ghaemiyeh.com
سرشناسه:فاطمی، سیدحسین، 1338-
عنوان قراردادی:نهجالبلاغه .فارسی- عربی .برگزیده. شرح
Nahjol-Balaghah .Persian- Arabic . Selection. Commantries
عنوان و نام پدیدآور:درسنامه نهجالبلاغه/ سیدحسین فاطمی.
مشخصات نشر:مشهد : قلم آذین رضا، 1400.
مشخصات ظاهری:429ص.
شابک:978-622-7673-11-1
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:چاپ دوم: 1400.
موضوع:علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
موضوع:Ali ibn Abi-talib, Imam I. Nahjol - Balaghah -- Criticism and interpretation
موضوع:علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. . نهجالبلاغه -- نامهها
موضوع:Ali ibn Abi-talib, Imam I. Nahjol - Balaghah -- Correspondence
شناسه افزوده:علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهجالبلاغه. برگزیده. شرح
شناسه افزوده:Ali ibn Abi-talib, Imam I. Nahjol - Balaghah
رده بندی کنگره:BP38/09
رده بندی دیویی:297/9515
شماره کتابشناسی ملی:8507966
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا
آدرس:مشهد مقدس، خیابان آیتالله بهجت 2، پاساژ گنجینه کتاب
قلم آذین رضا: 09151201962 32255390 - 051
نام کتاب: درسنامه نهج البلاغه
مؤلف: سید حسین فاطمی
ناشر: قلم آذین رضا
چاپ دوم: 1400
تیراژ: 1000
تعداد صفحات: 429
قطع: رقعی
شابک: 978-622-6142-54-0
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ اَلْرَحیمْ
درسنامه نهج البلاغه
سیدحسین فاطمی
فهرست..... 5
مقدمهای بر دریا..... 9
پیشگفتار..... 15
صد انتخاب از حکمتهای نهج البلاغه..... 19
آشنایی با خطبه متقین..... 57
برتریهای متقین..... 60
باورمندی متقین..... 62
سیمای متقین..... 62
شبهای متقین..... 64
روزهای متقین..... 65
نشانههای متقین..... 67
لحظههای متقین..... 70
افقهای دید متقین..... 71
نشانههای دیگری متقین..... 72
متقین در برابر پیش آمدها..... 76
اتفاق مهم..... 79
نامه مولا علی (علیه السلام) به امام حسن (علیه السلام)..... 85
توضیح کوتاه..... 85
آغازنامه..... 87
انگیزه نوشتن نامه..... 91
سه عنوان عاطفی با "أی بنی"..... 95
پیامرسانی زیر عنوان چهار "واعلم"..... 110
پیامرسانی زیر عنوان دو "یا بنی"..... 122
پیامرسانی زیر عنوان پنج "واعلم" دیگر..... 127
پیامرسانی دیگر با عبارت عاطفی "یا بنی"..... 142
پیامرسانی با دو "واعلم" دیگر..... 147
تحذیر و توصیه اول..... 150
امر مستقیم..... 157
آخرین "واعلم"..... 162
آخرین تخذیر و توصیه..... 167
دعا..... 173
عهدنامه مالک اشتر..... 175
پیش از قرائت..... 175
انگیزه انتخاب مالک..... 178
یادآوریها..... 185
رهنمونیها..... 195
برخورد والی با سخنچینان..... 202
ویژگیهای مشاوران و معاونان والی..... 205
خوشبینی به ملت، سنت های شایسته و ارتباط با دانشمندان..... 211
آشنایی با اقشار هشتگانه جامعه..... 216
وابستگیهای اقشار جامعه..... 218
انتخاب فرمانده اصلی سپاه و سایر درجهداران..... 222
ویژگیهای قاضی در حکومت علیپسند..... 232
گزینش کارمندان حکومت علیپسند..... 238
ملاحظه حال خراج دهنگان..... 244
دقت در انتخاب کاتبان..... 251
رسیدگی و نظارت بر تاجران..... 256
طبقات محروم و فرودست جامعه..... 261
سفارشهای شخصی و عمومی دیگر..... 270
نحوه برخورد با خاصان و شفاف سازی..... 276
تقدم صلح بر جنگ و پایداری بر تعهد..... 280
پنج اعلامخطر..... 289
معیارهای حکومتی و دعاهای مستجاب..... 297
ضمیمه..... 303
نوزده حدیث از صدیقه طاهره (سلام الله علیها)..... 305
نهج البلاغه افق بیانتهای خرد، دانش، معنویت و شیوه زندگانی انسان کامل است. ناممکن که انسان در سیر تکامل و حیات طیبه خود نیازمند این کتاب ارجمند نباشد و توصیههای نورانی آن، راهها و افقهای بلندی برای هدایت طلبان نگشوده باشد، آن غزلسرای زندگانی علوی گفت، دوصد بار این کتاب را مطالعه کردم هر بار که میخوانم، چشمهها و افقهای جدیدی برای من میجوشد و گشوده میشد. همنشینی و همخانگی این کتاب با قرآن مجید، نشان از عظمت الهی آن نیز میباشد.
نهج البلاغه یک کتاب اسلامی ساده نیست، کتابی با خصوصیاتی ویژهای است که در هیچ کتاب دیگر نیست و مهمتر و گرانمایهتر از نهجالبلاغه سراغ نداریم. در میان همهی تألیفات و کتب مدون، چنین چیزی، چنین پدیدهای نیست. تالیفی که ارزش معنوی را با زیبایی لفظی و قوت ادبی توامان داشته باشد.
متأسفانه زمانهای متمادی از کتاب شریف و روشنگر نهج البلاغه محروم بودیم، معرفی این صحیفه مقدس الهی، مصداق بارز حیرت و عجز و اعتراف "ماعرفناک حق معرفتک" است. سخن پرتوی از روح گوینده و زاده دانش و بینش سخنور است، بحق توان گفت: کتاب نهج البلاغه همانند حضرت امیرالمومنین علیه السلام، از علو و رفعتی برخوردار است که بعد از سخنان رسول مطهر اسلام صلوات الله علیه و آله در کلام بشر بینظیر است. این کلام فاخر، گفتمان امیر سخن که بیان را به بهترین و شیواترین وجه انتخاب کرده است، میباشد. شخصیت و زندگانی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام، کلمه کلمه و سطر به سطر تفسیر قرآن و نهج البلاغه است، برای آشنایی با این امام بزرگوار باید نهج البلاغه را فهمید. نهج البلاغه همهی ابعاد یک شخصیت والای انسانی را ترسیم میکند، چهرهی حضرت امیرالمومنین علیه السلام، در هیچ جا مانند نهج البلاغه آشکار نمیشود.
1- نهج البلاغه کلامی در حد اعجاز و بزرگترین اثر هنری عرب است. سید رضی که سخن شناس و شاعری بسیار بلندپایهی زبان عربی هست، این کتاب را در حد اعجاز میداند و در بعضی از کلمات میگوید این کلمه بالاترین حد فصاحت و بلاغت را دارد و آن قدر مجذوب هنر مواج این کتاب هست که اسم آن را می گذارد، نهج البلاغه؛ شیوهی بلاغت، شیوهی رسائی در سخن، که همان هنر ویژهی بیان و گفتار هست.
2- نهج البلاغه، بیدار کننده، هوشیار کننده، و خیلی قابل تدبر است. اگر راهمان به سوی نهج البلاغه باز شود و با آن کتاب آشنا شویم، راه سوء
استفادهی دشمنان که از غفلت و دوری ما از اسلام، همیشه استفاده کردهاند بسته خواهد شد. این کتاب معظم، آییننامه راهنمای زندگانی سعادتمندانهی انسان، کتاب درس، حکمت، عبرت، عمل، و قاموس؛ یعنی فرهنگ مفاهیم اسلامی است.
3- نهج البلاغه، هیچ عرصههای از میدانهای زندگانی انسانی را متعرض نشده مگر اینکه در آن بلیغترین، رساترین، پرمغزترین و پرمحتواترین سخن را بیان کرده است. نگاهی به فهرست نهج البلاغه نشان میدهد که این کتاب چقدر چند بعدی و چند جانبه و شگفتی زا است. در همهی بخشهایی که برای یک انسان کامل و برای یک جامعهی انسانی کامل، لازم و ضروری است، نهج البلاغه بهترین و وافیترین مطالب را ارائه میدهد. زیرا نهجالبلاغه نموداری از اسلام است و اسلام آئینی است همه جانبه و انسان که موضوع اسلام هست و محور اندیشهی اسلامی و ایدئولوژی اسلامی است، موجودی چند جانبه است.
4- نهج البلاغه، مانیفیست زیست اسلامی است، اگر بخواهیم جامعهای دینی ایجاد کنیم، بایستی اسلام را همهجانبه پیروی کنیم که نیازمند برنامه جامع اسلامی هستیم. نهج البلاغه این نیاز را تامین میکند. این کتاب، جنگ، سیاست، دیپلماسی، ارتباطات، سیاست خارجی، اخلاق، عبادت، زهد و همه چیز دارد. کتابی چند بعدی که معرف نموداری از اسلام چند بعدی است که برای ایجاد جامعه اسلامی و ساختن انسان چند بعدی ضروری و لازم است.
5- نهج البلاغه، درسنامه زندگی اجتماعی برای مسلمانهاست؛ مطالب این کتاب به طور مجرد از زندگی مطرح نشده. گویندهی این کلمات رئیس مملکت، حاکم و فرمانروای بزرگی است که سلطنت و حکومت او بر یک کشور پهناور و عظیمی، برقرار بود و این انسان بزرگ که مسؤولیت ملک داری و زمامداری را هم بر دوش داشت، با احساس این مسؤولیت عظیم این مطالب را بر زبان جاری نمود، مانند گفتههای یک حکیمی نیست که دور از غوغای زندگی و فارغ از واقعیتها و مسائل گوناگونی که در یک جامعه مطرح است، معارف اسلامی را بیان کند و مانند عارفی نیست که به حالات و کیفیات درونی و نفسانی خود تکیه میکند. انسانی است که بار مسؤولیت ادارهی یک جامعهی عظیم را بر دوش خود احساس می کند و دانای دین و بصیر به همهی معارف اسلامی و قرآنی است؛ با این دل پرمعرفت، با این روح بزرگ و در مقام این مسؤولیت با مردم روبهرو می شود.
6- نهج البلاغه، با همهی روایاتی که از ائمهی معصومین علیهم السلام داریم فرق می کند، آنها در دوران اختناق به سر میبردند، مسائل از دیدگاه یک حاکم و مسؤول ادارهی مملکت بر زبان آنها جاری نمیشد. اما امیرالمؤمنین به عنوان یک حاکم اسلامی حرف می زند، با یک جامعهای که تحت اشراف و حکومت خود اوست حرف میزند، البته در کلمات آن حضرت سخنانی هم هست که مربوط به دوران حکومت ایشان نیست. امروز میتوان از دیدگاه دقیق و نافذ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به
واقعیتهای جامعه و واقعیتهای جهان نگاه کرد و بسیاری از حقایق را دید و شناخت و علاج آنها را پیدا کرد. امروز از همیشه به نهج البلاغه ما محتاجتریم.
7- نهج البلاغه اصلاح فکری و عقیدتی و اسلامی در ما ایجاد خواهد کرد. حقیقت دیگری که ما را بیشتر از گذشته به نهج البلاغه مشتاق و محتاج میکند این است که در طول تاریخ اسلام، متاسفانه با انحرافی که از کج فهمی و جهالت از یک سو، و غرض ورزی و دشمنی از سوی دیگر حاصل شده است، در آنچه که از معارف اسلامی در اختیار ماست سردرگمی هایی داشتهایم.
8- نهج البلاغه در نهادهای علمی و دینی کمتر توجه شده است. مدارس علمیه باید به این کتاب شریف بهایی در خورد بدهد، تا هم خود به کمال مطلوب علمی و تربیتی برسد و هم روشنگر جامعه خود گردد. در سالهای اخیر در هزارهجات و شهر باستانی بامیان تلاش مبارکی برای شناخت و فهماندن معارف این کتاب ارجمند در مدارس دینی شده است، برخی مدارس در این عرصه تلاش مضاعفی دارد.
9- نهج البلاغه منبع هر گونه تحول و اصلاح است. تحول اصیل فکری در طلاب علوم دینی و تهذیب نفس آنها، و انقلاب فرهنگی در جامعه چگونه و با اتکاء به چه منابع معتمد و معتبری ایجاد کرد؟ هزار راه گشوده در مقابل ماست اما باید در پی منابعی بود که مکتب را برای ما تشریح می کنند، یعنی بدون منابع اصیل اسلامی و متون دست اول اسلامی مثل اصول
کافی و نهج البلاغه که از جملهی راقیترین و والاترین و زیباترین و پرمغزترین و همه جانبهترین است. امکان ندارد، عدم دقت در منابع تربیتی و تعلیمی شخص را به ضلالت مقدس و بدعت راهنمایی خواهد کرد.
10- بزرگترین دانشمندان و نویسندگان اسلامی و گاها غیر مسلمان، بخشهای زیادی از عمر خود را در شرح نهج البلاغه و توضیح معارف این صحیفه تهذیب و حکمت، گذاشتهاند که به روان تابناک آن انسانهای نمونه، درود و رحمت میفرستیم، همچنین از سعی پرفایده و پرثمر شورای تدوین متون درسی بامیان بخصوص دانشمند گرامی، مفسر و عالم بزرگوار شریعت، حجت الاسلام و المسلمین سید حسین فاطمی جهت این درسنامه که در تربیت مدرس بامیان تدریس و تدوین شد، ستایش در خور داریم و پیشانی بندگی و دستان ناشر معرفت ایشان را میبوسیم و برای این استاد خردمند، سعادتجویی فکری بیشتر آرزو داریم.
شورای تدوین متون درسی بامیان
زمستان 1399 خورشیدی
حکمت را در فارسی، به علم، دانش، راستی، درستی و کلام موافق حق، برگرداندهاند اما مفهومی بسیار وسیعتر از این دارد. برای همین در عربی چندین واژه دیگر بر آن افزودهاند، تا به مفهوم آن برسیم.
اگر مقداری عینیتر صحبت کنیم، حکمت به چیزی گفته میشود که در مدت کوتاهی ذهن انسان را تسخیر میکند و انسان نمیتواند، در رابطه با آن موضوع فکر نکند:
این جهان کوه است و فعل ما ندا *** سوی ما آید نداها را صدا
شما وقتی با چنین بیتی روبهرو میشوید، ذهن را تسخیر شده مییابید و بیهیچ واسطهای به عمل و عکسالعمل زندگی پی میبرید. حتی فرصت اظهار سلیقه هم ندارید که مثلا بگویید: "اگر به جای، "آید"، "آرد" میبود، قشنگتر میشد. چون در این صورت، شاهد تشخیص قدرتمندی بودیم."
نهجالبلاغه را به خطبهها، نامهها و حکمتها دسته بندی میکنند. همه سخنان مولا خالی از حکمت نیست اما خاصیت سخنان تحت عنوان حکمتها این است که به شدت ذهن انسان را درگیر میکند. به گونهای که مدتها در آن زمینه فکر میکنی. اگر یک لایه را باز نمایی، به لایههای دیگر میرسی:
صَاحِبُ السُّلْطَانِ كَرَاكِبِ الْأَسَدِ يُغْبَطُ بِمَوْقِعِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَوْضِعِه.(1)
در این حکمت، مولا مقرب درگاهی را شیر سواری تشبیه نموده است که مردم به سواری او غبطه میخورند اما او میداند که در چه موقعیتی قرار دارد و میداند که با یک اشتباه کوچک، برای همیشه به زندگی خودش خاتمه میدهد.
هم تاریخ گذشته و هم تاریخ معاصر، پر است از این تقربها و خاک نشینیها. جعفر برمکی در دربار هارون الرشید، به جایگاهی رسید که هارون حرم سراهایش را زیر نظارت او قرار داده بود و بدون او نمیتوانست به سر ببرد. از طرفی این خلیفه بیعقل، خواهرش "عباسه" را نیز بسیار دوست میداشت. پس عیش او، بدون این دو تمام نمیشد. راه چاره محرم کردن "عباسه" به جعفر برمکی بود. همین طرح را اجرا نمود. منتها به شرطی که محرمیت آن دو، بیرون از دربار قابل اجرا نباشد. جعفر ابتدا تن به این کار نمیداد و به فراست دریافته بود که نه دوستی این خلیفه پایدار است و نه حیای این خواهر. با اصرار هارون راضی به این کار گردید اما دیری نپایید که در دام وسوسه های "عباسه" افتاد و در حال مستی از خواهر خلیفه کام گرفت
1) . نهج البلاغة با توضیح صبحی صالح، ص521
و خواهر خلیفه از جعفر باردار شد. بچه یا بچههایی به دنیا آورد و دور از چشم خلیفه به دایه میداد.
سختگیریهای جعفر نسبت به حرم سراها مخصوصا "زبیده"، باعث گردید که این وصلت لو برود. وقتی هارون از ماجرا با خبر شد، جعفر را گردن زد و تمام آل برمک را از ادارات دولتی بیرون نموده، به خاک سیاه نشاند.(1)
در تاریخ معاصر، بیشترین مرگهای بینام و نشان، محصول همین تقربها است. اگر دیدی کسی در یک برهه از تاریخ، مطرح است و بعد از مدتی، نشانی از او نمییابی، پس، بدانکه مدت شیر سواری او کوتاه بوده.
این شیر سواری تنها در رابطه با سلاطین دنیا صدق نمیکند. بلکه مواردی را شامل میشود که فراتر از اینها است. دیلمی در ارشاد القلوب، از امام حسین (علیه السلام) خاطرهای نقل میکند که تأثیر ماندگاری روی انسان میگذارد و آن خاطره این است:
وَ قَالَ (علیه السلام): بُكَاءُ الْعُيُونِ وَ خَشْيَةُ الْقُلُوبِ رَحْمَةٌ مِنَ اللَّهِ. و قَالَ (علیه السلام): مَا دَخَلْتُ عَلَى أَبِي قَطُّ إِلَّا وَجَدْتُهُ بَاكِياً!(2)
این سخن مولا نشان میدهد که دعاها و اشکهای سوزان معصومین (علیهم السلام) در درجه اول، برای موقعیت شناسی خودشان میباشد و بعد الگوی نیایش برای دیگرانند. زیرا کسانی که در تقرب آنچنانی قرار دارند،
فرض محال را رد نمیکنند و لذا رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در رابطه دخت بزرگوارش، صدیقه طاهره چنین میفرماید:
"مَتَى قَامَتْ فِي مِحْرَابِهَا بَيْنَ يَدَيْ رَبِّهَا جَلَّ جَلَالُهُ... يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِمَلَائِكَتِهِ يَا مَلَائِكَتِي انْظُرُوا إِلَى أَمَتِي فَاطِمَةَ سَيِّدَةِ إِمَائِي قَائِمَةً بَيْنَ يَدَيَّ تَرْتَعِدُ فَرَائِصُهَا مِنْ خِيفَتِي وَ قَدْ أَقْبَلَتْ بِقَلْبِهَا عَلَى عِبَادَتِي!"(1)
پس میبینید که ذهن ما از کجا آغاز کرد و به کجا رسید و اگر بخواهیم، ادامه میدهیم. این خاصیت جملههای حکمتانگیز است که تا مدتهای زیاد، کنترل ذهن را در دست میگیرد.
حال که مقداری با حکمت و سخن حکمتانگیز آشنا شدیم، بخش اول این کتاب، صد انتخاب از حکمتهای نهج البلاغه است که تنها به توضیح واژگانی و ترجمه اکتفا شده است. زیرا اگر بخواهیم، تکتک آنها را توضیح بدهیم فرصت زیادی میطلبد...
البته صد انتخاب به پیشنهاد دوست دانشگسترم، دکتر حسینی حنیف است و الا من انتخابهای اولم را در "کلامکم نور" نمودهام و اگر در صدد بهرهبرداری بیشتری هستید، آن سلسله انتخابها را نیز در کنار اینها بخوانید.
وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى!
5/9/1399
سید حسین فاطمی
1) . الأمالی، - للصدوق-، ص113
1- مِسْكِينٌ ابْنُ آدَمَ مَكْتُومُ الْأَجَلِ مَكْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَة:
بیچاره فرزند آدم! مرگش پنهان است، بیماریهایش پوشیده است و کردارش ثبت شده. یک پشه او را اذیت میکند، یک جرعه آب نابودش میکند و یک قطره عرق بد بویش!
توضیح: در ادبیات خواندهایم که "الف و لام" جانشین مضاف الیه میشود. اینجا هم به احتمال زیاد، منظور مولا همین است. به جای اینکه گفته شود "أجله"، پختگی زبانی "الأجل" را بهتر میپسندد (فاطمی)
مَكْتُومُ: الكِتْمانُ: نَقِيض الإِعْلان (لسان العرب)
مَكْنُونُ: مستور (صبحی صالح)./ فرهنگهای فارسی فرق بین "مکتوم" و "مکنون" نگذاشته اما با ذوق سلیم میتوان دریافت که در "مکتوم" نوعی رازآلودگی و در "مکنون" نوعی حفاظت نهفته است (فاطمی)
الْعِلَلِ: الأمراض (صبحی صالح)
الْبَقَّةُ: البعوضةُ (الصحاح)
الشَّرْقَةُ: الغصة بالریق (صبحی صالح)./ "شرقة" به معنای گلوگیر شدن با آب است و من هروقت با چنین واژهای بر میخورم، این بیت زیبا در ذهنم تبادر میکند: لو بغیر الماء حلقی شرق/ كنت كالغصّان بالماء اعتصاری (فاطمی)
تُنْتِنُهُ: توسخها (صبحی صالح)./ النَتْنُ: الرائحة الكريهة (الصحاح)
الْعَرْقَة: الواحد من العرق یتصبّب من الإنسان (صبحی صالح)
2- اتَّقُوا اللَّهَ تَقِيَّةَ مَنْ شَمَّرَ تَجْرِيداً وَ جَدَّ تَشْمِيراً وَ كَمَّشَ فِي مَهَلٍ وَ بَادَرَ عَنْ وَجَلٍ وَ نَظَرَ فِي كَرَّةِ الْمَوْئِلِ وَ عَاقِبَةِ الْمَصْدَرِ وَ مَغَبَّةِ الْمَرْجِع:
تقوای الهی را مانند کسی که دامن همت بر کمر زده از همه تعلقات آزاد است، پیشه نمایید؛ کسی که تلاش همه جانبه نمود، در فرصت زندگی سرعت گرفت، از روی هراس بر سرعت گامهایش افزود و در سه چیز به دقت اندیشید: بازگشت به پناهگاه، پایان سرچشمه حیات و سرنوشت روز بازگشت.
شَمَّرَ: شمَّر للأمر أذياله (معجم مقاييس اللغه)
كَمَّشَ: عجّل (اعلام سرخسی)./ و رجل كَمْش: سريع في أموره؛ يقال: كَمِشَ كَمَشاً و انكمش انكماشاً... إذا كان سريعاً في حركاته (جمهرة اللغة)
مَهَلٍ: المَهل: السَكِينة و الرفق و التُؤَدة (الإفصاح)
بَادَرَ: بَادَرَ بعضهم بعضا فَبَدَرَ بعضهم فسبق و غلب عليهم (کتاب العین)./ بادَرَ الشّيءَ: بر آن چیز پیشى گرفت (فرهنگ ابجدی)
وَجَلٍ: الخوف (صبحی صالح)
كَرَّةِ: و الكَرُّ: الرجوع عليه، و منه التَّكْرَارُ (كتاب العين)
الْمَوْئِلِ: الملجأ (کتاب العین)
مَغَبَّةِ: عاقبت، سرنوشت، پیامد (المعجم البسیط)
3- احْصُدِ الشَّرَّ مِنْ صَدْرِ غَيْرِكَ بِقَلْعِهِ مِنْ صَدْرِكَ:
بدی را از سینه غیر خودت با ریشهکن کردن آن از سینه خودت، درو نما.
احْصُدِ: أصل الْحَصْدِ قطع الزرع (مفردات ألفاظ القرآن)./ در این سخن مولا استعاره بالکنایه قدرتمندی وجود دارد و آن تشبیه شر و بدی به علفهای هرزی است که جلو رشد محصول واقعی را میگیرد (فاطمی)
4- إِذَا لَمْ يَكُنْ مَا تُرِيدُ فَلَا تُبَلْ مَا كُنْتَ:
وقتی آنچه میخواستی نبودی، پس به آنچه بودی اهمیت مده!
لَا تُبَلْ: لا تهتم (صبحی صالح)./ شاید منظور این باشد که افسوس گذشته را نخور. ببین حالا در چه موقعیت هستی؟ تو با این توانایی فعلی خودت را به جایی برسان و مانند کسانی نباش که با اندک پست و بلندی، سقوط میکنند."
5- إِذَا هِبْتَ أَمْراً فَقَعْ فِيهِ فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّيهِ أَعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ:
وقتی از کاری واهمه داری، خودت را در آن بیفکن. زیرا تحمل سختی دوری کردن، بزرگتر از آن چیزی است که میترسی.
هِبْتَ: خفت منه (صبحی صالح)
فَقَعْ: فعل امری است از "وقع" (فاطمی)
تَوَقِّيهِ: الاحتراز منه (صبحی صالح)
6- اسْتَنْزِلُوا الرِّزْقَ بِالصَّدَقَةِ:
با صدقه دادن روزی را فرود آورید.
الرِّزْقُ: يقال للعطاء الجاري تارة، دنيويّا كان أم أخرويّا، و للنّصيب تارة، و لما يصل إلى الجوف و يتغذّى به تارة (مفردات ألفاظ القرآن)
7- اعْتَصِمُوا بِالذِّمَمِ فِي أَوْتَادِهَا:
پیمانها را در اعماق آن نگهدارید.
اعْتَصِمُوا: تحصّنوا: نگهدارید (صبحی صالح)
بِالذِّمَمِ: العهود (صبحی صالح)
أَوْتَادِهَا: جمع وتد،و هو ما رزّ في الأرض أو الحائط من خشب (صبحی صالح)./ شاید منظور این باشد که اگر پیمان میبندید، مرد مردانه پیمان ببندید. آنچنانکه جزئی از شخصیت شما بشود. در این صورت است که میتوان به این پیمان اعتماد نمود و در پی جامعه ایدهآل بود. اگر معتقد باشیم که دوست و دشمن دایمی وجود ندارد، وضع دنیا همین است که امروز میبینیم. تنها چند دزد بیرحم شکمباره، سرنوشت بشریت را به دست گرفتهاند (فاطمی)
8- اعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذَا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعَايَةٍ لَا عَقْلَ رِوَايَةٍ فَإِنَّ رُوَاةَ الْعِلْمِ كَثِيرٌ وَ رُعَاتَهُ قَلِيلٌ:
وقتی خبری را شنیدید، آن را برای تدبر حفاظت نمایید، نه اینکه الفاظ آن را روایت نمایید. زیرا راویان دانش زیادند و نگهبانان آن اندکاند.
عَقْلَ رِعَايَةٍ: المراد بِعَقْلِ الرعاية: تدبره و تفهم معناه. و بِعَقْلِ الرواية: نقل ألفاظه فقط (مجمع البحرین)
رِعَايَةٍ: رَعاهُ يَرْعاهُ رَعْيا و رِعايَةً: حَفِظَهُ (المحكم و المحيط الأعظم)
9- أَقِيلُوا ذَوِي الْمُرُوءَاتِ عَثَرَاتِهِمْ فَمَا يَعْثُرُ مِنْهُمْ عَاثِرٌ إِلَّا وَ يَدُ اللَّهِ بِيَدِهِ يَرْفَعُهُ:
لغزش دارندگان جوهر جوانمردی را ببخشید. زیرا لغزندهای از آنان نمیلغزد مگر اینکه دست لطف خداوند در دست او است که بلندش میکند.
أَقِيلُوا: اقاله: فسخ کردن معامله با رضایت، بخشیدن (فرهنگ معین)
الْمُرُوءَاتِ: مروت: جوانمردی، مردانگی (فرهنگ معین)
عَثَرَاتِهِمْ: عثرات: لغزشها. از این سخن مولا به دست میآید که انسان جوانمرد پیش خداوند عزیز است اما کسانی که پرچم جوانمردی را بر دوش بگیرند بسیار اندکاند (فاطمی)
10- أَكْثَرُ مَصَارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطَامِعِ:
بیشترین زمینخوردنها در شراره حرص ورزیها است.
مَصَارِعِ: مَصارع النَّاس: مَساقِطُهم (معجم مقاييس اللغه)
11- الْأَمْرُ قَرِيبٌ وَ الِاصْطِحَابُ قَلِيلٌ:
فرمان الهی نزدیک است و هم صحبتی با یاران دنیا کوتاه!
الِاصْطِحَابُ: اصطحب القومُ: صَحِبَ بعضهم بعضاً، و أصله اصْتَحَبَ، لأن تاء الافتعال تتغير عند الصاد مثل اصطحب، و عند الضَاد مثل اضطراب، و عند الطاء مثل اطَّلَبَ، و عند الظاء مثل اظَّلَمَ، و عند الدال مثل ادَّعَى، و عند الذال مثل اذَّخَرَ، و عند الزاى مثل ازدجر (الصحاح)
12- امْشِ بِدَائِكَ مَا مَشَى بِك:
با دردت بساز، تا آنگاه که تو را از پای نندازد!
وقتی این گفتار زیبا را میخوانی، شاه بیت آن شاعر تونسی در ذهنت مصور میشود: سَأعيشُ رَغْمَ الدَّاءِ والأَعداءِ/ كالنَّسْر فوقَ القِمَّةِ الشَّمَّاءِ:
علی رغم درد و دشمن مانند عقاب تیز چنگ بر ستیغ کوه آسمانسای زندگی خواهم کرد! حقیقت نیز چنین است. انسان نباید با کوچکترین دردی از پای بیفتد و دست از آرمانهای بلندش بردارد (فاطمی)
13- إِنَّ الْأُمُورَ إِذَا اشْتَبَهَتْ اعْتُبِرَ آخِرُهَا بِأَوَّلِهَا:
وقتی کارها شبیه هم بودند، آخر آن با اولش ارزیابی شود.
اشْتَبَهَتْ: اشْتَبَهَتِ الْأُمُورُ و تَشَابَهَتْ: الْتَبَسَتْ فَلَمْ تَتَمَيَّزْ و لَمْ تَظْهَرْ (المصباح المنير)./ وقتی اول کار خوب بود، انشاء الله که با فرجام نیک پایان مییابد (فاطمی)
14- إِنَّ اللَّهَ افْتَرَضَ عَلَيْكُمْ فَرَائِضَ فَلَا تُضَيِّعُوهَا وَ حَدَّ لَكُمْ حُدُوداً فَلَا تَعْتَدُوهَا وَ نَهَاكُمْ عَنْ أَشْيَاءَ فَلَا تَنْتَهِكُوهَا وَ سَكَتَ لَكُمْ عَنْ أَشْيَاءَ وَ لَمْ يَدَعْهَا نِسْيَاناً فَلَا تَتَكَلَّفُوهَا:
خداوند واجباتی را بر شما واجب نموده، آنها را مهمل مگذارید و مرزهایی برای شما کشیده، از آنها تجاوز نکنید و از چیزهایی نهیتان کرده، حرمت شکنی نکنید و از چیزهایی ساکت است، - در حالی که آنها را از روی فراموشی از قلم نینداخته- پس برای آنها خودتان را به زحمت نیندازید.
فَلَا تُضَيِّعُوهَا: ضَاعَ الشيءُ يَضِيعُ ضَيْعَةً و ضَيَاعاً بالفتح أى هلك (الصحاح)
تَنْتَهِكُوهَا: هَتْكُ الستر: تمزيقه و خرقه (مجمع البحرين)./ و الهَتْك: شَقُّ السِّترِ عمَّا وراءَه (معجم مقاييس اللغه)./ هتک در فارسی به معنای پردهدری برگردانده شده (فاطمی)
15- إِنْ لَمْ تَكُنْ حَلِيماً فَتَحَلَّمْ فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ إِلَّا أَوْشَكَ أَنْ يَكُونَ مِنْهُمْ:
اگر بردبار نیستی خودت را به بردباری وادار نما. زیرا کم است کسی که خودش را به قومی مانند نماید و از آنها به حساب نیاید.
حَلِيماً: الحلیم: الصبور (کتاب العین)
أَوْشَكَ: قرُب (مقدمة الأدب)
16- إِنَّ مَعَ كُلِّ إِنْسَانٍ مَلَكَيْنِ يَحْفَظَانِهِ فَإِذَا جَاءَ الْقَدَرُ خَلَّيَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُ وَ إِنَّ الْأَجَلَ جُنَّةٌ حَصِينَةٌ:
با هر انسان دو فرشتهای هستند که از او نگهداری میکنند. وقتی مرگ فرارسد، او میماند و مرگ و اجل –مدت زندگی- سپر مستحکمی است.
القَدَرُ: القَضَاءُ المُوَفَّقُ. و إذا وافَقَ الشَّيْءُ الشَّيْءَ فهو قَدَرٌ له (المحيط في اللغة)./ قدر: تدیر و سرنوشت (فرهنگ معین)
الْأَجَلَ: ما قدره الله من مدة العمر (صبحی صالح)./ الْأَجَلُ: مُدَّةُ الشئِ (الصحاح)./ الأَجَل: غاية الوقت في الموت (كتاب العين)
الجُنَّة: الدرع (كتاب العين)
حَصِينَةٌ: الحِصْن: كل موضع حَصِين لا يوصل إلى ما في جوفه (كتاب العين)./ این سخن مولا بسیار قابل تأمل است. به راستی چه چیزی انسان را از دام هزاران خطر، از اول کودکی تا مرگ، نگه میدارد؟
اگر با همین تجربه کم یک
حساب سرانگشتی بنمایی، دهها خطر از بیخ گوش تو گذشته است اما همه را به پای شانس حساب نمودهای (فاطمی)
17- إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ كَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِكْمَةِ:
این دلها مانند بدنها خسته میشوند. پس برای آنها لطیفههای حکمت را جستجو نمایید.
تَمَلُّ: رَجُلٌ مَلٌ: مرد خسته و دلتنگ (فرهنگ ابجدی)
طَرَائِفَ الْحِكْمَةِ: أي لطائفها و غرائبها المعجبة للنفس اللذيذة لها (مجمع البحرين)
18- إِنَّمَا الْمَرْءُ فِي الدُّنْيَا غَرَضٌ تَنْتَضِلُ فِيهِ الْمَنَايَا وَ نَهْبٌ تُبَادِرُهُ الْمَصَائِبُ وَ مَعَ كُلِّ جُرْعَةٍ شَرَقٌ. وَ فِي كُلِّ أَكْلَةٍ غَصَصٌ وَ لَا يَنَالُ الْعَبْدُ نِعْمَةً إِلَّا بِفِرَاقِ أُخْرَى وَ لَا يَسْتَقْبِلُ يَوْماً مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا بِفِرَاقِ آخَرَ مِنْ أَجَلِهِ فَنَحْنُ أَعْوَانُ الْمَنُونِ وَ أَنْفُسُنَا نَصْبُ الْحُتُوفِ فَمِنْ أَيْنَ نَرْجُو الْبَقَاءَ وَ هَذَا اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ لَمْ يَرْفَعَا مِنْ شَيْءٍ شَرَفاً إِلَّا أَسْرَعَا الْكَرَّةَ فِي هَدْمِ مَا بَنَيَا وَ تَفْرِيقِ مَا جَمَعَا.
انسان در دنیا نشانهای است که لشکر مرگ در آن تیر اندازی میکنند و تاراجگاهی است که مصیبتها در آن از همدیگر پیشی میگیرند! با هر جرعه، گلوگیری است و در هر لقمهای خفگی! بنده به نعمتی نمیرسد، مگر اینکه نعمتی از دست میدهد و روزی از عمرش را ملاقات نمیکند، مگر اینکه از روز دیگر دور شده. از این لحاظ، ما یاوران مرگ هستیم و جانمایههای ما تابلوی نابودیاند! پس از کجا ثبات را امیدوار باشیم و این شب و روز است
که از بلندایی بالا نمیروند، مگر اینکه برای نابودی آنچه بناکردهاند و جدایی آنچه را که جمع نمودهاند، هجوم میآورند!
غَرَضٌ: الْغَرَضُ الهدف المقصود بالرّمي، ثم جعل اسما لكلّ غاية يتحرّى إدراكها (مفردات ألفاظ القرآن)
تَنْتَضِلُ: نَضَلَ فلان فلاناً إِذا نَضَله في مُراماةٍ فَغَلَبه... و في الحديث: أَنه مَرَّ بقومٍ يَنْتَضِلُون. أَي يَرْتَمُون بالسِّهام (لسان العرب)
الْمَنَايَا: الْمَنِيَّةُ: الموت... و الجمع الْمَنَايَا (الصحاح)
نَهْبٌ: نَهَبَ: سَلَبَ، سَرَقَ، اغْتَصَبَ، اخْتَلَسَ، غَصَبَ (المكنز العربي المعاصر)./ نهب: چپاول کردن، به یغما بردن (المعجم البسیط)
جُرْعَةٍ: جَرِعْتُ الماء أَجْرَعُهُ جَرْعا، و اجترعته. و كل شيء يبلعه الحلق فهو اجتراع. و الاسم الجرعة (كتاب العين)
شَرَقٌ: وقوف ماء فی الحلق (صبحی صالح)
غَصَصٌ: غص بالطعام. شرق بالماء. شجى بالعظم. جرض بالريق (فقه اللغة)
الْمَنُونِ: المَنُونُ: المنيّة... قال الفراء: و المَنُونُ مؤنَّثة، و تكون واحدةً و جمعاً (الصحاح)
نَصْبُ: و النَّصْبُ: رَفْعُكَ شَيْئاً تَنْصِبُه قائماً مُنْتَصِباً (المحيط في اللغة)./ و النَّصب من قولهم: نَصَبَ القومُ السَّيرَ نَصْبا، إذا رفعوه. و كل شيء رفعتَه فقد نصبتَه (جمهرة اللغة)
الْحُتُوفِ: جمع حتف أی هلاک (صبحی صالح)
شَرَفاً: المكان العالي، و المراد به هنا كل ما علا من مكان و غیره (صبحی صالح)
19- أَوْضَعُ الْعِلْمِ مَا وُقِفَ عَلَى اللِّسَانِ وَ أَرْفَعُهُ مَا ظَهَرَ فِي الْجَوَارِحِ وَ الْأَرْكَان:
پایینترین دانش این است که بر زبان جاری باشد و بالاترین آن چیزی است که در همه وجود انسان ظاهر گردد.
أَوْضَعُ الْعِلْمِ: أدناه (صبحی صالح)./ الوَضْعُ: ضدّ الرفع (لسان العرب)./ الوَضيع: الرّجُل الدنِىّ (معجم مقاييس اللغه)
الْجَوَارِحِ: جَوارِحُ الإنسان: أعضاؤه التى يَكْتَسِبُ بها (الصحاح)
الْأَرْكَان: أعضاؤه الرئيسة كالقلب و المخ (صبحی صالح)./ در اینجا هم به احتمال زیاد، الف و لام الجوارح و الأرکان، جانشین مضاف الیه مانند انسان شدهاند (فاطمی)
20- أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِنْ قُلْتُمْ سَمِعَ وَ إِنْ أَضْمَرْتُمْ عَلِمَ وَ بَادِرُوا الْمَوْتَ الَّذِي إِنْ هَرَبْتُمْ مِنْهُ أَدْرَكَكُمْ وَ إِنْ أَقَمْتُمْ أَخَذَكُمْ وَ إِنْ نَسِيتُمُوهُ ذَكَرَكُمْ:
آی مردم! تقوای خداوندی را پیشه نمایید که اگر بگویید، میشنود و اگر پنهان کنید، میداند. از مرگی پیشقدم شوید که اگر از آن بگریزید، به شما میرسد و اگر بر جا باشید، شما را میگیرد و اگر او را فراموش کنید، او شما را به خاطر دارد!
أَضْمَرَ: أَبْطَنَ، سَاتَرَ، كَاتَمَ، أَسَرَّ (المكنز العربي المعاصر)
أَدْرَكَ: لَحِقَ، بَلَغَ، وَصَلَ، جَاءَ (المكنز العربي المعاصر)./ این واژه به معنای "فَهِمَ، عَرَفَ، عَلِمَ، وَعَى" هم میآید (فاطمی)
21- آلَةُ الرِّيَاسَةِ سَعَةُ الصَّدْرِ:
ابزار ریاست، تحمل رنجهای طاقت فرسا است.
الصّبر النّفساني... فإن كان في مصيبة اقتصر عليه اسم الصّبر و يضادّه حالة تسمّى الجزع و الهلع... و إن كان في حال الغنى يسمّى ضبط النفس و تضادّه حالة تسمّى البطر، و إن كان في حرب و مقاتلة يسمّى شجاعة و يضادّه الجبن. و ان كان في كظم الغيظ و الغضب يسمّى حلما و يضادّه البرق. و إن كان في نائبة من نوائب الزمان مضجرة يسمّى سعة الصّدر و يضادّه الضّجر و النّدم و ضيق النفس. و إن كان في إخفاء كلام يسمّى كتمان النفس... و إن كان في فضول العيش يسمّى زهدا و يضادّه الحرص. و إن كان على قدر يسير من المال يسمّى القناعة و يضادّه الشّره (كشاف اصطلاحات الفنون)
22- تَرْكُ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ الْمَعُونَةِ:
گناه نکردن آسانتر است از کمک طلبی توسط توبه.
المَعُونَةُ: الإعَانَةُ (الصحاح)
23- تَنْزِلُ الْمَعُونَةُ عَلَى قَدْرِ الْمَئُونَةِ:
کمک به اندازه نیاز نازل میشود.
المَؤُونَةُ: خرج، هزینه (فرهنگ عمید)
24- مَا عَالَ مَنِ اقْتَصَدَ:
کسی که میانهروی نمود، محتاج نگردید.
العَيْلَة: الفقر (جمهرة اللغة)./ و العَيْلة الحاجة. عالَ الرجل يَعِيل عَيْلة إذا احتاج (كتاب العين)
25- وَ قَدْ رَجَعَ مِنْ صِفِّينَ فَأَشْرَفَ عَلَى الْقُبُورِ بِظَاهِرِ الْكُوفَةِ يَا أَهْلَ الدِّيَارِ الْمُوحِشَةِ وَ الْمَحَالِّ الْمُقْفِرَةِ وَ الْقُبُورِ الْمُظْلِمَةِ يَا أَهْلَ التُّرْبَةِ يَا أَهْلَ الْغُرْبَةِ يَا أَهْلَ
الْوَحْدَةِ يَا أَهْلَ الْوَحْشَةِ أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ سَابِقٌ وَ نَحْنُ لَكُمْ تَبَعٌ لَاحِقٌ أَمَّا الدُّورُ فَقَدْ سُكِنَتْ وَ أَمَّا الْأَزْوَاجُ فَقَدْ نُكِحَتْ وَ أَمَّا الْأَمْوَالُ فَقَدْ قُسِمَتْ هَذَا خَبَرُ مَا عِنْدَنَا فَمَا خَبَرُ مَا عِنْدَكُمْ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى أَصْحَابِهِ فَقَالَ أَمَا [وَ اللَّهِ] لَوْ أُذِنَ لَهُمْ فِي الْكَلَامِ لَأَخْبَرُوكُمْ أَنَ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى!
از جنگ صفین بر میگشت. روی قبرستان بیرون شهر کوفه ایستاد و فرمود: "آی اهل دیار وحشتانگیز و مکانهای بیآب و علف و گورهای تاریک! آی اهل خاک! آی اهل غربت! آی اهل تنهایی! آی اهل هراس! شما بر ما پیشی گرفتید و ما به شما ملحق خواهیم شد! اما خانهها بیگانهنشین شدند و خانمها شوهر کردند و اموال تقسیم گردید! این خبری پیش ما بود! شما چه خبر دارید؟!" بعد رو به یاران خود نمود و فرمود: "به خداوند سوگند! اگر برای آنان اجازه صحبت میدادند، حتما به شما میگفتند: "بهترین رهتوشه تقوا است!"
بِظَاهِرِ الْكُوفَةِ: ظَاهِرُ الْبَلَدِ بیرون شهر (مقدمة الأدب)
فَأَشْرَفَ عَلَى: أَشْرَفَ المكانَ: بالاى آن مكان رفت، أَشْرَفَ علیه: او را از بالا نگریست (فرهنگ ابجدی )
الْمُقْفِرَةِ: القَفْر: المكان الخَلاء مِن الناس، و ربما كان به كلأ قليل (تهذيب اللغة)
فَرَطٌ: بالتحريك المتقدّم إلى الماء، للواحد و للجمع، و الكلام هنا على الإطلاق،أي المتقدمون (صبحی صالح)
26- تَوَقَّوُا الْبَرْدَ فِي أَوَّلِهِ وَ تَلَقَّوْهُ فِي آخِرِهِ فَإِنَّهُ يَفْعَلُ فِي الْأَبْدَانِ كَفِعْلِهِ فِي الْأَشْجَارِ أَوَّلُهُ يُحْرِقُ وَ آخِرُهُ يُورِق:
از اول سرما دوری کنید و آخر آن را پذیرا باشید. زیرا سرما با بدن همان کند که با درختان. اول سرما میسوزاند و آخر آن برگ میرویاند.
تَوَقَّوُا: احفظوا أنفسکم من أذاه (صبحی صالح)
تَلَقَّوْهُ: استقبلوه (صبحی صالح)./ شاید منظور مولا، از اول سرما آغاز پاییز باشد و آخر آن اول بهار (فاطمی)
27- ثَمَرَةُ التَّفْرِيطِ النَّدَامَةُ وَ ثَمَرَةُ الْحَزْمِ السَّلَامَةُ:
حاصل کوتاهی پشیمانی است و حاصل دور اندیشی سلامتی.
التّفْرِيط: التّقصير (كتاب الماء)
الحَزْمُ: ضَبْطُ الرجلِ أمرَه و أخذُه بالثقة (الصحاح)./ الحَازِم: مَردى كه در كارهاى خود هوشیار و دور اندیش باشد (فرهنگ ابجدی)
28- الْجُودُ حَارِسُ الْأَعْرَاضِ وَ الْحِلْمُ فِدَامُ السَّفِيهِ وَ الْعَفْوُ زَكَاةُ الظَّفَرِ وَ السُّلُوُّ عِوَضُكَ مِمَّنْ غَدَرَ وَ الِاسْتِشَارَةُ عَيْنُ الْهِدَايَةِ وَ قَدْ خَاطَرَ مَنِ اسْتَغْنَى بِرَأْيِهِ وَ الصَّبْرُ يُنَاضِلُ الْحِدْثَانَ وَ الْجَزَعُ مِنْ أَعْوَانِ الزَّمَانِ. وَ أَشْرَفُ الْغِنَى تَرْكُ الْمُنَى. وَ كَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِيرٍ تَحْتَ هَوَى أَمِيرٍ وَ مِنَ التَّوْفِيقِ حِفْظُ التَّجْرِبَةِ. وَ الْمَوَدَّةُ قَرَابَةٌ مُسْتَفَادَةٌ. وَ لَا تَأْمَنَنَّ مَلُولا:
1- بخشش پاسدار آبروها است و بردباری دهانبند سبکمغزان. 2- گذشت، زکات پیروزی است و دوری کردن کیفر تو به کسی است که پیمان شکنی کرد. 3- مشورت عین راهنمایی است و کسی که احساس بینیازی کند، خودش را به خطر انداخته است. 3- شکیبایی بر پیشآمدهای ناگوار پیروز میشود و بیتابی از همدستان ضعیف کننده روزگار است. 4- بالاترین
بینیازی، ترک آرزوها است. 5- چه بسا عقل اسیر، در سایه هوسی است که بر او حکومت میکند. 6- از توفیقات انسان، نگهداری تجربه است. 7- دوستی، خویشاوندی مفید است. 7- هرگز به کسی که از تو رنجیده است، اعتماد مکن!
فِدَامُ: دهان بند (واژههای نهج البلاغه)./ الْفِدَامُ: ما يوضع في فم الإبريق ليصفى ما فيه، و الخرقة التي يشد بها المجوسي فمه (مجمع البحرين)
السُّلُوُّ: الهجر والنسیان (صبحی صالح)
غَدَرَ: نقض العهد (كتاب العين)./ الغَدْر: ضدّ الوفاء (جمهرة اللغة)./ غدر: خیانت کرد، عهد را شکست، نارو زد (المعجم البسیط)
يُنَاضِلُ: نَضَلَ فلان فلانا أي فَضَلَه في مُراماة فغَلَبَه (كتاب العين)./ يُنَاضِلُ: یدافع (صبحی صالح)
الْحِدْثَانَ: نوائب الدهر (صبحی صالح)
مَلُولا: مَلِلْتُهُ: وَ مَلِلْتُ مِنْهُ: سَئِمْتُ و ضَجِرْتُ (المصباح المنير)./ ملول: کسی که زیاد اظهار ملالت و خستگی روحی کند، رنجیده و دل آزرده (المعجم البسیط)./ به نظر میآید که این گفتار نورانی، حکمتهای کوتاهی باشند که به دنبال هم نسخه براداری شدهاند (فاطمی)
29- حَسَدُ الصَّدِيقِ مِنْ سُقْمِ الْمَوَدَّة:
حسد ورزی دوست، از بیماری دوستی است.
سُقْمِ الْمَوَدَّة: ضعف الصداقة (صبحی صالح)./ معنای صبحی صالح، دلچسپ نیست. اگر چنین معنا کنیم، تشخیص –استعاره بالکنایه- قدرتمندی که به دوستی داده شده از بین میرود (فاطمی)
30- خُذِ الْحِكْمَةَ أَنَّى كَانَتْ فَإِنَّ الْحِكْمَةَ تَكُونُ فِي صَدْرِ الْمُنَافِقِ فَتَلَجْلَجُ فِي صَدْرِهِ حَتَّى تَخْرُجَ فَتَسْكُنَ إِلَى صَوَاحِبِهَا فِي صَدْرِ الْمُؤْمِنِ:
حکمت را هرجا بود، فرا بگیر. گاهی حکمت در سینه منافق است. پس در سینه او پروبال میزند، تا بیرون آید و با قرینان خودش در سینه مؤمن آرام میگیرد.
تَلَجْلَجُ: تتحرک (صبحی صالح)./ تَلَجْلَجُ: یضطرب (اعلام سرخسی)./ تَلَجْلَجُ: أي تتحرك و تقلق في صَدْره لا تستقرّ فيه حتى يسمعَها المؤمن (الفائق)
31- الْخِلَافُ يَهْدِمُ الرَّأْيَ:
اختلاف اندیشه را نابود میکند.32- الدَّهْرُ يُخْلِقُ الْأَبْدَانَ وَ يُجَدِّدُ الْآمَالَ وَ يُقَرِّبُ الْمَنِيَّةَ وَ يُبَاعِدُ الْأُمْنِيَّةَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ نَصِبَ وَ مَنْ فَاتَهُ تَعِبَ:
روزگار بدنها را کهنه میکند و آرزوها را نو. مرگ را نزدیک میکند و خواستهها را دور. کسی که به آن دست یابد رنج میبرد و کسی که آن را از دست بدهد سختی میکشد.
يُخْلِقُ الْأَبْدَانَ: جعله بالیا (منهاج البراعة)
الْأُمْنِيَّةَ: واحدة الْأَمَانِىّ. تقول منه: تَمَنَّيْتُ الشىء (الصحاح)
نَصِبَ: من باب تعب و هو بمعناه مع مزید الإعباء (صبحی صالح)./ النَّصَبُ: الإِعْياءُ من العَناءِ. و الفعلُ نَصِبَ الرجلُ، بالكسر، نَصَباً: أَعْيا و تَعِبَ (لسان العرب)
تَعِبَ: التَّعَب: شدة العناء (كتاب العين)./ ترجمه این گفتار وقتی رسا میشود که فرق بین "آمال" و "أمنیة" و "نصب" و "تعب" را بدانیم (فاطمی)
33- الرَّاضِي بِفِعْلِ قَوْمٍ كَالدَّاخِلِ فِيهِ مَعَهُمْ وَ عَلَى كُلِّ دَاخِلٍ فِي بَاطِلٍ إِثْمَانِ إِثْمُ الْعَمَلِ بِهِ وَ إِثْمُ الرِّضَى بِهِ:
کسی که به کار قومی راضی باشد، مانند کسی است که با آنان در آن کار وارد میگردد و بر هر وارد شونده باطل، دو گناه است: گناه عمل به آن کار و گناه رضایت به آن.
34- سَيِّئَةٌ تَسُوءُكَ خَيْرٌ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُكَ:
کار بدی که ترا پشیمان و بدحال نماید، پیش خداوند بهتر از کار نیکی است که تو را به خودپسندی وا دارد.
السَّيِّئَةُ: الفعلة القبيحة (مفردات ألفاظ القرآن)
تُعْجِبُكَ: العُجْب، و هو أن يتكبَّر الإنسان فى نفسه (معجم مقاييس اللغه)./ تكبّر، خودپسندى، خودخواهى (فرهنگ ابجدی)
35- الصَّلَاةُ قُرْبَانُ كُلِّ تَقِيٍّ وَ الْحَجُّ جِهَادُ كُلِّ ضَعِيفٍ وَ لِكُلِّ شَيْءٍ زَكَاةٌ وَ زَكَاةُ الْبَدَنِ الصِّيَامُ وَ جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّل:
نماز وسیله تقرب هر متقی است و حج جهاد هر ناتوان است. برای هرچیزی زکات است، زکات بدن روزه است و زکات زن حسن همسرداری.
قُرْبَانُ: ما یتقرب به إلی لله (اعلام سرخس)./ البته این سخن مولا، بهانه به دست سودجویان ندهد. زیرا اگر زنی به این پایه از شایستگی برسد، حقوقی دارد که انسان مؤمن را به زانو در میآورد (فاطمی)36- الطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ:
آزمندی، بردگی همیشگی است.
37- طُوبَى لِمَنْ ذَلَّ فِي نَفْسِهِ وَ طَابَ كَسْبُهُ وَ صَلَحَتْ سَرِيرَتُهُ وَ حَسُنَتْ خَلِيقَتُهُ وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ وَ أَمْسَكَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ وَ عَزَلَ عَنِ النَّاسِ شَرَّهُ وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّةُ وَ لَمْ يُنْسَبْ إِلَى الْبِدْعَةٍ:
خوش به حال کسی که پیش خودش خوار است، درآمدش پاک است، باطن او شایسته و اخلاقش نیکو است! زیادی مالش را انفاق میکند و جلو زیادی زبانش را میگیرد! شرش را از مردم دور میکند، به سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پایبند است و هیچ بدعتی به او نسبت داده نشده!
سَرِيرَتُهُ: و السَّرِيرَةُ: عمل السر من خير أو شر (كتاب العين)
خَلِيقَتُهُ: الخلق و الطبیعة (صبحی صالح)
38- الظَّفَرُ بِالْحَزْمِ وَ الْحَزْمُ بِإِجَالَةِ الرَّأْيِ وَ الرَّأْيُ بِتَحْصِينِ الْأَسْرَارِ:
پیروزی در دور اندیشی است، دور اندیشی با دقت نظر و دقت نظر با راز نگهداری محکم.
إِجَالَةِ الرَّأْيِ: معنای تحت الفظی این ترکیب، جولان اندیشه میشود
اما غیر از مولا، کسی دیگر چنین ترکیبی ندارد. در فرهنگها چیزی به نام "إِجَالَة النَّظَر"
وجود دارد که نزدیک به همین معنا است. إِجَالَة النَّظَر: به اطراف خود چشم دوخت و نگاه كرد. ر.ک. فرهنگ ابجدی. (فاطمی)
39- عَاتِبْ أَخَاكَ بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِ وَ ارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَيْهِ:
برادرت را با احسان به او مورد سرزنش قرار بده و شرش را با بخشش به او برگردان.
عِتَاب: لَوْم، عَذْل، مَلَامَة، عَتَب (المكنز العربي المعاصر)
40- عَجِبْتُ لِلْبَخِيلِ يَسْتَعْجِلُ الْفَقْرَ الَّذِي مِنْهُ هَرَبَ وَ يَفُوتُهُ الْغِنَى الَّذِي إِيَّاهُ طَلَبَ فَيَعِيشُ فِي الدُّنْيَا عَيْشَ الْفُقَرَاءِ وَ يُحَاسَبُ فِي الْآخِرَةِ حِسَابَ الْأَغْنِيَاءِ وَ عَجِبْتُ لِلْمُتَكَبِّرِ الَّذِي كَانَ بِالْأَمْسِ نُطْفَةً وَ يَكُونُ غَداً جِيفَةً وَ عَجِبْتُ لِمَنْ شَكَّ فِي اللَّهِ وَ هُوَ يَرَى خَلْقَ اللَّهِ وَ عَجِبْتُ لِمَنْ نَسِيَ الْمَوْتَ وَ هُوَ يَرَى الْمَوْتَى وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَنْكَرَ النَّشْأَةَ الْأُخْرَى وَ هُوَ يَرَى النَّشْأَةَ الْأُولَى وَ عَجِبْتُ لِعَامِرٍ دَارَ الْفَنَاءِ وَ تَارِكٍ دَارَ الْبَقَاءِ.
از بخیل در شگفتم: به فقری که از آن گریخته است، میشتابد و ثروتی را از دست میدهد که در پی آن بود! در دنیا مانند فقیران زندگی میکند و در آخرت مانند ثروتمندان محاسبه میشود و ازمتکبری در شگفتم که دیروز نطفه بود و فردا مردار و از کسی در شگفتم که او آفریدههای خداوند را میبیند و به خداوند شک دارد و از کسی در شگفتم که مردگان را میبیند و مرگ را فراموش کرده و از کسی در شگفتم که خلقت دنیا را دیده و منکر خلقت روز قیامت است و از کسی در شگفتم که آبادکننده خانه ناپایدار است و خراب کننده خانه پایدار!
النَّشْأَةَ: النَّشْءُ و النَّشْأَةُ: إِحداثُ الشيءِ و تربيتُهُ (مفردات ألفاظ القرآن)./ النَّشْأَةُ بإسكان الشين: الخلقة، و منه قوله تعالى: وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى. يعني ابتداء الخلق. و النَّشْأَةَ الْأُخْرى. الخلق الثاني للبعث يوم القيامة (مجمع البحرین)
41- عِظَمُ الْخَالِقِ عِنْدَكَ يُصَغِّرُ الْمَخْلُوقَ فِي عَيْنِكَ:
پی بردن به بزرگی آفریننده، آفریده را در چشمت کوچک میکند.
42- الْعَفَافُ زِينَةُ الْفَقْرِ وَ الشُّكْرُ زِينَةُ الْغِنَى:
پاکدامنی زینت نیازمندی است و سپاسگزاری زینت بینیازی.
43- فَوْتُ الْحَاجَةِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِهَا إِلَى غَيْرِ أَهْلِهَا:
تحمل نیازمندی آسانتر است از درخواست حاجت از نااهل.
44- قَدْ أَضَاءَ الصُّبْحُ لِذِي عَيْنَيْنِ:
سپیدهدم، برای کسی که دو چشم بینا دارد، روشن است.
45- كُلُّ مَعْدُودٍ مُنْقَضٍ وَ كُلُّ مُتَوَقَّعٍ آتٍ:
هر چیزی که شمردنی است، به پایان میرسد و هر چیزی که چشمداشت آن را داریم، خواهد آمد.
46- كَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِ وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَيْهِ وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِيهِ وَ مَا ابْتَلَى اللَّهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلَاءِ لَهُ:
چه بسا کسی که با احسان به او در سنت استداراج قرار گرفته و کسی که از پرده پوشی مغرور شده و کسی که با خوشنامی آزمایش گردیده و خداوند کسی را مانند مهلت دادن امتحان نکرده است.
مُسْتَدْرَجٍ: هو الذي تابع اللَّه نعمته عليه و هو مقيم على عصيانه (صبحی صالح)
الْإِمْلَاءِ: الإمهال (صبحی صالح)./ مستدرج: كسى كه به دلیل غفلت و نافرمانى، گرفتار عذاب گردد. املاء: مهلت دادن و به تأخیر انداختن مدّت (شرح نهج البلاغه ابن ميثم)./ "استدراج" و "املاء"، دو سنت امتحان الهی است. "استدراج" به امتحانی گفته میشود که بندهای غرقدر نعمت است اما سپاسگزار نیست. "املاء" به امتحالی گفته میشود که کسی تمام گرفتاریها را برای دیگران میداند اما نمیفهمد که مدت زمانی اینچنین زندگی خواهد نمود. انسان مؤمن باید به این آیه خو بگیرد: وَ ما تَدْري نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْري نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ!(1)
(فاطمی)
47- كُنْ سَمْحاً وَ لَا تَكُنْ مُبَذِّراً وَ كُنْ مُقَدِّراً وَ لَا تَكُنْ مُقَتِّراً:
بخشنده باش و ریختوپاشگر مباش! میانهرو باش و سختگیر مباش!
سَمْحاً: السَّمَاحُ و السَّمَاحَةُ: الجُود (الصحاح)./ مصدر، اینجا -سَمْحاً- به معنای اسم فاعل است (فاطمی)
مُبَذِّراً: المُبَذِّرُ: المُسْرِفُ في النفقة (لسان العرب)
مُقَدِّراً: المقتصد (صبحی صالح)
مُقَتِّراً: المضیق فی النفقة (صبحی صالح)
48- لَا خَيْرَ فِي الصَّمْتِ عَنِ الْحُكْمِ كَمَا أَنَّهُ لَا خَيْرَ فِي الْقَوْلِ بِالْجَهْلِ:
با حکمت و دانش، خیری در سکوت نیست چونانکه با نادانی خیری در سخن گفتن نیست.
1) . لقمان/34
الحُكْمُ: مصدر قولك حَكَمَ بينهم يَحْكُمُ أى قضَى. و الحُكْمُ أيضاً: الحِكْمَةُ من العلم. (الصحاح)./ و الحُكم: العِلم و الفِقْه وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا: أي عِلْماً و فِقهاً، هذا لِيَحْيَى بن زكريَّا. و الحُكم أيضاً: القضاءُ بالعدل (تهذيب اللغة)./ احتمالا سعدی سخن معروفش را از اینجا گرفته است که گفت: دو چیز طیره عقل است... (فاطمی)
49- لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ:
برای مخلوقی طاعتی نیست وقتی خداوند تبارک و تعالی معصیت بشود.
مثلا تیمم بهتر است از اینکه با آب غصبی وضو بگیریم (فاطمی)
50- لَا غِنَى كَالْعَقْلِ وَ لَا فَقْرَ كَالْجَهْلِ وَ لَا مِيرَاثَ كَالْأَدَبِ وَ لَا ظَهِيرَ كَالْمُشَاوَرَةِ:
هیچ ثروتی مانند عقل نیست و هیچ تهی دستی مانند نادانی نیست. هیچ میراثی مانند ادب نیست و هیچ پشتیبانی مانند مشورت نیست.
مِيرَاثَ: أصله موراث انقلبت الواو ياء لكسرة ما قبلها (بنیاد نهج البلاغة)ظَهِيرَ: و فلان ظَهير لفلان، إذا كان مُعيناً له (جمهرة اللغة)
51- لَا مَالَ أَعْوَدُ مِنَ الْعَقْلِ وَ لَا وَحْدَةَ أَوْحَشُ مِنَ الْعُجْبِ وَ لَا عَقْلَ كَالتَّدْبِيرِ وَ لَا كَرَمَ كَالتَّقْوَى وَ لَا قَرِينَ كَحُسْنِ الْخُلُقِ وَ لَا مِيرَاثَ كَالْأَدَبِ وَ لَا قَائِدَ كَالتَّوْفِيقِ وَ لَا تِجَارَةَ كَالْعَمَلِ الصَّالِحِ وَ لَا رِبْحَ كَالثَّوَابِ وَ لَا وَرَعَ كَالْوُقُوفِ عِنْدَ الشُّبْهَةِ وَ لَا زُهْدَ كَالزُّهْدِ فِي الْحَرَامِ وَ لَا عِلْمَ كَالتَّفَكُّرِ وَ لَا عِبَادَةَ كَأَدَاءِ الْفَرَائِضِ وَ لَا إِيمَانَ كَالْحَيَاءِ وَ الصَّبْرِ وَ لَا حَسَبَ كَالتَّوَاضُعِ وَ لَا شَرَفَ كَالْعِلْمِ وَ لَا عِزَّ كَالْحِلْمِ وَ لَا مُظَاهَرَةَ أَوْثَقُ مِنَ الْمُشَاوَرَةِ:
هیچ مالی سودمندتر از عقل نیست، هیچ تنهاییای هراس انگیزتر از خود پسندی نیست، هیچ عقلی مانند دور اندیشی نیست، هیچ بزرگواریای مانند تقوا نیست، هیچ همنشینی مانند خلق نیکو نیست، هیچ میراثی مانند ادب نیست، هیچ پیشگامی مانند توفیق نیست، هیچ تجارتی مانند کار شایسته نیست، هیچ فایدهای مانند پاداش الهی نیست، هیچ پارساییای مانند ایستادن در برابر شبهه نیست، هیچ بیرغبتیای مانند بیرغبتی در حرام نیست، هیچ علمی مانند تفکر نیست، هیچ عبادتی مانند انجام واجبات نیست، هیچ ایمانی مانند حیا و شکیبایی نیست، هیچ بزرگواریای مانند فروتنی نیست، هیچ ارجمندیای مانند دانش نیست، هیچ عزتی مانند بردباری نیست و هیچ کمک کنندهای قابل اعتمادتر از مشورت نیست.
أَعْوَدُ: أنفع (صبحی صالح)
الْعُجْبِ: عجب: خود بینی (فرهنگ معین)
كَرَمَ: جوانمردی، بزرگواری، جود و بخشش (فرهنگ غمید)
التَّدْبِيرِ: نظر في عواقب الأمور (کتاب العین)
زُهْدَ: بی اعتنایی به دنیا، پرهیزکاری (فرهنگ عمید)
حَسَبَ: شرف و بزرگی و مفاخر اجدادی (فرهنگ عمید)./ الحَسَب: الشرف الثابت في الآباء (کتاب العین)
مُظَاهَرَةَ: و الظَّهِيُر: العَوْنُ، و منه فِي وَصْفِهِ تَعَالَى" وَ لَا ظَهِيرٌ يُعَاضِدُهُ". و مِنْهُ "لَا مُظَاهَرَةَ أَوْثَقُ مِنَ الْمُشَاوَرَةِ" (مجمع البحرین)
52- لَا يَتْرُكُ النَّاسُ شَيْئاً مِنْ أَمْرِ دِينِهِمْ لِاسْتِصْلَاحِ دُنْيَاهُمْ إِلَّا فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مَا هُوَ أَضَرُّ مِنْهُ:مردم چیزی از امر دینشان را برای اصلاح دنیایشان ترک نمیکنند، مگر اینکه خداوند آنچه را که زیانبارتر از آن است، به روی آنان میگشاید!
53- لَا يُزَهِّدَنَّكَ فِي الْمَعْرُوفِ مَنْ لَا يَشْكُرُهُ لَكَ فَقَدْ يَشْكُرُكَ عَلَيْهِ مَنْ لَا يَسْتَمْتِعُ بِشَيْءٍ مِنْهُ وَ قَدْ تُدْرِكُ مِنْ شُكْرِ الشَّاكِرِ أَكْثَرَ مِمَّا أَضَاعَ الْكَافِرُ- وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ.
در کار شایسته آنها که تو را ناسپاسیات میکنند، بیمیلت نکنند. هستند کسانی که از کار تو سودی نمیبرند، ترا سپاسگزارند و چه بسا سپاسگزاری اندکی که از آنان دریافت می کنی، بیشتر از آن باشد که ناسپاسان از بین بردهاند: خداوند نیکوکاران را دوست دارد!
لَا يُزَهِّدَنَّكَ: الزُّهْدُ: خلاف الرَّغبة. تقول: زَهِدَ فى الشىء و عن الشىء (الصحاح)
54- لَا يَسْتَقِيمُ قَضَاءُ الْحَوَائِجِ إِلَّا بِثَلَاثٍ بِاسْتِصْغَارِهَا لِتَعْظُمَ وَ بِاسْتِكْتَامِهَا لِتَظْهَرَ وَ بِتَعْجِيلِهَا لِتَهْنُؤَ:
برآوردن نیازمندیهای مردم ریشهدار نمیشود، مگر به سه چیز: به کوچک شمردن آن تا بزرگ نماید، به پنهان کردن آن تا پدیدار گردد و به سرعت بخشیدن به آن تا گوارا شود.
لِتَهْنُؤَ: أي تصير هنيئة فيمكن التمتع بها (صبحی صالح)
55- لَا يُعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِيرِ حَقِّهِ إِنَّمَا يُعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَيْسَ لَهُ:
انسان در اینکه حقش را با تاخیر میگیرد، سرزنش نمیشود. سرزنش در این است که کسی چیزی را که مال او نیست مالک شود.
56- لَا يَعْدَمُ الصَّبُورُ الظَّفَرَ وَ إِنْ طَالَ بِهِ الزَّمَانُ:
انسان شکیبا پیروزی را از دست نمیدهد، هرچند که بر او زمان زیادی بگذرد.
57- لَا يُقِيمُ أَمْرَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ إِلَّا مَنْ لَا يُصَانِعُ وَ لَا يُضَارِعُ وَ لَا يَتَّبِعُ الْمَطَامِعَ:
امر خداوند را -که پاک و منزه است- بر پا نمیدارد، مگر کسی که سازشکاری نکند، ذلت نپذیرد و پیرو آزمندیها نباشد.
لَا يُصَانِعُ: لا یداری فی الحق (صبحی صالح)./ مدارا و سازش نمیکند (فرهنگ نهج البلاغه)
لَا يُضَارِعُ: و ضَرَعَ الرجل ضَرَاعَةً، أى خضع و ذلَّ (الصحاح)
الْمَطَامِعَ: الطَّمَع: الحرص. و الأمل و الرجاء (الإفصاح)
58- اللَّجَاجَةُ تَسُلُّ الرَّأْي:
لجاجت و یکدندگی، تدبیر را از راه درست بیرون میکند.
تَسُلُّ: بیرون میکشد، از بین میبرد (واژههای نهج البلاغه)./ رأی و اندیشه را دزدانه میرباید (فرهنگ نهج البلاغه)./ يقال: انسلّ الشعر من الزبد و السيف من الغمد (التحقيق)
59- لِرَجُلٍ أَفْرَطَ فِي الثَّنَاءِ عَلَيْهِ وَ كَانَ لَهُ مُتَّهِماً أَنَا دُونَ مَا تَقُولُ وَ فَوْقَ مَا فِي نَفْسِكَ:
به مردی که در مدح او زیادهروی کرد، در حالی که در دوستی او تردید وجود داشت، فرمود: من پاینتر از آنم که میگویی و بالاتر از آنم که در دل داری.
60- اللِّسَانُ سَبُعٌ إِنْ خُلِّيَ عَنْهُ عَقَر:
زبان درندهای است که اگر به حال خودش بگذاری گاز میزند.
السَّبُع: اسم يجمع السِّباع أُسودَها و ذئابَها و غير ذلك؛ و ربما خُصَّ به الأسد (جمهرة اللغة)
عَقَر: عضّ و منه الکلب العقور (صبحی صالح)./ عَقَرَهُ: عَقْراً: جَرَحَهُ و عَقَرَ الْبَعِيرَ بِالسَّيْفِ: ضَرَبَ قَوَائِمَهُ (المصباح المنير)
61- الْمَرْأَةُ عَقْرَبٌ حُلْوَةُ اللَّسْبَةِ:
زن عقربی است که گزیدن آن شیرین است.
اللَّسْبَةِ: اللَّسْب و اللَّدغ و اللَّسع بمعنى واحد (كتاب الماء)./ این سخن مولا در ابتدا حالت طنز مانندی را به خواننده منتقل میکند اما طولی نمیکشد که لایههای پنهان خودش را آشکار کرده پیامهای غیر مستقیمی پیش روی خواننده قرار میدهد. یکی از پیامهای غیر مستقیم این است که اگر زن و مرد، نسبت به هم چنین دیدگاهی داشته باشند، هیچ وقت چیزی به نام طلاق و جدایی را در حافظه ذهنشان نگه نمیدارند (فاطمی)
62- لِكُلِّ امْرِئٍ عَاقِبَةٌ حُلْوَةٌ أَوْ مُرَّةٌ:
برای هر کسی پایانی است، تلخ یا شیرین.
63- لِكُلِّ مُقْبِلٍ إِدْبَارٌ وَ مَا أَدْبَرَ كَأَنْ لَمْ يَكُنْ:
برای هر رویآورندهای، روی گردانی است و آنچه که برگشته، گویا نبوده است.
64- لِلظَّالِمِ الْبَادِي غَداً بِكَفِّهِ عَضَّةٌ:
فرادا روی دست آغازگر ستم، علامت گزیدن است.الْبَادِي: احتمالا اصل آن الْبَادِئ باشد و همزه برای تخفیف حذف شده است (فاطمی)
عَضَّةٌ: الْعَضُ: أَزْمٌ بالأسنان (مفردات ألفاظ القرآن)./ العَضُ و الضَّغمُ، من كل حيوان. الكَدْمُ و الزَّرُّ من ذي الخُفِّ و الحافر. النَّقْرُ و النَّسْرُ، من الطير. اللَّسْبُ من العقرب. اللَّسْعُ و النَّهْشُ و النَّشْطُ و اللَّدْغُ وَ النَّكْزُ، من الحيَّة (فقه اللغة)
65- لَمَّا سَمِعَ قَوْلَ الْخَوَارِجِ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ:
وقتی گفتار خوارج را شنید که میگفتند: "حکومت فقط از آن خداوند است"، فرمود: "سخن حقی است که از آن باطل اراده میکنند!"
66- مَا اخْتَلَفَتْ دَعْوَتَانِ إِلَّا كَانَتْ إِحْدَاهُمَا ضَلَالَةً:
دو دعوت خلاف هم نیستند، مگر این که یکی از آن دو گمراهی است.
67- مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَك:
کسی که در برابر حق چهره نماید، نابود میگردد!
أَبْدَى صَفْحَتَهُ: إظهار الوجه، و المراد الظهور بمقاومة الحق (صبحی صالح)
68- يَا ابْنَ آدَمَ مَا كَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِكَ فَأَنْتَ فِيهِ خَازِنٌ لِغَيْرِكَ:
پسر آدم! آنچه که بیشتر از روزی خودت تحصیل کردهای، در آن انباردار دیگری هستی!
69- مَنْ أَبْطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَمْ يُسْرِعْ بِهِ نَسَبُهُ:
کسی که کارکرد او کند باشد، نژادش به او سرعت نمیدهد.
70- مَنْ أَحَبَّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَلْيَسْتَعِدَّ لِلْفَقْرِ جِلْبَاباً:
کسی که ما خاندان را دوست دارد، باید برای پوشیدن بالاپوش فقر آماده باشد!
جِلْبَاباً: القميص أو الثوب الواسع (منهاج البراعه خویی)./ الجلباب: ثوب واسع أوسع من الخمار و دون الرداء تلويه المرأة على رأسها و تبقى منه ما ترسله على صدرها (الموسوعة القرآنية)./ این برداشت عمومی از سخن مولا است؛ به این معنا که یک شیعه وقتی پیرو واقعی است که فقر او را به زانو در نیاورد. اگر فقر مانند لباس او را در بر بگیرد، بازهم سربلند زندگی کند. برداشت دیگری که کمتر به آن توجه شده است این که فقر و نیازمندی باعث میشود که انسان به تکاپو بیفتد، تا کمبودها را جبران کند. ازاین رو هرچه یک شیعه خودش را فقیرتراحساس کند، بهتر راه تکامل را طی میکند. این مطلب وقتی روشن میشود که این آیه کریمه را به دقت تلاوت نماییم: يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميدُ.(1)
در چنین موقعیتی همه انسانها مخصوصا پیروان خاندان نبوت، باید آنچنان تلاش کند که نیازمندیهای راه دورودراز را هم برطرف کنند و مانند یک سرمایه دار واقعی از دنیا برود (فاطمی)
71- مَنْ أَحَدَّ سِنَانَ الْغَضَبِ لِلَّهِ قَوِيَ عَلَى قَتْلِ أَشِدَّاءِ الْبَاطِلِ:
1) فاطر/15
کسی که نیزه خشم را برای خداوند تیز نماید، بر کشتن دشمنان نیرومند دور از حق، توانایی پیدا میکند.
أَحَدَّ: شخذ (صبحی صالح)
سِنَانَ: الرمح (صبحی صالح)
أَشِدَّاءِ: رجل شديدٌ: قويٌّ، و الجمع أَشِدّاءُ و شِدادٌ (لسان العرب)
72- مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْيِهِ هَلَكَ، وَ مَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَكَهَا فِي عُقُولِهَا:
هرکس جز نظر خودش را قبول نداشته باشد، نابود میشود و هرکس با مردان مشورت نمود، در خرد آنان شریک شده است.
اسْتَبَدَّ: اسْتَبَدَّ فلان برأيه: أي انفرد بالأمر (كتاب العين)
73- مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجُوهَ الْآرَاءِ عَرَفَ مَوَاقِعَ الْخَطَإِ:
هرکس از نظرهای متنوع استفاده نماید، موقعیتهای اشتباه را میداند.
74- مَنْ أَصْلَحَ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ أَصْلَحَ اللَّهُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّاسِ وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ أَصْلَحَ اللَّهُ لَهُ أَمْرَ دُنْيَاهُ وَ مَنْ كَانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ وَاعِظٌ كَانَ عَلَيْهِ مِنَ اللَّهِ حَافِظٌ.
کسی که بین خود و خداوند را اصلاح نماید، خداوند بین او و مردم را اصلاح مینماید و کسی که کارهای اخروی خودش را اصلاح نماید، خداوند کار دنیایی او را اصلاح میکند و کسی که برای او از خودش واعظی باشد، از طرف خداوند بر او نگهبانی خواهد بود.
75- مَنْ أَطَالَ الْأَمَلَ أَسَاءَ الْعَمَلَ:
کسی که آرزویش را طولانی نمود، کردارش را ناپسند میکند.
در شرح این سخن مولا میگویند: آرزوهای طولانی توجه انسان به دنیا را زیاد میکند. پس در مقابل تلاش زیادی دنیای، کارهای اخروی او بسیار کم است و گاهی هیچ (فاطمی)
76- مَنْ أَيْقَنَ بِالْخَلَفِ جَادَ بِالْعَطِيَّةِ:
کسی که در جانشینی یقین داشته باشد، در بخشیدن جوانمردی دارد.
مرحوم فیض الاسلام میگوید: چون باور دارد كه از جانب خداوند عوض مىگیرد، در بخشیدن بخل و زفتى نمىكند (فاطمی)
77- مَنْ حَاسَبَ نَفْسَهُ رَبِحَ وَ مَنْ غَفَلَ عَنْهَا خَسِرَ وَ مَنْ خَافَ أَمِنَ وَ مَنِ اعْتَبَرَ أَبْصَرَ وَ مَنْ أَبْصَرَ فَهِمَ وَ مَنْ فَهِمَ عَلِمَ.
کسی که محاسبه نفس نماید، سود میبرد و کسی که از آن غفلت کند، زیان میبیند و کسی که بترسد، ایمن خواهد بود و کسی که عبرت بگیرد، بینا میشود و کسی که بینا شود، میفهمد و کسی میفهمد، میداند.
78- مَنْ حَذَّرَكَ كَمَنْ بَشَّرَكَ:
کسی که تو را بر حذر دارد، مانند این است که به تو بشارت میدهد.
79- مَنْ قَصَّرَ فِي الْعَمَلِ ابْتُلِيَ بِالْهَمِّ وَ لَا حَاجَةَ لِلَّهِ فِيمَنْ لَيْسَ لِلَّهِ فِي مَالِهِ وَ نَفْسِهِ نَصِيبٌ:
کسی که در عمل خودش کوتاهی کند، گرفتار اندوه میشود و کسی که در جان و مال او نصیبی در راه خداوند نباشد، خداوند به او احتیاج ندارد.
البته این احتیاج و نیاز، مجازی است. زبان عمومی بیش از این تاب بیان واقعی را ندارد (فاطمی)
80- مَنْ كَتَمَ سِرَّهُ كَانَتِ الْخِيَرَةُ بِيَدِهِ:
کسی که راز خودش را پنهان دارد، هیچ کس در حوزه اختیارات او نفوز نمیتواند.
81- مَنْ لَانَ عُودُهُ كَثُفَتْ أَغْصَانُهُ.
کسی که درخت وجودش ملایم باشد، شاخههایش انبوه میشود.
شاید منظور از این استعاره بالکنایه این باشد که رفتار ملایم یاران را زیاد میکند (فاطمی)
82- مَنْ لَمْ يُنْجِهِ الصَّبْرُ أَهْلَكَهُ الْجَزَعُ:کسی را که شکیبایی نجاتش ندهد، بیتابی نابودش میکند.
83- مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَلْيَبْدَأْ بِتَعْلِيمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِيمِ غَيْرِهِ وَ لْيَكُنْ تَأْدِيبُهُ بِسِيرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِيبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلَالِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ.
کسی که خودش را برای مردم پیشوا منصوب میکند، قبل از اینکه دیگری را آموزش دهد، اول از آموختن خودش آغاز نماید و باید قبل از تربیت زبانی، تربیت رفتاری داشته باشد و مربی و آموزگار خود بودن، سزاوارتر به تعظیم است از آموزگار و تربیت کننده مردم .
84- نَحْنُ النُّمْرُقَةُ الْوُسْطَى بِهَا يَلْحَقُ التَّالِي وَ إِلَيْهَا يَرْجِعُ الْغَالِي:
ما تکیهگاه میانهایم. به آن، عقب ماندگان ملحق میشوند و جلو رفتهها بر میگردند.
النُّمْرُقَةُ: الوسادة، و آل البيت أشبه بها للاستناد اليهم في أمور الدين،كما يستند إلى الوسادة لراحة الظهر و اطمئنان الأعضاء، و وصفها بالوسطى لاتصال سائر النمارق بها، فكأن الكل يعتمد عليها إما مباشرة أو بواسطة ما بجانبه،و آل البيت على الصراط الوسط العدل، يلحق بهم من قصر، و يرجع اليهم من غلا و تجاوز (صبحی صالح)
85- وَ أُتِيَ بِجَانٍ وَ مَعَهُ غَوْغَاءُ فَقَالَ: لَا مَرْحَباً بِوُجُوهٍ لَا تُرَى إِلَّا عِنْدَ كُلِّ سَوْأَةٍ.
جنایت کاری را پیش امام (علیه السلام) آوردند و با او فتنه جویان و اوباش بودند. فرمود: "بدا به صورتهایی که دیده نمیشوند، مگر هنگام بدیها!"
غَوْغَاءُ: أوباش الناس يجتمعون على غیر ترتیب (صبحی صالح)./ أَصل الغَوْغاءِ الجَرادُ حين يَخِفُّ للطَّيرانِ ثم استعير للسَّفِلةِ من الناسِ و المُتَسَرِّعين إلى الشرِّ (لسان العرب)./ اوباش: فرومایه، بیسروپا (فرهنگ معین)
86- وَ حَكَى عَنْهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الْبَاقِرُ عليهماالسلام أَنَّهُ قَالَ كَانَ فِي الْأَرْضِ أَمَانَانِ مِنْ عَذَابِ اللَّهِ وَ قَدْ رُفِعَ أَحَدُهُمَا فَدُونَكُمُ الْآخَرَ فَتَمَسَّكُوا بِهِ أَمَّا الْأَمَانُ الَّذِي رُفِعَ فَهُوَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله و سلم وَ أَمَّا الْأَمَانُ الْبَاقِي فَالاسْتِغْفَارُ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: "وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُون."
امام باقر (علیه السلام) روایت میکند که امیر المؤمنین علی (علیه السلام) فرمود: "در زمین دو امان از عذاب الهی وجود داشت و یکی از آن دو برداشتهشد. پس دیگری را بگیرید و به آن تمسک بجویید. امانی که برداشته شد، رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و امانی که برجا مانده استغفار است. خداوند تبارک و تعالی فرمود: خداوند
آنان را عذاب نمیکند، در حالی که تو در بین آنانی و خداوند آنان را عذاب نمیکند، در حالی که آنان استغفار نمایند."
87- وَ قَدْ قَالَ لَهُ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ نُبَايِعُكَ عَلَى أَنَّا شُرَكَاؤُكَ فِي هَذَا الْأَمْرِ لَا وَ لَكِنَّكُمَا شَرِيكَانِ فِي الْقُوَّةِ وَ الِاسْتِعَانَةِ وَ عَوْنَانِ عَلَى الْعَجْزِ وَ الْأَوَدِ:
طلحه و زبیر به او گفتند: "با تو بیعت میکنیم، به شرطی که شریک تو در حکومت باشیم." فرمود: "نه. اما شما دو شریک در نیرو بخشیدن و کمک طلبی هستید و دو یاور بر ناتوانی و سختی."
الأَوَد: العَوَج (جمهرة اللغة)./ الأَوَد: كجى، سختى و خستگى، فقر و بینوائى (فرهنگ ابجدی)
88- وَ قَدْ مَرَّ بِقَذَرٍ عَلَى مَزْبَلَةٍ هَذَا مَا بَخِلَ بِهِ الْبَاخِلُونَ. وَ رُوِيَ فِي خَبَرٍ آخَرَ أَنَّهُ قَالَ هَذَا مَا كُنْتُمْ تَتَنَافَسُونَ فِيهِ بِالْأَمْسِ:
از نجاستی در خاکروبهای میگذشت، فرمود: "این همان چیزی است که بخیلان بر آن بخل ورزیدند!" و در خبر دیگری روایت شده که فرمود: "این همان چیزی است که دیروز بر سر آن رقابت داشتید!"
بِقَذَرٍ: قَذَر: بمعناى چركى و پلیدى است و گاهى بر مدفوع نیز اطلاق مىشود (فرهنگ ابجدی)./ القَذَر: الوسَخُ وَ هُوَ مَصْدَرُ "قَذِرَ" الشَّيءُ فَهُوَ "قَذِرٌ" مِنْ بَابِ تَعِبَ إِذَا لَمْ يَكُنْ نَظِيفاً... وَ... كَنَّى بِالْغَائِطِ عَنِ "القَذَرِ" (المصباح المنیر)
مَزْبَلَةٍ: جای ریختن خاکروبه (فرهنگ معین)./ مَزْبَلَةٍ: زبالهدان (المعجم البسیط)
89- هَلَكَ فِيَّ رَجُلَانِ مُحِبٌّ غَالٍ وَ مُبْغِضٌ قَال:
در من دو کس نابود گردید: دوست غلو کننده و دشمن پرکینه.
قَال: القالي: المبغض الشديد البغض (صبحی صالح)
90- الْهَمُّ نِصْفُ الْهَرَمِ:
اندوه نصف پیری است.
91- يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ لَا يُقَرَّبُ فِيهِ إِلَّا الْمَاحِلُ وَ لَا يُظَرَّفُ فِيهِ إِلَّا الْفَاجِرُ وَ لَا يُضَعَّفُ فِيهِ إِلَّا الْمُنْصِفُ يَعُدُّونَ الصَّدَقَةَ فِيهِ غُرْماً وَ صِلَةَ الرَّحِمِ مَنّاً وَ الْعِبَادَةَ اسْتِطَالَةً عَلَى النَّاسِ فَعِنْدَ ذَلِكَ يَكُونُ السُّلْطَانُ بِمَشُورَةِ النِّسَاءِ وَ إِمَارَةِ الصِّبْيَانِ وَ تَدْبِيرِ الْخِصْيَان:بر مردم زمانی میگذرد که در آن تنها سخن چین ارزش دارد و فاجر تبهکار نکته سنج به حساب میآید و انسان عادل را ضعیف میشمارند. صدقه را ضرر حساب میکنند، صله رحیم را منت گذاری و عبادت را برتری طلبی بر مردم. پس در آن زمان حاکمیت با رایزنی زنان است، حکومت مال کودکان و دور اندیشی مال اختهگان.
الْمَاحِلُ: الساعي في الناس بالوشاية (صبحی صالح)./ كسى كه در میان مردم بدگوئى و سعایت میكند (فرهنگ نهج البلاغه)
الغُرْم: ضرر و زیانى كه به انسان در مالش به او مىرسد بدون اینكه خیانت و جنایتى از او سر زده باشد (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
الْخِصْيَان: جمع خصی: اخته (فرهنگ معین)./ این سخن مولا بسیار عمیق است و از ظاهر الفاظ عبور میکند. مولا قصد توهین به کسی ندارد. زیرا که او الگوی و راهنمای انسانها است. پس جدا از استثناهایی که در هر گروههای
انسانی وجود دارد، ما باید ببینیم که صفت ذاتی و عمومی، زنان، کودکان و اختهگان چیست؟
در رابطه دو دسته اول، تنوع طلبی و دمدمی مزاج بودن، از صفات بارز آنها است. یک خانم عادی لباسی را با هزاران شوق و ذوق میخرد اما به همان زودی از آن دلزده میشود و دلش میخواهد که چیزی بهتر از آن را به دست آورد. شما وقتی یک اسباب بازی به کودکی میخرید، در ابتدا بسیار خوشحال میشود اما دیری نمیپاید که اجزای آن اسباب بازی را نمیتوانی جمع کنی. با توجه به این دو نکته، سوال این است که آیا رفتار سیاست بازان امروز دنیا متفاوتتر از رفتارهای بالا است؟ اگر غیر از این باشد، پس چرا بعد از آن همه تلاش، اروپای واحد به وجود میآورند و ناگهان یکی پیدا می شود و میگوید: "من میخواهم جدا بشوم. من این توافق را دوست ندارم." دو سال تمام تلاش کردند که یک توافق جامع هستهای پیریزی شود اما ناگهان کسی سر برآورد و گفت: "من از این توافق خوشم نمیآید."
یکی نیست که بپرسد: "پس تکلیف مردانگی، تعهد و بسیاری چیزهایی که یک مرد باید به آن پایبند باشد، چه میشود؟
دسته سوم، مانند سران دولتهای زیر سایه قدرتهای بزرگ هستند که نسبت به آنان اختهگانند اما مدیرت جهانی مانند جنگ و صلح به دست آنان قرار دارد. آناننند که تعیین میکنند، قدرتهای به چه کسانی خوشبین باشند و به چه کسانی بدبین (فاطمی)
92- يَنْزِلُ الصَّبْرُ عَلَى قَدْرِ الْمُصِيبَةِ وَ مَنْ ضَرَبَ يَدَهُ عَلَى فَخِذِهِ عِنْدَ مُصِيبَتِهِ حَبِطَ عَمَلُهُ:
شکیبایی به اندازه مصیبت نازل میشود و کسی که هنگام مصیبت، دستش را بر رانش زند، عمل نیک خودش را از بین برده است.
93- قَدْ بُصِّرْتُمْ إِنْ أَبْصَرْتُمْ وَ قَدْ هُدِيتُمْ إِنِ اهْتَدَيْتُمْ وَ أُسْمِعْتُمْ إِنِ اسْتَمَعْتُمْ:
بشما بینایی دادند، اگر ببینید و راهنمایی نمودند، اگر راهنمایی شوید و به گوش شما رساندند، اگر بشنوید.
94- قِلَّةُ الْعِيَالِ أَحَدُ الْيَسَارَيْنِ:
کمی زن و فرزند، یکی از دو آسایش است.
الْيَسَارَيْنِ: يُسْر آسایش كه ضد عُسْر یعنى سختى است (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
95- أَزْرَى بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ الطَّمَعَ وَ رَضِيَ بِالذُّلِّ مَنْ كَشَفَ عَنْ ضُرِّهِ وَ هَانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ مَنْ أَمَّرَ عَلَيْهَا لِسَانَه:
کوچک نمود خودش را کسی که اخلاق آزمندی پیدا کرد، راضی به ذلت شد کسی که راز بد روزیاش را گشود و خوار کرد خودش را کسی که زبانش بر او حکومت کند.
أَزْرَى بِنَفْسِهِ: حقّرها (صبحی صالح)./ خودش را کوچک کرد (فرهنگ نهج البلاغه)
اسْتَشْعَرَ: تبطنه و تخلق به (صبحی صالح)./ اسْتَشْعَرَ فلانٌ خوفاً، أى أضمره (الصحاح)./ اسْتَشْعَرَ: از "شعار"، یعنی لباسی که مستقیما به بدن تماس دارد،
گرفته شده است. در اینجا شاید منظور این باشد که انسان طمع و آزمندی را بسیار در دلش بپروراند. به گونهای که از خلق و خویش بگردد (فاطمی)
ضرّه: سوء حاله (بنیاد نهج البلاغه)
96- أُوصِيكُمْ بِخَمْسٍ لَوْ ضَرَبْتُمْ إِلَيْهَا آبَاطَ الْإِبِلِ لَكَانَتْ لِذَلِكَ أَهْلًا لَا يَرْجُوَنَّ أَحَدٌ مِنْكُمْ إِلَّا رَبَّهُ وَ لَا يَخَافَنَّ إِلَّا ذَنْبَهُ وَ لَا يَسْتَحِيَنَّ أَحَدٌ مِنْكُمْ إِذَا سُئِلَ عَمَّا لَا يَعْلَمُ أَنْ يَقُولَ لَا أَعْلَمُ وَ لَا يَسْتَحِيَنَّ أَحَدٌ إِذَا لَمْ يَعْلَمِ الشَّيْءَ أَنْ يَتَعَلَّمَهُ وَ عَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ فَإِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الْإِيمَانِ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ وَ لَا خَيْرَ فِي جَسَدٍ لَا رَأْسَ مَعَهُ وَ لَا فِي إِيمَانٍ لَا صَبْرَ مَعَهُ:
شما را به پنج چیز وصیت میکنم که اگر برای به دست آوردن آنها زیر بغل شتران را به تازیانه ببندید و رنج سفر را متحمل بشوید،میارزد: 1- هیچ یکی از شما به کسی جز پروردگارش امید نبندد. 2- هیچ یکی از شما از چیزی جز گناهش نترسد. 3- هیچ یکی از شما وقتی از او پرسیده شود و او نمیداند، شرم این نداشته باشد که بگوید: نمیدانم. 4- هیچ یکی از شما وقتی چیزی را نمیداند، از آموختن آن خجالت نکشد. 5- بر شما باد صبر و شکیبایی. زیرا صبر نسبت به پیکر ایمان سر است. خیری در پیکری نیست که با آن سری نباشد و خیری در ایمانی نیست که با آن صبری نباشد.
آباط: جمع إبط، و ضرب الآباط كناية عن شدّ الرّحال و حثّ المسير (صبحی صالح)./ ابط: زیر بغل، جمع: آباط (المعجم البسیط)
97- قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَى قَدْرِ هِمَّتِهِ وَ صِدْقُهُ عَلَى قَدْرِ مُرُوءَتِهِ وَ شَجَاعَتُهُ عَلَى قَدْرِ أَنَفَتِهِ وَ عِفَّتُهُ عَلَى قَدْرِ غَيْرَتِه.
ارزش مرد به اندازه همت او است، راستگوییاش به اندازه جوانمردی او است، شجاعتش به اندازه بلند پروازی او است و پاکدامنیاش به اندازه غیرت او است.
مُرُوءَة: جوانمردی، شهامت، مروت (المعجم البسیط)
أَنَفَتِهِ: عزة النفس (بنیاد نهج البلاغة)./ أَنَفَة: عِزَّة، إِبَاء، حَمِيَّة، تَرَفُّع، شَكِيمَة (المكنز العربي المعاصر)./ به نظر میآید که در این متن، "بلند پروازی"
گزینه خوبی باشد. چنانکه ریشه این واژه ما را به آن نزدیک میکند (فاطمی)
98- الْكَلَامُ فِي وَثَاقِكَ مَا لَمْ تَتَكَلَّمْ بِهِ فَإِذَا تَكَلَّمْتَ بِهِ صِرْتَ فِي وَثَاقِهِ فَاخْزُنْ لِسَانَكَ كَمَا تَخْزُنُ ذَهَبَكَ وَ وَرِقَكَ فَرُبَّ كَلِمَةٍ سَلَبَتْ نِعْمَةً وَ جَلَبَتْ نِقْمَةً.(1)
سخن در بند تو است تا هنگامی که به آن تکلم نکنی. وقتی تکلم کردی، تو در بند آن هستی. پس زبانت را حفظ کن، چونانکه سکه نقرهات را حفظ میکنی. چه بسا یک کلمه، نعمتی را برداشته و نقمتی را جاگزین نموده است:
وثاق: ما یشدّ به و یربط (صبحی صالح)
خزن: حفظ و منع الغیر من وصول إلی مخزونه ((صبحی صالح)
الورق: الفضة (صبحی صالح): سکه نقره (ت. صبحی صالح)نقمة: خشم و نا رضایتی و میل به انتقام گرفتن (المعجم البسیط)
99- كَمْ مِنْ صَائِمٍ لَيْسَ لَهُ مِنْ صِيَامِهِ إِلَّا الْجُوعُ وَ الظَّمَأُ وَ كَمْ مِنْ قَائِمٍ لَيْسَ لَهُ مِنْ قِيَامِهِ إِلَّا السَّهَرُ وَ الْعَنَاءُ حَبَّذَا نَوْمُ الْأَكْيَاسِ وَ إِفْطَارُهُمْ:
1) . همان منبع، ص543
چه بسیار روزه داری که از روزه گرفتنش، جز گرسنگی و تشنگی سودی نمیبرد و چه بسیار شب زندهداری که از قیام و قعودش جز رنج بیخوابی چیزی به دست نمیآورد. زیبا است خواب تیزهوشان و افطار آنان!
الظَّمَأُ: العطش (جمهرة اللغة)
السَّهَرُ: امْتِناعُ النَّوْمِ باللَّيْل (المحيط في اللغة)
الأکیاس: جمع کیّس و هم العقلاء (صبحی صالح)./ کیِّس: تیز هوش، لطیف، ظریف متین (المعجم البسیط)
100- كُنْ فِي الْفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ لاَ ظَهْرٌ فَيُرْكَبَ، وَلاَ ضَرْعٌ فَيُحْلَبَ:
در فتنه مانند بچه شتر دوساله باش، نه پشتی دارد که سوار شوند، نه پستانی دارد که بدوشند.
ضرع: الضَّرْعُ لكل ذات خُفٍّ أو ظِلْفٍ(1)(الصحاح)./ ظاهرا، عربها به پستان حیوانات ضرع میگویند (فاطمی)
ابْنِ اللَّبُونِ: ابن الناقة إذا اکتمل السنتین (صبحی صالح)
1) . خُفٍّ: قدم شتر. ظِلْفٍ: سم گاه، گوسفند و بز...
یکی از زیباترین خطبههای نهجالبلاغه، خطبه معروف به خطبه متقین است که مولا امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) آن را برای کسی به نام "هَمَّامٌ" ایراد نمود. هرکس این خطبه را بخواند، غیرممکن است که تحتتاثیر آن قرار نگیرد. خطبه از جایی آغاز میشود که این مرد عابد پارسا از مولا میخواهد که متقین را برای او به گونهای توصیف نماید که گویا او آنها را میبیند. مولا ابتدا طفره میرود اما او اصرار میکند و در بعضی شروح دیدم که مولا را قسم میدهد. پس مولا به ناگزیر متقین را از زاویههای گوناگون توصیف مینماید.(1)
اینکه مولا از اول نمیخواست، اقدام به چنین کاری نماید، شاید اتفاقی باشد که آخر این خطبه میافتد.
رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ -عليهالسلام- يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ كَانَ رَجُلًا عَابِداً فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ فَتَثَاقَلَ -عليهالسلام- عَنْ جَوَابِهِ ثُمَّ قَالَ يَا هَمَّامُ اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ فَ "إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ." فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ صلىاللهعليهوآله ثُمَّ قَالَ عليهالسلام:
1) . مولا در این خطبه، صد صفت برای متقین ذکر میکند. ما برای ارتباط بیشتر، این خطبه را تحت عنوان ده موضوع بررسی میکنیم.
روایت شده: مولا علی (علیه السلام) همنشینی داشت، به نام "هَمَّامٌ" که مردی عابدی بود. روزی عرض کرد: "یا امیر المؤمنین! متقین را برای من چنان توصیف نما که گویا آنها را میبینم!"
حضرت مقداری تعلل نمود و فرمود: "آی همام! تقوای الهی را پیشه نما و نیکوکار باش: خداوند با کسانی است که تقوا پیشه نموده و با آنهایی است که نیکوکارند."(1)همّام به این سخن مولا راضی نشد. تا اینکه مولا در این زمینه تصمیم گرفت. حمد الهی را به جا آورد، بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) درود فرستاد و سپس آغاز سخن نمود.
پیش از توصیف متقین، امام (علیه السلام) حمد و ستایش را به گونه دیگر آغاز مینماید. چون کسی که در اوج معرفت الهی قرار دارد، نمیتواند سخنی بدون نام و یاد او بگوید. ستایش او در رابطه با بینیازی حضرت حق است و اینکه طاعت و معصیت ما، هیچ نفعی به او ندارد. این ماییم که به شدت وابستهایم و سراپا نیاز:
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ –سُبْحَانَهُ- وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ.(2)
1) . بخش آخر سخن مولا، تضمینی است از سوره نحل. النحل/128
2) . آخر این فراز، تضمینی است از آیه 23 سوره زخرف: أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ.
بعد از حمد و ستایش و درود و تحیت، خداوند تبارک و تعالی، انسانها را زمانی آفرید که از طاعت آنان بینیاز بود و از معصیت آنان ایمن. زیرا نه معصیت گناهکاران به او ضرر میزند و نه طاعت اطاعت کنندگان به او نفع دارد. پس روزی آنان را در بینشان تقسیم نمود و در دنیا هرکدام آنان را در جایگاه ویژه خودشان قرار داد.
بعد از یادآوری بینیازی حضرت حق، مولا متقین را از ده زاویه توصیف میکند:
✓ برتریهای متقین
✓ باورمندی متقین
✓ سیمای متقین
✓ شبهای متقین
✓ روزهای متقین
✓ نشانههای متقین
✓ لحظههای متقین
✓ افقهای دید متقین
✓ نشانههای دیگر متقین
✓ متقین در برابر پیش آمدها
متقین، نسبت به انسانهای معمولی هفت برتری دارند:
1- سخن "صواب" میگویند. صواب، مفهوم وسیعی دارد که جامع آن حق است. سخن حق، یعنی سخن درست، سخن راست و سخنی که بلاغت ایجاب میکند، گفته بشود و الا انسان متقی سکوت را ترجیح میدهد. اگر دلیل بیداد انسان بر انسان را از ما بپرسید، جواب آن دروغگویی و به کارگیری سخن ناصواب میباشد.
2- متقین، در همه کارها، حالت تعادل و میانهروی را رعایت میکنند. در اینجا مولا از میانهروی در لباس مثال میزند. شاید به این لحاظ که لباس چیزی است که هرکس آن را میبیند. لباس انسان متقین نه فاخر است و نه مندرس. فاخر نیست، چون تقوا جلو اسراف را میگیرد. مندرس نیست، چون نمیخواهند نعمت الهی را پردهپوشی کنند.
3- متقین تواضع در رفتار دارند که یکی از نشانههای "عبادالرحمن" نیز میباشد.(1)
4- متقین چشمها را تحت کنترل دارند و رعایت حلال و حرام الهی را میکنند.
5- متقین از گوشها به خوبی بهره میبرند و آنها را برای دانشی به کار میبرند که در سرنوشتشان تأثیر داشته باشد.
1) . وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاما. الفرقان/63
6- متقین در سختیها شکیبایند و در آسایشها سپاسگزار. پس در هردو زمان یکرنگ زندگی میکنند.
7- اگر خداوند یک دوره زندگی را برای آنها در نظر نمیگرفت، از شوق دیدار بهشت و ترس جهنم، یک لحظه زنده نمیماندند. شوق به ثواب یعنی دیدن پاداشهای الهی بر کارهای نیک. خوف از عقاب،یعنی ماندن بیحاصل متقین در زمین که اگر دو روزشان مساوی باشد، ضرر کردهاند.(1)
فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ: مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ، وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ. غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ، وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ. نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ. وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ، شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ، وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ.
پس متقین در این دنیا دارای برتریهایی هستند: سخن آنان حق است، لباسشان میانه، رفتارشان با فروتنی. چشمهایشان را از آنچه که خداوند بر آنان حرام نموده، بستهاند و گوشهایشان را بر دانشی که بر نفع آنان است، وقف کردهاند. در گرفتاریها و سختیها، چنانند که در رفاه و آسایش. اگر مدت زندگی برای آنان نوشته نمیشد، یک لحظه پرندگان روحشان از شوق دیدن پاداش الهی و ترس از کیفر، در قفس جسمشان آرام نمیگرفت.
1) . در این زمینه حدیثی از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، امام صادق (علیه السلام) و امام کاظم (علیه السلام) نقل شده که ما به آن اشاره خواهیم نمود.
انسانهای متقی چون از معرفت بالایی برخوردارند، به مرحله یقین رسیدهاند و از این لحاظ، خداوند در نظر آنان بسیار عظیم و باشکوه است؛ کسی است که در همین دنیا به هر طرف بنگرند، آثار او را میبینند. غیر از او انگار چیزی وجود ندارد. غیر از او هرچه باشد، کوچک و ذرهبینی است. آنان در رابطه با بهشت چنانند که گویا در آن زندگی نمودهاند و از نعمتهای آن برخوردار بودهاند و در رابطه با جهنم چنانند که گویا عذابهای دردناک آن را چشیدهاند و به همین خاطر است که روحشان همواره در حال پرپر زدن است:
عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ، فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ، وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ.
خداوند پیش آنان بزرگ است و غیر از او در چشمشان کوچک. پس آنان در رابطه با بهشت، چنانند که گویا آن را دیدهاند و از نعمتهای آن بهره بردهاند و آنان در رابطه با جهنم چنانند که گویا آن را دیدهاند و در عذاب آن گرفتار شدهاند.
متقین از لحاظ ظاهری هم حالاتی دارند که با سایر انسانها متفاوتند:
1- همواره هالهای از حزن قلبشان را در بر گرفته. برخی بین غم و حزن فرق میگذارند. غم و اندوه در رابطه با گرفتاریهای دنیا است اما حزن، مرحله بالاتری دارد. ممکن است کسی از لحاظ ظاهر، هیچ مشکلی نداشته
باشد اما همواره خودش را غربتزده احساس میکند مثل مسافری که از وطن و یا اهل و عیالش دور باشد.
2- متقین انسانهای قابل اعتمادند. زیرا هیچ گاه از آنان شر و بدیای دیده نشده است.
3- بدنهای لاغر و نزاری دارند. زیرا با روزههای پیاپی، امکان فربه شدن وجود ندارد.
4- چون بسیار بیتکلفند، نیازمندیهای آنان اندک است و با حداقل امکانات، حداکثر بهره را از زندگی میبرند.
5- عفت و پاکدامنی از شاخصههای وجود آنان است. از آنهایی که در لجنزار شهوت میلولند، متنفرند.
6- معاملهگران زرنگی هستند و خودشان را به ثمن بخس، نمیفروشند.
7- به جای اینکه آنان به دنبال دنیا بدوند، دنیا آنان را تعقیب میکند و گاهی آنان را به اسارت میگیرد. به گونهای که نمیتوانند بدون دادن فدیه و سربها جان خلاصی نمایند. مگر امام رضا (علیه السلام) چه کمبودی داشت که حاضر شد، طعم تلخ زهر هلاهل را تحمل کند و بیش از دوره امتحان پا به دربار شاهانه مأمون نگذارد؟!
قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ، وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ. يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ. أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا، وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا.
قلبهای آنان محزون است و مردم از بدیهای آنان در امانند. بدنهایشان نزارند، نیازهایشان اندک و وجودشان سرشار از پاکدامنی. روزگار کوتاه را شکیبایی کردند و به راحتی طولانیرسیدند؛ تجارت سودآوری که پروردگارشان برای آنان میسر نمود. دنیا آنها را میطلبد و آنان دنیا را نمیخواهند و اگر اسیرشان نماید، با دادن فدیه و سربها خودشان را آزاد میکنند.
شب برای متقین فرصتی است که انگار یکبار با آن روبهرو میشوند. پس تمام سعیشان این است که از این فرصت پیش آمده، بیشترین بهره را ببرند. گاهی بر سجادههای نماز ایستادهاند و گاهی مشغول تلاوت قرآنند و دوای دردشان را در آن میبینند. قرآن را آرام و شمرده، با تأمل و حزنانگیز تلاوت میکنند. به گونهای که هر وقت با آیاتی برخورند که پیام نوید و پاداشی را در بر دارند، خودشان را آنچنان نزدیک میکنند که انگار در آن نعمتها به سر میبرند. پس با هزاران امید و آرزو به خواندن آنها ادامه میدهند. هرگاه به آیاتی برخورند که هرلحظه زنگ خطری را به صدا در میآورند، چشم عبرتبین را تیزتر میکنند و گوش عبرت شنو را، شنواتر. تا آنجا که غوغای جهنمیان را بشنوند و صدای دم و بازدم آتش جهنم تا دور دستها بپیچد. این لحظهها، رکوعهای پیدرپی اتفاق میافتد و پیشانیهای ذلت بر خاک ساییده میشوند. تا خداوند رحیم از کرده آنان بگذرد و از گرفتاری در چنین جایی نجات بدهد!
أَمَّا اللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا. يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ. فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً، وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً، وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ. وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ، وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ، فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ، مُفْتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ، وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ، يَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ رِقَابِهِمْ.
اما در شب، قدمهایشان را برای نماز مرتب میکنند، در حالی که پارههای قرآن را آرام و شمرده تلاوت میکنند، وجودشان را مالامال اندوه احساس مینمایند و درمان دردشان را در پشت چنین ترتیلی جستجو میکنند! وقتی به آیهای برسند که در آن تشویقی وجود دارد، با چشمداشتی به آن اعتماد دارند و از روی میل، به سوی آن گردن میکشند و گمان میکنند که پاداش آن تشویقها در برابر چشمشان قرار گرفته و هنگامی آیهای را قرائت نمایند که در آن هراس دامن میکشد،به آن گوش دل میسپارند و گمان میکنند که هیاهوی جهنمیان از بیخ گوششان عبور میکند. پس کمر عبادت خم میکنند، پیشانیها، دستها و پاها را بر زمین میگسترانند و از خداوند طلب آزادیشان را مینمایند!
متقین در روز با هشت صفت برجسته ظاهر میشوند: بردبار، دانشمند، نیکوکار، پرهیزکار، لاغراندام، کوشا، نگران آینده و بیزار از چاپلوسی.
بردباری نشانه این است که مورد مراجعه اقشار مختلف مردم قرار میگیرند، دانش سودمند نشانه این است که وقتی مرزهای فکری مردم در خطر بیفتد، آنها باید پیشگامان این پیکار باشند، نیکوکاری نشانه این است که باری از دوش کسانی بر میدارند و تقوا نشانه این است که اگر به بیتالمال مسلمین دسترسی پیدا کنند، لگام نفس اماره از دستشان نیفتد.
آثار خوف الهی در چهرههایشان نمایان است. زیرا میدانند امتحان یکی از سنتهای الهی است و همین مسئله باعث میگردد که بدنها لاغر گردند و مانند تیرهای تراشیده به نظر آیند و در چشم دنیا طلبان به صورت کسانی تجسم کنند که اختلال حواس داشته باشند. اختلال حواس ندارند اما به حادثه بزرگ باور دارند و چه بسیار با قرائت آیاتی اشکهای سوزان ریختهاند. مخصوصا در برابر چنین آیاتی:
يَأَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شىَْءٌ عَظِيمٌ(1) يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَ تَرَى النَّاسَ سُكَارَى وَ مَا هُم بِسُكَارَى وَ لَاكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ(2)!(1)
کار کم، آنها را راضی نمیکند و کار زیاد را، اندک میبینند. پس از تلاش و تکاپو خسته نمیشوند و با کارهای فکری و اجتماعی زیادی برخورد میکنند. نگران آیندهاند. این نگرانی، ناشی از دانش آنان نسبت به ناتوانی انسان است که در برابر دو دشمن نیرومند دنیا و شیطان قرار دارد و بسیار اندکند کسانی که در این نبرد لاف پیروزیبزنند. ترس از تعریفها و
1) . الحج
چاپلوسیها دارند. زیرا میدانند که پشت این چرب زبانیها دامهای شیاطین پنهان شده.
وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى، وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ، وَ يَقُولُ:" لَقَدْ خُولِطُوا!" وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ! لَا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ، وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ. فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ. إِذَا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ، فَيَقُولُ: "أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي، وَ رَبِّي أَعْلَمُ بِي مِنِّي بِنَفْسِي! اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ وَ اجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ، وَ اغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ."
اما در روز، پس بردباران دانشمند نیکوکار با تقوایند. ترس –از آینده- آنان را چونان تیر تراشیده نموده است. وقتی بینندهای به آنان بنگرد، آنان را مریض میپندارد -در حالی که مرضی بر آنان وجود ندارد- و با خودش میگوید: "دیوانهاند!" -دیوانه نیستند اما- اتفاق بزرگ، آنان را پریشان نموده است! از کارهای کمشان راضی نیستند و کارهای بسیار را زیاد نمیبینند. خودشان را متهم میکنند و از –قبولی- کارهایشان نگرانند. وقتی از یکی آنان تعریف گردد، از آن گفته به هراس میافتد. پس میگوید: "من داناتر به خودم از دیگری هستم و پروردگارم از من به من داناتر است! خداوندا به آنچه میگویند، مرا مؤاخذه مکن، مرا از آنچه گمان میکنند، بهترم نما و از آنچه که نمیدانند، بیامرز!"
با دقت در سیمای متقین سیزده نشانه در آنان مییابی. اینها عبارتند از:
1- در هر شرایطی پای دین خودشان میایستند. از دین استفاده ابزاری نمیکنند و از کسانی نیستند که امام حسین (علیه السلام) فرمود:
وَ الدِّينُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُونَ.
2- انسانهای ملایمی هستند اما نسبت به اصول قاطعیت دارند و دین را در معرض معامله قرار نمیدهند.
3- ایمانشان با یقین آمیخته و در بحرانها این آمیختگی جلای بیشتری پیدا میکند.4- حریص در دانشطلبی هستند. زیرا با چراغ دانش بهتر میتوانند از مرزهای باورشان دفاع نمایند.
5- علم را با بردباری میآمیزند. زیرا نتیجه علم بدون بردباری بمبی است بر سر مردم هیروشما و ناکازاکی و قتل عام 120 هزار انسان بیگناه.
6- اگر منشأ خیری گردند، به جای اینکه تعدادی از اطرافیان خودشان را پروار نمایند، همان امکانات را در بخش وسیعی به کار میبرند.
7- وقتی بر سجادههای عبادت قرار گیرند، حضور قلب دارند و این حضور قلب باعث میشود، در برابر کسی که زمین با تمام امکاناتش، سیارهای از کهکشانهای بیشمار او است، فروتنی نمایند.
8- در فقر و نیازمندی شدید نیز مانند کسانی به چشم میآیند که انگار هیچ نیازمندیای ندارند و این نگاه برخاسته از ایمان نیرومندی است که برای هرکس میسر نیست.
9- در سختیها مشخص میشود که چگونه انسانهایی هستند؟
10- لقمه حرام از گلوی آنان پایین نمیرود و سختترین مشکلات را تحمل میکنند، تا بدون آلودگی زندگی نمایند.
11- اگر موفق به راهنمایی شوند، احساس رضایت و شادمانی میکنند.
12- از حرص زدنهای بیحاصل دوری میکنند و در هر شرایطی با حداقل امکانات خودشان را به قله میرسانند.
13- همه کارهای متقین شایسته است اما هیچ وقت باد غرور به دماغشان نمیوزد و نسبت به همه کارهایشان خائفند؛ از آن میترسندنآن میترسند که د که با دستهای خالی صحنه زندگی را ترک نمایند.
فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ، وَ حَزْماً فِي لِينٍ، وَ إِيمَاناً فِي يَقِينٍ، وَ حِرْصاً فِي عِلْمٍ، وَ عِلْماً فِي حِلْمٍ، وَ قَصْداً فِي غِنًى، وَ خُشُوعاً فِي عِبَادَةٍ، وَ تَجَمُّلًا فِي فَاقَةٍ، وَ صَبْراً فِي شِدَّةٍ، وَ طَلَباً فِي حَلَالٍ، وَ نَشَاطاً فِي هُدًى، وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَعٍ. يَعْمَلُ الْأَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَى وَجَلٍ.نشانههای یکی از آنان را اینگونه میبینی: در دینداری نیرومند، در ملایمت قاطع، دارای ایمانی سرشار از یقین، زیادهطلب در دانشاندوزی، در بردباری دانشمند، در بینیازی میانهرو، در پرستش فروتن، در نیازمندی بینیاز، در سختی شکیبا، دنبال رزق حلال، در راهنمایی با نشاط و دور از حرص و آز. کارهای شایسته انجام میدهد اما خوفناک است!
متقین در لحظهلحظه گذشت زمان حالتهایی دارند که مردم عادی از آن دورند. هنگام غروب آفتاب، تمام سعیشان شکرگزاری است؛ شکرگزاری از اینکه دو روز آنها مساوی نبوده و مغبون زندگی نشدهاند. آنها باور دارند که این سخن امام کاظم (علیه السلام) حق است:
مَنِ اسْتِوى يَوْماهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ، وَ مَنْ كانَ آخِرُ يَوْمَيْهِ شَرَّهُما فَهُوَ مَلْعُونٌ وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفِ الزِّيادَةَ فى نَفْسِهِ فَهُوَ فى نُقْصان، وَ مَنْ كانَ إِلَى النُّقْصانِ فَالْمَوْتُ خَيْرٌ لَهُ مِنَ الْحَياةِ.(1)
هنگام طلوع فجر، تمام سعیشان ذکر الهی است. تا بتوانند روز پیشرو را بر روز گذشتهشان به برتری برسانند. شب را با بیم و نگرانی به صبح میرسانند و صبح را با خوشحالی آغاز میکنند. نگرانی از اینکه در ورطه غفلت بیفتند و خوشحالی از اینکه پردههای غفلت را کنار زده، شاهد فضل و رحمت پروردگارشان میباشند.
يُمْسِي وَ هَمُّهُ الشُّكْرُ، وَ يُصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّكْرُ. يَبِيتُ حَذِراً وَ يُصْبِحُ فَرِحاً، حَذِراً لِمَا حُذِّرَ مِنَ الْغَفْلَةِ، وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ.
شب میکند و تمام سعی او شکر است و صبح میکند، تمام سعی او ذکر است. شب را به روز میآورد، در حالی که هراسناک است و صبح میکند، در
1) . این حدیث شریف با اندکی اختلاف از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام صادق (علیه السلام) نیز نقل شده است.
حالی که شادمان است. هراس به خاطر این است که مبادا در دام غفلت بیفتد و شادمانی به خاطر این است که فضل و رحمت الهی به او رسیده است.
برخورد متقین با نفس اماره بر عکس انسانهای معمولی است. انسانهای معمولی، هرچه را که دلشان بخواهد، آن را به هر قیمتیتهیه میکنند. زیرا چشمشان دیدی بیشتر از آن را ندارد اما متقین چون میدانند که انسان به دنیا آمده است که جاودانه باشد، افقهای دور را مینگرند و اگر خواستههای دل موقتی باشد، هرگز تسلیم نمیشوند. آنها بر نفس خودشان حکمرانی دارند که چه کاری را انجام بدهد و چه کاری را انجام ندهد و اگر گاهی نفس فرمان نبرد، به شدت تنبیه میشود و از چیزهایی که دوست دارد، محرومش میگردد. پس اندیشه جاودانه زیستن ولو با عبور از پل مرگ، آنها را وادار میکند که به چیزهای زودگذر دل نبندند و در عوض از درهم نمودن دانش و بردباری و گفتار و کردار میخواهند بهترین زندگی برای فردایشان آماده نمایند.
اینکه مولا میفرماید: انسان متقی بردباری را با دانش میآمیزد و گفتار را با کردار، شاید منظور این باشد که انسان متقی باید با بردباری دانشاندوزی نماید. چون تقوای بدون علم شکننده است و همین طور گفتار بدون عمل طبل توخالی و به همین خاطر است که قرآن کریم به اهل ایمان سفارش میکند،
چیزی را که انجام نمیدهند، نگویند و پیش خداوند، ناخوشایند است، کسی چیزی بگوید و عمل نکند:(1)
إِنِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا تَكْرَهُ لَمْ يُعْطِهَا سُؤْلَهَا فِيمَا تُحِبُّ. قُرَّةُ عَيْنِهِ فِيمَا لَا يَزُولُ، وَ زَهَادَتُهُ فِيمَا لَا يَبْقَى، يَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ، وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ.
اگر نفس او در آنچه کراهت دارد، فرمان نبرد، خواستهاش را در چیزهایی که دوست دارد، برآورده نمیکند. روشنی چشم او در جاودانهها است و بیمیلی او در چیزهای ناپایدار. او دانش را با بردباری میآمیزد و گفتار را با کردار.
اسْتَصْعَبَتْ: لم تطاوعه (صبحی صالح)
سیزده نشانه متقین را قبلا مرور کردیم. در این پاراگراف هم با 24 نشانه دیگر روبهرو میشویم که ویژه این فرزانگان میباشد. منتها ما با استفاده از "واو عطف"، چندین نشانه را ادغام نمودیم و شما حتما با دقت بیشتری مطلب را پیگیری نمایید. آنهایی که ما بر شمردیم، از این قرارند:
1- متقین آرزوهای دور و درازی بر سر نمیپرورانند. پس لحظهها را غنیمت میشمارند و میدانند که "وَ ما تَدْري نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْري نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوت"(2)یک حقیقت مسلم است اما به این معنا نیست که
دست روی دست بگذارند و تسلیم حوادث گردند و از فانوسبهدستان در مسیر استفاده نکنند. بلکه این سخن مولا را با پیام فرزندش امام حسن (علیه السلام) جمع میکنند که فرمود:
وَ اعْمَلْ لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيشُ أَبَداً وَ اعْمَلْ لآِخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَمُوتُ غَداً!
پس، متقین دنیا را رها نمیکنند. نه به خاطر زرق و برق فریبنده آن بلکه دنیا سکوی بال گشودن است و فرصتی تکرار ناپذیر.
2- لغزشهای متقین کم است. زیرا وقتی انسان از جاده هموار و مستقیم حرکت کند، امکان لغزیدن وجود ندارد. لغزیدن در جایی است که مسیر مستقیم نباشد و چالههای فراوان وجود داشته باشد. چنانکه مولا در جای دیگر میفرماید:
الْيَمِينُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّرِيقُ الْوُسْطَى هِيَ الْجَادَّةُ.
3- متقین از کبر و نخوت دورند و آن دو را مخصوص کسی میدانند که در برابر خالق نفسهایش عصیان نمود. پس قلبهای فروتن دارند.
4- متقین سیریناپذیر نیستند و به حداقل امکانات قناعت میکنند.
5- متقین به اندازهای که بدن نیاز به غذا دارد، از نعمت الهی استفاده میکنند و سفره رنگین در میز غذایشان وجود ندارد.
6- متقین زندگی بیتکلف دارند؛ اگر عوامل دیگری نباشد، به هرنوع غذایی بسنده میکنند، هرنوع پوشاکی را میپسندند و به هرنوع خانهای میتوانند زندگی کنند.
7- متقین نسبت به دینشان حساسند و اگر نتوانند از آن دفاع کنند، آن زندگی را نمیخواهند.
8- متقین به خاطر شهوت، به گناه حرام نمیافتند. پس از این لحاظ، بر تمام وجودشان تسلط دارند.9- متقین وقتی در آتش خشم قرار میگیرند، این توانایی را دارند که در شرارههای آن نسوزند.
10- متقین کسانی هستند که نیازمندی را ناامید نمیکنند و شر و بدی از آنان دورند.
11- متقین کسانی هستند که همواره به یاد خداوند تبارک و تعالی به سر میبرند؛ به گونهای که اگر در بین غافلان عبورشان بیفتند، از ذاکران به حساب میآیند و اگر در بین ذاکران حق قرار گیرند، هیچ وقت از غافلان به حساب نمیآیند.
12- متقین انسانهای کینهتوزی نیستند. پس از کسانی که بر آنان ستم نموده میگذرند و اگر به امکاناتی برسند، به کسانی که آنها را محروم نمودهاند، میبخشند.
13- متقین کسانی هستند که با بریدگان خویش و بیگانه، رابطه برقرار میکنند.
14- متقین چون انسانهای پاکدامنی هستند، زبان با عفتی دارند. هیچ وقت لفظ قبیح از دهانشان خارج نمیشود. اگر از روی اتفاق، زبانششان آلوده گردد، با آب استغفار تطهیرش میکنند.
15- متقین ملایم گفتارند. تا راهنماییشان را با گفتار ملایم و فروتنانه در دلها نفوذ دهند.
16- متقین کسانی هستند که زشتیها در محفلشان غایبند و خوبیها حضور دارند.
17- متقین در هرجا گام بگذارند، خیر و برکت میآورند و شر و بدی از آنجا دور میشود:
تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ، قَلِيلًا زَلَلُهُ، خَاشِعاً قَلْبُهُ، قَانِعَةً نَفْسُهُ، مَنْزُوراً أَكْلُهُ، سَهْلًا أَمْرُهُ، حَرِيزاً دِينُهُ، مَيِّتَةً شَهْوَتُهُ، مَكْظُوماً غَيْظُهُ. الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ، وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ. إِنْ كَانَ فِي الْغَافِلِينَ كُتِبَ فِي الذَّاكِرِينَ، وَ إِنْ كَانَ فِي الذَّاكِرِينَ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ. يَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ، وَ يُعْطِي مَنْ حَرَمَهُ، وَ يَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ، بَعِيداً فُحْشُهُ، لَيِّناً قَوْلُهُ، غَائِباً مُنْكَرُهُ، حَاضِراً مَعْرُوفُهُ، مُقْبِلًا خَيْرُهُ، مُدْبِراً شَرُّهُ.آرزوهای او را نزدیک میبینی، لغزشهایش را کم، قلبش را فروتن، نفسش را قانع، خوردنش را اندک، کارش را آسان، دینش را حفظ شده است، شهوتش را مرده، خشمش را فروخورده. مردم به خیرش امید دارند و از شرش در امانند. اگر در بین غافلان باشد، در زمره ذاکران نوشته میشود و اگر در بین ذاکران باشد، از غافلان به حساب نمیآید. از کسی که بر او ستم کرده، میگذرد و بر کسی که محرومش نموده میبخشد. با کسی که از او بریده، رابطه برقرار میکند. قباحت از او دور است، گفتارش ملایم است، زشتکاری در او وجود ندارد، بدیهایش پنهان است، خوبیهایش آشکار، خیرش روی آورنده است و شرش پشت کننده.
انسانهای متقی وقتی در برابر حوادث قرار گیرند، جوهره اصلی آنان درخشش پیدا میکند و این حالتها را میتوان این چنین دستهبندی نمود:
1- برخورد آنان با سختیها، ناهمواریها و آسایش، این است که آنان در سختیها و گرفتاریهای سخت، آرامش و وقار خودشان را حفظ میکنند. آنچنان که انگار اتفاقی نیفتاده است. اگر اشکی بریزند و اندوهی نشان دهند، صرفا به خاطر عاطفه برانگیزی است. در ناهمواریهای زندگی، کاسه صبرشان لبریز نمیگردد و با شکیبایی از روی ناهمواریها عبور میکنند. اگر در زندگی با آسایشی روبهرو گردند، سر به طغیان نمیزنند و دوره آسایش را با شکر و سپاسگزاری به پایان میبرند.
2- برخورد آنان با دوست و دشمن این است که وقتی بر دشمنی غالب آیند، اولا میبخشند و اگر بخشش او سبب جرئت دشمن گردد، به اندازه گرفتن جرئت دشمن، واکنش نشان میدهند و مرتکب ظلم و ستم نمیشوند. متقین به خاطر دوستی نیز خودشان را به گناه آلوده نمیکنند و در هر شرایطی از دوست خودشان حمایت نمیکنند. دوست متقین تا آن جا دوست است که حدود الهی را رعایت کند.
3- برخورد متقین با حق، امانتداری، تذکر، نام گذاشتن روی مردم، همسایه، مصیبت دیگران و باطل این است که متقین تسلیم حق هستند و حق برای آنان خط قرمز به حساب میآید. حق اگر بر علیه آنان باشد، به آن اعتراف میکنند و از مرز آن بیرون نمیروند.
متقین انسانهای امانتداری هستند. اگر چیزی منقول یا معقولی را به آنان بسپاری، آن را تا پای جان حفظ میکنند و هرگز به آن امانت خیانت نمینمایند.
لازم نیست برای متقین مطلب سرنوشتسازی را چندینبار تکرار نمایی.
متقین روی انسانها اسمهای نامناسب و احیانا خندهداری نمیگذارند.
متقین در غم دیگران شادی نمیکنند.
"شماتت" را بسیاری از فرهنگها شادی در غم دشمن معنا میکنند. اگر این طور باشد، وای به حال آنهایی که در غم مسلمانی شادمانی نمایند!
متقین، زمین حق و باطل را تشخیص میدهند. از مرزهای حق بیرون نمیروند و در زمین باطل و بیهودگی گام نمیگذارند.
4- متقین در برخورد با تنهایی، خوشحالی و ظالمین، با افراد معمولی فرق دارند.
این مطلب روشن است که انسان از انس گرفته شده. پس وقتی انسان شاداب است که با دیگران سروکار داشته باشد. اگر نیازمند باشد، کمبودهای خودش را جبران کند و اگر توانایی داشته باشد، باری از دوشی بردارد اما گاهی شرایط این طور نیست. جلو تواناییها را میگیرند و سعی میکنند که وجود برخی نادیده گرفته شود. چنانکه در رابطه با خود مولا شاهد چنین رفتاری هستیم. با بیست و پنج سال سکوتی روبهرو گردید که فرمود: "صبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی!" اما این تنهایی مولا را از پا نینداخت و آنچنان نشد که برای همیشه از صحنه تاریخ حذف گردد.
متقین اگر در شرایطی قرار گیرند که همهچیز بر وفق مراد آنها پیش برود، قهقهههای مستانه سر نمیدهند. ایهام عبارت "إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ، وَ إِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ" شاید همینهایی باشد که به عرض رسید. اگرچه میتوان دایره دید را کوچکتر نمود و سکوت و خنده شخصی را نیز مطمح نظر قرارداد. چنانکه در رابطه با رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) گفتهاند که خنده او بیشتر از تبسم نبود.متقین اگر مظلوم واقع شوند، به هر قیمتی دست به انتقام نمیزنند و در بعضی هنگامها، به خاطر مصلحت برتر صبر میکنند و انتقام را از خداوند منتقم طلب میکنند.
5- متقین در رابطه با خودشان و در رابطه با مردم، با سایر افراد فرق میکنند: همواره نفس اماره از ناحیه متقین در رنج است و مردم از آنان در آسایشند. متقین خودشان را در رنج میاندازند و مردم را به رفاه میرسانند.
6- متقین با برخی رابطه برقرار میکنند و از برخی دوری مینمایند اما در دوری تکبر و خودخواهی وجود ندارد و در ایجاد رابطه فریب و نیرنگ.
فِي الزَّلَازِلِ وَقُورٌ، وَ فِي الْمَكَارِهِ صَبُورٌ، وَ فِي الرَّخَاءِ شَكُورٌ. لَا يَحِيفُ عَلَى مَنْ يُبْغِضُ، وَ لَا يَأْثَمُ فِيمَنْ يُحِبُّ. يَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ يُشْهَدَ عَلَيْهِ، لَا يُضِيعُ مَا اسْتُحْفِظَ، وَ لَا يَنْسَى مَا ذُكِّرَ، وَ لَا يُنَابِزُ بِالْأَلْقَابِ، وَ لَا يُضَارُّ بِالْجَارِ، وَ لَا يَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ، وَ لَا يَدْخُلُ فِي الْبَاطِلِ، وَ لَا يَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ. إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ، وَ إِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ، وَ إِنْ بُغِيَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَنْتَقِمُ لَهُ. نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاءٍ، وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ. أَتْعَبَ نَفْسَهُ لِآخِرَتِهِ، وَ
أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ. بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ، وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِينٌ وَ رَحْمَةٌ. لَيْسَ تَبَاعُدُهُ بِكِبْرٍ وَ عَظَمَةٍ، وَ لَا دُنُوُّهُ بِمَكْرٍ وَ خَدِيعَةٍ.
در سختیها با آرامش است، در ناگواریها شکیبا و در آسایش، شکرگذار. بر کسی که نفرت دارد، ستم نمیکند و در کسی که دوست دارد، مرتکب گناه نمیشود. به حق پیش از اینکه علیه او گواهی دهند، اعتراف میکند. آنچه را که به او سپردهاند، از بین نمیبرد و آنچه را که به او یادآوری نمودهاند، فراموش نمیکند. با لقبهای زشت صدا نمیزند، به همسایه زیان نمیرساند، در غم دیگران شادی نمیکند، در باطل فرو نمیرود و از مرز حق خارج نمیشود. اگر خاموش باشد، خاموشیاش او را غمگین نمیکند، اگر بخندد، صدای خندهاش گوشخراش نمیگردد و اگر مظلوم واقع شود، صبر میکند تا خداوند انتقام او را بگیرد. نفسش از او در مشقت است و مردم از او در راحتی. خودش را برای آخرت به سختی میاندازد و مردم را از جانب خودش به رفاه. دوری او از برخی که دوری میکند، پرهیزکاری و دوری از بدی است و نزدیک شدن او به کسی که نزدیک میشود،ملایمت و مهربانی است. نه دوریاش به خاطر خودخواهی و بزرگطلبی است و نه نزدیک شدنش به خاطر فریب و نیرنگ.
وقتی خطبه مولا به پایان رسید، همّام، -به احتمال زیاد، نالهای زد و- جان به جان آفرین تسلیم نمود! جان دادن او بعید نبود. زیرا اگر این خطبه یکدست خوانده شود، آنهم با صدای علی (علیه السلام)، همین معامله را با هر دل
شیدایی که اهل زبان هم باشد، خواهد نمود. ما به خاطر مسئله آموزشی، آن را به بخشهای متعدد، تقسیم نمودیم و الا خطبه با همان بلاغت و اثرگذاری باقی مانده است. البته در رابطه با کسانی که فطرت انسانیشان را کدیر نمودند، نباید انتظار تأثیرپذیری را داشته باشیم. چنانکه در همان زمان نیز وقتی مولا فرمود: "من از چنین عاقبتی میترسیدم و موعظههای از دل برآمده، این چنین تأثیر دارد."
کسی کنایه آمیز گفت: "خودت چه حالی داری، یا امیر المؤمنین؟!"
مولا به اندازه عقل آنکس جواب داد و آن اینکه در نظام هستی، خداوند برای هرکس فرصت معینی داده است. وقتی آن مهلت به سر رسید، با یک بهانه آن کس پا از دایره حیات بیرون میگذارد. مهلت همّام تا پایان همین خطبه بود.
این که میگوییم، به اندازه عقل او، به این لحاظ است که نباید چینن مقایسهای صورت میگرفت. زیرا ظرفیت وجودی امام معصوم با انسانهای معمولی فرق میکند.
اسم این کس را مرحوم فیضالاسلام، "عبد اللّه ابن كوّاء" نام میبرد که یکی از خوارج بود. اگر چنین باشد، قصد او ایجاد شبهه بوده نه رفع ابهام.
قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا. فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ -عليهالسلام- أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ. ثُمَّ قَالَ [علیه السلام]: "أَ هَكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا؟"
فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ: "فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ؟"
فَقَالَ -عليهالسلام-: "وَيْحَكَ، إِنَّ لِكُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لَا يَعْدُوهُ، وَ سَبَباً لَا يَتَجَاوَزُهُ. فَمَهْلًا لَا تَعُدْ لِمِثْلِهَا فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِكَ!"
راوی گفت: "ناگهان همام مانند صاعقهزدهها بر زمین افتاد و جان داد!"امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: "به خداوند سوگند! من از این پیشآمد میترسیدم!" و سپس فرمود: "آیا موعظههای مؤثر، اینگونه با اهلش رفتار میکند؟!"
گویندهای -به کنایه- گفت: "خودت چه حالی داری، یا امیرالمؤمنین؟!"
مولا فرمود: "وای بر تو! برای هر مدتی زمان مشخصی است که از آن نمیگذرد و سببی است که از آن تجاوز نمیکند. آرام باش! دیگر سخنی از این دست مگو که شیطان بر زبان تو دمیده است!"
فَتَثَاقَلَ: تَثاقَلَ عنه: ثَقُلَ و تَباطَأَ (القاموس المحیط)./ تَثَاقَلَ عن الأَمْرِ كاهلى كرد از كار (مقدمة الأدب)
مَعَايِشَهُمْ: العَيْش: الحياة. و المَعِيشة: التي يَعِيش بها الإنسان من المطعم و المشرب (كتاب العین)
الْخَلْقَ: مردم، انسانها، فِطرت (فرهنگ ابجدی)./ "خلق"، مصدر است و مصدر گاهی به معنای اسم فاعل و مفعول میآید. اینجا به معنای اسم مفعول است که برگردان فارسی آن پدیده میشود. منتها در اینجا به قرینه طاعت و معصیت، همه پدیدهها مراد نیست. پس دریافت بالا به جا است (فاطمی)
الصَّوَابُ: الصَّواب: نقيض الخطأ (كتاب العین)./ الصَّوَاب: درست، حقیقت، شایسته (فرهنگ ابجدی)
مَلْبَسُهُمُ: يلبسون الثياب بين بين لا هي بالثمينة جدا و لا الرخيصة جدا (صبحی صالح)
وَقَفُوا: ظاهرا مولا مفهوم وقف شرعی را در نظر داشته است (فاطمی)
الرَّخَاءِ: سعة العيش (كتاب العين)./ رخاء: رفاه و آسایش، زندگی مرفه (المعجم البسیط)
الْعِقَابِ: عِقَاب: عُقُوبَة، مُؤَاخَذَة، جَزَاء، أَخْذٌ بِالذَّنْبِ (المكنز العربي المعاصر)./ و العَقَبَة: المَصْعَد في الجبل، و الجمع عِقاب (جمهرة اللغة)./ عقاب: کیفردادن، شکنجه دادن (فرهنگ معین)
نَحِيفَةٌ: نَحيفٌ: دقيقٌ، من الأصْلِ ليس من الهُزالِ (المحكم و المحيط الأعظم)./ نَحُفَ نزار شد لاغر شد، باریك شد (مقدمة الأدب)./ النَّحَافَةُ: الهُزال. نَحُفَ الرجل نحافة، فهو نَحِيف: قَضِيف ضَرْبٌ قليل اللحم (لسان العرب)فَصَافُّونَ: ظاهرا معنای همین "صفی" است که ما در فارسی استفاده میکنیم (فاطمی)
يَسْتَثِيرُونَ: أثار: بر انگیخت، تحریک کرد (المعجم البسیط)
تَرْتِيلًا: ترتیل: آرام و شمرده خواندن (واژههای نهج البلاغه)./ تَرْتِيلًا: التبیین و الإضاح (صبحی صالح)
رَكَنُوا: رَكِنَ إلى الدنيا: مال إليها و اطمأن (كتاب العين)./ رَكَنُوا: اعتماد و تمایل میکنند (واژههای نهج البلاغه)
تَطَلَّعَتْ: استشرف (منهاج البراعه خویی)./ تَطَلَّعَتْ: گردن درازی کردن برای دیدن چیزی (واژههای نهج البلاغه)
مَسَامِعَ: المِسْمَعُ: الأُذُنُ. ج: مَسَامِعُ (تاج العروس)
زَفِيرَ: صدای اول شعلهوری آتش (واژههای نهج البلاغه)./ زفیر: بازدم، تنفس (المعجم البسیط)
شَهِيقَهَا: صدای بلند (واژههای نهج البلاغه)./ شهیق: دم. الشهیق و الزفیر: دم و بازدم (المعجم البسیط)
حَانُونَ: من "حنيت العود" عطفته، يصف هيئة ركوعهم،و انحنائهم في الصلاة (صبحی صالح)
بَرَاهُمُ: و براه: نحته، أي رقّق الخوف أجسامهم كما ترقّق السهام بالنحت (صبحی صالح)./ براهم: تراشیده و درست کرده است (واژههای نهج البلاغه)
الْقِدَاحِ: جمع قدح بالکسر و هو السهم (صبحی صالح)
خُولِطُوا: مازجه خلل فیه (صبحی صالح)
مُشْفِقُونَ: خائفون من التقصیر (صبحی صالح)
زُكِّيَ: مدحه أحد الناس (صبحی صالح)
حَزْماً: حزْم: قاطعیت، شدت (المعجم السیط)
قَصْداً: اقتصادا (صبحی صالح)
تَجَمُّلًا: التظاهر باليسر عند الفاقة أي الفقر (صبحی صالح)
تَحَرُّجاً: عدّ الشيء حرجا أي إثما، أي تباعدا عن طمع (صبحی صالح)
أَمَلُهُ: الأَمَلُ بالتحريك: الرجاء و هو ضد اليأس (مجمع البحرين)
مَنْزُوراً: قلیلا (صبحی صالح)
حَرِيزاً: حصینا (صبحی صالح)
مَكْظُوماً: مهار شده (واژههای نهج البلاغه)
فُحْشُهُ: القبیح من القول (صبحی صالح)الزَّلَازِلِ: الشدائدُ (الصحاح)./ الزَّلَازِلُ: البَلَايَا (كتاب العين)
وَقُورٌ: لایضطرب (صبحی صالح)./ و الْوَقَارُ: السّكونُ و الحلمُ (مفردات ألفاظ القرآن)./
و الوَقَارُ: السكينة و الوداعة، و رجل وَقُورٌ و وَقَّارٌ و مُتَوَقِّرٌ: ذو حلم و رزانة (كتاب العين)
لا يَحِيفُ: لا یظلم (بنیاد نهج البلاغة)./ الحَيْفُ: الجَوْرُ و الظُلُم (الصحاح)
لا يُنَابِزُ بِالْأَلْقَابِ: لا يدعو باللقب الذي يكره و يشمئز منه (صبحی صالح)./ التَّنْبِيزُ: التسمية (كتاب العين)
يَشْمَتُ: الشَّمَاتَةُ: الفرح بِبَلِيَّةِ العدوّ (الصحاح)
نَزَاهَةٌ: النَزَاهَةُ: البُعدُ عن السوء (الصحاح)
خَدِيعَةٍ: مَكْر، مُرَاوَغَة، خَتْل (المكنز العربي المعاصر)
فَصَعِقَ: صَعِقَ: غُشِيَ عليه من صوتٍ يسمعُه. و ماتَ أيضاً (المحيط في اللغة)
فَمَهْلًا: ساکت و آرام باش (واژههای نهج البلاغه)./ مَهْلًا يا فلان: أي رِفْقاً لا تَعْجَلْ (المحيط في اللغة)
نَفَثَ: نفخ (منهاج البراعه خویی)./ النَّفْثُ: شبيه بالنفخ، و هو أقل من التَفْلِ (الصحاح)./ النَّفْثُ: قَذْفُ الرِّيقِ القليلِ، و هو أَقَلُّ من التَّفْلِ (مفردات ألفاظ القرآن)
و من وصية له (عليهالسلام) للحسن بن علي (عليهماالسلام) كتبها إليه بحاضرين عند انصرافه من صفين
یکی از زیباترین نامههای نهج البلاغه، نامه مولا علی (علیه السلام) به فرزندش امام حسن (علیه السلام) است. آغاز نامه را وقتی بخوانی، امکان ندارد که آن را به پایان نرسانی. مرحوم سید رضی، مکان نگارش این نامه در "حاضرین" ذکر کرده و توضیح بیشتری در این زمینه نداده است. این نص نوشته ایشان است: و من وصية له (علیه السلام) للحسن بن علي (علیه السلام) كتبها إليه بحاضرين عند انصرافه من صفين.
کسانی که در رابطه با این نامه تحقیق کردهاند، نیز توضیح بیشتری ندارند. مرحوم فیض الاسلام و صبحی صالح، معتقدند که "حاضرین" اسم شهری است که در اطرف صفین وجود داشته. ابن ابی الحدید، چند احتمال را مطرح میکند اما در هنگام شرح و توضیح این نامه، به نتیجهای نرسیده است.(1)
1) . أما قوله كتبها إليه بحاضرين فالذي كنا نقرؤه قديما كتبها إليه بالحاضرين على صيغة التثنية يعني حاضر حلب و حاضر قنسرين و هي الأرباض و الضواحي المحيطة بهذه البلاد ثم قرأناه بعد ذلك على جماعة من الشيوخ بغير لام و لم يفسروه و منهم من يذكره بصيغة الجمع لا بصيغة التثنية و منهم من يقول بخناصرين يظنونه تثنية خناصرة أو جمعها و قد طلبت هذه الكلمة في الكتب المصنفة سيما في البلاد و [الأرضين] فلم أجدها و لعلي أظفر بها فيما بعد فألحقها في هذا الموضع. ر.ک. شرح نهج البلاغة –ابن ابی الحدید-، ج16، ص52
به هر حال، برای ما محتوای این نامه گرانبها مهم است که باید آن را با دقت تمام بخوانیم و سرمشق زندگیمان قرار بدهیم.
این نامه ارزشمند را میتوان تحت هفت عنوان قرائت نمود:
✓ آغاز نامه
✓ انگیزه نگارش
✓ پیامرسانی زیر عنوانهای عاطفیای چون "یا بنیّ" و "أی بنیّ"
✓ پیامرسانی با عنوانهای چون "واعلم"
✓ پیامرسانی با فرمان مستقیم
✓ پیامرسانی با تحذیر و توصیه
در این نامه از واژههای عاطفی "أی بنی" و "یا بنی"، شش بار و از واژه "واعلم" نه بار استفاده شده است. امر مستقیم، یکبار به کار رفته است. دوبار با تحذیر و توصیه روبهرو میشویم و در نهایت، این نامه با نیم سطر دعا به پایان میرسد.
چنانکه به عرض رسید، آغاز نامه هرخوانندهای را وادار میکند که آن را نیمه تمام نگذارد. منتها امام نامه را به گونهای تحریر نموده است که ما در ابتدا احساس نمیکنیم، معصومی به معصوم دیگر نوشته است. اگرچه هرچه جلوتر برویم، به ایننتیجه خواهیم رسید که غیر از معصوم نمیتواند، چنین چیزی پدید آورد. این برداشت را در خدا باوری، اثر دعا و بیاعتباری دنیا میبینیم. در چنین جاها با کسی روبهرو هستیم که به طور یقین میداند، خداوند دارای تواناییهای فوق تصور است. میداند که دعا اثرات زیادی دارد و مصلحتهایی در اجابت آن نهفته است و میداند که دنیا بازیچهای بیش نیست اما در آغاز با چنین چیزی سروکار نداریم. در آغاز نامه پدری را میبینیم که دارای صفاتی است و فرزندی که دارای صفاتی است.
پدر دارای این صفات میباشد: 1- رو به زوال است. 2- گردش زمانه را به عنوان یک واقعیت پذیرفته است. 3- در سراشیب زندگی قرار گرفته است. 4- به بیوفایی دنیا کاملا پی برده است. 5- اکنون خودش را همنشین مردگان به حساب میآورد. 6- چیزی نمانده است که به آنان بپیوندد.
پسر از نظر این پدر دلسوز و تجربه دیده، دارای این صفات است: 1- به دنبال چیزی است که هرگز به دست نمیآید. مثلا، زندگی جاودانه و آرامش کامل، چیزهایی هستند که در دنیا وجود ندارند. 2- راه کسانی را دنبال میکند که به نابودی رسیدند. 3- هدف تیر بیماری است. 4- گروگان روزگار است. 5- در تیررس مصیبتها قرار دارد. 6- برده دنیا است. این تعبیر، نظر ما را تأیید میکند که از ابتدای نامه، همه چیز معمولی به نظر میآید. 7- اسیر و وامدار انواع مرگ است.8- همپیمان اندوهها است. 9- همسایه غمها است. 10- نشانه بیماریها است. 11- زمین خورده شهوتها است. 12- جانشین مردگان است.
پس پدر، با پشتسرگذاشتن شش مرحله از زندگی به کمال پختگی رسیده است و به پسری که در آغاز راه قرار دارد، اندرزهایی میدهد، تا این راه مخوف را به سلامتی به سر منزل مقصود برساند. راهی که اولین گام آن، پیمودن به سمت سراب است و انواع بیماریها، بلاها و مصیبتها، غمها و گرفتاریها، زرق و برق دنیا، فشار شهوتها، دیدن هر روز مردگان و در نتیجه نابودی قطعی رونده را احاطه نموده است.
اگر خوب دقت نماییم، هر انسانی در خطر این دوازده دام قرار دارد و اگر بخواهد، راه را به سلامت طی کند، باید نقشه راهی داشته باشد و پیر خردمندی چون مولا علی (علیه السلام) که راه درست را به او نشان دهد:
مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ الْمُدْبِرِ الْعُمُرِ الْمُسْتَسْلِمِ لِلدُّنْيَا السَّاكِنِ مَسَاكِنَ الْمَوْتَى وَ الظَّاعِنِ عَنْهَا غَداً إِلَى الْمَوْلُودِ الْمُؤَمِّلِ مَا لَا يُدْرِكُ السَّالِكِ سَبِيلَ مَنْ قَدْ هَلَكَ غَرَضِ الْأَسْقَامِ وَ رَهِينَةِ الْأَيَّامِ وَ رَمِيَّةِ الْمَصَائِبِ وَ عَبْدِ الدُّنْيَا وَ تَاجِرِ الْغُرُورِ وَ غَرِيمِ الْمَنَايَا وَ أَسِيرِ الْمَوْتِ وَ حَلِيفِ الْهُمُومِ وَ قَرِينِ الْأَحْزَانِ وَ نُصُبِ الْآفَاتِ وَ صَرِيعِ الشَّهَوَاتِ وَ خَلِيفَةِ الْأَمْوَاتِ.
از پدر فناپذیر، باورمند سختیهای زمان، پشتکننده زندگانی، تسلیم شده دنیا، مقیم محله مردگان، کوچکننده فردا، به فرزند آرزومند چیزی که به دست نمیآید، رونده راه کسانی که نابود گشتند، هدف بیماریها، گروگان روزگار، آماج تیر مصیبتها، بنده دنیا، بازرگان فریب، بدهکار اجلها، اسیر مرگ، همپیمان غمها، همنشین اندوهها، نشانه آسیبها، زمینخورده خواهشها و جانشین مردگان!
حاضرین: اسم شهری در اطرف صفین (صبحی صالح)
الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ: اعتراف کننده به سختی زمان (صبحی صالح)
الظَّاعِنِ: کوچ کننده (فاطمی)
الْمَوْلُودِ الْمُؤَمِّلِ: فرزند آرزومند (فاطمی)
غَرَضِ: هدف الأمراض ترمی إلیه سهامها (صبحی صالح)
غَرِيمِ: بدهکار و مدیون (واژههای نهج البلاغه)
نُصُبِ: در معرض آفتها (فرهنگ نهج البلاغه)صَرِيعِ: الطریح (صبحی صالح)
ممکن است این سوال پیش بیاید که چه چیزی باعث گردید، مولا علی (علیه السلام) این نامه مفصل را بنویسد؟ جواب این است که اگر ما باشیم و متن روبهرو، سه چیز را انگیزه نوشتن میبینیم:
✓ بی اعتباری دنیا.
✓ محبت.
✓ تهیه یک نقشه راه جامع
مولا کسی نیست که مثل دیگران وقتی بر اریکه قدرت تکیه زند، همه چیز را از یاد ببرد. او انسان متفکری است که لحظهلحظه زندگیاش خالی از اندیشه نبوده است. دنیا، تحولات دنیا و راهی که در آن راه روان بوده، همواره پیش چشمانش قرار داشته. نمیخواسته این تجربههای ناب، بیبهرهبرداری از بین برود.
محبت، دومین عامل برای نوشتن آن است؛ اینکه مولا فرزندش را پاره تن خودش احساس میکند و یا تمام وجودش را در او میبیند. پس نمیخواهد که او به گونهای در راه زندگی قدم بگذارد که زیاندیده از دنیا برود.
تهیه نقشه راه شاید، عامل اصلی در نوشتن این نامه باشد. اگر کسی موبهمو، طبق محتویات این نامه، زندگیاش را سامان بدهد، سعادت دنیا و آخرت را نصیب خودش نموده است. در این نامه توحید و خدا باوری در اوج است. علاوه بر اینکه چشم بصیرت خواننده را باز میکند که به دنیا چه دیدی داشته باشد و چگونه بین دوست واقعی و دوست زبانی تفاوت بگذارد؟ پس حقیقت این است که نامه برای همه بشریت است و کسانی که ادعای پیروی از او را دارند و امام حسن (علیه السلام) بهانهای برای نوشتن. زیرا او دومین امام معصومی است که اگر در زمان خودش نمیبود، زمین بدون حجت میماند و همه را در کام خودش فرو میبرد. اگر مولا این نامه برای او نمینوشت، باز هم امام حسن (علیه السلام) بر اساس محتویات این نامه زندگی میکرد. این ما هستیم کهنیاز شدید به راهنما داریم، تا در پیچوخم زندگی، گم نشویم و سر از ناکجا آباد بر نیاوریم. پس باید این نامه را با آب طلا نوشت و سرمشق زندگیمان قرار بدهیم:
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ فِيمَا تَبَيَّنْتُ مِنْ إِدْبَارِ الدُّنْيَا عَنِّي وَ جُمُوحِ الدَّهْرِ عَلَيَّ وَ إِقْبَالِ الْآخِرَةِ إِلَيَّ مَا يَزَعُنِي عَنْ ذِكْرِ مَنْ سِوَايَ وَ الِاهْتِمَامِ بِمَا وَرَائِي غَيْرَ أَنِّي حَيْثُ تَفَرَّدَ بِي دُونَ هُمُومِ النَّاسِ هَمُّ نَفْسِي فَصَدَفَنِي رَأْيِي(1)وَ صَرَفَنِي عَنْ هَوَايَ وَ صَرَّحَ لِي مَحْضُ أَمْرِي فَأَفْضَى بِي إِلَى جِدٍّ لَا يَكُونُ فِيهِ لَعِبٌ وَ صِدْقٍ لَا يَشُوبُهُ كَذِبٌ. وَ وَجَدْتُكَ بَعْضِي بَلْ وَجَدْتُكَ كُلِّي حَتَّى كَأَنَّ شَيْئاً لَوْ أَصَابَكَ أَصَابَنِي وَ
1) . ابن ابی الحدید، به جای "صرفنی"، "صدقنی" را پیشنهاد میکند. ر.ک. شرح نهج البلاغة، ج16، ص57. اگر چنین باشد، ترجمه ملموستر میشود.
كَأَنَّ الْمَوْتَ لَوْ أَتَاكَ أَتَانِي فَعَنَانِي مِنْ أَمْرِكَ مَا يَعْنِينِي مِنْ أَمْرِ نَفْسِي فَكَتَبْتُ إِلَيْكَ كِتَابِي مُسْتَظْهِراً بِهِ إِنْ أَنَا بَقِيتُ لَكَ أَوْ فَنِيتُ.
پس از ستایش حضرت حق، من از روی گردانیدن دنیا، سرکشی روزگار و رویآوردن جهان دیگر دریافتم که دست از دیگران بردارم و به آینده خودم بیندیشم و به آنچه که پیش رو دارم به دقت توجه نمایم. وقتی خلوت میکنم و از فکر گرفتاریهای مردم، فارغ میشوم، حقیقت محض، دیدگاهم را دگرگون میکند، جلو هوای نفسم را میگیرد و مرا با جدیتی روبهرو مینماید که در آن شوخی راه ندارد و به حقیقتی راهنمایی مینماید که با دروغ آمیخته نیست. تو را نه تنها پاره تنم که همه وجودم یابیدم آنسان که هر آسیبی به تو برسد، به من رسیده است و اگر مرگ به سراغ تو آید، از من خبر گرفته است. پس تو را در مسیر مقصدم دیدم و نامهام را به تو نوشتم. تا در زندگی از آن یاری بجویی. من در دار دنیا باشم یا نباشم.
تَبَيَّنْتُ: کشف کردم (واژههای نهج البلاغه)
جُمُوحِ: سرکشی (فرهنگ نهج البلاغه)
يَزَعُنِي: یکفّنی و یصدنی (صبحی صالح)
وَرَائِي: و الوَراء من الأضداد عندهم: وَراء الشيء خلفه، و وراؤه قُدّامه (جمهرة اللغة)./ ورَاءُ و الوَرَاءُ، جميعاً، يكون خَلْفَ و قُدَّامَ (لسان العرب)فَصَدَفَنِي: صرفنی (صبحی صالح)./ مرحوم محمد عبده، " مَحْضُ أَمْرِي" را فاعل "صَرَفَنِي"، "َصَدَفَنِي" و "صَرَّحَ لِي" میداند. -ر.ک. شرح نهج البلاغه.-
متاسفانه بسیاری از مترجمین به این دقتکاریها توجه نمیکنند و ترجمههای عجیب و غریبی از عبارتهای بالا نمودهاند (فاطمی)
صَرَّحَ: روشن نمود (واژههای نهج البلاغه)
مَحْضُ: خالصه (صبحی صالح)
فَأَفْضَى: مرا کشید (واژههای نهج البلاغه)
يَشُوبُهُ: المزج و الخلط (بنیاد نهج البلاغه)
فَعَنَانِي: مرا دارای قصد و اراده کرد (واژههای نهج البلاغه)
مُسْتَظْهِراً به: مستعینا به (صبحی صالح)
بعد از آغاز و انگیزه، اولین سفارشها را از طریق سه عنوان عاطفی "أی بنی"، دریافت میکنیم. این بخش از سفارش را میتوان اینگونه دستهبندی نمود:
✓ سفارشهای عمومی
✓ تمرکز بر قلب
✓ تعیین جایگاه
✓ راهکارها
چهار نکته در سفارش عمومی وجود دارد. اینها عبارتند از: 1- تقوای الهی 2- اطاعت مستمر 3- آبادی قلب با یاد الهی 4- چنگ زدن به ریسمان او.
ما در رابطه با ریشه تقوا، معنای تقوا، آثار تقوا، منزلتهای متقین، جایگاه متقین، سفارش به تقوا و نشانههای متقین، مفصل بحث کردهایم. همین مقدار بدانکه تقوا دژ مستحکمی است که انسان را از تهاجم انواع خطرهایی که با
سرنوشت انسان بازی میکنند، حفظ مینماید. اولین سفارش مولا نیز همین است که فرزندش تقوای الهی را پیشه نماید.
بعد از حضور در دژ مستحکم، حفظ این سنگر به صورت دایم لازم است. اینطور نباشد که لختی در آن قرار بگیرد و در اوج تهاجمات از آن بیرون بیاید.
وقتی در این سنگر قرار بگیرد، دو چیز دیگر نیز لازم است: ترمیم قلب که پیش از ورود به دژ مستحکم تقوا رو به ویرانی میرفت و چنگ زدن به ریسمان الهی. قلب را باید با یاد خداوند آباد نماییم و ریسمان الهی، تعبیر کنایی از قرآن کریم است که یک سر آن به دست قدرت الهی قرار دارد و سر دیگر باید به دست مخاطب باشد، تا به وسیله آن از چاه ظلمات بیرون آید.چون بحث آبادی قلب پیش آمد، مولا مقداری روی آن تمرکز مینماید. از تمرکز مولا و اهمیت دادن به دست میآید که قلب اینجا، این پاره گوشت صنوبری شکل نیست. تا فرصتی باشد، برای شبهه افکنان.(1)اگرچه آثار بسیاری از چیزها در آن ظاهر میشود. مانند مثل غم، شادی و ترس.
منظور از" قلب" چیزی بالاتر از مغز انسان است. به عبارت دیگر، مغز رفتار مادی و گاهی شبیه معنوی انسان را کنترل میکند و قلبی که قرآن و روایات و مولا علی (علیه السلام) در اینجا از آن سخن میگوید، مغز را مدیریت
1) . دکتر سروش، آنقدر تحت تأثیر مولوی قرار دارد که گاهی درک او را از قرآن بالاتر میداند. از نظر او قرآن روی قلب تمرکز دارد و مولوی روی مغز و امروزه ثابت شده که مغز همه کاره است نه قلب. در حالی که این مغالطه ای بیش نیست. قرآن وقتی از قلب سخن میگوید، چیزی بالاتر از مغز را اراده مینماید.
مینماید و لذا مرحوم طباطبایی میگوید: " كلمه قلب به معناى آن نیرویى است كه آدمى به وسیله آن تعقل مىكند و حق را از باطل تمیز مىدهد، و خیر را از شر جدا مىكند و بین نافع و مضر فرق مىگذارد."(1)
در تفسیر نمونه میخوانیم که: "منظور از قلب در آیات قرآن كه بحث از درك مسائل مىكند همان عقل و شعور و ادراك است، در كتب لغت نیز یكى از معانى قلب همان عقل گفته شده است."(2)
با توجه به این معانی، سفارش مولا به فرزندش این است که ده چیز را در رابطه با قلب خودش لحاظ نماید: 1- با موعظه و پند و اندرز، زنده نماید. 2- با بیرغبتی از دنیا، بمیراند. 3- با باور محکم و یقین، نیرومندش نماید. 4- با حکمت و دانش، نورانیاش نماید. 5- با یاد مرگ ذلیلش نماید. 6- عدم جاودانگی انسان را از او اعتراف بگیرد. 7- با سختیها و رنجها بیناش نماید. 8- از یورش زمانه و دگرگونیهای شب و روز، بترساند. 9- به قلب باید اخبار گذشتگان را عرضه نماید، که چه کسانی بودند، چه کارهایی کردند و به کجا منتقل شدند؟ تا عبرت بگیرد. زیرا که او تافته جدا بافته نیست.
وقتی قلب با یادآوری این نه نکته، دست از چموشی برداشت، دارنده قلب، باید چهار فرمان را اجرا نماید: 1- از همین حالا باید به فکر خانه ابدیاش باشد و آن را بسازد و اصلاح نماید. 2- آخرت را به دنیا مفروشد. 3- در رابطه با چیزی که نمیداند، سخن نگوید و در چیزی که وظیفه ندارد، خودش
را به تکلف نیندازد. 4- از راهی که خوف گمراهی است نرود. زیرا که حیرت و توقف بهتر از راه رفتن در جادههای هراس است.
اگر کسی بخواهد که در وضعیت بیع و فروش دنیا نرسد و خانه جاودانهاش را آباد نماید، مولا هشت راهکار عملی ارائه میدهد. اینها عبارتند از:
1- امر به معروف و نهی از منکر نماید. با دست و زبان. اینکه امر به معروف و نهی از منکر، با زبان باشد، بارها شنیدهایم. اینکه این دوتا با دست صورت بگیرد، شاید اشاره به جمله معروف رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد که فرمود:
"إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ وُزِنَ مِدَادُ الْعُلَمَاءِ بِدِمَاءِ الشُّهَدَاءِ، فَيُرَجَّحُ مِدَادُ الْعُلَمَاءِ عَلَى دِمَاءِ الشُّهَدَاءِ."(1)
2- جهاد در راه خداوند را پیشه خود کند. آنهم، جهادی که حق جهاد را ادا نماید و در این راه از هیچ ملامتگری نترسد. زیرا بسیار پیش میآید، کسی میخواهد. کاری ارائه بدهد، از هر طرف زبان بیکاران به عیبجویی دراز میشود که فلانی را ببین، در چه زمینههایی تحقیق میکند. در حالی نمیدانند انسان از راه جهاد، به راهنمایی خداوند میرسد و خودش فرموده:
وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ.(2)
و باید اشاره نمود که جانبازی در راه خداوند، یکی از مصادیق جهاد است. اصل جهاد به معنای تلاش سخت و سختکوشی است.
3- دنبال حق باشد ولو با قبول خطرها. غمرات، جمع غمره و غمره در اصل، به معنای گرداب است و بعد به صورت استعاری، درسختیهای شدید به کار میرود. مولا به فرزندش میفرماید، حق هرجا بود، به دنبال آن برود و لو با فرورفتن درگرداب سختیها.
4- دین فهمی، یکی از راهکارهای مولا است که به فرزندش توصیه میکند. میخواهد که زلال دین را از سرچشمه بنوشد و چشمش را به دهان این و آن ندوزد.
5- مسلما رویارویی با سختی، هزینه دارد و مولا در این زمینه صبر و شکیبایی را توصیه میکند. آنهم عادت کردن بر صبر و شکیبایی.
6- این مسأله اهمیت دارد که گاهی انسان بر چیزی سرمایهگذاری میکند اما از عواقب آن مطمئن نیست. مولا در این زمینه، توکل بر خداوند را پیشنهاد میکند که مطمئنترین راه در زندگی انسان است. انسان وقتی کاری را آغاز میکند، با توکل بر قدرت لایتناهی حضرت حق، آن را به سرانجام خواهد رساند. اگر به آن هدف نرسد، طبق مضمون این وصیتنامه، به منفعت برتری خواهد رسید.
7- در کنار توکل چیز دیگری وجود دارد که نمیتوان از آن چشم پوشی کرد و آن دعا و ارتباط با پدیدآورنده هستی است. آنهم دعای خالصانه. چنین دعایی اکسیری شگفت انگیز است. زیرا از نظر مولا همه چیز در دست قدرت الهی قرار دارد. او میتواند بیحساب ببخشد و میتواند انسان را از همه چیز محروم نماید.
8- آخرین سخن مولا در این باب، پرهیز از علمی است که هیچ سودی در سرنوشت انسان ندارد. تشخیص اینکه چه علومی سودمند نیستند، احتیاج به تأمل بیشتر دارد اما از قدیم الایام علومی مانند جادو و پیشگوییهای بدون دانش لازم را از مصادیق آن میدانستند.
لازم به ذکر است که پیش از آخرین راهکار، مولا به فرزندش توصیه میکند که این وصیتنامه را با دقت مطالعه نماید و نکتههای آن را دریابد و سرسری از آن نگذرد:
فَإِنِّي أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ -أَيْ بُنَيَّ- وَ لُزُومِ أَمْرِهِ وَ عِمَارَةِ قَلْبِكَ بِذِكْرِهِ وَ الِاعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ. وَ أَيُّ سَبَبٍ أَوْثَقُ مِنْ سَبَبٍ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اللَّهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ!
أَحْيِ قَلْبَكَ بِالْمَوْعِظَةِ وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ وَ قَوِّهِ بِالْيَقِينِ وَ نَوِّرْهُ بِالْحِكْمَةِ وَ ذَلِّلْهُ بِذِكْرِ الْمَوْتِ وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْيَا وَ حَذِّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّيَالِي وَ الْأَيَّامِ وَ اعْرِضْ عَلَيْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِينَ وَذَكِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ كَانَ قَبْلَكَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ سِرْ فِي دِيَارِهِمْ وَ آثَارِهِمْ فَانْظُرْ فِيمَا فَعَلُوا وَ عَمَّا انْتَقَلُوا وَ أَيْنَ حَلُّوا وَ نَزَلُوا! فَإِنَّكَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ الْأَحِبَّةِ وَ حَلُّوا دِيَارَ الْغُرْبَةِ وَ كَأَنَّكَ عَنْ قَلِيلٍ قَدْ صِرْتَ كَأَحَدِهِمْ.
فَأَصْلِحْ مَثْوَاكَ وَ لَا تَبِعْ آخِرَتَكَ بِدُنْيَاكَ وَ دَعِ الْقَوْلَ فِيمَا لَا تَعْرِفُ وَ الْخِطَابَ فِيمَا لَمْ تُكَلَّفْ. وَ أَمْسِكْ عَنْ طَرِيقٍ إِذَا خِفْتَ ضَلَالَتَهُ فَإِنَّ الْكَفَّ عِنْدَ حَيْرَةِ الضَّلَالِ خَيْرٌ مِنْ رُكُوبِ الْأَهْوَالِ.
وَ أمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَكُنْ مِنْ أَهْلِهِ وَ أَنْكِرِ الْمُنْكَرَ بِيَدِكَ وَ لِسَانِكَ وَ بَايِنْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِكَ وَ جَاهِدْ فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ وَ لَا تَأْخُذْكَ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ. وَ
خُضِ الْغَمَرَاتِ لِلْحَقِّ حَيْثُ كَانَ وَ تَفَقَّهْ فِي الدِّينِ وَ عَوِّدْ نَفْسَكَ التَّصَبُّرَ عَلَى الْمَكْرُوهِ وَ نِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُرُ فِي الْحَقِّ! وَ أَلْجِئْ نَفْسَكَ فِي أُمُورِكَ كُلِّهَا إِلَى إِلَهِكَ فَإِنَّكَ تُلْجِئُهَا إِلَى كَهْفٍ حَرِيزٍ وَ مَانِعٍ عَزِيزٍ. وَ أَخْلِصْ فِي الْمَسْأَلَةِ لِرَبِّكَ فَإِنَّ بِيَدِهِ الْعَطَاءَ وَ الْحِرْمَانَ وَ أَكْثِرِ الِاسْتِخَارَةَ وَ تَفَهَّمْ وَصِيَّتِي وَ لَا تَذْهَبَنَّ عَنْكَ صَفْحاً فَإِنَّ خَيْرَ الْقَوْلِ مَا نَفَعَ. وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَا خَيْرَ فِي عِلْمٍ لَا يَنْفَعُ وَ لَا يُنْتَفَعُ بِعِلْمٍ لَا يَحِقُ تَعَلُّمُهُ.
من تو را آی پسرم! به تقوای الهی و فرمانبری فرمان او، آبادی قلبت را به یاد او و چنگ زدن به ریسمان او سفارش میکنم و کدام وسیلهای محکمتر از وسیله بین تو و بین خداوند است، اگر به آن وسیله چنگ بزنی؟!
قلبت را با پند و نصیحت زنده نما و آن را با بیرغبتی از دنیا بمیران. با یقین نیرومندش نما و با حکمت نورانیاش. با یاد مرگ رامش نما و با نابودی از او اعتراف بگیر. با ناگواریهای دنیا بینایش نما و از یورش روزگار، بدی دگرگونی شب و روزها برحذرش نما. بر او اخبار گذشتگان را عرضه نما و به او آنچه را که بر سر پیشینیان آمده است، یادآوری نما. در دیار و نشانههای آنان گردش نما. پس در آنچه که آنان انجام دادهاند و از جایی که کوچ کردند و در جایی که منتقل شدند و فرود آمدند، بیندیش. آنگاه، در مییابی که آنها از دوستان جدا شدند و به دیار غربت مسکن گزیدند و نزدیک است که تو هم یکی از آنان بگردی.
پس جایگاه خودت را اصلاح کن، آخرت خودت را به دنیا مفروش و سخن از چیزی که نمیدانی مگو و آنچه که بر تو لازم نیست، بر زبان نیاور. از
راهی که از گمراهی آن میترسی خودداری کن. زیراتوقف در حیرت گمراهکننده، بهتر است از سواری بر مرکبهای چموش هراس.
امر به معروف نما تا از اهل معروف باشی و با دست و زبانت نهی از منکر نما و با تمام تلاش از اهل منکر دوری نما. در راه خداوند آنگونه که شایسته او است، سختکوشی نما و از تلاش در راه خداوند از هیچ ملامت ملامتگری نترس. برای حق در گرداب سختیها فرو رو، هرجا که باشد. دین فهمیات را بالا ببر و خودت را بر سختی عادت بده و بهترین عادت شکیبایی در حق است. خودت را در همه کارهایت در پناه معبودت قرار بده. در این صورت، به پناهگاه محکم و مانع استوار پناه بردهای. با اخلاص از پروردگارت بخواه. زیرا در دست او بخشش و محرومیت است و بسیار از او خیرت را بخواه. وصیت مرا بفهم و از آن رویگردان مباش. زیرا بهترین گفتار آن است که سودمند باشد. این را بدان! دانشی که سودی ندارد، بیفایده است و علم بیفایده سزاوار آموختن نیست.
عنوان عاطفی دوم
در عنوان عاطفی دوم، مولا سه مطلب را در میان میگذارد:
✓ شرایط سنی مولا (علیه السلام)
✓ شرایط سنی امام حسن (علیه السلام)
✓ اشاره به یک موضوع تربیتی مهم
نسبت به خودش، مولا زمانی را مشخص میکند که سنی از ایشان گذشته است و این فرصت را غنیمت میشمارد که پیش از اتفاقات دیگر و سرایت
ضعف عقلی مانند سرایت ضعف جسمی، وصیتنامهاش را بنویسد. حدس خواننده این است که سن مولا (علیه السلام) در این زمان حدود شصت سال باشد.
نسبت به جوانش، گویا در اوج جوانی به سر میبرده. لحظههایی که انواع ناشناختهها به سراغ انسان میآید و در همین لحظهها است که امکان دارد، دست به کاری بزند که جبرانش هزینه بسیار لازم داشته باشد. عبارتی که مولا دارد، این است که: "یا اینکه تو پیش از وصیت در یورشهای هوای نفس و فتنههای دنیا قرار گیری. پس مانند شتر سرکش گردی."
موضوع تربیتی مهمی را که مولا به آن اشاره میکند، این است که قلب جوان مانند زمین حاصلخیزی است که آمادگی رویش هر نوع بذررا دارد. این نکتهای است که وقتی خواننده چشمش به این پیام بیفتد، ممکن است افسوس گذشته را بخورد که اگر در شرایط خاصی سنی جوانش به این پیام گوش میداد، امروزه شاهد فلاکت فرزندش نمیبود. البته متاسفانه زمان ما به گونهای است که این کار از دست پدر تنها بر نمیآید. زیرا وقتی کودکی پا به سن جوانی میگذارد، با هزاران دهان گشوده روبهرو میشود. باید حکومتهای غیر وابسته و جوامع واقعا مذهبی، پدر را یاری نمایند.
به هر حال، مولا پیش از اینکه جوانش، دچار دامهای شیاطین بشود، تجربههایش را در اختیار فرزندش میگذارد تجربههایی که به آسانی به دست نیامده است. و در صفحات بعدی با این تجربههای ناب، آشنا خواهیم شد:
أَيْ بُنَيَّ إِنِّي لَمَّا رَأَيْتُنِي قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً وَ رَأَيْتُنِي أَزْدَادُ وَهْناً بَادَرْتُ بِوَصِيَّتِي إِلَيْكَ وَ أَوْرَدْتُ خِصَالًا مِنْهَا قَبْلَ أَنْ يَعْجَلَ بِي أَجَلِي دُونَ أَنْ أُفْضِيَ إِلَيْكَ بِمَا فِي
نَفْسِي أَوْ أَنْ أُنْقَصَ فِي رَأْيِي كَمَا نُقِصْتُ فِي جِسْمِي أَوْ يَسْبِقَنِي إِلَيْكَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَى وَ فِتَنِ الدُّنْيَا فَتَكُونَ كَالصَّعْبِ النَّفُورِ. وَ إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ كَالْأَرْضِ الْخَالِيَةِ مَا أُلْقِيَ فِيهَا مِنْ شَيْءٍ قَبِلَتْهُ. فَبَادَرْتُكَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ يَقْسُوَ قَلْبُكَ وَ يَشْتَغِلَ لُبُّكَ لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْيِكَ مِنَ الْأَمْرِ مَا قَدْ كَفَاكَ أَهْلُ التَّجَارِبِ بُغْيَتَهُ وَ تَجْرِبَتَهُ فَتَكُونَ قَدْ كُفِيتَ مَئُونَةَ الطَّلَبِ وَ عُوفِيتَ مِنْ عِلَاجِ التَّجْرِبَةِ فَأَتَاكَ مِنْ ذَلِكَ مَا قَدْ كُنَّا نَأْتِيهِ وَ اسْتَبَانَ لَكَ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَيْنَا مِنْهُ.
پسرم! من وقتی دیدم سنی از من گذشته و رو به ضعف میروم، اقدام به وصیت نمودم و خصوصیاتی را ذکر نمودم، پیش از اینکه مرگم فرا رسد و نتوانم آنچه که در دل دارم، با تو در میان بگذارم. یا در دیدگاه من نقصانی پدید آید، آنگونه که در جسمم پدید آمده است و یا اینکه پیش از وصیت من، تو در تاختوتاز هوای نفس و فتنههای دنیا قرار گیری. پس مانند شتر سرکش گردی. قلب جوان مانند زمین آماده بذر است، هرچه در آن بپاشی سبز و پذیرا میگردد. پس، پیش از اینکه جامه قساوت بپوشی و عقلت مشغول گردد، در تربیت تو اقدام نمودم. تا با تمام جدیت به استقبال کارهایی بروی كه اهل دانش و تجربه، در پی آن بودهاند و تجربه آن را نمودهاند و تو را از رنج بیشتر و تجربه مجدد، بىنیاز ساختهاند. پس آنچه از تجربیات آنها نصیب ماشده نصیب تو نیز گردید و چه بسا پارهاى از رموز تجربیاتی که بر ما مخفى مانده، بر تو روشن گردد.
عنوان عاطفی سوم
در عنوان عاطفی سوم، سه مطلب برجسته است:
✓ نگاهی به گذشته
✓ بهرهبرداری از گذشته
✓ اولیت تجربیات گذشته
مولا دقت نظری را که در زندگیاش داشته، با فرزندش در میان میگذارد و آن نقش تاریخ است که باید اندرز بزرگ برای انسانها به حساب آید. ممکن است در روز واقعه، حق و باطل مشخص نباشد اما گذشت زمان ثابت میکند که چه کسانی حق بودند و چه کسانی برای باطل جانشان را هدر دادند. پس تاریخ واعظ راستگفتاری است که هیچ وقتی حقیقت را پنهان نمیکند. مولا آنچنان در گذشته با دقت نظر میکرده که خودش را جزء گذاشتگان میشمرده.
این دقت نظر در گذشته، برای این نیست که انسان در گذشته زندگی کند. بلکه به خاطر این است که در زندگی روزمره از آن بهرهبرداری گردد. در آیینه عبرت نمای تاریخ ببیند که بسیاری با پروژههای ناتمام از دنیا رفتند. پس مولا از سیری در گذشته، درسهایی گرفته و میخواهد آن را در اختیار فرزندش بگذارد، تا با توجه به آن تجربیات ناب، زندگیاش را بنا نماید.
آنچه که از متن بر میآید، مولا ابتدا نظر دیگری داشته و میخواسته تنها در رابطه با قرآن و شریعت با فرزندش مطالبی را در میان بگذارد. مخصوصا قرآن که هم تفسیر دارد و هم تأویل. زیرا امکان دارد، کسانی با زحمت زیاد در مرزهای تفسیر برسند اما تأویل قرآن، مقوله دیگری است. با اینحال، مولا این مهم را به وقت دیگری موکول میکند و فعلا تجربههای شخصی و
مشاهدات خودش را با فرزندش در میان میگذارد و یک بار دیگر از فرزندش تعهد میگیرد که به این وصیتها دقت نظر بیشتری داشته باشد:
أَيْ بُنَيَّ إِنِّي وَ إِنْ لَمْ أَكُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ كَانَ قَبْلِي فَقَدْ نَظَرْتُ فِي أَعْمَالِهِمْ وَ فَكَّرْتُ فِي أَخْبَارِهِمْ وَ سِرْتُ فِي آثَارِهِمْ حَتَّى عُدْتُ كَأَحَدِهِمْ بَلْ كَأَنِّي بِمَا انْتَهَى إِلَيَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَى آخِرِهِمْ فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذَلِكَ مِنْ كَدَرِهِ وَ نَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ فَاسْتَخْلَصْتُ لَكَ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ نَخِيلَهُوَ تَوَخَّيْتُ لَكَ جَمِيلَهُ وَ صَرَفْتُ عَنْكَ مَجْهُولَهُ وَ رَأَيْتُ حَيْثُ عَنَانِي مِنْ أَمْرِكَ مَا يَعْنِي الْوَالِدَ الشَّفِيقَ وَ أَجْمَعْتُ عَلَيْهِ مِنْ أَدَبِكَ أَنْ يَكُونَ ذَلِكَ وَ أَنْتَ مُقْبِلُ الْعُمُرِ وَ مُقْتَبَلُ الدَّهْرِ ذُو نِيَّةٍ سَلِيمَةٍ وَ نَفْسٍ صَافِيَةٍ وَ أَنْ أَبْتَدِئَكَ بِتَعْلِيمِ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَأْوِيلِهِ وَ شَرَائِعِ الْإِسْلَامِ وَ أَحْكَامِهِ وَ حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ لَا أُجَاوِزُ ذَلِكَ بِكَ إِلَى غَيْرِهِ. ثُمَّ أَشْفَقْتُ أَنْ يَلْتَبِسَ عَلَيْكَ مَا اخْتَلَفَ النَّاسُ فِيهِ مِنْ أَهْوَائِهِمْ وَ آرَائِهِمْ مِثْلَ الَّذِي الْتَبَسَ عَلَيْهِمْ فَكَانَ إِحْكَامُ ذَلِكَ عَلَى مَا كَرِهْتُ مِنْ تَنْبِيهِكَ لَهُ أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْ إِسْلَامِكَ إِلَى أَمْرٍ لَا آمَنُ عَلَيْكَ بِهِ الْهَلَكَةَ وَ رَجَوْتُ أَنْ يُوَفِّقَكَ اللَّهُ فِيهِ لِرُشْدِكَ وَ أَنْ يَهْدِيَكَ لِقَصْدِكَ فَعَهِدْتُ إِلَيْكَ وَصِيَّتِي هَذِهِ.
پسرم! من اگرچه به درازای عمر گذشتگان پیش از خودم عمر نکردهام اما در کارهای آنان اندیشیدم و در اخبار آنان تفکر نمودم و در آثار آنان گردش نمودم. آنگونه که یکی از آنان گشتم. بلکه به خاطر آنچه که از آنان به من رسید، گویا با اولین و آخرین آنان زندگی کردهام. بخش روشن و تاریک و سود و ضرر زندگی آنان را دریافتم و از هر چیز، گزیده آن را برای تو اختصاص دادم و قسمت زیبای آن را برای تو برگزیدم و ناشناخته آن را از تو
دور کردم و صلاح بر آن دیدم که مانند پدرمهربان، آنچه را که بر خود مهم میدانم، برای تو مهم بدانم و در تربیت تو بکوشم. تو در آغاز زندگی هستی و روزگار به تو روی آورده است. نیت سالم و روح زلال داری. میخواستم با آموزش کتاب خداوند عز و جل و تأویل آن و شریعت اسلام و احکام و حلال و حرام آن آغاز نمایم و جز آن به چیز دیگر در رابطه با تو نپردازم اما از آن ترسیدم که مبادا رای و هوایی که مردم را دچار اختلاف کرد، بر تو نیز امر را مشتبه نماید، پس جا انداختن این مطلب، با آنکه میل نداشتم تو را بر آن آگاه نمایم محبوبتر است بر من از تسلیم شدن تو بر کاری که خطر نابودی را در پی دارد. امیدوارم که خداوند تو را به خاطر درستکاریات، در این راه توفیق دهد و به هدفت راهنمایی نماید! بنابراین، عمل به این وصیتم را از تو تعهد میگیرم.
سَبَبٍ: السبب: الحَبْلُ. و السَّبَبُ أيضاً: كلُّ شيء يُتَوَصَّلُ به إلى غيره (الصحاح)
أَوْثَقُ: أَوْثَقَ زيدٌ العقدَ بتوقيع ثلاثة شهود: أحكمه. أَوْثَقَهُ أَوْثَقَ السجّانُ السجينَ: شدّه بالوثاق (معجم الأفعال المتداولة)
ذَلِّلْهُ: رام کن (واژههای نهج البلاغه)قَرِّرْهُ: أطلب منه اقرار بالفناء (صبحی صالح)
بَصِّرْهُ: اجعله بصیرا (صبحی صالح)
صَوْلَةَ: الصَّوْلَة: الحملة و الوثبة (النهاية في غريب الحديث و الأثر)
فُحْشَ: الفُحْش: گفتار و یا كردارى بد (فرهنگ ابجدی)
تَقَلُّبِ: دگرگون شدن (فرهنگ معین)
مَثْوَا: محل الاقامة (منهاج براعة خویی)
بَايِنْ: باعد و جانب (صبحی صالح)
خُضِ: غوطهور شو (واژهها نهج البلاغه)
الْغَمَرَاتِ: غَمَرَاتِ الموتِ: شدائدهُ (الصحاح)./ و الْغَمْرَةُ: معظم الماء الساترة لمقرّها، و جعل مثلا للجهالة التي تَغْمُرُ صاحبها... و قيل للشَّدائِد: غَمَرَاتٌ. قال تعالى: فِي غَمَراتِ الْمَوْت (مفردات ألفاظ القرآن)
كَهْفٍ: الملجأ (صبحی صالح)
حَرِيزٍ: حافظ (صبحی صالح)./ الحِرْزُ: الموضع الحصين. يقال: هذا حِرْزٌ حَرِيزٌ (الصحاح)
الِاسْتِخَارَةَ: جستجوی خیر نمودن (واژههای نهج البلاغه)./ إجالة الرأی فی الامر قبل فعله لاختیار أفضل وجوهه (صبحی صالح)
صَفْحاً: جانبا: رویگرداندن و اعراض نمودند (فرهنگ نهج البلاغه)
لایحق: سزاوار نمیباشد (فرهنگ نهج البلاغه)
وَهْناً: الضعف (صبحی صالح)
أُفْضِيَ إِلَيْكَ: ألقی إلیک (صبخی صالح)./ به او گفته شد، بازگو شد (فرهنگ نهج البلاغه)
بَادَرْتُ: المسارعة والمسابقة (بنیاد نهج البلاغه)
الصَّعْبِ النَّفُورِ: شتر ناآرام و رمنده (واژههای نهج البلاغة)
الْحَدَثِ: جوان و نوجوان (واژههای نهج البلاغة)
بِجِدِّ رَأْيِكَ: رای ثابت و استوار (ترجمه صبحی صالح)
كَفَاكَ أَهْلُ التَّجَارِبِ بُغْيَتَهُ: أغناک عن طلبه (صبحی صالح)
اسْتَبَانَ: ظهر (صبحی صالح)
نَخِيلَهُ: المختار المضطفی (صبحی صالح)./ نَخِيلَهُ: الدقیق الذی غربل و أخذ دخیله (منهاج البراعة الخویی)
تَوَخَّيْتُ: تحریت: بهترین را انتخاب کردم (فرهنگ نهج البلاغه)
أَجْمَعْتُ عَلَيْهِ: عزمت (صبحی صالح)مُقْتَبَلُ الدَّهْر: بالفتح من اقتبل الغلام فهو مقتبل و هو من الشواذ، و القياس مقتبل بكسر الباء لأنه اسم فاعل و مقتبل الإنسان أول عمره (صبحی صالح)
صَافِيَة: الخالص (منهاج البراعة الخویی)
لَا أُجَاوِزُ ذَلِك: لا أتعدّی بک (صبحی صالح)
إِحْكَامُ: الإحكام: الإنقان (الإفصاح)
أَشْفَقْتُ: خشیت و خفت (صبحی صالح)
الْتَبَسَ: غمض: مشبه شد (فرهنگ نهج البلاغه)
عَنَانِي: عَنَاهُ الأَمْرُ: آن كار برایش اهمیّت داشت (فرهنگ ابجدی)./ قوله (علیه السلام) حيث عناني من أمرك أي أهمني (ابن ابى الحديد)./ عَنِيَ زيدٌ بأمر المسلمين: اهْتَمَّ (معجم الأفعال المتداولة)./ عُنِيَ بحاجته: به نیازش توجّه كرد (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
در "واعلم" اول، مولا دو مطلب را در میان میگذارد:
✓ محبوبترین چیز از وصیت
✓ آزادی در عقیده
محبوبترین جای وصیت مولا به فرزندش، سه چیز است: 1- تقوای الهی 2- انجام واجبات 3- پیروی از صالحان و شایستگان گذشته.
پیش از این هم مولا از تقوای الهی سخن گفته بود. یک بار دیگر، این نکته را یادآوری میکند. زیرا وقتی تقوا بود، اعمال نیک انسان محفوظ میماند و هنگامی که این سنگر مستحکم را از دست بدهیم، حفظ اعمال نیک، طاقتفرسا خواهد شد و لذا هم در قرآن و هم در نهجالبلاغه، جایگاه وسیعی برای تقوا میبینیم.
بعد از تقوا، عمل به مقرراتی است که خداوند تبارک و تعالی، آنها را به خاطر تکامل انسان بر انسان واجب نموده است. ممکن بود، خداوند چیزی را واجب نکند و کسانی را که پا از دایره انسانیتشان درازتر نموده، عقاب نماید اما لطف بینهایت او باعث گردید که یک سری احکام را بر انسانها واجب نماید، تا انسان به رشد و کمال برسد و جوهر ذاتی او تکامل پیدا کند.
سومین سفارش، اقتدا به شایستگان گذشته است؛ اینکه ببینیم ابراهیم (علیه السلام)، چه کار کرد که نامش جاودانه ماند و همینطور پیامبران و شایستگان دیگر.
بعضی وقتها انسان خود شایستگیهایی دارد که میخواهد آنها را شکوفا نماید. مولا این را میپذیرد اما با دو شرط:
1- شکوفایی این استعدها باید نتیجه فهم و دانشپژوهی باشد. نه فرو رفتن در شبههها و انگیزههای دشمنی.
2- کمک، رغبت و توفیق الهی در آن نقش مؤثری داشته باشد.
بعد از تمامی این مراحل، دست به اقدام بزند و الا خطر زندگی در ظلمات وجود دارد:وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذٌ بِهِ إِلَيَّ مِنْ وَصِيَّتِي تَقْوَى اللَّهِ وَ الِاقْتِصَارُ عَلَى مَا فَرَضَهُ اللَّهُ عَلَيْكَ وَ الْأَخْذُ بِمَا مَضَى عَلَيْهِ الْأَوَّلُونَ مِنْ آبَائِكَ وَ الصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِكَ فَإِنَّهُمْ لَمْ يَدَعُوا أَنْ نَظَرُوا لِأَنْفُسِهِمْ كَمَا أَنْتَ نَاظِرٌ وَ فَكَّرُوا كَمَا أَنْتَ مُفَكِّرٌ ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذَلِكَ إِلَى الْأَخْذِ بِمَا عَرَفُوا وَ الْإِمْسَاكِ عَمَّا لَمْ يُكَلَّفُوا فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُكَ أَنْ تَقْبَلَ ذَلِكَ دُونَ أَنْ تَعْلَمَ كَمَا عَلِمُوا فَلْيَكُنْ طَلَبُكَ ذَلِكَ بِتَفَهُّمٍ وَ تَعَلُّمٍ لَا بِتَوَرُّطِ الشُّبُهَاتِ وَ عُلَقِ الْخُصُومَاتِ. وَ ابْدَأْ قَبْلَ نَظَرِكَ فِي ذَلِكَ بِالاسْتِعَانَةِ بِإِلَهِكَ وَ الرَّغْبَةِ إِلَيْهِ فِي تَوْفِيقِكَ وَ تَرْكِ كُلِّ شَائِبَةٍ أَوْلَجَتْكَ فِي شُبْهَةٍ أَوْ أَسْلَمَتْكَ إِلَى ضَلَالَةٍ. فَإِنْ أَيْقَنْتَ أَنْ قَدْ صَفَا قَلْبُكَ فَخَشَعَ وَ تَمَّ رَأْيُكَ فَاجْتَمَعَ وَ كَانَ هَمُّكَ فِي ذَلِكَ هَمّاً وَاحِداً فَانْظُرْ فِيمَا فَسَّرْتُ لَكَ وَ إِنْ لَمْ يَجْتَمِعْ لَكَ مَا تُحِبُّ مِنْ نَفْسِكَ وَ فَرَاغِ نَظَرِكَ وَ فِكْرِكَ فَاعْلَمْ أَنَّكَ إِنَّمَا تَخْبِطُ الْعَشْوَاءَ وَ
تَتَوَرَّطُ الظَّلْمَاءَ. وَ لَيْسَ طَالِبُ الدِّينِ مَنْ خَبَطَ أَوْ خَلَطَ وَ الْإِمْسَاكُ عَنْ ذَلِكَ أَمْثَلُ. فَتَفَهَّمْ يَا بُنَيَّ وَصِيَّتِي.
پسرم! این را بدان، آنچه را که تو از وصیتم میگیری، محبوبترین چیز به من، تقوای الهی است و محصور ماندن در آنچه که آن را خداوند بر تو واجب کرده و فراگرفتن آنچه که بر آن پیشینیان از پدرانت و شایستگان خاندانت، گذشتهاند. زیرا آنان نگاهی به خودشان را از نظر دور نداشتند، آنگونه که تو به خود بنگری و اندیشیدند، آنسان که تو بیندیشی. این تامل آنان را به جایی رساند که آنچه را شناختند، گرفتند و از آنچه که مکلف نبودند، خودداری کردند. پس اگر نفس تو از پذیرفتن پیشینیان ابا میکند و نمیخواهد از دانش آنان بهره گیرد، باید جستجوی خودت از روی فهم و دانش باشد، نه فرو رفتن در شبههها و دلبستگیهای دشمنی. پیش از اندیشیدن در آن از معبود خودت کمک بخواه و به توفیق او دل ببند و از هر شائبهای که تو را در شبهه بیندازد و به گمراهی تسلیم نماید، دوری نما. پس اگر یقین پیدا کردی که قلب تو طراوت یافت و فروتن شد و رأی تو کامل و متمرکز گردید و ارادهات یکی شد، به آنچه که من به تو تفسیر میکنم، بنگر و اگر آنچه را دوست داری، متمرکز نبود و احساس آسودگی اندیشه نکردی، بدانکه کورکورانه راه میروی و در تاریکی ناپدید میشوی. در حالی که پژوهشگر دینی کسی نیست که بیراهه رود و یا امر بر او مشبه گردد و البته در چنین حالتی خودداری بهتر است. پس، وصیت مرا به خوبی درک نما و بفهم، پسرم!
"واعلم" دوم
در زیرعنوان "واعلم" دوم، شاهد دو مطلب هستیم:
✓ کسی به ما معرفی میشود که قدرت فوق تصور دارد.
✓ ما در دامنه جهل قرار داریم.
از نظر مولا، مؤثر حقیقی در عالم فقط خداوند علی اعلی است؛ او کسی است که میمیراند. کسی است که زنده میکند. کسی است که نابود میکند. کسی است که دوباره به صورت اصلی بر میگرداند. کسی است که گرفتار میکند. کسی است که از گرفتاری، رهایی میبخشد. کسی که دنیا را برای دنیا نیافریده است.
همه این سفارش ها پشتوانه قرآنی دارد.
در مورد اول این آیه کریمه را تلاوت میکنیم:
الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً.(1)
در مورد دوم، این آیه کریمه را قرائت میکنیم:
أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ (3) بَلى قادِرِينَ عَلى أَنْ نُسَوِّيَ بَنانَهُ (4)(2)
در مورد سوم، این بخش از یک آیه کریمه را تلاوت میکنیم:
قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَليلٌ وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى.(3)
منتها باور این مطلب که همه چیز در دست قدرت او است، کار سادهای نمیباشد. زیرا علت مرگ را، امراض مختلف میدانیم و برای هرچیزی بهانهای میسازیم. اگر چنین نمیبود، امروزه بخش بزرگی از آدمها، سنگ بنای جاهلیت دوم را نمیگذاشتند.
مولا، علت این بهانه جوییها را جهل میداند. زیرا انسان جاهل به دنیا آمده است و اگر در پی رفع این بیماری نگردد، جاهل از دنیا خواهد رفت.
علم بشر محدود است و در مرور زمان به یافتههایی میرسد. پیش از ما ستاره شناسان فکر میکردند که همه عالم آن چیزی است که با چشم غیر مسلح دیده میشود. زمین را مرکز عالم تصور میکردند و فکر میکردند، ستارهها و سیارهها به دور زمین میگردند اما امروزهبه جایی رسیدهاند که با گذشته تفاوت زیادی دارد. متن زیر، سخنان کسی اسن که در رابطه با کهکشانها صحبت میکرد. او با نشان دادن تصویری میگفت: "این کهکشان راه شیریه. همانطور که در نور مادون قرمز میبینید، تمام این نقاط ستاره هستند. چندتا ستاره؟ چه تعداد دنیای دیگه؟ چند روش مختلف برای زندگی و حیات؟ ما در کجای این تصویریم؟ آیا بازوی بیرونی را میبینید؟ آنجا! جاییه که آنجا زندگی میکنیم. در فاصلهای در حدود سی هزار سال نوری از مرکز کهکشان راه شیری.
خط بعدی، آدرس کیهانی ما است... این کهکشان بزرگ مار پیچی، آندرومیدا است... از اینجا حتی نمیتوانیم کهکشانمان را پیدا کنیم. کهکشان ما فقط یکی از هزاران کهکشان در ابَر خوشه سنبله است. در این مقیاس، همه
اجرامی که میبینیم، از جمله کوچکترین نقاط، کهکشان هستند. هر کهکشانی میلیاردها ستاره را در دل خودش جای داده و بیشمار دنیای دیگه. با همه این احوال، کل ابر خوشه سنبله هم فقط بخش کوچکی از عالم ما را تشکیل میدهد...(1)
لازم به ذکر است که دانشمندان معتقدند: کشهکشان راه شیری، دارای دویست میلیارد ستاره است و بیش از این مقدار، کهکشان وجود دارد.
جهان قابل مشاهده: معنی این جمله چیه؟ حتی برای مایی که سوار بر سفینه خیالمان هستیم، حدی برای دوردستها در فضازمان وجود دارد. این حد، افق عالمه. در فراسوی این افق، بخشهایی از جهان وجود داره که آنقدر از ما دورند که در تاریخ سیزده و هشت دهم میلیارد ساله جهان، زمان کافی برای رسیدن نور آنها وجود نداشته!
بسیاری از ما مرددیم که همه جهانها، ستارهها، کهکشانها و همه آن چیزهایی که قادر به دیدنشان هستیم، فقط حباب کوچکی از اقیانوس بیانتهایی از عالمهای دیگر باشد؛ یک چند کیهانی. جهانی بر جهان دیگر. دنیاهای بیپایان!... ما شاید موجود کوچکی باشیم که روی یک ذره غبار زندگی میکنیم که در عظمت بیپایان غوطهوره!.."
اگر ما باشیم و این متن، دانش بشر با دیروز قابل مقایسه نیست و بشر با همین علوم طبیعی هم، به جاهایی رسیده است اما مولا علی (علیه السلام)، سخنی فراتر از این مقوله دارد. به ما کسی را معرفی میکند که نه تنها کهکشانها و اجرام
1) .
آسمانی دنیا را آفریده است(1)
إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزينَةٍ الْكَواكِبِ (الصافات/6)
که شش آسمان دیگر نیز پدید آورده و همه آنان را به نحو احسن، مدیریت میکند؛ کسی که تنها عرض بهشت او به اندازه آسمانها و زمین میباشد؛(2)کسی که دانش بشر به هر پایهای برسد، از عهده آن بر نمیآید و آن پدید آوردن مرگ و زندگیاست. او میخواهد، ما با چنین کسی ارتباط پیدا نماییم؛ او میخواهد از طریق فرزند بزرگوارش، ما را به جایگاهی برساند که مؤثر حقیقی را بشناسیم و آنچنانکه خودش اعتقاد دارد، باور نماییم.(3)بعد از خداباوری کامل میفرماید: 1- پیش کسی که تو را با این اندام مناسب خلق کرده است و روزی میدهد، دست نیاز بگشا. 2- تنها او را مورد پرستش قرار بده. 3- شوق دیدار او را در دل بپروران. 4- تنها از او بترس:
وَ اعْلَمْ أَنَّ مَالِكَ الْمَوْتِ هُوَ مَالِكُ الْحَيَاةِ وَ أَنَّ الْخَالِقَ هُوَ الْمُمِيتُ وَ أَنَّ الْمُفْنِيَ هُوَ الْمُعِيدُ وَ أَنَّ الْمُبْتَلِيَ هُوَ الْمُعَافِي وَ أَنَّ الدُّنْيَا لَمْ تَكُنْ لِتَسْتَقِرَّ إِلَّا عَلَى مَا جَعَلَهَا اللَّهُ عَلَيْهِ مِنَ النَّعْمَاءِ وَ الِابْتِلَاءِ وَ الْجَزَاءِ فِي الْمَعَادِ أَوْ مَا شَاءَ مِمَّا لَا تَعْلَمُ فَإِنْ أَشْكَلَ عَلَيْكَ شَيْءٌ مِنْ ذَلِكَ فَاحْمِلْهُ عَلَى جَهَالَتِكَ فَإِنَّكَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ بِهِ جَاهِلًا ثُمَّ عُلِّمْتَ وَ مَا أَكْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ الْأَمْرِ وَ يَتَحَيَّرُ فِيهِ رَأْيُكَ وَ يَضِلُّ فِيهِ بَصَرُكَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلِكَ فَاعْتَصِمْ بِالَّذِي خَلَقَكَ وَ رَزَقَكَ وَ سَوَّاكَ وَ لْيَكُنْ لَهُ تَعَبُّدُكَ وَ إِلَيْهِ رَغْبَتُكَ وَ مِنْهُ شَفَقَتُكَ:
و این را بدان که مالک مرگ همان مالک زندگی است و اینکه پدیدآورنده، همان مرگ آفرین است و اینکه نابود کننده، همان بازیاب است و اینکه مبتلا کننده همان بخشنده است و اینکه دنیا استقرار نمییابد، مگر بر آنچه خداوند از نعمتها، گرفتاریها و جزاء و پاداش در روز رستاخیز قرار داده و یا آنچه که بخواهد، از چیزهایی که تو نمیدانی. پس اگر درک چیزی از این امور بر تو مشکل شد، آن را بر نادانی خودت حمل نما. زیرا تو اول که به دنیا آمدی، جاهل بودی و بعد به دانایی رسیدی و چه بسیار چیزهایی هستند که نمیدانی و دیدگاهت در آن متحیر میماند و بیناییات در آن گم میشود و بعد آنرا میبینی. پس به کسی که تو را آفرید، روزیات داد و با اعتدالت نمود، دست توسل برافراز و باید بندگیات برای او باشد و شوق دیدار او را داشته باشی و از او بهراسی!
"واعلم" سوم
در زیرعنوان "واعلم" سوم، مولا دو چیز را یادآوری میکند:
✓ درستی اخبار رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)
✓ تأکید بیشتر بر وصیتنامه
وقتی نهجالبلاغه را مرور مینمایی، زیباییهای این اثر جاودانه یک طرف و صدق و صمیمیت مولا نسبت به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، یک طرف. آنجا که میفرماید:
كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللَّهِ!
تا آنجا که میفرماید:
الْخِضَابُ زِينَةٌ وَ نَحْنُ قَوْمٌ فِي مُصِيبَةٍ!
در این جا هم مولا دینش را ادا میکند و به فرزندش سفارش مینماید که هیچ کس مانند رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) از خداوند تبارک و تعالی خبر نداده. پس باید پیشگامی و رهبری او را بپذیرد.
نکته دوم اینکه مولا در این وصیت نامه چیزی کم نگذاشته. پس باید مخاطب، این میراث گرانبها را ارج بگذارد و دقت نظر مولا را دستکم نگیرد:
وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ أَحَداً لَمْ يُنْبِئْ عَنِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ كَمَا أَنْبَأَ عَنْهُ الرَّسُولُ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَارْضَ بِهِ رَائِداً وَ إِلَى النَّجَاةِ قَائِداً فَإِنِّي لَمْ آلُكَ نَصِيحَةً. وَ إِنَّكَ لَنْ تَبْلُغَ فِي النَّظَرِ لِنَفْسِكَ وَ -إِنِ اجْتَهَدْتَ- مَبْلَغَ نَظَرِي لَكَ.
پسرم! بدانکه هیچ کسی مانند رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از خداوند تبارک و تعالی خبر نداده است. پس به پیشگامی او راضی باش و به رهبری او رها شده و رستگار و من از نصیحت به تو چیزی کم نگذاشتم و تو هرچه قدر دقت و تلاش نمایی، به اندازه دید من نسبت به خودت نمیرسی.
"واعلم" چهارم
در زیرعنوان "واعلم" چهارم، دو مطلب تذکر داده میشود:
✓ توحید محض
✓ حقشناسی
در توحید محض یک مطلب عاقلانه مطرح میشود و آن اینکه اگر خداوند تبارک و تعالی، شریکی میداشت، باید آثار قدرت او را میدیدیم.
پس، در جهان یک اراده حکم فرما است، حضرت حق جلّ جلاله، یگانه است و شریکی بر او قابل تصور نمیباشد.
در اینجا مولا از ترکیبهایی استفاده میکند که به نظر نگارنده، به اندازه تخیل همه انسانها سخن گفته است. زیرا اگر میفرمود: خداوند پیش از همه چیزها بود و بعد از همه چیزها خواهد بود، تقریبا مطلب را میرساند اما میفرماید:
أَوَّلٌ قَبْلَ الْأَشْيَاءِ بِلَا أَوَّلِيَّةٍ وَ آخِرٌ بَعْدَ الْأَشْيَاءِ بِلَا نِهَايَةٍ!
اینجا است که میگوییم: مولا به اندازه تخیل همه انسانها حرف زده است و جمله بالا را اینطور معنا میکنیم: خداوند علی اعلی، اول هرچیز است، بی اینکه آغازی برای او تصور شود و آخر همه چیز است، بی اینکه پایانی برای او تصور شود! حقیقتا چنین عبارتهایی، نهجالبلاغه را بسیار متمایز کرده است و باعث میگردد که ابن ابیالحدید سنی عمری را در پای نهجالبلاغه بریزد و جرج جرداق مسیحی اعتراف نماید که 200 بار نهجالبلاغه را مرور نموده است.(1)تا آنجا که امروز ما از توضیحات محمد عبده و صبحی صالح بینیاز نباشیم و از این لحاظ، حساب سنیان پایبند سنت را جدا نماییم.
نکته مهم دیگری را که مولا در این بخش از وصیتنامهاش تذکر میدهد، این است که ما نمیتوانیم بر کسی که جهانی با این گستردگی را آفریده است، احاطه علمی پیدا کنیم. زیرا فرکانسهای حواس پنجگانه ما محدود است و عقل ما نیز بینهایت را درک نمیتواند.
1) . مقدمه ترجمه نهج البلاغه، ص9، محمد دشتی.
بعد از جا انداختن ایننکتهها، مولا به کوچکی انسان، عجز انسان و احتیاج انسان اشاره مینماید که تنها راه برطرف کردن آنها این است که در پیشگاه حضرت حق، سر اطاعت فرود آوریم و از کیفر و خشم او بترسیم:
وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّهُ لَوْ كَانَ لِرَبِّكَ شَرِيكٌ لَأَتَتْكَ رُسُلُهُ وَ لَرَأَيْتَ آثَارَ مُلْكِهِ وَ سُلْطَانِهِ وَ لَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَ صِفَاتِهِ وَ لَكِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ لَا يُضَادُّهُ فِي مُلْكِهِ أَحَدٌ وَ لَا يَزُولُ أَبَداً وَ لَمْ يَزَلْ. أَوَّلٌ قَبْلَ الْأَشْيَاءِ بِلَا أَوَّلِيَّةٍ وَ آخِرٌ بَعْدَ الْأَشْيَاءِ بِلَا نِهَايَةٍ عَظُمَ عَنْ أَنْ تَثْبُتَ رُبُوبِيَّتُهُ بِإِحَاطَةِ قَلبٍ أَوْبَصَرٍ. فَإِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ فَافْعَلْ كَمَا يَنْبَغِي لِمِثْلِكَ أَنْ يَفْعَلَهُ فِي صِغَرِ خَطَرِهِ وَ قِلَّةِ مَقْدِرَتِهِ وَ كَثْرَةِ عَجْزِهِ و عَظِيمِ حَاجَتِهِ إِلَى رَبِّهِ فِي طَلَبِ طَاعَتِهِ وَ الْخَشْيَةِ مِنْ عُقُوبَتِهِ وَ الشَّفَقَةِ مِنْ سُخْطِهِ. فَإِنَّهُ لَمْ يَأْمُرْكَ إِلَّا بِحَسَنٍ وَ لَمْ يَنْهَكَ إِلَّا عَنْ قَبِيحٍ.
پسرم! بدانکه اگر برای پروردگارت شریکی میبود، فرستادگانش به سمت تو میآمدند و نشانههای قدرت و سلطنتش را میدیدی و افعال و صفاتش را میشناختی اما او معبود یگانه است، چنانکه خودش را اینگونه توصیف نموده است. هیچکس در قدرتش با او نزاع ندارد و هیچگاه از بین نمیرود و همواره بوده است. اول هرچیز است، بی اینکه آغازی برای او تصور شود و آخر همه چیز است، بی اینکه پایانی برای او تصور شود! بزرگتر از آن است که ربوبیت او با دل و دیده احاطه گردد! وقتی این نکته را دریافتی، آنگونه رفتار نما که سزاوار مانند تو است که آن را انجام دهد؛ در بیمقداری منزلتش، کمی تواناییاش، زیادی عجزش، بزرگی نیازمندی به پروردگارش و ترس از کیفر و
نگرانی از خشمش! زیرا او تنها تو را به زیبایی و نیکوکاری امر کرده است و تنها تو را از زشتی و قباحت نهی نموده است!
بِتَوَرُّطِ: در هلاکت افتادن (فرهنگ دهخدا)./ ورطه: جای خطرناک، گرداب، منجلاب (فرهنگ معین)
شَائِبَةٍ: ما یشوب الفکر من شک و حیرة (صبحی صالح)
أَوْلَجَتْكَ: أدخلتک (صبحی صالح)
تَخْبِطُ الْعَشْوَاءَ: خَبَطَ البعيرُ الأرضَ بيده خَبْطاً: ضربها. و منه قيل: خَبْطَ عَشْوَاءَ، و هى الناقة التى فى بَصَرِها ضعفٌ، تَخْبِطُ إذا مشتْ، لا تتوقَّى شيئاً (الصحاح)./ العَشْواء من النوق: التي لا تبصر ما أمامها، و ذلك لأنها ترفع رأسها فلا تتعاهد موضع أخفافها (تهذيب اللغة)
تَتَوَرَّطُ الظَّلْمَاءَ: در ورطه تاریکیها گرفتار خواهی شد (فرهنگ نهج البلاغه)
الْإِمْسَاكُ: حبس النفس عنه (صبحی صالح)./ خودداری (فرهنگ نهج البلاغه)
أَمْثَلُ: أفضل (صبحی صالح)
شَفَقَتُكَ: خوفک (صبحی صالح)رَائِداً: من ترسله في طلب الكلأ ليتعرف موقعه،و الرسول قد عرف عن اللَّه و أخبرنا فهو رائد سعادتنا (صبحی صالح)
لَمْ آلُكَ نَصِيحَةً:لم أقصّر في نصيحتك (صبحی صالح)
خَطَرِهِ: قدره (صبحی صالح)
در پیامرسانی زیر عنوانهای عاطفی "یا بنی"، دو مطلب یادآوری میگردد:
✓ مطلبی در رابطه با زهد و دنیازدگی
✓ روابط اجتماعی صادقانه
در رابطه با مطلب اول، مولا بعد از یادآوری ناپایداری دنیا، دو مثل میآورد. مثل آنهایی که شیفته دنیا نشدند و آنها که غرق در دنیا گشتند.
آنها که بعد از چندین تجربه به ناپایداری پیبردند و بعد قید دنیا را زدند، وقتی از این دنیا میروند، مانند مسافرانی هستند که بعد از تحمل سختیهای فراوان و دیدن خشکسالیها و قحطی ها به جایی سرسبز و خرم اقامت میکنند و در آنجا از امنیت کامل برخوردارند. دیری نمیگذرد که اینان رنج گذشته را فراموش میکنند و از امنیت و آسایش برخوردار میگردند اما شیفتگان دنیا، با رفتن از دنیا، مانند آنهایی هستند که از سرزمین سرسبز و
حاصلخیز، به سرزمین بی آب و علف سکونت کنند و روزبهروز با خشک سالی جدید، روبهرو شوند.
در رابطه با روابط اجتماعی سالم، مولا نکته هایی را تذکر میدهد که اگر رعایت گردد، بسیاری از مشکلات انسانها حل میشود و آن اینکه بهترین معیار در برخورد با دیگران، خود انسان است. به این صورت که: 1- هرچیزی را که برای خودش میپسندد، برای دیگری بپسندد و هرچیزی را که برای خودش نمیخواهد، برای دیگری روادار نباشد. 2- ظلم نکند، چنانکه دوست ندارد، مظلوم واقع شود. 3- به دیگران نیکویی نماید، چنان که دوست دارد، دیگران به او نیکویی نمایند. 4- چیزی را که برای دیگران قبیح میشمارد، برای خودش قبیح بشمارد. 5- برای مردم آن را رضایت بدهد که برای خودش رضایتدارد. 6- آنچه که نمیداند، نگوید. 7- چیزی را نگوید که دوست دارد به او گفته نشود.
با دیدن این هفت نکته، فاصلهمان را با مولا علی (علیه السلام) به خوبی در مییابیم. اگر از تمام این وصیتنامه فقط همین هفت نکته رعایت میکردیم، وضع ما به گونه دیگر بود:
يَا بُنَيَّ إِنِّي قَدْ أَنْبَأْتُكَ عَنِ الدُّنْيَا وَ حَالِهَا وَ زَوَالِهَا وَ انْتِقَالِهَا وَ أَنْبَأْتُكَ عَنِ الْآخِرَةِ وَ مَا أُعِدَّ لِأَهْلِهَا فِيهَا وَ ضَرَبْتُ لَكَ فِيهِمَا الْأَمْثَالَ لِتَعْتَبِرَ بِهَا وَ تَحْذُوَ عَلَيْهَا. إِنَّمَا مَثَلُ مَنْ خَبَرَ الدُّنْيَا كَمَثَلِ قَوْمٍ سَفْرٍ نَبَا بِهِمْ مَنْزِلٌ جَدِيبٌ فَأَمُّوا مَنْزِلًا خَصِيباً وَ جَنَاباً مَرِيعاً فَاحْتَمَلُوا وَعْثَاءَ الطَّرِيقِ وَ فِرَاقَ الصَّدِيقِ وَ خُشُونَةَ السَّفَرِ وَ جُشُوبَةَ المَطْعَمِ لِيَأْتُوا سَعَةَ دَارِهِمْ وَ مَنْزِلَ قَرَارِهِمْ فَلَيْسَ يَجِدُونَ لِشَيْءٍ مِنْ ذَلِكَ أَلَماً وَ لَا
يَرَوْنَ نَفَقَةً فِيهِ مَغْرَماً. وَ لَا شَيْءَ أَحَبُّ إِلَيْهِمْ مِمَّا قَرَّبَهُمْ مِنْ مَنْزِلِهِمْ وَ أَدْنَاهُمْ مِنْ مَحَلَّتِهِمْ. وَ مَثَلُ مَنِ اغْتَرَّ بِهَا كَمَثَلِ قَوْمٍ كَانُوا بِمَنْزِلٍ خَصِيبٍ فَنَبَا بِهِمْ إِلَى مَنْزِلٍ جَدِيبٍ فَلَيْسَ شَيْءٌ أَكْرَهَ إِلَيْهِمْ وَ لَا أَفْظَعَ عِنْدَهُمْ مِنْ مُفَارَقَةِ مَا كَانُوا فِيهِ إِلَى مَا يَهْجُمُونَ عَلَيْهِ وَ يَصِيرُونَ إِلَيْهِ.
يَا بُنَيَّ اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ غَيْرِكَ فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ اكْرَهْ لَهُ مَا تَكْرَهُ لَهَا وَ لَا تَظْلِمْ كَمَا لَا تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ وَ أَحْسِنْ كَمَا تُحِبُّ أَنْ يُحْسَنَ إِلَيْكَ وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَيْرِكَ وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِكَ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ يُقَالَ لَكَ.
پسرم! من تو را از دنیا، تحولات، ناپایداری و دستبهدست شدن آن با خبرت نمودم و از آخرت و آنچه که به اهلش در آن وعده داده شده، آگاهت نمودم و برای تو مثالهایی آوردم تا به وسیله آنها عبرت بگیری و از آنها پیروی نمایی. مثَل آنها که دنیا را آزمودند، مانند گروه مسافرانی هستند که سرمنزل بی آب و علف را ترک نمودند و قصد سرزمین سرسبز و ناحیه پر آب و علف را نمودند. پس مشقت راه، دوری دوستان، ناملایمات سفر و ناگواریهای خوردنیها را تحمل نمودند. تا به سرپناه وسیع و منزل امنشان برسند. آنان احساس ناراحتی نمیکنند و خودشان را وامدار هزینهای نمیبینند و چیزی محبوبتر به آنها از آنچه که آنان را به سر منزل مقصود و جایگاه اصلیشان نزدیک میکند، نیست. مثَل آنان که فریفته دنیا شدند، مانند گروهی هستند که در جایگاه سرسبز و پر آب و علف زندگی میکنند.پس بر خلاف
میلشان در جایگاه خشک و بی آب و علف رانده شدند. پس چیزی ناپسندتر بر آنها و ناراحت کنندهتر در نزد آنها از جدایی جایی که در آنجا بودند، به جایی که ناگهان در آنجا میرسند و مرجعشان میگردد، نیست.
پسرم! خودت را معیار بین خود و دیگری قرار بده: پس آنچه را برای خودت دوست داری، برای دیگری دوست بدار و آنچه را بر خود نمیپسندی، بر دیگری روا مدار و ستم مکن، چنانکه دوست نداری بر تو ستم شود و نیکویی نما، چنانکه دوست داری بر تو نیکویی گردد و آنچه را که بر خود زشت میشماری، بر دیگری زشت بشمار و برای مردم آن را رضایت بده که برای خودت رضایت میدهی و آنچه را که نمیدانی، نگو و چیزی مگو که دوست نداری به تو گفته شود!
تَحْذُوَ عَلَيْهَا: اقتدا به (منهاج البراعة)./ حَذَوْنَا حَذْوَ أهلِ البيتِ عليهم السّلام في جميع أعمالنا: سلكنا مسلكهم (معجم الأفعال المتداولة)
خَبَرَ الدُّنْيَا: عرفها کما هی بامتحان أحوالها (صبحی صالح)
سَفْرٍ: مسافرون (منهاج البراعة)
نَبَا بِهِمْ:لم یوافق المقام فیه لوخامته (صبحی صالح)./ و نبا المنزل بأهله أى لم يوافقهم المقام فيه لو خامته (بنیاد نهج البلاغه)
جَدِيبٌ: المقحط لا خیر فیه (صبحی صالح)
فأمّوا: قصدوا (صبحی صالح)
خصیب: دارای فراوانی (واژه نهج البلاغة)
جَنَاباً: الناحیه (صبحی صالح)
مَرِيعاً: جای حاصلخیز و پر برکت (فرهنگ ابجدی)
وَعْثَاءَ: مشقته (صبحی صالح)
جُشُوبَةَ: خشن، ناگوار (فرهنگ نهج البلاغه)
مَغْرَماً: جریمه و تاوان (واژهها نهج البلاغة)
أَفْظَعَ: از حد درگذشتهترین (فاطمی)
يَهْجُمُونَ عَلَيْهِ: انتهی إلیه بغتة (صبحی صالح)
در "واعلم" اول، چهار نکته تذکر داده میشود:
✓ پرهیز از خودپسندی
✓ تلاش برای روزی
✓ خزانهدار دیگری نبودن
✓ سپاسگزاری
پرهیز از خودپسندی: مولا به فرزندش توصیه میکند که دچار خودبینی، خودپسندی و تکبر نشود. اینها معانی، "اعجاب" است. پس "اعجاب" واژهای است که ممکن است بر همه این برگردانها مطابقت کند. دلیلی که مولا ارائه میدهد، این است که اعجاب، عقل را از کار میاندازد. وقتی کسی دچار این مرض گردد، جز خودش را نمیبیند و به عقل هم زمینه نمیدهد که قضاوت درستی داشته باشد.
نکته دوم اینکه حتی الامکان از دسترنج خودش استفاده نماید و در کسب روزی، محتاج این و آن نباشد اما تلاشش به انداز کفاف باشد؛ یعنی آنقدر زحمت بکشد که نیازهای مادی و معنویاش را برطرف نماید. بیش از آن، انسان خزانهدار دیگری میشود و به طور ناخواسته، از مال دیگری، پاسبانی میکند و مولا از این کار فرزندش را منع میکند.
وقتی این مرحله را پشت سر گذاشت، راهش را پیدا کرده است و باید به پاس این موهبتها، در پیشگاه الهی فروتنترین کسان باشد.
وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ. فَاسْعَ فِي كَدْحِكَ وَ لَا تَكُنْ خَازِناً لِغَيْرِكَ وَ إِذَا أَنْتَ هُدِيتَ لِقَصْدِكَ فَكُنْ أَخْشَعَ مَا تَكُونُ لِرَبِّكَ:
این را بدان که خودپسندی، در برابر درستی است و دشمن خرد انسانها. با تمام توان تلاش نما و ذخیرهکننده غیر خودت مباش و هنگامی که به راه میانه خودت راهنمایی شدی، پس برای پروردگارت از هر فروتنی، فروتنتر باش!
"واعلم" دوم
در "واعلم" دوم، مولا زندگی را به صورت تصویری بیان میکند. در این تصویر، انسان مانند مسافری است که راه دور و درازی پررنج و مشقتی را طی میکند، تا به مقصد برسد. پس در این سفر طولانی، انسان به دو چیز احتیاج دارد:
✓ هزینه سفر
✓ بار سبک
محتاج هزینه هستیم، به خاطر اینکه راه طولانی است. از لازمه راه طولانی، حداقل هزینه است. بدترین شرایط وقتی است که در سفر باشی اما چیزی همراه تو نباشد. ما در سفر یک ساله چقدر خودمان را به آب و آتش میزنیم که مبادا محتاج گردیم سفری که مولا از آن سخن میگوید، استثنایی
است.(1)
هر مسافری درمانده خودش خواهد بود و هزینه سفر هم فقط از همینجا امکانپذیر است.
مطلب دیگر اینکه مسافری در سفر خوشبخت است که بار سبک داشته باشد و پر رنجترین سفر، سفری است که مسافر بارهای سنگینی را حمل نماید. مولا میفرماید که در این سفر طولانی، هرچه سبکتر باشد، مسافر راحتتر است اما این سوال پیش میآید که بار سبک، امکانات کمتری دارد. مولا راه حل آن را همسفر خوب میداند که اصلا باری ندارد و او میتواند، بخشی بزرگی از بارش را به او امانت بدهد. تا هم او در راه طولانی، بدون وسیله نباشد و هم در وقت نیاز از آن امکانات استفاده نماید.
چنانکه به عرض رسید، مولا مطلب را به تمثیل بیان نموده است و ما مقداری حاشیه زدیم. منظور از سفر، پا گذاشتن در جهانهای دیگر است که از برزخ آغاز میشود به قیامت پایان میپذیرد. جهان برزخ شاید میلیونها سال طول بکشد و مشهور است که یک روز قیامت به پنجاه هزار سال میرسد. مسافرت در این راه طولانی، هزینههای بسیار لازم دارد. منظور از هزینه سفر، انواع صدقات واجب و مستحب است و منظور از تقسیم بار این است که در همین دنیا به بینوایان، رسیدگی نماییم، تا در روز نیاز به ما برگردانده شود:
وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ طَرِيقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِيدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِيدَةٍ وَ أَنَّهُ لَا غِنَى بِكَ فِيهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِيَادِ وَ قَدْرِ بَلَاغِكَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَى
1) . حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ (99) لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلاَّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (100) [المؤمنون]
ظَهْرِكَ فَوْقَ طَاقَتِكَ فَيَكُونَ ثِقْلُ ذَلِكَ وَبَالًا عَلَيْكَ وَ إِذَا وَجَدْتَمِنْ أَهْلِ الْفَاقَةِ مَنْ يَحْمِلُ لَكَ زَادَكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَيُوَافِيكَ بِهِ غَداً حَيْثُ تَحْتَاجُ إِلَيْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِيَّاهُ وَ أَكْثِرْ مِنْ تَزْوِيدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَيْهِ فَلَعَلَّكَ تَطْلُبُهُ فَلَا تَجِدُهُ. وَ اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَكَ فِي حَالِ غِنَاكَ لِيَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَكَ فِي يَوْمِ عُسْرَتِكَ.
این را بدان که پیش روی تو راهی دارای مسافت طولانی، با رنج زیاد است و در آن از طلب نیکی، رهتوشه کافی و بار سبک، بینیاز نیستی! پس بیش از وسع خودت بار بر مدار. زیرا سنگینی آن برایت طاقتفرسا خواهد بود و هرگاه از بینوایان، کسی را یابیدی که رهتوشهات را تا رستاخیز بر میدارد و فردا، هنگامی که به آن محتاج میگردی، تمام و کمال به تو باز میگرداند، آن را غنیمت بشمار و بر دوش وی بگذار و اگر قدرتش را داری بیشترش بده، شاید روزی در جستجوی چنین کسی باشی و او را نیابی و باز غنیمت بشمار کسی را که در بینیازیات از تو وام میطلبد، تا در روز درماندگیات به تو بازگرداند.
"واعلم" سوم
در "واعلم" سوم، دو نکته تذکر داده میشود:
✓ موقعیت فعلی
✓ فرصت طلایی
در رابطه با مطلب اول، بازهم سخن پیشین به نحوی تکرار میشود که به خوبی درک نماییم که در چه موقعیتی قرار داریم. این موقعیت را بازهم به صورت تمثیل بیان میکند و آناینکه ما مسافرانی هستیم که پای پیاده از
گردنههای وحشتناک عبور میکنند؛ گردنههایی که پیچ و خمهای فراوانی دارد. پس احتیاج به راهنما داریم و فرصت یافتن راهنما، همین حالا است که توان پرداختن هزینه او را داریم. باید این فرصت را غنیمت بشماریم و الا نه عذری پذیرفته میشود و نه امکان بازگشت به دنیا است:
وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ عَقَبَةً كَئُوداً الْمُخِفُ فِيهَا أَحْسَنُ حَالًا مِنَ الْمُثْقِلِ وَ الْمُبْطِئُ عَلَيْهَا أَقْبَحُ حَالًا مِنَ الْمُسْرِعِ وَ أَنَّ مَهْبِطَكَ بِهَا لَا مَحَالَةَ إِمَّا عَلَى جَنَّةٍ أَوْ عَلَى نَارٍ فَارْتَدْ لِنَفْسِكَ قَبْلَ نُزُولِكَ وَ وَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِكَ فَلَيْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ وَ لَا إِلَى الدُّنْيَا مُنْصَرَفٌ.
این را بدانکه پیشرویت گردنه ترسناک و صعبالعبوری وجود دارد که در آن حال سبکبار بهتر از سنگینبار است و حال کندرو،بدتر از تندرو است و اینکه به ناگزیر فرودگاه تو در آنجا است؛ در بهشت و یا در جهنم. پس پیشگامی برای خودت، پیش از نزول بفرست و منزل را پیش از سکونت آماده نما. زیرا بعد از مرگ، هیچ عذری پذیرفته نیست و بازگشتی به دنیا دور از تصور است!
"واعلم" چهارم
در "واعلم" چهارم، چیزهایی گفته میشود که بسیار سرنوشتساز است:
✓ قدرت لایزال الهی
✓ تشویق به دعا و ارتباط با خالق هستی
✓ چه دعاهایی را مد نظر قرار دهیم؟
✓ برخی از ویژگیهای خالق هستی
✓ مصلحت برتر در دعا
مولا ابتدا اشاره به ثروت بیحساب حضرت حق میکند و آن اینکه گنجینههای آسمانهای و زمین در دست قدرت خداوند است. پس با بخششهای زیاد، از این گنجینهها چیزی کم نمیشود. جالب اینجا است که دانش امروز بشر نیز، این نکته را تأیید میکند. مستندی را میدیدیم که مدعی بود، در برخی اقمار زحل، باران الماس میبارد و در برخی سیارات بیرون از منظومه شمسی، باران یاقوت میبارد.(1)
اگر باران الماس وجود داشته باشد، احتمال باران طلا را کسی رد نمیتواند. پس مهم این است که گذشته از اعتقاد ما بر بینیازی او، در همین جهان مادی نیز ثروت بینهایت او را شاهد هستیم. از اینها اگر بگذریم، امروزه یک تکه شهابسنگ، میلیونها دلار ارزش دارد. پس ثروت او بیحساب است. این سخن در جایی است که چشم ما محصور در مادیات باشد. اگر یک مقدار فراتر پرواز نماییم و او را مالک چیزهایی بدانیم که از دست بشر ساخته نیست، مطلب هیجان انگیزتر میشود. مثلا او توانایی دارد، عمر کسی را که در بیست سالگی تمام میشود، به صد و بیست سال افزایش بدهد.
وقتی اینطور شد، مولا به فرزندش توصیه میکند که این فرصت زیبا را از دست ندهد. زیرا کسی که گنجینه آسمانها و زمین در دست قدرت او است، به
1) . این مستند را بخش فارسی بیبیسی در بهار سال 1399 بخش کرد. البته آنان در صدد شگفت انگیزی نبودن و علت حرارت بیش از حد را بیان میکردند.
ما اجازه داده است که در پیشگاه او دست دعا بلند نماییم و خود او تضمین اجابت نموده است. پس از او بخواهیم، تا از این ثروت بیکرانش به ما عطا بفرماید. از او طلب رحمت نماید، تا به ما رحم نماید. لازم نیست که بین او و خودمان واسطهای قرار بدهیم. بیواسطه باید حاجاتمان را در میان بگذاریم. لازم نیست دنبال دعاهای دیگر بدویم، با همین زبان الکن از او بخواهیم و به طور قطع پاسخ خواهد داد.
در اینجا است که برخی ویژگیهای حضرت حق بیان میشود: 1- او بسیار مهربان است. اگر خطایی از ما سرزده باشد، با توبه گذشت مینماید. 2- عجلهای بر انتقام گرفتن ندارد و لغزشها اگر از حد نگذرد، رسوا نمیکند. 3- شرایط بازگشت را دور از دسترس قرار نمیدهد. 4- در بریدن جریمه چانه نمیزند و انسان را از رحمتش دور نمیکند. 5- بازگشت از گناه را حسنه قرار داده که پاداش ده برابر دارد اما گناه را یکی حساب میکند.
اینکه چه هنگام دعا نماییم، بستگی به حالات ما دارد اما از نظر مولا علی (علیه السلام) و قتی باب توبه باز گردید، انسان که صدا بزند، او میشنود، نجوا کند، او میداند، در اینجا حاجاتش را بر او عرضه نماید و سفره دلش را پهن کند، غمهایش را با او در میان بگذارد و رفع گرفتاریهایش را از او بخواهد و این فرصت را از دست ندهد و این خواستنیها را تنزل ندهد. از او چیزهایی بخواهد که از دست دیگران بر نمیآید. مانند افزایش عمر مفید، تندرستی و رزق فراوان.
مصلحت برتر این است که خداوند مهربان، با رحمت واسعهاش، کلید دعا را در کف انسان گذاشته است. هر وقت که بخواهد، زیر باران رحمت الهی قرار میگیرد اما اینطور نیست که همیشه همان چیزی را که ما دعا میکنیم، به آن میرسیم. بلکه گاهی مصلحت سنجیهایی میشود که به نفع ما تمام میشود. آنها را میتوان این چنین دستهبندی نمود:
✓ گاهی اجابت به تأخیر میافتد.
✓ گاهی معاوضهای صورت میگیرد.
✓ گاهی صلاح در عدم قبول دعا است.
آنچه که از قرآن کریم و روایات به دست میآید، دعا خودش یک عبادت مستقل است. اگر انسان به این مرحله از زندگی برسد، بهعبادت برتری دسترسی پیدا کرده است. خداوند در قرآن مجید میفرماید:
وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُوني أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرينَ.(1)
پس دعا فی نفسه عبادت مستقلی به حساب میآید. دعا باعث میگردد که در مرور زمان روح انسان به کمال برسد اما در اجابت دعا، مصلحتهایی نهفته است:
گاهی انسان چیزی را از خداوند منان میخواهد. اجابت این دعا به تاخیر میافتد. تا دعا کننده به پاداش بزرگتر برسد.
1) . غافر/60
گاهی انسان چیزی را میطلبد، آنچیز به انسان داده نمیشود اما چیزی بهتر از او به دعا کننده داده میشود.
گاهی مصلحت ایجاب میکند که آن دعا اصلا به اجابت نرسد، زیرا اگر آن دعا قبول شود، خطر از دست دادن دین وجود دارد. چیزی که به طور روزمره با آن روبهرو هستیم.
من دوستی داشتم که در روزنامهای کار میکرد. وقتی این روزنامه بسته میشد، آن شب را دست اندر کاران، برای صفحه آرایی روزنامه نمیخوابیدند، یکی از کسان که اهل دروغ نیست، به من میگفت: حتا در همان شبها، نماز شب این کس ترک نمیشد.
یک وقتی همین کس به خانه خودم آمد. برای مصاحبه. لحظه اذان مغرب بود، بیتعارف اول نمازش را خواند و بعد، به مطالب دیگر پرداخت اما بعد از 11 سپتامبر، یکی از رادیوهای بیگانه او را جذب نمود. الآن تقریبا هر شب میبینم. امیدوارم که زودتر متوجه شود که چه عاقبتی در کمینش نشسته است.
مولا میفرماید، وقتی انسان به عبادت دعا برسد، گاهی مصلحت نیست که دعایش مورد قبول قرار گیرد. زیرا، قبولی چنین دعایی، برابر با از دست دادن دین است و لذا توصیه میکند که لازم نیست همه دعاها برای به دست آوردن دنیا باشد. باید چیزهایی را بخواهد که او را با فرجام نیک روبهرو نماید. زیرا نه مال دنیا برای انسان پایدار است و نه خود انسان برای مال:
وَ اعْلَمْ أَنَّ الَّذِي بِيَدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ قَدْ أَذِنَ لَكَ فِي الدُّعَاءِ وَ تَكَفَّلَ لَكَ بِالْإِجَابَةِ وَ أَمَرَكَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِيُعْطِيَكَ وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِيَرْحَمَكَ وَ لَمْ يَجْعَلْ
بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ مَنْ يَحْجُبُكَ عَنْهُ وَ لَمْ يُلْجِئْكَ إِلَى مَنْ يَشْفَعُ لَكَ إِلَيْهِ وَ لَمْ يَمْنَعْكَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَةِ وَ لَمْ يُعَاجِلْكَ بِالنِّقْمَةِ وَ لَمْ يُعَيِّرْكَ بِالْإِنَابَةِ وَ لَمْ يَفْضَحْكَ حَيْثُ الْفَضِيحَةُ بِكَ أَوْلَى وَ لَمْ يُشَدِّدْ عَلَيْكَ فِي قَبُولِ الْإِنَابَةِ وَ لَمْ يُنَاقِشْكَ بِالْجَرِيمَةِ وَ لَمْ يُؤْيِسْكَ مِنَ الرَّحْمَةِ بَلْ جَعَلَ نُزُوعَكَ عَنِ الذَّنْبِ حَسَنَةً وَ حَسَبَ سَيِّئَتَكَ وَاحِدَةً وَ حَسَبَ حَسَنَتَكَ عَشْراً وَ فَتَحَ لَكَ بَابَ الْمَتَابِ وَ بَابَ الِاسْتِعْتَابِ فَإِذَا نَادَيْتَهُ سَمِعَ نِدَاكَ وَ إِذَا نَاجَيْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاكَ فَأَفْضَيْتَ إِلَيْهِ بِحَاجَتِكَ وَ أَبْثَثْتَهُ ذَاتَ نَفْسِكَ وَ شَكَوْتَ إِلَيْهِ هُمُومَكَ وَ اسْتَكْشَفْتَهُ كُرُوبَكَ وَ اسْتَعَنْتَهُ عَلَى أُمُورِكَ وَ سَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لَا يَقْدِرُ عَلَى إِعْطَائِهِ غَيْرُهُ مِنْ زِيَادَةِ الْأَعْمَارِ وَ صِحَّةِ الْأَبْدَانِ وَ سَعَةِ الْأَرْزَاقِ ثُمَّ جَعَلَ فِي يَدَيْكَ مَفَاتِيحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَكَ فِيهِ مِنْ مَسْأَلَتِهِ فَمَتَى شِئْتَ اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ وَ اسْتَمْطَرْتَ شَآبِيبَ رَحْمَتِهِ فَلَا يُقَنِّطَنَّكَ إِبْطَاءُ إِجَابَتِهِ فَإِنَّ الْعَطِيَّةَ عَلَى قَدْرِ النِّيَّةِ. وَ رُبَّمَا أُخِّرَتْ عَنْكَ الْإِجَابَةُ لِيَكُونَ ذَلِكَ أَعْظَمَ لِأَجْرِ السَّائِلِ وَ أَجْزَلَ لِعَطَاءِ الْآمِلِ. وَ رُبَّمَا سَأَلْتَ الشَّيْءَ فَلَا تُؤْتَاهُ وَ أُوتِيتَ خَيْراً مِنْهُ عَاجِلًا أَوْ آجِلًا أَوْ صُرِفَ عَنْكَ لِمَا هُوَ خَيْرٌ لَكَ فَلَرُبَّ أَمْرٍ قَدْ طَلَبْتَهُ فِيهِ هَلَاكُ دِينِكَ لَوْ أُوتِيتَهُ فَلْتَكُنْ مَسْأَلَتُكَ فِيمَا يَبْقَى لَكَ جَمَالُهُ وَ يُنْفَى عَنْكَ وَبَالُهُ فَالْمَالُ لَا يَبْقَى لَكَ وَ لَا تَبْقَى لَهُ:
این را بدان! آن کسی که در قلمرو قدرتش گنجینههای آسمانها و زمین قرار دارد، به تو اجازه دعا داده و اجابت آن را ضمانت نموده است. به تو امر فرموده که از او بخواهی، تا به تو ببخشد، از او طلب رحمت نمایی، تا به تو رحم نماید، بین تو و خودش کسی را نگذاشته که جلو دعایت را بگیرد و ترا مجبور به کسی نکرده که شفاعت تو را پیش او بنماید. اگر بیادبی کردی، در
توبه را به رویت نبست، به عذابت شتاب نکرد، پشیمان شدی سرزنشت ننمود، در جایی که سزاوار رسوایی بودی، رسوایت نکرد، شرایط بازگشت را دور از دسترس قرار نداد، در بریدن جریمه با تو سختگیری نکرد و تو را از رحمتش ناامید ننمود. بلکه بازگشت تو را از گناه نیکو شمرد، بدیات را یکی حساب کرد، خوبیات را ده برابر و در توبه و عذرخواهی را به روی تو باز نمود. وقتی او را بخوانی، میشنود و وقتی با او مناجات نمایی، نجوایت را میداند. پس حاجتت را بر او عرضه نما، حالات درونیاترا بر او آشکارکن، غمهایت را با او در میان بگذار، رفع گرفتاریهایت را از او بخواه، از او بر انجام کارهایت کمک بطلب و از گنجینههای رحمت او چیزهایی را بطلب که کسی جز او توانایی چنین پرداختی را ندارد؛ مانند عمر طولانی، تندرستی و گشایش روزی. پس به خاطر اینکه اذن دعا داد، کلید گنجینههایش را در دستان تو میگذارد. هر زمان که بخواهی، میتوانی درهای نعمتش را با دعا کردن بگشایی و باران رحمتش را به ریزش واداری. پس درنگ در اجابت او، تو را ناامید نکند. زیرا بخشیدن، به اندازه نیت است. گاهی اجابت از دعای تو به تأخیر میافتد، تا آن بزرگتر از پاداش دعا کننده باشد و فراوانتر از انعام آرزومند. گاهی چیزی را میطلبی، آن چیز به تو داده نمیشود اما دیر یا زود، بهتر از آن به تو داده میشود و یا از تو دریغ میگردد، زیرا خیرت در همان است. چه بسا چیزی را که طلبیدی، اگر آن را به تو بدهد، در آن نابودی دینت باشد. پس باید سوال تو در چیزی تعلق گیرد که زیباییاش بر تو بماند و
بدفرجامیاش از تو دور گردد. زیرا نه مال برای تو پایدار میماند و نه تو برای مال!
"واعلم" پنجم
در "واعلم" پنجم، مولا در رابطه با انگیزه خلقت انسان صحبت میکند. اینکه انسان برای زندگی جاودانه خلق شده و محل این زندگی هم در جهان دیگری است. پا گذاشتن ما در دنیا، به خاطر گذراندن یک دوره امتحان است. پس باید از فرصت دنیا بیشترین استفاده را نمود و رهتوشه آخرت را از همینجا تهیه نمود. مولا از دنیا دو تعبیر زیبایی دارد:
✓ مَنْزِل قُلْعَة
✓ دَارِ بُلْغَة
قلعه، به خانه موقتی گفته میشود که مالکیت آن در دست ما نیست و نمیدانیم که چه زمانی ما را از آن بیرون میکنند. البته در نهجالبلاغه، به توضیح صبحیصالح، لفظ "مَنْزِل" را نمیبینیم. این عبارت در نهجالبلاغه، به ترجمه و توضیح فیضالاسلام وجود دارد.
بلغه، به جایی گفته که هزینههای سفر از آنجا برداشته میشود.
بنابراین ما در منطقه شکار مرگیم که دیر یا زود به ما حمله خواهد کرد و مرگ در هیچ زمانی بیشکار بر نگشته است. پس بهتر اینکه به فکر ساختن خانه جاودانه خودمان باشیم و از فرصت دنیا بیشترینبهرهبرداری را بنماییم و کاری نکنیم که مرگ به ما هجوم آورد و ما در بدترین حالت به سر ببریم:
وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّكَ إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلْآخِرَةِ لَا لِلدُّنْيَا وَ لِلْفَنَاءِ لَا لِلْبَقَاءِ وَ لِلْمَوْتِ لَا لِلْحَيَاةِ وَ أَنَّكَ فِي قُلْعَةٍ وَ دَارِ بُلْغَةٍ وَ طَرِيقٍ إِلَى الْآخِرَةِ وَ أَنَّكَ طَرِيدُ الْمَوْتِ الَّذِي لَا يَنْجُو مِنْهُ هَارِبُهُ وَ لَا يَفُوتُهُ طَالِبُهُ وَ لَا بُدَّ أَنَّهُ مُدْرِكُهُ فَكُنْ مِنْهُ عَلَى حَذَرِ أَنْ يُدْرِكَكَ وَ أَنْتَ عَلَى حَالٍ سَيِّئَةٍ قَدْ كُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَكَ مِنْهَا بِالتَّوْبَةِ فَيَحُولَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ ذَلِكَ فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَكْتَ نَفْسَكَ.
پسرم! بدان که تو برای آخرت آفریده شدی، نه برای دنیا، برای نابودی آفریده شدی، نه برای جاودانگی، برای مرگ آفریده شدی، نه برای زندگی و اینکه تو در سرای موقت و خانه برداشتن هزینه هستی و در راهی به سمت جهان دیگر. تو آواره دشمن مرگی که فرارکننده آن از او نجات نیافته است و طلب کنندهاش به خطا نرفته است و به ناگزیر او را پیدا خواهد کرد. پس از او بترس که تو در گناهی باشی و با خودت گفتهای که از آن توبه میکنی و مرگ بین تو و این توبه مانع شود! پس تو خودت را از پرتگاه هلاکت افکندی!
الْإِعْجَابَ: استحسان ما يصدر عن النفس مطلقا (صبحی صالح)
آفَةُ: آسیب، بلا (فرهنگ معین)
الْأَلْبَابِ: العقول (فاطمی)
كَدْح: أشد السعی (صبحی صالح)
خَازِناً: ذخیره کننده (فاطمی)
لِقَصْدِكَ: الطریق المستقیم (اعلام سرخسی)
الِارْتِيَادِ: الطلب (شرح ابن میثم)./ الطلب وحسن إتیانه من وجهه (صبحی صالح)
قَدْرِ بَلَاغِكَ: به مقدار کفایت (فرهنگ نهج البلاغه)
طَاقَتِكَ: مایتسع له قدرتک (شرح ابن میثم)
وَبَالًا: الهلاک (شرح ابن میثم)./ وبال: سختی، عذاب، سوء عاقبت (فرهنگ عمید)
عَقَبَةً: گردنه (فاطمی)
كَئُوداً: صعبة المرتقی (صبحی صالح)
الْمُثْقِلِ: من أثقل ظهره بالأوزار (صبحی صالح)
فَارْتَدْ: ابعث رائدا من طيبات الأعمال توقفك الثقة به على جودة المنزل (صبحی صالح)مُسْتَعْتَبٌ: مصدر میمى از "استعتب": خوشنود كردن، رضایت خواستن (فرهنگ نهج البلاغه)
يُلْجِئْكَ: ألجأه إِليه، مهموز: أي اضطره (شمس العلوم)
بِالْإِنَابَةِ: الرجوع إلی الله (صبحی صالح)
نُزُوعَكَ: رجوعک (صبحی صالح)./ دست برداشتن (واژههای نهج البلاغه)
الْمَتَابِ: برگشت نمودن (واژههای نهج البلاغه)
الِاسْتِعْتَابِ: طلب العتبى و هي الرجوع إلى الرضا (شرح ابن میثم)
نَجْوَا: المکالمة سّرا (صبحی صالح)
أَفْضَيْتَ: ألقیت (صبحی صالح)
أَبْثَثْتَهُ: کاشفته: عیان ساختی، آشکار کردی (فرهنگ نهج البلاغه)
ذَاتَ نَفْسِكَ: حالتها: حالات درونیات را (فرهنگ نهج البلاغه)
اسْتَكْشَفْتَهُ كُرُوبَكَ: رفع اندوههایت را از او طلب كردى (فرهنگ نهج البلاغه)
شَآبِيبَ: قطرات نرم باران (واژههای نهج البلاغه)./ الشَّآبِيبُ: جمع شُؤْبُوبٍ، و هو الدفعة من المطر و غیره (مجمع البحرين)
فَلَا يُقَنِّطَنَّكَ: نباید ترا ناامید کند (فرهنگ نهج البلاغه)
قُلْعَة: منزل ترککردنی (واژههای نهج البلاغه)./ يقال منزل قلعة أي لا يملك لنازله، أو لا يدري متى ينتقل عنه (صبحی صالح)./ يقول هذا منزل قلعة بضم القاف و سكون اللام أي ليس بمستوطن و يقال هذا مجلس قلعة إذا كان صاحبه يحتاج إلى أن يقوم مرة بعد مرة و يقال أيضا هم على قلعة أي على رحلة و القلعة أيضا هو المال العارية (ابن ابى الحديد)
بُلْغَة: خانهای که از آن توشه رساننده برداشت (واژههای نهج البلاغه)./ الكفاية و ما يتبلغ به من العيش (صبحی صالح)
طَرِيدُ: مَطْرُود، مُبْعَد، مَنْفِيّ، مُشَرَّد، هَارِب، فَارّ (المكنز العربي المعاصر)
وقتی پای مرگ و مردن به میان آمد، مولا با عبارت عاطفی یا بنی، سه نکته مهم را یادآوری میکند:
✓ مرگاندیشی
✓ بیاعتباری دنیا
✓ اهل دنیا
از نظر مولا، مرگاندیشی لگامی است که نفس سرکش را تحت کنترل میآورد و انسان را در حد انسانیت نگه میدارد. نکتهای که دقیقا در مقابل اهل دنیا قرار دارد. آنها سعی میکنند که آثار مرگ را از هرجا بردارند. حتی، قبرستانهایشان را به تفریحگاههای پر از گناه تغییر شکل میدهند اما مولا به پسرش سفارش میکند که بسیار به فکر مرگ باشد. مبادا مرگ به سراغ او بیاید و او هیچ آمادگی نداشته باشد.
به فرزندش سفارش میکند که هجوم آوردن اهل دنیا به سوی دنیا، انسان را فریب ندهد. زیرا اولا خداوند از بیاعتباری دنیا خبر داده و فرموده است:
وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ.(1)
1) . العنکبوت/64
و در ثانی خود دنیا از بیوفایی خودش به زبان حال خبر میدهد. من کسی را میشناختم که سرپوش شیشه نوشابه را با دو انگشتش دولا میکرد، بعد از مدتی دیدم که معتاد قهاری شده. اگر بر همان منوان پیشرفته باشد، حالا وقتی قاشق را بر میدارد، به احتمال زیاد، دستش میلرزد. این سخن دنیا است که به هیچ کسی وفا نکرده است.
اهل دنیا از نظر مولا گاهی تشبیه میشوند به سگان درندهای که زوزه میکشند و در پی پارهپاره همدیگرند. قویترها، ضعیفترها را میخورند و بزرگترها به کوچکترها رحم نمینمایند. گاهی تشبیه میشوند به چهارپایان بسته و رها شده که خردشان را زیر پا گذاشتهاند و راه ناروشنی را در پیش گرفتهاند. گاهی تشبیه میشوند به چهارپایانآفت زده بارداری که از شنزاری عبور میکنند و تا زانو در شن فرو میروند. گاهی تشبیه میشود به گله بیشبانی که رها شدهاند و کسی به فکر آنان نیست. از هر طرف که بروند و دچار هر درندهای که بشوند، کسی مسئولیت آنان را قبول نمیکند.
اگر خوب دقت کنیم، وضع امروز دنیا زدگان نزدیکترین حالت به این توصیفات مولا است. یک عده دچار بلعیدن و پاره کردنند، یک عده دستشان به جایی نمیرسند. یک عده مانند خران در گلند و یک عده رها شده درخود که هر روز با وضع فلاکت بارتری روبهرو هستند و در لجنزار گناه بیشتری میلولند. تا به آنجا رسیدهاند که عمل قوم لوط را برای خودششان قانونی نمودند و درندگان بالاتر، اسم آن را دگرباشان گذاشتند! اما یک چیز مسلم
است و آن اینکه از نظر مولا روزی این بار به منزل میرسد و این ابر ظلمت بر طرف خواهد شد:
يَا بُنَيَّ أَكْثِرْ مِنْ ذِكْرِ الْمَوْتِ وَ ذِكْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَيْهِ وَ تُفْضِي بَعْدَ الْمَوْتِ إِلَيْهِ حَتَّى يَأْتِيَكَ وَ قَدْ أَخَذْتَ مِنْهُ حِذْرَكَ وَ شَدَدْتَ لَهُ أَزْرَكَ وَ لَا يَأْتِيَكَ بَغْتَةً فَيَبْهَرَكَ. وَ إِيَّاكَ أَنْ تَغْتَرَّ بِمَا تَرَى مِنْ إِخْلَادِ أَهْلِ الدُّنْيَا إِلَيْهَا وَ تَكَالُبِهِمْ عَلَيْهَا فَقَدْ نَبَّأَكَ اللَّهُ عَنْهَا وَ نَعَتْ هِيَ لَكَ عَنْ نَفْسِهَا وَ تَكَشَّفَتْ لَكَ عَنْ مَسَاوِيهَا فَإِنَّمَا أَهْلُهَا كِلَابٌ عَاوِيَةٌ وَ سِبَاعٌ ضَارِيَةٌ يَهِرُّ بَعْضُهَا عَلَى بَعْضٍ وَ يَأْكُلُ عَزِيزُهَا ذَلِيلَهَا وَ يَقْهَرُ كَبِيرُهَا صَغِيرَهَا. نَعَمٌ مُعَقَّلَةٌ وَ أُخْرَى مُهْمَلَةٌ قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا وَ رَكِبَتْ مَجْهُولَهَا. سُرُوحُ عَاهَةٍ بِوَادٍ وَعْثٍ لَيْسَ لَهَا رَاعٍ يُقِيمُهَا وَ لَا مُسِيمٌ يُسِيمُهَا. سَلَكَتْ بِهِمُ الدُّنْيَا طَرِيقَ الْعَمَى وَ أَخَذَتْ بِأَبْصَارِهِمْ عَنْ مَنَارِ الْهُدَى فَتَاهُوا فِي حَيْرَتِهَا وَ غَرِقُوا فِي نِعْمَتِهَا وَ اتَّخَذُوهَا رَبّاً فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَ لَعِبُوا بِهَا وَ نَسُوا مَا وَرَاءَهَا. رُوَيْداً يُسْفِرُ الظَّلَامُ كَأَنْ قَدْ وَرَدَتِ الْأَظْعَانُ يُوشِكُ مَنْ أَسْرَعَ أَنْ يَلْحَقَ!
پسرم! بسیار به فکر مردن باش و یاد جایی که با آن روبهرو میشوی و بعد از مرگ به آنجا میروی! آنگونه باش که وقتی مرگ به سراغت بیاید، تو جانب احتیاط را نسبت به او رعایت کرده باشی و کمر همت را بسته باشی و ناگهان پیش تو نیاید که تو را شکست بدهد. هرگز تو را اعتماد اهل دنیا به دنیا و جهیدن آنان به سمت آن، فریب ندهد! خداوند از بازیچه دنیا به تو خبر داده و دنیا خود از فناپذیری خودش سخن گفته و پرده از زشتیهایش برداشته است. اهل دنیا سگان پارسکننده هستند و جانورانی درنده! برخی در برابر برخی زوزه میکشند، نیرومندانشان ضعیفان را میخورند و بزرگانشان، بر
کوچکان ستم روا میدارند! بخشی چهارپایان بستهاند و برخی رها شده، بندها گسستهاند و در راه نامعلومی روانند! چهارپایان آفتزده در شنزار سرعتکُش! نه چوپانی دارند که به آنها بها دهد و نه چرانندهای که آنها را به چرا برد! دنیا آنها را به کورهراه کشاند و چشمانشان را از چراغ هدایت بپوشاند! پس در حیرت آن گمشدند، در خوشیهای آن غرق گشتند و آن را پروردگارشان پنداشتند! دنیا آنها را به بازی گرفت و آنها با دنیا به بازی نشستند و پشتپرده آن را به باد فراموشی سپردند! اندکی مهلت بده! تاریکی بر طرف خواهد شد. نزدیک است که کجاوهها وارد گردند. هرکه سرعت بگیرد، به کاروان ملحق خواهد شد.
حِذْرَكَ: الاحتراز و الاحتراس (صبحی صالح)
أَزْرَكَ: الظهر و القوّة (منهاج البراعة)
فَيَبْهَرَكَ: كمنع غلب، أي يغلبك على أمرك (صبحی صالح)./ أى يجعلك مبهوتا مغلوبا لا تقدر على التدارك (منهاج البراعة)
إِخْلَادِ أَهْلِ الدُّنْيَا: تکیه کردن و اعتماد نمودن (واژههای نهج البلاغة)
تَكَالُبِهِمْ: التواثب (صبحی صالح)./ به هم پریدن و حمله کردن (واژههای نهج البلاغه)
نَعَتْ: أخبر بموته و الدنيا تخبر بحالها عن فنائها (صبحی صالح)
مَسَاوِيهَا: المعایب (منهاج البراعة)
عَاوِيَةٌ: صدا کننده (واژههای نهج البلاغه)./ يعوي و ينبح (صبحی صالح)
ضَارِيَةٌ: مولعة بالافتراس (صبحی صالح)
يَهِرُّ: زوزه میکشد (فرهنگ نهج البلاغه)./ هرير الكلب، و هو صوته دون حاجة من قلة صبره على البرد (صبحی صالح)
نَعَمٌ مُعَقَّلَةٌ: چهارپایان پا بسته (واژههای نهج البلاغة)
مُهْمَلَةٌ: آزاد و رها شده (واژههای نهج البلاغة)
سُرُوحُ: جمع "سرح"، چهار پایانى كه براى چرا در بیابان رها میشوند (فرهنگ نهج البلاغه)
عَاهَةٍ: و أَعَاهَ الزرع، و أَعَاهَ القوم إذا أصاب زرعهم خاصة عاهَةٌ و آفة من اليرقان و نحوه فأفسده (كتاب العين)./ فِي الْحَدِيثِ: بِظَهْرِ الْكُوفَةِ قَبْرٌ لَا يَلُوذُ بِهِ ذُو عَاهَةٍ إِلَّا شَفَاهُ اللَّهُ تَعَالَى: أي آفة من الوجع (مجمع البحرين)وَعْثٍ: و الوَعْث: الأرض السهلة الكثيرة الرمل تَشُقُّ على الماشي (جمهرة اللغة)
مُسِيمٌ يُسِيمُهَا: من أسام الدابة يسيمها سرحها إلى المرعى (صبحی صالح)./ كسى كه حیوانات را براى چرا میبرد (فرهنگ نهج البلاغه)
فَتَاهُوا: گم شدند (فاطمی)
الْأَظْعَانُ: جمع ظعينة و هي الهودج تركب فيه المرأة، عبر به عن المسافرين في طريق الدنيا إلى الآخرة (صبحی صالح)./ الْأَظْعَانُ: کجاوهها (فاطمی)
در این دو "واعلم"، مولا چند نکته را بیان میکند:
✓ مسافرت دایمی
✓ نرسیدن انسان به همه آرزوهایش
مولا شب و روز را به روندگانی تشبیه میکند که بیوقفه طی منزل میکنند و انسان بر چنین روندگانی سوار است. پس دیر یا زود، اثر گذشت زمان بر او ظاهر میشود و هرقدر زمان بیشتری بر انسان بگذرد، فرسودهتر خواهد شد. بنابراین انسان، مسافری است که اگر نشسته هم باشد، در حال حرکت است.
نکته دوم اینکه هیچ کسی در این دنیا به تمام آرزوهایش نمیرسد. پس مولا به فرزندش، پنج راهنمایی دارد: 1- خودش را برای به دست آوردن مال دنیا زیاد به آب و آتش نزند. 2- در کسبش زیبایی وجود داشته باشد؛ یعنی اگر بر آن حقوقی تعلق گرفته باشد، آن حقوق را ادا نماید و به این مطلب معتقد باشد که هرکس به رزق خودش میرسد. 3- در رابطه با جمع مال کرامت خودش را حفظ نماید. 4- حرص زیاد، انسان را به بردگی میکشاند و مولا میفرماید: برده کسی مباش. زیرا که خداوند انسان را آزاد آفریده. 5-
خوبیای که جز به بدی به دست نیاید و توانگریای که جز به دشواری به دست نیاید، ارزشی ندارد:
وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ مَنْ كَانَتْ مَطِيَّتُهُ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ فَإِنَّهُ يُسَارُ بِهِ وَ إِنْ كَانَ وَاقِفاً وَ يَقْطَعُ الْمَسَافَةَ وَ إِنْ كَانَ مُقِيماً وَادِعاً.
وَ اعْلَمْ يَقِيناً أَنَّكَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَكَ وَ لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَكَ وَ أَنَّكَ فِي سَبِيلِ مَنْ كَانَ قَبْلَكَ. فَخَفِّضْ فِي الطَّلَبِ وَ أَجْمِلْ فِي الْمُكْتَسَبِ فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إِلَى حَرَبٍ وَ لَيْسَ كُلُّ طَالِبٍ بِمَرْزُوقٍ وَ لَا كُلُّ مُجْمِلٍ بِمَحْرُومٍ. وَ أَكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنِيَّةٍ وَ إِنْ سَاقَتْكَ إِلَى الرَّغَائِبِ فَإِنَّكَ لَنْ تَعْتَاضَ بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً. وَ لَا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً. وَ مَا خَيْرُ خَيْرٍ لَا يُنَالُ إِلَّا بِشَرٍّ وَ يُسْرٍ لَا يُنَالُ إِلَّا بِعُسْرٍ؟!پسرم! بدان! کسی که سواریاش شب و روز باشد، این سواری او را سیر میدهد، هرچند که ایستاده باشد و طی مسافت میکند، هرچند که پابرجا و آرام به نظر بیاید.
بدانکه تو حتما به آرزوهایت نمیرسی، از مرگت گذر نمیتوانی و در راه کسانی پیش از خودت هستی. پس در به دست آوردن مال دنیا ملایم باش و در دستآوردن نیکو عمل نما. زیرا چه بسا خواستنی که منجر به نابودی مال میشود و هر حریصی روزیمند نیست و هر حلال خوری محروم نیست. خودت را با دوری از پستیها گرامی بدار، هرچند که تو را به تمایلاتت برساند. زیرا در مقابل خردشدن شخصیت خود عوضی به دست نمیآوری. بنده دیگری نباش. در حالی که خداوند تو را آزاد آفریده است! خوبیای که جز به
بدی به دست نیاید و توانگریای که جز به دشواری به دست نیاید، ارزشی ندارد.
مَطِيَّتُهُ: ما يقطع به المسافة فاختلاف اللّيل و النّهار يوحب طيّ مدّة العمر (منهاج البراعة)./ مَطِيَّتُهُ: المطیة ما يركب و يمتطى من الدواب و نحوها (صبحی صالح)
وَادِعاً: الساکن المستریح (صبحی صالح)
لَنْ تَعْدُوَ: تجاوز نمیکنی (واژههای نهج البلاغه)
فَخَفِّضْ: ارفق: ملایم و نرم باش، مداراکن (فرهنگ نهج البلاغه)
مُجْمِلٍ: من یحسن صنیعه (اعلام سرخسی)
حَرَب: سلب المال (صبحی صالح)
دَنِيَّةٍ: الشیئ الحقیر المبتذل (صبحی صالح)
سَاقَتْكَ: سوق دهد تو را، بکشد تو را (واژههای نهج البلاغه)
الرَّغَائِبِ: جمع رغيبة،و هي ما يرغب في اقتنائه من مال و غيره (صبحی صالح)
در تحذیر و توصیه اول، مقداری به مطالب گذشته پرداخته میشود اما دیری نمیگذرد که با سفارشهای متنوعی روبهرو میشویم. سفارشهایی که برخی آنچنان رازآلودند که خواننده خودش را بیرون از دایره گفتوگو احساس مینماید. این سفارشها را، صبحی صالح، تحت عنوان "وصایا شتی"، بررسی کرده است. وظیفه ما در اینجا، مشخص کردن توصیههای مولا است و بازکردن پیامها را به وقت دیگر موکل میکنیم.
البته من در این بخش، برخی بخشهای بعدی و مشورت با زنان، یک مقدار تردید دارم که آیا نامه مولا به همین صورت بوده و یا مرحوم سید رضی، مثل سایر جاهای نهجالبلاغه، تمایل به کوتاه کردن داشته. زیرا تا اینجای نامه بسیار طبیعی پیش آمدیم اما یکباره با مطالبی روبهرو میشویم که کمتر انتظارش را داشتیم. در بخش مشورت با زنان، توضیح بیشتری خواهیم داد.
بر اساس نامه فعلی، مولا اول حرص و آز را به اشتر چموشی تشبیه میکند که اگر عنان گسسته شود، به زودی سوارش را سرنگون مینماید. بعد از این تحذیر، بیست و پنج نکته را به فرزندش یادآوری میکند: 1- در صورت امکان از حاصل دسترنج خودش استفاده نماید و کاری نکند که واسطه رزق او کسی دیگر قرار گیرد. اگر تکیه بر خود نماید، به سهم خودش میرسد و کم خداوند بهتر از زیاد دیگران است. 2- جبران اشتباهی که با سکوت صورت میگیرد، آسانتر از جبران اشتباه زبانی است. 3- چیزی را که در ظرفی میگذاری، محفوظ ماندنش بستگی دارد بر این که سرپوش آن را محکم ببندد. 4- حفظ چیزی که در دست او قرار دارد، بهتر از آن است که به دیگری چشم بدوزد. 5- تلخی ناامیدی بهتر است از روی انداختن پیش مردم.6- کار با عفت و پاکدامنی، بهتر است از بینیازی با فسق و فجور. 7- انسان با حفظ اسرارش محفوظتر میماند. 8- گاهی تلاش در چیزی است که بر ضرر انسان تمام میشود. 9- کسی که پرحرفی کند، سر از هذیان بر میدارد. 10- کسی که تفکر نماید، به بینایی میرسد. 11- باید در صف اهل خیر قرار بگیرد و از اهل شر دوری نماید. 12- بدترین طعامها، لقمههای حرام است و بدترین ستمها، ستم بر بینوایان. 13- وقتی مدارا درشتی باشد، درشتی مدارا است. 14- گاهی دارو درد است و درد، دوا. 15- گاهی سخن کسی که اهل اندرز نیست، پند و موعظه به حساب میآید و واعظی که در پی او هستی، راه کج نشان میدهد. 16- هرگز بر آرزو تکیه نکند زیرا که آرزوهای دور و دراز، سرمایه احمقها است. 17- خرد محافظ تجربه است و بهترین تجربه آن است
که او را اندرز بدهد. 18- پیش از اینکه دچار غم و غصه بشود از فرصت استفاده نماید. 19- هرجویندهای به مقصد نمیرسد و هر مسافر باز نمیگردد. 20- از نشانههای تباهی، از بین بردن رهتوشه و خراب کردن راه بازگشت است. 21- هر کاری پایانی دارد و آنچه که مقدر او است، به آن میرسد. 22- تجارتگران خودششان را به مخاطره میاندازند و بسا اندکی که از بسیار پر نموتر است. 23- خیری در کمک کننده پست و دوست بدگمان نیست. 24- روزگار را زمانی که سواری دهد، آسان گیرد و خودش را به خاطر چیزهای بیشتر به خطر نیندازد. 25- از مرکب لجاجت بترسد، آنگاه که چموشی نماید!
چنانکه به عرض رسید، غیر از مورد اول، اکثر سفارشها رازآلود و تلگرافی است و خواننده خودش را بیرون از دایره گفتوگو احساس مینماید. جملهها، بسیار زیبا، پر مغز و تفکر برانگیز هستند اما شباهت زیاد به کلمات قصار مولا دارد. آدم احساس میکند، چیزهایی در این بین بوده و به ما نرسیدهاند:
وَ إِيَّاكَ أَنْ تُوجِفَ بِكَ مَطَايَا الطَّمَعِ فَتُورِدَكَ مَنَاهِلَ الْهَلَكَةِ وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا يَكُونَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اللَّهِ ذُو نِعْمَةٍ فَافْعَلْ فَإِنَّكَ مُدْرِكٌ قَسْمَكَ وَ آخِذٌ سَهْمَكَ وَ إِنَّ الْيَسِيرَ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أَعْظَمُ وَ أَكْرَمُ مِنَ الْكَثِيرِ مِنْ خَلْقِهِ وَ إِنْ كَانَ كُلٌّ مِنْهُ.
وَ تَلَافِيكَ مَا فَرَطَ مِنْ صَمْتِكَ أَيْسَرُ مِنْ إِدْرَاكِكَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِكَ وَ حِفْظُ مَا فِي الْوِعَاءِ بِشَدِّ الْوِكَاءِ وَ حِفْظُ مَا فِي يَدَيْكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ طَلَبِ مَافِي يَدَيْ غَيْرِكَ. وَ مَرَارَةُ الْيَأْسِ خَيْرٌ مِنَ الطَّلَبِ إِلَى النَّاسِ وَ الْحِرْفَةُ مَعَ الْعِفَّةِ خَيْرٌ مِنَ الْغِنَى مَعَ الْفُجُورِ وَ الْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ وَ رُبَّ سَاعٍ فِيمَا يَضُرُّهُ! مَنْ أَكْثَرَ أَهْجَرَ
وَ مَنْ تَفَكَّرَ أَبْصَرَ. قَارِنْ أَهْلَ الْخَيْرِ تَكُنْ مِنْهُمْ وَ بَايِنْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ. بِئْسَ الطَّعَامُ الْحَرَامُ وَ ظُلْمُ الضَّعِيفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ! إِذَا كَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً كَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً. رُبَّمَا كَانَ الدَّوَاءُ دَاءً وَ الدَّاءُ دَوَاءً. وَ رُبَّمَا نَصَحَ غَيْرُ النَّاصِحِ وَ غَشَّ الْمُسْتَنْصَحُ. وَ إِيَّاكَ وَ الِاتِّكَالَ عَلَى الْمُنَى فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْكَى وَ الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ وَ خَيْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَكَ بَادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَكُونَ غُصَّةً. لَيْسَ كُلُّ طَالِبٍ يُصِيبُ وَ لَا كُلُّ غَائِبٍ يَئُوبُ. وَ مِنَ الْفَسَادِ إِضَاعَةُ الزَّادِ وَ مَفْسَدَةُ الْمَعَادِ وَ لِكُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ سَوْفَ يَأْتِيكَ مَا قُدِّرَ لَكَ. التَّاجِرُ مُخَاطِرٌ وَ رُبَّ يَسِيرٍ أَنْمَى مِنْ كَثِيرٍ! لَا خَيْرَ فِي مُعِينٍ مَهِينٍ وَ لَا فِي صَدِيقٍ ظَنِينٍ. سَاهِلِ الدَّهْرَ مَا ذَلَّ لَكَ قَعُودُهُ وَ لَا تُخَاطِرْ بِشَيْءٍ رَجَاءَ أَكْثَرَ مِنْهُ وَ إِيَّاكَ أَنْ تَجْمَحَ بِكَ مَطِيَّةُ اللَّجَاجِ.
و بترس از اینکه اشتر طمع، عنان گسسته شود. پس تو را در آبشخور هلاکت سرنگون نماید! اگر میتوانی بین تو و خداوند، صاحب نعمتی قرار نگیرد، چنان کن. زیرا تو به چیزی که برایت مقدر شده است، میرسی، سهم خودت را بر میداری و اندکی از جانب خداوند سبحان، بزرگتر و گرامیتر از بندگانش می باشد، هرچند که همه نعمتها از آن او است!
جبران چیزی را که با سکوتت ضایع کردهای، آسانتر است از تدارک آنچه که با گفتارت از کف دادهای. نگهداری محتوای ظرف، با بستن محکم سرپوش آن است. حفظ آنچه که در دست داری، محبوبتر است به من از خواستن چیزی که در دست دیگری است. تلخی ناامیدی، بهتر است از روی انداختن پیش مردم. پیشهوری با عفت، بهتر است از بینیازی با فسق و فجور. انسان با پنهان نگهداشتن اسرارش، محفوظتر است. بسا تلاشی که بر ضرر تلاش کننده
تمام میشود. کسی که پرحرفی کند، به پرتوپلا میرسد. کسی که تفکر نماید، بینایی پیدا میکند. با اهل خیر نزدیک شو، تا از آنها به حساب آیی و از اهل شر دوری کن، تا در قطار آنان قرار نگیری. بدترین طعام، حرام است و ستم بر ناتوان قبیحترین ستمها است. جایی که مدارا درشتی است، درشتی مدارا است. گاهی دوا درد است و درد، دارو. بسا کسی که اندرز دهنده نیست، پند و اندرز داده و نصیحت کنندهخیانت کرده است. هرگز بر بنای آرزو تکیه نکن. زیرا این سرمایه اختصاص به احمقها دارد. خرد، نگهداری تجربهها است و بهترین تجربه چیزی است که تو را اندرز دهد. پیش از اینکه دچار غصه گردی، از فرصت استفاده نما. هرجویندهای به مقصد نمیرسد و هر مسافری باز نمیگردد. از علایم تباهی، از بین بردن رهتوشه و خراب کردن راه بازگشت است. هر کاری پایانی دارد. به زودی آنچه مقدر تو است، به تو میرسد. هر تجارتگری خودش را به مخاطره میاندازد و بسا اندکی که از بسیار پر نموتر است. خیری در کمک کننده پست و دوست بدگمان نیست. روزگار را زمانی که سواری دهد، آسان گیر و خودت را به خاطر چیز بیشتر، به خطر نینداز و بترس از مرکب لجاجت، آنگاه که چموشی نماید!
تُوجِفَ: تسرع (صبحی صالح)
مَطَايَا: جمع مطية، و هي ما يركب و يمتطى من الدواب و نحوها (صبحی صالح)
مَنَاهِلَ: ما ترده الإبل و نحوها للشرب (صبحی صالح)./ آبشخورها (فرهنگ نهج البلاغه)
الْهَلَكَة: الهلا الموت (صبحی صالح)
تَلَافِيكَ مَا فَرَطَ: التدارك لاصلاح ما فسد أو كاد (صبحی صالح)./ جبران كردن، اصلاح آنچه كه فاسد شده یا نزدیك به فاسد شدن است (فرهنگ نهج البلاغه)./ تلافی: دریافتن، جبران کردن (فرهنگ معین)
فَرَطَ: فَرَطَ فى الأمر يَفْرُطُ فَرْطاً، أى قصَّر فيه و ضيَّعه حتَّى فات. و كذلك التَفْرِيطُ (الصحاح)
الْوِكَاءِ: رباطها (صبحی صالح)./ بندى كه بر دهانه مشك مىبندند (فرهنگ نهج البلاغه)
الْحِرْفَةُ: الاکتساب بالتعب (منهاج البراعة)
أَهْجَرَ: و الهَجْر: هَذَيان (کتاب العین)
خُرْقاً: ضد الرفق (منهاج البراعة)./ الخُرق: الجَهل و الحُمق. و- ضد الرِفق و- ألّا يحسن الإنسان العمل (الإفصاح)./ الخَرْق: خُرُوق: سوراخ، فرورفتگى، زمین (فرهنگ ابجدی)
غَشَّ: غَشَ: غَلَّ، خَانَ، مَوَّهَ، دَاهَنَ، صَانَعَ (المكنز العربي المعاصر)./ غَشَ: او را گول زد، برخلاف باطن خود سخن گفت و نامناسب را سودمند معرفى كرد (فرهنگ ابجدی)الْمُسْتَنْصَحُ: المطلوب منه النصیحة (صبحی صالح)
بَضَائِعُ: کالاها و سرمایهها (واژههای نهج البلاغه)
النَّوْكَى: احمقها (واژههای)./ جمع أنوك، و هو كالأحمق وزنا و معنى (صبحی صالح)
يَئُوبُ: آب: من سفره يَئُوبُ أَوْباً و مَآباً: رَجَعَ (المصباح المنیر)
ظَنِينٍ: متهم مظنون (فرهنگ نهج البلاغه)
تَجْمَحَ: سرکشی (واژههای نهج البلاغه)
در امر مستقیم، بیشترین مطالب مولا در رابطه با دوستی است. اگرچه توصیههای دیگری هم دارد.
این مسئله مشخص است که در دنیا دوستان واقعی بسیار کماند اما اگر کسی دوست واقعی پیدا کرد، به هیچ قیمتی آن را از دست ندهد. پس توصیههای مولا به فرزندش از این قرار است:
1- دوست واقعی را به هیچ قیمتی از دست ندهد. اگر دوست قطع رابطه کند، او نباید قطع رابطه نماید. اگر دوست با او به خشونت رفتار نماید، او باید مدارا کند. اگر دوست بخل ورزد، او دست بخشش بگشاید. اگر دوست از تو دوری کند، او تقرب بجوید. اگر دوست سخت بگیرد، او مسامحه نماید. اگر دوست تقصیر داشت، از او بگذر و خلاصه اینکه با دوست واقعی، چنان رفتار نماید که بردگان با موالیشان. زیرا دوست واقعی ناپیدا است و باید انسان ناپیداها را از دست ندهد.
2- با نا اهلان معامله دوست واقعی نکند.
3- هرگز دشمن دوست خودش را، دوست انتخاب نکند. زیرا سرانجام این دوستی با دشمنی دوست میانجامد.
4- به دوست حقیقی خودش، نصیحت خالصانه نما، خوشش بیاید یا نیاید.
5- خشمت را فرو ببرد. زیرا لقمه شیرینتر از آن دیده نشده.
7- با خشونت طلب مدارا نماید. زیرا مدارا ممکن است او را در رفتارش به تردید بیندازد.
8- با دشمنش با فضل و کرم برخورد نماید. زیرا شیرینترین یکی از دو پیروزی است؛ پیروزی انتقام یا گذشت.
9- اگر با برادر مؤمنش قطع رابطه کرد، راهی برای بازگشت بگذارد و تیر خلاص را نزند.
10- کسی که به او گمان نیک میبرد، گمانش را به حقیقت بپیوندد.11- حق برادر مؤمنش را با اعتماد به آنچه که بین او و آن کس وجود دارد، ضایع نکند. زیرا کسی که او حقش را ضایع میکند، از مرز برادری بیرون نموده است.
12- با اهل و عیالش چنان رفتار نماید که بدترین خلق نسبت به او نباشند.
13- با کسی که به او علاقهای ندارد، طرح دوستی نیفکند.
14- نباید برادر دینی او در قطع رابطه با او دلیلى قویتری داشته باشد.
15- ستم کسی را که بر او ستم روا میدارد، بزرگ مشمارد. زیرا ستمگر بر زیان خودش و سود او، دست و پا میزند:
احْمِلْ نَفْسَكَ مِنْ أَخِيكَ عِنْدَ صَرْمِهِ عَلَى الصِّلَةِ وَ عِنْدَ صُدُودِهِ عَلَى اللَّطَفِ وَ الْمُقَارَبَةِ وَ عِنْدَ جُمُودِهِ عَلَى الْبَذْلِ وَ عِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَى الدُّنُوِّ وَ عِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَى
اللِّينِ وَ عِنْدَ جُرْمِهِ عَلَى الْعُذْرِ حَتَّى كَأَنَّكَ لَهُ عَبْدٌ وَ كَأَنَّهُ ذُو نِعْمَةٍ عَلَيْكَ. وَ إِيَّاكَ أَنْ تَضَعَ ذَلِكَ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَيْرِ أَهْلِهِ. لَا تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِيقِكَ صَدِيقاً فَتُعَادِيَ صَدِيقَكَ وَ امْحَضْ أَخَاكَ النَّصِيحَةَ حَسَنَةً كَانَتْ أَوْ قَبِيحَةً وَ تَجَرَّعِ الْغَيْظَ فَإِنِّي لَمْ أَرَ جُرْعَةً أَحْلَى مِنْهَا عَاقِبَةً وَ لَا أَلَذَّ مَغَبَّةً. وَ لِنْ لِمَنْ غَالَظَكَ فَإِنَّهُ يُوشِكُ أَنْ يَلِينَ لَكَ وَ خُذْ عَلَى عَدُوِّكَ بِالْفَضْلِ فَإِنَّهُ أَحْلَى الظَّفَرَيْنِ وَ إِنْ أَرَدْتَ قَطِيعَةَ أَخِيكَ فَاسْتَبْقِ لَهُ مِنْ نَفْسِكَ بَقِيَّةً يَرْجِعُ إِلَيْهَا إِنْ بَدَا لَهُ ذَلِكَ يَوْماً مَا. وَ مَنْ ظَنَّ بِكَ خَيْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ وَ لَا تُضِيعَنَّ حَقَّ أَخِيكَ اتِّكَالًا عَلَى مَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ فَإِنَّهُ لَيْسَ لَكَ بِأَخٍ مَنْ أَضَعْتَ حَقَّهُ. وَ لَا يَكُنْ أَهْلُكَ أَشْقَى الْخَلْقِ بِكَ وَ لَا تَرْغَبَنَّ فِيمَنْ زَهِدَ عَنْكَ وَ لَا يَكُونَنَّ أَخُوكَ أَقْوَى عَلَى قَطِيعَتِكَ مِنْكَ عَلَى صِلَتِهِ وَ لَا تَكُونَنَّ عَلَى الْإِسَاءَةِ أَقْوَى مِنْكَ عَلَى الْإِحْسَانِ. وَ لَا يَكْبُرَنَّ عَلَيْكَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَكَ فَإِنَّهُ يَسْعَى فِي مَضَرَّتِهِ وَ نَفْعِكَ وَ لَيْسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّكَ أَنْ تَسُوءَهُ.
خودت را نسبت به برادر مؤمن خودت چنان بار بیاور که وقتی از تو ببرد، با او بپوندی، وقتی با تو به خشونت رفتار نماید، با او مدارا نمایی، وقتی بخل ورزد، بر او ببخشی، وقتی از تو دوری کند، با او نزدیک شوی، وقتی او سخت میگیرد، تو آسان بگیری و وقتی تقصیر داشت باشد، از او بگذری. آنگونه که تو بنده او هستی و او ولی نعمت تو. هرگز این سفارشها را جا بجا مکن و با نااهلان چنین معاملهای منما؛ هرگز دشمن دوست خودت را، دوست مشمار، زیرا با دوستخودت دشمنی میکنی. به دوست خودت اندرز خالصانه بده، نیکو باشد یا زشت. خشمت را فروبر. زیرا من جرعهای شیرینتر و لذیذتر از
او ندیدم. با کسی که با تو به خشونت رفتار مینماید، مدارا کن. زیرا مدارا ممکن است او را وادار به ملایمت نماید. با دشمنت با فضل و کرم روبهرو شو. زیرا این شیرینترینِ یکی از دو پیروزی است. اگر با برادر مؤمنت قطع رابطه نمودی، راهی برای دوستی باقی بگذار که اگر روزی پشیمان شود، بتواند برگردد. هرکس بر تو گمان نیک برد، گمانش را به حقیقت بپیوند. حق برادر مؤمنت را با اعتماد به آنچه که بین تو و آنکس وجود دارد، ضایع مکن. زیرا کسی که تو حقش را ضایع میکنی، از مرز برادری بیرون نمودهای. و نباید اهل تو بدترین خلق نسبت به تو باشد. با کسی که به تو علاقهای ندارد، طرح دوستی میفکن. نباید برادر دینی تو در قطع رابطه با تو دلیلى قویتر از تو در پیوند دوستى داشته باشد. نباید انگیزه بدی کردنش قوی از تو در نیکویی باشد. ستم کسی را که بر تو ستم روا میدارد، بزرگ مشمار. زیرا او بر زیان خودش و سود تو، دست و پا میزند و سزای آنکه تو را شاد میکند، این نیست که با او بدی نمایی.
صَرْمِه: قطیعته (صبحی صالح)./ قطع رابطهاش، "الصرم": بریدن، قطع كردن (فرهنگ نهج البلاغه)
صُدُودِهِ: الهجر (صبحی صالح)./ الصُدُود: دورى كردن (فرهنگ نهج البلاغه)
جُمُودِهِ: بخله (صبحی صالح)
امْحَضْ: خالص کن (واژههای نهج البلاغه)
الْغَيْظَ: الغضب الشدید (صبحی صالح)
مَغَبَّةً: العاقبة (صبحی صالح)
غَالَظَكَ: عاملک بغلظة و خشونة (صبحی صالح)
تَجَرَّعِ: كُلُّ شيءٍ يَبْلَعُه الحَلْقُ فهو اجْتِراعٌ، حَتّى الغَيْظ يُتَجَرَّعُ. فإذا جَرِعَ بِمَرَّةٍ قيل: اجْتَرَعَ، و إذا تَابَعَ مرَّةً بعد مَرَّةٍ قيل: تَجَرَّعَ (المحيط في اللغة)./ در اینجا "تَجَرَّع"، فعل امر است (فاطمی)
اتِّكَالًا: اعتمادا (فاطمی)
در پیامرسانی توسط آخرین "واعلم"، مولا سی توصیه به فرزندش دارد: 1- رزق انسان دو گونه است: رزقی که انسان در پی آن است و رزقی که او در پی انسان است و بالاخره به انسان میرسد. 2- نازیباترین چیز، فروتنی در هنگام نیازمندی و درشتی در وقت بینیازی است. 3- بهره انسان از دنیا همان است که با آن، جایگاه ابدیش را اصلاح نماید. 4- بر آنچه که از دست میدهی، بیتابی نکن. زیرا مانند بیتابی کردن بر چیزی است که به تو نرسیده. پس، بیتابی بر هردو سودی ندارد. 5- وقایع نیامده را با تجربه گذشته استدلال نماید. زیرا حوادث مانند همند. 6- از کسانی نباشد که پند و اندرز سودشان نمیدهد. مگر با اذیت فراوان. زیرا فرق بین عاقل و غیر عاقل همین است. 7- با سپر صبر جلو باران غمها را بگیرد. 8- اگر میانهروی را رها نماید، بر خود ستم نموده است. 9- دوست خوب مانند خویشاوند است. 10- دوست کسی است که در نهانی دوستیاش را اثبات نماید. 11- هوا و هوس، همدست نابینایی است. 12- گاهی دور، نزدیکتر از خویشاوند است و خویشاوند، دورتر از دور. 13- غریب کسی است که دوستی ندارد. 14- کسی که از حق تجاوز کند، راهش تنگ و باریک میشود. 15- کسی که بر ارزش
خودش اکتفا کند، منزلتش پایدار میماند. 16- استوارترین دستاویزی که به او چنگ زند، دستاویزی است بین او و خداوند تبارک و تعالی. 17- کسی که به کسی اهمیت نمیدهد، دشمن او است. 18- وقتی حرص ورزیدن منجر به هلاکت شود، نومیدی رسیدن به مقصود است. 19- اینطور نیست که هر قباحتی آشکار گردد و هر فرصتی قابل دسترس باشد. 20- بسا بینا بیراهه میرود و نابینا به مقصد میرسد. 22- بدی را به تأخیر بیندازد. زیرا هروقت بخواهد، آن را میتواند انجام بدهد. 23- قطع رابطه با نادانها، مساوی با پیوستن به عاقلان است. 24- کسی که ایمن از گردش روزگار باشد، به او خیانت میشود. 25- کسی که روزگار فانی را بزرگ بشمارد، او را ذلیل خواهد نمود. 26- هر تیراندازی بههدف نمیزند. 27- وقتی سلطان تغییر کند، زمانه هم تغییر میکند. 28- پیش از اینکه در راه قراربگیرد، در جستجوی همراه باشد. 29- پیش از اینکه خانهای در اختیار بگیرد، اطلاع از همسایه خوب و بد داشته باشد. 30- مبادا کلامی بیارزش خندهدار بگوید، هرچند که از دیگری نقل قول نماید:
وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ الرِّزْقَ رِزْقَانِ رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَ رِزْقٌ يَطْلُبُكَ فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاكَ. مَا أَقْبَحَ الْخُضُوعَ عِنْدَ الْحَاجَةِ وَ الْجَفَاءَ عِنْدَ الْغِنَى! إِنَّمَا لَكَ مِنْ دُنْيَاكَ مَا أَصْلَحْتَ بِهِ مَثْوَاكَ وَ إِنْ كُنْتَ جَازِعاً عَلَى مَا تَفَلَّتَ مِنْ يَدَيْكَ فَاجْزَعْ عَلَى كُلِّ مَا لَمْ يَصِلْ إِلَيْكَ. اسْتَدِلَّ عَلَى مَا لَمْ يَكُنْ بِمَا قَدْ كَانَ فَإِنَّ الْأُمُورَ أَشْبَاهٌ وَ لَا تَكُونَنَّ مِمَّنْ لَا تَنْفَعُهُ الْعِظَةُ إِلَّا إِذَا بَالَغْتَ فِي إِيلَامِهِ فَإِنَّ الْعَاقِلَ يَتَّعِظُ بِالْآدَابِ وَ الْبَهَائِمَ لَا تَتَّعِظُ إِلَّا بِالضَّرْبِ. اطْرَحْ عَنْكَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَ حُسْنِ
الْيَقِينِ. مَنْ تَرَكَ الْقَصْدَ جَارَ وَ الصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ وَ الصَّدِيقُ مَنْ صَدَقَ غَيْبُهُ. وَ الْهَوَى شَرِيكُ الْعَمَى وَ رُبَّ بَعِيدٍ أَقْرَبُ مِنْ قَرِيبٍ وَ قَرِيبٍ أَبْعَدُ مِنْ بَعِيدٍ وَ الْغَرِيبُ مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ حَبِيبٌ. مَنْ تَعَدَّى الْحَقَّ ضَاقَ مَذْهَبُهُ وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَى قَدْرِهِ كَانَ أَبْقَى لَهُ. وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ. وَ مَنْ لَمْ يُبَالِكَ فَهُوَ عَدُوُّكَ. قَدْ يَكُونُ الْيَأْسُ إِدْرَاكاً إِذَا كَانَ الطَّمَعُ هَلَاكاً. لَيْسَ كُلُّ عَوْرَةٍ تَظْهَرُ وَ لَا كُلُّ فُرْصَةٍ تُصَابُ وَ رُبَّمَا أَخْطَأَ الْبَصِيرُ قَصْدَهُ وَ أَصَابَ الْأَعْمَى رُشْدَهُ. أَخِّرِ الشَّرَّ فَإِنَّكَ إِذَا شِئْتَ تَعَجَّلْتَهُ وَ قَطِيعَةُ الْجَاهِلِ تَعْدِلُ صِلَةَ الْعَاقِلِ. مَنْ أَمِنَ الزَّمَانَ خَانَهُ وَ مَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ. لَيْسَ كُلُّ مَنْ رَمَى أَصَابَ. إِذَا تَغَيَّرَ السُّلْطَانُ تَغَيَّرَ الزَّمَانُ. سَلْ عَنِ الرَّفِيقِ قَبْلَ الطَّرِيقِ وَ عَنِ الْجَارِ قَبْلَ الدَّارِ. إِيَّاكَ أَنْ تَذْكُرَ مِنَ الْكَلَامِ مَا يَكُونُ مُضْحِكاً وَ إِنْ حَكَيْتَ ذَلِكَ عَنْ غَيْرِكَ.
پسرم! بدانکه رزق و روزی دو گونه است؛ روزیای که تو در دنبال او هستی و روزیای که او به دنبال تو است. اگر تو به سمت او نروی، او به سوی تو میآید. چه نازیبا است فروتنی در هنگام نیازمندی و درشتی در وقت بینیازی. بهره تو از دنیا همان است که با آن جایگاه جاودانهات را اصلاح نمایی و اگر بر آنچه که از دست میدهی، بیتابی مینمایی، پس بر آنچه که به تو نرسیده، بیتابی نما. وقایع نیامده را با تجربههای گذشهات استدلال نما. زیرا حوادث مانند همند. از کسانی نباش که پند و اندرز نفعشان نمی دهد، مگر با اذیت فراوان. زیرا خردمند با حسن معاشرت اندرز میگیرد و چهارپایان باکتککاری. با شکیبایی استوار و نیکباوری، جلو یورش غمها را بگیر. هرکس میانهروی را رها نمود، ستم کرده است. دوست مانند خویشاوند است. دوست
کسی است که در نهان دوستیاش را به اثبات رساند. هوا و هوس، همدست کوری است. بسا دوری، نزدیکتر از خویشاوند است و خویشاوند، دورتر از دور و غریب کسی است که دوستی ندارد. کسی که از حق تجاوز کند، راهش باریک میشود و کسی که بر ارزش خودش اکتفا کند، قدر و منزلتش بر او پایدار میماند. استوارترین دستاویزی که به او چنگ زنی، دستاویزی است بین تو و خداوند سبحان. کسی که به تو اهمیت نمیدهد، دشمن تو است. وقتی حرص ورزیدن منجر به هلاکت شود، نومیدی رسیدن به مقصود است. اینطور نیست که هر قباحتی آشکار گردد و هر فرصتی قابل دسترس باشد و بسا بینا بیراهه میرود و نابینا به مقصد میرسد. بدی را به تأخیر بینداز. زیرا هر وقت بخواهی، آن را میتوانی انجام بدهی. قطع رابطه با نادان، مساوی با پیوستن به عاقلان است. کسی که ایمن از گردش روزگار باشد، به او خیانت میشود و کسی که روزگار فانی را بزرگ بشمارد، او را ذلیل خواهد نمود. هر تیراندازی به هدف نمیزند. وقتی سلطان تغییر کند، زمانه هم تغییر میکند. پیش از اینکه در راه قراربگیری، در جستجوی همراه باش و پیش از اینکه خانهای در اختیار گیری، از همسایه سوال نما. مبادا کلامی بیارزش خندهدار بگویی، هرچند که از دیگری نقل قول نمایی.
الْجَفَاءَ: و الجَفاءُ: خِلافُ البِرِّ و نَقيضُ الصِّلَةِ (تاج العروس)./ الجَفَاء: تنفر و روى گردانى، دورى (فرهنگ ابجدی)
مَثْوَاكَ: منزل، خانه، اقامتگاه (فرهنگ نهج البلاغه)./ من: ثوا یثوی: أقام یقیم.
والمراد هنا منزلتک من الکرامه (صحی صالح)
تَفَلَّتَ: خلاصی یابد، از دست بدهد (ابن میثم)./ مَا تَفَلّتَ مِنْ يَدَيْكِ: آنچه از دستت است (فرهنگ نهج البلاغه)
إِيلَامِهِ: درد رساندن، نا راحت کرد (واژههای نهج البلاغه)
بِعَزَائِمِ: ما جزمت به و لزمته: صبری که مصمم بوده و پایبند آن باشی (ابن میثم)
القصد: الاعتدال (صبحی صالح)مُنَاسِبٌ: أي يراعى فيه ما يراعى في قرابة النسب (صبحی صالح)./ الصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ: دوست مانند خویشاوند است، یعنى با او باید مثل خویشاوند رفتار كرد (فرهنگ نهج البلاغه)
جار: از راه صواب منحرف شد (فرهنگ نهج البلاغه)
هوی: شهوة غير منضبطة و لا مملوكة بسلطان الشرع و الأدب (صبحی صالح)
عَوْرَةٍ: (در اینجا) اسم است از اعور الصيدا ذا امكنك من نفسه: شكار خود را بر ملا كرد و در دسترس تو قرار گرفت. و از اعور الفارس: اذا بدأ منه موضع خلل الضرب جاى نیزه زدن براى اسب سوار آشكار شد (این میثم)
در آخرین تحذیر و توصیه، چهار مطلب بیان میشود:
✓ مشورت بازنان
✓ ضرورت حجاب
✓ تقسیم کار
✓ قدرشناسی خویشاوندان
پیش از ورود، به این نکته توجه داشته باشیم که مرحوم سید رضی، ستایشگرانی دارد و منتقدانی. ستایشگران، آنهایی هستند که میگویند: اگر سید نمیبود، غربت مولا علی (علیه السلام)، طولانیتر میشد. سید باعث گردید که توجه اهل ذوق به نهجالبلاغه، جلب شود و آدمهای با ذوق اهل زبان از آن کتاب احساس بینیازی نتوانند. لذا، پیش از اینکه شیعیان این کتاب را به دنیا معرفی نمایند، دیگران، برای آن شرحهایی نوشتند و در رابطه با واژههای اصیل آن، توضیحاتی دادند. حتی مسیحیان اهل زبان هم، بارها و بارها این کتاب را مرور نمودند.
شاید مرحوم سید رضی، در جمع آوری نهجالبلاغه، دو نکته را در نظرش داشته: 1- از بین انبوه سخنانی که منسوب به امیر المؤمنین علی (علیه السلام) میشد، آنهایی را برگزیند که بوی عصمت بدهند. 2- نشان دادن فصاحت و بلاغت بینظیری که باید اهل ذوق از آن اطلاع پیدا کنند. پس اگر احساس میکرد، گذشت زمان باعث گردیده، بخشی از سخنان کارشناسی شود، عجالتا آن بخش را دامن نمیزد. نمونه بارز آن را در خطبه شانزدهم نهجالبلاغه میبینیم. این خطبه آنچنان زیبا است که دلت میخواهد آن را بارها بخوانی اما خطبه کامل نیست. پیش ازاینکه ابن ابیالحدید، به این نکته اشاره نماید،(1)هر ذوق سلیمی آن را درک میکند.
اینجا است که منتقدان سید رضی میگویند: سید کار بزرگ و شایستهای انجام داد اما چند کاستی در کار ایشان دیده میشود: 1- سند روایات را نیاورده است.(2)
2- سخنان امیر المؤمنین علی (علیه السلام) فراوانتر از نهجالبلاغه است و کار ایشان باعث گردید که بسیاری از سخنان مولا (علیه السلام)، مراجعه کننده آنچنانی نداشته باشد. 3- همین سخنانی که آورده، کامل نیستند.
حال که مطلب روشن شد، این سوال پیش میآید که آیا این افتخار شیعه، در این نامه هم از اختیارات خودش استفاده کرده است یانه؟
1) . در رابطه با آن خطبه، ابن ابی الحدید چنین میگوید: و هذه الخطبة من جلائل خطبه (علیه السلام) و من مشهوراتها. قد رواها الناس كلهم و فيها زيادات حذفها الرضي إما اختصارا أو خوفا من إيحاش السامعين و قد ذكرها شيخنا أبو عثمان الجاحظ في كتاب البيان و التبيين على وجهها و رواها عن أبي عبيدة معمر بن المثنى. ر.ک. شرحنهجالبلاغة، ج1، ص 276
2) . در هر سه شکل بیانی چون: خطبهها، نامهها و حکمتها.
ما این مطلب را به خاطر این دامن میزنیم که در نامه پیشرو این عبارت را داریم:
إِيَّاكَ وَ مُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ!
و در کتاب بحار الانوار، مشورت با زنان به صورت جداگانه وجود دارد اما با این عبارت:
إِيَّاكَ وَ مُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ إِلَّا مَنْ جَرَّبْتَ بِكَمَالِ عَقْلٍ.(1)
اگر این احتمال برجسته گردد که نامه نسخههایی داشته و سید از اختیارات خودش استفاده نموده، جواب یاوهگویانی که زیر عنوانهای عوامفریبانه پنهان شدهاند، راحتتر است و الا باید تأمل بیشتری نمود و به اجتهاد شیعه تمسک نمود. زیرا از نظر ما، گفتار و رفتار معصوم، هر دو حجت است. مولا اینجا چنین فرموده ولی خودش گاهی با صدیقه طاهره (سلام الله علیها) مشورت میکرده. اینجا در ظاهر مطلق زنان موجودات قابل اعتمادی نیستند اما وقتی به زینب کبرا و فاطمه معصومه (علیهما السلام) میرسیم، معصومانی آنان را ستودهاند. پس معلوم میشود، نظر مولا (علیه السلام) همه زنان نیست و از لحاظ ادبی "ال" در"النساء"، برای استغراق یا جنس نمیباشد. بلکه "ال" عهد خارجی است. این را از ویژگیهایی که برای آنان بر شمرده، میفهمیم که اگر این ویژگیها را بعضی از مردان هم دارا باشند، نباید طرف مشورت قرار بگیرند.
مولا به فرزندش میفرماید که با زنان مشورت نکند. زیرا: 1- آنان اراده قوی ندارند. 2- کاری که بالاتر از توان آنان است، بر دوش آنان مگذار. زیرا
1) . بحار الأنوار، ج100، ص253
آنان مانند گل شکنندهاند. 3- در اکرام آنان زیادهروی مکن؛ یعنی چاپلوسی را به حدی نرسان که نتوانی جمعش کنی. 4- آنان را به طمع مینداز که سفارش دیگری را نمایند.
چنانکه میبینید، اگر مردانی با چنین اوصافی باشند، همین معامله را باید با آنان نمود.
موضوع بعدی ضرورت حجاب است که خداوند تبارک و تعالی با کسی تعارف ندارد و آن را واجب نموده است. زیرا به جز حدود مشخص شده، همه اعضای زن زینت است و خالق هستی نمیخواهد، این زینتها مفت و مجانی در اختیار هرزهگان منفور قرار گیرد. اگر کسی میخواهد به آنها برسد، باید هزینه کند و پای یک سری تعهداتی را امضا نماید.
البته، در اینجا هم زنان دو دسته میشوند. یک دسته از زنان صالحهاند. چنانکه در سوره نساء میخوانیم:
فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّه.(1)
این دسته از زنان خودشان به دنبال تکلیف شرعیشان هستند. چنین زنانی در صدر اسلام حتی در جبهههای نبرد حضور داشتند. وقتی سلمان یا اباذر وارد خانه مولا علی (علیه السلام) میشدند و خود مولا حضور داشت، صدیقه طاهره (سلام الله علیها) خودش را پشت پرده پنهان نمیکرد. زیرا ایمان آنان به اثبات رسیده بود.
دستهای از زنان هستند که نمیدانند، در اطرافشان چه حرامیانی در کمین نشستهاند. در رابطه با چنین زنانی، مولا چنین توصیههایی دارد: 1- آنان را از
1) . النساء/34
دید نامحرمان دور نگهدار. 2- در رابطه با حجاب آنان سفتگیری نما. 3- اگر آنان را از بیرون رفتن باز میداری، کسانی را که به آنها اطمینان نداری، وارد خانهات مکن. 4- اگرمیتوانی چنین زنانی غیر از تو را نشناسند، همان کار را بکن. 5- از غیرت بیجا نسبت به آنان بپرهیز. زیرا آنان را به بیماردلی گرفتار خواهد کرد.
واقعیتهای بیرون هم سخنان مولا را تأیید میکند. برخی چنانند که اگر فرصتی به آنان دست بدهد، از هیچ آبروریزیای نمیگذرند. من کسی را میشناسم که معمولا با چادر عربی راه میرفت و ادعایش این بود که ثابت خواهد نمود که با همین پوشش کار فرهنگی میکند. یازده سپتامبر زمینهای را فراهم نمود که در یکی از رادیوهای بیگانه پذیرفته گردد. اولین کارش، این بود که از شوهرش طلاق بگیرد و حالا بسیار رسواتر از دیگران ظاهر میشود. پس سخن مولا حول محور این زنان است که به نفع خودشان خواهد بود، در سنگر حجاب قرار بگیرند.
متاسفانه رسانههای شیاطین، آنچنان همه چیز را عادی نمودهاند که در غفلت کرانه ناپیدایی به سر میبریم.
تقسیم کار، از نظر تربیتی آنقدر اهمیت دارد که مولا اشاره کوتاهی به آن نموده است.
آخرین سفارش، مربوط به خویشاوندان است که مولا آنان را به بالی برای پرواز و دستی برای حمله تشبیه کرده است:
وَ إِيَّاكَ وَ مُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْيَهُنَّ إِلَى أَفْنٍ وَ عَزْمَهُنَّ إِلَى وَهْنٍ. وَ اكْفُفْ عَلَيْهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِكَ إِيَّاهُنَّ فَإِنَّ شِدَّةَ الْحِجَابِ أَبْقَى عَلَيْهِنَّ وَ لَيْسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِكَ مَنْ لَا يُوثَقُ بِهِ عَلَيْهِنَّ وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا يَعْرِفْنَ غَيْرَكَ فَافْعَلْ. وَ لَا تُمَلِّكِ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَيْحَانَةٌ وَ لَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ. وَ لَا تَعْدُ بِكَرَامَتِهَا نَفْسَهَا وَ لَا تُطْمِعْهَا فِي أَنْ تَشْفَعَ لِغَيْرِهَا. وَ إِيَّاكَ وَ التَّغَايُرَ فِي غَيْرِ مَوْضِعِ غَيْرَةٍ فَإِنَّ ذَلِكَ يَدْعُو الصَّحِيحَةَ إِلَى السَّقَمِ وَ الْبَرِيئَةَ إِلَى الرِّيَبِ. وَ اجْعَلْ لِكُلِّ إِنْسَانٍ مِنْ خَدَمِكَ عَمَلًا تَأْخُذُهُ بِهِ. فَإِنَّهُ أَحْرَى أَلَّا يَتَوَاكَلُوا فِي خِدْمَتِكَ. وَ أَكْرِمْ عَشِيرَتَكَ فَإِنَّهُمْ جَنَاحُكَ الَّذِي بِهِ تَطِيرُ وَ أَصْلُكَ الَّذِي إِلَيْهِ تَصِيرُ وَ يَدُكَ الَّتِي بِهَا تَصُولُ.
از مشورت با زنان بپرهیز. زیرا نظر آنان به نقص و اراده آنان به سستی تمایل دارد. چشم آنان را با حجاب خودت از دیدن نامحرمان، بازدار. زیرا سختگیری حجاب، آنان را محفوظتر نگه میدارد و بیرون رفتن آنان از وارد کردن تو کسی را بر آنها که مورد اطمینان نبوده، بدتر نیست و اگر بتوانی، کسی غیر از تو را نشناسند، همان کاررا بکن و کاری که بالاتر از توانایی زن است، بر او واگذار مکن. زیرا زن، گل شکننده است، نه قهرمان میدان. در اکرام آنها زیادهروی نکن و آنان را به طمع مینداز که سفارش دیگری را بنماید. از غیرت بیجا بپرهیز. زیرا غیرت بیجا، سالم را به بیماردلی و بیگناه را به دودلی وا میدارد. برای هر فرد از خدمتکارانت وظیفه خاصی را معین نما. زیرا این سزاوارتر است بر اینکه کار را بر عهده همدیگر نیندازند. خویشاوندانت را گرامی بدار. زیرا آنان بالی است که به وسیله آن پرواز
میکنی، اصلی است که به آن بر میگردی و دستی است که به وسیله آن حمله میکنی.
اسْتَوْدِعِ اللَّهَ دِينَكَ وَ دُنْيَاكَ وَ اسْأَلْهُ خَيْرَ الْقَضَاءِ لَكَ فِي الْعَاجِلَةِ وَ الْآجِلَةِ وَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ السَّلَام.
دین و دنیایت را به خداوند میسپارم و از او بهترین سرنوشت را در آینده نزدیک و دور و در دنیا و آخرت، میخواهم! والسلام.
أَفْنٍ: النقص (صبحی صالح)./ الافْن: كاستى، نقص (فرهنگ نهج البلاغه)
وَهْن: الضعف (صبحی صالح)
قَهْرَمَانَةٍ: كارفرما،كسى كه كارها بحكم او انجام میشود (فرهنگ نهج البلاغه)
لا تعد: لا تجاوز (صبحی صالح)
التَّغَايُرَ: إظهار الغيرة على المرأة بسوء الظن في حالها من غیر موجب (صبحی صالح)
يَتَوَاكَلُوا: بیكدیگر محول كنند و بیاندازند (واژههای نهج البلاغه)
أَحْرَى: أَفْضَل، أَجْدَر، خَلِيق (المكنز العربي المعاصر)
تَصُولُ: صالَ الرَّجُلُ يَصِيْلُ- بمعنى يَصُوْلُ-: أي وَثَبَ (المحيط في اللغة)
اسْتَوْدِعِ: إستوع: به امانت سپرد... ودع: رها کرد، ترک کرد، به امانت سپرد (المعجم البسیط)
و من كتاب له (علیه السلام) كتبه للأشتر النخعي -رحمه الله- لما ولاه على مصر و أعمالها حين اضطرب أمر أميرها محمد بن أبي بكر، و هو أطول عهد كتبه و أجمعه للمحاسن.
آنچه که در تاریخ میخوانیم، پس از کشته شدن عثمان، مردم به سمت مولا علی (علیه السلام) هجوم آوردند و از او میخواستند که امر خلافت را به عهده بگیرند. مولا در خطبه شقشقیه، آن لحظه تاریخی را اینگونه توصیف میکند: "پس از مرگ او، چیزی بیمناکم نکرد، جز اینکه مردم چونان ریزش یالکفتار از هر طرف به سوی من سرازیر گشتند؛ آنگونه که نزدیک بود حسنین، زیر دست و پا شوند و دو طرف ردایم پاره گردد، این انبوه سیلآسا، مانند گله گوسفند گرد مرا گرفتند!"
از آنجا که وظیفه امام معصوم در وقت رجوع مردم، پاسخ مثبت است، امام خلافت را قبول میکند و اولین قدم، عزل والیان فاسدی بود که سالها خون مردم را در شیشه کرده بودند. از شام، حکم عزل معاویه را صادر نمود و از مصر، حکم عزل والی مصر را. به جای او قیس بن سعد انصاری را نصب نمود. قیس انسان شریفی بود اما با مبادله چند نامه با معاویه در معرض اتهام مردم قرار گرفت. با این که مولا میدانست که او انسان پاکی است اما به خاطر رفع سوء تفاهم، محمد بن ابی بکر را به عنوان والی مصر، به آنجا اعزام نمود.
معاویه با محمد نیز تبادل نامه نمود اما با واکنش تند او مواجه شد. پس روش توطئه را عوض کرد و عدهای را به خونخواهی عثمان تحریک مینمود و مصری را که میخواست طعم عدالت را بچشد، به آشوب کشاند.وقتی خبر آشوب مزدوران معاویه به مولا علی (علیه السلام) رسید و حس نمود که محمد ممکن است از پس این کار برنیاید، مالک اشتر را که فرمانده مخلص دلیری بود، به عنوان والی مصر منصوب نمود و عهدنامهای که در صدد خوانش آن هستیم، مربوط به این زمان میشود.
اگرچه مالک پیش از رسیدن به مصر، توسط جاسوسان معاویه مسموم شد و به شهادت رسید و محمد نیز توسط عمروعاص به شهادت رسید. عمروعاص سر محمد را برید و تنش را به آتش سوزاند اما مالک، با عهدنامه مولا جاودانه ماند و محمد، تا همیشه تاریخ مرثیه میشود:
"إِنَّ حُزْنَنَا عَلَيْهِ عَلَى قَدْرِ سُرُورِهِمْ بِهِ إِلَّا أَنَّهُمْ نَقَصُوا بَغِيضاً وَ نَقَصْنَا حَبِيبا!"
به هر حال، فعلا عهدنامه را پیش رویمان قرار میدهیم. این عهدنامه منشور حکومت عدلی است که اگر معاویهها نبودند، امروزه جهان اسلام با چنین آشفتگی روبهرو نمیشد و بسیاری از مسلمانان کولهبار آوارگی را بر دوش نمیکشیدند.
پس ما باید با حوصله تمام این برگ زرین را مطالعه نماییم. شاید روزی انسانها به آن بلوغ برسند که مواد قانون اساسیشان با این عهدنامه مطابق باشد.
آنچه که از آغاز عهدنامه بر میآید، مولا به خاطر پنج مهم مالک را به استانداری مصر منصوب میکند:
✓ جمعآوری مالیات
✓ جهاد با دشمن
✓ اصلاح مردم
✓ آبادی شهرها
✓ تحقق دو سفارش
بارها به عرض رسیده است که اسلام حقیقی، مالیاتی جز خراج، جزیه، سهم، خمس، زکات و سایر صدقات ندارد. با پرداخت اینها انسان مؤمن هم حقوقی را که خداوند به گردن او گذاشته است، ادا میکند و هم سهمی در سازندگی کشور و فقر زدایی عمومی دارد. جالب اینکه در مواقع غیر ضروری، کسانی که شرایط پرداخت این حقوق را دارند، به اجبار نمیرسند و سعی میشود که این وظایف حالت وجدانی پیدا کند و یک مسلمان با طیب نفس، چنین حقوقی را بپردازد. چنانکه در زمان غیبت بسیاری از مؤمنین را میبینیم که با ایفای این مسؤلیت، یعنی پرداخت سهم و خمس و... مرزهای معنوی اسلام را پاس میدارند. اگر وجوهات اینان نبود، امروزه مرزهای اسلام حقیقی، مشخص نبود.
آن روز هم مالک وظیفه داشت که مردم را به این شایستگی برساند که خودشان آستین همت بالا زنند و الا دیگرانی اگر پا به میدان گذارند، خوشنودی آنها برایشان اهمیتی ندارد. زیرا به ضرب شلاق هم شده، نیازهایشان را برطرف میکنند.
دومین هدف، جهاد با دشمنان و کسانی که اسلام را به روزی رسانده که بیهیچ توجیه عاقلانه، چهارصد میلیارد دلار هزینه سلاحهای بادکرده میکنند. چهارصد میلیارد دلار پول کمی نیست با آن میشود، دست بسیاری از نیازمندان جهان را گرفت. با آن میشود کاری کرد که فقیر مسلمان در دنیا وجود نداشته باشد اما چه باید کرد که دشمنان انسانیت، این جاده را برای هم مسلکانشان صاف کرده است.سومین هدف، اصلاح جامعه مصر است؛ مصری که فرعونها بر آن حکومت کردهاند و شاید یک بار صدای پاهای چون یوسف (علیه السلام) را شنیده باشد. با طلوع اسلام، بسیاری از مردم به هویت انسانیشان نزدیک میشدند اما همه مصریان نمیتوانستند، بدون سرکوب زندگی کنند. پس وظیفه مالک این بود که آنان را با حقوق و مزایای انسانیشان آشنا نماید.
چهارمین هدف، آبادی شهرها است. تا حالا، حاکمان قصرهای خودشان را آباد میکردند و جیبهای خودشان را پر اما مالک باید، شهرهای ویران را بسازد و کاری کند که دست مردم به جیبشان برسد.
پنجمین هدف، تحقق دو سفارش است. این دو عبارتند از: 1- رعایت تقوا و توکل. 2- پر و بال ندادن به کششهای نفسانی.
مولا به مالک سفارش میکند که تقوای الهی را پیشه نماید، مطیع امر مولا باشد، حدود کتاب الهی را بشناسد، به خداوند تبارک و تعالی توکل کند و یقین داشته باشد که اگر دین خداوند را یاری نماید، خداوند نیز او را یاری خواهد نمود.
البته یاری کردن به این معنا نیست که فرد مورد نظر به حطام دنیا برسد. یاری کردن به این معنا است که تا همیشه تاریخ، نام و یادش از خاطرهها حذف نشود و در جهان دیگر، زندگیاش رشک برانگیز باشد. اگر خوب دقت نماییم، دلیل اینکه مالک عزیز مانده، نیت اجرای همین فرامین است.
اینها پیامهای مستقیم بود. پیامهای غیرمستقیم این است که تا حاکم اسلامی، لباس تقوا دربر نکند، چهار هدف بالا تحقق پیدا نمیکند. یعنی مالیات اسلامی با رضایت پرداخت نمیگردد، جهاد با دشمنان واقعی صورت نمیگیرد، مردم اصلاح نمیشوند و کشور به آبادی شایسته زندگی انسان نمیرسد.
در رابطه با جلوگیری کششهای نفسانی، اول باید بدانیم، منظور از "نفس" چیست؟ در ثانی، آیا مطلق "نفس"، انسان را به بدی دستور میدهد؟
تا آنجا که من دیدهام، "نفس" در قرآن کریم به سه معنا به کار رفته است: برای تأکید، به معنای شخص و به معنای روح.
از معنای سوم، بعضی برداشت نمودهاند که "نفس"، همان "روح"، است. تفاوت در نام گذاری میباشد. پس "روح"، تا وقتی به بدنی تعلق نگیرد، اسمش "روح" است و هنگامی که به بدنی تعلق گرفت، از آن به "نفس" تعبیر میشود. بر این مبنا، چون نفس یک جوهر الهی، پاک و منزه است، وقتی با
بدن خاکی و پر از ویروس محدودیت، تماس برقرار میکند، احتیاج به مراقبت شدیدی دارد. عین یک انسان سالم که وارد یک محیط کاملا غیر بهداشتی میشود.
از این رو، نفس انسان دارای چهار مرحله میباشد: نفسامّاره،
نفسلوّامه، نفسملهَمه و نفسمطمئنّه.
این نفس اگر مراقبت بشود، سرزنشگر توانایی خواهد بود. کافی است که از انسان کوچکترین نقطه ضعفی ببیند، آنوقت خواب را بر او حرام میکند. تا آن اشتباه را جبران نکند، آرامش را از زندگیاش بر میدارد. اگر مقدار درجه مراقبت بالاتر رود، این نفس مانند ابتدای خلقت، الهامهای الهی را دریافت میکند. پس کاری برخلاف فطرتش انجام نمیدهد که مورد سرزنش قرار بگیرد. اگر باز درجه مراقبت را بالاتر ببرد، به اطمینان میرسد و آن وقت است که در دنیا و آخرت، سعادتمند زندگی خواهد نمود.
اما اگر هیچ مراقبتی صورت نگیرد، این جوهر ویروسندیده، در اولین قدم بیمار میشود و راه علاج را در همین ماده محدود، جستجو میکند. پس چون محدودیت ماده را ندارد، سیریناپذیر به نظر میآید. هرچیز را که دوای دردش بپندارد، در حد اسراف میرساند. اگر به پول و سرمایه رجوع نماید، میخواهد تمام دنیا مال او باشد. اگر به از بین بردن رقیبان رجوع نماید، میخواهد خون هرکدام را قطرهقطره مزمزه کند. بهترین لذت حجاج این بود که انسانی خون آلود در حال مرگ در برابر چشمش دستوپا زند. وقتی از پل تیبت، -قاتل
140 هزار انسان بیگناه "هیروشیما" و "ناکازاکی"- پرسیده شد که آیا از این جنایت هولناک اظهار پشیمانی میکند؟ گفت: "نه به جهنم!"
مولا علی (علیه السلام) در این عهدنامه، به مالک اشتر، هشدار میدهد که مواظب نفس خودش باشد تا آلوده نگردد. زیرا اگر از نفسی مراقبت صورت نگیرد، در حد امّاره بودن باقی میماند. مراقبت نفس برای همه لازم است، مخصوصا حاکمان جامعه اسلامی:
اگر ز باغ رعیت ملك خورد سیبی *** بر آورند غلامان او درخت از بیخ
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد *** زنند لشکریانش هزار مرغ بسیخ
آری، این نفس از انسان، "قابل" میسازد که برادر بیجرمش را بکشد، برادران یوسف را وادار میکند که یوسف را در چاه بیندازند، به سامری دستور میدهد که مردم را به گوساله پرستی دعوت کند و بسیاری را در ظلمات جهلمرکب نگه میدارد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِيٌ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فِي عَهْدِهِ إِلَيْهِ حِينَ وَلَّاهُ مِصْرَ جِبَايَةَ خَرَاجِهَا وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا وَ اسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا وَ عِمَارَةَ بِلَادِهَا.
أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ إِيْثَارِ طَاعَتِهِ وَ اتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِي كِتَابِهِ مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ الَّتِي لَا يَسْعَدُ أَحَدٌ إِلَّا بِاتِّبَاعِهَا وَ لَا يَشْقَى إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا وَ أَنْ يَنْصُرَ
اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَ يَدِهِ وَ لِسَانِهِ فَإِنَّهُ جَلَّ اسْمُهُ قَدْ تَكَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ.
وَ أَمَرَهُ أَنْ يَكْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ وَ يَزَعَهَا عِنْدَ الْجَمَحَاتِ فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ اللَّهُ:
به نام خداوند بخشنده مهربان! این چیزی است که به آن بنده خداوند، علی، امیر مؤمنان به مالک بن اشتر در زمان خودش به او فرمان داده است؛ آنگاه که او را والی مصر گرداند. به خاطر جمع آوری مالیات آن سرزمین، جهاد با دشمنان آن سرزمین، اصلاح اهل آن سرزمین و ساختن شهرهای آن سرزمین.
او را امر کرده است به تقوای الهی، برگزیدن طاعت او و پیروی از آنچه که به آن در کتاب خودش از واجبات و مستحبات امر فرموده. واجبات و مستحباتی که خوشبخت نمیشود کسی مگر به پیروی آنها و بدبخت نمیشود، مگر با انکار و ضایع کردن آنها و اینکه خداوند را با دل و دست و زبان خودش یاری کند. زیرا خداوند –جل اسمه-، یاری کسی را که او را یاری میکند، ضمانت کرده است و همینطور عزتمندی کسی را که او را عزیز بشمارد.
و امر کرده است او را که مقاومت نفسش را در کششهای زیاد بشکند و جلو سرکشیهای او را بگیرد. زیرا نفس به بدی فرمان میدهد، مگر کسی را که خداوند رحم نماید.
عَهْدِهِ: بسیاری از "عهد" همان پیمان را دریافت نمودهاند و ترجمهشان را هم بر همان مبنا گذاشتهاند. به نظر میآید، "عهد" اینجا به معنای زمان باشد (فاطمی)./ و كان ذلك على عَهْدِ فُلانٍ، أَي زمانِهِ (الطراز الأول)
جِبَايَةَ: جمع نمودن (واژههای نهج البلاغه)
خَرَاج: مالیات (فرهنگ معین)
يَزَعَهَا: یکفها (صبحی صالح)
الْجَمَحَاتِ: سرکشیها (واژههای نهج البلاغه)
در این بخش مولا علی (علیه السلام) چهار نکته را به مالک یادآوری میکند:
✓ ناپایداری حکومتها و قضاوت مردم
✓ راهکارها
✓ پرهیز از سرکشی و پیامدهای آن
✓ پرهیز از تکبر و علاج آن
ناپایداری حکومتها و قضاوت مردم
از نظر مولا علی (علیه السلام)، حکومتها بسیار ناپایدارند. به طوری که امروز کسی را میبینی بر اریکه قدرت تکیه زده است و فردا کسی دیگر را. انگار، رسیدن به صندلی قدرت و نشستن روی آن به خاطر پرکردن یک برگ آزمون است و بس و باید آزموندهنده، جایش را به سریعترین وجه ممکن، به دیگری بدهد. تا او نیز برگه امتحانش را پر نماید.
اینکه از کجا بفهمیم که پیش از اعلام نتیجه امتحان، فردی خوب امتحان داده است یا بد؟ از نظر مولا علی (علیه السلام) زبان عموم مردم، مشخص میکند. اگر مردم از کارکردی راضی بودند، معلوم میشود که امتحاندهنده، انسان موفقی بوده است و الا باید پیامد رفوزگی را تحمل نماید. مولا به مالک یادآوری مینماید که او را به جایی میفرستد که مردم آن دیار حاکمان عدل و ظلم را دیدهاند و در کار مالک همان قضاوتی را خواهند نمود که در کار دیگران نمودهاند و همان چیزی را خواهند گفت که در کارکرد دیگران گفتهاند. پس مولا قضاوت خوب مردم را معیار شایستگی آن حاکم میداند:
ثُمَّ اعْلَمْ يَا مَالِكُ أَنِّي قَدْ وَجَّهْتُكَ إِلَى بِلَادٍ قَدْ جَرَتْ عَلَيْهَا دُوَلٌ قَبْلَكَ مِنْ عَدْلٍ وَ جَوْرٍ وَ أَنَّ النَّاسَ يَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِكَ فِي مِثْلِ مَا كُنْتَ تَنْظُرُ فِيهِ مِنْ أُمُورِ الْوُلَاةِ قَبْلَكَ وَ يَقُولُونَ فِيكَ مَا كُنْتَ تَقُولُ فِيهِمْ وَ إِنَّمَا يُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحِينَ بِمَا يُجْرِي اللَّهُ لَهُمْ عَلَى أَلْسُنِ عِبَادِهِ:
پس بدان آی مالک! من تو را به کشوری میفرستم که دولت های عادل و ستمگری پیش از تو در آنجا حکومت کردهاند و اینکه مردم در کارهای تو چنان مینگرند که تو در کارهای والیان پیش از خودت و در تو آن را میگویند که تو در رابطه با آنان و همانا بر شایستگاناستدلال میشود به آنچه که خداوند برای آنها، بر زبان بندگانش جاری نموده است.
راهکارها
این سوال پیش میآید که چه باید کرد، تا مردم از حاکمی راضی باشند؟ مولا پنج راهکار نشان میدهد که اگر موبهمو اجرا شود، فرد مذکور بهترین امتحان را داده است. اینها عبارتند از: 1- عمل صالح 2- جلوگیری از کششهای نفسانی 3- مردم دوستی 4- دامن نزدن به تبعیض 5- اغماض و گذشت
در رابطه با عملصالح و کارهای شایسته، توضیحی داده نشده است اما مطلب واضح است. زیرا کار شایسته، دو بعد دارد: بعد معنوی و بعد مادی. در بعد معنوی باید حاکم اسلامی پایبند اصولی باشد که برای حفظ آن جانفشانیهای فراوانی شده است. در بعد مادی باید، صادقانه نیازهای مادی و معنوی مردمش را برطرف نماید. مردم احتیاج به آموزش و پرورش، احتیاج
آب و هوای سالم، تفریح سالم، مواد غذای سالم، اقتصاد سالم و... دارند. یک حاکم با لیاقت باید، بسیاری از وقتش را صرف رفاه مردمش بنماید.
در رابطه با جلوگیری از کششهای نفسانی، در آغاز نامه مقداری آشنا شدیم و اینجا مولا، یک معیار میگذارد و آن رعایت انصاف در چیزهای دوست داشتنی و غیر آن است.
انصاف، در فارسی، به میانهروی، راستی و عدل و داد، برگردان شده است. پس یک حاکم عادل هیچ وقت تمامیت خواه نیست و هیچ وقت کسی را بیش از جرمش مجازات نمیکند.
مردم دوستی، یکی دیگر از راهکارهایی است که موفقیت حاکم را تعیین میکند. باید توجه داشته باشیم، مردم اینجا، کسانی هستند که در یک کشور زندگی میکنند. ممکن است، مردم یک کشور، به ادیان مختلفی تعلق داشته باشند و قومیتهای متعددی را تشکیل بدهند، حاکم اسلامی حق ندارد که آنها را به مسلمان و غیر مسلمان، شیعه و سنی و اقوام گوناگون تقسیم نماید. حاکم اسلامی، باید همه را با یک چشم بنگرد و به مالک تذکر میدهد که نسبت به مردم، "سبعا ضاریا" نباشد که آنها را تکهتکه نماید."سبع"، به معنای درنده است و "ضاری" نیز به معنی درنده آمده است. از این تاکید، مبالغه را میفهمیم و نفرت از حاکمی که چون درنده وحشی به جان مردم افتاده است.
از تکهتکه کردن و خوردن، دو برداشت میشود: 1- حاکمی که مردمش را دوست ندارد، دست دزدی به بیت المال آنها دراز میکند و از هرجای این
ثروت عمومی، تکهای را برای خودش بر میدارد. 2- مردم را به شاخههای متعددی تقسیم میکند. چنانکه فرعون همین کار را نمود. تا بدین وسیله برخی را توسط برخی دیگر، سرکوب نماید و چند روزی بر عمر حکومت خودش بیفزاید.
مولا استفاده کردن از چنین ابزاری را غیر انسانی میداند و به مالک یادآوری میکند که حاکم اسلامی باید عینک تبعیض را از چشمش بردارد. زیرا، مردم، یا مسلمان و برادر دینی او هستند و یا همانند او انسانند و دارای حق و حقوقی. پس به هیچ عنوان حق نفرتپراکنی ندارد.
اغماض و گذشت، چهارمین راهکار در موفقیت یک حاکم اسلامی است. مولا مردم را از این لحاظ که انسانند، عاری از لغزش، خطا و کجروی نمیداند. زیرا انسان، دو دشمن سرسختی دارد که به کمتر از نابودی او راضی نمیشوند. این دو، نفس اماره و شیطان است. پس یک حاکم با کفایت، باید معضلات را با حکمت حل نماید. بستن، کشتن و زندانی کردن، آخرین راهحل نیست. در بسیاری جاها اغماض و گذشت زیرکانه، ممکن است مجرم را با عذاب وجدان روبهرو نماید و از او فردی مفید برای جامعه بسازد. چنانکه امروزه به طور غالب، کمپهای ترک اعتیاد را کسانی اداره میکنند که روزی خودشان معتاد قهاری بودند. بنابراین علی (علیه السلام) در رابطه با اصلاح جامعه، عفو و گذشت را برجسته میکند و از مالک میخواهد که خودش را به جای مجرم قرار بدهد. اگر خودش دارای پروندهای باشد، چه انتظاری دارد؟ پس همان رفتار را نسبت به مردم داشته باشند:
فَلْيَكُنْ أَحَبَّ الذَّخَائِرِ إِلَيْكَ ذَخِيرَةُ الْعَمَلِ الصَّالِحِ فَامْلِكْ هَوَاكَ وَ شُحَ بِنَفْسِكَ عَمَّا لَا يَحِلُّ لَكَ فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الْإِنْصَافُ مِنْهَا فِيمَا أَحَبَّتْ أَوْ كَرِهَتْ وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِهِمْ وَ لَا تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضَارِياً تَغْتَنِمُ أَكْلَهُمْ فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ يَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ وَ تَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ وَ يُؤْتَى عَلَىأَيْدِيهِمْ فِي الْعَمْدِ وَ الْخَطَإِ فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِكَ وَ صَفْحِكَ مِثْلِ الَّذِي تُحِبُّ وَ تَرْضَى أَنْ يُعْطِيَكَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ فَإِنَّكَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِي الْأَمْرِ عَلَيْكَ فَوْقَكَ وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاكَ وَ قَدِ اسْتَكْفَاكَ أَمْرَهُمْ وَ ابْتَلَاكَ بِهِمْ:
باید دوست داشتنیترین اندوختهها به تو اندوخته عمل صالح باشد. پس مالک هوای نفست باش و از چیزی که برای تو حلال نیست، خودداری نما. خودداری نفس، میانهروی آن است در آنچه که دوست دارد و یا زشت میشمارد و قلبت را به مهربانی با رعیت، دوستی برای آنان و لطف به آنها بپوشان و نسبت به آنان درنده حریص مباش. زیرا مردم دو دستهاند: یا برادر دینی تو هستند و یا شبیه تو در آفرینش. از آنها آگانه یا نا آگانه، لغزشهایی سر میزند و علتهایی عارض آنان میشود. پس از عفو و گذشت خودت، بهرهمندشان بنما. آنچنانکه دوست داری و خشنود میگردی که خداوند از عفو و گذشت خودش بهرهمندت نماید. زیرا تو بالاتر از آنهایی و ولی امر مسلمین بالاتر از تو است و خداوند برتر از کسی است که تو را والی مصر قرار داد و از تو کفایت امر آنها را خواسته و تو را به آن ها آزمایش کرده است.
پرهیز از سرکشی
قدرت و حاکمیت، این خاصیت را دارد که گاهی انسان گذشته خودش را فراموش نماید و به بیماریهایی چون طغیان و تکبر دچار شود. طغیان و سرکشی، به دو صورت ظاهر میشود:
1- کسی برتر از خودش را نشناسد و هر ستمی را مرتکب شود. از نظر مولا، این رفتار، رویارویی با خداوند است. زیرا خداوند بندگانش را وا نمیگذارد و مدافع حقوق آنان خواهد بود و لذا به مالک تذکر میدهد که در برابر خداوند صفآرایی نکند. زیرا نه قدرت تحمل کیفر او را دارد و نه بینیاز از عفو و رحمت او است. پس، نباید بر گذشتی پشیمان بشود و از مجازاتی خوشحالی کند و در فرو نشاندن خشمی که راه چاره دارد، شتاب نماید و الا در برابر حق ایستاده است.
2- طغیان را در همان چهارچوب حکومتی، به بهانه اینکه حاکم گماشته است، پس باید اوامر او بیچون چرا اجرا شود. از دیدگاه مولا، چنین تصوری، سه پیامد دارد: 1- فساد قلبی2- تضعیف دین 3- رو به زوال بودن.ما پیش از این در رابطه با قلب صحبت کردهایم و گفتیم که قلب، در آیات و روایت، چیزی فراتر از مغز است. با آن میشود انسان سرنوشت خودش را تغییر دهد. با توجه به آن گفتار، شاید منظور از فساد قلب این باشد که خداوند تبارک و تعالی، قلب را برای تدبر، تفقه و دوراندیشی آفریده است و اگر کسی از این موهبت الهی استفاده نکند، عملا آن را بیاثر نموده است. پس حاکمی اگر در کارهای حکومتی دوراندیش نبود و تدبیر درست نداشت، به درد جامعه اسلامی نمیخورد.
شاید منظور از تضعیف دین این باشد که در حکومت دینی، مردم به حاکمان نمینگرند و هر عملکردی را به پای دین حساب میکنند. پس اگر حاکمی سرکشیهایی نماید، مردم کمکم از دین فاصله میگیرند.
منظور از "تقرب من الغیر"، شاید این باشد که اگر کسی، بسیار قالبی عمل کند، مردم از او بر میگردند و زمینه حکومت دیگران فراهم میشود:
وَ لَا تَنْصِبَنَّ نَفْسَكَ لِحَرْبِ اللَّهِ فَإِنَّهُ لَا يَدَ لَكَ بِنِقْمَتِهِ وَ لَا غِنَى بِكَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ وَ لَا تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوٍ وَ لَا تَبْجَحَنَ بِعُقُوبَةٍ وَ لَا تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَةٍ وَجَدْتَ مِنْهَا مَنْدُوحَةً وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّي مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ فَإِنَّ ذَلِكَ إِدْغَالٌ فِي الْقَلْبِ وَ مَنْهَكَةٌ لِلدِّينِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِيَرِ.
با خداوند اعلام جنگ مده. زیرا نه قدرت تحمل کیفر او را داری و نه بینیاز از عفو و رحمت او هستی. بر گذشتی پشیمان مشو و بر کیفری خوشحال مباش و به خشمی که راه چاره دارد، شتاب مکن و نگو که مرا امیر نموده، فرمان میدهم، پس باید اطاعت شود. این روش، قلب را فاسد میکند، دین را ضعیف و زمینه را برای دیگری فراهم مینماید.
پرهیز از تکبر
بیماری دوم، تکبر است که به سراغ حاکمان میآید و مالک از این قاعده مستثنی نیست. مولا به مالک یادآوری میکند که علاج این مرض، تفکر در عظمت حضرت حق است. از فضای سخن دریافت میشود که اولا در وجود و ضعف خودش تامل کند نماید:
فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَ خُلِقَ!(1)مَا لِابْنِ آدَمَ وَ الْفَخْرُ أَوَّلُهُ نُطْفَةٌ وَ آخِرُهُ جِيفَةٌ، لَا يَرْزُقُ نَفْسَهُ وَ لَا يَدْفَعُ حَتْفَه!(2)
درثانی، این حکومت چند روزه، در برابر حکومت کسی قرار میگیرد که آسمانها و زمین با یک اشاره او پدید آمده است.
شاید به عرض رسیده باشد، وقتی از آسمانها حرف میزنیم، معنایش این است که این فضایی که بیش از دویست میلیارد کهکشان را در بر گرفته و تاکنون با پیشرفتهترین تلسکوپها، مساحت 96 میلیارد سال نوری آن کشف شده است، مربوط به آسمان دنیا میشود. آسمانهای دیگر، چه وسعتی دارند و چند صد میلیارد سال نوری از ما دورند؟ فقط خود آن علام الغیوب میداند!
این است که مولا، به مالک توصیه میکند، اگر باد غرور در دماغش پیچید، نگاهی به سمت بالا نماید. نگاه اینگونه، جلو تکبر را میگیرد، تندروی را مهار میکند و عقل را سر جایش قرار میدهد:
وَ إِذَا أَحْدَثَ لَكَ مَا أَنْتَ فِيهِ مِنْ سُلْطَانِكَ أُبَّهَةً أَوْ مَخِيلَةً فَانْظُرْ إِلَى عِظَمِ مُلْكِ اللَّهِ فَوْقَكَ وَ قُدْرَتِهِ مِنْكَ عَلَى مَا لَا تَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ نَفْسِكَ فَإِنَّ ذَلِكَ يُطَامِنُ إِلَيْكَ مِنْ طِمَاحِكَ وَ يَكُفُّ عَنْكَ مِنْ غَرْبِكَ وَ يَفِيءُ إِلَيْكَ بِمَا عَزَبَ عَنْكَ مِنْ عَقْلِكَ. إِيَّاكَ وَ مُسَامَاةَ اللَّهِ فِي عَظَمَتِهِ وَ التَّشَبُّهَ بِهِ فِي جَبَرُوتِهِ فَإِنَّ اللَّهَ يُذِلُّ كُلَّ جَبَّارٍ وَ يُهِينُ كُلَّ مُخْتَالٍ.
وقتی به سلطنت خودت احساس غرور و تکبر نمودی، به عظمت سلطنت الهی نظر نما که برتر از تو است و توانایی او بر تو چنان است که تو بر خود نداری. پس این نگاه، جلو بلندپروازیات را میگیرد، تندرویات را مهار میکند و عقلت را سرجایش مینشاند. از برابری با خداوند در بزرگی او و شباهت رساندن به او در قدرت و عظمت، بر حذر باش! زیرا خداوند هر ستمگری را ذلیل میکند و هر متکبری را بیعزت!
يُسْتَدَلُّ: پی برده میشود (واژههای نهج البلاغه)
شُحَ بِنَفْسِكَ: أبخل بنفسك عن الوقوع فى غير الحل (بنیاد نهج البلاغه)
أَشْعِرْ: شعار کن، عادت ده (واژههای نهج البلاغه)ضَارِياً: المعتاد للصّيد، الجرىء عليه (منهاج البراعة)./ ضاری: شدید، درنده (المعجم البسیط)
اسْتَكْفَاكَ: طلب منك كفاية أمرك و القيام بتدبير مصالحهم (صبحی صالح)./ خداوند از تو كفایت در زمامدارى و تدبیر مصالح مردم را خواسته است (فرهنگ نهج البلاغه)
لَا يَدَ لَكَ بِنِقْمَتِهِ: براى تو دستى نیست كه قادر به دفع كیفر او باشد، مقصود اینست كه طاقت كیفر او را ندارى (ترجمه صبحی صالح)
لَا تَبْجَحَنَ: شاد مباش (ت. صبحی صالح)
بَادِرَةٍ: كار یا سخن عجولانهاى كه به هنگام خشم و غضب از انسان سر میزند (ت. صبحی صالح)
مَنْدُوحَةً: وسعت،گشادگى،در اینجا به معناى راه چاره است (ت. صبحی صالح)
مُؤَمَّرٌ: مسلط، فرمانروا (فرهنگ نهج البلاغه)
إِدْغَالٌ: ادخال الفساد (صبحی صالح)./ داخل کردن چیزی در چیزی که موجب فساد و تباهی آن گردد (فرهنگ نهج البلاغه)
مَنْهَكَةٌ: باعث ضعف و ناتوانی (واژههای نهج البلاغه)
أُبَّهَةً: العظمة (صبحی صالح)
مَخِيلَةً: الکبر (منهاج البراعة)
يُطَامِنُ: یخفض منه (صبحی صالح)./ پایین میآورد، فرو مینشاند (فرهنگ نهج البلاغه)
طِمَاحِكَ: سرکشی و بلند پروازی (واژههای نهج البلاغه)
غَرْبِكَ: الحدة، تندی (فرهنگ نهج البلاغه)
مُسَامَاةَ: هم سمت شدن برابرى نمودن (واژههای نهج البلاغه)./ المباراة في السمو،أي العلو (صبحی صالح)
جَبَرُوت: الکبر العظیم (بنیاد نهج البلاغه)./ جبروت: قدرت و عظمت (فرهنگ معین)
مُخْتَال: متكبِّر (تهذيب اللغة)
بعد از قرائت انگیزه انتخاب، یادآوریها و پرهیز از سرکشی و تکبر، مولا رهنمونیهایی دارد که برای هر حاکمی ضروری است، مخصوصا کسانی که به نام دین بر مردم حکومت میکنند. این رهنمونیها را میتوان در هشت عنوان جمعبندی نمود:
موضع والی در تعارض منافع خاصان و عامه مردم
برخورد والی با سخنچینان
ویژگیهای مشاوران و معاونان والی
خوشبینی به ملت، سنت های شایسته و ارتباط با دانشمندان
آشنایی با اقشار هشتگانه جامعه
سفارشهای شخصی و عمومی دیگر
پنج اعلام خطر
معیارهای حکومتی و دعاهای مستجاب
این هشت عنوان، موضوعات محوری ادامه عهدنامه را شکل میدهند. بسیاری از اینها زیرشاخههایی دارند که به توفیق حضرت حق با هم مرور مینماییم.
موضع والی در تعارض منافع خاصان و عامه مردم
وقتی کسی بر اریکه قدرت تکیه زند، چند گروه از او توقعات ویژه دارند:
✓ اهل و عیال
✓ دوستان صمیمی
✓ مردم عادی
حد اقل اهل در عربی، به جز موارد استثنایی، خانواده است که شامل همسر، فرزندان و خویشاوندان نزدیک مانند، پدر، مادر، برادر و خواهر میشود. پس اینان هرکدام از حاکم جدید، توقعاتی دارند: یکی ماشین میخواهد، یکی خانه میخواهد و یکی دوست دارد که طلاپوش گردد. در اسلام، عثمان اولین کسی بود که مفهوم اهل را به قبیله تبدیل نمود. وقتی به قدرت رسید، علاوه بر اینکه خانواده خودش را سروسامان داد، خویشاوندانش را نیز به نوایی رساند. مرحوم قمی، از کسی به نام واقدی نقل میکند که: " ابوموسی اشعری، مال عظیمی از بصره به سوی عثمان فرستاد. عثمان تمام آن مال را میان اهل و اولاد خودش به کاسه قسمت کرد... نقل شده که سیصد دینار به حکم بن عاص و صد هزار درهم، به سعد بن عاص بخشید."(1)
1) . تتمة المنتی، در تاریخ خلفا، ص13. ایشان ادامه میدهد که حکایت عطایای او به مروان بن حکم داماد او معروف است.
بعد از اهل و عیال، خاصان، یعنی دوستان نزدیک از والی انتظاراتی دارند. این دوستان گونههای گوناگونی هستند و هرکدام امتیاز طلبند و توقعات خودشان را دارند.
از قلمهای ابتدایی مردم نیز، امنیت، رفاه، شغل، آموزش و پرورش سالم است.
حال، والی جدید، با چنین توقعات و تصادم منافع، چه کار باید بکند؟ مولا علی (علیه السلام) در این فراز معیاری را میگذارد که اگر آنمعیار، رعایت شود، تمام مشکلات برطرف میشود و آن رعایت عدل و انصاف است. منتها شعاع انصاف را نیز گستردهتر میبیند:
✓ انصاف با خداوند
✓ انصاف با مردم
✓ انصاف با خاصان و اهل و عیال
انصاف با خداوند، شاید این باشد که وقتی کسی به قدرتی دست یابد، اوامر، نواهی، حلال و حرام الهی را از یاد نبرد.
انصاف با اهل و عیال این است که به اندازه رفاه مردم، به آنان رسیدگی شود.
انصاف با مردم این است که توقعات مشروع آنان را برآورده کند.
اگر چنین رفتار عادلانه نداشت و تمام امکانات را سرازیر اهل و عیال و خاصان نمود و مردم عادی، روزبهروز فقیرتر گردید، ظلم نموده و ظالم در
برابر خداوند قرار میگیرد. خداوند، نالههای مظلومین را میشنود و درکمین ظالمان است.
در تعارض منافع خاصان و مردم، باید منافع عامه مردم، مقدم شود. زیرا عامه مردمند که حکومت را سرپا نگه میدارند و در برابر دشمنان از نظام و کشور دفاع میکنند. اگر آنان دست از حمایت بردارند، سقوط حکومت قطعی است. پس باید به آنان رسیدگی شود و حقوق آنان پایمال نگردد. گذشته از این، مولا هشت صفت برای خاصان ذکر میکند که نشانگر نقطه ضعف آنان است. اینها عبارتند از: 1- خاصان بی اینکه کاری بکنند، بار سنگینی بردوش والی میگذارد. 2- در وقت گرفتاری، دست از یاری بر میدارند. 3- بیانصافند. 4- هیچوقت تحمل اجرای عدالت را ندارند. 5- پرتوقعاند. 6- ناسپاسند. 7- اگر چیزی را از والی خواستار باشد، و بنا بر مصلحتی به او داده نشود، عذر پذیر نیستند. 8- در پیشآمدهای سخت، شکیبایی ندارند. با توجه به این نقطهصعفها، باید همواره مردم در اولویت قرارگیرند:
أَنْصِفِ اللَّهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِكَ وَ مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِكَ وَ مَنْ لَكَ فِيهِ هَوًى مِنْ رَعِيَّتِكَ فَإِنَّكَ إِلَّا تَفْعَلْ تَظْلِمْ وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللَّهِ كَانَ اللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللَّهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ وَ كَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّى يَنْزِعَ أَوْ يَتُوبَ وَ لَيْسَ شَيْءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْيِيرِ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ تَعْجِيلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَى ظُلْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِينَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِينَ بِالْمِرْصَادِ وَلْيَكُنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَيْكَ أَوْسَطُهَا فِي الْحَقِّ وَ أَعَمُّهَا فِي الْعَدْلِ وَ أَجْمَعُهَا لِرِضَى الرَّعِيَّةِ فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ يُجْحِفُ بِرِضَى الْخَاصَّةِ وَ إِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى الْعَامَّةِ وَ لَيْسَ أَحَدٌ
مِنَ الرَّعِيَّةِ أَثْقَلَ عَلَى الْوَالِي مَئُونَةً فِي الرَّخَاءِ وَ أَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِي الْبَلَاءِ وَ أَكْرَهَ لِلْإِنْصَافِ وَ أَسْأَلَ بِالْإِلْحَافِ وَ أَقَلَّ شُكْراً عِنْدَ الْإِعْطَاءِ وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخَاصَّةِ وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّينِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ فَلْيَكُنْ صِغْوُكَ لَهُمْ وَ مَيْلُكَ مَعَهُمْ:
در رابطه با خداوند، مردم، خویشاوندان نزدیک و کسانی از رعیت که با آنان تمایل داری، جانب انصاف را رعایت نما. اگر انصاف را رعایت نکنی، ستم نمودهای و کسی که به بندگان خداوند ستم نماید، خداوند به جای مردم، با او دشمن است و کسی که با خداوند دشمنی نماید، حجت او باطل است و محارب خداوند است، تا اینکه دست بردارد و یا توبه نماید و هیچ چیز به تغییر نعمت خداوند و تعجیل عذاب او مؤثرتر از برپایی ستم نیست. زیرا خداوند دعای ستمدیدگان را میشنود و او در کمین ستمگران است و باید محبوبترین کارها پیش تو در حق، میانهروی باشد، در عدل عمومیت داشته باشد و در رضای رعیت، فراگیر باشد. زیرا خشم عمومی رضایتمندی خاصان را از بین میبرد و اگر خاصان خشمگین گردند، با رضایت عمومی پوشیده میشود و از رعیت، کسی سنگین بارتر بر والی از لحاظ هزینه در زمان آسایش، کم یاری کنندهتر در گرفتاری، دورتر از انصاف در اجرای عدالت، پر اصرارتر در خواستهها، ناسپاستر در بخشش، دیر پوزش پذیرتر در عدم بخشش و کم شکیباتر در پیش آمدهای روزگار از خواص نیست. همانا ستون دین و جامعه مسلمین و ساز و برگ علیه دشمن، عموم ملت است. پس باید آنان را از نظر دورنداری و با آنان هم راستا باشی.
مَنْ لَكَ فِيهِ هَوًى: لک إلیه میل خاص (بنیاد نهج البلاغه)
أَدْحَضَ: أبطل (صبحی صالح)
يَنْزِعَ: دست بردارد (ترجمه صبحی صالح)
الْمُضْطَهَدِينَ: مظلوم و پایمال شده (واژههای نهج البلاغه)./ ضَهَدَ فلان فلانا و اضْطَهَدَهُ، إذا قهره و أذله. و هو مُضْطَهَد: مقهور و ذلیل (کتاب العین)نِقْمَتِهِ: النَّقِمَةُ و النَّقْمَةُ: المكافأَة بالعقوبة (لسان العرب)
سُخْطَ: السَّخَطُ و السُّخْطُ: الغضب الشديد المقتضي للعقوبة (مفردات ألفاظ القرآن)
يُجْحِفُ: یذهب برضاهم (صبحی صالح)./ يُجْحِفُ: مىبرد، اجحف السَّيل به: سیل او را برد (فرهنگ نهج البلاغه)
مَئُونَةً: هزینه (فرهنگ عمید)./ هى مَفْعُلَةٌ من الأَيْنِ، و هو التَعب و الشدَّة و مَفْعُلَةٌ من الأَوْنِ، و هو الخُرْجُ و العِدْلُ، لأنَّها ثِقلٌ على الإنسان (الصحاح)
الْإِلْحَافِ: الالحاح و الشدة في السؤال (صبحی صالح)
مُلِمَّاتِ: حوادث نازل شونده (واژههای نهج البلاغه)
جِمَاعُ المُسْلِمِين: اجتماع و يگانگى مسلمانان، جماع الشّى: جمع چیزى (فرهنگ نهج البلاغه)
صِغْوُكَ: المیل (صبحی صالح)
در این فراز، مولا به نکتهای اشاره میکند که بسیار اهمیت دارد و آن اینکه در رابطه با کشف جرم و جراییم، اصل بر عدم جرم است. پس اگر از کسی در ظاهر، جرمی سرنزد، هیچ کس حق بازداشت او را ندارد و حق ندارد که در حریم شخصی او وارد شود. زیرا اسلام بر فطرت انسانها اهمیت شایانی قائل است.
با توجه به این مطلب، یکی از سفارشهای مولا به مالک این است که وظیفه او برداشتن جرایمی است که در جامعه ظاهر شده است و مردم با آن گرفتاریها دست و پنجه نرم میکنند. نه اینکه پرده اسرار پنهانی مردم را بردارد. زیرا هیچ جامعهای بیعیب نیست. پس نه تنها وظیفه حاکم اسلامی، پردهدری است که باید بنا را بر اغماض و چشمپوشی بگذارد و تا وقتی کسی ضرر مادی و یا معنوی به جامعه نزند، از نظر اسلام، بی گناه است و کسی حق تعرض به او را ندارد.
ممکن است، در این میان کسانی پیدا شوند که به خاطر نزدیک شدن به دستگاه حکومتی، در پی عیوب و افشای رازهای مردم برآیند، مولا اسم چنین کسان را "ساعی" میگذارد که مرادف سخنچین فارسی است و به مالک
سفارش میکند که چنین کسانی باید، دورترین مردم از او باشند. مولا اینان را فریبکارانی در لباس دوست میبیند:
وَ لْيَكُنْ أَبْعَدَ رَعِيَّتِكَ مِنْكَ وَ أَشْنَأَهُمْ عِنْدَكَ أَطْلَبُهُمْ لِمَعَايِبِ النَّاسِ فَإِنَّ فِي النَّاسِ عُيُوباً الْوَالِي أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا فَلَا تَكْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْكَ مِنْهَا فَإِنَّمَا عَلَيْكَ تَطْهِيرُ مَا ظَهَرَ لَكَ وَ اللَّهُ يَحْكُمُ عَلَى مَا غَابَ عَنْكَ فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ يَسْتُرِ اللَّهُ مِنْكَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِيَّتِكَ أَطْلِقْ عَنِ النَّاسِ عُقْدَةَ كُلِّ حِقْدٍ وَ اقْطَعْ عَنْكَ سَبَبَ كُلِّ وِتْرٍ وَ تَغَابَ عَنْ كُلِّ مَا لَا يَضِحُ لَكَ وَ لَا تَعْجَلَنَّ إِلَى تَصْدِيقِ سَاعٍ فَإِنَّ السَّاعِيَ غَاشٌّ وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِينَ.
باید دورترین رعیت از تو و منفورترین آنها پیش تو، دنبال کنندهترین آنها به عیوب مردم باشد. زیرا مردم عیوبی دارند که والیسزاوارتر در پرده پوشی آنها است. پس مبادا از آنچه که از تو پوشیده است، پرده برداری. وظیفه تو پاک کردن چیزهایی هستند که برای تو ظاهر گردیده و خداوند بر آنچه که از تو پوشیده است، داوری میکند. پس تا میتوانی، زشتی را بپوشان. تا خداوند آنچه را که دوست داری بر رعیت پوشیده باشد، پنهان نگهدارد. از مردم گره کینه را بازکن و رشته تمام دشمنی را قطع نما و از هرچیزی که برای تو روشن نیست، چشم پوشی نما و بر راستگویی سخنچین عجله نکن. زیرا سخنچین فریبکار است، هرچند که نصیحتگر به نظر میآید.
أَشْنَأَهُمْ: أبغضهم (صبحی صالح)./ دشمنترین و منفورترین آنها (فرهنگ نهج البلاغه)
أَطْلِقْ: بازکن، بگشا (فرهنگ نهج البلاغه)
حِقْدٍ: الحِقْد: إمساكُ العداوة في القلب و التَربُّص بِفُرْصتها (تهذيب اللغة)
وِتْرٍ: العداوة (صبحی صالح)./ الوِتر: عداوت، دشمنى (فرهنگ نهج البلاغه)
تَغَابَ: فعل امر از تغابى تغافل كن، خود را به غفلت بزن (فرهنگ نهج البلاغه)
يَضِحُ: وضَحَ الأمر يَضِحُ وُضُوحاً و اتَّضَحَ، أى بَانَ (الصحاح)./ ضِحَنّ أمرٌ بتثقيل النون من وَضَح يَضِح و معناه أُظْهَرَنّ وَ أُبْدُوَنّ (تهذيب اللغة)./ لَا يَضِحُ: روشن نمىشود (فرهنگ نهج البلاغه)
السَّاعِى: سخن چین، نمام (فرهنگ نهج البلاغه)
غَاشٌّ: الغِشُ: نقيض النُّصْح و هو مأْخوذ من الغَشَش المَشْرَب الكِدر. و غَشَّه يَغُشُّه غِشًّا: لم يَمْحَضْه النَّصيحة (لسان اللسان)./ الغشّ: خیانت، بدآموزى، هر چیز قُلابى، آنكه چهرهاش گرفته باشد، سیاهى دل، كینه (فرهنگ ابجدی)
پیش از اینکه وارد مطلب اصلی بشویم، این نکته قابل تذکر است که والیان زمان مالک اشتر، مثل امروز نبوده که از طرف حکومت مرکزی با کادر کامل فرستاده شود و والی هیچگونه دخل و تصرفی در جابهجایی افراد نداشته باشد. در آن روزگار قلمرو حکومت اسلامی آنقدر وسیع بوده که والی نقش رئیس یک دولت را بازی میکرده. عین ایالتهای خود مختار امروزی که حکومت مرکزی، تنها نقش نظارتی دارد و سیاستهای کلی را دنبال میکنند. پس والی آن زمان، برابر با رئیس جمهور یک دولت مستقل بوده است؛ حق داشته که مشاوران، معاونان و اعضای دولتی را خودش انتخاب بکند و مهرهها را طبق سلیقه خودش بچیند. با توجه به این مطلب، میگوییم که وقتی کسی بر اریکه قدرت تکیه زند، تا آنجا که امکان دارد، حلقه اول را از اقارب و خویشاوندان خودش پر میکند ولو دارای صفات رذیله باشند اما در نظام علیپسند، شایستگان باید به جاهای مناسب گمارده شوند و مولا به مالک توصیه میکند که مشاوران او دارای صفاتی چون بخل، ترس و حرص نباشند.
زیرا بخیل او را از بخشندگی و جوانمردی دور میکند و همواره او را از فقر و تنگدستی میترساند. بخشندگی اینجا علاوه بر معنی اصلی خودش، جاهایی را شامل میشود که والی در تعارض بین منافع شخصی و رفاه جامعه، از خود بگذرد.
مشاور ترسو باعث میگردد که از والی یک انسان ناتوان و بیعرضه بسازد. این مطلب واضح است که طرحهای بنیادی و پروژههای زیربنایی سالها طول میکشد تا مردم نتیجه آن را ببینند. پس حاکم اسلامی باید آن جرئت و شهامت را داشته باشد که پیامد آن را تحمل نماید اما اگر مشاور او آدم ترسو باشد، جلو چنین شجاعتها را میگیرد و مردم را از آسایش محروم مینماید.
مشاورحریص از والی انسانی میسازد که همه چیز را برای خودش بخواهد. چنین کسی فرجام خوبی ندارد و بالاخره روزی ملت بیدار خواهند شد.مولا یک معیار از این صفات رذیله میدهد و آن اینکه بخل، بزدلی و آز، صفاتی هستند که انسان حسن ظن به خداوند علی اعلی نداشته باشد. درست است که انسان در زندگی راه احتیاط در پیش گیرد اما این به آن معنا نیست که تکیهگاه فکری خودش را ویران نماید. اگر انسان به خداوند تبارک ایمان داشته باشد و او را مالک آسمانها وزمین بداند، بخل، ترس و حرص معنا ندارد. بخل و حرص برای نگرانی از فردا است و فردا در حکمروایی حضرت حق، هیچ تاثیری ندارد. پس بخل و حرص جایگاهی نخواهد داشت. ترس هم در صورتی لازم است که هیچ پشتیبانی وجود نداشته باشد. وقتی کسی باشد که اگر یک لحظه اکسیژن را محدود نماید، نفس طغیانگر بالا نمیآید، پس طاغوتها هم مانند دیگرانند.
تاحالا در رابطه با ویژگیهای مشاوران صحبت میکردیم. معاونان هم ویژگیهایی دارند. پیش از شمردن ویژگیها، مولا به مالک سفارش میکند که این معاونان از نظامهای فاسد گذشته نباشند. زیرا آنها، دست در دست ظالمان دادهاند و حقوق ملت را ضایع نمودهاند. اگر در دستگاه او راه پیدا کنند، همین روش سابق را تکرار میکنند. پس باید او کسانی را بیابد که از لحاظ تخصص مانند آنان باشند اما ظالمی را بر ظلمش و گناهکاری را بر گناهش یاری نکرده باشند. چنین کسانی دارای چهار ویژگی هستند: 1- هزینه کمتر دارند. 2- همکاری بهتر مینمایند. 3- از عاطفه بهتری برخوردارند. 4- وابستگیشان به دیگران کمتر است.
توصیه مولا این است که اینان را در جلسات خصوصی خودش راه بدهد اما از بین اینان، کسانی را انتخاب نماید که: 1- صراحت در گفتن حق داشته باشند. 2- حاکم را در معصیت الهی یاری ندهند. 3- اهل ورع و راستگویی باشد. 4- اهل تملق و چاپلوسی نباشند:
وَ لَا تُدْخِلَنَّ فِي مَشُورَتِكَ بَخِيلًا يَعْدِلُ بِكَ عَنِ الْفَضْلِ وَ يَعِدُكَ الْفَقْرَ وَ لَا جَبَاناً يُضْعِفُكَ عَنِ الْأُمُورِ وَ لَا حَرِيصاً يُزَيِّنُ لَكَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ فَإِنَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّى يَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ.
إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِكَ مَنْ كَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَكَ وَزِيراً وَ مَنْ شَرِكَهُمْ فِي الْآثَامِ فَلَا يَكُونَنَّ لَكَ بِطَانَةً فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الْأَثَمَةِ وَ إِخْوَانُ الظَّلَمَةِ وَ أَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَيْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَ نَفَاذِهِمْ وَ لَيْسَ عَلَيْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ وَ أَوْزَارِهِمْ وَ آثَامِهِمْ مِمَّنْ لَمْ يُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ وَ لَا آثِماً عَلَى إِثْمِهِ أُولَئِكَ أَخَفُّ عَلَيْكَ
مَئُونَةً وَ أَحْسَنُ لَكَ مَعُونَةً وَ أَحْنَى عَلَيْكَ عَطْفاً وَ أَقَلُّ لِغَيْرِكَ إِلْفاً فَاتَّخِذْ أُولَئِكَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِكَ وَ حَفَلَاتِكَ ثُمَّ لْيَكُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَكَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَكَ وَ أَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِيمَا يَكُونُ مِنْكَ مِمَّا كَرِهَ اللَّهُ لِأَوْلِيَائِهِ وَاقِعاً ذَلِكَ مِنْ هَوَاكَ حَيْثُ وَقَعَ وَ الْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصِّدْقِ ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَلَّا يُطْرُوكَ وَ لَا يَبْجَحُوكَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ فَإِنَّ كَثْرَةَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَ تُدْنِي مِنَ الْعِزَّةِ:
بخیل را در مشورت خودت وارد نکن. زیرا تو را از بخشندگی دور میکند و وعده تنگدستی به تو میدهد. ترسو را وارد مشورت خودت نکن. زیرا تو را از انجام کارها ناتوان میکند. حریص را وارد مشورت خودت نکن. زیرا بدی حرص را با ستم، در چشم تو زینت میدهد. پس، بخل، بزدلی و آز، طبیعتهای گوناگونی هستند که بد گمانی به خداوند، آنها را گرد میآورد.
بدترین وزیران تو کسانی هستند که پیش از تو معاونان اشرار بودند و کسانی که با آنان در گناه مشارکت داشتند، همراز تو نمیشوند. زیرا آنان یاران گناهکارانند و برادران ستمکاران و تو باید یابنده بهترین جانشینان باشی که در نظر و آگاهی مانند آنان باشد اما گناه مانند آنان را مرتکب نشده باشند؛ کسانی باشند که ظالمی را بر ظلمش و گناهکاری را بر گناهش یاری نکرده باشند. هزینه معاونانی از این دست بر تو سبکتر، همکاریشان بهتر، مهربانیشان بیشتر و دوستیشان با دیگران کمتر است. آنان را در خلوت و مجالس عمومی، همراز خودت قرار بده. سپس، باید برگزیدهترین آنان پیش تو گویاترین آنها به تلخی حق باشند و در کارهایی که خداوند برای دوستانش نمیپسندد، تو را یاری ننمایند. چه باب میل تو باشد و یا نباشد. به پارسایان و راستگویان
بپیوند. آنان را چنان بار بیاور که مبالغه در تعریف تو نداشته باشند و در باطل خوشحالت نکنند. زیرا مدح زیاد موجب خودپسندی میشود و تو را به تکبر و سرکشی نزدیک میکند.
الفَضْل: احسان، بخشش (فرهنگ نهج البلاغه)
غَرَائِز: طبایع (فرهنگ نهج البلاغه)
بِطَانَةً: بالكسر خاصته، و هو من بطانة الثوب خلاف ظهارته (صبحی صالح)./ بِطَانَة: خواص، نزدیكان، در اصل به لباس زیرین كه در تماس نزدیك با بدن است گفته میشود (فرهنگ نهج البلاغه)
الاثَمَة: جمع آثم گناهكاران (فرهنگ نهج البلاغه)نَفَاذ: و رجل ذو نَفاذ: بصير بالأمور وَلّاج فيها (جمهرة اللغة)
آصَار: جمع إصر بالكسر و هو الذنب و الإثم (صبحی صالح)./ الآصَار: جمع آصر: گناهان (فرهنگ نهج البلاغه)./ و الإِصر: الذَّنْب و الثِّقْلُ، و جمعه آصارٌ (لسان اللسان)
أَوْزَار: جمع وزر و هو الذنب و الإثم أيضا (صبحی صالح)./ الاوْزَار: جمع وزر: گناهان (فرهنگ نهج البلاغه)
أَحْنَى: علاقهمندتر (واژههای نهج البلاغه)./ أَحْنَى: أشفق (اعلام سرخسی)
إِلْفاً: انس و محبت (واژههای نهج البلاغه)
حَفَلَاتِكَ: جمع حفله: مجلس (واژههای نهج البلاغه)
النَّصَب: سختى و رنج، تعب (فرهنگ نهج البلاغه)
رُضْهُمْ: عادت بده (واژههای نهج البلاغه)./ ثم رضهم على ألا يطروك أي عودهم ألا يمدحوك في وجهك (ابن ابى الحديد)
يُطْرُوكَ: تو را زیاد از حد تعریف نکند (واژههای نهج البلاغه)
يَبْجَحُوكَ: أي يفرحوك (صبحی صالح)./ لَا يَبْجَحُوكَ: خوشحالت نكند (فرهنگ نهج البلاغه)
الْإِطْرَاءِ: المدح البالغ (بنیاد نهج البلاغه)
الزَّهْوَ: العجب (صبحی صالح)./ غرور و تکبر (واژههای نهج البلاغه)
تُدْنِي: تقرّب (صبحی صالح)
الْعِزَّةِ: و العزة هنا الكبر (صبحی صالح)
یکی از تفاوتهای حکومت اسلامی از دیدگاه مولا علی (علیه السلام) با سایر حکومتها این است که سایر حکومتها، برخی از باندهایی را که از نظر آنان خلافکارند، شناسایی میکنند و از بین نمیبرند. وقتی منافعشان در برابرهم قرار گیرد، از بین بردن آنان کار سادهای است. زیرا از تمام مخفیکاریهای اطلاع دارند. غارهای "تورا بورا"،(1)
دژهای مستحکمی بودند که شورویها نفوذناپذیر میپنداشتند اما وقتی آمریکاییها تصمیم به نابودی گرفتند، بمبهای هدایتشونده میفرستادند و در جای مناسب، منفجر میکردند.
مولا علی (علیه السلام) این رفتار منافقانه را نمیپسندد و از اول به مالک توصیه میکند که نباید نیکوکار و بدکار پیش او یکسان باشد. زیرا رفتار اینگونه، باعث بیرغبتی اهل احسان در احسان میشود و بدان با همان بدی عادت میکنند. پس از همان ابتدا باید، نیکوکاران تشویق گردند و خلافکاران به سزای اعمالشان برسند اما این رفتار به آن معنا نیست که حاکم اسلامی به ملت خوشبین نباشد بلکه از نظر مولا حاکم اسلامی باید نسبت به ملت خودش خوشبین باشد و خوشبینی به آن معنا نیست که با زبان تظاهر نماید. خوشبینی در احسانی تحقق پیدا میکند که: 1- باری از دوش ملت بردارد و هزینههای
1) . تورا بورا کوهستانی سرد و صعب العبور، در شرق افغانستان است. در دل این کوهستان غارهای متعددی وجود دارند که دژهای مستحکمی علیه شورویها به حساب میآمدند.
کمر شکن بر آنها تحمیل نکند. 2- بر خلاف میل ملت، دست به اقداماتی نزند و ملت را به کارهایی وادار نکند که دوست ندارند.
نگاه اینگونه، خوشبینی ملت را در پی دارد. وقتی ملتی از حکومتی راضی باشند، عمر آن حکومت طولانی خواهد شد و حاکم آن دچار دردسر نمیشود.
سنت شایسته اینجا، شاید رعایت معیارهایی باشد که بعد از ظهور اسلام، در دل مسلمانان نهادینه شده بود. مثلا وقتی خطبا خطبه میخواندند، از حمد و ستایش آغاز میکردند و بعد مطالبشان راپیرامون موضوعاتی که طرح میکردند، ادادمه میدادند اما زیاد ابن ابیه، وقتی از طرف معاویه به عنوان حاکم بصره منصوب شد، خطبهای را ایراد نمود که به خطبه "البتراء" معروف است. زیرا خطبه را بدون حمد و ستایش آغاز کرده بود و عبد الله بن زبیر، نماز جمعه را پیش از خطبهها اقامه مینمود و در خطبهاش صلوات بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) حذف کرد. معروف است که خلیفه دوم، مخترع نماز طراویح میباشد و طواف نساء را حذف نمود. پس اینان بر خلاف سنتها عمل نمودند و در بعض جاها سنتی را اختراع نمودند. مولا مالک را از چنین کارهایی منع میکند.
مولا به مالک سفارش میکند که با دانشمندان و حکما، ارتباط زیادی داشته باشد. دلیل آن را ثبات و اصلاح کشور و مایه استواری مردم ذکر میکند. به نظر میرسد، منظور از دانشمندان، طبقه خاصی نباشند. کسانی مورد نظر است که در زمینههای مختلف تخصص داشتند و در آن زمینهها کسب دانش نمودند. بنابراین دولت اسلامی باید، در هر زمینهای از بهترین مختصصان و دانش آموختگان استفاد نماید. تا کشور را در اوج شکوفایی مادی و معنوی
برساند و این چیزی است که متاسفانه، تا کنون تحقق نیافته است. بعضی از کشورها از لحاظ مادی قدمهایی برداشتهاند اما به همان نسبت، در حق انسانیت ظلم نمودهاند. همین الآن که مشغول این سطور هستم، پاپ فرانسیس، رهبر کاتولیکهای جهان، به طور غیر مستقیم همجنس گرایی را رد نمیکند و میگوید: "آنها هم فرزندان خدا هستند و حق دارند که در یک خانواده باشند. هیچ کس نباید آنها را کنار بگذارد یا زندگی را برایشان سخت کند."(1)
از این جا فهمیده میشود که طرفداران ادیان منسوخه، در فروریزی ارزشهای انسانی سهیم هستند:
وَ لَا يَكُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَ الْمُسِيءُ عِنْدَكَ بِمَنْزِلَةٍ سَوَاءٍ فَإِنَّ فِي ذَلِكَ تَزْهِيداً لِأَهْلِ الْإِحْسَانِ فِي الْإِحْسَانِ وَ تَدْرِيباً لِأَهْلِ الْإِسَاءَةِ عَلَى الْإِسَاءَةِ وَ أَلْزِمْ كُلًّا مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ بِأَدْعَى إِلَى حُسْنِ ظَنِّ رَاعٍ بِرَعِيَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَيْهِمْ وَ تَخْفِيفِهِ الْمَئُونَاتِ عَلَيْهِمْ وَ تَرْكِ اسْتِكْرَاهِهِ إِيَّاهُمْ عَلَى مَا لَيْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ فَلْيَكُنْ مِنْكَ فِي ذَلِكَ أَمْرٌ يَجْتَمِعُ لَكَ بِهِ حُسْنُالظَّنِّ بِرَعِيَّتِكَ فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ يَقْطَعُ عَنْكَ نَصَباً طَوِيلًا وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّكَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلَاؤُكَ عِنْدَهُ وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّكَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلَاؤُكَ عِنْدَهُ.
وَ لَا تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الْأُلْفَةُ وَ صَلَحَتْ عَلَيْهَا الرَّعِيَّةُ وَ لَا تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَيْءٍ مِنْ مَاضِي تِلْكَ السُّنَنِ فَيَكُونَ الْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا وَ الْوِزْرُ عَلَيْكَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا.
1) . https://www.bbc.com/persian/world-54639994
وَ أَكْثِرْ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ وَ مُنَاقَشَةَ الْحُكَمَاءِ فِي تَثْبِيتِ مَا صَلَحَ عَلَيْهِ أَمْرُ بِلَادِكَ وَ إِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَكَ:
و نباید نیکوکار و بدکار پیش تو یکسان باشد. زیرا این کار، باعث بیرغبتی اهل احسان در احسان میشود و عادت اهل بدی بر بدی. با هریک چنان رفتار نما که درخور آنها است. این را بدان! بهترین چیزی که خوشگمانی والی به رعیت را نشان میدهد، احسان به آنها، کم کردن هزینهها و عدم اجبار آنان به کارهایی هستند که دوست ندارند. پس باید کار کنی که خوشبینی رعیت را به خودت جلب نمایی. زیرا خوشبینی رنج طولانی را ریشهکن میکند و سزاوارترین کسانی که باید به آنها خوشبین باشی، آنهایی هستند که پیش تو امتحان نیکویی دادهاند و سزاوارترین کسانی که به آنها بدبین باشی، کسانی هستند که امتحان بدیشان را پیش تو دادهاند.
و بر سنت پسندیدهای که به آن بزرگان این امت عمل کردهاند و باعث اجتماع آنان گردیده و رعیت را با آن به صلاح رسانده، نقص وارد مکن و رسم و رسومی که به رسم عمومی لطمه میزند، احداث نکن. زیرا پاداش برای کسی است که آن آداب و رسوم را به یادگار گذاشت و گناه بر تو و به آنچه که از آنها کم کردی.
در چیزی که موجب ثبات و اصلاح کشور میشود و مایه استواری مردم میگردد، با دانشمندان بسیار گفتوگو نما و با حکیمان بسیار بحث و استدلال کن.
تَزْهِيداً: بی میل نمودن (واژههای نهج البلاغه)
تَدْرِيباً: التعوید (بنیاد نهج البلاغه)./ مجرب نمودن و عادت دادن (واژههای نهج البلاغه)
قِبَلَهُمْ: نزد آنها (فرهنگ نهج البلاغه)
نَصَباً: النَّصَب: الإعياء و التَّعَب (كتاب العين)صُدُورُ هَذِهِ الْأُمَّةِ: از روی ترجمههای متعدد، میتوان حدس زد که این جمله کنایه از اشراف و بزرگان باشد (فاطمی)
مُدَارَسَةَ: دارَست فلانا مُدارسة و دِراسا: قارأته و ذاكرته (الإفصاح)
مُنَاقَشَةَ: المحادثة و البحث (منهاج البراعة)
مولا در این بخش به مالک یادآوری میکند که جامعه از طبقات و اقشار مختلفی تشکیل شدهاند که باید آنها را بشناسد و حق و حقوق آنها را رعایت نماید. اینها عبارتند از:
✓ سپاهیان
✓ نویسندگان
✓ قضات
✓ مأموران
✓ اهل جزیه و خراج
✓ تجار
✓ اهل حرفه و صنایع
✓ طبقه محروم جامعه
در عربی امروز، برای "جند"، "عسکر"، "جیش" و "کتیبه"، مصداقهای خارجی تعیین شده است اما ظاهرا در گذشته چنین نبوده و این واژهها به جای هم به کار میرفته. چنانکه نویسنده المكنز العربي، وقتی "جند" را توضیح میدهد، اینگونه مینویسد: "جُنْد: جَيْش، عَسْكَر، خَمِيس، كَوْكَبَة، كُرْدُوس، كَتِيبَة."
بنابرین، وقتی مولا از واژه "جنود" استفاده میکند، منظور همه نظامیانی هستند که در حفظ و ثبات کشوری دخالت دارند. امروزه اصطلاح ارتش یا سپاه شاید برگردان مناسبی باشد و ما در اینجا از اصطلاح سپاهیان استفاده میکنیم.
منظور از نویسندگان، معنایی که ما امروزه به کار میبریم، نیست. کاتبان یا "کتّاب" به کسانی به کار میرفته که در ادرات دولتی، سروکارشان با قلم و کاغذ بوده. امروزه لفظ "ادارای"، شاید برگردان مناسبی باشد.
"عمّال" این عهدنامه را اگر به مأموران دولتی برگردانیم، بی مناسبت نیست."خراج" به منافع زمینهای خاصی گفته میشود که در ادامه این عهدنامه با آن آشنا خواهیم شد و "جزیه" مالیاتی بوده که غیر مسلمانان، به جای مالیت اسلامی به دولت پرداخت میکردند.
مولا از طبقات محروم جامعه، به عنوان "طبقه سفلی" یاد میکند. این طبقه به کسانی گفته میشد که یا توانایی کار را ندارند و یا بعد از زحمت و تلاش در فقر و تنگدستی، به سر میبرند. از نظر اسلام، بخشی ازمالیات اسلامی به اینها تعلق دارد اما توزیع آن به دست دولت اسلامی صورت میگیرد. دولت اسلامی مالیات را در جاهای مورد نیاز مصرف میکند و با آن نیازمندان را نیز زیر پوشش قرار میدهد. البته تاریخ، اجرای دقیق این قانون را در زمان شخص رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حکومت نزدیک به پنج سال امیر المؤمنین (علیه السلام) ثبت نموده است.
مولا وقتی جامعه را به دستههایی تقسیم میکند، این نکته را نیز یادآور میشود که اقشار جامعه نسبت به همدیگر وابستگیهایی هم دارند. از سپاهیان به عنوان دژ ملت، زیور دولت، عزت دین و امنیت آفرینان یاد میکند. به گونهای که اگر سپاهیان نباشند، ملتی استوار نمیماند. پس به این سپاهیان، باید رسیدگی شود و راه رسیدگی این است که نسبت به خراج دهندگان و جزیه دهندگان، شرایطی فراهم شود که از زمین بهترین برداشت را نمایند و از مواشی بهترین بهرهبرداری را. تا محصول تلاش اینان به حد نصاب برسد و مالیات اسلامی را بپردازند. این دو گروه هم به کسانی احتیاج دارند که مشکلات و درگیریهایشان را حل و فصل عادلانه کنند و آنها به کسانی احتیاج دارند که جزیه و خراج را جمعآوری نموده و ثبت و ضبط نمایند. پس نقش قاضیان، ماموران و نویسندگان برجسته میشود. علاوه بر اینها باید کسانی باشند که دستآورد مردم را از جایی به جایی منقل کنند، وسایل رفاهی عرضه کنند و بازار مسلمین را رونق دهند و وسیلههای حمل و نقل ارزانتری ارائه دهند. پس نقش تاجران و اهل حرفه و صنایع برجسته میشود. این است که همه طبقات باید، دست در دست هم بدهند و دنیا و آخرتشان را آباد نماید.
در این میان حاکم اسلامی واسطه قدرتمندی است که از تعامل اقشار جامعه، با رسیدگی به سپاهیان، یک ارتش منظم و متعهد به وجود آورد، به نیروی تولید کننده جامعه تسهیلاتی ایجاد نماید، زمینه سفرهای آسان تجار را فراهم کند، اعمال قاضیان، ماموران و کاتبان را زیر نظر بگیرد و به طبقات محروم جامعه رسیدگی کند. از نظر مولا، این کار وقتی شدنی است که حاکم جامعه، خودش را ملزم به اجرای حق نماید و در اجرای حق صبر و شکیبایی داشته باشد و از خداوند تبارک و تعالی یاری بجوید:وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّعِيَّةَ طَبَقَاتٌ لَا يَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ وَ لَا غِنَى بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْضٍ فَمِنْهَا جُنُودُ اللَّهِ وَ مِنْهَا كُتَّابُ الْعَامَّةِ وَ الْخَاصَّةِ وَ مِنْهَا قُضَاةُ الْعَدْلِ وَ مِنْهَا عُمَّالُ الْإِنْصَافِ وَ الرِّفْقِ وَ مِنْهَا أَهْلُ الْجِزْيَةِ وَ الْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّةِ وَ مُسْلِمَةِ النَّاسِ وَ مِنْهَا التُّجَّارُ وَ أَهْلُ الصِّنَاعَاتِ وَ مِنْهَا الطَّبَقَةُ السُّفْلَى مِنْ ذَوِي الْحَاجَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ وَ كُلٌّ قَدْ سَمَّى اللَّهُ لَهُ سَهْمَهُ وَ وَضَعَ عَلَى حَدِّهِ فَرِيضَةً فِي كِتَابِهِ أَوْ سُنَّةِ نَبِيِّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً.
فَالْجُنُودُ بِإِذْنِ اللَّهِ حُصُونُ الرَّعِيَّةِ وَ زَيْنُ الْوُلَاةِ وَ عِزُّ الدِّينِ وَ سُبُلُ الْأَمْنِ وَ لَيْسَ تَقُومُ الرَّعِيَّةُ إِلَّا بِهِمْ ثُمَّ لَا قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلَّا بِمَا يُخْرِجُ اللَّهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاجِ الَّذِي يَقْوَوْنَ بِهِ عَلَى جِهَادِ عَدُوِّهِمْ وَ يَعْتَمِدُونَ عَلَيْهِ فِيمَا يُصْلِحُهُمْ وَ يَكُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ ثُمَّ لَا قِوَامَ لِهَذَيْنِ الصِّنْفَيْنِ إِلَّا بِالصِّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاةِ وَ الْعُمَّالِ وَ الْكُتَّابِ لِمَا يُحْكِمُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ وَ يَجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ وَ يُؤْتَمَنُونَ عَلَيْهِ مِنْ خَوَاصِّ الْأُمُورِ وَ عَوَامِّهَا وَ لَا قِوَامَ لَهُمْ جَمِيعاً إِلَّا بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِي الصِّنَاعَاتِ فِيمَا يَجْتَمِعُونَ عَلَيْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ وَ يُقِيمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ وَ يَكْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ بِأَيْدِيهِمْ
مَا لَا يَبْلُغُهُ رِفْقُ غَيْرِهِمْ ثُمَّ الطَّبَقَةُ السُّفْلَى مِنْ أَهْلِ الْحَاجَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ الَّذِينَ يَحِقُّ رِفْدُهُمْ وَ مَعُونَتُهُمْ وَ فِي اللَّهِ لِكُلٍّ سَعَةٌ وَ لِكُلٍّ عَلَى الْوَالِي حَقٌّ بِقَدْرِ مَا يُصْلِحُهُ وَ لَيْسَ يَخْرُجُ الْوَالِي مِنْ حَقِيقَةِ مَا أَلْزَمَهُ اللَّهُ مِنْ ذَلِكَ إِلَّا بِالاهْتِمَامِ وَ الِاسْتِعَانَةِ بِاللَّهِ وَ تَوْطِينِ نَفْسِهِ عَلَى لُزُومِ الْحَقِّ وَ الصَّبْرِ عَلَيْهِ فِيمَا خَفَّ عَلَيْهِ أَوْ ثَقُلَ.
بدانکه رعیت، به دستههای گوناگونی تقسیم میشوند که جز به همدیگر اصلاح نمیشود و از همدیگر بینیاز نمیگردند. پس برخی سپاه الهی هستند، برخی نویسندگان عمومی و خصوصی هستند، برخی قاضیان دادگستری هستند، برخی ماموران با انصاف و مدارایند، برخی اهل ذمه هستند و برخی مسلمان و از همینها برخی تجارند، برخی اهل صنعت و پیشهاند و از همینها طبقه پایین جامعه هستند که نیازمند و فقیرند. خداوند سهم همه را مشخص نموده است و مقدار واجب آن را در قرآن و سنت پیامبرش بیان نموده است. این عهدی است که پیش ما محفوظ مانده است.
پس، سپاه، -به اذن خداوند- حصار رعیتاند، زینت والیانند، مایه سربلندی دینند و راههای امنیتاند. رعیت جز به وسیله آنها استوار نمیمانند. سپاهیان پایدار نمیمانند، مگر به وسیله خراجی که خداوند برای آنها معین کرده است؛ خراجی که به وسیله آن نیرو میگیرند تابا دشمنانشان جهاد نمایند، و بر آن برای اصلاح و بر طرف شدن حاجاتشان، تکیه دارند. این دو صنف هم پایدار نمیمانند، مگر به وسیله صنف سوم که قاضیان، ماموران و نویسندگان باشند که به وسیله آنان، قراردادها استحکام پیدا میکند و معاملات سودمند صورت میگیرد و آنان، در کارهای عمومی و خصوصی مورد
اعتمادند. استواری همه این اصناف، بستگی دارد به تجار و پیشهوران و صاحبان صنایع که منافعشان را گرد آورند و وسایل رفاهی عرضه کنند و بازار مسلمین را رونق دهند و چیزهایی را عرضه نمایند که از دست دیگران بر نیاید. طبقه پایین، نیازمندان و تهی دستانند که مستحق کمک و مساعدت هستند و نزد خداوند، برای همه گشایشی است و همه به اندازه اصلاح امورشان، بر والی حق دارند و والی از پس آنچه که خداوند بر او واجب کرده، بر نمیآید، مگر با یاری جستن از خداوند و اینکه خودش را ملزم به اجرای حق نماید و در اجرای حق شکیبایی نماید. بر او آسان باشد یا دشوار.
سَهْمَهُ: نصیبه من الحق (صبحی صالح)
مَرَافِقِهِمْ: الْمَرَافِق: منافع (فرهنگ نهج البلاغه)./ وسائل رفاهی و راحتی (واژههای نهج البلاغه)
الْمَعَاقِد: عقودى كه در معاملات بین خریدار و فروشنده بسته میشود، هر عهد و پیمانى كه رسیدگى به آن مربوط به قضات است (فرهنگ نهج البلاغه)
التَّرَفُّقِ: أي التكسب بأيديهم (صبحی صالح)./ التَّرَفّق: كسب كردن (فرهنگ نهج البلاغه)
رِفْدُهُمْ: یاری و مساعدت (واژههای نهج البلاغه)./ رِفْدُهُمْ: مساعدتهم و صلتهم (صبحی صالح)
پیش از این خواندیم که مولا علی (علیه السلام) از سپاهیان به عنوان دژ ملت، زیور دولت، عزت دین و امنیت آفرینان یاد نمود. هر سپاهی را مولا ستایش نمیکند. سپاه، ارتش، لشکر و به تعبیر خود مولا "جنود"ی با ارزش هستند که ویژگیهای بالا شامل آنها بشود.
بعد از تعریف "جنود" علیپسند، مولا در رابطه با فرمانده اصلی سپاه و سایر درجهداران صحبت میکند. از نظر مولا، فرمانده اصلی سپاه باید دارای نه ویژگی باشد:
1- از لحاظ فکری به جایی رسیده باشد که کارهایش تنها در جهت رضای خداوند، رسول خداوند و امام واجب الاطاعه او باشد.
2- "نقی الجیب" باشد. نقی، در فارسی به معنای پاک و پاکیزه است و جیب به دو معنا استعمال میشود: گریبان و کیسهای که در لباس میدوزند؛ همین جیبی که ما در فارسی از آن استفاده میکنیم. مترجمین، "نقی الجیب" را به معنای "پاکدل" و یا "پاکدامن" برگرداندهاند اما میتوان آن را به معنای تحت اللفظی نیز ترجمه نمود و بگوییم که "نقی الجیب" کسی است که جیبش را از حرام پرنکند.
3- از دیگران عاقلتر باشد. در عبارت، واژه "حلم" را میبینیم: "افضلهم حلما" اما چون ویژگی بعدی همین مفهوم را میرساند، نظر صبحی صالح این
است که "حلم" اینجا به معنای عقل میباشد. شاید به این جهت که افصح الفصحا، بیدلیل، چیزی را تکرار نمیکند.
4- بردبار باشد. یعنی اندک چیزی او را خشمگین نکند.
5- پوزش پذیر باشد. یعنی کسی را به اندک خطایی از سر راه برندارد.
6- بر ناتوانان مهربان باشد.
7- با زورمندان سازش نکند.
8- خشونت طلب نباشد.
9- ضعیف و ناتوان نباشد.
دو مطلب تاملبرانگیز
در اینجا با دو مطلبی روبهرو هستیم که احتیاج به توضیح دارد:
✓ مولا بیانی دارد که گویا ادامه سخن بالا را رها کرده است.
✓ چرا مولا به فرماندهان اینقدر اهمیت قائل است؟
اینکه مولا ادامه مطلب را رها کرده باشد، برداشت ظاهری است و الا پیام غیرمستقیم در همان راستا قرار دارد. در ظاهر مولا، به مالک توصیه میکند که افراد مرتبط با او صاحبان حسب، صالح، با سابقه درخشان، اهل نجده، اهل سخاوت و سماحت و شجاعت باشند(1)
اما باطن مطلب و پیام غیر مستقیم این است که فرمانده اصلی و سایر درجهداران، باید از بین چنین افرادی گزینش گردد و به چنین افراد باید رسیدگی کامل شود.
1) . در رابطه با معنای حسب، نجده،، سخاوت و سماحت، در بخش واژهشناسی مراجعه بفرمایید.
دلیل ما پاراگراف بعدی است که به مالک توصیه میشود، سران سپاه پیش او کسانی باشند که به سپاه یاری رسانند. از امکاناتی که در اختیار آنها قراردارد، به رزمندگان بذل و بخشش کنند به گونهای که هم آنها و هم خانوادههای آنها که پشت جبهه هستند، احساس آسایش نمایند. تا عزمشان در جهاد با دشمن یکی گردد و مهربانی فرمانده به آنها، موجب دلگرمی آنان بشود و بعد، یک قاعده کلی را مطرح میکند و آن اینکه بهترین چشم روشنی حاکم اسلامی، برپایی عدالت در کشور و اظهار محبت رعیت است. محبت ظاهر نمیشود، مگر به پاکی دل ملت و پاکی دل ملت وقتی ظاهر میشود که دور اولیای امرشان حلقه بزنند، بار دولت را بر دوششان سنگین احساس نکنند و مدت حکومتشان را طولانی نپندارند. پس از این، به مالک سفارش میکند که فرصت شکوفایی آرزوهای سپاه را فراهم نماید و همواره از آنان به نیکی یاد کند و کارهای مهم آنها را برشمارد و در برشمردن افتخارات تبعیض روا ندارد؛ به این معنا که شرف خانوادگی کسی باعث گردد، رنج کوچک او بزرگ شمرده شود و گمنامی کسی باعث گردد، رنج بزرگ او کوچک شمرده شود.
اینکه مولا چرا در گزینش سردار و سایر فرماندهان، اینقدر اهمیت میدهد؟ به خاطر این است که وقتی فرمانده اصلی سپاه و سایر فرماندهان، دارای آن ویژگیها باشند، سربازان و سایر افراد سپاه، در مرور زمان همان خویوخصلت را پیدا خواهند کرد و ملت اسلام با داشتن چنین مدافعانی، سعادتمند خواهند بود.
این مطلب، نمونههای فراوان دارد: معاویه کارش را از فرماندهی آغاز کرد اما به جایی رسید که ملت اسلامی را به دو گروه عثمانی و علوی تقسیم نمود و خلیفه چهارم عثمانیها بعد از عثمان، معاویه بود. احمد بن حنبل، امام چهارم آنان باعث گردید که اهل سنت، علی (علیه السلام) را به عنوان خلیفه چهارم بپذیرند.
در تاریخ معاصر، اکثر کودتاها به کمک برخی از فرماندهان صورت گرفته است. افغانستان را کودتا در آتش جنگ چهل ساله گرفتار کرد و کشور مصر را همین کسان زیر سلطه نگهداشت. من خود از طریق ماهواره، تظاهرات فراگیر مردم مصر را از اول حضور در میدان تحریر، تا استعفای حسنی مبارک، دنبال کردم. وقتی مردم یک صدا شعار میدادند: "الشعب، یرید، اسقاط نظام!"، احساس میکردی، طنین این صدا در تمام کوچهها و خیابانها میپیچد. این ملت با سربلندی پیروز شدند و محمد مرسی را انتخاب نمودند. اولین اقدام زمزمه قطع گازی بود که به قیمت بسیار ارزان به سمت اسرائیل سرازیر میشد. وقتی غربیها فهمیدند که این بهارعرب از آن بهارها نیست، با راه اندازی یک کودتا، مرسی زندانی شد و عبد الفتاح سیسی -رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح مصر- به جای او نشست. این شخص هم حسنی مبارک و پسرانش را در مرور زمان تبرئه نمود و مرسی را بعد از چندین بار محاکمه، در صحن دادگاه، زجرکش کرد.
چرا ملتی با آن عظمت، زانو زدند؟ زیرا آمریکا، روی ارتش مصر سرمایهگذاری کرده است. در همان زمان گفته میشد که سالی یک میلیارد
دلار هزینه ارتش مصر میکند، پس باید این هزینههای سرسامآور، در جایی پیامد مثبت داشته باشد.
آری دقیقا به همین دلایل، مولا علی (علیه السلام) در گزینش فرماندهان به شدت حساس است و اگر فرصتی برای او فراهم میشد، به جهانیان ثابت میکرد که سپاه اسلام مدافع کشور و ملتاند، نه محافظ منافع قدرتهای بزرگ:
فَوَلِّ مِنْ جُنُودِكَ أَنْصَحَهُمْ فِي نَفْسِكَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِإِمَامِكَ وَ أَنْقَاهُمْ جَيْباً وَ أَفْضَلَهُمْ حِلْماً مِمَّنْ يُبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ وَ يَسْتَرِيحُ إِلَى الْعُذْرِ وَ يَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ وَ يَنْبُو عَلَى الْأَقْوِيَاءِ وَ مِمَّنْ لَا يُثِيرُهُ الْعُنْفُ وَ لَا يَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ.ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِي الْمُرُوءَاتِ وَ الْأَحْسَابِ وَ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ لصَّالِحَةِ وَ السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ وَ الشَّجَاعَةِ وَ السَّخَاءِ وَ السَّمَاحَةِ فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْكَرَمِ وَ شُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا يَتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا وَ لَا يَتَفَاقَمَنَ فِي نَفْسِكَ شَيْءٌ قَوَّيْتَهُمْ بِهِ وَ لَا تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ وَ إِنْ قَلَّ فَإِنَّهُ دَاعِيَةٌ لَهُمْ إِلَى بَذْلِ النَّصِيحَةِ لَكَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِكَ وَ لَا تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِيفِ أُمُورِهِمُ اتِّكَالًا عَلَى جَسِيمِهَا فَإِنَّ لِلْيَسِيرِ مِنْ لُطْفِكَ مَوْضِعاً يَنْتَفِعُونَ بِهِ وَ لِلْجَسِيمِ مَوْقِعاً لَا يَسْتَغْنُونَ عَنْهُ.
وَ لْيَكُنْ آثَرُ رُءُوسِ جُنْدِكَ عِنْدَكَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِي مَعُونَتِهِ وَ أَفْضَلَ عَلَيْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ بِمَا يَسَعُهُمْ وَ يَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلِيهِمْ حَتَّى يَكُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِي جِهَادِ الْعَدُوِّ فَإِنَّ عَطْفَكَ عَلَيْهِمْ يَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَيْكَ وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَيْنِ الْوُلَاةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِي الْبِلَادِ وَ ظُهُورُ مَوَدَّةِ الرَّعِيَّةِ و إِنَّهُ لَا تَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْ إِلَّا بِسَلَامَةِ صُدُورِهِمْ وَ لَا تَصِحُّ نَصِيحَتُهُمْ إِلَّا بِحِيطَتِهِمْ عَلَى وُلَاةِ الْأُمُورِ وَ قِلَّةِ اسْتِثْقَالِ
دُوَلِهِمْ وَ تَرْكِ اسْتِبْطَاءِ انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ فَافْسَحْ فِي آمَالِهِمْ وَ وَاصِلْ فِي حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَيْهِمْ وَ تَعْدِيدِ مَا أَبْلَى ذَوُو الْبَلَاءِ مِنْهُمْ فَإِنَّ كَثْرَةَ الذِّكْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ تَهُزُّ الشُّجَاعَ وَ تُحَرِّضُ النَّاكِلَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
ثُمَّ اعْرِفْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَى وَ لَا تَضُمَّنَّ بَلَاءَ امْرِئٍ إِلَى غَيْرِهِ وَ لَا تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَايَةِ بَلَائِهِ وَ لَا يَدْعُوَنَّكَ شَرَفُ امْرِئٍ إِلَى أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلَائِهِ مَا كَانَ صَغِيراً وَ لَا ضَعَةُ امْرِئٍ إِلَى أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلَائِهِ مَا كَانَ عَظِيماً.
وَ ارْدُدْ إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ مَا يُضْلِعُكَ مِنَ الْخُطُوبِ وَ يَشْتَبِهُ عَلَيْكَ مِنَ الْأُمُورِ فَقَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ "يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ" فَالرَّدُّ إِلَى اللَّهِ الْأَخْذُ بِمُحْكَمِ كِتَابِهِ وَ الرَّدُّ إِلَى الرَّسُولِ الْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَةِ غَيْرِ الْمُفَرِّقَةِ.
پس از سپاهیان خودت کسی را سرپرست قرار بده که پیش تو خیرخواهتر برای خداوند، رسول خداوند و امام تو باشد و پاکدلتر و عاقلتر بدانی؛ از آنهایی که دیر خشمگین میشوند، با عذرخواهی احساس آرامش میکنند، بر ناتوانان مهربانند و با زورمندان سازش نمیکنند و کسانی که خشونت آنها را به جوشش نمیآورد و ناتوانی، زمینگیرشان نمینماید.
پس به جوانمردان، اشخاص ریشهدار، خاندان صالح و دارای سابقه درخشان، بپیوند. سپس، به آنها که اهل بلند نظری، شجاعت، سخاوت و اهل بذل و بخششاند. زیرا آنها مجموعهای از کرم و شاخههای خوبیاند. پس به کار آنان چنان رسیدگی نما که پدر و مادر از فرزندانشان و چیزی که سبب
نیرومندی آنان بشود، در نظرت بزرگ جلوه نکند و نیز لطفی را که نسبت به آنها متعهد شدهای، اندک مشمار. هرچند کم باشد. زیرا نیکویی، آنان را وادار به خیرخواهی تو میکند و موجب خوشگمانی آنان به تو خواهد شد. رسیدگی به کارهای کوچکشان را به خاطر کارهای بزرگ وا مگذار. زیرا از کارهای کوچک تو نفع میبرند و از کارهای بزرگ بینیاز نیستند.
باید برترین فرماندهان سپاه پیش تو کسی باشد که به سپاه یاری رساند و از از امکانات مالی در اختیار خود به آنها بذل و بخشش نماید به گونهای که هم آنها و هم کسان آنها که پشت جبهه هستند، احساس آسایش نمایند. تا عزمشان در جهاد با دشمن یکی گردد. زیرا مهربانی تو به آنها، قلب آنان را به تو مهربان میکند. بهترین چشم روشنی حاکمان برپایی عدالت در کشور و اظهار محبت رعیت است و محبت ظاهر نمیشود، مگر به پاکی دلهایشان و خیرخواهی آنان میسر نیست، مگر اینکه دور اولیای امرشان حلقه زنند و بار دولت را بر دوششان سنگین احساس نکنند و مدت حکومتشان را طولانی نپندارند. پس فرصت شکوفایی آرزوهای آنان را فراهم نما و همواره از آنان به نیکی یادکن و کارهای مهمشان را برشمار. زیرا یادآوری کارهای خوب آنان، دلیران را به جنبش وا میدارد و ترسوها را تشویق میکند، اگر خداوند بخواهد.
پس برای هرکس از آنان رنجی را که کشیده است، شناسایی کن و رنج کسی را به دیگری نسبت مده و ارزش خدمت کسی را کمتر به حساب نیاور و
شرف کسی باعث نشود که رنج کوچک او را بزرگ بشماری و گمنامی کسی باعث نشود که رنج بزرگ او را کوچک بشماری.
و کارهای مشکل و سنگین و متشابه را به خداوند و رسول او برگردان. خداوند به قومی که ارشاد آنان را دوست دارد، فرموده است: "آی کسانی که ایمان آوردهاید! خداوند، رسول خداوند و صاحبان امرتان را اطاعت کنید. اگر در چیزی نزاع داشتید، آن را به خداوند ورسول او برگردانید." پس رد و رجوع کردن به خداوند، گرفتن محکمات کتاب او است و رد و رجوع کردن به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، گرفتن سنت جامع وحدت بخش او است.
وَلِّ: سر پرست قرار بده، فرمانده انتخاب نما (فاطمی)
أَنْقَاهُمْ جَيْباً: پاکدلترین آنها (فرهنگ نهج البلاغه)./ جيب القميص و يقال: نقي الجيب أي طاهر الصدر و القلب (صبحی صالح)
الْحِلْم: در اینجا به معناى عقل است (فرهنگ نهج البلاغه)
يَنْبُو: يتجافي عنهم و يبعد (صبحی صالح)./ يَنْبُو: دور میشود، "ينبو على الاقوياء" با زورمندان همراهى و سازش نمىكند (فرهنگ نهج البلاغه)
الْمُرُوءَاتِ: و الْمُرُوءَةُ: كمال المرء، كما أنّ الرّجوليّة كمال الرّجل (مفردات ألفاظ القرآن)./ المُرُوءَة: مروّت و جوانمردى، مردانگى (فرهنگ ابجدی)
الْأَحْسَابِ: الحَسَب: الشرف الثابت في الآباء (كتاب العين)./ حسب:شرف، بزرگی، مفاخر اجدادی (فرهنگ عمید)
النَّجْدَةِ: الرفعه (منهاج البراعة)
السَّمَاحَة: البذل (منهاج البراعة)
جِمَاعٌ مِنَ الْكَرَمِ: مجموعه كرم (فرهنگ نهج البلاغه)
شُعَبٌ: جمع شعبة (صبحی صالح)
الْعُرْفِ: معروف و نیکی (ترجمه صبحی صالح)
يَتَفَاقَمَنَ: فقم الأمر عظم، تفاقم الأمر عظم (منهاج البراعة)./ لَا يَتَفَاقَمَنَ: بزرگ جلوه نكند (فرهنگ نهج البلاغه)
آثَرُ: أي أفضل و أعلى منزلة (صبحی صالح)
وَاسَاهُمْ: ساعدهم بمعونته لهم (صبحی صالح)./ وَاسَاهُمْ: به آنها كمك و مساعدت كرد (فرهنگ نهج البلاغه)
جِدَتِهِ: الغنی: دارایی (ترجمه صبحی صالح)
خُلُوفِ: باقی مانده (واژههای نهج البلاغه)./ جمع خلف بفتح و سكون و هو من يبقى في الحي من النساء و العجزة بعد سفر الرجال (صبحی صالح)./ خُلُوف: جمع خلف، بازماندگان مسافر، زن و فرزندى كه از مسافر باقى مىماند (فرهنگ نهج البلاغه)
عَطْفَكَ: الشفقة (اعلام سرخسی)بِحِيطَتِهِمْ: بكسر الحاء من مصادر "حاطه" بمعنى حفظه و صانه (صبحی صالح)./ حِيطَة: حفظ و نگهدارى كردن (فرهنگ نهج البلاغه)
اسْتِبْطَاءِ: و أبطأ ضدّ أسرع و منه الخبر من بطأ به عمله لم ينفعه نسبه،أى من أخره عمله السيىء و تفريطه في العمل الصالح لم ينفعه في الاخرة شرف النسب (منهاج البراعة)
تُحَرِّضُ: يحث المتأخر القاعد (صبحی صالح)./ تُحَرِّضُ: ترغیب میكند، برمىانگیزد (فرهنگ نهج البلاغه)
النَّاكِل: الجَبَانُ الضعيفُ (الصحاح)./ النَّاكِل: خوددارى كننده (فرهنگ نهج البلاغه)
ضَعَةُ: الوضِيع: الضَعَة: ضدّ الرفعة (الإفصاح)
يُضْلِعُكَ: ما يؤودك و يثقلك و يكاد يميلك من الأمور الجسام (صبحی صالخ)./ مَا يُضْلِعُكَ: آنچه بر تو سنگین و مشكل میشود (فرهنگ نهج البلاغه)
الْخُطُوبِ: احتمالا جمع "خَطْب" باشد که به معنای شأن یا امر میآید. در قرآن کریم میخوانیم: "قالَ فَما خَطْبُكُمْ أَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ" (فاطمی)
یکی از گروههایی که در جامعه، نقش مؤثری دارند، قاضیانند. قاضیان یک جامعه، اگر سالم باشند، فساد و جرم و جنایت کمتر خواهد بود. اگر این طایفه فاسد گردند، دامنه فساد نیز وسیعتر میشود و ملتی در گرداب تباهی میافتند. شاید به این علت، مولا علی (علیه السلام) بعد از اهمیت دادن به سپاه کشور، سخن از قاضیان به میان میآورد و در دو زمینه، نسبت به قاضیان سفارشهایی دارد. این دو عبارتند از:
✓ ویژگیهای قاضیان حکومت علیپسند
✓ اقدامات بعد از انتخاب
از نظر مولا، قاضی کشور اسلامی باید، دارای سیزده ویژگی باشد: 1- پشت کار داشته باشد. 2- لجوج نباشد. 3- لغزش کمتری داشته باشد. 4- وقتی حق را بداند، مشکل برگشتن نداشته باشد. 5- خودش را با طمع بالا نیاورد. 6- اکتفا به فهم ابتدایی نکند. 7- در شبههها توقف نماید. 8- در یافتن دلیل بیشتر از دیگران تلاش کند. 9- با مراجعه مکرر شاکی احساس انزجار نکند. 10- در کشف امور، شکیباتر از دیگران باشد. 11- هنگام روشن شدن
حکم، قاطعتر عمل کند. 12- مدح و ستایش او را از راه به در نکند. 13- فریب نخورد.
منظور از پشت کار شاید این باشد که وقتی کسی مسؤلیت قضاوت را به عهده بگیرد، تازه میفهمد که جامعه از چه لایههایی برخوردار است و حجم کارها به کجا میرسد. وقتی پشت کار نبود، عطای چنین کاری به لقایش بخشیده میشود اما اگر فردی قوی و با ارادهای باشد، میدان را ترک نمیکند و به عنوان یک انسان مسؤل سنگر را حفظ میکند.
منظور از لجاجت، شاید این باشد که امکان دارد کارهایی از شاکیان سرزند که موجب خشم قاضی شود و اگر قاضی هرکدام را به آن رفتار تلافی نماید، پروندهسازی نموده است.
هیچ انسانی بدون لغزش نیست اما قاضی باید سعی نماید که لغزشها را به حد اقل برساند.اشتباه هم چیزی نیست که انسانها منزه از آن باشد اما قاضی متعهد کسی است که به اشتباه خودش اعتراف نموده آن را جبران نماید.
قاضی مسلمان وقتی به اریکه قضاوت تکیه زند، دندان طمع را باید بکند و الا سر از انبوه فساد بیرون خواهد آورد.
در اسلام، قاضی واقعی، یعنی مجتهد. وقتی اینطور شد، باید به فهم ابتدایی اکتفا نکند و دنبال ادله بیشتری بگردد. بر همین اساس در شبههها توقف نماید و ادلهاش از دیگران بیشتر باشد. این امکان هم وجود دارد که منظور از دلیل،
مدرکی که ما امروزه به کار میبریم، باشد. پس قاضی باید، با مدارک قوی، قضاوت نماید.
مراکز قضاوت، شلوغترین جاها است و شاکیان به طور مکرر به آنجا مراجعه میکنند. پس قاضی خوب کسی است که مراجعه مکرر او را منزجر نمیکند و همواره در پی کشف حقایق است.
با این اوصاف، مولا به مالک، چهار سفارش دارد: 1- کارهای قاضی را زیر نظر بگیرد. 2- بعد از دریافت ویژگی های بالا، باید تمام نیازمندیهایش برطرف گردد و محتاج مردم نگردد. 3- در دستگاه حکومتی از منزلت خاصی برخوردار باشد. به گونهای که خاصان دیگر نتوانند بر او اعمال نفوذ نمایند. 4- دستورات بالا را با دقت زیاد به کار ببرد. زیر به فرمایش خود آقا: "این دین در دست اشرار و فاسدان، اسیر بود و در آن با هوای نفس عمل میشد و با ابزار دین، دنیا را میطلبیدند."
شاید علاوه بر بیداد دست نشاندگان عثمان، رفتار قاضیان، مردم مصر را بر آن داشت که عدهای به مدینه بیایند و خلیفه سوم را محاصره نمایند و به کمتر از کنار رفتش راضی نشوند:
ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُكْمِ بَيْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِيَّتِكَ فِي نَفْسِكَ مِمَّنْ لَا تَضِيقُ بِهِ الْأُمُورُ وَ لَا تُمَحِّكُهُ الْخُصُومُ وَ لَا يَتَمَادَى فِي الزَّلَّةِ وَ لَا يَحْصَرُ مِنَ الْفَيْءِ إِلَى الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ وَ لَا تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَى طَمَعٍ وَ لَا يَكْتَفِي بِأَدْنَى فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ وَ أَوْقَفَهُمْ فِي الشُّبُهَاتِ وَ آخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ وَ أَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَةِ الْخَصْمِ وَ أَصْبَرَهُمْ عَلَى
تَكَشُّفِ الْأُمُورِ وَ أَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُكْمِ مِمَّنْ لَا يَزْدَهِيهِ إِطْرَاءٌ وَ لَا يَسْتَمِيلُهُ إِغْرَاءٌ وَ أُولَئِكَ قَلِيلٌ.
ثُمَّ أَكْثِرْ تَعَاهُدَ قَضَائِهِ وَ افْسَحْ لَهُ فِي الْبَذْلِ مَا يُزِيلُ عِلَّتَهُ وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَى النَّاسِ وَ أَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَيْكَ مَا لَا يَطْمَعُ فِيهِ غَيْرُهُ مِنْ خَاصَّتِكَ لِيَأْمَنَ بِذَلِكَ اغْتِيَالَ الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَكَ فَانْظُرْ فِي ذَلِكَ نَظَراً بَلِيغاًفَإِنَّ هَذَا الدِّينَ قَدْ كَانَ أَسِيراً فِي أَيْدِي الْأَشْرَارِ يُعْمَلُ فِيهِ بِالْهَوَى وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْيَا.
سپس، بین مردم بهترین رعیت خودت را برای قضاوت انتخاب کن. از آنها که کارها او را به ستوه نمیآورد، شاکیان، به لجاجت وادارش نمیکند، همواره در لغزش به سرنبرد، وقتی حق را بداند، مشکل برگشتن نداشته باشد، خودش را با طمع بالا نیاورد، اکتفا به فهم ابتدایی نکند، شبههها متوقفش نمایند، در یافتن دلیل و مدرک بیشتر از دیگران تلاش کند، با مراجعه مکرر شاکیان احساس انزجار نکند، در کشف امور، شکیباتر از دیگران باشد و هنگام روشن شدن حکم، قاطعتر عمل کند؛ از آنهایی که مدح و ثنای زیاد، به انحرافش نمیکشاند، چرب زبانی تحریکش نمیکند. چنین کسانی، اندکند.
پس، قضاوت او را زیر نظر بگیر، به اندازه کافی به او ببخش، تا نیازمندیش برطرف گردد و احتیاجش به مردم کم شود. پیش خودت منزلتی برای او قایل شو. به گونهای که خاصان دیگر بر او قدرت نفوذ نداشته باشند. تا به این وسیله پیش تو از نیرنگ دیگران در امان باشد. دستورات بالا را با دقت زیاد به کار ببر. زیرا این دین در دست اشرار و فاسدان، اسیر بود. در آن با هوای نفس عمل میشد و با ابزار دین، دنیا را میطلبیدند.
تُمَحِّكُهُ: اورا به لجاجت وا نمیدارد (فرهنگ نهج البلاغه)./ خشمگین نمیکند، بد خلقی نمیکند (واژههای نهج البلاغه)
يَتَمَادَى: یستمر و یسترسل (صبحی صالح)./ لَا يَتَمَادَى: ادامه نمىدهد (فرهنگ نهج البلاغه)
الزَّلَّةِ: لغزش و خطا (صبحی صالح)
لا يَحْصَرُ: از گفتن –حق- عاجز نمىشود، در نمىماند (فرهنگ نهج البلاغه)
الْفَيْءِ: الرجوع (صبحی صالح)./ الفَىْء: بازگشتن (فرهنگ نهج البلاغه)
بِأَدْنَى فَهْمٍ: درک و فهم ابتدایی (فرهنگ نهج البلاغه)
تَبَرُّماً: الملل و الزجر (صبحی صالح)./ التَّبَرُّم: ملول و دلتنگ شدن (فرهنگ نهج البلاغه) تَبَرُّماً: انزجار نشان دادن (واژههای نهج البلاغه)
أَصْرَمَهُمْ: أقطعهم للخصومة و أمضاهم (صبحى صالح)./ اصْرَمُهُمْ: قاطعترین آنها (فرهنگ نهج البلاغه)لَا يَزْدَهِيهِ اطْرَاءٌ: لا يستخفه زيادة الثناء عليه (صبحی صالح)./ لا يَزْدَهِيهِ اطْرَاءٌ: مدح و ثنا او را از حق و صواب منحرف نمىكند، او را به تكبر و خودپسندى وا نمیدارد (فرهنگ نهج البلاغه)
إِغْرَاءٌ: تشویق تحریک کردن (واژههای نهج البلاغه)
لتَّعَاهُد: بررسى كردن، پرس و جو نمودن (فرهنگ نهج البلاغه)
افْسَحْ لَهُ فِي الْبَذْلِ: أي أوسع له في العطاء بما يكفيه (صبحی صالح)./ افْسَحْ لَهُ فِى الْبَذْل: به اندازه كافى به او ببخش (فرهنگ نهج البلاغه)
اسْتَعْمِلْهُمْ اخْتِبَاراً: با آزمایش و امتحان، آنها را بكار بگمار (فرهنگ نهج البلاغه)
اغْتِيَالَ: يقال: قَتَله غِيلَةً، و هو أن يخدعَه فيذهبَ به إلى موضعٍ، فإذا صار إليه قتلَه (الصحاح)./ امروزه عربها به "ترور"، "اغتیال" میگویند (فاطمی)
یکی از نکاتی که حکومت علیپسند را با سایر حکومتها متمایز میگرداند، شیوه انتخاب و نظارت بر کارمندان دولت اسلامی است. این کارمندان در چهار بعد بررسی میشوند:
✓ نحوه انتخاب
✓ رسیدگی
✓ نظارت
✓ کیفر و مجازات
مولا به مالک سفارش میکند که در انتخاب کارمندان دولت، سه نکته را در نظر بگیرد:
1- آنان را با امتحان و آزمون انتخاب نماید.
2- میلی شخصی و استبداد رای در انتخاب دخالت نداشته باشد.
3- از خانوادههای خوشنام باشند.
در نظام حکومتی علیپسند، هرکسی در جاهای حساس، گمارده نمیشود. بلکه اول در دورههایی آزمایش میگردد. اگر خوب امتحان نداد، جایش را انسان لایقتری میگیرد.
میلی شخص حاکم اسلامی در گزینش افراد نقشی ندارد. زیرا در این صورت، باب پارتی بازی باز میگردد و در حق عموم مردم، مخصوصا، انسانهای متخصص و با لیاقت ظلم میشود. حکومت علیپسند، با ظلم، میانهای ندارد. اگر میلی شخصی حاکم در این گزینش اثری ندارد، پس استبداد رای او، به طریق اولی مردود است. مولا، میل شخصی و استبداد رای را شاخههایی از جور و خیانت میبیند. جور، در فارسی به ظلم و ستم، برگردانده شده و خیانت به نادرستی و دغلبازی.
وقتی میل شخصی و استبداد رای مردود گردید، مولا چند معیار را خودش مشخص میکند و بقیه را به عهده حاکم اسلامی میگذارد. این معیارها عبارتند از: 1- کارمند دولت، باید تجربه و تخصص داشتهباشد. 2- از حیا و عفت دور نباشد. 3- از خاندان صالح و پیشگام در اسلام باشد.
منظور از پیشگامی در اسلام، آن کسانی هستند که اسلام، در وجود آنها ریشه دوانیده باشد. زیرا مشخصاتی را که مولا ذکر میکند، اشاره به همین مطلب دارد. آنجا که میفرماید: "آنها از لحاظ اخلاق گرامیتر، آبرودارتر، کم طمعتر و عاقبت اندیشترند."
این سوال پیش میآید که چرا مولا اینقدر در انتخاب کارمندان اهمیت میدهد؟ جواب این است که در نمای بیرون شاید شوکت یک کشور در ارتش
منظم و قاضیان با مسؤلیت، تصویر شود اما سروکار عمده مردم با کارمندان است. اگر این بخش از دولت فاسد گردد، این فساد، فراگیر میشود و به راحتی حکومتی از پای میاندازد. زیرا بیشترین تبادل رشوت و حق کشی در همین طبقه صورت میگیرد. پس مولا به جای حساسی انگشت گذاشته است.
بعد از گزینش دقیق کارمندان، توصیه این است که این کسان باید از حقوق کافی برخور باشند، تا نیازی به گرفتن رشوه نداشته باشند و دچار خیانت نگردند. زیرا برخی در اثر نیاز شدید، خودشان را مجبور در گرفتن رشوه میبینند. پس با توجه به بنیه حکومت اسلامی، حتی الامکان به چنین افرادی رسیدگی شود.
بعد از رسیدگی کامل، حاکم اسلامی کارمندان دولت را به حال خودشان رها نمیکند. بلکه با گماردن افراد صادق و با وفا، اعمال آنان را زیر نظر میگیرد و آنان نیز از نظارت حاکم اسلامی بیاطلاع نیستند و سعی میکنند که مواظب رفتار خودشان میباشند. پیامد این تعامل، رضایت مردم و محبوبیت حاکم اسلامی خواهد بود.
اگر با همه این سختگیریها، کسانی دست خیانت بگشایند و گزارش گماشتگان راستگو، آن را تایید نماید، باید به اشد مجازات گرفتار شوند. مولا این تعبیرات را نسبت به آنها دارد: "چنین کسی را کیفر بدنی بده، به کردار عملش بگیر. پس، به ذلتش بکشان، داغ خیانت بر او بزن و طوق بدگمانی بر گردنش آویزان نما!"
ثُمَّ انْظُرْ فِي أُمُورِ عُمَّالِكَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً وَ لَا تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً وَ أَثَرَةً فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَ الْخِيَانَةِ وَ تَوَخَ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَيَاءِ مِنْ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ الْقَدَمِ فِي الْإِسْلَامِ الْمُتَقَدِّمَةِ فَإِنَّهُمْ أَكْرَمُ أَخْلَاقاً وَ أَصَحُّ أَعْرَاضاً وَ أَقَلُّ فِي الْمَطَامِعِ إِشْرَاقاً وَ أَبْلَغُ فِي عَوَاقِبِالْأُمُورِ نَظَراً ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَيْهِمُ الْأَرْزَاقَ فَإِنَّ ذَلِكَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِصْلَاحِ أَنْفُسِهِمْ وَ غِنًى لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَيْدِيهِمْ وَ حُجَّةٌ عَلَيْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَكَ أَوْ ثَلَمُوا أَمَانَتَكَ.
ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ وَ ابْعَثِ الْعُيُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَ الْوَفَاءِ عَلَيهِمْ فَإِنَّ تَعَاهُدَكَ فِي السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ وَ الرِّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ وَ تَحَفَّظْ مِنَ الْأَعْوَانِ فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ يَدَهُ إِلَى خِيَانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَيْهِ عِنْدَكَ أَخْبَارُ عُيُونِكَ اكْتَفَيْتَ بِذَلِكَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَيْهِ الْعُقُوبَةَ فِي بَدَنِهِ وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ وَ وَسَمْتَهُ بِالْخِيَانَةِ وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَةِ:
پس در امور کارمندان خودت بنگر. با آزمایش و امتحان آنها را بگمار و به تمایل شخصی و از روی خودمحوری ولایت مده. زیرا تمایل شخصی و استبداد، از شاخههای ظلم و خیانت است و از آنها اهل تجربه، اهل حیا، از خاندان صالح و پیشگام در اسلام را انتخاب نما. زیرا پیشگامان، از لحاظ اخلاقی گرامیتر، آبرودارتر، کم طمعتر و عاقبت اندیشترند. سپس، بر آنها حقوق کافی سرازیر کن. زیرا با حقوق کافی، قدرت اصلاح بیشتر خودشان را دارند، از گرفتن رشوه زیردستان بینیاز میگردند و اتمام حجتی است که اگر مخالفت امر تو را کنند و یا دچار خیانت شوند.
پس کارکرد آنان را زیر نظر بگیر و راستگویان و فاداری را مراقب آنان قرار بده. زیرا نظارت پنهانی تو بر کارهای آنان سبب میشود که تشویق به امانتداری بگردند و مهربانی رعیت را در پی داشته باشد. همکاران نزدیک خودت را نیز زیر نظر بگیر. اگر یکی از آنان دست خیانت بگشاید و گزارش مراقبان چنین باشد، این شهادت کافی است. او را کیفر بدنی بده، به کردار عملش بگیر. پس، به ذلتش بکشان، داغ خیانت بر او بزن و طوق بدگمانی بر گردنش آویزان نما!
فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً: ولّهم الأعمال بالامتحان (صبحی صالح)./ اسْتَعْمِلْهُمْ اخْتِبَاراً: با آزمایش و امتحان، آنها را به كار بگمار (فرهنگ نهج البلاغه)
مُحَابَاةً: اختصاصا و ميلا منك لمعاونته (صبحی صالح)./ مُحَابَاةً: چیزى را به جهت تمایلات شخصى به كسى اختصاص دادن، بنا حق از كسى طرفدارى كردن (فرهنگ نهج البلاغه)اثَرَةً: از روى استبداد و بدون مشورت كارى كردن (فرهنگ نهج البلاغه)
جِمَاعٌ: يجمعان فروع الجور و الخيانة (صبحی صالح)./ فَانَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ و الْخِيَانَة: زیرا این دو -پیروى از تمایلات شخصى و استبداد- مجموعهاى از شاخههاى جور و خیانت است (فرهنگ نهج البلاغه)
تَوَخَ: اطلب و تحرّ أهل التجربة (صبحی صالح)./ تَوَخَ: بخواه، طلب كن، "توخّ الامر": فقط در جستجوى آن كار باش (فرهنگ نهج البلاغه)
الْقَدَم: پیش قدم، پیشگام (فرهنگ نهج البلاغه)
أَسْبِغْ عَلَيْهِمُ الْأَرْزَاقَ: أكمله و أوسع له فيه (صبحی صالح)./ اسْبِغْ: كامل كن، وسعت بده (فرهنگ نهج البلاغه)
ثَلَمُوا: نقصوا في أدائها أو خانوا (صبحی صالح)./ ثَلَمُوا امَانَتَكْ: در امانت تو خیانت كردند، رخنه و خلل ایجاد كردند (فرهنگ نهج البلاغه)
الْعُيُونَ: الرقباء (صبحی صالح)./ الْعُيُون: چشمها، مقصود در اینجا مراقبانى هستند كه ناظر اعمال دیگران هستند (فرهنگ نهج البلاغه)
حَدْوَةٌ: أي سوق لهم و حث (صبحی صالح)./ حَدْوَة: ترغیب و تشویق كردن، برانگیختن و به حركت واداشتن (فرهنگ نهج البلاغه)
وَسَمْتَهُ: با نشان کردی، نشاندار نمودی (واژههای نهج البلاغه)
پیش از ورود به اصل مطلب به این نکته توجه داشته باشیم که یکی از دانشنامهها، در باره خراج اینچنین مینویسد: "خراج در لغت به معنی درآمد، سود، پاداش، عطیه و محصول زمین، به کار رفته است اما در اصطلاح به مالیاتی گفته میشود که از زمینهای الحاقی گرفته میشد. زمینهای الحاقی چند قسم بودند: 1- زمینهایی که اهالی آنها با رغبت اسلام آوردند و ملکیت آنها در دست مالکانشان باقی ماند.2- زمینهایی که با پیروزی در جنگ، بهدست مسلمانان افتاد و به ملکیت آنان درآمد.3- زمینهایی که ساکنان آنها بدون جنگ، حاضر به صلح شدند و طبق معاهده، زمین به ملکیت مسلمانان درآمد و میبایست به دولت، در ازای استفاده از زمینها خراج میدادند. 4- زمینهایی که اهالی آن، بدون جنگ زمین را رها کردند، یا به دولت اسلامی سپردند و یا اهالی آن منقرض شدند. این نوع زمینها در تملّک حاکم اسلامی درمیآید. زمینهای نوع اول را اراضی "طلوع"، نوع دوم را اراضی "مفتوح عنوه"، نوع سوم را اراضی "صلح" و نوع چهارم را "فیء" و "انفال" مینامند.
دولت اسلامی در ازای در اختیار نهادن زمینهای مفتوح عنوه و صلحی و فیء به افراد، از آنها خراج میگرفت."(1)
بعد از توجه به این مطلب، تا حالا در باره سپاهیان، فرماندهان، قاضیان و کارمنداندان، صحبت کردیم. یکی از اقشار جامعه، خراج دهندگانند. چنان که از مطلب بالا دریافت نمودیم، خراج مالیاتی بوده که به زمینهای ذکر شده تعلق میگرفته و بخش عمده دارایی دولت و بیت المال، از این طریق تامین میشده. مولا در رابطه با خراج دهندگان، چهار نکته را یادآوری میکند:
✓ ارزش خراج دهندگان
✓ شنیدن عرض حال خراج دهندگان
✓ پیامد خوشبرخوردی با خراج دهندگان
✓ عبرتاندوزی از حاکمان ستمگر
خراج دهندگان از نظر مولا آنقدر اهمیت دارند که بهبودی آنان مساوی با بهبود دیگران است و مردم را نانخور آنان قلمداد میکند. از آنجایی که این نوع مالیات با زمین ارتباط دارد، توصیه این است که توجه حاکم اسلامی بیشتر به زمین باشد، تا خراج دهندگان. اگر بدون آبادی زمین از مردم مالیات بگیرد، کشور را خراب، مردم را نابود و پایههای حکومتش را متزلزل میکند.
اگر مالیات دهندگان از سنگینی مالیات و یا آفات زمین مانند قطع سهمیه آب، کم رطوبتی، فاسد شدن بذر در آبگرفتگی و خشکسالی، به دولت شکایت برند، باید حرف آنان شنیده شود و با تخفیف مالیاتی روبهرو گردند.
1) . https://wikifeqh.ir/خراج
مولا به مالک یادآوری میکند که از این گذشت، نگران نباشد. زیرا این گذشت، سه پیامد فرخنده دارد: 1- مردم با دلگرمی تلاش بیشتری خواهند کرد و این باعث رشد و آبادانی کشور میشود. 2- حاکم اسلامی دعای مردم را پشتسر دارد و از گسترش عدل و داد لذت میبرد. 3- در مواجهه با مشکلات به مردم تکیه میکند و مردم نیز با رضایت خاطر، بار بیشتری بر دوش بر میدارند.
اگر حاکمی در وضع نامطلوب زمین و فقر مردم، مشغول پرکردن جیب خودش باشد، علاوه بر اینکه پشتیبانی مردمی را از دست میدهد، دارای دو صفت است: 1- امیدوار به ادامه حکومتش نیست. 2- چشم عبرتبین ندارد.
زیرا اگر امیدوار به ادامه حکومتش میبود، دست چپاول نمیگشود و اگر چشم عبرتبین میداشت، از رفتار ستمگران تاریخ عبرت میگرفت.
تاریخ مالامال از سقوط حکومتهایی است که چون گرگان وحشی به جان جامعه افتادند اما پس از مدتی آه مظلومین آنان را زمینگیر نمود. اگر بعضی جان سالم به در برده باشند، از آنان با لعنت و نفرین یاد میشود.
من از گذشته نمیگویم. اواخر عمر داوود بود که در مناطق مرکزی، چیزی شبیه همین مالیات به نام "خسپری" اجباری شد. مردم در اوج فقر به سر میبردند اما باید "خسپری" را میپرداختند. همینکار را کردند اما با هزاران نفرین بر جان داوود و حکومت او. طولی نکشید که نفرین مردم اثر کرد و داوود با همه اعضای خانودهاش تیرباران گردید. آری هیچ بیدادی بیپاسخ نمیماند و چه زیبا است این سخن رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود:
"الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم!"(1)
وَ تَفَقَّدْ أَمْرَ الْخَرَاجِ بِمَا يُصْلِحُ أَهْلَهُ فَإِنَّ فِي صَلَاحِهِ وَ صَلَاحِهِمْ صَلَاحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ وَ لَا صَلَاحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلَّا بِهِمْ لِأَنَّ النَّاسَ كُلَّهُمْ عِيَالٌ عَلَى الْخَرَاجِ وَ أَهْلِهِ وَ لْيَكُنْ نَظَرُكَ فِي عِمَارَةِ الْأَرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِكَ فِي اسْتِجْلَابِ الْخَرَاجِ لِأَنَّ ذَلِكَ لَا يُدْرَكُ إِلَّا بِالْعِمَارَةِ وَ مَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَيْرِ عِمَارَةٍ أَخْرَبَ الْبِلَادَ وَ أَهْلَكَ الْعِبَادَ وَ لَمْ يَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلَّا قَلِيلًا.
فَإِنْ شَكَوْا ثِقَلًا أَوْ عِلَّةً أَوِ انْقِطَاعَ شِرْبٍ أَوْ بَالَّةٍ أَوْ إِحَالَةَ أَرْضٍ اغْتَمَرَهَا غَرَقٌ أَوْ أَجْحَفَ بِهَا عَطَشٌ خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ يَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ وَ لَا يَثْقُلَنَّ عَلَيْكَ شَيْءٌ خَفَّفْتَ بِهِ الْمَئُونَةَ عَنْهُمْ فَإِنَّهُ ذُخْرٌ يَعُودُونَ بِهِ عَلَيْكَ فِي عِمَارَةِ بِلَادِكَ وَ تَزْيِينِ وِلَايَتِكَ مَعَ اسْتِجْلَابِكَ حُسْنَ ثَنَائِهِمْ وَ تَبَجُّحِكَ بِاسْتِفَاضَةِ الْعَدْلِ فِيهِمْ مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِكَ لَهُمْ وَ الثِّقَةَ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِكَ عَلَيْهِمْ وَ رِفْقِكَ بِهِمْ فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ الْأُمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِيهِ عَلَيْهِمْ مِنْ بَعْدُ احْتَمَلُوهُ طَيِّبَةً أَنْفُسُهُمْ بِهِ فَإِنَّ الْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ.
وَ إِنَّمَا يُؤْتَى خَرَابُ الْأَرْضِ مِنْ إِعْوَازِ أَهْلِهَا وَ إِنَّمَا يُعْوِزُ أَهْلُهَا لِإِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلَاةِ عَلَى الْجَمْعِ وَ سُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ وَ قِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ.
و مالیات را به گونهای وارسی نما که صلاح مالیات دهندگان باشد. زیرا بهبود مالیات و مالیات دهندگان باعث بهبود دیگران میشود و زندگی دیگران سامان نمییابد، مگر به مالیات دهندگان. زیرا مردم نانخور مالیات دهندگانند و باید نگاهت در آبادی زمین بیشتر از جمعآوری مالیات باشد. زیرا مالیات به
1) . الأمالي، ص310
دست نمیآید مگر به آبادانی زمین و هرکس مالیات را بدون آبادانی بگیرد، کشور را خراب کرده است و بندگان را نابود و به جز اندک زمانی حکومت نمیتواند.
پس اگر مردم از سنگینی مالیات، یا آفتزدگی، یا قطع سهمیه آب، یا کم رطوبتی زمین، یا فاسد شدن بذر در آبگرفتگی و یا خشکسالیشکایت کردند، به اندازهای که مشکلشان برطرف شود، در گرفتن مالیات تخفیف بده و تخفیف دادن در مالیات و کم کردن هزینه آنها، بر تو گران تمام نشود. زیرا چنین کاری اندوختهای است که آنان در ساختن کشور و زینت دادن ولایت، به تو بر میگردانند. علاوه بر اینکه تو رضایت آنان را به دست آوردی و خوشحالی که عدالت را در بین آنها گسترش دادی. از این گذشته، با افزایش توانایی، فراهم نمودن آسایش و اعتماد آنان، به آنچه که در بین آنان رایج نمودی و به خاطر برپایی عدالت در بین آنها و مدارایشان، به نیروی آنان تکیه دادی. زیرا ممکن است حوادثی پیش آید که اگر کارها را به آنان محول نمایی با طیب خاطر انجام دهند. زیرا آبادانی قدرت تحمل را بالا میبرد.
خرابی زمین به خاطر فقر کشاورزان است و فقر مردم به خاطر والیانی است که در پی جمعآوری مالند و به ادامه حکومتشان اطمینان ندارند و از تاریخ گذشتگان عبرت نگرفتهاند.
تَفَقَّدْ: دلجویی (فرهنگ عمید)
عِيَالٌ: اهل خانه (فرهنگ عمید)
اسْتِجْلَابِ: جلب و جمع نمودن (واژههای نهج البلاغه)
ثِقَلًا: سنگینى، مقصود سنگینى خراج و مالیات است (فرهنگ نهج البلاغه)
عِلَّةً: بیمارى، آفت،مقصود آفتهاى زراعى است كه موجب زیان در محصولات میشود (فرهنگ نهج البلاغه)
انْقِطَاعَ شِرْبٍ: قطع سهمیه آب (فرهنگ نهج البلاغه)./ أو انقطاع شرب: بأن ينقص الماء في النهر أو تتعلق أرض الشرب عنه لفقد الحفر (ابن ابى الحديد)
بَالَّةٍ: يعني المطر (ابن ابى الحديد)./ أي ما يبل الأرض من ندى و مطر فيما تسقى بالمطر (صبحی صالح)./ بَالّة: آنچه زمین را خیس مىكند مانند شبنم و باران (فرهنگ نهج البلاغه)
إِحَالَةَ: تغییر و دگرگونى زمین كه موجب نابودى و فساد بذرها شود (فرهنگ نهج البلاغه)
اغْتَمَرَهَا غَرَقٌ: آب آن -زمین- را فرا گرفت، یعنى در اثر آب گرفتگى زمین، بذرها فاسد و نابود شدند (فرهنگ نهج البلاغه)أَجْحَفَ: أي أتلفها و ذهب بمادة الغذاء من الأرض فلم ينبت (صبحی صالح)./ اجْحَفَ بِهَا عَطَشٌ: بىآبى آن را زمین از بین برد (فرهنگ نهج البلاغه)
ذَخَرْتَ: اندوختى، ذخیره كردى (فرهنگ نهج البلاغه)
تَبَجُّحِكَ: السرور بما يرى من حسن عمله في العدل (صبحی صالح)./ تَبَجُّحِكَ: شادمانیت (فرهنگ نهج البلاغه)
بِاسْتِفَاضَةِ الْعَدْلِ: انتشاره (صبحی صالح)
إِجْمَامِكَ: الترفيه و الاراحة (صبحی صالح)./ الاجْمَام: رفاه و آسایش دادن (فرهنگ نهج البلاغه)
مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ: -با ایجاد آسایش، و عدل، و عطوفت به مردم- به نیروى آنها تكیه كردهاى (فرهنگ نهج البلاغه)
إِعْوَازِ: الفقر و الحاجة (صبحی صالح)
لِإِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلَاةِ: بخاطر حرص و طمع زمامداران بجمع آورى مال، "اشرفت نفسه على الشّىء": نسبت به چیزى حریص و آزمند شد (فرهنگ نهج البلاغه)
پیش از این به عرض رسید که منظور از کاتبان، نویسندگان معمولی نیستند. کسانی مورد نظرند که از لحاظ نوشتن قراردادها و عهدنامهها، محرم راز حاکم اسلامی بودند. امروزه به لحاظ پیچیدگیهای جامعه و گسترش شعبهها، شاید وزارت خانهای مسؤلیت چنینکارها را به دوش داشته باشد اما تا پیدا شدن معادل دقیق، منشیان ادارههای هرم قدرت، برگردان پیشنهادی است. در انتخاب کاتبان دو چیز اهمیت دارد:
✓ ویژگیهای کاتبان
✓ معیار انتخاب
کاتب حکومت اسلامی باید، دارای پنج ویژگی باشد: 1- پایبند اصول اخلاقی باشد. 2- ظرفیت داشته باشد. 3- سهلانگار و یا فراموشکار نباشد. 4- قدرت تشخیص نفع و ضرر را داشته باشد. 5- جایگاه خودش را بشناسد.
منظور از رعایت اصول اخلاقی، شاید این باشد که این گروه با افراد مختلفی سروکار دارند. اگر پایبند اصول اخلاقی نباشند، از جاهایی سر برخواهند آورد که نمونههای آن را به طور روزمره در روزنامه ها میخوانیم.
منظور از ظرفیت این است که خودش را گم نکند. کارش به آنجا نرسد که در حضور جمع به حاکم اسلامی، گستاخی نماید.
منظور از سهلانگاری و یا فراموشکاری این است که در انجام وظایف کوتاهی نکند. باید به موقع نامههای ارسالی را، بفرستد و نامههای رسیده را، تحویل بگیرد.
منظور از قدرت تشخیص این است که بداند، کدام قراردادی بر نفع حکومت است و کدام قراردادی پر ضرر است. اگر قراردادی نفع داشت، به سرعت انجام دهد و اگر ضرر داشت، جلو آن را بگیرد و یا موانعی ایجاد نماید.
منظور از دانستن جایگاه این است که چنین کسی به رازهای سرنوشتساز دولتی دسترسی دارد و از تصمیمهای سیاسی و اطلاعاتی آگاه است. اگر مانند انسانهای عادی جلو زبانش را نگیرد و هرچیزی را بازگو نمایند، راه نفوذ دشمن را باز میکند.بنابراین، حاکم اسلامی باید در انتخاب کاتبان دقت لازم را بنماید و هرکسی را متصدی چنین پستی نکند.
در اینجا سه معیار برای انتخاب بیان میشود و پس از رعایت معیارها، پیشنهاد دیگر این است که هر ادارهای، از بین کاتبان، سردفتری دارای دو ویژگی داشته باشد.
معیارهای گزینشی در همه کاتبان، عبارتند از: 1- فرد مورد نظر از روی خوشباوری انتخاب نگردد. زیرا ممکن است، کسی با منافقت و ظاهرسازی توجه حاکم اسلامی را جلب نماید و بعد از انتخاب، کار خودش را بکند. 2- در حکومتهای صالح گذشته امتحان داده باشد. 3- امانتدار باشد.
ویژگیهای سردفتر عبارت از اینکه:1- بزرگی کارها، زمینگیرش نکند. 2- زیادی کارها پریشان نسازد.
ثُمَّ انْظُرْ فِي حَالِ كُتَّابِكَ فَوَلِّ عَلَى أُمُورِكَ خَيْرَهُمْ وَ اخْصُصْ رَسَائِلَكَ الَّتِي تُدْخِلُ فِيهَا مَكَايِدَكَ وَ أَسْرَارَكَ بِأَجْمَعِهِمْ لِوُجُوهِ صَالِحِ الْأَخْلَاقِ مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ الْكَرَامَةُ فَيَجْتَرِئَ بِهَا عَلَيْكَ فِي خِلَافٍ لَكَ بِحَضْرَةِ مَلَإٍ وَ لَا تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ عَنْ إِيرَادِ مُكَاتَبَاتِ عُمِّالِكَ عَلَيْكَ وَ إِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَى الصَّوَابِ عَنْكَ فِيمَا يَأْخُذُ لَكَ وَ يُعْطِي مِنْكَ وَ لَا يُضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَكَ وَ لَا يَعْجِزُ عَنْ إِطْلَاقِ مَا عُقِدَ عَلَيْكَ وَ لَا يَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِي الْأُمُورِ فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ يَكُونُ بِقَدْرِ غَيْرِهِ أَجْهَلَ.
ثُمَّ لَا يَكُنِ اخْتِيَارُكَ إِيَّاهُمْ عَلَى فِرَاسَتِكَ وَ اسْتِنَامَتِكَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ مِنْكَ فَإِنَّ الرِّجَالَ يَتَعَرَّضُونَ لِفِرَاسَاتِ الْوُلَاةِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَ حُسْنِ خِدْمَتِهِمْ وَ لَيْسَ وَرَاءَ ذَلِكَ مِنَ النَّصِيحَةِ وَ الْأَمَانَةِ شَيْءٌ وَ لَكِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِينَ قَبْلَكَ فَاعْمِدْ لِأَحْسَنِهِمْ كَانَ فِي الْعَامَّةِ أَثَراً وَ أَعْرَفِهِمْ بِالْأَمَانَةِ وَجْهاً فَإِنَّ ذَلِكَ دَلِيلٌ عَلَى نَصِيحَتِكَ لِلَّهِ وَ لِمَنْ وُلِّيتَ أَمْرَهُ وَ اجْعَلْ لِرَأْسِ كُلِّ أَمْرٍ مِنْ أُمُورِكَ رَأْساً مِنْهُمْ لَا يَقْهَرُهُ كَبِيرُهَا وَ لَا يَتَشَتَّتُ عَلَيْهِ كَثِيرُهَا وَ مَهْمَا كَانَ فِي كُتَّابِكَ مِنْ عَيْبٍ فَتَغَابَيْتَ عَنْهُ أُلْزِمْتَهُ.
سپس در رابطه با منشیان و کاتبانت توجه داشته باش. کارهایت را به بهترین آنها واگذار نما و همه نامههای محرمانه و اسرارت را از بین افراد صالح به کسی اختصاص بده که پایبند اصول اخلاقی باشد؛ از آنها که اکرام تو او را به سرکشی وا ندارد و جرات مخالفت در جمع را با تو نداشته باشد.
غفلت باعث نشود که مکاتبات کارگزاران را به تو نرساند و یا در جوابهایی که برای تو میگیرد و یا به آنهاتحویل میدهد، سهلانگاری نکند. در تنظیم هیچ قراردادی که بر نفع تو است، سستی نورزد و در فسخ قراردادهایی که برضرر تو است کوتاهی نورزد. در کارها به جایگاه و منزلت خودش جاهل نباشد. زیرا کسی که جاهل به جایگاه خودش باشد، به شناخت جایگاه دیگران جاهلتر است.
نباید گزینش تو بر اساس اطمینان و خوشگمانی باشد. زیرا افراد زیرک با ظاهر سازی، به راحتی خوشگمانی والیان را جلب میکند. در حالی که پشت این ظاهر سازی نه خیرخواهی وجود دارد و نه امانت داری اما آنان را از طریق خدماتی که به والیان صالح پشین انجام داده، بیازمای. پس به آنها که کار شایستهتر در بین مردم داشته و به امانتداری شناختهتر بوده اعتماد نما. زیرا این کار دلیل بر خیرخواهی تو برای خداوند و برای کسی است که ولایت او را به عهده داری. برای کارهای اصولیات، سرپرستی انتخاب کن که کارهای بزرگ بر او چیره نشود و کثرت کارها درماندهاش نکند و اگر در کاتبان تو نقصی بود که تو بیخبر باشی، خطر آن دامن تو را خواهد گرفت.
كُتَّابِكَ: جمع كاتب من يتولّي ديوان المكاتبات (منهاج البراعة)
مَكَايِدَكَ: جمع مكيدة تدبير سرّي تجاه العدوّ (منهاج البراعة)
لَا تُبْطِرُهُ: أي لا تطغيه (صبحی صالح)./ لَا تُبْطِرُهُ: او را به سركشى وا نمیدارد (فرهنگ نهج البلاغه)
مَلَاء: جمعیت چشم پر كن (فرهنگ نهج البلاغه)
لَا تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ: غفلت او را به كوتاهى -در انجام وظائفش- وا نمیدارد (فرهنگ نهج البلاغه)
عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَكَ: قرار دادى را كه براى تو منعقد كرد (فرهنگ نهج البلاغه)
لَا يَعْجِزُ عَنْ اطْلَاقِ مَا عُقِدَ عَلَيْكَ: از الغاء یا اصلاح قرار داد زیان آور عاجز نباشد (فرهنگ نهج البلاغه)
فِرَاسَتِكَ: بالكسر قوة الظن و حسن النظر في الأمور (صبحی صالح)./ الْفِرَاسة: نیروى گمان و حدس، از صورت به سیرت پى بردن (فرهنگ نهج البلاغه)اسْتِنَامَتِكَ: وثوق و اطمینان (واژهها نهج البلاغه)./ اسْتِنَامَتِكَ: السكون و الثقة (صبحی صالح)./ الاسْتِنَامَة: آرمیدن، قرار گرفتن، در اینجا مقصود اعتماد داشتن است (فرهنگ نهج البلاغه)
بِتَصَنُّعِهِمْ: با تصنع و ظاهر سازیشان (فرهنگ نهج البلاغه)
فَتَغَابَيْتَ: أي تغافلت (صبحی صالح)./ تَغَابَيْتَ: غفلت كردى (فرهنگ نهج البلاغه)
پیش از ورود، به دو نکته توجه داشته باشیم: 1- آنچه که از متن بر میآید، تاجران اینجا، کسانی هستند که با خرید و فروش، زندگی میکنند. پس دایره شمول آن مقداری وسیعتر است. 2- از صاحبان صنایع هم اسم برده شده اما مطلبی پیرامون آنها بیان نشده. شاید به این دلیل که رشد صنعت در آن زمان بسیار کم بوده است.
بعد از این تصفیه حساب، در رابطه با تاجران و بازرگانان از سه لحاظ بحث میشود:
✓ نیاز جامعه به بازرگانان
✓ رسیدگی در امور بازرگانان
✓ نظارت بر کارهای آنان
نیاز جامعه به بازرگانان چنان است که اگر این قشر از جامعه نباشند، بازار مسلمین رونق نمییابد. همینها هستند که بازار مسلمین را زنده نگه داشتهاند و وسیلههای آسایش مردم را فراهم میکنند. همینها هستند که به خاطر رفاه مردم، به دوردستها سفر میکنند. جاهایی میروند که کمتر کسی حاضر است، در شرایط عادی به آنجا سفر نماید.
پس باید به آنها رسیدگی شود و دولت اسلامی، موانع و مشکلات را از سر راه آنان بردارد. تا بتوانند با دست باز به مردم خدمت نمایند. نوع رسیدگی
را مولا ذکر نکرده اما از اطلاق سخن، عموم فهمیده میشود؛ یعنی هرنوع مشکلات مشروع آنان باید برطرف گردد.
بعد از تعریف و تمجید و نیاز جامعه به این دسته از مردم، مولا آنان را به حال خودشان رها نمیکند و بعد از تقسیمبندی برخی از آنها به چهار دسته، به مالک سفارش میکند که کارهای آنان را زیر نظر بگیرد و در صورت رعایت نکردن قوانین باید مجازات شوند.
آن چهار دسته عبارتند از: سختگیران در معامله، بخیلان، احتکارکنندگان و قیمتگزاران به دلخواه.
شاید یادآوری سه صفت مذموم بالا، تذکرات اخلاقی باشد اما احتکار، در اسلام حرام است. مولا زمان رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را یادآوری میکند که از این کار منع مینمود و حاکم اسلامی حق دارد که در شرایط ویژه، اموال احتکار شده را کشف نماید و به قیمت مناسب بهبازار عرضه کند. اگر تاجری بعد از ممنوعیت و اخطار، دست به احتکار بزند، باید عادلانه مجازات گردد.
ثُمَّ اسْتَوْصِ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِي الصِّنَاعَاتِ وَ أَوْصِ بِهِمْ خَيْراً الْمُقِيمِ مِنْهُمْ وَ الْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ وَ الْمُتَرَفِّقِ بِبَدَنِهِ فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ الْمَنَافِعِ وَ أَسْبَابُ الْمَرَافِقِ وَ جُلَّابُهَا مِنَ الْمَبَاعِدِ وَ الْمَطَارِحِ فِي بَرِّكَ وَ بَحْرِكَ وَ سَهْلِكَ وَ جَبَلِكَ وَ حَيْثُ لَا يَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا وَ لَا يَجْتَرِءُونَ عَلَيْهَا فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لَا تُخَافُ بَائِقَتُهُ وَ صُلْحٌ لَا تُخْشَى غَائِلَتُهُ وَ تَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِكَ وَ فِي حَوَاشِي بِلَادِكَ.
وَ اعْلَمْ مَعَ ذَلِكَ أَنَّ فِي كَثِيرٍ مِنْهُمْ ضِيقاً فَاحِشاً وَ شُحّاً قَبِيحاً وَ احْتِكَاراً لِلْمَنَافِعِ وَ تَحَكُّماً فِي الْبِيَاعَاتِ وَ ذَلِكَ بَابُ مَضَرَّةٍ لِلْعَامَّةِ وَ عَيْبٌ عَلَى الْوُلَاةِ فَامْنَعْ
مِنَ الِاحْتِكَارِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) مَنَعَ مِنْهُ وَ لْيَكُنِ الْبَيْعُ بَيْعاً سَمْحاً بِمَوَازِينِ عَدْلٍ وَ أَسْعَارٍ لَا تُجْحِفُ بِالْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَ الْمُبْتَاعِ فَمَنْ قَارَفَ حُكْرَةً بَعْدَ نَهْيِكَ إِيَّاهُ فَنَكِّلْ بِهِ وَ عَاقِبْهُ فِي غَيْرِ إِسْرَافٍ.
سپس، وصیتم را در باره تجار و صاحبان صنایع در نظر داشته باش و به آنان بهترین سفارش نما. چه آنهایی که داخل شهرند، چه آنهایی که در شهرها تجارت میکنند و چه آنهایی که به نیروی بدنیشان تکیه دارند. آنها منابع منفعت، وسیلههای آسایش و آورندگان وسایل رفاه از دوردستها هستند؛ در بیابانها و دریاها، دشتها و کوهها و جاهایی که مردم در آنجاها گرد نمیآیند و جرات رفتن به آن مکانها را ندارند. بازرگانان افرادی صلح طلبند. حادثه آفرینی ترس انگیزی ندارد. اهل مصالحه هستند و از فتنه دورند. کارهای آنان را مورد توجه قرار بده. چه آنهایی که نزدیکند و یا آنهایی که در اطرف کشورند.
با این حال، این را بدان که در بین بسیاری از آنان، سختگیری زیاد در معامله، بخل ناپسند، احتکار در منافع و قیمتگذاری به دلخواه، وجود دارد. این رفتار، بر ضرر عامه مردم است و عیب والیان. پس از احتکار جلوگیری کن. زیرا رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) از آن منع کرده است. باید خرید و فروش به آسانی صورت گیرد؛ با معیار عدالت و نرخهایی که ستم به فروشنده و خریدار نشود. پس اگر کسی بعد از ممانعت تو، مرتکب احتکار شد، مجازاتش نما و مجازات باید عادلانه باشد.
اسْتَوْصِ: استوص بالتجار خيرا: أوص نفسك بذلك و منه قول النبي ص استوصوا بالنساء خيرا (ابن ابى الحديد)
الْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ: المتردد به بين البلدان (صبحی صالح)./ الْمُضْطَرِبُ بِمَالِهِ: كسى كه بصورت سیار تجارت میكند، پیلهور (فرهنگ نهج البلاغه)
الْمُتَرَفِّقِ بِبَدَنِهِ: المکتسب (صبحی صالح)./ الْمُتَرَفِّقُ بِبَدَنِهِ: كارگر، كسى كه به نیروى بدنش اتكاء دارد و از آن ارتزاق مىكند (فرهنگ نهج البلاغه)
الْمَرَافِقِ: ما ينتفع به من الأدوات و الآنية (صبحی صالح)./ الْمَرَافِق: منافع، آنچه از آن نفع مىبرند و بهره مىگیرند (فرهنگ نهج البلاغه)
الْمَطَارِحِ: الأماكن البعيدة (صبحی صالح)./ الْمَطَارِح: سرزمینهاى دور (فرهنگ نهج البلاغه)
لَا يَلْتَئِمُ: أي لا يمكن التئام الناس و اجتماعهم في مواضع تلك المرافق من تلك الأمكنة (صبحی صالح)./ لَا يَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا : مردم در آنجا گرد نمىآیند، یعنى براى مردم امكان گرد آمدن در آن اماكن وجود ندارد (فرهنگ نهج البلاغه)
انَّهُمْ سِلْمٌ: آنها صلح جو هستند (فرهنگ نهج البلاغه)
بَائِقَتُهُ: الداهية (صبحی صالح)./ الْبَائِقَة: حادثه ناگوار، مصیبت (فرهنگ نهج البلاغه)
غَائِلَتُهُ: الشّر و الحقد (اعلام سرخسی)
الضِّيق: كسى كه در معامله سختگیر است (فرهنگ نهج البلاغه)./ ضِيقاً: عسر المعاملة (صبحی صالح)
شُحّاً: البخل (صبحی صالح)
الاحْتِكَار: انبار كردن یا نگاهداشتن كالاى مورد نیاز مردم بقصد گران فروختن آن (فرهنگ نهج البلاغه)
سَمْحاً: آسان و عادلانه (واژههای نهج البلاغه)
الْمُبْتَاع: در اینجا به معناى مشترى است (فرهنگ نهج البلاغه)
قَارَفَ: نزدیك شد (فرهنگ نهج البلاغه)
الْحُكْرَة: احتكار (فرهنگ نهج البلاغه)
فَنَكِّلْ بِهِ: او را مجازات کن (فرهنگ نهج البلاغه)
فِى غَيْرِ اسْرَافٍ: بدون تجاوز از حد (فرهنگ نهج البلاغه)
در رابطه با اقشار محروم و فرودست جامعه از هفت لحاظ بحث میشود:
✓ مصادیق
✓ دستهها
✓ منابع دستگیری
✓ فقر زدایی عمومی
✓ متصدیان امر
✓ زمانبندی حاکم اسلامی
✓ بردباری
مولا اقشار محروم و فرودست جامعه را به شش گروه تقسیم میکند. این ها عبارتند از: مساکین، محتاجین، بؤسی، زمْنی، یتیمان و سالخوردگان.
در فارسی فرق زیادی بین "مسکین"، "محتاج" و "بئیس" دیده نمیشود اما در عربی "مسکین" و فقیر اگر در جملهای جمع شوند، هرکدام معنای خاصی دارد. اگر به تنهایی به کار رود، منظور از "مسکین"، همان فقیر است.
بر اساس برداشت متنی، وضع "محتاج" از فقیر بهتر است اما چرخ زندگیاش خوب نمیچرخد و به بعضی وسایل اولیه نیازمند میباشد.
وضع "بئیس" که جمع آن "بؤسی"، باشد، از فقیر هم بدتر است. بینوایان ویکتورهوگو، در عربی به این واژه برگردانده شده است: البؤساء.
"زمنی"، به کسی گفته میشود که در اثر بیماری، کاری از دستش ساخته نیست. "زمینگیر" فارسی، برگردان قابل فهم آن است.
این طبقات ششگانه به دو گروه تقسیم میشوند: 1- قانع 2- معتر
قانع به کسانی گفته میشود که خودشان را در معرض دید قرار میدهند اما روی گدایی ندارند. معتر، به کسانی گفته میشوند که مشکلات را تحمل نمیتوانند و روی گدایی پیدا میکنند. این دو واژه ریشه قرآنی دارد:وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ.(1)
منبع حقوق چهار دسته اول، در دو جا است: در بیت المال مسلمین و در بخشی از محصولات غنایم هر شهر اما ظاهرا دو دسته بعدی با صلاحدید حاکم اسلامی تأمین میشوند.
پس در اسلام، انسانهای فرودست جامعه، به حال خودشان رها نشدهاند و اینطور نیست که هر روز، فقیر، فقیرتر بشود و ثروتمندان، ثروتمندتر و دیوار طبقاتی بین اینها سر به آسمان بساید. این مطلب آنچنان اهمیت دارد که مولا به مالک را یادآوری میکند: 1- نسبت به طبقات محروم جامعه، برخورد متکبرانه نداشته باشد. 2- گذشته از فرودستان موجود و آنها که خودشان را به مرکز مساعده میرسانند، حاکم اسلامی وظیفه دارد که طبقات محروم را شناسایی نموده به آنها رسیدگی کند. تا از این طریق، هر از گاهی فقر زدایی صورت گیرد.
1) . الحج/36
گاهی در حکومتهای معمول نیز، شعارهایی شنیده میشود و خیریههایی پا به میدان میگذارند اما پس از مدتی، توزیعکنندها نفع بیشتری میبرند، تا صاحبان حقوق. مولا متوجه این فساد پنهان است و لذا به مالک توصیه میکند که توزیعکنندگانحقوق باید، سه ویژگی داشته باشند: 1- افراد مورد اطمینان باشند. 2- اهل خشیت باشند. 3- اهل فروتنی باشند.
مورد اطمینان باشند. زیرا برخی در پی فرصتند. همینکه سایه حاکم را بالای سرشان احساس نکنند، جیبشان را پر نموده، راهی کشور دیگری میشوند. اهل خشیت باشد. به خاطر اینکه لازم نیست، کسانی او را زیر نظر بگیرند. بلکه یاد خداوند لرزه بر جان او میافکند. اهل فروتنی باشند. به خاطر اینکه مبادا در برابر قشر فرودست جامعه احساس غرور نمایند.
بعد از همه این سفارشات و اجرای عدالت و پایبند به حق و اعتماد به خداوند تبارک و تعالی، از دیدگاه مولا علی (علیه السلام)، حاکم اسلامی باید، دو کار دیگر را نیز انجام دهد:
✓ نشست عمومی داشته باشد.
✓ با نماینده اقشار محروم برخورد طبیعی نماید.منظور از نشست عمومی این است که حاکم اسلامی باید، بخشی از وقت خودش را اختصاص به رسیدگی به امور اقشار محروم قراربدهد. به گونهای که ارتشیان، محافظان و پلیس مزاحم آنها در دیدار مستقیم افراد جامعه با حاکم اسلامی نشوند.
برخورد حاکم جامعه با نماینده این اصناف، به گونهای باشد که آن نماینده تحت تاثیر قرار نگیرد و به لکنت زبان نیفتد. زیرا ناپاکترین حکومت از آنِ کسانی است که افراد جامعه با حاکم نتوانند ملاقات رودررو داشته باشند و اگر خودشان را به هرم قدرت برسانند، نتوانند مطالبشان را درست ادا کنند.
این نکته مسلم است که گاهی شرایطی پیش میآید که دست دولت خالی است. در این صورت، رفتار خشونتآمیز مراجعه کنندگان باید تحمل شود و با عذرخواهی و پوزش، اطلاع رسانی گردد.
ثُمَّ اللَّهَ اللَّهَ فِي الطَّبَقَةِ السُّفْلَى مِنَ الَّذِينَ لَا حِيلَةَ لَهُمْ مِنَ الْمَسَاكِينِ وَ الْمُحْتَاجِينَ وَ أَهْلِ الْبُؤْسَى وَ الزَّمْنَى.
فَإِنَّ فِي هَذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً وَ مُعْتَرّاً وَ احْفَظِ لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَكَ مِنْ حَقِّهِ فِيهِمْ وَ اجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَيْتِ مَالِكِ وَ قِسْماً مِنْ غَلَّاتِ صَوَافِي الْإِسْلَامِ فِي كُلِّ بَلَدٍ فَإِنَّ لِلْأَقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِي لِلْأَدْنَى وَ كُلٌ قَدِ اسْتُرْعِيتَ حَقَّهُ وَ لَا يَشْغَلَنَّكَ عَنْهُمْ بَطَرٌ فَإِنَّكَ لَا تُعْذَرُ بِتَضْيِيعِكَ التَّافِهَ لِإِحْكَامِكَ الْكَثِيرَ الْمُهِمَّ فَلَا تُشْخِصْ هَمَّكَ عَنْهُمْ وَ لَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لَهُمْ وَ تَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لَا يَصِلُ إِلَيْكَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُيُونُ وَ تَحْقِرُهُ الرِّجَالُ.
فَفَرِّغْ لِأُولَئِكَ ثِقَتَكَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْيَةِ وَ التَّوَاضُعِ فَلْيَرْفَعْ إِلَيْكَ أُمُورَهُمْ ثُمَّ اعْمَلْ فِيهِمْ بِالْإِعْذَارِ إِلَى اللَّهِ يَوْمَ تَلْقَاهُ فَإِنَّ هَؤُلَاءِ مِنْ بَيْنِ الرَّعِيَّةِ أَحْوَجُ إِلَى الْإِنْصَافِ مِنْ غَيْرِهِمْ وَ كُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَى اللَّهِ فِي تَأْدِيَةِ حَقِّهِ إِلَيْهِ وَ تَعَهَّدْ أَهْلَ الْيُتْمِ وَ ذَوِي الرِّقَّةِ فِي السِّنِ مِمَّنْ لَا حِيلَةَ لَهُ وَ لَا يَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ وَ ذَلِكَ عَلَى الْوُلَاةِ
ثَقِيلٌ وَ الْحَقُّ كُلُّهُ ثَقِيلٌ وَ قَدْ يُخَفِّفُهُ اللَّهُ عَلَى أَقْوَامٍ طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللَّهِ لَهُمْ.
وَ اجْعَلْ لِذَوِي الْحَاجَاتِ مِنْكَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِيهِ شَخْصَكَ وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً فَتَتَوَاضَعُ فِيهِ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَكَ وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَكَ وَ أَعْوَانَكَ مِنْ أَحْرَاسِكَ وَ شُرَطِكَ حَتَّى يُكَلِّمَكَ مُتَكَلِّمُهُمْ غَيْرَ مُتَتَعْتِعٍ فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَقُولُ فِي غَيْرِ مَوْطِنٍ: "لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لَا يُؤْخَذُ لِلضَّعِيفِ فِيهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِيِّ غَيْرَ مُتَتَعْتِعٍ." ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ مِنْهُمْ وَ الْعِيَ وَ نَحِّعَنْهُمُ الضِّيقَ وَ الْأَنَفَ يَبْسُطِ اللَّهُ عَلَيْكَ بِذَلِكَ أَكْنَافَ رَحْمَتِهِ وَ يُوجِبْ لَكَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ وَ أَعْطِ مَا أَعْطَيْتَ هَنِيئاً وَ امْنَعْ فِي إِجْمَالٍ وَ إِعْذَارٍ.
سپس از خدا بترس! از خدا بترس! در رابطه با طبقه فرودست و محروم؛ آن نیازمندان، محتاجان، بینوایان و زمینگیرانی که راههایچاره به رویشان بسته است.
در این طبقه نیازمندانی هستند که روی گدایی دارند و نیازمندانی هستند که روی گدایی ندارند و برای خداوند پاسدار حقی باش که تو را حافظ آن در بین آنان قرار داده. بخشی از بیت المالت و بخشی از غلات غنایم هر شهر را برای طبقات پایین قرار بده. زیرا برای دورترین آنان سهمی مانند نزدیکترین آنها است و حق همه را رعایت نما و سرمستی ریاست تو را از رسیدگی آنان باز ندارد. زیرا کارهای زیاد و مهم عذری برای ترک مسئولیتهای کوچک نمیشود. پس از اهمیت دادن به کارهای آنها دریغ مکن و از آنان با تکبر،
روی بر مگردان و از کارهای کسانی که به تو دسترسی ندارند و به چشم تحقیر به آنها نگاه میشود و مردم آنها را کوچک میشمارند، سرکشی نما.
پس برای این گروه، افراد مورد اطمینانت را که خداترس و فروتنند قرار بده. تا مشکلات آنان را به تو گزارش بدهند. در بین آنها چنان عمل کن که در پیشگاه خداوند عذری داشته باشی. زیرا از بین رعیت آنان نیازمندتر به عدالت از دیگرانند. پس در ادای حق هریک چنان باش که در پیشگاه خداوند عذری داشته باشی. از یتیمان و کهن سالانی که چارهای ندارند و خودشان را در معرض سوال قرار نمیدهند، دلجویی نما. این بر والیان سنگین تمام میشود و همه حق سنگین است اما خداوند آن را بر کسانی سبک کرده است که به عاقبت کار میاندیشند. پس، خودشان را به شکیبایی وا میدارند و به وعده خداوند که به آنان داده است، اطمینان دارند.
و بخشی از وقت خودت را برای نیازمندان قرار بده تا شخصا خودت به احوال آنان رسیدگی نمایی و با آنان در مجلس عمومی بنشین. پس به خاطر خداوندی که تو را آفریده است، فروتنی نما. لشکریان، محافظان و پلیس خودت را از آنان دور کن. تا سخنگوی آنان بدون لکنت زبان با تو صحبت کند. زیرا من بارها از رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که میفرمود: "پاک و آراسته نیست امتی که زیردستان نتوانند بدون لکنت زبان حقشان را از زبردستان بگیرند." پس درشتگویی وعجز سخن گفتن آنان را تحمل نما و نسبت به آنان از بیحوصلگی و تکبر، دوری کن. خداوند با این کار سایه رحمتش را بر
تو میگستراند و ثواب طاعتش را به تو میدهد و آنچه میبخشی با گوارایی و بیمنت، ببخش و آنچه را که باز میداری، با مهربانی و پوزشخواهی باشد.
الْبُؤْسَى: شدة الفقر (صبحی صالح)./ و بُؤْسَى و بَئِيسَى: اشْتَدَّت حاجَتُهُ (القاموس المحيط)
الزَّمْنَى: زمینگیرها (واژهنامه نهج البلاغه)./ الزَّمْنَى: جمع "زمین"، عاجز، بیمار، كسى كه قوایش تحلیل رفته (فرهنگ نهج البلاغه)./ و الزَّمانة: العاهَة. و زَمِنَ، فهو زَمِنٌ، أى: مُبتلىً، و زَمِين. و الجمع زَمْنَى (كتاب الماء)
قَانِعاً: الْقَانِعِ: سائل، نیازمندى كه دست سؤال دراز میكند (فرهنگ نهج البلاغه)./ سائلی که هرچه بدهی قناعت میکند (واژههای نهج البلاغه)
مُعْتَرّاً: المتعرض للعطاء بلا سؤال (صبحی صالح)./ الْمُعْتَرّ: نیازمندى كه روى گدایى ندارد (فرهنگ نهج البلاغه)
اسْتَحْفَظَكَ: طلب نگهداری کرد (فرهنگ نهج البلاغه)
غَلَّاتِ: محصولات و ثمرات (فرهنگ نهج البیلاغه)
صَوَافِي: جمع صافية و هي أرض الغنيمة ( صبحی صالح)./ صَوَافِى: جمع "صافية"، زمینهایى كه جزء غنائم هستند (فرهنگ نهج البلاغه)
بَطَرٌ: طغيان بالنعمة (صبحی صالح)
التَّافِهَ: حقیر، کوچک و ناچیز (فرهنگ نهج البلاغه)
فَلَا تُشْخِصْ هَمَّكَ عَنْهُمْ: از اهمیت دادن به كار آنها دریغ مكن (فرهنگ نهج البلاغه)
لَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ: از روى كبر و خود پسندى روى برمگردان (فرهنگ نهج البلاغه)
تَقْتَحِمُهُ الْعُيُونُ: او را بچشم تحقیر مىنگرند (فرهنگ نهج البلاغه)
فَفَرِّغْ لِأُولَئِكَ ثِقَتَكَ: براى -تحقیق و شناخت- آنها افراد مورد اطمینانت را قرار ده (فرهنگ نهج البلاغه)
ذَوِي الرِّقَّةِ فِي السِّنِ: پیران، سالخوردگان (فرهنگ نهج البلاغه)
تُقْعِد عَنْهُمْ جُنْدَكَ: سربازانت را از تعرض به آنها باز دار (فرهنگ نهج البلاغه)الاحْرَاس: جمع "حرس"، محافظان، حراست كنندگان (فرهنگ نهج البلاغه)
الشُرَط: جمع "شرطة"، ضابط، پلیس (فرهنگ نهج البلاغه)
مُتَتَعْتِعٍ: بدون لكنت زبان، یعنى بدون ترس و خوف (فرهنگ نهج البلاغه)
فِى غَيْرِ مُوطِنٍ: نه در یك جا بلكه در موارد بسیار (فرهنگ نهج البلاغه)
لَنْ تُقَدَّسَ: هرگز پاك نمىشود، "تقدیس": تطهیر و پاك كردن (فرهنگ نهج البلاغه)
الْخُرْقَ: بد خلقی و بد رفتاری (واژهها نهج البلاغه)./ شدت و خشونت، ضد رفق (فرهنگ نهج البلاغه)
الْعِيَ: ناتوانى در گفتار (فرهنگ نهج البلاغه)
نَحِ: فعل أمر من نحّى ينحي، أي ابعد عنهم (صبحی صالح)./ دور كن (فرهنگ نهج البلاغه)
الضِّيق: تنگى، مقصود در اینجا بىحوصلگى و بد خویى است (فرهنگ نهج البلاغه)
الانَف: از چیزى ننگ و عار داشتن، استكبار، خود بزرگ بینى (فرهنگ نهج البلاغه)
أَكْنَافَ: اطراف (صبحی صالح)./ الكَنَف: جانب، سایه، بال پرنده، ناحیه؛ "كَنَفُ الإِنْسانِ": دامن یا فضاى بازوان و سینه انسان؛ "انتَ فى كَنَفِ اللّه": تو در سایه لطف و رحمت خدائى (فرهنگ ابجدی)
هَنِيئاً: گوارا، یعنى آنچه را مىبخشى بدون منت ببخش (فرهنگ نهج البلاغه)
بعد از گفتوگو پیرامون اقشار هشتگانه جامعه، با چند سفارش خصوصی و عمومی دیگر روبهرو میشویم. اینها عبارتند از:
✓ ضرورت ارتباط مستقیم
✓ عبادت خصوصی و جمعی
✓ غیبت حاکم از انظار عمومی
✓ نحوه برخورد با خاصان و نزدیکان
✓ تقدم صلح بر جنگ و پایداری بر تعهد
در سفارش اول، دو یادآوری است: 1- در دو جا حضور فیزیکی حاکم اسلامی ضروری است که در متن میخوانیم. 2- به مالک دستور داده میشود که کار هر روز را باید همان روز تمام کند. این سخن، سند بزرگی است بر عدم کاغذ بازیهای مرسوم و بر خلاف همه حکومتهای تجربه شده. در حکومتهای مرسوم، سعی بر این است که با به راه انداختن بوروکراسی، زمینه شغل کاذب فراهم بشود. تا نیرویهای خودی نوعی سرگرمی داشته باشند اما حکومت عدل علی (علیه السلام) با این روش غیر انسانی مخالف است و حاکم اسلامی
حق ندارد که با وقت مردم بازی کند و کاری را که در وقت معینی تمام میکند، به فردا موکول نماید.
سفارش دوم در رابطه با عبادات خصوصی و جمعی است. حاکم اسلامی باید در عبادات خصوصی دو چیز را رعایت نماید: 1- بهترین زمان را برای چنین عبادتها در نظر بگیرد. بهترین زمان تعیین نمیشود اما به طور غیر مستقیم، میفهمیم که دو هنگام، بسیار مناسب است: عبادتی که با نیت صالحه انجام گیرد و زمانی که مردم در آسایش به سر میبرند. زیرا وقتی مردم در گرداب گرفتار باشند و حاکم اسلامی، به جای گرهگشایی از کار مردم به عبادت بنشیند، این عبادت ارزشی ندارد. 2- این عبادت باید کامل و بیعیب و نقص باشد. عبارت "كَامِلًا غَيْرَ مَثْلُومٍ وَ لَا مَنْقُوصٍ" مفهوم وسیعی دارد. شاید یکی از زیر مجموعههای آن این باشد که چنین عبادتی از ریا و نیرنگبازیدور باشد. زیرا کسانی بودند که با استفاده از این روش، سالها بر مردم حکومت کردند. در عبادت جمعی اما باید رعایت حال ضعیفترین کس بشود. پس حاکم اسلامی وقتی با مردم نماز بخواند، توجه به انظار عمومی او را از جاده اخلاص بیرون ننماید. در این زمینه مولا خاطره یمن را به مالک تعریف میکند.
سفارش سوم این است که حاکم اسلامی باید در بین مردم باشد. زیرا پنهان بودن از دید مردم، سه پیامد ناسالم دارد: بی خبری، کتمان حقایق و رفتار بیدلیل.
وقتی حاکم اسلامی در بین جامعه باشد و هر از گاهی نشست عمومی داشته باشد، بر اوضاع کشور مسلط است اما اگر از مردم دور بود، کمکم فاصله ایجاد میشود و در نهایت، حساب کار از دستش در میرود.
درست است که گماشتگان، او را بی اطلاع نمیگذارند اما ممکن است آن خبر دست اول نباشد و با حفظ دیدگاهایی به او تحویل داده شود. زیرا ممکن است، حوادث بزرگ را کوچک نشان دهند و حوادث کوچک را بزرگ. کار خوب را بد نشان دهند و کار بد را خوب. حق را باطل نشان دهند و باطل را حق. این است که سیاست بازاندربار، اوضاع را کنترل مینمایند و این چیزی است که در تاریخ زیاد اتفاق افتاده است. گاهی شخصی که در راس جامعه قرار دارد، آدم خوبی است اما اطرافیان، آلوده به فساد و فلاکتند.
مولا پنهان شدن از انظار عمومی را رفتار بی دلیل میبیند. زیرا اگر حاکم اسلامی اهل کار و بذل و بخشش باشد، پس چرا خودش را پنهان کند؟ اگر بخل و خست، دستش را بسته است، مردم به سراغش نمیروند و حضورش باری بر دوش او نمیگذارد. با این حال، بسیاری از نیازمندیهای مردم، هزینه ای ندارد. این نیازها یا شکایت از ظلم ظالم است و یا درخواست عدالت، در معامله.
ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِكَ لَا بُدَّ لَكَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا مِنْهَا إِجَابَةُ عُمَّالِكَ بِمَا يَعْيَا عَنْهُ كُتَّابُكَ وَ مِنْهَا إِصْدَارُ حَاجَاتِ النَّاسِ يَوْمَ وُرُودِهَا عَلَيْكَ بِمَا تَحْرَجُ بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِكَ وَ أَمْضِ لِكُلِّ يَوْمٍ عَمَلَهُ فَإِنَّ لِكُلِّ يَوْمٍ مَا فِيهِ.
وَ اجْعَلْ لِنَفْسِكَ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اللَّهِ أَفْضَلَ تِلْكَ الْمَوَاقِيتِ وَ أَجْزَلَ تِلْكَ الْأَقْسَامِ وَ إِنْ كَانَتْ كُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِيهَا النِّيَّةُ وَ سَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِيَّةُ وَ لْيَكُنْ فِي خَاصَّةِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِينَكَ إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ الَّتِي هِيَ لَهُ خَاصَّةًفَأَعْطِ اللَّهَ مِنْ بَدَنِكَ فِي لَيْلِكَ وَ نَهَارِكَ وَ وَفِّ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَى اللَّهِ مِنْ ذَلِكَ كَامِلًا غَيْرَ مَثْلُومٍ وَ لَا مَنْقُوصٍ بَالِغاً مِنْ بَدَنِكَ مَا بَلَغَ وَ إِذَا قُمْتَ فِي صَلَاتِكَ لِلنَّاسِ فَلَا تَكُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لَا مُضَيِّعاً فَإِنَّ فِي النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّةُ وَ لَهُ الْحَاجَةُ وَ قَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) حِينَ وَجَّهَنِي إِلَى الْيَمَنِ كَيْفَ أُصَلِّي بِهِمْ فَقَالَ صَلِّ بِهِمْ كَصَلَاةِ أَضْعَفِهِمْ وَ كُنْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً.
وَ أَمَّا بَعْدُ فَلَا تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَكَ عَنْ رَعِيَّتِكَ فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلَاةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّيقِ وَ قِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ وَ الِاحْتِجَابُ مِنْهُمْ يَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَيَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْكَبِيرُ وَ يَعْظُمُ الصَّغِيرُ وَ يَقْبُحُ الْحَسَنُ وَ يَحْسُنُ الْقَبِيحُ وَ يُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ وَ إِنَّمَا الْوَالِي بَشَرٌ لَا يَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الْأُمُورِ وَ لَيْسَتْ عَلَى الْحَقِّ سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْكَذِبِ وَ إِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَيْنِ إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُكَ بِالْبَذْلِ فِي الْحَقِّ فَفِيمَ احْتِجَابُكَ مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِيهِ أَوْ فِعْلٍ كَرِيمٍ تُسْدِيهِ أَوْ مُبْتَلًى بِالْمَنْعِ فَمَا أَسْرَعَ كَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِكَ إِذَا أَيِسُوا مِنْ بَذْلِكَ مَعَ أَنَّ أَكْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَيْكَ مِمَّا لَا مَئُونَةَ فِيهِ عَلَيْكَ مِنْ شَكَاةِ مَظْلِمَةٍ أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِي مُعَامَلَةٍ.
سپس، کارهایی هستند که خودت در آنها دخالت داشته باشی. یکی از آنها پاسخ کارگزارانی است که منشیان از پاسخ عاجزند و دیگری برآوردن نیاز مردم در روزی است که بر تو عرضه میدارند و یارانت در رفع نیاز آن
ناتوانند. کار هر روز را در همان روز انجام بده. زیرا هر روز کار خودش را میخواهد.
بهترین زمانها و کاملترین بخشها را بین خود و خداوند قرار بده. هرچند که همه زمانها مال خداوند است، و قتی نیت شایسته باشد و رعیت در آن احساس آسایش نمایند. باید در اقامه واجباتی که ویژه خداوند است، اخلاص داشته باشی و در هنگامهایی باشد که مخصوص آن هنگامها است. پس در بخشی از شب و روز وجود خودت را برای عبادت با خداوند اختصاص بده و آنچه که تو را به خداوند نزدیک میکند، کامل و بیعیب و نقص انجام بده، هرچند که خوشایند بدنت نباشد. هنگامی که در نماز برای مردم ایستادی، نه آنچنان طولانی بخوان که تنها بمانی و نه آنچنان کوتاه که نماز را ضایع نمایی. زیرا در بین مردم کسانی هستند که بیماری و یا حاجتی دارند. من از رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم)، هنگامی که به یمن میرفتم، پرسیدم: "چگونه با آناننماز بخوانم؟" فرمود: "برای آنان مانند نماز ناتوانترین آنان بخوان و نسبت به مؤمنین مهربان باش."
بعد از اینها، خودت را به طور طولانی از رعیت پنهان مکن. زیرا پنهانی والیان از رعیت، بخشی از بیحوصلگی و بیاطلاعی به کارها است و پنهان شدن از جامعه، حاکمان را از دانستن آنچه که پنهان کردهاند، باز میدارد. پس بزرگ پیش آنان کوچک دیده میشود و کوچک پیش آنان بزرگ، کار خوب را بد میبینند و کار بد را خوب و حق و با طل پیش آنان مشتبه میشود. والی هم مانند دیگران انسانی است. کارهایی را که مردم از او پنهان میدارند،
نمیدانند و حق نیز نشانهای ندارد که به وسیله آن راست از دروغ تشخیص داده شود. وضع تو از دو حال بیرون نیست: یا کسی هستی که در راه حق با بذل و بخشش تلاش میکند، پس چرا از حق واجبی که میبخشی و یا کار خوبی که انجام میدهی، پنهانی؟ یا کسی هستی که به مرض بخل مبتلایی، در این صورت وقتی مردم مأیوس از تو باشد، به سراغ تو نمیآیند. با این حال، بسیاری از نیازمندیهای مردم، هزینه ای ندارد. این نیازها یا شکایت از ظلم و ستم است و یا درخواست عدالت، در معامله.
در این بخش با دو مطلب روبهرو هستیم:
✓ نحوه برخورد با خاصان و اهل راز
✓ شفاف سازی
وقتی کسی به قدرت برسد، معمولا دوستان و خویشاوندان زیادی پیدا میکند و آنان با استفاده از این نام، به امکانات زیادی دست مییابند اما دریچه رانتخواریهای از این قبیل، در حکومت عدل علی (علیه السلام) برای همیشه بسته است. مولا نه تنها دوستان دور و نزدیک بعد از رسیدن به قدرت را به رسمیت میشناسد که دوستان نزدیک صاحب قدرت و همرازان حقیقی را به حساب نمیآورد و بیهیچ ملاحظهای، به مالک سفارش میفرماید که ریشه درآمدهای ناعادلانه نزدیکان و خواصی که بیهیچ زحمتی صاحب ثروت کلان میشود، باید ریشهکن شود. پدیده رانتخواری از راههای مختلف شکل میگیرد اما در آن زمان "قطیعه" و مالکیتهای برخی از زمینهای با موقعیتهای ویژه، یکی از راههای درآمد باد آورده بود و مولا به مالک سفارش میکند که جلو این پارتیبازیها را بگیرد.
برخی از مترجمین، "قطیعه" را به "تیول" برگرداندهاند و "تیول" به زمینها و ملکی گفته میشده که قدرت حاکمه در اختیار کسی قرار میداده و آن کس از طریق مالیات آن زمین، برای خودش درآمدی فراهم مینموده.
منظور از زمینهای ویژه، آن زمینهایی بوده که موقعیت خاصی داشته. صاحب آن زمین میتوانسته به سهمیه آب دیگران دست درازی کند و یا به کار دسته جمعی دیگران ضرر برساند. پس آنان مجبور بودند که برای صاحب آن زمین امتیازاتی قائل گردند.
اینها نمونههایی از رانتخواری آن روز بود که به عنوان نمونه یاد شده اما آنچه که پیش مولا اهمیت دارد، اجرای عدالت است و به حاکم اسلامی گوشزد میفرماید که در برقراری عدل، تفاوتی بین نزدیک و دور نباشد: "برای والیان خواص و نزدیکانی است که خودخواه، غارتگر و بی انصاف در معاملهاند. پس ماده اصلی آنان را با قطع وسایل آن ریشهکن نما و برای هیچیک از اطرافیانت قطعهزمینی واگذار مکن و از تو طمع نکنند که قرارداد زمینی را به نفع آنان ببندی، تا به مردم دیگر ضرر رسانند..."
این مطلب واضح است که حاکمان هم بیدشمن نیستند. ممکن است حاکمی، تمام اصول عدالت را رعایت نماید اما دشمنانی دارد که از لحاظ تبلیغاتی بسیار نیرومندند. اتفاقات کوچک را آنچنان بزرگ میکنند که تمام خوبیهای دستگاه حاکمه را به چالش میکشد. اگر چنین اتفاقی بیفتد، راه حل سکوت نیست. زیرا سکوت، اوضاع را پیچیدهتر میکند. راه حل این است که با قدرت و اقتدار، شفافسازی نماید. شفافسازی، سبب میشود که حاکم اسلامی ساختهتر شود و مردم بر حق و عدالت استوار بماند.
ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِي خَاصَّةً وَ بِطَانَةً فِيهِمُ اسْتِئْثَارٌ وَ تَطَاوُلٌ وَ قِلَّةُ إِنْصَافٍ فِي مُعَامَلَةٍ فَاحْسِمْ مَادَّةَ أُولَئِكَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْكَ الْأَحْوَالِ وَ لَا تُقْطِعَنَ لِأَحَدٍ مِنْ حَاشِيَتِكَ وَ
حَامَّتِكَ قَطِيعَةً وَ لَا يَطْمَعَنَّ مِنْكَ فِي اعْتِقَادِ عُقْدَةٍ تَضُرُّ بِمَنْ يَلِيهَا مِنَ النَّاسِ فِي شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَكٍ يَحْمِلُونَ مَئُونَتَهُ عَلَى غَيْرِهِمْ فَيَكُونَ مَهْنَأُ ذَلِكَ لَهُمْ دُونَكَ وَ عَيْبُهُ عَلَيْكَ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ.
وَ أَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِيبِ وَ الْبَعِيدِ وَ كُنْ فِي ذَلِكَ صَابِراً مُحْتَسِباً وَاقِعاً ذَلِكَ مِنْ قَرَابَتِكَ وَ خَاصَّتِكَ حَيْثُ وَقَعَ وَ ابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا يَثْقُلُ عَلَيْكَ مِنْهُ فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِكَ مَحْمُودَةٌ.
وَ إِنْ ظَنَّتِ الرَّعِيَّةُ بِكَ حَيْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِكَ وَ اعْدِلْ عَنْكَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِكَ فَإِنَّ فِي ذَلِكَ رِيَاضَةً مِنْكَ لِنَفْسِكَ وَ رِفْقاً بِرَعِيَّتِكَ وَ إِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَكَ مِنْ تَقْوِيمِهِمْ عَلَى الْحَقِّ.
سپس، برای والیان خواص و نزدیکانی است که خودخواه، غارتگر و بی انصاف در معاملهاند. پس ماده اصلی آنان را با قطع وسایل آن ریشهکن نما و برای هیچیک از اطرافیانت قطعه زمینی واگذار مکن و از تو طمع نکنند که قرارداد زمینی را به نفع آنان ببندی، تا به مردم دیگر ضرر رسانند؛ ضرر در سهمیه آب یا کار مشترکی که هزینه را بر دیگران تحمیل نماید. تا گوارایی آن برای آنها باشد و ننگ و عارش در دنیا و آخرت بر تو.
حق را به کسانی که خواهان آن است، اجرا نما. نزدیک باشد یا دور و در این زمینه شکیبا باش. هرچند که اجرای حق در باره نزدیکان و خواص تو باشد و عاقبت آن را بطلب، هرچند که تحملش بر تو سنگین باشد. زیرا عاقبت آن پسندیده است.
اگر رعیت به تو گمان ستمکاری برند، با عذرخواهی برای آنان روشنگری نما و با این شفافسازی، بدگمانی آنان را برطرف کن. زیرا عذرخواهی تمرین برای تو و مدارا برای رعیت است؛ عذرخواهی تو را به مقصود میرساند و آنان را بر حق استوار مینماید.
بعد از نحوه برخورد با خاصان و اهل راز، به جایی میرسیم که یکی از زیباییهای مکتب اسلام را به نمایش میگذارد و آن اینکه در اسلام حق تقدم بر صلح و آرامش است، نه بر جنگ و خون ریزی و حاکم اسلامی بعد از بستن پیمان صلح، وظایفی دارد که باید به آنها عمل نماید. پس در این بخش با این نکات روبهرو میشویم:
✓ شرایط صلح با دشمن
✓ پیشگیریهای بعد از صلح
✓ وظایف حاکم اسلام بعد از بستن پیمان صلح
شرایط صلح چیز دور از دسترسی نیست. کافی است که از طرف دشمن، پیشنهاد صلح بشود و از طرف مسلمانان خشنودی خداوند تبارک و تعالی را در پی داشته باشد و این مطلب واضح است که حضرت حق، طرفدار جنگ و خونریزی نبوده و نخواهد بود. تاریخ صدر اسلام نشان میدهد که تمام جنگهای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دفاعی بوده است. اگر بعد از پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله و سلم)، کسانی دست به کشورگشایی زده باشند، خونهای ریخته شده به گردن آنها است و باید پاسخگو باشند و الا اسلام دینی نیست که وقتی به طور صحیح به کسی عرض شود، نفرتانگیز باشد. مسلمانان اندونزی، مالزی و بسیاری از جاهای دیگر، شاهد روشن بر گفته ما است.
اما اینکه پیشنهاد باید از طرف دشمن صورت گیرد، به خاطر این است که تا دشمن در نقطه ضعف قرار نگیرد، صلحی در کار نیست. وقتی قوای دشمن به تحلیل برود و امکان پیروزی وجود نداشته باشد، چنین پیشنهادهایی را میدهند و جالب این که مولا از چنین پیشنهادی استقبال میکند و به مالک سفارش میفرماید که اگر این دو شرط آماده بود، از چنین موقعیتی نگذرد. زیرا در صلح امکان استراحت برای سربازان فراهم میشود، نگرانیهای حاکم اسلامی کم میشود و امنیت و آرامش به کشور بازمیگردد.
اینها که گفته آمد، در باره اصل صلح و آشتی بود. بعد از صلح اما وظیفه حاکم اسلامی نسبت به شخص خود و دشمن فرق میکند.آنچه که مربوط به دشمن میشود، حاکم اسلامی باید بیخیالی را کنار بگذارد و همواره مراقب اوضاع باشد. زیرا معمولا دشمنان به پیمانشان پایبند نیستند و همواره در پی فرصت میباشند. و این را حضرت حق نیز یادآوری نموده است. آنجا که میفرماید:
وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا في دينِكُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ.(1)
آنچه که مربوط به حاکم اسلامی میشود، بعد از بستن پیمانصلح، باید پایبند مقرراتی باشد و از هیچ یک آنها سرپیچی نکند. این مقررات از این قرار است:
1) . التوبة/12
1- اگر حاکم اسلامی با دشمن پیمانی ببندد، باید وفای به عهد و پیمان را حفظ نماید و هرگاه این پیمان از طرف مسلمانان در خطر بیفتد، با تمام وجود باید از آن دفاع نماید. زیرا به قول خود مولا: " از واجبات الهی چیزی بزرگتر از وفای به عهد نیست که مردم دنیا با همه اختلافاتی که دارند، در آن متفق هستند."
2- حاکم اسلامی بعد از بستن پیمانصلح، حق ندارد که مرتکب خیانت عهد شکنی و حیله بشود. زیرا این کار مساوی با گستاخی به خداوند عزّ و جلّ میباشد. او که امان خودش را مایه آسایش بندگانش قرار داده است.
3- حاکم اسلامی نباید پیمانی ببندد که راههایی را برای خودش باز بگذارد، تا بعدا از آن استفاده نماید و یا در پیماننامه، عبارتهای دو پهلو به کار ببرد و توجیه منویات خودش را در آن پنهان بکند.
4- حاکم اسلامی وقتی در تنگنا بیفتد، حق ندارد به طور یکجانبه، قرارداد را باطل اعلام نماید. باید تنگناها و مشکلات را تحمل کند. زیرا: "شکیبایی بر تنگنایی که امید گشایش آن میرود و عاقبت نیکو دارد، بهتر است از خیانت و پیمان شکنی."
وَ لَا تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاكَ إِلَيْهِ عَدُوُّكَ و لِلَّهِ فِيهِ رِضًا فَإِنَّ فِي الصُّلْحِ دَعَةً لِجُنُودِكَ وَ رَاحَةً مِنْ هُمُومِكَ وَ أَمْناً لِبِلَادِكَ وَ لَكِنِ الْحَذَرَ كُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّكَ بَعْدَ صُلْحِهِ فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِيَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْمِ وَ اتَّهِمْ فِي ذَلِكَ حُسْنَ الظَّنِّ.
وَ إِنْ عَقَدْتَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ عَدُوِّكَ عُقْدَةً أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْكَ ذِمَّةً فَحُطْ عَهْدَكَ بِالْوَفَاءِ وَ ارْعَ ذِمَّتَكَ بِالْأَمَانَةِ وَ اجْعَلْ نَفْسَكَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَيْتَ فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ شَيْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَيْهِ اجْتِمَاعاً مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِمْ مِنْ تَعْظِيمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِكَ الْمُشْرِكُونَ فِيمَا بَيْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِينَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ.
فَلَا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِكَ وَ لَا تَخِيسَنَّ بِعَهْدِكَ وَ لَا تَخْتِلَنَّ عَدُوَّكَ فَإِنَّهُ لَا يَجْتَرِئُ عَلَى اللَّهِ إِلَّا جَاهِلٌ شَقِيٌّ وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَيْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ وَ حَرِيماً يَسْكُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ وَ يَسْتَفِيضُونَ إِلَى جِوَارِهِ فَلَا إِدْغَالَ وَ لَا مُدَالَسَةَ وَ لَا خِدَاعَ فِيهِ وَ لَا تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِيهِ الْعِلَلَ وَ لَا تُعَوِّلَنَّ عَلَى لَحْنِ قَوْلٍ بَعْدَ التَّأْكِيدِ وَ التَّوْثِقَةِ.
وَ لَا يَدْعُوَنَّكَ ضِيقُ أَمْرٍ لَزِمَكَ فِيهِ عَهْدُ اللَّهِ إِلَى طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَيْرِ الْحَقِّ فَإِنَّ صَبْرَكَ عَلَى ضِيقِ أَمْرٍ تَرْجُو انْفِرَاجَهُ وَ فَضْلَ عَاقِبَتِهِ خَيْرٌ مِنْ غَدْرٍ تَخَافُ تَبِعَتَهُ وَ أَنْ تُحِيطَ بِكَ مِنَ اللَّهِ فِيهِ طِلْبَةٌ لَا تَسْتَقْبِلُ فِيهَا دُنْيَاكَ وَ لَا آخِرَتَكَ.
صلحی را که دشمن پیشنهاد میکند و رضای خداوند در آن باشد، رد مکن. زیرا در صلح آسایش سربازان، رهایی از نگرانیها و امنیت کشور است اما بعد از صلح باید چهار چشمی مواظب دشمن باشی! زیرا دشمن گاهی نزدیک میشود، تا غافلگیر نماید. پس دور اندیش باش و دراین مورد به خوشگمانی تردید نما.
اگر بین خود و دشمن پیمانی ببندی یا جامه ذمه و امان را بر او بپوشانی، وفای به عهد را حفظ کن و امانی که دادی، به خوبی رعایت نما و خودت را
سپر پیمانی که دادهای بگردان. زیرا از واجبات الهی چیزی بزرگتر از وفای به عهد نیست که مردم دنیا با همه اختلافاتی که دارند، در آن متفق هستند. تا آنجا که مشرکین نیز پیش از مسلمانان به پیمانی که میبستند، پایبند بودند. زیرا عواقب خیانت را میدانستند.
پس به پیمانت خیانت مکن و عهدت را نشکن و به دشمن حیله مزن. زیرا به خداوند گستاخی نمیکند، مگر نادان بدبخت! این در حالی است که خداوند با رحمت واسعه، عهد و امان خودش را مایه آسایش بین بندگان قرار داده و حریمی نهاده بر آنها که در حصار مستحکم او آرامش یابند و به او پناه میبرند. پس در این عهد و پیمان، فساد، خیانت و نیرنگ نباید باشد. پیمانی مبند که در آن راههایی را بازبگذاری و بعد از محکم کاری و دقت، بر چیزی که دو پهلو باشد، اعتماد نمایی.
سختی کاری که در آن تعهد الهی را رعایت میکنی، تو را وادار نکند که به ناحق، اقدام به فسخ پیمان کنی. زیرا شکیبایی بر تنگنایی که امید گشایش آن میرود و عاقبت نیکو دارد، بهتر است از خیانت و پیمانشکنیای که از پیامد آن میترسی و مورد بازخواست خداوند قرارگیری و در دنیا و آخرت پذیرفته نگردی.
يَعْيَا: یعجز (صبحی صالح)
تَحْرَجُ: به حرج میافتد (واژههای نهج البلاغه)./ تَحْرَجُ: تنگ میشود، یعنى امورى كه دست یارانت حوصله پرداختن به آن را ندارند و براى راحتى یا
جلب سود یا اظهار قدرت خود، آن را به تعویق مىاندازند (فرهنگ نهج البلاغه)
أَجْزَلَ: أعظم (صبحی صالح)./ اجْزَل: بزرگترین (فرهنگ نهج البلاغه)
غَيْرَ مَثْلُومٍ: غیر مخدوش بشيء من التقصير و لا مخروق بالرياء (صبحی صالح)./ غَيْرُ مَثْلُوم: غیر مخدوش، بدون خدشه، مثلوم: شكافدار، ترك خورده (فرهنگ نهج البلاغه)
فَلَا تَكُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لَا مُضَيِّعاً: نماز را نه چندان طولانى كن كه موجب فرار مردم گردد و نه چنان مختصر كه اركان آن ضایع شود، بلكه همیشه حد اعتدال را مراعات كن (فرهنگ نهج البلاغه)
تَوَارَى: پنهان شد (واژههای نهج البلاغه)
سِمَاتٌ: جمع سمة بكسر ففتح و هي العلامة (صبحی صالح)./ سِمَاتٌ: جمع سمة، علامات، نشانهها (فرهنگ نهج البلاغه)
سَخَتْ: جادت (منهاج البراعة)
تُسْدِيهِ: الإعطاء (منهاج البراعة)
ايِسُوا: مأیوس شدند (فرهنگ نهج البلاغه)
بِطَانَةً: دخلاؤه و أهل سرّه ممن يسكن إليهم و يثق بمودّتهم (منهاج البراعة).
/ بطانه: محرم راز (فرهنگ معین)
اسْتِئْثَارٌ: ترجیح دادن و مقدم نمودن (واژههای نهج البلاغه)./ الاسْتِئْثَار: بخود اختصاص دادن، انحصار طلبى (فرهنگ نهج البلاغه)
تَطَاوُلٌ: به مردم تکبر نمودن (واژههای نهج البلاغه)
فَاحْسِمْ: اقطع مادة شرورهم عن الناس بقطع أسباب تعديهم (صبحی صالح)./ احْسِمْ: قطع كن (فرهنگ نهج البلاغه)لَا تُقْطِعَنَ: الأقطاع: المنحة من الأرض (شرح محمد عبده)./ لا تُقْطِعَنَ: هرگز زمینى را به رسم تیول نبخش (فرهنگ نهج البلاغه)
الْقَطِيعَة: زمین بخشیده شده، تیول (فرهنگ نهج البلاغه)
حَامَّتِكَ: الحامّة: الخاصّة و القرابة (شرح محمد عبده)./ حَامَّتِكَ: خواص و خویشاوندان (واژههای نهج البلاغه)
اعْتِقَادِ: الاعتقاد: الامتلاک (شرح محمد عبده)./ اعْتِقَادِ: مالک شدن (فرهنگ نهج البلاغه)
عُقْدَةٍ: زمین زراعی (فرهنگ نهج البلاغه)./ العقدة بالضم: الضيعة (صبحی صالح)
شِرْبٍ: سهمیه آب (فرهنگ نهج البلاغه)./ هو النصیب فی الماء (صبحی صالح)
مَهْنَأُ: منفعته الهنيئة (شرح محمد عبده)./ گوارا، آنچه بدون زحمت بدست آید (فرهنگ نهج البلاغه)
مَغَبَّةَ: العاقبة (صبحی صالح)
حَيْفاً: ظلما (صبحی صالح)./ ظلم و ستم (فرهنگ نهج البلاغه)
فَأَصْحِرْ: آشكار كن (فرهنگ نهج البلاغه)./ فَأَصْحِرْ لَهُمْ: أبرز لهم (شرح محمد عبده)./ الاصحار: الظهور و أصله البروز في الصحراء (صبحى صالح)
اعْدِلْ عَنْكَ: نحّاه عنک (صبحی صالح)./ کنار بزن، برطرف کن (فرهنگ نهج البلاغه)
رِيَاضَةً: تعويدا لنفسك على العدل (شرح محمد عبده)./ تمرین و عادت دادن (فرهنگ نهج البلاغه)
إِعْذَاراً: تقدیم العذر أو ابدائه (شرح محمد عبده)./ إِعْذَاراً: پوزش خواستن (فرهنگ نهج البلاغه)
دَعَةً: محرّكة الراحة (شرح محمد عبده)./ دعة: آسایش (فرهنگ نهج البلاغه)
قَارَبَ: تقرّب (بنیاد نهج البلاغه)
لِيَتَغَفَّلَ: تا غافلگیر كند (فرهنگ نهج البلاغه)./ قَارَبَ لِيَتَغَفَّلَ: أي تقرّب منك بالصلح ليلقي عليك عنه غفلة فيغدرك فيها (شرح محمد عبده)
ذِمَّةً: العهد (شرح محمد عبده)./ اصل معناى "ذمّة" عبارت از وجدان است كه انسان را به رعایت و اداء حقوق دیگران وامىدارد، سپس در معناى عهد و پیمان بكار رفته است (فرهنگ نهج البلاغه)فَحُطْ: امر من حاطه یحوطه بمعنى حفظه و صانه (صبحی صالح)./ فعل امر حاط یحوط، حفظ كن، نگهدار (فرهنگ نهج البلاغه)
جُنَّةً: بالضم الوقاية، أي حافظ على ما أعطيت من العهد بروحك (شرح محمد عبده)./ سپر، یعنى با جانت از تعهدات و پیمانهاى خود محافظت كن (فرهنگ نهج البلاغه)
اسْتَوْبَلُوا: أي وجدوها و بيلة، مهلكة (صبحی صالح)./ اسْتَوْبَلُوا: -عواقب پیمان شكنى را- سخت و ناگوار یافتند (فرهنگ نهج البلاغه)
الْغَدْرِ: بی وفایی کردن، خیانت ورزیدن (فرهنگ معین)
تَخِيسَنَّ: خاس بعهده: خان و نقضه (شرح محمد عبده)./ لَا تَخِيسَنَ: هرگز خیانت مكن (فرهنگ نهج البلاغه)
تَخْتِلَنَ: الخداع و المکر (منهاج البراعة)./ لَا تَخْتِلَنَ: هرگز خدعه مكن، فریب مده (فرهنگ نهج البلاغه)
أَفْضَاهُ: هنا بمعنى أفشاه (صبحی صالح)./ آن را افشاء كرد (فرهنگ نهج البلاغه)
حَرِيماً: آنچه حرام شده و تماس با آن جایز نیست (فرهنگ نهج البلاغه)
مَنَعَتِهِ: نیرو، قوّت (فرهنگ نهج البلاغه)
يَسْتَفِيضُونَ: پناه میبرند (فرهنگ نهج البلاغه)./ أي يفزعون اليه بسرعة (صبحی صالح)
إِدْغَالَ: الافساد (صبحی صالح)
مُدَالَسَةَ: الخیانة (صبحی صالح)
الْعِلَل: جمع "علّة"، بیماریها، یعنى پیمان و قرار دادى كه بخاطر ابهام و عدم صراحتش قابل انصراف از معناى ظاهریش باشد (فرهنگ نهج البلاغه)
لَحْنِ قَوْلٍ: ما يقبل التوجيه كالتورية و التعريض (صبحی صالح)./ سخنى كه قابل توجیه و تأویل است (فرهنگ نهج البلاغه)
انْفِرَاجَهُ: گشایش (فرهنگ معین)
طِلْبَة: مطالبه، درخواست حق (فرهنگ نهج البلاغه)
در اعلامخطرها نکتههایی یادآوری میشود که تفاوت حکومت علیپسند و سایر حکومتهای بشری را نشان میدهد.
در اولین اعلام خطر، پیامد قتل عمدی و غیر عمدی تذکر داده میشود. مولا از واژه "ایّاک" استفاده میکند. از "ایّاک" در عربی "تحذیر" قصد میشود و "تحذیر" یعنی ترساندن و عاقبت کار را یادآوری کردن. وقتی کسی عاقبت خوفناک دیگری را یادآوری کند، از این واژه استفاده مینماید. مولا نیز مالک را از ریختن خون ناحق میترساند و پیامدهای وحشتناک آن را میشمرد. ریختن خون ناحق این پیامدها را دارد: 1- عذاب الهی 2- زوال نعمت 3- مرگ زودرس 4- سوال اول خداوند در روز قیامت 5- تضعیف دستگاه حاکمه 6- سقوط حکومت.
مولا با برشمردن این پیامدها، به مالک توصیه میکند که حاکمیت خودش را با خونریزی تقویت نکند. اگر چنین کند، قتل عمد قصاص دارد و قاتل در پیشگاه خداوند و امام واجب الاطاعه خودش عذری ندارد.
پیامدهای دیگر محتاج توضیح نیست اما نمونه بارز مرگ زودرس را در رابطه با یزید پسر معاویه میتوان تصور نمود که پس از شهادت سید الشهدا
(علیه السلام)، تنها دو سال زنده ماند، تا واقعه "حرّه" را رقم بزند و کعبه را به منجنق ببندد و با خاطر جمع به جهنم برود.
این هشدارها در رابطه با قتل عمد بود. اگر حاکمی دچار، قتل غیر عمد بشود، باید دیه آن را به اولیای مقتول بپردازد و از غرور و تکبر، دوری نماید. فرقی نمیکند که وسیله قتل تازیانه باشد، شمشیر باشد و یا مشت.
در اعلام خطر دوم، حاکم اسلامی باید از دو صفت به شدت بپرهیزد. این دو عبارتند از: 1- خودپسندی 2- لذتبردن از مداحیهایچاپلوسان. زیرا این خصوصیتها فرصت را برای قدرتنمایی شیطان آماده میکند.
در اعلام خطر سوم، حاکم اسلامی باید از سه خصلت به شدت بپرهیزد. این سه عبارتند از: 1- منتگذاری 2- بزرگ نمایی 3- وعده خلافی.
منتگذاری، اثر کارهای خوب را خنثی میکند، بزرگنمایی، سبب کمرنگ شدن حقیقت میشود و خلف وعده پیش خداوند و مردم، نفرت انگیز است. چنان که حضرت حق همین مطلب را گوشزد نموده است:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ (2) كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ (3)(1)
در اعلام خطر چهارم، حاکم اسلامی باید از چهار خصلت به شدت بپرهیزد. این چهار خصلت، عبارتند از: 1- عجله کردن 2- بیحالی 3- لجاجت 4- کوتاهی.
1) . الصف
عجله یعنی شتاب در تحقق کاری که میشود آن را به طور احسن انجام داد. بیحالی، یعنی اینکه همه شرایط موجود است اما حاکم اسلامی از آن فرصت استفاده نمیکند. لجاجت یعنی اصرار بر چیزی که تمام شواهد بر خلاف او است. کوتاهی یعنی اینکه انسان در کاری تلاش کافی نکند. همه این صفتها مذموم است و راه موفقیت انسان را مسدود میکند. پس بهتر اینکه به قول مولا: "هرچیزی سر جایش قرار گیرد و هر کاری در زمان خودش انجام داده شود."
در اعلام خطر پنجم، حاکم اسلامی باید از چهار صفت مذموم به شدت بپرهیزد. این چهار خصلت، عبارتند از: 1- امتیازطلبی 2- غفلت 3- غرور بیجا 4- تندرویها.
امتیاز طلبی در جایی است که مردم در چیزی سهم مساوی دارند اما حاکم اسلامی سهم بیشتری میطلبد. غفلت در جایی است که همه میدانند ظلمی بنیان جامعه را ویران میکند اما حاکم اسلامی، چنان تنیده در خود است که مطلبی با آن روشنی را درک نمیتواند. غرور بیجا در جایی است که حاکم اسلام با مقداری معذرت خواهی میتواند جلو فتنه را بگیرد اما غرورش اجازه نمیدهد که دست به چنین کاریبزند. تندرویها را میتوان در سه زمینه تصور نمود: دست بزن، استفاده از نیش زبان و عجله در مجازات.
البته رعایت این دستورات از نظر مولا امکان پذیر نیست، مگر برای کسی که خودش را مسافر احساس نماید، این زندگی را لحظهای بداند که برگه امتحانش را پر میکند و بالاخره در پیشگاه عدل الهی قرار میگیرد و الا تمام
تلاش سگان لاشهدنیا(1)
برای این است که به امتیازهای ناعادلانه برسند، با سرکشیدن جامهای آنچنانی، وجدان انسانیشان را سرکوب نمایند و دست و زبانشان حد و مرزی نشناسد.
إِيَّاكَ وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْكَهَا بِغَيْرِ حِلِّهَا فَإِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ أَدْعَى لِنِقْمَةٍ وَ لَا أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ وَ لَا أَحْرَى بِزَوَالِ نِعْمَةٍ وَ انْقِطَاعِ مُدَّةٍ مِنْ سَفْكِ الدِّمَاءِ بِغَيْرِ حَقِّهَا وَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُكْمِ بَيْنَ الْعِبَادِ فِيمَا تَسَافَكُوا مِنَ الدِّمَاءِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَلَا تُقَوِّيَنَّ سُلْطَانَكَ بِسَفْكِ دَمٍ حَرَامٍ فَإِنَّ ذَلِكَ مِمَّا يُضْعِفُهُ وَ يُوهِنُهُ بَلْ يُزِيلُهُ وَ يَنْقُلُهُ وَ لَا عُذْرَ لَكَ عِنْدَ اللَّهِ وَ لَا عِنْدِي فِي قَتْلِ الْعَمْدِ لِأَنَّ فِيهِ قَوَدَ الْبَدَنِ وَ إِنِ ابْتُلِيتَ بِخَطَإٍ وَ أَفْرَطَ عَلَيْكَ سَوْطُكَ أَوْ سَيْفُكَ أَوْ يَدُكَ بِالْعُقُوبَةِ فَإِنَّ فِي الْوَكْزَةِ فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَةً فَلَا تَطْمَحَنَ بِكَ نَخْوَةُ سُلْطَانِكَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّيَ إِلَى أَوْلِيَاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ.
وَ إِيَّاكَ وَ الْإِعْجَابَ بِنَفْسِكَ وَ الثِّقَةَ بِمَا يُعْجِبُكَ مِنْهَا وَ حُبَ الْإِطْرَاءِ فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّيْطَانِ فِي نَفْسِهِ لِيَمْحَقَ مَا يَكُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِينَ.
وَ إِيَّاكَ وَ الْمَنَّ عَلَى رَعِيَّتِكَ بِإِحْسَانِكَ أَوِ التَّزَيُّدَ فِيمَا كَانَ مِنْ فِعْلِكَ أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَكَ بِخُلْفِكَ فَإِنَّ الْمَنَّ يُبْطِلُ الْإِحْسَانَ وَ التَّزَيُّدَ يَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ وَ الْخُلْفَ يُوجِبُ الْمَقْتَ عِنْدَ اللَّهِ وَ النَّاسِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى:" كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ."
وَ إِيَّاكَ وَ الْعَجَلَةَ بِالْأُمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا أَوِ التَّسَقُّطَ فِيهَا عِنْدَ إِمْكَانِهَا أَوِ اللَّجَاجَةَ فِيهَا إِذَا تَنَكَّرَتْ أَوِ الْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا اسْتَوْضَحَتْ فَضَعْ كُلَّ أَمْرٍ مَوْضِعَهُ وَ أَوْقِعْ كُلَّ أَمْرٍ مَوْقِعَهُ.
1) . الدنیا جیفة و طالبها کلاب.
وَ إِيَّاكَ وَ الِاسْتِئْثَارَ بِمَا النَّاسُ فِيهِ أُسْوَةٌ وَ التَّغَابِيَ عَمَّا تُعْنَى بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُيُونِ فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْكَ لِغَيْرِكَ وَ عَمَّا قَلِيلٍ تَنْكَشِفُ عَنْكَ أَغْطِيَةُ الْأُمُورِ وَ يُنْتَصَفُ مِنْكَ لِلْمَظْلُومِ امْلِكْ حَمِيَّةَ أَنْفِكَ وَ سَوْرَةَ حَدِّكَ وَ سَطْوَةَ يَدِكَ وَ غَرْبَ لِسَانِكَ وَ احْتَرِسْ مِنْ كُلِّ ذَلِكَ بِكَفِّ الْبَادِرَةِ وَ تَأْخِيرِ السَّطْوَةِحَتَّى يَسْكُنَ غَضَبُكَ فَتَمْلِكَ الِاخْتِيَارَ وَ لَنْ تَحْكُمَ ذَلِكَ مِنْ نَفْسِكَ حَتَّى تُكْثِرَ هُمُومَكَ بِذِكْرِ الْمَعَادِ إِلَى رَبِّكَ.
از خون و خونریزی به ناحق، به شدت اجتناب نما. زیرا چیزی دعوت کنندهتر به عذاب، بزرگتر به لحاظ پیامد، سزاوارتر به زوال نعمت و مرگ زودرس، از ریختن خون به ناحق نیست و خداوند سبحان در روز قیامت از داوری خونریزی بین بندگان آغاز میکند. پس حکومت خودت را با خونریزی حرام تقویت مکن. زیرا خونریزی موجب ضعف و سستی آن میشود. بلکه خونریزی حکومت را ساقط میکند و آن را به دیگران منتقل مینماید و تو در قتل عمد، نه در پیشگاه خداوند عذری داری و نه در پیش من. زیرا در قتل عمد قصاص است. اگر گرفتار اشتباهی بشوی و تازیانه یا شمشیر و یا دستت تندروی نماید، -زیرا مشت و بالاتر از آن، گاهی موجب مرگ میشود- پس غرور قدرت باعث نگردد که حق بازماندگان مقتول را ادا نکنی.
از خودپسندی و اعتماد به چیزی که تو را خودپسند بار میآورد و شیفتگی به ستایش زیاد، به شدت بپرهیز. زیرا آنها از مطمئنترین فرصتهای شیطانی است. تا نیکی نیکان را از بین ببرد.
از منت گذاشتن کارهای نیکویت، یا بزرگنمایی کارهایت و یا وعده دادن و خلف وعده نمودن، بر رعیت، به شدت بپرهیز. زیرا منت، نیکویی را باطل میکند، بزرگنمایی روشنایی حق را از بین میبرد و وعدهخلافی پیش خداوند و مردم، نفرت انگیز است. خداوند تبارک و تعالی میفرماید: "بسیار نفرت انگیز است پیش خداوند که چیزی را بگویید و انجام ندهید!"
از عجله کردن در کارها، قبل از زمانش یا از سستی در کارها وقتی که زمینهای فراهم میشود، یا از لجاجت در چیزی که برایت روشن نیست و یا از کوتاهی آن، وقتی برایت روشن است، به شدت بپرهیز! پس هرچیز را سر جایش قرار بده و هر کار را در زمان خودش انجام بده.
از امتیاز طلبی در چیزی که مردم در آن مساویند و غفلت از کارهایی که برای همه واضح است، به شدت بپرهیز! زیرا آنچه برداشتهای، برای دیگری برداشته خواهد شد و به زودی پرده از کارهای تو کنار میرود و ستم دیده تو را به پای میز محاکمه خواهدبرد. غرور بیجا، تندروی، دستبزن، و نیش زبانت را در اختیار داشته باش. از همه اینها با شتاب نکردن و دستتعدی نگشودن، خویشتنداری کن. تا خشمت فرو نشیند و بر خود مسلط شوی. و این کار به دست تو انجام نمیگیرد، مگر این که با یاد برگشت به سمت پرودگار، غمهایت زیاد شود.
بِغَيْرِ حِلِّهَا: به ناحق (فاطمی)
لِنِقْمَةٍ: عقوبت و عذاب (فرهنگ معین)./ انْتَقَمَ اللَّه منه، أى عاقبه. و الاسم منه النَّقِمَة (الصحاح)
قَوَدَ: القصاص (صبحی صالح)
أَفْرَطَ عَلَيْكَ سَوْطُكَ: عجّل بما لم تكن تريده أردت تأديبا فأعقب قتلا (صبحی صالح)./ تازیانهات –اشتباها- به افراط رفت (فرهنگ نهج البلاغه)
الْوَكْزَةِ: بفتح فسكون الضربة يجمع الكف بضم الجيم أي قبضته، و هي المعروفة باللكمة (صبحی صالح)./ الْوَكْزَة: مشت زدن (فرهنگ نهج البلاغه)
لَا تَطْمَحَنَّ بِكَ: لایرتفعنّ بک کبریاء السلطان (شرح محمد عبده)./ تو را بالا نبرد، یعنى موجب تكبر تو نشود (فرهنگ نهج البلاغه)
نَخْوَةُ: تکبر و خود بینی (فرهنگ معین)
الْإِطْرَاءِ: المبالغة في الثناء (صبحی صالح)./ زیادهروى در مدح (فرهنگ نهج البلاغه)
يَمْحَقَ: المحق: النقصان و ذهاب البركة (لسان العرب)./ يقال محقه محقا من باب نفعه نقصه و أذهب منه البركة، و قيل المحق ذهاب الشيء كلّه حتّى لا يرى له أثر (منهاج البراعة)
التَّزَيُّدَ: كالتقيّد إظهار الزيادة في الأعمال عن الواقع منها في معرض الافتخار (صبحی صالح)./ التَّزَيُّد: كارى را بیشتر و زیادتر از واقع نشان دادن (فرهنگ نهج البلاغه)
الْمَقْتَ: البغض و السخط (صبحی صالح)./ بغض و خشم (فرهنگ نهج البلاغه)
التَّسَقُّطَ: مقصود در اینجا سستى و سهل انگارى است (فرهنگ نهج البلاغه)
اللَّجَاجَةَ: الاصرار على النزاع و تنكّرت لم يعرف وجه الصواب فيه (صبحی صالح)./ اصرار و لجاجت كردن (فرهنگ نهج البلاغه)
تَنَكَّرَتْ: مبهم شد، صواب از ناصواب شناخته نشد (فرهنگ نهج البلاغه)
الْوَهْنَ: الضعف (صبحی صالح)
الِاسْتِئْثَارَ: تخصيص النفس بزيادة (صبحی صالح)./ بخود اختصاص دادن، انحصار طلبى (فرهنگ نهج البلاغه)
أُسْوَةٌ: متساوون (صبحی صالح)
التَّغَابِيَ: التغافل (صبحی صالح)
تُعْنَى بِهِ: عمّا وجبت عليك عنايتك به (اعلام سرخسی)
حَمِيَّةَ أَنْفِكَ: نخوت و غرور تو (فرهنگ نهج البلاغه )
سَوْرَةَ: الحدة (صبحی صالح)./ حدت، تندی (فرهنگ نهج البلاغه)
حَدُّكَ: خشم و غضب تو، "الحدُّ من الانسان": دلیرى و خشم انسان (فرهنگ نهج البلاغه)
السَّطْوَةِ: البطش برفع اليد (مفردات ألفاظ القرآن)./ دلیرى و حمله نمودن با بلند كردن دست -براى زدن- (ترجمه مفردات ألفاظ القرآن)
غَرْبَ لِسَانِكَ: بفتح فسكون الحدّ تشبيها له بحد السيف و نحوه (صبحی صالح)./ تیزى، تندى (فرهنگ نهج البلاغه)
احْتَرِسْ: حَرَس الشَّىءَ يحرُسُه و يحْرِسُه حَرْسا، حفظَه (المحكم و المحيط الأعظم)./ احْتَرَسَ منه: از او پرهیز و خویشتندارى كرد (فرهنگ ابجدی)
الْبَادِرَةِ: ما يبدو من اللسان عند الغضب من سباب و نحوه (صبحی صالح)./ سخن ناصوابى كه به هنگام غضب از انسان سر میزند (فرهنگ نهج البلاعه)
حَتَّى: احتمالا "حتی" در اینجا به معنای الا است (فاطمی)
در پایان این عهدنامه، با دو مطلب روبهرو هستیم:
✓ معیارهای حکومتی
✓ دعاهای قبول شده
مولا شاید به خاطر اینکه این سند تاریخی- الهی ماندگار بماند، یک باردیگر، به مالک نکاتی را یادآور میشود. این بار زیر عنوان معیارهای حکومتی و داشتن یک نقشه راه. به این معنا که وقتی حکومتی تحت عنوان اسلام اداره میشود، باید معیارهایی را رعایت نماید. اینطور نباشد که محتوای با عنوان در تقابل باشد. این معیارها عبارتند از الگوهای ششگانه: 1- روش حاکمان عادل گذشته 2- سنت برتر جا افتاده 3- گفتار رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) 4- واجبات قرآن کریم 5- پیروی از اعمال امام واجب الاطاعه 6- راهنماییهای عهدنامه.
آنچه که ما از این معیارها برداشت میکنیم، منظور از روش حاکمان عادل گذشته شاید کسانی باشند که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیر المؤمنین علی (علیه السلام) در جاهای مختلف فرستادند و آنها به طور شایسته از عهده کار برآمدند.
منظور از سنت یا راه و روش برتر شاید این باشد که برخی سنتگذاریهای گذشتگان صالح از نظر دور نباشد.
منظور از آثار رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، احادیث آن بزرگوار در زمینههای مختلف است. منتها احادیث صحیح، نه جعلیاتی که به آن جناب نسبت میدهند.
منظور از واجبات قرآن کریم، تطبیق آیات الاحکام این کتاب آسمانی است.منظور از پیروی از اعمال امام واجب الاطاعه در زمان مالک، کارکرد مولا علی (علیه السلام) در زمینههای گوناگون است.
منظور از عهدنامه، همین سند تاریخی- الهی میباشد که سرشار از راهنمایی متنوع میباشد.
مولا علی (علیه السلام) در پایان این عهدنامه چند درخواست از حضرت حق نموده که به طور شگفت انگیزی همه آنها مورد اجابت قرار گرفته است. این درخواستها عبارتند از: 1- توفیق کسب رضایت حضرت حق و عذر موجه در پیشگاه او 2- ستایش بندگان خداوند 3- آثار زیبا در شهرها 4- تصویر نعمت کامل 5- عزتمندی مضاعف 6- پایان زندگی سعادتمند و شهات در راه حضرت حق.
این مطلب روشن است که تا خداوند تبارک و تعالی از کسی راضی نباشد، آن کس محبوبیت قلبی پیدا نمیکند. از اینکه محبت مولا علی (علیه السلام) در قلبها جا دارد، معلوم میشود که خداوند تبارک و تعالی از مولا راضی است و در نتیجه از پیرو حقیقی او که مالک اشتر باشد. البته اینکه میگوییم نام مولا قلبها را جان تازه میبخشد، قلبهای انسانهای با فطرت سالم مراد است. نه قلبهای منافقانی که زیر سایه اسلام به نوایی میرسند. زیرا خود آن بزرگوار فرمود:
لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَيْفِي هَذَا عَلَى أَنْ يُبْغِضَنِي مَا أَبْغَضَنِي وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيَا بِجَمَّاتِهَا عَلَى الْمُنَافِقِ عَلَى أَنْ يُحِبَّنِي مَا أَحَبَّنِي وَ ذَلِكَ أَنَّهُ قُضِيَ فَانْقَضَى عَلَى لِسَانِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) أَنَّهُ قَالَ: "يَا عَلِيُّ لَا يُبْغِضُكَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يُحِبُّكَ مُنَافِقٌ!"(1)
منظور از اثر زیبا، تاثیرات مثبت اعتقادی و فکری هستند که از این خاندان برجای مانده است. امام صادق (علیه السلام) میفرماید: "اگر ما نبودیم، خداوند تبارک و تعالی عبادت نمیشد."(2)
واقعیت مطلب هم چنین است. اگر علی (علیه السلام) و فرزندان او نمیبودند، معلوم نبود که از کجا سردر میآوردیم؟ کافی است که اطرافمان بنگریم که دیگران از خداوند چه چهرهای ساختهاند و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را چگونه معرفی میکنند. این
1) . نهج البلاغه با توضیح صبحی صالح، ص477
2) . إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَنَا فَأَحْسَنَ خَلْقَنَا وَ صَوَّرَنَا فَأَحْسَنَ صُوَرَنَا وَ جَعَلَنَا خُزَّانَهُ فِي سَمَائِهِ وَ أَرْضِهِ وَ لَنَا نَطَقَتِ الشَّجَرَةُ وَ بِعِبَادَتِنَا عُبِدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ وَ لَوْلَانَا مَا عُبِدَ اللَّهُ. ر.ک. الکافی، ج1، ص193
آثار زیبای برجا مانده او است کهتوحید با همه زیباییاش به ما معرفی شد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را آنچنان که خداوند میخواهد، میشناسیم.
از این لحاظ ولایت علی (علیه السلام) و فرزندان معصوم او برای ما تمام نعمت است و خداوند تبارک و تعالی از این نعمت سوال خواهد کرد. چنانکه مولا امام صادق (علیه السلام) این سخن را ضمن تفسیر "سوره تکاثر" به ابو حنیفه فرمود:
"سَأَلَ أَبُو حَنِيفَةَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)(1)
عَنْ هَذِهِ الْآيَةِ فَقَالَ مَا النَّعِيمُ عِنْدَكَ يَا نُعْمَانُ؟ قَالَ: الْقُوتُ مِنَ الطَّعَامِ وَ الْمَاءُ الْبَارِدُ. فَقَالَ: لَئِنْ أَوْقَفَكَ اللَّهُ بَيْنَ يَدَيْهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ حَتَّى يَسْأَلَكَ عَنْ كُلِّ أَكْلَةٍ أَكَلْتَهَا أَوْ شَرْبَةٍ شَرِبْتَهَا لَيَطُولَنَّ وُقُوفُكَ بَيْنَ يَدَيْهِ. قَالَ: فَمَا النَّعِيمُ جُعِلْتُ فِدَاكَ؟ قَالَ: نَحْنُ أَهْلَ الْبَيْتِ النَّعِيمُ الَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ بِنَا عَلَى الْعِبَادِ وَ بِنَا ائْتَلَفُوا بَعْدَ أَنْ كَانُوا مُخْتَلِفِينَ وَ بِنَا أَلَّفَ اللَّهُ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ جَعَلَهُمْ إِخْوَاناً بَعْدَ أَنْ كَانُوا أَعْدَاءً وَ بِنَا هَدَاهُمُ اللَّهُ لِلْإِسْلَامِ وَ هُوَ النِّعْمَةُ الَّتِي لَا تَنْقَطِعُ وَ اللَّهُ سَائِلُهُمْ عَنْ حَقِّ النَّعِيمِ الَّذِي أَنْعَمَ بِهِ عَلَيْهِمْ وَ هُوَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ عِتْرَتُهُ."(2)
در رابطه با کرامت مضاعف و عزتمندی، باید گفت: عزتی بالاتر از این نیست که اگر همین الان کسی به شما خبر بدهد که رفتن به نجف اشرف احتیاج به ویزا ندارد، آنوقت خواهی دید که سیل جمعیت به آن سوی سرازیر خواهد شد و این دریای مواج، اختصاص به شیعیان هم نخواهد داشت.
پایان سعادتمند زندگی همان چیزی شد که مولا آرزو داشت و آن جام شهادتی بود که در بهترین زمان و مکان سرکشید و جالبتر اینکه هردوی این
بزرگوار به دست شقیترین کسان به فیض شهادت رسیدند؛ یکی در جهل مرکب غوطهور بود و دیگری در لجنزار شیطنت. یکی دین را به انحراف میکشید و دیگری از دین استفاده ابزاری میکرد. یکی علی (علیه السلام) را کافر میدانست و دیگری هفتاد صدسال آزگار، بسیاری را با بدعت ناسزاگویی گرفتار آتش جهنم نمود. این سخن زمخشری در ربیع الابرار است که از زبان عامر بن عبد الله بن زبير نقل میکند:" ألا إن الدنيا لم تبن شيئاً إلاّ هدمته الآخرة ، وإن الآخرة لم تبن شيئاً فهدمته الدنيا، وإن بني أمية لعنوا عليا على منابرهم سبعين سنة فما زاده الله إلا رفعة ونبلاً!"(1)
این در حالی است که ابن عباس از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) این حدیث را روایت میکند:
"مَنْ سَبَ عَلِيّاً فَقَدْ سَبَّنِي وَ مَنْ سَبَّنِي فَقَدْ سَبَّ اللَّهَ وَ مَنْ سَبَّ اللَّهَ أَدْخَلَهُ اللَّهُ نَارَ جَهَنَّمَ وَ لَهُ عَذَابٌ مُقِيمٌ."(2)
آیا کسی که آن بدعت منفور را پایهگذاری کرد، هزار بار بدتر از ابن ملجم نیست؟!
وَ الْوَاجِبُ عَلَيْكَ أَنْ تَتَذَكَّرَ مَا مَضَى لِمَنْ تَقَدَّمَكَ مِنْ حُكُومَةٍ عَادِلَةٍ أَوْ سُنَّةٍ فَاضِلَةٍ أَوْ أَثَرٍ عَنْ نَبِيِّنَا (صلی الله علیه و آله و سلم) أَوْ فَرِيضَةٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ فَتَقْتَدِيَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا
عَمِلْنَا بِهِ فِيهَا وَ تَجْتَهِدَ لِنَفْسِكَ فِي اتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَيْكَ فِي عَهْدِي هَذَا وَ اسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ الْحُجَّةِ لِنَفْسِي عَلَيْكَ لِكَيْلَا تَكُونَ لَكَ عِلَّةٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِكَ إِلَى هَوَاهَا.
وَ أَنَا أَسْأَلُ اللَّهَ بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ وَ عَظِيمِ قُدْرَتِهِ عَلَى إِعْطَاءِ كُلِّ رَغْبَةٍ أَنْ يُوَفِّقَنِي وَ إِيَّاكَ لِمَا فِيهِ رِضَاهُ مِنَ الْإِقَامَةِ عَلَى الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَيْهِ وَ إِلَى خَلْقِهِ مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِي الْعِبَادِ وَ جَمِيلِ الْأَثَرِ فِي الْبِلَادِ وَ تَمَامِ النِّعْمَةِ وَ تَضْعِيفِ الْكَرَامَةِ وَ أَنْ يَخْتِمَ لِي وَ لَكَ بِالسَّعَادَةِ وَ الشَّهَادَةِ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ وَ السَّلَامُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً كَثِيراً وَ السَّلَام.
آنچه که بر تو لازم است اینکه حکومت دادگر پیشین، رفتار با ارزش گذشتگان، آثار پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و واجبات کتاب خداوند را به یاد بیاور. به هرچه از اعمال ما دیدی اقتدا نما و در پیروی عهدنامهای که از تو تعهد گرفتم، تلاش کن. من با این عهدنامه حجتم را بر تو تمام نمودم. تا بهانهای برای عنانگشادگی نفس تو نباشد.
من از خداوند تبارک و تعالی میخواهم که با رحمت و قدرت بیانتهایش، من و تو را به تمام خواستههایی که خشنودی او را در پی دارد، موفق بدارد و اینکه بتوانیم در پیشگاه او و خلقش عذر آشکاراقامه نماییم؛ با خوشنامی در بین بندگان، یادمان زیبا در شهرها، نعمت کامل و عزتمندی! و اینکه پایان عمر من و تو را با سعادت و شهادت رقم زند! "ما به سوی او باز میگردیم!"
و درود پیوسته و فراوان بر رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل مطهرش! والسلام.
تَضْعِيفِ الْكَرَامَةِ: کرامت مضاعف (فرهنگ نهج البلاغه)
این متن ضمیمه، برشی از کتاب شریف "کلامکم نور" نوشته دانشمند ارجمند استاد سید حسین فاطمی مفسر قرآن و استاد نهج البلاغه است. ایشان در بخشی از مقدمه کتاب خود، این نوشتار فاخر را چنین معرفی میکند: "کتاب در دست شما، دارای حدود ششصد و هفتاد حدیث از منابع معتبر است و همانند "تفسیر روشنایی"، بر سه پایه استوار می باشد:
✓ ترجمه روان، ادبی و نزدیک به متن .
✓ واژه شناسی.
✓ توضیح برخی نكته هاى قابل تأمل .
با توجه به تجربه نگارنده در رابطه با شعر و تکنیکهای زبانی، ترجمه این احادیث، نزدیکتر به متن، مفهومیتر و ادبیتر است؛ مخصوصا در جاهایی که متن از آرایه های زبانی استفاده کرده باشد.
هر حدیثی که دارای واژههای نسبتا ناآشنا باشد، آن واژهها ریشه یابی شدهاند. بسیاری از واژهها، برگردان فارسی دارند اما برخی از آنها با زبان عربی بسیار ساده توضیح داده شدهاند. آنهم به این دلیل که این کار سبب تقویت زبانی میشود. توجه داشته باشیم که مخاطب نویسنده، هم در این کتاب و هم در تفسیر روشنایی افرادی هستند که اندکی با زبان مبدأ، آشنایی داشته باشند و الا، توضیح واژهها به فارسی هم دردی را دوا نمی کند."
در انتهای این نوشته برای نویسنده این نوشته ارجمند خیر دنیا و سعادت آخرت را آرزو داریم و برای خوانندگان، توفیق فهم و عمل صالح و خالص خواستاریم.
احادیث متنوع
هرکس عبادت خالصانهاش را بالا بفرستد، خداوند بهترین مصلحت او را پایین میفرستد.
از پدرم در رابطه با قول خداوند تبارک و تعالی سوال کردم که فرموده: "بر اعراف مردانی هستند که آنها را از سیمایشان میشناسند." فرمود: "آنها امامان بعد از من؛ علی، دو نوادهام و نه نفر از صلب حسین هستند؛ آنها مردان اعرافند! داخل بهشت نمیشود، مگر کسی که آنان را بشناسد و آنان هم او را بشناسند. داخل جهنم نمیشود، مگر کسی که منکر آنان باشد و آنان هم او را انکار کنند. خداوند جز از راه شناخت آنها شناخته نمیشود."
یا ابا الحسن! رسول خداوند به من وعده داده است و به من فرموده: من اولین کسی از اهلش هستم که به او ملحق خواهم شد و این وعده شدنی است. پس به امر خداوند شکیبا باش و به قضای او راضی!
یا ابا الحسن! ماندن من در بین آنها بسیار کم است و به زودی از دیدگان آنها پنهان شده رخت بر میبستم! به خداوند سوگند! شب و روز ساکت نخواهم نشست، تا به پدر بزرگوارم ملحق شوم! علی (علیه السلام) به او گفت: کاری را که مصلحت میبینی انجام بده. بعد برای او در بقیع، دور از مدینه، خانهای بنا نمود که بیت الاحزان نامیده میشد و او هنگامی که صبح میکرد، حسن و حسین (علیهما السلام) را جلو میانداخت و به بقیع میرفت، در حالی که چشمان مطهرش اشک آلود بود!
مِنْ بَيْنِ أَظْهُرِهِمْ: ظاهرا این عبارت یک نوع اصطلاح است که مرادف "من بینهم" میباشد (فاطمی)
نَازِحاً: دور شده، کوچ کننده، کم آب شد. نزح: دور شد، کوچ کرد، کم آب شد (المعجم البسیط)
انس! چگونه راضی شدید که بر صورت رسول خداوند خاک بپاشید؟!
طابت نفسه بكذا: أي رضي به (شمس العلوم)
تحثوا: حَثَا الترابَ: خاك را پاشید (فرهنگ ابجدی)./حَثَى التُّرابَ عليه يَحْثُوهُ و يَحْثِيهِ حَثْواً و حَثْياً: هالَهُ و رَماهُ (تاج العروس)
رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) بر من وارد شد، در حالی که من رختخواب را پهن کرده بودم. فرمود: فاطمهجان! به رختخواب مرو، مگر اینکه چهار کار را انجام
داده باشی: قرآنی ختم کرده باشی، انبیا را شفیع خودت قرار داده باشی، همه مؤمنین را از خودت خوشنود نموده باشی و حج و عمرهای به جا آورده باشی. این را فرمود و به نماز ایستاد. منتظر ماندم تا نمازش را تمام نماید. عرض کردم: یا رسول الله! به چهار چیزی امر فرمودید که در اینحال برای انجام آنها قادر نیستم. تبسمی نمود و فرمود: وقتی قُل هُوَ اللّهُ أَحَدٌ را سه بار بخوانی، گویا یک قرآن ختم نمودی، وقتی بر من و پیامبران پیش از من درود بفرستی، ما روز قیامت شفیعان تو خواهیم بود، وقتی بر مؤمنین استغفار نمایی، همه آنها از تو خوشنود خواهند گشت و هنگامی بگویی: سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا إِلَهَ إِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ أَكْبَرُ، حج و عمره انجام دادی!
از پدرم شنیدم که میفرمود: در روز جمعه ساعتی است که اگر انسان مسلمان چیزی از خداوند بخواهد، خداوند عز و جل حاجتش را بر آورده میکند. عرض کردم یا رسول الله! آن کدام ساعت است؟ فرمود: هنگامی که نصف گرده خورشید برای غروب پایین آمده باشد.
تَدَلَّى: پایین آمدن، معلق یا آویزان شد (المعجم البسیط)
1) . همان منبع، ج86، ص 269، با اندک تفاوتی این حدیث شریف در سایت آیت الله سیدان هم وجود دادرد.
عَيْنِ الشَّمْس: و القُرْصُ عين الشمس، على التشبيه (المحكم)./ "عین"، در عربی معانی زیاد دارد. در اینجا "قرص خورشید"، معنای مناسبی است (فاطمی)
احادیث ولایی صدیقه طاهره
خداوند تبارک و تعالی را شاهد میگیرم! از پدرم شنیدم که میفرمود: علی بهترین کسی است که در بین شما جایگزین گذاشتم. او و دو نوادهام و نه نفر از صلب حسین امام و خلیفه بعد از من هستند؛ امامان نیکو کاری که اگر آنها را پیروی نمایید، راهنمایان هدایتگر هدایت شده خواهید یافت و اگر مخالفت آنها را نمایید، تا قیامت در اختلاف به سر میبرید.
رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مثل امام مانند کعبه –مکرمه- است. مردم به زیارت آن میروند، نه اینکه او به زیارت مردم بیاید.
به خداوند سوگند! اگر حق را به اهلش واگذار میکردند و عترت پیامبرشان را پیروی مینمودند، در رابطه با حضرت حق، دو نفر اختلاف نمیکردند و خلافت الهی پشت در پشت در جایگاه خودش قرار داشت تا قائم ما که نهمین فرزند حسین است، قیام میکرد اما کسی را که خداوند پایین قرار داده بود، بالا بردند و کسی را که خداوند اول قرار داده بود، آخر نمودند!
پیامبر فرمود: این جبرئیل است که به من خبر میدهد: سعادتمند کامل کسی است که علی را در زندگی و پس از مرگش دوست بدارد و بدبخت کامل کسی است که بغض علی را در زندگی و پس از مرگش داشته باشد.الشقي: بد بخت، بیچاره، گستاخ (المعجم البسیط)
مردی به خانمش گفت: خدمت حضرت زهرا (سلام الله علیها) برو و از او بپرس آیا من از شعیان شما هستم یا نه؟ پس آن خانم از حضرت زهرا (سلام الله علیها) این سوال را نمود و حضرت فرمود: به او بگو! اگر به آنچه ما میگوییم، عمل نمایی و از آنچه نهی میکنیم، دست برداری، تو از شیعیان ما هستی و گرنه خیر.
زن، برگشت و به مردش ماجرا را نقل کرد. مرد گفت: وای بر من! چه کسی مرا از پیامد گناهان و خطاهایم نجات میدهد؟ پس من با این حساب برای همیشه در آتش جهنم به سر خواهم برد! زیرا اگر کسی از شیعیان آنها نباشد، در آتش جهنم جاودانهاند! زن به خدمت حضرت زهرا (سلام الله علیها) برگشت و آنچه که شوهرش گفته بود را نقل نمود. صدیقه طاهره فرمود: به او بگو: این طور نیست. شیعیان ما از گزیدگان اهل بهشت هستند و تمام دوستان و هواداران ما، اولیای ما و دشمنان اعدای ما هستند و کسانی که از لحاظ قلب و
1) . همان منبع، ج65، ص155
زبان، مسلمانند اما امر و نهی ما را در برخی اعمال خطر آفرین، مخالفت میکنند، با این وجود جایگاه آنها در بهشت برین است ولیکن بعد از اینکه توسط بلاها و مصیبتها و یا در صحرای محشر با انواع گرفتاریها و یا باسوختن در طبقه بالای جهنم از گناهانشان پاک بگردند تا اینکه آنها را با محبتمان نجات بدهیم و به حضورمان منتقل نماییم.
الْمُوبِقَاتِ: اعمالی که انسان را به هلاکت میرساند، معاصی و گناهان (المعجم البسیط)
عَرَصَاتِ: عرصة: زمینی که بنا نشده است، صحن حیاط منزل (المعجم البسیط)./ العَرَصَات: جمع عَرْصَة، و هي كلّ موضع واسع لا بناء فيه (النهاية في غريب الحديث)./ اینهایی که عرض شد، معانی تحت اللفظی "عرصات" است. در اصطلاح حدیثی، منظور صحرای محشر است (فاطمی)
پدرم به من خبر داد و آن خبر این است: هرکس بر او یا بر من سه روز سلام بفرستد، خداوند بر او بهشت را واجب میکند.
پدرم، رسول خداوند به من فرمود: فاطمه جان! هرکس به تو درود بفرستد، خداوند گناهان او را میپوشاند و او را در جوار من قرار میدهد. هرجای بهشت که باشم!
رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) به علی (علیه السلام) میفرمود: علیجان! تو امام و جانشین بعد از من هستی و تو بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها هستی. وقتی از دنیا بروی، فرزندت حسن [علیه السلام] بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی حسن [علیه السلام] از دنیا رفت، حسین [علیه السلام] بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی حسین [علیه السلام] از دنیا رفت، پسرش علی بن الحسین [علیه السلام] بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی علی بن الحسین [علیه السلام] از دنیا رفت، پسرش محمد [علیه السلام] بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی محمد [علیه السلام] از دنیا رفت، پسرش
1) . همان منبع، ج36، ص352
جعفر [علیه السلام] بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی جعفر [علیه السلام] از دنیا رفت، پسرش موسی [علیه السلام] بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی موسی [علیه السلام] از دنیا رفت، پسرش علی [علیه السلام] بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی علی [علیه السلام] از دنیا رفت، پسرش محمد [علیه السلام] بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی محمد [علیه السلام] از دنیا رفت، پسرش علی [علیه السلام] بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی علی [علیه السلام] از دنیا رفت، پسرش حسن [علیه السلام] بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. وقتی حسن [علیه السلام] از دنیا رفت، پس مهدی منتظر [علیه السلام] بر مؤمنین سزاوارتر از خود آنها است. خداوند توسط او شرق و غرب زمین را فتح میکند. آنها امامان برحق و زبان صدق هستند. پیروز است کسی که آنها را یاری کند. تنها مانده است، کسی که آ نها را تنها بگذارد.
به خداوند قسم! پسر خطاب! اگر کراهت از اینکه بلاها به بیگناهان اصابت کند نمیداشتم، میفهمیدی که خداوند را سوگند میدادم و او را اجابت کننده آنی مییابیدم!
ثُمَّ أجِدُهُ سَريعَ الاْجابَهِ: در این جمله، التفات از خطاب به غایب شده است؛ یعنی به جای اینکه بفرماید: ثُمَّ تجدک... فرمود: ثُمَّ أجِدُهُ. التفات در زمان عربی زیبایهای خاصی دارد و مفهوم خاصی را القا میکند اما در فارسی متاسفانه خوب جا نیفتاده است (فاطمی)
1) . اصول کافى، ج1، ص460
فرمود: شما دوتا را به خداوند قسم میدهم! آیا از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نشنیدهاید که میفرمود: رضای فاطمه رضای من است و غضب او غضب من است؟ هرکس دخترم فاطمه را دوست داشته باشد، مرا دوست داشته است و هرکس فاطمه را خوشنود کند، مرا خشنود کرده است و هرکس فاطمه را خشمگین کند، مرا خشمگین نموده است؟ گفتند: آری این مطلب را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدهایم. فرمود: خداوند و فرشتگان او را شاهد میگیرم که شما دوتا مرا به خشم آوردید و خشنودم نکردید! اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را ملاقات کنم، حتما از شما دوتا به او شکایت خواهم کرد!
نَشَدْتُكُمَا: نشد: قسم داد، پرسش کرد، درخواست کرد (المعجم البسیط)
1) . بحار الأنوار، ج28، ص358
أَبُو بَكْرٍ بِالْوَيْلِ وَ الثُّبُورِ وَ جَزِعَ جَزَعاً شَدِيداً فَقَالَ عُمَرُ تَجْزَعُ يَا خَلِيفَةَ رَسُولِ اللَّهِ مِنْ قَوْلِ امْرَأَةٍ؟(1)
فرمود: آیا شما دوتا شنیدهاید که رسول خداوند میفرمود: فاطمه پارهای از وجود من است! هرکس او را اذیت کند، مرا اذیت کرده؟! گفتند: آری. پس دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا! این دو مرا اذیت کردند! من از این دو به تو و فرستاده تو شکایت میکنم! هرگز از این دو راضی نخواهم شد تا هنگامی که پدرم رسول خداوند را ملاقات کنم و او را از آنچه انجام دادهاید، خبر بدهم!پس او نسبت به شما دوتا قضاوت خواهد کرد! در آن هنگام صدای ابو بکر به ویل ثبور بلند شد و عمر گفت: از سخن یک زن جزع و فزع میکنی خلیفه رسول خدا!
بَضْعَةٌ: قطعه، پاره (المعجم البسیط)
الْوَيْلِ وَ الثُّبُورِ: ویل: وای، دعایی است برای نازل شدن شر و بلا. ثبور: مرگ و هلاکت، غم و اندوه (المعجم البسیط)
1) . همان منبع، ج28، ص303
حالا میرسیم به یکی از خطبههای صدیقه طاهره (سلام الله علیها) اما پیش از رسیدن به خطبه، باید از سه مطلب بگذریم. اینها عبارتند از: 1- نگاه گذرا به خطبه بیبی (سلام الله علیها)، تحت عنوان "یک تصویر و چهار منظره". 2- دیدن بخشی از تصویرهای این خطبه. 3- دیدن آیاتی که در این خطبه استفاده شدهاند. آیات را از این لحاظ جداگانه آوردیم که اولا انس و تسلط بانو (سلام الله علیها) را بر قرآن کریم بنگریم. ثانیا، بیبی مطهره (سلام الله علیها) به بخشی از این آیات اشاره نموده است و جا دارد که ما آیات را به صورت کامل ببینیم.
یك تصویر و چهار منظره
صفات پسندیده انسانی، گاهی به تنهایی تحسین برانگیز است و انسان را تحت تاثیر قرار میدهد. مثلا علم خوشایند هركس است و عالم در چشم هركس بزرگ میآید. پیش از دست یابی به موبایل، برخی حتی برای يك تماس تلفنی، مسافت طولانیای طی میكردند اما اكنون چنین نیست. هر وقت كه خواسته باشند، با هر كس و در هر كشوری كه بخواهند، تماس برقرار مینماید. آدم چقدر تحسین میكند كس یا كسانی را كه به فكر رفاه بشریت
بودند و شب و روز تلاش كردند كه به دانشی از این قبیل، دست بیابند.(1)تازه این وسایل پاسخ به نیاز زود گذری است كه به زودی، آدم باید تمام اینها را بگذارند و خودش را برای يك مسافرت به ظاهر بیبرگشت آماده نماید. گاهی سطح انسان به جایی میرسد كه وسایل مدرن و پیشرفته دنیا را اسباب بازیهایی بیش نمیبیند. پس میخواهد كاری كند كه در بازی زندگی، بازنده نباشد. اگر واقعا جدی به سرنوشتش بیندیشد، ممكن است بخت یارش باشد و با كسی رو به رو شود كه فلسفه زیستن را برای اوتشریح نماید و از آن پس در عین برخورداری از امكانات مادی، قلم سرنوشتش را نیز به دست بگیرد. در تاریخ نمونه های فراوان از اینگونه انسانها داریم كه با برداشتن "غشاوه" از چشم و پرده غفلت از گوش، الگوی دیگران قرار گرفتند. "بشر حافي" و كسانی دیگر، با دیدن عالمی، مسیر زندگیشان را تغییر دادند.
شجاعت هم همین حالت را دارد. گاهی يك انسان شجاع برای ملتی مدال افتخار تقدیم میكند. یادم نمیرود كه در جنگ سی و یك روزه حزب الله و اسرائیل، با اینكه تلاش سفیر عربستان سعودی، هم راستا با سیاستهای صهیونیست بود اما متعصبترین تحلیلگر عرب از حسن نصرالله با احترام یاد میكرد و احساس میشد كه او بر بلندای لبنان، پرچم به خاك افتاده آنها را بر دوش گرفته است.
1) . احتیاج به توضیح نیست كه دانشمندان و مخترعان واقعى با زحمتها و درد سرهاى فراوان، به یك مطلب علمى مىرسند. به اینكه بعدا شركتهای آنچنانى سود این زحمات را به جیب مىزنند، كارى نداریم.
ارزش هنر و تقدیر از هنرمند بر كسی پوشیده نیست. هنرمند حافظ ذوق، زبان و فرهنگ جامعه است. هر كسی از هر نژادی، این پیراهن زیبا را در بر كند، خوشنما است. یك رمضان در مدرسهای در بندر انزلی، به عنوان مبلغ به سر میبردم. استاد آن مدرسه از این لحاظ احترام مضاعف داشت كه میگفتند: ادبیات را پیش مدرس افغانی خوانده است. این در صورتی بود كه اگر خود ایشان به صورت ناشناخته در آنجا میآمد، شاید با مشكلات عدیدهای روبهرو میشد.
غربت یك انسان هم سخت احساس بر انگیز است. مخصوصا كسی كه شایستگی دارد اما روزگار این غبار را از چهره او نمیزداید. حتما شنیدهاید كه وقتی "شتران حامل بارهای طلا، از یک دروازه طوس وارد میشدند، تابوت فردوسی را از دروازه دیگر بیرون میبردند"(1)
این یعنی غربت و ناشناخته ماندن شاعر در زمان حیاتش كه نتوانست به سلطان محمود بقبولاند كه بزرگترین شاعر عصر خودش میباشد.
شاید باور نكنید كه بیست سال آزگار كسی از آقا امام حسین (علیه السلام) یك سوال شرعی نپرسید.(2)
این در حالی است که پیش از این، در همین کتاب، از زبان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، خواندیم که یکی از ویژگیهای امام حسین (علیه السلام)، دریای علم است: "وَ بَحْرُ عِلْمٍ"
اگر تكتك صفات یاد شده، تاثیرگذار است، صحنهای كه در آن علم، شجاعت، هنر و غربت با هم تصویر شوند، هیجان انگیزتر خواهد بود. در رابطه با بانوی نمونه اسلام (سلام الله علیها)، شاهد این چهار تصویر در یك منظره هستیم. كافی است، خطبه او را ولو گذرا بخوانیم و پی ببریم كه او در چه سطح علمی قرار دارد، چطور شجاعانه از دیدگاهش دفاع میكند، قله هنرش چقدر مرتفع است و چگونه غربت او انسان آزاده را به صحرای جنون میبرد.
خطبه بانو دارای زیباییهای فراوان است اما عجالتا دریافتم را در هشت نكته خلاصه میكنم:
اولین نكته آغاز خطابه است كه مبتكرانه و پر شكوه شروع میشود و توحید را به بهترین وجه، تلقین مینماید. آغاز هر خطبه، فصل الخطاب بین مؤمن واقعی و مؤمن زبانی است. اگر میخواهی بلندای معرفت كسی را محك بزنی، به آغاز خطابهاش بنگر كه چگونه با تمام احساس، از خالق نفسهایش دم میزند و راه را برای تو انسان موحد، میگشاید و كبوتر خیالت را در اوجها به پرواز در میآورد. مولا علی (علیه السلام) در این زمینه سرآمد جهان است. دعای عرفه آقا امام حسین (علیه السلام) را كه ببینی، با چند سطر خواندن، نمیتوانی آن را بر زمین بگذاری. حقیقتا اگر كسی بخواهد مغز توحیدیاش را وسعت بدهد، باید آغاز خطبههای دعوت کنندگان به اسلام را بخواند. من زمانی قصدم این بود كه ابتدای خطبه برخی از معروفین را جمع آوری نمایم. به خاطر اینكه وقتی این آغازها را در كنار هم بگذاری، سندهایی میشوند كه عمق معرفت ایراد كننده سخن در رابطه با خالق هستی را نشان میدهد. شاید این موضوع،
در اوایل تاریخ اسلام از اهمیت والایی برخوردار بوده كه ما در تاریخ ادبیات عرب، خطبه مشهور به خطبه "البتراء" داریم . زیاد بن ابیه آلوده به این بدعت است.(1)آری کسی که میداند با خالق هستی آشنایی ندارد، بهتر اینکه بدون حمد و ستایش، سخنش را آغاز نماید.
آغاز خطبه بیبی (سلام الله علیها) بوی نهج البلاغه را میدهد. اگر بدون نام در اختیار كسی قرار بگیرد، نمیتواند قضاوت نماید كه این آغاز درنهج البلاغه وجود ندارد. پس از اینجا فهمیده میشود كه اوج دانش و معرفت بانو بیرون از تصور ما است:
"الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا أَنْعَمَ وَ لَهُ الشُّكْرُ عَلَى مَا أَلْهَمَ وَ الثَّنَاءُ بِمَا قَدَّمَ مِنْ عُمُومِ نِعَمٍ ابْتَدَأَهَا وَ سُبُوغِ آلَاءٍ أَسْدَاهَا وَ تَمَامِ مِنَنٍ أَوْلَاهَا جَمَّ عَنِ الْإِحْصَاءِ عَدَدُهَا وَ نَأَى عَنِ الْجَزَاءِ أَمَدُهَا وَ تَفَاوَتَ عَنِ الْإِدْرَاكِ أَبَدُهَا وَ نَدَبَهُمْ لِاسْتِزَادَتِهَا بِالشُّكْرِ لِاتِّصَالِهَا وَ اسْتَحْمَدَ إِلَى الْخَلَائِقِ بِإِجْزَالِهَا وَ ثَنَّى بِالنَّدْبِ إِلَى أَمْثَالِهَا."
این درّ واژهها، سرشار از معارف اسلامی و توحیدی است.
دومین نكته، اصل نبوت است. بانو (سلام الله علیها)، پدر را چنان معرفی میكند كه امروزه زیرساخت فكری شیعه را تشكیل میدهد و آن عصمت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، پیش از بعثت او است:
"وَ أَشْهَدُ أَنَّ أَبِي مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ اخْتَارَهُ قَبْلَ أَنْ أَرْسَلَهُ وَ سَمَّاهُ قَبْلَ أَنِ اجْتَبَاهُ وَ اصْطَفَاهُ قَبْلَ أَنِ ابْتَعَثَهُ."
1) . ر.ك. تاریخ ادبیات زبان عربى، ص253، حنان فاخورى.
سومین نكته، مطرح كردن دو ثقل اسلام بعد از پیامبر است. به عترت بسیار گذرا و هنری اشاره میشود: "وَ عَهْدٌ قَدَّمَهُ إِلَيْكُمْ." اما نسبت به قرآن ضمن معرفی مجدد این صحیفه آسمانی، به بخشی از فلسفه احكام میپردازد. از فلسفه ایمان، نماز، زكات، روزه، حج، عدل، جهاد، صله رحم، قصاص، وفای به نذر، رعایت میزان و عدالت در معاملات، نهی از شرب خمر، حد قذف، سرقت و پیامد شرك سخن میگوید. جالب اینجا است كه در این گفتار بعد از عدل، از نیاز جامعه انسانی به امامت معصوم و فلسفه آن دم زده میشود:
"فَجَعَلَ اللَّهُ الْإِيمَانَ تَطْهِيراً لَكُمْ... وَ طَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ وَ إِمَامَتَنَا أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَة."
چهارمین نكته، معرفی خودش میباشد كه از آفتاب مشهورتر است:
" أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنِّي فَاطِمَةُ وَ أَبِي مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه أَقُولُ عَوْداً وَ بَدْواً وَ لَا أَقُولُ مَا أَقُولُ غَلَطاً..."
اما وفا و معرفت باعث میشود كه با ذكر نام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خودش را گم كند. اگر نام او به میان نمیآمد، معلوم نبود، چه اسرار ناگفتهای فاش میشد اما نام او عنان سخن را به سمت دیگر میكشد:
"لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ!..."
با این سرآغاز، این بار از زاویه دیگر آن معلم بشریت را معرفی میكند و زندگی نكبت بار حاضرین را یاد آور میشود كه چگونه در جهنم دنیا به سر میبردند: "شما در حالی به کلمه توحید در بین سپید رویان روزهدار زبان
گشودید که بر لب پرتگاه جهنم به سر میبردید! شربت چشندگان بودید، فرصت آزمندان بودید، آتش شتابزدگان بودید و پایمال هرکس و ناکس! آب آمیخته سرگین سر میکشیدید و پوست دباغی نشده قوت زندگیتان را تشکیل میداد! ذلت زدگان مطرود بودید! هراسان از اینکه مردم گرداگردتان شما را به بردگی بربایند!"
پنجمین نكته پیگیری سه مطلبی است كه به احتمال زیاد، بسیاری از شنوندگان او نمیخواستند، كار به آن جا بكشد اما توان گرفتن زبان شعلهور ممكن نبود. خطابه در اوج بود و باران واژههای با صلابت مغزهای توطئه را نمناك میكرد. نمیتوانستند، تدبیری بیندیشند. این سه مطلب عبارت بودند از: رشادتهای مولا در صحنههای جنگ، غصب خلافت و میراثی که از پیامبر به او میرسد.
در رابطه با اول، تعبیرش این است كه اگر شمشیر علی (علیه السلام) نبود، اسلام به آن بالندگی نمیرسید. او بود كه هر وقت اژدهای شرك دهان باز میكرد، پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) او را به آن سمت میفرستاد. تازه همانطور كه از رشادتهای آن مرد میدان، سخن میگوید، عافیت طلبی و حتی فرار برخی از مستمعین را گوشزد میكند: "هر زمانی که آتش جنگ را پرشراره میکردند، خداوند آن را خاموش میفرمود و هر زمانی که شاخ شیطان قد میکشید و یا اژدرهای شرک دهان میگشودند، برادرش را در حلقوم آنها میافکند! برادری که عرق ریز راه خداوند، سختکوش فهم امر خداوند، مقرب رسول خداوند، سرور اولیای خداوند، آماده دفاع، نصیحتگر، جدی و زحمتکش بود و در
راه تحقق دین الهی از هیچ ملامتگری هراس نداشت! پس او بر نمیگشت مگر اینکه اندامشان را لگد مال میکرد و با شمشیرش آتش خشم شان را فرو مینشان! شما در آن هنگامها در آسایش به سر میبردید، در حالی که روحیه بیخیالی و خوشگذرانی همراهتان بود. منتظر رسیدن پیش آمدهای ناگوار برای ما بودید، اخبار را از دور پیگیری میکردید، در نبردهای تن به تن عقب نشینی میکردید و از میدانهای جنگ میگریختید!"در رابطه با دوم که غصب خلافت باشد، زبان كنایی و استعاری است اما از هزاران تصریح گویاتر است: "هنگامی که خداوند، برای پیامبرش خانه انبیا و سرای برگزیدگانش را اختیار نمود، تیغهای نفاق در بین شما سر بر کشید، جامه دین کهنه شد، گمراهان بیتفاوت زبان گشودند، اوباشهای بینام و نشان پا به میدان گذاشتند، گردنکشان دشمن حق، ماغ زدند و چونان گاوهای وحشی در دشت حیرتتان دم جنباندند! شیطان در حالی که شما را به سمت خود میخواند، سرش را از مخفیگاهش بیرون آورد. شما را اجابت کننده دعوتش یابید و تماشاگر نیرنگش فهمید. آنگاه به جنب و جوشتان درآورد، احساس کرد که بسیار سبک مغزید و غضبناکتان نمود، فهمید که آتش خشم حقارتهای گذشته در شما نهفته است. بدینسان شتر غیر خودتان را داغ نمودید و وارد آبشخور دیگران گشتید!"
در رابطه با سوم که مسئله میراث باشد، مناعت طبع اقتضا دارد كه حتی نام فدك را هم نبرد اما با استدلالهای محكم، یكي از مسایل مهم حقوقی اسلام یعنی "ارث" را ثابت میكند. بی اینكه یادداشتی در دست داشته باشد، فی
البداهه، پنج آیه قرآنی را از جاهای مختلف این كتاب آسمانی تلاوت مینماید: "پسر ابی قحافه؟! آیا در کتاب خداوند، تو از پدرت ارث میبری و من از پدرم ارث نمیبرم؟! چیزی شگفت آوردی! آیا از روی عمد، دست از کتاب خداوند بر میدارید و آن را پشت سرتان پرتاب میکنید؟ در حالی که این کتاب با صدای رسا میگوید: "سلیمان از داوود ارث برد." و آنجا که حکایت خبر یحیی بن زکریا را میکند، میفرماید: "پس از جانب خودت، جانشینی برای من عطا بفرما! تا از من و آل یعقوب ارث برد" و فرمود: "خداوند به شما در باره فرزندانتان سفارش میکند، سهم پسر، دو برابر سهم دختر است." و فرمود: "اگر مالی بر جای گذاشتید، برای پدر و مادر و خویشاوندان نزدیک به طور شایسته وصیت نمایید. این حقی است برگردن پرهیزکاران." و گمان کردید، جایگاهی برای من نیست، از پدرم ارث نمیبرم و خویشاوندی بین ما وجود ندارد؟ آیا خداوند شما را به آیهای اختصاص داده که من و پدرم را از آن خارج کرده است؟ یا میگویید: اهل دو ملت از هم ارث نمیبرند؟ آیا من و پدرم، اهل یک ملت نیستیم؟ یا شما به عموم و خصوص قرآن از پدر و پسر عم من داناترید؟ ناقه فدک را مهار شده و رحل بسته بردار! روز رستاخیز با تو ملاقات خواهد کرد! پس نیک داوری است، خداوند، نیکو سروردادخواهی است محمد و نیکو دادگاهی است قیامت! در آن روز باطل اندیشان زیان خواهند دید، وقتی پشیمان شوید، سودی ندارد! "برای هر خبری هنگام وقوع است" و "به زودی خواهید فهمید، چه کسی با عذابی که رسوایش کند، روبهرو میشود و بر او عذاب جاودانه سکونت خواهد گزید!"
تلسط اینگونه بانو، نسبت به كلام الله مجید و دیگر نكات مطرح شده در این خطبه، نشانگر این است كه علم بیكرانه بانو سرچشمه در جای دیگر دارد و الا محال است، كسی برای اولین بار در مجمع عمومیای که سابقه سخنرانی در آن ندارد، چنین خطابه بیعیب و نقصی ارائه دهد. من كه سالها در رابطه با این كتاب الهی، میاندیشم، بر این باورم كه حتی تواناترین خطیب نمیتواند، در یك نفس آیات متعددی را برای شاهد مثالش قرائت نماید. مسأله تزاحم كلمات و یادداشتها، یك باور علمی است. در این خطبه اما علاوه بر این توانایی، از ابتدا تا انتهای آن، آیات متعددی تضمین شده است كه اعجاب هر صاحب عقلی را بر میانگیزد.
ششمین نكته، شجاعت بینظیر و حیرت آور بانو است. شاید بگویی طرح سه مسأله بالا خالی از این مطلب نیست. این درست است اما نه به اندازه اینكه مستقیما قبیله اوس و خزرج را مورد خطاب داده، در آن فضای كاملا امنیتی، تقاضای ياری نماید: "از شما به شدت بعید است، فرزندان قیله! آیا میراث پدری من، پای مال گردد، در حالی که در دیدرس من قرار دارید، سخنان شما را در این مجلس و جمع، میشنوم، زیر پوشش دعوت به سر میبرید و از خبرها بیاطلاع نیستید. این اتفاق در زمانی شکل میگیرد که شما دارای عدد، نیروی انسانی، ادوات جنگی و نیروی نظامی هستید و در بین شما سلاح و سپر فراوان وجود دارد؟! دعوت پیاپی به شما میرسد، اجابت نمیکنید، فریادهای مظلومیت بلند است، فریادرسی را از سر بیرون آوردید!"
شاید همین موضوع باعث شده باشد كه دیگر سكوت را جایز ندانند و جلو ادامه این خطابه استدلالی، علمی و هنری را بگیرند. پس اوّلی، با زبان بسیار چاپلوسانه حدیثی نقل میكند كه شاید به پاس احترام حدیث پدر و یا ترس از جعل احادیث، بانو ادامه سخن را به وقت دیگر موكول نماید:"يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ... وَ إِنِّي أُشْهِدُ اللَّهَ وَ كَفَى بِهِ شَهِيداً أَنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَقُولُ نَحْنُ مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ لَا نُورَثُ ذَهَباً وَ لَا فِضَّةً وَ لَا دَاراً وَ لَا عَقَاراً وَ إِنَّمَا نُورَثُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ الْعِلْمَ وَ النُّبُوَّةَ."
بانو درگیر پاسخ به این شبه میشود و به احتمال زیاد خطبه ناتمام میماند اما این پاسخ صریح، دست آویز بزرگی برای فقهای شیعه در هر عصری به حساب میآید و امامان معصوم، بر آن مهر تأیید میزنند. پاسخ این است كه اگر حدیثی صد در صد مخالف قرآن بود، از معصوم صادر نشده است و باید به دیوار زد: "سبحان الله! پدرم رسول خداوند که درود و رحمتش بر او و خاندانش باد، از کتاب الهی رویگردان نبود و مخالفت احکامش نمیکرد. بلکه همواره در راه قرآن قدم میگذاشت و سورههایش را دنبال میکرد. آیا در حالی نسبت دادن حدیث دروغی به او، بر خیانت اجماع میکنید؟! تهمت اینگونه بعد از مرگ، مانند مظلومیت او و بروز کینههایی زمان حیاتش میباشد! این کتاب الهی است که به عدل قضاوت میکند و قول فصل را به عهده دارد! میفرماید: "از من و آل یعقوب ارث ببرد." و میفرماید: "سلیمان میراثبر داوود گردید." خداوند عزّ و جلّ در جایی که تقسیم سهام میکند، بیان احکام نمود، فرایض و میراث را قانونی کرد و سهم دختر و پسر را
مشخص فرمود. با این بیان، جلو علت جویی باطل اندیشان را گرفت و شبهه افکنی و گمانهزنی را از فراروی آیندگان برداشت. نه، اینطور نیست! بلکه هوای نفستان کار زشت را برای شما زینت داده! پس شکیبایی نیکو میطلبم و در برابر آنچه میگویید، از خداوند یاری میجویم!
هفتمین نكته، شكوه هنری این خطبه است. این خطبه هم از لحاظ گستره واژگانی بسیار وسیع و ارزشمند است و هم از لحاظ زبانی. فرهنگهای چون "العین"، "لسان العرب"، "تاج العروس" و "مجمع البحرین" و... نتواستهاند خودشان را بینیاز از واژههای اصیل آن بدانند. این خطبه خدمت بزرگی به جهان اسلام به طور عموم و به فرهنگ و زبان عربی به طور خصوص، نموده است. اگر واژگان قرآن، احادیث نبوی، نهج البلاغه و سایر سخنان معصومین و این خطبه را از این زبان بردارید، زبان عربی به این غنای فعلی نمیرسید.
این البته تعریضی است بر عربهای ناسپاس كه نمك میخورند و نمكدان میشكنند. من حدس میزنم، بسیاری از واژههای این خطبه برای خود عربها هم احتیاج به توضیح دارد. اگر یك عرببر تمام واژگان این خطبه تسلط پیدا كند، از دیگران ادیبتر و با سوادتر خواهد بود. خطبه از لحاظ تكنیكهای زبانی هم بسیار مدرن و پیشرفته است و تصویرهای بدیعی در آن وجود دارند.
هشتمین نكته، اینکه بانوی با شكوه اسلام (سلام الله علیها) با وجود این خطبه غرا، چقدر غریب و ناشناخته مانده است. باید این اثر جاودانه در دانشگاههای اسلامی به عنوان یك مضمون مستقل تدریس شود و پایان نامههای متعددی در باره آن نوشته شود اما چنین نیست. خطبه شقشقیه حتی در دانشگاه عربی
به عنوان متن برتر ادبی تدریس میشود(1)
اما این خطبه سرشار از فصاحت و بلاغت و و زیباییهای بیانی نادیده انگاشته میشود.
خوب... این را هم به حساب مظلومیتهای دیگر بانو باید گذاشت! من فكر میكردم، در عالم از علی (علیه السلام) مظلومتر وجود ندارد اما حالا به دیدگاه دیگری میرسم. میگویند: در منابع مثل صحیح بخاری، یك حدیث از این بانو نقل شده است.(2)
بیبی بیست و پنج ساله بود كه شربت شهادت نوشید و تقریبا هر روز پدر را میدید، آیا درست است كه تنها یك حدیث از پدر شنیده باشد؟! این در حالی است كه همین منبع بیش از صدها حدیث از عائشه نقل میکند. با اینكه او بعد از هجرت، با پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ازدواج كرده است!
این قطرهای بود از اقیانوس بیکرانه و احساسی بود، نسبت به داغ سوزان قرنها و باید به عرض رسانده شود که این مقاله، پیش از نگاه جدیتر به خطبه فدکیه بود اما اگر بخواهیم، مقداری از خطبه بانو (سلام الله علیها) بهرهای ببریم، باید در حد امکان، تصویرهای خطبه را جداگانه، واژههای آن را جداگانه و آیات آن را جداگانه مورد بررسی بدهیم. این مطلب را به خاطر داشته باشیم که ما با اثری روبهرو هستیم که اولا خود آن دارای ژرفای عمیقی است. در ثانی متاسفانه، این اثر جاودانه کمتر مورد کنکاش و پژوهش قرار گرفته است. تا آنجا که حقیر اطلاع دارد، کار زیادی صورت گرفته اما به جز مرحوم علامه
مجلسی در "بحار" و مرحوم آیت الله منتظری، "در خطبه فاطمه زهرا(علیه السلام)" کمتر کسی به خودش رنج تامل دقیق را داده است. این حقیر، در حد توانایی تلاش نموده که نسبت به این خطبه عمیقتر نگاه شود. اگر کار در خوری ارائه نشود، لا اقل این پیام را به مردم برساند که خطبه بیبی (سلام الله علیها) مثل خودش مظلوم مانده است.
تصویرهای خطبه فدکیه
وَ سُبُوغِ آلَاءٍ أَسْدَاهَا: اصل "سبغ" به معنا گسترش پیداکردن و طولانی شدن به کار میرود. تاج عروس در این زمینه چنین میگوید: "سَبَغَ الشَّيْءُ سُبُوغًا: طالَ إِلَى الأَرْض... كالثَّوْبِ، و الشَّعَرِ. "آلاء " عبارت از نعمت است. نعمت کلی و ذهنی است. خواننده و یا شنونده به راحتی نمیتواند آن را در ذهن خودش مصور کند. سبوغ باعث میشود که نعمت را به طور عینی در ذهن خودمان مصور نماییم. ترکیب "سبوغ آلاء" سبب میشود که واژهها، خودشان را نشان بدهند. "أسدی" چندین معنا دارد. در اینجا معنای "أعطی" مناسب است. پس ترکیب بالا را میتوان چنین معنا نمود: نعمتهای گستردهای که عطا فرمود.
شاید در حال حاضر شما فکر کنید که این ترکیب تازه نیست. در جاهای مختلف با چنین ترکیبی رو به رو میشوید اما فراموش نکنید که میگویند: اولین کسی که صورت زیبا را به گل تشبیه کرد، هنرمند بود و دیگران هرکس که از چنین ترکیبی استفاده کنند، مقلدند. با توجه به تصویرهای بدیع این
خطبه، این سخن اغراق نیست که بگوییم، شاید صدیقه طاهره اولین کسی بوده که چنین ترکیب زیبایی را وارد زبان و ادبیات نموده است.
وَ ضَمَّنَ –ضُمِّنَ- الْقُلُوبَ مَوْصُولَهَا وَ أَنَارَ فِي التَّفَكُّرِ مَعْقُولَهَا: ما در متن، در رابط با معلوم یا مجهول بودن "ضمَّنَ" صحبت کردهایم. اگر آن را مجهول بخوانیم، با تصویر قدرتمندی رو به رو میشویم؛ قلب به عنوان فضاهای بیکرانه تصور میشوند که خورشید توحید را در بر دارد و این خورشید بر جوانههای عقل نور افشانی میکند. البته ما در متن به خاطر صعوبت ترجمه، صورت معلوم این ماده را برگزیدیم. در این صورت ضمیر "ضمّن" و "أنار" به خداوند تبارک و تعالی بر میگردد.
إِذِ الْخَلَائِقُ بِالْغَيْبِ مَكْنُونَةٌ وَ بِسَتْرِ الْأَهَاوِيلِ مَصُونَةٌ: "اهاویل"، جمع "اهوال" و "اهوال"، جمع "هول". پس "اهاویل" جمع جمع میباشد. "ستر اهاویل" ترکیب برجستهای است که با خواندن آن، ذهن انسان به جستجوی تصویر چنین جایی میافتد، هرچند که نتواند بهجایی برسد. بانو در رابطه با پدرش میفرماید که او فرد اختیار شده بود، در وقتی که مخلوقات، در جهان غیب پنهان بودند و در پردههای وحشت به سر میبردند.
فَأَنَارَ اللَّهُ بِأَبِي مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه ظُلَمَهَا: استعاره بسیار زیبایی است؛ رسول اکرم به خورشید درخشان تشبیه شده است که فضای ظلمانی امتها را روشن میکند.
أَنْتُمْ عِبَادَ اللَّهِ نُصْبُ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ: در اینجا کسانی چونان تابلوهای در مسیر قرار دارند که راه درست و نادرست، در آنها نقش بسته باشد.
وَ الْحَجَّ تَشْيِيداً لِلدِّينِ: دین به عنوان بنایی تصور شده است که مصالح حج آن را استوارتر و با شکوهتر نشان میدهد.
حَتَّى تَفَرَّى اللَّيْلُ عَنْ صُبْحِهِ: در اینجا، تشخیص شب بسیار چشمگیر است. آنگونه که از دیدن سپیده میگریزد. تازه سپیده یک جوری مربوط به خود شب است. پس چیزی از دیدن خودش راه گریز در پیش گرفته. این تصویر دیدنی، تأمل بر انگیز و تفسیر بردار است. هرچه که در این زمینه بیندیشی، به پایان نمیرسی.
وَ خَرِسَتْ شَقَاشِقُ الشَّيَاطِينِ: "خَرِسَ"به معنای لال شدن است و "شَقَاشِق" جمع "شقشقه" و شقشقه، شُش مانندی است که در هنگام هیجان شتر از دهانش بیرون میآید. تا اینجای کار را همه شنیدهایم و خواندهایم اما اینکه شقشقهها لال بشوند، چیزی شگفت آوری است. این بیان بیبی (سلام الله علیها) از تصویرهای مدرن امروزی هم مدرنتر است: تشبیه شیاطین به شترهای عصیانگر و مست، فضایی که نعرههای پیاپی آنان را منعکس بکند و ناگهان با هیهای حقیقت، این نعرههای مستانه نه تنها خاموش گردند که
درجا لال شوند و بخشکند!
وَ فُهْتُمْ بِكَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ فِي نَفَرٍ مِنَ الْبِيضِ الْخِمَاصِ: "نفر" به معنای جمعیت، "بیض" به معنای سپیدی و سپید روی. "خماص" به کسی یا کسانی به کار میرود که از گرسنگی، گویا پوستشان به پشتشان چسپیدهاند. این حالت گاهی از بدی روزگار است و گاهی در عین توان برخورداری از تمام نعمت، کس یا کسانی راه پرهیز از غذاهای آنچنانی را در پیش میگیرد. این
خویشتن داری، فضیلت و بزرگواری و انسانیت است. در همین کتاب نامه مولا علی (علیه السلام) به عثمان بن حنیف را خواندید که چنین فرمود: "وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَيْتُالطَّرِيقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَ الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ وَ لَكِنْ هَيْهَاتَ أَنْ يَغْلِبَنِي هَوَايَ..."
پس "نَفَرٍ مِنَ الْبِيضِ الْخِمَاصِ" یک بیان کنایی است و منظور از آن روزهداران روشن اندیشی هستند که در کنار رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و مولا علی (علیه السلام) به سر میبردند. ممکن است خود آنان را نیز این توصیف در بر بگیرد. بیبی (سلام الله علیها) میفرماید: شما کسانی بودید که در حضور اینگونه انسانها توحید را بر زبان جاری نمودید؛ آنها که روزها روزه بودند و شبها در محراب عبادت. آیا درست است که اینچنین به دنیا تکیه نمایید؟
مَذْقَةَ الشَّارِبِ وَ نَهْزَةَ الطَّامِعِ وَ قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ: من همواره نسبت به جا انداختن چنین تصویرها در شگفت بودهام؛ اینکه قدرت زبانی برخی به جایی میرسد که موجود خارجیای را به آب و آتش تشبیه میکنند و تصویرهای مورد نظر، سوال انگیز هم نمیشوند. بانوی مطهره آنان را در زمان جاهلیت به آب تشبیه میکند که شربت نوشندگان بودند. هرکه از راه میرسید، بدون اینکه بپرسد، این کوزه مال کیست، جامی از آن سر میکشید: مَذْقَةَ الشَّارِبِ. به بازار مصرفی تشبیه میکند. هرکس به آنها میرسید، اگر چیزی هم لازم نداشته، از بس متاع را ارزان میدید که چیزی میخرید و این فرصت را غنیمت میشمرد: نَهْزَةَ الطَّامِعِ. به هیزم آتش گرفتهای تشبیه میکند که هرکس از راه میرسیده،
چیزی از آن برای خودش بر میداشته و برای صاحب آتش چیزی باقی نمیمانده: قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ.
گفتم که جا انداختند چنین تصویرها، کاری آسانی نیست. آنها که در حوزه شعر استخوان خورد کردهاند، متوجه میشوند که من چه میگویم. البته برای آنها که با زبان هنر آشنا نیستند، میتوان توجیه کرد که گوینده، زندگی آنان را به چنین چیزهایی تشبیه میکند. این جان خلاصی است. حقیقت این است که بانو از بیان قدرتمندی برخوردار است و زبان بسیار توانایی دارد. اگر زندگی آنان را "مشبه" بدانیم، بازهم بیان استعاری است اما نه به قدرت اولی.
داستان پشت " قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ" را مرحوم آیت الله منتظری اینگونه توضیح میدهد: "قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ: محل اقتباس آدمهای شتابزده بودید. آتش معمولا با هیزم بود. كسی كه مىخواست آتش روشن كند، مقداری چوب را به زحمت جمع آوری میكرد. آتش درست میكرد. از اطرافكسانی از همین چوبها با عجله بر میداشتند كه برای صاحب آتش چیزی نمیماند."
تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِكُمْ: "وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ"، در قرآن وجود دارد و "مِنْ حَوْلِكُمْ" مال بیبی (سلام الله علیها) میباشد. پس در کلام تضمینی اتفاق افتاده است. تضمین اگر در کلام جا بیفتد، سخن را شیرینتر میکند. بانو از تکنیک تضمین، استفاده بسیار نموده و این یکی از نمونههای آن است. گذشته از این، خود "يَتَخَطَّفَكُمُ" استعاره زیبایی را تشکیل میدهد و استفاده بانو سبب میشود که ما در برابر تصویر در تصویر قرار بگیریم.
بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي: این ضرب المثل را وقتی به کار میبرند که اتفاقات کوچک و بزرگی افتاده باشند و در آن اتفاقات گوینده به نوعی نقشی داشته باشد. مرحوم علامه مجلسی در این باره چنین میگوید: "هما كنایتان عن الداهیة الصّغیرة و الكبیرة." مولا علی (علیه السلام) نیز از این ضرب المثل، استفاده نموده است: "هَيْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّه!" داستان پشت این ضرب المثل را نیز مرحوم آیت الله منتظری بیان کرده است که در متن میخوانید. ضرب المثل را چون مردم عادی میسازند، لازم نیست رویداد آن بسیار مهم باشد. مثلا پشت "فی الصّیف ضیّعت اللبن"، چیز مهم نهفته نیست اما حتی امروزه هم از آن استفاده میشود. استفاده از ضرب المثل در گفتار و نوشتار، تصویر ایجاد میکند و خوانند با گوینده ارتباط بهتری بر قرار میکند. بانو (سلام الله علیها) در این خطبه از ضرب المثلها هم بهرههای فراوان برده است.
وَ بَعْدَ أَنْ مُنِيَ بِبُهَمِ الرِّجَالِ وَ ذُؤْبَانِ الْعَرَبِ: آنچه که از مفردات الفاظ قرآن بر میآید، خود "بُهَمِ" یک تشبیه است. "بُهْمَةٌ" عبارت است از سنگ سخت و آدم شجاع و ظاهرا پر قساوت به آن تشبیه میشود: "الْبُهْمَةُ: الحجر الصلب، و قیل للشجاع بُهْمَةٌ تشبیها به." پس، "بُهَمِ" یک تصویر قدرتمندی است که حتی گاهی ذهن انسان را به سمت "بهیمة" میبرد. آیا این بیان استعاری وجود داشته و بیبی (سلام الله علیها) از آن استفاده کرده و یا بعد از بیان او این واژه وارد فرهنگها شده است؟ اگر وجود داشته حسن انتخاب او را نشان میدهد و اگر ساخته او باشد، خلاقیتش را. تصویر دوم اما بیتردید، مال خود بیبی (سلام الله علیها)
است: ذُؤْبَانِ الْعَرَبِ.یعنی گرگان درنده عرب. بهترین تشبیه عرب آن روز به گرگان درنده است. زیرا خاصیت گرگ درنده این است که به مقدار نیاز خودش، گوسفندان را نمیدرد. بانو میفرماید: خداوند شما را توسط رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نجات داد، بعد از اینکه او را با شجاعان بیباک و گرگان عرب و سرکشان اهل کتاب مبتلا نمود.
أَوْ نَجَمَ قَرْنُ الشَّيْطَانِ أَوْ فَغَرَتْ فَاغِرَةٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَذَفَ أَخَاهُ فِي لَهَوَاتِهَا: ظاهر شدن شاخ شیطان، تصویر قابل توجهی است. شیطان به موجود وحشتناکی تشبیه شده که مانند گاوهای وحشی دارای شاخهای آن چنانی است: نَجَمَ قَرْنُ الشَّيْطَانِ.
به نظر میآید، به خاطر ابهام و خیال انگیزی هرچه بیشتر، از "فَغَرَتْ فَاغِرَةٌ" چیزی حذف شده است. باید گفته میشد، "فَغَرَتْ فَاغِرَةٌ فاها" اما بیان هنری ایجاز را اقتضا میکند و خیال شنونده را آزاد میگذارد. تا "فاها" را خودش اضافه نماید و احساس لذت کند. در اینجا مشرکین همانند اژدرهای هراس آوری تصویر شدهاند که هر از گاهی دهان باز میکنند، برای بلعیدن چیزهایی و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برادرش امیر المؤمنین (علیه السلام) را در حلقوم آنان پرتاپ میکند. تا افراد جامعه اسلامی از گزند این هیولاهای خون آشام در امان باشند. تازه از "حلق و حلقوم" استفاده نشده. فرموده: "فِي لَهَوَاتِهَا." لهوات، جمع "لَهاة" است. "لَهاة" یعنی زبان کوچک. یعنی اینکه در آن ته ته حلقومها، برادرش را پرتاب میکرده. که به کلی قدرت بلعیدن چیزی دیگر را نداشته باشند.
فَلَا يَنْكَفِئحَتَّى يَطَأَ جَنَاحَهَا بِأَخْمَصِهِ وَ يُخْمِدَ لَهَبَهَا بِسَيْفِهِ: "ینکف"، یعنی برگشتن. یطأ: زیر پا نمودن. جناح: بال. أخمص: گودی زیر پا. منظور این است که امیر المؤمنین (علیه السلام) بر نمیگشت، مگر اینکه دشمنان قسم خورده اسلام را نابود میفرمود اما بیان به گونهای است که خواننده به سادگی از آن نمیگذرد. بلکه شاید بارها و بارها به جمله بنگرد و بر گویندهاش آفرین بگوید! پیش خودش فکر کند: اگر به جای "ینکفیء" یرجع میبود، با همین تصویر رو به میشدی؟ اگر به جای "أخمص" أقدام میبود؟ اگر از مجاز "جناح" استفاده نمیشد؟ حقیقتا این ساختار لیاقت آن را دارد که روی تک تک واژهها به طور عمیق اندیشه شود. شما را نمیدانم. من در این ساختار، کرکسهای آدمنمایی میتوانم تصور کنم که امیر المؤمنین (علیه السلام)، بالهای آنان را زیر گودی پاهایش قرار داده است.آنچه در فرهنگها میخوانیم، "لهب" یعنی زبانه آتش. اگر جایی آتش بگیرد، شما اولین چیزی را که مشاهده میکنید، زبانه های سرکش آن است که به هرسوی شراره میکشد. حال آتش اینگونه را با آب خاموش کنند، جای پرسشی باقی نمیماند اما بیبی (سلام الله علیها) میفرماید: زبانه آتش آن را با شمشیرش خاموش میکرد و جا انداختن چنین تصویری، هنرمند واقعی را میطلبد. در مجموع، دو تصویر زیبا در اینجا وجود دارد: 1- يَطَأَ جَنَاحَهَا بِأَخْمَصِهِ. 2- يُخْمِدَ لَهَبَهَا بِسَيْفِهِ.
تَتَرَبَّصُونَ بِنَا الدَّوَائِرَ: راغب اصفهانی، در رابطه با "دائرة"، چنین میگوید: "وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوائِرَ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ، أی: یحیط بهم السّوء إحاطة الدّائرة
بمن فیها، فلا سبیل لهم إلى الانفكاك منه بوجه." با توجه به این معنا، "دایره" فارسی، برگرفته از همان "دائرة" عربی است. دایره، یعنی چیزی حلقه مانند که گرد اشیایی کشیده میشود. وقتی اطراف چیزهایی دایرهای وجود داشته باشد، امکان بیرون افتادن بعضی از آن وجود ندارد، به همین لحاظ، این واژه کمکم معنای استعاری پیدا کرده و در حادثههای سخت و طاقت فرسا به کار گرفته میشد و لذا، صحاح اللغة آن را چنین معنا میکند: "الدائِرَةُ: الهزیمة. یقال: علیهم دائرةُ السَوءِ." پس با توجه به خط سیر معنایی "دائرة"، بیان بیبی (سلام الله علیها)، یک بیان استعاری کنایی است؛ میفرماید: شما تماشاچی بودید و منتظر بودید که ما را در حلقهها و دایرههای سختیها و مصیبتها ببینید. اگر بگویید: پیش از او در قرآن کریم هم چنین کاربردی را داریم. میگوییم بازهم، حسن انتخاب و تضمین، تصویر را زندهتر نشان میدهد.
ظَهَرَ فِيكُمْ حَسَكَةُ النِّفَاقِ وَ سَمَلَ جِلْبَابُ الدِّينِ وَ نَطَقَ كَاظِمُ الْغَاوِينَ وَ نَبَغَ خَامِلُ الْأَقَلِّينَ وَ هَدَرَ فَنِيقُ الْمُبْطِلِينَ فَخَطَر فِي عَرَصَاتِكُمْ وَ أَطْلَعَ الشَّيْطَانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ: ترکیب "حَسَكَةُ النِّفَاقِ"، ترکیب زیبایی است و زیباتر اینکه خود "حَسَكَةُ" معانی گوناگونی دارد. از خارهای متنوع گرفته تا تیغ و جوجه تیغی. لسان العرب، یکی از معانی آن را چنین مینویسد: "نبات له ثمرة خشنة تَعْلَقُ بأَصواف الغنم." اگر در کوهستان زندگی کرده باشی، شاید دیده باشی که گاهی گوسفندانی از صحرا بر میگردند که هم باعث دردسر صاحبشان میشوند و هم خودشان در عذابند. دو چیز آنها را به این روز گرفتار کرده است: 1- زیادهخواهی. 2- نفهمی. زیاده خواهی به این معنا که برای سیرکردن هرچه
بیشتر شکمشان، خودشان را در بین روییدنیهایی قرار دادهاند که از ثمرههای خودشان به عنوان دفع مزاحم استفاده میکنند. نفهمی این که شکم باعث نشده از چنین جاها عبور کنند. استفاده نکردن از راهنمای درونی و بیرونیای که برای آنان وجود دارد، آنها را به این روز انداخته. در هر دو صورت، حالا باید با باری از گلولههای خار برگردند.
من فکر میکنم، از بین معانی "حَسَكَةُ"، این معنا رساتر است و بعید نیست که بانو همین معنا را لحاظ کرده باشد؛ یعنی اینکه در بیان بانو (سلام الله علیها) تنها ظهور خارهای نفاق گوشزد نمیشود. بلکه سبب ظاهر شدن خارهای نفاق هم یاد آوری میگردد.
در نگاه اول شاید "سَمَلَ جِلْبَابُ الدِّينِ" توجه شما را جلب نکند و با خودت بگویی: جامه دین کهنه شد، یعنی چه؟ این اندیشه بسیار موقتی است. دیری نمیپاید که سیلی از معانی از قله ذهنت سرازیر میگردد و علت همه نابسامانی آن روز و امروز جامعه بشری را در همین کهنگی جامه دین میبینی. این را وقتی خوب میفهمیم که وظیفه جامه را در رابطه با انسان بدانیم. آنهم جامه چون "جلباب". جامه چیزی است که اولا انسان را از گرما و سرما حفظ میکند. پس یکی از اسباب مهم تندرستی انسان جامه است. جامه اگر نباشد، انسان دچار امراض گوناگون میگردد و در نهایت، پا از دایره دنیا بیرون میگذارد. در ثانی، جامه سبب زینت انسان است. اگر انسان جایی دعوت شود، سعی میکند، بهترین جامهاش را انتخاب نماید. آنهم جامه مانند جلباب. المعجم البسیط جلباب را چنین معنا میکند: "جلباب: جامه یا پیراهن بلند و
گشاد." اگر چنین باشد، بیشترین استفاده آن در رابطه با خانمها وجود دارد. خانمهای با وقار، از چنین جامهها استفاده میکنند. تا علاوه بر وظایف عمومی جامه، خودشان را از چشم چرانیهای فرومایگان شکمباره در امان نگهدارند. وقتی اینطور شد، از جامه کهنه، بیجامگی بهتر است. چون اگر کسی جامه مناسب نداشته باشد، در هرجا قدم نمیگذارد اما وای از آن روزی که انسان از پوسیدگی جامهاش بی اطلاع باشد. مفهوم سخن بانو (سلام الله علیها) این است که دین هم به خاطر مصون ماندن از گزند حوادث احتیاج به جامه دارد. باید مواظب آن جامه بود ولیکن در شرایط فعلی، جامه دین به ژندگی رسیده است و شما متوجه آن نیستید و پیامد وحشت بار آن را نمیدانید. نمیدانید کهممکن است، پیکر دین در اثر فرسودگی جامه آن دچار آسیبهای جبران ناپذیری بگردد.
نَطَقَ كَاظِمُ الْغَاوِينَ: اصل "کَظَمَ" به معنای فرونشاندن خشم به کار میرود اما هم بحار و هم کسانی دیگری که خطبه بانو (سلام الله علیها) را شرح دادهاند، "كَاظِمُ" را "ساکت" معنا میکنند. شاید منظور بانو (سلام الله علیها) هم همین باشد ولیکن به هیچ عنوان معنای استعاری آن را نمیتوان نادیده گرفت. در اوج شکوفایی اسلام، کسانی به ظاهر مسلمان شدند و دست از لجاجت این که درخت اسلام را ریشهکن نمایند بر داشتند و به گوشه ها خزیدند اما با خشم فرو خورده، گلوی پر از عقده و سینه پر از کینه. حالا همان گمراهان، زبان گشودهاند و از دهانشان بزرگتر حرف میزنند.
نَبَغَ خَامِلُ الْأَقَلِّينَ: "نبغ" به معنای ظاهر شدن. "خمل" به معنای خاموش بودن. "اقلّین" از قلیل گرفته شده. به معنای ذلیلها. اگر اینها را نزدیک به
معنای اصلی بدانیم، در این جمله تصویری نهفته نیست اما واژهها آن چنان دقیق انتخاب شدهاند که از آن احساس تصویر میکنیم. همین مطلب است که من اعتقاد دارم، گاهی زبان به کمالی میرسد که گوینده و یا نویسنده قصد ایجاد تصویری ندارد اما ما از آن احساس تصویر میکنیم و کلمات پیش چشم ما مصور میشوند. این در صورتی بود که معانی یاد شده نزدیک به معانی اصلی باشند. اگر چنین نباشد، بدون شک ما با بیان استعاری رو به رو هستیم.
وَ هَدَرَ فَنِيقُ الْمُبْطِلِينَ فَخَطَر فِي عَرَصَاتِكُمْ وَ أَطْلَعَ الشَّيْطَانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ: "هَدَرَ" به معنای آواز شتر است. البته در آواز بعضی از پرندگان نیز به کار میرود. "فَنِيق" به شتری گفته میشود که بسیار شجاع است و به همین علت برای تولید نسل نگهداری میشود. البته در اینجا چون با "الْمُبْطِلِينَ" ترکیب شده است، آن ویژگی مثبت خودش را ندارد. پس معنای فعلی "فَنِيقُ الْمُبْطِلِينَ" میشود، شتران مست بیباک. "خَطر" در این جا به معنای دُم است. "عَرَصَات" به زمینی گفته میشود که هنوز در آن بنایی صورت نگرفته است. گاهی این واژه به معنای صحن حیاط به کار میرود و اگر ما آن را میدان معنا کنیم، به بی راهه نرفتهایم. معنای استعاری جمله این است که شتران مست و بیباک به صدا در آمدند و در میدان حیرت شما دم جنباندند و معنای حقیقی آن این است که شما زمینه فراهم نمودید، کسانی که هدف جزشکم و شهوت ندارند، لا أبالی و بیباکند، پا به صحنه بگذارند و نعرههای مستانه سر دهند و همین هرج و مرج باعث گردید که شیطان سر از مخفیگاهش بیرون آورد: وَ أَطْلَعَ الشَّيْطَانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ.
حقیقت ماجرا نیز چنین است: با ورود "فَنِيقُ الْمُبْطِلِينَ" و بیباکان از این دست در صحنه، شیطان جرأت پیدا کرد که پس از آن شکستهای جانانه، دو باره دست به ماجرا جویی بزند و الا گوشه نشینان گمراه -كَاظِمُ الْغَاوِينَ- و اوباشهای خاموش -خَامِلُ الْأَقَلِّينَ-، بارها و بارها او را سر افکنده نموده بودند.
فَوَسَمْتُمْ غَيْرَ إِبِلِكُمْ وَ وَرَدْتُمْ غَيْرَ مَشْرَبِكُمْ: قاعده این است که انسان در مال خودش تصرف کند و شتر خودش را علامت گذاری نماید اما گاهی بر اثر اغوای شیطان و بیباکان جاده صافکن شیطان، تصرف در مال دیگری را عین تصرف در مال خودش میپندارد. پس "فَوَسَمْتُمْ غَيْرَ إِبِلِكُمْ: شتر دیگری را علامت گذاری نمودید"، یک بیان کنایی است. و بیبی مطهره (سلام الله علیها) غیر مستقیم به آنان گوشزد میکند که شما در مال دیگران تصرف میکنید. همچنان که "وَ وَرَدْتُمْ غَيْرَ مَشْرَبِكُمْ"، نیز یک بیان کنایی است و به غاصبان هشدار داده میشود که راه درستی نمیپیمایند. پس خلاصه کلام، در مطلب بالا دو بیان کنایی وجود دارد. مرحوم آیت الله منتظری، ماجرای پست کنایه دوم را چنین تعریف میکند: "آن روزها به این صورت بوده که مثلاً قناتی یا شطّی که در یک محلی قرار داشته، از آنجا برای آشامیدن یا دیگر احتیاجات خود آب بر میداشتند، و چون از همه جا نمیشده آب بردارند، یک مکانهای به خصوصی را درست میکردند که حیوانها بروند و آب بخورند و یا انسانها از آنجا آب بردارند؛ به این مکانها، "منهل" یا "مشرب" و یا "شِرب" میگفتند، و
مشخص میکردند که این مشرب مربوط به مردم این آبادی است و آن نقطهی دیگر، مال دستهی دیگر میباشد."
هَذَا وَ الْعَهْدُ قَرِيبٌ وَ الْكَلْمُ رَحِيبٌ وَ الْجُرْحُ لَمَّا يَنْدَمِلْ: "کلم" به معنای زخم و جراحت است. "جرح" نیز به همین معنا است. منتها از عبارت فوق، به نکته مهمی پی میبریم و آن اینکه "کلم" به زخمهای عمیق و دیر بهبود به کار میرود و "جرح" به زخمهای نسبتا سطحی به کار میرود. اینکه میگویم، به نکته مهمی پی میبریم، از این لحاظ است که حتی اگر ما، جاهای دیگر چنین کاربردهایی نبینیم، بازهم میگوییم، معنای دقیق همین است. زیرا اهل زبان قابل استشهاد،اینگونه به کار برده است. میگویند: به شعر و نثر عربها تا زمان امام سجاد (علیه السلام) میتوان استدلال نمود و از شعر و نثر آنان به عنوان شاهد مثال بهره جست و زمان صدیقه طاهره، بسیار پیشتر از زمان امام سجاد (علیه السلام) بود. متاسفانه از آنجایی که طاغوتیان زمان، سعی میکردند، معصومین ما در حاشیه باشند، لذا بیشترین شاهد مثالها از آثار جاهلی است. در حالی که تا زمان عدم اختلاط زبان عربی با دیگر زبانها، در صورت صحت اسناد، به همه اهل زبان میتوان استدالال کرد. "رَحِيبٌ"، یعنی وسیع و گسترده. "يَنْدَمِلْ" یعنی بهبود یافتن. پس هر دو بیان بیبی (سلام الله علیها) استعاری میباشد. معنای سخن این است که: این تاخت و تاز و غارت و چپاول شما در زمانی اتفاق افتاد که هنوز آب غسل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نخشکیده و زخمهای عمیق فراق او روز به روز گستردهتر میشود و هنوز جراحاتهای سطحی آن بهبود نیافته است.
وَ كِتَابُ اللَّهِ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ: این تصویر از بس طبیعی به کار رفته است که در نگاه اول شما متوجه تکنیک زبانی آن نمیشوید اما در باز خوانی نمیتوانید به همین سادگی از آن بگذرید. در اینجا کتاب الهی به گوهری بسیار گرانبهایی تشبیه شده است که برای حفظ آن از دست غارتگران، دلیر مردانی آن را در بینشان قرار دادهاند و حلقهوار از هر طرف مواظب آن هستند. پس گویا پشت بر آن گوهر نایاب و رو به دشمن در حال نبردند.
ثُمَّ لَمْ تَلْبَثُوا إِلَّا رَيْثَ أَنْ تَسْكُنَ نَفْرَتُهَا وَ يُسْلَسَ قِيَادُهَا ثُمَّ أَخَذْتُمْ تُورُون وَقْدَتَهَا وَ تُهَيِّجُونَ جَمْرَتَهَا وَ تَسْتَجِيبُونَ لِهُتَافِ الشَّيْطَانِ الْغَوِيِّ: بیان اول این فراز، استعاری کنایی است؛ یعنی اینکه اول خلافت به توسن سرکشی تشبیه میشود، بعد ارکان تشبیه حذف میگردد، تا به استعاره میرسد و آنگاه زمام گرفتن چنین مرکب سرکش را کنایه از عجله نمودن و شتاب کردن قرار میدهد: ثُمَّ لَمْ تَلْبَثُوا إِلَّا رَيْثَ أَنْ تَسْكُنَ نَفْرَتُهَا وَ يُسْلَسَ قِيَادُهَا: شما به اندازه رام شدن توسن رمیده خلافت و آسان گیری مهارش درنگ نکردید.
بیان دوم، سوم و چهارم، استعاری و مرتبط با همند؛ اول فتنه غصب خلافت به خرمن آماده آتش گرفتن تشبیه میگردد، بعد بیان استعاری میشود، بعد با آن بیان استعاری میفرماید: شما بر هیزم فتنه آتش زدید و آن آتش را شعلهورتر نمودید و با این کار، به فریادهایشیطان کج مسیر گوش میدادید: ثُمَّ أَخَذْتُمْ تُورُون وَقْدَتَهَا وَ تُهَيِّجُونَ جَمْرَتَهَا وَ تَسْتَجِيبُونَ لِهُتَافِ الشَّيْطَانِ الْغَوِيِّ.
معنای حقیقی این است که شما به غصب خلافت اکتفا نکردید. آتش این فتنه را چنان گسترده نمودید که حالا به غصب فدک رسیده و معلوم نیست که دامنههای آن به کجاها کشیده خواهد شد.
تَشْرَبُونَ حَسْواً فِي ارْتِغَاءٍ وَ تَمْشُونَ لِأَهْلِهِ وَ وُلْدِهِ فِي الْخَمْرَةِ وَ الضَّرَاءِ وَ نَصْبِر مِنْكُمْ عَلَى مِثْلِ حَزِّ الْمُدَى وَ وَخْزِ السِّنَانِ فِي الْحَشَا: در این فراز هم با چند تصویر رو به رو میشویم. بیان اول اشاره به ضرب المثلی است که به زیبایی جا افتاده است اما قبل از آن باید معنای "حسو" و "ارتغاء" را بدانیم. "حسو" به معنای چشیدن اندک اندک است. "ارتغاء" به کف روی شیر و نوشیدنیهای از این قبیل گفته میشود. حکایت پشت آن را نویسنده "خطبههای حضرت فاطمه زهرا" خوب بیان کرده است. ایشان میگوید: "حسو، به آشامیدنی میگویند که انسان به تدریج و به خوشمزگی میخورد. "ارتغاء" به آن چربی کف مانندی میگویند که روی دوغ و کشک و امثال آن است؛ اگر کسی بخواهد حقّه و نیرنگ بزند، میگوید من کمی از این چربیهای روی آن را میخورم... اما همین که کاسه را دست گرفت، کم کم تا آخر آن را میخورد!
پس بیبی مطهره با استفاده از این ضرب المثل، مطلب را به خوبی رسانده است: "تَشْرَبُونَ حَسْواً فِي ارْتِغَاءٍ: شما به اسم اینکه میخواهیم اسلام و نظام اسلام را حفظ کنیم و به دین خدا خدمت نماییم، در پوشش این جملات، کمکم از منافع خلافت سوءاستفاده کرده و به همه جا دست درازی میکنید."
"الْخَمْرَةِ" وَ "الضَّرَاءِ"، هردو به مکانهای پر درخت به کار میروند. منتها، ظاهرا "خمرة" به مکانهای پر درختی گفته میشود که نسبتا هموار است و "ضرّاء" به مکانهای پر درخت ناهموار گفته میشود؛ یعنی جاهایی که پستی و بلندی و تپه و دشت دارند. با توجه به این مطالب، دشمنان دین به کسانی تشبیه شدهاند که در بیشهزارها و پست و بلندیها، برای نابودی مؤسس نظام توحیدی، اهل و فرزندان او در کمین نشستهاند: وَ تَمْشُونَ لِأَهْلِهِ وَ وُلْدِهِ فِي الْخَمْرَةِ وَ الضَّرَاءِ. طبیعی است، آنهایی در کمین مینشینند، ابزار قتاله همراه دارند. باید آنان را در جایی به کار برند. شکارهای این دژخیمان را بانو (سلام الله علیها) مشخصتر بیان میکند: وَ نَصْبِر مِنْكُمْ عَلَى مِثْلِ حَزِّ الْمُدَى وَ وَخْزِ السِّنَانِ فِي الْحَشَا."حزّ"، به معنای بریدن است، "مدی"، به معنای کارد، "وخز"، به معنای فرو بردن و "حشا"، به معنای اعضای درونی بدن است. میفرماید: این شکار ما هستیم که برای مصلحت برتر، بر کاردهای برّان و خنجرهای فرو رفته در بدن شکیبایی میکنیم!
قَدْ تَجَلَّى لَكُمْ كَالشَّمْسِ الضَّاحِيَةِ: "ضاحیة" از ماده "ضحى" است و ضحی در زمانی استعمال میشود که اوج روشنایی خورشید باشد. به اصطلاح، خورشید نیمه روز یا چاشتگاه. راغب در این زمینه چنین میگوید: "الضُّحَى: انبساطُ الشمس و امتداد النهار." با توجه به این ریشه یابی، "الشمس الضاحیة" تشبیه بسیار دقیقی است. به گونهای که بیبی وقتی میفرماید: قَدْ تَجَلَّى لَكُمْ كَالشَّمْسِ الضَّاحِيَةِ! انگار ما درخشنگی خورشید را میبینیم.
فَدُونَكَهَا مَخْطُومَةً مَرْحُولَةً تَلْقَاكَ يَوْمَ حَشْرِكَ: "دونک" اسم فعل است، به معنای گرفتن. "خطام" به چیزی گفته میشود که در بینی شتر وصل میشود. برای اینکه به راحتی تحت کنترل باشد و شتربان را به هر طرف فرمانبری نماید. "مخطومة" اسم مفعول "خطام" است. شتر مخطومه، یعنی شتر آماده برای کار. "مرحولة" از "رحل" گرفته شده. "رحل" در شتر مانند "زین" در رابطه با اسب است. پس "مرحولة" مانند "مخطومه" اسم مفعول است و به شتری اطلاق میشود که آماده باربری است. بانو (سلام الله علیها) فدک را اینگونه تشبیه نموده است و با بیان استعاری میفرماید: ناقه فدک را مهار شده و رحل بسته بردار! اما این را بدان روز رستاخیز با آن برخورد خواهی کرد و از تو در این باره سوال خواهد شد. روزی که در آن روز این دغلبازیها، روسیاهیهای بیشتری برایت به ارمغان خواهد آورد.
يَا مَعْشَرَ النَّقِيبَةِ وَ أَعْضَادَ الْمِلَّةِ وَ حَضَنَة الْإِسْلَامِ مَا هَذِهِ الْغَمِيزَةُ فِي حَقِّي وَ السِّنَةُ عَنْ ظُلَامَتِي: "أعضاد" جمع "عضد" است. "عضد" به معنای بازو میآید. پس "أعضاد الملّة" یک بیان استعاری است که از آن یاوران دین اراده شده است. "حضنة الإسلام" هم یک بیان استعاری است. اسلام مانند کودکی تصور شده است که در دامن انصار، رشد و نمو نموده و به کمال رسیده است. اصل "ظلامة" به معنای حق طلبی است؛ یعنی اینکه ظالمی از کسی چیزی را به زور گرفته و مظلوم هم در صدد استرداد حقش برآید. "سنة" در فارسی به معنای چرد زدن میآید. بیبی (سلام الله علیها) به جایی اینکه مستقیما بفرماید:حقم را از ظالم بگیرید، کلامش را با بیان زیبا و تصویرها دیدنی میآمیزد، تا بیشترین
نفوز را داشته باشد: آی گروه بزرگان، یاوران دین و دامنههای رشد اسلام! سبب این سستی و خواب آلودگی در مطالبه و گرفتن حق من چیست؟!
سَرْعَانَ مَا أَحْدَثْتُمْ وَ عَجْلَانَ ذَا إِهَالَةٍ: "عَجْلَانَ ذَا إِهَالَةٍ" یک ضرب المثل است. آنچه که از متن بر میآید، این ضرب المثل، در مرگ زود رس و نابودی آرمانهای بزرگ به کار میرود. داستان پشت این ضرب المثل را علامه مجلسی در بحار الانوار نقل کرده است و به احتمال زیاد، نویسنده "خطبه حضرت فاطمه زهرا" از آنجا برداشت نموده است. ایشان میگوید: "وجه این تمثیل این است که نقل کردهاند فردی یک بزی داشت که خیلی لاغر و مردنی بود و از بینی آن، آب و خلط میریخت، به او گفتند: بز تو خیلی لاغر است، این چیست که از بینی آن بیرون میآید؟ گفت: این چربی اوست که از بینیاش بیرون آمده! و به همین علت لاغر شده است! در جواب آن مرد گفته شد: عجلان ذا إِهالة: یعنی چقدر چربیهای بدنش، زود به زود میآید و به مُردن نزدیک میشود." منظور بیبی مطهره (سلام الله علیها) این است که چه زود حادثه آفریدید و به سوی نابودی مکتب توحیدی پیش میروید.
فَخَطْبٌ جَلِيلٌ اسْتَوْسَعَ وَهْیُهُ وَ اسْتَنْهَرَ فَتْقُهُ وَ انْفَتَقَ رَتْقُهُ وَ أَظْلَمَتِ الْأَرْضُ لِغَيْبَتِهِ وَ كَسَفَتِ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ انْتَثَرَتِ النُّجُومُ لِمُصِيبَتِهِ وَ أَكْدَتِ الْآمَالُ وَ خَشَعَتِ الْجِبَالُ وَ أُضِيعَ الْحَرِيمُ وَ أُزِيلَتِ الْحُرْمَةُ عِنْدَ مَمَاتِه: "خطب" به معنای دشواری، و مصیبت میآید. "جلیل" به معنای بزرگ است. معمولا گفته میشود، مصیبت غیر قابل تحمل، مصیبت دشوار. با این حساب، در مصیبت
بزرگ، یک نوع هنجار شکنی است. پس "خَطْبٌ جَلِيلٌ" یک ترکیب هنجار شکن است و بالاتر از زبان کلیشهای.
"وهی" به معنای شکافتن و پارگی است، "نهر" به معنای وسعت یافتن است، "فتق" به معنای جدایی است، "رتق" به معنای پیوستگی و "کسوف" به معنای خورشید گرفتگی است اما از راه قاعده تغلیب بر "خسوف" که ماه گرفتگی است، هم به کار رفته است. بانو (سلام الله علیها) در این ده جمله، چنان هنر نمایی میکند که هرکس غیر از آن شوندگان میبودند، شمشیر بر کف میگرفتند و نعره یا لثارات الزهرا! سر میدادند. افسوس که این انفجار واژهها قرنها پیش از زمان خودشان به تشعشع در آمدند. بانو (سلام الله علیها) فراق رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را به زخم ناسوریتشبیه کرده است که هر روز بر جان انسان بیدار و آگاه از لحاظ شخصی و درونی، بر دهان باز کردن، جدایی و گشودگی آن افزوده میشود و از لحاظ بیرونی این انسان رسالت به دوش، زمین را با رفتنش تاریک میبیند، خورشید و ماه را چهره گرفته، ستارگان را فرو ریخته، آرزوها را برباد رفته، کوهها را کوچک، حریمش را شکسته و حرمتش را نا دیده میبیند. من در فارسی اصطلاح تصویر کوچک و تصویر بزرگ را ندیدهام اما در یکی از کتابهای آموزشی عربی -نمیدانم در دوره دبیرستان بود یا دانشگاه- دیدم که در آنجا تصویر کوچک و بزرگ توضیح داده میشد. به این معنا که تصویر کوچک از یک بیان مجازی مانند استعاره و... به وجود میآید. تصویر بزرگ از جمله دارای بیان مجازی به وجود میآید و این تصویر بزرگ از این لحاظ اهمیت دارد که شعاع همه آن تصویرها را گستردهتر میکند و در
نهایت با یک فضای مشعشع رو به رو میشویم. بیان بانو (سلام الله علیها) در اینجا اینگونه است؛ تک تک تصویرها خواننده را تحت تأثیر قرار میدهد اما هنگامی که همه اینها در یک جا جمع میشوند و پیام اصلی را برجسته میکنند، سخت دیدنی و شگفت انگیز میگردند. میترسم از اینکه بانو (سلام الله علیها) بفرماید: چرا پیام را به درستی نرساندی؟ پس هرچند که تکرار بشود، این ترکیبهای زیبا را به فارسی بر میگردانم. خَطْبٌ جَلِيلٌ: مصیبت بزرگ. اسْتَوْسَعَ وَهْیُهُ: گشادگی آن زخم گسترده شد. اسْتَنْهَرَ فَتْقُهُ: بر جدایی آن زخم افزوده شد. انْفَتَقَ رَتْقُهُ: پیوستگی آن زخم گسسته شد. أَظْلَمَتِ الْأَرْضُ لِغَيْبَتِهِ: زمین از غیبتش تاریک گردید! كَسَفَتِ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ: خورشید و ماه چهره گرفتند. انْتَثَرَتِ النُّجُومُ لِمُصِيبَتِهِ: از غم مصیبت او ستارگان پراکنده گشتند! اگر معنا کنیم که: ستارگان به قطرههای زلال اشک تبدیل گشتند و فرو ریختند، به بیراه نرفتهایم. أَكْدَتِ الْآمَالُ: آرزوها به بیخیری رسید و بر باد رفت. خَشَعَتِ الْجِبَالُ: کوهها کوچک گشتند. أُضِيعَ الْحَرِيمُ: حریم او ضایع و پایمال شد! أُزِيلَتِ الْحُرْمَةُ عِنْدَ مَمَاتِه: هنگام مردن او حرمتش را نگه نداشتند!
آری، مصیبتش بزرگ است، گشادگی زخمش گسترده، شکاف ناشی از این غم وسعت یافته و پیوستگی پیروانش از هم گسسته! زمین از نبودنش تاریک شد، خورشید و ماه بر صورتشان پردههای خسوف و کسوف کشیدند و ستارگان پراکنده گشتند! آرزوها بر باد رفت، کوههاکوچک شدند، حریمش نادیده گرفته شد و حرمتش را هنگام مرگ، نگه نداشتند!
أَيها بَنِي قَيْلَةَ أَ أُهْضِمَ تُرَاثُ أَبِي وَ أَنْتُمْ بِمَرْأًى مِنِّي وَ مَسْمَعٍ وَ مُنْتَدًى وَ مَجْمَعٍ تَلْبَسُكُمُ الدَّعْوَةُ وَ تَشْمَلُكُمُ الْخِبْرَةُ: لباس به معنای پوشش است و معمولا در رابطه انسان به کار میرود و "خبرة" به معنای آگاهی است. پس"تَلْبَسُكُمُ الدَّعْوَةُ" و "تَشْمَلُكُمُ الْخِبْرَةُ" دارای بیان استعاری هستند و تنوع گفتاری پیش از این دو تصویر کمتر از تصویر پردازی نیستند. منظورم از تنوع در گفتار، پیاپی بودن استبعاد، جمله ندائی و جمله سوالی میباشد.
از شما به شدت بعید است، فرزندان قیله! آیا میراث پدری من، پای مال گردد، در حالی که در دیدرس من قرار دارید، سخنان شما را در این مجلس و جمع، میشنوم، زیر پوشش دعوت به سر میبرید و از خبرها بی اطلاع نیستید.
وَ نَاطَحْتُمُ الْأُمَمَ وَ كَافَحْتُمُ الْبُهَمَ: "نطح" به معنای شاخ زدن است و بیشتر در حیوانات، مخصوصا قوچ به کار میرود. پس "ناطحتم الأمم"، بیان استعاری کنایی است که جای مبارزه و نبرد با دشمن را گرفته است. در "کافحتم البهم" تصویری به کار نبرفته اما احساس میشود، در این واژه ایهامی وجود دارد. پیش از این هم گفتیم که "بهم" ذهن ما را به سمت "بهیمه" و چیزهای از این قبیل میبرد. مخصوصا در ساختار بالا که بعد از "ناطح" آمده است.
لَا نَبْرَحُ أَوْ تَبْرَحُونَ نَأْمُرُكُمْ فَتَأْتَمِرُونَ: چنانکه در بخش واژه شناسی این خطبه به عرض رساندهام، این جمله دارای تلخیص زیبایی است. اصل آن شاید چنین باشد: لَا نَبْرَحُ نَأْمُرُكُمْ و لَا تَبْرَحُونَ تَأْتَمِرُونَ: همواره ما فرمان میدادیم و
شما همیشه اطاعت میکردید. پس تلخیص هنری گاهی، نقش تصویر خوب را بازی میکند.
حَتَّى إِذَا دَارَتْ بِنَا رَحَى الْإِسْلَامِ وَ دَرَّ حَلَبُ الْأَيَّامِ وَ خَضَعَتْ ثَغْرَةُ الشِّرْكِ وَ سَكَنَتْ فَوْرَةُ الْإِفْكِ وَ خَمَدَتْ نِيرَانُ الْكُفْرِ وَ هَدَأَتْ دَعْوَةُ الْهَرْجِ: تقریبا همه این هفت جمله دارای تصویر هستند. به جای اینکه گفته شود، اسلام به واسطه ما رشد و نمو نمود، میفرماید: آسیاب اسلام به واسطه ما به گردش در آمد: دَارَتْ بِنَا رَحَى الْإِسْلَامِ. به جای اینکه گفته شود: در آن روزگار عدالت اسلامی و انسانی بر قرار گردید و روزگار دارای خیر و برکت بود، کنایه قدرتمند "دَرَّ حَلَبُ الْأَيَّامِ" به کار میرود. "ثغرة" معانی مختلفی دارد. از جمله به معنای زیر گلو ودهان به کار رفته است. پس منظور از "خَضَعَتْ ثَغْرَةُ الشِّرْكِ"، همان دها ن به خاک مالیدن است. "إفک" به معنای دروغ آمده اما اینکه دروغها به گونه انباشته گردد که از زمین فواره زند و بعد فرو بنشیند، ذهن خلاقی میطلبد که بفرماید: وَ سَكَنَتْ فَوْرَةُ الْإِفْكِ. از همین قبیل است: خاموش گشتن آتش افروزی کفر و آرام گرفتن دعوت به هرج و مرج و فتنه افکنی: وَ خَمَدَتْ نِيرَانُ الْكُفْرِ وَ هَدَأَتْ دَعْوَةُ الْهَرْجِ.
حَتَّى إِذَا دَارَتْ بِنَا رَحَى الْإِسْلَامِ وَ دَرَّ حَلَبُ الْأَيَّامِ وَ خَضَعَتْ ثَغْرَةُ الشِّرْكِ وَ سَكَنَتْ فَوْرَةُ الْإِفْكِ وَ خَمَدَتْ نِيرَانُ الْكُفْرِ وَ هَدَأَتْ دَعْوَةُ الْهَرْجِ: تا بوسیله ما سنگ آسیاب اسلام به گردش در آمد، خیرات و برکات روزگار سرازیر شد، پیشانی شرک به خاک افتاد، فوراههای دروغ فرو نشست، آتش کفر خاموش گشت، دعوت به فتنه و هرج و مرج قطع گردید و نظام دین استوار گردید.
أَلَا وَ قَدْ قُلْتُ مَا قُلْتُ هَذَا عَلَى مَعْرِفَةٍ مِنِّي بِالْخَذْلَة الَّتِي خَامَرَتْكُمْ وَ الْغَدْرَةِ الَّتِي اسْتَشْعَرَتْهَا قُلُوبُكُمْ وَ لَكِنَّهَا فَيْضَةُ النَّفْسِ وَ نَفْثَةُ الْغَيْظِ وَ خَوَرُ الْقَنَاةِ وَ بَثَّةُ الصَّدْرِ: "الْخَذْلَة" به معنای یاری نکردن، "خَامَرَ" به معنای در آمیختن، "الْغَدْرَةِ" به معنای خیانت، "اسْتَشْعَرَ" به معنای لباس زیر، "فَيْضَةُ" به معنای سرازیر شدن، سر رفتن و لبپر زدن، "نَفْثَةُ" به معنای آه کشیدن و فوت کردن، "خَوَرُ" به معنای کندی سر نیزه و "بَثَّةُ" به معنای افشا کردن، پخش کردن و منتشر کردن آمدهاند. اینها مفردات متن بالا بود. صورت ترکیب آن چنین است: وَ قَدْ قُلْتُ مَا قُلْتُ هَذَا عَلَى مَعْرِفَةٍ مِنِّي بِالْخَذْلَة الَّتِي خَامَرَتْكُمْ: آنچه را که گفتم، با آگاهی کامل از تنها گذاشتنی بود که در تمام وجودتان ریشه دوانده است. وَ الْغَدْرَةِ الَّتِي اسْتَشْعَرَتْهَا قُلُوبُكُمْ: و خیانتی که قلبهاتان پنهان کردهاند! وَ لَكِنَّهَا فَيْضَةُ النَّفْسِ وَ نَفْثَةُ الْغَيْظِ وَ خَوَرُ الْقَنَاةِ وَ بَثَّةُ الصَّدْرِ: این سخنان اما لبپر زدن کاسه شکیبایی بود، فواره خشم بود، کندی سرنیزه در هنگام نبرد بود، پرده کشیدن از اندوه بزرگ و اتمام حجت بود!
پس پوشیدن قلب، لبپر زدن جان، فوّاره خشم، کندی سر نیزه در هنگام نبرد، و انتشار اندوه سینه، استعارههای قدرتمندی هستند که کلمات را به جنب و جوش و رستاخیز رساندهاند.
فَدُونَكُمُوهَا فَاحْتَقِبُوهَا دَبِرَةَ الظَّهْرِ نَقِبَةَ الْخُفِ بَاقِيَةَ الْعَارِ مَوْسُومَةً بِغَضَبِ الْجَبَّارِ وَ شَنَارِ الْأَبَدِ مَوْصُولَةً بِ"نَارِ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَة: "حقب" تنگی است که بر کمر شتر میبندند. همین کاربردخاص، باعث میشود که خواننده احساس کند که "حقب" اسم جامد است. اگر چنین باشد،
در زبان عربی، اسم جامد اشتقاق پذیر نیست اما گاهی زبان به درجه از تکامل میرسد که در اسم جامد هم تصرف میکند و اهل زبان، زبان اعتراض نمیگشایند. نمونه این مورد را ما در قرآن کریم، شاهدیم که از "بیت" به معنای خانه، فعل ساخته شده است: وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُون. پس در "فَاحْتَقِبُوهَا" دو زیبایی نهفته است: 1- زبان قدرتمند در اسم جامد تصرف نموده است. آنهم در بین اهل زبانی که نسبت به زبانشان بسیار سختگیر بودند. 2- این واژه، استعاره پیش از خودش را برجستهتر نشان میدهد. وقتی جمله را تحت اللفظی معنا کنیم، اینطور میشود: پس بگیرید ناقه فدک را و بند کمرش را محکم ببندید: فَدُونَكُمُوهَا فَاحْتَقِبُوهَا. این ناقه اما برای شما آرمانی نخواهد مان. زیرا پشت آن زخمی است: دَبِرَةَ الظَّهْرِ. پاهای آن نازک است: نَقِبَةَ الْخُفِ. ننگ ابدی است: بَاقِيَةَ الْعَارِ. نشانه خشم الهی است: مَوْسُومَةً بِغَضَبِ الْجَبَّارِ. عار جاودانه است: شَنَارِ الْأَبَدِ. متصل به آتش بر افروخته خداوند است که بر دلها شراره میکشد: مَوْصُولَةً بِ"نَارِ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَة!
نوع ترکیبهای چون: دَبِرَةَ الظَّهْرِ، نَقِبَةَ الْخُفِ، بَاقِيَةَ الْعَارِ، مَوْسُومَةً بِغَضَبِ الْجَبَّارِ، شَنَارِ الْأَبَدِ و مَوْصُولَةً بِ"نَارِ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَة. استعارههایی هستند که علاوه بر درخشش خودشان، اولین استعاره را –فَدُونَكُمُوهَا- به کمال رساندهاند. به یاد داشته باشیم که زبان عربی بیشتر اشتقاقی است. به راحتی فارسی نمیتوان در آن ترکیب سازی نمود. در اینجا اما فصاحت و بلاغت بینظیر، سخن را آنچنان به سهل و ممتنع رسانده که آدم خیال میکند، این زبان آنچنان انعطاف پذیر است که هرکس میتواند به این
جایگاه برسد و ترکیبسازی نماید اما از من بشنو، مبادا در این بحر بیکرانه هوای شنا کردن بر سرت بزند. من که سالهای آزگار ساحل نشینم، میدانم که زبردستان به نام در این اقیانوس دست به شنا زدند اما غرق گشتند. آنانی که میخواستند، سخنان نامفهوم آنان را بفهمند، نیز مفقود اثرند.
وَ هَذَا بَعْدَ وَفَاتِهِ شَبِيهٌ بِمَا بُغِيَ لَهُ مِنَ الْغَوَائِلِ فِي حَيَاتِهِ: "بغی" به معنای ظلم و ستم است. در اینجا صورت مجهول آن را میبینیم. "غوائل" جمع غائله است. "غائله" معانی گوناگون دارد اما فکر میکنم، فتنه افکنی و شرارت، بهترین گزینهها باشد. از لحاظ ساختاری، جمله بالا، تشبیه صریح است و در آن زندگی پیش از رحلت و پس از رحلترسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مورد مقایسه قرار میگیرد. از دیدگاه بانو (سلام الله علیها) غائله و شرارت بعد از وفات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مانند غائلهها و شرارتهای زمان حیاتش میباشد. همانطور که در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کسانی او را نافرمانی و اذیت میکردند و در حقیقت مورد ستم قرار میدادند، بعد از وفات او نیز دست به شرارت زدند و غائله جدیدی آفریدند. بلکه این بار به تمام بشریت خیانت نمودند.
آیات صریحی که در خطبه فدکیه استفاده شده است
استفاده بیش از بیست و سه آیه کریمه، در یک خطبه، ما را به دو مطلب راهنمایی میکند: 1- ممکن است خطیب زبردستی پیدا شود که در یک جلسه، چندین آیه را تلاوت کند اما محال است، کسی هرچند بسیار ورزیده سر بزنگاه از بخش بزرگ آیات بهره ببرد. این را کسانی متوجه میشوند که دوست دارند، در گفتههاشان شاهد مثال دقیق بیاورند اما مسئلهای به نام تزاحم، جلو
این آرزو را میگیرد. بانو نمونه اسلام (سلام الله علیها) بیاینکه برگهای در دست داشته باشد، از جایجای قرآن شاهد میآورد. پس خاستگاه دانش وی باید در جای دیگر ریشه داشته باشد. 2- آیات جدا شده، آن برجستگان میباشند؛ آنهایی که بدون تأمل به چشم میآید و الا جمله به جمله باید در پی مقصود گشت.
لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ (الأنعام/67)
فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتیهِ عَذابٌ يُخْزیهِ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقیمٌ (هود/39)
یا أَيُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (آل عمران/102)
وَ مِنَ النَّاسِ وَ الدَّوَابِّ وَ الْأَنْعامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ كَذلِكَ إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ إِنَّ اللَّهَ عَزیزٌ غَفُورٌ (فاطر/28)
لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزیزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنینَ رَؤُفٌ رَحیمٌ (التوبة/128)
ادْعُ إِلى سَبیلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ (النحل/125)
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لی وَ لا تَفْتِنِّي أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْكافِرینَ (التوبة/49)وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُونی وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمینَ بَدَلاً (الکهف/50)
وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دیناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرینَ (آل عمران/85)
أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ (المائدة/50)
وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قالَ یا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتینا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبینُ (النمل/16)
وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائی وَ كانَتِ امْرَأَتی عاقِراً فَهَبْ لی مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا (5)./ يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً (6) [مریم]
وَ الَّذینَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا مَعَكُمْ فَأُولئِكَ مِنْكُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فی كِتابِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلیمٌ (الأنفال/75)
يُوصیكُمُ اللَّهُ فی أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وَ إِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصی بِها أَوْ دَيْنٍ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً فَریضَةً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلیماً حَكیماً (النساء/11)
كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقینَ (البقرة/180)
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرینَ (آلعمران/144)
أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْماً نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّواْ بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُم بَدَؤُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ إِن كُنتُم مُّؤُمِنِينَ (اتوبة/13)
وَ قالَ مُوسى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمیدٌ (ابراهیم/8)
نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ (6) الَّتی تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ (7) [الهمزة]
إِلاَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثیراً وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا وَ سَيَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا أَيَ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ (الشعراء/227)وَ قُلْ لِلَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ إِنَّا عامِلُونَ (هود/121)
هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آیاتِ رَبِّكَ يَوْمَ يَأْتی بَعْضُ آیاتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إیمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فی إیمانِها خَيْراً قُلِ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ (الأنعام/158)
وَ جاؤُ عَلى قَمیصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ (یوسف/18)
بسم الله الرحمن الرحیم
حالا میرسیم به اصل خطبه و این یادگار بانوی بزرگ صدر اسلام را (سلام الله علیها) به خوانش مینشینیم اما با این یاد آوری که خطبه چنان پر محتوا و عمیق است که انگار تا اکنون ما چیزی در رابطه با آن نگفتهایم.
عبد الله، پسر حسن مثنی، با سند خودش از پدرانش علیهم السلام روایت کرده: هنگامی که ابوبکر و عمر تصمیم گرفتند که مالکیت صدیقه طاهره بر فدک را انکار نمایند و این خبر به بیبی مطهره رسید، روسریاش را بر سر پیچید، جامه بلندش را بر تن نمود و با عدهای از زنان همسایه وبانوان هماندیش قوم، در حالی که دامن پیراهنش زیر پا میشد، به سوی مسجد روی آورد. در این حال، راه رفتنش عین راه رفتن رسول خداوند (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. تا اینکه بر ابوبکر وارد شد و او در بین جمعی از مهاجرین و انصار و دیگران نشسته بود. پس پردهای پیش روی آنها کشیده شد و بانو پشت آن پرده قرار گرفت. داغ فقدان پیامبر باعث گردید، بانو ناله سوزناکی بزند و ازشنیدن آن ناله، تمام اهل مجلس به گریه افتادند آنچنانکه از دریا موج خروشان برخیزد! پس مقداری درنگ نمود، تا مردم از گریه آرام گیرند و فواره خروش فرو نشیند! سخنش را با حمد و ثنای خداوند و درود بر رسول او آغاز نمود. باز گریه پر تلاطم مردم برگشت! وقتی آرام گرفتند، کلامش را از سر گرفت.
عبدا لله بن الحسن: هو عبد اللّه المحض بن الحسن المثنى بن الحسن بن علیّ بن أبی طالب علیه السلام... و إنّما سمی المحض لأنّ أباه الحسن بن الحسن (علیه السلام) و أمه فاطمة بنت الحسین (علیه السلام) و كان یشبه برسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله (الإحتجاج)
لَاثَ: پیچید (خطبه حضرت...)./ لَاثَ العمامة على رأسه يَلُوثُهَا لَوْثاً: أی تعصب بها و أدارها على رأسه (مجمع البحرین)
خِمَار: رو سری، حجاب (المعجم البسیط)./ و الخِمار: المقنعة، سمیت بذلك لأنّ الرأس یخمر بها أی يغطى (الإحتجاج)
جَلْبَاب: جامه یا پیراهن بلند و گشاد (المعجم البسیط)./ و الجلباب: الرداء و الإزار (الإحتجاج)./ و الْجِلْبَابُ: یطلق على الملحفة و الرّداء و الإزار و الثّوب الواسع للمرأة دون الملحفة، و الثّوب كالمقنعة تغطّی بها المرأة رأسها و صدرها و ظهرها (بحار الأنوار)
لُمَةٍ: أی جماعة (الإحتجاج)./ اللُّمَةُ: الجماعة... أی فی جماعة من نسائها، قیل: هی ما بین الثّلاثة إلى العشرة، و قیل: اللُّمَةُ: المثل فی السّن و التّرب... أقول: و یحتمل أن یكون بتشدید المیم. قال الفیروزآبادی: اللُّمَّةُ بالضّم- الصّاحب و الأصحاب فی السّفر و المونس للواحد و الجمع (بحار الأنوار)./ لُمَة: هم سن و سال، همفكر (خطبه حضرت...)
حَفَدَتِهَا: الأعوان و الخدم (الإحتجاج)
وَ نِسَاءِ قَوْمِهَا: در معیت جماعتی از یاران و اعوان خویش: گروهی از زنان خویشاوند خود (خطبه حضرت...)
ذُيُولَهَا: ذیل: پایان هرچیزی (المعجم البسیط)./ تَطَأُ ذُيُولَهَا: أی كانت أثوابها طویلة تستر قدمیها، و تضع علیها قدمها عند المشی، و جمع الذیل باعتبار الأجزاء أو تعدّد الثیاب (البحار الأنوار)./ حضرت در حال راه رفتن، بر پایین و ذیل لباس خود پا میگذاشت. پیراهن یا چادر، زیر پا قرا مىگرفت. در اثر شتاب یا بلندی لباس (خطبه حضرت...)
الْخَرْمُ: التّرك، و النّقص و العدول. مَا تَخْرِمُ مِشْيَتُهَا مِشْيَةَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): أی لم تنقص مشیها من مشیه صلّى اللّه علیه و آله شیئا كأنّه هو بعینه (بحار الأنوار)./ مَا تَخْرِمُ مِشْيَتُهَا مِشْيَةَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): راه رفتن آن حضرت از راه رفتن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هیچ کم نداشت. (خطبه حضرت...)
حَشد: الجماعة (الإحتجاج)
نِيطَتْ: علقت و ناط الشیء: علقه (الإحتجاج)./ ناطَ الشیءَ يَنُوطُه نَوْطاً: عَلَّقه (لسان العرب)
مُلَاءَةٌ: المُلَاءَةُ: الملحفة (الصحاح)./ چنان که میبینید، صحاح اللغه، "ملائة" را به معنای "مِلحفة" گرفته. "مِلحفة" به معنای روپوش، -مانند: عبا وغیره-، ملافه و هرچیزی که به خود بپیچند، میآید. در اینجا "پرده"، برگردان مناسبی است. فَنِيطَتْ دُونَهَا مُلَاءَةٌ: پس بین مردان و خانمها پردهای کشیده شد (فاطمی)
أَجْهَشَ: مهیا شد -برای گریستن- گریهاش گرفت، بغض کرد، گریست (المعجم البسیط)./ إِذَا تَهَيَّأَ الرجل للبكاء، قیل: أَجْهَشَ، فإن امتلأت عینه دموعاً، قیل: اغْرَوْرَقَتْ عینه، و تَرَقْرَقَتْ. فإذا سالت، قیل، دَمَعَتْ وَ هَمَعَتْ. فإذا حاكت دموعها المطر، قیل: هَمَّت، فإذا كان لبكائه صوت، قیل: نَحَبَ و نَشَجَ. فإذا صاح مع بكائه، قیل: أَعْوَلَ (فقه اللغة)
فَارْتَجَّ: رجَ: تکان داد. رجّ قنیة الدواء: شیشه دارو را تكان داد. (المعجم البسیط)./ و الِارْتِجَاجُ: الاضطراب (بحار الأنوار)./ إذا رجّت الأض رجّا (خطبه حضرت...)
هُنَيْئَةً: صبرت زمانا قلیلا (بحار الأنوار)./ هُنَيْئَةً: وقت كوتاهی، لحظهای (خطبه حضرت...)
نَشِيجُ: صوت معه توجّع و بكاء كما یردّد الصّبیّ بكاءه فی صدره (بحار الأنوار)./ نَشَجَ نَشْجاً و نَشِيجاً الباكی: بىآنكه صدا را بلند كند گریه كرد (فرهنگ ابجدی)./ النَّشِيج: أن یغصَّ بالبكاء مع صَوْتٍ، و منه نشیجُ الطَّعْنَة عند خروج الدم و القِدْرِ عند الغَلیان. و سمیت مجاری الماء أَنْشَاجاً (الفائق)
فَوْرَتُهُمْ: فوران: جوشیدن -آب در دیگ یا چشمه-، بیرون زدن خون از رگ (المعجم البسیط)./ فَوْرَةُ الشَّيْءِ شِدَّتُهُ، وَ فَارَ الْقِدْرُ أی جاشت (بحار الأنوار)
فَقَالَتْ (علیه السلام) الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا أَنْعَمَ وَ لَهُ الشُّكْرُ عَلَى مَا أَلْهَمَ وَ الثَّنَاءُ بِمَا قَدَّمَ مِنْ عُمُومِ نِعَمٍ ابْتَدَأَهَا وَ سُبُوغِ آلَاءٍ أَسْدَاهَا وَ تَمَامِ مِنَنٍ أَوْلَاهَا جَمَّ عَنِالْإِحْصَاءِ عَدَدُهَا وَ نَأَى عَنِ الْجَزَاءِ أَمَدُهَا وَ تَفَاوَتَ عَنِ الْإِدْرَاكِ أَبَدُهَا وَ نَدَبَهُمْ لِاسْتِزَادَتِهَا بِالشُّكْرِ لِاتِّصَالِهَا وَ اسْتَحْمَدَ إِلَى الْخَلَائِقِ بِإِجْزَالِهَا وَ ثَنَّى بِالنَّدْبِ إِلَى أَمْثَالِهَا:
پس فرمود: سپاس خداوند را بر آنچه انعام نمود و تشکر از او بر آنچه الهام نمود و ستایش او بر همه نعمتهای باطنیای که بیتقاضا عنایت کرد و نعمتهای ظاهریای که وسعت بخشید و بر تمام عطایای چشمگیری که تفضل نمود! دهشهایی که در شعاع شمردن نمیگنجد، آغازش جبران ناپذیر است و پایانش دور از تصور! انسانها را به شکر گزاری دعوت کرد تا به خاطر اظهار امتنان پیوسته، بر عنایاتش بیفزاید و از خلایق طلب سپاسگزاری نمود تا با
کثرت نعمتها روبهرو گردند و دعوتش را تکرار کرد، تا ریزش نعمتها را دوچندان کند!
وقتی آغاز خطبه را میخوانی، واژههایی میبینی که بسیار نزدیک همند اینها عبارتند از: 1- حمد، شکر و ثنا. 2- نعم، آلا، منن. 3- أسدی، أولا. 4- نأی، تفاوت.
باید معانی دقیق این واژهها را بدانیم، تا اندکی به دانش بیبی (سلام الله علیها) پی ببریم. متاسفانه در زبان فارسی، معادل دقیق اینها وجود ندارد. پس در ترجمه با ریزش زیادی رو به رو میشویم. ما این واژهها را در چهار دسته، دسته بندی نمودیم، تا مقدار فهم مطلب آسانتر بشود (فاطمی)
ثناء: مدح و ستودن (المعجم البسیط)
ابْتَدَأَهَا: نعمتهایی كه ابتدءا داده. بدون اینكه كسی تقاضاكند (خطبه حضرت...)
سبغ: گسترش پیدا کرد، طول پیدا کرد، مرفه شد (المعجم البسیط)./ سَبَغَ الشیءُ يَسْبُغُ سُبُوغاً: طالَ إلى الأَرض و اتَّسَع (لسان العرب)
أَسْدَی: أعطی؛ أَسْدَى و أَوْلَى و أَعْطَى بمعنى واحد (بحار الأنوار)
آلاء: و قیل:" الآلَاء" هی النعم الظاهرة، و" النَّعْمَاء" هی النعم الباطنة (مجمع البحرین)./ و الْآلَاءُ: النّعماء جمع أَلَى بالفتح و القصر و قد یكسر الهمزة (بحار الأنوار)
منن: جمع: منة: بخشش، منت، نیکی (المعجم البسیط)
أَوْلَاهَا: بذلها. اعطاها. أَعْطَى: وَهَبَ، مَنَحَ، وَصَلَ، حَبَا، بَرَّ، نَحَلَ، آتَى، خَوَّلَ، آسَى، أَوْلى، رَفَدَ، أَتْحَفَ، رَزَقَ، أَسْدَى (المكنز العربی المعاصر)جمّ: كثر؛ جَمَّ الشَّيْءُ أی كثر (بحار الأنوار)./ آنقدر نعمتها خدا زیاد است كه نمیتوانیم بشمریم: و إن تعدوا نعمة الله... (خطبه حضرت...)
نَأَى: النَّأْيُ: البعد (كتاب العین)./ نائی: دور، دورافتاده (المعجم البسیط)
تفاوت: التّفاوت: البعد (بحار الأنوار)./ تفاوت: تباعد بینهما (بلاغات النساء)
أمد: ابتدا، آغاز. "أمد و أبد" از لحاظ معنا نزدیک به هم هستند. با این تفاوت که وقتی واژه "أبد" را به کار میبریم، حدی بر آن معین نشده است. وقتی واژه "أمد" را به کار میبریم، حد نامتعینی دارد. در بین فرهنگها، لسان العرب میگوید که گاهی "أمد" به معنای ابتدا هم به کار میرود. بحار الانوار، مطلب لسان العرب را خلاصه کرده همان را میپسندد. ماهم این معنا را مناسبتر میدانیم. در ضمن، مرحوم آیت الله منتظری نیز نظر به همین معنا دارد (فاطمی)
أَبَد: آخر، به قرینه أمد (خطبه حضرت...)
ندب: دعاه فأجاب (بحار الأنوار)./ نَدَبْتُهُ إلى الأمر نَدْباً: دعوته (مجمع البحرین)
إجزال: إكثار. أجزلت له من العطاء .. أی أكثرت (بحار الأنوار)./ جزیل: زیاد، فراوان، بسیار (المعجم البسیط)
ثَنَّى: تكرار كرد.( خطبه حضرت...)./ ثَنَّىالشیءَ: آن كار را دوباره كرد، ثَنَّى بالأَمرِ: آن كار را انجام داد و سپس كارى دیگر بر آن افزود (فرهنگ ابجدی)
امثالها: مراد نعمت های اخروی است (خطبه حضرت...)
وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ كَلِمَةٌ جَعَلَ الْإِخْلَاصَ تَأْوِيلَهَا وَ ضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَهَا وَ أَنَارَ فِي التَّفَكُّرِ مَعْقُولُهَا الْمُمْتَنِعُ مِنَ الْأَبْصَارِ رُؤْيَتُهُ وَ مِنَ الْأَلْسُنِ صِفَتُهُ وَ مِنَ الْأَوْهَامِ كَيْفِيَّتُهُ ابْتَدَعَ الْأَشْيَاءَ لَا مِنْ شَيْءٍ كَانَ قَبْلَهَا وَ أَنْشَأَهَا بِلَا احْتِذَاءِ أَمْثِلَةٍ امْتَثَلَهَا كَوَّنَهَا بِقُدْرَتِهِ وَ ذَرَأَهَا بِمَشِيَّتِهِ مِنْ غَيْرِ حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَى تَكْوِينِهَا وَ لَا فَائِدَةٍ لَهُ فِي تَصْوِيرِهَا إِلَّا تَثْبِيتاً لِحِكْمَتِهِ وَ تَنْبِيهاً عَلَى طَاعَتِهِ وَ إِظْهَاراً لِقُدْرَتِهِ تَعَبُّداً لِبَرِيَّتِهِ وَ إِعْزَازاً لِدَعْوَتِهِ ثُمَّ جَعَلَ الثَّوَابَ عَلَى طَاعَتِهِ وَ وَضَعَ الْعِقَابَ عَلَى مَعْصِيَتِهِ ذِيَادَةً لِعِبَادِهِ مِنْ نَقِمَتِه وَ حِيَاشَةً لَهُمْ إِلَى جَنَّتِهِ:
و شهادت میدهم که معبودی جز خداوند یگانه بیهمتا وجود ندارد. لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، کلمهای است که خداوند اخلاص را تفسیر آن قرار داد،پرنده دلها را در پی رسیدن آن به پرواز درآورد و تعقل را در پرتوی تفکر آن درخشان نمود. بیهمتایی که چشمها توان دیدنش را ندارند، زبانها از توصیفش عاجزند و چگونگیاش در اوهام نمیگنجد! پدیدهها را پدید آورد، نه از چیزهای مشابه پیش از آنها، و آنها را ایجاد نمود، بدون پیروی از نمونههایی که الگو برداری کند. آنها را با قدرت خودش ایجاد نمود و با اراده خودش آفرید، بیاینکه نیاز به وجود آنها داشته باشد و نفعی از شکل دادن آنها ببرد. هستی را مصور نکرد، مگر اینکه میخواست حکمتش را به اثبات رساند و اطاعتش را اعلام نماید و قدرتش را به نمایش بگذارد و مخلوقاتش را به بندگی وا دارد. پس ثواب را بر طاعتش وضع نمود و عقاب را بر معصیتش. تا
بندگان خود را از فراگرفتن خشمش بر حذر نماید و آنها را در بهشت جاودانهاش مستقر نماید.
در این فراز، با واژههای زیاد رو به رو نمیشویم اما درک مطالب بلند بانو، احتیاج به تامل عمیق دارد. در جمله "كَلِمَةٌ جَعَلَ الْإِخْلَاصَ تَأْوِيلَهَا"، برداشت ما این است که بانو (سلام الله علیها) میخواهد بفرماید که توحید، سر چشمه اخلاص است. هرچقدر انسان به توحید نزدیکتر باشد، از اخلاص بالاتری برخوردار است. در متن بحار و احتجاج، "جُعِلَ الْإِخْلَاصُ" اعراب گذاری شده است. ما چون در "وَ ضُمِّنَ الْقُلُوبُ" با مشکل رو به رو شدیم، صورت معلوم آن را طبق بعضی متون و حواشی انتخاب نمودیم. اگرچه، در بخش تصویرهای خطبه، صورت مجهول بودن آن هم مطمح نظر قرار گرفته است (فاطمی)
وَ ضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَهَا: این جمله را مرحوم آیت الله منتظری اینگونه معنا میکند: "خدا تضمین کرده است در دلها، جای داده است در دلها معنای توحید را اما هرکس معنای آن را به همان اندازهای که یافته و به آن رسیده درک میکند. درك افراد از كلمه توحید متفاوت است. درك پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) متفاوت از درك دیگران است." (خطبه حضرت...)./ هم در متن بحار و هم در احتجاج، "وَ ضُمِّنَ الْقُلُوبُ" به ضم ضاد، اعراب گذاری شده. در حالی که در بحث واژههای بحار، "ضَمَّنَ الْقُلُوبُ" به فتح ضاد اعراب گذاری شده است. اگر این واژه معلوم باشد، ما با مشکل زیاد روبهرو نمیشویم اما اگر مجهول باشد، درک مطلب دشوارتر خواهد بود (فاطمی)
وَ أَنَارَ فِي التَّفَكُّرِ مَعْقُولُهَا: این جمله را مرحوم آیت الله منتظری این طور ترجمه میکند: نورانی کرده است فکرها را به همان اندازه که از این کلمه تعقل میکنند... تعقل هرکسی به اندازه استعدادش است، به همان اندازه خداوند نور در دل افراد قرار داده که از کلمه توحید تعقل میکنند (خطبه حضرت...)
تأویلها: خدا اخلاص در اعمال را تأویل كلمه توحید قرارداده؛ یعنی بازگشت و نتیجه كلمه توحید، لااله الا الله، اخلاص در عمل است (خطبه حضرت...)
من الأوهام كیفیته: كیفیت او در واهمهها نمیگنجد. چون خدا كیفیت ندارد. كم و كیف مربوط به موجود ممكن است. واجب الوجود از خواص ممكن مبرا است (خطبه حضرت...)
ابتدع: البَدْعُ: إحداث شیء لم یكن له من قبل خلق و لا ذكر و لا معرفة. و الله بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ: ابْتَدَعَهُما، و لم یكونا قبل ذلك شیئا یتوهمهما متوهم (كتاب العین)./ ابتدع: نو آوری کرد، چیزی جدید را به وجود آورد. ابتداع: ابتکار (المعجم البسیط)
احتذاء: پیروی كردن، اقتدا کردن، کفش پا کردن (المغجم البسیط)
ذرأ: آفرید (المعجم البسیط)./ الفرق بین الذرء و الخلق: أن أصل الذرء الاظهار و معنى ذرأ الله الخلق أظهرهم بالایجاد بعد العدم، و منه قیل للبیاض الذرأة لظهوره و شهرته (الفروق فی اللغة)
بریة: خلق، مردم. ج: برایا (المعجم البسیط)
ذیادة: و الذِّيَادُ: الطرْدُ، تقول: ذُدْتُه عن كذا (الصحاح)./ ذود: دفاع كرد، طرد كرد، دوری كرد. (المعجم البسیط)./ الذود و الذیّاد: السّوق و الطّرد و الدّفع و الإبعاد (بحار الأنوار)
نقم: خشم، نارضایتی و میل به انتقام نشان دادن (المعجم البسیط)
حِيَاشَةً: جمع كردن (خطبه حضرت...)./ حَاشَ زیدٌ الأغنام: جمعها و ساقها (معجم الأفعال المتداولة)
وَ أَشْهَدُ أَنَّ أَبِي مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ اخْتَارَهُ قَبْلَ أَنْ أَرْسَلَهُ وَ سَمَّاهُ قَبْلَ أَنِ اجْتَبَاهُ وَ اصْطَفَاهُ قَبْلَ أَنِ ابْتَعَثَهُ إِذِ الْخَلَائِقُ بِالْغَيْبِ مَكْنُونَةٌ وَ بِسَتْرِ الْأَهَاوِيلِ مَصُونَةٌ وَ بِنِهَايَةِ الْعَدَمِ مَقْرُونَةٌ عِلْما مِنَ اللَّهِ تَعَالَى بِمَآيِلِ الْأُمُورِ وَ إِحَاطَةً بِحَوَادِثِ الدُّهُورِ وَ مَعْرِفَةً بِمَوَاقِعِ الْمَقْدُور:
شهادت میدهم که پدرم محمد [صلی الله علیه و آله و سلم] بنده و پیامبر او است. او را اختیار نمود، پیش از اینکه پیام رسانش نماید، نامگذاریاش نمود، پیش از اینکه انتخابش نماید، و گزیدهاش نمود، پیش از اینکه به رسالتشبرانگیزاند. این انتخابها آن زمان اتفاق افتاد که مخلوقات در جهان غیب پنهان بودند و در پردههای وحشت به سر میبردند و با دورترین دنیای نیستی همسایگی داشتند. به خاطر اینکه خداوند تبارک و تعالی عالم به عواقب امور است، به رویدادهای روزگار احاطه دارد و خط سیر سرنوشت را میداند.
اصْطَفَاهُ، اجْتَبَاهُ، اخْتَارَهُ، مانند واژههایی هستند که در اول خطبه تذکر داده شد. در فارسی، معادل دقیق اینها را نداریم و همه را به معنای برگزیدن معنا میکنیم (فاطمی)
مکنونة: أَكنَنْتُ. و كَنَنْتُ الشیءَ: سَتْرتُه و صُنْتُه من الشمس... مَكْنُونٌ؛ أَي مستور من الشمس و غیرها (لسان العرب)
مَصُونَةٌ: صانَهُ: حَفظَهُ (القاموس المحیط)
الأهاویل: جمع الأهوال، و هو جمع الهول، و هو الخوف و الأمر الشدید (بحار الأنوار)./ هول: وحشت بزرگ، سختی وحشتناک، دشواری عظیم (المعجم البسیط)
مَآيِل الأمور: عواقبها: آل الشیء یؤول أولا و مآلا: رجع، و الإیال اسم منه (بحار الأنوار)./ آلَ الشیء يَؤُولُ إلى كذا: أى رجع (النهایة فی غریب الحدیث)
المقدور: و یحتمل أن یكون المراد بالمقدور: المقدر، بل هو أظهر ((بحار الأنوار)./ مقدور: همان مقدرات خدا: خداوند متعال از همان ابتدا علم داشته مثلا یکی پیغمبر میشود و یکی ابوسفیان... (خطبه حضرت زهرا...)./ دراحتجاج طبرسی، "وَ مَعْرِفَةً بِمَوَاقِعِ الْأُمُورِ" وجود دارد که "الْأُمُورِ" تکرار میشود و این از بانوی بلیغه چون صدیقه طاهره بعید است (فاطمی)
ابْتَعَثَهُ اللَّهُ إِتْمَاماً لِأَمْرِهِ وَ عَزِيمَةً عَلَى إِمْضَاءِ حُكْمِهِ وَ إِنْفَاذاً لِمَقَادِيرِ حَتْمِه فَرَأَى الْأُمَمَ فِرَقاً فِي أَدْيَانِهَا عُكَّفاً عَلَى نِيرَانِهَا عَابِدَةً لِأَوْثَانِهَا مُنْكِرَةً لِلَّهِ مَعَ عِرْفَانِهَا فَأَنَارَ اللَّهُ بِأَبِي مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه ظُلَمَهَا وَ كَشَفَ عَنِ الْقُلُوبِ بُهَمَهَا وَ جَلَى عَنِ الْأَبْصَارِ غُمَمَهَا وَ قَامَ فِي النَّاسِ بِالْهِدَايَةِ فَأَنْقَذَهُمْ مِنَ الْغَوَايَةِ وَ بَصَّرَهُمْ مِنَ الْعَمَايَةِ وَ هَدَاهُمْ إِلَى الدِّينِ الْقَوِيمِ وَ دَعَاهُمْ إِلَى الطَّرِيقِ الْمُسْتَقِيمِ:
او را خداوند به خاطر کامل کردن امرش، تصمیم گرفتن بر امضای حکمش و اجرای مقدرات حتمیاش مبعوث نمود. این در زمانی بود که ملتها را
گروههای گوناگون در آیینهایشان، اعتکاف کنندگانگرد آتشهایشان، پرستندگان بتهاشان و انکار کنندگان خالق یگانه در عین شناختنشان دید. پس فضاهای تاریک امتها را با طلوع پدرم، محمد که درود خداوند بر او و خاندانش باد، روشن نمود، به پرسشهای ابهام بر انگیز دلها پاسخ داد و پرده غفلت را از روی چشمها برداشت. او در بین مردم با مشعل هدایت بر خاست. آنها را از گمراهی نجات بخشید، چشم بصیرتشان را باز نمود، به سوی دین استوار راهنمایی کرد و به رفتن از راه مستقیم فراخواند.
إِتْمَاماً لِأَمْرِهِ: یعنی آن کمالاتی که باید در نظام آفرینش به وجود آید، به واسطهی بعثت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله تحقق پیدا کند، پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله بیاید و دیگران را هدایت و رهبری کند و آن امری را که خداوند از ازل داشته است، تمام و کامل نماید (خطبه حضرت زهرا...)
عَزِيمَةً: اراده و تصمیم، ترقّی (المعجم البسیط)
إِنْفَاذاً: نفذ: به اجرا در آمد، نفوذ کرد و گذشت (المعجم البسیط)./ إِنْفَاذاً لِمَقَادِيرِ حَتْمِه: خداوند مقدرات حتمی خود را به وسیله پیامبر اجرا و تنفیذ نمود. در این عبارت، موصوف به صفت اضافه شده است، یعنی مقادیر که موصوف است به صفت خود که حتمه باشد، اضافه شده است... مقدّرات حتمی این بوده که رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله بیاید و پیامبر شود، پس پیامبری حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله از مقدرات حتمی خدا بوده و مبعوث شدن آن حضرت، تنفیذی برای این تقدیر حتمی خداوند بوده است (خطبه حضرت...) ./ در احتجاج "إِنْفَاذاً لِمَقَادِيرِ رَحْمَتِهِ" وجود دارد (فاطمی)
عُكَّفاً: عكف یعكف و یعكف .. لزم المكان (لسان العرب)./ عکف: پیوسته کاری را انجام داد، پرداخت و مشغول شد (المعجم البسیط)
بُهَمَهَا: مبهماتها: خداوند به وسیله پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقاط مبهمی كه در دلها بود، برطرف كرد. اگر كسی به مسایلی مثل مرگ و زندگی، مبدأ خلقت، جهان آخرت سوالاتی داشت، این ابهامات را بر طرف كرد (خطبه حضرت...)
غُمَمَهَا: پوشش، حیرت: از چشم هاشان، آن پوششها را كنارزد آن حیرت را بر طرف كرد (خطبه حضرت...)./ ظُلَمَهَا: و الضمیر "فی ظلمها" راجع إلى الأمم، و الضمیران التالیان له یمكن إرجاعهما إلیها و إلى القلوب و الأبصار (بحار الأنوار)
الْغَوَايَةِ: گمراهی هلاکت، فریفتگی (المعجم البسیط)الْعَمَايَةِ: الجهل (شمس العلوم)./ العَمایةُ: الضَّلالُ، و هی فَعالَة من العَمَى (لسان العرب)./ آنچه که از فرهنگها بر میآید، اینکه فرق چندانی بین "غوایة" و "عمایة" نیست. چون "عمایة"، "عمی" را تداعی میکند، نسبت به آن، جهل و نابینایی برگردان مناسبی است (فاطمی)
ثُمَّ قَبَضَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ قَبْضَ رَأْفَةٍ وَ اخْتِيَارٍ وَ رَغْبَةٍ وَ إِيْثَارٍ فَمُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه مِنْ تَعَبِ هَذِهِ الدَّارِ فِي رَاحَةٍ قَدْ حُفَّ بِالْمَلَائِكَةِ الْأَبْرَارِ وَ رِضْوَانِ الرَّبِّ الْغَفَّارِ وَ مُجَاوَرَةِ الْمَلِكِ الْجَبَّارِ صَلَّى اللَّهُ عَلَى أَبِي نَبِيِّهِ وَ أَمِينِهِ وَ خِيَرَتِهِ مِنَ الْخَلْقِ وَ صَفِيِّهِ وَ السَّلَامُ عَلَيْهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ:
سپس خداوند او را با مهربانی به سوی خود فراخواند و با اختیار، رغبت و خود گذشتگی او قبض روحش نمود. محمد که درود خداوند بر او و خاندانش
باد، از رنج این دنیا آسوده گردید! هم اکنون در بین فرشتگان نیکوکار، در رضوان پروردگار خطاپوش و در جوار مَلِک با جلال و جبروت قردارد. سلام و درود و رحمت و برکات خداوند بر پدرم، نبی، امین و بهترین برگزیده از مخلوقات او باد!
در رابطه با اختیار دو احتمال است: یکی اینکه خدا پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله را اختیار کرد و او را برگزید و لذا قبض روحش کرد؛ و احتمال دوم اینکه حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله به اختیار خودش قبض روح شد، چون در روایات هم نقل شده که عزرائیل برای قبض روح افراد از هیچکس اجازه نمیگرفته است، اما از پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله اجازه گرفته است و پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به اختیار خود، اجازه دادند تا عزرائیل قبض روحشان کند (خطبه حضرت...)
إِيْثَار: ترجیح دادن، برتر دانستن کسی یا چیزی را بر خود (المعجم البسیط)./ رغبة و إیثار: با رغبت و خودگذشتگی قبض روح شد (خطبه حضرت...)
تَعَبِ: خسته شدن، خستگی (المعجم البسیط)
حُفَّ: احاطه کرد، کند و برطرف کرد –موی صورت را- (المعجم البسیط)
ثُمَّ الْتَفَتَتْ إِلَى أَهْلِ الْمَجْلِسِ وَ قَالَتْ أَنْتُمْ عِبَادَ اللَّهِ نُصْبُ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ وَ حَمَلَةُ دِينِهِ وَ وَحْيِهِ وَ أُمَنَاءُ اللَّهِ عَلَى أَنْفُسِكُمْ وَ بُلَغَاؤُهُ إِلَى الْأُمَمِ زَعِيمُ حَقٍّ لَهُ فِيكُمْ وَ عَهْدٌ قَدَّمَهُ إِلَيْكُمْ وَ بَقِيَّةٌ اسْتَخْلَفَهَا عَلَيْكُمْ كِتَابُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ الْقُرْآنُ الصَّادِقُ وَ النُّورُ السَّاطِعُ وَ الضِّيَاءُ اللَّامِعُ بَيِّنَةٌ بَصَائِرُهُ مُنْكَشِفَةٌ سَرَائِرُهُ مُنْجَلِيَةٌ ظَوَاهِرُهُ مُغْتَبِطَةٌ
بِهِ أَشْيَاعُهُ قَائِدٌ إِلَى الرِّضْوَانِ أَتْبَاعُهُ مُؤَدٍّإِلَى النَّجَاةِ اسْتِمَاعُهُ بِهِ تُنَالُ حُجَجُ اللَّهِ الْمُنَوَّرَةُ وَ عَزَائِمُهُ الْمُفَسَّرَةُ وَ مَحَارِمُهُ الْمُحَذَّرَةُ وَ بَيِّنَاتُهُ الْجَالِيَةُ وَ بَرَاهِينُهُ الْكَافِيَةُ وَ فَضَائِلُهُ الْمَنْدُوبَةُ وَ رُخَصُهُ الْمَوْهُوبَةُ وَ شَرَائِعُهُ الْمَكْتُوبَةُ:
سپس توجه به اهل مجلس نموده فرمود: شما آی بندگان خداوند! برای امر و نهی الهی منصوب شدید، حاملان دین و وحی او، امینان خداوند بر خودتان و مبلغان او بر امتهای دیگر هستید! بزرگی که حق برای او است و شما نسبت به او تعهدی دارید، با یادگار دیگری که پیامبر به عنوان خلیفه برایتان معرفی نمود، در بین شما قرار دارد. آن یادگار دیگر کتاب ناطق خداوند است؛ قرآن راست گفتار، نور رخشان، روشنایی تپنده؛ کتابی که حجتهای آن دلیل، اسرار آن قابل انکشاف، ظاهر آن آشکار، پیروان آن مورد حسرت دیگران است؛ کتابی که رهبری کننده پیروانش به سوی بهشت است و شنیدن آن موجب نجات انسانها میشود و به وسیله آن رسیدن به برهانهای نورانی خداوند میسر میگردد؛ کتابی که واجبات آن تفسیر شده، به محرماتش هشدار داده شده، محکمات آن در پیش اهلش واضح است، برهانهایش کافی است، سنتهایش مستحب، مباحاتش بخشیده و سایر احکام و شرایع آن به رشته تحریر در آمده است!
نُصْبُ: منصوب. مصدر گاهی به معنای اسم فاعل و گاهی به معنای اسم مفعول میآید (فاطمی)./ نُصْبُ أَمْرِهِ: شما منصوب هستید برای امر و نهی خدا (خطبه حضرت...)./ أی نصبكم اللّه لأوامره و نواهیه... و عباد اللّه منصوب على النداء (بحار الأنوار)
واژههای چون: النُّورُ، الضِّيَاءُ، السَّاطِعُ، اللَّامِعُ، بَيِّنَةٌ، بَصَائِرُ، مُنْكَشِفَةٌ، مُنْجَلِيَةٌ... نشان میدهند که بانو (سلام الله علیها) تا چه اندازه بر زبان و رموز زبانی، آشنا است و همینطور بر واژههای علمی چون: "عَزَائِم، بَيِّنَاتُ، فَضَائِل، رُخَص، شَرَائِع" مسلط است. هم تفاوت دقیق دسته اول را میداند و هم کاربرد دسته دوم را (فاطمی)
بُلَغَاؤُهُ إِلَى الْأُمَمِ: رساننده دین خدا (خطبه حضرت...)./ و بلغاؤه إلى الأمم: أی تؤدّون الأحكام إلى سائر الناس لأنكم أدركتم صحبة الرسول صلّى اللّه علیه و آله (بحار الأنوار)
زَعِيمُ: بزرگ قوم، فرمانروا، رئیس (المعجم البسیط)./ در احتجاج " زَعِيمُ حَقٍّ لَهُ فِيكُمْ " ثبت شده است اما مرحوم علامه و به تبع آن مرحوم آیت الله منتظری، احتمال "زعمتم" را برجسته نمودهاند. به نظرمیآید "زَعِيمُ حَقٍّ لَهُ فِيكُمْ"، رساتر باشد. زیرا به دو امانت تذکر داده میشود (فاطمی)
وَ عَهْدٌ قَدَّمَهُ إِلَيْكُمْ: یك احتمال است که مراد از آن عهد نسبت به عترت پیامبر باشد؛ همان عهدی که در زمان حیاتش گرفت. دوم این که مراد قرآن باشد (خطبه حضرت زهر...)
البَقِيَّة: آنچه كه مانده باشد. البَقِيَّةُ الْبَاقِيَةُ: بهترین بازمانده؛ فلانٌ بَقِيَّةُ قَومِهِ: فلانى از بهترین بازماندهى خانوادهى خود است (فرهنگ ابجدی)
ساطع: درخشان یا درخشنده، منتشر -در هوا- (المعجم البسیط)
لامع: براق، رخشان (المعجم البسیط)./ لَمَعَ البرقُ و غیرُه، إذا أضاء، فهو لامعٌ... و یقال للسَّرابِ يَلْمَعٌ. كأنّه سمِّي بحركته و لَمَعانه (معجم مقاییس اللغه)./
چنانکه میبینید، در فارسی، واژه دقیقی که فرق بین "ساطع" و "لامع" بگذارد، نداریم (فاطمی)
بَيِّنَةٌ: دلیل و حجت (المعجم البسیط)
أَشْيَاعُهُ: پیروانش. اشیاع جمع شیعه: پیرو (خطبه حضرت...)
قَائِدٌ: رهبر، فرمانده (المعجم البسیط)
بصائره: یعنی حجتها و براهین قرآن واضح است (خطبه حضرت...)./ و البصائر- جمع بصیرة- و هی الحجّة (بحار الأنوار)
عزایم: المراد بالعزائم: الفرائض (بحار الأنوار)
بَيِّنَاتُهُ: المراد بالبینات: المحكمات (بحار الأنوار)
الفضائل: السنن (بحار الأنوار)
رُخَص: المباحات (بحار الأنوار)
الشرائع: ما سوى ذلك من الأحكام كالحدود و الدیات أو الأعم (بحار الأنوار)
فَجَعَلَ اللَّهُ الْإِيمَانَ تَطْهِيراً لَكُمْ مِنَ الشِّرْكِ وَ الصَّلَاةَ تَنْزِيهاً لَكُمْ عَنِ الْكِبْرِ وَ الزَّكَاةَ تَزْكِيَةً لِلنَّفْسِ وَ نَمَاءً فِي الرِّزْقِ وَ الصِّيَامَ تَثْبِيتاً لِلْإِخْلَاصِ وَ الْحَجَّ تَشْيِيداً لِلدِّينِ وَ الْعَدْلَ تَنْسِيقاً لِلْقُلُوبِ وَ طَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ وَ إِمَامَتَنَا أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَة وَ الْجِهَادَ عِزّاً لِلْإِسْلَامِ وَ الصَّبْرَ مَعُونَةً عَلَى اسْتِيجَابِ الْأَجْرِ وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَامَّةِ وَ بِرَّ الْوَالِدَيْنِ وِقَايَةً مِنَ السُّخْطِ وَ صِلَةَ الْأَرْحَامِ مَنْسَأَةً فِي الْعُمُرِ وَ مَنْمَاةً لِلْعَدَدِ وَ الْقِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاءِ وَ الْوَفَاءَ بِالنَّذْرِ تَعْرِيضاً لِلْمَغْفِرَةِ وَ تَوْفِيَةَ الْمَكَايِيلِ وَ الْمَوَازِينِ تَغْيِيراً لِلْبَخْسِ وَ النَّهْيَ عَنْ شُرْبِ الْخَمْرِ تَنْزِيهاً عَنِ الرِّجْسِ
وَ اجْتِنَابَ الْقَذْفِ حِجَاباً عَنِ اللَّعْنَةِ وَ تَرْكَ السَّرِقَةِ إِيجَاباً لِلْعِفَّةِ وَ حَرَّمَ اللَّهُ الشِّرْكَ إِخْلَاصاً لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِفَ "اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ" وَ أَطِيعُوا اللَّهَ فِيمَا أَمَرَكُمْ بِهِ وَ نَهَاكُمْ عَنْهُ فَإِنَّهُ "إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء":
پس خداوند ایمان را وسیله تطهیر شما از نجاست شرک، نماز را وسیله دوری شما از تکبر، زکات را سبب تزکیه نفس و افزایش روزی، روزه را سبب ثبوت اخلاص، حج را سبب ارتفاع قله دین، عدل را وسیله هماهنگی دلها، طاعت ما را سبب نظم جامعه، امامت ما را سبب دوری از تفرقه، جهاد را سبب عزت اسلام، شکیبایی را سبب رسیدن به پاداش الهی، امر به معروف را وسیله اصلاح عمومی، نیکویی به پدر و مادر را وسیله پیشگیری از غضب خودش، صله ارحام را سبب افزایش عمر و کثرت عدد، قصاص را وسیله جلوگیری از خونریزی، وفای به نذر را سبب عروض مغفرت، رعایت صحیح پیمانه و وزن را سبب منع از کم فروشی، نهی از شرابخواری را سبب آلوده نشدن به پلیدی، دوری از نسبت ناروا را سپر تیر لعنت و دوزدی نکردن را موجب پاک دامنی قرار داد و خداوند شرک را حرام نمود تا ربوبیتش آمیزه چیزی نگردد. پس "تقوای الهی را آنچنانکه حق تقوای او است، رعایت نمایید و تن به مرگ ندهید مگر اینکه وقت مردن مسلمان باشید." و خداوند را در آنچه امر نموده و از آنچه نهی نموده اطاعت کنید. آری، "از بندگان خداوند تنها دانشمندانند که از او میترسند."
در احتجاج "أمانا لِلْفُرْقَةِ" دارد؛ یعنی به جای "من"، "ل" ثبت شده است (فاطمی)
تَشْيِيداً: شَیَّدَ: ساخت، بر پا کرد، بنا کرد (المعجم البسیط)./ شیّدتُ البناء تشییداً و أَشَدْتُ الحدیثَ إشادةً، إذا نمّیته و رفعته (جمهرة اللغة)./ شَيَّدَ البناءَ: ساختمان را بالا برد و ساخت (فرهنگ ابجدی)
تَنْسِيقاً: التنسیق: التنظیم (بحار الأنوار)./ تنسیق: هماهنگی، هماهنگی کردن (المعجم البسیط)./ وَ الْعَدْلَ تَنْسِيقاً لِلْقُلُوبِ: خداوند عدالت را قرار داده است برای اینکه دلها را با هم وابسته و هماهنگ کند (خطبه حضرت...)
نِظَاماً لِلْمِلَّةِ: خداوند طاعت از ما اهلبیت را واجب قرار داده است. زیرا موجب نظم شریعت میشود (خطبه حضرت...)
الْمِلَّةِ: الدین و الشریعة (مجمع البحرین)./ از توضیح مجمع البحرین بر میآید که گاهی دین، ملت و شریعت مترادف هم هستند (فاطمی)حَقْناً: بازداشتن، منع کردن، حفظ کردن (المعجم البسیط)
مَنْسَأَةً: مِفْعَلَةٌ من النَّسْءِ، أی سببٌ لتأْخیر (الطراز الأول)./ مَنْسأة به فتح میم باشد، اسم مکان میشود، یعنی محل نسأ و تأخیر افتادن در عمر؛ و اگر مِنْسَأة به کسر میم باشد، اسم آلت است، یعنی آلت و وسیلهی تأخیر در عمر؛ و در هر دو صورت دلالت بر طولانی شدن عمر میکند (خطبه حضرت...)
مَنْمَاةً: اسم مكان أو مصدر میمی .. أی يصیر سببا لكثرة عدد الأولاد و العشائر (بحار الأنوار)
لِلْبَخْس: بخس: بهای کم، زیر قیمت، ناچیز، اندک (المعجم البسیط)
للعفّة: عِفَّة: پاکدامنی (المعجم البسیط)
ثُمَّ قَالَتْ أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنِّي فَاطِمَةُ وَ أَبِي مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه أَقُولُ عَوْداً وَ بَدْواً وَ لَا أَقُولُ مَا أَقُولُ غَلَطاً وَ لَا أَفْعَلُ مَا أَفْعَلُ شَطَطاً "لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ!" فَإِنْ تَعْزُوهُ وَ تَعْرِفُوهُ تَجِدُوهُ أَبِي دُونَ نِسَائِكُمْ وَ أَخَا ابْنِ عَمِّي دُونَ رِجَالِكُمْ وَ لَنِعْمَ الْمَعْزِيُّ إِلَيْهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم فَبَلَّغَ الرِّسَالَةَ صَادِعاً بِالنِّذَارَةِ مَائِلًا عَنْ مَدْرَجَةِ الْمُشْرِكِينَ ضَارِباً ثَبَجَهُمْ آخِذاً بِأَكْظَامِهِمْ دَاعِياً إِلَى سَبِيلِ رَبِّهِ "بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ" يَكْسِر الْأَصْنَامَ وَ يَنْكُثُ الْهَامَ حَتَّى انْهَزَمَ الْجَمْعُ وَ وَلَّوُا الدُّبُرَ حَتَّى تَفَرَّى اللَّيْلُ عَنْ صُبْحِهِ وَ أَسْفَرَ الْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ وَ نَطَقَ زَعِيمُ الدِّينِ وَ خَرِسَتْ شَقَاشِقُ الشَّيَاطِينِ وَ طَاحَ وَشِيظُ النِّفَاقِ وَ انْحَلَّتْ عُقَدُ الْكُفْرِ وَ الشِّقَاقِ:
آنگاه، فرمود: آی مردم! من فاطمه هستم و پدرم محمد است که درود خداوند بر او و خاندانش باد! تناقضی در آغاز و پایان سخنم نیست، به اشتباه تکلم نمیکنم و از حق فاصله نمیگیرم. برای شما پیامبری از نوع خودتان آمد که تحمل رنجتان بر او دشوار بود! بر هدایت شما حرص میورزید و نسبت به اهل ایمان مهر و دلسوزی فراوان داشت! اگر او را نسب سنجی نمایید و مورد شناسایی قرار دهید، پدر من و برادر پسر عموی من مییابید، نه پدر زنان و مردانتان و چه افتخار بزرگ است، نسبت داشتن به او! سلام و درود خداوند بر او و خاندانش باد! پس رسالتش را به خوبی به فرجام رساند، در حالی که اظهار کننده خطرهای پیشرو بود، دور شونده از راه مشرکین بود، هدف گیرنده
کمرگاهشان بود، سد کننده گلوگاه شان بود و دعوت کننده به راه پروردگارش با حکمت و موعظه حسنه بود. بتهارا ریز ریز مینمود و سرهای آنان را هدف قرار میداد. تا اینکه جمعشان با شکست مواجه شدند و وادار به عقب نشینی گردیدند. بر شب دیر پای سپیده دمید، گوهر حق درخشید، رهبر دین زبان گشود، زبان عربده شیاطین لال شد، سفلههای نفاق به هرسو خزیدند و پیوند کفر و شقاوت از هم گسست.
عَوْداً وَ بَدْواً: أی أوّلا و آخر (بحار الأنوار)./ عودا و بدوا: مكرر میگویم (خطبه حضرت...)
شَطَطاً: و الشَّطَطُ: الجور و الظلم و البعد عن الحق (مجمع البحرین)./ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ: كلمه " شطط" به معناى جور است و معناى جمله این است كه: اى داوود بین ما حكمى كن كه به حق باشد، و در حكم كردنت جور مكن (ترجمه تفسیر المیزان)
تَعْزُوهُ: یقال: عزوته إلى أبیه: أی نسبته إلیه. أی إن ذكرتم نسبه و عرفتموه تجدوه أبی (بحارالأنوار)
وَ لَنِعْمَ الْمَعْزِيُّ إِلَيْهِ: چه سعادتمند است كسی كه به او نسبت داده میشود (خطبه حضرت...)
عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ: شدید علیه عنتکم أی مشقتکم (تفسیر شبر)./ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ: أی شاق علیه عنتكم و لقاؤكم المكروه، فهو یخاف علیكم سوء العاقبة و الوقوع فى العذاب (الموسوعة القرآنیة)./ "ما" در "ما عنتم" حرفیه مصدریه غیر زمانیه است -ر.ک. مغنی اللبیب، ج1، ص399- (فاطمی)
صَادِعاً: الصّدع: الإظهار، تقول: صدعت الشّیء، أی أظهرته، و صدعت بالحقّ: إذا تكلّمت به جهارا. قال اللّه تعالى: فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَر (بحارالأنوار)./ فاصدع بما تؤمر: أظهر بما تؤمر: آنچه را که مأمور شدهای اظهار و بیان کن (خطبه حضرت...)./ الصَّدْع: شكاف و شكستگى در اجسام سخت، مثل شیشه آهن و مانند آنها (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
النِّذَارَةِ: الإنذار و هو الإعلام علی وجه التخویف (بحار الأنوار)./ أنذر: هشدار داد، بیمناک گردانید. صافرة الإنذار: آژیر خطر (المعجم البسیط)
مَدْرَجَةِ: المذهب والمسلك (بحار الأنوار)./ مَائِلًا عَنْ مَدْرَجَةِ الْمُشْرِكِينَ: در حالی به طریق مشركین، پشت پا زده است (خطبه حضرت...)ثَبَجَهُمْ: وسط الشیئ و معظمه (بحار الأنوار)./ ثبج: وسط و كمر (خطبه حضرت...)
أَكْظَامِهِمْ: مخرج النفس من الحلق (بحار الأنوار)./ ضَارِباً ثَبَجَهُمْ آخِذاً بِأَكْظَامِهِمْ: در حالی كه بر كمر مشركین زده و گلوگاه آنان را گرفته بود (خطبه حضرت...)
يَكْسِر: نسخه بیروت بحار همین "یکسر" میباشد و معنای "کسر" واضح است. منتها در احتجاج و در واژه شناسی بحار، چند احتمال دیگر هم وجود دارد. در احتجاج مطلب را اینگونه میخوانیم: یجف الأصنام و فی بعضها "یجذ" أی يكسر. در بحار، اینطور میخوانیم: و فی الكشف و غیره: یجذّ الأصنام، من قولهم: جذذت الشّیء .. أی كسّرته، و منه قوله تعالى: فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً (فاطمی)
ینکث: نَكَثَ: الرَّجُلُ العَهْدَ نَكْثاً مِنْ بَابِ قَتَلَ نَقَضَهُ و نَبَذَه (المصباح المنیر)./ چنانکه میبینید، "نکث" به معنای "نقض" است و "نقض" به معنای شکستن خاص میآید. امکان دارد زبان قدرتمند بانو، این هنجار را شکسته باشد و از آن عموم شکستن اراده کرده باشد (فاطمی)
الْهَامَ: و الهام جمع الهامة- بالتخفیف فیهما- و هی الرّأس (بحار الأنوار)./ هامة: رأس یا قله هر چیزی (المعجم البسیط)
وَلَّوُا الدُّبُرَ: عقب نشینی كردند: تا اینكه جمعیت مشركین را از بین برد و همه عقب نشینیى كردند (خطبه حضرت...)./ فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ یعنی فلا تجعلوا ظهوركم مما یلیهم أی فلا تنهزموا (مجمع البیان)
تَفَرَّى اللَّيْلُ: تا اینكه شب كنار رفت و صبح آشكار شد (خطبه حضرت...)./ معنای استعاری آن در بخش تصویرها توضیح داده شد. در کتاب بالا، معنای کنایی اراده شده است (فاطمی)
وَ أَسْفَرَ الْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ: و أسفر الحق عن محضه و خالصه. و یقال: أسفر الصّبح: أی أضاء (بحار الأنوار)./ وَ أَسْفَرَ الْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ: حق از موضع خالصش ظاهر شد (خطبه حضرت...)
خَرِسَ: گنگ شد (المعجم البسیط)
شقاشق الشیاطین: و الشقاشق جمع شقشقة و هی شیء كالریة یخرجها البعیر من فیه إذا هاج... و إسناد الخرس إلى الشقاشق مجازی (بحارالأنوار)./ شَقَاشِقُ: جمع: شقشقه است. وقتی شتر غضبناک میشود و میخواهد نعره بکشد، دهانش کف میکند و چیزی مانند شش از دهانش خارج میشود... در
اینجا کفار به آن شتر تشبیه شدهاند؛منظور این است که وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به سخن در آمد، صدای نعره شیاطین بریده و خاموش شد (خطبه حضرت...)
طَاحَ: یقال: طاح فلان یطوح إذا هلك أو أشرف على الهلاك و تاه فی الأرض و سقط (بحار الأنوار)./ طَاحَ: افتاد، سقوط کرد. إطاحه: سرنگونی (المعجم البسیط)
وَشِيظُ: و الوشیظ: الرّذل و السّفلة من النّاس، و منه قولهم: إیّاكم و الوشائظ. و قال الجوهری الوشیظ: لفیف من النّاس لیس أصلهم واحدا (بحار الأنوار)./ وشیظ النفاق: جمعیت نفاق. در لغت به افراد پست و فرو مایه و بی اصل و نصب گفته میشود (خطبه حضرت...)
وَ فُهْتُمْ بِكَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ فِي نَفَرٍ مِنَ الْبِيضِ الْخِمَاصِ وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ مَذْقَةَ الشَّارِبِ وَ نُهْزَةَ الطَّامِعِ وَ قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ وَ مَوْطِئَ الْأَقْدَامِ تَشْرَبُونَ الطَّرْقَ وَ تَقْتَاتُونَ الْقِدَّ أَذِلَّةً خَاسِئِينَ تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِكُمْ:
شما در حالی به کلمه توحید در بین سپید رویان روزهدار زبان گشودید که بر لب پرتگاه جهنم به سر میبردید! شربت چشندگان بودید، فرصت آزمندان بودید، آتش شتابزدگان بودید و پایمال هرکس و ناکس! آب آمیخته با سرگین سر میکشیدید و پوست دباغی نشده قوت زندگیتان را تشکیل میداد! ذلتزدگان مطرود بودید! هراسان از اینکه مردم گرداگردتان شما را به بردگی بربایند!
فُهْتُمْ: فاهَ الرّجُلُ يَفِيهُ؛ يَفُوهُ: إِذا تَكَلَّمَ (تاج العروس)
كَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ: كلمة التوحید، و فیه تعریض بأنه لم یكن إیمانهم عن قلوبهم (بحار الأنوار)
نَفَر: کل مردم، گروهی از سه تا ده نفر (المعجم السیط)
الْبِيضِ الْخِمَاصِ: و البیض جمع أبیض و هو من النّاس خلاف الأسود و الْخِمَاصُ: جمع خمیص، و الخماصة تطلق على دقة البطن خلقة و على خلوّه من الطّعام، یقال: فلان خمیص البطن من أموال النّاس أی عفیف عنها والمراد بالبیض الخماص: إمّا أهل البیت علیهم السلام و یؤیده ما فی كشف الغمة... (بحار الأنوار)./ بیض، جمع ابیض: سفید. خماص، جمع خمیص: شكم خالی اشاره به آنهایی كه اهل روزه هستند: شما در میان عدهأی از انسانهای آبرومند سفید روی روزه دار بودید (خطبه حضرت...)./ در بخش تصویرها به این نکته اشاره شده است (فاطمی)شَفا: لب. شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ: شما بر لب حفره آتش بودید (خطبه حضرت...)
مَذْقَةَ: المَذْقة: الشربة من اللبن (لسان العرب)./ مذقة الشّارب: شما محل چشیدن تشنگان بودید (خطبه حضرت...)
النُّهْزَةُ: الفرصة: أی كنتم قلیلین أذلّاء یتخطّفكم الناس بسهولة (بحار الأنوار)./ در احتجاج "نَهْزَةَ" دارد اما "نَهْزَةَ" به فتح "ن"، به معنای فرصت، در فرهنگها وجود ندارد (فاطمی)
قَبْسَة: شعلة من نار یقتبس من معظمها (بحار الأنوار)./ قبس: شعلهای که از آتش انبوه گرفته شود، پاره آتش، اخگر (المعجم البسیط)./ قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ: محل
اقتباس آدمهای شتابزده بودید (خطبه حضرت...)./ قَبْسَةُ العَجْلَانِ: ضرب المثلى است در شتاب به كسى كه داخل خانهاى مىشود و توقف نمىكند مگر به اندازه آتش بردن (فرهنگ ابجدی)./ بعید نیست که این ضرب المثل، از همین اثر گرفته شده باشد. داستان پشت آن را در بخش تصویرها بخوانید (فاطمی)
الطَّرْقَ: ماء السماء الذی تبول به الابل و تبعر (بحار الأنوار)./ الطَّرْق: الماء الذی طَرَقَتْه الدوابّ؛ أی خاضَته، و بالَت فیه، و بعرت؛ فتغیّر و اصفرَّ (الفائق)./ طَرَق: گودالهایی در وسط راه از آب باران پر میشده و حیوانات مختلف در آن ادرار می كرد (خطبه حضرت...)
تَقْتَاتُونَ: قوت، اصل آن اقتوت در باب افتعال، اقتات، تقتات، تقتاتون: قوت شما، غذای شما (خطبه حضرت...)
الْقِدَّ: پوست دباغی نشده (خطبه حضرت...)./ و القِدَّةُ: القطعة من الشیء... و القِد سَيْرٌ يُقَدُّ من جلد غیر مدبوغ (لسان العرب)./ السَّيْر: القطعة المستطیلة من الأدم (جمهرة اللغة)./ القِدّ: دوال چرمى، پوست بریده شده، تازیانه، هر چیز بریده شده (فرهنگ ابجدی)
خاسیء: الخاسئ: المبعد المطرود (بحار الأنوار)./ خاسیء: سگ یا خوک طرد شده. خسأ: راند و طرد کرد –سگ- را. إخسأ: خفه شو (المعجم السیط)
يَتَخَطَّفَكُمُ: الْخَطْفُ و الِاخْتِطَافُ: یعنى ربودن چیزى با شتاب و سرعت، فعلش- خَطِفَ يَخْطَفُ و خَطَفَ يَخْطِفُ است كه بهر دو صورت خوانده شده (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)./ التّخطّف: استلاب الشّیء و أخذه بسرعة...
اقتبس من قوله تعالى: وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌمُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ (بحار الأنوار)
فَأَنْقَذَكُمُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي وَ بَعْدَ أَنْ مُنِيَ بِبُهَمِ الرِّجَالِ وَ ذُؤْبَانِ الْعَرَبِ وَ مَرَدَةِ أَهْلِ الْكِتَابِ كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ أَوْ نَجَمَ قَرْنُ الشَّيْطَانِ أَوْ فَغَرَتْ فَاغِرَةٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَذَفَ أَخَاهُ فِي لَهَوَاتِهَا فَلَا يَنْكَفِئحَتَّى يَطَأَ جَنَاحَهَا بِأَخْمَصِهِ وَ يُخْمِدَ لَهَبَهَا بِسَيْفِهِ مَكْدُوداً فِي ذَاتِ اللَّهِ مُجْتَهِداً فِي أَمْرِ اللَّهِ قَرِيباً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ سَيِّداً فِي أَوْلِيَاءِ اللَّهِ مُشَمِّراً نَاصِحاً مُجِدّاً كَادِحاً لَا تَأْخُذُهُ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ وَ أَنْتُمْ فِي رَفَاهِيَةٍ مِنَ الْعَيْشِ وَادِعُونَ فَاكِهُونَ آمِنُونَ تَتَرَبَّصُونَ بِنَا الدَّوَائِرَ وَ تَتَوَكَّفُونَ الْأَخْبَارَ وَ تَنْكِصُونَ عِنْدَ النِّزَالِ وَ تَفِرُّونَ مِنَ الْقِتَالِ:
سپس خداوند تبارک و تعالی شما را از آن روزگار طاقت فرسا توسط محمد که درود خداوند بر او و خاندانش باد، نجات داد. بعد از اینکه او را با شجاعان بیباک و گرگان عرب و سرکشان اهل کتاب مبتلا نمود. هر زمانی که آتش جنگ را شعلهور میکردند، خداوند آن را خاموش میفرمود و هر زمانی که شاخ شیطان پدیدار میگشت و یا هر زمانی که اژدرهای شرک دهان میگشودند، برادرش را در حلقوم آنها میافکند! برادری که عرق ریز راه خداوند، سختکوش فهم امر خداوند، مقرب رسول خداوند، سرور اولیای خداوند، آماده دفاع، نصیحتگر، جدی و زحمتکش بود و در راه تحقق دین الهی از هیچ ملامتگری هراس نداشت! پس او بر نمیگشت مگر اینکه اندامشان را لگد مال میکرد و با شمشیرش آتش خشم شان را فرو مینشان!
شما در آن هنگامها در آسایش به سر میبردید، در حالی که روحیه بیخیالی و خوشگذرانی همراهتان بود. منتظر رسیدن پیش آمدهای ناگوار برای ما بودید، اخبار را از دور پیگیری میکردید، در نبردهای تن به تن عقب نشینی میکردید و از میدانهای جنگ میگریختید!
بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي: هما كنایتان عن الداهیة الصّغیرة و الكبیرة... و اللَّتَيَّا: بفتح اللام و تشدید الیاء تصغیر الّتی (بحار الأنوار)./ ضرب المثلی است: یعنی بعد این همه اتفاقات (خطبه حضرت...)./ از این ضرب المثل مولا هم استفاده کرده است: هَيْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّه (فاطمی)
مُنِيَ: مُنِيَ بِكَذَا- على صیغة المجهول- أی ابْتُلِي (بحار الأنوار)./ مبتلا شد (خطبه حضرت..)بُهَمِ الرجال: و بُهَمُ الرِّجَالِ: الشّجعان منهم لأنّهم لشدّة بأسهم لا یدری من أین یؤتون (بحار الأنوار)./ بُهَمِ جمع بهمة است و به آدمهای شجاعی که منطق و استدلال سرشان نمیشوند، میگویند (خطبه حضرت...)./ و رجل بُهْمَةٌ: شجاع لا يُدرى من أین يُؤتى، و الجمع بُهَم (جمهرة اللغة)
ذُؤْبَانِ: جمع ذئب. و ذُوْبَانُ الْعَرَبِ: لُصُوصُهُمْ وَ صَعَالِيكُهُمْ الذین لا مال لهم و لا اعتماد علیهم (بحار الأنوار)
مَرَدَةِ: العتاة المتكبّرون المجاوزون للحدّ. (بحار الأنوار)./ مارد: عاصی، سرپیچی کننده، سرکش، نافرمان: ج: مرّاد، مردة (المعجم البسیط)
نَجَمَ: ظهر و طلع (بحار الأنوار)./ نجم: پدید آمد، ظاهر شد (المعجم البسیط)
قَرْنُ الشَّيْطَانِ: امته و تابعوه (الإحتجاج)./ قَرْنُ الشّیطانِ: همسان و پیرو شیطان، تمام این عبارات به شباهت همان قرن، در معنى شاخ است (مفردات الفاظ قرآن)
فَغَرَ: باز کرد (المعجم البسیط)./ و فغرفاه .. أی فتحه، و فغرفوه .. أی انفتح - یتعدّى و لا یتعدّى- (بحار الأنوار)
فَاغِرَةٌ: و الفاغرة من المشركین: الطائفة العادیة منهم تشبیها بالحیة أو السبع، و یمكن تقدیر الموصوف مذكرا على أن یكون التاء للمبالغة (بحار الأنوار)
قذف: پرتاب کرد، تهمت زد (المعجم البسیط). و القذف: الرّمی، و یستعمل فی الحجارة كما أنّ الحذف یستعمل فی الحصا، یقال هم بین حاذف و قاذف (بحار الأنوار)
لَهَوَاتِهَا: جمع لَهَاة، و هی اللّحمة فی أقصى سقف الفم... (بحار الأنوار)./ لَهَاة: گوشت سقف آخر دهان، زبان کوچک. جمع: لهوات، لهی (المعجم البسیط)./ قَذَفَ أَخَاهُ فِي لَهَوَاتِهَا: بردارش را در حلقوم و دهان آنها میانداخت. دهان ابوسفیان را چه کسی باید ببندد (خطبه حضرت)
يَنْكَفِئ: یرجع. أی رجع، من قولهم: كفأت القوم كفأ: إذا أرادوا وجها فصرفتهم عنه إلى غیره فانكفئوا .. أی رجعوا (بحار الأنوار)
أَخْمَص: أَخْمَصُ القدم: باطنها الذی لا یصیب الأرض (مجمع البحرین)./ أَخْمَصُ القدم: گودى كف پا (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)
يُخْمِدَ: خاموش میکرد. خَمد: خاموش شد، فرو نشست. خمدت انفاسه: مرد (المعجم البسیط)
لَهَب: زبانه آتش. لهیب: زبانه آتش و شدت حرارت آن (المعجم البسیط)
مَكْدُوداً: کدْ: تلاش شدید در کار. کدّ: تلاش کرد و عرق ریخت (المعجم السیط)./ مکدود از ماده "کدّ" است: شدت سختی و فشار: در حالی كه در راه خدا در فشار و سختی و در انجام دستورات خدا سختكوش تلاشگر بود (خطبه حضرت...)
مُشَمِّراً: شمّر: برای كار مهیا شد. شمر عن صاعد الجد: به كاری همت گماشت (المعجم البسیط)./ مشمرا ناصحا: مهیا و خیرخواه مردم بود (خطبه حضرت...)
كَادِح: تلاشگر، زحمتکش (المعجم البسیط)./ الکدح: العمل و السعی (بحار الأنوار)
وَادِعُونَ: وَدُعَ الرجل بالضم، فهو وَدِيعٌ، أى ساكنٌ (الصحاح)./ الدَّعَةُ: الخفض. تقول: منه ودع الرّجل .. فهو ودیع أی ساكن (بحار الأنوار)./ وادعون: ساكت و آرام بودید؛ خودتان را گرفتار جنگ نمی كردید (خطبه حضرت...)
فَاكِهُونَ: ناعمون (بحار الأنوار)./ فَاكِهُونَ: اهل خوشگذرانی (خطبه حضرت)
الدَّوَائِرَ: صروف الزّمان و حوادث الأیام و العواقب المذمومة، و أكثر ما تستعمل الدائرة فی تحوّل النعمة إلى الشّدة، أی كنتم تنتظرون نزول البلایا علینا و زوال النعمة و الغلبة عنّا (بحار الأنوار)./ الدَّوَائِرَ: جمع دائرة: مصیبت و سختی
(خطبه حضرت)./ وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوائِرَ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ أی: یحیط بهم السّوء إحاطة الدّائرة بمن فیها، فلا سبیل لهم إلى الانفكاك منه بوجه (مفردات ألفاظ القرآن)
تَتَوَكَّفُونَ: التَّوَكُّفُ: التّوقّع، و المراد أخبار المصائب و الفتن (بحار الأنوار)./ توکّف: توقع و انتظار: از دور منتظر شنیدن اخبار و وقایع بودید (خطبه حضرت)
تَنْكِصُونَ: نَكَص الرجلُ يَنْكِص: رجع إلى خلفه (المحكم و المحیط الأعظم)./ النُّكُوصُ: الإحجام و الرّجوع عن الشّیء (بحار الأنوار./ تَنْكِصُونَ: در مواقع بحرانی عقب نشینی میكردید (خطبه حضرت...)
النِّزَالِ: نبرد تن به تن (المعجم السیط)./ و النِزال: أن ینزل القرنان عن إبلهما إلى خیلهما فیتضاربا (بحار الأنوار)فَلَمَّا اخْتَارَ اللَّهُ لِنَبِيِّهِ دَارَ أَنْبِيَائِهِ وَ مَأْوَى أَصْفِيَائِهِ ظَهَرَ فِيكُمْ حَسَكَةُ النِّفَاقِ وَ سَمَلَ جِلْبَابُ الدِّينِ وَ نَطَقَ كَاظِمُ الْغَاوِينَ وَ نَبَغَ خَامِلُ الْأَقَلِّينَ وَ هَدَرَ فَنِيقُ الْمُبْطِلِينَ فَخَطَر فِي عَرَصَاتِكُمْ وَ أَطْلَعَ الشَّيْطَانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ هَاتِفاً بِكُمْ فَأَلْفَاكُمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجِيبِينَ وَ لِلْغِرَّة فِيهِ مُلَاحِظِينَ ثُمَّ اسْتَنْهَضَكُمْ فَوَجَدَكُمْ خِفَافاً وَ أَحْمَشَكُمْ فَأَلْفَاكُمْ غِضَاباً فَوَسَمْتُمْ غَيْرَ إِبِلِكُمْ وَ وَرَدْتُمْ غَيْرَ مَشْرَبِكُمْ:
هنگامی که خداوند، برای پیامبرش خانه انبیا و سرای برگزیدگانش را اختیار نمود، تیغهای نفاق در بین شما سر بر کشید، جامه دین کهنه شد، گمراهان بیتفاوت زبان گشودند، اوباشهای بینام و نشان پا به میدان گذاشتند، گردنکشان دشمن حق، نعره زدند و چونان گاوهای وحشی در دشت
حیرتتان دم جنباندند! شیطان در حالی که شما را به سمت خود میخواند، سرش را از مخفیگاهش بیرون آورد. شما را اجابت کننده دعوتش یابید و تماشاگر نیرنگش فهمید. آنگاه به جنب و جوشتان درآورد، احساس کرد که بسیار سبک مغزید و غضبناکتان نمود، فهمید که آتش خشم حقارتهای گذشته در شما پنهان است. بدینسان شتر غیر خودتان را داغ نمودید و وارد آبشخور دیگران گشتید!
مَأْوَى: سرپناه (المعجم البسیط)
حَسَكَةُ: الحَسَكُ: نبات له ثمرة خشنة تَعْلَقُ بأَصواف الغنم، و كل ثمره تشبهها نحو ثمرة القُطْب و السَّعْدَان و الهَرَاسِ و ما أَشبهه (لسان العرب)./ گیاه خاردار، استخوان ریز ماهى... السعدان: گیاهى است خاردار كه از بهترین علف آذوقهى شتر است... الهراس: نام گیاهى است با خارهاى بزرگ. (فرهنگ ابجدی)./ حسکة: تیغ و خار. در کلام حضرت استعاره به کاررفته است (خطبه حضرت...)./ الحَسَكُ: نَبَاتٌ له ثَمَرٌ خَشِنٌ يَتَعَلَّقُ بالشَّيْءِ... و القُنْفُذُ الضَّخْمُ أیضاً (المحیط فی اللغة)
سَمَلَ: الثَّوْبُ الخَلَق (المحیط فی اللغة)./ سَمِل: ژنده، کهنه (المعجم البسیط)
جِلْبَابُ: و الجلباب- بالكسر- الملحفة و قیل: ثوب واسع للمرأة غیر الملحفة و قیل: هو إزار و رداء. و قیل: هو كالمقنعة تغطّی به المرأة رأسها و ظهرها و صدرها (بحار الأنوار)./ جَلباب: جامه یا پیراهن بلند و گشاد (المعجم البسیط)
كَاظِمُ: الكظوم: السكوت (بحار الأنوار)./ نطق كاظم الغاوین: گمراهان ساكت بیتفاوت به سخن درآمدند (خطبه حضرت...)./ الكاظِم: خاموش، ساكت (فرهنگ ابجدی)./ کظم: فرونشان –خشم را- (المعجم البسیط)
نَبَغَ: ظهر. و نَبَغَ الشّیءُ كمنع و نصر أی ظهر (بحار الأنوار)
خَامِلُ: من خفی ذكره و صوته و كان ساقطا لا نباهة له (بحار الأنوار)./ خامل: فرو نشسته و خاموش، بیجنب و جوش، تنبل، سست و ضعیف (المعجم االبسیط)
الْأَقَلِّينَ: المراد بالأقلین: الأذلّون (بحار الأنوار)./ وَ نَبَغَ خَامِلُ الْأَقَلِّينَ: فرومایگان گمنام به صحنه آمده و ظاهر شدند (خطبه حضرت...)
هَدَرَ: الهَدْرُ: تردید البعیر صوته فی حنجرته ( بحار الأنوار)./ به صدا در آمدند (خطبه حضرت...)./ هدر: صدای بلند ایجاد کرد، آواز خوان –کبوتر- باطل و مهدور کرد –خون را- (المعجم البسیط)
فَنِيقُ: هو الفحل المُكرّم عند أهله المُقْرَم لا یؤذَى و لا يُركب (أساس البلاغة)./ چنانکه میبینید، اصل "فنیق"، شتری است که برای تولید نسل نگهداری میشود و و خیلی هم پیش اهلش قابل احترام است. اینجا اما استعاره از شجاع میباشد و بار منفی دارد. چون با "المبطلین" ترکیب شده است (فاطمی)
فَخَطَر: خطر البعیر بذنبه یخطر بالكسر خطرا و خطرانا إذا رفعه مرّة بعد مرّة و ضرب به فخذیه (بحار الأنوار)./ خَطَر: دم جنباندن. (خطبه حضرت...)
عَرَصَات: عرصة: صحن حیاط منزل، زمینی که بنا نشده است (المعجم البسیط) ./ العَرَصَات: جمع عَرْصَة، و هی كلّ موضع واسع لا بناء فیه (النهایة)./ فخطر فی عرصاتكم: در عرصه و جمعیت شما دم میجنبانند. مثل عمر و ابابكر كه پیش آن كاملا در صحنه نبودند (خطبه حضرت...)
مَغْرَزِهِ: ما یختفى فیه تشبیها بالقنفذ فإنه یطلع رأسه بعد زوال الخوف (بحار الأنوار)./ مخفیگاه معنای "استعاری "مغرز" است. اصل آن به معنای داخل کردن مثلا سوزن در چیزی است (فاطمی)
هَاتِفاً: صائحا. الْهَتَّافُ: الصّیاح (بحارالأنوار)./ هتف: صدا زد، داد زد، شعار داد. هاتِف: کسی که صدایش شنیده شود و شخصا دیده نشود (المعجم البسیط)أَلْفَاكُمْ: أی وجدكم (بحار الأنوار)
لِلْغِرَّة: و الغِرَّةُ- بالكسر- الاغترار و الانخداع. و الضمیر المجرور راجع إلى الشیطان (بحار الأنوار)./ در احتجاج " لِلْعِزَّةِ " است، با این حال علامه "للغرة" را بهتر میپسندد. من هم همین واژه را مناسب میبینم (فاطمی)./ این عبارت به دو صورت نقل شده است. اگر "للغرة" باشد، یعنی شما گول شیطان خوردید و به او نظر کردید و جواب مثبت به او دادید. اگر "للعزة" باشد، یعنی شما برای اینکه میخواستید خودتات عزیز شوید، به شیطان نظاره کردید (خطبه حضرت...)
خِفَافاً: جمع خفیف: سبک، کم وزن (المعجم البسیط)./ فَوَجَدَكُمْ خِفَافاً: أی مسرعین إلیه. (بحار الأنوا)
أَحْمَشَكُمْ: و أَحْمَشْتُ الرّجلَ: أَغْضَبْتُهُ، و أحمشت النّار ألهبتها، أی حملكم الشیطان على الغضب فوجدكم مغضبین لغضبه (بحار الأنوار)./ أَحْمَشَ النارَ: آتش را با هیزم افزود و افروخته كرد، أَحْمَشَ الحربَ: آتش جنگ را برافروخت، أَحْمَشَهُ: او را به خشم آورد (فرهنگ ابجدی)./ شیطان شما را تحریك كرد، پس دید كه غضبناك هستید؛ كینه گذشته از بدر و خیبر در دل دارید (خطبه حضرت...)
وَسم: علامت گذاشتن به وسیله داغ کردن یا سوزاندن، علامت و نشانه (المعجم البسیط)
مَشْرَبِكُمْ: مکان نوشیدن (المعجم البسیط)./ آن روزها به این صورت بوده که مثلاً قناتی یا شطّی که در یک محلی قرار داشته، از آن جا برای آشامیدن یا دیگر احتیاجات خود آب برمیداشتند، و چون از همه جا نمیشده آب بردارند، یک مکانهای به خصوصی را درست میکردند که حیوانها بروند و آب بخورند و یا انسانها از آنجا آب بردارند؛ به این مکانها، "منهل" یا "مشرب" و یا "شِرب" میگفتند، و مشخص میکردند که این مشرب مربوط به مردم این آبادی است و آن نقطهی دیگر، مال دستهی دیگر میباشد (خطبه حضرت...)
هَذَا وَ الْعَهْدُ قَرِيبٌ وَ الْكَلْمُ رَحِيبٌ وَ الْجُرْحُ لَمَّا يَنْدَمِلْ وَ الرَّسُولُ لَمَّا يُقْبَرْ ابْتِدَاراً زَعَمْتُمْ خَوْفَ الْفِتْنَةِ "أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ" فَهَيْهَاتَ مِنْكُمْ وَ كَيْفَ بِكُمْ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ وَ كِتَابُ اللَّهِ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ أُمُورُهُ ظَاهِرَةٌ وَ أَحْكَامُهُ زَاهِرَةٌ وَ أَعْلَامُهُ بَاهِرَةٌ وَ زَوَاجِرُهُ لَائِحَةٌ وَ أَوَامِرُهُ وَاضِحَةٌ وَ قَدْ خَلَّفْتُمُوهُ
وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ أَ رَغْبَةً عَنْهُ تُرِيدُونَ أَمْبِغَيْرِهِ تَحْكُمُونَ "بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا" "وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ":
این آشوب، زمانی پدید آمد که فاصله با میثاق اندک است، زخمها دهان گشوده، جراحتها التیام نیافته و مراسم خاک سپاری پیامبر به پایان نرسیده! به گمانتان برای هراس از فتنه به این کار شتاب نمودید "بدانید که در فتنه سقوط کردید و جهنم بر کافران احاطه دارد!" از شما بعید بود! شما را چه شده؟ و چه زمانی منحرف میشوید؟ بیراههروی را در حالی انتخاب مینمایید که کتاب خداوند بین شما قرار دارد؛ کتابی که معارف آن روشن است، احکامش درخشنده، نشانههایش پر تلألوء، نواهیاش پیدا است و اوامرش آشکار. شما آن را پشت سرتان گذاشتید. آیا میخواهید از آن دوری نمایید و یا قضاوت با غیر آن را در سر میپرورانید؟ "چه بد است برای ستمگران بدل آوردن!... هر که در جستجوی دینی غیر از اسلام باشد، از او پذیرفته نیست و در روز رستاخیز در جمع زیاندیدگان خواهد بود."
الْعَهْدُ: عصر و زمان، وفا، میثاق (المعجم البسیط)
الْكَلْمُ: الجرح، و الجمع: الكُلُومُ (كتاب العین)./ کَلْم: زخم. ج: كُلُوم، کِلام. کَلَمَ: مجروح ساخت (المعجم البسیط)
رَحِيبٌ: الرُّحْبُ، بالضم: السَّعة (لسان العرب)./ رحْب: گسترده (المعجم البسیط)
لَمَّا يَنْدَمِلْ:لم یصلح بعد (بحار الأنوار)./ اندَملت القَرْحة: بَرأت و صلَحت (المغرب)./ دَمِلَ- دَمَلًا الجرحُ: زخم رو به بهبودى رفت (فرهنگ ابجدی)
يُقْبَرْ: و قد قبرته: إذا دفنته (تهذیب اللغة)
ابْتِدَاراً: بدر: شتافت، سبقت گرفت (المعجم اللبسیط)./ در این جا ممکن است "إبْتِداراً"، مفعول مطلق باشد، به این معنا که در اصل"ابتدرتم ابتداراً" بوده، یعنی شما عجله کردید، عجله کردنی؛ و ممکن است مفعولٌ لَه باشد، یعنی برای اینکه شما عجله داشتید، سراغ سقیفه رفتید و دست به این کار زدید (خطبه حضرت...)
هیهات: اسم فعل ماضی است به معنای دور شد، محال است (المعجم البسیط)./ هیهات: للتّبعید و فیه معنى التّعجّب كما صرّح به الشیخ الرضی، و كذلك كیف و أنّى تستعملان فی التعجب (بحار الأنوار)
و أنی تؤفكون: به كدام سوی منحرف میشوید (خطبه حضرت...)./ این ساختار، ریشه قرآنی دارد: إِنَّ اللَّهَ فَالِقُ الحْبِّ وَالنَّوَى
یخُرِجُ الحْىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مخُرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَىِّ ذَالِكُمُ اللَّهُ فَأَنىَ تُؤْفَكُون: فکیف تصرفون عنه إلی غیره -الأنعام/95- (فاطمی)
بین أظهرکم: و الحال إنّ كتاب اللّه بینكم، و فلان بین أظهر قوم و بین ظهرانیهم .. أی مقیم بینهم محفوف من جانبیه أو من جوانبه بهم (بحار الأنوار)
زاهرة: الزّاهر: المتلألئ المشرق (بحار الأنوار)./ زاهر: شکوفا، درخشنده، درخشان (المعجم البسیط)
باهرة: الباهِر: نورانى و درخشان (فرهنگ ابجدی)./ بَهَرَه الأمرُ یبهَره بَهْرا، إذا غلبه. و من ذلك قیل: بَهَرَ القمرُ النجومَ، إذا غلبها بنوره، و القمر باهر (جمهرة اللغة)
زواجر: نواهی. زَجَرْتُهُ فانْزَجَرَ أی نهیته (كتاب العین)./ زواجره لایحة و أوامره واضحة: نهیها و امرهای قرآن واضح و روشن است (خطبه حضرت...)
لَائِحَةٌ: لاحَ الرجلُ و أَلاحَ، فهو لائح و مُلِيحٌ إِذا برز و ظهر (لسان العرب)
أَ رَغْبَةً عَنْهُ: زمانى كه گفته شود: رَغِبَ فیه و رَغِبَ إلیه: علاقه و تمایل شدید را در آن اقتضاء میكند. خداى تعالى گوید: إِنَّا إِلَى اللَّهِ راغِبُونَ. ولى اگر گفته شود- رَغِبَ عنه- دورى و بى میلى نسبت به چیزى را مىرساند (خطبه حضرت...)
ثُمَّ لَمْ تَلْبَثُوا إِلَّا رَيْثَ أَنْ تَسْكُنَ نَفْرَتُهَا وَ يُسْلَسَ قِيَادُهَا ثُمَّ أَخَذْتُمْ تُورُون وَقْدَتَهَا وَ تُهَيِّجُونَ جَمْرَتَهَا وَ تَسْتَجِيبُونَ لِهُتَافِ الشَّيْطَانِ الْغَوِيِّ وَ إِطْفَاءِ أَنْوَارِ الدِّينِ الْجَلِيِّ وَ إِهْمَالِ سُنَنِ النَّبِيِّ الصَّفِيِّ تَشْرَبُونَ حَسْواً فِي ارْتِغَاءٍ وَ تَمْشُونَ لِأَهْلِهِ وَ وُلْدِهِ فِي الْخَمْرَةِ وَ الضَّرَاءِ وَ نَصْبِر مِنْكُمْ عَلَى مِثْلِ حَزِّ الْمُدَى وَ وَخْزِ السِّنَانِ فِي الْحَشَا:
شما به اندازه رام شدن توسن رمیده خلافت و آسان گرفتن مهارش درنگ نکردید. پس به آتش زدن هیزم فتنه اقدام نمودید و اخگر آن را بر افروختید! به عربدههای شیطان گمراهگر گوش دادید، روشنایی تپنده مشعل دین را خاموش نمودید و سنت پیامبر برگزیده را مهمل گذاشتید! به بهانه برداشتن کف پرچرب، شیر را سرکشیدید و برای ضربه زدن به خاندانش، در بیشهزارها به سر بردید، در گودالها و پشت تپهها مخفی گشتید و ما برای مصلحت برتر، بر زخم کاردهای برّان و خنجرهای فرو رفته در بدن شکیبایی نمودیم!
ترجمه کردن این فراز از گفتار بانو، تجربه برتر میطلبد. این فراز سرشار از آرایههای زبانی است و باعث میشود که به راحتی پی به مقصود نبریم. ما در حد توان، در بخش تصویرهای این خطبه، به این موضوع پرداختهایم (فاطمی)
لَمْ تَلْبَثُوا: لبِث: ماند، اقامت گزید؛ ما لبث أن قال: فورا گفت (المعجم البسیط)
رَيْثَ: قَدْر (بحار الأنوار)./ ریث: به معنای قدر و مقدار است (خطبه حضرت...)./ ریثما: تا زمانی که (المعجم البسیط)
نَفْرَتُهَا: نفرت الدابة: عدم انقیادها (بحار الأنوار)./ نفور یعنی دور شدن چهارپا، و کنایه از چموشی آن است؛ افراد وقتی میخواستند بر شتر سوار شوند، چون شتر اوّل مقداری چموشی میکند و از انسان دور میشود، کمی صبر میکنند تا چموشی آن برطرف شود (خطبه حضرت...)
يُسْلَسَ: شیءٌ سَلِسٌ، أى سَهْلٌ (الصحاح)./ و السَّلِسُ: السّهل اللّیّن المنقاد... سَلِسَ سَلْساً من باب تعب: سهل و لان (بحار الأنوار)
قِيَادُهَا: ما یقاد به الدّابّة من حبل و غیر (بحار الأنوار)./ قِيَاد: افسار حیوان. لَمْ تَلْبَثُوا إِلَّا رَيْثَ...: درنگ نکردید، مگر به اندازهأی كه افسار شتر آرام و روان گردد (خطبه حضرت...)
تُورُون: توقدون (التحقیق)
وَقْدَتَهَا: لهبها (هامش الاحتجاج)./ وَقَدَتِ النارُ: اشتعل (جمهرة اللغة)./ وقود: سوخت (المعجم البسیط)
جَمْرَتَهَا: جمرة النار: القطعة الملتهبة (مجمع البحرین)./ جمر: آتش شعلهور شده، ذغال سرخ، ریگ (المعجم البسیط)
الْغَوِيِّ: گمراه. تستجبیبون لهتاف الشیطان الغوی: استجابت میكنید فریاد شیطان گمراه را (خطبه حضرت...)./ غوی: گمراه شد یا گمراه کرد (المعجم البسیط)
إِهمال: در بحار "إهماد" دارد. ما اهمال را بر اساس برخی از نسخهها برگزیدیم (فاطمی)
حَسْواً: هو الشرب شیئا فشیئا (الإحتجاج)./ شرب المرق و غیره شیئا بعد شیء (بحار الأنوار)./ در بخش تصویرها این مطلب توضیح داده شده (فاطمی)
ارْتِغَاءٍ: شرب الرغوة، و هو زبد اللبن... أصله الرّجل یؤتى باللّبن فیظهر أنّه یرید الرّغوة خاصّة و لا یرید غیرها فیشربها و هو فی ذلكینال من اللّبن (بحار الأنوار)./ در بخش تصویرها این مطلب توضیح داده شده (فاطمی)
الْخَمْرَةِ: ما واراك من شجر و غیره، یقال توارى الصّید عنّی فی خمر الوادی، و منه قولهم دخل فلان فی خمار النّاس- بالضم- أی ما یواریه و یستره منهم (بحار الأنوار)./ الْخَمْرَةِ: اغلب به بیشهزارها گفته میشود؛ وقتی دشمن علنی نیاید، بلکه از میان درختها و به صورتی که شما متوجه او نشوید حمله کند و ضربهاش را بزند، این را در اصطلاح "خمره" میگویند، "خمره" در اصل به معنای پوشش است (خطبه حضرت...)
الضرّاء: الشّجر الملتفّ فی الوادی... قال ابن الأعرابی: الضّراء ما انخفض من الأرض (بحار الأنوار)./ الضرّاء: به دو معنا میباشد: یکی به معنای بیشه و
جنگل، و دیگری به معنای گودالها؛ دشمن گاهی در پوشش درختها و جنگلها و در میان علفزارها مخفی میشود و یک وقت هم در پستیها و بلندیها میرود و خود را در داخل گودالها مخفی مینماید؛ حال اگر معنای اوّل در نظر باشد، "ضراء" عطف تفسیری برای "خمرة" میشود؛ و اگر به معنای "گودال" باشد، معنای جمله این است که شما گاهی در بین درختها و گاهی در میان گودالها مخفی میشوید و ضربهی خود را وارد میکنید. آن وقت ضربههایی را که وارد میکنید (خطبه حضرت...)
حَزِّ: القطع، أو قطع الشّیء من غیر إبانة (بحار الأنوار)./ حَزِّ: قطع کردن و بریدن (خطبه حضرت...)./ حزَ: برید، اثر بریدگی یا خراشیدگی. حازم: شدید و قاطع و مصمم (المعجم البسیط)
المدی: السکاكین. (الإحتجاج)./ المدی: جمع مُدْیَة به معنای کارد میباشد (خطبه حضرت...)
وَخْزِ: و الْوَخْزُ: الطّعن بالرّمح... یقال و خزه بالخنجر (بحار الأنوار)./ وخز: فرو بردن سر سوزن و مانند آن در بدن (المعجم البسیط)./ وَخْزِ: به تیغ یا نیزهای که در بدن انسان فرومیرود، و خز میگویند (خطبه حضرت)
الْحَشَا: آنچه در شكم است -از اعضا- جمع آن أحشاء است (المعجم البسیط)./ حِشاء و حُشاء، هر دو به معنای اندرون انسان میباشد (خطبه حضرت...)
نَصْبِر: در احتجاج "يَصِيرُ" دارد (فاطمی)
وَ أَنْتُمُ الْآنَ تَزْعُمُونَ أَنْ لَا إِرْثَ لَنَا "أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ" أَ فَلَا تَعْلَمُونَ؟ بَلَى قَدْ تَجَلَّى لَكُمْ كَالشَّمْسِ الضَّاحِيَةِ أَنِّي ابْنَتُهُ أَيُّهَا الْمُسْلِمُونَ أَ أُغْلَبُ عَلَى إِرْثِي يَا ابْنَ أَبِي قُحَافَةَ أَ فِي كِتَابِ اللَّهِ أَنْ تَرِثَ أَبَاكَ وَ لَا أَرِثَ أَبِي؟! لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً فَرِيًّا أَ فَعَلَى عَمْدٍ تَرَكْتُمْ كِتَابَ اللَّهِ وَ نَبَذْتُمُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ إِذْ يَقُولُ "وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ" وَ قَالَ فِيمَا اقْتَصَّ مِنْ خَبَرِ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا إِذْ قَالَ "فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ" وَ قَالَ "وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ" وَ قَالَ "يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ" وَ قَالَ "إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ" وَ زَعَمْتُمْ أَنْ لَا حُظْوَةَ لِي وَ لَا أَرِثَ مِنْ أَبِي وَ لَا رَحِمَ بَيْنَنَا أَ فَخَصَّكُمُ اللَّهُ بِآيَةٍ أَخْرَجَ مِنْهَا أَبِي أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ أَهْلَ مِلَّتَيْنِ لَا يَتَوَارَثَانِ أَ وَ لَسْتُ أَنَا وَ أَبِي مِنْ أَهْلِ مِلَّةٍ وَاحِدَةٍ أَمْ أَنْتُمْ أَعْلَمُ بِخُصُوصِ الْقُرْآنِ وَ عُمُومِهِ مِنْ أَبِي وَ ابْنِ عَمِّي فَدُونَكَهَا مَخْطُومَةً مَرْحُولَةً تَلْقَاكَ يَوْمَ حَشْرِكَ فَنِعْمَ الْحَكَمُ اللَّهُ وَ الزَّعِيمُ مُحَمَّدٌ وَ الْمَوْعِدُ الْقِيَامَةُ وَ عِنْدَ السَّاعَةِ يَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ وَ لَا يَنْفَعُكُمْ إِذْ تَنْدَمُونَ وَ "لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ... مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقِيمٌ!":
و اکنون شما گمان میکنید که میراثی برای ما نیست "آیا خواستار حکم جاهلیت هستید؟ برای آنان که یقین دارند، قضاوت چه کسی بهتر از خداوند است؟" آیا نمیدانید؟ آری بر شما چونان خورشید درخشان روشن است که من دختر او هستم، آی مسلمانان! میراث مرا انکار میکنی، پسر ابی قیافه؟! آیا در کتاب خداوند، تو از پدرت ارث میبری و من از پدرم ارث نمیبرم؟! چیزی
شگفت آوردی! آیا از روی عمد، دست از کتاب خداوند بر میدارید و آن را پشت سرتان پرتاب میکنید؟ در حالی که این کتاب با صدای بلند میگوید: "سلیمان از داوود ارث برد." و آنجا که حکایت خبر یحیی بن زکریا را میکند، میفرماید: "پس از جانب خودت، جانشینی برای من عطا بفرما! تا از من و آل یعقوب ارث برد" و فرمود: "خداوند به شما در باره فرزندانتان سفارش میکند، سهم پسر، دو برابر سهم دختر است." و فرمود: "اگر مالی بر جای گذاشتید، برای پدر و مادر و خویشاوندان نزدیک به طور شایسته وصیت نمایید. این حقی است برگردن پرهیزکاران." و گمان کردید، جایگاهی برای من نیست، از پدرم ارث نمیبرم و خویشاوندی بین ما وجود ندارد؟ آیا خداوند شما را به آیهای اختصاص داده که من و پدرم را از آن خارج کرده است؟ یا میگویید: اهل دو ملت از هم ارثنمیبرند؟ آیا من و پدرم، اهل یک ملت نیستیم؟ یا شما به عموم و خصوص قرآن از پدر و پسر عم من داناترید؟ ناقه فدک را مهار شده و رحل بسته بردار! روز رستاخیز با تو ملاقات خواهد کرد! پس نیک داوری است، خداوند، نیکو سرور دادخواهی است محمد [صلی الله علیه و آله و سلم] و نیکو دادگاهی است قیامت! در آن روز باطل اندیشان زیان خواهند دید، وقتی پشیمان شوید، سودی ندارد! "برای هر خبری هنگام وقوع است" و "به زودی خواهید فهمید، چه کسی با عذابی که رسوایش کند، روبهرو میشود و بر او عذاب جاودانه سکونت خواهد گزید!"
بیش از هشت آیه کریمه از جاهای مختلف قرآن کریم، در این فراز وجود دارد. همین فراز بود که دکتر تیجانی، از آن در مناظره مشهور "الحوار الصریح
بعد التراویح" بهره برد. با اینکه خواننده؛ یعنی کسی که آن را قرائت میکرد، با اشتباهاتی آن را قرائت نمود اما بهت و حیرت و سرگشتگی در چشمان مجری برنامه –کسی به نام هاشمی- و دو مناظرهگر دیگر -عثمان الخمیس و ابوالمنتصر البلوجی- موج میزد. سیدی این سند تاریخی را من دارم و ایکاش در کتابها امکان گذاشتن صدا وجود میداشت که آن را برای شما میگذاشتم... از لحاظ فنی، در اینجا با چند التفات روبهرو هستیم. بیبی مطهره (سلام الله علیها) در این فراز، سه بار عموم شوندگان را مورد خطاب قرار داده است و دو بار، فرد به خصوصی را (فاطمی)
أَ أُغْلَبُ عَلَى إِرْثِي: آیا من مغلوب شوم بر ارثم (خطبه حضرت...)
الضَّاحِيَةِ: أی الظاهرة البیّنة، یقال: فعلت ذلك الأمر ضاحیة أی علانیة (بحار الأنوار)
عَلَى إِرْثِي: در بعض منابع "عَلَى إِرْثِيه" دارد و "ها" را سکت میدانند. علامه در بحار چنین میگوید: و الهاء فی إرثیه... للسكت، كما فی سورة الحاقة: "كِتابِيَهْ" و "حِسابِيَهْ" و "مالِيَهْ" و "سُلْطانِيَهْ"، تثبت فی الوقف و تسقط فی الوصل، و قرئ بإثباتها فی الوصل أیضا (فاطمی)
در احتجاج "أن" ندارد و عبارت بدین صورت است" تَرِثُ أَبَاكَ وَ لَا أَرِثُ أَبِي" (فاطمی)
فَرِيًّا: أى مصنوعا مختلَقاً، و قیل عظیما (الصحاح)./ فَرِيًّا: أی أمرا عظیما بدیعا، و قیل: أی أمرا منكرا قبیحا، و هو مأخوذ من الافتراء بمعنى الكذب (بحار الأنوار)
حُظْوَةَ: المكانة و المنزلة (بحار الأنوار)./ حظوة: جاه و منزلت (المعجم البسیط)./ گاهی مضاعف و ناقص در جای هم قرار میگیرند، مثلاً در آیهی قرآن که میفرماید: ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ القُرآن لِتَشْقی، اصل "لِتَشْقی" که ناقص میباشد، "لِتَشُقَّ" بوده، یعنی مضاعف بوده، ولی ناقص به جای مضاعف آمده است؛ در کلام حضرت هم "حظوة" و "حظَّ" هر دو به معنای "بهره و سود" میباشند، ولی اوّلی که ناقص میباشد، به جای دوّمی که مضاعف است به کار برده شده است (خطبه حضرت...)
أَ فَخَصَّكُمُ اللَّهُ بِآيَةٍ أَخْرَجَ مِنْهَا أَبِي أَمْ هَلْ تَقُولُونَ: تقریبا، همه کتابهایی که به این خطبه مزین شده است، واژه "هل" را دارد. به جز مستدرک الوسائل و دلائل الإمامة. تنها در این دو کتاب، واژه "هل" را نداریم. –ر.ک. مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج17، ص142، دلائل الإمامة، ط - الحدیثة، ص117- من هم فکر میکنم، این واژه نباشد، بهتر است. بود و نبود آن از لحاظ معنا،اشکال ندارد اما به نظر میآید، با بلاغت این خطبه سازگاری نداشته باشد (فاطمی)
دُونَكَ: اسم فعل: خذ (فاطمی)
مَخْطُومَةً: و الْخِطَامُ: بالكسر كلّ ما یوضع فی أنف البعیر لیقاد به (بحار الأنوار)./ الخِطَام- ج خُطُم: آنچه را كه در بینى شتر براى كشانیدن آن قرار دهند، طنابى است كه بر گردن شتر نهند و سر آن را در بینى آن (فرهنگ ابجدی)
مَرْحُولَةً: الرحل للناقة كالسرج للفرس (بحار الأنوار)./ فدونكها مختومة مرحولة تلقاك یوم حشرك: پس بگیر این فدك را در حالی كه افسار آن به دستت هست و جهاز آن آماده است. روز قیامت تورا ملاقات خواهد كرد (خطبه حضرت...)
الزَّعِيمُ: فی بعض الروایات: و الغریم أی طالب الحق (بحار الأنوار)./ زعیم: رهبر. غریم: طلب كننده (خطبه حضرت...)
لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ: أی لكلّ خبر -یرید نبأ العذاب أو الإیعاد به- وقت استقرار و وقوع (بحار الأنوار)./ لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ: برای هر خبری وعدگاهی وجود دارد (خطبه حضرت...)
حلول: سکونت گزیدن، فرا رسیدن (المعجم البسیط)
ثُمَّ رَمَتْ بِطَرْفِهَا نَحْوَ الْأَنْصَارِ فَقَالَتْ يَا مَعْشَرَ النَّقِيبَةِ وَ أَعْضَادَ الْمِلَّةِ وَ حَضَنَة الْإِسْلَامِ مَا هَذِهِ الْغَمِيزَةُ فِي حَقِّي وَ السِّنَةُ عَنْ ظُلَامَتِي؟ أَ مَا كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه أَبِي يَقُولُ الْمَرْءُ يُحْفَظُ فِي وُلْدِهِ سَرْعَانَ مَاأَحْدَثْتُمْ وَ عَجْلَانَ ذَا إِهَالَةٍ وَ لَكُمْ طَاقَةٌ بِمَا أُحَاوِلُ وَ قُوَّةٌ عَلَى مَا أَطْلُبُ وَ أُزَاوِلُ أَ تَقُولُونَ مَاتَ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فَخَطْبٌ جَلِيلٌ اسْتَوْسَعَ وَهْیُهُ وَ اسْتَنْهَرَ فَتْقُهُ وَ انْفَتَقَ رَتْقُهُ وَ أَظْلَمَتِ الْأَرْضُ لِغَيْبَتِهِ وَ كَسَفَتِ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ انْتَثَرَتِ النُّجُومُ لِمُصِيبَتِهِ وَ أَكْدَتِ الْآمَالُ وَ خَشَعَتِ الْجِبَالُ وَ أُضِيعَ الْحَرِيمُ وَ أُزِيلَتِ الْحُرْمَةُ عِنْدَ مَمَاتِهِ فَتِلْكَ وَ اللَّهِ النَّازِلَةُ الْكُبْرَى وَ الْمُصِيبَةُ الْعُظْمَى لَا مِثْلُهَا نَازِلَةٌ وَ لَا بَائِقَةٌ عَاجِلَةٌ أَعْلَنَ بِهَا كِتَابُ اللَّهِ جَلَّ ثَنَاؤُهُ فِي أَفْنِيَتِكُمْ فِي مُمْسَاكُمْ وَ مُصْبَحِكُمْ هُتَافاً وَ صُرَاخاً وَ تِلَاوَةً وَ ألْحَاناً وَ لَقَبْلَهُ مَا حَلَّ بِأَنْبِيَاءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ حُكْمٌ فَصْلٌ وَ قَضَاءٌ حَتْمٌ "وَ ما
مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ":
و آنگاه به سمت انصار رو نموده فرمود: آی گروه بزرگان، یاوران دین و دامنههای رشد اسلام! سبب این سستی و خواب آلودگی در مطالبه و گرفتن حق من چیست؟ آیا پدرم، رسول خداوند که درود و رحمتش بر او و خاندانش باد، نمیفرمود: "شخصیت مرد به احترام فرزندانش حفظ میشود؟"چه زود در گرداب فساد افتادید و چه با شتاب چربیهای بزغاله زیر بالگرفتهتان از دماغش فرو میریزد! شما توان آنچه که من در پی آن هستم را دارید و نیرویی بر آنچه من میطلبم و دنبالش را گرفتم، در شما وجود دارد. آیا میگویید: محمد که درود خداوند بر او و خاندانش باد، مرده است؟!.. آری، مصیبتش بزرگ است، گشادگی زخمش گسترده، شکاف ناشی از این غم وسعت یافته و پیوستگی پیروانش از هم گسسته! زمین از نبودنش تاریک شد، خورشید و ماه بر صورتشان پردههای خسوف و کسوف کشیدند و ستارگان پراکنده گشتند! آرزوها بر باد رفت، کوهها کوچک شدند، حریمش نادیده گرفته شد و حرمتش را هنگام مرگ، نگه نداشتند! به خداوند سوگند! آن مصیبتی بزرگ بود و ماتم فراگیر! هیچ سوگی به پای آن نرسیده و هیچ داغی مانند آن سوزان نیست! به این مصیبت بزرگ، کتاب خداوند عزّ و جل اشاره نموده. کتابی که شما در هر صبح و شام به صورتهای گوناگون تلاوتش میکنید و آن اینکه پیش از او انبیا و پیامبرانش با چنین حکم قطعی و قضای حتمی روبهرو بودهاند اما وظیفه شما چیست؟ وقتی اینگونه تلاوت میکنید: "محمد
[صلی الله علیه و آله و سلم] جز پیامبری نیست که پیش از او پیامبرانی بودند و در گذشتند. آیا اگر بمیرد و یا کشتهشود، به گذشته بر میگردید؟ و هرکس به گذشتهاش برگردد، هیچ ضرری به خداوند نزدهاست و خداوند شاکران را پاداش خواهد داد."
أَ تَقُولُونَ مَاتَ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فَخَطْبٌ جَلِيلٌ...: چنان که میبینید، وقتی نام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به میان میآید، روی گفتار بانو به شدت اثر میگذارد. آنچنان که نزدیک است، رشته سخن از کفش بیرون برود. هرکس دیگری جز او میبود، به طور قطع چنین میشد اما بانو با مهارت ویژه، سخن را به سرانجام میرساند (فاطمی)
رَمَتْ بِطَرْفِهَا: الطّرف، مصدر طرفت عین فلان: إذا نظرت و هو أن ینظر ثمّ یغمض، و الطّرف- أیضا- العین (بحارالأنوار)
معشر: المعشر: الجماعة (بحارالأنوار)
النَّقِيبَةِ: نقیب: بزرگ قوم، بزرگ خاندان، رئیس اتحادیه یا سندیکا (المعجم البسیط)./ در نسخههای دیگر، به جای "النَّقِيبَةِ"، "الفتیة" و "البقیة" وجود دارند. در "بحار"، "الفتیة" را توضیح داده است (فاطمی)./ اگر "یا مَعْشَر النَّقیبة" باشد، معنای آن "گروه صاحب نفوذ" میشود، "نقباء" هم که میگویند، به همین معناست، یعنی: صاحبان نفوذ (خطبه حضرت...)
أَعْضَادَ: جمع عضد، الأعوان، یقال: عضدته كنصرته (بحار الأنوار)./ عضد: بازو (المعجم البسیط)
حَضَنَة: حِضن: آغوش، طرف و جانب (المعجم البسیط)./ حضن: یعنی حصن و پناهگاه... حضرت میخواهد بفرماید: کأنه اسلام به واسطه شما و در دامن شما بزرگ شد (خطبه حضرت...)
الْغَمِيزَةُ: ضعفة فی العمل (الإحتجاج)./ غمیزه: یعنی ضغف (خطبه حضرت...)./ در بعض نسخهها به جای "الْغَمِيزَةُ"، "ما هذه الفترة" وجود دارد (فاطمی)
السِّنَةُ: نُعاسٌ یبدأُ فی الرأْس، فإِذا صار إِلى القلب فهو نوم. و الوَسَنُ: أَول النوم... و قیل: النُّعاس، و هو أَول النوم (لسان اللسان)./ سنة: چرت زدن، چرت و خواب (المعجم البسیط)
ظُلَامَتِي: و الظُّلَامَة و الظَّلِيمَة و الْمَظْلِمَة: ما تطلبه عند الظَّالِم و هو اسم ما أخذ منك بغیر حق (مجمع البحرین)./ وَ السِّنَةُ عَنْ ظُلَامَتِي: چرا از ظلمی که به من وارد شده در چرت به سر برده و خوابیدهاید (خطبه حضرت...)
الْمَرْءُ يُحْفَظُ: مرد به اولادش حفظ میشود؛ یعنی اگر میخواهید حقوق و موقعیت آن شخصی که فوت کرده است محفوظ باشد به اولاداو احترام کنید، حرمت فرزندانش را رعایت کنید، زیرا اولاد، یادگاران او هستند (خطبه حضرت...)
سرعان، عجلان: كلاهما من أسماء الأفعال بمعنى سرع و عجل، و فیهما معنى التّعجّب أی ما أسرع و أعجل (بحار الأنوار)
إِهَالَةٍ: الودك: و هو دسم اللّحم، و قال الفیروزآبادی: قولهم سرعان ذا إهالة أصله أنّ رجلا كانت له نعجة عجفاء و كانت، رعامها یسیل من منخریها لهزالها،
فقیل له: ما هذا الّذی يسیل؟ فقال: ودكها، فقال السّائل: سرعان ذا إهالة (بحار الأنوار)./ و الإهالةُ: ما أذَبْتَ من الشَّحْم، و قیل: الإهالة: الشَّحْمُ و الزَّيتُ، و قیل: كُلُّ دُهْنٍ ائْتُدِم به إهالةٌ (المحكم و المحیط الأعظم)
أُحَاوِلُ: حاول: كوشیدن، تلاش كردن (المعجم البسیط)./ ولكم الطاقة بما أحاول: در حالی كه شما را كه من مىخواهم، توانایى دارید (خطبه حضرت...)
مزاولة: در پیش گرفتن، به کار گرفتن (المعجم البسیط)./ مزاولة: یعنی ادامه دادن در طلب کردن چیزی؛ حضرت میفرمایند: شما میتوانید در آنچه که من دنبالش را گرفتهام از من دفاع کنید، ولی ساکت نشستهاید (خطبه حضرت...)
فَخَطْبٌ: الخطب: الشّأن و الأمر عظم أو صغر (بحار الأنوار)./ خَطْب: هر امری، سختی و دشواری، مصیبت و هر امر مکروه، شأن (المعجم البسیط)./ خَطْب: مسأله مهم. فخطب جلیل: رحلت پیامبر مصیبت بزرگ است (خطبه حضرت...)
جلیل: الْجَلِيلُ: العظیم القدر (مفردات ألفاظ القرآن)./ جلیل: با وقار، محترم، سالمند (المعجم البسیط)
وَهْیُهُ: علامه مجلسی، در شرح این خطبه، در بحار "وَهْیُهُ" را انتخاب کرده است. با توجه به فضای خطبه، به نظر میآید، انتخاب با ذوقی است: و الوهی، كالرّمی: الشّقّ و الخرق، یقال: و هی الثّوب إذا بلی و تخرّق. در احتجاج ""وَهْنُهُ" وجود دارد که به معنای سستی است (فاطمی)
اسْتَنْهَرَ: اتسع. و سمّی النَّهَرَ لاتِّسَاعِه (المحیط فی اللغة)./ استنهر: از "نَهَر" است، به معنای وسعت و زیادی (خطبه حضرت...) نهر: رود، رودخانه، تشر زد (المعجم البسیط)
انْفَتَقَ: انشقّ. الفتق: الشّقّ و الرتّق ضدّه (بحار الأنوار)الرَّتْقُ: ضدّ الفَتْق... الرَّتْقُ إِلحام الفَتْق و إِصلاحُه (لسان العرب)./ فتق: شکافت... رتق: شکافی را اصلاح کرد یا خلأی را بر طرف کرد (المعجم البسیط)./ "أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما: رتق در آیه مصدر بمعنى مفعول است و فتق چنانكه گذشت بمعنى گشودن و باز كردن و ضدّ رتق است. و این میرساند كه آسمانها و زمین ابتدا بسته و درهم فرو رفته و بالاخره مثل یك گلوله و یك چیز بوده است و سپس بوسیله فتق و باز كردن و ایجاد فواصل میان ذرّات بدین صورت در آمدهاند (قاموس قرآن)
كَسَفَتِ: كسف النّجوم: ذهاب نورها (بحار الأنوار)
أَكْدَتِ: أكدى فلان أی بخل أو قلّ خیره (بحار الأنوار)./ أكدت الآمال: آرزوها به بی خیری و ناامید كشید (خطبه حضرت...)
أُضِيعَ الحریم: یعنی سیاستبازان حاکم، کاری کردند که حریم پیامبر که همان اهلبیت عصمت و طهارت علیهمالسلام هستند، در معرض هتک و توهین قرار بگیرند؛ کسانی که باید حامی و مدافع مکتب و حقایق اسلام و قرآن باشند و خطر دشمن را دفع نمایند، خود در معرض خطر هجوم و توهین قرار گرفتند (خطبه حضرت...)
نَازِلَةٌ: مصیبت بزرگ (المعجم البسیط)
بَائِقَةٌ: الدّاهیة (بحار الأنوار)./ داهیة: مصیبت، رویداد عظیم و حادثه ناگوار زیرك و تیزبین (المعجم البسیط)
أَفْنِيَتِكُمْ: فناء الدّار: العرصة المتّسعة أمامها (بحار الأنوار)./ فِناء: حیاط منزل، میدان (المعجم البسیط)
فِي أَفْنِيَتِكُمْ فِي مُمْسَاكُمْ وَ مُصْبَحِكُمْ
هُتَافاً وَ صُرَاخاً وَ تِلَاوَةً وَ ألْحَاناً: به احتمال زیاد، "فی" در این دو جا، متعلق به عامل مقدراست. شاید در اصل چنین باشد: أَعْلَنَ بِهَا كِتَابُ اللَّهِ جَلَّ ثَنَاؤُهُ الّذی تَقْرَئُونَ فِي أَفْنِيَتِكُمْ و تَقْرَئُونَ فِي مُمْسَاكُمْ وَ مُصْبَحِكُمْ... (فاطمی)
مُمْسَاكُمْ: و المُمْسَى و المُصْبَح: مصدران و موضعان من الإصباح و الإمساء (بحار الأنوار)./ مُمْسَاكُمْ: در شبانگاه و صبحگاهتان (خطبه حضرت...)
هُتَافاً وَ صُرَاخاً وَ تِلَاوَةً وَ إِلْحَاناً: یعنی یک عدّه از شما با صدای بلند قرآن را تلاوت میکردند و عدّهی دیگر با ناله و همراه با فریاد، و عدّهای دیگر به صورت معمولی و عدهای نیز با صوت و ألحان قرآن را میخواندند (خطبه حضرت...)./ هتف: صدا زد. صرخ: فریاد کشید. تلا: قرائت کرد. نسخه "احتجاج"، مقداری فرق دارد (فاطمی)
حُكْمٌ فَصْلٌ: الحكم الفصل: هو المقطوع به الّذی لا ریب فیه و لا مردّ له، و قد یكون بمعنى القاطع الفارق بین الحقّ و الباطل (بحار الأنوار)./ حُکْمٌ فصلٌ وَ قَضاءٌ حتمٌ: و این مرگ، حکم قطعی و قضا محتوم الهی است. مرگ حکم و
قضاء حتمی خداوند است و همه انسانها محکوم به مرگ هستند (خطبه حضرت...)
أَيها بَنِي قَيْلَةَ أَ أُهْضِمَ تُرَاثُ أَبِي وَ أَنْتُمْ بِمَرْأًى مِنِّي وَ مَسْمَعٍ وَ مُنْتَدًى وَ مَجْمَعٍ تَلْبَسُكُمُ الدَّعْوَةُ وَ تَشْمَلُكُمُ الْخِبْرَةُ وَ أَنْتُمْ ذَوُو الْعَدَدِ وَ الْعُدَّةِ وَ الْأَدَاةِ وَ الْقُوَّةِ وَ عِنْدَكُمُ السِّلَاحُ وَ الْجُنَّةُ تُوَافِيكُمُ الدَّعْوَةُ فَلَا تُجِيبُونَ وَ تَأْتِيكُمُ الصَّرْخَةُ فَلَا تُغِيثُونَ وَ أَنْتُمْ مَوْصُوفُونَ بِالْكِفَاحِ مَعْرُوفُونَ بِالْخَيْرِ وَ الصَّلَاحِ وَ النُّخْبَةُ الَّتِي انْتُخِبَتْ وَ الْخِيَرَةُ الَّتِي اخْتِيرَتْ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ قَاتَلْتُمُ الْعَرَبَ وَ تَحَمَّلْتُمُ الْكَدَّ وَ التَّعَبَ وَ نَاطَحْتُمُ الْأُمَمَ وَ كَافَحْتُمُ الْبُهَمَ لَا نَبْرَحُ أَوْ تَبْرَحُونَ نَأْمُرُكُمْ فَتَأْتَمِرُونَ حَتَّى إِذَا دَارَتْ بِنَا رَحَى الْإِسْلَامِ وَ دَرَّ حَلَبُ الْأَيَّامِ وَ خَضَعَتْ ثَغْرَةُ الشِّرْكِ وَ سَكَنَتْ فَوْرَةُ الْإِفْكِ وَ خَمَدَتْ نِيرَانُ الْكُفْرِ وَ هَدَأَتْ دَعْوَةُ الْهَرْجِ وَ اسْتَوْسَقَ نِظَامُ الدِّينِ فَأَنَّى حُرْتُم بَعْدَ الْبَيَانِ وَ أَسْرَرْتُمْ بَعْدَ الْإِعْلَانِ وَ نَكَصْتُمْ بَعْدَ الْإِقْدَامِ وَ أَشْرَكْتُمْ بَعْدَ الْإِيمَانِ بُؤْساً لِقَوْمٍ "نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ" مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ "وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ" أَلَا وَ قَدْ أَرَى أَنْ قَدْ أَخْلَدْتُمْ إِلَى الْخَفْضِ وَ أَبْعَدْتُمْ مَنْ هُوَ أَحَقُّ بِالْبَسْطِ وَ الْقَبْضِ وَ خَلَوْتُمْ بِالدَّعَةِ وَ نَجَوْتُمْ بِالضِّيقِ مِنَ السَّعَةِ فَمَجَجْتُمْ مَا وَعَيْتُمْ وَ دَسَعْتُمُ الَّذِي تَسَوَّغْتُمْ فَ "إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ":
از شما به شدت بعید است، فرزندان قیله! آیا میراث پدری من، پای مال گردد، در حالی که در دیدرس من قرار دارید، سخنان شما را در این مجلس و جمع، میشنوم، زیر پوشش دعوت به سر میبرید و از خبرها بی اطلاع نیستید. این اتفاق در زمانی شکل میگیرد که شما دارای عدد، نیروی انسانی، ادوات
جنگی و نیروی نظامی هستید و در بین شما سلاح و سپر فراوان وجود دارد؟! دعوت پیاپی به شما میرسد، اجابت نمیکنید، فریادهای مظلومیت بلند است، فریادرسی را از سر بیرون آوردید. شما با مبارزه توصیف میشدید. به خیر و صلاح شناخته میشدید. گزیدگانی بودید، تک چین شده و منتخبهایی که از ما خاندان نمیگذشتید. با عرب جاهلی پیکار کردید، رنج و تعب را تحمل نمودید، در برابر گردن کشان دیگر قد بر افراشتید و با قهرمانان گرد نبرد بر افکندید. همواره ما به شما فرمان میدادیم و شما اطاعتمینمودید. تا بوسیله ما سنگ آسیاب اسلام به گردش در آمد، خیرات و برکات روزگار سرازیر شد، پیشانی شرک به خاک افتاد، فوراههای دروغ فرو نشست، آتش کفر خاموش گشت، دعوت به فتنه و هرج و مرج قطع گردید و نظام دین استوار گردید. پس چگونه بعد از بیان حیرانید، بعد از اعلان مخفیکار، بعد از پیشروی عقبرو و بعد از ایمان در سایه شرک پناه میبرید؟! بیچاره باد! قومی که پس از پیمان، "سوگندهایشان را شکستند و بر آن شدند که پیامبر را بیرون کنند و همانها بودند که نخستین بار جنگ را با شما آغاز کردند. آیا از آنان میترسید؟ اگر ایمان دارید، خداوند سزاوارتر است که از او بترسید!" این را بدانید، من میدانم که به رفاه و خوشگذرانی روی آوردید، کسی را که سزاوار قبض و بسط بود، دور نمودید، تن به راحت طلبی دادید و از افقهای باز به تنگنا پناه بردید. آنچه در ذهن داشتید، بیرون افکندید و آنچه که به آسانی نوشیدید، استفراغ کردید! پس "اگر شما و همه آنهایی که در زمین هستند، کافر بشوند، خداوند بینیاز ستوده است!"
أَيْهاً: بفتح الهمزة بمعنى هیهات (مجمع البحرین)./ أَيْهاً: این عبارت در بحار با شرح علامه، به همین صورت آمده اما در متن بحار، احتجاج و منابع دیگر "إِيهاً" اعرابگذاری شده است. من "إِيهاً" را در لغت پیدا نتوانستم و فکر میکنم این کلمه به فتح همزه باشد. در ضمن، آیت الله منتظری هم، آن را به فتح همزه میپسندد و میگوید: "أیهاً: اسم فعل است، یعنی: هیهات که به معنای بعید بودن ودور بودن امر دلالت میکند." (فاطمی)
بَنِي قَيْلَةَ: الأوس و الخزرج - قبیلتا الأنصار- و قَيْلَةَ: اسم أمّ لهم قدیمة: و هی قیلة بنت كاهل (بحار الأنوار)
أُهْضِمَ: و الهضم: الكسر، یقال: هضمت الشّیء أی كسرته، و هضمه حقّه و اهتضمه إذا ظلمه و كسر علیه حقّه (بحار الأنوار)./ هضم: پایمال کرد یا کاهش داد –حق- را، هضم کرد –غذا- را (المعجم البسیط)
التّراث: المیراث، و أصل التّاء فیه واو (بحار الأنوار)
و أنتم بمرأى منّی و مسمع: أی بحیث أراكم و أسمعكم كلامكم (بحار الأنوار)./ و أنتم بمرأى منّی و مسمع: شما در جلو دیدگان من هستید و صدایتان را مىشنوم (خطبه حضرت...)مُنْتَدًى: مجلس، باشگاه، انجمن. (المعجم البسیط)./ منتدا: محل اجتماع (خطبه حضرت...)./ مُنْتَدَى: نَادٍ، مُجْتَمَع، مَحْفِل، مَجْمَع (المكنز العربی المعاصر)
تَلْبَسُكُمُ: تغطیكم و تحیط بكم (عوالم العلوم و المعارف)./ تَلْبَسُكُمُ: زیر پوشش دعوت من قرار میگیرید و از خبرها مطلع هستید (خطبه حضرت...)
الْخِبْرَةُ: العِلْمُ بالشیء (لسان العرب)
الْعُدَّةِ: ابزارآلات و وسایل (المعجم البسیط)./ عِدَّة: یعنی عدد و جمعیت، و "عُدَّة" به چیزی که وسیلهی نیروی انسان باشد میگویند، مانند نفوذ کلمه و اعتبار اجتماعی (خطبه حضرت...)
الْجُنَّةُ: سپر، ستر و پوشش (المعجم البسیط)./ الْجُنَّةُ: الدرع، و كل ما وَقَاك فهو جُنَّتُك (كتاب العین)
تُوَافِيكُمُ الدَّعْوَةُ: پشت سر هم دعوت به طرف شما میآید، امّا اجابت نمیکنید: از این جمله معلوم میشود که مولا علی علیهالسلام و حضرت زهرا علیهاالسلام، خیلی مردم را دعوت کرده بودند، ولی آنان گوش ندادند و لبیک نگفتند (خطبه حضرت...)
الْكِفَاحِ: استقبال العدوّ فی الحرب بلا ترس و لا جنّة (بحار الأنوار)./ کفاح: مبارزه و پیکار (المعجم البسیط)
النُّخْبَةُ: المنتخب المختار (بحار الأنوار)./ نخبة: برگزیده (المعجم البسیط)
ناطحتم الأمم: أی حاربتم الخصوم و دافعتموهم بجدّ و اهتمام كما یدافع الكبش قرنه بقرنه (بحار الأنوار)
الْبُهَمَ: الشّجعان (بحار الأنوار)./ و رجل بُهْمَةٌ: شجاع لا يُدرى من أین يُؤتى، و الجمع بُهَم (جمهرة اللغة)
الْكَدَّ: تلاش شدید در کار (المعجم البسیط)
لَا نَبْرَحُ: لا نزال (الإحتجاج)./ لَا نَبْرَحُ أَوْ تَبْرَحُونَ: شاید اصل این عبارت بسیار هنری و موجز چنین باشد: لَا نَبْرَحُ نَأْمُرُكُمْ و لَا تَبْرَحُونَ تَأْتَمِرُونَ: همواره ما فرمان میدادیم و شما همیشه اطاعت میکردید. در ضمن، "زال" بمعنی
انفصل است و "برح" بمعنی زال (فاطمی)./ و لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ: پیوسته مىروم تا به محلّ تلاقى دو دریا برسم (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)رحی: آسیاب، میدان جنگ (المعجم البسیط)./ حَتَّى إِذَا دَارَتْ بِنَا رَحَى: تا آنجا که به سبب ما، سنگ آسیای اسلام به گردش درآمد (خطبه حضرت...)
دَرَّ: زیاد شد –شیر یا خیر و برکت-، سود رساند، جاری و سرازیر شد. لله درّه: آفرین و احسنت بر او (المعجم البسیط)./ وَ دَرَّ حَلَبُ الْأَيَّامِ: بركات روزگار همچون شیر جریان و كثرت پیدا كرد؛ خیر و بركت در اسلام پیدا شد (خطبه حضرت...)
ثَغْرَةُ: دهان، دندانهای پیشین، مرز، بندر (المعجم البسیط)./ در اینکه این واژه، "ثغرة" است یا "نعرة"، علامه در بحار، دو احتمال داده است و خودش، بیشتر روی "نعره" متمرکز است (فاطمی)
الإفك: الكذب، و فورة الإفك: غلیانه و هیجانه (عوالم العلوم و المعارف)
الْهَرْجِ: الهرج: الفتنة و الاختلاط، و فی الحدیث: الهرج: القتل (بحار الأنوار)./ وَ هَدَأَتْ دَعْوَةُ الْهَرْجِ: و موج فتنه و طغیان -تا حدودی- آرام گرفت (خطبه حضرت...)
اسْتَوْسَقَ: اجتمع و انضمّ من الوسق- بالفتح- و هو ضمّ الشّیء إلى الشیء، و اتّساق الشّیء: انتظامه (بحار الأنوار)./ الْوَسْقُ: جمع المتفرّق. یقال: وَسَقْتُ الشیءَ: إذا جمعته (مفردات ألفاظ القرآن)
أنّى: ظرف مكان بمعنى أین، و قد یكون بمعنى كیف (بحار الأنوار)
حُرْتُم: أی من أین حرتم، حرتم: إما- بالجیم- من الجور و هو المیل عن القصد و العدول عن الطّریق، أی لما ذا تركتم سبیل الحق بعد ما تبیّن لكم؟ أو بالحاء المهملة المضمومة من الحور بمعنى الرّجوع أو النّقصان، یقال: نعوذ باللّه من الحور بعد الكور .. أی من النّقصان بعد الزیادة، و أما بكسرها من الحیرة (بحار الأنوار)./ در احتجاج"فَأَنَّى حُزْتُمْ" دارد. ظاهرا علامه وجهی برای آن ندیده و لذا سه احتمال را مطمح نظر قرار داد (فاطمی)./ فَأَنَّى حُرْتُم بَعْدَ الْبَيَانِ: پس شما بعد از این بیانات از چه چیز متحیّر شدید: اینجا، در بعضی نسخهها "جُرتم" آمده است، به این معنا که چرا شما بعد از آنکه حق روشن شد، این همه ظلم میکنید؛ ولی این معنا خلاف ظاهر است و بهتر همان نقل "حُرْتُمْ بَعْدَ الْبَیان" میباشد؛ "حُرتم" از مادّهی "حار" است، حور یعنی تحیّر؛ "حار، یحور" و "حار یحار" به یک معناست (خطبه حضرت)
نَكَصْتُمْ: و النّكوص: الرّجوع إلى خلف (بحار الأنوار)./ نكص: دست كشید و خوددارى كرد (المعجم البسیط)نكث العهد: بالفتح نقضه بعد إحكامه (کتاب العین)./ نکث: نقض کرد و شکست –عهد را- (المعجم البسیط)
الْخَفْضِ: سعة العیش (بحار الأنوار)./ الْخَفْضُ: الراحة و السكون، یقال هو فی خَفْضِ من العیش أی فی سعة و راحة (مجمع البحرین)./ أَلَا وَ قَدْ أَرَى أَنْ قَدْ أَخْلَدْتُمْ إِلَى الْخَفْضِ: همانا من میبینم که شما پناه آوردهاید به رفاه و خوشگذرانی (خطبه حضرت...)
وَ أَبْعَدْتُمْ مَنْ هُوَ أَحَقُّ بِالْبَسْطِ وَ الْقَبْضِ: و دور کردید از صحنهی خلافت، کسی را که سزاوار به بسط و قبض کشور اسلامی بود (خطبه حضرت...)
بِالدَّعَةِ: الراحة و السکون (بحار الأنوار)./ وَ خَلَوْتُمْ بِالدَّعَةِ: و شما خلوت کردید با سکون و آرامش و خوشگذرانی (خطبه حضرت...)
فَمَجَجْتُمْ: مج: از دهان بیرون افكند، بد مزه یافت (المعجم البسیط)./ مجّ الشراب من فیه: رمى (عوالم العلوم)
وَعَيْتُمْ: حفظتم (عوالم العلوم)
دَسَعْتُمُ: الدسع: الدفع و القیء، و إخراج البعیر جرّته إلى فیه (عوالم العلوم)./ دسعت الذی تسوغتم: آنچه خورده بودید، بالا آوردید (خطبه حضرت...)
تَسَوَّغْتُمْ: تسوّغه: شربه بسهولة (بحار الأنوار)./ساغ الشراب یسوغ سوغا، إذا سهل مدخله فی الحلق و تسوّغه شربه بسهولة (عوالم العلوم)
أَلَا وَ قَدْ قُلْتُ مَا قُلْتُ هَذَا عَلَى مَعْرِفَةٍ مِنِّي بِالْخَذْلَة الَّتِي خَامَرَتْكُمْ وَ الْغَدْرَةِ الَّتِي اسْتَشْعَرَتْهَا قُلُوبُكُمْ وَ لَكِنَّهَا فَيْضَةُ النَّفْسِ وَ نَفْثَةُ الْغَيْظِ وَ خَوَرُ الْقَنَاةِ وَ بَثَّةُ الصَّدْرِ وَ تَقْدِمَةُ الْحُجَّةِ فَدُونَكُمُوهَا فَاحْتَقِبُوهَا دَبِرَةَ الظَّهْرِ نَقِبَةَ الْخُفِ بَاقِيَةَ الْعَارِ مَوْسُومَةً بِغَضَبِ الْجَبَّارِ وَ شَنَارِ الْأَبَدِ مَوْصُولَةً بِ"نَارِ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ" فَبِعَيْنِ اللَّهِ مَا تَفْعَلُونَ "وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ" وَ أَنَا ابْنَةُ نَذِيرٍ لَكُمْ "بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَدِيدٍ" فَ"اعْمَلُوا إِنَّا عامِلُونَ، وَ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ!":
این را بدانید! آنچه را که گفتم، با آگاهی کامل از تنها گذاشتنی بود که در تمام وجودتان ریشه دوانده و خیانتی که قلبهاتان در بر نمودهاند! این سخنان
اما لبریز گشتن کاسه شکیبایی بود، فواره خشم بود، کندی سرنیزه در هنگام نبرد بود، پرده برداری از اندوه بزرگ و اتمام حجت بود! پس ناقه فدک را بگیرید و بند کمرش را محکم ببندید! ناقهای که در پشت زخم فراوان دارد، با پاهای ضعیف، همراه با ننگدامنهدار، علامت زده با مهر غضب خالق جبار، عار جاودانه، متصل "با آتش بر افروخته خداوند که بر دلها شراره میکشد!" آنچه مرتکب میشوید، در برابر دیدگان الهی است! "به زودی آنهایی که ستم نمودند خواهند فهمید که به کدام بازگشتگاه بر خواهند برگشت!" و من دختر هشدار دهنده شما هستم. "روبهرو عذاب طاقت فرسا است! پس "انجام دهید، ما هم به کارمان ادامه خواهیم داد! منتظر باشید، ما هم منتظر میمانیم!"
در احتجاج "بِالْجِذْلَةِ " دارد. متنی را که من برگزیدم، از احتجاج است اما در چنین جاها، انتخاب علامه و انتخابهای دیگر را قابل ستایش میبینم (فاطمی)./ الخذلة، أی ترك النصر (عوالم العلوم و المعارف)
خَامَرَتْكُمْ: خالطتم (بحار الأنوار)./ خامَرَ الشیءَ: قاربه و خالطه (لسان العرب)./ و خَامَر الرَجُل المكانَ، أى لَزِمه (الصحاح)./ مخامرة: مخلوط شدن با چیز دیگر. حضرت میفرماید: من میدانم که شما به کمک ما نمیآیید و این جزو روح و مخلوط با ذاتتان شده است (خطبه حضرت...)
اسْتَشْعَرَتْهَا: و استشعره: أی لبسه، و الشّعار: الثّوب الملاصق للبدن (بحار الأنوار)
الْغَدْرَةِ: ضد الوفاء (بحار الأنوار)./ غدر: خیانت، عهد شکنی، نارو زدن (المعجم البسیط)
فَيْضَةُ النَّفْسِ: و الفیض- فی الأصل- كثرة الماء و سیلانه... و المراد به هنا إظهار المضمر فی النفس لاستیلاء الهم و غلبة الحزن (بحار الأنوار)./ فیضان: لبریز شدن، سر رفتن، طغیان آب (المعجم البسیط)
نَفْثَةُ: و النّفث بالفم شبیه بالنّفخ، و قد یكون للمغتاظ تنفس عال تسكینا لحرّ القلب و إطفاء لنائرة الغضب (بحار الأنوار)./ النَّفْثُ: شبیه بالنفخ، و هو أقل من التَفْلِ (الصحاح)./ انسان وقتی غیظ پیدا کند تا یک مدتی ناراحتیش را مخفی میکند، ولی وقتی بیش از اندازه ناراحت شد، شروع میکند به نفس عمیق کشیدن، فوت کردن و آه کشیدن، این را در اصطلاح "نفث" و "نفخ" گویند؛ البته "نفث" و "نفخ" یک اختلاف جزئی با هم دارند، اگر انسان طوری فوت کند که کمی از آب دهانش هم بیرون آید، به آن "نفث" میگوید، ولی اگر فقط فوت باشد، آن را"نفخ" گویند. نفثة الغیظ: یعنی این سخنان از روی تراوش و به جوش آمدن غیظ و ناراحتی درونیام میباشد (خطبه حضرت...)
خَوَرُ: الضعف (بحار الأنوار)./ خور: ضعف و سستی (المعجم البسیط)
الْقَنَاةِ: الرّمح (بحار الأنوار)./ قناة: یعنی سر نیزه. خور: یعنی شکستگی، ضعف و کندی، خور القناة: یعنی کُند شدن و از کار افتادن سرنیزه (خطبه حضرت...)
بَثَّةُ الصَّدْرِ: و البثّ: النّشر و الإظهار، و الهمّ الّذی لا یقدر صاحبه على كتمانه فیبثّه: أی يفرّقه (بحار الأنوار ج)./ بث: یعنی اینکه انسان ناراحتی درونیش را علنی کند و بیان نماید؛ در قرآن هم آمده: إِنَّما أَشْکوبَثی وَ حُزْنی
إلَی اللَّهِ: همانا درد دلم و حزن و اندوهم را به خدا بازگو میکنم (خطبه حضرت...)./ بثّ: منتشر کردن، پخش کردن –خبر- (المعجم البسیط)
تَقْدِمَةُ الْحُجَّةِ: اتمام حجت (خطبه حضرت...)./ تقدمة الحجة: إعلام الرجل قبل وقت الحاجة قطعا لاعتذاره بالغفلة (بحار الأنوار)
فَاحْتَقِبُوهَا: حقب: تنگ که بر شتر بندند نوار میان بند شتر تنگ پالان شتر (فرهنگ دهخدا)./ الحقب- بالتحری: حبل یشدّ به الرحل إلى بطن البعیر... (عوالم العلوم و المعارف)./ حقب: طنابی است که از زیر شکم شتر، روی بار میبندند تا بار شتر محکم شود (خطبه حضرت...)
دَبِرَةَ الظَّهْرِ: و الدَّبَر- بالتحریك: الجرح فی ظهر البعیر (بحار الأنوار)./ دَبِرَةَ الظَّهْرِ: پشت این شتر مجروح است. یعنی شتر خلافت آن طور هم که شما میخواهید به شما سواری نمیدهد. (خطبه حضرت...)
نَقِبَةَ الْخُفِ: رقّة خفّ البعیر (بحار الأنوار)./ خُفُ البعیر: سم شتر (ترجمه مفردات الفاظ قرآن)./ الْخُفِ: پای شتر را "خفّ" میگویند و "نقَب" به معنای سستی است؛ وقتی پای شتر سست و ضعیف باشد، میگویند: نقبة الخف، یعنی پای شتر ضعیف است و نمیتواند زیاد راه برود (خطبه حضرت...)
موسومة: وسمته و سما و سمة، إذا أثرت فیه بسمة و كی (عوالم العلوم و المعارف)./ مَوْصُولَةً بِ"نَارِ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ: داغ غضب خدا، بهاین فدک یا خلافت غصب شده خورده است. وسم: داغ کردن است (خطبه حضرت...)
شَنَارِ: العیب و العار (بحار الأنوار)./ شنار: ننگ (المعجم البسیط)
الموقدة: المؤجّجة على الدوام (عوالم العلوم و المعارف)./ أجّج: شعلهور ساخت، افروخت (المعجم البسیط)
أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ: أیّ مرجع یرجعون بعد الموت (التفسیر المعین)
فَأَجَابَهَا أَبُو بَكْرٍ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُثْمَانَ وَ قَالَ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ لَقَدْ كَانَ أَبُوكِ بِالْمُؤْمِنِينَ عَطُوفاً كَرِيماً رَءُوفاً رَحِيماً وَ عَلَى الْكَافِرِينَ عَذَاباً أَلِيماً وَ عِقَاباً عَظِيماً إِنْ عَزَوْنَاهُ وَجَدْنَاهُ أَبَاكِ دُونَ النِّسَاءِ وَ أَخَا إِلْفِكِ دُونَ الْأَخِلَّاءِ آثَرَهُ عَلَى كُلِّ حَمِيمٍ وَ سَاعَدَهُ فِي كُلِّ أَمْرٍ جَسِيمٍ لَا يُحِبُّكُمْ إِلَّا سَعِيدٌ وَ لَا يُبْغِضُكُمْ إِلَّا شَقِيٌ بَعِيدٌ فَأَنْتُمْ عِتْرَةُ رَسُولِ اللَّهِ الطَّيِّبُونَ الْخِيَرَةُ الْمُنْتَجَبُونَ عَلَى الْخَيْرِ أَدِلَّتُنَا وَ إِلَى الْجَنَّةِ مَسَالِكُنَا وَ أَنْتِ يَا خِيَرَةَ النِّسَاءِ وَ ابْنَةَ خَيْرِ الْأَنْبِيَاءِ صَادِقَةٌ فِي قَوْلِكِ سَابِقَةٌ فِي وُفُورِ عَقْلِكِ غَيْرُ مَرْدُودَةٍ عَنْ حَقِّكِ وَ لَا مَصْدُودَةٍ عَنْ صِدْقِكِ وَ اللَّهِ مَا عَدَوْتُ رَأْيَ رَسُولِ اللَّهِ وَ لَا عَمِلْتُ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ الرَّائِدُ لَا يَكْذِبُ أَهْلَهُ وَ إِنِّي أُشْهِدُ اللَّهَ وَ كَفَى بِهِ شَهِيداً أَنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَقُولُ نَحْنُ مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ لَا نُورَثُ ذَهَباً وَ لَا فِضَّةً وَ لَا دَاراً وَ لَا عَقَاراً وَ إِنَّمَا نُورَثُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ الْعِلْمَ وَ النُّبُوَّةَ وَ مَا كَانَ لَنَا مِنْ طُعْمَةٍ فَلِوَلِيِّ الْأَمْرِ بَعْدَنَا أَنْ يَحْكُمَ فِيهِ بِحُكْمِهِ وَ قَدْ جَعَلْنَا مَا حَاوَلْتِهِ فِي الْكُرَاعِ وَ السِّلَاحِ يُقَاتِلُ بِهَا الْمُسْلِمُونَ وَ يُجَاهِدُون الْكُفَّارَ وَ يُجَالِدُونَ الْمَرَدَةَ الْفُجَّارَ وَ ذَلِكَ بِإِجْمَاعٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ لَمْ أَنْفَرِدْ بِهِ وَحْدِي وَ لَمْ أَسْتَبِدَّ بِمَا كَانَ الرَّأْيُ عِنْدِي وَ هَذِهِ حَالِي وَ مَالِي هِيَ لَكِ وَ بَيْنَ يَدَيْكِ لَا نَزْوِي عَنْكِ وَ لَا نَدَّخِرُ دُونَكِ وَ إِنَّكِ وَ أَنْتِ سَيِّدَةُ أُمَّةِ أَبِيكِ وَ الشَّجَرَةُ الطَّيِّبَةُ لِبَنِيكِ لَا نَدْفَعُ مَا لَكِ مِنْ فَضْلِكِ وَ لَا يُوضَعُ فِي فَرْعِكِ وَ أَصْلِكِ حُكْمُكِ نَافِذٌ فِيمَا مَلَكَتْ يَدَايَ فَهَلْ تَرَيْنَ أَنْ أُخَالِفَ فِي ذَاكِ أَبَاكِ؟
پس ابوبکر که عبد الله پسر عثمان باشد، جواب داده گفت: "ای دختر رسول خدا! پدرت بر مؤمنین دلسوز، سخی و مهربان بود و بر کافران عذاب دردناک و عقاب بزرگ بود. اگر او را نسب سنجی کنیم، پدر شما است، نه پدر زنان دیگر و برادر همسر شما است، نه برادر دوستان دیگر. او را از بین دوستان صمیمی دیگر انتخاب کرد و در کارهای بزرگ کمکش کرد. شما را جز خوشبختها دوست نمیداره و جز بدبختهای دور از خدا دشمنی نمیکنه. شما عترت پاک و برگزیده رسول خدایید. راهنمای ما بر خیر و خوبی و راهنمای ما به سمت راه بهشت هستید. و تو ای بهترین خانمها و دختر بهترین پیغمبرها! درگفتارت صادقی، در عقل و درایت از پیشکسوتانی، نباید حقت پایمال شود و نباید سخن حقت ناشنیده بماند. به خدا! از رأی و نظر رسول خدا عدول نکردم و بی اجازه او دست به هیچ کاری نزدم. آب پیدا گر قافله که نباید به قافله و قافله سالار دروغ بگوید! خدا را شاهد میگیرم. شاهدی خدا کفایت میکنه. از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که میگفت: "ما انبیا مردم، طلا، نقره، خانه، و زمین به ارث نمیگذاریم. تنها کتاب، حکمت، علم و پیغمبری به ارث میگذاریم و هرچه از ما بماند، برای ولی امر بعد از ما است. هرجوری که بخواهد مصرف کند." آنچه را که شما میگویید، ما غصب کردیم، صرف خرید خر و قاطر و اسب و اسلحه میشود. با آنها مسلمانان باید جنگ کنه. با شیاطین و کفار جهاد کنه. این تصمیم به اجماع مسلمین گرفته شده. من تنها تصمیم گیرنده نیستم. آنقدرها استبداد رای ندارم. حال و روز من اینه! هرچه من دارم برای شما! قابل شما را نداره! تو خانم امت پدرت هستی.
شجره طیبه فرزندانت هستی. ما منکر فضیلت شما نیستیم و از اصل و فرع شما کم نمیکنیم. قضاوت شما در اموال شخصی من نافذه. آیا مرا در این خرید، مخالف پدرتان میبینید؟!"
تا اینجا، خطبه بانو ما را به دو چیز راهنمایی میکند: اول اینکه: این خطبه هم مانند خطبه شقشقیه، ناتمام مانده است. چون بیبی مطهره، از کسی سوال نکرد که با جمله "فأجابها" روبهرو بشویم. جواب، از "جابَ" گرفته شده و در فرهنگها اینچنین میخوانیم: جَوْبُ الأرض: قَطْعُها. پس حقیقت این است که این خطبه ناتمام ماند و گفتار بانو عمدا قطع گردید: فَأَجَابَهَا أَبُوبَكْرٍ...
دوم اینکه شاید یکی از حکمتهای غصب فدک همین باشد که بانو با این خطبه شگفت انگیز، دانش، ذوق هنری، فصاحت و بلاغت بینظیری را به یادگار بگذارد. تا یاوهسرایان، چال دهان باز نکنند که: "معقول نیست یک زن خانهدار، دارای فضیلتهای آنچنانی باشد." (فاطمی)
عَزَوْنَاهُ: عَزَو: عَزَوْته إلى أبیه: لغة فی عزیته: إذا نسبته (شمس العلوم)./ و العَزْو: مصدر عزوتُ الشیءَ إلى الشیء أعزوه عَزْواً، إذا نسبتَه إلیه (جمهرة اللغة)./ عزی: نسبت داد (المعجم البسیط)إِلْفِكِ: الإلف: هو الألیف بمعنى المألوف، و المراد هنا، الزوج لأنّه إلف الزوجة و فی بعض النسخ ابن عمك (الإحتجاج)./ الألیف: دوست و همدم و همنشین (فرهنگ ابجدی)
حَمِيمٍ: صمیمی، داغ (المعجم البسیط)
مَصْدُودَةٍ: صدّ: مانع شد، دفع کرد. صدّ الهجوم: حمله را دفع کرد (المعجم البسیط)
وَ إِنِّي أُشْهِدُ اللَّهَ وَ كَفَى بِهِ شَهِيداً أَنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)... این حدیث را کسی دیگر نقل نکرده است. گفته میشود که عائشه هم آن را دامن میزد (فاطمی)
الرَّائِدُ: و الرائد لا یكذب أهله .. فهو مثل استشهد به فی صدق الخبر الذی افتراه على النبی صلّى اللّه علیه و آله (بحار الأنوار)./ و الرائد: طالب الكلأ، و هو الأصل، ثم صار كلّ طالب حاجة رائداً. و المثل السائر: الرائدُ لا يَكْذِبُ أهلَه (جمهرة اللغة)./ الرائد: پیشگام، پیشكسوت، راهنما (المعجم البسیط)
عَقَار: ملک –منزل یا زمین- اثاث منزل (المعجم البسیط)
طُعْمَةٍ: الطُّعْمَة: رزق و روزى، میهمانى، دعوت به غذا خوردن (فرهنگ ابجدی)./ طُعْمَةٍ: به چیزی میگویند که در زندگی از آن استفاده میکنند (خطبه حضرت...)
الْكُرَاعِ: اسم یطلق علی الخیل والبغال و الحمیر (المنجد)./ کراع: استعمالات گوناگونی دارد اما با توجه به آن فضا و زبان چاپلوسانه، بهترین برگردان آن همان "حمیر" است (فاطمی)
يُجَالِدُونَ: المجادلة: المضاربة بالسّیوف (بحار الأنوار)
لَا نَزْوِي: أی لا نقبض و لا نصرف (بحار الأنوار)./ لانزوی عنکِ و لا ندّخر دونکِ: من این مال ناچیزم را از شما دور نمیکنم و نمیخواهم مالم را بدون شما ذخیره کنم (خطبه حضرت...)./ در احتجاج " لَا تُزْوَى" دارد (فاطمی)
وَ ذَلِكَ بِإِجْمَاعٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ: اجماعی که از آن دم زده شد، عبارت بودند از: ابو عبیده جراح، اسیدبن حضیر، بشربن سعد، سالم، عمر و خودش (فاطمی)
لا ندفع مالکِ مِنْ فَضْلِک...: منکر فضیلت شما نیستیم و از اصل و فرع شما کم نمیگذاریم (خطبه حضرت...)
تَرَيْنَ: من الرّأی: الاعتقاد (بحار الأنوار)فَقَالَتْ (علیه السلام) سُبْحَانَ اللَّهِ مَا كَانَ أَبِي رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه عَنْ كِتَابِ اللَّهِ صَادِفاً وَ لَا لِأَحْكَامِهِ مُخَالِفاً بَلْ كَانَ يَتْبَعُ أَثَرَهُ وَ يَقْفُو سُوَرَهُ أَ فَتَجْمَعُونَ إِلَى الْغَدْرِ اعْتِلَالًا عَلَيْهِ بِالزُّورِ وَ هَذَا بَعْدَ وَفَاتِهِ شَبِيهٌ بِمَا بُغِيَ لَهُ مِنَ الْغَوَائِلِ فِي حَيَاتِهِ هَذَا كِتَابُ اللَّهِ حَكَماً عَدْلًا وَ نَاطِقاً فَصْلًا يَقُولُ: "يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ" وَ يَقُولُ: "وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ" وَ بَيَّنَ عَزَّ وَ جَلَّ فِيمَا وَزَّعَ مِنَ الْأَقْسَاطِ وَ شَرَعَ مِنَ الْفَرَائِضِ وَ الْمِيرَاثِ وَ أَبَاحَ مِنْ حَظِّ الذُّكْرَانِ وَ الْإِنَاثِ مَا أَزَاحَ بِهِ عِلَّةَ الْمُبْطِلِينَ وَ أَزَالَ التَّظَنِّيَ وَ الشُّبُهَاتِ فِي الْغَابِرِينَ كَلَّا "بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُون!"
پس فرمود: سبحان الله! پدرم رسول خداوند که درود و رحمتش بر او و خاندانش باد، از کتاب الهی روگردان نبود و مخالفت احکامش نمیکرد. بلکه همواره در راه قرآن قدم میگذاشت و سورههایش را دنبال میکرد. آیا در حالی نسبت دادن حدیث دروغی به او، بر خیانت اجماع میکنید؟! تهمت اینگونه بعد از مرگ، مانند مظلومیت او و بروز کینههایی زمان حیاتش میباشد! این کتاب الهی است که به عدل قضاوت میکند و قول فصل را به عهده دارد! میفرماید: "از من و آل یعقوب ارث ببرد." و میفرماید: "سلیمان
میراثبر داوود گردید." خداوند عزّ و جلّ در جایی که تقسیم سهام میکند، بیان احکام نمود، فرایض و میراث را قانونی کرد و سهم دختر و پسر را مشخص فرمود. با این بیان، جلو علت جویی باطل اندیشان را گرفت و شبهه افکنی و گمانه زنی را از فراروی آیندگان برداشت. نه، اینطور نیست! " بلکه هوای نفستان کار زشت را برای شما زینت داده است! پس شکیبایی نیکو میطلبم و در برابر آنچه میگویید، از خداوند یاری میجویم!.."
صَادِفاً: معرضا. الصّادف عن الشّیء: المعرض عنه (بحار الأنوار)
يَقْفُو: و القفو: الاتّباع (بحار الأنوار ج)./ و القَفْوُ: مصدر قولك: قَفَا يَقْفُو، و هو أن یتبع شیئا... و تَقَفَّيْتُهُ، أی: اتبعته. قال الله جل و عز: وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ (كتاب العین)
الْغَدْرِ: ضد الوفاء (جمهرة اللغة)./ غدر: خیانت، عهد شکنی، نارو زدن (المعجم البسیط)
اعْتِلَالًا: إبداء العلّة و الاعتذار (بحار الأنوار)بِالزُّورِ: قول الکذب (کتاب العین)./ الزور: دروغ و باطل. اعتلالا علیه بالزور والبهتان: برای خیانتی كه میكنید، به حرف باطل و تهمت به پیامبر دلیل میآورید؟ (خطبه حضرت)./ زور: دروغ، باطل، شرک (المعجم البسیط)
الْغَوَائِلِ: المهالك و الدّواهی، أشارت علیها السلام بذلك إلى ما دبروا- لعنهم اللّه- فی إهلاك النبی صلّى اللّه علیه و آله و استئصال أهل بیته علیهم السلام فی العقبتین و غیرهما (بحار الأنوار)./ و الْغَوَائِلُ جمع غَائِلَةٍ و هی الحقد (مجمع البحرین)./ غائلة: مهلکه، شرّ، فساد، کینه (المعجم البسیط)
وَزَّعَ الشىءَ: قَسَمَه و فَرَّقَه (المحكم)./ وزع: توزیع كرد: خدای عزوجل در قرآن در آنجا كه ارث را توزیع كرده است از اقساط سهمهای دختر و پسر را مشخص نموده و فرایض میراث را تشریح نموده است (خطبه حضرت...)
اباح: مجاز كرد، افشا كرد -راز را- (المعجم البسیط)
أَزَاحَ: الإزاحة: الإذهاب و الإبعاد (بحار الأنوار)./ أزاح: كنار زد. أزاح الستار: پرده برداری كرد (المعجم البسیط)
التّظنّی: إعمال الظّن، و أصله: التّظنّن (بحار الأنوار)./ تظنن: گمان؛ در كلام عرب مضاعف به صورت ناقص هم به كار میرود. در قرآن: لتشقی= لتشقّ (خطبه حضرت...)
الْغَابِرِينَ: الباقین. و الغَابِرُ: الباقی من قوله تعالى: إِلَّا عَجُوزاً فِي الْغابِرِينَ (كتاب العین)
التّسویل: تحسین ما لیس بحسن و تزیینه و تحبیبه إلى الإنسان لیفعله أو یقوله (بحار الأنوار)./ سوّل: دلپذیر و جذاب كرد، مزین كرد (المعجم البسیط)
فَصَبْرٌ جَمِيلٌ: فَصَبْرٌ جَمِيلٌ أی فصبری صبر جمیل لا جزع فیه و لا شكوى إلى الناس (مجمع البیان)./ فصبری صبر جمیل. مصدر به جای تلفظ فعلش قرار گرفته و واجب است که مبتدا حذف شود. –ر.ک سیوطی، باب مبتدا و خبر، ص97- (فاطمی)