ghaemiyeh.com
سرشناسه : سجادی، سیدمجتبی، 1357-
عنوان و نام پديدآور : الخدیجه علیهاالسلام امنا/ سیدمجتبی سجادی.
مشخصات نشر : اصفهان: آیینه هستی، 1400.
مشخصات ظاهری : [164] ص.؛ 14×5/20 سم.
شابک : 300000 ﷼: 978-622-7607-16-1
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : عنوان روی جلد: الخدیجة(علیهاالسلام)امنا: سیری در زندگی و فضایل حضرت خدیجه کبری(صلواتالله علیها).
یادداشت : کتابنامه: ص. [153] - 160؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : الخدیجة(علیهاالسلام)امنا: سیری در زندگی و فضایل حضرت خدیجه کبری(صلواتالله علیها).
موضوع : خدیجه (س) بنت خویلد، 68 - 3 قبل از هجرت.
موضوع : زنان مقدس مسلمان -- سرگذشتنامه
Muslim women saints -- Biography
رده بندی کنگره : BP26/2
رده بندی دیویی : 297/9722
شماره کتابشناسی ملی : 7644560
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
الخديجةُ عليهاالسلام أُمّنا
سيّد مجتبى سجّادى
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ»
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمد للّه ربّ العالمين و الصّلاة و السّلام على سيّدنا محمّد و آله الطّاهرين و لعنة اللّه على أعدائهم أجمعين .
وجود مبارك و مقدّس حضرت اُمّ المؤمنين خديجه كبرى عليهاالسلام در به وجود آمدن و گسترش شريعت ناب محمّديّه صلىاللهعليهوآلهوسلم نقش ارزنده و بىبديلى داشتهاند ، به گونهاى كه بزرگان فرمودهاند :
« به طور كلّى اگر اسلام به وجود آمده و ماندگار شده است ، سه عامل اساسى دارد : يكى اخلاق كريمانه حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم ، و يكى شمشير اميرالمؤمنين عليهالسلام ، و ديگر، فداكارىها و از خود گذشتگىهاى حضرت خديجه عليهاالسلام كه مشتاقانه جان و مال و اعتبار و ... خود را ، براى اعتلاى نام ذات ربوبى جلّ جلاله و معرّفى حضرت حقّ تبارك و تعالى به جهانيان ، در اختيار وجود اقدس و نازنين حضرت ختمى مآب صلىاللهعليهوآلهوسلم قرار دادند . »
از همين رو ، گذشته از انتساب نسبى كه خودْ حقّ ديگرى را براى انجام وظيفه ايجاد مىكند ، بر اين شدم كه به نداى قلبى هميشگى لبّيك
گفته و كتابى را هر چند مختصر درباره زندگانى آن بانوى بزرگوار - روحى لها الفداء - به رشته تحرير در آورم ؛ به اميد آنكه اين عرض ادب ناچيز ، مورد قبول آن بانوى بزرگوار قرار گيرد و جيره خوار خود را بيش از پيش مورد عنايت قرار دهند .
بىگمان اين نوشتار از خطا مصون نخواهد بود ؛ چرا كه آدمى هميشه در معرض نسيان است ؛ لذا خوانندگان بزرگوار اشتباهات سهوى اين نوشتار را بر اين برادر كوچكشان ببخشايند ، و با تذكّراتشان در جهت اصلاح در مراحل آتى ، يارى نمايند .
سيّد مجتبى سجّادى
شب پنجشنبه 30/ 7/ 99
مصادف با 4 ربيع الأوّل 1442
حضرت خديجه عليهاالسلام منسوب به يكى از قبائل بزرگ عرب در مكّه به نام قبيله بنى زهره مىباشند .(1)و پدر ايشان خويلد بن أسد بن عبد العزّى بن قصىّ بن كلاب است .(2)بنابر اين ، نسب حضرت خديجه عليهاالسلام با رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم در قصىّ بن كلاب به هم مىرسد ؛ چرا كه ايشان جدّ چهارم خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم و جدّ سوّم حضرت خديجه عليهاالسلام است كه نهايتا نسب ايشان به حضرت ابراهيم عليهالسلام مىرسد .(3)
از برخى روايات به خوبى مىتوان پى به شجاعت مثال زدنى و
1) امّ المؤمنين حضرت خديجه عليهاالسلام : 15 .
2) تاريخ يعقوبى : 2/ 84 ؛ السّيرة النّبويّة : 1/ 189 ؛ جمهرة أنساب العرب : 120 .
3) محمّد بن عبداللّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصىّ بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لؤىّ بن غالب بن فهر بن مالك بن النّضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معدّ بن عدنان بن ادّ بن اُدد بن هميسع بن يشجب بن أمين بن نبت بن قيذر بن إسماعيل بن إبراهيم عليهالسلام . تاريخ يعقوبى : 2/ 118 .
درايت كم نظير و زعامت جناب خويلد بن أسد ، برد . چنانچه ابن اسحاق در « سيره » نقل مىكند : زمانى كه عدّهاى از يمن - كه رياست آنها با تُبَّع بود - قصد داشتند حجر الأسود را همراه خود به يمن ببرند ، جمعى از قريش نزد خويلد آمدند و گفتند : تُبَّع اراده كرده حجر الأسود ما را بگيرد و با خود به سرزمينش ببرد . پس خويلد گفت :
الموت أحسن من ذلك ، ثمّ أخذ السّيف ، و خرج و خرجت معه قريش بسيوفهم حتّى أتوا تُبَّعا فقالوا : ماذا تريد يا تُبَّع إلى الرّكن ؟ فقال : أردت أن أخرج به إلى قومي .
فقالت قريش : الموت أقرب من ذاك ، ثمّ خرجوا حتّى أتوا الرّكن ، فقاموا عنده فحالوا بينه و بين ما أراد من ذلك ، فقال خويلد في ذلك شعرا :
دعيني أم عمرو و لا تلومي و مهلاً عاذلي لا تعذليني
دعيني لا أخذت الخسف منهم و بيت اللّه حتّى يقتلوني
فما عذرى و هذا لسيف عندي و عضب نال قائمه يميني
و لكن لم أج-د عنها محيدا و إنّي راهق ما أرهقوني(1).
1) السّير و المغازى (سيرة ابن اسحاق) : 54 .
« مرگ نيكوتر از اين است ؛ سپس شمشير برداشت و قريش نيز شمشير برداشتند و با او به نزد تُبَّع آمدند و گفتند : شما را با ركن حجر الأسود چه كار است ؟
تُبَّع گفت : مىخواهم آن را براى قومم ببرم .
پس قريش گفتند : مرگ نزديكتر از اين است ( مرگ از اين ننگ براى ما بهتر است) . سپس نزديك آمدند و ميان ركن و كسانى كه اراده بردن حجر الأسود را داشتند حائل شدند . پس خويلد در اين باره شعرى گفت :
رها كن اى ام عمرو مرا و كوتاه كن ، گفتار سرزنش آميز را و مرا سرزنش مكن .
رها كن مرا كه جنگ با آنها را ، قسم به خانه خدا كنار نگذارم تا مرا بكشند.
پس عذرم چيست در حالى كه اين شمشير نزد من است ، و شمشير برّان قبضهاش به دستم رسيده است .
ولى من چارهاى از جنگ ندارم ، و من خون مىريزم تا وقتى كه خونم را بريزند . »
مادر ايشان زنى فاضله به نام فاطمة بنت زائدة بن الاصم بن هرم(1)بن رواحة بن حجر بن عبد بن معيص بن عامر بن لؤىّ بن غالب بن فهر است . و مادر فاطمه بنت زائدة ، هالة بنت عبد مناف بن الحارث بن عمرو بن منفذ .
1) أنساب الأشراف : 1/ 396 .
بن عمرو ابن معيص بن عامر بن لؤىّ بن غالب بن فهر مىباشد ، و مادر هالة ، قلابة بنت سعيد ابن سعد بن سهم بن عمرو بن هصيص بن كعب بن لؤىّ بن غالب بن فهر بوده است .(1)
بنابر اين پدر و مادر امّ المؤمنين حضرت خديجه عليهاالسلام از خانوادههاى اصيل قريش هستند و در حسب و نسب ، كه در ميان اعراب خيلى ارزش دارد ، از برترين افراد آن زمان به حساب مى آيند .
حضرت خديجه عليهاالسلام سه برادر به نامهاى نوفل ، حزام و عوام دارند . كه « اسود » و « ورقه » فرزندان نوفل بن خويلد مىباشند ، و « حكيم » و « خالد » فرزندان حزام بن خويلد هستند ، و « عبد الرّحمان » و « زبير » فرزندان عوام بن خويلد مىباشند .(2)و چهار خواهر به نامهاى هاله ، رقيّه ، خالده و طاهره دارند .(3)
درباره تاريخ ولادت حضرت امّ المؤمنين خديجه كبرى عليهاالسلام گفتهاند : پانزده سال پيش از حادثه عام الفيل زاده شدهاند .(4)ولى محقّق توانا « باقر .
شريف قريشى » مىفرمايد :
« امّ المؤمنين خديجه عليهاالسلام در بهترين سرزمين از قطعات زمين كه مكّه مكرّمه است ، سه سال قبل از عام الفيل به دنيا آمدهاند . »(1)
برخى گمان كردهاند حضرت خديجه عليهاالسلام قبل از وجود نازنين حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم همسرى به نام ابو هاله ، نباش بن زراة بن وقدان داشتهاند . و از او داراى فرزندانى به نام هند و هاله(2)و حارث مىباشند .(3)و بعد از فوت شوهرش ابو هاله ، با عتيق بن عائذ بن عبداللّه بن عمر بن محزوم ازدواج كردهاند .(4)و حال آنكه اين قول از جعليات بنى اميّه و بنى عبّاس مىباشد ؛ زيرا :
اوّلاً : جمعى از علماء به باكره بودن حضرت خديجه عليهاالسلام تصريح كردهاند . چنانچه مرحوم ابن شهرآشوب - اعلى اللّه مقامه الشّريف - در كتاب قيّم و ارزشمند « مناقب آل ابىطالب » فرمودهاند :
« و روي أحمد البلاذري ، و أبوالقاسم الكوفي في كتابيهما ، .
و المرتضى في الشّافي ، و أبو جعفر في التّلخيص : إنّ النّبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم تزوّج بها و كانت عذراء . » (1)
« احمد بلاذرى و ابوالقاسم كوفى در كتابهايشان و سيّد مرتضى در كتاب "شافى" و ابو جعفر در كتاب "تلخيص" روايت كردهاند كه نبىّ اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم با حضرت خديجه عليهاالسلام ازدواج كردند در حالى كه ايشان باكره بودند . »
همان گونه كه در نقل قول ابن شهرآشوب - اعلى اللّه مقامه الشّريف - اشاره شد ، أبى القاسم كوفى در كتاب « الإستغاثة » نوشته است :
« أن خديجة عليهاالسلام لم تتزوّج بغير رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ... . » (2)
« حضرت خديجه عليهاالسلام به غير از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم با كسى ازدواج نكرده بودند ... . »
و اصفهانى در كتاب « دلائل النّبوّة » نگاشته است :
« كانت خديجة عليهاالسلام امرأة باكرة ذات شريف ... . » (3)
حضرت خديجه عليهاالسلام زنى باكره و صاحب شرف بودند ... . »1.
ثانيا : در اخبار وارد شده است كه بعد از آنكه حضرت امّ المؤمنين خديجه كبرى عليهاالسلام با وجود اقدس و نازنين حضرت ختمى مآب محمّد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ازدواج كرد ، مورد سرزنش بانوان قريش قرار گرفتند كه چرا با اينكه ايشان فقير هستند به اين امر راضى شدهايد ؛ حال اگر ايشان باكره نبود ، اين شماتت معنايى نداشت ؛ و چه بسا وجود نازنين رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم را به خاطر اين امر شماتت مىكردند و تهمت مىزدند كه به خاطر مال دنيا حاضر به ازدواج با زنى چهل ساله شده است ، آن هم در صورتى كه آن زن قبلاً دو بار ازدواج كرده و فرزندانى هم از آنها دارد .
و اين خود بزرگترين و روشنترين دليل بر باكره بودن حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام مىباشد . پس اگر حضرت باكره نبود ، مردم حتّى از ايشان تعريف هم مىكردند و مىگفتند زنى كه دو بار ازدواج كرده و فرزندانى هم دارد ، چه هوشيارانه جوانى را براى ازدواج با خودش راضى نموده است .
ثالثا : همان گونه كه در بسيارى از روايات وارد شده است ، بزرگان و ثروتمندان قريش براى خواستگارى از أمّ المؤمنين حضرت خديجه عليهاالسلام اقدام كرده بودند و اين اشتياق با رسومى كه در عرب و ممالك اسلامى بوده و هست ، كه ترجيح مىدهند همسرشان قبلاً ازدواج نكرده باشد ، سازگار نيست . علاوه بر اينكه همه آنها از متموّلين زمانه خود بودند و هيچ احتياج مالى نداشتهاند تا كسى اين شائبه را مطرح كند كه شايد به طمع اموال أمّ المؤمنين حضرت خديجه عليهاالسلام از ايشان خواستگارى كرده باشد .
رابعا : دو نفرى كه برخى به عنوان همسران حضرت خديجه عليهاالسلام معرّفى مىكنند ، ناشناس هستند و جايگاه اجتماعى و وضع اقتصادى آنها معلوم نيست . حال اگر حضرت خديجه عليهاالسلام قبلاً با افرادى كه شأن اجتماعى و اقتصادى مناسبى ندارند ازدواج كرده بودند ، ديگر مردم تعجّب نمىكردند و ازدواج با رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم براى آنها امرى عادى مىبود و شروع به سرزنش نمىكردند ، و اين در صورتى است كه جايگاه اجتماعى خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم در ميان مردم بسيار بالا و ارزنده بوده است و فقط از نظر اقتصادى در زمره متموّلان قريش نمىباشند .
به قدرى اين دو نفرى كه به عنوان همسر حضرت خديجه عليهاالسلام معرّفى شدهاند ، گمنام مىباشند ، كه تعابير مختلفى درباره آنها وجود دارد . مرحوم سيّد جعفر مرتضى عاملى - اعلى اللّه مقامه الشّريف - مىفرمايد :
« أمّا خديجة عليهاالسلام ، فيقولون : إنّها قد تزوّجت قبله صلىاللهعليهوآلهوسلم برجلين ، و لها منهما بعض الأولاد . و هما عتيق بن عائذ بن عبداللّه المخزومي و أبو هالة التّميمي .
أمّا نحن فنقول : إنّنا نشكّ في دعواهم تلك ، و نحتمل جدّا أن يكون كثير ممّا يقول في هذا الموضوع قد صنعته يد السّياسة ، و لا نريد أن نسهب في الكلام عن اختلافهم في اسم أبي هالة ، هل هو النّباش بن زرارة أو عكسه ، أو هند ، أو مالك ، و هل هو صحابي أو لا ، و هل تزوّجته قبل عتيق أو تزوّجت عتيقا قبله . و لا في كون هند الّذي ولدته خديجة هو ابن هذا الزّوج أو ذاك ، فإن كان ابن عتيق ، فهو أنثى و إلاّ فهو ذكر . و أنّه هل قتل مع عليّ في حرب الجمل أو مات بالطّاعون بالبصرة . » (1)
« امّا در مورد حضرت خديجه عليهاالسلام پس گفتهاند : ايشان قبل از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم با دو نفر ازدواج كرده بودند و از آن دو فرزندانى داشتند . و آنها عتيق بن عائذ بن عبداللّه مخزومى و أبو هالة تميمى مىباشند .
امّا ما درباره اين ادّعاى آنها شكّ داريم و جدّا احتمال مىدهيم .
1) الصّحيح من سيرة النّبي الأعظم : 2/ 122 .
كه بسيارى از حرفهايى كه آنها زدهاند ، ساخته شده دست اهل سياست باشد . و نمىخواهيم نسبت به اختلافاتى كه در كلام آنها درباره اسم ابى هاله [ كسى كه مىگويند همسر حضرت خديجه عليهاالسلام بوده است] وجود دارد سخت بگيريم ، كه آيا اسم او نباش بن زرارة بوده است يا به عكسش زرارة بن نباش مىباشد و يا اسمش هند يا مالك بوده است ؟ [ بنابر اختلافاتى كه در مآخذ اهل سنّت درباره اسم يكى از آنها وجود دارد] . و آيا او از اصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم بوده يا نه ؟ و آيا ازدواجش با حضرت خديجه عليهاالسلام قبل از عتيق بوده يا اينكه عتيق قبل او با ايشان ازدواج كرده بوده است ؟ و هند كه گفته مىشود فرزند حضرت خديجه عليهاالسلام مىباشد ، آيا فرزند اين همسر است يا فرزند ديگرى مىباشد ؟ پس اگر هند فرزند عتيق باشد آيا دختر بوده يا اينكه پسر مىباشد ؟ و آيا هند در جنگ جمل با علىّ كشته شد يا اينكه در اثر طاعون بصره از دنيا رفت ؟ »
به هر صورت آن دو نفر به قدرى گمنام هستند كه حتّى اسم آنها به خوبى مشخّص نيست و معلوم نيست كدام يك زودتر ازدواج كرده است ، و اين فرزندى كه از آنها به وجود آمده ، دختر است يا پسر ، و اساسا فرزند كدام يك مىباشد .
حال اگر حضرت خديجه عليهاالسلام قبلاً با افرادى كه شأن اجتماعى و اقتصادى مناسبى ندارند ازدواج كرده بودند ، ديگر مردم تعجّب نمىكردند و ازدواج با رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم براى آنها امرى عادى مىبود و شروع به سرزنش نمىكردند ، و اين در صورتى است كه جايگاه اجتماعى
خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم در ميان مردم بسيار بالا و ارزنده است و همان گونه كه قبلاً نيز گفتيم ، فقط از نظر اقتصادى در زمره متموّلان قريش نمىباشند .
با توجّه به دلائل فوق ، جمعى از علماء و بزرگان فرمودهاند : حضرت خديجه عليهاالسلام فقط با رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم ازدواج كردهاند و فرزندانى كه برخى از مورّخان براى حضرت خديجه عليهاالسلام نام بردهاند ، متعلّق به خواهر ايشان مىباشند ؛ چرا كه در صدر اسلام و قبل آن ، اين امر مرسوم بوده است و در بسيارى از موارد ، مردم فرزند خواندهها را چونان فرزندانشان حساب مىكردند . و در محاورت عرفيّه آنها را منسوب به كسى مىنمودند كه تربيت و بزرگ كردنشان را بر عهده داشتهاند . از همين رو صاحب كتاب « مناقب آل ابىطالب عليهمالسلام » نيز مىفرمايد :
« يؤكّد ذلك ( أنّ النّبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم تزوّج بها و كانت عذراء) ما ذكر في كتابي " الأنوار و البدع " : أنّ رقيّة و زينب كانتا ابنتي هالة أخت خديجة عليهاالسلام . »
« تأييد مىكند اين مطلب را كه گفتيم (نبىّ اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم ازدواج نمود با حضرت خديجه در حالى كه باكره بودند) ، آنچه ذكر شده در كتابم " الأنوار و البدع ": به درستى كه رقيّه و زينب فرزندان هالة ، خواهر حضرت خديجه عليهاالسلام بودند ، نه فرزندان حضرت خديجه عليهاالسلام . »
دليل بر آنچه نگاشته شد - فرزند خوانده ، فرزند محسوب مىشده -
روايتى است كه حتّى مورّخانى هم كه براى حضرت خديجه عليهاالسلام فرزندانى را ذكر كردهاند ، آن را نقل نمودهاند و نوشتهاند : هند فرزند خوانده رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم هميشه مىگفت :
« أنا أكرم النّاس أبا و أُمّا و أخا و أُختا ، أبي رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم و أُمّي خديجة عليهاالسلام و أُختي فاطمة عليهاالسلام و أخي قاسم عليهالسلام . » (1)
« من گرامىترين مردمان از حيث داشتن پدر و مادر و برادر و خواهر مىباشم ؛ پدرم رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم و مادرم خديجه عليهاالسلام و خواهرم فاطمه عليهاالسلام و برادرم قاسم عليهالسلام مىباشد . »
همان گونه كه در اين روايت ملاحظه مىفرمائيد ، با اينكه هند قطعا فرزند حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم نمىباشد ، امّا از آنجائى كه حضرت ، پدر خوانده او بودند ، نسب خود را به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم نسبت مىدهد .
مرحوم سيّد جعفر مرتضى عاملى - اعلى اللّه مقامه الشّريف - نيز بعد از بحث و تحقيق مفصّل درباره ازدواجهاى حضرت خديجه عليهاالسلام و ردّ ازدواج كردن ايشان قبل از حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم ، مىفرمايند :
« و كان العرب يزعمون : أنّ الرّبيبة بنت ، و لأجل ذلك نسبتا إليه صلىاللهعليهوآلهوسلم ، مع أنّهما ابنتا أبي هند زوج أختها و كذلك كان الحال بالنّسبة لهند نفسه . » (2)
« عرب گمان مىكند كه فرزند خوانده ، دختر و فرزند است و از اين رو آن دو - رقيّه و زينب - را به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم نسبت دادهاند ، .
با اينكه آنها دختران ابو هند همسر خواهر حضرت خديجه بودند ، و همين گونه است وضعيّت خود هند [ كه خود را فرزند رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم و حضرت خديجه عليهاالسلام مىداند] . »
حضرت خديجه عليهاالسلام بيشتر اوقات ، در بعضى از ساعات شب ، به همراه دوستانشان به طواف كعبه مىرفتند . در يكى از همين شبها پس از طواف ، مقابل در كعبه ايستادند و مشغول راز و نياز با خداوند متعال شدند و نيمههاى شب به خانه برگشتند . در آن شب ، حضرت خديجه عليهاالسلام در عالم رؤيا خورشيد را به شكل انسانى ديدند كه از آسمان مكّه طلوع كرد و آرام آرام به سمت خانهاش حركت نمود . وقتى خورشيد به خانهاش رسيد همان جا ماند و از آنجا به سراسر گيتى و عالم نور افشانى مىكرد و مردم گروه گروه براى ديدن خورشيد به خانهاش مىآمدند .
حضرت خديجه عليهاالسلام مىدانستند كه اين يك خواب عادى نيست ؛ پس ساعتها فكر كردند . ايشان منتظر بودند تا صبح شود و نزد پسر عموى خود ، ورقة بن نوفل ، كه در تعبير خواب و علوم غريبه سر آمد روزگار بود ، بروند و خوابشان را براى او تعريف كنند ؛ شايد تعبيرى داشته باشد .
صبح كه خورشيد طلوع كرد ، حضرت خديجه عليهاالسلام با عجله به خانه پسر عمويشان ، ورقة بن نوفل رفتند و آنچه را كه در خواب ديده بودند ، يك به يك براى او تعريف كردند . سخنان ايشان كه به پايان رسيد ، به حضرت خديجه عليهاالسلام عرض كرد : « بشارت باد تو را اى دختر عمو ! اگر
رؤيايت صادق باشد ، نور نبوّت به خانه تو خواهد آمد ! و از نور خانه تو ، تمام جهان روشن خواهد شد .»
حضرت خديجه عليهاالسلام به فكر عميقى فرو رفتند كه چگونه نور نبوّت به خانه ايشان مىآيد و چگونه خانه ايشان مركز نور براى جهانيان خواهد شد . مدّتهاى طولانى همچنان فكر و ذهن حضرت خديجه عليهاالسلام ، مشغول رؤيايى بود كه به انتظار تعبيرش نشسته بودند .
در طول اين مدّت ، هر خواستگارى كه به سراغ ايشان مىآمد ، آن خورشيد نورانى كه در خواب ديده بودند ، مقابل چشمانشان مجسّم مىشد ، امّا وقتى مىديدند اين فرد به آن شخصيّتى كه در رؤيا ديدهاند شباهتى ندارد ، محترمانه به او جواب رد مىدادند .(1)
زنان مكّه هر ساله طبق رسمى كه از زمان قديم داشتند ، در يكى از شبهاى ماه رجب در كعبه جمع مىشدند و مجلس جشنى برگزار مىكردند و يكى از دانشمندان اهل كتاب براى آنان سخنرانى مىكرد . حضرت خديجه عليهاالسلام ، هنگامى به مجلس جشن رسيد كه سخنرانى يكى از علماى يهود تازه شروع شده بود . هنگام سخنرانى ، ناگاه حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم از كنار كعبه عبور كرد . عالم اهل كتاب ، همين كه چشمش به آن حضرت افتاد ، سخنان خود را قطع كرد و خطاب به زنان گفت :
(1) خديجه عليهاالسلام برترين همسر پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم : 30 ، به نقل از نساء اهل بيت : 18 .
« لَيُوشِكُ أنْ يُبْعَثَ فِيكُنَّ نَبِيٌّ فَأَيُّكُنَّ اسْتَطاعَتْ أنْ تَكُونَ لَهُ أرْضا يَطَؤُهَا فَلْتَفْعَلْ . »
« [ اى زنان قريش ،] به زودى در ميان شما پيامبرى برانگيخته خواهد شد ؛ هر كدامتان كه توانستيد همسرش شويد ، درنگ نكنيد . »
با سخنان عالم اهل كتاب ، همهمهاى بين زنان افتاد . برخى به گفته آن عالم مىخنديدند ؛ بعضى تمسخر مىكردند و برخى هم به او ناسزا مىگفتند . با همهمه و سر و صداى زنان ، مجلس جشن به هم خورد و زنان متفرّق شدند .
حضرت خديجه عليهاالسلام به سرعت به خانه برگشت و در گوشه خلوتى آرام گرفت و به فكر فرو رفت . گاهى رؤياى چند وقت قبل به خاطرش مىآمد و گاهى سخنان عالم يهودى را مرور مىكرد . از اين رو به ذهنش رسيد كه بين گفته عالم يهودى و خورشيدى كه در رؤيا ديده بود ، ارتباط زيادى وجود دارد . روز بعد حضرت خديجه عليهاالسلام يكى از كنيزان خود را به دنبال عالم اهل كتاب فرستاد و او را به خانهاش دعوت كرد . عالم اهل كتاب كه به خانه خديجه عليهاالسلام آمد ، از او پرسيد : « اى عالم ! چگونه دانستى كه محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم پيغمبر خداست ؟ »
عالم يهودى گفت : « صفات او را در تورات خواندهام . در تورات آمده كه پدر و مادر پيغمبر آخر الزّمان ، در طفوليّت از دنيا خواهند رفت ؛ جدّ و عمّش او را كفالت و محافظت مىكنند و با زنى از قريش ازدواج مىكند كه بزرگ قوم خود است و در ميان عشيرهاش امير و صاحب تدبير است . »
آن عالم سپس خطاب به حضرت خديجه عليهاالسلام گفت : « اى خديجه ، اين سخن را از من نگاه دار و آن را فراموش نكن » . سپس چند شعر درباره جلال و عظمت آن حضرت خواند و هنگام رفتن خطاب به حضرت خديجه عليهاالسلام گفت : « سعى كن محمّد را از دست ندهى ، ازدواج با او سعادت در دنيا و آخرت را در پى دارد » .(1)
حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم بيست و پنج ساله بودند كه خشكسالى شديدى سراسر عربستان را فرا گرفت . مردم مكّه به خصوص خانوادههايى كه زندگى آنها از راه دامدارى و كشاورزى مىگذشت ، با مشكلات بيشترى مواجه شدند . به همين دليل حضرت ابوطالب عليهالسلام به حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم گفت مشغول كار تجارت گردد . و از آن جايى كه در آن روزها راستگويى ، صداقت و امانتدارى حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم بر سر زبانها افتاده بود ؛ حضرت خديجه عليهاالسلام كه به دنبال افراد امين بود ، همين كه از وضعيّت سخت زندگى حضرت ابوطالب عليهالسلام و گفت و گوهايش با حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم آگاه شد ، به حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم پيغام داد : « اگر شما آمادگى تجارت داشته باشيد ، من حاضرم دو برابر سرمايهاى كه به ديگران مىدهم را در اختيار شما قرار دهم تا در كاروان تجارى من شركت نماييد . »
آن حضرت پيغام حضرت خديجه عليهاالسلام را با عمويش حضرت ابوطالب عليهالسلام در ميان گذاشت . حضرت ابوطالب عليهالسلام گفت : « فرزند برادرم ! .
1) خديجه عليهاالسلام برترين همسر پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم : 31 ، به نقل از مناقب ابن شهرآشوب : 1/ 41 .
اين رزقى است كه خداوند متعال براى تو مقدّر كرده ، بهتر است برويم و با خديجه[ عليهاالسلام ] صحبت كنيم . »
حضرت ابوطالب عليهالسلام به همراه عبّاس و چند نفر ديگر از بنىهاشم به خانه حضرت خديجه عليهاالسلام آمدند . حضرت خديجه عليهاالسلام پس از پذيرايى ، به آنان گفت : « اى بزرگان مكّه و حرم ، به خانه من خوش آمديد ؛ هر حاجتى هست بفرماييد تا انجام دهم . »
حضرت ابوطالب عليهالسلام گفت : « براى حاجتى آمدهايم كه نفعش نصيب تو مىشود و بركتش بر مال تو مىافزايد . آمدهايم براى برادر زادهام محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم مالى را ضمانت كنيم تا با آن تجارت كند . »
حضرت خديجه عليهاالسلام كه از آمدن حضرت ابوطالب عليهالسلام و آمادگى حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم جهت تجارت بسيار خوشحال شده بود ، خطاب به آنان گفت : « محمّد ! خوب است بدانيد كه بيش از نصف سرمايه و كالاى كاروان تجارى قريش مال من است . براى اين سرمايه به فرد امين و درستكارى همانند شما نياز دارم كه او را امين و اختيار دار سرمايهام نمايم ، تا بتواند با تدبير خويش به هر نحو كه مىخواهد تجارت و داد و ستد نمايد . »
حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود : « من به سفر علاقه دارم و آمادهام تا براى تجارت همراه كاروان به شام بروم . » حضرت خديجه عليهاالسلام نيز غلامان خود ميسره و ناصح را خواند و فرمود : « محمّد [ صلىاللهعليهوآلهوسلم ] ، امين و صاحب اختيار من است و تمام امور به او واگذار شده است . » و به اين نحو همكارى حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم با حضرت خديجه عليهاالسلام آغاز شد .(1).
1) خديجه عليهاالسلام برترين همسر پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم : 32 ، به نقل از الوفاء بأحوال المصطفى : 1/ 143 .
پس از بازگشت حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم از سفر شام ، ميسره خدمت حضرت خديجه عليهاالسلام رسيد و گزارش مفصّلى از حركت ابر بالاى كاروان آنها به بركت حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم ، و نيز از پيش بينىهاى بعضى از افراد در مورد حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم ، و سبز شدن درخت خشكيده به اعجاز حضرت و آنچه را كه در طول سفر ديده بود ، يك به يك براى خديجه عليهاالسلام تعريف كرد .
گزارش ميسره ، حضرت خديجه عليهاالسلام را به شدّت متحوّل كرد و او را به خاطر گزارش اميد بخشش آزاد نمود . سپس حضرت خديجه عليهاالسلام آنچه را كه از ميسره شنيده بود با پسر عمويش ، ورقة بن نوفل در ميان گذاشت .
ورقة بن نوفل گفت : « اگر گزارش ميسره درست باشد ، حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم همان پيامبرى است كه بعثتش به اين امّت وعده داده شده است ، و من اوصاف وى را در كتابهاى آسمانى خواندهام . »
سپس حضرت خديجه عليهاالسلام به يقين رسيد كه حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم انسانى عادى ، همانند ساير انسان ها نيست .(1)
به هر صورت بسيارى از بزرگان قريش خواستار ازدواج با .
1) خديجه عليهالسلام برترين همسر پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم : 38 ، به نقل از حياة القلوب : 1/ 203 .
حضرت خديجه عليهاالسلام بودند ، امّا ايشان خواستگاران خود را نپذيرفت و خود پيشنهاد ازدواج با رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم را مطرح نمودند ؛ چرا كه قدر زر ، زرگر شناسد ، قدر گوهر گوهرى ؛ و در آن دوران كه همه ، ايشان را شماتت مىكردند ، حتّى آنهائى كه بعدها به لطايف الحيلى طرح خويشاوندى با رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم را انداختند .
حضرت خديجه عليهاالسلام به تمام مظاهر ظاهرى دنيوى پشت نمود ، و دل در آستانه يگانه دُر عالم وجود سپرد . از همين رو سرانجام نفيسه بنت منيه را به خانهاش دعوت كرد و از او خواست تا نزد حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم برود و اظهار تمايلش به ازدواج با ايشان را بيان كند .
نفيسه حضرت را در حالى كه از طواف كعبه بر مىگشت ، ملاقات نمود و عرضه داشت : اى محمّد ! چرا ازدواج نمىكنى ؟
آن حضرت فرمود : « در دستم مالى براى ازدواج نيست . »
نفيسه عرض كرد : « اگر شما را به سوى برترين كسى در جمال ، مال ، شرف و كفويّت راهنمايى كنم ، دعوتم را قبول مىكنيد ؟ »
حضرت فرمود : « او چه كسى است ؟ » نفيسه عرضه داشت : « خديجه ؛ و اين كار را براى شما به سرانجام مىرسانم . »
وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم اين پيشنهاد را پذيرفت ، نفيسه نزد حضرت خديجه عليهاالسلام رفت و خبر موافقت ايشان را عرض نمود .
سپس فردى را به سوى ايشان فرستاد و زمانى را براى خواستگارى رسمى تعيين نمودند .(1)و پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم نيز فورا خديجه عليهاالسلام را خواستگارى كردند . .
1) الطبقات الكبرى : 8/ 13 .
در برخى روايات آمده حضرت خديجه عليهاالسلام مهريّه را از اموال خودشان فرستادند و بعضى قريشيان تعجّب كردند و گفتند : « مهر زنان بر مردان است » . حضرت ابوطالب عليهالسلام از گفته آنها در غضب شدند و در جواب آنها فرمودند :
« اگر مانند پسر برادر من باشد ، مردان را به بالاترين قيمت طلب مىكنند ، و اگر مانند شما باشند با شما فقط با مهر زياد ازدواج مىكنند . »(1)
ولى از بعضى از عبارات استفاده مىشود كه حضرت ابوطالب عليهالسلام مهريّه را ضامن شدهاند چنانچه در خطبه ايشان خواهد آمد ، كه ايشان تصريح كردهاند :
« المهر عليّ في مالي الّذي سألتموه عاجله و آجله. » (2)
« مهر ايشان هر چه درخواست كنيد ، نقد و مدّت دار ، بر عهده من است كه از مال خود پرداخت كنم . »
البتّه در برخى از روايات آمده است :
« أصدقها رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم عشرين بكرة . » (3)
« رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مهريّه حضرت خديجه عليهاالسلام را بيست مادّه شتر جوان قرار دادند . » .
از همين رو بعضى براى جمع روايات فرمودهاند :
« حضرت ابوطالب عليهالسلام آنچه ذكر شده را از طرف خودشان مهريّه حضرت خديجه عليهاالسلام قرار دادند ، و رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم بيست بكرة ديگر از اموال خودشان به آن افزودند . » (1)
مخفى نماند كه عدّهاى گفتهاند حضرت علىّ عليهالسلام ضامن مهريّه شدهاند، و برخى اين قول را صحيح ندانستهاند و گفتهاند در آن هنگام سنّ شريفشان به هفت سال نرسيده بود ،(2)و در آن هنگام حسب ظاهر مالى نداشتهاند تا آن را مهريّه حضرت خديجه عليهاالسلام قرار دهند . البتّه مىتوان اين قول را با اقوال قبلى جمع نمود به اينكه در روايتى مىفرمايد :
« لمّا قيل : من يضمن المهر ؟ قال عليّ عليهالسلام و هو صغير : أبي ؛ فلمّا بلغ الخبر أباطالب جعل يقول : بأبي أنت و أُمّي . » (3)
« زمانى كه گفته شد : چه كسى ضامن پرداخت مهريّه مىشود ؟ علىّ عليهالسلام فرمودند : پدرم ؛ پس همين كه اين خبر به ابوطالب رسيد ، قبول كردند و گفتند : پدر و مادرم به فداى تو . »
پس همان گونه كه قبلاً نيز گفته شد ، استبعادى ندارد كه بگوييم به خاطر فرمايش مولا اميرالمؤمنين عليهالسلام ، حضرت ابوطالب عليهالسلام مقدارى از مهر حضرت خديجه عليهاالسلام را از طرف وجود نازنين رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ضامن شدند .
و بعد از آن خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم از اموال خودشان نيز بيست بكرة به آن افزودند ، به اضافه آنچه خود حضرت خديجه عليهاالسلام به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم هديه كرده بودند . .
وجود نازنين خاتم الأنبياء حضرت محمّد مصطفى صلىاللهعليهوآلهوسلم همراه حضرت ابوطالب عليهالسلام با گروهى از بنىهاشم و تعدادى از قريش ، نزد عموى حضرت خديجه عليهاالسلام عمرو بن أسد رفتند . او با احترام كامل از آنان استقبال و پذيرايى كرد ، و حضرت ابوطالب عليهالسلام خطبه رسايى قرائت نمود و فرمود :
« الحمد لربّ هذا البيت ، الّذي جعلنا من زرع إبراهيم، و ذرّيّة إسماعيل ، و أنزلنا حرما آمنا ، و جعلنا الحكّام على النّاس ، و بارك لنا في بلدنا الّذي نحن فيه . ثمّ إنّ ابن أخي هذا - يعني رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم - ممّن لا يوزن برجل من قريش إلاّ رجح به ، و لا يقاس به رجل الأعظم عنه ، و لا عدل له في الخلق ، و إن كان مقلا في المال ؛ فإنّ المال رفد جار ، و ظلّ زائل ، و له في خديجة رغبة ، و قد جئناك لنخطبها إليك ، برضاها و أمرها ، و المهر علي في مالي الّذي سألتموه عاجله و آجله . » (1)
و برخى متن خطبه را چنين نقل كردهاند :
« الحمد للّه الّذي جعلنا من ذرّيّة إبراهيم ، و زرع إسماعيل ، و ضئضىء معدّ ، و عنصر مضرّ ، و جعلنا حضنة بيته و سوّاس حرمه و جعله لنا بيتا محجوبا ، و حرما آمنا ، و جعلنا حكّام النّاس . ثمّ إن ابن أخي هذا محمّد بن عبداللّه لا يوزن به رجل إلاّ رجع به شرفا و نبلاً و فضلاً و عقلاً ، و إن كان في المال .
1) الصّحيح من سيرة النّبيّ الأعظم : 2/ 110 .
قلّ ، فإنّ المال ظل زائل ، و أمر حائل ، و عارية مسترجعة ، و هو و اللّه بعد هذا له نبأ عظيم ، و خطر جليل ، و قد خطب إليكم رغبة في كريمتكم خديجة ، و قد بذل لها من الصّداق ما عاجله و آجله اثنتي عشرة اُوقية و نشا . » (1)
درباره اينكه در چه سالى حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم با حضرت خديجه عليهاالسلام ازدواج كردهاند ، اقوال متفاوتى وجود دارد :
1 - ايشان ده سال قبل از بعثت با حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ازدواج كرد .
2 - ازدواج ايشان پنج سال قبل از هجرت بوده است .
3 - قول ديگر اين است كه سه سال قبل از بعثت ازدواج كردهاند .(2)
به هر تقدير بيهقى گفته است : حضرت خديجه عليهاالسلام وقتى از دنيا رفتند، پنجاه ساله بودند.(3)و در اين صورت حضرت خديجه عليهاالسلام در هنگام ازدواج، چونان حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم بيست و پنج ساله بودهاند ؛ چرا كه حضرت خديجه عليهاالسلام سه سال قبل از هجرت(4)و در سال دهم بعثت از دنيا رفتهاند.(5)
چنانچه صاحب كتاب « السّيرة الحلبيّة » هم مىنويسد : .
« ذلك [ وفاة خديجة] قبل الهجرة إلى المدينة بثلاث سنين ، و بعد مضي عشر سنين من بعثته صلىاللهعليهوآلهوسلم . » (1)
« وفات حضرت خديجه عليهاالسلام سه سال قبل از هجرت نبوى به مدينه و بعد از گذشت ده سال از بعثت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم بوده است . »
پس با توجّه به اينكه حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم در زمان مبعوث شدن به رسالت ، چهل سال داشتهاند و در سال دهم هجرت پنجاه سال از عمر شريف حضرت گذشته بوده است ، معلوم مىگردد كه حضرت خديجه عليهاالسلام با حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم هم سنّ و سال بودهاند؛ و اقوالى كه درباره اختلاف سنّ اين دو بزرگوار وجود دارد ، اساسى ندارد.
محقّق بزرگوار باقر شريف قرشى مىفرمايد : « سنّ پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم در هنگام ازدواج با حضرت خديجه عليهاالسلام ، 25 سال بود ،(2)ولى راويان در سنّ امّ المؤمنين حضرت خديجه عليهاالسلام اختلاف نظر دارند ؛ برخى تاريخ نگاران سنّ ايشان را در هنگام ازدواج 25 سال ، عدّهاى 28 سال ، بعضى 30 سال و عدّهاى ديگر سن ايشان را 35 سال مىدانند . بعضى ديگر از تاريخ نگاران سنّ حضرت را 40 ، 44 ، 45 و 46 سال بيان كردهاند . »(3).
سيّد المحقّقين مرحوم سيّد جعفر مرتضى عاملى - اعلى اللّه مقامه الشّريف - نيز مىفرمايند : سنّ حضرت خديجه عليهاالسلام هنگام ازدواج آن گونه كه بيهقى و غير او(1)بيان كردهاند 25 سال بوده است .(2)چنانچه ابن اثير نيز در كتاب « البداية و النّهاية » كلام بيهقى از حاكم را نقل كرده ، و نگاشته است :
« كان عمرها إذ ذاك خمسا و ثلاثين ، و قيل خمسا و عشرين سنة . »(3)
« عمر ايشان در آن هنگام سى و پنج سال بود و گفته شده سنّ ايشان ، بيست و پنج سال بوده است . »
البتّه اگر ولادت حضرت خديجه عليهاالسلام را سه سال قبل از عام الفيل بدانيم - چنانچه قبلاً گذشت - بايد بگوئيم كه سنّ ايشان در وقت ازدواج 28 سال بوده است .
از همين رو نويسنده « شذورات الذّهب » مىنويسد :
« رجح كثيرون أنّها ابنة ثمان و عشرون . » (4).
1) جلال مظهر بعد از نقل برخى از اقوال در اين باره نگاشته : « و أغلب الظّنّ أنّها كانت فى الخامسة و العشرين فى مثل سنّه . » محمّد رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم : 45 .
2) الصّحيح من سيرة النّبيّ الأعظم : 2/ 116 ؛ امّ المؤمنين حضرت خديجه عليهاالسلام : 45 .
3) البداية و النّهاية : 2/ 294 .
4) شذورات الذّهب : 1/ 13 .
« بسيارى ترجيح دادهاند كه ايشان [ خديجه] در هنگام ازدواج، دخترى 28 ساله بود . »
و ابن عساكر از ابن عبّاس نقل كرده :
« كانت خديجة عليهاالسلام يوم تزوّجها رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ابنة ثمان و عشرون سنة . » (1)« روزى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم با خديجه عليهاالسلام ازدواج كرد ، او دخترى 28 ساله بود . »
و همچنين ذهبى از ابن عبّاس نقل كرده است :
« أنّ النّبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم تزوّجها بنت ثمان و عشرين سنة . » (2)
و اربلى نيز نقل كرده است :
« ... هي يومئذ ابنة ثماني و عشرين سنة . » (3)
نكته : واژه « بنت » و « ابنة » در روايات بالا دلالت بر باكره بودن حضرت خديجه عليهاالسلام دارد ؛ زيرا اگر ثيبه - غير باكره - بودند ، از واژه « امرأة » استفاده مىشد ، چرا كه از استعمال « بنت » و « ابنة » به نحو مطلق ، باكره بودن به ذهن متبادر مىشود كه در فارسى آن را « دوشيزه » مىگويند .(4)
مورّخين در تعداد فرزندان حضرت خديجه عليهاالسلام از صلب وجود اقدس و نازنين خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم اختلاف دارند ؛ ابن هشام مىگويد :
« أكبر بنيه القاسم ، ثمّ الطّيّب ، ثمّ الطّاهر ، و أكبر بناته رقيّة ، ثمّ زينب ، ثمّ امّ كلثوم ، ثمّ فاطمة [ عليهاالسلام ] . » (5)
« بزرگترين پسر رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم قاسم ، و سپس طيّب ، و سپس طاهر است ؛ و بزرگترين دختر ، حضرت رقيّه ، سپس زينب ، .
سپس امّ كلثوم و سپس فاطمه عليهاالسلام است . »
برخى منابع گفتهاند حضرت خديجه عليهاالسلام پسر ديگرى به نام عبداللّه داشتهاند كه پس از بعثت متولّد شد .(1)البتّه گفته شده عبداللّه همان طيّب و طاهر است چنانچه ابن كثير هم نقل كرده و مىگويد :
« ولدت خديجة القاسم و الطّاهر و كان يقال له الطيّب ، و ولد الطّاهر بعد النّبوّة ، و مات صغيرا و اسمه عبداللّه ، و فاطمة و زينب و رقيّة و أمّ كلثوم . » (2)
و در روايت ديگرى آمده است :
« كان أكبر ولد رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم القاسم ، ثمّ زينب ، ثمّ عبداللّه ، ثمّ أمّ كلثوم ، ثمّ فاطمة [ عليهاالسلام ] ، ثمّ رقيّة ، فمات القاسم - و هو أوّل ميّت من ولده بمكّة - ثمّ مات عبداللّه ، فقال العاص بن وائل السّهمي : قد انقطع نسله فهو أبتر .
فأنزل اللّه عزّ وجلّ : « إنّا أعطيناك الكوثر * فصلّ لربّك و انحر * إنّ شانئك هو الأبتر » .
قال : ثمّ ولدت له مارية بالمدينة إبراهيم في ذي الحجّة سنة ثمان من الهجرة ، فمات ابن ثمانية عشر شهرا . » (3)
« بزرگترين فرزند رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم قاسم بود ، بعد زينب ، سپس عبداللّه ، سپس اُمّ كلثوم و بعد از او فاطمه عليهاالسلام ، و در آخر رقيّه . پس قاسم از دنيا رفت و او اوّلين فرزند حضرت بود كه در مكّه از دنيا .
رفت ، سپس عبداللّه درگذشت . پس عاص بن وائل سهمى گفت : نسل رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم قطع شد ، پس او ابتر است .
پس خداوند تبارك و تعالى سوره كوثر را نازل نمود : « إنّا أعطيناك الكوثر * فصلّ لربّك و انحر * إنّ شانئك هو الأبتر » .
گفت : سپس به دنيا آورد براى حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ماريه ، ابراهيم را در شهر مدينه در ذى الحجّه سال هشتم هجرت ، پس ابراهيم از دنيا رفت در حالى كه هجده ماه داشت . »
برخى مىگويند رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم يك فرزند ديگر به نام عبد مناف داشتهاند ، چنانچه مقدسى نقل كرده :
« ولدت خديجة [ عليهاالسلام ] لرسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ، عبد مناف في الجاهليّة . » (1)
به هر تقدير در « البداية و النّهاية » مىگويد : اجماع است كه همه فرزندان رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم از حضرت خديجه عليهاالسلام مىباشند غير از ابراهيم كه از ماريه بنت شمون القبطيّه متولّد شد .(2)
ايشان اوّلين پسر پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم و حضرت خديجه عليهاالسلام است كه پيش از بعثت در مكّه به دنيا آمد و در همان كودكى از دنيا رفته است .(3)در برخى از روايات سنّ او هنگام وفات ، دو سال گفته شده است .(4)كنيه ابوالقاسم در .
پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم بر گرفته از نام او بوده است .(1)
به گفته بيشتر مورّخان اهل سنّت ،بزرگترين دختر حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم و حضرت خديجه عليهاالسلام ، زينب بوده است . او ده سال قبل از بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم در حالى كه خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم سى ساله بودهاند ، به دنيا آمد .(2)و با ابوالعاص بن ربيع ازدواج كرد .
بعد از بعثت كه زينب مسلمان گشت ، و ابوالعاص ايمان نياورد ، روابطشان به هم خورد . ولى ابوالعاص به هيچ وجه حاضر نشد او را طلاق بدهد و از آنجا كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم قدرتى در مقابل كفّار قريش نداشت ، نتوانست او را مجبور به باز گرداندن دختر خود نمايد .(3)
در جنگ بدر ، ابوالعاص به جنگ مسلمانان آمد و اسير گرديد . پس از اتمام جنگ ، رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم براى آزادى اسيران ، فديه تعيين نمودند . زينب دختر پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم كه آن موقع در مكّه بود ، گردنبندى كه يادگار مادرش خديجه عليهاالسلام بود را به عنوان فديه جهت آزادى ابوالعاص فرستاد . همين كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم آن گردنبند را ديدند شناختند و به مسلمانان فرمودند : « اگر صلاح مىدانيد اسيرها را آزاد كنيد و كالاهاى آنها را هم برگردانيد » .
مسلمانان نيز آنها را آزاد كرده و گردنبند را هم به زينب باز گرداندند . .
و پيامبر از ابوالعاص تعهّد گرفت كه زينب را براى آمدن نزد پيغمبر خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم آزاد بگذارد . ابوالعاص نيز قبول كرد ، و پس از بازگشت به مكّه زينب را به مدينه فرستاد .(1)
پس از آنكه ابوالعاص زينب را از مكّه به مدينه ، نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم روانه كرد ، خودش با كاروانى تجارى به شام رفت و به سبب امانتدارى ابوالعاص ، مردم مكّه اموال زيادى را به او سپردند تا برايشان تجارت كند . ولى هنگامى كه از شام به سوى مكّه باز مىگشت ، عدّهاى از مسلمانان او را دستگير كرده و اموال كاروان را تصرّف نمودند ، ولى ابوالعاص به مكّه گريخت و پس از چندى به مدينه سفر كرد .(2)و در سحرگاهى به خانه زينب دختر رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم رفته و از او پناه خواست . زينب نيز او را پناه داده و سپس بر در خانه خود ايستاد و با صداى بلند گفت : « من ابوالعاص را پناه دادم . »
رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم چون اين را شنيدند ، فرمودند : « من هم هر كه را زينب پناه بداده ، پناه مىدهم . »(3)
آن گاه برخاستند و به خانه زينب رفتند و به او فرمودند : « به خوبى از ابوالعاص پذيرايى كن ؛ ولى مراقب باش بر تو دسترسى پيدا نكند ؛ زيرا تو بر او حلال نيستى (و به سبب اينكه تو مسلمانى ، ميان شما جدايى افتاده) . پس رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم شخصى را به نزد كسانى كه اموال او را ضبط كرده بودند. .
فرستاد و به آنان فرمودند :
« شما از خويشاوندى و ارتباط من با ابوالعاص با خبر هستيد ، و اگر احسان كنيد و مالش را به او برگردانيد ، من دوست خواهم داشت . البتّه آن اموال متعلّق به شماست و كسى نمىتواند شما را به باز گرداندن آن مجبور نمايد . و شما از هر كس ديگرى مستحقّتر به آن اموال هستيد . »
پس مسلمانان گفتند : يا رسول اللّه ! ما آن اموال را به او بر مىگردانيم . از همين رو همه اموالى كه گرفته بودند را پس دادند . ابوالعاص نيز اموال را به مكّه برد و به صاحبانشان تحويل داد . ابوالعاص پس از آنكه اموال را برگرداند به مردم گفت : « اكنون گواهى مىدهم كه معبودى جز خداى يگانه نيست و محمّد[ صلىاللهعليهوآلهوسلم ] بنده و فرستاده او است . »(1)
سپس در هفتم ماه محرم در حالى كه مسلمان شده بود به مدينه رفت و خدمت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم رسيد و حضرت ، دومرتبه زينب را به منزل او برگرداند .(2)
هنگامى كه زينب از مكّه به مدينه مىآمد ، مردانى از قريش او را تعقيب كردند و هودج او را آماج تير نمودند ، كه در اثر آن ترسيد و سقط جنين كرد و بيمار گشت و ديگر از آن بيمارى خوب نگشت و در سال هشتم هجرى در زمان حيات رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم درگذشت .(3)
البتّه به زودى خواهيم نوشت كه ايشان فرزند خوانده رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مىباشند و مورّخان اهل سنّت گمان كردهاند فرزند خود ايشان مىباشد . .
چرا كه هيچ يك از دختران رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم قبل از بعثت به دنيا نيامده بودند و در اين زمينه اشتباهى رخ داده است .
عبداللّه يكى ديگر از فرزندان حضرت خديجه عليهاالسلام از حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مىباشد ، كه يك سال پس از بعثت به دنيا آمد و در همان كودكى از دنيا رفت .(1)
2 و3 . همان : 22/ 201 .
برخى گفتهاند عبداللّه چون بعد از بعثت به دنيا آمده ، همان طيب و طاهر است .(2) به خلاف عدّهاى كه مىگويند طيّب و طاهر دو فرزند ديگر خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم مىباشند . چنانچه مرحوم علاّمه مجلسى - اعلى اللّه مقامه الشّريف - نيز نقل نموده :« ولد له منها أربع بنين : القاسم و عبد اللّه و الطيّب و الطّاهر . » (2)
« به دنيا آمد از حضرت خديجه عليهاالسلام براى حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم چهار پسر : قاسم و عبداللّه و طيّب و طاهر . »
وقتى عبداللّه از دنيا رفت ، حضرت خديجه عليهاالسلام فرمود : « اى كاش زنده مىماند تا او را از شير مىگرفتم » .
پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم به ايشان فرمود: « در بهشت براى او شير دهندهاى است كه دوران شير خوارگيش را كامل مىكند . »(4) .
بنابر نقل علماء عامّه ، امّ كلثوم يكى از دختران حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم است كه با عتبة بن ابىلهب در زمان جاهليّت ازدواج كرد ، امّا بعد از نزول سوره مسد ، ابولهب و همسرش از عتبه خواستند كه ايشان را طلاق بدهد و او نيز همين كار را كرد .
اُمّ كلثوم همراه پدرش حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم به مدينه هجرت كرد و زمانى كه خواهرش رقيّه كه همسر عثمان بود از دنيا رفت ، او با عثمان در ربيع الأوّل سال سوّم هجرت ازدواج كرد . و در ماه شعبان سال 9 هجرى از دنيا رفت و رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم بر جنازه او نماز خواند .(1)
البتّه همان گونه كه درباره زينب گفته شد ، امّ كلثوم و رقيّه هم فرزندان رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم نمىباشند و ربيبههاى ايشان هستند ؛ چرا كه هيچ كدام از دختران حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم در زمان جاهليّت به دنيا نيامده بودند .
بنابر نقل علماء عامّه ، رقيّه يكى ديگر از دختران رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم از حضرت خديجه عليهاالسلام مىباشد ، كه در زمان جاهليّت با عثمان ازدواج نمود .(2)و براى عثمان فرزندى به نام عبداللّه به دنيا آورد ، كه در كودكى از .
دنيا رفت ؛ بعد از آنكه فرزند ديگرى از عثمان از او سقط شد .(1)
رفتار عثمان با رقيّه خوب نبود و مكرّر او را آزار مىداد . يك بار او را آنچنان كتك زد كه بيمار شد و در اثر آن بيمارى از دنيا رفت .(2)وفات او در ماه رمضان سال دوّم هجرى در روز جنگ بدر واقع شد .(3)
البتّه برخى گفتهاند ايشان هم مثل خواهرش ، اوّل با يكى از فرزندان ابولهب ازدواج كرده بود و بعد از اينكه آيه « تبّت يدا أبيلهب » نازل شد ، او را مثل خواهرش طلاق دادند و سپس به ازدواج عثمان در آمد .(4)
همان گونه كه گفته شد ، برخى از علماء اهل سنّت بر اين عقيده هستند كه در بين دختران حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم ، دو دختر حضرت با عثمان ازدواج كردهاند ؛ كه برخى از منابع شيعى نيز نظر آنها را نقل كردهاند . البتّه همان طور كه قبلاً نيز گفته شده ، اين قول كذب محض بوده و اگر كسى در اين زمينه تحقيق كند ، به خوبى متوجّه مىشود كه اين قول حتّى در مآخذ اهل سنّت نيز دور از واقعيّت است .
علاّمه فقيد و محقّق توانا سيّد جعفر مرتضى عاملى - اعلى اللّه مقامه .
الشريف - در طى تحقيقات مفصّل فرمودهاند : زينب ، رقيّه و امّ كلثوم در واقع و حقيقت فرزندان حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم نيستند ، و دخترهاى هاله ، خواهر حضرت خديجه عليهاالسلام مىباشند كه پيغمبر خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم آنها را به فرزندى قبول كرده بود .(1)
در برخى از كتب اهل سنّت آمده رقيّه و امّ كلثوم در زمان جاهليّت با دو فرزند ابولهب ازدواج كرده بودند و زمانى كه آيه « تبت يدا أبىلهب » نازل شد ، ابولهب و همسرش فرزندانشان را امر كردند كه آنها را طلاق بدهند . حال مىگوئيم :
اوّلاً : در مآخذ اهل سنّت رواياتى وجود دارد كه تصريح مىكنند هيچ يك از فرزندان رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم در زمان جاهليّت به دنيا نيامده بودند مگر پسرى به نام عبد مناف ؛ و غير از ايشان تمام فرزندان حضرت بعد از مبعث به دنيا آمدهاند . مقدسى ، قسطانى ، ديار بكرى ، زبير بن بكار و سهيلى تصريح مىكنند كه به جز عبد مناف ، بقيّه فرزندان رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم و حضرت خديجه عليهاالسلام بعد از بعثت به دنيا آمدهاند .
مقدسى مىگويد :
« ولدت خديجة [ عليهاالسلام ] لرسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم عبد مناف في الجاهليّة ، و ولدت له في الإسلام غلامين ، و أربع بنات : القاسم ، و به كان يكنّى : أبا القاسم ، فعاش حتّى مشى ، ثمّ مات . و عبداللّه مات
1) الصّحيح من سيرة النّبيّ الأعظم : 5/ 274 .
صغيرا و اُمّ كلثوم و زينب و رقيّة و فاطمة [ عليهاالسلام ] . » (1)
« حضرت خديجه [ عليهاالسلام ] براى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم در زمان جاهليّت ، عبد مناف را به دنيا آورد ، و بعد از اسلام ، دو پسر و چهار دختر به نامهاى : قاسم كه به خاطر او كنيه پيامبر را "ابوالقاسم" گذاشتند ، و او آن قدر زنده ماند كه مىتوانست راه برود و سپس بعد از آن فوت كرد . و عبداللّه ، خردسال كه بود فوت نمود ، و امّ كلثوم ، و زينب ، و رقيّه و فاطمه [ عليهاالسلام ] را به دنيا آورد . »
و قسطانى و الدّيار البكرى نوشتهاند :
« ولد له ولد قبل المبعث يقال له عبد مناف ، ... و كلّهم سوى هذا ولد في الإسلام بعد المبعث . » (2)
« براى رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم قبل از مبعث فرزندى به نام عبد مناف متولّد شد ، ... و همه فرزندان ايشان به غير از اين پسر ، در اسلام و بعد از مبعث متولّد شدند . »
و الزّبير بن بكار و غير او تصريح كردهاند :
« عبداللّه ، ثمّ أمّ كلثوم ، ثمّ فاطمة ، ثمّ رقيّة ولدوا كلّهم بعد الإسلام . » (3)
« عبداللّه ، و سپس امّ كلثوم ، و بعد فاطمه[ عليهاالسلام ] و سپس رقيّه همگى بعد از اسلام متولّد شدند . » .
و همچنين السّهيلى مىگويد :
« كلّهم ولدوا بعد النّبوّة . » (1)
« همه فرزندان رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم بعد از نبوّت متولّد شدند . »
حال چگونه مىشود كسى كه هنوز به دنيا نيامده ازدواج نمايد . علاوه بر آن در برخى از مصادر آمده است كوچكترين دختر رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ، رقيّه است و حتّى از حضرت فاطمه عليهاالسلام كوچكتر مىباشد . و بعضى از مصادر نوشتهاند اُمّ كلثوم كوچكترين فرزند رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم است ، حال چگونه علماء اهل سنّت مىگويند رقيّه و اُمّ كلثوم در جاهليّت با عثمان ازدواج كردهاند ، و حال آنكه قبل از اسلام و در جاهليّت هنوز آن دو به دنيا نيامده بودند ، به ويژه زمانى كه مشهور ولادت صدّيقه طاهره حضرت فاطمه عليهاالسلام را سال پنجم بعثت ذكر كردهاند .(2)
ثانيا : اينكه مىگويند وقتى آيه « تبت يدا أبيلهب » نازل شد پسران ابولهب همسرانشان را طلاق دادند و رقيّه با عثمان ازدواج كرد و به حبشه رفت، در تناقض مىباشد؛ چرا كه سوره مسد ، وقتى نازل شد كه مسلمانها در شعب ابيطالب محصور بودند ، و حصر در شعب از سال ششم بعثت شروع گرديد ، يعنى يك سال بعد از هجرت جمعى از مسلمانها به حبشه .
و همان گونه كه علماء فرمودهاند ، اين روايت ترجيح دارد به روايتى كه مىگويد :
« وقتى كه آيه « و أنذر عشيرتك الأقربين » ، بر پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم نازل شد ، .
براى اقوامش طعامى مهيّا نمود و آنها را دعوت به اسلام كرد . پس ابولهب به حضرت گفت : دستت زيان كار باد ، ما را به اين خاطر دعوت كردهاى ؟ پس آيه « تبّت يدا أبيلهب » نازل شد » .(1)
چرا كه همان گونه كه از سياق اين سوره معلوم است ، همه آن با هم نازل شده و معنا هم ندارد بگوئيم قسمتى از آن در اين مجلس و بقيّه آيات در زمان ديگرى نازل گرديده ، كما اينكه عدّهاى از علماء به اين مطلب تصريح كردهاند .
و آنچه واضح است ، اين مىباشد كه آزار رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم از مجلس انذار اقربين شروع شد ؛ لذا در شأن نزول اين آيه گفته شده است :
« زمانى كه گروهى مىخواستند بر حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم وارد شوند ، از ابولهب درباره رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم سوال مىكردند ، و او به آنها مىگفت : او ساحر است ؛ از او روى گردان باشيد و به ملاقات او نرويد . پس آنها برمىگشتند و به ديدار حضرت نمىرفتند . و چندى بعد عدّه ديگرى نزد ابولهب آمدند و او مثل همان حرفها را به آنها زد ، امّا آنها گفتند : تا او [ محمّد] را نبينيم بر نمىگرديم . ولى او دومرتبه گفت : ما دائما در حال معالجه او هستيم ، دستانش زيان كار باد . پس وقتى اين خبر به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم رسيد ، حضرت محزون گشت و آيات نازل شد . » (2).
1) و قال الواحدي : لمّا أنزل اللّه تعالى : «و أنذر عشيرتك الأقربين » أتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم الصّفا ... قال : فإنّي نذير لكم بين يدي عذاب شديد . فقال : أبولهب : تبّا لك سائر اليوم ، ما دعوتنا إلاّ لهذا ، فأنزل اللّه تعالى : « تبّت يدا أبيلهب و تبّ » . أسباب نزول القرآن : 1/ 499 .
2) التّفسير الكبير : 32/ 349 .
به هر تقدير ، آنچه كه واضح مىباشد منصرف كردن مردم از ديدار با رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم و ارتباط با ايشان سالها بعد از نزول آيه انذار اتّفاق افتاده و متأخّر از آن مىباشد .
ثالثا : سوره مباركه كوثر قطعا چندين سال بعد از مبعث نازل شد ؛ چرا كه آن سوره به حسب ترتيب نزول سورهها ، سوره چهاردهم مىباشد . و آنچه از روايات استفاده مىشود اين است كه رقيّه و امّ كلثوم بعد از فوت قاسم و عبداللّه ، يعنى سالها بعد از بعثت به دنيا آمدهاند ؛ حال چگونه مىشود آن دو در زمان جاهليّت ، اوّل با فرزندان ابولهب ازدواج كرده باشند و بعد در زمان جاهليّت با عثمان ازدواج كرده باشند ، و به سنّى رسيده باشند كه بتوانند پنج سال بعد از بعثت به حبشه مهاجرت نمايند .
به بيان كاملتر، عدّه زيادى از علماء اهل تسنّن روايت كردهاند :
« زمانى كه قاسم پسر رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم در مكّه فوت نمود ، على العاصى فرزند وائل و فرزند او عمرو وقتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم را ديدند گفتند : ديگر ابتر و بىفرزند و پشت گرديد . در همان هنگام آيات « إنّا أعطيناك الكوثر ... »نازل شد .(1)
و همچنين مشهور است كه قاسم بزرگترين فرزند رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم .
1) الدّرّ المنثور : 6/ 404 .
مىباشد و روايات دلالت مىكند كه او بعد از بعثت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم از دنيا رفته است و عبداللّه يك ماه بعد از قاسم درگذشت .(1)
امر وقتى واضحتر مىگردد كه بدانيم ، عبداللّه يقينا بعد از اسلام متولّد و در گذشته است . و مورّخين گفتهاند : « زمانى كه قاسم درگذشت ، دو ساله بود » . و گفته شد : « به راه افتاده بود كه از دنيا رفت » . جمعى گفتهاند : « فرزندان پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم در حالى كه شيرخواره بودند از دنيا رفتند » . و مجاهد از قاسم نقل كرده است : « او هفت روز زندگى كرد » . و در نقل ديگرى گفته شده است : « قاسم هفده ماه زندگى نمود » . سهيلى مىگويد : « قاسم مىتوانست راه برود ولى شيرخوار بود » . و در نصّ ديگرى آمده : « قاسم و طيّب در حالى كه صغير بودند در مكّه درگذشتند » . و يعقوبى مىگويد : « قاسم روز درگذشت چهار ساله بود » .(2)
ابن عبّاس گفته : به دنيا آورد حضرت خديجه عليهاالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم ، عبداللّه بن محمّد را ، سپس به تأخير افتاد براى نبىّ صلىاللهعليهوآلهوسلم فرزند پيدا كردن بعد از او ، پس در حينى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم با آن شخص صحبت مىكرد و عاص بن وائل به او نگاه مىكرد ، ناگهان آن شخص به عاص بن وائل گفت : او [ حضرت پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم ] كيست ؟ گفت : اين بدون فرزند و ابتر است . پس خداوند متعال سوره « إنّ شانئك هو الأبتر » را نازل نمود . سپس براى پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم ، زينب به دنيا آمد و بعد از او رقيّه متولّد شد ، سپس براى حضرت ، قاسم متولّد شد ، سپس طاهر به دنيا آمد ، و بعد مطهّر متولّد شد ، سپس طيّب به دنيا آمد ، بعد مطيّب زاده شد ، سپس امّ كلثوم به دنيا آمد و در آخر فاطمه عليهاالسلام كه كوچكتر از همه بود به دنيا آمد .(3)
اين روايت مفيد آن است كه نزول سوره كوثر قبل از ولادت همه فرزندان رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم به غير از عبداللّه بوده است . و عبداللّه ولادتش .
بنابر نظر همه مورّخين در اسلام بوده است . پس ازدواج رقيّه و امّ كلثوم با فرزندان ابىلهب و سپس عثمان هيچ دليل قابل اعتمادى ندارد . لكن قبول اينكه عبداللّه بزرگترين فرزند پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم است ، خلاف مشهور بوده و موجب قطع به بطلان روايت اين باب نمىشود ، پس چه بسا مشهورى كه اصلى ندارد و منطقى با آن مساعد نيست .
نتيجه سخن :
با توجّه به اينكه همه دختران حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم بعد از مبعث و نزول سوره كوثر متولّد شدهاند ؛ ديگر جايى براى بحث باقى نمىماند كه كسى بگويد قبل از اسلام و در زمان جاهليّت دختران حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم با افرادى ازدواج كردهاند .
در اينكه چه كسى آخرين دختر رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مىباشد ، بين مورّخين اختلاف است . جرجانى رقيّه را كوچكترين فرزند حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مىداند ، و عدّهاى اُمّ كلثوم را آخرين فرزند ايشان ذكر كردهاند . برخى نيز مىگويند حضرت فاطمه عليهاالسلام آخرين فرزند حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مىباشند .(1)
ولى به هر تقدير، اگر رقيّه و اُمّ كلثوم كوچكتر از حضرت زهرا عليهاالسلام باشند ، با توجّه به اينكه حضرت فاطمه عليهاالسلام در سال پنجم بعثت متولّد .
1) بنات النّبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم أم ربائبه ؟! : 49 .
شدهاند ، چنانچه عدّهاى به آن تصريح كردهاند ؛(1)و يا سال دوّم بعثت متولّد شدهاند ، كما اينكه جمع ديگرى گفتهاند ؛ در اين صورت چنانچه قبلاً هم گفته شد ، بحثى باقى نخواهد ماند كه آيا دختران حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم در زمان جاهليّت ازدواج كردهاند يا نه ؟ چرا كه در اين صورت ، رقيّه و اُمّ كلثوم بعد از بعثت به دنيا آمدهاند و در زمان جاهليّت نبودهاند تا كسى بخواهد با آنها ازدواج كند .(2)
ثمره سخن : برخى از علماء شيعه چون سيّد جعفر مرتضى عاملى و أبوالقاسم الكوفى (عالم شيعى قرن چهارم) ، بر اين باورند كه زينب و امّ كلثوم و رقيّه ، دختر خواندههاى حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم مىباشند ؛ از همين رو مرحوم سيّد جعفر مرتضى عاملى از قول مرحوم ابوالقاسم كوفى - اعلى اللّه مقامهما الشّريف - به نحو مختصر نقل كرده است :
« قد كانت لخديجة أخت اسمها "هاله" ، تزوّجها رجل مخزومي ، فولدت له بنتا اسمها هاله . ثمّ خلف عليها أي على هاله الأولى - رجل تميمي - يقال له : أبو هند ، فأولدها ولدا اسمه هند . و كانت لهذا التّميمي امرأة أخرى قد ولدت له بنتين اسمهما "زينب و رقيّه" فماتت ، و مات التّميمي . فلحق ولده هند بقومه ، و بقيت هاله أخت خديجة ، و الطّفلتان اللّتان من التّميمي ، فضمّتهم خديجة إليها . و بعد أن تزوّجت بالرّسول صلىاللهعليهوآلهوسلم ماتت هاله ، فبقيت الطّفلتان في حجر خديجة .
و الرّسول صلىاللهعليهوآلهوسلم . و كان العرب يزعمون : أنّ الرّبيبة بنت ، فلأجل ذلك نسبتا إلى رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ، مع أنّهما بنتان لأبي هند زوج أخت خديجة . » (1)
« به درستى كه حضرت خديجه عليهاالسلام خواهرى به نام هاله داشتهاند كه با مردى از قبيله مخزوم ازدواج كرده بود . پس بعد از مدّتى براى او دخترى به نام هاله به دنيا آورد . سپس هاله اوّل ، دوباره بعد از او با مردى از قبيله تميم به نام ابو هند ازدواج كرد و از او پسرى به نام هند متولّد شد ، و اين در صورتى است كه براى اين مرد تميمى از زن ديگرى دو دختر به نام زينب و رقيّه متولّد شده بود . پس وقتى كه او و آن مرد تميمى از دنيا رفتند ، پسرش هند به قوم خودش ملحق شد . ولى هاله با آن دو دختر نزد خديجه عليهاالسلام باقى ماندند ؛ تا اينكه بعد از ازدواج حضرت با رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ، هاله از دنيا رفت ، سپس آن دو نزد خديجه عليهاالسلام و رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم باقى ماندند ، و از جايى كه عرب گمان مىكند ربيبه و دختر خوانده ، فرزند و دختر انسان مىباشند ، آن دو دختر را به رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم نسبت دادند ؛ با اينكه آن دو ، دختران ابى هند شوهر خواهر خديجه عليهاالسلام بودند . »
و آنچه مسلّم مىباشد اين است كه ، از آنجائى كه همه فرزندان رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم در سنّ كودكى از دنيا رفتند ، تنها فرزند حضرت ، وجود مقدّس و منوّر صدّيقه طاهره ، زهراى مرضيّه عليهاالسلام مىباشد . كه تعدادى از روايات اين باب ذكر مىشود . .
1) بنات النّبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم أم ربائبه ؟! : 86 .
از امام على عليهالسلام اين حديث به واسطه اهل بيت عليهمالسلام در كتاب « المناقب » از ابوبكر بن مردويه شافعى به عبارت زير آمده است :
« قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم : يا عليّ ! أعطيت ثلاث خصال ، فقلت : فداك أبي و أمّي ، ما أعطيت ؟ قال : أعطيت صهرا مثلي و أعطيت زوجة مثل فاطمة و أعطيت ولدين مثل الحسن و الحسين . »
« رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمودند : يا على ! سه امتياز به تو داده شده ، گفتم : پدر و مادرم فداى شما ، به من چه داده شده ؟ فرمودند : پدر زنى مثل من ، كه پدر زنى مانند من به من داده نشده ؛ و همسرى مثل فاطمه عليهاالسلام ؛ و دو فرزند مثل حسن و حسين . » (1)
همان گونه كه ملاحظه مىفرمائيد ، اين روايت تصريح مىكند كه حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم فقط يك داماد داشتهاند و هيچ كس ديگرى پدر زنى مثل ايشان نداشتهاند .
عمر بن خطاب مىگويد : « به علىّ بن ابىطالب سه ويژگى داده شده ؛ اگر يكى از آنها از آنِ من بود ، محبوبيّت آن نزد من از شتران سرخ مو برايم .
1) انتساب دختران ساختگى به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم : 9 ، به نقل از المناقب (ابن مردويه الشّافعي) : 180 ح 241 و240 (طبع دار الحديث ، قم ) .
بيشتر بود : رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم دخترش را به ازدواج او در آورد كه براى او فرزند آورد ؛ تمام درهاى مسجد را رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم بستند مگر درِ خانه [ حضرت امام] علىّ عليهالسلام را ؛ و در جنگ خيبر پرچم را به [ حضرت امام[ علىّ عليهالسلام دادند .(1)
بنابر اين ، تنها داماد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم ، حضرت امام علىّ عليهالسلام است و حضرت فاطمه عليهاالسلام تنها دختر رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم است . و اين دو روايت براى اثبات دروغ گو بودن بنىاميّه كافى است كه به دروغ نقل كردهاند عثمان داماد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم و به اين خاطر ذو النّورين است .
از جمله احاديث جعلى و دروغين ، حديث ذو النّورين مىباشد ، كه برخى از علماء اهل سنّت ادّعا كردهاند : از آن جايى كه عثمان داماد حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم بود و با دو دختر حضرت ازدواج كرده بود ، از اين رو به ذو النّورين (صاحب دو نور) ملقّب گرديده است . و در اين زمينه روايتى نقل كرده و مىگويند : رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمودند :
« ليلة أسري بي رأيت على العرش مكتوبا : لا إله إلاّ اللّه ، محمّد رسول اللّه ، أبوبكر الصّدّيق ، عمر الفاروق ، عثمان ذو النّورين يقتل مظلوما . »
« در شبى كه به معراج رفتم ، ديدم بر عرش نوشته شده : لا إله إلاّ .
1) انتساب دختران ساختگى به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم : 17 ، به نقل از الصّواعق المحرقة (ابن حجر) : الفصل 3 ، الباب 9 .
اللّه ، محمّد رسول اللّه ، ابوبكر الصّديق ، عمر الفاروق ، عثمان ذو النّورين مظلومانه كشته شد . » (1)
از ابن عبّاس نقل شده است : رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمودند :
« در بهشت درختى است كه بر آن برگى نيست مگر آنكه بر روى آن نوشته شده : لا إله إلا اللّه ، محمّد رسول اللّه، أبوبكر الصّديق، عمر الفاروق و عثمان ذو النّورين » .
هيثمى بعد از نقل اين روايت مىگويد : اين حديث را طبرانى نقل كرده و در سلسله روات آن علىّ بن جميل رقّى است كه وى يك راوى ضعيف است .(2)
ابراهيم بن عبد الحميد بن جنيد گويد : شنيدم يحيى بن معين ، از ابوبكر بن عفان داماد مهدى بن حفص ياد كرده ، سپس گفت : دروغ گويى است كه دروغ مىگويد ؛ حديثى از او ديدم كه از ابواسحاق بن فزارى دروغ گو نقل كرده است .(3).
1) انتساب دختران ساختگى به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم : 40 ، به نقل از مجمع الزّوائد (ابن حجر الهيثمي) : 9/ 58 ، باب ما ورد من الفضل لأبيبكر ، ط دار الكتب العلميّة ، بيروت .
2) انتساب دختران ساختگى به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم : 41 ، به نقل از مجمع الزّوائد (الهيثمي ) : 9/ 58 ، باب ما ورد من الفضل لأبيبكر ، ط دار الكتب العلميّة ، بيروت .
3) انتساب دختران ساختگى به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم : 43 ، به نقل از تاريخ بغداد : 10/ 230 ، ترجمه عبد الرّحمن بن واقد ، تحقيق مصطفى عبد القادر عطا ، ط 1 ، 1997 م ، دار الكتب العلميّة ، بيروت .
ابن جوزى گفته است : اين حديث از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم حديثى صحيح نيست ؛ زيرا ابوبكر صوفى و محمّد بن مجيب دروغ گو هستند . يحيى بن معين اين مطلب را گفته است .(1)
مرحوم سيّد جعفر مرتضى عاملى - اعلى اللّه مقامه الشّريف - همان گونه كه اشاره شد ، فرزندان دختر رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم را منحصر در وجود نازنين حضرت فاطمه عليهاالسلام مىداند ، و رقيّه و امّ كلثوم و زينب را ربيبههاى رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم و دختران هاله ، خواهر حضرت خديجه عليهاالسلام دانسته ، و مىفرمايد :
« إنّ القول في بنوّة زينب الحقيقيّة لرسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم هو نفس القول الّذي تقدّم في رقيّة و أمّ كلثوم ، فإنّ أكثر ما أوردناه هناك يرد هنا . » (2)
« قائل شدن به اينكه زينب واقعا فرزند رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم باشد ، مثل آن چيزى است كه درباره رقيّه و اُمّ كلثوم گذشت ، و بيشتر اشكالاتى كه درباره آنها گذشت ، در اينجا هم مىآيد . »
چرا كه همه فرزندان حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم به غير از حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام در همان طفوليّت از دنيا رفتهاند . گذشته از اينكه همان گونه كه .
قبلاً نيز گفته شد ، فرزندان حضرت بعد از اسلام متولّد شدهاند و اساسا قول به ازدواج آنها در زمان جاهليّت هيچ محلّى از اعراب ندارد .
يگانه فرزند رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم از حضرت خديجه عليهاالسلام ، و سرآمد عالم امكان ، وجود نازنين حضرت صدّيقه طاهره ، فاطمة الزّهرا عليهاالسلام مىباشند . شخصيّتى كه اطاعت و عصيانش به مقتضاى « إنّ اللّه يغضب لغضب فاطمة و يرضى لرضاها » ، ملاكِ سنجش تحصيل اراده حقّه الهيّه بوده ، و رضايت و غضبش چونان غضب و رضايت ذات مقدّس ربوبى جلّ جلاله مىباشد .(1)
مرحوم شيخ مفيد - اعلى اللّه مقامه الشّريف - ولادت ايشان را در روز بيستم جمادى الثّانى سال دوّم از مبعث حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم بيان كرده است ، اگر چه برخى گفتهاند ولادت ايشان سال پنجم مبعث حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم واقع شده است . صاحب كتاب « مناقب » نيز ولادت موفور السّرور حضرت را در مكّه و پنج سال بعد از مبعث و سه سال بعد از اسراء در بيستم جمادى الآخر روايت كرده است .(2)
روزى حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم با حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام و عمّار بن ياسر و حمزه عليهالسلام و تنى چند در ابطح نشسته بودند كه ناگاه جبرئيل عليهالسلام به صورت اصلى خود و با بالهاى گشودهاى كه مشرق و مغرب را پر كرده بود ، نازل شد و عرض كرد :
« يا محمّد ! خداوند علىّ اعلا تو را سلام مىرساند و امر مىنمايد كه .
چهل شبانه روز از خديجه[ عليهاالسلام ] دورى اختيار كنى . »
پس آن حضرت چهل روز به خانه خديجه[ عليهاالسلام ]نرفت و روزها روزه مىگرفتند و شبها عبادت مىكردند . از همين رو عمّار را به سوى حضرت خديجه[ عليهاالسلام ] فرستادند و فرمودند: « به او بگو: اى خديجه! نيامدن من بهسوى تو از كراهت و عداوت نيست ، پروردگار تبارك و تعالى مرا چنين امر فرموده است و گمان مبر در حقّ خود ، مگر نيكى . به درستى كه خداوند متعال هر روز چند مرتبه با تو به همه ملائكه خود مباهات مىكند . »
و حضرت خديجه عليهاالسلام هر روز چند نوبت از مفارقت آن حضرت مىگريست . و چون چهل روز گذشت ، جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت : « يا محمّد ! خداوند علىّ اعلا تو را سلام مىرساند و مىفرمايد كه مهيّا شو براى تحفه و كرامت من . »
پس ناگاه ميكائيل نازل شد و طبقى آورد كه با دستمالى از سندس بهشتى روى آن را پوشانده بودند و در پيش آن حضرت گذاشت و عرضه داشت : « پروردگار تو مىفرمايد : امشب با اين طعام افطار كن . »
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد : هر شب رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مىفرمودند در هنگام افطار درب را باز بگذارم كه هر كس مىخواهد با من هم سفره شود؛ ولى در آن شب مرا امر فرمودند اجازه ندهم كسى داخل شود كه اين طعام بر غير من حرام است . پس چون اراده افطار نمودند و طبق را گشودند ، ديدند يك خوشه انگور و يك خوشه خرما و جامى از آب بهشتى است . پس از آن ميوهها و آبها آن قدر تناول نمودند كه سير شده و سيراب گشتند ، و جبرئيل با ابريق بهشتى آب بر دست مبارك حضرت ريخت و ميكائيل
دست مبارك حضرت را شست و اسرافيل دست مبارك حضرت را با دستمال بهشتى خشك كرد ، و باقى مانده طعام با ظرفهايش به آسمان بازگشت ، و چون حضرت برخاستند كه مشغول نماز شوند ، جبرئيل عرض نمود : « نماز در اين لحظه جايز نيست ؛ بايد الحال به منزل خديجه[ عليهاالسلام ] بروى و با او مقاربت نمايى كه حقّ تعالى مىخواهد در اين شب ، از نسل تو ذريّه طيّبه خلق نمايد . » پس آن حضرت متوجّه خانه خديجه[ عليهاالسلام ] شدند .(1)
و از آن جايى كه نطفه حضرت زهراء عليهاالسلام از نعمات بهشتى به وجود آمده است ، نقل شده است هنگامى كه عايشه به بوسيدن حضرت فاطمه عليهاالسلام توسّط پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم اعتراض كرد ، حضرت فرمودند :
« يا عايشه ! إنّي لمّا أسري بي إلى السّماء دخلت الجنّة فأدناني جبرئيل من شجرة طوبى و ناولني من ثمارها فأكلته فحول اللّه ذلك ماءً في ظهري ، فلمّا هبطت إلى الأرض واقعت خديجة ، فحملت بفاطمة ، فما قبّلتها قطّ إلاّ وجدت رائحة شجرة طوبى منها . » (2)
« اى عايشه ! هنگامى كه به معراج رفتم ، به بهشت وارد شدم ؛ جبرئيل مرا به نزديك درخت طوبى برد و از ميوههاى آن به من داد ، پس آن را خوردم ؛ خداوند آن را به آبى در پشت من تبديل كرد . و هنگامى كه به زمين فرود آمدم ، با خديجه مواقعه كردم ؛ به فاطمه باردار گشت ، پس هرگز او را نبوسيدم مگر اينكه بوى درخت طوبى را از فاطمه استشمام نمودم . » .
حضرت زهرا عليهاالسلام القاب زيادى دارند كه حاكى از علوّ مقام و عظمت شأن ايشان است ، كه به بعضى از آنها اشاره مىشود . و روشن است در هر كدام از اين القاب و اسماء ، اسرار و رازهايى نهفته شده كه به طور اشاره توضيح مختصرى آورده مىشود .
نام ديگر آن حضرت « صدّيقه » است ، يعنى بسيار راست گو و هميشه مداوم راست گوئى و تصديق هر آنچه كه حقّ و ثابت است ، و عادتى در گفتار جز راست گوئى ندارد ، و ملازم با شكرگزارى ، و ملازم با شرافت هميشگى است . و مريم مادر عيسى عليهاالسلام هم از اين راه است كه خداوند متعال او را در كلام خود صدّيقه ناميده و فرموده است : « وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ » ؛ يعنى او مانند ساير زنانى است كه ملازم است با راست گوئى و تصديق كرده جميع پيغمبران را و آنچه كه از جانب خدا آوردهاند .
و در حديث وارد شده است :
« فاطمة عليهاالسلام صدّيقة لم يكن يغسّلها إلاّ الصّدّيق . »
و مراد از صدّيق در اين حديث و احاديث بسيار ديگرى كه وارد شده ، حضرت اميرالمؤمنين علىّ عليهالسلام است ، و آن حضرت صدّيق اعظم ناميده شده است .
و در تفسير آيه مباركه « كُونُوا مَعَ الصّادِقِينَ » ، در « مجمع البحرين » از
حضرت باقر عليهالسلام روايت كرده كه فرمود : « يعني كونوا مع آل محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم .» و از حضرت رضا عليهالسلام روايت كرده كه فرمود : « صادقين ، ائمّه عليهمالسلام هستند .» پس بدون ترديد ، صدّيقه طاهره عليهاالسلام هم از صادقين است ، و ايشان كسانى هستند كه در دين خدا ، در گفتار و كردار ، به تمام معنى ثابت و صادقاند. صدق نقطه مقابل كذب است ، و صدّيق مبالغه در راست گوئى است .(1)
حديثى است كه شيخ صدوق رحمهالله در كتاب « معانى الأخبار » و « علل الشرايع » به اسناد خود از حضرت صادق عليهالسلام روايت نموده ، و گفته است آن حضرت فرمود :
« أتدري أيّ شيء تفسير فاطمة ؟ قلت : أخبرني يا سيّدي ؟ قال : فطمت من الشّرّ . » (2)
« آيا مىدانى كه چه چيز است تفسير فاطمه ؟ عرض كردم : مرا خبر ده اى آقاى من . فرمود : يعنى بريده شده از هر بدى . »
و نيز صدوق رحمهالله در كتاب « عيون اخبار الرّضا عليهالسلام » روايت كرده به اسناد خود از دارم كه گفت :
« حدّثنا عليّ بن موسى الرّضا عليهماالسلام ، و محمّد بن عليّ عليهماالسلام ، قالا : سمعنا المأمون يحدّث عن الرّشيد ، عن المهدي ، عن المنصور ، عن أبيه ، عن جدّه ، قال : قال ابن عبّاس لمعاوية : أ تدري لم سمّيت فاطمة فاطمة ؟ قال : لا . قال : لأنّها فطمت .
هي و شيعتها من النّار ، سمعت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم يقوله . »
« حديث كرد مرا علىّ بن موسى الرّضا عليهماالسلام و محمّد بن على عليهماالسلام كه فرمودند : شنيدم از مأمون كه حديث مىكرد از هارون الرّشيد ، از مهدى عبّاسى ، از منصور دوانيقى ، از پدرش ، از جدّش كه گفت :
ابن عبّاس گفت براى معاويه: آيا مىدانى براى چه فاطمه ، فاطمه ناميده شده ؟ گفت : نه . گفت : براى آنكه بريده شده است او و شيعيان او از آتش ؛ شنيدم رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم [ درباره معناى فاطمه اين چنين] مىفرمودند . » (1)
و نيز در كتاب « عيون أخبار الرّضا عليهالسلام » به سه سند از حضرت رضا عليهالسلام از پدران خود از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم روايت كرده كه فرمودند :
« إنّي سمّيت ابنتي فاطمة ؛ لأنّ اللّه عزّ و جلّ فطمها و فطم من أحبّها من النّار . »
« من دخترم را فاطمه نام گذاردم ؛ براى اينكه خداى عزّوجلّ باز داشته است او را و باز داشته است كسى را كه دوست بدارد او را از آتش . » (2)
و همچنين در كتاب « علل الشّرايع » به اسناد خود از عبداللّه بن حسن بن حسن عليهالسلام روايت كرده كه گفت : ابوالحسن عليهالسلام گفت :
« لم سمّيت فاطمة ، فاطمة ؟ قلت : فرقا بينه و بين الأسماء .
قال : إنّ ذلك لمن الأسماء ، و لكنّ الأسماء الّتي سمّيت به إنّ اللّه تبارك و تعالى علم ما كان قبل كونه ، فعلم أنّ رسول .
اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم يتزوّج في الأحياء و أنّهم يطمعون في وراثة هذا الأمر فيهم من قبله ، فلمّا ولدت فاطمة سمّاها اللّه تعالى فاطمة لما أخرج منها و جعل في ولدها ، ففطمهم عمّا طمعوا ، فبهذا سمّيت فاطمة ، فاطمة ؛ لأنّها فطمت طمعهم ، و معنى فطمت قطعت . »
« براى چه فاطمه ، فاطمه ناميده شد ؟ گفتم : تا فرق باشد ميان او و ميان اسمها .
فرمود : اين هم از همان اسماء است ، و ليكن نامهائى كه به آنها نام گذارده شده است خداى تبارك و تعالى دانسته و مىداند آنچه كه بوده است پيش از هست شدن آن ، پس خدا مىدانست كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم از قبيلههائى زن خواهد گرفت ، و ايشان طمع مىكنند در وارث شدن اين امر از جانب او ، لذا چون فاطمه تولّد يافت ، خدا او را فاطمه ناميد براى آنچه كه بيرون مىآورَد از او و قرار مىدهد در فرزندان او ، پس مىبرد طمع ايشان را از آنچه طمع در آن كردهاند ، يعنى خلافت و امامت را ، لذا براى همين فاطمه ، فاطمه ناميده شد ؛ زيرا كه او قطع كرد طمع آنها را . و فطمت به معناى قطعت است يعنى بريد . » (1)
نام ديگر آن بزرگوار « زهراء » است و آن به معناى نورانى و نوردهنده و صافى رنگ و درخشنده است ؛ و در بيان اينكه آن بىبى معظّمه .
1) جنّة العاصمة : 51 .
چرا زهراء ناميده شده ، به چند حديث اكتفاء مىشود :
شيخ صدوق رحمهالله در كتاب « علل الشّرايع » به اسناد خود از ابان بن تغلب روايت كرده كه گفت :
« قلت لأبيعبداللّه عليهالسلام : يا ابن رسول اللّه ، لم سمّيت الزّهراء عليهاالسلام زهراء ؟ قال : لأنّها تزهر لأميرالمؤمنين عليهالسلام في النّهار ثلاث مرّات بالنّور :
كان يزهر نور وجهها صلاة الغداة و النّاس في فراشهم ، فيدخل بياض ذلك النّور إلى حجراتهم بالمدينة ، فتبيّض حيطانهم ، فيعجبون من ذلك ، فيأتون النّبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم ، فيسألونه عمّا رأوا ، فيرسلهم إلى منزل فاطمة عليهاالسلام ، فيأتون منزلها ، فيرونها قاعدة في محرابها تصلّي و النّور يسطع من محرابها من وجهها ، فيعلمون أنّ الّذي رأوه كان من نور فاطمة عليهاالسلام .
فإذا انتصف النّهار و ترتّبت للصّلاة زهر نور وجهها بالصّفرة ، فتدخل الصّفرة في حجرات النّاس ، فتصفرّ ثيابهم و ألوانهم ، فيأتون النّبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم فيسألونه عمّا رأوا ، فيرسلهم إلى منزل فاطمة صلوات اللّه عليها، فيرونها قائمة في محرابها وقد زهر نور وجهها - صلوات اللّه عليها و على أبيها و بعلها و بنيها - بالصّفرة ، فيعلمون أنّ الّذي رأوا كان من نور وجهها .
فإذا كان آخر النّهار و غربت الشّمس احمرّ وجه فاطمة ، فأشرق وجهها بالحمرة فرحا و شكرا للّه عزّ و جلّ ، فكان تدخل حمرة وجهها حجرات القوم و تحمرّ حيطانهم ،
فيعجبون من ذلك و يأتون النّبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم و يسألونه عن ذلك ، فيرسلهم إلى منزل فاطمة ، فيرونها جالسة تسبّح اللّه و تمجّده و نور وجهها يزهر بالحمرة ، فيعلمون أنّ الّذي رأوا كان من نور وجه فاطمة عليهاالسلام .
فلم يزل ذلك النّور في وجهها حتّى ولد الحسين عليهالسلام ، و هو يتقلّب في وجوهنا إلى يوم القيامة في الأئمّة منّا أهل البيت. »
« گفتم به ابىعبداللّه عليهالسلام : چرا زهراء ، زهراء ناميده شد ؟
فرمود : براى آنكه روزى سه مرتبه براى امير مؤمنان عليهالسلام نور او تابش مىكرد : وقت نماز صبح نور صورت او مىدرخشيد در حالى كه مردمان در فراش خود بودند ، سفيدى آن نور در حجرههاى ايشان مىتابيد در مدينه ، به نحوى كه ديوارهاى خانه ايشان سفيد مىشد ، و ايشان از آن تعجّب مىكردند ، پس به نزد پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم مىآمدند و سؤال مىكردند از آن حضرت از آنچه كه ديده بودند ، پس آن حضرت ايشان را مىفرستاد در خانه فاطمه ، چون مىآمدند در منزل آن حضرت مىديدند او را كه در محراب خود نشسته نماز مىگزارد در حالتى كه آن نور از محراب و صورت آن بانو بالا مىرود ، آنگاه مىدانستند كه آن نورى كه ديدهاند از نور فاطمه عليهاالسلام بوده.
و چون نيمه روز مىشد و آن بىبى معظّمه مهيّاى براى نماز مىشد ، نور زردى از صورت او مىدرخشيد كه زردى آن در حجرههاى مردمان مىتابيد، به نحوى كه لباسها و رنگهاى ايشان زرد مىشد ؛ مىآمدند خدمت پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم و مىپرسيدند از آنچه كه ديدهاند ، آن حضرت ايشان را مىفرستاد در منزل
فاطمه عليهاالسلام مىديدند آن بانوى معظّمه در محراب خود ايستاده و نور صورت او مىدرخشد ، صلوات خدا بر او و بر پدر او و شوهر او و فرزندان او باد .
و چون آخر روز مىشد و آفتاب غروب مىكرد ، نور سرخى از صورت او تابان مىشد از روى شادى و سپاس گزارى براى خداى عزّوجلّ كه سرخى نور صورت او در حجرههاى آن مردمان مىتابيد و ديوارهاى ايشان سرخ مىشد ، به نحوى كه تعجّب مىكردند و مىآمدند خدمت پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم و مىپرسيدند از آن حضرت و آن بزرگوار ايشان را مىفرستاد در خانه فاطمه ، مىديدند كه آن مكرّمه نشسته است و تسبيح و تمجيد مىكند خدا را در حالتى كه نور صورت او مىدرخشد به سرخى ، پس مىدانستند كه آنچه را كه ديدهاند از نور صورت فاطمه است ، و هميشه اين نور در صورت آن معظّمه بود ، تا وقتى كه حسين عليهالسلام متولّد شد در او انتقال پيدا كرد ، و آن در صورتهاى ما امامان كه از اهل بيت مىباشيم هست تا روز قيامت . » (1)
و نيز در كتاب « علل الشّرايع » به اسناد خود از جابر از ابىعبداللّه عليهالسلام روايت كرده :
« قال : قلت له : لم سمّيت فاطمة الزّهراء زهراء ؟ فقال : لأنّ اللّه عزّ و جلّ خلقها من نور عظمته ، فلمّا أشرقت أضاءت السّماوات و الأرض بنورها ، و غشيت أبصار الملائكة ، و خرّت الملائكة للّه ساجدين ، و قالوا : إلهنا و سيّدنا ، ما هذا .
1) جنّة العاصمة : 58 .
النّور ؟ فأوحى اللّه إليهم : هذا نور من نوري ، أسكنته في سمائي ، خلقته من عظمتي ، أخرجه من صلب نبيّ من أنبيائي ، أفضّله على جميع الأنبياء ، و أخرج من ذلك النّور أئمّة يقومون بأمري، يهدون إليّ خلقي و أجعلهم خلفائي في أرضي بعد انقضاء وحيي . »
« گفت جابر : گفتم : چرا فاطمه زهراء ، زهراء ناميده شد ؟ فرمود : براى اينكه خداى عزّوجلّ آفريد او را از نور عظمت خود ، پس چون تابيد ، روشن نمود آسمانها و زمين را به نور خود ، كه چشمهاى فرشتگان را فرو گرفت ، و فرشتگان براى خدا به سجده افتادند و گفتند : خداى ما و آقاى ما ! چيست اين نور ؟ پس خدا به سوى ايشان وحى فرستاد كه اين نورى است از نور من كه ساكن گردانيدم او را در آسمان خودم ، آفريدم او را از بزرگى خودم ، بيرون مىآورم او را از صلب پيغمبرى از پيغمبران خودم كه آن پيغمبر را برترى مىدهم بر تمام پيغمبران ، و بيرون مىآورم از اين نور امامهائى را كه به امر من قيام كنند و راهنمائى كنند خلق مرا ، و آنها را جانشينهاى خود قرار مىدهم در روى زمين خود پس از انقضاء وحى خود ، يعنى پس از پيچيده شدن مدّت نبوّت . »(1)
شيخ صدوق رحمهالله نيز در كتاب « معانى الأخبار » و « علل الشّرايع » به اسناد خود از ابن عمّاره از پدرش روايت كرده كه گفت :
« سألت أباعبداللّه عليهالسلام عن فاطمة لم سمّيت زهراء ؟ فقال : لأنّها كانت إذا قامت في محرابها زهر نورها لأهل السّماء كما .
1) جنّة العاصمة : 59 .
يزهر نور الكواكب لأهل الأرض . »
« پرسيدم از ابىعبداللّه عليهالسلام از فاطمه كه چرا زهراء ناميده شد ؟ فرمود : براى آنكه چون در محراب خود مىايستاد ، مىدرخشيد نور او براى اهل آسمانها همچنان كه نور ستارگان براى اهل زمين مىدرخشد . »(1)
يكى ديگر از نامهاى آن بىبى معظّمه عليهاالسلام « بتول » است ، كه اشتقاق آن از « بتل » است به معناى قطع و بريدن .
در كتاب « معانى الأخبار » و « علل الشّرايع » به اسناد علوى از امير مؤمنان علىّ عليهالسلام از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم روايت نموده كه فرمود :
« سئل عن النّبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم : ما البتول ؟ فإنّا سمعناك يا رسول اللّه تقول : إنّ مريم بتول و فاطمة بتول ؟
فقال صلىاللهعليهوآلهوسلم : البتول الّتي لم تر حمرة قطّ أي لم تحض ؛ فإنّ الحيض مكروه في بنات الأنبياء . »
« سؤال شد از پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم كه مراد از بتول چيست ؟ ما شنيدهايم از تو اى رسول خدا كه مىگويى : مريم بتول است و فاطمه هم بتول است ؟ فرمود : بتول آنچنان زنى است كه هرگز سرخى نديده است ، يعنى عادت زنانه نديده است ؛ زيرا كه عادت شدن در دخترهاى پيغمبران كراهت داشته است . » .
1) جنّة العاصمة : 60 .
علاّمه مجلسى رحمهالله در كتاب « بحار الأنوار » از ابىصالح مؤذّن در « اربعين » روايت كرده است كه آن حضرت به عايشه فرمود :
« يا حميراء ! إنّ فاطمة ليست كنساء الآدميّين ، لا تعتلّ كما تعتلنّ . »
« اى حميراء ! فاطمه مانند زنهاى آدميان نيست ؛ علّت نمىبيند همچنان كه زنان علّت مىبينند و عادت زنانه مىشوند . » (1)
نام ديگر آن سيّده زنان دنيا و آخرت ، « محدّثه » است ، يعنى حديث كرده شده ؛ چنانچه در كتاب « مجمع البحرين » حديثى روايت كرده و گفته است :
« إنّ أوصياء محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم محدّثون ، أي : تحدّثهم الملائكة و فيهم جبرئيل عليهالسلام من غير معاينه . »
« اوصياء محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم حديث كرده مىشوند ، يعنى فرشتگان با ايشان حديث مىكنند بدون اينكه آنها - يعنى فرشتگان - را ببينند ، و جبرئيل هم در ميان ايشان است . »
و مانند آن است قول امام عليهالسلام :
« إنّ في كلّ أمّة محدّثين من غير نبوّة . »
« يعنى در هر امّتى حديث كرده شدگانى هستند كه نبوّت ندارند و از فرشتگان حديث مىشنوند . » .
1) جنّة العاصمة : 61 .
و در وصف فاطمه فرموده : « أيّتها المحدّثة العليلة . »(1)
نام ديگرى كه براى آن حضرت فرمودهاند ، « مباركه » است ، و آن مشتق از بركت است يعنى نفع زياد ؛ و آن حضرت مباركه ناميده شده و بدان مدح كرده شده ، چنان نفعى كه هر كه او را دست آويز خود قرار دهد و دست توسّل به دامان او زند ، در دنيا و آخرت رستگار خواهد شد ، و نفع بسيار خواهد برد ، و خير كثير شامل حال او مىشود .
و ديگر آنكه خداى تعالى ربوبيّت خود را به سبب او اظهار فرموده ، چنانچه در تفسير آيه مباركه « بُورِكَ مَنْ فِي النّارِ وَ مَنْ حَوْلَها » چنين گفته شده كه مراد از « من فى النّار » ابراهيم خليل اللّه عليهالسلام است ، و چنين معنى شده كه « من فى النّار » يعنى « فى مكان النّار » ، و مراد از « و من حولها » يعنى « و من حول مكانها » كه مراد بقعه مباركه است .
و مراد از بركت ، حدوث امر دينى است كه به وسيله انبياء در آن مكان و اطراف آن ظاهر شده ، همچنين بروز و ظهور تماميّت دين خدا به بركت وجود مبارك صدّيقه طاهره عليهاالسلام بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم ظاهر شده ، و تا قيام قيامت به منتهى مرتبه كمال ظاهر خواهد شد بوسيله اولاد طيّبين و طاهرين او كه حجج بالغه احديّت ، و امناء وحى خدا ، و معادن علم او ، و مظاهر صفات جلال و جمال اويند ، و همه اين بركات در اثر وجود باهر الجود آن بىبى معظّمه عليهاالسلام مىباشد .(2).
نام ديگر آن حضرت « زكيّه » است ، يعنى پاكيزه از خباثت نفس و كينه و بخل و حسد ، و هر گونه پليدى و كثافات ظاهريّه و باطنيّه .
گفته شده : « زكى عمله أي طهر عمله و وقره » ، يعنى پاك و پاكيزه شد عمل او و وقار و سنگينى او .
و قول خداى تعالى كه فرموده « غُلاما زَكِيّا » ، أي « طاهرا من الذّنوب » ، يعنى زكى به معناى پاك و پاكيزه از گناهان ؛ و گفته شده يعنى تامّ و تمام در كارهاى خير .
و قول خداى تعالى « أَ قَتَلْتَ نَفْسا زَكِيَّةً » ، يعنى « طاهرة لم تجن ما يوجب قتلها » ، يعنى پاك و پاكيزهاى كه جنايتى نكرده كه كشتن او واجب باشد .
و زكيّه به معناى پاكيزه از محبّت دنيا و شرك و كلّيه اخلاق ذميمه و شرّ [ ضرر ، زيان ، بدى] شكم و بدگوئى و حبّ جاه و تكبّر و عجب آمده است ، و حضرت زهراء عليهاالسلام به تمام معنى منزّه از همه آنها مىباشد .(1).
1) جنّة العاصمة : 57 .
نامهاى ديگرى كه براى آن معظّمه فرمودهاند، « راضيه » و « مرضيّه » است . أمّا « راضيه » يكى از معانى آن قانعه است ، يعنى قناعت كننده به خدا از غير او ، چنانچه در كتاب « مجمع البحرين » گفته است :
« رضيت باللّه ربّا قنعت به و لم أطلب معه غيره . »
« قناعت كردهام به خدا و با او غير او را نمىطلبم . »
و ديگر آنكه راضى و راضيه ، مرد و زنى را گويند كه خشمناك نشوند از آنچه كه بر آنها مقدّر شده ، و به عمل كم براى خدا قانع نشوند . و راضيه نيز زنى را گويند كه اختيار كننده باشد رضا و خوشنودى خدا را بر رضا و خوشنودى خود .
در بعضى از دعاها وارد شده :
« خذ لنفسك رضا من نفسي أي اجعل نفسي راضية لكلّ ما يرد عليها منك . »
« قرار ده نفس مرا خشنود شونده به هر چيزى كه بر آن وارد مىشود از جانب تو . »
و راضيه نيز به معناى مرضيّه هم تفسير شده ، چنانچه در « مجمع البحرين » در تفسير آيه مباركه « فِي عِيشَةٍ راضِيَةٍ » به مرضيّه آن را معنى كرده است .
و امّا « مرضيّه » به اين جهت ناميده شده كه رضايت او رضايت خدا است ، همچنانى كه غضب او غضب خداست ، و رضايت خدا از او به جهت كمال جدّيت او بوده در ستايش و سپاس گزارى ، و قطع شكر نكردن بعد از حصول رضاى خدا .(1).
1) جنّة العاصمة : 57 .
نام ديگر آن بزرگوار « طاهره » است ، يعنى ذاتا پاك و پاكيزهاى كه نتواند كسى او را مس كند جز كسى كه ذات او پاك و پاكيزه باشد ؛ لذا در حديث شريفى نقل شده است :
« لولا عليّ لما كانت لفاطمة كفو من آدم إلى خاتم . »
« اگر نبود علىّ عليهالسلام ، از براى فاطمه همسر و جفتى پيدا نمىشد از آدم تا خاتم ، يعنى احدى لياقت همسرى با آن حضرت را نداشت .»
چنانچه شيخ ابوعلى طبرسى رحمهالله در تفسير آيه شريفه « رَسُولٌ مِنَ اللّه يَتْلُوا صُحُفا مُطَهَّرَةً » گفته است :
« يعنى مطهّرة في السّماء لا يمسّها إلاّ الملائكة المطهّرون من الأنجاس . »
يعنى محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم فرستادهاى است از جانب خدا كه بخواند كتابهاى با استقامت عادلهاى را كه هيچ گونه كجى ندارد ، و واضح مىكند حقّ را از باطل ، مس نمىكنند آن را مگر فرشتگان
پاك و پاكيزه . »
نيز فاطمه عليهاالسلام را هم كسى لياقت كفويّت او را نداشته جز اميرالمؤمنين علىّ عليهالسلام ، و معانىاى كه در نام زكيّه گفته شد ، در نام « طاهره » نيز مىباشد .(1)
بعد از شهادت حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم عدّهاى در سقيفه جمع شدند تا خلافت را از حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام غصب نمايند ، و چنان مشغول اين كار بودند كه سه روز بدن شريف و مبارك حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم از دوشنبه تا چهارشنبه روى زمين ماند .(2)
و در به خلافت رساندن ابوبكر از مردم بيعت اجبارى گرفتند ، عدّهاى را فريب دادند . چنانچه منقول است : همراهان ابوبكر در حالى كه جامههاى صنعانى بر تن داشتند ، به هر كه مىرسيدند او را فريب داده و نزد ابوبكر مىآوردند و دست افراد را به اختيار آنها يا به اجبار بر دست او مىرسانيدند تا به اين طريق با وى بيعت نمايند .(3)
و در اين ميان اگر كسى به هيچ وجه راضى به بيعت كردن نمىشد ، به قوّه قهريّه متوسّل مىشدند و از ضرب و شتم هيچ كسى ابايى نداشتند . همان گونه كه سراغ حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز آمدند تا حضرت را براى بيعت با ابوبكر به مسجد ببرند . حال در اين ميان با صديقه طاهره عليهاالسلام چه برخوردى كردند ، خدا مىداند و در اين مختصر مجال بيان آن نيست ، امّا آنقدر به انحاء مختلف حضرت زهرا عليهاالسلام را آزار دادند و مورد ضرب و شتم قرار دادند، كه اوّلين كسى بودند كه با تنى مجروح و پهلو و بازويى شكسته - .
كه ديگر جز پوستى بر استخوان از ايشان باقى نمانده بود - به ديدار حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم رفتند ، و در نهايت غربت و مظلوميّت ، به شهادت رسيدند .
بدون ترديد حضرت خديجه عليهاالسلام جامع همه كمالات و فضايل بودهاند ، و عالم از بيان ويژگىها و كمالات آن بانوى بزرگوار قاصر بوده و نمىتواند در مورد آن بانوى كريمه حقّ مطلب را ادا كند . از همين رو بايد سراغ اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام رفت تا شايد با بهره گيرى از فرمايشات ائمّه اطهار عليهمالسلام ، تا حدودى بتوانيم پى به مقامات و كمالات و فضايل أمّ المؤمنين حضرت خديجه عليهاالسلام ببريم . لذا با استمداد از روايات به تعدادى از ويژگىهاى ايشان اشاره مىكنيم .
رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم همان گونه كه در آغاز سوره مدّثّر آمده است ، از روز مبعث مأمور به دعوت مردم به اسلام شدند و در اين بين ، اوّلين زنى كه به حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم ايمان آورد حضرت خديجه عليهاالسلام بودند . و اين خصيصه حضرت ، آنچنان بارز است كه بلاذرى از علماء عامّه مىگويد :
« أجمع أصحابنا أن أوّل المسلمين استجاب لرسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم خديجة بنت خويلد عليهاالسلام . » (1)
« اصحاب ما اجماع دارند كه اوّلين مسلمانى كه دعوت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم را اجابت كرد ، خديجه دختر خويلد عليهاالسلام بود . »
ايمان و اعتقاد حضرت خديجه عليهاالسلام به وجود نازنين حضرت .
1) أنساب الأشراف : 1/ 112 .
خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم مختصّ به بعد از مبعث نيست ، و چنانچه از برخى از روايات استفاده مىشود ، ايشان قبل از بعثت نيز اعتقاد راسخى به حضرت داشتند و نور رسالت را در سيماى حضرتشان ديده بودند ، كه اين خود نشان دهنده عظمت حضرت خديجه عليهاالسلام مىباشد .
فاكهى از علماء عامّه نقل كرده است :
« أنّ النّبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم كان عند أبيطالب [ عليهالسلام ] فاستأذنه أن يتوجّه إلى خديجة [ عليهاالسلام ] فأذن له ، و بعث بعده جارية له يقال لها : نبعة ، فقال لها : انظري ما تقول له خديجة [ عليهاالسلام ] ، قالت نبعة : فرأيت عجبا ، إلاّ أن سمعت به خديجة [ عليهاالسلام ] ، فخرجت إلى الباب ، فأخذت بيده فضمّتها إلى صدرها و نحرها ، ثمّ قالت: بأبي و أمّي ، و اللّه ما أفعل هذا الشّيء ، و لكنّي أرجو أن تكون أنت النّبيّ الذي ستبعث ... . » (1)
« نبىّ اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم نزد حضرت ابوطالب [ عليهالسلام ] بودند ، پس از ايشان اجازه گرفتند كه به سوى حضرت خديجه [ عليهاالسلام ] بروند . پس حضرت ابوطالب [ عليهالسلام ] به ايشان اجازه داد ، در حالى كه كنيز خود - كه به او نبعه مىگفتند - را بعد از رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم [ به دنبال ايشان[ فرستاد . پس فرمود : نگاه كن ببين خديجه عليهاالسلام به نبىّ خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم چه مىگويد . [ وقتى برگشت] نبعه گفت : چيز عجيبى ديدم ؛ به درستى كه وقتى خديجه [ عليهاالسلام ] صداى نبىّ خدا را شنيد ، پس به سوى درب آمد و دست حضرت را گرفت و بر سينه و گلويش قرار داد ، و سپس گفت : .
1) أخبار مكّة : 5/ 206 .
« پدر و مادرم به فدايت ، به خدا قسم اين كار را براى چيزى [ از مسايل زناشويى] انجام ندادم ، بلكه [ براى بركت گرفتن از شما اين كار را كردم و] اميدوارم شما آن پيامبرى باشيد كه به زودى مبعوث مىشود ... . »
ايمان حضرت خديجه عليهاالسلام به حدّى است كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمودند :
« أفضل نساء الجنّة أربع : خديجة بنت خويلد [ عليهاالسلام [ و فاطمة [ عليهاالسلام ] بنت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم و مريم بنت عمران و آسية بنت مزاحم امرأة فرعون . » (1)
« با فضيلتترين زنان بهشت چهار نفرند : خديجه دختر خويلد [ عليهاالسلام ] و فاطمه [ عليهاالسلام ] دختر محمّد و مريم دختر عمران و آسيه دختر مزاحم ، همسر فرعون . »
از آنجائى كه ايمان به خداوند تبارك و تعالى و حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم بدون ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام فايده ندارد ، و نقل شده است :
« لم يقبل اللّه إيمان عبد إلاّ بولاية عليّ بن أبيطالب عليهالسلام و البرائة من أعدائه » .(2)
« خدا ايمان عبدى را قبول نمىكند مگر اينكه ولايت علىّ ابن ابىطالب عليهالسلام را داشته باشد و از دشمنانش بيزار باشد . »
و حتّى حضرات انبياء عظام عليهمالسلام هم بايد ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام را قبول مىكردند و الاّ مبعوث به رسالت و نبوّت نمىشدند ، از همين رو در .
روايتى آمده است :
« لم يبعث اللّه تعالى نبيّا إلاّ بعد ما أقرّ بنبوّة رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ، و ولاية عليّ عليهالسلام . » (1)
« خداوند تعالى هيچ يك از انبياء را مبعوث نكرد مگر بعد از آنكه اقرار به نبوّت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم و ولايت علىّ عليهالسلام كرد . »
«ولاية عليّ عليهالسلام مكتوبة في جميع صحف الأنبياء، ولم يبعث اللّه رسولاً إلاّ بنبوّة محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم و ولاية عليّ بن أبيطالب عليهالسلام . » (2)
« [ وجوب قبول كردن] ولايت على عليهالسلام در همه كتابهاى انبياء نوشته شده است و خداوند هيچ رسولى را مبعوث نكرد مگر بعد از قبول نبوّت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم و ولايت علىّ بن ابىطالب عليهالسلام . »
به همين جهت ، وجود نازنين حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ولايت حضرت اميرالمؤمنين علىّ بن ابىطالب عليهماالسلام را به حضرت خديجه عليهاالسلام عرضه نمودند.
مرحوم علاّمه مجلسى - اعلى اللّه مقامه الشّريف - نقل كردهاند رسول گرامى اسلام به حضرت خديجه عليهاالسلام فرمودند :
« يا خديجة ! ضعي يدك فوق يد عليّ فبايعي له ، فبايعت على مثل ما بايع عليه عليّ بن أبيطالب عليهماالسلام على أنّه لا جهاد عليها . ثمّ قال : يا خديجة ! هذا عليّ مولاك و مولى المؤمنين و إمامهم بعدي . قالت : صدقت يا رسول اللّه ، قد بايعته على ما قلت أُشهد اللّه و أُشهدك و كفى باللّه شهيدا عليما . » (3).
« اى خديجه ! قرار بده دستت را بالاى دست علىّ [ ممكن است دست رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم بين دست آن دو بزرگوار بوده باشد و يا دستانشان قدرى از هم فاصله داشته است . ] و سپس با او بيعت كن . سپس بيعت كرد با علىّ همان گونه كه علىّ بن ابىطالب عليهماالسلام با پيامبر بيعت كرده بودند به اين شرط كه جهاد بر او واجب نباشد .
سپس رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود : اى خديجه ! اين علىّ مولاى تو و مولاى مؤمنين و امام آنها بعد از من است .
[ خديجه ] گفت : صحيح مىفرمائيد يا رسول اللّه ، به درستى كه من با علىّ بيعت كردم بنابر آنچه شما فرموديد و خداوند و شما بر آن گواه هستيد و گواهى و علم خدا كافى است . »
سخاوت حضرت خديجه عليهاالسلام به حدّى بود كه در روزهاى پايانى عمر شريفشان ديگر هيچ چيزى براى خودشان نماند . بعد از آنكه حضرت خديجه عليهاالسلام با رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ازدواج كرد ، حليمه سعديّه ، دايه حضرت به ديدار ايشان آمد . پس از اكرام و احترام زيادى كه حضرت خديجه عليهاالسلام درباره ايشان بهجا آورد ، وقتى حليمه از خشكسالى شهرها و هلاك شدن چهار پايان شكايت نمود ، حضرت خديجه عليهاالسلام شروع به صحبت كردن با حليمه در اين مورد كرد و سپس چهل گوسفند و يك شتر براى كوچ كردن [ ورفت و آمدش] به او بخشيد و به نيكى او را به خانوادهاش باز گرداند .(1).
1) أنساب الأشراف : 1/ 95 .
وقتى وجود نازنين حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم نزد حضرت خديجه عليهاالسلام آمدند و فرمودند : «اى خديجه ! در بازار غلامى را ديدم كه عقلاً و ادبا و جمالاً صفات آنچنان خوبى داشت و اگر مالى داشتم او را مىخريدم » ؛ حضرت خديجه عليهاالسلام به ورقة بن نوفل امر كرد او را از مال خودش خريدارى نمايد .
پس حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم به خديجه عليهاالسلام فرمود : « آن را با رضايت به من ببخش . » حضرت خديجه عليهاالسلام عرضه داشت : اى محمّد ! من او را پاكيزه روى و خوب مىبينم و دوست دارم او را به فرزندى بگيرم و مىترسم او را بفروشيد يا به كسى هديه نمائيد . پيامبر فرمود : « من او را به فرزندى مىگيرم . »
پس حضرت خديجه عليهاالسلام عرضه داشت : به سبب اينكه او را به فرزندى قبول كرديد او را از اسارت نجات داديد .(1)
به هر تقدير حضرت خديجه عليهاالسلام از سخاوتمندترين و بخشندهترين مردمان بودند و به مردم محروم سخاوتمندانه كمكهاى شايانى مىكردند و به رفع نيازهاى آنان مىپرداختند ، كه نمونههايى از آن را ذكر كرديم . و در زمانى كه پيامبر و بنىهاشم به همراه ديگر مسلمانان در شعب ابيطالب محصور بودند و قريش آنان را مجبور به اقامت در آنجا كرده بودند تا از گرسنگى بميرند ، حضرت خديجه عليهاالسلام نقش مهمّى ايفا نمودند و همه اموال خود را در آن زمان انفاق كردند تا جايى كه ديگر برايشان مالى باقى نماند . .
1) تاريخ مدينة دمشق : 10/ 137 .
يعقوبى در اين باره مىنگارد :
« أنفق رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ماله ، و أنفق أبوطالب [ عليهالسلام ] ماله ، و أنفقت خديجة [ عليهاالسلام ] بنت خويلد مالها و صاروا إلى حدّ الضّر و الفاقة . » (1)
« رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مالش را انفاق نمود ، ابوطالب [ عليهالسلام ] مالش را انفاق نمود ، خديجه [ عليهاالسلام ] بنت خويلد مالش را انفاق نمود ؛ تا جايى كه به نهايت سختى و تنگدستى رسيدند . »
به هر تقدير حضرت امّ المؤمنين خديجه كبرى عليهاالسلام تمام اموال منقول و غير منقول خود را به پيامبر بخشيد و به خادمش ميسره دستور داد خبر آن را در بين مردم منتشر كند . از املاك خديجه عليهاالسلام ، بازارى در ناحيه مكّه بود كه عربها از آن خريد مىكردند .(2)
پس از آنكه حضرت امّ المؤمنين خديجه كبرى عليهاالسلام با حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ازدواج كرد ، مورد بىمهرى و شماتت دائمى مردم قرار گرفت ، و اين سرزنشها با مبعوث شدن خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم به رسالت و پذيرفتن نبوّت ايشان از طرف حضرت خديجه عليهاالسلام ، دو چندان شد و زنان از ايشان دورى مىكردند ، امّا ايشان به صبر و شكيبايى روى آورد و امور را به خداوند متعال واگذار كرد و براى خوشنودى ذات ربوبى جلّ جلاله ، همه آن نامهربانىها را تحمّل نمود . .
علاّمه مجلسى - اعلى اللّه مقامه الشّريف - از كتاب « امالى صدوق » از وجود نازنين امام به حق ناطق ، جعفر بن محمّد الصّادق عليهالسلام نقل كرده است :
« ... إنَّ خَديجَةَ عليهاالسلام لَمّا تَزَوَّجَ بِهَا رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم هَجَرَتْهَا نِسْوَةُ مَكَّةَ فَكُنَّ لا يَدْخُلْنَ عَلَيْهَا وَ لا يُسَلِّمْنَ عَلَيْهَا وَ لا يَتْرُكْنَ امْرَأةً تَدْخُلُ عَلَيْهَا فَاسْتَوْحَشَتْ خَديجَةُ لِذلِكَ ، وَ كَانَ جَزَعُهَا وَ غَمُّهَا حَذَرا عَلَيْهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم ، فَلَمَّا حَمَلَتْ بِفَاطِمَةَ كَانَتْ فَاطِمَةُ عليهاالسلام تُحَدِّثُهَا مِنْ بَطْنِهَا وَ تُصَبِّرُهَا وَ كَانَتْ تَكْتُمُ ذلِكَ مِنْ رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ، فَدَخَلَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم يَوْما فَسَمِعَ خَديجَةَ تُحَدِّثُ فَاطِمَةَ عليهاالسلام ، فَقَالَ لَهَا : يَا خَديجَةَ مَنْ تُحَدِّثينَ ؟ قَالَتْ : الْجَنينُ الَّذي في بَطْني يُحَدِّثُني وَ يُؤنِسُني .
قَالَ : يَا خَديجَةَ ! هذا جَبْرَئيلُ يُخْبِرُني أنَّهَا أُنْثى وَ أنَّهَا النَّسْلَةُ الطَّاهِرَةُ الْمَيْمُونَةُ وَ أنَّ اللّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى سَيَجْعَلُ نَسْلي مِنْهَا وَ سَيَجْعَلُ مِنْ نَسْلِهَا أئِمَّةً وَ يَجْعَلُهُمْ خُلَفَاءَهُ في أرْضِهِ بَعْدَ انْقِضَاءِ وَحْيِهِ ... . » (1)
« هنگامى كه حضرت خديجه عليهاالسلام با رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ازدواج كرد ، زنهاى مكّه از او دورى كردند ، و بر او وارد نمىشدند ، و بر او سلام نمىكردند ، و زنى را كه بر ايشان وارد شده بود را به حال خود رها نمىكردند (نمىگذاردند كه زنى بر او وارد شود) ؛ پس به اين خاطر حضرت خديجه عليهاالسلام بيمناك شدند .
و جزع و غمّ ايشان براى ترس از اذيّت قريش به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم .
1) بحار الأنوار : 43/ 2 ، با قدرى اختلاف ؛ دلائل الإمامة : 8 .
بود ، تا وقتى كه به فاطمه عليهاالسلام حامله شد ، و او در شكم مادر براى مادر صحبت مىكرد و او را امر به صبر و شكيبايى مىفرمود ، و حضرت خديجه [ عليهاالسلام ] صحبت كردن ايشان را از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم مخفى مىداشت . تا اينكه رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم روزى بر حضرت خديجه [ عليهاالسلام ] وارد شدند و شنيدند حضرت خديجه [ عليهاالسلام ] با حضرت فاطمه عليهاالسلام صحبت مىكند ، پس به آن حضرت فرمودند : اى خديجه ! با چه كسى صحبت مىكنى ؟ عرض كرد : با جنينى كه در شكم دارم ؛ او با من صحبت مىكند و انيس من است .
فرمودند : اى خديجه ! اينك جبرئيل حاضر است ، و مرا بشارت مىدهد كه همانا او دخترى است پاكيزه و فرخنده ، كه به زودى خداوند متعال نسل مرا از او قرار دهد ، و از نسل او امامهايى به وجود آورد ، و پس از انقضاى وحى از جانب او ، آنها را خليفه خود روى زمين خود قرار دهد . »
در زمان جاهليّت كه هيچ محدوديّتى وجود نداشت و بسيارى از زنان ، شهره شهر بودند ، عفّت و پاكدامنى حضرت خديجه عليهاالسلام به حدّى بود كه مردم ايشان را « طاهره » خطاب مىكردند . و مىتوان گفت مشهورترين لقب ايشان در عصر جاهليّت « طاهره » بوده است . از همين رو علماء اهل سنّت نقل كردهاند :
« كانت خديجة تدعى في الجاهليّة الطّاهرة . » (1).
1) سير أعلام النّبلاء : 2/ 111 .
حتّى برخى از مورّخان و علماء اهل سنّت گفتهاند : فرزندان و نوادگان ايشان كه در واقع ربيبههاى حضرت بودند را « بنى طاهره » مىخواندند .(1)
به هر تقدير گفته شده برخى از زنان در روزگار جاهليّت ، بالاى خانههاى خود پرچمى مىافراشتند كه آن پرچم ، نشان تن فروشى و اعمال خلاف عفّت بود و مردم را به خوش گذرانى و لهو و لعب دعوت مىكردند ، امّا در مقابل چنين زنانى ، افرادى چون حضرت خديجه عليهاالسلام وجود داشتند كه هر روز خود را به فضائل اخلاقى نزديك و نزديكتر مىكردند ، بهنحوى كه همگان به پاكدامنى ايشان شهادت دادند ، و او را پاكيزه و طاهره خواندند .
مرحوم علاّمه مجلسى - اعلى اللّه مقامه الشّريف - در كتاب « بحار الأنوار » بارها به موضوع عفاف و حجاب حضرت خديجه عليهاالسلام تصريح كردهاند ؛ از همين رو در يكى از رواياتى كه نقل كردهاند آمده است :
« ... دخل على خديجة عليهاالسلام و هي تحت حجابها ... . » (2)
« [ در زمان خواستگارى خديجه ، پدرش به همراه عدّهاى] بر خديجه وارد شدند در حالى كه ايشان زير حجاب بود (و چادر به سر داشتند) . » .
1) الطبقات الكبرى : 8/ 12 .
و در ادامه همين روايت ، در قسمتى از آن آمده :
« ... وقف أبوطالب خلف الحجاب فسلّمت عليه خديجة [ عليهاالسلام ] ... . » (1)
« ... ابوطالب [ عليهالسلام ] پشت حجاب ايستاد ، پس خديجه [ عليهاالسلام ] به او سلام كرد ... . »
و روايت ديگرى نشان دهنده اين است كه ايشان از پشت حجاب با ديگران گفتوگو مىكردند :
« ... كانت جالسة خلف الحجاب ... . » (2)
« ... حضرت خديجه عليهاالسلام در پشت حجابى نشسته بودند ... . »
اين همه عفّت و حيا در آن زمان از بانويى كه در اوج رفاه و آسايش قرار دارد ، تحسين همگان را بر مىانگيزد ، و درسهاى مهمّى را به همه مىدهد .
در ايّامى كه وجود اقدس و نازنين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم به امر الهى چهل شب از خانه دور بودند و مشغول چلّه نشينى شده بودند ، حضرت خديجه عليهاالسلام در غياب شوهر خود ، كمال عفاف و حجاب را مواظبت مىكردند . خود ايشان درباره آن روزها مىفرمايند :
« فكان إذا جنّتني اللّيل غطّيت رأسي و أسجفت ستري و غلّقت بابي . » (3)
« در هنگام شب سر خود را پوشانيده و پرده در را انداخته و در خانه را مىبستم . »
از آن جائى كه حضرت خديجه عليهاالسلام بانويى ثروتمند بود ، اموال خود را در قالب عقد مضاربه به مردان مىسپردند . و هنگامى كه وجود نازنين .
حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم در شهر به « محمّد امين » شهرت پيدا كردند(1)، ايشان براى حضرت پيغام فرستادند ، و از وى درخواست نمودند كه همراه غلامش ميسره ، براى تجارت به شام بروند . در آن پيغام ، حضرت خديجه عليهاالسلام به رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم عرض كردند :
« أنا أعطيتك ضعف ما أعطى قومك . » (2)
« من دو برابر آنچه ديگران مىدهند ، به شما عطا مىكنم . »
پس حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم پذيرفتند و براى حضرت خديجه عليهاالسلام مشغول تجارت شدند . و دو برابر سودى كه ديگران به دست مىآوردند را در آن مدّت به دست آوردند . و حضرت خديجه عليهاالسلام نيز دو برابر ديگران به ايشان دستمزد پرداخت نمودند .
ويژگى ديگر حضرت خديجه عليهاالسلام اين بود كه ارادهاى پولادين و نيرومند داشتند . و هر چه قريش و مردم مكّه ايشان را از ازدواج با رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم باز مىداشتند و شماتت مىكردند ، خللى به اراده ايشان نمىتوانستند وارد كنند .
اين تصميم استوار و اراده قوى ، از علم و آگاهى ايشان به جايگاه حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم نشأت مىگرفت . و از آن جائى كه مىدانستند حضرت ، پيغمبر آخر الزّمان است ، هر روز مصمّمتر از قبل مىشدند . .
مشهور است كه هيچ گاه از حضرت خديجه عليهاالسلام رفتار بىادبانه ، و اهانت آميزى نسبت به ديگران سر نزده است . حتّى روزى كه از حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم براى تجارت نمودن براى ايشان دعوت كرد ، به دو غلام خود ميسره و ناصح فرمودند :
« أعلما قد أرسلت إليكما أمينا على أموالي ، و أنّه أمير قريش و سيّدها ، فلا يدٌ على يده ، فإن باع لا يمنع ، و إن ترك لا يؤمر ، فليكن كلامكما بلطف و أدب و لا يعلموا كلامكما على كلامه . » (1)
« من امينى بر اموال خود گماشتم ، همو كه امير بزرگ قريش است ، دستى بالاى دست او نيست ، اگر تصميم بر فروش متاعى بگيرد نبايد كسى مانع شود ، اگر تصميم گرفت چيزى نفروشد كسى حقّ ندارد دستورى به او بدهد ، شما موظّفيد با لطف و ادب با وى سخن بگوييد و شما به اندازه او نمىدانيد و نبايد بالاى حرف او حرفى بزنيد . »
اين بانوى بزرگ حتّى نسبت به مخالفين و دشمنانش نيز با كمال ادب برخورد مىكرد . اُمّ جميل ، همسر أبولهب ، همسايه ديوار به ديوار حضرت خديجه عليهاالسلام بود و از هيچ گونه آزار و اذيّت و زخم زبانى نسبت به حضرت خديجه عليهاالسلام و حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم دريغ نمىكرد . امّا هيچ گاه حضرت .
1) خديجه عليهاالسلام برترين همسر پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم : 82 .
خديجه عليهاالسلام نسبت به او بىاحترامى و بىادبى ننمودند .(1)
در زمان جاهليّت كه زنان از هيچ گونه جايگاه اجتماعى برخوردار نبودند ، حضرت خديجه عليهاالسلام توانسته بودند با هوش و ذكاوت بىنظير خود ، از تجّار معروف زمان خود شوند . نقل شده وى بردگان بسيار زيادى در مناطق مختلف داشت و داراى هشت هزار شتر بوده است ، كه در هر ناحيهاى - در داخل و خارج عربستان - تجارت مىكردند و در مناطقى همچون مصر و حبشه مال و سرمايه داشتند ؛ كه اداره كردن و سامان دادن اين سرمايه عظيم در زمانى كه زن از همه حقوق خود محروم بود ، نمايان گر نبوغ و هوش بسيار بالاى ايشان مىباشد .(2)
حضرت خديجه عليهاالسلام دانشمند و عالمى بىنظير بودند ؛ به گونهاى كه همه به آن اقرار كردهاند . و ما در اينجا در اين باره فقط به يك نقل قول اكتفاء مىكنيم .
ابن حجر عسقلانى كه يكى از بزرگترين علماء اهل سنّت مىباشد ، در كتاب « فتح البارى » كه شرحى بر كتاب « صحيح بخارى » است ، در ذيل روايت « أنّ جبرئيل قال للنّبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم : يا محمّد ! هذه جبرئيل قد أتتك .
بإناء فيه طعام أو إدام أو شراب ... . فقالت خديجة : إنّ اللّه هو السّلام و منه السّلام و عليك و على جبرئيل السّلام » ؛ مىنويسد :
در صدر اسلام وقتى اصحاب حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مىخواستند نماز را تمام كنند ، بعد از تشهّد مىگفتند : « على اللّه السّلام » . از همين رو حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم آنها را از اين كار منع كردند . پس اگر چه با اينكه آنها از اصحاب حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم بودند و محضر حضرت را درك كرده و مدّعى علم و فضل بسيار بودند ، امّا مرتكب اين اشتباه شدند ، امّا حضرت خديجه عليهاالسلام سالها زودتر از اين واقعه ، وقتى مىخواهند به خدا « سلام » دهند ، مىگويند : « إنّ اللّه هو السّلام و منه السّلام » .
و اين دليلى است بر علم و دانش فوق العاده ايشان در احكام شرع كه همه علماء ما به اين علم و دانش تصريح نمودهاند .(1)
و صاحب كتاب « السّيرة النّبويّة فى ضوء القرآن و السّنّة » ، مىنويسد :
« و هذا الجواب يدلّ على فقهها ، و وفور عقلها ، و حسن أدبها ، رضي اللّه عنها . و أصرح من ذلك في الدّلالة على تفضّلها على عائشة ما رواه ابن مردويه في تفسيره بسند صحيح أنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم قال : " كمل من الرّجال كثير ، و لم يكمل من النّساء إلاّ ثلاث : مريم بنت عمران ، و آسية امرأة فرعون ، و خديجة بنت خويلد"» .(2).
« اين جواب [ حضرت خديجه عليهاالسلام كه فرمود : "إنّ اللّه هو السّلام و منه السّلام"] ، نشان دهنده فقه ايشان [ قدرت استنباط احكام[ و عقل فوق العاده و حسن ادب حضرت خديجه [ عليهاالسلام ] مىباشد ؛ و صريح تر از اين روايت در افضليّت حضرت خديجه [ عليهاالسلام ] بر عايشه ، روايتى است كه ابن مردويه در تفسيرش از حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم نقل كرده : "كامل شدهاند مردان زيادى ، امّا از زنها كامل نشدند مگر سه نفر : مريم دختر عمران ، و آسيه همسر فرعون ، و خديجه عليهاالسلام دختر خويلد" . »
سلام خاصّ ذات احديّت جلّ جلاله : در موارد متعدّد و مختلفى حضرت جبرئيل عليهالسلام ، سلام خداوند تبارك و تعالى را محضر حضرت خديجه عليهاالسلام رسانده است . صحيح بخارى از ابوهريره نقل كرده است :
« أتى جبرئيل النّبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم فقال : يا رسول اللّه ! هذه خديجة قد أتت معها إناءٌ فيه إدام أو طعام أو شراب ، فإذا هي أتتك فاقرأ عليها السّلام من ربّها و منّي ، و بشّرها ببيت في الجنّة من قصب ، لا صخب فيه و لا نصب . (1)قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم : يا خديجة ! هذا جبرئيل يقرئك من ربّك السّلام . .
1) صحيح البخاري : 6/ 164 .
فقالت خديجة : إنّ اللّه هو السّلام و منه السّلام و عليك و على جبريل السّلام . » (1)
« جبرئيل محضر نبىّ خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم آمد و عرض كرد : اى رسول خدا ! اين خديجه است كه با ظرفى از غذا (يا خورش يا نوشيدنى) نزد تو مىآيد ؛ پس وقتى نزد تو آمد از طرف پروردگار و از طرف من به او سلام برسان و او را بشارت بده به قصرى از طلا كه در آن هيچ منازعهاى و سختى وجود ندارد .
رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود : اى خديجه ! اين جبرئيل است كه از طرف پروردگارت و خودش سلامت مىرساند .
خديجه گفت : به درستى كه خداوند سلام است ، و سلام از اوست و بر شما و جبرئيل سلام باد . »
براى تبيين اين روايت ، بايد در مورد كلمه « سلام » هر چند مختصر نكاتى گفته شود ، تا به اندازهاى معناى روايات معلوم گردد .
سلام از ريشه « سلم » و در لغت به معناى سلامتى ، امنيّت و صلح مىباشد ،(2)كه در فارسى « درود » معنا شده است . و از آنجائى كه « سلام » به نوعى دعا براى سلامتى از آفتهاى جسمى و روحى در دنيا و آخرت مىباشد ، هنگامى كه به كسى « سلام » مىكنند ، براى او به سبب اين .
نام خداوند متعال ، آرزوى سلامتى [ جسم ، روح و دين در دنيا و آخرت [ مىشود كه والاترين نماد براى خير خواهى و محبّت مىباشد . « سلام » در اسلام به امر شارع مقدّس براى تحيّت به كار برده مىشود ؛ چرا كه به منزله عهدى ميان مسلمانان براى حفاظت از جان و مال و آبروى آنان است .(1)
پس وقتى خداوند متعال به بندگان صالحش « سلام » مىدهد ، به اين معناست كه براى آنان خير ، رشد ، كمال و دورى از عيبها و نواقص را اراده نموده است . و هنگامى كه مىگوئيم خداوند متعال ، « سلام » مىباشد ، معنايش اين است كه ذات الهى جلّ جلاله سالم از عيب ، صفاتش سالم از نقص و افعالش سالم از شرّ مىباشد .
به هر تقدير سلام ، اوّلاً : يعنى سلامتى ، و سلامتى يعنى : بىعيب و بىگزند شدن و دور شدن از هر نقصى و برخوردارى از عافيت . ثانيا : نام خداوند متعال ، سلام است چرا كه هستى و كمال محض مىباشد ، و هيچ نيستى ، نقصى ، حدّ و نياز و كاستى در او راه ندارد . ثالثا : اسلام را از آن جهت اسلام ناميدهاند كه دستورات آن از جانب خداوند و براى رشد و كمال فرد و جامعه ، و دور شدنشان از عيبها و نقصها مىباشد .
« سلام » يكى از اسماء خداوند متعال مىباشد ، كه ممكن است مصدر باب تفعيل و يا اسم مصدر براى تسليم ، مثل كلام كه اسم مصدر تكليم است ، باشد . حال وقتى مىگوييم « اللّه هو السّلام » ، مبالغه است از اينكه عالم ، تسليم خداوند مىباشد ، و در اينجا مصدر به معناى اسم مفعول است يعنى « هو المسلم إليه كلّ الأشياء » . .
1) معجم المصطلحات و الألفاظ الفقهيّة : 2/ 284 .
و همچنين مىتوان گفت : مصدر به معناى اسم فاعل است يعنى ، اگر چيزى يا كسى تسليم كسى شده ، خداوند آن را تسليم او كرده است .
و ممكن است « سلام» ، اسم فاعل به معناى سالم باشد ، چون برخى از اوقات مصدر باب تفعيل به معناى ثلاثى مجرد مىآيد ، و در اين صورت يعنى : « سلام من كل عيب و شين و نقص » .
و شايد « سلام » چونان « زيدٌ ذو عدل » باشد ، و در اين صورت « هو السّلام » يعنى « هو ذو السّلام » ؛ از اين رو ، « من طلب السّلامة (امنيّت) في كلّ أمر ، لا بدّ له الرّجوع إلى اللّه تعالى » .
حال در مورد خداوند متعال وقتى مىگوييم « اللّه السّلام » ، معانى متعدّدى را در بر مىگيرد ، از همين رو مىتوان گفت :
« هو السّلام ، لمن طلب الأمن ، هو السّلام ، لمن طلب السّلامة من كلّ الشّيء ، هو السّلام ، لمن طلب التّسليم الشّيء أو الأشياء ، هو السّلام ، لأنّه سلم من كلّ عيب و ... . »
امّا معناى « سلام » در محاورات عرفيّه ، مخصوصا وقتى كه نكره و بدون الف و لام باشد ، « حفظك اللّه » بوده و دعا مىباشد . و « على » در آن به معناى استعلاء است ، يعنى سلامتى بر تو احاطه كند (حفظ اللّه ، محيط عليك) . البتّه اگر عالى به دانى سلام كند ، نوعا مىتواند به معناى دعا باشد ، امّا سلام دانى به عالى معنايش با قرينه فهميده مىشود ، از همين رو گاهى قرينه اقامه مىشود كه « سلام » به معناى دعا مىباشد مثل وقتى كه پسرى به پدرش سلام مىكند .
امّا وقتى كسى به امام عليهالسلام ، سلام مىكند ، ممكن است معنايش اين
باشد كه دعا مىكند براى محفوظ بودن ايشان از همه بيمارى ها و ... ، ولى گاهى قرينه اقامه شده براى اينكه وقتى كسى مىگويد « سلام » ، به معناى باب تفعيل است ، يعنى « اسلم نفسى إليك » ؛ (من تسليم شما هستم) كه در اين صورت دعا نخواهد بود ، و به نوعى اقرار و شهادت دادن مىباشد ، و اين اقرار انشاء اوّليّه نيست ، بلكه به منزله تجديد عهدى است كه دوباره آن را با اقرار مجدّد انشاء مىكند . يعنى مىگويد من به آن عهدى كه در عالم ذرّ با شما بستهام هنوز ملتزم مىباشم و مجدّدا آن را تجديد مىكنم .
امّا وقتى خداوند متعال به كسى سلام مىرساند ، معلوم است كه دعا نيست و ممكن است اخبار به ايجاد السّلامة من كلّ عيب و شين و نقص باشد ، يا اخبار بإعطاء الأمنيّة في الدّنيا و الآخرة باشد ، يا اخبار به اينكه من همه چيز را تسليم تو كردم ، باشد .
پس وقتى كسى به امام عليهالسلام سلام مىدهد ، به حسب نيّت و معرفت فرد يا دلالت مىكند كه اين « سلام » ، دعا است (حفظك اللّه) ، و يا اينكه همان تجديد عهدى مىباشد كه در عالم ذرّ به آن ملتزم شده است و با گفتن « السّلام عليك » ، مجدّدا اقرار مىكند كه همه اعضاء و جوارح من همان گونه كه در عالم ذرّ عهد كردهام ، تسليم شما مىباشد . و يا اينكه به اين معنا است كه خداوند متعال تسليم كردنش محيط بر شما مىباشد (يعنى خداوند متعال همه عالم را تسليم شما كرده است) .
امّا وقتى خداوند متعال به حضرت خديجه عليهاالسلام « سلام » مىكند ، معنايش اين است كه ذات احديّت جلّ جلاله دارد خبر مىدهد كه يا خديجه ! ما براى تو ايجاد كرديم سلامتى را از كلّ عيب و شين و نقص ،
ما براى تو ايجاد كرديم الأمنيّة في الدّنيا و الآخرة ، ما براى تو ايجاد كرديم تسليم الشّيء أو الأشياء ، ما براى تو ايجاد كرديم كه صاحب امنيّت و سلامت باشيد (بلكه بايد گفت ذات امنيّت و سلامت هستيد) و به هر كس كه مىخواهيد اعطاء نمائيد .
در روايت گذشته ، حضرت جبرئيل بعد از عرض سلام ، به پيشگاه حضرت خديجه عليهاالسلام عرضه داشت :
« و بشرها ببيت من قصب لا صخب فيه و لا نصب . »
سهيلى يكى از بزرگان اهل سنّت مىگويد :
علّت اينكه در اين روايت به جاى « بيت » ، « قصر » آورده نشده است ، اين است كه اشارهاى باشد به اينكه حضرت خديجه عليهاالسلام قبل از مبعث صاحب بيت النّبوّة بودند ، و بعد از اسلام نيز تنها خانهاى كه در آن اسلام بود ، فقط بيت و خانه حضرت خديجه عليهاالسلام ، به تنهايى بوده است . از همين رو در حديث ، لفظ « بيت » آورده شده نه لفظ « قصر » .
ابن حجر عسقلانى در ضمن قبول كلام سهيلى ، مىگويد :
براى « بيت » معناى ديگرى هم مىباشد ، زيرا در تفسير آيه تطهير ، أمّ سلمه گفته است : چون اين آيه نازل شد ، حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ، حضرت زهرا عليهاالسلام و حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام و حضرت امام حسن عليهالسلام و حضرت امام حسين عليهالسلام را در زير عباى خود جمع نمود و فرمود : « اللّهمّ إنّ هؤلاء أهل بيتي » . پس
بازگشت اهل بيت نبوّت - حضرت فاطمه و حضرت علىّ و حضرت امام حسن و حضرت امام حسين عليهمالسلام - به حضرت خديجه عليهاالسلام مىباشد ، چون حضرت امام حسن عليهالسلام و حضرت امام حسين عليهالسلام ، فرزندان حضرت فاطمه عليهاالسلام هستند و حضرت فاطمه عليهاالسلام هم دختر حضرت خديجه عليهاالسلام مىباشند ، و حضرت على عليهالسلام هم در خانه حضرت خديجه عليهاالسلام بزرگ شده است در حالى كه كودك بود و بعد از ازدواج حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم با حضرت خديجه عليهاالسلام ، ايشان هم بازگشتشان به حضرت خديجه عليهاالسلام مىباشد ، پس با اين بيان روشن شد ، رجوع اهل بيت به حضرت خديجه عليهاالسلام است كه اين فضيلتى مىباشد كه غير حضرت خديجه عليهاالسلام هيچ كس ديگرى اين فضيلت را ندارد .(1)
حال با توجّه به مطالب گذشته و آنچه به زودى در اين نوشتار آورده مىشود ، به خوبى مىتوان تفاوت حضرت خديجه عليهاالسلام با عايشه را متوجّه شد و فهميد حضرت خديجه عليهاالسلام چه اعتقادى به حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم دارد و در مقابل ، اعتقاد عايشه به حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم چگونه است .
در « مسند » ابى يعلى نقل شده است : عايشه خطاب به حضرت خاتم الأنبياء محمّد مصطفى صلىاللهعليهوآلهوسلم عرضه داشت :
« ألست تزعم أنّك رسول اللّه [ صلىاللهعليهوآلهوسلم ] ؟ أفلا عدلت ؟ . » (2)
« آيا غير اين است كه گمان مىكنى تو فرستاده خدا هستى ؟ آيا نمىخواهى عدالت پيشه كنى ؟ » .
از اين گفته عايشه معلوم مىگردد كه او حتّى حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم را عادل هم نمىدانسته است ، چه رسد به اينكه ايشان را فرستاده خداوند متعال بداند . به همين جهت در مقام خطاب ، عرضه مىدارد : « ألست تزعم أنّك رسول اللّه [ صلىاللهعليهوآلهوسلم ] ؟ »
يكى ديگر از توجّهات و عنايات خداوند متعال به حضرت خديجه عليهاالسلام يارى ايشان در هنگام زايمان مىباشد ؛ چرا كه هر كسى در راه خداوند متعال قرار گيرد و حركت نمايد ، خداوند هرگز او را در هيچ گذارى تنها نمىگذارد ، همانند حضرت خديجه عليهاالسلام كه هنگامى كه زمان وضع حمل آن بانو نزديك شد و از زنان قريش يارى طلبيد ، آنها پيغام دادند و گفتند : چون تو در زمان ازدواجت به سخنان ما توجّهى نكردى و محمّد را به همسرى انتخاب كردى ، ما نيز تو را يارى نمىكنيم .
حضرت خديجه عليهاالسلام در آن هنگام بسيار غمگين شدند ، ولى در آن زمان چهار زن همانند زنان بنىهاشم بر ايشان وارد شدند ، در حالى كه حضرت خديجه عليهاالسلام از ديدن آنها هراسان بود . يكى از آن چهار زن گفت :
« فأرسلنا ربّك إليك و نحن أخواتك ؛ أنا سارة و هذه آسية بن مزاحم و هي رفيقتك في الجنّة و هذه مريم بنت عمران و هذه كلثوم أخت موسى بن عمران ، بعثنا اللّه إليك لنلي منك ما تلي النّساء ، فجلست واحدة أن يمينها و أخرى عن يسارها و الثّالثة بين يديها و الرّابعة من خلفها فوضعت
فاطمة طاهرة مطهّرة ... . » (1)
« پس ما را پروردگارت به سوى تو فرستاده و ما خواهرهاى تو هستيم ؛ من ساره هستم و اين آسيه دختر مزاحم و همنشين تو در بهشت است و اين مريم دختر عمران مىباشد و ديگرى كلثوم خواهر موسى بن عمران . خداوند ما را به سوى تو فرستاده كه پرستارت باشيم همان سان كه زنانى مانند تو پرستارى مىكنند (تو را در وضع حمل يارى كنيم) . پس يكى از آنها در راست او نشست و ديگرى سمت چپ و سوّمى در مقابل او و چهارمى در پشت سر او . پس به دنيا آورد فاطمه را پاك و مطهر ... .»
يكى ديگر از عنايات و توجّهات ذات مقدّس ربوبى جلّ جلاله به حضرت خديجه عليهاالسلام در هنگامى بود كه وجود اقدس و نازنين حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم محيّاى كفن كردن حضرت خديجه عليهاالسلام مىشدند . در آن هنگام ، حضرت جبرئيل عليهالسلام نازل شد و بعد از اكرام و تحيّت از طرف خداوند متعال ، عرضه داشت :
« يا محمّد ! إنّ كفن خديجة [ عليهاالسلام ] و هو من أكفان الجنّة أهدى اللّه عليها . » (2)
آرى ، خداوند تبارك و تعالى كفنى كه از كفنهاى بهشتى بود را ، به حضرت خديجه عليهاالسلام هديه نمود . .
من جمله از توجّهات و عنايات خداوند متعال به حضرت خديجه عليهاالسلام در عالم برزخ ، قرار دادن ايشان در قصرهاى بهشتى مىباشد ؛ چنانچه نقل شده است : آن گاه كه حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم در حال احتضار بودند ، حضرت زهرا عليهاالسلام در ضمن چند بار پرسش درباره مادرشان حضرت خديجه عليهاالسلام ، عرضه داشتند :
« فأين والدتي خديجة [ عليهاالسلام ] ؟ قال [ صلىاللهعليهوآلهوسلم ] : في قصر له أربعة أبواب إلى الجنّة . » (1)
« پس مادرم كجاست ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمودند : در قصرى كه براى آن ، چهار درب به سوى بهشت دارد . »
وجود نازنين خاندان عصمت و طهارت عليهمالسلام توجّه ويژهاى به امّ المومنين حضرت خديجه عليهاالسلام داشتند ، كه ما در اين مختصر به بعضى از موارد آن اشاره مىكنيم .
در بين أئمّه أطهار عليهمالسلام هيچ كس به اندازه حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم بىقرار حضرت خديجه عليهاالسلام نبود ، و به اَشكال مختلف از ايشان ياد مىكرد ؛ .
1) روضة الواعظين : 1/ 188 ؛ بحار الأنوار : 22/ 509 .
كه به نمونههايى از آن موارد اشاره مىشود .
« عن عائشة : كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم لا يكاد يخرج من البيت حتّى يذكر خديجة [ عليهاالسلام ] فيحسن الثّناء عليها ، فذكرها يوما من الأيّام ، فأخذتني الغيرة ، فقلت : هل كانت إلاّ عجوزا قد أبدلك اللّه خيرا منها ، فغضب ، ثمّ قال :
لا و اللّه ما أبدلني اللّه خيرا منها ، آمنت إذ كفر النّاس ، و صدّقتني إذ كذبني النّاس ، و واستني بمالها إذ حرمني النّاس و رزقني منها اللّه الولد دون غيرها من النّساء . » (1)
« عايشه گويد : رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم از خانه بيرون نمىرفت مگر اينكه خديجه [ عليهاالسلام ] را به نيكى ياد مىكرد . پس روزى از روزها از او ياد كردم و به او حسد بردم پس گفتم : خديجه [ عليهاالسلام ] جز پيرزنى بيش نبود ، در صورتى كه خدا بهتر از او را بهره تو كرده .
پس پيامبر[ صلىاللهعليهوآلهوسلم ] غضب كرد و سپس فرمود : به خدا قسم چنين نيست ، و خدا زنى بهتر از خديجه [ عليهاالسلام ] به من نداده. او به من ايمان آورد زمانى كه مردم به من كفر ورزيدند ، و مرا تصديق كرد زمانى كه مردم مرا تكذيب كردند ، و او بود كه در مال خود با من مواسات كرد (و مرا بر خود مقدّم داشت) در وقتى كه مردم محرومم كردند ، و از او بود كه خداوند متعال فرزندانى روزى من كرد و از زنان ديگر نسبت به فرزند محرومم ساخت . »
و در روايت ديگرى عايشه نقل كرده :
« هر زمان كه رسول اللّه[ صلىاللهعليهوآلهوسلم ] گوسفندى قربانى مىكرد مىفرمود : .
1) الإصابة : 8/ 103 .
أرسلوا إلى أصدقاء خديجة[ عليهاالسلام ] ؛ براى دوستان خديجه[ عليهاالسلام [ بفرستيد . » (1)
و در روايت ديگرى وجود نازنين حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم در بيان عظمت امام حسن عليهالسلام و امام حسين عليهالسلام ، به انتساب آن دو بزرگوار به حضرت خديجه عليهاالسلام استدلال كرده و مىفرمايند :
« ... ألا أدلّكم على خير النّاس جدّا و جدّةً ؟
قلنا : بلى يا رسول اللّه . قال : الحسن و الحسين[ عليهماالسلام ] ، أنا جدّهما و جدّتهما خديجة[ عليهاالسلام ] سيّدة نساء أهل الجنّة ... . » (2)
« شما را هدايت كنم به بهترين مردم از جهت پدر بزرگ و مادر بزرگ ؟ گفتيم : بله يا رسول اللّه . حضرت فرمودند : حسن و حسين [ عليهماالسلام ] ؛ كه من پدر بزرگ آنها هستم و خديجه [ عليهاالسلام ] سرور زنان اهل بهشت ، مادر بزرگ آنها است ... . »
پر واضح است آن روايتى كه حضرت زهرا عليهاالسلام را سيّدة نساء العالمين يا سيّدة نساء أهل الجنّة ، معرّفى مىكند ، با اين روايت تعارضى ندارد . چرا كه حضرت زهرا عليهاالسلام تخصّصا از عموم اين روايت خارج هستند و كأنّه رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمودهاند : حضرت خديجه عليهاالسلام بعد از فاطمه زهرا عليهاالسلام ، بهترين زنان بهشتى مىباشند .
به هر تقدير ، حضرت خديجه عليهاالسلام مقام و منزلتى دارد كه خداوند متعال و حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم به ايشان مباهات مىكنند . هنگامى كه .
حضرت خديجه عليهاالسلام در بستر بيمارى بودند ، وجود نازنين رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم به ايشان فرمودند :
«فإنّ اللّه عزّو جلّ ليباهي بك كرام ملائكته كلّ يوم مرارا.»(1)
« پروردگار در شبانه روز چندين بار ، به وجود تو بر تمام ملائكه مباهات مىكند . »
وجود نازنين حضرت زهرا عليهاالسلام نيز بارها به حضرت خديجه عليهاالسلام مباهات و افتخار نمودهاند . چنانچه منقول است حضرت صدّيقه طاهره ، زهراء مرضيّه عليهاالسلام با افتخار و مباهات مىفرمايند :
« من دختر خديجه كبرى [ عليهاالسلام ] هستم . » (2)
امام حسن مجتبى عليهالسلام كه خود شبيه به حضرت خديجه عليهاالسلام بودند ، در توضيح آيه شريفه : « في أي صورة ما شاء ركّبك »(3)؛ (و به هر صورتى كه خواست خلق كرد) ، مىفرمايند :
« صوّر اللّه عزّ و جلّ عليّ بن أبي طالب [ عليهالسلام ] في ظهر أبيطالب [ عليهالسلام ] على صورة محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم ، فكان عليّ بن .
أبيطالب [ عليهالسلام ] أشبه النّاس برسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ، و كان الحسين بن عليّ[ عليهماالسلام ] أشبه النّاس بفاطمة[ عليهاالسلام ] ، و كنت أشبه النّاس بخديجة الكبرى[ عليهاالسلام ] . » (1)
« خدا در صلب أبىطالب [ عليهالسلام ] شمايل علىّ [ عليهالسلام ] را به شكل پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم خلق نمود ، و امّا خداوند [ برادرم] حسين [ عليهالسلام ] را به شكل [ مادرم] فاطمه [ عليهاالسلام ] در رحم مادر خلق كرد ، و امّا مرا [ كه مىخواست در رحم مادرم زهرا [ عليهاالسلام ] صورتگرى كند ،] به شكل [ مادر بزرگم] خديجه [ عليهاالسلام ] خلق كرد. »
همان گونه كه ملاحظه مىفرماييد ، امام حسن مجتبى عليهالسلام از اينكه شبيه حضرت خديجه عليهاالسلام هستند ، خرسند بوده و به آن مباهات مىكنند .
هنگامى كه معاويه در كوفه خطبه خواند و به اميرالمؤمنين عليهالسلام و به امام حسن عليهالسلام ناسزا گفت ، امام حسين عليهالسلام برخواستند تا پاسخ او را بدهند ، ولى امام حسن عليهالسلام مانع شدند و خود به او فرمودند :
« اى گوينده نام علىّ [ عليهالسلام ] من حسن و پدرم علىّ [ عليهالسلام ] است ؛ تو معاويه و پدرت صخر است . مادر من فاطمه [ عليهاالسلام ] و مادر تو هند مىباشد . جدّ من رسول اللّه [ صلىاللهعليهوآلهوسلم ] و جدّ تو حرب است . جدّه من خديجه [ عليهاالسلام ] و جدّه تو قتيله مىباشد ، پس خدا لعنت كند هر كه را گمنام تر و از لحاظ حسب ضعيف تر و شرّ او بيشتر و كفر و نفاق او سابقهدارتر است . »(2).
در اين روايت هم امام حسن مجتبى عليهالسلام به داشتن مادر بزرگى چون حضرت خديجه عليهاالسلام مباهات مىكنند .
حضرت سيّد الشّهداء عليهالسلام در روز عاشورا وقتى در مقابل لشكر عمر سعد قرار گرفتند ، آنها را خطاب كرده و فرمودند :
« أنشدكم اللّه هل تعلمون أنّ جدّتي خديجة[ عليهاالسلام ] بنت خويلد أوّل نساء هذه الأمّة إسلاما . » (1)
« شما را به خدا سوگند ، آيا مىدانيد مادر بزرگ من خديجه [ عليهاالسلام [ دختر خويلد ، اوّلين زنى است در اين امّت كه اسلام را قبول كرد . »
در اين روايت امام حسين عليهالسلام نيز مانند برادرشان به داشتن مادر بزرگى چونان حضرت خديجه عليهاالسلام مباهات مىكنند .
امام حسين عليهالسلام در روز عاشورا در خطابه ديگرى مىفرمايند :
« إنّي ابن بنت نبيّكم و جدّتي خديجة[ عليهاالسلام ] زوجة نبيّكم.» (2).
« به درستى كه من فرزند دختر پيامبر شما هستم و مادر بزرگم خديجه [ عليهاالسلام ] همسر پيغمبر شما است . »
همان گونه كه در روايت قبل ، امام حسين عليهالسلام به داشتن مادر بزرگى چونان حضرت خديجه عليهاالسلام مباهات كردند ، در اينجا نيز با افتخار از ايشان نام مىبرند .
وجود نازنين امام زين العابدين عليهالسلام وقتى در مجلس يزيد آن خطبه قرّاء را خواندند ، با افتخار فرمودند :
« أنا ابن خديجة الكبرى . » (1)
« من پسر خديجه ، بزرگ بانوى اسلام هستم . »
در دعاى ندبه نيز مىخوانيم :
« أين ابن النّبيّ المصطفى ، و ابن عليّ المرتضى ، و ابن خديجة الغرّاء . »
« كجاست پسر پيامبر برگزيده ، و پسر علىّ پسنديده ، و پسر خديجه بلند مرتبه . »
حضرت زينب عليهاالسلام نيز وقتى در روز يازدهم محرّم در بين پيكرهاى پاره پاره شهدا آمدند ، پس از ذكر نام حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم و حضرت علىّ عليهالسلام فرمودند :
« بأبي خديجة الكبرى . »(2)
« پدرم به فداى خديجه ، بزرگ بانوى اسلام . »
يكى از صفات رذيله كه آدمى را به قهقرا مىبرد و به پائينترين .
درجات انسانيّت و روحانيّت تنزّل مىدهد ، حسادت به مردم عموما و به اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام خصوصا مىباشد . به اين معنى كه حسادت به هر كسى مذموم است ولى نسبت به حضرات معصومين عليهمالسلام قبح بيشترى دارد كه باعث دو چندان شدن عذاب انسان حسود مىشود .
يكى از كسانى كه مستجمع تمام صفات حسنه و پسنديده مىباشد ، حضرت اُمّ المومنين خديجه كبرى عليهاالسلام هستند ، كه به لطف و فضل الهى در همه جهات سرآمد عالم هستى مىباشند . صفاتى چون عفّت ، ذكاوت ، درايت و ديانت ، به همراه منزلت اجتماعى و زيبايى ظاهرى و ديگر خصوصيّات متعالى ، از ايشان يك شخصيّت بىنظير در ميان مردمان ساخته است كه هر انسان دون پايهاى را آزار مىدهد و حسادت را در او زنده مىكند .
اگر كسى به تاريخ مراجعه نمايد ، خواهد ديد كه چگونه عدّهاى چه در زمان حيات ايشان و چه زمانى كه به عالم باقى سفر كردند ، نسبت به اين بانوى بزرگوار حسادت مىكردهاند ، و موجب آزار و اذيّت ايشان و اطرافيانشان مىشدند و حال آنكه خداوند جلّ جلاله آنها را به بهترين وجه توبيخ كرده و با زبان انذار مىفرمايد :
« أم يحسدون النّاس على ما آتاهم اللّه من فضله »(1)؛
« آيا حسد مىورزيد به مردم (= اهل بيت عليهمالسلام ) چون آنها را خدا به فضل خود برخوردار نموده است . » .
1) سوره نساء ، آيه 54 .
در « صحيح بخارى » يكى از معتبرترين كتب عامّه نقل شده است :
« عن عائشة ، أنّها قالت : ما غرت(1)على امرأة لرسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم كما غرت على خديجة [ عليهاالسلام ] لكثره ذكر رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم إيّاها و ثنائه عليها و قد أوحى إلى رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم أن يبشّرها ببيت لها في الجنّة من قصب . » (2)
« عايشه مىگويد : آنقدر كه بر خديجه [ عليهاالسلام ] رشك مىورزيدم ، بر هيچ يك از همسران رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم حسادت نمىكردم . به دليل اينكه رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم از ايشان بسيار ياد مىكرد و از او تمجيد مىنمود و به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم وحى شد كه به او بشارت خانهاى از لؤلؤ در بهشت بدهد . »
در جاى ديگرى نقل شده است :
« پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم روزى براى زنى مقدارى گوشت فرستاد ، وقتى عايشه علّتش را جويا شد ، حضرت فرمود : خديجه عليهاالسلام سفارش او را به من نموده . پس عايشه گفت : لكأنّما ليس في الأرض امرأة إلاّ خديجة[ عليهاالسلام ] ؛ [ به نحوى صحبت مىكنيد ] مثل اين است كه روى زمين غير از خديجه [ عليهاالسلام ] زنى وجود ندارد . »(3)
به هر صورت در بسيارى از موارد - كه ما به چند مورد آن اشاره كرديم - ، عايشه نسبت به حضرت خديجه عليهاالسلام آن هم بعد از رحلت ايشان ، به اين نحو برخورد كرده است و شايد بتوان گفت عامل و ريشه اين روحيه ، .
كم بودهاى جسمى و روحى خود انسان است ، اگر نگوييم كه خباثت باطنى نيز نقش سازندهاى دارد .
خود عايشه چند چيز را عامل مشكل روحى خود در مواجهه با حضرت خديجه عليهاالسلام بيان كرده است ، و با ضميمه روايات ديگر مىتوان به چند عامل رسيد .
از بسيارى از روايات اهل سنّت ظاهر مىشود كه حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم هميشه به عناوين مختلف و در مناسبتهاى متفاوت ، از حضرت خديجه عليهاالسلام نام مىبردند و از ايشان ياد مىكردند ، و غالبا از فداكارىهاى ايشان در زمينههاى مختلف اقتصادى و اجتماعى ، در بين مردم و در حريم خانواده ، تعريف مىكردند ؛ كه باعث ناراحتى بيش از پيش عايشه مىگشت ؛ تا جايى كه خود عايشه مىگويد :
« ما غرت على أحد من نساء النّبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم ما غرت على خديجة[ عليهاالسلام ] من كثرة ذكر رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم إيّاها . » (1)
« به هيچ يك از زنان رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم به اندازه خديجه[ عليهاالسلام [ رشك نمىورزيدم ، به سبب اينكه در اكثر اوقات رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم از او ياد مىنمود . » .
1) صحيح البخاري : 6/ 163 .
رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم وقتى مىخواستند از خانه خارج شوند ، يادى از خديجه عليهاالسلام مىكردند ، و از او تعريف و تمجيد و تحسين مىنمودند .(1)
همان گونه كه همگان مىدانند ، تا زمانى كه حضرت خديجه عليهاالسلام در قيد حيات بودند ، حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم با زن ديگرى ازدواج نكردند . و حتّى از برخى نصوص به دست مىآيد كه به احترام ايشان تا چند سال بعد از وفات ايشان ، از ازدواج كردن با زن ديگرى ابا داشتند . از همين رو اين خود عامل ديگرى شد براى حسادت عايشه به حضرت خديجه عليهاالسلام ؛ چنانچه از عايشه در اين باره نقل شده است :
« ... و تزوّجني بعدها بثلاث سنين ... . » (2)
« [ به او حسادت مىكردم چون] سه سال بعد از [ درگذشت[ خديجه [ عليهاالسلام ] با من ازدواج كرد . »
يكى ديگر از عواملى كه موجب تند خويى عايشه ، به وجود نازنين حضرت خديجه عليهاالسلام شده است ، جايگاه ايشان ، محضر ذات مقدّس ربوبى مىباشد ؛ قرب و منزلتى كه اگر نگوئيم بىنظير است ، قطعا به شهادت دوست و دشمن كمنظير مىباشد ؛ تا جايى كه منقول است : هر گاه جبرئيل خدمت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مىآمد عرض مىكرد : « خدا فرموده سلام مرا به .
خديجه[ عليهاالسلام ] برسان » . از همين رو عايشه خود نيز مىگويد :
« ... و أمره ربّه عزّ و جلّ : أن يبشّرها ببيت في الجنّة من قصب ... . » (1)
« [ به او حسادت مىكردم چون] پروردگارش او را امر نمود كه بشارت دهد به خديجه [ عليهاالسلام ] به خانهاى در بهشت از لؤلؤ . »
مورد ديگرى كه باعث حسادت عايشه مىشد ، توجّه و عنايت كمنظير حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم به اطرافيان و دوستان حضرت خديجه عليهاالسلام بوده است . عايشه مىگويد :
« ربما ذبح الشّاة ثمّ يقطعها أعضاءً ، ثمّ يبعثها في صدائق خديجة [ عليهاالسلام ] ، فربما قلت له : كأنّه لم يكن في الدّنيا امرأة إلاّ خديجة [ عليهاالسلام ] ؛ فيقول : إنّها كانت و كانت . » (2)
« چه بسيار مواردى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم گوسفند قربانى مىكرد ، و اعضايش را قطعه قطعه مىنمود ، سپس براى دوستان خديجه [ عليهاالسلام ] مىفرستاد . پس در بسيارى از موارد من به ايشان مىگفتم : [ رفتار شما نسبت به خديجه عليهاالسلام گونهاى است كه ]كأنّه هيچ زن ديگرى در عالم غير از خديجه عليهاالسلام وجود ندارد . پس رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مىفرمود : خديجه عليهاالسلام فلان و فلان بود [ و دائم فضايل و محاسن او را يادآور مىشدند] . » .
در برخى از منابع اهل سنّت آمده است : گاهى از اوقات ، عايشه حتّى از شدّت حسادت به رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم غضب مىكرد ؛ و همان گونه كه همه مىدانند ، غضب كردن نسبت به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم يكى از بدترين اعمال است كه موجب عذاب اخروى مىشود . چنانچه در كتاب «صحيح مسلم» ، يكى از معتبرترين كتب اهل سنّت نقل شده است :
« كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم إذا ذبح الشّاة فيقول : أرسلوا بها إلى أصدقاء خديجة [ عليهاالسلام ] ، قالت : فأغضبته يوما فقلت : خديجة [ عليهاالسلام ] ؟ فقال : إنّي قد رزقت حبّها . » (1)
« هميشه وقتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم گوسفند قربانى مىنمود، مىفرمود : بفرستيد براى دوستان خديجه [ عليهاالسلام ] . پس عايشه مىگويد: روزى [ به خاطر اين كار] رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم را به غضب درآوردم ، پس گفتم : خديجه [ عليهاالسلام ] ؟ پس حضرت فرمود : به درستى كه [ خداوند] محبّت او را روزى من كرده است . »
در همين زمينه در روايت ديگرى آمده است : هاله خواهر حضرت خديجه عليهاالسلام از دوستى پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم به خديجه عليهاالسلام ، چنين مىگفت :
« وقتى كه وارد خانه شدم ، پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم صداى من را شنيدند كه شبيه صداى خديجه عليهاالسلام بود . پس صدا زدند و فرمودند :
اللّهمّ ! هالة بنت خويلد ؛ خدايا ! هاله دختر خويلد است .
و عايشه وقتى مىشنيد ، نمىتوانست خوددارى كند ، تا اينكه با غيظ مىگفت : چقدر ياد پيرزنى از پيرزنهاى لثه سرخ قريش را مىكنى كه از ياد رفته است ؛ خدا بهتر از آن را به تو داده است . »(2).
نسبت لقب پيرزن به حضرت خديجه عليهاالسلام نيز از رشكهاى عايشه نسبت به آن بانوى بزرگوار است .
عامل ديگرى كه موجب ناراحتى و در نتيجه رشك بردن عايشه مىشد، گذشته از بيان فضائل اخلاقى حضرت خديجه عليهاالسلام به وسيله پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم و توجّه به دوستان ايشان ، اظهار محبّت تقريبا هميشگى حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم به حضرت خديجه عليهاالسلام مىباشد ؛ كه با اينكه سالها از وفات حضرت خديجه عليهاالسلام گذشته بود امّا مع الوصف دائما به ايشان اظهار محبّت مىكردند .
عامل ديگرى كه تأثير زيادى در تند خويى عايشه نسبت به حضرت خديجه عليهاالسلام داشت ، نداشتن فرزند از پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم بود ، در حالى كه تمام فرزندان رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم از خديجه عليهاالسلام مىباشند ، غير از ابراهيم كه از ماريه قبطيه بود. لذا خود عايشه نيز يكى از عواملى را كه موجب رشك بردن به حضرت خديجه عليهاالسلام معرّفى مىكند اين است كه حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم از حضرت خديجه عليهاالسلام فرزند داشتند . از اين رو در پايان روايتى مىگويد :
« و كان لي منها ولد . »(1).
1) صحيح البخاري : 6/ 163 .
« [ به خديجه رشك مىبردم چون رسول خدا مىفرمود :] و براى من از خديجه فرزند نصيب شده است . »
از همين رو نسبت به حضرت زهرا عليهاالسلام نيز بسيار بد رفتارى مىكرد ، و از آنجايى كه ايشان دختر حضرت خديجه عليهاالسلام بودند و حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم نيز عنايت ويژهاى به ايشان داشتند ، قلب او سرشار از كينه به حضرت زهرا عليهاالسلام شده بود ؛ تا جايى كه روزى با خشونت به حضرت زهرا عليهاالسلام گفت :
« اى دختر خديجه ! گمان مىكنى مادرت خديجه [ عليهاالسلام ] بر ما فضيلت دارد ؟ به راستى كه او فضيلتى بر ما نداشت !
حضرت زهرا عليهاالسلام از اين سخن متأثّر شدند و گريستند . پيامبر به حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود : اى دختر محمّد ! چرا گريه مىكنى ؟
گفت : عايشه نام مادر مرا برد ، گريستم چون از او ايراد گرفت .
پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم غضب كرد و رو به عايشه فرمود : ساكت شو ! خداى متعال بركت در فرزندان عزيزمان قرار داده ؛ خديجه عليهاالسلام كه رحمت خداى متعال بر او باد ، براى من طاهر را آورده كه او عبداللّه و پاك بود ، و براى من قاسم و فاطمه و رقيّه و اُمّ كلثوم و زينب را آورد ؛ و تو از آنانى هستى كه خداى متعال رحم تو را نازا قرار داده و چيزى از تو متولّد نمىشود . » (1)
عايشه هيچ گاه به نحو شايسته با حضرت زهرا عليهاالسلام برخورد نمىكرد ، و بعد از شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم نيز تا زمان شهادت حضرت فاطمه عليهاالسلام ، همواره با سخنان نيش دار، اميرالمؤمنين عليهالسلام و فاطمه زهرا عليهاالسلام را مىآزرد ، .
1) أمّ المؤمنين حضرت خديجه عليهاالسلام : 114 ، به نقل از خصال : 404 .
و آن دو بزرگوار بر غيظ شديد عايشه صبر مىكردند . بعد از شهادت حضرت فاطمه عليهاالسلام نقل شده است :
« فجاء نساء رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم كلّهنّ إلى بني هاشم في العزاء إلاّ عايشة ، فإنّها لم تأت و أظهرت مرضا ، و نقل إلى عليّ عنها كلام يدلّ على السّرور . » (1)
« تمام زنان رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم براى تسليت گفتن نزد بنىهاشم آمدند ، امّا عايشه نيامد و خود را به مريضى زد .
به اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز گفته شد كه عايشه از شهادت حضرت فاطمه عليهاالسلام ابراز خوشحالى كرده است . »
دشمنى عايشه با حضرت علىّ عليهالسلام به اندازهاى بود كه چون خبر شهادت امام علىّ عليهالسلام به مدينه رسيد و عايشه از آن باخبر شد ، شادمان شد و از خوشحالى اين شعر را مىخواند :
فألقيت عصاها و استقرّت بها النّوى كما قرّ عينا بالإياب المسافر(2)
« عصاى خود را افكند و آرامش پيدا كرد ، همان گونه كه مسافر با بازگشتش چشم را روشن مىكند . »
و بعد به خاطر اينكه اميرالمؤمنين عليهالسلام را به شهادت رساندهاند ، به .
شكرانه آن سجده شكر انجام داد .(1)
اين عمل عايشه حتّى با تعليمات اهل سنّت نيز سازگار نمىباشد ؛ چرا كه آنها اميرالمؤمنين عليهالسلام را از « عشره مبشّره » مىدانند ، كه به آنها از طريق حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم نويد جنّات النّعيم داده شده است . و بنابر مذهب آنها اهانت به « عشره مبشّره » ، مثل دهن كجى به خداوند متعال و رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآلهوسلم مىباشد . و پر واضح است كه اگر كسى به خداوند متعال و رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم اهانت و دهن كجى كند ، در قيامت چه جايگاهى خواهد داشت .
روايت ديگرى كه دلالت مىكند بر عداوت عايشه با حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام و نشان دهنده آن است كه او از دشنام به اميرالمؤمنين عليهالسلام خشنود مىشده است ، در « مسند » احمد بن حنبل نقل شده است :
« جاء رجل فوقع في عليّ و في عمّار رضي اللّه عنهما عند عائشة ، فقالت : أمّا عليّ[ عليهالسلام ] فلست قائلة لك فيه شيئا ، و أمّا عمّار ، فإنّي سمعت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم يقول : لا يخيّر بين الأمرين ، إلاّ أختار أرشدهما . » (2)
« شخصى نزد عايشه آمد و به علىّ و عمّار رضى اللّه عنهما دشنام داد . پس عايشه گفت : امّا در مورد علىّ [ عليهالسلام ] به تو چيزى نمىگويم ، امّا در مورد عمّار از رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم شنيدم كه مىفرمود : وى اگر در بين دو كار مخيّر شود ، بهترين آن را انتخاب مىكند . »
همان گونه كه در اين روايت ملاحظه مىكنيد ، عايشه نسبت به لعن .
حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام هيچ واكنشى نشان نمىدهد و راضى به اين امر مىباشد ، و الاّ همان گونه كه با لعن كردن به عمّار مخالفت كرد ، آن وقت كه به حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام هم اهانت مىشد به او اعتراض مىنمود . و اين در صورتى است كه روزى در نزدش به حسان دشنام دادند و عايشه از حسان دفاع نمود در حالى كه حسان به او تهمت افك زده بود ؛ حال خود قضاوت كنيد و ببينيد چگونه حاضر است از كسى كه به او تهمت زده دفاع كند ، امّا حاضر نمىشود از حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام حمايت نمايد .
عايشه حتّى از اين اندازه هم تجاوز كرد و در زمان خلافت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام به همراه طلحه و زبير جنگ جمل را بهپا نمود . او در زمان خلافت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام به آسمان اشاره كرد و گفت :
« كاش آسمان به زمين مىافتاد ، اگر اين امر [ خلافت] به پسر ابىطالب برسد . »(1)
يعنى حاضر بود از آسمان بلاى الهى نازل شود و گرفتار عذاب دنيا و عذاب آخرت گردد ، امّا علىّ بن ابىطالب عليهالسلام خليفه نباشد .
واقعا در چنين موردى ، آدمى حيران و متعجّب مىشود ؛ زيرا اگر كسى به بلايى كه از آسمان نازل شده است ، جانش را از دست بدهد ، فقط دنيا از دست او نرفته بلكه گرفتار عذاب دوزخ هم مىشود ، و مرگ با عذاب الهى به منزله رفتن به دوزخ مىباشد .
عايشه به همين مقدار هم كفايت نكرد ، از همين رو بعد از شهادت .
1) أمّ المؤمنين حضرت خديجه عليهاالسلام : 115 .
اميرالمؤمنين عليهالسلام ، به خاطر محبّتى كه نسبت به عبدالرّحمان بن ملجم مرادى - به خاطر به شهادت رساندن حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام - براى عايشه حاصل شده بود ، نام غلامش را عبد الرّحمان گذارده بود ، و به اين مطلب مباهات مىكرد .(1)
وقتى امام حسين عليهالسلام بدن برادرشان ، امام حسن عليهالسلام را مىخواستند در جوار حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم دفن نمايند ، عايشه با قلبى سرشار از غضب و ظاهرى خشمناك و در حالى كه بر مركب سوار بود با صداى بلند گفت :
« تريدون أن تدخلوا بيتي من لا أحبّ ؟ » (2)
« مىخواهيد كسى كه من دوست ندارم را وارد خانه من كنيد ؟ »
و به همين هم اكتفا نكرد ، دستور داد پيكر مقدّس و منوّر حضرت امام حسن عليهالسلام را تير باران كنند . و به هر طريقى كه بود اجازه نداد حضرت را در روضه حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم دفن نمايند . و اين در صورتى است كه عايشه و حفصه دختران ابوبكر و عمر ، زودتر پدرانشان را در آنجا دفن كرده بودند . و حال آنكه اساسا آن حجره ملكيّتش از طريق ارث به حضرت زهرا عليهاالسلام منتقل شده بود و بعد از شهادت ايشان به فرزندانشان تعلّق داشت .
ممكن است كسى بگويد زن از شوهر ارث مىبرد و آن دو نيز از آن حجره حقّى داشتند ، لذا در جواب مىگوئيم : .
طبق شرع مقدّس ، زن از اموال غير منقول شوهرش مثل زمين ارث نمىبرد و همه آن حجره ، به تنها دختر رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ارث مىرسيد و متعلّق به حضرت زهرا عليهاالسلام بود .
علاوه بر اينكه وقتى بعد شهادت حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم فدك را غصب كردند ، با اينكه همه مردم مىدانستند مدّتهاست كه حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم فدك را به ايشان هديه كرده است و آنها كه از طرف حضرت زهرا عليهاالسلام نصب شدهاند متولّى امورات آنجا مىباشند ؛ و ديگر اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم براى آنكه در آينده هيچ شبههاى باقى نماند ، در مسائل آنجا ورود نمىكنند ؛ امّا مع الوصف به حضرت فاطمه عليهاالسلام گفتند شاهد بياوريد كه فدك متعلّق به شما است . ولى با اينكه حضرت ، هم شاهد آوردند و هم دست نويسى كه از حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مبنى بر ملكيّت ايشان بر آنجا را ارائه دادند ، فايده نكرد و آنها فدك را غصب كرده و بر نگرداندند و حضرت را از حقّ مسلّمشان محروم نمودند . از همين رو حضرت فاطمه عليهاالسلام در مرحله دوّم به آنها فرمودند : « حتّى اگر آن گونه كه شما ادّعا مىكنيد پدرم فدك را به من هبه نكرده باشند ، باز من مالك آن هستم ، و از آنجا كه تنها فرزند ايشان مىباشم همه آن به من ارث مىرسد».
وقتى كار به اينجا رسيد ، آنها حديثى را به دروغ به حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم نسبت دادند ؛ لذا ابوبكر به دروغ گفت من از حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم شنيدهام :
« نحن معاشر الأنبياء لا نورث ، ما تركناه صدقة . » (1).
1) السّيرة الحلبيّة : 1/ 77 .
« ما گروه پيامبران ارث نمىگذاريم و آنچه از ما باقى مىماند صدقه است . »
سپس هر چه حضرت فاطمه عليهاالسلام به آيات و روايات استدلال نمودند ، ديگر به حضرت توجّهى نكردند . از جمله آن آيات ، آيه « و ورث سليمان داود »(1)بود كه حضرت فاطمه عليهاالسلام به آن استدلال نموده و فرمودند : «چگونه است كه سليمان از داوود ارث مىبرد ، امّا من از پدرم ارث نخواهم برد . »
به هر تقدير عايشه و حفصه نيز شهادت دادند كه ما هم از حضرت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم اين حديث را شنيدهايم؛ و بدين وسيله حقّ حضرت زهرا عليهاالسلام را غصب كردند . امّا وقتى در زمان خلافت عثمان در اثر كشمكشهايى كه به وجود آمده بود ، سهم آن دو از بيت المال به اندازه مردم ديگر شد ، آن دو نزد عثمان آمدند و درخواست كردند كه چونان زمان خلافت پدرانشان از سهم بيشترى برخوردار شوند . عثمان ، عايشه و حفصه را خطاب قرار داد و درباره اينكه با ابوبكر شهادت دادند كه حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود : « انبياء ارثى بهجا نمىگذارند و آنچه از آنها باقى بماند صدقه است » گفت :
« فمرّة تشهدون أن ما تركه صدقة رسول اللّه [ صلىاللهعليهوآلهوسلم ] ، و مرّة تطالبون ميراثه . » (2).
« پس روزى شهادت داديد كه آن اموالى كه از رسول خدا [ صلىاللهعليهوآلهوسلم [ بماند صدقه است ، و روزى ميراث او را مطالبه مىكنيد . »
حال بر مىگرديم به بحث خودمان، و به عايشه مىگوئيم شما كه از قول پدرتان نقل نموديد پيغمبر خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمودند : « نحن معاشر الأنبياء لا نورث و ما تركناه صدقه » ؛ چگونه به خود اجازه داديد پدرتان را در حجره حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم دفن كنيد؟ و تصرّف در آن حجره با چه مجوّز شرعى صورت گرفته است ؟ مگر غير اين است كه نبايد كسى را در زمين غصبى دفن كرد ؟ چرا كه موجب عذاب متوفّى مىشود . بنابر روايتى كه شما و پدرتان نقل كردهايد ، شما هيچ گونه حقّى نسبت به آن زمين نداشتهايد .
به هر تقدير ، عايشه اجازه نداد امام حسن مجتبى عليهالسلام را كنار وجود نازنين حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم دفن نمايند ، حتّى كار را به نهايت رساند و بعد از تير اندازى به پيكر مقدّس و منوّر امام حسن عليهالسلام ، شروع به طعنه زدن به امام حسين عليهالسلام نمود و به ايشان گفت :
« نحّوا ابنكم و اذهبوا به فإنّكم قوم خصمون . » (1)
« پسرتان [ امام حسن عليهالسلام ] را از اينجا دور كنيد و او را ببريد ، شما قومى جدل پيشه هستيد . »
وجود نازنين حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم به انحاء مختلف درباره اشتباهاتى كه عايشه در آينده انجام مىدهند تصريح كردهاند .
در « صحيح بخارى » كه يكى از بزرگترين كتابها و مآخذ علماء عامّه است ، درباره يكى از آن موارد اين چنين آمده است : .
1) اصول كافى : 1/ 303 .
« قام النّبيّ صلى اللّه عليه و سلّم خطيبا فأشار نحو مسكن عايشة فقال : هنا الفتنة ، ثلاثا من حيث يطلع قرن الشّيطان . » (1)
« رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلّم ايستاد و اشاره به خانه عايشه نمود و سه بار فرمود : فتنه از آنجا آغاز مىشود ، بدين جهت كه از آنجا پيروان شيطان بيرون مىآيند . »
يكى از دروغ هايى كه در تمام مجامع بين المللى ، مسلمانها را انگشت نماى خاصّ و عامّ كرده است ، ازدواج حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم با عايشه در سنّ طفوليّت مىباشد ؛ چنانچه صاحب « الطبقات الكبرى » نيز مىنويسد :
« رسول اللّه صلى اللّه عليه در شش سالگى عايشه را عقد نمود و در نه سالگى نكاح واقع شد . »(2)
عدّهاى براى اينكه به دروغ ، براى عايشه ، در مقابل زنان ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم خصوصا حضرت خديجه عليهاالسلام ، فضيلتى درست كنند ، متوسّل به چنين كلمات سخيفى شدهاند ؛ و ما براى اينكه حقيقت امر را متوجّه شويم ، بايد چند مطلب را بررسى نمائيم . .
در اين باره « صحيح بخارى » از خود عايشه نقل كرده است :
« رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم سه سال بعد از فوت حضرت خديجه عليهاالسلام با او ازدواج كرده است . »(1)
با توجّه به اينكه حضرت خديجه عليهاالسلام در سال دهم بعثت از دنيا رفتهاند ؛ پس زمان ازدواج حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم با عايشه در سال سيزدهم بعثت بوده است ، و سه سال بعد نكاح واقع شده است ؛ چرا كه علماء عامّه نگاشتهاند در سنّ شش سالگى حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ، عايشه را عقد نمود و سه سال بعد از آن و در سنّ نه سالگى نكاح واقع گرديد . از اين رو ابن ملقن يكى از علماء عامّه بعد از نقل اين روايت از « صحيح بخارى » مىگويد :
« و بنى بها بالمدينة في الشّوّال في السّنة الثّانية . » (2)
«رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم در شوّال سال دوّم هجرى، عايشه را به خانه برد.»
البتّه ذهبى يكى ديگر از علماء عامّه نقل كرده است :
« و توفّيت [ سودة] في آخر خلافة عمر ، و قد انفردت بصحبة النّبيّ صلى اللّه عليه أربع سنين لا تشاركها فيه امرأة و لا سرية ، ثمّ بنى عايشه بعد ... . » (3).
« سوده در سال آخر خلافت عمر از دنيا رفت . او به مدّت چهار سال به تنهايى همسر رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم بود و هيچ زنى و هيچ كنيزى در آن چهار سال با سوده در اين امر شريك نبود . سپس رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم با عايشه ازدواج كرد . »
ازدواج رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم با سوده چند ماه قبل از هجرت بوده است ، چنانچه صاحب كتاب « أنساب الأشراف » نگاشته است :
« تزوّج رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم بعد خديجة [ عليهاالسلام ] ، سودة بنت زمعة ابن قيس ، من بني عامر بن لؤي ، قبل الهجرة بأشهر . »(1)
حال با توجّه به اينكه ازدواج حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم با سوده چند ماه قبل از هجرت يعنى در سال سيزدهم بعثت بوده است و بعد از ازدواج با او نيز به مدّت چهار سال ، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم با شخص ديگرى بنابر نقل ذهبى ، ازدواج ننمودهاند ، بايد گفت ازدواج نبىّ اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم با عايشه اواخر سال چهارم هجرت مىباشد. در نتيجه در اواخر سال چهارم هجرت ، رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم با عايشه ازدواج كردهاند و يا اينكه حدّاقلّ در سال دوّم هجرت ، حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم با عايشه ازدواج كردهاند . .
1) أنساب الأشراف : 1/ 407 .
همان گونه كه اشاره شد ، در اين مورد ، مشهور علماء اهل سنّت قائل هستند كه عايشه در نه سالگى با حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم ازدواج كرده است ؛ ولى اهل تحقيق مىدانند كه اين قول حقيقتا با واقعيّت فاصله زيادى دارد ؛ تا جايى كه مىتوان گفت : اين قول ، بيش از هر چيز ، جنبه سياسى داشته است ؛ چرا كه اگر ما در كتب اهل سنّت دقّت نماييم ، به خوبى مىتوانيم به قول حقّ و حقيقت امر پى ببريم . و ما در اين نوشتار به تبع علماء بزرگوار به چند مورد آنها اشاره مىكنيم .
در صورتى كه سنّ عايشه را با سنّ خواهرش مقايسه كنيم ، به خوبى مىتوان متوجّه سنّ عايشه در هنگام ازدواج با حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم شد ؛ زيرا طبق نظر بزرگان عامّه ، اسماء ، خواهر عايشه ، ده سال از او بزرگتر بوده و در سال اوّل هجرى بيست و هفت سال داشته است ، و در سال هفتاد و سه از دنيا رفته است ، در حالى كه صد ساله بوده است . ابن عساكر از علماء عامّه در كتاب « تاريخ مدينة دمشق » مىنويسد :
« أسماء بنت أبيبكر ... كانت أخت عائشة لأبيها و كانت أسنّ من عائشة ، ولدت قبل التّاريخ بسبع و عشرين سنة ... ،(1) و كانت أكبر من عائشة بعشرة سنين . » (2)
« اسماء دختر ابوبكر ... خواهر عايشه از طرف پدر، و بزرگتر از او بود ، اسماء بيست و هفت سال قبل از تاريخ [ هجرت] به
(1) تاريخ مدينة دمشق : 69/ 9 .
(2) تاريخ مدينة دمشق : 69/ 10 ؛ سير أعلام النّبلاء : 2/ 288 ؛ استيعاب : 2/ 616 ؛ تهذيب الأسماء و اللّغات : 478 .
دنيا آمد ، و او ده سال بزرگتر از عايشه بود . »
حال در صورتى كه ازدواج رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم با عايشه را سال دوّم هجرى بدانيم ، با توجّه به اينكه هفده سال زودتر از هجرت به دنيا آمده است ، عايشه در زمان ازدواج نوزده ساله خواهد بود . امّا به نظر مىرسد كه ازدواج حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم با عايشه اواخر سال چهارم هجرت بوده باشد ، كه در اين صورت عايشه در هنگام ازدواج بيست و يك ساله بوده است .
دليل ديگرى كه مىتوان از آن فهميد كه عايشه در زمان ازدواج با حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم چند ساله بوده است ، روايتى مىباشد كه « صحيح بخارى » از عايشه نقل نموده است :
« لقد نزل بمكّة على محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم و إنّى لجارية ألعب : « بل السّاعة موعدهم و السّاعة أدهى و أمر »(1). » (2)
« به درستى كه آيه « بل السّاعة موعدهم و السّاعة أدهى و أمر »، در مكّه بر محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم نازل شد در حالى كه من دوشيزهاى بودم كه بازى مىكردم . »
صاحب كتاب « التّفسير الوسيط » درباره زمان نازل شدن اين آيه شريفه مىنويسد : .
« يغلب على الظّنّ أنّ نزولها كان في السّنوات الأولى من بعثته صلىاللهعليهوآلهوسلم . » (1)
« به احتمال قوى نزول اين آيه در چند سال اوّل بعثت حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم بوده است . »
حال با توجّه به اينكه خود عايشه مىگويد « من دوشيزهاى بودم كه آيه شريفه نازل شده » ، بايد حداقلّ در آن موقع ، هشت يا نه ساله بوده باشد ، چون كوچكتر از اين ، عادتا متوجّه چيزى نيست تا بعد بخواهد در مورد آن صحبت كند و بگوئيم چگونه اين آيه به يادش مانده است .
و از طرف ديگر با توجّه به اينكه اين آيه در سال دوّم يا سوّم بعثت نازل شده است ، و عايشه هم در سال دوّم هجرت با رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ازدواج كرده است ، بايد عايشه در هنگام ازدواج در حدود نوزده يا بيست ساله بوده باشد . امّا در صورتى كه در اواخر سال چهارم هجرى ازدواج كرده باشد ، بايد بيست و يك يا بيست و دو ساله بوده باشد .
راه ديگرى كه مىتوان به سنّ عايشه در زمان ازدواج با حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم پى برد ، فهميدن سال اسلام آوردن عايشه است . ابن هشام در « السّيرة النّبويّة » آورده است :
« ممّن أسلم في الفترة الأولى من الدّعوة بحيث يعد من .
1) التفسير الوسيط : 14/ 14 .
السّابقين الأوّل ، أسماء و عائشة ابنتي أبيبكر . » (1)
« از كسانى كه در اوائل دعوت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم مسلمان شدند به گونهاى كه از اوّلين گروه به شمار مىروند ، اسماء و عايشه دو دختر ابوبكر مىباشند . »
نووى نيز در كتاب « تهذيب » همين مطلب را تأييد كرده و مىنويسد :
« و ذكر أبوبكر بن أبيخيثمية في تاريخه عن أبيإسحاق أنّ عائشة أسلمت صغيرة بعد ثمانية عشر إنسانا ممّن أسلم. » (2)
« ابن خيثميّه در تاريخش از ابن اسحاق نقل كرده است كه عايشه در كودكى و بعد از هجده نفر ايمان آورد . »
مقدسى در كتاب « البدء و التّاريخ » آورده است :
« ممّن سبق إسلامه ... أسماء بنت عميس الخثيميّة امرأة جعفر ابن أبيطالب و فاطمة بنت الخطاب امرأة سعيد بن زيد بن عمرو و أسماء بنت أبيبكر و عائشة و هي صغيرة فكان إسلام هؤلاء في ثلاث سنين و رسول اللّه صلى اللّه عليه يدعو في خفية قبل يدخل دار أرقم بن أبي الأرقم . » (3)
« كسانى كه در اسلام آوردن بر ديگران سبقت گرفتند ... اسماء دختر عميس خثيميّه همسر جعفر ابن ابىطالب ، و فاطمه دختر خطاب همسر سعيد بن زيد بن عمرو ، و أسماء دختر ابىبكر و .
عايشه كه در آن زمان كودك بود ، مىباشند . اين افراد در سه سال اوّل بعثت كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مخفيانه مردم را به اسلام دعوت مىكردند ، ايمان آوردند ؛ قبل از آنكه رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم وارد خانه ارقم بن ابى الأرقم شود . »
حال اگر عايشه در سال دوّم يا سوّم بعثت نُه ساله باشد - [ از آن جايى كه دختران در نُه سالگى به تكليف مىرسند ، نمىتوان گفت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم در كمتر از نُه سالگى عايشه را به اسلام دعوت كردهاند ، مضافا بر اينكه كسى كه كمتر از نُه سال داشته باشد ، هنوز متوجّه بسيارى از مسائل نيست و با حكمت بالغه الهيّه سازگار نمىباشد كه رسولش كه سرآمد حكماء عالَم است ، كودكى را به اسلام دعوت نمايد و اسلام او را قبول كند] - در سال دوّم هجرى ، بيست يا بيست و يك ساله خواهد بود . امّا در صورتى كه در سال چهارم هجرى ازدواج كرده باشد ، حدود بيست و دو يا بيست و سه ساله بوده است .
پس بنابر قول مشهور عامّه ، اگر عايشه سال دوّم هجرى ، نُه ساله با پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم ازدواج كرده باشد ، حتّى در سالهاى اوّل بعثت به دنيا نيامده بوده است ، چه برسد كه بخواهد به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم ايمان بياورد ؟
راه ديگرى كه با آن مىتوان به سنّ عايشه در زمان ازدواج پى برد ، روايتى است كه طبرى آورده است :
« ابوبكر داراى چهار فرزند بود كه همه آنها در دوره جاهليّت به
دنيا آمده بودند . »(1)
حال در صورتى كه عايشه دو سال قبل از بعثت به دنيا آمده باشد ، با ضميمه سيزده سال بعثت و دو سال بعد از هجرت ، عايشه حداقلّ هنگام ازدواج هفده ساله خواهد بود . و اگر فرض كنيم سه سال قبل از بعثت به دنيا آمده است ، در زمان ازدواج با رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم هجده سال داشته است . امّا اگر در سال چهارم هجرت ازدواج كرده باشد ، بيست ساله بوده است .
يكى ديگر از راههايى كه مىتوان به وسيله آن سنّ عايشه را در زمان ازدواج با حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم تشخيص داد ، روايتى است كه صاحب كتاب « الطبقات الكبرى » آن را نقل كرده است ؛ كه دلالت مىكند عايشه قبل از ازدواج با حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ، با شخص ديگرى ازدواج كرده بوده است . به هر صورت نقل شده ، وقتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ، عايشه را از ابوبكر خواستگارى كرد ، ابوبكر گفت :
« يا رسول اللّه ! إني كنت أعطيتها مطعما لابنه جبير فدعني حتّى أسلها منهم . فأستسلها منهم فطلّقها فتزوّجها رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم . » (2)
« يا رسول اللّه ! من او (عايشه) را به مطعم دادم براى پسرش جبير ؛ شما مرا مهلت بدهيد تا او را از بين آنها جدا كنم . پس ابوبكر .
عايشه را از آنان جدا كرد و جبير او را طلاق داد و سپس به عقد پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم درآمد . »
اين روايت هم بيان كننده اين است كه عايشه هنگام ازدواج با پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم سنّش زياد بوده كه توانسته قبل از حضرت با شخص ديگرى ازدواج نمايد ؛ و قطعا او نه سال نداشته است .
نكته : همان گونه كه همه مىدانيم ، خواستگارى كردن از زن شوهردار به هيچ وجه جايز نيست ؛ از همين رو به نظر مىرسد كه راوى براى اينكه ابوبكر را تطهير نمايد ، نگفته است كه ابوبكر در خفا دخترش را از شوهر قبلى جدا كرده است ، و حاضر شده اين عمل قبيح را به حبيب خدا - روحى فداء - نسبت دهد ولى نگويد ابوبكر چه خطايى نموده است . و عزيزان اهل تحقيق نيك مىدانند كه كتب اهل سنّت سرشار از اهانتهاى مختلف به وجود نازنين حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم مىباشد .
به هر تقدير اين روايت ، باكره بودن عايشه را نيز زير سؤال مىبرد . و اين مطلب عجيبى نيست ؛ چرا كه برخى از رواياتى كه اهل سنّت نقل كردهاند ، نشان دهنده آن است كه حتّى عايشه فرزندى به نام عبداللّه از شوهر اوّلش جبير بن مطعم داشته است ، از همين رو در مآخذ اهل سنّت نقل شده است كه عايشه به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم عرض كرد :
« يا رسول اللّه ! كلّ نسائك لها كنية غيري ، قال: أنت أمّ عبداللّه . » (1).
1) الصّحيح من سيرة النّبيّ الأعظم : 12/ 114 .
« يا رسول اللّه ! همه همسران شما كنيه دارند غير از من . حضرت فرمودند : [ كنيه] تو اُمّ عبداللّه است . »
و در روايت ديگرى در اين زمينه حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مىفرمايند :
« فاكتنى بابنك عبدللّه . » (1)
« پس تو را به نام فرزندت عبداللّه مكنّى مىكنم . »
و از كتاب « السّيرة الحلبيّة »، يكى از مآخذ عامّه نقل شده است :
« هو عبدللّه ، و أنت أمّ عبداللّه . » (2)
« فرزندت عبداللّه است ، و تو امّ عبداللّه هستى . »
البتّه اينكه روات اهل سنّت گفتهاند اين فرزند از خود عايشه نيست و فرزند خواهر او عبداللّه بن زبير مىباشد ؛ با توجّه به روايات ديگرى كه در همين زمينه وجود دارد ، اجتهاد روات مىباشد و روايتى براى آن وجود ندارد. .
پس قول مشهور عامّه كه مىگويند عايشه در حالى كه باكره بود در شش سالگى به عقد رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم درآمد و در نه سالگى نكاح واقع شده است ؛ اعتبارى ندارد ، چون مضافا بر مطالب گذشته ، عمدتا روايات آن يا توسّط خود عايشه نقل شده است ، كه صحّت روايات او با توجّه به روايتى كه از حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم درباره عايشه نقل شده است زير سؤال مىرود ؛ زيرا روايتى كه از حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم نقل شده است ، نشان مىدهد عايشه مبالاتى در صحبت كردن و نقل روايت نداشته است . و آن روايت اين است كه عايشه مىگويد : « به پيامبر گفتم : صفيّه (همسر پيامبر) با اين قيافهاى كه دارد براى شما خوب نيست (منظورش كوتاه بودن قد او و شمائل ظاهرى صفيّه مىباشد) » ؛ ولى همين كه حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم اين كلام را از عايشه شنيدند ، بلا فاصله به او فرمودند :
« لقد قلت كلمة لو مزجت بماء البحر لمزجته . » (1)
«آنچه تو گفتى اگر با آب دريا بياميزد ، آن را آلوده خواهد ساخت.»
به هر صورت براى اينكه از نظر علم رجال بتوان به اخبار و روايات كسى عمل كرد ، بايد راوى به مسائل شرعى عمل نمايد ؛ و در صورتى كه كسى در سخن گفتن مبالات نداشته باشد و دائم سعايت افراد را نمايد و ديگران را برنجاند و غيبت اطرافيانش را كند ، اخبار او از اعتبار ساقط مىشود ؛ چرا كه به مسائل شرعى توجّه نمىكند و كسى كه به مسائل شرعى اعتنايى ندارد ، قطعا به آن اعتقاد ندارد و دين و مذهب را نابود خواهد كرد .
و يا روايات ازدواج حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم با عايشه در طفوليّت ، توسّط هشام ابن عروه نقل شده است ؛ كه او پس از هفتاد و يك سال زندگى در مدينه ، از آنجا به عراق رفت و به يك باره اين روايات را براى عايشه در عراق نقل نمود ، در حالى كه قبلاً در مدينه چنين رواياتى از او شنيده نشده بود . لذا صاحب كتاب « تهذيب التّهذيب » كه خود از بزرگان عامّه مىباشد، درباره هشام ابن عروة مىنويسد :
« ثقة ثبت لم ينكر عليه شيء إلاّ بعد ما صار إلى العراق . » (2).
« رواياتش مورد اطمينان و با دقّت مىباشد و مطلب منكرى بر عليه او وجود ندارد ، مگر زمانى كه به عراق رفت . »
و در جاى ديگرى درباره او مىنويسد :
« ما حدث به بعد ما خرج من عندنا فكأنّه يوهنه . » (1)
«آن رواياتى كه بعد از رفتنش از نزد ما نقل شده ، كأنّه وهن او است.»
نتيجتا بايد گفت : اينكه مشهور علماء عامّه اصرار بر باكره بودن عايشه و ازدواج او در سنّ طفوليّت با رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم دارند ، هيچ دليل قانع كنندهاى ندارد و حتّى در كتب آنها رواياتى بر خلاف اين گفتار آنها وجود دارد .
اهل سنّت مىگويند : عايشه در سال 58 هجرى در سن 66 سالگى در مدينه درگذشت و ابوهريره بر وى نماز خواند .(2)ولى اين قول ، پرده ديگرى هم دارد ؛ لذا برخى از مورّخين نقل كردهاند : .
«معاويه در مدينه به منبر رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم رفت و مشغول گرفتن بيعت از مردم براى يزيد شد ، كه عايشه از اتاقش صدا زد : ساكت باش ! آيا رسم اين است كه بزرگان ، مردم را براى بيعت گرفتن براى پسرشان دعوت كنند ؟ معاويه گفت : نه ، عايشه گفت : پس در اين كار تو به چه كسى اقتدا كردهاى و از سنّت چه كسى پيروى مىكنى؟
معاويه خجالت كشيد و از منبر پايين آمد و چاهى كند و با مكر و حيله، عايشه را در چاه انداخت و بدين علّت عايشه از دنيا رفت.»
و در روايت ديگرى آمده است :
« عايشه در حالى كه سوار بر الاغ بود به خانه معاويه رفت ، و حرمت معاويه را رعايت نكرد و با الاغ روى فرشها رفت ، و الاغ بر آن ادرار نمود . معاويه از اين كار عايشه به مروان شكايت كرد و گفت : من نمىتوانم اين زن را تحمّل كنم . پس با اجازه معاويه ، مروان عهدهدار حلّ اين مشكل شد . او چاهى كند و كارى كرد كه عايشه در آن بيفتد . اين اتّفاق در روز آخر ذى الحجّه افتاد . »(1)
موضوع ديگرى كه احتمال قتل عايشه به دستور معاويه را تقويت مىكند ، اين است كه نقل شده است :
« پس از وفات عايشه ، عبداللّه بن عمر بر او مىگريست . اين خبر به معاويه كه هنوز در مدينه بود ، رسيد . به ابن عمر گفت : آيا براى مردن پيرزنى گريه مىكنى ؟ عبداللّه گفت : تمام فرزندان اُمّ المؤمنين بر او مىگريند ؛ البتّه كسى كه فرزند او نباشد (يعنى مؤمن نباشد) نمىگريد . »(2)
رابطه حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم با حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام از همان ابتدا فراتر از يك محبّت و علاقه معمولى بوده است و ايشان به نحوى عاشقانه همه توجّهاتشان را به حضرت على عليهالسلام مبذول مىنمودند . توجّهى كه حضرت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم به حضرت على عليهالسلام مىنمودند ، به هيچ يك از اقوام ديگر .
نمىكردند ؛ به نحوى كه مىتوان گفت در دامان حضرت بزرگ شدند .(1)
حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره در بخشى از خطبه قاصعه مىفرمايند :
« وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعي مِنْ رَسُولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم بِالْقَرابَةِ الْقَريبَةِ ، وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصيصَةِ ، وَضَعَني في حِجْرِهِ وَ أنَا وَلَدٌ يَضُمُّني إلى صَدْرِهِ ، وَ يَكْنُفُني في فِراشِهِ ، وَ يُمِسُّني جَسَدَهُ وَ يُشِمُّني عَرْفَهُ ، وَ كَانَ يَمْضَغُ الشّيْءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ . »
« شما نيك مىدانيد كه من در نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم چه منزلتى داشتهام ، خويشاوندى من با آن گرامى و موقعيّت خصوصى من با آن حضرت به گونهاى بود كه از همان كودكى در آغوش گرم او بودم و او مرا بر روى دامان خود مىنهاد و روى سينهاش جاى مىداد ، و مرا در بستر خود مىخوابانيد چنان كه تنم را به تن خويش قرار مىداد و بوى خوش خود را به من مىبويانيد و گاه چيزى را مىجَويد و بعد آن را به من مىخورانيد . »
پس از ازدواج حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم با حضرت خديجه عليهاالسلام ، در اثر خشك سالى در مكّه ، حضرت ابوطالب عليهالسلام چون فرزندان زيادى داشتند و نمىتوانستند هزينه آنها را فراهم نمايند ، و از طرف ديگر چون پيغمبر خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم و عبّاس عمويشان از ثروت و از امكانات خوبى برخوردار بودند ، تصميم گرفتند كه هر كدام يكى از فرزندان حضرت ابوطالب عليهالسلام را بزرگ نمايند ؛ از همين رو عبّاس ، جعفر را و حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ، .
1) شرح نهج البلاغة (ابن ابي الحديد) : 13/ 198 .
على عليهالسلام را به همراه خود بردند و سرپرستى از آنها را بر عهده گرفتند .(1)
پس در حالى كه حضرت على عليهالسلام شش سال داشتند ، تحت توجّهات و تعليمات حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم قرار گرفتند .(2)و همراه حضرت به خانه حضرت خديجه عليهاالسلام رفتند و از همان لحظه حضرت خديجه عليهاالسلام لحظهاى از اكرام ايشان غفلت ننمودند و چونان فرزند خود و حتّى بهتر از مادرى مهربان از ايشان مراقبت كردند ، و از همان ابتدا ايشان را در آغوش محبّت خود گرفتند .
حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره آن دورانى كه در خانه حضرت خديجه عليهاالسلام و در كنار حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم بودند ، در خطبه قاصعه مىفرمايند :
« و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أُمّه يرفع لي كلّ يوم من أخلاقه علما و يأمرني بالاقتداء به ، و لقد كان يجاور في كلّ سنة بحراء ، فأراه و لا يراه غيري ، و لم يجتمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم و خديجة عليهاالسلام و أنا ثالثهما أرى نور الوحي و الرسالة و أشمّ ريح النّبوّة . »
« و من هميشه همراه و در پى رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم بودم ، چونان شتر بچّهاى كه در پى مادرش باشد . هر سال در حراء خلوت مىكرد و فقط من ايشان را مىديدم و كسى وى را جز من نمىديد . آن هنگام جز خانهاى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم و خديجه عليهاالسلام در آن بودند ، در هيچ خانهاى مسلمانى يافت نمىشد و من سوّمين آنان .
بودم . روشنايى وحى و پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم را مىديدم و بوى نبوّت را استشمام مىكردم . »
و در روايت ديگرى درباره آن دوران سراسر نورانى كه در خانه حضرت خديجه عليهاالسلام و در كنار حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم بودند ، مىفرمايند :
« لقد صلّيت مع رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم قبل النّاس بسبع سنين و أنا أوّل من صلّى معه . » (1)
« هفت سال قبل از مردم با رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم نماز خواندم ، در حالى كه من اوّلين كسى بودم كه با ايشان نماز مىخواندم . »
از برخى روايات استفاده مىشود كه حضرت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم در هنگام رفتن به غار حراء ، توشهاى با خود بر مىداشتند و به تنهايى روانه آنجا مىشدند ، تا در آنجا بتوانند دور از همگان اعتكاف كنند . از همين رو حضرت خديجه عليهاالسلام مواد غذايى لازم را در اختيار پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم قرار مىدادند و ديگر لازم نبود كسى براى حضرت غذا ببرد . به خلاف رواياتى كه نشان دهنده آن است كه با خانواده به غار حراء مىرفتند .
چنانچه ابن اسحاق در « سيره » نقل كرده :
« رسول اللّه صلى اللّه عليه هر سال در ماه رمضان در غار حراء مجاور مىشدند و هر مسكينى كه به ايشان مراجعه مىكرد را ، اطعام مىفرمودند . هنگامى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم اعتكاف خود را .
1) الغدير : 3/ 312 .
با پايان يافتن آن ماه تمام مىكردند و از اعتكاف باز مىگشتند ، نخستين كارى كه قبل از رفتن به خانه انجام مىدادند ، رفتن به كنار كعبه و طواف نمودن بود ؛ و سپس به خانه خود بر مىگشتند. اين كار ادامه داشت تا آن سالى كه خداوند متعال او را در آن سال مبعوث به رسالت ساخت . و آن ماه كه به آن كرامت رسيدند ، ماه رمضان بود و رسول اللّه صلى اللّه عليه در آن ماه ، همان سان كه هميشه براى اعتكاف به غار حراء مىرفتند ، خانوادهاش نيز با وى همراه بودند و بدين منظور از شهر بيرون مىرفتند » .(1)
همان گونه كه ملاحظه مىفرماييد ، در اين روايت تصريح دارد كه در روز مبعث ، حضرت خديجه عليهاالسلام هم بودهاند . از همين رو براى رفع اين تناقض شايد بتوان گفت برخى از اوقات حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم به تنهايى در غار حراء معتكف مىشدند و در آن مدّت حضرت على عليهالسلام به ايشان سر مىزدند و اگر به چيزى احتياج پيدا مىكردند براى حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مهيّا مىنمودند ، چنانچه در كتاب « بحار الأنوار » مرحوم علاّمه مجلسى - اعلى اللّه مقامه الشّريف - از حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كردهاند :
« در غار حراء فقط من پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم را مىديدم و غير از من كسى ايشان را نمىديد » .(2)
و گاهى از اوقات نيز حضرت خديجه عليهاالسلام و مولا اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز همراه آن بزرگوار بودهاند و در اين ميان ، در هر صورت عابرينى هم كه اتّفاقى از كنار غار حراء عبور مىكردند ، توفيق زيارت حضرت .
رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم را پيدا مىنمودند .
به هر تقدير در اينكه در زمان مبعوث شدن حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم به رسالت ، آيا حضرت خديجه عليهاالسلام هم بودهاند يا نه ، اختلاف وجود دارد ؛ ولى صاحب كتاب « السّيرة الحلبيّة » بعد از ذكر اخبار در اين زمينه مىنويسد:
« هذا يدلّ على أنّ خديجة رضي اللّه تعالى عنها كانت معه بغار حراء . » (1)
« اين روايت دلالت مىكند كه حضرت خديجه عليهاالسلام در غار حراء همراه حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم بوده است . »
در نزد عامّه ، تاريخ بعثت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآلهوسلم مشخّص نيست ؛ برخى بعثت حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم را در ماه رجب مىدانند ، و بسيارى از آنها معتقدند كه اين واقعه در شب 21 ماه رمضان بوده است .
امّا پيروان مكتب اهل بيت عليهمالسلام طبق اكثر روايات ، بر اين باورند كه 27 ماه رجب سال 40 عام الفيل ، حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم مبعوث شدهاند . كما اينكه يعقوبى نيز اين مطلب را نقل كرده است .(2)به هر صورت در غار حراء با نزول اوّلين آيات سوره علق ، بعثت حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم شروع شد .(3).
اوّلين كسانى را كه حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم در جريان برانگيخته شدن به رسالتشان قراردادند ، پسر عمويشان حضرت علىّ بن ابىطالب عليهماالسلام و همسرشان حضرت خديجه عليهاالسلام بودند ، و سپس بعد از سه سال با نزول آيه : « و أنذر عشيرتك الأقربين » مأمور به دعوت آشنايانشان و آگاه كردن آنها از نبوّتشان شدند ، و در نهايت ، همان سال با نزول آيه شريفه : « فاصدع بما تؤمر و أعرض عن المشركين » ، نبوّتشان را به نحو كامل علنى كردند .(1)
بعضى از مورّخين نقل كردهاند : نخستين بار حضرت رسول للّه صلىاللهعليهوآلهوسلم در بازار عكاظ دعوت خويش را آشكار نمودند .(2)
مسعودى در كتاب « إثبات الوصيّه » نقل كرده است :
« جبرئيل هيچ گاه بدون اجازه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم نمىآمد ؛ او روزى در بلندىهاى مكّه ، خدمت حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم رسيد و پاى خود را بر زمين زد و چشمه آبى جارى شد . آن گاه وضو گرفت و حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم هم وضو گرفتند و نماز خواندند . [ امام] على [ عليهالسلام ] نيز با حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم آن نماز را خواند . .
آن نماز ، اوّلين نماز واجبى بود كه حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم همراه با [ حضرت] على [ عليهالسلام ] در زمين بهجاى آوردند . در همان روز پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم نزد [ حضرت] خديجه [ عليهاالسلام ] آمدند و ايشان نيز وضو گرفتند و نماز عصر آن روز را ادا كردند ... . »(1)
ابن اثير يكى از علماء عامّه از عفيف الكندى نقل كرده است :
« در زمان جاهليّت به مكّه رفتم و مىخواستم براى خانوادهام لباس و عطر خريدارى كنم ، پس نزد عبّاس بن عبدالمطّلب كه مردى تاجر بود رفتم و هنگامى كه پيش او نشسته بودم و به كعبه نگاه مىكردم ، ناگهان جوانى آمد و به طرف آسمان نگاه نمود [ تا ببيند وقت نماز شده است] . سپس در مقابل كعبه ايستاد و بعد از آن نوجوانى آمد در طرف راست او قرار گرفت و بعد از لحظاتى زنى آمد و پشت سر آن دو ايستاد . پس آن جوان ركوع مىكرد و بعد از او نوجوان و زن نيز به ركوع مىرفتند . پس آن جوان مىايستاد و بعد از او نيز آن دو مىايستادند ، پس آن جوان به سجده رفت و آنها نيز با او به سجده رفتند .
پس من گفتم : اى عباس ! امر عجيبى ديدم ! او گفت : امر بزرگى است ! آيا مىدانى آن جوان كيست ؟ گفتم نه ، گفت : او محمّد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم فرزند برادر من است . آيا مىدانى آن نوجوان كيست ؟ او على [ عليهالسلام ] فرزند برادر من است . آيا مىدانى آن زن كيست ؟ او خديجه [ عليهاالسلام ] فرزند خويلد همسر آن جوان است .
به درستى كه اين فرزند برادرم به ما خبر داده كه خداى او ، خداى آسمانها و زمين است و خدا او را به اين دينى كه به آن اعتقاد دارد ، امر كرده است . و به خدا قسم از همه كسانى كه بر روى زمين هستند فقط اين سه نفر بر اين دين مىباشند . »(2).
شهر مكّه شهرى است با كوههاى فراوان كه در لا به لاى آنها دامنهها و وادىهاى كوچكى است كه عرب به آن « شعب » مىگويد . كه يكى از آنها معروف به « شعب ابيطالب » بوده و در ميان كوه ابوقبيس واقع شده است .
پس از آنكه كفّار قريش موفّق به برگرداندن مهاجران حبشه نشدند ، شروع به مبارزه به صورت اقتصادى و اجتماعى با بنىهاشم نمودند . از همين رو مبادرت به امضاى پيمان نامهاى عليه مسلمانها نمودند .
قريش در صدد به شهادت رساندن حضرت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم برآمدند؛ اين اقدام زمانى ميسّر بود كه فرزندان عبدالمطّلب و در رأس آنها حضرت ابوطالب عليهالسلام راضى باشند . از همين رو به ايشان گفتند ما دو برابر ديه را به شما پرداخت مىكنيم و فردى غير قريشى حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم را به قتل مىرساند . حضرت ابوطالب عليهالسلام به شدّت با خواسته آنان مخالفت كرده و از فرزندان عبدالمطّلب خواست تا داخل شعب ابيطالب جمع گردند و از جان حضرت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم دفاع نمايند .(1)قريش نيز در .
1) الدّرر في اختصار : 56 .
واكنش به اين حركت ، تمام معاهدهها و رفت و آمدها و قراردادهاى اقتصادى و اجتماعى و خانوادگى خود را با آنان قطع كردند ، و در اين باره با يكديگر بر عليه مسلمانها پيمان نامهاى نوشتند .
صاحب كتاب « الدّرر فى اختصار » مىنويسد :
« أجمعوا على أن لا يبايعوهم و لا يدخلوا إليهم شيئا من الرّفق و قطعوا عنهم الأسواق و لم يتركوا طعاما و لا إداما و لا بيعا إلاّ بادروا إليه و أشتروه دونهم و لا يناكحوهم و لا يقبلوا منهم صلحا أبدا و لا تأخذهم بهم رأفة حتّى يسلّموا رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم للقتل . » (1)
« اجماع كردند بر اينكه به [ بنىهاشم و مسلمانان] چيزى نفروشند و بر آنها وارد نكنند چيزى از خوبى و نيكويى ، و بازارها را بر آنها ببندند و به آنها طعام و نان ندهند ، و معاملهاى با آنها نكنند ، و از غير آنها [ ما يحتاج خود را] بخرند و با آنها ازدواج ننمايند ، و هيچ صلحى را با مسلمانان ابدا قبول ننمايند و با آنها مهربانى ننمايند تا اينكه مسلمانها رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم را براى كشتن تسليم كنند . »
سپس اين معاهده را نوشتند و در كعبه آويزان كردند ، و با هم پيمان بستند كه به مفاد آن عمل نمايند . تا اينكه خداوند تبارك و تعالى مسلّط نمود موريانهاى را بر عهدنامه آنها ؛ پس موريانه آنچه از ميثاق و عهد در آن بوده را خورد ولى در آن هر اسمى كه .
1) الدّرر في اختصار : 57 .
از خداوند جلّ جلاله بود را باقى نهاد .(1)
پس بنىهاشم به مدّت سه سال دائما در شعب ابيطالب بودند ، تا اينكه خداوند تبارك و تعالى ، حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم را از آن اتّفاق با خبر نمود ؛ و حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم نيز آن واقعه را به حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود . و حضرت ابوطالب عليهالسلام با عدّهاى به مسجد الحرام رفتند . آنها در ابتدا گمان نمودند كه سختىها ، بنىهاشم را وادار كرده كه بيايند و حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم را تسليم نمايند . ولى بعد از اينكه بين آنها گفتوگوهايى صورت گرفت ، حضرت ابوطالب عليهالسلام به آنها فرمود :
« برادر زادهام به من خبر داده كه خداوند به موريانهاى وحى نموده است كه عهدنامه شما را بخورد ؛ حال عهدنامهاى كه نزد خودتان است را بياوريد اگر صحبتهاى او صحيح بود ، به خدا قسم ما او را تسليم شما نخواهيم كرد تا آخرين ما از دنيا برود ، و اگر آنچه او گفته دروغ بود ، ما او را تسليم شما مىكنيم ؛ خواه او را به قتل برسانيد ، خواه او را زنده رها كنيد » .
پس آنها قبول كردند و عهدنامه را آوردند ، و هنگامى كه ديدند حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم صادق مصدّق است و موريانه تمام آن را خورده مگر جايى كه نام خدا بوده است ، جمع كثيرى گفتند اين از سحر برادر زاده تو است ؛ و برخى هم از كردههاى خود پشيمان و نادم گشتند .(2)
در تاريخ يعقوبى آمده :
« الأرضة قد أكلت كلّ ما فيه إلاّ مواضع بسم اللّه . » (3).
« به درستى كه موريانه تمام آنچه در عهدنامه آمده بود را خورده بود ، مگر جايى كه بسم اللّه نوشته شده بود . »
و بدين صورت تا حدودى آن سختىها پايان پذيرفت .
حضرت خديجه عليهاالسلام كه خود نيز به همراه دخترشان حضرت فاطمه عليهاالسلام در شعب ابيطالب بودند ، نقش به سزايى را در حفظ جان بنىهاشم داشتند و براى تهيّه آذوقه و مواد غذايى به كمك اقوامى كه در داخل مكّه داشتند ، نقش پر رنگى را ايفا مىكردند . از همين رو در اين باره نقل شده است :
« حكيم بن حزام ، برادر زاده حضرت خديجه عليهاالسلام ، نان و خرما خريده و بار شتر مىنمود و شبانه آن را به شعب ابيطالب مىفرستاد تا به دست بنىهاشم برسد » .(1)
حضرت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم هميشه از اثرات ارزشمندى كه اموال حضرت خديجه عليهاالسلام در پيشبرد اسلام به خصوص در شعب ابيطالب داشته ، به نيكى ياد كرده و مىفرمودند :
(1) تاريخ طبرى : 2/ 336 .
« ما نفعني مال قطّ مثل ما نفعني مال خديجة عليهاالسلام . » (1)
«هيچ ثروتى به اندازه ثروت خديجه عليهاالسلام براى من سودمندتر نبود.»
پيغمبر خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم در جاى ديگرى مىفرمايند :
« أيّدتني على دين اللّه و أعانني عليه بمالها . » (2)
« [ خديجه عليهاالسلام ] مرا براى [ ايجاد و فراگيرى] دين خدا يارى نمود و با مالش به كمكم شتافت . »
سليمان كتابى نويسنده عرب مىنويسد :
« خديجه [ عليهاالسلام ] ثروتش را به حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم بخشيد ، ولى اين احساس را نداشت كه مىبخشد ، بلكه اين احساس را داشت كه هدايت را كه بر همه گنجهاى سراسر جهان برترى دارد ، از او كسب مىنمايد . » (3)
تكلّم كردن فاطمه زهراء عليهاالسلام در رحم مادر را شيعه و سنّى نقل كردهاند . يكى از آن موارد در زمان اعجاز حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم مىباشد؛ چنانچه منقول است :
هنگامى كه شقّ القمر واقع شد و ماه به دو نيم تقسيم گرديد ، در وجود نازنين حضرت اضطرابى به وجود آمد كه مبادا مشركين عليه حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم اقدامى نمايند ؛ در همان لحظه حضرت زهرا عليهاالسلام در رحم مادر شروع به تكلّم نمودند و گفتند : «اى مادر خوف مكن كه خداى مشرق و مغرب با پدر من است » .(4).
در ايّام بيمارى حضرت خديجه عليهاالسلام ، وقتى اسماء بنت عميس به ملاقات ايشان آمد ، در نهايت ناباورى ديد حضرت خديجه عليهاالسلام نگران و غمگين هستند ؛ از همين رو عرض كرد :
« شما از بهترين زنان عالم هستيد و تمام اموالتان را در راه خداوند متعال انفاق كردهايد و همسرتان پيغمبر خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم مىباشند و ايشان مكرّرا شما را به بهشت بشارت دادهاند ، حال با اين همه فضايل چرا گريان و نگران هستيد ؟
حضرت خديجه عليهاالسلام فرمودند : نگرانى من به خاطر خودم نيست ، نگران دخترم فاطمه عليهاالسلام مىباشم ؛ چرا كه دختران در هنگام ازدواج به مادر احتياج دارند .
اسماء بنت عميس عرض كرد : اى سرور من ! نگران نباشيد من با شما عهد مىكنم كه اگر تا آن زمان شما نبوديد و من زنده ماندم ، به جاى شما براى حضرت فاطمه عليهاالسلام مادرى كنم ، و هر آنچه نياز دارند برايشان مهيّا نمايم . »
بعد از وفات حضرت خديجه عليهاالسلام هنگامى كه شب ازدواج حضرت فاطمه عليهاالسلام فرا رسيد ، حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمودند : همه اتاق را ترك
كنيد و كسى اينجا نماند . پس همه زنان اتاق را ترك نمودند ولى حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ناگهان متوجّه شدند اسماء بنت عميس هنوز در اتاق باقى مانده است . از همين رو فرمودند : آيا نگفتم همه زنان از اتاق خارج شوند ؟
اسماء عرض نمود : بله ، يا رسول اللّه من هم شنيدم و نيّت مخالفت با فرمايش شما را هم نداشتم ، ولى در ايّام پايانى عمر حضرت خديجه عليهاالسلام كه ايشان بيمار بودند ، وقتى به ديدنشان رفتم به من فرمودند : مىترسم از دنيا بروم و در شب عروسى حضرت فاطمه عليهاالسلام نتوانم دخترم را يارى نمايم . به همين جهت در آن روز من با ايشان عهد نمودم كه در صورتى كه تا آن زمان زنده بمانم ، در شب عروسى براى حضرت فاطمه عليهاالسلام مادرى كنم .
حضرت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم با شنيدن اين سخن ، اشك در چشمان مباركشان حلقه زد و دست به دعا بلند نمودند و براى اسماء بنت عميس دعا كردند .(1)
به هر روى ، تحمّل سختىهاى فراوانِ محاصره همه جانبه در شعب ابيطالب ، با توجّه به سبك زندگى حضرت خديجه عليهاالسلام كه همراه آرامش و رفاه خوبى بوده است ، بسيار سخت و سهمگين بود ، تا جايى كه ايشان بيمار شدند . ولى هميشه از هر حيث از پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم حمايت مىنمودند ، كه يكى از آن حمايتها ، كمكهاى اقتصادى و مالى بود ، و همان گونه كه بارها گفته شده ، تمام ثروت كلان خود را در راه پشتيبانى از حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مصرف نمودند ، به نحوى كه يعقوبى مىنويسد :
« حضرت خديجه عليهاالسلام همه اموالش را انفاق نمود و حتّى فقير گشت » .(2)
« خير نسائها مريم بنت عمران و خير نسائها خديجة بنت .
خويلد [ عليهاالسلام ] . » (1)
« بهترين زنان دنيا مريم دختر عمران و خديجه دختر خويلد [ عليهاالسلام [ است . »
« حسبك من نساء العالمين مريم بنت عمران ، و خديجة بنت خويلد [ عليهاالسلام ] و فاطمة بنت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم ، و آسية بنت مزاحم . » (2)
« در بين بانوان دو جهان ، در فضيلت و كمال ، كافى است : مريم دختر عمران ، و خديجه دختر خويلد [ عليهاالسلام ] ، و فاطمه [ عليهاالسلام ] دختر محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم ، و آسيه دختر مزاحم . »
« أفضل النّساء أهل الجنّة خديجة بنت خويلد [ عليهاالسلام ] و فاطمة [ عليهاالسلام [ بنت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم و آسية بنت مزاحم امرأة فرعون و مريم بنت عمران . » (3)
« بهترين زنان بهشت ، خديجه دختر خويلد [ عليهاالسلام ] و فاطمه [ عليهاالسلام [ دختر محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم و آسيه دختر مزاحم همسر فرعون ، و مريم دختر عمران هستند . »
« أربع نسوة سيّدات عالمهنّ : مريم بنت عمران ، و آسية بنت مزاحم و خديجة بنت خويلد [ عليهاالسلام ] و فاطمة [ عليهاالسلام ] بنت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم . » (4)
« چهار زن سرور زنان جهان هستند : مريم دختر عمران و آسيه دختر مزاحم و خديجه دختر خويلد [ عليهاالسلام ] و فاطمه [ عليهاالسلام ] دختر محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم .» .
همان گونه كه قبلاً هم گفته شد ، حضرت خديجه عليهاالسلام در اثر سختىها و مشكلاتى كه در شعب ابيطالب بود ، سه سال قبل از هجرت بيمار شدند .(1)در يكى از آن ايّام ، روزى حضرت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم به ايشان فرمودند :
« أما علمت أنّ اللّه قد زوّجني معك في الجنّة . »
« مىدانى كه خدا در بهشت نيز تو را همسر من قرار داده است . »
سپس از حضرت خديجه عليهاالسلام دلجويى و تفقّد كردند و ايشان را به درجات عالى بهشت وعده داده و به شكرانه زحمات حضرت خديجه عليهاالسلام ، خدمات ايشان را توصيف فرمودند .(2)زمانى كه بيمارى حضرت شدّت گرفت ، در مورد سه چيز به وجود نازنين حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم وصيّت نموده ، و عرضه داشتند :
من در حقّ شما كوتاهى كردم ، مرا عفو كنيد ؛ كه پيامبر فرمودند: هرگز از شما تقصيرى نديدم و نهايت تلاش خود را به كار بردى ، و در خانهام بسيار خسته شدى ، و اموالت را در راه خداوند متعال مصرف كردى.
ديگر اينكه مواظب اين دختر باشيد ؛ - و به حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام اشاره كردند - چون او بعد از من يتيم و غريب خواهد شد . پس مبادا كسى از زنان قريش به او آزار برساند ، مبادا كسى به صورتش سيلى بزند ، مبادا كسى بر او فرياد بكشد ، مبادا كسى با او برخورد زنندهاى داشته باشد . .
و در آخر عرضه داشتند : شرم مىكنم كه درخواست و وصيت سوّم را برايتان بگويم ، آن را به فاطمه عليهاالسلام مىگويم تا برايتان بازگو نمايد . سپس بعد از آنكه حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم بيرون رفتند ، حضرت فاطمه عليهاالسلام را نزد خود فرا خواندند و به ايشان گفتند : نور چشمم ! به پدرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم بگو : مادرم مىگويد : من از قبر در هراسم ، از تو مىخواهم مرا در لباسى كه هنگام نزول وحى به تن داشتى ، كفن كنى .
پس حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام از اتاق بيرون آمدند و مطلب را به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم عرض كردند . حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم نيز آن پيراهن را براى حضرت خديجه عليهاالسلام فرستادند و ايشان بسيار خوشحال شدند .(1)
بالاخره بعد از يك عمر تلاش و كوشش و همراهى و اطاعت پذيرى از حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ، حضرت أمّ المؤمنين خديجه كبرى عليهاالسلام در دهم ماه رمضان و سه سال قبل از هجرت ، چشم از جهان فرو بستند و دار فانى را وداع كردند .(2)چنانچه صاحب كتاب « السّيرة الحلبيّة » هم مىنويسد :
« ذلك [ وفاة خديجة] قبل الهجرة إلى المدينة بثلاث سنين ، و بعد مضي عشر سنين من بعثته صلىاللهعليهوآلهوسلم . » (3)
«وفات حضرت خديجه عليهاالسلام سه سال قبل از هجرت نبوى به مدينه و بعد از گذشت ده سال از بعثت حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم بوده است.» .
در اينكه حضرت خديجه عليهاالسلام در هنگام وفات چند ساله بودهاند ، بين مورّخين اختلاف نظر وجود دارد. بيهقى در كتاب «دلائل النّبوّة» مىنويسد:
« بلغت خديجة [ عليهاالسلام ] خمسا و ستّين سنة و يقال خمسين سنة ؛ و هو أصحّ . »
« خديجه [ عليهاالسلام ] به سنّ شصت و پنج سالگى رسيده بود . ولى گفته مىشود ايشان پنجاه ساله بودند ؛ كه قول صحيح هم مىباشد . »
و در حاشيه همين كتاب گفته شده : ايشان بنابر نقل ديگرى ، در هنگام وفات ، پنجاه و پنج ساله بودند .(1)
وقتى حضرت خديجه عليهاالسلام از دنيا رفتند ، وجود نازنين حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم مشغول غسل و حنوط و كفن كردن ايشان با پيراهن خود شدند ، كه جبرئيل عليهالسلام نازل شد و عرضه داشت : خداوند متعال سلامت مىرساند و مىفرمايد :
« يا محمّد ! إنّ كفن خديجة[ عليهاالسلام ] من عندنا ، فإنّها بذلت مالها في سبيلنا .
فجاء جبرئيل بكفن و قال : يا رسول اللّه ! هذا كفن خديجة و هو من أكفان الجنّة ، أهداه اللّه إليها . » (2)
« اى محمّد ! كفن خديجه عليهاالسلام از نزد ما است ، پس به درستى كه او مالش را در راه ما بخشيد .
پس جبرئيل با كفن آمد و گفت : يا رسول اللّه ! اين كفن خديجه .
است كه از كفنهاى بهشتى مىباشد و خداوند متعال به ايشان هديه كرده است . »
پس حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ايشان را اوّل با پيراهن خويش كفن نمود و سپس با كفنى كه جبرئيل از طرف خداوند متعال آورده بود ، كفن كرد . از اين رو حضرت خديجه عليهاالسلام را با دو كفن ، كفن نمودند و ايشان دو كفن داشتند ؛ كفنى از طرف حضرت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم و كفنى از طرف خداوند متعال .(1)
منقول است بعد از وفات حضرت خديجه عليهاالسلام وجود نازنين حضرت فاطمه عليهاالسلام دائما اطراف پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم مىگشتند و مىگفتند : مادرم كجاست، مادرم كجاست ؟ پس در آن هنگام جبرئيل نازل شد و عرضه داشت : « خداوند تو را امر كرده كه به فاطمه سلام مرا برسانى و به او بگويى : مادر تو در خانهاى از نى كه كعب آن از طلا است و به جاى پى آن عمودهايى از ياقوت است ، و در بين آسيه زن فرعون و مريم دختر عمران مىباشد . » پس حضرت فاطمه عليهاالسلام گفت :
« إن اللّه هو السّلام ، و منه السّلام ، و إليه السّلام » .(2)
و همچنين منقول است پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم با عدّهاى از مسلمانان ، آن بانوى بزرگ را تا قبرستان حجون تشييع كردند و در حالى كه اشك از چشمان ايشان جارى بود ، وارد قبر ايشان شدند و در آن خوابيدند و براى حضرت .
خديجه عليهاالسلام دعا كردند . بعد برخاستند و با دست خويش همسرشان را در قبر نهادند و آنگاه لحد را در جايش نهادند .(1)
وقتى حضرت ابوطالب عليهالسلام - كه حامى حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم در ميان مشركين و كفّار قريش بود - با حضرت خديجه عليهاالسلام - كه وقتى حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم به خانه مىآمدند ، در كنار ايشان آرامش مىيافتند - در يك سال از دنيا رفتند ،(2)آنقدر آن دو مصيبت براى حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم سخت و سهمگين بود كه آن سال را « عام الحزن » ناميدند .(3)
صاحب كتاب « كشف الغمّه » نقل كرده است :
« توفّى عمّه أبوطالب [ عليهالسلام ] و عمره ستّ و أربعون سنة و ثمانية أشهر و عشرين يوما ، و توفّيت خديجة [ عليهاالسلام ] بعده بثلاثة أيّام ، فسمّي صلىاللهعليهوآلهوسلم ذلك العامّ ، عامّ الحزن . » (4)
« عموى پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم حضرت ابوطالب [ عليهالسلام ] از دنيا رفت و عمر حضرت چهل و شش سال و هشت ماه و بيست روز بود ، و سه روز بعد از ابوطالب [ عليهالسلام ] ، خديجه [ عليهاالسلام ] از دنيا رفت ، از همين رو حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم آن سال را ، سال حزن ناميدند . » .
البتّه واقدى مىگويد : حضرت خديجه[ عليهاالسلام ] سى و پنج روز زودتر از حضرت ابوطالب[ عليهالسلام ]از دنيا رفتند . و ابوعبداللّه حاكم مىگويد : مرگ حضرت خديجه[ عليهاالسلام ] سه روز بعد از مرگ حضرت ابوطالب[ عليهالسلام ] بود . و برخى گفتهاند : حضرت خديجه عليهاالسلام در ماه رمضان از دنيا رفتند و بيست و چهار سال با پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم زندگى كردند .(1)
خاتم المحدّثين مرحوم شيخ عبّاس قمّى - اعلى اللّه مقامه الشّريف - در كتاب « كحل البصر » آورده است :
« وفات حضرت ابوطالب عليهالسلام در بيست و ششم ماه رجب ، آخر سال دهم مبعث حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مىباشد . سپس سه روز بعد از ايشان ، حضرت خديجه عليهاالسلام از دنيا رفتند » .(2)
به هر صورت با درگذشت حضرت ابوطالب عليهالسلام و حضرت خديجه عليهاالسلام ، حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم دو حامى اساسى خود را از دست دادند ، و اين در صورتى است كه با بودن حضرت ابوطالب عليهالسلام با آن سيادت و سياست و اقتدار مثال زدنى و نفوذى كه در بين قبايل قريش داشت ، هيچ كس جرأت نمىكرد كمترين تعرّضى به پيغمبر خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم بكند، و از طرف ديگر حضرت خديجه عليهاالسلام بزرگترين حامى حضرت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم در خانه و حتّى از برخى جهات در بيرون از خانه بودند كه هر زمان حضرت از شدائد و سختىهاى اجتماعى آزرده و دل شكسته مىگشتند ، حضرت خديجه عليهاالسلام مايه آرامش و آسايش زندگى حضرت مىشدند ، و بعد از وفات اين دو .
بزرگوار ، حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ديگر نه در خانه آرامش داشتند و نه در بيرون از خانه امنيّتى ، از اين رو مىبايست هر چه زودتر مكّه را ترك مىكردند . بعد از درگذشت حضرت ابوطالب عليهالسلام و حضرت خديجه عليهاالسلام ، حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم همواره مىفرمودند :
« تا زمانى كه ابوطالب و خديجه [ عليهاالسلام ] زنده بودند ، هرگز غم و اندوهى به دل راه نمىدادم . »(1)
به هر تقدير ، در اثر سختىهاى طاقت فرساى شعب ابيطالب ، حضرت خديجه عليهاالسلام بيمار گشتند ؛ به نحوى كه بلا فاصله پس از خروج از شعب ابيطالب ، از دنيا رفتند . صاحب كتاب « السّيرة الحلبيّة » مىنويسد :
« ماتا [ خديجة و أبيطالب] في عام واحد ، أي بعد خروج بنيهاشم و المطّلب بثمانية و عشرين يوما . » (2)
« حضرت خديجه و حضرت ابوطالب عليهماالسلام در يك سال از دنيا رفتند ، يعنى بعد از بيست و هشت روز از خروج فرزندان هاشم و فرزندان مطّلب از شعب ابيطالب . »
از همين رو ، اگر بگوييم حضرت خديجه عليهاالسلام و حضرت ابوطالب عليهالسلام شهيد طريقت محمّديّه هستند ، ادّعاى گزافى نكردهايم .
السيّد مجتبى السجّادى
( محتاج إلى غفران و رحمة اللّه العليّ الأعلى ) .
(1) الاستيعاب في معرفة الأصحاب : ابن عبد البرّ ، يوسف ابن عبداللّه ، دار الجيل ، بيروت ، لبنان ، 1412 ق .
(2) الإصابة في تمييز الصّحابة : ابن حجر عسقلاني ، أحمد بن عليّ ، دار الكتب العلميّة ، منشورات محمّد علي بيضون ، بيروت ، لبنان .
(3) الأصول الكافي : كليني رازي ، أبوجعفر ، محمّد بن يعقوب ، إسلاميّة ، تهران ، ايران ، 1362 ش .
(4) الأمثال في الحديث : أبو شيخ ، عبداللّه بن محمّد ، الدّار السّلفيّة ، بمبئي ، هند ، 1987 م .
(5) امالي الصّدوق : مؤسس الأعلمي للمطبوعات ، بيروت ، لبنان ، 1400 ق .
(6) انتساب دختران ساختگى به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم : نجاح الطّائي ، دار الهدى لإحياء التّراث الإسلامي العالميّة . قم ، 1433 ق .
(7) أبهى المداد في شرح مؤتمر علماء البغداد : ابن عطيّة ، مقاتل ، مؤسّسة الأعلمي للمطبوعات ، بيروت .
(8) أخبار مكّة في قديم الدّهر و حديثه : فاكهي ، محمّد ابن إسحاق ، مكتبة الأسدى ، مكّه مكرّمه ، عربستان ، 1424 .
(9) أسباب نزول القرآن : واحدي ، عليّ بن أحمد ، دار الكتب العلميّة ،
منشورات محمّد عليّ بيضون ، بيروت .
(10) أسد الغابة في معرفة الصّحابة : ابن اثير ، عليّ ابن محمّد ، دار الفكر ، بيروت ، لبنان ، 1409 ق .
(11) أمّ المؤمنين حضرت خديجه عليهاالسلام : قرشى ، باقر شريف ، مترجم : صالحى محمّد ، دار التّهذيب ، قم ، ايران ، 1395 ش .
(12) أنساب الأشراف : بلازرى ، أحمد بن يحيى ، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ، بيروت ، لبنان .
(13) بحار الأنوار : مجلسي ، محمّد باقر بن محمّد تقى ، دار الإحياء التّراث العربي ، بيروت ، لبنان .
(14) البداية و النّهاية : ابن كثير ، إسماعيل ابن عمر ، دار الفكر ، بيروت ، لبنان ، 1398 ه .ش .
(15) البدء و التّاريخ : مقدسي ، مطهّر بن طاهر ، مكتبة الثّقافة الدّينيّة .
(16) البرهان : هاشم بن سليمان بحراني ، دار التفسير ، قم ، 1375 .
(17) بنات النّبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم ، أم ربائبه؟! : جعفر مرتضى ، حسيني عاملي ، بى جا ، بى نا ، 1944 م .
(18) تاريخ إسلام : ذهبي ، محمّد ابن أحمد ، تحقيق : تدمرى ، دار الكتاب العربي ، 1413 ق .
(19) تاريخ إسلام و وفيات المشاهير و الأعلام : ذهبي ، محمّد بن أحمد ، دار الكتب العربي ، بيروت ، لبنان .
(20) تاريخ الخميس : ديار بكري ، حسين بن محمّد ، دار صادر ، بيروت ، لبنان .
(21) تاريخ طبري : طبري ، أبوجعفر محمّد بن جرير ، دار الكتب العلميّة ، بيروت .
(22) تاريخ مدينه دمشق : ابن عساكر ، عليّ ابن حسن ، دار الفكر ، بيروت ، لبنان ، 1415 ق .
(23) تاريخ يعقوبى : يعقوبى ، أحمد بن إسحاق ، دار صادر ، بيروت ، لبنان .
(24) ترجمة بنات النّبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم ، أم ربائبه؟! : جعفر مرتضى ، حسيني عاملي ، نشره في الطّباعة جعفر مرتضى عاملى .
(25) تعداد 115 از يادداشتها و مقالاتهاى من در اينترنت : اميني گلستاني ، محمّد ، مؤلّف ، قم ، ايران .
(26) التّفسير الكبير : فخر رازي ، محمّد بن عمر ، دار إحياء التّراث العربي ، بيروت ، لبنان .
(27) التّفسير الوسيط : طنطاوي ، سيّد محمّد ، دار نهضة مصر للطّباعة و النّشر و التّوزيع ، قاهره ، مصر .
(28) تفسير نور الثّقلين : حويزي ، عبد عليّ بن جمعه ، إسماعيليان ، قم ، ايران ، 1415 ق .
(29) تفضيل أهل البيت على الأنبياء : طايي ، نجاج ، دار الهدى لإحياء التّراث ، قم ، ايران ، 1390 ش .
(30) تهذيب الأسماء و اللّغات : نووي ، يحيى بن شرف ، دار الرّسالة العالميّة ، دمشق ، سورية ، 1430 ق .
(31) تهذيب التّهذيب : ابن حجر عسقلاني ، أحمد بن عليّ ، مطبعة مجلس ، حيدر آباد ، هند ، 1327 .
(32) جامع الآثار فى مولد النّبىّ المختار صلىاللهعليهوسلم : قيسى دمشقى ، محمّد ، دار الكتب العلميّة ، بيروت ، 2009 - 2010 م .
(33) جمل من أنساب الأشراف : بلازرى ، أحمد بن يحيى ، دار الفكر ، بيروت ، لبنان ، 1417 ق .
(34) جمهرة أنساب العرب : ابن حزم ، علىّ بن أحمد ، دار الكتب العلميّة ، بيروت ، لبنان .
(35) جنّة العاصمة : ميرجهاني ، محمّد حسن ، بيت الزّهراء ، مشهد ، ايران ، 1384 ش .
(36) جنّة العاصمة : ميرجهاني ، محمّد حسن ، كتابخانه صدر ، تهران ، 1371 ش .
(37) حياة القلوب : مجلسى ، محمّد باقر بن محمّد تقى ، سرور ، قم ، ايران ، 1384 ش .
(38) خاتم پيغمبران صلىاللهعليهوآلهوسلم : أبو زهره ، محمّد ، مترجم : صابرى ، حسين ، آستان قدس ، مشهد ، ايران ، 1380 ش .
(39) خديجه عليهاالسلام برترين همسر پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم : على بخشى ، عبداللّه ، نشر زائر ، قم ، ايران ، 1391 ش .
(40) الدّرر في اختصار المغازي و السّير : ابن عبد البرّ ، يوسف بن عبداللّه ، لجنة إحياء التّراث الإسلامي ، قاهره ، 1415 ق .
(41) الدّر المنثور في التّفسير بالمأثور : سيوطي ، عبد الرّحمن بن أبيبكر ، آية اللّه العظمى المرعشي النّجفي ، قم ، ايران ، 1400 ق .
(42) دلائل الإمامة : طبرى آملى ، محمّد بن جرير ، دار الذّخاير ، قم ، ايران .
(43) دلائل النّبوّة و معرفة أحوال صاحب الشّريعة : بيهقي ، أحمد بن حسين ، دار الكتب العلميّة ، منشورات محمّد علي بيضون ، بيروت .
(44) روضة الواعظين : فتّال نيشابوري ، محمّد ابن أحمد ، الشّريف الرّضي ، قم ، ايران ، 1375 ش .
(45) رياحين الشّريعة : محلاّتي ، ذبيح اللّه ، دار الكتب الإسلاميّة ، تهران ، ايران .
(46) سنن أبيداود : أبوداود ، سليمان بن أشعث ، دار الحديث ، قاهره ، مصر ، 1420 ق .
(47) سير أعلام النّبلاء : شمس الدّين ، ذهبي ، موسسة الرّسالة ، بيروت ، لبنان ، 1413 ق .
(48) سير أعلام النّبلاء : شمس الدّين محمّد ، دار الحديث ، قاهره ، سال : 1427 ق ، 2006 م .
(49) السّير و المغازي (سيرة أبيإسحاق) : ابن إسحاق ، محمّد ، دفتر مطالعات تاريخ و معارف إسلامى ، قم ، ايران ، 1368 ق .
(50) سيرة ابن إسحاق (كتاب السّير و المغازي) : محمّد بن إسحاق بن يسار ، دار الفكر ، بيروت ، لبنان ، 1390 ق ، 1978 م .
(51) السّيرة الحلبيّة : حلبى ، علىّ بن إبراهيم ، دار الكتب العلميّة ، بيروت ، لبنان .
(52) السّيرة النّبويّة : ابن هشام ، عبد الملك بن هشام ، دار المعرفة ، بيروت ، لبنان .
(53) السّيرة النّبويّة في ضوء القرآن و السّنّة : أبو شهبه ، محمّد ، دار القلم ،
دمشق سورية ، 1427 ق .
(54) شجرة طوبى : الحائري المازندراني ، محمّد مهدي ، منشورات المكتبة الحيدريّة ، نجف ، عراق ، 1385 .
(55) شذرات الذّهب في أخبار من الذّهب : ابن عماد ، عبد الحي بن أحمد ، دار ابن كثير ، بيروت ، لبنان ، 1406 ق .
(56) شرح العلاّمة الزّرقاني على المواهب اللّدنّيّة بالمنح المحمّديّة : زرقاني ، محمّد بن عبد الباقي ، دار الكتب العلميّة ، منشورات محمّد عليّ بيضون ، بيروت ، لبنان ، 1417 ق .
(57) شرح نهج البلاغة : ابن أبي الحديد ، عبد الحميد بن هبة اللّه ، آية اللّه العظمى مرعشى نجفى ، قم ، ايران .
(58) صحيح البخاري : بخاري محمّد بن اسماعيل ، جمهوري مصر العربيّة ، وزارت الأوقاف ، المجلس الأعلى للشّئون الإسلاميّة ، لجنة إحياء كتب السّنّة ، قاهره ، مصر ، 1410 ق .
(59) الصّحيح من سيرة النّبيّ الأعظم : عاملى ، سيّد جعفر مرتضى ، دار الهادى ، بيروت ، لبنان .
(60) الطبقات الكبرى : ابن سعد ، محمّد بن سعد ، دار الكتب العلميّة ، منشورات محمّد علىّ بيضون ، بيروت ، لبنان .
(61) الطّرائف في معرفة مذاهب الطّوائف : الخيّام ، قم ، ايران ، 1399 ق .
(62) العدد القويّة لدفع مخاوف اليوميّة : رضي الدّين ، عليّ ابن يوسف بن مطهّر حلّى (برادر علاّمه حلّى) ، كتابخانه آية اللّه مرعشى نجفى ، قم ، چاپ اول ، 1408 ق .
(63) عيون أخبار الرّضا عليهالسلام : ابن بابويه ، محمّد ابن عليّ ، نشر صدوق ، تهران ، ايران ، 1373 ش .
(64) غاية السُّول في خصائص الرّسول صلىاللهعليهوآلهوسلم : الأنصاري الشّافعيّ ، سراج الدّين أبيحفص عمر بن عليّ المعروف بابن ملقن ، دار البشائر الإسلاميّة ، بيروت ، 1414 ق ، 1993 م .
(65) فتح الباري شرح صحيح البخاري : العسقلاني ، أحمد بن عليّ بن حجر ، دار المعرفة ، بيروت ، 1379 ق .
(66) الكامل في التّاريخ : ابن أثير ، عليّ بن محمّد ، دار الصّادر ، بيروت .
(67) كحل البصر : قمّي عبّاس ، موسّسة البلاغ ، بيروت ، لبنان ، 1429 ق .
(68) كشف الغمّة في معرفة الأئمّة : إربلي ، عليّ بن عيسى ، الشّريف الرّضي ، قم ، ايران .
(69) كفاية الأثر في النّصّ على الأئمّة الاثنى عشر : خزاز رازي ، عليّ بن محمّد ، بيدار ، قم ، ايران ، 1401 ق .
(70) المحبر : ابن حبيب ، محمّد بن حبيب هاشمى بغدادى ، مركز اطلاعات و مدارك اسلامى ، قم ، ايران ، 1387 ش .
(71) محمّد رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم سيرته و أثره فى الحضارة : مظهر ، جلال ، مكتبة الخانجى ، قاهره ، 1971 م .
(72) المسترشد في إمامة أميرالمؤمنين عليّ بن أبيطالب عليهالسلام : طبري ، محمّد بن جرير ، مؤسّسة الثّقافة الإسلاميّة لكوشانپور ، تهران ، ايران ، 1415 ق .
(73) مسند أبويعلى : أبويعلى الموصلي ، دار مأمون للتّراث ، دمشق ، سورية ،
1406 ق .
(74) مسند أحمد ابن حنبل : المحقّق : شعيب الازنؤوط و عادل مرشد و آخرين ، مؤسسة رسالة ، بيروت 1421 ق .
(75) المعارف : ابن قتيبه ، عبداللّه بن مسلم ، الهيئة المصريّة العامّة للكتاب ، قاهره ، مصر ، 1992 م .
(76) معجم المصطلحات و الألفاظ الفقهيّة : عبد المنعم ، محمود عبد الرّحمن ، دار الفضيلة ، قاهره ، مصر .
(77) معرفة الصّحابة : أبونعيم ، أحمد بن عبداللّه ، دار الكتب العلميّة ، منشورات محمّد عليّ بيضون ، بيروت ، لبنان ، 1422 ق .
(78) مقاتل الطّالبيّين : الإصفهاني ، أبوالفرج عليّ ابن الحسين ، طبق برنامة الجامع الكبير .
(79) مناقب آل ابىطالب عليهمالسلام : ابن شهرآشوب ، محمّد بن علىّ ، المكتبة الحيدريّة ، قم ، ايران ، 1390 ش .
(80) المواهب الدّنيّة بالمنح المحمّديّة : قسطاني ، أحمد بن محمّد ، المكتبة التّوفيقيّة ، قاهره ، مصر .
(81) الموسوعة الكبرى عن فاطمة الزّهراء عليهاالسلام : أنصاري زنجاني خوئيني ، إسماعيل ، دليل ما ، قم ، ايران .
(82) وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزّمان : ابن خلكان ، أحمد ابن محمّد ، دار صادر ، بيروت .
(83) ينابيع المودّة لذوي القربى : قندوزي ، سليمان بن إبراهيم ، منظمة الأوقاف و الشّؤون الخيريّة ، دار الأسوة للطّباعة النّشر ، قم ، ايران .
خانواده حضرت اُمّ المؤمنين خديجه عليهاالسلام ··· 7
شجاعت جناب خويلد بن اسد··· 7
مادر حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 9
برادران و خواهران حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 10
ولادت حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 10
ازدواج حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 11
دختران يا دختر خواندگان··· 16
رؤياى صادق حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 18
معرفى پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم توسّط عالم يهودى··· 19
همكارى پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم با حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 21
گزارش ميسره به خديجه عليهاالسلام ··· 23
ازدواج با حضرت خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم ··· 23
مهريّه حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 25
خطبه عقد حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 27
زمان ازدواج حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 28
سنّ آن دو بزرگوار هنگام ازدواج··· 29
فرزندان حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 31
قاسم··· 33
زينب··· 34
عبداللّه··· 37
اُمّ كلثوم··· 38
رقيّه··· 38
آيا دختران رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم با عثمان ازدواج كردهاند ؟··· 39
نظر علاّمه سيّد جعفر مرتضى عاملى (اعلى اللّه مقامه الشريف)··· 39
تناقض گويى علماء اهل سنّت··· 40
كوچكترين فرزند رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ··· 46
روايات حديث نبوى··· 49
روايت عمر بن خطاب··· 49
ذو النّورين ؛ لقبى دروغين··· 50
تكذيب كنندگان حديث··· 51
ربيبههاى حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ··· 52
فاطمة الزّهراء عليهاالسلام تنها دختر رسول خدا و خديجه عليهماالسلام ··· 53
بعضى از لقبهاى حضرت فاطمه عليهاالسلام ··· 56
صدّيقه ··· 56
فاطمه ··· 57
زهراء ··· 59
بتول ··· 64
محدّثه ··· 65
مباركه ··· 66
زكيّه ··· 67
راضيه و مرضيّه ··· 67
طاهره ··· 69
شهادت حضرت فاطمه عليهاالسلام ··· 70
ويژگى هاى أمّ المؤمنين حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 71
ويژگى اوّل : ايمان حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 71
ويژگى دوّم : سخاوت حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 75
ويژگى سوّم : شكيبايى حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 77
ويژگى چهارم : عفّت حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 79
ويژگى پنجم : علاقه حضرت خديجه عليهاالسلام به تجارت··· 81
ويژگى ششم : اراده حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 82
ويژگى هفتم : ادب حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 83
ويژگى هشتم : ذكاوت حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 84
ويژگى نهم : علم حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 84
مقام حضرت خديجه عليهاالسلام در پيشگاه الهى··· 86
معناى كلمه « سلام »··· 87
معانى متعدّد « سلام » در بيان يكى از اساتيد··· 88
معناى « بيت » در حديث شريف··· 91
توجّه فرستادگان ويژه الهى به حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 93
فرستادن كفن بهشتى براى حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 94
حضرت خديجه عليهاالسلام در قصرى از قصرهاى بهشت··· 95
منزلت حضرت خديجه عليهاالسلام نزد اهل البيت عليهمالسلام ··· 95
منزلت حضرت خديجه عليهاالسلام نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ··· 95
منزلت حضرت خديجه عليهاالسلام در كلام حضرت زهرا عليهاالسلام ··· 98
منزلت حضرت خديجه عليهاالسلام در كلام امام حسن عليهالسلام ··· 98
منزلت حضرت خديجه عليهاالسلام در كلام امام حسين عليهالسلام ··· 100
منزلت حضرت خديجه عليهاالسلام در كلام امام سجّاد عليهالسلام ··· 101
نگاه عايشه به حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 101
عوامل برخورد عايشه با حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 104
دائما به ياد حضرت خديجه عليهاالسلام بودن··· 104
ازدواج نكردن با زن ديگرى در زمان حيات خديجه عليهاالسلام ··· 105
مقامات حضرت خديجه عليهاالسلام نزد پروردگار··· 105
توجّه رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم به دوستان حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 106
محبّت فوق العاده رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم به حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 108
نداشتن فرزند··· 108
برخورد غضب آلود عايشه با حضرت فاطمه عليهاالسلام ··· 109
شادمانى عايشه از شهادت اميرالمؤمنين عليهالسلام ··· 110
برخورد عايشه با بدن مقدّس حضرت امام حسن مجتبى عليهالسلام ··· 113
پيشگويى پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم از آينده عايشه··· 116
ازدواج رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم با عايشه··· 117
تاريخ ازدواج رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم با عايشه··· 118
سنّ عايشه در هنگام ازدواج با رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ··· 119
پى بردن به سنّ عايشه با توجّه به سنّ خواهرش··· 120
تشخيص سنّ عايشه با توجّه به نزول آيات··· 121
تشخيص سنّ عايشه با توجّه به سال مسلمان شدنش··· 122
تشخيص سنّ عايشه با توجّه به برخى از روايات··· 124
تشخيص سنّ عايشه با توجّه به ازدواج قبلى او··· 125
مرگ عايشه··· 129
حضرت على عليهالسلام در خانه حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 130
رفتن به غار حراء··· 133
مبعث خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلم ··· 135
اوّلين نماز جماعت بعد از مبعث··· 136
شعب ابيطالب··· 138
محاصره در شعب ابيطالب··· 138
علّت امضاى پيمان نامه توسّط قريش··· 138
مفاد پيمان نامه و عهدنامه قريش··· 139
حضرت خديجه عليهاالسلام و شعب ابيطالب··· 141
حضرت خديجه عليهاالسلام در زمان شقّ القمر··· 142
نگرانىهاى حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 143
حضرت خديجه در كلام رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ··· 144
وصيّت حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 146
وفات حضرت خديجه عليهاالسلام ··· 147
عامّ الحزن··· 150
مآخذ نوشتار··· 153