ghaemiyeh.com
سرشناسه : ابن عطیه، مقاتل، - 505ق.
عنوان قراردادی : موتمر علماء بغداد .فارسی
عنوان و نام پديدآور : این است راه حق، یا، کنگره عالمان بغداد/ نویسنده مقاتل بنعطیه؛ مترجم موسسه اسلامی ترجمه.
مشخصات نشر : قم: الماس، 1380.
مشخصات ظاهری : 88 ص.
شابک : 2500ریال 964-929-437-6: ؛ 2500ریال : چاپ دوم: 964-92943-3-3 ؛ 3000ریال(چاپ سوم) ؛ 3000ریال(چاپ پنجم)
يادداشت : این کتاب قبلا تحت عناوین " کنفرانس دانشمندان بغداد، یا، ترجمه موتمر علماء بغداد" و "جستجوی حق در بغداد" ترجمه و منتشر شده است.
يادداشت : چاپ دوم: تابستان 1380.
يادداشت : چاپ سوم: 1384
يادداشت : چاپ پنجم: 1385.
يادداشت : عنوان دیگر: این است راه حق.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : کنگره عالمان بغداد.
عنوان دیگر : کنفرانس دانشمندان بغداد، یا، ترجمه موتمر علماء بغداد.
عنوان دیگر : جستجوی حق در بغداد.
موضوع : شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
اهل سنت -- دفاعیهها و ردیهها
مناظرهها
شناسه افزوده : موسسه اسلامی ترجمه
رده بندی کنگره : BP228/4/الف2م8041 1380
رده بندی دیویی : 297/479
شماره کتابشناسی ملی : م81-3304
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
(عليّ مع الحقّ والحقّ مع عليّ)
مؤلّف: مقاتل بن عطيّه
مترجم: مؤسّسه اسلامى ترجمه
ناشر: نشر الماس
چاپ: سپهر نوين
نوبت چاپ: ...
تاريخ انتشار: 1380
قطع و صفحه: پالتوى / 96
تيراژ: 27000
قيمت: 300 تومان
شابك: 6 - 8 - 34929 - 469 ISBN :
مركز پخش: 0251 2613820
نشر الماس: 0912 251 0358 - 0251 2613821
خیراندیش دیجیتالی : انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان
(عليّ مع الحقّ والحقّ مع عليّ)
این است راه حق یا کنگره عالمان بغداد
نویسنده مقاتل بنعطیه
مترجم:موسسه اسلامی ترجمه
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
قسمتى از زيارت حضرت اميرالمؤمنين صلوات اللَّه عليه السلام:
أنتم الذرّيّة المختارة والأنفس المجرّدةوالأرواح المطهّرة يا محمّد يا عليّ يافاطمة الزّهراء يا حسن يا حسين سيّديشباب أهل الجنّة يا مواليّ الطّاهرين ياذوي النّهى والتّقى يا أنوار اللَّه في أرضهالّتي لاتطفى يا عيون اللَّه في خلقه أنا منتظرلأمركم مترقّب لدولتكم معكم لا معغيركم إليكم لا إلى عدوّكم آمنت بكم وبما اُنزل إليكم وأبرء إلى اللَّه من عدوّكم.
اى رهبران پاك
اى نورهاى جاويدان الهى
اى ديدگان خداوند در ميان آفريدگان
من در انتظار امر شما و فرا رسيدن حكومت شما هستم
من با شما هستم نه با غير شما
من به شما ايمان دارم و از دشمنانتان بيزارم(1)
1) بحار الأنوار: 345/100، الصحيفة المباركة المهديّة: 584
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
منّت خداى كه عقل را موجب تميز حق و باطل قرار داد وما را از جمله پويندگان و جويندگان حق وحقيقت.
و حمد و ستايش او را كه مودّت و دوستى خاتم انبياءمحمّد مصطفىصلى الله عليه وآله و دودمان طاهرينشعليهم السلام را به ما ارزانىداشت، تا در سايه هدايت ايشان بر كشتى نجات نشسته و راهسعادت را طىّ كنيم.
كتابى كه در پيش روى شماست، ترجمه كتاب مؤتمرعلماى بغداد تأليف مقاتل بن عطيه داماد نظام الملك طوسىاست، كه تاكنون به چندين زبان مختلف مكرّر به چاپرسيده و با حجم كوچك و بحثهاى فشرده، توانسته است
افراد زيادى را هدايت كند.
چنانكه ملاحظه خواهيد كرد، مناظرهاى است بينعلماى شيعه و سنّى كه در نزد ملك شاه سلجوقى و زير نظروزير دانشمندش نظام الملك انجام گرفته است.
با مطالعه اين كتاب متوجه خواهيد شد كه بسيارى ازچيزهائى كه عنوان »حكم خدا« يا »سنّت پيامبرصلى الله عليه وآله« بر آننهاده شده، مقابل حكم خدا و سنّت پيامبر قرار دارد، وچيزى جز بدعت و خرافه نيست.
به اميد آنكه همه مسلمانان جهان با روشن شدن حقيقتو راه راست، عناد و لجاج و كينهتوزى را كنار گذاشته، و بهريسمان الهى چنگ زده تا از ضلالت و گمراهى رهائى يافتهو به نور و هدايت برسند ان شاء اللَّه تعالى.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
پس از ستايش خداى يگانه، درود و سلام بر پيامبرىمىفرستيم كه خداوند او را رحمت براى جهان و جهانيانقرار داد؛ يعنى حضرت محمّد پيامبر عرب زبان و بر خاندانپاك و پاكيزهاش و بر آن دسته از يارانش كه فرمان بردارشبودند.
كتابى كه پيش روى داريد به نام »كنگره عالمان بغداد«است كه ملك شاه سلجوقى تمام عالمان شيعه و سنّى را بهسرپرستى عالم بزرگ جناب وزير نظام الملك براىبرگزارى اين كنگره گردآورد.
داستان از اين قرار است كه ملك شاه مردى متعصّب وخودكامه و بىتدبير نبود كه با تعصّب و كوركورانه از نياكانخويش پيروى و تقليد كند، بلكه جوانى پژوهشگر و موفّقو نيز دوستدار دانش و دانشپژوهان بود؛ البتّه با وجود اينحالات، بسيار به دنبال خوشگذرانى و شكار نيز بود.
از سويى وزيرش نظام الملك مردى حكيم، اهل فضل،وارسته از دنيا، پراراده، دوستدار كارهاى نيك و افراد اهل
خير و در جستجوى واقعيّتها بود و خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله را نيزبسيار دوست مىداشت. وى مدرسه نظاميّه را در بغداد بنياننهاد و براى دانشپژوهان نيز حقوقى ماهانه مقرّر كرد. وىفقيران و مسكينان را نيز مورد محبّت خويش قرار مىداد.يك بار يكى از علماى بزرگ به نام حسين بن علىعلوىرحمه الله - كه از دانشمندان و عالمان بسيار بزرگ شيعه بود -نزد ملك شاه رفته و پس از بازگشت او از نزد شاه، يكى ازدرباريان او را مسخره كرد.
پادشاه پرسيد: چرا او را مسخره كردى؟
گفت: پادشاها! مگر نمىدانى او از كافرانى است كهخداوند بر ايشان خشمگين شده و مورد لعنتشان قرار دادهاست؟!
شاه با تعجّب فراوان گفت: چرا؟ مگر مسلمان نيست؟!
آن شخص پاسخ داد: نه! هرگز؛ واقعيّت آن است كه اويكى از شيعيان است.
پادشاه گفت: شيعه يعنى چه؟ آيا شيعيان يكى از فرقههاىمسلمان نيستند؟!
آن فرد پاسخ گفت: نه! هرگز؛ واقعيّت آن است كهشيعيان، ابابكر و عمر و عثمان را خليفه و جانشين پيامبرصلى الله عليه وآلهنمىشناسند.
شاه پرسيد: آيا مسلمانى وجود دارد كه اين سه تن راخليفه نداند؟
گفت: آرى! تنها همين شيعيان چنين نظرى دارند.
شاه گفت: با وجودى كه شيعيان، اين صحابه را خليفهنمىدانند، پس چرا مردم به ايشان مسلمان مىگويند؟!
گفت: به همين جهت من عرض كردم كه اين مرد ازكافران است ... .
شاه به فكر فرو رفت و سپس گفت: بايد وزيران نظامالملك را حاضر كنيم تا ببينيم واقعيّت از چه قرار است.
شاه وزير خود نظام الملك را فرا خواند و در موردشيعيان از وى پرسيد كه آيا مسلمانند؟
وزير در پاسخ گفت: سنّيان در اين مورد اختلاف دارند؛برخى شيعيان را مسلمان مىدانند، از آن جا كه به يگانگىخدا شهادت داده و حضرت محمّدصلى الله عليه وآله را پيامبر مىدانند ونماز و روزه به جاى مىآورند؛ برخى از سنّيان نيز شيعيان راكافر مىنامند.
پادشاه پرسيد: شيعيان چند نفر هستند؟
وزير گفت: تعدادشان را نمىدانم ولى نزديك به نيمى ازمسلمانان، شيعه هستند.
پادشاه گفت: آيا نيمى از مسلمانان كافرند؟!
وزير گفت: برخى از عالمان ايشان را كافر مىپندارندولى من ايشان را كافر نمىدانم.
شاه گفت: اى وزير! آيا مىتوانى عالمان شيعه و سنّى راگردآورى تا ببينيم واقعيّت از چه قرار است؟
وزير پاسخ داد: اين كار بسيار دشوارى است و من براىشاه و مملكت مىترسم.
شاه گفت: چرا؟!
وزير جواب داد: چون قضيّه شيعه و سنّى يك جريانساده نيست، بلكه قضيّه حقّ و باطل است كه خونهاىفراوانى بر سر آن ريخته شده است، و كتابخانههاى فراوانىرا به جهت آن سوزاندهاند، و زنانى به اسارت رفته و كتابهاو دايرة المعارفهاى گوناگون در اين مورد نوشته شده وجنگهاى خونينى درگرفته است؟!
پادشاه جوان از اين موضوع در شگفت شد و پس ازدرنگ و انديشه گفت: اى وزير! تو خوب مىدانى كهخداوند اين حكومت پهناور را به ما بخشيده است ولشكريانى مجهّز در اختيارمان گذارده است؛ پس بايد ايننعمتهاى پروردگار را سپاس گوييم.
سپاسگزارى ما به اين است كه حقيقت را بيابيم وگمراهان را به راه مستقيم رهنمون شويم. بايد يكى از اين دو
طايفه شيعه و سنّى بر حق بوده و ديگرى باطل باشد؛ پسوظيفه داريم كه حق را پيدا كرده و پيروى كنيم و باطل راشناخته و آن را وابگذاريم.
وقتى اين گردهمايى را تشكيل دادى و عالمان شيعه وسنّى را حاضر كردى نيروهاى امنيّتى و نيز نويسندگان دولتىو ديگر كارگزاران نظام را نيز حاضر مىكنيم و اگر ديديم كهحق با سنّيان است، به زور متوسّل مىشويم و شيعيان را نيزمجبور به سنّى شدن مىكنيم.
وزير گفت: اگر شيعيان نپذيرفتند كه داخل در مذهبسنّيان شوند چه كار مىكنى؟!
شاه جوان پاسخ داد: آنان را مىكشيم.
وزير گفت: آيا مىتوان نيمى از مسلمانان را به قتلرسانيد؟
شاه گفت: پس چاره اين كار چيست؟
وزير گفت: اين است كه اين كار را واگذارى.
گفت و گو وبحث بين شاه و وزير حكيم و داناى او پايانگرفت، ولى شاه جوان در آن شب به فكر فرو رفت و با حالاضطراب شب را به صبح رسانيد و چشم برهم ننهاد.
فردا صبح »نظام الملك« را فرا خواند و گفت: نظرت راپسنديدم؛ ما عالمان سنّى و شيعه را دعوت مىكنيم و به
مباحثات و مناشات آنان گوش فرا مىدهيم و پى مىبريم كهحق با كدام طرف است؛ و اگر حق با سنّيان بود شيعيان را باحكمت و پند شايسته دعوت به حق مىكنيم و با ثروت ومقام آنان را به سوى خود جذب مىكنيم، همانگونه كهرسول خداصلى الله عليه وآله با كافران رفتار كرد تا دلهايشان را به سوىاسلام بياورد، و با اين كار خدمت بزرگى به اسلام و مسلمانانمىكنيم.
وزير گفت: اين نظر پسنديدهاى است، ليكن من از اينگردهمايى در هراس هستم.
پادشاه پرسيد: ترس براى چه؟
وزير پاسخ داد: مىترسم كه شيعيان پيروز شده ودليلهايشان بر ما چيره شود و مردم به شكّ و شبهه گرفتارشوند.شاه گفت: مگر اين امكان دارد كه شيعيان پيروز شوند؟!
وزير گفت: آرى! زيرا شيعه دليلهاى محكم وبرهانهاى برّان از قرآن و احاديث شريف بر درستى مذهبخويش دارند و عقايدشان را اثبات مىكنند.
پادشاه با پاسخ وزيرش قانع نشد و گفت: بايد عالمان هردو طايفه را احضار كنيم تا حق براى ما آشكار گردد و حق رااز باطل تشخيص بدهيم.
بالاخره وزير يك ماه فرصت خواست، ليكن پادشاهجوان نپذيرفت ... ولى در آخر كار، پانزده روز به وزير مهلتداد.
در اين مدّت پانزده روز، وزير ده تن از بزرگان علماىاهل سنّت كه در زمينههاى تاريخى، فقهى، حديثى، اصولى وبحث و گفت و گو مورد اعتماد بودند را گرد آورد و ده تن ازعالمان بزرگ شيعه را نيز جمع كرد.
اين گردهمايى اوّليّه در ماه شعبان و در مدرسه نظاميّهبغداد صورت گرفت و طىّ اين نشست بنا شد كه كنگرهمورد نظر شاه بر اساس اين پيش شرطها برپا شودك
1- زمان گردهمايى و مباحثات از صبح تا شامگاه ادامهيابد و جز هنگام نماز و صرف غذا و استراحت، وقفهاى درآن پيش نيابد.
2- گفت و گوها و سخنرانىها بايد بر اساس مدرك ومنابعى باشد كه مورد اعتماد هستند و كتابهايى كه داراىاعتبار مىباشند، نه از روى شايعات و شنيدهها.
3- هر سخنرانى و گفت و گويى كه در اين كنگره صورتبپذيرد بايد نوشته شود.
در روزى كه براى برپايى اين گردهمايى تعيين شده بودپادشاه و وزيرش و مسؤولان نظامى و انتظامى جلوسكردند و عالمان سنّى در طرف راست شاه نشستند و عالمانشيعه نيز در سمت چپ او جلوس
كردند و ابتداى مراسم،وزير »نظام الملك« سخن خود را چنين آغاز كرد:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم، پس از درود و سلام بر حضرتمحمّدصلى الله عليه وآله و خاندانش و نيز ياران باوفايش ؛ بايد اين گفت وگوها بدون غرضورزى و سالم باشد و مقصود تمامى دراين گردهمايى دستيابى به حق باشد و به هيچ وجه بدگويى ودشنامى نسبت به صحابه رسول خداصلى الله عليه وآله روا نشود.
رئيس عالمان سنّى به نام شيخ عبّاسى گفت: مننمىتوانم با افراد مذهبى بحث كنم كه تمام صحابه را كافرمىدانند.
رئيس عالمان شيعه حسين بن على علوى در پاسخفرمود: مگر چه كسانى هستند كه تمام صحابه را كافرمىدانند؟!
عبّاسى گفت: شما شيعيان، همان كسانى هستيد كه تمامصحابه را كافر مىدانيد.
سيّد علوى فرمود: اين حرفى است كه تو مىزنى واقعيّتندارد؛ آيا علىعليه السلام، عبّاس، سلمان، ابن عبّاس، مقداد، ابوذر وديگران از صحابه نبودند و آيا مىخواهى بگويى ما شيعيان،ايشان را كافر مىشماريم؟!
عبّاسى گفت: مقصود من از تمام صحابه، ابوبكر و عمر وعثمان و پيروانشان است.
علوى در پاسخ فرمود: خودت خودت را ردّ كردى؛ مگرمنطقيان ثابت نكردهاند كه نقيض موجبه جزئيّه، سالبه كليّهاست؟
تو يك بار مىگويى: شيعه تمام صحابه را كافر مىدانند، ويك مرتبه ديگر ادّعا مىكنى كه شيعيان، بعضى از صحابه راكافر مىدانند!
نظام الملك خواست تا سخنى بگويد كه علوى او رإے؛گگمهلت نداد و فرمود: اى وزير بزرگ! تا ما از پاسخ دادن ناتواننشويم هيچ كسى حق ندارد سخنى بگويد؛ زيرا در اينصورت بحث ما مخلوط مىشود و سخن از مجراى اصليشبيرون رفته و بدون نتيجه مىماند.
آن گاه جناب علوى فرمود: اى عبّاسى! بدين سان آشكارشد كه ادّعاى تو مبنى بر كافر دانستن تمام صحابه توسّطشيعيان، دروغى محض است.
عبّاسى از پاسخگفتن ناتوان شد و رويش از شرمسارىسرخ شد و سپس گفت: اين بحث را واگذار؛ ليكن همين قدرمعلوم است كه شما شيعيان ابابكر و عمر و عثمان را دشناممىدهيد.
علوى فرمود: برخى از شيعيان، ايشان را دشنام مىدهندو برخى نمىدهند.
عبّاسى گفت: تو از كدام دسته هستى؟
علوى در پاسخ فرمود: من از كسانى هستم كه دشنامنمىدهم، ولى بر اين باور هستم كه افرادى كه آنها را دشنامداده و بدگويى مىكنند دليلى نيز دارند و بر اساس حكممنطق به چنين باورى رسيدهاند، و دشنام دادن اين دسته ازشيعيان به اين سه نفر نه موجب كفر است و نه موجب فسقاست و از گناهان صغيره نيز نيست.
عبّاسى گفت: اى پادشاه! مىبينى كه اين مرد چهمىگويد؟!
علوى فرمود: اى عبّاسى! اين كه مسير بحث را به سوىپادشاه ببرى نوعى مغالطه است؛ پادشاه؛ ما را براى ايناحضار كرده است كه پيرامون دليلهاى خود سخن بگوييمتا در پايان كار نيز حق معلوم شود و با توسّل به اسلحه و زوركسى كه حق را نپذيرد به پذيرش آن وادار كنند.
پادشاه گفت: گفتار علوى درست است؛ اى عبّاسى! پاسختو در ردّ اين مدّعا چيست؟
عبّاسى گفت: اين واضح است هر كس به صحابه دشنامبدهد كافر است.
علوى گفت: اين مطلب ممكن است نزد تو واضح باشدولى براى من آشكار نيست.
به نظر تو چرا اگر كسى صحابه را از روى اجتهاد و دليلىدشنام بدهد كافر است؟از طرفى آيا تو قبول ندارى كسى را كه رسول خداصلى الله عليه وآلهسبّ كند سزاوار نفرين است؟
عبّاسى گفت: چرا، اين مطلب را باور دارم و اعترافمىكنم.
علوى فرمود: رسول خداصلى الله عليه وآله ابابكر و عمر را دشنام داد.
عبّاسى گفت: كجا ايشان را دشنام داده است؟ اين دروغبستن به رسول خداصلى الله عليه وآله است.
علوى فرمود: تاريخنويسان سنّى بازگو كردهاند كه رسولخداصلى الله عليه وآله سپاهى را به فرماندهى اُسامه آماده كرد و ابابكر وعمر را نيز جزو سپاهيان او قرار داد و فرمود:
خدا لعنت كند كسى را كه از سپاه اُسامه تخلّف وسرپيچى كند.
ولى ابابكر و عمر از آن سپاه تخلّف كردند؛ بدين سان،لعنت رسول خداصلى الله عليه وآله شامل ايشان شد و هر كسى كه رسولخداصلى الله عليه وآله او را لعنت فرمايد، بر هر مسلمانى لازم و سزاواراست كه آن شخص را لعنت كند.
با اين سخنان، عبّاسى سر به زير افكند و چيزى نگفت.
پادشاه نيز رو به وزير خود كرد و گفت: آيا آنچه علوىگفت صحّت دارد؟!
وزير گفت: تاريخ نويسان(1)چنين گفتهاند.
علوى ادامه داد: اگر سبّ و دشنام دادن به صحابه حرام وكفر است، پس چرا معاوية بن ابى سفيان را كافر نمىدانيد وحكم به فسق و فجورش نمىكنيد، با اين كه او حضرت علىبن ابى طالبعليه السلام را تا چهل سال دشنام مىداد و اين دشنامهإے؛گضتا هفتاد سال ادامه يافت!
پادشاه گفت: اين سخن را واگذاريد و در مورد موضوعديگرى سخن بگوييد.
عبّاسى پرسيد: يكى از بدعتهاى شما شيعيان آن استكه قرآن را قبول ندريد.
علوى فرمود: بلكه يكى از بدعتهاى شما سنّيان ايناست كه قرآن را قبول نداريد، و دليل اين ادّعاى من آن استكه مىگوييد: »قرآن را عثمان گردآورى كرد«.
آيا مىخواهيد بگوييد رسول خداصلى الله عليه وآله به قدر عثمان همنمىدانست و اقدام به جمعآورى قرآن نكرد تا او بيايد و
1) 1. طبقات ابن سعد: قسم 2 ج 2 ص 41، تاريخ ابن عساكر: 391/2، كنز العمّال:312/5، الكامل ابن اثير:129/2.
قرآن را گردآورى كند؟
از طرفى، چگونه ممكن است قرآن در زمان پيامبرصلى الله عليه وآلهگردآورى نشده باشد با آن كه آن حضرت به خويشان ويارانش دستور مىداد قرآن را ختم كنند و از اوّل تا آخرقرائت كنند و مىفرمود: هر كس قرآن را ختم كند فلان مقدارثواب و پاداش دارد.
آيا مىتوان دستور به ختم قرآن داد در زمانى كه قرآنگردآورى نشده باشد؟!
آيا تمام مسلمانان در گمراهى به سر مىبردند و عثمانآنان را هدايت كرد؟!
پادشاه رو به وزيرش كرد و گفت: آيا اين كه علوىمىگويد به نظر سنّيان قرآن را عثمان گردآورى كرد، درستاست؟
وزير گفت: مفسّران و تاريخنويسان چنين مىگويند.
علوى فرمود: پادشاها! خوب است بدانيد كه شيعياناعتقاد دارند قرآن در زمان رسول خداصلى الله عليه وآله گردآورى شده بودبه همان شكليكه الان در دست ماست و مىبينى و حتّى يكحرف از آن كم يا زياد نشده است ولى سنّيان مىگويند درقرآن فزونى و كاستى پديد آمده است، و آيات آن، جا به جاشدهاند و رسول خداصلى الله عليه وآله آن را گردآورى نكرده و عثمان
براى اوّلين بار پس از رسيدن به پادشاهى، اقدام به اين كاركرد.
عبّاسى فرصت را غنيمت شمرد و گفت: اى پادشاه!نشنيدى كه اين مرد عثمان را خليفه خطاب نكرد بلكه او راپادشاه خواند؟!
علوى فرمود: آرى، عثمان خليفه نبوده است.
پادشاه گفت: چرا؟!
علوى فرمود: چون شيعيان اعتقاد دارند كه خلافتابابكر و عمر و عثمان باطل بوده است.
پادشاه با شگفتى پرسيد: چرا؟!
علوى فرمود: زيرا عثمان بر اساس شوراى شش نفريكهعمر آنها را تعيين كرده بود به حكومت رسيد در حالى كهتمام افراد شورا عثمان را به عنوان خليفه انتخاب نكردند،بلكه سه يا دو نفرشان او را انتخاب كردند؛ بدين سان،مشروعيّت خلافت عثمان، تنها به عمر مستند مىشود.
از سويى، عمر نيز بنابر وصيّت ابابكر به حكومت رسيد؛پس مشروعيّت خلافت عمر نيز مستند به ابابكر است.
از طرفى، ابابكر نيز بر اساس انتخاب گروهى اندك و زيربرق شمشير و به زور به خلافت رسيد؛ پس مشروعيّتخلافت ابابكر نيز مستند به شمشير و زور بوده است.
در همين راستا بود كه عمر در مورد ابابكر گفت: »بيعتمردم با ابابكر، يكى از كارهاى شتابزده و بىتدبير جاهليّت بهشمار مىرود؛ خدا شرّش را از مسلمانان دفع كند؛ بنابراينهر كس از اين پس خواست چنان بيعتى به راه بيندازد او رابكشيد«.
ابوبكر، خودش نيز گفت: مرا كنار بزنيد و بيعتتان را پسبگيريد؛ چون، وقتى على عليه السلام در بين شما باشد من بهترينتاننيستم.
بر اساس اين دليلها شيعيان اعتقاد دارند كه خلافت اينسه تن از ريشه باطل و نادرست است.پادشاه رو به وزير كرد و گفت: سخنانى كه علوى بهابابكر و عمر نسبت داد درست است؟
وزير گفت: آرى، تاريخ نويسان چنين گفتهاند.
شاه پرسيد: پس چرا ما اين سه تن را محترم مىشماريم؟!
وزير گفت: به پيروى از پيشينيان صالح خود.
علوى به پادشاه فرمود: اى پادشاه! به وزير بفرما كه آياحق لازمتر است يا پيروى از پيشينيان؟ آيا تقليد از پيشينياناگر بر ضدّ حق باشد مشمول اين آيه نيست:
»إنّا وَجَدْنَا آبائَنا عَلى اُمَّةٍ وَإِنَّا عَلى آثارِهِمْمُقْتَدُونَ«.
ما پدرانمان را بر مذهبى يافتيم و ما نيز به همان اقتدا مىكنيم!
شاه خطاب به علوى گفت: اگر اين سه تن خليفه رسولخداصلى الله عليه وآله نيستند، پس چه كسى خليفه اوست؟
علوى پاسخ داد: خليفه رسول خداصلى الله عليه وآله تنها حضرت علىّبن ابى طالبعليه السلام است.
شاه گفت: به چه دليل؟
علوى فرمود: زيرا رسول خداصلى الله عليه وآله او را به عنوان خليفه وجانشين پس از خود تعيين كرد و در موارد بسيار زيادى بهخلافت آن حضرت تصريح فرمود؛ از جمله آن كه مردم رادر منطقهاى بين مكّه و مدينه كه به آن «غدير خمّ» مىگفتندجمع كرد و دست على را بالا گرفت و به مسلمانان فرمود:
هر كه من مولاى اويم اين على مولاى اوست؛بارالها؛ هر كه او را دوست بدارد و به سرپرستىخود بپذيرد او را دوست بدار و سرپرستىاش كن،و هر كه با او دشمنى ورزد دشمنش باش، و هر كهاو را نصرت و يارى رساند يارى برسان، و هر كه اورا واگذارد و يارى نكند تو نيز آن شخص راوابگذار.(1)
1) 2. بحارالانوار: 123/37.
آنگاه از منبر به زير آمد و به مسلمانان حاضر در آن جا -كه بيش از يكصد و بيست هزار نفر بودند - فرمود، تنها برعلى به عنوان امير مؤمنان سلام كنيد )و ديگرى را اميرمؤمنان مخوانيد(.
مسلمانان يكى پس از ديگرى مىآمدند و به علىعليه السلاممىگفتند: »سلام بر تو اى امير مؤمنان!«
ابوبكر و عمر نيز آمدند و بر علىعليه السلام به عنوان امير مؤمنانسلام كردند و عمر گفت: سلام بر تو اى امير مؤمنان! مباركتباد اى پسر ابى طالب! از اين پس تو مولاى من و مولاى هرمرد و زن مؤمن هستى.
بدين سان، تنها خليفه شرعى و قانونى رسول خداصلى الله عليه وآلهعلىّ بن ابىطالبعليه السلام است.
پادشاه رو به وزيرش كرد و گفت: آيا سخنان علوىدرست است؟
وزير گفت: آرى، تاريخ نويسان و مفسّران چنين گفتهاند.
پادشاه گفت: اين بحث را تمام كنيد و به بحث ديگرىبپردازيد.
عبّاسى گفت: شيعيان قائل به تحريف قرآناند.
علوى فرمود: نه! بلكه نزد شما سنّيان مشهور است كه
قائل به تحريف قرآن هستيد.
عبّاسى گفت: اين دروغى آشكار است.
علوى فرمود: مگر در كتابهايتان نديدهايد كه نوشتهاندآياتى در مورد »غرانبق« بر رسول خداصلى الله عليه وآله نازل شد و آن گاهاين آيات نسخ شد و سپس حذف گرديد؟
پادشاه به وزير گفت: آيا اين ادّعاى علوى صحيح است؟
وزير گفت: آرى، مفسّران چنين گفتهاند.
شاه گفت: پس، چگونه بر قرآن تحريف شده مىتواناعتماد كرد؟
علوى فرمود: اى پادشاه! خوب است بدانى كه ما شيعيانقائل به اين )تحريف( نيستيم و اين گفتار را تنها سنّيانمىگويند؛ بدين سان قرآن نزد ما مورد اعتماد است ولى نزدسنّيا مورد اعتماد نيست.
عبّاسى گفت:در مورد تحريف قرآن، احاديثى دركتابهايتان و از عالمانتان نقل شده است.
علوى فرمود: آن احاديث هم اندكند و هم ساختگىهستند وبر اساس حيله دشمنان شيعه ساخته شدهاند تا برضدّ شيعه شايعهپراكنى كرده و شيعيان را بدنام سازند.
از طرفى راويان اين روايت و سندهايش درست نيست وآنچه از برخى عالمان نقل شده است قابل اعتماد نيست و
مورد اعتماد نيستند. علماى بزرگ ما كه بر گفتارشان اعتمادداريم قائل به تحريف نيستند و آنچه را شما مىگوييد قبولندارند، كه مىگوييد:
خداوند آياتى را در ستايش بتها فرستاد و گفت - البتّهخداوند از اين سخنان، منزّه و پاك است - : »آن بتهاىوالامقام، تنها از آنها اميد شفاعت مىرود«.
شاه گفت: اين بحث را تمام كنيد و بحث ديگرى را آغازكنيد.
علوى فرمود: سنّيان چيزهايى را به خداوند تعالى نسبتمىدهند كه سزاوار جلال و شكوه پروردگار نيست.
عبّاسى گفت: مثل چه؟علوى فرمود: مثل اين كه مىگوييد: خدا جسم است، وهمانند انسان مىخندد و مىگويد، و دست و پا و چشم وعورت دارد، و روز قيامت پايش را داخل جهنّم مىگذارد، واز آسمانهاى بالا به آسمان دنيا مىآيد و بر خرش سوارمىشود ... .
عبّاسى گفت: اينها چه اشكالى دارد، با آن كه قرآن تصريحبدانها دارد و مىفرمايد: »وَجَاءَ رَبُّكَ«(1)»پروردگارت آمد«
1) 3. سوره فجر، آيه 22.
،و مىفرمايد: »يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ سَاقٍ«(1)»روزى كه پوشش ازروى ساق برداشته شود«، مىفرمايد: »يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْديهِمْ«(2)»دست خدا بالاى دستهايشان است«.
در حديث نيز وارد شده است كه مىگويد: در روز قيامتخداوند پايش را داخل آتش مىكند؟!
علوى فرمود: آن كه در حديث آمده است به نظر ما باطلو دروغ و تهمت است؛ زيرا ابوهريره و امثال او بر رسولخداصلى الله عليه وآله دروغ بستند و كار را به جايى رساندند كه عمر نيز اورا از نقل حديث بازداشت و او را مجازات كرد.
پادشاه رو به وزير كرد و گفت: آيا درست است كه عمر،اباهريره را از نقل حديث بازداشت؟
وزير گفت: آرى؛ او را بازداشت، چنان كه در تاريخهاآمده است.
پادشاه گفت: پس ما چگونه بر حديثهاى اباهريرهاعتماد كنيم؟!
وزير گفت: زيرا علما چنين كردهاند.
شاه گفت: در اين صورت لازم مىآيد كه عالمان از عمرداناتر باشند؛ زيرا عمر، اباهريره را به دليل دروغ بستن بر
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم او نقل حديث بازداشت ولى عالمان مااحاديث دروغين او را برمىگيرند.
عبّاسى گفت: اى علوى! احاديثى كه در مورد خداوندبدان اشارهاى شد، باطل است ولى با آيات قرآن چه مىكنى؟
علوى فرمود: قرآن آياتى دارد كه آيات محكم هستند واصل كتاب خداوند آن آياتند و بقيّه آيات متشابهاند، و قرآنداراى ظاهر و باطن است؛ بدينسان، آياتى را كه محكمباشند و ظاهر نيز باشند به ظاهر آنها عمل مىكنيم ولى آياتمتشابه را بايد بر اساس فنّ بلاغت بررسى كرده و ببينيممجاز يا كنايه يا داراى تقديرند و اگر چنين نكنيم معنى آيه نهاز نظر شرعى و نه از نظر عقلى درست در نمىآيد.
براى مثال: اگر بخواهى آيه »وَجَاءَ رَبُّكَ«؛ »پروردگارتآمد«، را بر اساس ظاهرش معنى كنى آن معنى با عقل و شرعمعارض است؛ زيرا عقل و شرع حكم مىكنند خداوند در هرمكان وجايى وجود دارد و هيچ جايى هرگز از او خالىنمىباشد، در حالى كه ظاهر اين آيه خدا را جسم مىداند وپرواضح است كه هر جسمى جا و مكان مخصوصىمىخواهد.
نتيجه اين معنى ظاهرى آن مىشود كه اگر خداوند درآسمان باشد در زمين نخواهد بود و اگر در زمينباشد نيز
آسمان از وجود خدا خالى است و اين مطلب از نظر عقل وشرع نادرست است.
عبّاسى ديگر نتوانست در برابر اين پاسخهاى منطقىتاب بياورد و در پاسخ گفتن متحيّر شد و بالاخره گفت: مناين سخن را نمىپذيرم؛ بايد به معنى ظاهرى آيات قرآنعمل كنيم.
علوى فرمود: پس با آيات متشابه چه مىكنى؟ از طرفىتو نمىتوانى براى همه آيات قرآن و معنى ظاهريش را مدّنظر بگيرى؛ زيرا در اين صورت لازم مىآيد دوستت شيخاحمد عثمان(1)كه در كنار تو نشسته است از اهل جهنّم باشد.
عبّاسى گفت: چرا؟
علوى فرمود: چون خداى تعالى مىفرمايد:
»وَمَنْ كانَ في هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمىوَأَضَلُّ سَبيلاً«.(2)
هر كس در اين دنيا كور باشد در آخرت كورتر و گمراهترخواهد بود.
وقتى شيخ احمد عثمان، الان در اين دنيا كور است بايد براساس معنى ظاهرى اين آيه در جهان آخرت كورتر و
گمراهتر باشد. اى شيخ احمد! آيا تو اين را قبول دارى و بدانرضايت مىدهى؟
شيخ گفت: نه! هرگز؛ مراد از »كور« در اين آيه، شخصمنحرف از راه حقّ است.
علوى فرمود: بدين سان ثابت شد كه انسان نمىتواندتمام آيات را بهمعنى ظاهريش عمل نمايد.
در اين بخش از كنگره، بحث و درگيرىهاى لفظى درمورد ظاهر آيات قرآن بالا گرفت ولى علوى با برهانهاىمحكم، عبّاسيرا شكست مىداد، تا آن كه ... پادشاه گفت: اينموضوع را واگذاريد و به موضوع ديگرى بپردازيد.
علوى فرمود: از انحرافات و اعتقادات باطل شما سنّيانآن است كه در مورد خداى سبحان مىگوييد: خداوند بندگانرا مجبور به انجام گناهان و كارهاى حرام مىكند، آن گاه آنانرا به خاطر اين گناهان و كارهاى حرام مجازات نموده و بهكيفر مىرساند.
عبّاسى گفت: اين درست است؛ زيرا خداوند مىفرمايد:»وَمَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ« (1)؛ »هر كه را خدا گمراه فرمايد«، و نيزمىفرمايد: » طَبعَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ« (2)؛ »خداوند بر قلبهايشان
مهر زد«.
علوى فرمود: اين كه مىگويى در قرآن آمده است، خوبمىدانى كه در قرآن كنايهها و مجازهايى هست كه بايد آنها رايافت و پذيرفت؛ مراد از »گمراه كردن« در اينجا آن است كهخداوند انسان شقاوتپيشه را وامىگذارد تا گمراه گردد؛ اينمطلب همانند آن است كهمردم مىگويند: »حكومت، مردمرا فاسد كرد«؛ اين بدان معنى است كه حكوت، مردم را واگذاشت و به حال خود رها كرد و كارى به كارشان نداشت.
از سوى ديگر، مگر نشنيدهاى كه خداوند مىفرمايد:
»إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ«(1).
واقعيّت آناست كه خداوند دستور به انجام فحشا و كارهاى بدنمىدهد.
و مىفرمايد:
»إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَإِمَّا كَفُوراً«(2).
در واقع، ما انسان را به راه )درست( رهنمون شديم؛ حال، اويا سپاسگزار است يا ناسپاس.
و نيز مىفرمايد:
»وَهَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ« (1).
او را به هر دو راه هدايت كرديم.
از سوى ديگر، عقل اين امكان را پذيرا نيست كه خداونددستور به انجام گناه بدهد و آن گاه به خاطر انجام گناه، كيفربرساند.
اين كار از عادىترين مردم نيز بعيد است، چه برسد بهخداوند عدالتگر والا مرتبه ستوده از هر نقص؛ كه از گفتارمشركان و ستمكاران والا و برتر است.
شاه فرياد زد: نه! نه! امكان ندارد كه خداوند انسان رامجبور به گناه كند و سپس او را به خاطر انجام آن گناه كيفربرساند؛ اين ستمى آشكار است و خداوند از ستم و تباهىپاك و ستوده است:
»وَأَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبيدِ« (2).
خداوند نسبت به بندگان، ستمكار نيست.
البتّه من گمان نمىكنم اهل سنّت نيز نظر عبّاسى را داشتهباشند.
آنگاه شاه به وزير رو كرد و گفت: آيا اهل سنّت چنين
اعتقادى دارند؟!
وزير گفت: آرى! اين بين سنّيان مشهور است!
شاه گفت: چگونه چيزى مىگويند كه عقل نمىپذيرد؟
وزير پاسخ داد: تأويلات و دليلهايى بر اعتقادشاندارند.
شاه اظهار داشت: هر چه دليل و تأويل بياورند، باز همعقل آنها را نمىپذيرد و به نظر من تنها همان نظريّه سيّدعلوى درست است كه خداوند كسى را مجبور به كفر و گناهنمىكند و سپس او را به جهت آن به كيفر برساند.
علوى فرمود: ديگر آنكه سّنيان مىگويند: رسولخداصلى الله عليه وآله وسلم در نبوّت خويش ترديد داشت!
عبّاسى گفت: اين دروغى آشكار است.
علوى فرمود: مگر شما روايت نمىكنيد و دركتابهايتان نيامده است كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم گفت: هيچمرتبهاى جبرئيل بر من فرود نيامد مگر آنكه گمان كردم برعمر بن خطّاب نازل مىشود!
اين روايت شماها در شرايطى است كه آيات فراوانى درقرآن تصريح و دلالت بر اين مطلب دارند كه خداوند ازپيامبرش محمّدصلى الله عليه وآله وسلم براى پيامبريش ميثاق و پيمان گرفت!
شاه به وزير رو كرد و گفت: آيا اين درست است و در
كتابهاى سنّيان چنين روايتى آمده است؟
وزير گفت: در برخى از كتابهاى سنّيان آمده است. (1)
شاه گفت: اين كفرى آشكار است.
علوى فرمود: ديگر آنكه سنّيان در كتابهايشان نقلكردهاند رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم عايشه را بر شانه خود مىنشانيد وبا طبلزنان و موسيقىنوازان به خوشگذرانى مىپرداخت،آيا اين با مقام و جايگاه والاى رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم مناسبتدارد؟!
عبّاسى گفت: ضررى براى مقام آن حضرت ندارد.
علوى فرمود: آيا تو كه يك مرد عادّى هستى، چنينكارى را انجام مىدهى؟
شاه گفت: هر كس ذرّهاى حيا و غيرت داشته باشد تن بهچنين كارى نمىدهد؛ چه آنكه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم كه نمودارحيا و غيرت و ايمان است. آيا اين درست است كه دركتابهاى سنّيان چنين مطلبى آمده است؟
وزير گفت: آرى! در برخى از كتابها هست!
شاه گفت: پس چگونه به پيامبرى ايمان آوريم كه درپيامبريش شكّ دارد؟
1) 14. ابن ابى الحديد معتزلى در »شرح نهج البلاغه« ونيز ديگران اين را آوردهاند.
عبّاسى گفت: بايد اين روايات را تأويل كرد.
علوى فرمود: آيا اين روايات تأويلپذير هستند؟! اىشاه؛ مىبينى سنّيان به اين خرافات و اعتقادات باطل و چرتو پرتها اعتقاد دارند؟!عبّاسى گفت: كدام اعتقادات باطل و خرافات رامىگويى؟
علوى فرمود: همينهايى كه تا به حال برشمردم كهمىگوييد:
1 - خداوند همانند انسان است و دست و پا و جنبش وآرامش دارد.
2 - قرآن تحريف شده و كاستى و فزونى دارد.
3 - رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم كارى را انجام داده كه حتّىعادىترين مردم انجام نمىدهند و عايشه را بر كتف خودنشانيده است.
4 - رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم در پيامبرى خويش شكّ و ترديدداشته است.
5 - كسانى كه پيش از علىّ بن ابى طالبعليه السلام به حكومتدست يازيدند، با توسّل به شمشير و زور اين كار را كردند وخود را جا زدند و حكومتشان شرعيّت نداشت.
6 - كتابهاى سنّيان از اباهريره و ديگر حديثسازان
دجّال روايت مىشود... و ديگر اعتقادات باطل و كژىهايىكه دارند.
شاه گفت: اين موضوع را واگذاريد و به بحث ديگرىبپردازيد.
علوى فرمود: سنّيان چيزى را به رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم نسبتمىدهند كه حتّى در مورد يك شخص معمولى درستنيست.
عبّاسى گفت: منظورت چيست؟
علوى فرمود: مانند آنكه مىگويند: سوره »عَبَسَوَتَوَلَّى« (1)در مورد رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم نازل شده است!
عبّاسى گفت: چه مانعى دارد؟
علوى فرمود: مانعش اين آيه است كه مىفرمايد:
»وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ«. (2)
تو به راستى اخلاقى بزرگ و نيكو دارى.
و اين آيه:
»وَما أَرْسَلْناكَ إِلّا رَحْمَةً لِلْعالَمينَ«. (3)
تو را جز رحمت براى جهانيان نفرستاديم.
آيا عقل مىپسندد رسولى كه خداوند او را داراى اخلاقىعظيم و نيكو مىداند و رحمت براى جهانيان معرّفى مىكند،با آن مؤمن نابينا چنين كار ناشايست و غير انسانى را انجامبدهد؟
شاه گفت: اين غير معقول است كه رسول بشريّت وپيامبر رحمت، چنين كارى را انجام بدهد؛ حالا، اى علوى؛اين سوره در مورد چه كسى نازل شده است؟
علوى فرمود: حديثهاى صحيحى كه از اهل بيتپيامبرصلى الله عليه وآله وسلم - كه قرآن در خانههايشان فرود آمده است -روايت شده است، بيان مىدارند:
اين سوره در مورد »عثمان بن عفّان« نازل شده؛ آنگاه كه»عبداللَّه بن امّ مكتوم« نزد او رفت ولى عثمان روى خود را ازاو گردانيده و پشت بر او كرد.
در اينجا سيّد جمال الدين - يكى از عالمان شيعه كه درمجلس حاضر بود - برخاسته و فرمود: من در مورد اينسوره، قصّهاى دارم كه يكى از عالمان مسيحى به من گفت:پيامبر ما عيسى از پيامبر شما محمّدصلى الله عليه وآله وسلم برتر است.
گفتم: چرا؟
گفت: چون پيامبر شما بداخلاق بوده و نسبت به افرادكور، چهره درهم مىكشيده است و بر ايشان پشت مىكردهاست، در حالى كه پيامبر ما خوشاخلاق بوده است وبيماران را شفا مىداده است.
گفتم: اى مسيحى؛ خوب است بدانى ما شيعيان اعتقادداريم اين سوره در مورد »عثمان بن عفّان« فرود آمده استنه در مورد پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم؛ پيامبر ما حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلمبسيار خوشبرخورد و نيكوصفات بوده و داراىويژگىهاى ستودهاى بوده است كه خداوند در موردشمىفرمايد:
»وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ«.
همانا تو اخلاقى عظيم و بس نيكو دارى.
»وَما أَرْسَلْناكَ إِلّا رَحْمَةً لِلْعالَمينَ«.
تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم.
مسيحى گفت: اين را كه گفتم از يكى از سخنرانان مسجدبغداد شنيدم!
گفتم: نزد ما مشهور است كه برخى راويان بدكردار ودروغگو: اين قصّه را به رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم نسبت دادهاند تاچهره عثمان را از آلودگى پاك كنند؛ اينان به رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم
نسبت دروغ مىدهند تا پادشاهان و خلفاى خويش را تبرئهكنند!
شاه گفت: اين سخن را واگذاشته به موضوع ديگرىبپردازيد.
عبّاسى گفت: شيعيان، ايمان خلفاى سهگانه را انكارمىكنند و اين درست نيست؛ زيرا اگر مؤمن نبودند پس چرارسول خداصلى الله عليه وآله وسلم دامادشان شد و نيز به دامادى گرفت؟
علوى فرمود: شيعه اعتقاد دارند كه آن سه تن ايمان قلبىو درونى نداشتند اگر چه در ظاهر و با زبان اظهار اسلامكردند. رسول گرامى اسلامصلى الله عليه وآله وسلم نيز از هر كسى كه شهادتينرا مىگفت - حتّى اگر در واقع منافق بود - مىپذيرفت و با اوهمانند مسلمانان رفتار مىكرد. بدين سان، داماد نبىّاكرمصلى الله عليه وآله وسلم براى ايشان و دامادى ايشان براى آن حضرت، ازاين باب است.
عبّاسى گفت: دليل بر ايمان نداشتن «ابابكر» چيست؟
علوى فرمود: دليلهاى قطعى بر اين مطلب به فراوانىيافت مىشود؛ از جمله آنكه او در جاهاى بسيارى به رسولخداصلى الله عليه وآله وسلم خيانت روا داشت. چنان كه از شركت در لشكراُسامه سرباز زد و با دستور رسولصلى الله عليه وآله وسلم در اين مورد مخالفتكرد و پرواضح است كه قرآن كريم مىفرمايد: هر كس با
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم مخالفت كند ايمان ندارد:
»فَلا وَرَبِّكَ لايُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَبَيْنَهُمْ ثُمَّ لايَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَوَيُسَلِّمُوا تَسْليماً«.(1)
پس به پروردگارت سوگند؛ ايمان نمىآورند مگر آن زمان كهتو را در اختلافات خود حاكم قرار دهند و سپس نسبت بهحكمى كه كردى در درون خويش نيز حرجى نيابند و به طوركامل تسليم باشند.
بدين سان، »ابابكر« از دستور رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم سرباز زدو سرپيچى كرد و او در زمره افرادى است كه آيه مزبورشاملشان مىباشد.
افزون بر آن، رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم نيز هر كس را كه از شركتدر لشكر اسامه سرباز بزند لعنت فرمود و اين را پيشتر گفتيمكه ابابكر از شركت در لشكر اسامه سرباز زد.
آيا رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم مؤمن را لعنت مىكند؟! طبيعى استكه: نه.
پادشاه گفت: بدين ترتيب سخن علوى درست است كهابابكر مؤمن نبوده است.
1) 18. سوره نساء، آيه 65.
وزير گفت: اهل سنّت در مرود تخلّف و سرپيچىابابكر، تأويلات و توجيهاتى دارند.
شاه گفت: آيا توجيه مىتواند كار حرام را برطرف كند؟اگر بخواهيم باب توجيه و تأويل را بگشاييم، هر مجرم وخلافكارى داراى توجيه و تأويلى خواهد بود! دزدمىگويد: به دليل فقر و تنگدستى به دزدى مىپرداختم؛شرابخوار مىگويد: به دليل اندوه فراوان شراب خوردم؛زناكار مىگويد: ... و بدين سان نظم اجتماع برهم مىخورد ومردم جرأت بر گناه و معصيت پيدا مىكنند. نه! نه!...تأويلات و توجيهات براى ما فايدهاى ندارد.
روى عبّاسى سرخ شد و متحيّر ماند كه چه بگويد وبالأخره پس از تأمّلى گفت: دليل بر ايمان نداشتن عمرچيست؟
علوى فرمود: دليلهاى فراوانى بر اين مطلب وجوددارد، از آن جمله تصريح خودش در مورد ايمان نداشتنشاست!
عبّاسى گفت: در كجا؟
علوى فرمود: آنجا كه گفت: هيچگاه همچون روز جنگحديبيّه در نبوّت محمّد)صلى الله عليه وآله وسلم( شكّ و ترديد نكردم.
اين سخن عمر دلالت بر آن دارد كه وى پيوسته در شكّ و
ترديد نسبت به پيامبرى آن حضرت بوده است، و ترديدشدر روز حديبيّه بيشتر و عميقتر و بزرگتر از شكّ وترديدهاى ديگرش بوده است.
اى عبّاسى؛ تو را به پروردگارت سوگند؛ به من بگو: آياكسى كه در نبوّت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم شكّ و ترديد داشته باشدمؤمن است؟!
عبّاسى سكوت كرد و از خجالت سرش را به زير افكند.
شاه رو به وزير كرد و گفت: آيا گفتار علوى در موردسخن »عمر« صحيح است؟
وزير گفت: راويان چنين روايت كردهاند.
شاه گفت: عجيب است؛ جدّاً عجيب است؛ من »عمر« رااز اوّلين مسلمانان مىدانستم و ايمان او را ايمانى ثابتمىپنداشتم ولى حالا برايم ثابت و هويدا شد كه در اصلايمانش نيز ترديد و شبهه است.
عبّاسى گفت: صبر كن اى پادشاه؛ بر عقيدهات پايدارباش و علوى دروغگو تو را نفريبد!
پادشاه با حالت خشم، روى خويش را از عبّاسى گردانيدو گفت: وزير ما - نظام الملك - مىگويد: علوى راستگوستو اين گفته عمر در كتابها وارد شده است، ولى اين شخصابله و نادان - عبّاسى - مىگويد: علوى دروغگوست؛ آيا اين
جز عناد و تعصّب است؟سكوتى مرگبار بر مجلس حاكم شد؛ پادشاه خشمگينشده و از سخن عبّاسى رنجيده شده بود... و عبّاسى و ديگرعالمان سنّى سر به زير افكنده بودند ... و وزير سكوتاختيار كرده بود ... و علوى همچنان سرش را بالا گرفته و درروى شاه مىنگريست تا نتيجه را ببيند.
لحظههاى سختى بر عبّاسى مىگذشت كه آرزو مىكردزمين شكافته مىشد و او را مىبلعيد، يا ملكالموت مىآمدو به سرعت روحش را مىستاند؛ او بسيار شرمسار شده بودو لحظات دشوارى را پشت سر مىگذارد؛ نادرستى مذهباو آشكار شده بود و باورهاى خرافيش براى شاه و وزير وعالمان و بزرگان مملكتى آشكار گشته بود! ... ليكن بايد چهكارى انجام مىداد؟
شاه او را خواسته بود تا پرسش و پاسخ انجام دهد، و حقّو باطل را معلوم كند، و بالأخره عبّاسى خود را آماده نموده وسر برافراشت و پرسيد:
اى علوى! چگونه اظهار مىكنى كه ثمانايمان قلبىنداشته است، در حالى كه رسول خداصلى الله عليه وآله، دخترش رقيّه وديگر دخترش امّ كلثوم را به ازداواج او درآورده بود؟!
علوى فرمود: دليلهاى بسيارى وجود دارد كهعثمان
ايمان قلبى نداشته است؛ و همين قدر كافى است كهمسلمانان، از جمله صحابه، همنظر شدند و همگى حكم بهقتل او كردند و وى را كشتند.
خودتان نيز از پيامبرصلى الله عليه وآله روايت مىكنيد كه فرموده است:»امّت من بر باطل همنظر نمىشوند« حال، آيا مسلمانان - كهصحابه نيز جزئشان بودهاند - در مورد كسى كه ايمان داشتهباشد همنظر مىشوند؟
از طرفى عايشه عثمان را به يهوديان تشبيه كرده و دستوركشتن او را صادر مىكند و مىطويد: »نعثل )نام يكى ازيهوديان بوده است( را بكشيد؛ زيرا به طور حتم كافرشدهاست؛ نعثل را بكشيد؛ خدا او را بكشد؛ نعثل نابود و ازرحمت حقّ به دور باد«.
همچنين، عثمان صحابى جليل القدر پيامبرصلى الله عليه وآله يعنىعبداللَّه بن مسعود را ضرب و شتم كرد به گونهاى كه به فتقمبتلا شد و در بستر بيمارى افتاد و در اثر همان ضربهها ازدنيا رفت!
همچنين، اباذر غفارى، آن يار ارجمند پيامبرصلى الله عليه وآله را اخراجو تبعيد كرد و يك يا دو بار از مدينه منوّره به شام فرستاد و بارديگر او را به صحراى ربذه - بيابان بىآب و علفى بين مكّه ومدينه - تبعيد كرد تا بالاخره ابوذر از شدّت گرسنطى و
تشنگى در ربذه از دنيا رفت و اين در حالى اتّفاق افتاد كهعثمان در بيتالمال مسلمانان غوطهور بود و آن را بينخويشان اموى و مروانى خود تقسيم مىكرد. اباذر، همانكسى بود كه رسول خداصلى الله عليه وآله در موردش فرمود:
ما أظلّت الخضراء ولا أقلّت الغبراء على ذي لهجةأصدق من أبي ذر.(1)
آسمان سايه نيفكنده و زمين برنداشته كسى را كه راستگوتر ازابوذر باشد.
در پى اين سخنان، پادشاه از وزير پرسيد: آيا سخنانعلوى درست است؟!
وزير گفت: مورّخان چنين بازگو گردهاند.
شاه گفت: پس چگونه مسلمانان او را به خلافتبرگزيدهاند؟
وزير گفت: وى به حكم شورا خليفه شد.
علوى فرمود: اى وزير! اجازه بده؛ چيزى را كه درستنيست مگوى.
شاه گفت: چه مىگويى؟!
علوى فرمود: وزير اين سخن را نادرست گفت؛ عثمان،
1) 19. الغدير: 306 305 299 294 / 8.
تنها در اثر وصيّت عمر به خلافت رسيد وتنها و تنها سه نفراز منافقان او را به خلافت انتخاب كردند يعنى طلحه، سعدبن ابى وقّاص و عبدالرحمن بن عوف.
آيا نظر اين سه منافق به عنوان تمام مسلمانان بازگومىشود!
نيز در تاريخها آمده است كه اين سه نفر پس از مشاهدهطغيان عثمان و هتك حرمتهاى او نسبت به ياران حضرترسولصلى الله عليه وآله وسلم و مشورت عثمان در مورد امور مسلماان با كعبالأحبار يهودى و تقسيم اموال مسلمانان بين خاندان مروان،خودشان پيش افتادند و مردم را نسبت به كشتن عثمانتشويق كردند!
شاه رو به وزير كرده و گفت: سخن علوى صحيح است؟
وزير گفت: آرى؛ چنان كه مورّخان بازگفتهاند.
شاه گفت: پس چگونه تو ادّعا كردى عثمان بر اساستصميم شورا به خلافت رسيد؟!
گفت: منظورم از شورا همين سه نفر بودند.
شاه گفت:آيا انتخاب اين سه نفر به عنوان تصميم شورا بهحساب مىآيد؟
وزير گفت: رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم بشارت بهشت در مورد اينسه تن داده است.
علوى فرمود: اى وزير! مهلتى بده؛ سخنى را كه نادرستاست بر زبان ميار؛ حديث »ده نفرى كه بشارت بهشت دارند«دروغ است و تهمتى بر رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم است.
عبّاسى گفت: چگونه اين را دروغ مىشمارى در حالى كهراويان مورد وثوق آن را روايت كردهاند؟!
علوى فرمود: دليلهاى فراوانى در دست است كه دروغبودن و نادرستى اين حديث را ثابت مىكند كه سه دليل ازآنها را برايت مىگويم:
1 - چگونه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم بشارت بهشت در مورد كسىمىدهد كه او را آزرده است )منظورم طلحه است(؛ زيرابرخى مفسّران و مورّخان بازگو كردهاند كه طلحه گفت:»اگرمحمّد بميرد به طور حتم با زنانش ازدواج خواهيم كرد. )ياآن كه گفت: به طور حتم با عايشه ازدواج خواهم كرد(.
با اين سخن، او پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را آزرد و خداوند اين آيه را دراين مورد فرو فرستاد:
»وَما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلا أَنْ تَنْكِحُواأَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِكُمْ كانَ عِنْدَاللَّهِعَظيماً«.(1)
1) 20. سوره احزابآيه2 .53. إحقاق الحق: 440/6، و ج 296/7.
شما حق نداريد رسول خدا را بيازاريد، و اين كه تا ابد بإے؛00گزنانش پس از او ازدواج كنيد؛ اين نزد خدا - گناهى - بزرگاست.
2 - طلحه و زبير با حضرت علىّ بن ابى طالبعليه السلامجنگيدند كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم در موردش مىفرمايد:
على جان! جنگ با تو جنگ با من است، و همراهىبا تو همراهى با من است.(1)
هر كس على را اطاعت كند به طور حتم و يقين مرااطاعت كرده است، و هر كس از على سرپيچى كندبه يقين از من سرپيچى كرده است.(2)
على با قرآن است و قرآن با على است؛ هرگز ازيكديگر جدا نخواهند شد تا نزد حوض كوثر بر منوارد شوند.(3)
على با حقّ است و حقّ با على است؛ حقّ هر جاعلى باشد خواهد بود.(4)
بدين سان، آيا كسى كه با رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم بجنگد و ازفرمانش سرپيچى كند، آيا به بهشت خواهد رفت؟ آيا كسى
كه با حقّ و قرآن سر جنگ و ستيز داشته باشد مؤمن است؟!
3 - طلحه و زبير در جهت كشتن عثمان تلاش فراوانكردند؛ با اين وجود، ىيا ممكن است عثمان و طلحه و زبيرهر سه تن در بهشت باشند در حالى كه بعضى برخى ديگر راكشتهاند و نقل است كه حضرت رسولصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: كشنده وكشته شده هر دو در آتشند؟!
پادشاه با شگفتى تمام پرسيد: آيا تمام سخنان علوىصحيح است؟
وزير سكوت كرد و چيزى نگفت.
عبّاسى و همفكرانش نيز ساكت شده و سخنى نگفتند.
چه بگويند؟ ىيا راستش را بگويند؟ آيا شيطان اجازه مدهد كه سخن حقّ بگويند؟ آيا نفسى كه پيوسته دستور بهبدى مىدهد به فروتنى در برابر حقيقت و واقعيّت تن درمىدهد؟ آيا گمان مىكنى اعتراف به حقيقت يك امر آسان وساده است؟
هرگز ... اين كارى بس دشوار است؛ زيرا لازمهاش كنارگذاشتن تعصّب جاهلى و مخالفت با هواى نفس است، ومردم پيروان هواى نفسند و از باطل پيروى مىكنند، مگرعدّه بسيار اندكى كه مؤمناند.
سيّد علوى پرده سكوت را دريد و فرمود:
اى پادشاه! وزير و عبّاسى و تمام عالمانى كه در اينجإے؛22گگهستند درستى سخن مرا مىدانند و از حقيقت گفتارمآگاهند؛ و اگر اينها هم بخواهند انكار كنند در بغداد عالمانىهستند كه بر درستى سخن من و حقيقت آن گواهى بدهند. ازسويى، در گنجينه كتابهاى اين مدرسه )نظاميّه( كتابهايىوجود دارد كه درستى گفتار مرا تأييد مىكنند و مدارك ومصادر معتبرى هست كه به طور آشكار درستى و حقيقتسخنان مرا تأييد مىكند.
... اگر اينان اعتراف مىكردند كه سخن من درست استكه مطلوب حاصل است، و اگر اعتراف نكنند من همين الانبرايت كتابها و مصادر و شاهدانى را حاضر مىكنم.
پادشاه به وزير رو كرد و گفت: آيا سخن علوى درستاست كه كتابها و مصادرى وجود دارد و تصريح به درستىسخنان و احاديث او مىكند؟!
وزير گفت: بلى!
شاه گفت: پس چرا در آغاز سكوت كردى؟!
وزير گفت: زيرا من خوش ندارم نسبت به ياران رسولخداصلى الله عليه وآله وسلم بدگويى كنم.
علوى فرمود: شگفتا! تو از اين كار خوشت نمىآيد، ولىخدا و رسولش از اين كار ناخوش نيستند.
خداى تعالى برخى از اصحاب را منافق خطاب كردهاست و به رسول خود دستور مىدهد تا همان گونه كه با كافران مىجنگد با آنان نيز بجنگد؛ و رسول خداصلى الله عليه وآله وسلمخودش نيز برخى از اصحاب خويش را لعنت فرموده است.
وزير گفت: اى علوى! مگر گفتار عالمان را نشنيدهاى كهمىگويند تمام اصحاب رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم عادل اند.
علوى فرمود: شنيدهام؛ ليكن اعتراف مىكنم اين ادّعايىدروغ و بهتانى بزرگ است؛ زيرا چگونه امكان دارد تماماصحاب رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم عادل باشند در حاليكه خداوندبرخى از آنان را لعنت فرموده است و رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم نيزبرخى از ايشان را لعنت فرموده است.
از طرفى خودشان نيز يكديگر را لعنت كرده و با يكديگرجنگيدهاند، و برخى به ديگرى دشنام دادهاند و يا به قتلديگرى اقدام كردهاند؟!عبّاسى در اينجا درها را به روى خويش بسته ديد و از در ديگر وارد شد و گفت: پادشاها! به اين علوى بگو اگر اين سهخليفه، مؤمن نبودهاند پس چرا مسلمانان آنها را به پادشاهىخويش برگزيدند و به ايشان اقتدا كردند؟
علوى فرمود: اوّل آن كه تمام مسلمانان آنان را به خلافتنپذيرفتند بلكه تنها سنّيان چنين كردند؛ دوّم آن كه اين
افرادى كه اعتقاد به خلافتشان دارند دو دستهاند: يا نادانند، يا از روى دشمنى با حقّ به آنان گرويدهاند.
نادانان، از رسوايىها و حقيقت حالشان خبر ندارند بلكهايشان را افرادى پاك و مؤمن به حساب مىآورند، براىمعاندان نيز هيچ دليل و برهانى سودى نمىبخشد مگر آن كهدست از تعصّب و لجبازى بردارند.
خداى تعالى مىفرمايد:
»وَإِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لا يُؤْمِنُوا بِها«( (1)).
اگر هر نشانهاى ببينند به آن ايمان نخواهند آورد.
همچنين مىفرمايد:
»سَواءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لِمْ تُنْذِرْهُم لايُؤمِنُونَ«((2)).
برايشان تفاوتى ندارد كه ايشان را بترسانى يا بيم ندهى؛ ايماننمىآورد.
سوّم آنكه افرادى كه ايشان را به خلافت برگزيدند، درانتخاب خويش اشتباه كردند، چنان كه عدّهاى از مسيحياننيز اشتباه كردند و گفتند: »مسيح«، پسر خداست« و يهودياننيز راه را اشتباه رفته و گفتند: »عزير پسر خداست«.
بنابراين، انسان بايد از خدا و رسولش پيروى كند و بهدنبال حقيقت باشد نه اين كه از كارهاى اشتباهو نادرستمردم پيروى كند؛ خداى تعالى مىفرمايد:
»أَطيعُوا اللَّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ«((1)).
از خدا و رسول اطاعت كنيد.
شاه گفت: اين مبحث را رها كنيد و به موضوع ديگرىبپردازيد.
علوى فرمود: يكى ديگر از اشتباهات سنّيان آن است كهعلىّ بن ابى طالبعليه السلام را واگذاشتند و از گفتار ديگران پيروىكردند!
عبّاسى گفت: چرا؟
علوى فرمود: چون علىّ بن ابى طالبعليه السلام را رسولخداصلى الله عليه وآله وسلم تعيين و نصب فرمود، ولى آن سه تن را پيامبرتعيين نفرمود.
)علوى خطاب به شاه ادامه داد:( اى پادشاه! اگر تو كسىرا به جاى خويش و براى پادشاهى پس از خودت بگمارى،آيا بايد وزيران و سران حكومتى نيز از تو پيروى كنند وبپذيرند؟ يا آن كه حق دارند جانشين تو را كنار زده و ديگرى
1) 27. سوره نساء، آيه 59.
را به جانشينى برگزينند؟!
شاه گفت: معلوم است كه بايد از جانشينى كه منبرگزيدهام پيروى كرده و به او اقتدا كنند و از دستور منپيروى نمايند.
علوى گفت: شيعيان نيز چنين كارى كردهاند؛ شيعيان ازجانشينى كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم به دستور خداى تعالى براىخويش تعيين فرمود يعنى علىّ بن ابى طالبعليه السلام پيروىكردهاند و جز اورا واگذاشتهاند.
عبّاسى گفت: علىّ بن ابى طالب سزاوار خلافت نبود؛زيرا عمرش كم بود و ابابكر پيرتر بود. از طرفى علىّ بن ابىطالب بزرگان عرب را كشته و شجاعان عرب را نابود كردهبود و عربها تن به خليفه بودنش نمىدادند؛ ولى ابوبكراين كارها را نكرده بود.
علوى فرمود: اى پادشاه! شنيدى عبّاسى چه گفت؟ اومىگويد كه مردم از خدا و رسول او براى تعيين اصلح،داناترند؛ زيرا او كلام خدا و رسول او را در تعيين علىّ بن ابىطالبعليه السلام نپذيرفته و گفتار برخى مردم را مىپذيرد كه ابابكررا اصلح دانستهاند!
گويا خداوند داناى حكيم نمىدانسته است اصلح وافضل چه كسى است تا برخى مردم نادان بيايند و اصلح رإ
انتخاب كنند؟!
مگر خداى تعالى نفرموده است:
»وَما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُأَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ، وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَوَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعيداً«.((1))
هيچ مرد و زن مؤمنى وقتى كه خدا و رسولش در موردشانحكمى كردند، ديگر حقّ انتخاب ندارد؛ و هر كس از فرمانخدا و رسولش سرپيچى كند به يقين و به طور آشكار گمراهشده است.مگر خداى سبحان نمىفرمايد:
»يا أَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اسْتَجيبُوا للَّهِِ وَلِلرَّسُولِ إِذادَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ«.((2))
اى كسانى كه ايمان آورديد؛ آنگاه كه خدا و رسول، شما رافراخواندند به چيزى كه شما را حيات مىبخشد، پاسخ مثبتبدهيد.
پس از اين سخنان، عبّاسى گفت: نه؛ من نگفتم كه مردماز خدا و رسولش داناترند.
علوى فرمود: پس سخنت بىمعنى مىشود؛ زيرا اگر
خدا و رسولش يك شخص معيّنى را براى خلافت و امامتنصب فرمودند، لازم است كه به او اقتدا كنى؛ خواه مردم اورا بپسندند يا نپسندند.
عبّاسى گفت: ولى شايستگىهاى علىّ بن ابى طالبعليه السلاماندك بوده!
علوى فرمود: اوّل آنكه سخن تو بدين معنى است كهخداوند، علىّ بن ابى طالبعليه السلام را به درستى نمىشناخت ونمىدانست شايستگىهاى او اندك است و به اين سبب بودكه او را خليفه قرار داد؛ اين مطلب كه از سخن تو برمىآيدكفرى آشكار است.
دوّم آنكه شايستگىها و قابليّتهاى خلافت و امامت بهطور كامل و جامع و به فراوانى در علىّ بن ابى طالبعليه السلاموجود داشت، و از طرفى در كسى جز علىّ بن ابى طالبعليه السلاماين قابليّتها جمع نبود.
عبّاسى گفت: براى مثال، بگو بدانيم آن قابليّتها چهبود؟
علوى فرمود: قابليّتهاى او بسيار بسيار زياد است:
اوّلين قابليّت او آن است كه خدا و رسولش او را بهخلافت برگزيدند و تعيين فرمودند.
دوّم آنكه به طور مطلق از تمام صحابه، عالمتر و داناتر
بود؛ اين رسول خدا است كه مىفرمايد:
أقضاكم عليّ.((1)
إحقاق الحقّ: 321/4، و ج 370/15.
)عالمترين و قضاوتمندترين شما على است.
عمر بن خطّاب مىگويد:
أقضانا عليّ.((2))
قضاوتمندترينمان على است.
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم مىفرمايد:
أنا مدينة العلم وعليّ بابها، فمن أراد المدينةوالحكمة فليأت الباب.((3))
من شهر علم هستم و على راه ورود به آن است، پس هر كساين شهر و حكمت را مىخواهد بايد از در آن وارد شود.
خودش نيز فرموده است:
علّمني رسول اللَّهصلى الله عليه وآله وسلم ألف باب من العلم، يفتحلي من كلّ باب ألف باب.( (4))
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم هزار در علم را به من آموخت كه از هر يك،هزار در ديگر براى من گشوده مىشود.
روشن است كه عالم و دانا بر شخص جاهل و نادان مقدّمو پيشتر است؛ خداوند مىفرمايد:
»هَلْ يَسْتَوِى الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذينَ لايَعْلَمُونَ«.( (1))
آيا كسانى كه مىدانند با كسانى كه نمىدانند يكسانند؟
سوّم آنكه علىعليه السلام از غير خود بىنياز بود، ولى جز اومحتاج و نيازمند به سوى او بودند؛ مگر »ابابكر« نگفتهاست: مرا رها كنيد؛ من در حالى كه على )عليه السلام( در بينشماست بهترينتان نيستم.( (2))
مگر »عمر« در بيش از هفتاد موضع نگفته است: »اگر علىنبود، عمر به طور حتم هلاك مىشد«.((3))
خدا مرا به مشكلى گرفتار نكند كه تو براى حلّ آن نباشى،اى ابا الحسن!«.((4))
»وقتى على در مسجد حضور دارد نبايد هيچيك از شمافتوا بدهيد«.
چهارم آنكه علىّ بن ابى طالبعليه السلام هيچگاه معصيت الهىرا انجام نداده است و نيز كسى جز خدا را پرستش نكردهاست؛ هيچ گاه در طول حيات خويش در برابر بتان سجدهنكرده است در حالى كه آن سه تن معصيت خدا را به جاىآورده و جز خدا را پرستيده و در برابر بتان به سجدهافتادهاند، خداى تعالى مىفرمايد: »لا يَنالُ عَهْدِيالظَّالِمينَ«( (1))؛ »عهد و پيمان من به ظالمان نمىرسد«، روشناست كه معصيت كار، ظالم است و به همين سبب سزاواردستيابى به عهد الهى - يعنى پيامبرى و خلافت - نيست.
پنجم آن كه علىّ بن ابى طالبعليه السلام داراى انديشهاى سالم وعقلى بزرگ و نظرى صحيح و برخاسته از اسلام بود، درحالى كه آن سه تن داراى انديشهاى ناسالم و بيمار وبرخاسته از شيطان بودند؛ ابابكر مىگويد: من شيطانى دارمكه فريبم مىدهد؛ عمر با دستور رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم در مواردفراوانى مخالفت كرده است؛ عثمان، كژ انديش و سست رأىبوده و اطرافيان بدكردارش بر او تأثير مىگذاشتند؛ هم چون
1) 38 سوره بقره، آيه 124.
وزغ بن وزغ - كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم او و فرزندانى را كه درصلبش بودند لعنت فرستاد جز مؤمنانشان را كه بسيار اندكبودند - و نيز مروان بن حكم و كعب الأحبار يهودى و غيراينان.
پادشاه رو به وزير كرد و گفت: آيا درست است كه ابابكرگفته است: من شيطانى دارم كه فريبم مىدهد؟
وزير گفت: در كتابهاى روايى چنين آمده است.
شاه گفت: آيا درست است كه عمر با رسول خداصلى الله عليه وآله وسلممخالفت كرد؟!
وزير گفت: بايد از علوى پرسيد منظورش ازاين سخنانچيست؟
علوى فرمود: آرى، عالمان سنّى در كتابهاى معتبرشانبازگو كردهاند كه عمر در موارد بسيارى سخنان و دستوراتپيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم را رد كرد و در مواضع بسيارى با آن حضرتبه مخالفت برخاست؛ از آن جمله است:
1 - وقتى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم اراده فرمود بر جنازه عبداللَّه بن ابىّنماز بخواند، عمر به شدّت و با سنگدلى و گستاخى با آنحضرت مخالفت كرد تا جايى كه پيامبر را آزرد؛ اين در حالىاست كه خداوند تعالى مىفرمايد:
»وَالَّذينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّه لَهُم عَذاب أليم«.(39 (1))
كسانى كه رسول خدا را آزار مىدهند، عذابى دردناك دارند.
2 - وقتى رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم دستور فاصله انداختن بينعمره تمتّع و حجّ تمتّع را صادر فرمود و اجازه نزديكى مردبا زنش را بين حجّ و عمره فرمود، عمر بر پيامبر اعتراض كردو اين عبارت زشت و گستاخانه را گفت: آيا در حالى احراممىبندى كه از آلتهاى ما منى مىچكد؟!
پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نيز با او مخالفت فرمود و بيان داشت: واقعيّتآن است كه تو هرگز به اين ايمان نياوردهاى.
پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم با اين سخن فهماند كه عمر از كسانىاست كه به قسمتى از اسلام ايمان نياورده است.
3 - در مورد متعه زنان نيز مخالفت كرد و به اين حكمالهى ايمان نياورد و وقتى به پادشاهى رسيد و تخت خلافترا غصب كرد گفت: »دو متعه بود كه در فرمان رسول خداحلال بود و من آن دو را حرام مىكنم و هر كس انجام دهد اورا مجازات مىكنم«.
اين در حالى است كه خداوند تعالى در قرآن كريممىفرمايد:
1) سوره توبه، آيه 61.
»فَمَا اسْتَمَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ«.(40 (1))
»هر چه از زنان استمتاع كرديد، اجرتشان را بپردازيد«.
مفسّران بيان كردهاند كه اين آيه در مورد جايز بودن متعهنازل شده است و مسلمانان حتّى در زمان پادشاهى عمر نيزبه اين حكم رفتار مىكردند؛ و آن گاه كه عمر اين را حرام كردزناكارى و بدكارى بين مسلمانان فراوان شد.((2))
عمر با اين كارش حكم الهى و سنّت رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم راتعطيل كرد و زناكارى و بدكارى را رواج داد و مشمول اينآيه شد:
»وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ،... الظَّالِمُونَ، ... الْفاسِقُونَ«.( (3))
كسانى كه مطابق دستور الهى حكم نكنند همين افراد كافرهستند ... ستمكار هستند ... فاسق هستند.
4 - در صلح حديبيّه نيز - چنان كه پيشتر بيان شد - باپيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به مخالفت برخاست.
... و موارد فراوانى كه عمر به مخالفت با رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم
پرداخت و آن بزرگوار را با كلام ناهنجار خود آزرد.شاه گفت: حقيقت آن است كه من نيز متعه كردن زنان رانمىپسندم.
علوى فرمود: آيا تو اعتراف دارى كه اين يك قانون دينىاست يا نه؟!
شاه گفت: اعتراف ندارم.
علوى فرمود: پس معنى اين آيه چيست:
»فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ«.
هر چه از زنان استمتاع كرديد اجرتشان را بپردازيد؟
همچنين معنى گفتار عمر كه گفت: دو متعه در زمانرسول خدا حلال بود و من حرامشان كردم ... چيست؟
آيا گفتار عمر دلالت بر اين ندارد كه متعه زنان و كنيزاندر زمان رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم جايز بوده است و در زمان پادشاهىابابكر نيز جايز بوده است و در بخشى از زمان پادشاهى عمرنيز جايز بوده و رواج داشته است و آن گاه او نهى كرد و ازمتعه كردن بازداشت؟
افزون بر اينها، دليلهاى فراوان ديگرى نيز در اين موردوجود دارد.
اى پادشاه! عمر، خودش زنان را متعه مىكرده است و نيزعبداللَّه بن زبير نتيجه ازدواج متعه و موقّت بوده است!
شاه گفت: اى نظام الملك! نظر تو چيست؟
وزير گفت: استدلال علوى صحيح و بىعيب است ولىچون عمر از اين كار بازداشته است ما نيز بايد اطاعت كنيم.
علوى فرمود: آيا خدا و رسولش سزاوارترند كه از ايشاناطاعت شود، يا عمر؟!
اى وزير؛ آيا اين آيات را نخواندهاى:
»ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ«.( (1))
هر چه رسول برايتان آورد، همان را بپذيريد.
»وأَطيعُوا الرَّسُولَ«.((2))
رسول را اطاعت كنيد.
»لَقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ«.((3))
»در واقع، الگو و اسوه شما رسول خداست.
اين حديث مشهور را نشنيدهاى:
حلال محمّد حلال إلى يوم القيامة وحرام محمّدحرام إلى يوم القيامة.
چيزى را كه حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم حلال كرده است تا قيامت
حلال است و چيزى را كه حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم حرام كردهاست تا قيامت حرام است.
پادشاه گفت: من به تمام قانونهاى اسلامى ايمان دارمولى نمىفهمم قانون متعه چه علّتى دارد، آيا هيچ يك از شمادلش مىخواهد دختر يا خواهرش را براى ساعتى در اختيارمردى قرار دهد؟ آيا اين زشت نيست.
علوى فرمود: اى پادشاه؛ در اين مورد چه مىگويى كهانسان دختر يا خواهر خود را به طور دايمى در اختيار مردىقرار دهد در حالى كه مىداند پس از نزديكى با او با گذشتساعتى طلاقش مىدهد؟
شاه گفت: اين را نيز نمىپسندم.
علوى فرمود: اين در حالى است كه سنّيان مىگويند اينعقد دائم، صحيح است و طلاق پس از آن نيز درستمىباشد.
پس چه فرقى بين اين عقد دائم و عقد متعه وجود داردجز آنكه متعه با تمامشدن زمان مقرّر پايان مىيابد و عقددائم، با طلاقدادن پايان مىپذيرد.
به عبارت ديگر، مىتوان گفت: عقد متعه به منزله اجارهاست و عقد دائم به منزله ملكيّت است كه اجاره با پايانمدّتش تمام مىشود و ملكيّت با فروش كالا پايان مىيابد.
بدين سان، قانون متعه قانونى سالم و درست است؛ زيرابراى برآوردن يكى از نيازمندىهاى بدن است. قانون عقددائم كه با طلاق پايان مىيابد نيز درست است و براىبرآوردن نيازهاى طبيعى بدن است.اى پادشاه؛ حالا من از شما مىپرسم كه در مورد زنانبيوهاى كه شوهر ندارند و كسى نيز به خواستگارىشاننمىرود چه مىگوييد؟ آيا عقد متعه، تنها چاره براىنگهدارىشان از فساد و تباهى نيست؟!
آيا با متعه قدرى مال به دست نمىآورند تا مخارج خود وبچّههاى يتيمشان را تأمين كنند؟!
در مورد جوانان و مردانى كه توانايى ازدواج دائم ندارندچه مىگوييد؛ آيا متعه تنها راه حلّ مشكل ايشان براىخلاصى از نيروى سوزان شهوت جنسى و حفظ از فسق وبىبند و بارى نيست؟!
آيا متعه از زناكردن كه فحشاست و از همجنسبازى واستمناء كردن بهتر نيست؟
اى شاه؛ واقعيّت آن است كه به نظر من سبب اصلى جرمهر زنا يا لواط يا استمنايى كه در بين مردم پديد آيد به »عمر«برمىگردد و »عمر« در گناهش شريك است؛ زيرا او از متعهكردن بازداشت و مردم را از متعه كردن جلوگيرى كرد.
در روايات متعدّدى آمده است كه زناكارى از زمانى بينمردم رواج يافت كه عمر از متعه كردن جلوگيرى كرد.
اى پادشاه؛ در پاسخ اين كه گفتى علاقهاى به متعه ندارم...نيز به عرض برسانم كه اسلام كسى را مجبور به اين كارنكرده است، همچنان تو را مجبور نكرده است دخترت را بهازدواج دائم كسى درآورى كه مىدانى ساعتى پس از ازدواجاو را طلاق خواهد داد؛ افزون بر اينها بىعلاقگى تو و ديگرمردم نسبت به كارى، دليل بر حرام بودن آن نيست؛ زيراحكم خداوند ثابت است وبا هوا و هوسها و نظر مردمتغيير نمىيابد!
شاه رو به وزير كرد و گفت: دليل علوى در مورد جوازمتعه قوى است.
وزير گفت: ليكن عالمان از نظر »عمر« پيروى كردهاند.
علوى فرمود: اوّل آنكه تنها عالمان سنّى از نظر او پيروىكردهاند نه تمام عالمان اسلامى.
دوّم آنكه آيا حكم و دستور الهى سزاوارتر است كهپيروى شود يا گفتار »عمر«؟!
سوّم آنكه عالمان شما، خودشان نيز اين قانون »عمر« رانقض كردهاند.
وزير پرسيد: چگونه؟!
علوى فرمود: چون عمر گفت: »دو متعه در زمان رسولخداصلى الله عليه وآله وسلم حلال بود كه من آن دو را حرام مىكنم: متعه حجّ ومتعه زنان«.
اگر گفتار »عمر« درست است، پس چرا عالمان شما نظراو را در مورد حجّ رعايت نكردهاند؟ آنان با نظر »عمر«مخالفت كرده و گفتهاند: متعه حجّ صحيح است با آنكه عمرحرام كرده است!
اگر گفته »عمر« باطل و نادرست است، چرا علماى شمااز نظر او در مورد تحريم متعه زنان پيروى كرده و با اوموافقت كردهاند؟!
وزير ساكت شد و چيزى نگفت.
شاه رو به حاضران كرد وگفت: چرا پاسخ علوى رانمىگوييد؟!
يكى از عالمان شيعه - به نام شيخ حسن قاسمى - گفت:اين ايراد و اشكال بر »عمر« و كسانى كه از او پيروى كردهاندوارد است؛ به همين دليل است كه افراد حاضر در جلسهبراى پرسش سيّد ما علوى - حفظه اللَّه تعالى - پاسخى ندارند.
پادشاه گفت: پس اين موضوع را واگذاريد و در موضوعديگرى بحث كنيد.
عبّاسى گفت: اين شيعيان گمان مىكنند كه »عمر«
فضيلتى نداشته است، در حالى كه همين فضيلت براى اوبس است كه آن كشورگشايىها را براى اسلام كرد.
علوى فرمود: ما چند جواب در اين مورد داريم:
1 - تمام حاكمان و پادشان كشورگشايى مىكنند تاسرزمين و محدوده حكومتى خويش را بگسترانند؛ آيا اينفضيلت است؟!
2 - اگر هم بپذيريم كه اين گشورگشايىها فضيلت باشد،آيا مىتواند با اين فضيلت، غصب خلافت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم راتوجيه كند؟!
در حالى كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم خلافت را به او نداد بلكه خلافترا به حضرت علىّ بن ابى طالبعليه السلام سپرد... اى پادشاه؛ اگر توبراى خودت جانشينى برگزيدى و كسى آمد و مقام را ازجانشينت غصب كرد و بر تخت او نشست و سپس بهكشورگشايى پرداخت و كارهاى خير انجام داد، آيا توكشورگشايىهاى او را مىپسندى يا بر او خشمگينمىشوى به اين دليل كه جانشين تعيينشده تو را بركنار كردهو وليعهدت را عزل كرده و بدون اجازه تو بر تختت تكيه زدهاست؟!
شاه گفت: معلوم است كه خشمگين مىشوم وكشورگشايىهايش موجب شستن اين گناه نمىشود.
علوى فرمود: »عمر« نيز همينطور بوده است؛ مقامجانشينى و خلافت را غصب كرد، بر جايگاه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلمتكيه كرد و براى اين كار از رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم اجازهاىنداشت.
3 - كشورگشايىهاى »عمر« كارى نادرست و اشتباه بودو نتيجههاى منفى و برخلاف انتظار داد؛ زيرا رسولخداصلى الله عليه وآله وسلم به جنگ افراد نمىرفت بلكه تمام نبردهايشدفاعى و پس از حمله دشمنان بوده است و به همين دليلمردم مشتاق اسلام شدند و گروه گروه به دين خدا درآمدند؛چون مردم دريافته بودند كه اسلام دين آرامش و آشتىاست.اينها در حالى است كه »عمر« به سرزمينها هجوم برد وبا شمشير و زور آنان را مجبور به مسلمان شدن كرد، و بههمين جهت مردم از اسلام بدشان آمد و اين دين عزيز رامتّهم به زورگويى و توسّل به شمشير كردند نه آنكه اسلام رادين منطق و نرمى و آرامش بدانند و همين برنامه سبب شدكه دشمنان اسلام فراوان شوند؛ بدين سان، كشورگشايىهاىعمر سبب بدنامى اسلام شد و نتيجههايى منفى در پى داشت.
اگر »ابوبكر« و »عمر« و »عثمان« خلافت را از صاحباصلى و شرعى آن يعنى حضرت علىّ بن ابى طالبعليه السلام غصب
نكرده بودند و آن بزرگوار زمام امور خلافت را به دستنگرفته بودند و پس از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به امور مسلمانان رسيدگىمىكردند، به طور حتم به سيره و روش رسول خداصلى الله عليه وآله وسلمرفتار مىفرمود و از آن حضرت پيروى مىكرد و همان شيوهدرست پيامبر را پيروى مىكرد، و اين برنامه سبب مىشد تامردم گروه گروه به اسلام درآيند، و پرچم حكومت اسلامىگسترده مىشد و همه كره خاكى را فرا مىگرفت؛ ليكن، لاحول ولا قوّة إلاّ باللَّه العليّ العظيم.
در اينجا سيّد علوى عزيز، نفسى عميق و آهى سرد ازدرون برآورد و با دستش بر دست ديگر زد و نسبت به آنچهپس از وفات رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم به سبب غصب مقام خلافت ازصاحب شرعى آن يعنى حضرت علىعليه السلام، بر اسلام واردشده بود تأسّف و اندوه خود را ابراز كرد.
شاه رو به عبّاسى كرد و گفت: چه پاسخى براى علوىدارى؟!
عبّاسى گفت: من تا به حال چنين سخنى نشنيده بودم.
علوى فرمود: حالا كه شنيدى و حقيقت برايت آشكارشد، پس آن خليفهها را رها كن و از خليفه شرعى رسولخداصلى الله عليه وآله وسلم يعنى حضرت امام همام علىّ بن ابى طالبعليه السلاماطاعت و پيروى كن.
علوى بىدرنگ افزود: اى سنّيان؛ كارهاى شما عجيباست؛ اصل را به فراموشى سپرده و رها مىكنيد و به فرغمىپردازيد.
عبّاسى گفت: چگونه؟
علوى فرمود: چون كشورگشايىهاى عمر را بازگومىكنيد ولى فتوحات حضرت علىعليه السلام را به فراموشىمىسپاريد.
عبّاسى گفت: على )عليه السلام( چه فتوحاتى داشت؟!
علوى فرمود: بيشترين فتوحات رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم به دستباكفايت حضرت علىّ بن ابى طالبعليه السلام انجام شد؛ همانندبدر، فتح خيبر، حنين، اُحد، خندق و...
اگر اين فتوحات - كه اساس اسلام است - نبود، ديگر از»عمر« نيز خبرى نبود و اسلام و ايمانى نيز وجود نداشت؛دليل اين مطلب نيز، فرمايش رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم است كههنگام رفتن حضرت علىّ بن ابى طالبعليه السلام براى مبارزه با»عمرو بن عبدود« در جنگ احزاب )خندق( فرمود:
تمام ايمان به مبارزه تمام شرك رفته است؛ بارالها؛اگر بخواهى پرستش نشوى، پرستش نمىشوى )واگر مىخواهى پرستش شوى، على را پيروز كن(.
اين بدان معنى است كه اگر علىعليه السلام كشته شود، مشركان
جرأت كشتن مرا مىيابند و تمام مسلمانان را نيز مىكشند وبدين سان اسلام و ايمان باقى نخواهد ماند.
همچنين فرمود:
ضربة عليّ يوم الخندق أفضل من عبادة الثقلين.(46 (1))
ضربه علىعليه السلام در روز خندق از عبادت جنّ و انسبافضيلتتر است.
بدين سان، صحيح است كه بگوييم: وجود اسلام ازمحمّدصلى الله عليه وآله وسلم است و بقا و ادامهاش از حضرت علىعليه السلام بود؛بنابراين فضيلت بقا و تداوم اسلام از آنِ خداوند و حضرتعلىعليه السلام است.
عبّاسى گفت: اگر بپذيريم كه گفتار شما درست است و»عمر« اشتباهكار و غاصب بوده است و دين را تغيير داده وتبديل كرده است، پس چرا از »ابابكر« بدتان مىآيد؟!
علوى فرمود: از او نيز به سبب چندين جهت بدمانمىآيد:
1 - رفتارى كه با فاطمه زهراعليها السلام دختر رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم وسرور زنان جهان داشت.
1) نهاية المعقول فخر رازى: 104، مستدرك حاكم: 32/3، تاريخ بغداد: 19/3،تلخيص المستدرك ذهبى: 32/3، اوجه المطالب: 481، إحقاق الحقّ: 4/6، و ج402/16.
2 - در مورد زناكار جنايتكار - خالد بن وليد - اجراى حدّنكرد.
شاه با شگفتى پرسيد: آيا خالد بن وليد، جنايتكار بود؟!
علوى فرمود: آرى!
شاه گفت: جرمش چه بود؟
علوى فرمود: جرمش اين بود كه »ابوبكر« او را نزد يارارجمند پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم - مالك بن نويره - فرستاد كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلمبشارت بهشت را به او داده بود؛ ابوبكر به خالد دستور داد كهمالك و قومش را بكشد.
مالك كه بيرون از مدينه بود - با ديدن خالد كه به همراهسپاهيانش به جنگ او آمده بودند - به قوم خود دستور دادسلاح برگيرند و آنان نيز سلاح برگرفتند.وقتى خالد به آنان رسيد حيله كرد و به ايشان دروغ گفتو سوگند به خدا ياد كرد كه قصد بدى در موردشان ندارد وگفت: ما براى جنگ با شما نيامدهايم بلكه امشب ميهمانشماييم.
مالك پس از سوگند خالد مطمئن شد و خود و قومشسلاحها را بر زمين گذاشتند و پس از آنكه هنگام نمازدررسيد مالك و قومش به نماز ايستادند ولى خالد وسپاهيانش بر آنان حملهور شدند و همگى را اسير كردند و
سپس خالد جنايتكار، همه آنان را كشت.
پس از اينكار نيز »خالد« بر همسر مالك طمع كرد وبا اوكه زنى زيباروى بود در همان شبى كه شوهرش را كشت زنإے؛ببگگكرد و سرهاى مالك و مردان قوم او را در پايه ديگها قرارداد و غذاى زناى خود را پخت و با سربازانش خوردند!
پس از بازگشت »خالد« به مدينه، »عمر« خواست »خالد«را به دليل كشتن مسلمانان قصاص كند و به جهت زناى او باهمسر مالك بر او حد جارى كند؛ ليكن همين ابابكر - مؤمنشما - به شدّت از اين كار جلوگيرى كرد و با اين خونمسلمانان را هدر داد و يكى از حدود الهى را تعطيل كرد!
شاه رو به وزير كرده و گفت: آيا چيزهايى كه علوى درمورد خالد و ابابكر فرمود درست است؟!
وزير فرمود: آرى؛ مورّخان چنين گفتهاند.
شاه گفت: پس چرا برخى از مردم، خالد را »شمشير ازنيام دركشيده خداوند« مىنامند؟!
علوى فرمود: او شمشير لرزان شيطان بود؛ زيرا اودشمن حضرت علىّ بن ابى طالبعليه السلام بود و در سوزانيدن درخانه فاطمه زهراءعليها السلام، همراه »عمر« بود؛ ولى برخى خالدجنايتكار را شمشير خداوند ناميدهاند!!!
شاه گفت: آيا سنّيان دشمن علىّ بن ابى طالباند؟
علوى فرمود: اگر دشمنان او نيستند، پس چرا كسانى راكه حقّ او را غصب نمودند مىستايند و گرد دشمنان او جمعشدهاند و فضايل و مناقبش را انكار كرده و كينه و دشمنى رابه جايى رساندهاند كه گفتهاند: »ابوطالب، با كفر از دنيإے؛ببگگرفت«.
اين در حالى است كه ابوطالبعليه السلام مؤمن بود و همانكسى است كه در سختترين موقعيّتها به يارى اسلامشتافت و از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در اداى رسالتش به دفاع پرداخت.
شاه گفت: مگر ابوطالبعليه السلام اسلام آورد؟!
علوى فرمود: ابوطالب كافر نبود كه بخواهد اسلامبياورد؛ او مؤمن بود و ايمان خويش را پنهان مىداشت تاآنگاه كه پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم برانگيخته شد و به دستپيامبرصلى الله عليه وآله وسلم اسلام خود را آشكار ساخت؛ بدين سان،ابوطالبعليه السلام سوّمين مسلمان است: اوّل حضرت علىّ بن ابىطالبعليه السلام، دوّم حضرت خديجهعليها السلام همسر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم، وسوّمين نفر نيز حضرت ابوطالبعليه السلام بود.
شاه به وزير گفت: آيا سخن علوى در مورد حضرتابوطالبعليه السلام درست است؟
وزير فرمود: آرى؛ برخى از مورّخان چنين گفتهاند.
شاه گفت: پس چرا بين سنّيان مشهور است كه حضرت
ابوطالبعليه السلام با كفر از دنيا رفته است.
علوى فرمود: چون حضرت ابوطالبعليه السلام پدر امام اميرمؤمنان علىّ بن ابى طالبعليه السلام بود و كينه سنّيان نسبت بهحضرت علىعليه السلام سبب شد تا در مورد پدرش چنين سخنناروايى بگويند، همانگونه كه كينه سنّيان نسبت به حضرتعلىعليه السلام سبب شد تا فرزندانش امام حسن و امام حسينعليهما السلام -دو سرور جوانان بهشت - را بكشند تا جايى كه سنّيان كه درصحراى كربلا آمده بودند تا امام حسينعليه السلام را بكشند به اوگفتند: تو را به سبب دشمنى با پدرت و رفتارى كه در بدر وحنين با بزرگان ما داشت، مىكشيم.
شاه رو به وزير كرد و گفت: آيا كشندگان حضرت امامحسينعليه السلام چنين گفتهاند؟!
وزير گفت: مورّخان نوشتهاند كه به حسينعليه السلام چنينگفتهاند.
شاه به عبّاسى گفت: چه پاسخى در مورد »خالد« دارى؟
عبّاسى گفت: »ابوبكر« مصلحت را در اين كار ديد.
علوى با تعجّب فرمود: سبحان اللَّه؛ چه مصلحتىموجب شده بود »خالد« كسانى را كه بىگناه بودند بكشد و بازنانشان زنا كند و آنگاه بدون اجراى حدّ و مجازاترهايش كنند و فرماندهى سپاه را نيز دوباره به او بسپارند
و»ابوبكر« در موردش بگويد: شمشيرى است كه خدا او رابيرون آورده است؟ آيا شمشير خداوند، كافران را مىكشديا مسلمانان را؟! آيا شمشير خداوند به حفاظت از آبرو وناموس مسلمانان مىپردازد يا با زنان مسلمان زنا مىكند؟
عبّاسى گفت: باشد، اى علوى؛ ابابكر اشتباه كرد ولىپرواضح است كه »عمر« كارهاى او را تدارك مىكرد.
علوى فرمود: »عمر« خواست حد را بر »خالد« جارىسازد و لوازم كار را نيز فراهم كرد تا حدّ زنا بر او جارىساخته و او را به سبب قتل مؤمنان بىگناه بكشد ولى اين كاررا انجام نداد؛ بدين سان »عمر« نيز همانند »ابوبكر« اشتباهكرد.
شاه گفت: اى علوى؛ تو در ابتداى سخنت گفتى »ابابكر«نسبت به فاطمه زهراءعليها السلام دختر رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم رفتار بدىداشت؛ اين رفتار ناشايست چه بوده است؟
علوى فرمود: پس از آنكه »ابابكر« با تهديد و شمشير وترساندن و زور از مردم براى خويش بيعت گرفت، »عمر« و»قنفذ« و »خالد بن وليد« و »اباعبيده جرّاح« و گروه ديگرى ازمنافقان را به در خانه »على« و »فاطمه«عليهما السلام روانه كرد، و»عمر« نيز هيزم فراوانى گرد آورد و پشت در خانه حضرتفاطمهعليها السلام جمع كرد - همان درى كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم بسيارى
از اوقات در آنجا مىايستاد و مىفرمود: سلام بر شما اىخاندان نبوّت؛ و بدون اجازه گرفتن وارد آن خانه نمىشد -»عمر« هيزم را سوزانيد و در را آتش زد و پس از آنكهحضرت فاطمهعليها السلام به پشت در آمد تا »عمر« و حزبش رابازگرداند، »عمر« در را بر حضرت فاطمهعليها السلام فشرد و آنبانوى مكرّمه اسلام با فشار شديد و سنگدلانه »عمر« بر در،در بين ديوار و در فشرده شد و جنينش سقط گرديد و ميخدر، در سينهاش رفت و فرياد زد:
پدرجان؛ اى رسول خدا؛ بنگر كه پس از تو از پسرخطّاب و پسر ابى قحافه چه مصيبتهايى مىبينيم!
عمر به اطرافيان خود نگريست و گفت: فاطمه را بزنيد.
با اين دستور دژخيم، تازيانهها بر حبيبه رسول اللَّهصلى الله عليه وآله وسلمزده شد و به حدّى آن بانو را كتك زدند كه بدنش خونآلودشد.
آثار اين فشار سنگدلانه و ضربههاى دردنان در بدنحضرت فاطمهعليها السلام باقى ماند و همچنان بيمار بود واندوهناك به سر برد تا آنكه چند روز پس از پدرش از دنيارحلت نمود.
بدين سان، حضرت فاطمهعليها السلام شهيده خاندان نبوّتاست؛ حضرت فاطمهعليها السلام به واسطه عمر بن خطّابكشته شد.
شاه به وزير گفت: آنچه علوى گفت راست است؟!
وزير گفت: آرى؛ من در تاريخها سخنان علوى را؛ديدهام.
علوى فرمود: اين سبب دشمنى و ناخشنودى شيعيان از»ابابكر« و »عمر« است.
)وى افزود:( يكى از چيزهايى كه مىتواند تو را رهنمونشود تا دريابى كه »ابابكر« و »عمر« اين جرم و جنايت راانجام دادهاند آن است كه تاريخنويسان بازگفتهاند:
حضرت فاطمهعليها السلام در حالى از دنيا رفت كه بر ابابكر و عمرخشمگين بود.
اين در حالى است كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمودند:
إنّ اللَّه يرضى لرضا فاطمة، ويغضب لغضبها.( (1)) )
واقعيّت آن است كه خداوند براى رضايت فاطمه راضى وخشنود مىشود و به خاطر غضب فاطمه نيز غضبناك وخشمگين مىگردد.
1) 47 إنّ اللَّه تبارك وتعالى ليغضب لغضب فاطمة ويرضى لرضاها«. )بحار الأنوار:26/4
اين در احاديث فراوانى وارد شده است.
اى پادشاه؛ خوب مىدانى كه عاقبت كسى كه خداوند براو خشم كند چه خواهد بود!
شاه رو به وزير كرد و گفت: آيا اين حديث درست استكه »فاطمهعليها السلام در حالى از دنيا رحلت كرد كه بر ابابكر و عمرخشمگين بود«؟!
وزير پاسخ داد: آرى؛ محدّثان و تاريخنويسان اينحديث را بازگو كردهاند.
علوى فرمود: همچنين براى دريافتن درستى گفتار من،اين مطلب تو را رهنمون مىشود كه حضرت فاطمهعليها السلام بهعلىّ بن ابى طالبعليه السلام وصيّت كرد ابابكر و عمر و ديگر كسانىكه بر آن حضرت ستم روا داشتند در تشييع جنازهاش حضورنيابند و نماز بر او نگذارند و جنازهاش را نبينند.
همچنين وصيّت فرمود كه حضرت علىعليه السلام قبر او را پنهانبدارد تا بر سر قبر مطهّرش نيز حاضر نشوند، حضرت علىعليه السلامنيز اين وصيّتها را اجرا فرمودند.
شاه گفت: اين، چيز عجيب و غريبى است؛ آيا على وفاطمهعليهما السلام چنين كارى كردهاند؟!
وزير فرمود: مورّخان كه چنين گفتهاند.
علوى فرمود: »ابابكر« و »عمر« آزار ديگرى نيز نسبت به
حضرت فاطمهعليها السلام روا داشتند.
عبّاسى گفت: كدام آزار؟!
علوى فرمود: آنكه ملك فاطمهعليها السلام )يعنى فدك( راغصب كردند.
عبّاسى گفت: چه دليلى دارى كه آن دو، فدك را غصبكردند؟
علوى فرمود: در تاريخها آمده است كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلمفدك را به فاطمهعليها السلام بخشيد و همچنان فدك در دستحضرت فاطمهعليها السلام باقى بود تا آنگاه كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم ازدنيا رفت و در اين حال »ابابكر«، »عمر« را فرستاد و كارگرانحضرت فاطمهعليها السلام را با زور و شمشير و اجبار از فدك بيرونراندند.حضرت فاطمهعليها السلام به احتجاج با »ابابكر« و »عمر«پرداخت ولى آن دو تن به فرمايشات او گوش فراندادند بلكهاو را راندند و بازداشتند.
به اين جهت حضرت فاطمهعليها السلام با آن دو سخن نگفت تا باخشم و غضب بر ايشان از دنيا رفت!
عّباسى گفت: ولى عمر بن عبدالعزيز در زمانپادشاهىاش فدك را به فرزندان حضرت فاطمهعليها السلامبازگرداند.
علوى فرمود: چه فايده؟! آيا اگر كسى خانه تو را غصبكند و پس از مرگ تو كسى بيايد و آن خانه را به فرزندانتبدهد اين كار او سبب بخشش گناه آن غصبكننده مىشود؟
شاه گفت: از كلام شما دو تن - عبّاسى و علوى - چنينبرمىآيد كه به نظر همه مسلمانان، »ابابكر« و »عمر« فدك راغصب كردند.
عبّاسى گفت: آرى؛ در تاريخها چنين آمده است.
شاه گفت: چرا اين كار را كردند؟!
علوى فرمود: چون تصميم غصب خلافت را داشتند وبر اين مطلب نيز واقف بودند كه اگر فدك در دست حضرتفاطمهعليها السلام باقى مىماند به طور حتم درآمد فراوان فدك را -كه بر اساس برخى تواريخ بيش از يكصد و بيست هزار دينارطلا بود - در بين مردم تقسيم كرده و بخشش مىفرمود وبدين ترتيب مردم گرد حضرت علىعليه السلام مىآمدند و اينهمان چيزى بود كه »ابابكر« و »عمر« خوششان نمىآمد.
شاه گفت: اگر اين گفتارها درست باشد جريان پادشاهىو خلافت اين افراد عجيب است! و اگر خلافت و پادشاهىاين سه تن نادرست باشد به نظر تو چه كسى خليفه وجانشين رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم خواهد بود؟!
علوى فرمود: حقيقت آن است كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم
خودش بر اساس دستورى از جانب خداى تعالى، جانشينانپس از خود را تعيين و منصوب فرموده است و در حديثى كهدر كتابهاى حديث آمده است فرمودند:
جانشينان پس از من، دوازده نفر به شماره نقيبانبنىاسرائيلاند و همگى از قريش مىباشند.
شاه به وزير گفت: آيا درست است كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلمچنين فرموده است؟
وزير پاسخ داد: آرى.
شاه گفت: اين دوازده نفر كيستند؟
عبّاسى گفت: چهار نفرشان معروفاند؛ يعنى »ابابكر« و»عمر« و »عثمان« و »على«.
شاه گفت: بقيّه كيستند؟
عبّاسى گفت: )در مورد بقيّهشان( بين عالمان اختلافوجود دارد.
شاه گفت: همه را نام ببر.
عبّاسى ساكت شد.
علوى فرمود: اى شاه؛ حالا نام آن دوازده نفر را بر اساساحاديثى كه در كتابهاى سنّيان آمده است برايت برمىشمرم:
على، حسن، حسين، على، محمّد، جعفر، موسى، على،محمّد، على، حسن، مهدى عليهم الصلاة والسلام.
عبّاسى گفت: اى پادشاه؛ گوش فرا ده كه شيعيانمىگويند: مهدى زنده است و از سال 255 ه در اين دنيازندگى مىكند؛ آيا اين با عقل جور درمىآيد؟!
همچنين مىگويند: مهدى به زودى در آخرالزمان ظهورخواهد كرد تا زمين را پس از آنكه پر از ستم و جور شدهاست پر از عدل و داد كند.
شاه رو به علوى كرد و گفت: آيا درست است كه شماچنين اعتقاد و باورى داريد؟
علوى فرمود: آرى؛ چنين است؛ زيرا رسول خداصلى الله عليه وآله وسلماين را فرموده است و راويان شيعه و سنّى نيز آن را نقلكردهاند.
شاه گفت: چگونه ممكن است يك انسان در طول اينهمه سال طولانى زنده بماند؟!
علوى فرمود: در حال حاضر هنوز يك هزار سال هم ازمدّت زندگانى حضرت مهدىعليه السلام نگذشته است در حالى كهخداوند در قرآن كريم در مورد »نوح پيامبر« مىفرمايد:
»فَلَبِثَ فيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلّا خَمْسينَ عاماً«.((1))
پس مدّت هزار سال، پنجاه سال كم )نهصد و پنجاه سال( در
1) 48 سوره عنكبوت، آيه 14.
بين آنان درنگ كرد.
آيا خداوند، عاجز و ناتوان است كه انسانى را در طولاين مدّت نگاه دارد؟!
آيا مرگ و زندگانى، تنها به دست خداوند نيست؟ و آياخداوند هر كارى را نمىتواند انجام بدهد؟
از طرفى، رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم اين را در مورد حضرتمهدىعليه السلام فرموده است و رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم راستگويىتصديقشده است.
شاه رو به وزير كرد و گفت: آيا درست است - چنانكهعلوى مىفرمايد - رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم در مورد حضرت مهدىارواحنا فداه چنين گزارشى داده است؟
وزير پاسخ داد: آرى.( (1))
شاه به عبّاسى گفت: پس چرا تو حقيقتهايى كه به دستما رسيده و نزد ما سنّيان موجود است را انكار مىكنى؟!عبّاسى گفت: مىترسم عقيده عوام متزلزل شود ودلهاىشان به طرف شيعيان برود.
علوى فرمود: اى عبّاسى؛ بدين ترتيب تو مصداق اين
1) 49 مدارك فراوانى دارد؛ از جمله: الملاحم والفتن: باب 19، عقد الدرر: ح 66،ينابيع المودّة: 491، تذكرة الخواصّ ابن جوزى: باب 6، ارجح المطالب: 378،حلية الأولياء، ذخائر العقبى شافعى و...
آيه هستى:
»إِنَّ الَّذينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَالْهُدىمِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ اُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُوَيَلْعَنُهُمُ اللّاعِنُونَ«.((1))
در واقع كسانى كه آنچه را ما فرستاديم يعنى بيّنات و هدايترا انكار مىكنند پس از آنكه در كتاب براى مردم بيان كرديم،اينان را خداوند لعنت مىكند و لعنتكنندگان بر ايشان لعنتمىفرستند.
پس لعنت الهى شامل تو شد.
آنگاه علوى افزود: اى پادشاه؛ از اين عبّاسى بپرس كه آيابر شخص عالم و دانشمند واجب است كتاب خدا و سخنانرسول خداصلى الله عليه وآله وسلم را محافظت كند يا آنكه واجب استعقيدهها و باورهاى عوام را كه از كتاب و سنّت منحرفشدهاند حفظ كند؟!
عبّاسى گفت: من عقيده عوام را نگه مىدارم تادلهاىشان به سوى شيعيان نرود؛ زيرا شيعيان، اهلبدعتاند.
علوى فرمود: واقعيّت آن است كه كتابهاى معتبر براى
1) 50 سوره بقره، آيه 159.
ما بازگو مىكنند كه پيشواى شما )عمر( اوّلين كسى بود كهبدعت را در اسلام وارد كرد و خودش نيز به اين مطلبتصريح كرده است و مىگويد: »اين كار بدعت خوبى است«.
اين را در جريان نماز تراويح گفت كه به مردم دستور دادتا نماز نافله را به جماعت بگذارند با آنكه يقين داشت خدا ورسول خداصلى الله عليه وآله وسلم نماز نافله گزاردن را حرام كردهاند؛ بدينسان، اين بدعت و نوآورى »عمر« مخالفت آشكار با خدا ورسول داشت.( (1))
از طرفى مگر »عمر« در اذان بدعت نگذاشت و »حيّ علىخير العمل« را از آن برنداشت و عبارت »الصلاة خير من النوم«را افزون نكرد؟!
مگر »عمر« بدعت نگذاشت و سهم »المؤلّفة قلوبهم« را بهمخالفت خدا و رسول از زكات لغو ننمود؟
آيا »عمر« بدعت ننهاد و متعه حجّ را به مخالفت خدا ورسول حرام نكرد؟!
آيا »عمر« بدعت ننهاد و متعه زنان را به مخالفت خدا و
1) 51 صحيح بخارى: باب نماز تراويح، الصواعق ابن حجر، عسقلانى در كتاب ارشادالسارى في شرح صحيح البخارى: 4/5 در ذيل گفته عمر »نعمت البدعة هذه«مىنويسد: »عمر« اين را بدعت ناميد، چون رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم چنين سنّتىنداشت و در زمان »ابابكر« نيز چنين عمل نمىشد...
رسول حران نكرد؟!
آيا »عمر« بدعت ننهاد و اجراى حدّ بر جنايتپيشه زناكار)يعنى خالد بن وليد( تعطيل نكرد و به مخالفت با خدا ورسول در مورد وجوب اجراى حدّ بر زناكار و قاتلنپرداخت؟! ... و ديگر بدعتهاى شما سنّيان؛ اى پيروانعمر!
حالا آيا شما اهل بدعت هستيد يا ما شيعيان؟!
شاه به وزير گفت: آيا بدعتهاى »عمر« كه علوىبرشمرد واقعيّت دارد؟!
وزير گفت: آرى؛ گروهى از عالمان در كتابهاى خودبازگو كردهاند!
شاه گفت: با اين شرايط، پس چرا از كسى پيروى كنيم كهدر دين بدعت مىنهد؟
علوى فرمود: به همين دليل كه اشاره كرديد پيروى ازاين شخص حرام است؛ زيرا رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمودند:
هر بدعتى گمراهى است، و هر گمراهى در آتش است.
بدين سان، كسانى كه از »عمر« در بدعتهايش پيروىكنند - و از جريان بدعت او نيز آگاه باشند - به طور قطعى ازاهل آتش جهنّم خواهد بود.
عبّاسى گفت: ولى سران مذاهب چهارگانه، كار »عمر« را
تقرير كرده و درست شمردهاند.
علوى فرمود: اى پادشاه؛ اين نيز بدعتى ديگر است.
شاه پرسيد: چگونه؟!
علوى فرمود: زيرا رؤساى اين مذاهب يعنى ابوحنيفه،مالك بن انس، شافعى و احمد بن حنبل در زمان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلمزندگى نمىكردهاند بلكه حدود دويست سال پس ازپيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به دنيا آمدهاند.
حالا آيا مسلمانانى كه بين زمان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و زمان اينچهار تن زندگى مىكردهاند عقيده باطل و راه نادرستى را پيش گرفته بودند؟!
چه دليل و توجيهى وجود دارد كه مذهب تنها اين چهارمذهب باشد و پيروى از فقيهان ديگر جايز نباشد؟! آيارسول خداصلى الله عليه وآله وسلم چنين وصيّتى فرموده است؟
شاه گفت: اى عبّاسى؛ چه مىگويى؟
عبّاسى گفت: اين چهار تن از ديگران داناتر بودهاند.
شاه گفت: آيا علم همه عالمان از علم اينان كمتر بودهاست؟
عبّاسى گفت: آرى؛ وليكن شيعيان از مذهب جعفرصادق )عليه السلام( پيروى مىكنند.
علوى فرمود: ما شيعيان مذهب جعفرعليه السلام را پيروىمىكنيم چون مذهب او مذهب رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم است؛ زيرااو از خاندانى است كه خداوند در موردشان مىفرمايد:
»إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِوَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً«.( (1))
در واقع خداوند اراده كرد كه از شما اهل بيت هر گونه پليدىرا دور نگه دارد و شما را به طور كامل پاكيزه نگه بدارد.
البتّه ما شيعيان، از تمام امامان دوازدهگانه پيروىمىكنيم؛ ليكن چون امام صادقعليه السلام اين فرصت را يافت تاعلم و تفسير و حديثهاى شريف را بيش از ديگرامامانعليهم السلام انتشار دهد - به جهت مقدار آزادى عملى كه در آنزمان پديد آمده بود - و حتّى در مجلس درس آن حضرتچهار هزار شاگرد حضور مىيافتند( (2)) و حتّى آن حضرتفرصت يافت تا پايههاى دين اسلام را پس از آنكه به دستامويان و عبّاسيان شكسته شده بود محكم گرداند؛ به اينسبب است كه شيعيان نام »جعفرى« يافتهاند و به امام جعفرصادقعليه السلام كه تجديدكننده و بازسازىكننده دين اسلام استمنسوب مىشوند.
شاه گفت: اى عبّاسى؛ چه پاسخى دارى؟
عبّاسى گفت: تقليد از رؤساى مذاهب چهارگانه، عادتىاست كه ما سنّيان پيوسته بر آن بودهايم.
علوى فرمود: نه؛ بلكه برخى شاهان شما را به اين كارمجبور كردهاند و شما نيز كوركورانه و بدون دليل و برهان ازايشان پيروى كردهايد!
عبّاسى ساكت شد.
علوى افزود: اى پادشاه؛ من گواهى مىدهم كه عبّاسى ازاهل آتش جهنّم است، اگر بر چنين حالتى بميرد.
شاه گفت: از كجا فهميدى كه او جهنّمى است؟!
علوى فرمود: زيرا در حديث از رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم واردشده است كه فرمود:
هر كس بميرد و امام زمان خويش را نشناسد،همانند مردگان زمان جاهليّت مرده است.
اى پادشاه؛ از عبّاسى بپرس كه امام زمانِ او كيست؟
عبّاسى گفت: اين حديث از رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم نقل نشدهاست!
شاه به وزير گفت: آيا اين حديث از رسول خداصلى الله عليه وآله وسلمرسيده است؟
وزير فرمود: آرى؛ رسيده است.( (1))
شاه با حالت خشم و غضب گفت: اى عبّاسى؛ من تا بهحال تو را شخصى مورد وثوق مىدانستم ولى حالادروغگوييت برايم آشكار شد.
عبّاسى گفت: من امام زمان خود را مىشناسم.
علوى فرمود: چه كسى است؟
عبّاسى گفت: پادشاه.
علوى فرمود: اى پادشاه؛ خوب بدان كه او دروغمىگويد و تنها براى چاپلوسى تو چنين مىگويد.
شاه گفت: آرى؛ مىدانم كه دروغ مىگويد؛ و من از حالخويشتن نيز آگاه هستم كه شايستگى اين را ندارم كه امامزمانِ مردم باشم؛ چرا كه من چيزى بلد نيستم و بيشتر وقتخود را با شكار كردن و انجام امور ادارى سپرى مىكنم.
سپس شاه افزود: به نظر تو امام زمان كيست؟
علوى فرمود: به نظر من، امام زمان همانا »حضرت مهدىارواحنا فداه« است؛ چنانكه حديث از رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم درموردش بيان شد.
بنابراين، هر كس او را شناخت، مسلمان از دنيا مىرود و
1) 54 حافظ نيشابورى در صحيح خود: 107/8، ينابيع المودّة: 117، نفحات اللاهوت:3، صحيح مسلم و...
از اهل بهشت است و هر كس او را نشناخت به مرگ جاهليّتاز دنيا رفته و در آتش خواهد بود و با مردم زمان جاهليّتمحشور خواهد شد.
در اينجا بود كه چهره »ملكشاه سلجوقى« برافروخت وآثار نشاط و شادمانى در چهره او پديدار شد و رو بهحاضران كرد و فرمود:
اى جماعت؛ بدانيد كه من از اين گفت و گوها - كه سه روزبه طول انجاميد - اطمينان و وثوق پيدا كردم و معرفت و يقينبه دست آوردم كه شيعيان در تمام گفتار و اعتقادات خود حقّدارند و سنّيان داراى مذهبى باطل و اعتقاداتى منحرفاند؛ وچون من از افرادى هستم كه وقتى حقّ را مىبينند بدان اذعان واعتراف مىنمايند، و كسى نيستم كه در دنيا از اهل باطل باشمو در آخرت به آتش جهنّم بروم، لذا در برابر شما اعلان مىكنمكه جزو شيعيان شدم و هر كس دوست دارد مىتواند به همراهمن شيعه شود و به بركت و رضوان الهى برسد و خويشتن را ازتاريكىهاى باطل به نور حقيقت بكشاند.
وزير - نظام الملك - نيز فرمود: من هم اين را مىدانستم وباور داشتم كه »تشيّع« مذهب حقّ است؛ بلكه تنها مذهبصحيح همين »مذهب شيعه« است و اين باور را از ابتداىتحقيقاتم به دست آورده بودم؛ به اين جهت من نيز اعلان
مىكنم كه »شيعه« هستم.
بدين سان، بيشتر عالمان، وزيران و فرماندهان حاضر درمجلس - كه حدود هفتاد نفر بودند - »مذهب شيعه« را اختياركردند.
گزارش شيعهشدن »ملكشاه سلجوقى« و وزيرش »نظامالملك« و ديگر وزيران و فرماندهان نظامى و نگارندگاندربار شاهى در تمام سرزمينهاى اسلامى منتشر شد و تعدادبسيارى ازمردم شيعه شدند و نيز »نظام الملك« - كه پدرزنمن نيز هست - دستور داد تا استادان در تمام مدارس نظاميّهبغداد به تدريس »مذهب شيعه« بپردازند.
ليكن برخى از عالمان سنّى كه بر شيوه و مذهب باطل ونادرست پيشين خود اصرار مىورزيدند، مصداق اين آيهشريفه باقى ماندند:
»فَهِىَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً«.( (1))
پس آن همانند سنگ يا سختتر از سنگ است.
اين افراد دست به كودتا بر ضدّ »ملكشاه« و »نظامالملك« زدند و پىآمد اين گردهمايى را بر »نظام الملك« باركردند؛ زيرا با عقل و انديشه او مسائل سرزمينهاى اسلامى
1) 55 سوره بقره، آيه 74.
اداره مىشد، بالأخره دستى پليد با نقشه اين دشمنان سنّى ازآستين برآمد و در دوازدهم ماه رمضان سال 485 هجرىقمرى او را ترور كردند و پس از »نظام الملك« نيز »ملكشاهسلجوقى« را به شهادت رساندند. »إِنَّا للَّهِِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون«.
اين دو بزرگوار در راه خدا به سبب حقيقت و ايمان كشتهشدند؛ شهادت براى آن دو و هر كه در راه خدا و به سببحقيقت و ايمان كشته مىشود، گوارا باد.
قصيدهاى در سوگوارى شيخ بزرگ »نظام الملك« سرودهشد كه بخشى از آن چنين است:
وزير »نظام الملك«، گوهرى بود ارزشمند كه خداى رحماناو را از شرافت درست كرده بود.
وى بسيار ارزشمند بود، ولى روزگار قدرش را ندانست و انرا به صدفش بازگرداند.
پس از بحث و گفت و گو، مذهب حقّ را پذيرفت؛ گفت وگويى كه با برهانى آشكار حق را آشكار ساخت.
دين تشيّع حقيقت دارد و در اين مورد شكّى نيست ولىدينهاى ديگر سراب گذرايى هستند.
ليكن كينهاى چركين و ديرين سبب شد او را ترور كنند، واو به ماهى درخشنده در شبى تاريك مبدّل شد.
هزاران سلام خدا پيوسته بر او نثار باد و در بهشت جاودانهو غرفههاى آن، روح او را بنوازد.
شايان ذكر است كه من نيز در آن مجلس و كنگره حضورداشتم و هر چه را در آن مجلس گذشت به ثبت رسانيدم،البتّه در اين رساله مختصر، مطالب اضافى را برداشتم وجريان را به طور كوتاه بازگو كردم.
ستايش به خدا اختصاص دارد و سلام و درود الهى برمحمّد و خاندان پاكيزهاش نثار باد و ياران شايستهاشمشمول سلام الهى شوند. اين جزوه را در بغداد، در مدرسهنظاميّه نوشتم.
»مقاتل بن عطيّه«