ghaemiyeh.com
سرشناسه : خمینی، روحالله، رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، 1279 - 1368.
عنوان و نام پديدآور : موسوعة الامام الخمیني قدس سرة الشریف المجلد 21 حکومت اسلامی و ولایت فقیه / خمینی (س).
مشخصات نشر : تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)، 1379.
مشخصات ظاهری : هشت، 228ص.
فروست : کوثر.
شابک : 5000 ریال: 964-335-023-1 ؛ 18000 ریال (چاپ دوازدهم) ؛ 12000 ریال ( چاپ سیزدهم) ؛ 15000 ریال (چاپ چهاردهم) ؛ 18000 ریال (چاپ هفدهم) ؛ 18000 ریال : چاپ نوزدهم 978-964-335-023-8 : ؛ 37000 ریال (چاپ بیست و هفتم) ؛ 37000 ریال (چاپ بیست و هشتم)
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاری
يادداشت : بهمناسبت صدمین سال میلاد امام خمینی (س).
يادداشت : چاپ قبلی: امیرکبیر، 1357.
يادداشت : چاپ دوازدهم: 1381.
يادداشت : چاپ سیزدهم: 1385.
يادداشت : چاپ چهاردهم: 1387.
يادداشت : چاپ هفدهم و نوزدهم: 1388.
يادداشت : چاپ بیست و هفتم: 1391.
يادداشت : چاپ بیست و هشتم: 1391.
یادداشت : کتابنامه: ص. 166 - 169؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : ولایت فقیه
اسلام و دولت
شناسه افزوده : موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)
رده بندی کنگره : BP223/8/خ8و8 1379
رده بندی دیویی : 297/45
شماره کتابشناسی ملی : م78-10569
آدرس سایت : https://www.icpikw.ir
خیراندیش دیجیتالی : مرکز خدمات حوزه علمیه اصفهان
ویراستار: محمّد علی ملک محمّد
بسم الله الرحمن الرحیم
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمد للّه ربّ العالمين والصلاة والسلام على محمّد وآله الطاهرين
مسأله «ولايت فقيه» و نيز لزوم تصدّى امور عامه توسط فقيه و وجوب رجوع مردم به فقيه در احاديث معصومين علیهم السلام آمده و از آن سرچشمه جريان يافته است. اين انديشه در آغاز، از زمان صدور روايات و تدوين فقه شيعه كه فقهى مأثور بوده، در كتب اوليه و مجامع روايى مطرح شده است مانند: «العلماء ورثة الأنبياء»، «الفقهاء أمناء الرسل»، «مجارى الاُمور والأحكام على أيدى العلماء باللّه»، «فإنّى قد جعلته عليكم حاكماً» و «فارجعوا فيها إلى رواة أحاديثنا».
در مرحله بعد كه فقه اماميه به صورت تفصيلى و با پرداختن به فروعات، توسعه يافت، فقها اين تفكر را در جاى جاى فقه مطرح و پياده كردند، و هرجا كه از تعبيراتى مانند «الامام العادل»، «السلطان العادل» و «الحاكم» استفاده كردهاند، مقصودشان فقيه جامع الشرائط بوده است. اين رويكرد فقهى در همه ابواب فقه، از طهارت تا ديات قابل مشاهده است و فقها در اين دورۀ طولانى با اصطلاحاتى مانند «النصب»، «النيابة» و «التولية» تفكر ولايت فقيه و جانشينى ايشان را نسبت به معصومين علیهم السلام مورد نظر قرار دادهاند، اگرچه در پرداختن به ادله آن داراى نگاهى اجمالى بودهاند.
در قرن دهم قمرى كه دولت صفويه در ايران استقرار يافت، با توجه به گرايشات شيعى، فقه اجتماعى - سياسى شيعه بيشتر مورد توجه و نظر فقها قرار گرفت و مرحله ديگرى از تفكر ولايت فقيه شكل گرفت و به مثابه يك نظريه علمى در فقه ظاهر شد و
با احاديث پيش گفته، اين نظريه مورد استدلال - ولو به اختصار - واقع گرديد و از صلاحيتهاى فقيه در تصدى امور عامه بيشتر سخن به ميان آمد.
سپس در نيمه نخست قرن سيزدهم قمرى مرحله برجسته اين نظريه آغاز شد و ملا احمد نراقى (متوفى 1245 ق) و مير عبدالفتاح مراغى (متوفى 1266 ق) با نگارش رسالههاى مستقل پيرامون ولايت فقيه و ولايت حاكم، آن نظريه را غناى بيشتر بخشيده و پايههاى آن را مستحكمتر نمودند.
رويكرد برجسته و تفصيلى به مسأله ولايت فقيه در آثار فقهاى پس از ايشان كم و بيش پيگيرى شد و حوادث سياسى جهان تشيع نيز همانند لزوم دفاع از سرزمينهاى شيعيان و جريان مشروطيت، در توجه فقها به اين بحث تأثير جدى نمود. امام خمينى(س) نيز پس از آنكه به صورت متفرقه و مختصر در دروس خارج فقه و اصول خويش و در «كشف اسرار» به ولايت فقيه پرداخته بودند، در مباحث «كتاب البيع» در حوزه علميه نجف اشرف در سال 1389 ق - 1348 ش بحث ولايت فقيه را مستقلاً و مفصلاً و با رويكردى كاملاً فقهى - سياسى و ناظر به زندگى مسلمانان و پيروان اهل بيت علیهم السلام مطرح كردند. ايشان در حالى كه در متن مبارزه با حكومت طاغوتى و ظالم پهلوى بوده و دوران تبعيد خود را در نجف سپرى مىكردند، نظريه ولايت فقيه را به عنوان نظريهاى سياسى و حكومتى براى برون رفت از سلطه حكومت ديكتاتورى و وابسته پهلوى ارائه دادند.
نكته برجستهاى كه در تبيين ديدگاه امام در طرح نظريه ولايت فقيه بايد ذكر كرد اين است كه ايشان در آغاز با تبيين ابعاد اسلام، اين مكتب الهى را منحصر در امور فردى يا معنوى و اخروى نمىدانند، بلكه اسلام را دين زندگى و براى ادارۀ انسان معرفى كرده و بر همين اساس براى اثبات حكومت اسلامى و ولايت فقيه، در گام اول به سراغ احاديث و روايات - كه مناقشات سندى و دلالتى در آنها مطرح بوده - نرفتهاند؛ بلكه با توجه به جامعيت ابعاد و گستره احكام اسلام وشريعت محمديه صلی الله علیه و آله وسلم
نسبت به مسائل سياسى - اجتماعى، ضرورت وجود حكومت اسلامى و رياست فقيه مدبّر عادل را بر آن نتيجه مىگيرند. ايشان با برشمردن احكام متنوع و فراوان سياسى - اجتماعى اسلام كه بدون حضور فقيه امكان اجراى آن در دوره غيبت فراهم نمىگردد و با توجه به سيره پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه معصومين علیهم السلام و برداشت همه فِرَق اسلامى بر لزوم تشكيل حكومت اسلامى، ولايت فقيه را بىنياز از ادله لفظيه دانسته و احاديث و ادله لفظيه را صرفاً به عنوان مؤيد مطرح مىسازند.
كتاب «ولايت فقيه» كه آن را در اين جلد از موسوعه امام خمينى(س) ملاحظه مىكنيد، چنانچه اشاره شد حاصل سيزده جلسه تدريس حضرت امام در فاصلۀ سيزدهم ذىقعده 1389 تا دوم ذىحجه 1389 در ايام اقامت در نجف اشرف و تدريس «كتاب البيع» مىباشد كه حاصل مطالب آن به قلم حضرت امام در ضمن جلد دوم «كتاب البيع» آمده است.
متن ويرايش شده درسها در همان ايام به زبان فارسى، به صورت يك يا چند درس و سپس دوره كامل آن جزوات، تكثير و منتشر شده است. همچنين ترجمه عربى آن كه توسط آيت اللّه محمد هادى معرفت انجام پذيرفته بود، بدون نام مترجم در حوزه نجف توسط چاپخانه آداب منتشر گرديد. در پاييز 1349 ش، ويرايش جديدى از كتاب توسط آقاى جلال الدين فارسى انجام پذيرفت و پس از تأييد امام خمينى(س) براى چاپ آماده شد و با هزينه امام در بيروت به چاپ رسيد و پنهانى به ايران فرستاده شد و همزمان براى استفادۀ مسلمانان انقلابى به كشورهاى اروپايى، آمريكا، پاكستان و افغانستان ارسال گرديد. از آن پس، همين متن به عنوان تنها متن رسمى كتاب امام خمينى(س) با عنوانهاى مختلف مثل «حكومت اسلامى»، «ولايت فقيه» و... منتشر گرديد. ترجمه عربى اين اثر توسط آقاى جلال الدين فارسى و با اجازه امام صورت پذيرفت و بدون نام مترجم نشر يافت.
اين كتاب قبل از پيروزى انقلاب اسلامى در سال 1356 ش نيز در ايران با نام
«نامهاى از امام موسوى كاشف الغطاء» به ضميمه جهاد اكبر به چاپ رسيده است. و پس از پيروزى انقلاب اسلامى و استقرار نظام جمهورى اسلامى مكرر چاپ شده تا اينكه مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى(س) اقدام به چاپ منقح آن به همراه استخراج آيات و احاديث و توضيحاتى در پاورقى كرد كه به دفعات و در تيراژ بسيار زياد چاپ و منتشر و به زبانهاى عربى، روسى، انگليسى و اردو ترجمه شده است.
مراحل تحقيق
1 - از ميان عناوين مختلفى كه براى كتاب حاضر قرار داده شده، مؤسسه عنوان «ولايت فقيه؛ حكومت اسلامى» را انتخاب نموده است.
2 - پاورقىهاى متعددى جهت تعيين شماره آيات، مرجع روايات و منابع اقوال بر كتاب افزوده شده است.
3 - پاورقىهاى متعددى جهت معرفى راويان و اشخاصى كه در كتاب، نام ايشان برده شده، اضافه گرديده است.
4 - عنوانهاى فرعى بيشترى در ميان عنوانهاى كتاب گنجانيده شده است.
5 - متن يا ويرايش كتاب اگر داراى اشكالى بوده، با توجه به متن درسهاى امام خمينى(س)، تصحيح شده است.
6 - فهرستهاى فنى متنوعى جهت تسهيل دسترسى به كتاب، ضميمه گرديده است.
مراحل تحقيق اگرچه در چاپهاى مختلف مؤسسه صورت پذيرفته امّا جهت انتشار اين كتاب در موسوعه امام خمينى(س)، يكبار ديگر دقتهاى لازم تكرار شده است.
مؤسسۀ تنظيم و نشر آثار امام خمينى(س)
دفتر قم
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمد للّه ولا حول ولا قوة إلا باللّه العلي العظيم
والصلاة والسلام على رسول اللّه محمّد خاتم النبيين وآله الطيبين.
كتاب «ولايت فقيه» كه اينك متن مصحح آن همراه با پانوشتههاى توضيحى و مجموعهاى از فهرستها به جامعۀ اهل فضل و تحقيق و مشتاقان آثار حضرت امام تقديم مىگردد، مجموعۀ سيزده سخنرانى است كه حضرت امام خمينى، سلام اللّه عليه، در فاصلۀ سيزده ذىقعده 1389 تا دوم ذىحجه 1389 (مطابق با 1/ 11/ 1348 تا 20/ 11/ 1348 ش) در ايام اقامت در نجف اشرف ايراد فرمودهاند. اين سخنرانىها در همان ايام به صور مختلف، گاهى كامل و گاه به صورت يك يا چند درس تكثير و منتشر شده است. و در پاييز 1349 ش. پس از ويرايش و تأييد حضرت امام براى چاپ آماده گرديد و نخست توسط ياران امام در بيروت به چاپ رسيد و پنهانى به ايران فرستاده شد و همزمان براى استفادۀ مسلمانان انقلابى به كشورهاى اروپايى و امريكا و پاكستان و افغانستان ارسال گرديد. اين كتاب قبل از پيروزى انقلاب اسلامى نيز در سال 1356 ش. در ايران با نام «نامهاى از امام موسوى كاشف الغطاء» به ضميمۀ «جهاد اكبر» چاپ شده است. كتاب «ولايت فقيه» همچون ديگر آثار امام خمينى در رژيم شاه در صدر ليست كتب ممنوعه قرار داشت و چه بسيار بودند كسانى كه به جرم
چاپ و تكثير اين كتاب و حتى به جرم همراه داشتن و يا مطالعه اين اثر به زندان افتاده و زير شكنجه قرار مىگرفتند ولى علىرغم فشار ساواك و تضييقات رژيم شاه، جانبدارى از انديشه حكومت اسلامى كه مبانى فقهى آن در كتاب حاضر به وسيلۀ حضرت امام خمينى تبيين گرديده بود به سرعت در ميان نيروهاى مسلمان و انقلابى در حوزههاى علميه، دانشگاهها و ديگر مراكز گسترش يافت و ايدۀ تشكيل حكومت اسلامى بر اساس ولايت فقيه به عنوان يكى از اصلىترين آرمانهاى قيام پانزده خرداد و نهضت امام خمينى جلوهگر شد.
فقها در باب ولايت فقيه معمولاً به تناسب مورد در ابواب مختلف فقه بحثهاى كوتاهى كردهاند و گرچه بعضى بسيار مختصر و برخى به تفصيل بيشتر به موضوع پرداختهاند، اما يك بحث منظم و جامع در اين مورد در كتب فقهى قدما ديده نمىشود. كه دليل آن را مىبايست در شرايط سياسى و اجتماعى حاكم بر تاريخ گذشتۀ ممالك اسلامى و سلطه حكومتهاى جائر و عدم امكان طرح چنين مباحثى به لحاظ مهيا نبودن شرايط حاكميت فقها جستجو كرد. در عين حال قطع نظر از اختلاف آراى فقهاى شيعه در محدودۀ اختيارات و شئون ولايت فقيه در زمان غيبت، عموم فقها در اثبات نوعى ولايت براى فقيه جامع الشرايط اجمالاً اتفاق نظر دارند، كه اخيراً در همين رابطه آراى فقها در باب ولايت و دامنه اختيارات آنها در زمان غيبت در ضمن كتابهايى چند گردآورى شده است.
بر اساس منابع موجود مرحوم آيت اللّه ملا احمد نراقى از علماى عصر قاجاريه در كتاب «عوائد الايام» بيشتر و جامعتر از سايرين به اين موضوع پرداخته است. ايشان ابتدا با تمسك به روايات متعدد، به طور كلى ثابت كرده است كه در «عصر غيبت» فقيه در دو چيز حق ولايت دارد.
1 - در همۀ امورى كه پيامبر صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه علیهم السلام در آنها صاحب اختيار بوده و ولايت
داشتهاند مگر اينكه مواردى به دليل شرعى استثنا شود.
2 - در همۀ امورى كه با دين و دنياى بندگان خدا ارتباط دارد و بايد انجام شود. ايشان در ادامه به ده مورد از شئونات ولايت فقها و از آن جمله: افتاء، اجراى حدود الهى، حفظ اموال يتيمان و مجانين و غايبين، تصرف در اموال امام معصوم علیه السلام و ... با استناد به آيات و روايات و استدلالهاى فقهى توجه خاص كرده و به تفصيل بحث كرده است(1).
گرچه از مطالب اوليه مرحوم نراقى رحمه الله علیه برمىآيد كه او ولايت فقيه را شامل امر حكومت نيز مىدانسته است، اما خود در وجهى گسترده بر آن تصريح و تأكيد نمىكند.
پس از مرحوم نراقى، حضرت امام خمينى(س) تنها فقيهى است كه علاوه بر بحث در اين مورد مثل ساير فقيهان به تناسب مسائل مختلف، ولايت فقيه را در تصدى امر حكومت با همان معناى جامع و شامل، براى اولين بار با روشنى و تأكيد و تصريح، تفصيلاً مورد بررسى و اثبات قرار داده است و چنانكه اشاره شد مبحث ولايت فقيه را يك بار به صورت شفاهى در طى سيزده جلسه در نجف اشرف تدريس نمودهاند كه كتاب حاضر، صورت مكتوب و ويرايششدۀ همان درسهاست. و بار ديگر مبحث ولايت فقيه را در جلد دوم - از مجموعه پنج جلدى - «كتاب البيع»(2)تقريباً با همان سبك نوشتهاند.
امام خمينى در كتاب «ولايت فقيه» با عنايت و تأكيد بسيار، اصل «ولايت» - كه اساس و پايه تمام وظايف است - به خصوص ولايت در امر حكومت و جنبههاى سياسى آن را مورد بررسى قرار دادهاند. و در اين باب علاوه بر تبيين عوامل سياسى و اجتماعى كه سبب شده است تا اين مهمترين موضوع اسلامى مورد بىاعتنايى قرار
گيرد، ضمن بحثهاى استدلالى بر همان روش متقن فقهى، به برنامهريزى عملى براى تحقق ولايت فقيه در امر حكومت با طرح كردن راههاى مشخص و قابل عملى نيز توجه داشتهاند.
حضرت امام در اين كتاب ابتدا به نقشههاى دشمنان كه براى نابودى اسلام به معرض اجرا گذارده شده اشاره مىكنند و با بيانى مستدل به شبهاتى از قبيل اينكه اسلام در عصر تمدن و صنعت قادر نيست جامعه را اداره كند و يا اينكه موازين حقوقى آن براى حل مشكلات جامعه ضعيف و ناتوان است، پاسخ مىدهند و در همين رابطه اشاره مىكنند كه القائات دشمنان در ايجاد زمينۀ لازم براى جدايى دين از سياست حتى در حوزههاى علميه نيز اثر كرده است به طورى كه اگر كسى بخواهد دربارۀ حكومت اسلامى سخن بگويد، بايد تقيه كند. امام خمينى با اشاره به ضعفهاى داخلى و خودباختگى در برابر تمدن جديد كه رهاورد تبليغات استعمارگران بوده است، به حوزهها و طلاب جوان و انديشمندان اسلام هشدار مىدهند كه با جديت تمام به وظايف سياسى و اجتماعى خويش همت گمارند، و فريب اين نقشهها و شبههها را نخورند، زيرا اسلام با پيشرفت مادى مخالف نيست و مشكلات اجتماعى راهحلهاى اخلاقى و اعتقادى مىخواهد و اسلام دينى است جامع كه قادر است تمامى مشكلات را حل كند مشروط به آنكه انديشمندان و علماى اسلام به تلاش برخيزند.
امام خمينى با بيان اين واقعيت مسلّم تاريخى كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم خليفه تعيين كرده است. اين سؤال را مطرح مىكند كه آيا تعيين خليفه براى بيان احكام است؟ بيان احكام كه خليفه نمىخواهد. خليفه براى حكومت است، براى اجراى مقررات و قوانين است. در اينجا مهم اين است كه ما به ضرورت تشكيل حكومت اسلامى معتقد شويم و در اين صورت است كه جايگاه خليفه روشن مىشود.
حضرت امام در اين كتاب مواردى را به عنوان دلايل ضرورت تشكيل حكومت اسلامى ذكر مىكنند كه عبارتند از:
1 - عمل پيامبر در تشكيل حكومت؛
2 - ضرورت استمرار اجراى احكام الهى كه فقط در زمان پيامبر ضرورت ندارد بلكه براى هميشه است؛
3 - ماهيت و كيفيت قوانين اسلام كه بدون حكومت قابل اجرا نيست. مثل: احكام مالى، دفاع ملى، و احكام حقوقى و جزايى.
امام خمينى پس از بيان مستدل ضرورت حكومت اسلامى، به سابقۀ تاريخى انحراف از اين اصل كه به عصر بنى اميه بازمىگردد و در دوران بنى عباس ادامه مىيابد، اشاره مىكنند. با اين بيان كه روش آنان در حكومت شيوهاى ضد اسلامى و به صورت نظام شاهنشاهى ايران و امپراتورى روم و فراعنۀ مصر بود و در دورانهاى بعد نيز به همان اشكال غير اسلامى ادامه يافت. حضرت امام تأكيد مىكند كه عقل و شرع بر قيام براى تغيير اين وضع حكم مىكنند، پس وقوع يك انقلاب سياسى ضرورت مىيابد و علاوه بر ضرورت جلوگيرى از حكومت طاغوتى و لزوم ايجاد زمينه لازم براى حكومت اسلامى و پياده شدن احكام اسلام، لزوم وحدت امت اسلامى كه بر اثر عوامل گوناگون داخلى و خارجى دچار تفرقه شده و نيز لزوم نجات مردم مظلوم و محروم كه از تكاليف الهى مسلمين و به خصوص علما مىباشد، انجام يك انقلاب سياسى را ضرورى مىسازد. امام خمينى در ادامه با ذكر روايتى از فضل بن شاذان در فلسفه تشريع حكومت، به لزوم تشكيل حكومت از نظر اخبار و روايات مىپردازد.
بخش مهمى از كتاب «ولايت فقيه» به بيان فرق حكومت اسلامى با ساير حكومتها اختصاص يافته است و به اين نكته اشاره شده است كه حكومت اسلامى نوع خاصى از حكومت مشروطه است، يعنى مشروط به قوانين اسلام؛ بدين جهت از
نظر امام خمينى وظيفه قوۀ مقننه و مجالس قانونگذارى در واقع برنامهريزى براى وزارتخانههاى مختلف و تشكيلات حكومت در محدودۀ احكام اسلامى است نه قانونگذارى مصطلح در ساير حكومتها.
حضرت امام در ادامه مباحث ولايت فقيه به شرايط زمامدار كه مستقيماً ناشى از طبيعت طرز حكومت اسلامى است اشاره مىكند و مىفرمايد: پس از شرايط عامه، مثل عقل و تدبير براى زمامدار دو شرط اساسى وجود دارد كه عبارتند از: علم به قانون و عدالت.
ولايت فقيه در عصر غيبت موضوع مباحث بعدى كتاب است. امام خمينى با تكيه بر مطالب گذشته مىفرمايند: «اكنون كه دوران غيبت است و از طرفى بنا است احكام اسلام اجرا شود و از طرف ديگر از طرف خداى متعال كسى براى اجراى احكام تعيين نشده است، تكليف چيست؟» و سرانجام پس از بررسى اين موضوع چنين نتيجه مىگيرند كه «خداوند خاصيت حكومتى را كه از صدر اسلام تا زمان [شروع غيبت ] حضرت صاحب علیه السلام موجود بود براى بعد غيبت هم قرار داده است. اين خاصيت كه عبارت از علم به قانون و عدالت باشد در عدۀ بىشمارى از فقهاى عصر ما موجود است، اگر با هم اجتماع كنند مىتوانند حكومت عدل عمومى در عالم تشكيل دهند» و بعد به اين مطلب اشاره مىكنند كه ولايت فقيه يك امر اعتبارى عقلايى است و تمام اختياراتى كه پيامبر و ائمه براى ادارۀ جامعه داشتهاند براى فقيه جامع الشرايط نيز ثابت است و اين ولايت «واقعيتى جز جعل ندارد و فى حد ذاته شأن و مقامى نيست بلكه وسيلۀ انجام وظيفه اجراى احكام است.»
حضرت امام پس از اين مباحث به هدفهاى عالى حكومت و خصال لازم براى حاكم اشاره مىكنند و با ذكر اخبار و استدلال بر آنها به اثبات ولايت براى فقيه در معناى تصدى حكومت مىپردازند كه قسمت اعظم اين كتاب را همين مباحث تشكيل
مىدهد. بخش پايانى كتاب به ضرورت برنامهريزى مبارزۀ طولانى براى رسيدن به اين هدف الهى اختصاص يافته است. امام خمينى در اين قسمت ابتدا به مسأله تبليغات و تعليمات و اهميت و ضرورت آنها اشاره مىكنند و مىفرمايند: بايد اجتماعات در خدمت اين دو امر قرار گيرد. بايد در اين مورد مثل عاشورا برخورد شود بايد كارى كرد كه راجع به حكومت اسلامى موج به وجود آيد و اجتماعات برپا گردد. و نبايد منتظر بود كه زود به نتيجه برسد بلكه بايد به يك مبارزۀ طولانى همت گماشت.
لزوم پرداختن به امور آموزشى و تبليغاتى، اصلاح حوزهها، از بين بردن آثار فكرى و اخلاقى استعمارى، اصلاح مقدسنماها، تصفيه حوزهها و طرد آخوندهاى دربارى و اقدامهاى عملى براى براندازى حكومتهاى جائر، از جمله مسائلى است كه در قسمت نهايى كتاب مطرح شده است.
توجه خوانندگان گرامى را به اين نكته جلب مىكنيم كه امام خمينى پس از آنكه قيام الهى خويش را در پرتو عنايات حق تعالى و بيدارى و اتحاد مردم در 22 بهمن 1357 با سرنگونى نظام سلطنتى ايران و تشكيل جمهورى اسلامى در اين كشور به ثمر نشاند، بر اساس خواست عمومى ملت ايران و بر طبق اصول قانون اساسى نظام اسلامى در نقش رهبر انقلاب اسلامى، ولايت و هدايت جامعه اسلامى را بر عهده گرفت، از اين رو فهم دقيق ابعاد نظريه حضرت امام در باب «ولايت فقيه» كه اصول آن در كتاب حاضر ارائه شده است، زمانى كامل خواهد شد كه به مشى عملى آن حضرت در دوران زمامدارى جامعه و آرا و نظرياتى كه در برهۀ پس از پيروزى انقلاب اسلامى در زمينۀ اصل ولايت فقيه و محدودۀ اختيارات و شئون ولايت ابراز نمودهاند و در سخنرانىها و پيامها و نامههاى ايشان منعكس گرديده است، توجه كافى مبذول شود.
«بارالها، دست ستمگران را از بلاد مسلمين كوتاه كن. خيانتكاران به اسلام و
ممالك اسلامى را ريشه كن فرما. سران دولتهاى اسلام را از اين خواب گران بيدار كن تا در مصالح ملتها كوشش كنند، و از تفرقهها و سودجويىهاى شخصى دست بردارند. نسل جوان و دانشجويان دينى و دانشگاهى را توفيق عنايت فرما تا در راه اهداف مقدسۀ اسلام به پاخيزند، و با صف واحد در راه خلاص از چنگال استعمار و عمال خبيث آن و دفاع از كشورهاى اسلامى اشتراك مساعى كنند. فقها و دانشمندان را موفق كن كه در هدايت و روشن كردن افكار جامعه كوشا باشند؛ و اهداف مقدسۀ اسلام را به مسلمين خصوصاً نسل جوان برسانند؛ و در برقرارى حكومت اسلامى مجاهدت كنند. إنّك ولى التوفيق. ولا حول ولا قوة إلا باللّه العلي العظيم»(1).
مؤسسۀ تنظيم و نشر آثار امام خمينى (س)
1) . دعاى مندرج در پايان كتاب حاضر (ولايت فقيه).
بسم اللّه الرحمن الرحيم
وبه نستعين
الحمد للّه ربِّ العالمين
وصلّى اللّه على خير خلقه محمّد وآله أجمعين
موضوع «ولايت فقيه» فرصتى است كه راجع به بعضى امور و مسائل مربوط به آن صحبت شود. ولايت فقيه از موضوعاتى است كه تصور آنها موجب تصديق مىشود، و چندان به برهان احتياج ندارد؛ به اين معنى كه هر كس عقايد و احكام اسلام را حتى اجمالاً دريافته باشد چون به ولايت فقيه برسد و آن را به تصور آورد، بىدرنگ تصديق خواهد كرد، و آن را ضرورى و بديهى خواهد شناخت. اينكه امروز به ولايت فقيه چندان توجهى نمىشود و احتياج به استدلال پيدا كرده، علتش اوضاع اجتماعى مسلمانان عموماً، و حوزههاى علميه خصوصاً، مىباشد. اوضاع اجتماعى ما مسلمانان و وضع حوزههاى علميه ريشۀ تاريخى دارد كه به آن اشاره مىكنم.
نهضت اسلام در آغاز گرفتار يهود شد؛ و تبليغات ضد اسلامى و دسايس فكرى را نخست آنها شروع كردند؛ و به طورى كه ملاحظه مىكنيد دامنۀ آن تا به حال كشيده شده است. بعد از آنها نوبت به طوايفى رسيد كه به يك معنا شيطانتر از يهودند؛ اينها
به صورت استعمارگر از سيصد سال پيش، يا بيشتر، به كشورهاى اسلامى راه پيدا كردند(1)و براى رسيدن به مطامع استعمارى خود لازم ديدند كه زمينههايى فراهم سازند تا اسلام را نابود كنند. قصدشان اين نبود كه مردم را از اسلام دور كنند تا نصرانيت نضجى بگيرد؛ چون اينها نه به نصرانيت اعتقاد داشتند و نه به اسلام؛ لكن در طول اين مدت، و در اثناى جنگهاى صليبى(2)، احساس كردند آنچه سدى در مقابل منافع مادى آنهاست و منافع مادى و قدرت سياسى آنها را به خطر مىاندازد، اسلام و احكام اسلام است و ايمانى كه مردم به آن دارند. پس، به وسايل مختلف بر ضد اسلام تبليغ و دسيسه كردند. مبلغينى كه در حوزههاى روحانيت درست كردند، و عمّالى كه در دانشگاهها و مؤسسات تبليغات دولتى يا بنگاههاى انتشاراتى داشتند، و مستشرقينى كه در خدمت دولتهاى استعمارگر هستند، همه دست به دست هم داده در تحريف حقايق اسلام كار كردند؛ به طورى كه بسيارى از مردم و افراد تحصيل كرده نسبت به اسلام گمراه و دچار اشتباه شدهاند.
اسلام دين افراد مجاهدى است كه به دنبال حق و عدالتند. دين كسانى است كه آزادى و استقلال مىخواهند. مكتب مبارزان و مردم ضد استعمار است. اما اينها اسلام را طور ديگرى معرفى كردهاند و مىكنند. تصور نادرستى كه از اسلام در اذهان
1) . از اواسط قرن شانزدهم ميلادى؛ يعنى بيش از سه قرن پيش بود كه پرتغالىها و به دنبال آنان اتباع كشورهاى هلند، انگلستان، فرانسه و ايتاليا به استعمار كشورهاى مسلماننشين پرداختند. در آغاز كشورهاى تازه كشف شدۀ افريقا، و بعد از پيدا شدن راههاى دريايى، كشورهاى آسيايى (كه ارتباط آنها بعد از استيلاى تركان عثمانى بر قسطنطنيه، با اروپا قطع شده بود) تحت استعمار درآمد.
2) . جنگهاى صليبى نام سلسله جنگهايى است كه بين قرون يازده و سيزده ميلادى، ميان مسيحيان اروپايى و مسلمانان، به منظور گرفتن اورشليم (بيتالمقدس) از مسلمين جريان داشت. اين جنگها كه طى هشت مرحله صورت گرفت، در 1096م. (489 ه .ق) با فتواى پاپ اوربان دوم آغاز گرديد، و با مرگ سنلويى پادشاه فرانسه در 1270م. (669ه .ق) خاتمه يافت. مسيحيان از آن رو كه پارچهاى قرمز رنگ به شكل صليب، بر شانۀ راست خود دوخته بودند، به قشون صليب يا صليبيون مشهور شدند.
عامه به وجود آورده و شكل ناقصى كه در حوزههاى علميه عرضه مىشود براى اين منظور است كه خاصيت انقلابى و حياتى اسلام را از آن بگيرند، و نگذارند مسلمانان در كوشش و جنبش و نهضت باشند؛ آزادىخواه باشند؛ دنبال اجراى احكام اسلام باشند؛ حكومتى به وجود بياورند كه سعادتشان را تأمين كند؛ چنان زندگى داشته باشند كه در شأن انسان است.
مثلاً تبليغ كردند كه اسلام دين جامعى نيست؛ دين زندگى نيست؛ براى جامعه نظامات و قوانين ندارد؛ طرز حكومت و قوانين حكومتى نياورده است. اسلام فقط احكام حيض و نفاس است. اخلاقياتى هم دارد؛ اما راجع به زندگى و ادارۀ جامعه چيزى ندارد. تبليغات سوء آنها متأسفانه مؤثر واقع شده است. الآن گذشته از عامۀ مردم، طبقۀ تحصيلكرده، چه دانشگاهى و چه بسيارى از محصلين روحانى، اسلام را درست نفهميدهاند و از آن تصور خطايى دارند. همان طور كه مردم افراد غريب را نمىشناسند، اسلام را هم نمىشناسند. و [اسلام] در ميان مردم دنيا به وضع غربت زندگى مىكند. چنانچه كسى بخواهد اسلام را آن طور كه هست معرفى كند، مردم به اين زودىها باورشان نمىآيد؛ بلكه عمال استعمار در حوزهها هياهو و جنجال به پا مىكنند.
براى اينكه كمى معلوم شود فرق ميان اسلام و آنچه به عنوان اسلام معرفى مىشود تا چه حد است، شما را توجه مىدهم به تفاوتى كه ميان «قرآن» و كتب حديث، با رسالههاى عمليه هست: قرآن و كتابهاى حديث، كه منابع احكام و دستورات اسلام است، با رسالههاى عمليه، كه توسط مجتهدين عصر و مراجع نوشته مىشود، از لحاظ جامعيت و اثرى كه در زندگانى اجتماعى مىتواند داشته باشد، بهكلى تفاوت دارد. نسبت اجتماعيات قرآن با آيات عبادى آن، از نسبت صد به يك هم بيشتر
است! از يك دوره كتاب حديث، كه حدود پنجاه كتاب(1)است و همۀ احكام اسلام را در بردارد، سه - چهار كتاب مربوط به عبادات و وظايف انسان نسبت به پروردگار است، مقدارى از احكام هم مربوط به اخلاقيات است؛ بقيه همه مربوط به اجتماعيات، اقتصاديات، حقوق، و سياست و تدبير جامعه است.
شما آقايان، كه نسل جوان هستيد و ان شاء اللّه براى آيندۀ اسلام مفيد خواهيد بود، لازم است در تعقيب مطالب مختصرى كه بنده عرض مىكنم در طول حيات خود در معرفى نظامات و قوانين اسلام جديت كنيد. به هر صورتى كه مفيدتر تشخيص مىدهيد، كتباً، شفاهاً، مردم را آگاه كنيد كه اسلام از ابتداى نهضت خود چه گرفتارىهايى داشته، و هماكنون چه دشمنان و مصايبى دارد. نگذاريد حقيقت و ماهيت اسلام مخفى بماند، و تصور شود كه اسلام مانند مسيحيت اسمى - و نه حقيقى - چند دستور دربارۀ رابطۀ بين حق و خلق است، و «مسجد» فرقى با «كليسا» ندارد.
آن روز كه در غرب هيچ خبرى نبود و ساكنانش در توحش به سر مىبردند و امريكا سرزمين سرخ پوستان نيمهوحشى بود، دو مملكت پهناور ايران و روم محكوم استبداد و اشرافيت و تبعيض و تسلط قدرتمندان بودند، و اثرى از حكومت مردم و قانون در آنها نبود(2)خداى تبارك و تعالى به وسيلۀ رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم قوانينى فرستاد
1) . «كتاب» در اصطلاح اهل فقه و حديث به ابوابى گفته مىشود كه در آنها احاديث مربوط به يك موضوع جمعآورى شده، يا احكام خاص يك موضوع مورد بحث قرار گرفته است. مانند «كتاب التوحيد»، «كتاب الإيمان والكفر»، «كتاب الصلاة» و مانند آن. فىالمثل دوره كافى - در حديث - شامل 35 «كتاب» است و يا شرائع الإسلام - در فقه - بيش از پنجاه «كتاب» دارد.
2) . تاريخ تمدن اسلامى، جرجى زيدان، ج 10، ص 3341؛ تاريخ اجتماعى ايران، مرتضى راوندى، ص 660؛ ايران در زمان ساسانيان، آرتور كريستينسن، ص470 و 523؛ جهان در عصر بعثت، شهيد محمدجواد باهنر، اكبر هاشمى رفسنجانى؛ تاريخ روم، آلبر ماله و ژول ايزاك؛ تاريخ كليساى قديم در امپراتورى روم.
كه انسان از عظمت آنها به شگفت مىآيد. براى همۀ امور قانون و آداب آورده است. براى انسان پيش از آنكه نطفهاش منعقد شود، تا پس از آنكه به گور مىرود، قانون وضع كرده است. همان طور كه براى وظايف عبادى قانون دارد، براى امور اجتماعى و حكومتى قانون و راه و رسم دارد. حقوق اسلام يك حقوق مترقى و متكامل و جامع است. كتابهاى قطورى كه از دير زمان در زمينههاى مختلف حقوقى تدوين شده، از احكام «قضا» و «معاملات» و «حدود»(1)و «قصاص»(2)گرفته تا روابط بين ملتها و مقررات صلح و جنگ و حقوق بينالملل عمومى و خصوصى، شمهاى از احكام و نظامات اسلام است. هيچ موضوع حياتى نيست كه اسلام تكليفى براى آن مقرر نداشته و حكمى دربارۀ آن نداده باشد.
دستهاى اجانب براى اينكه مسلمين و روشنفكران مسلمان را، كه نسل جوان ما باشند، از اسلام منحرف كنند، وسوسه كردهاند كه اسلام چيزى ندارد؛ اسلام پارهاى احكام حيض و نفاس است! آخوندها بايد حيض و نفاس بخوانند!
حق هم همين است! آخوندهايى كه اصلاً به فكر معرفى نظريات و نظامات و جهانبينى اسلام نيستند، و عمدۀ وقتشان را صرف كارى مىكنند كه آنها مىگويند و ساير كتابهاى اسلام را فراموش كردهاند، بايد مورد چنين اشكالات و حملاتى قرار بگيرند. آنها هم تقصير دارند؛ مگر خارجىها تنها مقصرند؟ البته بيگانگان براى مطامع سياسى و اقتصادى كه دارند از چند صد سال پيش، اساس را تهيه كردهاند؛ و به واسطۀ اهمالى كه در حوزههاى روحانيت شده موفق گشتهاند. كسانى در بين ما، روحانيون،
1) . «حد» در شرع اسلام بر آن دسته از مجازاتهاى بدنى اطلاق مىشود كه براى معاصى خاصى مقرر مىگردند. اندازۀ اين مجازاتها از سوى شارع تعيين شده است.
2) . «قصاص» در فقه اسلام، عبارت است از آنكه به حكم قانون، عين جنايت خواه قتل باشد يا قطع عضو و يا ضرب و جرح، در مورد جانى اعمال شود؛ اگر كسى كه مورد جنايت واقع شده يا اولياى او تقاضاى قصاص نمايند و از اخذ ديه امتناع ورزند.
بودهاند كه ندانسته به مقاصد آنها كمك كردهاند تا وضع چنين شده است.
گاهى وسوسه مىكنند كه احكام اسلام ناقص است، مثلاً آيين دادرسى و قوانين قضايى آنچنان كه بايد باشد نيست. به دنبال اين وسوسه و تبليغ، عمال انگليس به دستور ارباب خود اساس مشروطه را به بازى مىگيرند؛ و مردم را نيز (طبق شواهد و اسنادى كه در دست است) فريب مىدهند و از ماهيت جنايت سياسى خود غافل مىسازند. وقتىكه مىخواستند در اوايل مشروطه قانون بنويسند و قانون اساسى را تدوين كنند، مجموعۀ حقوقى بلژيكىها را از سفارت بلژيك قرض كردند، و چند نفرى (كه من اينجا نمىخواهم اسم ببرم) قانون اساسى را از روى آن نوشتند؛ و نقايص آن را از مجموعههاى حقوقى فرانسه و انگليس به اصطلاح «ترميم» نمودند!(1)و براى گول زدن ملت، بعضى از احكام اسلام را ضميمه كردند! اساس قوانين را از آنها اقتباس كردند و به خورد ملت ما دادند. اين مواد قانون اساسى و متمم آنكه مربوط به سلطنت و ولايتعهدى و امثال آن است، كجا از اسلام است؟ اينها همه ضد اسلامى است؛ ناقض طرز حكومت و احكام اسلام است. سلطنت و ولايتعهدى همان است كه اسلام بر آن خط بطلان كشيده، و بساط آن را در صدر اسلام در ايران و روم شرقى و مصر و يمن برانداخته است. رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم در مكاتيب مباركش كه به امپراتور روم
1) . طرح نخستين قانون اساسى مشروطه، توسط هيأتى از نمايندگان نوشته شد و در 51 اصل به تصويب رسيد. كسروى در اين باره مىنويسد: «گويا مشيرالدوله و مؤتمنالملك و پسران صدر اعظم آن را مىنوشتند؛ يا بهتر بگوييم ترجمه مىكردند.» پس از آن كميسيونى تشكيل شد تا متنى به عنوان «متمم» به قانون اساسى بيفزايد. اين متن در ضمن 107 اصل تهيه شد. طبق روايت آقاى مصطفى رحيمى: «اين هيأت با استفاده از قانون اساسى بلژيك، و تا حدى قانون اساسى فرانسه، و توجه به قوانين كشورهاى بالكان از نظر تازه بودن مطالب و نزديكتر بودن به زمان تدوين متمم مورد بحث به تدوين متمم قانون اساسى و رفع نقص قانون سابق پرداخت.» تاريخ مشروطه ايران، كسروى تبريزى، ص 170 و 224؛ قانون اساسى ايران و اصول دموكراسى، مصطفى رحيمى، ص 94؛ قانون اساسى و متمم آن، چاپخانه مجلس شوراى ملى.
شرقى (هراكليوس) (1)و شاهنشاه ايران(2)نوشته، آنها را دعوت كرده كه از طرز حكومت شاهنشاهى و امپراتورى دست بردارند؛ از اينكه بندگان خدا را وادار به پرستش و اطاعت مطلقۀ خود كنند دست بردارند؛ و بگذارند مردم خداى يگانه و بىشريك را، كه سلطان حقيقى است، بپرستند(3)
«به نام خداوند بخشايندۀ مهربان. از محمد، پيغمبر خدا، به كسرا، فرمانرواى پارس. درود بر كسى كه پيرو هدايت گردد و به خدا و فرستاده او ايمان آورد و گواهى دهد كه معبودى جز اللّه نيست كه يكى است و شريكى ندارد، و گواهى دهد محمد بنده و فرستادۀ اوست. تو را به سوى خدا مىخوانم و من فرستادۀ خدا به سوى همۀ مردم هستم تا گروندگان را بيم دهم و بر كافران حجت را تمام گردانم. اسلام بياور تا در امان مانى. پس اگر سر باز زنى، گناه مجوسيان بر گردن تو است». متن نامۀ آن حضرت به هرقل:
«بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيم. مِن مُحَمَّد بنِ عَبْدِاللّهِ إِلى هِرَقْل عَظيمِ الرُّومِ. سَلامٌ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدى، أمّا بَعْدُ؛ فَإنّي أدْعُوكَ بِدِعايَةِ الاْءسْلامِ؛ أسْلِمْ تَسْلَمْ؛ يُؤتِكَ اللّهُ أجْرَكَ مَرَّتَيْنِ، فإنْ تَوَلَّيْتَ، فَإنَّما عَلَيْكَ إثْمُ الأَريسين. وَ(يَا أَهْلَ الْكِتابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَآءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ)».
«به نام خداوند بخشايندۀ مهربان. از محمد پسر عبداللّه به هرقل، فرمانرواى روم. درود بر كسى كه پيرو هدايت گشت. اما بعد، من تو را به سوى اسلام دعوت مىكنم. اسلام بياور تا در امان مانى، و خداوند به تو دو بار پاداش عطا كند. پس اگر روى برگردانى، گناه مردمانت بر گردن تو است. (و اى اهل كتاب به كلمهاى كه بين ما و شما يكسان است روى آوريد. و آن اينكه جز خدا را نپرستيم و چيزى را با او شريك قرار ندهيم، و برخى از ما برخى ديگر را به جاى خداوند واحد به خدايى نگيرد، و اگر روى بگردانند، پس بگوييد گواه باشيد كه ما مسلمانيم)». آل عمران (3) : 64.
تاريخ اليعقوبي، ج 2، ص 77؛ تاريخ الطبري، ج 2، ص 649 و 654؛ مكاتيبالرسول، ج 1، ص 90 و 105.
. سلطنت و ولايتعهدى همان طرز1) . هراكليوس (هرقل) اول (حدود 575 - 641 م) امپراتور روم شرقى.
2) . خسرو دوم معروف به خسرو پرويز (628 م) شاه ساسانى.
3) . پيامبر اسلام در سال ششم از هجرت رسولانى را به سوى فرمانروايان كشورهاى همجوار اعزام فرمود. از جمله آنان عبداللّه بن حُذافۀ سَهمى را به سوى خسرو پرويز، و دحية بن خليفه كلبى را به سوى قيصر روم گسيل داشت. پيامبر اسلام در نامههاى خود آنان را به اسلام و يكتاپرستى دعوت فرمود. متن نامه پيامبر به خسروپرويز چنين است: «بسم اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ. مِنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللّهِ إلى كِسرى عَظيمِ فارسٍ. سَلامٌ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدى وَآمَنَ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ، وَشَهِدَ أنْ لا إلهَ إلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَأنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُه. أَدْعُوكَ بدعايَةِ اللّهِ، فَإنّي أَنَا رَسُولُ اللّهِ إِلَى النَّاسِ كَافَّةً؛ لِأُنْذِرَ مَنْ كَانَ حَيّاً وَيَحِقَّ القَوْلُ عَلَى الكافِرينَ. أسْلِمْ تَسْلَمْ فَإِنْ اَبَيْتَ، فَعَلَيْكَ إثْمُ المَجوُسِ».
حكومت شوم و باطلى است كه حضرت سيدالشهدا علیه السلام براى جلوگيرى از برقرارى آن قيام فرمود و شهيد شد. براى اينكه زير بار ولايتعهدى يزيد(1)نرود و سلطنت او را به رسميت نشناسد قيام فرمود، و همۀ مسلمانان را به قيام دعوت كرد. اينها از اسلام نيست. اسلام سلطنت و ولايتعهدى ندارد. اگر نقص به اين معنا باشد، اسلام ناقص است! چنان كه اسلام براى رباخوارى و بانكدارى توأم با رباخوارى و براى پياله فروشى و فحشا هم قانون و مقررات ندارد؛ چون اساساً اينها را حرام كرده است. اين هيأتهاى حاكمۀ دستنشاندۀ استعمار كه مىخواهند در بلاد اسلامى چنين كارهايى را رواج بدهند، البته اسلام را ناقص مىبينند، و مجبورند براى اين كارها قانونش را از انگليس و فرانسه و بلژيك، و اخيراً از امريكا، وارد كنند! اينكه اسلام مقرراتى براى سر و صورت دادن به اين كارهاى ناروا ندارد، از كمالات اسلام است؛ از افتخارات اسلام است.
توطئهاى كه دولت استعمارى انگليس در آغاز مشروطه كرد به دو منظور بود: يكى كه در همان موقع فاش شد، اين بود كه نفوذ روسيۀ تزارى را در ايران از بين ببرد. و ديگرى همين كه با آوردن قوانين غربى، احكام اسلام را از ميدان عمل و اجرا خارج كند.
تحميل قوانين بيگانه بر جامعۀ اسلامى ما منشأ گرفتارىها و مشكلات بسيار شده است. اشخاص مطّلعى الآن در عدليه هستند كه از قوانين دادگسترى و طرز كار آن شكايتها دارند. اگر كسى گرفتار دادگسترى فعلى ايران يا ساير كشورهاى مشابه آن شود، يك عمر بايد زحمت بكشد تا مطلبى را ثابت كند. وكيل متبحّرى كه در جوانى
1) . يزيد بن معاوية بن أبى سفيان (25 - 64 ه . ق) دومين خليفۀ اموى.
ديده بوديم مىگفته محاكمهاى را كه بين دو دسته است من تا آخر عمرم در ميان قوانين و چرخ و پر دستگاه دادگسترى مىچرخانم! و بعد از من پسرم اين كار را ادامه خواهد داد! الآن درست همين طور شده است؛ مگر در مورد پروندههايى كه اعمال نفوذ مىشود، كه البته به سرعت، ولى به ناحق، رسيدگى و تمام مىشود. قوانين فعلى دادگسترى براى مردم جز زحمت، جز بازماندن از كار و زندگى، جز اينكه استفادههاى غير مشروع از آنها بشود، نتيجهاى ندارد. كمتر كسى به حقوق حقۀ خود مىرسد. تازه در حل و فصل دعاوى همۀ جهات بايد رعايت شود، نه اينكه [فقط] هر كس به حق خود برسد. بايد ضمناً وقت مردم، كيفيت زندگى و كارهاى طرفين دعوا، ملاحظه شود؛ و هر چه سادهتر و سريعتر انجام بگيرد. دعوايى كه آن وقتها قاضى شرع در ظرف دو - سه روز حل و فصل مىكرد، حالا در بيست سال هم تمام نمىشود! در اين مدت، جوانان، پيرمردان و مستمندان بايد هر روز صبح تا عصر به دادگسترى بروند، و در راهروها و پشت ميزها سرگردان باشند؛ آخرش هم معلوم نمىشود كه چه شد. هر كدام كه زرنگتر و براى رشوه دادن دست و دلبازتر باشند، كار خود را به ناحق هم كه شده زودتر از پيش مىبرند؛ وگرنه تا آخر عمر بايد بلاتكليف و سرگردان بمانند.
گاهى در كتابها و روزنامههايشان مىنويسند كه احكام جزايى اسلام احكام خشنى است! حتى يك نفر با كمال بى آبرويى نوشته بود احكام خشنى است كه از اعراب پيدا شده است! اين خشونت عرب است كه اين گونه احكام آورده است!
من تعجب مىكنم، اينها چگونه فكر مىكنند! از طرفى اگر براى ده گرم هروئين چندين نفر را بكشند مىگويند قانون است! (ده نفر را مدتى پيش و يك نفر را هم اخيراً براى ده گرم هروئين كشتند. و اين چيزى است كه ما اطلاع پيدا كرديم). وقتى اين قوانين خلاف انسانى جعل مىشود، به نام اينكه مىخواهند جلو فساد را بگيرند،
خشونت ندارد! من نمىگويم هروئين بفروشند، لكن مجازاتش اين نيست. بايد جلوگيرى شود، اما مجازاتش بايد متناسب با آن باشد. اگر شارب الخمر را هشتاد تازيانه بزنند خشونت دارد، اما اگر كسى را براى ده گرم هروئين اعدام كنند خشونت ندارد! در صورتىكه بسيارى از اين مفاسد كه در جامعه پيدا شده از شرب خمر است: تصادفاتى كه در راهها واقع مىشود، خودكشىها، آدمكشىها، بسيارى از آنها معلول شرب خمر است. استعمال هروئين مىگويند بسا از اعتياد به شرب خمر است. معذلك، اگر كسى شراب بخورد اشكالى ندارد؛ چون غرب اين كار را كرده است! و لهذا آزاد مىخرند و مىفروشند. اگر بخواهند فحشا را، كه شرب خمر يكى از واضحترين مصاديق آن است، جلوگيرى كنند و يك نفر را هشتاد تازيانه بزنند، يا زناكارى را صد تازيانه بزنند، يا محصنه يا محصن را رجم كنند(1)، وامصيبتاست! اى واى كه اين چه حكم خشنى است! و از عرب پيدا شده است! در صورتى كه احكام جزايى اسلام براى جلوگيرى از مفاسد يك ملت بزرگ آمده است. فحشا كه تا اين اندازه دامنه پيدا كرده كه نسلها را ضايع، جوانها را فاسد، و كارها را تعطيل مىكند، همه دنبال همين عياشىهايى است كه راهش را باز كردند، و به تمام معنا دامن مىزنند و از آن ترويج مىكنند. حال اگر اسلام بگويد براى جلوگيرى از فساد در نسل جوان يك نفر را در محضر عموم شلاق بزنند(2)، خشونت دارد؟
1) . در قوانين جزايى اسلام، ثبوت اِحصان يكى از شرايط وجوب رجم است در مجازات فرد زناكار. مُحْصَن يا مُحْصَنه مرد يا زنى را گويند كه بالغ و عاقل بوده و ضمن داشتن همسر دائمى به او دسترسى داشته باشد.
2) . در قانون اسلام، حضور تعدادى از مؤمنان، به هنگام اجراى حدود، از جملۀ آداب كيفر خاطى برشمرده شده است. فقهاى شيعه بر رعايت اين سنت در زمان اجراى حد زنا و قيادت و قذف تصريح نمودهاند. فتواى آنان در مورد نخست ناظر به آيۀ (2 ) از سورۀ نور است.«و گروهى از مؤمنان بايد بر مجازات مرد و زن زناكار گواه باشند». وجه ديگر آن است كه حاضران، از عقوبت آنان عبرت گيرند و هر آن كس در او ميلى بدين كار هست يا آن را مرتكب شده است، از ارتكاب باز ايستد».
از آن طرف، كشتارى كه قريب پانزده سال است به دست اربابهاى اين هيأتهاى حاكمه در ويتنام(1)واقع مىشود، و چه بودجههايى خرج شده و چه خونهايى ريخته شده است، اشكالى ندارد! اما اگر اسلام براى اينكه مردم را در برابر قوانينى كه براى بشر مفيد است خاضع كند، فرمان دفاع يا جنگ بدهد، و چند نفر مفسد و فاسد را بكشد، مىگويند اين جنگ چرا شده است؟
تمام اينها، نقشههايى است كه از چند صد سال پيش كشيده شده؛ و به تدريج
1) . ويتنام پس از سالهاى طولانى مبارزه با استعمارگران فرانسوى و ژاپنى، از سال 1960 م. بار ديگر درگير جنگى فراگير با امريكا شد. اين جنگ كه به سال 1973 با شكست و عقبنشينى نيروهاى امريكايى پايان گرفت، صدمات و تلفات بسيارى بر مردم ويتنام وارد ساخت. ارقام مستند زير هر چند از توصيف دقيق ميزان تلفات و ضايعات اين تهاجم بىرحمانه قاصر است، مىتواند تا حدى گوياى واقعيات تلخ تاريخ معاصر باشد: تا اوايل سال 1965 كه دامنۀ جنگ به ويتنام شمالى كشيده شد، اين تعداد از مردم ويتنام جنوبى هلاك گرديده يا صدمه ديده بودند: 000/ 170 تن كشته 000/ 800 تن مجروح و 000/ 400 تن زندانى. در اين زمان تعداد كسانى كه به اردوگاه اسيران، كه آنها را به نام «واحدهاى كشاورزى» مىخواندند، فرستاده شده بودند از 000/000/ 5 تجاوز مىكرد. به نقل برنامۀ صداى امريكا (6 ژانويه 1963) طى سال 1962 نيروى هوايى ايالات متحده 000/ 50 بار به دهكدههايى كه در خارج از مرز «دهكدههاى دولتى» قرار داشتند، حمله كرده بود؛ و طبق اظهارات ژنرال هاركينز، در همين سال قريب 000/ 30 نفر از دهقانان به هلاكت رسيدند. عمليات هوايى ارتش ايالات متحده بر فراز ويتنام جنوبى به 000/ 30 پرواز در ماه رسيد؛ و طبق گزارش روزنامۀ نيويورك تايمز در عمليات مشترك نيروهاى ايالات متحده و دولت سايگون تقريباً 1400 دهكده از 2600 دهكدۀ جنوب با بمبهاى ناپالم و سلاحهاى شيميايى كاملاً نابود شد. گزارش سازمان صليب سرخ آزاد ويتنام جنوبى حاكى از آن بود كه بر اثر به كار بردن تركيبات سمى در نواحى وسيع و پرجمعيت، هزاران نفر از ساكنان جنوب به امراض مختلف، خصوصاً امراض جلدى، مبتلا شده و مدتها دچار رنجها و ناراحتىهاى ناشى از بيمارى بودهاند. علاوه بر آن، بسيارى از رمههاى گاو و گاوميش و چهارپايان اهلى ديگر نابود شده و برگها و گلها و ميوههاى درختان و نيز همۀ مزارع برنج كاملاً از بين رفته بود.
دارند اجرا مىكنند و نتيجه مىگيرند. ابتدا مدرسهاى در جايى تأسيس كردند؛ و ما چيزى نگفتيم و غفلت كرديم. امثال ما هم غفلت كردند كه جلو آن را بگيرند و نگذارند اصلاً تأسيس شود. كمكم زياد شد، و حالا ملاحظه مىفرماييد كه مبلغين آنها به تمام دهات و قصبات رفتهاند و بچههاى ما را نصرانى يا بى دين مىكنند(1)
«طبق توافقى كه بعداً با انگليسىها به عمل آمد، شمال و غرب ايران منطقه فعاليت ميسيونهاى امريكايى، و بقيه مناطق حيطه فعاليت ميسيونهاى انگليسى شناخته شد». در سال 1871 م. افزون بر مركز ميسيونرى اروميه، چهل و هشت مركز مختلف ديگر در خارج از اين شهر داير بود. مراكز ميسيونرى تهران، تبريز، همدان و سلماس نيز به ترتيب در سالهاى 1871، 73، 81، 85 گشايش يافت. طبق اظهارات باست، ميسيونر كليساى پرستبرين امريكا، در سال 1884، شمارى از مسلمانان در تهران و تبريز در مراسم عبادى پروتستانها شركت مىكردند. نظرى به كارنامه سال 1884 م. ميسيونرهاى امريكايى نشان خواهد داد كه وسعت فعاليتهاى آنان تا چه حد بوده است: ادارۀ 24 ميسيون امريكايى در تهران، اروميه، همدان و تبريز، تعليم و ارشاد 230 مددكار بومى؛ ادارۀ 25 كليسا با 1796 شركتكننده؛ برگزارى 4578 مراسم مذهبى؛ شركت 208 دانشآموز در مدارس شبانهروزى با تعليم 2452 دانشآموز در مدارس روزانه؛ و انتشار 1680890 صفحه چاپى و دريافت 1910 دلار اعانه. سليسون فعاليت ميسيونرهاى كليساى انگليكن را بيشتر مصروف اصلاح كليساى نسطورىها دانسته است. به اعتقاد او پرستبرينها بيشتر خواهان تغيير مذهب مسلمانان بودند.
روابط سياسى ايران و امريكا، آبراهام سليسون، ترجمه محمدباقر آرام؛ نقش كليسا در ممالك اسلامى، مصطفى خالدى و عمر فروخ، ترجمه مصطفى زمانى.
. نقشه آن است كه ما را عقبمانده نگهدارند، و به همين حالى كه هستيم و زندگى نكبتبارى كه داريم نگهدارند، تا بتوانند از سرمايههاى ما، از مخازن زيرزمينى و منابع و زمينها، و1) . نخستين ميسيون پايدار مسيحى در ايران (هيأتى كه به منظور تبليغات مذهبى به ايران اعزام شده بودند). ميسيون «نسطورىها» بود كه در سال 1835 م. به سرپرستى يك كشيش، به نام جاستين پركينز و دكتر ايزاهل گرانت شروع به كار كرد. در سال 1832 م. از سوى «هيأت مركزى ميسيونهاى خارجى» امريكا مأموريت داشت اولين مدرسۀ به سبك جديد كه جنبه تبليغى مذهبى نيز داشت را در اروميه تأسيس كرد؛ و در سال 1255 هجرى قمرى توانست حمايت شاه ايران را نيز جلب كند. پيش از اين هيأتهاى مذهبى آلمانى، سوئيسى، انگليسى و فرانسوى در ايران فعاليت داشتند.
نيروى انسانى ما، استفاده كنند. مىخواهند ما گرفتار و بيچاره بمانيم؛ فقراى ما در همين بدبختى بمانند و به احكام اسلام، كه مسأله فقر و فقرا را حل كرده است، تسليم نشوند؛ و آنان و عمّالشان در كاخهاى بزرگ بنشينند، و آن زندگانى مرفه و كذايى را داشته باشند.
اينها نقشههايى است كه دامنهاش حتى به حوزههاى دينى و علمى رسيده است؛ به طورى كه اگر كسى بخواهد راجع به حكومت اسلام و وضع حكومت اسلام صحبتى بكند، بايد با تقيه صحبت كند، و با مخالفت استعمارزدگان رو به رو شود. چنانچه پس از نشر چاپ اول اين كتاب، عمّال سفارت (سفارت رژيم شاه در عراق) به پا خاسته و حركات مذبوحانهاى كردند؛ و خود را بيش از پيش رسوا نمودند. اكنون كار به اينجا رسيده كه لباس جندى (سربازى)، را جزء خلاف مروت و عدالت مىدانند!(1)در صورتى كه ائمه دين ما جندى (سرباز) بودند؛ سردار بودند؛ جنگى بودند. در جنگهايى كه شرحش را در تاريخ ملاحظه مىفرماييد با لباس سربازى به جنگ مىرفتند؛ آدم مىكشتند؛ كشته مىدادند. اميرالمؤمنين علیه السلام «خُود» بر سر مبارك مىگذاشت و زره بر تن مىكرد و شمشير حمايل داشت. حضرت امام حسن علیه السلام و سيدالشهدا چنين بودند. بعد هم فرصت ندادند وگرنه حضرت باقر علیه السلام هم اينطور مىبود حالا مطلب به اينجا رسيده كه پوشيدن لباس جندى مضر به عدالت انسان است! و نبايد لباس جندى پوشيد! و اگر بخواهيم حكومت اسلامى تشكيل دهيم، بايد با همين عبا و عمامه تشكيل حكومت دهيم، و الاّ خلاف مروت و عدالت است! اينها
1) . عدالت يك صفت راسخ نفسانى است كه شخص را بر ملازمت تقوا؛ يعنى ترك محرمات و انجام واجبات وادارد. عدالت از شرايط قاضى و مفتى و امام جماعت است. و مروت به معنى پيروى از عادات نيكو و دورى از زشتىهاى رفتارى، حتى امور مباحى كه در نظر مردم ناپسند است، مىباشد. برخى مروت را از شروط تحقق عدالت بهشمار آوردهاند.
موج همان تبليغاتى است كه به اينجا رسيده؛ و ما را به اينجا رسانيده است كه حالا محتاجيم زحمت بكشيم، تا اثبات كنيم كه اسلام هم قواعد حكومتى دارد.
اين است وضع ما. خارجىها به واسطۀ تبليغاتى كه كردهاند و مبلغينى كه داشتهاند اين اساس را درست كردهاند. قوانين قضايى و سياسى اسلام را تمام از اجرا خارج كردهاند؛ و به جاى آن مطالب اروپايى نشاندهاند، تا اسلام را كوچك كنند و از جامعۀ اسلامى طرد كنند؛ و عمّالشان را روى كار بياورند و آن سوء استفادهها را بكنند.
نقش تخريبى و فاسد كنندۀ استعمار را گفتيم؛ حالا عوامل درونى بعضى از افراد جامعۀ خودمان را بايد بر آن اضافه كنيم؛ و آن خودباختگى آنهاست در برابر پيشرفت مادى استعمارگران. وقتى كشورهاى استعمارگر با پيشرفت علمى و صنعتى، يا به حساب استعمار و غارت ملل آسيا و آفريقا، ثروت و تجملاتى فراهم آوردند، اينها خود را باختند. فكر كردند راه پيشرفت صنعتى اين است كه قوانين و عقايد خود را كنار بگذارند! همين كه آنها مثلاً به كرۀ ماه رفتند، اينها خيال مىكنند بايد قوانين خود را كنار بگذارند! رفتن به كرۀ ماه چه ربطى دارد به قوانين اسلامى!
مگر نمىبينند كه كشورهايى با قوانين و نظامات اجتماعى متضاد توانستهاند در پيشرفت صنعتى و علمى و تسخير فضا با هم رقابت كنند، و با هم پيش بروند. آنها به كرۀ مريخ هم بروند، به كهكشانها هم بروند، باز از سعادت و فضايل اخلاقى و تعالى روانى عاجزند؛ و قادر نيستند مشكلات اجتماعى خود را حل كنند؛ چون حل مشكلات اجتماعى و بدبختىهاى آنها محتاج راهحلهاى اعتقادى و اخلاقى است، و كسب قدرت مادى يا ثروت و تسخير طبيعت و فضا از عهدۀ حل آن بر نمىآيد. ثروت و قدرت مادى و تسخير فضا، احتياج به ايمان و اعتقاد و اخلاق اسلامى دارد تا تكميل و متعادل شود و در خدمت انسان قرار گيرد؛ نه اينكه بلاى جان انسان بشود؛ و اين
اعتقاد و اخلاق و اين قوانين را ما داريم. بنابراين تا كسى جايى رفت يا چيزى ساخت، ما نبايد فوراً از دين و قوانينى كه مربوط به زندگى بشر است و مايۀ اصلاح حال بشر در دنيا و آخرت است دست برداريم.
در مورد تبليغات استعمارگران وضع همين طور است. آنها كه دشمن ما هستند تبليغاتى كردهاند، و متأسفانه بعضى از افراد جامعۀ ما تحت تأثير قرار گرفتهاند؛ در حالى كه نبايد قرار مىگرفتند. استعمارگران به نظر ما آوردند كه اسلام حكومتى ندارد؛ تشكيلات حكومتى ندارد. بر فرض كه احكامى داشته باشد، مجرى ندارد. و خلاصه اسلام فقط قانونگذار است. واضح است كه اين تبليغات جزئى از نقشۀ استعمارگران است براى بازداشتن مسلمين از سياست و اساس حكومت. اين حرف با معتقدات اساسى ما مخالف است.
ما معتقد به «ولايت» هستيم؛ و معتقديم پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم بايد خليفه تعيين كند و تعيين هم كرده است(1)
الشافي في الإمامة، ج 2، ص 217 و 258، و ج 3، ص 5 و 110؛ غاية المرام، ج 1، ص 267، و ج 2، ص 5 و 23 و 304، و ج 3، ص 276؛ الغدير، ج 1، ص 9.
. آيا تعيين خليفه براى بيان احكام است؟ بيان احكام خليفه نمىخواهد. خود آن حضرت بيان احكام مىكرد. همۀ احكام را در كتابى مىنوشتند، و دست مردم مىدادند تا عمل كنند. اينكه عقلاً لازم است خليفه تعيين كند، براى حكومت است. ما خليفه مىخواهيم تا اجراى قوانين كند. قانون مجرى لازم دارد. در همۀ كشورهاى دنيا اين طور است كه جعل قانون به تنهايى فايده ندارد و سعادت بشر1) . پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآلهوسلم در موارد متعددى بر جانشينى على عليهالسلام تصريح فرموده است؛ از جمله در حديث يوم الدار (روز دعوت خويشاوندان)، حديث منزلت (جانشينى على عليهالسلام پيامبر را در جنگ تبوك)، واقعه غدير خم و حديث ثقلين.
را تأمين نمىكند. پس از تشريع قانون، بايد قوۀ مجريهاى به وجود آيد. در يك تشريع يا در يك حكومت، اگر قوۀ مجريه نباشد، نقص وارد است.
به همين جهت، اسلام همان طور كه جعل قوانين كرده، قوۀ مجريه هم قرار داده است. «ولىّ امر» متصدى قوۀ مجريۀ قوانين هم هست. اگر پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم خليفه تعيين نكند، (فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ)(1)
المائدة (5): 67 .
رسالت خويش را به پايان نرسانده است. ضرورت اجراى احكام و ضرورت قوۀ مجريه و اهميت آن در تحقق رسالت و ايجاد نظام عادلانهاى كه مايۀ خوشبختى بشر است، سبب شده كه تعيين جانشين مرادف اتمام رسالت باشد.در زمان رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم اين طور نبود كه فقط قانون را بيان و ابلاغ كنند؛ بلكه آن را اجرا مىكردند. رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم مجرى قانون بود. مثلاً قوانين جزايى را اجرا مىكرد:
دست سارق را مىبريد؛ حد مىزد؛ رجم مىكرد(2). خليفه هم براى اين امور است. خليفه قانونگذار نيست. خليفه براى اين است كه احكام خدا را كه رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم آورده اجرا كند. اينجاست كه تشكيل حكومت و برقرارى دستگاه اجرا و اداره لازم مىآيد. اعتقاد به ضرورت تشكيل حكومت و برقرارى دستگاه اجرا و اداره جزئى از ولايت است؛ چنانكه مبارزه و كوشش براى آن از اعتقاد به ولايت است. درست توجه كنيد. همان طور كه آنها بر ضد شما اسلام را بد معرفى كردهاند، شما اسلام را آن طور كه هست معرفى كنيد؛ ولايت را چنانكه هست معرفى كنيد. بگوييد ما كه به ولايت معتقديم و به اينكه رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم تعيين خليفه كرده و خدا او را واداشته تا تعيين خليفه كند و «ولىّ امر» مسلمانان را تعيين كند، بايد به ضرورت تشكيل حكومت معتقد
باشيم و بايد كوشش كنيم كه دستگاه اجراى احكام و اداره امور برقرار شود. مبارزه در راه تشكيل حكومت اسلامى لازمۀ اعتقاد به ولايت است. شما قوانين اسلام و آثار اجتماعى و فوايد آن را بنويسيد و نشر كنيد. روش و طرز تبليغ و فعاليت خودتان را تكميل كنيد. توجه داشته باشيد كه شما وظيفه داريد حكومت اسلامى تأسيس كنيد. اعتماد به نفس داشته باشيد، و بدانيد كه از عهدۀ اين كار برمىآييد. استعمارگران از 300 - 400 سال پيش زمينه تهيه كردند. از صفر شروع كردند تا به اينجا رسيدند. ما هم از صفر شروع مىكنيم. از جنجال چند نفر غربزده و سر سپردۀ نوكرهاى استعمار هراس به خود راه ندهيد. اسلام را به مردم معرفى كنيد تا نسل جوان تصور نكند كه آخوندها در گوشۀ نجف يا قم دارند احكام حيض و نفاس مىخوانند و كارى به سياست ندارند؛ و بايد ديانت از سياست جدا باشد. اين را كه ديانت بايد از سياست جدا باشد و علماى اسلام در امور اجتماعى و سياسى دخالت نكنند، استعمارگران گفته و شايع كردهاند. اين را بىدينها مىگويند. مگر زمان پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم سياست از ديانت جدا بود؟ مگر در آن دوره عدهاى روحانى بودند، و عدۀ ديگر سياستمدار و زمامدار؟ مگر زمان خلفاى حق، يا ناحق، زمان خلافت حضرت امير علیه السلام سياست از ديانت جدا بود؟ دو دستگاه بود؟ اين حرفها را استعمارگران و عمّال سياسى آنها درست كردهاند تا دين را از تصرف امور دنيا و از تنظيم جامعۀ مسلمانان بركنار سازند، و ضمناً علماى اسلام را از مردم و مبارزان راه آزادى و استقلال جدا كنند. در اين صورت مىتوانند بر مردم مسلط شده، و ثروتهاى ما را غارت كنند. منظور آنها همين است.
اگر ما مسلمانان كارى جز نمازخواندن و دعا و ذكرگفتن نداشته باشيم، استعمارگران و دولتهاى جائر متحد آنها هيچ كارى به ما ندارند. شما برو هر قدر مىخواهى اذان بگو، نماز بخوان؛ بيايند هر چه داريم ببرند، حوالهشان با خدا! لا حَوْلَ
وَلا قُوَّةَ إلاّ بِاللّهِ! وقتى كه مُرديم، ان شاء اللّه به ما اجر مىدهند! اگر منطق ما اين باشد، آنها كارى به ما ندارند. آن مردك (نظامى انگليس در زمان اشغال عراق) پرسيد اينكه در بالاى مأذنه دارد اذان مىگويد به سياست انگلستان ضرر دارد؟ گفتند: نه. گفت: بگذار هرچه مىخواهد بگويد! اگر شما به سياست استعمارگران كارى نداشته باشيد و اسلام را همين احكامى كه هميشه فقط از آن بحث مىكنيد بدانيد و هرگز از آن تخطى نكنيد، به شما كارى ندارند. شما هرچه مىخواهيد نماز بخوانيد. آنها نفت شما را مىخواهند، به نماز شما چه كار دارند. آنها معادن ما را مىخواهند؛ مىخواهند كشور ما بازار فروش كالاهاى آنها باشد. و به همين جهت حكومتهاى دستنشاندۀ آنها از صنعتى شدن ما جلوگيرى مىكنند؛ يا صنايع وابسته و مونتاژ تأسيس مىكنند. آنها مىخواهند ما آدم نباشيم! از آدم مىترسند. اگر يك آدم پيدا شد از او مىترسند. براى اينكه توليد مثل مىكند، و تأثيراتى مىگذارد كه اساس استبداد و استعمار و حكومت دستنشاندگى را در هم مىريزد. لذا هر وقت آدمى پيدا شد، يا او را كشتند؛ يا زندانى و تبعيدش كردند؛ يا لكهدارش كردند كه «سياسى» است! اين آخوند «سياسى» است! پيغمبر صلی الله علیه و آله وسلم هم سياسى بود. اين تبليغ سوء را عمّال سياسى استعمار مىكنند تا شما را از سياست كنار بزنند، و از دخالت در امور اجتماعى باز دارند؛ و نگذارند با دولتهاى خائن و سياستهاى ضد ملى و ضد اسلامى مبارزه كنيد؛ و آنها هر كارى مىخواهند بكنند و هر غلطى مىخواهند بكنند، كسى نباشد جلو آنها را بگيرد.
مجموعۀ قانون براى اصلاح جامعه كافى نيست. براى اينكه قانون مايۀ اصلاح و سعادت بشر شود، به قوۀ اجراييه و مجرى احتياج دارد. به همين جهت، خداوند متعال در كنار فرستادن يك مجموعه قانون؛ يعنى احكام شرع، يك حكومت و دستگاه اجرا و اداره مستقر كرده است. رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم در رأس تشكيلات اجرايى و ادارى جامعۀ مسلمانان قرار داشت. علاوه بر ابلاغ وحى و بيان و تفسير عقايد و احكام و نظامات اسلام، به اجراى احكام و برقرارى نظامات اسلام همت گماشته بود تا دولت اسلام را به وجود آورد. در آن زمان، مثلاً به بيان قانون جزا اكتفا نمىكرد، بلكه در ضمن به اجراى آن مىپرداخت: دست مىبريد، حد مىزد؛ و رجم مىكرد. پس از رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم خليفه همين وظيفه و مقام را دارد. رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم كه خليفه تعيين كرد فقط براى بيان عقايد و احكام نبود؛ بلكه همچنين براى اجراى احكام و تنفيذ قوانين بود. وظيفۀ اجراى احكام و برقرارى نظامات اسلام بود كه تعيين خليفه را تا حدى مهم گردانيده بود، كه بدون آن پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم ما بَلّغَ رِسالتَه، رسالت خويش را به اتمام نمىرسانيد. زيرا مسلمانان پس از رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم نيز به كسى احتياج داشتند كه
اجراى قوانين كند؛ نظامات اسلام را در جامعه برقرار گرداند؛ تا سعادت دنيا و آخرتشان تأمين شود.
اصولاً قانون و نظامات اجتماعى مجرى لازم دارد. در همۀ كشورهاى عالم و هميشه اين طور است كه قانونگذارى به تنهايى فايده ندارد. قانونگذارى به تنهايى سعادت بشر را تأمين نمىكند. پس از تشريع قانون بايستى قوۀ مجريهاى به وجود آيد. قوۀ مجريه است كه قوانين و احكام دادگاهها را اجرا مىكند و ثمرۀ قوانين و احكام عادلانۀ دادگاهها را عايد مردم مىسازد. به همين جهت، اسلام همان طور كه قانونگذارى كرده، قوۀ مجريه هم قرار داده است. «ولىّ امر» متصدى قوۀ مجريه هم هست.
سنت و رويّه پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم دليل بر لزوم تشكيل حكومت است؛ زيرا:
اولاً، خود تشكيل حكومت داد، و تاريخ گواهى مىدهد كه تشكيل حكومت داده، و به اجراى قوانين و برقرارى نظامات اسلام پرداخته، و به ادارۀ جامعه برخاسته است؛ والى به اطراف مىفرستاده؛ به قضاوت مىنشسته، و قاضى نصب مىفرموده؛ سفرايى به خارج و نزد رؤساى قبايل و پادشاهان روانه مىكرده؛ معاهده و پيمان مىبسته؛ جنگ را فرماندهى مىكرده. و خلاصه، احكام حكومتى را به جريان مىانداخته است.
ثانياً، براى پس از خود به فرمان خدا تعيين «حاكم» كرده است. وقتى خداوند متعال براى جامعۀ پس از پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم تعيين حاكم مىكند، به اين معناست كه حكومت، پس از رحلت رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم نيز لازم است. و چون رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم با وصيت خويش فرمان الهى را ابلاغ مىنمايد، ضرورت تشكيل حكومت را نيز مىرساند.
بديهى است ضرورت اجراى احكام، كه تشكيل حكومت رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم را لازم آورده، منحصر و محدود به زمان آن حضرت نيست؛ و پس از رحلت رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم نيز ادامه دارد.
طبق آيۀ شريفه(1)، احكام اسلام محدود به زمان و مكانى نيست، و تا ابد باقى و لازم الاجراست. تنها براى زمان رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم نيامده، تا پس از آن متروك شود، و ديگر حدود و قصاص؛ يعنى قانون جزاى اسلام، اجرا نشود، يا انواع مالياتهاى مقرر گرفته نشود، يا دفاع از سرزمين و امت اسلام تعطيل گردد. اين حرف كه قوانين اسلام تعطيلپذير يا منحصر و محدود به زمان يا مكانى است، بر خلاف ضروريات اعتقادى اسلام است. بنابراين، چون اجراى احكام پس از رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و تا ابد ضرورت دارد، تشكيل حكومت و برقرارى دستگاه اجرا و اداره ضرورت مىيابد. بدون تشكيل حكومت و بدون دستگاه اجرا و اداره، كه همۀ جريانات و فعاليتهاى افراد را از طريق اجراى احكام تحت نظام عادلانه در آورد، هرج و مرج به وجود مىآيد، و فساد اجتماعى و اعتقادى و اخلاقى پديد مىآيد. پس، براى اينكه هرج و مرج و عنانگسيختگى پيش نيايد و جامعه دچار فساد نشود، چارهاى نيست جز تشكيل حكومت و انتظام بخشيدن به همۀ امورى كه در كشور جريان مىيابد. بنابراين، به ضرورت شرع و عقل آنچه در دورۀ حيات رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و زمان اميرالمؤمنين على بن ابى طالب علیه السلام لازم بوده؛ يعنى حكومت و دستگاه اجرا و اداره، پس از ايشان و در زمان ما لازم است.
1) . منظور از آيۀ شريفه، همان آيۀ 19 از سورۀ «انعام» است. (وَأُوحِىَ إِلَىَّ هَذَا الْقُرانُ لِأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغَ) ؛ «اين قرآن بر من وحى شده است تا شما را و هر كس را كه به او برسد بيم دهم».
براى روشن شدن مطلب اين سؤال را مطرح مىكنم: از غيبت صغرا(1)تا كنون كه بيش از هزار سال مىگذرد و ممكن است صد هزار سال ديگر بگذرد و مصلحت اقتضا نكند كه حضرت تشريف بياورد، در طول اين مدت مديد احكام اسلام بايد زمين بماند و اجرا نشود، و هر كه هر كارى خواست بكند؟ هرج و مرج است؟ قوانينى كه پيغمبر اسلام در راه بيان و تبليغ و نشر و اجراى آن بيست و سه سال زحمت طاقت فرسا كشيد فقط براى مدت محدودى بود؟ آيا خدا اجراى احكامش را محدود كرد به دويست سال؟ و پس از غيبت صغرا اسلام ديگر همه چيزش را رها كرده است؟
اعتقاد به چنين مطالبى يا اظهار آنها بدتر از اعتقاد و اظهار منسوخ شدن اسلام است. هيچكس نمىتواند بگويد ديگر لازم نيست از حدود و ثغور و تماميت ارضى وطن اسلامى دفاع كنيم؛ يا امروز ماليات و جزيه(2)و خراج(3)و خمس(4)و زكات(5)
1) . دوازدهمين پيشواى شيعيان، حضرت حجّت بن الحسن در سال 260 ه . ق از انظار غايب شدند. از آن زمان تا سال 329 ه .ق شيعيان از طريق نايبان چهارگانه (عثمان بن سعيد، محمد بن عثمان، حسين بن روح و على بن محمد) با حضرتش در ارتباط بودند. اين دوره را عصر غيبت صغرا نامند. بعد از آن دورۀ غيبت كبراى ايشان آغاز شد.
2) . جزيه مالى است كه اهل كتاب به حكومت اسلام مىدهند و در ازاى آن جان و مال و عرض ايشان از سوى حكومت اسلام حمايت مىشود.
3) . خراج مقدار مالياتى است كه حكومت اسلامى بر زمينهايى كه به دست مسلمانان فتح شده و موسوم به «اراضى خراجيه» است، مىبندد.
4) . خمس يكى از حقوق واجب در اسلام است كه با احراز شرايط به اموال هفتگانه ذيل تعلق مىگيرد: 1- غنايمى كه در جنگ با كفار حربى گرفته مىشود. 2- معادن. 3- گنج؛ يعنى مالى كه در جايى دفينه شده باشد. 4- اشياء گرانبهاى دريايى، مانند مرواريد و مرجان، كه از طريق غوّاصى به دست آيند. 5- مال حلال مخلوط به حرام به صورتى كه تميز داده نشود و مقدار و مالك آن معلوم نباشد. 6- زمينى كه كافر ذمى از مسلمانان بخرد. 7- آنچه زايد بر مخارج سالانه شخص باشد.
5) . زكات ماليات حكومت اسلامى است كه با شرايط آن از 9 جنس گرفته مىشود: 1- شتر، 2- گاو، 3- گوسفند انعام ثلاثه، 4- طلا، 5- نقره (نقدين)، 6- گندم، 7- جو، 8- خرما، 9- كشمش (غلات اربع). نوع ديگر از زكات موسوم به زكات فطره، در شب عيد فطر واجب مىگردد و مقدار آن معادل سه كيلو از قوت رايج و يا بهاى آن است.
نبايد گرفته شود؛ قانون كيفرى اسلام و ديات و قصاص بايد تعطيل شود. هر كه اظهار كند كه تشكيل حكومت اسلامى ضرورت ندارد، منكر ضرورت اجراى احكام اسلام شده، و جامعيت احكام و جاودانگى دين مبين اسلام را انكار كرده است.
پس از رحلت رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم هيچ يك از مسلمانان در اين معنا كه حكومت لازم است ترديد نداشت. هيچكس نگفت حكومت لازم نداريم. چنين حرفى از هيچ كس شنيده نشد. در ضرورت تشكيل حكومت همه اتفاق نظر داشتند. اختلاف فقط در كسى بود كه عهدهدار اين امر شود و رئيس دولت باشد. لهذا، پس از رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم ، در زمان متصديان خلافت و زمان حضرت امير علیه السلام هم، حكومت تشكيل شد، سازمان دولتى وجود داشت و اداره و اجرا صورت مىگرفت.
دليل ديگر بر لزوم تشكيل حكومت، ماهيت و كيفيت قوانين اسلام (احكام شرع) است. ماهيت و كيفيت اين قوانين مىرساند كه براى تكوين يك دولت و براى ادارۀ سياسى و اقتصادى و فرهنگى جامعه تشريع گشته است:
اولاً، احكام شرع حاوى قوانين و مقررات متنوعى است كه يك نظام كلى اجتماعى را مىسازد. در اين نظام حقوقى هرچه بشر نياز دارد فراهم آمده است: از طرز معاشرت با همسايه و اولاد و عشيره و قوم و خويش و همشهرى و امور خصوصى و زندگى زناشويى گرفته، تا مقررات مربوط به جنگ و صلح و مراوده با ساير ملل؛ از
قوانين جزايى تا حقوق تجارت و صنعت و كشاورزى. براى قبل از انجام نكاح و انعقاد نطفه قانون دارد و دستور مىدهد كه نكاح چگونه صورت بگيرد، و خوراك انسان در آن هنگام يا موقع انعقاد نطفه چه باشد، در دورۀ شيرخوارگى چه وظايفى بر عهدۀ پدر و مادر است و بچه چگونه بايد تربيت شود، و سلوك مرد و زن با همديگر و با فرزندان چگونه باشد. براى همۀ اين مراحل دستور و قانون دارد تا انسان تربيت كند؛ انسان كامل و فاضل، انسانى كه قانون متحرك و مجسم است و مجرى داوطلب و خودكار قانون است. معلوم است كه اسلام تا چه حد به حكومت و روابط سياسى و اقتصادى جامعه اهتمام مىورزد تا همۀ شرايط به خدمت تربيت انسان مهذب و بافضيلت درآيد.
قرآن مجيد و سنت، شامل همۀ دستورات و احكامى است كه بشر براى سعادت و كمال خود احتياج دارد. در كافى(1)فصلى است به عنوان «تمام احتياجات مردم در كتاب و سنت بيان شده است»(2)، و «كتاب» يعنى قرآن، «تِبيانُ كُلِّ شيءٍ» است(3)روشنگر همه چيز و همۀ امور است. امام سوگند ياد مىكند (طبق روايات) كه تمام آنچه ملت احتياج دارد، در كتاب و سنت هست(4)
الكافي، ج 1، ص 59، «كتاب فضل العلم»، «باب الرد إلى الكتاب والسنّة...»، حديث 1.
، و در اين شكى نيست.1) . كتاب كافى از كتب اربعۀ شيعه، تأليف محمد بن يعقوب كلينى، اين اثر شامل 34 كتاب و 326 باب است و احاديث آن را تا 000/ 16 شماره كردهاند.
2) . الكافي، ج 1، ص 59 - 62، «كتاب فضل العلم»، «بابُ الردّ إلى الكتاب والسُنَّةِ... وجميع ما يحتاج الناسُ إليه إلاّ وَقد جاءَ فيه كتاب أوْ سُنَّةٌ».
3) . اشاره است به آيه 89 از سوره «نحل»: «وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيْءٍ...»؛ «و ما بر تو قرآن را فرو فرستاديم، در حالى كه روشنگر هر چيز است».
4) . عن مُرازِمٍ، عن أبي عبداللّه عليهالسلام قال: «إِنَّ اللّهَ تَبَارَكَ وَتَعالَى أَنْزَلَ في القُرآنِ تِبْيَانَ كُلِّ شَيءٍ، حَتَّى وَاللّهِ مَا تَرَكَ اللّهُ شَيئاً يَحتَاجُ إِلَيهِ العِبَادُ حَتَّى لاَ يَسْتَطِيعَ عَبْدٌ يَقُولُ لَوْ كَانَ هَذَا أُنزِلَ فِي القُرآنِ إلاَّ وَقَد أَنْزَلَهُ اللّهُ فِيهِ»؛ «امام صادق عليهالسلامفرمود: خداى تبارك و تعالى بيان هر چيز را در قرآن فرو فرستاده، تا آنجا كه به خدا سوگند چيزى از احتياجات بندگان را فروگذار نكرده. و بنده نتواند بگويد كاش اين در قرآن آمده بود، چه همان را خدا در قرآن بيان فرموده است».
ثانياً، با دقت در ماهيت و كيفيت احكام شرع در مىيابيم كه اجراى آنها و عمل به آنها مستلزم تشكيل حكومت است؛ و بدون تأسيس يك دستگاه عظيم و پهناور اجرا و اداره نمىتوان به وظيفۀ اجراى احكام الهى عمل كرد.
ما اكنون بعضى موارد را ذكر مىكنيم، آقايان به موارد ديگر هم مراجعه كنند.
1- احكام مالى
مالياتهايى كه اسلام مقرر داشته و طرح بودجهاى كه ريخته نشان مىدهد تنها براى سد رمق فقرا و سادات فقير نيست؛ بلكه براى تشكيل حكومت و تأمين مخارج ضرورى يك دولت بزرگ است:
مثلاً «خمس» يكى از درآمدهاى هنگفتى است كه به بيتالمال مىريزد، و يكى از اقلام بودجه را تشكيل مىدهد. طبق مذهب ما، از تمام منافع كشاورزى، تجارت، منابع زيرزمينى و روى زمينى، و به طور كلى از كليه منافع و عوايد، به طرز عادلانهاى [خمس] گرفته مىشود. به طورى كه از سبزى فروش درب اين مسجد تا كسى كه به كشتيرانى اشتغال دارد، يا معدن استخراج مىكند، همه را شامل مىشود. اين اشخاص بايد خمس اضافه بر درآمد را پس از صرف مخارج متعارف خود به حاكم اسلام بپردازند، تا به بيتالمال وارد شود. بديهى است، درآمد به اين عظمت براى ادارۀ كشور اسلامى و رفع همۀ احتياجات مالى آن است. هرگاه خمسِ درآمد كشورهاى اسلام، يا تمام دنيا را - اگر تحت نظام اسلام درآيد - حساب كنيم، معلوم مىشود منظور از وضع چنين مالياتى فقط رفع احتياج سيد و روحانى نيست؛ بلكه قضيه مهمتر از اينهاست. منظور رفع نياز مالى تشكيلات بزرگ حكومتى است. اگر حكومت اسلامى تحقق پيدا كند، بايد با همين مالياتهايى كه داريم؛ يعنى خمس و زكات - كه البته ماليات اخير زياد نيست - جزيه و «خراجات» (يا ماليات بر اراضى ملى كشاورزى) اداره شود.
سادات كى به چنين بودجهاى احتياج دارند؟ خمسِ درآمد بازار بغداد براى سادات و تمام حوزههاى علميه و تمام فقراى مسلمين كافى است، تا چه رسد به بازار تهران و بازار اسلامبول و بازار قاهره و ديگر بازارها. تعيين بودجهاى به اين هنگفتى دلالت دارد بر اينكه منظور تشكيل حكومت و ادارۀ كشور است. براى عمدۀ حوايج مردم و انجام خدمات عمومى، اعم از بهداشتى و فرهنگى و دفاعى و عمرانى، قرار داده شده است. مخصوصاً با ترتيبى كه اسلام براى جمعآورى و نگهدارى و مصرف آن تعيين كرده، كه هيچ گونه حيف و ميلى در خزانۀ عمومى واقع نشود؛ و رئيس دولت و همۀ واليان و متصديان خدمات عمومى؛ يعنى اعضاى دولت، هيچ گونه امتيازى در استفاده از درآمد و اموال عمومى بر افراد عادى ندارند؛ بلكه سهم مساوى مىبرند. آيا اين بودجۀ فراوان را بايد به دريا بريزيم؟! يا زير خاك كنيم تا حضرت بيايد؟!(1)
المقنعة، ص 285 - 286؛ النهاية، شيخطوسى، ص 201؛ الخمس، ضمن تراث الشيخ الأعظم، ج 11، ص 332.
يا براى اين است كه آن روز مثلاً پنجاه نفر سيد بخورند؟! يا اكنون فرض كنيد به پانصد هزار سيد بدهند كه ندانند چكارش كنند؟! در صورتى كه مىدانيم حق سادات و فقرا به مقدارى است كه با آن امرار معاش كنند. منتها طرح بودجۀ اسلام اينطور است كه هر درآمدى مصارف اصلى معينى دارد. يك صندوق مخصوص زكات، وصندوق ديگر براى صدقات و تبرّعات، و يك صندوق هم براى خمس است. سادات از صندوق اخير تأمين معاش مىكنند. و در حديث است كه سادات در آخر سال بايد اضافه از مخارج خود را به حاكم اسلام برگردانند. و اگر كمآوردند، حاكم به آنان كمك مىكند(2)موسى بن جعفر عليهالسلام فرمود: «نصف كامل خمس از آن امام است، و نصف ديگر بين خانواده او تقسيم مىشود. يك سهم به يتيمان آنها، و يك سهم به تهيدستان، و يك سهم به در راه ماندگانشان داده مىشود، تا طبق قرآن و سنت پيامبر به مقدارى كه يك سالشان را كفايت كند ميان آنها تقسيم شود. و اگر چيزى از مخارج آنها زياد آيد، به حاكم مىرسد. و اگر قابل قسمت نبود يا كمتر از مقدار كفاف آنها بود، بر عهده حاكم است كه از آنچه در دست دارد ايشان را بىنياز سازد. و بدان سبب تأمين مخارج آنها بر عهدۀ حاكم گذارده شده است كه آنچه از سهم آنها باقى مىماند به امام تعلّق مىگيرد».
الكافي، ج 1، ص 540، «كتاب الحجّة»، «باب الفيء والأنفال»، حديث 4؛ وسائل الشيعة، ج 9، ص 520، «كتاب الخمس»، «أبواب قسمة الخمس»، حديث 1 و 2.
.1) . در مصرف خمس، بهويژه نصف آن، كه «سهم امام» ناميده مىشود، نظر فقهاى اماميه مختلف است. برخى گويند كه آن، ملك شخص امام معصوم است و بايد تا ظهور آن حضرت در زير خاك مدفون و محفوظ بماند.
2) . عن العبد الصالح عليهالسلام: «وَلَهُ نِصْفُ الخُمُسِ كَمَلاً وَنِصفُ الخُمُسِ البَاقِي بَينَ أهلِ بَيتِهِ. فَسَهْمٌ لِيَتَامَاهُمْ؛ وَسَهمٌ لِمَسَاكِينهِم؛ وَسَهمٌ لأَبناءِ سَبِيِلِهم. يُقْسَمُ بَينَهُم عَلَى الكِتَابِ وَالسُنَّةِ مَا يَستَغْنُونَ بِهِ فِي سَنَتِهِمْ. فَإِنْ فَضَلَ عَنهُم شَيءٌ، فَهُوَ لِلْوَالِي. وَإِنْ عَجَزَ أَوْ نَقَصَ عَنِ اسْتِغْنَائِهِمْ، كَانَ عَلَى الوَالي أَن يُنْفِقَ مِنْ عِنْدِهِ بِقَدْرِ مَا يَسْتَغْنُونَ بِهِ. وَإِنَّمَا صَارَ عَلَيهِ أَنْ يَمُونَهُمْ لأَنَّ لَهُ مَا فَضَلَ عَنْهُمْ».
از طرفى «جزيه» كه بر «اهل ذمّه»(1)مقرر شده، و «خراج» كه از اراضى كشاورزى وسيعى گرفته مىشود، درآمد فوقالعادهاى را به وجود مىآورد. مقرر شدن چنين مالياتهايى دلالت دارد بر اينكه حاكمى و حكومتى لازم است. وظيفۀ حاكم و والى است كه بر «اهل ذمّه» بر حسب استطاعت مالى و درآمدشان ماليات سرانه ببندد؛ يا از مزارع و مواشى(2)آنها ماليات متناسب بگيرد. همچنين، «خراج» يعنى ماليات بر اراضى وسيعى را كه «مال اللّه» و در تصرف دولت اسلامى است، جمعآورى كند. اين كار مستلزم تشكيلات منظم و حساب و كتاب و تدبير و مصلحتانديشى است؛ و با هرج و مرج انجامشدنى نيست. اين به عهدۀ متصديان حكومت اسلامى است كه چنين مالياتهايى را به اندازه و به تناسب و طبق مصلحت تعيين كرده، سپس جمعآورى كنند، و به مصرف مصالح مسلمين برسانند.
ملاحظه مىكنيد كه احكام مالى اسلام بر لزوم تشكيل حكومت دلالت دارد؛ و
اجراى آن جز از طريق استقرار تشكيلات اسلامى ميسر نيست.
2- احكام دفاع ملى
از طرف ديگر، احكامى كه راجع به حفظ نظام اسلام و دفاع از تماميت ارضى و استقلال امت اسلام است، بر لزوم تشكيل حكومت دلالت دارد. مثلاً اين حكم: )وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِبَاطِ الْخَيْلِ((1). كه امر به تهيه و تدارك هرچه بيشتر نيروى مسلح و دفاعى به طور كلى است؛ و امر به آماده باش و مراقبت هميشگى در دورۀ صلح و آرامش.
هرگاه مسلمانان به اين حكم عمل كرده و با تشكيل حكومت اسلامى به تداركات وسيع پرداخته، به حال آمادهباش كامل جنگى مىبودند، مشتى يهودى جرأت نمىكردند سرزمينهاى ما را اشغال كرده مسجد اقصاى ما را خراب كنند و آتش بزنند، و مردم نتوانند به اقدام فورى برخيزند. تمام اينها نتيجۀ اين است كه مسلمانان به اجراى حكم خدا برنخاسته و تشكيل حكومت صالح و لايق ندادهاند. اگر حكومت كنندگان كشورهاى اسلامى نمايندۀ مردمِ با ايمان و مجرى احكام اسلام مىبودند، اختلافات جزئى را كنار مىگذاشتند، دست از خرابكارى و تفرقهاندازى برمىداشتند، و متحد مىشدند و يد واحده(2)مىبودند، در آن صورت مشتى يهودى بدبخت، كه عمال امريكا و انگليس و اجانبند، نمىتوانستند اين كارها را بكنند، هر چند امريكا و انگليس پشتيبان آنها باشند. اين از بىعرضگى كسانى است كه بر مردم مسلمان حكومت مىكنند.
آيۀ (وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ . . .) دستور مىدهد كه تا حد امكان نيرومند و
آماده باشيد تا دشمنان نتوانند به شما ظلم و تجاوز كنند. ما متحد و نيرومند و آماده نبوديم كه دستخوش تجاوزات بيگانه شده و مىشويم و ظلم مىبينيم.
3- احكام احقاق حقوق و احكام جزايى بسيارى از احكام، از قبيل ديات كه بايد گرفته و به صاحبانش داده شود، يا حدود و قصاصى كه بايد با نظر حاكم اسلامى اجرا شود، بدون برقرارى يك تشكيلات حكومتى تحقق نمىيابد. همۀ اين قوانين مربوط به سازمان دولت است؛ و جز قدرت حكومتى از عهدۀ انجام اين امور مهم بر نمىآيد.
پس از رحلت رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم ، معاندين و بنىاميه - لعنهماللّه - نگذاشتند حكومت اسلام با ولايت على بن ابى طالب علیه السلام مستقر شود. نگذاشتند حكومتى كه مرضىّ خداى تبارك و تعالى و رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم بود در خارج وجود پيدا كند. در نتيجه، اساس حكومت را دگرگون كردند. برنامۀ حكومتشان بيشترش با برنامۀ اسلام مغايرت داشت. رژيم حكومت و طرز اداره و سياست «بنىاميه»(1)و «بنىعباس»(2)ضد اسلامى بود. رژيم حكومت كاملاً وارونه و سلطنتى شد؛ و به صورت رژيم شاهنشاهان ايران و امپراتوران روم و فراعنۀ مصر درآمد. و در ادوار بعد غالباً به همان اشكال غير اسلامى ادامه پيدا كرد تا حالا كه مىبينيم.
شرع و عقل حكم مىكند كه نگذاريم وضع حكومتها به همين صورت ضد اسلامى يا غير اسلامى ادامه پيدا كند. دلايل اين كار واضح است:
1) . فرزندان امية بن عبد شمس بن عبد مناف، از قبيلۀ قريش. معاويه اولين خليفه از اين خاندان بود كه در سال 41 ه . ق به حكومت رسيد. اين سلسله در سال 132 ه . ق با قتل مروان دوم منقرض شد.
2) . فرزندان عباس بن عبدالمطلب عموى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآلهوسلم. اين سلسله در سال 132 ه . ق با خلافت عبداللّه سفاح آغاز شد و در سال 656 ه . ق با كشته شدن مستعصم به پايان رسيد.
چون برقرارى نظام سياسى غير اسلامى به معناى بىاجرا ماندن نظام سياسى اسلام است.
همچنين به اين دليل كه هر نظام سياسى غير اسلامى، نظامى شركآميز است، چون حاكمش «طاغوت»(1)است؛ و ما موظفيم آثار شرك را از جامعۀ مسلمانان و از حيات آنان دور كنيم و از بين ببريم.
و باز به اين دليل كه موظفيم شرايط اجتماعى مساعدى براى تربيت افراد مؤمن و با فضيلت فراهم سازيم. و اين شرايط درست ضد شرايط حاكميت «طاغوت» و قدرتهاى نارواست. شرايط اجتماعىاى كه ناشى از حاكميت «طاغوت» و نظام شركآميز است لازمهاش همين فسادى است كه مىبينيد. اين همان «فساد فى الارض» است كه بايد از بين برود؛ و مسببين آن به سزاى اعمال خود برسند. اين همان فسادى است كه فرعون با سياست خود در كشور مصر به وجود آورد و (إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ) (2)در اين شرايط اجتماعى و سياسى، انسان مؤمن و متقى و عادل نمىتواند زندگى كند و بر ايمان و رفتار صالحش باقى بماند. و دو راه در برابر خود دارد: يا اجباراً اعمالى مرتكب شود كه شركآميز و ناصالح است. يا براى اينكه چنين اعمالى مرتكب نشود و تسليم اوامر و قوانين «طواغيت» نشود، با آنها مخالفت و مبارزه كند تا آن شرايط فاسد را از بين ببرد.
ما چاره نداريم جز اينكه دستگاههاى حكومتى فاسد و فاسدكننده را از بين ببريم و هيأتهاى حاكمۀ خائن و فاسد و ظالم و جائر را سرنگون كنيم.
اين وظيفهاى است كه همۀ مسلمانان در يكايك كشورهاى اسلامى بايد انجام بدهند و انقلاب سياسى اسلامى را به پيروزى برسانند.
از طرفى، وطن اسلام را استعمارگران و حكام مستبد و جاهطلب تجزيه كردهاند. امت اسلام را از هم جدا كرده و به صورت چندين ملت مجزا درآوردهاند.
يك زمان هم كه دولت بزرگ عثمانى به وجود آمد، استعمارگران آن را تجزيه كردند. روسيه و انگليس و اتريش و ساير دولتهاى استعمارى متحد شدند، و با آن جنگها كردند، و هر كدام قسمتى از قلمرو آن را به تصرف يا تحت نفوذ خود درآوردند(1). گرچه بيشتر حكام دولت عثمانى لياقت نداشتند، و بعضى از آنها فاسد بودند و رژيم سلطنتى داشتند، باز اين خطر براى استعمارگران بود كه افراد صالحى از ميان مردم پيدا شوند، و به كمك مردم در رأس اين دولت قرار گرفته، با قدرت و وحدت ملى بساط استعمار را برچينند. به همين علت، پس از جنگهاى متعدد، در جنگ بينالملل اول آن را تقسيم كردند، كه از قلمرو آن ده تا پانزده مملكت يكوجبى پيدا شد! هر وجب را دست يك مأمور يا دستهاى از مأمورين خود دادند. بعدها بعضى از آنها از دست مأمورين و عمال استعمار بيرون آمده است.
ما براى اينكه وحدت امت اسلام را تأمين كنيم، براى اينكه وطن اسلام را از تصرف و نفوذ استعمارگران و دولتهاى دستنشاندۀ آنها خارج و آزاد كنيم، راهى نداريم جز اينكه تشكيل حكومت بدهيم. چون به منظور تحقق وحدت و آزادى ملتهاى مسلمان بايستى حكومتهاى ظالم و دستنشانده را سرنگون كنيم و پس از
1) . انحطاط امپراتورى عثمانى از اوايل قرن نوزدهم آغاز شد. در جنگ اتحاد بالكان كه به عهدنامۀ لندن (1913 م) انجاميد، اين دولت تقريباً كليه مستملكات اروپايى خود و درياى اژه را از دست داد. در جريان جنگ جهانى اول و با انعقاد قرارداد لوزان (1932 م) سرزمينهاى عربى شامل عراق، سوريه، عربستان، اردن و فلسطين از تصرف آن خارج شد و تحت قيمومت دول اروپايى درآمد. پس از آن نواحى تركنشين مستقل شد و به كشور تركيۀ فعلى محدود گشت.
آن حكومت عادلانۀ اسلامى را كه در خدمت مردم است به وجود آوريم. تشكيل حكومت براى حفظ نظام و وحدت مسلمين است؛ چنانكه حضرت زهرا، سلام اللّه عليها، در خطبه خود مىفرمايد كه امامت براى حفظ نظام و تبديل افتراق مسلمين به اتحاد است(1).
به علاوه، استعمارگران به دست عمال سياسى خود، كه بر مردم مسلط شدهاند، نظامات اقتصادى ظالمانهاى را تحميل كردهاند؛ و بر اثر آن مردم به دو دسته تقسيم شدهاند: ظالم و مظلوم. در يك طرف، صدها ميليون مسلمان گرسنه و محروم از بهداشت و فرهنگ قرار گرفته است؛ و در طرف ديگر، اقليتهايى از افراد ثروتمند و صاحب قدرت سياسى، كه عياش و هرزهگرد و فاسدند. مردم گرسنه و محروم كوشش مىكنند كه خود را از ظلم حكام غارتگر نجات بدهند، تا زندگى بهترى پيدا كنند، و اين كوشش ادامه دارد؛ لكن اقليتهاى حاكم و دستگاههاى حكومتى جائر مانع آنهاست. ما وظيفه داريم مردم مظلوم و محروم را نجات دهيم. ما وظيفه داريم پشتيبان مظلومين و دشمن ظالمين باشيم. همين وظيفه است كه اميرالمؤمنين علیه السلام در وصيت معروف به دو فرزند بزرگوارش تذكر مىدهد و مىفرمايد: «وَكُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً ، وَلِلْمَظْلُومِ عَوْناً»(2)«دشمن ستمگر، و ياور و پشتيبان ستمديده باشيد».
علماى اسلام موظفند با انحصارطلبى و استفادههاى نامشروع ستمگران مبارزه كنند؛ و نگذارند عدۀ كثيرى گرسنه و محروم باشند، و در كنار آنها ستمگران غارتگر و حرامخوار در ناز و نعمت به سر ببرند. اميرالمؤمنين علیه السلام مىفرمايد: من حكومت را به
اين علت قبول كردم كه خداوند تبارك و تعالى از علماى اسلام تعهد گرفته و آنها را ملزم كرده كه در مقابل پرخورى و غارتگرى ستمگران و گرسنگى و محروميت ستمديدگان ساكت ننشينند و بىكار نايستند:
«أَمَا وَالَّذِي فَلَقَ الحَبَّةَ وَبَرَأَ النَسَمَةَ ، لَوْلاَ حُضُورُ الحَاضِرِ وَقِيَامُ الحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَمَا أَخَذَ اللّهُ عَلَى العُلَماءِ أَلاَّ يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَلا سَغَبِ مَظْلُومٍ ، لأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَلَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأسِ أَوَّلِهَا ؛ وَلَأَلْفَيْتُم دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ» (1).
«سوگند به آنكه بذر را بشكافت و جان را بيافريد، اگر حضور يافتن بيعتكنندگان نبود و حجت بر لزوم تصدى من با وجود يافتن نيروى مددكار تمام نمىشد، و اگر نبود كه خدا از علماى اسلام پيمان گرفته كه بر پرخورى و غارتگرى ستمگران و گرسنگى جانكاه و محروميت ستمديدگان خاموش نمانند، زمام حكومت را رها مىساختم و از پى آن نمىگشتم. و مىديديد كه اين دنياتان و مقام دنيايىتان در نظرم از نَمى كه از عطسۀ بزى بيرون مىپرد، ناچيزتر است».
امروز چطور مىتوانيم ساكت و بىكار بنشينيم و ببينيم عدهاى خائن و حرامخوار و عامل بيگانه به كمك اجانب و به زور سرنيزه ثروت و دسترنج صدها ميليون مسلمان را تصاحب كردهاند و نمىگذارند از حد اقل نعمتها استفاده كنند؟ وظيفۀ علماى اسلام و همۀ مسلمانان است كه به اين وضع ظالمانه خاتمه بدهند و در اين راه، كه راه سعادت صدها ميليون انسان است، حكومتهاى ظالم را سرنگون كنند و حكومت اسلامى تشكيل دهند.
طبق ضرورت عقل و ضرورت احكام اسلام و رويّۀ رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و حضرت
1) . نهجالبلاغة، ص 50، خطبه 3 (شقشقيه).
اميرالمؤمنين علیه السلام و مفاد آيات و روايات، تشكيل حكومت لازم است. اكنون به عنوان نمونه روايتى را كه از حضرت الرضا علیه السلام نقل شده مىآورم:
عبدالواحد بنُ محمّد بنِ عبدوسِ النَيسابوري العَطّار ، قالَ : حَدَّثني أبوالحسن علي بنُ محمّدِ بنِ قُتَيْبَةَ النَيسَابوري ، قالَ قَال أبو مُحمّد الفَضلُ بنُ شَاذانَ النَيسَابُوري : «إنْ سَأَلَ سَائِلٌ فَقَالَ : أَخبِرني هَلْ يَجُوزُ أَنْ يُكَلِّفَ الحَكِيمُ . . . ؟
فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ : وَلِمَ جَعَلَ أُولِي الأمرِ وَأَمَرَ بِطَاعَتِهِمْ؟ قِيلَ لِعِلَلٍ كَثيَرةٍ :
مِنْها : أَنَّ الخَلْقَ لَمَّا وُقِفُوا عَلى حَدٍّ مَحْدُودٍ وَأُمِرُوا أَنْ لاَ يَتَعدُّوا تِلْكَ الحُدُودَ - لِمَا فِيهِ مِنْ فَسادِهِمْ - لَمْ يَكُنْ يَثْبُتُ ذَلِكَ وَلاَ يَقُومُ إِلاَّ بِأَنْ يَجْعَلَ عَلَيْهِم ؛ فِيها أَمِيناً يَأْخُذُهُمْ بالوَقْفِ عِنْدَ مَا أُبِيحَ لَهُمْ وَيَمْنَعُهُمْ مِنَ التَعدِّي عَلى مَا حُظِرَ عَلَيْهِم ، لَأَ نَّهُ لو لَمْ يَكُنْ ذَلِكَ لَكَانَ أَحَدٌ لاَ يَتْرُكُ لَذَّتَهُ وَمَنْفَعَتَهُ لِفَسَادِ غَيرِهِ . فَجُعِلَ عَلَيْهِم قَيِّمٌ يَمْنَعُهُمْ مِن الفَسَادِ وَيُقِيمُ فِيهِمُ الحُدُودَ وَالأَحكَامَ .
وَمِنها : أَنَّا لا نَجِدُ فِرْقَةً مِنَ الفِرَقِ وَلاَ مِلَّةً مِنَ المِلَلِ بَقُوْا وَعَاشُوا إِلاَّ بِقَيِّمٍ وَرَئيسٍ لِمَا لاَ بُدَّ لَهُمْ مِنْهُ فِي أَمْرِ الدِّينِ وَالدُّنْيَا . فَلَمْ يَجُزْ فِي حِكمَة الحَكِيمِ أَنْ يَتْرُكَ الخَلْقَ مِمَّا يَعْلَمُ أَ نَّهُ لاَ بُدَّ لَهُمْ مِنْهُ وَلاَ قِوامَ لَهُمْ إِلاَّ بِهِ فَيُقَاتِلُونَ بِهِ عَدُوَّهُم وَيَقْسِمُونَ بِهِ فَيْئَهُمْ وَيُقيِمُونَ بِهِ جُمُعَتَهُم وَجَمَاعَتَهُمْ وَيَمْنَعُ ظَالِمَهُمْ مِنْ مَظْلُومِهِم .
وَمِنْها : أنَّهُ لَوْ لَمْ يَجْعَلْ لَهُمْ إماماً قَيِّماً أميناً حافِظاً مُستَوْدَعاً ، لَدَرَسَتِ المِلَّةُ وَذَهَبَ الدّينُ وَغُيِّرَتِ السُّنَنُ وَالأحْكامُ ، وَلَزادَ فيهِ المُبْتَدِعُونَ وَنَقَصَ مِنْهُ المُلحِدُونَ وَشَبَّهُوا ذلِكَ عَلَى المُسْلِمينَ ؛ اِذْ قَدْ وَجَدْنَا الخَلقَ مَنقُوصِينَ مُحْتاجِينَ غَيْرَ كامِلينَ ، مَعَ اخْتِلاَفِهِم وَاخْتِلافِ أهْوائِهِمْ وَتَشَتُّتِ حالاَتِهِمْ ، فَلَوْ لَمْ يَجْعَلْ فِيها قَيِّماً حافِظاً لِمَا جاءَ بِهِ الرَّسُولُ الأوَّلُ ، لَفَسَدُوا عَلَى نَحْوِ مَا بَيَّنَّاهُ وَغُيِّرتِ الشَّرَائِعُ وَالسُّنَنُ وَالأحْكامُ وَالإيمَانُ ، وَكَانَ في ذلِكَ فَسَادُ الخَلْقِ أَجْمَعِينَ» (1).
1) . علل الشرائع، ص 251، باب 182، حديث 9.
قسمت اول حديث را كه مربوط به نبوت است و الآن مورد بحث ما نيست نياورديم. مورد بحث ما قسمت اخير است كه امام مىفرمايد:
اگر كسى بپرسد چرا خداى حكيم «اولى الامر» قرار داده و به اطاعت آنان امر كرده است، جواب داده خواهد شد كه به علل و دلايل بسيار چنين كرده است:
از آن جمله، اين كه چون مردم بر طريقۀ مشخص و معينى نگه داشته شده، و دستور يافتهاند كه از اين طريقه تجاوز ننمايند و از حدود و قوانين مقرر در نگذرند، زيرا كه با اين تجاوز و تخطّى دچار فساد خواهند شد، و از طرفى اين امر به تحقق نمىپيوندد و مردم بر طريقۀ معيّن نمىروند و نمىمانند و قوانين الهى را بر پا نمىدارند، مگر در صورتى كه فرد (يا قدرت) امين و پاسدارى بر ايشان گماشته شود كه عهدهدار اين امر باشد و نگذارد پا از دايرۀ حقشان بيرون نهند، يا به حقوق ديگران تعدى كنند؛ زيرا اگر چنين نباشد و شخص يا قدرت بازدارندهاى گماشته نباشد، هيچ كس لذت و منفعت خويش را كه با فساد ديگران ملازمه دارد فرو نمىگذارد و در راه تأمين لذت و نفع شخصى به ستم و تباهى ديگران مىپردازد.
و علت و دليل ديگر اينكه ما هيچ يك از فرقهها يا هيچ يك از ملتها و پيروان مذاهب مختلف را نمىبينيم كه جز به وجود يك برپا نگهدارندۀ نظم و قانون و يك رئيس و رهبر توانسته باشد به حيات خود ادامه داده باقى بماند، زيرا براى گذران امر دين و دنياى خويش ناگزير از چنين شخص هستند؛ بنابراين، در حكمت خداى حكيم روا نيست كه مردم؛ يعنى آفريدگان خويش را بىرهبر و بىسرپرست رها كند؛ زيرا خدا مىداند كه به وجود چنين شخصى نياز دارند، و موجوديتشان جز به وجود وى قوام و استحكام نمىيابد؛ و به رهبرى اوست كه با دشمنانشان مىجنگند؛ و درآمد عمومى را ميانشان تقسيم مىكنند؛ و نماز جمعه و جماعت را برگزار مىكنند؛ و دست ستمگران جامعه را از حريم حقوق مظلومان كوتاه مىدارند.
و باز از جملۀ آن علل و دلايل، يكى اين است كه اگر براى آنان امام بر پا نگهدارندۀ نظم و قانون، خدمتگزار امين و نگاهبان پاسدار و امانتدارى تعيين نكند، دين به كهنگى و فرسودگى دچار خواهد شد، و آيين از ميان خواهد رفت؛ و سنن و احكام اسلامى دگرگونه و وارونه خواهد گشت؛ و بدعتگذاران چيزها در دين خواهند افزود؛ و ملحدان و بىدينان چيزها از آن خواهند كاست، و آن را براى مسلمانان به گونهاى ديگر جلوه خواهند داد؛ زيرا مىبينيم كه مردم ناقصند، و نيازمند كمالند و ناكاملند؛ علاوه بر اينكه با هم اختلاف دارند و تمايلات گوناگون و حالات متشتت دارند. بنابراين، هرگاه كسى را كه برپا نگهدارندۀ نظم و قانون باشد و پاسدار آنچه پيامبر آورده بر مردم نگماشته بود، به چنان صورتى كه شرح داديم فاسد مىشدند؛ و نظامات و قوانين و سنن و احكام اسلام دگرگونه مىشد و عهدها و سوگندها دگرگون مىگشت، و اين تغيير سبب فساد همگى مردمان و بشريت به تمامى است.
چنانكه از فرمايش امام علیه السلام استنباط مىشود، علل و دلايل متعددى تشكيل حكومت و برقرارى «ولىّ امر» را لازم آورده است. اين علل و دلايل و جهات موقتى و محدود به زمانى نيستند؛ و در نتيجه لزوم تشكيل حكومت هميشگى است. مثلاً تعدى مردم از حدود اسلام و تجاوز آنان به حقوق ديگران و اينكه براى تأمين لذت و نفع شخصى به حريم حقوق ديگران دست اندازى كنند هميشه هست. نمىتوان گفت اين فقط در زمان حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام بوده، و مردم بعداً همه ملائكه مىشوند! حكمت آفريدگار بر اين تعلق گرفته كه مردم به طريقۀ عادلانه زندگى كنند و در حدود احكام الهى قدم بردارند. اين حكمت، هميشگى و از سنتهاى خداوند متعال، و تغييرناپذير است. بنابراين، امروز و هميشه وجود «ولىّ امر»؛ يعنى حاكمى كه قيّم و برپا نگهدارندۀ نظم و قانون اسلام باشد، ضرورت دارد؛ وجود حاكمى كه مانع تجاوزات و ستمگرىها و تعدى به حقوق ديگران باشد؛ امين و امانتدار و پاسدار خلق
خدا باشد؛ هادى مردم به تعاليم و عقايد و احكام و نظامات اسلام باشد؛ و از بدعتهايى كه دشمنان و ملحدان در دين و در قوانين و نظامات مىگذارند جلوگيرى كند. مگر خلافت اميرالمؤمنين علیه السلام به خاطر همين معانى نبود؟ آن علل و ضرورتهايى كه آن حضرت را امام كرده است، الآن هم هست؛ با اين تفاوت كه شخص معينى نيست؛ بلكه موضوع را «عنوانى» قرار دادهاند(1)تا هميشه محفوظ باشد.
پس، اگر احكام اسلام بايد باقى بماند و از تجاوز هيأتهاى حاكمۀ ستمگر به حقوق مردم ضعيف جلوگيرى شود و اقليتهاى حاكمه نتوانند براى تأمين لذت و نفع مادى خويش مردم را غارت و فاسد كنند، اگر بايد نظم اسلام برقرار شود و همۀ افراد بر طريقۀ عادلانۀ اسلام رفتار كنند و از آن تخطى ننمايند، اگر بايد جلو بدعتگذارى و تصويب قوانين ضد اسلامى توسط مجلسهاى قلابى گرفته شود، اگر بايد نفوذ بيگانگان در كشورهاى اسلامى از بين برود، حكومت لازم است. اين كارها بدون حكومت و تشكيلات دولت انجام نمىشود. البته حكومت صالح لازم است؛ حاكمى كه قيّم امين صالح باشد، وگرنه حكومت كنندگان موجود به درد نمىخورند، چون جابر و فاسدند و صلاحيت ندارند.
چون در گذشته براى تشكيل حكومت و برانداختن تسلط حكام خائن و فاسد به طور دستهجمعى و بالاتفاق قيام نكرديم، و بعضى سستى به خرج دادند و حتى از بحث و تبليغ نظريات و نظامات اسلامى مضايقه نمودند، بلكه به عكس، به دعاگويى حكام ستمكار پرداختند! اين اوضاع به وجود آمد؛ نفوذ و حاكميت اسلام در جامعه
1) . مراد آن است كه در لزوم تشكيل حكومت و هدايت مردمان، عنوان «ولىّ امر» مذكور آمده است؛ نه آنكه از شخص معيّنى مثلاً حضرت امير عليهالسلام نام برده شده باشد. بنابراين ادارۀ نظام اسلامى در هر عصر، از وظايف كسى است كه عنوان «ولىّ امر» بر او قابل انطباق باشد.
كم شد؛ ملت اسلام دچار تجزيه و ناتوانى گشت؛ احكام اسلام بىاجرا ماند، و در آن تغيير و تبديل واقع شد؛ استعمارگران براى اغراض شوم خود به دست عمال سياسى خود قوانين خارجى و فرهنگ اجنبى را در بين مسلمانان رواج دادند و مردم را غربزده كردند. اينها همه براى اين بود كه ما قيّم و رئيس و تشكيلات رهبرى نداشتيم. ما تشكيلات حكومتى صالح مىخواهيم. اين مطلب از واضحات است.
حكومت اسلامى هيچ يك از انواع طرز حكومتهاى موجود نيست. مثلاً، استبدادى(1)نيست كه رئيس دولت مستبد و خودرأى باشد؛ مال و جان مردم را به بازى بگيرد و در آن به دلخواه دخل و تصرف كند؛ هر كس را ارادهاش تعلق گرفت بكشد، و هر كس را خواست انعام كند، و به هر كه خواست تيول بدهد و املاك و اموال ملت را به اين و آن ببخشد. رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام و ساير خلفا هم چنين اختياراتى نداشتند. حكومت اسلامى نه استبدادى است و نه مطلقه؛ بلكه «مشروطه»(2)است. البته نه مشروطه به معناى متعارف فعلى آنكه تصويب قوانين
1) . حكومت استبدادى حكومتى است كه مردم در آن نماينده يا حق رأى نداشته و از هر سهمى در ادارۀ امور كشور محروم باشند. نامحدود بودن قدرت فرمانروا از لحاظ قانونى و وجود دستگاه متمركزى كه هر نوع مخالفتى را سركوب مىكند، از مشخصات اين نظام است.
2) . مشروطه، نوعى رژيم حكومتى است كه در آن قدرت حكومت ناشى از مردم شناخته مىشود و به اصول معين و قابل اجرايى محدود و مشروط مىگردد. قانون اساسى، بالاترين مرجع و سند عاليه كشورى مىباشد كه در آن حقوق اصلى و اساسى كلّيۀ افراد و گروهها محترم شناخته شده است. حكومت مشروطه به دو شكل اصلى سلطنتى و جمهورى وجود دارد. اختيارات رئيس جمهور نسبت به شاه در نظام مشروطه كمتر مىباشد.
تابع آراى اشخاص و اكثريت باشد. مشروطه از اين جهت كه حكومت كنندگان در اجرا و اداره مقيد به يك مجموعۀ شرط هستند كه در قرآن كريم و سنت رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم معين گشته است. «مجموعۀ شرط» همان احكام و قوانين اسلام است كه بايد رعايت و اجرا شود. از اين جهت حكومت اسلامى «حكومت قانون الهى بر مردم» است.
فرق اساسى حكومت اسلامى با حكومتهاى «مشروطۀ سلطنتى»(1)و «جمهورى»(2)در همين است: در اينكه نمايندگان مردم، يا شاه، در اين گونه رژيمها به قانونگذارى مىپردازند؛ در صورتى كه قدرت مقننه و اختيار تشريع در اسلام به خداوند متعال اختصاص يافته است. شارع مقدس اسلام يگانه قدرت مقننه است. هيچ كس حق قانونگذارى ندارد؛ و هيچ قانونى جز حكم شارع را نمىتوان به مورد اجرا گذاشت. به همين سبب، در حكومت اسلامى به جاى «مجلس قانونگذارى»، كه يكى از سه دسته حكومتكنندگان را تشكيل مىدهد، «مجلس برنامهريزى» وجود دارد كه براى وزارتخانههاى مختلف در پرتو احكام اسلام برنامه ترتيب مىدهد؛ و با
1) . پادشاهى يا سلطنتى شكلى است از نظام حكومت كه در آن رئيس كشور عنوان پادشاه يا ملكه دارد. ويژگى اين نوع نظام جانشينى ارثى است اگرچه گاه به صورت انتخاب از سوى شاه يا ديگران انجام مىپذيرد. حكومت سلطنتى گاه نامحدود است و تمامى اقتدارات دولتى در دست شاه بوده و قواى سهگانه از او ناشى مىشود كه آن را سلطنت مطلقه گويند. و گاه اقتدارات شاه توسط مجلس قانونگذارى محدود مىشود و وضع قوانين به نمايندگان مردم تفويض مىگردد. اين نوع حكومت را «سلطنت مشروطه» نامند.
2) . جمهورى نوعى حكومت است كه زمامدار آن توسط رأى مستقيم يا غير مستقيم مردم انتخاب مىشود. در اين شكل از حكومت توارث دخالتى ندارد و مدّت رياست محدود است. جمهورى رژيم كشورهايى است كه دموكراسى پارلمانى دارند، اما گاه بر حكومت هاى ديكتاتورى غير سلطنتى نيز اطلاق مىشود.
اين برنامهها كيفيت انجام خدمات عمومى را در سراسر كشور تعيين مىكند.
مجموعۀ قوانين اسلام كه در قرآن و سنت گرد آمده توسط مسلمانان پذيرفته و مطاع شناخته شده است. اين توافق و پذيرفتن كار حكومت را آسان نموده و به خود مردم متعلق كرده است. در صورتى كه در حكومتهاى جمهورى و مشروطۀ سلطنتى، اكثريت كسانى كه خود را نمايندۀ اكثريت مردم معرفى مىنمايند هر چه خواستند به نام «قانون» تصويب كرده، سپس بر همۀ مردم تحميل مىكنند.
حكومت اسلام حكومت قانون است. در اين طرز حكومت، حاكميت منحصر به خداست و قانون فرمان و حكم خداست. قانون اسلام، يا فرمان خدا، بر همۀ افراد و بر دولت اسلامى حكومت تام دارد. همۀ افراد، از رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم گرفته تا خلفاى آن حضرت و ساير افراد، تا ابد تابع قانون هستند؛ همان قانونى كه از طرف خداى تبارك و تعالى نازل شده و در لسان قرآن و نبى اكرم صلی الله علیه و آله وسلم بيان شده است. اگر رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم خلافت را عهدهدار شد، به امر خدا بود. خداى تبارك و تعالى آن حضرت را خليفه قرار داده است: «خليفة اللّه في الأرض». نه اينكه به رأى خود حكومتى تشكيل دهد و بخواهد رئيس مسلمين شود. همچنين بعد از اينكه احتمال مىرفت اختلافاتى در امت پديد آيد - چون تازه به اسلام ايمان آورده و جديدالعهد بودند - خداى تعالى از راه وحى رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم را الزام كرد كه فوراً همانجا، وسط بيابان، امر خلافت را ابلاغ كند(1).
پس رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم به حكم قانون و به تبعيت از قانون حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام را به خلافت تعيين كرد؛ نه به اين خاطر كه دامادش بود، يا خدماتى كرده بود؛ بلكه چون مأمور و تابع حكم خدا و مجرى فرمان خدا بود.
1) . اشاره است به واقعۀ غدير خم به دنبال نزول آيۀ (يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ...)؛ «اى پيامبر آنچه را بر تو از پروردگارت فرو فرستاده شده برسان، و اگر اين كار را انجام ندهى پيامش را نرساندهاى». المائدة (5) : 67؛ الغدير، ج 1، ص 214 - 229.
بارى، حكومت در اسلام به مفهوم تبعيت از قانون است، و فقط قانون بر جامعه حكمفرمايى دارد. آنجا هم كه اختيارات محدودى به رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و ولات داده شده، از طرف خداوند است. حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم هر وقت مطلبى را بيان يا حكمى را ابلاغ كردهاند، به پيروى از قانون الهى بوده است؛ قانونى كه همه بدون استثنا بايستى از آن پيروى و تبعيت كنند. حكم الهى براى رئيس و مرئوس متبع است. يگانه حكم و قانونى كه براى مردم متبع و لازم الاجراست، همان حكم و قانون خداست. تبعيت از رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم هم به حكم خدا است كه مىفرمايد: (وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ)؛ «از پيامبر پيروى كنيد». پيروى از متصديان حكومت يا «اولوا الامر» نيز به حكم الهى است، آنجا كه مىفرمايد: (أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ)(1). رأى اشخاص، حتى رأى رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم ، در حكومت و قانون الهى هيچ گونه دخالتى ندارد؛ همه تابع ارادۀ الهى هستند.
حكومت اسلام سلطنتى هم نيست، تا چه رسد به شاهنشاهى و امپراتورى(2). در اين نوع حكومتها حكام بر جان و مال مردم مسلط هستند و خودسرانه در آن دخل و تصرف مىكنند. اسلام از اين رويّه و طرز حكومت منزه است. به همين جهت، در حكومت اسلامى، برخلاف رژيم سلطنت و شاهنشاهى و امپراتورى، اثرى از كاخهاى بزرگ، عمارات كذايى، خدم و حشم، دفتر مخصوص، دفتر وليعهد، و ديگر لوازم سلطنت، كه نصف يا بسيارى بودجۀ مملكت را از بين مىبرد، نيست. زندگى پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم را كه رئيس دولت اسلام بود و حكومت مىكرد همه مىدانيد. بعد از آن حضرت نيز، تا قبل از دورۀ بنى اميه اين سيره و روش باقى بود. دو نفر اول سيرۀ
پيغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را در زندگى شخصى و ظاهرى حفظ كرده بودند؛ گرچه در امور ديگر مخالفتها كردند؛ كه انحراف فاحش، دورۀ عثمان ظاهر شد(1)همان انحرافهايى كه ما را امروز به اين مصيبتها دچار كرده است. در عهد حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام طرز حكومت اصلاح شده و رويّه و اسلوب حكومت صالح بود. آن حضرت با اينكه بر كشور پهناورى حكومت مىكرد، كه ايران و مصر و حجاز و يمن از استانهاى آن بود، طورى زندگى مىكرد كه يك طلبۀ فقير هم نمىتواند زندگى كند. به حسب نقل، وقتى كه دو پيراهن خريد؛ يكى را كه بهتر بود به قنبر (مستخدم خود) داد و پيراهن ديگر را كه آستينش بلند بود براى خود برداشت و زيادى آستين را پاره كرده پيراهن آستين پاره را بر تن كرد(2). در صورتى كه بر كشور بزرگ و پرجمعيت و پر درآمدى فرمانروايى مىكرد. هرگاه اين سيره حفظ مىشد و حكومت به شيوۀ اسلام مىبود، نه تسلط بر جان و مال مردم، نه سلطنت و نه شاهنشاهى، اين ظلمها و غارتگرىها و دستبرد به خزانۀ عمومى و فحشا و منكرات واقع نمىشد. بسيارى از اين مفاسد از همان هيأت حاكمه و خانوادۀ حاكم مستبد و هوسران سرچشمه مىگيرد. اين حكام هستند كه اماكن فساد درست مىكنند؛ مراكز فحشا و ميگسارى مىسازند؛ و موقوفات را صرف ساختن سينما مىكنند. اگر اين تشريفات پرخرج سلطنتى و اين ريختوپاشها واختلاسها نبود، بودجۀ مملكت كسر نمىآورد تا در برابر امريكا و انگليس خاضع شوند و تقاضاى قرض و كمك كنند. مملكت به خاطر اين ريختوپاشها و اختلاسها محتاج شده است؛ وگرنه نفت ما كم است؟ يا ذخاير و
معادن نداريم؟ همه چيز داريم، لكن اين مفتخورىها و اختلاسها و گشادبازىهايى كه به حساب مردم و از خزانۀ عمومى مىشود مملكت را بيچاره كرده است. اگر اينها نبود، احتياج پيدا نمىكرد كه از اينجا راه بيفتد برود امريكا، در برابر ميز آن مردك (رئيس جمهور امريكا) گردن كج كند كه مثلاً به ما كمك كنيد!
از طرف ديگر، تشكيلات ادارى زايد و طرز ادارۀ توأم با پروندهسازى و كاغذبازى، كه از اسلام بيگانه است، خرجهايى بر بودجۀ مملكت تحميل مىكند كه از خرجهاى حرامِ نوع اول كمتر نيست. اين سيستم ادارى از اسلام بعيد است. اين تشريفات زايد كه براى مردم جز خرج و زحمت و معطلى چيزى ندارد از اسلام نيست. مثلاً آن طرزى كه اسلام براى احقاق حقوق و حل و فصل دعاوى و اجراى حدود و قانون جزا تعيين كرده است بسيار ساده و عملى و سريع است. آن وقت كه آيين دادرسى اسلام معمول بود، قاضى شرع در يك شهر با دو - سه نفر مأمور اجرا و يك قلم و دوات فصل خصومات مىكرد، و مردم را به سراغ كار و زندگى مىفرستاد. اما حالا اين تشكيلات ادارى دادگسترى و تشريفات آن خدا مىداند چقدر زياد است و تازه هيچكارى هم از پيش نمىبرد. اينهاست كه مملكت را محتاج مىكند، و جز زحمت و معطلى اثرى ندارد.
شرايطى كه براى زمامدار ضرورى است، مستقيماً ناشى از طبيعت طرز حكومت اسلامى است. پس از شرايط عامه، مثل عقل و تدبير، دو شرط اساسى وجود دارد كه عبارتند از: علم به قانون و عدالت.
چنانكه پس از رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم وقتى در آن كس كه بايد عهدهدار خلافت شود اختلاف پيدا شد، باز در اينكه مسئول امر خلافت بايد فاضل باشد هيچگونه اختلاف
نظرى ميان مسلمانان بروز نكرد. اختلاف فقط در موضوع بود.
چون حكومت اسلام حكومت قانون است، براى زمامدار علم به قوانين لازم مىباشد، چنانكه در روايت آمده است(1). نه فقط براى زمامدار، بلكه براى همۀ افراد، هر شغل يا وظيفه و مقامى داشته باشند، چنين علمى ضرورت دارد. منتها حاكم بايد افضليت علمى داشته باشد. ائمۀ ما براى امامت خودشان به همين مطلب استدلال كردند كه امام بايد فضل بر ديگران داشته باشد(2). اشكالاتى هم كه علماى شيعه بر ديگران نمودهاند در همين بوده كه فلان حكم را از خليفه پرسيدند نتوانست جواب بگويد، پس لايق خلافت و امامت نيست. فلان كار را برخلاف احكام اسلام انجام داد، پس لايق امامت نيست(3)و...
«قانوندانى» و «عدالت» از نظر مسلمانان شرط و ركن اساسى است. چيزهاى ديگر در آن دخالت و ضرورت ندارد. مثلاً علم به چگونگى ملائكه، علم به اينكه صانع تبارك و تعالى داراى چه اوصافى است، هيچ يك در موضوع امامت دخالت ندارد. چنانكه اگر كسى همۀ علوم طبيعى را بداند و تمام قواى طبيعت را كشف كند، يا موسيقى را خوب بلد باشد، شايستگى خلافت را پيدا نمىكند. و نه به اين وسيله بر كسانى كه قانون اسلام را مىدانند و عادلند، نسبت به تصدى حكومت اولويت پيدا مىكند. آنچه مربوط به خلافت است و در زمان رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و ائمۀ ما علیهم السلام دربارۀ آن صحبت و بحث شده و بين مسلمانان هم مسلم بوده، اين است كه حاكم و خليفه
1) . ر.ك: نهج البلاغة، ص 189، خطبه 131.
2) . على عليهالسلام مىفرمايد: «أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الأَمرِ أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ وَأَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِاللّهِ فِيهِ»؛ «اى مردم، سزاوارترين مردمان براى خلافت، تواناترين و داناترين ايشان به دستورهاى خداوند است». نهجالبلاغة، ص 247، خطبه 173.
3) . الشافي في الإمامة، ج 4، ص 157؛ كشف المراد، ص 376 - 379؛ بحار الأنوار، ج 30، ص 506.
اولاً بايد احكام اسلام را بداند؛ يعنى قانوندان باشد؛ و ثانياً عدالت داشته از كمال اعتقادى و اخلاقى برخوردار باشد. عقل همين اقتضا را دارد؛ زيرا حكومت اسلامى حكومت قانون است، نه خودسرى و نه حكومت اشخاص بر مردم. اگر زمامدار مطالب قانونى را نداند، لايق حكومت نيست؛ چون اگر تقليد كند، قدرت حكومت شكسته مىشود. و اگر نكند، نمىتواند حاكم و مجرى قانون اسلام باشد. و اين مسلّم است كه «الفقهاءُ حُكّامٌ عَلَى السَلاطِين»(1). سلاطين اگر تابع اسلام باشند، بايد به تبعيت فقها درآيند و قوانين و احكام را از فقها بپرسند و اجرا كنند؛ در اين صورت حكام حقيقى همان فقها هستند؛ پس بايستى حاكميت رسماً به فقها تعلق بگيرد، نه به كسانى كه به علت جهل به قانون مجبورند از فقها تبعيت كنند. البته لازم نيست كه صاحبمنصبان و مرزبانان و كارمندان ادارى، همۀ قوانين اسلام را بدانند و فقيه باشند؛ بلكه كافى است قوانين مربوط به شغل و وظيفۀ خويش را بدانند، چنانكه در زمان پيغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و اميرالمؤمنين علیه السلام اينطور بوده است. مصدر امور بايد داراى اين دو امتياز باشد؛ لكن معاونين و صاحبمنصبان و مأمورانى كه به شهرستانها فرستاده مىشوند بايد قوانين مربوط به كار خود را دانسته و در موارد ديگر از مصدر امر بپرسند.
زمامدار بايستى از كمال اعتقادى و اخلاقى برخوردار و عادل باشد؛ و دامنش به معاصى آلوده نباشد. كسى كه مىخواهد «حدود» جارى كند؛ يعنى قانون جزاى اسلام را به مورد اجرا گذارد، متصدى بيتالمال و خرج و دخل مملكت شود، و خداوند اختيار ادارۀ بندگانش را به او بدهد، بايد معصيتكار نباشد: (قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِى
1) . امام صادق عليهالسلام فرمود: «المُلُوكُ حُكّامٌ عَلَى الناسِ، وَالعُلَماءُ حُكّامٌ عَلَى المُلُوكِ»؛ «پادشاهان حاكم بر مردمند، عالمان حاكم بر پادشاهانند». بحار الأنوار، ج 1، ص 183، حديث 92.
الظَّالِمِينَ) (1)خداوند تبارك و تعالى به جائر چنين اختيارى نمىدهد. زمامدار اگر عادل نباشد، در دادن حقوق مسلمين، اخذ مالياتها و صرف صحيح آن، و اجراى قانون جزا، عادلانه رفتار نخواهد كرد، و ممكن است اعوان و انصار و نزديكان خود را بر جامعه تحميل نمايد، و بيتالمال مسلمين را صرف اغراض شخصى و هوسرانى خويش كند.
بنابراين، نظريۀ شيعه در مورد طرز حكومت و اينكه چه كسانى بايد عهدهدار آن شوند در دورۀ رحلت پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم تا زمان غيبت، واضح است. به موجب آن، امام بايد فاضل و عالم به احكام و قوانين و در اجراى آن عادل باشد.
اكنون كه دوران غيبت امام علیه السلام پيش آمده و بناست احكام حكومتى اسلام باقى بماند و استمرار پيدا كند و هرج و مرج روا نيست، تشكيل حكومت لازم مىآيد. عقل هم به ما حكم مىكند كه تشكيلات لازم است تا اگر به ما هجوم آوردند بتوانيم جلوگيرى كنيم؛ اگر به نواميس مسلمين تهاجم كردند، دفاع كنيم. شرع مقدس هم دستور داده كه بايد هميشه در برابر اشخاصى كه مىخواهند به شما تجاوز كنند براى دفاع آماده باشيد. براى جلوگيرى از تعديات افراد نسبت به يكديگر هم حكومت و دستگاه قضايى و اجرايى لازم است. چون اين امور به خودى خود صورت نمىگيرد، بايد حكومت تشكيل داد؛ چون تشكيل حكومت و ادارۀ جامعه بودجه و ماليات مىخواهد، شارع مقدس بودجه و انواع مالياتش را نيز تعيين نموده است؛ مانند خراجات، خمس، زكات، و غيره.
اكنون كه شخص معينى از طرف خداى تبارك و تعالى براى احراز امر حكومت در
1) . البقرة (2) : 124.
دورۀ غيبت تعيين نشده است، تكليف چيست؟ آيا بايد اسلام را رها كنيد؟ ديگر اسلام نمىخواهيم؟ اسلام فقط براى دويست سال بود؟ يا اينكه اسلام تكليف را معين كرده است، ولى تكليف حكومتى نداريم؟ معناى نداشتن حكومت اين است كه تمام حدود و ثغور مسلمين از دست برود و ما با بىحالى دست روى دست بگذاريم كه هر كارى مىخواهند بكنند. و ما اگر كارهاى آنها را امضا نكنيم، رد نمىكنيم. آيا بايد اينطور باشد؟ يا اينكه حكومت لازم است؛ و اگر خدا شخص معينى را براى حكومت در دورۀ غيبت تعيين نكرده است، لكن آن خاصيت حكومتى را كه از صدر اسلام تا زمان حضرت صاحب علیه السلام موجود بود، براى بعد از غيبت هم قرار داده است. اين خاصيت كه عبارت از علم به قانون و عدالت باشد، در عدۀ بىشمارى از فقهاى عصر ما موجود است. اگر با هم اجتماع كنند، مىتوانند حكومت عدل عمومى در عالم تشكيل دهند.
اگر فرد لايقى كه داراى اين دو خصلت باشد به پا خاست و تشكيل حكومت داد، همان ولايتى را كه حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم در امر ادارۀ جامعه داشت دارا مىباشد و بر همۀ مردم لازم است كه از او اطاعت كنند.
اين توهّم كه اختيارات حكومتى رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم بيشتر از حضرت امير علیه السلام بود، يا اختيارات حكومتى حضرت امير علیه السلام بيش از فقيه است، باطل و غلط است. البته فضايل حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم بيش از همۀ عالم است؛ و بعد از ايشان فضايل حضرت امير علیه السلام از همه بيشتر است؛ لكن زيادى فضايل معنوى اختيارات حكومتى را افزايش نمىدهد. همان اختيارات و ولايتى كه حضرت رسول و ديگر ائمه، صلوات اللّه عليهم، در تدارك و بسيج سپاه، تعيين ولات و استانداران، گرفتن ماليات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختيارات را براى حكومت فعلى قرار داده است؛ منتها شخص معيّنى نيست، روى عنوانِ «عالم عادل» است.
وقتى مىگوييم ولايتى را كه رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه علیهم السلام داشتند، بعد از غيبت، فقيه عادل دارد، براى هيچ كس اين توهّم نبايد پيدا شود كه مقام فقها همان مقام ائمه علیهم السلام و رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم است. زيرا اينجا صحبت از مقام نيست؛ بلكه صحبت از وظيفه است. «ولايت»؛ يعنى حكومت و ادارۀ كشور و اجراى قوانين شرع مقدّس، يك وظيفۀ سنگين و مهم است؛ نه اينكه براى كسى شأن و مقام غير عادى به وجود بياورد و او را از حد انسان عادى بالاتر ببرد. به عبارت ديگر، «ولايت» مورد بحث؛ يعنى حكومت و اجرا و اداره، بر خلاف تصورى كه خيلى از افراد دارند، امتياز نيست بلكه وظيفهاى خطير است.
«ولايت» فقيه از امور اعتبارى عقلايى(1)است و واقعيتى جز جعل ندارد؛ مانند جعل (قرار دادن و تعيين) قيّم براى صغار. قيّم ملت با قيّم صغار از لحاظ وظيفه و موقعيت هيچ فرقى ندارد. مثل اين است كه امام علیه السلام كسى را براى حضانت(2)، حكومت، يا منصبى از مناصب، تعيين كند. در اين موارد معقول نيست كه رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و امام با فقيه فرق داشته باشد.
مثلاً يكى از امورى كه فقيه متصدى ولايت آن است اجراى «حدود» (يعنى قانون جزاى اسلام) است. آيا در اجراى حدود بين رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و امام و فقيه امتيازى است؟ يا چون رتبۀ فقيه پايينتر است بايد كمتر بزند؟ حد زانى كه صد تازيانه است
1) . امور اعتبارى، در برابر امور تكوينى، امورى را گويند كه به فرض و جعل و قرارداد ايجاد مىشود و آن را به واضع و جاعل آن نسبت دهند؛ چنانچه اگر واضع آن شارع باشد آن را «اعتبار شرعى» نامند و اگر واضع آن مردم باشند كه براى ادارۀ امور زندگى خود وضع و جعل كنند آن را «اعتبار عقلايى» گويند.
2) . حضانت، اداره و نگهدارى طفل را گويند، كه در درجۀ اول بر عهدۀ مادر و پدر است. و اگر اين دو حيات نداشته باشند يا فاقد صلاحيت باشند، امام و حاكم اسلامى كسى را براى اين كار برمىگزيند.
اگر رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم جارى كند، صد و پنجاه تازيانه مىزند، و حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام صد تازيانه، و فقيه پنجاه تازيانه؟ يا اينكه حاكم، متصدى قوۀ اجراييه است و بايد حد خدا را جارى كند؛ چه رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم باشد، و چه حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام ، يا نماينده و قاضى آن حضرت در بصره و كوفه، يا فقيه عصر.
ديگر از شئون رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و حضرت امير علیه السلام اخذ ماليات، خمس، زكات، جزيه، و خراج اراضى خراجيه(1)است. آيا رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم اگر زكات بگيرد، چقدر مىگيرد؟ از يك جا، ده يك و از يك جا، بيست يك؟ حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام خليفه شدند چه مىكنند؟ جنابعالى فقيه عصر و نافذ الكلمه شديد چطور؟ آيا در اين امور ولايت رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم با حضرت اميرالمؤمينن علیه السلام و فقيه فرق دارد؟ خداوند متعال رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم را «ولىّ» همۀ مسلمانان قرار داده و تا وقتى آن حضرت باشند، حتى بر حضرت امير علیه السلام ولايت دارند. پس از آن حضرت، امام بر همۀ مسلمانان، حتى بر امام بعد از خود ولايت دارد؛ يعنى اوامر حكومتى او دربارۀ همه نافذ و جارى است و مىتواند قاضى و والى نصب و عزل كند. همين ولايتى كه براى رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و امام در تشكيل حكومت و اجرا و تصدى اداره هست، براى فقيه هم هست. لكن فقها «ولىّ مطلق» به اين معنا نيستند كه بر همۀ فقهاى زمان خود ولايت داشته باشند و بتوانند فقيه ديگرى را عزل يا نصب نمايند. در اين معنا مراتب و درجات نيست كه يكى در مرتبۀ بالاتر و ديگرى در مرتبۀ پايينتر باشد؛ يكى والى و ديگرى والىتر باشد.
پس از ثبوت اين مطلب، لازم است كه فقها اجتماعاً يا انفراداً براى اجراى حدود و
1) . اراضى خراجيه يا زمينهاى خراجى به زمينهايى آباد گفته مىشود كه مسلمانان به فرمان پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلميا امام آن را فتح كرده باشند. اين نوع زمينها به تمام مسلمين تعلق دارد و خريد و فروش آن ممنوع است. حكومت اسلامى آنها را واگذار مىكند و در برابر استفادۀ از آن مالى دريافت مىكند كه به آن «خراج» مىگويند.
حفظ ثغور و نظام، حكومت شرعى تشكيل دهند. اين امر اگر براى كسى امكان داشته باشد، واجب عينى است؛ وگرنه واجب كفايى است(1)در صورتى هم كه ممكن نباشد، ولايت ساقط نمىشود، زيرا از جانب خدا منصوبند. اگر توانستند بايد، ماليات، زكات، خمس، و خراج را بگيرند و در مصالح مسلمين صرف كنند؛ و اجراى حدود كنند. اينطور نيست كه حالا كه نمىتوانيم حكومت عمومى و سراسرى تشكيل بدهيم، كنار بنشينيم؛ بلكه تمام امور[ى] كه مسلمين [بدان] محتاجند و از وظايفى است كه حكومت اسلامى بايد عهدهدار شود، هر مقدار كه مىتوانيم بايد انجام دهيم.
لازمۀ اثبات ولايت و حكومت براى امام علیه السلام اين نيست كه مقام معنوى نداشته باشد. براى امام مقامات معنوى هم هست كه جدا از وظيفۀ حكومت است. و آن، مقام خلافت كلى الهى است كه گاهى در لسان ائمه علیهم السلام ، از آن ياد شده است. خلافتى است تكوينى، كه به موجب آن جميع ذرات در برابر «ولىّ امر» خاضعند. از ضروريات مذهب ماست كه كسى به مقامات معنوى ائمه علیهم السلام نمىرسد، حتى ملك مقرب و نبى مرسل. اصولاً رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه علیهم السلام - طبق رواياتى كه داريم - قبل از اين عالم، انوارى بودهاند در ظلّ عرش؛ و در انعقاد نطفه و طينت از بقيۀ مردم امتياز داشتهاند(2)و مقاماتى دارند الى ماشاء اللّه؛ چنانكه در روايات «معراج» جبرئيل عرض مىكند: «لَوْ دَنَوْتُ أنْمُلَةً ، لاحْتَرقْتُ»(3)«هرگاه كمى نزديكتر مىشدم، سوخته بودم». يا اين
1) . واجبى را «عينى» گويند كه انجام آن براى يكايك مكلفين الزامى است؛ و انجام دادن يكى موجب سقوط تكليف از عهدۀ ديگرى نمىشود، مانند: نماز و روزه. و واجبى را «كفايى» نامند كه اگر شخص يا عدهاى آن را بهجا آورند از عهدۀ ديگران ساقط مىشود، مانند: امر به معروف و نهى از منكر.
2) . بصائرالدرجات، ص 34 - 40، باب 9 و 10؛ بحار الأنوار، ج 25، ص 1 - 103.
3) . بحار الأنوار، ج 18، ص 382، حديث 86؛ جامع الأسرار، ص 417.
فرمايش كه: «إنَّ لَنا مَعَ اللّهِ حالات لا يَسَعُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلا نَبِيٌ مُرْسلٌ»(1)«ما با خدا حالاتى داريم كه نه فرشتۀ مقرب آن را مىتواند داشته باشد و نه پيامبر مرسل». اين جزء اصول مذهب ماست كه ائمه علیهم السلام چنين مقاماتى دارند، قبل از آنكه موضوع حكومت در ميان باشد. چنانكه، به حسب روايات، اين مقامات معنوى براى حضرت زهرا، سلام اللّه عليها، هم هست(2)با اينكه آن حضرت نه حاكم است و نه قاضى و نه خليفه. اين مقامات سواى وظيفۀ حكومت است. لذا وقتى مىگوييم حضرت زهرا I، قاضى و خليفه نيست، لازمهاش اين نيست كه مثل من و شماست؛ يا بر ما برترى معنوى ندارد. همچنين اگر كسى قائل شد كه: (النَّبِىُّ أَوْلى بِالمُؤمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ)(3). سخنى در بارۀ رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم گفته، بالاتر از اينكه آن حضرت مقام ولايت و حكومت بر مؤمنان را دارد؛ و ما در اين باره اكنون صحبتى نداريم، زيرا به عهدۀ علم ديگرى است.
عهدهدار شدن حكومت فى حد ذاته، شأن و مقامى نيست؛ بلكه وسيلۀ انجام وظيفۀ اجراى احكام و برقرارى نظام عادلانۀ اسلام است. حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام دربارۀ نفس حكومت و فرماندهى به ابن عباس(4)فرمود: اين كفش چقدر مىارزد؟ گفت: هيچ. فرمود: فرماندهى بر شما نزد من از اين هم كم ارزشتر است؛ مگر اينكه
1) . شرح توحيد صدوق، ج 3، ص 396؛ بحار الأنوار، ج 18، ص 360. (با اندكى تفاوت)
2) . علل الشرائع، ص 179، باب 143، حديث 1؛ معاني الأخبار، ص 64 و 107؛ بحار الأنوار، ج 43، ص 12 به بعد.
3) . «پيامبر از خود مؤمنان به آنها سزاوارتر است». الأحزاب (33): 6.
4) . عبداللّه بن عباس بن عبدالمطلب (3 سال قبل از هجرت - 68 ه) پسرعموى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم و على عليهالسلام، تفسير را از على عليهالسلام فرا گرفت و به «رئيس المفسرين» و «حِبْر الاُمّة» (دانشمند امت) معروف گرديد. از ياران و سرداران سپاه حضرت در جنگهاى جمل و صفين و نهروان بوده است.
به وسيلۀ فرماندهى و حكومت بر شما بتوانم حق (يعنى قانون و نظام اسلام) را برقرار سازم و باطل (يعنى قانون و نظامات ناروا و ظالمانه) را از ميان بردارم(1). پس، نفس حاكم شدن و فرمانروايى وسيلهاى بيش نيست. و براى مردان خدا اگر اين وسيله به كار خير و تحقق هدفهاى عالى نيايد، هيچ ارزش ندارد. لذا در خطبه نهجالبلاغة مىفرمايد: «اگر حجت بر من تمام نشده و ملزم به اين كار نشده بودم آن را (يعنى فرماندهى و حكومت را) رها مىكردم»(2). بديهى است تصدى حكومت، به دست آوردن يك وسيله است؛ نه اينكه يك مقام معنوى باشد؛ زيرا اگر مقام معنوى بود؛ كسى نمىتوانست آن را غصب كند يا رها سازد. هرگاه حكومت و فرماندهى وسيلۀ اجراى احكام الهى و برقرارى نظام عادلانۀ اسلام شود، قدر و ارزش پيدا مىكند؛ و متصدى آن صاحب ارجمندى و معنويت بيشتر مىشود. بعضى از مردم چون دنيا چشمشان را پر كرده، خيال مىكنند كه رياست و حكومت فى نفسه براى ائمه علیهم السلام شأن و مقامى است، كه اگر براى ديگرى ثابت شد دنيا به هم مىخورد. حال آنكه نخستوزير شوروى يا انگليس و رئيسجمهور امريكا حكومت دارند، منتها كافرند. كافرند، اما حكومت و نفوذ سياسى دارند؛ و اين حكومت و نفوذ و اقتدار سياسى را وسيلۀ كامروايى خود از طريق اجراى قوانين و سياستهاى ضد انسانى مىكنند.
ائمه و فقهاى عادل موظفند كه از نظام و تشكيلات حكومتى براى اجراى احكام الهى و برقرارى نظام عادلانۀ اسلام و خدمت به مردم استفاده كنند. صِرف حكومت براى آنان جز رنج و زحمت چيزى ندارد؛ منتها چه بكنند؟ مأمورند انجام وظيفه كنند. موضوع «ولايت فقيه» مأموريت و انجام وظيفه است.
حضرت دربارۀ اينكه چرا حاكم و فرمانده و عهدهدار كار حكومت شده، تصريح مىكند كه براى هدفهاى عالى؛ براى اينكه حق را برقرار كند و باطل را از ميان ببرد.
فرمايش امام اين است كه خدايا تو مىدانى ما براى به دست آوردن منصب و حكومت قيام نكردهايم؛ بلكه مقصود ما نجات مظلومين از دست ستمكاران است. آنچه مرا وادار كرد كه فرماندهى و حكومت بر مردم را قبول كنم، اين بود كه «خداى تبارك و تعالى از علما تعهد گرفته و آنان را موظف كرده كه بر پرخورى و بهرهمندى ظالمانۀ ستمگران و گرسنگى جانكاه ستمديدگان سكوت ننمايند»(1). يا مىفرمايد:
«اللّهُمَّ ، إنَّكَ تَعْلَمُ أَ نَّهُ لَمْ يَكُنِ الَّذي كانَ مِنّا مُنافَسةً فِي سُلْطانٍ ، وَلا التِماسَ شَيءٍ مِنْ فُضُولِ الحُطامِ» (2).
«خدايا، تو خوب مىدانى كه آنچه از ما سر زده و انجام شده، رقابت براى به دست گرفتن قدرت سياسى، يا جستجوى چيزى از اموال ناچيز دنيا نبوده است».
و بلافاصله دربارۀ اينكه پس او و يارانش به چه منظور كوشش و تلاش مىكردهاند مىفرمايد:
«وَلَكِن لِنَرِدَ المَعالِمَ مِنْ دِينِكَ ، وَنُظْهِرَ الاْءصلاَحَ فِي بِلادِكَ فَيَأمَنَ المَظلُومُون مِنْ عِبادِكَ ، وَتُقامَ المُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِكَ» .
«بلكه براى اين بود كه اصول روشن دينت را بازگردانيم و به تحقق رسانيم و اصلاح را در كشورت پديد آوريم؛ تا در نتيجۀ آن بندگان ستمديدهات ايمنى يابند و قوانين (يا قانون جزاى) تعطيل شده و بىاجرا ماندهات به اجرا درآيد و برقرار گردد».
حاكمى كه مىخواهد به وسيلۀ تشكيلات دولت و قدرت آمرانهاى كه دارد هدفهاى عالى اسلام را عملى كند، همان هدفهايى را كه امام علیه السلام شرح داد، بايستى همان خصال ضرورى را كه سابقاً اشاره كرديم داشته باشد؛ يعنى عالم به قانون و عادل باشد. به همين جهت، حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام به دنبال فرمايشات خود در تعيين هدفهاى حكومت به خصال لازم حاكم اشاره مىفرمايد:
«اللّهُمَّ إِنّي أوَّلُ مَنْ أنابَ وَسَمِعَ وأَجابَ . لَمْ يَسْبِقْني إِلاّ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عَلَيهِ وَآلِه بِالصَّلاةِ . وَقَدْ عَلِمْتُمْ أ نَّهُ لا يَنْبَغي أَنْ يَكُونَ الوالي عَلَى الفُرُوجِ وَالدِّماءِ وَالمَغانِمِ وَالْأحْكامِ وَإِمَامَةِ المُسلِمينَ البَخيلُ ، فَتكُونَ في أموالِهِمْ نَهْمَتُهُ» .
«خدايا، من اولين كسى بودم كه رو به تو آورد و دينت را كه بر زبان رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم جارى شد شنيد و پذيرفت. هيچ كس جز پيغمبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم در نمازگزاردن بر من سبقت نجست. و شما مردم خوب مىدانيد كه شايسته نيست كسى كه بر نواميس و خونها و درآمدها و احكام و قوانين و پيشوايى مسلمانان ولايت و حكومت پيدا مىكند بخيل باشد، تا بر اموال مسلمانان حرص ورزد».
«وَلا الجاهِلُ فَيُضِلَّهُم بِجَهلِهِ» .
«و بايد كه جاهل و نا آگاه از قوانين نباشد، تا از روى نادانى مردم را به گمراهى بكشاند».
«وَلا الجافِي فيَقطَعَهم بِجَفائِهِ ، وَلا الخائِفُ لِلدُّوَلِ فيَتَّخِذَ قَوْماً دُونَ قَوْمٍ» .
«و بايد كه جفاكار و خشن نباشد، تا به علت جفاى او مردم با او قطع رابطه و مراوده كنند. و نيز بايد كه از دولتها نترسد تا با يكى دوستى و با ديگرى دشمنى كند».
«وَلا المُرْتَشي فِي الحُكْمِ فَيَذْهَبَ بِالحُقُوقِ وَيَقِفَ بها دُونَ المَقاطِعِ ، وَلا المُعَطِّلُ لِلسُّنَةِ فَيُهْلِكَ الْأُمَّةَ» (1).
«و بايد كه در كار قضاوت رشوهخوار نباشد تا حقوق افراد را پايمال كند و نگذارد حق به حقدار برسد. و نبايد كه سنت و قانون را تعطيل كند تا امت به گمراهى و نابودى نرود».
درست توجه كنيد كه مطالب اين روايت حول دو موضوع دور مىزند: يكى «علم»، و ديگرى «عدالت». و اين دو را خصلت ضرورى «والى» قرار داده است. در عبارت «وَلا الجَاهِلُ فَيُضِلَّهُم بِجَهلِهِ» روى خصلتِ «علم» تكيه مىكند. و در ساير عبارات روى «عدالت» به معناى واقعى تأكيد مىنمايد. عدالت به معناى واقعى اين است كه در ارتباط با دول و معاشرت با مردم و معاملات با مردم و دادرسى و قضا و تقسيم درآمد عمومى، مانند حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام رفتار كند؛ و طبق برنامهاى كه براى مالك اشتر(2)و در حقيقت براى همۀ واليان و حكام تعيين فرموده است(3)چون بخشنامهاى است عمومى كه فقها هم اگر والى شدند بايستى دستورالعمل خويش بدانند.
1) . نهجالبلاغة، ص 189، خطبه 131.
2) . مالك بن حارث نخعى معروف به اشتر (37 ه .ق) از فرماندهان سپاه اسلام و در شجاعت زبانزد بود. در جنگهاى جمل و صفين در كنار حضرت امير عليهالسلام شمشير زد امام ولايت مصر را بدو سپرد و در راه رسيدن به آن سامان با دسيسۀ معاويه مسموم و شهيد گشت. فرمان امام خطاب به مالك موسوم به عهدنامۀ مالك اشتر كه در نهجالبلاغة (نامه 53) مذكور گرديده شهرت بسيار دارد.
3) . نهجالبلاغة، ص 426، نامه 53.
از رواياتى كه در دلالتش اشكال نيست اين روايت است: قَالَ أَميرالمُؤمنين علیه السلام : «قَالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله وسلم : اللّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفائي (ثَلاثَ مَرّاتٍ) قِيلَ : يَا رَسُولَ اللّهِ ، وَمَن خُلَفاؤُك؟ قَالَ : الَّذينَ يَأتُونَ مِن بَعْدي ، يَروُونَ حَدِيثي وَسُنتَّي فَيُعلِّمُونَها النّاسَ مِنْ بَعْدي» (1).
اميرالمؤمنين علیه السلام مىفرمايد كه رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «خدايا، جانشينان مرا رحمت كن». و اين سخن را سه بار تكرار فرمود. پرسيده شد كه اى پيغمبر خدا، جانشينانت چه كسانى هستند. فرمود: «كسانى كه بعد از من مىآيند، حديث و سنت مرا نقل مىكنند، و آن را پس از من به مردم مىآموزند».
شيخ صدوق(2)عليه الرحمه، اين روايت را در كتابهاى معانى
1) . «صاحب وسائل الشيعة اين حديث را در «كتاب القضاء»، «أبواب صفات القاضى»، باب 8، حديث 50، و نيز باب 11، حديث 7 به طور ارسال آورده است، و از معانيالأخبار و مجالس به دو سند كه در بعض رجال باهم مشتركند نقل مىكند، و در عيون به سه سند مختلف كه در تمام رجال غير يكديگرند و در سه مكان دور از هم به سر مىبردهاند (مرو و نيشابور و بلخ) نقل شده است». [مؤلّف قدسسره]
2) . محمد بن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى، مكنّى به «ابوجعفر»، معروف به «صدوق» و «ابن بابويه» (381 ه . ق) از بزرگان علماى اماميه و مشايخ حديث و فقهاى شيعه. ولادت وى در غيبت صغرا و به دعاى امام زمان واقع شد. وى از پدر خود، على بن بابويه و محمد بن حسن بن وليد و جعفر بن محمد قولويه، روايت كرده است. شيخ مفيد، ابن شاذان، غضائرى، و شيخ ابوجعفر دوريستى از او روايت كردهاند. تأليفاتش را حدود سيصد عدد نوشتهاند، معروفترين آنها عبارت است از: من لا يحضره الفقيه، الخصال، التوحيد، عيون أخبار الرضا، الأمالي، معاني الأخبار، علل الشرائع، كمال الدين.
الأخبار(1)، عيون اخبار الرضا (2)، و مجالس(3)، از پنج طريق - كه تقريباً چهار طريق مىشود، چون دو طريق از بعضى جهات مشترك است - نقل كرده است.
در مواردى كه «مُسنَد»(4)، ذكر شده است، در يك مورد «فَيُعلِّمُونَها» و در بقيۀ موارد «فَيُعلِّمُونَها الناسَ»(5)مىباشد. و آنجا كه «مُرسل»(6)، ذكر شده است، فقط صدر روايت است و جملۀ «فَيُعلِّمُونَها الناسَ من بَعدي» را ندارد(7).
ما دربارۀ اين روايت روى دو فرض صحبت مىكنيم:
فرض كنيم روايت «واحده» باشد و جملۀ «فيعلّمونها . . ». در ذيل حديث زياده شده، و يا اينكه جملۀ مزبور بوده و افتاده است. و سقوط جمله به واقع نزديكتر است؛ زيرا اگر اضافه شده باشد، نمىتوان گفت از روى خطا يا اشتباه بوده است؛ چون همان طور كه عرض شد، روايت از چند طريق رسيده، و راويان حديث هم دور از هم زندگى مىكردهاند: يكى در بلخ، و ديگرى در نيشابور، و سومى در جاى ديگر. با اين وصف نمىشود عمداً اين جمله زياد شده باشد. و بعيد به نظر مىرسد كه چند نفر دور از هم به ذهنشان بيايد كه چنين جملهاى را به حديث اضافه كنند. بنابراين،
1) . معاني الأخبار، ص 374، باب 423. معاني الأخبار از آثار شيخ صدوق است. مؤلف در اين كتاب احاديثى را كه در تفسير كلمات و اخبار معصومين وارد شده، گرد آورده است.
2) . عيون أخبار الرضا، ج 2، ص 37، باب 31، حديث 94. عيون أخبارالرضا شامل روايات و شرح احوال امام رضا عليهالسلامكه داراى 139 باب است.
3) . الأمالي أو المجالس، ص 152، مجلس 34، حديث 4. كتاب امالى معروف به مجالس يا عرض المجالس از شيخ صدوق اين كتاب در 97 «مجلس» ترتيب يافته است.
4) . «مُسنَد» روايتى است كه تمام راويان آن در سلسلۀ سند تا معصوم عليهالسلام مذكور گرديده باشند.
5) . در وسائل الشيعة (ج 3، ص 418، سطر 16 ط - حجرى) به نقل از مجالس با «فَيُعلِّمُونَها» و در عيون أخبار الرضا، ج 2، ص 37، باب 31، حديث 94؛ و وسائل الشيعة، ج 27، ص 92، «كتاب القضاء»، «أبواب صفات القاضي»، باب 8، حديث 53. (ط - آل البيت) با «يُعَلِّمُونَها الناسَ» آمده است.
6) . «مرسل» روايتى است كه تمامى يا برخى راويان آن در سلسله سند افتاده باشد.
7) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 302، باب 176، حديث 915.
اگر روايت «واحده» باشد، ما قاطعيم كه جملۀ «فيعلّمونها . . .» از طريقى كه صدوق رحمه الله علیه نقل كردهاند ساقط شده و از قلم نساخ افتاده. يا اينكه صدوق رحمه الله علیه جمله را ذكر نكرده است.
فرض ديگر اينكه دو حديث باشد: يكى بدون جملۀ «فيعلّمونها . . .» و ديگرى با اين جمله وارد شده باشد. بنابر اينكه جملۀ مزبور در حديث باشد، قطعاً كسانى را كه شغل آنان نقل حديث باشد و از خود رأى و فتوايى ندارند، شامل نمىشود؛ و نمىتوان گفت بعضى از محدثين كه اصلاً حديث را نمىفهمند و مصداق «رُبَّ حَامِلِ فِقهٍ لَيْسَ بِفَقيهٍ»(1)هستند و مانند دستگاه ضبط اخبار و روايات را مىگيرند و مىنويسند و در دسترس مردم قرار مىدهند، خليفهاند و علوم اسلامى را تعليم مىدهند. البته زحمات آنان براى اسلام و مسلمين ارزنده است، و بسيارى از آنان هم فقيه و صاحب رأى بودهاند؛ مانند كلينى (2)شيخ صدوق رحمه الله علیه و پدر شيخ صدوق (3)كه از فقها بوده و احكام و علوم اسلام را به مردم تعليم مىدادهاند. ما كه مىگوييم شيخ صدوق رحمه الله علیه با شيخ
مفيد (4)فرق دارد، مراد اين نيست كه شيخ صدوق رحمه الله علیه فقاهت نداشته؛ يا اينكه فقاهت
1) . رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم در مسجد خيف در ضمن خطبهاى فرمود: «فَرُبَّ حَامِلِ فِقهٍ لَيسَ بِفَقيهٍ. وَرُبَّ حَامِلِ فِقهٍ إِلى مَنْ هُوَ أفْقَهُ مِنْهُ»؛ «چه بسا حامل دانشى كه خود به آن آگاه نباشد. و چه بسا بردارندۀ دانشى كه آن را به آگاهتر از خود رساند». الكافي، ج 1، ص 404، «كتاب الحجّة»، «باب ما أمر النبي صلىاللهعليهوآلهوسلمبالنصيحة لأئمّة المسلمين»، حديث 2؛ عوالي اللآلي، ج 4، ص 66، حديث 24؛ بحار الأنوار، ج 21، ص 138، حديث 33.
2) . محمد بن يعقوب بن اسحاق كلينى رازى، (328 يا 329 ه .ق) معروف به «ثقهالإسلام» از محدّثان بزرگ شيعه و شيخ مشايخ اهل حديث. وى اولين مؤلف از مؤلفان «كتب اربعه» شيعه است كه به ساليان دراز كتاب عظيم كافى را در سه بخش «اصول» و «فروع» و «روضه» گرد آورد.
3) . على بن حسين بن موسى بن بابويه (329 ه .ق) فقيه و محدث گرانقدر شيعه، كتابهاى بسيارى را به او منسوب كردهاند از جمله: التوحيد، الإمامة والتبصرة من الحيرة، الصلاة، الأخوان و الشرائع.
4) . ابو عبداللّه محمد بن محمد بن نعمان (336 يا 338 - 413 ه . ق) ملقب به «شيخ مفيد» و «ابن معلم» از فقها و متكلمان و محدّثان نامآور شيعه است كه در زمان خود رياست علمى بغداد را به عهده داشت. سيد مرتضى علمالهدى، سيدرضى، شيخ طوسى، و نجاشى از مشهورترين شاگردان وى بودهاند. حدود 200 اثر كوچك و بزرگ از او به جاى مانده است كه از معروفترين آنهاست: الإرشاد، الاختصاص، أوائل المقالات، الأمالي، المقنعة.
او از مفيد رحمه الله علیه كمتر بوده است؛ شيخ صدوق رحمه الله علیه همان كسى است كه در يك مجلس تمام اصول و فروع مذهب را شرح داده است(1)لكن فرق ايشان با مفيد رحمه الله علیه اين است كه مفيد رحمه الله علیه و امثال ايشان از مجتهدينى هستند كه نظر خودشان را در روايات و اخبار به كار مىبردهاند؛ و صدوق رحمه الله علیه از فقهايى است كه نظر خود را به كار نمىبرده، يا كمتر به كار مىبردهاند.
حديث، آنهايى را شامل مىشود كه علوم اسلام را گسترش مىدهند، و احكام اسلام را بيان مىكنند، و مردم را براى اسلام تربيت و آماده مىسازند تا به ديگران تعليم بدهند. همانطور كه رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه علیهم السلام احكام اسلام را نشر و بسط مىدادند؛ حوزۀ درس داشتند و چندين هزار نفر در مكتب آنان استفادۀ علمى مىكردند و وظيفه داشتند به مردم ياد بدهند. معناى «يعلّمونها الناس» همين است كه علوم اسلام را بين مردم بسط و نشر بدهند و احكام اسلام را به مردم برسانند. اگر گفتيم كه اسلام براى همۀ مردم دنياست، اين امر جزء واضحات عقول است كه مسلمانان، مخصوصاً علماى اسلام، موظفند اسلام و احكام آن را گسترش بدهند و به مردم دنيا معرفى نمايند.
در صورتى كه قائل شويم جملۀ «يعلّمونها الناس» در ذيل حديث نبوده است، بايد ديد فرمودۀ پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم : «اللَّهُمَّ ارحَم خُلَفائي . . . الَّذينَ يَأتُونَ مِن بَعدي يَروُونَ حَدِيثي وَسُنَّتي» چه معنايى دارد. در اين صورت، روايت باز راويان حديثى را كه فقيه
1) . الأمالي أو المجالس، مجلس 93، ص 509 - 520. بحار الأنوار، ج 10، ص 393 - 405، «كتاب الاحتجاج»، باب 25.
نباشند شامل نمىشود. زيرا سنن الهى، كه عبارت از تمام احكام است، از باب اينكه به پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم وارد شده، سنن رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم ناميده مىشود. پس، كسى كه مىخواهد سنن رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم را نشر دهد، بايد تمام احكام الهى را بداند، صحيح را از سقيم تشخيص دهد، اطلاق و تقييد(1)عام و خاص(2)و جمعهاى عقلايى(3)را ملتفت باشد، رواياتى را كه در هنگام تقيه وارد شده از غير آن تميز بدهد، و موازينى را كه براى آن تعيين كردهاند بداند. محدثينى كه به مرتبۀ اجتهاد نرسيدهاند و فقط نقل حديث مىكنند اين امور را نمىدانند، و سنت واقعى رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم را نمىتوانند تشخيص دهند. و اين از نظر رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم بىارزش است. مسلّم است كه آن حضرت نمىخواستهاند فقط «قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم » و «عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم » - گرچه دروغ باشد و از آن حضرت نباشد - در بين مردم رواج پيدا كند. بلكه منظورشان اين بوده كه سنت واقعى نشر شود، و احكام حقيقى اسلام بين مردم گسترش يابد. روايت
1) . «مطلق» در اصطلاح علم اصول لفظى است كه نسبت به افراد معناى خود شايع و فراگير بوده و بر هر كدام از آنها قابليت انطباق داشته باشد؛ مانند كلمه «مرد» كه بر هر مذكر قابل صدق است. و «مقيد» لفظى را گويند كه مطلق نباشد؛ مانند «مرد دانشمند».
2) . «عام» در اصطلاح علم اصول لفظى را گويند كه همۀ افراد معناى خود را در برگيرد. هر لفظ توسط ادات عموم يا موقعيت خاص در كلام مفيد اين معنا خواهد بود؛ مانند هر دانشمندى را احترام كن. و «خاص» لفظى است كه فقط بر بعضى از افراد معناى خود دلالت كند، مانند: هر دانشمندى را جز آنكه ناپرهيزكار است احترام كن.
3) . «جمع عقلايى» شيوۀ مردمان عاقل و زباندان را گويند كه دو كلام و دليل در ظاهر متنافى را با هم آشتى دهند و يكى را در مقابل ديگرى از درجۀ اعتبار ساقط ننمايند، و از اين راه مراد گوينده را معلوم سازند. براى مثال دو دليل «هر زن و مرد زناكار را صد تازيانه بزنيد» و «زناكار محصن را سنگسار كنيد» در نظر نخست متنافى است، اما عقلا اول را «عام» و دوم را «خاص» مىگيرند، و حكم عام را در مورد خاص سرايت نمىدهند. و به عبارت ديگر، خاص را از دايرۀ شمول عام خارج ساخته و به هر دو دليل عمل مىكنند.
«مَنْ حَفِظَ عَلى أُمَّتي أرْبَعينَ حَديثاً ، حَشَرهُ اللّهُ فَقيهاً»(1)و ديگر رواياتى كه در تمجيد از نشر احاديث وارد شده(2)، مربوط به محدثينى نيست كه اصلاً نمىفهمند حديث يعنى چه؟ اينها راجع به اشخاصى است كه بتوانند حديث رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم را مطابق حكم واقعى اسلام تشخيص دهند. و اين ممكن نيست مگر مجتهد و فقيه باشند، كه تمام جوانب و قضاياى احكام را بسنجند، و روى موازينى كه در دست دارند، و نيز موازينى كه اسلام و ائمه علیهم السلام معين كردهاند، احكام واقعى اسلام را به دست آورند. اينان خليفۀ رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم هستند، كه احكام الهى را گسترش مىدهند و علوم اسلامى را به مردم تعليم مىكنند، و حضرت در حق آنان دعا كرده است: «اللّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَائي» .
بنابراين، جاى ترديد نيست كه روايت «اللّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَائي» شامل راويان حديثى كه حكم كاتب را دارند نمىشود و يك كاتب و نويسنده نمىتواند خليفۀ رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم باشد. منظور از «خلفا»، فقهاى اسلامند. نشر و بسط احكام و تعليم و تربيت مردم با فقهايى است كه عادلند؛ زيرا اگر عادل نباشند، مثل قضاتى هستند كه روايت بر ضد اسلام جعل كردند؛ مانند سمرة بن جندب(3)كه بر ضد حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام
1) . اين مضمون با الفاظ مختلف در منابع شيعه و اهل سنّت آمده است. رجوع كنيد به: بحار الأنوار، ج 2، ص 153 - 157؛ كنز العمّال، ج 10، ص 224.
2) . بحار الأنوار، ج 2، ص 144 - 168، ابواب 19 و 20 و 21؛ كنز العمّال، ج 10، ص 220 - 243.
3) . ابو عبدالرحمان سمرة بن جندب بن هلال بن جريح (58 ه . ق) از پيامبر بسيار روايت كرده است. بعد از مرگ «زياد» چندى در بصره جانشين وى بود تا آنكه معاويه وى را معزول ساخت. طبرى مىنويسد كه سمره در ايامى كه والى بصره بود فرمان قتل هشت هزار تن را صادر كرد. چون به كوفه آمد زياد از او پرسيد: نمىترسى كه فرد بىگناهى را كشته باشى؟ گفت: اگر افزون بر اين هم مىكشتم نمىترسيدم. به نقل از ابن ابىالحديد، در شرح نهجالبلاغة - (ج 4، ص 73) معاويه در ازاى صد هزار درهم به او پيشنهاد كرد تا روايت كند كه آيۀ (وَمِنَ النّاسِ مَنْ يُعجِبُكَ قَوْلُهُ فِى الحَيَوةِ الدُّنْيَا) البقرة (2): 204 در شأن علىبنابىطالب نازل گرديده است و آيۀ (وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرضَاتِ اللّه) البقرة(2): 207 در شأن ابن ملجم فرو فرستاده شده و سمره به چهار برابر آن مقدار پذيرفت كه آن روايت را جعل كند.
روايت جعل كرد. و اگر فقيه نباشند، نمىتوانند بفهمند كه فقه چيست و حكم اسلام كدام. و ممكن است هزاران روايت را نشر بدهند كه از عمّال ظلمه و آخوندهاى دربارى در تعريف سلاطين جعل شده است.
به طورى كه ملاحظه مىكنيد، با دو روايت ضعيف چه بساطى راه انداختهاند(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «پادشاه سايه خدا بر روى زمين است، هر ستمديدهاى به او پناه مىبرد. اگر عدالت ورزد، براى او پاداش نيكوست، و بر مردم است كه وى را شكر گزارند. و اگر ستم كند، گناه آن بر اوست، و بر مردم است كه شكيبايى نشان دهند تا آنكه امر خدا در رسد».
مُحمّد بن عَلي بن بَشّار، عَن عَلي بنِ إبراهيم القَطَّان، عن مُحمّد بنِ عَبدِاللّه الحَضرَمي، عَن أحمد بنِ بَكر، عَن مُحمّد بن مُصعَب، عَن حَمّاد بن سَلَمَة، عن ثَابت، عَن أَنس، قَال: قَال رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم: «طاعَةُ السُّلطانِ واجِبَةٌ وَمَنْ تَرَكَ طاعَةَ السُّلطانِ، فَقَدْ تَرَكَ طاعَةَ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ، وَدَخَلَ في نَهيِهِ. إنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ: (وَلاَ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ). بحار الأنوار، ج 72، ص 368، حديث 1.
پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «اطاعت پادشاه واجب است؛ هر كس اطاعت او را رها كند، فرمان خدا را رها كرده است و در نهى خداوند وارد شده است كه فرموده: «با دست خود خود را به هلاكت نيندازيد».
اما از راويان روايت اول ابى المفضل ضعيف، و على بن الحسن مجهول، و حسين بن زيد غير ثقه است. از راويان روايت دوم نيز على بن ابراهيم و محمد بن مصعب مجهول و محمد بن عبداللّه و احمد بن بكر و حماد بن سلمه و ثابت و انس غير ثقهاند. در مقابل اين روايات، در (بحار الأنوار، ج 72، ص 335 - 385، ابواب 81 - 84) روايات فراوانى بر خلاف مضمون آن دو روايت وارد شده است.
، و آن را در مقابل قرآن قرار دادهاند - قرآنى كه جديت دارد بر ضد سلاطين قيام كنيد و1) . در بين روايات به ندرت اخبارى ديده مىشود كه اطاعت پادشاه و سلاطين را لازم شمرده است. اين روايات دستاويز گروهى براى توجيه سكوت در برابر ستمگران گرديده است، با اينكه اين روايات از حيث سند ضعيف و از جهت دلالت نيز عموماً نارساست. براى تأييد مدعا در اينجا دو نمونه از روشنترين و مهمترين اين روايات را مىآوريم: عَنْ جَماعَةٍ عَن أبي المُفَضَّل، عَن جَعفر بنِ مُحمّد بنِ جَعفر، عَن عَلي بنِ الحَسن بنِ عَلي بن عُمر بن عَلي بنِ الحُسين عَن حُسين بنِ زَيد بنِ عَلي عَن جَعفر بنِ مُحمّد، عَن آبائه عليهمالسلام عَن النَبي صلىاللهعليهوآلهوسلم، قَال: «السُّلْطانُ ظِلُّ اللّهِ فِي الْأرضِ، يَأوِي إلَيْهِ كُلُّ مَظْلُومٍ، فَمَنْ عَدَلَ كانَ لَهُ الأَجْرُ وَعَلىَ الرَّعِيَةِ الشُكْرُ. وَمَنْ جارَ كانَ عَلَيْهِ الوِزْرُ وعَلَى الرَّعيَةِ الصَّبْرُ حَتّى يَأْتِيَهُمُ الأَمرُ» بحار الأنوار، ج 72، ص 354، حديث 69.
موسى را به قيام عليه سلاطين وامىدارد(1). علاوه بر قرآن مجيد، روايات بسيارى دربارۀ مبارزه با ستمگران و كسانى كه در دين تصرف مىكنند وارد شده است(2). تنبلها اينها را كنار گذاشته، آن دو روايت ضعيف را، كه شايد «وعاظ السلاطين» جعل كردهاند، در دست گرفته و مستند قرار دادهاند كه بايد با سلاطين ساخت و دربارى شد! اگر اينها اهل روايت و دينشناس بودند، به روايات بسيارى كه بر ضد ظلمه است عمل مىكردند. و اگر اهل روايت هم هستند، باز عدالت ندارند. چون عادل و از معاصى به دور نيستند، از قرآن و آن همه روايت چشم مىپوشند و به دو روايت ضعيف مىچسبند! شكم آنهاست كه آنها را متوسل به اين دو روايت ضعيف كرده، نه علم! اين شكم و حب جاه است كه انسان را دربارى مىكند، نه روايت.
در هر صورت، گسترش دادن علوم اسلام و نشر احكام با فقهاى عادل است، تا احكام واقعى را از غير واقعى، و رواياتى كه ائمه علیهم السلام از روى تقيه صادر كردهاند، تميز بدهند. چون مىدانيم كه ائمۀ ما گاهى در شرايطى بودند كه نمىتوانستند حكم واقع را بگويند؛ و گرفتار حكام ستمگر و جائر بودند، و در حال شدت تقيه و خوف به سر مىبردند (البته خوف از براى مذهب داشتند نه براى خودشان). كه اگر در بعضى موارد تقيه نمىشد، حكام ستمگر ريشۀ مذهب را قطع مىكردند.
و اما دلالت حديث شريف بر ولايت فقيه نبايد جاى ترديد باشد، زيرا خلافت همان جانشينى در تمام شئون نبوت است؛ و جملۀ «اللّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَائي» دست كم از جملۀ «عليٌّ خَلِيفَتي»(3)ندارد. و معنى خلافت در آن، غير معنى خلافت در دوم نيست.
1) . الأعراف (7) : 103؛ يونس (10) : 75 - 85؛ طه (20) : 24 و 43؛ المؤمنون (23) : 45 - 47؛ النازعات (79) : 17.
2) . وسائل الشيعة، ج 16، ص 267، «كتاب الأمر والنهي»، «أبواب الأمر والنهي»، باب 39، و ج 17، ص 177، «كتاب التجارة»، «أبواب ما يكتسب به»، باب 42.
3) . ر.ك: بحار الأنوار، ج 38، ص 98، حديث 16، 18، 36، 47، 54، 77، 81، 96، 97 و 123.
و جملۀ «الَّذينَ يَأْتُونَ مِنْ بَعدِي وَيَروُون حَدِيثِي» معرفى خلفاست، نه معنى خلافت؛ زيرا معنى خلافت در صدر اسلام امر مجهولى نبود كه محتاج بيان باشد؛ و سائل نيز معنى خلافت را نپرسيد، بلكه اشخاص را خواست معرفى فرمايد و ايشان با اين وصف معرفى فرمودند. جاى تعجب است كه هيچ كس از جملۀ «عليٌّ خليفتي» يا «الأئمّةُ خُلَفائي»(1)«مسألهگويى» نفهميده، و استدلال براى خلافت و حكومت ائمه به آن شده است، لكن در جملۀ «خلفائي» كه رسيدهاند توقف نمودهاند. و اين نيست مگر به واسطۀ آنكه گمان كردهاند خلافت رسولاللّه محدود به حد خاصى است، يا مخصوص به اشخاص خاصى، و چون ائمه علیهم السلام ، هر يك خليفه هستند، نمىشود پس از ائمه علما فرمانروا و حاكم و خليفه باشند؛ و بايد اسلام بىسرپرست و احكام اسلام تعطيل باشد! و حدود و ثغور اسلام دستخوش اعداى دين باشد! و آن همه كجروى رايج شود كه اسلام از آن برى است.
مُحمّد بنُ يَحيى ، عن أحمد بن مُحمّد ، عن ابن محبوبٍ ، عن عليِّ بن أبي حمزةَ ، قال سمعتُ أبا الحسن موسى بنَ جعفر علیهماالسلام ، يقول : «إذا ماتَ المُؤمِنُ ، بَكَتْ عَلَيْهِ الملائِكةُ وَبِقاعُ الأْرْضِ التي كانَ يَعْبُدُ اللّهَ عَلَيْها ، وَأبْوابُ السَّماء التي كانَ يُصْعَدُ فيها بِأعْمالِهِ ؛ وَثُلِمَ في الإسلامِ ثُلْمَةٌ لا يَسُدُّها شَيْءٌ ، لأنَّ المُؤمِنينَ الفُقَهاءَ حُصُونُ الاْءِسْلامِ كَحِصْنِ سُورِ المَدِينَةِ لَها» (2).
مىگويد از امام موسى بن جعفر الصادق علیه السلام شنيدم كه مىفرمود: «هرگاه مؤمن (يا فقيه مؤمن) بميرد، فرشتگان بر او مىگريند و قطعات زمينى كه بر آن به پرستش خدا
بر مىخاسته و درهاى آسمان كه با اعمالش بدان فرا مىرفته است. و در (دژ) اسلام شكافى پديدار خواهد شد كه هيچ چيز آن را ترميم نمىكند، زيرا فقهاى مؤمن دژهاى اسلامند، و براى اسلام نقش حصار مدينه را براى مدينه دارند».
در همين باب از كتاب كافى روايت ديگرى هست كه به جاى «إذا مَات المُؤمنُ» جملۀ «إذا مَات المُؤمنُ الفَقيهُ» دارد(1). در حالى كه صدر روايتى كه نقل كرديم كلمۀ «الفقيه» را ندارد، لكن از ذيل آنكه تعليل مىفرمايد به: «لأنَّ المُؤمِنينَ الفُقهاء» معلوم مىشود كلمۀ «فقيه» از بالاى روايت افتاده باشد. مخصوصاً با مناسبتى كه از «ثُلِمَ في الإسلامِ» «حصن»، و مانند آن استفاده مىشود كه تمام مناسب با فقهاست.
اينكه مىفرمايد: «مؤمنان فقيه دژهاى اسلامند» در حقيقت فقها را موظف و مأمور مىكند كه نگهبان باشند، و از عقايد و احكام و نظامات اسلام نگهبانى كنند. بديهى است اين فرمايش امام به هيچ وجه جنبۀ تشريفات ندارد. مثل تعارفاتى نيست كه به هم مىكنيم. من به شما «شريعتمدار» مىگويم، و شما به من «شريعتمدار» مىگوييد! يا مثل اينكه پشت پاكت به هم مىنويسيم: حضرت مستطاب حجهالاسلام. اگر فقيه كنج منزل بنشيند و در هيچ امرى از امور دخالت نكند، نه قوانين اسلام را حفظ كند، نه احكام اسلام را نشر دهد، نه دخالت در امور اجتماعى مسلمانان كند، و نه اهتمام به امور مسلمين داشته باشد، به او «حصن الاسلام» گفته مىشود؟ او حافظ اسلام است؟ اگر رئيس حكومتى به صاحب منصب يا سردارى بگويد: برو فلان ناحيه را حفظ كن و حافظ آن ناحيه باش، وظيفۀ نگهبانى او اجازه مىدهد كه برود خانه بخوابد تا دشمن
1) . الكافي، ج 1، ص 38، «كتاب فضل العلم»، «باب فقد العلماء»، حديث 2.
بيايد آن ناحيه را از بين ببرد؟ يا به هر نحوى كه مىتواند بايد در حفظ آن ناحيه جديت كند؟ اگر بگوييد كه ما بعضى احكام اسلام را حفظ مىكنيم، من از شما سؤال مىكنم:
آيا حدود را جارى و قانون جزاى اسلام را اجرا مىكنيد؟
نه.
شكافى در اينجا ايجاد گرديد و در هنگامى كه شما وظيفۀ نگهبانى داشتيد، قسمتى از ديوار خراب شد.
مرزهاى مسلمين و تماميت ارضى وطن اسلامى را حفظ مىكنيد؟
نه، كار ما دعاگويى است!
قسمت ديگر ديوار هم فرو ريخت.
شما از ثروتمندان حقوق فقرا را مىگيريد و به آنان مىرسانيد؟ چون وظيفۀ اسلامى شما اين است كه بگيريد و به ديگران بدهيد.
نه، اينها مربوط به ما نيست. ان شاء اللّه ديگران مىآيند انجام مىدهند!
ديوار ديگر هم خراب شد. شما مانديد مثل شاه سلطان حسين و اصفهان! (1)اين چه «حصنى» است كه هر گوشهاى را به آقاى «حصن الاسلام» عرضه بداريم عذرخواهى مىكند! آيا معنى «حصن» همين است؟
اينكه فرمودهاند «فقها حصون اسلامند» يعنى مكلفند اسلام را حفظ كنند، و زمينهاى را فراهم آورند كه بتوانند حافظ اسلام باشند. و اين از اهمّ واجبات است. و از واجبات مطلق مىباشد نه مشروط(2). و از جاهايى است كه فقهاى اسلام بايد دنبالش
1) . مقصود حسين اول، فرزند سليمان اول (1135 ه . ق) آخرين پادشاه سلسلۀ صفويه است كه شاهى نالايق و بىكفايت بود. وى در 1105 به سلطنت رسيد. در زمان او محمود افغان به اصفهان لشكر كشيد. سلطان حسين به اميد آنكه وى از اصفهان صرفنظر كند فرحآباد و جلفا را به او تسليم كرد، اما محمود به اصفهان بىدفاع حمله آورد و آن را تصرف كرد و سلطان بىتدبير را به قتل رساند.
2) . اگر وجوب يك واجب نسبت به چيزى مشروط نباشد، «واجب مطلق» خواهد بود نسبت بدان چيز؛ مانند: وجوب نماز نسبت به وضو و هرگاه وجوب واجب نسبت به چيزى مشروط باشد، «واجب مشروط» خواهد بود نسبت به همان چيز؛ مانند: وجوب حج نسبت به استطاعت.
بروند، حوزههاى دينى بايد به فكر باشند و خود را مجهز به تشكيلات و لوازم و قدرتى كنند كه بتوانند اسلام را به تمام معنا نگهبانى كنند، همانگونه كه خود رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه علیهم السلام حافظ اسلام بودند و عقايد و احكام و نظامات اسلام را به تمام معنا حفظ مىكردند.
ما تمام جهات را كنار گذاشتهايم، و مقدارى از احكام را گرفته، خلفاً عن سلف(1)، مباحثه مىكنيم. بسيارى از احكام اسلام جزء علوم غريبه(2)شده است! اصلاً اسلام غريب است. از آن فقط اسمى مانده است. تمام جزاييات اسلام، كه بهترين قانون جزايى است كه براى بشر آمده، الآن بهكلى فراموش شده، ولم يبق إلاّ اسمه(3).
تمام آيات شريفه كه براى جزاييات و حدود آمده است لم يبق إلاّ قرائته ما قرائت مىكنيم: (الزَّانِيَةُ وَالزَّانِى فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ) (4)اما تكليف نداريم. فقط بايد قرائت كنيم تا قرائت ما خوب شود و از مخرج ادا كنيم! اما اينكه واقعيتهاى اجتماعى چگونه است، و جامعۀ اسلامى در چه حالى است، و فحشا و فساد چگونه رواج پيدا كرده، و حكومتها مؤيد و پشتيبان زناكاران هستند، به ما مربوط نيست! ما فقط بفهميم كه براى زن و مرد زناكار اين مقدار حد تعيين شده است، ولى جريان حد و اجراى قانون مبارزه با زنا به عهدۀ چه كسى مىباشد، به ما ربطى ندارد!
1) . نسلى بعد از نسلى.
2) . علومى كه از نيروهاى فوق طبيعى مكتوم يا اسرار آميز بحث مىكنند؛ مانند علوم سحر، رمل، جفر، تسخير ارواح، تسخير جن.
3) . اشاره است به سخن نبى اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم و اميرالمؤمنين عليهالسلام كه: «سَيَأْتي عَلى أُمَّتي زَمانٌ لا يَبْقى مِنَ القُرآنِ إلاّ رَسْمُهُ وَلا مِنَ الاْءسلامِ إلاّ اسْمُهُ...»؛ «روزگارى براى امت من خواهد آمد كه از قرآن جز نشانهاى و از اسلام جز نامى باقى نماند». بحار الأنوار، ج 2، ص 109، حديث 14؛ نهج البلاغة، ص 540، حكمت 369.
4) . «هر يك از زن و مرد زناكار را صد تازيانه بزنيد». النور (24) : 2.
مىپرسم آيا رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم اينطور بودند؟ قرآن را مىخواندند و كنار مىگذاشتند و به حدود و اجراى قانون كارى نداشتند؟ خلفاى بعد از رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم بنايشان بر اين بود كه مسائل را دست مردم بدهند و بگويند با شما كارى نداريم؟ يا به عكس، حدود معين كرده بودند و شلاق مىزدند و رجم مىكردند، حبس ابد مىكردند، نفى بلد مىكردند؟ به فصل «حدود» و «ديات» اسلام رجوع كنيد، مىبينيد همۀ اينها از اسلام است، و اسلام براى اين امور آمده است. اسلام آمده تا به جامعه نظم بدهد، امامت اعتبارى و حكومت براى تنظيم امور جامعه است.
ما مكلف هستيم كه اسلام را حفظ كنيم. اين تكليف از واجبات مهم است؛ حتى از نماز و روزه واجبتر است. همين تكليف است كه ايجاب مىكند خونها در انجام آن ريخته شود. از خون امام حسين علیه السلام كه بالاتر نبود، براى اسلام ريخته شد.
و اين روى همان ارزشى است كه اسلام دارد. ما بايد اين معنا را بفهميم، و به ديگران هم تعليم بدهيم. شما در صورتى خلفاى اسلام هستيد كه اسلام را به مردم بياموزيد. و نگوييد بگذار تا امام زمان علیه السلام بيايد. شما نماز را هيچ وقت مىگذاريد تا وقتى امام زمان علیه السلام آمد بخوانيد؟ حفظ اسلام واجبتر از نماز است. منطق حاكمِ خمين را نداشته باشيد كه مىگفت: بايد معاصى را رواج داد تا امام زمان علیه السلام بيايد! اگر معصيت رواج پيدا نكند، حضرت ظهور نمىكند! اينجا ننشينيد فقط مباحثه كنيد؛ بلكه در ساير احكام اسلام مطالعه كنيد؛ حقايق را نشر دهيد؛ جزوه بنويسيد و منتشر كنيد. البته مؤثر خواهد بود. من تجربه كردهام كه تأثير دارد.
عليّ عن أبيه ، عن النَّوفَلي ، عن السَكُوني ، عن أبي عبداللّه علیه السلام ، قال : «قال رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم : الفُقَهاءُ أُمَناءُ الرُّسُلِ ما لَمْ يَدْخُلوُا في الدُّنيا . قِيلَ يا رَسول اللّه وَما دُخولُهم في الدُّنيا؟ قالَ : اتِّباعُ السُّلْطَانِ . فَإذا فَعَلوُا ذلِكَ ، فَاحذَرُوهُمْ عَلى ديِنِكُمْ» (1).
رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم مىفرمايد: «فقها امين و مورد اعتماد پيامبرانند تا هنگامى كه وارد (مطامع و لذايذ و ثروتهاى نارواى) دنيا نشده باشند. گفته شد: اى پيغمبر خدا، وارد شدنشان به دنيا چيست». مىفرمايد: «پيروى كردن قدرت حاكمه. بنابراين اگر چنان كردند، بايستى از آنها بر دينتان بترسيد و پرهيز كنيد».
بررسى تمام اين روايت محتاج به بحث طولانى است، ما فقط دربارۀ جملۀ «الفُقهاءُ اُمناءُ الرُّسُل» كه مورد نظر و مربوط به «ولايت فقيه» مىباشد، صحبت مىكنيم. ابتدا بايد ديد پيغمبران چه وظايف و اختيارات و شغلى دارند، تا معلوم شود فقها، كه مورد اعتماد و امانتدار ايشان هستند، چه وظايفى بر عهده دارند.
به حكم عقل و ضرورت اديان، هدف بعثت و كار انبيا علیهم السلام تنها مسألهگويى و بيان احكام نيست. اينطور نيست كه مثلاً مسائل و احكام از طريق وحى به
1) . الكافي، ج 1، ص 46، «كتاب فضل العلم»، «باب المستأكل بعلمه والمباهى به»، حديث 5. اين از جمله رواياتى است كه مرحوم نراقى ذكر كرده؛ و مرحوم نورى در كتاب مستدرك الوسائل، أبواب ما يكتسب به، باب 38، روايت 8، از كتاب نوادر راوندى به سند صحيح از امام هفتم عليهالسلام و نيز در «أبواب صفات قاضى»، باب 11، حديث 5، از كتاب دعائم الإسلام از امام ششم عليهالسلام آورده است. روايتى هم در كتاب الكافي (ج 1، ص 33، «كتاب فضل العلم»، «باب صفة العلم وفضله»، حديث 5) هست به اين مضمون: عن أبي عبداللّه عليهالسلام، قال: «العُلماء أُمَناءُ وَالأتقياءُ حُصُونٌ، والأَوصياءُ سادَةٌ» يعنى: «علما امينند و افراد متقى مرزبانند و اوصيا رهبر و مهترند».
رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم رسيده باشد، و آن حضرت و حضرت اميرالمؤمنين و ساير ائمه علیهم السلام مسأله گوهايى باشند كه خداوند آنان را تعيين فرموده تا مسائل و احكام را بدون خيانت براى مردم نقل كنند؛ و آنان نيز اين امانت را به فقها واگذار كرده باشند تا مسائلى را كه از انبيا گرفتهاند بدون خيانت به مردم برسانند، و معناى «الفُقهاءُ اُمناءُ الرُّسُل» اين باشد كه فقها در مسألهگفتن امين باشند.
در حقيقت، مهمترين وظيفۀ انبيا علیهم السلام برقرار كردن يك نظام عادلانۀ اجتماعى از طريق اجراى قوانين و احكام است، كه البته با بيان احكام و نشر تعاليم و عقايد الهى ملازمه دارد. چنانكه اين معنا از آيۀ شريفه به وضوح پيدا است: (لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسطِ)(1). هدف بعثتها، به طور كلى، اين است كه مردمان بر اساس روابط اجتماعى عادلانه نظم و ترتيب پيدا كرده، قد آدميت راست گردانند. و اين با تشكيل حكومت و اجراى احكام امكانپذير است. خواه نبى خود موفق به تشكيل حكومت شود، مانند رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم ، و خواه پيروانش پس از وى توفيق به تشكيل حكومت و برقرارى نظام عادلانۀ اجتماعى را پيدا كنند.
خداوند متعال كه در باب «خمس» مىفرمايد: (وَاعْلَمُوا أَ نَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَىْءٍ فَأَنَّ للّهِِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُرْبَى . . .)(2). يا دربارۀ «زكات» مىفرمايد: (خُذْ مِنْ أَمُوَالِهِمْ صَدَقَةً . . .) (3)يا دربارۀ «خراجات» دستوراتى صادر مىفرمايد، در حقيقت رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم را نه براى فقط بيان اين احكام براى مردم، بلكه براى اجراى آنها موظف
1) . «به درستى كه پيامبران خود را با نشانههاى روشن فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم عدالت را به پا دارند». الحديد (57) : 25.
2) . «پس بدانيد از هر آنچه غنيمت برديد، يك پنجم آن براى خدا و پيامبر و نزديكان وى و يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان است». الأنفال (8) : 41.
3) . «از اموالشان صدقه بگير». التوبة (9) : 103.
مىكند. همان طور كه بايد اينها را ميان مردم نشر دهد، مأمور است كه اجرا كند؛ مالياتهايى نظير خمس و زكات و خراج را بگيرد و صرف مصالح مسلمين كند؛ عدالت را بين ملتها و افراد مردم گسترش دهد؛ اجراى حدود و حفظ مرز و استقلال كشور كند؛ و نگذارد كسى ماليات دولت اسلامى را حيف و ميل نمايد.
اينكه خداوند رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم را رئيس قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است: (أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ)(1). مراد اين نبوده كه اگر پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم مسأله گفت، قبول كنيم و عمل نماييم. عمل كردن به احكام، اطاعت خداست. همۀ كارهاى عبادى و غير عبادى كه مربوط به احكام است اطاعت خدا مىباشد. متابعت از رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم عمل كردن به احكام نيست، مطلب ديگرى است. البته اطاعت رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم به يك معنا اطاعت خداست، چون خدا دستور داده از پيغمبرش اطاعت كنيم. اگر رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم ، كه رئيس و رهبر جامعۀ اسلامى است، امر كند و بگويد همه بايد با سپاه اسامه(2)به جنگ بروند، كسى حق تخلف ندارد(3).
اين، امر خدا نيست، بلكه امر رسول است. خداوند حكومت و فرماندهى را به آن حضرت واگذار كرده است، و حضرت هم بنابر مصالح به تدارك و بسيج سپاه مىپردازد؛ والى و حاكم و قاضى تعيين مىكند، يا بركنار مىسازد.
1) . «خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و كسانى را از بين خودتان كه ولىّ امر هستند اطاعت كنيد». النساء (4) : 59.
2) . اسامة بن زيد بن حارثه (54 ه .ق ) در اسلام به دنيا آمد، پدر و مادرش هر دو از بندگان آزاد شدۀ پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلمبودند. ايشان در آخرين سال حيات خود (سال دهم هجرى) اسامه را در حالى كه بيش از بيست سال نداشت به فرماندهى سپاهى از مهاجر و انصار برگزيد كه به سوى شام و فلسطين (روم) گسيل شده بودند.
3) . اشاره است به سخن پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم در وقت روانه كردن سپاه همراه اسامه كه فرمود: «جَهِّزوا جَيشَ أُسامَةَ، لَعَنَ اللّهُ مَن تَخَلَّفَ عَنه»، «لشكر اسامه را ساز و برگ آماده كنيد، خدا لعنت كند كسى را كه با اين لشكر همراهى نكند». الملل والنحل، ج 1، ص 29، مقدمۀ چهارم.
و دفاع از كشور ودادرسى و قضاوت مورد اعتماد پيامبرند بنابراين «الفُقَهاءُ اُمَناءُ الرسُلِ» يعنى كليۀ امورى كه به عهدۀ پيغمبران است، فقهاى عادل موظف و مأمور انجام آنند. گرچه «عدالت» اعم از «امانت» است و ممكن است كسى در امور مالى امين باشد اما در عين حال عادل نباشد، لكن مراد از «اُمناء الرسل» كسانى هستند كه از هيچ حكمى تخلف نكنند، و پاك و منزه باشند، چنانكه در ذيل حديث مىفرمايد: «مَا لَم يَدخُلُوا في الدُنيا». يعنى تا هنگامى كه به منجلاب دنياطلبى درنيامدهاند. پس اگر فقيهى در فكر جمعآورى مال دنيا باشد، عادل نيست و نمىتواند امين رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و مجرى احكام اسلام باشد. فقط فقهاى عادلند كه احكام اسلام را اجرا كرده نظامات آن را مستقر مىگردانند، حدود و قصاص را جارى مىنمايند، حدود و تماميت ارضى وطن مسلمانان را پاسدارى مىكنند. خلاصه، اجراى تمام قوانين مربوط به حكومت به عهدۀ فقهاست: از گرفتن خمس و زكات و صدقات و جزيه و خراج، و صرف آن در مصالح مسلمين، تا اجراى حدود و قصاص - كه بايد تحت نظر مستقيم حاكم باشد و ولىّ مقتول هم بدون نظارت او نمىتواند عمل كند - حفظ مرزها، و نظم شهرها همه و همه.
همانطور كه پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم مأمور اجراى احكام و برقرارى نظامات اسلام بود و خداوند او را رئيس و حاكم مسلمين قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است، فقهاى عادل هم بايستى رئيس و حاكم باشند، و اجراى احكام كنند و نظام اجتماعى اسلام را مستقر گردانند.
چون حكومت اسلام حكومت قانون است، قانونشناسان، و از آن بالاتر دينشناسان؛ يعنى فقها، بايد متصدى آن باشند. ايشان هستند كه بر تمام امور اجرايى و ادارى و برنامهريزى كشور مراقبت دارند. فقها در اجراى احكام الهى امين هستند. در اخذ ماليات، حفظ مرزها، اجراى حدود امينند. نبايد بگذارند قوانين اسلام معطل بماند، يا در اجراى آن كم و زياد شود.
اگر فقيه بخواهد شخص زانى را حد بزند، با همان ترتيب خاص كه معين شده بايد بياورد در ميان مردم، و صد تازيانه بزند. حق ندارد يك تازيانه اضافه بزند، يا ناسزا بگويد، يك سيلى بزند، يا يك روز او را حبس كند. همچنين، اگر به اخذ ماليات پرداخت، بايد روى موازين اسلام؛ يعنى بر وفق قانون اسلام، عمل كند. حق ندارد يك شاهى اضافه بگيرد. نبايد بگذارد در بيتالمال هرج و مرج واقع شود، و يك شاهى ضايع گردد. اگر فقيهى بر خلاف موازين اسلام كارى انجام داد، «نعوذ باللّه» فسقى مرتكب شد، خود به خود از حكومت منعزل است، زيرا از امانتدارى ساقط شده است.
حاكم در حقيقت قانون است. همه در امان قانونند، در پناه قانون اسلامند. مردم و مسلمانان در دايرۀ مقررات شرعى آزادند؛ يعنى بعد از آنكه طبق مقررات شرعى عمل كردند، كسى حق ندارد بگويد اينجا بنشين يا آنجا برو. اين حرفها در كار نيست. آزادى دارند و حكومت عدل اسلامى چنين است. مثل اين حكومتها نيست كه امنيت را از مردم سلب كردهاند. هر كس در خانۀ خود مىلرزد كه شايد الآن بريزند و كارى انجام دهند. چنانكه در حكومت معاويه و حكومتهاى مانند آن امنيت را از مردم سلب نموده و مردم امان نداشتند. به تهمت يا صرف احتمال مىكشتند، تبعيد مىكردند، و حبس مىكردند - حبسهاى طويل المدة - چون حكومت اسلامى نبود.
هرگاه حكومت اسلامى تأسيس شود، همه در سايۀ قانون با امنيت كامل به سر مىبرند، و هيچ حاكمى حق ندارد بر خلاف مقررات و قانون شرع مطهر قدمى بردارد.
پس، معناى «امين» اين است كه فقها تمام امورى را كه اسلام مقرر داشته به طور امانت اجرا كنند، نه اينكه تنها مسأله بگويند. مگر امام مسألهگو بود و تنها بيان قانون مىكرد؟ مگر پيامبران مسألهگو بودند تا فقها در مسألهگويى امين آنها باشند؟ البته مسألهگويى و بيان قوانين هم يكى از وظايف فقهى است، لكن اسلام به قانون نظر آلى دارد؛ يعنى آن را آلت و وسيلۀ تحقق عدالت در جامعه مىداند، وسيلۀ اصلاح اعتقادى و اخلاقى و تهذيب انسان مىداند. قانون براى اجرا و برقرار شدن نظم اجتماعى عادلانه به منظور پرورش انسان مهذب است. وظيفۀ مهم پيغمبران اجراى احكام بوده، و قضيۀ نظارت و حكومت مطرح بوده است.
روايت حضرت رضا علیه السلام را خواندم كه «لَو لَم يَجعَل لَهُم إماماً قَيِّماً أميناً حَافِظاً مُستَودِعاً ، لَدَرَسَتِ المِلَّةُ . . .»(1)به طور قضيۀ كلى مىفرمايد: براى مردم امامِ قيّمِ حافظِ امين لازم است. و در اين روايت مىفرمايد: فقها اُمناء رسل هستند. از اين صغرا و كبرا(2)برمىآيد كه فقها بايد رئيس ملت باشند، تا نگذارند اسلام مندرس شود و احكام آن تعطيل شود. چون فقهاى عادل در كشورهاى مسلماننشين حكومت نداشته و ولايتشان برقرار نشده، اسلام مندرس گشته و احكام آن تعطيل شده است، فرمايش حضرت رضا علیه السلام به تحقق پيوسته است. تجربه صحت آن را بر همه ثابت كرده است.
اكنون اسلام مندرس نشده است؟ اكنون كه در بلاد اسلامى احكام اسلام اجرا
1) . علل الشرائع، ص 253، حديث 9؛ عيون أخبار الرضا، ج 2، ص 101، حديث 1؛ بحار الأنوار، ج 6، ص 60، حديث 1.
2) . مراد حضرت امام رحمهالله از صغرا و كبرا به ترتيب، اين دو جمله است: «فقها اُمناء رسل هستند» و «براى مردم، امام قيّم حافظ امين لازم است» يعنى با علم به اينكه فقها امين پيامبرانند و رهبر مردم هم بايد فردى امين باشد نتيجه مىگيريم كه سررشته امور را فقيهان بايد به دست گيرند.
نمىگردد، حدود جارى نمىشود، احكام اسلام حفظ نشده، نظام اسلام از بين رفته، هرج و مرج و عنانگسيختگى متداول شده، اسلام مندرس نيست؟ آيا اسلام همين است كه در كتابها نوشته شود؟ مثلاً در كافى نوشته و كنار گذاشته شود؟ اگر در خارج احكام اجرا نشد، و حدود جارى نگشت، دزد به سزاى خود نرسيد، غارتگران و ستمگران و مختلسين به كيفر نرسيدند، و ما فقط قانون را گرفتيم و بوسيديم و كنار گذاشتيم، قرآن را بوسيديم و حفظ كرديم، و شبهاى جمعه سورۀ «ياسين» خوانديم، اسلام حفظ شده است؟
چون بسيارى از ما فكر نكرديم كه ملت اسلام بايد با حكومت اسلامى اداره و منظم شود، كار به اينجا رسيد كه نه تنها نظم اسلام در كشورهاى اسلامى برقرار نيست و قوانين ظالمانه و فاسد كننده به جاى قانون اسلام اجرا مىشود، بلكه برنامههاى اسلام در ذهن خود آقايان علما هم كهنه شده، بهطورى كه وقتى صحبت مىشود، مىگويند «الفُقَهاءُ اُمناءُ الرسُل» يعنى در گفتن مسائل امين هستند. آيات قرآن را نشنيده مىگيرند، و آن همه روايات را كه دلالت دارد بر اينكه در زمان غيبت علماى اسلام «والى» هستند تأويل مىكنند كه مراد «مسأله گويى» است. آيا امانتدارى اينطور است؟ آيا امين لازم نيست كه نگذارد احكام اسلام تعطيل شود، و تبهكاران بدون كيفر بمانند؟ نگذارد در مالياتها و درآمدهاى كشور اينقدر هرج و مرج و حيف و ميل واقع شود و چنين تصرفات ناشايسته بشود؟ بديهى است كه اينها امين لازم دارد. و وظيفۀ فقهاست كه امانتدارى كنند. و در اين صورت امين و عادل خواهند بود.
عن مُحمّد بن يَحيى ، عن مُحمّد بن أحمد ، عن يعقوب بْنِ يزيدَ ، عن يحيى بن المبارك ، عن عبداللّه بْنِ جَبَلة ، عن أبي جَميلة ، عن إسحاقِ بن عمّارِ ، عنْ أبي عَبْداللّه علیه السلام قال : «قالَ
أميرُالمُؤْمنين صَلَواتُ اللّه عَليْهِ ، لِشُرَيْحٍ : يا شُرَيْحُ قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لا يَجْلِسُهُ (ماجلسه)(1)إلاّ نَبيٌّ اَوْ وَصِيُّ نَبِيٍّ أوْ شَقيٌّ» (2).
حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام خطاب به شريح مىفرمايد: «تو بر مقام و منصبى قرار گرفتهاى كه جز نبى يا وصى نبى و يا شقى كسى بر آن قرار نمىگيرد».
و شريح چون نبى و وصى نبى نيست، شقى بوده است كه بر مسند قضاوت نشسته است. شريح(3)كسى است كه در حدود 50 - 60 سال منصب قضاوت را در كوفه عهدهدار بود، و از آن آخوندهايى كه به واسطۀ تقرب به دستگاه معاويه حرفهايى زده و فتواهايى صادر كرده، و برخلاف حكومت اسلامى قيام كرده است. حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام در دوران حكومت خود هم نتوانست او را عزل كند، رجّاله نگذاشتند، و به عنوان اينكه «شيخين» او را نصب كردهاند و شما بر خلاف آنان عمل نكنيد، او را بر حكومت عدل آن حضرت تحميل كردند. منتها حضرت نمىگذاشتند برخلاف قانون دادرسى كند.
از روايت برمىآيد كه تصدى منصب قضا با پيغمبر صلی الله علیه و آله وسلم يا وصى اوست. در اين كه فقهاى عادل به حسب تعيين ائمه علیهم السلام منصب قضا (دادرسى) را دارا هستند و منصب قضا از مناصب فقهاى عادل است، اختلافى نيست. برخلاف مسألۀ
1) . بنابر نقل مرحوم صدوق در من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 4، حديث 8.
2) . الكافي، ج 7، ص 406، «كتاب القضاء والأحكام»، «باب أنّ الحكومة إنّما للإمام»، حديث 2؛ وسائل الشيعة، ج 27، ص 17، «كتاب القضاء»، «أبواب صفات القاضي»، باب 3، حديث 2.
3) . ابو اُميّه، شريح بن حارث كندى (78 ه .ق) اصل او از يمن بود و پيش از ظهور اسلام به دنيا آمد. پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم را درك نكرد و به همين دليل در شمار صحابه از او ياد نمىشود. در عهد عمر و عثمان و حضرت امير و معاويه قاضى كوفه بود. گويند در واقعۀ عاشورا جانب ابن زياد را گرفت و مردم را به قيام عليه امام فرا خواند.
«ولايت»(1)كه بعضى مانند مرحوم نراقى(2)، و از متأخرين مرحوم نائينى(3)، تمام مناصب و شئون اعتبارى امام را براى فقيه ثابت مىدانند(4)، و بعضى نمىدانند. اما اينكه منصب قضاوت متعلق به فقهاى عادل است، محل اشكال نيست و تقريباً از واضحات است.
نظر به اينكه فقها مقام نبوت را دارا نمىباشند، و شكى نيست كه «شقى» هم نيستند، بالضروره بايد بگوييم كه «اوصيا» يعنى جانشينان رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم مىباشند.
منتها از آنجا كه غالباً وصى نبى را عبارت از وصى دست اول و بلافصل گرفتهاند، لذا به اين گونه روايات اصلاً تمسك نشده است. لكن حقيقت اين است كه دايرۀ مفهوم «وصى نبى» توسعه دارد و فقها را هم شامل مىشود، البته وصى بلافصل، حضرت امير علیه السلام است، و بعد از او ائمه علیهم السلام مىباشند، و امور مردم به آنان محوّل شده است.
تصور نشود كه منصب حكومت يا قضا براى حضرات ائمه علیهم السلام شأنى بوده است. زمامدارى فقط از جهت اينكه بتوانند حكومت عدل را برپا كنند و عدالت اجتماعى را
1) . مراد از «ولايت» در اينجا حق حكومت يعنى ولايت بر اموال و جانهاست.
2) . احمد بن محمد مهدى بن ابىذر نراقى (1245 ه .ق) فقيه و محدّث و رجالى و رياضىدان و استاد در فنون و علوم عقلى به زهد و تقوا مشهور بود. بيشتر علوم را از محضر پدر خود ملا محمد مهدى نراقى، استفاده كرد. نيز نزد سيدمهدى بحرالعلوم و شيخ جعفر كاشف الغطاء تلمذ جست. وى استاد شيخ انصارى و سيد محمد شفيع جابلقى است. از آثار اوست: معراج السعادة، مفتاح الأحكام، عوائد الأيّام، منهاج الوصول إلى علم الاُصول، مستند الشيعة و ديوان شعر فارسى.
3) . ميرزا حسين (يا محمد حسين) بن عبدالرحيم نائينى نجفى (1273 - 1355 ه .ق) فقيه، اصولى، حكيم، و از مراجع بزرگ شيعه. تحصيلات خود را در نائين آغاز و در اصفهان و سامرا به پايان رسانيد. بعد از اعلام مشروطيت در ايران كتاب تنزيه الملة و تنبيه الاُمة را نگاشت كه با تقريظ آخوند خراسانى انتشار يافت. پس از فوت شيخ محمدتقى شيرازى، شاگرد آخوند، مرجعيت عامّه شيعه در انحصار مرحوم نائينى و سيدابوالحسن اصفهانى درآمد. از آثار اوست: رسالة الصلاة في المشكوك، رساله أحكام الخلل في الصلاة، رسالة في قاعدة نفي الضرر، التعليقة على العروة الوثقى.
4) . عوائد الأيام، ص 536 - 539؛ منية الطالب، ج 2، ص 236 - 240.
بين مردم تطبيق و تعميم دهند، قابل اهميت بوده است. لكن مقامات روحانى ائمه علیهم السلام كه فوق ادراك بشر مىباشد، به نصب و جعل مربوط نيست. چنانچه اگر رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم حضرت امير علیه السلام را وصى هم قرار نمىداد، مقامات معنوى آن حضرت محفوظ بود. اين مقام حكومت و منصب نيست كه به انسان شأن و منزلت معنوى مىدهد، بلكه اين منزلت و مقام معنوى است كه انسان را شايسته براى حكومت و مناصب اجتماعى مىسازد.
در هر حال، از روايت مىفهميم كه «فقها» اوصياى دست دوم رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم هستند، و امورى كه از طرف رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم به ائمه علیهم السلام واگذار شده، براى آنان نيز ثابت است، و بايد تمام كارهاى رسول خدا را انجام دهند؛ چنانكه حضرت امير علیه السلام انجام داد.
روايت ديگر كه از ادلّه يا مؤيدات مطلب است و از حيث سند و دلالت از روايت اول(1)بهتر مىباشد، از طريق كلينى نقل شده. و از اين طريق ضعيف است(2).
لكن صدوق روايت را از طريق سليمان بن خالد(3)آورده كه صحيح و معتبر مىباشد(4).
روايت چنين است:
1) . منظور از «روايت اول» روايت قبلى است كه از اسحاق بن عمار مىباشد.
2) . زيرا در طريق كلينى، ابو عبداللّه المؤمن مىباشد كه تضعيف شده است.
3) . سليمان بن خالد بن دهقان بن نافله، قارى، فقيه، محدث و از اصحاب و معتمدان امام باقر عليهالسلامو امام صادق عليهالسلامبود.
4) . روايت «صحيح» روايتى را گويند كه تمامى راويان آن امامى و عادل و موثق باشند. و طريق صدوق به سليمان بن خالد چنانكه در مشيخه فقيه آمده است عبارتند از: پدر صدوق از سعد بن عبداللّه از ابراهيم بن هاشم از محمد بن ابى عمير از هشام بن سالم كه همگى امامى و مورد وثوقند از ميان آنان ابراهيم بن هاشم توثيق خاص ندارد، اما چون از مشاهير راويان امامى است توثيق وى محل ترديد نيست.
وعن عِدّة مِن أصحَابِنا ، عن سَهلِ بن زياد ، عن محمّد بن عيسى، عن أبي عبداللّه المُؤمِنِ ، عن ابنِ مُسكانَ ، عن سليمانَ بْنِ خالد ، عن أبي عبداللّه علیه السلام قال : «اتَّقُوا الحُكُومَةَ ، فَإنَّ الحُكُومَةَ إنَّما هِيَ للإمامِ العالِمِ بِالقَضاءِ العادِلِ فِي المُسلِمينَ ، لِنبيّ (كَنَبِيّ) أوْ وَصِيِّ نَبيٍّ» . (1)امام مىفرمايد: «از حكم كردن (دادرسى) بپرهيزيد، زيرا حكومت (دادرسى) فقط براى امامى است كه عالم به قضاوت (و آيين دادرسى و قوانين) و عادل در ميان مسلمانان باشد، براى پيغمبر است يا وصى پيغمبر».
ملاحظه مىكنيد كسى كه مىخواهد حكومت (دادرسى) كند، اولاً بايد امام باشد. در اينجا معناى لغوى «امام» كه عبارت از رئيس و پيشوا باشد مقصود است، نه معناى اصطلاحى. به همين جهت، نبى را هم امام دانسته است. اگر معناى اصطلاحى «امام» مراد بود، قيد «عالم» و «عادل» زايد مىنمود.
دوم، اينكه عالِم به قضا باشد. اگر امام بود لكن علم به قضا نداشت؛ يعنى قوانين و آيين دادرسى اسلام را نمىدانست، حق قضاوت ندارد.
سوم، اينكه بايد عادل باشد.
پس، قضا (دادرسى) براى كسى است كه اين سه شرط (يعنى رئيس و عالم و عادل بودن) را داشته باشد. بعد مىفرمايد كه اين شروط بر كسى جز نبى يا وصى نبى منطبق نيست.
قبلاً عرض كردم كه منصب قضا براى فقيه عادل است. و اين موضوع از ضروريات فقه است و در آن خلافى نيست. اكنون بايد ديد شرايط قضاوت در فقيه موجود است يا نه. بديهى است منظور «فقيه عادل» است، نه هر فقيهى. فقيه طبعاً عالم
1) . الكافي، ج 7، ص 406، «كتاب القضاء»، «باب أنّ الحكومة إنّما هي للإمام»، حديث 1؛ من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 4، حديث 7؛ وسائل الشيعة، ج 27، ص 17، «كتاب القضاء»، «أبواب صفات القاضي»، باب 3، حديث 3.
به قضاست، چون فقيه به كسى اطلاق مىشود كه نه فقط عالم به قوانين و آيين دادرسى اسلام، بلكه عالم به عقايد و قوانين و نظامات و اخلاق باشد؛ يعنى دينشناس به تمام معناى كلمه باشد. فقيه وقتى عادل هم شد، دو شرط را دارد. شرط ديگر اين بود كه امام يعنى رئيس باشد. و گفتيم كه فقيه عادل مقام امامت و رياست را براى قضاوت - به حسب تعيين امام علیه السلام - داراست. آن گاه امام علیه السلام حصر فرموده كه اين شروط جز بر نبى يا وصى نبى بر ديگرى منطبق نيست. فقها چون نبى نيستند پس وصى نبى يعنى جانشين او هستند. بنابراين، آن مجهول از اين معلوم به دست مىآيد كه «فقيه» وصى رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم است و در عصر غيبت، امام المسلمين و رئيسالملة مىباشد، و او بايد قاضى باشد، و جز او كسى حق قضاوت و دادرسى ندارد.
روايت سوم، توقيعى(1)است كه مورد استدلال واقع شده، و ما كيفيت استدلال را عرض مىكنيم:
في كتاب إكمال الدين وإتمام النِعْمَةِ(2)عن محمّد بن محمّد بن عِصام ، عن محمّد بن يعقوبَ ، عن إسحاقَ بن يعقوب ، قال : سَألتُ محمّدَ بنَ عُثْمانَ العَمرِي أن يُوصِلَ لي كتاباً قد سَألتُ فيه عن مسائِلَ أَشكَلَتْ عَلَيَّ . فَورَد التوقيعِ بِخطِّ مَولانا صاحبِ الزمان علیه السلام : «أمّا
1) . «توقيع» در لغت به معناى نشان نهادن بر روى نامه است و نشان و دستخط پادشاه را بر فرمان يا نامه نيز توقيع گويند. نامههاى معصومان عليهمالسلام به خصوص آنهايى كه از ناحيۀ مقدسه امام زمان شرف صدور يافته و يكى از نوّاب اربعه آن را ابلاغ كرده در كتابهاى تاريخ و حديث به «توقيعات» مشهور است.
2) . إكمال الدين وإتمام النعمة كه به نام «كمال الدين وتمام النعمة» شهرت يافته، از آثار شيخ صدوق (381 ه .ق ) است و دربارۀ غيبت امام زمان و مسائل مربوط به آن به نگارش درآمده است.
ما سَأَلْتَ عَنْهُ - أرْشَدَكَ اللّهُ وثَبَّتَكَ - . . . (إلى أن قال :) وَأمَّا الحَوادِثُ الواقِعَةُ ، فَارْجِعُوا فيها إلى رُواةِ حَديثِنا . فَإنَّهُم حُجَّتي عَلَيْكُم ، وَأَنا حُجّةُ اللّه . وَأمَّا مُحَمَّدُ بْنُ عُثمان العَمرِيٌّ ، فَرَضِيَ اللّهُ عَنْهُ وَعَنْ أَبيِه ، فَإنَّهُ ثِقَتي وَكِتابُهُ كِتابي» (1).
اسحاق بن يعقوب(2)، نامهاى براى حضرت ولى عصر مىنويسد، و از مشكلاتى كه برايش رخ داده سؤال مىكند. و محمد بن عثمان عمرى، نمايندۀ آن حضرت، نامه را مىرساند. جواب نامه به خط مبارك صادر مىشود كه «... در حوادث و پيشامدها به راويان حديث ما رجوع كنيد، زيرا آنان حجت من بر شمايند، و من حجت خدايم ...» منظور از «حوادث واقعه» كه در اين روايت آمده مسائل و احكام شرعيه نيست. نويسنده نمىخواهد بپرسد دربارۀ مسائل تازهاى كه براى ما رخ مىدهد چه كنيم. چون اين موضوع جزو واضحات مذهب شيعه بوده است و روايات متواتره دارد كه در مسائل بايد به فقها رجوع كنند(3). در زمان ائمه علیهم السلام هم به فقها رجوع مىكردند و از آنان مىپرسيدند. كسى كه در زمان حضرت صاحب سلام اللّه عليه، باشد و با نوّاب اربعه(4)روابط داشته باشد و به حضرت نامه بنويسد و جواب دريافت كند، به اين
1) . إكمال الدين، ص 484، باب 45، حديث 4.
2) . اسحاق بن يعقوب كلينى خود تصريح كرده است كه از طريق محمد بن عثمان عمرى پارهاى مسائل مشكل را بر امام عصر عرضه كرده و پاسخ گرفته است. در توقيع امام خطاب به او چنين عباراتى آمده: «أمّا ما سَأَلْتَ عَنْهُ أرْشَدَكَ اللّهُ وَثَبّتَكَ مِنْ أمْرِ المُنكرينَ لي مِنْ أهْلِ بَيْتِنا وبَني عَمِّنا... السَّلامُ عليكَ يا إسحاقَ بنَ يعقوبَ و على مَنِ اتّبَعَ الهُدى». اينگونه خطابها را از طرف امام دليل نبالت شأن و جلالت قدر او دانستهاند.
3) . صاحب وسائل الشيعة روايات مربوط به رجوع به فقها را در وسائل الشيعة، به خصوص در «كتاب القضاء»، «أبواب صفات القاضي»، باب 11، با الفاظ مختلف نقل كرده است.
4) . «نوّاب اربعه» عنوان چهار تن نايب ويژۀ امام زمان است كه در دورۀ غيبت صغرا (260 - 329) واسطه بين امام و شيعيان بودند. اين چهار تن عبارتند از: 1- ابو عمرو عثمان بن سعيد بن عمرو العمرى، از اصحاب و معتمدان امام هادى و امام عسكرى عليهماالسلام كه امام عسكرى عليهالسلام وى را نايب امام غايب معرفى فرمود. 2- ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد، از اصحاب و نايبان امام عسكرى عليهالسلامكه امام يازدهم و پدرش عثمان بن سعيد وى را از نايبان حضرت شمردند. وى در سال 304 يا 305 ه .ق وفات كرد و در بغداد در كنار مدفن پدر خود به خاك سپرده شد. 3- ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى كه وى را محمد بن عثمان به عنوان جانشين خود و نايب امام معرّفى كرد. 4- ابوالحسن على بن محمد السمرى كه وى را حسين بن روح به عنوان وكيل امام عليهالسلام شناساند. سمرى در نيمۀ شعبان سال 328 يا 329 وفات يافت. وى آخرين نايب آن حضرت بود.
موضوع توجه دارد كه در فراگرفتن مسائل به چه اشخاص بايد رجوع كرد.
منظور از «حوادث واقعه» پيشامدهاى اجتماعى و گرفتارىهايى بوده كه براى مردم و مسلمين روى مىداده است. و به طور كلى و سربسته سؤال كرده اكنون كه دست ما به شما نمىرسد، در پيشامدهاى اجتماعى بايد چه كنيم، وظيفه چيست. يا حوادثى را ذكر كرده، و پرسيده در اين حوادث به چه كسى رجوع كنيم. آنچه به نظر مىآيد اين است كه به طور كلى سؤال كرده، و حضرت طبق سؤال او جواب فرمودهاند كه در حوادث و مشكلات به روات احاديث ما؛ يعنى فقها، مراجعه كنيد. آنها حجت من بر شما مىباشند، و من حجت خدا بر شمايم.
«حجت خدا» يعنى چه؟ شما از كلمۀ «حجة اللّه» چه مىفهميد؟ يعنى خبر واحد حجت است؟(1)و اگر زراره(2)روايتى را نقل كرد حجت مىباشد؟ حضرت امام زمان
1) . خبر واحد آن است كه به حد تواتر نرسد؛ يعنى تعداد ناقلان آن به اندازهاى نباشد كه نوعاً مفيد قطع و يقين است. خبر واحد را در صورتى كه ناقلان آن مورد اعتماد باشند، «معتبر» گويند و در احكام شرعى مىتوان به آن استناد كرد. مقصود از «حجّيت خبر واحد» اين است كه عمل به آن واجب است. و اگر مطابق با واقع نباشد، عامل به آن معذور خواهد بود.
2) . عَبْد رَبهِ بن أعيَن شيبانى كوفى ملقّب به زراره (متوفى 150 ه.ق) از اصحاب بزرگ امام باقر و امام صادق عليهماالسلام، وى شيخ اهل حديث و از فقهاى اصحاب به شمار مىآيد. تمام علماى رجال او را توثيق كردهاند و از اصحاب اجماع شمردهاند و رواياتى از امام صادق عليهالسلامرسيده است كه حاكى است از آنكه آن حضرت وى را گرامى مىداشته است. كتابهاى الاستطاعة و الجبر به او منسوب است.
نظير زراره است كه اگر خبرى از رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم نقل كرد، بايد بپذيريم و عمل كنيم؟ اينكه مىگويند «ولىّ امر» حجت خداست، آيا در مسائل شرعيه حجت است كه براى ما مسأله بگويد؟ اگر رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم فرموده بود كه من مىروم، و اميرالمؤمنين علیه السلام حجت من بر شماست. شما از اين مىفهميديد كه حضرت رفتند، كارها همه تعطيل شد، فقط مسألهگويى مانده كه آن هم به حضرت امير علیه السلام واگذار شده است؟ يا اينكه «حجة اللّه» يعنى همان طور كه حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم حجت است و مرجع تمام مردم، خدا او را تعيين كرده تا در همۀ كارها به او رجوع كنند، فقها هم مسئول امور و مرجع عام تودههاى مردم هستند؟
«حجة اللّه» كسى است كه خداوند او را براى انجام امورى قرار داده است، و تمام كارها، افعال و اقوال او حجت بر مسلمين است. اگر كسى تخلف كرد، بر او احتجاج (و اقامه برهان و دعوى) خواهد شد. اگر امر كرد كه كارى انجام دهيد، حدود را اين طور جارى كنيد، غنايم، زكات و صدقات، را به چنين مصارفى برسانيد و شما تخلف كرديد، خداوند در روز قيامت بر شما احتجاج مىكند. اگر با وجود حجت، براى حل و فصل امور به دستگاه ظلم رجوع كرديد، خداوند در روز قيامت بر شما احتجاج خواهد كرد كه من براى شما حجت قرار دادم، چرا به ظلمه و دستگاه قضايى ستمگران مراجعه كرديد. خدا به وجود حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام بر متخلفين و آنها كه كجروى داشتند احتجاج مىكند، بر متصديان خلافت، بر معاويه، و خلفاى بنى اميه و بنى عباس و بر كسانى كه طبق خواستههاى آنان عمل مىكنند، احتجاج مىشود كه چرا زمام مسلمين را غاصبانه به دست گرفتيد. شما كه لياقت نداشتيد چرا مقام خلافت و حكومت را غصب كرديد.
خداوند حكام جور و هر حكومتى را كه برخلاف موازين اسلامى رفتار كند بازخواست مىكند كه چرا ظلم كرديد. چرا با اموال مسلمين هوسبازى كرديد. چرا جشن چند هزار ساله بر پا داشتى(1). چرا مال مردم را صرف «تاجگذارى» و آن جشن كذايى كردى؟(2)اگر بگويد با اوضاع روز نمىتوانستم عدالت كنم، يا اينكه [نمىتوانستم] قبه و بارگاه، كاخ و عمارت كذايى، نداشته باشم، تاجگذارى كردم كه
1) . محمدرضا پهلوى در پاييز سال 1350 ش. براى 2500 سال حكومت شاهنشاهى در ايران مراسم جشنى در محل «پرسپوليس» برپا كرد. در اين مراسم از 69 كشور، 20 پادشاه و امير عرب، 5 ملكه، 21 شاهزاده، 16 رئيسجمهورى، 3 نخستوزير، 4 معاون رئيس جمهورى و 2 وزير خارجه شركت داشتند. اين جشن يك هفتهاى بيش از 000/000/ 200 دلار خرج برداشت! در روزنامههاى رسمى هزينه اين جشن را فقط 133 ميليون تومان اعلان كردند! مدعوّين در 3 چادر عظيم و 50 چادر بزرگ ديگر كه در محل برافراشته بودند پذيرايى شدند، براى تأمين برق محل جشن از تهران و شيراز 6000 مايل كابل برق به كار برده بودند. غذاهاى اين جشن شاهانه عبارت بود از: تخم بلدرچين با خاويار، خوراك خرچنگ، كباب بره با قارچ، طاووس بريان كه درون آن را از جگر غاز پر كرده بودند. و دسر اين خوراكها شامل تمشك تازۀ فرانسه با شيرۀ انجير و تمشك مخصوص بود. شخصى فرانسوى با يك اكيپ 159 نفرى از سرآشپز و بسيارى خدمۀ ديگر، از 10 روز پيش از برگزارى جشن به تهران دعوت شده بود تا عهدهدار پذيرايى از ميهمانان شاه شود. رستوران مشهورى در پاريس به نام «ماكسيم» غذاها و مشروبات و از جملۀ 000/ 25 بطرى شراب مخصوص خود را براى اين ميهمانى فرستاده بود. در روزهاى برپايى مراسم جشن دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهى 600 روزنامهنگار و عكاس و فيلمبردار از اطراف جهان به تخت جمشيد آمده بودند و بيش از يك ميليون كلمه درباره اين جشن به سراسر دنيا مخابره كردند. شبكۀ تلويزيونى N.B.Cاز ايالات متحده امريكا مراسم را از طريق ماهواره براى دهها ميليون بينندۀ امريكايى پخش كرد. تاريخ سياسى 25 سالۀ ايران، غلامرضا نجاتى، ج 1، ص 348 - 351؛ شكست شاهانه، ماروين زونيس، ترجمۀ عباس مخبر، ص 123 به بعد.
2) . محمدرضا پهلوى در آبان 1346 ش. جشنى مفصل با هزينهاى گزاف به راه انداخت و در طى تشريفاتى رسمى تاج سلطنت بر سر نهاد! اين مراسم يك ماه ادامه داشت! براى برگزارى اين جشن خيابانهاى پايتخت را با 700 تن آهن و فولاد و 300 كيلومتر كابل و صدها هزار لامپ برق و چراغهاى فلورسنت و مقادير بسيارى ورقهاى پلاستيكى و آلومينيومى مزيّن ساخته بودند. تاجهاى شاه و ملكه را «پرآريل» جواهرساز معروف فرانسوى، از طلا و طلاى سفيد ساخت، و گوهرهاى گران قيمت در آن به كار برد.
دولت اينجا را و ترقى خودمان را معرفى كنم، مىگويند اين (اشاره به حضرت امير علیه السلام ) هم حاكم بود؛ حاكم بر مسلمين و سرزمين پهناور اسلامى بود، تو شرف اسلام و مسلمين و بلاد اسلامى را بيشتر مىخواستى يا اين مرد؟ مملكت تو بيشتر بود يا او؟ قلمرو حكومت تو جزئى از قلمرو حكومتش بود؛ عراق و مصر و حجاز و ايران همه در قلمرو حكومتش بود؛ در عين حال دارالعمارۀ او مسجد بود، و دكة القضاء در گوشۀ مسجد قرار داشت؛ و سپاه در مسجد آماده مىشد، و از مسجد حركت مىكرد؛ مردم نمازگزار و معتقد، به جنگ مىرفتند؛ و ديديد كه چگونه پيشرفت مىكردند و چه كارها انجام دادند(1).
امروز فقهاى اسلام «حجت» بر مردم هستند؛ همان طور كه حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم حجت خدا بود، و همۀ امور به او سپرده شده بود، و هر كس تخلف مىكرد بر او احتجاج مىشد. فقها از طرف امام علیه السلام حجت بر مردم هستند. همۀ امور و تمام كارهاى مسلمين به آنان واگذار شده است. در امر حكومت، تمشيت امور مسلمين، اخذ و مصرف عوايد عمومى، هر كس تخلف كند، خداوند بر او احتجاج خواهد كرد. در دلالت روايتى كه آورديم هيچ اشكالى نيست؛ منتها سندش قدرى محل تأمل است(2). و اگر دليل نباشد، مؤيد مطالبى است كه گفته شد.
روايت ديگرى كه از مؤيدات بحث ماست «مقبولۀ(3)عمر بن حنظله» مىباشد. چون در اين روايت به آيۀ شريفهاى تمسك شده، لازم است ابتدا آن آيه و آيات قبل
1) . ر.ك: تاريخ الطبري، ج 3 و 4؛ الفتوح، ابن اعثم؛ تاريخ فتوحات اسلامى در اروپا، شكيب ارسلان.
2) . وجه تأمل سند به جهت اسحاق بن يعقوب است كه توثيقى دربارۀ وى نرسيده است.
3) . «مقبوله» حديثى است كه علماى فقه و حديث بدون توجه به صحت يا عدم صحت سند آن، مضمون آن را پذيرفته و بر طبق آن عمل كرده باشند. مانند حديث عمر بن حنظله.
آن مورد بحث قرار گيرد، و معناى آن تا حدودى معلوم شود، سپس روايت، مورد بحث قرار گيرد.
أَعُوذُ باللّه مِن الشَّيَطَانَ الرَجِيم
(إِنَّ اللّهَ يَأمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُم بِهِ إِنَّ اللّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً * يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِى شَىْءٍ فَرُدُّوهُ إِلىَ اللّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً)(1).
«خداوند امر فرموده كه امانتها را به اهلش (صاحبش) بدهيد. و هرگاه بين مردم داورى كرديد، به عدالت داورى كنيد. خدا چه خوب به آن اندرزتان مىدهد و يادآوريتان مىكند. بىشك خدا شنواى بيناست. اى ايمانآوردگان، خدا را اطاعت كنيد؛ و پيامبران را اطاعت كنيد؛ و اولياى امرتان (متصديان رهبرى و حكومتتان) را. بنابراين، اگر در مورد چيزى با يكديگر كشمكش پيدا كرديد، آن را به خدا و پيامبر عرضه بداريد، اگر به خداى يگانه و دورۀ آخرت ايمان داريد. آن روش بهتر است و خوش عاقبتتر».
«خداوند امر فرموده كه امانات را به اهلش رد كنيد». عدهاى بر اين عقيدهاند كه منظور از «امانت» مطلق امانت خلقى (يعنى مال مردم) و خالقى (يعنى احكام شرعيه) مىباشد. و مقصود از «رد امانت الهى» اين است كه احكام اسلام را آن طور كه هست اجرا كنند(2). گروه ديگرى معتقدند كه مراد از «امانت» امامت است(3). در روايت هم
آمده كه مقصود از اين آيه ما - يعنى ائمه علیهم السلام - هستيم كه خداوند تعالى به ولات امر (رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه علیهم السلام ) امر كرده ولايت و امامت را به اهلش رد كنند(1)يعنى رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم ولايت را به اميرالمؤمنين علیه السلام و آن حضرت هم به ولىّ بعد از خود واگذار كند، و همين طور ادامه يابد.
در ذيل آيه مىفرمايد: (وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدلِ). «وقتى كه حاكم شديد بر پايۀ عدل حكومت كنيد». خطاب به كسانى است كه زمام امور را در دست داشته حكومت مىكنند، نه قضات. قاضى قضاوت مىكند، نه حكومت به تمام معناى كلمه. قاضى فقط از جهتى حاكم است و حكم مىكند، چون فقط حكم قضايى صادر مىكند، نه حكم اجرايى. چنانكه قضات در طرز حكومتهاى قرون اخير يكى از سه دستۀ حكومتكننده هستند، نه تمام حكومتكنندگان. و دو دستۀ ديگر، هيأت وزيران (مجريان) و مجلس (برنامهريزان و قانونگذاران) هستند. اساساً قضاوت يكى از رشتههاى حكومت و يكى از كارهاى حكومتى است. پس بايد قائل شويم كه آيۀ شريفۀ (وَإِذَا حَكَمْتُمْ) در مسائل حكومت ظهور دارد؛ و قاضى و همۀ حكومتكنندگان را شامل مىشود.
وقتى بنا شد تمام امور دينى عبارت از امانت الهى باشد و بايد اين امانت به اهلش رد شود، يكى از آنها هم حكومت است. و به موجب آيۀ شريفه بايد هر امرى از امور حكومت بر موازين عدالت؛ يعنى بر مبناى قانون اسلام و حكم شرع، باشد. قاضى حكم به باطل نكند؛ يعنى بر مبناى قانون نارواى غير اسلامى حكم صادر نكند؛ و نه آيين دادرسى او، و نه قانونى كه حكم خود را به آن مستند مىكند، هيچ يك غير اسلامى (باطل) نباشد؛ برنامهريزان كه در مجلس برنامۀ مثلاً مالى كشور را طرح
1) . الكافي، ج 1، ص 276، «كتاب الحجّة»، «باب أنّ الإمام عليهالسلام يعرف الإمام الذي يكون من بعده...»، حديث 1؛ البرهان في تفسير القرآن، ج 3، ص 130 - 134، سورۀ «نساء»، ذيل آيۀ 58.
مىكنند، بر كشاورزان املاك عمومى خراج به مقدار عادلانه تعيين كنند؛ و طورى نباشد كه آنان را بيچاره كنند، و سنگينى ماليات باعث از بين رفتن آنان و خرابى املاك و كشاورزى شود؛ اگر مجريان خواستند احكام قضايى را اجرا كنند و مثلاً حدود را جارى نمايند، از مرز قانون بايد تجاوز نكنند؛ يك شلاق بيشتر نزنند و اهانت ننمايند.
حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام بعد از اينكه دست دو نفر دزد را قطع مىكند، چنان نسبت به آنان عاطفه و محبت نشان مىدهد و معالجه و پذيرايى مىكند كه از مداحان حضرت مىشوند(1). يا وقتى مىشنود ارتش غارتگر معاويه خلخال از پاى يك زن اهل ذمّه درآوردهاند، به قدرى ناراحت مىشود و عواطفش چنان جريحهدار مىگردد كه در نطقى مىفرمايد:(2)
«به من خبر رسيده است يكى از مهاجمان بر زنى مسلمان و ديگرى بر زنى كه در پناه اسلام است وارد شده، و گردنبند و دستبند و گوشواره و خلخال از گردن و دست و پاى زنان بيرون كرده است و آن ستمديدگان به زارى تقاضاى ترحم كردهاند، آنگاه غارتگران با دست پر كامياب بازگشتهاند، نه زخمى بر جاى نهاده و نه خونى از آنها ريخته شده. اگر مسلمانى از اندوه چنين حادثهاى بميرد، جاى ملامت نيست بلكه مرگ او در نظر من شايسته است». نهجالبلاغة، ص 69 - 70، خطبه 27.
اگر از تأثر اين واقعه انسان بميرد، قابل سرزنش نخواهد بود! با اين همه عاطفه، روزى هم شمشير مىكشد و افراد مفسد را با كمال قدرت از پا در مىآورد. معناى عدالت اين است.حاكم عادل رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم است. او اگر فرمان داد كه فلان محل را بگيريد، فلان خانه را آتش بزنيد، فلان طايفه را كه مضر به اسلام و مسلمين و ملتها هستند از بين
1) . الكافي، ج 7، ص 264، «كتاب الحدود»، «باب النوادر»، حديث 22؛ وسائل الشيعة، ج 28، ص 300، «كتاب الحدود»، «أبواب حدّ السرقة»، باب 30، حديث 1؛ بحار الأنوار، ج 40، ص 281، «تاريخ أميرالمؤمنين عليهالسلام»، باب 97، حديث 44.
2) . «وَلَقَدْ بَلَغَني أنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ كانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأةِ الْمُسْلِمَةِ وَالأُخْرى الْمُعاهِدَةِ، فَيَنْتَزعُ حِجْلَها وَقُلُبَها وَقَلائِدَها ورُعُثَها ما تَمْتَنِعُ مِنْهُ إلاّ بِالاسْتِرْجاعِ وَالاسْتِرْحامِ؛ ثُمَّ انْصَرَفُوا وافِرينَ ما نالَ رَجُلاً مِنْهُم كَلْمٌ وَلا اُريقَ لَهُمْ دَمٌ. فَلَوْ أَنَّ امْرأً مُسْلِماً ماتَ مِنْ بَعْدِ هذا أسَفاً، ما كانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ كانَ بِهِ عِنْدي جَديراً».
ببريد، حكم به عدل فرموده است. اگر در چنين مواردى فرمان ندهد، خلاف عدالت مىباشد؛ زيرا ملاحظۀ حال اسلام و مسلمين و جامعۀ بشرى را نكرده است. كسى كه بر مسلمين و جامعۀ بشرى حكومت دارد، هميشه بايد جهات عمومى و منافع عامه را در نظر بگيرد؛ و از جهات خصوصى و عواطف شخصى چشم بپوشد. لهذا اسلام بسيارى از افراد را در مقابل مصالح جامعه فانى كرده است؛ بسيارى از اشخاص را در مقابل مصالح بشر از بين برده است؛ ريشۀ بسيارى از طوايف را چون مفسدهانگيز و براى جامعه مضر بودهاند، قطع كرده است.
حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم يهود «بنى قريظه» را چون جماعت ناراحتى بودند و در جامعۀ اسلامى مفسده ايجاد كرده و به اسلام و حكومت اسلامى ضرر مىرساندند، از ميان برداشت(1). اصولاً اين دو صفت از صفات مؤمن است، كه در جاى عدالت با كمال قدرت و جرأت اجراى عدالت كند، و هيچ عاطفه نشان ندهد؛ و در مورد عطوفت هم كمال محبت و شفقت را بنمايد. براى جامعه «مأمن»؛ يعنى پناهگاه باشد. مسلمان و غيرمسلمان در سايۀ حكومت او در امن و آسايش باشد؛ به راحتى زندگى كند و بيم نداشته باشد. اينكه مردم از اين حكام مىترسند، براى اين است كه حكومت آنها روى قواعد و قوانين نيست؛ قلدرى است. ليكن در حكومت شخصى مانند حضرت امير علیه السلام ، در حكومت اسلامى، خوف براى كسانى است كه خائنند؛ ظالمند؛
1) . «بنى قريظه» يكى از قبايل يهوديان بودند كه در كنار مدينه سكونت داشتند و با پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلمپيمان دوستى منعقد كرده بودند، ولى در هنگامۀ جنگ «احزاب» (خندق) پيمان خود را شكستند و با قريش و غطفان بر عليه مسلمانان همپيمان شدند و مدينه را ناامن كردند، پس از پيروزى مسلمانان، پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم آنها را در محاصره در آورد و يهوديان بنىقريظه پذيرفتند كه سعد بن معاذ دربارۀ آنان داورى كند. سعد حكم كرد كه مردان جنگى آنها به قتل رسند و زنان و فرزندان ايشان اسير، و اموال آنها بين مسلمانان تقسيم گردد. المغازي، واقدى، ج 1، ص 510 - 525؛ السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص 244؛ تاريخ الطبري، ج 2، ص 586 - 594.
متعدى و متجاوزند؛ ولى براى عموم مردم ترس و نگرانى مفهوم ندارد.
در آيۀ دوم مىفرمايد: (يَا أَيُهَّا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِى الْأَمْرِ مِنْكُم) .
در روايت است كه آيۀ اول (أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلى أَهلِهَا)مربوط به ائمه علیهم السلام است، و آيۀ حكم به عدل (وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ) مربوط به امرا مىباشد، و اين آيه (أَطِيعُوا اللّهَ) خطاب به جامعۀ مسلمين است(1). به آنان امر مىفرمايد كه از خدا، در احكام الهى، و از رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و اُولوا الأمر؛ يعنى ائمه، پيروى و اطاعت كنند. از تعاليمشان پيروى، و از احكام حكومتى آنان اطاعت نمايند.
عرض كردم كه اطاعت از اوامر خداى تعالى غير از اطاعت از رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم مىباشد. كليۀ عباديات و غير عباديات (احكام شرع الهى) اوامر خداوند است. رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم در باب نماز هيچ امرى ندارد. و اگر مردم را به نماز وا مىدارد، تأييد و اجراى حكم خداست. ما هم كه نماز مىخوانيم، اطاعت امر خدا را مىكنيم.
و اطاعت از رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم غير از «طاعة اللّه» مىباشد. اوامر رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم آن است كه از خود آن حضرت صادر مىشود و امر حكومتى مىباشد. مثلاً از سپاه اسامه پيروى كنيد؛ سرحدات را چطور نگهداريد، مالياتها را از كجا جمع كنيد؛ با مردم چگونه معاشرت نماييد ... اينها اوامر رسول اكرم است. خداوند ما را الزام كرده كه از حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم اطاعت كنيم؛ چنانكه مأموريم از «اُولوا الأمر» - كه به حسب ضرورت مذهب ما مراد ائمه علیهم السلام مىباشند - اطاعت و پيروى نماييم. اطاعت از «اُولوا الأمر»، كه در اوامر حكومتى مىباشد، نيز غير اطاعت خداست. البته از باب اينكه خداى تعالى فرمان داده كه از رسول و اُولوا الأمر پيروى كنيم، اطاعت از آنان در
1) . الكافي، ج 1، ص 276، «كتاب الحجّة»، «باب أنّ الإمام عليهالسلام يعرف الإمام الذي يكون من بعده...»، حديث 1؛ تفسير القمّي، ج 1، ص 141؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 249، حديث 167.
حقيقت اطاعت خدا هم مىباشد.
در دنبال آيه مىفرمايد: (. . . فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِى شَىْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الاْخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً)؛ «. . . اگر در امرى با هم نزاع داشتيد، به خدا و پيامبر صلی الله علیه و آله وسلم رجوع كنيد».
منازعهاى كه بين مردم واقع مىشود، بر دو نوع است: يك نوع، اينكه بين دو دسته يا دو نفر سر موضوعى اختلاف مىشود. مثلاً يكى ادعا دارد كه طلبكار است و ديگرى انكار مىكند و موضوع، اثبات شرعى يا عرفى لازم دارد. در اين مورد بايد به قضات رجوع شود و قاضى بايد موضوع را بررسى كرده دادرسى نمايد. اينها دعاوى حقوقى است.
نوع ديگر، اينكه اختلافى در بين نيست، بلكه مسأله ظلم و جنايت است. مثلاً قلدرى مال كسى را به زور گرفته است، يا مال مردم را خورده است، دزد به خانۀ كسى رفته و مالش را برده است، در چنين مواردى، مرجع و مسئول، قاضى نيست؛ بلكه مدعى العموم (دادستان) است. در اين موارد، كه موارد جزايى - و نه حقوقى - است، و گاهى جزايى و حقوقى توأم است، ابتدا مدعى العموم، كه حافظ احكام و قوانين است و مدافع جامعه به شمار مىآيد شروع به كار مىكند و كيفرخواست صادر مىنمايد؛ سپس، قاضى رسيدگى كرده حكم صادر مىكند. اين احكام، چه حقوقى و چه جزايى، به وسيلۀ دستۀ ديگرى از حكام، كه مجريان باشند، اجرا مىشود.
قرآن مىفرمايد: (فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ) در هر امرى از امور بين شما نزاع واقع شد، مرجع در احكام، خدا و در اجرا، رسول است. رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم بايد احكام را از خدا بگيرد و اجرا نمايد. اگر موضوع اختلافى بود حضرت رسول به عنوان قاضى دخالت مىكند و قضاوت (دادرسى) مىنمايد. و اگر منازعات ديگرى، از قبيل زورگويى و حقكشى بود، نيز مرجع رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم است. او چون رئيس دولت اسلام است، ملزم
مىباشد دادخواهى كند؛ مأمور بفرستد و حق را بگيرد و رد نمايد. بايد دانست در هر امرى كه مرجع رسول اكرم باشد، ائمه علیهم السلام هم مىباشند، و اطاعت از ائمه علیهم السلام نيز اطاعت از رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم مىباشد.
خلاصه، آيۀ اول: (إِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ) و دوم: (أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ)و آيۀ (فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِى شَىْءٍ) اعم از حكومت و قضاوت مىباشد؛ و اختصاص به باب قضاوت ندارد. صرف نظر از اينكه بعضى از آيات ظهور در حكومت به مفهوم اجرايى دارد.
در آيۀ بعد مىفرمايد: (ألَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَ نَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ . . .).
«آيا نديدى كسانى را كه مىپندارند به آنچه به سوى تو نازل شده و آنچه پيش از تو نازل شده ايمان آوردهاند، مىخواهند نزد طاغوت (قدرتهاى ناروا) دادخواهى كنند؛ در حالى كه مسلم است كه دستور دارند به آن (يعنى طاغوت) كافر شوند».
اگر نگوييم منظور از «طاغوت» حكومتهاى جور و قدرتهاى نارواى حكومتى به طور كلى است، كه در مقابل حكومت الهى طغيان كرده و سلطنت و حكومت برپا داشتهاند، بايد قائل شويم كه اعم از قضات و حكام است. چون رجوع براى دادرسى و احقاق حقوق و كيفر متعدى غالباً با مراجعه به مقامات قضايى انجام مىگيرد؛ و باز حكم قضايى را مجريان - كه معمولاً آنها را حكومت كننده مىشناسند - اجرا مىكنند. حكومتهاى جور، چه قضات و چه مجريان و چه اصناف ديگر آنها طاغوتند؛ چون در برابر حكم خدا سركشى و طغيان كرده، قوانينى به دلخواه وضع كرده، به اجراى آن و قضاوت بر طبق آن پرداختهاند. خداوند امر فرموده كه به آنها كافر شويد؛ يعنى در برابر آنها و اوامر و احكامشان عصيان بورزيد. بديهى است كسانى كه مىخواهند به «طاغوت» كافر شوند؛ يعنى در برابر قدرتهاى حاكمۀ ناروا سر به نافرمانى بردارند،
وظايف سنگينى خواهند داشت كه بايستى بهقدر توانايى و امكان در انجام آن بكوشند.
اكنون مىپردازيم به بررسى روايت مقبولۀ عمر بن حنظله، تا ببينيم چه مىگويد و منظور چه مىباشد:
مُحمّد بنُ يعقُوب ، عن مُحمّد بنِ يحيى ، عن مُحمّد بنِ الحُسين ، عن مُحمّد بنِ عيسى ، عن صَفوانَ بنِ يحيى ، عن داودَ بنِ الحُصين ، عن عُمر بن حَنظلة قال: سألتُ أبا عبْداللّهِ علیه السلام عنْ رجلين من أصحابنا بينهما مُنازعةٌ في دَينٍ أو ميراثٍ فتحاكما إلى السلطانِ وَإلى القُضاةِ أ يحِلُّ ذلِكَ؟ قال : «مَنْ تَحاكَمَ إلَيْهِمْ في حَقٍّ أوْ باطِلٍ ، فَإنَّما تَحاكَمَ إلَى الطّاغُوتِ ، وَما يُحْكَمُ لَهُ فَإنَّما يَأْخُذُهُ سُحْتاً وَإنْ كان حَقّاً ثابِتاً لَهُ ، لَأنَّهُ أَخَذَهُ بِحُكْمِ الطّاغُوتِ وَما أمْرَاللّهُ أنْ يُكْفَرَ بِهِ . قالَ اللّهُ تَعالى : (يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ) ». قُلتُ : فَكيفَ يصنعان؟ قال : «يَنْظُرانِ مَنْ كانَ مِنْكُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوى حَديثَنا وَنَظَر فِي حَلالِنا وَحَرامِنا وَعَرَف أَحكامَنا فَلْيَرْضَوا بِهِ حَكَماً . فإنّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حاكِماً . . .» (1).
عمر بن حنظله(2)مىگويد: از امام صادق علیه السلام دربارۀ دو نفر از دوستانمان (يعنى شيعه) كه نزاعى بينشان بود در مورد قرض يا ميراث، و به قضات براى رسيدگى مراجعه كرده بودند، سؤال كردم كه آيا اين رواست؟ فرمود: «هر كه در مورد دعاوى
1) . الكافي، ج 1، ص 67، «كتاب فضل العلم»، «باب اختلاف الحديث»، حديث 10؛ وسائل الشيعة، ج 27، ص 136، «كتاب القضاء»، «أبواب صفات القاضي»، باب 11، حديث 1.
2) . ابو صخر، عمر بن حنظله عجلى كوفى، شيخ طوسى و برقى او را از اصحاب امامان صادق و باقر عليهماالسلام شمردهاند. عمر بن حنظله خود يكى از راويان مشهور است و بزرگان اصحاب، مانند زراره، هشام بن سالم، عبداللّه بن بكير و عبداللّه بن مسكان و صفوان بن يحيى... از وى روايت كردهاند، و اين براى وثاقت وى كافى است. علاوه بر آن، روايت يزيد بن خليفه دلالت بر مدح وى دارد.
حق يا دعاوى ناحق به ايشان مراجعه كند، در حقيقت به «طاغوت» (يعنى قدرت حاكمۀ ناروا) مراجعه كرده باشد؛ و هر چه را كه به حكم آنها بگيرد، در حقيقت به طور حرام مىگيرد؛ گرچه آن را كه دريافت مىكند حق ثابت او باشد؛ زيرا كه آن را به حكم و با رأى «طاغوت» و آن قدرتى گرفته كه خدا دستور داده به آن كافر شود، خداى تعالى مىفرمايد: (يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ)» پرسيدم: چه بايد بكنند؟ فرمود: «بايد نگاه كنند ببينند از شما چه كسى است كه حديث ما را روايت كرده و در حلال و حرام ما مطالعه نموده و صاحبنظر شده و احكام و قوانين ما را شناخته است ... بايستى او را به عنوان قاضى و داور بپذيرند؛ زيرا كه من او را حاكم بر شما قرار دادهام».
همانطور كه از صدر و ذيل اين روايت، و استشهاد امام علیه السلام به آيۀ شريفه به دست مىآيد موضوع سؤال، حكم كلى بوده؛ و امام هم تكليف كلى را بيان فرموده است. و عرض كردم كه براى حل و فصل دعاوى حقوقى و جزايى هم به قضات مراجعه مىشود و هم به مقامات اجرايى و به طور كلى حكومتى. رجوع به قضات براى اين است كه حق ثابت شود و فصل خصومات و تعيين كيفر گردد و رجوع به مقامات اجرايى براى الزام طرف دعوى به قبول محاكمه، يا اجراى حكم حقوقى و كيفرى هر دو، است. لهذا، در اين روايت از امام سؤال مىشود كه آيا به سلاطين و قدرتهاى حكومتى و قضات رجوع كنيم؟
حضرت در جواب، از مراجعۀ به مقامات حكومتى ناروا، چه اجرايى و چه قضايى، نهى مىفرمايند. دستور مىدهند كه ملت اسلام در امور خود نبايد به سلاطين و حكام جور و قضاتى كه از عمال آنها هستند رجوع كنند؛ هر چند حق ثابت داشته باشند و بخواهند براى احقاق و گرفتن آن اقدام كنند. مسلمان اگر پسر او را كشتهاند يا
خانهاش را غارت كردهاند، باز حق ندارد به حكام جور براى دادرسى مراجعه كند.
همچنين، اگر طلبكار است و شاهد زنده در دست دارد، نمىتواند به قضات سرسپرده و عمال ظلمه مراجعه نمايد. هرگاه در چنين مواردى به آنها رجوع كرد، به «طاغوت»؛ يعنى قدرتهاى ناروا، روى آورده است. و در صورتى كه به وسيلۀ اين قدرتها و دستگاههاى ناروا به حقوق مسلّم خويش نائل آمد . «فَإنَّما يَأْخُذُهُ سُحْتاً وَإنْ كان حَقّاً ثابِتاً لَهُ» ؛ به حرام دست پيدا كرده و حق ندارد در آن تصرف كند. حتى بعضى از فقها در «عين شخصى» گفتهاند كه مثلاً اگر عباى شما را بردند و شما به وسيلۀ حكام جور پس گرفتيد نمىتوانيد در آن تصرف كنيد(1). ما اگر به اين حكم قائل نباشيم، ديگر در كليات؛ يعنى در «عين كلى»، شك نداريم. مثلاً در اينكه اگر كسى طلبكار بود و براى گرفتن حق خود به مرجع و مقامى غير از آنكه خدا قرار داده مراجعه و طلب خود را به وسيلۀ او وصول كرد، تصرف در آن جايز نيست. و موازين شرع همين را اقتضا مىكند.
اين حكم سياسى اسلام است. حكمى است كه سبب مىشود مسلمانان از مراجعه به قدرتهاى ناروا و قضاتى كه دستنشاندۀ آنها هستند خوددارى كنند تا دستگاههاى دولتى جائر و غير اسلامى بسته شود؛ و اين تشكيلات عريض و طويل دادگسترى، كه جز زحمت فراوان براى مردم كارى صورت نمىدهد، برچيده گردد؛ و راه به سوى ائمۀ هدى علیهم السلام و كسانى كه از طرف آنان حق حكومت و قضاوت دارند باز شود. مقصد اصلى اين بوده كه نگذارند سلاطين و قضاتى كه از عمال آنها هستند مرجع امور باشند و مردم دنبال آنها بروند. به ملت اسلام اعلام كردهاند كه اينها مرجع نيستند؛ و
1) . كفاية الفقه (كفاية الأحكام)، ج 2، ص 663.
خداوند امر فرموده كه مردم بايد به سلاطين و حكام جور كافر شوند (عصيان بورزند)، و رجوع به آنها با كفر ورزيدن به آنها منافات دارد، شما اگر كافر به آنان باشيد و آنان را نالايق و ظالم بدانيد، نبايد به آنها رجوع كنيد.
بنابراين، تكليف ملت اسلام چيست؟ و در پيشامدها و منازعات بايد چه كنند، و به چه مقامى رجوع كنند؟ قال: «يَنْظُرانِ مَنْ كانَ مِنْكُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوى حَديثَنا وَنَظَر فِي حَلالِنا وَحَرامِنا وَعَرَف أَحكامَنا» . در اختلافات به راويان حديث ما كه به حلال و حرام خدا، طبق قواعد آشنايند و احكام ما را طبق موازين عقلى و شرعى مىشناسند رجوع كنند. امام علیه السلام هيچ جاى ابهام باقى نگذاشته تا كسى بگويد پس راويان حديث (محدثين) هم مرجع و حاكم مىباشند. تمام مراتب را ذكر فرموده، و مقيد كرده به اينكه در حلال و حرام طبق قواعد نظر كند و به احكام معرفت داشته، موازين دستش باشد، تا رواياتى را كه از روى تقيه يا جهات ديگر وارد شده و خلاف واقع مىباشد تشخيص دهد. و معلوم است كه معرفت به احكام و شناخت حديث غير از نقل حديث است.
مىفرمايد: «فإنّي قَد جَعلتُه عَلَيكُم حاكِماً» ؛ «من كسى را كه داراى چنين شرايطى باشد، حاكم ( فرمانروا ) بر شما قرار دادم». و كسى كه اين شرايط را دارا باشد از طرف من براى امور حكومتى و قضايى مسلمين تعيين شده؛ و مسلمانها حق ندارند به غير او رجوع كنند. بنابراين، اگر قلدرى مال شما را خورد، مرجع شكايت عبارت از مجريانى است كه امام تعيين فرموده و اگر با كسى سر دين (وام) نزاع داريد و احتياج به اثبات دارد، نيز مرجع آن قاضىاى است كه حضرت تعيين فرموده؛ و نمىتوانيد به ديگرى رجوع نماييد. اين، وظيفه عمومى مسلمانهاست؛ نه اينكه «عمر بن حنظله»
به چنين مشكلهاى گرفتار شده و تكليف او چنين باشد.
اين فرمان كه امام علیه السلام صادر فرموده كلى و عمومى است. همانطور كه حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام در دوران حكومت ظاهرى خود حاكم، والى و قاضى تعيين مىكرد، و عموم مسلمانان وظيفه داشتند كه از آنها اطاعت كنند، حضرت امام صادق علیه السلام هم چون «ولىّ امر» مطلق مىباشد و بر همه علما، فقها و مردم دنيا حكومت دارد، مىتواند براى زمان حيات و مماتش حاكم و قاضى تعيين فرمايد. همين كار را هم كرده، و اين منصب را براى فقها قرار داده است. و تعبير به «حاكماً» فرموده تا خيال نشود كه فقط امور قضايى مطرح است و به ساير امور حكومتى ارتباط ندارد.
نيز از صدر و ذيل روايت و آيهاى كه در حديث ذكر شده، استفاده مىشود كه موضوع تنها تعيين قاضى نيست كه امام علیه السلام فقط نصب قاضى فرموده باشد و در ساير امور مسلمانان تكليفى معين نكرده، و در نتيجه يكى از دو سؤال را كه راجع به دادخواهى از قدرتهاى اجرايى ناروا بوده بلاجواب گذاشته باشد.
اين روايت از واضحات است؛ و در سند و دلالتش وسوسهاى نيست. جاى ترديد نيست كه امام علیه السلام فقها را براى حكومت و قضاوت تعيين فرموده است. بر عموم مسلمانان لازم است كه از اين فرمان امام علیه السلام اطاعت نمايند.
براى اينكه مطالب بهتر روشن شود و به روايات ديگر مؤيد گردد، روايت ابو خديجه(1)را نيز مىآورم:
محمّد بنُ الحَسن بِإسنادهِ عن محمّد بن عَلِي بن مَحبُوب ، عن أحمد بن محمّد ، عن
1) . سالم بن مكرم بن عبداللّه كناسى، مكنّى به ابوخديجه و ابوسلمه، از اصحاب امام صادق و امام كاظم عليهماالسلام بوده و از هر دو امام روايت كرده است. ابن قولويه و على بن فضّال او را توثيق كردهاند و نجاشى رجالى بزرگ از او به «ثقة» ياد كرده است.
الحسين بن سَعيدٍ ، عن أبي الجَهْم ، عن أبي خديجة ، قال : بَعَثَني أبُو عبدِاللّه علیه السلام إلى أَصحابنا فقالَ : «قُلْ لَهُمْ : إيّاكُمْ ، إذا وَقَعَتْ بَيْنَكُمْ خُصُومَةٌ أَوْ تَدَارَى في شَيء مِنَ الأخْذِ وَالْعَطاءِ أَنْ تَحاكَمُوا إلى أحَدٍ مِنْ هؤلاء الفُسّاقِ . اجْعَلُوا بَيْنَكُم رَجُلاً قَدْ عَرَفَ حَلالَنا وَحَرامَنا ؛ فَإنّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ قاضِياً . وَإيّاكُمْ أنْ يُخاصِمَ بَعْضُكمُ بَعْضاً إلَى السُلْطانِ الْجائِرِ» (1).
ابو خديجه (يكى از اصحاب مورد اعتماد امام صادق علیه السلام ) مىگويد كه حضرت صادق علیه السلام به من مأموريت دادند كه به دوستانمان (شيعه) از طرف ايشان چنين پيغام بدهم: «مبادا وقتى بين شما خصومت و نزاعى اتفاق مىافتد، يا در مورد دريافت و پرداخت اختلافى پيش مىآيد، براى محاكمه و رسيدگى به يكى از اين جماعت زشتكار مراجعه كنيد. مردى را كه حلال و حرام ما را مىشناسد بين خودتان حاكم و داور سازيد؛ زيرا من او را بر شما قاضى قرار دادهام. و مبادا كه بعضى از شما عليه بعضى ديگرتان به قدرت حاكمۀ جائر شكايت ببرد».
منظور از «تَدَارَى في شَيء» كه در روايت آمده همان اختلاف حقوقى است؛ يعنى در اختلاف حقوقى و منازعات و دعاوى به اين «فساق» رجوع نكنيد. از اينكه دنبال آن مىفرمايد: «من براى شما قاضى قرار دادم». معلوم مىشود كه مقصود از «فساق» و جماعت زشتكار، قضاتى بودهاند كه از طرف امراى وقت و قدرتهاى حاكمۀ ناروا منصب قضاوت را اشغال كردهاند. در ذيل حديث مىفرمايد: «وَإيّاكُمْ أَنْ يُخاصِمَ بَعضُكُم بَعضاً إلَى السُلطانِ الْجائِرِ» . در مخاصمات نيز به سلطان جائر؛ يعنى قدرت حاكمۀ جائر و ناروا، رجوع نكنيد؛ يعنى در امورى كه مربوط به قدرتهاى اجرايى است به آنها مراجعه ننماييد. گرچه «سلطان جائر» قدرت حاكمه جائر و ناروا به طور
1) . تهذيب الأحكام، ج 6، ص 303، حديث 846؛ وسائل الشيعة، ج 27، ص 139، «كتاب القضاء»، «أبواب صفات القاضي»، باب 11، حديث 6.
كلى است و همۀ حكومت كنندگان غير اسلامى و هر سه دستۀ قضات و قانونگذاران و مجريان را شامل مىشود، ولى با توجه به اينكه قبلاً از مراجعه به قضات جائر نهى شده معلوم مىشود كه اين نهى تكيه بر روى دستۀ ديگر؛ يعنى مجريان است. جملۀ اخير طبعاً تكرار مطلب سابق؛ يعنى نهى از رجوع به فساق نيست. زيرا اول، از مراجعه به قاضى فاسق در امور مربوط به او، كه عبارت از بازجويى، اقامۀ بيّنه و امثال آن مىباشد نهى كردند و قاضى تعيين نموده وظيفۀ پيروان خود را روشن فرمودند. سپس، از رجوع به سلاطين نيز جلوگيرى كردند. از اين معلوم مىشود كه باب «قضا» غير از باب رجوع به سلاطين است و دو رشته مىباشد. در روايت «عمر بن حنظله» كه مىفرمايد از سلاطين و قضات دادخواهى نكنيد، به هر دو رشته اشاره شده است. منتها در اين روايت فقط نصب قاضى فرموده؛ ولى در روايت «عمر بن حنظله» هم حاكم مجرى و هم قاضى را تعيين كرده است.
اكنون بايد ديد اينكه امام علیه السلام در زمان حيات خود - طبق اين روايت - منصب قضاوت را براى فقها قرار داده و بنا به روايت «عمر بن حنظله» هر دو مقام رياست و قضاوت را به آنان واگذار كرده است، آيا وقتى كه امام از دنيا رحلت فرمودند، فقها خود به خود از اين مقام بركنار مىشوند؟ تمام قضات و امرايى كه ائمه علیهم السلام قرار داده بودند با رفتن خودشان از منصب رياست و قضاوت معزول مىگردند يا نه؟
با قطع نظر از اين معنى كه وضع و ولايت امام علیه السلام با ديگران فرق دارد و بنابر مذهب شيعه تمام دستورات و اوامر ائمه علیهم السلام در زمان حيات و مماتشان لازم الاتباع است بايد ديد وضع مناصب و مقاماتى كه در دنيا براى اشخاص تعيين مىشود چگونه است؟
در رژيمهاى دنيا، چه سلطنتى و چه جمهورى يا هر شكل ديگر، اگر رئيسجمهور يا سلطان وقت از دنيا رفت، يا اوضاع دگرگون شد و رژيم تغيير كرد، مقامات و منصبهاى نظامى به هم نمىخورد، مثلاً درجۀ يك سپهبد خود به خود از او گرفته نمىشود؛ سفير از سفارت عزل نمىگردد؛ وزير ماليه، استاندار، فرماندار، و بخشدار از مقام خود بركنار نمىشوند. البته رژيم جديد و دولت بعدى مىتواند آنان را از مقامشان بركنار و عزل نمايد؛ ولى اين مناصب خودبهخود سلب نمىگردد. بعضى امور است كه خود به خود از بين مىرود، مثل اجازۀ حسبيه(1)، يا وكالتى كه فقيه به كسى مىدهد كه در فلان شهر امورى را انجام دهد. اگر فقيه فوت شود، اين امر هم زايل مىشود. اما اگر فقيه فرض بفرماييد قيّم براى صغيرى يا متولى براى موقوفهاى تعيين كرد، با فوت او اين مناصب از بين نرفته به حال خود باقى است.
نيز مقام رياست و قضاوتى كه ائمه علیهم السلام براى فقهاى اسلام تعيين كردهاند، هميشه محفوظ است. امام علیه السلام كه متوجه همۀ جهات است و در كار او غفلت امكان ندارد، از اين موضوع اطلاع دارد كه در حكومتهاى دنيا با رفتن رئيس، منصب و مقام اشخاص محفوظ است. اگر در نظر داشت كه با رفتن ايشان حق رياست و قضاوت از فقهايى كه نصب كرده سلب مىشود، بايد گوشزد مىكرد كه اين منصب براى فقها تا وقتى است كه من هستم و بعد از من معزول مىباشند.
بنابراين، علماى اسلامى - طبق اين روايت - از طرف امام علیه السلام به مقام حكومت و
1) . «امور حسبيه» كارهاى پسنديدهاى است كه شرع خواهان تحقق آنها در جامعه است؛ و با انجام دادن يك يا چند نفر، از عهدۀ ديگران برداشته مىشود. از جمله مصاديق امور حسبيه مىتوان امر به معروف و نهى از منكر و دفاع و قضاوت را نام برد. تصدى اين امور در عصر غيبت بر عهدۀ فقيه عادل است و او مىتواند شخص شايستهاى را اجازۀ تصدى بدهد.
قضاوت منصوبند، و اين منصب هميشه براى آنها محفوظ مىباشد. احتمال اينكه امام بعدى اين حكم را نقض كرده و فقها را از اين منصب عزل فرموده باشد، نادرست است؛ زيرا امام علیه السلام كه مىفرمايد براى گرفتن حق خود به سلاطين و قضات آنها رجوع نكنيد، رجوع به آنها رجوع به طاغوت است، بعد هم به آيۀ شريفه تمسك مىفرمايد كه خداوند امر فرموده به طاغوت كفر بورزيد و سپس قاضى و حاكم براى مردم نصب مىكند، اگر امام بعدى اين منصب را بردارد و حاكم و قاضى ديگر هم قرار ندهد، تكليف مسلمانان چه مىشود؟ در اختلافات و منازعات بايد چه كنند؟ آيا به فساق و ظلمه رجوع كنند، كه رجوع به طاغوت و برخلاف امر خداست؟ يا اينكه دست روى دست بگذارند، و ديگر مرجع و پناهى نيست، هرج و مرج است؟ هر كس خواست مال ديگرى را بخورد، حق ديگران را از بين ببرد، و هر كارى مىخواهد بكند؟
ما يقين داريم كه اگر حضرت امام صادق علیه السلام اين مقام و منصب را براى فقها جعل فرموده باشند، حضرت موسى بن جعفر، يا ائمه بعدى علیهم السلام ، نقض نفرمودهاند؛ يعنى نمىشود نقض كنند و بگويند در امور خود به فقهاى عدول رجوع نكنيد؛ يا به سلاطين رجوع كنيد؛ يا دست روى دست بگذاريد تا حقوق شما پايمال شود. البته اگر امامى براى يك شهر قاضى قرار داد، بعد از رفتن او امام ديگر مىتواند اين قاضى را عزل كند و ديگرى را به جاى او نصب نمايد، ليكن نمىشود مقام و منصبهاى تعيين شده را به طور كلى به هم بزند. اين مطلب از واضحات است.
رواياتى را كه اكنون مىآوريم از مؤيدات مطلب ماست. اگر دليل ما منحصر به يكى از اين روايات بود، مدعاى خود را نمىتوانستيم ثابت كنيم. لكن اصول مطلب گذشت؛ و رواياتى را كه قبلاً ذكر كرديم دلالتشان تمام بود.
عَلِي بنُ إبراهيمَ ، عن أبِيِه ، عن حَمَّاد بنِ عيسى ، عَنِ القَدّاحِ (عبداللّه بن ميمون) (1)عَنْ أبي عبدِاللّه علیه السلام قالَ : «قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم : مَنْ سَلَكَ طَريقاً يَطلُبُ فيهِ عِلماً ، سَلَكَ اللّهُ بِه طَريِقاً إلىَ الْجَنَّهِ . وَإنَّ المَلائِكَةَ لَتَضَعُ أجنِحَتَها لِطالِبِ العِلم رِضاً بِه . وَإنَّهُ يَستَغْفِرُ لِطالبِ الْعِلْمِ مَنْ فِي السَّماءِ وَمَنْ في الْأرضِ حَتَّى الحُوتِ في البَحرِ . وَفَضلُ العالِم عَلى الْعابِدِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلى سائِرِ النُّجُومِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ . وإنَّ الْعُلَماءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِياءِ . إِنَّ الْأنْبِياءَ لَمْ يُوَرِّثُوا ديناراً وَلا دِرهَماً ؛ وَلكِنْ وَرَّثُوا الْعِلْمَ . فَمَنْ أخَذَ مِنْهُ ، أخَذَ بِحَظٍّ وافِرٍ» (2).
امام صادق علیه السلام از قول پيامبر عالىقدر صلی الله علیه و آله وسلم نقل مىفرمايد كه «خداوند براى كسى كه در پى دانش راه بپيمايد، راهى به سوى بهشت مىگشايد؛ و فرشتگان براى ابراز خشنودى خويش (يا خدا) بال و پرشان را بر دانشجو فرو مىگسترند، و براى دانشجو هر كه در آسمان است و هر كه در كرۀ زمين، حتى ماهى در دريا، طلب آمرزش مىكند. و برترى دانشمند بر عابد، مثل برترى ماه شب چهارده بر ساير ستارگان است، و بهراستى دانشمندان ميراث بر پيامبرانند، و پيامبران هيچگونه پولى به ميراث نمىگذارند؛ بلكه «علم» به ميراث مىگذارند، بنابراين، هر كس بهرهاى از علم فرا گيرد، بهرهاى شايان و فراوان برده باشد».
رجال حديث همگى ثقهاند، حتى پدر على بن ابراهيم(3)(ابراهيم بن هاشم)(4)از
1) . عبداللّه بن ميمون بن الأسود القدّاح، از اصحاب امام صادق عليهالسلام است. نجاشى و علاّمه در خلاصه وى را از جمله ثقات شمردهاند.
2) . الكافي، ج 1، ص 34، «كتاب فضل العلم»، «باب ثواب العالم والمتعلّم»، حديث 1.
3) . على بن ابراهيم بن هاشم قمى، محدّث، مفسّر و فقيه اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم هجرى و از مشايخ كلينى. تأليفات فراوانى منسوب به اوست از جمله كتاب المناقب، كتاب قرب الإسناد، كتاب الشرائع، كتاب المغازي، كتاب الأنبياء و كتاب التفسير. مدفن وى در قم است.
4) . ابراهيم بن هاشم قمى از اصحاب امام جواد عليهالسلام است و از اصحاب ائمه بسيار روايت كرده است. گفتهاند او اولين كسى بود كه احاديث كوفيان را در قم نشر داد. كتاب نوادر و قضاياى اميرالمؤمنين از آثار اوست.
بزرگان ثقات (معتمدين در نقل حديث) است، نه اينكه فقط ثقه باشد.
اين روايت با كمى اختلاف در مضمون، به سند ديگرى نقل شده كه ضعيف است؛ يعنى سند تا ابوالبخترى صحيح است؛ ولى خود ابوالبخترى(1)ضعيف مىباشد. اينك آن روايت:
عن مُحمّدِ بنِ يحيى ، عن أحمدَ بنِ محمّدِ بنِ عيسى ، عن محمّدِ بنِ خالدٍ ، عن أبي البَختَرِى ، عن أبي عبداللّهِ علیه السلام ، قال : «إِنَّ العُلَماءَ وَرَثَةُ الأنبِياءِ ، وَذاكَ أَنَّ الأنبِياءَ لَمْ يُورِثُوا دِرْهَماً وَلا دِيناراً ؛ وَإِنّما أوْرَثُوا أحادِيثَ مِنْ اَحادِيثِهِمْ ، فَمَنْ أَخَذَ بِشيءٍ مِنها ، فَقَد أَخَذَ حَظّاً وافِراً . فَانظُروُا عِلْمَكُمْ هذا عَمَّنْ تَأْخُذُونَهُ . فَإِنَّ فِينا ، أهلَ البَيْتِ ، في كُلِّ خَلَفٍ عُدُولاً ، يَنْفُونَ عَنْهُ تَحرِيفَ الغالِينَ وَانْتِحالَ المُبْطِلينَ وَتَأوِيلَ الجاهِلِينَ» (2).
امام صادق علیه السلام مىفرمايد: «علما ميراثبرانند؛ زيرا كه پيامبران هيچگونه پولى به ميراث نمىگذارند؛ بلكه احاديثى از سخنانشان را به ميراث مىگذارند. بنابراين، هر كه بهرهاى از احاديثشان برگيرد، در حقيقت بهرهاى شايان و فراوان برده باشد. پس، بنگريد كه اين علمتان را از چه كسانى مىگيريد؛ زيرا در ميان ما اهل بيت پيامبر صلی الله علیه و آله وسلم در هر نسلى افراد عادل درستكارى هستند كه تحريف مبالغهورزان و روشسازى
1) . وَهب بن وَهب بن كثير بن عبداللّه معروف به ابوالبخترى (200 ه .ق) از راويان امام صادق عليهالسلام و هشام بن عروه، نزيل بغداد. در احاديث خود متهم است و علماى اهل سنت، از جمله احمد بن حنبل، او را جاعل و كذّاب شمردهاند. از علماى اماميه شيخ طوسى او را عامّى المذهب و ضعيف دانسته است. ابن غضائرى درباره وى گويد: او عامّى و كذّاب است اما از امام صادق عليهالسلام احاديثى روايت كرده كه مورد وثوق است.
2) . الكافي، ج 1، ص 32، «كتاب فضل العلم»، «باب صفة العلم وفضله وفضل العلماء»، حديث 2.
نارواگران و تأويل نابخردان را از دين دور مىسازند (ساحت دين را از تغييرات مغرضان و تحريفهاى نادانان و امثال آن پاك مىگردانند).
مقصود ما از نقل اين روايت، كه مرحوم نراقى هم به آن تمسك كرده(1)، اين است كه معنى جملۀ «العلماءُ وَرَثَةُ الأنبِياءِ» كه در اين روايت آورده شده معلوم شود. در اينجا چند بحث است:
مناقب براى علما در روايات بسيارى وارد شده؛ مانند: «علماءُ أُمَّتي كسائرِ أنبياءِ قَبْلي» (1)، و «عُلماءُ أُمَّتي كَأنبياءِ بَني إسرائيلَ»(2). در هر صورت، اين ظاهر است كه مراد علماى امت باشد.
1) . جامع الأخبار، ص 111، حديث 196؛ عوائد الأيام، ص 532.
2) . بحار الأنوار، ج 2، ص 22، «كتاب العلم»، باب 8، حديث 67.
3) . الكافي، ج 1، ص 174، «كتاب الحجة»، «باب طبقات الأنبياء والرسل والائمه عليهمالسلام »، حديث 1، و ص 176، «باب الفرق بين الرسول والنبى والمحدّث»، حديث 1، 2، 3 و4.
4) . «وصف عنوانى» صفتى است كه در جاى يكى از اجزاى قضيه مىنشيند. مراد آن است كه مضمون حديث تنها ناظر است به صفت «نبوت» لا غير. يعنى علما وارثان «انبيا» هستند و «انبيا» كسانىاند كه مطالب دينى را از منبع وحى دريافت مىكنند. بنابراين از اين حديث بر نمىآيد كه مسئوليت ولايت و امامت كه بر عهدۀ بعضى از انبيا بوده است متوجه وارثان انبيا نيز هست.
مىفهميديم همانطورى كه حضرت موسى همۀ جهات و حيثيات را كه يكى از آنها ولايت مىباشد، دارا هستند، علما نيز داراى حيثيت ولايت مىباشند، ليكن چون اينطور نفرموده و علما را نازل منزلۀ شخص قرار نداده، نمىتوانيم از جملۀ مزبور چنين استفادهاى را بنماييم.
در جواب اين اشكال، بايد عرض كنم كه ميزان در فهم روايات و ظواهر الفاظ، عرف عام و فهم متعارف مردم است، نه تجزيه و تحليلهاى علمى. و ما هم تابع فهم عرف هستيم. اگر فقيه بخواهد در فهم روايات دقايق علمى را وارد كند، از بسيارى مطالب باز مىماند. بنابراين، اگر عبارت «العُلماءُ وَرثَةُ الأنبِياءِ» را به عرف عرضه كنيم آيا در ذهن آنها مىآيد كه وصف عنوانى انبيا مراد است، و فقط در همين وصف عنوانى تنزيل مىباشد؟ يا اينكه اين جمله را اماره قرار مىدهد براى اشخاص؟ يعنى اگر از عرف مردم سؤال شود فلان فقيه به منزلۀ موسى و عيسى است يا نه؟ جواب مىدهد طبق اين روايت آرى، چون موسى و عيسى از انبيا هستند. يا اگر سؤال شود كه فقيه وارث رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم است يا نه؟ مىگويد: آرى، چون رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم از انبياست.
بنابراين، ما نمىتوانيم «انبيا» را وصف عنوانى بگيريم. خصوصاً چون به لفظ جمع است. اگر به لفظ مفرد مىآورد، باز راهى براى آن احتمال بود، ليكن وقتى كه گفتند «انبيا» و لفظ جمع آوردند؛ يعنى كل فرد من الأنبياء؛ نه اينكه كل فرد من الأنبياء بما هم انبيا كه نظر به وصف عنوانى باشد(1)و اين وصف عنوانى را از ساير اوصاف جدا كند، و بگويد فقيه به منزلۀ نبى است؛ نه به منزلۀ رسول، و نه به منزلۀ ولىّ. اين تجزيه و
1) . «كلّ فردٍ مِنَ الأنبياءِ» يعنى هر كدام از انبيا با تمام مراتب و مسئوليتهايى كه برعهده دارد. و «كلّ فردٍ منَ الأَنبِياءِ بما هُم أنبياء» يعنى هر كدام از انبيا تنها از اين نظر كه «نبى» است؛ بدون لحاظ آنكه وظيفه امامت و ولايت هم بر عهده دارد يا نه.
تحليلها در باب روايات، خلاف فهم عرف و عقلاست.
به علاوه، مىتوانيم به آياتى كه براى رسول احكامى را ثابت كرده است استدلال كنيم، مانند آيۀ شريفه (أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُوْلِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ) به اينكه بگوييم «رسول» و «نبى» در نظر عرف فرقى ندارد - اگر چه در بعضى روايات بين رسول و نبى از نظر كيفيت نزول وحى فرق گذاشته شده است - (4)ولى نبى و رسول در نظر
1) . الأحزاب (33) : 6.
2) . مجمع البحرين و مطلع النيّرين في غريب القرآن و الحديث كتابى است در شرح لغات وارد در قرآن و احاديث بر پايه مرويّات شيعه اماميه، تأليف فخرالدين بن محمد بن على بن احمد بن طريح نجفى، معروف به شيخ فخرالدين طريحى (1085 ه .ق)، وى در تأليف خود از منابعى چون صحاح، قاموس و نهايۀ ابن اثير، سود جسته است.
3) . مجمع البحرين، ج 1، ص 457، مادّۀ ولا.
4) . الكافي، ج 1، ص 176 - 177، «كتاب الحجة»، «باب الفرق بين الرسول والنبي والمحدّث».
عرف و عقلا به يك معنا مىباشند. از نظر عرف، «نبى» كسى است كه از طرف خداوند
انباء مىكند، و «رسول» كسى مىباشد كه آنچه را خداوند به او فرموده به مردم مىرساند.
شايد آنچه قابل ارث مىباشد همان احكام و احاديث است. در همين روايت هم دارد كه انبيا «علم» را به ارث مىگذارند. و همچنين در روايت ابوالبخترى مىفرمايد:
«إنّما أَورَثُوا أحادِيثَ مِن أحادِيثِهِم». پس، معلوم مىشود «احاديث» را به ارث گذاشتهاند؛ و ولايت قابل ارث و ميراث نيست.
اين اشكال هم صحيح نيست. زيرا ولايت و امارت از امور اعتباريه و عقلايى است، و در اين امور بايد به عقلا مراجعه كنيم و ببينيم كه آنان انتقال ولايت و حكومت را از شخصى به شخص ديگر به عنوان «ارث» اعتبار مىكنند يا نه؟ مثلاً اگر از عقلاى دنيا سؤال شود كه وارث فلان سلطنت كيست؟ آيا در جواب اظهار مىدارند كه منصب قابل از براى ميراث نيست؟ يا مىگويند كه فلانى وارث تاج و تخت است؟ اصولاً اين جملۀ «وارث تاج و تخت» از جملات معروفه است. شكى نيست كه امر «ولايت» از نظر عقلا مانند ارث در اموال كه از شخصى به ديگرى منتقل مىشود، قابل انتقال است. اگر كسى به آيۀ شريفۀ (النَّبِىُّ أَوْلَى بِالمُؤمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ) نظر كند و اين روايتى را كه مىگويد: «العُلماءُ وَرَثَةُ الأنبياءِ» بنگرد، متوجه مىشود كه مراد همين امور اعتباريه است كه عقلا آن را قابل انتقال مىدانند.
اگر اين عبارت «العُلماءُ وَرَثَةُ الأنبياءِ» دربارۀ ائمه علیهم السلام ، وارد شده بود، همچنانكه
در روايت آمده كه ائمه علیهم السلام در همۀ امور وارث پيغمبر صلی الله علیه و آله وسلم هستند(1)، جاى ترديد نبود كه مىگفتيم ائمه علیهم السلام در همۀ امور وارث پيغمبر صلی الله علیه و آله وسلم هستند؛ و اينطور نبود كه كسى بگويد كه مراد وراثت در علم و مسائل شرعيه است.
بنابراين، اگر ما فقط جملۀ «العُلماءُ وَرثَةُ الأنبياءِ» را در دست داشتيم، و از صدر و ذيل روايت صرفنظر مىكرديم، به نظر مىرسيد كه تمام شئون رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم كه بعد از ايشان قابل انتقال است، و از آن جمله امارت بر مردم كه بعد از ايشان براى ائمه ثابت عليهم السلام است براى فقها هم ثابت مىباشد؛ مگر شئونى كه به دليل ديگرى خارج شود. و ما هم به مقدارى كه دليل خارج مىكند كنار مىگذاريم.
قسمت عمدهاى كه از اشكال فوق باقى مىماند اين است كه جملۀ «العُلماءُ وَرَثَةُ الأنبياءِ» در خلال جملاتى قرار گرفته كه مىتواند قرينه باشد بر اينكه مراد از ميراث، «احاديث» است. چنانكه در «صحيحۀ قداح» دارد: «إنَّ الأَنبِياءَ لَم يُوَرّثُوا دِيناراً وَلا دِرهَماً وَلكنْ وَرّثُوا العِلمَ». و در روايت ابوالبخترى بعد از جملۀ «لم يُورِثُوا دِرهَماً وَلاَ دِيناراً» مىگويد: «وَإنّما أَورَثُوا أحادِيثَ مِنْ أحادِيثِهم» . اين عبارات قرينه مىشود كه ميراث انبيا احاديث است؛ و چيز ديگرى از آنان باقى نمانده كه قابل ارث باشد، خصوصاً كه در اول جمله «إنّما» دارد كه دلالت بر حصر مىكند.
اين اشكال هم تمام نيست. زيرا اگر مراد اين باشد كه پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم فقط احاديث را از خود به جاى گذاشته و چيز ديگرى از ايشان نيست كه به ارث برده شود، اين خلاف ضرورت مذهب ماست. چون پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم امورى را از خود به جاى گذاشته كه ارث برده مىشود، و جاى ترديد نيست كه حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم ولايت بر امت داشتند؛ و بعد از ايشان امر ولايت به اميرالمؤمنين علیه السلام منتقل شد؛ و بعد از ايشان
1) . الكافي، ج 1، ص 265، «كتاب الحجّة»، «باب التفويض إلى رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم وإلى الأئمّة عليهمالسلامفي أمر الدين».
هم به ائمه علیهم السلام يكى پس از ديگرى، واگذار گرديد. كلمۀ «إنّما» هم در اينجا حتماً براى حصر نيست، و اصلاً معلوم نيست كه «إنّما» دلالت بر حصر داشته باشد، علاوه بر اينكه «إنّما» در صحيحۀ قداح نيست؛ و در روايت ابوالبخترى آمده آنهم عرض كردم از نظر سند ضعيف است.
ما اكنون عبارت «صحيحه» را مىخوانيم تا ببينيم كه جملات آن قرينه مىشوند بر اينكه ميراث انبيا اختصاص به احاديث دارد يا نه؟
«مَنْ سَلَكَ طَرِيقاً يَطلُبُ فِيه عِلماً سَلَكَ اللّهُ بِه طَرِيقاً إلى الجَنَّةِ». اين جمله در ستايش علماست. تصور نشود كه اين ستايش مربوط به هر عالمى است، و علما هر طور باشند اين تعريف، آنان را شامل مىشود. به رواياتى كه در كافى نسبت به اوصاف و وظايف علماست مراجعه كنيد(1)تا معلوم شود كه تا كسى چند كلمه درس خواند از علما و ورثۀ انبيا نمىشود؛ بلكه وظايفى دارد و آن وقت كار مشكل مىشود.
«وَإنّ المَلائِكةَ لَتَضَعُ أجنِحَتَها لِطالِبِ العِلم رِضاً بِه». معنى «وضع اجنحه» نزد اهلش معلوم است(2)و اكنون جاى بحث آن نيست. اين عمل براى احترام يا خفض جناح و تواضع است.
«وَإنّهُ يَستغفِرُ لطالبِ العِلمِ مَن فِي السماءِ وَمَن فِي الأَرضِ حتّى الحُوتِ فِي البَحرِ». اين جمله، احتياج به بيان مفصلى دارد كه فعلاً از بحث ما خارج است(3).
«وَفَضلُ العالِمِ عَلى العابِدِ كفضلِ القَمَرِ على سائرِ النُجوُمِ لَيلَةَ البَدرِ» . معنى اين جمله هم معلوم است.
«وإنّ العلماءَ ورثةُ الأنبياءِ». از صدر روايت تا اينجا، در مقام تعريف علما و بيان
فضايل و اوصاف آنها مىباشد و يكى از فضايل آنان اين است كه ورثۀ انبيا هستند. وارث انبيا بودن وقتى براى آنان فضيلت است كه مانند انبيا ولايت (حكومت) بر مردم داشته و واجب الاطاعه باشند.
و اما اينكه ذيل روايت دارد: «إنَّ الأَنبِياءَ لَم يُوَرّثوُا دِيناراً وَلا دِرهَماً» معنايش اين نيست كه انبيا غير از علم و حديث هيچ ارث نمىگذارند. بلكه اين جمله كنايه از اين است كه آنان با اينكه ولىّ امر بوده و حكومت بر مردم دارند، رجال الهى هستند، افرادى مادى نيستند تا در پى جمعآورى زخارف دنيوى باشند، و اينكه اسلوب حكومت انبيا غير از حكومت سلطنتى و حكومتهاى متداول است كه براى متصدى خود مايۀ مال اندوزى و كامرانى مىشود. وضع زندگى پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم بسيار ساده بود. از مقام و منصب خود به نفع زندگى مادى استفاده نكردند تا چيزى از خود به جاى گذارند و آنچه را كه باقى گذاشتند علم است كه اشرف امور مىباشد، خصوصاً علمى كه از ناحيۀ حق تعالى باشد. و خصوص «علم» را كه در روايت ذكر كرده شايد به همين جهت بوده است. بنابراين، نمىتوان گفت چون در اين روايت كه اوصاف علما بيان شده وراثت در علم و عدم توريث مال در آن ذكر شده، ظاهر است در اين معنا كه علما منحصراً علم و حديث را ارث مىبرند.
در بعضى موارد، اين حديث به جملۀ «مَا تَرَكْناهُ صَدَقَة» تذييل شده است(1)كه جزو حديث نيست و روى جهت سياسى به حديث اضافه شده، چون اين حديث در فقه عامه هم مىباشد(2).
نهايت چيزى كه در اينجا مىتوان گفت اين است كه با احتمال به اينكه اين
جملات قرينه باشد ما نتوانيم تمسك به اطلاق جملۀ «العُلماءُ وَرَثَةُ الأنبِياءِ» بنماييم و بگوييم: «كلّ ما كان للأنبياء للعلماء» ليكن اينطور نيست كه احتمال قرينه بودن اين جملات موجب شود كه بگوييد روايت ظهور دارد در اينكه علما فقط از علم انبيا ارث مىبرند و بعد معارضه واقع شود بين اين روايت و رواياتى كه قبلاً ذكر كرديم كه دلالت بر مطلب ما داشت و اين روايت آن مطالب را هدم كند. چنين چيزى از اين روايت استفاده نمىشود.
و اگر فرضاً گفته شود كه از روايت استفاده مىشود كه رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم جز علم چيزى به ارث نگذاشته است، و امر ولايت و خلافت هم ارثى نيست، و اگر خود رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم مىفرمود: «عليّ وارثي» استفاده نمىكرديم كه حضرت امير علیه السلام خليفۀ آن حضرت است. در اين صورت، ناچاريم كه راجع به خلافت اميرالمؤمنين و ائمه علیهم السلام ، به نص متشبث شويم و بگوييم كه رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم اميرالمؤمنين علیه السلام را به خلافت منصوب كرده است؛ و همين مطلب را نسبت به ولايت فقيه مىگوييم. چون بنابر آن روايتى كه سابقاً ذكر شد فقها از طرف رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم به خلافت و حكومت منصوبند. به اين طريق بين اين روايت و رواياتى كه دلالت بر نصب دارد جمع مىكنيم.
در عوائد(1)نراقى از فقه رضوى(2)روايتى نقل مىكند به اين مضمون: «مَنْزلَةُ الفَقيِه فِي
1) . عوائد الأيام من مهمات أدلّة الاحكام نگاشته «ملا احمد بن مهدى بن ابىذر نراقى كاشانى» (1245 ه .ق) كتاب در بيان قواعد استنباط احكام شرعى و در 88 «عائده» ترتيب يافته است.
2) . فقه الرضا يا فقه رضوى عنوان مجموعهاى از احكام فقهى است كه برخى از اعلام آن را به امام رضا عليهالسلامنسبت دادهاند ولى برخى در صحت نسبت آن ترديد كردهاند. رجوع كنيد به: مقدمه كتاب الفقه المنسوب للإمام الرضا عليهالسلام، نشر كنگره جهانى امام رضا عليهالسلام، 1406 ه .ق .
هذَا الوَقْتِ كَمَنْزِلَةِ الأَنْبِياءِ فِي بَني إسْرائيلَ»(1). «مقام فقيه اين زمان مثل مقام پيامبران بنى اسرائيل است».
البته نمىتوانيم بگوييم كه فقه رضوى از امام رضا علیه السلام صادر شده؛ ولى مىتوان به عنوان مؤيد به آن تمسك كرد.
بايد دانست مراد از «انبياى بنى اسرائيل» فقهايى كه در زمان حضرت موسى بودند - و شايد به آنان از جهتى انبيا گفته مىشد - نمىباشد. فقهايى كه در زمان حضرت موسى بودند، همه تابع آن حضرت بودند؛ و به پيروى او كارهايى داشتند. و شايد وقتى كه حضرت موسى آنان را براى تبليغ به جايى مىفرستاد ولىّ امرشان هم قرار مىداد. البته ما از وضع آنها اطلاع دقيق نداريم، اما اين معلوم است كه خود حضرت موسى علیه السلام از انبياى بنى اسرائيل است؛ و همه چيزهايى كه براى حضرت رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم هست، براى حضرت موسى هم بوده است. البته به اختلاف رتبه و مقام و منزلتشان. بنابراين، ما از عموم منزلت(2)در روايت مىفهميم آنچه را كه براى حضرت موسى در امر حكومت و ولايت بر مردم بوده، براى فقها هم مىباشد.
از جامع الأخبار(3)هم روايتى نقل مىكنند كه پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم فرموده است: «أفتَخِرُ
1) . عوائد الأيام، ص 532، حديث 7؛ الفقه المنسوب للإمام الرضا عليهالسلام، ص 338، باب 89.
2) . مراد از «عموم منزلت» آن است كه اطلاق حديث مذكور مىفهماند منزلت فقها از هر نظر همسنگ پيامبران بنى اسرائيل است؛ بدون آنكه اين تعميم در منزلت، در موردى مثل امامت و ادارۀ جامعه تخصيص خورده باشد.
3) . جامع الأخبار، كتابى است كه به نام شيخ صدوق شهرت يافته، اما به تحقيق از آن شخصى است به نام محمد بن محمد بن على كه در قرن ششم هجرى مىزيسته است. و به تعيين دانسته نيست. الذريعة، ج 5، ص 33 - 37.
يَوْمَ القِيامَةِ بِعُلَماءِ أُمَّتي ، فأقول: عُلَماءُ أُمَّتي كَسائرِ أَنْبياءِ قَبْلي»(1). «در دورۀ قيامت به علماى امتم افتخار و مباهات خواهم كرد، پس مىگويم: علماى امت من مثل ساير انبياى سابقند». اين روايت هم از مؤيدات مطلب ماست.
در مستدرك(2)روايتى از غرر(3)نقل مىكند، به اين مضمون:
«اَلْعُلَماءُ حُكّامٌ عَلَى النّاسِ» (4). «علما حاكم بر مردمند». و به لفظ «حُكّماءٌ عَلَى الناسِ» نيز نقل شده، ولى به نظر مىآيد كه صحيح نباشد. گفته شد كه در خود غرر به صورت «حُكّامٌ عَلَى الناسِ» بوده است. اين روايت هم اگر سندش معتبر بود(5)، دلالتش واضح و يكى از مؤيدات است.
روايات ديگرى هست كه مىتوان براى تأييد ذكر كرد.
1) . عوائد الأيام، ص 186 / سطر 7 (منشورات مكتبة بصيرتى)؛ جامع الأخبار، ص 111، حديث 196.
2) . مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، از ميرزا حسين بن ميرزا محمد تقى بن ميرزا على محمد طبرسى نورى (1320 ه .ق) كه در آن حدود 000/ 23 حديث گرد آورده است. وى اين تأليف خود را به عنوان تكملة وسائل الشيعة به ذكر احاديثى كه در وسائل نيامده اختصاص داده است. كتاب بر اساس ترتيب وسائل تنظيم شده، و مؤلف فهرستى مفصل و خاتمهاى در علم رجال و درايه بر آن افزوده است.
3) . غرر الحكم و درر الكلم من كلام علي بن أبىطالب از ابوالفتح عبدالواحد بن محمد بن عبدالواحد بن محمد آمِدى، (510 ه .ق) حاوى مواعظ و كلمات قصار حضرت على عليهالسلام كه به ترتيب حروف الفبا مرتب شده است.
4) . غرر الحكم و درر الكلم. فصل اول، ص 36، حديث 559 ؛ مستدرك الوسائل، ج 17، ص 321، «كتاب القضاء»، «أبواب صفات القاضي»، باب 11، حديث 33.
5) . روايت از غرر الحكم نقل شده است و روايات اين كتاب همگى مرسل است.
از جملۀ اينگونه روايات، روايت تحف العقول(1)است تحت عنوان «مَجارِي الاُمُورِ وَالأحْكامِ عَلى أيْدِي العُلماءِ». اين روايت از دو قسمت تشكيل يافته: قسمت اول روايتى است از حضرت سيد الشهداء علیه السلام كه از اميرالمؤمنين على بن ابىطالب علیه السلام نقل فرموده، دربارۀ «امر به معروف و نهى از منكر» و قسمت دوم نطق حضرت سيد الشهدا است دربارۀ «ولايت فقيه» و وظايفى كه فقها در مورد مبارزه با ظلمه و دستگاه دولتى جائر به منظور تشكيل حكومت اسلامى و اجراى احكام دارند. اين نطق مشهور را در «مِنى» ايراد، و در آن علت جهاد داخلى خود را بر ضد دولت جائر اموى تشريح فرموده است. از اين روايت دو مطلب مهم به دست مىآيد: يكى «ولايت فقيه» و ديگرى اينكه فقها بايد با جهاد خود و با امر به معروف و نهى از منكر، حكام جائر را رسوا و متزلزل و مردم را بيدار گردانند، تا نهضت عمومى مسلمانان بيدار حكومت جائر را سرنگون و حكومت اسلامى را برقرار سازد. اينك روايت:
«اعْتَبِرُوا أيُّها النّاسُ بِما وَعَظَ اللّهُ بِهِ أوْلِياءَهُ مِنْ سُوءِ ثَنائِهِ عَلَى الْأَحْبارِ إِذْ يَقُولُ : (لَوْلاَ يَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحبَارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الاْءِثْمَ) (2)وَقَال : (لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِى إِسْرَائِيلَ) إِلى قوله : (لَبِئسَ مَا كَانُوا يَفْعَلُونَ) (3)وَإنَّما عابَ اللّهُ ذلِكَ عَلَيْهِمْ ؛ لأنَّهُم كانُوا يَرَونَ مِنَ الظَّلَمَةِ الَّذينَ بَيْنَ أظْهُرِهِمُ المُنكَرَ وَالفَسادَ ، فَلا يَنْهَوْنَهُم عَنْ ذلِكَ رَغْبَةً فيما كانُوا يَنالُونَ مِنْهُمْ وَرَهْبَةً مِمّا يَحْذَرُونَ ؛ وَاللّهُ يَقُولُ : (فَلاَ تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ) (4)وَقالَ : (الْمُؤْمِنُونَ
وَالمُؤمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ المُنْكَرِ) (1).
فَبَدَأَ اللّهُ بِالأَمرِ بِالمَعْروُفِ وَالنَّهْىِ عَنِ المُنْكَرِ فَريضَةً مِنْهُ ، لِعِلْمِهِ بِأ نَّها إِذا أُدِّيَتْ وَأُقيمَتِ ، اسْتَقامَتِ الفَرائِضُ كُلُّها ، هَيِّنُها وَصَعْبُها . وَذلِكَ أَنَّ الأمْرَ بِالمَعْرُوفِ وَالنَّهْيَ عَنِ المُنْكَرِ دُعاءٌ إِلَى الإِسْلامِ مَعَ رَدِّ المَظالِمِ وَمُخالَفَةِ الظالِمِ ، وَقِسْمَةِ الفَيْءِ وَالغَنائِمِ ، وَأَخذِ الصَّدَقاتِ مِنْ مَواضِعِها وَوَضْعِها في حَقِّها .
ثُمَّ أَنْتُمْ أَيَّتُهَا العِصَابَةُ عِصابةٌ بِالْعِلْمِ مَشْهُورَةٌ وَبِالخَيْرِ مَذْكُورَةٌ وَبالنَّصيحَةِ مَعْرُوفَةٌ ، وَبِاللّهِ في أَنْفُسِ النّاسِ مَهابَةٌ ، يَهابُكُمُ الشَّريفُ وَيُكْرِمُكُم الضَّعيفُ ، وَيُؤثِرُكُمْ مَنْ لا فَضْلَ لَكُمْ عَلَيْهِ وَلا يَدَ لَكُمْ عِنْدَهُ ، تَشفَعُونَ فِي الحَوائِجِ إِذَا امْتَنَعَتْ مِنْ طُلاّبِها ، وَتَمْشُونَ في الطَّريقِ بِهَيْبَةِ المُلُوكِ وَكرامَةِ الأكابِرِ . أَلَيْسَ كُلُّ ذلِكَ إِنَّما نِلتُمُوهُ بما يُرْجَى عِنْدَكُمْ مِنَ القِيامِ بِحَقِّ اللّهِ ، وَإِنْ كُنْتُمْ عَنْ أَكْثَرِ حَقِّهِ تَقْصُرُونَ ، فَاسْتَخْفَفْتُمْ بِحَقِّ الأَئِمّةِ ، فَأمّا حَقَّ الضُّعَفاءِ فَضَيَّعْتُم . وَأمَّا حَقَّكُمْ بِزَعْمِكُمْ فَطَلَبْتُم . فلا مالاً بَذَلْتُمُوهُ ؛ وَلاَ نَفْسَاً خاطَرْتُمْ بِها لِلَّذي خَلَقَها ؛ وَلا عَشيرَةً عادَيْتُمُوها في ذاتِ اللّهِ .
أنْتُمْ تَتَمنَّونَ عَلَى اللّهِ جَنَّتَهُ وَمُجاوَرَةَ رُسُلِهِ وَ أَماناً مِنْ عَذابِهِ . لَقَدْ خَشِيتُ عَلَيْكُمْ ، أَيُّهَا المُتَمَنُّونَ عَلَى اللّهِ ، أنْ تَحُلَّ بِكُمْ نَقِمَةٌ مِنْ نَقِماتِهِ . لأَنَّكُمْ بَلَغْتُمْ مِنْ كَرامَةِ اللّهِ مَنْزِلةً فُضِّلْتُم بِها ؛ وَمَنْ يُعرَفُ بِاللّهِ لا تُكْرِمُونَ وَأَنْتُمْ بِاللّهِ فِي عِبادِهِ تُكْرَمُونَ . وَقَدْ تَرَوْنَ عُهُودَ اللّهِ مَنْقُوضَةً فَلا تَفْزَعُونَ ، وَأنْتُمْ لِبَعضِ ذِمَمِ آبائِكُمْ تَفْزَعُونَ ؛ وَذِمّةُ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم مَحْقُورَةٌ ، وَالعُميُ وَالبُكْمُ وَالزّمْنُ(2)في المَدائِنِ مُهْمَلةٌ ، لا تُرْحَمُونَ ؛ وَلا في مَنْزِلَتِكُم تَعْمَلُونَ وَلا مَنْ عَمِلَ فيها تُعينُونَ ؛ وَبالإِدْهانِ وَالمُصانَعَةِ عِنْدَ الظَّلَمَةِ تَأمَنُونَ . كُلُّ ذلِكَ مِمّا أَمَركُمُ اللّهُ بِهِ مِنَ النَّهْيِ وَالتَّناهِي ، وَأَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ .
وَأَنْتُمْ أَعْظَمُ النّاسِ مُصيبَةً لِما غُلِبْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ مَنازِلِ العُلَماءِ لَوْ كُنْتُمْ تَسْعَونَ (3)ذلِكَ بِأَنَّ
مَجارِيَ الأُمُورِ وَالأحْكامِ عَلَى أَيْدِي العُلماءِ بِاللّهِ الأُمَناءِ عَلى حَلالِهِ وَحَرامِهِ . فَأَنْتُمُ المَسْلُوبُونَ تِلْكَ المَنْزِلَةَ ، وَما سُلِبْتُمْ ذلِكَ ، إلاّ بِتَفَرُّقِكُمْ عَنِ الحَقِّ وَاخْتِلافِكُمْ في السُنَّةِ بَعْدَ البَيِّنَةِ الواضِحَةِ .
وَلَوْ صَبَرْتُمْ عَلَى الأَذَى وَتَحَمَّلْتُمُ المَؤُونَةَ في ذاتِ اللّهِ ، كانَتْ أُمُورُاللّهِ عَلَيْكُمْ تَرِدُ وَعَنْكُم تَصْدُرُ وَإلَيْكُمْ تَرْجِعُ . وَلكِنَّكُمْ مَكَّنْتُمُ الظَّلَمَةَ مِنْ مَنْزِلَتِكُمْ وَاسْتَسلَمْتُمْ أُمُورَ اللّهِ في أَيْديهِمْ يَعْمَلُونَ بِالشُّبُهاتِ وَيَسيرُونَ في الشَّهَواتِ ، سَلَّطَهُمْ عَلَى ذَلِكَ فِرارُكُم مِ-نَ المَوْتِ وَإعجابُكُمْ بِالحَياةِ الَّتي هِيَ مُفارِقَتُكُم . فَأَسْلَمْتُمُ الضُعَفاءَ في أَيْدِيهِمْ ، فَمِنْ بَيْنِ مُستَعْبَدٍ مَقْهُورٍ ، وَبَيْنِ مُسْتَضْعَفٍ عَلى مَعيشَتِهِ مَغْلُوبٍ ، يَتَقَلَّبُونَ في المُلْكِ بِآرائِهِمْ وَيَسْتَشْعِروُنَ الخِزْيَ بِأَهْوائِهِمْ ، اقْتِداءً بِالأَشرارِ وَجُرْأَةً عَلَى الجَبّارِ . في كُلِّ بَلَدٍ مِنْهُمْ عَلَى مِنْبَرِهِ خَطيبٌ يَصْقَعُ ؛ فَالأَرضُ لهم شاغِرَةٌ ؛ وَأَيْديهِمْ فيها مَبْسُوطَةٌ ، وَالنّاسُ لَهُمْ خَوَلٌ ، لا يَدْفَعُونَ يَدَ لامِسٍ ، فَمِنْ بَيْنِ جَبّارٍ عَنيدٍ ، وَذي سَطْوَةٍ عَلَى الضَّعَفةِ شَديدٍ ، مُطاعٍ لا يَعْرِفُ المُبْدِئَ المُعيدَ . فَيا عَجَباً ، وَما لِيَ لا أَعْجَبُ ، وَالأَرْضُ مِنْ غاشٍّ غَشُومٍ وَمُتَصدِّقٍ ظَلُومٍ وَعاملٍ عَلَى المُؤمِنينَ بِهِمْ غَيْرِ رَحيمٍ . فَاللّهُ الْحاكِمُ فيما فِيهِ تَنازَعْنا وَالقاضِي بِحُكْمِهِ فيما شَجَرَ بَيْنَنا .
اللّهُمَّ ، إِنَّكَ تَعْلَمُ أَ نَّهُ لَمْ يَكُنْ ما كانَ مِنّا تَنافُساً فِي سُلطانٍ وَلاَ التِماسَاً مِنْ فُضُولِ الحُطام . وَلكِنْ لِنُرِىَ الْمَعالِمَ مِنْ دينِكَ ؛ وَنُظْهِرَ الاْءِصْلاحَ في بِلادِكَ ؛ وَيَأمَنَ المَظْلُومُونَ مِنْ عِبادِكَ ؛ وَيُعْمَلَ بفَرائضِكَ وسُنَنِكَ وَأَحكامِكَ، فَإِنْ لَمْ تَنْصُرُونا وَتُنْصِفُونا قَوِىَ الظَّلَمَةُ عَلَيْكُمْ وَعَمِلُوا في إطْفاءِ نُورِ نَبِيِّكُمْ . وَحَسْبُنَا اللّهُ ، وَعَلَيْهِ تَوَكَّلْنا ، وَإِلَيْهِ أَنَبْنا ، وَإِلَيْهِ المَصيرُ» (1).
«اى مردم، از پندى كه خدا به دوستدارانش به صورت بدگويى از «اَحبار» داده عبرت بگيريد؛ آنجا كه مىفرمايد: «چرا نبايد علماى دينى و اَحبار از گفتار گناهكارانۀ آنان (يعنى يهود) و حرامخوارى آنان جلوگيرى كنند، راستى آنچه انجام مىداده و به
1) . تحف العقول، ص 237 - 239.
وجود مىآوردهاند چه بد بوده است». و مىفرمايد: «آن عده از بنى اسرائيل كه كفر ورزيدند لعنت شدند». تا آنجا كه مىفرمايد: «راستى كه آنچه انجام مىدادهاند چه بد بوده است». در حقيقت، خدا آن را از اين جهت بر ايشان عيب مىشمارد و مايۀ ملامت مىسازد كه آنان با چشم خود مىديدند كه ستمكاران به زشتكارى و فساد پرداختهاند، و باز منعشان نمىكردند، به خاطر عشقى كه به دريافتىهاى خود از آنان داشتند؛ و نيز به خاطر ترسى كه از آزار و تعقيب آنان به دل راه مىدادند، در حالى كه خدا مىفرمايد: «از مردم نترسيد؛ و از من بترسيد». و مىفرمايد: «مردان مؤمن دوستدار و رهبر و عهدهدار يكديگرند، همديگر را امر به معروف و نهى از منكر مىكنند».
(مىبينيم كه در اين آيه در شمردن صفات مؤمنان، صفاتى كه مظهر دوستدارى و عهدهدارى و رهبرى متقابل مؤمنان است) خدا از امر به معروف و نهى از منكر شروع مىكند و نخست اين را واجب مىشمارد، زيرا مىداند كه اگر امر به معروف و نهى از منكر انجام بگيرد و در جامعه برقرار شود، همۀ واجبات، از آسان گرفته تا مشكل، همگى برقرار خواهد شد. و آن بدين سبب است كه امر به معروف و نهى از منكر عبارت است از دعوت به اسلام؛ (يعنى جهاد اعتقادى خارجى) به اضافۀ بازگرداندن حقوق ستمديدگان به ايشان؛ و مخالفت و مبارزه با ستمگران (داخلى)؛ و كوشش براى اينكه ثروتهاى عمومى و درآمد جنگى طبق قانون عادلانۀ اسلام توزيع شود، و صدقات (زكات و همۀ مالياتهاى الزامى يا داوطلبانه) از موارد صحيح و واجب آن جمعآورى و گرفته شود، و هم در موارد شرعى و صحيح آن به مصرف برسد.
علاوه بر آنچه گفتم، شما اى گروه! اى گروهى كه به علم و عالم بودن شهرت داريد و از شما به نيكى ياد مىشود و به خيرخواهى و اندرزگويى و راهنمايى در جامعه معروف شدهايد، و به خاطر خدا در دل مردم شكوه و مهابت پيدا كردهايد به طورى كه
مرد مقتدر از شما بيم دارد و ناتوان به تكريم شما برمىخيزد و آن كس كه هيچ برترى بر او نداريد و نه قدرتى بر او داريد شما را بر خود برترى داده است و نعمتهاى خويش را از خود دريغ داشته به شما ارزانى مىدارد، در موارد حوايج (يا سهميۀ مردم از خزانۀ عمومى) وقتى به مردم پرداخت نمىشود وساطت مىكنيد، و در راه با شكوه و مهابت پادشاهان و بزرگوارى بزرگان قدم برمىداريد. آيا همۀ اين احترامات و قدرتهاى معنوى را از اين جهت به دست نياوردهايد كه به شما اميد مىرود كه به اجراى قانون خدا كمر ببنديد؟ گرچه در مورد بيشتر قوانين خدا كوتاه آمدهايد؛ بيشتر حقوق الهى را كه به عهده داريد فرو گذاشتهايد، مثلاً حق امامان را خوار و فرو گذاشتهايد، حق افراد ناتوان و بىقدرت را ضايع كردهايد؛ اما در همان حال به دنبال آنچه حق خويش مىپنداريد برخاستهايد. نه پولى خرج كردهايد؛ و نه جان را در راه آنكه آن را آفريده به خطر انداختهايد؛ و نه با قبيله و گروهى به خاطر خدا در افتادهايد.
شما آرزو داريد و حق خود مىدانيد كه بهشتش و همنشينى پيامبرانش و ايمنى از عذابش را به شما ارزانى دارد؛ من، اى كسانى كه چنين انتظاراتى از خدا داريد، از اين بيمناكم كه نكبت خشمش بر شما فرو افتد، زيرا در سايۀ عظمت و عزت خدا به منزلتى بلند رسيدهايد، ولى خداشناسانى را كه ناشر خداشناسى هستند احترام نمىكنيد؛ حال آنكه شما به خاطر خدا در ميان بندگانش مورد احتراميد. و نيز از آن جهت بر شما بيمناكم كه به چشم خود مىبينيد تعهداتى كه در برابر خدا شده گسسته و زير پا نهاده است، اما نگران نمىشويد در حالىكه به خاطر پارهاى از تعهدات پدرانتان نگران و پريشان مىشويد؛ اينك تعهداتى كه در برابر پيامبر انجام گرفته(1)مورد
1) . يعنى مناسبات اسلامى كه از طريق بيعت با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم تعهد شده. همچنين، تعهد اطاعت و پيروى از جانشينانش، على و اولادش، كه در غدير خم در برابر پيامبر انجام گرفته.
بىاعتنايى است؛ نابينايان، لالها، و زمينگيران ناتوان، در همۀ شهرها بىسرپرست ماندهاند، و بر آنها ترحم نمىشود. و نه مطابق شأن و منزلتتان كار مىكنيد؛ و نه به كسى كه چنين كارى بكند و در ارتقاى شأن شما بكوشد اعتنا يا كمك مىكنيد. با چربزبانى و چاپلوسى و سازش با ستمكاران، خود را در برابر قدرت ستمكاران حاكم، ايمن مىگردانيد. تمام اينها دستورهايى است كه خدا به صورت نهى، يا همديگر را نهى كردن و بازداشتن، داده و شما از آنها غفلت مىورزيد.
مصيبت شما از مصايب همۀ مردم سهمگينتر است؛ زيرا منزلت و مقام علمايى را از شما باز گرفتهاند اگر مىدانستيد؛ چون در حقيقت، جريان ادارى كشور و صدور احكام قضايى و تصويب برنامههاى كشور بايد به دست دانشمندان روحانى، كه امين حقوقى الهى و داناى حلال و حرامند، سپرده باشد. اما اينك مقامتان را از شما بازگرفته و ربودهاند، و اينكه چنين مقامى را از دست دادهايد، هيچ علتى ندارد جز اينكه از دور محور حق (قانون اسلام و حكم خدا) پراكندهايد؛ و دربارۀ سنت، پس از اينكه دلايل روشن بر حقيقت و كيفيت آن وجود دارد، اختلاف پيدا كردهايد.
شما اگر مردانى بوديد كه بر شكنجه و ناراحتى شكيبا بوديد و در راه خدا حاضر به تحمل ناگوارى مىشديد، مقررات براى تصويب پيش شما آورده مىشد؛ و به دست شما صادر مىشد؛ و مرجع كارها بوديد. اما شما به ستمكاران مجال داديد تا اين مقام را از شما بستانند؛ و گذاشتيد حكومتى كه قانوناً مقيد به شرع است به دست ايشان بيفتد تا بر اساس پوسيدۀ حدس و گمان به حكومت پردازند؛ و طريقۀ خودكامگى و اقناع شهوت را پيشه سازند. مايۀ تسلط آنان بر حكومت، فرار شما از كشته شدن بود، و دلبستگىتان به زندگى گريزان دنيا. شما با اين روحيه و رويّه، تودۀ ناتوان را به چنگال اين ستمگران گرفتار آورديد تا يكى بردهوار سركوفته باشد؛ و ديگرى بيچارهوار سرگرم تأمين آب و نانش؛ و حكام خودسرانه به اميال خود عمل كنند؛ و با
هوسبازى خويش ننگ و رسوايى به بار آورند، پيرو بدخويان گردند و در برابر خدا گستاخى ورزند. در هر شهر سخنورى از ايشان بر منبر آمده و گماشته است. زمين برايشان فراخ و دستشان در آن گشاده است. مردم بندۀ ايشانند و قدرت دفاع از خود را ندارند. يك حاكم، ديكتاتور و كينهورز و بدخواه است؛ و حاكم ديگر بيچارگان را مىكوبد و به آنها قلدرى و سختگيرى مىكند؛ و آن ديگر فرمانروايى مسلط است كه نه خدا را مىشناسد و نه روز جزا را. شگفتا! و چرا نه شگفتى! كه جامعه در تصرف مرد دغلباز ستمكارى است كه مأمور مالياتش ستمورز است؛ و استاندارش نسبت به اهالى ديندار، نامهربان و بىرحم است. خداست كه در مورد آنچه دربارهاش به كشمكش برخاستهايم حكومت و داورى خواهد كرد؛ و دربارۀ آنچه بين ما رخ داده با رأى خويش حكم قاطع خواهد كرد.
خدايا! بىشك تو مىدانى آنچه از ما سر زده(1)رقابت در به دست آوردن قدرت سياسى نبوده؛ و نه جستجوى ثروت و نعمتهاى ناچيز دنيا، بلكه براى اين بوده كه اصول و ارزشهاى درخشان دينت را بنماييم و ارائه دهيم؛ و در كشورت اصلاح پديد آوريم؛ و بندگان ستمزدهات را ايمن و برخوردار از حقوق مسلّمشان گردانيم؛ و نيز تا به وظايفى كه مقرر داشتهاى و به سنن و قوانين و احكامت عمل شود. بنابراين، شما (گروه علماى دين) اگر ما را در انجام اين مقصود يارى نكنيد و حق ما را از غاصبان نستانيد؛ ستمگران بر شما چيره شوند و در خاموش كردن نور پيامبرتان بكوشند. خداى يگانه ما را كفايت است؛ و بر او تكيه مىكنيم؛ و به سوى او رو مىآوريم. و سرنوشت به دست او و بازگشت به اوست».
مىفرمايد: «اعْتَبِرُوا أيُّها النّاسُ بِما وَعَظَ اللّهُ بِهِ أوْلِياءهُ مِنْ سُوءِ ثَنائِهِ عَلَى الْأَحْبارِ». خطاب به دستۀ مخصوص، حاضرين مجلس، اهل شهر و بلد، اهل مملكت، و يا مردم
1) . يعنى مبارزهاى كه بر ضد دستگاه حاكمۀ اموى پيش گرفتهايم.
دنياى آن روز نيست، بلكه هر كس را در هر زمان كه اين ندا را بشنود شامل مىشود.
مثل: (يَا أَيُّهَا النَّاسُ) كه در قرآن آمده است، خداوند با اعتراض به «اَحبار»، يعنى علماى يهود و استنكار رويّۀ آنها، اولياى خويش را موعظه فرموده، و به آنان پند داده است. منظور از «اولياء» كسانى هستند كه توجه به خدا دارند، و در جامعه داراى مسئوليت مىباشند؛ نه اينكه منظور ائمه علیهم السلام باشد.
إذ يقول: (لَوْلاَ يَنْهَاهُمُ الرَبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الاْءِثْمَ وَأَكْلِهِمُ السُّحْتَ ، لَبِئْسَ مَا كَانُوا يَصْنَعُونَ). خداوند در اين آيه «ربّانيّون» و «اَحبار» را مورد نكوهش قرار مىدهد كه چرا آنها، كه علماى دينى يهود بودهاند، ستمكاران را از «قول إثم»؛ يعنى گفتار گناهكارانه، كه اعم از دروغپردازى و تهمت و تحريف حقايق و امثال آن باشد، و از «اَكل سُحت» يعنى حرامخوارى نهى نكرده و باز نداشتهاند. بديهى است اين نكوهش و تقبيح اختصاص به علماى يهود ندارد؛ و نه اختصاص به علماى نصارا دارد. بلكه علماى جامعۀ اسلامى، و به طور كلى علماى دينى را شامل مىشود. بنابر آن، علماى دينى جامعۀ اسلامى هم اگر در برابر رويّه و سياست ستمكاران ساكت بنشينند، مورد نكوهش و تقبيح خدا قرار مىگيرند. اين امر فقط مربوط به سلف و نسل گذشته نيست؛ نسلهاى گذشته و آينده در اين حكم يكسانند. حضرت امير علیه السلام اين موضوع را با استناد به قرآن ذكر فرموده، كه علماى جامعۀ اسلامى هم عبرت بگيرند و بيدار شوند؛ و از اداى وظيفۀ امر به معروف و نهى از منكر باز نايستند؛ و در برابر هيأتهاى حاكمۀ ستمگر و منحرف سكوت ننمايند. حضرت با استشهاد به آيۀ (لَوْلاَ يَنْهَاهُمُ الرَبَّانِيُّونَ . . .) دو نكته را گوشزد فرموده است:
سكوت نمودند ضررش متوجه اسلام مىشود، و اگر به وظيفه عمل كردند و آنجا كه بايد صحبت كنند سكوت نكردند، نفع آن براى اسلام است.
اگر كسى احكام را آن طور كه خدا راضى نيست تفسير كرد، بدعتى در اسلام گذاشت به اسم اينكه عدل اسلامى چنين اقتضا مىكند، احكام خلاف اسلام اجرا كرد، بر علما واجب است كه اظهار مخالفت كنند. هرگاه اظهار مخالفت نكنند، مورد لعن خدا قرار مىگيرند، و اين از آيۀ شريفه پيداست.
و نيز در حديث است كه «إِذا ظَهَرَتِ البِدَعُ ، فَلِلعالِمِ أَنْ يُظْهِرَ عِلْمَهُ ؛ وَإِلاّ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللّهِ»(1). «چون بدعتها پديد آيد، بر عالم واجب است كه علم ( دين ) خويش را اظهار
1) . الكافي، ج 1، ص 54، «كتاب فضل العلم»، «باب البدع...»، حديث 2 (با اندكى تفاوت).
كند؛ وگرنه لعنت خدا بر او خواهد بود». خود اظهار مخالفت و بيان تعاليم و احكام خدا، كه مخالف بدعت و ظلم و گناه مىباشد، مفيد است؛ چون سبب مىشود عامۀ مردم به فساد اجتماعى و مظالم حكام خائن و فاسق يا بىدين پى برده، به مبارزه برخيزند؛ و از همكارى با ستمكاران خوددارى نمايند؛ و به عدم اطاعت در برابر قدرتهاى حاكمۀ فاسد و خائن دست بزنند. اظهار مخالفت علماى دينى در چنين مواردى يك «نهى از منكر» از طرف رهبرى دينى جامعه است كه موجى از «نهى از منكر» و يك نهضت مخالفت و «نهى از منكر» را به دنبال مىآورد، نهضتى را به دنبال مىآورد كه همۀ مردم ديندار و غيرتمند در آن شركت دارند؛ نهضتى كه اگر حكام ستمكار و منحرف به آن تسليم نشوند و به صراط مستقيم رويّۀ اسلامى تبعيت از احكام الهى باز نيايند و بخواهند با قدرت اسلحه آن را ساكت كنند، در حقيقت به تجاوز مسلحانه دست زده و «فئۀ باغيه» خواهند بود؛ و بر مسلمانان است كه به جهاد مسلحانه با «فئۀ باغيه»؛ يعنى حكام «تجاوزكار»، بپردازند، تا سياست جامعه و رويّۀ حكومتكنندگان مطابق با اصول و احكام اسلام باشد.
شما كه فعلاً قدرت نداريد جلو بدعتهاى حكام را بگيريد و اين مفاسد را دفع كنيد، اقلاً ساكت ننشينيد. تو سر شما مىزنند، داد و فرياد كنيد؛ اعتراض كنيد، انظلام نكنيد. انظلام (تن به ظلم دادن) بدتر از ظلم است. اعتراض كنيد؛ انكار كنيد؛ تكذيب كنيد، فرياد بزنيد. بايد در برابر دستگاه تبليغات و انتشارات آنها دستگاهى هم اين طرف به وجود بيايد تا هر چه به دروغ مىگويند تكذيب كند، بگويد دروغ است؛ بگويد عدالت اسلامى اين نيست كه آنها ادعا مىكنند. عدل اسلامى، كه براى خانوادهها و جامعه مسلمين قرار داده شده، همۀ برنامهاش مضبوط و مدوّن است، برنامههاى اسلام غير از اين است كه آنها دارند.
اين مطالب بايد گفته شود تا مردم متوجه باشند؛ و نسل آينده سكوت اين جماعت
را حجت قرار ندهد و نگويد لابد اعمال و رويّۀ ستمكاران مطابق شرع بوده است و دين مبين اسلام اقتضا مىكرده كه ستمگران «اكل سحت» يعنى حرامخوارى كنند و مال مردم را غارت كنند.
از آنجا كه دايرۀ فكر عدهاى از دايرۀ همين مسجد تجاوز نمىكند و جولان و گسترش ندارد، وقتى گفته مىشود «اكل سحت» يعنى حرامخوارى، فقط بقال سر كوچه به نظرشان مىآيد كه - العياذ باللّه - كمفروشى مىكند! ديگر آن دايرۀ بزرگ حرامخوارى و غارتگرى به نظر نمىآيد كه يك سرمايۀ بزرگ را مىبلعند، بيتالمال را اختلاس مىكنند؛ نفت ما را مىخورند؛ به نام نمايندگى كمپانىهاى خارجى كشور ما را بازار فروش كالاهاى گران و غير ضرورى بيگانه مىكنند، و از اين راه پول مردم را به جيب خود و سرمايهداران بيگانه مىريزند. نفت ما را چند دولت بيگانه پس از استخراج براى خود مىبرند(1)
رجوع كنيد به: نفت از آغاز تا به امروز؛ ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، ج 2؛ ايران سراب قدرت؛ داستان اوپك؛ نفت قدرت و اصول.
و مقدار ناچيزى هم كه به هيأت حاكمۀ همدست خودشان مىدهند، از طرق ديگر به جيب خودشان برمىگردد. و اندكى كه به صندوق دولت مىريزد خدا مىداند صرف كجا مىشود. اين يك «اكل سحت» و حرامخوارى1) . در سال 1280 ش. قراردادى ميان مظفرالدين شاه قاجار و ويليام فاكس دارسى انگليسى بسته شد و به موجب آن امتياز كشف و استخراج نفت ايران به انگلستان تعلق گرفت. مدت اين قرارداد شصت سال بود و ايران تنها شانزده درصد از منافع خالص را مىبرد. در موافقتنامهاى كه سى و دو سال بعد به امضا رسيد مقدار سهم ايران به بيست درصد افزايش يافت. پس از سقوط مصدق، كنسرسيوم جديدى در سال 1333 ش. تشكيل گرديد. اين كنسرسيوم از شركت نفت ايران و انگليس با 40 درصد سهام، پنج شركت امريكايى «اكسون»، «موبيل»، «گلف»، «شورون» و «تگزاكو» با 40 درصد سهام، شركت هلندى «رويال داچ شل» با 14 درصد سهام و شركت نفت فرانسه با 6 درصد سهام، به استناد آمار موجود، از سال 33 تا سال 57؛ يعنى در مدت 24 سال 800/ 947/ 891/ 205 بشكه نفت خام و 000/ 090/ 212/ 152/ 10 پاى مكعب گاز ايران به جهان غرب صادر گشت.
در مقياس وسيع و در مقياس بينالمللى است. «منكر» وحشتناك و خطرناكترين منكرات همين است. شما اوضاع جامعه و كارهاى دولت و دستگاهها را دقيقاً مطالعه كنيد، تا معلوم شود چه «اكل سحت»هاى وحشتناكى صورت مىگيرد. اگر زلزلهاى در گوشۀ كشور رخ دهد، يك راه درآمد و حرامخوارى به روى سودجويان حاكم باز مىگردد، تا به نام زلزلهزدگان جيب خودشان را پر كنند. در قراردادهايى كه حكام ستمكار و ضد ملى با دولتها يا شركتهاى خارجى مىبندند، ميليونها از پول ملت را به جيب مىزنند؛ و ميليونها از پول ملت را عايد خارجيان و اربابان خود مىكنند.
اينها جريانات سيلآسايى از حرامخورى است كه پيش چشم ما صورت مىگيرد؛ و هنوز ادامه دارد؛ چه در تجارت خارجى، و چه در به اصطلاح قراردادهايى كه براى استخراج معادن يا بهرهبردارى از جنگلها و ساير منابع طبيعى بسته مىشود؛ يا براى كارهاى ساختمانى و راهسازى؛ يا خريد اسلحه از استعمارگران غربى و استعمارگران كمونيست.
ما بايد جلو اين غارتگرىها و حرامخورىها را بگيريم. همۀ مردم موظف به اين كار هستند، ولى علماى دينى وظيفهشان سنگينتر و مهمتر است. ما بايد پيش از ساير افراد مسلمان به اين جهاد مقدس و اين وظيفۀ خطير اقدام كنيم. ما به خاطر مقام و موقعيتى كه داريم بايستى پيشقدم باشيم. اگر امروز قدرت نداريم كه جلو اين كارها را بگيريم و حرامخواران و خائنين به ملت و دزدان مقتدر و حاكم را به كيفر برسانيم بايد كوشش كنيم اين قدرت را به دست بياوريم. و در عين حال، به عنوان حداقل انجام وظيفه، از اظهار حقايق و افشاى حرامخورىها و دروغپردازىها كوتاهى نكنيم. وقتى قدرت به دست آورديم، نه تنها سياست و اقتصاد و ادارۀ كشور را درست مىكنيم؛ بلكه حرامخورها و دروغپردازها را شلاق مىزنيم و به كيفر مىرسانيم.
مسجد اقصى را آتش زدند. ما فرياد مىكنيم كه بگذاريد مسجد اقصى به همين
حال نيمسوخته باقى باشد؛ اين جرم را از بين نبريد(1)ولى رژيم شاه حساب باز مىكند و صندوق مىگذارد، و به اسم بناى مسجد اقصى از مردم پول مىگيرند تا بتوانند از اين راه استفاده نمايند و جيب خود را پر كنند؛ و ضمناً آثار جرم اسرائيل را از بين ببرند!
اينها مصيبتهايى است كه گريبانگير امت اسلام شده، و كار را به اينجا رسانده است. آيا علماى اسلام نبايد اين مطالب را بگويند؟ (لَوْلاَ يَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ عَنْ قَولِهِمُ الاْءِثْمَ وَأَكْلِهِمُ السُّحْتَ). چرا فرياد نمىزنند؟ چرا از اين غارتگرىها هيچ سخنى نمىگويند؟
بعد به آيۀ (لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِى إِسْرَائِيلَ) استناد شده كه ذكر آن از فرصت بحث ما خارج است.
سپس مىفرمايد:
1) . در سى مرداد سال 1348 صهيونيستها مسجدالاقصى، قبله اول مسلمانان را به آتش كشيدند. اين جنايت كه خشم مسلمانان جهان را عليه اسرائيل برانگيخت، در مطبوعات ايران انعكاس شديد نيافت و عاملان شاه كه مراقب نشر اخبار در ايران بودند منتهاى سعى را بهكار مىبردند تا در رسانههاى تبليغاتى مطلبى تحريكآميز بر ضد اسرائيل منتشر نگردد. وزارت دربار ايران با انتشار بيانيهاى از اين واقعه ابراز تأسف نمود اما كمترين اشارهاى به عاملان و محركان اين واقعه نكرد. شاه نيز مبلغى را براى تعمير مسجدالاقصى اختصاص داد. ملك فيصل و او خواستار تشكيل كنفرانس سران كشورهاى اسلامى شدند تا در مورد اين واقعه به تبادل رأى بپردازند. در هفتمين روز اين حادثه ميليونها مسلمان در كشورهاى اسلامى به تظاهرات و اعتصاب دست زدند و عامل اين جنايت بزرگ را كه جهان اسلام را تكان داده بود اسرائيل شناختند، اما در ايران رژيم از برگزارى هرگونه تظاهرات مانع گرديده و اين كار او مورد اعتراض مراجع وقت قرار گرفت. در همان روزها روزنامۀ الجمهوريه، چاپ بغداد، سخنان امام را دربارۀ اين حادثۀ بزرگ چنين منعكس ساخت: امام ضمن دعوت مسلمانان به اتحاد، كنفرانس «رباط» را پوششى بر اين جنايت و وسيلهاى براى منصرف ساختن اذهان مسلمانان از جنايت صهيونيسم دانستند و گفتند كه تا زمانى كه فلسطين در اشغال يهوديان است، مسجدالاقصى را نبايد مرمت كرد و آثار اين جرم بايد باقى بماند. شوراى امنيت سازمان ملل نيز اسرائيل را براى اين عمل مورد اعتراض قرار داد.
«وَإنَّما عَابَ اللّهُ ذلكَ عَلَيهِم لِأَنَّهُم كَانُوا يَرَونَ مِنَ الظَّلَمَةِ الَّذِينَ بَينَ أَظْهُرِهِمُ المُنكَرَ وَالفَسادَ فَلاَ يَنهَونَهُم عَنْ ذَلِكَ رَغْبَةً فِيما كَانُوا يَنالُونَ مِنْهُم وَرَهْبَةً مِمّا يَحذَرُونَ» .
اينكه خدا از «ربّانيون» استنكار كرده، روى اين اصل است كه آنان با اينكه مىديدند ظلمه چه كارها مىكنند و چه جنايتها مرتكب مىگردند، ساكت بودند و آنها را نهى نمىكردند. و سكوتشان به حسب اين روايت روى دو علت بوده است: 1 - سودجويى؛ 2 - زبونى.
يا افراد طمعكارى بودند، و از ظلمه استفاده مادى مىكردند و به اصطلاح حق السكوت مىگرفتند و يا بزدل و ترسو بودند و از آنها مىترسيدند.
به روايات امر به معروف و نهى از منكر مراجعه فرماييد، در آن روايات عمل بعضى را كه براى فرار از امر به معروف و نهى از منكر مرتباً عذرتراشى مىكنند، تقبيح مىكند و آن سكوت را عيب مىشمرد(1).
وَاللّهُ يَقُولُ :(فَلاَ تَخْشَوُا النّاسَ وَاخْشَوْنِ). و خدا مىفرمايد كه از آنها نترسيد، چه ترسى داريد؟ جز اين نيست كه شما را زندانى مىكنند، بيرون مىكنند؛ مىكشند. اولياى ما براى اسلام جان دادند، شما هم بايد براى اين امور آماده باشيد. وقال: (وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ . . .) .
و در ذيل آيه مىفرمايد: (وَيُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَيُطِيعُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ . . .).
«فَبَدأَ اللّهُ بِالأَمْرِ بِالمَعرُوفِ وَالنَّهْىِ عَنِ المُنْكَرِ فَريضَةً مِنْهُ لِعِلْمِهِ بِأَ نَّها إِذا أُدِّيَتْ وَأُقيمَت اسْتَقامَتِ الفَرائِضُ كُلُّها هَيِّنُها وَصَعْبُها وَذلِكَ أنَّ الْأَمرَ بِالمَعْرُوفِ وَالنَّهْىَ عَنِ المُنْكَرِ دُعاءٌ إِلَى الإِسْلامِ مَعَ رَدِّ المَظالِمِ وَمُخالَفَةِ الظّالِمِ وَقَسمَةِ الفَيْءِ وَالغَنائِمِ وَأَخْذِ الصَّدَقاتِ مِنْ مَواضِعِها وَوَضْعِها في حَقِّها» .
1) . الكافي، ج 5، ص 55 - 59، «كتاب الجهاد»، «باب الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر»، احاديث 1، 6، 8 و 15؛ وسائل الشيعة، ج 16، ص 117، «كتاب الأمر والنهي»، باب 1.
اگر امر به معروف و نهى از منكر به خوبى اجرا شود، ديگر فرائض قهراً برپا خواهد شد. اگر امر به معروف و نهى از منكر اجرا شود، ظلمه و عمالشان نمىتوانند اموال مردم را بگيرند و به ميل خود صرف كنند و مالياتهاى مردم را تلف نمايند. آمر به معروف و ناهى از منكر دعوت به اسلام و رد مظالم و مخالفت با ظالم مىكند.
عمدۀ وجوب امر به معروف و نهى از منكر براى اين امور است. ما امر به معروف و نهى از منكر را در دايرۀ كوچكى قرار داده و به مواردى كه ضررش براى خود افرادى است كه مرتكب مىشوند يا ترك مىكنند، محصور ساختهايم. در اذهان ما فرو رفته كه «منكَرات» فقط همينهايى هستند كه هر روز مىبينيم يا مىشنويم. مثلاً اگر در اتوبوس نشستهايم، موسيقى گرفتند، يا فلان قهوهخانه كار خلافى را مرتكب شد، يا در وسط بازار كسى روزه خورد، منكرات مىباشند و بايد از آن نهى كرد، ولى به آن منكرات بزرگ توجه نداريم. آن مردمى را كه دارند حيثيت اسلام را از بين مىبرند، حقوق ضعفا را پايمال مىكنند و ... بايد نهى از منكر كرد. اگر يك اعتراض دستهجمعى به ظلمه، كه خلافى مرتكب مىشوند، يا جنايتى مىكنند، بشود، اگر چند هزار تلگراف از همۀ بلاد اسلامى به آنها بشود كه اين كار خلاف را انجام ندهيد، يقيناً دست برمىدارند. وقتى كه برخلاف حيثيت اسلام و مصالح مردم كارى انجام دادند، نطقى ايراد كردند اگر از سراسر كشور، از تمام قرى و قصبات، از آنان استنكار شود، زود عقبنشينى مىكنند. خيال مىكنيد مىتوانند عقبنشينى نكنند؟ هرگز نمىتوانند. من آنها را مىشناسم. من مىدانم كه چكارهاند! خيلى هم ترسو هستند! خيلى زود عقبنشينى مىكنند. ليكن وقتى كه ديدند ما از آنها بىعرضهتريم، جولان مىدهند.
در قضيهاى كه علما با هم اتحاد داشتند و اجتماع كردند و از شهرستانها هم از آنان پشتيبانى شد و هيأتها آمدند، خطابهها ايراد كردند، دستگاه عقبنشينى كرد و آن
لايحه را نسخ نمود(1)
نهضت امام خمينى، دفتر اول، ص 165 - 245.
. بعد كه به تدريج ما را سرد و سست كردند و از هم جدا ساختند و براى هر يك «تكليف شرعى» معين كردند، در نتيجۀ اين اختلاف كلمه و تشتت اقوال جرى شدند؛ و اكنون هر كارى كه مىخواهند با مسلمين و مملكت اسلامى مىكنند.«دُعاءٌ إِلَى الإِسْلامِ مَعَ رَدِّ المَظالِمِ وَمُخالَفَةِ الظالِمِ». امر به معروف و نهى از منكر براى اين امور مهم است. آن عطار بيچاره اگر كار خلافى كرد، ضررى به اسلام نمىزند، به خودش ضرر مىزند. آنهايى را كه به اسلام ضرر مىزنند بايد بيشتر امر به معروف و نهى از منكر كرد. آنهايى را كه به عناوين مختلف هستى مردم را غارت مىكنند بايد نهى كرد.
اين مطالب بعضى مواقع در خود روزنامهها ديده مىشود - منتها گاهى به صورت شوخى است، و گاهى به صورت جدى - كه بسيارى از چيزهايى كه به اسم سيلزدگان يا زلزلهزدگان جمعآورى كردند، خودشان خوردند! يكى از علماى ملاير مىگفت كه ما براى مردگان حادثهاى يك كاميون كفن برديم، مأمورين نمىگذاشتند به آنها برسانيم و مىخواستند بخورند!! امر به معروف و نهى از منكر براى اينان لازمتر است.
اكنون من از شما استفسار مىكنم: آيا مطالبى كه حضرت امير علیه السلام در اين حديث فرمودند، براى اصحابى است كه در اطراف خودشان بودند و بيانات حضرت را
1) . اشاره است به قضيۀ لايحه موسوم به «لايحه انجمنهاى ايالتى و ولايتى» كه در 16 مهر 1341 از سوى دولت وقت به تصويب رسيد. در متن تصويبنامه قيد «اسلام» از شرايط انتخابكنندگان و انتخابشوندگان برداشته شده بود و سوگند به «كتاب آسمانى» جايگزين سوگند به «قرآن» گرديده بود. اين لايحه نخست از سوى حضرت امام و سپس از طرف مراجع ديگر تقبيح و مردود گرديد. جانبدارى گروههاى مردم از سخنان و اوامر پيگير حضرت امام و انتشار اعلاميههاى مراجع تقليد سرانجام باعث گرديد كه دولت در 17 آذر همان سال رسماً لايحۀ انجمنهاى ايالتى و ولايتى را ملغى اعلام دارد.
مىشنيدند؟ آيا «اعْتَبِرُوا أَيُّها النّاسُ» خطاب به ما نيست؟ ما از «ناس» و جزو مردم نيستيم؟! آيا نبايد از اين خطاب عبرت بگيريم؟
همانطور كه در اول بحث عرض كردم، اين مطالب براى دسته و جمعيت خاصى نيست؛ بلكه از طرف آن حضرت براى هر امير، هر وزير، هر حاكم، و هر فقيه، براى همۀ دنيا، همۀ بشر و همۀ افرادى كه زنده هستند، بخشنامه شده است. بخشنامههاى آن حضرت همدوش قرآن است و همانند قرآن تا روز قيامت واجب الاتباع مىباشد. آيهاى هم كه به آن استدلال شده (لَوْلاَ يَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ . . .) هر چند به «ربانيون و اَحبار» خطاب كرده ليكن روى خطاب به عموم است. از آنجا كه ربانيون و اَحبار از جهت طمع يا ترس در برابر ظلم ظلمه سكوت كردند، در صورتى كه با دادها، فريادها و با گفتارهايشان مىتوانستند كارى انجام دهند و جلو ظلم را بگيرند مورد استنكار خداوند واقع شدند؛ علماى اسلام هم اگر در برابر ستمگران قيام نكنند و سكوت نمايند مورد استنكار قرار خواهند گرفت.
«ثُمَّ أَنتُم أَيّتُها العِصابَةُ» بعد از خطاب به مردم، گروه علماى اسلام را مورد خطاب قرار داده است:
«عِصابَةٌ بِالعِلْمِ مَشْهُورَةٌ وَبِالخَيْرِ مَذْكُورَةٌ وَبِالنَصيحَةِ مَعْرُوفَةٌ وَبِاللّهِ في أَنْفُسِ النّاسِ مَهابَةٌ ، يَهابُكُمُ الشَّريفُ وَيُكْرِمُكُم الضَّعيفُ وَيُؤثِرُكُمْ مَنْ لا فَضْلَ لَكُمْ عَلَيْهِ وَلا يَدَ لَكُم عِنْدَهُ ، تَشْفَعُونَ في الحَوائِجِ إِذا امْتَنَعَتْ مِنْ طُلاّبِها وَتَمْشُونَ في الطَّريقِ بِهَيْبَةِ المُلُوكِ وَكَرامَةِ الأَكابِرِ ، أَلَيْسَ كُلُّ ذلِكَ إِنَّما نِلْتُمُوهُ بِما يُرْجى عِنْدَكُمْ مِنَ القِيامِ بِحَقِّ اللّهِ» .
شما در جامعه هيبت و شوكت داريد؛ ملت اسلام به شما احترام مىگذارند و براى شما كرامت قائلند. اين مهابت و عزتى كه در جامعه داريد براى اين است كه از شما انتظار مىرود كه در برابر ظلمه بحق قيام كنيد؛ حق ستمديدگان را از ظالم بگيريد. به شما اميدوارند كه قيام نماييد و از تعدى ظلمه جلوگيرى كنيد.
«وَإِنْ كُنْتُمْ عَنْ أَكْثَرِ حَقِّهِ تَقْصُرُونَ ، فَاسْتَخْفَفْتُمْ بِحَقِّ الأَئِمَّةِ ، فَأمّا حَقَّ الضُّعَفاءِ فَضَيَّعْتُم . وَأَمَّا حَقَّكُمْ بِزَعْمِكُمْ فَطَلَبْتُم . فلا مالاً بَذَلْتُمُوهُ ؛ وَلا نَفْسَاً خاطَرْتُمْ بِها لِلَّذي خَلَقَها ؛ وَلا عَشيرَةً عادَيْتُمُوها في ذاتِ اللّهِ . أنْتُمْ تَتَمنَّونَ عَلَى اللّهِ جَنَّتَهُ وَمُجاوَرَةَ رُسُلِهِ وَأَماناً مِنْ عَذابِهِ . لَقَدْ خَشِيتُ عَلَيْكُمْ ، أَيُّهَا المُتَمَنُّونَ عَلَى اللّهِ ، أنْ تَحُلَّ بِكُمْ نَقِمَةٌ مِنْ نَقِماتِهِ . لأَنَّكُمْ بَلَغْتُمْ مِنْ كَرامَةِ اللّهِ مَنْزِلةً فُضِّلْتُم بِها ؛ وَمَنْ يُعرَفُ بِاللّهِ لا تُكْرِمُونَ وَأَنْتُمْ بِاللّهِ فِي عِبادِهِ تُكْرَمُونَ» .
شما مقام و منزلت پيدا كرديد؛ ليكن وقتى كه به مقام رسيديد، حق آن را ادا نكرديد.
«وَقَدْ تَرَوْنَ عُهُودَ اللّهِ مَنْقُوضَةً فَلا تَفْزَعُونَ ، وَأَنْتُمْ لِبَعضِ ذِمَمِ آبائِكُمْ تَفْزَعُونَ ؛ وَذِمّةُ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم مَحْقُورَةٌ (مَخْفُورَةٌ)» .
اگر براى پدران شما پيشامدى كند، يا خداى نخواسته كسى نسبت به پدر شما بىاحترامى كند ناراحت مىشويد، داد مىزنيد؛ در حالى كه جلو چشمان شما عهدهاى الهى را مىشكنند، اسلام را هتك مىكنند صدايتان در نمىآيد، حتى قلباً ناراحت نمىشويد، اصولاً اگر ناراحتى در كار بود، صدايى بلند مىشد.
«وَالعُميُ وَالبُكْمُ وَالزمنُ في المَدائِنِ مُهْمَلةٌ ، لا تُرْحَمُونَ» كوران، لالها، و زمينگيران ناتوان از بين مىروند و كسى به فكر آنها نيست، كسى در فكر ملت بيچارۀ پابرهنه نيست.
خيال مىكنيد اين هياهويى را كه در راديو راه مىاندازند راست است؟! شما خودتان برويد از نزديك ببينيد كه مردم با چه وضعى زندگى مىكنند! در هر صدتا، دويست تا ده يك درمانگاه وجود ندارد! براى بيچارهها و گرسنهها فكرى نشده است. مهلت هم نمىدهند كه اسلام آن فكرى را كه براى فقرا كرده عملى كند. اسلام مشكلۀ فقر را حل كرده، و در رأس برنامۀ خود قرار داده است: (إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ . . .) (1)
1) . التوبة 9: 60.
اسلام توجه داشته كه بايد اول كار فقرا را اصلاح كرد؛ كار بيچارهها را اصلاح نمود. ليكن نمىگذارند كه عملى شود.
ملت بيچاره در حال فقر و گرسنگى به سر مىبرند، و هيأت حاكمۀ ايران هر روز آن همه ماليات را از مردم گرفته صرف ولخرجىهاى خود مىكند، طيّارۀ فانتوم مىخرد تا نظاميان اسرائيل و عمال آن در كشور ما تعليمات نظامى ببينند! اسرائيل، كه اكنون با مسلمانها در حال جنگ است - و كسانى كه او را تأييد كنند، آنان نيز با مسلمانها در حال جنگ مىباشند - به طورى پر و بالش در مملكت ما باز شده و به طورى مورد تأييد دستگاه حاكمه قرار گرفته كه نظاميان او براى ديدن تعليمات به كشور ما مىآيند! مملكت ما پايگاه آنها شده، بازار ما هم دست آنهاست و اگر به همين وضع باشد و مسلمانان به همين سستى بمانند، بازار مسلمين را ساقط خواهند كرد.
«وَلا في مَنْزِلَتِكُم تَعْمَلُونَ وَلا مَنْ عَمِلَ فيها تُعينُونَ» شما از مقام خود استفاده نكرده و كارى انجام نمىدهيد و آن كسى را هم كه به وظيفه عمل مىكند كمك نمىنماييد.
«وَبالإِدْهانِ وَالْمُصانَعَةِ عِنْدَ الظَّلَمَةِ تَأمَنُونَ . كُلُّ ذلِكَ مِمّا أَمَركُمْ اللّهُ بِهِ مِنَ النَّهْيِ وَالتَّناهِي ، وَأَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ» .
همت و دلخوشى شما به اين است كه ظالم پشتيبان شما باشد؛ براى شما احترام قائل شود، مثلاً «أيّها الشيخ الكبير» بگويد! ديگر كارى نداريد كه به سر ملت چه مىآيد و دولت چه مىكند.
«وَأَنْتُمْ أعْظَمُ النّاسِ مُصيبَةً لِما غُلِبْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ مَنازِلِ العُلَماءِ لَوْ كُنْتُمْ تَسْعَوْنَ . ذلِكَ بِأَنَّ مَجارِيَ الْأُمُورِ وَالأَحْكامِ عَلَى أَيْدِي العُلَماءِ بِاللّهِ الأُمَناءِ عَلى حَلالِهِ وَحَرامِهِ . فَأَنْتُمُ المَسْلُوبُونَ تِلْكَ المَنزِلَةَ» .
امام علیه السلام مىتوانست بگويد حق مرا ربودند شما قيام نكرديد؛ يا حق ائمه را مىبردند، شما ساكت نشستيد؛ ولى «علماء باللّه» فرمود كه عبارت از «ربانيون» و
پيشوايان است؛ نه اينكه مراد اهل فلسفه و عرفان باشد. «عالم باللّه» عبارت از كسى است كه عالم به احكام خداست، و احكام الهى را مىداند و به او «روحانى» و «ربانى» گفته مىشود، البته در صورتى كه روحانيت و توجه به خداى تعالى در او غالب باشد.
«فَأَنْتُمُ المَسْلُوبُونَ تِلْكَ المَنْزِلَةَ . وَما سُلِبْتُمْ ذلِكَ إِلاّ بِتَفَرُّقِكُمْ عَنِ الحَقِّ وَاخْتِلافِكُمْ في السُنَّةِ بَعْدَ البَيِّنَةِ الواضِحَةِ . وَلَوْ صَبَرْتُمْ عَلَى الأذَى وَتَحَمَّلْتُمُ المَؤُونَة في ذاتِ اللّهِ كانَتْ أُمُورُاللّهِ عَلَيْكُمْ تَرِدُ وَعَنْكُمْ تَصْدُرُ وَإِلَيْكُمْ تَرْجِعُ» .
اگر شما مردم درستكارى بوديد و قيام به امر مىكرديد، مىديديد كه ورود و صدور امور به شما ارتباط پيدا مىكند؛ از شما صادر مىشود و به سوى شما باز مىگردد. اگر آن حكومتى كه اسلام مىخواست پديد مىآمد، حكومتهاى فعلى دنيا نمىتوانستند در برابر آن بايستند؛ تسليم مىشدند. ليكن متأسفانه كوتاهى شده است كه چنين حكومتى برپا شود. و نه مخالفين صدر اسلام گذاشتند كه تشكيل شود، و حكومت به دست آن كس كه خدا و رسول از او راضى بودند قرار گيرد تا كار به اينجا نكشد.
«وَلكِنَّكُمْ مَكَّنْتُمُ الظَّلَمَةَ مِنْ مَنْزِلَتِكُمْ» . وقتى شما به وظيفه قيام نكرديد و امر حكومت را واگذاشتيد، براى ظلمه امكانات فراهم آمد كه اين قيام را اشغال نمايند.
«وَاسْتَسْلَمْتُمْ أُمُورَ اللّهِ في أَيْديهِمْ ، يَعْمَلُونَ بِالشُّبُهاتِ وَيَسِيرُونَ في الشَّهَواتِ ، سَلَّطَهُمْ عَلَى ذلِكَ فِرارُكُمْ مِنَ المَوْتِ وَإِعْجابُكُم بِالحَياةِ الّتي هِيَ مُفارِقَتُكُمْ ، فَأَسْلَمْتُمُ الضُّعَفاءَ في أيْدِيهِمْ فَمِنْ بَيْنِ مُسْتَعبَدٍ مَقْهُورٍ وَبَيْنِ مُسْتَضْعَفٍ عَلى مَعيشَتِهِ مَغْلُوبٍ» .
تمامى اين مطالب بر زمان ما منطبق است. تطبيق آن بر عصر ما بيش از آن موقعى است كه حضرت فرمودهاند.
«يَتَقَلَّبُونَ فِي المُلْكِ بِآرائِهِمْ وَيَسْتَشْعِرُونَ الخِزْيَ بِأَهْوائِهِمْ اقْتِدَاءً بِالأَشْرارِ وَجُرْأَةً عَلَى الجَبَّارِ . فِي كُلِّ بَلَدٍ مِنْهُم عَلَى مِنْبَرِهِ خَطِيبٌ يَصْقَعُ» .
آن موقع خطيب روى منبر از ظلمه تعريف مىكرد، و اكنون راديوها هر روز داد
مىزنند و بر خلاف اسلام به نفع آنها تبليغ مىنمايند؛ و احكام اسلام را بر خلاف آنچه هست وانمود مىكنند.
«فَالأَرْضُ لَهُمْ شاغِرةٌ». اكنون سرزمينها براى ظلمه آماده و بلامانع مىباشد، و كسى نيست در برابرشان قيام كند.
«وَأَيْديهِمْ فيها مَبْسُوطَةٌ ، وَالنّاسُ لَهُمْ خَوَلٌ ، لا يَدْفَعُونَ يَدَ لامِسٍ ، فَمِنْ بَيْنِ جَبّارٍ عَنيدٍ ، وَذي سَطْوَةٍ عَلَى الضَّعَفَةِ شَديدٍ ، مُطاعٍ لا يَعْرِفُ المُبْدِئَ المُعيدَ . فَيا عَجَباً ، وَمَا لِيَ لا أَعْجَبُ ، وَالأَرْضُ مِنْ غاشٍّ غَشُومٍ وَمُتَصدِّقٍ ظَلُوْمٍ وَعاملٍ عَلَى المُؤمِنينَ بِهِمْ غَيْرِ رَحيمٍ . فَاللّهُ الحاكِمُ فيما فِيهِ تَنازَعْنا وَالقاضِي بِحُكْمِهِ فيما شَجَرَ بَيْنَنا» .
«اللّهُمَّ إِنَّك تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنْ ما كانَ مِنّا تَنافُساً فِي سُلطانٍ وَلاَ التِماساً مِنْ فُضُولِ الحُطام ولكِنْ لِنُرِىَ المَعالِمَ مِنْ دينِكَ وَنُظْهِرَ الإِصْلاحَ في بِلادِكَ وَيَأْمَنَ المَظْلُومُونَ مِنْ عِبادِكَ وَيُعْمَلَ بِفَرائِضِكَ وَسُنَنِكَ وَأحْكامِكَ . فَإنْ لَمْ تَنْصُرُونا وَتُنْصِفُونا قَوِىَ الظَّلَمَةُ عَلَيْكُمْ وَعَمِلُوا في إِطْفاءِ نُورِ نَبِيِّكُم وَحَسْبُنَا اللّهُ وَعَلَيْهِ تَوَكَّلْنا وَإِلَيْهِ أَنَبْنا وَإِلَيْهِ المصيرُ» .
به طورى كه ملاحظه مىفرماييد، اول تا آخر روايت مربوط به علماست. هيچ خصوصيتى هم نيست كه مراد از «علماء باللّه» ائمه علیهم السلام باشد. علماى اسلام «علماء باللّه» هستند، و ربانى هستند. «ربانى» به كسى گفته مىشود كه به خدا اعتقاد دارد، احكام خدا را حفظ مىكند، و عالم به احكام خداست و نيز بر حلال و حرام خدا امين مىباشد.
اينكه مىفرمايد: مجارى امور در دست علماست، براى دو سال و ده سال نيست؛ فقط نظر به اهالى مدينه نيست. از خود روايت و خطبه معلوم مىشود كه حضرت امير علیه السلام نظر وسيعى دارد؛ نظر به يك امت بزرگ است كه بايد به حق قيام كنند.
اگر علما، كه در حلال و حرام الهى امين مىباشند و آن دو خاصيت «علم» و «عدالت» را كه قبلاً عرض كردم دارا بودند، حكم الهى را اجرا مىكردند، حدود را
جارى مىساختند و احكام و امور اسلام به دست آنان جريان مىيافت، ديگر ملت بيچاره و گرسنه نمىماند، احكام اسلام تعطيل نمىگرديد.
اين روايت شريفه از مؤيدات بحث ماست. اگر از نظر سند ضعيف نبود(1)، مىتوان گفت از ادلّه است، اگر نگوييم كه خود مضمون روايت شاهد بر اين است كه از لسان معصوم علیه السلام صادر شده و مضمون صادقى است.
ما از موضوع «ولايت فقيه» گذشتيم، و ديگر در اين زمينه صحبتى نمىكنيم. نيازى هم نيست كه در موضوع فروع مطلب، مثلاً زكات بايد چگونه باشد، حدود چطور اجرا شود، بحث كنيم. ما اصول موضوع را، كه عبارت از ولايت فقيه (حكومت اسلامى) مىباشد مورد بررسى قرار داديم. و عرض كردم ولايتى كه براى پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه علیهم السلام مىباشد براى «فقيه» هم ثابت است. در اين مطلب هيچ شكى نيست، مگر موردى دليل بر خلاف باشد، و البته ما هم آن مورد را خارج مىكنيم.
همانطور كه قبلاً عرض كردم، موضوع ولايت فقيه چيز تازهاى نيست كه ما آورده باشيم؛ بلكه اين مسأله از اول مورد بحث بوده است.
حكم مرحوم ميرزاى شيرازى(2)در حرمت تنباكو چون حكم حكومتى بود، براى
1) . مؤلف تحف العقول روايات را با حذف اسناد آورده است. و همين موجب ارسال و ضعف روايت گرديده است.
2) . ميرزا حسن (يا محمدحسن) بن محمود حسينى شيرازى (12301312 ه .ق) فقيه، اصولى و رئيس اماميه در عصر خود. نخست در شيراز و اصفهان به تحصيل پرداخت و در نجف از شيخ انصارى بهرۀ فراوان برد و 22 سال به درس اصول و فقه وى حاضر گرديد. پس از فوت شيخ، به عنوان مرجع شيعيان انتخاب گشت. ماجراى معروف تنباكو كه در سال درگذشت وى اتفاق افتاد و منجر به ترك استعمال توتون توسط ميليونها ايرانى و متعاقباً لغو قرارداد با طرف انگليسى شد، نمونۀ روشنى از اقتدار دينى و بينش سياسى اوست. ميرزا حسين نورى، آقا رضا همدانى، شيخ جعفر كاشف الغطاء، سيد كاظم يزدى، شيخ فضل اللّه نورى و ميرزا حبيب اللّه خراسانى از شاگردان او بودهاند. رساله در رضاع، رساله در اجتماع امر و نهى و كتابى در طهارت تا مبحث وضو از آثار اوست.
فقيه ديگر هم واجب الاتباع بود. و همۀ علماى بزرگ ايران - جز چند نفر - از اين حكم متابعت كردند(1). حكم قضاوتى نبود كه بين چند نفر سر موضوعى اختلاف شده باشد، و ايشان روى تشخيص خود قضاوت كرده باشند. روى مصالح مسلمين و به «عنوان ثانوى»(2)اين حكم حكومتى را صادر فرمودند. و تا عنوان وجود داشت، اين حكم نيز بود، و با رفتن عنوان، حكم هم برداشته شد.
مرحوم ميرزا محمدتقى شيرازى(3)كه حكم جهاد دادند - البته اسم آن دفاع بود - و همۀ علما تبعيت كردند، براى اين است كه حكم حكومتى بود.
به طورى كه نقل كردند، مرحوم كاشف الغطاء(4)نيز بسيارى از اين مطالب را
1) . تاريخ بيدارى ايرانيان، ناظم الاسلام كرمانى، ج 1، ص 14؛ حيات يحيى، يحيى دولت آبادى، ج 1، ص 109؛ تحريم تنباكو، ابراهيم تيمورى، ص 119؛ تحريم تنباكو در ايران، نيكى ركدى، ترجمه: شاهرخ قائم مقامى، ص 118.
2) . عناوينى كه حكم شرعى بدان تعلق مىگيرد دو صورت دارد: صورت اول، عنوان يا موضوع غير مقيد است به قيودى چون اضطرار، اكراه و...؛ در اين صورت حكمى كه براى آن قرار داده مىشود «حكم اولى» نام دارد. صورت دوم عنوان يا موضوع مقيد است به قيودى مانند اضطرار، اكراه، حرج، ضرر و فساد، كه در اين صورت حكمى كه به آن تعلق مىگيرد «حكم ثانوى» نام دارد. مثلاً خوردن گوشت مردار به عنوان اوّلى حرام است، ولى اگر شخصى به خوردن آن مضطر گرديد، به ميزان سدّ جوع، خوردن آن جايز مىگردد. يا خريد و فروش تنباكو و استعمال آن به عنوان اولى حلال و جايز است، و چون موجب ضرر و فساد و غلبه كفار بر مسلمين شود، حلّيت آن ساقط مىگردد.
3) . ميرزا محمدتقى بن محب على شيرازى حائرى (م 1338 ه .ق) پس از تكميل دروس مقدماتى به سامرا رفت و به درس ميرزاى شيرازى بزرگ حاضر گرديد و در شمار بهترين شاگردان وى درآمد. پس از ميرزا در سامرا مقام مرجعيت يافت و بعد از سيد محمدكاظم يزدى رياست شيعه را عهدهدار گرديد. با فتوايى مشهور در عراق اعلان جهاد داد و مردم را به مبارزه بر ضد دولت انگليسى كه به عراق دست انداخته بود، دعوت كرد. از وى آثارى علمى بر جاى مانده كه از جمله آنهاست: رسالاتى در علم اصول، حاشيه بر مكاسب. اشعارى نيز به فارسى از وى به جاى مانده كه در مدح و مراثى اهل بيت سروده است.
4) . جعفر بن خضر بن يحيى نجفى (1228 يا 1227 ه .ق) معروف به شيخ جعفر كاشف الغطاء، بعد از فوت استادش علامۀ بحرالعلوم (1212 ه .ق) رياست تامه شيعه را برعهده گرفت. مشهور بود كه در فقه معتدل بوده و نيز به قوت استنباط از ادلّه شهرت داشت. وى شعر نيز نيكو مىسرود. كشف الغطاء، شرح قواعد علامه، كتاب طهارت، غاية المأمول في علم الاُصول، مختصر كشف الغطاء، الحق المبين في تصويب المجتهدين وتخطئة الأخباريين از آثار اوست.
فرمودهاند(1). عرض كردم كه از متأخرين، مرحوم نراقى، همۀ شئون رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم را براى فقها ثابت مىدانند، و مرحوم آقاى نائينى نيز مىفرمايند كه اين مطلب از مقبولۀ «عمر بن حنظله» استفاده مىشود(2). در هر حال، طرح اين بحث تازگى ندارد؛ و ما فقط موضوع را بيشتر مورد بررسى قرار داديم، و شعب حكومت را ذكر كرده در دسترس آقايان گذاشتيم، تا مسأله روشنتر گردد. و تبعاً لأمر اللّه تعالى فى كتابه و لسان نبيه صلی الله علیه و آله وسلم كمى از مطالب مورد احتياج روز را نيز بيان كرديم؛ وگرنه مطلب همان است كه بسيارى فهميدهاند.
ما اصل موضوع را طرح كرديم. و لازم است نسل حاضر و نسل آينده در اطراف آن بحث و فكر نمايند؛ و راه به دست آوردن آن را پيدا كنند، سستى، سردى و يأس را از خود دور نمايند. و ان شاء اللّه تعالى كيفيت تشكيل و ساير متفرعات آن را با مشورت و
تبادل نظر به دست بياورند؛ و كارهاى حكومت اسلامى را به دست كارشناسان امين و خردمندان معتقد بسپارند؛ و دست خائن را از حكومت، وطن و بيتالمال مسلمين قطع كنند، و مطمئن باشند كه خداوند توانا با آنهاست.
ما موظفيم براى تشكيل حكومت اسلامى جديت كنيم. اولين فعاليت ما را در اين راه تبليغات تشكيل مىدهد. بايستى از راه تبليغات پيش بياييم. در همۀ عالم و هميشه همينطور بوده است. چند نفر با هم مىنشستند فكر مىكردند، تصميم مىگرفتند، و به دنبال آن تبليغات مىكردند، كم كم بر نفرات همفكر اضافه مىشد. سرانجام به صورت نيرويى در يك حكومت بزرگ نفوذ كرده يا با آن جنگيده، آن را ساقط مىكردند. محمد على ميرزايى(1)را از بين مىبردند، و حكومت مشروطه تشكيل مىدادند.
هميشه از اول، قشون و قدرتى در كار نبوده است؛ و فقط از راه تبليغات پيش مىرفتهاند. قلدرىها و زورگويىها را محكوم مىكردند، ملت را آگاه مىساختند و به مردم مىفهماندند كه اين قلدرىها غلط است. كم كم دامنۀ تبليغات توسعه مىيافت، و
1) . محمدعلى شاه (1289 - 1343 ه .ق / 1304 ه .ش) وى فرزند ارشد مظفرالدين شاه قاجار و تاج الملوك دختر بزرگ ميرزا تقى خان اميركبير بود. در زمان وى مجلس را به توپ بستند و جمعى از نمايندگان آن را كشتند و عدهاى از آنها را تبعيد يا زندانى كردند. يك سال پس از اين ماجرا، وى از سلطنت خلع گرديد و 16 سال در بلاد مختلف گذراند و سرانجام در ايتاليا درگذشت.
همۀ گروههاى جامعه را فرا مىگرفت. مردم، بيدار و فعال مىشدند، و به نتيجه مىرسيدند.
شما الآن نه كشورى داريد و نه لشكرى؛ ولى تبليغات براى شما امكان دارد و دشمن نتوانسته همۀ وسايل تبليغاتى را از دست شما بگيرد. البته مسائل عبادى را بايد ياد بدهيد، اما مهم مسائل سياسى اسلام است، مسائل اقتصادى و حقوقى اسلام است.
اينها محور كار بوده و بايد باشد. وظيفۀ ما اين است كه از حالا براى پايهريزى يك دولت حقۀ اسلامى كوشش كنيم، تبليغ كنيم، تعليمات بدهيم، همفكر بسازيم، يك موج تبليغاتى و فكرى به وجود بياوريم، تا يك جريان اجتماعى پديد آيد و كم كم تودههاى آگاه وظيفهشناس و ديندار در نهضت اسلامى متشكل شده قيام كنند و حكومت اسلامى تشكيل دهند.
تبليغات و تعليمات دو فعاليت مهم و اساسى ماست. وظيفۀ فقهاست كه عقايد و احكام و نظامات اسلام را تبليغ كنند و به مردم تعليم دهند تا زمينه براى اجراى احكام و برقرارى نظامات اسلام در جامعه فراهم شود. در روايت ملاحظه كرديد كه در وصف جانشينان پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم ؛ يعنى فقها، آمده است كه «يعلّمونها النّاس» يعنى دين را به مردم تعليم مىدهند. مخصوصاً در شرايط كنونى كه سياستهاى استعمارى و حكام ستمگر و خائن و يهود و نصارا و ماديون در تحريف حقايق اسلام و گمراه كردن مسلمانان تلاش مىكنند. در اين شرايط ، مسئوليت ما براى تبليغات و تعليمات بيش از هر وقت است. امروز مىبينيم كه يهودىها - خذلهم اللّه -(1)در قرآن تصرف كردهاند؛ و در قرآنهايى كه در مناطق اشغالى چاپ كردهاند تغييراتى دادهاند. ما موظفيم از اين تصرفات خائنانه جلوگيرى كنيم، بايد فرياد زد و مردم را متوجه كرد تا معلوم شود كه يهودىها و پشتيبانان خارجى آنها كسانى هستند كه با اساس اسلام
1) . «خداوند ايشان را خوار گرداند».
مخالفند و مىخواهند حكومت يهود در دنيا تشكيل دهند، و چون جماعت موذى و فعالى هستند، مىترسم - نعوذ باللّه - روزى به مقصود برسند، و سستى بعضى از ما باعث شود كه يك وقت حاكم يهودى بر ما حكومت كند، خدا آن روز را نياورد. از طرف ديگر، عدهاى از مستشرقين، كه عمال تبليغاتى مؤسسات استعمارى هستند مشغول فعاليتند تا حقايق اسلام را تحريف و وارونه كنند. مبلغين استعمارى سرگرم كارند؛ در هر گوشه از بلاد اسلامى جوانهاى ما را با تبليغات سوء دارند از ما جدا مىكنند، نه اينكه يهودى و نصرانى كنند؛ بلكه آنها را فاسد و بىدين و لاابالى مىسازند. و همين براى استعمارگران كافى است. در تهران ما، مراكز تبليغات سوء كليسايى و صهيونيسم(1)و بهاييت(2)به وجود آمد، كه مردم را گمراه مىكند و از احكام
1) . «صهيونيسم» عنوان يك جريان ناسيوناليستى بسيار متعصب است كه بۀانگيزه ايجاد يك كشور مستقل يهودى به وجود آمد. نام آن از كوه «صهيون» در بيتالمقدس گرفته شده كه آرامگاه داود نبى است. «صهيونيسم» واكنشى بود در برابر يهودستيزى كشورهاى اروپايى. پيشرو اين نهضت يك روزنامهنويس مجارستانى يهودى به نام «تئودور هرتسل» بود كه در سال 1897 م. نخستين كنگره جهانى صهيونيسم را در سوئيس برپا داشت. در اين كنگره شخصى به نام وايزمن، كه بعدها نخستين رئيسجمهور دولت اسرائيل شد، اعضاى كنگره را به هر وسيله متقاعد ساخت كه فلسطين را به عنوان موطن يهوديان بشناسند و با توطن يهوديان در اين كشور موافقت كنند. با صدور اعلاميه «بالفور» و موافقت انگلستان با كوچ يهوديان به فلسطين، صهيونيستها يهوديان بيشترى به فلسطين آوردند و به كمك سرمايههاى امريكا زمينها و مزارع و خانههاى اعراب را از چنگ آنان بيرون آوردند، چنانكه اكنون قدرت مالى سازمان صهيونيسم برابر دارايى بزرگترين شركتهاى انحصارى جهان است. مركز اين سازمان امريكاست و فعاليتهاى جمعيتهاى صهيونيست را در بيش از شصت كشور جهان رهبرى مىكند. سازمان صهيونيسم داراى هجده سازمان اصلى جهانى، 281 سازمان ملى يهودى، 251 فدراسيون محلى است و نيز انواع مجامع مشورتى و صندوق پولى و بسيارى امكانات سياسى و اقتصادى ديگر را در اختيار دارد. اين سازمان همچنين داراى مراكز اطلاعات و جاسوسى در اكثر كشورهاى جهان است. و از رسانههاى عمومى سراسر دنيا كمك مىگيرد. صهيونيستها جمعاً 1036 روزنامه و مجله در اختيار دارند كه معروفترين آنها روزنامه نيويورك تايمز است.
2) . در سال 1260 ه .ق مردى به نام سيد علىمحمد خود را «باب امام» و وسيله تماس با ايشان معرفى كرد و پس از چندى ادعاى مهدويت نمود. علىمحمد باب دستگير و كشته شد اما در ميان اتباع او دو برادر موسوم به «صبح ازل» و «بهاء» مدعى جانشينى وى شدند. پيروان صبح ازل خود را «بابى» (ازلى) و پيروان بهاء اللّه خود را «بهايى» ناميدند. دولت عثمانى بهاء اللّه و پيروانش را به «عكّا» در فلسطين و صبح ازل و طرفدارانش را به جزيره قبرس تبعيد كرد، فرقۀ بهاييان با كمكهاى انگليس در فلسطين نضج گرفت و بعدها رژيم اسرائيل نيز به آن مدد رسانيد. اين فرقه در دوره حكومت محمدرضا پهلوى در ايران موقعيتى ممتاز يافتند و در سياست خارجى ايران و تأمين منافع صهيونيسم تأثير عمدهاى نهادند.
و تعاليم اسلام دور مىسازد. آيا هدم اين مراكز كه به اسلام لطمه مىزند وظيفۀ ما نيست. آيا براى ما كافى است كه فقط نجف را داشته باشيم؟ كه آن را هم نداريم. آيا بايد در قم بنشينيم و عزا بگيريم، يا بعكس، بايد مردم زنده و فعالى باشيم؟
شما نسل جوان حوزههاى روحانيت بايد زنده باشيد و امر خدا را زنده نگهداريد.
شما نسل جوانيد؛ فكرتان را رشد و تكامل دهيد. افكارى را كه همه در اطراف حقايق و دقايق علوم دور مىزند كنار بگذاريد؛ چون اين ريزبينىها بسيارى از ما را از انجام مسئوليتهاى خطيرمان دور نگهداشته است. به داد اسلام برسيد، و مسلمانان را از خطر نجات دهيد. اسلام را دارند از بين مىبرند، به اسم احكام اسلام به اسم رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم ، اسلام را نابود مىكنند. مبلغين همه جوره داخلى و خارجى، چه آنهايى كه تبعۀ استعمارند و چه مبلغين داخلى و بومى آنها، به تمام دهات و بخشهاى ايران رفتهاند؛ و بچهها و نوجوانان ما را، آنهايى را كه به درد اسلام مىخورند، منحرف مىكنند. به داد آنها برسيد.
شما موظفيد آنچه را تفقه كردهايد بين مردم منتشر كنيد؛ و مردم را با مسائلى كه ياد گرفتهايد آشنا سازيد. آن همه تعريف و تمجيدى كه در اخبار از اهل علم و فقيه آمده(1)براى همين است كه احكام و عقايد و نظامات اسلام را معرفى مىكند و سنت
1) . براى نمونه رجوع كنيد به: الكافي، ج 1، ص 32 - 33، «كتاب فضل العلم»، «باب صفة العلم وفضله وفضل العلماء».
رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم را به مردم مىآموزد. شما بايد به تبليغات و تعليمات در جهت معرفى و بسط اسلام همت بگماريد.
ما موظفيم ابهامى را كه نسبت به اسلام به وجود آوردهاند برطرف سازيم. تا اين ابهام را از اذهان نزداييم، هيچ كارى نمىتوانيم انجام بدهيم. ما بايد خود و نسل آينده را وادار كنيم. و به آنها سفارش كنيم كه نسل آتيۀ خويش را نيز مأمور كنند اين ابهامى را كه بر اثر تبليغات سوء چند صد ساله نسبت به اسلام در اذهان حتى بسيارى از تحصيلكردههاى ما، پيدا شده رفع كنند. جهانبينى و نظامات اجتماعى اسلام را معرفى كنند. حكومت اسلامى را معرفى نمايند، تا مردم بدانند اسلام چيست و قوانين آن چگونه است. امروز حوزۀ قم، حوزۀ مشهد، و حوزههاى ديگر، موظفند كه اسلام را ارائه بدهند و اين مكتب را عرضه كنند. مردم، اسلام را نمىشناسند. شما بايد خودتان را، اسلامتان را، نمونههاى رهبرى و حكومت اسلامى را، به مردم دنيا معرفى كنيد، مخصوصاً به گروه دانشگاهى و طبقۀ تحصيلكرده. دانشجويان چشمشان باز است. شما مطمئن باشيد اگر اين مكتب را عرضه نماييد و حكومت اسلامى را چنانكه هست به دانشگاهها معرفى كنيد، دانشجويان از آن استقبال خواهند كرد. دانشجويان با استبداد مخالفند؛ با حكومتهاى دستنشانده و استعمارى مخالفند؛ با قلدرى و غارت اموال عمومى مخالفند؛ با حرامخورى و دروغپردازى مخالفند. با اسلامى كه طرز حكومت اجتماعى و تعاليم دارد، هيچ دانشگاه و دانشجويى مخالفت ندارد. اينها دستشان به طرف حوزۀ نجف دراز است كه براى ما فكرى بكنيد. آيا بايد بنشينيم تا آنها ما را امر به معروف كنند و به انجام وظيفه دعوت نمايند؟ جوانان از اروپا ما را امر به معروف كنند كه ما حوزۀ اسلامى تشكيل دادهايم شما به ما كمك كنيد!
وظيفۀ ماست كه اين مطالب را تذكر بدهيم، طرز حكومت اسلامى و روش زمامداران اسلام را در صدر اسلام بيان كنيم؛ بگوييم كه دارالأمارة و دكة القضاى
(وزارت دادگسترى ) او در گوشۀ مسجد قرار داشت، و دامنۀ حكومتش تا انتهاى ايران و مصر و حجاز و يمن گسترش داشت. متأسفانه وقتى حكومت به طبقات بعدى رسيد، طرز حكومت تبديل به سلطنت و بدتر از سلطنت شد. بايد اين مطالب را به مردم رسانيد و آنان را رشد فكرى و سياسى داد، بايد گفت كه چگونه حكومتى مىخواهيم، و زمامدار و متصديان امور حكومتى ما بايد چگونه باشند و چه رفتار و سياستى را پيش گيرند. زمامدار جامعۀ اسلامى كسى است كه با برادرش عقيل، چنان رفتار مىكند(1)تا هرگز درخواست تبعيض اقتصادى و اضافه كمك از بيتالمال نكند، دخترش را، كه از بيتالمال عاريۀ مضمونه گرفته، بازخواست مىكند، و مىفرمايد اگر عاريۀ مضمونه نبود، تو اولين هاشميهاى بودى كه دستت قطع مىشد!(2)ما چنين حاكم و زمامدارى مىخواهيم، زمامدارى كه مجرى قانون باشد؛ نه مجرى هوسها و تمايلات خويش، افراد مردم را در برابر قانون مساوى بداند، و آنها را داراى وظايف و حقوق اساسى متساوى؛ بين افراد امتياز و تبعيض قائل نشود، خاندان خود و ديگرى را به يك نظر نگاه كند، اگر پسرش دزدى كرد، دستش را قطع كند، برادر و خواهرش هروئينفروشى كردند آنها را اعدام كند؛ نه اينكه عدهاى را براى ده گرم هروئين بكشند، و كسان آنها باند هروئين داشته باشند و خروارها هروئين وارد كنند!
بسيارى از احكام عبادى اسلام منشأ خدمات اجتماعى و سياسى است. عبادتهاى اسلامى اصولاً توأم با سياست و تدبير جامعه است. مثلاً نماز جماعت و اجتماع حج و جمعه در عين معنويت و آثار اخلاقى و اعتقادى، حائز آثار سياسى
است. اسلام اينگونه اجتماعات را فراهم كرده تا از آنها استفادۀ دينى بشود؛ عواطف برادرى و همكارى افراد تقويت شود؛ رشد فكرى بيشترى پيدا كنند؛ براى مشكلات سياسى و اجتماعى خود راه حلهايى بيابند؛ و به دنبال آن به جهاد و كوشش دسته جمعى بپردازند. در كشورهاى غير اسلامى يا حكومتهاى غير اسلامى در كشورهاى اسلامى، هرگاه بخواهند چنين اجتماعاتى فراهم آورند، مجبورند ميليونها از ثروت و بودجۀ مملكت را صرف كنند، تازه اجتماعات آنها بىصفا و ظاهرى و عارى از آثار خير است. اسلام ترتيباتى داده كه هر كس خودش آرزو مىكند به حج برود، و راه افتاده به حج مىرود. خودش با اشتياق به نماز جماعت مىرود، بايد از اين اجتماعات به منظور تبليغات و تعليمات دينى و توسعۀ نهضت اعتقادى و سياسى اسلامى استفاده كنيم. بعضى به اين فكرها نيستند، و بيش از اينكه (وَلاَ الضَّالِّينَ) را خوب ادا كنند فكرى ندارند، حج كه مىروند، به جاى اينكه با برادران مسلمان خود تفاهم كنند، عقايد و احكام اسلام را نشر دهند و براى مصايب و مشكلات عمومى مسلمانان چارهاى بينديشند، و مثلاً براى آزاد كردن فلسطين كه وطن اسلام است اشتراك مساعى كنند، به اختلافات دامن مىزنند! در حالى كه مسلمين صدر اسلام با اجتماع حج و با جماعت جمعه كارهاى مهم انجام مىدادند. در خطبه روز جمعه اينطور نبود كه فقط يك سوره و دعايى بخوانند و چند كلمهاى بگويند؛ با خطبههاى جمعه بسيج سپاه مىشد و از مسجد به ميدان جنگ مىرفتند. و كسى كه از مسجد به ميدان جنگ برود، فقط از خدا مىترسد و بس، و از كشته شدن و فقر و آوارگى نمىترسد، و چنين سپاهى سپاه فاتح و پيروز است. هرگاه خطبههايى را كه راجع به جمعه است و خطبههاى حضرت امير علیه السلام را ملاحظه كنيد، مىبينيد كه بنا بر اين بوده كه مردم را به راه بيندازند و به حركت درآورند و به مبارزه برانگيزند؛ براى اسلام فدايى و مجاهد بسازند و گرفتارىهاى مردم دنيا را برطرف كنند. اگر هر روز جمعه
مجتمع مىشدند و مشكلات عمومى مسلمانان را به ياد مىآوردند و رفع مىكردند يا تصميم به رفع آن مىگرفتند، كار به اينجا نمىكشيد. امروز بايد با جديت اين اجتماعات را ترتيب دهيم، و از آن براى تبليغات و تعليمات استفاده كنيم. به اين ترتيب، نهضت اعتقادى و سياسى اسلام وسعت پيدا مىكند و اوج مىگيرد.
اسلام را عرضه بداريد و در عرضۀ آن به مردم، نظير عاشورا به وجود بياوريد. چطور عاشورا را محكم نگهداشته و نگذاشتهايم از دست برود، چگونه هنوز مردم براى عاشورا سينه مىزنند و اجتماع مىكنند - سلام بر مؤسس آن - شما هم امروز كارى كنيد كه راجع به حكومت موجى به وجود آيد؛ اجتماعات برپا گردد؛ روضهخوان و منبرى پيدا كند؛ و در ذهن مردم مطرح بماند.
اگر اسلام را معرفى نماييد و جهانبينى (عقايد) و اصول و احكام و نظام اجتماعى اسلام را به مردم بشناسانيد، با اشتياق كامل از آن استقبال مىكنند. خدا مىداند كه خواستاران آن بسيارند. من تجربه كردهام. وقتى كلمهاى القا مىشد، موجى در مردم ايجاد مىگرديد. براى اينكه مردم همگى از اين وضع ناراحت و ناراضى هستند، زير سرنيزه و خفقان نمىتوانند حرفى بزنند، كسى را مىخواهند كه بايستد و با شجاعت صحبت كند. اينك شما فرزندان دلير اسلام مردانه بايستيد و براى مردم نطق كنيد، حقايق را به زبان ساده براى تودههاى مردم بيان كنيد؛ و آنان را به شور و حركت درآوريد، از مردم كوچه و بازار، از همين كارگران و دهقانان پاكدل و دانشجويان بيدار، مجاهد بسازيد. همۀ مردم مجاهد خواهند شد. از همۀ اصناف جامعه آمادهاند كه براى آزادى و استقلال و سعادت ملت مبارزه كنند. مبارزه براى آزادى و سعادت احتياج به دين دارد. اسلام را كه مكتب جهاد و دين مبارزه است در اختيار مردم قرار دهيد تا عقايد و اخلاق خودشان را از روى آن تصحيح كنند و به صورت يك نيروى
مجاهد، دستگاه سياسى جائر و استعمارى را سرنگون كرده، حكومت اسلامى را برقرار سازند.
فقهايى «حصن اسلام» هستند كه معرف عقايد و نظامات اسلام و مدافع و حافظ آن باشند؛ و اين تعريف و دفاع و حفاظت را با نطقهاى پرشور و بيداركننده و رهبرى مردم ثابت كنند. در اين صورت است كه اگر بعد از صد و بيست سال درگذشتند، مردم احساس خواهند كرد كه مصيبتى بر اسلام وارد و خلئى ايجاد شده است، و به تعبير روايت «ثُلِمَ فِي الاْءِسْلامِ ثُلْمةٌ لا يَسُدُّها شَيءٌ»(1). اينكه مىفرمايد فقيه مؤمن اگر بميرد «ثُلِمَ فِي الاْءسْلامِ». خلئى جبرانناپذير در جامعه اسلام به وجود مىآيد، مردن بنده است كه در خانه نشستهام و كارى جز مطالعه ندارم؟ از رفتن من چه خلئى در جامعۀ اسلام ايجاد مىشود؟ اسلام وقتى امام حسين علیه السلام را از دست مىدهد ثُلِمَ فِيه ثُلْمَةٌ، خلئى جبرانناپذير در آن به وجود مىآيد. كسانى كه حافظ عقايد و قوانين و نظام اجتماعى اسلام هستند، مانند خواجه نصير(2)و علاّمه(3)كه خدمت شايان و نمايانى
1) . المحاسن، ص 233، حديث 185؛ الكافي، ج 1، ص 38، «كتاب فضل العلم»، «باب فقد العلماء»، حديث 2.
2) . محمد بن حسن طوسى معروف به «خواجه نصير» و «محقق طوسى» (597 - 672 ه .ق) از حكما و دانشمندان مشهور اسلام در فلسفه و كلام و رياضيات و هيأت سرآمد اقران بوده است. علاّمه حلّى، قطبالدين شيرازى و سيد عبدالكريم بن طاووس از شاگردان وى بودهاند. آثار ارزشمندى از او به جاى مانده است مانند: شرح إشارات، تجريد الاعتقاد، تحرير اقليدس، تحرير مجسطى و اخلاق ناصرى.
3) . شيخ جمال الدين حسن بن يوسف بن على بن مطهّر حلّى (648 - 726 ه .ق) فقيه، محدّث، مفسّر، متكلم، اديب، جامع معقول و منقول و رئيس اماميه در عصر خود بود. شهرت «علامه» از اختصاصات اوست. وى نزد بزرگان شيعه و سنى تلمذ جست. از جمله استادانش محقق حلى، خواجه نصيرالدين طوسى، سيد احمد بن طاووس و شيخ نجيبالدين بودهاند و خواجه نصير از درس فقه او استفاده كرده است. پسر وى، فخرالمحققين، نيز از شاگردان پدر بوده است. تبصرة المتعلمين، مختلف الشيعة، قواعد الأحكام و تذكرة الفقهاء در فقه؛ كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد در كلام؛ الألْفَيْن در اثبات امامت؛ خلاصة الأقوال و إيضاح الاشتباه در رجال و نهج الإيمان في تفسير القرآن در تلخيص كشّاف زمخشرى در تفسير از آثار اوست.
كردهاند، اگر بميرند خلئى به وجود مىآيد. اما من و جنابعالى براى اسلام چه كردهايم كه اگر مرديم مصداق اين روايت باشد؟ هزار نفر از ما بميرد، هيچ خبرى نمىشود! ما يا فقيه نيستيم حق فقه؛ يعنى آنطور كه بايد بود؛ و يا مؤمن نيستيم حق ايمان.
هيچ عاقلى انتظار ندارد كه تبليغات و تعليمات ما به زودى به تشكيل حكومت اسلامى منتهى شود. براى توفيق يافتن در استقرار حكومت اسلامى احتياج به فعاليتهاى متنوع و مستمرى داريم. اين، هدفى است كه احتياج به زمان دارد. عقلاى عالم يك سنگ اينجا مىگذارند تا بعد از دويست سال ديگرى پايهاى بر آن بنا كند و نتيجهاى از آن به دست آيد. خليفه به پيرمردى كه نهال گردو مىكاشت گفت: پيرمرد! گردو مىكارى كه پنجاه سال ديگر و بعد از مردنت ثمر مىدهد؟ در جوابش گفت: ديگران كاشتند ما خورديم، ما مىكاريم تا ديگران بخورند.
فعاليتهاى ما اگر هم براى نسل آينده نتيجه بدهد، بايد دنبال شود. چون خدمت به اسلام است و در راه سعادت انسانهاست؛ و امر شخصى نيست كه بگوييم چون حالا به نتيجه نمىرسد و ديگران بعدها نتيجۀ آن را مىگيرند، به ما چه ربطى دارد؟! سيد الشهدا علیه السلام كه تمام جهات مادى خود را به معرض خطر درآورد و فدا كرد، اگر چنين تفكرى داشت و كارها را براى شخص خود و استفادۀ شخصى مىكرد، از اول سازش مىنمود و قضيه تمام مىشد. هيأت حاكمۀ اموى از خدا مىخواستند كه امام حسين علیه السلام دست بيعت بدهد و با حكومت آنها موافقت نمايد. از اين بهتر براى آنها چه بود كه پسر پيغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و امام وقت به آنها «اميرالمؤمنين» بگويد و حكومتشان را
به رسميت بشناسد. ولى آن حضرت در فكر آيندۀ اسلام و مسلمين بود. به خاطر اينكه اسلام در آينده و در نتيجۀ جهاد مقدس و فداكارى او در ميان انسانها نشر پيدا كند و نظام سياسى و نظام اجتماعى آن در جامعهها برقرار شود، مخالفت نمود، مبارزه كرد و فداكارى كرد.
در روايتى كه قبلاً آوردم دقت كنيد مىبينيد حضرت امام صادق علیه السلام در شرايطى كه تحت فشار حكام ستمكار قرار دارد و در حال تقيه به سر مىبرد و قدرت اجرايى ندارد و بسيارى اوقات تحت مراقبت و محاصره به سر مىبرد، براى مسلمانان تكليف معين مىكند، و حاكم و قاضى نصب مىفرمايد. آيا اين كار آن حضرت چه معنا دارد؟ و اصولاً بر اين نصب و عزل چه فايدهاى مترتب است؟ مردان بزرگ، كه داراى سطح فكر وسيعى مىباشند، هيچگاه مأيوس نگرديده و به وضع فعلى خود - كه در زندان و اسارت به سر مىبرند و معلوم نيست آزاد مىشوند يا نه - نمىانديشند؛ و براى پيشبرد هدف خويش در هر شرايطى كه باشند طرح نقشه مىكنند تا بعداً اگر توانستند شخصاً آن طرح را به مرحلۀ اجرا در آورند؛ و اگر خودشان فرصت نيافتند، ديگران - هر چند بعد از دويست يا سيصد سال - دنبال اين طرح بروند و اجرا نمايند. اساس بسيارى از نهضتهاى بزرگ به همين صورتها بوده است. رئيس جمهور سابق اندونزى، سوكارنو(1)، در زندان داراى اين افكار بوده، و نقشهها كشيده و طرحها داده كه بعداً به اجرا درآمده است.
1) . احمد سوكارنو (19011970 م) فرزند يك آموزگار بود. در نوزده سالگى وارد يك كالج فنى هلندى شد و در رشتۀ مهندسى فارغ التحصيل گشت. بر اثر مجاهدات ضد استعمارى خود مدتها در زندان و تبعيد به سر برد. در سال 1945 م. تأسيس حكومت جمهورى اندونزى را اعلام كرد و در 1949 م. رسماً به رياست جمهورى كشور خود انتخاب شد. وى يكى از چهرههاى برجستۀ سياست جهانى و از بنيانگذاران جنبش عدم تعهد بود. او در سال 1967 م. پس از كودتاى نظاميان طرفدار غرب مجبور به استعفا شد. از آثار او كتاب پرچم انقلاب را مىتوان نام برد.
امام صادق علیه السلام علاوه بر دادن طرح، نصب هم فرمودهاند. اين نصب امام علیه السلام اگر براى آن روز بود، البته كار لغوى محسوب مىشد؛ ولى آن حضرت به فكر آينده بودند. مثل ما نبودند كه فقط به فكر خودش باشد و وضع خود را بنگرد. فكر امت بوده؛ فكر بشر بوده؛ فكر همۀ عالم بوده است. مىخواسته بشر را اصلاح كند، و قانون عدل را اجرا نمايد. او بايد در هزار و چند صد سال پيش طرح بدهد، نصب نمايد، تا آن روز كه ملتها بيدار شدند، ملت اسلام آگاه گرديد و قيام كرد، ديگر تحيرى نباشد وضع حكومت اسلامى و رئيس اسلام معلوم باشد.
اصولاً دين اسلام و مذهب شيعه و ساير مذاهب و اديان به همين نحو پيشرفت كرده است؛ يعنى ابتدا جز طرح چيزى نبوده؛ و سپس بر اثر ايستادگى و جديت رهبران و پيامبران به ثمر رسيده است. موسى شبانى بيش نبود و سالها شبانى مىكرد؛ آن روز كه براى مبارزه با فرعون مأمور شد، ياور و پشتيبانى نداشت؛ ولى بر اثر لياقت ذاتى و ايستادگى خود با يك عصا اساس حكومت فرعون را برچيد. شما خيال مىكنيد اگر عصاى موسى دست من و جنابعالى بود، اين كار از ما مىآمد؟ همت و جديت و تدبير موسى مىخواهد تا با آن عصا بساط فرعون را به هم بريزد، و اين كار از هر كسى ساخته نيست. پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم وقتى كه به رسالت مبعوث شد، و شروع به تبليغ كرد، يك طفل هشت ساله (حضرت امير علیه السلام ) و يك زن چهل ساله (حضرت خديجه) به او ايمان آوردند. جز اين دو نفر كسى را نداشت. و همه مىدانند كه چقدر آن حضرت را اذيت كردند و كارشكنىها و مخالفتها نمودند. ليكن مأيوس نشد، و نفرمود كسى ندارم. ايستادگى كرد؛ و با قدرت روحى و عزمى قوى از «هيچ» رسالت را به اينجا رسانيد كه امروز هفتصد ميليون جمعيت تحت لواى او هستند.
مذهب شيعه هم از صفر شروع شد. روزى كه پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم اساس آن را پايهگذارى كرد با استهزا مواجه گرديد! وقتى كه مردم را جمع و مهمان نمود و فرمود
كسى كه چنين و چنان باشد وزير من است، و جز حضرت امير علیه السلام كه در آن وقت هنوز به سن بلوغ نرسيده بود ولى داراى روحى بزرگ بود، بزرگتر از همۀ دنيا، كسى از جا برنخاست، شخصى رو كرد به حضرت ابىطالب و با استهزا گفت اكنون بايد زير پرچم پسرت بروى!(1)آن روز هم كه ولايت و حكومت اميرالمؤمنين علیه السلام را به مردم عرضه داشت، با «بخٍّ بخٍّ» (مبارك باد) ظاهرى مواجه گرديد؛ (2)ليكن مخالفتها از همانجا شروع شد، و تا آخر هم ادامه داشت. اگر حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم ايشان را فقط مرجع مسائل شرعيه قرار مىداد هيچگونه مخالفتى نمىشد؛ ولى چون منصب جانشينى را به حضرت داد و فرمود ايشان بايد حاكم بر مسلمين بوده و سرنوشت ملت اسلام را در دست داشته باشد موجب آن ناراحتىها و مخالفتها شد. شما هم اگر امروز در خانه بنشينيد و در امور مملكتى دخالت نكنيد، كسى به شما كارى ندارد. آن روز به شما كارى دارند كه بخواهيد در مقدرات كشور دخالت كنيد. حضرت امير علیه السلام و شيعه چون در امور حكومتى و كشورى دخالت مىكردند، آن همه مورد اذيت و مصيبت قرار گرفتند، اما دست از جهاد و فعاليت نكشيدند تا بر اثر تبليغات و مجاهدات آنان امروز تقريباً دويست ميليون شيعى در دنيا وجود دارد.
معرفى و ارائه اسلام مستلزم اين است كه حوزههاى روحانيت اصلاح شود؛ به اين ترتيب كه برنامۀ درسى و روش تبليغات و تعليمات تكميل گردد؛ سستى و تنبلى و يأس و عدم اعتماد به نفس جاى خود را به جديت و كوشش و اميد و اعتماد به نفس
بدهد؛ آثارى كه تبليغات و تلقينات بيگانگان در روحيۀ بعضى گذاشته از بين برود، افكار جماعت مقدسنما، كه مردم را از داخل حوزههاى روحانيت از اسلام و اصلاحات اجتماعى باز مىدارند، اصلاح شود؛ آخوندهاى دربارى، كه دين را به دنيا مىفروشند، از اين لباس خارج و از حوزهها طرد و اخراج شوند.
عمال استعمار و دستگاههاى تربيتى و تبليغاتى و سياسى حكومتهاى دستنشانده و ضد ملى قرنهاست كه سمپاشى مىكنند و افكار و اخلاق مردم را فاسد مىسازند. كسانى كه از ميان مردم وارد حوزههاى روحانيت مىشوند طبعاً آثار سوء فكرى و اخلاقى را با خود مىآورند. حوزههاى روحانيت جزئى از جامعه و مردم است؛ بنابراين، ما بايد در اصلاح فكرى و اخلاقى افراد حوزه كوشش كنيم. آثار فكرى و روحى را، كه ناشى از تبليغات و تلقينات بيگانگان و سياست دولتهاى خائن و فاسد است، از بين ببريم و با آن مبارزه كنيم.
اين آثار، كاملاً مشهود است. مثلاً بعضى را مىبينيم كه در حوزهها نشسته به گوش يكديگر مىخوانند كه اين كارها از ما ساخته نيست. چكار داريم به اين كارها؟ ما فقط بايد دعا كنيم و مسأله بگوييم! اين افكار، آثار تلقينات بيگانگان است. نتيجۀ تبليغات سوء چند صد سالۀ استعمارگران است كه در اعماق قلوب حوزه نجف و قم و مشهد و ديگر حوزهها وارد شده، و باعث افسردگى و سستى و تنبلى گرديده و نمىگذارد رشدى داشته باشند.
مرتباً عذرخواهى مىكنند كه اين كارها از ما ساخته نيست. اين افكار غلط است. مگر آنها كه اكنون در كشورهاى اسلامى امارت و حكومت دارند چكارهاند كه آنها از عهده بر مىآيند و ما برنمىآييم؟ كدام يك از آنها بيش از فرد متعارف و معمولى لياقت
دارد؟ بسيارى از آنها اصلاً تحصيل نكردهاند. حاكم حجاز(1)كجا تحصيل كرده و چه تحصيل كرده است؟ رضاخان اصلاً سواد نداشت، و سرباز بىسوادى بيش نبود! در تاريخ نيز چنين بوده است: بسيارى از حكام خودسر و مسلط ، از لياقت ادارۀ جامعه و تدبير ملت و علم و فضيلت بىبهره بودهاند. هارون الرشيد(2)يا ديگران، كه بر كشور بزرگى حكومت مىكردند، چه تحصيل كرده بودند؟ تحصيلات و داشتن علوم و تخصص در فنون، براى برنامه و براى كارهاى اجرايى و ادارى لازم است، كه ما هم از وجود اين نوع اشخاص استفاده مىكنيم. آنچه مربوط به نظارت و ادارۀ عاليه كشور و بسط عدالت بين مردم و برقرارى روابط عادلانه ميان مردم مىباشد، همان است كه فقيه تحصيل كرده است. آنچه براى حفظ آزادى ملى و استقلال لازم است، همان است كه فقيه دارد. اين فقيه است كه زير بار ديگران و تحت نفوذ اجانب نمىرود؛ و تا پاى جان از حقوق ملت و از آزادى و استقلال و تماميت ارضى وطن اسلام دفاع مىكند. فقيه است كه به چپ و راست انحراف پيدا نمىكند.
شما اين افسردگى را از خود دور كنيد، برنامه و روش تبليغات خودتان را تكميل نماييد، و در معرفى اسلام جديت به خرج دهيد، و تصميم به تشكيل حكومت اسلامى بگيريد، و در اين راه پيشقدم شويد، و دست به دست مردم مبارز و آزادىخواه بدهيد؛ حكومت اسلامى قطعاً برقرار خواهد شد. به خودتان اعتماد داشته باشيد. شما كه اين قدرت و جرأت و تدبير را داريد كه براى آزادى و استقلال ملت مبارزه مىكنيد، شما كه توانستهايد مردم را بيدار و به مبارزه وادار كنيد و دستگاه استعمار و استبداد را به لرزه در آوريد، روز به روز بيشتر تجربه مىآموزيد و تدبير و لياقت شما در كارهاى
اجتماعى بيشتر مىشود. وقتى موفق شديد دستگاه حاكم جائر را سرنگون كنيد، يقيناً از عهدۀ ادارۀ حكومت و رهبرى تودههاى مردم برخواهيد آمد. طرح حكومت و اداره، و قوانين لازم براى آن، آماده است. اگر ادارۀ كشور ماليات و درآمد لازم دارد اسلام مقرر داشته. و اگر قوانين لازم دارد، همه را وضع كرده است. احتياجى نيست بعد از تشكيل حكومت بنشينيد قانون وضع كنيد يا مثل حكام بيگانهپرست و غرب زده به سراغ ديگران برويد تا قانونشان را عاريه بگيريد؛ همه چيز آماده و مهياست. فقط مىماند برنامههاى وزارتى، كه آن هم به كمك و همكارى مشاورين و معاونين متخصص در رشتههاى مختلف در يك مجلس مشورتى ترتيب داده و تصويب مىشود.
خوشبختانه ملتها هم تابع و متحد شما هستند. آنچه كه كم داريم همت و قدرت مسلح است، كه آن را هم ان شاء اللّه به دست مىآوريم، به عصاى موسى احتياج داريم و به همت موسى، كسانى بايد باشند كه عصاى موسى و شمشير على بن ابىطالب علیه السلام را به كار ببرند.
بله، آن آدمهاى بىعرضهاى كه در حوزهها نشستهاند از عهدۀ تشكيل و ادامه حكومت برنمىآيند، چون آن قدر بىعرضهاند كه قلم هم نمىتوانند به كار ببرند، قدمى هم در هيچ كارى بر نمىدارند.
از بس اجانب و عمالشان به گوش ما خواندهاند كه آقا برو سراغ كارت، سراغ مدرسه و درس و تحصيل، به اين كارها چكار داريد، اين كارها از شما نمىآيد، ما هم باورمان آمده كه كارى از ما نمىآيد! و اكنون من نمىتوانم اين تبليغات سوء را از گوش بعضى بيرون كنم، و به آنها بفهمانم كه شما بايد رئيس بشر باشيد، شما هم مثل ديگرانيد، شما هم مىتوانيد مملكت را اداره كنيد، مگر ديگران چطور بودند كه شما نيستيد؟ جز اين نيست كه بعضى از آنها به جايى رفته خوشگذرانى كرده و يا تحصيلى هم كردهاند.
ما نمىگوييم تحصيل نكنند، ما مخالف تحصيل نيستيم، مخالف با علم نيستيم، به كرۀ ماه بروند، صنايع اتمى درست كنند، ما جلو آنها را نمىگيريم، منتها در آن موارد هم تكاليفى داريم. شما اسلام را معرفى كنيد، برنامۀ حكومتى اسلام را به دنيا برسانيد، شايد اين سلاطين و رئيس جمهورهاى ممالك اسلامى متوجه شوند كه مطلب صحيح است و تابع گردند. ما كه نمىخواهيم از دست آنها بگيريم؛ هر كدام را كه تابع و امين باشند سر جايشان مىگذاريم.
ما امروز در دنيا هفتصد ميليون جمعيت داريم، صد و هفتاد ميليون يا بيشتر شيعه داريم. اينها همه پيرو ما هستند؛ ولى از بس بىهمت هستيم نمىتوانيم آنها را اداره كنيم. ما بايد حكومتى تشكيل دهيم كه امانتدار مردم باشد؛ مردم به او اطمينان داشته باشند و بتوانند سرنوشت خود را به او بسپارند. ما حاكم امين مىخواهيم، تا امانتدارى كند و ملتها در پناه او و پناه قانون آسوده خاطر به كارها و زندگى خود ادامه دهند.
اينها مطالبى است كه بايد در فكر آن باشيد، مأيوس نباشيد، خيال نكنيد اين امر نشدنى است. خدا مىداند كه لياقت و عرضۀ شما كمتر از ديگران نيست. اگر عرضه، ظلم و آدمكشى باشد، البته ما نداريم. آن مردك(1)وقتى كه آمد (در زندان) پيش من، من بودم و آقاى قمى(2)سلمه اللّه - كه اكنون هم گرفتارند. گفت: سياست عبارت از بدذاتى، دروغگويى و... خلاصه پدرسوختگى است و اين را بگذاريد براى ما ! راست هم مىگفت، اگر سياست عبارت از اينها است، مخصوص آنها مىباشد. اسلام كه
1) . مراد پاكروان، رئيس سازمان امنيت وقت است، كه در يازده مرداد 1342، زمانى كه امام در زندان بودند، به ديدار ايشان رفت. نهضت امام خمينى، دفتر اول، ص 699.
2) . مراد آيت اللّه حاج سيدحسن قمى، فرزند مرحوم آيت اللّه حاج سيد حسين قمى است كه در آن تاريخ با حضرت امام رحمهالله در حبس بودهاند، و سپس تا سال پيروزى انقلاب در منطقه كرج به حال تبعيد به سر مىبردند، و با شروع نهضت اسلامى به رهبرى امام رحمهالله و حركت مردم از تبعيد آزاد شدند و به مشهد بازگشتند.
سياست دارد، مسلمانان كه داراى سياست مىباشند، ائمه هدى علیهم السلام كه «ساسة العباد»(1)هستند، غير اين معنايى است كه او مىگفت. او مىخواست ما را اغفال كند. بعد رفت در روزنامه اعلام كرد تفاهم شده كه روحانيون در سياست دخالت نكنند!(2)ما هم بعد از آزادى رفتيم سر منبر تكذيبش كرديم، گفتيم دروغ گفته است! اگر خمينى يا ديگرى چنين حرفى بزند، بيرونش مىكنيم(3).
اينها از اول در ذهن شما وارد كردند كه سياست به معناى دروغگويى و امثال آن مىباشد، تا شما را از امور مملكتى منصرف كنند؛ و آنها مشغول كار خودشان باشند، و شما هم مشغول دعاگويى باشيد، شما اينجا بنشينيد «خلّد اللّهُ ملكَه»(4)بگوييد! و آنها
1) . «ساسة» جمع «سائس» به معنى مرد سياست و نيز متولى امر است. اين تعبير در زيارت «جامعه كبيره» و بعضى ادعيۀ ديگر وارد شده است. من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 370، حديث 1625؛ عيون أخبار الرضا، ج 2، ص 277، حديث 1؛ تهذيب الأحكام، ج 6، ص 95، حديث 177.
2) . در دوازده مرداد 1342 جرايد كشور اين خبر را منتشر ساختند: (طبق اطلاع رسمى كه از سازمان اطلاعات و امنيت كشور واصل گرديده است چون بين مقامات انتظامى و حضرات آقايان خمينى، قمى، محلاتى تفاهم حاصل شد كه در امور سياسى مداخله نخواهند كرد...) رجوع كنيد به: نهضت امام خمينى، دفتر اول، ص 715 - 716.
3) . امام خمينى قدسسره در روز جمعه 21 فروردين 1343 در منزل ضمن سخنانى كه ايراد فرمودند اشاره كردند: «در مورخ [ 13 / 5 / 1342] كه مرا از زندان قيطريه آوردند، روزنامهها نوشتند كه روحانيت در سياست مداخله نخواهد كرد. من الآن حقيقت موضوع را براى شما بيان مىكنم. آمد يك نفر از اشخاصى كه ميل ندارم اسمش را بياورم، گفت آقا سياست عبارت است از دروغ گفتن، خدعه، فريب، نيرنگ، خلاصه پدرسوختگى است! و آن را شما براى ما بگذاريد! چون موقع مقتضى نبود نخواستم با او بحثى بكنم. گفتم: ما از اول وارد اين سياست كه شما مىگوييد نبودهايم. امروز چون موقع مقتضى است مىگويم اسلام اين نيست. واللّه اسلام تمامش سياست است. اسلام را بد معرفى كردهاند. سياست مُدُن از اسلام سرچشمه مىگيرد. من از آن آخوندها نيستم كه در اينجا بنشينم و تسبيح دست بگيرم. من پاپ نيستم كه فقط روزهاى يكشنبه مراسمى انجام دهم و بقيه اوقات براى خودم سلطانى باشم و به امور ديگر كارى نداشته باشم». كوثر، ج 1، ص 104 - 105؛ صحيفه امام، ج 1، ص 268 - 269.
4) . «خداوند حكومت او را پايدار سازد».
هم هر كارى كه دلشان مىخواهد بكنند، هرگونه هرزگى كه مىخواهند بكنند. البته خودشان بحمداللّه اين فهمها را ندارند، ولى اساتيد و كارشناسانشان اين نقشهها را كشيدهاند. استعمارگران انگليسى كه از سيصد سال پيش در ممالك شرق نفوذ كردند و از همه جهات اين ممالك اطلاع دارند، اين برنامه را درست كردند. بعدها نيز استعمارگران امريكايى و غير آنها با انگليسها همراه و متفق شدند، و در اجراى اين برنامه شركت كردند. من در همدان بودم كه يكى از طلبههاى ما، كه مرد فاضلى بود و از لباس خارج شده ولى اخلاقش محفوظ بود، ورقۀ بزرگى را به من نشان داد كه در آن به رنگ سرخ علامتگذارىهايى شده بود، به طورى كه مىگفت اين علامتهاى سرخ مال مخازن زيرزمينى بود كه در ايران وجود دارد، و كارشناسان خارجى كشف كرده بودند! كارشناسان خارجى روى كشور ما مطالعه كردند. همۀ مخازن زيرزمينى ما را كه كجا طلا دارد، كجا مس دارد و نفت و ... به دست آوردند، روحيه افراد ما را هم سنجيدند كه چطورى است. و ديدند تنها چيزى كه نمىگذارد نقشههايشان عملى گردد و در مقابلشان سد مىباشد، اسلام و روحانيت است. آنان قدرت اسلام را ديدند كه بر اروپا سلطه پيدا كرد، و دانستند كه اسلام واقعى مخالف با اين بساط است. نيز دست آوردند كه روحانيين واقعى را نمىتوانند تحت نفوذ خود درآورند و در فكرشان تصرف كنند؛ لذا از روز اول كوشيدند كه اين خار را از سر راه سياست خود بردارند، و اسلام را كوچك و روحانيت را ضايع كنند. با تبليغات سوء اين كار را هم كردند، به طورى كه امروز اسلام در نظر ما بيش از چهار تا مسأله نيست! از طرفى بر آن شدند كه فقها و علماى اسلام را كه رأس جمعيتهاى اسلامى قرار دارند با تهمت، يا به وسايل ديگر لكهدار و ضايع نمايند. آن شخص بسيار بىآبرو، كه عامل استعمار است در كتابش نوشته ششصد نفر از علماى نجف و ايران وظيفهخوار انگليس بودند!
شيخ مرتضى(1)فقط دو سال حقوقبگير بود بعد متوجه شد!(2)مدركش اسنادى است كه در وزارت خارجۀ انگلستان در هند بايگانى شده است!
اين دست استعمار است كه مىگويد به ما فحش بدهيد تا نتيجه بگيريم. استعمار خيلى مايل است كه همۀ علما را جيرهخوار خودش معرفى كنند، تا علماى اسلام را در ميان مردم بدنام ساخته مردم را از آنان روگردان و منصرف كنند.
از طرف ديگر، با تبليغات و تلقينات خود تلاش كردهاند تا اسلام را كوچك و محدود كنند و وظايف فقها و علماى اسلام را به كارهاى جزئى منحصر گردانند. به گوش ما خواندهاند كه فقها جز مسأله گفتن كارى ندارند و هيچ تكليف ديگرى ندارند! بعضى هم نفهميده باور كرده و گمراه شدهاند. ندانستهاند كه اينها نقشه است تا استقلال ما را از بين ببرند، و همۀ جهات كشورهاى اسلامى را از دست ما بگيرند. و ندانسته به بنگاههاى تبليغات استعمارى و به سياست آنها و به تحقق هدفهاى آنها كمك كردهاند. مؤسسات تبليغاتى استعمارى وسوسه كردهاند كه دين از سياست جداست. روحانيت نبايد در هيچ امر اجتماعى دخالت كند. فقها وظيفه ندارند بر سرنوشت خود و ملت اسلام نظارت كنند. متأسفانه عدهاى باور كرده و تحت تأثير قرار گرفتهاند و نتيجه اين شده كه مىبينيم. اين همان آرزويى است كه استعمارگران
1) . مراد شيخ مرتضى انصارى - فقيه و اصولى بزرگ شيعه - است.
2) . حقوقبگيران انگليس در ايران، اسماعيل رائين، ص 102 و 103. توضيح آنكه رائين از بدو تأسيس ساواك با شماره رمز 1498 با آن همكارى داشت. او كتاب فراموشخانه و فراماسونرى خود را با همكارى ساواك تهيه و منتشر كرد. تطبيق اسناد مندرج در كتاب رائين با اسناد فراماسونرى بايگانى ساواك نشان مىدهد كه بخش مهمى از اين اسناد به شكل گزينش شده، عيناً در كتاب رائين آمده است. وى با علم - وزير دربار شاهنشاهى ايران - نيز روابط حسنهاى داشت؛ و همو بود كه رائين را به تأليف كتاب حقوقبگيران انگليس در ايران واداشت تا از اين رهگذر چهرۀ روحانيت را مخدوش جلوه دهد. ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، ج 2، ص 242 - 246؛ مطالعات سياسى، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى، كتاب اول، ص 41 - 92.
داشتهاند و دارند و خواهند داشت.
شما به حوزههاى علميه نگاه كنيد. آثار همين تبليغات و تلقينات استعمارى را مشاهده خواهيد كرد. افراد مهمل و بيكاره و تنبل و بىهمتى را مىبينيد كه فقط مسأله مىگويند، و دعا مىكنند؛ و كارى جز اين از آنها ساخته نيست. ضمناً به افكارى و رويّههايى برخورد مىكنيد كه از آثار همين تبليغات و تلقينات است. مثلاً اينكه حرف زدن منافى شأن آخوند است! آخوند و مجتهد بايد حرف بلد نباشد! و اگر بلد است حرف نزند! فقط «لاَ إلهَ إِلاَّ اللّهُ» بگويد! و گاهى يك كلمه بگويد! در حالى كه اين، غلط است، و برخلاف سنت رسول اللّه است. خدا از سخنگويى و بيان و قلم و نگارش تجليل كرده، و در سورۀ «الرحمن» مىفرمايد: (عَلَّمَهُ الْبَيَانَ) (1)و اين را كه بيان كردن آموخته نعمتى بزرگ و اكرامى مىشمارد. بيان براى نشر احكام خدا و تعاليم و عقايد اسلام است، با بيان و نطق است كه مىتوانيم دين را به مردم بياموزيم و مصداق «يعلّمونها الناس» شويم. رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و حضرت امير علیه السلام نطقها و خطبهها ايراد مىكرده و مرد سخن بودهاند.
اينگونه افكار ابلهانه، كه در ذهن بعضى وجود دارد به استعمارگران و دولتهاى جائر كمك مىكند كه وضع كشورهاى اسلامى را به همين صورت نگه دارند، و از نهضت اسلامى جلوگيرى كنند. اينها افكار جماعتى است كه به «مقدسين» معروفند؛ و در حقيقت «مقدسنما» هستند نه مقدس. بايد افكار آنها را اصلاح كنيم، و تكليف خود را با آنها معلوم سازيم. چون اينها مانع اصلاحات و نهضت ما هستند و دست ما
1) . «به او سخن گفتن آموخت». الرحمن (55) : 4.
را بستهاند. روزى مرحوم آقاى بروجردى(1)، مرحوم آقاى حجت(2)، مرحوم آقاى صدر(3)، مرحوم آقاى خوانسارى(4)- رضوان اللّه عليهم - براى مذاكره در يك امر سياسى در منزل ما جمع شده بودند(5). به آنان عرض كردم كه شما قبل از هر كار تكليف اين مقدسنماها را روشن كنيد. با وجود آنها مثل اين است كه دشمن به شما حمله كرده، و يك نفر هم محكم دستهاى شما را گرفته باشد. اينهايى كه اسمشان «مقدسين» است - نه مقدسين واقعى - و متوجه مفاسد و مصالح نيستند دستهاى شما را بستهاند. و اگر بخواهيد كارى انجام بدهيد، حكومتى را بگيريد، مجلسى را قبضه
1) . آيت اللّه العظمى سيد حسين طباطبايى بروجردى (1292 - 1380 ه .ق) فقيه، اصولى و زعيم حوزۀ علميه و مرجع شيعيان جهان. از درس اساتيدى چون آخوند خراسانى و سيد محمدكاظم يزدى و شيخ الشريعۀ اصفهانى بهره برد. به تقاضاى علما و طلاب شهر قم از سال 1364 ه .ق در آن ديار رحل اقامت افكند. از آثار اوست: حاشيه بر كتابهاى عروة الوثقى و كفاية الاُصول و نهايۀ شيخ طوسى و نيز تقريرات درس فقه و اصول كه به قلم شاگردانش فراهم آمده است.
2) . آيت اللّه سيد محمد حجت (13101373 ه- .ق) از مجتهدان و مدرسان فقه و اصول مىباشد او از سال 1349 ه .ق در شهر قم سكونت گزيد، و پس از درگذشت آيت اللّه حائرى، به همراهى آيات الهى صدر و خوانسارى به ادارۀ حوزۀ علميه اهتمام نمود. از آثار اوست: الاستصحاب، كتاب البيع، تنقيح المطالب المهمّة في عمل الصور المجسّمة، حاشية الكفاية في الاُصول، كتاب الصلاة، كتاب الوقف.
3) . آيت اللّه سيد صدرالدين صدر (12991373 ه .ق) از شاگردان آخوند خراسانى و آيتاللّه نائينى مىباشد كه به دعوت آيتاللّه حائرى به قم رفت و سمت مشاورت و همكارى ايشان را بهعهده گرفت. از آثار اوست: المهدي، خلاصة الفصول و مدينة العلم.
4) . آيتاللّه سيد محمدتقى خوانسارى (13051371 ه .ق) از محضر بزرگانى چون آخوند خراسانى، ميرزاى نائينى و سيد محمدكاظم يزدى بهره برد. در قيام مردم عراق عليه استعمار انگلستان، در صف مجاهدان نهضت بود. پس از درگذشت آيتاللّه حائرى، به همراهى آقايان حجت و صدر به اداره امور حوزه علميه همت گماشت و در خشكسالى سال (1363 ه .ق) به دعوت مردم قم نماز «استسقاء» اقامه نمود كه در پى آن باران فراوانى باريدن گرفت.
5) . به استناد اظهارات آقايان دوانى و خلخالى، امر سياسى مذكور بحث پيرامون مسأله مجلس مؤسسان بوده است.
كنيد كه نگذاريد اين مفاسد واقع شود، آنها شما را در جامعه ضايع مىكنند. شما بايد قبل از هر چيز فكرى براى آنها بكنيد.
امروز جامعۀ مسلمين طورى شده كه مقدسين ساختگى جلو نفوذ اسلام و مسلمين را مىگيرند، و به اسم اسلام به اسلام صدمه مىزنند. ريشۀ اين جماعت، كه در جامعه وجود دارد، در حوزههاى روحانيت است. در حوزههاى نجف و قم و مشهد و ديگر حوزهها افرادى هستند كه روحيۀ مقدسنمايى دارند؛ و از اينجا روحيه و افكار سوء خود را به نام اسلام در جامعه سرايت مىدهند. اينها هستند كه اگر يك نفر پيدا شود بگويد بياييد زنده باشيد، بياييد نگذاريد ما زير پرچم ديگران زندگى كنيم، نگذاريد انگليس و امريكا اين قدر به ما تحميل كنند، نگذاريد اسرائيل اينطور مسلمانان را فلج كند. با او مخالفت مىكنند.
اين جماعت را ابتدا بايد نصيحت و بيدار كرد، به آنها گفت: مگر خطر را نمىبينيد؟ مگر نمىبينيد كه اسرائيلىها دارند مىزنند و مىكشند و از بين مىبرند و انگليس و امريكا هم به آنها كمك مىكنند، و شما نشستهايد تماشا مىكنيد؟ آخر شما بايد بيدار شويد، به فكر علاج بدبختىهاى مردم باشيد. مباحثه به تنهايى فايده ندارد. مسأله گفتن به تنهايى دردها را دوا نمىكند. در شرايطى كه دارند اسلام را از بين مىبرند، بساط اسلام را به هم مىزنند، خاموش ننشينيد مانند نصرانىها كه نشستند دربارۀ روح القدس و تثليث صحبت كردند تا آمدند آنها را گرفته از بين بردند، بيدار شويد و به اين حقايق و واقعيتها توجه كنيد. به مسائل روز توجه كنيد. خودتان را تا اين اندازه مهمل بار نياوريد. شما با اين اهمالكارىها مىخواهيد كه ملائكه اجنحۀ خود را زير پاى شما پهن كنند؟ مگر ملائكه تنبل پرورند؟! ملائكه بالشان را زير پاى اميرالمؤمنين علیه السلام پهن مىكنند؛ چون مردى است كه به درد اسلام مىخورد؛ اسلام را بزرگ مىكند؛ اسلام به واسطۀ او در دنيا منتشر مىشود و شهرت جهانى پيدا مىكند؛ با
زمامدارى آن حضرت جامعهاى خوشنام و آزاد و پرحركت و پرفضيلت به وجود مىآيد. البته ملائكه براى حضرتش خضوع مىكنند، و همه براى او خضوع و خشوع مىكنند. حتى دشمن در برابر عظمتش تعظيم مىكند، براى شما كه جز مسأله گفتن تكليفى نداريد خضوع معنا و مورد ندارد.
هرگاه بعد از تذكر و ارشاد و نصيحتهاى مكرر، بيدار نشده و به انجام وظيفه برنخاستند، معلوم مىشود قصورشان از غفلت نيست، بلكه درد ديگرى دارند. آن وقت حسابشان طور ديگرى است.
حوزههاى روحانيت محل تدريس و تعليم و تبليغ و رهبرى مسلمانان است.
جاى فقهاى عادل و فضلا و مدرسين و طلاب است. جاى آنهاست كه امانتدار و جانشين پيغمبران هستند. محل امانتدارى است؛ و بديهى است كه امانت الهى را نمىتوان به دست هركس داد. آن آدمى كه مىخواهد چنين منصب مهمى را به عهده بگيرد و ولىّ امر مسلمين و نايب اميرالمؤمنين باشد و در اعراض، اموال و نفوس مردم، مغانم، حدود و امثال آن دخالت كند بايد منزه بوده دنياطلب نباشد. آن كسى كه براى دنيا دست و پا مىكند، هر چند در امر مباح باشد، امين اللّه نيست، و نمىتوان به او اطمينان كرد. آن فقيهى كه وارد دستگاه ظلمه مىگردد و از حاشيهنشينان دربارها مىشود و اوامرشان را اطاعت مىكند، امين نيست و نمىتواند امانتدار الهى باشد. خدا مىداند كه از صدر اسلام تاكنون از اين علماى سوء چه مصيبتهايى بر اسلام وارد شده است؟ ابو هريره(1)يكى از فقهاست؛ ليكن خدا مىداند كه به نفع معاويه و امثال او
1) . ابوهريره (57 يا 58 ه . ق) صحابى در سال هفتم هجرى اسلام آورد. هرچند بيش از سه سال از مصاحبت پيامبر برخوردار نبود، اما بيش از هر صحابى ديگر از آن حضرت حديث نقل كرد. تا آنجا كه در عصر خلفا بارها بزرگان صحابه به او اعتراض كردند. در روزگار عمر ولايت بحرين داشت، سپس معزول گشت و به كيفر بردن اموال بيتالمال به پرداخت ده هزار درهم غرامت محكوم گرديد. در زمان خلافت عثمان براى تقرب به وى احاديثى در فضيلت وى جعل كرد. در دورۀ خلافت اميرالمؤمنين با سكوت ظاهرى از خيرخواهى جهت دستگاه معاويه دريغ ننمود. گويند در هنگامۀ جنگ صفين از پيكار كناره گرفت و روزى را در خيمهگاه حضرت امير و روز ديگر را در ميان لشكريان معاويه مىگذراند. و گويند در نماز به حضرت اقتدا مىنمود و در طعام سفرۀ معاويه را رجحان مىنهاد و مىگفت: غذاى معاويه چربتر و نماز با على عليهالسلام افضل است. بسيارى از احاديث وى را دانشمندان اسلامى، چه شيعه و چه سنى، مردود شناختهاند. رجوع كنيد به: شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد، ج 4، ص 63 - 69؛ ابوهريره، علامه شرف الدين؛ شيخ المضيرة أبوهريره، محمود أبوريه؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 6، ص 397.
چقدر احكام جعل كرد و چه مصيبتهايى بر اسلام وارد ساخت. قضيۀ ورود علما در دستگاه ظلمه و سلاطين غير از ورود افراد عادى است. يك آدم عادى اگر وارد دستگاه شود فاسق است، و بيش از اين چيزى بر آن مترتب نيست. ليكن يك فقيه، يك قاضى، مثل ابو هريره و شريح قاضى، وقتى كه در دستگاه ظلمه وارد شوند، دستگاه را عظمت مىدهند؛ اسلام را لكهدار مىكنند. يك نفر فقيه اگر وارد دستگاه ظلمه شد، مثل اين است كه يك امت وارد شده باشد، نه اينكه يك نفر آدم عادى وارد شده است؛ و لذا ائمه علیهم السلام از ورود به اين دستگاهها شديداً تحذير كردند و فرمودند اگر شماها وارد نمىشديد، كار به اينجاها نمىرسيد(1).
تكاليفى كه براى فقهاى اسلام است بر ديگران نيست. فقهاى اسلام براى مقام فقاهتى كه دارند بايد بسيارى از مباحات را ترك كنند و از آن اعراض نمايند. فقهاى اسلام بايد در موردى كه براى ديگران تقيه است تقيه نكنند. تقيه براى حفظ اسلام و مذهب بود، كه اگر تقيه نمىكردند مذهب را باقى نمىگذاشتند. تقيه مربوط به فروع است، مثلاً وضو را اينطور يا آن طور بگير؛ اما وقتى كه اصول اسلام، حيثيت اسلام،
1) . رجوع كنيد به: وسائل الشيعة، ج 17، ص 199، «كتاب التجارة»، «أبواب ما يكتسب به»، باب 47، حديث 1.
در خطر است، جاى تقيه و سكوت نيست، اگر يك فقيهى را وادار كنند كه برود سر منبر خلاف حكم خدا را بگويد، آيا مىتواند به عنوان «التقيّةُ ديني وَدينُ آبائي»(1)اطاعت كند؟ اينجا جاى تقيه نيست، اگر بنا باشد به واسطۀ ورود يك فقيه در دستگاه ظلمه بساط ظلم رواج پيدا كند و اسلام لكهدار گردد، نبايد وارد شود، هر چند او را بكشند. و هيچ عذرى از او پذيرفته نيست؛ مگر اينكه معلوم شود ورود او در آن دستگاه روى پايه و اساس عقلايى بوده است؛ مثل على بن يقطين(2)
اختيار معرفة الرجال، ص 433، رقم 817؛ الفهرست، شيخ طوسى، ص 154، رقم 388.
، كه معلوم است براى چه وارد شده است، يا خواجه نصير - رضوان اللّه عليه - كه معلوم است در ورود او چه فوايدى بود. البته فقهاى اسلام از اين حرفها منزهاند، وضعشان از صدر اسلام تاكنون روشن است، مثل نور پيش ما مىدرخشد و لكهاى ندارد. آن آخوندهايى كه در آن زمان با دستگاه بودند، از مذهب ما نبودند. فقهاى اسلام نه تنها اطاعت آنها را نكردند، بلكه مخالفت كردند، حبسها رفتند، زجرها كشيدند و اطاعت نكردند. كسى خيال نكند كه علماى اسلام در اين دستگاهها وارد بوده يا هستند. البته بعضى مواقع براى كنترل يا منقلب ساختن دستگاه وارد مىشدند؛ كه اكنون هم اگر چنين كارى از ما ساخته باشد واجب است كه وارد شويم اين موضوع مورد صحبت نيست، اشكال سر آنهاست كه عمامه بر سر گذاشته و چهار كلمه هم اينجا يا جاى ديگر خوانده يا1) . «تقيه مسلك من و مسلك پدران من است.» وسائل الشيعة، ج 16، ص 210، «كتاب الأمر والنهي»، باب 24، حديث 24.
2) . على بن يقطين (124 - 182 ه .ق) پدرش در دوران حكومت بنىاميه داعى حكومت آل عباس بود، از اين رو پس از روى كار آمدن بنىعباس، على بن يقطين نزد آنان منزلتى تام يافت تا آنجا كه هارونالرشيد او را به وزارت خود برگزيد. وى در عين حال از ياران امام كاظم عليهالسلام بود و آن حضرت را واجب الاطاعه مىدانست و در اجراى فرمانش مىكوشيد. امام عليهالسلام دربارۀ او فرمود: «اى على، خداوند در كنار دستياران ستمپيشگان ياورانى دارد كه آنها را وسيله حمايت دوستان خود قرار مىدهد، و تو اى على از آنان هستى».
نخوانده و براى شكم يا بسط رياست به اين دستگاهها پيوستهاند. با اينها بايد چه كنيم؟
اينها از فقهاى اسلام نيستند، و بسيارى از اينها را سازمان امنيت ايران معمم كرده تا دعا كنند. اگر در اعياد و ديگر مراسم نتوانست به زور و جبر ائمه جماعت را وادار كند كه حضور يابند، از خودشان داشته باشند تا «جلّ جلاله» بگويند! اخيراً لقب «جلّ جلاله» به او(1)دادهاند! اينها فقها نيستند؛ شناخته شدهاند؛ مردم اينها را مىشناسند، در اين روايت است كه از اين اشخاص بر دين بترسيد؛ اينها دين شما را از بين مىبرند. اينها را بايد رسوا كرد، تا اگر آبرو دارند در بين مردم رسوا شوند؛ ساقط شوند. اگر اينها در اجتماع ساقط نشوند، امام زمان را ساقط مىكنند؛ اسلام را ساقط مىكنند.
بايد جوانهاى ما عمامۀ اينها را بردارند. عمامۀ اين آخوندهايى كه به نام فقهاى اسلام، به اسم علماى اسلام، اينطور مفسده در جامعۀ مسلمين ايجاد مىكنند بايد برداشته شود. من نمىدانم جوانهاى ما در ايران مردهاند؟ كجا هستند؟ ما كه بوديم اين طور نبود؟ چرا عمامههاى اينها را برنمىدارند؟ من نمىگويم بكشند؟! اينها قابل كشتن نيستند، لكن عمامه از سرشان بردارند. مردم موظف هستند، جوانهاى غيور ما در ايران موظف هستند كه نگذارند اين نوع آخوندها (جلّ جلاله گوها) معمّم در جوامع ظاهر شوند و با عمامه در بين مردم بيايند. لازم نيست آنها را خيلى كتك بزنند! ليكن عمامههايشان را بردارند، نگذارند معمم ظاهر شوند. اين لباس، شريف است نبايد بر تن هر كسى باشد. عرض كردم كه علماى اسلام از اين مطالب منزهاند، و
1) . شاه.
در اين دستگاهها نبوده و نيستند و آنهايى كه به اين دستگاه وابستهاند مفتخورهايى هستند كه خود را به مذهب و علما بستهاند؛ و حسابشان اصلاً جداست و مردم آنها را مىشناسند.
خود ما نيز وظايف دشوارى داريم. لازم است خودمان را از لحاظ روحى و از حيث طرز زندگى كاملتر كنيم. بايد بيش از پيش پارسا شويم و از حطام دنيوى رو بگردانيم. شما آقايان(1)بايد خود را براى حفظ امانت الهى مجهز كنيد، امين شويد. دنيا را در نظر خود تنزل دهيد، البته نمىتوانيد مثل حضرت امير علیه السلام باشيد كه مىفرمود دنيا در نظر من مثل «عفطۀ عنز» است(2). ليكن از حطام دنيا اعراض كنيد؛ نفوس خود را تزكيه كنيد، متوجه به حق تعالى شويد، متقى باشيد. اگر خداى نكرده براى اين درس مىخوانيد كه فردا به نوايى برسيد، نه فقيه خواهيد شد و نه امين اسلام خواهيد بود. خود را مجهز كنيد تا براى اسلام مفيد باشيد. لشكر امام زمان باشيد، تا بتوانيد خدمت كنيد و عدالت را بسط دهيد. افراد صالح طورى هستند كه وجود آنها در جامعه مصلح است. ما از اين اشخاص ديدهايم. انسان به واسطۀ راه رفتن و معاشرت با آنها منزه مىشود، شما كارى كنيد كه با كار شما و اخلاق و سلوك شما و اعراض شما از حطام دنيا مردم اصلاح شوند، به شما اقتدا كنند، شما مقتدى الاَنام(3)باشيد. جنداللّه، سرباز خدا شويد، تا اسلام را معرفى كنيد، حكومت اسلامى را معرفى كنيد من نمىگويم ترك تحصيل نماييد. لازم است درس بخوانيد، فقيه شويد، جديت در فقاهت كنيد، نگذاريد اين حوزهها از فقاهت بيفتد، تا فقيه نشويد نمىتوانيد به اسلام خدمت كنيد.
ليكن در خلال تحصيلات خود در فكر باشيد كه اسلام را به مردم معرفى كنيد. فعلاً كه اسلام غريب است و كسى اسلام را نمىشناسد؛ ولى لازم است كه شما اسلام و احكام
اسلام را به مردم برسانيد تا مردم بفهمند اسلام چيست، و حكومت اسلام چه مىباشد، رسالت و امامت يعنى چه؟ اصلاً اسلام براى چه آمده است و چه مىخواهد؟ كم كم اسلامى معرفى گردد، و ان شاء اللّه روزى حكومت اسلامى تشكيل شود.
روابط خود را با مؤسسات دولتى آنها قطع كنيم. با آنها همكارى نكنيم. از هر گونه كارى كه كمك به آنها محسوب مىشود پرهيز كنيم. مؤسسات قضايى، مالى، اقتصادى، فرهنگى و سياسى جديدى به وجود آوريم.
برانداختن «طاغوت»؛ يعنى قدرتهاى سياسى ناروايى كه در سراسر وطن اسلامى برقرار است، وظيفۀ همۀ ماست. دستگاههاى دولتى جائر و ضد مردم بايد جاى خود را به مؤسسات خدمات عمومى بدهد و طبق قانون اسلام اداره شود و به تدريج حكومت اسلامى مستقر گردد.
خداوند متعال در قرآن، اطاعت از «طاغوت» و قدرتهاى نارواى سياسى را نهى فرموده است و مردمان را به قيام بر ضد سلاطين تشويق كرده(1)و موسى را به قيام عليه سلاطين واداشته است(2). روايات بسيارى هست كه در آن مبارزه با ظلمه و كسانى كه در دين تصرف مىكنند تشويق شده است(3).
ائمه علیهم السلام و پيروانشان؛ يعنى شيعه، هميشه با حكومتهاى جائر و قدرتهاى سياسى باطل مبارزه داشتهاند. اين معنا از شرح حال و طرز زندگانى آنان كاملاً پيداست. بسيارى اوقات گرفتار حكام ظلم و جور بودهاند، و در حال شدت تقيه و
خوف به سر مىبردهاند. البته خوف از براى مذهب داشتند نه براى خودشان. و اين مطلب در بررسى روايات هميشه مورد نظر است.
حكام جور هم هميشه از ائمه علیهم السلام وحشت داشتند. آنها مىدانستند كه اگر به ائمه علیهم السلام فرصت بدهند قيام خواهند كرد. و زندگى توأم با عشرت و هوسبازى را بر آنها حرام خواهند كرد. اينكه مىبينيد «هارون» حضرت موسى بن جعفر علیه السلام را مىگيرد و چندين سال حبس مىكند، يا «مأمون»(1)حضرت رضا علیه السلام را به مرو مىبرد و تحت الحفظ نگه مىدارد و سرانجام مسموم مىكند(2)، نه از اين جهت است كه سيد و اولاد پيغمبرند و اينها با پيغمبر صلی الله علیه و آله وسلم مخالفند؛ هارون و مأمون، هر دو شيعى بودند(3). بلكه از باب «الملك عقيم»(4)است، ولو اينها مىدانستند كه اولاد على علیه السلام داعيۀ خلافت داشته، بر تشكيل حكومت اسلامى اصرار دارند، و خلافت و حكومت را وظيفۀ خود مىدانند. چنانكه آن روز كه به امام علیه السلام پيشنهاد شد حدود فدك(5)را تعيين
1) . عبداللّه مأمون (170 - 218 ه . ق) فرزند هارون الرشيد و هفتمين خليفه عباسى.
2) . الإرشاد، ج 2، ص 260 - 263؛ تاريخ اليعقوبي، ج 2، ص 452؛ مروج الذهب، ج 4، ص 5.
3) . اشارۀ امام به اقرار آنها به حقانيت ائمه عليهمالسلام است. چنانكه مأمون خليفه عباسى خود را شيعه مىشمرد و تشيع خود را از پدرش هارون مىدانست. وى گفته است كه چون از پدرش، هارون، درباره امام كاظم پرسيد، هارون به او گفت: «من پيشواى ظاهرى مردمم و با زور و غلبه بر ايشان تسلط يافتم و موسى بن جعفر امام بر حق است. به خدا سوگند پسرم اگر تو هم در امر حكومت با من بستيزى، چشمهايت را از كاسه بيرون خواهم آورد؛ بدان كه حكومت بىزاد و ولد است». عيون أخبار الرضا عليهالسلام، ج 1، ص 72، حديث 11؛ بحار الأنوار، ج 48، ص 129 - 133، حديث 4.
4) . مقصود هارون از اينكه گفت: «قدرت بىزاد و ولد است» آن بود كه چون مخاصمه بر سر قدرت و حكومت در گيرد، خويشاوندىها فراموش مىگردد و هيچ پدرى آن را حتى بر فرزند خود نيز روا نخواهد داشت و از او سلب خواهد كرد چنانكه گويى اصلاً عقيم بوده و فرزندى نداشته است. مقصود امام از «الملك عقيم» اشاره به همين معناست.
5) . «فدك» قريۀ آبادى بوده است واقع در يك منزلى خيبر كه پس از جنگ خيبر ساكنان آن با پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلمپيمان صلح بستند و فدك از آن پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم گرديد، و پيامبر به دستور خداوند آن را به دخترش فاطمه عليهاالسلام بخشيد. تاريخ الطبري، ج 3، ص 15 و 20؛ شرح نهجالبلاغة، ابن أبي الحديد، ج 16، ص 209 - 286؛ الفدك في التاريخ، شهيد سيد محمدباقر صدر.
فرمايد تا آن را به ايشان برگردانند، طبق روايت، حضرت حدود كشور اسلامى را تعيين فرمود(1). يعنى، تا اين حدود حق ماست و ما بايد بر آن حكومت داشته باشيم، و شما غاصبيد. حكام جائر مىديدند كه اگر امام موسى بن جعفر علیه السلام آزاد باشد، زندگى را بر آنها حرام خواهد كرد؛ و ممكن است زمينهاى فراهم شود كه حضرت قيام كند و سلطنت را براندازد. از اين جهت مهلت ندادند. اگر مهلت داده بودند بدون ترديد حضرت قيام مىكرد. شما در اين شك نداشته باشيد كه اگر فرصتى براى موسى بن جعفر علیه السلام پيش مىآمد، قيام مىكرد و اساس دستگاه سلاطين غاصب را واژگون مىساخت.
همچنين، مأمون حضرت رضا علیه السلام را با آن همه تزوير و سالوس و گفتن «يا ابن عم» و «يا بن رسول اللّه» تحت نظر نگه مىدارد! كه مبادا روزى قيام كند و اساس سلطنت را در هم بريزد. چون پسر پيغمبر صلی الله علیه و آله وسلم است و در حق او وصيت شده، و نمىشود او را در مدينه آزاد گذاشت. حكام جائر، سلطنت مىخواستند و همه چيز را فداى اين سلطنت و امارت مىكردند؛ نه اينكه دشمنى خصوصى با كسى داشته باشند. چنانكه اگر امام علیه السلام - نعوذ باللّه - دربارى مىشد كمال عزت و احترام را به او
1) . دربارۀ مهدى، خليفه عباسى، نوشتهاند كه وى تصميم گرفت حقوق و اموال به ناحق رفته را به صاحبانش باز گرداند. اين خبر به امام موسى بن جعفر عليهالسلام رسيد، امام به او فرمود: چرا حق ما را باز نمىگردانى. مهدى گفت: حق شما چيست؟ فرمود: فدك حق ماست و سپس وسعت آن را كوه احد، عريش مصر، دومة الجندل و سيف البحر، تعيين فرمود. چون مهدى متعجبانه پرسيد آيا تمام اينهاست. امام فرمود: آرى، همۀ اينهاست. بحار الأنوار، ج 48، ص 7 - 156، حديث 29؛ ابن شهر آشوب از كتاب أخبار الخلفاء اين برخورد را با هارون نقل مىكند و حدود آن را سرزمينهاى عدن، سمرقند، آفريقا، سيفالبحر (نزديك ارمنستان) مىشمرد. مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 346.
مىگذاشتند و دستش را هم مىبوسيدند. بر حسب روايت، وقتى كه امام علیه السلام بر «هارون» وارد شد، دستور داد حضرت را تا نزديك مسند سواره بياورند و كمال احترام را به ايشان نمود. بعد كه موقع تقسيم سهميۀ بيتالمال شد و نوبت به بنىهاشم(1)رسيد، مبلغ بسيار اندكى مقرر داشت! مأمون كه حاضر بود، از آن تجليل و اين طرز توزيع درآمد تعجب كرد. هارون به او گفت عقل تو نمىرسد. بنى هاشم را بايد همين طور نگه داشت. اينها بايد فقير باشند؛ حبس باشند؛ تبعيد باشند؛ رنجور باشند؛ مسموم شوند؛ كشته شوند؛ وگرنه قيام خواهند كرد، و زندگى را بر ما تلخ خواهند ساخت(2).
ائمه علیهم السلام نه فقط خود با دستگاههاى ظالم و دولتهاى جائر و دربارهاى فاسد مبارزه كردهاند، بلكه مسلمانان را به جهاد بر ضد آنها دعوت نمودهاند. بيش از پنجاه روايت در وسائل الشيعة(3)و مستدرك و ديگر كتب هست كه از سلاطين و دستگاه ظلمه كناره گيرى كنيد(4)، به دهان مدّاح آنها خاك بريزيد(5)، هر كس يك مداد به آنها بدهد يا
1) . «بنىهاشم» نام طايفهاى بزرگ و اصيل از قريش، فرزندان عمرو بن عبد مناف ملقب به «هاشم» كه پدر «عبدالمطلب» جد پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم بود.
2) . عيون أخبار الرضا عليهالسلام، ج 1، ص 74، حديث 11؛ بحار الأنوار، ج 48، ص 131، حديث 4.
3) . تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعه، كه اختصاراً وسائل ناميده مىشود، تأليف علاّمه محدّث، شيخ حرّ عاملى است. اين كتاب جامعترين تصنيف در احاديث احكام و داراى بهترين ترتيب و تبويب در اين زمينه است. احاديث اين كتاب بر طبق ديگر كتب فقهى ترتيب يافته و در آخر فوائدى از علم رجال به آن ضميمه گشته است.
4) . وسائل الشيعة، ج 17، ص 177، «كتاب التجاره»، «أبواب ما يكتسب به»، ابواب 42 و 45؛ مستدرك الوسائل، ج 13، ص 122 - 129، «كتاب التجارة»، «أبواب ما يكتسب به»، ابواب 35 - 38.
5) . عن الصادق جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه عن رسول اللّه في حديث «المناهي» أ نّه نهى عن المدح و قال: «أُحثُوا في وجوهِ المدّاحين التُّرابَ». من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 273، حديث 8 ؛ وسائل الشيعة، ج 17، ص 183، «كتاب التجارة»، «أبواب ما يكتسب به»، باب 43، حديث 1.
آب در دواتشان بريزد، چنين و چنان مىشود(1). خلاصه دستور دادهاند كه با آنها به هيچ وجه همكارى نشود و قطع رابطه بشود. از طرف ديگر، آن همه روايت كه در مدح و فضيلت عالم و فقيه عادل وارد شده، و برترى آنها را بر ساير افراد مردم گوشزد كردهاند؛ اينها همه طرحى را تشكيل مىدهند كه اسلام براى تشكيل حكومت اسلامى ريخته، براى اينكه ملت را از دستگاه ستمكاران منصرف و روگردان سازد و خانۀ ظلم را ويران كند؛ و درب خانۀ فقها را به روى مردم بگشايد؛ فقهايى كه عادل و پارسا و مجاهد هستند و در راه اجراى احكام و برقرارى نظام اجتماعى اسلام مىكوشند.
مسلمانان هنگامى مىتوانند در امنيت و آسايش به سر برده ايمان و اخلاق فاضلۀ خود را حفظ كنند كه در پناه حكومت عدل و قانون قرار گيرند - حكومتى كه اسلام نظام و طرز اداره و قوانينش را طراحى كرده است - اكنون وظيفۀ ماست كه طرح حكومتى اسلام را به اجرا درآوريم و پياده كنيم. اميدوارم كه معرفى طرز حكومت و اصول سياسى و اجتماعى اسلام به گروههاى عظيم بشر موجى در افكار به وجود آورد، و قدرتى كه از نهضت مردم پديد مىآيد عامل استقرار نظام اسلام شود.
بارالها، دست ستمگران را از بلاد مسلمين كوتاه كن، خيانتكاران به اسلام و ممالك اسلامى را ريشهكن فرما، سران دولتهاى اسلام را از اين خواب گران بيدار كن تا در مصالح ملتها كوشش كنند، و از تفرقهها و سودجويىهاى شخصى دست بردارند. نسل جوان و دانشجويان دينى و دانشگاهى را توفيق عنايت فرما تا در راه
1) . در عقاب الأعمال از امام صادق نقل كرده كه از جدش رسول خدا روايت فرمود: «إذا كانَ يومُ القِيامةِ نادَى مُنادٍ: أيْنَ أعْوانُ الظّلمَةِ وَمنْ لاقَ لَهُم دَوَاةً أَو رَبَطَ كِيْساً أَو مَدَّ لَهُم مَدَّةَ قَلَمٍ، فَاحْشُرُوهُمْ مَعَهُمْ»؛ «كجايند ياران ستمگران! و آنان كه در مركبشان، ليقه نهادند و يا كيسۀ زر براى ايشان بستند يا براى آنان قلمى به دوات آغشتند، پس اينك با همان ياران ستمگران محشورشان كنيد». عقاب الأعمال، ص 309، حديث 1؛ وسائل الشيعة، ج 17، ص 180، «كتاب التجارة»، «أبواب ما يكتسب به»، باب 42، حديث 11.
اهداف مقدسۀ اسلام به پا خيزند، و با صف واحد در راه خلاص از چنگال استعمار و عمال خبيث آن و دفاع از كشورهاى اسلامى اشتراك مساعى كنند. فقها و دانشمندان را موفق كن كه در هدايت و روشن كردن افكار جامعه كوشا باشند؛ و اهداف مقدسۀ اسلام را به مسلمين خصوصاً به نسل جوان برسانند؛ و در برقرارى حكومت اسلامى مجاهدت كنند.
إِنّك وليّ التوفيق
ولا حول ولا قوة إلاّ باللّه العلي العظيم
1 - آيات كريمه
2 - احاديث شريفه
3 - اسماء معصومين علیهم السلام
4 - اعلام
5 - كتب وارده در متن
6 - اماكن
7 - منابع تحقيق
8 - مطالب
آيه رقم آيه صفحه
الحمد (1)
(وَلاَ الضَّالِّينَ) 7 149
البقرة (2)
(قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ) 124 49
النساء (4)
(إِنَّ اللّهَ يَأمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُم بِهِ إِنَّ اللّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً * يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِى شَىْءٍ فَرُدُّوهُ إِلىَ اللّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً) 58 - 59 89
آيه رقم آيه صفحه
(وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدلِ) 58 90، 93، 95
(يَا أَيُهَّا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِى الْأَمْرِ مِنْكُم) 58 93
(أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلى أَهلِهَا) 58 93
(. . . فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِى شَىْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الاْخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً) 58 94، 95
(أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ) 58 93، 95
(أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُوْلِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ) 58 44، 74، 110
(ألَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَ نَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ . . .) 60 95
(يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ) 60 93، 97
المائدة (5)
(فَلاَ تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ) 44 118، 131
(لَوْلاَ يَنْهَاهُمُ الرَبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الاْءِثْمَ) 63 118، 125،
130، 134
(فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ) 67 18
آيه رقم آيه صفحه
(لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِى إِسْرَائِيلَ) 78 118، 130
(لَبِئسَ مَا كَانُوا يَفْعَلُونَ) 79 118
الأنفال (8)
(وَاعْلَمُوا أَ نَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَىْءٍ فَأَنَّ للّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُرْبَى . . .) 41 73
(وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِبَاطِ الْخَيْلِ) 60 30
التوبة (9)
(إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ . . .) 60 135
(وَالْمُؤْمِنُونَ وَالمُؤمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ المُنْكَرِ) 71 119، 131
(وَيُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَيُطِيعُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ . . .) 71 131
(خُذْ مِنْ أَمُوَالِهِمْ صَدَقَةً . . .) 103 73
النور (24)
(الزَّانِيَةُ وَالزَّانِى فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ) 2 70
آيه رقم آيه صفحه
القصص (28)
(إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ) 4 32
الأحزاب (33)
(النَّبِىُّ أَوْلى بِالمُؤمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ) 6 54، 110، 111
الرحمن (55)
(عَلَّمَهُ الْبَيَانَ) 4 163
الحديد (57)
(لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسطِ) 25 73
الأئمّةُ خُلَفائي ... 67
اتَّقُوا الحُكُومَةَ ، فَإنَّ الحُكُومَةَ إنَّما هِيَ للإمامِ العالِمِ بِالقَضاءِ العادِلِ فِي ... 82
إِذا ظَهَرَتِ البِدَعُ ، فَلِلعالِمِ أَنْ يُظْهِرَ عِلْمَهُ ؛ وَإِلاّ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللّهِ ... 126
إذا مَات المُؤمنُ الفَقيهُ ... 68
إذا ماتَ المُؤمِنُ ، بَكَتْ عَلَيْهِ الملائِكةُ وَبِقاعُ الأْرْضِ التي كانَ يَعْبُدُ اللّهَ عَلَيْها ... 67
اعْتَبِرُوا أيُّها النّاسُ بِما وَعَظَ اللّهُ بِهِ أوْلِياءَهُ مِنْ سُوءِ ثَنائِهِ عَلَى الْأَحْبارِ... ... 118، 124، 134
أفتَخِرُ يَوْمَ القِيامَةِ بِعُلَماءِ أُمَّتي ، فأقول: عُلَماءُ أُمَّتي كَسائرِ أَنْبياءِ قَبْلي ... 117
الَّذينَ يَأْتُونَ مِنْ بَعدِي وَيَروُون حَدِيثِي ... 67
أمّا ما سَأَلْتَ عَنْهُ . . . وَأمَّا الحَوادِثُ الواقِعَةُ ، فَارْجِعُوا فيها إلى رُواةِ حَديثِنا ... 84
أَمَا وَالَّذِي فَلَقَ الحَبَّةَ وَبَرَأَ النَسَمَةَ ، لَوْلاَ حُضُورُ الحَاضِرِ وَقِيَامُ الحُجَّةِ ... 35
إنَّ الأَنبِياءَ لَم يُوَرّثُوا دِيناراً وَلا دِرهَماً وَلكنْ وَرّثُوا العِلمَ ... 112، 114
إِنَّ العُلَماءَ وَرَثَةُ الأنبِياءِ ، وَذاكَ أَنَّ الأنبِياءَ لَمْ يُورِثُوا دِرْهَماً وَلا دِيناراً ... 106، 113
إنْ سَأَلَ سَائِلٌ فَقَالَ : أَخبِرني هَلْ يَجُوزُ أَنْ يُكَلِّفَ الحَكِيمُ . . . ؟ ... 36
إنَّ لَنا مَعَ اللّهِ حالات لا يَسَعُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلا نَبِيٌ مُرْسلٌ ... 54
إنّما أَورَثُوا أحادِيثَ مِن أحادِيثِهِم ... 111
تَدَارَى في شَيء ... 101
التقيّةُ ديني وَدينُ آبائي ... 168
ثُلِمَ فِي الاْءِسْلامِ ثُلْمةٌ لا يَسُدُّها شَيءٌ ... 68، 151
ثُمَّ أَنتُم أَيّتُها العِصابَةُ ... 134
حُكّامٌ عَلَى الناسِ ... 117
دُعاءٌ إِلَى الإِْسْلامِ مَعَ رَدِّ المَظالِمِ وَمُخالَفَةِ الظالِمِ ... 133
رُبَّ حَامِلِ فِقهٍ لَيْسَ بِفَقيهٍ ... 61
عِصابَةٌ بِالعِلْمِ مَشْهُورَةٌ وَبِالخَيْرِ مَذْكُورَةٌ وَبِالنَصيحَةِ مَعْرُوفَةٌ وَبِاللّهِ في ... 134
عُلماءُ أُمَّتي كَأنبياءِ بَني إسرائيلَ ... 108
علماءُ أُمَّتي كسائرِ أنبياءِ قَبْلي ، ... 108
العُلَماءُ حُكّامٌ عَلَى النّاسِ ... 117
العُلماءُ وَرَثَةُ الأنبِياءِ ... 107، 108، 109، 111، 112، 115
عليٌّ خَلِيفَتي ... 66، 67
فَالأَرْضُ لَهُمْ شاغِرةٌ ... 138
فَانْظُرُوا عِلْمَكُم هذا عَمَّنْ تَأخُذُونَه ... 107
فَإنَّما يَأْخُذُهُ سُحْتاً وَإنْ كان حَقّاً ثابِتاً لَهُ ... 98
فإنّي قَد جَعلتُه عَلَيكُم حاكِماً ... 99
فَأَنْتُمُ المَسْلُوبُونَ تِلْكَ المَنْزِلَةَ . وَما سُلِبْتُمْ ذلِكَ إِلاّ بِتَفَرُّقِكُمْ عَنِ الحَقِّ ... 137
فَبَدَأَ اللّهُ بِالأَمرِ بِالمَعْروُفِ وَالنَّهْىِ عَنِ المُنْكَرِ فَريضَةً مِنْهُ ، لِعِلْمِهِ بِأ نَّها إِذا ... 119، 131
الفقهاءُ اُمناءُ الرُّسُل ... 72، 73، 75، 78
الفقهاءُ حُكّامٌ عَلَى السَلاطِين ... 48
فَيُعلِّمُونَها الناسَ ... 60، 61، 62، 144، 163
قالَ أميرُالمُؤْمنين صَلَواتُ اللّه عَليْهِ ، لِشُرَيْحٍ : يا شُرَيْحُ قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لا ... 79
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم : الفُقَهاءُ أُمَناءُ الرُّسُلِ ما لَمْ يَدْخُلوُا في الدُّنيا ... 72
قَالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله وسلم : اللّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفائي (ثَلاثَ مَرّاتٍ) قِيلَ : يَا رَسُولَ اللّهِ ... 59
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم : مَنْ سَلَكَ طَريقاً يَطلُبُ فيهِ عِلماً ، سَلَكَ اللّهُ بِه طَريِقاً ... 105
قُلْ لَهُمْ : إيّاكُمْ ، إذا وَقَعَتْ بَيْنَكُمْ خُصُومَةٌ أَوْ تَدَارَى في شَيء مِنَ الأخْذِ ... 101
لأنَّ المُؤمِنينَ الفُقهاء ... 68
اللهُمَّ ارحَم خُلَفائي . . . الَّذينَ يَأتُونَ مِن بَعدي يَروُونَ حَدِيثي وَسُنَّتي ... 62، 66
اللهُمَّ إنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنِ الَّذي كانَ مِنّا مُنافَسةً فِي سُلْطانٍ . ... 56
اللهُمّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنْ ما كانَ مِنّا تَنافُساً فِي سُلطانٍ وَلاَ التِماسَاً ... 120، 138
اللهُمَّ إِنّي أوَّلُ مَنْ أنابَ وَسَمِعَ وأَجابَ . لَمْ يَسْبِقْني إِلاّ رَسُولُ اللّهِ ... 57
لَوْ دَنَوْتُ أنْمُلَةً ، لاحْتَرقْتُ ... 53
لَو لَم يَجعَل لَهُم إماماً قَيِّماً أميناً حَافِظاً مُستَودِعاً ، لَدَرَسَتِ المِلَّةُ . . . ... 77
مَا تَرَكْناهُ صَدَقَة ... 114
مَا لَم يَدخُلُوا في الدُنيا ... 75
مَجارِي الاُمُورِ وَالأحْكامِ عَلى أيْدِي العُلماءِ ... 118
مَنْ تَحاكَمَ إلَيْهِمْ في حَقٍّ أوْ باطِلٍ ، فَإنَّما تَحاكَمَ إلَى الطّاغُوتِ ... 96
مَنْ حَفِظَ عَلى أُمَّتي أرْبَعينَ حَديثاً ، حَشَرهُ اللّهُ فَقيهاً ... 64
مَنْزلَةُ الفَقيِه فِي هذَا الوَقْتِ كَمَنْزِلَةِ الأَنْبِياءِ فِي بَني إسْرائيلَ ... 116
مَنْ سَلَكَ طَرِيقاً يَطلُبُ فِيه عِلماً سَلَكَ اللّهُ بِه طَرِيقاً إلى الجَنَّةِ ... 113
وَاسْتَسْلَمْتُمْ أُمُورَ اللّهِ في أَيْديهِمْ ، يَعْمَلُونَ بِالشُّبُهاتِ وَيَسِيرُونَ في الشَّهَواتِ ... 137
وَالعُميُ وَالبُكْمُ وَالزمنُ في المَدائِنِ مُهْمَلةٌ ، لا تُرْحَمُونَ ... 135
وَاللّهُ يَقُولُ : (فَلاَ تَخْشَوُا النّاسَ وَاخْشَوْنِ). ... 131
وَإنّ المَلائِكةَ لَتَضَعُ أجنِحَتَها لِطالِبِ العِلم رِضاً بِه ... 113
وَإِنْ كُنْتُمْ عَنْ أَكْثَرِ حَقِّهِ تَقْصُرُونَ ، فَاسْتَخْفَفْتُمْ بِحَقِّ الأَئِمَّةِ ... 135
وَإنّما أَورَثُوا أحادِيثَ مِنْ أحادِيثِهم ... 112
وَإنَّما عَابَ اللّهُ ذلكَ عَلَيهِم لِأَنَّهُم كَانُوا يَرَونَ مِنَ الظَّلَمَةِ الَّذِينَ بَينَ أَظْهُرِهِمُ ... 131
وَإنّهُ يَستغفِرُ لطالبِ العِلمِ مَن فِي السماءِ وَمَن فِي الأَرضِ حتّى الحُوتِ فِي البَحرِ ... 113
وَإيّاكُمْ أَنْ يُخاصِمَ بَعضُكُم بَعضاً إلَى السُلطانِ الْجائِرِ ... 101
وَأَنْتُمْ أعْظَمُ النّاسِ مُصيبَةً لِما غُلِبْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ مَنازِلِ العُلَماءِ لَوْ كُنْتُمْ تَسْعَوْنَ ... 136
وَأَيْديهِمْ فيها مَبْسُوطَةٌ ، وَالنّاسُ لَهُمْ خَوَلٌ ، لا يَدْفَعُونَ يَدَ لامِسٍ ، فَمِنْ بَيْنِ ... 138
وَبالإِدْهانِ وَالْمُصانَعَةِ عِنْدَ الظَّلَمَةِ تَأمَنُونَ . كُلُّ ذلِكَ مِمّا أَمَركُمْ اللّهُ بِهِ ... 136
وَفَضلُ العالِمِ عَلى العابِدِ كفضلِ القَمَرِ على سائرِ النُجوُمِ لَيلَةَ البَدرِ ... 113
وَقَدْ تَرَوْنَ عُهُودَ اللّهِ مَنْقُوضَةً فَلا تَفْزَعُونَ ، وَأَنْتُمْ لِبَعضِ ذِمَمِ آبائِكُمْ تَفْزَعُونَ ... 135
وَكُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً ، وَلِلْمَظْلُومِ عَوْناً ... 34
وَلا الجافِي فيَقطَعَهم بِجَفائِهِ ، وَلا الخائِفُ لِلدُّوَلِ فيَتَّخِذَ قَوْماً دُونَ قَوْمٍ . ... 57
وَلا الجاهِلُ فَيُضِلَّهُم بِجَهلِهِ ... 57، 58
وَلا المُرْتَشي فِي الحُكْمِ فَيَذْهَبَ بِالحُقُوقِ وَيَقِفَ بها دُونَ المَقاطِعِ ... 58
وَلا في مَنْزِلَتِكُم تَعْمَلُونَ وَلا مَنْ عَمِلَ فيها تُعينُونَ ... 136
وَلكِنَّكُمْ مَكَّنْتُمُ الظَّلَمَةَ مِنْ مَنْزِلَتِكُمْ ... 137
وَلَكِن لِنَرِدَ المَعالِمَ مِنْ دِينِكَ ، وَنُظْهِرَ الاْءصلاَحَ فِي بِلادِكَ فَيَأمَنَ المَظلُومُون ... 56
وَلَوْ صَبَرْتُمْ عَلَى الأَذَى وَتَحَمَّلْتُمُ المَؤُونَةَ في ذاتِ اللّهِ ، كانَتْ أُمُورُاللّهِ عَلَيْكُمْ تَرِدُ ... 120
يَتَقَلَّبُونَ فِي المُلْكِ بِآرائِهِمْ وَيَسْتَشْعِرُونَ الخِزْيَ بِأَهْوائِهِمْ اقْتِدَاءً بِالأَشْرارِ ... 137
يَنْظُرانِ مَنْ كانَ مِنْكُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوى حَديثَنا وَنَظَر فِي حَلالِنا وَحَرامِنا وَعَرَف ... 99
حضرت محمّد، رسول اللّه، رسول اكرم، پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم =محمد بن عبداللّه صلی الله علیه و آله وسلم ، پيامبر اسلام
محمد بن عبداللّه صلی الله علیه و آله وسلم ، پيامبر اسلام 6، 8، 17، 18، 19، 20، 21، 22، 23، 24، 25، 31، 35، 41، 42، 43، 44، 46، 47، 49، 50، 51، 52، 53، 54، 57، 59، 62، 63، 64، 67، 70، 71، 72، 73، 74، 75، 79، 80، 81، 83، 86، 88، 90، 91، 92، 93، 94، 95، 105، 107، 109، 110، 111، 112، 114، 115، 116، 119، 135، 139، 141، 146، 147، 152، 154، 155، 163، 173
حضرت امير، امام على بن ابى طالب، امير المؤمنين علیه السلام =على بن ابى طالب علیه السلام ، امام اول
على بن ابى طالب علیه السلام ، امام اول 15، 19، 23، 25، 31، 34، 36، 38، 39، 41، 43، 45، 48، 50، 52، 54، 57، 58، 59، 64، 73، 79، 80، 81، 86، 88، 90، 91، 92، 100، 112، 115، 118، 125، 133، 138، 149، 154، 155، 158، 163، 165، 170، 172
فاطمه زهرا (سلام اللّه عليها) 34، 54
امام حسن علیه السلام =حسن بن على علیه السلام ، امام دوم
حسن بن على علیه السلام ، امام دوم 15
امام حسين، سيد الشهداء علیه السلام =حسين بن على علیه السلام ، امام سوم
حسين بن على علیه السلام ، امام سوم 10، 71، 118، 151، 152
امام باقر، ابو جعفر علیه السلام =محمد بن على علیه السلام ، امام پنجم
محمد بن على علیه السلام ، امام پنجم 15، 110
امام صادق، ابو عبداللّه علیه السلام =جعفر بن محمد علیه السلام ، امام ششم
جعفر بن محمد علیه السلام ، امام ششم 67، 72، 78، 82، 96، 100، 101، 104، 105، 106، 153، 154
ابو الحسن علیه السلام =موسى بن جعفر علیه السلام ، امام هفتم
موسى بن جعفر علیه السلام ، امام هفتم 67، 104، 172، 173
حضرت رضا علیه السلام =على بن موسى علیه السلام ، امام هشتم
على بن موسى علیه السلام ، امام هشتم 36، 77، 116، 172، 173
امام عصر علیه السلام ، صاحب الزمان=امام زمان (عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف)
امام زمان (عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف) 49، 50، 71، 83، 84، 85
عيسى مسيح 108، 109
موسى، پيامبر يهود 66، 108، 109، 116، 154، 158، 171
ابراهيم بن هاشم=قمى، ابراهيم بن هاشم
ابن بابويه، على بن حسين 61
ابن بابويه، محمد بن على 59، 61، 62، 81
ابن عباس، عبداللّه 54
ابن محبوب، حسن 67
ابن مسكان=عبداللّه بن مسكان
ابو البخترى 106، 107، 111، 112، 113
ابو الجهم=هارون بن الجهم
ابو جميله=مفضّل بن صالح
ابو خديجه، سالم بن مكرم جمّال 100، 101
ابو هريره 166، 167
احمد بن محمد=احمد بن محمد بن عيسى
احمد بن محمد بن عيسى 67، 100، 106، 107
اسامه 74، 93
اسحاق بن عمّار 78، 84
اسحاق بن يعقوب 83، 84
اشعرى، محمد بن أحمد بن يحيى بن عمران 78
امام خمينى (سلام اللّه عليه) 160
انصارى، مرتضى بن محمدامين 162
اهوازى، حسين بن سعيد 101
برقى، محمد بن خالد 106
بروجردى=بروجردى، حسين (آيت اللّه)
بروجردى، حسين (آيت اللّه) 164
پدر شيخ صدوق=ابن بابويه، على بن حسين
حجت كوه كمرهيى، محمد (آيت اللّه) 164
حجت=حجت كوه كمرهيى، محمد
(آيت اللّه)
حسين بن سعيد=اهوازى، حسين بن سعيد
حسين صفوى، شاه ايران 69
حماد بن عيسى 105
خمينى=امام خمينى (سلام اللّه عليه)
خواجه نصير=نصيرالدين طوسى، محمد بن محمد
خوانسارى=خوانسارى، محمد تقى (آيت اللّه)
خوانسارى، محمد تقى (آيت اللّه) 164
داود بن الحصين 96
رضا پهلوى، شاه ايران 157
رضا خان=رضا پهلوى، شاه ايران
زراره 85، 86
سكونى=سكونى، اسماعيل بن ابى زياد
سكونى، اسماعيل بن ابى زياد 72
سليمان بن خالد 81، 82
سمرة بن جندب 64
سوكارنو 153
سهل بن زياد 81
شاه سلطان حسين=حسين صفوى، شاه ايران
شاه=محمدرضا پهلوى، شاه ايران
شريح 79، 167
شيخ صدوق=ابن بابويه، محمد بن على
شيخ مرتضى انصاري=انصارى، مرتضى بن محمد امين
شيخ مفيد=مفيد، محمد بن محمد
شيرازى، محمدتقى بن محبعلى 140
صدر، صدرالدين 164
صدوق=ابن بابويه، محمد بن على
صفّار، محمد بن حسن 96
صفوان بن يحيى 96
طباطبائى قمى، حسن (آيت اللّه) 159
طوسى، محمد بن حسن 100
عبداللّه بن جبله 78
عبداللّه بن مسكان 82
عبدالواحد بن محمد بن عبدوس= نيشابورى، عبدالواحد بن محمد بن عبدوس
عبيدى، محمد بن عيسى 82، 96
عثمان=عثمان بن عفّان
عثمان بن عفّان 45
عقيل=عقيل بن ابى طالب
عقيل بن ابى طالب 148
علاّمه حلّى، حسن بن يوسف 151
على بن ابراهيم=قمى، على بن ابراهيم
على بن ابى حمزه 67
على بن محمد بن قتيبه=نيشابورى،
على بن محمد بن قتيبه
على بن يقطين 168
عمر بن حنظله 88، 96، 99، 102، 141
عمرى، محمد بن عثمان 83، 84
فرعون 32، 154
فضل بن شاذان=نيشابورى، فضل بن شاذان
قداح، عبداللّه بن ميمون 105، 112، 113
قمى، ابراهيم بن هاشم 105
قمى، على بن ابراهيم 72، 105
قمى=طباطبائى قمى، حسن (آيت اللّه)
كاشف الغطاء، جعفر بن خضر 140
كاشف الغطاء=كاشف الغطاء، جعفر بن خضر
كلينى، محمد بن يعقوب 61، 81، 83، 96
مالك اشتر 58
مأمون، خليفه عباسى 172، 173، 174
محمد بن احمد=اشعرى، محمد بن احمد بن يحيى بن عمران
محمد بن حسن=طوسى، محمد بن حسن
محمد بن حسين=صفّار، محمد بن حسن
محمد بن خالد=برقى، محمد بن خالد
محمد بن على بن محبوب 100
محمد بن عيسى=عبيدى، محمد بن عيسى
محمد بن محمد بن عصام الكلينى 83
محمد بن يحيى العطار 67، 78، 96، 106
محمدرضا پهلوى، شاه ايران 15
محمد على قاجار، شاه ايران 143
محمد على ميرزا=محمد على قاجار، شاه ايران
معاويه=معاوية بن ابى سفيان خليفه اموى
معاوية بن ابى سفيان خليفه اموى 76، 79، 86، 91، 166
مفضّل بن صالح 78
مفيد، محمد بن محمد 61، 62
مؤمن، ابو عبداللّه 82
ميرزاى شيرازى، محمدحسن بن محمود 139
نائينى، محمد حسين 80، 141
نراقى، احمد بن محمد مهدى 80، 107، 115، 141
نصيرالدين طوسى، محمد بن محمد 151، 168
نوفلى حسين بن يزيد 72
نيشابورى، عبدالواحد بن محمد بن عبدوس 36
نيشابورى، على بن محمد بن قتيبه 36
نيشابورى، فضل بن شاذان 36
هارون الرشيد 157، 172، 174
هارون بن الجهم 101
هراكليوس 9
يحيى بن المبارك 78
يزيد بن معاويه خليفه اموى 10
يزيد=يزيد بن معاويه خليفه اموى يعقوب بن يزيد 78
اكمال الدين 83
الامالى او المجالس للصدوق 60
تحف العقول 118
جامع الاخبار 116
عوائد=عوائد الايام
عوائد الايام 115
عيون اخبار الرضا علیه السلام 60
غرر=غرر الحكم ودرر الكلم
غرر الحكم و درر الكلم 117
الفقه المنسوب للإمام الرضا علیه السلام 115، 116
فقه رضوى=الفقه المنسوب للإمام الرضا علیه السلام
كافى 26، 68، 78، 113
مجالس=الامالى او المجالس للصدوق
مجمع البحرين 110
مستدرك=مستدرك الوسائل
مستدرك الوسائل 117، 174
معانى الاخبار 59، 60
نهج البلاغة 55
وسائل الشيعه 174
آسيا 16
آفريقا 16
اتريش 33
اسلامبول 28
امريكا 6، 10، 30، 46، 55، 161، 165
ايران 6، 8، 9، 10، 31، 45، 88، 136، 146، 148، 161، 162
اصفهان 69
انگليس 8، 10، 20، 30، 33، 55، 161، 165
اسرائيل 130، 136، 165
اندونزى 153
بلخ 60
بغداد 28
بلژيك 8، 10
تهران 28
حجاز 45، 88، 148، 157
روم 6، 8، 31
روسيه، شوروى 10، 33، 55
عراق 15، 88
فرانسه 8، 10
قاهره 28
قم 146، 156، 165
فلسطين 149
مصر 8، 31، 32، 45، 88، 148
ملاير 133
مشهد 156، 165
نيشابور 60
نجف 146، 156، 161، 165
هند 162
ويتنام 13
يمن 8، 45، 148
«قرآن الكريم» .
منابع فارسى
«أ»
1 - ايران در زمان ساسانيان . آرتور كريستين سن، تهران، دنياى كتاب، 1368.
2 - ايران سراب قدرت . رابرت گراهام، ترجمه: فيروز فيروزنيا، چاپ اوّل، سحاب كتاب، 1358.
«ت»
3 - تاريخ اجتماعى ايران. مرتضى راوندى، چاپ چهارم، تهران، انتشارات امير كبير.
4 - تاريخ بيدارى ايرانيان. ناظم الاسلام كرمانى، چاپ دوم، تهران، كتابفروشى ابن سينا.
5 - تاريخ روم. آلبر ماله و ژول ايزاك، ترجمه: عبدالحسين زيركزاده، تهران، كتاب فروشى ابن سينا.
6 - تاريخ سياسى 25 سالۀ ايران. غلامرضا نجاتى، چاپ اوّل، تهران، مؤسسۀ خدمات فرهنگى رسا، 1371.
7 - تاريخ كليساى قديم در امپراتورى روم. و.م.ميلر، ترجمه: على نخستين و عباس آريانپور.
8 - تاريخ مشروطۀ ايران. كسروى تبريزى، چاپ نهم، تهران، انتشارات امير كبير، 1351.
9 - تحريم تنباكو. ابراهيم تيمورى، چاپ سوم، شركت سهامى كتابهاى جيبى، 1361.
10 - تحريم تنباكو در ايران. نيكى ر.كدى، ترجمه: شاهرخ قائم مقامى، چاپ اول، شركت سهامى كتابهاى جيبى، 1356.
«ج»
11 - جهان در عصر بعثت. محمّد جواد باهنر و اكبر هاشمى رفسنجانى.
«ح»
12 - حقوق بگيران انگليسى در ايران. اسماعيل رائين، چاپ سوم، تهران، 1348.
13 - حيات يحيى. يحيى دولت آبادى، چاپ پنجم، تهران، 1371.
«د»
14 - دائرة المعارف بزرگ اسلامى. زير نظر غلامحسن مصاحب، چاپ اول، مؤسّسۀ انتشارات فرانكلن.
15 - داستان اوپك. پى ير ترزيان، ترجمه: عبدالرضا غفرانى، چاپ اول، 1367.
«ر»
16 - روابط سياسى ايران و امريكا. آبراهام سليسون، ترجمه: محمد باقر آرام، تهران، انتشارات امير كبير، 1368.
«ش»
17 - شرح چهل حديث. ضمن موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه .=موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه .
18 - شكست شاهانه. ماروين زونيس، ترجمه: عباس مخبر، چاپ اوّل، طرح نو، 1370.
«ص»
19 - صحيفه امام. امام خمينى قدّس سرّه ، تهران، مؤسسۀ تنظيم و نشر آثار امام خمينى قدّس سرّه ، 1378.
«ظ»
20 - ظهور و سقوط سلطنت پهلوى. مؤسسۀ مطالعات و پژوهشهاى سياسى، تهران، انتشارات اطلاعات، 1370.
«ق»
21 - قانون اساسى ايران و اصول دموكراسى. مصطفى رحيمى، تهران، كتابفروشى ابن
سينا، 1354.
22 - قانون اساسى و متمّم آن. چاپخانۀ مجلس شوراى ملى، 1346.
«ك»
23 - كوثر. مجموعه سخنرانىهاى حضرت امام خمينى قدّس سرّه ، تهران، مؤسّسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى قدّس سرّه ، چاپ اوّل، 1371.
«م»
24 - مطالعات سياسى. نشريۀ مؤسّسۀ مطالعات و پژوهشهاى سياسى، كتاب اوّل، تهران، 1370.
«ن»
25 - نفت از آغاز تا به امروز. انتشارات روابط عمومى و ارشاد وزارت نفت، تهران، 1361.
26 - نفت، قدرت و اصول. مصطفى علم، ترجمه: غلامحسين صالحيار، چاپ اوّل، انتشارات اطلاعات، 1371.
27 - نقش كليسا در ممالك اسلامى. مصطفى خالدى و عمر فروخ، ترجمه: مصطفى زمانى.
28 - نهضت امام خمينى. سيّد حميد روحانى، چاپ پانزدهم، مؤسّسه چاپ و نشر عروج، 1381.
منابع عربى
«أ»
29 - اختيار معرفة الرجال (رجال الكشّي) . أبو جعفر شيخ الطائفة محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (385 - 460) ، تصحيح حسن المصطفوي ، جامعة مشهد ، 1348 ش .
30 - الإرشاد في معرفة حجج اللّه على العباد ، ضمن «مصنّفات الشيخ المفيد» ج 11 . أبو عبداللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العكبري البغدادي المعروف بالشيخ المفيد (336 - 413) ، تحقيق مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، الطبعة الاُولى ، جزءان في مجلّد واحد ، قم ، المؤتمر العالمي لألفية الشيخ المفيد ، 1413 ق .
31 - الأمالي . أبو جعفر شيخ الطائفة محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (385 - 460) ، تحقيق مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولى ، قم ، دار الثقافة ، 1414 ق .
32 - إكمال الدين . أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي الشيخ الصدوق (م 381) ، تحقيق علي أكبر الغفّاري ، الطبعة الاُولى ، طهران ، مكتبة الصدوق ، 1390 ق .
«ب»
33 - بحار الأنوار الجامعة لدُرر أخبار الأئمّة الأطهار . العلاّمة محمّد باقر بن محمّدتقيّ المجلسي (1037 - 1110) ، الطبعة الثانية ، إعداد عدّة من العلماء ، 110 مجلدٍ (إلاّ 6 مجلّدات ، من المجلّد 29 - 34) + المدخل ، بيروت ، دار إحياء التراث العربي ، 1403 ق / 1983 م .
34 - البداية والنهاية . أبو الفداء الحافظ ابن كثير الدمشقي (م 774)، بيروت، منشورات دار الكتب العلمية، 1408 ق .
35 - البرهان في تفسير القرآن. السيّد هاشم بن سليمان بن إسماعيل بن عبد الجواد الحسيني البحراني (م 1107) ، تحقيق قسم الدراسات الإسلامية ، مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولى ، 10 مجلّدات ، بيروت ، مؤسّسة البعثة ، 1419 ق / 1999 م .
36 - بلغة الفقيه. الحجّة المحقّق السيّد محمّد آل بحر العلوم ، تحقيق السيّد محمّد تقىّ آل بحر العلوم ، الطبعة الرابعة ، 4 مجلّدات ، طهران ، مكتبة الصادق ، 1403 ق .
37 - البيع ، ضمن «موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه » .=موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه .
«ت»
38 - تاريخ التمدن الإسلامي. جرجي زيدان (1278 - 1332) ، تعليق الدكتور حسين
مؤنس ، 5 مجلّدات ، القاهرة ، دار الهلال ، 1958 م .
39 - تاريخ الطبري (الاُمم والملوك). أبو جعفر محمّد بن جرير الطبري (224 - 310) ، تحقيق محمّد أبو الفضل إبراهيم ، الطبعة السادسة ، 11 مجلّداً ، القاهرة ، دار المعارف ، 1387 ق / 1967 م .
40 - تاريخ اليعقوبي. أحمد بن أبي يعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح الكاتب العباسي
المعروب باليعقوبي (م 248)، بيروت، دار صادر.
41 - تحف العقول عن آل الرسول . أبو محمّد بن الحسن بن علي بن الحسين بن شعبة الحرّاني (م 381) ، تصحيح علي أكبر الغفّاري ، الطبعة الثانية ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ، 1404 ق .
42 - تفسير الطبري (جامع البيان في تأويل القرآن) . أبو جعفر محمّد بن جرير الطبري (م 310) ، إعداد أحمد إسماعيل شكوكاني ، الطبعة الثالثة ، 12 مجلّداً + الفهرس ، بيروت ، دار الكتب العلمية ، 1420 ق / 1999 م .
43 - تفسير العيّاشي . أبو النضر محمّد بن مسعود بن محمّد بن عيّاش السمرقندي ( أواخر قرن الثالث) ، تصحيح السيّد هاشم الرسولي المحلاّتي ، مجلّدان ، طهران ، المكتبة العلمية الإسلامية .
44 - تفسير القمّي. أبو الحسن علي بن إبراهيم بن هاشم القمّي (م 307) ، تصحيح السيّد طيّب الموسوي الجزائري ، الطبعة الثالثة ، مجلّدان ، قم ، مؤسّسة دار الكتاب ، 1404 ق .
45 - تهذيب الأحكام . أبو جعفر محمّد بن الحسن ، الشيخ الطوسي (385 - 460) ، إعداد السيّد حسن الموسوي الخرسان ، الطبعة الرابعة ، 10 مجلّدات ، طهران ، دار الكتب الإسلامية ، 1365 ش .
«ث»
46 - ثواب الأعمال وعقاب الأعمال . أبو جعفر بن محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381) ، تصحيح علي أكبر الغفّاري ، طهران ، مكتبة الصدوق ، 1391 ق .
«ج»
47 - جامع الأخبار. الشيخ محمّد بن محمّد السبزواري (من أعلام القرن السابع) ، تحقيق علاء آل جعفر ، الطبعة الاُولى ، قم ، مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، 1414 ق
48 - جامع الأسرار ومنبع الأنوار . سيّد حيدر الآملي (م القرن الثامن) ، تحقيق هنري كربن ، الطبعة الثانية ، طهران ، انتشارات علمى و فرهنگى ، 1368 ش .
«ح»
49 - حاشية المكاسب. الشيخ محمّد حسين الغروي الأصفهاني (1296 - 1361) ، تحقيق الشيخ عبّاس محمّد آل سباع القطيفي ، الطبعة الاُولى ، 5 مجلّدات ، قم ، ذوي القربى ، 1418 ق .
«خ»
50 - الخمس. ضمن «تراث الشيخ الأعظم» ج 24 - 27 . الشيخ الأعظم مرتضى بن محمّد أمين الأنصاري (1214 - 1281) ، إعداد لجنة تحقيق تراث الشيخ الأعظم ، الطبعة الاُولى ، 4 مجلّدات ، قم ، مجمع الفكر الإسلامي ، 1419 ق / 1377 ش .
«ذ»
51 - الذريعة إلى تصانيف الشيعة . الشيخ محمّد محسن آقا بزرگ الطهراني (1293 - 1389) ، 25 جزءاً في 28 مجلّداً (الجزء 9 في 4 مجلّدات) ، قم ، مؤسّسة اسماعيليان.
«س»
52 - سنن الترمذي . أبو عيسى محمّد بن عيسى بن سورة الترمذي (209 - 279) ، تحقيق عبدالوهّاب عبداللطيف ، الطبعة الثانية ، 5 مجلّدات ، بيروت ، دار الفكر للطباعة والنشر ، 1403 ق .
53 - سنن الدارمي. أبو محمّد عبداللّه بن عبدالرحمن السمرقندي الدارمي (181 - 255) ، مجلّدان ، بيروت ، دار الفكر ، 1398 ق .
54 - السيرة النبوية. أبو محمّد عبدالملك بن هشام الحميري (م 213)، مصر، مطبعة مصطفى البابي وأولاده، 1355 ق.
«ش»
55 - الشافي في الإمامة . الشريف المرتضى علي بن الحسين الموسوي (م 436) ، الطبعة الثانية ، طهران ، مؤسّسة الصادق ، 1410 ق .
56 - شرح الاُصول الكافي. صدر المتألّهين محمّد بن إبراهيم الشيرازي (م 1050)، طهران، مكتبة المحمودي، 1391 ق.
57 - شرح توحيد الصدوق . القاضي سعيد محمّد بن محمّد مفيد القمّي (1049 - 1107) ، تصحيح الدكتور نجفقلي حبيبي ، الطبعة الاُولى ، 3 مجلّدات ، طهران ، مؤسّسة الطباعة والنشر ، 1405 ق .
58 - شرح نهج البلاغه . عزّ الدين عبدالحميد بن محمّد بن أبي الحديد المعتزلي (م 656) ، تحقيق محمّد أبو الفضل إبراهيم ، الطبعة الثانية ، 20 جزءاً في 10 مجلّدات ، القاهرة ، دار إحياء الكتب العربية ، 1385 ق / 1965 م .
«ص»
59 - صحيح مسلم . أبو الحسين مسلم بن الحجّاج القشيري النيسابوري (206 - 261) ، تحقيق وتعليق الدكتور موسى شاهين لاشين والدكتور أحمد عمر هاشم ، الطبعة الاُولى ، 5 مجلّدات ، بيروت ، مؤسّسة عزّ الدين ، 1407 ق / 1987 م .
«ع»
60 - علل الشرائع. أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381) ، الطبعة الاُولى ، النجف الأشرف ، المكتبة الحيدرية ، 1385 ق / 1966 م .
61 - عوائد الأيّام. المولى أحمد بن محمّد مهديّ بن أبي ذرّ النراقي (1185 - 1245) ، تحقيق مركز الأبحاث والدراسات الإسلامية ، الطبعة الاُولى ، قم ، مكتب الإعلام الإسلامي ، 1417 ق / 1375 ش .
62 - عوالي اللآلي العزيزية في الأحاديث الدينية . محمّد بن علي بن إبراهيم الأحسائي
المعروف بابن أبي جمهور (م - أوائل القرن العاشر) ، تحقيق مجتبى العراقي ، الطبعة الاُولى ، قم ، مطبعة سيّدالشهداء ، 1403 ق .
63 - عيون أخبار الرضا علیه السلام . أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي ، الشيخ الصدوق (م 381) ، تصحيح السيّد مهديّ الحسيني اللاجوردي ، الطبعة الثانية ، منشورات جهان .
«غ»
64 - غاية المرام . شمس الدين محمّد بن مكّي العاملي الشهيد الأوّل (م 786) ، تحقيق رضا المختارى ، الطبعة الاُولى ، 4 مجلّدات ، قم ، مكتب الإعلام الإسلامي ، قم ، 1414 ق .
65 - الغدير في الكتاب والسنّة والأدب . العلاّمة الشيخ عبدالحسين أحمد الأميني (1320 - 1390) ، الطبعة الثانية ، 11 مجلّداً ، طهران ، دار الكتب الإسلامية ، 1366 ش .
66 - غرر الحكم و درالكلم عبدالواحد بن محمّد التميمي الآمدي (من علماء القرن الخامس) ، تصحيح السيّد مهديّ الرجائي ، قم ، دار الكتاب الإسلامي ، 1410 ق / 1990 م .
«ف»
67 - الفتوح . أبو محمّد أحمد بن أعثم الكوفي (م 314)، تحقيق علي شيري، بيروت، دار الأضواء.
68 - الفدك في التاريخ. محمّد باقر صدر، نجف الأشرف، الطبعة الحيدرية، 1374 ق.
69 - الفقه المنسوب للإمام الرضا علیه السلام . تحقيق مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، الطبعة الاُولى ، مشهد المقدّس ، المؤتمر العالمي للإمام الرضا علیه السلام ، 1406 ق .
70 - الفهرست . أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (380 - 460) ، تحقيق الشيخ جواد القيّومي ، الطبعة الاُولى ، قم ، مؤسّسة نشر الفقاهة ، 1417 ق .
«ك»
71 - الكافي . ثقة الإسلام أبو جعفر محمّد بن يعقوب بن إسحاق الكليني الرازي (م329) ،
تحقيق علي أكبر الغفّاري ، الطبعة الخامسة ، 8 مجلّدات ، طهران ، دار الكتب الإسلامية ، 1363 ش .
72 - كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغرّاء . الشيخ جعفر بن خضر المعروف ب- «كاشف الغطاء» (1156 - 1228) ، تحقيق مكتب الإعلام الإسلامي - فرع خراسان ، الطبعة الاُولى ، 4 مجلّداً ، قم ، مركز النشر التابع لمكتب الإعلام الإسلامي ، 1422 ق / 1380 ش .
73 - كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد . العلاّمة الحلّي جمال الدين الحسن بن يوسف بن المطهّر ، تحقيق الشيخ حسن حسن زاده الآملي ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ، 1414 ق .
74 - كفاية الفقه المشتهر ب- «كفاية الأحكام» . محمّد باقر بن محمّد مؤمن الشريف الخراساني السبزواري (1017 - 1090) ، تحقيق الشيخ مرتضى الواعظي الأراكي ، الطبعة الاُولى ، مجلّدان ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ، 1423 ق .
75 - كنز العمّال في سنن الأقوال والأفعال . علاء الدين علي المتّقي بن حسام الدين الهندي (888 - 975) ، إعداد بكري حيّاني وصفوة السقا ، الطبعة الثالثة ، 16 مجلّداً + الفهرس ، بيروت ، مؤسّسة الرسالة ، 1409 ق / 1989 م .
«م»
76 - مجمع البحرين ومطلع النيّرين . فخر الدين الطريحي (972 - 1085) ، الطبعة الاُولى ، 6 مجلّدات ، بيروت ، دار ومكتبة الهلال ، 1985 م .
77 - مجمع البيان في تفسير القرآن . أبو علي أمين الإسلام الفضل بن الحسن الطبرسي (حوالي 470 - 548) ، تحقيق وتصحيح السيّد هاشم الرسولي المحلاّتي والسيّد فضل اللّه اليزدي الطباطبائي ، الطبعة الاُولى ، 10 أجزاء في 5 مجلّدات ، بيروت ، دار المعرفة للطباعة والنشر .
78 - مروج الذهب ومعادن الجوهر. أبو الحسن علي بن الحسين بن علي المسعودي (م
346)، تحقيق محمّد محيي الدين عبدالحميد، بيروت، دار الأندلس، 1385 ق.
79 - مستدرك الوسائل ومستنبط المسائل . الحاج الميرزا حسين المحدّث النوري الطبرسي
(1254 - 1320) ، تحقيق مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، الطبعة الاُولى ، 25 مجلّداً ، قم ، مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، 1407 ق .
80 - المسند . أحمد بن محمّد بن حنبل (164 - 241) ، إعداد أحمد محمّد شاكر وحمزة أحمد الزين ، الطبعة الاُولى ، 20 مجلّداً ، القاهرة ، دار الحديث ، 1416 ق .
81 - معاني الأخبار . أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381)، تصحيح علي أكبر الغفّاري، قم، مؤسّسة النشر الإسلامي، 1361ش.
82 - المغازي . محمّد بن عمر الواقدي (130 - 207)، قم، مكتب الإعلام الإسلامي، 1418 ق.
83 - المقنعة . أبو عبداللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العكبري البغدادي المعروف بالشيخ المفيد (م 413) ، تحقيق مؤسّسة النشر الإسلامي ، الطبعة الثانية ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ، 1410 ق .
84 - مكارم الأخلاق . أبو نصر رضيّ الدين الحسن بن الفضل الطبرسي (القرن السادس الهجري) ، تحقيق علاء آل جعفر ، مجلّدان ، الطبعة الاُولى ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ، 1414 ق .
85 - مكاتيب الرسول . على أحمدي، بيروت، دار صعب.
86 - الملل والنحل . أبو الفتح محمّد بن عبدالكريم بن أبي بكر أحمد الشهرستاني (479 - 548) ، تخريج محمّد بن فتح اللّه بدران ، الطبعة الثانية ، جزءان في مجلّد واحد ، القاهرة ، مكتبة الانجلو المصرية ، 1375 ق / 1956 م .
87 - مناقب آل أبي طالب . أبو جعفر رشيد الدين محمّد بن علي بن شهر آشوب المازندراني (م 588) قم، مؤسّسة انتشارات العلاّمة.
88 - المناقب. أبو المؤيّد الموفق بن أحمد بن محمّد البكري المكي الحنفي المعروف
بأخطب خوارزم (م 568)، إصدار مكتبة نينوى الحديثة، تهران.
89 - من لا يحضره الفقيه. أبو جعفر بن محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381) ، إعداد السيّد حسن الموسوي الخرسان ، الطبعة الرابعة ، 4 مجلّدات ، النجف الأشرف ، دار الكتب الإسلامية ، 1377 ق / 1957 م .
90 - منية الطالب فى شرح المكاسب (تقريرات المحقّق النائيني) . الشيخ موسى بن محمّد النجفي الخوانساري (1254 - 1363) ، تحقيق مؤسّسة النشر الإسلامي ، الطبعة الثانية ، 3 مجلّدات ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ، 1424 ق .
91 - موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه . تحقيق مؤسّسة تنظيم ونشر آثار الإمام الخميني قدّس سرّه ، الطبعة الاُولى، قم، مؤسّسة تنظيم ونشر آثار الإمام الخميني قدّس سرّه ، 1434 ق / 1392 ش.
«ن»
92 - النهاية في مجرّد الفقه والفتاوى . أبو جعفر شيخ الطائفة محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (385 - 460) ، قم ، انتشارات قدس محمّدي .
93 - نهج البلاغة . من كلام مولانا أمير المؤمنين علیه السلام . جمعه الشريف الرضي ، محمّد بن الحسين (359 - 406) ، إعداد الدكتور صبحي صالح ، انتشارات الهجرة ، قم ، 1395 ق «بالاُفست عن طبعة بيروت 1387 ق » .
«و»
94 - وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة . الشيخ محمّد بن الحسن الحرّ العاملي (1033 - 1104) ، تحقيق مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، الطبعة الاُولى ، 30 مجلّداً ، قم ، مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، 1409 ق .
مقدمۀ ناشر ... پنج
مقدمۀ چاپ اول ... نه
مقدمه
ضرورت و بداهت ولايت فقيه ... 3
نقش استعمار در معرفى ناقص و نادرست اسلام ... 3
خودباختگى در برابر پيشرفتهاى مادى غرب ... 16
اعتقاد به ضرورت تشكيل حكومت جزء ولايت است ... 17
دلايل لزوم تشكيل حكومت
لزوم مؤسسات اجرايى ... 21
سنّت و رويّه رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم ... 22
ضرورت استمرار اجراى احكام ... 23
رويّۀ اميرالمؤمنين على بن ابىطالب علیه السلام ... 25
ماهيت و كيفيت قوانين اسلام ... 25
لزوم انقلاب سياسى ... 31
لزوم وحدت اسلامى ... 33
لزوم نجات مردم مظلوم و محروم ... 34
لزوم حكومت از نظر اخبار ... 35
طرز حكومت اسلامى
اختلاف آن با ساير طرز حكومتها ... 41
شرايط زمامدار ... 46
شرايط زمامدار در دورۀ غيبت ... 49
ولايت فقيه ... 50
ولايت اعتبارى ... 51
ولايت تكوينى ... 53
حكومت وسيلهاى است براى تحقق بخشيدن به هدفهاى عالى ... 54
هدفهاى عالى حكومت ... 56
خصال لازم براى تحقق اين هدفها ... 57
ولايت فقيه به استناد اخبار
مرسله شيخ صدوق ... 59
جانشينان رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم فقهاى عادلند ... 59
روايت على بن ابى حمزه ... 67
دربارۀ متن اين روايت ... 68
در مفهوم روايت ... 68
روايت سكونى ... 72
هدف بعثتها و وظايف انبيا ... 72
فقها در اجراى قوانين و فرماندهى سپاه و ادارۀ جامعه... ... 75
حكومت بر وفق قانون ... 76
روايت اسحاق بن عمار ... 78
منصب قضا متعلق به كيست ... 78
دادرسى با فقيه عادل است ... 79
روايت سليمان بن خالد ... 81
توقيع مبارك صاحب الامر ... 83
در رويدادهاى اجتماعى به كه رجوع كنيم ... 83
مقبوله عمر بن حنظله ... 88
تفسير آيه ذكر شده در مقبوله و آيات قبل از آن ... 89
بررسى مقبوله «عمر بن حنظله» ... 96
تحريم دادخواهى از قدرتهاى ناروا ... 97
حكم سياسى اسلام ... 98
مرجع امور علماى اسلامند ... 99
علما منصوب به فرمانروايىاند ... 99
روايت ابو خديجه ... 100
آيا علما از منصب حكومت معزولند؟ ... 102
منصبهاى علما هميشه محفوظ است ... 103
روايات مؤيّدۀ ولايت فقيه ... 104
صحيحۀ قَدّاح ... 105
روايت ابوالبخترى ... 106
بررسى «العلماءُ وَرَثَةُ الأنبياءِ» ... 107
مؤيّدى از فقه رضوى ... 115
روايت «جامع الاخبار» ... 116
روايت «مستدرك الوسائل» ... 117
روايت «تحف العقول» ... 118
برنامه مبارزه براى تشكيل حكومت اسلامى
اجتماعات در خدمت تبليغات و تعليمات ... 148
عاشورايى به وجود آوريد ... 150
مقاومت در مبارزهاى طولانى ... 152
اصلاح حوزههاى روحانيت ... 155
از بين بردن آثار فكرى و اخلاقى استعمار ... 156
اصلاح مقدسنماها ... 163
تصفيه حوزهها ... 166
آخوندهاى دربارى را طرد كنيد ... 169
حكومتهاى جائر را براندازيم ... 171
فهارس
1 - فهرست آيات كريمه ... 179
2 - فهرست احاديث شريفه ... 183
3 - فهرست اسماء معصومين علیهم السلام ... 187
4 - فهرست اعلام ... 189
5 - فهرست كتب ... 193
6 - فهرست اماكن ... 195
7 - فهرست منابع ... 197
8 - فهرست مطالب ... 209