غالب مىباشد. اشخاص عقلانى را نيز مىتوان به اقسام مختلف تقسيم نمود، برحسب موضوع فكر اشخاص، عقلانى نظرى مانند فلاسفه، علماء، رياضىدانها و اقتصاددانها و... و عقلائى علمى مانند: اشخاص نظامى، سياسى، تجار، صنعتگران و... اما بر حسب رابطه بين عقل با ساير قوا مىتوان تقسيمات زير را در نظر گرفت. عقلايى خالص كه تنها براى افكار زندگى مىكنند، عقلايى پرشور كه افكار خود را به نفع سوداى خويش به كار مىبرند، عقلايى ارادى كه نزد آنان افكار راهنماى عمل هستند.
ب - اشخاص عاطفى : كسانى هستند كه احساسات بر آنها غلبه دارد. بر حسب موضوعِ احساسات، مىتوان اشخاص را به شهوتران كه در پى لذت جسمانى هستند، و اشخاص احساساتى كه در فكر لذات معنوى مىباشند، و اشخاص آرمانى كه در جستجوى لذات متعالى هستند، تقسيم كرد. و بنا بر ثبات احساسات اشخاص را مىتوان به اقسام زير تقسيم نمود: اشخاص متفنن كه داراى احساسات سطحى و متشتت مىباشند. اشخاص سريع التأثير كه احساساتشان شديد ليكن موقت است، و اشخاص سودايى كه احساساتشان متمركز مىباشد.
ج - اشخاص عملى و ارادى : كسانى هستند كه قدرت خواستن بر آنان غلبه دارد. اين قبيل اشخاص را مىتوان به ارادى عقلانى يا فكور، ارادى احساساتى يا سودايى و ارادى خالص يا سرسخت تقسيم كرد.(1)
خداوند مىفرمايد: «بگو هر كسى بر شاكله (خُلق و خوى) خويش عمل مىكند و خداى شما به كسى كه راهش از هدايت بيشترى برخوردار است داناتر است».(2)
خداوند در اين آيه، عمل انسان را مبتنى بر چيزى مىداند كه آن را «شاكله» مىنامد. يعنى منشأ اعمال آدمى شاكله اوست. شاكله از نظر لغوى داراى معانى مختلفى است. مفردات، شاكله را از ماده (شَكَلَ) به معناى بستن پاى چهارپا، بيان كرده است و شكال به معناى همان بند و طنابى است كه حيوان را با آن مىبندند. شاكله به معناى خلق و خوى نيز آمده است و از آن جهت به خلق و خوى، شاكله گفته مىشود كه انسان را مقيد مىكند و نمىگذارد در آنچه مىخواهد آزاد باشد، بلكه او را وادار مىسازد تا به مقتضاى آن اخلاق رفتار كند. در مجمع البيان شاكله به معناى طريقت و مذهب آمده است. وقتى گفته مىشود «اين طريق داراى شاكلههاست» معنايش
اين است كه هر جمعيتى از آن راه ديگرى براى خود جدا كرده است. شاكله همان است كه سازمان روانى و درونى شخصيت انسان را تشكيل مىدهد به طورى كه انسان بر اساس آن عمل مىكند.
از معانى ديگر شاكله كه از ريشه «شِكلْ» به معناى هيئت و ريخت است، احتياج و حاجت است به طورى كه «أشكله» به معناى حاجتى مىباشد كه انسان را مقيد مىسازد. در حديثى امام صادق (علیه السلام)شاكله را به معناى نيت استفاده كرده و مىفرمايند : «نيت از عمل بهتر است و اساساً نيت خود عمل است» و سپس اين آيه را تلاوت فرمودند كه: «بگو هر كسى بر شاكله خود عمل مىكند يعنى بر نيتش عمل مىنمايد».(1)
از ماحصل معانى فوق مىتوان گفت كه شاكله به طور كلى داراى معانى زير است : 1- نيت، 2- خلق و خوى، 3- حاجت و نياز، 4 - مذهب و طريق، 5 - هيئت و ساخت.
با توجه به اين نكات و با توجه به مفهوم شخصيت در روانشناسى مىتوان شاكله را معادل مفهوم شخصيت در روانشناسى گرفت، و به عبارت ديگر مفهوم شاكله همان شخصيت از ديدگاه اسلام است. پس شاكله مجموعه نيات، خلق و خوى، حاجات، طرق و هيئت روانى انسان است كه همه موارد فوق زيربناى رفتارهاى انسان قرار مىگيرند، و شخصيت او را تشكيل مىدهند.
نيت در لغت به معناى قصد و عزم قلب آمده است و در اصطلاح به تصميم آگاهانه براى انجام يك عمل اطلاق مىشود. از ديدگاه اسلامى بين نيت و عمل تفاوت وجود دارد. نيت امرى است درونى كه عمل، ثمره و حاصل نيّت مىباشد.
حضرت اميرالمؤمنين على (علیه السلام)مىفرمايد: «نيّت زيربناى عمل است و نيز اعمال ثمره نيّات هستند».(2)پس نيت با انگيزه و تصور انجام يك عمل از انجام آن
جداست. امام صادق (علیه السلام)مىفرمايد: «همانا نيت همان عمل است».(1)حضرت اشاره بر اصالت نيت در مقابل عمل دارد. يعنى آنچه در رابطه با اعمال حقيقتاً وجود دارد و همان منشأ و مبدأ عمل است، نيت مىباشد. و به همين دليل است كه مولوى انسان را سراسر انديشه و مابقى او را استخوان و ريشه مىداند. به اين ترتيب بر اصالت انديشه در مقابل اصالت رفتار و عمل تأكيد شده است. و حجت اصالت نيت در مقابل عمل اين است كه امام صادق (علیه السلام)مىفرمايد: «علت دوام اهل جهنم در جهنم و اهل بهشت در بهشت، نيت آنان است».(2)
خلق و خوى عبارت است از مجموعه صفات روانى انسان كه معمولاً در ارتباطات او با اشياء و اشخاص، بروز و ظهور پيدا مىكند. حكماى اسلامى خلق و خوى را محصول دو عامل مىدانند :
الف - مزاج و تركيب بدنى كه خود محصول وراثت است.
ب - اوضاع و احوال محيطى.
حضرت علّامه طباطبايى ؛ در ذيل تفسير آيه شاكله چنين مىگويد: «بين ويژگىهاى روانى و ويژگىهاى جسمانى انسان رابطه خاصى وجود دارد. برخى از مزاجها سريعتر عصبانى شده و ميل به پرخاشگرى در آنها وجود دارد. در برخى از مزاجها نيز ميل به غذا و جفت زودتر فوران كرده و شدت مىيابد و مانند اين موارد، به گونهاى كه نفس با كوچكترين عامل به طرف مقتضيات طبع خود كشيده شده و تحريك مىشود».
«تا به اينجا به نوعى ارتباط كه ميان اعمال و اخلاق و ويژگىهاى ذاتى وجود دارد، اشاره شد. در اين ميان نوعى ارتباط ديگر وجود دارد و آن عبارت است از
ارتباط بين اعمال و ملكات و بين اوضاع و احوال و عوامل خارج از ذات آدمى كه در محيط و جوّ زندگى او وجود دارند، مانند آداب و سنن و رسوم و عادتهاى تقليدى. اين عوامل انسان را به موافقت خود دعوت كرده و از هر كارى كه با آنها ناسازگار است باز مىدارد. زمانى نمىگذرد كه اين عوامل تصور ذهنى ثانويهاى را ايجاد مىكنند كه اين تصور موجب تطابق اعمال آدمى بر اوضاع و احوال محيطى كه انسان بدان انس يافته است مىگردد».(1)
پس خلق و خوى انسان از يك سوى محصول وراثت و محيط است و از سوى ديگر تحت تأثير عامل سومى به نام اختيار مىباشد. اين مجموعه دست به دست هم داده هيئت و حالت نفسانى انسان را مىسازد.
يكى ديگر از معانى شاكله، حاجت و نياز است. نيازها يكى ديگر از زيربناهاى رفتارى انسان هستند. نيازها را مىتوان به دو دسته تقسيم كرد: الف - نيازهاى فيزيولوژى. ب - نيازهاى روانى.
الف - نيازهاى فيزيولوژى : كه در اثر به هم خوردن تعادل شيميايى بدن به وجود مىآيند، اين نيازها در اساس و بنيان در نوع بشر ثابتند، نياز گرسنگى، تشنگى و نياز جنسى از جمله نيازهاى فيزيولوژى هستند، و آنها در اصل، خودآموختنى نيستند، ولى نحوه ارضاء و برخورد با آنها كاملاً آموختنى و بستگى به نوع شخصيت و شاكله فرد دارند. گرسنگى نياز عمومى بشر است، ولى نحوه برخورد با آن و نحوه ارضاء آن و تلقى از آن در آحاد بشر شكل واحد و ثابتى ندارد. يكى اين نياز را با مصرف كمترين مقدار ممكن از غذا تأمين كرده و ديگرى پرخور و شكمباره است. اين تفاوت در واقع تفاوت در شخصيت است، نه تفاوت در خود نياز.
1) تفسير الميزان، ج 13، ص 203 و 204
ب - نيازهاى روانى : نيازهاى روانى انسان داراى منشأ و كنش آشكار فيزيولوژيك نيستند، لكن در برخى از موارد در نوع انسان غالباً ديده مىشوند، مانند نياز به تعلق داشتن و نياز به امنيت. به اين نيازها، نيازهاى روانى غير اكتسابى مىگويند. علاوه بر اين نيازها، نيازهاى ديگرى هستند كه جنبه اكتسابى داشته و از فردى به فردديگر، از افراد جامعهاى به افراد جامعه ديگر تفاوت دارند، مانند: پرخاشگرى، رياكارى، صلحجويى و غيره، اينها نيازهاى اكتسابى هستند كه در افراد و جوامع مختلف به صورتهاى گوناگون ديده مىشوند. نيازهاى روانى اعم از اكتسابى و غير اكتسابى، وابستگى تام و تمام به هيئت و حالت روانى خاص انسان دارند. ميزان بروز هر يك از اين نيازها و نحوه ارضاء و طرز تلقى آنها، از فردى به فرد ديگر به تناسب ساخت روانى او فرق دارد. البته، هر چند نيازهاى فيزيولوژيك موجب يك سلسله از رفتارهاى انسانى هستند، لكن نحوه بروز و ظهور آنها، بستگى به هيئت و ساخت روانى افراد دارد.
مذهب به معناى راه و محل رفتن است و در اصطلاح به آيين و دين آدمى گفته مىشود. به عبارت جامعتر، به روش و برنامهاى كه يك فرد در زندگى خود پيشه كرده و جهان و آينده و گذشته را بر اساس آن تفسير مىكند، مذهب گفته مىشود. مذهب دو بُعد دارد :
الف - بُعد جهانشناختى و جهانبينى. ب - بُعد تكليفى يا ايدئولوژى.
معمولاً دين انسان بر اساس آموزشهاى محيطى و القائات اجتماعى شكل مىگيرد. يعنى محيط با فشارهاى خاصى كه بر انسان مىآورد، او را با خود همسو كرده و باورهاى خود را به او منتقل مىسازد. و از دوران كودكى روان او را با باورها شكل مىدهد، هر چند القائات اجتماعى در بارور كردن مذهب افراد نقشى بسيار
مهم دارد، اما پذيرش اين القائات بدون وجود زمينههاى مناسب روانى امكانپذير نيستند. دين انسانها اساساً بر مبناى نيازهاى فطرى آنها شكل مىگيرد، هر چند كه محتواى آن تطابق كامل با فطرت آدمى نداشته باشد. فطرت ساخت روانى اوليهاى را در اختيار انسان مىگذارد. به اين ترتيب، دين بر اساس هيئت و ساخت اوليه روانى انسان (فطرت) شكل گرفته و خود موجب پيدايش و ساخت و هيئت روانى خاصى مىشود كه انسان را وادار به اعمال خاصى مىكند.
اصلىترين معناى «شاكله» هيئت و ساخت روانى است. هيئت روانى انسان مجموعه واحدى است كه نيات از آن برمىخيزد، خُلق و خوى، حاصل آن است، مذهب بر اساس آن پذيرفته شده، و بالاخره نيازها در بروز و ظهور خود متأثر از آن هستند. پس هيئت و ساخت روانى انسان مجموعه واحدى است كه پيوسته در حال تعامل با عوامل محيطى و سرشتى از يك سو و اختيار از سوى ديگر مىباشد. از اين رو، مىتوان شاكله را چنين تعريف كرد: شاكله عبارت است از ساخت و هيئت واحد روانى انسان كه در اثر تعامل وراثت محيط و اختيار شكل گرفته، به گونهاى كه محرّكهاى محيطى را منطبق با خود تفسير مىكند و در مقابل آنها به شيوهاى خاص پاسخ مىدهد. و خلاصه اين تعريف را در آيات زير درمىيابيم: «و ما آنچه از قرآن فرستاديم شفاى دل و رحمت الهى براى اهل ايمان است و كافران را به جز زيان چيزى نخواهد افزود و ما هرگاه به انسان نعمتى عطا كرديم (كفران كرد و) رو بگردانيد و دورى جست و هرگاه شر و بلايى به او روى آورد، به كلى (از خداى مهربان) مأيوس و نا اميد شد. بگو كه هر كس بر حسب شاكله خود عمل مىكند خداى شما به كسى كه راهش از هدايت بيشترى برخوردار است، داناتر است».(1)
1) سوره ى اسرا، آيات 82تا 84
در اين آيات يك پيام و محرك واحد، توسط دو گروه مؤمنين وكافران به اقتضاى شاكلهاى كه دارند به دو گونه مختلف تفسير شده و در نتيجه به دو شيوه مختلف در مقابل آن عكس المعل نشان مىدهند.
علامه طباطبايى ذيل آيات فوق مىگويد: «گويى خداى تعالى بعد از آنكه فرمود مؤمنين از كلام او شفاء و رحمت استفاده نموده، ظالمين از آن محرومند، و بلكه استفادهشان از قرآن بيشتر شدن خسران ايشان است، كسى اعتراض كرده است كه چرا خداوند بايد ميان بندگانش فرق بگذارد؟ اعتراض ديگر اينكه اگر اين تفاوت را قائل نمىشد و قرآن را براى هر دو فرقه شفا و رحمت قرار مىداد، لذا در آيه مورد بحث رسول گرامى خود را دستور مىدهد كه ايشان را پاسخ دهد و بگويد «كل يعمل على شاكلته»؛ يعنى ما تفاوت قائل نشدهايم، اين خود مردمند كه اعمالشان بر طبق شاكله و فعاليتهاى وجودشان صادر مىشود. آن كه داراى شاكله معتدل است، راه يافتنش به سوى كلمه حق و عمل صالح و برخوردارى از دين قدرى آسانتر است. و آن كه شاكله ظلم و سركشى دارد، او هم مىتواند به سوى كلمه حق و دين راه يابد، اما براى او قدرى دشوارتر است، و بيشتر به آن راه نمىآيد و در نتيجه از شنيدن دعوت دين حق جز خسران عايدش نمىشود. و خدايى كه پروردگار شما و داناى به ضميرهاى شما و مدبر امور شماست بهتر مىداند كه چه كسى شاكله معتدل دارد و چه كسى شاكله عادله دارد و آسانتر به راه حق مىافتد و به استفاده و بهرهمند شدن از نعمت دين نزديكتر است و همچنين آن پيغمبرى كه خداى عليم به او خبر داده و او را واقف ساخته مىداند كه مؤمنين راه يابندهتر و در نتيجه شفا و رحمت هم مختص آنان خواهد بود و از قرآن براى ظالمان چيزى جز بيشتر شدن خسران نمىماند، مگر آنكه از ظلم دست بردارند و از قرآن منتفع شوند. البته آن كسى كه شاكله ظلم دارد، هر چند شاكلهاش او را به سوى كارهاى زشت دعوت مىكند، البته اينكه هر چه مىكند به طور حتم نيست، باز هم مىتواند ولو به
سختى و كندى راه هدايت را پيش بگيرد».(1)
آدمى به هر شاكلهاى كه باشد و به هر صفت روحى كه بوده باشد، اعمالش بر طبق همان شاكله و موافق با فعاليتهاى داخل روحش از او سر مىزند و اعمال بدنى او همان صفات و فعاليتهاى روحى را مجسم مىسازد، همچنان كه انسانِ متكبرِ پلنگ دماغ اين صفت روحىاش از سراپاى گفتار و سكوت و قيام و قعود و حركت و سكونش مىبارد و شخص خوار و ذليل و مسكين از تمامى حركات و سكناتش ذلت به چشم مىخورد و همچنين شجاع با ترسو، و سخى با بخيل و صبور با عجول و هر صاحب صفتى با فاقد آن صفت از نظر كردار و رفتار متفاوت است و چگونه نباشد و حال آنكه عمل خارجى مجسمه صفات درونى است و به قول معروف ظاهر عنوان باطن و صورت دليل بر معنا است.(2)
اگر شاكله به معناى شخصيت روحى باشد كه از مجموعه غرايز و عوامل خارجى به دست مىآيد، بنابراين، اين فرمايش خداوند كه مىفرمايد: «كل يعمل على شاكلته» دلالت بر اين دارد كه، اين خود مردمند كه اعمالشان بر طبق فعاليتهاى موجودشان كه يا از رحمت حق استفاده نموده كه همان مؤمنين هستند و يا از رحمت حق استفاده ننموده كه همان ظالمين هستند، صادر مىگردد.
روح، اين كلمه در عرف به معنى روان و در مقابل جسم مىباشد كه جوهرى مجرد است. روح در قرآن مجيد مجموعاً 21بار آمده، كه گاهى مراد از آن فرشته است، و گاهى مراد وحى است و گاهى مراد از آن همان روح مستقل است و گاهى مقصود حضرت مسيح (علیه السلام)مىباشد. اما كلمه روح در آيه 9 سوره سجده و آيه 29 سوره حجر مسلماً روح مستقل انسان است. و مقصود از مستقل اين است كه روح
از جسم مستقل مىباشد و پس از مرگ بدن به حيات خود ادامه مىدهد. به طورى كه آيات مربوط به برزخ و قيامت اين مطلب را اثبات مىنمايد. دانشمندان الهى معتقد هستند كه علاوه بر موادى كه جسم انسان را تشكيل مىدهند حقيقت و گوهر ديگرى هم در وى نهفته است كه ماوراء ماده بوده و از جنس ماده نمىباشد. ولى در عين حال جسم و بدن آدمى تحت تأثير مستقيم آن قرار دارد. به عبارت ديگر، روح يك حقيقت ماوراء طبيعى است كه ساختمان و فعاليتش غير از ساختمان و فعاليت جهان ماده و طبيعت مادى مىباشد، اگر چه مدام در ارتباط با جهان ماده است ولى خودش چيزى مادى نيست.
افلاطون مىگويد: روح جوهرى است قديم كه قبل از بدن موجود بوده و پس از اينكه بدنى آماده مىشود، روح از مرتبه خود تنزل مىكند و به بدن تعلق مىگيرد و به عبارت ديگر روح پيش از بدن آفريده شده است و بعد به بدن تعليق و وابستگى پيدا مىكند. روح را مانند پرندهاى مىدانند كه در قفس تن محبوس شده و پس از چندى قفس را مىشكند و رها مىشود.
ارسطو مىگويد: رابطه روح و بدن از نوع رابطه صورت و ماده است، يعنى صورت و فعليت بدن به وسيله روح است و روح مجرد است و با ماده است نه در ماده. وى معتقد است كه روح قديم نيست بلكه حادث است، يعنى اينكه روح قبل از به وجود آمدن جسم خلق نمىشود پس از آن هم نيست بلكه توأم و همراه با جسم است نه اينكه در جسم همانند مرغى زندانى شود؛ لذا نظريه ارسطو با نظريه افلاطون در همين مسئله اختلاف دارد.
اما ملا صدرا معتقد است كه در عالم يا جهان غير از حركات ظاهرى يك حركت جوهرى و نامحسوس وجود دارد. به عبارتى اختلافها و تفاوتهايى كه در عالم به چشم مىخورد همه بر اثر تغييرات و تحولاتى است كه بر اثر اين حركت نامحسوس و جوهرى ايجاد مىشود و روح نيز محصول اين حركت مىباشد. يعنى
مبدأ روح ماده است به اين معنا كه ماده اين ا ستعداد را دارد كه در مراحل ترقى و تكامل خود تبديل به يك موجود غير مادى و مجرد شود. در واقع ملاصدرا به غير مادى و مجرد بودن روح معتقد است لذا به وجود آمدن چنين حقيقتى را مديون تغييرات ماده كه البته منظور تغييراتى است كه در اثر حركت جوهرى ايجاد مىشود مىداند، اين نظريه دوگانگى روح و بدن را نفى مىنمايد.
لازم به ذكر است كه نظريه حركت جوهريه ملاصدرا در ميان ساير نظريات فلسفى قدرت تحليل بيشترى نسبت به پديدههاى روانى و رفتارى دارد. اين نظريه مىتواند بسيارى از اشكالات موجود در زمينه نحوه ارتباط روح با بدن و چگونگى بروز رفتار را روشن نمايد.
اما اين نظريه از زبان استاد شهيد مرتضى مطهرى در مور اصالت روح چنين بيان شده است: «مسئله روح و بدن چون از مسائل دست مالى شده است و هر كسى از ابتداى زندگى، در كودكى از اطرافيان در مورد روح چيزهايى شنيده است و خود به خود سوابقى در ذهنها به وجود آمده و هر فردى طرز فكرى نسبت به آن دارد، لذا ممكن است بسيارى از افراد وقتى اصالت روح به چشمشان مىخورد، فوراً خود را آماده شنيدن اين مطلب مىكنند كه روح موجودى است مرموز و نامرئى كه خود را در پشت پرده ماده بدن بنا به مصالحى مخفى كرده و ماسك بدن را به چهره زده و تصرفات مرموز و بىقاعدهاى نظير آنچه به «جن و غول» نسبت مىدهند از پشت بدن مىنمايد. و بدن چيزى جز يك پرده ظاهرى و ساختگى و عاريتى نيست و اين انگشتان نامرئى روح است كه از پشت اين پرده ظاهرى همه فعاليتها را انجام مىدهد. آرى ممكن است آنچه تا كنون از زبان شاعران شنيدهاند، فوراً در ذهن تجسم شود كه روح مرغى است ملكوتى و فقط به علل خاصى چند روزى قفسى در بدن برايش ساختهاند...».
استاد مطهّرى در طى بيانات فوق سعى مىكند، ذهن خوانند را با اين سؤالات
مأنوس سازد كه نحوه ارتباط و نحوه تعلق روح با بدن چگونه است؟ در پاسخ به اين سؤالات بايد گفت كه چنانكه از نظريه حركت جوهريه ملاصدرا برمى آيد جوهره ماده در سير تحول خويش رو به ماوراء ماده و يا ماوراء طبيعت در حركت است. در طى اين حركت، روح كه موجودى غير مادى است، از دل ماده نشأت گرفته و رو به تجرد و يا غير مادى شدن كامل حركت مىكند. به اين ترتيب، اين ماده است كه در طول تحول خويش تبديل به روح يا ماوراء ماده مىشود. و استاد مطهرى در اين زمينه مىگويد: «مبدأ تكوين نفس، ماده جسمانى است، ماده اين استعداد را دارد كه در دامن خود موجودى بپروراند كه با ماوراء الطبيعه هم افق باشد. اساساً بين طبيعت و ماوراء طبيعت ديوار و حايلى وجود ندارد. هيچ مانعى نيست كه يك وجود مادى در مراحل ترقى و تكامل خود تبديل شود به موجودى غير مادى».
به اين ترتيب، اگر دقت كنيم خواهيم ديد كه نمىتوانيم بين روح و جسم بشر يك دوگانگى مانند آنچه در مورد يك پرنده و قفس و يا يك پرنده و لانه مىبينيم، تشخيص دهيم. بلكه بين روح و جسم نوعى وحدت وجود دارد كه اين وحدت در طول حيات دنيايى بشر او را تبديل به يك موجود دوبُعدى مىكند. به اين ترتيب انسان به عنوان موجودى واحد داراى دوبُعد روحانى و جسمانى و يا مادى و غيرمادى مىباشد.
خلاصه اينكه انفكاك انسان به دو جزء روح و جسم انفكاكى غير حقيقى است. اين انفكاك در مورد انسان تنها به هنگام مرگ حاصل مىشود، زمانى كه روح جسم را ترك گفته و مرگ حاصل مىشود. به بيان ديگر انسان مانند سكهاى است كه دو روى دارد. يك سكه در عين حال كه يك چيز است، ولى داراى دو رو بوده و هر يك از آن دو داراى ويژگىهاى خاصى است. پس انسان موجود يگانهاى است كه در اين جهان همچون سكهاى، يك رو بر عالم طبيعت و يك رو به عالم ماوراء
طبيعت دارد. و از آنجايى كه اين موجود يگانه در اين جهان قابل انفكاك به دو چيز يعنى جسم و روح به طور مجزا نمىباشد لذا بايد به طور واحد مورد مطالعه قرار گيرد. پس مفهوم انشاء كه در سوره مؤمنون آمده است به اعتبار حركت جوهرى عبارت است از برآوردن روح از بطن جسم. اين نظريه هر چند كه نظريه بلامنازعى در زمينه تعلق روح به بدن به شمار نمىآيد، لكن حاوى يكى از محكمترين تحليلهاى موجود در اين زمينه است. وجود چنين تفاوت جوهرى بين انسان و ساير حيوانات، باعث شده كه انسان مقام و مرتبهاى خاص يافته به گونهاى كه انسان كامل بتواند مسجود ملائكه واقع شود. اين ويژگى در ديدگاه روانشناختى اسلامى جايگاهى بسزا دارد. از نقطه نظر بينش اسلامى، انسان موجودى است با دستمايههاى بسيار غنى و اساسى كه مىبايد در شناخت شخصيت و شاكله او مورد توجه خاص قرار گيرد.
قرآن كريم ابتداى خلقت انسان را از خاك مىداند و منشأ پيدايش انسان به تعبير قرآن، لجن گنديده (حَمَاءٍ مَسْنُونٍ) يا پاره گِل يا گِل خالص (سُلاَلَةٍ مِنْ طِينٍ) يا گل خشك مانند سفال (مِنْ صَلْصَالٍ كَالْفَخَّارِ) مىباشد. و اين موجود خاكى در طى تحولاتى سرانجام به مرحلهاى مىرسد كه لياقت پذيرش (روح خدايى) را پيدا مىكند. اين مراحل مختلف را قرآن چنين بيان مىنمايد: «همانا انسان را از گل خالص آفريديم. سپس او را به صورت نطفه در محلى استوار جاى داديم. سپس نطفه را به علقه تبديل كرديم و سپس علقه را به پاره گوشت تبديل نموديم و سپس پاره گوشت را تبديل به استخوان كرديم و سپس استخوان را با گوشت پوشانديم و سپس آن را خلقى جديد ساختم، پس خجسته است بهترين آفرينندگان».(1)
1) سوره مؤمنون، آيات 12 تا 14
بنابراين، انسان روز نخست، گِل بعد نطفه و بعد علقه و بعد مضغه و لحم بوده سپس همين موجود كه يك نوع تكامل پيدا كرد و به موجود ديگرى كه قرآن از آن به جمله «خلقاً آخر» تعبير نموده تبديل گرديد و به حكم اين كه ضمير «انشأناه» به انسان برمىگردد، مقصود اين است كه به همان انسان گِلى و نطفهاى و مضغهاى و... كه همان روح است آفرينش ديگرى داديم و همان ماده بى روح و بى كمال را به صورت يك موجود مدرك و آگاه، قادر و توانا درآورديم، و اين همان است كه ملا صدرا از آن به «جسمانية الحدوث» تعبير مىنمايد.(1)
كلمه انشاء به معنى احداث يك چيز و پرورش آن است و معنى ديگر انشاء بلندكردن و برآوردن است. دقت در اين معانى، فهم و درك آيات مباركه سوره مؤمنون را با عمق بيشتر ممكن مىسازد. يعنى روح كه در قرآن از آن تعبير به «روحى» يا «روح من» شده است به عنوان امرى مجرد است. فلاسفه در طول تاريخ در مورد روح نظرات گوناگونى داشتهاند، تجرد روح در تفكر اسلامى مورد قبول تمامى دانشمندان اسلامى مىباشد ولى شيوه بيانها متفاوت است. مرحله انشاء آن قدر شايان اهميت است كه جنين وارد مرحله حيات انسانى مىشود و در روايات اسلامى از آن تعبير به مرحله «نفخ روح» و دميدن روح در كالبد شده است. اينجاست كه انسان با يك جهش بزرگ، زندگى نباتى و گياهى را پشت سر گذاشته و گام به جهان حيوانات و از آن برتر به جهان انسانها مىگذارد كه فاصله آن با مراحل قبل آن قدر زياد مىباشد كه ديگر جمله «ثم خلقنا» براى آن كافى نبوده، لذا جمله «ثم أنشأنا» مورد استفاده قرار گرفته است. در اينجا انسان، ساختمان ويژهاى پيدا مىكند كه او را از همه جهان متمايز مىسازد، به او شايستگى خلافت خدا در زمين مىدهد، و قرعه امانتى را كه كوهها و آسمانها بار آن را نتوانست كشيد، به نام او مىزنند.(2)
«وَيَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً»؛ «اى پيامبر! از تو در باره روح مىپرسند، بگو: روح از امور پروردگار من است، و از دانش و علم جز اندكى به شما ندادهاند».(1)
روح از نظر لغت در اصل به معنى «نَفَس» و دويدن است. بعضى تصريح كردهاند روح و ريح (باد) هر دو از يك ماده مشتق شدهاند و اگر روح انسان كه گوهر مجرد مستقلى است به اين نام ناميده شده به خاطر آن است كه از نظر تحرك و حيات آفرينى و ناپيدا بودن همچون نَفَس و باد است. اين آيه مىفرمايد: روح از امر پروردگار من است و به شما جز اندكى دانش داده نشده. از مجموع قرائن موجود در آيه و خارج آن چنين استفاده مىشود كه پرسشكنندگان از حقيقت روح آدمى سؤال كردهاند، همين روح عظيمى كه ما را از حيوانات جدا مىسازد، برترين شرف ما است و تمام قدرت و فعاليت ما از آن سرچشمه مىگيرد، قرآن مىفرمايد روح از عالم امر است يعنى خلقتى اسرارآميز دارد. بنابراين چه جاى شگفتى كه رازهاى روح را ما نشناسيم. اصل مهم اين است كه روح داراى اصالت و استقلال است و به سبب مجرد بودن روح است كه بقاى روح و حيات برزخى و اخروى انسان اثبات مىشود.
هيچ يك از پديدههاى روحى جنبه تدريجى و زمانمند ندارند و باگذشت زمان فرسوده نمىشوند و قابل تجزيه به اجزاء متعدد نيستند. به همين دليل روح و پديدههاى روحى، نه ماده هستند و نه مادى و هيچ يك از خواص اجسام و ماديات را ندارند. و نيز به همين دليل است كه ما روح را حقيقتى غيرمادى و غيرجسمانى و مجرد و مستقل مىدانيم. بنابراين پديدههاى روحى و روانى شناخته شدهاى مانند فكر و انديشه، عقل و تعقل، حافظه، ابتكار، عشق، نفرت، خشم، ايمان، علوم و
1) سوره اسراء، آيه 85
دانشهاى گوناگون و نظاير اينها هيچ كدام نه مادى و نه جسمانى هستند و نه از آثار ماده و جسم مىباشند. و مهمتر از همه اين كه روح داراى بقاء و جاودانگى است و هيچ جسمى در عالم ماده و جهان طبيعت داراى بقاء و ثبات و جاودانگى نيست.(1)
روح مبدأ حيات است، جانداران به وسيله روح قادر بر احساس و حركت ارادى هستند، از نظر قرآن حقيقت روح از جنس و سنخ عالم امر است. مقصود از عالم امر، وجود هر چيز از جهت استنادش به خداى تعالى است. يعنى وجود اشياء از جهت استنادشان به ذات پروردگار و با قطع نظر از اسباب وجود به ديگر، از كلمه «كُن» و كلام خدا هستند. امر خدا حقيقتى است واحد و يگانه و هيچ تدريجى در آن راه ندارد. به عبارت ديگر عالم امر نقطه مقابل عالم خلق است. پس امر عبارت است از وجود هر موجود از اين نقطه نظر كه تنها مستند به خداى تعالى مىباشند و خلق عبارت است از وجود همان موجود از جهت اينكه مستند به خداى متعال است با وساطت علل و اسباب. امر، فعل مختص به ذات خداوند بوده و امر خدا در هر چيز عبارت است از ملكوت آن چيز. بنابراين براى هر موجودى ملكوتى و امرى است كه همان كلمه ايجاد او است و كلمه ايجاد او همان فعل مخصوص به اوست كه مافوق نشئه مادى و ظرف زمان است و روح به حسب وجودش از همين باب است يعنى از نسخه امر و ملكوت است.(2)
در قرآن واژه روح بسيار به كار رفته و در معانى مختلفى استعمال گرديده است، از جمله: 1- روح به معنى روح مقدسى كه پيامبران را در انجام رسالتشان تقويت مىكرده است. [سوره بقره، آيه 253]. 2- روح به معنى نيروى معنوى الهى كه مؤمنان را تقويت مىكند. [سوره مجادله، آيه 22]. 3- روح به معنى فرشته مخصوص وحى مىباشد كه با عنوان امين توصيف شده است. [سوره شعراء، آيه
193و 194]. 4- روح به معنى فرشته بزرگى از فرشتگان خاص خدا يا مخلوقى برتر از فرشتگان. [سوره قدر، آيه 4 و سوره نبأ، آيه 38]. 5- روح به معنى قرآن و وحى آسمانى آمده است.[سوره شورا، آيه 52]. 6- روح به معنى روح انسانى مىباشد، چنان كه در آيات آفرينش آدم مىخوانيم: «ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ»؛ يعنى سپس آدم را نظام بخشيد و از روح خود در آن دميد. [سوره سجده، آيه 9]. و همچنين : «فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُّوحِى فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ»؛ يعنى هنگامى كه آفرينش آدم را نظام بخشيدم و از روحم در او دميدم براى او سجده كنيد. [سوره حجر، آيه 29]. و همچنين : «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنسَانَ مِنْ سُلاَلَةٍ مِنْ طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِى قَرَارٍ مَّكِينٍ * ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ»؛
و يقينآ انسان را از عصاره و چكيدهاى از گِل آفريدم سپس آن را نطفهاى در قرارگاهى استوار چون رحم مادر قرار داديم و آنگاه آن نطفه را علقه گردانديم، پس آن علقه را به صورت پارگوشتى درآورديم، پس آن پارگوشت را استخوانهايى ساختيم و بر استخوانها گوشت پوشانديم، سپس او را با آفرينشى ديگر پديد آورديم پس هميشه سودمند و با بركت است خدا كه نيكوترين آفرينندگان است. [سوره مؤمنون، آيات 12 تا 14].
كلمه نفس در اصل به معنى ذات است. مرحوم طبرسى در ذيل آيه 9 سوره بقره بيان كرده: نفس سه معنى دارد، يكى به معنى روح، ديگرى به معنى تأكيد، سوم به معنى ذات، و اصل همان است. علماى لغت گفتهاند: نفس به معنى روح است همچنين نفس را به معنى خون دانستهاند و نهايتاً گفتهاند نفس به معنى عين و ذات شىء است.
در قرآن مجيد نفس در چند معنى به كار رفته است: 1- در معنى روح مانند آيه 4 سوره زمر كه مىفرمايد: «خدا ارواح را در حين موت از ابدان مىگيرد و روحى را كه بدنش نمرده در وقت خواب قبض مىكند، آنگاه روحى را كه در خواب گرفته نگاه مىدارد، اگر مرگ بر صاحب آن نوشته شده باشد، و ديگرى را تا وقت معين به بدن مىفرستد». در آيه فوق كلمه «الانفس» به معناى روح مىباشد.
2- در معنى ذات و شخص مانند آيه 48 سوره بقره كه مىفرمايد: «بترسيد از روزى كه كسى از كسى كفايت نمىكند».«نَفسٌ عن نفسٍ» كه خود و ذات و شخص معنى شده است.
3- در معنى تمايلات نفسانى و خواهشهاى وجود انسان و غرايز او، كه با اختيارى كه انسان دارد مىتواند آنها را در مسير حق يا باطل قرار دهد. مانند آيه 53 سوره يوسف كه مىفرمايد: «وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِى إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّى» وآيات 7 و 8 و 9 سوره شمس كه مىفرمايد: «و سوگند به نفس و آنكه آن را درست و نيكو نمود، و به آن بزهكارى و پرهيزكارىاش را الهام كرد، بى ترديد كسى كه نفس را (از آلودگى پاك كرد) و رشد داد، رستگار شد و كسى كه آن را (به آلودگىها و امور بازدارنده از رشد بيالود) از رحمت حق نااميد شد».
در آيات فوق از نفس با صفت «مُلهمه و امّاره» ياد شده است، همچنين در آيه دوم سوره قيامت از نفس با صفت «لوّامه» ياد شده و مىفرمايد: «وَلاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ»؛ و به نفس سرزنشگر قسم مىخورم، منظور «وجدان اخلاقى» است. و نيز آيه 40 سوره نازعات كه مىفرمايد: «وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى»؛ و نفس را از هوا و هوس بازداشت (كه اشاره آشكار به هواى نفس و مبارزه با آن دارد).
4- در معنى قلوب و باطن در آياتى مانند، 205 سوره اعراف، 37سوره احزاب، 77 سوره يوسف، 67 سوره طه و 25 سوره اسراء كه مراد از نفس در اين آيات
قلوب و باطن انسانها مىباشد. يعنى همان چيزى كه در درون انسان است و مبدأ ادراكات و احساسات و عواطف متعالى انسان مىباشد.
5 - نفس به معنى بشر اولى، از جمله در آيه اول سوره نساء و آيه 98 سوره انعام و آيه 189 سوره اعراف اين معنا موجود است.(1)
6- نفس مطمئنه كه مقصود از آن مرتبهاى از كمال در وجود انسان است كه از اطمينان و رضايتمندى كامل برخوردار است.و از مرحله حزن و خوف گذشته و وارد حريم امنيت كامل و اطمينان تام شده است.
«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * اِرْجِعِى إِلَى رَبِّکِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً * فَادْخُلِى فِى عِبَادِى * وَادْخُلِى جَنَّتِى»؛ «اى جان آرام گرفته و اطمينان يافته، به سوى پروردگارت در حالى كه از او خشنودى و او هم از تو خشنود است بازگرد، پس در ميان بندگانم درآى، و در بهشتم وارد شو».(2)
در قرآن و متون اسلامى وقتى به نفس برمىخوريم گاهى بيان مىشود كه با نفس مبارزه كنيم و گاهى بيان مىشود كه آن را گرامى بداريم. مثلاً قرآن مىفرمايد: «وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَى»؛ «و اما كسى كه از مقام و منزلت پروردگارش ترسيده و نفس را از هوا و هوس بازداشته است پس بىترديد جايگاهش بهشت است». «فَأَمَّا مَنْ طَغَى * وَآثَرَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا * فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوَى»؛ «و اما كسى كه طغيان و سركشى كرده، و زندگى دنيا را بر زندگى ابد و جاويد آخرت ترجيح داده، پس بىترديد جايگاهش دوزخ است».(3)
و يا مىفرمايد: «پس آيا كسى كه معبودش را هواى نفسش قرار داده ديدى؟ و خدا او را از روى علم و آگاهى خود گمراه كرد...».(4)
و نيز از زبان حضرت يوسف(علیه السلام) نقل مىفرمايد: «من خود را از گناه تبرئه نمىكنم، زيرا نفس طغيانگر بسيار به بدى فرمان مىدهد مگر زمانى كه پروردگارم رحم كند، زيرا پروردگارم بسيار آمرزنده و مهربان است».(1)
در مقابل ما به آيات ديگرى در قرآن برمىخوريم كه از نفس تجليل مىكند مانند: «سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِى الاْفَاقِ وَفِى أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»؛ «به زودى نشانههاى خود را در كرانهها و اطراف جهان و در نفوس خودشان به آنان نشان خواهيم داد تا براى آنان روشن شود كه بىترديد او حق است».(2)يا مىفرمايد: «قَدْ
أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا»؛ «بى ترديد كسى كه نفس را از آلودگى پاك كرده و رشد داد رستگار شد».(3)و جاى ديگرى مىفرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَاراً»؛ «نفس آنقدر با ارزش است كه بايد از آتش جهنم حفظ شود و خداوند به چنين امرى فرمان داده است».(4)«وَفِى أَنفُسِكُمْ أَفَلاَ تُبْصِرُونَ»؛ «و در نفس و درون شما نشانههايى است آيا بصيرت پيدا نمىكنيد».(5)نفس و باطن انسان يكى از مهمترين جلوههاى آيات الهى است كه بايد آن را شناخت و در آن انديشيد تا به حقانيت خدا پى برد.
حضرت على(علیه السلام)در وصيت نامهاى به فرزند بزرگوارش امام حسن مجتبى(علیه السلام)مىفرمايد: «پسرم! نفس خود را گرامى و محترم بدار از اين كه به يك پستى دچار شود؛ زيرا اگر از نفس خود چيزى را باختى و از دست دادى ديگر هيچ چيز نمىتواند جاى آن را پُر كند. اگر هر چيزى را از دست بدهيد چيزى جاى آن را پر مىكند اما اگر خودِ خود و نفس خويش را از دست بدهى، هيچ چيز عوضش براى تو پيدا نمىشود».(6)
امام صادق (علیه السلام)مىفرمايد: «من با نفس خودم هيچ موجودى را برابر نمىكنم، اگر بخواهى معامله بكنى با نفس خودم، هيچ چيزى را با آن برابر نمىكنم جز پروردگارم».(1)
اينكه در اسلام از يك طرف به جهاد و مبارزه با نفس توصيه شده و از طرف ديگر به كرامت و عزت نفس تأكيد شده است، دليل بر اين نيست كه انسان داراى تعدد شخصيت است؛ زيرا حقيقتاً انسان دو «من» مستقل ندارد و دو شخص نيست. بلكه انسان يك شخصيت واحد است كه داراى دو مرتبه وجودى اصيل و غير اصيل مىباشد. منِ اصيل انسان كه همان خود واقعى اوست همان بُعد از وجود انسان است كه بايد گرامى داشته شود و عزت و كرامتش حفظ گردد. اما من غير اصيل انسان كه خود غير واقعى و خودپندارى و در حقيقت ناخود انسان است و زائيده خيالات و اوهام مىباشد چيزى است كه بايد با آن مبارزه كرد و بر آن غلبه يافت، لذا آنجا كه سخن از جهاد و مبارزه با نفس است در حقيقت سخن از غلبه بر خودپندارى و خودخيالى انسان است و آنجا كه سخن از كرامت نفس و عزت نفس است سخن از خود حقيقى و اصيل و من واقعى انسان است. آرى، نفس اماره را بايد ميراند و بر آن غلبه كرد، اما نفس الهى را بايد تكريم كرد و در رشد و شكوفايى آن كوشيد.(2)
شناخت شخصيت از ديدگاه اسلام، بدون شناخت هواى نفس امكانپذير نيست. هواى نفس يا ميل، نقش بسيار مهمى در شكلگيرى شخصيت دارد. هواى نفس به عنوان يكى از مهمترين محركهاى رفتار آدمى مىيابد مورد بررسى قرار گيرد. هواى در لغت به معناى ميل و خواست است. هواى نفس به ميل و خواست نفس و به ويژه نفس انسانى اطلاق مىشود. قرآن در رابطه با هوى و هواى نفس مىفرمايد :
«وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ»؛ «و چه كسى گمراهتر از كسى است كه اميال خويش را
تبعيت كند».(1)«إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ»؛ «پيروى نمىكنند مگر از
گمان و آنچه كه نفسهاى آنها مىطلبد».(2)و نيز مىفرمايد: «وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَى»؛ «و اما كسى كه از مقام خداى خويش بترسد و نفس را از هواى بازدارد، پس همانا بهشت مأواى او خواهد بود».(3)
با توجه به معناى لغوى هوى و همچنين آياتى كه ذكر شد چنين برمىآيد كه هواى نفس ناظر است بر كسب لذائذ و فرار از الم كه در هر دو حال انسان به دنبال كسب راحتى و لذت است. انسان به دليل نيازهايى كه برخى از آنها در قواى نفس نباتى، حيوانى و انسانى است و به دليل لذتى كه از برآوردن اين نيازها به او دست مىدهد درصدد ارتقاع آنها برمىآيد. مطالعه ماهيت لذائذى كه انسان كسب مىكند و تحليل آنها يكى از مباحث زيربنايى در شناخت شخصيت انسان است. به اين ترتيب «هواى نفس» عبارت است از: ميل يا انگيزهاى كه انسان در درون خود احساس مىنمايد تا با انجام عملى خاص كه اين عمل تكميل كننده يك فرايند سازمان دهى و يا استمرار بخشنده آن است به لذت حاصل از آن دسترسى پيدا نمايد. عقل در سازماندهى معقول تلاش مىكند مراحل خود را به اتمام برساند و با انطباق، رفتار انسان را شكل معقول ببخشد. ولى در مورد عقل لازم به ذكر است كه عقل با داشتن دو ويژگى خودآگاهى و قضاوت بر اساس ملاكهاى عقلانى، سعى در تكميل صحيح سازمانهاى روانى مىنمايد. يعنى عقل نه تنها فرايندهاى عقلانى را جهت مىدهد، بلكه مىتواند ساير فرايندهاى غريزى را جهت بخشيده و هدايت كند. به اين ترتيب عقل مىتواند با ويژگىهاى خود هدايت كننده هواى نفس باشد، نه سركوب كننده آن. آنچه در فرهنگ و اخلاق اسلامى مد نظر است، همين هدايتگرى عقل است. سلامت و كمال شخصيت به اين است كه انسان با خودآگاهى
و حاكميت ملاكهاى عقلانى، نيازها و اميال خود را جهت بخشد. و از آنجايى كه ماهيت ميلها يا هواهاى نفسانى ناخودآگاهى است، لذا انسان به كمك عقل مىتواند به آنها جهت و شكل آگاهانه ببخشد.
كمال شخصيت انسان به افزايش خودآگاهى وى و جهت بخشيدن به هواهاى نفسانى بر اساس ملاكهاى عقلى است. پس انگيزه رفتارهاى آدمى به دو دسته تقسيم مىشوند: 1- هواى نفس. 2- عقل.
هواى نفس : تمامى تمايلات انسان كه در اثر پويايى شخصيت وى بر اساس نيازهايى كه در فرايند سازمان دهى به وجود مىآيد انگيزهاى مىشود بر انجام برخى از رفتارها. ويژگى مهم اين انگيزهها اين است كه انجام رفتارهاى متناسب با آنها موجب جلب لذت مىشود و انسان در درون خويش احساس خوشايندى از پاسخگويى به اين انگيزهها مىيابد. در بيان علت اينگونه انگيزهها اگر مطلبى بيان شود، براى خود انسان روشن است كه اصل انگيزه و كسب لذت بربيان علت يا به عبارت بهتر بر بيان دليل تراشى، مقدم است. علت تفاوت در انواع لذائذى كه انسان كسب مىكند، تفاوت در نوع سازمان روانى است كه موجب بروز انگيزه مىشود. از اين رو لذت ديدن يك منظره طبيعى، با لذت خوردن يك غذا يا بوييدن يك گل تفاوت دارد.
عقل : اعمالى كه با مقدمه خودآگاهى كامل و دلايل روشن انجام مىگيرد، داراى انگيزه عقلانى مىباشند، اعم از اينكه آن عمل موجب ارضاء هواى نفس شود يا نه. يعنى عملى عقلانى است كه خودآگاهى و استدلال بر كسب لذت در آن مقدم است، و معناى مخالفت هواى نفس نيز همين است. مخالفت هواى نفس عبارت است از عدم پيروى ناخودآگاهانه و بىدليل از تمايلات نفسانى، بلكه انجام اعمال بر اساس ملاكها و قضاوتهاى عقل. عملى كه بر اساس ملاكهاى عقلى انجام پذيرد موجب رضامندى يا همان لذت عقلانى است.
انسان آميزهاى است از تمايل صرف و لذتطلبى محض و نيز آگاهى و قضاوت عقلانى. از يك سو ناخودآگاه انسان او را به جلب لذايذ و دفع آلام سوق داده و
راحتى و آرامش و لذتطلبى را وجهه نظر قرار مىدهد و از سوى ديگر عقل با خودآگاهى و قضاوت عقلانى، انسان را به طرف حيات معتدل سوق مىدهد. اين تعارض موجب رشد شخصيت آدمى است. انسان هر قدر در حيات خويش اصالت را به عقل داده و تلاش كند خودآگاهى خويش را نسبت به جهان درون و بيرون افزايش دهد و از لحاظ نظرى و عملى عقل را حاكم كند، به همان ميزان شخصيت او رشد يافته و به ويژگيهاى خاص انسانى دست پيدا خواهد كرد.
ماهيت اصلى هواى نفس كسب لذت است. لذايذ در واقع محصول شهوت و غضب انسانى هستند، قوه وهميه نيز در خدمت اين دو قرار مىگيرد. فرد لذتطلب هدفى جز كسب لذت ندارد، هر كجا كه محركى لذتبخش قرار دارد و هر قدر محرك قدرتمندتر باشد، انسان در همان مسير سوق پيدا مىكند. به اين دليل انسانى كه در خدمت لذايذ خويش است، محصول بى چون و چراى محيط خويش مىباشد. امّا انسانى كه حيطه عقلانى خويش را گسترش مىدهد و تمامى اميال و خواستههاى خود را به حيطه خودآگاهى كشيده و با تعمق دقيق ضرورت و يا عدم ضرورت و درست و نادرست بودن آنها را مورد نظر قرار مىدهد، او رشدى كيفى يافته است. او از اين طريق درون خويش را كشف كرده و جهان خويش را خود مىسازد. او اگر هم به دنبال لذتى مىرود و المى را از خود دور مىكند، با خودآگاهى و با دورانديشى به چنين عملى دست مىزند. گسترش خودآگاهى عقلانى در شخصيت انسان، موجب محدود شدن ناخودآگاهى نفسانى مىشود، و گسترش دامنه استدلال و روشنبينى و قضاوت موجب جهتگيرى مشخص شخصيت شده و از بىجهتى هواى نفس كاسته مىشود. لذا گسترش عقل، باعث تنگى حيطه هواى نفس شده و بالعكس گسترش هواى نفس موجب كاهش دامنه عقل مىگردد. اين تقابل نحوه رشد شخصيت آدمى را تعيين مىكند.(1)
1) روانشناسى شخصيت از ديدگاه اسلامى، ص 159 تا 172
قرآن مجيد براى رشد شخصيت بر اساس ملاك عقل و هواى نفس مراحلى قائل است كه آنها عبارتند از:
مقصد و هدف را تعقيب مىكند: 1- اهميت مطلبى كه سوگند به خاطر آن ياد شده. 2- اهميت خود امور مورد سوگند، چرا كه سوگند هميشه در رابطه با موضوعات مهم ياد مىشود. در سوره شمس خداوند متعال بيشترين سوگندها يعنى يازده مورد سوگند را بيان فرموده و اين به خوبى نشان مىدهد كه مطلب مهمى بعد از سوگندها مطرح مىشود. در سوگند دهم و يازدهم كه آخرين قسمها مىباشد، مىفرمايد : «سوگند به نفس آدمى و آن كسى كه آن را منظم و مرتب ساخته»؛ «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا» همان انسانى كه عصاره عالم خلقت و چكيده جهان ملك و ملكوت و گل سرسبد عالم آفرينش است.
در اينجا منظور از نفس، روح انسان است كه به صورت نكره ذكر شده كه مىتواند اشاره به عظمت و اهميت نفس آدمى باشد، عظمتى مافوق تصور و آميخته با ابهام كه آن را به صورت يك موجود ناشناخته معرفى مىكند. همان گونه كه بزرگترين دانشمندان، انسان را موجود ناشناخته مىنامند. خداوند متعال بعد از سوگندهاى يازدهگانه به يكى از مهمترين مسائل مربوط به آفرينش انسان پرداخته مىفرمايد: «پس از تنظيم قوا، جسم و جان آدمى فجور و تقوا را به او الهام كرديم».
«أَلْهَمَهَا» از ماده الهام در اصل به معنى بلعيدن يا نوشيدن چيزى است، و در اين
1) سوره شمس، آيه 8
آيه به معنى القاء مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى آمده است، گويى روح انسان آن مطلب را با تمام وجودش مىنوشد و مىبلعد. و گاه به معنى وحى نيز آمده، تفاوت الهام با وحى در اين است كه شخصى كه به او الهام مىشود نمىفهمد مطلب را از كجا به دست آورده، ولى هنگامى كه وحى مىشود، آن شخص مىداند كه از كجا و به چه وسيلهاى به او رسيده است. هنگامى كه خداوند خلقتش را تكميل نمود و هستى را تحقق بخشيد. (بايدها و نبايدها) را به انسان تعليم داد، و به اين ترتيب انسان وجودى شد از نظر آفرينش، مجموعهاى از «گِل بدبو» و «روح الهى» و از نظر تعليمات «آگاه بر فجور و تقوا». در نتيجه انسان، وجودى است كه مىتواند در قوس صعودى برتر از فرشتگان گردد، و از مَلك پرّان شود و آنچه اندر وهم نايد آن شود. و يا در قوس نزولى از حيوانات درنده نيز منحطتر گردد و به مرحله «بَلْ هُمْ أَضَلُّ» برسد. و اين منوط به آن است كه با اراده و انتخابگرى خويش كدام مسير را برگزيند. البته لازم به ذكر است كه معنى اين آيه (سپس فجور و تقوا را به او الهام كرده) اين نيست كه خداوند عوامل فجور و تقوا را در درون جان آدمى ايجاد كرد. بلكه مىگويد اين دو حقيقت را به او الهام و تعليم داده يا به تعبير سادهتر راه و چاه را به او نشان داده است، همان گونه كه در آيه10 سوره بلد مىفرمايد: «وَهَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْنِ»؛ «ما انسان را به خير و شر هدايت كرديم». و يا مىتوان به تعبير ديگر گفت خداوند آن چنان قدرت تشخيص و عقل و وجدان بيدار به انسان داده كه فجور و تقوا را از طريق عقل و فطرت در مىيابد.
خداوند نعمتهاى فراوانى در اختيار بشر گذارده، ولى از ميان تمام اين نعمتها روى مسئله الهام فجور و تقوا و درك حُسن و قُبح تكيه كرده، چرا كه اين مسئله از سرنوشت سازترين مسائل زندگى بشر است. و رستگارى از آنِ كسى است كه نفس خويش را تربيت كند، رشد و نمو دهد و از آلودگى به خُلق و خوى شيطانى و گناه و عصيان و كفر پاك سازد و در حقيقت، مسئله اصلى زندگى انسان همين تزكيه است كه اگر باشد انسان سعادتمند است و الّا، بدبخت و بينوا مىشود.
خلاصه اين كه خداوند متعال در اين آيات مىفرمايد: روح شما را با تمام استعدادهاى لازم آفريدهام، وجدان بيدار به شما داده و حُسن و قُبح امور را به شما الهام كردهام، بنابراين، هيچ كمبودى براى پيمودن راه سعادت نداريد، با اين حال چگونه نفس خويش را تزكيه نمىكنيد؟ و تسليم دسيسههاى شيطانى مىشويد.(1)
از نظر قرآن كريم شيطان در اثر قدرت و مهلتى كه از جانب خداوند به او داده شده مىتواند عمل بد را در نظر انسان خوب، زيبا، و زينت يافته جلوه دهد. قرآن در اين مورد مىفرمايد: «وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ»؛ «و ياد كنيد هنگامى را كه شيطان اعمالشان را كه در راه دشمنى با پيامبر و لشكركشى بر ضد اهل ايمان بود در نظرشان آراست».(2)
پروردگارم رحم كند».(1)نفس اماره آن است كه بسيار آدمى را به بدى امر مىكند.
نفس اماره نفس سركشى است كه انسان را به گناه فرمان مىدهد و به هر سو مىكشاند، لذا امارهاش گفتهاند. در اين مرحله هنوز عقل و ايمان آن قدرت را نيافته كه نفس سركش را مهار زند و آن را رام كند، بلكه در بسيارى از موارد در برابر او تسليم مىشود و يا اگر بخواهد گلاويز شود نفس سركش او را بر زمين مىكوبد و شكست مىدهد. راه غلبه بر نفس اماره كه منشأ و مبدأ اميال و هواهاى نفسانى است برخوردارى از خوف الهى و ترسان بودن از مقام عظمت پروردگار و سپس نهى كردن نفس و بازداشتن آن از هواهاى متعدد و متنوع و رنگارنگ است. قرآن در اين مورد مىفرمايد: «وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى»؛ «و آن كس كه از مقام پروردگارش ترسان باشد و نفس را از هواى باز دارد».(2)
قطعاً يكى از بزرگترين اصول بهداشت روانى عمل به همين آيه نورانى است. يعنى تقويت خداشناسى و درك عظمت پروردگار و رسيدن به مقام خوف از عظمت پروردگار و بازداشتن نفس خويش از هواهاى متعدد. بى شك نجات حقيقى و بهشتى شدن، خوفِ ناشى از معرفت است. شناختن مقام پروردگار و ترسيدن از مخالفت با فرمان او، آدمى را بر هواى نفس خود مسلط مىكند و موجب مىشود كه از سركشى نفس جلوگيرى نمايد. بسيار آشكار است كه همه گناهان و مفاسد و بدبختىها از هواى نفس سرچشمه مىگيرد. هواى نفس بدترين بتى است كه تا كنون پرستيده شده است. حتى ابزار نفوذ شيطان در وجود انسان هواى نفس مىباشد. زيرا اگر شيطان درون با شيطان برون هماهنگ نشود و در را به روى او نگشايد، وارد شدن او به درون انسان غيرممكن است. فقط گمراهان هستند كه از شيطان پيروى كرده ، او را به درون خود راه مىدهند، كه در نتيجه موجب طغيان و دنياپرستى آنها مىشود.
حضرت على(علیه السلام)در حديثى مىفرمايد: «هولناكترين چيزى كه از آن بر شما
خائفم دو چيز است: پيروى از هواى نفس و آرزوهاى طولانى، اما پيروى از هوى شما را از حق باز مىدارد و اما آرزوهاى طولانى آخرت را به فراموشى مىسپرد».(1)
هواپرستى پردهاى بر عقل انسان مىكشد، اعمال سوئش را در نظر او زينت مىدهد، و حس تشخيص را كه بزرگترين نعمت خدا و امتياز انسان از حيوان است، از او مىگيرد، و او را به خود مشغول مىدارد، اين همان است كه حضرت يعقوب (علیه السلام)آن پيامبر روشن ضمير به فرزندان خلافكار گفت: «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً».(2). امام باقر(علیه السلام) مىفرمايد: «در لابلاى ناراحتىها، صبر و شكيبايى و استقامت پوشيده شده است، هر كس در برابر ناراحتىها و (ترك شهوات) در دنيا شكيبايى كند داخل بهشت مىشود، و دوزخ در لابلاى لذات نامشروع و شهوات سركش پيچيده شده، و هر كس نفس خويش را در برابر اين لذات و شهوات آزاد بگذارد داخل آتش مىشود».(3)
و نيز امام صادق(علیه السلام) مىفرمايد: «نفس را با هوا و هوسها رها مكن، چرا كه هواى نفس سبب مرگ نفس است و آزاد گذاردن نفس در برابر هواها درد آن است، و بازداشتن آن از هوا و هوسهايش دواى آن است».(4)
نه تنها جهنم آخرت، زائيده هواپرستى است، كه جهنمهاى سوزان دنيا همچون ناامنىها، بىنظمىها، جنگها، خونريزىها، جدالها و كينهتوزىها هم ناشى از آن است.(5)
«و سوگند به (نفس لوامه) وجدان بيدار و ملامت گر (كه رستاخيز حق است)».(6)نفس لوامه يعنى نفس بسيار ملامت كننده و سرزنشگر. در معنى نفس لوامه نظريات مختلفى گفته شده از جمله: بعضى آن را «وجدان اخلاقى» دانستهاند كه
انسان را به هنگام ارتكاب اعمال خلاف در اين دنيا ملامت مىكند و به جبران و تجديدنظر وامىدارد. ديگر اينكه منظور ملامت كردن همه انسانها در قيامت نسبت به خويشتن است، مؤمنان به اين جهت خود را ملامت مىكنند كه چرا اعمال صالح كم به جا آوردهاند؟ و كافران از اين جهت كه چرا راه كفر و شرك و گناه را پيمودهاند؟ سوم اينكه منظور از نفس لوامه تنها نفس كافران است كه در قيامت آنها را به خاطر اعمال سوئشان بسيار ملامت و سرزنش مىكند. اما از همه مناسبتر و رايجتر، همان معناى اول است يعنى نفس لوامه در حقيقت همان محكمه وجدان در درون جان انسان است، كه به هنگام انجام كار نيك، روح آدمى را مملو از شادى و نشاط مىكند و به هنگام انجام كار زشت يا ارتكاب جنايت، روح او را سخت در فشار قرار داده و مجازات و شكنجه مىكند. همان طور كه گفتيم نفس اماره همان روح سركش است كه پيوسته به بدىها دعوت مىكند و شهوات و فجور را در برابر انسان زينت مىدهد، اما نفس لوامه روحى است بيدار و نسبتاً آگاه، هر چند هنوز در برابر گناهان مصونيت نيافته و گاهى لغزش پيدا مىكند و در دامان گناه مىافتد اما كمى بعد بيدار مىشود و توبه مىكند و به مسير سعادت بازمىگردد. انحراف در باره او كاملاً ممكن است اما موقتى و نه دائمى، گناه از او سر مىزند اما چيزى نمىگذرد كه جاى خود را به ملامت و سرزنش و توبه مىدهد.
نفس لوامه پس از تعليم و تربيت و مجاهدت است كه آشكار مىشود و انسان به آن ارتقاء مىيابد. در مرحله نفس لوامه ممكن است بر اثر طغيان غرايز، انسان گاهى مرتكب خلافهايى بشود، اما فوراً پشيمان مىگردد و به ملامت و سرزنش خويش مىپردازد و تصميم بر جبران گناه مىگيرد و دل و جان را با آب توبه مىشويد. به تعبير ديگر در مبارزه عقل و نفس، گاهى عقل پيروز مىشود و گاهى نفس، ولى به هر حال، كفه سنگين از آن عقل و ايمان است.(1)
1) تفسير نمونه، ج 9، ص 515 و ج 25، ص 285
اطمينان به معنى سكون و آرامش خاطر است، آرامش خاطر بعد از پريشانى. آيات فوق در مورد انسان مؤمن است. او در حالى به سوى خداى خويش برمىگردد كه از خدا و رحمت او خشنود و خداوند نيز از او خشنود و راضى است. نفس مطمئنه مرحلهاى است كه پس از تصفيه و تهذيب و تربيت كامل، انسان به مرحلهاى مىرسد كه غرايز سركش در برابر او رام مىشوند و توانايى پيكار با عقل و ايمان او را ندارند. زيرا عقل و ايمان آنچنان نيرومند شدهاند كه بر غرايز نفسانى كاملاً غلبه دارند و مسلط هستند. اين همان مرحله آرامش و سكينه است و مقام اولياء و انبياء و پيروان راستين آنها است. آنهايى كه در مكتب مردان خدا درس ايمان و تقوا آموختند و سالها به تهذيب نفس پرداخته و جهاد اكبر را به مرحله نهايى رساندهاند. نفس مطمئنه داراى آرامشى است كه در پرتو ايمان حاصل شده چنان كه قرآن مىفرمايد: «أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»؛ «بدانيد تنها با ذكر خدا دلها آرام مىگيرد».(2)چنين نفسى هم اطمينان به وعدههاى الهى دارد، و هم به راه و روشى كه
برگزيده مطمئن است و هم در طوفانها و حوادث و بلاها و هول و وحشت و اضطراب عظيم قيامت آرام است. او از همه آنچه از فضل و رحمت الهى شامل حالش گرديده، راضى است و نيز از آن جهت كه او و اعمال او مورد قبول و رضاى حق است، مرضى مىباشد.(3)
شناخت شخصيت آدمى بدون پرداختن به دو مفهوم غريزه و فطرت امكانپذير نيست. محركات طبيعى موسوم به غرايز، فعاليتهاى هدفدارى هستند كه آفريدگار، آنها را براى هدايت مخلوق به سوى هدفى مفيد به منظور حفظ خويشتن و يا احتراز از عوامل مزاحم در وجود حيوان تعبيه كرده است.
غرايز يك سرى تمايلات فيزيكى، روانى، موروثى يا فطرى هستند كه تحت تأثير آن، موجود طبقه معينى از اشياء را ادراك مىكند يا مورد توجه قرار مىدهد، و به محض ادراك اين قبيل اشياء حالت هيجانى خاصى پيدا مىكند كه سبب مىشود رفتار بخصوصى از خود نشان بدهد، يا لااقل تمايل به چنين رفتارى را در خود احساس كند. پس غريزه گرايشى فطرى است به عمل كردن به نحوى معين كه معمولاً بر اثر محركهاى معدودى از موجود زنده سر مىزند و ارزش زيستى يا ابقايى معينى در تنازع براى بقا دارد.
كلمه غريزه بيشتر در مورد حيوانات به كار برده مىشود و كمتر در مورد انسان كاربرد دارد و در مورد جماد و نبات به هيچ وجه به كار نمىرود. غريزه، ويژگىهاى مخصوص درونى حيوانات هستند كه راهنماى زندگى آنها مىباشند. يك حالت نيمه آگاهانهاى در حيوانات وجود دارد كه به موجب اين حالت مسير را تشخيص مىدهند، اين حالت اكتسابى نيست و در واقع يك حالت غير اكتسابى و سرشتى است. بايد توجه داشت كه طبيعت يا طبع براى نباتات و جامدات به كار مىرود، غريزه براى حيوانات و فطرت براى انسانها به كار برده مىشود.
حضرت اميرالمؤمنين على(علیه السلام)در خطبه اول نهج البلاغه، پس از آنكه نحوه شروع خلقت را متذكر مىشود، در مورد اشياء مىفرمايند: «هر شيئى را به وقت مناسب خود احاطه داد و بين ويژگىهاى مختلف آنها نزديكى و يكپارچگى ايجاد
كرد، و غرايز يعنى طبعها را در آنها قرار داد.» در نتيجه غرايز ويژگىهايى هستند كه در خلقت و طبيعت موجودات نهاده شده است.
با توجه به فرازى از خطبه 90 نهج البلاغه كه در آن سخن از خلقت اشياء است، حضرت عامل تفاوت بين اجناس مختلف از موجودات را در چهار چيز خلاصه مىنمايد، و آنها عبارتند از: 1- حدود، 2- اندازهها، 3- غرايز، 4- تركيبها.
با توجه به بيانات حضرت، غرايز ويژگىهاى طبيعى موجودات هستند، هر موجودى داراى غرايز گوناگونى است. حضرت در رابطه غريزه انسان چنين مىفرمايد : «العقل غريزه تزيد بالعلم والتجارب»(1)؛ عقل غريزهاى است كه با علم و
تجربه افزايش پيدا مىكند. اين نكته كه امام على(علیه السلام) عقل را نوعى غريزه مىداند بسيار جاى تأمل دارد و خود نشانگر اين مطلب است كه مفهوم غريزه در نزد امام با مفهومى كه در نزد بسيارى از غريزه وجود دارد متفاوت است.
امام على(علیه السلام) در جايى انسانيت انسان را تنها به عقل او مىداند و مىفرمايد : «الانسان بعقله»(2)انسانيت انسان، عقل اوست. با توجه به اين نكته و موارد كاربرد عقل در قرآن و حديث چنين برمىآيد كه ويژگى عقل منحصر به فرد آدمى است كه وى را از ساير حيوانات مجزا مىسازد. عقل خصوصيتى است كه در ميان آحاد مختلف آدمى از شدت و ضعف برخوردار است و اين شدت و ضعف در طيفى بسيار گسترده جاى مىگيرد. به طورى كه مىتوان انسان را از فاقد عقل تا داراى عالىترين حد عقل در آن جاى داد. نكته ديگرى كه در حديث مىباشد آن است كه غريزه تحت تأثير تجربه و يا عوامل محيطى دگرگون شده و رشد مىيابد و اين تصور كه غريزه ارتباطى با اكتساب ندارد، تصورى غلط است. حيوانات هر قدر ظرفيت يادگيرى كمترى داشته باشند، به همان ميزان رفتارهاى طبيعى و غرايز آنها كمتر دچار تحول مىشود و به شكل ثابتى بروز مىكند، در حالى كه حيواناتى كه
ظرفيت يادگيرى آنها افزايش مىيابد، غرايز در آنها از شكل ثابت و كليشهاى خارج شده تحت تأثير عوامل محيطى دگرگون مىشود، تا جايى كه در انسان تأثير عوامل محيطى بر روى غرايز به حداكثر خود مىرسد. امام على(علیه السلام)عقل را به دو گونه ذكر مىفرمايد: «يك عقل مطبوع ديگر عقل مسموع و يا عقل طبيعى و عقل اكتسابى»(1).
بنابراين: 1- غرايز ويژگىهايى طبيعى هستند كه اساس آنها غير اكتسابى است.
2- فرق بين موجودات مختلف به خاطر تفاوتى است كه در غرايز آنها وجود دارد.
3- غرايز تحت تأثير عوامل محيطى و اكتسابى قابليت تغيير و دگرگونى دارند.
4- ميزان دگرگونى غرايز با توجه به ظرفيتهاى يادگيرى موجودات مختلف متفاوت است.
5- تمامى موجودات اعم از انسان و غير انسان داراى غريزه هستند.
فطرت از ريشه فطر به معناى شكاف و شكافتن و اختراع و انشاء كردن است. معانى ديگرى هم براى فطرت آوردهاند، مانند: خلقت اوليه هر موجود، طبيعت سالم هر چيز كه هنوز آلوده نشده است. وگاهى هم «الفطرة السليمه»به معنى استعداد تشخيص و تميز بين حق و باطل بيان شده است. كلمه «فطرة» بر وزن «فعله»بيان كننده نوع و هيئت است، به هيئتى از مخلوق گفته مىشود كه وجود آن به شكل خاص شكفته و انشاء شود، فطرت هيئت موجودى است كه خلقت آن به شكل شكوفا شونده بوده و در هر مرحلهاى صفت و ويژگى خاصى از آن به منصه ظهور مىرسد. پس در معناى فطرت نوعى بروز و ظهور و شكوفاشدن وجود دارد. در قرآن كريم تركيبات مختلف از «فطر» به كار گرفته شده است، خداوند متعال فطر را تنها در مورد خلقت اشيايى خاص به كار مىبرد. مثلاً خداوند براى خلقت بعضى از موجودات از ريشه فطر استفاده مىكند. موجوداتى را كه قرآن براى خلقت آنها از ريشه فطر استفاده كرده
1) بحارالانوار، ج 75، ص 6
عبارتند از: 1- آسمانها و زمين «فطر السموات والارض». 2- انسان «فطر الناس».
قرآن كريم در مورد انسان لغت «فطرت» را به كار مىبرد. فطرت مانند طبيعت و غريزه يك امر تكوينى است، يعنى جزء سرشت انسان است، امرى كه از غريزه آگاهانهتر است، يعنى انسان يك سلسله فطريات دارد و مىداند كه چنين فطرياتى دارد. غريزه در حدود مسائل مادى زندگى حيوان است و فطريات انسان مربوط مىشود به مسائلى كه ما آنها را مسائل انسانى (مسائل ماوراى حيوانى) مىناميم. مثلاً : 1- مسئلهاى است به نام حقيقت خواهى، اين حالتى است كه انسان مىخواهد به واقعيت مجهولاتى كه در برابرش هست نايل شود و حقايق مجهولات را كشف كند. 2 - مسئله خير اخلاقى، كه نقطه مقابلش را شر اخلاقى مىناميم. سپاسگزارى يعنى اگر كسى به انسان نيكى كرد، انسان در مقابل او نيكى مىكند. قرآن مىفرمايد : «هَلْ جَزَاءُ الْاِحْسَانِ إِلاَّ الْاِحْسَانُ»(1)جواب آن يك امرى فطرى است كه پاداش احسان جز احسان نيست. آيا پاداش احسان غير از احسان چيز ديگرى مىتواند باشد؟ انسان مىگويد خير، جزا و پاداش احسان، احسان است. 3- مسئله دين و پرستش نيز از جمله فطريات است. 4- گرايش به جمال و زيبايى. اين زيبايى يك چيزى است در انسان. انسان زيبايىهاى طبيعت را دوست دارد، يك جا كه آب صاف و زلال مىبيند از ديدنش لذت مىبرد، از مناظر عالى طبيعى لذت مىبرد از منظره آسمان، از افق، از كوهها از همه اينها لذت مىبرد، يعنى اينها را زيبا مىبيند و از زيبايى لذت مىبرد. 5 - گرايش به خلاقيت و ابداع، انسان دائم مىخواهد چيزى را كه نبوده به وجود آورد. بشر براى رفع حوايج زندگيش دائم به خلق صنعتهاى مختلف اقدام مىكند. علم هم كه انواع خلاقياتها را ايجاد مىكند هم براى ذات خودش مطلوب است و هم وسيلهاى است براى حل مشكلات بشر، و علم از آن جهت كه كشف حقايق مىنمايد مطلوب بالذات است.
1) سوره الرحمن، آيه 60
اين پنج مورد كه بيان شد از مهمترين فطريات در وجود انسان هستند كه از همه آنها مهمتر گرايش به پرستش و عشق به عبوديت است. عشق مقولهاى است كه فقط در انسان ديده مىشود، در انسان چيزهاى ديده مىشود كه در غير انسان ديده نمىشود و به همين جهت است كه او را «عالَم صغير» مىنامند، انسان به تنهايى خودش يك جهان است.(1)
براى آنكه دگرگونىها و تغييرات نفس را مورد بررسى قرار دهيم ناچاريم به رابطه آن با تن و جسم پى ببريم و اين رابطه را توجيه و تفسير كنيم. از آنجا كه تن از حالات و كيفيات نفسانى و نفس نيز از تغييرات تن منفعل و متأثر است لذا هرگونه تغيير و تحول نفسانى و روحانى همراه تغيير و تغيّر بدنى هست، از اين رو درك و كشف چگونگى تأثير و تأثر اين دو لازم است. ابتداء بايد دانست كه تعريف تن و روان چيست. تن مجموعه عضلات و اعصاب و قلب و مغز و كبد و معده و خلاصه مجموعه سلولهاى زنده حيوانى است، اما روان مجموعهاى از احساسات و افعال و انفعالات و اعمال است. بدنيات داراى بُعد و حركت و مكانند و در نتيجه قابل اندازهگيرى مىباشند. در حالى كه نفسانيات زمانى هستند نه مكانى، و فقط در زمان جريان دارند و در پى هم مىآيند و مىروند و در نتيجه به اندازهگيرى مادى درنمىآيند.
ارسطو معتقد است كه انسان مركب از دو جزء روح و بدن است و اين دو با يكديگر در ارتباطند و هر دو اصالت دارند. وى حواس ظاهر را پنج نوع و حواس باطن را به پنج نوع تقسيم بندى كرده است به اين قرار :
حواس انسان : حواس ظاهرى - حواس باطنى.
حواس ظاهرى : لامسه - بينايى - شنوايى - بويايى و چشايى.
حواس باطنى : حس مشترك - وهم - قوه خيال - حافظه و عقل .
1) فطرت، استاد مطهرى، ص 72 تا 84
چند قطره الكل مىتواند ما را به كلى از حالت عادى خارج سازد و در آن هنگام اعمالى از ما سر بزند كه جز ديوانگى نتوان نامى بر آن نهاد. تبى شديد ما را به هذيان گويى مىكشاند و ورم مغز ميل شديدى به خواب مىآورد. ذهن نيز تأثير انكارناپذيرى بر بدن دارد. قبل از يك امتحان مهم، فشار خون ما بالا مىرود و اضطراب و نگرانى وجود ما را فرا مىگيرد. زيبايى خستگى را رفع مىكند، محيط خوب و با صفا و محبت، آرامش روح و نشاط و خرّمى مىبخشد.يك نگرانى شديد كار معده را مختل مىسازد، ترس و وحشت ناگهانى ممكن است شخص را فلج سازد.
زندگى جسمانى ما كاملاً تحت تأثير حالات درونى ما واقع مىباشد، مثلاً درد و غم، عمل هضم و جذب غذا را مشكل مىكند، غصه اشتها را كم مىنمايد و مانع جذب غذا مىشود. خشم و غضب جريان خون را تند و ترس جريان آن را كُند مىكند و تلاش فكرى جسم را فرسايش مىدهد.
به گفته يكى از روانشناسان غربى، روانشناسى كه مدتى سرى بى تن بود و فقط از جنبه اعمال عاليه انسانى ملحوظ مىگرديد، اخيراً تن بى سر شد و فقط اعمال حيوانى مورد نظر است، در صورتى كه انسان تركيبى است از هر دو. و اين افراط و تفريط از نظر درمانى نتايجى وخيم دارد. قدما به نفس توجه بيشترى داشتند، مخصوصاً حكما و عرفا كه نفس را حقيقت آدمى مىشناختند كه اصل منشأ و كيفيت تجرد و بقاى آدمى بوده و عوارض بدنى را منبعث از نفس مىدانستند. و يا تا چندى پيش علم پزشكى فقط به تن آدمى اكتفا مىكرد و نفس و روان را عملاً ناديده مىانگاشت و يا آن را متفرع از بدنيات مىشناخت.
اما خوشبختانه در سالهاى اخير، علم پزشكى براى بيماران روحى از اصطلاح روان تنايى استفاده مىكند كه نقش حالات روحى بر بدن به خوبى در آن مشخص است. در قرن ششم قبل از ميلاد، فلسفه يونان مسئله مهم روح و بدن را مطرح ساخت
و بين عوالم مادى و روحانى تمايز قائل شد. افلاطون با ارزشترين و اصيلترين بُعد وجودى انسان را نفس مىداند و بر جاودانگى نفس چهار دليل اقامه مىكند. پس از افلاطون، ارسطو اولين فيلسوفى بود كه روانشناسى را به عنوان يك نظام ابداع كرد. او در كتاب «در باره نفس»، بسيارى از مسائل روانشناسى را مورد بررسى قرار داده و در مقابلِ افلاطون، روشى تجربى در پيش گرفت. روانشناسى اين دو با هم تفاوتهاى بسيارى دارد. افلاطون «مَنِ» انسان و واقعيت اصيل او را موجودى روحانى مىدانست كه چون مادى نيست، ابتدا و انتها ندارد، وى بدن را فرع و قفسى براى روح مىدانست در حالى كه ارسطو معتقد بود كه انسان مركب از دو جزء روح و بدن است و اين دو با يكديگر در ارتباط هستند و هر دو اصالت دارند. با گسترش اسلام، دانش در كشورهاى اسلامى شكوفا شد و دانشمندان اسلامى در اين زمينه نظريات خود را مطرح نمودند، از جمله ابن سينا مسائل مربوط به نفس انسانى را به تفصيل بررسى كرد. شايد هيچ فيلسوفى چون ابن سينا به تأثيرات متقابل نفس و بدن توجه نداشته است. اين حكيم نامى براى نفس قوت و قدرت خارقالعادهاى قائل بوده و كليه حركات ناشى از بدن را از نفس مىداند، او معتقد است كه چون نفس در بدن مادى منطبع نيست مىتواند همه گونه تصرفات در طبيعت تن بنمايد و اين تأثير خصوصاً منحصر به بدن صاحب نفس نيست، بلكه اگر نفس قوى و زكى باشد مىتواند در بدنهاى ديگر نيز تصرف كند. وى تأثيرات نفس را بر بدن چنين بيان مىكند: «حالات و كيفياتى كه عارض نفس مىشود اثرى در اعضاء و جوارح جسمانى مىگذارد، همچنان كه از حالات و كيفيات بدنى اثرى در نفس پديد آيد. اين امر مسلم است؛ زيرا هر كس اثر خوف و ترس را در اختلال دستگاه گوارش و از بين رفتن شهوت و ميل جنسى و ناتوانى در انجام اعمال طبيعى درمىيابد».(1)
ابن سينا شناسايى نفس را مقدم بر شناسايى تن قرار داده و مىگويد كمك نفس
1) نمط دهم از كتاب اشارات
در شناسايى احوال تن از كمك تن در احوال نفس بيشتر است و به عقيده او تأثيرات نفس مهمتر از تأثيرات تن است. او در كتب فلسفى شفا و اشارات، ادلّهاى بر تجرّد نفس اقامه نموده و به قوا، كاركردها و ويژگىهاى نفس انسانى مىپردازد، از جمله مباحثى كه وى در كتاب قانون طرح كرده كاركرد بخشهاى مغز و نقش اعصاب در بدن مىباشد.
غزالى نيز از پيشگامانى است كه در مطالعه روان انسان، روش عملى و تجربى را درپيش گرفت. وى دو روش براى مطالعه نفس مشخص مىكند، روشى كه متّكى بر مطالعه و نگرش برنفس به عنوان يك جوهر روحى و مجرّد از ماده است و روش ديگرى كه نگرش بر نفس از دايره و محدوده فلسفه و متافيزيك بيرون آمده و در منطقه و دايره عمل و تجربه قرار مىگيرد.(1)
ملاصدرا از جمله فلاسفه اسلامى است كه به مباحث علم النفس پرداخته و بسيارى از آراء ابن سينا را مورد بررسى قرار داده است. وى به تجرّد نفس معتقد است. ملاصدرا مسئله رابطه نفس و بدن را به گونهاى خاص تبيين نمود. او به اتحاد نفس و بدن قايل مىباشد و نوع اين ارتباط را طبيعى و واقعى مىداند. او معتقد است كه انسان در آغاز تَكَوّن، مادّى بوده و به تدريج تكامل يافته و سعه وجودى عالىترى به دست مىآورد. در هر مرحله وجودى، كاركردهاى گوناگونى دارد و سرانجام به مرحلهاى از رشد مىرسد كه با فعل و انفعالات مادى قابل تبيين نيست. در اين مرحله، نفس مجرّد انسان ايجاد مىشود. با وجود اين، انسان وجودى مجزّا از مراحل قبل ندارد، بلكه مراحل پيشين نيز شئون و مراتبِ همين مرحله وجودى او است. از اين رو، در مرحله تجردى، انسان داراى مراتبى است كه هر مرتبه آن آثار و افعال مخصوص به خود دارد. بعضى از افعال مربوط به بُعد تجرّدى و بعضى نيز مربوط به بُعد مادى اوست. بنابراين وجود انسان حقيقت واحدى داراى ابعاد گوناگون است كه هر بُعد آن داراى آثار خاص خود مىباشد.
1) روانشناسى از ديدگاه غزالى، ترجمه محمدباقر حجتى، ص32
در تاريخ روانشناسى، نظريهها در باره موضوعات گوناگون به تدريج تكامل يافته است. بررسى تحوّل همه نظريهها در اين مختصر امكانپذير نيست. از اين رو، فقط به مسئله نفس و بدن كه از مهمترين مباحث نظرى روانشناسى است، اشاره مىشود؛ همان گونه كه گفتيم، افلاطون و پيروانش مانند شيخ اشراق به اصالت روح قائل بودند و بدن را قفسى براى آن مىدانستند. در مقابل ارسطو و پيروانش مانند ابن سينا بر اين باور بودند كه انسان تركيبى از روح و بدن است و اين هر دو اصالت دارند. فلسفه دكارت كه تأثيرى عميق بر فلاسفه گذارد، انسان را تركيبى از بدن مادى و روح معنوى مىدانست. دكارت به نظريه تعامل در رابطه روح و بدن قائل بود، بدين معنا كه معتقد بود روح و بدن تأثيرى مستقيم بر يكديگر دارند. بعضى از فلاسفه نيز بدن مادى را اصيل مىدانستند و وجود روح را انكار مىكردند، اين فلاسفه را ماترياليسم مىگويند، كه معتقدند فقط بدن مادى واقعيت دارد، در مقابل فلاسفه ايده آليسم كه معتقدند فقط روح معنوى واقعيت دارد. اما ملا صدرا همانند ارسطو و ابن سينا وجود انسان را داراى دو بُعد روح و جسم مىداند. وى معتقد است كه روح و بدن جوهرى واحد هستند.(1)
حفظ سلامتى روانى و جسمانى يكى از مهمترين وظايف زندگى به شمار مىآيد. در حديث نبوى تندرستى و امنيّت، دو نعمتى شمرده شدهاند كه انسان تا زمانى كه آنها را از دست ندهد به ارزش آنها پى نخواهد برد. اسلام به عنوان دين انسان ساز، تأكيد وافر بر ساختن انسانهايى دارد كه از سلامت روانى برخوردارند تا بتوانند اهداف خويش را پيگيرى كنند. از اين رو، اسلام براى حفظ سلامت روانى و جسمانى برنامههايى را تدارك ديده تا از طريق آن بتواند انسانهاى مؤمن متكاملى را
1) بيمارىهاى روحى، ص 5 تا 8 و روانشناسى عمومى، ص 20 تا 23
تربيت كند. تأكيد عمده اين دين در حفظ سلامت روانى و جسمانى انسان بر محور پيشگيرى استوار است. اسلام تلاش مىكند تا سلامتى انسانها را پيش از نياز به درمان تأمين نمايد، يعنى تلاش اسلام بر محور حفظ سلامت بهداشت روانى و جسمانى استوار است و از ديدگاه اسلام پيشگيرى مهمتر و بهتر از درمان است. همان گونه كه قدم مهم در سلامت جسمانى حفظ بهداشت فردى و عمومى است، به همين ترتيب بهترين قدم در سالم سازى روانى، حفظ بهداشت روانى مىباشد. انسان با رعايت نكات خاصى مىتواند سلامت روانى خود را تأمين و قبل از آنكه نيازمند به درمان شود از وقوع بيمارى پيشگيرى كند.
شارع مقدس اسلام براى حفظ بهداشت روانى، اصل و قواعدى را وضع كرده تا با اعمال و رعايت اين اصول و قواعد بتوان سلامت عمومى را تأمين كرد. اين اصول با تأكيد بر بهسازى محيط زيست انسان اعم از خانواده و جامعه و در نهايت تعيين وظايفى براى فرد مىباشد كه اين وظايف باعث حفظ سلامت روانى وى مىشود.
سلام به معنى سلامت و سالم بودن است و نيز سلام دعاى بر ديگران است كه به معنى درخواست سلامتى از خدا براى ديگران است. زيرا سلام قولى از جانب خداوند بر اهل بهشت است كه پيوسته در سلامت و امن و امنيت خواهند بود. اصل سلام بر كنار بودن از آفات ظاهرى و باطنى و نيز نجات يافتن از بلاها و عيبها مىباشد و لذا صاحب قلب سليم كسى است كه از عيوب و آفات باطنى چون شك و حسد و شرك و كفر و نفاق و غيره، سالم و بركنار باشد و از همه امراض سلامت و خالى باشد. سلام يكى از نامهاى مقدّس خداوند مىباشد و خدا هم سلام است و هم سلامتبخش چون از همه عيوب و آفات پاك و سالم و مبرّا است. و از هر نقص و عيبى منزه و بركنار و به دور مىباشد و هرگز ظلمى از او صادر نمىشود، يعنى بندگانش از ظلمش سالم هستند. سِلم و اسلام و تسليم و سلام به معناى صلح
و مسالمت و دوستى و اطاعت و سازش و انقياد و پيروى است.
اسلام به معنى تسليم بودن در برابر حق داراى مراتبى مىباشد از جمله :
1- تسليم تن كه همان اسلام ظاهرى است. 2- تسليم عقل يعنى پذيرش هر چه بر اساس دليل و منطق مىباشد. 3- تسليم قلب يعنى انقياد و مطيع بودنِ همراه با ايمان و عمل و خالى بودن از حرص و تكبّر و حسد كه هم اولين گناهان هستند و هم اصول همه گناهان مىباشند. حرص از آدم و حوا صادر شد كه موجب اخراج آنها از بهشت گرديد، هرچند وسوسه ابليس نيز بر آن دو كارگر افتاده بود و آنان فريب ابليس را خورده بودند. تكبر از ابليس صادر شد و موجب رانده شدن او از درگاه رحمت حق و رجيم شدن او گرديد و موجب شد تا كفر او آشكار گردد. حسد از قابيل صادر شد كه سرانجام موجب قتل هابيل گرديد. در همه اين سه گناه ريشهاى و اساسى، جهل نيز مستتر و پنهان است، چه جهل را بسيط و چه مركب بدانيم كه ناشى از اوج غرور و حماقت است. عصيان ورزيدن در برابر فرمان و امر خداى متعال و سرپيچى كردن از حكم و دستور الهى كه شايد ناشى از روحيه استكبار و برترىطلبى باشد، نيز در درون اين سه گناه موجود است.(1)
ريشه ايمان و مؤمن، امن است به معنى امنيت و ايمنى يافتن. ايمان تصديق و استقرار اعتقاد در قلب همراه با اطمينان خاطر است، بهترين معناى ايمان، تسليم شدن مىباشد و مؤمن كسى است كه به حق تسليم است، يعنى از حق اطاعت و پيروى مىكند و قلب او در آن اطاعت كردن و تسليم، مطمئن و آرام و بدون اضطراب خواهد بود و هيچ شك و ترديد و ريبى ندارد. ايمان مرحلهاى بالاتر از اعتقاد و تصديق است. مؤمن كسى است كه ديگران از او در امان باشند؛ يعنى مردم
1) قاموس قرآن، ج 3، ص 296 تا 300
از دست و زبان او امنيت داشته باشند و او مأمن و پناهگاه مردم باشد. يكى از نامهاى مقدّس خداوند متعال، مؤمن است، خدا هم سلام است و هم مؤمن. خدا مؤمن است چون ايمنىبخش و امنيت آفرين مىباشد. اوست كه بر قلوب اهل ايمان سكينه و آرامش را نازل مىفرمايد. انسانها در پناه او به آرامش و امنيت كامل مىرسند و با ياد و ذكر او و همچنين با دوستى او و با ايمان و تسليم شدن به او و سرانجام با اطاعت كردن و پيروى نمودن از او و از دين و آيين او و از فرامين پيامبر او، به نهايت ايمنى و امنيت و آرامش دست مىيابند.(1)
دارالسلام يكى از نامها و صفات بهشت است كه در معناى آن چند وجه گفتهاند، از جمله :
1- خداوند بهشت را به جهت بزرگداشت آن به نام خود اضافه كرده است؛ زيرا سلام از اسماء اللّه است. 2- بهشت چون سراى سلامت و خانه امن و امان است و از همه مكاره و سختىها و آفات سالم و مبرا است دارالسلام خوانده شده است.
3- تحيّت خداوند و ملائكه به اهل بهشت، سلام است و چون اهل بهشت از سلام الهى برخوردار هستند آنجا دارالسلام است. به هر حال آنكه مسلمان و مؤمن باشد و بر صراط مستقيم الهى زندگى كرده باشد پاداش و سرانجامش دارالسلام است؛ يعنى سرانجام موهبتى عظيم و الهى به نام دارالسلام در انتظار او است. محلى كه در آن نه جنگ است و نه خونريزى، نه نزاع است و نه دعوا، نه خشونت است و نه رقابتهاى كُشنده و طاقتفرسا، نه تصادم منافع است و نه دروغ و نه افترا، نه تهمت و حسد و كينه و نه غم و اندوه. آنجا جايگاهى است كه از هر نظر قرين آرامش و آسايش و سلامتى و صلح و سلام مىباشد.
دارالسلام كه خانه صلح و سلامت و امنيت است خانهاى است كه خداوند
1) قاموس قرآن، ج 1، ص 123 تا 126
همگان را به آن دعوت مىفرمايد. اين خانه جايى است كه نه از كشمكشهاى غارتگران دنياى مادى در آن خبرى است و نه از مزاحمتهاى احمقانه ثروت اندوزانِ از خدا بىخبر و نه از جنگ و خونريزى و استعمار و استثمار و استبداد و تمام اين مفاهيم در كلمه دارالسلام يعنى خانه صلح و سلامت و امنيت جمع است. البته اگر زندگى در اين دنيا نيز شكل توحيدى و رستاخيزى به خود بگيرد و بر اساس حق و عدل و صلح و دوستى و محبت اداره شود، آن هم تبديل به دارالسلام مىشود و از صورت مزرعه بلاديده طوفان زده بيرون مىآيد.(1)
از مهمترين ويژگىهاى بهداشت روانى در اسلام اين است كه از وحى الهى و كلام نورانى رهبران معصوم اسلام و به دنبال اين دو منبع ويژه، از عقل و حكمت و علم و عرفان بهره گرفته است. مىدانيم كه در مكتب نورانى اسلام معرفت نفس و تزكيه نفس جايگاه بسيار بلندى دارد به طورى كه در حديث معروف از حضرت على(علیه السلام) مىخوانيم كه فرمود: «من عرف نفسهُ، عرف ربه»(2)كسى كه نفس خود يعنى حقيقت خود يا خويشتن خويش را بشناسد به طور قطع و يقين خداى خود را نيز شناخته است.
انسان كه اشرف مخلوقات مىباشد موجودى است كه در آفرينش او اهداف بسيار متعالى از ناحيه خداى متعال در نظر گرفته شده و استعدادها و توانايىهاى خاصى به او داده شده كه بر آن اساس به اهداف خلقت خود دست يابد. مثلاً آدمى از بُعد معنوى صاحب مقام خلافتالهى است، صاحب روح الهى است، از ميان همه مخلوقات تنها او است كه امانت الهى را پذيرفته و امانتدار خدا شده است. او
موجودى خودآگاه و ديگرآگاه و صاحب اختيار و آزادى است، هر چند انسان تربيت شده به مبانى تربيت دينى، خود را محدود مىداند، اما اين محدوديت را كه همان عبوديت و اطاعت از دين خدا است، انتخاب كرده و در سايه آزادى و انتخاب، اين محدوديت مقدس و تعالى بخش را برگزيده است.
در اسلام بهداشت روانى تلاش و كوششى است در جهت حفظ سلامت فكر و انديشه و تكامل روح و روان و تقواى الهى داشتن در همه امور و صيانت از جسم و روح و ظاهر و باطن خويشتن.
بعضى از ملاكهاى سلامت و بهداشت روانى در اسلام عبارتند از :
آگاه و دانا و هشيار و با بصيرت زيستن: اسلام از انسان مىخواهد كه بر اساس عنصر آگاهى از خويشتن و بيدارى و هشيارى زندگى كند و از هر گونه غفلت و هواپرستى و مستى و ناهشيارى پرهيز كند.
متحول و پويا و متكامل زندگى كردن: اسلام از انسان مىخواهد كه حتى دو روز او با هم يكسان نباشد بلكه پيوسته در حال رشد و تعالى و تكامل فكرى و معنوى باشد.
داشتن عزت نفس فردى و حفظ رعايت حرمت جمعى : اسلام از انسان مىخواهد كه عزت و كرامت نفس خود را در هر شرايطى پاسدارى و صيانت كند و براى عزت نفس و كرامت ديگران احترام شايانى قايل باشد، زيرا قرآن كريم دستور داده و تعليم مىدهد كه نه تنها انسان مؤمن صاحب عزت نفس است، بلكه عزت نفس مخصوص اهل ايمان است و منشأ عزت نفس كه همه اولياء دين از جمله پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) و ائمه اطهار(علیهم السلام)و همه مؤمنان حقيقى از آن برخوردارند، عزتِ ويژه و اختصاصى خداوند عزيز و حكيم مىباشد.
همواره و پيوسته با خدا بودن و با خدا زندگى كردن: دين مبين اسلام از انسان خواسته كه حتى يك لحظه نيز از خداوند و آثار و عنايات و الطاف و نعمتهاى او
غافل نباشد؛ زيرا همه عالم تجلى و جلوه خدا است و انسان مؤمن و متعهد و مسئول، پيوسته در سير و حركت و تلاش در جهت رسيدن به قرب الهى است، يعنى همان چيزى كه اوج قلّه كمال انسان مىباشد؛ زيرا غايتِ همه غايتها خداوند متعال است، همچنان كه اولِ همه اوّلها نيز خداوند سبحان است.
زيستن بر اساس فطرت پاك و سالم : قرآن مجيد به انسان دستور مىدهد كه چهره جان خودش را به سوى دين حنيف بگرداند، زيرا اين امر مقتضاى فطرت انسان است و بر همين اساس است كه آدمى خداباور، خداشناس و خداپرست و ديندار و موحّد و سرانجام مسلمان مىباشد و تمام آنچه بر خلاف فطرت انسان است مانند كفر و شرك و نفاق و الحاد و بى دينى، همه ناشى از آلودگى و ناپاكى و عدم سلامت فطرت الهى اوست كه ناشى از سوء تعليم و تربيت مىباشد.
دشمنى ورزيدن با شيطان : از نظر دين مبين اسلام شيطان دشمن آشكار انسان است، بنابراين انسان موظف است كه با اين دشمن آشكار، دشمنى كند، يعنى هرگز شيطان را نپرستد و هرگز از شيطان پيروى نكند؛ زيرا شيطان از آغاز خلقت پدر همه انسانها را فريب داد، پس همه انسانها بايد مواظب باشند كه فريب شيطان را نخورند و تنها از خدا اطاعت كنند كه صراط مستقيم هدايت و تكامل و تعالى انسان همين است.(1)
اطاعت كردن از خدا و رسول خدا و ائمه اطهار : و در عصر غيبت امام معصوم(علیه السلام)پيروى كردن از علماء و فقهاى متعهد و پارسا و پرهيزكار و نيز معاشرت و همنشينى و مشاورت با اهل علم و اهل ديانت و اهل انديشه و بصيرت و همانهايى كه داراى معرفت و تقواى الهى بوده و خيرخواه همگان مىباشند و از بُخل و جبن كاملاً به دور هستند.
1) سوره يس، آيه 60
فشار روانى يا تنيدگى يا استرس، هر محركى كه در انسان ايجاد تنش كند، استرس زا يا عامل تنيدگى ناميده مىشود. استرس يك فشار روانى و احساسى بيش از حدّ تحمل فرد است. استرس مىتواند روى رفتار و عملكرد انسان تأثير بگذارد.
فشار روانى يا استرس، نقطه مقابل بهداشت روانى است كه در تعريف آن مىتوان گفت: 1- فشار روانى چيزى است كه از خارج بر فرد تحميل مىشود و ناراحتى جسمانى و روانى در پى دارد.(1)
2- اضطراب يك حالت احساسى، هيجانى است كه از ويژگيهاى برجسته آن ايجاد بى قرارى و دلواپسى است كه با اتفاقات زمان و شرايط مكانى تناسب ندارد.(2)
نشانههاى استرس و فشار روانى : بخشى از آشكارترين بازتابهاى فشار روانى در رفتار و احساسات فرد از اين قرار هستند: 1- ايجاد اختلال در تفكر صحيح و عاقلانه، ناتوانى در تمركز و تفكر، 2- احساس اضطراب و خستگى و عدم انعطاف در نگرش و بينش. 3- پرخاشگرى نابجا و تحريك پذيرى، 4 - انزوا و ترك وابستگان. 5-افراط در خوردن، كشيدن سيگار و نوشيدن مشروب. 6- گرايش به سرعت در حركت، سخن و حتى تنفس، 7- ناتوانى در حفظ آرامش خود، 8-بىنظمى در رفتار و فراموشكارى، 9 - گيج شدن و چندبار فكر كردن در باره عقايد خاص، 10- حالت تأثير عاطفى مانند خشم يا نشاط ناگهانى، يا ترس و وحشت، افسردى يا فعاليتهاى بيش از حد.
عوامل فشار روانى : 1- برهم خوردن تعادل حياتى بدن كه اين عوامل باعث آن مىشود: خستگى، ناخوشى،استرس، زايمان و بيمارى مزمن. 2- نقش سازمانى :
موقعيت شغلى، منزلت اجتماعى و پيشرفت حرفهاى، 3- بحرانهاى خانوادگى : طلاق، سوگ همسر، سوگ فرزند و مسائل اقتصادى خانواده، 4- محيط : آلودگى صوتى، آلودگى هوا، قوانين و مقررات انعطافناپذير، مهاجرت، 5 - سياست : شامل فشارهاى روانى سياست مداران، عطش قدرت، فشار كارى، رابطه سلطهگرى و سلطه پذيرى، جنگ روانى (شايعه پراكنى) مىباشد، 6 - شخصيت: شامل تيپ A و B (يعنى افراد كندشتاب و پرشتاب)، شخصيت بدبين و همچنين شخصيت وسواسى است، 7- دودلى و ترديد، 8 - احساس خلأ اخلاقى كه ناشى از اين عوامل است : يادآورى خاطرات تلخ (حافظه عاطفى و نفس لوّامه) احساس گناه، حسادت و تهمتهاى ناروا، 9- احساس خلأ معنوى كه عواملى چند باعث آن است: خلأ وجودى، احساس تنهايى و طردشدگى، نداشتن پشتيبان و تكيهگاه و همچنين خرافات و تصورات باطل، 10- باورهاى غلط اعتقادى و دينى (مثلاً عدم درك صحيح از معاد و مرگ و برزخ و بهشت و جهنم و غيره).
البته اگر نسبت به اين اعتقادات علم صحيح حاصل شود، و باور يقينى به دست آيد، همه استرسها از بين خواهد رفت؛ زيرا حقيقت امنيت و آرامش روحى و روانى ناشى از علم يقينى و باورهاى قطعى است.
يكى از شايعترين بيمارىهاى قرن حاضر، اضطراب و افسردگى است، اين بيمارى داراى علايمى همچون انزواطلبى، در خود فرورفتن، خودكمبينى و بيهوده انگارى، خطر آسيببدنى، به خطر افتادن عزت نفس و دلشوره مىباشد.
اضطراب هيجان ناخوشايندى است كه با اصطلاحاتى مانند نگرانى، وحشت و ترس بيان مىشود، مىتوان اضطراب را به منزله يك احساس رنج آورى كه با استرس و يك موقعيتى ضربهآميز همراه است تعريف نمود. استرس همان فشار روانى است كه عامل اختلالات روانى مىباشد. البته در زندگى انسان براى
جلوگيرى از يكنواختى كمى فشار روانى مفيد است، ولى اگر اين فشار روانى شديد و طولانى شود داراى اثرات زيانبار و فيزيولوژيكى و روانشناختى مىشود.
كوفر واپلى در مورد فشار روانى چنين مىگويد: «فشار زمانى بر موجودِ جاندار عارض مىشود كه او احساس كند سلامتى و يا وحدت درونىاش به خطر افتاده و بايد تمام انرژى موجود خود را براى دفاع از خود به كار گيرد».(1)
عوامل متعددى نشان مىدهند كه امروزه فشار روانى بر زندگى انسانها بيش از گذشته است از جمله : مصرف زياد داروهاى آرامبخش و قرصهاى خواب آور، كثرت مشكلات و جنايات خشونت بار، شيوع بيمارىهاى روانى مثل افسردگى، البته بيشتر مردم به نحوى با مشكلات خود كنار مىآيند و به فعاليتهاى خود ادامه مىدهند، لكن در اين بين به افرادى برمىخوريم كه در برابر مشكلات تسليم شده و به نحوى، به يكى از اختلالات روانى مبتلا مىگردند و داراى رفتارنابهنجار مىشوند.
روان شناسان اين اختلالات روانى را به اختلالات اضطرابى - اختلالات خُلقى يا عاطفى - اسكيزوفرنى و اختلالات شخصيت تقسيم مىكنند.
انواع اختلالات اضطرابى : 1- اضطراب فراگير يا وحشتزدگى، يعنى ناتوانى در آرميدگى، احساس نگرانى مبهم در طول روز، خواب آشفته، خستگى مفرط، و سر درد و سرگيجه از متداولترين شكايات اين نوع بيمارى است. 2- هراس، يعنى وقتى كسى ترس شديدى در برابر محركى يا موقعيتى خاص نشان مىدهد كه ديگران آن را خطرناك نمىدانند، ترس غيرمنطقى را هراس مىگويند. 3- وسواس فكرى و عملى، يعنى فرد گاهى دچار افكار سِمج و مزاحم مىشود و هيچ گونه كنترلى بر هجوم اين افكار ندارد و به صورت مكرر، در طول روز برايش پيش مىآيد، دچار وسواس فكر خواهد شد، كه گاهى وسواس به صورت انجام مكرّر يك عمل، مثلاً شستن دست بروز پيدا مىكند.
1) نقل از كتاب روانشناسى عمومى، ص 256
انواع اختلالات خُلقى يا عاطفى : بيماران خُلقى وقتى گذشته و حال و آينده خود را بررسى مىكنند همه را منفى مىبينند، هيچ احساس خوب و مثبتى ندارند و اين حالت موجب افسردگى آنها مىشود. افسردگى پاسخ طبيعى به فشارهاى زندگى است، شخص افسرده از اينكه همه چيز را مطابق ميل خود نمىبيند افسرده مىشود.
شخص افسرده با خود فكر مىكند كه چرا همه مردم مرا دوست ندارند و حال آن كه اين امر غير ممكن است و حتى خدا و جبرئيل هم دشمن دارند، لذا انسان نبايد توقع داشته باشد كه همه او را دوست بدارند. شخص افسرده گمان مىكند كه همه مردم بد هستند و نسبت به همه سوءظن دارد و بدبين است، گمان مىكند كه همه ناگوارىها از بيرون خود اوست در حالى كه عمده تلخىها، عكس العمل و پاسخ خصلتها و كردارهاى خود ماست. شخص مضطرب از شروع در كارها نگران است و احساس ترس و تنهايى مىكند.(1)
از نشانههاى ديگر افسردگى: نا اميدى، غمگينى و كاهش قابل ملاحظه علاقه يا احساس لذت نسبت به همه چيز (حالت شيدايى) است، كاهش قابل ملاحظه وزن و يا افزايش آن، بى خوابى يا پُرخوابى همه روزه، خستگى و فقدان نيرو، احساس بىارزشى يا گناه بىجا، كاهش توانايى تفكر يا تمركز، وجود فكر خودكشى.
افسردگى يك حالت مريضى عاطفى است، همان طور كه بيان شد شخصى كه با احساس نوميدى و بىكفايتى، گناه، ترس و بىارزش همراه است، دچار آن مىشود. اما مسئله گناه در ايجاد افسردگى نقش مهمى دارد. افسردگى نوعى بيمارى است كه در تمام عمر ممكن است اتفاق بيفتد ولى در دوران بلوغ و در اواخر عمر بيشتر شايع است. اكثر خودكشىها با افسردگى رابطه مستقيم دارد، شخص در اين موقعيت احساس بىكفايتى و بىارزشى و احساس گناه مىكند و براى رهايى از اين مخمصه در حالت نااميدى دست به خودكشى مىزند. يأس و نا اميدى و اضطراب،
1) تفسير نور، ذيل آيه 28سوره رعد
زندگى فرد را تا حد زيادى تلخ مىكند و او را از تمام تمايلات انسانى باز مىدارد و اميد او را به ايجاد يك زندگى آرام نابود مىكند.
اما اسلام در طراحى و ارائه سيماى انسان مطلوب، وى را فردى با ايمان مىداند كه با باورها و اعتقادات دينى مراتب ايمان را طى مىكند و در مقابل گناه توبه را پيشنهاد مىدهد و اميد زندگى را احياء مىكند و نااميدى را از گناهان كبيره مىداند. در نظر اسلام كسى كه در مسير ايمان و عمل صالح قرار گيرد به حيات طيبه، هم در دنيا و هم در آخرت مىرسد.
امام على (علیه السلام)براى رفع حالت اضطراب مىفرمايد : «اذا خفت من شىءٍ فَقَع فيه»(1)؛ (از هر چه مىترسى خود را در آن بينداز كه ترس هر چيز بيش از خود آن است).
شخص مضطرب و افسرده، نگران آن است كه آينده او چه خواهد شد، اين حالت را مىتوان با توكل بر خدا و پشتكار درمان كرد. فرد افسرده، چون بر افراد و قدرتهاى ناپايدار تكيه دارد، با تزلزل آنها دچار اضطراب مىشود. و يا چون در بعضى كارها ناكام شده، نگران است كه شايد در تمام امور به اين سرنوشت مبتلا شود. خلاصه امورى همچون عدم قدردانى مردم از زحمات انسان، گناه، ترس از مرگ، تلقينهاى خانواده به اينكه نمىدانى و نمىتوانى، قضاوتهاى عجولانه، توقعات نابجا و تصورات غلط علت بسيارى از افسردگىها و اضطرابها مىباشد كه با ياد خدا و قدرت او و با رحمت و عفو و لطف الهى مىتوان آنها را به آرامش و شادابى مبدل ساخت.
از اختلالات ديگر، اسكيزوفرنى است و مشخصه آن در هم ريختگى شخصيت، تحريف واقعيت و ناتوانى در انجام امور روزانه زندگى است. انواع آن عبارتند از : 1-هذيان كه اختلال در فكر است، 2- توهّم كه اختلال در درك است،3- گفتار سازمان نيافته يا در هم ريخته، 4- حالت بهتزدگى، 5- رفتارهاى منفى.
1) بحارالانوار، ج 71، ص 362
در زندگى روزمره انعطافپذير بودن و سازگارى با محيط لازم است. شخصيت سالم به شخصيتى گفته مىشود كه رفتارهايى سازش يافته و نسبتاً معقول از خود نشان مىدهد. اختلال شخصيت در مواردى پيش مىآيد كه فرد در مسائل اجتماعى، شغلى، تحصيلى، ازدواج و امثال آن در موقعيتى قرار مىگيرد كه بايد با مشكلات كنار بيايد ولى نمىتواند آنها را حل كند. برخى از انواع اختلالهاى شخصيت عبارتند از: 1- اختلال پارانوييد كه از ويژگىهاى مهمّ آن سوء ظنّ بى اساس نسبت به ديگران، 2- اختلال شخصيت ضد اجتماعى، از ويژگىهاى مهمّ آن رفتارهاى ضد قانونى و رفتارهاى فريبكارانه است مانند دروغگويى و كلك زدن، عصبانيت و پرخاشگرى سريع و بى مسئوليتى، تخلّف مالى و...، 3- اختلال شخصيت نمايشى، اين افراد بسيار هيجانى و طالب جلب توجه ديگران و اغواگرى هستند و تلقينپذير از ديگران و محيط بوده و سريع رنگ عوض مىكنند. 4- اختلال شخصيت خودشيفته، اين افراد داراى احساس سرآمد بودن و رضايت از خود هستند و انتظار احترام و تمجيد فوقالعاده در همه جا و هماهنگى همه با خود را دارند، 5- اختلال شخصيت وابسته، آنها در تصميمگيرىهاى عادى و روزانه مشكل دارند و هميشه احتياج دارند كه از سوى ديگران راهنمايى شوند و دائماً نياز به حمايت ديگران دارند.(1)
از اختلالات اضطرابى مىتوان از وسواس نام برد. وسواس بيمارى روانى است كه بسيارى از انسانها را در چنبره خود اسير كرده و ضايعات فراوانى را براى انسان ايجاد مىكند. وسواس توانايىها و قابليتهاى آدميان را تحت الشعاع قرار داده و
1) روانشناسى عمومى، ص 263 تا 268
عملاً انسان را وادار به انجام اعمال تكرارى يا افكار و اوهام باطل مىكند. انسانهاى گرفتار وسواس، در قالب يك جبر فكرى و رفتارى قرار دارند و همواره اعمالى را انجام مىدهند كه منشأ آن معلوم نيست و ساعتها با يك فكر و يا يك عمل خود را مشغول مىسازند.
وسواس به طور كلى بر دو قسم تقسيم مىشود: 1- وسواس عملى، 2- وسواس فكرى.
وسواس عملى : اعمال وسواسى، رفتارهاى به ظاهر هدفمند و تكرارى هستند كه در پى احساسات ذهنى اجبارى بروز نموده و معمولاً شخص در مقابل آنها مقاومت مىكند، ولى نتيجه اين مقاومت شكست بوده و فرد به ناچار براى رفع اضطراب وارد شده بر خويش آن اعمال را انجام مىدهد.
وسواس فكرى : وسواسهاى فكرى عبارتند از : تصاوير و انديشههاى مزاحمى كه به طور غير ارادى وارد فضاى انديشه و ذهن مىگردد و انسان به آن هيچ تمايلى نداشته و حتى مىتوان گفت كه متنفر و منزجر از آنها مىباشد، ولى از سويى توان مقاومت در مقابل آنها را نداشته و ساعتها مجبور به تفكر در مورد آنها مىشود. محتواى فكر وسواسى معمولاً با آلودگىهايى همچون: خشونت، پرخاشگرى، صدمه، بيمارى، و غيره همراه است و گاهى هم با موضوعات بسيار بسيار پيش پا افتاده همراه مىباشد.(1)
وسواس از دسيسهها و دامهاى شيطان است. ولى در عين حال امرى طبيعى است كه با برخورد صحيح به راحتى قابل حل مىباشد. البته بايد توجه داشت كه درمان و رهايى از آن نيازمند زمان است و بايد به آرامى و تدريجى صورت پذيرد. به جز معصومين(علیهم السلام)بخش عظيمى از انسانها ممكن است در افكار و عقايد و اعمال خود دچار نوسانات و فراز و نشيبهايى بشوند، ولى با استعانت از خداوند
1) مشاور كاربردى، ص 60 و 66
متعال و با صبر و مقاومت مىتوان با آن مبارزه كرده تا به حالت عادى خود برگردد. اولين گام در مبارزه با امراضى چون افسردگى و وسواس، ريشه يابى آنها و شناخت منشأ آنها است. منشأ بعضى از امراض به خصوص وسوسهها، در ضعف يا خطا و اشتباه در دريافت و تجزيه و تحليل اطلاعات و آگاهىهاى دينى است، كه در اين صورت بايد با مطالعه بيشتر، پرسش از افراد آگاه و بحث و گفت و گو با آنان، اين ضعفها و اشتباهات را برطرف نمود. غالباً افكار مشوّش و آلوده از بازىهاى شيطان و وسوسههاى نفس است كه هدف از آن سرگرم كردن انسان و بازداشتن او از توجه به عبادت خداوند و انجام اعمال نيك است.
انسان بايد در برابر اين نوع افكار و هجوم آن بى اعتنا باشد؛ زيرا وسواس فكرى به گونهاى است كه هر قدر بيشتر سعى در كنترل آن داشته باشيم، بيشتر و بيشتر مىشود، درست مانند يك ماهى كه هر قدر به زعم كنترل آن بيشتر در دست فشارش دهيم ليزى و جهندگى آن بيشتر مىشود، لذا راه كنترل وسواس فكرى در كنترل نكردن آن است. يعنى نسبت به خروج و ورود افكار وسواسى بايد بى اعتنا و خونسرد باشيم. فردى كه دچار وسوسه فكرى است بايد گام به گام تمرين بىاعتنايى به افكار باطل را داشته باشد. و در مقابل با پر كردن فضاى قلب و سينهاش از ياد خداوند و ذكر او و تفكر در شگفتىهاى خلقت جايى خالى براى شيطنت شيطان در قلب خود باقى نگذارد.
1- از آنجايى كه معمولاً افكار باطل هنگامى به سراغ انسان مىآيند كه بيكار باشد، بايد سعى شود كه با يك برنامهريزى دقيق و حساب شده تمام اوقات شبانه روز خود را پُر كنيد و هيچگاه بيكار نباشيد، با مطالعه، نظافت، ورزش و... هرگاه بيكار شديد خود را با كارى سرگرم و مشغول سازيد. 2- هرگاه افكار مزاحم به سراغ شما آمد، خود را به كارى سرگرم كنيد و با ايجاد حواس پرتى از آن افكار مزاحم
دورى كنيد. 3- با گفتن اذكارى مانند: لا اله الا اللّه، لا حول و لا قوة الا باللّه و تلاوت قرآن بخصوص سورههاى حمد، توحيد، فلق، ناس و قدر، براى عبور از اين افكار كمك و يارى بگيريد. 4- با تلقين به خود بگوييد من مىتوانم از اين افكار خود را رها كنم و به اصول فكرى خود كاملاً باور و ايمان دارم، مىتوانم به افكار باطل پيروز شوم. 5 - با ايجاد فكرى پر نشاط و سالم مىتوان افكار صحيح و منطقى را جايگزين افكار باطل و پوچ كرد، 6 - با مطالعه و رفع شبهات افكارى و عقيدتى مىتوان به آگاهى و علم دست يافت و افكار جاهلانه و بىمنطق و بىحكمت را از ذهن خود پاك كرد. 7- معمولاً اكثر مشكلات در عقايد هست كه منشأ آن يك تفكر خرافى و تحريف شده است، با علم و شناخت مىتوان آن خرافه را از زندگى و ذهن خود پاك نموده و به سلامت روح و طهارت روان دست پيدا كرد. 8- وقتى انسان حقيقت ياد خدا را چشيد، ديگر دلهره و اضطرابى باقى نمىماند، با ياد خدا دلها آرامش مىيابد و يكى از بهترين عوامل رفع بيمارى افسردگى و دفع اضطراب ايمان به خدا است. (أَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُ الْقُلُوب ).
بهداشت در يك تقسيم كلى به دو نوع بهداشت جسمى و بهداشت روانى تقسيم مىشود كه اين دو، همپوشىهاى زيادى با هم دارند و بر يكديگر تأثير مىگذارند. بهداشت روانى از آن جهت كه رابطه مستقيمى با عملكرد فردى، اجتماعى، و سيستمهاى روانى و اجتماعى دارد، از اهميت زيادى برخوردار است و اين اهميت باعث تدوين و اجراى برنامههاى متعدد بهداشت روانى در ابعاد مختلف مىشود. حال ببينيم آموزههاى دينى و به خصوص دين اسلام و قرآن بر بهداشت روان چيست.
تعريفهاى زيادى براى دين ذكر شده است كه بعضى از آنها عبارتند از: 1- واژه
دين در لغت معانى متعددى دارد، از جمله: جزا، اطاعت، و حساب اما از روى استعاره به معناى شريعت نيز به كار رفته است. 2- در عرف ما مقصود از دين شريعتها و آيينهاى الهى است كه منشأ آنها خداوند مىباشد، بدين معنا كه آنها را خداوند بر پيامبران وحى كرده است. بر اساس اين اصطلاح، دين آيينى است كه داراى عقايد صحيح و مطابق با واقع و رفتارهايى را كه در رسيدن انسان به كمال و سعادت حقيقى تأثير دارد، توصيه مىكند. 3- بر اساس تعاريف رايج، دين حداقل از دو بخش تشكيل شده است: الف - عقايد كه در حكم پايهها و شالودههاى دين است. ب - دستورهاى عملى كه متناسب با آن پايههاى عقيدتى و برخاسته از آنهاست، بدين ترتيب مىتوان گفت مقوّمات و اركان دين عبارت است از: 1- اعتقادات، 2- احكام و قوانين. و از نگاهى ديگر كه معروفتر است محتواى دين به سه بخش تقسيم مىشود: 1- اعتقادات ، 2- اخلاق ، 3- احكام.
در بخش اعتقادات، دين اسلام سه اصل اساسى دارد: 1- اعتقاد به خداى يگانه، 2- اعتقاد به معاد و 3- اعتقاد به بعثت پيامبر(صلی الله علیه و آله) براى هدايت انسان به كمال نهايى و دستيابى وى به سعادت دنيا و آخرت. اين اصول سه گانه «توحيد، معاد و نبوت» در واقع پاسخهايى هستند به اساسىترين پرسشهايى كه براى هر انسان آگاهى مطرح مىشود. از جمله اين كه مبدأ هستى كيست؟ پايان زندگى چيست؟ از چه راهى مىتوان برنامه زيستن را شناخت؟ چگونه مىتوان به آسايش و آرامش و اطمينان خاطر و زندگى سالم فردى و اجتماعى دست يافت؟ به قول شاعر :
ز كجا آمدهام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به كجا مىروم؟ آخر ننمايى وطنم؟
ماندهام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا
يا چه بوده است مُرادِ وى از اين ساختنم؟
راهى كه برنامه تضمين شده وحى پيشِ روى انسان مىنهد همان بايدها ونبايدها و
به تعبير ديگر همان بخشهاى اخلاق و احكام دين مىباشد كه از جهانبينى الهى و عقايد دين برخاسته است. دين مجموعهاى از هدايتهاى عملى و علمى است كه از طريق وحى و سنت براى فلاح و رستگارى آدمى در دنيا و آخرت آمده است. اما دين مبين اسلام كه آخرين و كاملترين دين توحيدى مىباشد، به طور كامل عهدهدار سلامت انسان در همه ابعاد است. نام اسلام از سلم و سلامت گرفته شده و سلامت سير و حركت در راه اللّه را تأمين مىكند و بر مبناى تسليم و صلح بين بنى نوع بشر و تسليم به فرامين و سنتها و قوانين الهى كه نظام طبيعت و از آن جمله انسان و كمال آنرا در بر دارد، قرار داشته و نردبان رشد و تكامل بشمار مىرود و شعار معتقدين به آن در برخورد به يكديگر «سلام» است كه نيكوترين شعارهاى برخورد دو فرد انسان به شمار مىرود. به علاوه، دين اسلام مجتمعى از كرامت و بزرگمنشى است كه بر مبناى «لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِى آدَمَ» امتياز انسان را بر ديگر موجودات بيان مىكند و اين امتياز مسلماً به ساختمان تن و اعمال حيوانى نيست بلكه مربوط به ساخته شدن انسان يا به اصطلاح «انسان شدن» اوست و همان است كه اين موجود گرامى داشته شده را تا سر حد لياقت جانشينى خدا در روى زمين بالا مىبرد. دين اسلام پيروان خود را از بند هرگونه بندگى غير از اللّه كه چون زنجير دست و پاى رشد او را گرفته و مانع تكامل او گشته است خلاص كرده و آنها را به راه استقلال و رهايى هدايت مىكند.
اين راه روشن يعنى راه اسلام را خود خدا برگزيده و حجتهاى روشن كننده حقيقت آن را از نظر عقلى بر مردم تمام و كمال عرضه كرده و هر كس را به فراخور ميزان درك او در فهم حقايق و آيات الهى يارى مىكند پس مسلماً راه اسلام راه رشد و تكامل به سوى هدف واقعى است. اين حجتها دو گونه هستند، يكى دلايل ظاهرى كه بر مبناى علم و آگاهى قرار دارند و ديگرى حكمتها و بينشهاى نهايى كه در پس هر كدام از دستورات آن قرار دارد و با پيشرفت و رشد عقل انسان روزبه روز
آشكارتر مىشوند. شگفتىهاى موجود در ظاهر و باطن اسلام تمام شدنى نيست و براى هركس در هر عصر و زمان با هر مقدار آگاهى و بينش مفيد خواهد بود.
اسلام مانند كشتزارهايى مىماند كه هميشه بهارى است و هر وقت و هر جا و در هر مكان و هر زمان محصول مفيد به حال بشر را به دست مىدهد و همچون چراغهايى است كه كليه زواياى تاريك زندگى بشر، گذشته، حال و آينده او را روشن مىسازد و هميشه فرا راه او در مسير رشد و كمال در حركت است. مفتاح و كليد دَرِ هر گونه نيكى، يعنى توشه راه همه مردمان رهروِ راه حق و كمال منحصراً در اسلام قرار دارد و تاريكىهاى موجود در مسير اين راه، يعنى راه رشد انسان، از بين نمىرود مگر به نور هدايت اسلام و عمل كردن به آن و توشه برگرفتن از دستورات آن و اين نشان دهنده اين است كه تنها راه رشد و كمال انسان، اسلام بوده و هست و خواهد بود؛ زيرا «ان الدّين عنداللّه الاسلام».خداوند خود اين دين و پيروان آن را در كنف حمايت خود قرار داده و از دسترسى دشمنان حفظ كرده و پيوسته در رويش و رشد آن كوشا است. و بالاخره اسلام، شفاى هر طالب شفايى، و هر دردمندى كه در جستجوى درمان باشد و رفع نياز حقّه و توشه راه رهروان راه اللّه را فراهم كرده است زيرا پاسخگوى همه نيازهاى انسانى بشر و فراهم كننده وسايل اين حركت و مسافرت تكامل الهى مىباشد.(1)
بهداشت و سلامتى به ويژه بهداشت روانى هميشه انسان را در طول تاريخ به خود مشغول كرده است، تدوين برنامههاى تربيتى، بهداشتى براى حفظ سلامتى و بهداشت روان نمونهاى از فعاليتهاى مستمر بشرى در اين زمينه است كه در اين ميان دين باورى و آموزههاى قرآن نقش بسزايى در تأمين بهداشت روانى دارد. ايمان از لوازم روح بشر و داروى شفابخش آلام و مصائب او است. آن كس كه به
1) يادنامه كنگره هزاره نهج البلاغه، ص 249 و 250
نيروى لايزال الهى اتكاء دارد، از هيچ چيز بيم و هراس به خود راه نمىدهد. كسى كه خدا را ناظر اعمال خويش مىداند هيچگاه به دنبال گناه و آلودگى نمىرود. و چنانچه بر اثر عواملى مرتكب خطا و اشتباه شد و به رنج و شكنجه وجدان اخلاقى مبتلا گرديد، با اقرار و اعتراف به گناه خاطر را از غبار دلتنگى و پشيمانى مىزدايد و با توبه و استغفار راه حقيقت و درستى را در پيش مىگيرد و از شرّ عذاب وجدان آسوده مىشود. آن كس كه ايمان ندارد در برخورد با كوچكترين مشكلى آنچنان خود را مىبازد و بر خود مىلرزد كه قدرت كار و فعاليت را به كلى از دست مىدهد و ترس و اضطراب و نگرانى وجودش را فرا مىگيرد. انسان بى دين در عرصه حيات، بين افكار و انديشهها و مرامهاى گوناگون معلق و سرگردان است و چون شاخه بيدى بر اثر باد به اين طرف و آن طرف كشيده مىشود و مسلماً انتظار ثبات فكر و روح و پايدارى عقيده و انديشه از او نبايد داشت. چنين آدمى در بحر زندگى دچار كشتى بىسكان است.
آمارها نشان مىدهد كسانى كه داراى اعتقادات دينى بودهاند به مراتب كمتر از افراد بىاعتقاد، گرفتار بيمارىهاى روحى مىشوند. ميزان كار يك نفر مؤمن بيشتر و بهتر از يك نفر غير مؤمن است. انسان با دين از آنجا كه همه چيز را به خواست و مشيت خداوند بزرگ مىبيند از مصائب و ناملايمات در هم نمىشكند و خود را نمىبازد و نااميد و افسرده و ملول نمىشود. بلكه معتقد است خداوند به حال بندگان آگاهتر است و هر چه او بخواهد خير و صلاح اوست و از اين رو مصائب تزلزلى در روح او ايجاد نمىكند. دين، روح را از صفاتى كه مايه هلاكت انسان است پاك مىكند و در مقابل صفاتى را كه باعث برخوردارى انسان از لطايف حيات است در دل او رشد مىدهد.
دين، تن آدمى را از انواع دردها و بيمارىها محفوظ مىدارد و مانند سرمى كه ضد كليه امراض باشد به انسان مصونيت مىدهد. دين روابط افراد را با يكديگر
نيكو مىسازد و شر آنها را از هم بازمىدارد و باعث مىشود كه خيرشان به يكديگر برسد. اگر حقيقتاً انسان بنده خدا شود داراى تقوا مىشود. يعنى حالت پرهيز و بهداشت در روح او پديد خواهد آمد و در اثر اين پرهيز از بسيارى آفات و شرور محفوظ خواهد ماند.
امروزه روانكاوان و روانپزشكان وقتى در درمان بيمارانى كه مأيوس و نوميدند و قدرت تطبيق و سازگارى اجتماعى را از دست دادهاند، درمانده مىشوند، به آنها توصيه مىكنند كه به معابد بروند و دعا كنند؛ زيرا روح بىقرار و متلاطم بالاخره بايد به چيزى دل بندد و به اصل و مبدئى تعلق خاطر گيرد وگرنه زندگى بر او سخت و در كامش تلخ و غير قابل تحمل خواهد شد.(1)
قرآن فردى را سالم و سليمالنفس مىداند كه با تكيه بر فطرت توحيدى از ايمان قلبى برخوردار بوده و در رفتار با ايجاد تعادل ميان قواى متضاد درونى و نيز تقابلات بيرونى و درونى برخاسته از غرايز و محيط بهترين شيوه را در دستيابى به خوشبختى و قرب الى اللّه برگزيند. از نظر قرآن كسانى كه در عقيده، كفر و در عمل، نفاق را برگزيدند از سلامت روانى برخوردار نبوده و دچار بيمارى روانى هستند : «فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً»(2)؛ «در دلهاى آنها مرض هست و خداوند بر مريضى آنها مىافزايد». روان رنجورى تنها در رفتار نيست بلكه در عقيده و ايمان نيز راه مىيابد. از آنجايى كه تعادل شخصيت يعنى تعادل فرد در ايمان به خدا و عمل صالح، پس عدم تعادل در هر يك از آن دو موجب رنجورى روان فرد شده و فرد از سلامت روانى برخوردار نخواهد بود. بنابراين نشانههاى سلامت روان تنها سلامت در رفتار نيست بلكه يكى از نشانههاى سلامتى روان، سلامتى رفتار است.
كسانى كه توحيد و ايمان درستى ندارند همانند كافران و منافقان و حتى مؤمنان ضعيف الايمان از رنجورى روان برخوردارند. اين رنجورى خود را در مظاهر بيرونى و رفتارى و واكنشهاى عملى به خوبى نشان مىدهند مانند: وجود اضطراب، ترس، نگرانى، وسوسه، افسردگى و غيره... كه همه نشانهاى از روان رنجور فرد دارد. اين نشانهها خود را به دو صورت فردى و اجتماعى بازتاب مىدهند.
اما برخى از نشانههاى سلامت روانى از منظر قرآن در برابر رنجورى روان عبارتند از:
آرام مىگيرد». منظور از ذكر اللّه چيست؟ چگونه دل انسان با ياد اللّه آرام مىگيرد؟ ذكر يعنى اعتراف به حضور خدا، به محض اينكه اللّه حاضر در ناخودآگاه آدمى شود و در ذهن و قلب به ياد آورده شود ناگهان قلب با تمام وجودش متوجه او و عظمتش مىشود و ابهامات از بين مىرود و يك احساس شعف و آرامش طمأنينه، احساس معنادار بودن زندگى شخص و كلّ هستى و يك احساس تعالى به انسان دست مىدهد، قلب متلاطم و ناآرام و مضطرب، آرام مىگيرد، همراهى و پذيرش ولايت اللّه، ترس، خوف، غم و اندوه را از دلها مىزدايد.
ذكر خدا انسان را به آينده اميدوار مىسازد: «آگاه باشيد، يقيناً دوستان خدا نه بيمى بر آنان است و نه اندوهگين مىشوند، آنان كه ايمان آوردهاند همواره
1) سوره رعد، آيه 28
پرهيزكارى دارند، براى آنان در زندگى دنيا و آخرت مژده بشارت است اين است كاميابى بزرگ».(1)
ذكر خدا انسان را به آينده اميدوار مىسازد، چون ترس از آينده آرامش و آسايش را از انسان سلب مىكند. وقتى انسان همواره از آينده مبهم و نامعلوم در رنج باشد، آسايش و آرامش كنونى بر او سخت و دشوار مىگردد. در وجود اولياء حق ترس و غمى وجود ندارند بلكه بشارت و خوشحالى و سرور و مواهب بى پايان الهى، هم در اين زندگى و هم در زندگى آينده «آخرت» نصيب آنان مىشود. پس در نتيجه اميدوارى، توانايى بهرهگيرى از لذتهاى پاك در وجود انسان افزايش مىيابد. خداوند مىفرمايد : «بى ترديد كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست، سپس در ميدان عمل بر اين حقيقت استقامت ورزيدند، فرشتگان بر آنان نازل مىشوند و مىگويند، مترسيد و اندوهگين نباشيد و شما را به بهشتى كه وعده دادند بشارت باد».(2)
بنابراين آرامش روحى در سه چيز است:
الف - توانايى در برخورد با بحرانها و اين به توانايى فرد در استوارى و بردبارى و مقاومت در برابر رنجها، مصيبتها، سختىها و شكستهاى گوناگون برمىگردد، بدون آنكه تعادل روانى و سلامت روحى خود را از دست دهد. اين حالت جز با اين باور تحقق نخواهد يافت كه هر چه انسان به آن دچار مىشود به قضاى الهى و از باب آزمايش و ابتلاى او است و اين كه تنها خداوند، قادر به دفع شر و ضرر است و بايد به خداوند اتكا نمود، چه بسا آن شر و مصيبت دريچهاى به سوى خير و سعادت ابدى انسان باشد. «و بسا چيزى را خوش نداريد و آن براى شما خير است و بسا چيزى را دوست داريد و آن براى شما بد است و خدا مصلحت شما را در همه امور مىداند و شما نمىدانيد».(3)
ب - توانايى بر شكيبايى و تحمل سختىها، صبر و شكيبايى در برابر سختىها نشان دهنده سلامت روانى است. انسان صابر به اين درجه از كمال دست يافته است كه همه اين سختىها براى رهايى و آزادسازى توانايىهاى بالقوهاى است كه در او نهاده شده است و اين توان و قدرت نهان جز به هنگام بروز شدايد و سختىها آشكار نمىشود. پس سختىها را ابزارى براى خروج توانمندىها از قوه به فعليت مىبيند و با اين شيوه توان و تعقل و خردش فزونى يافته و استعدادهاى نهفتهاش آشكار مىشود. «بىترديد شما را به چيزى اندك از ترس و گرسنگى و كاهش بخشى از اموال و كسان و محصولات (نباتى يا ثمرات باغ، زندگى از زن و فرزند) آزمايش مىكنيم و صبركنندگان را بشارت ده».(1)
در حقيقت صبر و شكيبايى در برابر شدايد و سختىها نشان دهنده سلامتى ايمان و تعادل شخصيت است. ايمان كامل در سلامت عقيده و عمل صالح مىباشد كه صبر و شكيبايى بخش نخست و سلامت عقيده و عمل صالح بخش ديگر آن است. و اين دو نشان دهنده كمال ايمان مىباشند.
ج - توانايى و درك درست آينده و خوشبينى به آن؛ زيرا كسى كه از سلامت روان برخوردار است به آينده اميدوار بوده و هدف از زندگى را تلاش براى درك محبوب و لقاء اللّه مىبيند، از اين رو سختىها را ابزارى براى رسيدن به آينده روشن مىيابد كه: «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً»(2)؛ «با هر رنجى آسانى است».
آنچه دستهايشان به عمل مىآورد بخوريد آيا سپاس گزارى نمىكنند».(1)
خوشنودى از خود و ديگران : از نشانههاى سلامت روان آن است كه انسان از خود، استعداد، امكانات و توانايىهاى خدادادىاش خرسند و خشنود باشد و شكر و سپاس آن را به جاى آورد و از آنها درست و كامل بهرهمند شود. كسى كه از خود و نعمتها و دارايىهايش خرسند و خشنود نباشد همواره در آرزوى چيزى خواهد بود كه گاه بيرون از توان اوست، از اين رو دچار حسد و افسردگى و بيمارى روان مىشود. ولى كسى كه از خود و نعمتهاى خود خشنود و خرسند است نه تنها سپاسگزار آن مىشود بلكه اعتماد و عزت نفس در او افزايش مىيابد كه اين مسئله موجب آرامش وى مىشود. اعتماد و عزت نفس موجب مىشود كه همكارى و تعامل با ديگران در انسان شدت يافته و از ديگران بيش از آنچه كه هستند متوقع نباشد و آرامش و سلامت انسان را در پى داشته باشد.
توانايى بر كنترل نفس : كسى كه از تعادل روانى و سلامت روحى برخوردار است، مىتواند بر كششها و گرايشهاى شهوانى خود كنترل داشته باشد و آنها را در جهت اهداف عالى به كار گيرد. نه تنها غرايز خويش را سركوب نمىكند بلكه با كنترل و هدايت آنها به بهترين شيوه، آنها را به خدمت خود در مىآورد و غرايز نفسانى را به عنوان نعمتهاى دنيايى براى تكامل رشد خود بكار مىگيرد. «محبت و عشق به خواستنىها (كه عبارت است) از زنان و فرزندان و اموال فراوان از طلا و نقره و اسبان نشان دار و چهارپايان و كشت و زراعت براى مردم آراسته شده است، اينه-ا كالاى زندگى (زودگذر) دنيا است و خ-داوند است كه بازگشت نيكو نزد اوست».(2)
توانايى بر پذيرش مسئوليت : توانايى براى پذيرش مسئوليتها يكى از مهمترين نشانههاى سلامت روانى فرد از ديدگاه قرآن است، «به پروردگارت
سوگندكه قطعاً از همه آنان بازخواست مىكنيم، از اعمالى كه همواره انجام مىدادهاند».(1)
و نيز مىفرمايد: «اگر خدا مىخواست شما را (بر محور هدايت) يك امت قرار مىداد (اما هدايت اجبارى فاقد ارزش است) ولى هر كس را بخواهد (به كيفر لجاجت و تكبرش) گمراه مىكند و هر كس را بخواهد هدايت مىنمايد و مسلماً از آنچه همواره انجام مىداديد بازپرسى خواهيد شد».(2)پس هر فردى كه مسئوليتِ عقيده و رفتار و گفتارش را بپذيرد، داراى سلامت رفتار است.
«اى اهل ايمان آيا (مىخواهيد) شما را به تجارتى راهنمايى كنم كه شما را از عذابى دردناك نجات دهد، به خدا و پيامبرش ايمان آوريد و با اموال و جانهايتان در راه خدا جهاد كنيد، اين ايمان و جهاد اگر به منافع فراگير و هميشگى آن معرفت و آگاهى داشتيد براى شما از هر چيزى بهتر است».(4)
كه خدا سخت كيفر است».(1)
«جز اين نيست كه همه مؤمنان با هم برادرند، بنابراين در همه نزاعها و اختلافات ميان برادرانتان صلح و آشتى برقرار كنيد و از خدا پروا نماييد كه مورد رحمت قرار گيريد».(2)زيرا انسان همواره نيازمند به ديگران است و اين ارتباط و تعامل و همكارى بايد بر پايه دوستى و اعتماد باشد.
گزينش اهداف : يكى از شرايط سلامت روانى آن است كه فرد بتواند هدف واقعى و حقيقى را تشخيص داده و انتخاب نمايد و در انتخاب هدف دچار گمراهى نگردد و هدفهاى زودگذر را اصل قرار ندهد. چرا كه : «زندگى دنيا فقط بازى و سرگرمى است».(3)
احساس خوشبختى و سعادت : يكى از نشانههاى بارزِ صحت سلامت روان آن است كه فرد احساس خوشبختى و سعادت نمايد.
قرآن درمان و نور است. و نسخههايى شفابخش براى درمان دردها و رنجهاى ما دارد. قرآن تلقى و باور سطحى آدميان از امور را دگرگون مىسازد به طورى كه آنان به سهولت قادر بر تغيير رفتار و اعمال و تصميمها و اقدامها و درمان رنجهاى خود شوند. در قرآن كريم چنين مىخوانيم: «به راستى بينشهايى از نزد پروردگارتان برايتان آمده است، پس هر كه در پرتو آن بينا شود، به سود خود چنين كرده و هر كه كورى ورزد به زيان خود».(4)از اين آيه پيداست كه قرآن در پى تغيير و تقويت بصيرت آدميان است. بصيرت و باور، بينش عميقى است كه اگر آدمى بدان دست يابد، معنا و مفهومى براى زندگى خود يافته است، معنايى كه او را در مواجهه با رنجها و سختىها مقاوم مىسازد. افق ديد او را وسيعتر و نگاه او را به زندگى و جهان هستى نافذتر مىنمايد. در آيات زير خداوند قرآن را شفا براى مؤمنين معرفى كرده است :
«اى مردم براى شما از جانب پروردگارتان مجموعهاى از پندها فرستاده شد كه شفاى آنچه در سينههاى شماست، هست و وسيله هدايت و رحمت مؤمنين است».(1)
«و ما در قرآن آن چيزى را كه شفا و رحمت براى مؤمنين است فرو مىفرستيم».(2)
«بگو اين قرآن براى آنان كه ايمان آورند وسيله هدايت و شفا است».(3)
در تمام آيات بالا، شفا و هدايت و رحمت براى مؤمنان است. حضرت على(علیه السلام) مىفرمايد: «قرآن را بياموزيد كه نيكوترين گفتار است و در آن انديشه و پژوهش كنيد كه قرآن بهار دلهاست و از نور هدايت آن طلب شفا و بهبودى بنماييد كه قرآن شفاى سينههاست و آن را نيكو بخوانيد كه سودمندترين گفتارها و داستانهاست».(4)
و نيز مىفرمايد: «بدانيد كه كسى را بعد از قرآن به چيزى ديگر نيازى نيست و نه براى كسى پيش از قرآن بىنيازى هست (يعنى قرآن رفع نياز همه نيازمندان را مىكند و بدون قرآن انسان به همه چيز نياز دارد) پس بهبودى دردهاى خود را از آن بخواهيد و در سختىها و گرفتارىها از آن كمك بطلبيد زيرا در قرآن براى بزرگترين دردها كه كفر و نفاق و تباهى است شفا و بهبودى دارد، پس به وسيله آن خدا را بخوانيد و از او بخواهيد».(5)
براى اينكه قرآن شفاى دلها شود بايد هم آن را خوب آموخت و هم در محتواى آن خوب تفكر كرد تا بتوان از نورِ آن در بيمارى دل، طلبِ شفا نمود؛ زيرا محتويات قرآن مانند بهار، دل را پرورش مىدهد و بذر ايمان را در قلب مىروياند. قرآن رفع نياز همه نيازهاى روانى و انسانى بشر را در خود دارد و فقط بايد آن را آموخت و به آن عمل كرد.
حضرت على(علیه السلام)در خطبه 176 نهج البلاغه، چهار درد كه بزرگترين دردهاى نوع
انسان است را برمىشمارد: 1- پوشاندن راه حق هم به طور آشكار و هم پنهان = كفر. 2- منحرف كردن راه حق با حفظ ظاهر ولى مخالفت در باطن و از درون مغز را خالى كردن اما از بيرون پوست را گذاشتن = نفاق. 3- راه ضد تكامل و رشد انسان را سد كردم = غى. 4- انسان را به بيراهه و گمراهى كشاندن = ضلال.
براى پيشگيرى و درمان از اين انحرافات، قرآن و استقرار حق نقش بازدارنده دارد. و حضرت على(علیه السلام) در خطبه 189 با فصاحت تمام در مورد مشخصات قرآن كريم براى اين نقش بازدارنده چنين صفات قرآن را بيان مىفرمايد: «پس قرآن را بر پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرستاد و آن نورى است خاموش نشدنى كه منبع آن لايزال است و تنها منبعى كه زوالناپذير مىباشد، خداوند است و خداوند نور آسمانها و زمين است و هم چراغى است كه دائماً افروخته و مظروف آن نور است و شعاع آن هيچ وقت تاريك نمىگردد. دريايى است كه كسى به قعر آن نمىرسد»، يعنى هيچ كس به همه حكمتها و بينشهاى آن نخواهد رسيد اما هر طالب حق و نور و شفايى مىتواند مطلوب خود را در قرآن بيابد و از اين درياى بيكران عرفانها و بينش بهره بردارد. راهى است كه سير در آن گمراهى ندارد (و خود نهج البلاغه نيز در همين راه منهاج است).
قرآن، فرقان يعنى جدا كننده بين حق و باطل است و اين لقب قرآن است كه دليل و برهان آن از بين رفتنى نيست. قرآن بيان روشنگرى است كه پايههاى آن ويران نمىشود چون برمبناى حق و هدايت الهى قرار گرفته است و شفايى است كه بيماران استعمال كننده آن را ترس و وحشتى نيست يعنى شفايى است كه ترس را مىزدايد و درمان هر دردى است. صاحب عزتى است كه يارى كنندگان آن شكست نمىخورند و طبعاً ارجمند مىگردند و حقى است كه كمك كنندگان آن خوار و مغلوب نمىشوند. بنابراين اگر كسى با اين ديد به قرآن نظر افكند مسلم است به گمگشته خود رسيده و محل امن و اطمينانى را يافته كه مهمترين شفاى دلهاى دردمند است.(1)
1) يادنامه كنگره هزاره نهجالبلاغه، ص 247 و 248
قرآن كريم راهكارهاى شناختى و رفتارى مناسبى براى تأمين بهداشت روانى انسان ارائه كرده است كه برخى از آنها در بهداشت روانى جديد مطرح شده و اين تطابق شگفتآور شاهدى بر اصالت و حقيقت آموزههاى وَحْيانى قرآن است. يكى از مباحث مطرح در بحث علم و دين، استخدام علوم در فهم اشارات علمى قرآن است. در بحث قرآن و بهداشت روان نيز مىتوان از پيشرفتها و دستاوردهاى روانشناسى و
از ديدگاه اسلام استفاده كرد. در اينجا به بعضى موارد و اصول كلّى در اين زمينه اشاره مىكنيم.
قرآن به عنوان كتاب راهنما و دستورالعمل زندگى بشر راهكارهايى را براى تأمين بهداشت روانى ارائه داده است كه بعضى راهكارهاى شناختى و رفتارى هستند.
راهكارهاى شناختى : آموزههاى اسلام با تغيير و اصلاح شناخت و تفكر نسبت به جهان و تبديل جهانبينى بشر به جهانبينى الهى بر نگرش انسان به مسائل زندگى و رفتار، عواطف و احساسات شخص تأثير مىگذارد كه ايمان و توكل به خدا و رضا و مثبتانديشى و اميدوارى به زندگى و الگو قرار دادن پيامبر(صلی الله علیه و آله) و اولياء الهى و اعتقاد به معاد از نتايج آن مىباشد.
راهكارهاى رفتارى : اصلاح و هدايت تفكر به سمت جهانبينى الهى باعث اصلاح رفتار شخص مىگردد كه نتيجه آن رفتارهاى صحيح در خانواده و در روابط بين فردى و بهسازى محيط و بهبود شيوههاى تعليم و تربيت و ايجاد روابط صحيح اقتصادى است كه مىتواند بهداشت روانى افراد را تأمين نمايد.
قرآن كتابى است كه از سوى خدا براى هدايت انسانها فرستاده شده است. كتابى كه مايه هدايت عالميان و بيانگر همه چيز و مايه هدايت و رحمت و بشارت براى
مسلمانان است. از حضرت على(علیه السلام)نقل شده است كه فرمود: «براى دردهايتان از قرآن سلامت بخواهيد و با قرآن بر سختىها يارى جوييد». اين كتاب مقدس در باره بهداشت روان و راههاى تأمين سلامت آن آموزههاى بسيارى دارد كه بايد از آنها استفاده نمود، و در آن مجموعهاى از دستورات، پندها، موعظهها و قصص مطرح شده كه هر كدام به جنبهاى از زندگى انسان نظر دارد و از آن آموزهها مىتوان قواعدو دستورالعملهايى كه بهداشت روانى را تأمين مىكند استخراج كرد و از آنها بهرهمند شد. وگرنه قرآن بهطور مستقيم كتاب بهداشت روانى نيست و در آن مباحث بهداشت روانى و سرفصلهاى آن كه در دهههاى اخير ابداع شدهاند و در حال تكامل مىباشد به صورت منظم مطرح نشده است. تحقيق در اين موضوع و ارتباط مطالب بهداشت روانى با توصيههاى اسلام به سه صورت مىتواند انجام گيرد :
1- بعضى از موضوعات مشترك در بهداشت روانى و تعاليم اسلامى هستند، گرچه نامگذارى و سرفصلى مشخص در روايات و آيات قرآن براى آنها ذكر نشده است؛ مثلاً اصل مثبتانديشى در مباحث بهداشت روانى مطرح گرديده و همين مطالب در آيات و روايات و ادعيه اسلامى مورد تأكيد قرار گرفته است. براى مثال در قرآن روح اميد با توكّل بر خدا و نفى نااميدى(1)در انسان دميده مىشود. يا
حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «چشمت را بر خار و خاشاك زندگى ببند تا هميشه راضى باشى.»(2)و همين مطلب در دعاى جوشن صغير نيز بيان شده است.
2- استفاده و استنتاج يك قاعده كلى از مباحث بهداشت روانى و تطبيق آن قاعده بر احكام و دستوراتى كه با قاعده تطابق دارد؛ مثلاً احساس امنيت را از اصول بهداشت روانى است و مىتوانيم اين قاعده را بر سلام كردن تطبيق دهيم، بدين گونه
كه سلام دادن اطمينان و امنيت به طرف مقابل است و اينكه از طرف ما خطرى متوجه طرف مقابل نيست. بسيارى از شناختها و رفتارهاى اسلامى هست كه باعث احساس امنيت در فرد مىگردد. همچنين نياز به عزت نفس از مباحث بهداشت روانى مىباشد و آن را بر احترام گذاشتن به افراد كه در آياتى از سوره حجرات و مجادله و... و همچنين در روايات بسيارى آمده، مىتوان تطبيق داد. بدين گونه كه احترام به افراد باعث عزت نفس آنان مىگردد و از اين جهت بهداشت روانى آنان تأمين مىشود.
3- دستورات و توصيههايى كه در تعاليم اسلامى آمده است و بر بهداشت روانى افراد تأثير بسزايى دارد، در حالى كه در مباحث بهداشت روانى رايج اثرى از آنها نيست؛ مانند: تأثير زياده خواهى بر اختلالات روانى و تأثير بىرغبتى به دنيا در تأمين بهداشت روانى.
نكته ديگر اينكه مباحث مطرح در بهداشت روانى حاصل افكار و تجربه بشر است و در آن تغيير و تكامل وجود دارد، ولى تعاليم قرآن چون از طرف خداوند است، تغيير و تحول ندارد. لذا نمىتوان آيات و روايات را بر افكار بشر تطبيق داد، چه بسا تعاليم اسلام در پى تبيين مطالب عميقترى مىباشد كه افكار بشر به آنها دسترسى ندارد. و اگر اين تطبيق به تحميل نظر منتهى شود، تفسير به رأى خواهد شد كه ممنوع است. از اين رو، علوم بشرى را براى فهم بهتر آيات مىتوان استخدام كرد يا حقايق قرآنى را به عنوان موضوعات و نظريههاى جديد علمى به دانشمندان عرضه كرد تا شواهد و تجربه آن را پژوهش كنند.
يكى از مسائل رويكرد شناختى قرآن و تأثير آن بر سلامت بهداشت روان، مسئله ايمان به خدا است كه قرآن مىفرمايد: «كسانى (از آنان) كه به خدا و روز بازپسين ايمان آوردند و (كار) شايسته انجام دادند، پس هيچ ترسى بر آنان نيست و نه آنان
اندوهگين مىشوند».(1)
و نيز مىفرمايد: «و (ما) فرستادگان (خود) را جز مژده آور و هشداردهنده نمىفرستيم، و كسانى كه ايمان آورند و اصلاح نمايند، پس هيچ ترس و اندوهگينى بر آنان نيست».(2)
در اين آيات يكى از راهكارهاى شناختى كه باعث امنيت روانى انسان مىشود، ايمان به خدا معرفى شده است. ايمان به خداوند، يعنى اعتقاد به اينكه خداوند يگانه اين جهان را آفريده و همه امور به دست اوست، او قادر، حكيم، عالم، خالق، تدبيركننده و رازق و مالك حقيقى جهان است و مالكيت ديگران اعتبارى ندارد. «بگو خدايا! اى مالك همه موجودات! به هر كه خواهى حكومت مىدهى و از هر كه خواهى حكومت را مىستانى، و هر كه را خواهى عزت مىبخشى و هر كه را خواهى خوار و بىمقدار مىكنى، هر خيرى به دست توست، يقيناً تو بر هر كارى توانايى».(3)
«خداوند بر همه چيز قدرت دارد»(4).
«خداوند از همه كارهاى بندگان با خبر است و اعمالى كه نسبت به بندگان انجام مىدهد از روى حكمت و دليل است».(5)
«تنها خداوند روزى دهنده موجودات مىباشد».(6)
«خير و سعادت بندگان را مىخواهد، هر چند در ظاهر حادثهاى براى بندگان ناگوار باشد، در واقع به نفع آنان مىباشد».(7)
«خداوند است كه مهمات زندگى انسان را كفايت مىكند و او را از شر دشمنان حفظ مىكند».(8)براى انسانى كه ايمان دارد، زندگى معنادار و مشكلات داراى مفهوم مىگردد و
مىداند كه اينها مقتضاى زندگى دنيوى است و از سوى خدا براى سازندگى و تقويت روحى انسان مىباشد. اين طرز برداشت، باعث رضايت از زندگى و سلامت روانى مىگردد. شخص موحّد مىداند مشكلات براى ورزيده شدن و تقويت روحى او مىباشد و به نفع اوست، گرچه در ظاهر دشوارى و سختى دارد، لذا خداوند مىفرمايد: «در هنگام مصيبت و گرفتارى بگوييد و باور داشته باشيد كه ما از خدا هستيم و به سوى او بازمىگرديم».(1)
در بُعد شناختى، «اِنّا لِلّه» يعنى او اختياردار ماست و ما از كار او راضى هستيم. تمام جهان كلاس درس و ميدان آزمايشى است كه بايد در آن رشد كنيم. دنيا محل شكوفايى استعدادهاى درونى انسان است و سختىهاى آن نشانه بى مهرى خداوند نيست، بلكه براى آن است كه در مسير كمال سريعتر حركت كنيم، بنابراين در تلخىها نيز شيرينىهايى است؛ زيرا شكوفا شدن استعدادها و كاميابى و پاداشهاى الهى را به دنبال دارد.(2)
به همين جهت امام حسين(علیه السلام) در اوج سختى و دشواريها در آخرين لحظات فرمود: «آنچه مصيبت را بر من آسان كرد، آن است كه خداوند آن را مىبيند».
و حضرت زينب كبرى(علیها السلام)در مجلس ابن زياد بعد از تحمل سختىهاى فراوان كه هر كدام از آنها مىتواند انسان را دچار اختلالات روانى شديد نمايد، فرمود :
«غير از زيبايى چيزى نديديم».(3)
يكى از نيازهاى اساسى بشر نياز به احساس امنيت مىباشد كه عبارت است از احساس آزادى نسبى از خطر، اين احساس وضع خوشايندى را ايجاد مىكند و فرد
آرامش روحى و جسمى مىيابد. شايد بتوان گفت احساس امنيت زيربناى بهداشت روانى است. لذا اكثر مباحث به ايجاد اين احساس امنيت بازگشت مىكند. احساس امنيت واقعى حاصل نمىشود مگر در سايه توحيد. به دليل اينكه ميل به احساس ايمنى از جانب افراد به دليل ترس است، ترسى كه از يك محرك موجود يا احتمالى در محيط بيرون ارگانيزم ايجاد مىشود، ترس از آينده موهوم، ترس از مرض و فقر و سيل و زلزله و از دشمن و يا ترسهاى احتمالى ديگر، ولى شخص موحد و مؤمن مىداند كه تمام حوادث جهان معنىدار و به صلاح او هستند. او احساس مىكند پشتيبانى دارد كه در همه مسائل، او را كفايت مىكند. ياورى كه از آينده به خوبى خبر دارد، مصالح و مفاسد شخص را مىداند و با او مهربان است. دوستان خدا از هر گونه وابستگى و اسارت جهانِ مادّه آزادند و زهد به معنى حقيقىاش بر وجود آنها حكومت مىكند، نه با از دست دادن امكانات مادى جزع و فزع مىكنند و نه ترس از آينده در اين گونه مسائل افكارشان را به خود مشغول مىدارد. آنها يقين دارند كه تمام حوادث طبق حساب و كتاب است.
بعد از اثبات اصل تأثير ايمان در بهداشت روانى، درمىيابيم كه اين ايمان نتايج و ثمراتى دارد كه بعضى از آنها عبارتند از :
محدوده توانايى خود محاصره نگردد و چشم خود را به حمايت و لطف پروردگار بدوزد، اين توجه مخصوص، آرامش و اطمينان و نيروى فوق العاده روحى و معنوى به انسان مىبخشد كه در رويارويى با مشكلات اثر عظيمى خواهد داشت. پيامبر(صلی الله علیه و آله)از جبرئيل پرسيد: توكّل بر خداوند چيست؟ جواب داد : فهميدن اين كه
1) مفردات راغب، ص 561
مخلوقات نمىتوانند به انسان ضررى بزنند يا نفعى برسانند، نه مىتوانند به انسان چيزى بدهند و نه مىتوانند خيرى را از انسان منع نمايند، لذا انسان از خلق و مردم مأيوس مىگردد و اگر بنده چنين شد، براى غير خدا كار نمىكند و به كسى غير از خداوند اميد ندارد و از غير خداوند نمىترسد و در احدى غير از خداوند طمع نمىكند و اين است معناى توكّل.(1)
با مراجعه به آيات قرآن مىتوان تأثير توكّل را دريافت، از جمله: «هر كس تقواى الهى پيشه كند خداوند براى او راه نجاتى فراهم مىكند و به او از جايى كه گمان ندارد، روزى مىدهد و هر كس بر خداوند توكل كند، خداوند امرش را كفايت مىكند. خداوند فرمان خود را به انجام مىرساند و خداوند براى هر چيزى اندازهاى قرار داده است».(2)
شخص متّقى مىداند كه هنگام گرفتار شدن در مشكلات به جاى افكار منفى، اضطراب و ترس و دلهره و پيمودن راههاى انحرافى، بايد وظيفه و تكليف خود را انجام بدهد و اعتقاد دارد كه اگر وظيفهاش را انجام دهد، خداوند او را رها نمىكند، بلكه براى او راه نجات فراهم مىكند. و روزىِ او را از جايى كه به گمانش نمىرسد مىرساند، شخص متوكل اعتقاد دارد كه روزىاش تضمين شده است.اگر شخص به اين اعتقاد رسيد، ترس، اضطراب و دلهره او كم مىشود و از اين لحاظ احساس آرامش و امنيت مىكند. در نتيجه توكل به خدا مىتواند بهداشت روانى افراد را تأمين نمايد. شخص متوكل اگر هم شكست بخورد، چون معتقد است خداوند قادر به فراهم ساختن اسباب موفقيت انسانهاست و خداوند مصالح و خير او را بهتر از خودش مىداند، مىپذيرد كه شكست ظاهرى به صلاح و نفع او بوده است، لذا با شكست از لحاظ روانى ضربه نخواهد خورد.
افراد با ايمان و خداپرست كه به علم و حكمت و رحمت خدا ايمان دارند، مقدرات عالم را مطابق احسن و مصلحت بندگان مىدانند. انسان مؤمن تمام مقدرات عالم را زيبا مىبيند و مفهوم شكست و ناكامى در او راه ندارد.
اميدوارى به رحمت خداوند : شخص مؤمن تمام اسباب عالم را به دست خداوند مىداند، از اين رو هيچ گاه خود را در بنبست كامل نمىبيند، بلكه هميشه به خداوند اميدوار است و اعتقاد دارد كه خداوند به او كمك مىكند، خداوند متعال مىفرمايد: «از رحمت خدا مأيوس نشويد كه از رحمت خدا جز قوم كافر مأيوس نمىشوند».(2)بر اساس مضمون اين آيه هنگامى كه حضرت يعقوب(علیه السلام) به فرزندانش دستور حركت به سوى مصر داد به آنان گفت از يوسف و برادرش بنيامين خبر بگيرند و چون فرزندان تقريباً اطمينان داشتند يوسفى در كار نيست از توصيه و تأكيد پدر تعجب كردند. يعقوب(علیه السلام)به آنها گوشزد كرد از رحمت الهى نا اميد نشوند، چون قدرت او مافوق همه مشكلات و سختىها است.
ياد خدا : يكى از امورى كه در گرفتارىها و مشكلات به انسان آرامشمىبخشد و او را از تنهايى نجات مىدهد ياد خداست. خداوند متعال مىفرمايد : «بدانيد كه ياد خدا آرامش
بخش دلها است».(1)ياد خدا براى انسان كه همواره اسير
حوادث و در جستجوى سعادت است، تضمين كننده و اطمينان بخش مىباشد و زمانى كه در امور خود متحيّر و سرگردان است، و نمىداند به كجا مىرود و به كجايش مىبرند و براى چه آمده، مايه انبساط و آرامش مىباشد.
خداوند متعال انسان را دعوت مىكند كه به سراغش برود: «و هنگامى كه بندگان من از تو در باره من مىپرسند، بگو من نزديكم! دعاى دعاكننده را هنگامى كه مرا مىخواند پاسخ مىگويم. پس بايد دعاى مرا بپذيرند، و به من ايمان بياورند تا راه يابند و به مقصد برسند».(2)در اين هنگام احساس تنهايى، فرد را آزار نمىدهد و مىداند كه تكيهگاه محكمى دارد كه به او كمك مىكند.
الكسيس كارل مىگويد: «نيايش در عين حال كه آرامش را پديد آورده است، در فعاليتهاى مغزى انسان يك نوع شكفتگى و انبساط باطنى ايجاد و گاهى روح
قهرمانى و دلاورى را تحريك مىكند، نيايش استعدادهاى فرد را شكوفا مىكند».(1)
اعتقاد به قضا و قدر الهى : توجه به اراده خداوند و اين واقعيت كه برنامههاى انسان صد در صد پياده نخواهد شد، فرد را در صورت رويارو شدن با شكست از حالت اضطراب و افسردگى شديد و پرخاشگرى و خودكشى تا حد زيادى باز خواهد داشت، در صورتى كه فرد به اين واقعيت توجه نكند، دچار واكنشهاى روانى شده و مريض مىشود. پس اعتقاد راسخ به قضا و قدر الهى باعث سلامت روان بشر مىشود.
نبوت پيامبر الهى : يكى ديگر از نتايج ايمان به خداوند اعتقاد به نبوت پيامبران والگو قرار دادن آنها در زندگى است، الگوهايى كه هر يك در شرايط خاصى قرار داشتند و مشكلات و سختىهاى فراوانى را متحمل شدند كه هر كدام از آن مشكلات مىتوانست شخصى را بيمار كند و از پاى درآورد، ولى در سايه برخورد صحيح با مشكلات و استفاده از راهكارى شناختى و رفتارى صحيح، در كمال آرامش با ناملايمات برخورد كردند، بدون اين كه گرفتار هيچ نوع ناهنجارى رفتارى يا اختلال روانى گردند. مانند حضرت ايوب كه خداوند در قرآن سفارش مىكند : «به ياد بياور بنده ما ايوب را هنگامى كه پروردگارش را خواند، كه شيطان (به سبب رنج و شكنجهاى كه دچارش هستم) مرا سرزنش و شماتت مىكند (تا از رحمت خداوند دلسردم كند)».(2)
اعتقاد به معاد : انسان غرايز و خواستههايى دارد كه رسيدن به همه آنها در دنيا مقدور نيست؛ مثلاً به دنبال آسايش مطلق، امنيت مطلق و آرامش مطلق است كه دستيابى كامل به اينها در دنيا امكان ندارد، همين باعث محروميت انسان در دنيا مىگردد. هم چنين مواجهه با فقدان عزيزان مانند پدر، مادر، فرزند، و ديگرانى كه به نوعى با شخص ارتباط دارند، مىتواند بهداشت روانى افراد را به خطر بياندازد،
همين طور يادآورى مرگ و ترس از مرگ نيز خود عاملى براى فشار روحى و روانى مىباشد. اگر انسان براى مشكلات فوق راه حل مناسب نداشته باشد دچار سرخوردگى و ناكامى در زندگى مىشود و احساس درماندگى مىكند كه اين حالت گاه به خودكشى مىانجامد. به همين جهت يكى از مشكلات كاهش معنويت، آمار بالاى خودكشى و افزايش بيمارىهاى روانى است. يكى از مهمترين و تأثيرگذارترين راه حلها كه مىتواند اين مشكلات را حل كند، اعتقاد به معاد است. شخص معتقد به معاد، عقيده دارد كه زندگى به جهان مادى و دنيا خلاصه نمىگردد، بلكه انسان پس از مرگ، زندگى ديگرى دارد كه در آنجا به بسيارى از خواستهها و آرزوهاى معقول خود مىرسد.
قرآن مىفرمايد : «زندگى جاويد و سعادت ابدى در آخرت است».(1)در آنجا
آسايش و امنيت مطلق وجود دارد و افراد احساس كمبود و محروميت نمىكنند. خداوند مىفرمايد: «در آن بهشت آنچه دلها مىخواهد و چشمها از آن لذت مىبرند موجود است».(2)
بنابراين فرد مؤمن مىداند كه بعد از اين زندگىِ دنيا، زندگى بهترى دارد و در آنجا آنچه دوست دارد داشته باشد، براى او فراهم است.
در بحث قبل روشن شد كه ايمان به خداوند مىتواند با اصلاح شناخت و نگرش فرد به زندگى، بهداشت روانى فرد را تأمين نمايد. اما ايمان به خداوند بر رفتار و عملكرد انسان نيز تأثير دارد و زمينه اصلاح رفتار او براى رسيدن به كمال و سعادت را هم فراهم مىكند. اگر فرد رفتارش طبق قوانين الهى باشد نيازهاى مادى و معنوىاش برآورده مىگردد و بهداشت روانى او تأمين مىشود.
تحكيم مبانى خانواده و بالا بردن فرهنگ خانواده، تأمين محيطى گرم و عاطفى براى ارضاء نيازهاى گوناگون روانى و ارگانيك يكى از راههاى تأمين سلامت روان انسانهاست. خانواده از ديدگاه اسلام مناسبترين مجموعهاى است كه مىتواند محيط امن روانى افراد را فراهم آورد.
از ديدگاه اسلام، خانواده گرامىترين نهادى است كه خداوند بر آن صحه گذاشته، پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)مىفرمايد: «در اسلام هيچ بنايى ساخته نشده است كه در نزد خداوند مطلوبتر و گرامىتر از ازدواج باشد».(1)
يكى از دستورات قرآن براى تأمين بهداشت روانى ازدواج است. خداوند متعال در قرآن مىفرمايد: «يكى از آيات و نشانههاى خداوند اين است كه براى شما از جنس خودتان همسر آفريد تا وسيله سكون و آرامش شما باشد و ميان شما دوستى و رحمت قرار داد».(2)
خداوند براى گزينش همسر ملاكهايى تعيين كرده كه از جمله آنها همسانى شرعى و عرفى زوجين است كه مىتواند باعث توافق همسران و آرامش خانواده گردد. و همچنين براى زن و مرد وظايفى را مشخص كرده كه رعايت آنها بهداشت روانى را به ارمغان مىآورد، مثل وظايف مناسب زن و شوهر در خانه و خانواده، ارضاى نيازهاى جنسى يكديگر، ارتباط درست كلامى، تواضع، وفاى به عهد، رازدارى، گذشت، حُسن معاشرت، ابراز محبت، توجه زن و مرد به خواست يكديگر و.... با اين ديدگاه و با تأكيد وافرى كه اسلام بر خانواده دشته است، ضرورت تشكيل اين نهاد، جاى هيچ گونه شبههاى ندارد كه خانواده به عنوان طبيعىترين محل ارضاء نيازهاى مختلف روانى بايد مورد توجه قرار گيرد. با
تحكيم مبانى خانواده و بالابردن فرهنگ آن مىتوانيم در تأمين بهداشت روانى انسانها و جامعه قدمهاى مؤثرى برداريم. خانواده با تأثير قطعى بر ساخت شخصيت كودكان مىبايد از لحاظ آشنايى با نظام تعليم و تربيت اسلامى غنى و با تأثيرات متفاوت رفتارى بر روى تشكيل و شكلگيرى شخصيت كودك آشنا شود. توجه به مراحل رشد كودك، توجه والدين به تفاوتهاى روانى و تربيتى دختر و پسر و توصيهها در ابراز محبت به فرزندان، لزوم آشنايى با توانايىهاى شناختى كودكان و برآوردن نياز به امنيت كودكان از اهم وظايف خانواده در رابطه با تأمين سلامت روانى براى فرزندان به شمار مىآيد. در مقابل اسلام براى فرزندان نسبت به والدين نيز وظايفى را مشخص كرده است از جمله : احترام گذاردن به والدين و احسان به آنها، نگاه محبتآميز به والدين و غيره.
از ديدگاه اسلام، خانه با غير خانه از لحاظ تلذذ و ارضاء نيازهاى نفسانى تفاوتى بسيار عميق و مهم دارد. خانه محلى است براى اشباع نفس از لذائذ گوناگون زندگى، به عبارت ديگر خانه از نظر اسلام محل آزادى فرد براى زندگى در محدوده خود است. اين آزادى و تعيين محدوده خانه براى آن، به اين دليل است كه اجتماع بزرگتر محلى است براى كار و كوشش و تكامل علمى، صنعتى، سياسى و اجتماعى. لذا بايد دامن اجتماع از هوسرانىها و لذتطلبىهاى بىقيد و بند پاك باشد. مرزهاى خانه از ديدگاه اسلام مرزهايى بسيار مهم تلقى مىشود. مرزهايى كه لذتطلبىها را در خود حفظ كرده و اجتماع را از آلودگى محفوظ مىدارد.
يكى از نيازهاى اساسى انسان ارتباط با ديگران است. قرآن مىفرمايد: «مؤمنان برادران يكديگرند».(1)امام صادق(علیه السلام)مىفرمايد: «ترديدى نيست كه شما به ديگر
1) سوره حجرات، آيه 10
انسانها نيازمنديد و به راستى هر فرد تا زنده است نمىتواند از مردم بى نياز باشد و ناچار مردم بايد با همديگر سازش داشته باشند».(1)ما از اطرافيان خود انتظار داريم به
مسائل زندگى ما توجه و ما را در هنگام بروز مشكلات و نگرانىها كمك كنند. انسانها دوست دارند، در خوشىها و نگرانىهاىِ همديگر شريك باشند، و علاقه دارند كه در رشد و كمال يكديگر را يارى كنند. ارتباطات ميان فردى، اساس هويت و كمال انسان است و مبناى اوليه پيوند با ديگران را تشكيل مىدهد. ارتباطات مؤثر موجب شكوفايى افراد و بهبود كيفيت روابط آنها مىشود و اين در حالى است كه ارتباطات غير مؤثر مانع شكوفايى روابط انسان است.
اسلام به روابط اجتماعى اهميت بسيارى مىدهد؛ زيرا روابط صحيح و عمل به دستورات اسلام در اين بخش در سلامتى و تكامل افراد و كل جامعه نقش حياتى دارد و به همين جهت بخش قابل توجهى از مباحث فقه، به تنظيم و چگونگى روابط انسانها مربوط مىشود. روابط اجتماعى در كودكى باعث تأمين نياز احساس وابستگى فرد به ديگران و آشنا شدن با ارزشها و شكلگيرى شخصيت و آموختن رفتار اجتماعى و رفتار بين افراد مىگردد. فرد در روابط با افراد هم سن، به دليل برخوردارى از آزادى بيشتر نسبت به روابط با والدين و خانواده، راحتتر مىتواند نيازهاى خود را مطرح كند و از راهنمايى آنها بهرهمند گردد و در تعامل و ارتباط با افراد هم سن كمبود محبت از ناحيه والدين را جبران كند. كودك در ارتباط با افراد هم سن خود مجال پيدا مىكند خشم و هيجان، غم و غصه خود را ابراز كند و دريابد كه ديگران همچون او مشكلاتى دارند و اين گونه تخليه روانى شود. يكى از انواع روابط اجتماعى، روابط با همسايگان است و از آنجا كه انسان با همسايگان ملاقات زيادى دارد، دين اسلام نسبت به حقوق همسايگان سفارش زيادى كرده است. قرآن مىفرمايد: «به پدر و مادر و همچنين به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و
1) اصول كافى ، ج 1، ص 462
همسايه نزديك و همسايه دور و همنشينان و همراهان و در راه ماندگان و بردگان (را) نيكى كنيد. يقيناً خدا كسى را كه متكبر و خودستاست دوست ندارد».(1)
پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)و ائمه(علیهم السلام)دستورات زيادى را در مورد چگونگى رعايت حقوق همسايگان بيان كردهاند كه اگر مسلمانان به اين دستورات عمل كنند، در حصول آرامش روانى آنها مؤثر مىباشد و از سوى همسايگانشان نيز احساس امنيت مىنمايند. روابط اجتماعى در دين اسلام مورد تأكيد قرار گرفته است به گونهاى كه از نخستين اقدامات پيامبر(صلی الله علیه و آله)در مدينه، ايجاد برادرى و اخوت بين مسلمانان، انصار و مهاجرين بود. حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «مؤمن با ديگران انس مىگيرد و ديگران نيز با او انس و الفت مىگيرند و در كسى كه انس نگيرد و ديگران با او مأنوس نشوند خيرى نهفته نيست».(2)
پس به سازى محيط، يكى از راههاى تأمين سلامت روانى مىباشد. اجتماع نبايد محل عرضه انواع محركهاى نفسانى باشد، توجه به رعايت حقوق اجتماعى افراد باعث سالمسازى محيط اجتماعى مىشود و تصحيح روابط متقابل اجتماعى، اصلاح ذات بين، رعايت حقوق فردى و اجتماعى انسانها، احترام متقابل، پسنديدن آنچه براى خود مىپسنديم براى ديگران و بسيارى از موارد ديگر، از ضرورتهاى ايجاد زمينه براى حفظ سلامت روانى و بهداشت روانى افراد و تأمين سلامت روان جامعه مىباشد.
تخليه جامعه از هواهاى نفسانى و پُر كردن آن از آداب و اخلاق حسنه اجتماعى، مىتواند محركهاى مزاحم و بيمارىزا را به حداقل ممكن برساند.
در جامعه اسلامى تلاش مىشود محركهاى نفسانى به حداقل كاهش يافته و اين محركها در خانه و خانواده ارضاء شود و از به وجود آمدن بار اضافى در جامعه بر روان انسانها جلوگيرى به عمل آيد. ارتباطات اجتماعى بر تمام جنبههاى
سلامتى اثر دارد، دوستان موجب شادمانى و خلقهاى مثبت، سلامت روانى، كاهش فشار روانى، تخليه روانى و برون ريزى عاطفى مىشوند. ديدار، سلام كردن، احترام گذاشتن، گوش فرادادن، قدردانى و تحسين، وفاى به عهد، هديه دادن، گشاده رو بودن، شوخى و مزاح، مثبت و شاد كردن افراد از جمله رفتارهاى مناسبى است كه ارتباط با دوستان را بهتر مىكند.
حُسن خُلق، تواضع، بردبارى و شرح صدر، عفو و گذشت، مدارا كردن، توجه به ظرفيت روانى افراد، تعديل توقعات، خوشگمانى، رازدارى و انصاف از جمله صفات مناسب اخلاقى است كه به خوب شدن روابط انسانى كمك قابل توجهى مىكند. و در مقابل تكبر، حسد، تعصب، خشم و ستيزه جويى، غيبت، تهمت، سخنچينى، دروغ، نجوا و بدگمانى از جمله مواردى هستند كه به روابط اجتماعى آسيب مىرساند.
يكى ديگر از راههاى تأمين بهداشت روانى اشاعه و گسترش ديدگاههاى اسلامى در باره تعليم و تربيت در بين افراد جامعه است. تعليم و تربيت اسلامى با تأكيد بر شناخت خود و ارائه برنامههاى لازم جهت حيات معقول، مىتواند گامى مؤثر در جهت تأمين سلامت روانى بردارد.
اخلاق اسلامى به عنوان دانشى گسترده كه روابط فردى و اجتماعى انسان را مورد بحث قرار مىدهد، مىتواند انسان را در تأمين سلامت روانى خود و ديگران يارى كند. آموزش اخلاق اسلامى به نوجوانان، تا حدّ زيادى در سالم سازى محيط اجتماع مىتواند مؤثر باشد. اساساً تعليم و تربيت اسلامى تأكيد بسيار زيادى بر شناخت خود دارد. در صورتى كه اهداف اين نظام، يعنى گسترش خودآگاهى و تفكّر معقول در جهان برون و درون، تحقق يابد، انسان كمتر آسيبپذير شده و
مىتواند خود را در مقابل محركهاى آسيبزا ايمن نگاه دارد. عقل مهمترين و بهترين وسيله براى حفظ سلامت روانى و سالمسازى روانى به شمار مىآيد.
انسانى كه بر اساس نظام تعليم و تربيت قرآنى پرورده شود داراى ويژگىهايى است كه اين ويژگىها وى را در تأمين بهداشت روانى خود و ديگران يارى مىكند، و از جمله آنها عبارتند از:
1- تفكر و محاسبه نفس، 2- عبادت و ذكر، 3- حُسنظن و خاطر محمود.
يكى از وظايف انسان از ديدگاه قرآن و اسلام، اختصاص دادن ساعاتى از شبانه روز براى تفكر در خويشتن و بررسى اعمال و افكار خود است. انسان مؤمن دائماً خود را مورد بررسى قرار مىدهد: «وَفِى أَنفُسِكُمْ أَفَلاَ تُبْصِرُونَ»(1)؛ «آيا در مورد باطن و نفس خود نمىانديشيد؟ و در وجود شما نشانههايى است آيا آنها را نمىبينيد»؟ و در جاى ديگر مىفرمايد: «به زودى نشانههاى خود را در كرانهها و اطراف جهان و در نفوس خودشان به آنان نشان خواهيم داد، تا براى آنان روشن شود كه بىترديد او حق است».(2)رسول اكرم (صلی الله علیه و آله)مىفرمايد: «خود را مورد محاسبه قرار دهيد قبل از آنكه مورد محاسبه قرار گيريد و اعمال خويش را بسنجيد، قبل از آنكه عمل شما را بسنجند و خود را براى عرض بزرگ (قيامت) مجهز نماييد»(3). و نيز مىفرمايد: «عبد، مؤمن نخواهد شد، تا اينكه خويشتن را مورد محاسبه قرار دهد».(4)
محاسبه نفس يا بررسى و مراقبت روانى موجب مىشود انسان دامنه خودآگاهى
خويش را افزايش دهد و در واقع از رشد گياهان هرز و زايد و نيز از پژمردگى گياهان پرطراوت، در بوستان وجود خويش ممانعت به عمل آورد. در صورتى كه تعليم و تربيت يك جامعه چنين برنامه مستمرى را براى دانشآموزان خود مقرر نمايد، بدون شك آنها را در سالم سازى محيط كلى جامعه كمك خواهد كرد. خداوند در سوره شمس پس از يازده سوگند در مورد نفس چنين مىفرمايد : «و به نفس و آنكه آن را درست و نيكو نمود. پس بزهكارى و پرهيزكارىاش را به او الهام كرد. بى ترديد كسى كه نفس را از آلودگى پاك كرد و رشد داد، رستگار شد. و كسى كه آن را به آلودگىها و امور بازدارنده از رشد بيالود، از رحمت حق نوميد شد».(1)
پس نفس انسان يكى از آيات بسيار عظيم و شگفت الهى است كه اگر در آن بينديشيم به حقانيت حق تعالى پى خواهيم برد و به آن اقرار خواهيم كرد. قرآن كريم، هم به انديشه در خويشتن و نفس خود دستور داده و هم به تزكيه و طهارت نفس فرمان داده وهمگان را به آن فراخوانده است و تأكيد فرموده كه فلاح و سعادت انسان در پاكسازى نفس است. متأسفانه آموزش و پرورش جامعه ما اين عناصر اسلامى و مهم را در درون خود به شكل آشكار مورد غفلت قرار داده است در حالى كه محاسبه نفس يا بررسى و مراقبت روانى، خود يكى از روشهاى سازنده در پيشگيرى و درمان بيمارىهاى روانى نه تنها در بُعد فردى بلكه در گستره جامعه مىباشد.
است كه از خدا و ياد خدا غافل نيست و هرگز خدا و ياد خدا را فراموش نمىكند. بنابراين، ذكر خدا مصداقهاى متعددى دارد از جمله: خواندن قرآن و تفكر و تدبر در آن، خواندن نماز با توجه و حضور قلب و همچنين هرگونه توجه به خدا و دعا و راز و نياز به آن ذات بى نياز كه قطعاً موجب رهايى انسان از غفلت و نسيان و فراموشى مىشود و سرانجام انسان را به اوج آرامش و اطمينان خاطر و امنيت روانى مىرساند.
اسلام و به خصوص مكتب شيعه، زمينه بسيار گستردهاى از طريق قرآن و ادعيه فراهم آورده است تا ارتباط پويايى بين انسان و خدا برقرار شود. وقتى انسان بتواند در تمامى حالات و لحظات با خالق عليم سخن بگويد، با او راز و نياز كند و دردها و نگرانىهاى خويش را به او عرضه دارد و از او در غلبه بر مشكلات يارى بخواهد، بدون شك از تنهايى بيرون خواهد آمد. نكته مهم در اين ميان، بينشى است كه اسلام به انسان مىبخشد و آن ارتباط مستمر با كسى است كه از همه شنوايان شنواتر و از همه بينندهها بينندهتر و از همه عالمان عالمتر و به انسان از رگ گردن او نيز نزديكتر است و بين قلب انسان و خود او واسطه است و اگر خوانده شود بىشك اجابت خواهد نمود.
ذكر خداوند و ياد او يكى از عبادات بزرگ است كه حد و حدودى براى آن قايل نشدهاند. يعنى در اسلام تمامى عبادات حدى دارند، الّا ذكر كه حدّى براى آن قرار ندادهاند. تمامى زمانها و مكانها و تمامى لحظات، مىتواند با ذكر خدا پُر شود. انسانى كه اين چنين با خداوند در ارتباط است و با گسترش شعور و بصيرت و معرفت خويش دامنه ارتباط خود را گسترش مىدهد، و به سوى نفس مطمئنه در حركت است، مىتواند در مقابل مصائب زندگى آرامش خويش را حفظ كرده و با تكيه بر خداوند، سراسر وجودش را آرامش بخشد. مكتب تشيع پر است از ادعيههاى غنى و انسانساز، دعاهايى كه در مكتب شيعى مكتوب است، يكى از ابواب بسيار مهم ارتباط انسان با خدا مىباشد. انسان با قرائت اين ادعيه ارتباطى با خدا مىيابد كه حاصل آن سبكى روح و تصفيه درون خواهد بود.
انسان مسلمان در انديشه كل هستى است، در انديشه شناخت جهان و ظرائف آن، در انديشه كمال خويش و اهداف خود است و قرآن كريم با آياتى تكان دهنده، انسان را از تفكر در مضامين پست و حيوانى و سپردن خاطر به تمايلات و هواهاى نفسانى برحذر داشته و به انسان نهيب مىزند كه ذهن خويش را به آيات او مشغول دارند، مانند: «آيا در(خلوت) درون خود نينديشيدهاند؟ كه خدا آسمانها و زمين و آنچه در ميان آنهاست، جز به حق و راستى و براى مدتى معين نيافريده است».(1)و نيز مىفرمايد: «آيا در (فرمانروايى و) مالكيت (و ربوبيت) بر آسمانها و زمين و هر چيزى كه خدا آفريده و اينكه شايد پايان عمرشان نزديك شده باشد با تأمل ننگريستهاند؟».(2)و نيز مىفرمايد: «بگو : در زمين بگرديد پس با تأمل بنگريد كه چگونه مخلوقات را آفريد(3)».(4)
تأثير فقر و غنا و برداشت صحيح از آنها بر بهداشت روانى از دو جنبه قابل بررسى است: 1- اين امر كه يكى از ضرورىترين و اساسىترين نيازهاى انسان تأمين معاش و برآورده شدن حوايج زمينى و مادى او است كه در صورت برآورده نشدن اين نيازها، بروز مشكلات جسمى و روانى در افراد و جامعه اجتنابناپذير است. ميزان بيمارىهاى روانى و جسمى جوانان با فقر خانوادههاى آنها رابطه دارد. افزايش بيكارى به ميزان يك درصد، پذيرش افراد در بيمارستانهاى روانپزشكى را به اندازه 5 تا 10 درصد افزايش مىدهد.(1)آموزههاى دينى راهكارهايى براى برطرف
نمودن اين مشكل و نيز تأمين عدالت اقتصادى ارائه مىدهد، مثل: نفقههاى واجب، زكات، خمس، انفاق، احسان، اطعام فقرا، ميانهروى، صدقه، صله رحم، رضايت به روزى و كم كردن آرزوها.
2- نگاه به فقر و غنا از نظر روان شناختى و تأثير آن بر بهداشت روانى است كه عدم شناخت صحيح انسان از موقعيت و جايگاه خود در نظام عالم، غرايز، هواها و عدم تربيت صحيح در پرتو معارف الهى، باعث احساس نيازهاى كاذبى مثل حرص و فزونى خواهى، حبّ دنيا و بخل و غيره در انسان مىگردد كه خطر آنها كمتر از برآورده نشدن نيازهاى زيستى نيست. لذا شايسته است براى تأمين بهداشت روانى افراد شناخت و ديدگاه انسان نسبت به دنيا و مسائل مادى اصلاح گردد و بعضى از صفات و رذايل اخلاقى مربوط به مال در افراد تعديل و كاهش پيدا كند تا نيل به آرامش و سلامت براى آنها آسانتر شود. به همين منظور آموزههاى دينى سفارش به زهد و قناعت و برطرف نمودن صفات نامناسب مانند دوستى دنيا، بخل، امساك و حرص مىنمايد. بنابراين قرآن كريم راهكارهاى شناختى و رفتارى مناسبى براى تأمين بهداشت روانى انسان ارائه كرده است كه برخى آنها در بهداشت روانى جديد
1) بهداشت روانى گنجى، ص 92
مطرح شده و تطابق شگفت آورى دارد كه شاهدى بر اصالت و حقيقت آموزههاى وحيانى قرآن است. و برخى مطالب نيز در بهداشت روانى جديد مطرح شده كه قابل پژوهش و پىگيرى و استفاده مىباشد.
بر اساس تعليم اسلام و قرآن، فطرت سالم فطرتى است كه: «خداگرا، اخلاقگرا، معنويتگرا، توحيدى، جمالگرا، حقگرا، فضيلت گرا و عدالتگرا مىباشد و انسان را به سوى عشق و پرستش و عبوديت خداوند سوق مىدهد». امّا فطرت بيمار و فطرت منحرف فطرتى است كه: «به شرك گرايش دارد، به غير توحيد تمايل دارد، به رذايل توجه دارد و انسان را به سوى غير اسلام سوق مىدهد».
عوامل متعددى موجب بيمارى و انحراف فطرت مىشوند از جمله: 1- جهل و نادانى، 2- تربيت غلط، 3- تأثير مربيان منحرف، 4- پيروى از هوا و هوس و شهوات، 5 - دنيازدگى و دنياپرستى، 6- خودفراموشى و غفلت از منِ حقيقى خويشتن، 7-گناهان متعدد و بىدينى و كفر و شرك و نفاق و الحاد و بتپرستى. به همين سبب همه انبياء براى هدايت فطرى بشر مبعوث شدهاند، براى بيدار كردن فطرت بشر مأمور شدهاند، و سرانجام براى اين مبعوث شدهاند تا بشر را به وفاى به پيمان فطرى خويش سوق دهند، به طورى كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)در همين زمينه فرمودند : «كُلُّ مُولُودٍ يُولدُ عَلَى الْفِطرَةِ حَتّى لَيَكُونُ اَبْواهُ هُما اللّذانِ يُهَوِّدانِه وَ يُنصّرانِهِ»(1)«هر نوزادى بر فطرت اسلام و دين خالى از شرك متولد مىشود و اينكه يهودى و نصرانى و از اسلام منحرف مىشوند، اين انحراف از طريق پدر و مادر به آنها القاء مىشود».
امام على(علیه السلام)در خطبه اول نهج البلاغه، كار پيامبران را شكوفا ساختن فطرتها و
1) بحارالانوار، ج 3، ص 281
به يادآوردن نعمتهاى فراموش شده الهى و مطالبه كردن وفاى به پيمان، از جمله سرشت توحيدى، و استخراج گنجهاى معرفت است كه در درون جان و انديشه انسانها نهفته و مستور مىباشد. بنابراين، نه تنها «معرفت اللّه» كه مجموع اسلام به صورت فشرده در درون سرشت انسانى نهاده شده، از توحيد گرفته تا رهبرى پيشوايان الهى و جانشينان راستين پيامبر(صلی الله علیه و آله)و حتى فروع احكام. قرآن مجيد در آيات متعددى از شدايد و مشكلات و حوادث دردناكى كه در زندگى انسان روى مىدهد از آنها به عنوان زمينهساز شكوفايى فطرت و حس مذهبى ياد مىكند. از جمله مىگويد: «فَإِذَا رَكِبُوا فِى الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ»(1)«هنگامى كه بر كشتى سوار مىشوند (و در وسط دريا گرفتار مشكلات وحشتناك مىگردند) خدا را با اخلاص مىخوانند، اما هنگامى كه آنان را به سلامت به خشكى مىرساند باز مشرك مىشوند».و نيز مىفرمايد: «هنگامى كه رنج و زيانى به مردم برسد، پروردگار خود را مىخوانند و توبه كنان به سوى او بازمىگردند، اما همين كه رحمتى از خودش به آنان بچشاند به ناگاه گروهى از آنان نسبت به پروردگارشان مشرك مىشوند(2)».(3)
بنابراين سلامت فطرت و حفظ كردن انسانيت فطرى خويشتن منشأ ديندارى و خداگرايى و خداپرستى است. يعنى تا انسان سلامت فطرت و انسانيت فطرى خود را حفظ نكرده باشد، تعاليم انبياء براى او فايده ندارد. به عبارت ديگر تعليمات انبياء براى اشخاص مسخ شده و انسانيت از دست داده و صاحبان فطرتهاى بيمار و آلوده مفيد نيست، آرى اگر فردى از انسانيت خارج شد و دچار انحراف و آلودگى و بيمارى فطرت گرديد دين را تكذيب مىكند و يتيم را به شدّت از خود مىراند و كوشش و ترغيب و تعاونى براى اطعام مساكين ندارد.(4)
اسلام رابطه نزديك و صميمى با عقل دارد. قرآن كريم انسانها را به عقل و تعقل دعوت كرده است.
عقل قوه عمل در مدركات است كه آنها را از صورت محسوس و متخيّل به صورت معقول درمىآورد و در معقولات به ترتيب خاصى كه استدلال ناميده مىشود عمل مىكند. عقل، هم قوه تميز يعنى غربال است و قم قوه تجزيه و تحليل. مهمترين موانع نيروى تعقل و تفكر و استدلال، قواى شهوانى و نفس اماره است، پس براى برخوردارى از قواى فكرى و استدلالى بايد اين موانع را از ميان برداشت، تا عقل از هر گونه محدوديت و ممنوعيت و آلودگىهاى شهوانى نفسانى آزاد گردد.
از نظر اسلام عقل و دين هر دو براى انسان حجت هستند، يكى حجت باطنى و ديگرى حجت ظاهرى. احتياج انسان به آن دو از قبيل احتياج به دو موجود طولى است. بنابراين، هيچ گونه تعارضى با همديگر ندارند بلكه هدايت عقل در قسمتى است و هدايت دين و وحى در قسمتى ديگر است و در عين حال يك نوع همكارى و وحدت ميان فعاليت عقل و دين برقرار است و عقل به جز شرع، راه به جايى نمىبرد و شرع جز به طريق عقل تبيين نمىگردد. عقل به مثابه اساس و زيربناى يك ساختمان است و شرع همانند يك ساختمان مىباشد. عقل مثل چشم است و شرع مانند شعاع. به عبارت ديگر مىتوان گفت: عقل مانند چراغ است و شرع همانند نفت يا روغنى كه چراغ با آن روشن مىماند.
قرآن كريم مىفرمايد: «...فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولئِکَ هُمْ أُولُوا الٔأَلْبَابِ»؛ «پس به بندگانم مژده ده آنان كه سخن را مىشنوند و از بهترين آنها پيروى مىكنند، اينانند كسانى كه خدا هدايتشان كرده و اينان همان خردمندانند».(1)
1) سوره زمر، آيات 17 و 18
اين دو آيه كه به صورت يك شعار اسلامى درآمده، آزادانديشى و انتخابگرى خردمندان و صاحبان عقل را در مسايل مختلف به خوبى نشان مىدهد. آنها جوياى حق و تشنه حقيقت هستند و هر جا آن را بيابند با تمام وجود از آن استقبال مىكنند و از چشمه زلال آن بىدريغ مىنوشند و سيرآب مىشوند. آنها نه تنها طالب حق هستند و تشنه گفتار نيك بلكه در ميان خوب و خوبتر، نيكو و نيكوتر دومى را انتخاب مىكنند و خواهان برترين و بهترين مىباشد.
منطق اسلام، منطق آزادانديشى است، منطق ترجيح دادن خوبترينها و بهترينها. اصولاً مكتبى كه داراى منطق نيرومندى است از گفتههاى ديگران وحشت ندارد و آزادانديشى را تأييد و ترويج مىكند. اين آيه در عين حال، چشم و گوش بستههايى را كه هر سخنى را بىقيد و شرط مىپذيرند، و حتى به اندازه گوسفندانى كه به علفزار مىروند در انتخاب خوراك خود تحقيق و بررسى نمىكنند، از صف اولوالالباب و هدايت يافتگان بيرون مىشمرد، و اين دو وصف را مخصوص كسانى مىداند كه نه گرفتار افراط تسليم بى قيد و شرطند، و نه تفريط تعصبهاى خشك و جاهلانه.
در احاديث اسلامى كه در تفسير آيات فوق، يا به طور مستقل وارد شده نيز روى اين موضوع فراوان تكيه شده از جمله: در حديثى از امام موسى بن جعفر(علیه السلام)مىخوانيم كه به هشام بن حكم فرمود: «اى هشام! خداوند متعال اهل عقل و فهم را در كتابش بشارت داده، و فرموده: بندگانم را بشارت ده، آنان كه سخنان را مىشنوند و از بهترين آنها پيروى مىكنند، آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، و آنان صاحبان عقل و انديشهاند».(1)
در حديث ديگر از امام صادق(علیه السلام)آمده است كه در تفسير آيات فوق فرمود : «اين آيات در باره كسانى است كه حديثى را كه مىشنوند بى كم و كاست و بدون اضافه و نقصان براى ديگران نقل مىكنند». البته منظور از اين حديث تفسير
1) كافى، ج 1، باب عقل، حديث 12
«فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ» مىباشد، چرا كه يكى از نشانههاى پيروى كردن از بهترين سخنان، اين است كه انسان از خودش چيزى به آن نيفزايد و عيناً در اختيار ديگران بگذارد. در كلمات قصار حضرت امير مؤمنان على(علیه السلام)مىخوانيم: «اَلْحِكْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ فَخُذِالْحِكمَةَ وَلَو مَن اَهلِالنِّفاق»؛ «گفتار حكمتآميز، گمشده مومن است، پس حكمت را بگير، هر چند از اهل نفاق صادر شود(1)».(2)
در مجموع صفات عقل و صاحبان عقل را مىتوان چنين برشمرد :
1- تميز و جدا كردن و غربال نمودن سخن راست از دروغ، ضعيف از قوى، منطقى از غير منطقى و حق از باطل.
2- صاحب خرد كسى است كه آنچه را مىشنود به سرعت نمىپذيرد و آن را نقل نمىكند، بلكه در مورد آن تفكر و انديشه مىنمايد، و به ارزيابى مىپردازد.
3- يكى از صفات عقل و عاقل تجزيه كردن يك سخن به اجزاء و عناصر متعدد است تا بتواند از اين طريق درست را از نادرست جدا كرده و حقِ هر جزء از سخن را به درستى تشخيص دهد. به عبارت ديگر صاحبان عقل قادر به نقد و انتقاد سخنان هستند، يعنى خوبىها و بدىهاى يك سخن را از هم جدا كرده و آن خوبىها را انتخاب نموده و بديها را رها مىكنند.
4- يكى ديگر از خواص عقل و صاحبان عقل آينده نگرى است، انسان خردمند به آينده توجه دارد و آينده را به حساب مىآورد و عواقب و لوازم و نتايج نهايى هر كار را در نظر مىگيرد.
5 - عقل و علم بايد با يكديگر توأم باشد، عقل بدون علم و عاقل و متفكر بدون علم راه به جايى نمىبرد، بنابراين عقل و علم بايد با هم توأم باشد؛ زيرا علم به منزله تحصيل مواد خام است پس بايد به فراگيرى علم پرداخت و عقل يعنى تفكر و استنتاج و تجزيه و تحليل در مورد مسائل علمى را فرا گرفت.
6- عقل بايد از سلطه و حكومت تلقينات محيط و عرف و عادت و سنتها و عادات اجتماعى آزاد باشد تا بتواند آزادانه بينديشد. قرآن اساسش بر مذمت كسانى است كه اسير تقليد و پيروى كوركورانه از گذشتگان هستند و تعقل نمىكنند تا خودشان را از اسارت عقايد پوسيدهاى كه چون زنجير به دست و پايشان بسته شده آزاد كنند.(1)
7- انسان متفكر و صاحب خرد اكثريت را ملاك قرار نمىدهد براى انديشمند اكثر و اكثريت نبايد ملاك باشد؛ زيرا اين نيز نوعى تقليد كوركورانه است. خردمند بايد پيرو عقل و علم و يقين باشد و بنا به فرمايش حضرت على(علیه السلام):«هرگز در راه هدايت به دليل اينكه در آن راه و جاده افرادش كم هستند وحشتتان نگيرد».(2)
8 - براى انسانهاى صاحب عقل و خردمند قضاوتهاى مردم نبايد ملاك باشد، بديهى است كه انسان معمولاً تحت تأثير قضاوت ديگران قرار مىگيرد. اما اسلام به ما آموخته است كه در جايى كه علم و خرد حاكم است و دليل و برهان وجود دارد هرگز نبايد تحت تأثير قضاوت و تشخيص ديگران نسبت به خودتان قرار گيريد.
9 - انسان صاحب عقل، داراى روح علمى است يعنى طالب حقيقت مىباشد و غريزه حقيقت جويى در او قوى است، انسانى كه داراى روح علمى باشد در برخورد با حقايق، هواى نفس خود را دخالت نمىدهد و نسبت به حقايق بى طرف است و هدف او تنها كشف حقيقت آن گونه كه هست مىباشد، پس روح علمى، روح حقيقتجويى و بىغرضى و بىتعصبى و خالى از جمود و خالى از غرور و تكبر است. چنين كسى علم خود را كامل نمىپندارد و پيوسته پيرو دليل و برهان است. او ابتداء به دليل و برهان مىرسد و سپس انتخاب مىكند و اشتباهات علمى خود را هم مىپذيرد و هرگز دچار غرور و تكبر و جمود نمىشود.(3)
لُب به معنى مغز است البته نه به معنى مُخ، بلكه به معنى مغز عام كه در مورد ميوهها هم مثلاً مىگويم مغز بادام، مغز گردو، و جمع آن «اَلباب» است. قرآن كريم در باره عقل كلمه لُبّ را زياد به كار برده است از جمله در سوره زمر، آيات 17 و 18 چنين مىفرمايد: «...فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولئِکَ هُمْ أُولُوا الٔأَلْبَابِ».در اين تعبير گويى قرآن كريم انسان را تشبيه كرده به يك گردو و يا بادام كه تمام اين گردو و يا بادام پوسته است و اساسش مغزش مىباشد كه در درون آن قرار دارد. انسان، تمام اين انسان، هيكل و اندامش را كه در نظر بگيريد، مغز انسان عقل و فكر انسان است. حالا اگر بادامى مغز نداشته باشد چه مىگوييم؟ مىگوييم پوچ است و پوك و هيچ، بايد آن را دور انداخت. انسانى كه عقل نداشته باشد، اين جوهر انسانيت، مغز انسانيت، آن ملاك و مُقوّم انسانيت را ندارد، و انسانى پوك و پوچ است. يعنى يك صورت انسان است و معنى انسان در او نيست. اين تعبيرى است كه به حسب اين تعبير، معنى انسان همان عقل انسان است. عقلى كه در اين حد باشد، عقل بودن عقل به استقلالش است. قرآن دعوت مىكند به اينكه انسان با عقلش بالاستقلال حاكم باشد، عقلش مستقل باشد، داراى قدرت نقد باشد، داراى قدرت انتقاد باشد، بايد بتواند مسائل را تجزيه و تحليل كند. آدمى كه از اين موهبت بىبهره است هيچ است.(1)
مقصود از لُبّ، عقل است. راغب مىگويد: لُبّ يعنى عقل خالص و ناآلوده، به قولى آن عقل پاك شده است. پس هر لُبّ، عقل است ولى هر عقل، لُبّ نيست. بنابراين الالباب يعنى انسانهاى متفكر و خردمند و صاحب عقل خالص و پاك.(2)
نُهى و نُهيه : عقل آدمى را از آن جهت كه از كار بد نهى مىكند نُهى و نُهيه گويند. قرآن در اين مورد فرموده است: «إِنَّ فِى ذلِکَ لاَيَاتٍ لَأُوْلِى النُّهَى»؛ «به راستى در آنچه گفته شد درسهايى است براى خردمندان».(1)همچنين در آيه 54 سوره طه نيز اين واژه به همين معنا به كار رفته است.(2)
يكى ديگر از ابعاد درونى انسان قلب است. قلب در لغت به معنى برگرداندن و دگرگونى است. «قَلّبَ الشىءَ اى حَوَّله ظهراً لبطن»، بدين معنا كه اگر ظاهر و باطن يك شىء را تغيير دهيم آن را مقلوب ساختهايم.
گاهى قلبِ يك شىء به معناى صرف و انصراف آن است. معناى انقلاب، رجوع است. قلب گاهى به معناى قطعه گوشتى است كه در سينه انسان قرار دارد. و قليب به معناى چاه است. شايد بتوان گفت، چون در معناى قلب نوعى دگرگونى ديده مىشود، و چاه، باطن زمين است كه دگرگون و آشكار مىشود، به آن قلب مىگويند. راغب مىگويد قلب به معنى دگرگون ساختن و چيزى را از يك رو به روى ديگر كردن است، به طور مثال قلبِ لباس به معناى آن است كه آن را از يك رو به روى ديگر كنيم.
قلب به معناى انقلاب و انصراف است. از اين جهت به قلب انسان، قلب گفته مىشود كه دگرگونى آن بسيار است. قلب، گاهى بر عقل و فهم دلالت مىكند. چنان كه قرآن مىفرمايد: «دلهاى آنها نقش كفر و ظلمت گرفت تا ديگر حقايق را درك نكردند».(3)و يا در آيه ديگر مىخوانيم: «و ما بر دلهاى آنان «كافران» پردهاى افكنديم كه قرآن را نمىفهمند».(4)كاربرد ديگر قلب درباره روح است مانند: «اما
چشم باطن و ديده دلها كور است».(1)تقلب در معناى تصرف است. «فَلا يغرُرك تَقَلُبُهُم فِى البلاد»(2)مراد از تقلب تصرف و تلاش در كارهاى زندگى است و «رجلُ قلِّب» مردى است كه دگرگونى رأى بسيار دارد. و «تقلب الامور» به معناى تدبير يك امر و تأمّل در عاقبت آن است.
معناى ديگر قلب، خالص هر شىء است. به قلب انسان، قلب اطلاق مىشود زيرا خالصترين بُعد وجود او است. با اين بيان مىتوان وجه نامگذارى فؤاد به قلب را به دست آورد. حاصل آن كه از نظر علم لغت مىتوان براى واژه قلب دو معناى اصلى و عمده در نظر گرفت: دگرگون ساختن شىء و خالص شىء. در قرآن كريم به واژههايى مانند: صدر، روح، نفس و فؤاد برمىخوريم كه با قلب تشابه دارد و گويا همرديف آن تلقى مىشود.
صدر : در اصل به معناى سينه بوده و به آغاز و قسمت مقدم و اعلاى هر شىء اطلاق مىشود. مثلاً صدر مجلس به معناى بالاى مجلس. گاه در عرف لغت و قرآن، صدر بر قلب اطلاق مىشود، از آن جهت كه قلب مهمترين بُعد وجودى آدمى است. بنابراين صدر به معناى نفس انسانى به كار مىرود مانند: «رَبِّ اشْرَح لِى صَدْرِى»، «پروردگارا شرح صدرم عطا فرما».(3)در يكى از آيات قرآن صدر ظرف براى قلب دانسته شده: «اين كافران را چشم سر گرچه كور نيست ليكن چشم باطن و ديده دلها كور است.»(4)
روح : اين واژه در اصل به معناى تنفس است، در صورتى كه رُوح و رَوح از يك ريشه باشند. از آن جا كه ميان تنفس و بقاى حيات ارتباط نزديكى وجود دارد، روح به معناى جان و نفس آدمى اطلاق شده است. روح در قرآن گاهى به ملائكه اطلاق مىشود، و گاهى به معنى قرآن و در آيهاى ديگر بر عيسى (علیه السلام)اطلاق شده است. اما
در آيهاى با صراحت بر روح آدمى دلالت دارد: «از تو درباره حقيقت روح مىپرسند، پاسخ بده كه روح به فرمان خدا است و آن چه از علم به شما دادند، بسيار اندك است.»(1)
نفس : به اعتراف اهل لغت، نفس به معناى روح آمده است مثل: «و بدانيد كه خداوند از نيات درونى شما آگاه است».(2)
فؤاد : اين واژه از ماده «فأد» آمده و در اصل به معناى گذاشتن نان بر خاكستر يا ريگ داغ است تا پخته شود. فؤاد به بريان كردن گوشت نيز گفته مىشود. اين واژه در قرآن به معناى قلب آمده، با توجه به اين كه معناى درخشندگى و برافروختگى هم در آن لحاظ شده است.
به هر حال، هر يك از اين واژههاى چهارگانه در قرآن با قلب مترادفند، هر چند ممكن است حيثيت اطلاق هر يك متفاوت باشد. به طور مثال به نفس از آن جهت قلب گفته مىشود كه هميشه در حال دگرگونى و تقلب است، و از آن جهت به قلب، نفس گفته مىشود كه همانند تنفس، منشأ حيات است و از آن رو به آن صدر گفته مىشود كه مهمترين بُعد وجود آدمى به شمار مىرود.(3)
در كتاب مجمع البحرين، زير كلمه قلب چنين آمده است: قلب گوشتى است كه خون را به تمام اعضاى بدن مىرساند، به عبارت ديگر امير اعضاء و موجودى لطيف، ربانى و روحانى است. مىگويند قلب، نفس، روح و اصل انسان است. جوارح فقط عملى را انجام مىدهند كه رأى قلب باشد. قلب جايگاه ايمان است.(4)
و لذا تا ايمان وارد دلها نشود، ارزش وجودى انسان روشن نمىگردد. قلب هر چيزى خالص و ريشه و اساس آن است. قلب، ظرف خيرات است.(5)اگر خداوند
بداند كه در دلهاى شما خيرى وجود دارد، خيرات را به شما عطا مىكند.
«القُلُوب اَربَعه: قَلبٌ فيه نفاقٌ وايمان، اِذا اَدرَكَ المَوتُ صاحِبَة على نِفاقِه هَلكَ و ان اَدرَكَهُ عَلى ايمانهِ نَجا وَ قلبٌ منكُوسٌ و هُوَ قَلبُ المُشرِك و قلبٌ مطبوعٌ هُوَ قَلْب المُنافِق وَ قَلبٌ اَزهَرَ وَ اَجرَدَ وَ هُوَ قَلبُ المؤمِن فيه كَهيئَةِ السِّراج اِن اَعطاهُ اللهُ شَكَرَ وَ اِن ابتلاهُ صَبر.»
«دلها چهار نوع هستند: اول قلبى كه در آن نفاق وجود دارد. زمانى كه مرگ به سراغ صاحب او در حال نفاق بيايد، نابود مىشود و اگر او را در حال ايمان بيابد. دوم، قلب وارانه و آن قلب مشرك است. سوم، قلب مهر زده شده كه قلب منافق است. چهارم، قلب نورانى و شكوفا كه قلب مؤمن است. قلب مؤمن مانند چراغ است. اگر خداوند به او نعمتى عطا كند، شكر مىگذارد و اگر او را به مصيبت مبتلا كند، صبر مىكند». خلاصه ظرف اعتقادات است.(1)
از نظر طبيعى، قلب همان عضو معروف در بدن و تنظيم كننده و جريان دهنده خون است كه در قفسه سينه قرار دارد. ولى قرآن مجيد چيزهايى را به قلب نسبت مىدهد كه بيشتر جنبه روانى و درونى و باطنى دارند از جمله :
1- قلب غليظ مىشود و سختتر از سنگ مىگردد.(2)
2- قلب مريض مىشود از لحاظ عدم استقرار ايمان و بودن هواى نفس در آن.(3)
3- قلب زنگار مىگيرد و زنگ مىزند و تيره مىشود كه همه اينها آثار اعمال بد انسان هستند.(4)
4- قلب مُهر زده مىشود و مختوم مىگردد.(5)
5- قلب محل ترس و خوف است آن چنان كه به اضطراب و لرزش شديددچارمىشود.(6)
6- قلب گناهكار مىشود و اعمال گناهآلود انجام مىدهد.(1)
7- قلب محل فهم و ادراك و عقيده و انبار علوم است، همچنين قلب ابزار امتحان و آزمون و محل ايمان به خدا مىباشد.(2)
8- قلب مخزن رأفت و رحمت و اطمينان و سكينه است.(3)
9- قلب هر گاه مترادف با صدر باشد به انشراح و ضَيق متصف مىگردد.(4)
10- از نظر قرآن قلب منشأ و مبدأ خير و شر براى مؤمنين و منافقان مىباشد يعنى قلب مؤمن كانون ايمان و قلب كافر و منافق مركز امراض گوناگون مىباشد.(5)
با توجه به آيات مختلف روشن مىشود كه مراد از قلب در قرآن، عقل يا نفس و روح است كه ظرف و حامل همه آن ويژگىهايى است كه بيان شد. به عبارت ديگر مراد از قلب، باطن و درون انسان است كه صفاتى همانند: سلامت، مرض، ضَيق (تنگى)، شرح، علم و ادراك، تفكر، كسب، قساوت، اطمينان، دخول ايمان، انحراف، زيغ (انحراف)، ممهور بودن، مختوم بودن، مطبوع بودن و غيره را قرآن به آن نسبت مىدهد.
از نظر تفسير شريف الميزان، قلب، همان روح و نفس مدركه است كه تعقل را نيز به قلب نسبت داده است.
1) سوره بقره، آيات 283 و 225
2) سوره اعراف، آيه 179، سوره آل عمران، آيه 154، سوره انفال، آيه 70، سوره احزاب، آيه 5 و 51، سورهحجرات، آيه 14، سوره مجادله، آيه 22
3) سوره حديد، آيه 27، سوره شعرا، آيه 89، سوره بقره، آيه 260، سوره رعد، آيه 28، سوره فتح، آيه 4
4) سوره انشراح، آيه 1 و سوره انعام، آيه 125
5) سوره مجادله، آيه 22، سوره انفال، آيه 2، سوره حج، آيه 46، سوره نحل، آيه 106
از جمله شواهدى كه روشن مىكند مراد از قلب در قرآن، نفس و روح انسان مىباشد اين است كه قرآن كريم امورى چون تفكر و تعقل و حب و بغض و خوف و امثال آن را به قلب نسبت داده است.به هر حال مىتوان گفت مراد از قلبى كه در سينه است و دچار كورى هم مىگردد و نيز نفس و نفوس و صدر همان باطن و درون انسان مىباشد.(1)
پس مراد از قلب در قرآن، روح و مركز ادراكات است. روح انسان همچون جسم او گاهى دچار بيمارى مىشود، از اين روى در قرآن و روايات به ويژگىهاى قلب سالم و بيمار اشاراتى شده است.
«اِلّا مَن أَتى اللّهَ بِقَلبٍ سَلِيم»(2)
1- قلبى كه در آن جز خدا نيست: «9لَيْسَ فِيهِ اَحَدٌ سِواهِ اللّه».(3)
2- قلبى كه پيرو حق و تسليم آن است.(4)
3- قلبى كه از حُبّ دنيا، دور است.
4- قلبى كه در برابر خداوند، خاشع است.(5)
5- قلبى كه هم با ياد خداوند آرام مىگيرد: «أَلا بِذِكر اللّه تَطمَئِنُّ الْقُلُوب»(6)
و هم از قهر او مىترسد: «اذا ذُكر اللّه وَجِلَت قُلُوبُهم»(7)همانند كودكى كه هم به والدين آرام مىگيرد و هم از آنان حساب مىبرد. البته صاحبِ قلب سليم گاهى مرتكب گناه مىشود كه پس از توجه به انحراف و خلاف، توبه و انابه كرده و به سوى خدا باز مىگردد. قرآن از اين حالت به «قلب منيب»تعبير كرده است.(8)
قلب سليم حرم الهى است و جز خدا كسى در آن راه ندارد و اصولاً هدف آفرينش قلب همين بوده كه حرم خدا باشد. اگر شياطين در قلب نفوذ نكنند آنگاه انسان مىتواندبه ملكوت نظراندازد و به رويت و شهود ملكوت نايل شود و همانند
حضرت ابراهيم(علیه السلام)از اهل يقين گردد.
قلب ظرفى است كه از همه ظروف صافتر، محكمتر و لطيفتر است، محكمتر در ايمان به خدا، صافتر در دورى از گناه و لطيفتر در برابر برادران دينى.
در آيات 88 تا 104 سوره شعراء در لابلاى سخنان حضرت ابراهيم(علیه السلام)مىخوانيم كه در توصيف قيامت مىگويند: در آن جا چيزى به كار نمىآيد جز «قلب سليم».
«سليم» از ماده سلام است به مفهوم روشنى. قلب سليم يعنى قلبى كه از هرگونه بيمارى و انحراف اخلاقى و اعتقادى دور باشد.
قرآن كريم در باره منافقان مىگويد: «فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً»، «در دلهاى آنها يك نوع بيمارى است و بر اثر لجاجتشان خدا بر اين بيمارى مىافزايد.(1)
در چند حديث پر معنى، قلب سليم به خوبى معرفى شده :
الف - در حديثى از امام صادق(علیه السلام)مىخوانيم: «وَكُلُّ قَلبٍ فِيهِ شِركٌ اَو شَكٌّ فَهُوَساقِطٌ : هر قلبى كه در آن شرك و شكى است آن قلب سقوط مىكند و بى ارزش است».(2)
ب - علائق شديد مادى و دنياپرستى انسان را به هر انحراف و گناهى مىكشاند چرا كه: «حُبُّ الدُّنْيا رَأسُ كُلُّ خَطِيئَةٍ: عشق به دنيا سرچشمه هر گناهى است».(3)
لذا قلب سليم، قلبى است كه خالى از حب دنيا باشد. امام صادق(علی السلام)مىفرمايد : «هُوَ الْقَلْبُ الَّذِى سَلِمَ مِن حُبِّ الدُّنْيا: اين قلبى است كه از عشق دنيا سالم باشد».
با توجّه به آيه 197 سوره بقره: «وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى»:«توشه برگيريد كه بهترين توشه قلبى است كه بر اثر سلامت، سرچشمه تقواى الهى گردد».
ج - قلب سليم قلبى است كه جز خدا در آن نباشد. امام صادق(علیه السلام)در پاسخ سؤالى در مورد قلب سليم فرمودند: «اَلْقَلْبُ السَّلِيمُ الَّذِى يَلْقى رَبَّهُ وَلَيْسَ فِيهِ اَحَدٌ سِواهُ : قلب سليم قلبى است كه خدا را ملاقات كند در حالى كه غير از او در آن نباشد».(1)
بايد دقت و توجه داشت كه منظور از قلب در اين گونه موارد، «روح و جان» آدمى است. در روايات اسلامى در مورد قلب و سلامت آن و آفاتى كه بر آن وارد مىشود و راه مبارزه با اين آفات (بهداشت روان و جان و قلب) مطالب فراوانى آمده است كه از مجموع آنها اين منطق اسلامى كاملاً آشكار مىشود كه اسلام قبل از هر چيز به زيربناى فكرى، عقيدتى و اخلاقى اهميت مىدهد چرا كه تمامى برنامههاى عملى انسان بازتابى از آنها است.
همان گونه سلامت قلب ظاهرى و قلب فيزولوژيك، عامل سلامت جسم و بيمارى آن سبب بيمارى همه اعضاء بدن است چون تغذيه تمام سلولهاى بدن به وسيله خونى انجام مىگيرد كه به كمك قلب به تمام نقاط كشور تن فرستاده مىشود همين گونه سلامت و فساد برنامههاى زندگى انسان جِلوه و بازتابى است از سلامت و فساد و بيمارى عقيده و اخلاق.
امام باقر(علیه السلام)مىفرمايد: «قلبها چهارگونه است: قلبى كه در آن نفاق و ايمان است. قلبى كه وارونه است. قلبى كه مُهر بر آن خورده، هيچ حقى بر آن وارد نمىشود، و قلبى كه نورانى است و خالى از غير خدا».
سپس افزودند: «قلب نورانى، قلب مؤمن است هرگاه خدا نعمتى به او بخشد
1) اصول كافى، ج 2، ص 16
شكر مىگويد و هرگاه مصيبتى به او رسد صبر و شكيبايى مىكند. اما قلب وارونه قلب مشركان است همان گونه كه خدا فرمود: «أَفَمَنْ يَمْشِى مُكِبّاً عَلَى وَجْهِهِ أَهْدَى أَمَّنْ يَمْشِى سَوِيّاً عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ»(1)، «آيا كسى كه به صورت بر زمين راه مىرود هدايت يافتهتر است يا آن كه راستقامت بر صراط مستقيم گاه برمىدارد».
اما قلبى كه در آن ايمان و نفاق است قلب كسانى است كه در برابر حق و باطل وبىتفاوت هستند، اگر در محيط حق قرار گيرند، تابع حق مىشوند و اگر در محيط باطل باشند گرايش به باطل پيدا مىكنند. و اما قلب مُهر خورده، قلب منافقان است».(2)
خداوند در آيات قرآن، ده ويژگى قلب بيمارِ كافران و منافقان را چنين بيان كرده است:
1- انكار «قُلُوبُهُم مُنْكِرَةٌ».(3)
2- تعصّب «فى قُلُوبِهِمُ الحَمِيَّة».(4)
3- انحراف «صَرَفَ اللّهُ قُلُوبَهُم».(5)
4- قساوت «فَوَيلٌ لِلقاسِيَةِ قُلُوبُهم».(6)
5- مرده دلى «لا تُسمِ-عُ المَوتى».(7)
6- زنگار «بَل رانَ عَلى قُلُوبِهِم».(8)
7- مرض «فِى قُلُوبِهِم مَرَضٌ».(9)
8- ضيق «يَجعَل صَدرَهُ ضَيِّقاً».(1)
9- طبع «طَبَعُ اللّهُ عَلَيها بِكُفرِهِم».(2)
10- فتنهانگيزى «فَاَمَّا الَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم زَيغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهُ مِنهُ ابتِغاءَ الْفِتنَةِ».(3)
قلب انسان، همواره در معرض تغيير و دگرگونى است، بنابراين مؤمنان اين چنين دعا مىكنند :
«رَبَّنا لا تُزِغ قُلُوبَنا بَعدَ اِذْ هَدَيْتَنا»(4)خدايا، دلهاى ما را بعد از آن كه هدايت
نمودى دچار انحراف مساز.
امام صادق(علیه السلام)مىفرمود: «اين دعا را بسيار بخوانيد و خود را از انحراف در امان ندانيد»(5). كفر و الحاد، سبب مُهر خوردن بر دل و روح انسان مىشود. در اثر كفر، امتياز اساسى انسان بر حيوان، يعنى درك حقيقت، از او سلب مىشود. كيفر الهى متناسب با عمل انسان است. جزاى كسى كه حق را فهميد و بر آن سرپوش گذاشت، آن است كه خداوند نيز بر چشم و گوش و روح و فكر او سرپوش مىگذارد.
به طور كلى قلب سالم از هر گونه شرك و نفاق و حسد و تكبر و آلودگى به گناه دور است. قلب سليم، ايمان خالص و نيت پاك الهى و اخلاص در عبوديت دارد و جايگاه صور فاضله و اعمال صالح و حسنه است. روح پاك منشأ اعمال پاك و اعمال صالح موجب صلاح و اصلاح باطن مىباشد.
قلب سليم، قلب سالم است، سالم از هر گونه بيمارى و انحراف اخلاقى و عقيدتى و فكرى و اعتقادى، سالم از هر گونه مرض ناشى از هواپرستى، دنياپرستى، خودپرستى، حب جاه و مقام و شهرت.
درست برعكسِ قلب منافقان كه قلبى مريض است، قلب سليم از هر شك و
ريب و از هر شرك و كفرى سالم و پاك است، قلب سليم قلب آزاد است، آزاد از اسارت ماده و ماديات، آزاد از كمند دنيا و دنياپرستى، رها از زندان نفس و نفس پرستى. ذخيره و توشه قلب سليم تقوا است، همان ذخيرهاى كه بهترين توشه است يعنى تقواى الهى، پس قلب سليم قلبى است، آراسته به زيور تقواى الهى و محبت خدا و قلبى است خالى از محبت غير خدا. آرى همان طورى كه سلامت قلب مادى، عامل سلامت جسم و بيمارى آن سبب بيمارى همه اعضاى بدن است، همين گونه سلامت و بيمارى قلب معنوى (روح و جان و نفس آدمى) نيز موجب سلامت و مرض اعمال و عقايد و افكار و اخلاق مىگردد.
قلب سليم قلب نورانى است و همان قلب مؤمن است كه در برابر نعمت، شاكر و در برابر مصيبت، صابر است. اما قلب واژگون همان قلب مشرك است كه خداوند دربارهاش مىفرمايد: «آيا كسى كه نگونسار «واژگون» و به صورت افتاده حركت مىكند هدايت يافتهتر است يا آن كه راستقامت به راه راست مىرود؟»(1)
اما قلبى كه در آن هم ايمان است و هم نفاق، قلب كسانى است كه در برابر حق و باطل بىتفاوت هستند و كاملاً تابع محيط مىباشند كه اگر حق باشد تابع حق مىشوند، و اگر باطل باشد تابع باطل مىشوند اين همان قلب مُهر خورده و قلب منافق است.
بنابراين مراد از قلب در قرآن، عقل يا نفس و روح و در يك كلام بُعد غير مادى انسان است كه حامل اوصاف متضاد و عجيب است، صفاتى چون كورى، توسعه در كفر، ضيق و حَرَج و تنگنا و محدوديت، شفاپذيرى و بهبود يافتن و... همه اين صفات در حقيقت اوصاف نفس هستند، يعنى قلب و صدر و نفس در قرآن مُعرِف يك امر است و آن هم همان روح و جان انسان است كه منشأ صحت و بيمارى شخصيت آدمى است. روان انسان معجونى است مركب از گرايشات متضاد، استعدادها و قوا و جنود و سپاهيان متخاصم، كه هر يك غلبه كند شخصيت انسان
1) سوره ملك، آيه 22
تابع آن خواهد شد. از اين دو قطب متضاد نفس و روح آدمى با تعابيرى چون: من الهى و من حيوانى، من حقيقى و من كاذب، من طبيعى و من ملكوتى، جنود رحمانى و جنود شيطانى و عقل و شهوت ياد شده است. قرآن كريم مىفرمايد : «وَنَفْسٍ وَما سَوّيها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْويهَا».(1)
معناى فجور و تقوا همان دو قطب متضاد باطن است كه انسان نسبت به مبادى آن يعنى شهوت و عقل آگاهى دارد و تحريكات او تابع همين مبادى ادراكى است اولى خواستار ارضاى مطلق و بدون قاعده است و دومى تابع و مقيد است به قواعد و رسوم و خواهان ارضاى مقيد است. حضرت على(علیه السلام)در اين مورد مىفرمايد : «اِنَّ اللّه ركّب فى الملائكة عقلاً بلا شهوةٍ، و ركّب فى البهائم شهوةً بلا عقلٍ، و ركّب فى بنى آدم كلهما، فمن غلب عقله شهوته فهو خيرٌ من الملائكة، و من غلبت شهوته عقله فهو شرٌ مِن البهائم»(2)؛ پس انسان موجودى است مركب از آنچه در فرشتگان وجود دارد و آن چه در خاكيان وجود دارد، هم ملكوتى است و هم مُلكى.
اين است كه انسان محتاج به تصفيه و تهذيب نفس است، محتاج به تقوا و تسلط بر قواى وهمى و شيطانى و حيوانى خويش است. نقش و ضرورت دين و معنويت در همين جا است تا انسان بتواند از طريق ايمان و عبوديت و اتكاء به حق در اين نبرد درونى به سود قواى انسانى و ربانى وجودش پيروز گردد و در غير اين صورت مغلوب شده و آن گاه از بهائم و حيوانات پستتر مىشود. لذا قرآن در سوره شمس پس از يازده قسم مسئله تزكيه نفس را مطرح كرده، سعادت را نتيجه آن مىخواند و شقاوت و انحطاط و سقوط را ناشى از آلودگى و فساد و تباهى نفس دانسته، در ادامه در آيات 9 و 19 مىفرمايد: «قَدْ اَفْلَحَ مَن زَكّيها * وَقَد خابَ مَن دَسّيها». حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «شهوات و خطايا اسب سركشى است كه سواركارى بر
آن نشانده شده و افسارش از اختيار وى خارج شده است ولى تقوا و عقل مركب آرام و مطيعى است كه سواركارى بر آن نشانده شده و زمامش به او سپرده شده است».(1)
بىشك انسان ظاهرى دارد و باطنى، جسمى دارد و روحى، تنى دارد و منى، شخصى دارد و شخصيتى، مُلكى دارد و ملكوتى، صحت و مرض آدمى هم اين گونه است. بيمارى جسم و روح، سلامت جسم و روح، بيمارى جسم و سلامت روح، سلامت جسم و بيمارى روح. البته مقصود ما بحث از سلامت و بيمارى روح است در عين اين كه به تأثير متقابل جسم و روح باور داريم.
بيمارىهاى روحى همچون عقده و گرههايى در روان و شخصيت انسان هستند، لذا آنها را عقده روانى مىگويند و علماى اخلاق آنها را رذايل نفسانى مىگويند. در حقيقت چون اصل بر صحت است، بيمارى امرى عارضى است لذا بيمارىهاى روحى، هم قابل پيشگيرى (بهداشت روان) و هم قابل علاج (درمان روانى) هستند. و يكى از اصلىترين و ريشهاىترين نقش دين همين امر است، تزكيه نفس، طهارت نفس، امر به توبه، امر به انابه، امر به تقوى، امر به عبوديت و...، همه و همه در بُعد دنيوى جهت انسانسازى و بهسازى شخصيت انسان و در بعد اخروى جهت فلاح و سعادت و نجات است، و زيربناى همه اين امور ايمان و اسلام است، توحيد و يگانهپرستى و يگانهشناسى و يگانهگرايى است، حقطلبى، حق محورى و باطل گريزى و باطل ستيزى است. اختلال روحى از ديدگاه اسلام مصاديق فراوانى دارد از قبيل شرك، كفر، تكبر، غرور، حسد، قساوت قلب، پيروى از هوا و هوس، خودبينى، عُجب ريا، نفاق و...
اما بيمارى درونى بر خلاف بيمارى ظاهرى و جسمى، 1- مخفى است 2- درد عضوى ندارد 3- خود را به منِ آدمى تحميل مىكند و آدمى آن را جزء من خود
1) نهج البلاغه، خطبه 16
مىپندارد و با آن سازش مىكند. و علائم و ويژگىهاى ديگر كه همگى پنهان هستند باعث مىشود كه مبارزه با آنها بسيار مشكل و توانفرسا شود، لذا اين مبارزه در لسان مبارك پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)«جهاد اكبر» ناميده شده است. قرآن كريم مىفرمايد : «فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً»(1)و بديهى است كه اين قلب همان روح و روان و جان و نفس انسان است نه قلب مادى بيولوژيكى كه عضو مادى بدن است. لذا بيمارىهاى آن هم روحى و روانى و معنوى هستند و در نتيجه راه درمان آن هم راهى معنوى و داروى آن هم داروى معنوى است. و لذا قرآن مىفرمايد: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلاَّ خَسَاراً»(2)؛ «و ما از قرآن آن چه را براى مؤمنان مايه درمان و رحمت است نازل مىكنيم و كافران و ظالمان را جز خسارت نمىافزايد».
بيمارى روانى شديدتر از بيمارى جسمانى است چنان كه حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «وَ اشدُّ مِن مرضِ البدنِ مَرض القَلب»(3)اين است كه اولين برنامه انسان سازى و تربيتى قرآن تزكيه است. تزكيه يعنى پاك كردن روان از بيمارىها، از عقدهها، از تاريكىها، از ناراحتىها، از انحرافات و از مسخ شدنها است، كه بدترين نوع بيمارى روحى است. مسخ هويت يا «الينه» شدن و آن اين است كه آدمى از نظر روحى و روانى به چيز ديگرى تبديل شود، مثلاً به يك شىء تبديل شود، يا به يك حيوان تبديل شود، يعنى خصايص و صفات روحى و روانى او هماهنگ با صفات يك حيوان بشود، از نظر روحى همچون گرگ يا سگهاى درنده شود يا همچون خوك، تمايلات و شهوات بر او غالب مىشود. كه قرآن مجيد مىفرمايد: «اُولئُكِ كِالاَْنعامِ بَل هُم اَضَلُّ»(4)گردد.
به عبارت ديگر چهره باطنى انسان در اثر بيمارى روحى مسخ گرديده به حيوان
تبديل مىشود، هر چند از لحاظ ظاهرى هيكل انسانى دارد، اما چون تمام صفات و خصايص روحى او متناسب با خصايص و صفات يك حيوان گردد آن انسان در حقيقت در بعد باطنى و ملكوتى خود مسخ گرديده و هيئت باطنى و ملكوتى او، هيئت و چهره يك حيوان را دارد و حشر و قيامت چنين انسانى در روز رستاخيز حشر حيوانى است، زيرا قيامت روز ظهور و تجلى و آشكار شدن باطن و ملكوت و مكتسبات روحى و روانى و ملكات نفسانى خواهد بود.
به همين جهت است كه قرآن كريم در ضرورت تزكيه نفس پس از قسمهاى مكرر مىفرمايد: «قَدْ اَفْلَحَ مَن زَكّيها * وَقَد خابَ مَن دَسّيها».(1)
و اين همان ضرورت بهداشت و درمان روحى و روانى است كه قرآن آن را به سوگندهاى مكرر مؤكّد كرده است. حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «داروى تمامى بيمارىهاى روانى تقواى الهى است»: «فاِنَّ التَّقوَى اللّه داوءُ داء قُلُوبكم.»(2)
كلمه مرض در قرآن سيزده مورد به كار رفته كه تمامى آنها با كلمه قلب همراه هستند و مقصود از آن همان بيمارى روانى است كه مشتمل بر اختلال روانى و عاطفى و شعورى مىباشد زيرا قلب در قرآن صفاتى دارد كه همگى به تفقّه و بينش و فهم و شعور و احساسات و عواطف روحى و روانى انسان مربوط هستند. پس مرض قلب و قلب مريض آن است كه در تفقّه و بينش و فهم و شعور و احساسات و عواطفش اختلال وجود دارد چه از نوع افراط و چه از نوع تفريط و يا تعطيل قلب، اين اختلالات امراض متعددى را در ضمير و باطن و شخصيت انسان به وجود مىآورد، امراضى چون فتنه، فساد، طغيان، فسق، ظلم، قساوت، كفر، نفاق، شك، يأس، غفلت و دهها بيمارى ديگر كه اين امراض ضد حق و رشد و تكامل انسان بوده و انسان را به مسير باطل و غَىّ و انحطاط مىكشانند.
«كَلّا بَل رانَ عَلى قُلُوبِهِم ما كانُوا يَكْسِبُونَ» اين چنين نيست كه مىگويند، بلكه گناهانى كه همواره مرتكب شدهاند بر دل هايشان چرك و زنگار بسته است كه حقايق را افسانه مىپندارند.(1)
اعمال سوء و زشت همچون زنگارى است كه بر دلها مىنشيند و آن گاه انسان از درك حقيقت باز مىماند. اعمال قبيح و گناه آلوده نورانيت و صفاى فطرى باطن انسان را تيره و مُكدّر مىكند. كلمه «رانَ» از ماده «رين»، همان زنگارى است كه بر روى اشياء قيمتى مىنشيند. در فارسى ما آن را زنگ يا زنگار مىناميم كه نشانه پوسيدن و ضايع شدن اشيايى مانند فلز مىباشد كه طبعاً به معنى از بين رفتن شفافيت و درخشندگى آن است. همه گناهان و اعمال زشت و قبيح نيز موجب از بين رفتن شفافيت و نورانيت و درخشندگى قلب مىشوند. از نظر تعاليم اسلام همه انواع گناهان چه گناهان بدنى و ظاهرى و چه گناهان فكرى و ذهنى و نفسانى كه باطنى هستند در حقيقت، امراض روح و روان و بيمارىهاى باطنى قلبى مىباشند، كه آدمى را از درون ويران و تخريب مىكنند و باطن قلب انسان را تيره و سياه مىسازند.
قرآن كريم اين مهم را در آيات متعددى به صراحت مورد توجه قرار داده است. در يك جا مىفرمايد: «كذلِكَ يَطبعُ اللهُ على كُلَّ قَلبِ مُتكبَّرٍ جَبّار»، «اين گونه خداوند بر قلب هر متكبر طغيانگرى مُهر مىنهد».(2)
و در جاى ديگرى درباره گروهى از گنهكاران لجوج و عنود مىفرمايد: «خَتَم اللهُ عَلى قُلُوبِهِم وَ عَلى سَمعِهِم وَ عَلى اَبْصارِهِم غِشاوَةٌ وَ لَهُم عَذابٌ عَظِيمٌ»، «خداوند بر دلهاى آنها مُهر نهاده و همچنين بر گوشهاى آنها و بر چشمهايشان پردهاى
فرو افتاده و براى آنها عذاب بزرگى است».(1)
و در آيه ديگر مىفرمايد: «فَاِنَّها لا تَعمَى الْاَبْصارُ وَلكِن تَعمَى الْقُلُوبُ الَّتِى فِى الصُّدُورِ»، «چشمهاى ظاهر نابينا نمىشود، بلكه دلهايى كه در سينهها جاى دارد نابينا مىگردد».(2)
آرى بدترين اثر گناه و ادامه آن، تاريك ساختن قلب و از ميان بردن نور علم و حس تشخيص است، گناهان از اعضاء و جوارح به سمت قلب سرازير مىشوند و قلب را به يك باتلاق متعفن و گنديده مبدل مىسازند، اينجاست كه انسان راه و چاه را تشخيص نمىدهد و مرتكب اشتباهات عجيبى مىشود و همه را حيران مىكند. با دست خود تيشه به ريشه سعادت خويش مىزند و سرمايه خوشبختى خود را به باد فنا مىدهد.
در حديثى از پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله)مىخوانيم : «كَثَرةُ الذُّنُوبِ مَفسدَةٌ لِلقلب»(3)؛ گناهان زياد قلب انسان را فاسد مىكند و در حديث ديگرى پيامبر(صلی الله علیه و آله)مىفرمايند: «اِنَّ الْعَبدَ اِذا اَذنبَ ذنباً نكَتَتْ فى قلبِهِ نُكتةٌ سوداءَ، فاِنْ تابَ و نَزَع وَ اسْتَغْفَر صَقَل قلبُهُ، و اِن عادَ ذادَتْ حتّى تَعلُو قَلبهُ، فذلِكَ الرَّينُ الَّذِى ذَكرَ اللهُ فِى القُرآنِ: كلّابَل رانَ عَلى قُلُوبِهِم ما كانُوا يَكسبُونَ»(4)؛ هنگامى كه بنده گناه كند، نكته سياهى در قلب او پيدا مىشود، اگر توبه كند، از گناه دست بردارد و استغفار نمايد، قلب او صيقل مىيابد، و اگر باز هم به گناه برگردد سياهى افزون مىشود، تا تمام قلبش را فرامىگيرد، اين همان زنگارى است كه در آيه 14 سوره مطففين به آن اشاره شده است. از نظر اصول، علومى همچون فلسفه و روانشناسى و حتى براساس برخى از آيات قرآن و احاديث اسلامى، اين معنى ثابت شده كه اعمال آدمى همواره بازتابى در روح او دارد و تدريجاً روح را به شكل خود درمىآورد، حتى در تفكر و انديشه
و قضاوت او مؤثر است.
اين نكته نيز قابل توجه است كه، انسان با ادامه گناه، لحظه به لحظه، در تاريكى روحى بيشترى فرومىرود، به جايى مىرسد كه گناهانش در نظرش حسنات جلوه مىكند، و گاه به گناهش افتخار مىنمايد. و در اين مرحله، راههاى بازگشت به روى او بسته مىشود و تمام پلها پشت سرش ويران مىگردد و اين خطرناكترين حالتى است كه ممكن است براى يك انسان پيش آيد.(1)
هواى نفس به معنى، خواهش نفس و ميل نفس مىباشد، لذا قرآن كريم آن را از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)نفى كرده و مىفرمايد: «وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى * اِن هُوَ اِلّا وَحىٌ يُوحى»(2)يعنى پيامبر(صلی الله علیه و آله)از روى خواهش نفس سخن نمىگويد و آن فقط وحى است
كه به او مىشود. در قاموس قرآن تصريح كرده كه هوى در ميل مذموح و ممدوح هر دو به كار رود، اما در قرآن مجيد بيشتر در خواهشهاى مذموم به كار رفته است.
جمع هوى، اهواء است. «وَ لا تَتَّبِع اَهواءَ الَّذين كَذَّبُوا بِآياتِنا»(3)خواهش نفسانى را كه به آن هوى گفته مىشود انسان را به عذاب آخرت و هلاكت دنيا دچار مىنمايد، و آن يكى از بيمارىهاى مهم شخصيتى است و پيروى از هواى نفس و اسير بودن انسان در هواهاى نفسانى خويش، انسانيت وى را نابود مىكند. لذا قرآن كريم آن را به شدّت نكوهش كرده و از آن نهى فرموده است.
سرچشمه گمراهى غالباً پيروى از هوى نفس است، لذا قرآن كريم قاطعانه آن را نفى و مردم را از آن نهى كرده است. در حديث معروف پيامبر(صلی الله علیه وآله)كه اميرالمُؤمنين على(علی السلام)نيز آن را بيان كرده، در كلام 42 نهج البلاغه چنين آمده است: «اَمّا اِتّباعُ
الهَوَى فَيَصُدُّ عَنِ الحَقِّ ؛ اما پيروى از هواى نفس، انسان را از راه خدا بازمىدارد.»
بيمارى پيروى از هواى نفس آن چنان مهلك و كُشنده است كه آدمى را به تكذيب حق و حقيقت و مبدأ و معاد و پيروى از خرافات سوق مىدهد. پيروان هواى نفس داراى ادعاهاى دروغين و بىاساس و ساختگى و بىارزش هستند. قرآن مجيد مىفرمايد: «از هوى و هوس پيروى نكنيد تا مانعى در راه اجراى عدالت بشويد».(1)
البته علاوه بر مانع شدن اجراى عدالت، پيروى از هوا و هوس انسان را از حق منحرف مىكند به طورى كه او حق را تحريف مىكند و يا از اظهار آن روى برمىگرداند.
بنابراين منشأ همه مظالم و ستمها هواپرستى است. قرآن در همين زمينه در آيه 26 سوره ص، خطاب به حضرت داوود مىفرمايد: «در ميان مردم به حق حكم كن و از هواى نفس پيروى منما كه تو را از راه خدا منحرف مىسازد، كسانى كه از راه خدا گمراه شوند، عذاب شديدى به خاطر فراموش كردند روز حساب دارند».
پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)در روايتى مىفرمايد: «اى مردم! وحشتناكترين چيزى كه از ناحيه آن بر شما مىترسم، دو چيز است: پيروى از هوا و آرزوهاى دور و دراز، اما پيروى هوا، شما را از حق باز مىدارد و آرزوهاى دور و دراز، قيامت را به دست فراموشى مىسپارد»(2)
و در روايت ديگر امام باقر(علیه السلام)مىفرمايد: «سه چيز است كه آدمى را هلاك مىكند: بُخلى كه مورد اطاعت باشد، و هواى نفسى كه از آن پيروى نمايد، و راضى بودن انسان از خويشتن».(3)
«حُبُّ الدُّنيا رَأسُ كُلّ خَطِيئَةٍ» در روايات اسلامى به طور مكرر دنيا به عنوان
سرچشمه تمام گناهان شمرده شده است، و اين يك واقعيت عينى و محسوس است كه در زندگى خود و ديگران بارها آن را آزمودهايم. مؤمن وقتى دنيا را با آخرت مقايسه مىكند و از او سؤال مىشود مىگويد: آخرت بهتر و پايدارتر از دنيا است. با توجه به اين كه كاملاً براى او روشن است كه آخرت بهتر است، اما با اين حال، چگونه انسان مؤمن در بسيارى از اوقات اين علم و آگاهى خود را زير پا مىگذارد و آلوده گناهان و جرايمى مىشود؟ پاسخ اين سؤال يك جمله است و آن غلبه شهوات بر وجود انسان مىباشد و سرچشمه غلبه شهوات، حُبّ دنيا است. حبّ دنيا، اعم از حب مال، مقام، شهوت جنسى، تفوقطلبى، برترى جويى، تنپرورى، انتقام جويى و مانند اينها، گاه چنان طوفانى در روح انسان ايجاد مىكند كه تمام معلومات او را بر باد مىدهد، و حتى گاه، حس تشخيص او را از ميان مىبرد، و در نتيجه، حيات دنيا را بر آخرت مقدم مىدارد. بنابراين براى قطع ريشههاى گناه، راهى جز اين نيست كه حبّ و عشق دنيا را از دل بيرون كنيم. بايد به دنيا همچون وسيلهاى، گذرگاهى، پلى و يا همچون مزرعهاى بنگريم.
ممكن نيست عاشقان دنيا بر سر دو راهى وصول به متاع اين جهان و نيل به رضاى خدا، دومى را مقدم شمرند. اگر پروندههاى جنايى را بنگريم، واقعيت اين سخت را به خوبى درمىيابيم. هنگامى كه علل جنگها، خونريزىها، كُشت و كشتارها را مورد توجه قرار مىدهيم، جاى پاى حبّ دنيا در همه آنها مشهود و نمايان است.
اما چگونه مىتوان حبّ دنيا را از دل بيرون كرد، با اين كه ما همه فرزند دنياييم و علاقه فرزند به مادر، يك امر طبيعى است؟! اين امر نياز به آموزش فكرى، فرهنگى و عقيدتى، و سپس تهذيب نفس دارد و از جمله امورى كه مىتواند بالاترين كمك را به سالكان راه در اين مسير كند، ملاحظه عاقبت كار دنياپرستان است.
فراعنه با آن همه قدرت و امكانات مالى، سرانجام چه كردند؟ قارون از اين همه گنجهايى كه كليد آنها را چندين انسان نيرومند به زحمت مىكشيدند، چه اندازه با خود برد؟ قدرتهاى عظيمى را كه در عصر و زمان خود به چشم خود ديديم، كه با
نسيمى دفتر زندگانيشان بر هم خورد و با يك گردش ليل و نهار از تخت قدرت فروافتاده و كاخها و ثروتهايشان را گذاشتند و گريختند و يا زير خاك پنهان شدند، خود بهترين واعظ و معلم ما است.
امام سجاد(علیه السلام)مىفرمايد: «ما مِن عَملٍ بَعدَ معرفةِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ وَ مَعرِفَةِ رسُولهِ اَفضَلُ من بُغضِ الدُّنيا»(1)؛ هيچ عملى بعد از معرفت خداوند و رسولش افضل از
دشمنى با دنيا نيست. زيرا براى حُبّ دنيا شعب بسيارى است، و معاصى نيز شعب بسيارى دارد، اولين چيزى كه با آن معصيت خدا شد، تكبر ابليس بود، در آن زمان كه ابا كرد، «تكبّر» ورزيد و از كافران شد. سپس حرص است كه سرچشمه معصيت (و ترك اولاى) آدم و حوا گشت، در آن زمان كه خداوند متعال به آنها فرمود: «از هر جاى بهشت مىخواهيد بخوريد، ولى نزديك اين درخت (ممنوع) نشويد كه از ستمكاران خواهيد بود». ولى آنها به سراغ چيزى رفتند كه به آن نياز نداشتند، و همين براى فرزندان آنها تا روز قيامت باقى ماند، چرا كه غالب چيزهايى را كه انسان مىطلبد به آن نيازى ندارد (نيازها غالباً منشأ گناه نيستند، آن چه منشأ گناه است، هوسها و امور زايد بر نياز است.) سپس «حسد» بود كه سرچشمه گناه فرزند آدم شد، نسبت به برادرش حسد ورزيد و او را به قتل رساند. از ديگر شعب حُبّ دنيا: 1- حبّ زنان، 2- حبّ دنيا و منظور از حبّ دنيا يعنى حبّ بقاء در دنيا كه به شكل «طول امل و درازى آرزوها» ظاهر مىگردد، 3- حبّ رياست، 4- حبّ راحتى، 5- حب سخن، 6- حبّ برترى، 7- حبّ ثروت؛ اينها هفت خصلتند كه همگى در حبّ دنيا جمعاند و لذا پيامبران و ائمه : بعد از آگاهى بر اين حقيقت گفتهاند : «حُبُّ الدُّنيا رَأسُ كُلّ خَطِيئَةٍ.»(2)
هواپرستى پردهاى بر عقل انسان مىكشد، اعمال سوئش را در نظر او زينت مىدهد، و حس تشخيص را كه بزرگترين نعمت خدا و امتياز انسان از حيوان است،
از او مىگيرد، و او را به خود مشغول مىدارد. اين همان است كه حضرت يعقوب(علیه السلام)به فرزندان خلافكارش گفت: «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُم اَنفُسُكُم اَمْراً» وقتى فرزندان يعقوب پيراهن خونى دروغين را براى پدر آوردند، حضرت فرمود: چنين نيست كه مىگوييد، بلكه نفس شما كارى «زشت را» در نظرتان آراست «تا انجامش بر شما آسان شود.»(1)
خداوند مىفرمايد: «اَعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِى الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَراً ثُمَّ يَكُونُ حُطَاماً وَفِى الآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ مَتَاعُ الْغُرُورِ»، بدانيد زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى و تجمل پرستى و فخرفروشى در ميان شما و افزونطلبى در اموال و فرزندان است، همانند بارانى كه محصولش، كشاورزان را در شگفتى فرو مىبرد، سپس خشك مىشود به گونهاى كه آن را زرد رنگ مىبينى سپس تبديل به كاه مىشود، و در آخرت، عذاب شديد است يا مغفرت و رضاى الهى و «به هر حال» زندگى دنيا چيزى جز متاع فريب نيست.(2)
در اين آيه گاه زندگى دنيا توصيف به لهو و لعب شده و گاه به زينت و تفاخر و تكاثر است و گاه از آن به متاع غُرور تعبير شده است. غرور در اصل از مادّه «غُرّ» به معنى اثر ظاهر چيزى است و لذا به حالت غفلت اطلاق مىشود كه در ظاهر انسان هوشيار است، اما در حقيقت بىخبر است. غر به معنى فريب و نيرنگ نيز استعمال مىشود و متاع به معنى هر گونه وسيله بهرهگيرى است، بنابراين جمله دنيا متاع غرور است، مفهومش اين مىباشد كه وسيله و ابزارى است براى فريبكارى و فريب دادن خويشتن و هم فريب ديگران، و البته اين در مورد كسانى است كه دنيا را هدف نهايى قرار مىدهند و به آن دل مىبندند و بر آن تكيه مىكنند و آخرين آرزويشان
وصول به آن است.
اسلام در مورد زندگى مادى و مواهب آن ارزش ناچيزى قايل است و تمايل و دلبستگى به آن را ناشى از حركتهاى بىهدف (لعب) و هدفهاى سرگرمكننده (لهو) و تجمل پرستى (زينت) و حب مقام و رياست و برترى جويى بر ديگران (تفاخر) و حرص و آز و افزونطلبى (تكاثر) مىشمرد و عشق به آن را سرچشمه انواع مظالم و گناهان و بيمارىهاى روحى و روانى مىداند. اما اگر اين مواهب تغيير جهت دهند و وسيلهاى براى وصول به ارزشهاى والاى انسانى و سعادت جاودان و نردبانى براى رسيدن به اهداف الهى باشند هرگز دنيا نيستند، بلكه مزرعه آخرت و پلى براى رسيدن به هدفهاى بزرگ مىشوند و سرمايههايى هستند كه خدا آنها را از مؤمنان مىخرد و بهشت جاويدان و سعادت ابدى را به آنها مىبخشد.
بديهى است توجه به دنيا و مواهب آن، به عنوان يك «گذرگاه»يا يك «قرارگاه» دو جهتگيرى مختلف به انسان مىدهد كه در يكى مايه گناه و نزاع و فساد و تجاوز و بيدادگر و طغيان و غفلت است و در ديگرى وسيله ايمان و بيدارى و آگاهى و ايثار و فداكارى و برادرى و گذشت است.(1)
مرض به معنى بيمارى است اعم از آن كه جسمى باشد يا معنوى و آن نقطه مقابل صحت و سلامت است مثلاً قرآن مىفرمايد: «وَ اِذا مَرِضتُ فَهُوَ يَشفين»(2)و نيز مىفرمايد: «فى قُلُوبِهِم مَرضٌ».(3)
كلمه شِفاء به معنى صحت و سلامت است، شِفاء ضد مرض مىباشد و لذا هر انسان مريضى احتياج به شفاء دارد.
قرآن در سوره اسراء، آيه 82 مىفرمايد: «وَنُنَزِّلُ مِنَالْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلاَّ خَسَاراً»:«آنچه شفا و رحمت براى مؤمنان است نازل مىكنيم و به ظالمان جز زيان نمىافزايد».
و نيز در آيه 57 سوره يونس مىفرمايد: «قَد جاءتكُم مَوعظةٌ مِن رَبّكُم و شِفاءٌ لِما فى الصُّدُور» بنابراين مرض تنها مرض بدن نيست، بلكه قرآن از مرض قلب نيز نام مىبرد كه از مرض بدن شديدتر و پنهانتر و صعب العلاجتر است، به طورى كه در آيه 32 سوره احزاب مىفرمايد: «فَلا تَخْضَعْنَ بِالقَولِ فَيَطمَعَ الَّذى قَلبِهِ مَرَضٌ» تركيب قلب مريض دوازده بار در قرآن آمده است.(1)
شِفاء معمولاً در مقابل بيمارىها، عيبها و نقصها است. نخستين كارى كه قرآن كريم در وجود انسانها مىكند پاكسازى از انواع بيمارىهاى فكرى و اخلاقى فرد و جامعه است. پس از آن مرحله رحمت فرا مىرسد كه مرحله تَخَلُّق به اخلاق الهى و جوانه زدن شكوفههاى فضايل انسانى در وجود افرادى است كه تحت تربيت قرآن قرار گرفتهاند.
به تعبير ديگر شِفاء اشاره به پاكسازى و رحمت اشاره به نوسازى دارد، و يا به تعبير فلاسفه و عرفا، اوّلى به مقام تخليه اشاره مىكند و دومى به مقام تحليه. بدون شك، بيمارىهاى روحى و اخلاقى انسان شباهت زيادى با بيمارىهاى جسمى او دارد، هر دو كشنده هستند، هر دو نياز به طبيب، درمان و پرهيز دارند. هر دو گاهى سبب سرايت به ديگران مىشوند، هر دو بايد ريشهيابى شوند و پس از شناخت ريشه اصلى بايد به درمان آنها پرداخت. هر دو گاهى به مرحلهاى مىرسند كه غيرقابل علاجند ولى در بيشتر موارد مىتوان آنها را درمان كرد.
قرآن كريم نسخه شفابخش و حياتبخشى است براى اين بيمارىها، بيمارىهايى همچون جهل، كبر، غرور، حسد، نفاق، قرآن نسخه شفابخشى است
1) قاموس قرآن، ج 4، ص 58 و 59 - ج 6، ص 250
براى برطرف ساختن ضعفها، زبونىها، ترسهاى بى دليل، اختلافها و پراكندگىها.
قرآن داروى شفابخشى است براى آنها كه از بيمارى عشق به دنيا، وابستگى به ماديّات، تسليم بىقيد و شرط در برابر شهوتها رنج مىبرند.
قرآن نسخه شفابخشى است، براى دنيايى كه آتش جنگها در هر سوى آن افروخته شده است. قرآن نسخه شفابخشى است براى آنها كه پرده ظلمانى شهوات مانع رسيدن آنها به قرب پروردگار شده است. در قرآن مىخوانيم: «به اين لجوجان تيره دل بگو، اين قرآن براى مؤمنان مايه هدايت و شفاء است».(1)
حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «از اين كتاب بزرگ آسمانى، براى بيمارىهاى خود شفا بخواهيد و براى حل مشكلاتتان از آن يارى بطلبيد، چرا كه اين كتاب درمان بزرگترين دردها است، درد كفر، نفاق، گمراهى و ضلالت».(2)و نيز جاى ديگر امام(علیه السلام)مىفرمايد: «كتاب خدا را محكم بگيريد، زيرا رشتهاى است بسيار مستحكم، و نورى است آشكار، دارويى است شفابخش و پربركت و آب حياتى است كه عطش تشنگان حق را فرومىنشاند، و هر كس به آن تمسك جويد او را حفظ مىكند... و هر كس به آن عمل كند گوى سبقت را از همگان مىبرد».(3)
سخنان پيامبر(صلی الله علیه و آله)و ائمه(علیه السلام)در اين خصوص بسيار فراوان است، و به خوبى ثابت مىكند كه، قرآن مجيد نسخهاى است براى سامان بخشيدن به همه نابسامانىها و بهبودى فرد و جامعه از انواع بيمارىهاى اخلاقى و اجتماعى.
بهترين راه اثبات اين واقعيت، مقايسه وضع عرب جاهلى با تربيت شدگان مكتب پيامبر(صلی الله علیه و آله)در آغاز اسلام مىباشد كه چگونه آن قوم خونخوار، جاهل و نادان، با استفاده از اين نسخه شفابخش، نه تنها درمان يافتند، بلكه آن چنان قوى و نيرومند شدند كه ابرقدرتهاى جبار جهان را به زانو درآوردند. و اين درست همان
حقيقتى است كه مسلمانان امروز، آن را از ياد بردهاند، و به همين دليل به اين حال و روز كه مىبينيم گرفتار شدهاند. قرآن نه فقط شفا مىبخشد، كه بعد از بهبودى، يعنى در دوران نقاهت، بيماران را با پيامهاى گوناگونش تقويت مىكند، چرا كه قرآن بعد از شفا، رحمت است. جالب اين كه داروهاى دردهاى جسمانى غالباً اثرهاى نامطلوبى روى ارگانهاى بدن مىگذارند، تا آنجا كه در حديث معروفى آمده: «هيچ دارويى نيست مگر اين كه خود، سرچشمه بيمارى ديگر است».
اما اين داروى شفابخش (قرآن) هيچ گونه اثر نامطلوب روى جان، فكر و روح آدمى ندارد، بلكه به عكس تمام آن خير و بركت است. همان گونه كه حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «شِفاءٌ لا تُخشَى اَسقامُهُ» قرآن داروى شفابخشى است كه هيچ بيماريى از آن برنمىخيزد.(1)
كافى است يك ماه خود را متعهّد به پيروى و عمل به اين نسخه شفابخش كنيم، فرمانش را در زمينه علم، آگاهى، عدل، داد، تقوا و پرهيزكارى، اتحاد و صميميّت، از خودگذشتگى و جهاد و غيره پذيرا گرديم، خواهيم ديد به سرعت نابسامانىهايمان سامان مىيابد. اين نسخه مانند نسخههاى ديگر وقتى مؤثر است كه به آن عمل شود والّا صد بار اگر بهترين نسخههاى شفابخش را بخوانيم و روى سر بگذاريم ولى به آن عمل نكنيم، نتيجهاى نخواهيم گرفت.(2)
از نظر قرآن كريم بر اساس آيه اول سوره ابراهيم «كِتابٌ اَنزَلناهُ اِلَيكَ لِتُخرجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّور» در حقيقت تمام هدفهاى تربيتى و انسانى، معنوى و مادى نزول قرآن، در همين يك جمله جمع است، (بيرون ساختن از ظلمتها به نور) از ظلمت جهل به نور دانش، از ظلمت كفر به نور ايمان، از ظلمت ستمگرى و ظلم به نور عدالت، از ظلمت فساد به نور صلاح، از ظلمت گناه به نور پاكى و تقوى، و از ظلمت پراكندگى و تفرقه و نفاق به نور وحدت.
حضرت على(علیه السلام)در مورد قرآن و آثار و بركات نورانى و معنوى و شفاء بخش آن چنين مىفرمايد: «و فِيهِ رَبيعُ القَلبِ وَ يَنابِيعُ العِلم» بهار دلها و سرچشمه علوم و دانشها، همه در قرآن است.
همچنين مىفرمايد: «فَاستَشفُوهُ مِن اَدوائِكُم» درمان همه بيمارىهاى فكرى و اخلاقى و اجتماعى و سياسى را بايد در آن جُست.
و نيز مىفرمايد: «اعلَمُوا اَنَّهُ لَيسَ عَلى اَحَدٍ بَعدَ القُرآنِ مِن فاقَةٍ ولا لِاَحَدٍ قَبلَ القُرآنِ مِن غِنىً» بدانيد هيچ كس از شما بعد از دارا بودن قرآن كمترين نياز و فقر ندارد، و احدى قبل از دارا بودن قرآن بىنياز نخواهد بود.(1)
قرآن كه كتاب مقدس مسلمين است، تنها براى خواندن و ثواب بردن نازل نشده بلكه علاوه بر آن كتابى است مشتمل بر دستورالعملهايى كه در سراسر زندگى انسان مؤثر مىباشند. كتابى است كه در پرتوى آن انواع ظلمتها و تاريكىها رخت برمىبندند و انواع امراض و بيمارىهاى روانى و درونى و روحى انسان درمان شده و شِفاء مىيابند. قلب انسان در پرتوى قرآن بهارى و سرسبز مىگردد و به نهايت رويش و شكوفايى مىرسد. قرآن كتابى است كه سرچشمه همه علوم و دانشها و نسخه درمان همه امراض و بيمارىهاى شخصيتى و روانى و روحى و معنوى و فكرى و اعتقادى و اخلاقى و اجتماعى و سياسى مىباشد. قرآن ثروت و دارايى پايان ناپذيرى است كه هر كس آن را داشته باشد، هيچ فقر و نيازى احساس نمىكند و هيچ انحطاط و شقاوتى به او روى نمىآورد، بلكه پيوسته در مسير تعالى و سعادت خواهد بود.
سماعة بن مهران گويد: حضور حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، جمعى از
1) نهج البلاغه، خطبه 176
دوستان آن حضرت هم حضور داشتند، ذكر عقل و جهل به ميان آمد، آن حضرت به اصحاب خود فرمود: عقل را با لشكرش و جهل را با لشكرش بشناسيد تا هدايت شويد. سماعه گفت: غير از آنچه از شما آموختهايم چيزى نمىدانيم، حضرت فرمود: خداوند عقل را از نور خويش آفريد «عقل اول مخلوق روحانى است و از سمت راست عرش آفريده شده» سپس به او فرمان داد دور شو دور شد، پيش بيا پيش آمد، خداوند فرمود: تو را با عظمت آفريدم و بر جميع خلق خود مكرمت بخشيدم، سپس جهل را از درياى ملح و شور ظلمت و سياهى فرا آورد و به او دستور داد دور شو دور شد، پيش بيا پيش نيامد، به او گفت: خودپرستى و خودخواهى كردى، نفرين بر تو باد.
سپس براى عقل هفتاد و پنج لشكر قرار داد، چون جهل ملاحظه كرد آن چه را خداوند به عقل كرامت كرد و آن چه را به او بخشيد دشمنى او را در دل گرفت و عرض كرد: يا رب، اين هم خلقى است چون من، او را آفريدى و كرامت بخشيدى و تقويت كردى، من ضد او هستم و در برابر او قوت و نيرويى ندارم به شماره لشكرى كه به وى دادى، به من هم بده. خداوند فرمود: بلى، به تو هم مىدهم ولى اگر بعد از اين معصيت كردى تو و لشكرت را از رحمت خود بيرون خواهم كرد، عرض كرد: قبول كردم، پس به او هفتاد و پنج لشكر داد. و لشكريان عقل و جهل به شرح زير مىباشند :
1- خير و نيكسرشتى «وزير و پشتيبان عقل» و در مقابلش بدسرشتى و شر «وزير جهل»
2- ايمان و در مقابلش كفر
3- تصديق حق و حقيقت و در مقابلش انكار حق
4- اميد و در مقابلش بىاميدى و نااميدى
5- عدل و داد و دهش و در مقابلش جور و ستم
6- خوشبينى و رضا و در مقابلش بدبينى
7- سپاسگزارى و در مقابلش كفران و نمك نشناسى
8- چشمداشت و در مقابلش نوميد شدن
9- توكل به خدا و در مقابلش آز و حرص
10- نرم دلى و در مقابلش سخت دلى
11- مهر و در مقابلش كين
12- دانايى و در مقابلش نادانى
13- زيركى و در مقابلش كودنى
14- عفت و پارسايى و در مقابلش هتك و هرزگى
15- زهد و در مقابلش دنياپرستى
16- خوشخويى و در مقابلش بدخويى
17- بيم از حق و در مقابلش بىباكى
18- فروتنى و در مقابلش تكبر
19- آرامى و در مقابلش شتابزدگى
20- بردبارى و در مقابلش سبكى و جلفى
21- كمگويى و در مقابلش پرگويى
22- پذيرفت و در مقابلش سركشى
23- باور كردن و در مقابلش شك و ترديد
24- شكيبايى و در مقابلش بىتابى
25- چشمپوشى و گذشت و در مقابلش انتقام و بازخواست
26- خوددارى و در مقابلش خود باختن و نيازمندى
27- تذكر و يادآورى و در مقابلش سهو و بىالتفاتى
28- حفظ و در مقابلش فراموشى
29- مهرورزى و در مقابلش بى علاقگى
30- قناعت و در مقابلش حرص
31- همراهى و در مقابلش دريغ
32- دوستى و در مقابلش دشمنى
33- وفادارى و در مقابلش پيمانشكنى
34- فرمان برى و در مقابلش نافرمانى
35- خود نگهداشتن و در مقابلش دستاندازى و گردن كشى
36- سلامت نفس و در مقابلش ماجراجويى
37- محبت و در مقابلش بغض
38- راستى و در مقابلش دروغ گويى 39 - دوستى و در مقابلش بيهودگى
40- امانت و استوارى و در مقابلش خيانت و نادرستى
41- اخلاص در عمل و در مقابلش غرض رانى
42- شهامت و كارپردازى و در مقابلش كندفهمى و كندكارى «با فهمى و در مقابلش نفهمى، معرفت و حقشناسى و در مقابلش انكار و حق نشناسى
43- رازدارى و مدارا و در مقابلش سِرّ فاش كردن و آشوبگرى
44- يك رويى و حفظ عيب در مقابلش دورويى و مكر
45- پردهپوشى و سرّ نگهدارى و در مقابلش فاش كردن اسرار
46- نماز و نيايش به درگاه خدا و در مقابلش بىنمازى و كنارهگيرى از خدا
47- روزه و كم خورى و در مقابلش افطار روزه و شكمخوارگى
48- جهاد و كوشش در ترويج حق و در مقابلش فرار و گريز از جهاد
49- حج و اجابت نداى خدا و در مقابلش پشت سر انداختن پيمان الهى
50- حرف نگهداشتن و در مقابلش سخن چينى
51- مراعات حقوق پدر و مادر و در مقابلش حق نشناسى نسبت به آنها
52- با حقيقت بودن و در مقابلش رياكارى
53- شايسته بودن و در مقابلش زشتى و ناشايستگى
54- خودپوشى و در مقابلش جلوه فروشى
55- تقيه از دشمن و در مقابلش اشاعه اسرار و بىپروايى
56- انصاف دادن و در مقابلش طرفگيرى بر خلاف حق
57- خوش برخوردى و در مقابلش هجوم كردن و ستمگرى
58- پاكيزگى و نظافت و در مقابلش آلودگى و چركينى
59- حيا و آزرم و در مقابلش آلودگى و دريدگى
60- ميانهروى و در مقابلش تجاوز از حد
61- آسودگى خاطر و در مقابلش رنجيدن دل
62- آسانى و آرامش و در مقابلش سختى و بدسگالى
63- بركت داشتن و در مقابلش بىبركتى و كاستى
64- عافيت و در مقابلش بلا و گرفتارى
65- صميميت در كارها و در مقابلش ظاهرسازى و فورماليتهبازى
66- حكمت و صلاحانديشى و در مقابلش هواپرستى
67- سنگينى و وقار و در مقابلش سبكى و جلافت
6- خوشبختى و در مقابلش بدبختى
69- پشيمانى و بازگشت به خدا و در مقابلش اصرار بر گناه
70- استغفار و طلب آمرزش و در مقابلش غرور به اعمال و تبرئه كردن خود از گناه
71- محافظهكارى و در مقابلش سستى و سهل انگارى
72- درخواست و توجه به خدا و در مقابلش روگردانى از حق
73- نشاط و چابكى و خوش دلى و شادى و در مقابلش تنبلى و سستى و اندوه و آزردگى
74- الفت و انس و در مقابلش جدايى و كناره گيرى
75- سخاوت و بخشش و در مقابلش بخل و دريغ
اين مجموعهاى است از صفات و خصال عقل كه نتيجه روشنى و نورانيت است
و صفات جهل و آثارش كه تاريكى درون و نادانى است، عواطف و احساسات انسان وقتى به نور عقل روشن شد و در كار و گفتار انسان اثر بخشيده و در جامعه منعكس شد اين مجموعه زيبا كه به نام جنود عقل منظور شده به وجود مىآيد و انسان سالمى را نشان مىدهد و چون عقل نابود يا سست شد و زندگى انسان بر پايه عواطف و احساسات محض كه اساس جهش و جنبش دام و دَه است جريان يافت مجموعه تاريك و ناهنجارى به وجود مىآيد و لشكر شيطان خوانده مىشود و به عبارت ديگر اين صفات با انسان سالم و اضداد آن با انسان جاهل مجسم مىشوند.(1)
كسى كه داراى تمامى صفات هفتاد و پنج گانه لشكريان عقل باشد، كسى است كه خداوند قلب او را شَرحْ و وسعت داده و قلب او تصفيه و تحليه گرديده و به نور ايمان، نورانى و منوّر كرده است. كسى كه اين لشكريان عقل را بشناسد و از آنها پيروى كند به سعادت حقيقى در دنيا و آخرت دست مىيابد. همچنين اگر كسى سپاهيان جهل را بشناسد و از آنها دورى كند موجب مىگردد كه روح و روان او از همه آلودگىها تخليه و پاك و پاكيزه گردد. در هر صورت اولاً علم به محتواى اين حديث شريف و ثانياً عمل به مفاد آن ضامن كمال و تعالى آدمى مىباشد. امام صادق(علیه السلام)در پايان اين حديث شريف چنين مىفرمايد: پس تمام اين صفات هفتاد و پنج گانه كه لشكريان عقلند جز در پيغمبر و جانشين او و مؤمنى كه خدا دلش را به ايمان آزموده جمع نشود امّا دوستان ديگر ما برخى از اينها را دارند تا تدريجاً همه را دريابند و از لشكريان جهل پاك شوند، آن گاه با پيغمبران و اوصياءشان در مقام اعلى همراه شوند و اين سعادت جز با شناختن عقل و لشكريانش و دورى از جهل و لشكريانش به دست نيايد. خدا ما و شما را به فرمانبردارى و طلب ثوابش موفق دارد.(2)
براى پى بردن به مفهوم و معنى گناه و اقسام آن لازم است ابتدا معانى كلمات قرآنى زير را بدانيم :
اِثم : اثم عبارت است از گناه، گناه خمر، كار ناروا و جمع آن آثام مىباشد. اصولاً اثم، گناه، ذنب، وزر، بزه، معصيت، عصيان، جرم، خطا، ناشايست، مى، باده و هر كارى كه انجام آن ناروا باشد، اثم و گناه است. بنابراين اثم يعنى گناه كردن و گناهكار شدن و بزهمند شدن و بزهكار شدن.(1)
اِصر : سنگينى، پيمان، گناه، گِره زدن و حبس به قهر گفته شده است. سنگينى كه صاحبش را اِصر يعنى حبس و بى حركت مىكند. البته معانى فوق به هم نزديك هستند ولى معناى جامع اِصر همان سنگينى است. پيمان يك نوع سنگينى و قبول مسئوليت است و گناه نيز يك نوع سنگينى است.(2)
جزاء : به معنى مكافات است. راغب آن را در اصل بىنياز و كفايت گفته و مىگويد پاداش و جزا، چون از حيث مقابله و برابرى در آن كفايت هست. جزاء و مكافات و مقابله، نظاير هم هستند زيرا پاداش و كيفر را جزاء گوييم كه در مقابل عمل است و از جهت برابرى كفايت مىكند. جزاء هم در پاداش و هم در كيفر و عذاب، هر دو آمده است.(3)
حبط : به معنى باطل و بىخاصيت نمودن عمل است. چنان كه در قرآن آمده است: «آن چه در آنها تعبيه كرده بودند بىخاصيّت نمود».(4)
جمع حبط، احباط مىباشد و آن عبارت است از اين كه ثواب و پاداش اعمال نيك بر اثر اعمال زشت و بد و قبيح بعدى از ميان برود و همه آن ثواب و پاداش
پيشين، باطل و بىخاصيت گردد. مثلاً شرك موجب حبط تمام نيكىها مىشود.
ذنب : ذنب بر وزن فلس به معنى گناه است. هر فعلى كه عاقبتش وخيم باشد آن را ذنب گويند زيرا كه جزاى آن مانند دنباله و دم حيوان در آخر است و لذا به گناه تبعه كه جمع آن تبعات است، مىگويند زيرا جزاء در آخر و تابع آن است. جمع ذنب، ذنوب است.(1)
سيئه : سيئه را اگر لازم گرفتيم به معنى بَد و قبيح است و اگر متعدّى دانستيم معناى بدآور و محزون كننده مىدهد. جمع آن در قرآن سيئات است و به معنى آثار گناه و گناه و شفاعت بد و عذاب آمده است.(2)
سيئه: بد، زشت، ناپسند، خطا، گناه و نقيض حسنه و نيكى و نيكويى است.(3)
عقوبت، آنچه كه به آدمى مىرسد بر اثر ارتكاب گناه كه ممكن است در همين جهان انسان عقوبت شود. عقوبت شكنجه، جزاى كار بد و گناه و سياست و تنبيه است. عقاب جزاى گناه و عمل بد كسى را با آن كيفر دادن.(4)
ابن اثير در مفردات گفته: فحش، فاحشه و فحشاء هر قول و فعلى است كه قبح آن بزرگ باشد. در آيه «اِنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَالْفَحْشاءِ...».(5)
مراد از سوء در مقابل فحشا چيست؟ اهل تحقيق گفتهاند گناه را از آن جهت «سوء و سيئه» گفتهاند كه براى گناهكار بدى پيش مىآورد. در اين صورت مراد از «سوء» بدنامى است.
در سوره يوسف آيه 24، كلمه «سوء» در مقابل «فحشاء» به كار رفته است كه آن را بدنامى معنا كردهاند. يعنى خداوند اراده فرموده كه بدنامى و فحشاء را از يوسف(علیه السلام)برگرداند.(1)
بايد ذكر كرد كه در بعضى از آيات سيئات را همان گناهان صغائر دانستهاند و مورد عفو، البته در صورتى كه از گناهان كبائر اجتناب شود.
از امام صادق(علیه السلام) نقل شده كه «فواحش و زنا و سرقت» در صغيره و كبيره بودن گناه صريح است. در سوره قمر، آيات 52 و 53، خداوند جل و جلاله مىفرمايد : «صغير و كبير شامل همه اعمال است اعم از نيك و بد».
گناهان صغير يا همان سيئات، همان طور كه گفته شد در صورت اجتناب از گناه كبيره مورد عفو است، مشروط بر اين كه مورد اصرار واقع نشود وگرنه اگر اصرار بر گناه صغيره شد آن را در رديف كبائر قرار خواهد داد.(2)
ابن عباس گفته است كه همه گناهان كبيراند و هر آن چه خداوند از آن نهى كرده كبيره مىباشد. طبرسى بعد از نقل اين سخن فرموده اصحاب ما (اماميه) نيز بر اين قولند و فرمودهاند: «المعاصى كلّها كبيرة» همه معاصى گناه كبيره هستند؛ زيرا همه قبحاند البته بعضى نسبت به بعضى ديگر بزرگتراند ولى فى نفسه گناه مىباشند. گناه
كبيره، آن است كه خداند به مرتكب آن وعده آتش داده باشد.
چند گناه در قرآن بيان شده است كه خداوند انجام دهنده آنها را وعده آتش داده است و آنها عبارتند از :
1- قتل نفس(1)
2- خوردن مال يتيم(2)
3- رباخوار(3)
4- شرك به خدا كه آن از اكبر كبائر است(4)
5- فرار از جنگ اسلامى(5)
6- زنا(6)
7- نسبت زنا به زنان عفيف(7)
امام جواد(علیه السلام)از پدرش از امام صادق(علیه السلام)در جواب عمرو بن عبيد گناهان را اين گونه نقل فرمودهاند: «شرك به خدا، يأس از رحمت، ايمنى از مكر خدا، عقوق والدين، مال يتيم، فرار از جنگ، خوردن ربا، سحر، زنا، سوگند دروغ، خيانت، منع زكات، شهادت زور، كتمان شهادت، شرابخوارى، ترك نماز، نقض عهد، قطع رحم».
و در عيون الاخبار از امام رضا(علیه السلام)در نامهاى كه به مأمون عباسى نوشت، حضرت گناهان را اين گونه بيان فرموده است: «خوردن مال يتيم، خون، گوشت خوك، گوشت حيوانى كه به هنگام ذبح نام خدا بر آن برده نشده است، سُحت (مال حرام)، قمار، كم كردن ترازو و پيمانه، لواط، يارى ستمكاران، اعتماد به ستمگران، ندادن حقوق مردم، دروغ، خودپسندى، اسراف، تبذير، سبك شمردن حج، اشتغال به لهو و لعب و اصرار بر ذنوب».(8)
اگر انسان در مقام توبه واقع شد گناه او بخشيده مىشود و اگر در مقام غفران واقع نشد آتش جهنم جايگاه اوست. ائمه(علیهم السلام)فرمودند كه لَمَم گناه بعداز گناه است كه عبد به آن نزديك و مرتكب مىشود. همچنين گفتهاند: طبع و عادت بنده گناه كردن نيست ولى گاهى به آن مرتكب مىشود.
امام صادق(علیه السلام)فرمود: «انجام دهنده لَمَم، بندهاى است كه گاه گناه از او سر مىزند ولى طبيعت او نيست». بعضى لَمَم را به نيت معصيت بدون انجام آن و بعضى به معاصى كم اهميت معنا كردهاند.(1)
خداوند مىفرمايد: «اگر از گناهان بزرگى كه از آن نهى مىشويد، پرهيز كنيد، گناهان كوچك شما را مىپوشانيم و شما را در جايگاه خوبى وارد مىسازيم».(2)
و نيز مىفرمايد: «همان كسانى كه از گناهان بزرگ و اعمال زشت اجتناب مىورزند و هنگامى كه خشمگين مىشوند عفو مىكنند».(3)
در اين دو آيه خداوند به كسانى كه از گناهان كبيره پرهيز مىكنند بشارت مىدهد كه خداوند گناهان صغيره آنان را مىبخشد.
همان طور كه قبلاً اشاره شد، كبيره به معنى گناهان بزرگ است، اما اين كه معيار كبيره بودن چيست؟ بعضى آن را به گناهانى تفسير كردهاند كه در متن قرآن وعده عذاب الهى نسبت به آن داده شده و گاهى به گناهانى كه موجب حد شرعى است
اطلاق مىشود. بعضى هم احتمال دادهاند كه اشاره به بدعتها و ايجاد شبهات اعتقادى در اذهان مردم بوده باشد ولى مىتوان گفت هر گناهى از نظر اسلام بزرگ و پراهميت است.
گناهان كبيره كه در روايات هم از اهل بيت(علیهم السلام)نقل شده است همان گناهانى هستند كه خداوند مجازات آتش را براى آنها مقرر داشته است.
چگونه گناهان صغيره تبديل به كبيره مىشوند؟
الف . تكرار گناه : زمانى كه گناه صغيره زياد تكرار شود، آن گاه صغاير را به كبائر تبديل مىكند، همان گونه كه امام صادق(علیه السلام)فرمود: «هيچ گناهى با تكرار، صغيره نيست».(1)
ب . تحقير گناه : در صورتى كه گناه را كوچك بشمرد و تحقير كند، تبديل به كبيره مىشود. چنان كه حضرت على (علیه السلام) مىفرمايد: «شديدترين گناهان آن است كه مرتكبش آن را كوچك مىشمارد».(2)
ج . طغيان و گردنكشى : در صورتى كه گناه از روى طغيان و تكبر و گردنكشى در برابر فرمان پروردگار انجام شود، تبديل به كبيره مىشود. مانند آياتى كه در كلام خداوند آمده است: «اما آنها كه طغيان كنند و زندگى دنيا را مقدم بشمرند، جايگاهشان دوزخ است».(3)
د. موقعيت گناهكار : در صورتى كه گناهان صغيره از افرادى سر بزند كه موقعيت خاصى در اجتماع دارند و لغزشهاى آنها با ديگران برابر محسوب نمىشود، بلكه ممكن است سرمشق ديگران و سنتى در اجتماع گردد، چنان كه قرآن درباره همسران پيامبر 9 مىفرمايد: «اگر شما كار زشتى انجام دهيد مجازات آن را دو برابر خواهيد ديد».(4)
هم چنين پيامبر(صلی الله علیه و آله)مىفرمايد: «هر كس سنت بدى بگذارد، گناه آن بر اوست و هم چنين گناه تمام كسانى كه به آن عمل كنند، بدون آنكه از گناه آنها چيزى كاسته شود».(1)
ح . افتخار به گناه : در صورتى كه گناهكار از انجام گناه خوشحال و مسرور باشد و به آن افتخار كند، چنان كه از پيامبر(صلی الله علیه و آله)نقل شده: «هر كس گناهى كند در حالى كه خندان باشد در آتش وارد مىشود در حالى كه گريان است».(2)
و. راضى شمردن خدا بر گناه : در صورتى كه عدم مجازات سريع خداوند را در برابر گناه خود دليل بر رضايت خدا بشمرد و خود را مصون از مجازات و يا محبوب در نزد خداوند بداند، چنان كه خود خدا از زبان بعضى گناهكاران مغرور نقل مىكند كه آنها در پيش خود مىگويند: «چرا خداوند ما را مجازات نمىكند» و سپس قرآن به آنها مىگويد كه: «آتش دوزخ براى آنها كافى است(3)».(4)
قرآن واژه خطيئه را در مورد زشتترين گناهان دينى به كار مىبرد مانند: «(همه آنان) به سبب گناهانشان غرق شدند و بىدرنگ در آتشى درآورده شدند كه (از آن) در برابر خدا براى خود ياورانى نيافتند».(6)
در اين آيه ظاهراً خطيئه جايگزين كافر به كار رفته است و نيز در آيه ديگر مىفرمايد: «پس امروز او را در اينجا دوست و مهربانى و حمايتگرى نيست و نه
غذايى مگر چركاب و كثافاتى (از بدن اهل دوزخ)، كه آن را جز خطاكاران نمىخورند».(1)
در اين آيات خطيئه به اعمال كفرآميز گفته شده است. در آيه زير رسم جاهلى كشتن فرزندان از بيم ندارى و فقر به عنوان يك خطيئه بزرگ محكوم شده است : «فرزندانتان را از بيم تنگدستى نكشيد، ما به آنان و شما روزى مىدهيم، يقيناً كشتن آنان خطا و گناهى بزرگ است».(2)
پس خطا يا خطيئه به جاى واژههايى مانند اِثم و ذنب بدون آن كه تغيير در معناى عبارت پديد آيد را مىتوان به كار برد و در سوره يوسف آمده است، گناهى كه واژههاى ذنب و خطا به آن اطلاق مىشود: «قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا كُنّا خاطِئِينَ»(3): «گفتند: اى پدر! آمرزش گناهانمان را بخواه، بىترديد ما خطاكار بودهايم».
جُرم : اين واژه مترادف ذنب است. در قرآن بيشتر به صورت اسم فاعل يعنى «مُجرِم» كسىكه مرتكب جرم مىشود، به كار رفته است، مصداق نهايى آن تقريباً بىهيچ تغييرى هميشه كفر است. تكذيب، استكبار، نفاق، افترا به دروغ همه جرم هستند.(4)
گناه و حَرَج : اين اصطلاحات تقريباً با اِثم مترادف هستند و بيشتر در بخشهاى تشريعى قرآن به كار رفتهاند و به نظر مىرسد كه اين واژهها بر گناه و جرمى دلالت دارند كه تنبيه و مجازات بر آنها واجب است. اين كه جُناح (گناه) مترادف اِثم است. در آيه 203 سوره بقره، واژه (اِثم) به جاى جُناح (گناه) در بافت كاملاً مشابهى به كار رفته است. واژه جُناح (گناه) اغلب در احكام و دستورهاى مربوط به ازدواج و طلاق به كار مىرود.(5)
در روايتى از امام صادق(علیه السلام)مىخوانيم: «مَن يمُوتُ بِالذُّنوبِ اَكثَرُ مِمَّن يَمُوتُ بِالآجالِ...»: «آنها كه به وسيله گناه از دنيا مىروند، بيش از كسانى هستند كه به مرگ طبيعى مىميرند و آنها كه با نيكى زنده مىمانند (و طول عمر مىيابند) بيش از آنها هستند كه به عمر معمولى باقى مىمانند». و نيز از امام صادق(علیه السلام)نقل شده: «گاهى انسان گناه مىكند و از اعمال نيكى همچون نماز شب باز مىماند، (بدانيد) كار بد در فناى انسان از كارد در گوشت سريعتر اثر مىكند».(1)
انسان داراى دو گونه اجل است: يكى سررسيد نهايى عمر يعنى همان مدتى كه آخرين توانايى بدن براى حيات است و ديگر يعنى پايان يافتن عمر انسان بر اثر عوامل و موانع در نيمه راه و اين غالباً بر اثر اعمال بىرويه خود انسان و آلودگى به انواع گناهان است. بدون شك، هر كار خلافى در وضع فرد و جامعه اثر مىگذارد و موجب نوعى فساد در سازمان اجتماعى مىشود. گناه و كار خلاف و قانونشكنى، همانند يك غذاى ناسالم و مسموم است كه در سازمان بدن انسان، چه بخواهيم و چه نخواهيم، تأثير نامطلوب خواهد گذاشت و انسان گرفتار واكنش طبيعى آن مىشود. مثلاً دروغ؛ باعث سلب اعتماد مىشود، خيانت در امانت؛ باعث بر هم خوردن روابط اجتماعى مىشود، ظلم؛ هميشه منشأ ظلم ديگرى مىشود، سوء استفاده از آزادى؛ به ديكتاتورى مىانجامد.
در روايات اسلامى آمده است كه بسيارى از گناهان يك سلسله آثار شوم با خود به همراه مىآورند كه ارتباط و پيوندشان با آن آثار از نظر طبيعى ناشناخته است. به طورى كه درقرآن كريم آمدهاست: «اگر اهل شهرها و آبادىها ايمان آوردند و پرهيزكارى پيشه كردند، يقيناً بركات از آسمان و زمين را بر آنان مىگشاييم، ولى (آنها كه آيات الهى و
1) كافى، ج 2، ص 272
پيامبران را) تكذيب كردند، ماهم آنها را بهكيفر اعمالشان مجازات مىنماييم و(بهعذابى سخت) گرفتارشان مىكنيم».(1)پس فساد و گناه باعث بلاها و سلب بركات است.(2)
پيامبر(صلی الله علیه و آله)مىفرمايد: «مَن اَذنَبَ ذَنباً وَ هُوَ ضاحِكٌ دَخَلَ النّارَ وَ هُوَ باكٍ»(3)؛ «هر كس گناهى كند در حالى كه خندان باشد در آتش وارد مىشود در حالى كه گريان است».
انسانها گاهى به گناههاى خود افتخار مىكنند. در صورتى كه گناهكار هستند ولى از انجام گناه خوشحال و مسرور هستند و گناه مىكنند و مىخندند و مجازات نشدن سريع خود را دليل بر رضايت خدا مىدانند ولى خداوند مىفرمايد: «آتش دوزخ براى آنها كافى است، در آن وارد مىشوند و بد بازگشت گاهى است».(4)
گناه و نافرمانى خداوند، از اصلىترين عوامل سنگدلى و قساوت قلب است. اميرمؤمنان على(علیه السلام)مىفرمايد: «چشمها (از اشك) خشك نمىشود، مگر به دليل قساوت و سنگدلى قلبها، مگر به سبب زيادى گناهان».(5)سنگ دلى از بزرگترين عقوبتهاى الهى است كه گناهكاران به آن مجازات مىشوند. خداوند براى گناهكاران عِقابهايى دارد كه در قلب و بدن آنها است مانند تنگى معيشت و سستى در عبادت. هيچ بندهاى به عقوبتى بزرگتر از قساوت قلب مجازات نشده است. در حديث قدسى خداوند به موسى(علیه السلام)مىفرمايد: «... و به كسى به سبب زيادى مالش غبطه نخور زيرا با زيادى مال، گناهان به سبب حقوق واجب زياد مىشود...».(6)زيادى مال يكى ديگر از عوامل قساوت قلب است.
مال دنيا اگر چه از راه حلال هم فراهم شده باشد، دل مشغولىهاى خاصِّ خودرا به همراه دارد و حقوقى را بر گردن انسان مىنهد كه فارغ شدن از آن كار مشكلى است.
بيمارى مهلك قساوت قلب اگر با توبه از گناهانى كه موجب آن شده معالجه
نشود، انسان را از سعادت ابدى محروم مىنمايد. امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «قساوت از بزرگترين نوع شقاوت است».(1)اگر قساوت قلب براى كسى ملكه شود او را به نابودى ابدى مىكشد.
از موارد ديگر كه باعث سخت شدن قلب مىشود، لقمههاى حرام است. امروز در هيچ دانشگاه و مراكز تربيتى سخنى از لقمه حرام بيان نمىشود. امام حسين(علیه السلام)در روز عاشورا مىفرمايد: «شكمهاى شما از حرام پرشده و سخن حق در شما اثرى ندارد».(2)لقمه حرام انسان را تا مرز كفر پيش مىبرد و او را دچار فسق و فجور مىنمايد.
امام باقر(علیه السلام)مىفرمايد: «هر گاه گناه بر انسان غالب شود اميد به رستگارى او نخواهد بود و اين است معناى «كَلاَّ بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكسِبُونَ»(3).
اين است كه خداوند مىفرمايد: «اين چنين نيست كه مىگويند، بلكه گناهانى كه همواره مرتكب شدهاند بر دلهايشان چرك و زنگار بسته است كه حقايق را افسانه مىپندارند».(4)و نيز حضرت باقر(علیه السلام)مىفرمايد: «هيچ بندهاى نيست مگر اين كه قلبش سفيد است اما با انجام هر گناه، در آن سفيدى نقطه سياهى پديد مىآيد و اگر توبه كند، آن سياهى محو مىگردد و اگر بر گناه اصرار كند سياهى توسعه يافته و تمام سفيدى قلب را فرامىگيرد و ديگر انسان به خير و سعادت برنمىگردد».(5)
آرى زنگار گناه مانع درك حقيقت مىگردد. براى پاكى قلب و پاكى اموال و مبارزه با گناه و فساد بايد قبل از هر چيزى قلب و روح را از گناه با توبه كردن و خودسازى و الهام گرفتن از زندگى رهبران الهى تطهير كنيم و اموالى كه غصب شده و يا حرامى و يا حقى در آن است، آن را با پرداخت آنها پاك كنيم و با دعوت به سوى حق و امر به خوبىها و نهى از بدىها به خودسازى اعمال بپردازيم تا رستگار شويم.
جهل و نادانى و مغلوب شدن عقل و غلبه هواهاى نفسانى و تسلط نفس اماره بر وجود انسان و پيروى از اميال رنگارنگ و شهوات متنوع، آدمى را به ارتكاب گناه مىكشاند. از سوى ديگر استكبار در برابر خدا و دين و قرآن و پيامبر و امامان معصوم(علیهم السلام)و راهنمايان عالم موجب سقوط انسان به دره هولناك گناهان مىگردد. همچنين سپردن باطن و قلب و عقل و روح خويشتن به انواع وسوسههاى شياطين انسى و جنى از عوامل حتمى ارتكاب گناهان مىباشد.
بنابراين آشنايى با نقش شيطان در انحراف شخصيت انسان و سوق دادن او به انواع گناهان و فسق و فجور ضرورت دارد. البته ضعف ايمان و سستى عقيده و نيز ضعف اراده و هم نشينى با معاشران ناسالم و قرار گرفتن در محيطهاى ناسالم و دوستى با افراد آلوده به گناه و قرار گرفتن در معرض تعليمات و تبليغات ناسالم و آلوده مىتوانند از عوامل ديگر ارتكاب گناه به شمار آيند.
1- شيطان اعمال بد انسان را زينت مىدهد.(1)
2- شيطان عامل گمراهى و وسوسه و خروج آدم و حوا از بهشت اوليه بوده است.(2)
3- شيطان به انسان وعده به فقر مىدهد و او را به فحشاء امر مىكند.(3)
4- شيطان رباخواران را مَس مىكند.(4)
5- شيطان قرين و همنشين انسانها مىشود.(5)
6- شيطان فطرت پاك انسانها را به شرك آلوده مىكند. به طورى كه انسانها ولايت شيطان را به جاى خدا قرار مىدهند و از زيانكاران مىشوند.(6)
7- شيطان به انسانها وعده دروغ مىدهد و آنها را در آرزوهايى كه مانند سراب هستند مىاندازد و اين وعدهها همه فريب هستند.(1)
8- شيطان انسان را امر به شرابخوارى و قماربازى مىكند.(2)
9- شيطان بين شما به واسطه شراب و قمار دشمنى و كينه و بغض و عداوت ايجاد مىكند.(3)
10- شيطان انسانها را قسى القلب مىكند و انسانهايى كه دلشان سخت شده از او پيروى مىكنند و اعمال ناپسند خود را آراسته مىبينند.(4)
11- شيطان فرزندان آدم را همچون پدر و مادرشان آدم و حوا وسوسه مىكند و فريب مىدهد.(5)
12- شيطان فريبكار انسان را از بهشت الهى بيرون مىكند.(6)
13- شيطان با وسوسه باطن انسان را آلوده مىكند و اين آلودگى باطنى باعث مىشود كه با خشم به مردم نگاه كند.(7)
14- بدون شك شيطان براى انسان دشمنى آشكار است.(8)
15- شيطان همواره انسان را گمراه مىكند و بعد از آن او را تنها و غريب در وادى هلاكت وامىگذارد، يقيناً شيطان انسان را خوار مىكند.(9)
16- خدا از انسانها پيمان گرفته است كه شيطان را نپرستند چون او بىترديد دشمن آشكارى براى شما است.(10)
17- شيطان انسان را امر بهكفر مىكند و او را جزءگروه وحزب خود قرار مىدهد.(1)
18- بىترديد اسرافكاران و تبذيركنندگان پيروان و برادران شياطين هستند.(2)
19- شياطين به پيروان خود شبهات ناروايى را به ضد احكام خدا القاء «وحى» مىكنند.(3)
20- هر كسى كه از ياد و ذكر خدا غافل شود، شيطان همنشين و ملازم و دمساز او مىشود.(4)
شيطان مبدأ تكبر و استكبار و كفر و نفاق است. او موجودى است كه از خير دور شده، متمرد، شرور، مترود و هلاكت يافته است. البته او هيچ نقشى در خلقت ندارد و اراده و اختيار انسان را نيز نفى و سلب نمىكند بلكه او آنها را به بدى و زشتى دعوت مىكند و اين انسانها هستند كه دعوت او را مىپذيرند.
بىشك شيطان بر كافران سلطه دارد نه بر همگان البته او در اموال و اولاد انسان شريك مىشود و دشمن سوگند خورده انسان است. بنابراين هر مؤمن آگاه و بيدار و با بصيرتى بايد شيطان را دشمنى جدى و حقيقى بداند و در پناه خدا و با ياد و ذكر خدا و از طريق تقويت ايمان و عمل صالح و تقواى الهى، خود را از آسيبهاى شياطين محفوظ بدارد.
اسلام هشدار مىدهد كه از مسير شيطان نبايد پيروى كرد، از وسوسه و آواز شيطان نبايد تبعيت كرد، هر چند او از چهار طرف انسان را احاطه مىكند و از طريق نيروى خيالى و نيروى توهم و نيروى شهوت و نيروى غضب بر انسان سلطه پيدا مىكند اما اگر اين نيروها را تحت فرمان و تربيت دين و عقل و احكام شريعت درآيد هرگز شيطان نمىتواند بر انسان فرمان براند. قرآن كريم شيطان و پيروان آن را فاسق و فاجر معرفى نموده است.
فسق و فسوق در لغت به معناى بيرون شدن از فرمان خدا، خارج شدن از طريق حق و صلاح و ارتكاب اعمال زشت و ناروا است. به كسى كه چنين حالتى داشته باشد فاسق مىگويند كه جمع آن فسقه و فساق و به معناى گناه كردن و سرپيچى كردن از حق و دروغ گفتن و زنا كردن آمده است و فاجر به معناى گناهكار، تبهكار، زناكار و نابكار مىباشد و فجار و فجره جمع آن است.(1)
فسق در اخلاق عبارت است از بيرون رفتن از اطاعت پروردگار و عبادت او. و ضد آن، اطاعت كردن و به جا آوردن انواع عباداتى است كه در شريعت مقدسه وارد شده است.(2)
در قرآن كريم بيش از پنجاه مورد مشتقات كلمه فسق به كار رفته است. در آنجا كه خداوند امر مىكند، تمام ملائكه بر آدم سجده كنند، همه ملائكه سجده مىكنند ولى ابليس كه از جنيان بوده سرپيچى مىكند و قرآن سرپيچى آن ملعون را چنين بيان مىفرمايد: «فَفَسَقَ عَن اَمرِ رَبّهِ» يعنى از فرمان پروردگارش سرپيچى كرد. اگر چه معناى فاسق هر گونه سرپيچى از امر خدا است ولى معمولاً به مرتكب گناهان كبيره اطلاق مىگردد و فسق يا فسوق و فجر يا فجور از كلماتى است كه در قرآن مجيد گاهى متراف با كفر و گاهى علت آن به كار مىروند. وقتى كفر از درجهاى بگذرد، تبديل به فسق مىشود و وسعت واژه فاسق بيشتر از كافر است.
نشانههاى فاسقان را قرآن كريم چنين بيان فرموده است :
1- عدم هماهنگى بين گفتار و كردار: عدهاى هستند كه در حرف و زبان اظهار اخلاص و اعلام آمادگى براى همكارى بااسلام مىكنند ولى وقتى پاى عمل پيش مىآيد، ماهيت خود را با امتناع از شركت عملى آشكار مىسازند همچنان كه قرآن
مىفرمايد: «حاضر به جهاد نمىشوند و از جان و مالشان در راه خدا نمىگذرند و به جاى همكارى و مساعدت مسخره مىكنند، آنها فاسق هستند كه حتى استغفار شما (منظور پيامبر(صلی الله علیه و آله)است) در بخشوده شدن آنان اثرى ندارد، حتى بر احدى از آنان كه بميرند نماز هم مگذار و بر قبرشان هم نايست (زيرا آنها به خدا و رسول او كافر شدند و در حال كفر مردند و آنها فاسقان بودند)».(1)
و در جاى ديگر از قول حضرت موسى(علیه السلام)مىفرمايد: «پروردگارا من و برادرم جز خود اختياردار كسى نيستيم، بين ما و گروه فاسقين فرق بگذار».(2)
در اينجا هم اشاره به افرادى است كه قبلاً «زبانى» اعلام همكارى كرده ولى در عمل حاضر به جنگيدن و همراهى نيستند. البته ممكن است گفته شود كه ناهماهنگ بودن قول با عمل بيشتر نفاق مىباشد تا فسق كه مىگوييم نفاق نيز نوعى فسق است كه خداوند متعال مىفرمايد: «إِنَّ الْمُنافِقَينَ هُمُ الْفاسِقُونَ» يعنى منافقان خود فاسقند.(3)
قرآن كريم در آيه ديگرى تمام عناصرى را كه باعث مىشود ايمان آوردگان ناپايدار و متزلزل از راه ايمان دور افتند و رذالت فسق دامنگيرشان شود، برمىشمارد. «بگو: اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و خويشانتان و اموالى كه فراهم آوردهايد و تجارتى كه از بىرونقى و كسادىاش مىترسيد و خانههايى كه به آنها دل خوش كردهايد، نزد شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راهش محبوبترند، پس منتظر بمانيد تا خدا فرمان عذابش را بياورد، و خدا گروه فاسقان را هدايت نمىكند».(4)
2- بىوفايى به عهد و پيمان: خصلت منافقانه اين گروه هنگام عمل به تعهد و وفاى به عهد و ميثاق بروز مىكند. به هنگام حرف سخنان خوشايند مىزنند و وعده و وعيد مىدهند و اعلام همبستگى مىكنند ولى هنگام عمل جا خالى كرده و عهد و
پيمان خود را نقض مىكنند و به هيچ يك از وظايف وفادارى و تعهد، پايبند و مقيد نيستند و اين بىوفايى و عدم تعهد را قرآن چنين بيان مىفرمايد: «چگونه با مشركان عهدشكن، وفاى به عهد توان كرد؟ در صورتى كه اگر آنها بر شما مسلمانان پيروز شوند، مراعات هيچ علاقه خويشى و عهد و پيمان نخواهند كرد و به زبان بازى و سخنان فريبنده شما را خشنود مىسازند در صورتى كه به دل جز كينه شما را ندارند و بيشتر آنان فاسق و نابكارند».(1)
3- اقدام عليه اراده و خواست بارى تعالى: هر گونه سرپيچى از امر الهى فسق است و مستوجب كيفر الهى است همان طور كه شيطان از امر خداوند مبنى بر سجده بر آدم سرپيچى كرد «فَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّهِ» فاسق شد، اما گاهى فسق به بالاتر از اين هم اطلاق مىشود يعنى علاوه بر اين كه امر الهى اطاعت نمىشود، به نهى او هم عمل مىشود. اين نيز نشانه ديگرى از فاسقين است. مثلاً: قمار و افترا و تهمت از كارهايى است كه خداوند آنها را زشت شمرده و از ارتكاب به آنها نهى فرموده است، اما بعضى افراد آنها را انجام مىدهند، پس مرتكب آنها فاسق است.
4- فاسقان نمىتوانند دل مؤمن به خدا داشته باشند: فسق در مقابل ايمان است و هم چنان كه ايمان و كفر با هم قابل جمع نيستند، فسق هم با ايمان (مانع الجمع) است، نمىتوان هم مؤمن شد و هم فاسق، نشانههاى اين دو متضاد با هم هستند، سنگدلى و قساوت قلب از نشانههاى كافران و رأفت و خشوع قلب از صفات مؤمنان واقعى است و هم چنان كه ياد خدا موجب خشوع دل مىشود فراموشى ياد خدا موجب فسق مىگردد.
خداوند مىفرمايد: «آيا براى اهل ايمان وقت آن نرسيده كه دلهايشان براى ياد خدا و قرآن كه نازل شده نرم و فروتن شود؟ و ايمان زبانى نباشد و دلها هم ياد عظمت خدا كند و عبد ذليل در مقابل رب جليل به زارى بايستد براى ياد خدا و بر
1) سوره توبه، آيه 8
آن چه از جانب خداى متعال نازل شده؟ و مانند كسانى كه كتاب به آنها داده شده است (يهود و نصارا) نباشيد، كه دوره طولانى بر آنها گذشته و در اثر عدم خشوع دل به ياد خدا، دلهايشان زنگ قساوت گرفته و بسيارى از آنان فاسق و نا به كار شدند».(1)
و نيز مىفرمايد: «مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند، دلشان سنگين شد و به كيفر فراموش كردن خدا، خدا هم آنها را به خود فراموشى دچار كرد و اين گروه به علت عصيان به حقيقت از بدكاران عالمند».(2)
و خداوند درباره آن چه در انتظار مؤمن و فاسق است مىفرمايد: «آيا آن كه مؤمن است و آن كه فاسق است با هم يكسانند؟ نه هرگز يكسان نيستند، امّا كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند بهشتهايى كه اقامتگاه دائمى است به پاداش اعمالى كه مىكردهاند از طرف خدا براى آنها خواهد بود، اما كسانى كه عصيان ورزيدن و فاسق شدهاند جايشان جهنم است و هر وقت بخواهند از آن جا بيرون شوند، مأموران به آن جا بازشان گردانند و گويند عذاب جهنمى را كه در دنيا تكذيبش مىكرديد بچشيد».(3)
فاجر : كلمه فاجر، اسم فاعل از كلمه فجر و فجور است. اين كلمه نيز به صورت كلى مترادف با كافر به كار رفته است و معناى آن انحراف و دور شدن از صراط مستقيم و مرتكب عمل غير اخلاقى شدن نيز است.
در آيات 7 و 8 سوره شمس «قسم به جان آدميزاد و آن كس كه آن را با چنان نظام كامل بيافريد و در اثر داشتن چنان نظامى، شر و خير آن را به او الهام كرد»، خداوند، فجور و تقوا را در مقابل هم قرار داده است. از اين موضوع به خوبى استنباط مىشود كه معناى كلمه فجور با آن جنبه از كفر سر و كار دارد كه مستقيماً در مقابل با تقوا است و ابرار و فجار در مقابل هم قرار دارند.
در روز قيامت آنها كه نيكوكارند در نعمتند و آنها كه بدكارند در جهنمند. اهل دوزخ از دوزخ جداشدنى نيستند، پايان كار فاسقان. نفاق و كفر و سرپيچى از فرمان خداوند فسق و فجور است و آنها هم قابل بخشش خداوند نيستند.
حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله)مىفرمايد: «فاسق و فاجر چهار نشانه دارد: هزل و بازى گرى، بيهودهگويى، ياوه سرايى و تجاوز كردن و تهمت و بهتان زدن است».(1)
امام على(علیه السلام)فرمود: «مانند آنها نباشيد كه خدا فرموده است: «خدا را فراموش كردند و خدا هم دچار فراموشيشان كرد و آنها را به فسق وابست و آنها فاسقند».(2)
هواپرستى عامل گمراهى : گمراهترين مردم گروهى هستند كه رهبر خود را، هواىِ نفس خويش قرار داده و هرگز هدايت الهى را نپذيرفتهاند، هواى نفس، حجاب ضخيمى است در مقابل چشمان عقل انسان. هواى نفس، آن چنان دلبستگى به انسان، نسبت به موضوعى ايجاد مىكند كه قدرت درك حقايق را از دست مىدهد، چرا كه براى درك حقيقت، تسليم مطلق در مقابل واقعيات و ترك هر گونه پيش داورى و دلبستگى، شرط است. تسليم بىقيد و شرط در مقابل هر چيز كه عينيت خارجى دارد، خواه شيرين باشد يا تلخ، موافق تمايلات درونى ما يا مخالف، هماهنگ با منافع شخصى يا ناهماهنگ، ولى هواى نفس با اين اصول سازگار نيست.(3)
هواپرستى و عواقب دردناك آن : بى شك در وجود انسان، غرايز و اميال گوناگونى است كه همه آنها براى ادامه حيات او ضرورت دارد مانند: خشم و غضب، علاقه به خويشتن، علاقه به مال و زندگى مادى و امثال اينها. بدون ترديد دستگاه آفرينش، همه اينها را براى هدف تكامل انسان آفريده است.
اما مهم اين است كه گاه اينها از حدّ تجاوز مىكنند و پا را از گليمشان فراتر مىنهند و از صورت يك ابزار مطيع در دست عقل درمىآيند و بناى طغيان و ياغىگرى مىگذارند، عقل را زندانى كرده و بر كل وجود انسان حاكم مىشوند و زمام اختيار او را در دست مىگيرند.
اين همان چيزى است كه از آن به هواپرستى تعبير مىشود كه از تمام انواع بتپرستى، خطرناكتر است؛ و حتى بتپرستى نيز از هواپرستى ريشه مىگيرد.
به همين دليل پيامبر گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله)بت «هوا» را بزرگترين و بدترين بتها شمرده است و مىفرمايد: «در زير آسمان هيچ بتى بزرگتر در نزد خدا از هوا و هوسى كه از آن پيروى كنند وجود ندارد».
ائمه(علیهم السلام)مىفرمايند: «مبغوضترين و منفورترين بتى كه در زمين پرستش شده است، بت هوا است».(1)
هواپرستى، سرچشمه غفلت و بىخبرى است، چنان كه قرآن مىفرمايد: «از كسى كه قلب او را غافل از ياد خود كردهايم و پيرو هواى خويش است اطاعت مكن».(2)
هواپرستى سرچشمه كفر و بىايمانى است. قرآن مىفرمايد: «كسى كه ايمان به قيامت ندارد و پيرو هواى خويش است تو را از ايمان به آن بازندارد».(3)
هواپرستى بدترين گمراهى است، قرآن مىفرمايد: «چه كسى گمراهتر است از آن كس كه از هواى نفس خويش پيروى مىكند و هدايت الهى را نيافته است».(4)
هواپرستى نقطه مقابل حقطلبى است و انسان را از راه خدا بيرون مىبرد چنان كه در قرآن شريف مىخوانيم: «در ميان مردم به حق داورى كن و پيرو هوا مباش كه تو را از راه خدا گمراه مىكند».(5)
هواپرستى مانع عدالت و دادگرى است، چنان كه خداوند مىفرمايد: «از هوا
تبعيت نكنيد تا مانع اجراى عدالت شما نگردد».(1)
اگر نظام آسمان و زمين بر محور هوا و هوس مردم بگردد، فساد سرتاسر پهنه هستى را خواهد گرفت. امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «هواپرستى دشمن عقل است». و نيز مىفرمايد: «هواپرستى اساس تمام رنجها است». و «هرگز نه دين با هواپرستى جمع مىشود و نه عقل».(2)
خلاصه آن جا كه هواپرستى است نه پاى دين در ميان است و نه پاى عقل، در آن جا چيزى جز بدبختى و رنج و بلا نيست. در آن جا جز بيچارگى، شقاوت و فساد نخواهد بود. هواپرستى حتى دانشمندان و عابدان پرسابقه همچون «بلعم باعورا» را چنان از اوج عظمت انسانيت ساقط مىكند كه قرآن مَثَل آنها را به سگ پليدى مىزند كه همواره پارس مىكند.(3)
پيامبر(صلی الله علیه و آله)و اميرمؤمنان(علیه السلام)مىفرمايند: «خطرناكترين پرتگاهى كه بر سر راه سعادت شما قرار گرفته، هواپرستى و آرزوهاى دور و دراز است، چرا كه پيروى از هوا شما را از حق بازمىدارد و آرزوهاى دراز، آخرت را به دست فراموشى مىسپارد».(4)
خداوند در باره آنانى كه معبودشان هواى نفسشان است مىفرمايد: «همچون چهارپايانند»، بعد از آن ترقى كرده و اضافه مىكند «بلكه از آنها گمراهترند».(5)
پس هيچ موجودى خطرناكتر و زيانبارتر از يك انسان هواپرست و بىايمان و سركش نيست و به همين دليل در آيه 22 سوره انفال عنوان «شَرُّ الدَّوابِ»:«بدترين جنبندگان» به آنها داده شده است.
از ديدگاه اسلام، كليد بهشت، ترس از خدا و مبارزه با هواى نفس مىباشد، آن جا كه قرآن كريم مىفرمايد: «اما كسى كه از مقام پروردگار بترسد و نفس خويش را از هواپرستى نهى كند، بهشت جايگاه او است».(6)
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «شجاعترين مردم كسى است كه بر هواى خويش پيروز شود».(1)
دوستان حق و اولياء پروردگار و علماى بزرگ، بر اثر ترك هواپرستى به مقامات بلندى نايل شدهاند كه از طريق عادى غير ممكن بوده است.(2)
همانطور كه قبلاً گفته شد، قرآن كريم نسخهاى الهى است كه بسيارى از دردها را معرفى نموده و راهكارهاى درمان آنها را نيز مشخص كرده است.
مانند كفر و شرك و گمراهى و نفاق، كه امام على(علیه السلام)اين دردها را بزرگترين دردهاى بشرى معرفى مىكند،(3)چرا كه موجب انحراف كلى در زندگى بشر شده، سرمايه عمر، تلاش و سعادت جاودانى انسان را به نابودى مىكشاند.
قرآن كريم در آيات متعددى با كفر و گمراهى به مبارزه برخاسته و آحاد مردم را به هدايت و توحيد فرامىخواند و آن را هدف پيامبران الهى دانسته است.
از مهمترين امراض و بيمارىهاى عقل و تفكر و انديشه مىتوان از غفلت، جهل، غرور، لجاجت، جدايى و فاصله گرفتن از حق، فقدان گوش شنوا، فقدان عقل بيدار و غوطهور شدن در مستىهاى گوناگون چون مستى حُب دنيا، مستى جوانى، مستى هوا و هوس و مستى اميال سركش و استفاده از سفسطه و مغالطه و نظاير اينها كه آدمى را از درك حقيقت كور و كر نموده و بصر و بصيرت انسان را مىگيرد، نام برد.
عقل پاك و خالص و بدون آلودگى به هوا و هوس و شهوات و مبرا از سفسطه و مغالطه از منابع اثباتى دين است. عقل در صورتى چشمه جوشان دين است كه نه از
درون و نه از بيرون آلوده نشود. عقل فطرى خالى از آلودگى از منابع اثباتى دين است، اما اگر به اوهام نفس و خيالات و شيطان آلوده شود اعتبار خود را از دست مىدهد.
شيطان با همه توان خود مىكوشد اين چشمه معرفتى «عقل» را با اوهام ببندد، زيرا برنامه رسمى شيطان دو كار است :
1- مغالطه، كه منطقىها به علاج آن پرداختند و حكيمان سعى كردند آن را شناسايى كنند و به دام آن نيفتند. (مغالطه اقسامى دارد كه در منطق از آن بحث مىشود.)
2- كار ديگر شيطان بسيار مهم است و علاج آن از حكمت نظرى و منطق هم ساخته نيست، بلكه فقط از اخلاق و عرفان عملى برمىآيد. شيطان، باطل را به صورت حق، زشت را به چهره زيبا جلوه مىدهد و بد را به شكل خوب معرفى مىكند. زيرا قضايا بر دو قسماند: حق و صادق، باطل و كاذب، و شيطان قضاياى باطل را به صورت حق جلوه مىدهد، تا انسان دچار خطا گردد.
در اين فتنه، كوشش شيطان نفوذ در محور انگيزه است نه انديشه، يعنى تلاش مىكند در نيّت، اراده، عزم، اخلاص و مانند آن راه يابد يا شهوت و غضب را بر عقل عملى حاكم گرداند.
با توجه به اين كه شيطان در محور انگيزه نفوذ مىكند تا انسان را به بيراهه بكشاند، رسالت تهذيب نفس و تزكيه روح در اين جا روشن مىشود. زيرا تهذيب نفس، زمينه دفع نفوذ شيطان را در انسان فراهم مىكند. مغالطه يعنى كسى شىء بدلى و شبيه اصل بسازد و به جاى اصل بر ديگرى تحميل كند تا او را دچار غلط و اشتباه نمايد. به سخن ديگر، مغالطه يعنى بدل به جاى اصل بنشيند.
البته اين مغالطه در برهان، خطابه، شعر و جدل راه مىيابد. دخالت شيطان در خطابه و موعظه آن است كه شبيه مقبولات را به جاى آنها مىنشاند. در شعر هم كه با خيالات، قضايايى ترسيم مىكند. شيطان، شبيه خيال را به جاى آن قرار مىدهد. در جدال نيز مقدمه نامقبول را كه شبيه مقبول است به جاى مقدمه پذيرفته شده شخص مقابل قرار مىدهد، تا نتيجهاى كه با آن مقدمه سنخيت داشته باشد، استنتاج كند.
عالمان منطق، با ساختن ترازو و معيار، خواستهاند ميان برهان و شبيه برهان، خطابه و شبيه خطابه، شعر و شبيه شعر و جدال و شبيه جدال فرق گذاشته شود. بنابراين با منطق و حكمت مىتوان راه ورود و نفوذ شيطان به «قياسات»را بست و از مغالطه در انديشه نجات يافت.
كاركرد مهمتر شيطان كه از مغالطه منطقى هم خطرناكتر است، نفوذ در انسان مىباشد، تا در داورى نهايى و اصيل او مغالطه كند و غير عقل را به جاى عقل بنشاند كه بر اثر آن، مغالطه در هويّت انسان راه خواهد يافت. حل اين مغالطه، نه از منطق ساخته است و نه از حكمت، بلكه در درجه نخست، عرفان عملى و پس از آن اخلاق كارساز است. زيرا خود عقل كه براى تشخيص حق از حقنماست، چيز ديگرى به جاى او بر كرسى داورى قرار گرفته است و مىخواهد داورى كند. خود ابليس به جاى شخص معين نشسته است و مىانديشد و تصميم مىگيرد و عمل مىكند. رسالت اصلى انبياى الهى(علیهم السلام)حلّ مغالطه شيطان در هويت انسان است زيرا عرفان عملى و اخلاق از بركات آنان است.
رهبران الهى با همه توان مىكوشند به انسانها بفهمانند بايد روى كرسى فطرت الهى خود بنشينند و از جان خود مراقبت كنند تا كسى نيايد و آنها را از خودشان نگيرد و نگويد كه من، تو هستم و تو منى، و غير عقل يعنى سفاهت را به جاى عقل آنها و ديو را به جاى انسان ننشاند.
يكى از شاگردان خاص امام صادق(علیه السلام)از آن حضرت پرسيد كه عقل چيست؟ عقلى كه همه فتواها از اوست و خود، منبع دين و معيار انسانيتِ انسان است، كدام است؟ امام(علیه السلام)فرمود: «عقل آن است كه انسان فقط خدا را بشناسد و او را عبادت و با آن بهشت را كسب كند».(1)
اگر شخص عاقل در ايمانش متوسط بود، بهشتى كسب مىكند كه نهر روان
1) الكافى، ج 1، ص 11
داشته و نهال در آن كاشته شده است، و اگر به مرحله اوحدى از انسانها رسيده باشد، به «جنت اللقاء» بار مىيابد.
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «شيطان، نخست از راه مكروهات و آن گاه از راه معاصى صغيره و سپس از راه معاصى كبيره در دل انسان نفوذ مىكند و سپس در حريم دل آشيانه ساخته و لانه مىكند و به تدريج تخمگذارى دارد و اين تخمها جوجه مىشوند و او جوجههاى خود را مىپروراند، آن گاه فضاى دل، جاى طيور شيطنت مىشود چنين انسانى مجرى دستورهاى شيطان مىشود، به شكلى كه شيطان با چشم او نگاه مىكند و با زبان وى سخن مىگويد و انسان وادار مىشود كه زبان را در اختيار ابليس قرار دهد».(1)
زيرا زمام فرمان و اراده، در دست ديگرى است و اينجاست كه شيطان، انسانيت انسان را دفن مىكند، نه اين كه بميراند و به سخن ديگر، انسان را زنده به گور مىكند، وگرنه فطرت توحيدى هيچ كسى نمىميرد.
شيطان در فطرت نفوذ كرده و چيزى شبيه عقل مىسازد و به جاى عقل در نهاد او مىگذارد، بنابراين مغالطهاى كه شيطان در فطرت ايجاد مىكند با منطق حل شدنى نيست و علاج آن فقط از عرفان و اخلاق ساخته است، كه به آن مغالطه در هويت انسان هم گفته مىشود. تا انسان به درون خود سرى نزند، نمىيابد كه آيا انسان است يا ديگرى جاى او نشسته است!!(2)
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «جهل عميقترين بيمارى است. جهل ميرانده زندگان و جاودانىبخش به شقاوت است. جهل موجب فساد همه امور است. اگر بندگان در هنگام جهل و نادانى توقف نمىكردند هرگز كفر نمىورزيدند و هرگز گمراه نمىشدند».(3)
اما علم و دانش حيات اسلام و ستون اسلام است. ايمان و علم دو برادر همزادند كه هرگز از هم جدا نمىشوند. قرآن مىفرمايد: «از جاهل اعراض كنيد».(1)
حضرت على(علیه السلام)فرمود: «مردم با چيزى كه نمىدانند دشمنى مىكنند. اعتماد كردن به دنيا از نشانههاى جهل و نادانى است».(2)
حضرت همچنين مىفرمايد: «رأس همه فضايل و غايت فضايل علم است».(3)و نيز: «علم گرامىترين ميراث است».(4)«چه شرافتى كه شامل همه شرافتها مىشود و آن شرافت كسى است كه علم به او شرافت داده است».(5)«علم اساس همه خيرات و جهل اساس همه شرور است».(6)«علم حيات نفس و نورانيت عقل و ميراننده جهل
است».(7)«علم حيات دلها و نور ديدگان از كورى و نيروى بدنها از ضعف است».(8)
پيامبر(صلی الله علیه و آله)به اصبغ بن نباته فرمود: «علم را فرابگيريد كه در تعليم علم پنج نيكى وجود دارد. به وسيله علم خداوند اطاعت و عبادت مىشود، به وسيله علم خداوند شناخته و به توحيد پرستش مىشود، به وسيله علم صله ارحام انجام مىشود، به وسيله علم حلال و حرام شناخته مىشود، و علم پيشواى عقل و عقل تابع علم است كه نيكبختان بدان الهام مىشوند و شقاوتمندان از آن محروم هستند».(9)
بيشترين قيمت (ارزش) را مردمانى دارند كه بيشترين علم را دارند و كمترين قيمت (ارزش) را مردمانى دارند كه كمترين علم را دارند.
پيامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود: «انما العلم ثلاثه: آية محكمة او فريضة عادلة، اَو سنّة قائمة، و ما خلاهنّ فهوفضل.»(10):
«همانا علم بر سه قسم است: اول علمى كه آيه محكمه مىباشد و آن علم به
اصول عقايد و اعتقادات دينى است. دوم علمى كه فريضه عادله مىباشد و آن علم به حقايق اخلاقى و فضايل و رذايل نفسانى است. سوم سنت قائمه و آن علم به حلال و حرام شرعى و شرعيات و احكام عملى دين مبين اسلام مىباشد و آن چه جز اينها باشد همه فضل مىباشند نه علم».
هر گاه از عقل و علم به حد افراط استفاده شود يعنى عقل، علم و حكمت در اهداف و اغراض فاسد و باطل به كار رود آن را مكر مىگويند و راه درمان آن جلوگيرى از افراط در عقل و حكمت و علم مىباشد، به گونهاى كه از حد اعتدال خارج نگردد.
مهمترين امراض اعتقادى كفر، شرك، نفاق، پوچگرايى، يأس و نااميدى از رحمت خداوند، خودفراموشى و خدافراموشى (نسيان) و سوء ظن به خدا مىباشند.
كفر به اللّه : كفر ورزيدن به دين عبارت است از انكار تمام يا برخى از مظاهر و ارزشهاى دين. كافران دين دو دسته هستند: نوع اول، بتپرستان مادهگرا و كسانى هستند كه منافع مادى در حيات دنيوى را خواهانند. اين گروه، دين اللّه و رسالت او را به اجمال و يا به تفصيل انكار مىكنند. قرآن اين مردمان را به مشركين و راه آنان را به شرك توصيف فرموده است و شرك عبارت است از اعتقاد به غير خدا و عدم ايمان به رسالتى كه بر پيامبران فرستاده شده است.
راه و روش كافران همان طور كه قرآن فرموده، عبارت است از :
1- آنان يكتايى خداوند را مردود مىشمارند و به معبودهاى متعدد ديگر از قبيل انسان و موجودات ديگر عالم هستى و يا پديدههاى زندگى اجتماعى ايمان مىآورند: «اين عذاب براى آن است كه چون خدا به يكتايى ياد مىشد، شما كافر مىشديد و اگر براى او شريك مىگرفتند ايمان مىآورديد. پس اينك حكم (شما) با خداى متعال است».(1)
1) سوره غافر، آيه 10
2- آنها فقط تحت تأثير زندگى دنيا و بهرههاى مادى آن قرار مىگيرند و مؤمنين به خداوند يكتا و روز آخرت و نعمتهاى اخروى را به سخره مىگيرند: «زندگى دنيا (و متاع دنيوى) در نظر كافران جلوه نمود. آنها اهل ايمان را مسخره مىكنند، ولى مقام تقواپيشگان در روز قيامت بسى برتر از كافران است و خدا به هر كه بخواهد روزى بىحساب بخشد».(1)
كافران روز قيامت را انكار مىكنند. آثار زيانبار انكار جهان آخرت بسيار است كه در اين جا به برخى از آنها اشاره مىنماييم :
•زينت اعمال و كورى باطن؛ خداوند مىفرمايد: «كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، كردارهايشان را در نظرشان بياراستيم (تا همچنان) سرگشته بمانند».(2)
در اين آيه، ايمان نداشتن به آخرت سبب تزيين اعمال بد انسان در نظرش مىشود. يعنى عمل آنها را به گونهاى مىآراييم كه آدمى شيفته آن شود و گمان كند نيكوترين كار همان است كه انجام مىدهد. آدمى در زندگى دنيا تمام همتش براى رسيدن به سعادت است و اين ميسر نيست، مگر آن كه طريق حق را بپيمايد كه اگر جز اين شود، زيان خواهد ديد، اما با اين همه، خسارتش قابل رفع است و اميد نجات او مىرود. اما اگر راه خطا رفت و باطل را پذيرفت و واقعاً از حق روىگردان شد، چنين كسى از هر زيان ديدهاى، زيانبارتر است و عملش از هر عملى بىنتيجهتر، چرا كه ديگر اميدى براى نجاتش نيست. كسى كه قيامت را باور نكند، به سعادت و رستگارى حقيقى كه تنها در آن جهان محقق مىشود، ايمان نمىآورد و در نتيجه تنها براى رسيدن به سعادتهاى توهمى در دنيا مىكوشد. آن كسى كه به آخرت ايمان ندارد، بىترديد غير از لذت دنيا سعادتى را نمىشناسد و طبيعى است اعمالى كه او را به اين لذت برساند، آنها را عامل تأمين سعادت مىداند و تنها به آنها بسنده مىكند. اگر كسى آخرت را باور نكرد و دنيا را تنها جايگاه حيات
ارزيابى نمود، لذت و رنج و زشت و زيباى او نيز به همين جا محدود مىگردد.
از اين رو يكى از وظايف پيامبران نشان دادن عوالم ديگر و گسترده كردن افق ديد انسانهاست. همانطور كه قرآن فرمود: «دنياپرستان و آنهايى كه به آخرت ايمان ندارند بىبصيرت و كور مىشوند و اين كورى باطنى همراه با تحير و سرگردانى است كه منكران قيامت به آن دچار مىشوند».
•منكران قيامت دچار عدم فهم عميق و بىعلاقگى به شنيدن معارف قرآن هستند؛ «و چون قرآن بخوانى، ميان تو و كسانى كه به آخرت ايمان ندارند پردهاى پوشيده قرار مىدهيم. و بر دلهايشان پوششها مىنهيم تا آن را نفهمند و در گوشهايشان سنگينى قرار مىدهيم و چون در قرآن پروردگار خود را به يگانگى ياد كنى با نفرت پشت مىكنند».(1)
اين آيات يكى از آثار مهم ايمان نداشتن به عالم آخرت را يادآور مىشود. كسى كه به عالم آخرت ايمان نداشته باشد، قدرت فهم عميق قرآن را ندارد و قدرت شنيداريش نسبت به آيات قرآن نيز سنگين است، يعنى حوصله شنيدن آيات الهى را ندارد و حجابى بين آنها و پيامبر و قرآن و اهلبيت وجود دارد و اين پرده معنوى ميان منكرين معاد و پيامبر(صلی الله علیه و آله)آن چنان ضخيم است كه گويا پيامبر و قرائت او را نمىبينند. اين پرده كنايه از ديوار بىاعتمادى و لجاجت و تعصب است. اين حجاب ضخيم آنها را مستور كرده يعنى بر قلوبشان غلافهايى نهاديم تا قرآن را عميقاً نفهمند.
كافران منكر جهان آخرت، تنفرشان به هنگام تذكر توحيدى خداوند است.
در سوره مدثر شدت اين روىگردانى را، خداوند به فرار گورخرانِ رم كرده از شير ژيان تشبيه نموده است؛ «كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنفِرَةٌ * فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ»: «به خرانِ رميدهاى مانند كه از پيش شيرى گريزان شده است».(2)
•غوطهور شدن در گناهان؛ «آيا كسى كه (روزِ) جزا را دروغ مىخواند، ديدى؟ اين همان كس است كه يتيم را به سختى مىراند و به خوراك دادن بينوا ترغيب نمىكند».(1)اين آيات دو پيامد مهم تكذيب مسئوليت و نظام جزا و پاداش در قيامت
را ارتكاب دو عمل غير انسانى مىداند، يكى راندن خشن و تند يتيمان و بىسرپرستان از گرد خود و دوم ترغيب نكردن به سير نمودن مسكينان كه اين كار كمترين وظيفه اغنياست.
كمفروشى در روابط اقتصادى از ديگر آثار ايمان نداشتن به قيامت است.(2)
سستى و شانه خالى كردن از وظايف دينى، از جمله آثار ايمان نداشتن به آخرت مىباشد. كسى كه از نظر علمى و عقلى قيامت را پذيرفته باشد، اما بدان باور قلبى نداشته باشد، موجب فرار او از تكليف مىشود و نيز از سويى باعث مىشود كه براى تكليف گريزى خود مجوزى بيابد.(3)
پس از آيات بيان شده شاخصهاى به دست مىآيد تا كسانى را كه مدعى ايماناند، از مؤمنان حقيقى تميز دهيم.
3- كافران حاضرند مال بسيار براى بستن راه خدا و انتشار بتپرستى يا فردپرستى مادهگرايانه و عبادت موجودات ديگر غير از خداوند يكتا انفاق كنند : «كافران اموالشان را انفاق مىكنند، براى اين مقصود كه راه خدا را سد كنند. پس به زودى مالهاشان بر سر اين خيال باطل برود و حسرتش بر دل آنها بماند و آن گاه مغلوب نيز خواهند شد، آن كافران به سوى جهنم رهسپار مىشوند».(4)
4- كافران، دين حق و اللّه را گاه خرافه و گاه سحر و دروغ و خدعه و نيرنگ توصيف مىكنند: «و چون آيات روشن ما بر آنها تلاوت شد، گفتند اين شخص (كه دعوى رسالت مىكند) جز آن كه مردى است كه مىخواهد شما را از دين
پدرانتان برگرداند، هيچ چيز ديگر نيست. و نيز گفتند اين (قرآنش هم) جز آن كه خودش آن را بافته و به دروغ به خدا نسبت مىدهد چيز ديگرى نباشد. و كافرانى كه آيات حق بر آنان آمد، گفتند كه اين كتاب جز سحر آشكار چيز ديگرى نيست».(1)
5- كافران مردم را تشويق مىكنند تا سخنان باطل و بيهوده در شأن قرآن القاء كنند: «آنان كه كافر شدند گفتند: به اين قرآن گوش فراندهيد و سخنان لغو و باطل در آن القاء كنيد تا مگر بر او غالب شويد».(2)كافران هم قرآن و تمام رسالتهاى الهى سابق بر قرآن را نيز انكار مىكنند و به تعاليم آنها كفر مىورزند. دين اينان عبارت است از بهرهگيرى از منافع مادى و حسّى، بدون هيچ قيدى از جهت حرام و حلال بودن و دورى مطلق از معيارهاى اخلاقى جوامع انسانى.
نوع دوم از كافرين به دين خداوند، كسانى هستند كه به برخى از مضامين كتاب و تعاليم اللّه ايمان دارند و به پارهاى از آن كفر مىورزند. يعنى تحت تأثير دنيا و منافع مادى خود به برخى از تعاليم و احكام عمل نمىكنند و از طرفى به سبب عادت يا تقليد يا باز هم به خاطر منافع ماديشان بعضى از تعاليم و احكام را انجام مىدهند. قرآن كريم اين گونه افراد را كافرين بنى اسرائيل معرفى مىنمايد كه در مبحث نفاق آنها را مورد بررسى قرار مىدهيم.
به طور كلى ساختمان درونى مفهوم كفر بسيار گسترده است به طورى كه شامل عنصر ناسپاسى و واقع شدن در برابر ايمان و اشغال قلب كافر و نيز شرك و گمراهى و ضلالت و هواى نفس كه علت اصلى ضلالت است و كبر و تكبر و استهزاء وحى و رسالت و فسق و فاسق و فاجر بودن و ظالم بودن و سرانجام نفاق و منافق بودن و همه رذايل اخلاقى كه موجب جهنمى شدن مىگردد، است.
شرك به اللّه : انسان در مرحله طفوليت (ناخودآگاه) فقط به مصالح خويش مىانديشد، و پدر و مادر را بنا بر مصلحت و از جنبه خودپسندى دوست مىدارد. او
مىبيند كه پدر و مادر، ضرر را از او رفع و منفعت را براى او جلب مىكنند. هر كدام از پدر و مادر كه خواستههاى طفل را بهتر انجام دهد، محبتش نسبت به او قوت مىگيرد و متوقع مىگردد كه بيش از پيش درصدد اجابت خواستههاى او باشد. كودك تا مرحله بلوغ، ارزش حقيقى والدين را نمىشناسد و درك نمىكند كه آنها او را پرورش دادند و مهربانى كردند و در اين راه به مشقات و سختىها تن دردادند. زيرا او هنوز نمىداند كه پدرى چيست و مادرى كدام است، تا آن كه مهر آن دو در او رسوخ كامل كند و در اين طريق مصلحت فردى محرك او نباشد. اما گاهى اين مصلحتگرايى فردى و خودپسندى، در تمام مراحل تكامل، تا سن كهولت يا كمى قبل از آن، او را رها نمىكند و در تمام حالات و اعمالش ملازم اوست.
اين نكته فقط در قبال والدين متجلّى نمىشود، بلكه هر كس را كه مورد احترام و عبادت خود قرار مىدهد، از اين قاعده مستثنى نمىكند. به اين معنى كه وقتى انسان، موجودى را عبادت و پرستش كند، مىكوشد كه حداكثر احترام و ستايش را براى او قايل شود و هر نقص و شكى را از ارزش والاى معبودش، به خصوص از قدرت و توانايى او دور كند. اما وقتى مصلحت فردى و خودبينى در انسان متمكن گردد، هيچ موجود معيّنى را ستايش و احترام بسيار نمىكند، بلكه برحسب نفع پرستى فردى خويش، همواره از معبودى به معبود ديگر منتقل مىشود.
وقتى دريابد كه معبود كنونى قدرت تحقق آمال و منافع شخصى او را ندارد، به سرعت از او روى مىگرداند و حتّى از محيط مىگريزد و به معبودى ديگر كه اينك قدرت تحقق بخشيدن به منافع شخصى او را دارد روى مىآورد.
بنابراين عبادت فردى كه مصلحت گرايى و خودپسندى بر او غلبه يافته است، جز عبادتى پراكنده با معبودهايى متعدد نيست. گاه معبودش انسان است و گاه پستتر از انسان، حيوانات و جمادات. چنين فردى گمان مىبرد كه اين معبود، اينك قادر بر تحقق بخشيدن به منافع اوست. هرگز او را توجّهى به عبادت و ستايش موجودى مافوق انسان نيست. زيرا مصلحت گرايى و خودبينى او، ارتباط استوارى
با جسم و شهوات جسمانى و زمينى و منافع حاصل از آن دارد. اين علايق اجازه نمىدهد كه او به مافوق انسان بنگرد. اگر موجودى زمينى را به عبادت برگزيند، جز به خاطر جلب منافع و مصالح فردى نيست.
درست مانند كودكى كه به پدر و مادرش به چشم پدرى و مادرى نمىنگرد و اگر نسبت به آنها علاقه و محبت دارد به جهت دستيابى به مصالح و خواستههاى خود است.
از طرف ديگر، اين كودك هرگز نمىتواند در ماوراى شخص پدر و مادر به معانى ديگر بينديشد. مشرك به خداوند نيز مانند چنين فردى، به جهت آن چه گفتيم، نمىتواند عبادت خويش را تنها به الله كه مافوق موجودات ديگر است و چشمها او را نمىبيند و لطيف است، منحصر كند.
اين شخص نمىتواند حداكثر احترام و ستايش را براى اين خداوند يكتا رعايت كند. پروردگارى كه خالق جهان هستى است و صفاتش در تمام ارزشهاى متعالى تجلّى يافته است. صفاتى كه بايسته است انسان از طريق عبادت، به آنها نزديكى جويد و در سطح زندگى انسانى خويش، خود را با تمسك به آنها عظمت بخشد.
صفات خداوند يكتاى پاك، در علم، قدرت، خلق، ابداع، اراده، مشيت، رحمت، حيات و بقا و ساير صفاتى كه آيات قرآن كريم بيان كننده آنها است متجلى شده است.
شرك به خداوند يكتا در حقيقت آن است كه انسان حداكثر ستايش و عبادت خويش را مخصوص موجودات ديگرى غير از الله، يعنى موجوداتى كه در زندگى دنيا قابل ديدن و مشاهدهاند، بنمايد. هدف كسى كه شرك مىورزد آن است كه مصالح و منافع فردى خويش را تحقق بخشد.
در اين صورت، معبود او نمىتواند معبودى واحد باشد، بلكه به مقتضاى منافع، متعدد مىشود و خود او از اين معبود به آن معبود مىپردازد. مشرك به الله نمىتواند به ارزشهاى والاى انسانى ايمان داشته باشد و كفر او به الله، نيز دليل عدم ايمان و اعتقاد او به اين ارزشها است.
مشرك فقط به مصالح و منافع شخصى خويش ايمان دارد و نفاق و فرصتطلبى را مغتنم مىشمارد. زيرا خيانت و نيرنگ، خلق و خوى اوست و هرگاه در دستيابى به اهداف و منافع شخصى خويش به حيله و نيرنگ و خيانت نياز پيدا كند، از آن اِبا ندارد.
خداوند در مورد شرك مىفرمايد: «خداوند همه گناهان را براى كسى كه بخواهد مىبخشد، جز شرك را، و كسى كه براى الله شريك قايل شود، گناه عظيمى مرتكب شده است».(1)
مىتوان گفت اين آيه از اميدبخشترين آيات قرآن است. آيه فوق صريحاً اعلام مىدارد كه همه گناهان ممكن است مورد عفو و بخشش واقع شوند ولى شرك به هيچ وجه بخشيده نمىشود، مگر اين كه از آن دست بردارند و توبه كنند و موحد شوند. و نيز مىتوان گفت هيچ گناهى به تنهايى ايمان را از بين نمىبرد، همان طور كه هيچ عمل صالحى با شرك، انسان را نجات نمىدهد.
خداوند در آيه ديگر از قرآن نشانه مشرك را چنين بيان مىفرمايد: «و هنگامى كه خدا به يگانگى ياد مىشود (و نامى از معبودان مشركان به ميان نمىآيد) دلهاى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، نفرت پيدا مىكند و چون يادى از معبودان ديگر به ميان مىآيد (هر گاه ذكر غير خدا كنند) ناگاه خرم و مسرور و شاد مىشوند».(2)
مشرك، به خداوند يكتا و روز آخرت ايمان ندارد و چون خداوند به يگانگى ياد مىشود از نام خدا وحشت مىكند. مشرك آنچنان به زشتىها خو مىگيرد و از پاكىها و نيكىها بيگانه مىشود كه از شنيدن نام حق ناراحت و از شنيدن باطل مسرور و شاد مىگردد. در برابر خداوندى كه آفريننده عالم هستى است سر تعظيم فرود نمىآورد، اما در برابر قطعه سنگ يا چوبى كه خود ساخته و يا انسان و موجوداتى همانند خود زانو مىزند و تعظيم مىكند.
در آيه ديگر چنين آمده است: «هنگامى كه پروردگارت را در قرآن به وحدانيت ياد مىكنى (مشركان) فرار مىكنند».(1)
پيامبر بزرگ خدا نوح(علیه السلام)از دست اين گونه كجانديشان به خدا شكايت مىكند و در آيه ديگر مىفرمايد: «خداوند، هر زمان آنها را دعوت كردم تا به درگاه تو آيند و آنها را بيامرزى، انگشت در گوشها گذاردند و لباس بر سر و صورت خود پوشيدند تا صداى مرا نشنوند و در مسير گمراهى اصرار ورزيدند و استكبار كردند».(2)
آرى چنين است حال مشركان متعصب و لجوج جاهل مغرور. در اين آيه سرچشمه بدبختى مشركان را دو چيز مىداند: 1- انكار اصل توحيد، 2- عدم ايمان به آخرت.
البته نقطه مقابل آنها مؤمنانى هستند كه از شنيدن نام خداوند يگانه چنان مجذوب نام مقدسش مىشوند كه حاضرند هر چه دارند نثار راه خداوند نمايند. نام محبوب كامشان را شيرين و مشام جانشان را معطر و تمام قلبشان را روشن مىسازد. نه تنها نام او كه نام هر چه ارتباط و پيوندى با حضرت حق دارد براى مؤمن سرور آفرين است.
مشرك، به خداوند يكتا و روز آخرت ايمان ندارد و تنها به محسوسات، براى منافع شخصى خود اعتقاد دارد. خداوند در وصف مشركين و تعلق خاطر آنان به بهرههاى زندگى مادى و در به دست آوردن اين منافع و بهرههاى آن چنين مىفرمايد :
«خدايى كه آن چه در آسمانها و زمين است همه ملك اوست و در سيطره مالكيت و فرمانروايى اوست، واى بر كافران از عذابى سخت. (كافران) همانان كه زندگى دنيا را بر آخرت مقدم مىدارند و محبوبتر از آخرت مىدانند و خلق را از راه خدا برگردانند و آن راه راست را به شك و شبهات كج مىكنند. آنان در گمراهى بسيارند».(3)
در اين آيات خداوند صفات كافران را به سه قسمت تقسيم مىنمايد :
1- آنها كسانى هستند كه زندگى پست اين جهان را بر زندگى آخرت مقدم مىشمارند و به خاطر همين روحيه، ايمان و حق و عدالت و شرف و آزادگى و سربلندى را كه از ويژگىهاى علاقهمندان زندگى جهان آخرت است فداى منافع پست و شهوات و هوسهاى خود مىسازند.
2- آنها به اين مقدار هم قانع نيستند بلكه علاوه بر گمراهى خودشان سعى در گمراه ساختن ديگران هم دارند. آنها مردم را از راه خدا باز مىدارند. در حقيقت آنها در برابر راه «الله» كه راه فطرت است و انسان مىتواند با پاى خود آن را بپيمايد، سد و مانعهاى گوناگون ايجاد مىكنند. هوسها را زينت مىدهند و مردم را تشويق به گناه مىنمايند و از درستى و پاكى مىترسانند.
3- كار آنها تنها ايجاد سد و مانع در راه «الله» هم نيست، بلكه علاوه بر آن، سعى مىكنند آن را دگرگون نشان دهند. در واقع آنها با تمام قوا مىكوشند ديگران را همرنگ خود و هممسلك خويش سازند به همين دليل سعى دارند راه مستقيم الهى را كج كنند و با افزودن خرافات و انواع تحريفها و ابداع سنتهاى زشت و كثيف به اين هدف برسند.
پس روشن است كه اين افراد با داشتن اين صفات و اعمال در گمراهى بسيار دورى هستند، همان گمراهى كه بازگشتشان به راه حق بر اثر بُعد و دورى مسافت به آسانى امكانپذير نيست كه همه اينها محصول اعمال خود آنها است.
نفاق : در ميان مردم و جامعه، افرادى هستند كه نسبت به مبانى اعتقادى جامعه، نه ايمان راستين دارند و نه كفر قاطع. خطر اين افراد براى جامعه و براى كسانى كه نسبت به آنها اظهار دوستى و صداقت مىكنند، بيشتر از كسانى است كه مخالفت و دشمنى خود را آشكار مىكنند. اين افراد در حقيقت ضعيف و ترسو هستند. اين افراد كه به منافق موسومند، مردمانى فرصتطلب و نفعپرستند كه در سياست و علم و دين و بالاخره در تمام شئونات و ارزشهاى هر جامعهاى كه ايمان و كفر در آن
راه داشته باشد، دخالت دارند. نفاق در لغت به معنى ايجاد كننده شكاف است.
نفاق مصدر است به معنى منافق بودن، منافق كسى است كه در باطن كافر و در ظاهر مسلمان است. نَفَقَ، نقبى است در زير زمين كه درب ديگرى براى خروج دارد. موش صحرايى دو لانه مىسازد يكى به نام «نافقاء» كه آن را مخفى مىدارد و ديگرى به نام «قاصعاء» كه آشكار است. چون دشمن از درب قاصعاء به آن حمله كند وارد لانه نافقاء شده و از آن خارج مىگردد و منافق اين گونه است.
به هر حال منافق را از آن جهت منافق مىگوييم كه از ايمان خارج شده و يا از درى وارد و از در ديگرى خارج مىشود. منافق از كافر خطرناكتر است و عذاب او در آخرت هم از كافر سختتر است زيرا كه به حكم دزد خانگى است و پلى است كه كفّار به وسيله آنها به خرابكارى در اسلام راه مىيابند.(1)
نفاق در دين عبارت از عدم جدّيت و استوارى در اعلان قبول اسلام به عنوان يك دين است. به اين ترتيب كه ايمان به اسلام را ادّعا مىكنند امّا به تبعات و آن چه پذيرفتن اسلام در پى دارد و مسئوليتى كه بر دوش فرد مسلمان است ايمان نمىآورند و به آن عمل نمىكنند. يعنى شعارش اسلام است اما به مبادى و مبانى اسلام معتقد نمىباشد و در تحقق اهداف و مبانى اسلام از طريق رفتار و كردار و انديشه نمىكوشد.
اين گونه افراد منافق گاهى تا مدتهاى مديدى شناخته نمىشوند زيرا منافق بنابر طبيعتش قادر است آن چه را كه در باطن دارد، پنهان كند و اين قدرت پنهان كردن حقيقت، او را از سايرين ممتاز مىكند.
در صدر اسلام، منافقان در كارهاى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)بسيار كارشكنى كردند و خداوند نشانه و حالات نفاق و منافق را در بسيارى از سورهها بيان فرموده است كه به بعضى از آنها اشاره مىنماييم.
1) قاموس قرآن، ج 7، ص 98
1- منافق هميشه بر سوگند خويش با همپيمانش تأكيد مىكند در حالى كه بغض و عداوتى در درونش وجود دارد. «اى (رسول) چون منافقان نزد تو بيايند و بگويند كه ما به يقين و حقيقت گواهى مىدهيم كه تو رسول خدايى، خدا مىداند كه تو رسول اويى و خدا هم گواهى مىدهد كه منافقان سخن دروغ خويش را سپر جان قرار دادند تا بدين وسيله راه خدا را بر روى خلق ببندند و چه بسيار بد مىكنند. براى آن كه آنها ايمان آوردند و سپس كافر شدند، خدا هم مُهر بر دلهاشان نهاد تا هيچ درك نكنند».(1)
على رغم آن كه منافقين در اقرار به رسالت محمد(صلی الله علیه و آله)، خداوند را به شهادت گرفتند اما در حقيقت چون سدّى در برابر اسلام ايستادند و عزم خويش را بر منع نشر اسلام در ميان خلق جزم كردند و شهادت و سوگند خويش را همچون پردهاى بر فعاليتهاى ضد دينى كه خود قبول آن را اعلان كرده بودند، قرار دادند و بدين جهت پس از آن كه اسلام را قبول نمودند، به آن كافر شدند.
2- قرآن مىفرمايد: «و گروهى از مردم (كه اهل نفاقاند) مىگويند ما به خدا و روز قيامت ايمان آورديم در حالى كه آنان ايمان نياوردهاند و مؤمن نيستند و به گمان باطلشان مىخواهند خدا و اهل ايمان را فريب دهند، در حالى كه جز خودشان را فريب نمىدهند، ولى نمىفهمند كه خودشان فريب خوردهاند».(2)
3- قرآن با اشاره به دلهاى پر كينه منافقان مىفرمايد: «در دلهاى ايشان مرضى است پس خدا به كيفر نفاقشان بر بيماريشان افزود و براى آنان در برابر آن چه همواره دروغ مىگفتند، عذابى دردناك است».(3)
4- منافقان در روى زمين فساد مىكنند: «چون به آنان گفته شود در زمين فساد نكنيد، مىگويند فقط ما اصلاح كنندگانيم. آگاه باشيد يقيناً خود آنان فسادگرند ولى درك نمىكنند».(4)
و براى آنان سرنوشت شومى خداوند قرار داده است، در اين زمينه قرآن مىفرمايد : «خدا مرد و زن را از منافقان و كافران وعده آتش دوزخ و خلود در آن داده و همان دوزخ كيفر آنها را كافى است و خدا آنها را لعن كرده و به عذاب ابدى مىافكند».(1)
5- منافقان مكار و حيلهگرند، قرآن در اين مورد مىفرمايد: «همانا منافقان با خدا مكر و حيله مىكنند و خدا نيز با آنها مكر مىكند (يعنى فكرشان را باطل مىكند و بر آن مكر و نفاق مجازاتشان هم خواهد كرد) و چون به نماز آيند با حال بىميلى و كسالت و براى رياكارى به نماز مىايستند و ذكر خدا را جز اندك (آن هم به قصد ريا) نكنند».(2)
منافقين با سخنان پسنديده مردم را به دور خويش گرد مىآورند و منظور نادرستشان را انجام مىدهند. نزد هر دلى وسيلهاى دارند و مىتوانند با هر كسى به ميل و خواسته او سخن گويند و چون سؤال و درخواستى دارند در آن اصرار مىكنند تا شخص را وادار به قبول درخواستشان نمايند.... و براى هر درى كليدى و براى هر شبى چراغى آماده ساختهاند، انواع مكر و حيلهها را به كار مىبرند تا به مقصودشان برسند... پس ايشان پيروى شيطان و شعله آتشها هستند.(3)
6- هيچ گاه مال خويش را در راه آن چه قبول كرده و بر صدقش سوگند ياد كردهاند، قربانى نمىنمايند و به هنگام سختىها از آن دفاع نمىكنند. پس چنين افرادى كافر و فاسقند و در ميدان دوستى، فريبكارند و به هنگام سختىها به آنها نمىتوان اعتماد كرد.
خداوند به پيامبر(صلی الله علیه و آله)مىگويد: «اى پيامبر با كفار و منافقين جهاد و پيكارنما و به اينان درشتى كن كه جايگاهشان آتش است و چه زشت راهى را مىپيمايند».(4)
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «نفاق بر چهار ستون استوار است: بر هوى و هوس و
سهلانگارى (در امر دين) و خشمورزى و طمع. و هوى پرستى بر چهار شعبه است: بر ستم و زورگويى و تجاوز و شهوترانى و سركشى پس هر كه ستم كرد بلاها و گرفتارىهايش زياد شود و او را واگذارند و از كمك به او خوددارى شود و هر كه تجاوز كند و زور بگويد از سختىها نياسايد و هر كه شهوت خود را تعديل نكند در پليدىها فرو رود و هر كه سركشى كند بدون دليل و از روى عمد خود را گمراه كند. و سهلانگارى بر چهار شعبه است: بر فريب و آرزو و ترس و بيم از غير خدا و اين ترس و بيم از غير خدا، باعث بسته شدن راه حق شود و كوتاهى در عمل تا آن گاه كه مرگ او برسد. و خشم ورزى بر چهار شعبه است: بر كبر و فخر و حميت (نخوت) و تعصب كه هر دوى اينها دنباله كِبر است، پس هر كه كبر ورزد به حق پشت كند و هر كه فخر كند و بر خود بنازد نافرمانى كرده يا دروغ گفته و خلاف كرده و هر كه حميّت كند به گناهان اصرار ورزد و هر كه تعصب او را گيرد ستم كند و يا از راه راست منحرف شود. و طمع بر چهار شعبه است: شادى و شادكامى و خودپسندى و سرسختى و فزونطلبى، هر شادى نزد خداوند خوش نيست، شادكامى و خودپسندى بد است. سرسختى بلايى است كه اگر كسى دچار آن شد او را به كشيدن بار گناهان وادار مىسازد و فزونطلبى و برترىجويى، بازى و سرگرمى موجب بازداشتن دل از ياد خداى متعال مىگردد».(1)
در جاى ديگر حضرت على(علیه السلام)درباره منافقين مىفرمايد: «بندگان خدا شما را به تقوى و ترس از خدا سفارش مىنمايم و از مكر و فريب مردم دو رو كه در ظاهر مسلمان و در باطن كافر هستند بر حذر مىدارم، از دين خدا لغزيده و لغزانندهاند، خطاكار بوده و ديگران را به اشتباه مىاندازند، هر زمان و در هر محلى در گفتار و كردار با اغراض فاسد و انديشههاى نادرست به رنگى درمىآيند تا مردم سادهلوح را بفريبند و دلهاشان از رشك و دو رويى و دشمنى و بخل و شك بيمار است».(2)
آرى اين است خلق و خوى منافقان و همچنين عملكرد و روشهاى آنان همان منافقانى كه با كافران برادرند و عقده خويش را در همكارى با دشمن تسلى مىبخشند. منافقانى كه مثل جيوه بىقرارند و مرتب خط عوض مىكنند و پوشش اسلامى بر چهره كريه خود مىگيرند و كمكم بىاعتنايى به اسلام مىنمايند و بعد مسخره مىكنند و سپس حمله خود را بر عليه اسلام آغاز مىكنند. تنها راه معالجه نفاق و كليه امراض باطنى و ظاهرى توبه است.
«از خدا بترسيد و معصيت خدا نكنيد، چه اندازه باب توبه و رحمت و بشارت و بردبارى در درگاهش وسيع است و چه اندازه سخت است آن شكنجهها و دوزخ و سختگيرى او».(1)
پوچگرايى : پوچگرايى به معناى بىهدفى در زندگى و بىمعنا دانستن حيات بشرى و زندگى انسان است. بىشك انسان در زندگى نيازمند هدف و زندگى معنادار است. زيرا مشكلات روحى و جسمى آدمى را به بنبست مىرساند و چنين آدمى به سادگى اقدام به خودكشى مىنمايد، اما فردى كه تربيت شده تعاليم مقدس اسلام و قرآن مىباشد، هرگز جهان را عبث و بيهوده و بىهدف نمىداند و در زندگى خود هرگز به دنبال پوچگرايى نيست زيرا معتقد است كه خداوند حكيم و دانا و عادل همه هستى و از جمله آسمان و زمين و آن چه را كه ميان آن دو است جز به حق نيافريده است.(2)
انسان در سايه ايمان به اسلام و قرآن معتقد است كه زندگى انسان هدفدار و معنادار است يعنى بىهدف و بىمعنا و پوچ نيست. زيرا هستى و جهان داراى مبدأ و معاد و غايت و هدف مىباشد و داراى صاحب و خالق و مالكى است به نام خداوند كه انسان بايد در زندگى خود در راه خدا تلاش و كوشش كند تا به ملاقات او برسد.(3)
بى شك اگر انسان در زندگى داراى هدف باشد رنجها و سختىها و مشكلات موجود در مسير زندگى خود را تحمل مىكند. انسان مؤمن كه به وجود خدا و حاكميت تدبير الهى بر جهان ايمان دارد همه مراحل حيات و زندگى و حوادث تلخ و شيرين آن را هدفدار مىداند و براساس ايمان خود آنها را قابل تحمل دانسته و با تكيه بر ايمان به خدا و توكل و اعتماد به خدا همه مشكلات را با صبورى تحمل مىكند، و لذا بر فشارهاى روانى و يأس و نااميدى غلبه مىنمايد.
يكى از عوامل پوچگرايى نفى قضا و قدر الهى و تصادفى پنداشتن آفرينش و خلقت است. به طورى كه مىتوان گفت همه پوچگرايان تصادفى مذهب هستند و منكر وجود خداوند قادر و متعال مىباشند.
اما از منظر جهانبينى الهى و قرآن مجيد آفرينش و خلقت و هيچ يك از امور جهان تصادفى نيست بلكه همه تحت نظارت و تدبير حكيمانه خداوند انجام مىپذيرد.(1)
بنابراين هيچ مسلمانى منكر حاكميت و نظارت و تدبير الهى و توحيد افعالى در آفرينش نيست. يعنى هر مسلمانى خداوند را منشأ و سرچشمه و مؤثر و محرك در همه امور و پرورش دهنده همه موجودات مىداند و همه نيكىها و خيرات و مصيبتها را بر پايه تقدير الهى ارزيابى مىكند و معتقد است كه خداوند براساس حكمت و مصلحت همه امور جهان را تدبير نموده كه نهايت آن خير و تعالى انسان مىباشد و هر مشكلى نيز براى آزمون و امتحان و رشد و تعالى انسان ضرورى است.(2)
بنابراين مؤمن حقيقى امور خود را به قضا و قدر الهى ارجاع مىدهد و در عين اين كه براى خود اختيار و آزادى و تكليف و مسئوليت قائل است در انجام هر كارى نيز، پس از تصميم گرفتن بر خدا توكل مىكند.(3)
و اگر به سختى و مصيبتى هم گرفتار آيد، براساس آموزش قرآنى مىگويد ما از
خداييم و به سوى خدا بازمىگرديم.(1)
به هر حال قرآن مجيد مىفرمايد: «مؤمنان در آزمايش هستند و هيچ مؤمنى بدون آزمايش رها نمىشود و از طريق آزمايش است كه مؤمنان صادق از دروغ گويان معلوم مىشوند».(2)
براساس اين آيه نورانى سنت آزمايش براى همه انسانها از گذشته و حال و آينده وجود داشته و خواهد داشت و مؤمن با اعتقاد به چنين مطلبى و با ايمان به قضا و قدر الهى به مقابله با فشارهاى روانى اقدام مىكند زيرا براساس اين نوع آموزش الهى است كه مصائب و شدائد داراى هدف و فلسفه و غايت مىشوند و بنابراين قابل تحمل مىباشند. همه اينها ناشى از ايمان به جهانبينى توحيدى و اسلامى است.
يأس و نااميدى از رحمت خداوند : يأس به معنى قنطه، قنوت به معنى يأس از خير است بنابراين هر انسانى كه از نيكى و خير نااميد و مأيوس شده باشد دچار قنوت گرديده است به عبارت ديگر مىتوان گفت از نظر مفهوم و معنا با يأس و مأيوس شدن مترادف بوده و يكى است. قرآن دستور مىدهد كه هرگز از قانتين نباشيد يعنى هرگز دچار يأس و نااميدى نشويد.(3)
خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «از رحمت خدا نااميد نباشيد زيرا جز گروه كافران كسى از رحمت خدا نااميد نمىشود».(4)
آيه فوق نااميدى را صفت كافران مىداند. بنابراين كسى كه از رحمت الهى مأيوس و نااميد باشد مرتكب گناه كبيره شده است و هيچ مسلمانى در هيچ شرايطى هر چند سختترين شرايط باشد از رحمت الهى و از درگاه خداوند متعال مأيوس و نااميد نمىگردد، و در نتيجه دچار افسردگى روحى و يأس روانى و استرس و فشار روانى نمىشود. زيرا كسى كه به رحمت الهى اميدوار است و از ايمان توحيدى
برخوردار است در برابر مشكلات آرامش بيشترى دارد و صبورى و قدرت تحمل او وسيعتر است. زيرا مؤمن است و با اعمال دينى و مذهبى پيوسته با منشأ قدرت يعنى خداوند متعال در ارتباط است و از اين طريق پيوسته به هدفدارى و معنادارى زندگى و تحكيم و تثبيت آرامش روانى خود كمك مىكند. خداوند مىفرمايد : «بگو، اى بندگان من كه (با ارتكاب گناه) بر خود زياده روى كرديد از رحمت خدا نوميد نشويد، يقيناً خدا همه گناهان را مىآمرزد، زيرا او بسيار مهربان و آمرزنده است».(1)
از نظر تعاليم اسلام يأس و نااميدى از رحمت خداوند حرام و ممنوع است زيرا رحمت الهى وسيع و نامحدود است و بنابراين هيچ انسان موحد و خداشناس و خداپرستى در هيچ شرايطى حق ندارد يأس و نااميدى را به خود راه دهد، هر چند كه مرتكب بزرگترين گناهان شده باشد زيرا خداوند همه گناهان را مىبخشد و او بسيار بخشنده و رحيم است البته انسان بايد از غرور و استكبار و خودبينى رها شده نسبت به اعمال مستكبرانه و مغرورانه و گناهان مرتكب شده خود پشيمان شود آن گاه است كه مهر و لطف الهى را با تمام وجود خود ادراك و احساس خواهد كرد.
آرى خداوند همه گناهان را مىبخشد و مقصود از اين بيان آن است كه انسان نبايد از رحمت الهى مأيوس شود زيرا پيوسته راه رسيدن به آمرزش الهى در پيش روى انسان باز است و آن راه توبه و جبران گناه است كه بارها در قرآن شريف انسانها به آن دعوت شدهاند يعنى خداى سبحان به همگان فرمان توبه و انابه داده است. توبه شرط بهرهمند شدن از آمرزش الهى است به شرط اين كه توبه صادقانه و همراه با تسليم شدن به خدا و فرامين الهى باشد.
پذيرش توبه و رسيدن به مغفرت الهى مشروط به تسليم شدن و پيروى از دستورات الهى است. قرآن در اين باره چنين مىفرمايد: «و به سوى پروردگارتان
1) سوره زمر، آيه 53
بازگرديد و تسليم (فرمانها و احكام) او شويد، پيش از آن كه شما را عذاب آيد، آن گاه يارى نشويد».(1)
حقيقت توبه كه رجوع از معصيت است بزرگترين نشانه رحمت و مغفرت الهى مىباشد به طورى كه آن را باب الابواب ناميدهاند. قرآن كريم خداوند را تواب رحيم معرفى كرده و نيز او را دوستدار توابين خوانده است.(2)
در نتيجه از نظر اسلام هيچ دليلى براى احساس يأس و نااميدى از سوى يك مسلمان وجود ندارد زيرا خداوند او را به رحمت خود فراخوانده است و او را به توبه كردن دعوت كرده است، لذا بزرگان فرمودهاند: «صد بار اگر توبه شكستى باز آى».بىشك انسان توبهكننده كسى است كه به مرحله پشيمانى رسيده است و تصميم به جبران گذشته و بازسازى خويشتن گرفته است و در اين امر جدى بوده و داراى عزم استوار است و چون چنين است هر گاه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد خداوند بدىهاى او را به نيكى تبديل مىكند يعنى او خار كشته ولى گُل مىچيند. گناه كرده اما اجر و ثواب مىبرد و خلاصه اين كه ارزش توبه آن چنان بالا و والا است كه جز خدا كسى حقيقت آن را شايد درك نكند.
تصور كنيد كه خداى مهربان و رحمان با انسان توبه كننده چگونه برخورد مىكند و چقدر محبتآميز برخورد مىكند كه بدىهاى او را هم به نيكى تبديل مىكند. اين است ارزش والاى توبه و توبهكنندگان در مكتب نورانى اسلام.(3)
خودفراموشى و خدافراموشى : نسيان به معنى فراموش كردن و نيز ترك كردن چيزى از روى غفلت و يا از روى اهمال و بىاعتنايى مىباشد. قرآن كريم نسيانى را نكوهش كرده كه از روى تعمد باشد. نسيان مصاديق مختلفى دارد، از جمله: نسيان خداوند يعنى فراموش كردن خداوند، نسيان آخرت و نسيان خويشتن. قرآن در
سوره اعراف آيه 51 مىفرمايد: «چون آنان در دنيا، آخرت و ديدار ما را فراموش كردند ما هم امروز آنان را فراموش مىكنيم».
و نيز در مورد خودفراموشى مىفرمايد: «مانند آنان نباشيد كه خدا را از روى بىاعتنايى فراموش كردند و خدا خودشان را از ياد خودشان بُرد، اينان همان فاسقانند».(1)
و نيز قرآن در آيه 19 سوره مجادله مىفرمايد: «شيطان بر آنان چيره و مسلط شده و ياد خدا را از خاطرشان برده است، آنان حزب شيطانند، آگاه باش كه حزب شيطان يقيناً همان زيانكارانند».
خسران واقعى در پيروى كردن از شيطان است، يعنى اگر كسى خود را در اختيار شيطان قرار دهد و وارد حزب شيطان گردد از خداوند متعال دور و دورتر مىگردد و در غفلت كامل فرومىرود يعنى به طور كامل از ذكر خدا غافل مىشود و خدا و ذكر خدا را يكسره فراموش مىكند. بر همين اساس است كه قرآن كريم صريحاً هشدار مىدهد كه: «همچون كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند پس خدا نيز آنها را به خودفراموشى گرفتار كرد، آنان همان فاسقانند».
از نظر قرآن كسانى كه دچار خدافراموشى هستند منافقند به طورى كه اين مطلب در آيه 67 سوره توبه آمده است: «مردان و زنان منافق همانند و مشابه يكديگرند، به كار بد فرمان مىدهند و از كار نيك بازمىدارند و از انفاق در راه خدا امساك مىورزند، خدا را فراموش كردند و خدا هم آنان را (از لطف و رحمت خدا) محروم كرد، يقيناً منافقانند كه فاسقاند».البته خداوند فراموش كار نيست بلكه لطف خود را از انسانهاى منافق و غفلتزده بازمىدارد.(2)
غفلت و خودفراموشى موجب مسخ انسان از هويت انسانى خودش مىشود، در
نتيجه او به رتبه چهارپايان سقوط مىكند: «آنان مانند چهارپايانند، بلكه گمراهترند، اينانند كه بىخبر و غافل (از معارف و آيات) خداوندند».(1)
بنابراين غفلت از خدا و فراموش كردن خدا و غفلت از قيامت و فراموش كردن معاد و غفلت از آيات الهى و فراموش كردن قرآن موجب مىشود كه انسان عميقاً و شديداً ماهيت و هويت حقيقى و واقعى خود را فراموش كند و به مرحلهاى پستتر از حيوانيت سقوط كند و در اميال و نفسانيات و هوا و هوسهاى خود غرق شود.
لازم به يادآورى است كه چون انسانها فطرتاً خداشناس هستند و فراموشى خدا امرى است كه همانند بيمارى عارضبر انسان مىشود لذا كلمه نسيان را در اين مورد به كار مىبرند زيرا نسيان به آن نوع از فراموشى گفته مىشود كه پس از علم و توجه عارض بر انسان مىشود.
به هر حال از نظر قرآن مجيد مؤمنان هم در معرض غفلت از ياد خدا قرار دارند و به همين دليل نيازمند هشدار و تذكر هستند تا در غفلت باقى نمانند، زيرا باقى ماندن و توقف در غفلت گام اول سقوط از هويت انسانى است.
تذكر و يادآورى به انسانهاى مؤمن نشانه آن است كه انسان در عمق روح و فطرت خود خدا را يافته و شناخته است و تذكر براى غفلتزدايى و براى كنار زدن پرده غفلت است. به همين جهت يكى از اهداف بعثت انبياء آن است كه مردم را تذكر دهند و بيدار كنند و آنان را نسبت به وفا كردن به فراموش شدههايشان يادآورى كنند و اين كلام حضرت على(علیه السلام)در خطبه اول نهج البلاغه است.
سوءظن به خدا : سوءظن و بدگمانى به خدا ناشى از گمانهاى جاهلانه است، انسانهاى كممايه و ضعيفالايمان هميشه نسبت به خدا در بد گمانى و سوءظن به سر مىبرند. سوءظن به خدا ناشى از ترديدها، وسوسهها و نادانىها مىباشد. معمولاً انسانها در حوادث تلخ و ناگوار به دليل كمظرفيتى و ضعف ايمان روحيه
1) سوره اعراف، آيه 179
خود را از دست مىدهند و دچار انواع بدگمانى و سوءظن از جمله سوءظن به خدا مىشوند.
اصولاً پيروى از ظن و گمان هرگز همچون پيروى از علم و يقين نيست. خصوصاً اگر در مورد موضوع خداشناسى و ارتباط با خدا و اطاعت از خدا باشد. در اين موارد انسان بايد از علم و يقين پيروى كند نه از ظن و گمان، زيرا معمولاً منشأ ظن و گمان يا جهل و نادانى است و يا تقليد از نياكان و تعصبات جاهلى. در هر صورت پيروى از ظن و گمان انسان را هرگز به حق نمىرساند، بنابراين چاره اين است كه آدمى تا آن جا كه مىتواند در پى علم و يقين باشد و از ظن و گمان پرهيز نمايد.
قرآن كريم مىفرمايد: «اى اهل ايمان از بسيارى گمانها بپرهيزيد، زيرا برخى از گمانها گناه است...».(1)نه تنها سوءظن به خدا بسيار قبيح و ناروا مىباشد، بلكه حرام و ممنوع است. حتى سوءظن به انسانها نيز مذموم و گناه و زشت است. قرآن در سوره نور آيه 17 همگان را به حُسن ظن سفارش مىكند و از گمان بد نسبت به ديگران نهى كرده است.
سوءظن موجب تفرقه و كينه و دشمنى مىشود و وحدت جامعه و روابط دوستانه ميان انسانها را مختل مىكند. البته بايد دانست كه سوءظن به خدا كاملاً مورد نهى اسلام واقع شده است و بسيار نكوهيده است، زيرا موجب خلل در ايمان انسانها مىشود. همچنين سوءظن به مردم نيز مورد نهى اسلام واقع شده، چون در روابط سالم انسانها اختلال ايجاد مىكند.
قسم ديگر سوءظن، سوءظن به خويشتن است كه بسيار پسنديده است زيرا انسان نبايد از خود راضى باشد و نبايد به خود حُسن ظن داشته باشد و خود را بىعيب و بىايراد بپندارد. حضرت على(علیه السلام)در خطبه همام مىفرمايد: «يكى از
1) سوره حجرات، آيه 12
كمالات افراد با تقوا آن است كه نسبت به خودشان سوءظن دارند». افراد كم ايمان لغزشها و گناهان كوچك را به نظرشان نمىآورند اما كسى كه داراى ايمان قوى باشد حتى با كوچكترين لغزش به درگاه خدا ناله و تضرع و استغفار مىكند.
خداوند مىفرمايد: «و مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك را كه به خدا گمان بد مىبرند عذاب كند، پيشامد بد زمانه فقط بر خودشان باد، خدا بر آنان خشم گرفته و لعنتشان كرده است و دوزخ را براى آنان آماده نموده و بد بازگشتگاهى است».(1)
در حديث آمده است كه خداوند هيچ بندهاى را پس از توبه و استغفار عذاب نمىكند مگر به خاطر سوءظن به خدا و اميدوار نبودن به او.
سوءظن به خدا كار منافقان و مشركان است وگرنه مؤمنان نسبت به خدا اميدوار و عاشق و متوكل هستند. منافقان و مشركان در انحراف هم فكر و همراه يكديگرند، چون شيطانصفت هستند و از حق انحراف دارند و نسبت به خداوند دچار سوءظن هستند پيوسته گرفتار اضطراب و ناآرامى مىباشند. آنان در دنيا و آخرت ملعون و مغضوب خدا بوده و از رحمت الهى به دور هستند. اما انسانهاى مؤمن به سبب ايمانشان در سكينه و آرامش و اطمينان باطنى و روحى و روانى هستند.(2)
لازم به تذكر است كه حُسن ظن در روابط اجتماعى به اين معنا نيست كه افراد، سادگى كنند و سطحىنگر و زودباور باشند. نبايد فريب بخورند و نبايد غفلت كنند و دائماً توطئه و شيطنتها را زيركانه دريابند و خنثى كنند.
پيروى كوركورانه و بدون دليل از هر كس : خداوند مىفرمايد: «و هنگامى كه به آنان (كه مشرك و كافرند) گويند از آنچه خدا نازل كرده پيروى كنيد، مىگويند: نه، بلكه از آيينى كه پدرانمان را بر آن يافتيم، پيروى مىكنيم، آيا هر چند پدرانتان چيزى نمىفهميدند و راه (حق را به سبب كوردلى) نمىيافتند (باز هم كوركورانه از آنان
پيروى خواهند كرد؟)».(1)
قرآن كريم همان گونه كه نسبت به پيروى از وساوس شيطان هشدار مىدهد، نسبت به پيروى كوركورانه از نياكان و بزرگان قوم نيز هشدار مىدهد. بديهى است كه پيروى و اطاعت عقلانى و آگاهانه از گذشتگان پسنديده است اما پيروى و اطاعت و تقليد كوركورانه و جاهلانه كه برخلاف عقل و خرد و علم و معرفت باشد حتى از نياكان و اجداد و بزرگان ناپسند و ناشايسته است.
از نظر اسلام انسان خردمند و آزادانديش و حق طلب از طريق عقل و علم و دانش گام برمىدارد و زندگى مىكند و هرگز آن چه را كه برخلاف عقل و استدلال و علم و دانش باشد نمىپذيرد، هر چند ميراث گذشتگان باشد.
اصولاً اگر انسان حقمحور باشد ديگر تعصبات قومى و نژادى و قبيلهاى و آداب و رسوم و سنن نياكان هر گاه خلاف حق، عقل و خرد باشد مورد قبول و پذيرش او واقع نمىگردد. زيرا هرگز از طريق خرافات و عقايد خلاف عقل و استدلال هيچ انسانى نمىتواند به حق نايل شود.
به هر حال تقليد كوركورانه نشانه بىخردى است همچنان كه تقليد جاهل از جاهل قبيح و زشت است. بنابراين ملاك، علم و عقل و حق و هدايت است. پس هر انديشهاى كه با اين معيار مخالف باشد باطل است چه مربوط به گذشتگان باشد و چه مربوط به عصر جديد و حال حاضر. قطعاً خرافهگرايى و پيروى از خرافات به هر شكل و صورتى كه باشد مذموم و ناپسند است و با فرهنگ توحيدى اسلام منافات دارد.
بنابراين از نظر مكتب نورانى اسلام علم و عقل و معرفت و دانش و آگاهى و خردورزى بايد اساس هر انتخاب و عمل و موضعگيرى و رفتار فردى و اجتماعى قرار گيرد و لذا هر آن چه بر خلاف عقل و معرفت و علم و دانش باشد، پذيرش و پيروى از آن را اسلام مورد نهى و نكوهش قرار داده است هر چند از گذشتگان
1) سوره بقره، آيه 170
رسيده باشد و يا دستاورد عصر جديد باشد. امام رضا(علیه السلام)فرموده است: «دوست هر انسانى عقل اوست و دشمن او جهلش مىباشد».(1)
دينگريزى : يكى از ريشههاى دين گريزى و فرار از راه انبياء استكبار و حيله ورزيدن است. خداوند در اين زمينه در قرآن كريم چنين مىفرمايد: «اين نفرت به سبب گردن كشى و تكبر آنان در زمين و نيرنگ زشتشان بود و نيرنگ زشت جز اهلش را احاطه نمىكند...».(2)
نتيجه تكبر ورزيدن و حيلهگيرى به خود انسان برمىگردد يعنى انسان در اثر اين دو صفت بسيار ناپسند خود را از سعادت حقيقى محروم كرده و دچار ذلت و شقاوت خواهد شد. انسان مىخواهد راه فسق و فجور را پيش روى خود باز كند لذا از روى ترديد مىپرسد روز قيامت چه روز است؟(3)
بعضى انسانها به سبب پيروى از اميال و هوا و هوس خود و نيز به دليل اين كه مىخواهند هيچ محدوديتى در انجام كارهاى قبيحشان نداشته باشند، دين گريزى را انتخاب مىكنند و به نفى مبدأ و معاد مىپردازند، البته آنان در اين امر برخلاف عقل و فطرت و اصول علمى و استدلالى عمل مىكنند. يعنى هيچ دليل و مدرك و برهانى بر دين گريزى خود ندارند بلكه صرفاً براى اين كه به خيال خود آزاد باشند و به هواها و هوسهاى خود برسند چنين ادعاى خلاف عقلى را مطرح مىكنند.
به عبارت ديگر شهوت عملى آنان را به دينگريزى و نفى مبدأ و معاد كشانده است. البته بعضى انسانها به خاطر عناد و لجاجت سر از انكار دين برآورده و دينگريزى را انتخاب مىكنند. مسلم است كه آنچه از روى لجاجت و معاندت باشد قطعاً برخلاف عقل و انديشه است.
در هر صورت سرانجام دينگريزى، غرق شدن در اميال و هوا و هوسهاى
نفسانى است و انسانى كه به چنين سرانجامى گرفتار شود از درجه انسانيت ساقط مىشود و زندگى او فاقد آرمانها و اهداف متعالى و انسانى خواهد شد. سرانجام سرخورده و به انواع آلام و امراض روحى و روانى و تشويشها و اضطرابها و افسردگىها و نااميدىها و پوچگرايىها دچار خواهد شد.
عقل گريزى : در قرآن خداوند از قول اهل آتش چنين مىفرمايد: «و مىگويند اگر ما حق را مىشنيدم يا تعقل مىكرديم در زمره اهل آتش نبوديم».(1)اهل دوزخ كسانى هستند كه آگاهانه و عمدى دين را انكار كردهاند و به تكذيب وحى و نبوت پرداختهاند. ريشه اصلى اين انكار و تكذيب، انديشه نكردن و عدم تعقل است. گوش شنوا نداشتن و عدم حقپذيرى است.
زيرا اسلام و تعاليم نورانى آن از يك سوى هماهنگ با فطرت است و از سوى ديگر مطابق با عقل است. بنابراين قرآن كريم از قول دوزخيان مىفرمايد: اگر تعقل مىكرديم ايمان مىآورديم و نيز اگر حقپذير بوديم مؤمن مىشديم و آن گاه اهل دوزخ نبوديم.
آرى لجاجت و عناد، گاهى آن چنان عميق مىشود كه انسان مصلحت حقيقى خود را هم درك نمىكند و به جاى نجات و رهايى دچار اسارت در جهنم مىشود. به هر صورت اين اعتراف جهنميان براى آنان مفيد هيچ فايدهاى نيست.
اى كاش همه ما انسانها قبل از مرگ درست تعقل مىكرديم و در برابر سخن حق درست مىانديشيديم و گوش مىكرديم. اگر اين نعمت نصيب انسان شود كه در دنيا و قبل از مردن در مورد حقايق درست بينديشد و نسبت به حقايق گوش شنوا داشته باشد و از عناد و لجاجت دست بردارد، هرگز دين حق را تكذيب نخواهد كرد و هرگز دينگريز نخواهد شد. اگر انسانها به جاى ظن و گمان از علم و برهان پيروى كنند هرگز به تكذيب دين حق اقدام نمىكنند و هرگز دينگريز نمىشوند.
1) سوره ملك، آيه 10
مفهوم قلب در قرآن داراى عنصر پذيرندگى و عاطفى مىباشد و گاه به جاى مفهوم وجدان و عقل انسان به كار رفته است و به عنوان محور و اساس فطرت سليم و كانون عواطف متعدد بشرى معرفى شده است. از نظر قرآن قلب مريض مىشود نه فقط از لحاظ طبيعى بلكه از لحاظ عدم استقرار ايمان در آن و پر شدن از هواهاى شيطانى و نفسانى.
بنابراين قلب مريض قلبى است كه ايمان در آن مستحكم و مستقر نشده است. البته اين مريضى خود هم مراتب و درجات مختلف دارد و هم اقسام گوناگون.(1)
يكى از امراض قلب، غليظ بودن قلب است. گاهى قلب انسان آن چنان غليظ مىشود كه از سنگ هم سختتر مىگردد. انسانى كه داراى قلب غليظ است فاقد جاذبه مىباشد به طورى كه ديگران از پيرامون او پراكنده مىشوند.(2)سرانجام ممكن است قلب آن چنان بيمار گردد كه دچار قساوت شود، قساوتى همانند سنگ يا شديدتر از آن.(3)
يكى ديگر از امراض قلب اين است كه قلب ممكن است دچار تيرگى و زنگار شود يعنى قلب گاه زنگ مىزند و تيره مىشود و اين بيمارى در اثر اعمال ناشايست و بد عارض قلب مىشود. يعنى اعمال بد، بر قلوب انسان زنگار گذاشته و دلها را تيره مىكند.(4)
يكى ديگر از بيمارىهاى قلب آن است كه ممكن است قلب مُهر زده شود، به طورى كه ديگر چيزى را نمىفهمد و هيچ ادراك درستى ندارد. معمولاً قلب كافران و منافقان و مشركان دچار ختم و طبع يعنى مُهر زدگى مىشود.(5)
قلب محل ترس و خوف نيز مىباشد. ترس و خوفى كه مذموم و ناپسند است و ضد فضيلت شجاعت به شمار مىآيد. سپاه كفر در برابر سپاه ايمان معمولاً دچار رعب و وحشت مىگردد و نيز قلوب كفار در قيامت مملو از ترس مىشود.(1)
يكى ديگر از امراض قلب گناهكار شدن و آلودگى به گناهان است كه در اين صورت انسان مسلمان بايد به سرعت به درگاه الهى توبه و انابه نمايد. بايد دانست كه قرآن مجيد براى قلب فاعليت قائل است و آن چه را كه قلب كسب مىكند معيار مأخذه قرار مىداهد.(2)
قلبى كه وسيله ادراك و فهميدن است گاهى به بيمارى نفهميدن و درك نكردن مبتلا مىشود. در هر صورت خداوند متعال با آنچه در قلوب انسان است، همگان را امتحان مىكند.(3)
آن چه شرط ايمان است اين است كه هر مؤمنى بايد ايمان داشته باشد كه خداوند به آنچه در باطن و ضمير و قلوب انسان وجود دارد و خطور مىكند كاملاً احاطه و آگاهى دارد. چنين ايمانى خود موجب مىشود كه انسان نسبت به باطن و قلب و ضمير خود بيشتر مراقبت كند و در پاكى و طهارت و سلامت آن بكوشد.(4)
يكى ديگر از خصايص مؤمن موحد اين است كه ايمان در ظرف قلب او وارد شده است يعنى تا ايمان وارد قلب آدمى نشود انسان، مؤمن به شمار نمىآيد.(5)
به هر حال آن چه موجب درمان همه بيمارىهاى قلب به شمار مىآيد ايمان است. ايمانى كه براساس اطمينان و سكينه باطنى و رأفت و رحمت استوار باشد قلبى كه اين صفات را داشته باشد قلب سالم و سليم خوانده مىشود. قلبى است
مطمئن به ذكر خدا، گشاده و وسيع به جهت اسلام و مسلمان بودن و قلبى است كه با ذكر خدا به شادى و آرامش مىرسد.(1)
اما قلبى كه از ايمان و ذكر خداوند و نور معرفت و تقوا خالى باشد به انواع بيمارىها ممكن است مبتلا شود مثلاً :
1- قدرت تعقل و انديشه را از دست بدهد.(2)
2- به كفر آلوده گردد.(3)
3- قلب تنگ ؛ دچار محدوديت و گرفتگى و تنگى و ضيق گردد.(4)
4- قلب كور؛ قلب ممكن است دچار كورى و نابينايى گردد و به اصطلاح انسان به كوردلى مبتلا گردد.(5)
5- قلبى كه حقايق را درك نمىكند؛ بعضى از مخلوقات جنى و انسى از عقل و قلب استفاده نكردن لذا قدرت ديدن حقايق و بصيرت از آنها گرفته شده است.(6)
6- قلب طبع ؛ يعنى قلبى كه فيوضات الهى بر آن وارد نمىشود و همان قلب مُهر خورده است. يعنى قلبى كه ظرف علوم الهى واقع نمىگردد و جاهلانه و متجاوزانه سخن مىگويد. آن قلب كافران است كه براى آنها عذابى بزرگ مىباشد. علت مهر خوردن قلبها و عقلها همان غرور و تكبر و ظلمشان است.(7)
7- قلب مستكبر؛ يعنى دلهاى متكبرِ مغرورِ ظالم هستند كه مورد خشم و غضب خداوند قرار مىگيرند.(8)
8- قلب محجوب از محضر الهى قلبى كه رَانَ عَلى قُلُوبهم مىباشند. زنگ قلب به علت اعمالى كه انجام دادهاند، اينها را فراگرفته، بلكه در حجاب از محضر
خدايند و اين فاصله از معبود و معشوق انسان را از هستى ساقط مىكند.(1)
9- قلب منحرف از حق يا قلب زَيغ ؛ زمانى كه انسانها منحرف شدند، خداوند دلهاى آنها را منحرف كرده و آنها كسانى هستند كه از آيات متشابه به نفع خود بهره مىگيرند و با اين عمل، به فتنهجويى و تأويل و تفسير خودسرانه كتاب الهى مىپردازند. كسانى كه از حق منحرف شدند، خداوند نيز عقل و دل آنان را از صراط مستقيم گمراه مىكند و آنها قوم فاسق هستند كه هرگز هدايت نمىشوند زيرا فسق آنها مانع هدايت و نجاتشان مىشود.(2)تنها راه براى نجات اينان فقط توبه و ايمان آوردن و عمل صالح و تقوا پيشه كردن است تا دلها و وجودشان از انحرافات شيطانى و غير خدا محفوظ بماند.
10- قلب قسى ؛ قلبى كه در برابر حقايق، هيچ پذيرشى ندارد. گاهى آن قدر سختى دلها زياد است كه حتى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)با بزرگترين معجزات هم نمىتواند در آنها تأثير بگذارد، چون دلهاى آنها از سلامت و فطرت اصلى خارج شده و از اصالت انسانى ساقط گرديدهاند. قساوت دلها موجب فاسق شدن انسان و نقض پيمانها و تعهدات الهى در مقابل رهبران الهى مىشود. موجب لعنت و طرد آنها از محضر خدا و رحمت الهى مىگردد.(3)ترك عبادت و ترك بندگى حضرت حق قساوت قلب مىآورد و ترك ذكر و ياد و نام خداوند نفس را مىميراند و از حيات واقعى خارج مىسازد.
11- قلب مرده ؛ هر گاه گناه بعد از گناه و ترك نكردن آن، زشتى آن را از بين مىبرد و انسان را بىتفاوت مىكند تا اين كه منكر نزد او معروف مىشود. آن گاه كه سخن با نامحرم زياد مىشود و آن گاه كه همنشينى با فرومايگان و بىخردان و با ثروتمندان رفاهطلب زياد مىشود، نور حق در دل خاموش مىشود و دلها
مىميرند. پس براى حيات دل و نجات او از مردگى بايد ترك گناه كرد.
12- قلب شخص مجرم ؛ قلوب مجرمين همان قلب گناهكاران است و مجرم كسى است كه از حدود و مرز قانون الهى تجاوز كرده و دستورات الهى را در رفتار عملى و اعتقادى خود ناديده گرفته است. حتى قرآن هم در دلهاى گناهكاران نفوذ ندارد و آنها با گوش دادن به قرآن هم ايمان نمىآورند.(1)
دلهايى كه واقعيتها را فهميدند و نپذيرفتند در تمام مراحل مجرمند. پس براى نجات از اين پستى و ذلت بايد در مقابل حقايق دينى، انسانى، عقلانى و وجدانى تسليم و خاضع و خاشع شد.
13- قلب مستكبر و منكر حق ؛ براى مستكبران و انكاركنندگان آيات الهى، جهنمى از بستر و رختخواب در زير و از بالاى سر و سقف، پوشش و سايبانى از آتش وجود دارد و ما اين ستمگران را اين گونه مجازات مىكنيم.(2)
مستكبران كسانى هستند كه در مقابل خدا و عبادت الهى و حق و عدل تكبر كرده، خود را از انسانيت خارج و در عناوين ظالمان، مجرمان، معاندان، منكران، كافران، مستكبران و معذبان به عذاب الهى داخل كردهاند و در جهنم جاودانه شدهاند.(3)نمونههاى آن در قرآن مانند فرعون و نمرود و شيطان است كه در مقابل عبادت الهى و توحيد و آفرينش انسان تكبر ورزيدند و سقوط كردند.
14- قلب جايگاه فجور فكرى و عملى؛ خداوند سبحان كفر و فسق و عصيان را مكروه و مطرود دلها قرار داده. قلبى را كه اين رذايل فكرى و عملى در آن نيست، قلب هدايت يافته و تابع و مطيع خويش و رسولانش قرار داده است.(4)
15- قلب بسته و پوشيده ؛ قرآن كريم براى قلب بسته و پوشيده از سه واژه استفاده مىكند :
الف - قلوب قفل : كه قفل به معناى بازگشت است. لذا درى كه قفل شده، افراد از مقابل آن بازمىگردند. اين كنايه است از اين كه چون مطالب حق به سوى دلهاى انسانى مىرود، اگر در ورودى دلها بسته باشد، مطالب در آنها تأثيرى نكرده و برمىگردد به همين سبب به اين قلوب، قفل مىگويند. «آيا در قرآن نمىانديشند تا حقايق را بفهمند يا بر دلهايشان قفلهايى قرار دارد».(1)
ب - قلوب غلف : غلف از غلاف است و هر چيزى كه در غلاف باشد ديده نمىشود، مثل شمشير كه در غلاف مشخص نيست و كارآيى و تأثيرى ندارد. لذا دلهايى كه در پوششى چون غلاف در مقابل حق و عدل قرار گرفتهاند، تأثيرپذير نيستند و اين صفت انسان را در مقابل واقعيات، در حجابى بزرگ قرار داده و نمىگذارد حقايق را درك كند و به رشد و تعالى خود برسد، همچون پرده اتاق كه مانع ورود نور خورشيد به داخل اتاق مىشود. قفلها و غلفها هم مانع تأثير نور خدا و قرآن و اهلبيت در دلها مىشوند.(2)
ج - قلوب اَكِنّه : «بر دلهاى آنان (كسانى كه ايمان ندارند) حجاب قرار داديم از اين كه حق را بفهمند».(3)
اَكنه يعنى پوشيده و در جاى ديگر قرآن مىفرمايد: «و (به پيامبر) گفتند: دلهاى ما از (حق و عدالت و پذيرش) آن چه ما را بر آن مىخوانى در حجاب است».(4)
دلهايى كه انحرافات فكرى و عملى دارند و به نور حق روشن نشده، در
گمراهى سقوط كردهاند. در اين آيات خداوند در سه قسم قفل، غلف، اكنه بيمارى دل را بيان نموده است.
در جاى ديگر از قلوب متزلزل و مشكوك كه مربوط به منافقان است نام برده و فرموده : «منافقانى كه به مبدأ و معاد ايمان ندارند، از تو اذن مىگيرند و اينها كسانى هستند كه در دلهايشان ترديد است و در عمل سرگردانند».(1)
هميشه دلهايى كه از جهت اعتقادى محل ترديد و شك هستند، ايمان دلها را قطعه قطعه و نابود مىكنند، لذا بنيانهاى اعتقادى و فكرى مستحكم زمانى شكل مىگيرد كه بر پايه قطع و علم و يقين استوار گردد. هر ساختمانى كه زيربنايش محكم نباشد، خراب مىشود و بر سر ساكنانش فرومىريزد.
انسان بايد از سرمايههاى الهى كه خداوند در وجودش قرار داده براى شناخت و شعور و فهم خود و ديگران بهره گيرد تا بتواند راه نجات را پيدا كند و پيروز شود و در مسير فطرت خويش حركت كند و نگذارد ابزار شناخت او در اختيار شياطين جنى و انسى قرار گيرد و از آنها بهره گيرند. بلكه بايد نعمتها را در مسير اصلى خود يعنى مسير آفريدگار آن سوق دهد و هجومهاى فرهنگى و فكرى و اعتقادى كه بر ضد انسان به كار گرفته شده را خنثى كند و در جهت نجات خود و ديگران به كار برد.
انسان بايد بداند كه وجود شك و ترديد، در دلها درباره مسائل اعتقادى و فكرى، موجب عدم قبولى عبادات و عدم اجابت دعاها مىشود، پس بايد بكوشد تا شبههها را به علم و يقين تبديل و به امور دينى و دنيايى خود عالمانه عمل كند تا ارزش حقيقى خود را بيابد. پروردگارا عقول ارواح و قلوب وجود ما را از شبهههاى اعتقادى و ايمانى تخليه و آنها را به علم و يقين مزين فرما.(2)
ج - بيمارىهاى اخلاقى، روحى و روانى
نفاق، تكبر، حسد، دنياطلبى، ترس، شهوتپرستى و نگرانى و اضطراب، اين بيمارىها بهداشت روانى انسان را تهديد كرده و در طول تاريخ پيامدهايى منفى در زندگى بشر بر جاى نهاده است. قرآن اين انحرافات اخلاقى را برشمرده و راههاى درمان آنها را چنين بيان مىفرمايد :
نفاق يعنى دو چهره بودن و دو شخصيت از خود نشان دادن كه نوعى بيمارى روانى است. قرآن كريم منافقان را سرزنش نموده(2)و ضمن سفارش به اخلاص، افراد مخلص را نيز ستوده است. در سايه اخلاص، سلامت و بهداشت روانى انسان تأمين مىشود.
پرهيز از ترس و ترغيب به شجاعت در امور : ترس بىمورد نوعى بيمارى روانى است. از اين رو قرآن كريم مردم را دعوت مىكند كه از مردم نهراسند.(3)بلكه با فراهم آوردن امكانات، دشمنان خدا را به هراس افكنند.(4)
دعوت به آرامش و امنيت : «آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مىيابد».(5)
نگرانى و اضطراب عامل اساسى بيمارىهاى روانى است كه زندگى و بهداشت روانى انسان را تهديد مىكند. قرآن كريم ضمن توجه به مسئله آرامش و امنيت انسان، راه رسيدن به آن را ذكر خدا دانسته و البته وعده آن را به مؤمنان داده است.(6)
خود ميانهرو باش و صدايت را آهسته ساز، كه بدترين آوازها بانگ خران است».(1)
تكبر بىجا، نوعى بيمارى اخلاقى و روانى است كه قرآن آن را سرزنش كرده(2)و در مقابل، مردم را به فروتنى فراخوانده است.(3)تا بهداشت اخلاقى و روانى آنان تحقق يابد. خداوند مىفرمايد: «و پروردگارتان گفت: مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم، آنان كه از عبادت من تكبر ورزند، به زودى خوار و رسوا به دوزخ درآيند».(4)
در قيامت گناهكاران به خاطر دو چيز عذاب مىشوند يكى براى تكبر و دوم براى فسق كه هر دو از عدم ايمان ايجاد مىشود؛ عدم ايمان به آيات الهى و انبياء. متكبر از اسماء الهى است و به معنى صاحب كبريا و عظمت مىباشد و به همين دليل شايسته خداوند است و اين صفت فقط براى خدا شايسته است زيرا كبريا و عظمت حقيقى تنها از آن اوست.(5)غير از خدا اگر كسى مدعى كبر و تكبر و استكبار باشد، شيطان صفت است و شايسته بنده خدا نيست و همچون ابليس است كه به دروغ اظهار بزرگى مىكند.(6)
اين صفت بدترين صفت است، چون موجب احساس بىنيازى از طلب و تلاش مىشود. انسان صاحب عجب، بدىها و زشتىها و گناهان خود را به ياد و خاطر
نمىآورد و خود و كارهاى خود را از هر جهت بىعيب و كامل و بىآفت مىداند.
پيامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود: «سه چيز مهلك است: بخل و هواى نفس و عجب».(1)در بيمارى تكبر، انسان متكبر خود را با ديگران مقايسه كرده و ديگران را حقير و خار و كوچك پنداشته و خود را نسبت به آنان برتر و بزرگتر و با عظمتتر مىبيند و حالتى كه از اين درك قياسى و مقايسه به او دست مىدهد تكبر خوانده مىشود.
اما در پيدايش بيمارى عجب قياس و سنجش و مقايسهاى در كار نيست. يعنى انسان مُعجب، هر گاه در درون خود و نسبت به فضايل و خوبىها و امتيازات و برجستگىهاى مادى و معنوى خود آگاه شود به آنها به چشم عظمت نگاه مىكند، بدون اين كه خود را با ديگرى مقايسه كند، چون همه اين خوبىها و فضايل و امتيازات را از آن خود مىبيند. حالتى كه به او دست مىدهد خودبينى و يا عجب است.
علاج عجب و كبر در معرفت و آگاهى است زيرا مهمترين ريشه عجب و كبر جهل است. پس بايد به ضد آن درمان شود يعنى از طريق علم و معرفت نسبت به اين كه آدمى خودش و آن چه را كه دارد همه مخلوق و معلول خداوند سبحان است و حتى اعمال او نيز به نيرو و قدرت و قوتى است كه خداى بزرگ به او داده است.
هر گاه انسان به اين مهم علم يافت و معرفت پيدا كرد كه همه وجود او و صفات و اعمال او نعمت خداوند است، آن گاه خواهد فهميد كه عجب ناشى از جهل است. يعنى انسان به جاى اين كه آن چه را دارد فضل خدا بداند، از روى جهل و غفلت و نادانى از آن خود مىداند و دچار عجب مىگردد.
بنابراين اگر به اين علم و معرفت برسد كه همه چيز از آن خدا است و همه آن چه هست نعمتهاى خداوند است نه از آن خويشتن و به اين امر اقرار و اعتراف كند، آن گاه از عجب رهايى مىيابد و در برابر منعم متعال و خالق و پروردگار بزرگوار
1) بحارالانوار، ج 67، ص 76
خاضع و تسليم مىشود.(1)
ازدواج امرى نيكوست، اما شهوتپرستى آن چنان مذموم است كه روح و جسم انسان را تخريب مىكند. از همين رو قرآن كريم انسان را به ازدواج و اعتدال در امور تشويق مىكند.(3)شايان ذكر است كه قرآن كريم استفاده حلال، معقول و معتدل از
دنيا و نعمتهاى آن و نيز لذت بردن از همسر حلال را ممنوع نمىسازد بلكه دلبستگى افراطى به اين امور را ناپسند مىشمرد.(4)و(5)
قرآن كريم جهان آفرينش را بيهوده و بازيچه نمىداند بلكه جهان را هدفدار، براساس حق و عدل و در خدمت بشر و براى دانايى او معرفى مىكند و مىفرمايد : «و آسمان و زمين و آنچه را كه ميان اين دو است به باطل نيافريديم، اين گمان كسانى است كه كافر شده (و حق پوشى كردهاند)».(6)و نيز مىفرمايد: «و (ما) آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است جز به حق نيافريديم».(7)
و هم چنين مىفرمايد: «و آسمان و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است به بازيچه نيافريديم، اگر مىخواستيم بازيچه اى بگيريم، قطعاً آن را از پيش خود اختيار مىكرديم».(1)
بنابراين مجموعه هستى همراه با مبدأ و منتهاى آن براساس حق آفريده شده و داراى هدفى حق است كه سرانجام آن نيز حق و پيروزى حق مىباشد.(2)در نتيجه انسان مؤمن و موحد معتقد به حقانيت قرآن و جهانبينى توحيدى، هرگز انديشه پوچى و بيهودگى عالم و بىهدفى آفرينش و خلقت انسان را حتى در مخيله خود راه نمىدهد زيرا همه هستى را حكيمانه، عالمانه و هدفدار مىداند و همه چيز را جلوه و مظهر و فعل خداى متعال مىبيند.
امام صادق(علیه السلام)نيز مىفرمايد: «آدم حسود پيش از آن كه به شخص مورد حسدش آسيب برساند بر خويشتن ضرر مىزند، همچون شيطان كه به خاطر حسد
خود را به لعنت ابدى گرفتار ساخت».(1)پس حسد يك بيمارى روحى و قلبى و اخلاقى است و آن در واقع انكار فضل و محبت الهى نسبت به مردم است و به منزله بال و پر كفر است. به وسيله صفت پليد حسد آدمى به حسرت و ندامت ابدى گرفتار مىشود و در مهلكهاى مىافتد كه هرگز نجات پيدا نمىكند. افراد حسود كمتر موفق به توبه مىشوند چون حسد با سرشت آنها آميخته شده و در دلهاى آنها به صورت عقدههايى درآمده كه آنان را وادار به حسدورزى مىسازد. آثار حسد باعث مىشود كه عملهاى خير و كارهاى ثواب انسان از ميان برود و انسان را به انجام عملهاى زشت و بد و گناه مىكشاند.
حسد داراى سه علامت است: يكى تملق و چاپلوسى در حضور، ديگرى غيبت و بدگويى در پشت سر و سوم شماتت و خرسندى از گرفتارى و مصائب ديگران.
حسد چهار مرتبه دارد :
الف - آن است كه انسان آرزوى زوال نعمت و حالت نيكوى مردم را كند، اگر چه اين حالت نيكو نصيب او نشود. اين نهايت پليدى و ناپاكى نفس است.
ب - آن كه انسان، دوست داشته باشد نعمت و حالت خوبى از دست كسى بيرون آيد و نصيب او شود چون بسيار دوست دارد آن نعمت و يا حالت را داشته باشد. پس عمده اين است كه او علاقه به آن نعمت و حالت دارد و تنها زوال نعمت از دست محسود منظور و هدف او نيست.
ج - آن است كه انسان آرزوى همان نعمتى را كه مردم از آن بهرهمند هستند نكند بلكه نظير و مانند آن را بخواهد، ولى چون از رسيدن به آن ناتوان و عاجز مىشود، دوست مىدارد كه از آن شخص بهرهمند نيز زايل گردد تا تفاوتى ميان او و ديگران نباشد. البته اين سه مرتبه از حسد هر سه حرام و گناه است و در اهميت و بزرگى گناه نيز به ترتيب، هر مرتبه نسبت به مرتبه بعدى بزرگتر و شديدتر مىشود.
1) بحارالانوار، ج 70، ص 255
د - اما مرتبه چهارم آن است كه انسان براى خويشتن مانند همان نعمتهايى را آرزو كند كه مردم دارند و اگر هم به آن نعمتها دست نيافت، دوست ندارد كه آنها از دست مردم بيرون بيايند. اين صفتى پسنديده است كه به نام ويژه غبطه خوانده مىشود و از نظر شرع هم صفت خوبى است و گناه محسوب نمىشود.
انگيزههاى حسد عبارتند از عداوت، حس برترىجويى يا تكبر، تعجب از برخوردارى مردم،ترس از نرسيدن به آرمانها و خواستهها، حب جاه و رياستطلبى، تنگچشمى و تنگنظرى و ناپاكى و پليدى نفس.
اما اساس و ريشه حسد بيشتر در عداوت و رياستطلبى و تنگنظرى است. همان طور كه اشاره شد حسد از بيمارىهاى مهم روانى است و به طور كلى بيمارىهاى روانى و روحى، جز از طريق علم و عمل و به اصطلاح نظرى و عملى درمان نمىشود. درمان بيمارى حسد از طريق علم و دانشى است كه در بهبود مرض حسد سودبخش است و آن اين است كه انسان بداند و به يقين باور كند كه حسد به دين و دنياى او آسيب و ضرر مىرساند. به دين و دنياى شخص محسود نه تنها حسد شما صدمه و ضررى نمىرساند، بلكه براى او مفيد نيز مىباشد.
هنگامى كه از روى بصيرت به اين موضوع ايمان پيدا كرد ديگر از صفت حسد دورى مىجويد.
ضررهاى دينى حسد: شخص حسود به وسيله حسد با قضا و تدبير الهى مىجنگد و نسبت به رفتار عادلانه پروردگار كه داراى حكمتهاى پنهانى و اسرار مرموزى است، اعتراض دارد و آن را نادرست و بد مىداند و همه اينها چشم توحيدى او را كور مىكند. از آثار بد ديگرى كه حسادت دارد آن است كه انسان به وسيله حسد، به يك مؤمن و بنده خدا خيانت مىكند و خيرخواه او نيست و در نتيجه از صف اولياء خدا و انبياء كه هميشه خيرخواه مردم بودهاند كنار افتاده و در رديف ابليس و كفار كه مىخواهند مؤمنان گرفتار باشند و نعمتها را از دست
بدهند، قرار مىگيرد.
ضررهاى دنيوى حسد: حسود هميشه دردمند است و خود را در عذاب و شكنجه مىبيند، او دائماً غمگين و اندوهناك است زيرا بديهى است ديگران كه داراى نعمتى هستند و بهرهاى از زندگانى مادى و معنوى دارند، او هر نعمت و بهرهاى را در آنان مىبيند ناراحت مىشود و هر گرفتارى و بلايى كه از آنان دفع مىشود حسود را آزرده مىكند، لذا حسود هميشه محزون، محروم، آشفته خاطر و تنگدل است.
درمان عملى حسد اين است كه انسانى كه در خود احساس حسد مىكند، بايد خويشتن را موظف بدارد تا هميشه برخلاف آن چه كه حسد او را به سوى آن مىكشد، عمل و رفتار كند. مثلاً وقتى كه حسد او را به بدگويى ديگران وامىدارد از آنها تعريف و تمجيد كند و هنگامى كه حسد او را به سوى تكبر و خودپسندى مىكشد او نسبت به مردم تواضع كند.(1)
در حديث از پيامبر(صلی الله علیه و آله)روايت شده كه فرمود: «مىدانيد غيبت چيست؟ گفتند خدا و رسولش داناترند. حضرت فرمود: اين كه راجع به برادر مسلمانت چيزى بگويى كه اگر او بشنود ناراحت مىشود. عرض كردند يا رسول الله عيوبى كه راجع به برادر مسلمان خود مىگوييم، واقعاً درست است. فرمود: اتفاقاً اگر آن عيوب و صفات در او باشد غيبت كردهايد، ولى اگر آن عيوب در وجود او نباشد و شما به او نسبت دهيد گناه ديگرى مرتكب شدهايد و آن افتراء و تهمت و بهتان زدن است و به دروغ نسبتى به او دادهايد».(2)
خداوند متعال در قرآن به طور آشكار عمل غيبت را نكوهش كرده و غيبتكننده را به شخصى مانند مىكند كه گوشت برادرش را در حالت مردگى مىخورد. «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از بسيارى گمانها دورى كنيد زيرا بعضى گمانها گناه است و (در كار ديگران) تجسس نكنيد و بعضى از شما ديگرى را غيبت نكند آيا هيچ يك از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ (هرگز) بلكه آن را ناپسند مىدانيد و از خدا پروا كنيد همانا خداوند بسيار توبهپذير مهربان است».(1)
و پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)فرمودند: «از غيبت دورى كنيد چون آن از زنا بدتر و گناهش بيشتر است چه بسا شخص آلوده به زنا، اگر توبه كند و به سوى خدا برگردد خدا او را مىآمرزد ولى شخص غيبت كننده تا وقتى كه غيبت شونده او را حلال نكند و عفو ننمايد هرگز خدايش نمىبخشد».(2)
اگر كسى غيبت را بشنود و سكوت كند يعنى از غيبت شونده دفاع نكند، شريك جرم غيبت كننده است، زيرا او راضى به غيبت كردن بوده، به همين دليل غيبت را شنيده و بر آن سكوت كرده است.
معمولاً سوءظن و تجسس در امور ديگران مقدمه غيبت كردن است. به همين دليل قرآن كريم در آيه فوق هم از سوءظن نفى فرموده و هم از تجسس كردن در امور ديگران و هم شديداً غيبت كردن را نفى و تحريم كرده است.
در اسلام خون و مال و آبروى مسلمانان بسيار محترم است و از آن جايى كه در جريان غيبت كردن آبروى مسلمانان در خطر واقع مىشود، به همين دليل اسلام آن را شديداً نهى كرده است. در روايات آمده است كه كسى كه غيبت كند و نيز كسى كه شراب مىنوشد از بهشت محروم است. بنابراين نام غيبت كننده در كنار دائم الخمر آمده است.
آثار غيبت : غيبت داراى آثار مخرب و زيانبار اجتماعى متعددى است از جمله ديگران را نسبت به همديگر بدبين و بدگمان مىكند، وحدت اجتماعى را به هم مىزند و موجب شكاف اجتماعى و تفرقه مىگردد، موجب بىحرمتى و بىآبرويى بعضى در نزد بعضى ديگر مىگردد، اخوت و برادرى دينى را برهم مىزند، هر گاه در جامعهاى تفرقه حاكم شود نظامهاى اجتماعى و قانونى و فرهنگى آن جامعه از بنيان سست مىشود و خلاصه همه آثار اجتماعى غيبت با اصل وحدت مسلمين و اخوت دينى جامعه اسلامى منافات دارد. جامعهاى كه مبتنى بر سوءظن و بدبينى و تفرقه باشد به تدريج رو به فروپاشى مىرود و از خير و سعادت دور مىشود و از همه مهمتر غيبت آبروى ديگران را از بين مىبرد و آبروى ريخته شده و از دست رفته كمتر قابل جبران است و يا هرگز قابل جبران نيست.
در روايت وارد شده است كه اگر غيبت شونده غيبت را شنيده است جبرانش به اين است كه نزد او برويم و عذرخواهى كرده و حلاليت بخواهيم، اما اگر او نشنيده است كه چه غيبتى دربارهاش شده است، بايد براى او استغفار نماييم، هر گاه از او يادى كرديم.(1)
انگيزههاى غيبت: امام صادق(علیه السلام)مىفرمايد: «موجبات و انگيزه غيبت ده چيز است و آنها عبارتند از: خشم، فرونشاندن خشم و غضب، مساعدت و يارى مردم، يعنى (همكارى كردن در غيبت ديگران)، قبول خبرى بدون تحقيق، تهمت و افتراء، بدگمانى و سوءظن، رشك و حسد، مسخره و استهزاء، شگفتى و تعجب، آزردگى و رنجيدگى، خودنمايى و آراسته نشان دادن خود».(2)
غيبت كردن هم يك نوع بيمارى روحى و روانى و اخلاقى است كه راه درمان آن همان طور كه قبلاً اشاره شد، همه اخلاق نكوهيده در پرتو علم و عمل درمان مىشوند. هر بيمارى را بايد به وسيله ضدش شناخت و معالجه كرد. لذا در مورد
غيبت نيز نخست بايد از علل و انگيزهها و موجبات آن اطلاع و علم پيدا كرد و سپس با عمل به ضد آن، آن را درمان نمود.
انسانى كه غيبت مىكند بايد بداند كه با غيبت كردن، خود را در معرض خشم پروردگار قرار مىدهد و نيز بايد بداند غيبت، كارهاى ثواب و حسنات او را از بين مىبرد، چون خداوند در روز قيامت تمام كارهاى نيك او را در مقابل اهانت و هتك حرمتى كه به شخص غيبت شده انجام گرفته، به نامه عمل او منتقل مىسازد و اگر كار نيك و ثواب نداشته باشد از گناهان شخص غيبت شده مقدارى به حساب غيبت كننده منظور مىشود.
اگر انسان به مضامين اين اخبار معتقد باشد از ترس خدا زبانش به غيبت باز نمىشود. شايسته است انسان در وجود خود تدبر و فكر كند و متوجه عيبهاى خود شود و مشغول عيوب خود و برطرف كردنشان باشد، نه دنبال عيب جويى از ديگران، اين بهترين راه درمان براى غيبت است.(1)
خداوند مىفرمايد: «واى بر هر عيبجوى طعنه زن»(2)و نيز مىفرمايد: «آن كه بسيار عيبجوست و براى سخن چينى در رفت و آمد است، پيروى نكن از هر فرومايه كه بسيار سوگند ياد مىكند و پيروى نكن از آن كه عيبجو است و براى سخن چينى در جنبوجوش است، وانگهى تندخو و به شدت بازدارنده و متكبر و
بد ذاتاند. گذشته از اينها كينهتوز و بىاصل و نسبت است».(1)
در آيه اول كلمه «همزة» به سخنچينى و كلمه «لمزة» به عيب جويى تفسير شده است و در آيات سوره قلم كلمه «زنيم» كه به حرام زاده معنا شده دلالت بر آن دارد كه شخص سخنچين و كسى كه حفظ سخن نكند اصولاً سرشت ناپاكى دارد و از راه مشروع متولد نشده است.
پيامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود: «هيچ نمام و سخنچينى به بهشت وارد نخواهد شد».(2)و نيز فرمود: «هر كسى درباره يك مسلمانى كلمهاى بگويد كه او را خوار سازد و از نظرها بياندازد بى آن كه حقش باشد، خداوند او را در روز قيامت در ميان آتش خوار و بىمقدار مىسازد».(3)
امام صادق(علیه السلام)به نقل از اميرالمؤمنين(علیه السلام)مىفرمايد: «بدترين و مضرترين شما كسانى هستند كه سخنىچينى كرده و ميان دوستان جدايى اندازند و براى اشخاص پاك و بىآلايش به دنبال عيب و نقص گردند».(4)
انگيزههاى سخنچينى :
الف - قصد بد داشتن راجع به كسى كه از او سخن چينى مىشود.
ب - اظهار محبت و دوستى براى شخصى كه به او نقل سخن و مطلب مىشود.
ج - ورّاجى و پرحرفى و بدين وسيله تفريح و خوشگذرانى كردن.
راه درمان بيمارى سخن چينى از طريق شنونده است و آن شش راه است و آنها عبارتند از :
الف - آن كه سخن چين را در سخنش تصديق نكنيد و كار او را تأييد ننماييد. «هرگاه فاسق و نابهكارى براى شما خبرى آورد آن را تحقيق كنيد و سرسرى آن را نپذيريد».(5)
ب - او را از اين كار بازداريد و امر به معروف كنيد و از منكر و زشتى و گناه او را بازداريد.(1)
ج - سخنچين را براى رضاى خدا، دشمن بداريد و از او متنفر باشيد چون او كسى است كه خدا او را دوست ندارد و از او نفرت دارد.
د - به اعتماد گفتار سخنچين، به دوست خود بدگمان نشويد و به او سوءظن پيدا نكنيد.
ه - عمل سخنچين شما را به جستجو و كاوش وادار نكند، چون قرآن مىفرمايد: «جستجو نكنيد».(2)
و - عملى كه شخص سخنچين را از آن بازمىداريد خود مرتكب نشويد، يعنى نگوييد كه فلانى آمده بود پيش من، چنين و چنان مىگفت كه در اين صورت شما، هم سخنچين و هم غيبت كننده محسوب خواهيد شد.(3)
دو رويى از لغزشهاى اخلاقى است و كمتر كسى موقعى كه دو نفر را ببيند با هم قهر شدهاند بين آنها را بدتر به هم مىزند. دو رويى عين نفاق است و از گناهان كبيره محسوب مىشود.
پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)فرمود: «هر آن كه در دنيا داراى دو رو و دو زبان باشد، در روز قيامت براى او دو زبان از آتش خواهد بود».(4)
همچنين پيامبر(صلی الله علیه و آله)مىفرمايد: «آدم دو رو در روز قيامت در حالى محشور مىشود كه يك زبان از پشت سر و زبانى ديگر از دهانش بيرون آمده است و اين دو زبان آن چنان حرارت دارند كه بدن او را مىسوزانند آن گاه گفته مىشود، اين كسى است كه در دنيا با دورويى و دو زبانى زندگى مىكرد و اين نشانه آدم دو رو در روز قيامت است».(1)
امام حسن عسكرى(علیه السلام)مىفرمايد: «چقدر بنده بدى است آن كه دو رو و دو زبان باشد، كه دوستان را در حضور تعريف كند، ولى در پشت سر، آنها را (مانند گرگى) بخورد، هر گاه دوستش داراى نعمتى باشد به او حسد ورزد و اگر گرفتار آيد وى را خوار سازد».(2)
ويژگىهاى انسان دو رو :
الف - سخن يكى را براى ديگرى نقل كردن، اين عمل علاوه بر دو رويى، سخن چينى هم هست، بلكه بدتر از آن، زيرا سخن چينى تنها با نقل به يكى از دو طرف صورت مىگيرد، اما دو رويى به هر دو طرف برمىگردد.
ب - اگر چه سخنى ميان دو نفر نقل نكند ولى كارى كند كه عداوت و ستيزهجويى دو طرف را در نظرشان نيكو جلوه دهد.
ج - به هر يك از دو طرف وعده يارى و مساعدت دهد.
د - هر يك از دو طرف را در عداوت و دشمنى يكديگر تشويق و ترغيب كند، و مهمتر آن كه يكى را در حضورش تعريف كرده و ثناگويى كند و در پشت سر، سرزنش و نكوهش نمايد.
راه درمان و معالجه اين بيمارى روحى، روانى و اخلاقى اين است كه انسان سكوت كند و آن كسى را كه بر حق است و آدم خوبى مىباشد هم در حضور و هم در غياب و حتى در نزد دشمنش از او تعريف كند. اگر در بين دو نفر اختلاف ايجاد شد براى
اصلاح و آشتى آنها نهايت تلاش و كوشش خود را به كار آورد تا آن دو را آشتى دهد.(1)
دروغگويى يكى از بيمارىهاى بزرگ اخلاقى و اجتماعى است. اين مرض از همه امراض روحى و روانى بدتر است. چون دروغگويى امنيت اخلاقى و قضايى و اقتصادى را متزلزل مىكند و باعث بدبينى در بين مردم و سلب اعتماد از يكديگر مىشود. دروغگويى ريشه فضايل و سجاياى انسانى را مىسوزاند. به همان نسبت كه راستگويى پسنديده و سودمند مىباشد، دروغگويى ناپسند و زيانآور است.
زبان رازگوى قلب و ترجمان احساسات باطنى است، اگر دروغ از حسد و عداوت سرچشمه گرفت، نتيجه تراوشات خطرناك نيروى غضب است و چنانچه از ناحيه طمع و يا اعتياد پديدار شد از آثار شوم شعلههاى سوزان شهوت است. اگر زبانى به دروغ زهرآلود گشت و پليدى در گفتار نمايان شد همچون طوفان خزان، حيثيت گوينده را دستخوش غارت و يغما قرار مىدهد و شرافت او را واژگون مىكند.
دروغ روح خيانت و ناپاكى را در انسان تقويت و آتش وجدان را در كانون دل خاموش مىسازد و وحدت را ريشه كن مىكند و موجب شيوع نفاق در جامعه مىگردد.
دروغگو مجالى براى تأمّل و انديشه به خود نمىدهد و به تصوّر اين كه كسى از راز او آگاهى ندارد، به عاقبت كار نمىانديشد و لذا پيوسته در گفتار دچار اشتباه و تناقضگويى گرديده و عاقبت با افتضاح و شكست مواجه مىشود و خجلت و رسوايى عجيبى به بار مىآورد.
1) بيمارىهاى روانى، ص 101 تا 104
پس بىاساس نيست كه مىگويند دروغگو كم حافظه است. دروغ اولين وسيله دسترسى به ساير ناپاكىها است. امام حسن عسكرى(علیه السلام)مىفرمايد: «ناپاكىها و پليدىها در خانهاى است و كليد آن خانه دروغ است».(1)
قرآن مجيد مىفرمايد: «مرگ بر دروغزنان (كه بى دليل و برهان درباره قرآن و قيامت سخن مىگويند) آنان كه در بىخبرى و غفلت غرقند».(2)
خراصون به كسانى گفته مىشود كه سخنانشان پايه علمى و واقعى ندارد و از حقيقت به دور است و براساس حدس و گمان و تخمين استوار است، مانند شايعهسازان كه القاهاى بافتگى خود را به ديگران منتقل كرده و در آنها ايجاد شك و ترديد و حتى جهل و بىايمانى مىكنند و انسانهاى ساده لوح را به دام خود مىاندازند و دچار انواع انحراف و لغزش و گناه مىسازند.
هر انسان عاقلى بايد براساس فرمايش قرآن مجيد با قاطعيت كامل اين افراد دروغگوى نااهل را طرد نمايد تا خطر رواج شايعه و دروغ و ترويج اشتباهات و غفلتهاى ناشى از پذيرش حدس و گمان و غرق شدن در غفلت كم شود.
اسلام از انسان مىخواهد تا با علم و دانش و آگاهى و بصيرت زندگى كند، نه براساس حدس و گمان و خيال و خطا و غفلت.(3)
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «اگر اشياء را به لحاظ تناسب و ارتباط با يكديگر پهلوى هم جاى دهند راستى با شجاعت و دروغ در كنار ترس و جبن قرار خواهد گرفت».(4)
قرآن مجيد به طور صريح و روشن، دروغگو را از جامعه مسلمانان واقعى بيرون داشته است و مىفرمايد: «كسانى كه دروغ مىسازند به حقيقت به آيات خدا ايمان ندارند».(5)
براى اين كه صفت دروغ در باطن اطفال جايگزين نشود، بايست از گفتن هر گونه دروغ و خلاف واقعى به آنها خوددارى نمود. چه كودكان طبعاً از رفتار و گفتار اشخاصى كه پيوسته با آنها در تماس هستند، الگو مىگيرند. اگر در محيط خانه كه مهمترين عامل سازنده شخصيت است، دروغ و خلاف واقعگويى نفوذ يابد و سخنان و اعمال والدين برخلاف فضيلت و حقيقت باشد، هرگز فرزندان صادق و درستكار پرورش نخواهند يافت.(1)
پيامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود: «هر كه راستگوتر است سخن مردم را زودتر باور مىكند و هر كه دروغگوتر است بيشتر مردم را دروغگو مىشمارد».(2)و نيز مىفرمايد: «راستى پيشه كنيد كه راستى به سوى نيكى راهبر مىشود و نيكى انسان را به بهشت مىرساند... و از دروغگويى بپرهيزيد كه دروغ به سوى بدكارى و بدكارى هم آدمى را به سوى آتش مىكشد».(3)
اسلام تمام برنامههاى اخلاقى و اصلاحى را بر اصل ايمان استوار نموده و آن را اساس سعادت بشرى شمرده است. اخلاق بدون ايمان، به گفته بزرگان، مانند قصرى است كه بر فراز لجن بنا شده و يا اين كه: «اخلاق بىدين همچون دانهاى است كه بر سنگ يا در ميان خارستان افشانده شده باشد، خشك مىشود و مىميرد، عالىترين اخلاق چون از دين حيات و الهام نگرفته باشد، همچون مرده خاموشى در برابر انسان زنده و كامل جلوهگر مىشود».
آرى آن كس كه راست گفت و به راه راست رفت در زندگى از رنج حرمان و تأسف بركنار و شمع جانش همواره فروزان، از آشفتگى و ترديد در امان بوده و خاطرش از هجوم افكار پريشان در آسايش است.(4)
اين است كه هنگام سخن گفتن، دروغ بگويد و از پيمانها و تعهدات خويش تخلف ورزد و در امانت خيانت كند. بنابراين خلف وعده و پيمان شكنى و خيانت در امانت كه در حقيقت دروغ عملى هستند از گناهان بسيار زشت و بيانگر نفاق انسان مىباشند.
در نظر اسلام عهدشكنى و خلف وعده آنچنان زشت و مذموم است كه حتّى نسبت به افراد آلوده و ناپاك نيز نبايد پيمان شكنى و خلف وعده كرد.
امام باقر(علیه السلام)مىفرمايد: «سه چيز است كه خداى متعال اجازه تخلف از آنها را به هيچ كس نداده است، نخست: اداى امانت، خواه صاحب امانت نيكوكار باشد يا گناهكار، دوم: وفاى به عهد، چه با شخص درستكار باشد يا نادرست، سوم: احسان به والدين، خواه نيكوكار باشند يا غير نيكوكار».(1)
قرآن مجيد در اوصاف افراد باايمان مىفرمايد: «مؤمنين افرادى هستند كه به عهد و پيمان خويش وفادارند».(2)
و نيز مىفرمايد: «به عهد و پيمان خود وفا كنيد زيرا همين كه پيمان بستيد، مسئول اجراى آن هستيد».(3)
بنابراين شكستن عهد و پيمانها و خلف وعدهها و شانه خالى كردن از تعهدات، همه ناشى از ضعف ايمان و ضعف برخوردارى از فضايل اخلاقى و معنوى است و از علائم بيمارى مهلك نفاق به شمار مىآيند.
حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «هرگز در كارهاى نيك خود بر مردم منت مگذار و كارى كه انجام مىدهى بزرگ مشمار، مبادا در وعدههايى كه مىدهى، تخلف ورزى زيرا منت گذاردن نيكى را تباه مىكند و بزرگ دانستن كار خوب، نور حقيقت را از بين مىبرد و پيمانشكنى موجب خشم خدا و مردم مىشود».(4)
خداوند مىفرمايد: «نقض عهد موجب خشم عظيم الهى است».(1)
و نيز حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «وفا و صداقت با هم توأم است و من سپرى نگهدارندهتر از وفاى به عهد نديدم».(2)
اين امر آنچنان در اسلام اهميت دارد كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)در مورد آن صريحاً فرموده است: «انسان نبايد به فرزند خود وعده دهد و وفا نكند و از عهد خويش نبايد تخلف نمايد».(3)
همچنين رسول اكرم(صلی الله علیه و آله)فرمود: «سعادتمند كسى است كه با اشخاص كريمالنفس معاشرت كند، اشخاصى كه در معاشرت خود با مردم ستم نمىكنند و در سخن و گفتار، دروغ و خلاف واقع نمىگويند و از عهد و پيمان خويش تخلف نمىنمايند، اينها در انصاف و جوانمردى كاملند و از جاده عدالت خارج نمىشوند، شايسته است انسان با چنين افرادى اخوت و دوستى بورزد(4)».(5)
بخل صفتى است كه آسايش و راحتى را از انسان مىگيرد و روح را در عذاب و شكنجه قرار مىدهد.
پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)مىفرمايد: «هيچ چيز اسلام را چون بخل پايمال نمىكند».(7)
حرص و طمع و آز هم يك حالت درونى است كه انسان را دائم به جمعآورى ثروت و نفع مادى وامىدارد. به طورى كه امور مالى، ذهن و افكار انسان را پر مىكند و تمام تلاشها و كوششهايش را بر همين محور قرار مىدهد.
اين دو صفت رذيله از نيروهاى خطرناك شهوت سرچشمه مىگيرند و از عوامل تيرهروزى و بدبختى انسان به شمار مىآيند. و تا حدى پيش مىروند كه فضايل اخلاقى و اصول انسانيت را قربانى مىكنند.
پيامبر(صلی الله علیه و آله)مىفرمايد: «رحمت و عنايت خداوند را براى كسى مسئلت مىكند كه پابند به عشق مال نباشد و مازاد از احتياجات خود را به نيازمندان بذل نمايد و رحمت و لطف پروردگار شامل حال كسى باد كه مازاد گفتار خود را نگه دارد و مازاد اموال و دارايى خود را ببخشد و انفاق نمايد». نيز مىفرمايد: «از بخل بپرهيزيد زيرا كه بخل پيشينيان را هلاك كرد و آنها را وادار ساخت كه به خون يكديگر دست بيالايند و محرمات را حلال شمارند».(1)
اشخاص بخيل و حريص كمتر از هر كس ديگر آسايش خاطر دارند و دائم در اضطراب به سر مىبرند. اسلام هميشه به حفظ تعادل، نظر دارد، به انسانها مىگويد در عين حال كه پيشرفت و ترقى در جميع شئون زندگى را داشته باشند، آنها را ترغيب و دعوت به جديت و كوشش در كارها مىنمايد ولى از دلبستگى و توجه بيش از حد به ماديات نهى مىنمايد، زيرا عشق به ماديات، مايه بدبختى و محروميت از سعادت حقيقى مىشود.
امام باقر(علیه السلام)مىفرمايد: «آزمند نسبت به دنيا به كرم ابريشم شباهت دارد، هر چه بيشتر پيرامون خود مىتند، راه نجات خويش را دشوارتر مىنمايد تا آن گاه كه از فرط اندوه در آن ميان جان مىسپارد».(2)
پس بايد اين بيمارىهاى خطرناك را در سايه ايمان و انفاق درمان نماييم و با
درمان آنها براى خود تحصيل آرامش و رضايت باطنى را با تقويت نيروهاى معنوى ميسر سازيم و به ترك دنياپرستى روى آوريم و با ايثار در مال و جان در راه خداوند بكوشيم.
البته همان گونه كه قرآن مىفرمايد، بهرهمندى از دنيا و مواهب الهى نيكو است اما دلبستگى به دنيا و آن را هدف نهايى خود قرار دادن زيبنده نيست. از اين رو قرآن كريم مىفرمايد: «... پس گروهى از مردم (كوتاهفكر) مىگويند: پروردگارا! به ما در دنيا (كالاى زندگى) عطا كن، و آنان را در آخرت هيچ بهرهاى نيست».(1)
و در آيه ديگر مىفرمايد: «و زندگى دنيا (بدون ايمان و عمل صالح) بازى و سرگرمى است و يقيناً سراى آخرت براى آنان كه همواره پرهيزكارى مىكنند بهتر است، آيا نمىانديشيد؟»(2)
پس انسان مؤمن بايد از مواهب دنيا استفاده كند امّا به آنها دلبستگى پيدا نكند و مازاد اموال خود را ايثار و انفاق كند، در حقيقت مادىگرى بىحد و مرز از عوامل بيمارىهاى روانى و اخلاقى است كه با ايثار و انفاق درمان مىگردد.(3)
«و كسانى كه در دلهاى خود نياز و چشمداشتى به آن چه به مهاجران داده شده نمىيابند و احساس نمىكنند، گرچه خود شديداً در فقر و نيازمندى هستند، اما مهاجران را بر خود مقدم مىدارند و كسانى كه از بخل و حرص محافظت شوند و باز داشته شدهاند، اينان همان رستگاران هستند».(4)
هميشه ايثار و تقدم داشتن ديگران بر خويشتن يكى از راههاى بسيار اساسى در مبارزه با بخل و حرص است. يعنى ايثارگرى و مقدم داشتن ديگرى بر خويشتن وقايه و سپر و عامل حفاظت و كنترل بخل و حرص در انسان است.
در روايات اسلام، بخل بسيار خطرناك توصيف شده است به طورى كه آمده
است بخل و ايمان در دل يك مسلمان جا نمىگيرد. ايثار هر چند يك كمال است اما نبايد در ايثارگرى از حد اعتدال خارج شد، چنان كه قرآن در سوره فرقان آيه 67 در وصف عبادالرحمن مىفرمايد: «آنان در انفاق، نه زيادهروى مىكنند و نه كوتاهى، بلكه راهى ميانه را در پيش مىگيرند».(1)
تا انسان از بخل رها نشود، رستگار نمىگردد. اما اگر كسى از بخل دور شود نه تنها از مال خود بلكه از جان خود نيز مىتواند بگذرد. خلاصه اين كه بسيارى از كمالات در گرو رهايى از بخل و حرص مىباشد.
بنابراين كظم غيظ و فرونشاندن غضب و غلبه بر خشم، كانون همه فضايل و محاسن و ارزشهاى انسانى است. كنترل خشم و خشونت زمينهساز آرامش و آسايش و سلامت روانى انسان مىباشد.
1) تفسير نور، ذيل آيه 9 سوره حشر
در قرآن براى خشم، دو واژه غيظ و غضب به كار رفته است. غضب جوشش و غليان خون قلب است براى انتقام و غيظ خشم شديد است. در اسلام فروبردن خشم بسيار تأكيد شده است. احاديث رسيده از معصوم(علیه السلام)در اين زمينه به دو گروه تقسيم مىشود :
1- انسانهايى كه خشم خود را بروز نمىدهند. چنان كه حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «بهترين مردم كسى است كه اگر او را به خشم آورند، بردبارى نمايد و چنانچه به او ظلم شود، ببخشايد و چون به او بدى شود، خوبى كند».(1)يعنى براى خشم حد و مرز قايل مىشود و نيز امام صادق(علیه السلام)مىفرمايد: «مؤمن چون خشمگين شود، خشمش او را از حق بيرون نبرد و چون خشنود شود، خشنودىاش او را به باطل نكشاند و چون قدرت يابد بيش از حق خود نگيرد».(2)
براى چنين افرادى پاداشهايى مانند برداشته شدن كيفر و گرامى داشته شدن نزد مردم بيان شده است.
2- انسانهايى كه خشم خود را بروز مىدهند. بيان زشتى خشم، منشأ آن و تغييرات ايجاد شده در فرد خشمگين كه به مذمت او مىپردازد.
پيامبر(صلی الله علیه و آله)مىفرمايد: «خشم از شيطان و شيطان از آتش آفريده شده است».(3)
پيامبر(صلی الله علیه و آله)فرد خشمگين را وصف مىكند كه وقتى خمشگين شود و خشمش شدت گيرد، چهرهاش سرخ مىشود و مىلرزد.(4)
حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «خشم همنشين بسيار بدى است، عيبها را آشكار، بدىها را نزديك و خوبىها را دور مىكند».(5)نيز مىفرمايد: «با خشم،
تربيت ممكن نيست». و آن حضرت توصيه مىكند: «هرگز در خشم گرفتن شتاب مكن، چرا كه به صورت عادت بر تو مسلّط مىشود».(1)
در روابط انسانى حضرت اميرمؤمنان(علیه السلام)چنين هشدار مىدهد: «به خشم درآوردن و شرمنده ساختن دوست، مقدمه جدايى از اوست».(2)
از مجموع روايات برمىآيد كه از نظر پيشوايان اسلامى در هر رابطهاى امكان پديدار شدن خشم وجود دارد، اما آن چه انسانيت را نمايان مىكند، مقاومت در برابر خشم و زود اظهار نكردن آن است.
فرد مسلمان نبايد اجازه دهد خشم بر او مسلط شود و حتى در شدت خشم هم بايد از مسير عدالت خارج نشود. بايد بتواند بينديشد و بعد تصميم بگيرد. فرو بردن خشم، خلق نيكو براى فرد به همراه خواهد داشت و باعث منزلت اجتماعى فرد مىشود.
آن حضرت توصيه مىفرمايد: با بردبارى از طرف مقابل انتقام بگيريد، چرا كه او از اين كه نتوانسته است شما را به خشم درآورد خشمگينتر مىشود. آشكارا توصيه مىفرمايد: «با هوا و هوس خود جهاد كن، بر خشمت مسلط شو و با عادتهاى بد خود مخالفت كن تا نفست پاكيزه شود».(3)
از ديدگاه اسلام، اين تسلط بر خشم است كه عقل را كامل مىكند و فروخوردن خشم موجب عزتمندى فرد در دنيا و آخرت خواهد بود.
نيز مىفرمايد: «خاموش كردن آتش خشم براى كسى ميسّر است كه از روى حقيقت دشمنهاى درونى را در دل بميراند و ضمير خود را از كينه و بدخواهى ديگران پاك كند».(4)
اما روانشناسان در برابر خشم دو گروه هستند، يكى آن كه مىگويند نبايد خشم
را سركوب كرد و گروه ديگرى مىگويند، خشم به دو گونه است، خشم سالم و خشم بيمارگون و مىگويند خشم بيمارگون را نبايد اظهار كرد. البته اسلام هيچ يك از اين دو را تأييد نمىكند، بلكه به كظم غيظ توصيه مىنمايد، تا آن جا كه مىگويد، اگر كسى هنگام خشم خوددار نباشد از اهل بيت نيست.
«كظم غيظ» اگرچه به طور دقيق همان حلم نيست، اما بدين معناست كه انسان نمىگذارد آثار غضب، ظهور نمايد. كظم (بر وزن فلس) به معناى مجراى تنفس و حبس و نگهدارى غيظ در سينه است. اصل كظم به معنى بستن دهانه مشك است پس از پر شدن و آن هنگام را گويند كه فرد در قلب خود پر از غصه يا پر از خشم باشد و انتقام نگيرد.
اين افراد از سوى پروردگار تحسين شدهاند. «... وَالْكاظِمينَ الْغَيْظَ وَالْعافِينَ عَنِ النّاسِ وَاللهُ يُحِبُّ المُحْسِنِينَ»:«آنان كه خشم خود را فرو مىبرند و از خطاهاى مردم درمىگذرند و خدا نيكوكاران را دوست دارد».(1)
كسى كه مىخواهد محبوب خدا شود بايد از مال خود بگذرد و خشم و غضب خود را فرو برد و به محرومان انفاق كند و از خطاى مردم بگذرد. حالت خشم و غضب از خطرناكترين حالات است و اگر رها شود، در شكل يك نوع جنون و ديوانگى و از دست دادن هر نوع كنترل اعصاب خودنمايى مىكند و بسيارى از جنايات و تصميمهاى خطرناكى كه انسان يك عمر بايد كفاره و جريمه آن را بپردازد، در چنين حالتى گرفته مىشود.
ولى صفت برجسته پرهيزكاران فرو بردن خشم است و فروبردن خشم اثر فوقالعادهاى در تكامل معنوى انسان و تقويت روح ايمان دارد. فروبردن خشم بسيار خوب است اما به تنهايى كافى نيست زيرا ممكن است كينه و عداوت را از قلب انسان ريشه كن نكند. در اين حالت براى پايان دادن به عداوت بايد كظم غيظ
1) سوره آل عمران، آيه 134
توأم با عفو و بخشش باشد.
البته گذشت و عفو براى شايستگان است نه براى دشمنان كه اگر گذشت و عفو شوند باعث جرأت و جسارت بيشتر آنها شود. پس كظم غيظ شجاعت مىخواهد كه فرد از خشم خوددارى كند و بر نفس خود حاكم و مالك باشد و داراى سعه صدر و سخاوت و گذشت باشد و محكمترين و قوىترين فرد كسى است كه بتواند بر خشم خود غلبه كند و حتى در آن حالت نيز از حق منحرف نشود و براى كسى كه بتواند خشم خود را فرو برد پاداش بسيارى قرار داده شده است و خداوند در روز قيامت عذاب را از انسانى كه خشم خود را كنترل كرده برمىدارد و قلب او آكنده از ايمان و امنيت و سلامت خواهد شد.
امام صادق(علیه السلام)مىفرمايد: «هيچ بندهاى نيست كه خشم خود را فرو برد، مگر آن كه خداوند عزت او را در دنيا و آخرت فزونى بخشد».(1)
به عبارتى اين كظم غيظ است كه به عنوان منشأ امنيت و سلامت روان در اسلام مطرح است. فرد هر گاه با خطايى دور از انتظار مواجه شد، بايد خشم را آشكار نكند و به آن ترتيب اثر ندهد.(2)
در قرآن كريم براى سخن گفتن دستورات زيبايى وجود دارد از جمله: «با مردم به نيكى سخن بگوييد، دوست باشند يا دشمن».(3)«كريمانه سخن بگوييد».(4)«سخن بايد محكم و مستدل باشد».(5)«سخن نرم و متين باشد».(6)«سخن پسنديده باشد».(7)
«سخن گويا و رسا باشد».(1)«سخن از بهترين كلمات باشد».(2)«سخن صادقانه باشد، نه منافقانه».(3)
«قَولاً مَيسُوراً»؛ پس با آنان به نرمى سخن بگويم. يكى از انواع گفتار قول سلام است كه در برابر گفتار انسانهاى جاهل از آن استفاده مىشود يعنى بايد از آنان خداحافظى كرد و از آنان فاصله گرفت زيرا اقوال جاهلانه نه قابل شنيدن است و نه قابل پاسخ دادن.
قرآن كريم در سوره ق، آيه 18، مىفرمايد: «براى هر قول و گفتارى خداوند فرشتگانى را مأمور فرموده كه آن گفتار را ثبت و ضبط نمايند». بنابراين مسئوليت انسان در قبال زبان و گفتارش بسيار سنگين است و خلاصه انسان نبايد در آن چه كه نمىداند توقف كند و يا آن چه را نمىداند پيروى كند زيرا، گوش و چشم و عقل انسان به عنوان ابزارهاى ادراكى امانتهاى الهى هستند كه انسان در قبال همه آنها مسئول است.(4)
با اين همه بايد دانست كه زبان انسان ممكن است دچار آسيبها و امراض و آفات متعددى گردد. از جمله دروغ گفتن، غيبت كردن، تهمت زدن، چاپلوسى و تملق نمودن، نمّامى و سخن چينى كردن، نجوا كردن در جمع، فحش دادن، سخن باطل بر زبان آوردن، سخن لغو و لهو و بيهوده گفتن، شهادت به باطل و شهادت كذب دادن، غنا و خوانندگى به باطل، گفتن سخنانى كه گوينده به آن عمل نكند، اهانت و تحقير كلامى نسبت به ديگران، سخن گفتن غير ضرور با نامحرم، سخن گفتن با طنازى و نازك كردن صدا، غلط خواندن قرآن، فرياد كشيدن به باطل، مدح كردن ديگران براى دنيا، خودستايى، زياد سخن گفتن، قهقهه و خنديدن با صداى بلند و به طور ناشايست، كنايه زدن به ديگران، زخم زبان زدن به ديگران، تندزبانى
كردن به ديگران، طعنه زدن به ديگران، بىمنطق سخن گفتن، مجادله به باطل كردن، ديگران را استهزاء نمودن، لعنت كردن نابهجا و بىمورد، به معصيت سخن گفتن، ترويج باطل با كلام و زبان، سخن گفتن از روى خصومت و دشمنى، مزاح نمودن به باطل و نابهجا و ناشايست، خواندن متون باطل و حرام اگر موجب ترويج آنها گردد، وعده دروغ دادن، وعده حرام و باطل دادن، سوگند دروغ خوردن، در امور حرام و باطل سوگند خوردن و موارد ديگر.
خلاصه اين كه سخن گاه يك سر باطل و مضر است كه در آن صورت بايد به طور كلى ترك شود يعنى در اين موارد بهترين وظيفه انسان سكوت كردن است و گاه يك سر روا و شايسته و مفيد است كه از گفتن آن نبايد امتناع ورزيد و گاه سخن آميختهاى است از شايسته و ناشايسته كه در اين مورد بايد از ناشايست صرفهنظر كرد و شايسته را بيان نمود. مثلاً سخنى كه مبتنى بر امر به نيكى و نهى از بدى باشد و يا موجب اصلاح بين انسانها گردد و در نتيجه همان طور كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)فرموده است: «خاموشى زبان مايه سلامت انسان است».(1)
پس انسان عاقل و مؤمن تا آن جا كه قادر است و مىتواند بايد از سخن گفتن پرهيز كند و خاموشى را انتخاب نمايد و نيز در برابر سخنان انسانهاى جاهل هم بايد سكوت را برگزيند تا روح و روان انسان از ناحيه زبان خودش آسيب نبيند. به عبارت سادهتر تقواى زبان را بايد پيوسته مراعات كرد يعنى اجازه ندهيم كه زبان بر ما سلطه پيدا كند، بلكه ما بايد بر زبان خود مسلط باشيم و زمام آن را به دست گيريم و آن را دقيقاً كنترل نماييم.
بديهى است كه شنيدن و استماع و گوش دادن نيز همانند سخن گفتن است يعنى در مواردى بسيار لازم و ضرورى است و در مواردى غير لازم و غير ضرورى است. از مهمترين آفات شنيدن، شنيدن غيبت است كه قطعاً عملى حرام و ممنوع و
1) مستدرك الوسايل، ج 9، ص 30
ناشايست است، پس شديداً بايد از آن پرهيز كرد زيرا اگر شنوندهاى براى غيبت وجود نداشته باشد غيبتى هم محقق نمىشود.
همچنين هر سخنى كه ناروا و زشت و يا حرام باشد، شنيدن آن نيز چنين است.
پس همان طورى كه انسان موظف است از زبان خود صيانت كند، همين طور موظف است كه از گوش خود و شنيدن به وسيله گوش خود نيز مراقبت و صيانت به عمل آورد و تقواى در شنيدن را همانند تقواى در گفتن رعايت نمايد.
چشم انسان هم يكى از نعمتهاى بزرگ الهى و يكى از ابزارهاى ادراك است و همانند زبان و گوش هم مىتوان به وسيله آن خيرات و نيكىها را انجام داد و هم مىتوان مرتكب شرور و بدىها شد از جمله آفات نگاه كردن و نگريستن، نگاه كردن به نامحرمان است.
چشم افكندن بر آن چه كه خدا حرام فرموده موجب آلودگى باطن و قلب مىشود. همچنان كه گفتن و شنيدن آن چه حرام است نيز دل و باطن انسان را ظلمانى و آلوده مىكند. قرآن كريم مىفرمايد: «و به زنان با ايمان بگو: چشمان خود را از آن چه حرام است فروبندند..».(1)
و نيز مىفرمايد: «اى همسران پيامبر! شما اگر پرهيزكارى پيشه كنيد (از نظر منزلت و موقعيت) مانند هيچ يك از زنان نيستيد، پس در گفتار خود نرمى و طنّازى (چنان كه عادت بيشتر زنان است) نداشته باشيد تا كسى كه بيمار دل است طمع كند و سخن پسنديده و شايسته گوييد».(2)
قرآن كريم اول به زنان پيامبر(صلی الله علیه و آله)و بعد هم به همه زنان جامعه مىگويد هوسانگيز سخن نگوييد كه بيماردلان در شما طمع كنند، بلكه به هنگام سخن گفتن، جدى و خشك و به طور معمولى سخن بگوييد، نه همچون زنان كم شخصيت كه سعى دارند با تعبيرات تحريك كننده كه گاه توأم با ادا و اطوار
مخصوصى است و افراد شهواتران را به فكر گناه مىافكند سخن بگوييد.
در پايان آيه دستور مىدهد كه شما بايد به صورت شايستهاى كه مورد رضاى خدا و پيامبر(صلی الله علیه و آله)و توأم با حق و عدالت است سخن بگوييد. «وَ قَولاً مَعْروفاً» قول معروف سخنى است كه علاوه بر اين كه گفتار نيك و شايسته است بلكه هر گونه گفتار باطل و بيهوده و گناهآلود و مخالف حق در آن نباشد.
باز هم قرآن كريم مىفرمايد: «در راه رفتنت ميانهرو باش، و از صدايت بكاه كه بىترديد ناپسندترين صداها صداى خران است».(1)
در اين آيه خداوند تأكيد بر گفتن سخن به اعتدال و فرياد نزدن دارد. و امر به رعايت اعتدال هم در عمل و هم در سخن گفتن دارد زيرا تكيه روى اعتدال در راه رفتن با آهنگ صدا از انسانهاى مؤمن سر مىزند و نعره زدن و فريادهاى مغرورانه كشيدن از ابلهان و انسانهاى شرور صادر مىگردد.
چند نكته در آداب سخن گفتن :
1- تا سخن گفتن ضرورتى نداشته باشد، سكوت از آن بهتر است.
2- سكوت مايه آرامش فكر است.
3- از نشانههاى فهم و عقل، داشتن آگاهى و بردبارى و سكوت است.
4- سكوت درى از درهاى حكمت است.
البته در مواردى كه سخن گفتن لازم است مؤمن بايد هرگز سكوت نكند. پيامبران به سخن گفتن (به حق) دعوت شدند نه به سكوت، وسيله رسيدن به بهشت و رهايى از دوزخ، سخن گفتن به موقع است.(2)
به طور كلى انسان در برابر همه وجود خويش و همه اعضاى وجود خويش مسئول است، به خصوص در مورد زبان و گفتار و چشم و گوش و شكم و شهوت خويش.
از جمله در مورد زبان خويش آن چنان مسئول است كه حتّى اگر كسى مدح و ثناى خويش را بگويد و به خودستايى خويش بپردازد، مرتكب يكى از زشتترين اعمال و ناپسندترين سخن گفتنها گرديده است.
قرآن مجيد در اين مورد مىفرمايد: «فَلا تُزَكُّوا اَنفُسَكُمُ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى»:«پس خودستايى نكنيد، او به كسى كه پرهيزكارى پيشه كرده است، آگاهتر است».(1)
عبادت به معنى تشكر و سپاس از خداوند است، به خاطر نعمتهاى فراوان كه در اختيار انسان قرار داده است. اما بسيارى از انسانها متوجه نعمتهاى مضاعفى كه خداوند به آنها عطا فرموده نيستند و گويى كه از موضع كافران به زندگى نگاه مىكنند كه در نتيجه جز خودشان ضرر نمىكند چون حق تعالى مىفرمايد: «و هر كه شكر نعمت حق كند، شكر به نفع خويش كرده و هر كه كفران اين نعمت كند، خداوند، بىنياز (از شكر خلق) و كريم و مهربان است».(2)
بنابراين سپاس و شكر انسان به درگاه خداوند عبارت است از پيروى از هدايت الهى، زيرا اين هدايت خداوندى است كه تفكر و انديشه و روش و عمل او را در زندگى متوجه حق مىكند و هدفى جز حق و خير و منفعت عمومى نمىجويد.
اما افسوس كه اين شكر و سپاس كه نوعى هماهنگى با هدايت الهى و پيروى از احكام او است، در زندگى امروزى مسلمانان، فقط به الفاظى تبديل يافته كه هيچ دليل عملى دربر ندارد و اين مفهوم تبديل به يك شعار بىعمل شده است و به همين دليل هم هيچ نقشى و اثرى در زندگى انسانها ندارد.
خداوند مىفرمايد: «و به ياد آوريد هنگامى را كه پروردگارتان اعلام كرد كه اگر سپاسگزارى كنيد، قطعاً (نعمت) خود را بر شما مىافزايم، و اگر ناسپاسى كنيد،
بىترديد عذابم سخت است».(1)
حقيقت شكر تنها تشكر زبانى نيست بلكه شكر و سپاس داراى سه مرحله است : نخستين مرحله آن است كه به دقت بينديشيم كه بخشنده نعمت كيست؟ اين توجه و ايمان و آگاهى پايه اول شكر است و مرحلهى بعد با زبان اقرار به شكر كنيم و مرحله آخر و بالاتر مرحله عمل است كه به آن شكر عملى گفته مىشود.
يعنى درست بينديشيم كه هر نعمتى براى چه هدفى به ما داده شده است و آن را در جاى خودش صرف كنيم كه اگر اين كار را انجام ندهيم كفران نعمت كردهايم. امام صادق(علیه السلام)مىفرمايد: «شكر نعمت آن است كه از گناهان پرهيز شود».(2)
در اين جا رابطه ميان شكر و فزونى نعمت روشن مىشود، چرا كه هر گاه انسانها نعمتهاى خدا را درست در همان هدفهاى واقعى نعمت صرف كردند، عملاً ثابت كردهاند كه شايسته و لايق است و اين لياقت و شايستگى سبب فيض بيشتر و موهبت افزونتر مىگردد.
خداوند در مورد ستايش و پرستش خود مىفرمايد: «پروردگار گفت مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم».(3)خداوند مؤمنين ستايشگر را از غم و اندوه و ترس ايمن مىگرداند زيرا بندگان واقعى خداوند كسانى هستند كه اضطراب و ترس از چيزى بر آنان چيره نمىگردد و سختىها و مشقتهاى دنيا بر آنها اثرى ندارد و آنان را گرفتار حزن و اندوه نمىكند چون آنها به خداوند ايمان آوردهاند و تعاليم شريعت حق را در زندگى خود كاملاً دخالت مىدهند.
امراض عبادى عبارتند از: ترك نماز، ترك روزه، ترك زكات، ترك خمس، ترك حج، ترك امر به معروف و نهى از منكر، توسعه فساد و توسعه منكر، فرار از جهاد و غيره.
خويش است، آنها كه نامه اعمالشان را به دست راستشان مىدهند، اصحاب يمين، آنها در باغهاى بهشتند و از مجرمين سؤال مىكنند، چه چيز شما را به دوزخ وارد ساخت، آنها مىگويند ما از نمازگزاران نبوديم..».(1)
از مفاد اين آيات برمىآيد كه رابطه بهشتيان با دوزخيان قطع نيست و آنها همديگر را مشاهده مىكنند و از هم سؤال مىنمايند. وقتى اصحاب يمين از دوزخيان در مورد وضعشان سؤال مىكنند، مجرمان در پاسخ آنها به چهار گناه بزرگ خويش اعتراف مىكنند. كه نخست آنها اين است كه در دنيا از تاركين نماز بودند. مىگويند كه اگر نماز مىخوانديم نماز ما را به ياد خدا مىانداخت و نهى از فحشا و منكر مىكرد و ما را به صراط مستقيم الهى دعوت مىنمود.
به هر حال انسانها همانگونه كه مكلف به اصول دين هستند بايد به فروع دين هم مكلف باشند. اين امور چهارگانه كه كفار به آنها مبتلا شده بودند «ترك نماز و زكات و شركت در مجالس باطل و همنشينى با اهل باطل و انكار قيامت»، اهميت و نقش فوق العادهاى در سعادت و هدايت و تربيت انسان دارد.
و به اين ترتيب جهنم جاى نمازگزاران واقعى نيست. البته نماز از آن جا كه عبادت خدا است، بدون ايمان به او ميسر نيست، زيرا خداوند مىفرمايد: «مرا به ياد آريد تا شما را به ياد آرم و شكر من گوييد و كفران نكنيد».(2)
خطاب قرآن به تمام مردم است و از آنها مىخواهد كه خداوند متعال را به ياد داشته باشند و غير از خداوند يكتا را اطاعت نكنند و به آن چه قلب و روح آنان را به خود مشغول داشته به سوى هوا و بهرههاى دنيوى سوق مىدهد، توجه ننمايند كه خداوند مىفرمايد: «و هرگز از آنان كه ما دلهاى آنها را از ياد خدا غافل كردهايم و تابع هواى نفس خود شدند و به تبهكارى پرداختند متابعت مكن».(3)
نيز مىفرمايد: «تو هم از هر كس كه از ياد ما روى گردانيد و جز زندگى دنيا را نخواست، به كلى اعراض كن».(1)
البته مراد قرآن از عبادت و ذكر خداوند آن نيست كه يادآورى تنها نشانه ايمان است و يا غفلت از آن علامت كفر به خداوند، بلكه مراد آن است كه مؤمن، همواره به ياد خداوند متعال است و در هر كارى كه انجام مىدهد و هر انديشهاى كه دارد، از ياد پروردگار غافل نيست. همان گونه كه مىفرمايد: «همانا منافقان با خداوند مكر و حيله مىكنند و خدا نيز به آنها مكر مىكند و چون به نماز آيند، با حال بىميلى و كسالت و براى رياكارى آيند و ذكر خدا را جز اندك نكنند».(2)زيرا كافر، به صراحت تابع خواستها و هواهاى خويش است، اما منافق فرصتطلب است و چون ذكر خدا كند به جهت مصلحت و چون از ذكر خدا غافل مىشود باز هم به جهت مصلحت است. اگر چه منافق گاهى نماز مىخواند اما هيچ گاه به ياد خدا نيست زيرا اين عبادت هيچ گاه در عمل و انديشه او تأثيرى نمىگذارد.
البته نماز و عبادت واسطه قرب مخلوقات به خالق عظيم است، زيرا يك وسعت روحى و عقلى در انسانى كه همواره ذكر پروردگار مىگويد و به ياد اوست ايجاد مىكند و او را از عمل ناشايست بازمىدارد و چون روح نمازگزار، به واسطه ذكر و نمازش صيقل يافت، جلال و عظمت و قدرت و عزّت پروردگارش را در نماز، همواره در پيش چشم دارد. اين جا است كه از ارتكاب جرائم خودش را نگه مىدارد.
همان گونه كه خداوند متعال خطاب به رسول گراميش فرمود: «(اى رسول) آن چه را كه از كتاب آسمانى قرآن بر تو وحى شد بر خلق تلاوت كن و نماز را به جاى آور كه همانا نماز است كه اهل آن را از هر كار زشت و منكر بازمىدارد و به راستى ذكر خدا بزرگتر است».(3)
نماز علاوه بر اين كه مانع ارتكاب اعمال ناپسند و فسادانگيز مىشود، قلب و روح نمازگزار با يادآورى خداوند آرامش پيدا مىكند و ذكر الله كه يك عملى عقلانى و روحانى است روح و روان انسان را به سوى افكار مثبت سوق مىدهد و باعث سلامت روح و روان وى مىشود.(1)
نماز تنها اذكار و اوراد نباشد، بلكه آن را به طور كامل به پا داريد كه مهمترين ركن آن توجه قلبى و حضور دل در پيشگاه خدا و تأثير نماز در روح و جان آدمى است.
خداوند مىفرمايد: «نماز را به پا داريد و زكارت را بپردازيد و همراه ركوع كنندگان ركوع كنيد».(2)
در اين آيه خداوند سه دستور صادر مىفرمايد :
الف - پيوند فرد با خالق (نماز).
ب - پيوند فرد با مخلوق (زكات).
ج - پيوند دسته جمعى همه مردم با هم در راه خدا.
همان طور كه ترك نماز براى روح و جان مؤمن عواقبى دارد، ترك زكات هم همان عواقب را دارد. خداوند هميشه دو دستور سازنده مهم به مؤمنان مىدهد، يكى در مورد نماز كه رابطه محكمى ميان انسان و خدا ايجاد مىكند و ديگرى در
مورد زكات كه رمز همبستگىهاى اجتماعى است و اين هر دو براى پيروزى بر دشمن لازم است. با اين دو وسيله روح و جسم خود را نيرومند مىسازيد.(1)در آيه 177 سوره بقره ريشه نيكىها را برپا داشتن نماز با رعايت حدود و شرايطش مىداند و مىگويد اگر با خلوص و خضوع انجام گيرد، انسان را از هر گناه بازمىدارد و به هر خير و سعادتى رهنمون مىسازد. بلادرنگ بعد از نماز از ريشهها و اصول نيكىها اداء زكات را نام مىبرد و زكات را حقوق واجب مالى ذكر مىكند.
بسيارى افراد در بعضى موارد حاضرند به مستمندان كمك كنند اما نه در اداء حقوق واجب بلكه انفاق به طور مستحب كه اين گروه از صف نيكوكاران خارج مىشوند، يعنى اين افراد با اين كه بايد زكات واجب را پرداخت كنند، اين عمل واجب را انجام نمىدهند، چرا كه اداى حقوقِ واجبِ مالى يك وظيفه الهى و اجتماعى است و اصولاً نيازمندان، طبق منطق اسلام، در اموال ثروتمندان به نسبت معينى شريك هستند.
همان طور كه گفته شد افرادى كه ترك زكات مىكنند از صف نيكوكاران خارج مىشوند و وظيفه الهى خود را انجام نمىدهند و همين امر در امور زندگى آنها تأثير منفى دارد و جان و روح و روان آنها را از مسير مستقيم خارج مىسازد و ترك واجب عوارض تلخى براى آنها در پى خواهد داشت.
روزه سرچشمه تقوا است، روزه يكى از مهمترين عبادات مىباشد. فلسفه روزه، انسانساز و تربيت آفرين است و كسى كه روزه مىگيرد، در تمام ابعاد زندگيش پرهيزگار مىباشد. روزه عامل مؤثرى است براى پرورش روحِ تقوا و تأثيرات
زيادى در ابعاد گوناگون زندگى دارد. از جمله آثار روزه :
الف - اثرات تربيتى: روزه آثار فراوانى از نظر مادى و معنوى در وجود انسان مىگذارد كه از همه مهمتر بعد اخلاقى و فلسفه تربيتى آن است. از فوايد مهم روزه اين است كه روح انسان را لطيف و اراده انسان را قوى و غرايز او را تعديل مىكند. بزرگترين اثر روزه همين تأثير روحانى و معنوى مىباشد. زيرا روزه قدرت اراده و توان مبارزه با حوادث سخت را به انسان مىدهد و قلب او را نور و صفا مىبخشد. روزه انسان را از عالم حيوانيت ترقى داده و به جهان فرشتگان صعود مىدهد و انسان را پرهيزكار مىكند. روزه سپرى است در برابر آتش دوزخ، امام على(علیه السلام)از پيامبر(صلی الله علیه و آله)پرسيدند، چه كنيم شيطان از ما دور شود؟ حضرت فرمود: «روزه روى شيطان را سياه مىكند..».(1)
ب - اثر اجتماعى روزه : روزه درس مساوات و برابرى در ميان افراد اجتماع است. با انجام اين دستور مذهبى، افراد متمكن هم وضع گرسنگان و محرومان اجتماع را به طور محسوس درمىيابند و هم با صرفه جويى در غذاى شبانهروزى خود مىتوانند به كمك آنها بشتابند.
ج - اثر بهداشتى و درمانى روزه : در طب امروز و همچنين طب قديم اثر معجزآساى امساك در درمان انواع بيمارىها به ثبت رسيده و قابل انكار نيست. همه اطباء به اين نكته اشاره داشتهاند، زيرا عامل بسيارى از بيمارىها زيادهروى در خوردن غذاهاى مختلف است. روزه زبالهها و مواد اضافه و جذب نشده بدن را مىسوزاند و در واقع بدن را خانه تكانى مىكند. پيامبر(صلی الله علیه و آله)مىفرمايد: «روزه بگيريد، سالم مىشويد».(2)
پس روزهدار در ماه مبارك رمضان به ميهمانى خدا دعوت مىشود و مورد اكرام خداوند است. نَفَسهاى او همچون تسبيح، خوابشان چون عبادت و اعمالشان
مقبول و دعاهايشان مستجاب است. با ترك روزه، تارك، از همه اين نعمات محروم مىشود و هم باعث رشد امراض جسمى و هم رشد امراض روحى در خود مىگردد.(1)
ترك روزه مانند ترك حمام رفتن است كه موجب مىشود انسان به انواع آلودگىها و پليدىها و تعفنها دچار گردد، به طورى كه خودش نيز از وجود خودش تنفر پيدا مىكند. بنابراين هيچ عاملى باعث ترك حمام نمىشود. نظافت باطنى همان عبادات تشريعى هستند كه موجب طهارت روح مىشوند.
آيه 7 سوره حشر، خمس را يك اصل اساسى در اقتصاد اسلامى مىداند. در اقتصاد اسلامى در عين احترام به مالكيت خصوصى، طورى تنظيم شده كه اموال و ثروتها متمركز در دست گروهى محدود نشود تا پيوسته در ميان آنها دست به دست شود. البته اين به آن معنى نيست كه ما پيش خودمان قوانين وضع كنيم و ثروتها را از گروهى بگيريم و به گروه ديگر بدهيم، بلكه منظور اين است كه اگر مقررات اسلامى در زمينه تحصيل ثروت و همچنين مالياتهايى همچون خمس و زكات و خراج و غير آن و احكام بيت المال و انفال درست پياده شود، خود به خود چنين نتيجهاى را خواهد داشت تا در عين احترام به تلاشهاى فردى مصالح جمع نيز تأمين خواهد شد و از دو قطبى شدن جامعه به اقليتى ثروتمند و اكثريتى فقير جلوگيرى مىشود.
خمس سهم خدا و براى تأكيد و تثبيت ولايت حق و حاكميت پيامبر(صلی الله علیه و آله)و رهبر
1) تفسير نمونه، ج 1، ص 708 تا 712
حكومت اسلامى است. تا براى اجراى احكام الهى، احكامى كه از طرف خداوند براى به سعادت رساندن انسان تشريع گرديده، مصرف نمايند.
خداوند سهمى براى خويش قرار داده و خود را سزاوارتر به تصرف در آن دانسته است و پيامبر و امام را نيز به همان گونه حق ولايت و سرپرستى و تصرف داده وگرنه سهم خدا در اختيار پيامبر قرار خواهد داشت و در مصارفى كه پيامبر(صلی الله علیه و آله)يا امام(علیه السلام)صلاح مىداند صرف مىگردد و خدا نياز به سهمى ندارد. اگر اين اموال در اختيار افراد صالح قرار گيرد به رشد روحى و روانى جامعه كمك مىكند و فقر و فساد در جامعه اسلامى كم مىشود. افرادى كه خمس پرداخت نمىكنند از اين عبادت الهى محروم مىشوند و بركت را از اموال خود مىبرند.
دادن خمس در همه اموال يك مرتبه واجب است. امام رضا(علیه السلام)فرمود: «نخستين كسى كه وارد آتش دوزخ مىشود، صاحب مال و ثروتى است كه حق دارايى خود را به عنوان خمس و زكات پرداخت نكند».(1)
خمس آثار و بركات متعددى براى انسانها دارد و موجب بركت و افزايش رزق و روزى، ايجاد حس نوعدوستى و سخاوت، آيندهنگرى، عدم توجه به منافع دنيوى، رسيدگى به فقرا و محرومان و احساس مسئوليت، عدالت اجتماعى، و پر كردن شكاف طبقاتى و... مىشود. از سختترين شرايطى كه مردم در قيامت دارند وضعيت تاركان خمس است. كسى كه خمس نمىپردازد، در كنار شرك و قتل نفس كه از بزرگترين گناهان كبيره شمرده شده است، قرار مىگيرد.
1) بحارالانوار، ج 66، ص 393
آيه حج براى وجوب حج ذكر شده «استطاعت»است. «و هر كس كفر بورزد (و حج را ترك كند به خود زيان رسانيده)، زيرا خداوند از همه جهانيان بىنياز است».(1)
حج اهميت فوق العادهاى دارد كه در اين آيه خداوند فرموده كسى كه حج را ترك كند، كفر ورزيده است. پيامبر(صلی الله علیه و آله)خطاب به على(علیه السلام)فرمود: «اى على، كسى كه حج را ترك كند، با اين كه توانايى دارد، كافر محسوب مىشود. زيرا خداوند مىفرمايد: بر مردمى كه استطاعت دارند به سوى خانه خدا بروند، لازم است حج را به جا آورند و كسى كه آن را ترك كند، كفر ورزيده و به خود زيان رسانيده است... اى على كسى كه حج را به تأخير بياندازد تا اين كه از دنيا برود خداوند او را در قيامت يهودى يا نصرانى محشور مىكند».(2)
انجام فريضه حج يك برنامه مهم الهى است و مانند همه فرايض الهى و دينى به سود امت و براى تربيت روحى و روانى آنها است و تمام عباداتى كه پروردگار متعال براى انسان گذاشته است براى تربيت و آرامش دل و جان او مىباشد و با انجام اين عبادات روح و جان و دل او معطر به عطر پاكى و طهارت ظاهر و باطن و تقويت ايمان در وجود او مىشود.(3)
خداوند مىفرمايد: «و بايد از شما گروهى باشند كه (همه مردم را) به سوى خير (اتحاد، اتفاق، الفت، برادرى و دوستى) دعوت نمايند و به كار شايسته و پسنديده و معروف وادارند و از كار ناپسند و زشت و منكر بازدارند و اينانند كه يقيناً رستگارند».(4)
امر به معروف و نهى از منكر در حقيقت به منزله يك پوشش اجتماعى براى محافظت امت است. اگر مسئله امر به معروف و نهى از منكر ترك شود عوامل مختلفى كه دشمن بقاى وحدت و انسجام جامعه هستند، همچون موريانه از درون ريشههاى اجتماع را مىخورند و آن را از هم متلاشى مىسازند.
بنابراين براى حفظ وحدت اجتماعى بايد نظارت عمومى و مشاركت همگانى وجود داشته باشد. در ميان مسلمانان بايد اشخاصى باشند كه مردم را به نيكىها دعوت كنند و از بدىها بازشان دارند كه فلاح و رستگارى در انجام اين كار است.
در سوره والعصر خداوند مىفرمايد: همه مردم در زيانند جز آنان كه ايمان و عمل صالح دارند و دعوت به حق و توصيه به صبر و استقامت مىكند. مبارزه با فساد و دعوت به سوى حق از شاهكارهاى قوانين اسلامى است.
با الهام از آيه فوق بايد در حكومت اسلامى تشكيلاتى مخصوص براى مبارزه با فساد و دعوت به حق وجود داشته باشد تا با هر گونه فساد و زشت كارى در ميان مردم و ظلم و فساد در دستگاههاى حكومتى مبارزه كند. امر به معروف و نهى از منكر علاوه بر اين كه يك وظيفه عقلى است يك عبادت هم محسوب مىشود.
پيامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود: «بايد امر به معروف و نهى از منكر كنيد (و اگر اين امر ترك شود) خداوند ستمگرى را بر شما مسلط مىكند كه نه به پيران احترام مىگذارد و نه به خردسالان رحم مىكند و هر چه نيكان و صالحان شما هم دعا كنند، مستجاب نمىشود... و حتى اگر توبه هم كنند خدا از گناهانشان درنمىگذرد».(1)
اگر اين وظيفه بزرگ اجتماعى «امر به معروف و نهى از منكر» تعطيل شود و جريان امور از دست نيكان خارج شود، بدون شك مفسدان امور جامعه را در دست مىگيرند و فساد در جامعه رواج پيدا مىكند و مؤمنين كه در مقابل آنها سكوت كردهاند حتى اگر توبه هم كنند، چون توبه آنها با ادامه سكوت در برابر مفاسد است
1) اصول كافى، ج 5، ص 56، حديث 2
قبول نمىشود مگر اين كه در برنامه خود تجديدنظر كنند و در مقابل مفاسد سكوت را بشكنند و اعتراض كنند و امر به خوبى و حق نمايند. مسلماً يك جامعه زنده بايد تمام افرادش در برابر فساد ايستادگى كنند و مفاسد را از جامعه دفع و حق را جايگزين آن نمايند تا پاكى و صداقت و آرامش و سلامتى روح و جان در آن اجتماع احياء گردد.
خداوند مىفرمايد: «شما بهترين امتى بوديد كه به سود انسانها آفريده شدهايد (چون) امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد و به خدا ايمان داريد..».(1)
در اين آيه مطرح شده كسانى كه امر به معروف و نهى از منكر مىكنند، از بهترين افراد هستند و آنها كسانى هستند كه به خدا ايمان آوردهاند و آنها به عنوان بهترين امت معرفى شدهاند و اين خود مىرساند كه اصلاح جامعه بشرى بدون ايمان و دعوت به حق و مبارزه با فساد ممكن نيست.
در اين آيه امر به معروف و نهى از منكر بر ايمان به خدا مقدم شده و اين نشانه اهميت و عظمت اين دو فريضه بزرگ الهى است. يعنى انجام اين دو فريضه ضامن گسترش ايمان و اجراى همه قوانين فردى و اجتماعى مىباشد و ضامن اجرا، عملاً بر خود قانون مقدم است. اگر اين دو وظيفه اجرا نگردد ريشههاى ايمان در دلها نيز سست مىگردد و پايههاى آن فرو مىريزد و به همين جهت است كه بر ايمان مقدم شده است. تا زمانى كه مسلمانان افراد جامعه را دعوت به نيكى و نهى از فساد مىكنند، يك امت ممتاز محسوب مىگردند و سرآمد همه جوامع مىشوند.(2)
خواستههاى هر انسانى است كه در اين آيه دقيقاً راه نجات را براى انسان بيان نموده است و از آن به عنوان تجارت پر سود سخن گفته است و آن اين مىباشد كه به خدا و رسول خدا ايمان بياوريد و در راه خداوند با اموال و جانهايتان جهاد كنيد. اگر چنين شود بدون شك خدا نيازى به اين تجارت پر سود ندارد بلكه تمام منافع آن دربست به مؤمنان تعلق مىگيرد. ولى اگر ترك جهاد كنيد خداوند مىفرمايد: «هر كس پشت به دشمن كند، به غضب پروردگار گرفتار خواهد شد مگر كسى كه به منظور حمله به دشمن و يا پيوستن به گروهى از سربازان تغيير مكان دهد».(1)
افرادى كه از جهاد فرار كردند، مرتكب خطاى بزرگى شدند، اگر آنها توبه كنند و بازگردند، غضب الهى از آنها برداشته مىشود. «سپس خداوند بعد از آن، توبه هر كس را بخواهد (و شايسته بداند) مىپذيرد و خداوند آمرزنده و مهربان است».(2)
جايگاه فراركنندگان از جهاد جهنم است البته نه تنها در جهان ديگر بلكه در اين جهان نيز در جهنمى سوزان از ذلت و بدبختى و شكست و محروميت گرفتار مىشوند. امام رضا(علیه السلام)در مورد فلسفه تحريم فرار از جهاد مىفرمايد: «خداوند به اين دليل فرار از جهاد را تحريم كرده كه موجب وهن و سستى در دين و تحقير برنامه پيامبران و امامان و پيشوايان عادل مىگردد و نيز سبب مىشود كه آنها نتوانند بر دشمنان پيروز شوند و دشمن را به خاطر مخالفت با دعوت به توحيد پروردگار و اجراى عدالت و ترك ستمگرى و از ميان بردن فساد كيفر دهند، به علاوه سبب مىشود كه دشمنان در برابر مسلمانان جسور شوند و حتى مسلمانان به دست آنها اسير و مقتول شوند..».(3)
در اسلام جهاد با دشمنان از واجبات است، امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «در حقيقت خداوند جهاد را واجب گردانيد و آن را بزرگ داشت. به خدا سوگند كار دنيا و دين
جز به جهاد درست نمىشود».(1)و نيز فرمود: «به راستى كه جهاد يكى از درهاى بهشت است كه خداوند آن را براى اولياء خاص خود گشوده است، جهاد جامه تقوا و زره استوار خداوند و سپر محكم او است».(2)
پس ترك جهاد، ترك واجب است و باعث سلطه دشمنان بر جامعه اسلامى مىشود و هستى مسلمان را از جمله شرافت و غيرت و ناموس و آرامش و اموال و جانهايشان را به خطر مىاندازد.
و نيز مىفرمايد: «بگو آن چه خدا از رزق و روزى براى شما نازل كرده... بخشى از آن را حرام و بخشى را حلال كرده..».(5)
بعضى مىگويند چرا خداوند اين روزىهايى كه براى شما نازل كرده است بعضى را حرام و بعضى را حلال قرار داده، اين كه خداوند چنين كرده به كسى مربوط نيست كه چه چيز حلال و چه چيز حرام است اين تنها در اختيار و فرمان پروردگار و خالق آنها است.
اين كه بعضى براى خود احكام خرافى و ساختگى درست مىكنند و حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام مىنمايند، علاوه بر اين كه محروم شدن از نعمتهاى پاك الهى را در پيش دارند، تهمت و افترا به ساحت مقدس پروردگار بستهاند و اين عمل از منافقان و كفار سر مىزند كه كيفر و مجازات دردناكى براى آنهاست.
گاهى بعضى از انسانها از روى جهل به گمان اين كه زهد و پارسايى را در پيش
گرفته زينتها و غذاها و روزىهاى پاك و حلال خداوند را تحريم مىكنند كه اين رفتار را خداوند نهى فرموده و اگر اين امور بد بودند، خدا نمىآفريد و آنها را حلال نمىكرد. «به آنها بگو اين نعمتها و موهبتها براى افراد باايمان در اين زندگى دنيا آفريده شده است».(1)
اگر ساختمان روح و جسم انسان را در نظر بگيريم مىبينيم كه آن چه خداوند حلال فرموده و در تعليمات اسلام است، درست هماهنگ با ويژگىهاى روح و روان انسان و جسم او و براى سالم زيستن است. آن چه خداوند حرام فرموده با روح و جسم انسان ناسازگارى دارد و اگر اين حرامها را انجام دهد بعد از مدتى هم دچار عارضه جسمى و هم دچار عارضه روحى مىشود.
پيامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود: «به راستى كه شراب درمان نيست بلكه درد است»(2). و نيز
فرمود: «خداوند درد و درمان را نازل كرده است. اگر دردى هست، درمان هم دارد، شما امراض خودتان را مداوا نماييد ولى از مداوا با چيزهاى حرام خوددارى كنيد».(3)
از چيزهاى ديگر كه حرام است و پيامبر(صلی الله علیه و آله)نفى فرموده، نگهدارى سگ در منزل بدون ضرورت مىباشد، چون سگ يك حيوان نجس است. اين كه بعضى از اعيان براى خوشگذرانى سگ در منزل نگهدارى مىكنند، فعل حرام انجام داده و مصداق همان ترك حلال و انجام محرمات قرار مىگيرند.
از حرامهاى ديگر كه در اسلام انجامش نفى شده، پوشيدن لباس حرير و طلاى خالص براى مردان است زيرا اينها نشانه اشرافيت و روحيه ثروتمندان و عياشان و مطرفين است.(4)لباس نبايد موجب خودنمايى و فخر باشد زيرا خداوند انسانهاى فخور را دوست ندارد.(5)از نظر همه فقها لباسى كه مايه فخر و لباسى كه مايه شهرت است، حرام مىباشد.
به طور كلى انسان اگر در زندگى خود پاكىها و طيبات را انجام دهد و از محرمات و ناپاكىها دورى كند، گوهر انسانيت خويش را حفظ كرده و خود را به كمال و سعادت حقيقى مىرساند و عبادت حقيقى هر مؤمن اين است كه در طول عمر خود آن چه را خداوند امر فرموده از روى عشق و علاقه و با بينش و بصيرت فقط براى رضاى خداوند انجام دهد تا سرانجامى بسيار نيكو و آرامش قلبى و روحى هم در دنيا و هم در آخرت نصيب او گردد.
تفرقه و جدايى و از همگسيختگى ميان افراد خانواده، سرانجام موجب متلاشى شدن خانواده مىشود. هر گاه يك خانواده متعهد و ملتزم به باورهاى دينى باشد حتماً براساس وحدت و همبستگى و اتحاد مديريت مىشود. از آفات موجود در خانوادهها عدم رعايت حلال و حرام شرعى و پرهيز نكردن از محرمات دينى مىباشد.
به عنوان مثال رواج غيبت در درون خانواده و بدتر از آن وقوع تهمت ميان افراد خانواده موجب نفى حرمتها و ترويج كينه و نفرت مىگردد. همچنين سخنچينى و نسبتهاى نارواى ناموسى و دروغگويى و تكذيب يكديگر، انواع بىاعتمادىها را رواج مىدهد. ارتكاب كارهاى حرام همچون شرابخوارى و قماربازى و آزار والدين و بىحرمتى به بزرگترها نيز از مواردى است كه قوياً در دين مبين اسلام تحريم و نسبت به انجام دادن آنها هشدار داده شده است. قرآن كريم اساس تشكيل خانواده را رسيدن به مودت و رحمت مىداند.(1)
پس هر رفتارى كه برخلاف اين هدف در درون خانواده انجام شود از آفات و امراض خانواده محسوب مىشود. قرآن مجيد نسبت به والدين و رعايت حال آنها و نيكى و احسان نسبت به آنها بسيار سفارش فرموده است.(2)
پس هر گاه به اين احكام نورانى و مواعظه حكيمانه و ربّانى عمل نشود، خانواده دچار آفات فراوانى خواهد شد. قرآن مىفرمايد: «زن و مرد نسبت به يكديگر و براى هم ديگر، در حكم لباس و پوشش مىباشند».(1)يعنى هم زينت يكديگرند و هم پوشاننده عيوب همديگر مىباشد.
اما اگر زن و مرد به مفاد اين آيه نورانى عمل نكنند، بىگمان به جاى اين كه پوشاننده عيوب هم باشند، رسوا كننده يكديگر خواهند بود و به جاى اين كه زينت يكديگر باشند موجب خوارى و سرافكندى يكديگر خواهند شد.
حفظ زبان و رازدارى در درون خانواده در كنار مودّت و محبت و صداقت و صميميت و عفو و گذشت از اصولىترين مبانى دينى و تربيتى يك خانواده مسلمان و متعهد است. قرآن كريم در يك دستور كلى مىفرمايد: «خودتان و خانوادههايتان را از آتش جهنم حفظ كنيد».(2)
بديهى است كوتاهى كردن در اجراى اين فرمان الهى، چه آفات و خطراتى را به افراد و خانوادهها عايد مىسازد. در اين آيه دستوراتى درباره تعليم و تربيت همسر و فرزندان مىدهد. نخست مىفرمايد: اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خود و خانواده خويش را از آتيشى كه هيزم آن انسانها و سنگها هستند نگاه داريد.
نگهدارى خويشتن به ترك معاصى و عدم تسليم در برابر شهوات سركش است. نگهدارى خانواده با تعليم و تربيت و امر به معروف و نهى از منكر و فراهم ساختن محيطى پاك و خالى از هر گونه آلودگى، در فضاى خانه و خانواده است. اين برنامهاى است كه بايد از نخستين سنگ بناى خانواده، يعنى از مقدمات ازدواج و سپس از لحظه تولد فرزند آغاز گردد و در تمام مراحل با برنامهريزى صحيح و با نهايت دقت تعقيب شود. به تعبير ديگر حق زن و فرزند تنها به تأمين هزينه زندگى و مسكن و تغذيه آنها حاصل نمىشود، مهمتر از آن تغذيه روح و جان آنها و به
كار گرفتن اصول تعليم و تربيت صحيح است. و «قوا نگاه داريد» اشاره به اين است كه اگر آنها را به حال خود رها كنيد خواه ناخواه به سوى آتش دوزخ پيش مىروند و شما هستيد كه بايد آنها را از سقوط در آتش دوزخ حفظ كنيد.(1)
از مهمترين امراض خانواده امراض جنسى مانند زنا، لواط، مساحقه، بىحجابى، برهنگى، اختلاط با نامحرم، ترك ازدواج، نشوز و ناسازگارى، ارتكاب محرمات مثل شرابخوارى و قماربازى است.
الف - حكم مجازات زنان و مردان آلوده به فحشاء.
ب - تأكيد بر اين كه در اجراى اين حد الهى گرفتار محبتها و احساسات بىمورد نشويد.
ج - دستور به حضور جمعى از مؤمنان در صحنه مجازات، چرا كه هدف تنها اين نيست كه گنهكار عبرت گيرد، بلكه هدف آن است كه مجازات آن سبب عبرت ديگران هم شود. به تعبير ديگر، با توجه به بافت زندگى اجتماعى بشر، آلودگىهاى اخلاقى در يك فرد ثابت نمىماند و به جامعه سرايت مىكند.
براى پاكسازى بايد همانگونه كه گناه برملا شده، مجازات نيز برملا گردد. اصولاً در يك جامعه سالم بايد تخلف از قانون با اهميت تلقى شود، مسلماً اگر تخلف تكرار گردد آن اهميت شكسته مىشود و تجديد آن تنها با علنى شدن كيفر متخلفان
است. زنا از گناهان بزرگ و عملى منافى عفت است. خداوند مىفرمايد: «به زنا نزديك نشويد كه عمل بسيار زشتى است و راه و روش بدى است».(1)
خداوند نمىگويد زنا نكنيد بلكه مىگويد به اين عمل شرمآور نزديك نشويد. اين تعبير علاوه بر تأكيدى كه در عمق آن نسبت به خود اين عمل نهفته شده، اشاره لطيفى به اين است كه آلودگى به زنا غالباً مقدماتى دارد كه انسان را تدريجاً به آن نزديك مىكند. چشمچرانى يكى از مقدمات آن است و برهنگى و بىحجابى مقدمه ديگر و همچنين خلوت با نامحرم در يك مكان خالى و تنها، از عوامل وسوسهانگيز ديگر است. ترك ازدواج براى جوانان و سختگيرىهاى بىدليل طرفين در اين زمينه، همه از عوامل قرب به زنا است، كه در اين آيه همه آنها را نهى مىكند.
الف - پيدايش هرج و مرج در نظام خانواده و از ميان رفتن رابطه فرزندان و پدران، رابطهاى كه وجودش نه تنها سبب شناخت اجتماعى است، بلكه موجب حمايت كامل از فرزندان مىگردد. در جامعهاى كه فرزندان نامشروع و بىپدر فراوان گردند، روابط اجتماعى كه برپايه روابط خانوادگى بنيان شده، سخت دچار تزلزل مىگردد. عنصر محبت كه در خانواده نقش تعيين كنندهاى دارد، وقتى بر اثر روابط نامشروع و ازدواج ناصحيح، برچيده شود و فرزندان بىهويت به وجود آيند، خشونت و جنايت در جامعه زياد مىشود و يك جامعه انسانى تبديل به يك جامعه كاملاً حيوانى كه توأم با خشونت در همه ابعادش است، تبديل مىگردد.
ب - اين عمل ننگين سبب انواع انحرافات و جنايات مىشود.
ج - اين عمل ناپسند علاوه بر امراض روحى و روانى و اخلاقى باعث اشاعه انواع بيمارىهاى جسمى هم مىشود.
د - اين عمل غالباً سبب سقط جنين و كشتن فرزندان و قطع نسل مىگردد و اگر
1) سوره اسراء، آيه 32
هم فرزندى از آنان زنده بماند محصول بسيار نامرغوبى است و آنها تبديل به انسانهاى سنگدل و جنايتكار و بىشخصيت و فاقد همه چيز مىشوند.
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «در زنا شش اثر سوء است، سه قسمت آن در دنيا و سه قسمت آن در آخرت است. اما آنها كه در دنيا است يكى اين است كه صفا و نورانيت را از انسان مىگيرد و روزى را قطع مىكند و تسريع در نابودى انسانها مىكند. و اما آن سه كه در آخرت است غضب پروردگار، سختى حساب و دخول يا خلود در آتش دوزخ است».(1)
هر گونه روابط حرام و گناه آلوده را بايد ترك كرد زيرا لذت گناه از ميان مىرود ولى عقاب و عذاب خدا باقى است. حضرت على(علیم السلام)فرموده است: «اى مردم تقوا پيشه كنيد زيرا صبر بر تقوا آسانتر از صبر بر كيفر الهى است».(2)
اين عمل به عنوان فاحشه و كار زشت معرفى شده و انگيزه اين عمل در جهالت و نادانى افراد دانسته شده؛ جهل به خداوند و جهل به هدف آفرينش و نواميس خلقت و جهل به آثار شوم اين گناه ننگين. و اگر خوب انديشه كنيد به اين حقيقت مىرسيد كه اين عمل تا چه حد جاهلانه است.
آرى آن قوم هوسباز فاقد عقل و درايت كافى بودند. حضرت لوط(علیه السلام)قومش
را از عذاب ترسانيد اما آنها با بيمدهندگان به ستيز برخاستند.(1)اگر جهل بر انسان
چيره شود و يا افرادى خودشان را به عمد به نادانى بزنند سرانجامى چون قوم لوط خواهند داشت اما اگر توبه كنند و خودشان را با ضد آن يعنى علم و آگاهى درمان نمايند، جزء رستگاران خواهند شد.
قرآن كريم در اين مورد مىفرمايد: «مردان سرپرست و خدمتگزار زنان هستند... اما اگر زنان ناسازگارى و سركشى كردند، اول آنها را موعظه كنيد و اگر باز هم مؤثر نيفتاد، در حدى كه شرع بيان نموده تنبيه كنيد».(2)
البته همين امر هم براى مردان است كه اگر آنها هم ناسازگارى كردند، بايد تنبيه شوند اما به دست حاكم شرع.
در هر صورت چه مرد و چه زن بايد تسليم حق باشند و هر دو وظايف خود را آن طور كه احكام اسلام بيان مىفرمايد انجام دهند تا سلامت روحى و روانى بر جامعه كوچك خانواده، حاكم گردد و همه از اين نعمت پرثمر، بهرههاى مادى و معنوى ببرند.
در آيه 35 سوره نساء راه حلى براى اختلافات خانوادگى مطرح نموده است و آن عبارت است از اين كه اگر در بين زن و مرد اختلاف و نزاع پيش آمد به جهت ناسازگارى، از عقلا و بزرگان خانواده از دو طرف داورانى براى رفع اختلاف و ايجاد صلح بين طرفين انتخاب كنيد. اگر هر دو داور قصد اصلاح داشته باشند، خدا
ميان دو داور توافق و سازگارى ايجاد مىكند تا به صلاح زن و شوهر حكم كنند، يقيناً خدا به نيات و اعمال شما دانا و آگاه است.
قرآن براى مبارزه با آفت بىحجابى و بىعفتى هم به زنان و هم به مردان اكيداً تأكيد مىكند كه چشمان خود را از آن چه حرام است ببندند. ارتباط چشمچرانى و بىحجابى با اتهامات ناموسى بسيار نزديك است اما در اين آيات خداوند مؤمنين را به عفت و پاكدامنى و پوشاندن زينتها براى نامحرم هدايت مىكند و چشمچرانى را براى مردان و زنان با ايمان حرام مىداند.
بدون شك در عصر ما كه بعضى نام آن را عصر برهنگى و آزادى جنسى گذاردهاند و افراد غربزده، بىبندوبارى زنان را جزيى از آزادى مىدانند، سخن از حجاب و عفاف براى اين دسته ناخوشايند است. همين بىعفتى و بىحجابى براى جامعه مفاسد و مشكلات بىحساب به ارمغان آورده است. در جامعهاى كه از سلامت بهداشت روانى برخوردار است بايد اين بىعفتىها و بىحجابىها كه باعث تحريك شهوات و هوسهاى آلوده مىشود از اجتماع برچيده شود و به محيط خانواده و زندگى زناشويى اختصاص پيدا كند و كاميابىهاى جنسى فقط مخصوص همسران در محيط امن خانواده باشد و در غير اين صورت گناه مايه آلودگى و ناپاكى جسم و جان و جامعه مىشود.
1) سوره نور، آيه 30 و 31
برهنگى زنان كه طبعاً پيامدهايى همچون آرايش و عشوهگرى و امثال آن را به همراه دارد، مردان مخصوصاً جوانان را در يك حالت تحريك دائم قرار مىدهد. تحريكى كه سبب كوبيدن اعصاب آنها و ايجاد هيجانهاى بيمارگونه عصبى و گاه سرچشمه امراض روانى مىگردد. اين هيجان مستمر قطعاً عامل بسيارى از بيمارىهاى روانى است.
مخصوصاً بايد به اين نكته توجه داشت كه غريزه جنسى نيرومندترين و ريشهدارترين غريزه آدمى است. آمارهاى قطعى و مستند نشان مىدهد كه با افزايش برهنگى در جهان، طلاق و از هم گسيختگى خانواده در دنيا به طور مداوم بالا رفته است. اما اسلام مىخواهد مردان و زنان مؤمن، روحى آرام و اعصابى سالم و چشم و گوشى پاك داشته باشند و به همين دليل رعايت پاكدامنى و عفت و حجاب را توصيه مىكند و همسران را متعلق به يكديگر مىداند و دستور مىدهد كه احساساتشان و عشق و عواطفشان مخصوص يكديگر باشد نه براى عموم.(1)
اسلام نيز رعايت حياء و عفت را در معاشرتها و در برخوردها و رفت و آمدها از ويژگىهاى مؤمنان مىداند. مسئله پاكدامنى و عفت مخصوص مؤمنان است و در آيه 5 سوره مؤمنون از ويژگىهاى مؤمنان را مسئله پاكدامنى و عفت به طور كامل و پرهيز از هر گونه آلودگى جنسى قرار داده و چنين مىگويد: «آنها كسانى هستند كه فروج خويش را از بىعفتى حفظ مىكنند».
تهمت زنندگان در پى از بين بردن حيثيت و حرمت خانوادههاى پاكدامن هستند
و براى اين كه اين افراد فاسق جرأت نكنند آبروى مردم پاكدامن و با عفت را ببرند، خداوند مجازات سختى براى آنها گذاشته است.
امام صادق(علیه السلام)مىفرمايد: «هنگامى كه مسلمانى برادر مسلمانش را به چيزى كه در او نيست متهم سازد ايمان در قلب او ذوب مىشود، همانند نمك در آب».(1)
همانطور كه قبلاً گفته شده فاسقان افراد مريضى هستند كه درمان آنها فقط با توبه كردن و جبران گناهان گذشته است تا مورد رحمت الهى قرار گيرند وگرنه داغ فسق بر پيشانيشان مىخورد و هم در دنيا و هم در آخرت رسوا و مجازات مىشوند.
الف - اراده او را براى بهبود روابط خانوادگى سست مىسازد.
ب - احساس ترس و اضطراب، زندگى او را فرامىگيرد.
ج - شكافى عاطفى بين او و همسرش ايجاد مىگردد و گرفتار تنهايى درونى و بيرونى مىشود.
د - در انجام حقوق همسر كوتاهى مىكند.
دين اسلام افراد را بر حسن ظن و خوشبينى نسبت به ديگران، تشويق مىكند و آن را بهترين رفتار مىداند. چنان كه اميرالمؤمنين على(علیه السلام)مىفرمايد: «كار برادر
1) بحارالانوار، ج 71، ص 221
دينىات را به بهترين وجه تعبير كن، تا زمانى كه دليل قطعى بر خلاف آن براى تو حاصل شود».(1)
بىترديد حسن ظن و خوش گمانى نيكوترين شكل رفتار است و به خصوص در محيط خانواده كه بر پايه محبت و علاقه همسران نسبت به هم، بنيان گرفته از ضروريات تداوم آن است.
به هر حال اين جاهليت هم هنوز در جوامع است. امروز در عصر خود آثار اين گونه برهنگىها را بلكه بدتر از عصر جاهلى پيامبر(صلی الله علیه و آله)مشاهده مىكنيم.
قرآن كريم، جاهليت را به جاهليت اولى كه همان جاهليت قبل از اسلام بوده و جاهليت ثانى كه بعداً پيدا خواهد شد (همچون عصر ما) تقسيم كرده است.
جاهليت ريشه در تعصب كوركورانه و حميت دارد و يكى از مهمترين عوامل بازدارنده براى ايمان آوردن به خدا و پيامبر(صلی الله علیه و آله)و تسليم شدن در مقابل حق و عدالت است. قرآن كريم مىفرمايد: «به خاطر بياوريد هنگامى كه كافران در دلهاى خود نخوت و خشم جاهليت را قرار دادند و مانع ورود پيامبر(صلی الله علیه و آله)و مؤمنان به خانه خدا شدند».(3)
در آيه 33 سوره احزاب، خداوند علاوه بر اين كه رعايت عفت را به زنان
مسلمان توصيه مىكند، به آنها مىگويد در خانههاى خود بمانيد و همچون جاهليت نخستين در ميان جمعيت ظاهر نشويد و اندام و وسايل زينت خود را در معرض تماشاى ديگران قرار ندهيد، چون اين برهنگى، پليدى و گناه را به دنبال دارد و پايههاى خانواده را نابود مىكند و امراض روحى و روانى براى خود فرد و جامعه را موجب مىشود.
از سخنان معصومين(علیهم السلام)چنين مىتوان برداشت كرد كه : «اعمال پاك بايد آن چنان براى مؤمنين يقينى باشند كه در عين داشتن قدرت و اختيار براى گناه كردن به سراغ گناه نروند، درست همانگونه كه هيچ فرد عاقلى حاضر نيست، قطعه آتشى را بردارد و به دهان خويش بگذارد».
برهنگى در جامعه باعث پاشيدگى خانوادهها مىشود و بىوفايى همسران را نسبت به هم فراهم مىكند و باعث عادىسازى روابط جنسى خارج از چارچوب خانواده و حيازدايى از افراد جامعه مىشود. خانوادهها براى ايمن ماندن از اين آسيبها بايد اقدامات جدى انجام دهند از جمله ارتقاى آگاهى اعضاى خانواده براى رفتارهاى خردمندانه و عاقلانه، فرزندان را به طور عميق با شرايع و دستورات اسلام آشنا كنند، عواقب رعايت نكردن اين دستورات را براى آنها درست و منطقى تبيين نمايند به طورى كه آنها اين دستورات را باور كنند و تا آن جا كه مىتوانند اعضاى خانواده را از رجس و ناپاكى دور نگه دارند.
دچار انواع بيمارىهاى جسمانى و روحى مىشوند و اگر توبه نكنند در قيامت هم دچار عذابى شديد مىگردند. اما اگر فحشا و فساد را ترك كنند و متقى شوند، هم در دنيا و هم در آخرت شأن و مرتبهاى عظيم و بالايى پيدا مىكنند.
اسلام مىخواهد انسانهاى مسلمان بر قانون فطرت و سنت الهى و از راه عقل و تدبير زندگى سالم داشته باشند، به همين دليل ازدواج و نكاح را براى آنها قرار داد تا زوجين، كنار هم آرامش پيدا كنند و اين محبت را خدا بر آنها منت گذارد. پس تحت هيچ شرايطى و به هيچ شكلى نبايد اين بنيان كه كانون مقدس است و جهت آسودگى خاطر و رحمت و محبت تشكيل شده است، سست شود.
قرآن كريم عفت و پاكدامنى و پارسايى و پرهيزكارى را هم در مورد اموال و هم در باب روابط سالم بين خانواده و اجتماع مىداند. عفت ورزيدن هم در امور اخلاقى و هم در امور مالى و هم در امور اجتماعى و هم در موارد ديگر است و عفت در تمام شئونات بايد به بهترين شكل حفظ شود. از اعمال حرامى كه استحكام خانواده را تحت شعاع قرار مىدهد، به طور كلى، ترك واجبات و ارتكاب محرمات مىباشد و به طور اخص اعمال حرامى همچون شرابخوارى و قمار بازى، كه قرآن بسيار آنها را نهى كرده و جزء اعمال مضر و حرام مىداند و مىفرمايد: «اى اهل ايمان، جز اين نيست كه همه مايعات مست كننده و قمار و بتهايى كه (براى پرستش) نصب شده و پاره چوبهايى كه به آن تفأل زده مىشود، پليد و از كارهاى شيطان است، از آنها دورى كنيد تا رستگار شويد. مسلماً شيطان مىخواهد با شراب و قمار، ميان شما دشمنى و كينه اندازد و از ياد خدا و نماز بازتان دارد..».(1)
شرابخوارى و قماربازى از اعمالى بود كه در زمان جاهليت بسيار رواج داشت، در اين آيات شراب و قمار را همرديف بتها قرار مىدهد و آنها را تحريم مىكند. خطر شراب و قمار به قدرى زيادى است كه همرديف بتپرستى قرار گرفته است و
1) سوره مائده، آيه 90 و 91
همگى به عنوان رجس و پليدى شمرده شده و تمام اين اعمال جزء اعمال شيطانى قلمداد شده است كه ترك آنها باعث رستگارى مىشود. بنابراين قمار و شراب از بيمارىهاى خطرناكى هستند كه سعادت و سلامت افراد و خانوادهها و جامعه را شديداً تهديد مىكنند. قمارباز و شرابخوار وظيفه خود را در برابر خدا و نفس خود و خانواده و زن و بچه و جامعهاش فراموش مىكند و افرادى كه به اين عمل شيطانى مبتلا مىشوند، بعيد نيست كه به خاطر آن از دين، شرف و ناموس و وطن خود صرفنظر نمايند و در اين راه باطل، عقيده و حيثيت و ملت و شرافت خود را قربانى كنند.
حفظ روابط بين خانواده و بين افراد جامعه بر اصولى قرار دارد كه عبارتند از : رعايت رابطه معنوى، انجام واجبات و ترك محرمات، حسِّ دوستى و محبت و عدل نسبت به هم و حفظ حقوق و احترام به جان و مال و ناموس يكديگر.
راههاى تقويت تدين و ديندارى در خانواده عبارت است از :
الف - تقويت مبانى معرفتى و اعتقادى نسبت به اصول پنجگانه دين مبين اسلام.
ب - تقويت فضايل اخلاقى و ارزشهاى معنوى.
ج - تقويت روابط بين اعضاى خانواده و تقويت روابط اجتماعى.
د - تقويت مباحث مربوط به بهداشت روانى تكتك افراد خانواده.
ه - زدودن موانع و آفات فكرى و ارزشى و رفتارى كه با مبانى فوق در تضاد هستند.
جهل، تفرقه، ظلم و ستم، ستيزهجويى، خشونت و جنگ، فقر، فساد اجتماعى، خيانت، زنستيزى و پيمانشكنى از جمله مهمترين بيمارىهاى اجتماعى بشر در طول تاريخ بوده است. قرآن كريم براى اين بيمارىها راهكارهاى مناسب معرفى نموده كه عبارتند از :
1- دانش افزايى : «تا خدا (رتبه) كسانى از شما را كه ايمان آوردهاند و كسانى را
كه دانشمندند (برحسب) درجات بلند گرداند».(1)
جهل و ناآگاهى نوعى نقصان فردى است كه جامعه را زبون و بيمار كرده، زمينه تسلط خرافات و استعمار و استثمار را فراهم مىسازد. قرآن كريم با دعوت به علم عملاً با اين بيمارى فردى و اجتماعى مبارزه كرده است.
2- عدالت محورى : «عدالت پيشه كنيد كه آن به تقوا نزديكتر است».(2)ستمكارى به خويشتن و ديگران نوعى بيمارى است. قرآن كريم انسانها را به دادگسترى فرامىخواند. عدالت را به تقوا نزديكتر دانسته و به كرّات ستمكاران را سرزنش و تهديد مىكند(3)و راه توبه را به سوى آنان مىگشايد.(4)قرآن همچنين مردم را از تمايل به ستمكاران و تكيه بر آنان برحذر مىدارد.(5)اسلام، عدالت را شرط گواهى دادن، داورى كردن، امامت جماعت، رهبرى امت و موارد ديگر دانسته است.(6)تا افراد جامعه اسلامى به سوى عدالتورزى حركت كنند و از ستمكارى فاصله گيرند تا جامعهاى سالم و عدالتمحور داشته باشند و بهداشت روانى در اجتماع تأمين گردد.
3- تعديل ثروت : فقر يكى از عوامل فشار اقتصادى و روانى بر مردم و زمينهساز فساد اجتماعى وفردى است. قرآنكريم راههاى مختلف را برشمرده كه موجب مىشود فقر رخت بربندد. وضع ماليات بر درآمد (خمسوزكات)(7)، توزيع عادلانه اموال عمومى
(انفال)(8)، تشويق به بخشش و نيكوكارى(9)، ممنوعيت رشوهخوارى و رباخوارى(10)
1) سوره مجادله، آيه 11
2) سوره مائده، آيه 8
3) سوره آل عمران، آيه 57، 140، 151 و 192
4) سوره نساء، آيه 64
5) سوره يونس، آيه 113
6) سوره بقره، آيه 124، سوره طلاق، آيه 2، سوره نساء، آيه 3
7) سوره بقره، آيه 43 - 83 و 110، سوره انفال، آيه 41
8) سوره انفال، آيه 1
9) سوره بقره، آيه 262، سوره فرقان، آيه 64، سوره حديد آيه 7
10) سوره بقره، آيه 188، 275 و 278، سوره آل عمران، آيه 130
4- سفارش به امانتدارى و رعايت عهد و پيمان : «و به پيمان (خود) وفا كنيد، زيرا كه از پيمان پرسش خواهد شد».(1)خيانت در امانت و پيمانشكنى نوعى بيمارى اجتماعى است كه موجب بىاعتمادى مردم نسبت به يكديگر مىگردد. از همين رو قرآن مردم را به امانتدارى و رعايت عهد و پيمان فراخوانده است تا اعتماد عمومى به وجود آيد و سلامت مردم در روابط اجتماعى تأمين گردد.
5- دعوت به وحدت : «و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد».(2)
اگر اختلافات اجتماعى از حد طبيعى فراتر رود، موجب تفرقه و پراكندگى جامعه مىشود كه نوعى بيمارى اجتماعى است. قرآن همگان را به وحدت فراخوانده تا جامعه اسلامى به سامان رسد و از عوارض اين بيمارى مصون بماند.
6- فراخواندن به صلح و پرهيز از جنگ به جز در موارد ضرورى : «اگر به صلح گراييدند، تو (نيز) بدان گراى».(3)جنگ و ستيز يكى از بلاهاى اجتماعى است كه در طول تاريخ، بشر را آزار داده است، از اين رو قرآن انسانها را به صلح فرامىخواند(4)تا بشريت از اين بلاى اجتماعى مصون بماند. البته در موارد ضرورى دفاع از خود و جامعه جايز است و جهاد اسلامى نيز در همين راستا است.
7- سالم سازى محيط با امر به معروف و نهى از منكر و مبارزه با فساد : «و بايد از ميان شما گروهى (مردم را) به نيكى دعوت كنند و به كار شايسته وادارند و از زشتى بازدارند و آنان همان رستگارانند».(5)
فساد فردى و اجتماعى، بناى جامعه را سست و سپس آن را ويران مىكند، اما قرآن كريم با دستورات پيشگيرانه، از اين بلاى اجتماعى جلوگيرى كرده است.(6)
نهى از منكر نوعى مبارزه با فساد است، چنان كه قوانين جزايى اسلام نيز همين نقش را دارند. امر به معروف، جامعه را در راستاى اهداف عالى رشد مىدهد و سلامت آن را تداوم مىبخشد. قرآن اعلام مىكند كه خداوند فساد را دوست ندارد(1)و جزاى فسادگران مرگ است.(2)تا بدين صورت جامعهاى سالم و محيطى مساعد براى رشد و بالندگى شخصيت انسان فراهم گردد.
8- دفاع از حقوق زنان : «پرسند (در قيامت) به چه سان دختران را زنده به گور كردهاند، به كدامين گناه كشته شدهاند؟)».(3)آزار بانوان و پايمال كردن حقوق آنان پيشينهاى طولانى در تاريخ دارد. همچنين عرب جاهلى به زنان ارث نمىدادند، بلكه گاه زنان را به عنوان ارث نيز تقسيم مىكردند(4)و دختران را زنده به گور مىكردند. هنوز هم در جهان آزار زنان و شكستن حريم زنان و خانواده به گونههاى ديگرى ادامه دارد. اما قرآن با وضع قوانين مختلف از حقوق زنان و حريم خانواده دفاع كرده بدين گونه كه با زنده به گور كردن دختران مخالفت كرد، حق ارث براى آنان قرار داده و حق مهريه و هزينه زندگى آنان را به رسميت شناخته است.(5)آرى قرآن با زنستيزى مبارزه نمود و جايگاه، منزلت و كرامت زن مسلمان را رفعت بخشيد.
مهمترين بيمارىهاى اقتصادى از نظر تعاليم اسلامى عبارتند از :
الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ»(1): «اسرافكاران و تبذيركنندگان برادران شياطين هستند».اگر كسى حتى يك قد «كوچكترين پيمانه از واحدهاى وزن» از آن چه دارد در راه باطل صرف كند، تبذير نموده است. پس تبذير تنها، صرف مال بسيار نيست، زيرا چه بسا اين مال بسيار در راه خير و منفعت عموم به كار رود. تبذير در مقابل بخل و امساك هم نيست زيرا در مقابل خسّت و بخل تعبير بسط به كار مىرود. پس مبذّر، يعنى بيهوده كار و فاسد و مجنون نسبت به اموالش، گرچه بسيار كم باشد.
مجموعاً از قرآن كريم به دست مىآيد كه مراد از مترف ثروتمندِ قدرتمندِ سركشى است كه آخرت را هم تكذيب كرده و از ستمكارى و جرم و گناه سر بر مىآورد. اينان پيوسته مخالفان انبياء بودهاند.(3)
براساس روايات اسلامى گيرنده ربا و دهنده آن و نويسنده و دو شاهد معامله ربوى همه در گناه ربا با هم شريك هستند. خداوند مىفرمايد: «كسانى كه ربا مىخورند (در قيامت) برنمىخيزند مگر مانند كسى كه بر اثر تماس شيطان، ديوانه
شده (و نمىتواند تعادل خود را حفظ كند) اين به خاطر آن است كه گفتند: داد و ستد هم مانند ربا است. در حالى كه خدا بيع را حلال كرده و ربا را حرام. (زيرا فرق ميان اين دو بسيار است).»(1)
«و اگر كسى اندرز الهى به او رسد، و (از رباخوارى) خوددارى كند، سودهايى كه در سابق به دست آورده، مال او است، و كار او به خدا واگذار مىشود، اما كسانى كه باز گردند، اهل آتشند، و هميشه در آن مىمانند».(2)
منظور از اسراف بر نفس آن است كه با ارتكاب گناه تعدى و تجاوز شود، چه با شرك باشد و چه با گناهان صغيره و كبيره باشد، يعنى ارتكاب همه اينها و يا ارتكاب يكى از اينها موجب اسراف بر نفس و ظلم و تعدى بر نفس مىباشد. امّا در مورد مسائل اقتصادى قرآن كريم در سوره اعراف، آيه 31 و سوره نساء، آيه 6 و سوره فرقان، آيه 67 و سوره اسراء، آيه 29 از هر گونه اسراف و افراط و زيادهروى در خوردن و آشاميدن و در انفاق كردن نهى فرموده و از پيروان خود خواسته است كه در همه اين موارد اعتدال و حد وسط را رعايت كنند و با عمل به اعتدال و ميانهروى از اسراف و تجاوز خوددارى نمايند زيرا خداوند مسرفين را دوست ندارد.
كمى واژه «طفيف» اطلاق شده است. همچنين به پيمانهاى كه پر نباشد يعنى محتواى آن به كنارهها رسيده اما مملو نشده است، همين معنا را دارد. و اين واژه در كمفروشى به هر شكل و به هر صورت استعمال شده است.
در روايتى از امام باقر(علیه السلام)آمده : «خداوند (وَيْل) را در باره هيچ كس در قرآن قرار نداده مگر اينكه او را كافر نام نهاده باشد».(1)از اين روايت استفاده مىشود كه كم فروشى بوى كفر مىدهد و از عوامل فساد زمين است. كم فروشى و ترك عدالت، به هنگام پيمانه و وزن در رديف فساد در زمين شمرده شده است و اين خود دليلى بر ابعاد مفاسد اقتصادى و اجتماعى است.
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «تجّار، اول فقه بياموزيد و سپس تجارت كنيد».(2)و نيز فرمود: «تاجر فاجر است و فاجر در دوزخ، مگر آنها كه به مقدار حق خويش از مردم بگيرند و حق مردم را بپردازند».(3)
الف - درآمدهاى ناشى از ربا چه به صورت رباى قرضى و يا معاملات ربوى كه در اسلام به شدت تحريم شده و از آن به جنگ با خدا تعبير شده است.(1)
ب - درآمدهاى ناشى از احتكار، احتكار عبارت است از جمع و حبس طعام به انتظار قحطى و براى گران شدن آن. به عبارت ديگر احتكار خريدارى خواربار آدمى و بهائم و بازداشت آن است تا زمان گران شدن. برخى فقها به حرمت آن فتوا دادهاند، زيرا پيامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است: «والمحتكر ملعون»(2)و بعضى گفتهاند احتكار اگر براى مردم و اهالى شهر و بازار مسلمين مضر و زيانبخش باشد، حرام است. بعضى ديگر از فقها گفتهاند بر اين اساس جمع و حبس همه كالاها و اشياء در صورتى كه موجب زيان جامعه و بازار مسلمين گردد، حرام است، پس احتكار منحصر به طعام نيست.
ج - اموال غصب شده و درآمدهاى ناشى از تصرفات عدوانى و به ظلم در اموال مردم و تصاحب اموال بدون رضايت صاحبان و بدون بهره دهى.(3)
د - رشوه كه براى پايمال كردن حقى و يا احياء باطلى در دستگاه قضايى گرفته مىشود و يا آن چيزى است كه داده مىشود براى كارسازى و نيز به معنى مزد هم آمده است. بالجمله رشوه در فقه اسلامى چيزى است كه شخص به قاضى و يا غيره او بدهد تا به سود وى حكم كند يا آن چه را مىخواهد به او تحميل نمايد. تحريم رشوه مورد اتفاق و اجماع مسلمين مىباشد. از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)نقل شده كه فرموده است: «رشوه دهنده و رشوه گيرنده و شخص ميانجى بين آن دو همه ملعون هستند».(4)
ه - اختلاس و سوء استفاده از اموال دولتى و حيف و ميل نمودن آن، كه بالاترين خيانت و بدترين شكل دزدى است.(1)
و - اموال مسروقه و درآمدهايى كه از طريق سرقت اموال ديگران به دست مىآيد و اسلام نه تنها مرتكبين به اين جرم را گناهكار و اموال به دست آمده از اين عمل شيطانى را نامشروع دانسته بلكه براى جلوگيرى از تكرار آن مجازات سنگينى «حد سرقت» را تعيين نموده است.
ز - سوء استفاده از موقوفات چه به صورت تصرف اعيان موقوفه و چه به نحو تصاحب منافع و درآمدهاى حاصله از موقوفات به جاى صرف آنها در موارد تعيين شده طبق وقف نامه باشد.
ح - درآمدهاى حاصله از سوء استفاده از مقاطعه كارىها و معاملات دولتى به نحوى كه برخلاف قوانين كشور و مقررات مربوطه دولتى انجام گرفته و يا در خدمت منافع شخص و يا گروه خاصى قرار گرفته باشند.
ط - تصاحب زمينهاى موات و فروش آنها.
ى - كنز، گنج و مال اندوخته و روى هم و محفوظ داشتن آن است. به عبارت ديگر كنز آن چيزى است كه روى هم انباشته شود. قرآن كريم در سوره توبه آيات 34 و 35 كنز را به شدت نهى فرموده است.
از اين دو آيه چند مطلب به دست مىآيد؛ ذخيره كردن مال حرام است. البته در صدر اسلام پول رايج طلا و نقره بوده است و لذا قرآن كريم بر اين دو تأكيد فرموده است. بايد مال را در راه خدا و فى سبيل الله يعنى در هر كارى كه نفع عموم در آن است خرج كرد و به جريان انداخت تا عموم مردم از آثار آن بهرهمند شوند. تجمع سرمايه در اسلام ممنوع است زيرا بايد سرمايه را در راههاى مشروع به جريان
1) نهج البلاغه، نامه 26
انداخت. البته اسلام مىفرمايد با حفظ اصل مالكيت فردى از تكاثر و تجمع ثروت و سرمايه بايد جلوگيرى كرد. مسئول اصلى اجراى اين حكم و كم و كيف اجراى آن به عهده حكومت اسلامى است هر چند همه مردم نيز مسئول هستند.(1)
ك - از مشاغل حرام گدايى است. تكدى گرى يعنى اصرار و سماجت و پافشارى در درخواست چيزى از ديگران. زمانى اين كار حرام است كه فرد نياز به چيزى ندارد و آن را درخواست مىكند. فقير كسى است كه به علل مختلف دارايى خود را از دست داده و قادر به اداره زندگى خود نمىباشد. در اين جا وظيفه ثروتمندان است كه به چنين شخصى كمك كنند تا از ندارى و بىمايگى رهايى يابد.
اما آيا از ديدگاه اسلام شخص فقير مىتواند براى كسب روزى دست به تكدىگرى بزند يا نه؟ از نظر اسلام تكدىگرى زشت است و اسلام تأكيد دارد كه با حفظ عزت نفس و از راههايى كه خود اسلام معرفى مىكند يعنى افراد ثروتمند از طريق پرداخت وجوهات شرعى مانند خمس و زكات به طور آبرومندانه به مستحقان كمك كنند.
امام صادق(علیه السلام)مىفرمايد: «هر كس بدون نياز چيزى را از ديگران درخواست كند همانا پارههاى آتش مىخورد».(2)بنابراين مؤمن براى حفظ آبروى خويش بايد تا آن جا كه مقدور است، از درخواست و دست دراز كردن پيش اين و آن حذر كند تا شخصيت و عزت و شرافت او لكّه دار نشود.
اما قرآن شريف مىفرمايد: «وَ اَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ»: «و تهيدست و حاجت خواه را (به بانگ زدن) از خود مران».(3)و در آيه ديگر مىفرمايد: «در اموال (ثروتمندان) حقى هست براى سائل و
محروم (فقير)».(1)آرى اين درباره كسى است كه خداوند ثروت و مالى به او بخشيده و او بايد مقدارى از آن را براى محرومان بگذارد. مقام معظم رهبرى در اين مورد مىفرمايد: «اگر تكدىگرى باعث دروغ و بيكارى و تخلف از قانون باشد بايد از آن اجتناب شود و مىتوان به مؤسسات مورد اطمينانى كه در اين زمينه فعال هستند كمك كرد».آيت الله سيستانى مىفرمايد: «در همه موارد جايز است اما اگر بدون ضرورت باشد و اگر دروغ بگويد گناه كرده است». لذا تكدى گرى كه منظور ما است همان درخواستى است كه فرد نياز ندارد ولى اين عمل را شغل خود قرار داده و اين كار حرامى مىباشد. اسلام به همين دليل مؤمنين را از سستى و تنبلى و ترك دنيا و بيكارى و مسئوليت زندگى خود را به دوش ديگران انداختن منع كرده و انسانها را به زندگى شرافتمندانه و با عزت دعوت نموده است. اسلام درمان فقر را در قناعت و سادهزيستى مىداند و هر كس اين موارد را رعايت كند هرگز محتاج نمىشود تا بخواهد دست نياز به طرف ديگرى دراز كند و اين امر باعث عزت نفس و پاكى روح و سالم ماندن روان انسان مىشود.
ل - زراعت حرام، هر درخت و گياهى كه اسلام خوردن آن را حرام مىداند و يا جز ضرر نفعى براى مسلمانان ندارد، كشت و زرع آن ممنوع و حرام است، مانند ترياك و امثال آن. مسلمانان حق ندارند چيز حرام را بكارند و حتى به بهانه اين كه مىگويند اين گياه حرام را مىكاريم و به غير مسلمان مىفروشيم. آن هم كار حرامى است. چون مسلمانان به هيچ وجه نبايد عمل حرامى را ترويج دهند. در اسلام حتى انگور كه حلال است هم نبايد به كسى كه معلوم است از آن شراب درست مىكند، فروخت و اين كار نيز حرام مىباشد. هر امر حرامى روح و روان انسان را مريض مىكند و آرامش و سعادت را از زندگى انسان مىبرد و او را به دردسر مىاندازد، حال گاهى اين دردسر دنيايى است و گاه اُخروى.
1) سوره ذاريات، آيه 19
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «يستدل على ادبار الدول باربعٍ: تضييع الاُصول و التمسك بالفروع و تقديم الاراذل و تاخير الافاضل».(1)حضرت مىفرمايد: چهار چيز باعث شكست دولتها مىشود :
1- ضايع كردن اصول يعنى (فراموش كردن مسائل مهم).
2- سرگرم شدن به فروع يعنى (امور كماهميت و غيراساسى).
3- به كار گماردن آدمهاى پست.
4- كنار گذاردن انسانهاى فاضل و با خرد.
زمانى جوامع و دولتها به انحطاط گرايش پيدا مىكنند كه اصول ارزشى از بين برود و نيرنگ به عنوان اصل ارزشى مورد قبول قرار گيرد. فرومايگان سمتها و مسئوليتها را به عهده گيرند و كسانى كه فاضلند منزوى شوند.
بنابراين اگر با تدبير دريافتيم كه اصول ارزشى در جامعه تضييع مىشود و نيرنگ و غرور و فريب جاى آن را مىگيرد و همچنين اگر پستهاى حساس جامعه در اختيار فرومايگان قرار مىگيرد و انسانهاى فاضل و شريف از تصدى آن مشاغل محروم مىشوند، مىتوان گفت كه آن دولت و آن جامعه به سوى سقوط و انحطاط مىرود. امّا اگر اصول ارزشى بر اركان جامعه حاكم شود و صداقت و امانتدارى و تلاش و كوشش و عدالت و آزادى بر آن جامعه حكمفرما شود و انسانهاى شريف و فاضل مسئوليتهاى گوناگون را به عهده گيرند، آن جامعه پيشرفت خواهد كرد. امام على(علیه السلام)نيز مىفرمايد: «چهار چيز دليل برگشت روزگار و اوضاع و احوال دولتها است : 1- بدى تدبير، 2- زشتى اسراف و تبذير، 3- كمى عبرت گرفتن، 4-بسيار مغرور شدن».(2)
براساس اين حديث اگر جامعهاى از مديريت خوب بهرهمند نباشد و گرفتار اسراف و تبذير و ريخت و پاش مالى گردد و از حوادث درس عبرت نگيرد و يا پيوسته در دام غرور باشد، آن دولت و جامعه سقوط خواهد كرد. ولى در مقابل آن، اگر جامعهاى از مديريت و برنامهريزى خوب برخوردار باشد و از اسراف و تبذير دورى كند و از حوادث و رويدادها درس عبرت بگيرد و از خطا اجتناب كند، پيشرفت خواهد كرد. نيز حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «نيكويى تدبير و دورى و اجتناب نمودن از اسراف از زيبايىهاى سياست است».(1)
اولين انحرافى كه در اسلام بعد از وفات پيامبر(صلی الله علیه و آله)ايجاد شد و زمينه انحطاط مسلمين را به وجود آورد، زمانى است كه مسلمانان انحراف در جانشينى پيامبر(صلی الله علیه و آله)پيدا كردند و جانشين حضرت را از جايگاه واقعى خويش تغيير دادند و توجهى به فرامين الهى و دستورات و سفارشهاى پيامبر(صلی الله علیه و آله)در خصوص جانشينى نكردند و زمام امور و حكومت به دست افراد نالايق افتاد و آنها بسيارى از اصول اسلام را تعطيل كرده و بسيارى از عقايد مرده و نيمه مرده جاهلى را دوباره احياء نمودند. با بىاعتنايى به فرايض اسلام، ثروتهاى امت را به طور ناعادلانه تقسيم كردند و باعث گسترش شكاف طبقاتى و تشكيل طبقه مرفه و طبقه فقير در جامعه شدند. و همين ظلم و بىعدالتى بقاء جامعه و سلامت آن را به خطر انداخت.
استاد مطهرى در مورد عنصر ظلم و بىعدالتى مىفرمايد: «يك امت آن گاه قابل بقاء است كه روابط افراد و گروهها با يكديگر براساس عدالت و رعايت حقوق واقعى انسانها و گروهها باشد، قانون عادلانه باشد و عادلانه هم در ميان مردم اجرا شود».(2)
علت ديگر انحطاط حكومتها و جامعه ريشه در تحجر دارد. تحجر و برگشت به عقايد عصر جاهلى زمانى كه خلافت و جانشينى از جايگاه خود عدول كرد،
عقايد هم به نوعى برگشت پيدا كردند به دوران جاهليت و با التقاط همراه شدند و پيروزى آنها در سقيفه ضربه بزرگى بر حيات عقلى و فكرى اسلام زد.
تحجرگرايى باعث تعطيلى فكر و عقلگرايى مىشود. متحجرين با جمودى كه در فكر و انديشهشان دارند، هر گونه انديشيدن و تفكر كردن در آيات و قرآن و مباحث كلامى و احاديث را منع مىكنند و مىگويند مسلمانان بدون چون و چرا بايد ظواهر آيات و روايات را بپذيرند، حتى اگر ظاهر آنها با حكم قطعى عقلى در تضاد باشد. در حالى كه قرآن كريم مردم را به تفكر و انديشيدن تشويق مىكند و راه فهم را توسل به اهل بيت(علیهم السلام)و عقل مىداند.
عامل ديگر كه باعث انحطاط جوامع مىشود تحريف احكام نجات بخش انبياء است كه توسط پادشاهان مستبد و با همكارى علماى قشرى و منحرف صورت مىپذيرد. استاد مطهرى در اين مورد مىگويد: «تحريف به گونههاى متعدد امكانپذير است كه روح تمام آنها عمل نكردن به دستورات اسلام است و احكام عملاً كنار گذاشته مىشود و تنها برخى از فروعات آن هم به صورت ظاهرى و خالى از محتوا در ميان امت رواج داده مىشود. روش حاكمان خودپرست اين است كه علماى قشرى و خرافهپرست را جذب مىكنند تا براى خود از اين طريق به حكومت مستبد خود مشروعيت ببخشند و در مقابل علماى بزرگ و درست كار را طرد مىكنند و باعث تعطيلى اجتهاد آنها مىشوند».
عامل ديگرى كه باعث انحطاط حكومت واقعى در جامعه مىشود رواج فساد اخلاقى در جامعه است كه استعمارگران با نقشه ترويج فساد جنسى در بين جوانان ابتدا بعد اخلاقى افراد را سست مىكنند و سپس اراده و انديشه آنها را به تباهى مىكشند و در نتيجه عنصر مقاومت و ايستادگى آنان در برابر ظلم و غارتگرى تضعيف مىشود. علل ديگرى كه باعث انحطاط و سقوط جوامع مىشود ايجاد تفرقه و تشتت در بين افراد جامعه است و اين از دسيسههاى بسيار كاربردى حكومتهاى استعمارگر در بين جوامع است.
مورد ديگرى كه زمينه ساز اضمحلال و تباهى جامعه مىشود ترك امر به معروف و نهى از منكر است. اين عامل همان نظارت و نقد فردى و جمعى است كه ضامن سالم ماندن يك حكومت و يك جامعه بشرى مىشود.
قرآن مىفرمايد: «اگر صالحان حكومت را به دست گيرند نماز به پا مىدارند و زكات مىدهند و امر به معروف و نهى از منكر مىكنند و عاقبت همه كارها فقط در اختيار خداست».(1)
يعنى بدين وسيله رابطه خود را با خداوند و محرومان جامعه حفظ مىكنند. ولى اگر نااهل به قدرت رسيد و ولايت مردم را به دست گرفت به خاطر طوفان هوسهاى درونى و ناآگاهى و فشار درونى همه چيز جامعه را فداى خود مىكند. به گفته الميزان تاريخ گواه آن است چه مسلمان نمايانى به نام اسلام و تظاهر به ايمان بر مردم حاكم شده و حرث و نسل را نابود ساختند، كسانى كه با جعل قوانين و تهاجم فرهنگى و تبليغات و مواد مخدر و ترويج ساير عوامل انحراف سبب نابودى اقتصاد و نسل نو مىشوند و زنان و فرزندان جامعه، نظام خانواده و نظام تعليم و تربيت را نابود مىكنند. قطعاً اينها همان طاغوتهايى هستند كه هر گاه به قدرت و حكومت برسند براى فساد در زمين و نابودى زراعتها و نسل انسانها كوشش مىكنند.(2)
مستكبران و استبدادگران و مستبدان هرگز به موعظه ديگران گوش نمىدهند زيرا آنان در سايه آلودگىها و گناهان به چنان غرور و عزت كاذبى رسيدهاند كه جز آتش دوزخ در آنان كارگر نيست. در تاريخ آمده عبدالملك مروان از خلفاى بنى اميه بر بالاى منبر در شهر مدينه گفت: به خدا سوگند هر كس مرا امر به تقوا كند گردنش را خواهم زد.
آرى حاكم آلوده مغرور و متكبر و مستبد هرگز پندپذير نمىباشد و تنها جهنم و عذاب الهى بر او كافى است. از عمدهترين امراض سياسى مىتوان غرور و استكبار،
فرعون و قارون و بلعم باعور و سامرى صفتى را نام برد. استكبارورزى نسبت به حق و انبياء، ظلم و ستم، مسخ ارزشها، خواركردن زيردستان، دنياپرستى و خوشگذرانى، تفرقه و اختلاف انداختن، فسق و فجور، احتكار و خصوصى كردن ثروتهاى عمومى، جاسوسى و... نيز از ديگر امراض سياسى مىباشند.
اين صفت ابليس است. او براى اولين بار دچار تكبر و غرور شد و از درگاه الهى رانده شد. قرآن مىفرمايد: «(و ياد كن) هنگامى كه به فرشتگان گفتيم به آدم سجده كنيد، همه سجده كردند مگر ابليس كه سرپيچى كرد و تكبر ورزيد و از كافران شد».(1)استكبار به معنى طغيان و گردنكشى و خودبزرگبينى و تكبر كردن و زورگويى است و كسى كه مستكبر مىشود تلاش دارد كه ديگران را به استعمار خود درآورد. استكبار بيشتر در مقابل حق است يعنى فرد مستكبر با ترك پذيرش حق، خود را بزرگ جلوه مىدهد و خود را بزرگتر از حق مىداند و حق را نمىپذيرد.
مستكبران داراى ويژگىهايى مانند غرور، لجاجت، پيمانشكنى، اغواگرى و گمراه كنندگى، مخالفت با حق و قاتل پيامبران هستند.
قرآن يكى از زشتترين خصلتهاى آدمى و از رذايل اخلاقى انسان را همين روحيه استكبار و خودبزرگبينى او مىداند كه اين صفت در حاكمان بيشتر از بقيه انسانها نمود دارد چون آنها به واسطه قدرتى كه در دست دارند، مغرور مىشوند و خود را سرآمد همه موجودات مىدانند، به همين دليل مستكبران خود را همسطح ديگران نمىبينند و گوش به حرف حق نمىدهند. آنها به هيچ وجه به عهد و پيمانى كه دادهاند عمل نمىكنند. لجاجت نتيجه طبيعى خودبرتربينى است كه انسان را از جاده حق و حقيقت دور مىكند و كسى كه براى ديگران ارزشى قايل نيست با
1) سوره بقره، آيه 34
گفتههاى ديگران مخالفت مىكند و مىپندارد كه فقط خودش درست مىگويد و بقيه باطل هستند.
از صفات ديگر مستكبران اغواگرى و گمراه كردن و فريب دادن مردم است. آنان هم بار گناهان خودشان را بر دوش مىكشند و هم سهمى از بار گناهان پيروانشان را.(1)
استكبار يك مرضى است كه اگر كسى دچار آن شد هم خود را نابود مىكند و هم ديگران را. لذا هر فرد جامعه و هر دولت بر حق براساس منطق و آموزههاى انبياء موظف به مقابله با ظلم و استكبار است. از نظر عقلى نمىتوان براى حيات زير سلطه ديگران، ارزشى قائل شد. زيرا ارزش حيات به آزادى و استقلال است. امام خمينى ؛ مىفرمايد: «اين مطابق هيچ منطقى نيست كه (ميليونها نفر از جمعيت يك ملت) هميشه تحت فشار باشند و هميشه اين جمعيت كار بكنند و حاصل كارشان را ديگران ببرند، زيرا زندگانىاى كه در آن استقلال نباشد و يك ملتى به زحمت كار بكنند براى استفاده دشمن اين كه زندگانى نيست».(2)
قرآن مىفرمايد كسانى كه مورد ظلم و تهاجم استكبار قرار گرفتهاند موظف به دفاع و مقابله با مستكبرين شدهاند.(3)
حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «كونوا للظالم خصماً و للمظلوم عونا»: «دشمن ظالم و دوست و يار مظلوم باشيد».(4)
انسانها در زير بار ذلت و تحقير نمىتوانند زندگى و روح سالم و پاكى داشته باشند. قرآن هميشه مستكبران را در مقابل مستضعفان قرار داده است. مستكبران به علت قوه و نيروى بدنى و مالى كه دارند هميشه به ضعيفان زور مىگويند و اين
زورگويى يك صفت درونى است كه به اشكال مختلف در جامعه ظاهر مىشود.
خودبزرگبينى و نشناختن حد خود در مقابل خداوند و مردم و به استضعاف كشيدن مردم از اوصاف درونى شخص مستكبر است كه به واسطه آن موضعگيرى خود را تنظيم مىكند و او همواره با واژههايى نظير ظلم و طاغوت و ستم همراه مىباشد. مستكبر هميشه با نوعى سلطهگرى و سلطهجويى و استعمار و بهرهكشى فرهنگى، سياسى، اقتصادى، توسط يك اقليت محدود و زورگو و نفعطلب بر خيل عظيم تودههاى مردم محروم حكومت مىكند. اين عمل مىتواند داخلى باشد به همان طريق كه يك عده ديكتاتور بر ملتهاى محروم تحت سلطه خود حاكميت داشته و آنها را تحت فشار و ظلم قرار مىدهند و هم چنين مىتواند بين المللى باشد، بدين معنى كه دولت يا كشورى، ساير ملتها را استثمار و به استضعاف بكشاند كه نمونه بارز آن اعمال سياستهاى استعمارگونه و امپرياليستى قدرتهاى بزرگ جهان مىباشد.
امام خمينى(رحمة الله)مىفرمايد: «اگر ملتى بخواهد سرپاى خود باشد لازم است، اول بيدار شود و خفتگان را بيدار كند، زنده شوند و مردگان را حيات بخشد و در تحت پرچم توحيد براى درهم پيچيدن استعمار سرخ و سياه فروختگان بىارزش فداكارى كند».(1)
در طول تاريخ انبياء مشاهده مىكنيم كه آنها پيوسته در حال مبارزه با استكبار بودهاند و حتى گاهى يك تنه در شرايطى كه تمام افراد جامعه تحت تأثير طاغوتهاى زمانه از كمترين آمادگى برخوردار بودند به مبارزه با استكبار پرداختهاند و بعداً مردم به تدريج به سمت آنها آمدهاند. البته هميشه مبارزه با طاغوت و استكبار نظامى نيست، بلكه در بسيارى از مواقع اين مبارزه از طرق ديگر همچون اشكال فرهنگى، سياسى، اقتصادى و... صورت مىگيرد.
1) صحيفه نور، ج 14، ص 1
از بزرگترين مستكبران تاريخ مىتوان فرعون، قارون، بلعم باعورا و سامرى كه اوصاف آنها در قرآن هم آمده است را نام برد :
الف - فرعون : از مستكبران كه در قرآن از او نام برده شده، فرعون است كه آيات فراوانى در رابطه با او و صفاتش مىباشد. خدا مىفرمايد: «موسى و برادرش را با معجزات و دليلى روشن، به سوى فرعون و سران و اشراف قومش (فرستاد) پس تكبّر ورزيدند و آنان قومى برترىجو بودند».(1)خداوند موسى(علیه السلام)و برادرش هارون را با آيات مبين به سوى او فرستاد ولى فرعون و اطرافيانش در مقابل خداوند و پيامبر خدا موسى(علیه السلام)استكبار ورزيدن و زير بار آيات حق و مبين خداوند نرفتند.
اين آيه علت استكبار فرعون را قدرت و زندگى برتر از نظر مالى مىداند. از صفات ديگر فرعون طغيانگرى او است. قرآن مىفرمايد: «به سوى فرعون برو، زيرا كه طغيان كرده است».(2)و نيز مىفرمايد: «و فرعون در ميان قومش ندا داد و
گفت: اى قوم من، آيا حكومت و پادشاهى مصر ويژه من نيست و اين نهرها از زير (كاخهاى) من به فرمان من روان نيستند؟ آيا (عظمت و حشمت من و فقر و تهى دستى موسى را) نمىبينيد؟»(3)
زمانى كه حضرت موسى(علیه السلام)با معجزات گوناگون و منطق و درايت، تأثير عميقى در بين مردم مصر گذاشته و افكار تودههاى مردم را نسبت به فرعون متزلزل ساخته بود، فرعون با سفسطه بازى و مغلطهكارى مىخواسته جلوى نفوذ حضرت موسى(علیه السلام)را بگيرد، به همين دليل دست به دامن ارزشهاى پستى مىزند كه بر محيط مصر حاكم بوده و خود را با اين ارزشها با موسى(علیه السلام)مقايسه مىكند تا برترى خويش را به اثبات رساند. از قصر و مزارع و باغهاى خود مىگويد و آنها را براى خود افتخار و مايه برترىطلبى مىداند و مىگويد موسى چه دارد؟ هيچ، يك
عصا و يك لباس پشمينه.
به اين ترتيب فرعون ارزشهاى قلابى را به چشم مردم مصر مىكشد و همانند بتپرستان عصر جاهليت در برابر پيامبر(صلی الله علیه و آله)كه مال و مقام را ارزش واقعى انسانى مىدانستند و خود را برتر مىشمردند.(1)
صفات و رفتارهايى كه آل فرعون دارند عبارتند از سوء ادب، انكار و عناد، خودپسندى، كاخسازى و خوشگذرانى، بتپرستى، اختناق و مبارزه با توحيد، تهمت، پيمانشكنى، شكنجه و نسل كشى، دعوت به آتش، استهزاء و تكذيب، استضعاف و استكبار.
همين صفت استكبارى فرعون باعث نابودى او شد. فرعون هنگامى كه پشت سر حضرت موسى(علیه السلام)وارد آب شد، منجم به او گفت وارد اين راه نشو، اما فرعون به دليل تكبرش قبول نكرد و سوار بر اسب شد و قصد عبور كرد، اسب او از رفتن امتناع كرد، اما جبرئيل آن اسب را به پيش راند وقتى فرعون وارد شد و آسيبى نديد، سايرين هم جرأت يافتند و وارد آب شدند، وقتى همه فرعونيان وارد شدند و از آن طرف همه پيروان حضرت موسى(علیه السلام)خارج شدند، ناگهان دو بخش آب به هم متصل شد و چون كوهى بر سر آنان فروريخت. در آن لحظه فرعون گفت ايمان آورد و گفت كه هيچ معبودى جز خدايى كه بنى اسرائيل به آن ايمان آورد، وجود ندارد و من تسليم هستم. ولى جبرئيل مشتى از خاك برگرفت و در دهان او پاشيد و به او گفت در حالى كه قبلاً عصيان كردى و از مفسدان بودى، پس امروز بدن تو را نجات مىدهيم تا نشانه عبرتى براى آيندگان باشد. تمام قوم او غرق و نابود شد، اما فقط بدن فرعون به ساحل رسيد تا سايرين با ديدن او عبرت گيرند و بدانند كسى كه استكبار مىورزد و ادعاى ربوبيت مىكند سرانجامش چگونه است.(2)
ب - قارون : فرعون به قدرت و پادشاهى خود مغرور شد و تكبر ورزيد، اما قارون
به ثروت و مال و مكنت خود غرور ورزيد و مستكبر شد. وقتى خداوند مىفرمايد : «در آن چه خدا به تو عطا كرده است سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنيا فراموش مكن و نيكى كن همان گونه كه خدا به تو نيكى كرده است و در زمين خواهان فساد مباش، بىترديد خدا مفسدان را دوست ندارد. (قارون) گفت جز اين نيست كه اين (مال و ثروت انبوه) را بر پايه دانشى كه نزد من است به من دادهاند. آيا نمىدانست كه خدا پيش از او اقوامى را هلاك كرده است كه از او نيرومندتر و ثروتاندوزتر بودند؟ و مجرمان (كه جرمشان معلوم و مشهود است) از گناهانشان بازپرسى نمىشود».(1)
وقتى كه خداوند مىفرمايد از آن چه كه به تو عطا شده مغرور نشو و در زمين فساد نكن، اما آن مرد ياغى و ستمگر بنى اسرائيل هنگامى كه قومش به او گفتند متكبرانه و مغرورانه شادى مكن، در جواب اين وعظ و نصيحت دلسوزان چه مىگويد، قارون با همان حالت غرور و تكبرى كه از ثروت بىحسابش ناشى مىشود، چنين گفت: من اين ثروت را به وسيله علم و دانش خودم به دست آوردهام، اين مربوط به شما نيست كه من با ثروتم چگونه معامله كنم. من كه با علم و آگاهيم اين ثروت را به دست آوردم در مصرف آن نياز به ارشاد و راهنمايى كسى ندارم. من براى به دست آوردن آن رنج بردهام. ديگران هم اگر لياقت و توانايى دارند چرا زحمت نمىكشند؟ من مزاحم آنها نيستم و اگر ندارند چه بهتر كه گرسنه بمانند و بميرند.
اينها منطقهاى پوسيده و رسوايى است كه غالباً ثروتمندان بىايمان در مقابل كسانى كه آنها را نصيحت مىكنند اظهار مىدارند. در ادامه قرآن پاسخ كوبندهاى به قارون و قارونها مىدهد كه آيا او نمىدانست خداوند اقوامى را قبل از او هلاك كرد كه از او نيرومندتر و ثروتمندتر بودند.
قارونى كه به گواه تاريخ از نسل پيامبران بوده و فرد دانشمندى بود كه حدود 25سال معلم تورات بوده و به مؤمنان تورات را آموزش مىداده است. پس چه
1) سوره قصص، آيات 77 و 78
مىشود كه او اين گونه در برابر خدا و پيامبر خدا موضع مىگيرد. آرى هر كس به هر شكلى دچار كبر شود، حال يا كبر مالى يا علمى يا شهرت يا نظامى و با كبرش در برابر پروردگار موضعگيرى كند، خدا او را به خاك سياه مىنشاند.
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «گاهى يك نقطه آن قدر اهميت (پيدا) مىكند كه ممكن است كل حيات شخص را به خطر اندازد». قارون هم فقط گرفتار يك بيمارى شد و آن بيمارى آن بود كه گفت «أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِنْدِى» همين علم عندى او را بيچاره كرد. او به موسى(علیه السلام)گفت: تمام ثروتى كه من دارم از سواد و زرنگى خودم بوده است و لطف و مرحمت خدا در آن نقشى نداشته است. بنابراين خدا هم مىگويد حالا كه براى من اقتصاددان و هنرمند شدهاى و به امور مادى عالِم شدهاى و انبار خود را پر از ثروت كردهاى، يك لحظه خداوند مىفرمايد: «فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدَارِهِ»(1)
من به زمين دستور دادم، دهان باز كند و او و انبار ثروتش و خانهاش را جلوى چشمش پايين ببرد. عجبا فرعون در امواج نيل فرو مىرود و قارون در اعماق زمين. آبى كه مايه حيات است مأمور نابودى فرعونيان مىشود و زمينى كه مهد آرامش است گورستان قارونيان مىشود.(2)
ج - بلعم باعورا : انحراف عابد بنى اسرائيل، دانشمندى كه در خدمت فراعنه درآمد. امام باقر(علیه السلام)مىفرمايد: «مصداق آيه 175 سوره اعراف كه خداوند مىفرمايد: (و سرگذشت كسى كه آيات خود را به او عطا كرديم و او عملاً از آنان جدا شد، براى آنان بخوان، پس شيطان او را دنبال كرد (تا به دامش انداخت) و در نتيجه از گمراهان شد). همين بلعم باعورا دانشمند و عابد بنى اسرائيل است. و اين داستان براى همه كسانى كه داراى چنين صفاتى هستند، محسوب مىشود».(3)خداوند مىفرمايد سرگذشت آن را بخوان؛ كسى را كه آيات خود را به او داديم ولى او خود
را از آنها تهى ساخت و در پى شيطان رفت و از گمراهان شد، مىخواستيم او را با اين آيات بالا ببريم ولى او به زمين دل بسته بود و از هواى نفس پيروى كرد، دچار كبر و غرور و عجب و خودپسندى شد و خودش را گرفتار دنياپرستى كرد، دانشمندى بود كه از علمش سوء استفاده كرد چون حب شديد به دنيا داشت و او عالم و عابد و زاهدى بود كه دچار حسد شد و نهايتاً گرفتار جهنم شد.
اين آيه از پيامبر(صلی الله علیه و آله)مىخواهد: داستان آن كس را كه آيات خود را به او داديم ولى سرانجام از آنها خارج شد و گرفتار وسوسههاى شيطان گشت و از گمراهان گرديد، براى امت بخوان.
در اين گونه افراد كه اول در صف مؤمنان هستند، شيطان آن قدر او را تعقيب مىكند و سر راهش دام مىگذارد و او را وسوسه مىكند تا او را به انحراف بكشد. آن گاه كه اولين قدم را در مسير انحراف برداشت اين جا جاى آنها عوض مىشود، ديگر آن فرد به دنبال شيطان مىرود و از او پيروى مىكند.
بلعوم باعورا از علماى بنى اسرائيل بود و كارش به قدرى بالا گرفته بود كه اسم اعظم را مىدانست و دعايش مستجاب مىشد، اما زمانى كه ظالمان و حاكمان از طريق همسرش او را به انحراف كشيدند و از او خواستند كه از علم و زهدش استفاده كند و حضرت موسى(علیه السلام)را نفرين كند، علم اسم اعظم از او گرفته شد و حتى هنگام نفرين يادش رفت كه چه مىخواهد بگويد يعنى به جاى اين كه حضرت موسى(علیه السلام)را نفرين كند قوم خود را نفرين مىكرد.
قرآن مىگويد: «مَثَل او مانند سگى است كه اگر به او حمله كنى زبانش را بيرون دهانش قرار مىدهد و اگر او را ترك كنى باز هم زبانش را بيرون دهانش قرار مىدهد».(1)
اين عابد منحرف گويى آنچنان تشنه دنياپرستى است كه هرگز از دنيا سيراب نمىشود، به سگى مانند است كه چه او را موعظه كنى يا موعظه نكنى سودى به
1) سوره اعراف، آيه 176
حالش نمىكند و هميشه به گمراهى مىرود و همچنين او را از اين جهت به سگ تشبيه كردهاند كه پستى و بىارزش او را برساند. بلعم باعورا دانشمند و عالم دينى بود كه همه علم و دانش خود را در اختيار جباران و طاغوتهاى عصر خود قرار داد و در اثر مرض عجب و تكبرى كه به واسطه علم بىبصيرتش به او دست داده بود و تمايل به زرق و برق جهان مادى و به خاطر حسدى كه به حضرت موسى(علیه السلام)مىورزيد، همه سرمايه فكرى خود را در اختيار حاكم ظلم و جور گذاشت و حاكمان طاغوتى هم از اين تحمق او براى فريب مردم و عوام استفاده كردند. هميشه تاريخ حاكمان ستمگر از وجود امثال «بلعم باعوراها» حداكثر استفاده را مىنمايند تا مردم را در استعمار و استضعاف و استثمار قرار دهند و از آنها بهرهكشى كنند.
البته اين علما در حقيقت در حق خود ظلم مىكنند و عاقبت شومى در انتظار آنها است و رهايى از اين لغزش تنها در سايه توبه و هدايت الهى امكانپذير است.(1)
استكبار بلعم باعورا استكبار فرهنگى است كه حاكمان براى به استعمار كشيدن مردم از آن استفاده مىكنند.
د - سامرى : سامرى سنبل فريب و انحراف فكرى و اعتقادى است. سامرى يكى از بزرگان و نخبگان و صنعتگران قوم بنى اسرائيل و در عين حال فردى فريبكار بود. وقتى حضرت موسى(علیه السلام)به ميقات رفت به برادرش هارون سفارش كرد كه كار مردم را به تو مىسپارم، آنها را اداره كن. حضرت موسى(علیه السلام)قرار بود سى روز در ميقات بماند اما خداوند براى امتحان امت اين مدت را به چهل روز تبديل كرد. هنگامى كه وعده موسى(علیه السلام)دير شد، در اين ميان ابليس به صورت مردى نزد آنها آمده و گفت موسى(علیه السلام)فرار كرده و ديگر برنمىگردد و براى اين كه بدون خدا نمانيم، زيورهايتان را جمع كنيد و براى خود معبودى بسازيد و آن را عبادتش كنيد و سامرى كه از بزرگان بنىاسرائيل بود اين وسوسه شيطان را اجابت كرد و فريب آن را خورد.
1) سوره اعراف، آيه 178
چون او مردى رياست طلب بود، با خدا دشمنى كرد و راه نفاق را در پيش گرفت و به مردم گفت بدبختى ما به اين است كه بتى نداريم. من اينك براى شما بُتى از طلاى خالص مىسازم و با حقهبازى گوسالهاى ساخت كه از آن صدا بيرون مىآمد و مردم نادان هم اطراف او جمع شدند و چون حيله او را نمىدانستند حرفهايش را باور كردند و بتپرستى را در پيش گرفتند و به اين ترتيب مردم را گمراه كرد.
البته بايد گفت سامرى از منافقان بود و به ظاهر خود را طرفدار موسى(علیه السلام)قلمداد مىكرد و در حقيقت گاوپرست بوده و با فريب ابليس سر به طغيان نهاد و مىخواست جانشين موسى(علیه السلام)، هارون(علیه السلام)را بكشد.
موسى(علیه السلام)وقتى برگشت، برادرش را شماتت كرد ولى او گفت اين مردم به حرف من گوش نكردند و مىخواستند من را بكشند. حضرت موسى(علیه السلام)گفت اميدوارم خداوند تو را ببخشد و كسانى كه اين بدعت را گذاشتند به كيفر گناهانشان برسند.
اگر با دقت در سرگذشت قوم يهود نگاه كنيم، اين حقيقت روشن مىشود كه تقريباً همه فرامين و دستورات الهى كه از سوى حضرت موسى(علیه السلام)به مردم ابلاغ مىشد به عناوين گوناگون مورد تمرد و سرپيچى آنان قرار مىگرفت و هيچ فرمانى را بدون چون و چرا اطاعت نمىكردند و هميشه به دنبال بهانههايى براى عدم پذيرش دستورات الهى بودند.
علت آن است كه اين قوم به ماديگرايى تمايل شديد داشتند و عقايد فاسد در آنها رايج بوده و منشأ انحرافات و كجروىهاى آنان هم همين عقايد حسگرايى و مادهپرستى بوده است. سامرى هم مىدانست كه قوم موسى(علیه السلام)روح ماديگرايى دارند و اين ماده گرايى جزء عقايد ثابت بنى اسرائيل است و اكثر آنها هم براى زر و زيور احترام خاصى قائل هستند، لذا سامرى گوساله خود را از طلا ساخت و چون صنعتگرى ماهر بود با ترفندهايى توانست اين گوساله را در معرض جريان هوا قرار دهد تا از آن صداهايى بيرون آيد كه موجب فريب مردم شد.
البته گوسالهپرستى قوم بنى اسرائيل زمينههاى فرهنگى و اجتماعى دارد زيرا اين قوم سالهاى زيادى در مصر شاهد گاوپرستى يا گوسالهپرستى مصريان بودند و عادت تقدس گاوپرستى مصريان و علاقهى آنها نسبت به گاو هنوز از ياد و خاطر آنها نرفته بود. مىتوان عوامل انحراف آنها را چند چيز دانست :
1- نبود رهبر و يا غيبت او از بين مردم.
2- جهل و ناآگاهى مردم.
3- حضور عالمان و هنرمندان منحرف و سوء استفاده از علم و هنر.
4- زيبايى زرق و برق ظاهرى.
5- سر و صدا و تبليغات كاذب.
قوم بنى اسرائيل پس از مشاهده آن همه معجزات و دلايل روشن از موسى(علیه السلام)، باز هم گوسالهاى را به عنوان معبود خود انتخاب كردند، چون دلهاى آنها تمايل به كفر داشت و اين كفر خود را با محبت گوسالهاى آبيارى كردند.
از امام على(علیه السلام)نقل شده است كه وقتى حضرت على(علیه السلام)بصره را فتح كرد، مردم دور آن حضرت را گرفتند تا سخنان او را بشنوند، چشم حضرت در ميان مردم به حسن بصرى افتاد كه چيزى را يادداشت مىكرد، امام با صداى بلند او را مخاطب قرار داد و فرمود: چه مىكنى؟ گفت سخنان شما را مىنويسم تا براى ديگران بازگو نمايم، امام على(علیه السلام)فرمودند: «آگاه باشيد كه هر قوم و جمعيتى يك سامرى دارد و تو اى حسن، سامرى اين امت هستى، تو از من، آثار رسول خدا (صلی الله علیه و آله)را مىگيرى و با هواى نفس و تفسير به رأى خودت، مكتب تازهاى مىسازى و مردم را به آن مىخوانى و آنها را گمراه مىكنى».(1)
لازم به ذكر است كه اين قوم در حالى كه ستمكار و گمراه بودند، اما پشيمان شدند و توبه كردند و خداوند هم به آنها رحم كرد و به آنها دستور داد كه همديگر
1) تفسير نور، ج 7، ص 384
را بكشند. اين امر به كشتن، امتحانى بود كه با توبه آنان از آنها برداشته شد. بعضى هم گفتهاند مراد از قتلى كه در قرآن از آن ياد شده است، منظور قطع شهوات نفسانى و وسوسههاى شيطانى است و كشته شدن هم موجب تطهير از كفر و شرك است و هم سبب وصول آنان به زندگى جاودان مىباشد.(1)
آرى مرض سامرى از نوع استكبار علمى و صنعتى بود و به خاطر نفاقى كه در دل داشت در دين موسى(علیه السلام)بدعت گذاشت و از جهل مردم استفاده كرد و آنها را به گمراهى سخت كشانيد و آنان را از توحيد و يكتاپرستى به بتپرستى و گوسالهپرستى كشاند.
در جهان دو نوع حكومت داريم، يك حكومت حق و يك حكومت طاغوت.
حكومت حق به اطاعت از فرمان خدا و پيامبر(صلی الله علیه و آله)و اولىالامر و به داورى طلبيدن كتاب و سنت دعوت مىنمايد و حكومت باطل، اطاعت و پيروى از طاغوت را به مردم تحميل مىنمايد.
طاغوت از ماده طغيان است و اين كلمه با همه مشتقاتش به معنى سركشى و شكستن حدود و قيود و يا هر چيزى كه وسيله طغيانگرى است مىباشد. بنابراين آنها كه داورى به باطل مىكنند طاغوت هستند، زيرا حدود و مرزهاى الهى و حق و عدالت را شكستهاند.
امام صادق(علیه السلام)مىفرمايد: «هر كس به غير حق حكم كند و مردم او را به داورى بطلبند، طاغوت است».(2)
طاغوتها انسانها را از مسير حق به بيراهه مىبرند و مفاسد آنها سازمان
جامعه بشرى را به هم مىريزد و باعث عقبگرد اجتماعات مىشوند.
در سوره بقره، در آيات آية الكرسى خداوند مىفرمايد: «... خدا سرپرست و يار كسانى است كه ايمان آوردهاند و آنان را از تاريكىهاى (جهل و شرك و فسق و فجور) به سوى (ايمان و اخلاق حسنه و تقوا) بيرون مىبرد و كسانى كه كافر شدند و سرپرستان آنان طغيان گرانند، آنها را از نور به سوى تاريكىها بيرون مىبرند، آنان اهل آتشاند و قطعاً در آن جا جاودانه هستند».
كسانى كه از طاغوت جدا شوند و به حق بپيوندند، به دستگيره محكمى دست زدهاند كه گسستن براى آن وجود ندارد و آنها از تاريكىهاى جهل و نادانى به سوى نور و ايمان و پاكى مىروند و آنها همان مؤمنان هستند كه خداوندسرپرست آنها است ولى آنها كه سرپرست خود را طاغوت قرار دادند و تعدى و تجاوز نمودند و شياطين و بتها و حكام جبار و مستكبر را معبود خود ساختند و از مسير حق منحرف شدند و به طاغوت پيوستند، همگى از نور پاكى و عقل به تاريكى و جهل و آتش كشانده مىشوند.
آرى پايه اصلى همه حكومتهاى طاغوتى همين انواع استكبار است كه به عناوين مختلف ظهور مىنمايد. استكبار نظامى، نمونه بارز آن صفتهاى فرعونى است كه با ادعاى ربوبيت و با تجهيزات نظامى و قدرت زورگويى به مردم ستم مىكند و آنها را به استبداد مىكشد. استكبار اقتصادى، نمونه بارز آن صفات قارونى است كه با مالاندوزى به زيردستان ستم مىكند و آنها را به استحمار مىكشد. استكبار علمى و فرهنگى، نمونه بارز آن صفات بلعم باعورايى است كه مردم را به استضعاف مىكشد. استكبار صنعتى و هنرى، نمونه بارز آن صفات سامرى است كه با نفاقى كه دارد مردم را فريب مىدهد و آنها را گول مىزند و به استحماق مىكشد.
همه اينها امراضى هستند كه به طور فردى و جمعى انسان را از سلامت روح و روان خارج مىكند و دچار گرفتارىهاى فراوان روحى و روانى مىنمايد و بايد با آنها براى ايجاد يك جامعه پاك و سالم مبارزه كرد.
حاكمان طاغوت هنگامى كه به آنها مال و ثروت و فرزند و نيروى انسانى فراوان داده مىشود دچار غرور مىگردند و طغيان مىكنند. قرآن مىفرمايد : «هنگامى كه خدا از فضل و احسانش به آنان عطا كرد نسبت به (هزينه كردن) آن (در راه خدا) بخل ورزيدند و روى گرداندند».(1)نيز مىفرمايد: «مغرور شدند به فزونى نيروى انسانى و فرزندانى كه در خدمت آنها حاضر بودند و دائما به آنها كمك و خدمت مىرساندند».(2)بعضى اقوام طغيانگر شدند به خاطر اين كه براى خود از صخرهها، خانهها و كاخهاى عظيم و مستحكمى ساخته بودند و به همين خاطر غرور بر آنها مسلط شد و به جور ظلم و ستمكارى گرفتار شدند.(3)
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «مستى غفلت و غرور از مستى شراب، طولانىتر است».(4)نيز مىفرمايد: «غرور ضد عقل است، كسى كه سرابها و (انبوهى از خيالات) او را فريب دهد و مغرور سازد، اسباب نجات از او قطع مىشود».(5)
غرور يعنى اطمينان و آرامش قلب نسبت به آن چه كه با هواى نفس موافق بوده و طبيعت انسان به آن تمايل داشته باشد ولى باطنش ناخوشايند است و منشأ آن گرايش به جهالت و يا وسوسههاى شيطانى مىباشد.
غرور از صفات زشتى است كه هر گروهى مىتواند به نوعى گرفتار آن شود. غرور زندگى دنيوى و اخروى انسان را به عناوين مختلف تحت تأثير قرار مىدهد و او را به تباهى مىكشد. غرور، حجاب و مانعى ضخيم بر عقل و فهم انسان مىكشد و موجب فساد و ابطال عمل او مىشود. مىتوان گفت غرور به معناى هر چيزى است كه انسان را فريب دهد و در غفلت فروبرد؛ خواه مال باشد، خواه مقام باشد،
خواه شهوت باشد و خواه امكانات و كاخها و خانههاى مجلل باشد.
بنابراين غرور چيزى است كه ظاهر جالب و دوست داشتنى ولى باطنى تاريك و ظلمانى دارد. غرور به معنى غفلت است و آثار آن جهل و فريب و نيرنگ و نقصان مىباشد. منشأ اين گرايش جهالت و وسوسههاى شيطانى است، بنابراين كسى كه براساس اوهام و شبهات خويشتن را بر خير و صلاح مىداند در واقع فريب خورده و مغرور گشته است.
درمان غرور چيست؟ از آن جايى كه غرور غالباً ناشى از جهل و عدم شناخت خويشتن و قدر و منزلت انسان در پيشگاه خدا است، نخستين گام براى درمان اين بيمارى، شناخت خويشتن و معرفت به پروردگار و شناخت لياقت و شايستگى انسانهاى ديگر مىباشد. همچنين نگاه به تاريخ پيشينيان كه ببيند چگونه و با چه سرعتى قدرتها و آن چه آنها را مست غرور كرده بود زوال پيدا كرده و از ميان رفتند. اموالشان و اولادشان و امكاناتشان به سرعت باد، از چنگشان رفت، اگر در سرنوشت آنها تفكر كنند عبرت خواهند گرفت و هرگز مست غرور نخواهند شد.
از ويژگىهاى حاكمان طاغوتى جبههگيرى در مقابل انبياء است. اين حاكمان به خاطر تكبرى كه دارند يا انبياء را انكار مىكنند و يا با آنها به ستيز و جنگ مىپردازند. روحيه تكبر اجازه نمىدهد كه انسانها و به خصوص حاكمان طاغوتى از انبياء پيروى كنند لذا به بهانههاى مختلف در مقابل دعوت انبياء مىايستند و حتى معجزه انبياء را با عنوان جادو و سحر رد مىكنند. گاه به استهزاء و تمسخر انبياء مىپردازند و به آن بزرگواران انواع تهمتها را مىزنند و توسط جنگ روانى در مقابل نهضت انبياء قد عَلَم مىكنند. حاكمان مستكبر و كفرپيشه در مقابل انبياء توسط مسخره كردن و يا توسط تكذيبها به ستيز برمىخيزند و همه اينها ناشى از روحيه استكبار و تكبر آنها است. البته وقتى پاى لجاجت در كار باشد هيچ دليلى
كارساز نيست. مستكبران نسبت به انبياى الهى و دين حق و پيروان انبياء با نهايت لجاجت برخورد كرده و مىكنند. در حقيقت روحيه تكبرى كه در آنها وجود دارد به آنها اجازه نمىدهد كسى را برتر از خود و عالىتر و منزهتر از خود ببينند تا چه رسد به اين كه از كسى مانند خود پيروى كنند.
اين است كه پيوسته به بهانههاى مختلف سد راه انبياء و آيين انبياء بودهاند. اما سرانجام خداوند متعال انبياء و پيروان انبياء را به دليل صبر و تحمل و بردباريشان در راه حق پيروز مىگرداند.
خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «مسلماً پيامبران پيش از تو هم مسخره شدند، پس بر كسانى كه پيامبران را مسخره مىكردند، عذاب و كيفرى كه همواره به استهزاء مىگرفتند نازل شد و آنان را فراگرفت. بگو: در زمين بگرديد، سپس با تأمل بنگريد كه فرجام تكذيبكنندگان چگونه بوده است».(1)
هر حكومت و تمدنى كه بنايش را بر تكذيب انبياء بگذارد، سرانجام سقوط خواهد كرد و نيز هر حكومت و تمدنى كه به انكار حق بپردازد و از باطل پيروى و حمايت كند، نهايتاً نابود خواهد شد. همچنين قرآن مىفرمايد: «هر گاه پيامبرى با آيين و احكامى كه مطابق هوا و هوستان نبود براى شما آورديم، سركشى كرديد».(2)
در برابر او استكبار نموديد و زير بار فرمانش نرفتيد، اين حاكميت هوا و هوس بر شما آنچنان شديد است كه گروهى از انبياء را تكذيب كرديد و گروهى ديگر را به قتل رسانديد.
البته استكبار در برابر خداوند و امتناع از بندگى خدا گاهى سرچشمهاش جهل و نادانى است و گاهى به خاطر تكبر و خودبينى و سركشى است، البته هر دو كار خلافى هستند ولى دومى به مراتب بدتر است.
مشركان لجوج براى فرار از زير بار تعهدات و مسئوليتهايى كه ايمان به خدا و
رستاخيز بر دوش آنها مىگذارد، بهانههايى را مطرح مىكنند و اصل مبدأ و اصل معاد را منكر مىشوند. البته ريشه همه جنايتهاى آنها از انكار همين دو اصل سرچشمه مىگيرد و آنها به ناحق در زمين استكبار مىكنند و خدا را كه آفريننده بزرگ زمين و آسمان است و پيامبران را كه فرستاده بر حق خداوند هستند انكار مىكنند.
انسان ضعيفى كه گاهى قادر نيست پشهاى را از خود دور كند و گاه يك موجود ذره بينى به نام ميكروب، نيرومندترين افراد را به زير خاك مىفرستد، چگونه مىتواند خود را بزرگ معرفى كند و دعوى الوهيت نمايد.
خداوند در حديثى قدسى مىفرمايد: «بزرگى رِداى من است و عظمت لباسى است كه به قامت كبرايى من دوخته شده و هر كس در اينها با من منازعه كند او را به دوزخ مىافكنم».(1)
طغيانگرى انسان و جنايتگرى او زمانى شروع مىشود كه خود را گم مىكند و باد كبر و غرور مغز او را پر مىسازد.(2)
پيامبران، با مستكبران اتمام حجت مىنمايند و آنها با اين كه حق و پيامبران خداوند را مىشناسند ولى نداى عقل و وجدان دعوت انبياء را رها كرده، به دنبال وسوسههاى شيطانى مىروند و روز به روز اعمال زشت و شومشان در نظرشان زيباتر جلوه مىكند و به جايى مىرسند كه ديگر راهى براى بازگشت ندارند.(3)
مستكبران و حاكمان طاغوتى در برابر آيات خداوند تكبّر مىورزند: «و آنان كه آيات ما را تكذيب كردند و از پذيرفتن آنها تكبر ورزيدند، اهلِ آتش و در آن جاودانهاند».(4)
هميشه نقطه مقابل استكبار، مستضعفين هستند. مستكبران سركشى مىورزند و
به مستضعفانى كه ايمان آوردهاند، مىگويند آيا شما يقين داريد كه پيامبر (صالح) از سوى پروردگارتان فرستاده شده، مستضعفان به آنها مىگويند به طور يقين ما به آيينى كه فرستاده شده مؤمنيم، اما مستكبران مىگويند ما به آيينى كه شما به آن ايمان آوردهايد، كافريم. اين مغروران متكبر دست از كار خود برنمىدارند، حتى با اينكه بر آنها عذابهاى گوناگونى فرستاديم باز هم تكبر و سركشى كردند.(1)
اما فقط در قيامت مستكبران متوجه اعمالشان مىشوند، آنگاه كه مىگويند: «هم اكنون همه ما در آتش هستيم، بى ترديد خدا (به عدالت و انصاف) ميان بندگان داورى كرده است».(2)
همه مستكبرين ظالم هستند، حضرت نوح(علیه السلام)مىفرمايد: «من هر زمان آنها را دعوت كردم كه (ايمان بياورند) تا خداوند آنها را مشمول آمرزش قرار دهد، آنها انگشتان خويش را در گوشهاى خود قرار داده و لباسهايشان را بر سر خودشان مىكشند و در مخالفت و عدم ايمان اصرار ورزيدند و شديداً استكبار كردند».(3)
از ظلمهايى كه مستكبرانى چون فرعون انجام مىدادند اين است كه مردم را گروه گروه مىكرد و آنان را ناتوان و زبون مىساخت. پسرانشان را سرمىبريد و زنانشان را براى بيگارى گرفتن زنده مىگذاشت، بىترديد او از مفسدان بود.(4)
مستكبران كه آيات خداوند را تكذيب مىكنند، آنها اهل آتش و در آن جاودانه هستند. قطعاً كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند و از پذيرفتن آنها تكبر ورزيدند درهاى آسمان «براى نزول رحمت» بر آنان گشوده نخواهد شد و در بهشت هم وارد نمىشوند. انبياء هرگز ستمگر و جبار نيستند و حتى ديگران را مجبور به ايمان نمىكنند و كسى را به جبر به سوى اسلام نمىكشند: «وَ ما اَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبّارٍ».(5)
خداوند به پيامبر(صلی الله علیه و آله)مىگويد وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت و دعوت به سوى حق و بشارت و انذار است. آنها را از عذاب و عقاب من بترسان و به وسيله قرآن متذكر ساز و پند و اندرز ده. حكومت انبياء(علیه السلام)بر پايه جباريت نيست. اما كفار پيرو انسانهاى جبار هستند. كافران با لجاجت دعوت پيامبران را منكر شدند و به عصيان و سركشى در برابر پيامبران برخاستند و گناهشان اين است كه فرمان خدا را رها كرده و از فرمان هر جبارى كه با حق و حقيقت فوقالعاده مخالف است پيروى كردند.(1)
خداوند مىفرمايد: «لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ»: «تو بر آنان مسلط نيستى (كه به قبول ايمان مجبورشان كنى).»(2)
حاكم بر حق، نبايد هرگز مستبد و ظالم و مستكبر باشد. همانگونه كه در آيه فوق خداوند مىفرمايد: هرگز مسلط بر آنان نيستى كه مجبورشان به ايمان سازى. البته راه كمال و هدف آفرينش را به آنها تذكر دهيد ولى رسيدن به اين كمال بايد با ميل و اراده و اختيار باشد وگرنه تكامل اجبار سخنى بىمفهوم است و اگر كسى هم از روى اجبار دستورى را انجام دهد فايدهاى براى او ندارد. لازم به ذكر است كه انبياء براى مبارزه با طاغوت آمدهاند. طاغوتيان انسانها را به آتش دعوت مىكنند و انبياء انسانها را به پاكى و درستى دعوت مىنمايند، اما در نهايت، انتخاب با خود بشر است.
ريشه اكثر بيمارىهاى روانى كه بشر دچار آنها مىشود، در هر شرايط و در هر مقامى تكبر و غرور ورزيدن است كه انسان را به پرتگاههاى مخوف نيستى مىكشاند. تا بشر خاكى دست از اين صفت رذيله برندارد، روى آرامش و سعادت فردى و اجتماعى را نخواهد ديد.
همانطور كه قبلاً گفته شد هر مرض روحى و روانى را بايد با ضد آن معالجه كرد و معالجه و درمان استكبار و غرور هم با تواضع، فروتنى، گذشت، ايثار، تسليم در برابر حق و خداوند و انبياء امكانپذير است.
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «روزگارى بر مردم خواهد آمد كه از قرآن جز نشانى و از اسلام جز نامى باقى نخواهد ماند. مسجدهاى آنان در آن روزگار آبادان، اما از هدايت ويران است. مسجدنشينان و سازندگان بناهاى شكوهمند مساجد، بدترين مردم زمين مىباشند كه كانون هر فتنه و جايگاه هر گونه خطاكارىاند، هر كس از فتنه بركنار است او را به فتنه بازگردانند و هر كسى كه از فتنه عقب مانده او را به فتنهها كشانند، خداى بزرگ مىفرمايد: (به خودم سوگند، بر آنان فتنهاى بگمارم كه انسان شكيبا در آن سرگردان ماند.) و چنين كرده است. و ما از خدا مىخواهيم كه از لغزش غفلتها درگذرد».(1)
نيز حضرت مىفرمايد: «روزگارى بر مردم خواهد آمد كه محترم نمىشمارند مگر سخنچين را و خوششان نمىآيد جز از بدكار هرزه و ناتوان نگردد جز عادل، در آن روزگار كمك به نيازمندان خسارت و پيوند با خويشاوندان منتگذارى و عبادت نوعى برترىطلبى بر مردم است، در آن زمان حكومت با مشورت زنان و فرماندهى خردسالان و برترى خواجگان اداره مىگردد».(2)
در اين فرمايشات مولاى متقيان رازهاى شگرفى نهفته است كه در بيشتر حكومتهاى باطل به چشم مىخورد. اين آيندهنگرى حضرت على(علیه السلام)براى بشر است. پيشبينى مىفرمايد كه بشر در زندگى آينده خويش با مشكلاتى مواجه خواهد شد و اين مشكلات به سبب فاصله گرفتن انسانها از رفتارهاى شايسته ايجاد خواهد شد. در آن زمان مردم با اخلاقهاى ناپسندِ زير زندگى خواهند كرد :
1- طرفدار سخنچينان و دروغگويان هستند.
2- از انسانهاى بدكار و هرزه خوششان مىآيد.
3- اشخاص عادل و سالم را ناتوان و كمعقل مىدانند.
4- كمك به نيازمندان را امرى بيهوده و خسارت زدن به اموال خويش تصور مىنمايند.
5- رفتوآمد با افراد فاميل را با منتگذارى همراه مىكنند.
6- اگر اهل عبادت باشند، مىخواهند به وسيله آن، در هر جايى اظهار برترى كنند.
7- اداره امور جامعه به دست زنان و انسانهاى كمتجربه مىافتد.
مقصود امام(علیه السلام)اين است كه به خاطر بدى و دورى مردم از ديانت و قوانين شرع، اخلاق پست و ناروا به جاى اخلاق پسنديده قرار گرفته و ناشايستهها به جاى شايسته و سخنچينان به غلط به جاى اصحاب فضيلت و افرادى كه شايسته تقربند در نزد حاكمان، مقرّب مىشوند. وقتى ارزشهاى رشد دهنده از جامعهاى حذف شود و ارزشهاى واقعى و دينى و پاك جز نامى نباشد و كمرنگ در جامعه نمود داشته باشند، ارزشهاى جاهلى و باطل و خرافى رشد مىكنند و انسانها را از مسير تعالى منحرف مىنمايند و جامعه را به اضمحلال مىكشانند.
«و بايد از شما گروهى باشند كه همه مردم را به سوى خير، اتحاد و الفت و برادرى و درستى، دعوت نمايند و به كار شايسته و پسنديده وادارند و از كار ناپسند و زشت بازدارند كه آنها به يقين رستگارند».(1)
دعوت به حق و مبارزه با فساد اگر در جامعهاى تعطيل شد، آن جامعه و آن امت به نيستى و نابودى كشيده مىشوند. در جوامعى كه حاكم جور حكومت مىنمايد،
1) سوره آل عمران، آيه 104
به طور كلى اصل امر به معروف و نهى از منكر تعطيل است. در صورتى كه قرآن مجيد به مسلمانان دستور داده كه همواره بايد اين دو وظيفه بزرگ اجتماعى را انجام دهند؛ يعنى مردم را به نيكىها دعوت كنند و از بدىها بازدارند و اين آيه تصريح مىنمايد كه فلاح و رستگارى تنها از اين راه ممكن است.
پيامبر(صلی الله علیه و آله)در اين خصوص مىفرمايد: «يك فرد گناهكار در ميان مردم همانند كسى است كه با جمعى سوار كشتى شود و به هنگامى كه در وسط دريا قرار گيرد تبرى برداشته و به سوراخ كردن موضعى كه در آن نشسته است بپردازد و هر گاه به او اعتراض كنند، در جواب بگويد من در سهم خود تصرف مىكنم، اگر ديگران او را از اين عمل خطرناك بازندارند، طولى نمىكشد كه آب دريا به داخل كشتى نفوذ كرده و يكباره همگى در دريا غرق مىشوند».(1)
پيامبر(صلی الله علیه و آله)با اين مثال جالب، منطقى بودن وظيفه امر به معروف و نهى از منكر را مجسم ساخته و حق نظارت فرد بر اجتماع را يك حق طبيعى كه ناشى از پيوند سرنوشتهاست، مىداند.
امام باقر(علیه السلام)مىفرمايد: «امر به معروف و نهى از منكر دو فريضه بزرگ الهى است كه بقيه فرائض با آنها برپا مىشوند و به وسيله اين دو، راهها امن مىگردد و كسب و كار مردم حلال مىشود، حقوق افراد، تأمين مىگردد و در سايه آن زمينها آباد و از دشمنان انتقام گرفته مىشود و در پرتو آن همه كارها رو به راه مىگردد».(2)
البته بايد انجام اين كار با خشونت همراه نباشد و به طور مسالمتآميز و با محبت و مهربانى توأم باشد. همانطورى كه در سيره پيامبر(صلی الله علیه و آله)و ائمه(علیه السلام)مىبينيم، آنها هنگام اجراى اين دو وظيفه با نهايت لطف و محبت برخورد مىنمودند و به همين دليل، سرسختترين افراد در برابر آنها تسليم مىشدند.
مردم ثروتمند و مرفه و شهوتران و هواپرست، انواع گناهان را انجام مىدهند و از نظر اخلاقى سقوط مىكنند. آنها از حدود الهى بيرون مىروند و در سنگلاخ انحراف و تجاوز از مرز فطرت سرگردان مىشوند. نمونه بارز آنها كه قرآن كريم هم به آن اشاره دارد قوم لوط است. «و به ياد آوريد هنگامى كه لوط(علیه السلام)به قومش گفت: آيا آن كار بسيار زشت و قبيح را كه هيچ كس از جهانيان در آن بر شما پيشى نگرفته است، مرتكب مىشويد؟»(1)سرانجام مجازات شديد و عذاب وحشتناك بر اين قوم نازل شد، بارانى از سنگ آنها را درهم كوبيد و نابود كرد. «اَمْطَرنا عَلَيْهِمْ مَطَراً» و نيز مىفرمايد: «فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبةُ الْمُجرِمِينَ» اكنون تماشا كن، ببين سرانجام كار مجرمان به كجا كشيده و اين جمعيت كه سركشى كردند و اعمال زشت و ننگين را انجام دادند و پايه غلط و سنت شومى را بنيان گذاشتند و وسيلهاى براى گناه ديگران در آينده نزديك و دور شدهاند، چه بر سرشان آمد.
دنياپرستى و دلبستگىهاى دنيا بيشتر اوقات انسانها را فريب مىدهد. غرور نعمت، انسانها را به طغيان مىكشد و طغيان سرچشمه ظلم و جور و فسق و بيدادگرى است. ظلم ريشه زندگى انسان را به آتش مىكشد. مالك تمام نعمتها خداوند متعال است و همه چيز در مالكيت اوست و او مالك حقيقى است. اگر گاهى به اعتبار و موقتاً فردى در جامعه مالك بعضى از اشياء مىشود نبايد غرور او را بگيرد و طغيانگر شود، كه اگر اين گونه شد، هستى خود را به نابودى مىكشاند.
مستكبران مرفه دچار اتراف مىشوند. «ترف» به معنى تنعم است و مترف كسى است كه فزونى نعمت و زندگى مرفه او را مست و مغرور و غافل مىكند و طغيانگر مىشود. پيامبران اين افراد را به انذار دعوت مىكنند. نذير به معنى «بيمدهنده»است
1) سوره اعراف، آيه 80
يعنى پيامبران الهى اين مردم را از عذاب الهى در برابر كجروىها و بيدادگرىها و گناه و فساد بيم مىدهند.
اما آنها مىگويند ما به آن چه شما به آن فرستاده شدهايد، كافريم. چون دستور الهى و پيامهاى انبياء(علیهم السلام)مزاحم كامجويى و هوسرانى آنها است و عاقبت آنها همان گونه مىشود كه در سرگذشت اقوامى چون «لوط، ثمود و عاد و صالح» در تاريخ گذشتگان مىبينيم.
آرى انجام انواع گناهان، انسان را دچار اضمحلال روحى و روانى مىكند و او را در قعر آتش جاى مىدهد.(1)
كفران نعمت يعنى انسان خداوند را به خاطر نعمتهايى كه در اختيارش گذاشته، شكر نمىكند.
عوامل كفران نعمت عبارتند از جهل، بىتوفيقى، غفلت. خداوند متعال غنى مطلق است، البته كه آثار شكر نعمت و نيز عواقب كفران نعمت به صاحبش برمىگردد. «هر كه كفران ورزد، پس كفرش به ضرر خود اوست...».(2)
عدم شكر نعمت علاوه بر اين كه نشانه پستى و بىشخصيتى است، آثارى را به دنبال دارد كه برخى از آنها عبارتند از :
الف - زوال نعمت، ب - انتقامهاى الهى، ج - اقامت در جهنم، د - تهديد الهى، ه -شهادت نعمت به ضرر صاحبش، و - فشار قبر، ز - عدم استجابت دعا، ح -استدراج كه يكى از سنتهاى الهى است و شخص به حال خودش رها مىشود تا در نعمتهاى ظاهرى دنيا غوطهور شود و بر گناهانش روز به روز افزوده شود و سقوط كند و عذاب الهى را بچشد.
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «اى فرزند آدم، هنگامى كه ببينى خداوند پىدرپى نعمتها را به تو مىبخشد، در حالى كه تو گناه مىكنى، از مجازات او بترس كه اين مقدمه مجازات است».(1)
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «بدترين مردم كسانىاند كه شكر نعمت را به جاى نمىآورند».(2)
امام حسن مجتبى(علیه السلام)مىفرمايد: «پستى آن است كه نعمت شكر نشود».(3)
خداوند در مورد فرعون مىفرمايد: «فَاسْتَخَفَّ قَومَهُ فَأَطاعُوهُ»: «وى قوم خود را تحميق مىكرد و عقول آنها را سبك مىشمرد».(4)اصولاً راه و رسم همه حكومتهاى جبار و فاسد اين است كه براى ادامه خودكامگى بايد مردم را در سطح پايينى از فكر و انديشه نگهدارند و با انواع وسايل آنها را تحقير كنند. آنها را در يك حال بىخبر از واقعيتها فرومىبرند و ارزشهاى دروغين را جانشين ارزشهاى راستين مىكنند و دائماً آنها را نسبت به واقعيتها شستوشوى مغزى مىدهند، چرا كه بيدار شدن ملتها و آگاهى و رشد فكرى آنها، بزرگترين دشمن حكومتهاى خودكامه و شيطانى است كه با تمام قوا با آن مبارزه مىكنند. اين شيوه فرعونى يعنى استخفاف عقول است كه با شدت هر چه تمامتر در عصر و زمان ديگر بر همه جوامع فاسد حاكم مىباشد.
اگر فرعون براى نيل به هدف وسايل محدودى در اختيار داشت، طاغوتيان امروز با استفاده از وسايل ارتباط جمعى، مطبوعات، فرستندههاى راديو و تلويزيونى، انواع فيلمها و گوشىها و حتى ورزش در شكل انحرافى و ابداع انواع مُدهاى مسخره و... به استخفاف عقول ملتها مىپردازند تا آنها در بىخبرى كامل فروروند و از
آنها اطاعت كنند. به همين دليل دانشمندان و متعهدان دينى كه خط فكرى و مكتبى انبياء را تداوم مىبخشند وظيفه سنگينى در مبارزه با برنامه استخفاف عقول بر عهده دارند و از مهمترين وظايف آنها است كه جلوى اين استخفاف را بگيرند.(1)
يكى از كارهاى شيطان تفرقه انداختن در بين امت و گسترش سوءظن و بدبينى و دامن زدن به اختلافات فكرى و اعتقادى و زمينهسازى براى خصومت و دشمنى بين عموم انسانها و به خصوص مسلمانان و مؤمنان است. همان طور كه در قرآن مىخوانيم: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، همگى در تسليم و اطاعت خدا درآييد و از گامهاى شيطان پيروى نكنيد كه او براى شما دشمنى آشكار است».(2)
البته مخاطب اين آيه، مؤمنان هستند كه بايد مراقب باشند كه اختلافافكنى و برهم زدن صلح و آرامش ابزار شيطان است. شيطان براى دستيابى به اهداف خودش سعى مىكند امورى ساده و غير مهم را به گونهاى جلوه دهد كه گويا امرى مهم و ارزشى است و با تلقينات خويش مىكوشد تا كدورت و تيرگى ميان انسانها ايجاد كند تا آنان نتوانند مسائل ريز و درشت خود را دوستانه حل و فصل كنند. هر روز بر عمق اين اختلافها مىافزايد، به گونهاى كه گرهاى را كه با دست مىشود باز كرد با چنگ و دندان نيز قابل حل نمىباشد و كارى مىكند كه گروهها و حتّى جامعهها در مسير سقوط قرار گيرند و اين تلقينات شيطانى در بين سياستگذاران و حاكمان طاغوتى بسيار پررنگ است.
البته ابليس براى گمراهى انسانها از ابزارهاى مختلف استفاده مىكند كه مهمترين آن اختلافافكنى است كه از اين كار بهره بىشمارى مىبرد و در اين راه تنها نيست بلكه جنود جنى و انسى تحت ولايتش او را يارى مىكنند. يكى از فرماندهان اصلى اين دشمن خبيث، حاكمان طاغوتى هستند.
يكى از نشانههاى شرك تفرقه است. معبودهاى مختلف منشأ روشهاى متفاوت و سرچشمه جدايىها و پراكندگىها است به خصوص اين كه شرك همواره توأم با هواى نفس و تعصب و كبر و خودخواهى و خودپسندى است. پس هر جا كه اختلاف و تفرقه و پراكندگى هست بدانيد كه در آن جا نوعى شرك حاكم است، چرا كه شرك هميشه به دنبال جدايى صفوف و تضاد و هدر رفتن نيروها است تا بتواند ضعف و زبونى و ناتوانى را حاكم كند. در دنياى امروز همه رژيمهاى استبدادى جهان تمام تلاش و كوشش خود را به كار مىگيرند تا مذهب و آثار مذهبى را كه هم عامل وحدت در جامعه و هم عامل پاكى جامعه هستند به طرق مختلف از اعماق جوامع، محو و ريشهكن كنند تا بتوانند مردم را مشغول اختلافات كنند و خودشان حكومت مستبدانه خود را ادامه دهند و اين شعار مشهور آنها است؛ تفرقه بينداز و حكومت كن.
اما در سايه خداوند و پيامبران و ائمه وحدت و يكپارچگى و دوستى و مودّت به وجود مىآيد. وقتى زندگى پيامبران(علیهم السلام)و ائمه(علیهم السلام)را بررسى كنيم، مشاهده مىنماييم كه هيچ كدام از آنها با هم اختلاف ندارند، زيرا آنها در پناه خدا و چنگ زدن به ريسمان الهى، اهداف مشتركى چون توحيد و حق و عدالت را ترويج مىنمايند و همه با ذات پاك خداوند ارتباط دارند، به همين دليل در اعمال و گفتارشان هيچ اختلافى نيست. اختلاف و تفرقه از جايى شروع مىشود كه از اين ريسمان الهى بريده شويم و از غرايز سركش پيروى كنيم و جهل و نادانى وجودمان را فراگيرد. آن گاه است كه به گروههاى متعدد تقسيم مىشويم و دچار نزاع و اختلاف مىگرديم. وقتى افراد جامعه مشغول اختلافات خود هستند، حاكمان طاغوت هر كارى كه بخواهند انجام مىدهند.
از پراكندگى و نزاع بپرهيزيد زيرا كشمكش و نزاع و اختلاف مجاهدان در برابر دشمن، نخستين اثرش سستى و ناتوانى و ضعف در مبارزه است و نتيجه اين سستى از ميان رفتن قدرت و قوت و هيبت و عظمت است. قرآن مجيد مىفرمايد: «اتحاد
موجب بقاى ملتها است و اثر معجزآميز اتحاد در پيشرفت اهداف اجتماعى و سربلندى اجتماعات بسيار زياد است».(1)
پيامبر(صلی الله علیه و آله)مىفرمايد: «افراد باايمان نسبت به يكديگر همانند اجزاى يك ساختمان هستند كه هرجزيى از آن جز ديگر را محكم نگاه مىدارد».(2)همچنين امام صادق(علیه اسلام)مىفرمايد: «مؤمنان همچون يك روحند».(3)لذا اتحاد و وحدت جز در سايه خداپرستى و عقل و تواضع و ايثار امكانپذير نيست.
خداوند مىفرمايد: «اى اهل ايمان، از بسيارى از گمانها (در حق مردم) بپرهيزيد، زيرا برخى از گمانها گناه است و (در امورى كه مردم پنهان ماندنش را خواهانند) تفحص و پىجويى نكنيد و از يكديگر غيبت ننماييد، آيا يكى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مردهاش را بخورد؟ بىترديد (از اين كار) نفرت داريد، و از خدا پروا كنيد كه خدا بسيار توبهپذير و مهربان است».(4)
در اين آيه سه صفت رذيله را بيان فرموده كه مؤمنان بايد از آن اجتناب كنند؛ از گمان بد، تجسس و غيبت كه در اين جا مسئله تجسس در امور شخصى ديگران مد نظر ما است. در اين آيه خداوند دستور مىدهد كه هرگز در كار ديگران تجسس نكنيد. البته تجسس و تحسس هر دو به معنى جستجوگرى است ولى اولى معمولاً در امور نامطلوب مىآيد و دومى غالباً در امور خير، چنان كه حضرت يعقوب به فرزندانش دستور مىدهد: «برويد و از (گمشده من) يوسف و برادرش جستجو كنيد».(5)
جستجوگرى كه ريشه آن در همان بدگمانى است، براى كشف اسرار و رازهاى نهانى مردم مىباشد و اسلام هرگز اجازه نمىدهد كه رازهاى خصوصى آنها فاش
شود. به تعبير ديگر اسلام مىخواهد مردم در زندگى خصوصى خود از هر نظر در امنيت باشند. اگر اجازه داده شود هر كس به جستجوگرى درباره ديگران برخيزد، حيثيت و آبروى مردم بر باد مىرود و جهنمى به وجود مىآيد كه همه افراد اجتماع در آن معذب خواهند شد.
البته اين دستور منافاتى با وجود دستگاههاى اطلاعاتى در حكومت اسلامى براى مبارزه با توطئهها نخواهد داشت ولى اين بدان معنى نيست كه اين دستگاهها حق دارند در زندگى خصوصى مردم جستجوگرى كنند.
همانطور كه گفته شد گمان بد، سرچشمه تجسس است و تجسس موجب افشاى عيوب و اسرار پنهانى مىباشد و آگاهى بر اين امور سبب غيبت مىشود كه اسلام از معلول و علت همگى را نهى كرده است. انسانها چهار سرمايه دارند كه همه آنها بايد در دژهاى قانون قرار گيرند و از آنها محافظ شود و آن چهار سرمايه عبارتند از: جان، مال، ناموس و آبرو. سپس خداوند براى اين كه قبح و زشتى اين عمل را كاملاً مجسم كند، آن را با يك مثال گويا بيان مىنمايد و مىگويد: آيا هيچ يك از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد، به يقين همه شما از اين امر كراهت داريد.
آرى، آبروى برادر مسلمان همچون گوشت تن او است و ريختن اين آبرو به وسيله غيبت و افشاى اسرار پنهانى همچون خوردن گوشت تن او مىباشد و اين كه تعبير به مرده شده به خاطر آن است كه در غياب افراد اين اعمال صورت مىگيرد و او همچون مردگان قادر به دفاع از خويشتن نيست. اين ناجوانمردانهترين ستمى است كه ممكن است كسى درباره كس ديگر روا دارد. اگر اين دستورات اسلامى در جامعه پياده شود، امنيت كامل و همه جانبه اجتماع را دربرمىگيرد و جامعه از نظر امنيت روحى و روانى بيمه مىشود.(1)
1) تفسير نمونه، ذيل آيه 87 سوره يوسف
و فساد مالى
احتكار از ماده «حكر» است و آن به معناى ذخيره كردن مايحتاج مردم است به اميد و انتظار اين كه گران شود و بعد آن را به فروش برسانند. امام على(علیه السلام)مىفرمايد : «احتكار رذيلتى پست است و از خصلتهاى فاجران است و اذيت كردن مردم از راه احتكار از صفتهاى مردم جاهل است و محتكر اهل معصيت و گناهكار است».(1)
پيامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود: «محتكر ملعون است».(2)احتكار حرام است؛ احتكار به لحاظ اين كه قدرت خريد مردم را كاهش مىدهد حرام شمرده شده است. احتكار حق و حقوق مردم را پايمال مىكند و علاوه بر آن موجب تورم و مفاسد ديگرى در جامعه مىشود و اگر ادامه پيدا كند، باعث ايجاد بازار سياه مىشود و جامعه دچار ناهنجارىهاى خطرناكى مىشود و زنجيره نظام را دچار اختلال و آشفتگى مىگرداند و نيز باعث رشد منفعتطلبى بعضى از انسانهاى فرصتطلب مىگردد.
گروهى از مردم و حاكمان ظالم و طاغوتى اموال عمومى را ملك خصوصى خود مىدانند و به دليل قدرتى كه دارند از آنها سوءاستفاده مىكنند و غير قانونى در آنهاتصرف مىنمايند. در صورتى كه اين اموال امانتهايى هست در دست آنها كه بايد در حفظ آنها نهايت تلاش خود را بنمايند ولى با جعل سند، دست به وصول درآمدهاى حرام مىزنند.
اما حاكمان سالم و درستكار، حراست و صيانت از اموال بيتالمال و اموال عمومى را وظيفه مسلّم خود مىدانند. گاهى درآمدهاى حرام از طريق تقلب در خريد و فروش و معاملههاى فاسد به دست مىآيد. خداوند مىفرمايد: «واى بر كمفروشان، آنان كه چون از مردم كالايى را با پيمانه و وزن مىستانند تمام و كامل
مىستانند و چون براى آنان پيمانه و وزن كنند، كم مىدهند».(1)
در اين آيات كمفروشان را مورد تهديد شديد قرار داده كه در حقيقت اعلان جنگى است از ناحيه خداوند به اين افراد ظالم و ستمگر و كثيف كه حق مردم را به طرز ناجوانمردانه پايمال مىكنند. آنها را در رديف كافران قرار داده و سخت نكوهش شدهاند.
خداوند مىفرمايد: «وَ اَقِيمُوا الْوَزْنَ وَ لاَ تُخْسِرُوا الْمِيزانَ»: «و ترازو و وزن را به عدالت برپا داريد و از ترازو نكاهيد».(2)
گاهى سخن از ميزان و معيار و قوانينى كه خداوند در سراسر عالم هستى قرار داده، است و گاهى سخن از عدم طغيان انسانها در تمام موازين زندگى فردى و اجتماعى مىباشد و گاهى مسئله ميزان و وزن در مورد سنجش اشياء است كه به هنگام معامله انسان چيزى كم و كسر نگذارد. ميزان به هر معنى در زندگى و حيات انسان باشد، اهميت دارد و ذكر نعمتهاى الهى است. وجود ميزان چه در كل جهان هستى و چه در جامعه انسانى و روابط اجتماعى و چه در كار و كسب و تجارت، همه از نعمتهاى گرانبهاى خداوند است. اگر به همين مصداق محدود و كوچكش، توجه كنيم يعنى «ترازو» را يك روز از زندگى حذف كنيم براى مبادله اشياء گرفتار چه دردسرها و هرج و مرجها، دعواها و نزاعها خواهيم شد. به همين نسبت هر گاه مفاهيم گستردهتر آن حذف شود نابسامانىها افزونتر و بىحسابتر مىشود.
لازم به ذكر است كه در بعضى روايات نيز ميزان به وجود امام(علیه السلام)تفسير شده به خاطر آن كه وجود مبارك امام معصوم(علیه السلام)وسيلهاى است براى سنجش حق از باطل و معيارى براى تشخيص حقايق و از عوامل مؤثر براى هدايت است.
قرآن مجيد در جاى ديگرى مىفرمايد كه قوم شعيب(علیه السلام)كه در مدين زندگى مىكردند و مردمى تاجر و مرفه بودند و تقلب و كمفروشى در معاملههاى آنها
كاملاً رواج داشت، براى هدايت و راهنمايى آنها حضرت شعيب(علیه السلام)را به سوى آنان فرستاديم و از آن جا كه سبقت به سوى رحمت و مغفرت و بهشت و پروردگار، نياز به رهبران الهى دارد، به همين دليل، خداوند انبياء را به سوى انسانها مىفرستد. حضرت شعيب(علیه السلام)مردم را ابتدا به توحيد دعوت مىنمايد و سپس به مبارزه با مفاسد اجتماعى و اخلاقى و اقتصادى مىپردازد و آنها كه آلوده به كمفروشى و تقلب و تزوير در معامله بودند را از اين كار بازمىدارد. روشن است كه نفوذ هر گونه خيانت و تقلب در امر معاملات پايههاى اطمينان و اعتماد عمومى را كه بزرگترين پشتوانه استحكام يك ملت است، متزلزل و ويران مىسازد و ضايعات غير قابل جبرانى براى جامعه به بار مىآورد. موضوع ديگر كه مطرح مىشود، فساد نكردن است. مسلماً از فسادهاى اخلاقى و اقتصادى و بىايمانى و ناامنى هيچ كس بهرهاى نمىبرد.
فساد چه از طريق كمفروشى، چه از طريق غصب حقوق مردم و تجاوز به حق ديگران، چه به خاطر برهم زدن ميزانها و مقياسهاى اجتماعى و چه از طريق تجاوز به حريم و حيثيت و آبرو و ناموس و جان مردم، مذموم است و باعث برهم زدن نظم جامعه مىشود و بايد از آن پرهيز كرد.
انبياء با دعوت به توحيد از امتها مىخواهند كه طاغوتهاى وجودشان را بشكنند و دست از همه سنتهاى جاهلى بردارند. البته تمام دستورات اجتماعى و اخلاقى هنگامى ريشه دار و ثمربخش خواهد بود كه از پشتيبانى نور ايمان بهرهمند باشد و اگر اينگونه نباشد، تنها روى يك سلسله مصالح مادى تكيه دارد و دوام و بقايى نخواهد داشت.
به هر حال خداوند براى اجراى قسط و عدل در جامعه و ايجاد آرامش روحى و روانى براى مردم، انبياء را به سوى آنها مىفرستد تا اين مردان بزرگ با دلايل روشن و كتب آسمانى و معيار سنجش حق و باطل و خوب از بد، امتها را به ساحل نجات برسانند و مسير رسيدن به امنيت و آرامش ابدى را به آنها نشان دهند.(1)
1) تفسير نمونه، ذيل آيات 85 تا 93 سوره اعراف
در نتيجه مىتوان گفت، مهمترين عوامل سقوط و انحطاط جوامع عبارتند از :
1- گسترش ترس و ناامنى و رواج بيم و هراس در ميان انسانها.
2- تهى شدن مساجد از نور هدايت، هر چند ظاهر آنها آباد و زيباباشد.
3- سردى عواطف انسانى و عدم رعايت حرمت بزرگترها و عدم ترحم به كوچكترها و ضعيفترها و پايمال نمودن حقوق آنان.
4- گسترش فساد اخلاقى به طورى كه مردها خود را شبيه زنان ساخته و زنان خود را به مردان شبيه مىكنند.
5- آرزوى كمى فرزند داشتن به طورى كه بعضى آرزويشان فقدان داشتن فرزند است.
6- مرگهاى ناگهانى و جنگها و كشتارهاى پىدرپى.
7- سلطه ستمگران و مستكبران و از ميان بردن و پايمال نمودن اصول هدايت و عدالت و حقوق برادران ايمانى و از ميان رفتن ارزشهاى دينى.
8- عدم اطاعت از رهبرى الهى و رهبرى حق و عادلانه در جامعه.
9- رواج اختلاف و تفرقه و چند دستگى و حزبگرايى و از بين رفتن روح وحدت و اتحاد و يكپارچگى از ميان مردم.
10- زنده شدن ارزشهاى جاهلى و كمرنگ شدن ارزشهاى دينى، در عين باقى ماندن نام اسلام. به طورى كه محتواى اسلام و ارزشهاى ناب اسلامى بىرنگ مىگردد و به تدريج از بين مىرود و جور و ظلم جايگزين عدل و قسط مىشود و دنياطلبى و اتراف و انباشت ثروت از طريق نامشروع موجب فقر و محروميت فراوان و شكاف طبقاتى عميق مىگردد و جهل و در نهايت گمراهى و عقبگرد به سوى ضد ارزشها، جايگزين علم و بصرت و دانايى و پيشرفت و تحول و ارزشهاى حقيقى و ناب مىشود.
از نظر تعاليم اسلام، پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)و ائمه اطهار(علیه السلام)، طبيبان واقعى بشريت هستند. آنان مأموريت الهى دارند كه دردها و امراض و آلام انسانها را درمان كرده و تسكين دهند. امام على(علیه السلام)در خطبه 107 نهج البلاغه در ذكر مشخصات طبيب حقيقى، چنين مىفرمايد :
«طبيب دوار بطبه، قد احكم مراهمه و احمى مواسمه يضع من ذلك حيث الحاجه اليه، من قلوب عمى و اذان صم و السنه بكم، متتبع بدوآئه مواضع الغفله و مواطن الحيره، لم يستضيئو باضوآء الحكمه و لم يقد حوا بزناد العلوم الثاقبه، فهم فى ذلك كالانعام السآئمه و الصخور القاسيه.»: «پيامبر(صلی الله علیه و آله)طبيبى است كه به وسيله طب و معالجه خويش همواره گردش مىكند و مرهمهايش را محكم و آماده كرده است (و از روى حكمت تهيه كرده و به كار مىبرد) و ابزارهاى داغ كردن خويش را گداخته و تافته است تا هر جا كه لازم باشد مرهمها و ابزارهاى داغ كردن را به روى آن مىگذارد كه از آن جمله است، دلهاى كور و گوشهاى كر و زبانهاى گنگ و بسته، اين طبيب روحانى به وسيله دوا و معالجه خود بيمارهاى زير را دنبال كرده و معالجه مىكند. جايگاههاى غفلت و منابع حيرت، كه صاحبان آنها از روشنىها و انواع حكمتها نور نگرفته و از آتشزنههاى علوم ومعارف درخشان افروخته نشدهاند، پس آنان مانند چهارپايانى هستند كه مشغول چرا هستند يا همچون سنگهاى سخت غير قابل نفوذ هستند».
بىشك مشخصات فوق در درجه اول در مورد شخص پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)و خود اميرالمؤمنين على(علیه السلام)صادق است.
فهرستى از بيمارىهايى كه مداوا و درمان و شفاى آنها در نهج البلاغه مطرح گرديده است :
1- بيمارى سينه در خطبههاى 109 و 189.
2- بيمارى قلب (دل) در خطبههاى 184 و 189 و 214 و حكمتهاى 381 و 388.
3- بيمارى كورى دل در خطبه 189.
4- بزرگترين بيمارىها و دردها كه عبارتند از كفر و نفاق و تباهى و گمراهى در خطبه 175.
5- بيمارى كورى دل و كرى گوش و گنگى زبان در خطبه 152.
6- بيمارى غفلت و حيرت و سرگردانى در خطبه 107.
7- بيان شفاى همه دردها و بيمارىها در خطبه 152.
8- بيمارى تن در خطبه 189 و 196 و حكمت 381 و 388.
9- بيمارى عشق در خطبه 108.
10- بيمارى نفاق كه منافقين ذكرشان از شفاست اما عمل و كردارشان مسبب درد و بيمارى و مرض است در خطبه 185.
11- بيمارى آنان كه از پرى شكم به خواب نمىروند و حال آن كه اطراف آنها را مردم گرسنه احاطه كرده است در نامه 457.
فهرستى از وسايل شفا و درمان كه در نهج البلاغه بيان شده است :
1- قرآن، در خطبه 109 و 175 و 181 و 189.
2- اسلام و ايمان در خطبه 2 و 152 و 156 و 198 و حكمت 30 و 218.
3- تقوا در خطبه 114 و 189 و 191 و 193.
4- اطاعت و پيروى از فرامين الهى در خطبه 205 و 214 و 222.
5- خود درد و درمان در نامه 31 و حكمت 40.
6- سخن حكما در حكمت 257.
7- صدقه در حكمت 6.
8- داغ كردن جراحت و زخم در خطبه 167.
در آياتى، قرآن كريم خودش را شفا دانسته، مانند: آيه 57 سوره يونس: «يَا أيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَشِفَاءٌ لِمَا فِى الصُّدُورِ وَهُدىً وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ»: «اى مردم براى شما از جانب پروردگارتان مجموعهاى از پندها فرستاده شد كه شفاى آن چه در سينههاى شماست، هست و وسيله هدايت و رحمت مؤمنين است». در آيه 82 سوره اسراء مىفرمايد: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ» يعنى ما از قرآن، آن چيزى را كه شفا و رحمت براى مؤمنين است، فرو مىفرستيم». در آيه 44 سوره فصلت مىفرمايد: «قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَشِفَاءٌ»: «بگو اين قرآن براى آنان كه ايمان آورند وسيله هدايت و شفا است».
لازم به ذكر است كه قرآن كريم در تمام آيات فوق الذكر، به عنوان شفا و هدايت و رحمت براى مؤمنان معرفى شده است. شفابخشى قرآن، در موارد متعددى در نهجالبلاغه نيز مطرح گرديدهاست از جمله در خطبه 109، حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد : «و قرآن را بياموزيد كه نيكوترين گفتار است و در آن انديشه و پژوهش كنيد كه قرآن بهار دلها است و به نور هدايت آن طلب شفا و بهبودى بنماييد كه قرآن شفاى سينههاست و آن را نيكو بخوانيد كه سودمندترين گفتار و داستانها است». يعنى براى اين كه قرآن شفاى دلها شود بايد هم آن را خوب آموخت و هم در محتويات آن خوب تفكر كرد و هم از تاريخ انسانهايى كه در آن آمده است پند و عبرت گرفت تا اين كه بتوان از نور آن در بيمارى دل طلب شفا نمود و به نتيجه رسيد زيرا قرآن در محتويات مانند بهار، دل ما را پرورش مىدهد و بذر ايمان را مىروياند.
در خطبه 175 مىفرمايد: «بدانيد كه كسى را بعد از قرآن به چيزى ديگر، نيازى نيست و نه براى كسى پيش از قرآن بى نيازى هست، (يعنى قرآن رفع نياز همه نيازمندان را مىكند و بدون قرآن، انسان به همه چيز نياز دارد.) پس بهبودى
دردهاى خود را از آن بخواهيد و در سختىها و گرفتارىها از آن كمك بطلبيد، زيرا در قرآن براى بزرگترين دردها كه كفر و نفاق و تباهى است شفاء و بهبودى مىباشد، پس به وسيله آن خدا را بخوانيد و از او شفاى خود را بخواهيد».
در اين خطبه حضرت على(علیه السلام)رفع نياز همه نيازهاى روانى و انسانى انسان را در آموختن و عمل كردن به محتواى قرآن دانسته و آن را شفاى همه دردهاى بشرى معرفى مىكند. مخصوصاً به چهار درد كه آنها بزرگترين دردهاى نوع انسان به شمار مىآيند، اشاره كرده است كه عبارتند از :
كفر كه عبارت است از پوشاندن راه حق و نيز پوشاندن خود حق چه به طور آشكار و چه به طور پنهان.
نفاق كه عبارت است از منحرف كردن حق و راه حق با حفظ ظاهر در عين مخالفت كردن در باطن، از درون مغز را خالى كردن در عين حفظ پوسته بيرونى و ظاهرى.
غىَّ و آن عبارت است از راه ضد تكامل و رشد و هر گونه ممانعت كردن از تكامل و رشد انسان و عامل انحطاط بشر.
ضلال و آن عبارت است از ضلالت و گمراهى و به بيراهه كشاندن انسان از مسير حق.
حضرت در خطبه 189 در مورد قرآن مىفرمايد: «پس قرآن را بر او (پيامبر(صلی الله علیه و آله)) فرستاد و آن نورى است كه قنديلهاى آن خاموش نمىشود، و چراغى است كه افروختگى آن فرونمىنشيند، دريايى است كه كسى به انتهاى آن نمىرسد، راهى است كه سير در آن گمراهى ندارد و شعاعى است تابان كه نور آن تاريك نمىشود و جداكننده بين حق و باطل است كه برهان و دليلهاى آن ناچيز نمىگردد و بنايى است كه پايههاى آن ويران نمىشود و شفايى است كه بيماران را خوف و بيمى نيست و ارجمندى است كه يارىكنندگان آن شكست نمىخورند و حقى است كه مددكاران آن مغلوب نمىشوند».
در اين خطبه امام على(علیه السلام)با فصاحت تمام چند مورد از مشخصات قرآن مجيد را ذكر كرده كه شايسته است به آنها توجه شود زيرا همين صفات است كه قرآن را از ديگر گفتارها و دستورالعملها ممتاز مىسازد و آنها عبارتند از :
1- نورى است خاموش نشدنى كه منبع آن لايزال است و تنها منبعى كه زوالناپذير است، خداوند مىباشد و خداوند نور آسمانها و زمين است. هم چراغى است كه دائماً افروخته است و مظروف آن نور است و شعاع آن هيچ وقت تاريك نمىگردد.
2- دريايى است كه كسى به قعر آن نمىرسد يعنى هيچ كس به همه حكمتها و بينشهاى آن نخواهد رسيد اما هر طالب حق و نور و شفايى مىتواند مطلوب خود را در قرآن بيابد و از اين درياى بيكران بهره بردارد.
3- راهى است كه سير در آن گمراهى ندارد و خود نهج البلاغه نيز در همين راه منهاج است. منهاج، راه روشن را گويند.
4- فرقان يعنى جداكننده بين حق و باطل كه دليل و برهان آن از بين رفتنى نيست و اين لقب قرآن است.
5- بيان روشنگرى است كه پايههاى آن ويران نمىشود چون بر مبانى حق و هدايت الهى قرار گرفته است.
6- شفايى است كه بيماران استعمال كننده آن را ترس و وحشتى نيست يعنى شفايى است كه ترس را مىزدايد و درمان هر دردى است.
7- صاحب عزتى است كه يارى كنندگان آن پراكنده نمىشوند و شكست نمىخورند و طبعاً ارجمند مىگردند.
8- حقى است كه كمككنندگان آن خوار و مغلوب نمىشوند.
بنابراين اگر كسى با اين ديد به قرآن كريم نظر كند، مسلم است به گمگشته خود رسيده و محل امن و اطمينانى را پيدا كرده كه مهمترين شفاى دلهاى دردمند است.(1)
1) ياد نامه كنگره هزاره نهج البلاغه، ص 245 و 248
قرآن كريم قطرههاى زلال باران رحمت الهى است كه بر همگان مىبارد و همچون غذايى نيروبخش است كه اگر يك دانشمند نيك سرشت از آن بخورد، براى تعليم و تربيت و دانشافزايى نيرو مىگيرد، و اگر به يك ستمگر داده شود، براى بيدادگرى بيشتر از آن سود مىبرد، در حالى كه غذا يكسان است، اما تفاوت در افراد و زمينههاى فكرى و درونى آنهاست يعنى نور قرآن وجود دارد ولى مانع از درون افراد است.
قرآن مايه هدايت كسانى است كه در جستوجوى حق هستند و با همين انگيزه به سراغ قرآن مىآيند، نه افراد متعصب، لجوج و منفىنگر كه هرگز از قرآن بهرهاى نخواهند برد. قرآن مايه هدايت همه مردم است : «هُدًى لِلْنَّاسِ».(1)
اما كسانى از آن بهره مىبرند كه خود نگهدار باشند و حق ستيزى نكنند يا از حداقل تقوا برخوردار باشند: «هُدًى لِلْمُتَّقِينَ».(2)
البته اگر كسانى به قرآن ايمان آورند و نيكوكار باشند، «هُدىً وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ».(3)آنها به مراحل عالى هدايت قرآن دست مىيابند، اما در صورت ناپاكى و آلودگى، از دسترسى به حقايق قرآن محروم مىمانند؛ «لاَ يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ»(4)و به دليل حق ستيزى، بر گمراهى و زيانكارى خود مىافزايند؛ «وَلاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلاَّ خَسَاراً».(5)
يكى از شواهد شفابخشى قرآن، مطالعات تاريخى است. با مقايسه عرب جاهلى پيش از نزول قرآن، با تربيتشدگان مكتب قرآن و پيامبر(صلی الله علیه و آله)مىتوان دريافت كه پس از نزول وحى، تحولى عظيم روى داده كه در آن شفابخشى قرآن مجيد كاملاً جلوهگر است. آنها نه تنها با نسخه شفابخش قرآن درمان يافتند، بلكه آنچنان
نيرومند شدند كه ابرقدرتهاى جبار جهان را نيز به زانو درآوردند. اين تحول شگرف اجتماعى، اخلاقى و علمى مسلمانان يكى از ابعاد اعجاز قرآن كريم است كه دستاورد آن، تبديل جامعه فقير، جاهل و خرافى به جامعهاى متمدن، دانشدوست و مرفه بود. قرآن مجيد نسخهاى الهى است كه بسيارى از دردها را معرفى نموده و راهكارهاى درمان آنها را نيز مشخص كرده است.
كلمه اسلام همانند سَلم و سلام و سِلم و تسليم از ريشه سه حرفى «س، ل، م» گرفته شده است. سَلْم (به فتح سين) به معنى سلامت و سلام يعنى بركنار بودن از آفات و عيوب و امراض ظاهرى و باطنى است. مثلاً قلب سليم كه در آيه 84 سوره صافات آمده به معنى سلامت در باطن است و قلب سليم آن است كه از شك و حسد و كفر و... سالم و بركنار باشد. سلام كه گاهى به معنى سلام خارجى و عينى است مانند آيه 34 سوره ق كه مىفرمايد: «به سلامت وارد بهشت شويد» و گاهى مقصود از سلام، سلام قولى است مانند آيه 54 سوره انعام و آيه 46 سوره اعراف و آيه 61 سوره نور و آيه 58 سوره يس.
سلام قولى در اسلام دعا و خواستن سلامت از خداوند براى اشخاص است و چون از جانب خدا است تحيتى همراه با بركت است. سلام خارجى مانند سرد و بىحرارت شدن آتش براى ابراهيم(علیه السلام)به فرمان خداوند متعال مىباشد.(1)
نيز راه هدايت راه سلام ناميده شده است همچنان كه بهشت دارالسلام نام دارد.(2)
سلام قولى به اهل بهشت از جانب خداوند است كه بر آن اساس پيوسته در سلامت و امن و امنيتو امان خواهند بود. كلمه سلام يكى از اسماء حسناى الهى است.(3)
علت توصيف خداوند به سلام آن است كه هيچ يك از عيوب و آفات به حضرتش راه ندارد، بنابراين سلام به معنى سالم است. خدا سلام است يعنى آن كه بندگان از ظلمش سالماند و نيز آن حضرت از هر نقص و عيب و آفت سالم است، همچنين آن حضرت سلامت دهنده به غير خود مىباشد.
سلام كسى است كه با توجه به سلامت و عافيت با تو ملاقات كند بدون شرّ و ضرر. خلاصه آن كه معنى سلام يا سلامت دهنده است و يا سالم از هر عيب كه در صورت اول از صفات فعل الهى و در صورت دوم از صفات جلال است.
سِلم و سَلم با اسلام و مسالمت و صلح هم معنى هستند.(1)در اين آيه سِلم به معنى تسليم شدن به فرمان حق و در اخبار شيعه به معنى وارد شدن به ولايت اهل بيت : تفسير شده است. همچنين گاهى به معنى اطاعت و انقياد مىباشد. تسليم نيز به معنى سلام كردن و هم به معنى سالم كردن و سالم نگاه داشتن به كار مىرود.(2)
كلمه اسلام به معنى انقياد و تسليم شدن و مطيع گرديدن است.(3)
گاهى از اسلام تسليم ظاهرى مراد است نه تسليم و انقيادى كه از روى علم و يقين ناشى مىشود. بلكه به سبب ضعف و زبونى و فقدان قدرت ممكن است به ظاهر، كسى منقاد و مطيع گردد.(4)
دين اسلام هر چند مخصوص آيين حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله)شده و اين آيين به نام اسلام ناميده مىشود ولى بايد دانست كه تمام پيامبران از مردم جز تسليم شدن به خدا و انقياد و اطاعت از او چيزى نخواستهاند.(5)
از نظر لغت، اسلام ناشى از ايمان و نتيجه آن است. ايمان از امن و آرامش قلب است و مؤمن كسى است كه عقايد حقّه را تصديق كند و قلبش درباره آنها آرام و مطمئن و بىتشويش و بىاضطراب باشد.(1)
اسلام در بيشتر موارد توأم با عمل و يا عين عمل است، در آيه 22 سوره احزاب كه مىفرمايد: «وَمَا زَادَهُمْ إِلاَّ إِيمَاناً وَتَسْلِيماً» به هر دو يعنى ايمان و اسلام توجه شده است. يعنى آن پيشآمد مورد بحث در آن آيه هم تصديق و اطمينان قلبى و هم انقيادشان را در مقابل فرمان حق افزود. ايمان بدون اسلام و انقياد هيچ فايدهاى ندارد مگر در بعضى موارد نادر كه مجالى براى انقياد و عمل وجود نداشته باشد.
در تمام آياتى كه «آمنوا و عملوا الصالحات» آمده، «آمنوا» مبينِ ايمان و تصديق قلبى و «عملوا الصالحات» مبينِ اسلام و انقياد است كه انقياد را اگر هم عين عمل ندانيم، اما از عمل قابل انفكاك هم نيست و خلاصه اين كه هر دو تعبير بر روى هم يعنى «آمنوا و اسلموا» هستند كه مقام عبوديت و بندگى را مجسم مىكنند.
اين تفاوت كه درباره ايمان و اسلام گفته شد از باب اصل لغت و بعضى از موارد قرآنى بود ولى در بسيارى از آيات ايمان به معنى اسلام و اسلام به معنى هر دو به كار رفته است مانند آيه 47 سوره مؤمنون، آيه 13 سوره بقره، آيه 15 سوره شورى، آيه 85 سوره بقره و آيات متعدد ديگر.
آياتى كه در آنها مسلمون، مسلمات، مسلم، اسلم، و اسلموا آمده ايمان در همه آنها منظور است و همه با ايمان يكى هستند جز در آياتى كه ايمان و اسلام هر دو ذكر شده است مانند آيه 52 سوره آل عمران و آيه 22 و 35 سوره احزاب.
تسليم را به سه مرحله و مرتبه تقسيم كردهاند كه عبارتند از: تسليم تن، تسليم
1) سوره حجرات، آيه 15
عقل، تسليم قلب. تسليم تن همان تسليم ظاهرى است كه چون شخص خود را در مقابل حريف زبون و مغلوب مىبيند، تسليم او مىشود و در اطاعت او درمىآيد ولى فكر و عقلش تسليم نشده است.(1)
تسليم عقل و فكر آن است كه شخص در مقابل دليل و منطق تسليم شود. يعنى هر گاه دليل كافى وجود داشت عقل تسليم مىگردد اما بايد دانست كه گاهى كفار و معاندين دانسته از خدا و دستور او اعراض مىكنند يعنى مىدانند و يقين دارند ولى از روى حسد و حرص و يا خودپسندى و خودبينى به حق تن در نمىدهند، عقلشان تسليم است اما قلبشان تسليم نيست و همه به سبب ستم و برترى جويى است.(2)چنين افرادى آگاهانه كفر ورزيده و حق را كتمان كرده و مىپوشانند. تسليم قلب همان انقياد و مطيع بودن است كه توأم با ايمان و عمل است.
نكته مهم اين است كه گاهى عقل انسان به حق تسليم مىشود اما قلب او تسليم نمىشود. در روايات آمده است كه علت تسليم نشدن قلب سه چيز است: حرص، تكبر و حسد. لذا در روايات اسلامى نقل شده كه گناهان اولى سه گناه هستند، از آنها بپرهيزيد. حرص همان است كه آدم را به خوردن شجره منهيه واداشت. شيطان از روى تكبر بر آدم سجده نكرد و پسر آدم از روى حسد برادر خويش را كُشت.(3)
كلمه ايمان همانند، امين و مؤمن از ريشه «اَمَنَ» گرفته شده كه به معنى ايمنى و آرامش قلب و خاطر جمع بودن است و با امانت و امان و امن در اصل به يك معنى هستند. ايمان به معنى تسليم توأم با اطمينان خاطر است زيرا اصل ماده آن از «امن» مشتق شده است پس مؤمن آن است كه به حق تسليم شود و قلبش در آن تسليم مطمئن و آرام و بىاضطراب و بدون تشويش باشد.(4)
علما اتفاق دارند بر اين كه ايمان به معنى تصديق است و ايمان، آن است كه اعتقاد در قلب استقرار يافته باشد و نيز تصديق توأم با اطمينان خاطر را ايمان گفتهاند. صاحب قاموس قرآن مىنويسد: قرآن مجيد ايمان به معنى اعتقاد را تأييد نمىكند بلكه بهترين معناى آن همان تسليم است زيرا مىبينيم قرآن آنان را كه اعتقاد دارند ولى تسليم عقيده خويش نيستند، كافر مىشمارد از جمله درباره فرعون و قوم او در سوره نمل، آيه 14 مىفرمايد: «و آنها را در حالى كه باطنشان به الهى بودن آن معجزات يقين داشت، ستمكارانه و برترى جويانه انكار كردند». فرعونيان در باطن و نفس خويش عقيده و يقين داشتند كه معجزات موسى(علیه السلام)از جانب خداوند است ولى در ظاهر تسليم نشدند و اقرار نكردند، شبيه همين مطلب در آيه 102 سوره اسراء آمده است كه مىفرمايد فرعون يقين داشت كه آيات از جانب خدا است ولى تسليم نبود.
قرآن كريم مىفرمايد: «شيطان به خدا عقيده داشت و او را ربّ خطاب مىكرد حتى به قيامت نيز عقيده داشت».(1)اما با همه اينها قرآن او را مستكبر و كافر مىشمارد و مىفرمايد: «أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ»(2)از نظر قرآن بعضى از اهل كتاب به حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله)عقيده داشتند و مىدانستند كه او پيامبر است و حتّى او را مانند پسران خود مىشناختند ولى حق را كتمان مىكردند و به عقيده خويش تسليم نبودند.(3)
پس ايمان به معنى اعتقاد و علم و تصديق نيست وگرنه مىبايست اين اشخاص مذكور در بالا، مؤمن باشند، بلكه ايمان به معنى تسليم است. مؤمن كسى است كه به حق، تسليم باشد و آن قهراً با عمل توأم است و بدون آن مصداق ندارد.
خلاصه آن كه ايمان، مرحله پس از علم و تصديق و اعتقاد است. شخص اگر
پس از اعتقاد، به عقيدهاش تسليم شد مؤمن است وگرنه منافق و يا كافر مىباشد. لازم به ذكر است كه لفظ مؤمن از اسماء حسنى است و به معنى ايمنى دهنده و امنيت بخش مىباشد.(1)نقطه مقابل ايمان، «كفر» است. چنان كه در آيه 253 سوره بقره آمده است. كفر از روى علم است كه ناشى از همان استكبار و عدم تسليم و برترى جويى و ظلم است.
پس از آشكار شدن حق، هر كه به آن تسليم شود مؤمن و هر كس آن را كتمان كند و تسليم نشود، كافر است. اين ايمان و كفر است كه سبب بهشت و جهنم مىگردد.
پس در قرآن مجيد هر جا دستور به ايمان آوردن داده شده به اين معنى است كه به خدا و به حق تسليم شويد و نيز در آياتى كه خطاب «يا ايّها الذين آمنوا» وجود دارد بايد اى تسليم شوندگان ترجمه گردد، نهاى باور كنندگان. البته تسليم به خدا و حق پس از علم و تصديق و عقيده است.(2)
امام على(علیه السلام)در خطبه 152 درباره اسلام مىفرمايد: «خداوند شما را به اسلام تخصيص داده و خواسته شما را براى آن از قيد و بند رها سازد و خلاص كند و اين براى آن است كه نام اسلام از سلامتى گرفته شده و سرفرازى و كرامت را در خود جمع كرده است، خداوند بزرگ راه روشن آن را برگزيد و دلايل حقّانيّت آن را روشن ساخت چه علم ظاهر باشد و چه حكمت باطن. غرائب آن فانى نمىشود و شگفتىهاى آن نابود نمىگردد، رويش بهارى نعمتها در آن موجود است و چراغهاى روشنكننده تاريكى در آن است. نيكويىها گشوده نمىشود مگر به كليدهاى آن و تاريكى از بين نمىرود مگر به چراغهاى روشن آن، خداوند آن را در حمايت خود گرفت و از دسترس دشمنان باز داشت و چراگاه آن را روياند. در آن است شفا و بهبودى آن كه شفا طلبد و بىنيازى براى آن كس كه بىنيازى طلبد».
و نيز امام على(علیه السلام)فرمود: «الاسلام هو التسليم، و التسليم هو اليقين، و اليقين هو
التصديق، و التصديق هو الاقرار، و الاقرار هو الأداء، و الأداء هو العمل»: «اسلام همان تسليم است و تسليم همان يقين است و يقين همان تصديق است و تصديق همان اقرار است و اقرار همان اداء است و اداء همان عمل است».(1)
پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)فرمود: «الاسلام أن تسلم قلبك و يسلم المسلمون من لسانك و يدك»:«اسلام آن است كه قلب تو تسليم شود و مسلمانها از زبان و دست تو سالم و در امان باشند».(2)
امام صادق(علیه السلام)مىفرمايد: «المسلم من سلم الناس من يده و لسانه، و المؤمن من ائتمنه الناس على أموالهم و أنفسهم»:«مسلمان كسى است كه مردمان از دست و زبان او سالم و در آسايش باشند و مؤمن كسى است كه مردمان در اموال و جانهايشان به او پناه آورند (و او امنيتبخش اموال و جانهاى آنها باشد)».(3)
ايمان به معناى تصديق است. حالتى قلبى و روانى است كه در اثر دانستن يك مفهوم و گرايش به آن حاصل مىشود و با شدت و ضعف هر يك از اين دو عامل، كمال و نقص مىپذيرد. ايمان از پيوند ميان نفس و متعلق علم آن حاصل مىشود. پس ايمان بر دو ركن استوار است: علم و گرايش.
ايمان تنها گرايش وتسليم نيست، بلكه مستلزم علم وآگاهىنيز هست. علم، محصول پيوندى است كه در حوزه نفس ميان موضوع و محمول يك قضيه برقرار مىشود. انسان تا هنگامى كه از محتواى يك قضيه آگاه نباشد، نمىتواند به آن ايمان بياورد.
از اين رو علم را شرط لازم براى حصول ايمان دانستهاند. هدف از تربيت عقلانى آن است كه متربى، در گام اول، از علم صحيح و متقن در باب مسائل
اعتقادى، ارزشى و عملى بهرهمند گردد، اما اين تمام هدف نيست، در مرحله بالاتر، هدف آن است كه آدمى به متعلقات شناخت خويش و در رأس آنها به خداى متعال ايمان آورد و در برابرش حالت تسليم و خضوع و محبت به خود گيرد.
علم، مقتضى ايمان است و ايمان آوردن به متعلق يك شناخت علمى، مستلزم خواست و اراده قلبى است. علم، مربوط به عقل نظرى است و ايمان، مربوط به عقل عملى است.
از اين رو، حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «الايمان اعلى غاية». از روايات حضرت على(علیه السلام)چند نكته در مورد ايمان به دست مىآيد :
1- درباره مفهوم ايمان؛ حضرت على(علیه السلام)در تعريف جامعى از ايمان مىفرمايد : «ايمان، معرفت به قلب و اقرار به لسان و عمل به اركان است».(1)گفتيم كه عنصر علم و معرفت در ايمان نهفته است و در اين كلام هم حضرت، معرفت قلبى را معطوف به همين عنصر مىداند. عمل جارحى (جوارحى)، مجلاى خارجى ايمان است. حضرت اعمالى همچون انصاف، امانتدارى و احسان را به ايمان نسبت مىدهد.
2- درباره نسبت ميان علم و ايمان؛ امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «الايمان و العلم اخوان توأمان و رفيقان لا يفترقان»(2). براى علم و ايمان، از حيث تحقق و يا عدم تحقق هر دو و يا تحقق يكى از آن دو، چهار حالت تصورپذير است: عالم مؤمن، عالم كافر، جاهل متنسك و جاهل كافر. هدف از تربيت عقلانى به يك معنا تربيت «عالم مؤمن» است.
3- درباره نسبت ميان ايمان و قرب؛ از سخنان امام(علیه السلام)برمىآيد كه قرب به خداى سبحان، وابسته به ايمان است و هر چه ايمان نيرومندتر باشد، قرب نيز بيشتر مىشود: «اقرب الناس من اللّه سبحانه احسنهم ايماناً».(3)
ايمان از صفات نفسانى هدايتگر است. اصلىترين مفاهيم مطرح به صورت صفت نفسانى هدايتگر، مفاهيم يقين و ايمان هستند. يقين در خدمت ايمان عمل مىكند. ايمان در ساختار اخلاق اسلامى، عالىترين صفت نفسانى هدايت گر است. در مقابل صفات نفسانى متضادى كه مانع پيدايش ايمان در آدمى مىشوند از قبيل «جهل» اعم از بسيط و مركب، «شك و حيرت»، «جُربزه»، «خطورات نفسانى نكوهيده» و «وسوسههاى شيطانى» همواره مذمت و نهى شدهاند.
امام على(علیه السلام)در پاسخ فردى كه از حقيقت ايمان پرسيده بود، مىفرمايد: «ايمان را چهار پايه است: 1- شكيبايى، 2- يقين، 3- عدل، 4- جهاد. شكيبايى را نيز چهار شعبه است: شوق، ترس، پارسايى و انتظار. و يقين را چهار شعبه است: بينايى هوشمندانه، دريافت از روى حكمت، پند گرفتن از چيزهاى عبرتآموز و رفتن به روش پيشينيان. و عدالت را چهار شعبه است: فهمى كه به عمق چيزها رسد، علمى كه حقايق را دريابد، داورى كردن نيكو و راسخ بودن در بردبارى. و جهاد را نيز چهار شعبه است: امر به معروف، نهى از منكر، پيكار در راه دين و دشمنى با فاسقان».(1)
امام على(علیه السلام)همچنين در شرح مناسبات موجود بين ايمان و عمل و علم مىفرمايد: «به ايمان است كه به كارهاى نيكو راه توان برد و به كارهاى نيكو است كه ايمان را توان دانست، ايمان سبب آبادانى علم است».(2)نيز فرمود: «كسى كه به دستورات الهى عمل كند، مؤمن است».(3)
از نگاه امام على(علیه السلام)اگر چه عمل نيك شرط گوهرين ايمان نيست، اما ايمان بدون عمل نيكو، بهره مطلوب را در پى نخواهد داشت. يعنى عمل شايسته، شرط بهرهگيرى از ايمان است و ادعاى ايمان بدون پاىبندى به دستورهاى الهى، گزاف و دروغ است. در نظام اخلاق اسلامى از صفات فراوانى بحث مىشود كه مجموعاً
فضايل و رذايل نفسانى را تشكيل مىدهند و اين دو دسته از صفات برخى موجب كمال و تعالى انسان مىشوند و برخى ديگر موجب انحطاط و سقوط او هستند. مهمترين اين صفات عبارتند از :
1- محبت خداوند به بندگان.
2- محبت بندگان به خداوند.
3- توكل بندگان به خداوند.
4- تسليم در برابر اراده خداوند.
5- رضا از قضاى الهى.
6- شكر در برابر نعمتهاى الهى.
7- بيم و خوف نسبت به آينده خويش كه موجب ورع و تقوا و صدق مىشود.
8- اميد و رجاء به آينده كه موجب نجات انسان از هر گونه نااميدى و بنبست مىشود.
9- انكسار نفس و تواضع كه در مقابل تكبر و خودبزرگبينى است.
10- حزم و محكمكارى در امور و نيز به معناى احتياط و آيندهنگرى و دورانديشى است.
11 - كوتاه كردن آرزوها.
12- ياد مرگ به موازات ياد خدا، ياد مرگ نيز از عوامل مهم تربيت و هدايت انسان است.
13- داشتن همت بلند.
14- زهدورزى و عدم دنياگرايى و دنياپرستى.
15- حلم و كظم غيظ يعنى قدرت كنترل خشم و هيجانات ناشى از آن.
16- حياء به معنى شرمسارى و خجالت كه نقطه مقابل وقاحت و بىشرمى مىباشد.
17- عفت كه به معنى خوددارى كردن از انجام امور قبيح و جلوگيرى از غلبه شهوات مىباشد.
18- صبر به معناى بىتابى و بىقرارى نكردن و وادار كردن نفس به انجام دادن آن چه كه عقل و شرع اقتضا مىكند و بازداشتن نفس از آن چه عقل و شرع نهى مىكند. صبر در همه موارد تأكيد شده و پسنديده است و بيانگر نوعى تحمل و استقامت و شكيبايى در همه كارها مىباشد.
19 - عزت و كرامت نفس به اين معنى كه انسان هويت الهى و معنوى خود را بشناسد و آن را قدر بداند و از انحطاط و لغزش آن جلوگيرى كند.
20- نورانيت قلب، ايمان همانند نقطه نورانى است كه در قلب انسان پديد مىآيد و هر چه رشد كند آن نورانيت نيز افزونتر مىگردد.
حضرت على(علیه السلام)كفر را نيز بر چهار پايه قرار داده است كه عبارتند از: «1- فسق، 2- غُلو، 3- شك، 4- شبهه. فسق خود چهار شاخه دارد كه عبارتند از: جور و ستم، عدم بصيرت، غفلت و سركشى. غُلوّ بر چهار شاخه است: خودرأيى، جدل و ستيزه در آن، انحراف و تفرقه. هر كس خودرأى باشد به حق راه نمىيابد و جز غوطهور شدن در سختىها راه به جايى نبرد و از فتنهاى رهايى نيابد مگر به فتنهاى ديگر گرفتار آيد و هر كس در خودرأيى جدل و ستيزه كند به واسطه لجاجت به حماقت شهرت يابد. شك بر چهار شاخه است: جدال براى خودنمايى و ترس، نوسان و بىتكليفى، سازشكارى و خودباختگى. شبهه نيز بر چهار شاخه است: عُجب و خودپسندى به واسطه تزيين اعمال، خدعه و وسوسههاى نفسانى، تأويل كجىها و تلبيس حقايق و باطل را حق جلوه دادن».(1)نفاق كه نوع ديگر از كفر است و از ساختار روانى بيمار در تأمل با تعاليم الهى حكايت دارد و آن عبارت است از پنهان كردن شخصيت و دو چهره متفاوت داشتن و شخصيتى سوداگر فرصتطلب و كينهتوز و فريبكار و مغرور بودن.
حضرت على(علیه السلام)در مورد نفاق نيز چنين مىفرمايد: «نفاق بر چهار پايه است :
1) اصول كافى، ج 2، ص 391
1- هواپرستى، 2- سستى، 3- كينه، 4- طمع. هواپرستى چهار شاخه دارد: بغى، عداوت، شهوت و سركشى. سستى چهار شاخه دارد: غرور، آرزوى طولانى، ترس و تعلل. كينه چهار شاخه دارد: خودخواهى، باليدن، نخوت و قوم و گروهگرايى. طمع نيز چهار شاخه دارد: شادى، خوشگذرانى، لجبازى و مالاندوزى».(1)
تعصّب، سرپيچى از حق، كبر، تعلّل، به خود باليدن و... از نمونههاى واضح بيمارى روانى مىباشند، بدين صورت كه هر گونه موضعگيرى منافق در مقابل رسالت آسمانى از نظر سابقه استناد به صفات شخصيت رواننژند دارند، نه به يك شخصيت سالم. از اين رو كه رواننژندى اعتقادى و روانى از وحدتى جدايىناپذير برخوردارند.(2)
قرآن شريف در اهميت نقش ايمان در بهداشت روانى مىفرمايد: «اَلَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُوْلئِکَ لَهُمُالْاَمْنُ وَهُمْ مُهْتَدُونَ»: «كسانى كه ايمان آورده و ايمان خود را به شرك نيالودهاند، ايمنى «از عذاب» براى آنان است و آنان راه يافتگانند».(3)
اين آيه از شاخصترين آيات مربوط به آرامش روانى است كه در آن امنيت و آرامش بهداشت روانى و هدايت را از آثار ايمان برمىشمارد. آرى، هنگامى كه ترس شديد بر جان انسان پنجه مىافكند و او خود را تنها احساس مىكند، تنها عاملى كه مىتواند با اين احساس مقابله كند ايمان به خدا است.
ايمان مهمترين اثر بهداشت روانى در مؤمن است. مردان بزرگ در سايه ايمان به خدا در مقابل مشكلات كوهآسا ايستاده و خم به ابرو نمىآورند و مىگويند: «اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ».(4)
افرادى كه اعتقاد مذهبى قوىترى دارند، به مراتب دلهره و اضطراب در آنها كمتر است. در رابطه با پايههاى كفر و نفاق و ايمان و صفات گوناگون مؤمنين و كافران و
منافقان، احاديث متعددى وارد شده است از جمله: در روايتى از امام رضا(علیه السلام)آمده است كه: «ايمان بر چهار ركن استوار است كه عبارتند از: توكل بر خدا، واگذار كردن امور به خدا، تسليم شدن به فرمان خدا و راضى بودن به قضاى الهى».(1)
رسول اكرم(صلی الله علیه و آله)در حديثى مىفرمايد: «ايمان در ده چيز است: معرفت، اطاعت، علم، عمل، ورع، اجتهاد، صبر، يقين، رضا و تسليم».(2)
پيامبر(صلی الله علیه و آله)مىفرمايد: «از عقل، حلم و از حلم، علم و از علم، رشد و از رشد، عفت و از عفت، خوددارى و از خوددارى، آزرم و از آزرم، وقار و از وقار، استمرار كارهاى نيك و از استمرار كارهاى نيك، تنفر از كارهاى بد و از تنفر از كارهاى بد، پيروى از افراد ناصح و دلسوز پديد مىآيد. از حلم استخدام زيبايى و همصحبتى با نيكان پديد مىآيد. از علم، بىنيازى اگرچه فقير باشد و بخشش اگر چه بخيل باشد پديد مىآيد. از رشد، متانت و هدايت و نيكوكارى پديد مىآيد. از پارسايى رضا و خشنودى پديد مىآيد».(3)
امام رضا(علیه السلام)مىفرمايد: ايمان عبارت است از: «عقد به وسيله قلب و لفظ به وسيله زبان و عمل به وسيله اعضاء و جوارح».(4)
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «ايمان گفتار به زبان و عمل با جوارح است».(5)
پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)فرمودند: «در مؤمن ايمان كامل نمىشود مگر اين كه در او صد و سه خصوصيت از فعل و عمل و نيت و باطن و ظاهر و... وجود داشته باشد».(6)
امام على(علیه السلام)فرمود: «مؤمن بافراست و باهوش است، شادى وى در صورت او و غم او در قلبش است... حسودنيست، كينه ندارد».(7)
نفس آدمى شگفتانگيزترين مخلوق است و لذا شناخت آن بدون هدايت دين الهى ميسر نيست. ادراكات، تحريكات، اخلاقيات و تمامى ابعاد شخصيت فرد از نفس و استعدادهاى نفس منشأ مىگيرد. فضايل، رذايل، ممدوحات، مذمومات، آز، حرص، طمع، اخلاق و ضد اخلاق همه از توانمندىهاىِ نفس است. خودشناسى، خودفراموشى، خداشناسى، خدافراموشى، سعادت و شقاوت همه تابع تربيت استعدادهاى نفس است. اضطراب، آرامش، خوش بينى و بدبينى، يأس و اميدوارى و نظاير اينها همه ناشى از نوع شكوفايى جنبههاى بالقوه نفس است. لذا دين و معنويت و هدايت و تربيت از همديگر قابل تفكيك نيستند.
حالات روانى، امراض روانى، تعادل روانى و صحت روانى را تنها دين الهى و رجال معنوى دين درك كردهاند چرا كه آنان طبيبان واقعى روح و روان هستند. نفسِ آزمند، بخيل و حسود جز در سايه تربيت معنوى متعادل نمىشود.(1)
نفس فريبكار، نيرنگباز و آرايشگر زشتىها و تزيين كننده قبايح جز با داروى ايمان و معنويت و عمل صالح سلامت خود را باز نمىيابد.(2)كيد و مكر درونى نفس با خود بسيار عجيب است.
داروى درمان تسويل و تزيين و ترغيب و وسوسههاى نفس، تنها تقوا است. درك واقعيت، كشف حقيقت، قضاوت حق و درست جز با تهذيب نفس امكان ندارد. وصول به صفت عدالت و انصاف تنها در سايه تقواى الهى ممكن است. قرآن مىفرمايد: «تقواى الهى را پيشه كنيد و خداوند به شما علم و دانش مىدهد».(3)
ايمان مقاومتآفرين است. اراده را قوى مىكند و آدمى را در برابر اضطراب و دلهره شكيبا مىسازد. قلب مردان مؤمن كه سرشار از عاطفه است در عين حال محكم
است و با ارادهاى قوىِ مقاوم خود را كنترل مىكند. كنترل خويشتن همان تقوا است كه نمىگذارد انسان سقوط كند، از مسير حق و اعتدال و انسانيت خارج شود، بلكه موجب آن مىشود كه انسان پيوسته بر خود و گرايشهاى باطنى خود مسلط باشد.
از نظر قرآن كريم بدون توجه به خدا و بدون رحمت الهى نفس، انسان را به سوى زشتى مىخواند و انسان را به سوى بدى و سوء و زشتى فرمان مىدهد: «إِنَّ النَّفْسَ لاََمَّارَةُ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّى».(1)
پس هيچ انسانى نبايد خويش را تبرئه كند مگر پس از رجوع به خدا، مگر پس از طلب توبه و غفران و رحمت حق تعالى، مگر پس از بيدارى و آگاهى و بازگشت به خويشتن حقيقى كه عين بازگشت به خداوند متعال است. اسلام اساس همه بدبختىها را از غلبه نفس امّاره دانسته كه نفس سركش و طغيانگر است پس با عقل و ايمان بايد به مهار نفس امّاره پرداخت و با تقوا آن را كنترل و رام كرد. به تربيت معنوى خويش پرداخت و با تلاش و مجاهدت با نفس خويش، نفس لوّامه را شكوفا نمود همان كه آن را وجدان اخلاقى ناميدهاند و عامل درونى ملامت و سرزنش نفس اماره است و آدمى را به پشيمانى و توبه و جبران عصيانها تحريك مىكند. اين قوه از نفس آنچنان اهميت دارد كه قرآن كريم در سوره قيامت به آن سوگند خورده است: «لاَ أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ * وَلاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ»(2)غايت
جهاد اكبر و ممارست و تمرين، در غلبه بر نفس حيوانى و عبور از مرحله نفس لوامه و وصول به مرحله نفس مطمئنه است كه ناشى از تزكيه و تهذيب و تصفيه باطن و رام كردن غرايز سركش و تقويت ايمان و عقل و تقوا مىباشد.
در اين مرحله است كه آرامش و سكينه و اطمينان خاطر حاصل شده و سهمگينترين مصائب و مشكلات و شدايد قادر نيستند آن آرامش و سكينه و اطمينان خاطر و امنيت روانى را بهم بزنند، زيرا چنين نفسى مهاجر است. مهاجر به
سوى پروردگار آن هم در كمال رضايت و خشنودى، چنان كه قرآن كريم مىفرمايد : «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * اِرْجِعِى إِلَى رَبِّکِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً».(1)راه درمان همه بيمارىهاى روانى، روى آوردن به دين است، تقويت ايمان است، ذكر ياد خدا و توجه قلبى به حق است، عبوديت و تقوا و انجام عمل صالح است، ارتباط با خدا و قرآن و دعا و ائمه اطهار و رسول اكرم(صلی الله علیه و آله)است، توسل به اولياء خدا و الگو قرار دادن آن بزرگواران و دوستى با صالحان است زيرا «خداوند است كه سكينه و آرامش را در دلهاى مؤمنين فرود آورد تا ايمان آنان زيادتر شود»(2)، «تنها با ياد خدا
است كه دلهاى مردم آرام مىگيرد»(3)و «اى كسانى كه ايمان (زبانى) آوردهايد، ايمان (قلبى) بياوريد به خدا و رسولش».(4)
بنابراين ايمان داراى مراتب است. هر چه ايمان قوىتر باشد آرامش كاملتر است، امنيت روحى و روانى و عملى كاملتر است. لذا اقرار به زبان، عقد در قلب و عمل به اركان را در مجموع امام صادق(علیه السلام)ايمان معرفى كردند و قرآن كريم اقرار به زبان، تصديق به قلب، ادا و تأييد و تأكيد و تثبيت را جزء ايمان دانسته است.(5)
بنابراين ابتدا اسلام است و سپس ايمان و بعد از آن عمل صالح و تقوا و در آخر يقين كه گرامىتر و كميابتر از آن چيزى نيست و اين همان مرتبهاى است كه با رؤيت ملكوت همراه است و كسانى چون حضرت ابراهيم(علیه السلام)به آن دست مىيابند.(6)عبوديت خدا، اطاعت از خدا، تقواى الهى و انجام اعمال صالح پس از يقظِه و آگاهى و بيدارى و به خود آمدن و پس از توبه و انابه به درگاه حق كه تنها بابى است كه هميشه مفتوح است و باب الابواب ناميده مىشود و تنها عامل نجات از
يأس و حرمان و نااميدى است كه آثار و بركات روحى، روانى، معنوى و عاطفى فراوانى دارد از جمله :
1- عبوديت، نفس اماره را مهار و كنترل مىكند و آدمى را بر نفس خود مسلط مىسازد.(1)
2- بندگى و عبوديت خدا، درون انسان را صفا و روشنايى و نورانيت مىبخشد و قدرت تميز و تشخيص حق و باطل را به انسان عطا و پاكى و طهارت باطنى را به آدمى هديه مىكند.(2)
3 - عبوديت موجب تسلط انسان بر افكار پراكنده خود مىشود. نيروى خيال را ضبط كرده و به كنترل درمىآورد يعنى موجب حضور قلب مىگردد و هر گونه غفلت را از بين مىبرد و اين وقتى ميسّر است كه قواى ذهنى تسليم و مطيع فطرت خداجوى انسان گردد پس عبادت همراه با حضور دل و تمركز فكر و انديشه انسان را بر همه افكار و اوهام و خيالات پراكنده مسلط ساخته و غرق در جمال و كمال الهى مىگرداند مانند حالات امام على(علیه السلام)و امام سجاد(علیه السلام)و ساير اولياء بزرگوار در موقع خلوت و راز و نياز و انجام نماز به درگاه معبود بىنياز.(3)
4- عبوديت باعث كسب نيروى روحى و طى مراحل تكامل معنوى و به دست آوردن آرامش خاطر و امنيت و سكينه روحى و احساس بهجت و سرور و لذت معنوى مىشود. انجام واجبات و ترك محرمات و پرهيز از افراط و تفريط و در پيش گرفتن اعتدال در همه امور و هدف قرار ندادن دنيا و ابزارانگارى حيات ظاهرى و غايتانگارى آخرت به عنوان مقصد نهايى خلقت، انسان را ژرفنگر، هستىانديش و معنويتگرا ساخته، زندگى دنياى او را معنا، جهت و هدف داده، از
پوچى، بىهدفى و يأس ناشى از حوادث دنيا مىرهاند و مقصد او را حيات طيبه جاويد قرار مىدهد نه حيات دنيويه فانى. آيات مربوط به غايتمندى خلقت و فناى دنيا و بقاى آخرت بسيار فراوان است كه ثابت مىكند دنيا قابليت دلبستگى را ندارد. لذا كمال آدمى در قرب الهى است، همان وجود يگانهاى كه از همه چيز و همه كس به انسان نزديكتر است.(1)
پس انسان مؤمن هرگز تنها نيست، هرگز احساس تنهايى نمىكند زيرا ايمان دارد كه خداى متعال و لطيف و رحيم و رئوف، خداى غفار و ستار، خداى وَدود از خود ما به ما نزديكتر است. از خود من به من نزديكتر است، از خود او به او نزديكتر است.
5- قرآن كريم در آيات متعددى توحيد، يگانه پرستى و رهايى از شرك و كفر و بتپرستى را عامل آرامش و امنيت روحى و روانى دانسته و ضد آن را عامل اضطراب، پريشانى و ناامنى روحى و باطنى مىداند.(2)
6- آيات فراوانى غفلت از ياد خدا را عامل گرفتارىهاى متعدد مادى و روحى و معيشتى خوانده است زيرا ذكر و ياد خدا مايه آرامش و اطمينان قلوب است اما غفلت از ياد خدا آدمى را در تنگناى زندگى مادى اسير مىكند و شيطان و هواهاى نفسانى و اميال شهوانى و حيوانى را بر انسان مسلّط مىسازد.(3)پس توحيد و يگانهپرستى و ذكر و ياد حق بزرگترين عبادت است، بزرگترين عمل صالح است، بزرگترين عامل تقوا و خويشتن يابى و نگهدارى از كرامت و عزّت ذاتى خويشتن است. بزرگترين عامل نجات از دام از خودبيگانگى و خودفراموشى است و لذا بزرگترين داروى درمان امراض روحى و روانى است.
7- قرآن كريم از مهمترين عوامل تشويشها و نگرانىها و اضطرابهاى روحى
را غفلت از قيامت و غوطهور شدن در حيات دنيوى و ظاهربينى مىداند و برعكس ياد معاد را عامل اخلاص و خالص شدن معرفى مىكند زيرا باور قيامت و ياد معاد افق ديد انسان را از محدوديت و ظاهربينى نجات داده، بينش آدمى را به فراخناى هستىِ جاويدان و نعمتهاى بىپايان آن گسترش و وسعت مىدهد. چنين انسانى ديگر دغدغه لذات فانى دنيا را ندارد و هيچ يك از امور دنيوى او را مضطرب، مأيوس، غمزده و نگران نمىسازد برعكس غفلت از آخرت، همچون غفلت از ياد خدا موجبات تزلزل روحى و روانى مىگردد.(1)
عمل صالح به معنى عمل شايسته و خوب است. عمل صالح آن است كه از هر گونه فساد به دور باشد. عمل صالح و كار شايسته و خوب آن است كه مطابق عدل و انصاف باشد كه قهراً مفيد و مورد رضاى خدا است. قرآن مجيد در آيه 62 سوره بقره مىفرمايد : «مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ» :«كسانى كه به خدا و روز قيامت ايمان آورند و كار شايسته انجام دهند، براى آنان نزد پروردگارشان پاداشى شايسته و مناسب است». نيز در سوره فاطر آيه 10 مىفرمايد : «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ»:«حقايق پاك چون عقايد و انديشههاى صحيح به سوى او بالا مىرود و عمل شايسته آن را بالا مىبرد».بدون شك عمل صالح پيش خدا در صورتى مؤثر و مقرّب است كه توأم با ايمان به خداوند باشد و در غير اين صورت پوچ و بىاثر خواهد بود. قرآن در اين مورد مىفرمايد : «مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ كَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الِّريحُ فِى يَوْمٍ عَاصِفٍ لاَّ يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلَى شَيْءٍ»:«وصف حال كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند (اين گونه است) اعمالشان مانند خاكسترى است كه در يك روز طوفانى،
1) سوره روم، آيه 7، سوره ص، آيه 46
تندبادى بر آن بوزد (و آن را به صورتى كه هرگز نتوان جمع كرد، پراكنده كند) آنان نمىتوانند از اعمال خيرى كه انجام دادهاند، چيزى براى ارائه به بازار قيامت جهت كسب ثواب و پاداش به دست آورند».(1)بايد دانست كه «عَمِلُوا الصّالِحات» كه بيشتر از پنجاه بار در قرآن ذكر شده در همه موارد توأم با «آمنُوا» يا «وَهُوَ مُؤمِنٌ» يا نظير آنها آمده است مگر در آيه «إِلاَّ الَّذِينَ صَبَرُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ»(2)، كه قطعاً در اين جا نيز ايمان هم منظور است.
پس با در نظر گرفتن ايمان هر كار شايسته و خوب كه مطابق با موازين عدل و انصاف است مورد رضاى خدا و مشمول عنوان «الصالحات» است خواه در شرع تعيين شده باشد يا نه. هر كارى كه در آن فساد و حرام راه نداشته باشد و مطابق با عدل و انصاف باشد و صلاح را نيز دارا باشد با استفاده از عنوان عام «الصالحات» مىتوان آن را انجام داد.(3)
از مجموعه متون اسلامى برمىآيد كه از شرايط ارزشمندى عمل، «حُسن فاعلى و حُسن فعلى» است. مقصود از حُسن فاعلى كه باعث ارزشمندى عمل مىگردد عبارت است از يكى مختار بودن فاعل و ديگرى انگيزه الهى داشتن فاعل.
پس هر فعلى در صورتى ارزشمند است كه از نظر فاعلى دو شرط را داشته باشد؛ اولاً فاعل بايد در فعل خود مختار باشد و قصد و توجه داشته باشد، ثانياً هدف و انگيزه او از فعل، فقط خوشايندى و رضاى خداوند باشد كه از آن به اخلاص تعبير مىشود. امام على(علیه السلام)در اين مورد مىفرمايد: «مِلاكُ العَمَل الاِخلاص فيه»: «ملاك ارزشمندى عمل، اخلاص ورزيدن در آن است».(4)و نيز مىفرمايد: «العَمَلُ كُلُّهُ هَباءُ ِلّا ما اُخلِصَ فِيهِ»: «هر عملى بىارزش است مگر عملى كه در آن اخلاص باشد».(5)
امام على(علیه اسلام)همچنين مىفرمايد: «لَيسَتِ الصَّلاةُ قيامَك و قُعُودَك اِنَّمَا الصَّلاةُ وَ اَن تُريدَ بِهَا اللهَ وَحدَهُ»: «ارزش نماز در قيام و قعود تو نيست، بلكه در اخلاص تو است و اين كه آن را تنها براى خدا به جاى آورى».(1)
امام على(علیه السلام)در وصاياى خود به كميل مىفرمايد: «مهم اين نيست كه نماز بخوانى و روزه بگيرى و صدقه بدهى، مهم اين است كه نماز با دل پاك و عمل خداپسندانه و خشوع راستين صورت گيرد».(2)
در اين كلمات، ملاك ارزشمندى عمل را اخلاص فاعل آن مىداند و آشكارا مىگويد كه كالبد فيزيكى عمل بدون برخوردارى از جوهره اخلاص، نزد خداوند ارزشى ندارد. در انديشه امام على(علیه اسلام)، اخلاص حقيقى مشكك و داراى مراتب است. بر همين اساس در بيانى مشهور مىفرمايد: «مردمى خدا را به اميد بخشش پرستيدند، اين پرستش بازرگانان است. گروهى او را از روى ترس عبادت كردند، اين عبادت بردگان است. گروهى خداوند را براى سپاسگزارى از او پرستيدند و اين پرستش آزادگان است».(3)آزادگان نه از سر بيم از خداوند و نه از روى طمعورزى به او، بلكه از سر سپاسگزارى و قدرشناسى از خداوند، او را مىپرستند.
مقصود از حُسن فعلى كه شرط ديگر ارزشمندى عمل مىباشد عبارت است از حُسن و نيكويى و ارزشمندى برخاسته از ذات فعل. از نظر تعاليم اسلامى و بيان نورانى حضرت على(علیه السلام)براى عمل آدمى، در مرتبه قبل از امر و نهى الهى، نيكى و بدى ذاتى وجود دارد.
اميرالمؤمنين(علیه السلام)خطاب به فرزندش امام حسن(علیه اسلام)مىفرمايد: «فَانَّهُ لَم يأمُركَ اِلّا بِحَسَنٍ، وَ لَم يَنهَكَ اِلّا عَن قبيحٍ»:«خدا تو را جز نيكوكارى نفرموده و جز از زشتكارى نهى نكرده است»(4). همچنين در تفسير آيه «اِنَّ الله يَأمُرُ بِالْعَدْلِ
وَالْاِحْسانِ»(1)، مىفرمايد: «العدل الانصاف، و الاحسانُ التّفَضُلُ»(2): «عدل، انصاف است و احسان، نيكويى كردن». بديهى است كه اين امر و نهى الهى و استدلال امام على(علیه السلام)تنها با قبول حسن و قبح ذاتى اعمال و از جمله نيكى ذاتى و مقدم بر دستور به عدل و احسان، شكل منطقى و حكيمانه به خود مىگيرد و حكمت در تكوين و تشريع بر فعل الهى حاكم است. ثانياً از نگاه امام على(علیه السلام)هر گاه عمل، نيات پسنديده در پى داشته باشد، كه اصولاً دين چنين است، به نيكى اخلاقى موصوف خواهد شد، كه علاوه بر وجود انگيزه نيك فاعل، عمل نيز در ذات خود نيكو باشد و يا حداقل به بدى موصوف نباشد. بر همين اساس است كه امام على(علیه السلام)هيچ گاه نيات پسنديده را توجيهگر ارتكاب اعمال پسنديده نمىداند و تمسك به اعمال ناپسند و غير مشروع را براى رسيدن به اهداف پسنديده برنمىتابد.(3)
عمل صالح تابع نيت صالح است، يعنى صلاح و شايستگى عمل ناشى از صلاح و شايستگى نيتِ فاعل آن عمل است، بنابراين برترين عمل آن است كه از نيت صادق برآيد. بدون شك عمل داراى انواع مختلف است مانند اعمال بدنى و ظاهرى همچون نماز و حج و صدقه و ديگر اعمال درونى و قلبى مانند تفكر، توكل و ياد خدا.
عمل صالح گاهى شامل عبادات واجب و مستحب و ظاهرى و باطنى مىشود و گاهى اعم از اين موارد است. آنچه مسلّم است اين است كه كار ناشايست و نادرست نمىتواند مصداق عبادت باشد هر چند با قصد قربت انجام شود.
حضرت على(علیه السلام)از پيامبر(صلی الله علیه و اله)نقل مىكند كه فرمود: «عمل درست، جز با نيّت درست كامل نمىشود».(4)بنابراين نه نيت و قصد قربت به تنهايى كافى است و نه ظاهر شايسته و پسنديده عمل به تنهايى كافى مىباشد، بلكه هر دو توأم با هم لازم و
از هم تفكيكناپذير هستند.
اين است كه روايات اسلامى تأكيد دارند بر اين كه ايمان بدون عمل كامل نيست و ايمان همراه گفتار با زبان و عمل با اعضاء است كه تحقق مىيابد و هر مؤمنى تا مرگ او فرا نرسيده موظف است به انجام عمل صالح منطبق بر ايمان. چنان كه قرآن كريم اين مطلب را در سوره حجر آيه 99 چنين تأكيد مىفرمايد: «خدا را عبادت كن تا هنگامى كه يقين (يعنى مرگ) به سراغت آيد».
عنوان عمل صالح بسيار گسترده و وسيع است به طورى كه هم شامل واجبات مىشود و هم شامل مستحبات و هم شامل تمامى فضايل اخلاقى و حسنات عُرفى مىگردد.
به عبارت ديگر هر عملى كه از گناه و حرام و بطلان و فساد خالى باشد و مورد رضايت خداى متعال باشد و براساس اصول به قُرب الهى و تحصيل رضوان الهى و خالصانه صورت پذيرد، عمل صالح است. بنابراين قطعاً و بدون شك فاعل عمل صالح بايد مؤمن باشد و در آن صورت است كه عمل صالح موجب ايجاد حيات طيبه مىشود يعنى آدمى را از همه خبائث و ناپاكىها و پليدىها و آلودگىها و گناهان نجات مىدهد و او را به درجات عالى قرب الهى مىرساند.(1)
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «شرف در نزد خداى سبحان به حُسن اعمال است نه به حُسن گفتار».(2)يعنى اين كه آدمى در اثر حُسن عمل در نزد خدا به شرافت و تعالى نايل مىگردد. بديهى است كه شرافت و تعالى در نزد خدا عالىترين مرتبه رهايى و نجات و فلاح است.
آرى با عمل صالح مىتوان و بايد هر نقيصهاى را جبران و هر درد و مرض اخلاقى و معنوى و روحى و روانى را درمان نمود.
كلمه تقوى اسم است از اتقاء و هر دو به معنى محفوظ داشتن و پرهيز كردن است. راغب در مفردات گويد: تقوى آن است كه خود را از شىء مخوف در وقايه و حفظ قرار دهيم، اين حقيقت تقوى است، سپس خوف را تقوى و تقوى را خوف گويند. وقايه و وقاء حفظ شى است از آن چه اذيت و ضرر مىرساند. قرآن كريم مىفرمايد: «خدا به ما منت گذاشت و از عذاب نافذ حفظ كرد و در امان داشت»(1)و مىفرمايد: «گناهان ما را بيامرز و از عذاب آتش محفوظمان فرما»(2)و نيز مىفرمايد : «هر كه از بخل نفسش محفوظ شود آنهايند نجات يافتگان».(3)كلمه تقوى در اصل «و قوى» بوده است كه «واو» به «تاء» عوض شده است. قرآن مىفرمايد: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى»: «توشه برگيريد، بهترين توشه پرهيز از گناهان است».(4)يا پرهيز از عذاب خدا به وسيله انجام واجبات و ترك محرمات است.(5)
به بيان ديگر تقوى اسم مصدر از ماده «وقايه» به معناى حفظ و نگهدارى خود از ضرر و خطر است. در مفهوم تقوا (ترس) نهفته نيست، اما معمولاً حفظ و صيانت، زمانى معنا پيدا مىكند كه خوف از ضرر و خطرى در ميان باشد كه آن را معمولاً به معناى ترس به كار مىبرند. مثلاً «اتقوا الله» را از خدا بترسيد ترجمه مىكنند و مراد اين است كه از عذابى كه از سوى خدا متوجه شما مىشود، اجتناب ورزيد.
بنابراين كاربرد كلمه تقوا در معناى «ترسيدن» در واقع استعمال كلمه در معناى التزامى آن است. در عرف شريعت، خطرى كه آدمى بايد خويشتن را از آن نگاه دارد، خطرى است كه سعادت ابدى او را تهديد مىكند يا نقصانى در آن پديد مىآورد. تقوا، واپسين روش از روشهاى تزكيه نفس است. تقوا در زبان فارسى به
معناى پرهيزكارى است. با دقت در سخنان حضرت على(علیه السلام)درباره تقوا، چند نكته به دست مىآيد :
1- بايد توجه داشت كه در كلام حضرت، مفهوم پرهيز و اجتناب نيز همچون خوف از خدا، نه عين تقوا، كه از لوازم و آثار تقوا است. تقوا در سخنان حضرت، حالتى مقدس و معنوى و ملكهاى قدرتمند و روحانى است كه ترك و پرهيز و اجتناب از گناه، هم از مقدمات و هم از ثمرات آن و خوف از خدا نيز از آثار و ثمرات ديگر آن است. پس اگر در سخنان آن حضرت درباره تقوا به مفاهيمى مىرسيم كه جنبه منفى و سلبى دارد، بايد به اين نكته توجه كنيم كه آنها پيشنياز تقوايند، نه حقيقت تقوا كه حالتى معنوى و روحانى است و حافظ متقى از گناه و معصيت. همين حالت است كه باعث مىشود متقى با فرض استقرار در محيط گناه، خويش را آلوده نسازد و خود را از گناهكارى نگاه دارد.
2- بر تقوا، آثار و فوايدى بسيارى مترتب است. كه دو مورد آن عبارت است از : «بىگمان تقواى الهى، كليد درستى و ذخيره روز قيامت و آزادى از هر رقيت و نجات از هر هلاكت، نجات گريزنده و رسيدن به هدفها و نيل به آرزوها است». ديگر آن كه: «تقواى الهى، دواى درد سينهها و برطرف شدن كورى دلها و بهبود بيمارى تنها و اصلاح فساد دلها و پاكيزگى چرك نفسها و روشنى پوشش ديدهها و ايمنى ترس دلها و روشن كننده سياهى ظلمتها است».(1)
از آثار مهم و شگفتانگيز تقوا كه قرآن از آن سخن گفته است، خروج از مضايق و تنگناها و گرفتارىها است.(2)حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «هر كس تقواى الهى پيشه كند، خداوند برايش از هر اندوهى گشايش و از هر تنگنايى، راه خروج برمىنهد».(3)
3- تقوا تأثيرى بر حالت روحى و عقل آدمى دارد. حضرت على(علیه السلام)عقل را به
عنوان دوست انسان معرفى مىكند و از هواى نفس به عنوان دشمن عقل نام مىبرد. تقوا نيز از جهتى، دشمن نفس اماره و هواهاى نفسانى است، چرا كه بنا بر فرمايش حضرت على(علیه السلام): «بنده شهوت، خوارتر از بنده زر خريد است»(1)يعنى اسير پيامدهاى آن است و اسيرى است كه اسارت از وى جدا نمىشود. در حالى كه «تقوا، آزاد كننده از قيد هر بندگى و رقيتى است». بدينسان مىتوان تقوا را دوست عقل دانست، اما نه دوستى مستقيم، بلكه دوستى نامستقيم، يعنى دشمنِ دشمنِ عقل، زيرا تقوا، دشمن را ناتوان مىكند و دستش را مىبندد و جلو تأثير دشمن (كه همان نفس اماره است و دشمن عقل) را مىگيرد و از اين راه دست عقل را باز مىكند و به وى آزادى مىدهد. تقوا سعادت جاودانى انسان است و آن مراتب و درجاتى دارد.
اولين مرتبه از تقواى دينى و الهى، پرهيز از گناهان است، زيرا گناهان، بزرگترين خطر براى سعادت ابدى انسانند و چون انجام ندادن واجب نيز گناه است، پس عمل به واجبات و ترك محرمات، نخستين مرتبه از مراتب تقوا است.
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «پارسا كسى است كه از گناهان بپرهيزد».(2)يعنى هيچ امرى را فرونگذارد و هيچ نهىاى را مرتكب نشود.
مرتبه دوم تقوا عبارت است از پرهيز از هر آن چه مورد رضاى پروردگار نيست، هر چند حرام نباشد، و عمل به هر آن چه مقتضاى خشنودى خداوند است، هر چند واجب نباشد كه در عرف دينى به آنها «مستحبات و مكروهات» گفته مىشود. پس عمل به مستحبات و پرهيز از مكروهات، مرتبهاى بالاتر از تقوا است.
مرتبه سوم، آن است كه آدمى از هر آن چه انسان را از ياد خداوند متعال بازمىدارد پرهيز كند. اين مرتبه ويژه اولياى خدا است كه حضور قلب دائم دارند و هر گونه غفلت از ياد خدا را بر خود حرام شمرده، از آن اجتناب مىكنند، زيرا هر آن
چه آنان را از ياد خدا بازدارد، دورى از آن را بر خود لازم مىشمارند. امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «تقوا يعنى اجتناب از هر آن چه به سعادت آدمى ضرر زند». چون سعادت جاودانى انسان در گرو خشنودى خدا و نزديكى به ساحت قرب او است، پس تقوا خويشتندارى و پرهيز از لغزشهايى است كه منافى رضوان و طاعت و قرب او است. لازمه مراتب بالاتر تقوا نه تنها پرهيز از محرمات قطعى است، بلكه اجتناب از امور شبههناك نيز هست.
حفظ و نگهدارى خود از گناه و انحراف به دو صورت محقق مىگردد :
الف - دورى و پرهيز از محيط گناه، مانند كسى كه براى اجتناب از بيمارىها در محيط آلوده قدم نمىگذارد و با افراد آلوده به بيمارى، رفت و آمد نمىكند تا از گزند بيمارى در امان بماند.
ب - داشتن روحيهاى قوى و عالى، به گونهاى كه او را از ارتكابِ معاصى نگه دارد و به او مصونيت اخلاقى در برابر انحرافات بخشد.
تقواى نوع اول، هر چند موجب دورى انسان از گناه و لغزش مىشود، و خود ضعف است و اين تقوا كمال نيست. اين نوع تقوا معمولاً همراه با انزواطلبى و دورى از محيط اجتماع و محروم ماندن از كمالاتى است كه جز در سايه زندگى اجتماعى عايد انسان نمىشود. در واقع ايجاد اجبارهاى عملى براى پرهيز از گناهان است.
اما تقواى نوع دوم كمال نفس و قدرت روح است و تقواى حقيقى نيز همين است. چنين فردى با تقويت روح و نفس خود در سايه آگاهى و معرفت و تمرينهاى عملى، واجد قدرت مصونيتبخشى مىشود كه او را در برابر هوسها و وسوسهها و لغزشها صيانت مىكند. از اين حالت روحى و نفسانى به ملكه تقوا تعبير مىشود و حقيقت تقوا جز همين قدرت روحى و مصونيت اخلاقى و معنوى نيست.
از اين رو در سخنان امام على(علیه السلام)از تقوا به سپر و حصار مستحكم در برابر
خطاها و لغزشها تعبير شده كه نشان دهنده ويژگى مصونيتبخشى آن است. تقواى دينى و الهى حاصل معرفت به ذات حق و ايمان به او است، زيرا كسى كه خدا را به خالقيت و ربوبيت مىشناسد و اين نكته را دريافته كه كسى جز خدا نمىتواند او را به سعادت حقيقى برساند، مىكوشد در همه احوال قدمى در مخالفت با فرمان او برندارد و آن چه را مقتضاى خشنودى او است، به جا آورد و اين همان تقوا است.
ترس و پرهيز از خدا به اين معنا نيست كه خداوند موجودى ترسناك است. خداوند، كمال مطلق و سرچمشه هر جمال و جلالى است و همه زيبايىها پرتويى از زيبايى مطلق اوست. زيباى مطلق چگونه ممكن است ترسناك باشد؟ در آموزههاى اسلامى، ترس از خدا، به واقع ترس از عدل او است. ترس از خدا در حقيقت ترس از خود و از اعمال زشت خويش است. آن چه ما را گرفتار عذاب و محروم از سعادت مىكند، اعمال ما است، نه خداوند كه او منزه است از اين كه كسى را جز به اقتضاى عدل و داد، كيفر دهد. تقوا، تنها معيار ارزش است زيرا خداوند مىفرمايد: «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللهِ أَتْقاكُمْ». كرامت انسانى نزد پروردگار متعال، مرهون تقواى او است و هر عملى زمانى داراى ارزش و اهميت است و در پيشگاه الهى مقبول مىافتد كه مصداقى از تقوا باشد. يعنى عمل بايد توأم با اخلاص باشد تا مصداق تقوا باشد.
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «هر كس هر مقدار كه مىتواند، حريم تقوا را مراعات كند، هر چند اندك باشد».(1)بر اين اساس هر كس به هر اندازهاى كه مىتواند بايد تقوا را پيشه خود سازد و هر چند به مراتب بالاتر آن دست نيابد، به بهانهآن كه نمىتواند به مراتب بالاتر تقوا برسد، نبايد از مراتب پايينتر چشمپوشى كند.
در سخنان امام على(علیه السلام)بر هيچ امرى به اندازه تقوا تأكيد نشده است. از ديدگاه آن حضرت، هيچ عزت و كرامتى چون پارسايى نيست. هيچ عملى هر چند اندك، اگر آميخته با تقوا باشد، كم نيست. پارسايى كليد صلاح و ذخيره روز معاد است. بهترين
1) نهج البلاغه، حكمت 242
توشهها تقوا است. هيچ فضيلت و خصلتى جايگزين تقوا نمىشود، حتّى ايمان. بدون تقوا رهروان به سر منزل مقصود نمىرسند و تلاش آدمى راه به جايى نمىبرد، چرا كه عاقبت از آنِ پارسايان است. پارسايى محكمترين پايه و سرآمد همه نيكىها است. تقوا، عالىترين و باارزشترين فضايل و سجاياى آدمى است. تقوا صفت پيامبران و شريفترين نَسَبها است. هيچ چيز چون تقوا كار دين را به سامان نمىآورد و هيچ چيز جز پارسايى ايمان را سود نمىرساند. اگر خواهان سعادت و كاميابى در جهان آخرت هستيد بايد تقوا را پيشه خود سازيد.
بر اين اساس شيرينترين ميوهاى كه بر درخت ديانت مىرُويد، ميوه پارسايى است. تقوا آدمى را در برابر سختىها مقاوم مىنمايد و به او قوت قلب و شجاعت مىدهد. تقوا روح انسان را استغنا و بىنيازى را در آدمى تقويت مىكند و بند رقيت را از گردن آدمى برمىدارد و ميوه شيرين عفاف و نيكوكارى را نصيب آدمى مىكند. تقوا ريشه رذايل اخلاقى و صفات نكوهيده چون حرص، حسد، شهوت، طمع، غضب و انواع خودپرستىها را كه آرامش را از روح و روان آدمى مىگيرد، مىسوزاند و دل آدمى را پاك و روح او را سبك بال مىگرداند. از اين رو تقوا مرهمى بر دردها و آلام روحى و حتى جسمى است.
از مهمترين مسائلى كه امام على(علیه السلام)درباره آن سخن گفته است، رابطه انسان پارسا با جامعه و ديگران است. از اين موضوع مىتوان دريافت كه تقوايى كه امام (علیه السلام)معرفى مىكند، تقواى صوفيانه و انزواطلبانه نيست، بلكه تقوايى است كه مظاهر آن بايد در روابط انسان با ديگران و در جامعهاى كه در آن زيست مىكند، آشكارا جلوهگر شود تا گواهى بر صدق تقوا باشد.
انسان به طبعِ اولى، موجودى خودخواه است. اين خودخواهى اگر با آموزش و تربيت صحيح دينى مهار نشود، به تدريج به خودپرستى تبديل مىشود كه سرچشمه همه رذايل اخلاقى و ناهنجارىهاى رفتارى است. اين ناهنجارىها، بيشتر از هر جاى ديگر، در روابط انسان با ديگران بروز مىكند، به طورى كه آدمى
همگان را براى خود و در خدمت خود مىخواهد و منافع خود را بر هر حق و مصلحت و وظيفهاى مقدم مىداند و به ديگران به ديده ابزارى مىنگرد. از اين جا است كه روابط انسانى و عاطفى تبديل به روابط سودجويانه مىشود امّا انسان با تقوا، خود را محور جهان و برتر از ديگران (كه همان منطق خودپرستى است) نمىشناسد، بلكه خود را بندهاى از بندگان خدا مىداند كه بايد در سايه مبارزه با خودخواهى و خودپرستى، واردِ حريم بندگى خدا شود. چرا كه بندگى خدا با اسارت در «خود» نمىسازد و راه خداپرستى تنها از مسير نفى خودپرستى مىگذرد.
خودپرستان هرگز به پرستش واقعى آفريدگار خويش دست نمىيابند و مشام دل آنان هرگز به رايحه عبوديت ذات حق نوازش نمىشود. از جدىترين مواردى كه مىتوان با آن به وجود و يا عدم وجود تقوا در افراد رسيد، بررسى روابط او با ديگران است.
بنابراين اشتغال به اعمال عبادى و داشتن ظواهر دينى براى با تقوا بودن كافى نيست. پارسا كسى است كه علاوه بر آن كه ديگران از شرش ايمنى دارند، به نيكى او هم اميدوار هستند، او حتى بدىهاى ديگران را نيز با نيكى پاسخ مىدهد.
امام على(علیه السلام)در جاى ديگر پرده از چهره كسانى برمىدارد كه دين خدا را در دست خود بازيچه قرار دادند و براى فريب ديگران، ادعاى ديندارى به گزاف دارند، اما از حقيقت دين بىبهرهاند. دين را در خدمت مطامع و هوسهاى سيرىناپذير خويش مىخواهند، اينان تيرهبختانى هستند كه فوز آخرت را به متاع ناچيز دنيا فروختهاند.
امام على(علیه السلام)در خطبه 198 مىفرمايد: «تقوا، درمان دردهاى روحى شما و موجب بينايى درونهاى كور شما و درمان بيمارى تنهايتان و زداينده فساد سينههايتان است. پليدىهاى جانهايتان را پاك كننده است و تاريكى ديدههايتان را روشنىبخش است. بيم و نگرانى دلهايتان را ايمنى و در تاريكى نادانى، شما را روشنى بخشد، پس آن كه به تقوا كوشد، سختىها از او روى پوشد و كارها بر وى
شيرين شود و آن چه سخت بود براى او آسان نمايد. بارانِ كرامت پيوسته، از پس باز ايستادن، بر او ببارد و رحمتِ روى گردان، بدو روى آرد، چشمه نعمت براى وى روان گردد و نمنم بارانِ بركت، درشت قطره شود و بر او بريزد».خداوند مىفرمايد : «هر كه تقواى الهى پيشه كند خداوند براى او راه بيرون شدن از شدايد و نوعى آسانى در كار او قرار مىدهد».(1)
با توجه به سخنان امام على(علیه السلام)و آيات قرآن در مورد تقوا مىتوان به نكات زير رسيد :
1- تقوا عبارت از خويشتندارى آگاهانه انسان از ارتكاب كارهايى ناپسند و خودنگهدارى خويش در مقابل خواهشهاى نفسانى است.
2- تقوا داروى درد دلها است يعنى بيمارى دل و جان و روان انسان را درمان مىكند.
3- تقوا سبب شفاى كورى دلها و بينا ساختن آنها است يعنى بينش انسان را افزايش مىدهد.
4- تقوا شفاى بيمارى تن نيز هست زيرا معنى ديگر تقوا را در زبان فارسى مىتوان به بهداشت ترجمه كرد و يكى از انواع بهداشت، بهداشت تن است و نوع ديگر آن بهداشت جان و روان است، بنابراين با تقوا هر دو بعد بهداشت انسان نگهدارى و حفظ مىشود.
5- با تقوا مىتوان فسادها و بيمارىهايى را كه در نفس آدمى و دل او پيدا شده اصلاح كرد و كجىها را راست نمود و ضد رشد و تباهى را به رشد و كمال تبديل كرد. با تقوا مىتوان چرك و پليدى را از جان و تن و روان انسان زدود و انسان را گندزدايى كرد.
6- تقوا پرده جهل و كفر و علل بازدارنده از درك و بينش حقيقت را كه آگاهانه
1) سوره طلاق، آيه 2 و 4
در جلو چشم دلها قرار دارد پس زده و با نور علم و ايمان آن را روشن مىسازد.
7- تقوا، مهمترين گرفتارى امروزه را كه اضطراب و دلهره از ناملايمات زندگى و ناامنىهاى جسمى و روانى است، از بين مىبرد و به انسان مضطرب، امنيتخاطر و آسايش روان مىدهد.
8- تقوا سياهى و تاريكى دلها و ناآگاهىها و جهلها و ندانم كارىها را مىزدايد و آن را به سپيدى و روشنى و آگاهى و علم و معرفت و بينش يعنى شناخت راه كمال و انتخاب وسايل لازم در جهت رسيدن به هدف تبديل مىكند. تقوا يعنى بهداشت؛ زيرا تقوا تن و جان و روان انسان را از گزند علل و اسباب بيمارىها محفوظ مىدارد و قواى درونى انسان را كه براى جهاد و مبارزه بر عليه هر گونه عامل بيمارىزا (چه جسمى و چه روانى) لازم است، پرورش داده و به آنها جهت مىدهد و به ثمر مىرساند.(1)
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِى الاَْمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِى شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الآخِرِ ذلِکَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً»:«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اطاعت كنيد خدا را، و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الامر (اوصياى پيامبر) را، و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد، اين (كار) براى شما بهتر و عاقبت و پايانش نيكوتر است».(2)
حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «خداوند مخلوقات را آفريد و در حين خلقت آنها از اطاعت آنها غنى و بىنياز بوده است و نيز از عصيان و گناه و معصيت آنها در
امان بوده است زيرا معصيت هيچ گناهكارى به خدا زيان نمىرساند و اطاعت كسى كه او را اطاعت كند نيز براى خدا منفعتى ندارد».(1)
اين انسانها هستند كه به اطاعت از خدا نيازمند هستند تا به وسيله آن به كمال برسند و از هر فسادى در سايه اطاعت از خدا اصلاح شوند. انسان به وسيله اطاعت از خدا به فوز و سعادت دست مىيابد و به عزت و كرامت مىرسد. اطاعت از خدا غضب پروردگار را خاموش مىكند و موجب حفظ و حراست انسان از همه آفات و امراض و مفاسد مىشود. انسان مؤمن در جميع امورش از خداوند اطاعت مىكند و اگر چنين باشد او از اولياء و ياران رسول اكرم(صلی الله علیه و اله)به شمار مىرود. همچنان كه كسانى كه خدا را معصيت مىكنند از دشمنان حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و اله)هستند.(2)
اطاعت از خدا و ارتكاب گناه رابطه معكوس دارند، يعنى هر چه طاعت از خدا در انسان رو به كثرت گذارد، گناهان او كم مىشود و اعمال خلاف كمتر از او صادر مىشود و برعكس هر گاه اطاعت از خدا در انسان كاسته و ضعيف گردد به همان نسبت گناهكارى و سياهكارى و آلودگىهاى او زياد مىشود.
خداوند در آيه فوق نخست به مردم با ايمان دستور مىدهد، از خداوند اطاعت كنند. بديهى است براى يك فرد با ايمان همه اطاعتها بايد به اطاعت پروردگار منتهى شود و هر گونه رهبرى بايد از ذات پاك او سرچشمه بگيرد و طبق فرمان او باشد، زيرا حاكم و مالك تكوينى جهان هستى خداوند است و هر گونه حاكميت و مالكيت بايد به فرمان او باشد.
در مرحله بعد، خداوند فرمان به پيروى از پيامبر(صلی الله علیه و اله)مىدهد. پيامبرى كه معصوم است و هرگز از روى هوا و هوس سخن نمىگويد. پيامبرى كه نماينده خدا در ميان مردم است و سخن او سخن خدا است و اين منصب و موقعيت را خداوند به او داده است.
بنابراين، اطاعت از خداوند، مقتضاى خالقيت و حاكميت ذات او است ولى اطاعت از پيامبر(صلی الله علیه و اله)مولود فرمان پروردگار است و به تعبير ديگر خداوند واجب الاطاعه بالذات است و پيامبر(صلی الله علیه و اله)واجب الاطاعه بالغير.
در مرحله سوم خداوند فرمان به اطاعت از اولوالامر مىدهد كه از متن جامعه اسلامى برخاسته و حافظ دين و دنياى مردم هستند. در مورد اولوالامر نظرات مختلف است اما همه دانشمندان و مفسران شيعه اتفاق نظر دارند كه منظور از اولوالامر، امامان معصوم(علیه السلام)مىباشند كه رهبرى مادى و معنوى جامعه اسلامى در تمام شئون زندگى از طرف خداوند و پيامبر(صلی الله علیه و اله)به آنها سپرده شده است و غير آنها را شامل نمىشود. البته كسانى كه از طرف آنها به مقامى منصوب شوند و پستى را در جامعه اسلامى به عهده بگيرند، با شرايط معينى اطاعت از آنها لازم است نه به خاطر اين كه اولوالامر هستند بلكه به خاطر اين كه نمايندگان اولوالامر مىباشند.
خداوند مىفرمايد راه حل كليه مشكلات و منازعات جوامع اسلامى رجوع به اين سه مرجع است. اختلافات امت اسلامى بر سر مسائل بزرگ و يا كوچك، مىبايست به محاكم تعيين شده از سوى خدا و پيامبر(صلی الله علیه و اله)ارجاع گردد تا دست هيچ تبهكارى بالاى سر مسلمانان نباشد و اين براى شما بهتر و عاقبت و پايانش نيكو است.(1)
امام على(علیه السلام)درباره اطاعت در راه رسيدن به هدف اسلام پس از شهادت به يگانگى خداوند و رسالت پيامبر ختمى مرتبت حضرت محمّد(صلی الله علیه و اله)چنين مىفرمايد: «آگاه باشيد خداوند براى خير و نيكى اهلى و براى حق ستونهايى و براى طاعت نگاهدارندگانى قرار داده است و شما را در هر طاعت بر كار نيك از طرف خداوند مدد و كمكى است كه زبانها را گويا و دلها را ثابت و مطمئن مىسازد و در آن مدد بىنيازى است و براى خواهندگان بهبودى و شفا و درمان است».(2)
از سخنان حضرت نكاتى برداشت مىشود :
1- براى كار نيك و عمل صالح كه خير و صلاح مردمان در آن باشد مثل هر كار و برنامه ديگرى گروهى هستند كه اهل اين كارند و عامل به آن بوده و آن را پرورش داده و به رشد مىرسانند. آنها مؤمنينى هستند كه به خدا و دستورات او ايمان آورده و به آن عمل مىكنند و در نشر و پرورش آن مىكوشند كه در هر عصرى از اعصار وجود دارند و وجودشان از سنتهاى الهى است و بدون وجود آنها اقوام جامعه بشرى و حيات به طور كلى سست مىشود و به خسران و زيان مىانجام كه : «إِنَّ الْاِنسَانَ لَفِى خُسْرٍ * إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ».(1)
در سوره عصر خداوند به عصر و زمان سوگند مىخورد و مىفرمايد كه به طور مسلّم همه انسانها در زيانند. سرمايههاى وجودى خود را چه بخواهند يا نخواهند، از دست مىدهند. ساعات، ايام، ماهها و سالهاى عمر به سرعت مىگذرد. نيروهاى معنوى و مادى تحليل مىرود و توان و قدرت كاسته مىشود. انسان همانند كسى است كه سرمايه عظيمى در اختيار داشته باشد و بى آن كه بخواهد، هر روز بخشى از آن سرمايهها را از او مىگيرند. اين طبيعت زندگى دنيا است، طبيعت زيان كردن مداوم. خسران به معنى كم شدن سرمايه است. زيانكاران واقعى كسانى هستند كه سرمايه وجود خود و خانواده خويش را در قيامت از دست مىدهند، بدانيد خسران مبين همين است.
امام هادى(علیه السلام)در حديثى مىفرمايد: «دنيا بازارى است كه جمعى در آن سود مىبرند و جمع ديگرى زيان».(2)در آيه «إِنَّ الْاِنسَانَ لَفِى خُسْرٍ»، خداوند مىفرمايد كه همه در اين بازار بزرگ زيان مىكنند مگر يك گروهى كه برنامه آنها در آيه بعد بيان مىشود. تنها يك راه براى جلوگيرى از اين خسران عظيم و زيان قهرى و اجبارى وجود دارد؛ مگر كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند و يكديگر را به
طرفدارى و انجام حق سفارش كردند و يكديگر را به صبر و استقامت توصيه نمودند.
امير مؤمنان على(علیه اسلام)مىفرمايد: «براى وجود شما، بها و قيمتى جز بهشت نيست، مبادا آن را به كمتر از آن بفروشيد».(1)
عمل صالح ميوه درخت بارور و پر ثمره ايمان است. عمل صالح نه فقط عبادات، نه تنها انفاق فى سبيل الله، نه تنها جهاد در راه خدا و نه تنها كسب علم و دانش، بلكه هر كار شايستهاى كه وسيله تكامل نفس، پرورش اخلاق، قرب الى الله و پيشرفت جامعه اسلامى و انسانى در تمام زمينهها شود، عمل صالح است. حتى گاهى ممكن است عمل صالح از بعضى از انسانهاى غير مؤمن سر زند ولى مسلماً ريشهدار، پايدار و گسترده نيست، چرا كه از انگيزههاى عميق الهى سرچشمه نمىگيرد و از جامعيت برخوردار نيست. به همين دليل در آيات قرآن، غالباً عمل صالح همراه ايمان به عنوان لازم و ملزوم يكديگر آمده است.(2)
2- براى رسيدن به حق و رساندن ديگران به حق پايهها و ستونهايى لازم است كه وظيفه آنها برپا داشتن حق و هدايت مردم به حق و راه حق است و آنها هاديان برگزيده از طرف خدا هستند.
3- براى رفتن در اين راه وظيفه بندگان اطاعت از دستورات الهى است كه به وسيله پيشوايان به آنها رسانيده شده و مردمانى از بين امت اسلامى نگاهدارندگان و نگاهبانان آنها هستند كه هم راه را حفظ كرده و هم روندگان را محفوظ نگاه مىدارند كه از گزند حوادث مصون بمانند و در راهى كه در پيش دارند خود را به قدر كافى مهيا ساخته و براى رفتن آماده شوند.
4- به اين راهروان راه حقيقت هميشه و در هر زمان و هر مكان كمكهايى ظاهر و آشكار يا پنهان و نهفته از جانب خداوند منان مىرسد كه به وسيله زبان ما و گفتههاى مردم اشاعه مىيابد و منتشر مىشود و دلها به كمك آنها در ايمان
خويش راسختر و ثابتتر مىگردند و اين از سنتهاى خداوندى است كه هيچ گاه آتش حق را خاموش نمىكند بلكه آن را هميشه روشنتر و روشنتر مىگرداند.
5- در اين طاعت و استفاده از روشها و وسايل است كه دردمندان دل و طالبان شفا، راه درمان را مىيابند و نيازمندان، نياز خود را رفع مىنمايند. پس اطاعت و فرمانبردارى از دستورات الهى كه به وسيله پيامبران و امامان و پويندگان به حق راه آنان در هر عصر و زمان و هر مكان به مردم مستمراً ابلاغ شده و مىشود بهترين راه و وسيله شفاى دردمندان مىباشد، مخصوصاً آنها كه صاحبدلاند و درد دل دارند.(1)
هر مؤمنى به حكم و فرمان قرآن موظف است از خداوند متعال و رسول اكرم(صلی الله علیه و اله)و ائمه اطهار(علیه السلام)در جميع امور اطاعت كند. اطاعت از خدا و رسول خدا(صلی الله علیه و اله)و ائمه اطهار(علیه السلام)موجب عزت و كرامت نفس انسان در دنيا و آخرت مىشود. اگر آدمى به فرمان قرآن و اطاعت خداى رحمان و اولياء بزرگوار دين اسلام گردن نهد و دعوت آنان را اجابت نمايد، هرگز از شيطان اطاعت و پيروى نخواهد كرد و هرگز دعوت شيطان را اجابت نمىكند و هرگز از انسانهاى طاغوتصفت و متكبر و مستكبر و فاسق اطاعت و پيروى نخواهد كرد و به هيچ بهانهاى فرمان و دعوت پيروان دنيا و هوا و هوس را اجابت نمىنمايد. مؤمن مىداند كه برترين اطاعتها دورى كردن از لذتپرستى و لذتگرايى است. او مىداند برترين ورعها دورى از اميال و شهوتها است.
به اين سبب هرگز از لذتپرستان لذتگرا و پيروان اميال و شهوات حيوانى و نفسانى در هيچ امرى پيروى نمىكند، زيرا پيروى از طاغوتيان متكبر و مستكبر و دنياپرست و لذتپرست و شهوتپرست، نتيجهاى جز خوارى و ذلت و انحطاط در دنيا و آخرت در پى نخواهد داشت.(2)
عزت از ريشه «عزز» به معنى توانايى و قدرت و نقطه مقابل ذلت است و آن حالتى است كه از مغلوب شدن مانع مىشود. همچنين شىء كمياب را كه رسيدن به آن سخت و دشوار است، عزيزالوجود گويند.
به هر حال در مفهوم عزت، توانايى، غلبه و قدرت نهفته است. تعزيز و تعزّز، تقويت و نفوذناپذيرى معنى مىشود. عزيز به معناى قادر و توانا و نفوذناپذير و كسى است كه مغلوب نمىشود و چيزى براى او ممتنع نيست، منيع و دافع است و كسى نمىتواند او را زبون كرده و به مقام سلطنت بر او برسد، به همين معنى است كه عزيز از اسماء حسناى حضرت احديت مىباشد. البته گاهى عزيز به معنى سخت و دشوار است و قرآن كريم اين نام را براى كفار مجازاً و به جهت استهزاء به كار برده است زيرا كفار عزت ظاهرى و ادعايى ناشى از تكبر و غرور و غفلت متكى بر قدرت دنيوى براى خود قائل هستند.
راغب در مفردات مىگويد: «عزت در اصل آن حالتى است كه انسان را مقاوم و شكستناپذير مىسازد، به همين جهت به زمينهاى صُلب و محكم (عَزاز) بر وزن (اساس) مىگويند».(1)
كرامت از ريشه «كَرَم» به معنى سخاوت، شرافت، عزت و نقطه مقابل لئامت و پستى است. كرم براى خداوند احسان و براى انسان مروت و شرافت و اخلاق پسنديده است. كريم به معنى سخى، سخاوتمند، نفيس، عزيز و شريف است و از اسماء حسنى مىباشد و براى حق تعالى به معنى جواد و منعم است و نيز صاحب رزق كريم يعنى عظيم و واسع و بدون ناگوارى است. كريم به معنى بزرگ، بزرگوار، عظيم، محترم، گرانقدر و نظاير اينها مىباشد و به همين معنى صفت قرآن است.
1) اقتباس از قاموس قرآن، ج 4، ص 314 تا 338
اكرم، اسم تفضيل است «وَ ربك الاكرم» يعنى «و ربك اعظم كرماً» هيچ كرمى به عظمت كرم او نيست، عطاى او مافوق همه عطاها است. او صاحب اكرم است در مقام افاضه رحمت و نعمت. او معطى و مفيض همه نعمتها است. ذوالجلال والاكرام است، داراى جمال و عظمت و صاحب صفات جمال و نعمت و رحمت است. ذات او بالاتر و اعلى و برتر از درك و وصف و صاحب كبريا و عزت و پاكى و عظمت است. سبوح و قدوس است و تعالى و علو مخصوص اوست. پس هر عزت و كرامتى ظهور عزت و كرامت اوست يعنى كاملترين مصداق عزت و كرامت فقط براى خداى سبحان ثابت است و ساير كرامتها و عزتها همه شعاع عزت و كرامت الهى و موهبت او هستند.
سيدالشهداء امام حسين(علیه السلام)فرموده است: «اللّهم اِنّى اَحمدُك عَلى اَن اكرمتنا بالنُبوّةِ وَ علَّمتنا القُرآنَ و فَقهتنا فِى الدّين»:«خداوندا، من تو را سپاس مىگويم، براى اين كه به وسيله نبوت ما را كرامت بخشيدى و قرآن را به ما آموختى و ما را فقيه در دين قرار دادى».(1)
كرامت، نحوه وجود هستى خاصّى است كه كاملترين مصداق آن براى خداى سبحان ثابت است و نه تنها داراى عالىترين درجه وجود بوده، بلكه خود، هستى محض است، چون معناى كرامت هم بر واجب الوجود و هم بر ممكن الوجود به نحو اشتراك معنوى نه لفظى اطلاق مىشود. كرامت، حرّيت خاص است و از صفات برجسته و ممتاز شخصيت انسانى به شمار مىآيد. كرامت سبب گرامى شدن موجودى است كه داراى كرامت باشد. قرآن كريم مىفرمايد كه نوع انسان فى نفسه، كريم خلق شده و شايستگى كرامت اكتسابى را هم دارد. همچنين قرآن كريم براى انسانهاى مؤمن عزّت نفس قائل است و در اين زمينه چنين مىفرمايد: «وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لاَ يَعْلَمُونَ».(2)«عزت مخصوص خدا و رسول
او و مؤمنان است ولى منافقان نمىدانند». اين آيه مىگويد: كسانى كه خود را عزيز مىدانند و ديگران را ذليل و خود را ولى نعمت مىدانند و ديگران را محتاج، يك تفكر منافقانه دارند كه از غرور و تكبر و گمان استقلال خويش در برابر خدا ناشى مىشود. اگر آنها به حقيقت عبوديت و بندگى آشنا بودند و مالكيت خدا را بر همه چيز قطعى مىدانستند هرگز گرفتار اين اشتباه خطرناك نمىشدند. آرى اگر كسى از درك توحيدى درستى برخوردار باشد و مسئله مالكيت خداوند را نسبت به تمام خزاين آسمانها و زمين به درستى درك كند، خواهد فهيمد كه همه عزّتها از آن خداوند است و ادعاى عزّت بدون ايمان و عبوديت، ادعايى گزاف و بيهوده است.
بنابراين عزت تنها از آن خدا و كسانى است كه مؤمن و عبد حقيقى خدا هستند، يعنى عزت تنها مخصوص او و رسول او و مؤمنان است. امّا اين حقيقت توحيدى را كوردلان منافق و استعمارگران كافر و مشرك هرگز نمىدانند و نخواهند دانست. بدون شك كسى كه خواهان عزت است بايد بداند كه: «مَنْ كَانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ وَالَّذِينَ يَمْكُرُونَ السَّيِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَكْرُ أُولئِکَ هُوَ يَبُورُ»(1):«كسى كه خواهان عزّت است (بايد از خدا بخواهد، چرا كه) تمام عزّت براى خداست، سخنان پاكيزه به سوى او صعود مىكند و عمل صالح را بالا مىبرد و آنها كه نقشههاى بد مىكشند، عذاب سختى براى آنها است و مكر (و تلاش افسادگرانه) آنان نابود مىشود (و به جايى نمىرسد). از آن جا كه تنها ذات پاك خداست كه شكستناپذير است لذا تمام عزّت از آن خدا است و هر كس عزّتى كسب مىكند از بركت درياى بىانتهاى اوست».
پيامبر اكرم(صلی الله علیه و اله)در حديثى مىفرمايد: «پروردگار شما همه روزه مىگويد: منم عزيز، و هر كس عزت دو جهان را مىخواهد، بايد از عزيز اطاعت كند».(2)
امام حسن(علیه السلام)در ساعات آخر عمرش مىفرمايد: «هر گاه بخواهى بدون داشتن قبيله عزيز باشى و بدون قدرت حكومت، هيبت داشته باشى از سايه ذلت معصيت خدا به در آى و در پناه عزت اطاعت او قرار گير».(1)
آرى مؤمنان در پرتو عزت پروردگار كسب عزت كرده و مىكنند و پيوسته در مسير اطاعت او گام برمىدارند. آنان به وسيله سخنان پاكيزه و افكار و عقايد پاك و اعمال صالح و شايسته كه به سوى پروردگار بالا مىرود، كسب عزت مىنمايند. پس راه به دست آوردن عزت (كلام طيب و عمل صالح) است.(2)
اگر چه در فارسى روزمره «عزّت» به معنى احترام و آبرو يا گرانبها بودن است، ولى در لغت عرب چنين نيست. «عزت» به معنى قدرت شكستناپذير است، قابل توجه اين كه در آيه 8 سوره منافقون و در آيه 10 سوره فاطر، عزت منحصراً از آن خدا شمرده شده و از آن رسول او و مؤمنان است. چرا كه اولياء و دوستان خدا نيز، پرتويى از عزت خدا را دارند و به او متّكى هستند.
به همين دليل، در روايات اسلامى روى اين مسئله تأكيد شده است كه مؤمن نبايد وسايل ذلت خود را فراهم سازد. خدا خواسته او عزيز باشد، او هم براى حفظ اين عزت بايد بكوشد. امام صادق(علیه السلام)در تفسير آيه 8 سوره منافقون مىفرمايد : «مؤمن عزيز است و ذليل نخواهد بود، مؤمن از كوه محكمتر و پر صلابتتر است چرا كه كوه را با كلنگها ممكن است قطعهقطعه كرد ولى چيزى از دين مؤمن هرگز كنده نمىشود».(3)
در حديث ديگرى امام(علیه السلام)مىفرمايد: «سزاوار نيست مؤمن خود را ذليل كند، سؤال شد چگونه خود را ذليل مىكند؟ فرمود: به سراغ كارى مىرود كه از او ساخته نيست».(4)
نيز امام صادق(علیه السلام)در حديث ديگرى مىفرمايد: «خداوند همه كارهاى مؤمن را به او واگذار كرده جز اين كه به او اجازه نداده است خود را ذليل و خوار كند، مگر نمىبينى خداوند در اين باره فرموده: عزّت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است، سزاوار است مؤمن هميشه عزيز باشد و ذليل نباشد».(1)و(2)
كرامت به معناى پاك بودن از آلودگىها است و به سبب عزت و شرف و كمال مخصوص به آن موجود است كه كرامت به او نسبت داده مىشود. در دين اسلام دو نوع كرامت براى انسان ثابت شده است كه عبارتند از :
1- كرامت ذاتى و حيثيت طبيعى كه همه انسانها مادامى كه به اختيار خود با ارتكاب به خيانت و جنايت بر خويشتن و يا ديگران آن كرامت را از خود سلب نكنند، از اين صفت شريف برخوردارند. كرامت ذاتى را همه انسانها دارا مىباشند.
2- كرامت ارزشى (اكتسابى) كه از به كار انداختن استعدادها و نيروهاى مثبت در وجود آدمى و تكاپو در مسير رُشد و كمال و خيرات ناشى مىگردد. اين كرامت اكتسابى و اختيارى است كه ارزش نهايى و عالى انسانها مربوط به همين كرامت است.
قرآن كريم در مورد كرامت ذاتى كه موهبتى و غيراختيارى است و خداوند آن را به همه انسانها عنايت فرموده است در آيه 70 سورء اسراء مىفرمايد: «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِى آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً»:«و ما تحقيقاً فرزندان آدم را تكريم نموديم و آنان را در خشكى و در دريا به حركت درآورديم و از مواد پاكيزه بر آنان روزى مقرر ساختيم و آنان را بر بسيارى از موجوداتى كه آفريديم برترى داديم». اين آيه با كمال صراحت اثبات مىكند كه خداوند متعال فرزندان آدم(علیه السلام)را ذاتاً مورد تكريم قرار داده و آنان را بر مقدارى فراوان از كائنات برترى داده است.
به همين دليل قاطع و صريح، افراد انسانى بايد اين كرامت و حيثيت را براى همديگر به عنوان يك حق بشناسند و خود را در برابر آن حق مكلف ببينند. منشأ اين كرامت ذاتى عبارت است از رابطه بسيار مهم و باارزش خداوندى با انسان كه در آيه شريفه 72 سوره صاد: «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُّوحِى»:«و در او (انسان) از روح خود دميديم» بيان شده است، و اين تكريم بسيار با عظمت، انسان را شايسته سجده فرشتگان نمود. هم چنين منشأ اين كرامت عبارت است از صفات و نيروها و استعدادهاى بسيار با اهميت كه آدمى با به كار انداختن آنها و تكاپوى مخلصانه در مسير حيات معقول با اتصاف به كرامت عالى ارزشى نايل مىگردد. از اين آيه شريفه استفاده مىشود كه افراد انسانى به اضافه حق حيات و تكليف ديگران به مراعات آن، داراى حق كرامت ذاتى مىباشند و مادامى كه خود انسان آن كرامت و حيثيت را به جهت جنايت و خيانت بر خويشتن يا بر ديگران، از خود سلب نكند، ديگران مكلف به مراعات اين حق مىباشند، همان گونه كه مكلف به مراعات حق حيات يكديگر هستند.(1)
در آيه مورد بحث سوره اسراء قرآن به طور سر بسته مىفرمايد كه ما انسان را تكريم كرديم و گرامى داشتيم. اما در اين كه خداوند به چه چيز انسان را تكريم كرده و گرامى داشته ميان مفسران گفتوگو است. بعضى، اين اكرام را به خاطر اعطاى قوه عقل و نطق و استعدادهاى مختلف و آزادى اراده مىدانند. بعضى، اندام موزون و قامت راست. بعضى، موهبت انگشتان، كه با آن مىتواند كارهاى بسيار ظريف و دقيق انجام دهد و همچنين قدرت بر نوشتن دارد. بعضى به اين كه انسان، تقريباً تنها موجودى است كه مىتواند غذاى خود را با دست بخورد. بعضى، به خاطر سلطه او بر تمام موجودات روى زمين و بعضى، به خاطر شناخت خدا و قدرت بر اطاعت فرمان او مىدانند. ولى روشن است، اين مواهب در انسان جمع هستند و هيچ گونه
1) پيام خرد، ص 107 و 108
تضادى با هم ندارند، بنابراين، گرامى داشت خدا نسبت به اين مخلوق بزرگ، با همه اين مواهب و غير اين مواهب است. بنابراين، انسان امتيازات فراوانى بر مخلوقات ديگر دارد كه هر يك از ديگرى جالبتر و والاتر است و روح انسان، علاوه بر امتيازات جسمى، مجموعهاى است از استعدادهاى عالى و توانايىهاى بسيار، براى پيمودن مسير تكامل به طور نامحدود. تنها موجودى كه از نيروهاى مختلف، مادى و معنوى، جسمانى و روحانى تشكيل شده و در لابهلاى تضادها مىتواند پرورش پيدا كند و استعداد تكامل و پيشروى نامحدود دارد، انسان است.
حديثى از اميرمؤمنان على(علیه السلام)نقل شده كه شاهد روشنى بر اين مدعا است، مىفرمايد: «خداوند خلق عالم را بر سه گونه آفريده: فرشتگان، حيوانات و انسان. فرشتگان عقل دارند بدون شهوت و غضب، حيوانات مجموعهاى از شهوت و غضبند و عقل ندارند، اما انسان مجموعهاى است از هر دو، تا كدامين غالب آيد، اگر عقل او بر شهوتش غالب شود، از فرشتگان برتر است و اگر شهوتش بر عقلش چيره گردد، از حيوانات پستتر».(1)
آرى همه انسانها از فرشتگان برترند، اما بالقوه و بالاستعداد، يعنى همگى اين زمينه و شايستگى را دارند، حال اگر از آن استفاده نكنند و سقوط نمايند، مربوط به خودشان است.(2)
قرآن كريم در مورد كرامت ارزشى (اكتسابى) در آيه 13 سوره حجرات چنين مىفرمايد: «يا اَيُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقناكُم مِن ذَكَرٍ وَ اُنثى وَ جَعَلناكُم شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنَدَ اللهِ اَتقاكُم إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ»: «اى مردم، ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را شعبهها و قبيلهها قرار داديم تا با يكديگر با تحصيل معرفت، زندگى هماهنگى داشته باشيد، قطعاً با كرامتترين شما نزد خداوند با تقواترين شما است، خداوند دانا و آگاه است».
بالاتر از كرامت ذاتى كه همه انسانها دارند، كرامت ارزشى و اكتسابى است. خداوند ملاك امتياز و برترى در كرامت اكتسابى و ارزشى را بر مبناى تقوا استوار نموده است. با توجه به اين كه اكثر اولاد آدم با داشتن آن همه نيروها و استعدادها و امتيازات، از مراعات حقوق انسانى، سر باز مىزنند و منحرف مىگردند و ظلوم و جهول و كنود (كسى كه به نعمتهاى خداوندى كفران مىورزد) و هلوع (كسى كه در مقابل خير و شر شخصيت ثابت ندارد) و ضعيف خوانده مىشود، معلوم مىگردد كه خداوند سبحان فقط زمينه ارزش و كرامت و شرافت را در انسان به وجود آورده است. يعنى همه نيروها و استعدادهاى مثبت كه خداوند به انسانها عنايت فرموده است، مقتضاى ارزش شرف و حيثيت است كه مقتضى به وجود آمدن حق كرامت براى آنان مىباشد. نه اين كه در همه موقعيتها و شرايط، انسانها داراى شرف ذاتى و كرامت وجودى هستند، لذا اگر انسانى درصدد هواپرستى و خودكامگى و قدرت بازى و خود هدفى برآمده و آن نيروها و استعدادها را به سوى اهداف پليد خود توجيه و مورد بهرهبردارى قرار داد، قطعى است كه چنين انسانى نه فقط حق كرامت و شرافت و احترام ذاتى ندارد، بلكه بدان جهت كه مخلّ حيات و كرامت و آزادى ديگر انسانها مىباشد، مجرم بوده و بايد مؤاخذه و براى دفاع از حقوق حيات و كرامت و آزادى آنان مورد كيفر قرار بگيرد. كرامت اكتسابى همان كرامت انسانى الهى است و عبارت است از آن شرف و حيثيت ارزشى كه انسان، با كوشش اختيارى در مسير تزكيه نفس و تحصيل معرفت و هستىيابى و تقرّب به پروردگار متعال كه شناخت و احترام به كرامت انسانى يكى از مقدمات ضرورى آن است به دست بياورد.
اين همان كرامت عظمى است كه خداوند سبحان در آيه 13 سوره حجرات بيان فرموده است. بنابراين، معناى تقوا عبارت است از صيانت ذات در جاذبه كمال الهى. قطعى است كه هر يك از اين دو نوع كرامت يعنى (1- كرامت ذاتى طبيعى انسان، 2- كرامت اكتسابى انسانى الهى)، داراى درجاتى مختلف است و ملاك اختلاف
درجات يا مقدار و كيفيت آگاهى از عظمت و ارزش وجود انسانى و به ثمر رسانيدن شخصيت الهى است كه مديريت وجود انسان را در جهانى معنى دار اداره مىنمايد.(1)
قرآن مجيد همه مباهات و مفاخرههاى عصر جاهلى را در آيه 13 سوره حجرات به طور كلى از كار مىاندازد. در اين آيه افتخار به نَسَب و قبيله و طائفه و قبيله برتر و نژاد برتر و خون و رنگ و مال و مقام و ثروت و تمامى اين گونه امتيازات ظاهرى و افتخارات مادى به طور كلى نفى و انكار مىشود. اين آيه عزيز و شريف يك معيار واقعى و ارزشى را معرفى مىفرمايد و آن را محور كرامت قرار مىدهد و آن يگانه معيار واقعى ارزشى، تقواى الهى است.
به اين ترتيب قرآن قلم سرخ بر تمامى اين گونه بلندپروازىهاى كاذب و ضد ارزشهاى بيمار گونه مىكشد و اصالت و واقعيت را به تقوا و پرهيزكارى و خداترسى مىدهد و مىگويد كه براى تقرب به خدا و نزديكى به ساحت مقدس الهى، هيچ امتيازى جز تقوا مؤثر نيست. قرآن كريم حتى براى موضوعات مهمى، همچون علم و دانش، اگر در مسير ايمان و تقوا و ارزشهاى اخلاقى قرار نگيرد، اهميت قائل نيست.
در حديثى پيامبر(صلی الله علیه و اله)در مكه مىفرمايد: «اى مردم، خداوند از شما ننگ جاهليت و تفاخر به پدران و نياكان را زدود، مردم دو گروه بيش نيستند: يا نيكوكار، با تقوا و ارزشمند نزد خدا و يا بدكار و شقاوتمند و پست در پيشگاه حق، همه مردم فرزند آدماند و خداوند آدم را از خاك آفريده، چنان كه مىگويد: (اى مردم، ما شما را از يك مرد و زن آفريديم، و شما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم تا شناخته شويد، از همه گرامىتر نزد خداوند كسى است كه از همه پرهيزكارتر باشد، خداوند دانا و آگاه است)».(2)حضرت در حديثى ديگر مىفرمايد: «اى مردم بدانيد، خداى شما يكى
است و پدرتان يكى، نه عرب بر عجم برترى دارد و نه عجم بر عرب، نه سياهپوست بر گندمگون و نه گندمگون بر سياه پوست، مگر به تقوا، آيا من دستور الهى را ابلاغ كردم؟ همه گفتند: آرى حضرت فرمود: اين سخن را حاضران به غايبان برسانند».(1)
همانطور كه حضرت رسول(صلی الله علیه و اله)فرمودند: مردم دو گروه بيش نيستند يا نيكوكار و با تقوا و ارزشمند و يا بدكار و شقاوتمند و پست. از اين روايت شريف و ساير روايات و آيات نظير اين روايت، روشن مىگردد كه انسان موجودى است دو قطبى، با دو گونه كشش متعارض، گاهى به سوى عقل و جنود عقل گرايش دارد و گاهى به سوى جهل و جنود جهل متمايل است. گاهى ميل به تقوا دارد و گاهى به سوى فجور كشيده مىشود. گاهى محركهاى عقلانى اعمال او را سامان مىدهد و گاهى انگيزههاى شهوانى او را به عمل وامىدارد. گاهى نگاه او به سوى اعلى عليين است و گاهى به سوى اسفل السافلين نگاه مىكند. گاهى به سوى ملائك كشيده مىشود و گاهى به سوى حيوانات ميل مىكند.
آرى در درون آدمى تخاصمى هميشگى است ميان دو دسته از قوا و نيروها و استعدادها و گرايشات و انگيزهها و محركهاى متضاد. يك دسته عقل و تقوا و سپاهيان عقل و تقوا هستند كه مبدأ نور و تعالى و تكامل و حركت انسان به سوى اعلى عليين و الله مىباشند و اينها جنود الرحمناند. يك دسته ديگر جهل و فجور و سپاهيان جهل و شهوت هستند كه مبدأ ظلمت و انحطاط و ابتذال و حركت انسان به سوى اسفل السافلين و شيطان مىباشند و اينها جنود شيطان در وجود انسان هستند.
البته در اين ميان هم عنصر اراده و اختيار و انتخاب و تعليم و تربيت و هدايت و مسئوليتپذيرى نقش دارد و هم عنصر وراثت و محيط با همه اشكال مختلفش. عزت و كرامت نفس محور فضايل و اخلاقيات حسنه اسلامى است و از سوى
1) تفسير نمونه، ج 22، ص 208 و 209
ديگر محور عزت و كرامت نفس بر پايه تقواى الهى استوار است. بنابراين در تعاليم اسلامى سفارش اكيد شده است كه انسان از عزت و كرامت نفس خود براساس تقواى الهى پاسدارى و حفاظت كند و آن را از همه آفات و امراض و بيمارىهاى گوناگون مصون بدارد.
حضرت على(علیه السلام)در وصيتنامهاى به فرزند بزرگوارش امام مجتبى(علیه السلام)مىنويسد: «اكرم نفسك عَن كُلِّ دِنيَّةٍ وَ ان ساقَتكَ اِلَى الرَّغائِبِ فَاِنَّكَ لَن تَعتاضَ بِما تَبذُلُ مِن نَفسِكَ عِوضاً»(1):«اى پسرم نفس خود را گرامى و محترم بدار از اين كه به پستى دچار شود، زيرا اگر از نفس خود چيزى را باختى ديگر هيچ چيزى نمىتواند جاى آن را بگيرد، و هيچ عوضى برايش پيدا نمىكنى».همچنين اميرالمؤمنين على(علیه السلام)مىفرمايد: «من كَرُمَت عَلَيه نَفسُهُ هانت عَليهِ شَهَواتُهُ»(2): «آن كس كه نفسش را گرامى بدارد، براى او شهوات خيلى كوچك است». يعنى مخالفت با شهوات براى او كار بسيار آسانى است. پيامبر اكرم(صلی الله علیه و اله)فرمود: «اُطلبُوا الحوايجَ بِعزّةِ الاَنفس»(3):«نيازهاى خود را همراه با عزت نفس طلب كنيد». يعنى انسان حتى در برآورده كردن احتياجات ضرورى و اوليه خود نيز بايد به گونهاى اقدام كند كه عزت نفس او مخدوش نشود.
امام على(علیه السلام)فرمود: «اَلمَنيَّةُ وَ لا الدَّنيةٌ، التّقلُّلُ وَ لاَ التَّوَسُل»(4): «مرگ آرى اما پستى هرگز، به كم ساختن آرى اما دست پيش ديگران دراز كردن هرگز». آن حضرت مىفرمايد: «فالموتُ فى حَيوتكُم مقهورينَ و الحيوةُ فى مَوتكُم قَاهِرين»(5): «مردن اين است كه مغلوب و مقهور ديگران باشيد، هر چند زنده باشيد و زندگى اين است كه پيروز باشيد، هر چند زير خاك باشيد». امام حسين(علیه السلام)
مىفرمايد: «مَوتٌ فى عِزٍ خَيرٌ مِن حَياةٍ فى ذُلٍّ»:«مردن با عزت، از زندگى در ذلّت بهتر است و بر آن ترجيح دارد».(1)جمله معروف ايشان اين است كه «هَيهاتَ مِنَّا الذّلَّةٌ»:«هر گونه ذلتى از ما به دور است».(2)حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «قَدرُ الرَّجُلِ عَلى قَدرِ هِمَّتِهِ وَ شَجاعَتُهُ عَلى قَدرِ اَنَفَتِهِ و عفّتُهُ عَلى قَدرِ غيرتِهِ»(3):«قدر و اندازه هر كس همان قدر و اندازه همتش است، و شجاعت هر كس به اندازه حس مردانگى او است و عفت و پاكدامنى هر كس به اندازه غيرتش است».
همچنين ايشان در نامه به امام حسن(علیه السلام)فرمود: «لا تَكُن عَبدَ غَيرِكَ وَ قَد جَعَلَكَ اللهُ حُرّاً»:«پسرم هرگز در دنيا بنده كسى مباش زيرا خداوند تو را آزاد آفريده است».(4)
در تعاليم دين مقدس اسلام، از جمله در قرآن و فرمايشات پيامبر اكرم(صلی الله علیه و اله)و حضرت على(علیه السلام)و به خصوص حضرت امام حسين(علیه السلام)عباراتى وجود دارد كه عزت و شرافت و كرامت انسانى در آنها موج مىزند. دعوت به حرّيت و آزادگى در نزد امام حسين(علیه السلام)آن چنان با ارزش است كه حتى خطاب به آل ابوسفيان مىفرمايد: «اگر خدا را نمىشناسيد و اگر به معاد ايمان نداريد پس حداقل حرّيت و آزادگى داشته باشيد».(5)
انسانى كه داراى حرّيت و آزادگى است مرتكب اعمال ناجوانمردانه نمىشود. انسانى كه داراى عزت نفس و كرامت و شرافت شخصيت است، مرتكب اعمال حرام شهوانى نمىشود. انسانى كه داراى عزت نفس باشد به هيچ گونه حقارت و ذلت و پستى تن در نمىدهد و پيوسته از پاكى و طهارت و شرافت و عزت نفس خود در برابر انواع هواهاى نفسانى و تمايلات حيوانى و امراض روانى و بيمارىهاى معنوى مراقبت و مواظبت دائمى مىنمايد.
بشر امروز در برابر ناراحتىهاى روانى و نگرانىهاى روحى و بحرانهاى متعدد معنوى و اخلاقى قرار گرفته است. از قبيل اضطراب و نگرانى، تضادهاى درونى و برونى، قيافههاى عصبانى، بيمارىهاى روانى، خودكشى، احساس تنهايى، خالى ماندن ساعات فراغت، نداشتن احساس پناهگاه، بيمارىهاى عصبى و اختلالات روانى، احساس پوچى و بىهدف بودن زندگى، عصيان جوانان به اشكال مختلف، تصوير ترسناك از آينده و دوران پيرى و وحشت از مرگ و رو به رو شدن با چهره مرگ، كمبود عواطف انسانى و گرسنگى و انواع ظلمها و ستمهاى گوناگون، احساس ناخشنودى و عدم اشباع كامل، آلودگى محيط زيست و انواع امراض جسمى و روحى ناشى از آن، بدبينى و سوءظن عميق و آزار دهنده، علم زدگى و علم پرستى، پول زدگى و پول پرستى، دنيا زدگى و دنيا پرستى، ترس از آينده، احساس گناه و شرمسارى همراه با عذاب وجدان، روى آوردن به عرفانهاى كاذب و منفى ضد مذهب و منهاى مذهب، روى آوردن به زندگى تجملى و رفاه زدگى و ماترياليسم اخلاقى، خودباختگى و خودفراموشى و مسخِ هويت و از خودبيگانگى، روى آوردن به ماترياليسم عقيدتى و دهرىگرى و مكاتب منكر خدا و معاد و خدافراموشى و بيگانگى با خدا و سرانجام روى آوردن به انكار خدا و معاد و انكاروحى و نبوت و انكار روح و عالم غيب و انواع نفس پرستى و خود پرستى و شيطان پرستى.
به راستى درمان اين همه درد عميق چيست؟ چگونه مىتوان بر اين بحرانهاى عميق معنوى و اخلاقى و روحى و روانى غلبه كرد؟ بىشك جواب اين گونه سؤالها و درمانها اين گونه دردها، ايمان به خدا و ديندارى به معنى واقعى آن است. امروزه آن چيزى كه مورد غفلت عموم پزشكان و روانپزشكان و رواندرمانان و مشاوران متخصص و برجسته در سطح جهان قرار گرفته است، نقش و عامل بسيار
عميق و مؤثر ايمان و ديندارى است. آن چه به حيات انسان معنا و هدف و جهت مىدهد و آن چه براى بشر آرامش واقعى را به دنبال دارد و سعادت دنيوى و اخروى او را تأمين و تضمين مىكند، خداباورى و خداپرستى و ديندارى است. آن چه انسان را از گناه، كينهتوزى، نداشتن عفو و گذشت، ترس، اضطراب و شكست، محروميت، عدم تصميم و اراده، شك و ترديد و افسردگى نجات مىدهد و به ساحل پاكى و امنيت و آرامش مىرساند، ايمان به خدا و خداپرستى و ديندارى است.
الف - درمانگرى با ذكر : قرآن كريم در آيات متعدد ايمان به خدا را موجب آرامش قلبها و اطمينان دلها و سكينه و سكونت روح و روان معرفى مىكند و مىفرمايد: «هُوَ الَّذى اَنزَلَ السَّكينَةَ فِى قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدادُوا إِيماناً مَعَ إِيمانِهِم وَ لِلّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَالاَْرْضِ و كانَ اللّهُ عَلِيماً حَكِيماً»: «او كسى است كه آرامش را در دلهاى مؤمنان نازل كرد تا ايمانى بر ايمانشان بيفزايد، لشكريان آسمانها و زمين از آنِ خداست و خداوند دانا و حكيم است».(1)
سكينه به معنى آرامش قلب و اطمينان خاطر است و سبب ثبات و آرامش ظاهرى مىباشد. بعضى آن را به معنى زوال ترس دانستهاند.(2)سكينه، ترديد و وحشت را از انسان زايل مىكند و او را در طوفان حوادث ثابت قدم مىدارد. اگر ايمان هيچ ثمرى جز همين مسئله آرامش نداشت، كافى بود كه انسان با تمام وجود از آن استقبال كند، چه رسد به ثمرات و بركات ديگر. بررسى حال مؤمنان و افراد بىايمان، روشنگر اين حقيقت است كه گروه دوم در يك حال اضطراب و نگرانى دائم به سر مىبرند، در حالى كه گروه اول از اطمينان خاطر بىنظيرى بهرهمندند و در سايه آن، هرگز از كسى جز خدا نمىترسند. هرگز ملامتها و سرزنش اين و آن در اراده آهنينشان اثر نمىگذارد. هرگز به خاطر آن چه از دست دادهاند غمگين
نمىشوند و به آن چه دارند دلبستگى شديد ندارند و اين دو اصل سبب مىشود كه آرامش روحى آنها به خاطر گذشته و آينده متزلزل نشود. هرگز در برابر حوادث سخت، سست نمىشوند و اندوهى به خود راه نمىدهند و همواره خود را برتر از دشمن مىبينند.(1)
اسلام در آيات متعددى اطمينان و آرامش را در سايه لطف پروردگار مىداند و روشن است شخصى كه ايمان داشته باشد متوجه است، نگرانىها نمىتوانند او را از پاى درآورند زيرا تكيهگاه او خداست كه مىتواند همه مشكلات او را دفع كند و هر وضعى برايش پيش آيد آن را به صلاح خود مىداند و از آن استقبال مىكند و او مىداند كه براى اين چند روزه دنيا ساخته نشده كه پس از مرگ فنا و هيچ شود، بلكه مىداند زندگى اين جهان براى همه پايان يافتنى است و بايد در جايى ديگر زندگى جاودانى را شروع كند.
آيه 126 سوره آل عمران و آيه 10 سوره انفال و آيه 28 سوره رعد به اين مسئله يعنى آرامش خاطر و اطمينان نفس اشاره دارند و در سوره رعد با صداى رسا خداوند مىفرمايد: «أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»: «با ياد خدا قلبها آرامش مىيابد». زيرا زندگى منهاى خداوند چيزى جز پوچى و هيچى نخواهد بود كه به دنبال آن نگرانى در همه جوانب زندگى پديد خواهد آمد. چگونه دل با ياد خدا آرام مىگيرد؟ هميشه اضطراب و نگرانى، يكى از بزرگترين بلاهاى زندگى انسانها بوده و هست و عوارض ناشى از آن، در زندگى فردى و اجتماعى كاملاً محسوس است. هميشه آرامش، يكى از گمشدههاى مهم بشر بوده و به هر درى مىزند تا آن را پيدا كند.
به طور كلى آرامش و دلهره نقش بسيار مهمى در سلامت و بيمارى فرد و جامعه و سعادت و بدبختى انسانها دارد و چيزى نيست كه بتوان از آن به آسانى گذشت.
1) سوره احزاب، آيه 39، سوره مائده، آيه 54، سوره حديد، آيه 23، سوره آل عمران، آيه 139
قرآن با يك جمله كوتاه و پرمغز، مطمئنترين و نزديكترين راه را براى درمان مىگويد: «بدانيد كه ياد خدا آرامبخش دل هاست».(1)
عوامل نگرانىها و پريشانىها :
1- آينده تاريك، گاهى اضطراب و نگرانى به خاطر آينده تاريك و مبهمى است كه در برابر انسان خودنمايى مىكند و علت آن زوال نعمتها، گرفتارى در چنگال دشمن، ضعف و بيمارى و غيره است. همه اينها آدمى را رنج مىدهد، اما ايمان به خداوند قادر متعال، خداوند رحيم و مهربان، خدايى كه همواره كفالت بندگان خويش را برعهده دارد، مىتواند اين گونه نگرانى را از ميان ببرد و به او آرامش دهد كه تو در برابر حوادث آينده درمانده نيستى و خدايى دارى توانا و قادر و مهربان.
2- گاه انسان از گذشته تاريك زندگى خود بيمناك است و فكر او را مشغول و نگران مىسازد. نگرانى از گناهانى كه انجام داده، اما بايد به او گفت كه خداوند، غفّار، توبهپذير، رحيم و غفور است و هر كس عذر تقصير به پيشگاهش ببرد و از گذشته عذرخواهى كند و در مقام جبران برآيد خداوند او را مىبخشد.
3- ضعف و ناتوانى انسان در برابر عوامل طبيعى و گاه در مقابل انبوه دشمنان داخلى و خارجى او را نگران مىسازد، اما هنگامى كه به ياد خدا مىافتد و متّكى به قدرت و رحمت خداوند مىشود، قدرتى كه برترين قدرتها است و هيچ چيزى در برابر آن ياراى مقاومت ندارد، قلبش آرام مىگيرد.
4- احساس پوچى، گاهى ريشه نگرانىهاى آزاردهنده انسان، احساس پوچى زندگى و بىهدف بودن آن است. ولى آن كسى كه به خدا ايمان دارد و مسير تكاملى زندگى را به عنوان يك هدف بزرگ پذيرفته است، تمام برنامهها و حوادث زندگى را در همين خط مىبيند.
5- قدرنشناسى، عامل ديگر نگرانى آن است كه انسان گاهى براى رسيدن به يك
1) سوره رعد، آيه 28
هدف زحمت زيادى را متحمل مىشود، اما كسى را نمىبيند كه براى زحمت او ارج نهد و قدردانى و تشكر كند. اين ناسپاسى او را شديداً رنج مىدهد و در يك حالت اضطراب و نگرانى فرو مىبرد، اما هنگامى كه احساس كند، كسى كه از تمام تلاشها و كوششهايش آگاه است و به همه آنها ارج مىنهد و براى همه آن زحمات پاداش مىدهد خداوند است ديگر چه جاى نگرانى و ناآرامى است؟
6- سوءظنها و توهّمها و خيالات پوچ يكى ديگر از عوامل نگرانى است كه بسيارى از مردم در زندگى خود از آن رنج مىبرند ولى چگونه مىتوان انكار كرد كه توجه به خدا و لطف بىپايان او و دستور به حسن ظن كه وظيفه هر فرد با ايمانى است اين حالت رنجآور را از بين نمىبرد؟ بلكه آرامش و اطمينان جاى آن را مىگيرد.
7- دنياپرستى و دلباختگى در برابر زرق و برق زندگى مادى يكى از بزرگترين عوامل اضطراب و نگرانى انسانها بوده و هست، اما ايمان به خدا و توجه به آزادگى مؤمن كه هميشه با زهد و پارسايى سازنده و عدم اسارت در چنگال زرق و برق زندگى مادى همراه است، به همه اين اضطرابها پايان مىدهد.
حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «دنياى شما در نظر من بىارزشتر از برگ درختى است كه در دهان ملخى باشد كه آن را مىجود».(1)
8- وحشت از مرگ، عامل مهم ديگر براى نگرانى، ترس و وحشت از مرگ است كه هميشه روح انسانها را آزار مىداده است. از آن جا كه امكان مرگ تنها در سنين بالا نيست بلكه در سنين ديگر هم وجود دارد، اين نگرانى مىتواند عمومى باشد. اگر ما از نظر جهانبينى مرگ را به معنى فنا و نيستى و پايان همه چيز بدانيم اين نگرانى كاملاً به جا است ولى هر گاه در سايه ايمان به خدا، مرگ را دريچهاى به يك زندگى وسيعتر و والاتر بدانيم و گذشتن از گذرگاه مرگ را همچون عبور از
1) نهج البلاغه، خطبه 224
دالان زندان و رسيدن به يك فضاى آزاد بشمريم ديگر اين نگرانى بىمعنى است.
البته عوامل نگرانى منحصر به اينها نيست بلكه مىتوان عوامل فراوان ديگرى براى آن برشمرد ولى بايد قبول كرد كه بيشتر نگرانىها به يكى از عوامل فوق بازمىگردد و هنگامى كه ديديم اين عوامل در برابر ايمان به خدا ذوب و بىرنگ و نابود مىگردد، تصديق خواهيم كرد كه ياد خدا مايه آرامش دلها است.(1)
ذكر به معنى ياد كردن است، خواه با زبان باشد يا با قلب و يا هر دو. ذكر كه همان يادآورى است به معنى حفظ شىء مىباشد و ضد آن نسيان و فراموشى و غفلت است. بنابراين ذكر حقيقتى است باطنى و نفسانى كه چه با زبان و چه با قلب صورت بگيرد هر گونه غفلت و نسيان را از ميان مىبرد.
عالىترين ذكر، ذكر خداوند سبحان است كه قرآن كريم به آن دستور داده و مىفرمايد : «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ»(2)، اين آيه نورانى بسيارنويدبخش است و مىفرمايد هر كس كه خدا را ياد كند، خدا او را حتماً ياد خواهد فرمود. همچنين قرآن مجيد مىفرمايد: «به وسيله قرآن كسى را كه از قيامت مىترسد، پند داده و نصيحت كن و او را نسبت به حقايق يادآورى نما، زيرا ذكر و يادآورى و پند دادن براى مؤمنين بسيار سودمند است».(3)
البته بايد دانست كه قرآن مجيد خود بزرگترين مصداق ذكر است و يكى از نامهاى اين كتاب آسمانى (ذكر) است، آنجا كه مىفرمايد: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»(4)، مراد از ذكر در اين آيه شريفه، قرآن مجيد است و چون قرآن يادآور و بيان كننده حقايق دنيا و آخرت است بدان جهت بر آن ذكر اطلاق شده است.(5)
ب - درمانگرى با دعا : دعا به معنى خواندن و حاجت خواستن و استمداد است.
قرآن كريم مىفرمايد: «وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِى عَنِّى فَإِنِّى قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِىْ ...»(1)و نيز مىفرمايد: «وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ»(2)، از اين دو آيه روشن مىشود كه هر كه خدا را بخواند، خدا حتماً اجابت خواهد كرد و اين كه بيشتر دعاها به اجابت نمىرسد يا از آن است كه اجابت آن صلاح بنده نيست، خدا مىداند و بنده نمىداند، در اين صورت دعا، دعا نيست كه قبول شود بلكه نفرين است. يا آن است كه اخلاص در دعا نيست، چون خدا فرموده : «إِذَا دَعَانِى، اُدْعُونِى»، تا انسان قطع از علايق مادى نكند و خدا را با اخلاص نخواند، خدا را نخوانده است بلكه در حين دعوت به جاهاى ديگر نيز تكيه كرده است. وقتى كه انسان خود را مضطرّ ديد و از هر درى نااميد شد و فقط به خدا روى آورد، حتماً دعاى او اجابت خواهد شد. «أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ»(3)، مراد از اضطرار آن است كه راه علاج را از هر سو بسته ببيند. كلمه مضطر روشنگر اخلاص در دعاست.
مطلبى كه نبايد از نظر دور داشت تلاش بعد از دعا و در وقت دعاست. بيشتر مردم فكر مىكنند كه اثر دعا بايد من حيث لا يحتسب باشد و ما كارى نكنيم و دعا به طور خَرق عادت و يا نزديك به آن مستجاب باشد. نه اين گونه نيست، بلكه بايد پس از دعا و در حين آن تلاش كرد و در پى وسيله بود تا خدا مقصود را برآورد «وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ...». گذشته از اينها اثر دعا نسبت به بنده ضرورى و غير قابل انفكاك است زيرا يادآورى خدا و توجه به درگاهش و استمداد از كبريائيش سبب قرب است و اين اثر پيوسته هست.(4)
به طور كلى براى عمران و آبادى روح و روان و قلب و باطن انسان مؤمن در دين مبين اسلام راههاى متعددى مطرح شده است از جمله: طاعت از خدا و اوامر و
نواهى الهى براساس ايمان و اعتقاد و باور قلبى و مؤمنانه و توحيدى، توجه و تمسك به قرآن مجيد و تلاوت و قرائت اين كتاب آسمانى و عمل به فرامين رهايى بخش آن، اطاعت از رسول گرامى اسلام(صلی الله علیه و اله)، اطاعت از امامان معصوم و اهلبيت گرامى پيامبر اكرم(صلی الله علیه و اله)، اطاعت و پيروى از علما و فقهاى دين به خصوص پيروى و اطاعت از ولى فقيه و رجوع به همه علما و مشاوره گرفتن از آنها، تفكر و تدبّر در آيات آفاقى و انفسى و همچنين تفكر و تدبّر در آيات نورانى قرآن و روايات حيات بخش حضرات معصومين :، دعا و توسل به درگاه خدا و اهل بيت عصمت و طهارت :، انجام اعمال صالح واجب و مستحب همچون نماز و ذكر و صلوات و امر به معروف و...، پيشه كردن تقوا و تزكيه نفس و توبه و انابه و استغفار در همه اوقات.
در مورد اهميت و ضرورت دعا كردن، قرآن كريم مىفرمايد: «وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِيْ وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ»:«و هنگامى كه بندگان من، از تو درباره من سؤال كنند (بگو) من نزديكم، دعاى دعا كننده را، به هنگامى كه مرا مىخواند، پاسخ مىگويم، پس بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند، تا راه يابند (و به مقصد برسند)».(1)
در اسلام يكى از راههاى مهم ارتباط انسان با خدا دعا و نيايش است. قرآن كريم خداوند را نزديكترين موجودات به انسان معرفى كرده و مىفرمايد: «خداوند از خودتان به شما نزديكتر است و از شريان گردنهايتان به شما نيز نزديكتر است».(2)
بنابراين آدمى اگر به خودش توجه كند، خدا را مىيابد و او نزديكترين موجودات به انسان است زيرا او ميان ما و قلب ما حايل است.(3)
امام صادق(علیه السلام)مىفرمايد: «زياد دعا كنيد زيرا دعا كليد بخشش خداوند به وسيله
رسيدن به هر حاجت است، نعمتها و رحمتهايى نزد پروردگار است كه جز با دعا نمىتوان به آن رسيد و آگاه باش هر در را كه بكوبى عاقبت گشوده خواهد شد».(1)
همچنين امام صادق(علیه السلام)مىفرمايد: «در نزد خداوند مقاماتى است كه بدون دعا كسى به آن نمىرسد».(2)دعا نوعى خودآگاهى و بيدار دلى و بيدار فكرى مىباشد.
انسان با دعا پيوندى عميق و باطنى با مبدأ نيكىها و خوبىها يعنى خداوند متعال برقرار مىسازد. شرط دعا پاكى و طهارت است از جمله پاكى قلب و روح و روان كه با توبه مىتوان به آن دست يافت، ديگر پاكى اموال و حلال بودن تغذيه و لباس و مسكن، همچنين مبارزه با فساد يعنى نهى از منكر و دعوت به خيرات يعنى امر به معروف نيز از شرايط دعاى مقبول معرفى شده است. از شرايط ديگر، ايمان و عمل صالح و امانتدارى و درستكارى و عمل به عهد و پيمانهاى الهى است.
سرانجام اين كه دعا بايد با عمل و تلاش و كار و كوشش همراه باشد. قرآن كريم صريحاً از قول خداوند متعال همگان را به دعا كردن دعوت نموده و مىفرمايد : «وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ»:«پروردگار شما گفته است: مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم، كسانى كه از عبادت من تكبر مىورزند به زودى با ذلت وارد دوزخ مىشوند».(3)
از آيه فوق نكاتى به دست مىآيد از جمله :
1- دعا كردن محبوب الهى و خواست و فرمان خود او است.
2- بعد از دعا وعده اجابت داده شده است، ولى بايد دانست كه اين وعده، مشروط است نه مطلق زيرا اجابت دعا شرايطى لازم دارد كه بعضى مخصوص دعا است و بعضى مخصوص دعا كننده و بعضى ديگر مخصوص مطلبى است كه مورد تقاضا مىباشد.
3- اين آيه مىفرمايد دعا خود يك نوع عبادت است زيرا در ذيل آيه، با تهديد شديدى نسبت به كسانى كه از دعا كردن ابا دارند، مىگويد: «كسانى كه از عبادت من استكبار مىورزند، به زودى با ذلت و خوارى وارد دوزخ مىشوند».
در حديثى پيامبر(صلی الله علیه و اله)مىفرمايد: «اَلدُّعاء هُوَ العبادةُ».(1)از پيامبر(صلی الله علیه و اله)و امام باقر و امام صادق (علیهما السلام)نقل شده كه فرمودند: «الدُّعاءُ اَفضَلُ مِن قَرائةِ القرآن»(2)دعا كردن، حتى از تلاوت قرآن هم افضل شمرده شده است. زيرا دعا از يك سو، انسان را به شناخت پروردگار (معرفة الله) كه برترين سرمايه هر انسان است دعوت مىكند و از سوى ديگر سبب مىشود كه خود را نيازمند او ببيند و در برابرش خضوع كند و از مركب غرور و كبر، كه سرچشمه انواع بدبختىها و مجادله در آيات الله است فرود آيد و براى خود در برابر ذات پاك خداوند، موجوديتى قائل نشود. نيز مىداند استجابت دعا بىقيد و شرط نيست، بلكه خلوص نيت و صفاى دل و توبه از گناه و برآوردن حاجات نيازمندان و دوستان از شرايط آن است، بنابراين خودسازى مىكند و در طريق تربيت خويشتن گام برمىدارد. دعا به انسان اعتماد به نفس مىدهد و او را از يأس و نوميدى بازمىدارد و به تلاش و كوشش بيشتر دعوت مىكند.(3)
كسى نزد امير مؤمنان على(علیه السلام)از عدم استجابت دعايش شكايت كرده، گفت: با اين كه خداوند فرموده: دعا كنيد من اجابت مىكنم، چرا ما دعا مىكنيم و به اجابت نمىرسد؟ امام در پاسخ فرمود: «قلب و فكر شما در هشت چيز خيانت كرده، لذا دعايتان مستجاب نمىشود :
1- شما خدا را شناختهايد اما حق او را ادا نكردهايد، به همين دليل شناخت شما سودى به حالتان نداشته است.
2- شما به فرستاده او ايمان آوردهايد سپس با سنتش به مخالفت برخاستهايد، ثمره ايمان شما كجا است؟
3- كتاب او را خواندهايد ولى به آن عمل نكردهايد، گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم سپس به مخالفت برخاستيد.
4- شما مىگوييد از مجازات و كيفر خدا مىترسيد، اما همواره كارهايى مىكنيد كه شما را به آن نزديك مىسازد.
5- مىگوييد به پاداش الهى علاقه داريد اما همواره كارى انجام مىدهيد كه شما را از آن دور مىسازد.
6- نعمت خدا را مىخوريد و حق شكر او را ادا نمىكنيد.
7- به شما دستور داده دشمن شيطان باشيد (و شما طرح دوستى با او مىريزيد) ادعاى دشمنى با شيطان داريد اما عملاً با او مخالفت نمىكنيد.
8- شما عيوب مردم را نصب العين خود ساخته و عيوب خود را پشت سر افكندهايد، با اين حال چگونه انتظار داريد دعايتان به اجابت برسد؟ در حالى كه خودتان درهاى آن را بستهايد؟ تقوا پيشه كنيد، اعمال خويش را اصلاح نماييد، امر به معروف و نهى از منكر كنيد تا دعاى شما به اجابت برسد».(1)و در بعضى از روايات گناهان متعددى به عنوان موانع استجابت دعا ذكر شده كه از جمله آنها سوء نيت، نفاق، تأخير نماز از وقت، بدزبانى، غذاى حرام و ترك صدقه و انفاق در راه خدا مىباشد.(2)
ج - درمانگرى نماز : قرآن مجيد نماز را با كلمه صلات معرفى كرده است. صلات در لغت به معنى توجه و انعطاف است. صلات از خدا رحمت است و از ملائكه استغفار و از مردم دعا است. صلات به معنى نماز همان عبادت بزرگى است كه در رأس عبادات قرار گرفته و از اركان دين است و تارك آن در رديف كافر قرار
دارد. صلات توجه و انعطافى ويژه است، از سوى بنده به جانب خداوند و نيز نشانگر توجه خدا به بنده مىباشد. نماز در واقع يادآورى مخصوص خدا و رو كردن به سوى خداى عزّوجلّ است با كيفيتى كه شرع بيان كرده. نماز شخص را از فحشاء و منكر نهى مىكند و انجام آن بر مؤمنين واجب است. هيچ دين و شريعتى بدون نماز نيست هرچند در كيفيت آن با هم اختلاف دارند.(1)
خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد: «إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِكْرِى»: «من (الله) هستم، معبودى جز من نيست، مرا بپرست و نماز را براى ياد من به پا دار».(2)
در اين آيه، نماز بهترين وسيله ياد خدا بيان شده كه يكى از مهمترين فلسفههاى نماز مىباشد. انسان در زندگى اين جهان با توجه به عوامل غافل كننده نياز به تذكر و يادآورى دارد، با وسيلهاى كه در فاصلههاى مختلف زمانى، خدا و رستاخيز و دعوت پيامبران و هدف آفرينش را به ياد او آورد و از غرق شدن در گرداب غفلت و بىخبرى حفظ كند. نماز اين وظيفه مهم را بر عهده دارد.(3)
خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «اتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْکَ مِنَ الْكِتَابِ وَأَقِمِ الصَّلاَةَ إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ وَلَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ»: «آن چه را از كتاب (آسمانى) به تو وحى شده تلاوت كن و نماز را برپا دار، كه نماز (انسان را) از زشتىها و گناه باز مىدارد و ياد خدا بزرگتر است و خداوند مىداند شما چه كارهايى انجام مىدهيد».(4)
در اين آيه شريف يكى ديگر از فلسفههاى مهم نماز را بيان مىفرمايد و آن اين است كه نماز بازدارنده از زشتىها و بدىها است. نخست مىگويد كتاب آسمانى (قرآن) را تلاوت كن، كه هر چه مىخواهى در آن است از جمله علم و حكمت،
نصيحت و اندرز، معيار شناخت حق و باطل، وسيله نورانيت قلب و جان و مسير حركت هر گروه و هر جمعيت. بخوان و در زندگيت به كار ببند، بخوان و از آن الهام بگير، بخوان و قلبت را به نور تلاوتش روشن كن. بعد از بيان اين دستور، كه در حقيقت جنبه آموزش دارد. به دستور دوم مىپردازد كه شاخه اصلى پرورش است، مىگويد كه نماز را برپا دار. زيرا نماز، انسان را از زشتىها و منكرات بازمىدارد. از آن جا كه طبيعت نماز، انسان را به ياد نيرومندترين عامل بازدارنده، يعنى اعتقاد به مبدأ و معاد مىاندازد، داراى اثر بازدارندگى از فحشا و منكر است. انسانى كه به نماز مىايستد، تكبير مىگويد، خدا را از همه چيز برتر و بالاتر مىشمرد، به ياد نعمتهاى او مىافتد، حمد و سپاس او مىگويد، او را به رحمانيت و رحيميت مىستايد، به ياد روز جزاى او مىافتد، اعتراف به بندگى او مىكند، از او يارى مىجويد، صراط مستقيم از او مىطلبد، راه كسانى كه به آنها نعمت داده شده، غضب بر آنها نشده و گمراه نگشتهاند. بدون شك در قلب و روح چنين انسانى، جنبشى به سوى حق و حركتى به سوى پاكى و جهشى به سوى تقوا پيدا مىشود. براى خدا ركوع مىكند و در پيشگاه او پيشانى بر خاك مىنهد، غرق در عظمت او مىشود و خودخواهىها و خودبرتربينىها را فراموش مىكند. شهادت به يگانگى او و گواهى به رسالت پيامبر(صلی الله علیه و اله)مىدهد. بر پيامبرش درود مىفرستد و دست به درگاه خدا برمىدارد تا در زمره بندگان صالح او قرار گيرد.
همه اين امور، موجى از معنويت در وجود او ايجاد مىكند، موجى كه سد نيرومندى در برابر گناه، محسوب مىشود. هنگامى كه آماده مقدمات نماز مىشود، خود را شستشو مىدهد، پاك مىكند، حرام و غصب را از خود دور مىسازد و به درگاه دوست مىرود. همه اين امور تأثير بازدارنده در برابر خط فحشا و منكرات دارد. منتها هر نمازى، به همان اندازه كه از شرايط كمال و روح عبادت برخوردار است، نهى از فحشا و منكر مىكند. ممكن نيست، كسى نماز بخواند و هيچ گونه اثرى در او نبخشد، هر چند نمازش صورى باشد، هر چند آلوده گناه باشد. البته
اين گونه نماز، تأثيرش كم است. اين گونه افراد اگر همان نماز را نمىخواندند، از اين هم آلودهتر بودند. نهى از فحشا و منكر، سلسله مراتب و درجات زيادى دارد و هر نمازى، به نسبت رعايت شرايط، داراى بعضى از اين درجات است. از پيامبر(صلی الله علیه و اله)در حديثى نقل شده كه مىفرمايد: «كسى كه از فرمان نماز اطاعت نكند، نمازش نماز نيست و اطاعت از نماز آن است كه نهى كردن نماز، از فحشاء و منكر را به كار ببندد».(1)در حديثى ديگر از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و اله)چنين آمده است: «جوانى از انصار نماز را با پيامبر(صلی الله علیه و اله)ادا مىكرد، اما با اين حال آلوده گناهان زشتى بود، اين ماجرا را به پيامبر(صلی الله علیه و اله)عرضه داشتند، حضرت فرمود: سرانجام روزى نمازش او را از اين اعمال پاك مىكند».(2)نيز حضرت در حديثى ديگر مىفرمايد: «خداوند سبحان، چشم روشنى مرا نماز قرار داد و نماز را نزد من محبوب گرداند، چنان كه طعام را نزد گرسنه و آب را نزد تشنه محبوب گرداند و گرسنه وقتى بخورد، سير مىشود و تشنه، زمانى كه آب بياشامد، تشنگىاش برطرف مىشود، در حالى كه من، از نماز سير نمىشوم».(3)
امام على(علیه السلام)فرمود: «نماز، رحمت را بر حرم وجودى انسان، فرود مىآورد، چنان كه باران رحمت الهى، زمين را سبز و خرم و آباد مىكند».(4)
نيز حضرت على(علیه السلام)در حديثى ديگر مىفرمايد: «نماز دژى براى دفاع در مقابل حملات شيطانهاى جنى و انسى است».(5)پس نماز يكى از ابزارهاى زيربنايى و عملى انسان مسلمان است و حضرت امام على(علیه السلام)در اين حديث مىفرمايد كه براى دفاع از حرم وجودت از بهترين دژ و سنگر دفاعى، يعنى نماز بهره گير تا تيرها، تركشها و گلولههاى مكر و حيله شياطين جنى و انسى بر روح و جانت
اصابت نكند، زيرا اگر خداوند به وسيله نماز در وجود انسان حاكم شد و انسان، جلوه خدا و روح الله گرديد، ديگر شيطان در آن سراى راه ندارد. چرا كه نماز، ذكر الله اكبر و بالاترين ذكر الهى است و از ورود دشمنان به حرم امن الهى جلوگيرى مىكند.
1- فلسفه نماز همان ياد خدا است، همان «ذكر الله» است. البته ذكرى كه مقدمه فكر و فكرى كه انگيزه عمل باشد. امام صادق(علیه السلام)در تفسير جمله «وَ لذكرُ اللهِ اَكبر»، فرمود: «ياد خدا كردن، به هنگام انجام حلال و حرام به ياد خداوند بيفتيد، به سراغ حلال برويد و از حرام چشم بپوشانيد».(1)
2- نماز وسيله زدودن و شستوشوى گناهان و مغفرت و آمرزش الهى است، چرا كه خواه ناخواه، نماز انسان را دعوت به توبه و اصلاح گذشته مىكند. پيامبر(صلی الله علیه و اله)از ياران خود سؤال كرد و فرمود: «اگر بر در خانه يكى از شما نهرى از آب صاف و پاكيزه باشد، و در هر روز، پنج بار خود را در آن شستوشو دهد، آيا چيزى از آلودگى و كثافت در بدن او مىماند؟ در پاسخ عرض كردند: نه، حضرت فرمود: نماز درست همانند اين آب جارى است، هر زمان كه انسان نمازى مىخواند، گناهانى كه در ميان دو نماز انجام شده است از ميان مىرود».(2)
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «نماز گناهان را مانند برگ درخت مىريزد و گردنها را از ريسمان گناه آزاد مىسازد، پيامبر خدا نماز را به چشمه آب گرم كه بر در خانه شخص باشد و روزى پنج نوبت خود را در آن شستشو دهد تشبيه فرمود، آيا با چنين شستوشوها چيزى از آلودگى بر بدن باقى مىماند؟».(3)به اين ترتيب، جراحاتى كه بر روح و جان انسان از گناه مىنشيند، با مرهم نماز، التيام مىيابد و زنگارهايى كه بر قلب مىنشيند، زدوده مىشود.
3- نماز سدّى در برابر گناهان آينده است، چرا كه روح ايمان را در انسان تقويت مىكند و نهال تقوا را در دل پرورش مىدهد و ايمان و تقوا نيرومندترين سد در برابر گناه هستند. اين همان چيزى است كه در آيه 45 سوره عنكبوت به عنوان نهى از فحشا و منكر بيان شده است.
4- نماز غفلت زدا است. بزرگترين مصيبت براى رهروان راه حق آن است كه هدف آفرينش خود را فراموش كنند و غرق در زندگى مادى و لذايذ زودگذر گردند. اما نماز، به حكم اين كه، در فواصل مختلف و در شبانهروز پنج بار انجام مىشود، مرتباً به انسان اخطار مىكند، هشدار مىدهد، هدف آفرينش او را خاطرنشان مىسازد، موقعيت او را در جهان به او گوشزد مىكند و اين نعمت بزرگى است كه انسان، وسيلهاى در اختيار داشته باشد، كه در هر شبانهروز چند مرتبه قويّاً به او بيدار باش گويد.
5- نماز خودبينى و كبر را درهم مىشكند، چرا كه انسان در هر شبانهروز، هفده ركعت و در هر ركعت، دو بار پيشانى بر خاك در برابر خدا مىگذارد. خود را ذره كوچك در برابر عظمت خدا مىبيند، صفرى در برابر بىنهايت. پردههاى غرور و خودخواهى را كنار مىزند و تكبر و برترىجويى را درهم مىكوبد.
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «خداوند ايمان را براى پاكسازى انسانها از شرك واجب كرده است و نماز را براى پاكسازى از كبر».(1)
6- نماز وسيله پرورش فضايل اخلاقى و تكامل معنوى و خودسازى انسان است، چون انسان را از جهان محدودِ ماده و چهار ديوار عالم طبيعت بيرون مىبرد و به ملكوت آسمان دعوت مىكند و با فرشتگان همصدا و همراز مىسازد. انسان خود را بدون نياز به هيچ واسطه در برابر خدا مىبيند و با او به گفتوگو برمىخيزد يعنى انسان با عمل خودش ساخته مىشود، هر جور عمل كند همان گونه ساخته
1) نهج البلاغه، حكمت 252
مىشود. تكرار اين عمل در شبانهروز، آن هم با تكيه روى صفات خدا، رحمانيت و رحيميت و عظمت او، مخصوصاً با كمك گرفتن از سورههاى قرآن كه بهترين دعوت كننده به سوى نيكىها و پاكىها است، اثر قابل توجهاى در پرورش فضايل اخلاقى در وجود انسان مىگذارد. امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «نماز وسيله تقرب هر پرهيزكارى به خدا است».(1)
7- نماز به ساير اعمال انسان ارزش و روح مىدهد، چرا كه نماز روح اخلاص را زنده مىكند. نماز مجموعهاى است از نيت خالص و گفتار پاك و اعمال خالصانه. تكرار اين مجموع در شبانهروز، بذر ساير اعمال نيك را در جان انسان مىپاشد و روح اخلاص را تقويت مىكند. امام على(علیه السلام)در وصيت خود مىفرمايد: «خدا را خدا را درباره نماز، چرا كه ستون دين شما است».(2)
امام صادق(علیه السلام)مىفرمايد: «نخستين چيزى كه در قيامت از بندگان حساب مىشود نماز است، اگر مقبول افتاد ساير اعمالشان قبول مىشود، و اگر مردود شد، ساير اعمال نيز مردود مىشود».(3)
8- نماز دعوت به پاكسازى زندگى مىكند، چرا كه مكان نمازگزار، لباس نمازگزار، فرشى كه بر آن نماز مىخواند، آبى كه با آن وضو مىگيرد و غسل مىكند، محلى كه در آن غسل و وضو انجام مىشود، بايد از هر گونه غصب و تجاوز به حقوق ديگران پاك باشد. اينجاست كه عبادت با رعايت حقوق ديگران توأم مىشود. يعنى اسلام مىگويد، من پرستشى را كه در آن حقوق اجتماعى محترم نباشد اساساً قبول ندارم.
9- نماز علاوه بر شرايط صحت، شرايط قبول يا به تعبير ديگر شرايط كمال دارد، كه رعايت آنها نيز يك عامل مؤثر ديگر، براى ترك بسيارى از گناهان است.
10- نماز روح انضباط و وقتشناسى را در انسان تقويت مىكند، چرا كه دقيقاً بايد در اوقات معينى انجام گيرد و تأخير و تقدّم آن هر دو، موجب بطلان نماز است. همچنين آداب و احكام ديگر در مورد نيت، قيام، قعود، ركوع، سجود و مانند آن كه رعايت آنها، پذيرش انضباط را در برنامههاى زندگى كاملاً آسان مىسازد.(1)
11- نظافت، اسلام يك خصوصيتى دارد و آن اين است كه با اين كه روح عبادت ارتباط و پيوند بنده با خدا و توجه به خداست، اما اسلام به عبادت شكل و ترتيب داده و براى آن هم نهايت اهميت را قائل شده است و در آن شكل يك سلسله برنامههاى تربيتى در لباس و بدن عبادت كننده وارد كرده است كه هنگام عبادت لباس و بدن بايد طهارت داشته باشند و پاكيزه باشند. اسلام وقتى كه عبادت را تشريع مىكند، مىخواهد مخصوصاً عبادت هم يك اثر خاصى از نظر تربيتى داشته باشد، چيزى را كه به عبادت ربط زيادى ندارد ولى در تعليم و تربيت مؤثر است در لباس عبادت (اعم از واجب و مستحب) قرار مىدهد، مثلاً مسئله غسل، وضو، دائم الوضو بودن، دائم الطهارة بودن، از سنتهاى اسلامى است.
اسلام مىگويد وقتى به نماز مىايستيد بايد بدن و لباس و جامهتان پاك باشد، اين خود يك برنامه نظافت است در ضمن عبادت. خداوند نظافت را با عبادت توأم كرده است. يعنى اسلام آخرت را در متن دنيا و دنيا را در متن آخرت قرار داده است.
12- ضبط نفس، يكى از مهمترين خصوصيات شكلى كه اسلام به عبادت داده مسئله تمرين ضبط نفس در هنگام نماز و عبادت است. نماز واقعاً عبادت جامع و عجيبى است. در تمام مدت نماز، خوردن، ولو يك ذرّه نبايد صورت بگيرد. خوردن و آشاميدن در آن ممنوع است، خنديدن آن را باطل مىكند، گريستن براى غير خدا، براى هر موضوعى از موضوعات ديگر نماز را خراب مىكند، زيرا در حال
1) تفسير نمونه، ج 16، ص 301 تا 311
نماز انسان بايد بر تمايلات خود از قبيل خوردن و خوابيدن غلبه كند و بر احساسات خود از قبيل خنديدن و گريستن مسلّط باشد و خود را نگه دارد، به چپ و راست متمايل شدن و نگاه كردن، نماز را باطل مىكند. اين يك حالت انضباط جسمى و روحى است. در حال نماز اگر كلامى كه از نوع كلام آدمى است بر زبان انسان جارى شود، نماز را باطل مىكند.
13- آرامش جسم و روان، هنگام نماز خواندن انسان بايد با طمأنينه نماز بخواند، يعنى وقتى مىايستد و مىخواهد بگويد «الله اكبر» بايد تمام بدن آرام و قرار بگيرد و بعد نيت كند و الله اكبر را به زبان بياورد. اگر در حالت حركت و به طرف چپ و راست متوجه باشيد و الله اكبر نيت را بگوييد، نماز باطل است. در نماز بايد هم روح آرام و با طمأنينه باشد و هم جسم با آرامش و طمأنينه باشد.
14- تعظيم خدا و تحقير غير خدا، كلمه «الله اكبر» يعنى خداوند، بزرگتر از هر چيز است و بلكه بزرگتر از هر توصيفى، ذات اقدس الهى مىباشد. آن كسى كه الله اكبر را به خودش تلقين كرده است، هرگز عظمت هيچ كس و هيچ چيز او را مرعوب نمىكند. چون الله اكبر، يعنى من خدا را به عظمت مىشناسم و وقتى من خدا را به عظمت مىشناسم، همه چيز در مقابل من حقير است. كلمه «الله اكبر» به انسان شخصيت مىدهد، روح انسان را بزرگ مىكند.
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «خدا به عظمت در روح اهل حق جلوه كرده است و لذا غير خدا هر چه هست در نظرشان كوچك است».(1)اگر الله اكبر را از عمق روح و دل بگوييد، عظمت الهى در نظرتان تجسم پيدا مىكند. وقتى كه عظمت الهى در دل شما پيدا شد، محال است كسى به نظرتان بزرگ بيايد. محال است از كسى تملق بگوييد و براى كسى چاپلوسى بكنيد. محال است از كسى بترسيد، در مقابل كسى خضوع و خشوع بكنيد. اين است كه بندگى خدا آزادى آور است. اگر انسان خدا را
1) نهج البلاغه، خطبه متّقون
به عظمت بشناسد، بنده او مىشود و لازمه بندگى خدا، آزادى از غير خداست. بندگى خدا هميشه مساوى است با آزاد شدن از غير خدا، چون ادراك عظمت الهى هميشه ملازم با ادراك حقارت غير خدا است و وقتى انسان غير خدا را هر چه بود حقير و كوچك ديد، محال است انسان حقير را از آن جهت كه حقير است بندگى كند.(1)
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَعِينُوا بِالصَبْرِ وَالصَّلاَةِ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»:«اى افرادى كه ايمان آوردهايد از صبر (و استقامت) و نماز كمك بگيريد، زيرا خداوند با صابران است».(2)
صبر هرگز به معنى تحمل بدبختىها و تن دادن به ذلت و تسليم در برابر عوامل شكست نيست، بلكه صبر و شكيبايى به معنى پايدارى و استقامت در برابر هر مشكل و حادثهاى است. صبر بر اطاعت، يعنى مقاومت در برابر مشكلاتى كه در راه طاعت وجود دارد. صبر بر معصيت، يعنى ايستادگى در برابر انگيزههاى گناه و شهوات سركش و طغيانگر. صبر بر مصيبت يعنى پايدارى در برابر حوادث ناگوار و عدم خودباختگى و شكست روحى و ترك جزع و فزع.
كمتر موضوعى را مىتوان در قرآن يافت كه مانند صبر تكرار و مورد تأكيد قرار گرفته باشد. در قرآن مجيد حدود هفتاد مورد از صبر سخن به ميان آمده است و روى موضوع صبر با مؤكدترين بيان تكيه شده است. قرآن مىفرمايد: «اِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ اَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ»:«صابران پاداش خود را بىحساب مىگيرند».(3)
قرآن مجيد در جاى ديگر در مورد صبر و استقامت كه در برابر ايمان همچون سر نسبت به تن است پرداخته، مىفرمايد: «وَاصْبِرْ عَلَى مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ»:«در برابر مصائب و مشكلاتى كه بر تو وارد مىشود، صابر و شكيبا و
ثابتقدم باش كه اين از عزم در كارها و وظايف حتمى و كارهاى اساسى هر انسانى است».(1)مسلم است كه در همه كارهاى اجتماعى، مخصوصاً در برنامه امر به معروف و نهى از منكر، مشكلات فراوانى وجود دارد و سودپرستانِ سلطهجو و گنهكاران آلوده و خودخواه، به آسانى تسليم نمىشوند و حتى در مقام اذيت و آزار و متهم ساختن آمران به معروف و ناهيان از منكر برمىآيند كه بدون صبر و استقامت و شكيبايى، هرگز نمىتوان بر اين مشكلات پيروز شد. يكى از عوامل مهم يا مهمترين عامل پيروزى، استقامت و شكيبايى است. افرادى كه از اين صفت بىبهرهاند در گرفتارىها بسيار زود از پا درمىآيند. اصولاً ويژگىِ استقامت و صبر و پايمردى اين است كه فضايل ديگر بدون آن ارج و بهايى نخواهند داشت زيرا كه پشتوانه همه فضايل صبر است.
در اين مورد حضرت على(علیه السلام)مىفرمايد: «بر شما باد به صبر و پايدارى كه صبر در برابر ايمان همچون سر است در مقابل تن، تن بى سر فايدهاى ندارد، همچنين ايمان بدون صبر ناپايدار و بى نتيجه است».(2)
در روايات اسلامى، عالىترين صبر را آن دانستهاند كه به هنگام فراهم آمدن وسايل عصيان و گناه، انسان مقاومت كند و از لذت گناه چشم بپوشد. امام على(علیه السلام)در نامه شماره 31 نهجالبلاغه خطاب به امام حسن مجتبى(علیه السلام)مىفرمايد: «اطرح عنك واردات الهموم بعزائم الصبر و حسن اليقين»: «هُموم و غمها و غصههاى وارد به خويش را با عزم و استقامت و حسن يقين از بين ببر و از خود دور كن».
آرى انسان بايد صبر كند، آن چه را كه برايش علاجى نيست با مُدارا و صبر و شكيبايى تحمل كند و وقايع و حوادث چارهناپذير را با نيروى آرامش و شجاعت و صبر و تحمل چارهپذير سازد و بدين شيوه هر گونه نگرانى و اضطراب و تشويش و ناراحتى را از خود دور كند.
موضوع ديگرى كه در آيه 153 سوره بقره آمده است و به عنوان يك تكيهگاه مهم در كنار صبر، معرفى شده صلات (نماز) است. لذا در حديثى از امام صادق(علیه السلام)مىخوانيم: «هنگامى كه حضرت على(علیه السلام)با مشكلى روبهرو مىشد به نماز برمىخواست و پس از نماز به دنبال حل مشكل مىرفت و اين آيه را تلاوت مىفرمود: (وَاسْتَعِينُوا بِالصَبْرِ وَالصَّلاَةِ...)».(1)از اين موضوع هرگز نبايد تعجب كرد، زيرا هنگامى كه انسان در برابر حوادث سخت و مشكلات طاقتفرسا قرار مىگيرد و نيروى خود را براى مقابله با آنها ناچيز مىبيند، نياز به تكيهگاهى دارد كه از هر جهت نامحدود و بىانتها باشد، نماز او را با چنين مبدأيى مرتبط مىسازد و با اتكاء بر او مىتواند با روحى مطمئن و آرام، امواج سهمگين مشكلات را درهم بشكند.
بنابراين آيه فوق در حقيقت به دو اصل توصيه مىكند: يكى اتكاى به خداوند كه نماز مظهر آن است و ديگرى مسئله خوديارى و اتكاى به نفس كه به عنوان صبر از آن ياد شده است.(2)
امام خمينى(رحمة الله)در كتاب شريف چهل حديث چنين مىفرمايد: «و از امورى كه لازم است از براى مجاهد، مشارطه و مراقبه و محاسبه است. (مشارطه) آن است كه در اول روز مثلاً با خود شرط كند كه امروز برخلاف فرموده خداوند تبارك و تعالى رفتار نكند و اين مطلب را تصميم بگيرد و معلوم است يك روز خلاف نكردن امرى است خيلى سهل، انسان مىتواند به آسانى از عهده آن برآيد. تو عازم شو و شرط كن و تجربه نما، ببين چقدر سهل است. ممكن است شيطان و جنود آن ملعون بر تو اين امر را بزرگ نمايش دهند، ولى اين از تلبيسات آن ملعون است، او را از روى
واقع و قلب لعن كن و اوهام باطله را از قلب بيرون كن و يك روز تجربه كن، آن وقت تصديق خواهى كرد. و پس از اين مشارطه، بايد وارد (مراقبه) شوى. و آن چنان است كه در تمام مدت شرط، متوجه عمل به آن باشى و خود را ملزم بدانى به عمل كردن به آن و اگر خداى نخواسته در دلت افتاد كه امرى را مرتكب شوى كه خلاف فرموده خداست، بدان كه اين از شيطان و جنود اوست كه مىخواهند تو را از شرطى كه كردى باز دارند. به آنها لعنت كن و از شر آنها به خداوند پناه ببر و آن خيال باطل را از دل بيرون نما و به شيطان بگو كه من يك امروز با خود شرط كردم كه خلاف فرمان خداوند تعالى نكنم، ولى نعمت من سالهاى دراز است به من نعمت داده، صحت و سلامت و امنيت مرحمت فرموده و مرحمتهايى كرده كه اگر تا ابد خدمت او كنم از عُهده يكى از آنها برنمىآيم، سزاوار نيست يك شرط جزيى را وفا نكنم. اميد است انشاءالله شيطان طرد شود و منصرف گردد و جنود رحمان غالب آيد. و اين مراقبه با هيچ يك از كارهاى تو، از قبيل كسب و سفر و تحصيل و...، منافات ندارد و به همين حال باشى تا شب كه موقع (محاسبه) است. و آن عبارت است از اين كه حساب نفس را بكشى در اين شرطى كه با خداى خود كردى كه آيا به جا آوردى و با ولى نعمت خود در اين معامله جزيى خيانت نكردى؟ اگر درست وفا كردى، شكر خدا كن در اين توفيق و بدان كه يك قدم پيش رفتى و مورد نظر الهى شدى و خداوند انشاءالله تو را راهنمايى مىكند در پيشرفت امور دنيا و آخرت و كار فردا آسانتر خواهد شد. چندى به اين عمل مواظبت كن، اميد است ملكه گردد از براى تو به طورى كه از براى تو كار خيلى سهل و آسان شود، بلكه آن وقت لذت مىبرى از اطاعت فرمان خدا و از ترك معاصى در همين عالم، با اين كه اين جا عالم جزا نيست لذت مىبرد و جزاى الهى اثر مىكند و تو را ملتذ مىنمايد».(1)
1) چهل حديث، ص 9 و 10
قرآن كريم مىفرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ»: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا پروا كنيد و به تكاليف الهى خود عمل كنيد و هر كس از شما بايد بنگرد كه براى فرداى آخرتش چه پيش فرستاده است. از خدا بترسيد و به حساب كارهايى كه انجام دادهايد برسيد و نيك و بدش را دريابيد كه خدا به آن چه كه مىكنيد آگاه است».(1)
مراقبه از ماده «رقبه» به معنى به گردن گرفته شده است. زيرا انسان به هنگام نظارت و مواظبت از چيزى گردن مىكشد و اوضاع را زير نظر مىگيرد. واژه مراقبه به نظارت و مواظبت و زير نظر گرفتن چيزى اطلاق مىشود. خداوند متعال در هر لحظه مراقب اعمال انسان است: «اِنَّ اللهَ عَلَيْكُم رَقِيباً»(2)و نيز فرشتگان الهى دائماً در حال مراقبت از انسانند و اعمال ريز و درشت او را زير نظر دارند: «مَا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاَّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ».(3)بنابراين لازم است انسان نيز مراقب اعمال خود باشد.
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «روز خود را به سخنان و رفتارهاى بيهوده مگذرانيد، زيرا شما را نگهبانانى است كه (رفتار و گفتار) شما و ما را ثبت مىكنند».(4)امام صادق(علیه اسلام)مىفرمايد: «هيچ روزى بر فرزند آدم نيايد جز اين كه آن روز بگويد: اى پسر آدم، من روزى نو هستم و بر تو گواهم، پس به وسيله من كار نيك كن و در من نيكى به جا آر، تا در روز قيامت به سود تو گواهى دهم، چه ديگر مرا هرگز نخواهى ديد».(5)
امام كاظم(علیه السلام)مىفرمايد: «هر كه دو روزش برابر باشد مغبون است و هر كه امروزش بهتر از ديروزش نباشد، ملعون و از رحمت حق به دور است و هر كه در پى كسب ارزشها نباشد در كاستى به سر برد و هر كه به سوى كاستى باشد، مرگ براى او از زندگى بهتر است».(6)
استاد شهيد مطهرى در اين مورد مىفرمايد: «قبل از مراقبه، مشارطه است، يعنى اول آدم بايد با خودش قرارداد ببندد، امضاء كند كه اغلب روى كاغذ مىآورند، روى كاغذ با خودش شرط مىكند، پيمان مىبندد كه اينچنين باشد، چون اگر اول مشارطه نباشد و قرارداد مشخص نباشد، يعنى برنامهاى براى خودش قرار ندهد، نمىداند كه چه جور بايد مراقبه كند. مثلاً اول يك قرارداد با خود مىبندد كه خوراك من اين جور باشد، خواب من اين جور باشد، سخن من اين جور باشد، كارى كه براى زندگيم بايد بكنم اين جور باشد، كارى كه براى خلق خدا مىكنم اين جور باشد، وقتم اين جور بايد تقسيم شود، اينها را در ذهن يا بر روى كاغذ مشخص مىكند و بعد با خودش پيمان مىبندد كه بر طبق اين برنامه عمل كند. بعد از مشارطه انسان هميشه مراقب خودش است كه مطابق پيمان عمل كند، شبانهروزى يك دفعه هم از خودش حساب مىكشد كه آيا مطابق پيمانى كه بستم عمل كردم؟ آيا از خود مراقبت كردم يا نه؟ اگر عمل كرده بود شكر و سپاس الهى است و سجده شكر و اگر عمل نكرده بود مسئله معاتبه به ميان مىآيد، يعنى خود را ملامت كردن، اگر كم تخلف كرده باشد معاقبه در كار مىآيد، يعنى خود را رنج دادن و عقاب كردن، اگر زياد تخلف كرده باشد عقوبتها با روزهها و كارهاى سخت و عبادتهاست كه انسان خود را مىسازد كه دوباره از برنامه تخلف نكند. اينها از اصول مسلّم اخلاق و تربيت اسلامى است. علماى اخلاق اسلامى مىگويند: امّ المسائل يعنى مادر همه مسائل اخلاق، مراقبت است. اين مراقبت معنايش اين است كه با خود مانند يك شريكى كه اطمينان به او ندارى معامله كنى، هميشه بايد مواظبش باشى، مثل يك بازرسى كه در يك ادارهاى هست، يعنى خودت را به منزله اداره تلقى كن و خودت را به منزله بازرس اين اداره كه تمام جزئيات را بايد بازرسى و مراقبت كنى. مراقبه چيزى است كه هميشه بايد همراه انسان باشد، يعنى انسان بايد هميشه حالش، حال مراقبه باشد. آن وقت يك دستور ديگرى هست كه نام آن را محاسبه مىگذارند.
امام صادق(علیه السلام)فرمودهاند: «لَيسَ مِنّا من لم يُحاسب نفسهُ كلَّ يومٍ»: «هر كسى كه هر شبانهروز يك بار به حساب خود رسيدگى نكند از ما نيست».(1)درست مثل يك پزشك، شما كه خود كار پزشكى داريد لااقل، با اين كه كسى از شما حساب نمىكشد، ولى آخر شب صندوق خود را حساب مىكنيد كه چقدر درآمد داشتهايم. از نظر اسلام اگر كسى بخواهد خودش را تربيت كند اولين شرط، مراقبه است، منتها مىگويند كه قبل از مراقبه و محاسبه يك چيزى است و بعد از مراقبه و محاسبه هم يكى چيزى، (يعنى قبل از مراقبه، مشارطه است و بعد از محاسبه هم معاتبه و يا معاقبه وجود دارد)».(2)
قرآن كريم در مورد محاسبه مىفرمايد: «وَإِنْ تُبْدُوا مَا فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبَكُمْ بِهِ اللّهُ»: «اگر صفات و حالات نيك و بدى را كه در نفوس شما استقرار يافته است آشكار كنيد يا نهان سازيد، خداوند شما را به آن محاسبه مىكند».(3)رسول خدا(صلی الله علیه و اله)مىفرمايد: «پيش از آن كه مورد حسابرسى قرار گيريد، خود به حساب نفستان برسيد و پيش از آن كه سنجيده شويد، خود نفستان را در ترازوى سنجش بگذاريد و براى آن حسابرسى بزرگ آماده شويد».(4)
امام كاظم(علیه السلام)مىفرمايد: «از ما نيست كسى هر روز به حساب خود رسيدگى نكند و ببيند كه اگر كار نيكى انجام داده است از خداوند توفيق انجام بيشتر آن را بخواهد و خدا را بر آن سپاس گويد و اگر كار بدى انجام داده است از خدا آمرزش بخواهد و توبه كند».(5)انسانى كه اهل محاسبه باشد، همواره خود را بدهكار مىداند،زيرا يا سيئات او بيش از حسنات است يا اين دو با يكديگر مساوىاند كه در هر دو صورت زيان ديده است و يا حسنات او بر سيئاتش پيشى گرفته كه در اين صورت
نيز خود را بدهكار لطف و احسان حضرت حق، سبحانه و تعالى و توفيق او مىداند و در تلاش است از عهده شكر نعمتهاى او برآيد.
خوب است انسان جدولى تهيه كند و در آن اعضا و جوارح اصلى خود را همراه با خوبىها و بدىهاى هر يك فهرست كند و در هنگام خواب نگاهى به آن بيندازد، اگر اعمال نيك بر بدىها برترى دارد شكر الهى را به جا آورد، در غير اين صورت درصدد جبران مافات برآيد.
بعضى از خطاهاى زبان را مىتوان چنين برشمرد: دروغ، غيبت، تهمت، سخنچينى، مسخره كردن، آبروريزى، سرّ ديگران را فاش كردن، دست انداختن، فحاشى، سكوت بىجا، سخنان لغو و...
بعضى از خطاهاى چشم: نگاه به نامحرم، نگاه عتاب آلوده به والدين، چشمك زدن به نامحرم، نوشته جات ديگران را بىاجازه خواندن و...
بعضى از خطاهاى گوش: گوش كردن به موسيقى حرام، شنيدن غيبت، شنيدن اشعار لغو يا شهوتانگيز، شنيدن صداى زن نامحرم، فال گوش ايستادن و...
بعضى از بيمارىهاى قلب: حب دنيا، حب نفس، حسادت، تكبر، غرور، عجب و...
بعضى خطاهاى شكم: پرخورى، حرامخورى، مال يتيم خوردن و...
همه اعضاى بدن مىتوانند مرتكب خطا شوند از جمله دست، پا، پوست، و همه اعضاى باطنى انسان نيز مىتوانند دچار خطا شوند از جمله خيال، فكر و عقل، نيت، و بعضى خطاها ناشى از غصب و شهوت هستند. همه خطاها و گناهان شرعى و معنوى انسان در حقيقت جزء بيمارىها و امراض روحى و روانى به شمار مىآيند.(1)
1) گامهاى سلوك، ص 88
قرآن كريم مىفرمايد: «قُلْ لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِکَ أَزْكَى لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ * وَقُلْ لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلاَ يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلاَّ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ وَلاَ يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلاَّ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُولِي الْاِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلَى عَوْرَاتِ النِّسَاءِ وَلاَ يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»:«به مؤمنان بگو چشمهاى خود را از نگاه به نامحرمان فروگيرند و عفاف خود را حفظ كنند، اين براى آنان پاكيزهتر است،خداوند از آن چه انجام مىدهند آگاه است و به زنان باايمان بگو چشمهاى خود را از نگاه هوس آلود فرو گيرند، و دامان خويش را حفظ كنند و زينت خود را، جز آن مقدار كه نمايان است، آشكار ننمايند و روسرىهاى خود را بر سينه خود افكنند تا گردن و سينه با آن پوشانده شود، و زينت خود را آشكار نسازند مگر براى شوهرانشان، يا پدر شوهرانشان يا پسرانشان، يا پسران همسرانشان، يا برادرانشان، يا پسران برادرانشان، يا پسران خواهرانشان، يا زنان هم كيششان يا بردگانشان، يا افراد سفيه كه تمايلى به زن ندارند يا كودكانى كه از امور جنسى مربوط به زنان آگاه نيستند و هنگام راه رفتن پاهاى خود را به زمين نزنند تا زينت پنهانيشان آشكار شود و همگى به سوى خدا بازگرديد اى مؤمنان، تا رستگار شويد».(1)
سوره نور در حقيقت سوره عفت، پاكدامنى و پاكسازى از انحرافات جنسى است. اين آيات مربوط به مبارزه با چشمچرانى و ترك حجاب است. ابتدا
1) سوره نور، آيه 30 و 31
مىفرمايد: به مؤمنان بگو چشمهاى خود را از نگاه كردن به زنان نامحرم و آن چه نظر افكندن بر آن حرام است فرو گيرند. يعنى مؤمنان بايد نگاه خود را كم و كوتاه كنند. و نگاه خود را از صورت و اندام نامحرم برگيرند و چشم خود را پايين اندازند. يعنى از مشاهده تمام آن چه نگاه به آنها حرام است چشم برگيرند. سپس قرآن كريم دستور به مسئله حفظ دامان مىدهد كه مقصود از آن نيز حفظ نگاه و چشمان مؤمنان از فروج و دامان نامحرم است. اما فلسفه نهى از نگاه به نامحرم در حقيقت دور ماندن از شهوات و پيروز و غالب شدن بر شهوات مىباشد و در نتيجه «ذلِكَ اَزكى لَهُم»، يعنى اين براى مؤمنان از هر جهت بهتر و پاكيزهتر است.
پس بايد هر انسانى از نگاه هوس آلود به زنان نامحرم پرهيز و دورى كند و بداند كه خداوند به همه آن چه انجام مىدهد مسلماً آگاه است. در آيه بعد قرآن به شرح وظايف زنان مؤمن در اين زمينه مىپردازد و مىفرمايد: «و به زنان با ايمان بگو چشمهاى خود را فروگيرند و از نگاه كردن به مردان نامحرم خوددارى كنند و دامان خود را حفظ نمايند».
و به اين ترتيب چشمچرانى همانگونه كه بر مردان حرام است بر زنان نيز حرام مىباشد و پوشانيدن عورت از نگاه ديگران، چه از مرد و چه از زن براى زنان نيز همانند مردان واجب است. آن گاه قرآن كريم به مسئله حجاب زنان پرداخته مىفرمايد: «آنها نبايد زينت خود را آشكار سازند جز آن مقدار كه طبيعتاً ظاهر و آشكار است». يعنى زنان حق ندارند زينتهايى را كه معمولاً پنهانى است آشكار سازند و به اين ترتيب آشكار كردن لباسهاى زينتى مخصوص كه در زير لباس عادى يا چادر مىپوشند مجاز نيست، چرا كه قرآن از ظاهر ساختن چنين زينتهايى نهى كرده است.
آن گاه مىفرمايد: «آنها بايد خمارهاى خود را برسينههاى خود بيفكنند». مقصود از كلمه «خمار» در اصل به معنى پوشش است ولى معمولاً به چيزى گفته مىشود كه زنان با آن سر خود را مىپوشانند، يعنى روسرى. سپس قرآن كريم به موارد
استثناء رعايت حجاب براى زنان مىپردازد كه مربوط به ارتباط با محارم مىباشد.
به طور كلى از آيات فوق اين نتايج به دست مىآيد :
1- هر مسلمان، چه مرد و چه زن، بايد از چشمچرانى و نظربازى اجتناب كند.
2- مسلمان، خواه مرد يا زن، بايد پاكدامن باشد و عورت خود را از ديگران بپوشاند.
3- زنان بايد پوشش داشته باشند و آرايش و زيور خود را بر ديگران آشكار نسازند و درصدد تحريك و جلب توجه مردان برنيايند.
4- دو استثناء براى لزوم پوشش زن ذكر شده كه يكى با جمله «وَلاَ يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلاَّ مَا ظَهَرَ مِنْهَا» بيان شده است و نسبت به عموم مردان است و ديگرى با جمله «وَلاَ يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلاَّ لِبُعُولَتِهِنَّ الخ» ذكر شده كه نداشتن پوشش را براى زن نسبت به عده خاصى تجويز مىكند.(1)
سرانجام در فراز پايانى آيه مىفرمايد: «آنها به هنگام راه رفتن پاهاى خود را به زمين نزنند تا زينت پنهانيشان آشكار شود و صداى خلخالى كه بر پا دارند به گوش رسد». زنان در رعايت عفت و دورى از امورى كه آتش شهوت را در دل مردان شعلهور مىسازد و ممكن است منتهى به انحراف از جاده عفت شود، آنچنان بايد دقيق و سختگير باشند كه حتى از رساندن صداى خلخالى كه در پاى دارند به گوش مردان بيگانه خوددارى كنند و اين گواه باريك بينى اسلام در اين زمينه است و در آخر با دعوت عمومى، همه مؤمنان را اعم از مرد و زن به توبه و بازگشت به سوى خدا فرامىخواند.
فلسفه حجاب : به نظر اسلام كاميابىهاى جنسى اعم از آميزش و لذتگيرىهاى سمعى، بصرى و لمسى مخصوص به همسران است و غير از آن گناه و مايه آلودگى و ناپاكى جامعه مىباشد. از جمله موارد و نكات فلسفه حجاب در اسلام مىتوان
1) مسئله حجاب، ص 111
موارد زير را برشمرد :
1- برهنگى زنان كه طبعاً پيامدهايى همچون آرايش، عشوهگرى و امثال آن همراه دارد، مردان، مخصوصاً جوانان را در يك حال تحريك دائم قرار مىدهد، تحريكى كه سبب كوبيدن اعصاب آنها و ايجاد هيجانهاى بيمارگونه عصبى كه گاه سرچشمه امراض روانى است، مىگردد. مگر اعصاب انسان چقدر مىتواند بار هيجان را بر خود حمل كند؟ همه روانپزشكان مىگويند: هيجان مستمر عامل بيمارى است. آيا دامن زدن مستمر از طريق برهنگى به اين غريزه و شعلهور ساختن آن بازى با آتش نيست؟ آيا اين كار عاقلانه است؟ اسلام مىخواهد مردان و زنان مسلمان، روحى آرام، اعصابى سالم و چشم و گوشى پاك داشته باشند و اين يكى از فلسفههاى حجاب است.
2- آمارهاى قطعى و مستند، نشان مىدهد با افزايش برهنگى در جهان آمار طلاق و از هم گسيختگى زندگى زناشويى در دنيا به طور مداوم بالا رفته است. در محيطى كه حجاب وجود دارد و شرايط ديگر اسلامى رعايت مىشود، دو همسر تعلق به يكديگر دارند و احساساتشان و عشق و عواطفشان مخصوص يكديگر است. ولى در بازار آزاد برهنگى كه عملاً زنان به صورت كالاى مشتركى درآمدهاند، ديگر قداست پيمان زناشويى مفهومى نمىتواند داشته باشد و خانوادهها همچون تار عنكبوت به سرعت متلاشى مىشوند و كودكان بىسرپرست مىمانند.
3- گسترش دامنه فحشا از دردناكترين پيامدهاى بىحجابى و بىعفتى است. هر چيزى كه دامنه فساد جنسى را در جوامع انسانى گستردهتر سازد تهديدى براى امنيت جامعه محسوب مىشود و پيامدهاى آن هر گونه حساب كنيم جز به زيان جامعه نخواهد بود.
4- مسئله ابتذال زن و مرد، سقوط شخصيت او است. هنگامى كه جامعه زن را با اندام برهنه بخواهد، طبيعى است روز به روز تقاضاى آرايش بيشتر و خودنمايى افزونتر را از او دارد و هنگامى كه زن را از طريق جاذبه جنسيش وسيله تبليغ كالاها
و دكور اطاقهاى انتظار و عاملى براى جلب جهانگردان و سياحان و مانند اينها قرار بدهند، در چنين جامعهاى شخصيت زن تا سر حدّ يك عروسك، يا يك كالاى بىارزش سقوط مىكند و ارزشهاى والاى انسانى او به كلى به دست فراموشى سپرده مىشود و تنها افتخار او جوانى، زيبايى و خودنماييش مىشود و به اين ترتيب به وسيلهاى تبديل خواهد شد براى اشباع هوسهاى سركش يك مشت آلوده فريبكار و انساننماهاى ديو صفت. در چنين جامعهاى زن چگونه مىتواند با ويژگىهاى اخلاقيش، علم و آگاهى و داناييش جلوه كند و حائز مقام والايى گردد؟(1)
قرآن مجيد در زمينه عفت و رعايت آن خطاب به زنان پيامبر(صلی الله علیه و اله)چنين مىفرمايد: «اى همسران پيامبر، شما همچون يكى از زنان عادى نيستيد، اگر تقوا پيشه كنيد، پس به گونهاى هوسانگيز سخن نگوييد كه بيماردلان در شما طمع كنند و سخن شايسته بگوييد».(2)اين آيه مىفرمايد: هنگام سخن گفتن، جدى و خشك و به طور معمولى سخن بگوييد نه همچون زنان كمشخصيت كه سعى دارند، با تعبيرات تحريك كننده كه گاه توأم با ادا و اطوار مخصوصى است و افراد شهوتران را به فكر گناه مىافكند، سخن بگوييد. غريزه جنسى در حد تعادل و مشروع عين سلامت است، اما هنگامى كه از اين حد بگذرد، نوعى بيمارى خواهد بود تا آن جا كه گاه، به سر حد جنون مىرسد كه از آن تعبير به «جنون جنسى» مىكنند. امروز دانشمندان، انواع و اقسامى از اين بيمارى روانى را كه بر اثر طغيان اين غريزه و تن دادن به انواع آلودگىهاى جنسى و محيطهاى كثيف به وجود مىآيد، شناسايى كردهاند.
به هر حال رعايت اعتدال و حد وسط در ارضاى غرايز و شهوات از امورى است كه موجب كسب فضيلت عفت و پاكدامنى و عفاف و طهارت و پاكى دامان مىگردد. بىشك براى تأمين سلامت روحى و روانى و سلامت باطنى و معنوى اگر
ابعاد مادى و حيوانى انسان همچون جسمانيات و خشم و غضب و شهوات او مورد كنترل معقول و مشروع واقع شوند و آدمى در همه اين موارد ضمن پايبندى به اعتدال و ميانهروى، تقواى الهى را نيز رعايت كند و اگر فكر و ذهن و عقل و قلب و نفس و عقايد و نيّات و اخلاقيات و اعمال و روابط و رفتار آدمى پاك و نورانى و الهى باشد، سلامت معنوى انسان از هر نظر تأمين شده است. قرآن مجيد مىفرمايد : «اى زنان پيامبر در خانههاى خود بمانيد و همچون جاهليت نخستين در ميان جمعيت ظاهر نشويد» و اندام و وسائل زينت خود را در معرض تماشاى ديگران قرار ندهيد.(1)
بدون شك، اين يك حكم عام است و تكيه آيات بر زنان پيامبر(صلی الله علیه و اله)به عنوان تأكيد بيشتر است، درست مثل اين كه به شخص دانشمندى بگوييم، تو كه دانشمندى دروغ مگو. مفهومش اين نيست كه دروغ گفتن براى ديگران مجاز است، بلكه منظور اين است كه يك مرد عالم بايد به صورت مؤكدتر و جدىترى از اين كار پرهيز كند.(2)
قرآن كريم مىفرمايد: «اى پيامبر، به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو جلبابها (روسرىهاى بلند) خود را بر خويش فرو افكنند، اين كار براى اين كه شناخته شوند (به عفت و حريت) و مورد آزار قرار نگيرند بهتر است و (اگر خطاهايى از آنها سر زده، توبه كنند) خداوند همواره آمرزنده و رحيم است».(3)
خداوند در اين آيه به زنان با ايمان دستور مىدهد كه هر گونه بهانه و مستمسكى را از دست مفسده جويان بگيرند، سپس با شديدترين تهديدى كه در آيات قرآن كمنظير است، منافقان، مزاحمان و شايعهپراكنان را مورد حمله قرار مىدهد و مىگويد: «اى پيامبر به همسران و دخترانت و زنان مؤمنين بگو، روسرىهاى بلند
خود را بر خويش فروافكنند تا شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند». هدف اين است كه زنان مسلمان در پوشيدن حجاب، سهل انگار و بىاعتنا نباشند، تا توجه افراد هرزه را به خود جلب كنند. براى مبارزه و جلوگيرى از مزاحمتهاى افراد هرزه، به زنان باايمان دستور مىدهد كه بهانهاى به دست آنها ندهند و بعد مزاحمين را با شديدترين تهديد، بر سر جاى خود مىنشاند. آيه فوق براى ريشه كن كردن مفاسدى چون مزاحمت مستمر نسبت به نواميس مسلمانان و مفسده جويى نازل شده است و در همه اعصار و قرون و براى مسلمانان و غير مسلمانان قابل اجرا مىباشد.
جلباب به معنى چادر و يا پارچه بزرگى است كه از روسرى بلندتر بوده و سر و گردن و سينهها را مىپوشاند و يا مقنعه و خمار (روسرى) و يا پيراهن گشاد مىباشد. اگر چه اين معانى با هم متفاوتند، ولى قدر مشترك همه آنها اين است كه بدن را به وسيله آن مىپوشانند.
بايد از خود شروع كرد. در دستورى كه در آيه مورد بحث، در زمينه رعايت حجاب اسلامى آمده است و به پيامبر(صلی الله علیه و اله)مىفرمايد اين دستور را ابلاغ كند، نخست براى همسران پيامبر(صلی الله علیه و اله)و سپس دختران ايشان و بعد زنان باايمان. اين موضوع، اشاره به اين دارد كه هر گونه اصلاحى را بايد از خود و خانواده خود شروع كرد و اين برنامهاى است براى همه اصلاحگران بشرى.
يكى از آثار مثبت رعايت حجاب علاوه بر آثار مفيد فردى، سالمسازى اجتماعى است، يعنى جامعه باحجاب، جامعهاى است كه افراد مزاحم و لاابالى و هرزه كمتر موقعيت مزاحمت براى دختران و زنان را پيدا مىكنند و برعكس بدحجابى و بىحجابى خود به خود موجب رشد اين مزاحمتها و ترويج فساد اجتماعى مىگردد. به خوبى روشن است كه اراذل و اوباش و كسانى كه بيمار دل هستند و هوسباز و شهوتران مىباشند مسلماً از پديده ناهنجار بدحجابى بيشترين سوء استفاده و بهرهكشى را درجهت مطامع پليد خود و رواج بىبند و بارى اجتماعى خواهند كرد.
حجاب اسلامى از جنبه روانى : فلسفه پوشش اسلامى چند مورد است. بعضى از آنها جنبه روانى دارد و بعضى جنبه خانوادگى و بعضى ديگر جنبه اجتماعى و بعضى مربوط است به بالا بردن احترام زن و جلوگيرى از ابتذال او. حجاب در اسلام از يك مسئله كلىتر و اساسىترى ريشه مىگيرد و آن اين است كه اسلام مىخواهد انواع لذتهاى جنسى، چه بصرى و لمسى و چه نوع ديگر به محيط خانوادگى و در كادر ازدواج قانونى اختصاص يابد و اجتماع منحصراً براى كار و فعاليت باشد. برخلاف سيستم غربى عصر حاضر كه كار و فعاليت را با لذتجويىهاى جنسى به هم مىآميزد. اسلام مىخواهد اين دو محيط را كاملاً از يكديگر تفكيك كند. از جمله جنبههاى روانى حجاب مىتوان موارد زير را بيان كرد :
1- آرامش روانى : نبودن حريم ميان زن و مرد و آزادى معاشرتهاى بىبند و بار، هيجانها و التهابهاى جنسى را فزونى مىبخشد و تقاضاى سكس را به صورت يك عطش روحى و يك خواست اشباع نشدنى درمىآورد. غريزه جنسى، غريزهاى نيرومند، عميق و دريا صفت است، هر چه بيشتر اطاعت شود سركشتر مىگردد، همچون آتش كه هر چه به آن بيشتر خوراك بدهند، شعلهورتر مىشود. اسلام به قدرت شگرف اين غريزه آتشين توجه كامل دارد و روايات زيادى درباره خطرناك بودن «نگاه»، خطرناك بودن خلوت با زن و بالاخره خطرناك بودن غريزهاى كه مرد و زن را به يكديگر پيوند مىدهد وارد شده است. اسلام تدابيرى براى تعديل و رام كردن اين غريزه انديشيده و در اين زمينه هم براى زنان و هم براى مردان، تكليف معين كرده است. يك وظيفه مشترك كه براى زن و مرد، هر دو، مقرر فرموده مربوط به نگاه كردن است. و دستور اكيد هم به زن و هم به مرد داده كه نبايد به يكديگر خيره نگاه كنيد و نبايد به قصد لذت بردن به يكديگر نگاه كنيد. يك وظيفه هم خاص زنان مقرر فرموده است و آن اين است كه بدن خود را از مردان بيگانه بپوشانند و در اجتماع به جلوهگرى و دلربايى نپردازند، به هيچ وجه و هيچ صورت و با هيچ شكل و رنگ و بهانهاى كارى نكنند كه موجبات تحريك مردان بيگانه را فراهم كنند.
2- استحكام پيوند خانوادگى : شكى نيست هر چيزى كه موجب تحكيم پيوند خانوادگى و سبب صميميت رابطه زوجين گردد، براى كانون خانواده مفيد است و در ايجاد آن بايد حداكثر كوشش شود و بالعكس هر عاملى كه باعث سستى روابط زوجين و دلسردى آنان گردد به حال زندگى خانوادگى زيانمند است و بايد با آن مبارزه كرد. اختصاص يافتن لذتهاى جنسى به محيط خانوادگى و در كادر ازدواج مشروع، پيوند زن و شوهرى را محكم مىسازد و موجب اتصال بيشتر زوجين به يكديگر مىشود. فلسفه پوشش و منع كاميابى جنسى از غير همسر مشروع، از نظر اجتماع خانوادگى، اين است كه همسر قانونى شخص از لحاظ روانى عامل خوشبخت كردن او به شمار برود. در حالى كه در سيستم آزادى كاميابى، همسر قانونى از لحاظ روانى يك نفر رقيب و مزاحم و زندانبان به شمار مىرود و در نتيجه گاهاً كانون خانوادگى براساس دشمنى و نفرت پايهگذارى مىشود.
اسلام، هم براى پاك ماندن نسل و هم براى ايجاد پاكترين و صميمىترين عواطف بين زوجين و برقرارى استحكام و يگانگى و اتحاد كامل در كانون خانواده اصل ممنوعيت هر نوع كاميابى جنسى در غير كادر خانواده راحتى قبل از ازدواج قرار داده و رعايت عفت و پاكدامنى را براى مسلمانان واجب كرده است.
3- استوارى اجتماع : كشانيدن تمتعات جنسى از محيط خانه به اجتماع، نيروى كار و فعاليت اجتماعى را ضعيف مىكند. برعكسِ آن چه كه مخالفين حجاب خردهگيرى كردهاند و گفتهاند: «حجاب موجب فلج كردن نيروى نيمى از افراد اجتماع است.» بىحجابى و ترويج روابط آزاد جنسى موجب فلج كردن نيروى اجتماع مىباشد. آن چه موجب فلج كردن نيروى زن و حبس استعدادهاى او است حجاب به صورت زندانى كردن زن و محروم ساختن او از فعاليتهاى فرهنگ و اجتماعى و اقتصادى است ولى در اسلام چنين چيزى وجود ندارد. اسلام نه مىگويد كه زن از خانه بيرون نرود و نه مىگويد حق تحصيل علم و دانش ندارد، بلكه علم و دانش را فريضه مشترك زن و مرد دانسته است، و نه حتى فعاليت
اقتصادى خاصى را براى زن تحريم مىكند. اسلام هرگز نمىخواهد زن بيكار و بيعار بنشيند. پوشانيدن بدن به استثنا وجه و كفين مانع هيچ گونه فعاليت فرهنگى يا اجتماعى يا اقتصادى نيست. در حقيقت آن چه موجب فلج كردن نيروى اجتماع است آلوده كردن محيط كار به لذتجويىهاى شهوانى است.
4- ارزش و احترام زن : اسلام تأكيد مىكند كه زن هر اندازه متينتر و باوقارتر و عفيفتر حركت كند و خود را در معرض نمايش براى مرد نگذارد بر احترامش افزوده مىشود.(1)حجاب و پوشش براى زن مصونيت است نه محدوديت.
در مكتب نورانى و دين مبين و ربّانى اسلام خداوند متعال «الرحمن الرحيم» است، او بخشنده و بخشايشگر است. صفت رحمتش عام و وسيع و گسترده است و با همه بندگانش با رحمت و رحمانيت و غفران و بخشش معامله مىكند. قرآن مجيد در آيات متعددى تذكر مىدهد و از قول خداوند سبحان مىفرمايد اگر بندگانم برخلاف دستورم عمل كردند و پشيمان شدند آنان را مىبخشم و مىآمرزم. من رحيم و مهربانم و من غفار و غفور و تواب هستم از جمله در آيهاى مىفرمايد:
«قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لاَ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ * وَأَنِيبُوا إِلَى رَبِّكُمْ وَأَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذَابُ ثُمَّ لاَ تُنصَرُونَ»: «بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كردهايد، از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مىآمرزد، زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است، و به درگاه پروردگارتان انابه كنيد و بازگرديد و در برابر او تسليم شويد، پيش از آن كه عذاب به سراغ شما آيد، سپس از سوى هيچ كس يارى نشويد».(2)
اين آيات نويد رحمت خداوند به بندگانى است كه از حريم بندگى سر باز زدهاند. نويد است كه اى گناهكاران و اى ظالمان و اى اسراف كنندگان به خويشتن هرگز از رحمت خدا نااميد و مأيوس نشويد بلكه توبه كنيد و از درياى بىپايان رحمت خداوند بهرهمند شويد. هرگز با هيچ گناهى نااميد نشويد زيرا كه خداوند همه گناهان و گناهكاران را مىآمرزد اگر توبه كنند و به درگاه لطف و رحمت و عظمت خداوند روى آورند. قرآن كريم در آيات مربوط به توبه راه بازگشت را توأم با اميدوارى به روى همه گناهكاران مىگشايد زيرا هدف اصلى، تربيت و هدايت است نه انتقام جويى و خشونت.
آيه فوق كه از اميدبخشترين آيات قرآن مجيد نسبت به همه گناهكاران است داراى شمول و گستردگى وسيعى مىباشد به طورى كه اميرالمؤمنين على(علیه السلام)مىفرمايد: «در تمام قرآن آيهاى وسيعتر از آيه (يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا...) وجود ندارد».(1)در آيات بعدى يعنى آيات 54 و 55 سوره زمر، سه دستور به انسانهاى گناهكار داده مىشود كه عبارتند از :
1- وَ أَنِيبُوا اِلى رَبِّكُم؛ به سوى پروردگارتان بازگرديد.
2- و اَسْلِمُوا لَهُ؛ در برابر فرمان او تسليم شويد.
3- و اتَّبِعُوا اَحْسَنَ ما اُنْزِلَ اِلَيكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ؛ از بهترين دستوراتى كه از سوى پروردگارتان بر شما نازل شده پيروى كنيد.
اين دستورهاى سه گانه بيانگر عفو عمومى و رحمت واسعه الهى براى توبه كنندگان است. اين دستورات نشان مىدهند كه درهاى غفران و رحمت الهى به روى همه بندگان بدون اسثتناء گشوده است. مشروط بر اين كه بعد ارتكاب گناه، گناهكاران به خود آيند و تغيير مسير دهند، رو به سوى درگاه خدا آورند، در برابر فرمانش تسليم شوند و با عمل، صداقت خود را در اين توبه و انابه نشان دهند. بعد
1) تفسير اهل بيت(علیهم اسلام)، ج 13، ص 250
از پيمودن دو مرحله «انابه و اسلام» سخن از مرحله سوم كه مرحله «عمل» است به ميان مىآيد و مىفرمايد از بهترين دستوراتى كه از سوى پروردگارتان بر شما نازل شده پيروى كنيد، پيش از آن كه عذاب الهى به طور ناگهانى، به سراغتان آيد، در حالى كه از آن خبر نداريد.
به اين ترتيب، مسير وصول به رحمت خدا، سه گام بيشتر ندارد :
گام اول ؛ توبه و پشيمانى از گناه و روى آوردن به سوى خدا.
گام دوم ؛ ايمان و تسليم در برابر فرمان او.
گام سوم ؛ عمل صالح.
بعد از اين سه گام، ورود در درياى بيكران رحمت الهى طبق وعدهاى كه خداوند فرمود قطعى است، هر چند كه بار گناهان انسان سنگين باشد زيرا راه توبه به روى همه باز است. از مشكلات مهمى كه بر سر راه مسائل تربيتى وجود دارد، احساس گناهكارى بر اثر اعمال بد پيشين است، مخصوصاً زمانى كه اين گناهان سنگين باشد. اين فكر دائماً در نظر انسان مجسم مىشود كه اگر بخواهد مسير خود را به سوى پاكى و تقوا تغيير دهد و به راه خدا بازگردد، چگونه مىتواند از مسئوليت سنگين گذشته، خود را برهاند؟ تا جايى كه اين فكر مانند كابوسى وحشتناك بر روح او سايه مىافكند و چه بسا او را از تغيير برنامه زندگى و گرايش به پاكى باز دارد و به او بگويد توبه كردن، چه سود؟ زنجير اعمال گذشتهات، همچون يك طوق لعنت بر دست و پاى تو است، اصلاً تو رنگ گناه پيدا كردهاى، رنگى ثابت و تغييرناپذير. در فرهنگ اسلامى حل مشكل فوق چنين بيان شده است، تعاليم اسلام توبه و انابه را هر گاه با شرايطش همراه باشد وسيله قاطعى براى جدا شدن از گذشته و آغاز يك زندگى جديد، و حتى تولد ثانوى مىداند. كراراً در روايات درباره بعضى از گناهكاران كه توبه كردهاند مىخوانيم: «كَما وَلَدَتهُ اُمُّهُ»؛ «او همانند زمانى است كه از مادر متولد شده است».(1)
1) تفسير نمونه، ج 19، ص 525 تا 527
به اين ترتيب، قرآن درهاى لطف الهى را به روى هر انسانى، در هر شرايطى و با هر گونه بار مسئوليتى، باز مىگذارد و همچون آيات فوق مجرمان و گناهكاران را به سوى خدا دعوت مىكند. پيامبر(صلی الله علیه و اله)مىفرمايد: «كسى كه از گناه توبه كند، همانند كسى است كه اصلاً گناه نكرده است».(1)
خداوند توّاب رحيم است : قرآن به عنوان يك كتاب هدايت هيچ گاه روزنه اميد براى بازگشت را به روى مردم نمىبندد و هر قدر آلوده به گناه باشند آنها را از رحمت خدا مأيوس نمىكند. از جمله قرآن مجيد در آيه 160 سوره بقره براى بيان راه نجات و جبران گناهان بزرگى همچون گناه كتمان حق و حقيقت كه آدمى را مورد لعنت خدا قرار مىدهد، چنين مىفرمايد: «مگر آنها كه توبه كنند و به سوى خدا بازگردند و در مقام جبران و اصلاح اعمال خود برآيند و حقايقى را كه پنهان كرده بودند براى مردم آشكار سازند، اين گونه افراد را مىبخشم و رحمت خود را كه از آنها قطع كرده بودم تجديد مىكنم، چرا كه من بازگشت كننده و مهربانم». در اين آيه جمله «اَنَا التَّوابُ الرَّحيم» و بعد از آن جمله «فَاُولئِكَ اَتُوبُ عَلَيهِم»، دلالت بر نهايت محبت و كمال مهربانى پروردگار نسبت به توبه كاران دارد، مىفرمايد: اگر آنها بازگردند من هم باز مىگردم، آنها بازگشت به اطاعت و بندگى كنند و حق را اظهار كنند، من نيز بازگشت به رحمت مىكنم و مواهبى را كه قطع كرده بودم مجدداً به آنها مىبخشم.
در اين آيه خداوند خود را «توّاب» معرفى مىكند، واژه توّاب صيغه مبالغه است و اشاره به اين حقيقت دارد كه اگر وسوسههاى شيطانى انسان را فريب داد و توبه خود را شكست، باز هم درهاى توبه به روى او بسته نخواهد شد، مجدداً بايد توبه كند و به سوى خدا بازگردد و حق را افشا نمايد، چرا كه خدا بسيار بازگشت كننده است و هرگز نبايد از عفو و رحمت او مأيوس گشت.(2)
«اِنَّ اللهَ لا يَغفِرُ اَن يُشرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَن يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللهِ فَقَدِ افْتَرى اِثْماً عَظِيماً»:«خداوند (هرگز) شرك را نمىبخشد، و پايينتر از آن را براى هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مىبخشد، و آن كس كه براى خدا، شريكى قرار دهد، گناه بزرگى مرتكب شده است».(1)
از نظر دين مقدس اسلام و منابع نورانى آن هر گناه كارى كه پشيمان شود و مشرك نباشد و توبه كند و عمل صالح انجام دهد، خداوند رحمان و رحيم گناهان او را مىبخشد.(2)آيه مورد بحث (48 سوره نساء) از آياتى است كه افراد موحد را به لطف و رحمت پروردگار دلگرم مىسازد زيرا خداوند طبق اين آيه امكان بخشش همه گناهان را غير از شرك، اعلام فرموده است. اين آيه براساس روايتى از على(علیه السلام)از اميدبخشترين آيات قرآن است و براساس گفته ابن عباس اين آيه براى افراد اين امت بهتر است از آن چه خورشيد بر آن مىتابد. زيرا افراد بسيارى هستند كه مرتكب گناهان عظيمى مىشوند و براى هميشه از رحمت و آمرزش الهى مأيوس مىگردند، و همان سبب مىشود كه باقيمانده عمر را، در راه گناه و خطا با همان شدت بپيمايند، ولى اميد به آمرزش و عفو خداوند وسيله مؤثر بازدارندهاى نسبت به آنان در برابر گناه و طغيان مىگردد، بنابراين آيه 48 سوره نساء در واقع يك مسئله تربيتى را بيان مىكند. جنبه تربيتى و سازندگى اين آيه نورانى بسيار وسيع و گسترده و اميدبخش و جذاب است.
از بسيارى از آيات قرآن مجيد استفاده مىشود كه وسايل آمرزش و بخشودگى گناهان متعدد هستند و مىتوان آنها را در پنج موضوع به شرح زير خلاصه كرد :
توبه : توبه و بازگشت به سوى خدا كه توأم با پشيمانى از گناهان گذشته و تصميم بر اجتناب از گناه در آينده و جبران عملى اعمال بد به وسيله اعمال نيك مىباشد. آيه «وَ هُوَ الَّذِى يَقبَلُ التَّوبَةَ عن عِبادِهِ و يَعفُوا عَن السَّيِّئاتِ»: «اوست كه توبه را از بندگان خود مىپذيرد و گناهان را مىبخشد»(1)، دلالت بر اين معنا دارد.
كارهاى نيك : اعمال فوقالعادهاى كه سبب آمرزش اعمال زشت مىگردد، چنان كه قرآن كريم مىفرمايد: «اِنَّ الحَسَناتِ يُذهِبنَ السَّيّئاتِ»:«كارهاى نيك آثار گناهان را از بين مىبرد».(2)
شفاعت : به اين معنى كه برخى از گناهان توسط شفاعت شفيعانى مانند خداوند متعال، پيامبر اكرم(صلی الله علیه و اله)، ائمه اطهار(علیه اسلام)، شهدا و علما براساس آيات قرآن از جمله آيه 48 سوره بقره، مورد عفو و بخشش قرار مىگيرند.
پرهيز از گناهان كبيره : موجب بخشش گناهان صغيره مىگردد، همانطور كه آيه 31 سوره نسا، بر اين مطلب دلالت دارد.
عفو الهى : شامل افرادى مىشود كه شايستگى آن را دارند، بايد دانست كه عفو الهى مشروط به مشيت خدا است و به اين ترتيب، عمومى و بدون قيد و شرط نيست. مشيت و اراده خداوند تنها در مورد افرادى است كه شايستگى خود را عملاً به نوعى اثبات كردهاند و از اين جا روشن مىشود كه چرا شرك قابل عفو نيست، زيرا مشرك ارتباط خود را از خداوند به كلى بريده و مرتكب كارى شده كه برخلاف اساس تمام اديان و نواميس آفرينش است.(3)
استغفار موجب نجات از تنگناها : در حديثى از حضرت پيامبر(صلی الله علیه و اله)آمده است: «مَن اَكثَرَ الاستغفارَ جَعَلَ اللهُ لَهُ مِن كُلِّ هَمٍّ فَرَجاً و من كُلِّ ضِيقٍ مَخرَجاً»: «هر كس بسيار
استغفار كند (و لوح دل را از زنگار گناه بشويد) خدا براى او از هر اندوهى گشايش، و از هر تنگنايى راه نجاتى قرار مىدهد».(1)همچنين مىفرمايد: «خير الدُّعاء الاستغفار»:«بهترين دعا استغفار است».(2)
امام صادق(علیه اسلام)مىفرمايد: «اِذا اكثر العبد من الاستغفار رفعت صحيفته و هى يتلألأ»: «هر گاه بندهاى فراوان استغفار كند نامه عمل او بالا مىرود در حالى كه درخشان است».(3)پيامبر اكرم(صلی الله علیه و اله)فرمود: «استغفار نمودن و لا اله الا الله گفتن بهترين
عبادت است و خداوند عزيز جبار در اين مورد فرموده است: (فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنبِکَ )(4)؛ بدان و آگاه باش كه خدايى جز الله وجود ندارد و از گناهان خودت استغفار كن».(5)
استغفار يكى از اذكار حياتبخش و نورانى قرآن مىباشد كه اصل آن دعا و طلب است. هر مؤمنى با اين ذكر از درگاه احديت طلب غفران و بخشش مىكند. در سايه تكرار و كثرت اين دعاى لطيف و عميق و در پناه انس با اين دعا و ذكر شريف و تداوم در آن انسان مؤمن به آرامش و امنيت روحى و روانى مىرسد. و با تمسك به مغفرت بىپايان الهى رفته رفته خود را مهياى توبه عملى و انابه به درگاه احديت مىسازد.
«يا اَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا اِلَى اللهِ تَوبَةً نَصُوحاً عَسى رَبُّكُم اَن يُكَفِّرَ عَنكُم سَيِّئاتِكُم وَ يُدخِلَكُم جَنّاتٍ...»:«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، به سوى خدا توبه كنيد، توبهاى خالص، اميد است (با اين كار) پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغهايى از بهشت كه نهرها از زير درختانش جارى است وارد كند».(6)
نخستين گام، براى نجات، توبه از گناه است، توبهاى كه از هر نظر خالص باشد، توبهاى كه محرك آن فرمان خدا و ترس از گناه، نه وحشت از آثار اجتماعى و دنيوى آن باشد، توبهاى كه براى هميشه انسان را از معصيت جدا كند و بازگشتى به گناه در آن رخ ندهد.
اركان توبه عبارتند از : ترك گناه، ندامت، تصميم بر ترك در آينده، جبران گذشته و استغفار.
كلمه «نَصُوح» از ماده «نصح» به معنى خيرخواهى خالصانه است و لذا به عسل خالص «ناصح» گفته مىشود و از آن جا كه خيرخواهى واقعى بايد توأم با محكمكارى باشد، واژه «نصح» به اين معنى آمده است. خالص بودن و محكم بودن در توبه نصوح بايد جمع باشد. اين كه توبه نصوح چيست؟ اقوال گوناگونى بيان شده از جمله آنكه :
بعضى گفتهاند، توبه نصوح آن است كه واجد چهار شرط باشد: پشيمانى قلبى، استغفار زبانى، تركگناه و تصميم بر تركگناه در آينده.
بعضى ديگر گفتهاند، توبه نصوح آن است كه واجد سه شرط باشد: ترس از اين كه پذيرفته نشود، اميد به اين كه پذيرفته شود و ادامه اطاعت خدا.
يا اين كه توبه نصوح آن است كه گناه خود را همواره در مقابل چشم خود ببينى و از آن شرمنده باشى.
يا اين كه توبه نصوح آن است كه در آن سه شرط باشد: كم سخن گفتن، كم خوردن و كم خوابيدن.
و يا مظالم را به صاحبانش بازگرداندن و از مظلومين حلاليت طلبيدن و بر اطاعت خدا اصرار ورزيدن.
و يا توبه توأم با چشمى گريان و قلبى بيزار از گناه باشد و مانند اينها كه همگى شاخ و برگ يك واقعيت هستند و آن توبه خالص و كامل است.
پيامبر(صلی الله علیه و اله)مىفرمايد: «توبه نصوح آن است كه شخص توبه كننده به هيچ وجه بازگشت به گناه نكند، آن چنان كه شير به پستان هرگز باز نمىگردد».(1)
توبه نصوح بيانگر اين واقعيت است كه چنان انقلابى در انسان ايجاد شود كه راه بازگشت به گذشته را به كلى ببندد. توبه نصوح پنج ثمره بزرگ دارد: 1- بخشودگى گناهان، 2- ورود به بهشت پرنعمت الهى، 3- عدم رسوايى در آن روز كه پردهها كنار مىرود و حقايق آشكار مىگردد، 4- نور ايمان و عمل آنها از پيشاپيش و سمت راستشان حركت مىكند و مسيرشان را به سوى بهشت روشن مىسازد، 5- توجهشان به خدا بيشتر مىگردد و از درگاه خدا تقاضاى تكميل نور و آمرزش كامل گناه خويش را مىكنند.
بسيار مىشود كه از انسان، مخصوصاً در آغاز تربيت و حركت به سوى الله، لغزشهايى سر مىزند، اگر درهاى بازگشت به روى او بسته شود، مأيوس مىگردد و براى هميشه از راه راست باز مىماند لذا در مكتب تربيتى اسلام، توبه به عنوان يك اصل تربيتى با اهميت فوق العادهاى مطرح است. دين اسلام از تمام گناهكاران دعوت مىكند كه براى اصلاح خويش و جبران گذشته از اين در، وارد شوند.
امام على بن الحسين(علیه السلام)در مناجات «تائبين» به پيشگاه خدا چنين مىفرمايد : «خداى من، تو كسى هستى كه درى به سوى عفوت به روى بندگانت گشودهاى و نامش را توبه نهادهاى و فرمودهاى: بازگرديد به سوى خدا و توبه كنيد، توبهاى خالص، اكنون، عذر كسانى كه از ورود از اين در، بعد از گشايش آن، غافل شوند چيست؟».(2)امام باقر(علیه اسلام)در روايتى مىفرمايد: «خداوند از توبه بندهاش بيش از كسى كه مركب و توشه خود را در بيابان در يك شب تاريك گم كرده و سپس آن را بيابد،
شاد مىگردد».(1)ولى بايد توجه داشت توبه تنها به لقلقه زبان بودن و گفتن«استغفرالله» نيست، بلكه شرايط و اركانى دارد و هر گاه توبه با اين شرايط انجام گيرد، آن چنان اثر مىگذارد كه گناه و آثار گناه را به كلى از روح و جان انسان محو مىكند. پيامبر(صلی الله علیه و اله)مىفرمايد: «كسى كه از گناه توبه كند همچون كسى است كه اصلاً گناه نكرده است و كسى كه به گناه خود ادامه دهد، در حالى كه استغفار مىكند، مانند كسى است كه مسخره مىكند».(2)
قرآن كريم مىفرمايد: «و از پروردگارتان آمرزش خواهيد سپس با ايمان و كارهاى شايسته به سوى او بازگرديد كه پروردگار من بر آمرزشطلبان رحمت مىآورد و آنان را دوست مىدارد».(3)
پيامبر(صلی الله علیه و اله)مىفرمايد: «خوشا به حال كسى كه روز قيامت در نامه عملش، زير هر گناهى جمله استغفرالله يافت شود. ابليس گفت به عزتت سوگند كه تا بندگانت جان در بدن دارند از گمراه كردنشان دست نمىكشم، خداوند هم فرمود: به عزت و جلالم سوگند، تا زمانى كه از من آمرزش بطلبند، آنان را مىآمرزم. بدانيد كه درد شما گناهان است و دارويتان استغفار».(4)
فايده استغفار : زمانى كه گناه، ميان ما و رحمت و تفضّلات الهى حجاب مىشود، استغفار اين حجاب را برمىدارد و با آن راه رحمت و تفضّل خدا به سوى ما باز مىشود. استغفار گاهى فوايد دنيوى و گاهى فوايد اخروى دارد و كسى كه استغفار نمىكند خداوند متعال او را نمىآمرزد پس استغفار كليد در توبه و مغفرت است. با استغفار مىشود آمرزش الهى را به دست آورد. استغفار اگر درست انجام شود، باب بركات الهى را به روى انسان باز مىكند.(5)
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمنُوا قُوا اَنفُسَكُم و اَهليكُم ناراً و قُودُهَا النّاسُ وَ الحِجارَةُ عَلَيها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يعصُونَ اللهَ ما اَمَرَهُمْ وَ يَفعَلُونَ ما يُؤمَرُونَ»: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خود و خانواده خويش را از آتشى كه هيزم آن انسانها و سنگها است نگه داريد، آتشى كه فرشتگانى بر آن گمارده شده كه خشن و سختگيرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمىكنند و آن چه را فرمان داده شدهاند (به طور كامل) اجرا مىنمايند».(1)
در اين آيه دستوراتى درباره تعليم و تربيت همسر و فرزندان و خانواده به همه مؤمنان داده شده است؛ نگهدارى خويشتن به ترك معاصى و عدم تسليم در برابر شهوات سركش، و نگهدارى خانواده با تعليم و تربيت، امر به معروف و نهى از منكر و فراهم ساختن محيطى پاك و خالى از هر گونه آلودگى در فضاى خانه و خانواده. اين برنامهاى است كه بايد از نخستين سنگبناى خانواده، يعنى از مقدمات ازدواج و سپس نخستين لحظه تولد فرزند آغاز گردد و در تمام مراحل با برنامه ريزى صحيح و با نهايت دقت تعقيب و پيگيرى شود. به تعبير ديگر حق زن و فرزند تنها با تأمين هزينه زندگى و مسكن و تغذيه آنها حاصل نمىشود. مهمتر از آن، تغذيه روح و جان آنها و به كار گرفتن اصول تعليم و تربيت صحيح است. در اين آيه «قُوا» به معنى «نگاه داريد» مىباشد و اشاره به اين دارد كه اگر آنها يعنى «خانواده» را به حال خود رها كنيد خواه ناخواه به سوى آتش دوزخ پيش مىروند، شما هستيد كه بايد آنها را از سقوط در آتش دوزخ حفظ كنيد. تعليم و تربيت در خانواده و دستور امر به معروف و نهى از منكر، يك دستور عام و وظيفهاى است كه همه مسلمين نسبت به يكديگر دارند. ولى از آيه فوق و رواياتى كه درباره حقوق فرزند و مانند آن در
1) سوره تحريم، آيه 6
منابع اسلامى وارد شده، به خوبى استفاده مىشود كه انسان در مقابل همسر و فرزند خويش، مسئوليت سنگينترى دارد و موظف است تا آن جا كه مىتواند، در تعليم و تربيت آنها بكوشد، آنها را از گناه بازدارد و به نيكىها دعوت نمايد، نه اين كه تنها به تغذيه جسم آنها قناعت كند. اجتماع بزرگ از واحدهاى كوچكى تشكيل مىشود به نام «خانواده» و هر گاه اين واحدهاى كوچك اصلاح گردد، كل جامعه اصلاح مىشود. اين مسئوليت در درجه اول بر دوش پدران و مادران است. مخصوصاً در عصر ما كه امواج كوبنده فساد در بيرون خانوادهها بسيار قوى و خطرناك است، براى خنثى كردن آنها از طريق تعليم و تربيت خانوادگى، بايد برنامهريزى اساسىتر و دقيقترى انجام گيرد.
در حديثى از امام صادق(علیه السلام)مىخوانيم، هنگامى كه آيه فوق نازل شد، كسى از ياران پيامبر(صلی الله علیه و اله)سؤال كرد: چگونه خانواده خود را از آتش دوزخ حفظ كنم؟ حضرت پيامبر(صلی الله علیه و اله)فرمود: «آنها را امر به معروف و نهى از منكر مىكنى، اگر از تو پذيرفتند آنها را از آتش دوزخ حفظ كردهاى و اگر نپذيرفتند وظيفه خود را انجام دادهاى».(1)در حديثى ديگر پيامبر(صلی الله علیه و اله)مىفرمايد: «بدانيد، همه شما نگهبانيد و همه در برابر كسانى كه مأمور نگهبانى آنها هستيد، مسئوليد، امير و رئيس حكومت اسلامى نگهبان مردم است و در برابر آنها مسئول است، مرد نگهبان خانواده خويش است و در مقابل آنها مسئول، زن نيز، نگهبان خانواده شوهر و فرزندان است و در برابر آنها مسئول مىباشد، بدانيد، همه شما نگهبانيد و همه شما در برابر كسانى كه مأمور نگهبانى آنها هستيد مسئوليد».(2)امام على(علیه السلام)در تفسير آيه مذكور مىفرمايد :
«منظور اين است كه خود و خانواده خويش را نيكى بياموزيد و آنها را ادب كنيد».(3)
خانواده پايههاى رشد روانى و رفتار اجتماعى كودكان و احساس ايمنى و
ارضاى عاطفى آنان در سالهاى نخستين كودكى را پايه ريزى مىكند، زيرا گرمى و محبت موجود در محيط خانواده، در تقويت حس اعتماد به نفس و پرورش قواى مثبت و سازنده كودكان و نوجوانان بسيار حائز اهميت است. در يك خانواده عادى، والدين ضمن همبستگى و احترام متقابل نسبت به يكديگر در برخورد با فرزندان، روشى يكسان و هماهنگ را در پيش مىگيرند و در نتيجه، فرزندان احساس مىكنند كه رابطه والدين با يكديگر و با آنان، صميمى و ناگسستنى است زيرا كودك و نوجوان بايد والدين خود را منبع شادى، ايمنى و ارضاى خاطر جسمى و روانى دانسته و آنان را ملجأ و پناهگاه خويش بداند.
قرآن مىفرمايد: «و از نشانههاى او اين كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد، تا در كنار آنان آرامش يابيد، و در ميانتان مودّت و رحمت قرار داد، در اين نشانههايى است براى گروهى كه تفكر مىكنند».(1)
قرآن در اين آيه هدف ازدواج را سكون و آرامش بيان مىكند و وجود همسران با اين ويژگىها، براى انسانها كه مايه آرامش زندگى آنها است، يكى از مواهب بزرگ الهى محسوب مىشود. اين آرامش از اين جا ناشى مىشود كه اين دو جنس مكمل يكديگر و مايه شكوفايى و نشاط و پرورش يكديگر مىباشند، به طورى كه هر يك بدون ديگرى ناقص است و طبيعى است كه ميان يك موجود و مكمل وجود او، چنين جاذبه نيرومندى وجود داشته باشد.
پس مىتوان نتيجه گرفت، آنها كه پشت پا به اين سنت الهى مىزنند وجود ناقصى دارند، چرا كه يك مرحله تكاملى آنها متوقف مىشود. اين آرامش و سكونت هم از نظر جسمى و هم از نظر روحى، هم از جنبه فردى و هم اجتماعى است. بيمارىهايى كه به خاطر ترك ازدواج براى جسم انسان پيش مىآيد، قابل انكار نيست. همچنين عدم تعادل روحى و ناآرامىهاى روانى كه افراد مجرد با آن
1) سوره روم، آيه 21
دست به گريبانند كم و بيش بر همه روشن است. از نظر اجتماعى افراد مجرد كمتر احساس مسئوليت مىكنند و به همين جهت خودكشى و جنايات در ميان مجردان بيشتر است. هنگامى كه انسان، از مرحله تجرد، گام به مرحله زندگى خانوادگى مىگذارد، شخصيت تازهاى در خود مىيابد و احساس مسئوليت بيشترى مىكند و اين است معنى احساس آرامش در سايه ازدواج.(1)
در سوره نور آيات مختلفى براى پيشگيرى از آلودگىهاى جنسى مطرح شده است كه هر يك از آنها تأثير به سزايى در پيشگيرى يا مبارزه با اين آلودگىها دارد. در آيات 32 و 33 سوره نور به يكى از مهمترين طرق مبارزه با فحشا كه ازدواج ساده و آسان و بىريا و بىتكلف است، اشاره شده. اين نكته مسلّم است كه براى برچيدن بساط گناه، بايد از طريق صحيح و مشروع غرايز اشباع و پاسخ داده شوند.
ازدواج يك سنت الهى است، ازدواج يك حكم فطرى و هماهنگ با قانون آفرينش است. انسان براى بقاى نسل، آرامش جسم و روح و حل مشكلات زندگى، احتياج به ازدواج سالم دارد. اسلام همواره هماهنگ با آفرينش گام برمىدارد و در اين مورد احاديث و روايات جالبى دارد. از جمله حديث معروف پيامبر(صلی الله علیه و اله)كه مىفرمايد: «ازدواج كنيد تا نسل شما فزونى گيرد كه من با فزونى جمعيت شما حتى با فرزندان سقط شده، در قيامت به ديگر امتها مباهات مىكنم»(2). نيز مىفرمايد : «كسى كه همسر اختيار كند، نيمى از دين خود را محفوظ داشته، و بايد مراقب نيم ديگر باشد».(3)چرا كه غريزه جنسى، نيرومندترين و سركشترين غرايز انسان است كه به تنهايى با ديگر غرايز برابرى مىكند و انحراف آن نيمى از دين و ايمان انسان را به خطر خواهد انداخت. پيامبر(صلی الله علیه و اله)مىفرمايد: «بدترين شما مجردانند».(4)به همين دليل مسلمانان را تشويق به همكارى در امر ازدواج مجردها مىنمايد، زيرا اگر
ازدواج سالم در جامعه رونق بگيرد، آرامش و امنيت به افراد و جامعه برمىگردد(1)
حضرت على(علیه السلام)كار را صيقل آدم مىداند و رسول گرامى(صلی الله علیه و اله)مىفرمايند: «هر كسى بيكار بگردد و سنگينى خود را بر دوش مردم بيندازد ملعون است»(2). در حقيقت براى افرادى كه به كار خود علاقهمندند و از آن لذت مىبرند مفهوم كار و تفريح يكى است. انگيزههاى كار كردن در افراد متفاوت است، كار عامل قدرتمندى در تأمين نيازهاى اقتصادى، اجتماعى و روانى انسان مىباشد. انگيزههاى غير اقتصادى كار كه از اهميت مساوى و گاه بيشتر براى فرد و اجتماع برخوردارند، كمتر اذعان مىشوند و شايد براى اكثر مردم ناشناخته هستند. كار علاوه بر اين كه وسيلهاى براى تأمين نيازهاى مادى زندگى است، مىتواند پاسخگوى بسيارى از نيازهاى عميق و اساسى بشر هم باشد از جمله نياز به كسب موفقيت، نياز به تأييد و پذيرش ديگران، نياز به ايجاد روابط شخصى و اجتماعى، نياز به داشتن پايگاه اجتماعى، نياز به مفيد بودن و خدمت كردن به ديگران، بقاى عزت نفس، احساس ارزشمندى، مسئوليت پذيرى، كسب هويّت و احتراز از پوچى. قرآن كريم در آيات متعددى از تلاش و كوشش جهت تحصيل روزى به طلب فضل خداوند ياد كرده و همواره به آن امر مىكند: «و چون نماز گزارده شد، در روى زمين پراكنده گرديد و فضل خدا را جويا شويد و خدا را بسيار ياد كنيد، باشد كه شما رستگار گرديد».(3)
نيز مىفرمايد: «و از رحمتش برايتان شب و روز را قرار داد تا در اين (شب) بياراميد و (در روز) از فضل الهى روزى خود را طلب كنيد، باشد كه سپاس بداريد».(4)
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «مؤمن را سه ساعت است: ساعتى كه در آن با پروردگارش به راز و نياز است و ساعتى كه در آن زندگانى خود را سامان مىدهد و ساعتى كه در لذتهاى حلال و نيكو دمساز است».(1)
خداوند در سفر معراج به رسول اكرم(صلی الله علیه و اله)فرمود: «اى احمد، عبادت ده قسمت است كه نُه قسمت آن را طلب روزى حلال تشكيل مىدهد. اگر خوردنى و آشاميدنى خود را پاك و حلال گردانى، در پناه من خواهى بود».(2)
همچنين در روايات آمده است، هر كه از كار كردن شانه خالى كند، مورد غضب خداوند قرار مىگيرد و دعايش برآورده نمىشود.(3)حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و اله)فرمود : «كسى كه براى تأمين زندگى خانوادهاش زحمت مىكشد (و كار مىكند)، همچون كسى است كه در راه خدا جهاد مىكند».(4)
كار نسبت به هر عامل ديگرى در تربيت انسان نقش سازندهترى دارد. در اسلام بيكارى مردود و مطرود است و كار به عنوان يك امر مقدس شناخته مىشود. كار براى جسم، خيال، عقل و فكر و قلب و احساس و دل انسان ضرورى است. بدن انسان اگر كار نكند مريض مىشود، يعنى كار براى بدن انسان يكى از عوامل حفظ الصحّة است. خيال و ذهن دائماً كار مىكنند، اگر انسان خيال را در اختيار خودش نگيرد يكى از چيزهايى است كه انسان را فاسد مىكند، يعنى انسان نياز دارد به تمركز قوه خيال. اگر قوّه خيال آزاد باشد منشأ فساد اخلاق انسان مىشود.
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «اگر تو نفس را به كارى مشغول نكنى او تو را به خودش مشغول مىكند»(5). يك چيزهايى است كه انسان اگر آنها را به كارى نگمارد طورى نمىشود،
مثل جمادات مانند انگشترى كه در ميان طاقچهاى بگذارى طورى نمىشود.ولى نفس انسان جور ديگرى است و آن اين است كه هميشه بايد او را مشغول كرد، يعنى كارى و طرحى داشته باشد كه هميشه آن را متمركز كند و وادار به كار و فعاليت نمايد، والّا اگر شما به آن كار نداشته باشيد او شما را به آن چه كه دلش مىخواهد وادار مىكند و همين خيالها است كه انسان را به هزاران نوع گناه مىكشاند. اما برعكس وقتى انسان به يك نوع كار و شغلى اشتغال داشته باشد، اين كار و شغل انسان را به سوى خود مىكشد و جذب مىكند و مجالى به فكر و خيال باطل نمىدهد.
گناه همچون ديگ بخارى است كه هيچ منفذ و دريچه اطمينانى ندارد و بالاخره منفجر مىشود. گناه غالباً انفجار است و انسانها به وسيله گناهان منفجر مىشوند. منظور اين است كه انسان به حكم يك موجود زنده است و بايد با طبيعت در حال مبادله باشد، يعنى انسان نيرو و انرژى مىگيرد و از يك طرف هم بايد آن را مصرف كند. اين نيرو چه جسمى باشد و چه روحى، بايد آن را در جايى مصرف كرد. يعنى انسان نمىتواند از طبيعت مرتّب انرژى بگيرد و بعد هم در خود نگه دارد و آن را مصرف نكند. اين مصرف نكردن مثل همان ديگ بخار بىمنفذ است كه مرتّب حرارت و بخارش مىدهند و بالاخره منفجر مىشود. بيكارى براى انسان ايجاد خلأ روحى مىكند و اگر اين خلأ با انجام كارهاى مفيد و صحيح پر نشود منشأ گناه و خلاف مىشود. منشأ بسيارى از گناهان، بيكارى است. كار علاوه بر اين كه مانع انفجار عملى مىشود مانع افكار شيطانى و وسوسهها و خيالات شيطانى هم مىشود.
از آثار ديگر كار اين است كه به قلب انسان خضوع و خشوع مىدهد، يعنى جلوى قساوت قلب را مىگيرد. پس بيكارى قساوت قلب مىآورد و كار حداقل فايدهاش براى قلب انسان اين است كه جلوى قساوت قلب را مىگيرد. كار در عين اين كه معلول فكر و روح و خيال و دل آدم و جسم آدم است، سازنده خيال، سازنده عقل و فكر و سازنده دل و قلب و به طور كلى سازنده و تربيت كننده انسان است.
از فوايد ديگر كار، حفظ آبرو و احساس استقلال شخصيت مىباشد. انسان در
اثر كار، نيازش از طرف ديگران برطرف مىشود، يعنى در مقابل ديگران احساس شخصيت مىكند و حس حقارت از وجودش رخت برمىبندد. در رباعى منسوب به امام على(علیه السلام)چنين آمده است: «اگر مىخواهى آزاد زندگى كنى، مثل برده زحمت بكش، آرزويت را از مال هر كس كه باشد بِبُر و قطع كن، نگو اين كار مرا پست مىكند، از مردم خواستن از هر چيزى ذلت بيشتر مىآورد، وقتى كه از ديگران بىنياز باشى، هر كارى كه داشته باشى از همه مردم بلند قدرترى»(1).
پس مىتوان گفت بهداشت روانى انسان به كار بستگى دارد و انسان بىكار خود به خود بيمار مىشود. ولتر مىگويد: «هر وقت احساس مىكنم كه درد و رنجِ بيمارى مىخواهد مرا از پاى درآورد به كار پناه مىبرم، كار بهترين درمان دردهاى درونى من است». ساموئل اسمايلز نيز مىگويد: «بعد از ديانت، مدرسهاى براى تربيت انسان بهتر از مدرسه كار ساخته نشده است».
و پاسكال گفته است: «مصدر كليه مفاسد فكرى و اخلاقى، بيكارى است».
سقراط هم گفته : «كار سرمايه سعادت و نيكبختى است».(2)
مشاوره در لغت به معنى «شور»است و نيز به معنى استخراج و بيرون كشيدن رأى. مشورت و شُور كردن، رأى زدن و رأى خواستن است. مشاوره عبارت است از عمل رأى زنى، تلاش براى استخراج رأى كه حاصل آن هدايت و راهنمايى و نشان دادن راه و ارائه طريق است. اين امر در كار و رسالت خداوند، انبياء الهى، اوصيا و صديقين، اولياء الهى و شهدا ديده مىشود.
اساس مشاوره بر نظرخواهى از افراد مسئلهدار و دردمند است كه دچار بنبست
و گرفتار تحيّر و دو دلى شدهاند. اين كار به منظور رهايى از دردها و بنبستها و نجات دردمند از دردهاى خويش، انجام مىشود.(1)مشاوره در معناى خاص، به دنبال سادهسازى رشد شخصيت است. مشاوره را مىتوان نوعى رابطه دانست كه در آن يك فرد يعنى مشاور، سعى مىكند به ديگرى يعنى مُراجع كمك كند تا مشكلات مربوط به سازگارى خويش را تشخيص داده و حل نمايد. مىتوان گفت، مشاوره فرد را قادر مىسازد كه تا دركى واقعبينانه از شخصيت خويش پيدا كند و توانايىها و ضعفهايش را شناخته و سرانجام با توجه به اهدافش زندگى خويش را اداره نمايد. لذا مشاوره به انسان كمك مىكند كه خود و محيط پيرامون خويش را بهتر بشناسد و با دركى واقعبينانه و منطقى، قدم به عرصه حل مشكلات بگذارد.(2)
خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد: «به (بركت) رحمت الهى در برابر مردم نرم شدى، و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراكنده مىشدند، پس آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بطلب، و در كارها با آنان مشورت كن، اما هنگامى كه تصميم گرفتى (قاطع باش) و بر خدا توكل كن زيرا خداوند متوكلان را دوست دارد».(3)
موضوع مشاوره در اسلام داراى اهميت خاصى مىباشد به صورتى كه، پيامبر اكرم(صلی الله علیه و اله)با اين كه قطع نظر از وحى آسمانى، آن چنان فكر نيرومندى داشت كه نيازى به مشاوره نداشت براى اين كه از يك سو، مسلمانان را به اهميت مشورت متوجه سازدتا آن را جزء برنامههاى اساسى زندگى خود قرار دهند و از سوى ديگر، نيروى فكر و انديشه را در افراد پرورش دهد، در امور عمومى مسلمانان كه جنبه اجراى قوانين الهى داشت جلسه مشاوره تشكيل مىداد و مخصوصاً براى رأى افراد صاحب نظر ارزش خاصى قايل بود.
اصولاً مردمى كه كارهاى مهم خود را با مشورت و صلاحانديشى يكديگر انجام
مىدهند و با صاحب نظران به مشورت مىنشينند، كمتر گرفتار لغزش مىشوند. برعكس افرادى كه گرفتار استبداد رأى هستند و خود را بىنياز از افكار ديگران مىدانند، هر چند از نظر فكرى فوقالعاده هم باشند ولى غالباً گرفتار اشتباهات خطرناك و دردناكى مىشوند.
پيامبر اكرم(صلی الله علیه و اله)مىفرمايد: «هيچ كس هرگز با مشورت بدبخت و با استبداد رأى، خوشبخت نشده است»(1).
و در جاى ديگر قرآن مىفرمايد: «وَالَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِم وَ اَقامُوا الصَّلاةَ وَ اَمرُهُم شُورى بَينَهُم وَ مِمّا رَزَقناهُم يُنفِقُون»(2)«آنها كه دعوت پروردگارشان را اجابت كرده و فرمانهاى خدا را از جان و دل پذيرفتهاند و نماز را برپا داشتهاند، و كار آنها به طريق شورى و مشورت در ميان آنها صورت مىگيرد و از آن چه به آنها روزى دادهايم، در راه خداوند انفاق مىكنند».
امام على(علیه السلام)مىفرمايد: «هيچ پشتيبان و تكيهگاهى همچون مشورت نيست و مشورت عين هدايت است».(3)
همچنين مىفرمايد با سه طايفه مشورت نكن: «با افراد بخيل مشورت نكن زيرا تو را از بخشش و كمك به ديگران باز مىدارند و از فقر مىترسانند. با افراد ترسو مشورت نكن زيرا آنها تو را از انجام كارهاى مهم بازمىدارند. و با افراد حريص مشورت نكن كه آنها براى جمعآورى ثروت و يا كسب مقام، ستمگرى را در نظر تو جلوه مىدهند».(4)
امام سجاد(علیه السلام)مىفرمايد: «حق كسى كه از تو مشورت مىخواهد اين است كه اگر عقيده و نظرى دارى در اختيار او بگذارى و اگر درباره آن كار چيزى نمىدانى، او را به كسى راهنمايى كنى كه مىداند، و اما حق كسى كه مشاور تو است اين است كه
در آن چه با تو موافق نيست او را متهم نسازى».(1)
امام صادق(علیه السلام) فرمود: «با انسان جاهل و احمق و كذّاب و دروغگو مشورت نكنيد». نيز آن حضرت فرمود: «با كسى كه عقل تو او را تصديق نمىكند مشورت نكن».(2)
در روايات اسلامى وارد شده است كه با انسانهاى مؤمن و خداترس و كسانى كه در برابر خدا خاشع و خاضع هستند و در دل آنان خوف و خشيت الهى وجود دارد مشورت كنيد تا به رشد و هدايت برسيد، در بعضى ديگر از روايات آمده است كه با صاحبان تجربه و علم و عقل مشورت كنيد زيرا آنان شما را به صواب دلالت مىكنند.(3)
مشاوره در زندگى انسان نقش مهم و تأثيرگذارى دارد. از جمله نقشهاى مشاوره مىتوان موارد زير را بيان كرد :
1- هدايت و ارشاد كه ثمره آن نشان دادن و ارائه راه است.
2- حمايت و پناه بخشى به انسانى كه احساس بىپناهى مىكند.
3- تقويت روحيه و اميد دادن كه فرد از جاى برخيزد و براى درمانِ درد خويش از آن بهره گيرد.
4- تحول آفرينى در فكر و خرد كه منجر به تحول در عمل و رفتار مىشود.
5- ارائه راه و نشان دادن طريق رهايى و رسيدن به رشد.
6- ايجاد فضايى جديد در فكر، ذهن، عاطفه و روان به منظور رسيدن به سر منزل سعادت.
7- مرزگذارى در حركت براساس اصل اعتدال و موازنه.
در اين راه، اراده فردى براى تبعيت از فكرى سالم و همكارى با مشاور براى حل
و رفع دشوارىهاى خويش و همراهى با او در اطلاعرسانى، اين فرصت را براى مشاور پديد مىآورد كه بتواند با دقت، به ارائه راه حل براى سلامت روانى و سعادت او بپردازد.
امام صادق(علیه اسلام)مىفرمايد: «مشورت جز با چهار شرط، با رعايت حدود و مرزهايش، كارساز نتواند بود. اصل، شناخت و مراعات اين حدود است وگرنه زيانش براى مشورت خواه بيش از نفع آن است.
شرط اول آن است كه مشاورِ تو عاقل و خردمند باشد.
شرط دوم اين است كه فردى آزاده و متدين باشد.
شرط سوم اين كه دوست و برادر باشد.
شرط چهارم اين است كه او را به راز خويش آگاه كنى، آن چنان كه آگاهى او به راز تو همانند آگاهى خودت به آن راز باشد و آنگاه آن را پنهان و مخفى داشته باشى»(1).
اما در مورد فلسفه اين شروط امام(علیه اسلام)مىفرمايد: «هنگامى كه او عاقل باشد، از مشورت او نفع مىبرى، هنگامى كه آزاده و متدين باشد، در خط خير انديشى تو، خود را به تلاش خواهد افكند. هنگامى كه با تو دوست و برادر باشد، پس از آگاهى از رازت، آن را پنهان مىدارد. هنگامى كه تو همه رازت را در اختيار او نهادى و آگاهى او درباره رازت مثل آگاهى خودت به آن شد كار مشورت تمام و كامل خواهد شد».
پيامبر اكرم(صلی الله علیه و اله)براى مشاورى كه در راه خدا گام برمىدارد چهار چيز قائل است كه آنها عبارتند از: «اما نشانه خيرانديش يا مشاور پندگوى، چهار چيز است: 1- به حق داورى كند. 2- به او از جانب او حقى قائل باشد. 3- براى او همان را بخواهد كه براى خود مىخواهد. 4- به حق كسى تجاوز و تعدى نكند».(2)
بسيارى از بيمارىهاى روانى را همانند بيمارىهاى بدنى مىتوان شناسايى كرد و به علل بروز آنها پى برد و با به كار بستن اصول و دستورهاى معينى از ظهور آنها جلوگيرى كرد. از جمله عواملى كه در ايجاد بهداشت روانى مؤثر هستند عبارتند از :
1- بازگشت به فطرت كه عطا و فضل حق تعالى است.
2- فضايل را هرچند با سختى و مشقت بايد كسب كرد تا حدى كه عادت شوند.
3- مصاحبت و معاشرت و مطالعه احوال اولياء خدا و همنشينى با مؤمنين و صالحين و اهل خير تا حدى كه انسان از آنها اثر خير و نيك بپذيرد.
انسان براى هدايت يافتن تنها نمىتواند به شنيدن يا آموختن دستورات اكتفا كند. او بايد درست شدن را با چشمان خود ببيند. يعنى بايد افرادى باشند كه به صورت الگو به انسان شيوه درست زندگى كردن را نشان بدهند. اين الگوها در درجه اول انبياى الهى هستند و بعد اولياء و صالحين و مؤمنين مىباشند. افراد صالح و اولياء خدا داراى خصوصيات و ويژگىهايى هستند كه انسان تا با آنان از نزديك همنشين نشده و با آنان دمخور نشود آن خصوصيات را در وجودشان كشف نخواهد كرد. مطالعه احوال اولياء خدا و افراد صالح و شايسته نيز نقش بسيار مهمى در خودسازى و مراقبت روانى انسان دارد و انسان با مطالعه اعمال و رفتار بزرگان تا حدّ زيادى مىتواند خود را با شيوه زندگى آنان منطبق كند و به همين نسبت از مصاحبت و معاشرت با افراد شرور در زندگى پرهيز كامل داشته باشد.
4- تقويت ايمان و تقويت علم و آگاهى و دانايى نسبت به عوامل سلامت و بيمارى و تقويت اراده و سعى و تلاش و كوشش شايسته.
5 - هر رذيلت و مرضى را با ضد آن درمان كردن و رعايت اعتدال و حد وسط و پرهيز از افراط و تفريط در همه امور.
6 - رعايت تقوا و تقويت تقوا و خود كنترلى و خويشتن دارى و خويشتن بانى و خودمراقبتى دائمى در سايه ايمان و انجام اعمال صالح و خير و نيكوكارى و پرهيز و ستيز با رذايل و بيمارىهايى كه باعث آزردگى روان مىشود.
7- توبه كردن جدّى و ترك گناه، چه ظاهرى باشد و چه باطنى و روى آوردن به اطاعت حق و شرع و جبران و درمان كامل ذنوب و گناهان و امراضى روحى.
8 - اطاعت و پيروى از احكام عقل و شرع و تسليم محض دستورات عقل و شرع بودن و رها كردن كامل احكام و فرامين و دستورات قوه وهميه و هواهاى نفسانى و شيطانى و ابليس رجيم. البته بديهى است كه بايد نسبت به اين احكام و فرامين و دستورات شناخت و آگاهى لازم را داشت.
9- مراقبه و محاسبه دائمى از خود و اعمال ظاهرى و باطنى خويش.
10- داشتن راهنما و مربى شايسته و يا حداقل مشاور شايسته كه گاه گاهى موجب بيدارى و هشدار و تقويت فضايل و سلامت روان باشد.
11- تمسك و ارائه دائمى خويشتن به نسخه شفابخش ثقلين يعنى قرآن و عترت و الگوگيرى و درمان يابى و شفاجويى از اين دو ميراث عظيمالقدر پيامبر عظيمالشأن اسلام.
12- شروع كردن هر درمان و پيمودن هر راه خيرى را كه عقل و شرع فرمان مىدهد، از خود و خانواده خود شروع كنيم.
13 - پرهيز از هرگونه برانگيختگى عاطفى و هيجانى مانند: ترس و خشم و پرخاشگرى.
14- رفتار مطلوب پدران و مادران و مديران و زمامداران هر جامعه در ايجاد محيط عقلى، عاطفى، اجتماعى و اخلاق سالم بسيار مؤثر است.
15- نفوذ عاقلانه و سازنده همبازىها، همكلاسىها، دوستان و آشنايان در كودكان، نوجوانان و جوانان و حتى بزرگسالان.
16- تصويب و اجراى قانونهاى فراگير، عادلانه و اعمال روشهاى صادقانه براى
اداره امور مردم جامعه يا هر واحدتربيتى و اجتماعى.
17- تنظيم برنامههاى درسى سنجيده، همگام با تربيت معلمان آگاه براى تربيت افراد مسئول و وظيفه شناس.
18- نظارت در تهيه و نمايش فيلمهاى سالم و ارزنده اجتماعى، ساختن برنامههاى سازنده و منطقى رسانههاى همگانى مانند: راديو، تلويزيون، مجلات و نشريات براى همه گروههاى سنى.
19- گسترش باشگاهها و انجمنهاى تفريحات سالم.
20- احترام فرد به شخصيت خود و ديگران، پذيرفتن احساسات خود و شناختن محدوديتهاى خود و ديگران.
21- دانستن اينكه رفتار انسان معلول عواملى است، آگاهى به اينكه رفتار هر فرد تابع تماميت وجود اوست.
22- شناختن نيازها و محركهاى اوليه رفتار و ايجاد واقعبينى در زندگى.
23- توجه به زمينههايى كه آسيب پذيرند.
24- پروراندن استعدادها و رغبتهاى خود.
25- برقرار كردن روابط صميمانه با ديگران و به موقع از ديگران كمك خواستن.
سرچشمه خوشىها دل است و لذتهاى مادى فرع و سايه و عكس آن مىباشد. مثل اين كه مرغى در هوا به پرواز درآيد و سايه او بر زمين افتد و صياد سادهدل سايه را مرغ پندارد و تير به سايه افكند و در پى آن بدود تا روزگار به سر آيد. آن مرغ لذت معنوى و آن سايه لذت و خوشى مادى است و آدمى آن صياد غافل مىباشد كه به وسايل گوناگون در طلب خوشى مىكوشد و لذتى كه دل را بدان بيارايد، حاصل نمىشود. آدمى نبايد به چيزى كه از دست رفته بينديشد و به غم آينده هم نبايد زندگى را تلخ و تباه نمايد. بلكه با ايجاد روح آزادگى و وارستگى از هر چه او
را رنج مىدهد و يا خشنود مىسازد رهايى يابد. و بايد با تعاليم الهى آتش آز را در خود فرو نشاند و آرامش و سكينه را در دل خود ايجاد كند. مؤمن سعادت را در آرامش روح و صفاى باطن و قناعت نفس را در اجتناب از افزونطلبى و حرص و شهوت مىداند، زيرا اگر شهوات نيرو يابند، انسان را به تقلايى ديوانهوار مىكشانند و در نتيجه باعث دردمندى او مىشوند. آرزوهاى دور و دراز، حرمانها و نوميدىها، روح انسان را مىآزارد، پس بهتر آن است كه به آنچه داريم فكر كنيم و در انديشه نادارىها و محروميتها نباشيم، سعادت انسانى در آسايش خاطر است و اين آسايش به دست نمىآيد، مگر اينكه آرزوهاى دور و دراز و غم و اندوه آنها را رها كنيم و در كارهاى دنيايى توكل بر خداوند متعال بنماييم. مؤمنى كه در همه كارها نظر بر خدا مىافكند و از كوشش فروگذار نمىنمايد، از هيچ چيز غمگين و متأثر نمىشود. و اگر احياناً شكست خورد و به ناكامى گرفتار شد دلتنگ نمىگردد؛ زيرا مىداند كه كار به دست خداوند دانا است و او بر مصلحت حال از خود شخص واقفتر مىباشد. به علاوه اتكاء و اعتماد به پشتيبانى و مددكارى خداى لايزال ما را در مبارزه با مشكلات مطمئنتر مىكند و روحمان را شادمانتر مىسازد. اگر چشم به اسباب دوختيم و نظر بر مسببالاسباب كرديم همه چيز را مقرون به مصلحت و مطابق حكمت الهى خواهيم ديد و از امن و خوف و غم و شادى نگران نخواهيم شد. چه دستور اخلاقى بهتر از اين مىتواند ما را به صفات نيك بيارايد، خواجه عبداللّه انصارى مىگويد: «هر كسى بايد ده خصلت را شعار خود سازد: با حق به صدق، با نفس به قهر، با خلق به انصاف، با بزرگان به خدمت، با خُردان به شفقت، با درويشان به سخاوت، با دوستان به نصيحت، با دشمنان به حلم، با جاهلان به خاموشى و با عالمان به تواضع».(1)
والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
1) مناجات نامه، ص 76
1- قرآن كريم.
2- نهج البلاغه.
3- آفات شخصيت - عباس نصر - انتشارات ناظر اصفهان - چاپ اول - 1372.
4- اخلاق در قرآن - محمدتقى مصباح يزدى - انتشارات اميركبير - چاپ اول - 1372.
5- اخلاق ناصرى - خواجه نصيرالدين طوسى - تصحيح و حواشى از اديب تهرانى - تهران - نشر جاويدان - چاپ اول - 1346.
6- انديشه سياسى امام خمينى 1 -
عبدالوهاب فراتى - مؤسسه انتشاراتى احياگران - قم - چاپ اول - 1380
7- اسلام و روان شناسى - محمود بستانى - ترجمه محمود هويشم - مشهد انتشارات آستان قدس - چاپ اول - 1372.
8- اصالت روح از نظر قرآن - جعفر سبحانى - مؤسسه انتشارات اميد قم - 1358.
9- اصول تفكر سياسى در قرآن - محمد زارع قراملكى - تهران كانون انديشه جوان - چاپ اول - 1389.
10- اصول كافى - محمد بن يعقوب كلينى - ترجمه وشرح جواد مصطفوى - تهران.
11- بحارالأنوار - 110 جلدى - محمّدباقر مجلسى - بيروت - دارالاحياء التراث العربى - 1403ه .ق.
12 - بررسی مشکلات اخلاقی و روانی - سید مجتبی موسوی لاری - دفتر انتشارات قم .
13- بهترين راه غلبه بر نگرانيها و نااميدىها - محمدجعفر امامى - قم - انتشارات نسل جوان - چاپ اول - 1368.
14- بهداشت روانى با نگرش به منابع اسلامى - محمدرضا سالارى فر - محمدصادق شجاعى - سيدمهدى موسوى اصل - محمد دولتخواه - قم - پژوهشگاه حوزه و دانشگاه - 1389. منابع و مآخذ
15- بيمارىهاى روانى - شهيد ثانى - ترجمه سيدابراهيم سيدعلوى - تهران - نشر مشعل آزادى - 1354.
16- تحف العقول عن آل الرسول (صلی الله علیه و اله)- ابن شعبه حرّانى - مترجم بهراد جعفرى - تهران - دارالكتب الاسلاميّه - 1380.
17- تفسير قرآن كريم (آيات برگزيده) - محسن قرائتى - قم - نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها - چاپ سوم - 1384.
18- تفسير موضوعى قرآن كريم - به كوشش على رضا كمالى - قم - نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها - 1389.
19- تفسير نمونه - 27 جلدى - ناصر مكارم شيرازى - تهران - دارالكتب الاسلاميّه - 1374.
20- تفسير نور - محسن قرائتى - تهران - انتشارات مركز فرهنگى درسهايى از قرآن - 1378.
21- جواهر الحسان فى تفسير القرآن - عبدالرحمان بن محمّد ثعالبى - بيروت - 1418ه .ق.
22- چهل حديث - امام خمينى 1 - مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى ؛ - چاپ اول - 1371.
23- دين و روان - ويليام جيمز - ترجمه مهدى قائنى - قم - انتشارات دارالفكر.
24- روانشناسى از ديدگاه غزالى و دانشمندان اسلامى - عبدالكريم عثمان - ترجمه سيدمحمدباقر حجتى - تهران - دفتر نشر فرهنگ اسلامى - چاپ پنجم - 1366.
25- روانشناسى سال سوم متوسطه - رشته ادبيات و علوم انسانى - كد 1 / 268 - تهران - 1379.
26- روانشناسى سال سوم متوسطه عمومى - (اقتصاد اجتماعى - فرهنگ و ادب) - تهران - وزارت آموزش و پرورش - 1362.
27- روانشناسى شخصيت از ديدگاه اسلامى - على اصغر احمدى - تهران - نشر اميركبير - چاپ دوم - 1371.
28- روانشناسى عمومى - مسعود آذربايجانى - محمدرضا سالارى فر - قم - انتشارات زمزم هدايت - چاپ نجم - 1387.
29 - زمينه روانشناسى - محمدپارسا - تهران - نشر بعثت - چاپ هفتم - 1372.
30- ساختمان معنائى مفاهيم اخلاقى، دينى در قرآن - توشيهيكو ايزوتسو - ترجمه فريدون بدرهاى - تهران - نشر قم - 1360.
31- علل و درمان بيمارىهاى روحى - سيدهاشم گلستانى - انتشارات كتابفروشى تاييد اصفهان - 1346.
32- عيون الحكم والمواعظ - على بن محمّد ليسى واسطى - قم - 1418ه .ق.
33 - غررالحكم و دررالكلم - عبدالواحد بن محمّد تميمى آمدى - مترجم محسن موسوى - قم - دارالحديث - 1385.
34- فطرت - مرتضى مطهرى - تهران - انتشارات صدرا - چاپ هفتم - 1374.
35- فنون و كاركرد راهنمايى و مشاوره - همايش سخنرانىهاى مشاوران بسيج - تهران - فرهنگ انديشه - چاپ اول - 1384.
36- كيمياى سعادت (دوجلدى) - امام محمد غزالى - به تصحيح احمدآرام - تهران - انتشارات گنجينه - چاپ دهم - 1388.
37- مثبت انديشى يا منفىگرى - ميرزا على زاده - مشهد - آستان قدس رضوى - چاپ هشتم - 1390.
38- مشاوره كاربردى - رضا شاگردى - قم - انتشارات نصايح - چاپ اول - 1381.
39- مفاهيم اخلاقى و عقيدتى قرآن - محمد البهى - ترجمه محمدصادق سجادى - تهران - دفتر نشر فرهنگ اسلامى - 1362.
40- ميزان الحكمه - 14 جلدى - محمّد محمّدى رىشهرى - مترجم حميرضا شيخى - قم - دارالحديث - 1385.
41- نفس انسان حرم الهى - احسان زاهدى - قم - نشر الطّيار - 1380.
42- نظريههاى شخصيت - على اكبر سياسى - انتشارات دانشگاه تهران - 1371.
43- نهج الفصاحه، كلمات قصار پيابر اكرم(صلی الله علیه و اله)- ابوالقاسم پاينده - قم - انتشارات انصاريان - 1383.
44- يادنامه كنگره هزاره نهجالبلاغه - تهران - نشر بنياد نهج البلاغه - چاپ اول - 1360.
1- آشنايى با ماهيت انقلاب اسلامى ايران - انتشارات كانون علوم خطيب.
2- آدم، انسان، بشر - انتشارات اسوه.
3- پرسش و پاسخ (پيرامون مبانى اعتقادى) - انتشارات سدرة المنتهى.
4- تقويم طبيعى و حوادث ايام - انتشارات سدرة المنتهى.
5- جلوهاى از حقيقت غدير - انتشارات سدرة المنتهى.
6- جهاد، شهيد و شهادت - انتشارات اسوه.
7- چيستى فلسفه (فلسفه چيست؟) - انتشارات اسوه.
8- چيستى منطق (منطق چيست؟) - انتشارات اسوه.
9- خداشناسى و توحيد - انتشارات سدرة المنتهى.
10- در باره فرهنگ - انتشارات سدرة المنتهى.
11- دين در قرآن - انتشارات سدرة المنتهى.
12- شيعه (عقايد، وظايف، فرقهها) - انتشارات سدرة المنتهى.
13- عرفان، ادبيات و تصوّف - انتشارات سدرة المنتهى.
14- مباحثى از تاريخ، علوم و معارف قرآن - انتشارات سدرة المنتهى.
15- مشاركت عمومى و مسئوليت همگانى - مؤسسه انتشاراتى نقش نگين.
16- مهدى(علیه السلام)و مهدويت - مؤسسه انتشاراتى نقش نگين.
17- نگاهى به ماهيت انقلاب اسلامى - انتشارات كانون علوم خطيب.
18- ولايت فقيه - انتشارات سدرة المنتهى.