ghaemiyeh.com
سرشناسه : حسینی شیرازی، سیدمحمد، 1307 - 1380.
عنوان قراردادی : الاخلاق الاسلامیة .فارسی
عنوان و نام پديدآور : ارزشها در نگاه اسلام [کتاب]/ سیدمحمد حسینی شیرازی ؛ مترجم حمیدرضا آژیر.
مشخصات نشر : مشهد: جلال الدین؛ قم: شجره طیبه، 1393.
مشخصات ظاهری : 495 ص.
شابک : 200000 ریال: 978-964-429-686-4
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : اخلاق اسلامی
موضوع : صفات حمیده (اسلام)
شناسه افزوده : آژیر، حمید رضا، 1337 - ، مترجم
رده بندی کنگره : BP247/8/ح5الف33041 1393
رده بندی دیویی : 297/61
شماره کتابشناسی ملی : 3525985
بسم الله الرحمن الرحیم
ارزشها در نگاه اسلام
سیدمحمد حسینی شیرازی
مترجم حمیدرضا آژیر.
ارزشها در نگاه اسلام
سیدمحمد حسینی شیرازی
مترجم حمیدرضا آژیر.
مشخصات ظاهری : 495 ص.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : اخلاق اسلامی
موضوع : صفات حمیده (اسلام)
بخش يكم
پيشنوشت... 11
جان و جسم... 13
فضيلت و رذيلت... 14
رذيلت به سان يك مانع... 15
دنيا و آخرت... 19
علم و جهل... 20
آموزگار و شاگرد... 25
شك و يقين... 30
دلگذشتها و انديشهها... 34
فريب و نيرنگ... 38ترس و جسارت... 40
اميد... 45
بزرگى و كوچكى نفس... 49
غيرت... 51
درنگ و شتاب... 54
گمان نيكو... 56
شكيبايى و خشم... 60
فرو خوردن خشم... 65
انتقام و گذشت... 67
نرمى و خشونت... 71
مدارا... 74
اخلاق نيكو... 76
دشمنى و شاخههاى آن... 81
خودپسندى... 87
تكبّر و فروتنى... 91
خود بزرگبينى... 102
انصاف... 107
رحمت... 110
عزت نفس و آزمندى... 112
دنيا... 119
دارايى... 133
زهد... 137
بخش دوم
پيشنوشت... 147
توانگرى و كم توشگى... 149
گدايى... 158
قناعت و حرص... 164
بىنيازى و آزورزى... 169
بخل و بخشش... 173
ايثار (برخود برگزيدن)... 184
ثروت... 186
زكات... 188
چگونه پرداختن... 192
تزكيه بدن... 198
خمس... 200
هزينه خانواده... 203
صدقه... 207
هديه... 211
مهمانى... 212
حقّ خرمن... 218
حقّ معلوم... 221
قرض... 223
طلب مال حرام... 227
پاك داشتن دامن از حرام... 230
كسب... 233
امانتدارى... 237
زبان... 240
حسادت... 244
خيرخواهىِ مسلمان... 249
تحقير... 253دادگرى... 261
شادىِ مؤن... 267
برآوردن نيازها... 271
بخش سوم
پيشنوشت... 277
خوددارى از يارى... 279
امر به معروف... 286
اُنس و دورى... 295
صله رحم... 302
مادر و پدر... 311
حقوق همسايه... 319
معايب... 322
سخن چين... 327
اصلاح گرى... 333
زخم زبان... 335
جدال و كشمكش... 337
خوش طبعى... 341
غيبت كردن... 346
ستايش... 355
دروغپردازى... 358
راستگويى... 366
سخن و سكوت... 372
مقام... 381
بخش چهارم
پيشنوشت... 387
گمنامى... 389
آيا دوست داريد كه ستايش شويد؟... 393
اخلاص... 396
نفاق... 407
غرور... 411
آرزو... 416
شرم... 429
گناه... 431
مراقبت... 443
نيت... 445
دوستى خدا و دوستى براى خدا... 452
گوشهگيرى... 460
خشنودى... 464
توكّل... 472
سپاسگزارى... 480
شكيبايى... 487
سخن پايانى... 494
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمد للّه كما هو أهله و الصلاة و السلام على سيد بريته محمد و آله الطاهرين.
و اما بعد، اين پارهاى از اخلاق و سرشت اسلامى است كه آدمى را سزد تا بدان زيبندگى يابد، و آنرا از كتاب حكيم و سنّت پاك برستاندهايم تا مگر فضيلتى را پراكنده باشيم، و در اين راه اميد آن مىبريم كه اركان ناشايستگى را برچينيم، و تنها از خداى ياورى مىجوييم.
سيد محمّد حسينى شيرازى
انسان را روانى است و پيكرى. اوّلى خاستگاه دانش وفضيلت و خشنودى و خشم و اندوه و شادى و ترس و دلاورى و بخشش و زُفتى و مانندهاى آن است، و دومى خاستگاهدريافت است و چشيدن و شنيدن و ديدن و جوانى و پيرى و تندرستى و بيمارى و آنچه بدان مانَد.
هريك از اين دوگونه هم راستى مىپذيرد هم كژى. كژىِ جسم بيمارى، و راستىِ آن بهبودى است. كژى روح زُفتى و ترس و همانندهاى آن است و راستى آن بخشش و دلاورى و آنچه بدان مانَد.
همانگونه كه جسم انسان جز با سوختمايههايى مانند خوراك و نوشاك و هوا و پرتو استوارى نمىپذيرد روان او نيز جز با دانش و دادگرى و جوانمردى و فضيلت سامان نمىگيرد، و همانگونه كه بيمار به پزشك جسمانى نيازمند است وگرنه كالبد تهى مىكند بيمار روحى نيز به پزشك روحانى نيازمند است وگرنه از ميان خواهد رفت، و در اين ميان اخلاق بنيان نهاده شده تا روح سامان يابد، همانگونه كه دانش پزشكى براى سامان دادن به جسم شالوده ريزى شده است.
بر اين اساس ما بايد خود را به سوختمايه اخلاقى مجهّز كنيم، چنانكه جسممان را با سوختمايه جسمى توش و توان مىرسانيم، پس برماست تا روح بيمار خود را درمان كنيم چنانكه بايد جسم بيمار خويش را نيز به سلامتى رسانيم.
هر پديدهاى مقدارى محدود سود در خود دارد كه اگر از آن پاى فراتر نهيم بد فرجامى آن گريبان ما را خواهد گرفت. براى نمونه آنكه بايد يك گرده نان بخورد اگر دو گرده نان بخورد گرده دومى موجب تباهى معده او خواهد گشت و چه بسا همين گرده نان اضافى به زندگى او پايان دهد، و از آنسو اگر تنها نيمى از اين دوگرده نان را تناول كند در پيكرش سستى پديد خواهد آمد و چه بسا او را به بيمارى كشاند و....
روح نيز امرى نو آمد نيست و ترازو سنجه دقيق خاص خود را دارد و اگر آدمى از آن درگذرد در تعادل آن درهم ريختگى پديد خواهد آمد. براى نمونه آدمى در رويارويى با سختيهاى روزگار و دشواريهاى آن و برپا نگاهداشتن زندگىاش در برابر بلايا به قدرى دلاورى نيازمند است، در حالىكه اگر بر اين دلاورى قدرى افزوده آيد به چنان گستاخى بدل مىشود كه بر اساس آن بىهيچ سودى به ستيز با مهلكهها مىرود، و اگر از همين دلاورى قدرى كم شود به ترسى بدل مىشود كه بر اساس آن از مشكلات خواهد گريخت كه اين خود گاه دربردارنده خوارى و ذلّت و پستى است و نيازى به بازگفت ندارد.
انسان گستاخ خويش را به كُشتگاه مىافكند و يك ترسو از موش و گربهاى مىهراسد، بنابراين فضيلت همان ميزان مشخص دلاورى است. بخشش، غيرت، دوستى و مانندهاى آن همگى چنيناند. از اين سخنان نتيجه مىگيريم كه فضيلت همان حدّ ميانه افزايش و كاهش است كه هر دو رذيلت به شمار مىآيند، و شايد اين سخن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه «خير الأمور أوسطها(1)بهترين كارها ميانه آنهاست» اشاره به همين مفهوم داشته باشد.
1) . عوالى اللآلى، ج 1، ص 296.
فرد زيادهرو كه همواره در زيادهروى به سر مىبرد از لذّتِ چيرگى بر نفس بىبهره است. ترسويى كه حتّى از سايه خود مىهراسد از فضيلت و ستودگى شجاعت بركنار است. زُفتى كه درهمى به نادار نمىبخشد از آثار و فوايد بخشش محروم است. هر رذيلتى از فضايلى جلو مىگيرد و در اين هنگام نفس به اتاق تاريكى مىماند كه از پرتو نور بىبهره است، يا چونان زمين شورهزارى كه از شادابىِ بستان و خرّمى شكوفهها محروم است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «لولا أنّ الشياطين يحومون على قلوب بني آدم لنظروا إلى ملكوت السماوات و الأرض(1)اگر چنين نبود كه شياطين بر گرد دل انسانها مىگردند هر آينه مردم حقيقت آسمانها و زمين را مىديدند».
نادان به هوا و فضا نظر دارد ليكن فرد آگاه مىداند كه هوا از چه چيزهايى تركيب شده است. ابله دهش را ديوانگى مىپندارد و خردمند آنرا بخشش و فضيلت مىشمرد، پس شياطين با ممانعت و بخل و پردهدرى مانع از آن مىشوند تا آدمى حقيقت آثار آنها را كه خداوند در هستى و ساختمان لطيفشان نهاده دريابد. انسان براى آنكه حقايق جهانيان را دريابد نيازمند آن است تا پشت شياطين را بشكند.
خداى متعال مىفرمايد: «وَ الَّذِينَ جَهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا»(2)«و آنان كه در راه ما كوشيدهاند به يقين راههاى خود را بر آنان مىنماييم».
آگاهى و دانش راهى از راههاى خداست كه خودبهخود يافت نمىشود، بلكه آدمى مىبايست با جهل بستيزد، ايثار يكى از راههاى خداست كه نيازمند ستيزهجويى با نفسى
است كه هماره به تنگ چشمى و زُفتى فرا مىخواند. ديگر صفات نيز همينگونه هستند. ما فرموده پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را در پرتو اين مفهوم تفسير مىكنيم، آنجا كه فرمود:
«من عمل بما علم ورثه اللّه علم ما لم يعلم(1)هركه به آنچه مىداند عمل كند خداوند علم آنچه را نمىداند بدو ارمغان كند».
اين قانون در همه هستى جارى است كه آنچه هست چونان حلقاتى به هم پيوستهاند. هركه به آنچه مىداند عمل كند و آنرا در محدوده توجه خود بنهد شوق پرده برداشتن از مجهول ديگر در او جان مىگيرد و هرگاه بدين مجهول پى برد و بدان عمل كرد باز اشتياق او به پرده برگرفتن از مجهول ديگر فزونى مىگيرد و بر همين شيوه... . اين به كسى مىمانَد كه مىتواند بيست كيلو را برگيرد و توان خود را چندان فزونى بخشد كه روزى سى كيلو را برخواهد گرفت. فضيلت تنها با آرزوى آدمى تحقّق پيدا نمىكند وگرنه هر فردى به محض خواستن فضيلت فاضل مىشود. خداى متعال مىفرمايد:
«لَّيْسَ بِأَمَانِيِّكُمْ وَلاَ أَمَانِىِّ أَهْلِ الْكِتَبِ مَن يَعْمَلْ سُوءًا يُجْزَ بِهِ»(2)«[پاداش و كيفر ]به دلخواه شما و به دلخواه اهل كتاب نيست، هر كس بدى كند در برابر آن كيفر مىبيند».
چنين كسى بايد در امور بينش يابد و همواره فعّالانه بكوشد آنرا به دست آورد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «ليس العلم بكثرة التعلّم و إنّما هو نور يقذفه اللّه في قلب منيشاء(3)علم با آموختن بسيار به دست نيايد، بلكه نورى است كه خدا در دل هركه خواهد افكند».
ولى اين افكندن بدون دليل نيست، چنانكه يك درخت در يك شورهزار و با آب شور نمىبالد، و خدا آنرا در دل كسى مىافكند كه يكرنگ باشد و بكوشد و بخروشد.
اين مفهوم را اميرالمؤمنين على عليهالسلام چنين تفسير مىفرمايد: «إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبَادِ اللَّهِ إِلَيْهِ عَبْداً أَعَانَهُ اللَّهُ عَلَى نَفْسِهِ فَاسْتَشْعَرَ الْحُزْنَ وَ تَجَلْبَبَ الْخَوْفَ فَزَهَرَ مِصْبَاحُ الْهُدَى فِي قَلْبِهِ... قَدْ خَلَعَ سَرَابِيلَ الشَّهَوَاتِ وَ تَخَلَّى مِنَ الْهُمُومِ إِلاَّ هَمّاً وَاحِداً انْفَرَدَ بِهِ فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمَى وَ مُشَارَكَةِ أَهْلِ الْهَوَى وَ صَارَ مِنْ مَفَاتِيحِ أَبْوَابِ الْهُدَى وَ مَغَالِيقِ أَبْوَابِ الرَّدَى قَدْ أَبْصَرَ طَرِيقَهُ وَ سَلَكَ سَبِيلَهُ وَ عَرَفَ مَنَارَهُ وَ قَطَعَ غِمَارَهُ وَ اسْتَمْسَكَ مِنَ الْعُرَى بِأَوْثَقِهَا وَ مِنَ الْحِبَالِ
بِأَمْتَنِهَا فَهُوَ مِنَ الْيَقِينِ عَلَى مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسِ(1)دوستترين بندگان نزد خدا بندهاى است كه خداوند او را برتسلّط به نفس خويش كمك و يارى كرده است، پس حزن و اندوه را شِعار خود قرار داد و خوف و ترس را رويّه خويشتن گردانيد، پس چراغ هدايت در دل او روشن شد»، تا آن جا كه مىفرمايد: «جامههاى شهوات و خواهشهاى نفس را از تن بيرون كرده واز همه منظورها خود را تهى نموده و منظورى ندارد مگر يكى، پس از كورى و از شركت و معاشرت با هواپرستان رهايى يافت و خود از كليدهاى درهاى هدايت و رستگارى و قفلهاى درهاى هلاكت گرديد، راه خود را ديده و در آن رفته و علامت و نشانه خويش را شناخته و آنچه كه در آن فرو رفته از خود دور كرده و به محكمترين حلقهها و بندها و استوارترين ريسمانها چنگ در زده، پس يقين او مانند يقين به نور و روشنى آفتاب است».
نيز مىفرمايد: «قَدْ أَحْيَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ حَتَّى دَقَّ جَلِيلُهُ وَ لَطُفَ غَلِيظُهُ وَ بَرَقَ لَهُ لاَمِعٌ كَثِيرُ الْبَرْقِ فَأَبَانَ لَهُ الطَّرِيقَ وَ سَلَكَ بِهِ السَّبِيلَ وَ تَدَافَعَتْهُ الْأَبْوَابُ إِلَى بَابِ السَّلاَمَةِ وَ دَارِ الاْءِقَامَةِ وَ ثَبَتَتْ رِجْلاَهُ بِطُمَأْنِينَةِ بَدَنِهِ فِي قَرَارِ الْأَمْنِ وَ الرَّاحَةِ بِمَا اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ وَ أَرْضَى رَبَّهُ(2)بتحقيق خرد خويش را زنده كرد و نفس خود را ميراند بطورى كه پهناى او باريك شده و سخنش نرم گشته و براى او درخشندهاى پرنور درخشيد، پس درخشندگى آن براى او راه را نمودار كرد و به همان روشنايى در راه ره پيمود و بابها او را به باب سلامت و سراى اقامت راندند و پاهايش با آرامش بدن در جاى اَمن و آسوده استوار شد و اين به سبب آن است كه دل خود را به كار واداشت و در پرتو آن چيزى است كه پروردگارش را خشنود گردانيد».
آرى چنين است، فاضل در آرامش و آسايش است و راهكار را مىبيند و لذا پايش در هيچ لغزشگاهى نمىلغزد.
و در سخن سومى فرمود: «هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَ اسْتَلاَنُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى(3)علم و دانش با بينايى حقيقى به ايشان يكباره روى آورده و با آسودگى و خوشى يقين و باور به كار بستهاند و سختى و دشوارى افراد به ناز و نعمت پرورده را
سهل و آسانيافتهاند و به آنچه نادانان دورى گزينند اُنس و خو گرفتهاند و با بدنهايى كه روحهاى آنها به جاى بسيار بلند آويخته در دنيا زندگى مىكنند».
ليكن نه با بدنهاى چارپايان كه جز به شكم نمىپردازند و از همسايه گرسنه يا خويشِ شكم تهى كاملاً ناآگاهند. ارواح اين گروه در جاى بسيار بلندى آويختهاند، در جايى بسيار بلندتر و بلندتر از اين مقولهها.
برخى از مردم از دنيا مىبُرند و به جهانگريزى روى مىآورند و پارهاى از آخرت روى بر مىتابند و به كفر گرفتار مىآيند و اين هر دو برخطايند. دور نرفتهايم اگر جسم و روح را در رسيدن به سراى آخرتى كه پهنه آن به اندازه آسمانها و زمين است به اسب و سوار آن مانند كنيم. همچنان كه يك سوار بايد به آب و علف اسبش بپردازد تا او را به مقصد رسانَد انسان نيز بايد كارهاى مربوط به جسم خود همچون خوراك، نوشاك، خواب و آسايش را سامان دهد تا بتواند فضايل خويش را در راه آمادگى براى رسيدن به مقصد كمال بخشد.
در نتيجه كسانى كه در رسيدن به كالاى دنيوى بى هيچ رويكردى به بُعد معنوى باهم رقابت مىكنند چونان سوارى هستند كه از خويش غافلند وتنها به مركبشان مىپردازند و خود از گرسنگى و تشنگى جان مىسپرند. اينها مصداق اين سخن پروردگارند: «يَحَسْرَتَى عَلَى مَا فَرَّطتُ فِى جَنبِ اللَّهِ»(1)«دريغا بر آنچه در حضور خدا كوتاهى ورزيدم».
و كسى كه ديده از جسم خويش برمىگيرد و تنها - به گمان خود- به آخرت مىپردازد به سوارى مىماند كه از مركبش غافل است و تنها به خود مىپردازد. چنين كسى از راه باز مىمانَد و به مقصد ره نمىيابد، و اين همان سخن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است كه مىفرمايد:
«...كالرّاكب المنبتَّ الّذي لا سفرا قطع و لا ظهرا أبقى(2)سوارى كه از مركب خود زياده كار كشد نه سفرى را به سر رسانَد و نه پشتى براى مركب باقى بگذارَد».
در حديث آمده است: «ليس منّا من ترك دنياه لآخرته و لا آخرته لدنياه(3)از ما نيست آنكه دنيايش را در راه آخرتش كنار زند يا آخرتش را در دنيايش وا نهد».
گاهى انسان دانشى را مىآموزد، ليكن همين دانش بارى بر دوش او مىگردد، چه، از مرزهاى عقل و عرف درمىگذرد و او همواره امورى را از اين دانش بيرون مىكشد كه هيچ واقعيتى ندارد و در پايان، اين دانش گزافه او را به وسوسه و سفسطه پردازىمىكشانَد و اين مايه نابودى روح و جسم و دنيا و آخرت است.
گاهى نيز آدمى هيچ نمىآموزد و همچنان نادان باقى مىمانَد كه اين نيز همچون مورد پيش مصيبت به بار مىآورد، ولى جاهلى كه به جهل خود آگاه است مصيبتى تحمّل پذيرتر از جاهلى دارد كه خود را عالم مىپندارد، و اين همان است كه آنرا «جهل مركّب» مىنامند، زيرا كسى كه مىداند جاهل است چه بسا در طلب يافتن علم برآيد و به سخن عالمان گوش فرا دهد، امّا جاهلى كه خويش را عالم مىپندارد همچنان در جهل خود غوطهور است و اگر كسى بخواهد او را از اين پرتگاه برون كشد استكبار و بزرگى مىورزد و همچنان در جهل دست و پا مىزند.
از حضرت مسيح عليهالسلام روايت شده است كه فرمود: «إنّي لا أعجز عن معالجة الأكمه و الأبرص و أعجز عن معالجة الأحمق(1)من از درمان كور و پيسى گرفته ناتوان نيستم، ليك از درمان احمق ناتوانم».
زيرا خداى سبحان كليد بهبود بيمارى را در دست او نهاد، ولى درمان احمق به شيوههاى عادى از توان حضرت مسيح بيرون بود.
دانش در نگاه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله و جانشينان ايشان چنان جايگاه والايى دارد كه شايد
1) . ر.ك: مستدرك الوسائل، ج 1، ص 138: «داويت المرضى فشفيتهم بإذن اللّه و ابرأت الأكمه و الأبرص بإذن اللّه و عالجت الموتى فأحييتهم بإذن اللّه و عالجت الأحمق فلم أقدر على إصلاحه».
آنچه در فضيلت آن بر زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان عليهمالسلام جارى شده موجب شگفتى آدمى شود، ولى حقيقت اين شگفتى را مىزدايد. آيا جانمايه دنيا و آبادانى آخرت بسته به علم نيست؟ پس سطح علم بسيار بسيار والاست. اينك گزيدههايى درباره علم:
خداى سبحان مىفرمايد: «هَلْ يَسْتَوِى الَّذِينَ يعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ»(1)«آيا كسانى كه مىدانند با كسانى كه نمىدانند همسانند».
نيز مىفرمايد: «وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِىَ خَيْرًا كَثِيرًا»(2)«هركه حكمت بدو داده شد خير بسيار بدو داده شده است».
چه چيز بزرگتر از اين حكمتى است كه شناخت جايگاه بايسته هر پديده مىباشد.
نيز خداى متعال فرمود: «وَ تِلْكَ الْأَمْثَلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا يَعْقِلُهَآ إِلاَّ الْعَلِمُونَ»(3)«و اين مثلها را براى مردم مىزنيم و[لى] جز دانشوران آنها را درنيابند».
آوردن مَثَل امرى همگانى است، ليكن تأمّل در آن به اهل علم اختصاص دارد، زيرا جاهل بزرگوارانه(!) از كنار پديدهها مىگذرد و تنها عاقل و عالم است كه به مغزِ مورد نظر اين پديده پى مىبَرَد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «اللهمّ ارحم خلفائي، قيل: يا رسول اللّه و من خلفائك؟ قال: الذين يأتون من بعدي يروون حديثي و سنّتي(4)خدايا! بر جانشينانم رحمت آور. عرض شد: جانشينان شما كيانند؟ فرمود: كسانى كه پس از من مىآيند و حديث و سنّت مرا روايت مىكنند».
آيا كسى كه حديث روايت مىكند جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله نيست؟ و جانشين او جز كسىاست كه سنّت نبوى را مىشناسد و آنرا در ميان مردم مىپراكنَد؟ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله حديثى را پيرامون علم به ابوذر، صحابى بزرگوار خود مىفرمايد كه هركس كار آزموده نباشد به شگفتى خواهد آمد. حضرت صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «أما و العلم هو أساس الاجتماع و التمدين و به تناط سعادة الآخرة؛ هان، دانش زيربناى جامعه و شهرنشينى است و سعادت آخرت بسته بدان است».
اگرچه اين سخن بسيار بسيار مهم است ليك باز جاى شگفتى ندارد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به ابوذر فرمود: «يك ساعت حضور در داد و ستد علمى نزد خداوند دوست داشتنىتر از آن است كه كسى هزار شب به نماز بايستد و در هرشب هزار ركعت نماز بگزارَد، چنانكه خداوند اين يك ساعت را از هزار جهاد و ختم دوازده هزار باره قرآن و عبادت يك سال كه روزش را روزه و شبش را به عبادت پردازد خوشتر مىدارد. هركه از خانه برون شود تا بابى از ابواب علم را فرا گيرد خداوند براى هرگام او پاداش يكى از پيامبران را به همراه پاداش هزار شهيد از شهيدان بدر مقرّر مىدارد».
در اينجا درنگى كوتاه مىكنيم و آنگاه به حديث باز مىگرديم:
خاك پاى دانش طلب، خاك پاى پيامبر و خاك پاى هزار شهيد از شهيدان بدر است. پس اگر در نظر آوريم كه پيامبرى يك گام در راه دانش بردارد گام اين دانشپژوه نيز همسنگ آن خواهد بود، چنانكه با گامهاى هزار شهيد برابر است. آيا ميراث پيامبران و مقصود شهيدان در بالابردن كلمه اللّه و آسايش و نيكبختى بشر، در پرتو علم حاصل نمىشود؟ پس چنين سخنى هيچ شگفتى ندارد. اين سخن كه عبادتِ تهى از دانش به عملكرد حيوانات مىمانَد و بهايى بر آن مترتّب نيست و عبادت همراه با دانش ارزشى بس سترگ دارد گواه آن است كه علم از عبادت فراوان، محبوبتر است .
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرموده خويش را چنين پى مىگيرند: «خداوند به چنين كسى در برابر هر حرفى كه مىشنود يا مىنويسد شهرى در بهشت ارزانى مىدارد و خداى و فرشتگان و پيامبران، دانش پژوه را دوست مىدارند و جز انسان نيكبخت كسى دانش را خوش نمىدارد و خوشا به حال آنكه دانش را خواهان است. نگريستن به چهره دانشمند بهتر از آزادكردن هزار برده است، و هركه دانش را دوست بدارد بهشت بر او بايسته است و با خشنودى خدا بام و شام را سر مىكند و از اين سراى رخت برنمىبندد مگر آنكه از آب كوثر بنوشد و از ميوه بهشتى خورَد و كِرم، جنازه او را از هم فرو نپاشانَد و در بهشت دمساز خضر عليهالسلام باشد»(1).
دانشمندى كه دانش او نزد خداى وزنى دارد هرگز پيكرش را كرم نخورَد، امّا همه دانشمندان چنين نيستند و از همينجا روشن مىشود كه اين پاداشها براى برخى از دانشمندان است.
1) . جامع السعادات، ج 1، ص 111.
اميرالمؤمنين على عليهالسلام مىفرمايد: «أيّها الناس اعلموا أنّ كمال الدين طلب العلم و العمل به ألا و إن طلب العلم أوجب عليكم من طلب المال، إن المال مقسوم مضمون لكم، قد قسمه عادل بينكم و ضمنه و سيفي لكم، و العلم مخزون عند أهله قد أمرتم بطلبه من أهله فأطلبوه(1)اى مردم! بدانيد كمال دين به جُستن علم و رفتار بدان است. هان، جستن علم از جستن پول بر شما بايستهتر است، زيرا پول براى شما قسمتى ضمانت شده است كه خدايى دادگر ميان شما تقسيم و ضمانت كرده و به ضمانت خود پيماندارى خواهد كرد، ولى علم نزد اهلش اندوخته است، و شما مأموريد آنرا از اهلش بطلبيد، پس درصدد يافتن آن باشيد».
آيا موجودى بدون روزى ديدهايد؟ در حالىكه نادانان بسيارند. روزى قسمت شده است و هركه آنرا مىجويد تا به سهم خويش دست يابد، در حالىكه دانش را جز ويژگاننطلبند، و اين همان تفاوتى است كه حديث بدان اشاره دارد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إذا مات المؤمن و ترك ورقة واحدة، عليها علم تكون تلك الورقة سترا بينه و بين النار و أعطاه اللّه بكلّ حرفٍ عليها مدينة أوسع من الدنيا سبع مرّات(2)هرگاه مؤمنى از اين سراى رخت بربندد و برگهاى از خود به يادگار نهد كه بر آن دانشى نوشته شده باشد اين برگه به روز رستخيز مانع او و آتش خواهد بود و خداى در برابر هر حرفى از اين برگه شهرى بدو ارزانى خواهد كرد هفت بار پهناورتر از اين جهان».
آدمى در آن جهان چه نيازمند خواهد بود به شهرهاى فراوانى تا براى خود شهريارى گردد چنانكه در حديث آمده و حشم و خدمى از فرشتگان در ركاب او باشند، و آيا يك شهريار از وسعت سرزمين و فراوانى شهرهاى خود دلْ سير مىشود؟ امام زين العابدين عليهالسلام مىفرمايد: «لو يعلم الناس ما في طلب العلم، لطلبوه و لو بسفك المهج و خوض اللجج(3)اگر مردمان مىدانستند در طلب علم چه نهفته آنرا مىطلبند اگرچه به بهاى ريخته شدن خونشان يا فرورفتن به گردابها تمام شود».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «عالم ينتفع بعلمه أفضل من سبعين ألف عابد(4)عالمى كه از علم خود بهره بَرد برتر از هفتاد هزار عابد است».
كلينى، شيخ صدوق، شيح طوسى، شيخ مفيد و سيد مرتضى و نظاير ايشان با يك دنيا عابد سنجيده نمىشوند، زيرا عابدان اگرچه ميليونها نفر باشند از ميان مىروند و از آنها بهرهاى به دست نمىآيد، امّا اين گروه علم را درميان ميليونها ميليون نفر پراكندهاند، پس اگر يكى از آنها برتر از هفتاد هزار عابد باشد عجيب نخواهد بود.
امام رضا عليهالسلام به نقل از نياكان خود و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت مىكند كه فرمود: «جُستن دانش بر هر مسلمانى واجب است، پس علم را در جايگاهش بجوييد و از اهلش فرا ستانيد كه آموختن آن در راه خدا نيكويى و جُستن آن عبادت و بحث و گفتگوى آن تسبيح و پرداختن بدان جهاد و آموختن آن به كسى كه نمىداند صدقه و بخشيدن آن به اهلش موجب نزديكى به خداست، زيرا نشانههاى حلال و حرام و گلدسته راه بهشت و مونس روزهاى دهشتناك ديار غربت و تنهايى و همسخن لحظات بىكسى و راهنما به هنگام سختى و سرور و جنگافزار در برابر دشمنان و آذين در ميان دوستان، جز علم نيست، و خداى در پرتو آن مردمانى را به اوج رسانده و در ميان برگزيدگان رهبرشان ساخته، راه آنها پىگرفته مىشود و از رفتارشان پيروى مىكنند و نظر ايشان پذيرفته مىشود. فرشتگان به دوستى با ايشان مىگرايند و با بالهايشان ايشان را مىنوازند و در نيايشهاشان بر آنها درود مىفرستند و هر خشك و ترى از ماهيان و خزندگان دريايى گرفته تا درندگان و چارپايان خشكى براى اين گروه آرزوى آمرزش دارند. دانش، مايه زندگى دلها در برابر جهل و پرتوگرفتن ديدگان در برابر تاريكى و نيروگرفتن جسم در برابر سستى است كه بردگان را به جايگاه برگزيدگان و مجالس نيكان و درجات والا در اين و آن سراى مىرساند. ذكر با علم همسنگ روزه و گفتگوى علمى همسنگ با نيايش است. در پرتو آن خدا پرستيده مىشود و صله رحم به جاى آورده مىشود و حلال از حرام شناخته مىآيد. علم، جلودار است و عمل پيرو آن. خداى آنرا به نيكبختان الهام مىكند و نگونبختان را از آن بىبهره مىگذارد، پس خوشا به حال كسى كه خداى او را از آن بىبهره ننهاده است»(1).
بنابراين آدمى بايد بياموزد و بياموزاند تا كرانههاى نوينى از شناخت بر او پديدار شودو به درجات والايى از درك نايل آيد. وسعت نفس و محدوده ذهنى عالم، همسنگ علم اوست. پس نادان دلْمرده است، چونان نابينايى كه هيچ نمىبيند.
1) . أمالى، شيخ طوسى، ص 488.
دانش، ارزش است و ارزش آنگاه ارزش است كه خودِ آن مورد نظر باشد، امّا اگر آن پلى باشد براى لذّتى گذرا يا شهوتى ناپايا يا ثروت يا جاه، به رذيلت مانندتر است. آيا دهش نيكويى شمرده نمىشود؟ ولى اگر شخص انفاق كننده دهش و بخشش را در دل نداشته باشد و تنها در پى ستايش يا شهرت يا مقولههايى از اين دست باشد همين بخشش به رذيلتى بدل مىشود بدور از ارزشهاى انسانى و الگوهاى والا.
دانش نيز چنين است. كسى كه مىآموزد تا خويش را به كمال رساند يا به مردم كمك كند يا... او براستى طالب علم است، براى خودِ علم و نزد خدا پاداش خواهد داشت و در ميان مردم از خوشنامى برخوردار خواهد بود، در حالىكه اگر دانش را بجويد تا به مقام يا مالى دست يابد يا از سر ستيزهجويى يا فخرفروشى بدان روى آورد مردم او را خوار و بىمقدار خواهند شمرد و خداى بدو كيفر خواهد داد.
امام باقر عليهالسلام فرمود: «من طلب العلم ليباهي به العلماء أو يماري به السفهاء أو يصرف به وجوه الناس فليتبوّأ مقعده من النار، إنّ الرئاسة لا تصلح إلاّ لأهلها(1)آن كه دانش را بجويد تا به دانشمندان بنازد و با نادانان رقابت كند يا چهره مردم را به سوى خود گردانَد جايگاهش را در آتش دوزخ فراهم كرده است. رياست جز براى اهلش شايسته نيست».
پس دانشى كه از سر فخرفروشى و ستيزهجويى و جاهطلبى باشد نه تنها شايستگى رياست به انسان نمىبخشد بلكه او را از اينجايگاه دور مىكند. مردم پيرو انسان فروتن و خوشرو هستند نه خودپسندِ فخرفروش.
1) . كافى، ج 1، ص 47.
امام صادق عليهالسلام طالبان علم را به سه گروه تقسيم مىكند و نشانههاى هريك را بيان مىفرمايد تا مردم فريب كسى را نخورند كه سينه خود را انبار كتاب كرده و از فرّ و شكوه دانش و فضيلت بركنارند، و به كسى مىمانند كه كتاب بخارى را از بَر كردهاند . به يكى از علما گفتند: فلانى كتاب بخارى را از بَر كرده است. او گفت: نسخهاى از اين كتاب بر نسخههاى شهر افزوده شد . مقصود اين عالم آن است كه تنها حفظ اين كتاب همسنگ يك كتاب چاپى است كه بيشترين بهاى آن چند تومان است.
امام عليهالسلام مىفرمايد: «طالبان علم سه گروهند: پس اسم و رسم آنها را بشناسيد: گروهى آنرا براى جهل و جدال و گروهى براى فخرفروشى و فريب و گروهى براى فقه و خرد مىآموزند. دارنده جهل و جدال، آزاردهنده خصومتگرايى است كه در انجمنها سخنان علمى به ميان مىآورد و ويژگيهاى شكيبايى را برمىشمرد و جامه فروتنى برتن مىكشد در حالىكه از پاكدامنى و پرهيزكارى بركنار است، پس خداى بينى او به خاك مىمالد.
ديگر آنكه اهل فخرفروشى و فريبندگى است و دغلكار است و چاپلوس. در برابر همسنگان خود فخر مىورزد و در برابر توانگران فروتنى. چنين كسى خوراك آنها را مىگوارد و دينش را درهم مىكوبد، پس خدا خبرش را درپوشاند و در ميان آثار علما نشانى از او بر جا ننهد.
سوم كسى است كه اهل فقه و عقل است و پيوسته اندوهگين است و شام را با بىخوابى به بام مىرساند. شب كلاه بر سر مىنهد و عمامه زير زَنَخ برآورد و در تاريكىِ شب به عبادت برمىخيزد. تلاش مىكند و مىهراسد و دعا مىكند و از سرترس پرهيز مىكند و روى به كار خود دارد. مردم روزگارش را مىشناسد و از مطمئنترين برادرانش مىهراسد، و خداوند از اينرو اورا ثابتقدم مىگرداند و به روز رستخيز زنهارش مىدهد»(1).
اينك در اين حديث درنگى مىكنيم، ولى نه براى شرح آن كه عرصهاى بس فراخ مىطلبد بل تنها به اين سخن بسنده مىكنيم كه: جالب آن است كه مردم بنا به طبيعت خود اين گروهها را مىشناسند و دو گروه نخست را واژگونه مىكنند و به گروه سوم روى مىآورند. هركس به دانشمندان هرزمانى نظركند درستى آنچه را ما گفتيم تصديق مىكند، و همين در خوارى دو گروه نخست و والايى گروه سوم بس.
1) . همان، ص 49.
دانش از هرگونهاى كه باشد نيازمند كار در راهى مستقيم است و در غير اين صورت دانش بشتاب از ميان مىرود و حسرت آن به جاى مىمانَد. براى نمونه دانش پزشكى يا مهندسى يا رياضيات و نظاير آن نيازمند كارهاى مستقيم و بىواسطه است. دانش اصول دين و حكمت و فلسفه و نظاير آن نيازمند پرداختن و تكرار و عمل به مقتضاى آن است، پس يك عالم مىبايست اين بخش مهم از علم را به جاى آورد. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
«العلم مقرون إلى العمل فمن علم عمل و من عمل علم و العلم يهتف بالعمل فإن أجابه، و إلاّ ارتحل عنه(1)دانش با عمل همراه است، هركه دانست عمل مىكند و هركه عمل كند دانسته است. علم، عمل را مىخوانَد اگر بدان پاسخ داد كه مىمانَد وگرنه رخت برمىبندد».
پس اگر آنچه را موجب بقاى آن است به جاى نياوَرَد چرا بايد رخت برنَبَندد؟ امام زينالعابدين عليهالسلام مىفرمايد: «مكتوب في الإنجيل لا تطلبوا علم ما لا تعلمون و لمّا تعملوا بما علمتم، فإنّ العلم إذا لم يعمل به لم يزدد صاحبه إلاّ كفرا، و لم يزدد من اللّه إلاّ بُعدا(2)در انجيل نوشته شده دانشى را كه بدان عمل نمىكنيد مجوييد، زيرا علم هرگاه بدان عمل نشود بر دارندهاش جز كفر و دورى از خدا نيفزايد».
آن كه كارى را ناروا بداند، ولى انجامش دهد بيش از كسى از خدا دور مىشود كه از آن آگاهى ندارد. آن كه قانون را بداند و آنرا بدَرَد گناهش از آن كه قانون نمىداند بيشتر است.
نكوهش آن كه عمل را كنار نهد بسيار شديد است، پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرموده: «العلماء رجلان رجل عالم اخذ بعلمه فهذا ناجٍ و عالم تارك لعلمه فهذا هالك، و أن أهل النار ليتأذون من ريح العالم التارك لعلمه و ان أشد أهل النار ندامة و حسرة رجل دعا عبدا إلى اللّه فأستجاب له و قبل منه فأطاع اللّه فأدخله اللّه الجنة و أدخل الداعي النار بترك علمه و إتباعه الهوى و طول الأمل، أما اتباع الهوى فيصد عن الحق، و طول الأمل ينسي الآخرة(3)دانشمندان دو گروهند: دانشمندى كه به علم خود رفتار مىكند و رهايى مىيابد، و دانشمندى كه دانش خود را وا نهاده است و سرانجام به نابودى كشيده مىشود، و دوزخيان از بوى عالم بىعمل در رنجاند.
در ميان دوزخيان پشيمانى و حسرت كسى بيش از همه است كه بندهاى را سوى خدا خوانده و
او پاسخش داده و دعوت اين عالم را پذيرفته و خداى را فرمان برده و خداى او را به بهشت درآورده است، و خودِ دعوتگر را به آتش انداخته، زيرا كه عمل را به كنارى نهاده است و از هوس پيروى كرده و آرزوهاى بسيار داشته است، زيرا پيروى از هوس از حق جلو مىگيرد و آرزوهاى طولانى آخرت را به فراموشى مىسپارد».آنچه بر درخشندگى علم و سرورى عالم مىافزايد آن است كه عالم به شكيبايى و فروتنى آراسته باشد، زيرا فروتنى و شكيبايى موجب آراستگى همه كس و كبر و خودپسندى موجب زشتى هر كس است.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «اطلبوا العلم و تزيّنوا معه بالحلم و الوقار، و تواضعوا لمن تعلّمونه العلم و تواضعوا لمن طلبتم منه العلم و لا تكونوا علماء جبّارين فيذهب باطلكم بحقّكم(1)دانش را بجوييد و همراه با آن با شكيبايى و وقار خود را بياراييد و در برابر كسى كه به او دانش مىآموزيد و در برابر كسى كه از او دانش مىطلبيد فروتن باشيد و دانشمندانى خودپسند نباشيد كه باطل شما حقّتان را هم از ميان خواهد برد».
دانش گوهرى پربهاست، از اينرو بايد فرد عالم آنرا در جاى مناسبش قرار دهد، زيرا بسيارى از دانشها موجب نابودى مىگردد، اگر در اختيار افراد خونريز و جانى قرار گيرد، و در برابر، همين علم مىتواند مايه آبادى و پيشرفت گردد اگر در اختيار كسى قرار گيرد كه خواهان خير بشريّت و شكوفايى آن است. براى مثال اگر دانش ميكروبشناسى در اختيار دشمنان جامعه بشرى قرار گيرد، با سوء استفاده از آن، بيمارىهاى كشنده را در ميان مردم مىپراكنند ولى اگر همين دانش را انسانهاى پاك و مردمدوست در اختيار داشته باشند، ريشه ميكروبها را خشكانده، مردم را از گزند آن نجات خواهند داد.
حضرت عيسى بن مريم عليهالسلام بر اساس روايت امام صادق عليهالسلام به همين واقعيت اشاره دارد: «قام عيسى بن مريم خطيبا في بنياسرائيل فقال: يا بنياسرائيل لا تحدّثوا الجهّال بالحكمة فتظلموها و لا تمنعوها أهلها فتظلموهم(2)عيسى بن مريم در ميان بنىاسرائيل به خطبه برخاست و گفت: اى مردم بنىاسرائيل! با نادانان به حكمت سخن نگوييد كه در اين صورت به حكمت ستم كردهايد و آنرا از اهلش باز نداريد كه در اين صورت به اهلش ظلم ورزيدهايد».
اسلام در همه چيز راستى را مىخواهد و از درهم پيچيدگى و كژى رويگردان است و از همينرو سخن غيرعالمانه را ناروا مىشمرد و ناسپاسىِ نا آگاهانه را گنه مىداند.
امام باقر عليهالسلام فرمود: «حقّ اللّه على العباد أن يقولوا ما يعلمون و يقفوا عند ما لا يعلمون(1)حق خدا بر بندگان آن است كه سخن با آگاهى بگويند و در آنچه نمىدانند باز ايستند».
پس هيچ كس نبايد در علم زُفتى كند تاگسترش يابد و نبايد در نادانى گشادهدست باشد تا زيان آن پراكنده نگردد ، زيرا هر دانشى سودمند و هر جهلى زيانمند است.
در همين معناست حديث رسيده از فرزند امام باقر عليهالسلام، امام صادق عليهالسلام: «إنّ اللّه خصّ عباده بآيتين من كتابه: أن لا يقولوا حتّى يعلموا و لا يردّوا ما لم يعلموا و قال عزوجل: «أَلَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِم مِّيثَقُ الْكِتَبِ أَن لاَّيَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلاَّ الْحَقَّ»(2)و قال: «بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ»(3)خداى تعالى در كتاب خود بندگانش را به دو آيه ويژهگردانده است، اينكه تا ندانستهاند سخنى بر زبان نياورند و در آنچه نمىدانند پاسخى ندهند، خداى متعال مىفرمايد: "آيا از آنان پيمان كتاب گرفته نشده كه جز به حق نسبت به خدا سخن نگويند" و مىفرمايد: "بلكه چيزى را دروغ شمردند كه به علم آن احاطه نداشتند و هنوز تأويل آن برايشان نيامده است"»(4).
سخن در اينجا پايان نمىيابد بلكه به مراحلى دورتر دامن مىكشد. اسلام نمىخواهد فرد سخنى بر زبان آورد كه گمان مىكند آنرا مىداند در حالىكه آنرا نمىداند تا بدين ترتيب ترازوهاى راستى و سنجشهاى درستى پاس داشته شود. امام صادق عليهالسلاممىفرمايد:
«إذا سئل الرجل منكم عما لا يعلم فليقل لا أدري و لا يقل اللّه أعلم فيوقع في قلب صاحبه شكّا و إذا قال المسؤول لا أدري فلا يتّهمه السائل(5)هرگاه از كسى چيزى پرسيدند كه نمىداند بايد بگويد: نمىدانم، و نبايد بگويد خدا داناتر است تا بدين ترتيب در دل سؤل كننده بذر ترديد بكارد، در حالىكه اگر بگويد "نمىدانم" ديگر پرسنده به او بدگمان نمىشود».
بدين ترتيب هر دو طرف دلى پاك خواهند يافت، اين يك در سخن خود راست بوده است و آن دگر سخن اين يك را تصديق خواهد كرد.
ايمان به خدا نخستين فضيلت است و آيا فضيلتى برتر از ايمان به آفريننده روزىرسان زنده و ميراننده و دهنده و بخشنده يافت مىشود؟ ولى چه بسا دو دلى به جانهاى سست راه يابد، چنانكه پيكرهاى ناتوان همواره در معرض بيماريها هستند. آدمى همانگونه كه جسم خود را زير نظر دارد بايد جان خود را نيز بپايد تا مبادا در دام توهّمات گرفتار آيد و به شك و در پى آن به انكار كشيده شود كه اين از زشتترين رذيلتهاست و آيا از ناسپاسى خدايى كه لگام آفرينش و همه امور در دست اوست رذيلتى زشتتر يافت مىشود؟ پس مراتب آن چنين است: وسوسه، شك و ناسپاسى.
اميرالمؤمنين على عليهالسلام مىفرمايد: «لا ترتابوا فتشكوا و لا تشكوا فتكفروا(1)دو دل نشويد كه شك مىكنيد و شك نكنيد كه ناسپاسى در پيش مىگيريد».
هركه كفر و ناسپاسى و شك درپيش گيرد كارش سودى براى او به ارمغان نياوَرَد، زيرا كارِ بدور از باور همچون ساختمانِ بىشالوده است، و اگر ساختمانى بدون شالوده ايستايى يافت كار بدون باور نيز پايدارى مىيابد. امام باقر عليهالسلام مىفرمايد:
«لا ينفع مع الشك و الجحود عمل(2)با شك و انكار هيچ كارى فايدهمند نباشد».
فرزند ايشان امام صادق عليهالسلام فرمود: «إنّ الشك و المعصية في النار، ليسا منّا و لا إلينا(3)شك و گناه هر دو در آتشاند و هيچيك از آنها نه از مايند نه سوى ما آيند».
اين دو پديده پليد نه از سوى امامان پاك آمده و نه سوى آنها باز مىگردد، «الْخَبِيثَتُ لِلْخَبِيثِينَ... وَ الطَّيِّبَتُ لِلطَّيِّبِينَ»(4)«پليدىها از آنِ پليدها و پاكىها از آنِ پاكهايند».
از شك كننده اميد نيكى نمىرود، و مگر از كسى كه درِ خوبى را به روى خود بسته اميد خيرى مىرود؟ چنين كسى به مرضى گرفتار آمده كه اميد بهبود آن نمىرود.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «من شكّ في اللّه بعد مولده على الفطرة لم يفئ إلى خير أبدا(1)هركه پس از تولد برپايه سرشت به خدا يقين نيابد هرگز ره به خيرى نبرد».
آنچه برحذر داشته شده صِرف شك نيست، زيرا گاهى شيطان به وسوسههايى در جان دامن مىزند كه فرد خود نمىخواهد، بلكه آنچه برحذر داشته شده ماندن بر گمان است.
حضرت مىفرمايد: «من شكّ أو ظنّ فأقام على أحدهما أحبط اللّه عمله إنّ حجة اللّه هي الحجّة الواضحة(2)هركه شك يا ظن ورزد و بر يكى از آن دو پاى فشُرَد خداوند كار او را خنثى گردانَد كه حجت خدايى حجّتى آشكار است».
چه حجتى آشكارتر از نياز مردمان پرشمار به آفرينندهاى كارگردان! هرچه شك در پستى و زُفتى فرو رفته است، در برابر آن يقين فضيلتى است كه برتر از آن وجود ندارد، زيرا همه فضايل شاخههايى از آن هستند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد: «اليقين الإيمان كلّه(3)يقين، همه ايمان است».
پس يك باورمند پيوسته بايد بپويد، زيرا باور و بيكارى در كنار هم گرد نيايند. آيا هيچ شنيدهايد كسى كه يقين دارد پشت سر او شيرى مىغرّد پاى به گريز ننهد؟ يا آن كه مىداند اين داروى اوست و باز از خوردن آن سر باز زند؟ چنين وضعى جز در ميان ديوانگان پديد نمىآيد و حال آنكه ما درباره خردمندان سخن مىگوييم. پس يقين همان ايمان است و اگر كسى به مقتضيات يقين عمل نكند حالتى كه دارد پديدهاى است از ميان رونده، و آنكه ايمان دارد زيان نمىبيند.
نيز مىفرمايد: «ما آدميّ إلاّ و له ذنوب و لكن من كانت غريزته العقل و سجيّته اليقين لم تضرّه الذنوب لأنّه كلما أذنب ذنبا، تاب و إستغفر و ندم فتكفر ذنوبه و يبقى له فضل يدخل به الجنّة(4)انسانى نيست كه گناه نداشته باشد، ولى آن كه سرشتش خرد و يقين باشد گناهان هم به او زيان نمىرسانند، زيرا هرگاه گناهى مرتكب شود طلب آمرزش مىكند و پشيمان مىگردد و
اين گناهان او را مىپوشاند و فضيلتى براى او ماندگار است كه به بهشتش مىبَرَد».
يقين و باور در كنار همه اين عوامل آرامش درپى دارد، زيرا انسان يقينمند مىداند كه اندازه همه كارها به دست خداست و اگر در مال يا فرزند يا جان گزندى بر او وارد آيد به فرمان خداى متعال بوده است و پاداش آنرا خواهد ستاند، پس ديگر اندوه چرا؟امام صادق عليهالسلاممىفرمايد: «إنّ اللّه بعدله و قسطه جعل الروح و الراحة في اليقين و الرضا و جعل الهمّ و الحزن في الشك و السخط(1)خداوند در پرتو دادگرى و قسط خود آرامش و آسايش را در يقين و خشنودى و غم و اندوه را در شكّ و خشم نهاده است».
يقين با همه فضيلتى كه دارد بسيار كمياب است، ليك ادعاى وجود آن درميان مردم زياد است، ولى در حقيقت مصداق آن بسيار بسيار اندك مىباشد، البته همين مقدار اندك نيز سودمند است، همچون آب كمى كه از نابودى جلوگيرى مىكند و اگر مقدار آن بيشتر باشد بهتر سيراب مىگرداند و فعاليت و پويايى در پى دارد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«أقلّ ما أوتيتم اليقين و عزيمة الصبر و من أعطي حظّه منهما لم يبال ما فاته من قيام اللّيل و صيام النهار(2)از يقين و شكيب بهره ناچيزى به شما داده شده و اگر از اين دو بهره كامل به كسى داده شود از اينكه پرستش شبانه و روزه روز را از دست دهد باكى نداشته باشد».
اين هر دو مستحب هستند و از دست رفتن آن زيانى ندارد، در حالىكه از بين رفتن يقين به مفهوم زايل شدن تمامى ايمان است. اندك بودن يقين و شكيب از سرِ ستم در قسمت نيست، بل از آن روست كه اين هر دو اكتسابى هستند و طالبان آن اندكاند.
پس كار، برخاسته از يقين است و هرگاه يقين فزونى يابد تلاش، افزون مىشود يا آنرا مىتوان همچون نور دانست كه هرگاه بيشتر شود بر فروزندگىاش افزوده مىگردد. چرا چنين نباشد و حال آنكه كار برخاسته از آن و از نتايج آن به شمار مىآيد؟ لقمان به پسرش گفت: «فرزندم! جز با يقين كسى از عهده كارى برون نمىآيد و آدمى جز به قدر يقيناش نمىكوشد، و هيچ كس در كار كوتاهى نمىكند مگر آنكه در يقيناش رخنهاى پديد آمده باشد»(3).
با اين حال كار اندكِ همراه با يقين برتر است از كار بسيار همراه با شك و گمان، زيرا آنچه مورد نظراست روح كار است نه حجم آن، چه، اولى همچون الماس است و دومى چون سنگ و اندكى الماس بهتر است از سنگ فراوان.
امام صادق عليهالسلاممىفرمايد: «إن العمل الدائم القليل على اليقين أفضل عند اللّه من العمل الكثير على غير يقين(1)كار اندك و پيوسته اما همراه با يقين در درگاه خدا برتر است از كار فراوانِ تهى از يقين».
1) . كافى، ج 2، ص 57.
انسان، آميزهاى است شگفت كه كرانههاى بسيار را در خود جاى داده و سامانههايى استوار در خود دارد. آدمى از ابزارى برخوردار است كه ژرفاى آن بر كسى آشكار نيست وآنچه دانسته شده تنها ظاهر و نمود آن است، او جسمى دارد با ويژگيهاى جسمانى و روحى با ويژگيهاى روحانى، و هر يك از اين دو از محدودهاى فراخ و كنارههايى گسترده برخوردارند كه جز اندكى از آن، دانسته نمىشود، اگرچه پارهاى از مدعيان دانش، ادّعا مىكنند كه به ژرفاى آن دست يافتهاند، ولى اين سخنى است تهى كه نهاد خود آنها گواه آن است. براى مثال، همين پديده دلگذشت كه در بيدارى، دلگذشت و در خواب، رؤا ناميده مىشود تا امروز ناشناخته باقى مانده است، اگرچه فرويد و گزافهبافان ديگرى كه راه او را پيمودهاند گمان مىكنند به ژرفاى آن دست يافتهاند.
در اينجا حديثى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل مىشود كه دلگذشتها را تفسير مىكند و ما اين تفسير را مىپذيريم، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنسوى پديدهها نيز آگاهى داشت و ما به سبب محدوديت درك و منحصر بودن دريافتمان به محسوسات، آنرا به خوبى لمس نمىكنيم.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «في القلب لمّتان، لمّة من الملك إيعاد بالخير و تصديق بالحقّ، و لمّة من الشيطان إيعاد بالشرّ و تكذيب بالحق(1)دل، دو تعلق خاطر دارد: تعلق خاطرى از سوى خداى كه نويد خير مىدهد و حق را تصديق مىكند، و تعلق خاطرى به شيطان كه وعيد شر مىدهد و حق را تكذيب مىكند».
در سخن ديگرى مىفرمايد: «قلب المؤمن بين اصبعين من أصابع الرحمن(2)دل مؤن،
ميان دو انگشت از انگشتان رحمان قرار دارد».
پس همانگونه كه اگر چيزى ميان دو انگشت ما قرار داشته باشد مىتوانيم آنرا به دلخواه خود واژگونه كنيم خداوند نيز دل مؤن را به خواست خود، زير و رو مىكند.
به هر روى دلگذشتها بايد پاك گردند وگرنه اين زنجيره تا آنجا ادامه مىيابد كه به وسوسه مىانجامد. اگر دلگذشتها را به سوى خير متمايل سازيم، آنرا تفكّر مىناميم، و اين همان چيزى است كه اسلام بدان فرا مىخوانَد، زيرا موجب پديد آمدن دانشهاست و از رمز و رازها پرده بر مىگيرد و اقتضاى عمل نيكو دارد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «التفكر حياة قلب البصير(1)تفكر، زندگى دلِ انسانِ ديدهور است».
و فرمود: «فكرة ساعة خير من عبادة سنة(2)ساعتى تفكر بهتر است از يك سال عبادت».
زيرا چه بسا يك ساعت انديشه، خير دنيا و آخرت را در پى داشته باشد و اين همان است كه در شهيد طف (حرّ رياحى) مىبينيم و آنرا بايد از سالها پرستش برتر دانست.
اميرالمؤنين على عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ التفكّر يدعو إلى البرّ و العمل به(3)انديشه به نيكى و عمل بدان مىخوانَد».
نيز مىفرمايد: «نبّه بالتفكر قلبك و جافِ عن الليل جنبك و اتّق اللّه ربّك(4)دل خويش را با انديشه هشيار كن و شب، پهلو را از بستر برگير و از اللّه، خداى خود پروا كن».امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «بإجالة الفكر يستدرّ الرأي المعشّب(5)با به كار انداختن انديشه، ديدگاه بالنده شكوفا مىشود».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «الفكرة مرآة الحسنات و كفّارة السيّئات و ضياء القلوب و فسحة الخلق و إصابة في صلاح المعاد و إطلاع على العواقب و استزادة في العلم و هي خصلة لا يعبد اللّه بمثلها(6)انديشه، آيينه نيكوييها و پوشاننده بديها و پرتو دلها و فراخى سرشتهاست و موجب مىشود آدمى به صلاح روز رستاخيز رسد و بر فرجام كارها آگاهى يابد و دانشش فزونى گيرد، و اين خصلتى است كه چيزى در عبادت خدا همسنگ آن نيست».
امام رضا عليهالسلام فرمود: «ليس العبادة كثرة الصلاة و الصوم، إنّما العبادة التفكّر في أمر اللّه
عزّوجلّ(1)پرستش به فراوانى نماز و روزه نيست، بلكه به انديشيدن در كار خداوند است».
زيرا با انديشه است كه اركان ايمان، استوارى مىگيرد، وگرنه چه بسيار انسانهايى كه نماز مىخوانند و روزه مىگيرند، ولى با وزش يك باد به لرزه مىافتند و ايمانشان چونان علف خشك در برابر طوفان در هم مىريزد.
آدمى بايد از يورش خاطرههاى نكوهيده پرهيز كند وگرنه جان و جسم خود به نابودى مىكشد و صحّت بدن و عقل خود را از ميان مىبَرد، به علاوه آنكه چه بسا به كفر و الحاد كشيده شود.
در روايت آمده است: «جاء رجل إلى النبي صلىاللهعليهوآله فقال: يا رسول اللّه هلكت، فقال له: أتاك الخبيث فقال لك: من خلقك فقلت: اللّه، فقال لك: اللّه من خلقه؟ فقال: اي و الّذي بعثك بالحق لكان كذا، فقال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: ذاك و اللّه محض الإيمان(2)مردى خدمت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رسيد و عرض كرد: يا رسول اللّه! نابود شدم. پيامبر فرمود: آيا شيطان بر تو بيامد و گفت: چه كس تو را آفريده؟ و تو در پاسخ گفتى: خدا، و او به تو گفت: چه كس خدا را آفريده؟ آن مرد عرض كرد:
آرى سوگند به آن كه تو را به حق، مبعوث كرد چنين بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: به خداى اين همان ايمان محض است».
اين فرد براى راندن دلگذشتى كه بر او يورش آورده و براى گسستن زنجيره وسوسهها به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پناه آورد، و اگر اين انديشه، ايمان محض خوانده شده از آن روى روشن است كه اگر اين شخص خدا را باور نداشت ديگر معتقد نمىشد آن كه بر وجود او سيطره يافته ابليس است كه مىخواهد او را از دين برون كند.
شبهه «چه كسى خدا را آفريده» بسيار احمقانه است، زيرا در آفرينش، هر پديده قائم به غير بايد به پديدهاى استناد داده شود كه بالذّات است، براى نمونه پرتو هر پديدهاى از خورشيد است و اين در علم ثابت شده اما نور خورشيد به خود اوست و آنرا از پديده ديگرى نستانده است، يعنى در زنجيره نورها خورشيد خاستگاه همه آنها شمرده مىشود و همانگونه كه آشكار است آفرينش، خود آفريدهاى بيش نيست، چنانكه چربى هر چيزى از روغن است ولى روغن ذاتاً چرب است و نبايد چربى آنرا از چيز ديگر دانست.
اين اندازه از دلگذشتهاى نكوهيده، مهم نيست، زيرا همه كس از آن برخوردارند،پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «وضع عن أمّتي تسع خصال: الخطأ و النسيان و ما لا يعلمون و ما لا يطيقون و ما اضطرّوا إليه و ما استكرهوا عليه و الطيرة و الوسوسة في التفكر في الخلق و الحسد ما لم يظهر بلسان أو يد(1)نُه خصلت از امّت من برداشته شده است : خطا، فراموشى، آنچه نمىدانند، آنچه توان آن ندارند، آنچه ناچار بدان دست زدهاند، آنچه بدان مجبورند، به فال بد گرفتن، وسوسه در تفكر پيرامون آفرينش و حسادت مادامى كه با زبان يا دست، آشكار نشده باشد».
مردى به امام باقر عليهالسلام نامهاى نوشت و از وسوسههاى خود شِكوه كرد. امام عليهالسلام بدو پاسخ داد: «همانا خداى تعالى هرگاه بخواهد تو را پايدار مىدارد و نمىگذارد ابليس بر وجود تو راهى يابد. گروهى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله از عارض شدن پارهاى وساوس گِله گذاردند و عرض كردند كه اگر طوفان بر ايشان بوزد يا پيكرشان پارهپاره گردد بهتر از آن است كه پيرامون اين وسوسهها سخن به زبان آورند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به ايشان فرمود: آيا در مىيابيد كه اين از شيطان است؟ عرض كردند: آرى، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: سوگند به خدايى كه جان من در يَدِ قدرت اوست اين همان ايمان آشكار است، پس هرگاه چنين حالتى يافتيد بگوييد: آمنّا باللّه و رسوله و لا حول و لا قوة إلا باللّه؛ به خدا و پيامبر او ايمان آورديم و توان و نيرويى نيست مگر به خدا»(2).
پس بسيارى از وسوسهها بخشوده هستند، زيرا از اختيار آدمى بيروناند و خداوند دادگرتر از آن است كه كسى را براى چيزى كه بىاختيار از او صادر مىشود كيفر رسانَد.
از امام صادق عليهالسلام پيرامون وسوسهها و فراوانى آن پرسش كردند. امام عليهالسلام فرمود: «مهم نيست، تنها بگوييد: لا إله الاّ اللّه»(3).
جميل بن درّاج مىگويد: «به امام صادق عليهالسلام عرض كردم: وسوسهاى بزرگ در دلم پديد آمده است. امام عليهالسلام فرمود: بگو: لا إله إلاّ اللّه. جميل عرض كرد: هرگاه اين وسوسه بر دلم مىآمد مىگفتم: لا إله إلاّ اللّه، و بدينسان اين وسوسه از دلم رخت بربست»(4).
گاهى آدمى چيزى را طلب مىكند كه نمىتواند از راه مستقيم بدان دست يابد و در اين هنگام است كه به شيوههاى پيچيده متوسل مىشود كه گاهى هم به مقصود، نايل مىآيد، ولى اين كار، وجدان او را مىآلايد و كرامت او را مخدوش مىسازد. اين پيچيدگىِ روش را فريب و نيرنگ مىنامند و اسلام به سبب زيانهاى اين دو آنها را ناروا شمرده است. آنچه اسلام مىخواهد راهى مستقيم و آشكار است، در حالىكه نيرنگ و فريب از حق بدورند، زيرا شخص فريبكار بايد ريا و نفاق و دروغ و تقلب و نظاير آنرا به كار زند كه همگى ازنگاه اسلام باطلند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«ليس منّا مَنْ ماكر مسلما(1)هركه به مسلمانى نيرنگ زند از ما نيست».
شاگرد پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤنين عليهالسلام مىفرمايد: «لولا أنّ المكر و الخديعة في النار لكنت أمكر الناس(2)اگر فريب و نيرنگ در آتش نبود من فريبكارترين مردم بودم».
آدم فريبكار آنقدر نيرنگ مىزند كه سرانجام همه مردم به نيرنگكارى او پى مىبرند و منشأ هر شرى خوانده مىشود و از وى پرهيز مىكنند. درست است كه اگر كسى نيرنگ نزند منافع بسيارى را از دست مىدهد ولى پاكداشتن نفس و سلامت وجدان و خوشنامى در ميان نسلها سودى است كه هر سود ديگرى در برابرش رنگ مىبازد.
اينك نمونهاى: اميرالمؤنين على بن ابىطالب عليهالسلام همروزگار معاويه بود. امام عليهالسلام هماره از نيرنگ بازى حذر مىفرمود و شايد از دست دادن بسيارى از منافع ايشان به اين سبب بود، در حالىكه معاويه براى استيلا و شهرت، هرگونه راه پيچيدهاى را مىپيمود، تا
جايىكه در تاريخ آمده است هرگاه معاويه از يكى از كشيشان رومى خشمگين مىشد براى او ارمغانها مىفرستاد و از موضعگيرى او عليه حكومت خود سپاسگزارى مىكرد. او به پيك خويش كه هدايا را براى كشيش برده دستور مىداد تا خود را گرفتار رومىها كند و در اين هنگام بيچارگى آن كشيش آغاز مىشد، زيرا عامل معاويه در دست دشمن، گرفتار بود و پس از بازجويى، داد و ستد هديه از معاويه به كشيش رومى لو مىرفت و بدين ترتيب حكومت روم، آن كشيش را به جرم داشتن پيوند با دشمن به چار ميخ مىكشيد يا به زندان مىافكند، و بدين ترتيب معاويه آرام مىشد و از خنده در جاى خود مىغلتيد.
حال كدام يك از اين دو به خوشنامى دست مىيابند: على عليهالسلام يا معاويه؟ اميرالمؤمنين على عليهالسلام بسيار آه مىكشيد و مىفرمود: «وا ويلاه، يمكرون بي و يعلمون أنّي بمكرهم عالم، و أعرف منهم بوجوه المكر و لكن أعلم أنّ المكر و الخديعة في النار، فأصبر على مكرهم و لا أرتكب مثل ما ارتكبوا(1)اى واىِ من، بر من نيرنگ مىكنند و مىدانند كه من بر نيرنگ ايشان آگاهم و به گونههاى فريبكارى از ايشان داناترم، ولى مىدانم كه فريب و نيرنگ در آتش خواهند بود پس بر نيرنگ ايشان شكيب مىورزم و آنچه آنها كردند نمىكنم».
آيا خداى مراقب كارهاى ما نيست و آيا چنين نيست كه او كار تبهكاران را اصلاح نمىكند؟ آيا اگر انسانى نيرنگ زد بر خداى پنهان مىمانَد؟ پس اگر انسانى فريبكارى كند خداى بر فريب تواناتر است، زيرا او خود در كتابش فرموده: «وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَكِرِينَ»(2)و [دشمنان] مكر ورزيدند، و خدا [در پاسخشان] مكر در ميان آورد، و خدا بهترين مكرانگيزان است».
مقصود از مكر خدا مفهوم اصطلاحى آن در ميان ما نيست بلكه مفهوم آن درهم كوبيدن مكر است كه چگونگى آن پنهان مىباشد.
گاهى آدمى از رويارويى با مشكلات زندگى نيز مىهراسد و اين البته سزاوار تقدير نيست، چنانكه گاهى انسانى بىهيچ توجيهى با جسارت، خويش را به خطر مىافكند چنين شخصى نيز به حماقت نزديكتر است. اسلام از اين هر دو برحذر مىدارد و آنچه پسنديده است حد ميانه اين دو يعنى شجاعت است. خداى متعال مىفرمايد: «وَ لاَ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ»(1)«خويش را با دست خود به نابودى نيندازيد».
پس كسى كه بدون در ميان بودن هدفى شريف همچون جهاد و صرفاً بر اساس هواى نفسانى و نه امرى عقلانى كه مورد پسند عرف و شرع است خويش را به خطر افكنَد در حقيقت خود را به نابودى كشيده است. پيامبر بزرگ اسلام صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«لا ينبغي للمؤمن أن يكون بخيلاً و لا جبانا(2)مؤن را نسزد كه خسيس يا ترسو باشد».
«اللّهم إنّي أعوذ بك من البخل وأعوذ بك من الجبن و أعوذ بك أن أرد إلى أرذل العمر(3)خدايا من از بخل و ترس و از اينكه سخت سالخورده شوم [كه توانم نباشد و خويش را نشناسم] به تو پناه مىبرم».
پس ترسو و خسيس از يك جايگاه برخوردارند، آن يكى در مال خود بخل مىورزد و اين يكى در حركت و جنبش خويش و هر دو موجب ايستايى زندگى هستند، زيرا با مال و دارايى، جهان شكوفا مىشود و رو به رشد مىنهد و با حركت و شجاعت، ستمگر درهم كوبيده مىشود و ستمديده از چنگالهاى رنگارنگ آن مىرهد، و ترسو از همان چيزهايى مىهراسد كه بخيل، زيرا دومى از تهيدستى مىترسد و اولى از آسيب به جاه و جان و مال
و اين هر دو در دامى گرفتار آيند كه از آن مىگريزند، زيرا بخيل به سرشت خود احساس فقر مىكند و ترسو بنا به فطرتش، خويش را در معرض آسيب جاه و جان و مال مىبيند.
خداوند در توصيف مؤنان مىفرمايد: «أَشِدَّآءُ عَلَى الْكُفَّارِ»(1)«سختگيران بر كافران».
نيز مىفرمايد: «يَأَيُّهَا النَّبِىُّ جَهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَفِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ»(2)«اى پيامبر با كافران و منافقان جهاد كن و بر ايشان سخت بگير».
هركه از [اظهار] حق بهراسد ياور ستمگر است و بدينسان نيمى از طرح ستم را طراحى كرده است، زيرا ستم، اقدامى است از سوى ستمگر و بازداشتنى است از مظلوم، پس ستمگر نيمى از نقشه را طراحى مىكند و ستمديده، نيمه ديگر را.
اميرالمؤمنين على عليهالسلام در توصيف مؤنان مىفرمايد: «نفسه أصلب من الصلد(3)جانمؤن از چوب سخت، سختتر است».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «المؤمن أصلب من الجبل، إذ الجبل يستفلّ منه، و المؤمن لا يستفلّ من دينه(4)مؤن از كوه استوارتر است، زيرا كوه شكاف بر مىدارد و از هم مىشكند در حالىكه دين مؤن هيچگاه از هم نمىشكند».
پس مؤن در همه شرايط ايمان خود را پاس مىدارد در حالىكه زمان و تبر بر كوه اثر مىنهند. بنابراين ترس و جسارت هر دو نكوهيده است و تنها شجاعت، پسنديده است. همانگونه كه ترس، نكوهيده است، هراس بىدليل و بىتوجيه نيز امرى ناپسند شمرده مىشود، مانند ترس بسيارى از مردم از تاريكى يا سوار شدن به هواپيما يا هراس از جن و مرده و نظاير آن. چنين هراسى، نقص شمرده مىشود، زيرا با اين اوهام و خيالات كه دليل خوارىِ نفس است بخشى از حركات آدمى از كار مىافتد. جان سنگين و آرام را اوهام به حركت وانمىدارد، چنانكه نفس فرو افتاده را حقايق به جنبش در نمىآورند و اين هر دو، دورى از حق و گرايش به باطل است.
در اينجا گونهاى ترس وجود دارد كه پسنديده است و آن ترس از خداست، زيرا با اين ترس، نيروهاى خير، متعادل مىشوند و نيروهاى شر، واخوردگى مىيابند. هركه از خدا و
كيفر او بهراسد ناگزير بايد از آنچه خدا نهى كرده پرهيز كند؛ امورى همچون ستم و خيانت و دزدى و غيبت و ناسزا و تهمت و بالا كشيدن مال مردم و ستمگرى در داورى و گرفتن رشوه و ربا و روى آوردن به تقلّب و امثال آن.
هركه از حكومت بهراسد از قانون، تخلف نمىكند، و كسى كه از خدا بهراسد از او نافرمانى نمىكند. ترس از خداى متعال تنها براى كسانى است كه مىدانند خدا بر همه چيز احاطه دارد و همه چيز را مىپايد و از همينرو در قرآن مجيد آمده است كه:
«إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَؤُا»(1)«از بندگان خدا تنها دانايانند كه از او مىهراسند».
پس خداشناسان همان كسانى هستند كه از او مىهراسند، در حالىكه فرد خدانشناس او را نگاهبان كارهاى خويش نمىبيند تا از او بهراسد، چونان كسى كه شيرى نمىبيند تا از آن بگريزد. در ستايش ترس از خدا آيات و احاديث بسيارى رسيده، از جمله اين آيات:
«هُدًى وَ رَحْمَةٌ لِّلَّذِينَ هُمْ لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَ»(2)«براى كسانى كه از پروردگارشان بيمناك بودند هدايت و رحمتى بود».
«رَّضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذَ لِكَ لِمَنْ خَشِىَ رَبَّهُ»(3)«خدا از آنان خشنود است و ايشان [نيز] از خدا خشنود، اين [پاداش] براى كسى است كه از پروردگارش بهراسد».
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ»(4)«مؤنان همان كسانىاند كه چون خدا ياد شود دلهايشان هراسان گردد».
پس هركه از خداى نهراسد مؤن نيست و آنچه مىخواهد مىكند، ولى هركه بيم خدارا در دل داشته باشد مؤن است و تنها بر اساس فرمانهاى الهى گام بر مىدارد كه ضامن صلاح كامل در دنيا و نيكبختى سودمند در آخرت است، و لذا در قرآن آمده:
«وَ خَافُونِ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»(5)«اگر مؤن هستيد از من بهراسيد».
«سَيَذَّكَّرُ مَن يَخْشَى»(6)«آنكه [از خدا] بترسد به زودى عبرت گيرد».
تنها ترسندگان، وارثان بهشتاند و آنهايند كه به فرمان الهى گردن مىنهند، خداى متعال مىفرمايد: «وَ أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ
الْمَأْوَى»(1)«و اما كسى كه از ايستادن در برابر پروردگارش هراسيد و نفس [خود را] از هوس باز داشت، پس جايگاه او همان بهشت است».
و بدينسان نخست ترس از خداست و در پى آن تهذيب نفس و سرانجام بهشت. اين حلقات زنجيره خير است، و طبيعى است هركه در دنيا از خداى بهراسد در آخرت از او نخواهد هراسيد، زيرا ترس او در اين دنيا انگيزه كارهاى نيكوى او گشته است پس ديگر ترس در آن سراى چرا؟ بر عكس اگر كسى در اين سراى از خداى نهراسد در آن سراى از او خواهد هراسيد، زيرا احساس آسايش او در اين دنيا موجب تباهى و سركشى او گشته و ديگر در آن سراى طعم آسايش نخواهد چشيد.
اين حديث قدسى از زبان خداى متعال به همين معنا اشاره دارد: «و عزّتي لا أجمع على عبدي خوفين و لا أجمع له أمنين فإذا آمنني في الدنيا أخفته يوم القيامة و إذا خافني في الدنيا آمنته يوم القيامة(2)سوگند به عزتم كه هيچگاه دو ترس را بر بندهام گرد نياورم و هرگز دو آسايش را براى او در كنار هم فراهم نكنم، پس هرگاه در دنيا از من، دلْ آسوده داشت به روز رستخيز هراسش دهم و اگر در دنيا از من هراسيد در آخرت بدو آسايش بخشم».
آدمى جز در پرتو ترس از خدا نمىتواند كار خويش را استوارى دهد و هر چيز را در جايگاه مناسب خود نهد. حكومتى كه از سر ستم، كشورها را استعمار مىكند ازدادگرىِ خدا نمىهراسد وگرنه ستمديدگان را استعمار نمىكرد، آن قاضى كه رشوه دريافت مىكند از خدا نمىترسد وگرنه از ستاندن رشوه خوددارى مىورزيد، بانكهايى كه از خدا هراس دارند ربا پول اضافى نمىستانند و خون تهيدستان را با چك نمىمكند، مردى كه از خدا بترسد زن خويش را نمىآزارد و زن خداترس نيز از شويش نافرمانى نمىكند. پس ترس، حكمتى در آدمى به وجود مىآورَد كه بر اساس آن، حقّ هر چيزى را مىپردازد و هر امرى را در جايگاه مناسب خود مىنهد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «رأس الحكمة مخافة اللّه(3)اصل حكمت، ترس از خداست».
پس ترس، براى هر فرد و جامعهاى حكمت و عدالت به ارمغان مىآورَد.
در اينجا حديثى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت مىشود كه شخص ناآگاه، آنرا زيادهروى مىانگارد، ولى با تأمل، روشنىِ اين حديث همچون روشنى خورشيد در دل روز است.پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «من خاف اللّه أخاف اللّه منه كلّ شيء، و من لم يخف اللّه أخافه اللّه من كلّ شيء(1)هركه از خدا بهراسد خدا همه چيز را از او هراسان مىگردانَد و هركه از خدا نهراسد خدا او را از هر چيزى هراسان مىگردانَد».
انسان خداترس بر اساس ميزان گام برمىدارد و به همين سبب هر سركش گنهكارى از او مىهراسد، ولى انسانى كه از خدا نمىترسد بر خلاف ملاك و ميزان گام برمىدارد و از همينرو مىبينيم كه شخص منافق يا غاصب يا ستمگر حتى از سايه خود نيز مىهراسد، و هرگاه در احوال حاكمان ستمگر، درنگ كنيم ايشان را همواره در ترس و نگرانى و درهم ريختگى مىبينيم و از همينرو ستمگرى ايشان رو به فزونى مىنهد.
اينك براى تأكيد بر سخن فوق، آوردن اين احاديث را شايسته مىبينيم:
امام صادق عليهالسلام فرمود: «من عرف اللّه خاف اللّه و من خاف اللّه سخت نفسه عن الدنيا(2)هركه خدا را شناخت از او مىهراسد و هركه از خدا هراسيد، جانش از دنيا بىنياز مىشود».
نيز حضرت فرمود: «ترس زياد از خداى متعال عبادت است، زيرا خداى سبحان مىفرمايد: «إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَؤُا»(3)"از بندگان خدا تنها دانايانند كه از او مىهراسند"، و مىفرمايد: «فَلاَ تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ»(4)"پس، از مردم نهراسيد، از من بهراسيد"، و مىفرمايد: «وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا»(5)"و هركه از خدا پروا كند [خدا] براى او گريزگاهى نهد"»(6).
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «إن حبّ الشرف و الذكر لا يكونان في قلب الخائف الراهب(7)عشق به شخصيت و شهرت در دل انسان ترسان و هراسان، گرد نمىآيد».
اميد يعنى انتظار داشتن امرى مطلوب كه با فراهم كردن مقدمات رسيدن به آن همراه است. شخص كشتكار، زمين را شخم مىزند و آنگاه تخم را آبيارى مىكند و كشت خودرا از هرگونه آفتى دور مىدارد و براى حفظ ثمره آن هرچه در توان دارد به كار مىبندد و پس از آن در رسيدن نتيجه كار خود به كمال مورد نظر به لطف خداى اميد مىبندد، زيرا عوامل طبيعى كه چيره دست الهى است از قدرت و اراده آدمى بيرون است و وزيدن يك طوفان يا حمله دستهاى حشره يا ريزش قدرى تگرگ، كِشت او را به تباهى مىكشانَد و درختها از ميان مىروند يا ميوهها را كرم مىخورَد.
اما كسى كه هيچ بذرى نمىافشانَد و اميد نتيجه در دل مىپرورانَد احمقى بيش نيست، يا كسى كه كشت مىكند، ليك مقدمات آنرا فراهم نمىآورَد و باز اميد به لطف خداوندى دارد يا دروغگوست يا فريبخورده.
هستى از قدرت كامل خداوند پديد مىآيد، ولى خدا خود، براى هر پديدهاى اسباب و عواملى قرار داده است كه پارهاى از آنها در دسترس فرد و بخشى بيرون از اراده اوست، و شخص اميدوار همان كسى است كه به اسباب و عوامل در دسترس مىپردازد و آنگاه بر حَسَب معمول، جريان يافتن مقدرات را انتظار مىكشد تا هر چيز نتيجه خود را آشكار سازد و هر عاملى به ثمره خويش رسد.
اميد نسبت به مقامات والا و درجات بالاى آخرت نيز چنين است. براى مثال اگر فردى از اندوختن دانش دورى ورزد و آنگاه اميد بَرد كه دانشمند گردد حماقت كرده است، چنانكه سستى او در كار و اميد به پيشرفت، نشان دهنده نادانى اوست. عبادت نيز اينگونه است، پس كسى كه از خدا فرمان نبرد و پيش خود بينديشد كه از بهرهمندان مقامات والاى
درگاه الهى است يا نادان است يا فريفته. چنانكه اگر كسى توانش را به كار گيرد ولى اميدى در دل نداشته باشد از خوى و خِرَد دورى ورزيده است. اين هر دو از مرز عقل و شريعت، بيرون است: كسى كه اميد بَرد و تلاش نكند، و آن كه تلاش كند و نوميدى ورزد.
دو دسته آيه و حديث در اختيار ماست كه گروه نوميد و تنبل را تعديل مىكند.
خداى مىفرمايد: «يَعِبَادِىَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لاَ تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ»(1)«اى بندگان من كه در حقّ خويشتن زيادهروى روا داشتهايد از رحمت خدا نوميد مگرديد».
اميرالمؤمنين على عليهالسلام به مردى كه ترس از گناهان فراوان، او را به نوميدى از درگاه خدا كشانده بود فرمود: «أيا هذا يأسك من رحمة اللّه أعظم من ذنوبك(2)هان، اين نوميدى تو از رحمت خدا، از گناهان تو بزرگتر است».
امام عليهالسلام مردى را ديد كه هنگام جانكندن مىگفت: خود را مىيابم كه از گناهانم ترسانم و رحمت خدايم را اميد دارم. امام عليهالسلام فرمود: «ما اجتمعا في قلب عبد في هذا الموطن إلاّ أعطاه اللّه ما رجاه و آمنه ممّا يخاف(3)هرگاه در دل بندهاى هنگام مرگ اين دو صفت (ترس و اميد) فراهم آيد، به يقين خدا آنچه را اميد داشته، عطايش كند و از هرچه مىترسد ايمنش سازد».
امام باقر عليهالسلام فرمود: در نامه على عليهالسلام خوانديم كه: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر منبر فرمود: «والّذي لا إله إلا هو ما أُعطي مؤمن قط خير الدنيا و الآخرة إلاّ بحسن ظنّه باللّه و رجائه له و حسن خلقه و الكف عن اغتياب المؤمنين. و الّذي لا إله إلاّ هو لا يعذِّب اللّه مؤمنا بعد التوبة و الإستغفار إلاّ بسوء ظنّه باللّه و تقصيره من رجائه و سوء خلقه و إغتيابه للمؤمنين و الذي لا إله إلاّ هو لا يحسن ظنّ عبد مؤمن باللّه إلاّ كان اللّه عند ظنّ عبده المؤمن لأنّ اللّه كريم بيدهالخيرات يستحيي أن يكون عبده المؤمن قد احسن به الظن ثم يخلف ظنّه و رجاءه فأحسنوا باللّه الظن و ارغبوا إليه(4)سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست هرگز خير دنيا و آخرت به مؤنى داده نشد مگر در پرتو خوش گمانىِ او به خدا و اميدش به پروردگار و اخلاق نيكوى او و دست شستن از غيبت مؤنان. سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست خداوند هيچ مؤنى را پس از توبه و طلب آمرزش، كيفر ندهد مگر به سبب بدگمانى او به خدا و كوتاهى او در
اميد به پروردگار و بد اخلاقى او و غيبت مؤنان، و سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست، گمان بنده مؤن به خدا نيكو نمىگردد مگر آنكه خداى نزد گمان بنده مؤن خود باشد، زيرا خدا بخشنده است و همه خيرها به دست اوست و شرم دارد از اينكه بنده مؤن او بدو خوشگمان باشد و او گمان و اميد او را بر نياورَد، پس به خداى خوشگمان باشيد و به سوى او گراييد».
اين حديث و نظاير آن براى استوارى اميد در دلهاى سُست و نفسهاى ضعيفى رسيده است كه شيرينى اميد به رحمت خدايشان را نچشيدهاند، امّا آن دسته از آيات و احاديثى كه جانهاى تنبل و ناپويا را مىنكوهد براى جلوگيرى از گمراهى و به منظور رهنمود شدن آنها به راه راست آمده است كه شمارى فراوان هم دارند. خداى سبحان اميد صحيح را در اين آيه آورده است: «إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ الَّذِينَ هَاجَرُوا وَ جَهَدُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ أُولَئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ»(1)«آنان كه ايمان آورده و كسانى كه هجرت كرده و در راه خدا جهاد نمودهاند، آنان به رحمت خدا اميدوارند».
چنانكه گروهى را كه بىهيچ عملى اميد در دل مىپرورانند با اين آيه نكوهش مىفرمايد: «فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْكِتَبَ يَأْخُذُونَ عَرَضَ هَذَا الأَْدْنَى وَ يَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنَا»(2)«آنگاه بعد از آنان جانشينانى وارث كتاب [آسمانى] شدند كه متاع اين دنياى پست را مىگيرند و مىگويند: بخشيده خواهيم شد».
چنان كسى در زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله (نادان) ناميده مىشود. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «الكيّس من دان نفسه و عمل لما بعد الموت و الأحمق من اتّبع نفسه هواها و تمنّى على اللّه الجنّة(3)زيرك، كسى است كه جانش رام شد و براى جهان پس از مرگ كوشيد، و نادان، كسى است كه جان خويش را پيرو هوسش گردانيد و از خداى اميد بهشت داشت».
چگونه چنين كسى احمق نباشد و حال آنكه بدون نشاندن درختى اميد ميوه مىبَرد.
به امام صادق عليهالسلام عرض شد: گروهى گنه مىكنند و مىگويند به لطف خداى اميدوارند و همچنان مىمانند تا آنها را مرگ بربايد؟ امام عليهالسلام فرمود: «هؤلاء قوم يترجّحون في الأماني كذبوا ليسوا براجين إنّ من رجا شيئا طلبه و من خاف من شيء هرب منه(4)اينان
كسانىاند كه در آرزو به سر مىبرند، آنها دروغ مىگويند و اميدوار نيستند، زيرا كسى كه چيزى را اميد مىبَرد آنرا مىطلبد و هركه از چيزى بترسد از آن مىگريزد».
امام عليهالسلام راست فرمودند، هركه منصبى را اميد بَرد هنگامى بدو اميدوار گفته مىشود كهآنرا بجويد، و هركه آنرا بخواهد و آرزو كند دروغگويى غير اميدوار است، و هركه از شير بهراسد از آن مىگريزد و اگر كسى بگويد كه من از شير مىهراسم و خود را در پيش روى او قرار دهد دروغگويى بيش نيست، و هركه بگويد: من از گناهان مىهراسم و باز آنها را مرتكب شود دروغگوست، و هركه بگويد من رحمت خدا را اميد مىبرم و بر خلاف آن گام بردارد فريفته است.
امام صادق عليهالسلام ملاك ترس و اميد را با اين سخن بيان فرمود: «لا يكون المؤمن مؤمنا حتّى يكون خائفا راجيا و لا يكون خائفا راجيا حتى يكون عاملاً لما يخاف و يرجو(1)مؤن، مؤن نيست تا آنكه ترسان و اميدوار باشد و ترسان و اميدوار نيست مگر آنكه در راه آنچه مىترسد يا اميد مىبَرد، بكوشد».
1) . همان، ص 71.
نفس همچون ظرفى است كه مىتواند فراخ يا تنگ باشد. نفس فراخ را مظروف اندك پر نمىكند، حال اين مظروف، علم باشد يا مقام يا نظاير آن. در برابر، نفس كوچك را مظروف اندك نيز پر مىكند و چنان سرريز مىشود كه از بيرون آن نيز آشكار مىگردد. چنانكه كسى اندكى دانش بيندوزد و در هر كانون و انجمنى آنرا آشكار سازد، يا اگر خداى اندكى مال بدو بخشد از همگان روى مىگردانَد و خودپسندى در پيش مىگيرد و براى خود هزار گونه حساب باز مىكند، يا اگر منصبى ناچيز به دست آورَد سر به آسمان مىسايد و به مردم فخر مىفروشد. انسانهايى كه نفس كوچك دارند چنيناند.
اما كسى كه نفس فراخ يافت و كرانههاى انديشه او رو به گسترش نهاد به هر خيرى كه دست يازد پس از آن نيز لايهاى مىبيند و بالاتر از خود را گسترده مىيابد و بدينترتيب نفسش در نگاه او كمرنگ مىگردد و آنچه بدان دست يافته در نظرش خُرد مىنمايد نه همچون كافر كه نعمتها را خُرد مىانگارد و داده خداى را انكار مىكند بلكه خُرد انگاشتن او از سر تيزهوشى و حكمت است. او براى آنچه بدو داده شده بهايى قايل نيست تا سرمست گردد و آن كه در پى يافتن دانش بيشتر و فضيلت افزونتر است چگونه مىتواند داشتههاى خويش را فراوان انگارد؟ هركس در زندگى خود افرادى را ديده است كه افزايش ثروت ايشان موجب فروتنى بيشتر آنها شده است، يا كسانى كه افزايش دانش ايشان موجب سختكوشى بيشتر آنها گرديده است، يا كسانى كه دست يافتن به مناصب بالا و مقامهاى عالى، ايشان را به نيكوكارى و حل مشكلات ديگران و خوشرويى واداشته است، و در برابر كسانى يافت مىشوند كه به عكس اين جماعت هستند. گروه اول، صاحبان نفس فراخند و گروه دوم
دارندگان نفس خُرد. اسلام گروه نخست را مىپسندد.
امام باقر عليهالسلاممىفرمايد: «المؤمن أصلب من الجبل(1)مؤن از كوه سختتر است».
با يك مصيبت درهم نمىريزد و با يك نعمت، سرمست نمىگردد، همچون كوهى كه حتى با طوفان از جاى نمىجنبد چه رسد به وزش نسيم.
امام عليهالسلام در حديث ديگرى مىفرمايد: «إنّ اللّه تعالى أعطى المؤمن ثلاث خصال: العزّفي الدنيا و الآخرة، و الفلح في الدنيا و الآخرة، و المهابة في صدور الظالمين(2)خداى تبارك و تعالى سه خصلت به مؤن بخشيده است: عزت و ارجمندى در هر دو سراى و رستگارى در دنيا و آخرت و شكوه در دل ستمگران».
پس اگر كسى نفسى فراخ نيافته باشد ارجمندى و شكوه نمىيابد، و دارنده نفس خُرد، خوار و پست است. اسلام همانگونه كه بر يافتن عزت و فراخىِ نفس تشويق مىكند از خُردى و پستىِ نفس باز مىدارد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ اللّه عزّوجلّ فوّض إلى المؤمن أموره كلّها، و لم يفوّض إليه أن يكون ذليلاً، أما تسمع اللّه تعالى يقول: «وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ»(3)-(4)همانا خداى عزّوجلّ همه كارهاى مؤن را بدو واگذارده است جز آنكه تن به خوارى سپُرد، آيا اين سخن پروردگار را نشنيدهاى كه: همانا عزت و ارجمندى از آنِ خدا و رسول و مؤنان است».
آدمى اگرچه در همه كارهايش با ديگر پديدهها تفاوت دارد ولى دارنده نفس خُرد مىتواند ملكه وجودىِ خويش را دگرگون سازد و نفسش را به بزرگى و وقار كشانَد تا ديگر هر نسيمى او را متزلزل نسازد. عزت و فراخىِ نفس، ملازم يكديگرند، چنانكه خوارى و خردى نفس نيز در كنار يكديگرند.
آدمى در مراحل زندگى تعلقاتى نفسانى يا جسمانى دارد، و همانگونه كه در جامعه هم جذب يافت مىشود هم دفع، هر انسانى نيز بايد صفتى دافعه در خود داشته باشد تا موجوديّتش را پاس دارد و تعلقاتش را حفظ كند و بدين ترتيب به دست آزمندان غارت نشود و آماج هدف فرصتطلبان قرار نگيرد.
دين، اخلاق، زن و فرزند، و ثروت و مال و نظاير آن از لوازم و شؤن آدمى هستند كه بايد از آنها دفاع كرد و در برابر يغماگران و آزورزان ايستاد و در غير اين صورت، وضع وحالش همچون ملاّ نصرالدين خواهد بود كه داستان آن چنين است:
ملاّ همسرى داشت و خانهاى و ميش و لباسى. روزى چند دزد براى سرقت داراييهاى او به خانه وى رفتند. دزد اوّل بيامد و ادعاى همسر او كرد و از آنجا كه همسر او از دزد جوان خوشش آمده بود دست به دامان ملا شد كه او را به دزد دهد و بدينسان ملاّ بىهمسر ماند. دزد دوم بيامد و بر سر خانه با او كشمكش كرد و دو دزد ديگر گواهى دادند كه خانه از آنِ اين دزد است و زمانى نگذشت كه ملاّ ديگر خانهاى نداشت. پس از آن دزد سوم به شكل دلقكى بيامد و به ملاّ گفت كه اين ميش، خيالى است و در حقيقت سگى بيش نيست. دزدان ديگر نيز گواهى دادند كه اين ميش، سگ است و ملاّ ميش را رها ساخت و دزد سوم آنرا برداشت. نوبت به دزد چهارم رسيد. او در راه ملاّ بر سر چاهى نشست و همينكه ملاّ از كنار آن چاه گذشت دزد بدو گفت كه تو را به خدا اين يك دينار را بستان و به چاه فرو رو و انگشتر گرانبهاى مرا از آن بيرونآور. ملاّ دينار را گرفت و لباسهاى خود را كه دينار نيز در آن بود، در آورْد و دزد جامههاى او برداشت و گريخت وچون ملا از چاه بيرون آمد نيرنگى را كه خورده بود دريافت. پس عصاى خود را برداشت
و آنرا گرد سرِ خويش مىگردانْد و هنگامى كه دليل اين كار از او پرسيدند گفت: مىترسم دزد پنجمى خود مرا سرقت كند.
صفت پاس دارنده اين متعلّقات را غيرت مىنامند و اسلام بسيار تأكيد دارد كه شخص به اين صفت آراسته گردد. در اين باره دو گروه حديث در دست است كه يك گروه، غيرت را مىستايد و گروه ديگر بىغيرتى را نكوهش مىكند.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «إذا لم يغرّ الرجل فهو منكوس القلب(1)دل مردى كه غيرت نورزد واژگونه است».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «كان ابراهيم غيورا و أنا أغير منه و جدع اللّه أنف من لا يغار من المؤمنين و المسلمين(2)ابراهيم، غيور بود و من از او غيرتمندترم و خداى بينى آن دسته از مؤمنان و مسلمانان را كه غيرت نورزند به خاك مالد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در حديثى شگفت چگونگىِ نداى وجدان انسان را تمثيل مىفرمايد و در پىِ آن سخن از خاموشى آن به ميان مىآورَد به گونهاى كه هيچ آهنگى از آن بر نخيزد:
«اگر مردى پيرامون خانواده يا زن يا كنيز خود به غيرت خوانده شود ليك غيرت نورزد خدا پرندهاى را كه قفندر ناميده مىشود سوى او مىفرستد. اين پرنده به در خانه او مىآيد و چهل روز به او مهلت مىدهد و هر روزه ندا سر مىدهد كه: همانا خدا غيور است و هر غيورى را دوست دارد، پس اگر آن مرد به سر غيرت آمد و آن رفتار را نكوهيد، كارى است بجا و گرنه آن پرنده به پرواز درآمده، و بر سر مرد فرود مىآيد و با دو بالش بر چشمان مرد كوبيده و مىرود و از آن پس خداى، روح ايمان را از او مىستانَد و فرشتگان او را ديوث مىنامند»(3).
صفات فاضله اينگونه هستند و هرگاه لگدمال شوند وجدان آدمى آنقدر بانگ مىزند كه نوميد گردد و در اين هنگام شيطان چيرگى مىيابد و وجدان به خاموشى مىگرايد و آدمى آنقدر در فرومايگى فرو مىرود كه كاملاً واژگون مىگردد و در اين هنگام ديگر براى او پناهگاه و نجاتبخشى نيست. آيا ديدهايد كسى كه كار زشتى را مرتكب مىشود، براى نخستين بار وجدان او اين كار را زشت مىشمارد و وى را از ارتكاب آن باز مىدارد،
ولى در مرتبه دوم و سوم اين زشت شمردن و بازداشتن تا جايى كاهش مىيابد كه همان كار زشت، زيبا مىنمايد.
حضرت على عليهالسلام خطاب به مردانى كه غيرت از آنها گرفته شده با درشتگويى فرمود: «يا أهل العراق نُبِّئْتُ أنّ نسائكم يدافعن الرجال في الطريق أما تستحون(1)اى مردم عراق! به من خبر رسيده است كه زنان شما در گذرگاهها به مردان تنه مىزنند، آيا شرم نمىكنيد».
«أما تستحيون؟! ولا تغارون؟! نسائكم يخرجْن إلى الأسواق و يزاحمْن العلوج(2)آيا شرم نداريد و غيرت نمىورزيد كه زنانتان به بازار روند و با گستاخان فرومايه برخورد داشته باشند».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به فاطمه عليهاالسلام فرمود: «أيُّ شيء خير للمرأة، قالت: أن لا ترى رجلاً و لايراها رجل، فضمّها إليه و قال: ذريّة بعضها من بعض(3)چه چيز براى زن نيكوتر است؟ عرض كرد: اينكه زن، مردى را نبيند و مرد، زنى را. پس پيامبر او را در آغوش گرفت و فرمود: فرزندانى كه بعضى از آنان از [نسل] بعضى ديگرند».
گاهى نيز انسان نادان زيادهروى مىكند و غيرت را در جايى به كار مىزند كه نبايد و به همين سبب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «من الغيرة غيرة يبغضها اللّه و رسوله: و هي غيرة الرجل على أهله، من غير ريبة(4)در ميان غيرتها غيرتى يافت مىشود كه خدا و رسول، آنرا ناخوش مىدارند و آن غيرت بىدليل مرد است نسبت به زنش».
اميرالمؤنين على عليهالسلام مىفرمايد: «لا تكثر الغيرة على أهلك، فترمى بالسوء من أجلك(5)به زن خود زياد غيرت مورز كه بدين سبب به بدى كشانده مىشود».
نيز امام عليهالسلام به فرزندش حسن عليهالسلام فرمود: «إيّاك و التغاير في غير موضع الغيرة فإنّ ذلك يدعو الصحيحة منهنّ إلى السقم، و لكن أحكم أمرهنّ فإن رأيت عيبا فعجل النكير على الصغير و الكبير(6)از اينكه نابجا غيرت ورزى بپرهيز كه اين، زنان درستكار را به ناهنجارى مىكشانَد، و كار ايشان استوار بدار و اگر باز عيبى در ميانشان ديدى بر خُرد و كلان سختگير».
هرگاه بادى وزد گياهان به لرزه مىافتند و در حالىكه درختان سر به فلك كشيده در برابر طوفان هم پايدارى مىورزند چه رسد به نسيم! نفس آدمى نيز چنين است كه گاهى سنگين و استوار و زمانى سبك و آسيبپذير مىباشد. برخى از نفسها با اندك نيرويى لرزه مىيابند و با شتاب، سراغ انجام كار مىروند و پارهاى از نفسها به كارى اقدام نمىكنند مگر پس از درنگ، و بيشتر اوقات، انسان درنگ كننده به امورى دست مىيابد كه فرد شتابان از آن محروم مىمانَد، زيرا با درنگ است كه آدمى راه خود را مىيابد و به صلاح خويش مىرسد در حالىكه انسان شتابكار از اين فايده بىبهره است و بسيارى اوقات، چنان در مىلغزد كه ديگر راه نجاتى ندارد و چه نيكو سروده شاعر كه:
قد يدرك المتأني بعض حاجته *** و قد يكون مع المستعجل الزلل
«انسان درنگ كننده به نياز خود دست مىيابد در حالىكه انسان شتابان مىلغزد».
درنگ با تنبلى متفاوت است، زيرا آدم تنبل پس از شناختن راه حركت، پويايى ندارد، در حالىكه انسان درنگ كننده بى آنكه چند و چونىِ حركت را بداند گام برنمىدارد. اسلام درنگ را مىپسندد و شتاب را ناخوش مىدارد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«العجلة من الشيطان و التأني من اللّه(1)شتاب از شيطان است و درنگ از خداى».
در حديث ديگرى آمده است: «انه لما ولد عيسى عليهالسلام اتت الشياطين إبليس فقالت: أصبحت الأصنام قد نكست رؤوسها. فقال: هذا حادث قد حدث مكانكم. فطار حتّى جاء خافقي الأرض فلم يجد شيئا، ثم وجد عيسى عليهالسلام قد ولد، و إذا الملائكة قد حفت حوله
1) . جامع السعادات، ج 1، ص 246.
فرجع إليهم فقال: إنّ نبيا قد ولد البارحة، ما حملت أنثى قط و لا رضعت إلاّ و أنا بحضرتها إلاّ هذا فَيْأَسُوا أن تعبد الأصنام بعد هذه الليلة و لكن ائتوا بني آدم من قبل العجلة و الخفة(1)چون عيسى عليهالسلام زاده شد شياطين پيرامون ابليس گرد آمدند و گفتند: چرا بتها سرنگون شدهاند؟ ابليس گفت: بايد اتفاقى رخداده باشد، در جاى خود بمانيد. او پرواز كرد و شرق و غرب زمين را پيمود و هيچ نيافت و در اين هنگام عيسى عليهالسلامرا ديد كه زاده شده است و فرشتگان پيرامون او گرد آمدهاند پس ابليس سوى شياطين بازگشت و به ايشان گفت: ديشب پيامبرى زاده شده است، هيچ زنى باردار نشده و فرزند خود را شير نداده مگر آنكه من حاضر بودم مگر اين يكى از آن غفلت داشتم، از اين شب به بعد نوميد باشيد از اينكه بتى پرستيده شود، پس از درِ شتابكارى به وجود بنى آدم نفوذ كنيد».
هركه در سخن گفتن يا حركت كردن يا تلاش شتاب ورزد شايد بيش از بتپرستان تباهى به بار آورَد، و در بسيارى اوقات، فرد شتابكار در خطاها و مشكلاتى گرفتار مىآيد كه در طول زندگى از آنها رهايى نمىيابد. پس انسان خردمند بايد به درنگ و تأمل بگرود و از شتابكارى و سبكسرى بپرهيزد.
1) . همان، ص 311.
دل همچون زمينى است كه مىتواند نمكزار و شورهزار باشد يا گوارا و پاك. زمين شورهزار جز رنجورى و محنت به بار نياورد و زمين پاك، گياه سرسبز به ارمغان مىآورَد.
دل پاك نيز پاكى به بار مىآورَد و دل پليد، جز پليدى پيامدى ندارد. دارنده دل پاك سخن و انديشهاش نيز پاك است و دارنده دل پليد، سخن و انديشهاش پليد خواهد بود. يكى از كارهاى دل، گمان نسبت به ديگران و خداوندگار است. صاحب دل پاك جز خير به مردم و به پروردگار گمانى نمىبرَد در حالىكه دارنده دل پليد بر عكس آن است.اگر شخص خوش گمان به چيز ترديد برانگيزى برخورَد آنرا بر محمل درست حمل مىكند و اگر سخن زشتى به گوش او خورَد با خود مىگويد شايد من مفهوم اين سخن را در نيافتهام و گوينده مقصودى جز آنچه من فهميدهام داشته است، و اگر گناهى را ببيند چشم مىپوشد و در حق آن فرد، خير و خوبى مىگويد، و بدينسان دل او پاك مىگردد و جانش پرتو مىنشانَد و انديشهاش ناب مىگردد، بنابراين هم خود او آسوده خواهد بود هم مردم از دست او آسوده خواهند بود. اين فرد درباره آفريدگار آسمان و زمين، خداى عليم و حكيم نيز همينگونه است و اگر چيزى بشنود كار آنرا به خداوند وامىگذارد و با خود گويد: خدا به آنچه او كرده داناتر است. و اگر تلخى بچشد با خود گويد: «وَ عَسَى أَن تَكْرَهُوا شَئْا وَ هُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ»(1)«و بسا چيزى را خوش نمىداريد و آن براى شما خوب است».
دارنده دل پليد بر عكس چنين شخصى است، او هم به مردم بدگمان است هم به خدا، و بدين ترتيب خود او بيش از كسانى كه آنها را مىآزارد از خويش آزار مىبيند.
1) . سوره بقره، آيه 216.
اسلام از هر پديده، پاكِ آنرا مىپسندد: «وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ»(1)«و به گفتار پاك هدايت مىشوند».
چنانكه مىخواهد انسان مسلمان نيز خوشگمان باشد. خداى متعال مىفرمايد:
«يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ»(2)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد از بسيارى از گمانها بپرهيزيد كه برخى از گمانها گناه است».
از بسيارى از آنها بپرهيزيد، زيرا برخى از آنها پليد است چنانكه از داروها مىپرهيزيد، زيرا برخى از داروها همچون سمّ كشندهاند.
خداى متعال در آيه ديگرى مىفرمايد: «وَ ظَنَنتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَ كُنتُمْ قَوْمَا بُورًا»(3)«و گمان بد كرديد و شما مردمى در خور هلاكت بوديد».
اين در مورد بدگمانى نسبت به مردم، اما پيرامون بدگمانى نسبت به خدا بايد اين آيه را از نظر گذرانْد: «وَ ذَ لِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذِى ظَنَنتُم بِرَبِّكُمْ أَرْدَاكُمْ»(4)«و همين بود گمانتان كه درباره پروردگارتان بُرديد شما را هلاك كرد».
بدگمانى به خدا انسان را به نابودى مىكشانَد. شخص بدگمان از بد كردن به خود چه بهرهاى مىبَرد؟ بگذريم از اينكه او كار خود را نيكو هم مىپندارد، و هرگاه در چگونگىِ اين گمانها از او پرسش كنيم مىگويد: اين كار مرا از گرفتار شدن در چاه مىرهانَد! شگفتا او در چاه گرفتار شده است و شيرى كه از آن مىگريزد پيكرش را دريده است، زيرا انسان بدگمان چندان به اين كار ادامه مىدهد كه كارش بر همه مردم آشكار مىگردد و در اين هنگام هر آشنا و بيگانهاى از او مىرمد و او در تنهايى و هراس به سر خواهد بُرد.
هرگاه احوال مردم را از نظر بگذرانيم اين سخن را درست مىيابيم، زيرا هر بدگمانى از مردم به دور است و همگان از او متنفرند، و برعكس، هر خوشگمانى به مردم نزديك است و همگان او را دوست مىدارند. اگر اسلام ما را به خوشگمانى توصيه مىكند تنهانمىخواهد ما به ديگران نيكى كنيم بلكه خواست بيشتر او اين است كه ما نسبت به خود نيكوكار باشيم.
اميرالمؤمنين على عليهالسلام مىفرمايد: «ضع أمر أخيك على أحسنه حتّى يأتيك ما يغلبك منه و لا تظنّنّ بكلمة خرجت من أخيك سوءا، و أنت تجد لها في الخير محملاً(1)كار برادر خود را به بهترين محمل آن حمل كن مگر آنكه نشانهاى قوى عليه آن يابى و هيچگاه سخن برادرت را كه مىتوانى براى آن محملى خيريابى به بدى مگير».
انسان بدگمان تا آنجا در گمراهىِ خود فرو مىرود كه هر خيرى را بد مىپندارد. هركه بدو سلام كند گمان مىكند به مسخرهاش گرفته يا از سر خودپسندى بدو سلام كرده، و هركه بدو سلام نكند دنيا را زير و زبر مىكند. تو را به خدا به او بگوييد: كسى كه تو را ببيند چه بكند؟ و اين برعكس سفارش امام عليهالسلام است كه فرمود: كار برادرت را به نيكوترين محمل حمل كن. پس اگر ترديد كردى كه كسى به تو ناسزا گفت يا خوشامد يا سلام، با خود بگوى سلام كرده، زيرا سلام از خوشامد بهتر است، و بدينسان اسلام در دلها بذر محبّت مىافشانَد و خارها را برمىچيند و حسد را از ميان مىبَرد تا جامعه از فروپاشى و نابودى حفظ شود.
اسلام همچنانكه به خوشگمانى سفارش مىكند از قرار گرفتن در جايگاههاى تهمت نيز برحذر مىدارد، و كسى كه خود را در جايگاههاى ترديد برانگيز قرار ندهد ديگر چگونه مىتوان به او گمان بد بُرد و كدام سپر نيكوتر از اين؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إتّقوا مواقع التّهم(2)از قرار گرفتن در جايگاههاى تهمت بپرهيزيد».
در حديث ديگر اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «و من جلس مجالس السوء أُتهم(3)هركه در جايگاههاى ناپسند در آيد متهم گردد».
اين حديث نيكوترين نمونه در مراقبت اسلام نسبت به جلوگيرى از قرار گرفتن در جايگاههاى ترديد برانگيز است:
«ان النبي صلىاللهعليهوآله كان يكلّم زوجته صفية بنت حي بن اخطب فمرّ به رجل من الأنصار فدعاه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و قال: يا فلان هذه زوجتي صفية، فقال: يا رسول اللّه، أفنظن بك إلاّ خيرا؟! قال: إنّ الشيطان يجري من ابن آدم مجرى الدم، فخشيت أن يدخل عليك(4)پيامبر
اكرم صلىاللهعليهوآله با همسر خود صفيه دختر حى بن اخطب بود كه مردى از انصار از كنار حضرت صلىاللهعليهوآله گذشت. پس پيامبر صلىاللهعليهوآله او را بخوانْد و بدو گفت: اى مرد! اين صفيه همسر من است. آن مرد عرض كرد: يا رسول اللّه! آيا ما جز نيكى از تو گمان مىبريم؟! پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: شيطان همچون خون در رگ آدمى جريان دارد، و من ترسيدم مبادا در وجود تو در آيد».
[زيرا احتمال داشت آن مرد گمان كند كه پيامبر با زن نامحرمى سخن مىگويد].
چندى پيش حادثهاى روى داد كه ميزان اشتباهاتى را كه به سبب بدگمانى پيش مىآيد نشان مىدهد: «مردى مىگويد من در يكى از اتاقها در محلهاى مسكونى اقامت داشتم. در يكى از شبها كه خواب بودم صداى اندكى را شنيدم كه گويى جوانى بهگونهاى حزنآلود، يارى مىطلبد و مىگويد: نكن، نكن، آخ رهايمكن، سوختم، سوختم و كلماتى از اين قبيلرا پيوسته تكرار مىكرد. من ترديد نكردم كه كار زشتى در شُرف انجام است پس برخاستم و سراغ آن اتاق رفتم و از لاى در ديدم كه مردى مىكوشد مقدارى زفت (دارو، قير) را كه به سر طاس پسرش نهاده بود بكند. مرد راوى مىگويد: در اين هنگام يقين كردم كه همه گمانهاى من خلاف واقع بود».
فرد خردمند نبايد خود را در چنين تنگناهايى قرار دهد تا نسبت بدو بدگمانى حاصل آيد، و اگر چنين كند خود او مقصر خواهد بود.
اميرالمؤمنين على عليهالسلام مىفرمايد: «من عرّض نفسه للتّهمة فلا يلومنّ من أساء به الظنّ(1)هركه خويش را در معرض تهمت نهد نبايد كسى را كه بدو بدگمان شده نكوهيد».
زيرا خود او انگيزه اين بدگمانى را فراهم آورده، پس چرا ديگرى را نكوهش مىكند؟
1) . كافى، ج 8، ص 152.
هرگاه بادى بوزد برگها و چيزهاى سبك به هوا بر مىخيزند اما اشياء سنگين با وزش نسيم يا حتى طوفان از جاى خويش نمىجنبند. نفس شكيبا با ناسزا يا سرقت يك دزد يا آزار يك نادان به لرزه نمىافتد، و در برابر، نفس سبك با كوچكترين حادثه و ناچيزترين سخن به ناراحتى گرفتار مىشود.
موهبتها و نهادهاى انسان زير پوششى قرار گرفته است و چه بسا شخصى را ببينيم كه پوششى درخشنده و قالبى فريبنده دارد ولى همينكه آن پوشش را كنار زنى نفس او را بىمقدار و بىبها مىيابى، و برعكس اين مورد نيز پيش مىآيد، گاهى انسانى نمودى زيبا و جذاب دارد ولى هنگام پيش آمدن سختيها همچون علفى هرز در دريايى مواج، قرار و آرام از دست مىدهد، گاهى نيز نمود يك فرد چندان زيبا نمىنمايد و سخن گفتن او نيز هيچگونه جذابيتى ندارد ولى در سختيها و مشكلات همچون كوه استوار است و چونان صخره هرگز از جاى خود نمىجنبد، گويى دل او تكهاى آهن است.
اسلام خواهان آن است كه آدمى ملكههاى خويش را بپالايد و كژيهايش را به راستى آورَد تا انسان گردد و از اينرو بر هر فضيلتى پاى مىفشرد و از هر پليدى حذر مىدهد. از آنجا كه شكيبايى در شمار برترين فضيلتهاست به احاديثى بر مىخوريم كه همچون شبنم بر گوش آدميان مىنشيند، و بدينسان پيامبر و خاندان پاك او اين فضيلت را تشويق مىكنند و از خشم بر حذر مىدارند. امام صادق عليهالسلام در دعاى خويش مىفرمايد:
«اللّهمّ أغنني بالعلم و زيّنّي بالحلم(1)خدايا با دانش بىنيازم كن و با شكيبايى زينتم بخش».
1) . تهذيب الأحكام، ج 3، ص 72.
پس شكيبايى زيور است چنانكه آدمى با آن به سطوح بالاى اجتماع فراز مىرود و بدين سبب خدا در كنار ديگر فضايل و نيكوييها پيامبرانش با شكيبايى نيز آراسته است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «خمس من سنن المرسلين... و عدّ منها الحلم(1)پنج چيز ازسنتهاى پيامبران است... و شكيبايى را در شمار آنها مىشمارد».
مردم از انسان خشمگير گريزانند همچنانكه از شير، زيرا او با درنده خوييش، زندگى را بر آنها پرمحنت مىكند و آرامششان را درهم مىريزد، فردى با اين اخلاق چگونه مىتواند پيامبر باشد؟ يا چگونه مىتواند همچون پيامبر نزد خدا و مردم منزلت و جايگاهى يابد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «إبتغوا الرفعة عند اللّه. قالوا: و ما هي يا رسول اللّه؟ قال: تصل من قطعك و تعطي من حرمك و تحلم عمن جهل عليك(2)نزد خدا رفعت را بجوييد. عرض كردند: رفعت كدام است يا رسول اللّه؟ فرمود: با هركه با تو قطع پيوند كرد پيوند برقرار ساز و هركه تو را محروم ساخت بهرهمند ساز و در برابر كسى كه در حق تو نادانى ورزيد شكيب ورز».
اين گوهر اخلاق است كه كسى از تو ببُرد و تو با او پيوند برقرار سازى. ما با كسى كه با ما ارتباط برقرار مىكند پيوند بر قرار نمىسازيم ديگر چه رسد به كسى كه از ما بريده!؟ و كسى را كه به ما مىبخشد محروم مىسازيم چه رسد به كسى كه ما را محروم ساخته!؟ در حق كسى كه در برابر ما شكيب مىورزد نادانى مىورزيم چه رسد به كسى كه در حق ما نادانى مىورزد!؟ ولى اسلام مىخواهد از اين صفات نكوهيده بر كنار باشيم، و خواهان آن است كه در شمار بندگان صالح و برگزيدگان او باشيم. اين همان چيز است كه اسلام آنرا مىپسندد و مىخواهد شخص مسلمان چنين باشد. خدا نيز همين را مىخواهد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إنّ اللّه يحبّ الحيّ الحليم و يبغض الفاحش البذيء(3)همانا خداوند با حيا و شكيبا را دوست مىدارد و بدكردار بدزبان را ناخوش مىشمرد».
تنها خدا نيست كه با حيا و شكيبا را دوست دارد بلكه همه مردم چنين فردى را دوست دارند و از بدكردار بدزبان متنفرند هرچند در طول عمر يك بار هم او را نديدهاند. آيا چنين نيست كه اگر به شما گفته شود فلانى شكيباست او را به سبب برخوردارى از اين ويژگى
دوست مىداريد، و اگر گفته شود فلانى بدكردار است حتى اگر او را نشناسيد ناخوشش مىشمريد. شكيبايى، آدمى را به درجه عبادت مىرسانَد و كدام عبادت برتر از شكيبايى! پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إنّ الرجل المسلم ليدرك بالحلم درجة الصائم القائم(1)فرد مسلمان در پرتو شكيبايى به درجه روزهدارى مىرسد كه پيوسته به نماز ايستاده است».
عبادت، وابسته به شكيبايى است و هركه شكيبايى نداشته باشد عابد شمرده نمىشود اگرچه نماز گزارَد و روزه گيرد.
امام رضا عليهالسلام مىفرمايد: «لا يكون الرجل عابداً حتّى يكون حليماً(2)شخص، هرگز عابد نمىشود مگر آنكه شكيبا باشد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «ثلاث من لم تكن فيه واحدة منهنّ فلا تعتدوا بشيء من عمله تقوى تحجزه عن معاصي اللّه و حلم يكفّ به السفيه و خلق يعيش به الناس(3)سه ويژگى است كه اگر يكى از آنها در كسى نباشد اعمالش را هيچ انگاريد. تقوايى كه او را از سركشى خدا باز دارد و شكيبى كه او را از انسان نادان دور بدارد و اخلاقى كه در پرتو آن با مردم زيست كند».هركه تقوى نداشته باشد گنه مىكند و كارى از انسان گنهكار پذيرفته نمىشود. خداى متعال مىفرمايد: «إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»(4)«همانا خدا تنها كار پرهيزگاران را مىپذيرد».
هركه شكيب نورزد ناگزير بايد با دشنام و افترا و سخنان باطل، سر و كار يابد و هركه از اخلاق نيكو برخوردار نباشد با مردم در جوّى تيره و تار سر خواهد كرد و اينها همه در اسلام وآموزشهاى دينى كاستى و شكاف تلقى مىگردند.
بيشتر مردم گمان مىكنند خير در ثروت و فرزند بسيار نهفته است. هرگز چنين نيست، زيرا چه بسا كسى كه ثروت و فرزند بسيار دارد به سبب بد اخلاقى و بد رفتارى در دنيا و آخرت، رنجور باشد. اميرالمؤنين على عليهالسلام مىفرمايد:
«لَيْسَ الْخَيْرُ أَنْ يَكْثُرَ مَالُكَ وَ وَلَدُكَ وَ لَكِنَّ الْخَيْرَ أَنْ يَكْثُرَ عِلْمُكَ وَ أَنْ يَعْظُمَ حِلْمُكَ(5)خير، آن نيست كه ثروت و فرزند تو فزونى گيرد بلكه خير، افزايش يافتن دانش و شكيبايى توست».
جالب آنكه دنيا همپيمان فرد شكيباست اگرچه بر ضدّ او برخيزد و اين در سرشت
انسان نهاده شده. پس هرگاه كسى را ديدى كه با دوستش درشتگويى مىكند و دشنامش مىدهد و در برابر، دوست او شكيب مىورزد، ناگزير ما به سوى آن شكيبا مىگرويم.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «كفى بالحلم ناصراً(1)شكيبايى در يارى رساندن بس است».
در حقيقت، شكيبايى برترين ياور است، زيرا كسى كه در صدد واكنش بر آيد هرچند آتش خشم خود را فرو مىنشاند ولى در پايان كار، سود نمىبرد، ليكن كسى كه شكيبى مىورزد اگرچه تشفّى خاطر نيافته ولى پايان كار به سود اوست.
اسلام، خشم را نكوهيده است و خشمگين را رانده است و او را بر ترك اين ويژگى پليد سفارش كرده است.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «إنّ هذا الغضب جمرة من الشيطان توقد في قلب ابن آدم و إنّ أحدكم إذا غضب احمرّت عيناه و انتفخت أوداجه، و دخل الشيطان فيه فإذا خاف أحدكم ذلك من نفسه فليلزم الأرض فإنّ رجز الشيطان ليذهب عنه عند ذلك(2)همانا اين خشم، اخگرى است از شيطان كه در دل آدميزاده شعله مىكشد پس هرگاه كسى از شما خشمگين شد و دو چشمش به سرخى گراييد و رگهايش ورم كرد و شيطان بدان در آمد و از اين حالت خويش هراسش گرفت بر زمين نشيند كه در اين هنگام شيطان او را وا رهد».
چنين كسى بايد به زمين نشيند تا ميان دو طرف خشونتى در نگيرد كه به قتل و جرح بيانجامد. چه بسا خشم پيامدهاى غير منتظره داشته باشد كه اگر انسان از آن آگاه باشد، فرو خوردن خشم را بر تن دادن به شرم آن به مراتب هموارتر مىيابد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: پدرم عليهالسلام مىفرمود: «أيّ شيء أشدّ من الغضب؟! إنّ الرجل ليغضب فيقتل النفس التي حرّم اللّه و يقذف المحصنة(3)چه چيز سختتر از خشم است. شخص به هنگام خشم، جانى را كه خدا حرام كرده مىستاند و نسبت زناى محصنه مىدهد».در بيشتر اوقات، كشت و كشتار يا هرگونه تباهكارى و امرى ناشايست ديگر به سبب خشم، صورت مىپذيرد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «الغضب مفتاح كلّ شرّ(4)خشم، كليد هرگونه شرّى است».
بدين مفهوم كه خشم به هرگونه شرّى منجر مىشود نه شرّ به خشم. اگر خشم، فرصت يابد بر همه قوا چيره مىشود و آنها را از كار مىاندازد و بدين ترتيب خرد حاكميت خود را از دست مىدهد، زيرا كدام خردمند به دشنام و بهتان و قتل و جرح كه فرد خشمگين بدان اقدام مىكند كمر مىبندد و پيامدهاى ناخوش آنرا مىپذيرد.
نيز مىفرمايد: «من لم يملك غضبه لم يملك عقله(1)هركه خشم خويش را در اختيار نداشته باشد خرد خويش را در اختيار ندارد».
و مىفرمايد: «الغضب ممحقة لقلب الحكيم(2)خشم، دل انسان حكيم را نابود مىكند».
زيرا دل انسان حكيم، ظرف حكمت است و اگر خشم اين ظرف را در برگيرد ديگر جايى براى خشم باقى نمىماند. شخص خشمگين در دنيا زشتترين نمود را دارد و در آخرت از دوزخيان است.
نيز مىفرمايد: «إنّ الرجل ليغضب فما يرضى أبدا حتّى يدخل النار(3)آدمى كه خشمگين مىشود خشنود نمىگردد تا آنكه به آتش درآيد».
اى كاش او خشنود شود و از راه خود باز گردد و از گناهانى كه مرتكب مىشود رهايى يابد، ليكن خشم، او را آنقدر به ارتكاب جرم مىكشاند كه به دوزخ در مىآورَد.
اين بيان خشم در امور دنيوى است، اما خشم در راه خدا و در چارچوب مشخص آن از فضايل شمرده مىشود. اميرالمؤنين عليهالسلام در توصيف پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«لا يغضب للدنيا، و إذا أغضبه الحق لم يصرفه أحد، و لم يقم لغضبه شيء حتّى ينتصر له(4)او هرگز براى دنيا خشم نمىگيرد و اگر در راه حق خشمگين شود هيچ كس توان بازگرداندن آنرا ندارد و هيچ چيز خشم او را فرو نمىنشاند تا آنكه پيروزى يابد».
البته مقصود از پيروزى در اينجا حاكميت دادن به كلمه الهى است.
آدمى بنا به سرشت خويش نسبت به آنچه آنرا خوش نمىدارد به هيجان مىآيد، حال قدّيس باشد يا تبهكار، زيرا هر كسى ناهنجارىهاى خود را دارد، و اين درهم ريختگى و هيجان، نخستين حلقه از زنجيره رفتار اوست، زيرا شخص هيجانى ناگزير با زبان، دست يا درهم كشيدن چهره هيجانهاى درونى خويش را آشكار مىسازد. اگر فرد، اعصاب خود را در اختيار داشته باشد و بر خويش چيره گردد مىتواند اين آتش سركش را به خاموشى كِشد تا آنجا كه خاكستر شود و باد، آنرا بربايد و اين همان چيزى است كه فرو خوردن خشم ناميده مىشود و آن چنين است كه شخص، خود را به شكيبايى وادار مىكند و همين تفاوت آن با شكيبايى است.
فرو خوردن خشم همچون شكيبايى و دانش، فضيلت شمرده مىشود و خداى بندگان مؤنش را بدان ستوده است: «والْكاظِمينَ الْغَيْظَ»(1)«و فرو خورندگان خشم».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد: «من كظم غيظاً و لو شاء أن يمضيه أمضاه أملأ اللّه قلبه يوم القيامة رضاه(2)هركه خشم خويش فرو خورَد در حالىكه اگر بخواهد مىتواند آن را [بر سر طرف خود] فرو ريزد خداوند در روز رستاخيز، دل او را از خشنودى خود مىآكند».
فروخوردن خشم، راحتى و آسايش مىآورد حال آنكه تندى و هيجان، باعث حسرت و پشيمانى يا دست كم درهم شكستگى نفس و خستگىِ تن مىشود، بگذريم از پيامدهاى ناگوارى همچون رساندن گزند و آزار و چه بسا قتل و زندانى شدن كه انتظار آن مىرود.
امام سجاد عليهالسلام مىفرمايد: «ما تجرّعت جرعة أحبّ إليّ من جرعة غيظ لا أكافئ بها
صاحبها(1)تنها جرعهاى كه فرو خوردن آن برايم دوست داشتنى [و گوارا] است، جرعه خشمى است كه صاحب (عامل) آن را به جهت آن خشم كيفر نكنم».
فرزند امام سجاد عليهالسلام، امام باقر عليهالسلام به يكى از فرزندان خود مىفرمايد: «يا بنيّ ما من شيء أقرّ لعين أبيك من جرعة غيظ عاقبتها صبر و ما يسرّني أن لي بذلّ نفسي حمر النعم(2)فرزندم آنچه بيش از هر چيزى مايه روشنى ديدگان پدر توست، جرعه خشمى كه فرجام آن شكيبايى است و بدست آوردن شتران سرخموى كه ذلت مرا در پى داشته باشد، شادم نمىكند».
گفتنى است كه خنك كردن درون با ابزار انتقام، باعث ذلت دنيا و تلخكامى آخرت شود چرا كه هركه افسار خشم خود را رها كند، قطعا با وى همان كنند و خوارى در پى دارد.
امام صادق عليهالسلاممىفرمايد: «ما من عبد كظم غيظاً إلاّ زاده اللّه عزّوجلّ عزّاً في الدنيا و الآخرة، و قد قال اللّه عزّوجلّ: «و الْكاظِمينَ الْغَيْظَ وَ الْعافيِنَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحسِنينَ»(3)و أثابه اللّه مكان غيظه ذلك(4)بندهاى خشم خود را فرو نخورْد مگر آنكه خداىعزّوجلّ در دنيا و آخرت، او را ارجمند گردانْد. خداى متعال مىفرمايد: "آنانكه خشم خود را فرو مىخورند و از مردم در مىگذرند و خدا نكوكاران را دوست دارد". و خداى به جاى فرو خوردن خشم، اين پاداش بدو دهد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «ما جرع عبد جرعة أعظم أجراً من جرعة غيظ كظمها ابتغاء وجه اللّه تعالى(5)بنده خدا جرعهاى ارزشمندتر از فروخوردن خشم در راه خدا نياشاميده».
«إنّ لجهنّم باباً لا يدخله إلاّ من شفى غيظه بمعصية اللّه تعالى(6)همانا جهنم دروازهاى دارد كه كسى از آن وارد نمىشود مگر كسى كه خشمش را با نافرمانى خداى متعال آرام كرده است».
زيرا گاهى فرد هيجانى براى انتقام از كسى به غيبت و تهمت و نكوهش و بدنام كردن او و بهتان بدو پناه مىبَرد و اين همان آرام كردن دل با گناه است كه جايگاهى جز آتش ندارد.
گاهى كسى انسان را در آبرو يا ثروت يا نظاير آن به كاستى نسبت دهد و طرف ديگر از اين رفتار به هيجان آمده و در انديشه گرفتن انتقام مىافتد، اما انتقام از نگاه عقل و احساس دو ملاك گوناگون دارد. عقل، آنرا در همه موارد تجويز نمىكند، زيرا گرفتن انتقام در بسيارى از موارد گواه كمظرفيتى نفس و پستى ذات است. براى مثال انسان حكيم هيچگاه دشنام را با دشنام و بهتان را با بهتان پاسخ نمىدهد، زيرا اين كار، ناگوار است خواه كنش باشد و يا واكنش، در حالىكه احساس در آغاز به گرفتن انتقام گرايش دارد، اگرچه موجب سقوط فرد انتقام گيرنده گردد. اسلام پاك، انتقام را جز در مرزهاى معقول آن نمىپسندد و گرفتن انتقام را بر اساس احساس تجويز نمىكند و براى آن سنجهاى عقلانى قايل است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إنْ امرء عيّرك بما فيك فلا تعيّره بما فيه(1)اگر كسى عيبى از تو گرفت كه در تو هست از او عيبى مگير كه در او هست».
در حديث ديگرى مىفرمايد: «المتسابّان شيطانان يتهاتران(2)دو كس كه به يكديگر دشنام مىدهند دو شيطاناند كه به يكديگر ياوه مىبافند».
آرى، اسلام نمىخواهد كه آدمى تسليم و خوار باشد، به ويژه هنگامى كه خاموشى او موجب جرأت بيشتر متجاوز گردد، از اينرو خداى حكيم مقرر فرموده است كه پاسختجاوز، تجاوز است: «فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ»(3)«پس هركس بر شما ستم كرد، همانگونه كه بر شما ستم كرده، بر او ستم كنيد».
«أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ»(4)«جان در برابر جان».
از نگاه اسلام هرگاه امكان گذشت باشد بايد گذشت كرد كه بسى برتر و والاتر است.
«خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجَهِلِينَ»(1)«گذشت پيشه كن و به [كار] پسنديده فرمان ده، و از نادانان روى برتاب».
«وَ لْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا»(2)«پس بايد در گذرند و چشم پوشى كنند».
«وَ أَن تَعْفُواأَقْرَبُ لِلتَّقْوَى»(3)«و گذشت كردن شما به تقوى نزديكتر است».
چه بسا فرد انتقام گيرنده از حدّ تجاوز بگذرد و در اين صورت كار او از تقوى دورتر خواهد بود، در حالىكه شخص عفو كننده از زيادهروى بدور است و به تقوى نزديكتر و از انگيزشهاى نفسانى دورتر مىباشد. پيامبر انسانيت و خاندان پاك او هماره بر گذشت تشويق مىكنند، و اين تا جايى است كه آدمى راهى براى گذشت بيابد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «ثلاث و الذي نفسي بيده إن كنت حالفاً لحلفت عليهنّ، ما نقصت صدقة من مال فتصدّقوا و لا عفا رجل عن مظلمة يبتغي بها وجه اللّه إلاّ زاده اللّه بها عزّاً يوم القيامة، و لا فتح رجل على نفسه باب مسألة إلاّ فتح اللّه عليه باب فقر(4)به خدايى كه جان من در يَد قدرت اوست سه چيز است كه اگر مىشد سوگند خورد بر آنها سوگند مىخوردم: هرگز مالى از دادن صدقه كاهش نمىيابد، پس صدقه دهيد و كسى در راه خدا از ستمى در نگذشت مگر آنكه خداوند به روز رستخيز بدو ارجمندى بخشيد و كسى درِ گدايى بر خود نگشود مگر آنكه خداوند درِ تهيدستى به روى او گشود».
اگر دنيا به تو روى آورد كه دادن صدقه از مال تو نمىكاهد و اگر به تو پشت كرد خواه صدقه بدهى يا نه پيوسته رو به كاستى خواهى داشت.
گذشت از نظر خداى يكتا پسنديده است و نه تنها در آخرت كه در دنيا نيز به عزّت او مىافزايد اگر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آنرا در اينجا ذكر نكرده دلايلى داشته شخص ستمگر نيز انسان با گذشت را بزرگ مىدارد و ارزش نفس او و برترى خِرد او را در مىيابد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «العفو لا يزيد العبد إلاّ عزّاً فتعافوا يعزّكم اللّه(5)گذشت، تنها به عزت بنده مىافزايد پس از يكديگر در گذريد تا خداى، ارجمندتان گردانَد».
و نيز فرمود: «قال موسى يا ربّ أيّ عبادك أعزّ عليك؟ قال: الذي اذا قدر عفى(1)موسى عرض كرد: بار خدايا! كدام بنده نزد تو عزيزتر است؟ ندا رسيد: كسىكه توان دارد و در مىگذرد».
و فرمود: «ألا أخبركم بخير خلائق الدنيا و الآخرة؟ العفو عمن ظلمك و تصل من قطعك و الإحسان إلى من أساء إليك و إعطاء من حرمك(2)آيا از بهترين خلايق دنيا و آخرت، شما را آگاه نگردانم؟ گذشت از آن كه بر تو ستمى كرده و پيوند با كسى كه از تو بريده است و نيكوكارى در حق كسى كه به تو بدرفتارى كرده است و دَهش به كسى كه تو را بىبهره ساخته است».
چنين كسى آنچه در دنيا مىيابد پديدهاى ملموس است؛ ارجمندى و والايى حتى در نگاه دشمنان و بدخواهان و زندگى گوارا و آسوده، و آنچه در آخرت مىيابد همان است كه امام سجاد عليهالسلام فرمود: «إذا كان يوم القيامة جمع اللّه الأوّلين و الآخرين في صعيد واحد ثمّ ينادي منادٍ أين أهل الفضل؟ قال: فيقوم عنق من الناس فتلقاهم الملائكة فيقولون و ما كان فضلكم فيقولون كنّا نصل من قطعنا و نعطي من حرمنا و نعفو عمّن ظلمنا، قال: فيقال لهم:
صدقتم ادخلوا الجنّة(3)آنگاه كه روز رستاخيز فرا رسد خداوند پيشينيان و پسينيان را در يك جا گرد آورَد و بانگ زننده بانگ بر آورَد كه كجايند اهل فضيلت؟ در اين هنگام گروهى از مردم بر مىخيزند و فرشتگان از ايشان مىپرسند كه فضيلت شما كدام است؟ و آنها در پاسخ مىگويند: با هركه از ما بريد پيوند بر قرار كرديم و به هركه ما را محروم ساخت بخشيديم و از هركه به ما ستم كرد در گذشتيم. در اين هنگام بديشان ندا مىرسد كه: راست گفتيد، به بهشت اندر شويد».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «ثلاث من مكارم الدنيا و الآخرة تعفو عمن ظلمك و تصل من قطعك و تحلم إذا جهل عليك(4)سه چيز از اخلاق پسنديده دنيا و آخرت است: از هركه در حقّ تو ستم كرده بگذرى و با هركه از تو بريده پيوند برقرار سازى و نسبت به كسى كه به تو نادانى ورزيده شكيبا باشى».
آدمى چه گذشت در پيش گيرد چه انتقام ستانَد در بسيارى اوقات، پشيمان مىشود كه چرا گذشت كردم يا انتقام ستاندم، ولى به هر روى، پشيمانى بر گذشت آسانتر است، زيرا او تنها پشيمان مىشود و عاطفهاى را مجروح نساخته و كسى را نيازرده است، بر خلاف
پشيمانى بر انتقام.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «الندامة على العفو أفضل و أيسر من الندامة على العقوبة(1)پشيمانى بر گذشت، برتر و آسانتر است از پشيمانى بر انتقام».
شخص عفو كننده در پايان، پيروز است اگرچه فرد انتقام گيرنده جان خويش را آرام كرده است، ولى جان آرام گرفته بدون پيروزى را چه سود! امام موسى كاظم عليهالسلاممىفرمايد: «ما التقت فئتان قطّ إلاّ نصر أعظمهما عفواً(2)هرگاه دوگروه با يكديگر روبرو شوند آن پيروز است كه گذشت بيشترى دارد».
گاهى آدمى با آرامى و مدارا به كارى مىپردازد، چنين كسى شايسته است كه در پايان، كامياب گردد، اگرچه در نگاه اوّل، كُند يا سبك بنمايد. گاهى نيز انسان كارش را با زمختى و سختى به انجام مىرسانَد و حتى اگر موفقيت ظاهرى بدست آورَد بىقرار و متزلزل است، چرا كه نه تنها خود بلكه ديگران را نيز به خستگى و سختى مىافكنَد و چنين موفقيتى با موفقيت فرد برخوردار از نرمى در رفتار و گفتار همسنگى نمىكند. وانگهى انسان تندخو غالبا مطرود و از برخوردارىهاى انسان نرمخو و مردمدار محروم است.
خداى متعال خطاب به پيامبرش مىفرمايد: «فَبَِما رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»(1)«پس به [بركت] رحمت الهى با آنان نرمخو شدى و اگر تندخو و سختدل بودى قطعا از پيرامون تو پراكنده مىشدند».
نرمى و آرامى، آن مىكنند كه درهم و دينار نمىتوانند. فرد زمخت و سخت را دوستى نيست اگرچه مالى بسيار صرف كند، در حالىكه انسان آرام را دوستان در برگرفتهاند اگرچه نادار و تهيدست باشد، و چرا كه نه؟ زيرا درهم و دينار، بهره جسم است و نرمى و آرامى، بهره روح. در احاديث پيامبر و ائمه عليهمالسلام سخنان بسيارى يافت مىشود كه نرمى و آرامى را تشويق مىكند، زيرا اين دو، بنيان بسيارى از سعادتهاى دنيا و آخرت است. اينك پارهاى از اين احاديث؛ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«لو كان الرفق خلقاً يُرى ما كان ممّا خلق اللّه شيء أحسن منه(2)اگر نرمى، آفريدهاى بود كه ديده مىشد، هيچ يك از آفريدههاى خداوندى به زيبايى آن نبود».
«إنّ الرفق لم يوضع على شيء إلاّ زانه و لا نزع من شيء إلاّ شانه(1)نرمى بر چيزى نهاده نشده مگراينكه آنرا آراسته است و از چيزى برستانده نشده مگر اينكه آنرا زشت گردانيده».
«إنّ لكلّ شيء قفلاً و قفل الإيمان الرفق(2)براى هر چيزى قفلى نهاده شده و قفل ايمان، آرامى و نرمى است».
پس هركه نرمى و آرامى به كار زند بر ايمانش قفل نهاده و شيطان يا نفس اماره ديگر نمىتوانند آنرا بربايند در حالىكه ايمان شخص زمخت پيوسته در معرض سرقت است.پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إنّ اللّه عزّوجلّ رفيق يحبّ الرفق و يعطي على الرفق ما لا يعطي على العنف(3)همانا خداى متعال نرمخوست و نرمى را دوست دارد و بر نرمى آن مىدهد كه بر سختى نمىدهد».
نيز فرمود: «ما اصطحب اثنان إلاّ كان أعظمهما أجراً و أحبّهما إلى اللّه عزّوجلّ أرفقهما بصاحبه(4)هرگاه دو كس با هم دوستى كنند آن كس نزد خدا پاداش بيشترى دارد و محبوبتر است كه نسبت به ديگرى نرمخوتر باشد».
«الرفق يُمن و الخرق شؤم(5)نرمخويى خجستگى است و از حد گذشتن، بدشگونى».
«من كان رفيقاً في أمره نال ما يريد من الناس(6)هركه در كار خود نرمخو باشد به آنچه از مردم مىخواهد دست مىيابد».
«إذا أحبّ اللّه أهل بيت أدخل عليهم الرفق(7)هرگاه خداوند خاندانى را دوست داشته باشد نرمخويى بر ايشان ارزانى مىدارد».
«من أعطي حظّه من الرفق أعطي حظّه من خير الدنيا و الآخرة و من حرم حظّه من الرفق حرم حظّه من الدنيا و الآخرة(8)هركه از بهره خود در نرمخويى برخوردار شد بهره خود از دنيا و آخرت را ستانده است، و هركه از بهره خود در نرمخويى محروم است از بهره خود در دنيا و آخرت بىبهره است».
«إنّ في الرفق الزيادة و البركة و من يحرم الرفق يحرم الخير(1)همانا در نرمخويى، افزايش و بركت نهفته است، و هركه از نرمخويى بىبهره شود از خير بىبهره گشته است».
«أتدرون من يحرم على النار؟ كلّ هيّن ليّن سهل قريب(2)آيا مىدانيد چه كسى بر آتش حرام است؟ شخص ساده، نرمخوى، آسانگير و در دسترس».
امام كاظم عليهالسلام مىفرمايد: «الرفق نصف العيش(3)نرمخويى نيمى از زندگى است».
زيرا زندگى دو بُعد روحانى و جسمانى دارد و نرمخويى بُعد روحانى را تأمين مىكند،و تنها بُعد جسمانى باقى مىمانَد.
روزى ميان يك مرد و جماعتى سخنى رفت. پس امام كاظم عليهالسلام به آن مرد فرمود: «ارفق بهم فإنّ كفر أحدكم في غضبه و لا خير فيمن كان كفره في غضبه(4)نسبت بديشان نرمخو باش كه كفر هر يك از شما در خشم او نهفته است، و در آن كه كفرش در خشمش نهفته باشد اميد خيرى نمىرود».
اين احاديث نياز به تحليل فلسفى يا بحث منطقى ندارد، بلكه امورى هستند كاملاً محسوس و ملموس، ولى به هر روى پياده كردن نرمخويى در عمل بسيار دشوار است.
از نرمخويى است مدارا كردن با مردم در پرتو همنشينى با ايشان و تحمل آزار آنها و روبرو نشدن با آنچه ايشان خوش ندارند. اين رفتار را نبايد چنانكه ناآزمودگان مىپندارند نفاق شمرْد، زيرا نفاق آن است كه آدمى دو چهره داشته باشد، يعنى در برابر دوستش يك چهره و در غيبت او از چهرهاى ديگر برخوردار باشد، در حالىكه مدارا چنين نيست، بلكه چنين شخصى با مردم به نرمى رفتار مىكند. مدارا نيازمند نفسى جسور، خردى استوار و هوشى برتر است، زيرا چگونه مىشود آدمى با مردمى به نرمخويى رفتار كند كه برخى از ايشان در رفتار خود جبهه مىگيرند و پرخاشگرى مىكنند؟ ولى سرانجام مدارا همچون فرجام همه اخلاقهاى پسنديده، شيرين است.
كسى كه زمختى و پرخاشگرىِ مردم را برنتابد بايد يكى از اين دو سو را برگزيند: يا از مردم بگريزد كه در اين صورت آن دسته از موهبتهاى خود را سركوب كرده است، كه در جامعه و زندگى جمعى رشد مىكند و از عرصه انسانيت به بيشه حيوانيت پناه جسته است و يا در هر امر خُرد و كلانى چندان با مردم تنش يابد كه كاملاً خسته و كوبيده شود و تحمل پرخاشگرى مردم در برابر آن ناچيز جلوه كند. فرد مدارا كننده چندان در آسايش به سر مىبَرد كه از شادى فزونتر است، در حالىكه غير او آسايش روانى و فضيلت نفسانى را از كف داده است. از همينرو مىبينيم كه اسلام بر اين اخلاق تأكيد مىورزد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «مداراة الناس نصف الإيمان و الرفق بهم نصف العيش(1)مدارا با مردم نيمى از ايمان و نرمخويى با آنها نيمى از زندگى است».
1) . همان، ص 117.
نيز فرمود: «ثلاث من لم يكن فيه لم يتم له عمل: ورع يحجزه عن معاصي اللّه و خلق يداري به الناس و حلم يردّ به جهل الجاهل(1)سه خصلت است كه اگر در كسى نباشد، در عمل او نگريسته نمىشود: پاكدامنىاى كه او را از سركشى خدا باز دارد و اخلاقى كه در پرتو آن با مردم، مدارا كند، و شكيبى كه با آن نادانىِ مردم را باز گردانَد».و مىفرمايد: «أمرني ربّي بمداراة الناس كما أمرني بأداء الفرائض(2)خداى مرا به مدارا با مردم امر فرموده است چونان كه مرا به انجام فرايض، فرمان داده است».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «في التورات مكتوب فيما ناجى اللّه عزّوجلّ به موسى بن عمران عليهالسلام: يا موسى اكتم مكتوم سرّي في سريرتك و أظهر في علانيتك المداراة عنّي لعدوّي و عدوّك من خلقي(3)در تورات در نجواى خداى عزّوجلّ با موسى بن عمران عليهالسلامچنين نوشته آمده است: اى موسى! راز سر به مُهر مرا در نهانگاهت، پنهان كن و در آشكار، نسبت به دشمن من و دشمن خود با مدارا رفتار كن».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «جاء جبرائيل إلى النّبيّ صلىاللهعليهوآله فقال: يا محمد ربّك يقرؤك السلام و يقول لك دار خلقي(4)جبرئيل به پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و عرض كرد: اى محمد! خدايت بر تو درود مىفرستد و مىفرمايد با مخلوقات من به مدارا رفتار كن».
و فرمود: « همانا گروهى از مردم كه مداراى ايشان با ديگران كاهش يافته بود از قريشيان دور شدند و به خداى سوگند كه در حَسَب ايشان هيچگونه خللى نبود، در حالىكه مردمى غير قريشى كه با ديگران به خوبى مدارا مىكردند به خاندان والا پيوستند، آنگاه فرمود: هركه دست خويش از مردم باز گيرد يك دست از ايشان باز گرفته در حالىكه دستهاى بسيارى از او باز گرفته مىشود»(5).
اين سخنِ حقى است، زيرا آن كه با مردم مدارا مىكند در حقيقت يك تن بيشتر نيست در حالىكه بسيارى افراد با او مدارا خواهند كرد، و هركه با مردم پرخاشگرى كند، پرخاشگرىِ جماعتى را به سوى خود كشانده است. هركه در چگونگىِ صحت اين سخن، ترديد دارد به فرد مدارا كننده و جز او بنگرد تا ببيند كدام يك از اين دو در آسايش و نيكبختى به سر مىبَرد و كدام يك در نگونبختى و سختى.
ويژگيهاى نيكو را ملكهاى در نفس گرد مىآورَد كه در هر مورد به پايدارى مىخوانَد و آنرا (اخلاق نيكو) مىنامند، چنانكه ويژگيهاى نكوهيده را صفتى كلى در بر مىگيرد كه آنرا (اخلاق بد) مىنامند. اسلام همانگونه كه تك تك صفات پسنديده را تشويق مىكند و تكتك صفات پليد را مىنكوهد بر گردآورىِ ويژگيهاى نيكو پاى مىفشرد و از گرد آمدن ويژگيهاى نكوهيده باز مىدارد.
اين ويژگى يعنى اخلاق خوب از سختترين ملكههاى نيكو بر نفس است، زيرا سخن نيكو و همجوارى نيكو و نرمخويى و مدارا و نيكورفتارى و نظاير آن هر يك مسئوليتخويش را با خود دارند در حالىكه اخلاق خوب مسئوليت همه اين صفات را بر دوش مىكشد و از همينرو ستايش بسيارى از اين صفت در احاديث آمده است. اينك چند روايت از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىآوريم، حضرت مىفرمايد:
«إنّ حسن الخلق ذهب بخير الدنيا و الآخرة(1)اخلاق خوب، خير دنيا و آخرت را به ارمغان مىآورَد».
«إنّ حسن الخلق يبلغ بصاحبه درجة الصائم القائم(2)خوش اخلاقى دارنده خود را به درجه انسان روزهدارى مىرسانَد كه به عبادت ايستاده است».
«أكثر ما تلج به امّتي الجنة تقوى اللّه و حسن الخلق(3)بيشترين چيزى كه امت مرا به بهشت مىرسانَد تقواى خدا و اخلاق نيكو است».
«أفاضلكم أحسنكم اخلاقاً الموطؤون اكنافاً الذين يألفون و يؤلفون(4)برترين شما خوش
اخلاقترين و افتادهترينِ شمايند، كه هم با مردم انس مىگيرند هم مردم با آنها انس مىگيرند».
«حسن الخلق خلق اللّه الأعظم(1)خوش اخلاقى، خلق برتر خداست».
«إنّ أحبّكم إليّ و أقربكم منّي مجلساً يوم القيامة أحسنكم خلقاً(2)همانا محبوبترين شما به من و نزديكترين شما به من در روز رستخيز خوش اخلاقترين شماست».
«إنّ الخلق الحسن يميث الخطيئة كما تميث الشمس الجليد(3)خوشاخلاقى، خطا را از ميان مىبَرد، چنانكه خورشيد يخبندان را از بين مىبَرد».
«إنّ العبد ليبلغ بحسن خلقه عظيم درجات الآخرة و أشرف المنازل و إنّه يضعّف العبادة(4)بنده در پرتو اخلاق خوب خود به درجات والاى آخرت و جايگاههاى ارزشمند دست مىيابد و بدين ترتيب عبادت خود را دو چندان مىسازد».
«ما يوضع في ميزان امرئ يوم القيامة أفضل من حسن الخلق(5)به روز رستخيز هيچ چيز برتر از اخلاق نيكو در ميزان نهاده نمىشود».
«يا بني عبدالمطلب إنّكم لن تسعوا الناس بأموالكم فألقوهم بطلاقة الوجه و حسنالبشر(6)اى فرزندان عبدالمطلب! نمىتوانيد مردم را با ثروت خويش، فرا گيريد (جذب خويش كنيد)، پس با روى گشاده و اخلاق نيكو آنان را جذب خود كنيد».
«إنّ اللّه استخلص هذا الدين لنفسه ولا يصلح لدينكم إلاّ السخاء وحسن الخلق ألا فزيّنوا دينكم بهما(7)همانا خداوند اين دين را براى خود برگزيده است و جز بخشش و حُسن خلق با دين شما سازگار نيست، پس دين خود را در پرتو اين دو بياراييد».
«ثلاث من لم يكن فيه أو واحدة منهنّ فلا تعتدن بشيء من عمله: تقوى يحجزه عن معاصي اللّه أو حلم يكفّ به السفيه أو خلق يعيش به في الناس(8)سه خصلت است كه اگر يكى از آنها در كسى نباشد، عملش به حساب نيايد: تقوايى كه او را از نافرمانى خدا باز دارد، و شكيبى كه با آن [آزار] سفيه را از خود دور كند يا اخلاقى كه با آن در ميان مردم بزيَد».
سألته أم حبيبة: أن المرأة يكون لها زوجان في الدنيا، فتموت و يموتان و يدخلان
الجنة لأيّهما هي؟ فقال صلىاللهعليهوآله: إنّها لأحسنهما خلقا(1)امّ حبيبه از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پرسش كرد كه اگر زنى در دنيا دو همسر داشته است، و حال بميرد و آن دو مرد نيز بميرند و هر دو به بهشت در آيند اين زن از آنِ كدام يك از آن دو خواهد بود؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: از آنِ مردى كه خوشرفتارتر بوده است».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله خوشاخلاقى و بداخلاقى را به نيكوترين وجه تشبيه كرده، مىفرمايد:
«لمّا خلق اللّه الإيمان قال: اللّهمّ قوّني فقوّاه بحسن الخلق و السخاء و لمّا خلق اللّه الكفر قال: اللّهم قوّني فقوّاه بالبخل و سوء الخلق(2)چون خداى ايمان را بيافريد، ايمان عرض كرد: خدايا به من توان ده، پس خداى او را با اخلاق نيكو و بخشش توان داد، و چون خداى كفر را بيافريد، كفر عرض كرد: خدايا مرا نيز توان بده، و خدا با بخل و بداخلاقى او را توان داد».
پس ايمان با خوشاخلاقى و بخشش نيرو مىگيرد. و چرا چنين نباشد؟ آيا اين دو از ايمان، شمرده نمىشوند؟ چنانكه كفر با بداخلاقى و بخل توان مىگيرد، و چرا چنين نباشد؟ آيا اين دو از گرايشهاى نفسانى و شيطانى شمرده نمىشوند؟ كار بدين جا محدود نمىشود بلكه بالاتر از آن است و اخلاق بد، ناگزير آدمى را سوى آتش مىكشانَد.
«قيل للنبي صلىاللهعليهوآله: إنّ فلانة تصوم النهار و تقوم النهار و تقوم الليل و هي سيئة الخلق تُؤْذي جيرانها بلسانها؟ قال صلىاللهعليهوآله: لا خير فيها هي من أهل النار؛ به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض شد: فلان زن، روز را روزه مىگيرد و شب را به عبادت مىايستد، ولى اخلاقى بد دارد و با زبان خود همسايگانش را مىآزارد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: "در او خيرى نهفته نيست و از دوزخيان است"»(3).و چرا چنين نباشد؟ آيا مگر آزار، حرام نگشته و حرام، انسان را به آتش نمىكشانَد؟ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «انّ العبد ليبلغ من سوء خلقه أسفل درك جهنّم(4)بنده بداخلاق به پايينترين جاى جهنّم سقوط مىكند».
«إن سوء الخلق ليفسد العمل كما يفسد الخلّ العسل(5)بداخلاقى، كار را به تباهى مىكشانَد چنانكه سركه، عسل را».
«سوء الخلق ذنب لا يغفر(6)بداخلاقى گناهى است كه بخشوده نمىشود».
زيرا اين اخلاق از صاحبش دور نمىگردد و او در حال سركشى خدا مىميرد.
«أبى اللّه لصاحب الخلق السيء بالتوبة، قيل: و كيف ذاك يا رسول اللّه؟ قال: لأنّه إذا تاب من ذنب وقع في ذنب أعظم منه(1)خدا توبه انسان بداخلاق را نمىپذيرد. عرض شد: چگونه يا رسول اللّه؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: زيرا هرگاه او از گناهى توبه كند در گناه بزرگترى گرفتار مىآيد».
او از آزار رساندن به خانوادهاش توبه مىكند ولى در پىِ آن پدر و مادرش را مىآزارد و به همين ترتيب، و البته اين ترتيببندى نه ترتيب عقلى كه طبعىِ خارجى است و بدينسبب بخشايشى در كار بداخلاق نيست مگر آنكه از اصل بداخلاقى دورى كند. در سخن ائمه عليهمالسلام احاديث بسيارى پيرامون اين دو ويژگى رسيده است.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ أكمل المؤمنين إيماناً أحسنهم خلقاً(2)همانا مؤنترين افراد كسانى هستند كه اخلاقى نيكو دارند».
«أتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رجل فقال: يا رسول اللّه أوصني، فكان في ما أوصاه أن قال: إلق أخاك بوجه منبسط(3)مردى خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد و عرض كرد: مرا سفارشى كن. پيامبر صلىاللهعليهوآله در يكى از سفارشهاى خود به او فرمود تا با برادرش با رويىگشاده ديدار كند».
اينك چند روايت از امام صادق عليهالسلام مىآوريم، حضرت مىفرمايد:
«ما يقدم المؤمن على اللّه عزّوجلّ بعمل بعد الفرائض أحبّ إلى اللّه تعالى من أن يسع الناس بخلقه(4)مؤن پس از فرايض با كارى محبوبتر از رفتار نيكو با مردم به ديدار خداى متعال نمىشتابد».
«البرّ و حسن الخلق يعمران الديار و يزيدان في الأعمار(5)نيكوكارى و خوشرفتارىموجب آبادانى هستند و به عمرها مىافزايند».
«إنّ اللّه تبارك و تعالى ليعطي العبد من الثواب على حسن الخلق كما يعطي المجاهد في سبيل اللّه يغدو عليه و يروح(6)همانا خداى تبارك و تعالى براى خوشرفتارى پاداشى مىدهد همسنگ پاداش به مجاهد در راه خدا كه بام و شام با او خواهد بود».
«ثلاث من أتى اللّه بواحدة منهنّ أوجب اللّه له الجنّة: الإنفاق من اقتار و البشر لجميع
العالم و الإنصاف من نفسه(1)سه خصلت است كه هركه با يكى از آنها سوى خداى رود، خداى بهشت را بر او واجب مىگردانَد: انفاق با وجود تنگدستى و گشادهرويى با همه جهانيان و در داورى ميان خود و ديگران انصاف ورزيدن».
«صنائع المعروف و حسن البشر يكسبان المحبّة و يدخلان الجنّة، و البخل و عبوس الوجه يبعدان من اللّه و يدخلان النار(2)نيكو رفتارى و گشادهرويى موجب كسب محبّت و ورود به بهشت مىشوند و زُفتى و تُرشرويى موجب دورى از خدا هستند و شخص را به آتش جهنّم مىكشانند».
و احاديث بسيار ديگرى كه در اين زمينه رسيده است.
انسان بزرگ به امور پيش پا افتاده سرگرم نمىشود، زيرا وجودى بزرگتر از اين دارد، و فرصتى براى پرداختن به امور بيهوده در اختيار ندارد، زيرا وقت او ارزشمندتر از آن است كه صرف اينگونه امور كند، و از همينرو بزرگان را مىبينيم كه هرگز به واژهاى كه روان را مخدوش مىكند يا عداوتى كه نفسهاى خُرد به ارمغان مىآورند اعتنا نمىورزند. نفس آدمى هرچه بزرگتر و شخصيت او سترگتر باشد، گذشت و بخشش او بيشتر است و در برابر، مردمان فرومايه كه از نفسهايى محدود و انديشههايى سبك برخوردارند جز به دشمنى فلان كس و يافتن عيبهاى ديگرى نمىپردازند.
دشمنى غالبا در نهاد افراد فاسد جاى گرفته و در جانهاى پليد برگ و بار مىدهد؛ برگ و برى چون: كينهتوزى، ضرب و جرح، ناسزاگويى، نفرين، طعنه و در كمين انتقامجويى نشستن است كه تنها از ولگردان شرف باخته بر مىآيد و تماما بر پليدى درون دلالت دارد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «المؤمن ليس بحقود(1)مؤن، كينه توز نيست».«ما كاد جبرئيل يأتيني إلاّ قال: يا محمّد إتّق شحناء الرجال و عداوتهم(2)جبرئيل نزد من نمىآيد مگر آنكه مىگويد: اى محمد از مردان كينهتوز و دشمنى ايشان بپرهيز».
«ما عهد إلي جبرئيل في شيء ما عهد إليّ في معاداة الرجال(3)هر بار كه جبرئيل نزد من مىآيد مىگويد: اى محمد، از كينهتوزى و دشمنى مردم بر حذر باش».
حتّى يك فرد عادى براى زندگى نيازمند است كه خود را از دشمنى مردان پاس دارد، ديگر چه رسد به پيامبر بزرگى كه مىخواهد مردم را به سوى نيكى و فضيلت فرا خوانَد؟
اين آموزش ارزندهاى است براى كسى كه قصد راهنمايى مردم را دارد. چنين كسى بايد به قدر امكان از دشمنى ديگران گريزان باشد، زيرا ارشاد ديگران در جانهاى خُرد و روحهاى سست، خود بخود موجب دشمنى مىگردد، و بدينسان بايد از عملكردهايى كه موجب دشمنى بيشتر مىگردد پرهيز كند. دشمنى جز زيان به ارمغان نمىآورَد. شاعر مىگويد:
«إنك لا تجني من الشوك العنب؛ تو از بوته خار، انگور نمىچينى».
امام صادق عليهالسلاممىفرمايد: «من زرع العداوة حصد ما بذر(1)هركه عداوت كشت كند آن مىدِرَوَد كه كاشته».
اسلام براى مبارزه با دشمنى و پيامدهاى آن احاديث تشويقى و توبيخى بسيارى دارد تا بدين ترتيب جامعه اسلامى از ثمرات ناگوار اين پديده در امان باشد. اينك احاديثى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ذكر مىكنيم، حضرت مىفرمايد:
«ليس المؤمن بالطعّان و لا اللّعان، و لا الفاحش، و لا البذيء(2)انسان مؤن، طعنه نمىزند، نفرين نمىكند، ناسزا نمىگويد و بدزبان نيست».
«إياكم و الفحش، فإنّ اللّه لا يحبّ الفحش و التفحّش(3)از ناسزا بپرهيزيد، زيرا خداوند ناسزا و ناسزاگويى را خوش نمىدارد».
«الجنّة حرام على كلّ فاحش أن يدخلها(4)بهشت بر هر ناسزاگويى حرام است».
«إنّ الفحش و التفحّش ليسا من الإسلام في شيء(5)ناسزا و ناسزاگويى در اسلام هيچ جايگاهى ندارند».
«البذاء و البيان شعبتان من النفاق(6)بدزبانى و آشكار كردن عيوب دو شاخه از نفاق است».«أربعة يؤذون أهل النار على ما بهم من الأذى و عدّ منهم رجلاً يسيل فوه قيحاً هو من كان في الدنيا فاحشاً(7)چهار كس به جهت كيفرى كه مىبينند، مايه آزار دوزخيان هستند: ...
آن كه از دهانش چرك و عفونت روان است و او كسى است كه در دنيا ناسزاگو بود».
«لا تسبّوا الناس فتكسبوا العداوة بينهم(8)مردم را دشنام ندهيد كه دشمنىِ آنها را بدست
مىآوريد».
«إنّ اللّه حرّم الجنّة على كلّ فحّاش بذيء، قليل الحياء لا يبالي ما قال و لا ما قيل له(1)خداوند بهشت را بر شخصِ دشنامگوى بدزبان حرام كرده است؛ شخص بىشرمى كه به آنچه مىگويد يا آنچه بدو مىگويند اعتنايى نمىورزد».
«إذا رأيتم الرجل لا يبالي ما قال و لا ما قيل له فإنّه لِغيّة أو شرك شيطان(2)هرگاه مردى را ديديد كه توجهى ندارد چه مىگويد يا درباره او چه مىگويند او را گمراه يا دام شيطان بدانيد».
«إنّ اللّه يبغض الفاحش البذيء و السائل الملحف(3)همانا خداوند دشنامگوى بدزبان و فقيرى را كه در گرفتن چيزى از مردم پاى مىفشرد، ناخوش مىدارد».
«إنّ من شرّ عباد اللّه من تكره مجالسته لفحشه(4)بدترين بندگان خدا كسى است كه به سبب دشنامگويىِ او همنشينىاش را خوشنمىدارى».
«سباب المؤمن كالمشرف على الهلكة(5)دشنام دادن به مؤن همچون كسى است كه مشرف به هلاكت است».
«المتسابّان شيطانان يتعاويان و يتهاتران(6)
مجموعه ورام، ج 1، ص 111.
دو كس كه يكديگر را دشنام دهند دو شيطان زوزهكشاند».«سباب المؤمن فسوق و قتاله كفر و أكل لحمه معصية و حرمة ماله كحرمة دمه(7)دشنام دادن به مؤمن، تبهكارى است و جنگ با او كفر و خوردن گوشت او گناه و حرمت مال او همچون حرمت خون اوست».«شرّ الناس عند اللّه تعالى يوم القيامة الذين يكرمون إتقاء شرّهم(8)بدترين مردم نزد خدا در روز رستخيز، كسانىاند كه مردم براى محفوظ ماندن از شر آنها بديشان احترام مىگذارند».
«المؤمن ليس بلعّان(9)مؤن، [بيهوده] نفرين نمىكند».
آيا احاديث بيشترى را طالب هستيد؟ هركه به حق ارج مىنهد يك حديث از اين ميان
او را كافى است، هركه اعتدال نيابد چندين جلد حديث هم براى او كافى نخواهد بود. ائمه اهل بيت عليهمالسلام در اين سياق، احاديث بسيارى دارند كه به ذكر پارهاى از آنها مىپردازيم:
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «إن من علامات شرك الشيطان الذي لا يشك فيه أن يكون فحّاشاً لا يبالي ما قال و لا ما قيل فيه(1)همانا از نشانههاى دام شيطان كسى است كه در ناسزاگويى ترديد به دل راه نمىدهد و باكش نيست كه چه مىگويد و درباره او چه مىگويند».
«البذاء من الجفاء و الجفاء في النار(2)بدزبانى از خشونت است و خشونت در آتش است».
«من خاف الناس لسانه فهو في النار(3)هركه مردم از زبان او بهراسند در آتش است».
«إنّ أبغض خلق اللّه تعالى عبد إتّقى الناس لسانه(4)منفورترين خلق خدا كسى است كه مردم از زبان او بپرهيزند».
امام كاظم عليهالسلام فرمود: «و رجلين يتسابان البادي منهما أظلم و وزره و وزر صاحبه عليه ما لم يعتذر إلى المظلوم(5)دو ناسزاگو كه به يكديگر دشنام دهند آن يك كه آغاز به دشنامگويى كرده ستمگرتر است و وبال آن ديگرى تا آن هنگام بر دوش اوست كه از وى پوزش خواهد».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ اللعنة إذا خرجت من في صاحبها ترددت بينهما فإن وجدت مساغاً و إلاّ رجعت إلى صاحبها(6)هرگاه نفرين از زبان كسى برون آيد همچنان در آمد و شد است تا هدف مناسبى بيابد وگرنه به گويندهاش باز مىگردد».
«فإيّاكم و الطعن على المؤمنين(7)از طعنه زدن بر مؤنان بپرهيزيد».«ما من إنسان يطعن في عين مؤمن إلاّ مات بشرّ ميتة و كان قَمِناً ألاّ يرجع إلى الخير(8)انسانى در برابر ديدگان مؤنى طعنه نمىزند مگر آنكه به بدترين شكل، جان مىسپرد. چنين كسى شايسته آن است كه ديگر به خير دست نيابد».
نفرين نكردن و طعنه نزدن به انسان اختصاص ندارد و اسلام، فرد را باز مىدارد تا از زبانش نفرينى برون آيد، حال اين نفرين بر حيوانى باشد يا بر جمادى. آيا اسلام دين پاكى و پاكيزگى در زبان و رفتار و دل نيست؟ آيا نفرين فرستادن پليد نيست، هرچند آنچه بدان
نفرين فرستاده شده جماد يا حيوان يا انسان باشد؟ بنابراين اسلام از آن نيز جلو مىگيرد.
روايت شده است: «إنّ النبيّ صلىاللهعليهوآله أنكر على امرأة لعنت ناقة و على رجل لعن بعيراً(1)همانا پيامبر صلىاللهعليهوآله زنى را كه مادهشترى را نفرين كرد و مردى كه شتر نرى را نفرين فرستاد نكوهش كرد».
حتى بالاتر از اين در حديثى آمده است كه: «إنّه ما لعن أحد الأرض إلاّ قالت: اللعن على أعصانا للّه(2)هيچ كس زمين را نفرين نفرستاد مگر آنكه زمين بدو گفت: نفرين بر كسى از ما كه خدا را بيشتر سركشى مىكند».
كدام يك از اين دو سركشترند؟ بدون ترديد شخص نفرين فرستنده، زيرا زمين، فرمانبر خداى خويش است: «فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَآ أَتَيْنَا طَآئِعِينَ»(3)«پس به آن و به زمين فرمود: خواه يا ناخواه بياييد. آن دو گفتند: فرمانپذير آمديم».
بدينسان اسلام، خواهان آن است كه امت خويش را چنان پاكسازى كند كه هيچگاه واژه خشنى از دهان كسى برون نيايد. اسلام به اين نيز بسنده نمىكند بلكه در بُعد مثبت، گام ديگرى بر مىدارد و دعا براى ديگران را پسنديده مىشمارَد و چنين است كه ريسمان برادرى و پيوند، استوارى مىيابد و شرارههاى دشمنى در جان، رو به خاموشى مىنهد، زيرا آن كه عهدهدار دعا به ديگرى مىشود ناگزير بايد هنگام نام آوردن او نسبت به وى نرمخو گردد و او را به خود پيوند دهد. همانا نفسها امواجى دارند كه به هم پيوند مىيابند همچون هنگامى كه پرتاب كردن سنگى به ميان آب، امواجى را پديد مىآورَد. پس كسى كه براى برادرش در غياب او دعا مىكند زمانى نگذرد كه محبت او در دلش جايگزين مىگردد و بدين ترتيب خير آخرت را سود مىبرَد و در اين جهان، روانى آسوده مىيابد.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «المؤمن يدعو لأخيه بظهر الغيب فيقول له الملك: آمين و يقول العزيز الجبّار: و لك مثلا ما سألت و قد أعطيت ما سألت بحبّك إيّاه(4)مؤمنى كه براى برادرش در غياب او دعا مىكند، فرشته بدو ندا مىرسانَد: آمين. و خداى متعال مىفرمايد: براى تو باد دو برابر آنچه براى برادرت خواستى و به تو همان داده مىشود كه از سر محبت براى او خواستى».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «يستجاب للرجل في أخيه ما لا يستجاب له في نفسه(5)
دعاى فرد براى برادرش در حالى مستجاب مىشود كه براى خود او مستجاب نمىشود».
امام زين العابدين عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ الملائكة إذا سمعوا المؤمن يدعو لأخيه المؤمن بظهر الغيب أو يذكره بخير قالوا: نعم الأخ أنت لأخيك تدعوا له بالخير و هو غائب عنك و تذكره بالخير، قد أعطاك اللّه عزّوجلّ مثلي ما سألت له، و أثنى عليك مثليْ ما أثنيت عليه، و لك الفضل عليه(1)هرگاه فرشتگان صداى مؤنى را بشنوند كه براى برادر مؤنش در غياب او دعا مىكند يا به نيكى از او ياد مىكند مىگويند: نيك برادرى تو براى برادرت هستى كه در نبودش براى او دعاى خير كردى و از او به نيكى ياد كردى، پس خداى عزّوجلّ به تو نيز دو برابر آنچه براى او خواستهاى مىدهد و دو برابر ستايش تو از او ستايشت مىكند».
برتر از دعا براى انسان زنده دعا براى انسان مردهاى است كه دستش از دنيا كوتاه است و از آنچه كرده در حسرت به سر مىبَرد؛ مردهاى كه نه فريادرسى دارد نه پناهگاهى.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد: «يك مرده در گور خود به غرقابهاى مىمانَد كه به هر گياهى چنگ مىافكند و چشم به راه دعايى از سوى فرزند يا پدر يا برادر يا نزديكان خويش است.
دعاى زندگان، همچون كوهى از نور به گور مردگان وارد مىشود و براى مردگان همچون هديه براى زندگان است. فرشته بر مرده وارد مىشود و با خود طبقى از نور همراه دارد كه دستمالى از نور بر آن نهاده شده و به مرده مىگويد كه اين هديهاى است از سوى برادرت يا از سوى فلان خويشت. در اين هنگام مرده چنان شاد مىشود كه زنده از دريافت هديه»(2).
در برابر، نفرين و لعنت بر مردگان، وبالى عظيم دارد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «لا تسبّوا الأموات فإنّهم قد أفضوا إلى ما قدموا(3)مردگان را دشنام ندهيد كه آنها به جايى رفتهاند كه خود پيش فرستادهاند».
نفرين و لعن بر مرده گواه فرومايگىِ نفس كسى است كه بديشان نفرين مىفرستد، وگرنه كدامين كار از ميّت ساخته است؟ و كدام سود از نفرين بر او حاصل مىآيد؟
سرشت انسان آن است كه خير و خوبى و كوشش در به دست آوردنِ آنرا دوست مىدارد حال اين خوبى دنيوى باشد يا اخروى، به هر روى انسان مىكوشد تا شرافت و بزرگى و عزت و شوكت به كف آورَد، چنانكه مىكوشد به پاداش الهى و خشنودى او و فضيلت و ملكههاى نيكو دست يابد، و اين همان سرشتى است كه آدمى را به سوى كمال مىرانَد و پيشرفت جوامع را موجب مىشود و در پيدا كردن فضيلت و شوكت با ديگر ملتها به رقابت بر مىخيزد، و اگر چنين نمىبود سامان جامعه از هم مىپاشيد و تمدن از ميان مىرفت و انسانيت سوى نابودى و فروپاشى واپس مىنشست.اسلام تربيت چنين سرشتى را همراه با ارشاد آن به سوى خير تشويق مىكند و از انسان مىخواهد كه همواره خود را پايينتر از كمال مطلوب ببيند تا در طول زندگىِ خود پيوسته بكوشد و بپويد. اسلام براى رسيدن به اين هدف، آيات و روايات بسيار دارد، چنانكه سرشت مخالف با اين فطرت را كه عُجب و خودپسندى ناميده مىشود مىنكوهد. مفهوم خودپسندى آن است كه انسان براى خود كمالى را ببيند خواه وجود خارجى پيدا كرده يا همچنان خيال محض باشد.
خودپسندى نيروهاى خير و خوبى را از كار مىاندازد و تنبلى را موجب مىشود و نشاط در تلاش را از آدمى مىستانَد و بدينسان آدمى به پرتگاه كاستى فرو مىافتد. آيا چنين نيست كسى كه معتقد است به قدر كافى دانش اندوخته ديگر در همين حد باز مىمانَد و به آموختن روى نمىآورَد؟ و آيا چنين نيست كه اگر كسى گمان برَد كه به كمال مطلوب دست يافته ديگر سوى كمال گام بر نمىدارد؟ و آيا چنين نيست كه اگر كسى توهم كند خدا را چنانكه بايد پرستيده ديگر از فرمانبرىِ او كاهلى خواهد ورزيد؟
پس شگفت نيست كه اسلام خودپسندى را از عوامل نابود كننده بشمرد، زيرا خودپسندى هم دين را از بين مىبرد هم دنيا را.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «ثلاث مهلكات: شحٌّ مطاع و هوىً متّبع و إعجاب المرء بنفسه(1)سه چيز، نابود كننده است: خسّتى كه از آن فرمان برده شود و هوسى كه از آن پيروى گردد و اينكه آدمى از خويش به شگفت آيد».
آدمى بايد از همه اين افراد بگريزد تا شربت شرنگآلود ايشان را ننوشد و اخلاق آنها را در پيش رو نگيرد.
و مىفرمايد: «إذا رأيت شحاً مطاعاً و هوىً متّبعاً و إعجاب كل ذي رأي برأيه فعليك بنفسك(2)هرگاه كسى را ديدى كه از خسّت خود فرمان مىبرد و از هوس خويش پيروى مىكند و از انديشه خويش به شگفت مىآيد راه خود را درپيش گير».
خودپسندى از نگاه اسلام بزرگتر از گناه است، زيرا شخص گناهكارى كه گناه مىكند و مىداند كه گناه مىكند نمىميرد مگر آنكه از گناه خود كناره گيرد و توبه كند، در حالىكه انسان خودپسند براى خود گناهى نمىبيند كه توبه كند و او همچون كسى است كه جهل مركب دارد و خود را عالمى مىداند بىنياز از آموختن. و كسى كه جهل بسيط دارد و به جهل خويش اعتراف دارد از او بسى برتر است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «لو لم تذنبوا لخشيت عليكم ما هو أكبر من ذلك العجب(3)اگر گناه نكنيد من بر شما از گناه بزرگترى بيم دارم و آن خودپسندى است».
شخص گناهكار خود را مقصر مىداند و مىكوشد گناه خود را مرتفع سازد و خداى خويش را به ياد مىآورَد در حالىكه شخص خودپسند خدا را جز اندكى به ياد نمىآورَد.
احاديث رسيده در نكوهش خودپسندى فراوان است كه به بيان بخشى از آنها مىپردازيم:
در روايتى آمده است: «روزى موسى نشسته بود كه ابليس با عبايى رنگارنگ بيامد و چون به موسى نزديك شد عبا از تن بيرون كشيد و در كنار موسى ايستاد و بدو درود فرستاد. موسى بدو گفت: تو كيستى؟ پاسخ داد من ابليس هستم. موسى گفت: خداى تو را از سرايت دور بدارد.
ابليس گفت: من آمدهام تا به تو سلام كنم، زيرا جايگاهى والا نزد خداى دارى. موسى بدو گفت: اين عبا چيست؟ ابليس گفت: با آن دل آدميزادگان را مىربايم. موسى گفت: به من بگو آن كدامين گناه است كه اگر آدميزاده مرتكب شود تو بر او چيره مىگردى؟ ابليس گفت: آنگاه كه از خود بهشگفت آيد و كارش را فراوان شمرد و گناهش را خُرد بپندارد»(1).
در حديثى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رسيده است: «خداى عزّوجلّ فرمود: اى داود! گناهكاران را مژده و صديقان را هشدار ده. داود گفت: چگونه گناهكاران را مژده و صديقان را هشدار دهم؟ خداوند فرمود: اى داود گناهكاران را مژده ده كه من توبهپذيرم و از گناه در مىگذرم، و صديقان را هشدار ده كه مغرور اعمال خويش نشوند و هر بندهاى را كه مورد بازخواست و حسابرسى [بدون گذشت و رحمت خويش] قرار دهم به يقين هلاك خواهد شد»(2).
صدّيق تا زمانى كه به حدّ عصمت نرسيده قطعا در حضور خداى يكتا گناهى مرتكب مىشود و اين گناه هرگاه مورد بازخواست قرار گيرد صاحبش را نابود خواهد كرد.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «دخل رجلان المسجد أحدهما عابد و الآخر فاسق فخرجا من المسجد، و الفاسق صِدِّيق و العابد فاسق. و ذلك انه يدخل العابد المسجد مُدلاً بعبادته يَدِل بها فتكون فكرته في ذلك، و تكون فكرة الفاسق في التندم على فسقه و يستغفر اللّه عزّوجلّ ممّا صنع من الذنوب(3)دو مرد به مسجد در آمدند كه يكى از آن دو عابد بود و ديگرى تبهكار. هنگام بيرون رفتنِ اين دو، تبهكار صدّيق بود و عابد تبهكار، زيرا عابد در حالى به مسجد در آمد كه به عبادت خويش غرّه بود و پيوسته بدان مىانديشيد، در حالىكه تبهكار از گناه خود پشيمان بود و از خداى طلب آمرزش مىكرد». و بدين ترتيب عابد، گناه كرد و تبهكار، پاك شد.
اينك رواياتى چند از امام صادق عليهالسلام:
«إنّ اللّه علم أنّ الذنب خير للمؤمن من العجب و لو لا ذلك ما ابتلي مؤمن بذنب أبداً(4)همانا خداوند مىداند كه گناه براى مؤمن بهتر از خودپسندى است و اگر چنين نمىبود هيچ مؤمنى هرگز به گناهى گرفتار نمىآمد».
«من دخله العجب هلك(5)هركه خودپسندى به دل او راه يافت نابود شد».
«إنّ الرجل ليذنب الذنب فيندم عليه و يعمل العمل فيسرّه ذلك، فيتراخى عن حاله تلك فلأن يكون على حاله تلك خير له ممّا دخل فيه(1)آدمى گاهى گناه مىكند و بر گناه خويش پشيمان مىگردد، گاهى نيز كارى مىكند كه از آن كار شاد مىگردد و با همين عمل نيك، پشيمانى از گناه را وانهاده نسبت به آن بىتفاوتى مىورزد، در حالىكه اگر به حال نخست بماند براى او از اين حال (سستى ورزيدن)، نيكوتر است».
«العجب ممّن يعجب بعمله و هو لا يدري بمَ يختم له(2)شگفتا از كسى كه مغرور عمل خويش مىشود، حال آنكه نمىداند پايان كارش چه خواهد بود».روايت شده است: «قيل له عليهالسلام: الرجل يعمل العمل و هو خائف مشفق ثمّ يعمل شيئاً من البرّ فيدخله شبه من العُجب؟ فقال عليهالسلام: هو في الحالة الأولى و هو خائف أحسن حالاً منه في حال عجبه(3)به امام عليهالسلام عرض شد: كسى با ترس و هراس، كارى را انجام مىدهد و بار ديگر كارى نيكو به جاى مىآورد كه چيزى شبيه خودپسندى بر او غالب مىشود. امام عليهالسلام فرمود: حالت نخست او كه ترسان است برتر از حالت خودپسندىِ اوست».
در برابر خودپسندى، شكسته نفسى و تلقّى نفس، پايينتر از مرتبه كمال است كه اين نيز سرشت آدمى مىباشد و موجب مىگردد انسانها در عرصههاى علم و عمل و عبادت و پرهيزگارى، رشد و ترقى كنند.
در حديثى آمده است: «أوحى اللّه تعالى إلى موسى عليهالسلام أنّ يا موسى أتدري لم اصطفيتك بكلامي دون خلقي؟ قال: يا ربّ و لم ذلك فأوحى اللّه تبارك و تعالى إليه: إنّي قلّبت عبادي ظهراً لبطن فلم أجد فيهم أحداً أذلّ نفساً لي منك، يا موسى، إنّك إذا صلّيت وضعت خدّك على التراب(4)خداى تبارك و تعالى به موسى وحى كرد كه اى موسى! آيا مىدانى چرا تنها باتو سخن مىگويم؟ موسى عرض كرد: چرا بار خدايا؟ پروردگار به او وحى كرد كه: من بندگان خود را زير و رو كردم و هيچ يك را در برابر خود، فروتنتر و خوارتر از تو نيافتم. اى موسى! تو هرگاه نماز مىگزارى گونه خود را بر خاك مىنهى».
نفس بشرى والايى مادى و معنوى را خواهان است و هيچ فرد يا گروهى از اين سرشت بر كنار نيستند، ولى گاهى در بهرهگيرى از اين ملكه به كژراهه مىافتند و آنرا در راههاى زيانمند به كار مىزنند كه ثمرهاى جز تلخى ندارد و گويى چون سرهاى شياطين است. و بدينسان كمالات و ملكات نيكو واپس مىنشينند و اين برعكس گمان دارنده اين ملكات است كه خود را رو به جلو مىانگارد.
نفس ترازويى دارد كه والايى و انحطاط يا رفعت و پستى خود را با آن مىسنجد، پس هرگاه كاستى يا كژى بدان راه يابد در اين سنجش و وزن در مقايسه با تعادل، خلل پديد مىآيد. هر نفسى بايد قدرى سنگينى يا سبكى داشته باشد، و گاهى آدمى طالب آن است كه نفس خويش را سنگينتر يا سبكتر بيند كه در اين صورت جز ريا نخواهد بود و آدمى بايد بىهيچ فايدهاى دشوارىِ آنرا به دوش كشد. مصيبت شخص خود بزرگبين آن است كه ترازوى نفس خويش را از دست مىدهد و اگرچه مىخواهد بدان سود رسانَد، ليك بدان ضرر مىزند.
تنها هنگامى «كبر» يا «كبرياء» به كار مىرود كه شخص بر مقدار مورد نظر چندان بيفزايد كه نه حق آنرا مىپسندد و نه منطق توصيه مىكند، چنانكه «ذلت» يا «ابتذال» يا«مهانت» هنگامى به كار مىرود كه شخص، از مقدار مورد نظر آنقدر بكاهد كه از حقيقت و واقعيت بدور است. اين هر دو از واقعيت بر كنارند و از تعادل بدور هستند و شخص را به پستى و انحطاط مىكشانند. انسان متكبّر خواهان آن است كه خويش را والايى بخشد ولى به پستىاش مىكشانَد، و شخص مبتذل قصد خدمت به خويش را دارد، ليك از نفس خويش مىكاهد.
ميان عزت و تكبر، تفاوت است، چنانكه ميان تواضع و ابتذال نيز تفاوت ديده مىشود. عزت و تواضع، ستوده هستند و تكبر و ابتذال، نكوهيده. اسلام از آنجا كه هماره طالب حقيقت است و بدان فرمان مىدهد و از هرگونه ريا و دروغ و انحراف، گريزان است به عزّت و ارجمندى فرا مىخوانَد كه آميخته به كبر نباشد: «وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ»(1)«عزت و ارجمندى از آنِ خدا و رسول او و مؤمنان است». و از خفت و خوارى باز مىدارد، نه از تواضع. اينك به بيان پارهاى از آيات و روايات در نكوهش تكبر و متكبر مىپردازيم؛ خداى متعال مىفرمايد:
«كَذَ لِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلَى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ»(2)«اين چنين خداوند بر دل هر متكبر جبارى مُهر مىنهد».
«سَأَصْرِفُ عَنْ ءَايَتِىَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ»(3)«به زودى كسانى را كه در زمين به ناحق تكبر مىورزند از آياتم رويگردان سازم».
«وَ الْمَلائِكَةُ بَاسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنفُسَكُمُ...وَ كُنتُمْ عَنْ ءَايَتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ»(4)«كه فرشتگان [به سوى آنها] دستهايشان را گشودهاند [و نهيب مىزنند] جانهايتان را بيرون دهيد... و در برابر آيات او تكبر مىكرديد».
«ادْخُلُوا أَبْوَ بَ جَهَنَّمَ خَلِدِينَ فِيهَا فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ»(5)«از درهاى دوزخ در آييد، جاودانه در آن بمانيد، وه چه بد [جايى] است جاى سركشان».
«فَالَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالْأَخِرَةِ قُلُوبُهُم مُّنكِرَةٌ وَ هُم مُّسْتَكْبِرُونَ»(6)«پس كسانى كه به آخرت ايمان ندارند دلهايشان انكار كننده حق است و خودشان متكبرند».
«إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ»(7)«در حقيقت كسانى كه از پرستش من كبر مىورزند به زودى خوار در دوزخ در مىآيند».«إِن فِى صُدُورِهِمْ إِلاَّ كِبْرٌ مَّا هُم بِبَلِغِيهِ»(8)«در دلهايشان جز بزرگنمايى نيست [و] آنان به آن [بزرگى كه آرزويش را دارند] نخواهند رسيد».
و اينك چند روايت از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، حضرت مىفرمايد:
«لا يدخل الجنّة من كان في قلبه مثقال حبّة من خردل من الكبر(1)كسى كه در دلش به مقدار خردلى كبر باشد به بهشت در نيايد».
«من تعظّم في نفسه و اختال في مشيته لقي اللّه و هو عليه غضبان(2)آن كس كه خويش را بزرگ بدارد و با كبر راه پيمايد به ديدار خداى مىرود در حالىكه خداى از او خشمگين است».
«لا ينظر اللّه إلى رجل يجرّ إزاره بطراً(3)خداى به كسى كه جامهاش را از روى سرمستى مىكشد نمىنگرد».
«قال اللّه: الكبرياء ردائي و العظمة إزاري فمن نازعني في واحد منهما ألقيته في جهنم(4)خداوند فرموده: كبرياء بالاپوش من و عظمت، جامه من است، پس هركه در يكى از اين دو با من به كشمكش برخيزد او را به دوزخ در اندازم».
«لا يزال الرجل يذهب بنفسه حتى يكتب في الجبارين فيصيبه ما أصابهم من العذاب(5)گاهى آدمى خود را تا آنجا پيش مىبرد كه نامش در سياهه جباران نوشته مىآيد و عذابى بدو مىرسد كه به جباران».
«ألا أخبركم بأهل النار؟ كلّ عتلّ جواظ جعظري متكبّر(6)آيا شما را از دوزخيان آگاه نكنم؟ هر دُرشتخوى خودپسندِ كمخرد متكبر به دوزخ رود».
«لا يدخل الجنة جبّار و لا بخيل و لا سيّء الملكة(7)هيچ جبار يا بخيل يا بداخلاقى به بهشت درنيايد».
«يخرج من النار عنق له أذنان تسمعان و عينان تبصران و لسان ينطق، يقول: وكّلت بثلاثة: بكلّ جبّار عنيد و بكلّ من دعا مع اللّه إلها آخر، و بالمصوّرين(8)از آتش دوزخ، گردنىفراز آيد كه دو گوش دارد كه مىشنوند و دو چشم كه مىبينند، و زبانى كه سخن مىگويد. او مىگويد: من به سه كس مأمورم: جبار كينهتوز، هركه با خدا خدايى ديگر بخوانَد و چهرهنگاران».
«ثلاثة لا يكلّمهم اللّه و لا ينظر إليهم يوم القيامة و لا يزكيهم و لهم عذاب أليم: شيخ
زانٍ و ملك جبّار و مقلّ مختال(1)سه كس هستند كه خدا با ايشان سخن نگويد و به روز رستخيز بديشان ننگرد و پاكشان نسازد و كيفرى دردناك براى ايشان باشد: پيرمرد زناكار و سلطان ستمپيشه و متكبر خودپسند».
«بئس العبد عبد تجبّر و اعتدى و نسى الجبّار الأعلى، بئس العبد عبد تبختر و اختال و نسي الكبير المتعال، بئس العبد عبد غفل و سها و نسي المقابر و البلى بئس العبد عبد عتى و بغى ونسي المبدأ والمنتهى(2)چه بد بندهاى است بندهاى كه ستم كند و از حد بگذرد و خداى والا مقام را فراموش كند، چه بد بندهاى است بندهاى كه تكبّر ورزد و خداى متعال را از نظر دور دارد، چه بد بندهاى است بندهاى كه غفلت ورزد و سهو كند و گور و پوسيدگى جسم را در نظر نياورَد، چه بد بندهاى است بندهاى كه سركشى كند و آغاز و انجام آفرينش را فراموش كند».
«إنّ أبغضكم إلينا و أبعدكم منّا في الآخرة الثرثارون المتشدقون المتفيقهون(3)ناپسندترين شما نزد ما و دورترين شما از ما به روز رستخيز، زيادهگويانِ ياوه پردازِ متكبرند».
«يحشر الجبارون و المتكبرون يوم القيامة في صورة الذرّ تطأهم الناس لهوانهم على اللّه تعالى(4)به روز رستخيز، جباران و متكبران به صورت ذره برانگيخته مىشوند و به سبب بىمقدار بودنشان نزد خداى متعال، مردمان لگدكوبشان مىكنند».
آنها مىخواهند بيش از آنچه هستند در نگاه مردم جلوه كنند ولى قضا و قدر، آنها را واژگونه جلوه مىدهد. اين گروه در دنيا خوار هستند و مردم به سبب تكبر و خودپسندى ايشان از آنها دورى مىجويند. نه در مجلسى بزرگشان مىدارند، نه حضورشان را احترام مىنهند و نه در غياب، آبرويشان را حفظ مىكنند بلكه همه جا زبان به نكوهش و تحقير ايشان مىگشايند و در آخرت به صورت ذرهاى هستند كه مردم آنها را زير پا لگدكوب مىكنند؛ اى بسا حقارت و پستى! «يحشر المتكبرون يوم القيامة في مثل صور الذّر تطأهم الناس ذرّاً في مثل صور الرجال يعلوهم كلّ شيء من الصغار ثمّ يساقون إلى سجن في جهنّم يقال له "بولس" تعلوهم نار شرّ أنيار يسقون من طينة الخبال و عصارة أهل النار(5)در روز رستخيز، متكبران به
صورت ذرهاى برانگيخته مىشوند كه مردم آنها را زير پا مىنهند و اين ذرهها چهرهاى چون مردان دارند كه هر چيز كوچكى بر آنها برترى مىيابد، آنگاه ايشان را به زندانى در جهنم مىبرند كه "بولس" ناميده مىشود. آنها زير يوغ قرار مىگيرند و از چكيده اعضاى چركيده و افشره دوزخيان سيراب مىگردند».«إنّ في جهنّم وادياً يقال له "هبهب" حقّ على اللّه أن يسكنه كلّ جبّار(1)همانا در جهنم درّهاى است كه بدان "هبهب" گويند، و بر خداى حق است كه هر جبارى را در آن سُكنى دهد».
«إنّ في النار قصراً يجعل فيه المتكبرون و يطبق عليهم(2)همانا در دوزخ، قصرى است كه متكبران را در آن مىنهند و اين قصر، آنها را در خود مىفشرَد».
«إذا مشت أمّتي المطَيْطاء و خدمتهم فارس و الروم سلّط اللّه بعضهم على بعض(3)هرگاه امت من با تكبر گام بردارند و ايرانيان و روميان خدمت ايشان كنند خداوند بعضى از آنها را بر بعضى ديگر چيره مىگردانَد».
حضرت مسيح عليهالسلام زيباترين مثال را در پذيرش حكمت از سوى دلهاى افتاده و نه متكبر مىآورَد: «كما أنّ الزرع ينبت في السهل و لا ينبت على الصفا كذلك الحكمة تعمر في قلب المتواضع و لا تعمر في قلب المتكبّر ألا ترون أنّه من يتشمّخ برأسه إلى السقف شجّه و من يطأطئ أظلّه و أكنّه(4)همانگونه كه بذر در دشت مىرويد نه بر صخره، حكمت نيز در دل انسان فروتن مىرويد، نه در دل فرد متكبر. آيا نمىبينيد آن كه [زير سقف كوتاه ]به ناگاه سرفرازد (كبر ورزد) سرش مىشكند (خوار مىشود) و هركه سر به زير گيرد سايه بر سرش مىافكنَد؟».
هشدار نسبت به كبر، تنها به پيامبر ما صلىاللهعليهوآله يا مسيح عليهالسلام اختصاص ندارد، بلكه همه انبياء به سبب فرجام پريشان و ناهمسويى آن با سرشت انسانى از آن پرهيز دادهاند.
در روايت است كه چون لحظه وفات نوح عليهالسلام فرا رسيد دو پسرش را به حضور خواند و فرمود: «إنّي آمركما باثنتين، و أنهاكما عن اثنتين: أنهاكما عن الشرك و الكبر، و آمركما بلا إله إلاّ اللّه، و سبحان اللّه و بحمده(5)همانا شما را به دو امر فرا مىخوانم و از دو امر باز مىدارم. شما را از شرك و كبر باز مىدارم و به [ذكر] لا إله إلا اللّه و سبحان اللّه و بحمده فرمانتان مىدهم».
متكبر چرا تكبر مىورزد؟ زيرا در خود، خلأى مىيابد و مىخواهد آنرا با كبر، جبران كند ولى هماره قضا و قدر، آنرا واژگون مىسازد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «ما من رجل تكبّر أو تجبّر إلاّ لذلّة وجدها في نفسه(1)هيچ كس تكبّر و خودپسندى در پيش نمىگيرد مگر به سبب ذلّتى كه در خود مىيابد».
چنين كسى ذليلى است كه مىخواهد وجود خويش را با كبر استوارى بخشد، ولى دور است كه چنين شود! برعكس تكبر، فروتنى اصل فضايل شمرده مىشود و دليلى است بر بزرگى و والايىِ نفس، و از همينرو پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به اين صفت والا موصوف بود و مسلمان بايد بكوشدكه در پيدا كردن اين ويژگى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پيروى كند.
ابوسعيد خدرى مىگويد: «پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شتر آبكش را علف مىداد و زانوبند آنرا مىبست و خانه را جارو مىكرد و شير گوسفند را مىدوشيد و كفش و جامهاش را وصله مىكرد و با خدمتگزارش طعام مىخورد و هرگاه خادمش ناتوان بود خود، گندم را آرد مىكرد. او خود از بازار، خريد مىكرد و شرمى نداشت از اينكه با دست خود به چارپايان علف دهد يا علف را در گوشه جامه خويش بريزد و به خانه برَد. او با توانگر و تهيدست و خُرد و كلان دست مىداد و به هر خُرد و كلانى كه از روبروى او مىآمد، سياه بود يا سرخ، آزاد بود يا بنده، سلام مىكرد، چنين كسى كافى بود كه اهل نماز باشد. نه هنگامىكه كسى بر او وارد مىشد و نه هنگامى كه براى ديدن كسى خارج مىشد زيورى نمىپوشيد. اگر شوريدهاى غبار آلود صدايش مىزد از پاسخ دادن بدو خجالت نمىكشيد. هرگاه او را به مهمانى مىخواندند اگر چيزى جز خرماى خشك هم در ميان نبود اين مهمانى را حقير نمىشمرد، نه غذاى روز را براى شام نگاه مىداشت نه غذاى شام را براى روز. حضور او كمزحمت و اخلاقش نرم بود، طبيعتى بخشنده داشت، خوش برخورد بود، چهرهاى گشاده داشت، لبخند مىزد بى آنكه بخندد، غمگين بود بى آنكه تُرشرو باشد، سختگير بود بى آنكه خشن باشد، فروتن بود بى آنكه خوار باشد، بخشنده بود بى آنكه زيادهرو باشد. با هر خويشى مهربان بود، و به هر مسلمان و غيرمسلمانى نزديك بود، دلى نرم داشت، هماره سر به زير بود و هرگز از سيرى، حالت تهوع نمىيافت و از سر آز دستش را دراز نمىكرد»(2).
اين همه ملكه فاضله تنها بخشى از صفاتى شمرده مىشود كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بدان موصوف بود؛ پيامبرى كه هر مسلمانى بايد از او پيروى كند، زيرا قرآن كريم مىفرمايد:
«لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْأَخِرَ»(1)«براى شما در [اقتدا به ]پيامبر خدا الگويى نيكوست، براى كسى كه به خدا و روز رستخيز اميد دارد».
از آنجا كه فروتنى در شمار ويژگيهاى نيكوست، اسلام شمارى از احاديث را بدان اختصاص داده است؛ اينك چند روايت از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله:
«ما تواضع أحد للّه إلاّ رفعه اللّه(2)هيچ كس براى خدا فروتنى نكرد مگر آنكه خداى او را والايى بداد».
«طوبى لمن تواضع في غير مسألة و أنفق مالاً جمعه في غير معصية و رحم أهل الذل و المسكنة و خالط أهل الفقه و الحكمة(3)خوشا به حال كسى كه بىنياز از ديگران، فروتنى در پيش گيرد و مالى را كه بدون معصيت گردآورده است، انفاق كند و بر فرودستان و بىنوايان، رحْمآورَد و با اهل فقه و حكمت همنشين گردد».
«ما لي لا أرى عليكم حلاوة العبادة؟! قالوا: و ما حلاوة العبادة؟ قال صلىاللهعليهوآله: التواضع(4)چرا در ميان شما شيرينىِ پرستش را نمىيابم؟ گفتند: شيرينى پرستش كدام است؟ فرمود: فروتنى».
«إذا تواضع العبد رفعه اللّه إلى السماء السابعة(5)هرگاه بندهاى فروتنى كند خداى او را بهآسمان هفتم فراز بَرد». كنايه از اينكه بالاتر از آن جايگاهى نيست.
«إذا هدى اللّه عبداً للإسلام حسّن صورته و جعله في موضع غير شائن له و رزقه مع ذلك تواضعاً، فذلك من صفوة اللّه(6)هرگاه خداى بندهاى را به سوى اسلام ره نمايد چهره او را نيكو گردانَد و او را در جايگاهى شايسته قرارش دهد و در عين حال فروتنىاش روزى سازد، چنين كسى از برگزيدگان خداست».
«أربع لا يعطيهنّ إلاّ من يحبّه: الصمت و هو أول العبادة و التوكّل على اللّه و التواضع و الزهد في الدنيا(7)چهار چيز است كه خداى آنرا به كسى كه دوست دارد مىبخشد: سكوت
كه گام آغازين عبادت است و توكّل بر خدا و فروتنى و زهد در دنيا».
«ليعجبني أن يحمل الرجل الشيء في يده يكون مهنئا لأهله يدفع به الكبر عن نفسه(1)همانا مرا خوش مىآيد كه مردى با خود چيزى همراه برَد كه خانوادهاش را شاد كند و بدين ترتيب كبر را از خود برانَد».
«من تواضع للّه رفعه اللّه و من تكبّر خفضه اللّه، و من اقتصد في معيشته رزقه اللّه و من بذّر حرمه اللّه و من أكثر ذكر الموت أحبّه اللّه و من أكثر ذكر اللّه أظلّه اللّه في جنّته(2)هركه در راه خدا فروتنى كند خداى او را رفعت بخشد، و هركه تكبر در پيش گيرد خداى او را به خوارى كشد، و هركه در زندگىِ خود ميانهرو باشد خداى به او روزى رسانَد، و هركه زيادهروى كند خداوند بىبهرهاش گردانَد، و هركه مرگ را فراوان به ياد آورَد خداى او را دوست دارد و هركه ياد خدا را بسيار در دل گذراند خداوند او را در بهشت جاى دهد».
«أتى رسول اللّه ملك فقال: إنّ اللّه تعالى يخيّرك أن تكون عبداً رسولاً متواضعاً أو ملكاً رسولاً؟ فنظر إلى جبرائيل عليهالسلام فأومأ بيده أن تواضع فقال: عبداً متواضعاً رسولاً، فقال الرسول مع أنّه لا ينقصك ممّا عند ربك شيئاً، قال: و معه مفاتيح خزائن الأرض(3)فرشتهاى نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: همانا خداى متعال مىفرمايد كه مىخواهى بندهاى پيامبر و فروتن باشى يا پادشاهى پيامبر؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله به جبرئيل عليهالسلام نگريست و جبرئيل با دست اشاره كرد كه فروتنى را برگزيند، و پيامبر فرمود: مىخواهم بندهاى فروتن و پيامبر باشم. آن فرشته گفت: و اين [كه پادشاهى را بخواهى] از جايگاه تو نزد خداى هيچ نمىكاهد. و گفت: كليد گنجينههاى زمين همراه تو خواهد بود».
«إنّ التواضع يزيد صاحبه رفعة فتواضعوا يرفعكم اللّه(4)همانا فروتنى بر والايى دارنده آن مىافزايد، پس فروتنى در پيش گيريد تا خدا شما را والايى بخشد».عيسى بن مريم عليهالسلام مىفرمايد: «طوبى للمتواضعين في الدنيا، هم أصحاب المنابر يوم القيامة، طوبى للمصلحين بين الناس في الدنيا، هم الذين يرثون الفردوس يوم القيامة، طوبى للمطهرة قلوبهم في الدنيا هم الذين ينظرون إلى اللّه تعالى يوم القيامة(5)خوشا به حال
كسانى كه در دنيا فروتناند، ايشان به روز رستخيز بر منبر، فراز مىروند، خوشا به حال كسانى كه در دنيا ميان مردم سازش و آشتى برقرار مىكنند، اينها كسانى هستند كه به روز قيامت، فردوس برين را به ارث مىبرند، خوشا به حال كسانى كه در دنيا دلى پاك دارند، ايشان كسانى هستند كه به روز رستخيز به خدا مىنگرند». يعنى رحمت و فضل او را شاهدند.
در حديثى خداى متعال به داود وحى كرده است كه: «يا داود، كما أنّ أقرب الناس من اللّه المتواضعون، كذلك أبعد الناس من اللّه المتكبرون(1)اى داود همانگونه كه نزديكترين كسان به خداوند فروتناناند، دورترين مردم از خدا خودپسنداناند».
در روايتى آمده است: «كان سليمان بن داود إذا أصبح تصفّح وجوه الأغنياء و الأشراف حتّى يجيء إلى المساكين، فيقعد معهم و يقول: مسكين مع مساكين(2)سليمان بن داود همه روزه چهره ثروتمندان و بزرگان مىكاويد تا آنكه به مستمندى بىنوا مىرسيد و در كنار او مىنشست و مىگفت: مستمندى در كنار مستمندى [ديگر]».
امامان عليهمالسلام بيش از همه مردم در گفتار و رفتار، پايبند اين سرشت پسنديده بودند.
در روايت آمده است كه: «دو برادر دينىِ اميرالمؤنين عليهالسلام بر ايشان وارد شدند. اين دو يك پدر بودند و يك پسر، پس امام عليهالسلام سوى آن دو برفت و ايشان را گرامى داشت و در بالاى مجلس نشانْد، و خود در برابر آنها نشست، و فرمود تا خوراكى بياورند، پس خوراك را بياوردند و آن دو از اين خوراك بخوردند. آنگاه قنبر تشت و آبريز و دستمالى بياورْد. قنبر بيامد تا بردست آن مرد آب بريزد. در اين هنگام اميرالمؤنين عليهالسلامخود را رسانْد و آبريز را گرفت تا بر دست آن مرد آب بريزد. آن مرد خود را به خاك انداخت و گفت: اى اميرالمؤنين! خداى مرا در حالى ببيند كه تو بر دست من آب مىريزى؟ امام عليهالسلامفرمود: بنشين و دستت را بشوى، همانا خداى عزّوجلّ تو را مىبيند و برادرت را كه با تو تفاوتى و بر تو برترى ندارد تو را خدمت مىكند و از اين خدمت، اميد آن مىبَرد كه در بهشت ده چندان شمار مردمان اين دنيا به پاداش دست يابد. پس مرد بنشست و على عليهالسلامبدو فرمود: تو را به حقّ بزرگ خودم كه آنرا شناختهاى و به حقّ تواضعت در برابر خداى كه به سبب آن تو را پاداش داده سوگند مىدهم، چنان با آرامش دستانت را بشوى كه اگر قنبر بر دستانت آب مىريخت مىشستى. مرد پذيرفت و چون از دست شستن
فارغ شد امام عليهالسلام آبريز را به محمد بن حنفيه بداد و فرمود: فرزندم اگر اين پسر تنها و بدون پدرش آمده بود خود، بر دست او آب مىريختم، ولى خداى عزّوجلّ نمىپسندد هرگاه پدر و پسرى در جايى گرد آيند با هم مساوى تلقى شوند، پس بگذار پدر بر [دستان] پدر آب بريزد. و پسر بر [دستان ]پسر و بدين ترتيب محمد بن حنفيه بر دست پسر آب ريخت»(1).
فروتن همچنان فروتن مىمانَد تا از صدّيقان مىگردد.
امام حسن عسكرى عليهالسلام مىفرمايد: «أعرف الناس بحقوق إخوانه و أشدّهم قضاءً لها،أعظمهم عند اللّه شأناً، و من تواضع في الدنيا لأخوانه فهو عند اللّه من الصدّيقين و من شيعة علي بن أبيطالب حقاً(2)داناترين كس به حقوق برادرانش، و آنكه بيش از هر كس اين حقوق را بر آورده مىكند، نزد خدا شأنى بس بزرگ دارد و كسى كه در دنيا در برابر برادرانش فروتنى كند نزد خدا از صدّيقين و از شيعيان حقيقى على بن ابىطالب عليهالسلام شمرده مىشود».
اسلام تواضع را دقيقاً مرزبندى كرده تا كسى نگويد تواضع چيست، و هيچ كس بهانه نياورَد كه نمىدانستم تواضع كدام است.
از امام رضا عليهالسلام پرسش شد: مرز فروتنى كه هرگاه بنده بدان پردازد متواضع خوانده مىشود كدام است؟ حضرت عليهالسلام فرمود: «التواضع درجات منها أن يعرف المرء قدر نفسه فينزلها بقلب سليم، لا يحب أن يأتي إلى أحد إلاّ مثل ما يؤتى إليه إن رأى سيئة درأها بالحسنة كاظم الغيظ، عافٍ عن الناس، و اللّه يحبّ المحسنين(3)تواضع، درجات دارد، يكى از آنها اين است كه شخص، حدّ خويش را بشناسد و با دلى پاك، آنرا در جايگاه مناسبش نشانَد، چنين كسى دوست دارد با ديگران چنان رفتار كند كه با او رفتار مىشود. او اگر بدى را ببيند پاسخ آنرا با خوبى مىدهد، و خشم خويش را فرو مىخورَد و از گناه مردم در مىگذرَد و خداى نيكوكاران را دوست دارد».
در حديث ديگرى مىفرمايد: «التواضع أن تعطي الناس ما تحبّ أن تعطاه(4)تواضع آن است كه به مردم آن دهى كه دوست دارى به تو داده شود».
فروتنى، پسنديده و خوارى نكوهيده است، زيرا هر دو سوى تواضع، يعنى تكبر از
يك سوى و خودشكنى از سوى ديگر از اعتدال و موازين انسانى بيرون است. پس ناديده گرفتن آن تكبّر است و زيادهروى در آن، خوارى به همراه دارد و آدمى نبايد خويش را بىمقدار كند، بلكه بايد شخصيتى باشد فروتن اما به دور از هرگونه خوارى و از همينرو اگر فرد متكبرِ سركشى كوشيد انسانى را به حقارت كشد شايستهتر آن است كه آدمى بدو اعتنا نكند و براى پاسداشت نفس خود از سقوط در پرتگاه پستى و درهم كوبيدن تكبّر ساختگى آن شخص، بر او تكبّر ورزد.
اين حديث نبوى ناظر به همين مفهوم است: «إذا رأيتم المتواضعين من أمتي فتواضعوا لهم و إذا رأيتم المتكبّرين فتكبّروا عليهم فإنّ ذلك لهم مذلّة و صغار(1)هرگاه فروتنان امت مرا ديديد در برابر ايشان فروتنى كنيد، و هرگاه متكبران را بديديد تكبر در پيش گيريد كه اين موجب خوارى و خُردىِ آنها خواهد شد».
1) . مجموعه ورام، ج 1، ص 201.
فرد خودپسند، ناگزير با گفتار يا رفتار، تكبر خويش را آشكار مىسازد. چنين كسى يا دامن خود را چونان متكبران مىكشد، يا در بالاى مجلس مىنشيند، يا همه كس را خوار مىگردانَد و فخر مىفروشد و يا خويش را مىستايد و يا....
اينها همه از شاخههاى درخت تلخ تكبر هستند كه پستى و خوارى را در چشم مردم موجب مىشوند. اسلام در پرهيز از همه اينها نهى مؤَّد دارد.
در حديثى آمده است: «صعد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله المنبر يوم فتح مكّة فقال: أيّها الناس إنّ اللّه قد أذهب عنكم نخوة الجاهلية و تفاخرها بآبائها، ألا إنّكم من آدم و آدم من طين ألا إنّ خير عباد اللّه عبد اتّقاه(1)پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به روز گشايش مكّه بر منبر فراز شد و فرمود: اى مردمان! همانا خداى غرور جاهليت و باليدن به نياكان را از شما برگرفته است، هان آگاه باشيد كه شما از آدم هستيد و او از گِل بود، پس بدانيد كه بهترين بندگان خدا بندهاى است كه از خدا پروا كند».
عقبة بن بشير اسدى به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض كرد: من در حَسَب و نَسَب، موقعيتى ممتاز دارم و در ميان كسانم ارجمندم. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمود: «تمنّ علينا بحَسَبك؟! إنّ اللّه تعالى رفع بالإيمان من كان الناس يسمّونه وضيعا إذا كان مؤمنا، و وضع بالكفر من كان الناس يسمّونه شريفا إذا كان كافرا، فليس لأحد فضل على أحدٍ إلاّ بتقوى اللّه(2)حَسَب و نَسَب خود را به رخ ما مىكشى؟ همانا خداى متعال در پرتو ايمان، كسانى از مردم را والايى بخشيده كه ديگران ايشان را پست مىناميدند، و با كفر، كسانى را به زير آورده كه مردم ايشان را شريف مىناميدند، پس هيچ كس جز به تقوى بر ديگرى برترى ندارد».
مردى خدمت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رسيد و عرض كرد: «اى رسول خدا! من فلانى زاده
فلانىام و نُه تن از نياكان خود را نام بُرد، آنگاه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: آگاه باش كه تو دهمين ايشان در آتش هستى»(1).
چرا انسان فخرفروش، تكبر در پيش مىگيرد آيا دليل آن اين است كه از مال و جاه و فرزند و نفوذ برخوردار است؟ اينها همه عوارض هستند، آيا او به نفس آكنده از پليدىِ خويش نمىنگرد؟ حضرت سيدالساجدين عليهالسلام مىفرمايد: «عجبا للمتكبّر الفخور الذي كان بالأمس نطفة ثم هو غدا جيفة(2)شگفت از انسان متكبر فخرفروشى كه تا ديروز نطفهاى بيش نبود و فردا مُردارى بيش نخواهد بود».
فرزند اين امام، حضرت باقر عليهالسلام فرمود: «عجبا للمختال الفخور، و إنّما خلق من نطفة ثمّ يعود جيفةً و هو فيما بين ذلك لا يدري ما يُصنع به(3)شگفت از انسان متكبر فخرفروش؛ كسى كه از نطفه آفريده شده و در پايان، مُردار مىگردد و در اين ميان نمىداند با او چه خواهند كرد».سلمان فارسى اسلام را نيكو درك كرده بود و از همينرو روزى كه قريش نزد او به يكديگر فخر مىفروختند گفت: «و لكنّي خلقت من نطفة قذرة ثم أعود جيفة منتنة ثمّ إلى الميزان فإن ثقل فأنا كريم و إن خفّ فأنا لئيم(4)ولى من از نطفهاى پست پديد آمدم و آنگاه مردارى بدبو خواهم گشت و در پىِ آن به سوى ميزان خواهم رفت، اگر [اعمالم در] ميزان، سنگين باشد ارجمند هستم و اگر سبك بود فرومايهام».
خود بزرگبينى خصلتهاى پليدى در انسان پديد مىآورد كه با مقام رفيعِ انسانيت و نفس والا منافات دارد. يكى از اين خصلتها بيدادگرى است كه سر به فرمان بزرگتر نهادن را بر انسان دشوار مىسازد و بدينترتيب ميوههاى شيرين فرمانبرى را بر خود و مهتر خود، تباه مىسازد، و به همين سبب بيدادگرى دو كيفر دارد: كيفر هلاكت [از طريق ظلم به ديگران] و كيفر تباه كردن حقوق.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إنّ أعجل الشرّ عقوبة البغي(5)كيفر بيدادگرى پرشتابتر از هر شرّ ديگرى به انسان مىرسد».
و اين امرى محسوس است، هركه از فرمانده خود فرمان نبرد در همان وقت محدود، زيانى را به جان مىخرد كه از سركشى او پديد آمده است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد: «حقّ على اللّه أن لا يبغي شيء على شيء إلاّ أذلّه اللّه، و لو أنّ جبلاً بغى على جبل لهدّ اللّه الباغي منهما(1)اين حقّ خداوندى است كه هيچ موجودى بر موجود ديگر سركشى نمىكند مگر آنكه خداوند آنرا به خوارى كشد، حتى اگر كوهى بر كوه ديگر سركشى كند خداوند كوه سركش را درهم مىكوبد».
ولى اين ستم از گونه اوّل نيست. به هر روى هر دو سركشى، تجاوز به حق شمرده مىشود و بىپروا به وادى گمراهى گام نهادن است، خواه بر مافوق خود ستم روا دارد، خواه بر ديگران.
اميرالمؤنين على عليهالسلام مىفرمايد: «أيّها الناس إنّ البغي يقود أصحابه إلى النار إلى أن قال و قد قتل اللّه الجبابرة على أفضل أحوالهم و آمن ما كانوا(2)اى مردم همانا ستمگرى و بيدادگرى مرتكبانش را به آتش مىكشانَد تا آنجا كه مىفرمايد: و خدا جبّاران را در بهترين احوال و آسودهترين شرايطشان بكشت».
اين مثَل مشهور از همينجا آمده است كه: «سلطنت با كفر، دوام مىيابد ولى با ظلم، هرگز». اين سخن، صددرصد منطقى است، زيرا ناگزير روزى بر ظالم خواهد رسيد كه مظلوم بر او بشورد و خوابش را پريشان كند، و چه بسيار ظلمهايى كه تاج و تخت را از ستمگران ستانده است.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «يقول ابليس لجنوده ألقوا بينهم الحسد و البغي، فأنّهما يعدلانعند اللّه الشرك(3)ابليس به سپاه خود مىگويد: حسادت و ستمگرى را به ميان ايشان بيفكنيد كه اين دو نزد خداى با شرك، همسنگاند».
امام عليهالسلام به يكى از ياران خود نوشت: «انظر أن لا تكلّمن بكلمة بغي أبدا و إن أعجبتك نفسك و عشيرتك(4)بنگر كه هرگز از سر ستم سخنى بر زبان نياورى، هرچند مغرور [قدرت] خود و كسانت باشى».
بدين سان اسلام جامعهاى را خواهان است بدور از ستم، و فردى را طالب است كه از ستم پاك باشد، نه ستمگر باشد نه ستمبَر.
از جمله صفتهاى برآمده از خودبزرگبينى، خودستايى با بيان نيكويىها و پس زدن زشتىهاست. برخى مردم بلكه بيشترينه ايشان پيوسته از خود نيك مىگويند و بديها را از خود نفى مىنمايند. انگيزه آنها از اين كار، چيزى جز عطش آنها به والايى نيست. شايسته آن است كه اين گروه از چشم مردم بيفتند، زيرا هرگونه خودستايى به نفس ديگران گزند مىرساند و مخاطب بر آن مىشود كه حتى امتيازات گوينده را نيز نفى كند، و از همينرو گفته شده: «هرگاه ديدى مردم تو را مىستايند خود، خويش را ستايش مكن، و هرگاه خود را ستودى، پذيرش مردم را اميد مبَر».
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «تزكية المرء نفسه قبيحة(1)خودستايىِ شخص زشت است».
يكى ديگر از خصلتهاى برخاسته از خود بزرگبينى، تعصّب مىباشد. در اين صورت همه احساسات براى رسيدن به وضعى پسنديده يا درهم كوبيدن وضعى ناپسند، بسيج مىشوند، حال براى حق باشد يا باطل. گاهى آدمى براى خود تعصّب مىورزد و گاهى براى آنچه بدو تعلق دارد؛ چيزهايى مانند اثاث خانه يا جامه يا خويشان يا اهل محل و شهر و كشور يا براى امورى نظير آن.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «من تعصَّب أو تُعُصِّب له فقد خلع ربق الإيمان من عنقه(2)هركه تعصب ورزد يا براى او تعصب ورزند كمند ايمان از گردن او برون آورده شود».
چنين فردى تا وقتى مؤمن است كه انصاف ورزد و حق را در جايگاهش قرار دهد، اما اگر تعصب ورزد و از چار چوب حق برون رود يا نسبت به او باطلكارانه تعصب ورزند و او بدان رضايت دهد در راه باطل گام نهاده، به جاست كه از شمار مؤمنان خارجش كنند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «من كان في قلبه حبّة خردل من عصبيّة بعثه اللّه يوم القيامة مع أعراب الجاهلية(3)هركه در دلش به اندازه خردلى تعصب نهفته باشد خداى او را به روز رستخيز همراه باديهنشينان جاهلى محشور كند».
امام سجاد عليهالسلاممىفرمايد: «لم يدخل الجنّة حِمية غير حمية حمزة بن عبدالمطلب، و ذلك حين أسلم غضبا للنبيّ صلىاللهعليهوآلهفي حديث السَّلى الذي أُلقي على النبي صلىاللهعليهوآله(1)هيچ تعصّبى بهبهشت در نمىآيد مگر تعصّب حمزة بن عبدالمطّلب كه نسبت به بىحرمتى به پيامبر صلىاللهعليهوآله خشمگين شد و در پى همين ماجرا اسلام آورد. و آن، هنگامى بود كه جفت [يا شكمبه] بچه شتر را بر روى حضرت افكندند».
اينگونه غيرت ورزى به بهشت وارد مىشود، زيرا يارى رساندن به اسلام را در پى داشت و آن هنگامى بود كه پيامبر را به روز تنهايى، ارجمندى بخشيد و كلمه خدا را در زمين، والايى بداد.
بسيارى اوقات تعصّب، مقدمهاى از زنجيره گناهان و جنايتهاست كه در اين هنگام آدمى بايد آنرا ريشهكن كند تا در مهلكههايى گرفتار نيايد كه نجاتبخشى براى او يافت نمىشود.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «إن الملائكة كانوا يحسبون أنّ إبليس منهم و كان في علم اللّه أنّه ليس منهم فاستخرج ما في نفسه بالحمية و العصب فقال: «خَلَقْتَنِى مِن نَّارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِن طِينٍ»(2)-(3)فرشتگان گمان مىكردند كه ابليس از ايشان است، ولى در علم خدايى چنين بود كه او در شمار ايشان نيست. پس آنچه در دل ابليس بود با غيرت ورزى و تعصّب، ظهور كرد و گفت: تو مرا از آتش آفريدى و او را از گِل آفريدى».
هر كس به اسلام مىگرود شايسته است راه و روش اسلام را در پيش گيرد و در جاده اسلام ره بپويد وگرنه مسلمان شمرده نمىشود. زيرا مسلمان كسى است كه از اوامر اسلام فرمان بَرد و به الگوها و ارزشهاى آن آراسته گردد.
از والاترين الگوهاى اسلامى كه فرد بايد بدان آراسته باشد، انصاف است كه از روز عاقل شدن تا دم مرگ، همراه آدمى است و انحراف از آن به مفهوم انحراف از حق در طول زندگى است و اين مهم را نبايد آسان شمرد. انصاف، صفت و ملكهاى است كه هركه بدان موصوف نباشد روزانه صدبار به باطل مىگرايد و آدمى در خانه و بازار و راه و مدرسه با خانواده و دوست و معلم و شاگرد و سلطان و رعيّت و... بدان نياز دارد، و از اينرو اسلام بيشترين تشويق و تهديد را براى آن اختصاص داده است. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«يا علي ثلاث من دقائق الإيمان: الإنفاق من الإقتار، و إنصاف الناس من نفسك، و بذل العلم للمتعلّم(1)اى على! سه چيز از ظرايف ايمان شمرده مىشود: انفاق به هنگام تنگدستى، ميان خود و مردم به انصاف رفتار كردن و دادن دانش به خواهان آن».«طوبى لمن طاب خلقه و طهرت سجيّته و صلحت سريرته و حسنت علانيته و أنفق الفضل من ماله و أمسك الفضل من قوله و أنصف الناس من نفسه(2)خوشا به حال كسى كه اخلاق و سرشتش پاك گردد و نهادش سامان يابد و آشكارش نيكو گردد و زيادى مالش را انفاق كند و زياد سخن گفتن را كنار نهد و ميان خود و مردم به انصاف رفتار كند».
«سيد الأعمال: إنصاف الناس من نفسك(3)بهترين كارها آن است كه ميان خود و مردم به
انصاف رفتار كنى».
زيرا كار بدون انصاف موجب ناهنجارى و نابسامانى است، چنانكه كار مردم بدون فرماندهاى كه از آنها فرمان برند به آشوب كشيده مىشود.
«من واسى الفقير من ماله و أنصف الناس من نفسه فذلك المؤمن حقّا(1)هركه به مال خود با انسان تهيدستى هميارى كرد و ميان خود و مردم به انصاف رفتار كند، مؤمن حقيقى است».
«ثلاث خصال من كنّ فيه أو واحدة منهنّ كان في ظلّ عرش اللّه يوم لا ظلّ إلاّ ظلّه رجلٌ أعطى الناس من نفسه ما هو سائلهم...(2)سه خصلت است كه اگر همه آنها يا يكى از آنها در كسى باشد به روزى كه سايهاى جز سايه الهى در ميان نيست در سايه عرش الهى قرار مىگيرد:
كسى كه از خود به مردم، آن دهد كه خود از ايشان مىخواهد...».
اميرالمؤمنين على عليهالسلام مىفرمايد: «من ينصف الناس من نفسه، لم يزده اللّه إلاّ عزّاً(3)كسى كه ميان خود و مردم به انصاف رفتار كند، قطعا خداوند بر ارج او بيفزايد».
اينك رواياتى از فرزند اميرالمؤمنين، امام صادق عليهالسلام ذكر مىكنيم، حضرت مىفرمايد:
«من يضمن لي أربعة بأربعة أبيات في الجنّة؟ أنفق و لا تخف فقراً، و أفش السلام في العالم، و اترك المراء و إن كنت محقّاً، و أنصف الناس من نفسك(4)هركه چهار چيز را ضمانت كند كه انجام دهد من چهار قصر در بهشت را براى او ضمانت مى كنم: انفاق كند و از تنگدستى نهراسد، و سلام دادن را در ميان مردم رواج دهد و ستيز را اگرچه بر حق باشد كنار نهد و ميان خود و مردم به انصاف رفتار كند».
اين دربردارنده خير دنيا و آخرت است و آدمى در پرتو اين صفتها نزد خدا و مردم، محبوبيت مىيابد، ولى آيا پرداختن به اين خصلتها آسان است؟ مسلما اين كار نياز به تمرين فراوان و نفسى پولادين دارد.
«ألا أخبركم بأشدّ ما فرض اللّه على خلقه فذكر ثلاثة أشياء أوّلها إنصاف الناس من نفسك(5)آيا شما را از واجبترين واجبات خدا بر انسان آگاه نكنم؟ سه مورد را ياد كرد نخستينآنها اين است كه ميان خود و مردم به انصاف رفتار كنى».
«من أنصف الناس من نفسه، رُضي به حكماً لغيره(1)هركه ميان خود و مردم به انصاف رفتار كند مردم به داورى او براى ديگران تن در دهند».
«ما تدارأ اثنان في أمر قطّ فأعطى أحدهما النصف صاحبه فلم يقبل منه إلاّ أُديل منه(2)هرگاه دو كس در امرى (بر چيزى) رقابت كنند و يكى از آن دو با طرفش به انصاف رفتار كند و او آنرا نپذيرد قطعا [انصاف منصف] بر او حاكم خواهد شد».
«ثلاثة هم أقرب الخلق إلى اللّه تعالى يوم القيامة حتى يفرغ من الحساب: رجل لم تدعه قدرة في حال غضبه إلى أن يحيف على من تحت يده، و رجل مشى بين اثنين فلم يمل مع أحدهما على الآخر بشعيرة، و رجل قال بالحق فيما له و عليه(3)سه كس به روز رستخيز از همه مردمان به خداوند نزديكتر هستند تا هنگامى كه از محاسبه آسوده گردند: مردى كه داشتن قدرت به هنگام خشم، او را وا نداشته تا در حقّ زيردستان ستم كند، و مردى كه ميان دو كس گام بر مى دارد (داورى مىكند) و به اندازه يك جو به يكى از آنها بر ضد ديگرى گرايش نيابد، و مردى كه حق را بگويد خواه به سود او باشد يا زيان او».
اين كار از كوههاى سر به فلك كشيده سنگينتر است و آيا كسى مىتواند آنرا به دوش كشد! «إنّ للّه جنّة لا يدخلها إلاّ ثلاثة، أحدهم من حكم في نفسه بالحق(4)همانا خدا بهشتى دارد كه جز سه كس در آن وارد نشوند: يكى از اين سه، كسى است كه درباره خود بحق داورى كند».
آدمى بسيارى اوقات مىكوشد تن به ذلّت ندهد ولى كار بر عكس خواست او مىشود و به جاى رفعت و والايى به پستى و زبونى كشيده مىشود، در حالىكه اگر انصاف در پيش گيرد و آنچه را به سود يا زيان خويش است بگويد و خود را به همان امورى وا دارد كه ديگران را وا مىدارد در طول چند شبانه روز رو به اوج مىنهد و همه مردم بدو اطمينان خواهند يافت، و كدام مقصد، والاتر از اين؟
رحمت، خاستگاه امور خير و معدن فضايل است. در پرتو رحمت، پيوندها صورت مىگيرد و بشريت يكپارچه مىشود. با رحمت است كه فرزند به پدرش نيكى مىكند وشخص با خويشش پيوند برقرار مىكند و زن و شوى با يكديگر انس و الفت مىگيرند. اگر آدمى به آغاز سورهها و به آيه مباركه «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرّحيمِ» توجه كند چه بسيار شگفتزده مىشود كه هيچ سورهاى جز به اين دو صفت از رحمت آغاز نگرديده است. نيز در سوره حمد مىخوانيم: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَلَمِينَ * الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ»(1)«سپاس از آنِ خداى جهانيان است كه رحمان و رحيم است».
اسلام به ايجاد اين صفت در دلها عنايت دارد و مىكوشد آنرا در ژرفاى نفس بنشاند تا ميوههاى شيرين خود را به بار آورَد؛ ميوههايى همچون صله رحم، نيكوكارى به پدر و مادر، مهرورزى به فرزندان، سير كردن افراد گرسنه، پوشاندن پيكرهاى عريان، همجوارى نيكو و هرگونه خير ديگرى.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود كه خداى متعال مىفرمايد: «اطلبوا الفضل من الرحماء من عبادي تعيشوا في أكنافهم، فإنّي جعلت فيهم رحمتي و لا تطلبوها من القاسية قلوبهم، فإنّي جعلت فيهم سخطي(2)فضيلت را از بندگان رحيم من بخواهيد تا در كنف [حمايت] آنان زندگى كنيد، زيرا من از رحمت خود در نهاد آنها نهادهام، و آنرا از دلهاى سخت مجوييد كه من خشم خود را در نهاد آنها نهادهام».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «اتقوا اللّه، و كونوا إخوة بررة متحابّين في اللّه متواصلين،
متراحمين(1)پرواى خدا در پيش گيريد و براى يكديگر برادرانى باشيد نيكوكار كه براى خدا يكديگر را دوست دارند و باهم پيوند برقرار مىكنند و نسبت به يكديگر رحمت مىآورند».
«تواصلوا و تباروا و تراحموا و كونوا اخوة بررة كما أمركم اللّه(2)با يكديگر پيوند برقرار كنيد و به هم نيكى ورزيد و بر همديگر رحمت آوريد و چنانكه خداى فرمانتان داده با يكديگر برادرانى نيكوكار باشيد».
«يحقّ على المسلمين الإجتهاد في التواصل و التعاون على التعاطف، و المواساة لأهل الحاجة، و تعاطف بعضهم على بعض، حتّى تكونوا كما أمركم اللّه عزّوجلّ (رحماء بينكم) متراحمين مغتمّين لما غاب عنكم من أمرهم، على ما مضى عليه معشر الأنصار على عهد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله(3)بر مسلمانان حق است كه در راه پيوند با يكديگر بكوشند و در راه مهرورزى به هم، هميارى كنند و نيازمندان را يارى رسانند، و به يكديگر عطوفت ورزند تا چنان باشند كه خداى فرموده است (مهرورزان نسبت به يكديگر)، و به يكديگر رحمت آورند و اگر يكى از ايشان حضور نداشت غمگين شوند همانگونه كه ياران پيامبر به روزگار ايشان چنين بودند و راه خويش چنين پيمودند».
در برابر رحمت، قساوت است كه خاستگاه پلشتيهاى معنوى است و منبع پليديهاىاخلاقى شمرده مىشود، و از همينرو در حديث قدسى پيشگفته آمده است كه:
«و لا تطلبوها من القاسية قلوبهم فإني جعلت فيهم سخطي؛ و آنرا از سنگدلان ايشان نخواهيد كه من خشم خود را در نهاد آنها نهادهام».
خداوند بدون دليل، خشم خود را در نهاد كسى نمىنهد، او كسى است كه بر دلش مُهر خورده و در پىِ شهوتش روان است و شهوترانى او را به مهلكهها مىافكنَد، و از اينرو به دليل قساوتى كه منبع ويژگيهاى نكوهيده شمرده مىشود در دنيا سزاوار نفرين است.
انسان بنا به سرشت خود به لذّات دنيا گرايش دارد و شائق است بيشترين قدر ممكن از اين لذات را بدست آورَد. شكم از خوراك، سير نمىشود همچون كورهاى كه از هيزم سيرى نمىپذيرد. غريزه جنسى پيوسته شعله مىكشد و هرچه را مىيابد به كار مىزند و هرچه را نمىيابد مىخواهد تا جايى كه بسيارى اوقات، ديگر در خوردن و ارتباط جنسىِ بيش از حد در مىماند و بيشترين قدر ممكن از اين دو را صرفاً به دليل آزمندى مىاندوزد.
آيا كسى را ديدهايد كه آنقدر خوراك مىاندوزد كه مىتواند شهر گرسنهاى را سير گردانَد؟ و آيا شنيدهايد كه سلطانى دوازده هزار همسر داشته باشد؟ كاستى در اين دو مورد موجب نارسايى دستگاه زيستىِ انسان مىگردد زيرا گرسنگىِ فراوان موجب پديد آمدن ضعف و سستى در بدن مىشود و جلوگيرى از ارتباط جنسى و اندوختن منى در دستگاه تناسلى موجب پيدايش بيماريهاى مهلك و چه بسا مقطوعالنسل شدن آدمى مىگردد. زيادهروى در اين دو مورد نيز تباهىِ جسم را در پى دارد و موجب پديد آمدن سستى و به هم خوردن توازن است. اسلام، ميانه هر چيز را مىپسندد، زيرا در اين صورت نه تباهى در كار خواهد بود نه خلل.
ممكن است انسان بىتجربه اين احاديث را متناقض بداند؛ رواياتى كه در حد تفريط از لذتهاى دنيا باز مىدارند، مانند: روايات زهد، گرسنگى، خويشتندارى از كامجويىهاى مباح و رواياتى كه به صورت افراطى به لذتبردن از مباحات تشويق مىكنند، مانند: روايات خوردن غذاهاى گوارا، اخبار مربوط به ازدواجهاى مكرر رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام كه اين نگاه به روايات خطا و در برابر ژرفنگرى در آن، فرو مىپاشد.
پس آدمى به سرشت خود خواه به اين سو تمايل يابد يا به آنسو بايد به اصلاح هر دو
طرف همّت گمارَد تا جايىكه هر دو سوى آن همچون ترازويى بىهيچ سنگينى و كاستى تعادل يابد. پس احاديث مربوط به دنياگريزى براى زيادهطلبان است و اخبار مربوط به كاميابى براى كسانى كه خود را محروم مىسازند. احاديث و آيات ديگرى نيز درميان است كه آدمى را به حدّ اعتدال فرا مىخوانَد: «وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاَ تُسْرِفُوا»(1)«بخوريد و بياشاميد و[ لى ]زيادهروى مكنيد» به هر روى نكوهش مؤكد رسيده است كه نبايد تابع شكم و شهوت بود، و اينك پارهاى از اين احاديث؛ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:«من وقى شرّ قبقبه و ذبذبه و لقلقه فقد وقي(2)هركه خويش را از شرّ شكم و شهوت و زبان نگاه داشت از دوزخ رهيده است».
«ويل للناس من القبقبين، فقيل: وما هما يا رسولاللّه؟ قال: الحلق والفرج(3)واى بر مردمى كه گرفتار دو قبقب هستند. عرض شد: آن دو كدامند يا رسول اللّه؟ فرمود: شكم و شهوت».
«أكثر ما تلج به أمّتي النار الأجوفان البطن و الفرج(4)دو ميانتهى است كه بيشتر، امت مرا به دوزخ مىافكند: شكم و شرمگاه».
«ثلاث أخافهنّ على أمّتي من بعدي: الضلالة بعد المعرفة و مضلاّت الفتن و شهوة البطن و الفرج(5)من پس از خود بر امت خود از سه چيز مىترسم: گمراهى پس از شناخت و فتنه و آشوب و زيادهخواهى شكم و شهوت».
«ما ملأ آدمي وعاء شرّاً من بطنه، حسب ابن آدم لقيمات يقمن صلبه فإن كان لابدّ فاعلاً، فثلث لطعامه، و ثلث لشرابه و ثلث لنفسه(6)آدميزاده ظرفى را بدتر از شكمش پر نكرد. او را همين بس كه آنقدر لقمه برگيرد كه توان يابد، يك سوم را به خوراك اختصاص دهد و يك سوم را به نوشاك و يك سوم را براى نفس كشيدن وانهد».
«لا تميتوا القلوب بكثرة الطعام و الشراب فإنّ القلب يموت كالزرع إذا كثر عليه الماء(7)دلهاى خود را با خوراك و نوشاك بسيار نميرانيد، زيرا كه دل همچون كشتزارى است كه چون
آب بسيار بر آن ريزند از ميان مىرود».
«أفضلكم منزلة عند اللّه، أطولكم جوعاً و تفكراً و أبغضكم إلى اللّه تعالى، كلّ نؤوم و أكول و شروب(1)با منزلتترين شما نزد خدا كسى است كه بيشتر گرسنگى بكشد و فزونتر بينديشد، و منفورترين شما نزد خدا كسى است كه بسيار بخوابد، بسيار بخورد و بسيار بياشامد».
«المؤمن يأكل في معاء واحد و المنافق يأكل في سبعة أمعاء(2)مؤمن يك روده خويش را از خوردن مىآكنَد و منافق، هفت روده خود را».
پس مؤمن تنها يك هفتم شكم را پر مىكند در حالىكه فرد منافق همه شكم را مىآكنَد.
«إنّ أبغض الناس إلى اللّه المتخمون الملاء، و ما ترك عبد أكلة يشتهيها إلاّ كانت له درجةفي الجنة(3)منفورترين مردم نزد خداى كسانى هستند كه شكم خود را پرمىكنند. و هيچگاه بندهاى خوراكى را كه آنرا خوش مىدارد كنار ننهاد مگر آنكه به رتبهاى در بهشت دست يافت».
«بئس العون على الدين قلب نخيب و بطن رغيب و نعظ شديد(4)بدترين ياور بر دين دلى است بد گمان، و شكمى سخت به خوردن مايل و شهوتى شديد».
«أطول الناس جوعاً يوم القيامة، أكثرهم شبعاً في الدنيا(5)در رستخيز كسانى بيش از ديگران گرسنگى مىكشند كه در دنيا بيش از ديگران سير شدهاند».
«لا يدخل ملكوت السماوات و الأرض من ملأ بطنه(6)هركه شكمش پر باشد به ملكوت آسمانها و زمين دست نمىيابد».
«جاهدوا أنفسكم بالجوع و العطش، فإنّ الأجر في ذلك كأجر المجاهد في سبيل اللّه، و أنّه ليس من عمل أحبّ إلى اللّه من جوع و عطش(7)با گرسنگى و تشنگى به مبارزه با نفس خويش برخيزيد كه پاداش آن همچون پاداش مجاهد در راه خداست، و در نزد خدا هيچ كارى محبوبتر از گرسنگى و تشنگى نيست».
«أفضل الناس من قلّ طعمه و ضحكه و رضي بما يستر عورته(8)برترين مردم كسى است كه خوراك و خندهاش كم باشد و به آنچه شرمگاهش را بپوشاند خشنود گردد».
«سيد الأعمال الجوع، و ذلّ النفس لباس الصوف(1)برترين كارها گرسنگى است و پوشيدن لباس پشمينه موجب خوارى نفس است».
«اشربوا و كلوا في انصاف البطون، فإنّه جزء من النبوة(2)با خوراك و نوشاك، نيمى از شكم را پركنيد كه اين بخشى از نبوت است».
كمالات نفسانى بخشى از نبوت است كه كمخوردن و نوشيدن جزيى از كمالات است.
«قلّة الطعام هي العبادة(3)اندك بودن خوراك، عبادت است».
«إنّ اللّه يباهي الملائكة بمن قلّ مطعمه في الدنيا، يقول: انظروا إلى عبدي ابتليتهبالطعام و الشراب في الدنيا فصبر و تركهما، اشهدوا يا ملائكتي ما من أكلة يدعها إلاّ أبدلته بها درجات في الجنة(4)همانا خداى با كسى كه در دنيا خوراك اندك مىخورَد به فرشتگانش مىبالد و مىفرمايد: بنگريد به بنده من كه با خوراك و نوشاك در دنيا او را آزمودهام و او شكيب ورزيده و از آن دو چشم پوشيده است، اى فرشتگانِ من گواه باشيد كه او خوراكى را واننهاد مگر آنكه آنرا در بهشت به مراتبى بدل كنم».
«أقرب الناس إلى اللّه عزّوجلّ يوم القيامة من طال جوعه و عطشه و حزنه في الدنيا(5)نزديكترين مردم در روز رستخيز به خداى تبارك كسى است كه در دنيا گرسنگى و تشنگى و اندوه فراوان داشته است».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همچون بسيارى از رهبران چنان نبود كه سخنى را بر زبان آورَد كه بدان نپردازد، بلكه او بيش از هر كسى پارسا بود و به آنچه مىگفت بيش از ديگران پايبند بود و از اينرو الگوى مسلمانان شمرده مىشود: «لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(6)«قطعا براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نيكوست».
يكى از همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگويد: «همانا پيامبر خدا هرگز سير نشد تا جايىكه من از سرِ مِهر، از گرسنگى او به گريه مىافتادم و دست بر شكم ايشان مىگرفتم و عرض مىكردم: جانم فدايت چه خوب است از دنيا آنقدر خوراك برگيرى كه توانت بخشد و از گرسنگى رهايت كند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: برادرانم از پيامبران اولوالعزم بر شرايطى دشوارتر از اين شكيب ورزيدند
و بر اين حال برفتند و بر خداى خود در آمدند، و خدا حضورشان را گرامى داشت و پاداش بسيار بدانها پرداخت و من شرم دارم از اينكه در زندگىِ اين دنيا آسوده باشم و فرداى رستخيز مرتبهام پايينتر از ايشان قرار گيرد. اينكه چند روزى شكيب ورزم براى من بهتر است تا فرداى رستخيز از بهرهام كاسته شود و هيچ چيز نزد من محبوبتر از آن نيست كه به ياران و برادرانم بپيوندم»(1).
در حديثى آمده است كه: «إنّ فاطمة عليهاالسلام جاءت و معها كسيرة من خبز، فدفعتها إلى النبي صلىاللهعليهوآله فقال: ما هذه الكسيرة؟ قالت: قرص خبزته للحسن و الحسين جئتك منه بهذه الكسيرة فقال: أما أنّه أوّل طعام دخل فم أبيك منذ ثلاث(2)فاطمه عليهاالسلام با تكهاى نان بيامد و آنرا به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله داد. پيامبر فرمود: اين تكه نان چيست؟ فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: يك گرد نان براى حسن و حسين پختهام و اين تكه را براى شما آوردهام. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: آگاه باش كه اين نخستين طعامى است كه در سه روز گذشته در دهان پدرت جاى مىگيرد».
شايد برخى از اين حديث به شگفت آيند كه چگونه انسانى سه روز غذا نخورَد؟ اينان از اصول بهداشت و پزشكى ناآگاهند. شگفتتر آنكه برخى باور مىكنند كه گاندى نُه روز يا بيشتر روزه مىگرفت، ولى در درستى غذا نخوردن پيامبر به مدت سه روز ترديد دارند.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «إذا شبع البطن طغى(3)هرگاه شكم سير شد سركشى مىكند».«ما من شيء أبغض إلى اللّه عزّوجلّ من بطن مملوء(4)هيچ چيز نزد خدا، منفورتر از شكم پر نيست».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «إنّ البطن ليطغى من أكله و أقرب ما يكون العبد من اللّه إذا خفّ بطنه، و أبغض ما يكون العبد إلى اللّه إذا امتلأ بطنه(5)شكم پر، سركشى مىكند، و بنده آنگاه به خدا نزديكتر است كه شكمش سبك باشد و منفورترين فرد نزد خدا آن است كه شكم را پر كنَد».
خوراك اندك در دنيا افزون بر زهد و پارسايى موجب سلامتى جسم است؛ قلب بايد كار كند و كار مىكند تا ديگر دستگاهها و پنج حس را به كار وادارد و هرچه قلب، سبكتر باشد فعالتر است و ديرتر خسته مىشود، همچون كارگرى كه بارى بر دوش مىكشد كه هرچه بار سبكتر باشد ديرتر خسته مىشود و آمادگىِ ادامه راه را بيشتر خواهد داشت.
«كلّ داء من التخمة إلاّ الحمّى فإنّها ترد وروداً(1)هرگونه بيمارى از پرخورى است مگر تب كه از بيرون مىآيد». روشن است كه مستثنى و مستثنى منه امرى غالبى است نه دايمى.
«الأكل على الشبع يورث البرص(2)خوردن در حال سيرى، پيسى مىآورد».
يكى از حكيمان گفته است: «آدمى نبايد بر اساس تمايل دهانش به خوردن روى آورَد بلكه بايد خوردن او بر اساس تمايل جسمش باشد».
حكيمى ديگر مىگويد: «خوردن براى ماندن است نه ماندن براى خوردن».
پارهاى از مردم، خود را در اختيار شهوت جنسى مىنهند و بدان چندان مىپردازند كه در شُرف نابودى قرار مىگيرند. نيروى اين گروه رو به سستى مىنهد و فعاليتشان ركود مىپذيرد، گروهى نيز اين فعاليت را لگام مىزنند و از آن دورى مىجويند و همچنان عَزَب يا مانند آن باقى مىمانند تا آن هنگام كه مرگشان فرا رسد.
اين هر دو از چارچوب اعتدال بيرونند. اسلام پرداختن به شهوت جنسى را مىپسندد اما تا حدى كه به مرز افراط نرسد و در مرز مصلحت و حفظ از محرّمات باقى مانَد. شهوت جنسى اگر از راه حلال فرو ننشيند حرام مىطلبد حال با نگاهى يا لمسى يا كلمهاى از اينرو شريعت اسلام از عوامل و تحريكات آن باز داشته است. خداى متعال مىفرمايد:
«قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَرِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ... * وَ قُل لِّلْمُؤْمِنَتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَرِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ...»(3)«به مردان باايمان بگو: ديده فرو نهند و پاكدامنى ورزند و به زنان با ايمان بگو: ديدگان خود را [از هر نامحرمى] فرو بندند و پاكدامنى ورزند».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «لكلّ عضو من أعضاء ابن آدم حظّ من الزنا: فالعينان تزنيان و زناهما النظر(4)هر عضوى از اعضاى آدميزاده بهرهاى از زنا دارد. دو چشم انسان زنا مىكنند وزناى آن دو نگريستن به نامحرم است».
«لا تدخلوا على المغيّبات أي التي غاب عنها زوجها، فإنّ الشيطان يجري من أحدكم مجرى الدم(5)به ديدار زنانى كه شوهرشان در كنارشان نيست نرويد كه شيطان همچون خون در شريان يكى از شما جريان مىيابد».
اين سخنان همه پيرامون پيشگيرى از اين پديده بود اما درباره درمان آن اسلام ازدواج را تشويق مىكند و از عزوبت، كراهت بسيار دارد. خداى تبارك مىفرمايد:
«وَ أَنكِحُوا الْأَيَمَى مِنكُمْ وَ الصَّلِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَ إِمَآئِكُمْ»(1)«بى همسرانِ خود و غلامان و كنيزان درست كارتان را همسر دهيد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «النكاح سنّتي فمن رغب عن سنّتي فليس منّي(2)ازدواج سنّت من است و هركه از سنت من روى برتابد از من نيست».
«من تزوّج فقد أحرز نصف دينه، فليتّق اللّه في النصف الباقي(3)هركه ازدواج كند نيمى از دين خود را حفظ كرده است و بايد خدا را در نيم ديگر پروا كند».
«أراذل موتاكم العزّاب(4)فرومايهترين مُردگان شما عَزَبهاى شمايند».
«ليتّخذ أحدكم لساناً ذاكرا و قلباً شاكراً، و زوجة مؤمنة صالحة تعينه على آخرته(5)هر يك از شما بايد زبانى داشته باشد ذكرگو و دلى سپاسگزار و همسر مؤمن و صالحى كه شما را نسبت به آخرت يارى رسانَد». و احاديث ديگرى از اين دست.
سخن آخر اينكه عفت و پاكدامنى كه حدّ وسط است بهترين امور است، نه پيروى از شكم و شهوت و نه اينكه از حد متعارف نيز بازشان داريم.
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «أفضل العبادة العفاف(6)برترين عبادت، پاكدامنى است».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «ما من عبادة أفضل من عفّة بطن و فرج(7)عبادتى برتر از عفت شكم و شهوت نيست».
«ما عبد اللّه بشيء أفضل من عفّة بطن و فرج(8)خدا با چيزى برتر از عفت در شكم وشهوت پرستيده نشده است».
«أيّ الإجتهاد أفضل من عفّة بطن و فرج(9)كدام تلاش و كوشش برتر از عفت شكم و شهوت است؟».
اميرالمؤمنين على عليهالسلام دنيا را در سخنى فشرده چنين بيان مىفرمايد: «الدنيا تغرّ و تضرّ و تَمُرّ(1)دنيا مىفريبد و زيان مىرسانَد و مىگذرد».
وه چه عبارتى كه رساتر از آن سخنى نمىتوان آورْد! دنيا غالباً سبب ساز ستم و عبور از موازين و روان شدن در پىِ شهوت است، اما دنيايى كه كشتزار دانش و پويش و فضيلت و دادگرى است هم ستوده است هم از ضرورتهاى زندگى انسانى. دنيا همچون برق است كه اگر كسى از آن نيكو بهره گيرد از پرتو و گرمى و خنكىِ آن برخوردار مىگردد و اگر از آن به نادرستى بهره گيرد خود را به هلاكت مىافكنَد چونان آب كه اگر فرد تشنه به قدر سيرابى از آن برگيرد جسمش توان يابد و زندگى در رگهاى او جريان مىيابد، و اگر خويش را در آن غرقابه سازد بهرهاش مرگ و فرجام بدش وبال او خواهد بود. دنيا اين چنين است.
امام زين العابدين عليهالسلام مىفرمايد: «الدنيا دنياءان: دنيا بلاغ و دنيا ملعونة(2)دو دنيا در كار است دنيايى كه در آن به همه چيز مىتوان رسيد و دنيايى كه نفرين شده است».
آنچه در احاديث در ستايش دنيا رسيده نشان دهنده دنيايى است كه در آن به همه چيز مىتوان دست يافت، و احاديثى كه در نكوهش آن رسيده نشان دهنده دنياى ستم آلودهاى است آكنده از تجاوز و بىاعتدالى. اينك پارهاى از احاديثى كه دنيا و دنياطلبى را مىستايد:
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «العبادة سبعون جزءاً، أفضلها طلب الحلال(3)عبادت هفتاد بخش دارد كه برترين آن جستن حلال است».
«ملعون من ألقى كَلَّه على الناس(1)نفرين بر آن كه بارش بر دوش مردم افكنَد».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «من طلب الدنيا استعفافاً عن الناس و توسيعاً على أهله و تعطفاًعلى جاره لقي اللّه عزّوجلّ يوم القيامة و وجهه مثل القمر ليلة البدر(2)هركه دنيا را به منظور بىنيازى از مردم و گشايش بر خانواده خويش و يارى رساندن به همسايه خويش بطلبد خدا را به روز رستخيز در حالى ديدار كند كه چهرهاش چونان ماه شب چهارده است».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «الكادّ على عياله كالمجاهد في سبيل اللّه(3)آن كه در راه تأمين خانوادهاش مىكوشد همچون كسى است كه در راه خدا جهاد مىكند».
«إنّ اللّه تبارك و تعالى ليحبّ الإغتراب في طلب الرزق(4)همانا خداى تبارك و تعالى به غربت رفتن براى طلب روزى [براى بندگانش] را مىپسندد».
«ليس منّا من ترك دنياه لآخرته و لا آخرته لدنياه(5)هركه دنيايش را براى آخرتش وانهد يا آخرتش را قربانى دنيايش گرداند از ما نيست».
«لا تكسلوا في طلب معايشكم، فإنّ آباءنا كانوا يركضون فيها و يطلبونها(6)در راه بدست آوردن روزى سستى مورزيد كه پدران ما در راه بدست آوردن آن مىدويدند».
روايت شده است: «مردى به امام صادق عليهالسلام عرض كرد: ما دنيا را مىطلبيم و دوست داريم از آن برخوردار گرديم. امام عليهالسلام فرمود: دوست دارى با دنيا چه كنى؟ آن مرد عرض كرد: براى خود و خانوادهام روزى بدست آورم و با آن صله رحم كنم و صدقه دهم و به حج و عمره روم.
امام عليهالسلامفرمود: اين طلب دنيا نيست و طلب آخرت است»(7).
بدين ترتيب اسلام، دنيا را مىخواهد تا كارهاى پسنديده همچون نيكى و پاكدامنى و آخرتطلبى در آن مورد نظر باشد و در اين هنگام ميان دنيا و آخرت تفاوتى نيست، زيرا هر دو قلمرو خداى توانا و والا هستند و از دست دادن دنيا و آخرت بسته به كارهاى شر و گناهان گوناگون است و اين دنيا ديگر از خدا نيست بلكه در قلمرو شيطان قرار مىگيرد.
خداوند مىفرمايد: «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنصَابُ وَالْأَزْلَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ
الشَّيْطَنِ»(1)«همانا شراب و قمار و بتها و تيرهاى قرعه پليدند [و] از عمل شيطانند».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه شخصيت بزرگ اسلام شمرده مىشوند تجارت مىفرمودند، و اميرالمؤمنين عليهالسلام كشت مىكردند و فاطمه عليهاالسلام به ريسندگى مىپرداخت.
در حديثى آمده است: حضرت كاظم عليهالسلام در زمينى كار مىكرد، آنقدر كه پاى مباركش در عرق خيس شد. كسى به حضرت عرض كرد: «قربانت گردم ديگران كجايند تا شما را يارى دهند؟ امام عليهالسلام فرمود: كسى با دست در زمين خود كار مىكرد كه از من و پدرم بهتر بود. عرض شد: آن كيست؟ فرمود: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام و پدران من همگى با دست خود كارمىكردند و اين از كار پيامبران و فرستادگان و اوصياء و نيكوكاران است»(2).
آيا آدم عليهالسلام كشت نمىكرد؟ و آيا ادريس عليهالسلام جامه نمىدوخت؟ و آيا نوح عليهالسلامبازرگانى نمىكرد؟ و آيا داود عليهالسلام زره نمىساخت؟ احاديث بسيارى نيز دردست است كه دنيا را نكوهش مىكند و البته مراد دنياى فريباى نيرنگباز است؛ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«لو أنّ الدنيا كانت تعدل عند اللّه جناح بعوضة أو ذباب ما سقى الكافر منها شربة ماء(3)اگر دنيا نزد خدا همسنگ بال پشه يا مگس مىبود، كافر را جرعه آبى نمىنوشاند».
«الدنيا ملعونة، ملعون ما فيها إلاّ ما ابتغى به وجه اللّه(4)دنيا و آنچه در آن است ملعون مىباشد، مگر آنچه [از دنيا] كه بدان رضايت خدا را بجويد».
«الدنيا سجن المؤمن و جنّة الكافر(5)دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است».
«من أصبح و الدنيا أكبر همَّه فليس من اللّه في شيء، و ألزم اللّه قلبه أربع خصال: همّاً لا ينقطع عنه أبداً و شغلاً لا ينفرج منه أبداً و فقراً لا يبلغ غناه أبداً و أملاً لا يبلغ منتهاه أبداً(6)هركه شام را به بام رسانَد در حالىكه همه همّ او دنياست ديگر از خدا غافل مىمانَد و خدا چهار خصلت بر دل او بيفكنَد: غمى كه هرگز از او جدا نشود و كارى كه هرگز از آن آسايش نيابد و فقرى كه هيچگاه به غنا بدل نشود و آرزويى كه هرگز پايان نپذيرد».
«يا عجباً كلّ العجب للمصدّق بدار الخلود و هو يسعى لدار الغرور(1)بسى شگفت از كسى كه سراى جاودانه را باور دارد ولى باز براى سراى فريب مىكوشد».
«لتأتينّكم بعدي دنيا، تأكل إيمانكم كما تأكل النار الحطب(2)پس از من دنيايى براى شما ظهور كند كه ايمان شما را مىخورَد چنانكه آتش، هيزم را».
«ألهاكم التكاثر يقول ابن آدم مالي مالي و هل لك من مالك إلاّ ما تصدّقت فأبقيت أو أكلت فأفنيت أو لبست فأبليت(3)زيادهخواهى، شما را سرگرم كرد. آدمى مىگويد: مالم، مالم؟ آيا تو مالى دارى جز آنچه صدقه دادهاى و آنرا باقى گذاردهاى (اندوختهاى)؟ يا آنچه خوردى و آنرا نابود ساختى؟ يا آنچه پوشيدى و آنرا فرسودى؟».
«أوحى اللّه تعالى إلى موسى: لا تركننّ إلى حبّ الدنيا فلن تأتين بكبيرة هي أشدّ عليكمنها(4)خداى متعال به موسى وحى كرد: به دنيا متمايل مشو كه در اين صورت، مرتكب هر گناهى شوى به بزرگى گناه ميل به دنيا نخواهد بود».
«حبّ الدنيا رأس كل خطيئة(5)دوست داشتن دنيا اصل هر خطاست».
«من أحبّ دنياه أضرّ بآخرته و من أحبّ آخرته أضرّ بدنياه، فآثروا ما يبقى على ما يفنى(6)هركه دنيا را دوست بدارد به آخرتش زيان مىرسانَد و هركه آخرت را دوست بدارد به دنيايش زيان مىرسانَد پس در برابر آنچه از بين مىرود آن برگزينيد كه مىمانَد».
«إنّ اللّه لم يخلق خلقاً أبغض إليه من الدنيا و أنّه لم ينظر إليها منذ خلقها(7)همانا خداوند موجودى منفورتر از دنيا نيافريده و از هنگام آفرينش هرگز بدان ننگريسته است».
«و مرّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله على مزبلة فوقف عليها و قال: هلمّوا إلى الدنيا، و أخذ خرقا قد بليت على تلك المزبلة و عظاما قد نخرت، فقال: هذه الدنيا(8)روزى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر زبالهدانى گذشت، پس بايستاد و فرمود: بياييد و دنيا را بنگريد، و آنگاه جامهاى فرسوده از زبالهدانى برداشت و استخوانى پوسيده را از آن به دست گرفت و فرمود: اين همان دنياست».
«الدنيا دار من لا دار له و مال من لا مال له و لها يجمع من لا عقل له و عليها يعادي من
لا علم عنده و عليها يحسد من لا فقه له و لها يسعى من لا يقين له(1)دنيا سراى كسى است كه سرايى (آخرتى) ندارد و مال كسى است كه مالى (اندوختهاى براى سراى ديگر) ندارد و كسى براى دنيا مال گرد مىآورَد كه خِرَد ندارد و كسى براى آن دشمنى مىورزد كه دانش ندارد و كسى براى آن حسادت مىكند كه تفقه ندارد و كسى براى [آباد كردن ]آن مىكوشد كه يقين ندارد».
«لما هبط آدم من الجنة إلى الأرض قال له: إبن للخراب و لد للفناء(2)هنگامى كه آدم از بهشت به زمين فرود آمد [خداى متعال] به او فرمود: بساز براى ويرانى و بزاى براى نابودى».
«لتجيئنَّ أقوام يوم القيامة و أعمالهم كجبال تهامة فيؤمر بهم إلى النار، فقيل يا رسول اللّه، أمصلّين؟ قال: نعم، كانوا يصومون و يصلّون و يأخذون هنيئة من الليل، فإذا عرض لهم من الدنيا شيء وثبوا عليه(3)به روز رستخيز گروهى آورده مىشوند كه كارهايشان چونان كوهتهامه سترگ است، پس فرمان داده مىشود تا همه را به آتش افكنند، عرض شد يا رسول اللّه! آيا آنها نمازگزار بودند؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آرى آنها روزه مىگرفتند و نماز مىگزاردند و بهره اندكى از [آرامش] شب بر مىگرفتند، ولى همينكه دنيا به ايشان روى مىكرد براى گرفتنش مىشتافتند».
«هل منكم من يريد أن يذهب اللّه عنه العمى و يجعله بصيراً؟ ألا إنّه من رغب في الدنيا و طال فيها أمله أعمى اللّه قلبه على قدر ذلك و من زهد في الدنيا و قصر أمله فيها أعطاه اللّه علماً بغير تعلّم و هدى بغير هداية(4)آيا كسى از شما هست كه بخواهد خدا كورى را از او برگيرد و بينشش بخشد؟ آگاه باشيد هركه به دنيا گرايش يابد و آرزويش در اين سراى، بسيار گردد خدا به همان ميزان دلش را كور مىگرداند، و هركه در دنيا زهد ورزد و آرزوى خويش كوتاه گردانَد، خداى او را بى آنكه بياموزد دانش بخشد و بدون راهنما هدايت نمايد».
«فو اللّه ما الفقر أخشى عليكم و لكن أخشى عليكم أن تبسط عليكم الدنيا كما بسطت على من كان قبلكم فتنافسوها كما تنافسوها و تهلككم كما أهلكتهم(5)به خداى سوگند من از تهيدستى بر شما نمىهراسم، بلكه از آن مىترسم كه توانگر گرديد، چنانكه پيشينيان شما توانگر شدند و بر دنيا به رقابت برخيزيد آنگونه كه ايشان بر آن به رقابت برخاستند و [بدانيد كه در آن صورت] دنيا شما را نابود مىكند چنانكه ايشان را نابود كرد».
بحقيقت چه راست فرمود پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله. بعضى از كسانى كه ادعاى جانشينى ايشان را داشتند اموالى انباشتند كه بر ثروت قارون فزونى داشت. و ميان توانگران مسلمان چنان رقابتهاى شگفتى روى نمود كه صفحه زندگى اين گروه را سياه كرد. اين گروه گمره، جماعتى از مسلمانان ثروتمند را در اين دوران به ارث گذاردهاند كه به سبب مال و ثروت از شيوه اسلامى دست مىشويند و مىبينيم بر سر آرايههاى دنيا با يكديگر به رقابت برمىخيزند و در بهرهكشى و احتكار و استثمار از هيچ گناهى رويگردان نيستند تا مگر به كالاى اين دنيا دست يابند، و بدين سان بسيارى از ايشان از موازين اسلام دور افتادند و سرانجام سببساز استعمار فكرى و اقتصادى بسيارى از كشورهاى اسلامى گشتند.
«أكثر ما أخاف عليكم ما يخرج اللّه لكم من بركات الأرض، فقيل: ما بركات الأرض؟ قال: زهرة الدنيا(1)من بر شما بيش از هر چيز از بركات زمين مىهراسم كه خداى براى شما بر مىآورد. عرض شد: بركات زمين كدامند؟ فرمود: زيور زندگى».
«دعوا الدنيا لأهلها من أخذ من الدنيا فوق ما يكفيه فقد أخذ حتفه و هو لا يشعر(2)دنيا را به اهلش وانهيد. هركه از دنيا بيش از نيازش برستانَد بى آنكه بداند مرگش را بر ستانده است».
نيز مىفرمايد: «پس از من قومى بيايند كه گواراترين و رنگارنگترين خوراكها را بخورند و زيباترين زنان را در اختيار گيرند و فاخرترين جامهها را برتن كنند و بر قويترين چارپايان سوار شوند. آنها شكمهايى دارند كه از اندك سير نمىشود و جانهايى كه با بسيار، خشنود نمىگردند.
تنها به دنيا مىپردازند و صبح و شام در انديشه آنند، و دنيا را خدايى در برابر خداى يكتا وپروردگارى به جاى پروردگار ستاندهاند، تنها به كار خود روى مىكنند و به هوى و هوس سرگرمند. پس محمد بن عبداللّه از كسانى كه آن زمان را درك كنند پيمان مىگيرد كه هركه از پس شما بيايد هرگز نبايد ايشان را سلام دهد يا بيمارانشان را عيادت كند يا نعششان را تشييع كند يا بزرگشان را ارج نهد كه هركه چنين كرد بر نابودىِ اسلام يارى ورزيده است»(3).
«ما لي و للدنيا؟! إنّما مثلي و مثلها كمثل راكب رفعت له شجرة في يوم صائف فقال تحتها ثم راح و تركها(4)مرا با دنيا چه كار؟ من و آن بدان مانيم كه براى سوارى به روز تابستان
درختى بنشانند و او، زير آن درخت چُرتى بزند و آنرا وانهد و به راه خود رود».
«احذروا الدنيا، فإنّها أسحر من هاروت و ماروت(1)از دنيا برحذر باشيد كه از هاروت و ماروت افسونگرتر است».
«حقّ على اللّه أن لا يرفع شيئاً من الدنيا إلاّ وضعه(2)بر خداى حق است كه چيزى از دنيا بالا نَبَرد مگر آنكه آنرا به زير كِشد».
و رهنمودهاى بسيار ديگر از اين دست كه اسلام يادآور شده است. آيا مسلمانان به اين رهنمودها عمل مىكنند و بر راه ميانه گام مىنهند؟ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهپيوسته اندرز مىداد و مسلمانان را به زهد مىكشانْد تا مگر راه ميانه در پيش گيرند، همچون كسى كه تب بر او غلبه كرده و پزشك، سردى بسيارى براى او تجويز مىكند تا مزاج او اعتدال يابد. پس آيا مسلمانان، اعتدال در پيش گرفتهاند؟ هرگز، مگر كسى كه خداى تعالى او را حفظ كند.
سفارش به زهد در دنيا به پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله اختصاص ندارد بلكه ديگر برادران او از پيامبران و خاندان پاكش نيز در اين راه شريك او شمرده مىشوند.
در حديثى آمده است: موسى عليهالسلام به مردى گذشت كه مىگريست. هنگام بازگشت نيز او را گريان يافت. موسى عليهالسلام عرض كرد: يا ربّ عبدك يبكي من مخافتك؟ خدايا بندهات از ترس تو مىگريد! خداى متعال بدو وحى كرد: يا ابن عمران لو نزل دماغه مع دموع عينيه و رفع يديه حتّى تسقطا لم أغفر له و هو يحبّ الدنيا(3)اى پسر عمران! اگر او چندان بگريد كه مغزش با اشك ديدگانش فرو ريزد و چندان دست بر آسمان بالا بَرد كه دو دستش فرو افتد تا زمانى كه دنيادوست باشد، او را نخواهم آمرزيد».
از عيسى بن مريم عليهالسلام روايت شده است كه فرمود: «ويل لصاحب الدنيا كيف يموت و يتركها و يأمنها و تغرّه و يثق بها و تخذله ويل للمغترّين كيف ألزمهم ما يكرهون و فارقهم ما يحبّون و جاءهم ما يوعدون ويل لمن أصبحت الدنيا همّه و الخطايا عمله، كيف يفتضح غداً بذنبه(4)واى بر دنيادار كه چگونه مىميرد و آنرا وا مىنهد! او دنيا را امن مىشمرد ليك دنيااو را مىفريبد! او به دنيا اعتماد مىورزد ليك دنيا يارىِ خود از او دريغ مىورزد! واى بر فريفتگان
كه چگونه دنيا آنها را به امورى وا مىدارد كه ناخوش مىدارند و چگونه از آنچه دوست دارند جدايشان مىكند و آنچه بديشان وعده داده شده بر سرشان مىآيد! واى به حال كسى كه همّ و غمّ او دنياست و كار او خطاست و فردا باگناهانش رسوا خواهد شد!».
امامان عليهمالسلام و پيشاپيش ايشان اميرالمؤمنين عليهالسلام سخنان بسيارى پيرامون زهد در دنيا فرمودهاند و به مردم هشدار دادهاند كه در دام دنيا گرفتار نيايند؛ دامى كه دنيا و آخرت ايشان را به تباهى مىكشانَد. اميرالمؤمنين عليهالسلام در توصيف دنيا مىفرمايد:
«و ما أصف لك من دار من صحّ فيها سقم و من آمن فيها ندم و من افتقر فيها حزن و من استغنى فيها أفتتن في حلالها الحساب و في حرامها العقاب(1)چه بگويم از سرايى كه هركس در آن تندرست است بيمار گردد، و هركه آسوده است به پشيمانى رسد، و هركه به تهيدستى گرفتار آيد غمگين گردد، و هركه احساس بىنيازى كند به فتنه دچار شود! در حلال آن حساب است و در حرامش كيفر».
«إنّما مثل الدنيا كمثل الحيّة ما ألين مسّها و في جوفها السمّ الناقع يحذرها الرجل العاقل و يهوي إليها الصبي الجاهل(2)همانا دنيا چونان مارى است كه پوستى نرم دارد اما در دل، شرنگى كُشنده مىپرورانَد. مرد خردمند از آن كناره مىگيرد و كودك نادان بدان مىگرايد».
«ما أصف من دار أوّلها عناء و آخرها فناء، في حلالها حساب و في حرامها عقاب، من استغنى فيها فتن و من افتقر فيها حزن و من ساعاها فاتته و من قعد عنها أتته و من بصر بها بصرته و من أبصر إليها أعمته(3)چه بگويم از سرايى كه آغاز آن رنج و پايان آن نيستى است، در حلالش حساب و در حرامش عقاب مىباشد، هركه در آن بىنياز شد در فتنه افتد و هركه در آن نيازمند شد غمگين گردد، و هركه در بدست آوردن آن بكوشد بدان نمىرسد، و هركه در طلب آن نكوشد دنيا بدو روى كند، و هركه به آن نگريست، دنيا او را بينا و آگاه كرد، و هركه به زينت و آرايش آن نگاه كرد دنيا او را نابينا گردانيد».
نيز فرمود: «دنيا را وانِه كه دوستى دنيا انسان را كور و كر و لال مىكند و انسان را به خوارى مىكشاند، پس آنچه را از عمرت باقى مانده غنيمت بدار و كار خود به فردا و پس فردا ميفكن،
زيرا پيشينيان شما كه در آرزوهاى خويش امروز و فردا كردند به نابودى رسيدند و امر خداوندى ناگهان در حالىكه ايشان غافل بودند از راه رسيد و آنها را با تابوت به گورى تنگ و تاريك بردند و زن و فرزند، ايشان را به گور سپردند پس با قلبى آكنده از دنياگريزى و عزمى استوارِ پيراسته از شكنندگى و بىاعتنايى [به پيمان] به سوى خداى بازگرد و بدو روى نما»(1).
نيز فرمود: «زندگى دنيا شما را نفريبد كه سرايى است احاطه شده به بلا و اندوه، اين سراى به نابودى شناخته شده و به نيرنگ توصيف گشته، هرچه در آن است رو به نابودى دارد و آنچه در دست مردمان است دگرگونپذير مىباشد، همواره بر يك حال باقى نمىمانَد و هركه بدان در آيد از شرّ آن سالم نمانَد، و مردم آن در آسايش و شادى به سر مىبرند كه ناگاه به بلا و فريب گرفتار مىآيند، حالات آن گوناگون است و نوبتهايش در تغيير مىباشد، خوشى در آن نكوهيده شده است و آسايش در آن دوام ندارد، و اهلش در آن هدفهاى تير بلا هستند كه دنيا تيرهاى خود را به جانب ايشان مىافكنَد و به مرگ نابودشان مىنمايد.اى بندگان خدا! بدانيد شما و آنچه در آن هستيد به گذشتگان خود مىمانيد كه عمرهاشان درازتر بود و از شما نيرومندتر بودند و شهرهاشان آبادتر و آثارشان كهنتر بود، پس صداى ايشان پس از روزگارانى رسا بودن خاموش شده و اندامهاشان پوسيده و شهرهاشان ويران و آثارشان ناپديد گشته و كوشكهاى افراشته و ساختمانهاى استوار و بالشهاى گسترده را به سنگهاى محكم و قبرهاى گلاندود شده لحد بسته تبديل نمودند، قبرهايى كه به هم نزديك است ولى ساكنان آنها غريب و تنها در بين محلهاى ساكن هستند كه ترسان و هراسانند و ميان گروهى كه [به خود] مشغولند ولى گرفتار مىباشند. به آبادىها انس نمىگيرند و با اينكه نزديك و همسايه هستند چون همسايگان به ديدار يكديگر نمىروند، و چگونه بينشان ديد و بازديد باشد و حال آنكه پوسيدگى آنها را خُرد كرده و سنگ و خاك، آنان را خورده است؟ آنها پس از زندگى به مردگانى بدل شدند و پس از سرسبزى حيات به موجوداتى پوسيده بدل گشتهاند. آنها با دوستان گرد آمدهاند و زير خاك سكنى گزيدهاند و به جايى كه بازگشت ندارد كوچيدهاند، هيهات، هيهات، «كَلاَّ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَآئِلُهَا وَ مِن وَرَآئِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»(2)"نه چنين است، اين سخنى است كه او گوينده آن است و پيشاپيش آنان برزخى است تا روزى كه بر انگيخته خواهند شد".
پس گويى به جايى رفتهايد كه ايشان به آن سراى نابودى و تنهايى، آرامگاه ابدى رفتهاند و آن خوابگاه، شما را گرو گرفته و آن امانتگاه شما را در آغوش دارد، پس چگونه خواهد بود حال شما اگر امور (برزخ و سراى ديگر) را مشاهده كنيد، آن هنگام كه مردگان را از قبرها بيرون آورند تا آنچه در سينهها دارند فاش شود، شما را در پيشگاه ملك جليل (خداى متعال) براى بازخواست متوقف كنند و دلها از بيم گناهان گذشته به تپش درآيند و پرده از [اعمال] شما برداشته شود و عيوب و اسرارتان آشكار گردد، آنگاه است كه «وَ لِتُجْزَى كُلُّ نَفْسِ بِمَا كَسَبَتْ»(1)هر كسى به [موجب] آنچه به دست آورده پاداش يابد»(2).
نيز مىفرمايد: «شما را به تقواى خدا سفارش مىكنم و به ترك اين دنيا كه شما را رها خواهد كرد، اگرچه به ترك آن ميل نداشتهايد، و كالبدهاى شما را كهنه كرده مىپوسانَد اگرچه شما دوست داريد تازه بمانَد، پس داستان شما و دنيا همچون داستان مسافرانى است كه به راهى مىروند كه گويا آنرا به پايان رساندهاند و نشانهاى را منظور خويش قرار داده به آن رسيدهاند، و چه مقدار ممكن است بماند آن كه شتابان مىدود تا به پايان راه رسد و چه مقدار اميد دارد آن كه بقا و هستى او، روزى است در حالىكه طلبكنندهاى شتابان در طلب اوست تا آنگاه كه از دنيا برود! پس در تنگناها و بىنوايىهاى دنيوى بىتابى مكنيد كه پايانپذير است و به آرايه و نعمتهاى آن دل خوش مداريد كه زايلشدنى است و در شگفتم از دنياطلبى كه مرگ در طلب اوست و از غافلى كه از او غفلت نمىشود»(3).
امام زين العابدين عليهالسلام فرمود: «دنيا پشت برگردانده مىرود و آخرت روى آورده مىآيد. هر يك از اين دو فرزندانى دارند، پس از فرزندان آخرت باشيد نه از فرزندان دنيا. از زاهدان در دنيا و گرايندگان به آخرت باشيد. زاهدان در دنيا زمين را بستر و خاك را زيرانداز و آب را عطر خود گزيده و از دنيا بريدهاند. آگاه باشيد هركه به بهشت گرايش يابد از شهوات دورى مىگزيند و هركه از آتش بهراسد از محرمات باز مىايستد و هركه در دنيا زهد پيشه كند مصيبتهاى دنيا بر او آسان گردد. هان خداى بندگانى دارد كه گويى اهل بهشت را مىبينند كه در آن جاودانند و گويى اهل دوزخ را مىبينند كه در آن معذّبند. همگان از گزند آنان در امانند، دلهاشان غمگين و دامنشان
پاك و نيازهاشان اندك است. روزى چند شكيب ورزيدند و آسايشى طولانى در پىِ آن يافتند. درشب بر پاى مىايستند و سرشك بر گونه مىغلتانند، به درگاه خدايشان استغاثه مىكنند و مىكوشند خود را از آتش برهانند. در روز، شكيبا و دانشمندانند، نيكانى پرهيزكار گويى تيرى هستند كه ترس از خدا آنها را تراش داده است. بيننده آنها ايشان را مريض مىانگارد ولى آنها هيچ بيماريى ندارند، يا گمان مىكنند ايشان را جنون گرفته، آنچه ايشان را گرفته ياد تكان دهنده آتش و دوزخيان است»(1).
نيز مىفرمايد: «پس از شناخت خدا و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هيچ كارى برتر از منفور داشتن دنيا نيست و اين شاخههاى بسيار دارد، چنانكه گناهان نيز شاخههاى بسيار دارد. اولين چيزى كه خدا با آن عصيان مىشود كبر است. كه گناه ابليس شمرده مىشود(2)بدان هنگام كه سر بر پيچيد و از كافران گشت، و در پىِ آن آز است كه معصيت آدم و حوّا شمرده مىشود آنگاه كه خدا به آن دو فرمود: «فَكُلاَ مِنْ حَيْثُ شِئْتَُما وَلاَ تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّلِمِينَ»(3)"پس هرچه خواستيد بخوريد و[لى] به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمكاران خواهيد شد"، ولى آن دو چيزى را گرفتند كه بدان نيازى نداشتند و همين تا روز رستخيز به نسل ايشان راه يافت و آدمى بيشتر آنچه را كه مىطلبد در حقيقت بدان نيازى ندارد. گناه ديگر حسد است كه آن نيز به آدميزاده اختصاص دارد، زيرا بر اساس همين حسد آدمى برادر خويش را از پاى در مىآورَد. از حسد شاخههاى ديگرى بر مىآيد: زندوستى، دنيادوستى، رياستطلبى، آسايشطلبى، شهوت كلام، برترىجويى و مالاندوزى. اينها هفت سرشتند كه همگى در دنيادوستى گرد مىآيند. پيامبران و دانشمندان پس از شناخت اين حقيقت است كه مىگويند: "دنياطلبى اصل هر خطاست" و اين چنين است كه دو دنيا در كار است: دنيايى به حد كفاف و دنيايى كه نفرين شده»(4).
1) . كافى، ج 2، ص 131.
2) . عصيان در لغت، مخالفت فرمان است، هرچند امر، ارشادى باشد، چنانكه پزشكى بگويد: بيمار را دستور دادم، اما نافرمانى كرد. فرمان خدا به دورى جستن از درخت ممنوعه، ارشادى و براى ماندن حضرت آدم در بهشت بود. قرآن كريم در اين باره مىفرمايد: «إِنَّ لَكَ أَلاَّ تَجُوعَ فِيهَا وَ لاَ تَعْرَى * وَ أَنَّكَ لاَ تَظْمَؤُا فِيهَا وَ لاَ تَضْحَى»؛ در حقيقت براى تو در آن جا اين [امتياز] است كه نه گرسنه مىشوى و نه برهنه مىمانى. و [هم] اينكه در آنجا نه تشنه مىگردى، نه آفتاب زده» سوره طه، آيههاى 118 و 119.
3) . سوره اعراف، آيه 19.
4) . كافى، ج 2، ص 130.
امام باقر عليهالسلام به جابر فرمود: «اى جابر! هركه دين صاف و خالص خدا به دل او درآيد دلش را از جز خدا پاك دارد. اى جابر! دنيا چيست و اميد مىرود چه باشد؟ آيا دنيا چيزى جز خوراكى است كه آنرا خوردهاى يا جامهاى كه آنرا به تن كشيدهاى يا كامى كه از زنى گرفتهاى؟ اى جابر! مؤمنان با ماندن در دنيا بدان اطمينان نمىيابند و از رفتن به آخرت، خود را در امان نمىدانند، اى جابر! آخرت، سراى ماندن و دنيا سراى نابودى است، ولى اهل دنيا همه غافلند و مؤمنان يا همان فقها اهل انديشه و پندند كه آنچه شنيدهاند گوش آنها را از ذكر خداوند كر (غافل) نكرده و آن زينتها كه به چشم ديدهاند چشمشان را از ذكر خدا كور نكرده، پس به پاداش آخرت دست يافتهاند همچنان كه به اين دانش دست يافتند»(1).
امام صادق عليهالسلام فرمود: «مثل الدنيا كمثل ماء البحر كلّما شرب منه العطشان إزداد عطشاً حتّى يقتله(2)دنيا چونان آب شور درياست كه انسان تشنه هرچه از آن بياشامد تشنهتر گردد چندان كه بميرد».
نيز فرمود: «از سخنانى كه خداى عزّوجلّ با موسى عليهالسلام نجوا كرد اين بود: اى موسى! همچون ستمگران به دنيا نگراى و چونان كسى نباش كه آنرا پدر و مادر خود گرفته است، اى موسى! اگرمن تو را به خود مىنهادم تا بدان بنگرى هر آينه عشق و شكوه دنيا بر تو چيره مىشد، اى موسى! در كار خير با اهل آن رقابت كن و از ايشان پيشى بجوى كه خير همچون نامش [فرخنده] است از دنيا آنچه از آن بىنيازى واگذار، و به هر دنيا فريبى كه به خود واگذار شده منگر، و بدان كه آغاز هر فتنهاى دنياطلبى است و به هيچ توانگرى رشك مورز، زيرا دارايىِ زياد، گناهان را نيز زياد مىكند، و اين به سبب حقوق واجبى است كه بر دوش چنين كسى نهاده شده، و به آن كه مردم از او خشنودند غبطه مخور تا آن هنگام كه بدانى خدا از او خشنود است، و به آن كه مردم از او فرمان مىبرند حسد مورز كه فرمانبرىِ نابحق مردم از او موجب نابودى وى و پيروانش خواهد بود»(3).
خداى متعال به موسى و هارون آن هنگام كه ايشان را سوى فرعون فرستاد چنين وحى كرد: «اگر مىخواستم شما را به چنان زيورى از دنيا آرايش دهم كه فرعون به محض ديدن آن دريابد كه از چنين آرايش ناتوان است چنين مىكردم، ولى همين را كه اينك مىبيند براى شما
پسنديدم و آن آرايش را از شما دور كردم، و من هماره با اولياى خود چنين مىكنم كه آنها را از نعمتهاى دنيا دور مىسازم آنگونه كه چوپانى مهربان، گوسفندانش را از جايگاه هلاكت دور مىدارد و من اولياى خود را از زندگىِ آرام و آسوده بركنار مىدارم چنانكه چوپانى مهربان، شتران خود را از جايگاههاى مشكوك دور مىدارد، و اين به سبب خوارىِ مؤمنان در نزد من نيست بل از آن روست كه بهره آنها از كرامتم به كمال رسد و خدشهاى بدان راه نيابد، و آنچه اوليايم براى من آرايش مىدهند خوارى و خشوع است و ترس و تقوى»(1).
امام كاظم صلىاللهعليهوآله فرمود كه ابوذر رحمهالله مىگفت: «جزى اللّه الدنيا عنّي مذمّة بعد رغيفين من الشعير أتغدّى بأحدهما و أتعشّى بالآخر و بعد شملتي الصوف أتزر بإحداهما و أتردى بالأخرى(2)در نكوهش دنيا همين بس كه خداى از آن به من دو گرده نان جو داده كه يكى را نهار و ديگرى را براى شام مىخورم و دو جامه پشمين كه يكى را اِزار و ديگر را تنپوش مىكنم».
لقمان به پسرش گفت: «يا بنيّ بع دنياك بآخرتك تربحهما جميعاً ولا تبع آخرتك بدنياك فتخسرهما جميعاً(3)فرزندم! دنيايت را به آخرتت بفروش تا در هر دو سود برى و آخرتت را به دنيا مفروش كه در هر دو زيان مىكنى».
«يا بنيّ إنّ الدنيا بحر عميق قد غرق فيها أناس كثير، فلتكن سفينتك فيها تقوى اللّه عزّوجلّ و حشوها الإيمان و شراعها التوكّل على اللّه لعلّك ناج و ما أراك ناجياً(4)فرزندم! دنيا دريايى عميق است كه مردمان بسيارى در آن غرق شدهاند. پس بايد كشتىِ تو در اين دريا تقواى خدا باشد و توشه اين كشتى، ايمان و بادبانش توكل بر خدا تا مگر نجات يابى، ولى [بدين امور مغرور نشوى كه] تو را نجات يافته نمىبينم».
امام صادق عليهالسلام فرمود: از جمله پندهاى لقمان به پسرش اين بود: «فرزندم! مردم پيش از تو براى فرزندان خويش مال گرد آوردند ولى نه مال گرد آورده ايشان باقى مانْد و نه كسانى كه براى آنها مال را گرد آورده بودند. همانا تو بردهاى هستى كه براى انجام كارى اجير شدهاى و باتو پيمان بستهاند كه در برابر اين كار مزدى به تو دهند پس كار خود را كامل به انجام رسان تا مزدت را كامل بستانى. در اين دنيا همانند گوسفندى مباش كه در كشتزارى سرسبز آنقدر مىچَرد
كه فربه شود و مىدانى كه فربه شدن گوسفند همان، سر بريدن او همان، پس دنيا را چونان پلى بشمار كه بر رودى زدهاند، تو از اين پل مىگذرى و آنرا پشت سر مىنهى و تا پايان ديگر بدان باز نمىگردى. آنرا درهم ريز و در سازندگىِ آن مكوش كه تو مأمور آبادانى آن نيستى. بدان كه فرداى رستخيز در برابر خداى يكتا از چهار امر مورد پرسش قرار مىگيرى: اينكه جوانيت را چگونه سپرى كردى، و عمرت را چگونه گذراندى، و مالت را از كجا بدست آوردى، و چگونه هزينه كردى؟ پس خود را براى اين پرسش و پاسخ آماده كن و در انديشه پاسخى مناسب باش، و بر آنچه از دنيا از دست دادى اندوه مخور كه اندكِ دنيا باقى نمىمانَد و از بسيارِ آن نمىتوان ايمن بود پس هوشيار باش و در كار خود بكوش و پرده از چهره (دل) برگير و خود را در معرض لطف و رحمت خدايت بِنِه و در دل دوباره توبه كن و بر فراغتى كه دارى چنگ انداز پيش از آنكه تو را قصد كنند و جانت بستانند و ميان تو و خواستهات فاصله اندازند»(1).
آيا بيشتر از اين مىخواهى؟ اگر مىخواهى از چيزى شگفت كنى از انسان شگفت كن كه چگونه از شنيدن اين همه حكمت ناشنواست و در پس هلاكت خويش شتابان است، دنيا را با ريا و خيانت و ربا و غصب و تبهكارى گرد مىآورَد در حالىكه پايان كار او گور است و حساب و كتاب.
1) . كافى، ج 2، ص 134.
آيا كسى يافت مىشود كه پول را دوست نداشته باشد؟ هرگز، هر كسى پول را دوست دارد، ولى تفاوت است ميان آن كه پول را به ميزان دوست دارد و آن كه پول را بدون ميزان، خواهان است. آن علاقهاى كه در چارچوب حكمت قرار مىگيرد برآوردن حقوق و اسراف نكردن است و اينكه پول را دام شكار اموال بيچارگان و واماندگان قرار ندهد، چنين محبتى نسبت به پول، فضيلت شمرده مىشود وگرنه كار دنيا سامان نمىگيرد. امّا آن پولپرستى كه آدمى را كر و كور كند و تباهى به بار آورَد و واله و شيدايش گردانَد اصل همه رذيلتها شمرده مىشود. اسلام جايگاه ثروت را در دسترسى به سعادت اخروى با سخنان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مشخص كرده است.
حضرت صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «يُجاء بصاحب الدنيا الذي أطاع اللّه فيها و ماله بين يديه كلّما يكفأ به الصراط قال له ماله: إمضِ و قد أديّت حقّ اللّه فيّ. ثمّ يجاء بصاحب الدنيا الذي لم يطع اللّه فيها، و ماله بين كفيه كلّما يكفأ به الصراط قال له ماله: ويلك أما أديّت حقّ اللّه فيّ؟!... فما يزال كذلك حتّى يدعو بالثبور و الويل!!(1)در روز رستخيز، دنيادارى كه خدا را در دنيا فرمان برده است مىآورند و دارايىاش او را همراهى مىكند و هر گام كه به سوى صراط پيش برده مىشود، مال به او مىگويد: از پل بگذر، زيرا تو حقّ خدا را پرداختهاى، آنگاه دنيادارى را مىآورند كه خدا را در دنيا فرمان نبرده است و دارايىاش او را همراهى مىكند و هر گام كه به سوى صراط پيش برده مىشود، مال به او مىگويد: واى بر تو، تو حق خدا را نپرداختى. اوهمچنان آنجا مىمانَد تا آرزوى هلاكت و نابودى مىكند».
1) . جامع السعادات، ج 2، ص 36.
در ميان آيات قرآنى نيز خواه در ستايش مال يا در نكوهش آن سخن بسيار به ميان آمده است. خداى متعال مىفرمايد: «إِن تَرَكَ خَيْرًا»(1)«اگر مالى برجاى گذارَد» كه منظور از خير در اين آيه دارايىهاست.
خداى متعال در منت گذاشتن به انسان مىفرمايد: «وَ يُمْدِدْكُم بِأَمْوَ لٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَل لَّكُمْ جَنَّتٍ وَ يَجْعَل لَّكُمْ أَنْهَرًا»(2)«و با مال و فرزند شما را يارى مىرسانَد و براى شما بهشتها و نهرهايى قرار مىدهد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «نعم المال الصالح للرجل الصالح(3)بهترين دارايى، مال نيك و پاك است براى مردمان صالح».
و احاديث ديگرى از اين دست. اما آياتى كه دلالت بر نكوهش مال دارد:
«يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لاَ تُلْهِكُمْ أَمْوَ لُكُمْ وَ لاَ أَوْلَدُكُمْ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَ مَن يَفْعَلْ ذَ لِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الْخَسِرُونَ»(4)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد مال و فرزندان، شما را از ياد خداى باز ندارد كه هر كس چنين كند از زيانكاران خواهد بود».
«وَ إِذَا رَأَوْا تِجَرَةً أَوْ لَهْوًا انفَضُّوا إِلَيْهَا وَ تَرَكُوكَ قَآئِمًا قُلْ مَا عِندَ اللَّهِ خَيْرٌ مِّنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجَرَةِ»(5)«و چون داد و ستد يا سرگرمىاى ببينند به سوى آن روى آور مىشوند و تو را در حالىكه ايستادهاى ترك مىكنند بگو آنچه نزد خداست از سرگرمى و از داد و ستد بهتر است».
«أَنَّمَآ أَمْوَ لُكُمْ وَ أَوْلَدُكُمْ فِتْنَةٌ»(6)«همانا مال و فرزند شما فتنه است».
«الْمَالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا»(7)«مال و فرزندان، آرايش زندگى دنيوىاند».
اينك پارهاى احاديث پيرامون نكوهش اينگونه اموال؛ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«حبّ المال و الشرف ينبتان النفاق كما ينبت الماء البقل(8)مال و جاهطلبى، نفاق را مىرويانند چنانكه آب، سبزى را».
«ما ذئبان ضاريان أرسلا في زريبة غنم بأكثر فساداً من حبّ المال و الجاه في دين
الرجل المسلم(1)هيچگاه دو گرگ درنده و رها شده در آغل گوسفندان آنقدر تباهى نيافريدهاند كه دوستىِ مال و جاه در دين مرد مسلمان تباهى مىآفريند».
«شرّ أمّتي الأغنياء(2)بدترين مردم امت من توانگرانند».
مىدانيد چرا؟ زيرا در ميان هر هزار نفر از ايشان تنها چند نفر را مىيابى كه حقوق شرعىِ خويش را بپردازند.
«يقول اللّه تعالى: يا ابن آدم: مالي مالي و هل لك من مالك إلاّ ما تصدّقت فأمضيت أو أكلت فأفنيت أو لبست فأبليت(3)خداى متعال مىفرمايد: اى آدميزاده مىگويى: ثروت من، ثروت من و آيا تو ثروتى جز آنچه صدقه دادهاى دارى يا ثروتت را خوردى و نابود كردى يا آن را به جامهاى دادى و پوساندى».
«أخلاّء ابن آدم ثلاثة: واحد يتبعه إلى قبض روحه و هو ماله و واحد يتبعه إلى قبره و هو أهله و واحد يتبعه إلى محشره و هو عمله(4)دوستان آدم سه گروهند: يكى آن كه تا دم مرگ همراه اوست و اين مال و ثروت اوست و يكى آن كه تا دم گور همراه اوست و اين خانواده اويند و ديگرى تا روز رستخيز همراه او خواهد بود و اين چيزى نيست جز عمل او».
«إنّ الدينار و الدرهم أهلكا من كان قبلكم و هما مهلكاكم(5)همانا درهم و دينار، پيشينيان شما را از ميان برد و شما را نيز از ميان ببرد».
«لكلّ أمّة عجل، و عجل هذه الأمّة الدينار و الدرهم(6)هر امتى گوسالهاى دارد و گوساله اين امت، درهم و دينار است».
نيز فرمود: «به روز رستخيز مردى را مىآورند كه مال خويش از حرام گردآورده و در راه حرام هزينه كرده، پس گويند: او را سوى آتش بريد. آنگاه مردى را بياورند كه مال خود از حلال گردآورده و در حرام هزينه كرده، پس گويند: او را نيز سوى آتش بريد. آنگاه مردى را بياورند كه مال خود از حرام گردآورده و در حلال هزينه كرده، پس گويند: او را نيز سوى آتش بريد، آنگاه مردى را بياورند كه مال خود از حلال گردآورده و در حلال هزينه كرده، پس گويند: بايست، شايد در بدست آوردن اين مال در انجام واجبات كوتاهى كردهاى و نماز را بهنگام نخواندهاى يا در
ركوع و سجود و وضوى آن كوتاهى ورزيدهاى؟ او مىگويد: نه بار خدايا آنرا از حلال بدست آوردم و در حلال هزينه كردم و آنچه را بر من واجب گردانيدى تباه نكردم. پس به او گويند: شايد با اين مال، مركب يا جامهاى خريدى و بدان باليدى؟ او مىگويد: بار خدايا! من هيچگاه بر كسى نباليدم. بدو گفته مىشود: شايد با اين پول به كسانى همچون خويشان، يتيمان، بيچارگان و در راهماندگان كه من به رسيدگى آنها فرمان دادهام رسيدگى نكردهاى؟ او مىگويد: بار خدايا! من حقّ كسى را كه تو فرمودى ضايع نكردم. آنگاه اين جماعت بيايند و به خدا عرض كنند: بار خدايا! تو خود به او عطا فرمودهاى و او را درميان ما نهادهاى و فرمانش دادهاى تا حقوق ما بپردازد. پس اگراين حقوق را پرداخته و چيزى از واجبات را تباه نساخته و هيچگاه فريبكارى نكرده بدو گفته مىشود: اينك بايست و شكر نعمتهايى را كه بر تو دادهام بگزار؛ نعمتهايى همچون خوراك و نوشاك و ديگر لذايذ... و همچنان از او پرسش مىشود»(1).
آيا اينها همه حق هستند؟ اگر چنين است پس جايگاه ما در اين حقگرايى كجاست؟ كسى گمان نبرد كه اين روايات به مفهوم رويگردانى از كسب مال است. چنين نيست بلكه مفهوم آن رويگردانى از مال حرام است.
اميرالمؤمنين على عليهالسلام مىفرمايد: «لو أنّ رجلاً أخذ جميع ما في الأرض و أراد به وجه اللّه فهو زاهد و لو ترك الجميع و لم يرد وجه اللّه فليس بزاهد(2)اگر مردى همه ثروت زمين را گردآورَد و آنرا براى كسب خشنودى خدا بخواهد زاهد است و اگر هيچ بدست نياورَد و جوياى خشنودى خدا نباشد زاهد نيست».
يكى از زاهدان سوى سلطانى تجمل پرست برفت كه در شكوه و زيادهروى و جاه و فرمانروايى خويش غرق بود. پس سلطان به او روى كرد و گفت: تو زاهد هستى؟ زاهد پاسخ داد: ولى تو از من زاهدترى. سلطان گفت: چگونه؟ زاهد پاسخ داد: زيرا من از دنيايى روى گرداندهام كه فانى است و تو از آخرتى روى گرداندهاى كه باقى است.
اين داستان با همه كوتاهى مفهوم زهد را براى ما بيان مىكند. پس زهد يعنى آدمى با وجود تمايلى كه به چيزى دارد آنرا وانهد، و مقصود از زهد در دنيا رويگردانى از لذّات نامشروع و شهوات منفور آن است، ولى ترك دنيا از زهد نيست بلكه حماقت و انحراف شمرده مىشود. از آنجا كه مردم به دنيا و لذات دنيوى چنان روى مىآورند كه پروانگان بر سر آتش، پيامبران و ائمه عليهمالسلام بسيار كوشيدهاند تا مردم را به سوى اعتدال كشند و از بيراههپويى بازشان دارند. اينك چند روايت از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىآوريم:
«من أصبح و همّه الدنيا شتّت عليه أمره و فرق عليه ضيعته و جعل فقره بين عينيه و لم يؤته من الدنيا إلاّ ما كتب له و من أصبح و همّه الآخرة جمع اللّه له همّه و حفظ عليه ضيعته و جعل غناه في قلبه و أتته الدنيا و هي راغمة(1)هركه شام را در حالى به بام رسانَد كه همّ وغمّ او دنياست خدا كار او را از هم بگسلانَد و داراييش را پراكنده سازد و فقرش را در برابر ديدگانش نهد و از دنيا تنها آنقدر بدو دهد كه مقرر است، ولى هركه شام را به بام مىرسانَد در حالىكه همّ و غمّش آخرت است خداوند اندوه او از ميان ببرد و داراييش را پاس دارد و غناى خويش را به دل او افكنَد و دنيايى را كه از او رويگردان است در اختيار وى نهد».
1) . همان، ص 44.
«إذا رأيت أخاك قد زهد في الدنيا فأستمع منه فإنّه يلقن الحكمة(1)هرگاه برادر خود را ديدى كه در دنيا زهد در پيش گرفته است سخن او را بشنو كه او حكمت بر جان تو مىنشانَد».
«من أراد أن يؤتيه اللّه علماً بغير تعلّم و هدى بغير هداية فليزهد في الدنيا(2)هركه دانش بدون آموختن و هدايت بدون رهنما از خدا خواهد، در دنيا زهد ورزد».
«أزهد في الدنيا يحبّك اللّه و أزهد فيما في أيدي الناس يحبّك الناس(3)در دنيا زهد بورز تا خداى دوستت بدارد و به آنچه در دست مردم است بىتوجه باش تا مردم دوستت بدارند».
«يا علي، من عرضت له دنياه و آخرته، فأختار الآخرة و ترك الدنيا، فله الجنّة، من اختار الدنيا إستخفافاً بآخرته فله النار(4)اى على! هركه دنيا و آخرت بدو عرضه شود و او آخرت را برگزيند و دنيا را وانهد بهشت از آنِ اوست، و هركه از سر سبك شمردن آخرت، دنيا را برگزيند فرجام كارش آتش خواهد بود».
نيز مىفرمايد: «به زودى بر مردم زمانى رسد كه سلطان جز با كشتن و ستم به مقصود خود نايل نيايد و توانگر جز با غصب و بخل به پولى دست نيابد و محبت جز با بيرون انداختن دين و پيروى از هوس، كسب نشود، هان، هركه از شما چنين زمانى را درك كرد و بر تهيدستى خويش شكيب ورزد با آنكه مىتواند توانگر باشد و دشمنى مردم را به جان بخرد با آنكه مىتواند محبت ايشان را به كف آورَد و بر خوارى پايدارى ورزد باآنكه مىتواند عزّت و ارجمندى يابد و در اين كار تنها خشنودىِ خدا را بجويد كه در اين صورت خداى پاداش پنجاه مؤمن را كه به من نيز ايمان دارند بدو بخشايد».(5)«فمن شرح اللّه صدره للإسلام فهو على نور من ربّه فإنّ النور إذا وقع في القلب انشرح و انفسح قيل يا رسول اللّه و هل لذلك من علامة؟ قال: نعم، التجافي عن دار الغرور و الإنابة إلى دار الخلود و الإستعداد للموت قبل نزوله(6)هركه خدا سينه او را براى پذيرش اسلام فراخ گردانَد به پرتوى از سوى خدايش دست يافته. اين نور هرگاه در دلى جاى گيرد آن دل، فراخى و پهناورى يابد. عرض شد يا رسول اللّه! آيا نشانهاى براى آن هست؟ فرمود: آرى، پهلو تهى كردن از سراى فريب و بازگشت به سراى جاودان و آماده شدن براى مرگ پيش از رسيدن به آن».
«استحيوا من اللّه حق الحياء، قالوا: إنّا لنستحيي منه تعالى، قال: فليس كذلك تبنون ما لا تسكنون و تجمعون ما لا تأكلون(1)از خدا آنگونه كه بايد شرم كنيد. گفتند: ما از خداى شرم مىكنيم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: چنين نيست، شما ساختمانهايى را بنا مىكنيد كه در آن سكونت نمىورزيد و ثروتى را مىاندوزيد كه فرصت خوردن آنرا نمىيابيد».در روايت است كه: «گروهى به خدمت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رسيدند وعرض كردند: ما مؤمن هستيم. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: نشان ايمان شما كدام است؟ گفتند: هنگام بلا شكيبايى مىورزند و هنگام آسايش، شكر به جاى مىآورند و به قضا و قدر خداوندى خشنودند و به هنگام مصيبت ديدن دشمنان، آنان را شماتت نمىكنند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «اگر چنين هستيد ديگر آنچه را كه فرصت خوردن آنرا نمىيابيد گرد نياوريد و ساختمانهايى نسازيد كه در آن سكونت نمىورزيد و در آنچه از آن مىكوچيد به رقابت برنخيزيد»(2).
اين ويژگيهاى زهد است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنرا از عوامل تكميل كننده ايمان قرار داده.
«من جاء ب«لا إله إلاّ اللّه» لا يخلط معها غيرها وجبت له الجنّة(3)هركه قائل به لا إله إلاّ اللّه باشد و با آن چيزى را درنياميزد بهشت بر او واجب است».
مقصود از چيز ديگر در اين حديث، دنيادوستى و دنياطلبى است.
«ما زهد عبد في الدنيا إلاّ أنبت اللّه الحكمة في قلبه فأنطق بها لسانه، و بصّره بعيوب الدنيا و دائها و دوائها و أخرجه منها سالماً إلى دار السلام(4)هيچ كس در دنيا زهد درپيش نگرفت مگر آنكه خدا حكمت را در دلش رويانْد و زبانش را به حكمت گويا كرد و او را به عيوب دنيا و درد و درمان آن بينا مىگردانَد و او را بىهيچ گزندى سوى آخرت مىبَرد».
در روايتى آمده است: «يكى از همسران پيامبر هنگامىكه گرسنگى ايشان را ديد، گريست و عرض كرد: يا رسول اللّه! آيا از خداى تقاضاى طعامى نمىكنى تا تو را سير گردانَد؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: سوگند به خدايى كه جانم در يَد قدرت اوست اگر از خدا بخواهم همه كوهها را براى من طلا كند چنين مىكند، ولى من گرسنگىِ دنيا را بر سيرىِ آن و تهيدستى آنرا بر توانگرىِ آن و اندوه آنرا بر شادى آن برگزيدم، زيرا دنيا شايسته محمّد و خاندان محمّد نيست. همانا خدا براى
پيامبران اولوالعزم خود شكيب در امور ناخوش دنيا و صبر بر امور دوست داشتنىِ آن پسنديده است و براى من نيز همان را پسنديده كه بر دوش ايشان نهاده: «فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ»(1)"شكيب ورز همانگونه كه پيامبران اولوالعزم شكيب ورزيدند"، و به خدا سوگند من چارهاى جز فرمانبرى از او ندارم و به خدا سوگند من با همه توان خود همچنان كه آنها صبر كردند صبر خواهم كرد و نيرويى جز از خدا نيست».(2)«لا يستكمل العبد الإيمان حتّى يكون ألاّ يعرف أحبّ إليه من أن يعرف و حتّى يكون قلّة الشيء أحبّ إليه من كثرته(3)ايمان بنده كمال نمىيابد مگر آنكه ناشناخته ماندن از شناخته و شهرهشدن برايش خوشتر باشد و چيز اندك نزد او محبوبتر از فراوانى باشد».
«إذا أراد بعبد خيراً فقّهه في الدين و زهّده في الدنيا و بصّره بعيوب نفسه(4)هرگاه خدابراى بندهاى نيكى بخواهد او را در دين، آگاه مىگردانَد و در دنيا زاهدش مىسازد و عيوبش را بدو مىنمايانَد».
«من إشتاق إلى الجنّة سارع إلى الخيرات و من خاف النار ترك الشهوات و من ترقّب الموت أعرض عن اللذّات و من زهد في الدنيا هانت عليه المصيبات(5)هركه مشتاق بهشت باشد سوى كارهاى خير مىشتابد و هركه از آتش بهراسد شهوات را كنار نهد و هركه مرگ را انتظار كشد از لذتها روى گردانَد و هركه در دنيا زهد ورزد تحمل مصيبتها بر او آسان گردد».
«إنّ ربّي عزّوجلّ عرض علَيَّ: أن يجعل لي بطحاء مكّة ذهباً، فقلت: لا يا ربّ، و لكن أجوع يوماً و أشبع يوماً، فأمّا اليوم الذي أجوع فيه فأتضرع إليك و أدعوك و أمّا اليوم الذي أشبع فيه فأحمدك و أثني عليك(6)همانا خداى عزّوجلّ خواست سرزمين بطحا را در مكّه براى من طلا گرداند. عرض كردم: خدايا! چنين مكن بگذار تا روزى گرسنه باشم و روزى سير، پس در روزى كه گرسنهام به درگاه تو زارى و نيايش مىكنم و آن روز كه سيرم تو را حمد و ثنا گويم».
«قال اللّه تعالى: إنّ من أغبط أوليائي عندي، رجلاً خفيف الحال ذا حظّ من صلاة، أحسن عبادة ربّه بالغيب و كان غامضاً في الناس، جعل رزقه كفافاً فصبر عليه عجلت منيته فقلّ
تراثه و قلّ بواكيه(1)خداى متعال مىفرمايد: از اولياى من كه بيش از همه بايد بدو غبطه ورزيد كسى است كه وضعى ساده دارد، از نماز بهره مىبَرد و در نهان خدايش را بهتر پرستش مىكند و در ميان مردمان ناشناس است و روزىاش به اندازه كفاف قرار داده شد و بر آن شكيب مىورزد، مرگ بشتاب سراغ او مىآيد وآنچه به ارث مىنهد اندك است و گريندگان بر او نيز اندكند».
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: «مردم سه دستهاند: يا زاهدند يا صابر يا راغب. زاهد كسى است كه هيچ غم و شادى به دل او راه ندارد، نه به چيزى از دنيا شاد مىشود و نه به چيزى كه از دست دهد اندوه مىخورَد و در آرامش به سر مىبَرد. صابر كسى است كه دنيا را به دل آرزو كند ولى هرگاه بدان دست يافت از ترس بدفرجامى وزشتىِ آن بر نفس خود لگام نهد. و اگر بر او نظر افكنى از پاكدامنى و فروتنى و دورانديشىِ او به شگفت مىآيى. راغب (دنياخواه) كسى است كه باكى ندارد دنيا از حلال بدو روى آورده يا از حرام و بىپرواى اينكه آبرويش را به چه مىآلايد خود را به هلاكت مىافكنَد و جوانمردىاش را از بين مىبَرد. اينها در غفلت خود سرگردانند و بىقرار»(2).
«إنّ من أعوان الأخلاق على الدين الزهد في الدنيا(3)همانا از سرشتهاى ياور دين، زهد در دنياست».
«من جمع ستّ خصال، لم يدع للجنّة مطلباً و لا عن النار مهرباً: عرف اللّه فأطاعه، و عرف الشيطان فعصاه، و عرف الدنيا فتركها و عرف الآخرة فطلبها، و عرف الباطل فأتقاه و عرف الحقّ فأتبعه(4)هركه شش سرشت در خويش گردآورْد به بهشت مىرسد و از آتشمىگريزد: كسى كه خدا را بشناسد و او را فرمان بَرد، و شيطان را بشناسد و فرمانش نبَرد و دنيا را بشناسد و آنرا وانهد و آخرت را بشناسد و آنرا بطلبد و باطل را بشناسد و خويش از آن بدارد و حق را بشناسد و آنرا پى گيرد».
«إنّ علامة الراغب في ثواب الآخرة: زهده في عاجل زهرة الدنيا أما إنّ زُهْد الزاهد في هذه الدنيا لا ينقصه مما قسم اللّه عزّوجل له فيها و إن زهد، و إنّ حرص الحريص على عاجل زهرة الدنيا لا يزيده فيها و ان حرص فالمغبون من حرم حظّه من الآخرة(5)نشانه كسى كه به پاداش آخرت گرايش دارد اين است كه: از شكوه گذراى دنيا چشم مىپوشد، اما زهد زاهد در
اين دنيا موجب نمىشود از آنچه خدا براى او مقرر كرده بىبهره بمانَد، اگرچه زهد ورزد، چنانكه حرص انسان حريص به دستيابى بر شكوه گذراى دنيا بر دارايى او نمىافزايد، هرچند حرص ورزد، و محرومان كسانى هستند كه از بهره آخرت بىبهره مانند».
امام زين العابدين عليهالسلام فرمود: «ما من عمل بعد معرفة اللّه جلّ و عزّ و معرفة رسوله صلىاللهعليهوآله أفضل من بغض الدنيا(1)پس از شناخت خداى عزّوجلّ و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هيچ كارى برتر از كينه نسبت به دنيا نيست».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «أكثر ذكر الموت فإنّه لم يكثر إنسان ذكر الموت إلاّ زهد في الدنيا(2)ياد مرگ را زياد از دل گذران كه هيچ كس ياد مرگ را فراوان از دل نگذرانْد مگر آنكه در دنيا زهد در پيش گرفت».
«قال اللّه تعالى: و عزّتي و جلالي و عظمتي و بهائي و علوّ ارتفاعي لا يؤثر عبد مؤمن هوَاي على هواه في شيء من أمر الدنيا إلاّ جعلت غناه في نفسه و همّته في آخرته و ضمنت السماوات و الأرض رزقه و كنت له من وراء تجارة كلّ تاجر(3)خداى متعال مىفرمايد: سوگند به عزّت و جلال و عظمت و شكوه و والايىام، هرگز بنده مؤمنى، خواست مرا در چيزى از امور دنيا بر خواست خويش بر نگزيد مگر آنكه من بىنيازىِ او را در جانش مىنهم و همّت او را به آخرتش معطوف مىگردانم و آسمانها و زمين، رزق او را ضمانت مىكنند و من در پس تجارت هر تاجرى براى اويم».
«أعظم الناس قدراً من لا يتناول الدنيا في يد من كانت فمن كرمت عليه نفسه صغرت الدنيا في عينيه و من هانت عليه نفسه كبرت الدنيا في عينيه(4)با منزلتترين مردم كسى است كه دنيا را از دست دنياطلبان نستانَد. هركه جانش بر او كرامت يافت دنيا در ديدگانش ناچيز مىگردد و هركه جان خويش را خوار شمرد، دنيا در نگاهش بزرگى يابد».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «جعل الخير كلّه في بيت و جعل مفتاحه الزهد في الدنيا(5)همهخير در خانهاى نهاده شده و كليد آن زهد در دنياست».
«ما أعجب رسول الله صلىاللهعليهوآله شيء من الدنيا إلاّ يكون فيها خائفاً جائعاً(6)پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آن
چيزى را از دنيا مىپسنديد كه در آن ترسان و گرسنه باشد».
«إذا أراد اللّه بعبد خيراً زهّده في الدنيا و فقّهه في الدين، و بصّره عيوبها، و من أوتيهنَّ فقد أوتي خير الدنيا و الآخرة(1)هرگاه خدا به بندهاى نيكى خواهد او را در دنيا زاهد گردانَد و در دين آگاهش سازد و عيوب دنيا را به او بنمايانَد و هركه اين امور بدو داده شد خير دنيا و آخرت بدو داده شده است».
«لم يطلب أحد الحقّ بباب أفضل من الزهد في الدنيا، و هو ضدّ لما طلب أعداء الحقّ(2)هيچ كس حق را از درى برتر از زهد در دنيا جستجو نكرد و آن ضدّ چيزى است كه دشمنان حق در جستجوى آنند». مراد از اين سخن، تمايل و رغبت به دنياست.
«ألا من صبّار كريم؟ فإنّما هي أيّام قلائل ألا انّه حرام عليكم أن تجدوا طعم الإيمان حتّى تزهدوا في الدنيا(3)آيا بسيار بردبارِ ارجمندى يافت مىشود؟ [ بدانيد كه ]دنيا چند روزى بيش نيست و چشيدن طعم ايمان بر شما حرام است مگر آنكه در دنيا زهد پيشه كنيد».
نيز مىفرمايد: «زهد، كليد دروازه آخرت و رهايى از آتش است و آن بدين مفهوم است كه هر چيز كه تو را از ياد خدا باز مىدارد ترك كنى و بر از دست دادنش اندوهگين نشوى و به جهت ترك آن به عُجْب گرفتار نيايى و انتظار گشايش نداشته باشى و در جستجوى آن نباشى كه تو را بر اين كار بستايند يا برابر نهادهاى به تو دهند بلكه چنين كسى بايد از دست دادن آنرا موجب آسايش بداند و آنرا آفت بشمارد و هميشه از آفت سوى راحت گريزد. زاهد كسى است كه آخرت را بر دنيا و خوارى را بر عزت و تلاش را بر راحت و گرسنگى را بر سيرى و عافيت آن سراى را بر محبّت گذراى اين سراى و ياد آوردن خدا را بر غفلت از آن ترجيح دهد، چنين كسى پيكرش در دنيا و دلش در آخرت است»(4).
امام رضا عليهالسلام فرمود: «من أصبح و أمسى معافى في بدنه آمناً في سربه عنده قوت يومه فكأنّما خيرت له الدنيا(5)هركه تندرست، بام را به شام رسانَد و در ميان كس و كارش در امان و از توش روزانهاش برخوردار باشد گويى چنين است كه دنيا براى او برگزيده شده است».
اين بخشى از روايات مربوط به زهد بود و پيامبران و ائمه آنقدر در گفتار و رفتار بر
اين مقوله پافشارى كردند كه برخى چنانكه صوفيان گمان بردهاند مىپندارند مقصود آن پاكان ويران كردن دنياست، ولى مسأله بر عكس گمان ايشان است و انبياء و امامان خواهان آن بودهاند كه دنيا را بدور از هرگونه افراط وتفريط و به گونهاى معتدل، آباد سازند غافل از اينكه هر افراط و تفريطى انسان را از مسير مستقيم منحرف مىكند و هلاكتىزودرس در پى دارد و فراتر اينكه زيانهاى اخروى بر آن مترتب است.
طرفداران مكاتب مادى در دست يافتن بر كالاى دنيا از يكديگر پيشى مىگيرند و بدين ترتيب دنيا به چالهاى از پليديهاى اخلاقى و به كورهاى از جنگهاى نابود كننده بدل مىشود و بدينسان ترساهاى كليسا و صوفيان از دنيا دامن مىكشند و با اين كار خود، زمين را به ويرانى مىكشانند در حالىكه خداوند خواهان آبادانىِ آن است.
اسلام، خواهان ميانه روى است و رفتار پيامبر و امامان عليهمالسلام بهترين گواه اين امر است و اگرچه اين بزرگواران راه زهد را پيمودهاند، ولى بهره خود را از دنيا ناديده نگرفتهاند.
به راستى آن شكوفايى مدنى و آبادانى حقيقى جهانى كه نه قبل از اسلام و نه در نيم قرن گذشته كه جامعه خود را از اسلام جدا كرد وجود داشته، رهاورد چه كسى بود؟ بىترديد آنچه در اين زمينه وجود دارد ارمغان اسلام است: «رَبَّنَآ ءَاتِنَا فِى الدُّنْيَا حَسَنَةً وَ فِى الْأَخِرَةِ حَسَنَةً»(1)«خدايا! به ما در دنيا نيكويى و در آخرت نيز نيكويى عطا كن».
مفهوم اين احاديث، ترك دنيا نيست بلكه مقصود پيشى نگرفتن در تصاحب دنياست و اين همان اقتضاى جمع اين احاديث و جز آن است، اما كسى كه تنها به اين بُعد بنگرد همچون بنّايى است كه مىخواهد با آجر تنها يا گچ تنها ساختمان خيالىِ خود را برپا كند.
«سُبْحَنَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ، وَسَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلينَ وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمينَ».
1) . سوره بقره، آيه 201.
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمد للّه و سلام على محمد و آله اين بخش دوم كتاب ارزشها در نگاه اسلام، به قلم محمد بن مهدى حسينى شيرازى است كه ثواب آنرا به روح پدر خلدآشيانم هديه مىكنم كه مرا به نگارش آن فرمود. هنگامى كه كتاب الأخلاق الإسلاميه را به محضر آن مرحوم تقديم داشتم فرمود: اين تنها بخشى از كلّ اين بحث است و چه نيكوست كه به همين شيوه كتابى را در اخلاق اسلامى بنگارى كه تمام ابعاد آنرا در برداشته باشد، ولى نارسايى قلم و سستى همت من، مانع از آن شد تا در اين كار شتاب كنم تا مگر آن مرحوم در زندگى اين دنيا بتواند توصيه خود را به چشم ببيند. باشد كه خداى سبحان بر من منّت نهد و آنرا بپذيرد و ثواب آنرا به روح پاك پدرم در بهشت برين فرستد.
بار خدايا! از تو مىخواهم آرامگاه آن مرحوم را از فضيلت و احسان و روح و ريحان و آمرزش و رضوان بياكنى و درود و سلام مرا بدو رسانى.
اسلام با توانگرى ناسازگار نيست، چنانكه تهيدستى را نيز دوست ندارد. بلكه نسبت به لوازم اين دو موضعگيرى مىكند. فرد توانگر بيشتر اوقات از الگوهاى والا بدور است. اودر كار نيك، بخل مىورزد و از يارى خود به ديگران دريغ مىورزد و مردم را با ثروتش مىآزارد. او گمان مىكند با ثروتى كه بدو داده شده وزنى يافته است، پس خودپسندى و كبر در پيش مىگيرد و بر دنيا و درهم چنباتمه مىزند چونان افعى بر فراز گنج. بدينسان محروميت از توانگرى بهتر از بهرهمندى از آن است. كدام خردمند الگوهاى پست را براى خود بر مىگزيند و آزار و اهانت به مردم را مىپسندد؟ اين همان چيزى است كه هماره با شخص توانگر همراه است.
اما فقر، بيشتر ويژگيهاى نكوهيده همچون كبر و خودپسندى و غرور را در انسان ذوب مىكند و آدمى را از بسيارى از مهلكهها همچون تباهى و ريا و برترىجويى باز مىدارد، به علاوه آنكه جامعه را نيز نمىآزارَد. از اينرو در نكوهش توانگرى و ستايش تهيدستى احاديث بسيارى رسيده است. اين احاديث به ذات اين دو پديده باز نمىگردند بلكه ناظر به عوارض آن هستند.
قرآن كريم مىفرمايد: «إِنَّ الاْءِنسَنَ لَيَطْغَى * أَن رَّءَاهُ اسْتَغْنَى»(1)«حقا كه انسان سركشى مىكند همين كه خود را بىنياز پندارد».
پس سركشى علت نكوهش توانگرى است، ولى دليل آن ذات توانگرى نيست، بلكه ذات توانگرى از نگاه اسلام، پسنديده است، چنانكه ذات تهيدستى نكوهيده مىباشد،
1) . سوره علق، آيههاى 6 و 7.
زيرا توانگرى خودبخود موجب پيدايش هرگونه خير و خوبى است در حالىكه تهيدستى سببساز محروميت در بسيارى از ثوابهاست.
صدقه، بر پا كردن مهمانى، ساختن مسجد و مدرسه، پرداختن خمس و زكات، دهش، نيكوكارى و احداث نوانخانهها و بيمارستانها و مطرح كردن شعائر دينى و حج و زيارات و نظاير آن همه در پرتو توانگرى مقدور است و شخص فقير از بيشتر آنها محروم مىباشد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «نعم العون على الدين الغنى؛ توانگرى نيكو ياورى است بر ديندارى».
«كاد الفقر أن يكون كفراً(1)چيزى نمانده كه تهيدستى به كفر بيانجامد».
اما از آنجا كه طبيعت توانگرى در بيشتر موارد با صفات نكوهيدهاى همراه است و طبيعت تهيدستى در بيشتر اوقات با صفات پسنديدهاى همراه مىباشد چنانكه با نيم نگاهى به جوامع، اين واقعيت به خوبى ديده مىشود؛ لذا در بيشتر احاديث، توانگرى با پستى همراه گشته و تهيدستى با والايى در كنار هم نشسته.
اينك احاديثى در اين باره از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله:
«قيل لرسول اللّه صلىاللهعليهوآله: أي أمتك أشر؟ قال صلىاللهعليهوآله: الأغنياء(2)به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض شد: كدام كس در ميان امّت تو از ديگران شرورتر است؟ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: توانگران».
«قال صلىاللهعليهوآله لبلال: إلق اللّه فقيراً و لا تلقه غنيّاً(3)پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به بلال فرمود: خدا را با تهيدستى ديدار كن نه با توانگرى».
«إنّ فقراء أمّتي يدخلون الجنّة قبل أغنيائهم بخمسمائة عام(4)تهيدستان امّت من پانصدسال پيش از توانگران به بهشت در مىآيند».
«اطلعت على الجنّة، فرأيت أكثر أهلها الفقراء و اطلعت على النار فرأيت أكثر أهلها الأغنياء(5)من بر بهشت مشرف شدم پس بيشتر ساكنان آنرا از تهيدستان يافتم، و بر دوزخ مشرف شدم و بيشتر ساكنان آنرا از توانگران ديدم».
«خير هذه الأمّة فقراؤها، و أسرعها تصعّداً في الجنّة ضعفاؤها(6)بهترين افراد اين امت، تهيدستان آن هستند و ناتوانان ايشان با شتاب بيشترى به بهشت درآيند».
«اللهمّ أحيني مسكيناً و أمتني مسكيناً و احشرني في زمرة المساكين(1)بار خدايا! مرا مسكين، زنده بدار و مسكين بميران و در جرگه مساكين محشورم كن».
«إنّ لي حرفتين اثنتين، فمن أحبّهما فقد أحبّني و من أبغضهما فقد أبغضني: الفقر و الجهاد(2)مرا دو حرفه [و دلبستگى] است، پس هركه اين دو را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هركه آن دو را ناخوش بدارد مرا ناخوش داشته است: فقر و جهاد».
«الفقر أزين للمؤمنين من العذار الحسن على خدّ الفرس(3)تهيدستى براى مؤنان آرايندهتر از لگام نيكو بر چهره اسب است».
«سئل صلىاللهعليهوآله عن الفقر؟ فقال: خزانة من خزائن اللّه. و سئل ثانيا، فقال صلىاللهعليهوآله: كرامة من اللّه. و سئل ثالثا، فقال صلىاللهعليهوآله: شيء لا يعطيه اللّه إلاّ نبيّاً مرسلاً أو مؤمناً كريماً على اللّه(4)از پيامبر صلىاللهعليهوآله در باره فقر پرسش شد. حضرت فرمود: گنجينهاى از گنجينههاى خداست. باز پرسيدند و پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: كرامتى است از سوى خدا. باز پرسيدند و پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمود: چيزى است كه خدا به كس ندهد مگر به پيامبر مرسل يا مؤنى كه در درگاه خدا ارج داشته باشد».
«إنّ في الجنّة غرفة من ياقوتة حمراء ينظر إليها أهل الجنّة كما ينظر أهل الأرض إلى نجوم السماء، لا يدخل فيها إلاّ نبيّ فقير أو مؤمن فقير(5)در بهشت غرفهاى از يافوت سرخ برپاست. بهشتيان بدان چنان مىنگرند كه زمينيان به ستارگانِ آسمان، كس بدان در نيايد مگر پيامبر يا مؤنى تهيدست».
«الناس كلّهم مشتاقون إلى الجنّة و الجنّة مشتاقة إلى الفقراء(6)همه مردم شيفته بهشتهستند و بهشت، شيفته فقيران است».
«الفقر فخري(7)تهيدستى افتخار من است».
«تحفة المؤمن من الدنيا الفقر(8)ارمغان مؤن از دنيا تهيدستىِ اوست».
نيز فرمود: «به روز رستخيز، بنده را بياورند و خدا آنسان از او پوزش خواهد كه برادرى از برادرش در اين دنيا. در اين هنگام خدا مىفرمايد: سوگند به عزت و جلالم، روى گردانيدن دنيا از
تو به سبب خوارى تو در درگاه من نبوده، بل به سبب كرامت و فضيلتى است كه براى تو آماده كردهام. اينك اى بنده به درون اين صفوف رو و هركه براى خشنودىِ من خوراكى به تو خورانده يا جامهاى بر پيكر تو كشانده بر گير و به بهشت بَر. مردم در اين روز در عرق خويش غرقند. او صفوف را مىشكافد و هركه چنين كرده مىيابد و او را به بهشت در مىآورَد»(1).
«اكثروا معرفة الفقراء و اتخذوا عندهم الأيادي فإن لهم دولة، قالوا: يا رسول اللّه و ما دولتهم؟ قال: إذا كان يوم القيامة فقيل لهم: انظروا إلى من اطعمكم كسرة أو سقاكم شربة أو كساكم ثوبا فخذوا بيده ثم امضوا به إلى الجنة(2)هرچه مىتوانيد با تهيدستان بيشترى آشنا شويد و نعمتها[ى خود] را نزد آنان بسپريد (از آنچه داريد به آنان بدهيد) چرا كه از حكومتى برخوردارند، عرض كردند: يا رسول اللّه! حكومت آنها چيست؟ فرمود: آنگاه كه روز رستخيز رسد بديشان گفته مىشود: كسى را كه تكهنانى به شما داده يا جرعهاى به شما نوشانده يا جامهاى بر شما پوشانده بيابيد و دست او بگيريد و به بهشتش بَريد».
«ألا أخبركم بملوك أهل الجنّة؟ قالوا: بلى يا رسول اللّه، قال: كلّ ضعيف مستضعف، أغبر أشعث ذي طمرين، لا يؤبه به لو أقسم على اللّه لأبرّه(3)آيا شما را از سلاطين بهشت آگاه كنم؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه! فرمود: هر ناتوانى كه به ناتوانى كشيده شده و چهرهاى غبارآلود دارد و دو جامه پوسيده بر تن، او اگر خداى را سوگند دهد، خدا سوگند او را برآورَد».
«دخل رسول اللّه صلىاللهعليهوآله على رجل فقير، و لم ير له شيئا فقال: لو قسم نور هذا على أهل الأرض لوسعهم(4)روزى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نزد مرد تهيدستى رفت و در نزد او چيزى نيافت، پس بفرمود: اگر نور اين شخص ميان همه زمينيان تقسيم شود براى همه كافى خواهد بود».
«إذا أبغض الناس فقراءهم و أظهروا عمارة الدنيا و تكالبوا على جمع الدراهم و الدنانير رماهم اللّه بأربع خصال: بالقحط من الزمان و الجور من السلطان و الجناية من ولاة الحكام و الشوكة من الأعداء(5)هرگاه مردم به تهيدستان خويش دشمنى ورزند و به آبادانى دنيا پردازندو در گردآورى درهم و دينار به رقابت برخيزند، خدا به چهار بلا گرفتارشان سازد: قحطسالى، ستم سلطان و جنايت كارگزاران حاكمان و زور و چيرگى دشمنان».
روايت شده است كه: «أنّه ما من يوم إلاّ و ملك ينادي من تحت العرش: يا ابن آدم قليل يكفيك خير من كثير يطغيك(1)همه روزه فرشتهاى از زير عرش بانگ مىدهد: اى آدميزاده آن كمى كه تو را بسنده كند بهتر است از زيادى كه تو را به گردنكشى وا دارد».
از عيسى مسيح عليهالسلام روايت شده است كه فرمود: «بشدّة يدخل الغني الجنّة(2)فرد توانگر به سختى وارد بهشت مىشود».
نيز فرمود: «إنّ أحبّ الأسامي إليَّ أن يقال: يا مسكين(3)بهترين نام نزد من آن است كه مسكين خوانده شوم».
لقمان به فرزندش گفت: «لا تحقرنّ أحداً بخلقان ثيابه فإنّ ربّك و ربّه واحد(4)هرگز كسى را به سبب پوسيدگىِ جامه خوار مشمر، زيرا خداى او و تو يكى است».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «إذا كان يوم القيامة أمر اللّه تعالى مناديا ينادي بين يديه أين الفقراء؟ فيقوم عنق من الناس كثير، فيقول: عبادي، فيقولون: لبيك ربّنا، فيقول: إنّي لم أُفقرْكم لهوانٍ بكم عليَّ و لكنّي إنّما إخترتكم لمثل هذا اليوم، تصفّحوا وجوه الناس فمن صنع إليكم معروفا لم يصنعه إلاّ فيَّ، فكافوه عنّي بالجنّة(5)آنگاه كه روز رستخيز فرا رسد خداوند به منادى فرمان دهد كه در درگاه او بانگ سردهد كه كجايند تهيدستان؟ در اين هنگام بسيارى از مردم سر خويش مىنمايانند. خداى متعال مىفرمايد: بندگان من! آنها مىگويند: لبيك بار خدايا! خداى متعال مىفرمايد: من شما را به سبب خوارى به تهيدستى مبتلا نكردم، بل شما را براى چنين روزى برگزيدم، اينك به مردم بنگريد، هركه در حق شما نيكى كرده و در [راه كسب خشنودى] من بوده است، پس به جاى من بهشتش به پاداش دهيد».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «لولا إلحاح المؤمنين على اللّه في طلب الرزق لنقلهم من الحال التي هم فيها إلى حال أضيق منها(6)اگر مؤنان در طلب روزى به درگاه خداى پافشارى نمىكردند خداى آنها را از وضعى كه دارند به تنگدستى بيشترى مبتلا مىكرد».
«إنَّ فقراء المؤمنين يتقلّبون في رياض الجنّة قبل أغنيائهم بأربعين خريفا. ثمّ قال عليهالسلام:سأضرب لك مَثل ذلك. إنّما مثل ذلك مثل سفينتين مرّ بهما على عاشر، فنظر في إحداهما
فلم يرَ فيها شيئا. فقال: أسربوها و نظر في الأخرى، فإذا هي موقورة، فقال: احبسوها(1)مؤنان تهيدست، چهل پاييز پيش از توانگران به باغهاى بهشت درآيند، آنگاه فرمود: اينك براى شما مثالى مىآورم، اين بدان مىمانَد كه مأمور گمرگ بر دو كشتى بگذرد و به يكى از آن دو بنگرد و چيزى در آن نبيند. پس فرمان دهد آنرا رها كنند و در ديگرى بنگرد و آنرا پُر بيابد و فرمان دهد كه نگاهش دارند».
«إنَّ اللّه جلّ ثناؤه ليعتذر إلى عبده المؤمن المُحْوِج في الدنيا، كما يعتذر الأخ الى أخيه فيقول: و عزّتي و جلالي، ما أحوجتُكُ في الدنيا من هوانٍ كان بك عليَّ فارفع هذا السجف فانظر إلى ما عوّضتك من الدنيا، قال: فيرفع فيقول: ما ضرّني ما منعتني مع ما عوّضتني؟!(2)همانا خداى از بنده مؤن خود كه در دنيا نيازمند بوده پوزش مىطلبد چنانكه برادرى از برادرش پوزش مىطلبد. خدا به او مىفرمايد: به عزت و جلالم سوگند، من تو را از سر خوارى در دنيا نيازمند نكردم، اينك پرده از برابر ديدگانت بر مىگيرم تا ببينى به جاى [محروميت در ]دنيا به تو چه بخشيدهام، و چون پرده برگرفته مىشود بنده عرض مىكند: بار خدايا با آنچه در برابر اين فقر بر من ارزانى داشتهاى ديگر چه زيانى به من رسيده است؟».
«إذا كان يوم القيامة قام عنق من الناس حتّى يأتوا باب الجنّة فيضربوا باب الجنّة فيقال لهم: من أنتم؟ فيقولون: نحن الفقراء، فيقال لهم: أقَبل الحساب؟ فيقولون: ما أعطيتمونا شيئاً تحاسبونا عليه، فيقول اللّه عزّوجلّ: صدقوا ادخلوا الجنّة(3)چون روز رستخيز فرا رسد گروهى از مردم به كنار دروازه بهشت درآيند و آنرا بكوبند، پس ندا رسد شما كيستيد؟ گويند: ما تهيدستانيم. ندا رسد كه: پيش از حسابرسى [مىخواهيد وارد بهشت شويد]؟ آنها مىگويند: به ما چيزى نداديد تا بر اساس آن محاسبه شويم. در اين هنگام خداى عزّوجلّ مىفرمايد: راست مىگويند، به بهشت در آييد».
نيز امام صادق عليهالسلام به يكى از يارانش فرمود: «أما تدخل السوق؟ أما ترى الفاكهة تباع و الشيء ممّا تشتهيه؟ فقلت: بلى، فقال: أما إنّ لك بكلّ ما تراه فلا تقدر على شرائه حسنة(4)هيچ به بازار رفتهاى و خريد و فروش ميوهاى را كه دوست دارى ديدهاى؟ عرض كردم: آرى.
فرمود: براى هرچه ببينى و توان خريد آنرا نداشته باشى يك حسنه محاسبه مىشود».
امام كاظم عليهالسلام فرمود كه خداى عزّوجلّ مىفرمايد: «إنّي لم أغن الغني لكرامة به عليّ و لم أفقّر الفقير لهوان به عليّ و هو ممّا ابتليت به الأغنياء بالفقراء و لو لا الفقراء لم يستوجب الأغنياء الجنّة(1)من توانگر را به سبب ارجمندىاش در بارگاه خود، توانگر نكردم، چنانكهتهيدست را به سبب خوارى او در بارگاهم، تهيدست نكردم، بل از آنرو چنين كردم تا توانگران را به تهيدستان بيازمايم، زيرا اگر تهيدستان نمىبودند هيچ ثروتمندى به بهشت ره نمىيافت».
امام رضا عليهالسلام مىفرمايد: «من لقي فقيراً مسلماً و سلّم عليه خلاف سلامه على الغني لقي اللّه يوم القيامة و هو عليه غضبان(2)هركه با فقيرى مسلمان روبرو شود و بدو سلامى كند جز آنگونه كه بر شخص توانگر سلام مىكند خداوند به روز رستخيز با خشم، او را ديدار كند».
يك تهيدست بايد به آنچه خدا روزىِ او كرده شكيبا و خشنود باشد و در راه بدست آوردن روزى بيشتر تنبلى نورزد و گرنه صرف فقر ستوده نيست، بل آنچه ستوده است لوازم آن اعم از نازكىِ دل و ذوب شدن روح و فروتنى و نظاير آن مىباشد، در حالىكه اگر يك تهيدست از خدا ناخشنود باشد يا همواره بنالد يا در بدست آوردن روزى تنبلى ورزد و بار زندگى خود بر دوش ديگران افكنَد مصداق اين سخن خواهد بود:
«الفقرُ سواد الوجه في الدارين(3)فقر موجب سيهرويى در هر دو سراست».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد: «يا معشر الفقراء أعطوا اللّه الرضا من قلوبكم تظفروا بثواب فقركم فإن لم تفعلوا فلا ثواب لكم(4)اى گروه تهيدستان! در دل، خشنود باشيد تا به پاداش فقرتان دست يابيد كه اگر چنين نكنيد پاداشى براى شما نيست».
«إنّ أحبّ العباد إلى اللّه الفقير القانع برزقه الراضي عن اللّه تعالى(5)همانا محبوبترين بندگان نزد خدا فقيرى است كه به روزى خود خشنود و از خداى متعال رضايت داشته باشد».
«لا أحد أفضل من الفقير إذا كان راضياً(6)كسى برتر از فقيرِ خشنود نيست».
«يقول اللّه تعالى يوم القيامة: أين صفوتي من خلقي؟ فتقول الملائكة: من هم يا ربّنا؟ فيقول: فقراء المسلمين القانعين بعطائي الراضين بقدري ادخلوهم الجنّة. فيدخلونها
و يأكلون و يشربون و الناس في الحساب يتردّدون(1)خداى متعال به روز رستخيز مىفرمايد: كجايند آفريدگان برگزيده من؟ فرشتگان عرض مىكنند: بار خدايا! اينان چه كسانى هستند؟ خدا مىفرمايد: تهيدستان مسلمانى كه به عطايم خشنودند و از قضا و قدر من راضى، پس آنها را به بهشت در آوريد، و آنها را به بهشت در مىآورند و ايشان در حالى به خوردن و آشاميدن مشغول خواهند بود كه مردم درگير حساب و كتابند».
«طوبى للمساكين بالصبر، و هم الذين يرون ملكوت السماوات و الأرض(2)خوشا به حال كمتوشگان صبور، اينان همانهايى هستند كه حقيقت آسمانها و زمين را مىبينند».«من جاع أو احتاج فكتمه عن الناس و أفشاه إلى اللّه تعالى كان حقّاً على اللّه أن يرزقه رزق السنة من الحلال(3)هركه گرسنه يا نيازمند باشد و آنرا از مردم پنهان دارد و تنها براى خدا بازگو كند، بر خداى حق است كه روزىِ حلال را براى يك سال به وى رسانَد».
«إنّ لكلّ شيء مفتاحاً و مفتاح الجنّة حبّ المساكين و الفقراء و الصابرين و هم جلساء اللّه يوم القيامة(4)هر چيزى كليدى دارد و كليد بهشت، مهرورزى به كمتوشگان و تهيدستان و شكيبايان است كه همنشينان خدا به روز رستخيزند».
يعنى همانند همنشينى است كه احترام او به خوبى رعايت شده باشد.
«يا علي إنّ اللّه جعل الفقر أمانة عند خلقه، فمن ستره أعطاه اللّه تعالى مثل أجر الصائم القائم و من أفشاه إلى من يقدر على قضاء حاجته، فلم يفعل فقد قتله، أما إنّه ما قتله بسيف و لا برمح و لكنّه قتله بما نكى من قلبه(5)اى على! همانا خداوند فقر را امانتى در ميان خلقش نهاده، پس هركه آنرا پنهان دارد خدا پاداشى همچون پاداش روزهدارى بدو دهد كه به عبادت ايستاده است و هركه آنرا نزد كسى افشا كند كه مىتواند نيازش برآورَد و نياز او بر نياورَد چنان است كه گويى فرد نيازمند را كشته است و البته با شمشير و نيزه خون او را نريخته بل با آسيبى كه به قلب او رسانده جانش را ستانده».
نيز روايت شده است: «إنّ اللّه أوحى إلى اسماعيل عليهالسلام: اطلبني عند المنكسرة قلوبهم من أجلي قال: و من هم؟ قال: الفقراء الصادقون(6)همانا خداوند به اسماعيل عليهالسلام وحى كرد كه:
مرا نزد كسى بجوى كه دلهاشان از براى من شكسته. اسماعيل عليهالسلام عرض كرد: ايشان چه كسانند؟ خداوند فرمود: تهيدستان صادق».
اميرالمؤنين على عليهالسلام مىفرمايد: «إنَّ للّه عقوبات بالفقر و مثوبات بالفقر فمن علامات الفقر إذا كان مثوبة: أنْ يحسن عليه خلقه و يطيع به ربه، و لا يشكو حاله و يشكر اللّه تعالى على فقره، و من علاماته إذا كان عقوبة أنْ يسوء عليه خلقه و يعصي ربّه بترك طاعته و يكثر الشكاية و يتسخط بالقضاء(1)خداوند به وسيله فقر كيفر مىكند و هم آنرا وسيله پاداش قرار مىدهد، پس اگر فقر نشانه پاداش باشد رفتار آدمى نيكو گردد و در پرتو آن خدايش را فرمان بَرد و از وضع خود شكوِه نكند و بر فقر خود خداى را سپاس گزارَد، و اگر فقر كيفر باشد از نشانههاى آن اين است كه رفتارى ناهنجار يابد و با كنار نهادن فرمانبرى از خدا وى را عصيان كند و شكوِه فراوان گذارَد و از قضا و قدر خويش ناخشنود باشد».
1) . همان، ص 71.
اسلام گدايى را بسيار ناخوش مىدارد و گدا را بسيار نكوهش مىكند. چرا آدمى بايد به گدايى پردازد؟ در حالىكه روزگار اين فرصت را بدو داده است تا هرچه را مىخواهد بدست آورَد، مگر هنگامى كه مجبور باشد كه در اين صورت اشكالى بر او نيست، زيرا خداى متعال مىفرمايد: «إِلاَّ مَا اضْطُرِرْتُمْ»(1)«جز آنچه بدان ناچار شدهايد».
در حديث آمده است: «ما من شيء حرّمه اللّه تعالى إلاّ و قد أحلّه لمن اضطرّ إليه(2)خدا هيچ چيز را حرام نكرده مگر آنكه هنگام اضطرار و ناچارى آنرا حلال و روا شمرده است».
بيشتر تهيدستانى كه مىتوانند كار و كسبى در پيش گيرند ولى دوستدار تنبلى هستند و بار زندگى خود بر دوش مردم مىافكنند از نظر اسلام مجرمند، زيرا كاهلى در پيش مىگيرند و بار زندگى خويش بر دوش مردم مىافكنند.
از ظرايفى كه در اين زمينه نقل مىشود آن است كه ميرزاى بزرگ شيرازى، حاج سيد محمدحسن رحمهالله روزى بر فقيرى گذشت كه چارچوب بدنش راست و درست بود و بسيار فعال به نظر مىرسيد. ميرزا درهمى بدو داد تا دستش را دراز كند، فقير دستش را دراز كرد، ميرزا درهم دوم را بدو داد تا پايش را دراز كند و فقير پاى خود را دراز كرد، ميرزا درهم سوم را بدو داد تا برخيزد و راه رود و فقير برخاست و راه رفت. در اين هنگام ميرزا به او گفت: پس چرا در كار تنبلى مىورزى و بار زندگى خود را بر دوش مردم مىافكنى؟! كمك رساندن به چنين كسانى با علم به رفتار و خصلتشان، اگر اعانه بر حرام نباشد اعانه بر امر مكروه است و سبب توانگرى بيشتر اين عده مىشود. به هر روى اسلام گدايى
بدين شكل را خوش نمىدارد و از آن جلوگيرى مىكند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«مسألة الناس من الفواحش(1)گدايى كردن از مردم از زشتكارىهاست».
«من سأل عن ظهر غنى فإنّما يستكثر من جمر جهنّم و من سأل و له ما يغنيه جاء يوم القيامة و وجهه عظم يتقعقع ليس عليه لحم(2)هركه در عين بىنيازى گدايى كند از گدازه جهنم زياده خواهد و اگر كسى گدايى كند در حالىكه رزق كافى دارد به روز رستخيز با چهرهاى استخوانى كه گوشتى ندارد و استخوانها بر اثر برخورد با يكديگر صدا توليد مىكنند درآيد».
«من سأل الناس و عنده قوت ثلاثة أيّام لقي اللّه يوم يلقاه و ليس على وجهه لحم(3)هركه از مردم گدايى كند در حالىكه توشه سه روزه خويش دارد خدا را به روز ديدار چنان ديدار كند كه گوشتى بر چهره ندارد».«ما من عبد فتح على نفسه باباً من المسألة إلاّ فتح اللّه عليه سبعين باباً من الفقر(4)هيچ بندهاى درى از گدايى را به روى خود نگشود مگر آنكه خدا هفتاد در از فقر به روى او گشود».
«إنّ المسألة لا تحلّ إلاّ لفقر مدقع أو غرم مفظع(5)درخواست [از مردم] جز در فقرى كشنده و وامى سنگين و از پاى درآورنده روا نيست».
«من سأل عن ظهر غنى فصداع في الرأس و داء في البطن(6)گدايى از سر بىنيازى سبب سر درد و بيمارى (هرزگى) شكم مىگردد».
«من سأل الناس أموالهم تكثّراً فإنّما هي جمرة، فليستقل منه أو ليستكثر(7)هركه از سرِ زيادهطلبى از مردم گدايى كند به آتش دست يافته، حال پولى اندك ستانَد يا بسيار».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پيوسته به خوددارى از گدايى فرا مىخواند و مىفرمود: «من سألنا أعطيناه و من استغنى أغناه اللّه و من لم يسألنا فهو أحبّ إلينا(8)هركه از ما بخواهد بدو مىدهيم و هركه بىنيازى ورزد خدا بىنيازش كند و هركه از ما گدايى نكند نزد ما محبوبتر است».
«ما قلّ من السؤال فهو خير، قالوا: و منك يا رسول اللّه؟ قال: و منّي و لو أنّ أحدكم أخذ
حبلاً فيأتي بحزمة حطب على ظهره فيبيعها و يكفّ بها وجهه خير له من أن يسأل(1)خواستن كمتر بهتر است. عرض كردند: حتى از شما اى پيامبر خدا؟ ايشان فرمودند: حتى از من و اگر يكى از شما ريسمانى با خود بَرد و پشتهاى هيزم بر پشت خويش آورَد و آنرا بفروشد و آبروى خويش حفظ كند بهتر از آن است كه گدايى در پيش گيرد».
آيا مىدانيد چرا گدايى حتى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مكروه است؟ زيرا موجب خوارىِ نفس و سستى اعتماد به نفس مىگردد، در حالىكه اگر كسى اعتماد به نفس داشته باشد و خود را در چرخه كار بيفكند كمتر شكست مىخورَد اگرچه اين كار، جمع كردن هيزم و خار و خاشاك باشد. آيا تاكنون نابينايانى را نديدهايد كه كار مىكنند. آنها در پرتو اعتماد به نفس به اين مرز رسيدهاند. هم اينك چهره مردى را در خاطر دارم كه بر اثر آبله در چهار سالگى كور شد و با اين حال امروزه از بزرگترين نويسندگان شمرده مىشود و با نوشتن كتابهايى توانسته است ثروتى بسيار بدست آورَد.
امام سجاد عليهالسلام فرمود: «ضمنت على ربّي أنّه لا يسأل أحدٌ من غير حاجة، إلاّ اضطرته المسألة يوماً إلى أن يسأل من حاجة(2)خداى با من پيمان بسته كه هيچ كس بدون داشتن نياز از كسى چيزى نخواهد مگر آنكه اين خواستن او را وادارد كه روزى به گدايى افتد».امام عليهالسلام به روز عرفه زنان و مردانى را ديد كه گدايى مىكنند، پس فرمود: «هؤلاء شرار من خلق اللّه، الناس مقبلون على اللّه و هم مقبلون على الناس(3)اينها بدترين مردمان خدايند، زيرا مردم به خداى رو مىآورند و اينان به مردم».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «أقسم باللّه و هو حقّ، ما فتح رجل على نفسه باب مسألة إلاّ فتح اللّه عليه باب فقر(4)سوگند به خدا كه سوگندى حق است هيچ كس درِ گدايى به روى خود نگشود مگر آنكه خداى درِ تهيدستى به روى او گشود».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «من سأل من غير حاجة فكأنّما يأكل الجمر(5)هركه بدون نياز گدايى كند گويى گدازهاى افروخته مىخورَد».
اسلام مطلقاً گدايى را ناپسند مىشمرد و خواستن هيچ چيز را روا نمىداند مگر دانش
را كه خواستن آن بسى ستوده است.
خداى متعال مىفرمايد: «فَسْٔلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ»(1)«از عالمان جويا شويد».
زيرا اسلام، خواهان آن است كه مردم بكوشند و بپويند و اعتماد به نفس يابند و به خويش ببالند، در حالىكه گدايى خلاف مردانگى و مروّت است.
روايت شده است كه: «گروهى از انصار نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رسيدند و بر او درود فرستادند و پيامبر پاسخ درود ايشان بداد. آنها عرض كردند: يا رسول اللّه! ما را نزد تو نيازى است. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمود: نيازتان چيست؟ عرض كردند: نياز ما بسى بزرگ است. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: بگوييد نيازتان كدام است؟ عرض كردند: بهشت را براى ما تضمين كن. پيامبر صلىاللهعليهوآله سر خويش پايين افكنْد، آنگاه بديشان روى كرد و فرمود: بدين شرط چنين مىكنم كه ديگر چيزى از كسى نخواهيد. راوى مىگويد: پس هرگاه يكى از آنان در سفر و سوار مركب، تازيانه از دستش مىافتاد، چون خوش نمىداشت از كسى بخواهد تازيانهاش را به دستش دهد، خود از مركب پياده شده، تازيانه را بر مىداشت. و يا بر سر سفره با اينكه ظرف آب به همسفرهاش نزديك بود، ولى از او آب نمىخواست و خود بر مىخواست و آب مىنوشيد»(2).
در روايتى آمده است كه: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با گروهى كه اسلام آورده بودند بيعت فرمود و با ايشان شرط كرد كه سخن او بشنوند و فرمانش بَرند، آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله آهسته بديشان فرمود: از مردم چيزى نخواهيد. از آن پس اگر چوبدست كسى به زمين مىافتاد خود از اسب فرود مىآمد و آنرا بر مىداشت و به كس نمىگفت كه آنرا به من ده(3).
جناب سيد محسن حكيم برايم نقل مىكرد كه در خدمت ميرزاى شيرازى دوم، شيخ ميرزا محمدتقى رحمهالله بود. ايشان به همراه گروه زيادى به سهله آمده بودند. آقاى حكيم مىگفت: ميرزاى شيرازى از مسجد باز مىگشت و راه اندكى پيموده بود كه بازگشت. همراهيان از او پرسيدند كه آيا كارى دارد؟ ايشان چيزى نگفت و به جايى از مسجد رسيد كه آنرا ترك كرده بود، از آنجا چيزى را كه فراموش كرده بود برداشت و بيامد، زيرا ايشانخوش نمىداشت از كسى بخواهد كه چنين كار سادهاى را براى او انجام دهد.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «طلب الحوائج إلى الناس إستلاب للعزّ و مذهبة للحياء و اليأس ممّا في أيدي الناس عزّ للمؤمن في دينه، و الطمع هو الفقر الحاضر(1)خواستن نيازها از مردم موجب از دست دادن عزّت و از ميان بردن شرم است و نوميدى از آنچه در دست مردم است موجب عزت مؤن در دين اوست، و طمع، همان فقر موجود است».
برخى از مردم به ويژه توانگران اين احاديث را بهانه بخل خود و كمك نكردن به فقير و گدا قرار مىدهند. اين جماعت بايد اين آيات قرآنى را از نظر بگذرانند:
«وَ أَمَّا السَّآئِلَ فَلاَ تَنْهَرْ»(2)«اما فقير را نرانيد».
«وَ فِى أَمْوَ لِهِمْ حَقٌّ لِّلسَّآئِلِ وَ الَْمحْرُومِ»(3)«و در اموالشان براى سائل و محروم حقّى [معيّن] بود».
«وَ أَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ»(4)«و به تنگدست [سائل] و به بينوا[ى غير سائل] بخورانيد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «لا تردّوا السائل و لو بشقّ تمرة(5)گدا را مرانيد اگرچه به نيمى خرما باشد».
«لولا أنّ السائل يكذب ما قدّس من ردّه(6)اگر نه اين است كه گدا [غالبا ]دروغ مىگويد، آن كه وى را رد كند و چيزى به او ندهد هرگز ستوده نخواهد بود».
«للسائل حقّ و إن جاء على الفرس(7)گدا را حقى است اگرچه با اسب بيايد».
«لا تردّوا السائل و لو بظلف محترق(8)گدا را مرانيد اگرچه به سُمى سوخته».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «لو يعلم السائل ما عليه من الوزر ما سأل أحدٌ أحداً و لو يعلم المسؤول ما عليه إذا منع ما منع أحدٌ أحداً(9)اگر گدا بداند با گدايى چه بارى بر دوش خود مىنهد هرگز از كسى چيزى نمىخواست و اگر فردى كه از او چيزى خواستهاند و او از دادن آن خوددارى كند بداند كه با اين كار چه بارى بردوش خود نهاده هرگز گدايى را باز نمىگرداند».پس دو تكليف در ميان است: اينكه شخص نخواهد و اينكه شخصِ خواسته شده از
دادن دريغ نورزد.
اما اينكه بخيلان بهانه مىآورند و فقرا را دروغگو مىانگارند و داستانها و خرافههايى به هم مىبافند جز پوشش نهادن بر بهانههاى خود در توجيه موضعگيرى منفىِ آنها و بخل پوشيدهشان هيچ نيست. آيا واقعاً در ميان فقرا كسى يافت نمىشود كه هيچ نداشته باشد و شرايط، او را به گدايى واداشته است؟ مىگويند: روزى فقيرى از توانگرى چيزى خواست و توانگر او را رانْد، ولى پس از چند روز در پى يافتن فقير برآمد و او را در اتاق خود يافت كه از گرسنگى جان داده است و در را به روى خود بسته است.
فقر در دل گروهى از مردم جايگزين شده است و پيوسته درصدد يافتن ثروت فزونتر هستند، اگرچه ثروت آنها گنجينهاى باشد كه جابهجايى كليدهاى آن بر گروهى تنومند سنگين آيد. اگر از چنين كسى بپرسى چرا اين همه ثروت مىطلبى؟ خواهيد ديد كه جواب مشخصى نخواهد داد، و اگر امعا و احشاى او را بكاوى همه حاكى از فقر اويند.
برعكس، توانگرى در دل برخى جايگزين شده است. چنين كسى را مىبينى كه اگرچه از كالاى دنيوى دستى تهى دارد باز از آنچه از دست داده باكش نيست و اگر به اندك چيزى دست يابد به همان دلخوش است. فرد اول را حريص و شخص دوم را قانع مىخوانند.
اسلام، حرص را بسيار مىنكوهد چنانكه قناعت را بسيار مىستايد. اسلام مىخواهد آدمى ريشههاى فقر را از دل خويش بركَند تا ديگر هيچ انگيزه درونى وجدان او را نَخَلد و خواب شبانه از ديده او نربايد. اين همه چه سود دارد؟ هيچ. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«لو كان لإبن آدم واديان من ذهب، لابتغى وراءهما ثالثاً، و لا يملأ جوف ابن آدم إلاّ التراب ويتوب على من تاب(1)اگر آدميزاده دو درّه مالامال ثروت داشت باز در آرزوى درّه سوم بود و شكم آدميزاده را جز خاك پُر نكند و خدا توبه كسى را كه به سوى او باز گردد مىپذيرد».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «منهومان لا يشبعان: منهوم علم و منهوم مال(2)دو آزمند سيرى نپذيرند: آن كه آز دانش دارد و آن كه آز ثروت در دل مىپرورانَد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «يشيب ابن آدم و يشبّ فيه خصلتان: الحرص و طول الأمل(3)آدميزاده پير مىشود در حالىكه دو سرشت در او جوان مىشود: آز و آرزوهاى طولانى».
امام باقر عليهالسلام براى فرد آزمند بهترين مثال را مىآورَد: امام عليهالسلاممىفرمايد:
«مثل الحريص على الدنيا كمثل دودة القزّ كلّما ازدادت على نفسها لفّاً كان أبعد لها منالخروج حتّى تموت غمّاً(1)آزمند نسبت به دنيا همچون كرم ابريشم است كه هرچه بيشتر در پيرامون خود بتَنَد از بيرون آمدن دورتر مىشود چندان كه از غصه مىميرد».
«لرُبّ حريص على أمر قد شقى به حين أتاه و لرُبّ كارهٍ لأمر قد سعد به حين أتاه(2)چه بسا انسانى كه بر چيزى حرص ورزد و با يافتن آن دچار شقاوت شود و بسا انسانى كه چيزى را ناخوش مىشمرد و با رسيدن آن سعادتمند گردد».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «إنّ فيما نزل به الوحي من السماء لو أنّ لإبن آدم واديين يسيلان ذهباً و فضّة لأبتغى إليهما ثالثاً، يا ابن آدم، إنّما بطنك بحر من البحور و وادٍ من الأودية لا يملأه شيء إلاّ التراب(3)آنچه از وحى آسمانى آمده يكى اين است كه اگر آدمى دو وادى داشته باشد كه سيل زر و سيم در آن به راه افتد باز خواهان وادى سوم است. اى آدميزاده! شكم تو دريايى است از درياها و درّهاى است از درّهها كه جز خاك چيزى آنرا پُر نكند».
تفاوت حريص و قانع، در آن نيست كه اوّلى در طلب دنيا بدود و دومى چنين نكند، بلكه تفاوت اين دو در آن است كه حريص همه نيروهايش را براى دنياطلبى گرد مىآورَد و از ترس فقير شدن به هيچ كس يارى نمىرسانَد، در حالىكه فرد قانع تا اندازهاى دنيا را نيز مىطلبد و آنچه را ستوده است مىپردازد، ولى حريص، نخست به خود و از آن پس به ديگرى زيان مىرسانَد، و حال آنكه فرد قانع هم به خود سود مىرسانَد هم به ديگران.
احاديث بسيارى در ستايش قناعت رسيده است كه قناعت را موجب سلامتى جسم و آسايش روان و بخشش به ديگران مىداند، و چرا بايد چنين پديدهاى ستوده نباشد؟ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «طوبى لمن أسلم و كان عيشه كفافاً(4)خوشا به حال كسى كه اسلام آورده و زندگى بسندهاى دارد».
«ما من أحدٍ غني و لا فقير إلاّ ودّ يوم القيامة أنّه كان في الدنيا أوتي قوتاً(5)هر فقير و توانگرى در روز رستخيز دوست خواهد داشت كه اى كاش در دنيا تنها قوتى [براى زنده ماندن]
به دست مىآورد».
«أيّها الناس إجملوا في الطلب فإنّه ليس للعبد إلاّ ما كتب له في الدنيا و لن يذهب عبد من الدنيا حتّى يأتيه ما كتب له في الدنيا و هي راغمة(1)اى مردم طلب خود را در همه چيز محدود سازيد، زيرا بنده به چيزى نرسد مگر آنچه در دنيا براى او مقرر شده است و آدمى از دنيا نخواهد رفت مگر آنكه على_'feرغم خواست دنيا به آنچه بايد دست يابد».
«روح الأمين نفث في روعي أنّه لن تموت نفس حتّى تستكمل رزقها فاتّقوا اللّهو اجملوا في الطلب(2)روح القدس در دل من چنين دميد: هيچ كس نميرد مگر آنكه رزق كامل خود را از دنيا برگيرد، پس پرواى خدا در پيش گيريد و طلب خويش محدود كنيد».
«كن ورعاً تكن أعبد الناس و كن قانعاً تكن أشكر الناس و أحبّ للناس ما تحبّ لنفسك تكن مؤمناً(3)پارسا باش تا عابدترين مردم باشى، و قانع باش تا سپاسگزارترين مردم باشى و براى خود آن دوست بدار كه براى ديگرى، تا مؤن باشى».
در يك حديث قدسى محاجَّهاى ظريف آمده است: «يابن آدم لو كانت الدنيا كلّها لك لم يكن لك منها إلاّ القوت فإذا أنا أعطيتك منها القوت و جعلت حسابها على غيرك فأنا إليك محسن(4)اى آدميزاده! اگر همه دنيا از آنِ تو مىبود جز قوت خود را از آن بهره نمىبردى پس اگر من (خدا) قوت تو را از دنيا بدهم و حسابرسىِ [برخوردارى از] دنيا را براى ديگرى نويسم به تو نيكى كردهام».
در حديث ديگرى آمده است: «إنّ موسى عليهالسلام سأل اللّه تعالى، و قال: أيّ عبادك أغنى؟ قال: أقنعهم بما أعطيته(5)موسى عليهالسلام از خداى متعال پرسيد كه: كدام بنده تو توانگرتر است؟ پروردگار فرمود: قانعترين ايشان در آنچه من بدو دادهام».
اميرالمؤنين على عليهالسلام مىفرمايد: «ابن آدم إن كنت تريد من الدنيا ما يكفيك فإنّ أيسر ما فيها يكفيك و إن كنت إنّما تريد ما لا يكفيك فإنّ كلّ ما فيها لا يكفيك(6)اى آدميزاده! اگر از دنيا آن مىخواهى كه تو را بسنده باشد سادهترين زندگى براى تو بسنده خواهد بود و اگر از دنيا آن مىخواهى كه تو را بسنده نباشد اگر همه آنرا هم به تو دهند باز تو را بسنده نخواهد بود».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «إيّاك أن تطمح بصرك إلى من هو فوقك فكفى بما قال اللّه عزّوجلّ لنبيّه صلىاللهعليهوآله: «فَلاَ تُعْجِبْكَ أَمْوَ لُهُمْ وَ لآَ أَوْلَدُهُمْ»(1)و قال: «وَ لاَ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَ جًا مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا»(2)فإن دخلك من ذلك شيء فاذكر عيش رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهفإنّما كان قوته الشعير و حلواه التمر و وقوده السعف إذا وجده(3)بپرهيز از اينكه بهكسى بنگرى كه فرازتر از توست و همين سخن پروردگار به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهبس كه: "و نبايد ثروت و فرزندان ايشان تو را به شگفتآورَد" و نيز مىفرمايد: "و زنهار به سوى آنچه اصنافى از ايشان را از آن برخوردار كرديم [و فقط] زيور زندگى دنياست تا ايشان را در آن بيازماييم، ديدگان خود مدوز"، پس اگر چيزى از اينها به دلِ تو راه يافت زندگى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را به ياد آر كه قوت او جو بود و شيرينىاش خرما و سوختش شاخ و برگ نخل، آن هم اگر مىيافت».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «من قنع بما رزقه اللّه فهو من أغنى الناس(4)هركه به روزىِ خدا قناعت كند از توانگرترين مردمان است».
اين قاعدهاى كلى براى آسايش دنيوى است: هركه به فراز دست خود بنگرد از زندگىِ خود دلتنگ خواهد شد و آنرا موجب بدبختى خويش خواهد انگاشت و پيوسته در شكنجه به سر مىبَرد و هماره نگران است، زيرا مردمان در جايگاههاى مختلفى از زندگى قرار دارند، در حالىكه اگر كسى به روزىِ خدا تن در دهد در آسايش و خشنودى خواهد بود و چه زندگىِ گوارايى خواهد داشت! امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «مكتوب في التوراة ابن آدم كن كيف شئت كما تُدين تُدان، من رضي من اللّه بالقليل من الرزق قبل اللّه منه اليسير من العمل و من رضي باليسير من الحلال خفّت مؤونته و زكت مكسبته و خرج من حدّ الفجور(5)در تورات نوشته آمده است كه اى آدميزاده هرگونه كه خواهى باش، هرگونه كه عمل كنى همانگونه با تو عمل خواهد شد، و آن كه به روزىِ اندك خداى راضى باشد خداى عمل اندك او را خواهد پذيرفت و هركه به مال حلال و اندك تن در دهد هزينهاش كم گردد و درآمدش پاك شود و از تبهكارى برون گردد».
«إنّ اللّه عزّوجلّ يقول: يحزن عبدي المؤمن إن قتّرت عليه، و ذلك أقرب له منّي، و يفرح
عبدي المؤمن إنّ وسّعت عليه و ذلك أبعد له منّي(1)خداى عزّوجلّ مىفرمايد: هرگاه بر بنده مؤن خود تنگ گيرم اندوهگين شود و در اين هنگام به من نزديكتر است، و هرگاه بر او فراخ گيرم شاد شود و در اين هنگام از من دورتر است».
و احاديث ديگرى از اين دست.
ممكن است كسى بپرسد: درمان فرد حريص چگونه است؟ در پاسخ بايد گفت درمان آن در واقع همان درمان ديگر ملكههاى پست نفسانى است. نفس به ورقى سفيد مىمانَد كه محيط و جامعه و كتاب و مدرسه بر آن نقش مىزند، و شايد تمايلات نفسانى نيز در آن مؤر باشد، چرا كه آدميان از نظر سرشت با يكديگر متفاوتند، و هرگاه نفس كسى رنگ خاصى پذيرفت بايد بكوشد تا آنرا از ميان ببرد، و حرص از آنجا كه مناسب سرشتهاى پوچ است كه در بيشتر موارد هم، چنين است پس كوشيدن براى از ميان بردن آن نيز بسيار خواهد بود.
فرد حريص بايد به ياد داشته باشد كه با حرص به آنچه مىخواهد نمىرسد، پس چرا حرص ورزى؟ چنين كسى بايد به آيات و رواياتى كه او را از حرص باز مىدارند مراجعه كند. پس بايد در زندگى به كسى بنگرد كه فروتر از اوست تا از زندگيش خشنود گردد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إذا نظر أحدكم إلى من فضّله اللّه عليه في المال و الخلق،فلينظر إلى من هو أسفل منه(2)هرگاه كسى از شما فردى را ديد كه خداى وى را در مال و اندام برترى داده به كسى بنگرد كه در مال و اندام از او پستتر است».
ابوذر رحمهالله مىگويد: دوستم پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به من سفارش كرد و فرمود: «انظر إلى من هو تحتك و لا تنظر إلى من هو فوقك فإنّه أجدر أن لا تزدري نعمة اللّه عليك(3)به كسى بنگر كه فروتر از توست نه آنكه فرازتر از توست، كه در اين صورت نعمت خداوندى را بىمقدار نخواهى ديد (چنان نخواهى بود كه به هيچش انگارى)».
گاهى آدمى به بيمارى آزورزى مبتلا مىشود، همانگونه كه به بيمارى جذام گرفتار مىآيد و در اين هنگام پيوسته به دست مردم مىنگرد و يارى آنها را انتظار مىكشد و چشم به دست ديگران دارد تا ببيند آيا دست ايشان سوى جيبشان مىرود يا نه. تفاوتى ندارد كه مبتلاى به اين بيمارى توانگر باشد يا تهيدست، زيرا اين گونهاى بيمارى است كه چنگال خويش را در جان آدمى فرو مىبرد، چنانكه جذام در پيكر آدمى چنگال مىافكند و اعضا را به تباهى مىكشاند. انسان آزورز هرگاه پولى را ببيند آرزوى آنرا مىكند و هرگاه چيزى را لمس كند آنرا مىستاند و هرگاه سخن از خانهاى به گوش او رسد آنرا مىطلبد و بدان آز مىورزد. مبتلاى به اين بيمارى، در جامعه، خوار شمرده مىشود و پيوسته جانش در رنج است و همواره سوى توهّمات در حركت مىباشد. اسلام بشدّت از اين سرشت بر حذر مىدارد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«إيّاك و الطمع، فإنّه الفقر الحاضر(1)از آز بپرهيز كه فقر بالفعل است».
اميرالمؤنين على عليهالسلام فرمود: «استغن عمّن شئت تكن نظيره و ارغب إلى من شئت تكن أسيره و أحسن إلى من شئت تكن أميره(2)از هركه خواستى بىنيازى ورز تا چون او باشى و به هركه خواستى دستِ نياز پيش بر تا در بند او باشى، و به هركه خواستى نيكى كن تا امير او باشى».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «بئس العبد عبد له طمع يقوده و بئس العبد عبد له رغبة تذلّه(3)چه بد است بندهاى كه آزش او را رهبرى كند و چه بد است بندهاى كه تمايلى داشته باشد كه او را به خاك مذلّت كشد».
روايت شده است: قلت له عليهالسلام: ما الذي يثبت الإيمان في العبد؟ قال: الورع. و الذي يخرجه منه؟ قال: الطمع(1)به امام صادق عليهالسلام عرض شد: آن چيست كه ايمان را در دل بنده پايدار مىدارد؟ فرمود: پرهيزگارى. و آن چيست كه ايمان را از دل برون كند؟ فرمود: آز».
در برابر اين سرشت پليد، بىنيازى از دارايىِ مردم است كه موجب ارجمندى در دنيا و آسايش جان و خاستگاه امنيت و اطمينان است، و از همينرو اسلام آنرا سخت مورد تشويق قرار داده است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «ليس الغنى عن كثرة العرض، و لكن الغنى غنى النفس(2)بىنيازى به داشتن اموال فراوان نيست، بلكه در بىنيازى نفس است».
بياباننشينى از پيامبر پندى خواست. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «إذا صلّيت فصلّ صلاة مودّع و لا تحدّثن بحديث تعتذر منه غداً، و أجمع الإياس عمّا في أيدي الناس(3)آنگونه نماز بگذار كه گويى آخرين نمازت است و سخنى بر زبان نياور كه فردا به پوزش خواستن از آن مجبور گردى و از آنچه در دست مردمان است نوميد باش».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «اليأس ممّا في أيدي الناس عزّ المؤمن في دينه(4)نوميدى از آنچه در دست مردم است مايه ارجمندىِ مؤن در دين اوست».
اميرالمؤنين على عليهالسلام مىفرمايد: «ليجتمع في قلبك الإفتقار إلى الناس و الإستغناء عنهم، فيكون افتقارك إليهم في لين كلامك، و حسن بشرك و يكون استغناؤك عنهم في نزاهة عرضك و بقاء عزّك(5)بايد در دل تو نياز به مردم و بىنيازى از آنان، كنار هم گردآيند، نيازمندى تو بديشان، نرمىِ سخن و گشادهرويىِ تو با آنها باشد، و بىنيازىات از ايشان در آبرودارى و ماندگارى عزتت باشد (چيزى از آنان نطلبى)».
اين از شگفتيهاى اخلاق است و مردمان اندكى بدان موصوفاند، زيرا بسيارى از افراد از دارايىِ مردم بىنيازند ولى در كنار اين بىنيازى از نرمخويى و گشادهرويى نيز بركنارند و به مردم اعتنا نمىكنند، و در برابر، بسيارى از مردم با ديگران سخن به نرمى مىگويند و با چهره گشاده با آنان برخورد مىكنند، ولى در پىِ آن از ديگران درخواست مىكنند و با اين
كار آبروى خود را مىريزند. اما ملايمت در گفتار و نيكى در همنشينى همراه با عفتمندى و بىنيازى، اخلاق و منشى است كريمانه و شيوه بزرگان است و اينان چه اندكند.
امام سجاد عليهالسلام مىفرمايد: «رأيت الخير كلّه قد اجتمع في قطع الطمع عمّا في أيدي الناس و من لم يرج الناس في شيء و ردّ أمره إلى اللّه عزّوجل في جميع أموره، استجاب اللّه عزّوجل له في كلّ شيء(1)چنين يافتم كه همه خير در گسستن آز از دارايى مردم نهفته است، وكسى كه در چيزى از مردم اميد نَبرد و همه كارهاى خويش به خداى باز گردانَد خداوند دعاى او را در همه چيز بر مىآورَد».
مفهوم اين سخن چنانكه برخى پنداشتهاند عدم بهرهبرى از اسباب و عوامل نيست، بلكه مفهوم آن آز نورزيدن است، زيرا همانگونه كه امام مىفرمايد آز يك چيز است و بهرهبرى از اسباب و عوامل شايسته، چيز ديگر.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «سخاء المرء عمّا في أيدي الناس أكثر من سخاء النفس و البذل، و مروّة الصبر في حال الفاقة و الحاجة و التعفف و الغنى أكثر من مروّة الإعطاء، و خير المال الثقة باللّه و اليأس عمّا في أيدي الناس(2)ناديده گرفتن آنچه در دست مردم است بالاتر از بخشيدن جان و مال مىباشد و جوانمردىِ شكيبايىورزى به هنگام فقر و نياز همراه پاكدامنى و توانگرى بيش از جوانمردىِ در بخشش است و بهترين دارايى، اعتماد به خدا و نوميدى از داشته مردم است».
«اليأس ممّا في أيدي الناس عزّ المؤمن في دينه(3)نوميدى از آنچه در دست مردمان است موجب عزت مؤن در دين اوست».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «شرف المؤمن قيام اللّيل و عزّه إستغناؤه عن الناس(4)شرف مؤن به عبادت شبانه او و عزت او به بىنيازى وى از دارايىِ مردم است».
اينك بدين حديث بنگريد و در شگفت شويد: «شيعتنا من لا يسأل الناس و لو مات جوعاً(5)شيعه ما كسى است كه اگر از گرسنگى بميرد چيزى از كسى طلب نكند».
چرا؟ زيرا او همتى والا دارد و بسى شريف و ارجمند است، و آيا هيچ يك از شيعيان
چنين است؟ چند شيعى با اين ويژگيها داريم؟ «ثلاث هنّ فخر المؤمن و زينه في الدنيا و الآخرة الصلاة في آخر الليل، و يأسه ممّا في أيدي الناس، و ولايته الإمام من آل محمّد عليهمالسلام(1)سه چيز موجب فخر مؤن و زيبندگىِ او در دنيا و آخرت است: نماز پايان شب او و نوميدىِ او از آنچه در دست مردمان است و سر سپردگىِ او به امامى از خاندان محمّد صلىاللهعليهوآله».
«إذا أراد أحدكم أن لا يسأل ربّه شيئاً إلاّ أعطاه، فلييأس من الناس كلّهم، و لا يكون له رجاء إلاّ عند اللّه فإذا علم اللّه عزّوجل ذلك من قلبه، لم يسأل اللّه شيئاً إلاّ أعطاه(2)هرگاه كسى از شما مىخواهد كه از خداى هيچ نطلبد مگر اينكه بدو بخشد بايد كه از همه مردم نوميد گردد و جز از خدا اميد از كسى نبَرد، پس هرگاه خداوند اين را در دل او بيافت همه خواستهاىوى برآورَد».
اگر از بخيلى پرسش كنيد چرا بخل مىورزى پاسخ خواهد داد: زيرا از آن مىترسم كه خود و فرزندانم به تهيدستى گرفتار آييم. و يا مىگويد: زيرا به شهرت نيازمندم و پول، اين شهرت را براى من به ارمغان مىآورَد. و يا مىگويد: زيرا خودِ پول را دوست دارم.
گونه سوم بخل در واقع در مرتبه نخست قرار دارد. به راستى چرا آدمى مال را دوست دارد نه نيكوكارى و ستايش و پاداش را؟ اگر دو مورد نخست، منطقى موهوم داشته باشند گونه سوم هيچ منطقى ندارد. اينك به دو گونه نخست مىپردازيم: آيا تهيدستى و توانگرى به دست ماست؟ هرگز، زيرا چه بسا مردمانى كه بخل ورزيدند ولى اين بخل آنها را بىنياز نكرد و به فقرى كُشنده گرفتار آمدند، و چه بسا مردمى كه بخشيدند ولى اين بخشش نه تنها آنها را به وضع وخيمترى گرفتار نكرد بل به دارايى آنها بيفزود. شاعرى چنين سروده:
إذا جادت الدنيا عليك فجد بها *** على الناس طُراً قبل أن تتفلت
فلا الجود مفنيها إذا هي أقبلت *** و لا البخل مبقيها إذا هي ولّت
«اگر دنيا به تو بخشيد تو نيز پيش از زوال نعمت به همه ببخش، زيرا نه بخشش به هنگام رويكرد، نعمت را از ميان مىبَرد و نه بخل به هنگام رويگردانى، نعمت را باقى مىدارد».
از اين گذشته آيا شهرت، تنها با بىنيازى افزايش مىيابد؟ آيا نيك نامى و محبوبيت در ميان مردم از عوامل شهرت نيست؟ در اين معنا سه خصلت وجود دارد: اسراف، بخل، بخشش. دو خصلت اوّل مذموم است، زيرا هركه دست خود كاملاً گشاده بگيرد تا آنجا كه ديگر چيزى براى او باقى نمانَد تا توانش را برقرار كند و كژيهاى زندگىاش را راست گردانَد شخصى منحرف شمرده مىشود كه مال خويش را تلف مىكند، چنانكه هركه دست خويش تنگ بگيرد و حتى به
خياباننشينان رحم نكند از موازين انسانى دور گشته است و دلى وارونه دارد. اسلام خواهان عدالت و ميانهروى در همه چيز است. قرآن كريم مىفرمايد:
«وَ لاَ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلاَ تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ»(1)«و دستت را به گردنت زنجير مكن و بسيار [هم ]گشاده دستى ننما».
«وَ الَّذِينَ إِذَآ أَنفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كَانَ بَيْنَ ذَ لِكَ قَوَامًا»(2)«و كسانى كه چون انفاق كنند نه اسراف مىكنند و نه تنگ مىگيرند و ميان اين دو [روش ]حدّ وسط را برمىگزينند».
اسلام از بخل نفرت مىورزد: «وَ لاَ يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِمَآ ءَاتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ هُوَخَيْرًا لَّهُم بَلْ هُوَ شَرٌّ لَّهُمْ سَيُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيَمَةِ»(3)«و كسانى كه به آنچه خدا از فضل خود به آنان عطا كرده بخل مىورزند هرگز تصوّر نكنند كه آن [بخل] برايشان خوب است بلكه برايشان بد است. به زودى آنچه بدان بخل ورزيدهاند روز قيامت طوق گردنشان مىشود».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إيّاكم و الشحّ، فإنّه أهلك من كان قبلكم، فسفكوا دماءهم و دعاهم فاستحلّوا محارمهم و دعاهم فقطعوا أرحامهم(4)از بخل بپرهيزيد كه پيشينيان شما را نابود كرد، پس خون يكديگر بريختند و بخل، آنها را [به كار بيشتر] خوانْد، پس محارم خود را روا شمردند و باز بخل، آنها را به كار بيشتر خوانْد و آنها خويشاوندى يكديگر قطع كردند».
«لا يدخل الجنة بخيل و لا خبّ و لا خائن و لا سيّء الملكة(5)هرگز فرد بخيل يا فريبكار يا خائن يا بد كردار به بهشت در نيايد».
«البخيل بعيد من اللّه، بعيد من الناس، بعيد من الجنّة، قريب من النار وجاهل سخيّ أحبّ إلى اللّه من عابد بخيل و أدوى الداء البخل(6)بخيل از خدا و مردم و بهشت دور است و به آتش نزديك، و نادانِ بخشنده نزد خدا محبوبتر از عابد بخيل است و دردناكترين درد، بخل است».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «الموبقات ثلاث: شحّ مطاع و هوىً متّبع و إعجاب المرء بنفسه(7)سه عامل نابود كننده وجود دارد: بخلى كه از آن فرمان برده شود و هوسى كه از آن پيروى شود و اينكه آدمى از خويش راضى گردد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «إنّ اللّه يبغض الشيخ الزاني و البخيل المنّان و المعيل المختال(1)همانا خدا از پيرمرد زناكار و بخيل منتگذار و پر عائله [مستمند] مغرور نفرت دارد».
فلسفه همه اين احاديث روشن است و نيازى به شرح و بسط ندارد و از اينرو تنها به نقل آنها مىپردازيم؛ بنگريد حديث اخير چه زيباست: پيرمردى كه از شهوت جنسى بدور است چرا بايد زنا كند؟ انسان بخيل نيز به سبب بخل از مردم بدور است پس چرا بايد بر ديگران منّت نهد؟ و فقير كه هيچ انگيزه خودپسندى ندارد چرا بايد غرور ورزد؟ اينك احاديث ديگرى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ذكر مىكنيم:
«إيّاكم و الشحّ فإنّما هلك من كان قبلكم بالشحّ أمرهم بالكذب فكذّبوا، و أمرهم بالظلم فظلموا و أمرهم بالقطيعة فقطعوا(2)از بخل بر كنار باشيد كه پيشينيان شما به سبب بخل نابودشدند، پس بخل، آنها را به دروغ فرمان داد و آنها دروغ گفتند، پس به ستم فرمان داد و آنها ستم ورزيدند سپس به قطع خويشاوندى فرمان داد و آنها خويشاوندىِ خود گسستند».
زيرا مال از پايههاى پيوند و ميانهروى است پس بخل مايه گسستن و ستمورزى است.
«البخل شجرة تنبت في النار، فلا يلج النار إلاّ بخيل(3)بخل درختى است كه از آتش مىرويد و جز بخيل به آتش در نمىآيد».
«خلق البخل من مقتة و جعل رأسه راسخاً في أصل شجرة الزقّوم، و دلي بعض أغصانها إلى الدنيا، فمن تعلّق بغصن منها أدخله النار، ألا إنّ البخل من الكفر و الكفر في النار(4)بخل از دشمنى پديد آمده است و رأس آن در درخت زقّوم ريشه دارد و پارهاى از شاخههاى آن در دنيا آويخته است، پس هركه به شاخهاى از آن چنگ زند اين شاخه او را در آتش افكند. آگاه باشيد كه بخل از كفر و كفر در آتش است».
قتل في الجهاد رجل من أصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهفبكته باكية و قالت: وا شهيداه، فقال النبي صلىاللهعليهوآله: ما يدريك أنّه شهيد؟ فلعلّه كان يتكلّم بما لا يعنيه، أو يبخل بما لا ينقصه(5)مردى از ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله در جهاد كشته شد پس زنى براى او مىگريست و مىگفت: اى واى بر شهيدم. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «تو چه مىدانى كه او شهيد است، شايد در آنچه بدو مربوط نيست سخنى
گفته باشد يا در مالى كه كاسته نمىشود بخل ورزيده است».
«إنّ اللّه يبغض البخيل في حياته، السخي عند وفاته(1)خدا از كسى كه در زندگى بخل مىورزد و در لحظات مرگ دست دهنده مىيابد متنفر است».
«السخي الجهول أحبّ إلى اللّه عزّوجلّ من العابد البخيل(2)بخشنده نادان نزد خدا محبوبتر است از عابد بخيل».
«الشحّ و الإيمان لا يجتمعان في قلب واحد(3)بخل و ايمان در يك دل باهم گرد نمىآيند».
«خصلتان لا تجتمعان في مؤمن: البخل و سوء الخلق(4)دو سرشت در يك مؤن گرد نيايد: بخل و بد اخلاقى».
«لا ينبغي للمؤمن أن يكون بخيلاً و لا جباناً(5)شايسته نيست كه مؤن بخيل و ترسو باشد».
«يقول قائلكم: الشحيح أعذر من الظالم و أيّ ظلم أظلم عند اللّه من الشحّ؟ حلف اللّهبعزّته و عظمته و جلاله لا يدخل الجنّة شحيح و لا بخيل(6)برخى از شما مىگويند بخيل از ظالم معذورتر است! كدام ظالم نزد خدا از بخيل ستمگرتر است. خدا به عزت و عظمت و جلال خويش سوگند خورده كه هرگز شخص بخيل و فرومايه را به بهشت نبرد».
«اللّهمّ إنّي أعوذ بك من البخل(7)خدايا از بخل به تو پناه مىبرم».
«البخيل مبغّض في السماوات، مبغّض في الأرض خلق من طينة سبخة و خلق ماء عينيه من ماء العوسج(8)شخص بخيل در آسمانها و زمينها منفور است و از سرشتى پليد آفريده شده و آب چشم او از عوسج (گياهى خاردار) پديد آمده است».
در حديثى آمده است: «إنّ اللّه تعالى وكّل ملكين يناديان في كلّ صباح: اللّهمّ اجعل لكلّ ممسك تلفاً و لكلّ منفق خلفاً(9)همانا خداى متعال دو فرشته را گمارده است كه هر روز بامدادان، بانگ مىزنند: بار خدايا! مال هر بخيل را تباه كن و بر مال هر بخشنده بيفزاى».
و احاديث بسيار ديگر.
گاهى بخل امرى اكتسابى است كه درمان آن آسان است و از هرس كردن درختى يا ريشهكنى آن سختتر نيست. اما اگر طبيعت انسان باشد هر چند درمانى سخت دارد اما محال نيست و آدمى تنها بايد هرچه بيشتر بكوشد تا از بند اين صفت پليد رهايى يابد؛ صفتى كه بر هرچه بگذرد آنرا نابود كرده، بر باد مىدهد.
به راستى جود و بخشش چه نيكو صفت و ويژگى است و چه زيبا خواستهاى است، آن سان كه شخص بخيل نيز مايل است خود را بدان متصف سازد. اين واژه نزد همگان گواراست و وجود آن جز بر والايى شخص نمىافزايد و آن كه بدان موصوف است جز جايگاهى عالى نمىيابد. اسلام اين ويژگى را تشويق مىكند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«إنّ اللّه عزّوجل جواد يحبّ الجود و معالي الأمور و يكره سفسافها(1)همانا خداوند جواد است وجود و سرشتهاى والا را دوست مىدارد و از سرشتهاى پست تنفّر دارد».
«إنّ السخي قريب من اللّه، قريب من الناس، قريب من الجنّة، بعيد من النار(2)شخص بخشنده به خدا و مردم و بهشت نزديك است و از آتش، دور».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «شابّ سخيّ مرهق في الذنوب أحبّ إلى اللّه من شيخ عابد بخيل(3)جوان بخشنده فرو رفته در گناه نزد خدا محبوبتر است از پير عابد بخيل».
اين سخن شگفتى ندارد، زيرا بخل بيمارى سختى است؛ كسى كه گاهى بيمار است وزمانى بهبود مىيابد، اميد بهبودى او مىرود، اما كسى كه بيمارى مزمنى گريبان او را گرفت ديگر اميدى براى از ميان رفتن بيمارى او نيست.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «السخاء شجرة من شجر الجنّة، متدلية إلى الأرض، من أخذ منها غصناً قاده ذلك الغصن إلى الجنّة(4)بخشش درختى از درختان بهشت است كه شاخههاى آن بر زمين افكنده شده و هركه شاخهاى از اين درخت را بگيرد اين شاخه او را به بهشت برد».
«إنّ السخاء من الإيمان، و الإيمان في الجنّة(5)بخشش از ايمان است و ايمان در بهشت جاى دارد».
«السخاء شجرة تنبت في الجنّة فلا يلج الجنّة إلاّ سخيّ(6)بخشش درختى است كه در
بهشت مىرويد و جز بخشنده به بهشت در نيايد».
«قال اللّه تعالى: إنّ هذا دين ارتضيته لنفسي و لن يصلحه إلاّ السخاء و حسن الخلق، فأكرموه بهما ما استطعتم(1)خداى متعال مىفرمايد: اين دينى است كه آنرا براى خود برگزيدهام و جز بخشش و خوش اخلاقى چيزى ديگر آنرا به سامان نمىرساند، پس با اين دو، اين دين را تا آنجا كه مىتوانيد ارج نهيد».
«ما جبل اللّه تعالى أولياءه إلاّ على السخاء و حسن الخلق(2)خداوند [تمام ]اولياى خود را از خصلت بخشندگى و حُسن خلق برخوردار كرده است».
«إنّ من موجبات المغفرة بذل الطعام و إفشاء السلام و حسن الكلام(3)از عوامل آمرزش، دادن طعام و آشكارا سلام گفتن و نيكى كلام است».
«تجافوا عن ذنب السخي، فإنّ اللّه آخذ بيده كلّما عثر(4)از گناه بخشنده در گذريد كه خداوند هرگاه بخشندهاى بلغزد دست او بگيرد».
در جامعه نيز چنين است و شخص بخشنده با بخشش خود بديهايش را مىپوشاند و در برابر، فرد بخيل با بخل خود زشتيهايش را آشكار مىكند. آيا اتفاق افتاده كه در مجلسى نيكوكارى جايتان را تنگ كند و شما اين حركت او را ناديده گيريد، بر عكس اگر به جايش فردى بخيل باشد كه هيچ نيكى در حقتان نكرده باشد او را سنگينتر از كوه مىيابيد.
«طعام الجواد دواء و طعام البخيل داء(5)غذاى انسان بخشنده داروست و غذاى انسانبخيل، درد است».
زيرا نفس او در خوراك اثر مىگذارد و نفس انسان تأثير زيادى دارد، چنانكه در روانشناسى به اثبات رسيده است، بگذريم كه آثار محسوس نيز دارد.
«أفضل الأعمال الصبر و السماحة(6)برترين اعمال، صبر و بخشش است».
«خلقان يحبّهما اللّه، السخاء و حسن الخلق(7)دو سرشت است كه خدا دوست دارد: بخشش و خوشرفتارى».
«الرزق إلى مطعم الطعام أسرع من السكّين إلى ذروة البعير و إنّ اللّه تعالى يباهي بمطعم الطعام الملائكة(1)رسيدن روزى به فرد اطعام كننده سريعتر از تأثير چاقو بر گلوى شتر است، و همانا خداى نزد فرشتگان خود به شخص اطعام كننده مىبالد».
«إنّ اللّه عبادا يخصّهم بالنعم لمنافع العباد، فمن بخل بتلك المنافع من العباد، نقلها اللّه عنه و حوّلها إلى غيره(2)همانا خدا بندگانى دارد كه آنها را به نعمتهاى خود ويژه گردانده تا به بندگان سود رسانند، پس هركه در رساندن اين نعمتها به بندگان بخل ورزد خدا آن نعمتها را از او مىستاند و به ديگرى مىسپارد».
«الجنّة دار الأسخياء(3)بهشت، خانه بخشندگان است».
آيا آدمى بيش از اين همه فايده را خواهان است تا بخشنده باشد؟ بخشندگى به دين و دنياى او سود مىبخشد. قوانين اسلام و شريعتهاى آسمانى چه زيبا هستند، و آيا پاداشى بيش از اين متصور است؟ اينك گوش فرا دهيم:
«إصنع المعروف إلى من هو أهله و إلى من ليس بأهله، فإن أصبحت أهله فقد أصبت أهله، و إنْ لم تصب أهله فأنت من أهله(4)به افراد خوبى كنيد خواه او شايسته باشد يا ناشايست، پس اگر به شايسته رسيد كه رسيده و اگر به ناشايست رسيد شما خود، شايستهايد».
اين حديث با همه كوتاهى، انسان را وا مىدارد تا بينديشد حديث مذكور چه اندازه به حقيقت نزديك است و اينكه چگونه راه را بر بخيلان و ترك كنندگان كار نيك مىبندد، كه دلايل مختلفى را برمىشمرند تا از رساندن يارى به بندگان خدا بگريزند.
«إنّ بدلاء أمّتي لم يدخلوا الجنّة بصلاة و لا صيام و لكن دخلوا بسخاء الأنفس و سلامة الصدور و النصح للمسلمين(5)صالحان از امتم نه به سبب نماز يا روزه كه به سبب بخشندگىذاتى و دل پاك و خيرخواهى براى مسلمانان به بهشت در مىآيند».
«إنّ اللّه عزّوجلّ جعل للمعروف وجوهاً من خلقه، حبّب إليهم المعروف و حبّب إليهم فعاله و وجّه طلاّب المعروف إليهم و يسّر عليهم إعطاءه كما ييسّر الغيث إلى البلدة الجدبة فيحييها و يحيي بها أهلها(6)همانا خدا كسانى از آفريدگان (مردم) را براى انجام كار نيك در ميان
خلقش نهاده است و كار نيكو را در نظر آنها محبوب گردانده است و محتاجان را سوى ايشان مىفرستد و انجام كار نيك را براى آنها آسان مىسازد چنانكه ريزش باران را به سرزمينى خشك مقدور مىگرداند كه موجب حيات آن سرزمين و مردمان آن مىشود».
«السخيّ محبّب في السماوات محبّب في الأرض خلق من طينة عذبة و خلق ماء عينيه من ماء الكوثر(1)فرد بخشنده در آسمانها و زمين محبوب است و از سرشتى پاك آفريده شده و آب چشم او از آب كوثر پديد آمده است».
«إنّ أفضل الناس ايماناً أبسطهم كفّا(2)برترين مردم در ايمان، گشاده دستترين آنهاست».
«يؤتى يوم القيامة برجل فيقال احتج، فيقول: يا ربّ خلقتني و هديتني فأوسعت عليَّ، فلم أزل أُوسع على خلقك و أيسّر عليهم لكي تنشر عليّ هذا اليوم رحمك و تيسّره، فيقول الربّ جلّ ثناؤه و تعالى ذكره: صدق عبدي اَدخلوه الجنّة(3)روز رستخيز مردى را مىآورند و به او مىگويند تا از خود دفاع كند. او مىگويد: خدايا! تو مرا آفريدى و هدايت كردى و روزى من فراخ گردانيدى، من نيز در ميان خلق تو گشادهدستى كردم تا تو در اين روز بر من رحم كنى و اين روز را بر من آسان گردانى. خداى متعال مىفرمايد: بندهام راست مىگويد او را به بهشت بريد».
«كلّ معروف صدقة و الدّال على الخير كفاعله و اللّه عزّوجل يحبّ إغاثة اللّهفان(4)هر كار نيكى صدقه است و آن كه به كار خيرى راهنمايى كند همچون انجام دهنده آن است و خدا گرفتن دست غمديده را خوش مىدارد».
«كلّ معروف صدقة و كلّما أنفق الرجل على نفسه و أهله كتب له صدقة و ما وقى المرء به عرضه فهو له صدقة و ما أنفق الرجل من نفقة فعلى اللّه خلفها(5)هر كار نيكى صدقه است و هرگاه كسى بر خود و خانوادهاش انفاق كند براى او صدقه نوشته مىشود و هرگاه آدمى آبروى خود نگاه دارد حساب صدقه براى او نوشته مىآيد و هرچه آدمى انفاق كند بر خداى است كه براى انفاق او جايگزينى بياورد».
در حديثى آمده است: «گروهى از يمن خدمت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رسيدند، در ميانشان مردى بود كه بيش از ديگران سخن مىگفت و افزونتر از ايشان با پيامبر صلىاللهعليهوآله كشمكش مىكرد تا آنجا كه
رگ خشم ميان دو چشم پيامبر صلىاللهعليهوآله برجسته شد و رنگ چهرهشان به كبودى گراييد و سر به زيرانداخت. آنگاه جبرئيل بر حضرت نازل شد و عرض كرد: خدا بر تو سلام مىرساند و مىگويد: اين، مردى بخشنده است كه اطعام مىكند. در اين هنگام، پيامبر صلىاللهعليهوآله آرام گرفت و سر بلند كرد و فرمود: اگر جبرئيل از سوى خدا مرا آگاه نمىكرد كه تو مردى بخشندهاى و اطعام مىكنى، هر آينه تو را چنان مىراندم كه عبرت ديگران گردى. آن مرد عرض كرد: آيا خداى تو سخاوت را دوست دارد؟ پيامبر فرمود: آرى. آن مرد عرض كرد: گواهى مىدهم كه خدايى جز اللّه نيست و تو فرستاده خدايى، سوگند به كسى كه تو را بحق برانگيخته، مال خود از كسى دريغ نورزيدم»(1).
اين حديث، حديث فوق را تقويت مىكند: «أوحى اللّه عزوجل إلى موسى أن لا تقتل السامري فإنّه سخيّ(2)خداوند به موسى عليهالسلام وحى كرد كه سامرى را نكش كه او بخشنده است».
حضرت مسيح عليهالسلام فرمود: «استكثروا من الشيء الّذي لا تأكله النار، قالوا: و ما هو؟ قال: المعروف(3)چيزى را فراوان طلب كنيد كه خوراك آتش نشود. عرض شد: آن كدام است؟ فرمود: كار نيك».
اميرالمؤنين على عليهالسلام مىفرمايد: «و من يبسط يده بالمعروف إذا وجده يخلف اللّه له ما أنفق في دنياه و يضاعف له في آخرته(4)اگر كسى كار نيكى را يافت و در آن گشادهدستى كرد خداوند آنچه را او در دنيا انفاق كرده جبران مىكند و چند چندان آنرا در آخرت بدو دهد».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «إنّ الشمس لتطلع و معها أربعة أملاك ملك ينادي يا صاحب الخير أتم و أبشر، و ملك ينادي يا صاحب الشر انزع و أقصر، و ملك ينادي أعط منفقاً خلفاً و آتِ ممسكاً تلفاً، و ملك ينضح الأرض بالماء و لولا ذلك اشتعلت الأرض(5)چون سپيده مىدمد چهار فرشته بانگ زنند. يكى مىگويد: اى نيكوكار، كار خويش به پايان بر كه مژدهات باد، و فرشتهاى بانگ زند كه اى بد كردار از كار خويش دست بشوى و در آن كوتاهى ورز، و فرشتهاى ندا مىدهد كه خدايا به انسان انفاق كننده ببخش و مال او جايگزين كن و مال انسان فرومايه را تلف گردان، و فرشتهاى بر زمين آب مىپاشد كه اگر چنين نكند آتش، زمين را بسوزاند».
شايد برخى روشنفكران بگويند: چه فرشتهاى؟ او را كه نمىبينم، وانگهى آبى بر زمين
افشانده نشده است. پاسخ اين عده آسان است، زيرا همه چيز ديده نمىشود، براى مثال عقل چيست؟ يا روحى كه احضار مىشود كدام است؟ هوا چيست؟ و... و... . پاشيدن آب بر زمين به سبب همين آبهايى است كه در شب شكل مىيابد و در روز مىبارد. اينها همه اسباب و عواملى دارند و چه اشكالى دارد كه سامان دهنده همه آنها يك فرشته باشد؟ كسى كه به روز رستخيز ايمان دارد در پذيرفتن آنچه وحى آورده و پيامبر يا ائمه بر زبان راندهاند ترديدى به خود راه نمىدهد اگرچه آنرا نداند. آدمى چگونه مىتواند لب به انكار گشايد در حالىكه بيشتر آنچه را در آسمانها و زمين است نمىداند و حتى از اجزاء بدن خويش ناآگاه است.
امام صادق عليهالسلام به يكى از همنشينان خود فرمود: «ألا أُخبرك بشيء تَقْرَب به من اللّهو تقرب من الجنة و تُباعد من النار. فقال بلى، فقال: عليك بالسخاء. و قال عليهالسلام: خياركم سمحاؤكم و شراركم بخلاؤكم و من خالص الأيمان: البرّ بالاخوان و السَعْي في حوائجهم و إن البار بالإخوان لَيَحبه الرحمن و في ذلك مَرْغمَة للشيطان و تزحزح عن النيران و دخول الجنان(1)آيا تو را از آنچه به خدا و بهشت نزديكت مىكند و از آتش دورت مىسازد آگاه نكنم؟ آن مرد عرض كرد: بفرماييد. حضرت عليهالسلامفرمود: سخاوت در پيش گير. و فرمود: نيكان شما بخشندگان شما و بدان شما بخيلان شمايند و نيكوكارى به برادران و تلاش در بر آوردن نيازهاى ايشان نشان دهنده ايمان ناب است و خداى رحمان، نيكوكار به برادران را دوست دارد و اين، بينى شيطان را به خاك مىكشد و آدمى را از آتش دور مىسازد و به بهشت در مىآورد».
امام كاظم عليهالسلام مىفرمايد: «السخيّ الحسن الخلق في كنف اللّه لا يستخلي اللّه منه حتّى يدخله الجنّة و ما بعث اللّه عزوجل نبيّاً و لا وصيّاً إلاّ سخيّاً و لا كان أحد من الصالحين إلاّ سخيّاً و ما زال أبي يوصيني بالسخاء حتّى مضى(2)بخشنده نيكو رفتار در پناه حمايت خداست و خداى از او كناره نگيرد تا او را به بهشت در آورد. خداوند هيچ وصى و پيامبرى را بر نيانگيخته مگر آنكه بخشنده بوده است و همه صالحان با سخاوت بودهاند و پدرم پيوسته مرا به سخاوت سفارش مىكرد تا آنكه به سراى جاودان شتافت».
اما اسراف و زيادهروى نشان دهنده حماقت است و موجب مىشود آدمى، خوار و
پست گردد و آيندهاش در هم ريزد. آن كه اسراف مىكند تا آنجا به اين كار مىپردازد كه دستش از هر مالى تهى مىشود و در اين هنگام ناگزير خواهد بود لقمه زندگى خود را از اين و آن طلب كند، و چه بسيار است خوارى چنين كارى، و از همينرو اسلام، اسراف در حدّ زيادهروى و ولخرجى را نكوهش كرده است.
اسلام، خواهان انسانى ميانهرو است كه نه مال خود تباه سازد و نه خسَّت ورزد و در پرتو همين قاعده است كه اسلام قانونى نهاده تا مال مسرفين در صندوقى باقى بماند و به همان سان مال بخيلان از صندوق ايشان برون كشيده شود، پس هركه از سر نادانى اسراف كند محجور شمرده شده، جلوى او گرفته مىشود، چنانكه اگر كسى از پرداخت خمس و زكات خوددارى ورزد مال او بزور ستانده مىشود.
اگر فرد مسرف اندكى بيانديشد، و خود را باز خواست كند كه چرا اسراف مىكند و به ريخت و پاش ثروتش مىپردازد، و چرا پول خويش در جايگاهى مناسب هزينه نمىكند، پاسخى نخواهد داد مگر آنكه نادانى است كه اعمال خود را بر پايه نادانى انجام مىدهد.
پول و دارايى موجب قوام انسانهاست و در پرتو آن آدمى مىتواند زندگى اين سراى و آن سراى خود را سامان دهد، و با مال است كه آدمى مىتواند خوراك و پوشاك و مسكن خويش را فراهم آورَد، پس چرا بايد آنرا به تباهى كشد.
اين آيه به همين مفهوم اشاره دارد: «وَ لاُتْؤُوا السُّفَهاءَ اَمْوالَكُمُ الَّتى جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ قِياماً»(1)«و اموال خود را كه خدا آنرا وسيله قوام [زندگى] شما قرار داده به سفيهان مدهيد».
1) . سوره نساء، آيه 5.
گاهى آدمى مال يا پوشاك يا خوراكى را مىبخشد كه از آن بىنياز است. اين همان جود است كه نزد عقل و شريعت پسنديده مىباشد، ولى گاهى انسان چيزى را مىبخشد كه بدان نيازمند است و اين از جود، پسنديدهتر است، زيرا جود با بىنيازى همراه است در حالىكه ايثار با وجود نياز تحقق مىيابد. چه سرشت زيبا و اخلاق والايى است كه آدمى چيزى را ببخشد كه بدان نيازمند است و چه بسيار است فاصله اين شخص از كسى كه با آنكه نياز ندارد نمىبخشد.
اسلام به صراحت و رسا بر ايثار تأكيد مىورزد و به ازاى آن پاداشى وعده مىكند كه به افراد سخى وعده نكرده است.
قرآن كريم در ستايش اين عده مىفرمايد: «وَ يُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ»(1)«و هرچند در خودشان احتياجى [مبرم] باشد آنها را بر خودشان مقدم مىدارند».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «أيّما امرئ اشتهى شهوة فردّ شهوته و آثر على نفسه غفر له(2)هركه به چيزى بسيار تمايل يافت و تمايل خود را سركوب كرد و ديگرى را بر خويش ترجيح داد خداى او را مىآمرزد».
از امام صادق عليهالسلام پرسيدند كدام صدقه برتر است؟ فرمود: «جُهد المقلّ، أما سمعت قول اللّه عزّوجلّ: «وَ يُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ»(3)تلاش انسان كمتوشه، آيا اين آيه قرآنى را نخواندهايد كه: و هرچند در خودشان احتياجى [مبرم] باشد آنها را بر خودشان مقدم مىدارند».
كم توشه كسى است كه تا سرحدّ توان مىكوشد و آنچه را دارد براى خشنودىِ خدا مىبخشد، اگرچه خودِ او نيازى مبرم دارد، و البته چنين كسى از برترين مردمان است، زيرا ديگرى را بر خود برگزيده است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و على و زهرا و ديگر امامان عليهمالسلام از درخشانترين نمونههاى ايثار هستند، زيرا ديگران را در توشه، جامه، مسكن و زمين خود بر خويش مقدّم مىداشتند كه چگونگىِ آن در كتابهاى تاريخ آمده است و شخص مسلمان بايد از ايشان پيروى كند:
«لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْأَخِرَ»(1)«قطعا براى شما در [پيروىِ] رسول خدا سرمشقى نيكوست براى آن كسى كه به خدا و روز بازپسين اميد دارد».
1) . سوره احزاب، آيه 21.
اسلام، مال را مال خدا مىداند و آنرا به عاريه در ميان مردمش نهاده تا آنها را بيازمايد و در اين ميان مشخص گردد كدام يك كردار نيكوترى دارد؟ خداى سبحان بر اساس حكمت رساى خويش، مال را به گونهاى متفاوت ميان مردم توزيع كرده است. برخى مالى ندارند، و پارهاى ديگر مالى اندك دارند و گروه سوم از مال فراوان برخوردارند تا از اين راه، نظم به طور كامل حاكم گردد و جامعه سامان يابد. اگر همه مردم توانگر مىبودند بسيارى از پيشهها بدون پيشهگر مىمانْد پس چه كسى رفتگرى مىكرد يا دلاك مىشد يا آبكشى مىكرد يا چه كسى تمام شب را در برابر دريافت چند ريال بيدار مىماند؟ و چه كسى...؟ و چه كسى...؟ اگر همه مردم نيز تهيدست بودند چه كسى خوراك را فراهم مىآورد و چه كسى كالاها را وارد مىكرد؟ و چه كسى كالاهاى افزوده را صادر مىكرد؟ و چه كسى...؟ و چه كسى...؟ اگر همه پيشهها در حدّ متوسط نيز باشند باز همين مشكلات پديد مىآيد، زيرا اين وضع، مستلزم آن است كه برخى از پيشهها كه با پول فراوان حاصل مىشود متوقف بماند، يا بعضى از كارها كه تنها با فقر، شدنى است تحقق نيابد، و به هر روى آسياب هستى و چرخ جامعه از گردش باز مىايستاد. و بدينسان خدا چنين قرارداده است و اين اقتضاى حكمت اوست، ولى خداى سبحان مىداند كه اين تقسيمبندى دو پديده را در پى دارد كه به فروپاشى جامعه مىانجامد: 1. اسراف توانگران 2. بيچارگى تهيدستان.
انسان توانگر هرگاه به ثروت فراوان خود نظر مىكند ناگزير سركشى در پيش مىگيرد و پول افزوده خويش را در لهو و لعب و ميگسارى و تبهكارى و در آغوش زيادهروى و اسراف هزينه مىكند. تهيدست نيز هرگاه بيكار بماند يا بيمار شود، از خوراك و پوشاك و
مسكن و بهداشت بىبهره مىماند. پيامد طبيعى دو عامل پيش گفته آن است كه جامعه به دو طبقه فرودست و فرادست تقسيم شود و ناگزير در پى آن دشمنى و ستيزهگرى ظهور مىكند، به علاوه آنكه رنج بردن تهيدست از بيچارگى گونهاى ظلم و تعدّى به شمار آيد و رها كردن توانگر در انجام هر آنچه خواهد نوعى اجحاف در جامعه تلقى مىشود. اينك درمان كدام است؟ خداوند از روز آفرينش جهان هم درد اين دو مشكل را مىدانست هم درمان آنرا، و اما درمان آن:
اول: همانا خداى متعال پيش از هر چيز اسراف و زيادهروى و ميگسارى و تبهكارى را ناروا شمرده است و لعنت و نفرين خود را براى كسانى فرستاده كه به اينگونه امور روى مىآورند، و اينها همه البته تنها به سبب فقير و جامعه نيست بلكه به سبب فرد توانگر نيز هست، زيرا اسراف و زيادهروى، فربهى و بيكارى را در پى دارد كه كليد آفتها به شمار آيد، و ميگسارى و تبهكارى بيمارى و درد به ارمغان مىآورَد لذا ناروا شمردن اينگونه كارها و قراردادن كيفرهاى مناسب براى مرتكبان آن موجب مىشود كه توانگر و تهيدست و جامعه به يك ميزان از انحراف و بيمارى مصون بمانند.
دوم: خداى متعال براى تهيدستان و درماندگان و مصالح عمومى حقوقى را در اموال توانگران واجب گردانيده كه ناتوانى تهيدستان را جبران كند و نيازهايشان را بر آورَد، و بر اين اساس ديگر نه تهيدستى در جامعه ديده مىشود و نه مصلحتى ناديده گرفته مىشود. اسلام با در پيش گرفتن اين طرح حكيمانه اين امور را در كنار يكديگر گردآورده است:
آزادى كار و تجارت و گردآورى ثروت.
همراهى با اين گرايش بنيادين نسبت به دوست داشتن مال كه در جان جاى گرفته.
جلوگيرى توانگران از پرداختن به زيادهروى و تنپرورى.
ضمانت طبقه ضعيف جامعه، خواه تهيدست باشد يا بيمار يا ناتوان.5. پر كردن خلأ منافع عمومى به گونهاى كه ديگر هيچ مصلحتى بدون پشتوانه باقى نمانَد. وه كه چه طرح حكيمانهاى و چه شريعت دادگرى و چه قانون سترگى!
زكات يكى از قوانين اسلام است كه براى جلوگيرى از خلأ فقر و منافع عمومى، نهاده شده است. زكات به نُه چيز به نحو وجوب تعلق مىگيرد:
غلات چهارگانه: گندم، جو، خرما و كشمش چارپايان سه گانه: شتر، گاو و گوسفند نقدينههاى دوگانه: زر و سيم.
پرداخت زكات در سرمايههاى بازرگانى و اسب و موارد ديگر مستحب است.
زكات مقدار و نصابى معلوم دارد و در اوقات مشخصى براى مصارف ويژه پرداخت مىشود كه فقه اسلامى آنرا به تفصيل بيان كرده و طرح آن از حوصله اين مختصر بيرون است، و ما تنها بر آن هستيم تا اصل وجوب اين فريضه مالى را كه اسلام به سان مالياتى براى اموالى معلوم، مطرح كرده بياوريم.
در آيات قرآنى و احاديث پاك بر اين قانون تأكيد شده است و زكات در روزگاران حكومت اسلامى كه از نيم قرن(1)پيش دچار فروپاشى شد به گونهاى منظم و زير نظارت حكومت اسلامى دريافت مىشد، اما پس از ورود استعمارگران به سرزمينهاى اسلامى و جايگزين كردن قوانين بيگانه به جاى قوانين اسلامى، اين قانون نيز به كنارى نهاده شد و به جاى آن قانون وارداتى ماليات حاكم شد. به هر روى اسلام اين فريضه بزرگ را مورد تشويق قرار داده است. خداى متعال مىفرمايد:
«وَ أَقِيمُوا الصَّلَوةَ وَ ءَاتُوا الزَّكَوةَ»(2)«و نماز را بر پا داريد و زكات را بپردازيد».
«وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ يُنفِقُونَهَا فِى سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ * يَوْمَ يُحْمَى عَلَيْهَا فِى نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هَذَا مَا كَنَزْتُمْ لأَِنفُسِكُمْ فَذُوقُوا مَا كُنتُمْ تَكْنِزُونَ»(1)«و كسانى كه زر و سيم را گنجينه مىكنند و آنرا در راه خدا هزينه نمىكنند، ايشان را از عذابى دردناك خبر ده. روزى كه آن [گنجينه]ها را در آتش دوزخ بگدازند و پيشانى و پهلو و پشت آنان را با آنها داغ كنند [و گويند:] اين است آنچه براى خود اندوختيد پس [كيفر] آنچه را مىاندوختيد بچشيد».پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إذا منعت الزكاة منعت الأرض بركاتها(2)هرگاه از پرداخت زكات خوددارى شود زمين از بيرون دادن بركاتش خوددارى مىكند».
خوددارى زمين از بيرون دادن بركاتش به اندازهاى طبيعى است كه به اراده خارقالعاده الهى باشد، اما غير از اين، نتيجه عملكرد انسان است، چه اينكه زكات، نظاممند شدن جامعه است كه به سبب آن، شخص تهيدست و از جمله برزگر با ديده احترام به ثروتمند مىنگرد و زكات، او را بيش از پيش به كار وامىدارد و همين خود موجب افزايش فعاليتى مىگردد كه فراوانىِ توليد را در پى دارد.
امام باقر عليهالسلام فرمود: «إنّ اللّه عزّوجلّ قرن الزكاة بالصلاة فقال: «أَقِيمُوا الصَّلَوةَ وَ ءَاتُوا الزَّكَوةَ» فمن أقام الصلاة و لم يؤت الزكاة فلم يقم الصلاة(3)خداى عزوجل زكات را با نماز همراه ساخته است و فرموده "پس نماز بر پاى داريد و زكات بپردازيد"، پس هركه نماز بر پاى دارد و زكات نپردازد در حقيقت نماز را هم بر پاى نداشته است».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «هر زر و سيمدارى كه زكات مالش را نپردازد خداى به روز رستخيز او را در درّهاى پُرغوغا نگاه دارد و مارى كچل (كه از بسيارى زهر چنين مىنمايد) را بر او مسلط گردانَد. او از آن مار مىگريزد و چون راه رهايى نمىيابد دست خود بدو مىسپرد و آن مار، دست او را همچون تربچه مىجود و آنگاه آن مار طوق گردنش مىشود و اين است مفهوم اين سخن خداوند كه: «سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ»(4)"بزودى آنچه كه بدان بخل ورزيدهاند روز قيامت طوق گردنشان مىشود"، و هركه گاو و گوسفندى دارد و زكات مال خويش نپردازد
خداوند او را در روز رستخيز در درّهاى پرغوغا نگاه دارد و هر سمدارى او را لگدكوب كند و هر نيشدارى او را با دندان نيش خود بگزد، و هركه نخلستان يا تاكستان يا كشتزارى دارد و از دادن زكات آن خوددارى ورزد خداى متعال محصول زمين او را تا لايه هفتم زمين تا روز رستخيز بر گردن او آويز كند».(1)«ما فرض اللّه على هذه الأمة شيئاً أشدّ عليهم من الزكاة و فيها تهلك عامّتهم(2)خداوند بر اين امّت چيزى سختتر از پرداخت زكات را واجب نگردانده است و بيشتر امت از نپرداختن زكات به نابودى رسيدهاند».
سخن از مال در ميان است و چه كسى مال خود به راحتى مىبخشد؟ اين حقيقتاً سخن درستى است، زيرا ما مردم را مىبينيم كه به حج مىروند، نماز مىگزارند و روزه مىگيرند، اما زكات پردازنده بسيار اندك است.
«من منع قيراطاً من الزكاة فليس بمؤمن و لا مسلم و هو قوله عزّوجل: «قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّى أَعْمَلُ صَلِحًا فِيَما تَرَكْتُ»(3)-(4)هركه قيراطى از زكات را پرداخت نكند نهمؤن است نه مسلمان و اين همان سخن پروردگار است كه: "[چون مرگش فرا رسد] مىگويد: پروردگارا مرا باز گردانيد شايد من در آنچه وانهادهام كار نيكى انجام دهم"».
اين حديث جاى شگفتى ندارد، زيرا مؤن كسى است كه به شرايط ايمان عمل كند، و مسلمان كسى است كه به شرايط اسلام عمل كند، و زكات هم از اسلام شمرده مىشود هم از ايمان و ترك كننده آن نه مؤن است نه مسلمان.
«إنّ الزّكاة ليس يحمد بها صاحبها و إنّما هو شيء ظاهر، إنّما حقن بها دمه و سمّي بها مسلماً و لو لم يؤدّها لم تقبل له صلاة(5)پردازنده زكات ستايش نمىشود. او با پرداخت زكات، خونش را حفظ مىكند و در پرتو آن مسلمان ناميده مىشود و اگر زكات را نپردازد نماز او هم پذيرفته نمىشود».
نيز امام صادق عليهالسلام فرمود: «همانا زكات، وضع شده است تا توانگران آزموده گردند و تا كمكى باشد براى تهيدستان، و اگر مردم زكات مال خود را مىپرداختند ديگر مسلمانى تهيدست
و نيازمند باقى نمىمانْد و در پرتو فريضه الهى بىنياز مىشد و مردم، فقير نشدند و نيازمند نگشتند و گرسنه نماندند و بىجامه نشدند مگر با گناه توانگران، و بر خدا حق است كه رحمت خود را از كسانى دريغ ورزد كه از حقّ خدا در مال خود دريغ ورزيدهاند. سوگند به خدايى كه آفريدگان را آفريده است و درِ روزى به روى ايشان گشوده است، در دريا و خشكى مالى از ميان نرفت مگر با نپرداختن زكات و جانورى در دريا يا خشكى شكار نشد مگر آنكه آن روز [آن جانور] تسبيح الهى را فراموش كرده باشد. محبوبترين مردم نزد خدا گشادهدستترين شماست و گشادهدستترين مردم كسى است كه زكات مال خود بپردازد و در آنچه خدا در مال او فرض دانسته بر مؤنان بُخل نورزد»(1).
و روايات بسيار ديگرى از اين دست.
اما چند نفرند كه اين واجب را به جاى مىآورند؟ بسيار كم و بلكه كمتر از كماند. آيا نپرداختن زكات سودى در پى دارد؟ هرگز چنين نيست بلكه زيان آن به يك ميزان هم به توانگر باز مىگردد هم به تهيدست، زيرا توانگر هم از مالياتهاى جانفرسا در رنج خواهد بود و هم از خشم تهيدستان و شورش و انتقام ايشان، و تهيدست نيز از رنجهاى فقر و نشترهاى بىنوايى در عذاب خواهد بود.
پس از اين همه چرا بايد توانمندان زكات خويش نپردازند؟ اين كار آنها دليلى جز آزورزى و حرص در بدست آوردن كالاى دنيوى ندارد.
1) . من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 7.
اسلام مرز هر چيزى را مشخص كرده است و از آوردن هيچ خرد و كلانى غفلت نورزيده است، و اين تنها از ويژگيهاى اسلام است و هيچ دين و آيينى را نمىتوان يافت كه تا بدين حد، فراگير باشد. اسلام براى هركه زكات يا ديگر صدقهها را مىپردازد و ياكسانى كه اين صدقهها را دريافت مىكنند موازين و مرزهايى نهاده كه براى نمونه پارهاى از آنها را باز مىگوييم:
كسى كه صدقه مىپردازد بايد از نهادن هرگونه منّت يا رساندن هرگونه آزارى دورى گزيند، او نبايد بر هيچ تهيدستى منّت نهد يا با دست و زبان، بدو آزار رسانَد يا بدو زخم زبان زند، حتى نبايد از انسان تهيدست احترامى فراتر از زمانى توقّع داشته باشد كه بدو صدقه نپرداخته، و چرا بايد چنين توقعى داشته باشد. او با پرداختن صدقه خشنودى خدا و خير دنيا را براى خود بدست آورده است. آيا هنگامى كه شما به مهندسى پولى پرداخت مىكنيد تا براى شما خانهاى بسازد از او توقع احترام داريد؟ هرگز چنين نيست، زيرا پول شما در برابر يك كار پرداخت شده است، صدقه نيز چنين است و پولى است در برابر دريافت اجر دنيوى و اخروى، پس ديگر منّت و آزار چرا؟ ندادن صدقه همراه با گفتار نيكو بهتر است از دادن صدقه با آزار و اذيت. خداى متعال مىفرمايد:
«قَوْلٌ مَّعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِّن صَدَقَةٍ يَتْبَعُهَآ أَذىً»(1)«گفتارى پسنديده [در برابر نيازمندان] و گذشت [از اصرار و تندى آنان] بهتر از صدقهاى است كه آزارى به دنبال آن باشد».
صدقه زداينده كينه نهفته در سينهها و نيل به پاداش آخرت است در حالىكه منّت و
1) . سوره بقره، آيه 263.
آزار بر كينهها مىافزايد و پاداش آنرا مىزدايد و لذا كنار نهادن آن بهتر خواهد بود.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «إنّ اللّه تبارك و تعالى كره لي ستّ خصال و كرهتهنّ للأوصياء من ولدي و أتباعهم من بعدي: العبث في الصلاة، و الرّفث في الصوم، و المنّ بعد الصدقة، و إتيان المساجد جنبا، و التطلّع في الدور، و الضحك بين القبور(1)همانا خداى متعال شش سرشت را براى من ناخوش شمرده و من نيز اين شش سرشت را براى فرزندانم و پيروان ايشان ناخوش مىدارم: بيهودهكارى در نماز (با ريش، بينى و موى سر بازى كردن)، همخوابگى هنگام روزه، منّت نهادن پس از دادن صدقه، جُنُب به مسجد درآمدن، دزدانه نگاه كردن در خانه ديگران، خنديدن در قبرستان».
اميرالمؤنين عليهالسلام فرمود: «و من علم أنّ ما صنع إنّما صنع إلى نفسه لم يستبط الناس في شكرهم و لم يستزدهم في مودّتهم فلا تلتمس من غيرك شكر ما أتيت إلى نفسك و وقيت به عرضك و اعلم أنّ الطالب إليك الحاجة لم يكرم وجهه عن وجهك فأكرم وجهك عن ردّه(2)هركه بداند آنچه كرده براى خودِ اوست در انتظار سپاس مردم نمىماند و خواهان دوستى بيشتر آنها نيست، پس براى كارى كه به سود خود انجام دادهاى توقع سپاس از ديگرى نداشته باش؛ كارى كه آبروى خود را با آن نگاه داشتهاى، و بدان آن كه نيازى از تو طلب مىكند خود را در برابر تو گرامى نداشته (آبرو گرو گذاشته) است، پس با برآوردن نيازش، خود را گرامى بدار».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «رأيت المعروف لا يصلح إلاّ بثلاث خصال: تصغيره و تستيره و تعجيله، فإنّك إذا صغّرته عظّمته عند من تصنعه إليه، و إذا سترته تمّمته، و إذا عجّلته هنّأته، و إن كان غير ذلك سخّفته و نكّدته(3)كار نيك را چنين يافتم كه جز با وجود سه ويژگىشايستگى نمىيابد: خُرد شمردن آن، پوشاندن آن، و بشتاب انجام دادن آن، زيرا هرگاه تو كار نيكى را خُرد شمردى در حقيقت براى كسى كه بدو نيكى كردهاى بزرگش دانستهاى، و هرگاه آنرا پوشاندى به فرجامش رساندى، و هرگاه در انجام آن شتاب كردى گوارايش ساختى، و در غير اين صورت، كار خود را محو و تلخكام گرداندهاى».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «إذا أعطيت الفقير فأغنه(4)هرگاه مالى به فقير مىدهى او را بىنياز كن».
اميرالمؤنين على عليهالسلام فرمود: «إذا ناولتم السائل فليرد الذي ناوله يده إلى فيه فيقبّلها فإنّ اللّه عزّوجلّ يأخذ الصدقات(1)هرگاه پولى به فقير داديد دست خود را به دهان آوريد و آنرا بوسه زنيد، زيرا آن كه صدقه را مىستانَد خداى عزّوجلّ است».
مفهوم اين سخن كه خدا صدقات را مىگيرد آن است كه به نيكى آنرا مىپذيرد، و از همينرو در حديث آمده است كه صدقه در دست خدا قرار مىگيرد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «ما تقع صدقة المؤمن في يد السائل حتّى تقع في يد اللّه تعالى ثم تلا هذه الآية: «أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَ يأْخُذُ الصَّدَقَتِ»(2)(3)صدقه مؤن در دست فقير قرار نمىگيرد مگر آنكه در دست خدا قرار گيرد. آنگاه حضرت صلىاللهعليهوآله اين آيه شريفه را تلاوت فرمود: آيا ندانستهاند كه تنها خداست كه از بندگانش توبه را مىپذيرد و صدقهها را دريافت مىكند».
امام صادق عليهالسلام فرمود كه همانا خداى متعال مىفرمايد: «ما من شيء إلاّ و قد وكّلت به من يقبضه غيري، إلاّ الصدقة فإنّي أتلقّفها بيدي تلقّفاً حتّى أنّ الرجل ليتصدّق بالتمر أو بشقّ تمرة، فأربّيها له كما يرّبي الرجل فلوّه و فصيله قتأتي يوم القيامة و هي مثل أحد و أعظم من أُحد(4)من چيزى را نمىگيرم مگر آنكه فرشتهاى را مأمور ستاندن آن كنم، مگر صدقه كه من خود، آنرا مىستانم و اگر شخصى يك دانه يا حتى نيمى خرما صدقه دهد من آنرا مىپرورانم چنانكه مرد، كرّهاسب يا بچّهشتر خود را مىپرورانَد، و در روز رستخيز، آن به بزرگىِ كوه اُحد بلكه بزرگتر از آن مىگردد».
اسلام سفارش مىكند كه شخص پردازنده از فقير بخواهد كه براى او دعا كند، زيرا در اين كار دو سود نهفته است: طبيعى و تفضيلى. طبيعى از آنرو كه كلام، تأثيرى روانى دارد كه آدمى در پرتو آن گام بر مىدارد و اگر در آغاز كار دل او با آنچه بر زبان مىرانَد مخالف باشد، دل از اين سخن نيز اثر مىپذيرد و اين اثر هم براى پردازنده صدقه است و هم كسى كه آنرا دريافت مىكند، و اين به سهم خود براى شستن هر كينهاى و از بين بردن هرگونه دشمنى و ريشهكن كردن ناسازگارى از دلها كافى است و تكرار چنين تأثيرى ضامن آن
است كه اين ملكه در جان جامعه ايجاد شود و كدام تأثير گستردهتر از اين. فايده تفضيلىِ آن نيز از اينروست كه خداوند وعده اجابت داده است، و هيچگاه خلف وعده نمىكند.روايت شده است: «إنّ علي بن الحسين عليهالسلام كان يقول للخادم: أمسك قليلاً حتى يدعو فإنّ دعوة السائل الفقير لا تردّ، و إنه عليهالسلام كان يأمر الخادم إذا أعطى السائل أن يأمره أن يدعو بالخير(1)على بن حسين عليهالسلام به خادم خود مىفرمود: اندكى درنگ كن تا او دعا كند كه دعاى فقير رد نمىشود. امام عليهالسلام به خادم خود مىفرمود هرگاه به فقيرى پولى مىدهد از او بخواهد كه دعاى خير بر زبان آورَد».
از امام باقر يا امام صادق عليهماالسلام روايت شده است كه فرمود: «إذا أعطيتموهم فلقّنوهم الدعاء فإنّه يستجاب الدّعاء لهم فيكم و لا يستجاب لهم في أنفسهم(2)هرگاه به فقرا پولى داديد از آنها بخواهيد براى شما دعا كنند، زيرا دعاى آنها در حقّ شما استجابت مىشود، اگرچه دعايشان در حقّ خودشان استجابت نمىشود».
بهتر آن است كه صدقه به خويشان و نزديكان و مؤنان و نظايرشان پرداخت شود زيرا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «لا يأكل طعامك إلاّ تقيّ(3)خوراك تو را جز پرهيزگار كسى نخورَد».
«أطعموا طعامكم الأتقياء(4)پرهيزگاران را اطعام كنيد».
«أضف بطعامك من تحبّ في اللّه(5)هر كس را كه در راه خدا دوست دارى اطعام كن».
اميرالمؤنين على عليهالسلام مىفرمايد: «لئن أصل أخاً من إخواني بدرهم، أحبّ إليّ من أن أتصدّق بعشرين درهماً و لئن أصله بعشرين درهماً أحبّ إليّ من أن أتصدّق بمائة درهم و لئن أصله بمائة درهم أحبّ إليّ من أن أعتق رقبة(6)اگر برادرى از برادران خود را يك درهم صله دهم بهتر از آن است كه بيست درهم صدقه دهم و اگر بيست درهم صله دهم بهتر از آن است كه صد درهم صدقه دهم و اگر صد درهم صله دهم بهتر از آن است كه بردهاى را آزاد كنم».
در حديثى آمده است كه: «لا صدقة و ذو رحم محتاج(7)صدقه كسى كه خويش نيازمند دارد پذيرفته نيست».
در حديث ديگرى آمده است: «إنّ أفضل الصدقات و الصلات الإنفاق على ذي الرحم الكاشح(1)برترين صدقه انفاق به خويشاوندى است كه كينه به دل دارد».پر واضح است كه چنين كسى براى دريافت صدقه يا هديه اولويت دارد و مىتوان با دادن صدقه به او تهيدستى او را از ميان برد، بگذريم كه اين انفاق هم صله رحم است هم خشم و كينه آن فرد را از ميان مىبَرد.
از سويى فقير نيز بايد براى پولى كه مىستانَد سپاس گزارَد و به شخص پردازنده دعا كند، زيرا اين كار او پاسخ نيكى به نيكى خواهد بود و دلها را به يكديگر پيوند مىدهد و داد و ستد دوستى است، پس توانگر نياز بدنى فقير را بر مىآورد و فقير جان پردازنده را از شادى سيراب مىكند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «من لم يشكر الناس لم يشكر اللّه(2)هركه از مردم سپاس نگزارَد در حقيقت، از خداى سپاس نگزارده است».
چنين كسى از خداى سپاس نگزارده، زيرا خداى او را به سپاسگزارى فرمان داده است و او از فرمان خدا روى برتافته است. از اين گذشته نفس سپاسگزار از هر نيكوكارى سپاس مىگزارَد، و سپاس نگزاردن نشان دهنده ملكه بدى در نهاد اوست، و همين او را وامىدارد كه شكر خدا را به جاى نياورَد. ميان اين دو شكر ملازمهاى ديده مىشود ، چنانكه ميان ناسپاسى نعمتهاى خداوند و ناسپاسىِ نيكىِ مخلوق نيز ملازمه ديده مىشود.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «لعن اللّه قاطعي سبيل المعروف، قيل: و ما قاطعي سبيل المعروف؟ قال: الرجل يصنع إليه المعروف فيكفره فيمنع صاحبه من أن يصنع ذلك إلى غيره(3)لعنت خدا بر رهزنان نيكوكارى. عرض شد: رهزنان نيكوكارى كيانند؟ امام عليهالسلام فرمود: آن كه كارى نيك در حقّ او انجام شود و او ناسپاسى ورزد و نگذارد نيكوكار در حقّ ديگرى نيز نيكى كند».
اسلام اين رفتار را به فقير اختصاص نمىدهد بلكه جبران نيكى را ادبى والا مىشمَرد و بدان سفارش مىكند تا از اين راه پيوندهاى دوستىِ جامعه استوارى يابد. اسلام از آنرو
از فقيران مىخواهد تا سپاس را بر زبانشان جارى سازند كه براى فقير بيش از آن امكان ندارد، و به هر روى اسلام، خواهان آن است كه نيكىِ ديگران، هموزن يا بيشتر از آن پاسخ گفته شود.
قرآن كريم مىفرمايد: «وَ اِذا حُيِّيْتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أوْ رُدُّوها»(1)«و چون به شما درود گفته شد شما به [صورتى] بهتر از آن درود گوييد يا همان را [در پاسخ] برگردانيد».
اميرالمؤمنين على عليهالسلام مىفرمايد: «من صنع بمثل ما صنع إليه فإنّما كافأه و من أضعفه كان شكوراً و من شكر كان كريماً(2)هركه چنانكه بدو نيكى شده نيكى كند آنرا جبران كرده است، و هركه پاداش آنرا دو چندان كند شكر گزارده و هركه شگرگزارَد كريم است».
حال كه سخن از زكات و رشد و فزونىِ آن به ميان آمد نيكوست كه بخشى از زكات بدن را يادآور شويم، زيرا هرچه به انسان بخشيده شده اعم از بدن يا روح يا مال از تزكيه و رشد برخوردار است.
مقصود از رشد بدن و تزكيه آن نيست كه آدمى بتواند در پرتو نرمشهاى بدنى عضلات خويش را درشت گردانَد، بلكه مقصود از آن پاكسازىِ بدن از پليديهاى معنوى و پاكسازى روح از رهگذر دردها و بيماريهاست، پس هركه دستگاههاى پيكر خويش را براى يافتن فضيلت و اخلاق بسيج كند در حقيقت، جسم و روحش را تزكيه كرده است، و هركه به درد و بيمارى گرفتار آيد، روح و نفساش تزكيه مىشود و از همينرو اسلام به هنگام پيش آمدن رويدادهاى نابهنگام همواره آنرا خير مىخواند و البته شخص بايد بتواند از اين خير بهره بَرد و وجود خود را از آن تجربه دردناك سيراب سازد.
روزى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به يارانش فرمود: «نفرين بر مالى كه مزكّى نباشد، نفرين بر پيكرى كه مزكّى نباشد، اگرچه در هر چهل روز يك روز باشد. عرض شد: يا رسول اللّه! زكات مال را كه مىدانيم چيست، زكات جسم كدام است؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اينكه به آفتى گرفتار آيد. رنگ از چهره شنوندگان پريد، پس چون پيامبر آنها را رنگ پريده يافت فرمود: آيا مىدانيد مقصود من از اين سخن چيست؟ عرض كردند: خير يا رسول اللّه! پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: اينكه آدمى خراشى بردارد يا به گرفتارى افتد زمين بخورد يا بيمار گردد يا خارى او را بِخَلد، يا مشكل ديگرى يابد، تا آنجا كه سخن از پريدگىِ پلك چشم به ميان آورْد»(1).
1) . همان، ج 2، ص 258.
اينها همه زكات بدن و پاكسازىِ آن از درشتى و سختى و بىباكىهاى بيجاست و به آدمى مهر و محبت و رحمت مىآموزد و آرامش و نرمى و مهرورزى به بيچارگان و بيوهزنان را آموزش مىدهد. در كنار اينها همه، هرگاه آدمى از اين حقيقت مهم آگاهى يافت آنرا در صيقلى و لطافت روح و فضيلت و خير و رشد دادن احساسات و تلطيف حواس بكار مىگيرد، و كدام نعمت و زكاتى بزرگتر از آن! اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله به همين مفهوم دلالت دارد: «لكلّ شيء زكاة و زكاة الأبدان الصيام(1)براى هر پديده زكاتى است و زكات جسم روزه است».
زيرا روزه موجب نرمى و پاكسازى و رشد جسم است.
از امام صادق عليهالسلام در تفصيل اين حقيقت رسيده است كه فرمود: «بر هر عضوى از اعضاى تو زكاتى است كه از سوى خدا واجب گشته است. بر هر مويى از مويهاى تو و به لحظه لحظه زندگىات زكات تعلّق مىگيرد. زكات چشم، نگريستن همراه با پندآموزى و چشمپوشى از شهوات و نظاير آن است، و زكات گوش، شنيدن علم و حكمت و قرآن و پندهاى سودمند دين و سخنانى است كه رهايى تو در آن نهفته و نيز رويگردانى از هر آنچه ضدّ اين امور است اعم از دروغپردازى، غيبت و نظاير آن و زكات زبان، خيرخواهىِ مسلمانان و بيدار كردن بىخبران و تسبيح و ذكر فراوان است، و زكات دست، بخشيدن و دادن نعمتهايى است كه خدا بر تو بخشيده، و اينكه دست خويش را به نوشتن علم و منافعى به حركت درآورى كه مسلمانان در فرمانبرى از خدا از آن بهره برند و اينكه از شر دست بكشى، و زكات پا، كوشيدن در راه اداى حقوق الهى است، اعم از ديدار صالحان و حضور در مجالس ذكر و اصلاح مردم و صله رحم و جهاد و هرآنچه صلاح دل و سلامت دين تو در آن نهفته است»(2).
اينها هم زكاتند و هم شكر و هم والايى، و امروز مسلمانان چقدر به اين آموزشهاى پويا و زنده نيازمندند؛ آموزشهايى كه شالوده سعادت آخرت و رفاه دنيا شمرده مىشود و جامعه شايسته براى همگان در پرتو آن تحقّق مىيابد، ولى... .
يكى از فريضههاى مالى كه خدا براى زدودن فقر و اصلاح جامعه برقرار كرده خمس است. خمس، مالياتى جزئى است كه خاستگاه و موارد مصرف و مقدار آن كاملاً روشن است. خاستگاه خمس، غنايم و هر سودى كه آدمى مىبَرد يا اموالى كه از غوص در دريا بدست مىآيد يا گنجينه و معادن و زمين [كه با زور سر نيزه و شمشير فتح شده باشد ]و اموال آميخته از حلال و حرام است. مورد استفاده خمس، سرپرستىِ يتيمان و بىنوايان و در راه ماندگانى است كه از نسل پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىباشند، چنانكه مىتوان آنرا بنا به نظر امام يا نايبش در راه مصالح اسلام هزينه كرد. مقدار خمس يك پنجم هر چيزى است. خداوند مىفرمايد: «وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَىْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِى الْقُرْبَى وَالْيَتَمَى وَالْمَسَكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِن كُنتُمْ ءَامَنتُم بِاللَّهِ وَمَآ أَنزَلْنَا عَلَى عَبْدِنَا»(1)«و بدانيد كه هر چيزى را به غنيمت گرفتيد يك پنجم آن براى خدا و پيامبر و از آنِ خويشان [او] و يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان است، اگر به خدا و به آنچه بر بنده خود نازل كرديم ايمان آوردهايد».
اميرالمؤمنين على عليهالسلام فرمود: «هلك الناس في بطونهم و فروجهم لأنّهم لم يؤدّوا إلينا حقّنا(2)شكم و شرمگاه، مردم را به نابودى افكنْد، زيرا حقّ ما را به ما نمىپردازند».
مردم حرام مىخورند و با مال حرام زن مىستانند و بنابراين به هلاكت مىرسند.
شايد انسان ناآزمودهاى چنين پندارد كه اين مال به ناروا به فرزندان پيامبر صلىاللهعليهوآله تعلّق گرفته است. هرگز چنين نيست، زيرا اسلام هيچگاه امرى ناروا را بنيان نمىنهد. اسلام، زكات را براى ديگر فقرا قرار داده و خمس را براى تهيدستان از خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله و با اين
دو راهكار به طور كلى رخنهگاه فقر بسته مىشود. سهم امام كه نيمى از خمس است مانند زكات صرف مصالح مسلمانان مىگردد. پس اين دو فريضه به بهترين شكل، مصالح مالىِ جامعه را سازماندهى مىكند. در اينجا خوب است به گونهاى جنبى به اين مسأله بپردازيم كه: اسلام، مردم را تشويق مىكند تا نسل پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را بزرگ بدارند و اين كار، بيهوده نيست بلكه دو هدف را دنبال مىكند:
بنابراين بزرگداشت نسل پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بيهوده نيست بلكه گونهاى دعوت به فضيلت و نيكى است، چنانكه اسلام از طبيعت انسانها غفلت نورزيده؛ طبيعتى كه هرگاه جاه و مقام يابد رو به گردنفرازى مىنهد، و از همينرو اسلام نسبت به سيّدها كمال تأكيد را دارد كه از غرور يا بيكارى بر كنار باشند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ايشان را بر حذر داشته تا در حالىكه مردم، عمل خويش را پيش مىآورند آنها همواره دم از نياكان خود بزنند. ابولهب قريشى عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله بهترين نمونه در ديدگاه اسلام به اينگونه شخصيتهاست. قرآن كريم در نكوهش او و همسرش چند آيه آورده است: «تَبَّتْ يَدَآ أَبِى لَهَبٍ وَ تَبَّ...»(2)«بريده باد دو دست ابولهب و مرگ بر او باد...».
اين سخن مجال ديگرى مىطلبد و مقصود ما در اينجا تنها اشاره به احاديثى است كه
در لزوم احترام به سادات خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيده است، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«حقّت شفاعتي لمن أعان ذرّيتي بيده و لسانه و ماله(1)كسى كه با دست و زبان و مال به فرزندان من يارى رسانَد بر من بايسته است كه او را شفاعت كنم».
«أربعة أنا لهم شفيع يوم القيامة: المكرم لذرّيتي من بعدي و القاضي لهم حوائجهم و الساعي لهم في أمورهم عند اضطرارهم إليه و المحبّ لهم بقلبه و لسانه(2)به روز رستخيز چهار كس را شفاعت كنم: آن كه نسل مرا پس از من بزرگ دارد و آن كه نيازهاشان بر آورَد و آن كه به هنگام اضطرار در ساماندهى امورشان بكوشد و آن كه در دل و زبان دوستدار آنهاست».
«من صنع إلى أحد من أهل بيتي يداً، كافيته يوم القيامة(3)هركه به يكى از خاندانم خدمتى كند من به روز رستخيز او را پاداش خواهم داد».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «چون روز رستخيز رسد بانگ در زنند كه اى خلايق خاموش باشيد كه محمد با شما سخن مىگويد، پس مردم خاموش مىمانند. آنگاه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر مىخيزد و مىفرمايد: اى مردم! هركه در حقّ من نيكى كرده و بر من منّتى نهاده برخيزد تا كار او جبران كنم. مردم پاسخ مىدهند: پدران و مادران ما به قربانت، كدام نيكى و كدام منّت؟ نيكيها و منّتها از سوى خدا و پيامبر او بر مردم است. پيامبر صلىاللهعليهوآله بديشان مىفرمايد: هركه به يكى از خاندانم پناه داده يا بهآنها نيكى ورزيده يا آنها را در برهنگى پوشانده يا در گرسنگى، سيرشان كرده برخيزد تا كار او جبران كنم. آنگاه مردمى كه چنين كردهاند بر مىخيزند. ندايى از سوى خدا مىرسد كه: اى محمد اى حبيبم! جبران كار آنها به تو وامىگذارم، پس در هر كجاى بهشت كه خواهى جايشان ده، و محمد آنها را در "وسيله" سكنى دهد كه هيچ پردهاى ميان آنها و محمد و خاندانش عليهمالسلام نيست»(4).
اين حديث در حقّ كسانى است كه به قوانين اسلام عمل كنند و از حرام چشم پوشند، اما اگر كسى به سيدى احترام گذارَد يا بر پيكرش جامه كشد يا خوراكش دهد و از سويى هرچه خواهد كند كارهاى او پذيرفته نمىگردد. آيا اين سخن خداى متعال را شنيدهايد كه فرموده: «إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»(5)«جز اين نيست كه خدا تنها از پرهيزگاران مىپذيرد».
واژه «إنَّما» در اينجا بر حصر دلالت دارد.
از نظر اسلام نفقه و تأمين هزينه خانواده، واجب است، ولى با اين حال اسلام براى آن پاداشى بزرگ و ثوابى بسيار قايل است، و اساساً اسلام براى هر واجب يا مستحبى ثواب قايل است و هيچگاه چيزى را الزام نمىكند مگر آنكه فايدهاى دنيوى يا اخروى داشته باشد، و براى هركه اسلام را عميقاً كاويده باشد اين حقيقتى كاملاً روشن است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «الكادّ على عياله كالمجاهد في سبيل اللّه(1)هركه در راه خانواده خويش مىكوشد همچون كسى است كه در راه خدا جهاد مىكند».
چرا بايد چنين نباشد؟ زيرا اين هر دو آبادانىِ زمين و شكوفايى زندگى و فرمانبرى از خداى متعال را در پى دارند.
«خيركم، خيركم لأهله(2)بهترين شما كسى است كه براى خانوادهاش بهترين باشد».
اسلام پرداختن به تمايلات خانواده در خوراك و... را از نشانههاى مؤنان شمرده و عكس آنرا نشانه نفاق مىداند.
«المؤمن يأكل بشهوة أهله والمنافق يأكل أهله بشهوته(3)مؤن خوراكش را طبق خواست خانوادهاش مىخورَد و خانواده منافق، خوراكشان را مطابق با خواست منافق مىخورند».
«أفضل الصدقة، صدقة عن ظهر غنى و ابدأ بمن تعول و اليد العليا خير من اليد السفلى،و لا يلوم اللّه على الكفاف(4)بهترين صدقه، صدقه از سر بىنيازى است، و آنرا با كسى بياغاز كه هزينه او با توست، و دستِ دهنده بهتر از دستِ گيرنده است و خدا كسى را بر كفاف نكوهش نمىكند».
به حق اين سخن دُرج گهر و حكمتهاى والاست كه در قالب الفاظى اندك و روان، اما نغز و پرمعنا گرد آمده است. چگونه انسانى كه خود فقيرى بىتوشه است و چيزى در بساط ندارد، به اين و آن صدقه دهد؟ آيا صدقه چيزى جز براى رفع فقر از جامعه و زدودن كينههاست؟ و صدقه كسى كه خود فقير است هيچ چيز براى او به بار نمىآورَد.
قرآن كريم مىفرمايد: «وَلاَ تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَّحْسُورًا»(1)«و بسيار [هم] گشاده دستى منما تا ملامت شده و حسرت زده بر جاى مانى».
اما ايثار كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آنرا در پيش مىگرفت و ديگران را با وجود تنگدستى بر خويش ترجيح مىداد، بحث ديگرى دارد.
پس بهترين صدقه، صدقه كسى است كه توانگر باشد. دادن صدقه بايد از كسى آغاز شود كه هزينه او با توست و جز تو كسى را ندارد، ولى ديگران در بسيارى اوقات فردى جز تو را مىيابند، به علاوه آنكه پرداختن به مسؤليتهاى خانوادگى پيوندهاى گوارا را قوّت مىبخشد و عشق و محبّت را در ميان اعضاى خانواده مىپراكنَد، و چه كسى ترديد مىكند كه دست دهنده بهتر از دست گيرنده است؟ پس هركه با فردى نشست و برخاست مىكند بهتر است بكوشد تا دست دهنده باشد نه دست گيرنده، و اين به سهم خود، تشويقى است براى پيشرفت و پيوند مردم با يكديگر و پراكندن اخلاق و فضيلت در ميان آنها. كفاف، حدّ ميانه زندگى است و خدا همواره به ميانهروى فرمان مىدهد و زيادهروى يا تنگ گرفتن را ناخوش مىدارد. خدا هيچگاه كسى را براى كفاف، نكوهش نمىكند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «دينار أنفقته على أهلك و دينار أنفقته في سبيل اللّه و دينار أنفقته في رقبة و دينار تصدّقت به على مسكين و أعظمهما أجراً الدينار الذي أنفقته على أهلك(2)دينارى را براى خانوادهات انفاق مىكنى و دينارى را در راه خدا و دينارى را در راه آزاد كردن بنده و دينارى را به مسكينى صدقه مىدهى پس بدان پاداش دينارى كه براى خانوادهات انفاق كردهاى بيش از همه است».
انفاق به خانواده همه موارد خير را گرد آورده: مسكين، آزاد كردن بنده، نيكى در راه خدا و احسان به خانواده. پس چرا انفاق به خانواده پاداش بيشترى نداشته باشد؟
«ما أنفق الرجل على أهله فهو صدقة، و إنّ الرجل ليؤجر في رفع اللقمة إلى فم امرأته(1)مرد هر انفاقى كه براى خانوادهاش كند صدقه شمرده مىشود، و اگر لقمهاى را به دهان همسرش رسانَد بدو پاداش داده مىشود».
«من الذنوب لا يكفّرها إلاّ الهمّ بطلب المعيشة(2)برخى از گناهان بخشيده نمىشود مگر با تلاش در طلب هزينه زندگى».«من كانت له ثلاث بنات، فأنفق عليهنّ و أحسن إليهنّ، حتّى يغنيهنّ اللّه عنه أوجب اللّه تعالى له الجنّة(3)هركه سه دختر داشته باشد و هزينه آنها را بپردازد و بديشان نيكى كند تا جايى كه از پدر بىنياز گردند خداى متعال بهشت را بر اين پدر واجب مىگردانَد».
مگر اينكه كارى كند كه خداوند او را نيامرزد.
روزى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به يارانش فرمود: صدقه دهيد. مردى گفت: من دينارى دارم. پيامبر فرمود: آنرا براى خود خرج كن. آن مرد گفت: دينارى ديگر دارم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آنرا براى همسرت هزينه كن. آن مرد گفت: دينارى ديگر دارم، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آنرا براى فرزندان خود هزينه كن. آن مرد گفت: دينارى ديگر دارم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خود در خرج كردنش آگاهترى»(4).
مىشود پولى را در راه خدا انفاق كرد يا مسجد يا مدرسهاى برپا نمود يا مسكينى برهنه را پوشانْد و كارهاى ديگرى از اين دست ولى واجب بر مستحب، مقدم است.
اميرالمؤمنين على عليهالسلام مىفرمايد: «لا قربة بالنوافل إذا أضرّت بالفرائض(5)اگر انجام مستحبات به واجبات زيان رسانَد موجب قربت نمىشود».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «ملعون ملعون من ألقى كلّه على الناس، ملعون ملعون من ضيّع من يعول(6)نفرين باد و نفرين باد بر كسى كه بار خود را بر دوش مردم افكنَد. نفرين باد و نفرين باد بر كسى كه خانواده خويش را به تباهى كشانَد».
اسلام، خواهان آن است كه هر فرد دو چندان عمل كند، هم براى خويش و هم براى ديگران و دستكم براى خانواده خود، اما اگر اين معادله واژگون شود و آدمى حتى هزينه خويش را بدست نياورَد و خود را بارِ دوش مردم گردانَد، ملعونِ ملعون خواهد بود.
امام سجاد عليهالسلام مىفرمايد: «أرضاكم عند اللّه أسبغكم على عياله(1)خدا از كسى بيشتر رضايت دارد كه براى خانواده خود فراختر گيرد».
آرى، اسلام چنين ديدگاهى دارد، و خير و رفاه و سعادت را براى همه بشريت به طور كلى و براى خانواده به طور خاص، خواهان است و اينكه اگر كسى به خانواده خويش فراخ گيرد خدا او را بيشتر دوست خواهد داشت جاى شگفتى ندارد.
«لأن أدخل السوق و معي دراهم ابتاع به لعيالي لحماً و قد قرموا أحبّ إليّ من أن أعتق نسمة(2)اگر به بازار روم و چند درهم با خود داشته باشم و براى خانواده خود گوشت بخرم در حالى كه بدان ميل دارند، برايم دوست داشتنىتر از آن است كه بندهاى را آزاد كنم».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «كفى بالمرء إثماً أن يضيّع من يعوله(3)در گناهكار بودن مردهمين بس كه حقّ خانواده خويش را ضايع كند».
«من سعادة الرجل أن يكون القيّم على عياله(4)از سعادت مرد است كه سرپرست خانواده خود باشد».
امام كاظم عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ عيال الرجل اسراؤه فمن أنعم اللّه عليه نعمة فليوسّع على أسرائه فإن لم يفعل أوشك أن تزول تلك النعمة(5)خانواده مرد همچون اسراى او هستند پس هركه را خدا بدو نعمت بخشيده بايد بر اسيران خود فراخ گيرد كه اگر چنين نكند نعمت او به زودى زدوده مىشود».
امام رضا عليهالسلام مىفرمايد: «ينبغي للرجل أن يوسّع على عياله لئلاّ يتمنّوا موته(6)شايسته است كه مرد براى خانواده خود فراخ گيرد تا مرگ او را آرزو نكنند».
«صاحب النعمة يجب عليه التوسعة عن عياله(7)كسى كه نعمتى دارد بايد بر خانواده خود فراخ گيرد».
و احاديث ديگرى از اين دست كه همگى انفاق به خانواده و فراخ گرفتن بر ايشان را واجب مىداند.
اسلام به دادن صدقه فرا مىخوانَد و پرداخت آنرا مورد تأكيد قرار مىدهد و براى پردازنده صدقه ثواب و پاداش بسيار وعده مىدهد. واژه صدقه از صدق گرفته شده و گويى با تصديق خدا و پيامبران در ارتباط است ؛ و به هر روى اسلام آنرا به هر شكل ممكن ولو به نيمى خرما مستحب مىداند.
صدقه تنها پول را در بر نمىگيرد بلكه سكنى دادن، پوشاندن، اطعام و پرداختن به نيازهاى يك نفر را نيز در بردارد، چنانكه به اين امور نيز اختصاص ندارد و ساختن مدارس و پناهگاهها و باغها و بيمارستانها و مسجدها و حفر كردن چاه بر كناره راهها و پل سازى و برق كشيدن به خيابانها و خانهها و ساختن نوانخانهها و چاپ كتاب يا وقف كردن چاپخانه و دستگاهها و ماشينها همگى صدقه شمرده مىشوند.
اينها همه اگر در بردارنده مصالح مسلمانان و نظاير آن باشد مصداق صدقه مستحب است. اسلام، مفهوم صدقه را وسيع مىداند و به آنچه گفته آمد قناعت نمىكند و سخن پاك و مانع از سر راه برداشتن و نظاير آنرا صدقه مىداند. قرآن كريم و احاديث به گونهاى شگفتآور بر صدقه تأكيد ورزيدهاند. قرآن كريم مىفرمايد:«أَنفِقُوا مِن طَيِّبَتِ مَا كَسَبْتُمْ وَ مِمَّآ أَخْرَجْنَا لَكُم مِّنَ الْأَرْضِ»(1)«از اموال پاكى كه بدست آورديد و از آنچه ما براى شما از زمين بيرون آورديم انفاق كنيد».
«قَالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ * وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكِينَ»(2)«گفتند: ما از نمازگزاران نبوديم و بىنوا را اطعام نمىكرديم».
«الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ يُنفِقُونَ»(1)«كسانى كه به غيب ايمان مىآورند و نماز بر پا مىدارند و از آنچه روزيشان كرديم انفاق مىكنند».
و آيات بسيار ديگرى كه قرآن آكنده از آن است. اينك احاديثى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله:
«تصدّقوا و لو بتمرة فإنّها تسدّ من الجائع و تطفىء الخطيئة كما يطفئ الماء النار(2)صدقه دهيد اگرچه به يك خرما كه آن جلوى گرسنگىِ گرسنهاى را مىگيرد و آتش ارتكاب گناه را خاموش مىكند چنانكه آب، آتش را خاموش مىكند».
«إتّقوا النار و لو بشقّ تمرة فإن لم تجدوا فبكلمة طيّبة(3)از آتش بپرهيزيد اگرچه با دادن يك خرما، و اگر آنرا هم نيافتيد پس با سخنى نيكو».
«ما من عبد مسلم يتصدّق بصدقة من كسب طيّب و لا يقبل اللّه إلاّ طيباً إلاّ كان اللّه أخذها بيمينه فيربّيها له كما يربّي أحدكم فصيله حتّى تبلغ التمرة مثل أحد(4)هيچ مسلمانى از درآمد پاك خود كه خدا جز پاك را نمىپذيرد صدقه نمىدهد مگر آنكه خدا با دست خود، آنرا مىگيرد و آنرا پرورش مىدهد چنانكه شما بچه شتر خود را پرورش مىدهيد تا آنكه اين خرما به بزرگىِ كوه اُحد مىگردد».
«ما أحسن عبد الصدقة إلاّ أحسن اللّه الخلافة على تركته(5)هيچ بندهاى صدقه را نيكو نپرداخت مگر آنكه خداى عزّوجلّ جانشينى در ما ترك او را نيكو گردانْد».
«كلّ امرئ في ظلّ صدقته حتّى يقضى بين الناس(6)هر كسى در سايه صدقه خويش است تا [كار] داورى ميان مردم پايان يابد».
«أرض القيامة نار، ما خلا ظلّ المؤمن فإنّ صدقته تظلّه(7)زمينِ رستخيز، آتش است بهجز سايه مؤن كه صدقه او بر وى سايه مىافكنَد».
«إن اللّه لا إله إلاّ هو، ليدفع بالصدقة الداء و الدُبيْلة و الحرق و الغرق و الهدم و الجنون و عدّ صلىاللهعليهوآله سبعين بابا من السوء(8)همانا خدايى كه جز او خدايى نيست با صدقه دفع مىكند: درد، بلا، آتشسوزى، غرق شدن، ويرانى، جنون و پيامبر صلىاللهعليهوآله تا هفتاد شر را برشمرد».
«صدقة السرّ تطفي غضب الربّ(1)دادن صدقه پنهانى خشم خدا را خاموش مىكند».
«إذا طرقكم سائل ذكر بليل فلا تردّوه(2)اگر مردى فقير، شبانه در خانه شما را كوبيد بازش نگردانيد».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «أعط السائل و لو على ظهر فرس(3)خواست فقير را برآوريد اگرچه بر پشت اسب باشيد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «لا تقطعوا على السائل مسألته فلولا أنّ المساكين يكذبون ما أفلح من ردّهم(4)دست رد به سينه فقير نزنيد كه اگر چنين نبود كه برخى از فقرا دروغ مىگويند هيچ يك از كسانى كه دست رد به سينه ايشان مىزنند رستگار نمىشدند».
خداى عزوجل به موسى بن عمران وحى كرد كه: «يا موسى اكرم السائل ببذلٍ يسير أو بردٍّ جميل لِأنّه يأتيك من ليس بإنس و لا جان ملائكة من ملائكة الرحمن يبلونك فيما خوّلتك و يسألونك عمّا نوّلتك، فانظر كيف أنت صانع يابن عمران(5)اى موسى! فقير را خواه با مالى اندك يا باز گرداندنى نيكو گرامى بدار. كسى سوى تو مىآيد كه نه انسان است نه جن، بل فرشتهاى است از فرشتگان خداى رحمان كه تو را در آنچه به تو بخشيده يا در آنچه تو را بدان نواخته مىآزمايد، پس بنگر كه چه مىكنى اى فرزند عمران».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «البرّ و الصدقة ينفيان الفقر و يزيدان في العمر و يدفعان عن صاحبهما سبعين ميتة سوء(6)نيكى و صدقه، فقر را از ميان مىبرند و بر عمر مىافزايند و شخص را از هفتاد مرگ ناگوار حفظ مىكنند».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «داووا مرضاكم بالصدقة و ادفعوا البلاء بالدعاء و استنزلوا الرزق بالصدقة فإنّها تفكّ من بين لُحيّ سبعمائة شيطان، و ليس شيء أثقل على الشيطان منالصدقة على المؤمن و هي تقع في يد الربّ تبارك و تعالى قبل أن تقع في يد العبد(7)بيماران خود را با صدقه درمان كنيد و بلا را با دعا دور سازيد و با دادن صدقه، رزق را از آسمان به زمين بكشيد. صدقه هفتصد شيطان را از ميان موهاى ريش بر مىكَند. هيچ چيز از صدقه بر مؤن
براى شيطان سنگينتر نيست و پيش از آنكه به دست بنده رسد در دست خداى جاى مىگيرد».
اين سخن، كنايه از آن است كه خدا صدقه را پيش از رسيدن به دست فقير مىپذيرد.
«الصدقة باليد تقي ميتة السوء و تدفع سبعين نوعاً من انواع البلاء و تفكّ عن لحيّ سبعين شيطاناً كلّهم يأمره أن لا يفعل(1)صدقه دادن با دست، مرگ بد را دور مىكند و هفتاد گونه بلا را مىرانَد و هفتاد شيطان را كه همگى فرد را از پرداخت صدقه باز مىدارند از ميان ريش آدمى بيرون مىكند».
شايد تفاوت ميان هفتاد و هفتصد بسته به اختلاف صدقه دهندگان يا صدقه گيرندگان يا صدقه يا زمان و مكان و نظاير آن باشد.
«يستحبّ للمريض أن يعطي السائل بيده و يأمر السائل أن يدعو له(2)مستحب است كه مريض با دست خود به فقير صدقه دهد و از او بخواهد برايش دعا كند».
«باكروا بالصدقة فإنّ البلايا لا تتخطاها و من تصدّق بصدقة أوّل النهار، دفع اللّه عنه شرّ ما ينزل من السماء في ذلك اليوم، فإن تصدّق أوّل اللّيل دفع اللّه عنه شرّ ما ينزل من السماء في تلك الليلة(3)صدقه را زود بپردازيد كه بلا از آن عبور نمىكند و هركه در آغازِ روز صدقهاى بپردازد خدا او را در آن روز از بلاى آسمانى حفظ مىكند، و اگر در آغازِ شب صدقه بپردازد خدا او را در آن شب از بلاى آسمانى نگاه دارد».
در روايت است كه: امام صادق عليهالسلام هرگاه نماز عشاء را مىگزارد و بخشى از شب سپرى مىشد، سبدى بر مىگرفت و در آن نان و گوشت و چند درهم مىنهاد و برگردن مىافكنْد و سوى نيازمندان شهر مىرفت و آنرا ميان ايشان تقسيم مىكرد، و اين در حالى بود كه هيچ كس او را نمىشناخت. پس چون امام عليهالسلام رحلت فرمود مساكين، اين خيّر را از دست دادند و دانستند كه او كسى جز امام عليهالسلام نبوده است(4).
هديه از مقولههايى است كه اسلام بدان فرا مىخوانَد، زيرا موجب تقويت پيوندها و استوارىِ حلقههاىِ مهر و دوستى و ايجاد الفت و محبت در ميان افراد جامعه مىگردد.
هديه به انسان فقير اختصاص ندارد بلكه افراد توانگر را نيز در بر مىگيرد، چنانكه به كالاى خاصى نيز اختصاص ندارد و به هرچه الفت و دوستى پديد آورَد تعلّق مىگيرد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «تهادوا تحابّوا تهادوا فإنّها تذهب بالضغائن(1)به يكديگر هديه دهيد تا همديگر را دوست بداريد، زيرا هديه كينهها را از ميان مىبَرد».
اين از شيوههاى حكيمانه اسلام است تا بدين ترتيب عشق و محبت را در جامعه بپراكنَد، زيرا هديه نزديكى دلها و الفت افراد را با يكديگر سبب مىشود و كينههاى پنهان و حِقْد و دشمنيها را بيرون مىريزد. اميرالمؤنين على عليهالسلام مىفرمايد:
«لأن أهدي لأخي المسلم هدية تنفعه أحبّ إليّ من أن أتصدّق بمثلها(2)اگر برادر مسلمان خود را هديهاى دهم كه او را سود رساند برايم خوشتر است از آنكه همسنگ آنرا صدقه دهم».
اسلام بر هديه دادن و پذيرفتن آن تأكيد مىورزد، اگرچه ناچيز باشد، چنانكه شايسته است هديهاى همچون آن يا بهتر به هديه دهنده داده شود تا حبّ و دوستى، گسترش يابد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «لو أهدي إليّ كراع لقبلت(3)اگر پاچهاى هديهام دهند مىپذيرم».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «من تكرمة الرجل لأخيه المسلم أن يقبل تحفته و يتحفه بما عنده و لا يتكلّف له شيئاً(4)اگر مردى هديه برادر مسلمانش را بپذيرد او را گرامى داشته است، چنانكه شايسته است آنچه را دارد بى آنكه خود را به سختى افكند بدو هديه دهد».
يكى از انگيزههاى ايجاد الفت، دادن مهمانى است، زيرا آدمى به كسى كه بدو مهرورزد محبت مىيابد. اين احساس قلبى كه راز و رمز دوستى و عشق است آثار و علائمى چون خوشرويى، فرستادن درود، هديهدادن و برپا كردن مهمانى دارد. از اينرو اسلام به برپايى مهمانى همچون ديگر عوامل برقرارى عشق و الفت، تأكيد مىورزد، اگرچه آدمى براى لغزشهاى اجتماعى گاهى از برادر خود نيز دلگير مىشود و دادن مهمانى، صيقلى است كه دل را جلا مىدهد و از تكدّرها پاكش مىگردانَد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:«لا خير فيمن لا يضيف(1)در كسى كه مهمانى ندهد خيرى نهفته نيست».
«الضيف إذا جاء فنزل بالقوم جاء برزقه معه من السماء فإذا أكل غفر اللّه لهم بنزوله عليهم(2)هرگاه مهمانى به جمعى درآيد خداوند روزى او را از آسمان مىفرستد و هرگاه شروع به خوردن كند خداوند در پرتو مهمان بودن او گناه آنها را مىبخشد».
«ما من ضيف حلّ بقوم إلاّ و رزقه في حجره(3)هيچ مهمانى به گروهى درنيامد مگر آنكه روزىِ خود را در دامن داشت».
«من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فليكرم ضيفه(4)هركه به خدا و روز رستخيز ايمان داشته باشد بايد مهمان خود را گرامى بدارد».
پيوند ميان ايمان به مبدأ و معاد و گراميداشت مهمان كدام است؟ آيا چنين نيست كه خدايى دستور آنرا داده است كه آغاز و پايان در دست اوست؟ بدينسان بزرگداشت مهمان، ملازم ايمان به خدا و روز رستخيز است، پس چه شيوهاى از اين نيكوتر و چه
تشويقى از اين استوارتر؟ در روايت آمده است كه: «پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر مردى گذر كرد كه گاو و شتر بسيار داشت ولى پيامبر را مهمان نكرد. روز ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله بر زنى گذر كرد كه چند برّه داشت و يكى از برّهها را براى پيامبر صلىاللهعليهوآلهسر بُريد، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: به اين دو بنگريد، همانا اخلاق در دست خداوند است و به هركه بخواهد اخلاق نيكو مىبخشد»(1).
آيا خداوند اخلاق نيكو را بدون دليل به كسى مىبخشد؟ خداى متعال مىفرمايد:
«وَ الَّذِينَ جَهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا»(2)«و كسانى كه در راه ما كوشيدهاند، به يقين راههاى خود را بر آنان مىنمايانيم».
«وَ أَن لَّيْسَ لِلاْءِنسَنِ إِلاَّ مَا سَعَى»(3)«و براى انسان جز حاصل تلاش او نيست».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «لا تزال أمّتي بخير ما تحابوا و تهادوا و أدّوا الأمانة و اجتنبوا الحرام و وقروا الضيف و أقاموا الصلاة و آتوا الزكاة فإذا لم يفعلوا ذلك ابتلوا بالقحط و السنين(4)امتم مادامى كه يكديگر را دوست بدارند و به يكديگر هديه دهند و امانت را ادا كنند و از حرام دورى گزينند و از مهمان به نيكى پذيرايى كنند و نماز بگزارند و زكات بپردازند بر خيرو نيكى خواهند بود، و اگر چنين نكنند به قحطى و خشكسالى گرفتار خواهند آمد».
آيا اين سخن درست است؟ آرى، آيا ما مسلمانان هم اينك گرفتار قحطى نيستيم؟ هركه نرخهاى امروز را با نرخهاى پنجاه سال پيش كه به ارشادات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رفتار مىكرديم مقايسه كند ميزان قحطىِ ما را در خواهد يافت.
«إذ أراد اللّه بقوم خيراً أهدى إليهم هدية، قالوا: و ما تلك الهدية؟ قال: الضيف ينزل برزقه و يرتحل بذنوب أهل البيت(5)هرگاه خداوند براى قومى نيكى بخواهد هديهاى به سوى ايشان مىفرستد. عرض كردند: اين هديه كدام است؟ حضرت فرمود: مهمانى است كه روزىِ خود را مىآورَد و گناهان آن خانواده را از ميان مىبَرد».
«كلّ بيت لا يدخل فيه الضيف، لا يدخله الملائكة(6)هر خانهاى كه مهمان بدان در نيايد فرشتگان بدان وارد نشوند».
«الضيف دليل الجنّة(1)مهمان، راهنماى بهشت است».
اميرالمؤنين عليهالسلام فرمود: «ما من مؤمن يحبّ الضيف إلاّ و يقوم من قبره و وجهه كالقمر ليلة البدر فينظر أهل الجمع فيقولون: ما هذا إلاّ نبيّ مرسل، فيقول ملك: هذا مؤمن يحبّ الضيف و يكرم الضيف ولا سبيل له إلى أن يدخل الجنّة(2)هيچ مؤنى مهمانى را دوست ندارد مگر آنكه هنگام برخاستن از قبرش چهرهاى دارد همچون ماه شب چهارده كه مردم رستخيز بدو بنگرند و بگويند: اين بايد پيامبرى فرستاده از سوى خدا باشد. فرشتهاى گويد: اين مؤنى است كه مهمان را دوست دارد و او را گرامى مىدارد و راهى ندارد مگر آنكه به بهشت درآيد».
اين مؤن، مهمان را دوست دارد، نه از اين روى كه با خود مىانديشد گريزى از مهمان نيست، و شما حق داريد اين پرسش را مطرح كنيد كه مگر مىشود آدمى مهمان را كه كارهاى او را درهم مىريزد و از توشه او مىخورَد دوست داشته باشد؟ پاسخ اين پرسش آن است كه: آرى، آدمى اگر در رهاوردهاى دنيوى و اخروى مهمان بينديشد مهمان را دوست خواهد داشت، و كافى است بنگرد به كسانى كه مهمانى مىدهند و آنها كه مهمانى نمىدهند و آنگاه در خواهد يافت كه ميان اين دو گروه نه از نظر مادى و نه از نظر معنوى هيچ تفاوتى نيست و بدينسان اعتراف خواهد كرد كه مهمانى يك حسنه است و هرگاه اين اعتراف را بر زبان آورْد ديگر پيوسته مهمان را دوست خواهد داشت.
«ما من مؤمن يسمع بهمس الضيف و فرح بذلك إلاّ غفرت له خطاياه، و إن كانت مطبقة بين السماء و الأرض(3)هر مؤنى كه نجواى آمدن مهمان را بشنود و شاد گردد خداى از همه گناهان او درگذرد اگرچه اين گناهان ميان آسمان و زمين را پُر كرده باشد».
«رئي علي عليهالسلام يوما باكيا فقيل له: لم تبكي. فقال: لم يأتني ضيف منذ سبعة أيّام أخافأن يكون اللّه قد أهانني(4)روزى حضرت على عليهالسلام را در حال گريه ديدند به ايشان عرض شد:
انگيزه گريه شما چيست؟ فرمود: هفت روز است كه مهمانى به من نرسيده و مىترسم خداوند بر آن باشد تا مرا خوار كند».
مفهوم خوار كردن، نفرستادن هديه است و در حديثى گذشت كه مهمان هديه است.
ابومحمد وابشى مىگويد: از ياران ما نزد امام صادق عليهالسلام سخن به ميان آمد من عرض كردم: به خداى سوگند، من نهار و شام نمىخوردم مگر آنكه دو يا سه نفر يا كمتر يا بيشتر با من همراه باشند. امام عليهالسلام فرمود: فضيلت آنها بر تو بيشتر است از فضيلت تو بر ايشان. عرض كردم: قربانت گردم چگونه؟ من خوراك خود را بديشان مىخورانم و از مال خود بر آنها هزينه مىكنم و خادم من آنان را خدمت مىكند. امام عليهالسلام فرمود: آن هنگام كه بر تو وارد مىشوند رزق خود را از سوى خدا با خود مىآورند و آنگاه كه از خانه تو بيرون شوند آمرزش تو را موجب مىگردند»(1).
روايت شده است كه: «كان ابراهيم عليهالسلام إذا أراد أن يأكل خرج ميلاً أو ميلين يلتمس من يتغذّى معه و كان يكنّى أبا الضيفان(2)ابراهيم خليل عليهالسلام هرگاه تصميم به خوردن مىگرفت يك يا دو ميل از خانه دور مىشد تا مگر كسى را بيابد كه با او غذا بخورد و به همين سبب كنيه او را ابوضيفان گذاردهاند».
حضرت عليهالسلام از آنرو از خانه دور مىشد چون مدتى را در بيابان ساكن بود.
همانگونه كه دادن مهمانى مستحب است بر پا كردن اطعام و سيراب كردن و نظاير آن نيز مستحب مىباشد، اگرچه هيچ مهمانى را به خانه خود فرا نخوانده باشيم، ولى در اطعام و سيراب كردن و مانند آن همان نيكى و خير و احسان و عشق و محبتى كه در دادن مهمانى نهفته است ديده مىشود. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«من أطعم ثلاثة نفر من المسلمين أطعمه اللّه من ثلاث جنان في ملكوت السماوات: الفردوس و جنّة عدن و طوبى شجرة تخرج في جنّة عدن غرسها ربّنا بيده(3)هركه سه نفر از مسلمانان را اطعام كند خدا در ملكوت آسمانها از سه بهشت او را اطعام مىكند: فردوس، بهشت عدن و درخت طوبايى كه در بهشت عدن با دست خداوند نشانده شده و به بار نشسته است».
«إنّ في الجنّة غرفاً يرى ظاهرها من باطنها و باطنها من ظاهرها يسكنها من أمّتي من أطاب الكلام و أطعم الطعام و أفشى السلام و صلّى بالليل و الناس نيام(4)همانا در بهشت، غرفههايى وجود دارد كه از درون آن برون و از برون آن درونش را مىتوان ديد، و كسانى از امت من در اين غرفهها ساكن خواهند شد كه نيك سخن بگويند و اطعام كنند و سلام را رواج دهند و
شب كه همگان در خوابند نماز گزارند».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «من أحبّ الأعمال إلى اللّه تعالى إشباع جوعة مؤمن و تنفيس كربته و قضاء دينه و إنّ من يفعل ذلك لقليل(1)از محبوبترين كارها نزد خدا بر طرف كردن گرسنگىِمؤن و زدودن اندوه او و اداى قرض اوست، و البته انجام دهندگان اين كار اندكاند».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «إنّ اللّه عزّوجل يحبّ الإطعام في اللّه و يحبّ الذي يطعم الطعام في اللّه و البركة في بيته أسرع من الشفرة في سنام البعير(2)خداى عزوجل اطعام در راه خدا را دوست دارد و كسى را كه اطعام مىكند نيز دوست دارد و رسيدن بركت به خانه چنين كسى سريعتر از كاردى است كه در كوهان شتر رخنه كند».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «خيركم من أطعم الطعام(3)بهترين شما كسى است كه اطعام كند».
«من أطعم أخاه حتّى يشبعه و سقاه حتّى يرويه بعّده اللّه من النار سبعة خنادق ما بين كلّ خندقين مسيرة خمسمائة عام(4)هركه برادر مؤن خود را از آب و طعام سير گردانَد خداوند او را به اندازه هفت خندق از آتش دوزخ دور مىكند كه فاصله هر يك از اين خندقها با ديگرى راه پانصد ساله است».
اسلام، اطعام را مورد تشويق قرار مىدهد تا جايى كه اطعام يك فقير مؤن را به منزله اطعام پروردگار هستى مىشمرَد، و چرا چنين نباشد؟ اينك به اين روايت توجه كنيد:
«إنّ اللّه تعالى يقول للعبد يوم القيامة : يا ابن آدم جُعْتُ فلم تطعمني فيقول: كيف أطعمك و أنت ربّ العالمين؟ فيقول: جاع أخوك فلم تطعمه و لو أطعمته كنت أطعمتني(5)همانا خداى متعال روز رستخيز به بنده خود مىفرمايد: اى فرزند آدم، من گرسنه شدم و تو مرا اطعام نكردى. بنده عرض مىكند: من چگونه تو را اطعام كنم در حالىكه تو خداى جهانيان هستى؟! خداوند مىفرمايد: برادر تو گرسنه شد و تو او را اطعام نكردى و اگر او را اطعام مىكردى بتحقيق مرا اطعام كرده بودى».
همانگونه كه اسلام به اطعام فرا مىخوانَد به دادن آب نيز تشويق مىكند.
امام سجاد عليهالسلام مىفرمايد: «من سقى مؤمناً من ظمإٍ سقاه اللّه من الرحيق المختوم(6)هركه
مؤنى را از تشنگى برهانَد خداوند او را از آب گواراى بهشت سيراب مىگردانَد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «من سقى مؤمناً شربة من ماء من حيث يقدر على الماء، أعطاه اللّه بكلّ شربة سبعين ألف حسنة و إن سقاه من حيث لا يقدر على الماء فكأنّما أعتق عشر رقاب من ولد اسماعيل(1)هركه جرعهاى آب به مؤنى بنوشانَد به شرطى كه تحصيل آب براى او آسان باشد، خداوند در برابر هر جرعه آب هفتاد هزار حسنه براى او مىنويسد و اگر آب به سختى به دست آورد و مؤنى را سيراب گردانَد گويى ده فرزند از فرزندان اسماعيل را از بندگى آزاد كرده است».
آيا بيش از اين توقّع داريد؟ ولى مسلمانان امروز از آنجا كه اسلام در جان آنها رو بهسستى نهاده و از شيوههاى استوار آن دور افتادهاند بسيارى از احكام اسلامى دچار ضعف گشته است و از همينرو مهمانى و اطعام كمتر ديده مىشود. چرا چنين است؟ زيرا اين كار به ماديات زيان مىرسانَد. مگر شخص مسلمان مادّى است؟ آرى، چرا كه روح اسلام را از دست داده، تنها به ماديات دلبسته است.
1) . همان.
بعضى از احكام هست كه كمتر بدان مىپردازند و مىتوان گفت يا كسى بدان عمل نمىكند يا اندكاند شمار كسانى كه بدان مىپردازند، چنانكه به برخى از احكام بسيار پرداخته مىشود خواه اين احكام، واجب باشد يا مستحب يا حرام يا مكروه يا مباح.
ما مىبينيم كه نماز به فراوانى برگزار مىشود در حالىكه زكات كه همسنگ آن است كمتر مورد عنايت قرار مىگيرد، يا زنا كمتر روا شمرده مىشود در حالىكه غيبت كه در حرمت همسنگ آن است در بيشتر جوامع و انجمنها رواج دارد. قنوت در نماز، مستحبى است كه بسيار مورد توجه است، ولى حالت قنوت كه پشت دست را رو به صورت گيرند، همانگونه كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله انجام مىداد امروزه اصلاً ديده نمىشود.
از جمله مستحباتى يا شايد در پارهاى موارد واجب كه در ميان مسلمانان بهره بسيار كمى دارد حقّ خرمن يا باقيمانده كشت است. اين چگونه حكمى است؟ اسلام مقرر فرموده كه هنگام برداشت غلّه يا خرما و نظاير آن چند مشتى به فقيرانى داده شود كه در آنجا حضور دارند. گمان مىكنيد اين حكم چقدر به اجرا در آيد؟ در حالىكه احاديث رسيده به گونههاى متفاوت نسبت به اداى اين حكم تأكيد ورزيدهاند.
زراره و محمد بن مسلم و ابو بصير نقل مىكنند كه امام باقر عليهالسلام درباره آيه شريفه: «وَ ءَاتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصَادِهِ»(1)«و حق [بينوايان از] آنرا روز بهرهبردارى از آن بدهيد» فرموده: «هذا من الصدقة يعطي المسكين القبضة بعد القبضة و من الجذاذ الحفنة بعد الحفنة حتّى يفرغ(2)مقصود از آن صدقهاى است كه چند مشت پياپى به مسكين داده مىشود و از باقيمانده
كشت چندان بدو بدهد تا تمام شود».
ابو مريم نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام درباره آيه شريفه: «وَ آتُوا حَقَّهَ يَوْمَ حَصادِهِ» فرمود: «تعطي المسكين يوم حصادك الضغث ثم إذا وقع في البَيْدر، ثمّ إذا وقع في الصاع العشر و نصف العشر(1)به روز برداشت، حقّ مسكين را دستهاى بده تا در خرمن است و چون در پيمانه گرد آمد، يك دهم و يك بيستم بده».
شعيب مىگويد: از امام صادق عليهالسلام درباره آيه: «وَ ءَاتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصَادِهِ» پرسيدم،حضرت فرمود: «الضغث من السنبل و الكف من التمر إذا خرص، قال: و سألت هل يستقيم إعطاؤه إذا أدخله؟ قال: لا، هو أسخى لنفسه قبل أن يدخله بيته(2)دستهاى از سنبل گندم و مشتى از خرما بده. نيز پرسيدم: آيا رواست كه پس از نقل محصول به خانه، [سهم را] عطا كنم؟ فرمود: نه، براى نفس آدمى بهتر است كه پيش از انتقال محصول به خانه [آن سهم را] بدهد».
حلبى از امام صادق عليهالسلام درباره آيه شريفه «وَ ءَاتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصَادِهِ» پرسيد كه چگونه بايد آنرا پرداخت؟ امام فرمود: «تقبض بيدك على الضغث فتعطيه المسكين و المسكين حتّى تفرغ منه(3)دستت را به ميان غلّه ببر و درهم بدو بده، تا آنرا تمام كنى».
و احاديث بسيار ديگر. اسلام بر اين حق تأكيد مىورزد تا آنجا كه ميوه چينى شبانه را بسيار مكروه مىشمرد، زيرا اين ترس در ميان است كه مساكين حاضر نباشند.
ابو بصير از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه فرمود: «شب ميوهاى نچين و شب كشت خود را درو نكن و در شب قربانى نكن و بذر نپاش، زيرا اگر شبانه چنين كنى قانع و مُعترّى سراغ تو نمىآيد. عرض كردم: قانع و معتر كدام است؟ فرمود: قانع كسى است كه به آنچه بدو مىدهى خشنود مىشود و معتر كسى است كه به اميد عطا از در خانه تو گذر كند، اما سؤال نكند و اگر شب محصول خود را برداشت كرده باشى حضور ندارند تا از تو چيزى بخواهند، و اين همان سخن پروردگار است كه: «وَ ءَاتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصَادِهِ»، هنگام درو، يعنى چند دسته و سپس چند مشت پياپى هنگام برداشت محصول و همينطور هنگام برداشت خرما. در مورد بذر نيز بايد چنين كرد، شبانه بذر مپاش و هنگام بذرپاشى همانگونه مىدهى كه هنگام برداشت»(4).
در اينجا اين سؤل مطرح مىشود چگونه يك مسكين با يك مشت محصول و نظاير آن بهرهمند مىگردد و چرا اسلام بيشتر از يك مشت را حقّ مسكين قرار نداده است؟ پاسخ اين پرسش چنين است: فقيرانى كه گذر مىكنند بسيارند و كسانى كه ميوه مىچينند يا كشت درو مىكنند يا بذر مىپاشند نيز فراوانند، و بر اين اساس نياز تهيدستان در ميان مالكان تقسيم شده تا مالكى زيان نبرد و فقيرى، بيچاره نماند، زيرا يك فقير از چندين باغ، محصول مىگيرد و اين براى او كافى است و مالك هم چند مشت به فقير محصول مىدهد كه اگر مجموعه اين چند مشتها را در نظر آوريم خود مبلغ نسبتاً كلانى را تشكيل مىدهد، و اين از حكمت اسلام است و البته اسلام، همهاش حكمت است.
اسلام اين حق را تنها به مسلمان اختصاص نداده است، بلكه به كافر و مشرك نيز رأفت مىورزد و اين را بايد اصلى انسانى دانست كه بر اساس آن بايد به هر انسانى خير رساند و به هر كسى رأفت ورزيد اگرچه دينى ديگر را در پيش گرفته باشد.
هاشم بن مثنى مىگويد: از امام صادق عليهالسلام پيرامون آيه «وَ آتُوا حَقَّهَ يَوْمَ حَصادِهِ» پرسش كردم. امام عليهالسلامفرمود: «إعط من حضرك من مشرك أو غيره(1)يعنى حقّ هركه را در نزد تو بود اعم از مشرك يا جز او بپرداز».
عبداللّه بن سنان مىگويد: از امام صادق عليهالسلام پيرامون آيه «وَ آتُوا حَقَّهَ يَوْمَ حَصادِهِ»پرسش شد. امام عليهالسلامفرمود: «اعط من حضرك من المسلمين، و إن لم يحضرك إلاّ مشرك فأعطه(2)يعنى حقّ مسلمانانى را كه در آنجا حضور دارند بپرداز و اگر مسلمانى يافت نشد آنرا به مشرك بده».
در حديث ديگرى امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «تعطي منه المساكين الذين يحضرونك و لو لم يحضرك إلاّ مشرك(3)از آن به مساكينى بده كه در حضور تو هستند اگرچه جز مشرك در آنجا نباشد».
«وَ الَّذِينَ فِى أَمْوَ لِهِمْ حَقٌّ مَّعْلُومٌ * لِّلسَّآئِلِ وَ الَْمحْرُومِ»(1)«و همانا كه در اموالشان حقّى معلوم است براى فقير و بىبهره».
قرآن چنين مىگويد، ولى اين حقّ معلوم كدام است؟ دورى مسلمانان از قرآن و سنت، موجب شده است كه اين حق از انديشهها پنهان بماند تا آنجا كه شايد بتوان گفت بيشتر مسلمانان از چنين حقى آگاهى ندارند و طبيعى است كه اين حق را نپردازند و چگونه حقى را كه مشخص نيست مىشود پرداخت؟ سماعة بن مهران از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه فرمود: «خداى متعال در اموال توانگران حقوقى جز زكات را واجب گردانيده و فرموده: «وَ الَّذِينَ فِى أَمْوَ لِهِمْ حَقٌّ مَّعْلُومٌ»، حق معلوم، جز زكات است و آن حقى است كه مرد به اندازه توان، از مال خود بر خويش واجب مىداند. پس اگر خواهد هر روز، هر جمعه يا هر ماه مالى را كه پرداخت آنرا بر خود واجب گردانيده بپردازد. خداى عزوجل فرمود: «وَ أَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا»(2)"و وام نيكو به خدا دهيد"، و اين جز زكات است. و فرمود: «وَ يُنفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَهُمْ سِرًّا وَ عَلاَنِيَةً»(3)"و از آنچه روزيشان كرديم در نهان و آشكار انفاق مىكنند". لفظ "ماعون" كه در قرآن آمده به معناى وامى است كه داده مىشود، كالايى كه به عاريت داده مىشود، يا كار نيكى كه در حق ديگرى صورت مىپذيرد. و از جمله مواردى كه خداى متعال در غير مورد زكات، در دارايى انسان مقرر فرموده، موردى است كه بدان تصريح كرده و فرموده: «وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ مَآ أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ»(4)"آنان كه آنچه را خدا به پيوستنش فرمان داده مىپيوندند"، [و از دارايى خود صله رحم انجام
مىدهند و به آنان نيكى مىكنند] هركه واجبات الهى را ادا كند وظيفه خويش را به انجام رسانده و شكر نعمتهاى الهى را در اموال خويش گزارده است اگر خدا را سپاس گويد به پاس اينكه او را در برخوردارىها از ديگران برترى داده و در اداى حقوق الهى توفيق و يارىاش داده است»(1).
ابوبصير مىگويد از امام صادق عليهالسلام پرسيدم: حق معلوم كه بر گردن ماست چيست؟ فرمود: «هو الشيء يعمله الرجل في ماله يعطيه في اليوم أو في الجمعة أو في الشهر قلّ أو كثر غير أنّه يدوم عليه(2)اين همان تصرّفى است كه آدمى با مال خود مىكند و آنرا در [هر] روز يا [هر] جمعه يا [هر] ماه مىدهد خواه كم باشد يا زياد، ولى بر اين كار مداومت كند».
اسماعيل بن جابر پيرامون آيه «وَ الَّذِينَ فىِ اَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسّائِلِ وَالْمَحْرُومِ»از امام صادق عليهالسلام پرسش كرد كه آيا اين جز زكات است؟ امام عليهالسلام فرمود: «هو الرجل يؤتيه اللّه الثروة من المال فيخرج منه الألف و الألفين و الثلاثة الآلاف و الأقلّ و الأكثر فيصل به رحمه و يحمل به الكلّ عن قومه(3)آن مردى است كه خداوند بدو ثروت مىدهد و او از مال خود يك هزار يا دو هزار يا سه هزار يا كمتر يا بيشتر مشخص مىسازد و به خويشاوندان خود صله مىدهد و با اين مبلغ، دشوارى را از دوش خويشاوندان خود بر مىدارد».
آيا اينها همه مفاهيم انسانىِ والا و امورى شمرده نمىشوند كه حلقههاى اجتماع با آنها استوارى مىيابند و مردم را به يكديگر پيوند مىدهند و در آن سراى، پاداش و بهشت را به ارمغان مىآورند؟ آيا در ميان قوانين زمينى و اديان منتسب به آسمان، اصول و دستورهايى نظير اسلام مىيابيد؟ هرگز، تنها اسلام است كه هر خيرى در آن نهفته است و اگر آدمى بدان رفتار كند به سعادت دو جهان دست مىيابد. پس اگر مسلمانى از اين قوانين آگاهى نداشته باشد بايد در عقب ماندگى و انحطاط، خود او را نكوهش كرد يا دينش را؟ «وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لَكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»(4)«و خدا به ايشان ستم نكرد بلكه آنان به خود ستم مىكردند».
جامعه، عادل است و اين مردمند كه ستمكارند چنانكه تقسيم خيرات در زمين، عادلانه است ولى مسؤلانِ تقسيم اين خيرات، رفتارى جائرانه دارند. گاهى زمينى را مىبينيد كه آنقدر زر و سيم در خود دارد كه براى همه نيازهاى بشر كافى است، زمين ديگر زر و سيم ندارد ولى سرشار از ميوهها و نخلستانها و درختستانهاست و زمينى نيز آكنده از حيوانات سودمند است در حالىكه مردم به همه اين موارد نيازمندند.
خداوند اين توزيع عادلانه را موجب همشناسى و انس و الفت انسانها قرار داده است ، اين يكى به طلا و گوهرِ آن يكى نيازمند است و آن يكى به انجير و زيتون اين يكى و هر دو به پشم و كُرك سومى نياز دارند و به همين ترتيب.
در جامعه نيز داراييها ناهمسان توزيع شده است، اين يكى بازرگان است و آن يكى كارگر. اگر قرار بود همه مردم ثروتمند باشند ديگر چه كسى خمير درست مىكرد و نان مىپخت و كشت را برداشت مىكرد؟ و اگر همه مردم كارگر بودند چه كسى با پول فراوان، كالاها را وارد مىكرد و چه كسى از زمستان براى تابستان و از بهار براى پاييز مواد خوراكى اندوخته مىكرد؟ اين همان رمز اختلاف در خيرات زمين و تفاوت برخوردارىِ مردم از مال دنياست، چنانكه خداوند فرمان مىدهد تا زمين را آبادان كنيم و گنجينههاى آنرا بيرون كشيم و به عدالت ميان مردم تقسيم كنيم تا همگان در رفاه زيست كنند. نيز خداوند به هميارى در زمينههاى مالى فرمان مىدهد، اين يكى قرض مىدهد، آن ديگرى مىبخشد و سومى كار مىكند تا همه مردم به سعادت دست يابند.
خداى متعال مىفرمايد: «مَّن ذَا الَّذِى يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَعِفَهُ لَهُ»(1)«كيست آن كس كه به خدا وامى نيكو بدهد تا [نتيجهاش را] براى وى چند برابر گردانَد».
قرض آن روز كه قرآن و سنت، حاكم بر مسلمانان بود جزو قاموس ايشان شمرده مىشد ولى اينك قرض از ميان رفته چنانكه ديگر شرايع اسلام همچون خمس و زكات و نيكوكارى و پيوندها رخت بربسته است.
اسلام بارها گفته و مىگويد كه اگر خواهان زندگى گوارا و سعادت دنيوى هستيد به يكديگر قرض دهيد، به خدا قرض دهيد و براى خدا آنرا ادا كنيد، و از گرفتن قرض با ربا خوددارى ورزيد و مال مردم را به باطل مخوريد، ولى آيا گوشى شنوا يافت مىشود؟ امام باقر عليهالسلام فرمود: «من أقرض رجلاً قرضاً إلى ميسرة، كان ماله في زكاة و كان هو في الصلاة مع الملائكة حتّى يقضيه(2)هركه به كسى قرض دهد تا زمان گشايش، مال او در زكات شمرده مىشود و خودِ او همراه فرشتگان در نماز تلقى مىشود تا آنگاه كه قرض خود بستانَد».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «مكتوب على باب الجنّة الصدقة بعشرة، و القرض بثمانية عشر(3)بر دروازه بهشت نوشته شده: صدقه ده برابر و قرض هجده برابر».
اينك در اين حديث درنگى مىكنيم و اين پرسش را مطرح مىسازيم: چه چيز موجب شده است كه قرض بر صدقه برترى داده شود با آنكه در صدقه، پول، بازگشت داده نمىشود در حالىكه قرض پس داده مىشود؟ بايد گفت با توجه به اينكه بيشتر اوقات، مقدار صدقه ناچيز است، بر عكس قرض كه معمولاً رقم آن چند هزار است، و اينكهقرض به مبارزه با ربا بر مىخيزد نه صدقه، به علاوه آنكه صدقه تنها به گروههاى نيازمند اختصاص دارد در حالىكه قرض مشكلات زندگى همه گروهها را بر طرف مىسازد، و بالاخره آنكه بانكها كار دادن قرض را همراه با ربا انجام مىدهند، مىتوانيم تصويرى كلى از فوايد قرض در جامعه به دست آوريم. بنابراين قرض، رشته نظامدهنده و حساس جامعه شمرده مىشود و صدقه تبرّعى چنانكه از حديث بر مىآيد نقشى حاشيهاى دارد و شايستهتر آن است كه اصل، يعنى قرض از حاشيه برتر و مهمتر به شمار آيد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «ما من مؤمن أقرض مؤمنا يلتمس به وجه اللّه إلاّ حسب اللّه له أجره بحساب الصدقة حتّى يرجع إليه ماله(1)هيچ مؤنى در راه خدا قرض نمىدهد مگر آنكه پول او همچون صدقه تلقى مىشود تا زمانيكه آن مبلغ بازگشت داده شود».
هرگاه آدمى به كسى قرض مىدهد نبايد با شتاب در طلب آن، خلوص اين قرض را از ميان ببرد، زيرا او به كار زيبايى اقدام كرده است پس چرا بايد با پافشارى در اداى آن، اين كار شفاف را تيره سازد، به ويژه آنكه در بسيارى اوقات بدهكار راهى براى بازپرداخت پول نمىيابد، چنانكه فرد قرض گيرنده نيز بايد بكوشد هرچه سريعتر قرض خود را ادا كند و با امروز و فردا كردن، راه را بر نيكوكارى نبندد. فرد قرض دهنده بايد به اين آيه الهى توجه كند كه: «وَ إِن كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَى مَيْسَرَةٍ»(2)«و اگر [بدهكارتان ]تنگدست باشد پس تا [هنگام] گشايش مهلتى [بدو دهيد]».
قرض گيرنده بايد بكوشد با داشتن امكان در بازپرداخت پول امروز و فردا نكند، چنانكه اگر بدهكار نيازمندى است كه توان اداى قرض خود را ندارد مستحب است طلبكار مابقى پول را ببخشد. آيات و روايات بسيارى در اين زمينه رسيده است:
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله قال في يوم حارّ و حنّا كفّه من أحبّأن يستظلّ من فور جهنّم؟ قالها ثلاث مرّات فقال الناس في كلّ مرّة نحن يا رسول اللّه، فقال: من أنظر غريماً أو ترك المعسر(3)پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روزى گرم و در حالىكه دست خود را خم كرده بود (شايد به قصد نشان دادن سايبان چنين كرد) فرمود: چه كسى دوست دارد از گرماى دوزخ رهايى يابد؟ حضرت صلىاللهعليهوآله اين جمله را سه بار تكرار كرد و در هر بار مردم پاسخ مىدادند: ما اى رسول خدا! پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: كسى از آن گرما رهايى مىيابد كه به بدهكارى مهلت دهد يا از گرفتن پول خود از نادارى چشم پوشد».
«صعد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله المنبر ذات يوم فحمداللّه و أثنى عليه و صلّى على أنبيائه صلى اللّه عليهم ثمّ قال: أيّها الناس ليبلغ الشاهد منكم الغائب ألا و من أنظر معسراً كان له على اللّه عزّوجل في كلّ يوم صدقة بمثل ماله حتّى يستوفيه(4)پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روزى بر منبر رفت و
حمد و سپاس الهى به جاى آورْد و بر پيامبران درود فرستاد و آنگاه فرمود: اى مردم! حاضران به غايبان برسانند كه اگر كسى به ناتوانى فرصت اداى قرض خويش دهد بر خداست كه هر روزه به مقدار آن پول پاداش صدقه براى او در نظر گيرد تا آن هنگام كه پولش را دريافت كند».
«من أراد أن يظلّه اللّه عزّوجل يوم لا ظلّ إلاّ ظلّه، فلينظر معسراً أو ليدع له من حقّه(1)هركه مىخواهد در روزى كه سايهاى در آن نيست براى خود سايهاى برگزيند به بدهكار ناتوان فرصت دهد يا از حقّش چشم پوشد».
به امام عليهالسلام عرض شد: عبدالرحمن بن سبابه پولى از مردى مىخواست كه آن مرد مرده است و هرچه به او گفتيم كه از مال خويش درگذرد نپذيرفت. امام عليهالسلام فرمود: «ويحه، أما يعلم أنّ له بكلّ درهم عشرة إذا حلّله و إن لم يحلّله فإنّما هو درهم بدل درهم(2)واى بر او! آيا نمىداند كه در برابر درهمى كه بگذرد ده درهم بدو داده خواهد شد و اگر از آن چشم پوشى نكند تنها يك درهم در مقابل يك درهم دريافت خواهد كرد».
مردم بر يكديگر پيشى مىگيرند تا مال را هر كجا كه يافتند به كف آورند و در اين راه هر گناه و باطلى را آسان مىشمرند. يكى از اين جماعت به من مىگفت: «الحلال ما حلَّ بالكف؛ يعنى هرچه به دست آيد حلال است!» ماديات چه ارزشى دارد اگر با قربانى كردن الگوهاى والاى انسانى بدست آيد. مادياتى كه با ربا و احتكار و سرقت و تقلّب و خيانت و تبهكارى آشكار و نهان بدست آيد چه ارزشى مىتواند داشته باشد. آيا به اين ترتيبزندگى همراه با سعادت خواهد گشت يا همه اركان آن درهم كوبيده خواهد شد؟ از همينرو اسلام، مسلمانان را از طلب مال حرام باز مىدارد، همانگونه كه آنها را از هر گناه و تبهكارى منع مىكند و براى اين امر بيشترين آموزه بازدارنده و زنهار دارد، و اين همان ترازوى جامعه است پس اگر مردم از حرام كناره گرفتند سعادتمند مىگردند و به مدارج والاى انسانى مىرسند وگرنه موجوداتى پستتر از چارپايان و فرومايهتر از شيطان خواهند بود. آدمى هنگامى كه به مال حرام عادت كرد به هر بايد و نبايدى تن مىسپرد و اين همچون كليدى براى گشودن همه شرها و گناهها در دست او خواهد بود.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إنّ للّه ملكاً ينادي على بيت المقدّس كلّ ليلة من أكل حراماً لم يقبل اللّه منه صرفا و لا عدلا(1)همانا خدا در بيتالمقدس فرشتهاى دارد كه هر شب بانگ مىزند: هركه مال حرامى را بخورَد نه مستحبى از او پذيرفته مىشود نه واجبى».
«من لم يبال من أين اكتسب المال لم يبال اللّه من أين أدخله النار(2)هركه باكش نباشد كه پول را از كجا به دست مىآورَد خداوند باكش نخواهد بود كه او را از كجا به آتش درآورَد».
«كلّ لحم نبت من حرام فالنار أولى به(1)هر گوشتى كه از مال حرام برويد براى آتش شايستهتر است».
«من أصاب مالاً من مأثم فوصل به رحماً أو تصدّق به أو أنفقه في سبيل اللّه، جمع اللّه ذلك جمعاً ثم أدخله في النار(2)هركه از راه گناه به مالى دست يابد و با آن صله رحم كند يا صدقه دهد يا در راه خدا انفاق كند خدا همه آنها را گرد مىآورَد و آنگاه او را به آتش مىاندازد».
«إنّ أخوف ما أخاف على أمّتي من بعدي هذه المكاسب الحرام و الشهوة الخفيّة والربا(3)من پس از خود بيش از هر چيز بر امت خود از درآمدهاى حرام و شهوت پنهان و ربا مىترسم».
«من اكتسب مالاً من الحرام فإن تصدّق به لم يقبل منه، و إن تركه وراءه كان زاده إلى النار(4)هركه از حرام مالى به دست بياورَد اگر با آن صدقه دهد پذيرفته نمىشود و اگر از خود به ارث نهد ره توشه دوزخ او خواهد بود».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «إذا اكتسب الرجل مالاً من غير حلّه ثمّ حجّ فلبّى نودي لا لبّيك و لا سعديك و إن كان من حلّه فلبّى نودي لبّيك و سعديك(5)اگر شخص مالى را از حرام به دست آورَد و با آن حج بگزارَد و لبيك گويد ندا رسد كه لا لبيك و لا سعديك و اگر از مال حلالحج گزارَد ندا رسد كه لبيك و سعديك».
نيز در باره اين آيه شريفه: «وَ قَدِمْنَآ إِلَى مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَهُ هَبَآءً مَّنثُورًا»(6)«و به هرگونه كارى كه كردهاند مىپردازيم و آنرا [چون] گردى پراكنده مىسازيم»، فرمود: «إن كانت أعمالهم لأشدّ بياضاً من القباطي فيقول اللّه عزّوجلّ لها كوني هباءً و ذلك أنّهم كانوا إذا شرع لهم الحرام أخذوه(7)اگر كار ايشان سفيدتر از كتان باشد خداى عزّوجلّ به اين كارها مىفرمايد: بيهوده باش و اين از آنروست كه هرگاه در آغاز راه، حرام بديشان عرضه شد آنرا ستاندند».
امام كاظم عليهالسلام فرمود: «إنّ الحرام لا ينمي و إن نمى لا يبارك له فيه، و ما أنفقه لم يؤجر عليه و ما خلّفه كان زاده إلى النار(8)مال حرام رشد نمىكند و اگر رشد كند بركتى در آن نهفته نيست و اگر با آن انفاق كند پاداشى بدان داده نمىشود و آنچه به ارث نهد بر آتش او بيفزايد».
و احاديث ديگرى كه رسيده است. آيا اين همه حديث براى بازداشتن مردم از حرامطلبى كافى نيست؟ ما هرگاه به بازار مىرويم ربا و تقلّب و خيانت و كمفروشى و احتكار و بالا كشيدن مال مردم و صدها باطل ديگر مىبينيم. آيا اين گناهها براى مردم، خير به بار مىآورند؟ هرگز چنين نيست و كارها همچنان گره بيشترى مىيابد و راه زندگى، دشوارتر مىگردد و مردم بيش از پيش به فقر گرفتار مىآيند، ولى آيا كسى پند مىگيرد؟
حرام همچون كژدُمى است كه آدمى را مىگزد و دنيا و آخرت او را به تباهى مىكشد. اگرچه حرام مزهاى شيرين و منظرى نشاطآور دارد ولى همانند مارى است كه پوستى نرم، اما زهرى كشنده دارد. آنان كه در هر سخنى درنگ مىكنند مفهوم سخن ما را در مىيابند.
نادانان فريب رونق آنرا مىخورند و آگاهان از فرجام آن آگاهند.
با حرام چه چيز به دست مىآيد؟ آدمى با حرام تنها مىتواند كارهاى پست و فرومايه فردى يا اجتماعى را به دست آورَد يا مال مردم را به سرقت بَرد يا دارايى ضعيفان را تاراج كند، و از همينرو اسلام از حرام بر حذر مىدارد و خويشتندارى را مىستايد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «خير دينكم الورع(1)بهترين بخش دين شما خداترسى است».
«من لقي اللّه سبحانه ورعاً أعطاه اللّه ثواب الإسلام كلّه(2)هركه با پارسايى خدا را ديداركند خداوند پاداش همه اسلام را بدو دهد».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ أشدّ العبادة الورع(3)برترين عبادتها خداترسى است».
«ما شيعتنا إلاّ من اتّقى اللّه و أطاعه... فاتّقوا اللّه و اعملوا لما عند اللّه، ليس بين اللّه و بين أحد قرابة، أحبّ العباد إلى اللّه عزّوجلّ و أكرمهم عليه أتقاهم و أعملهم بطاعته(4)شيعه ما كسى نيست مگر آن كه تقواى خدا در پيش گيرد و از او فرمان بَرد، پس پرواى خدا در پيش گيريد و براى آنچه نزد خداست عمل كنيد، زيرا خداوند با هيچ كس خويشاوندى ندارد. محبوبترين و ارجمندترين بندگان نزد خداى متعال پرهيزگارترين و كسانى هستند كه بيش از ديگران سر به فرمان خداوند دارند».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «أوصيك بتقوى اللّه و الورع و الإجتهاد و اعلم أنّه لا ينفع اجتهاد لا ورع فيه(1)تو را به تقواى پروردگار و خداترسى و سخت كوشى سفارش مىكنم و بدان اگر سخت كوشى با خداترسى همراه نباشد سودى در بر ندارد».
«اتّقوا اللّه و صونوا دينكم بالورع(2)پرواى خدا در پيش گيريد و با خداترسى، دين خود را حفظ كنيد».
«فإنّ اللّه قد ضمن لمن أتقاه أن يحوّله عما يكره إلى ما يحبّ و يرزقه من حيث لا يحتسب(3)همانا خداوند براى كسى كه تقواى او را در پيش گيرد ضمانت كرده تا آنچه را از آن متنفر است به خوشى تبديل كند و از جايى كه گمان نمىبَرد روزىاش رسانَد».
«عليكم بالورع فإنّه لا ينال ما عند اللّه إلاّ بالورع(4)بر شما باد خداترسى كه جز با خداترسى كسى به آنچه نزد خداست نمىرسد».
«إنّ قليل العمل مع التقوى خير من كثير العمل بلا تقوى(5)كار اندك همراه با پرهيزگارى بهتر است از كار فراوان بدون پرهيزگارى».
«ما نقل اللّه عزّوجلّ عبداً من ذلّ المعاصي إلى عزّ التقوى إلاّ أغناه من غير مال، و أعزّه من غير عشيرة، و آنسه من غير بشر(6)خداوند هيچ بندهاى را از خوارى گناه به ارجمندىِ تقوانرسانَد مگر آنكه او را بدون مال، بىنياز گردانَد و بدون خويشاوند، عزيزش گرداند و او را بدون انسان اُنسش بخشد».
«ألا و إنّ من إتباع أمرنا و إرادته الورع فتزيّنوا به يرحمكم اللّه و كبّدوا أعداءنا به ينعشكم اللّه(7)بدانيد كه خداترسى، پيروى كردن امر ماست پس خود را بدان بياراييد تا خدا بر شما رحم آورَد و با آن به دشمنان ما سخت گيريد تا خدا روحافزايى نصيبتان كند».
«إنّما أصحابي من اشتدّ ورعه و عمل لخالقه و رجا ثوابه فهؤلاء أصحابي(8)كسانى كه از خدا بسيار بترسند و براى آفريننده خود گام بردارند و پاداش او را اميد برند اصحاب من هستند».
از امام عليهالسلام درباره انسان پرهيزگار پرسش كردند. امام صادق عليهالسلام فرمود: «الذي يتورّع
عن محارم اللّه عزّوجلّ(1)آن كس كه در نبايدهاى خدا خويشتندارى كند».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «اعينونا بالورع فإنه من لَقَي اللّه عزّوجلّ منكم بالورع كان له عند اللّه فرجا و انّ اللّه عزّوجلّ يقول: «وَ مَن يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَدَآءِ وَ الصَّلِحِينَ وَ حَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقًا»(2)فمنّا النبي و مِنّا الصدّيق و الشهداء و الصالحون(3)ما را با خداترسى يارى كنيد زيرا هركه خدا را با ترسايى ملاقات كند نزد او از گشايش برخوردار خواهد بود. خداى متعال مىفرمايد: "و كسانى كه از خدا و پيامبر اطاعت كنند در زمره كسانى خواهند بود كه خدا ايشان را گرامى داشته [يعنى ]با پيامبران و راستان و شهيدان و شايستگانند و آنان چه نيكو همدمانند". پس پيامبر صلىاللهعليهوآله و صديقين و شهدا و صالحان از ميان ما هستند».
«قال اللّه عزّوجلّ: ابن آدم اجتنب ما حرّمت عليك تكن من أورع الناس(4)خداى متعال فرمود: اى فرزند آدم! از آنچه بر تو حرام كردم پرهيز كن تا از پارساترين مردمان باشى».
خداترسى و پارسايى، داراى زوايا و فصلها و اعضاى گوناگون است: خداترسى در خريد و فروش، خداترسى در رهن و اجاره، خداترسى در خوردن و نوشيدن، خداترسى در سخن گفتن و خطابه، خداترسى در لباس و منزل، خداترسى در جنبش و آرامش و خلاصه نگهدارى حواس اعم از لامسه، شنوايى، چشايى و... از هرگونه انحراف و كژ راهه و سركشى. انسان خداترس قلبى آسوده و دلى راحت دارد و جان او در آرامش به سر مىبَرد، اما جز او انديشهاى پريشان و عقلى درهم دارد و هرچه مىدود به آسايش دست نمىيابد و به آرامش نمىرسد.
اسلام مىخواهد فرد در كار خود، فعال و در كسب روزى، جدى باشد تا كارهاى خود را بگردانَد و بار خانوادهاش را به دوش كشد و آنگاه اگر چيزى از رزق خداوندى مانْد به نيازمندان و مساكين دهد، ولى اسلام از ما نمىخواهد كه مال خود را از هر راهى كه شده از روا يا ناروا فراهم آوريم، چنانكه سرمايهدارىِ غربى توصيه مىكند، بلكه اسلام مىخواهد كه آدمى پول خود را بدون تقلّب و خيانت و احتكار و ربا و تباهى به كف آورَد.
اسلام مىگويد: در طلب مال بكوش و آنرا به دستآور و از ثمره كار خود برخوردار شو، تو مالك مالى هستى كه آنرا بدست مىآورى و مىتوانى هرگونه كه بخواهى در دارايىِ خود تصرف كنى البته مشروط بر آنكه مال تو از حلال فراهم آمده باشد.
اين نگرش را بايد در ميان زيادهروىِ سرمايهداران، منطقى صحيح و معتدل به شمار آورْد، زيرا سرمايهداران هر آنچه را انسان به دست آورَد روا مىشمرند اگرچه كسى سلاح داد و ستد كند يا خون همسايه خويش بريزد، چنانكه بايد اسلام را از كوتهنظرىِ كمونيستهايى برتر دانست كه مىگويند: انسان ابزارى است در كارگاهى پهناور و حقّ او بيش از توشه و مسكن و جامهاى كه حكومت براى او مشخص مىكند، نيست.
از همينرو اسلام در كنار تأكيد بر مالكيت فردى بر كسب حلال نيز پاى مىفشرد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «طلب الحلال فريضة على كلّ مسلم و مسلمة(1)طلب كردن روزىِ حلال بر هر مرد و زن مسلمان واجب است».
«من بات كالاً من طلب الحلال بات مغفوراً له(2)هركه خسته از طلب حلال، شب را به
صبح برسانَد آمرزيده است».
«العبادة سبعون جزءاً أفضلها طلب الحلال(1)عبادت، هفتاد بخش است كه برترين آن طلب روزىِ حلال است».
اينك با فروتنى درنگى در اين حديث مىكنيم تا درونمايه آنرا بيرون كشيم:
نماز كه ستون دين است عبادت است. روزه كه سپر آتش است عبادت است. زكات كه موجب حفظ خونهاست عبادت است. حج كه يكى از اركان پنجگانه دين است عبادت است. آيا در ميان ديگر عبادتها برتر از اينها عبادتى مىشناسيد؟ برترين عبادت بر اساس آنچه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرموده طلبيدن روزىِ حلال است. اسلام چه بسيار به اين دو محور پرداخته: طلبيدن و روا بودن. پس تو بايد اگر طلب نمىكردى نخست طلبكنى و اگر از هر راهى طلب مىكردى بايد طلب خود را به حلال، اختصاص دهى. عبادت با پُرىِ شكم از حرام پذيرفته نمىشود، چنانكه عبادت با آلودگىِدست انسان به مال فقير و يتيم و ربا و احتكار توشه مردم و... به آسمان نمىرود: «إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»(2)«خداوند تنها كار پرهيزگاران را مىپذيرد».
و تنها عمل صالح بالا مىرود: «لَن يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَ لاَ دِمَآؤُهَا وَ لَكِن يَنَالُهُ التَّقْوَى مِنكُمْ»(3)«هرگز گوشتهاى آنان و نه خونهايشان به خدا نخواهد رسيد ولى [اين] تقواى شماست كه به او مىرسد».
و در پرتو اين مفاهيم، معنى اين حديث را درك مىكنيم. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«العبادة عشرة أجزاء تسعة اجزاء في طلب الحلال(4)عبادت ده جزء است كه نُه جزء آن در طلب روزىِ حلال است».
«من أكل من كدّ يده مرّ على الصراط كالبرق الخاطف(5)هركه از دست رنج خود بخورَد همچون برق از صراط مىگذرد».
«من أكل من كدّ يده نظر اللّه إليه بالرحمة، ثمّ لا يعذّبه أبداً(6)هركه از دست رنج خود بخورَد خداوند با رحمت، بدو خواهد نگريست و هرگز عذابش نخواهد كرد».
«من أكل من كدّ يده حلالا فتح له أبواب الجنّة يدخل من أيّها شاء(1)هركه از دست رنج حلال خود بخورَد، خداوند درهاى بهشت را به روى او خواهد گشود و او از هر درى كه بخواهد به بهشت وارد مىشود».
«من أكل من كدّ يده كان يوم القيامة في عداد الأنبياء و يأخذ ثواب الأنبياء(2)هركه از دست رنج خود بخورَد روز رستخيز در شمار انبياء خواهد بود و پاداش انبياء را خواهد گرفت».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «من طلب الدنيا استعفافاً عن الناس و سعياً على أهله و تعطفاً على جاره لقي اللّه عزّوجلّ يوم القيامة و وجهه مثل القمر ليلة البدر(3)هركه با پاكدامنى از مردم، دنيا را بطلبد و براى خانواده خود بكوشد و بر همسايه خويش مِهر ورزد خدا را در روز رستخيز با رويى چون ماه شب چهارده ديدار خواهد كرد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «من سعى على عياله من حلّه فهو كالمجاهد في سبيل اللّه(4)هركه از حلال در راه اداره خانوادهاش بكوشد همچون كسى است كه در راه خدا جهاد مىكند».
«من طلب الدنيا حلالاً في عفاف كان في درجة الشهداء(5)هركه دنيا را با پاكدامنى و روايى طلب كند به مرتبه شهدا خواهد بود».
«من أكل الحلال أربعين يوماً نوّر اللّه قلبه و أجرى ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه(6)هركه چهل روز، حلال بخورَد خداوند دل او را نورانى كند و چشمههاى حكمت را از دل او بر زبانش جارى سازد».
«كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله إذا نظر الرجل فاعجبه قال: هل له حرفة؟ فإن قالوا: لا، قال: سقط من عينى، قيل: و كيف ذاك يا رسول اللّه؟ قال: لأن المؤمن إذا لم يكن له حِرفة يعيش بدينه(7)پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هرگاه به مردى نظر مىكرد و از او خوشش مىآمد مىپرسيد: آيا پيشهاى دارد؟ اگر پاسخ مىدادند نه، مىفرمود: از چشم من افتاد، و هنگامى كه دليل آنرا مىپرسيدند پيامبر صلىاللهعليهوآلهمىفرمود: زيرا مؤن اگر پيشهاى نداشته باشد با [زيان به ]دينش زندگى خواهد كرد».
يكى از ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله از پيامبر خواست تا از خدا بخواهد او را مستجاب الدعوه كند.
حضرت صلىاللهعليهوآله به او فرمود: «أطب طعمتك تستجب دعوتك(1)خوراك خود را پاك گردان مستجابالدعوه مىشوى».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «إقرؤا من لقيتم من اصبحاكم السلام و قولوا لهم: إنّ فلان بن فلان يقرؤكم السلام و يقول لكم: عليكم بتقوى اللّه عزّوجلّ و ما ينال به ما عند اللّه، إنّي و اللّه ما آمركم إلا بما نأمُرُ به أنفسنا فعليكم بالجدّ و الإجتهاد و إذا صلّيتم الصبح و انصرفتم فبَكِّروا في طلب الرزق و اطلبوا الحلال فإنّ اللّه عزّوجلّ سيرزقكم و يعينكم عليه(2)هرگاه هر يك از ياران خود را ديديد سلام [مرا به او] برسانيد و به ايشان بگوييد: فلان بن فلان به شما سلام مىرسانَد و مىگويد: بر شما باد به تقواى الهى و به عملى كه به وسيله آن آنچه نزد خداست بدست آورد و من به خدا شما را به چيزى سفارش نمىكنم مگر به آنچه خود را بدان سفارش مىكنم، پس بر شما باد تلاش و سختكوشى و هرگاه نماز صبح را گزارديد و راه خود گرفتيد به شتاب سراغ روزىِ خود رويد و حلال را طالب باشيد كه خدا روزىِ شما را خواهد داد و در به دستآوردن روزى، ياريتان خواهد رسانْد».
شايد برخى اين سؤل را طرح كنند كه ميزان حلال و حرام در شريعت اسلام چيست؟ پاسخ آن است كه خدا همه اين شرايط را در ضمن اوصاف پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهگرد آورده و مىفرمايد: «وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَآئِثَ»(3)«براى آنان چيزهاى پاكيزه راحلال و چيزهاى ناپاك را برايشان حرام مىگردانَد».
پس هر چيز پاكى كه به دين و دنيا زيان نرسانَد حلال است و هر چيز ناپاكى كه دنيا را ويران كند و آخرت را به تباهى كشد حرام است، و تفصيل آن در كتابهاى فقه آمده است.
شخص امانتدار ميان همگان محبوب است، نه وجدانش او را مىآزارَد نه دوستش او را به كنار مىرانَد و نه جامعه او را طرد مىكند، به علاوه آنكه امانتدارى موجب پاداش و ثواب و منزلت والا نزد خداوند است.
امانتدارى و خيانت پيش از آنكه در عرصه وجود خودنمايى كنند دو ملكه هستند. شخص امين، صفتى نفسانى دارد كه او را وا مىدارد امانت را خواه كم يا زياد به صاحبش باز گردانَد، در حالىكه فرد خائن، صفتى معكوس دارد، چنين كسى نه از آن رو كه نيازمند است خيانت مىكند هرچند بسيارى موارد از روى نياز است بلكه خيانت مىكند چون بيمار است و كدام بيمارى بزرگتر از اين بيمارىِ فردى و اجتماعى است كه با هيچ دارويى بهبود نمىيابد. اين مرض نفسانى به پزشك جان و روان نيازمند است نه به پزشك تن.
اسلام خيانت را بسيار نكوهش مىكند، چنانكه امانتدارى را بيش از هر مقوله ديگرى مىستايد. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
«إنّ اللّه عزّوجلّ لم يبعث نبيّاً إلاّ بصدق الحديث و أداء الأمانة إلى البرّ و الفاجر(1)همانا خداى عزّوجلّ، پيامبرى را نفرستاد مگر با راستگويى و امانتدارى نسبت به نيكوكار و تبهكار».
«لا تغترّوا بصلاتهم و لا بصيامهم فإنّ الرجل ربّما لهج بالصلاة و الصوم حتّى لو تركه استوحش و لكن اختبروهم عند صدق الحديث و أداء الأمانة(2)نماز و روزه مردم، شما را نفريبد، زيرا شايد كسى زبانش به نماز و تنش به روزه عادت كرده باشد به گونهاى كه اگر اين دو را كنار نهد وحشت زده مىشود، بلكه مردم را با راستگويى و امانتدارى بسنجيد».
«انظر ما بلغ به علي عليهالسلام عند رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فألزمه، فإنّ عليّا انّما بلغ ما بلغ به عند رسولاللّه صلىاللهعليهوآله بصدق الحديث وأداء الأمانة(1)به جايگاهى بنگر كه على عليهالسلامنزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بدان دست يافت و بدان ملزم باش. همانا على عليهالسلام نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله با راستگويى و امانتدارى بدين جايگاه رسيد».
مفهوم اين حديث چيست؟ اين حديث مفهومى دارد كه چه بسا خردمندان نتوانند آنرا فهم كنند. آيا حضرت على عليهالسلام با راستگويى و امانت، بدين جايگاه رسيده است؟ و آيا رزمندگى و دلاورى و دانش و فضيلت و اخلاق و پرهيزگارى و نماز و خشوع و ديگرصفات حضرت به اندازه اين دو صفت نبوده است! آرى، مفاهيم انسانى نيازمند قوت نفسانى و مفاهيم جسمانى نيازمند امتيازات جسمانى است. و چون نفس در جايگاه بالاترى قرار دارد ويژگىهاى آن نيز برتر است. چه بسا مرد دلاورى را ببينيم كه در برابر زنى روسپى به زانو افتاده و در اين هنگام از چشم ما خواهد افتاد، و چه بسا كسى را بينيم كه همه عمرش را روزه گرفته و اين اخلاق او ما را به شگفتى آورَد، ولى همين كه بدانيم فساد بر پا مىكند ديگر وزنى براى او قايل نخواهيم بود، همچنين اگر فرد ضعيفى را ببينيم كه قدرى نماز و روزه نيز به جاى مىآورَد و بدانيم كه سخنى را از جايگاه خود، تحريف نمىكند و از كلامى نمىكاهد يا بر آن نمىافزايد اخلاق او ما را شيفته خود مىسازد. امانتدار نيز چنين است، او هم در چشم، امانتدار است هم در گوش، هم در جسم، هم در دست و هم در عاريت.
آيا از اين پس جاى شگفتى باقى مىمانَد اگر گفته شود امام مرتضى عليهالسلام در پرتو اين دو صفت به بالاترين جايگاه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله دست يافته است؛ دو صفتى كه كوههاى سر به فلك كشيده تاب تحمل آنرا ندارند. كدام انسان مىتواند در هر نگاه و سخن و درهم و دينارى، خويشتن را نگاه دارد؟ و كدام انسان مىتواند حتى در شوخى يا كلامى گذرا دروغى بر زبان نرانَد؟ اگر آدمى مردم را بكاود و حتى پرهيزگاران ايشان را بسنجد چنين خواهد يافت كه فرد راستگوى امانتدار به معناى واقعى كلمه از هر كميابى كميابتر است.
آدمى بايد خود را آنقدر پاك گردانَد و آنقدر مراقب خويش باشد تا بتواند به بخشهايى از
1) . همان.
اين دو صفت دست يابد، و چه فضيلتى بالاتر از اين دو.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «ثلاثة لا عذر لأحد فيها أداء الأمانة إلى البرّ و الفاجر، و الوفاء بالعهد للبر و الفاجر و برّ الوالدين برّين كانا أو فاجرين(1)در سه چيز پوزش هيچ كس پذيرفته نيست: اداى امانت به هر نيكوكار و تبهكارى، و پيماندارى با هر نيكوكار و تبهكارى، و نيكوكارى به پدر و مادر خواه نيكوكار باشند يا تبهكار».
«أربع من كنّ فيه كمل ايمانه و إن كان من قرنه إلى قدمه ذنوباً لم ينقصه ذلك قال: و هو الصدق و أداء الأمانة و الحياء و حسن الخلق(2)اگر چهار چيز در كسى يافت شود ايمانش كامل است گرچه از فرق سر تا نوك پا غرق گناه باشد: راستگويى، امانتدارى، شرم، خوش اخلاقى».
امام كاظم عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ أهل الأرض لمرحومون ما تحابّوا و أدّوا الأمانة و عملوا الحقّ(3)مادامى كه زمينيان يكديگر را دوست بدارند و امانت را ادا كنند و حق را عمل كنند آمرزيده خواهند بود».
به امام صادق عليهالسلام عرض شد: در مدينه زنى بود كه مردم كنيزكان خود را بدو مىسپردند و آنان را [براى مجالس طرب و خنياگرى و جز آن] آماده مىكرد، اما در عين حال چنان رزقى به او مىرسد كه ما نظيرش را نديدهايم؟ امام عليهالسلام فرمود: «إنّها صدقت الحديث و أدّت الأمانة و ذلك يجلب الرزق(4)اين زن، راستگو بود و امانت را ادا مىكرد و اين دو صفت، روزى را فزونى مىبخشند».از صفات پيامبر صلىاللهعليهوآله كه بدان مَثَل مىزنند راستگويى و امانتدارى است، و از همينرو حضرتش را صادق و امين مىناميدند: «لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْأَخِرَ»(5)«قطعاً براى شما در [پيروى از] رسول خدا سرمشقى نيكوست براى آن كس كه به خدا و روز بازپسين اميد دارد».
پس كسى كه مىخواهد در نگاه مردم، عزت و عظمت يابد بايد به اين دو ويژگى چنگ در زند و سخنى را جز از سر راستى بر زبان نرانَد و تنها ملازم امانتدارى باشد كه رهايى در صدق و راستى و سعادت در امانتدارى نهفته است.
لِسانُك لا تُبْدِى بِهِ سُوأةَ امْرئٍ *** فَكلُّكَ سُوءاتٌ وَ لِلنّاسِ ألْسُنُ
«با زبان خود بدى كسى را آشكار مكن كه تمام وجود تو بدى است و مردم را زبانهاست».
در حقيقت، زبان عضو شگفتآورى است كه هم تباهى به پا كند و هم سامان مىدهد، و اگر تباهى به پا كند ديگر چيزى نمىتواند آنرا اصلاح كند و اگر اصلاح كند ديگر چيزى نمىتواند آنرا به فساد كشد. آدمى بايد زبان خود را چونان گوهرى بلكه بيشتر از آن اندوخته كند، زيرا عزّت و سعادت انسان بسته به گوهر نيست در حالىكه زبان مىتواند ارجمندى بخشد يا به خوارى كشانَد، و سعادتمند كند يا نگونبخت سازد.
زبان، منبع بسيارى از نيكيهاست چنانكه بسيارى از بديها نيز از آن بر مىخيزد. هدايت و ارشاد و اصلاح و آموزش و ذكر و تسبيح و امر به معروف و نهى از منكر، همگى با زبان انجام مىپذيرند چنانكه گمراهى و كفر و فساد و دشنام و غيبت و سخنچينى و دروغ و بهتان و ديگر مقولههايى از اين دست از آفات زبانى شمرده مىشوند.
بسيارى از آفتهاى زبان در جاى جاى اين كتاب آمده است ولى مقصود ما از ذكر آن در اينجا تنها بيان دو رذيلت از رذايل آن است: پرگويى و به وادى باطل اندرون شدن. اين دو از زيانهاى زبان هستند كه دنيا و آخرت انسان را به تباهى مىكشانند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «أعظم الناس خطايا يوم القيامة أكثرهم خوضاً في الباطل(1)پرگناهترين مردم به روز رستخيز كسانىاند كه بيشتر به هرزه درايى پرداختهاند».
پاسخ اهل آتش در برابر اين پرسش كه: «مَا سَلَكَكُمْ فِى سَقَرَ»؛ «چه چيز شما را در آتش [سقر] در آورْد» چنين خواهد بود: «قَالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ * وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكِينَ *
1) . جامع السعادات، ج 2، ص 141.
وَ كُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخَآئِضِينَ * وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ»(1)«گويند: از نمازگزاران نبوديم و بينوايان را غذا نمىداديم، با هرزه درآيان هرزه درآيى مىكرديم و روز جزا را دروغ مىشمرديم».
سخن باطل در شمار ترك نماز، زكات و دروغ پنداشتن روز رستخيز قرار گرفته است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إنّ الرجل ليتكلّم بالكلمة من رضوان اللّه ما يظنّ أن تبلغ ما بلغت، فيكتب اللّه له بها رضوانه إلى يوم القيامة، و إنّ الرجل ليتكلّم بالكلمة من سخط اللّه ما يظنّ أن تبلغ ما بلغت، فيكتب اللّه عليه بها سخطه إلى يوم القيامة(2)بسا كسى سخنى در خشنودىِ خدا به زبان آورَد كه گمان نكند به چنان مقام والايى دست يابد و خدا با همين سخن تا روز رستخيز، او را از خشنودى خود برخوردار مىكند، و بسا كسى سخنى در خشم خدا بر زبان آورَد كه گمان نكند به چنان مقام پستى گرفتار آيد و خدا با همين سخن تا روز رستخيز، او را گرفتار خشم خود مىسازد».
«من حسن إسلام المرء تركه ما لا يعنيه(3)از نيكويىِ اسلامِ شخص، رها كردن مقولههايى است كه بدو مربوط نيست».«طوبى لمن أمسك الفضل من لسانه و أنفق الفضل من ماله(4)خوشا به حال آن كه زبانش را از پرگويى باز دارد و زيادىِ مال خويش را انفاق كند».
يكى از حكيمان به همين نكته اشاره دارد و مىگويد: «طوبى لمن كفّ فكّه و فكّ كفّه و ويل لمن كفّ كفّه و فكّ فكّه؛ خوشا به حال كسى كه دو فك خويش بر هم نهاد و دست خويش گشاد و واى به حال كسى كه دست خويش بر هم نهاد و دو فك خويش گُشاد».
روايت شده است كه: به روز جنگ احد، بندهاى از ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله به شهادت رسيد. پس از شهادت ديدند كه او از شدت گرسنگى، سنگى را به شكم بسته است. در اين هنگام مادر او خاك از چهرهاش مىزدود و مىگفت: فرزندم! بهشت بر تو گوارا باد. در اين هنگام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «و ما يدريك؟ لعلّه كان يتكلّم فيما لا يعنيه و يمنع ما لا يضرّه(5)تو از كجا مىدانى او به بهشت مىرود؟ شايد او سخنى بر زبان آورده باشد كه بدو مربوط نبوده و از كارى مانع شده كه زيانى بدو نمىرسانيده».
«ان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله قال لبعض اصحابه و هو مريض: (أبْشِرِ، فقالت أُمه: هنيئا لك الجنة، فقال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: و ما يدريك؟ لعلّه قال ما لا يعنيه أو منع ما لا يعنيه(1)رسول خدا صلىاللهعليهوآله به يكى از ياران خود كه بيمار بود فرمود: خوش خبر باشى [در چه حالى؟]. مادر آن صحابى به فرزندش گفت: بهشت گوارايت باد. پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمود: از كجا مىدانى (اينگونه مطمئن هستى)؟ بسا چيزى گفته كه بدو مربوط نباشد و از چيزى باز داشته كه بدو مربوط نباشد».
تنها كسى از بهشت گوارا (متنعم) خواهد شد كه به هنگام گفتن سخنى كه بدو مربوط نباشد، خود را بازخواست نمايد.
«أنَّ رجلاً اثنى على النبي صلىاللهعليهوآله فاستهتر في الكلام، فقال له النبي صلىاللهعليهوآله: كم دون لسانك من حجاب؟ فقال: شفتاي و أسناني، فقال: أفما كان في ذلك ما يَردّ كلامك؟ ثم قال: ما أُوتي رَجل شرا من فضل في لسانه(2)مردى پيامبر صلىاللهعليهوآله را بسيار ستايش گفت و از اعتدال پا فراتر نهاد. پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: آيا زبان تو پردهاى در برابر خود ندارد؟ او گفت: چرا، دو لب و دندانهايم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آيا همين كافى نيست تا كلام تو را باز گردانَد. آنگاه فرمود: هر شرى كه به انسان برسد از زيادهگويى زبان است».
گروهى از بنى عامر بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله وارد آمدند و ستايش حضرت صلىاللهعليهوآله را آغازيدند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «قولوا قولكم و لا يستهوينّكم الشيطان(3)سخن خود را بگوييد و اجازه ندهيد شيطان شما را به هوى و هوس بيفكنَد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روزى فرمود: «نخستين كسى كه از اين در داخل شود اهل بهشت است. پس چون مردى از آن در وارد شد همراهيان پيامبر صلىاللهعليهوآله از او پرسيدند: مهمترين كار خود را كه با آن اميد بهشت مىبرى كدام است؟ او گفت: من اعمال زيادى انجام نمىدهم و آنچه مرا بيش ازهر چيز اميدوار مىكند دل پاك و چشمپوشى از سخنانى است كه به من مربوط نيست»(4).
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كليد دروازههاى خير را در سخنان كوتاه براى ابوذر گرد آورْد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «ألا اعلمك بعمل خفيف على البدن ثقيل في الميزان، قال: بلى يا رسول اللّه، قال: هو الصمت و حسن الخلق و ترك ما لا يعنيك(5)آيا تو را از كارى آگاه نكنم كه انجام
آن براى بدن، آسان و در روز رستخيز پاداشى فراوان دارد؟ عرض كرد: آرى، يا رسول اللّه! پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمود: سكوت، خوش رفتارى و چشمپوشى از آنچه به تو مربوط نيست».
آدمى در آغاز كار، دوست دارد بسيار سخن گويد و به مسايلى وارد شود كه به او ربطى ندارد، ولى اگر چند بار بكوشد سكوت ورزد و خود را وادارد به جاى سخنگفتن به ذكر و تسبيح و نظاير آن بپردازد اندك اندك اين شهوت در او خاموش مىشود و به سكوت علاقهمند مىگردد و آنگاه، خاموشى ملكهاى مىگردد كه فرد بيش از بيهودهگويى از آن لذّت مىبَرد و بدينترتيب خير دنيا و سعادت آخرت را در كنار يكديگر گرد مىآورَد.
مفهوم حسد چيست؟ حسد در حاسد و محسود، مفهومى نفرتانگيز و تلخ دارد، زيرا هميشه حاسد بى هيچ توجيهى خواهان از ميان رفتن نعمت برادرِ خود است و مىخواهد او را بيچاره ببيند. مرد عاقل بايد از چنين رذيلت احمقانهاى بر كنار باشد. چرا او بايد از ميان رفتن نعمت برادر خويش را خواهان باشد؟ آيا برادر او با اين نعمت، راه را بر اين فرد تنگ كرده است؟ پس گناه او چيست؟ پايان كار اين است كه بخواهد همچون او گردد و اين همان مفهوم ستوده غبطه است. كسى كه در پله نخستين نردبان پيشرفت است بايد بكوشد خود را به پله دوم برسانَد نه كسى را كه از او بالاتر است به پله نخست فرود آورَد.
در هر حال نفس انسان حاسد در عذاب است و دلى مجروح دارد. او در جامعه، پست و نزد خدا منفور و در ميان مردم مبغوض است و كدام صفت، زشتتر از اين! اسلام مىخواهد آدمى پاكدل گردد و خير را دوست بدارد و احساساتى پاك يابد و از اينرو حسادت را ناپسند مىداند و فرد حسود را نكوهش مىكند و از او مىخواهد دل خويش را از اين گناه، پاك گردانَد با هر وسيله ممكن و گرنه آگاهانه يا ناآگاهانه به هلاكت خواهد افتاد. خداى متعال مىفرمايد:
«أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَآ ءَاتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ»(1)«بلكه به مردم براى آنچه خدا از فضل خويش به آنان عطا كرده حسادت مىورزند».
«وَدَّ كَثِيرٌ مِّنْ أَهْلِ الْكِتَبِ لَوْ يَرُدُّونَكُم مِّن بَعْدِ إِيمَنِكُمْ كُفَّارًا حَسَدًا مِّنْ عِندِ أَنفُسِهِم»(2)«بسيارى از اهل كتاب از روى حسدى كه در وجودشان بود آرزو مىكردند كه شما را بعد از
ايمانتان كافر گردانند».
«إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِن تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِهَا»(1)«اگر به شما خوشى رسد آنان را بدحال مىكند و اگر به شما گزندى رسد بدان شاد مىشوند».
اينك احاديثى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ذكر مىكنيم، حضرت مىفرمايد:
«الحسد يأكل الحسنات كما تأكل النار الحطب(2)حسادت، حسنات را مىخورَد، چنانكه آتش، هيزم را».
چگونه چنين است؟ حسود ناگزير بايد حسادت خود را با دست يا زبان يا حركت و سكونى آشكار سازد. او به فرد محسود دشنام مىدهد و معايبش را به زبان مىآورَد و بدو بهتان مىزند و اگر فرصت بدست آرَد او را مىزند و مىآزارَد، به او احترام نمىنهد و حال او را نمىپرسد و بسيارى اوقات به زشتترين شكل با او قهر مىكند. آيا پس از اين همه گناه ديگر حسنهاى باقى مىمانَد! اين را نيز بايد گفت كه طبيعت حسادت همچون گياهانِ مزاحم است كه اگر در باغى برويد ديگر سبزينهها را به فساد مىكشد و حسادت نيز در دل آنقدر رشد مىكند كه همه مفاهيم والا و همه فضايل را به تباهى مىكشانَد.
«قال اللّه عزّوجلّ لموسى ابن عمران عليهالسلام: يا ابن عمران لا تحسدنّ الناس على ما آتيتهم من فضلي، و لا تمدّن عينيك إلى ذلك و لا تتبعه نفسك، فإنّ الحاسد ساخط لنعمي صادٌ لقسمي الذي قسمت بين عبادي، و من يك كذلك فلست منه و ليس منّي(3)خداى به موسى عليهالسلام فرمود: اى پسر عمران! به مردم براى آنچه از فضيلت خود بديشان بخشيدم حسادت نورز و ديده به اين نعمت ندار و جانت از حسادت پيروى نكند، همانا شخص حسادتورز بر نعمتهايم خشم گيرد و در مقابل قستم در ميان بندگانم مقاومت مىكند و آن كه چنين باشد نه من از اويم نه او از من».
«و لا تحاسدوا و لا تقاطعوا و لا تدابروا و لا تباغضوا و كونوا عباد اللّه إخواناً(4)حسادت به يكديگر نورزيد و از يكديگر نبُريد و به يكديگر پشت نكنيد و به هم كينهتوزى نكنيد و اى
بندگان خدا با يكديگر برادر باشيد».
نتيجه اينها همه كدام است؟ تنها يك نتيجه در پى دارد و آن تباهىِ اجتماع و افراد آن است كه بد فرجامى به ارمغان مىآورَد.
«دبّ اليكم داء الأمم قبلكم الحسد و البغضاء و البغضة هي الحالقة لا أقول حالقة الشعر و لكن حالقة الدين و الّذي نفس محمّد بيده لا تدخلون الجنة حتى تؤمنوا و لن تؤمنوا حتّى تحابّوا، ألا أنبئكم بما ينبت ذلك، أفشوا السلام بينكم(1)بيمارى امتهاى پيشين در شما رخنه كرده است و آن تنفّر و حسادت است كه زداينده است و دين را مىزدايد. نه مو را، و سوگند به آن كه جان محمد در يد قدرت اوست وارد بهشت نمىشويد مگر آنكه ايمان آوريد و ايماننمىآوريد مگر آنكه يكديگر را دوست بداريد. آيا شما را از كارى آگاه نكنم كه اگر بدان بپردازيد محبت را استوار كند؟ به يكديگر سلام كنيد».
«كاد الفقر أن يكون كفراً و كاد الحسد أن يغلب القدر(2)چيزى نمانده كه فقر به كفر بيانجامد و چيزى نمانده كه حسادت بر قضا و قدر چيره شود».
آيا چنين نيست؟ هرگاه فقر بر آدمى فشار آورَد ناگزير پناه بر خدا در عدالت خدا ترديد مىكند و اين هنگامى است كه ايمانى ضعيف داشته باشد چنانكه در بسيارى از افراد كه ايمان در دلشان استوارى نيافته ديده مىشود و ديگر بالاتر از اين كفرى متصوَّر است؟ حسادت نيز، ثمره ناگوار خود را در آزار زبانى و نظاير آن به بار مىآورَد و اگر مانعى بر سر راه اقدامى كه انسان خواسته انجام دهد يا خداوند برايش مقرر فرموده قرار نگيرد، چه بسا زبان انسان او را از رسيدن به خواسته و هدفش باز مىدارد. آرى، حسد همانند فقر انسان را در آستانه كفر قرار داده، در اين ورطه هولناك و بدفرجام گرفتار خواهد كرد. اين هر دو علّت تامه كفر و ايستادن در مقابل قضا و قدر نيستند بلكه مىتوانند چنين باشند.
«سيصيب أمّتي داء الأمم، قالوا: و ما داء الأمم، قال: الأشر، و البطر، و التكاثر، و التنافس في الدنيا، و التباعد، و التحاسد، حتى يكون البغي ثمّ الهرج(3)امت من به درد امتهاى پيش گرفتار خواهد شد. گفتند: درد امتهاى پيش چه بوده؟ فرمود: بىشرمى، سرمستى، زيادهخواهى، رقابت در دنياطلبى، دورى از يكديگر، حسادت تا آنجا كه موجب سركشى و آشوب مىگردد».
«أخوف ما أخاف على أمّتي أن يكثر لهم المال، فيتحاسدون و يقتتلون(1)بر امتم بيش از همه از آن ترسم كه مال در ميانشان آنقدر زياد شود كه به هم حسد ورزند و خون هم بريزند».
«إنّ لنعم اللّه أعداءً، قيل: و ما أعداء نعم اللّه يا رسول اللّه؟ قال: الذين يحسدون الناس على ما آتاهم اللّه من فضله(2)همانا نعمتهاى خدايى را دشمنانى است. گفتند: اين دشمنان كيانند؟ فرمود: كسانى كه به آنچه خدا از نعمت خود به مردم داده حسد مىورزند».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ الرجل ليأتي بأيّ بادرة فيكفر و إنّ الحسد ليأكل الإيمان كما تأكل النار الحطب(3)گاهى مردى با كمترين چيزى كفر مىورزد و حسادت، ايمان را مىخورَد چنانكه آتش، هيزم را».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «آفة الدين الحسد و العجب و الفخر(4)آفت دين، حسادت و تكبر و فخر است».
«إنّ المؤمن يغبط و لا يحسد و المنافق يحسد و لا يغبط(5)مؤن، غبطه مىخورَد ولىحسد نمىورزد، و منافق، حسد مىورزد ولى غبطه نمىخورَد».
غبطه آن است كه شخص بخواهد مانند كسى شود كه به درجات والا نايل آمده و آن سرشتى نيكوست كه آدمى را وا مىدارد به درجات والا دست يابد و بايد آنرا از صفات مؤنان شمرد، در حالىكه حسادت آن است كه آدمى از ميان رفتن نعمتهاى ديگران را خواهان باشد و آن از سرشت منافقان است و موجب سقوط جامعه مىگردد.
نيز مىفرمايد: «فرد حسود پيش از آنكه به ديگران زيان برساند به خود صدمه مىزند مانند ابليس كه با حسادت خود، لعنت ابدى را براى خويش خريد و برگزيدگى و هدايت را براى آدم موجب شد تا آنجا كه آدم توانست خود را به جايگاه حقايق معهود و برگزيدگى رسانَد، پس بكوش محسود باشى نه حاسد، زيرا ترازوى حاسد هميشه آنقدر سبك است كه ترازوى محسود، سنگين، و روزى تقسيم شده است و بدينترتيب ديگر حسد حاسد چه سودى دارد و به محسود چه زيانى مىرسانَد؟ اصل حسادت از كورىِ دل و انكار فضل خداوندى است و اينها دو بال كفر هستند، و با حسد بود كه فرزند آدم در حسرت ابدى باقى مانْد و چنان نابود شد كه
ديگر رهايى نيافت. حاسد، توبه نمىكند، زيرا سرشتى در او جان گرفته كه به نظر مىرسد معارضى ندارد و طبيعت و سرشت حتى اگر درمان شود از اصل خود عدول نمىكند»(1).
چنانكه در اين حديث آمده شخص حاسد پيش از محسود به خود زيان مىرسانَد، زيرا آدمى هرگاه حسادت ورزد خونش به جوش مىآيد و جانش مىجوشد و اعصابش درهم مىريزد و نگران مىشود و به لرزه مىافتد، و پيوسته در فكر يافتن معايب محسود و چگونگى كاستن از قيمت اوست و همين براى زدودن آسايش او كافى است و ديگر كدام كار از دست او ساخته است؟ زبان حاسد بيانگر نفس پليد اوست و از اينرو مردم، زبان و عيبجويى او از محسود را نمىپذيرند و بدين ترتيب سپر براى او وارونه مىشود و همگان او را مىنكوهند و دشمنش مىدارند، و اينها همه براى كيفر دنيوىِ حاسد كافى است، بگذريم كه خداوند نيز در روز رستخيز براى او خوارى و فرومايگى تدارك ديده است.
اين سخن معصوم كه سرشت انسان تغيير نمىكند در بيشتر موارد تحقق مىيابد لكن هميشگى نيست، زيرا سرشت به سختى درمان مىشود و جز سختكوشى راهى ندارد.
1) . جامع السعادات، ج 2، ص 150.
برخى از مردم، فراتر از آن هستند كه نقصى داشته باشند و پيوسته براى خود و مردم و بلكه براى همه آفرينش، نيكى و والايى مىخواهند و در همين مسير مىپويند يا خاموشى مىگزينند يا خشم مىگيرند يا خشنود مىشوند و يا كار مىكنند و به كمال مىگرايند. چنين شخصى از برترين مردمان است، زيرا او همچنان به اصلاحطلبى مىپردازد تا جايى كه در آبادانىِ زمين و راهنمايى مردم و پوشاندن نارساييها بهرهاى فراوان را به خود اختصاص مىدهد، و بدين ترتيب به شرافت دنيا و سعادت آخرت دست مىيابد. مردم او را دوست دارند و دور و نزديك، او را مىستايند. اگر در طول تاريخ به هر يك از بزرگان و مصلحان بنگريد نخستين امتياز او را همين سرشت و طبيعت والا مىيابيد.
اسلام، دينى است كه هر خيرى را دوست دارد و به هر فضيلتى فرا مىخوانَد و تأكيد دارد كه يك مسلمان چنين باشد و به اين زيور والاى انسانى آراستگى يابد. اين ويژگىِوالا نصيحت يا خيرخواهى خوانده مىشود.
امام باقر عليهالسلام فرمود كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «لينصح الرجل منكم أخاه كنصيحته لنفسه(1)هركه از شما براى برادرش چنان خيرخواهى كند، كه براى خويش مىخواهد».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله إنّ أعظم الناس منزلة عند اللّه يوم القيامة أمشاهم في أرضه بالنصيحة لخلقه(2)پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: در روز رستخيز كسى نزد خدا جايگاهى والاتر دارد كه بيش از همه در راه خيرخواهى مردم گام برداشته باشد».
«يجب للمؤمن على المؤمن أن يناصحه(3)مؤن بايد خير مؤن را بخواهد».
«يجب للمؤمن على المؤمن النصيحة له في المشهد و المغيب(1)مؤن بايد در حضور و غياب، خيرخواه مؤن باشد».
«عليك بالنصح للّه في خلقه فلن تلقاه بعمل أفضل منه(2)بر توست كه براى خدا خير آفريدههاى او را بخواهى و كارى برتر از اين نخواهى يافت».
چرا آدمى نبايد خير برادرش را بخواهد؟ چرا بايد با زبان يا فكر نسبت بدو بخل ورزد؟ فايده چنين بخلى چيست؟ اگر كسى خير ديگرى را بخواهد آن فرد از او سپاس خواهد گزارْد و او نيز به سهم خود، خير اين خيرخواه را خواهد خواست. چنين كسى آنقدر خيرخواهى خواهد كرد كه به نيكى و استوارىِ انديشه شناخته خواهد شد و بدينترتيب مردم او را دوست مىدارند و در پرتو انديشه و تدبير او زندگى خواهند كرد، آيا سيادتى بالاتر از اين! گاهى نيز آدمى از سر حسادت يا بخل يا كينهتوزى، خير كسى را نمىخواهد. آيا نخواستن خير ديگران سودى براى او در پى دارد؟ چنين كسى در كنار ويژگيهاى پليد خود، ويژگىِ پليد ديگرى را نيز خواهد افزود، جامعه نيز او را به كنار خواهد زد و براى انديشه او وزنى قايل نخواهد شد، آيا اين بهتر است يا آن؟ اسلام، بسيار نهى كرده است كه كسى در مقام خيرخواهى، خيانت در پيش گيرد، زيرا اين سرشت كه از صفات نكوهيده شمرده مىشود موجب مىگردد كه مردم به سختى افتند و از راه به كژ راهه درآيند، پس چه ويژگىِ پليدى است چنين سرشتى و چه رذيلت بيهوده و احمقانهاى است.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «قال رسول اللّه عليهالسلام من سعى في حاجة لأخيه، فلم ينصحه فقد خان اللّه و رسوله(3)پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: كسى كه در برآوردن نياز برادر مسلمانش بكوشد ولى خير او را نخواهد به خدا و رسول خيانت كرده است».«من مشى في حاجة أخيه، ثمّ لم يناصحه فيها كان كمن خان اللّه و رسوله و كان اللّه خصمه(4)هركه در راه برآوردن نياز برادرش گام بردارد ولى در اين نياز خير او را نخواهد همچون
كسى است كه به خدا و پيامبر او خيانت ورزيده باشد و خدا دشمن او خواهد بود».
اسلام غيبت را كه همان خوردن گوشت مردگان است تنها در مورد خيرخواهى و نصيحت مجاز مىداند و بايد خيرخواه كسى باشيم كه با ما رايزنى مىكند زيرا آشكار كردن كار خلاف شخصى كه دربارهاش مشورت خواهى مىشود در نظر اسلام بهتر از آن است كه بىگناهى در تنگنا قرار داده شود.
بيشتر موارد، خيرخواهى زاييده دوست داشتن خير مردم است كه به سهم خود تنها در دلهايى جاى مىگيرد كه از حسادت و غلّ و غش تهى است، و اسلام، پاكىِ دل از رذالتِ حسد را مىستايد چنانكه خيردوستى و محبت به نيكوكاران و صالحان را نيز مىستايد.
به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض شد: مردى است كه قومى را دوست دارد ولى هنوز بديشان نرسيده است. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «المرء مع من أحبّ(1)آدمى همراه كسى است كه آنرا دوست دارد».
مردى در خدمت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پس از آنكه از رستاخيز سخن به ميان آمد عرض كرد: من نماز و روزه و صدقه بسيارى فراهم نكردهام ولى خدا و رسول او را دوست دارم.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «أنت مع من أحببت(2)تو همراه كسى هستى كه او را دوست دارى».
به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض شد: مردى نمازگزاران را دوست دارد ولى نماز نمىگزارَد و روزهگيران را دوست دارد ولى روزه نمىگيرد و... پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «هو مع من أحبّ(3)او با كسى خواهد بود كه او را دوست دارد».
منطق نيز اين احاديث را تأييد مىكند، زيرا اگر كسى فردى را دوست داشت اين عشق او را به كارهاى آن فرد نزديك مىكند تا آنجا كه كارهايى همانند او به جاى آورَد خواه خير باشد يا شر، و از همين جاست كه اسلام واجب گردانيده اوليا را دوست بداريم و دشمنان خدا را دشمن بپنداريم، زيرا كسى كه شخصى را دوست داشته باشد در رفتار و گفتار بدو تشبّه مىجويد و اگر كسى را دشمن بدارد از كار او كناره مىگيرد. و اين هر دو موجب رشد جامعه و اصلاح تباهيها و تقويت پيوند اشخاص با يكديگر مىگردد، اما در مورد
پاكسازى دِل از پليديهاى حسد و نظاير آن كه مانع از رشد ملكات فاضله مىگردند احاديثى رسيده كه اشارهاى بدان مىكنيم:
روايت شده است كه: «پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به يكى از انصار گواهى داد كه او اهل بهشت است، پس چون ديگران موضوع را كاويدند ديدند كه علّت گواهى پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين باز مىگردد كه آن مرد با هيچ كس تقلّب نكرده و اگر خيرى به يكى از مسلمانان رسيده بر او حسد نورزيده است»(1).
نيز روايت شده: «چون موسى كليم اللّه عليهالسلام به درگاه يزدان رفت در پرتو عرش الهى مردى را ديد كه به جايگاه او رشك ورزيد و با خود گفت: اين مردى است كه نزد خدا بسى كريم است، پس از خدا خواست تا نام او را بدو گويد، ولى خدا نام او را بدو نگفت و بدو پاسخ داد: كار او رابه تو مىگويم. او هيچگاه بر نعمت من به مردم حسد نورزيد و عاقّ پدر و مادر نگشت و براى سخنچينى گام بر نداشت»(2).
درختى است پليد كه پليدترين ميوهها را به بار مىآورَد؛ ميوههايى همانند سر شياطين، اين ميوهها در دل مىرويند و آنقدر رشد مىكنند كه ثمره تلخ خود را به بار مىآورند و بدينسان ميوههاى نارس ناگوار آن در چشم و زبان و حركات و سكنات، ظهور مىيابد. هرگاه آدمى كسى را تحقير كند با زبان تند خود بدو دشنام مىدهد و به او سفيدىِ چشم مىنمايانَد و لب به آزار و اهانت او مىگشايد. اين امور همگى نتيجه تحقيرند، و تمام آنها در شريعت پاك اسلامى حرام تلقى مىشوند و براى آن كيفرى دردناك وعده داده شده. اينها همه جامعه را به تباهى مىكشانند و مردم را به مهلكه مىافكنند. شخص تحقير كننده ناگزير تحقير مىشود، زيرا چگونه مىتوان كسى را بزرگ داشت كه به مردم به ديده حقارت مىنگرد؟ همانگونه كه رفتار مىكنى با تو رفتار مىشود، و همانگونه كه عمل كنى با تو عمل خواهد شد. خداى متعال مىفرمايد:
«وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتَنًا وَ إِثْمًا مُّبِينًا»(1)«كسانى كه مردان و زنان مؤن را بى آنكه مرتكب [عمل زشتى] شده باشند آزار مىرسانند قطعاً تهمت و گناهى آشكار به گردن گرفتهاند».
«وَيْلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ»(2)«واى بر هر بدگوى عيبجويى».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «من آذى مؤمناً فقد آذاني ومن آذاني فقد آذى اللّه ومن آذى اللّه فهو ملعون في التوراة و الإنجيل و الزبور و القرآن(3)هركه مؤنى را بيازارَد مرا آزرده و هركه مرا بيازارَد خدا را آزرده و هركه خدا را بيازارَد در تورات و انجيل و زبور و فرقان، ملعون است».
«المسلم من سلم المسلمون من يده و لسانه(1)مسلمان كسى است كه مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند».
آيا كسى از دست دزد يا كسى كه نابحق، يورش آورَد يا نويسندهاى باطلپرداز يا نظاير آن سالم مىمانَد و آيا كسى از بدگويى يا بهتان زدن يا آزار يا سرقت در امان است؟ آياكسى كه اين كارها را بكند مسلمان ناميده مىشود؟ اگر هر مسلمان، تنها به همين حديث رفتار كند جامعه اسلامى چقدر بهره خواهد برد؟ «لا يحلّ لمؤمن أن يشير إلى أخيه بنظرة تؤذيه(2)بر مؤمن روا نيست چنان به برادرش نگاه كند كه او را بيازارَد».
«ألا أنبئكم بالمؤمن؟ من ائتمنه المؤمنون على أنفسهم و أموالهم ألا أنبّئكم بالمسلم؟ من سلم المسلمون من لسانه و يده... و المؤمن حرام على المؤمن أن يظلمه، أو يخذله، أو يغتابه، أو يدفعه دفعة(3)آيا شما را از مؤن، آگاه نكنم؟ مؤن كسى است كه مؤنان ديگر او را بر جان و مال خويش امين بدانند آيا شما را از مسلمان آگاه نكنم؟ مسلمان كسى است كه مسلمانان ديگر از دست و زبان او در سلامت باشند، بر مؤن، نارواست كه بر مؤنى ستم كند يا بدو يارى نرسانَد يا غيبت او كند يا او را برانَد».
«أفضل المسلمين من سلم المسلمون من لسانه و يده(4)برترين مسلمانان كسى است كه مسلمانان ديگر از دست و زبان او در سلامت باشند».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: قال اللّه عزّوجلّ: قد نابذني من أذلّ عبدي المؤمن(5)پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: خداى عزّوجلّ مىفرمايد: هركه بنده مؤن مرا خوار كند به من اعلان جنگ كرده است».
«قال اللّه عزّوجلّ: ليأذن بحرب منّي من آذى عبدي المؤمن(6)خداى عزّوجلّ مىفرمايد:
هركه بنده مؤن مرا بيازارَد به من اعلان جنگ داده است».
«إذا كان يوم القيامة نادى منادٍ: أين الصدود لأوليائى؟ فيقوم قوم ليس على وجوهم لحم، فيقال: هؤلاء الذين آذوا المؤمنين و نصبوا لهم و عاندوهم و عنّفوهم في دينهم، ثمّ
يؤمر بهم إلى جهنّم(1)چون روز رستخيز فرا رسد منادى ندا دهد كه: كجاست آنكه راه بر اولياى من مىبست؟ پس قومى بر مىخيزند كه بر چهره آنها گوشتى نيست و گفته مىشود: اينان كسانى هستند كه مؤنان را آزار رساندند و به آنها اعلان جنگ دادند و با ايشان دشمنى ورزيدند و با آنها در دينشان ظالمانه رفتار كردند، آنگاه فرمان داده مىشود تا آنها را به دوزخ بَرند».
«إنّ اللّه تبارك و تعالى يقول: من أهان لي ولياً فقد أرصد لمحاربتي، و أنا أسرع شيء إلى نصرة أوليائي(2)همانا خداى تبارك و تعالى مىفرمايد: هركه يكى از اولياى مرا خوار بداردبه من اعلان جنگ كرده است و من براى يارى دوستان خود شتابنده تَرَم».
شايد كسى گمان كند كه خدا ياران خويش را يارى نمىرسانَد، كه اگر جز اين مىبود چگونه بر حضرت على عليهالسلام ضربت زدند و بدو دشنام دادند يا امام حسين عليهالسلامرا كشتند يا به پيامبران عليهمالسلاماهانت كردند؟ اين گمان شخصى كوتاه نظر است، زيرا مفهوم يارى، تنها نجات دادن زندگى مادى از خطرها نيست و مگر صرف زندگى مادى چه ارزشى دارد؟ آيا اميرالمؤنين على عليهالسلام كه در همه جهان با بزرگى و احترام ياد مىشود يارى شد يا رقيب نادان ايشان، معاويه و ابن ملجم بدفرجام كه در طول نسلها همچنان نفرين مىشوند و آيا امام حسين عليهالسلام يارى داده شد يا يزيد؟ مفهوم يارى آن نيست كه خدا رفاه را براى شخص فراهم آورَد بلكه مفهوم آن، اين است كه انسان دير يا زود بر دشمنش چيرگى داده شود.
خداى متعال مىفرمايد: «إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَدُ»(3)«در حقيقت، ما فرستادگان خود و كسانى را كه گرويدهاند در زندگى دنيا و روزى كه گواهان بر پاى مىايستند قطعاً يارى مىكنيم».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «من حقّر مؤمناً مسكيناً أو غير مسكين لم يزل اللّه عزّوجلّ حاقراً له ماقتا حتّى يرجع عن محقرته إيّاه(4)هركه مؤن را مستمند باشد يا بىنياز، بىمقدار شمرد خداوند او را چنان خوار و بىمقدار كند كه آن شخص از كار خود دست شويد».
اين حديث به امرى اشاره مىكند كه بيشتر مردم، بر عكس آن رفتار مىكنند، زيرا ايشان بيشتر اوقات، بىهيچ توجيهى صاحبان سلطه و ثروت را تحقير مىكنند تنها به اين
جرم كه او فردى از لايه بالاى جامعه است، و شگفتتر از آن اينكه آنها با اين كار به خدا تقرب مىجويند ولى اسلام از اين كار به شدت نهى مىكند. در نگاه اسلام، تحقير به سبب چنين امورى، كارى ناپسند است، چنانكه بزرگداشت شخصى به سبب جاه و مال او نابجاست و اين هر دو از موازين منطقى بيرون هستند و تحقير و احترام مىبايست بر پايه موازين معتدل و ترازويى دقيق باشد.
تحقير، مصاديق گوناگون دارد. يكى از مصاديق تحقير آن است كه هنگام وارد شدن فردى كه لايق احترام است به مجلس در برابر او بلند نشويم، يا به بزرگسالى سلام نكنيم يا پاسخ مناسبى به سلام او ندهيم، يا فردى را هرچند پيشه او پست باشد به پستى ياد كنيم يا روى از مردم بگردانيم و با كبر در زمين راه رويم و خود را برتر از مردم ببينيم.
اسلام، دينى نيست كه فقط از آزار و اهانت باز دارد بلكه در زمينه اثباتى به بازگرداندن آزار و دفع تعدى مىخواند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«من ردّ عن قوم من المسلمين عادية ماء أو أذىً وجبت له الجنّة(1)هركه تجاوز آب (سيل) يا آزارى را از مسلمانان دور كند بهشت بر او واجب مىگردد».
«رأيت رجلاً يتقلّب في الجنّة في شجرة قطعها عن ظهر الطريق كانت تؤذي المسلمين(2)مردى را ديدم كه در بهشت، آمد و شد مىكند. او درخت قطع شدهاى را كه بر سر راه مسلمانان افتاده بود و مزاحم ايشان بود برداشته بود».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پس از سفارش به فضايل فرمود: «...فإن لم تقدر فدع الناس من الشرّفإنّها صدقة تصدّقت بها على نفسك(3)... پس اگر بر آن توان ندارى مردم را از شر بِرهان كه اين صدقهاى است كه تو براى خود پرداختهاى».
«من زحزح من طريق المسلمين شيئاً يؤذيهم كتب اللّه له به حسنة أوجب له بها الجنّة(4)هركه از راه مسلمانان چيزى را برداشت كه مزاحم ايشان بود خداوند براى او حسنهاى بنويسد كه با آن به بهشت رود».
اما درباره بزرگ داشتن و احترام به مسلمان، اسلام بر اساس طبيعت نخستين خود، به
آن امر مىكند، زيرا چنين منشى محبت و الفت به ارمغان مىآورَد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «من أكرم أخاه المسلم بكلمة يلطفه بها و فرّج عنه كربته لم يزل في ظلّ اللّه الممدود عليه الرحمة، ما كان في ذلك(1)هركه برادر مسلمانش را با سخنى مهرآميز بنوازد و اندوه او بزدايد هماره در پرتو مهر بىسابقه خدا خواهد بود».
«ما في أمتي عبد ألطف أخاه في اللّه بشيء من لطف إلاّ أخدمه اللّه من خدم الجنّة(2)در امت من، هيچ كس در راه خدا به برادر خود، لطفى نكرد مگر آنكه خدا خدمتگزارانى در بهشت به خدمت او گماشت».
«أيّما مسلم خدم قوماً من المسلمين إلاّ أعطاه اللّه مثل عددهم خدّاماً في الجنّة(3)هر مسلمانى كه قومى از مسلمانان را خدمت كند خداوند به تعداد كسانى كه او بديشان خدمت كرده در بهشت، خدمتگزار در اختيار او نهد».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «قال اللّه سبحانه... ليأمن غضبي من أكرم عبدي المؤمن(4)خداى سبحان فرموده است: هركه بنده مؤن مرا بنوازد از خشم من در امان مانَد».
«من أخذ من وجه أخيه المؤمن قذاة، كتب اللّه عزّوجلّ له عشر حسنات، و من تبسّم في وجه أخيه كانت له حسنة(5)هركه خاشاكى از چهره برادر مؤنش برگيرد خداوند براى او ده حسنه مىنويسد و هركه به برادرش لبخند بزند يك حسنه براى او نوشته مىشود».
«من قال لأخيه المؤمن مرحباً، كتب اللّه تعالى له مرحباً إلى يوم القيامة(6)هركه به برادرش خوشامد بگويد خداوند تا روز رستخيز براى او خوشامد مىنويسد».«من أتاه أخوه المسلم فأكرمه، فإنّما أكرم اللّه عزّوجلّ(7)هركه برادر مسلمانش نزد او آيد و او وى را گرامى بدارد در حقيقت خداى عزّوجلّ را گرامى داشته است».
امام صادق عليهالسلام به اسحاق بن عمار فرمود: «أحسن يا اسحاق إلى أوليائي ما استطعت فما أحسن مؤمن إلى مؤمن و لا أعانه إلاّ خمش وجه إبليس و قرّح قلبه(8)اى اسحاق! تا آنجا كه مىتوانى به ياران من نيكى كن، زيرا هيچ مؤنى به مؤن ديگر نيكى نكرد و بدو يارى نرسانْد
مگر آنكه چهره ابليس را خراشيد و دلش را زخم رسانْد».
هركه مردم را بنوازد نواخته مىشود و آدمى جز آنچه را كرده دريافت نمىكند. شاعر مىگويد:
وَ مَنْ هابَ الرِّجالَ تَهَيَّبُوه *** وَ مَنْ وَهَّنَ الرِّجالَ فَلَنْ يُهابا
«هركه به مردمان احترام گذارَد آنها نيز بدو احترام گذارند و هركه ايشان را خوار بدارد روى احترام نخواهد ديد».
بزرگداشت برادر به بزرگداشتِ خودِ انسان باز مىگردد و كدام عاقل دوست ندارد بزرگش بدارند؟ اگر ما حيوان با شعورى را احترام بگذاريم به ما احترام مىگذارَد ديگر چه رسد به انسان خردمند.
پس از بيان اين خطوط كلى، اسلام به بزرگداشت هر والا مرتبهاى تأكيد بيشترى مىورزد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«من عرف فضل كبير لسنّه فوقّره، آمنه اللّه من فزع يوم القيامة(1)هركه فضيلت بزرگسالى را شناخت و بدو احترام نهاد از هراس روز رستخيز در امان خواهد بود».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «إنّ من اجلال اللّه عزّوجلّ إجلال ذي الشيبة المسلم(2)بزرگداشت پير مسلمان، همان بزرگداشت خداى عزّوجلّ است».
«ليس منّا من لم يوقّر كبيرنا و يرحم صغيرنا(3)هركه بزرگ ما را احترام ننهد و بر كوچك ما رحم نياورَد از ما نيست».
اسلام نسبت به ذريه طاهره تأكيد بيشترى كرده است، آيا اسلام قانونى را بيهوده وضع مىكند؟ هرگز، اسلامى كه مىگويد: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ»(4)«همانا گرامىترين شما نزد خدا، پرهيزگارترين شماست»، زيرا بزرگداشت اين گروه، بزرگداشت مخاطب وحى، يعنى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است و آيا بزرگى همچون او مستحقّ اين اندازه احترام نيست؟ آدمى غلام انسانى پرهيزگار يا عالم را به دليل انتسابش به چنين فردى گرامى مىدارد و احترام گذاردن به بنده، احترام گذاردن به سرور اوست، پس چگونه نبايد به نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله كه با
تعاليم خود، جهان را روشنى بخشيد احترام نهاد؟ آرى، اسلام از كسى كه به خدا و روز رستخيز ايمان نمىآورد دورى مىجويد. مگر آيه: «تَبَّتْ يَدَآ أَبِى لَهَبٍ وَ تَبَّ»(1)«بريده باد دو دست ابولهب و مرگ بر او باد»، درباره عموى پيامبر نازل نشده است؟ دليل ديگرى نيز براى بزرگداشت منسوبان به پيامبر صلىاللهعليهوآله وجود دارد:
بزرگداشت يك شخص يا خويشان او در نهايت به بزرگداشت اصلى باز مىگردد كه اين شخص به ارمغان آورده است. آيا شخص مسلمان، بنده انسانى كافر را بزرگ مىدارد؟ هرگز، زيرا اين بزرگداشت دربردارنده بزرگداشت اصل كفر است، بنابراين بزرگداشت ذريه طاهره، بزرگداشت اصل اسلام است، و كدام بهره، بيشتر از اين! پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «حقّت شفاعتي لمن أعان ذريّتي بيده و لسانه و ماله(2)هركهنسل مرا با دست يا زبان يا مال، يارى رسانَد شفاعت من بر او محقَق خواهد بود».
«أربعة أنا لهم شفيع يوم القيامة المكرم لذريّتي و القاضي لهم حوائجهم و الساعي لهم في أمورهم عندما اضطرّوا إليه و المحبّ لهم بقلبه و لسانه(3)چهار كس را در روز قيامت شفاعت كنم: آن كه ذريه مرا بزرگ بدارد و نيازهاى ايشان بر آورَد و هنگام ضرورت در كارهاى ايشان بكوشد و به دل و زبان، ايشان را دوست بدارد».
«اكرموا أولادي، الصالحون للّه و الطالحون لي(4)فرزندان مرا گرامى بداريد؛ صالح آنان را براى خدا و بدكارانشان را براى (به پاس) من».
خدمت به مردم و سود رسانى به ايشان از مقولههايى است كه اسلام آنرا مورد تشويق قرار مىدهد و پاداش بسيارى براى آن قايل است. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«الخلق عيال اللّه، فأحبّ الخلق إلى اللّه من نفع عيال اللّه و أدخل على أهل بيتٍ سروراً(5)مردم، خانواده خدا هستند پس محبوبترين خلق خدا كسى است كه به خانواده خدا سود رسانَد و به خانوادهاى شادى در آورَد».
«سُئل رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: من أحبّ الناس إلى اللّه؟ قال صلىاللهعليهوآله: أنفع الناس للنّاس(6)از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پرسيدند: چه كسى محبوبترين مردم نزد خداست؟ فرمود: سود رسانترين آنها به مردم».
«خصلتان، ليس فوقهما من البرّ شيء الإيمان باللّه و النفع لعباد اللّه، و خصلتان ليس فوقهما من الشر شيء الشرك باللّه و الضرّ لعباد اللّه(1)دو خصلت است كه هيچ نيكويى برتر از اين دو نيست: ايمان به خدا و سود رساندن به بندگان خدا، و دو خصلت است كه شرى بالاتر از آن دو نيست: شرك به خدا و زيان رساندن به بندگان خدا».
اين بخشى از اخلاق اسلامى است. آيا در اين اخلاق، ارتجاع و جمودى ديده مىشود و يا در آن تعصّب و بىثباتى مشاهده مىگردد؟ هرگز و هزار هرگز، زيرا تنها اسلامِ بزرگ است كه از رحمت و شفقت و مهر و محبّت و دوستى و احسان والفت و اتحاد و خير و صلاح و حقايق ابدى و فضايل فردى و اجتماعى آكنده است، و از همينرو نمرده و تا پايان روزگار نخواهد مُرد و هرگز در ميان اديان گذشته يا مكتبهاى نوين يا آيينهاى گوناگون، همانندى براى آن يافت نمىشود. اين همان راه سعادت انسان و رهايىِ او از هر رنج و نگونبختى است.
«وَ مَن يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلَمِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِى الْأَخِرَةِ مِنَ الْخَسِرِينَ»(2)«و هركه جز اسلام دينى [ديگر] بجويد هرگز از وى پذيرفته نشود، و وى در آخرت از زيانكاران است».
واژه عدل و دادگرى همين حروف سه گانه ع د ل است، ولى مفهوم آن شيرينتر از هر شيرينى و گواراتر از هر گوارايى است، بر زبان جارى مىشود چنانكه آب بلورين در نهر جريان مىيابد و انسان اين پديده گوارا و شيرين را چونان ميوه تازه به كام مىكشد، ولى هيچ چيز همچون عدل در پياده كردن دشوار نيست و ملازمه آن با همه ابعاد زندگى، كار را بسى دشوار مىكند، و آيا انسان مىتواند در همه امور زندگيش راه درست در پيش گيرد و حق هر كس را بپردازد و از آزار و ستم ولو به اندازه گرفتن پوست جوى از دهان مورى بر هر جاندارى خوددارى ورزد، اين كارى بسيار بسيار دشوار است.
اسلام با تأكيد زياد عدل را سفارش مىكند و ظلم را هرچند كوچك و ناچيز نمىپذيرد و دو فصل برجسته از رهنمودهاى خود را به اين دو امر اختصاص مىدهد و سفارشهاى پياپى را پيرامون ضرورت عدل بيان مىدارد، چنانكه كيفرها و رهنمودهايى را درباره حرمت ستمگرى، گوشزد مىكند. خداى متعال مىفرمايد:
«إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ وَ يَبْغُونَ فِى الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ»(1)«راه [نكوهش ]تنها بر كسانى است كه به مردم ستم مىكنند و در [روى] زمين به ناحق سر برمىدارند، آنان عذابى دردناك [در پيش] خواهند داشت».
«وَ لاَ تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَفِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّلِمُونَ»(2)«و خدا را از آنچه ستمكاران مىكنند غافل مپندار».
«وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَىَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ»(3)«و آنان كه ستم كردهاند به زودى خواهند
دانست به كدام بازگشتگاه برخواهند گشت».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «اتّقوا الظلم فإنّه ظلمات يوم القيامة(1)از ظلم بپرهيزيد كه موجب تاريكى روز رستخيز است».
«إنّ أهون الخلق على اللّه من ولي أمر المسلمين فلم يعدل(2)پستترين مردم نزد خداوند كسى است كه كار مسلمانان را بر عهده گيرد و در ميان ايشان دادگرى نكند».
«جور ساعة في حكم أشدّ و أعظم عند اللّه من معاصي ستين سنة(3)يك قضاوت آميختهبه ستم، نزد خداوند از گناه شصت ساله بزرگتر است».
اميرالمؤمنين على عليهالسلام مىفرمايد: «من خاف القصاص كفّ عن ظلم الناس(4)كسى كه از قصاص مىهراسد، از ستم بر مردم دست مىشويد».
امام زين العابدين عليهالسلام به فرزندش امام باقر عليهالسلام در نفسهاى آخر چنين فرمود: «يا بنيّ إيّاك و ظلم من لا يجد عليك ناصراً إلاّ اللّه(5)فرزندم! بپرهيز از اينكه بر كسى ستم كنى كه جز خدا ياورى عليه تو ندارد».
ستم به كسى كه ياورى ندارد سختتر و سنگينتر است، زيرا كسى كه از پشتيبان برخوردار است، انديشه انتقام را در سر مىپرورانَد، اما مزه ستم در كام كسى كه ياورى ندارد از حنظل تلختر است، و چنين كسى خود را به خدا مىبندد و دور است كه خدا كسى را نوميد كند كه دلش شكسته و كار خويش بدو واگذارده است.
امام باقر عليهالسلام فرمود: «ما من أحد يظلم بمظلمة إلاّ أخذه اللّه تعالى بها في نفسه و ماله(6)هيچ كس ستمى نكرد مگر آنكه خدا انتقام آن ستم را در جان و مال از او ستَانْد».
مردى به امام باقر عليهالسلام عرض كرد: اگر من از واليان باشم راه توبه برايم باز است؟ حضرت فرمود: «لا، حتّى تؤدّي إلى كلّ ذي حقّ حقّه(7)نه، مگر زمانى كه حقّ هر حقدارى را بدو باز گردانى».
نيز فرمود: «الظلم ثلاثة: ظلم يغفره اللّه، و ظلم لا يغفره اللّه و ظلم لا يدعه اللّه، فأمّا الظلم
الّذي لا يغفره فالشِرْك، و أمّا الظلم الّذي يغفره فظُلْم الرجل نفسه فيما بينه و بين اللّه و أمّا الظلم الّذي لا يدعه فالمُداينة بين العباد(1)ستم، سه گونه است: ستمى كه خدا آنرا نمىبخشد، و ستمى كه خدا آنرا مىبخشد، و ستمى كه خدا آنرا وا نمىنهد. ظلمى كه خدا آنرا نمىبخشد، شرك است، و ظلمى كه خدا آنرا مىبخشد همان ستم ميان شخص و خداست و ظلمى كه خدا آنرا وا نمىنهد ستم به مردم به هنگام سوداگرى است».
حوزه دو گونه اوّل ستم، كيفردادن و كيفرندادن است اما ظلم به مردم به علاوه كيفر با دادخواست الهى در دنيا نيز همراه است.
امام صادق عليهالسلام درباره آيه مباركه «انَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ»(2)«همانا خداى تو در كمين است» مىفرمايد: «قنطرة على الصراط لا يجوزها عبد بمظلمة(3)بر صراط، عقبهاى است كه هر كسستم كرده باشد از آن نگذرد».
«ما من مظلمة أشدّ من مظلمة لا يجد صاحبها عليها عوناً إلاّ اللّه عزّوجل(4)هيچ ستمى سختتر از ستمى نيست كه شخص ستمديده، ياورى جز خدا نيابد».
«من أكل من مال أخيه ظلماً و لم يردّه إليه أكل جذوة من النار يوم القيامة(5)هركه به ستم، مال برادرش را بخورَد و آنرا باز نگردانَد در روز رستخيز شعلهاى آتش خواهد خورْد».
«إنّ اللّه عزّوجل أوحى إلى نبي من أنبيائه في مملكة جبّارٍ من الجبّارين أنْ إئتِ هذا الجبّار فقل له: إنّي لم استعملك على سفك الدماء و إتخاذ الأموال و إنّما استعملتك لتكُفّ عنّي أصوات المظلومين فإنّي لم أدعهم لظلامتهم و إنْ كانوا كفّارا(6)همانا خداى عزّوجلّ به يكى از پيامبران خود كه در سرزمين جبّارى از جبّاران مىزيست وحى فرستاد كه: سوى اين جبّار برو و بدو بگو: من تو را بر كار نگماردم تا خون بريزى و اموال ديگران بستانى، بلكه تو را بر كار گماشتم تا شِكوه ستمديدگان را تو به جاى من دريافت كنى، زيرا من دادخواهى آنها را رها نخواهم كرد هرچند كافر باشند».
كافر به خود ستم كرده اما چرا بايد ديگران به او ستم كنند؟ خدايى كه او را آفريده به ستم ديدن او راضى نيست اگرچه به خود ستم كرده باشد چنانكه در اين آيه مىخوانيم:
«إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ»(1)«همانا شرك، ستمى بزرگ است» و از سوى خدا مستحق كيفر و عذاب است.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «أما إنّ المظلوم يأخذ من دين الظالم أكثر ممّا يأخذ الظالم من مال المظلوم، ثمّ قال: من يفعل الشرّ بالناس فلا ينكر الشرّ إذا فعل به، أما انّه إنّما يحصد ابن آدم ما يزرع و ليس يحصد أحد من المُرّ حلواً و لا من الحلو مرّاً(2)آگاه باشيد كه مظلوم از دين ظالم بيش از آن مقدار مىستانَد كه ظالم از مظلوم ستانده، سپس فرمود: هركه شر به مردم رساند به هنگام گرفتار شر شدن معترض نشود، آگاه باشيد كه آدميزاده آن مىدرود كه كاشته است و هيچ كس از تلخى، شيرينى يا از شيرينى، تلخى نمىدرود».
اين ميزانى بسيار بسيار دقيق است، آيا هيچگاه ثمره گندم، جو مىشود؟ يا حنظل، عسل به بار مىآورَد؟ اين ميزان و ملاك در دل و زبان و ديگر دستگاههاى پيكر انسان، موجود است و هركه به مردم گمان بد بَرد بدو گمان بد برند و هركه به مردم نيش زبان بزند يا نيش چشم رسانَد يا با دست خود بديشان يورش بَرد ناگزير بايد نظير آنرا دريافت كند اگر نگوييم چند برابر آنرا. آيا گندمى را نديدهايد كه هفت سنبله به بار آورَد كه بر هر سنبله صد دانه گندم باشد؟ در اينجا حديث شگفتى نقل مىشود كه مفهوم آن هنگام تحليل، همچون آفتاب، آشكار مىشود. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:«من ظلم سلّط اللّه عليه من يظلمه أو على عقبه أو على عقب عقِب عقبه؛ هركه ستم كند خدا ظالمى را بر او يا بر نسل او حاكم مىگردانَد. راوى مىگويد: با خود گفتم چگونه كسى ستم مىكند و خدا ظالمى را بر نسل او حاكم مىگردانَد؟ پيش از آنكه سخنى بگويم حضرت فرمود:
خداى متعال مىفرمايد: «وَلْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعَفًا خَافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَلْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيدًا»(3)"و آنان كه اگر فرزندان ناتوانى از خود بر جاى بگذارند بر [آينده] آنان بيم دارند، بايد [از ستم بر يتيمان مردم نيز ]بترسند. پس بايد از خدا پروا دارند و سخنى [بجا و] درست گويند"»(4).
درباره اين روايت و اين آيه دو پرسش مطرح است:
اوّل: چگونه خدا ستمگر را بر فرزند يا فرزندِ فرزند او مسلّط مىگردانَد؟ آيا قرآن نمىفرمايد: «وَ لاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى»(1)«هيچ بردارندهاى بار گناه ديگرى را بر نمىدارد». اگر پدر ستم مىكند چرا بايد فرزند مورد ستم قرار گيرد؟ دوم: چه پيوند طبيعى ميان ستم پدر و تسلّط ستمگر بر فرزند وجود دارد؟ پاسخ اين پرسش بسيار ساده است. آيا يك شرابخوار به سبب آشاميدن شراب موجب نارسايىِ عقلى فرزندان خود نمىشود؟ آيا خداوند اين خاصيت را در شراب ننهاده است؟ خدا امور طبيعىِ هستى را با يكديگر در پيوند قرار داده، ولى گناه و كيفر را جز انجام دهنده آن بر دوش نمىكشد. اين جمع ميان آيه «و لا تزر» و آيه «و ليخش» است، بدوش نكشيدن آن نسبت به كيفر است، در حالىكه ترس نسبت به جريان يافتن سنتهاى طبيعى است.
اما پيوند ميان ستم با فرزندان، روشن است، زيرا آن كه ستم مىكند ناگزير ستمديدگان و كسان ايشان را عليه خود بر مىانگيزد و ناچار، ستمديده و وابستگان او دير يا زود از او انتقام خواهند گرفت، انتقامِ زود بر خودِ ستمگر واقع مىشود و انتقامِ دير بر فرزندان او. پس انسان خردمندى كه خود و نسل خويش را دوست دارد نبايد ستم كند كه اگر چنين كند خود و نسلش گرفتار مىشوند. اين است جايگاه ستم از ديدگاه اسلام.
اما عدل، اسلام به شدت بر وجود عدل، تأكيد مىورزد و بسيارى از آيات و احاديث و سخنان و رفتارها به اين فضيلت والا اختصاص دارد. عنوان برجسته اسلام كه آغاز اين دين مبارك به آن متجلى است اين سخن پروردگار است: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاْءِحْسَنِ وَ إِيتَآىءِ ذِى الْقُرْبَى وَ يَنْهَى عَنِ الْفَحْشَآءِ وَ الْمُنكَرِ وَ الْبَغْىِ»(2)«در حقيقت، خدا به دادگرى و نيكوكارى و بخشش به خويشاوندان فرمان مىدهد و از كار زشت و ناپسند و ستم باز مىدارد».
احسان، برتر از عدل است، زيرا باز پرداخت قرض، عدل است ولى بازپس برگرداندن بيشتر از آن با ميل و رغبت، احسان و نيكوكارى است.
آيه ديگرى مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤَدُّوا الْأَمَنَتِ إِلَى أَهْلِهَا وَ إِذَا حَكَمْتُم بَيْنَ
النَّاسِ أَن تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ»(1)«همانا خداوند به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبان آنها باز گردانيد و هرگاه ميان مردم، داورى كرديد به دادگرى داورى كنيد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «عدل ساعة خير من عبادة ستين سنة، قيام ليلها و صيام نهارها(2)يك ساعت دادگرى بهتر از هفتاد سال عبادت است كه شبِ آنرا به عبادت برخيزى و روزش را به روزه سركنى».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «من أصبح لا ينوي ظلم أحدٍ غفراللّه له ما أذنب ذلك اليوم ما لم يسفك دماً أو يأكل مال يتيم حراماً(3)هركه شب را به صبح رسانَد در حالىكه قصد ستمگرى بر كسى را نداشته باشد خدا گناهان آن روز او را خواهد بخشيد مشروط بر آنكه خونى نريخته باشد و مال يتيمى را به ناروا نخورده باشد».
مقصود از ستم در اينجا تنها آزار رساندن نيست بلكه هرگونه تجاوز زبانى يا شخصيتى يا مالى يا نظاير آنرا در بر مىگيرد، بر اين اساس، بخشودگى كه در اين حديث آمده است تاجر متقلب، كاسب كم فروش، حاكم ستمگر و رباخوار را در بر نمىگيرد.
«العدل أحلى من الماء يصيبه الظمآن ما أوسع العدل إذا عدل فيه و إن قلّ(4)عدالت، شيرينتر از آبى است كه تشنه به دست مىآورد و حتّى اگر عدالت كم باشد باز بسيار است».
«العدل أحلى من الشهد و ألين من الزبد و أطيب ريحاً من المسك(5)عدالت، شيرينتر از عسل است و نرمتر از كره و خوشبوتر از مشك».
جان در پرتو عدالت، آسايش مىيابد و دل، راحتى مىگيرد و مردم، امنيت مىيابند و كشور به پيشرفت نايل مىشود و كدام عسل و كره و مشك چنين ويژگيهايى دارد؟ «اتقوا اللّه و أعدلوا فإنّكم تعيبون على قوم لا يعدلون(6)از خدا پروا كنيد و دادگرى در پيش گيريد شما هم بر مردمى كه عدل در پيش نمىگيرند خرده مىگيريد».
چه زشت است كه آدمى صفتى را عيب گيرد كه خود برخوردار است! شاعر مىگويد:
لا تنَه عن خلُق و تأتي مثلَه *** عار عليك اذا فعلت عظيمُ
«از اخلاقى بازمدار كه خود آنرا انجام مىدهى كه اگر چنين كنى ننگى بزرگ بر تو وارد شود».
قلب در اسلام اهميت بسيار دارد و بيش از ديگر اعضا و جوارح بدان عنايت دارد، زيرا قلب، خاستگاه امور خير و شر و جايگاه انگيزش كارها و رفتارهاى آدمى است.
اسلام سفارش مىكند تا به دل مؤن شادى درآوريم و اندوه از دل او بزداييم، حال اين كار، مستقيماً صورت پذيرد يا نيازى از او برآورده شود يا مشكلى از او مرتفع گردد، چنانكه همزمان مسلمان را از ترساندن مؤن و اندوهگين كردن او بر حذر مىدارد.
اين بايد و نبايد همان قدر كه به مفعول باز مىگردد به فاعل نيز بازگشت دارد، زيرا هرگاه آدمى دلى را شاد كند خود نيز شاد مىشود و اگر كسى را اندوهگين سازد خود نيز اندوهگين مىشود و اين از نعمتهاى بزرگ خداست كه از الفت و همدلى صيانت مىكند، زيرا اگر انجام دهنده خير همچون انجام دهنده شر مىبود و ديگر انجام دهنده خير شاد نمىشد و انجام دهنده شر اندوهگين نمىگشت امور شر و گناهان، فزونى مىيافت و جرم و جنايت فراوانىِ بيشترى پيدا مىكرد. اسلام به شاد كردن مؤن هرگونه كه باشد سفارش مىكند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«من فرّج عن مغموم أو أعان مظلوماً غفر اللّه له ثلاثاً و سبعين مغفرة(1)هركه اندوهى از غمزدهاى بزدايد يا به ستمديدهاى يارى رسانَد خداوند هفتاد و سه آمرزش بدو ارمغان مىكند».
«من حمى مؤمناً من ظالم بعث اللّه له ملكاً يوم القيامة يحمي لحمه من نار جهنّم(2)هركه مؤنى را در برابر ظالمى حمايت كند خداوند در روز رستخيز فرشتهاى را بر مىگمارَد كه گوشت او را از آتش جهنم دور كند».
«انصر أخاك ظالماً أو مظلوماً، فقيل: كيف ينصره ظالماً؟ قال: تمنعه من الظلم(1)برادر خود را خواه ظالم باشد يا مظلوم يارى برسان، عرض شد: چگونه ظالم را يارى رسانم؟ فرمود: او را از ظلم باز دار».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «من أغاث أخاه المؤمن اللهفان اللهثان عند جهده فنفّس كربته و أعانه على نجاح حاجته كتب اللّه عزّوجل له بذلك ثنتين و سبعين رحمة من اللّه يعجّل له منها واحدة يصلح بها أمر معيشته و يدّخر له احدى و سبعين رحمة لأفزاع يومالقيامة و أهواله(2)هركه به مؤن اندوهگين و نفس بريدهاى كه در حال تلاش است يارى رسانَد و اندوه از او بزدايد و او را در بر آوردن نيازش يارى رسانَد خداوند هفتاد و دو رحمت براى او مىنويسد و يكى از اين رحمتها را بشتاب بدو مىدهد تا زندگيش را سامان دهد و هفتاد و يك رحمت را براى او اندوخته مىكند تا او را از هراس و وحشت روز رستخيز آسوده گردانَد».
«من نفّس عن مؤمن كربة نفّس اللّه عنه كُرَب الآخرة و خرج من قبره و هو ثلج الفؤاد(3)هركه اندوهى از مؤن بزدايد خداوند اندوه آخرت از او مىزدايد و او را با خيالى راحت از گور بيرون مىآورَد».
امام سجاد عليهالسلام فرمود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إنّ أحبّ الأعمال إلى اللّه عزّوجلّ إدخال السرور على المؤمنين(4)محبوبترين كارها نزد خدا شاد كردن دل مؤن است».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «تبسّم الرجل في وجه أخيه حسنة و صرف القذى عنه حسنة و ما عبد اللّه بشيء أحبّ إلى اللّه من إدخال السرور على المؤمن(5)لبخند فرد به برادرش حسنه است و برداشتن خاشاكى از پيكر او نيز حسنه است و خدا به هيچ چيز چونان شاد كردن مؤن پرستيده نشده است».
شاد كردن مؤنان، خاستگاه الفتى است كه به سهم خود موجب رشد جامعه مىگردد و اين، فرمانبرى از خدا و پرستش او را در پى دارد و هر تباهى و اغتشاشى را از ميان مىبَرد.
پس چرا نبايد محبوبترين عبادات نزد خدا باشد؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: «لا يرى أحدكم اذا أدخل على مؤمن سروراً أنّه عليه أدخله فقط،
بل و اللّه علينا، بل و اللّه على رسول اللّه صلىاللهعليهوآله(1)كسى از شما گمان نكند كه اگر مؤنى را شاد كرده تنها او را شاد كرده است، به خدا ما را نيز شاد كرده و به خدا پيامبر صلىاللهعليهوآله را نيز شاد كرده است».
امام رضا عليهالسلام فرمود: «من فرّج عن مؤمن، فرّج اللّه عن قلبه يوم القيامة(2)هركه از مؤنى اندوهى بزدايد خدا در روز رستخيز اندوهى از او بزدايد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «من سرّ مؤمناً فقد سرّني، و من سرّني فقد سرّ اللّه(3)هركه مؤنى را شاد كند مرا شاد كرده است و هركه مرا شاد كند خدا را شاد كرده».
ابان بن تغلب مىگويد از امام صادق عليهالسلام درباره حقّ مؤن بر مؤن پرسيدم، حضرت فرمود: «حق مؤن بر مؤن، بزرگتر از اين سخنهاست و اگر درباره آن با شما حرفى بزنم كفر خواهيد ورزيد. مؤن هرگاه از گورش بيرون آورده شود همانندى با او از گور خارج مىشود وبدو مىگويد: مژده باد تو را كه از سوى خدا به كرامت و شادى دست يافتهاى، و مىگويد: خداوند مژده خير به تو داده است، و آنگاه همراه مؤن، روان مىشود و مژدهاى همچون مژده قبل بدو مىدهد و هرگاه به جايگاه دهشتناكى مىرسند بدو مىگويد: اين براى تو نيست، و هرگاه به خيرى برسند مىگويد: اين براى توست، و همچنان مؤن را از هر هراسى آسوده مىكند و آنچه را بايد بدو بشارت مىدهد تا آنكه در برابر خداى عزّوجلّ مىايستد و در اين هنگام فرمان داده مىشود كه او را به بهشت برند. همانند او بدو مىگويد: مژدهات باد كه خداوند فرموده است تا تو را به بهشت برند. مؤن مىگويد: خدا بر تو رحم آورَد تو كيستى كه از هنگام خروج من از قبر، همچنان مژدهام مىدهى و در راه، دل مرا آسوده كردى و مرا از حكم خدايم آگاه گردانيدى؟ او مىگويد: من همان سرورى هستم كه تو در دنيا به دل برادرانت وارد مىكردى و من از اين سرور آفريده شدم تا به تو مژده دهم و هراس تو را به آسوده خاطرى بدل كنم»(4).
ابن سنان مىگويد: «مردى نزد امام صادق عليهالسلام اين آيه را تلاوت كرد: «وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتَنًا وَ إِثْمًا مُّبِينًا»(5)"و كسانى كه مردان و زنان مؤن را بى آنكه مرتكب [عمل زشتى] شده باشند آزار مىرسانند قطعاً تهمت و گناهى آشكار به گردن گرفتهاند" امام صادق عليهالسلام فرمود: پاداش كسى كه شادى به دل كسى درآورَد
چيست؟ عرض كردم: قربانت گردم، ده حسنه. امام فرمود: آرى، به خدا هزار هزار حسنه».
از همين جا ديدگاه اسلام نسبت به آزار دادن مؤن و زيان رساندن به او و نظاير آن دانسته مىشود.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «من نظر إلى المؤمن نظرة ليخيفه بها، أخافه اللّه عزّوجل يوم لا ظلّ إلاّ ظلّه(1)هركه به مؤنى بنگرد تا او را با اين نگاه بهراسانَد خدا در روزى كه هيچ سايهاى جز سايه او نيست او را خواهد هراسانْد».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «من روّع مؤمناً بسلطان ليصيبه منه مكروه فلم يصبه فهو في النار و من روّع مؤمناً بسلطان ليصيبه منه مكروه فأصابه فهو مع فرعون و آل فرعون في النار(2)هركه مؤنى را بهراسانَد تا او را آزار دهد ولى موفق نشود در آتش خواهد بود و هركه مؤنى را از حكومت مدارى بهراسانَد تا آزارش دهد و اين آزار بدو رسد او با فرعون و فرعونيان در آتش خواهد بود».
«من أدخل السرور على مؤمن فقد أدخله على رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و من أدخله على رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فقد وصل ذلك إلى اللّه و كذلك من أدخل عليه كرباً(3)هركه به دل مؤنى شادى آورَد، اين شادى را به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسانَده و هركه شادى را به پيامبر صلىاللهعليهوآلهرسانَد به خدا رسانده است. و همينگونه است اگر كسى مؤنى را اندوهگين كند».
و احاديث بسيار ديگرى از اين دست كه ما پارهاى از آنها را گفتيم، و مقصود از آن البته شاد شدن مؤن با سركشىِ خدا نيست چنانكه برخى از نادانان توهّم كردهاند، و اين شادىبىترديد با خشم خدا همراه است.
از جمله لوازم اجتماعى بودن انسان، نيازهايى است كه تنها ديگران مىتوانند آنها را برآورده كنند، و هر فردى در جامعه همانند عضوى از اعضاى يك پيكر است كه نمىتواند جز با هميارى، منافع خود را تأمين كند. براى مثال، چشم به دست نيازمند است تا خوراك را بردارد و دهان، آنرا ببلعد و معده آنرا بگوارَد. ديگر اعضا نيز چنينند و براى كسب و كار، راهيابى و پرهيز از آسيبگاهها به چشم نيازمندند. پس حال كه هر فردى هم نيازمند است و هم بدو نياز دارند پس بايد ديگران را يارى رسانَد و ديگران نيز او را يارى رسانند تا چرخه جامعه به گردش درآيد.
اين اصل اولى است و كسى در آن ترديد نمىكند مگر آنكه از انسانيت بريده باشد و در جنگل زندگى كند. در اينجا اسلام مردم را به اين اصل توجه مىدهد و آنها را تشويق مىكند تا نياز ديگران را برآورند و اين، سه وظيفه را در بر دارد: سامان دادن به اجتماع و رساندن نيازمند به نيازش و آماده كردن شرايط برآوردن نيازهاى بعدىِ نيازمند. از اينرو اسلام به برآوردن نياز، بيشترين تأكيد را مىورزد و براى برآورنده نيازهاى مردم، پاداش بسيار در نظر مىگيرد. در قرآن كريم مىخوانيم:
«تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى»(1)«در نيكوكارى و پرهيزگارى با يكديگر همكارى كنيد».
نيكوكارى از نگاه اسلام به هر عمل انسانى اطلاق مىشود كه فرد براى برادرش انجام مىدهد، البته مشروط بر آنكه معصيت خدا در ميان نباشد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «من قضى لأخيه المؤمن حاجة كان كمن عبد اللّه دهره(2)هركه
نياز برادر مؤنش را برآورَد گويى همه عمرش را عبادت كرده است».
«من مشى في حاجة أخيه ساعة من ليل أو نهار قضاها أو لم يقضها كان خيراً له من اعتكاف شهرين(1)هركه در طول شبانه روز، ساعتى در راه برآوردن نياز برادرش گام بردارد خواه آنرا بر آورَد يا نه، سود آن بيشتر از اعتكاف دو ماه است».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «أوحى اللّه عزوجل إلى موسى عليهالسلام إنّ من عبادي من يتقرّب إليّ بالحسنة فأحكمّه في الجنّة، فقال موسى: يا ربّ و ما تلك الحسنة؟ قال: يمشي مع أخيه المؤمن في قضاء حاجته قضيت أم لم تقض(2)خداوند به موسى وحى كرد كه: همانا برخى از بندگانم با يك حسنه به من نزديك مىشوند و من او را در بهشت تحكيم مىكنم. موسى عرضكرد: بار خدايا! اين حسنه كدام است؟ خداى مىفرمايد: با برادر مؤنش براى برآوردن نياز او همراه شود، خواه اين نياز برآورده شود يا نه».
مفهوم تحكيم در بهشت، آن است كه وى را در آنجا حاكم مىگردانَد، پس برآورنده نيازهاى مردم و آنان كه به برآوردن نياز مردم مىپردازند حاكمان بهشتند، چنانكه فقها حاكمان دنيا هستند و كدام منصب بالاتر از اين؟ مفهوم حكومت در بهشت، حل اختلافات نيست، زيرا در آنجا اختلافى وجود ندارد بلكه مقصود آقايى و والايى و سلطنت است.
«من مشى في حاجة أخيه المسلم أظلّه اللّه بخمسة و سبعين ألف ملك و لم يرفع قدماً إلاّ كتب اللّه له حسنة و حطّ عنه بها سيّئة و يرفع له بها درجة، فإذا فرغ من حاجته كتب اللّه عزّوجلّ له بها أجر حاجٍ و معتمر(3)هركه در راه برآوردن نياز برادر مسلمانش گام بردارد خدا با هفتاد و پنج هزار فرشته بر سر او سايه افكنَد و قدمى بر نمىدارد مگر آنكه خدا براى او حسنهاى مىنويسد و گناهى از او را ناديده مىگيرد و يك درجه او را بالا مىبَرد و هرگاه از برآوردن اين نياز، آسوده شد خداوند پاداش يك حج و عمره را براى او مىنويسد».
«إنّ المؤمن لترد عليه الحاجة لأخيه فلا تكون عنده فيهتمّ بها قلبه، فيدخله اللّه تبارك و تعالى بهمّه الجنّة(4)گاهى مؤنى نياز خود را از برادرش طلب مىكند و اين برادر نمىتواند نياز او را برآورَد، ولى در دل آرزو مىكند كه اى كاش مىتوانست نياز او را برآورده كند، و
خداوند او را به سبب همين آرزو به بهشت مىبَرد».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «من قضى لأخيه المؤمن حاجة قضى اللّه عزّوجل له يوم القيامة مائة ألف حاجة من ذلك أوّلها الجنّة و من ذلك أن يدخل قرابته و معارفه و إخوانه الجنّة بعد أن لا يكونوا نصّاباً(1)هركه نياز برادر مؤنش را برآورَد خداوند در روز قيامت صد هزار نياز او برآورَد كه نخستين آن بهشت است، و يكى از اين نيازها آن است كه او اجازه خواهد داشت خويشاوندان، آشنايان و برادران خود را در صورتى كه ناصبى نباشند به بهشت وارد كند».
اين صد هزار نياز كدام است؟ مگر پس از رفتن به بهشت باز هم نيازى وجود دارد؟ اين پرسشى است كه در آغاز از ذهن مىگذرد. پاسخ آن بسيار آسان است. آيا ديدهايد كسى را كه در روزگار ما قصد سفر دارد به چند اداره بايد آمد و شد كند؟ يك سفر پيش پا افتاده دست كم رفتن به ده اداره را مىطلبد، ديگر چه رسد به روزى كه پنجاه هزار سال به طول مىانجامد و حساب هر خرد و كلان حتى هيجانات قلبى را محاسبه مىكنند، اگرچه عمل ما هموزن يك دانه خردل باشد.
اين پايان بخش دوم كتاب اخلاق اسلامى است كه آنرا براى فرمانبرى از پدرم خدايش رحمت كند نگاشتم. از خدا مىخواهم من و ديگر مؤنان را به سبب اين نگاشته سود رسانَد و آنرا اندوخته روز رستاخيز قرار دهد و مرا موفّق گرداند تا به خشنودىِ او عمل كنم و بايد از خدا يارى جست.
1) . همان، ص 193.
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمد للّه رب العالمين، و الصلاة و السلام على محمد و آله الطاهرين.
دو بخش از اين كتاب در حالى به پايان رسيد كه هنوز دو ماه از رحلت پدر بزرگوارم كه تربتش نورانى باد نگذشته بود «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَيْهِ رَ جِعُونَ»(1)«ما از خداييم و به سوى او باز گردندگان».
مرحوم والد، مايل بود در زمان حيات، اين كتاب را ببيند، ولى قضا و قدر در برابر اين خواست حايل شد. چه كسى گمان مىبرد مرگى ناگهانى همچو اويى را در چند دقيقه از دست ما بربايد! اويى كه با مرگش پدرى را از دست داديم نيكوكار، پرورشگر، مهربان كه آموزگارى نرمخو و مرجعى عطوف به شمار بود و به ويژه بر من است كه اين سروده را در حقّ او سردهم:
هذا فَقَدْناكَ إماماً مَرْجِعاً *** قَدْ فَقَدْنَا الدّيِنَ و الدُّنيا معاً
«ما تو را كه پيشوا و مرجع بودى از دست داديم و با مرگ تو دين و دنيامان از دست برفت».
ليك:
حُكْمُ الْمَنيةِ فىِ الْبَريّةِ جارٍ *** ما هذِه الدّنْيا بِدارِ قَرارِ
«حكم مرگ در ميان مردمان جارى است و اين دنيا جايگاه ماندگارى نيست».
با اين حال از خدا مىخواهم مرا نسبت به پدرم نيكوكار گرداند؛ پدرى كه هم اينك زير تلّى خاك آرميده است، و اين كتاب را با حسن قبول بپذيرد و پاداش آنرا به روح آن
1) . سوره بقره، آيه 156.
مرحوم ارمغان كند و اجر آنرا با كرم خود، تحفه روان آن سفر كرده كند.
«يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ»(1)«بر نعمت و فضل خدا و اينكه خداوند پاداش مؤمنان را تباه نمىگرداند، شادى مىكنند».
و از خدا يارى بايد جست.
1) . سوره آل عمران، آيه 171.
در پايان بخش دوم سخن خود را پيرامون برآوردن نيازها به پايان برديم. احاديثى در آنجا بيان شد كه بر پايه آنها كسانى كه در برآوردن نيازهاى مسلمانان همّت بندند ثواب مىبرند، ولى هنوز ما به هدف پايانىِ خود نرسيدهايم زيرا احاديث ديگرى در دست است كه بر يارى رساندن به مسلمانان تأكيد دارد، چنانكه در اين زمينه احاديثى در دست است كه دلالت بر خوارى كسانى دارد كه از يارى رساندن به مسلمانان پهلو تهى كنند و به امور برادران خويش نمىپردازند. اينك پارهاى از اين احاديث: امام صادق عليهالسلام فرمود:
«لقضاء حاجة امرئ مؤمن أحبّ إلى اللّه تعالى من عشرين حجّة كلّ حجّة ينفق فيها صاحبها مائة ألف(1)برآوردن نياز يك فرد مؤن نزد خداى متعال محبوبتر است از گذاردن بيست حجّ كه در هر يك از آنها صدهزار (دينار يا درهم) انفاق شود».
«إنّ اللّه تعالى خلق خلقاً من خلقه، انتجبهم لقضاء حوائج فقراء شيعتنا ليثيبهم على ذلك الجنّة، فإن استطعت أن تكون منهم فكن. ثمّ قال: لنا و اللّه ربّ نعبده و لا نشرك به شيئاً(2)خداوند گروهى از مردمش را آفريده و آنها را براى برآوردن نياز شيعيان كمتوشه ما برگزيده استتا بهشت را براى آنان پاداش دهد، پس اگر مىتوانى در شمار اين گروه باشى چنين كن. آنگاه فرمود: به خدا قسم ما را خدايى است كه او را مىپرستيم و چيزى را شريك او نمىگيريم».
«قضاء حاجة المؤمن خير من عتق ألف رقبة و خير من حملان ألف فرس في سبيل اللّه(3)برآوردن نياز يك مؤن بهتر است از آزاد كردن هزار برده يا بارِ هزار اسب در راه خدا».
نيز فرمود: «هركه يك بار خانه خدا را طواف كند براى او شش هزار حسنه نوشته مىشود و شش هزار گناه او ناديده گرفته مىشود و شش هزار درجه بالا برده مىشود و چون به "ملتزم"(1)برسد، هفت در از دروازههاى بهشت به رويش گشوده گردد. عرض كردم: قربانت گردم همه اينها فضيلت طواف است؟ فرمود: آرى، و اينك تو را از كارى آگاه كنم برتر از آن. همانا برآوردن نياز مؤن مسلمان برتر است از يك طواف و يك طواف و يك طواف تا كه شمار آنها به ده رسيد»(2).
نيز مىفرمايد: «در نيكى به برادران خود از هم پيشى جوئيد و اهل نيكى باشيد كه در بهشت درى است كه "نيكى" ناميده مىشود، و از آن كسى در نيايد مگر آنكه در زندگى دنيا نيكى كرده باشد. بندهاى كه در راه برآوردن نياز برادر مؤنش گام مىزند خداوند دو فرشته بر او مىگمارَد: يكى در سمت راست و ديگرى در سمت چپ و هر دو براى او طلب آمرزش مىكنند و از خدا مىخواهند نيازش را برآورد. آنگاه فرمود: به خدا سوگند پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آنگاه كه نياز مؤمنى را برطرف مىكردند از فرد حاجت روا شده، شادمانتر مىشدند»(3).
«ما قضى مسلم لمسلم حاجة إلاّ ناداه اللّه تبارك و تعالى، عليّ ثوابك و لا أرضى لك بدون الجنّة(4)هيچ مسلمانى نياز مسلمانى را بر نياورْد مگر آنكه خداوند ندا داد كه: پاداش تو با من، و براى تو جز با دادن بهشت خشنود نگردم».
و فرمود: «هر مؤنى كه براى خواستن نيازى سوى برادر خود رود در حقيقت رحمتى است الهى كه به اين برادر روى آورده، پس اگر نياز او را برآورْد رحمت الهى را پذيرفته است و اگر آنرا برنياورد در حالىكه توان برآوردن آنرا دارد در حقيقت خود را از رحمتى بى بهره كرده كه خدا سوى او فرستاده بود و موجبات آنرا فراهم آورده بود. خدا اين رحمت را براى روز رستخيز اندوخته مىكند، آن كه از برآوردن نيازش برگشت داده شده حاكم بر اين رحمت است، اگر خواهد براى خود بر مىگزيند وگرنه به ديگرى مىبخشد. پس چون روز رستخيز رسد در حالى كه او بر رحمت خداى حاكم است گمان مىبرى اين رحمت را از آنِ چه كس گردانَد؟ راوى مىگويد: گمان نمىكنم او آنرا از خويش باز گرداند. حضرت فرمود: گمان نكن، يقين
داشته باش كه او اين رحمت را از خويش باز نخواهد گرداند»(1).
آيا تشويقى بالاتر از اين يافت مىشود؟ برآوردن نياز مردم، رحمتى است كه از سوى خدا به آدمى روى مىآورد و اگر آنرا برنياورَد رحمتى را از كف نهاده كه براى روزى اندوخته گشته است كه او بيشترين نياز را بدان دارد، پس آيا هيچ خردمندى آنرا باز مىگرداند؟ به راستى مگر نه آن است كه اگر مسلمانان تنها به اين روايت عمل كنند نيازهاى برآورده نشده صفر خواهد بود و امروز پس از آنكه مسلمان از اسلام و الگوهاى والاى آن دور گشته چقدر از اين نيازها برآورده مىشود؟ باز هم صفر.«مَنْ مشى في حاجة أخيه المؤمن يطلب بذلك ما عند اللّه، حتى تُقضى له، كَتَب اللّه عزوجل له بذلك مثل أجْر حَجة و عُمرة مبرورتين و صَوْم شهرين من أشهر الحرم و إعتكافهما في المسجد الحرام و من مشى فيها بنيّةٍ و لم تقض كتب اللّه له بذلك مثل حجة مبرورة فأرغبوا في الخير(2)هركه در راه برآوردن نياز برادر مؤنش گام بردارد و در اين راه، طالب پاداش الهى باشد تا آنجا كه نياز او را برآورَد خداى عزّوجلّ پاداش يك حج و يك عمره و روزه دو ماه از ماههاى حرام و اعتكاف دو ماه در مسجدالحرام را براى او مىنويسد و هركه با اين نيّت گام بردارد، ليك نتواند نياز برادر خود را برآورَد خداوند براى او ثواب حج مقبولى را در نظر مىگيرد، پس به خير بگراييد».
«لأن أمشي في حاجة أخٍ لي مسلم أحبّ إليّ من أن أعتق ألف نسمة و أحمل في سبيل اللّه على ألف فرس مُسرجة مُلجمة(3)اگر من در راه برآوردن نياز برادر مسلمانم گام بردارم پسنديدهتر از آن است كه هزار بنده آزاد كنم و هزار اسب پالان و لگامدار را در راه خدا بار كنم».
«من سعى في حاجة أخيه المسلم طلب وجه اللّه كتب اللّه عزّوجل له ألف ألف حسنة، يغفر فيها لأقاربه و جيرانه و إخوانه و مَعارفه و من صنع إليه معروفا في الدنيا فإذا كان يوم القيامة قيل له: أدخل النار فمن وجدته فيها صنع إليك معروفا في الدنيا فأخرجه بإذن اللّه عزّوجل، إلاّ أن يكون ناصبا(4)هركه در راه خدا براى برآوردن نياز برادر مسلمانش بكوشد خداوند هزار هزار حسنه براى او مىنويسد و در پرتو آن از گناه خويشان، همسايگان، برادران،
آشنايان و كسانى در مىگذرَد كه در دنيا بدو نيكى كردهاند. پس چون روز رستخيز رسد بدو گفته شود: به آتش وارد شو و هركه را در ميان دوزخيان يافتى كه در دنيا به تو نيكى كرده به اذن خدا از آتش برونش آر، مگر آنكه ناصبى باشد».
امام موسى كاظم عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ للّه عباداً في الأرض يسعون في حوائج الناس هم الآمنون يوم القيامة، و من أدخل على مؤمن سروراً فرّح اللّه قلبه يوم القيامة(1)همانا خدا بر زمين بندگانى دارد كه در راه برآوردن نياز مردمان مىكوشند و به روز رستخيز آسوده باشند. هركه به دل مؤنى شادى درآورَد خداى به روز رستخيز دل او خرّم كند».
و احاديث ديگرى از اين دست.
خداى متعال بر پايه حكمت كامل خويش برآوردن نياز مردمان را موجب ارجمندى در دنيا قرار داده و اين در كنار پاداشى است كه در آخرت دريافت مىكند. هركه نياز ديگران برآورَد در نگاه مردم، بزرگ مىنمايد و همگان محترمش مىشمرند و مادامى كه در راه برآوردن نياز مردمان مىكوشد محبوب است و هر درى را كه بكوبد به رويش باز مىشود و كارها برايش رام مىگردد و عوامل برآورده شدن حاجت، داوطلبانه به سوى او شتاب مىگيرد. يك نگاه گذرا به جامعه در استدلال بر اين حقيقت بس، زيرا برآورندگان نياز ديگران از ارجمندترين مردم و بزرگترين و عزيزترين ايشان شمرده مىشوند. اينپاداش ايشان در دنياست، از اجر اخروى آنها هم كه كمى سخن به ميان آمد.
اسلام بى توجهى به نياز ديگران و نپرداختن بدان را نكوهش مىكند.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «من بخل بمعونة أخيه المسلم و القيام له في حاجته إلاّ ابتلي بمعونة من يأثم عليه و لا يؤجر(2)هركه در يارى رساندن به برادر مسلمان خود و پرداختن به نياز او بخل ورزد، كارش به جايى بكشد كه به يارى فردى برخيزد كه به حساب او گناه مىكند و ديگر پاداشى در كار نخواهد بود».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «أيّما رجل من شيعتنا أتى رجل من إخوانه فاستعان به في حاجته فلم يعنه و هو يقدر إلاّ ابتلاه اللّه بأن يقضي حوائج غيره من أعدائنا يعذّبه اللّه عليها يوم
القيامة(1)هرگاه يكى از شيعيان ما نزد برادر شيعىاش آيد و در برآوردن نيازى از او يارى جويد و او با آنكه مىتواند بدو يارى نرساند خدا كار او را به جايى كشاند كه نياز دشمنان ما را برآورَد و خدا به روز رستخيز او را به همين علت كيفر رساند».
آيا اين امرى طبيعى است يا كارى است آمده از آنسوى غيب؟ وجه اوّل مانعى ندارد، زيرا انسانى كه نياز مؤنى را بر مىآورد هماره مؤنان را يارى مىرساند و اين مانع از آن مىشود كه نياز ديگرى را برآورَد، و حال آنكه شخصى كه پايه كارش ايمان نباشد و نياز برادر مؤنى را بر نياورد چه مانعى دارد كه نياز دشمنان را برآورده سازد؟ «أيّما مؤمن منع مؤمناً شيئاً ممّا يحتاج إليه و هو يقدر عليه من عنده، أو من عند غيره أقامه اللّه عزّوجلّ يوم القيامة مسودّاً وجهه مزرقّة عيناه مغلولة يداه إلى عنقه فيقال: هذا الخائن الذي خان اللّه و رسوله، ثمّ يؤمر به إلى النار(2)هر مؤنى كه از رساندن نياز مؤنى جلو گيرد با آنكه توان برآوردن آنرا دارد يا مىتواند از جايى ديگر آنرا برآورده سازد خداى عزّوجلّ به روز رستخيز او را با چهره سياه و چشمانى كبود و دستان به گردن بسته شده وارد محشر كرده، گفته مىشود: اين، خيانتكارى است كه به خدا و رسولش خيانت كرده است، آنگاه دستور داده مىشود او را به آتش افكنند».
«من كانت له دار فاحتاج مؤمن إلى سكناها فمنعه إيّاها، قال اللّه عزّوجل: يا ملائكتي أبخل عبدي على عبدي بسكنى الدار الدنيا؟ و عزّتي و جلالي لا يسكن جناني أبداً(3)هركه خانهاى داشته باشد و مؤنى به سكونت در آن نيازمند باشد و او از سكونت آن مؤن شانه خالى كند خداوند مىگويد: اى فرشتگان اگر بنده من از اينكه بنده ديگرى در خانه او سكونت ورزد شانه خالى كند به عزّت و جلالم سوگند، او هرگز در بهشت من سراى نخواهد گزيد».
آيا مسلمانان به اين حديث عمل مىكنند؟ امام عليهالسلام به گروهى كه در خدمت ايشان بودند فرمود: «چرا ما را سبك مىشمريد؟ مردى از مردم خراسان برخاست و عرض كرد: پناه بر خدا كه ما تو يا كارى از تو را سبك بشماريم.
امام عليهالسلام فرمود: تو خود يكى از كسانى هستى كه مرا سبك شمردى. آن مرد گفت: پناه بر خدا كه
من تو را سبك شمرده باشم. امام عليهالسلام فرمود: هنگامى كه ما در نزديكى جُحفه بوديم نشنيدى كه مردى به تو گفت: مرا يك ميل بر مركب خود بنشان و تو خوددارى كردى؟ به خدا سوگند توسرت را براى او بلند نكردى و او را سبك شمردى و هركه مؤنى را سبك بشمارد، حرمت الهى را درباره ما ناديده گرفته است»(1).
«من أتاه أخوه في حاجة يقدر على قضائها فلم يقضها له سلّط اللّه عليه شجاعاً ينهش إبهامه في قبره إلى يوم القيامة مغفوراً له أو معذّباً(2)هركه برادرى نزد او آيد و از او چيزى خواهد كه وى توان انجام آنرا دارد ليك از انجام آن سرباز زند خداوند مارى را در گورش نهد كه تا روز رستخيز انگشت شست او را بگزد، خواه آمرزيده باشد يا ناآمرزيده».
امام موسى كاظم عليهالسلام مىفرمايد: «من قصد إليه رجل من إخوانه مستجيراً به في بعض أحواله فلم يجره بعد أن يقدر عليه فقد قطع ولاية اللّه عزّوجلّ(3)هركه مردى از برادران او نزد وى رود و در پارهاى امور از او يارى جويد و او با داشتن توانايى به وى يارى نرساند از ولايت خداوند بيرون رفته است».
اينها همه تهديداتى است براى كسى كه نياز نيازمند را برنياورد. آيا ما نياز برادران خود را بر مىآوريم؟ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همه اين مفاهيم و بلكه بيشتر از آنرا در سخنى كوتاه گردآورده است: «من أصبح لا يهتم بأمور المسلمين فليس منهم، و من سمع رجلاً ينادي يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم(4)هركه شام را به بام رساند در حالىكه به امور مسلمانان بى اعتنا باشد از مسلمانان نيست و هركه بانگ مردى را بشنود كه نداى يا لَلمسلمين سر داده و بدو پاسخى ندهد مسلمان شمرده نمىشود».
اگر ما به درستىِ اين حديث معتقديم پس چرا به كار مسلمانان نمىپردازيم؟ گمان مىكنيد اگر هر مسلمانى شب را به صبح رساند در حالىكه در انديشه كارى از كارهاى مسلمانان است چه مقدار از نيازهاى مسلمانان برآورده نشده باقى مىماند؟ با در نظر گرفتن اينكه انديشيدن به كارهاى مسلمانان وقت زيادى از انسان نمىگيرد و هزينهاى
هم براى او ندارد و تنها يك عنايت و توجه است كه بسيارى از امور با همين توجه حل مىشود و اگر پرداختن به كار مسلمانى مستلزم صرف پول يا زمان باشد همين برآورنده نياز نيز آن پول و زمان را از مسلمان ديگرى كسب خواهد كرد، زيرا مگر چنين نيست كه هر مسلمانى نياز برادرانش را برمىآورد [و همه مسلمانان در اين دايره جاى مىگيرند]. و مگر همين برآورنده نياز تا پايان عمر به كسى نيازمند نخواهد افتاد؟ از اين گذشته اگرچه درست است كه آنچه ثروت و علم و نفوذ به همراه مىآورد با جاه و مرتبت همراه است ولى آيا اينجاه و مرتبت اگر با برآوردن نياز نيازمندان همراه نباشد سودى خواهد داشت؟ هرگز چنين نيست بلكه موجب ناسزاگوئى به دنيا و كاستى در آخرت خواهد شد، زيرا ثروتمندى كه نياز تهيدستى را برنياورد يا عالمى كه نياز دانش پژوه و بى علمى را برآورده نكند يا نفوذى كه مشكلى را حل نكند در ديدهها خوار است و با دشنام زبانها همراه است، و اين برخلاف كسى است كه نياز مردمان را بر مىآورد، زيرا چنين كسى پيوسته محترم و ستوده است اگرچه با ثروت و دانش و نفوذ همراه نباشد و اين از لطف خداوندى است، چرا كه برآوردن نيازها را با عزّت، قرين كرده است و بر نياوردن نياز را با خوارى و پستىهمراه گردانده است.
يارى رساندن به يك بيمار، كار نيك و معروف است. دهش به يك تهيدست معروف است. خوش اخلاقى معروف است. آموزش به نادان معروف است. رهنمودن به گمراه معروف است. راستى، امانتدارى، شرم، بخشش، صدقه، غيرت و شجاعت معروف هستند و نماز، روزه، حج، زكات، خمس، جهاد، اعتكاف، ازدواج، صله رحم، نيكى به پدر و مادر و بر پاكردن مهمانى و دادن هديه و حُسن همسايگى همگى از كارهاى معروف هستند. آيا اينها همه كارهاى پسنديده و نيكو نيستند؟ خِرَد حكم مىكند كه خواندن به نيكى، خود نيكى است. اگر از پرستارى بخواهيم كه به بيمارى يارى رساند در عرف و عقل ستوده نخواهيم بود؟ يا آنگاه كه از توانگرى بخواهيم به تهيدستى يارى رساند ستايش نخواهيم شد؟... .
اسلام به سان منبع فضايل، از توجه به اين بُعد عمومى از زندگىِ آكنده از سعادت، غافل نمانده است و هماره از مردم مىخواهد امر به معروف كنند تا كار نيك در جامعه رواج يابد، چنانكه به نهى از منكر نيز مىپردازد. منكر كدام است؟ قتل، ستم، دزدى، زنا، ربا، ناسزاگوئى، بهتان، اهانت، بداخلاقى، قمار، لواط، مساحقه (همجنس بازى زنان)، دلالى محبت، دروغپردازى، خيانت، تقلب و خوردن مال مردم به ناروا همگى منكرند.
فروگذاردن نماز، نپرداختن زكات، نارضايتى پدر و مادر، بريدن از خويشان نيز منكرند و از آنجا كه جامعه هرگز از مجرمانى بر كنار نيست كه از حدود پا فراتر مىنهند و پردهها را مىدرند لذا اسلام فرو كوبيدن آنها را واجب گردانيده است و آنها را به نيكى مىخواند و در اين راه سختگيرىِ بسيار به كار مىزند.
اسلام در اين زمينه نوآوريهاى بسيار دارد و اين به هنگام سنجش آن با قوانين زمينى
آشكار مىشود، زيرا قوانين زمينى درباره گروه خاصى اجرا مىشود و از اينرو دور از ديد مجريان، به آسانى آب خوردن، ناديده گرفته مىشود. در حالىكه اسلامِ نوآور كه بايد هر حكمى در اسلام را نو تلقى كرد امر به معروف و نهى از منكر را بر همه واجب نموده.
خداى متعال مىفرمايد: «كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ»(1)« شما بهترين امتى هستيد كه براى مردم پديدار شدهايد به كار پسنديده فرمان مىدهيد و از كار ناپسند باز مىداريد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «ما أعمال البرّ عند الجهاد في سبيل اللّه إلاّ كنفثة في بحر لجيّ، و ما جميع أعمال البرّ و الجهاد في سبيل اللّه عند الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر إلاّ كنفثة في بحر لجّي(2)كارهاى نيك در مقايسه با جهاد در راه خدا همچون آب دهانى است در دريايى متلاطم، و همه كارهاى نيك و جهاد در راه خدا در مقايسه امر به معروف و نهى از منكرهمچون آب دهانى است در دريايى متلاطم».
چرا چنين است؟ پاسخ اين پرسش هيچگونه ابهامى ندارد، زيرا جهاد، راه نيكوكارى را مىگشايد و طبيعتاً جهاد از خودِ نيكوكارى برتر است، وانگهى جهاد، سنگ اول بناى نيكوكارى است، اما استمرار آن در پرتو امر به معروف و نهى از منكر تحقّق مىيابد.
آيا گمان مىكنيد اگر حكومت قوانينى را وضع كند و با زور به اجرا درآورد در استمرار پيروىِ مردم از آن سودمند خواهد بود؟ هرگز، زيرا استمرار نياز به نيرويى هميشگى دارد، بنابراين امر به معروف و نهى از منكر كه هر دو ستون استمرار نيكوكارى به شمار آيند برتر از جهادى هستند كه آغاز كار شمرده مىشود. از اينرو اسلام، جوهر قلم دانشمندان را بر خون شهيدان برترى داده، زيرا جوهر قلم عالم موجب ماندگارىِ دين است و اگر آن نبود خون شهيدان هدر مىرفت، پس جوهر قلم ايشان مايه دوام خون شهداست و در غير اين صورت ارزش خون چه خواهد بود آنگاه كه اهداف شهادت يك مجاهد، پوسيدگى يابد.
اگر قرار بود كتابهايى كه همه مسلمانان و فقها بر آن تكيه دارند و سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام را پس از وفات ايشان به مردم مىرسانند از ميان برود، ديگر دين از ميان مىرفت و مردم به روزگار جاهليت باز مىگشتند و خون شهيدان بدر و اُحد و احزاب تباه مىشد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إيّاكم و الجلوس على الطرقات. قالوا: ما لنا بدّ منها، إنّما هي مجالسنا نتحدّث فيها. قال صلىاللهعليهوآله: فإذا أبيتم إلاّ ذلك فأعطوا الطريق حقّه، قالوا: و ما حقّ الطريق؟ قال: غضّ البصر و كفّ الأذى و ردّ السلام و الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر(1)از نشستن بر سرِ راهها بپرهيزيد. عرض كردند: ما را چارهاى از آن نيست، زيرا ما آنجا مىنشينيم تا با يكديگر سخن گوييم. پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ فرمود: پس اگر چارهاى نداريد حقّ راه را بپردازيد. عرض كردند: حقّ راه كدام است؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: فرو بستن چشم، خوددارى از آزار و اذيت به ديگران، پاسخ دادن به سلام، امر به معروف و نهى از منكر».
اينك به اين حديث شگفت آور گوش فرا دهيد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «خداوند پيامبرى را بر نينگيخت مگر آنكه براى او حواريانى برگزيد. اين پيامبر تا آن هنگام كه خدا خواهد در ميان ايشان مىماند و در ميان آنها به كتاب و فرمان الهى رفتار مىكند و آنگاه كه خدا جان آن پيامبر را ستانْد حواريان مىمانند و به كتاب و فرمان خدا و سنت پيامبرشان رفتار مىكنند، و با از بين رفتن حواريان مردمى بر سرِ منبر مىروند و سخنهاى نيك بر زبان آورند ولى رفتارى ناپسند در پيش مىگيرند، پس هرگاه اوضاع را چنين يافتيد بر هر مؤنى واجب است تا با دست، و اگر ممكن نبود با زبان يا با قلب به جهاد با آنها برخيزد كه ديگر پس از اين اسلامى نخواهد بود»(2).
اين تشويقى است تا دستگاه تبليغات و ارشاد پاك گردند كه اگر اين دستگاه به تباهى كشيده شود تباهىها به بار مىآورد و ديگر در پىِ آن خيرى چهره نخواهد نمود. امرى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در قبال اين گروه، واجب كردند جهاد است.
حضرت على عليهالسلام فرمود: «مَنْ رَأَى عُدْوَاناً يُعْمَلُ بِهِ وَ مُنْكَراً يُدْعَى إِلَيْهِ فَأَنْكَرَهُ بِقَلْبِهِ فَقَدْ سَلِمَ وَ بَرِئَ وَ مَنْ أَنْكَرَهُ بِلِسَانِهِ فَقَدْ أُجِرَ وَ هُوَ أَفْضَلُ مِنْ صَاحِبِهِ وَ مَنْ أَنْكَرَهُ بِالسَّيْفِ لِتَكُونَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيَا وَ كَلِمَةُ الظَّالِمِينَ هِيَ السُّفْلَى فَذَلِكَ الَّذِي أَصَابَ سَبِيلَ الْهُدَى وَ قَامَ عَلَى الطَّرِيقِ وَ نَوَّرَ فِي قَلْبِهِ الْيَقِينُ(3)هركه ستمى را ببيند كه بدان عمل شود و كار زشتى را شاهد باشد كه بدان فرا مىخوانند و آنرا با دلِ خود زشت شمرد فرد سالم مانده و از گناه، پيراسته است و هركه آنرا با زبان انكار كند پاداش داده مىشود و از قبلى بهتر است و هركه با شمشير روياروى
آن برخيزد تا كلمه اللّه فراز يابد و سخن ستمگران به فرود نشيند اين همان كسى است كه به راه هدايت رسيده است و بر راه ايستاده است و پرتو يقين در دل او جاى گرفته است».
نيز مىفرمايد: «و از آنان (مجاهدان) است، پس كسى كه كار زشت را با دل و زبان و دست نكوهش كند سرشتهاى خير در وجود او كماليافته است. و هركه كار زشت را با زبان و دل و نه با دست پس زند به دو سرشت از سرشتهاى نيك دست يازيده است و سرشتى را وانهاده است. و آن كه كار زشت را با دل و نه با دست و زبان پس زند كسى است كه شريفترين خصلت از سه خصلت را تباه كرده و تنها به يك سرشت چنگ افكنده است. و هركه كار منكرى را نه با زبان و نه با قلب و نه با دست پس زند مردهاى است در ميان زندگان. همه نيكىها و جهاد در راه خدا در مقايسه با امر به معروف و نهى از منكر، همچون آب دهانى است در دريايى متلاطم. امر به معروف و نهى از منكر نه مرگ را نزديك مىكنند و نه از روزى مىكاهند، و برتر از همه اينها گفتن سخن عادلانهاى است در حضور سلطانى ستمگر».(1)امام عليهالسلام به حقيقتى هشدار داده است كه راه را بر بهانه جويان مىبندد؛ گروهى كه به بهانه ترس از كشته شدن و كاهش يافتن روزى از گفتن هر سخن باز دارندهاى سر باز مىزنند، ولى سخن آنها دروغ و گريز از راه حق است. آيا تاكنون كسى را ديدهايد كه به سبب امر به معروف كشته شود يا به سبب نهى از منكر روزىاش كاهش يابد؟ ممكن است بگوييد: آيا امام حسين عليهالسلام هنگام رفتن سوى كربلا با تصميم به امر به معروف و نهى از منكر كشته نشد؟ پاسخ اين است كه امام حسين عليهالسلام همچون حضرت موسى با هراس از مدينه برون نشد و كار خويش پوشيده نداشت، و ترس چرا؟ به هر روى گروهى از شياطين بنىاميه مأمور شده بودند خون حضرت را بريزند اگرچه به پرده كعبه چنگ در مىانداخت.
امام باقر عليهالسلام درباره اين دو وظيفه سخن لطيفى دارد و علّت و دليل را در كنار هم گرد آورده است: «امر به معروف و نهى از منكر كه راه پيامبران و شيوه صالحان است، فريضه بزرگى شمرده مىشود كه همه فرايض در پرتو آن تحقق مىيابد و آيينها امنيت مىيابند و كسبها حلال مىگردند و ستمها بازگردانده مىشوند و زمين آبادانى مىيابد و از دشمنان دادخواهى مىشود و
1) . همان، شماره 374، ص 542.
كار، سامان مىپذيرد. پس كارهاى زشت را در دل زشت شماريد و آنها را از زبانْ برون برانيد و بر چهره ايشان سيلى بنوازيد و در راه خدا از نكوهش هيچ نكوهشگرى نهراسيد، پس اگر پند گرفتند و به راه حق باز گشتند راه نكوهشى بر آنان نيست. خداى متعال مىفرمايد: «إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ وَ يَبْغُونَ فِى الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ»(1)"راه [نكوهش] تنها بر كسانى است كه به مردم ستم مىكنند و در [روى زمين] به ناحق سر بر مىدارند. آنان عذابى دردناك [در پيش] خواهند داشت"، پس با جسم به جهاد با آنها برخيزيد و در دل از آنها تنفّر يابيد بى آنكه حكومتى را خواهان باشيد يا به مالى دست درازى كنيد و نه بخواهيد به ستم پيروزى به كف آوريد تا به سوى خدا باز گردند و سر به فرمان او فرود آورند»(2).
اسلام كنار گذاردن امر به معروف و نهى از منكر و سستى و چرب زبانى در اين دو را سخت مىنكوهد، زيرا اين كار موجب مىگردد جامعه از سنتهاى عدالت منحرف شود و آيينها از مدار خود بيرون رود و باطل جويان به فساد و شهوت بگرايند.
قرآن كريم مىفرمايد: «لَوْلاَ يَنْهَاهُمُ الرَّبَّنِيُّونَ وَ الْأَحْبَارُ عَن قَوْلِهِمُ الاْءِثْمَ وَ أَكْلِهِمُالسُّحْتَ لَبِئْسَ مَا كَانُوا يَصْنَعُونَ»(3)«چرا الهيّون و دانشمندان، آنان را از گفتار گناه [آلود] و حرامخوارگى شان باز نمىدارند؟ راستى چه بد است آنچه انجام مىدادند».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «ما من قوم عملوا بالمعاصي و فيهم من يقدر أن ينكر عليهم فلم يفعل، إلاّ يوشك أن يعمّهم اللّه بعذاب من عنده(4)اگر مردمى گناه در پيش گيرند و در ميان ايشان كسى باشد كه بتواند نهى از منكر كند، ليك از آن سر باز زند زود است كه خداوند همه آنها را به عذاب خويش گرفتار گرداند».
«إنّ اللّه عزّوجل ليبغض المؤمن الضعيف الذي لا دين له، فقيل له: و ما المؤمن الذي لا دين له؟ قال صلىاللهعليهوآله: الذي لا ينهي عن المنكر(5)همانا خداوند از مؤن ضعيفى كه دين ندارد متنفر است، عرض شد: مؤنى كه دين ندارد كدام است؟ فرمود: آن كه نهى از منكر نمىكند».
«قيل له صلىاللهعليهوآله: أتهلك القرية و فيها الصالحون؟ قال صلىاللهعليهوآله: نعم. قيل: بم يا رسول اللّه؟ قال: بتهاونهم و سكوتهم عن معاصي اللّه(6)به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض كردند: آيا ممكن است
روستايى از ميان برود با آنكه صالحانى در آن زندگى مىكنند؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آرى. عرض كردند: چرا يا رسول اللّه؟ فرمود: به سبب سستى و سكوتشان در برابر سركشى از خدا».
امام رضا عليهالسلام فرمود: «لتأمرنّ بالمعروف و لتنهنّ عن المنكر أو ليستعملنّ عليكم شراركم فيدعو خياركم فلا يستجاب لهم(1)يا امر به معروف و نهى از منكر كنيد يا تبهكارانتان بر شما فرمان مىيابند و در اين هنگام نيكان شما دعا مىكنند و دعاى آنها برآورده نمىشود».
با چشم پوشى از ابعاد ماوراءالطبيعىِ اين احاديث، ميزان همخوانىِ آن با واقعيت و برهان و رويدادها ترديد ناپذير است، زيرا مُنكَر هم براى جامعه و هم براى فرد زيانمند است، چرا كه ميگسارى موجب بيمارى مىشود و زنا فساد عمومى را در پى دارد و قمار، مايه دشمنى است و... .
هرگاه در جامعهاى نهى از منكر كنار نهاده شود آن جامعه بناچار سرنگون خواهد شد، اين سرنگونى چيزى جز عذاب نيست، البته نبايد عذاب را در آذرخش و نظاير آن منحصر دانست. قرآن كريم مىفرمايد: «قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَابًا مِّن فَوْقِكُمْ أَوْمِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعًا وَ يُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ»(2)«بگو او تواناست كه از بالاى سرتان يا از زير پاهايتان عذابى بر شما بفرستد يا شما را گروه گروه به هم اندازد [و دچار تفرقه سازد] و عذاب بعضى از شما را به بعضى بچشاند».بنابراين آيات قرآنى گروه گروه شدن را نيز در شمار عذابهاى ديگر مىداند.
امّا دعا چنانكه از حديث اخير برمىآيد شرايطى دارد. آيا دعا بدون شرايط سودمند خواهد بود؟ آيا كسى را ديدهايد كه بدون سختكوشى از خدا بخواهد كه او را ثروتمند كند يا سينهاش را پر از دانش گرداند و دعاى او مستجاب گردد؟ خداى متعال مىفرمايد: «وَ قَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ»(3)پروردگارتان فرمود: مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم».
ولى در آيه ديگر مىفرمايد: «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِى أُوفِ بِعَهْدِكُمْ»(4)«به پيمان من وفا كنيد تا به پيمان شما وفا كنم».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «إنّ اللّه تعالى ليسأل العبد: ما منعك إذ رأيت المنكر أن تنكر(1)همانا خداوند از بندهاش خواهد پرسيد: چرا هنگام ديدن كار زشت، آنرا ناپسند نشمردى؟».
«إنّ اللّه لا يعذّب الخاصّة بذنوب العامّة حتّى يظهر المنكر بين أظهرهم و هم قادرون على أن ينكروه فلا ينكروه(2)همانا خداوند خواص را به سبب گناه عوام كيفر نمىكند تا وقتى كه منكَر در ميانشان آشكار شود و آنها بر زشت شمردنش توانا باشند ليك آنرا زشت نشمارند».
اميرالمؤنين على عليهالسلام فرمود: «إنّما هلك من كان قبلكم حيث ما عملوا من المعاصي و لم ينههم الربانيّون و الأحبار عن ذلك و إنّهم لما تمادوا في المعاصي و لم ينههم الربانيون و الأحبار عن ذلك نزلت بهم العقوبات فأمروا بالمعروف و أنهوا عن المنكر(3)پيشينيان شما آنگاه به هلاكت رسيدند كه گناه در پيش گرفتند و دانشمندان دينى، ايشان را از آن باز نداشتند و چون آنها در گناه، گردنكشى كردند و دانشمندان دينى، ايشان را مانع نشدند بر آنها كيفر نازل شد، پس امر به معروف و نهى از منكر را در پيش گيريد».
«من ترك إنكار المنكر بقلبه و يده و لسانه فهو ميّت بين الأحياء(4)هركه كار زشتى را با دل و دست و زبان انكار نكند مردهاى است در ميان زندگان».
برخى به دليل ضعف جايگاه يا ناتوانى در سخن يا نظاير آن نمىتوانند منكَر را محكوم كنند. آيا اين افراد بايد از كنار منكَر بگذرند و آنرا ناديده بگيرند؟ هرگز، بلكه بايد در كنار انكار به دل روى خود را نيز در برابر منكَر تُرُش كنند و اين از مراتب انكار كار زشت است.
اميرالمؤنين عليهالسلام فرمود: «أمرنا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله أن نلقي أهل المعاصي بوجوه مكفهرّة(5)پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ما را مىفرمود تا با چهرهاى عبوس گنهكاران را ديدار كنيم».ولى مفهوم اين سخن آن نيست كه انسان با هر زشتكارى اينگونه برخورد كند، زيرا ممكن است اين رفتار بر اصرار و عناد او بيفزايد و روى گشاده و سخن نرم در بسيارى موارد، موفقتر است. آن كه مىخواهد كسى را به چيزى فرا خواند يا از چيزى باز دارد بايد از حكمت برخوردار باشد. سخن نرم براى كسى كه گريزى از تنبيه او نيست سودمند نخواهد بود چنانكه تنبيه براى آن كه بايد به نرمى با او سخن گفت فايدهمند نيست، و براى
برخى از مردم بايد تنبيه و سخن نرم باهم به كار برده شود. اينك به اين دو آيه توجه كنيد:
«فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَّيِّنًا لَّعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى»(1)«و با او سخنى نرم گوييد، شايد پند پذيرد يا بترسد».
«قَالَ أَلْقِهَا يَمُوسَى»(2)«فرمود: اى موسى آن [عصا] را بينداز».
اميرالمؤمنين على عليهالسلام به دوران انحطاط مسلمانان در هر دوره و زمانى اشاره مىكند و مىفرمايد: «أَوَّلُ مَا تُغْلَبُونَ عَلَيْهِ مِنَ الْجِهَادِ الْجِهَادُ بِأَيْدِيكُمْ ثُمَّ بِأَلْسِنَتِكُمْ ثُمَّ بِقُلُوبِكُمْ فَمَنْ لَمْ يَعْرِفْ بِقَلْبِهِ مَعْرُوفاً وَ لَمْ يُنْكِرْ مُنْكَراً قُلِبَ فَجُعِلَ أَعْلاَهُ أَسْفَلَهُ وَ أَسْفَلُهُ أَعْلاَهُ(3)نخستين گام جهاد براى شما جهاد با دست و آنگاه جهاد با زبان و در پىِ آن جهاد با دل است، زيرا كسى كه كار نيك را به دل در نيابد و كار زشت را، زشت نشمارد، واژگون مىشود و سرنگون مىگردد».
بدين ترتيب جامعه تا آنجا انحطاط مىيابد كه منكَر، ظهور پيدا مىكند، اينجامعه نخست با دست آنرا پس مىزند، آنگاه دست را كنار مىنهاده و با زبان آنرا زشت مىشمرَد و در پىِ آن زبان را نيز كنار مىزند و به دل آنرا انكار مىكند تا جايى كه با منكَر، اُخت مىشود و ديگر آنرا منكَر نمىشمرد و در اين هنگام است كه كيفر رخ مىنمايد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «ما قدست أمّة لم يؤخذ لضعيفها من قويها بحقّه غير متعتع(4)امتى كه حقّ ضعيف را از قوى نَستاند پاك نمىشود».
«ويل لقوم لا يدينون اللّه بالأمر بالمعروف و النهي عن المنكر(5)واى به حال مردمى كه با امر به معروف و نهى از منكر دين الهى را در پيش نمىگيرند».
برخى مىپندارند همينكه خود را اصلاح كنند كافى است و پرداختن به امور اجتماعى را نمىپذيرند تا مبادا دامن بيالايند و خود را گرفتار پيامدهاى امر به معروف و نهى از منكر كنند، لذا چند گامى پيشرفته، سپس از مردم دورى مىگزينند. ولى اسلام اين را خوش نداشته، از هر انسانى مىخواهد كه در جامعه دخالت كند و در راست گرداندن هرگونه كژى بكوشد و مردم را به كار نيك بخواند و از كار بد بازشان بدارد وگرنه در گناه آنها شريك خواهد بود، اگرچه دامنى پاك و دلى پاكيزه و اعضايى بىآلايش داشته باشد.
امام باقر عليهالسلام فرمود: «أوحى اللّه عزّوجل إلى شعيب النبي عليهالسلام إنّي معذّب من قومك مائة الف، أربعين ألفا من شرارهم و ستين ألفا من خيارهم. فقال عليهالسلام: يا ربّ هؤلاء الأشرار فمابال الأخيار؟ فأوحى اللّه عزوجل إليه: داهنوا أهل المعاصي و لم يغضبوا لغضبي(1)خداوند به شعيب نبى عليهالسلام وحى كرد كه من صد هزار كس از قوم تو را كيفر مىرسانم، چهل هزار تبهكار و شصت هزار نيكوكار. شعيب عرض كرد: بار خدايا! اين گروه تبهكارند ولى نيكان چرا؟ خداوند بدو وحى كرد كه: آنها با گنهكاران به نرمى رفتار كردهاند و براى خشم من به خشم نيامدهاند».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «حقّ لي أن آخذ البريء منكم بالسقيم و كيف لا يحقّ لي ذلك؟ و أنتم يبلغكم عن الرجل منكم القبيح و لا تنكرون عليه و لا تهجرونه، و لا تؤذونه حتّى يتركه(2)حق است بر من كه سالم شما را به سبب بيمارتان گرفتار كنم و چگونه اين حق براى من نباشد؟ به شما خبر مىرسد كه مردى زشتكارى مىكند و شما كار او را پس نمىزنيد و او را از ميان خود نمىرانيد و او را چندان آزار نمىرسانيد كه از كار زشت خود دست شويد».
اينك به اين حديث كه لحنى تندتر دارد گوش مىسپاريم: امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
«لأحملنّ ذنوب سفهائكم على علمائكم... ما يمنعكم إذا بلغ عن الرجل منكم ما تكرهون و ما يدخل علينا به الأذى، أن تأتوه فتؤنّبوه و تعذلوه و تقولوا له قولاً بليغا؟ قلت: جعلت فداك إذا لا يطيعونا و لا يقبلون منّا. فقال: اهجروهم و اجتنبوا مجالسهم(3)من گناه نادانان شما را متوجه دانشمندانتان مىدانم... شما را چه مىشود آنگاه كه كسى از شما كارى نكوهيده به جاى آورَد يا رفتارى كه از آن آزارى به ما مىرسد، نزد او نمىرويد و او را نكوهش نكرده، بر رفتارش خرده نمىگيريد و سخنى رسا (هدايتگر) بدو نمىگوييد؟ راوى عرض كرد: قربانت گردم، در اين صورت سخن ما را نمىپذيرند. امام فرمود: آنها را وانهيد و از همنشينى با آنها دورى ورزيد».
و باز پس از اين همه در جوامع اسلامى چه مقدار منكَر ديده خواهد شد؟ اگر نمىدانى گوش بسپار: موسيقى، سينما، كابارهها، ميگسارى، زنا، قمار، جلوهنمايى زنان و بسيارى ديگر از محرّمات، و اينك چقدر به امر به معروف و نهى از منكر پرداختهايم؟ مطلقاً هيچ.
برخى مردم بر انس و الفت، سرشته شدهاند و حتى با حيوان و جماد نيز انس مىگيرند ديگر چه رسد به انسان! برخى نيز بر كنارهگيرى سرشته شدهاند. همچون صخرهاى سخت هستند كه به هيچ چيز نمىچسبند و اگر با چيزى پيوند يابند به سرعت از آن دورى مىگزينند. اگر ما به جامعه انسانى نظر كنيم آنرا به انس و الفت نيازمندتر مىبينيم.
جمادات مىتوانند به تنهايى موجوديت خود را حفظ كنند، يك ريگ به ريگ ديگرى نياز ندارد. گياه نيز مىتواند به تنهايى در دشت برويد و شكوفا و شاداب بماند تا خشك شود. حيوان نيز اگر در مزرعهاى رها شود نياز خود را از گياهان برمىستاند و اگر در صحرارها شود چندان تلاش مىكند تا به آب و گياهى برسد و به زندگى ادامه دهد تا آن هنگام كه مرگ او را بربايد. ولى آيا انسان مىتواند بدون جامه زندگى كند يا بدون توشه بام را به شام رساند يا از مسكن بىبهره ماند يا هنگام بيمارى از دارو، يا هنگام نياز به سفر در خشكى و دريا از آن محروم باشد؟ اينك اندكى به چيزهايى بنگريم كه از آنها بهره مىبريم:
غذاى مورد نياز همگان به هزاران نفر نيازمند است. كسانى بايد زمين را براى كشت آماده كنند، گروهى بايد آنرا آبيارى كنند، شمارى بايد گاوها را پرورش دهند، عدّهاى بايد گاوآهن فراهم آورند، گروهى بايد بذر بياورند، جماعتى آنرا بكارند، كسانى وظيفه داشت را برعهده گيرند و... اين تنها براى فراهم آوردن غذاست، براى تهيه خانه، جامه، همسر و ابزار مورد استفاده اگرچه يك مداد باشد نيز همين مراحل بايد طى شود. بنابراين انسان از فرق سر تا سر انگشتان و از گاهواره تا گور به انس و الفت (همراهى و همدلى) نياز دارد.
آنچه به اين نيازها رنگ كمال مىزند چيزى جز انس و نياز متقابل نيست، و اين، پس از آن است كه وجود بخشى از آنها در حدّ ضرورت براى زندگى لازم است. برخى از مردم
خواه ناخواه به همين مقدار از ضرورت بسنده مىكنند و در ساير نيازمنديها از مردم دورى مىجويند. چنين افرادى ناقصند، زيرا از جامعه، فراوان مىستانند و اندك مىدهند. برخى نيز بيش از آنچه از جامعه مىستانند بدان مىدهند. چنين كسانى روى به كمال دارند و جامعه را پيش مىبَرند. برخى نيز همان قدر مىستانند كه مىدهند. چنين افرادى انسانند و بس، ولى خدمتى به جامعه نمىكنند.
اسلام، خواهان بخش دوم است و پيشرفت و صعود و عشق و پاكى را طالب است. آيا دانشمندان نگفتهاند كه واژه «انسان» از «انس» مشتق مىشود. آنچه را در لابهلاى شريعت پاك از مهمانى گرفته تا هديه و پاداش و نيكى و خوشرفتارى و ديدار با يكديگر و بدرقه و... و... معتبر مىدانيم همگى با اين رمز عمومى در پيوند است و آن ايجاد الفت به مفهوم وسيع آن مىباشد. اينك به شمارى از احاديث كه در اين پيرامون رسيده توجه مىكنيم:
اميرالمؤنين على عليهالسلام مىفرمايد: «لقاء الإخوان مغنم جسيم و إن قلّوا(1)ديدار با برادران، غنيمتى بزرگ است اگرچه شمار آنها اندك باشد».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «إنّ للّه عزّوجلّ جنّة لا يدخلها إلاّ ثلاثة: رجل حكم على نفسه بالحق و رجل زار أخاه المؤمن في اللّه و رجل آثر أخاه المؤمن في اللّه(2)خداى عزّوجلّ بهشتى دارد كه جز سه كس بدان در نيايد: مردى كه بحق بر خويش داورى كند، و مردى كه برادر مؤنش را در راه خدا ديدار كند و آن كه برادر مؤنش را در راه خدا بر خود ترجيح دهد».
نيز فرمود: «[هرگاه] مؤنى براى ديدن برادرش گام بردارد خداوند فرشتهاى بر او مىگمارد تا يك بال خود را در زمين و بال ديگر در آسمان نهد و بر او سايه افكَند.و چون به سراى برادرش درآيد خداى متعال ندا دهد: اى بنده بزرگدارنده حقم و اى پوينده راه پيامبرم بزرگداشت تو بر من واجب است، هرچه مىخواهى بخواه، مرا بخوان تا پاسخت گويم، اگر خاموش باشى من [عطايم را] به تو مىآغازم. هرگاه او از خانه برادرش بازگردد آن فرشته همراه او شده و بال خود بر سرش مىگستراند تا به سرايش درآيد، آنگاه خداى متعال ندا دهد: اى بنده بزرگ دارنده حقم، بزرگداشت تو بر من حق است، همانا بهشتم را بر تو واجب كردم و تو را شفيع بندگانم نهادم»(3).
او به ديدار برادرى شتافته و دوستىاى را به دست آورده و ريسمان محبت را استوار گردانيده و با اين حال خداى چنين پاداش سترگى بدو مىدهد. كدام دين چنين است و چهوالاست اسلام؛ اسلامى كه جايگزينى براى آن نتوان يافت. اگر افزون بر اين را خواهانيد به اين احاديث گوش سپريد:
امام صادق عليهالسلام فرمود: «اگر مؤنى براى ديدار برادرش از خانه برون آيد و حقّ او را بشناسد خداى براى هر گام او حسنهاى مىنگارد و سيئهاى از او را مىزدايد و او را يك درجه فراز مىبَرد. و هرگاه درِ خانه او را بكوبد درهاى آسمان به رويش گشوده شود، و هرگاه يكديگر را ديدار كنند و دست هم بفشرند و هم را در آغوش گيرند خداى به آن دو روى مىآورد و با آن دو به فرشتگان مىبالد و مىفرمايد: به اين دو بندهام بنگريد كه براى من به ديدار هم مىروند و به يكديگر محبت مىورزند، حق است بر من كه به روز رستخيز به آتش كيفرشان ندهم. پس هرگاه باز گردد فرشتگانى به شماره نفسها و گامها و كلمات او، وى را همراهى كنند و تا همان شب از سال آينده از گزند دنيا و آخرت پاسش دارند، و اگر در اين مدت بميرد از بازخواست معاف شود. اگر كسى كه به ديدار او رفته نيز حقّ ديدار كننده را بداند براى او نيز چنين پاداشى خواهد بود»(1).
«من زار أخاه للّه لا لغيره التماس موعد اللّه و تنجّز ما عند اللّه و كّل اللّه به سبعين ألف ملك ينادونه: ألا طِبت و طابت لك الجنّة(2)هركه برادر خود را تنها در راه خدا و نه به انگيزه ديگرى ديدار كند و تنها در انديشه وعده خدايى باشد خداوند هفتاد هزار فرشته را بر او گمارَد كه همه چنين بانگ مىدهند: خوشا به حالت و بهشت گوارايت».
«من زار أخاه في اللّه قال اللّه عزّوجلّ: إيّاى زرت و ثوابك عليّ و لست أرضى لك ثواباً دون الجنّة(3)هركه برادر خود را در راه خدا ديدار كند خداوند بدو مىفرمايد: مرا ديدار كردى و پاداش تو بر من است و جز بهشت به پاداشى براى تو خشنود نگردم».
نيز فرمود: «هركه برادر خود را به هنگام بيمارى يا سلامت در راه خدا ديدار كند و در ديدار خود انگيزه نيرنگ يا عوضِ عيادتى نداشته باشد خداى هفتاد هزار فرشته بدو گمارد كه پشت سر او چنين بانگ مىدهند: خوشا به حالت و بهشت گوارايت، شما ديدار كنندگان خداى و ميهمانان
رحمانيد، تا آن هنگام كه به سراى خود باز گردد. راوى به امام عليهالسلام عرض كرد: فدايت شوم اگر راه دور بود چه؟ حضرت فرمود: آرى، حتى اگر راه، مسافت يك ساله باشد، پس خداى بخشنده است و فرشتگان او بسيار و همگى او را تا رسيدن به خانه همراهى مىكنند»(1).
شايد به انديشه برخى از مردم گذر كند كه اين همه فرشته از كجا؟ اين گروه از آفرينش الهى غافلند، چه مانعى در كار است كه خداى با يك كلمه «باش» ميليونها فرشته بيافريند.
دانش نوين معتقد است در يك قطره منى بيست و شش ميليون اسپرم از مرد بيرون مىآيد. پس آيا آن كه قادر است در يك قطره مايع چندين ميليون اسپرم زنده بيافريند نمىتواند چندين بيليون فرشته در جاى جاى زمين و آسمان بيافريند؟ حقيقتاً هركه با اين توهّمات، شريعت را انكار كند از موازين منطق و خرد بدور است، بويژه پس از آنكه اسرار بسيارى از اين احاديث كشف شده و روشن گرديده كه همه با واقعيت و حقيقت همخوانى دارند.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «من زار أخاه في اللّه و للّه، جاء يوم القيامة، يخطر بين قباطيّ من نور و لا يمرّ بشيء إلاّ أضاء له حتّى يقف بين يدي اللّه عزّوجلّ فيقول اللّه عزّوجلّ له: مرحباً و إذا قال مرحباً أجزل اللّه له العطيّة(2)هركه برادر خود را در راه خدا ديدار كند روز رستخيز درحالى به عرصه درآيد كه در ميان جامگانى از نور است و بر هرچه گذر كند آنرا نورانى گرداند تا آن هنگام كه در برابر خداى عزّوجلّ مىايستد و خداى بدو مىفرمايد: خوش آمدى و با گفتن اين كلمه پاداش خود را بر او فزونى مىدهد».
معناى ايستادن در برابر خدا قرار گرفتن در برابر خطاب اوست وگرنه خدا مكان ندارد.
«لزيارة مؤمن في اللّه خير من عتق عشر رقاب مؤمنات و من أعتق رقبة مؤمنة وقى كلّ عضو عضواً من النار حتّى انّ الفجر يقي الفرج(3)ديدار مؤنى در راه خدا بهتر از آزاد كردن ده بنده مؤن است و هركه مؤنى را برهانَد در برابر هر عضو او يك عضوش از آتش بر حذر مانَد، چندان كه در برابر شرمگاه او، شرمگاهش مصون مانَد».
«قال عليهالسلام لأبي خديجة: كم بينك و بين البصرة؟ قال: في الماء خمس إذا طابت الريح و على الظهر ثمان و نحو ذلك. فقال عليهالسلام: ما أقرب هذا، تزاوروا و يتعاهد بعضكم بعضا فإنّه
لابدّ يوم القيامة من أن يأتي كلّ انسان بشاهد يشهد له على دينه(1)امام صادق عليهالسلام به ابوخديجه فرمود: [فاصله] ميان تو با بصره چقدر است؟ ابوخديجه عرض كرد: از راه دريا اگر طوفانى نوزد [و باد همراهى كند ]پنج روز و از راه خشكى تقريباً هشت روز است. امام عليهالسلام فرمود: چه راه كوتاهى، به ديدار يكديگر برويد و به [كار ]همديگر رسيدگى كنيد كه ناگزير در روز قيامت هر انسانى گواهى مىآورد كه بر دين او گواهى دهد».
«إنّ المسلم إذا رأى أخاه كان حياة لدينه إذا ذكر اللّه عزّوجل(2)يك مسلمان هرگاه برادر خود را ديدار كند اگر نام خدا به ميان آورده شود دين او حيات يابد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد: «مثل الأخوين إذا إلتقيا مثل اليدين تغسل إحداهما الأخرى، ما لقى المؤمنان قطّ إلاّ أفاد اللّه أحدهما من صاحبه خيراً(3)دو برادر كه يكديگر را ديدار كنند همچون دو دست هستند كه يكى ديگرى را مىشويد و هيچگاه دو مؤن يكديگر را ديدار نمىكنند مگر آنكه خداى به هر يك از آنها به سبب ديگرى خير دهد».
در قرآن واژه الفت به كار رفته است: «لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِى الأَْرْضِ جَمِيعًا مَّآ أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لَكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ»(4)«اگر آنچه در روى زمين است همه را خرج مىكردى نمىتوانستى ميان دلهايشان الفت بر قرار كنى، ولى خدا بود كه ميان آنان الفت انداخت».
اميرالمؤنين على عليهالسلام مىفرمايد: «المؤمن مألوف و لا خير فيمن لا يألف و لا يؤلف(5)مؤمن انس گيرنده است و كسى كه انس نگيرد و با او انس نگيرند در او خيرى نيست».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «فرحم اللّه امرءاً ألّف بين وليّين لنا، يا معشر المؤمنين تآلفوا و تعاطفوا(6)خداى رحمت آورَد بر كسى كه ميان دو دوستدار ما الفت بر قرار كند، اى گروه مؤنان! با هم انس بگيريد و به يكديگر مهر ورزيد».
در احاديث نيز عوامل انس و الفت تشويق شدهاند:
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «أولى الناس باللّه و برسوله من بدأ بالسلام(7)شايستهترين مردم نزد خدا و رسول كسى است كه پيشتر سلام كند».
اميرالمؤنين عليهالسلام فرمود: «لا تَغضبوا و لا تُغضبوا أفشوا السلام و أطيبوا الكلام و صلّوا بالليل و الناس نيام تدخلوا الجنّة بسلام(1)خشم مگيريد و به خشم نياوريد، سلام [گوييد و آن] را رواج دهيد و كلام پاكيزه بر زبان آوريد و شب را به نماز بايستيد در حالىكه مردم خفتهاند تا با آسايش به بهشت درآييد».
«إنّ اللّه يحبّ إطعام الطعام و إفشاء السلام(2)خدا اطعام و سلام دادن را خوش مىدارد».
«من التواضع أن تسلّم على من لقيت(3)سلام كردن به هركه ديدى نشانه فروتنىِ توست».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «تصافحوا فإنّها تذهب بالسخيمة(4)با يكديگر دست دهيد كه اين كار، كينه را از ميان مىبَرد».
«مصافحة المؤمن أفضل من مصافحة الملائكة(5)دست دادن با مؤن برتر از دست دادن با فرشتگان است».
طبيعى است كه اسلام پس از اين همه، بريدن را ناخوش بدارد و كسى را كه از برادر خويش ببُرد مورد انتقاد قرار دهد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «أيّما مسلمين تهاجرا فمكثا ثلاثاً لا يصطلحان إلاّ كانا خارجين من الإسلام و لم يكن بينهما ولاية فأيّهما سبق إلى كلام أخيه كان السابق إلى الجنّة يوم الحساب(6)هرگاه دو مسلمان از يكديگر بريدند و سه روز با هم آشتى نكردند از اسلام بيرون هستند و ميان يكديگر ولايتى ندارند، و هر يك از اين دو سخن را بياغازد به روز رستخيز زودتراز ديگرى به بهشت درآيد».
«لا هجرة فوق ثلاث(7)بريدن بيش از سه روز پذيرفته نيست».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «لا يفترق رجلان على الهجران إلاّ استوجب أحدهما البراءة و اللّعنة و ربّما إستحقّ ذلك كلاهما فقال معتب: جعلني اللّه فداك هذا الظالم فما بال المظلوم؟ قال عليهالسلام: لأنّه لا يدعو أخاه إلى صلته و لا يتغامس له عن كلامه، سمعت أبي يقول: إذا تنازع إثنان فعازّ أحدهما الآخر فليرجع المظلوم إلى صاحبه حتّى يقول لصاحبه أي أخي أنا الظالم
حتّى يقطع الهجران بينه و بين صاحبه فإنّ اللّه تبارك و تعالى حكم عدل يأخذ للمظلوم من الظالم(1)هيچگاه دو مرد از يكديگر دورى نگزيدند مگر آنكه يكى از آن دو مشمول نفرين شود و شايد اين نفرين دامن هر دو را بگيرد. معتب عرض كرد: خداى مرا قربان تو كند، درباره ستمگر چنين است اما ستمديده چه؟ امام عليهالسلام فرمود: او نيز به پيوند با برادرش فرا نخوانده است و سخن او را ناديده نگرفته است. پدرم [امام صادق عليهالسلام] فرمود: هرگاه دو كس با يكديگر كشمكش كردند و يكى از آن دو ديگرى را آزرد و مظلوم، سوى دوست خويش بازگشت و بدو خطاب كرد كه: اى برادر! من ستم كردم، تا با اين كار دورى را با برادرش پايان دهد، آنگاه خداى متعال داورى دادگر است كه حقّ مظلوم را از ظالم خواهد ستانْد».
سخن مظلوم كه خود را ظالم مىخواند از متعلق تهى است، لذا دروغ شمرده نمىشود.
«لا يزال ابليس فرحاً ما اهتجر المُسلِمان فإذا إلتقيا اصطكّت ركبتاه و تخلّعت أوصاله و نادى يا ويله ما لقي من الثبور(2)مادامى كه دو مسلمان از يكديگر بريدهاند شيطان شاد است، پس هرگاه اين دو به يكديگر پيوستند دو زانويش به لرزه در آمده، بند از بندش گسسته و از ضربه هولناكى كه بر او وارد مىشود بانگ مىزند: واىِ من كه هلاك شدم».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «إنّ الشيطان يغري بين المؤمنين ما لم يرجع أحدهم عن دينه فإذا فعلوا ذلك استلقى على قفاه و تمدّد ثمّ قال: فزت(3)شيطان مؤنان را مىفريبد تا آن هنگام كه كسى از ايشان از دين خود باز نگردد، پس هرگاه از دين خود بازگشتند شيطان به پشت دراز مىكشد و مىگويد: پيروز شدم».
انسان بدور از جامعه ناگزير بايد عوامل بيشترى در جانش به هيجان آيد، زيرا او مردم را مىبيند كه همگى به گناه افتادهاند و به يكديگر نيش زبان مىزنند و به ابرو اشارت مىرسانند و حق را زير پا مىنهند و در باطل فرو مىروند و از همينرو مىبينيد كه چنين كسى جامعه را به گونهاى نازيبا وا مىنهد و در هم پاشيدگىِ جامعه نيك در همين جا نهفته است، ولى اسلام، خواهان الفت و اجتماع است، چه، اگر انسان، شرى را مىبيند در كنار آن خيرى را نيز شاهد است و نبايد با بدگمانى از جامعه پهلو تهى كند.
چنانكه در فصل پيش بيان شد، اسلام به طور كلّى رابطه با ديگران را نكو داشته و بدان تشويق كرده است. بنابراين طبيعى است كه صله رحم را واجب گرداند. اما رحم كيست؟ رحم كسى است كه بازگشت تو و او به يك رحم نزديك است همچون برادران و خواهران يا رحم ميانه همچون عموها و دايىها يا رحم دور همچون كسانى كه با ايشان به هر روى خويشاوندى داريم. خويشان يا در نزديكىِ يكديگرند يا در خانه هم يا در كسب و كار با هم اشتراك دارند يا در يك شهرند، زيرا همگى از يك اصل برآمدهاند، و در كنار اين، ميان ايشان گاه نيز كينه و دشمنى رخ مىنمايد، زيرا مگر بشر نيستند و مگر در ميان بنى بشر، شر به آنكه نزديكتر است سرايت نمىكند. اين دو عامل همجوارى و كدورت، ناگزير لغزشهايى نسبت به يكديگر را در پى دارد، و از اينرو اسلام براى خويشان به طور كلى از دو زاويه سفارش كافى كرده است:
از طرفى ملزم مىكند خويشان را كه با يكديگر پيوند برقرار كنند و به هم نيكى ورزند و بر يكديگر رحم آورند و از هم دلجويى كنند و از طرفى ديگر باز مىدارد آنان را از قطع پيوند به گونههاى مختلف آن و اينكه بايد دلها را از هرگونه كينهاى شست؛ كينههايى كه چه بسا ميان آنها سرايت يافته و همه چيز را زير و زبر مىكند.
اينگونه پيوند براى خويشان سودى سترگ در پى دارد، زيرا مگر چنين نيست كه خويش ياور خويش و جايگاه رمز و راز او و شنونده نجواهاى اوست، و هموست كه آدمى به گونهاى ذاتى بدو محبت مىورزد، پس گسستن چرا؟ قرآن كريم مىفرمايد: «وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَ لاَ تُشْرِكُوا بِهِ شَئْا وَ بِالْوَ لِدَيْنِ إِحْسَنًا وَ بِذِى
الْقُرْبَى»(1)«خدا را بپرستيد و چيزى را شريك او نگيريد و به پدر و مادر و خويشان نيكى كنيد».
«وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِى تَسَآءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًا»(2)«و از خدايى كه به [نام] او از همديگر درخواست مىكنيد پروا نماييد و زنهار از خويشاوندان مَبُريد كه خدا همواره بر شما نگهبان است».
«وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ مَآ أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ... أُولَئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ»(3)«و آنان كه آنچه را خدا به پيوستنش فرمان داده مىپيوندند... ايشان راست فرجام خوش سراى باقى».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إنّ أعجل الخير ثواباً صلة الرحم(4)صله رحم، كار خيرى است كه پاداش آن زودتر مىرسد».«أوصي الشاهد من أمتي و الغائب منهم و من في أصلاب الرجال و أرحام النساء إلى يوم القيامة أن يصل الرحم و إن كانت منه على مسيرة سنة فإنّ ذلك من الدين(5)به حاضران و غايبان امت خود و به كسانى كه تا روز رستخيز در پشت مردان و رحم زنان هستند سفارش مىكنم به صله رحم بپردازند اگرچه دورىِ آنها مسافت يك ساله باشد كه اين از ديندارى است».
مسافت يك ساله؟ آرى، اسلام براى برقرارى پيوند خويشاوندى حتى بر پيمودن فاصله يك ساله براى ديدار كسان توصيه مىكند ديگر چه رسد به آنكه هر دو در يك شهر باشند. پس بايد تمام سعى خود را كرد مانند تيراندازى كه اول دورى هدف را مىبيند بعد تمام توان خود را بكار مىبرد.
«من سرّه النَّساءُ في الأجل و الزيادة في الرزق فليصل رحمه(6)هركه دوست دارد اجل او ديرتر رسد و بر رزقش افزوده گردد بايد صله رحم كند».
«إنّ القوم ليكونون فجرة و لا يكونون بررة فيصلون أرحامهم فتنمي أموالهم و تطول أعمارهم فكيف إذا كانوا أبراراً بررة(7)اگر مردمى تبهكار باشند و نه نيكوكار و صله رحم بجاى آورند اموالشان افزايش مىيابد و عمرشان دراز گردد ديگر چه رسد هنگامى كه نيكوكار باشند».
«الصدقة بعشرة و القرض بثمانية عشر و صلة الإخوان بعشرين و صلة الرحم بأربعة
و عشرين(1)پاداش صدقه ده برابر است و قرض هجده برابر و صله با برادران بيست برابر و صله رحم بيست و چهار برابر».
چرا چنين نباشد؟ حال آنكه صدقه است و هم صله برادر ايمانى و هم صله رحم.
«من سرّه أن يمدّ اللّه في عمره و أن يبسط له في رزقه فليصل رحمه فإنّ الرحم لها لسان يوم القيامة ذلق يقول يا ربّ صل من وصلني و أقطع من قطعني فالرجل ليرى بسبيل خير، إذا أتته الرحم التي قطعها فتهوي به إلى أسفل قعر في النار(2)هركه دوست دارد خدا بر عمر او بيفزايد و روزىاش افزون گردانَد بايد صله رَحِم كند، زيرا رحم به روز قيامت، زبانى گويا دارد كه مىگويد: بار خدايا با هركه با من پيوند برقرار كرده پيوند برقرار كن و از هركه از من گسسته بگسل. پس فردى كه مىپندارد راه خير را پيموده، هنگام آمدن خويشى كه از او گسليده، به سبب اين قطع رحم به ژرفاى دوزخ فرو در مىافتد».
عمر طولانى و روزىِ فراوان تا حدّى طبيعى است، زيرا آن كه صله رحم انجام مىدهد خاطرى آسوده و قلبى مطمئن دارد كه همگى موجب افزايش عمر است، و به انسان فرصت كسب و كار نيز مىدهد.
«قيل لرسول اللّه صلىاللهعليهوآله: أي الناس أفضل؟ فقال صلىاللهعليهوآله: أتقاهم للّه و أوصلهم للرحم و آمرهمبالمعروف و أنهاهم عن المنكر(3)به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض شد: كدام مردم برترند؟ فرمود: پرهيزگارترين آنها و آن كه صله رحم مىكند و بيش از ديگران امر به معروف و نهى از منكر كند».
آيا مىدانيد بزرگترين فضايل كدام است؟ اينك به فرموده پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گوش سپريم:
«أفضل الفضائل أن تصل من قطعك و تعطي من حرمك و تعفو عمّن ظلمك(4)برترين فضايل آن است كه با كسى كه از تو بريده پيوند برقرار سازى و به آن كه تو را محروم ساخته ببخشى و از آن كه به تو ستم ورزيده درگذرى».
آيا چنين چيزى شدنى است؟ آرى، البته پس از تلاش بسيار، زيرا انسان توان پذيرش هر فضيلتى را دارد چنانكه مىتواند هر ثروت و جاهى را به كف آوَرد، ولى آيا مىشود با تنبلى و تنپرورى به جايگاه والايى دست يافت؟ يا كسى كه هماره در خواب باشد و تنبلى
ورزد خواهد توانست به توانگرى دست يابد؟ ثروت در پى بىخوابىِ شبانهروزى و جاه در پى تلاش و كوشش بدست مىآيد و آيا اخلاق فاضله آن هم بالاترين فضايل در طول ساعتى يا با مطالعه كتابى بدست مىآيد؟ اين گمانى است خطا، گرچه بسيارى بر آنند. برخى از مردم، خود را كامل مىانگارند، بايد بر حال چنين افرادى گريست، زيرا كه جاهل مركب هستند، و چه راست است سخن خر حكيم درباره او:
قالَ حِمارُ الْحَكيمِ يَوْماً *** لَوْ أَنْصَفَ الَدّهْرُ كُنْتُ أَرْكَبُ
فَإنّني جاهِلٌ بَسِيطٌ *** وَ صاحِبي جاهلٌ مُرَكَّبُ
«خر حكيم روزى گفت: اگر روزگار با من به انصاف رفتار مىكرد اينك من سواره بودم، زيرا من جاهل بسيط و صاحب من جاهل مركب است».
گروهى از مردم خود را ناقص مىدانند اما به كمال نمىگرايند يا تلاش اندك به كار مىزنند. چنين كسانى اگرچه از گروه اوّل برترند ولى با انسان كامل تفاوت بسيار دارند.
گروهى از مردم خود را ناقص مىدانند و هماره درصدد اصلاح خويشند، و اين البته بسيار كمياب است. سخن شاعر درباره آنها صادق است كه مىگويد:
لا تَقُولَنَّ مَضَت أيّامُهُ *** اِنَّ مَنْ جَدَّ على الدَّرب وَصَلَ
«مگو روزگار اصلاح سپرى شده كه هركه بر راه مداومت ورزد به مقصد مىرسد».
حال ما مىتوانيم به بالاترين فضايل دست يابيم؟ آرى، اما پس از تلاش طاقتفرسا و كمتر كسى اين توان را دارد كه با كسى كه از او گسسته پيوند برقرار كند و به كسى كه او را محروم ساخته عطا نمايد و از كسى كه در حقّ او ستم ورزيده درگذرَد.
آيا در چنين مواردى تنها طرف مقابل سود خواهد برد؟ هرگز، سودى كه فرد پايبند به صله رحم و بخشنده و در گذرنده بدست مىآورد بسيار بيشتر از سودى است كه شخصى كه رشته پيوند مىگسلد و دريغ مىورزد و ستم مىكند بدست مىآورد، زيرا فرد اوّل هم در دلها محبوبيت مىيابد و هم نامش بر زبانها مىافتد و در جامعه شهرت مىيابد و هم دلى آسوده و خاطرى راحت و وجدانى مطمئن دارد. خداى متعال مىفرمايد:
«وَ مَا يُلَقَّاهَآ إِلاَّ الَّذِينَ صَبَرُوا وَ مَا يُلَقَّاهَآ إِلاَّ ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ»(1)«و اين [خصلت] را جز
1) . سوره فصلت، آيه 35.
كسانى كه شكيبا بودهاند نمىيابند و آنرا جز صاحب بهرهاى بزرگ نخواهد يافت».
اسلام، مردم را بيش از توانشان به تكليف نمىاندازد، و از هيچ خويش تهيدستى توّقع ندارد كه مال خود را بذل كند يا هزينهاى را به دوش كشد و گاهى كافى است كه سلامى بر زبان آورَد، زيرا سلام يك تهيدست با ثروت يك توانگر همسنگ است.
اميرالمؤمنين على عليهالسلام فرمود: «صلوا أرحامكم و لو بالتسليم يقول اللّه تبارك و تعالى: «وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِى تَسَآءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًا»(1)(2)صله رحم را اگرچه با يك سلام به جاى آوريد كه خداى متعال مىفرمايد: "و از خدايى كه به [نام] او از همديگر درخواست مىكنيد پروا نماييد و زنهار از خويشان مَبُريد كه خدا همواره بر شما نگهبان است"».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «إنّ الرحم معلّقة يوم القيامة بالعرش، تقول: اللّهمّ صل من وصلني و اقطع من قطعني(3)رحم به روز رستخيز به عرش آويخته است و مىگويد: خدايا با آن كه با من پيوند برقرار كرده پيوند برقرار كن و از آن كه از من گسليده، بگسل».امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «صلة الأرحام تحسّن الخلق و تسمّح الكفّ و تطيّب النفس و تزيد في الرزق و تنسئ في الأجل(4)صله رحم موجب نيكى اخلاق و بخشندگى و پاكىِ جان و فزونىِ روزى است و اجل را به تعويق مىاندازد».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «صلة الأرحام تزكّي الأعمال و تنمي الأموال و تدفع البلوى و تيسّر الحساب و تنسئ في الأجل(5)صله رحم موجب مىشود تا كارها پاك شود و ثروت رشد يابد و بلا رانده شود و محاسبه روز رستخيز آسانى يابد و اجل به تعويق افتد».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «صلة الرّحم و البرّ ليهوّنان الحساب و يعصمان من الذنوب فصلوا أرحامكم و برّوا بإخوانكم و لو بحسن السلام و ردّ الجواب(6)صله رحم و نيكى، حساب و كتاب روز رستخيز را آسان مىكنند و از گناه باز مىدارند پس صله رحم به جاى آوريد و به برادران خود نيكى ورزيد اگرچه با سلام يا جواب سلامى».
«صلة الرّحم تهوّن الحساب يوم القيامة و هي منسأة في العمر و تقي مصارع السوء(7)
صله رحم به روز رستخيز موجب آسانى در پرسش و پاسخ است و عمر را طولانى مىگردانَد و انسان را از لغزشگاههاى بد پاس مىدارد».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «صلة الأرحام و حسن الجوار زيادة في الأموال(1)صله رحم و حُسن همسايگى موجب افزايش ثروت است».
به اين حديثِ آشكار بنگريد كه ديگر جايى براى تأويل احاديث گذشته باقى نگذارَد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إنّ الرجل ليصل رحمه و قد بقي من عمره ثلاث سنين فيصيّرها اللّه عزّوجلّ ثلاثين سنة و يقطعها و قد بقي من عمره ثلاثون سنة فيصيّرها ثلاث سنين ثمّ تلا: «يَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشَآءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِندَهُ أُمُّ الْكِتَبِ»(2)(3)گاهى فردى كه صله رحم مىكند براى سه سال ديگر زنده است و خداى به سبب اين صله رحم، او را سى سال زنده مىدارد و گاهى كسى كه از عمرش سى سال مانده با قطع پيوند كردن، زندگىِ او به سه سال كاهش مىيابد، آنگاه حضرت اين آيه را تلاوت فرمود: خدا آنچه را كه بخواهد محو يا اثبات مىكند و ام الكتاب نزد اوست».
اسلام، براى گسستن خويشاوندى نفرين فراوان و كيفر دردناك مقرر كرده. آيا الفت و دوستى از زيرسازهاى جامعهاى نيست كه اسلام هر خير و شكوفايى را بر آن بنا مىكند؟ آيا صله رحم بخش بزرگى از الفت افراد جامعه شمرده نمىشود: پدر و مادر، خانواده،خويشان و سپس جامعه. جامعه، تشكلّ پيدا نمىكند مگر آنكه صله رحم تحقق يابد، و صله رحم تحقق پيدا نمىكند مگر آنكه اعضاى خانواده با يكديگر پيوند برقرار سازند و اعضاى خانواده با يكديگر پيوند برقرار نمىسازند مگر آنكه وضع پدر و مادر، سامان يابد. اسلام بر همه اين موارد تأكيد مىورزد و از ترك خويشاوندى و محبت، هراس مىدهد. اينك به پارهاى از تهديدات از زبان آيات و اخبار گوش فرا مىدهيم:
قرآن كريم مىفرمايد: «وَ الَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِن بَعْدِ مِيثَقِهِ وَ يَقْطَعُونَ مَآ أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِى الْأَرْضِ أُولَئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ»(4)«و كسانى كه پيمان خدا را پس از بستن آن مىشكنند و آنچه را خدا به پيوستن آن فرمان داده مىگسلند و در
زمين فساد مىكنند بر ايشان لعنت است و بدفرجامى آن سراى، ايشان راست».
نيز مىفرمايد:«و تُقَطِّعُوا اَرحامَكُم»(1)«و خويشاونديهاى خود را از هم مىگسلانيد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «أبغض الأعمال إلى اللّه الشرك باللّه ثمّ قطيعة الرحم ثمّ الأمر بالمنكر و النهي عن المعروف(2)منفورترين كارها نزد خدا شرك به او و زان پس گسستن پيوند خويشاوندى و آنگاه امر به منكر و نهى از معروف است».
«لا تقطع رحمك و إن قطعك(3)از خويشان خود مَبُر اگرچه ايشان از تو ببُرند».
«قال اللّه عزّوجل أنا الرحمن و هي الرحم شققت لها إسماً من اسمي من وصلها وصلته و من قطعها قطعته(4)خداى متعال مىفرمايد: من رحمان هستم و نام رَحِم را از نام خود مشتق كردم، پس هركه صله رحم كند با او صله كنم و هركه آنرا بگسلد از او مىگسلم».
اشتقاق يعنى اشتراك در ماده كلمه، زيرا هر دو از (ر ح م) گرفته شدهاند و معنى اين ماده، رَحْم و عطوفت نسبت به يكديگر است و شايد ناميدن رحم زن به همين سبب باشد، از باب علاقه حالّ و محلّ و نظاير آن.
«حافتا الصراط يوم القيامة الرحم و الأمانة فإذا مرّ الوصول للرحم المؤدّي للأمانة نفذ إلى الجنّة و إذا مرّ الخائن للأمانة القطوع للرحم لم ينفعه معهما عمل و تكفأ به الصراط في النار(5)به روز رستخيز صله رحم و امانتدارى دو لبه پل صراط هستند و هرگاه كسى با [اندوخته] امانتدارى و صله رحم عبور كند به بهشت ره يابد و هركه با خيانت و گسستن پيوند خويشاوندى عبور كند ديگر هيچ كارى او را سود نرسانَد و پل او را به آتش خواهد افكند».
چه تشبيه بديعى! اگر در دو سوى خيابان دشمنان ايستاده باشند آيا ديگر مىشود از آن گذر كرد؟ هرگز، برعكس، اگر در دو طرف خيابان دوستان وفادار ايستاده باشند حتى اگردشمن آهنگ شر داشته باشد دوستان فرد را حفظ خواهند كرد. اين دو فضيلت نيز چنينند.
اميرالمؤنين عليهالسلام فرمود: «أعوذ باللّه من الذنوب التي تعجّل الفناء؛ از گناهانى كه مرگ را به شتاب مىاندازد به خدا پناه مىبرم. عبداللّه بن كواء يشكرى برخاست و گفت: يا اميرالمؤنين! آيا گناهى هست كه مرگ را به شتاب اندازد؟ حضرت عليهالسلام فرمود: نعم ويلك! قطيعة الرحم إنّ اهل
البيت ليجتمعوا و يتواسون و هم فجرة فيرزقهم اللّه و إنّ أهل البيت ليتفرّقون و يقطع بعضهم بعضا فيحرمهم اللّه و هم أتقياء(1)واى بر تو، آرى، گسستن از خويشان، چه بسا خانواده تبهكارى كه با يكديگر هميارى دارند و خداى بديشان روزى مىرسانَد، و چه بسا خانواده پرهيزگارى كه از يكديگر مىگسلند و خداى آنها را بىبهره مىگذارَد».
نيز مىفرمايد: «إذا قطّعوا الأرحام جعلت الأموال في أيدي الأشرار(2)هرگاه خويشيها بريده شود اموال به دست بدكاران مىافتد».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «در كتاب على عليهالسلام آمده سه سرشت است كه دارنده آن تا وبال آنرا نبيند نمىميرد: تجاوز، گسستن خويشى، سوگند دروغ به خدا بستن. همانا پاداش صله رحم زودتر به انسان مىرسد، و چه بسا مردمى كه تبهكار باشند و در پرتو پيوند با يكديگر، ثروتشان رو به فزونى مىنهد، و سوگند دروغ و گسستن خويشى، سرزمينها را از اهل آن تهى مىگردانَد و رحم را نابارور مىگرداننَد و هرگاه رحم نابارور شود نسل گسسته مىشود»(3).
در روايت است كه: مردى خدمت امام صادق عليهالسلام رسيد و از خويشان خود شكوِه كرد. حضرت عليهالسلام فرمود: «أكظم غيضك و افعل، فقال إنّهم يفعلون و يفعلون، فقال: أتريد أن تكون مثلهم فلا ينظر اللّه إليكم(4)خشم خود فرو خور. او گفت: آنها چنين و چنان مىكنند. حضرت عليهالسلامفرمود: آيا تو نيز مىخواهى همچون آنها باشى و خدا به شما ننگرد؟».
اسلام از اين حقيقت مجرّب، غافل نمانده و آن اينكه در ميان بيشتر مردم، همسايگى موجب گسستگى مىشود و از همينرو بهتر آن است كه براى پرهيز از گرفتار شدن در اين گناه بزرگ از همسايگى با خويشان دورى ورزيد.
اميرالمؤنين على عليهالسلام به يكى از كارگزاران خود نوشت: «مروا الأقارب أن يتزاوروا و لا يتجاوروا(5)نزديكان خود را به ديدار از يكديگر سفارش كن نه به همسايگى».
در اينجا داستان لطيفى نقل مىشود كه خوب است آنرا بيان كنيم:
يكى از مسلمانان كه در غرب زندگى مىكرد مىگفت: «يك بار پسردايى من مريض شد و ما او را به بيمارستان برديم و من چنانكه عادت مسلمانان است به ديدار او مىرفتم.
يك بار گروهى از مردم آنجا دليل عيادت بسيار من از پسردايىام را جويا شدند و من دليل آنرا به ايشان گفتم و در اين هنگام دريافتم كه آنها ميان پسردايى و دايى و پسرعمو و عمو تفاوتى قايل نيستند و براى هر دو يك واژه به كار مىبرند.(1)من به شگفت آمدم، زيرا مىدانستم كه بايد در اين زبان نيز همچون ديگر زبانها براى اين دو خويشى دو واژه وجود داشته باشد. آنها چون شگفتى مرا ديدند پوزش خواستند و فراموشى زبان و واژگان را به دليل عدم وجود ارتباط ميان اين طبقه دور از خويشاوندان دانستند. [شايد از نظر آنان] انسان به بيش از پدر و مادر و برادران و خواهران خود نياز ندارد. اما خويشاوندان دور، همانند ديگر مردم [و بيگانگان] هستند. حال اگر دوستى، مسائل اقتصادى و جز آن در ميان باشد با يكديگر پيوند و ارتباط خواهند داشت و در غير اين صورت چه نيازى براى اطلاق عنوان خاص فاميلى وجود دارد؟ از اين داستان با همه سادگىِ آن حقيقت مهمى آشكار مىشود و آن اينكه اسلام در ساختن جامعه درست يد طولائى دارد. همانگونه كه يك خانه با ارتباط استوار اجزاء آن بر پا مىشود جامعه نيز جز با پيوند استوار ميان اجزاء آن شكل نمىپذيرد؛ پيوندى سرشار از مهر و عطوفت و الفت و هميارى. از همينرو اسلام اين پيوند را به هر مناسبتى با ايجاد عطوفت و مهر و الفت و حقوق، استوار مىسازد؛ مناسباتى همچون همسايگى، دوستى، شراكت، خويشى تا چهل پشت، شيرخوارگى و نظاير آن، و اگر هيچ يك از اين رابطهها يافت نشد پيوند دين را براى وجوب چنين حقوقى كافى مىداند: «إنَّمَا المُؤِنوُن إخوَة»(2)«همانا مؤنان با يكديگر برادر هستند»، وانگهى به فرموده اميرالمؤمنين عليهالسلام: «اِمّا نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ(3)يا مردمى هستند نظير تو در آفرينش».
از همينرو سعادت تنها در پرتو اسلام نهفته است و در اديان ديگر جز نگون بختى و بيچارگى يافت نمىشود(4).
1) . در حقيقت آنها ميان عمو و دايى تفاوتى قايل نيستند نه ميان دايى و پسردايى م.
2) . سوره حجرات، آيه 10.
3) . نهج البلاغه، نامه 53، ص 427.
4) . نك: نگرانى را رها كن از ديل كارنگى تا از اين سخن جسورانه شگفت زده نشوى، نيز مىتوانيد به سخن ديگرانى مراجعه كنيد كه از چگونگى زندگى در سرزمينهاى غير اسلامى سخن به ميان آوردهاند.
اگر محكوم به اعدام شويد و كسى شما را از اعدام نجات دهد براى او چقدر ارزش قايل خواهيد بود؟ آيا شما تا آخر عمر خود را مرهون نيكوكارى او نخواهيد دانست؟ آرى چنين خواهد بود، چنانكه هر با وجدانى اين برداشت را خواهد داشت. حال اين پرسش پيش مىآيد: چرا بايد چنين ارزشى را براى او قايل باشيم؟ پاسخ آن اين است كه شخص نجات دهنده موجب حفظ حيات فرد محكوم به اعدام شده است و لذا بر آن اعدامى حقّ حيات دارد و از آنجا كه حيات، بالاترين نعمت است لذا سپاس از چنين نيكوكارى بايد بالاترين سپاس باشد. مفهوم نجات دادن زندگى اين است كه فرد اعدامى در هر لحظهاى از عمر خود مرهون نيكوكارى نجات بخش خويش است،بنابراين نبايد در هر لحظه سپاس او را به جاى آورد؟ با اين منطق روشن چگونگى وجوب نيكوكارى به پدر و مادر كاملاً آشكار مىشود، زيرا اگر قرار باشد كه رهايى بخش انسان از اعدام چنين بزرگداشت و احترامى را اقتضاء كند پس پدر و مادرى كه موجب حيات انسان از آغاز تا انجام گشتهاند چندين برابر آن نيكوكارى را سزاوارند. آيا ميان آن كه خانهاى به تو بخشيده با كسى كه خانه تو را از دست دزد، رهانيده تفاوتى نيست؟ روشن است كه اوّلى سزاوار سپاس بيشترى است، اين است تفاوت ميان آن كه به تو حيات بخشيده و كسى كه حيات تو را نجات داده است.
از همينرو اسلام بزرگ كه از تمامى حقوق آگاه است بخش وسيعى از نيكوكارى و بزرگداشت و فرمانبردارى را سزاوار پدر و مادر مىداند حتى اگر مشرك باشند، مشرك هم كه در اسلام وضعى معلوم دارد. وانگهى اگر بكوشند كه فرزند را به شرك وادارند باز اسلام مانع عطوفت به آن دو نمىشود و باز درباره آن دو سفارش به نيكى مىكند.
خداى متعال مىفرمايد: «وَ إِن جَهَدَاكَ عَلَى أَن تُشْرِكَ بِى مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا وَ صَاحِبْهُمَا فِى الدُّنْيَا مَعْرُوفًا»(1)«و اگر تو را وادارند تا درباره چيزى كه تو را بدان دانشى نيست به من شرك ورزى از آنان فرمان مَبَر و[لى] در دنيا به خوبى با آنان معاشرت كن».
«وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِى صَغِيرًا»(2)«و از سر مهربانى بال فروتنى بر آنان بگستر و بگو: پروردگارا، آن دو را رحمت كن چنانكه مرا در خُردى پروردند».
«وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَ لاَ تُشْرِكُوا بِهِ شَئْا وَ بِالْوَ لِدَيْنِ إِحْسَنًا»(3)«و خدا را بپرستيد و چيزى را با او شريك مگيريد و به پدر و مادر خود نيكى كنيد».
احاديث بسيار فراوانى در دست است كه به نيكى نسبت به پدر و مادر و پرهيز از سركشى و عاقّ آن دو سفارش مىكند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «برّ الوالدين أفضل من الصلاة و الصوم و الحجّ و العمرة و الجهاد في سبيل اللّه(4)نيكى به پدر و مادر از نماز، روزه، حج، عمره و جهاد در راه خدا برتر است».
«من أصبح مرضياً لأبويه أصبح له بابان مفتوحان إلى الجنّة(5)هركه در حالى شب را به صبح رسانَد كه پدر و مادرش از او خشنودند دو در از درهاى بهشت به روى او باز مىگردد».
اينك به اين حديث بنگريد كه بازگو كننده توجه اسلام به رضايت پدر و مادر است:
امام صادق عليهالسلام فرمود: «جاء رجل إلى النبيّ صلىاللهعليهوآله فقال: يا رسول اللّه من أبرّ؟ قال: أمّك، قال: ثمّ من؟ قال: أمّك، قال: ثمّ من؟ قال: أمّك، قال: ثمّ من؟ قال: أباك(6)كسى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآلهآمد و عرض كرد: يا رسول اللّه! به چه كسى نيكى كنم؟ حضرت فرمود: به مادرت. آنگاه آن مرد عرض كرد: پس از او به كه نيكى كنم؟ حضرت فرمود: باز به مادرت. آن مرد گفت: پس از او به كه نيكى ورزم؟ حضرت فرمود: باز مادرت. آن مرد گفت: آنگاه؟ حضرت فرمود: به پدرت».
نيز روايت شده است كه: «أتا رجل رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهفقال: إنّي رجل شاب نشيط و احب الجهاد و لي والدة تكره ذلك، فقال له النبيّ: إرجع فكن مع والدتك فوالّذي بعثني بالحق،
لأنسها بك ليلة، خير من جهادك في سبيل اللّه سنة(1)مردى خدمت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رسيد و عرض كرد: جوانى فعال هستم و جهاد را دوست دارم، ولى مادرى دارم كه جهاد را خوش ندارد.
حضرت فرمود: باز گرد و همراه مادرت باش، سوگند به او كه مرا به حق برانگيخت، انس يك شب تو با مادرت بهتر از يك سال جهاد در راه خداست».
اسلام اينگونه پدر و مادر را بزرگ مىدارد و انس يك شبه را با مادر برتر از جهاد يك ساله در راه خدا مىشمرد. جهاد كدام است؟ جهاد آن است كه اسلام درباره آن مىفرمايد:
«ما أعمال البر عند الجهاد في سبيل اللّه إلاّ كنفثة في بحر لجّي(2)كارهاى نيك نسبت به جهاد در راه خدا همچون كفى است در دريايى متلاطم».
گمان نكنيد مقايسه انس به مادر با جهاد، نسبت به جهادى كه واجب عينى است، زيرا واجب عينى با امر مستحبى چون همدم شدن با مادر ساقط نمىشود بلكه مقصود جهاد كفايى است، آن هم وقتى كه مَنْ بِه الكفايه يافت شود. آيا در اين باره گواهى مىخواهيد.
خداى متعال مىفرمايد: «قُلْ إِن كَانَ ءَابَآؤُكُمْ...أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِى سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا»(3)«بگو اگر پدران شما... از خدا و رسول او و جهاد در راه وى دوست داشتنىتر است پس منتظر باشيد».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ رجلاً أتى النبي صلىاللهعليهوآله فقال: يا رسول اللّه أوصني. فقال: لا تشرك باللّه شيئا و إن حُرّقت بالنار و عُذّبت، إلاّ و قلبك مطمئن بالإيمان، و والديك فأطعهما و برّهما حيّين كانا أو ميّتين و إن أمراك أن تخرج من أهلك و مالك فأفعل فإنّ ذلك من الإيمان(4)مردى نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه! مرا توصيهاى كن. حضرت فرمود: چيزى را شريك خدا مگير اگرچه با آتش سوزانده شوى و شكنجه گردى، مگر آنكه دلت آسوده به ايمان باشد، و از پدر و مادرت فرمانبَر و بديشان نيكى كن خواه زنده باشند يا مرده، و اگر تو را فرمان دادند كه خانواده و مالت را كنار گذارى چنين كن كه اين نشانه ايمان است».
در اينجا ذكر توضيحى لازم است و آن اينكه شايد گفته شود مقصود از كنار گذاردن خانواده طلاق دادن همسر است، ولى اين از اصول حكيمانه اسلام بسيار دور است، در
حديث لفظ طلاق به كار نرفته است، وگرنه گفته مىشد: اگر آن دو تو را به طلاق همسرت فرمان دادند... پس مقصود از كنار گذاردن خانواده دور شدن از آنها بر اساس هدفى است.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «خواهر رضاعى پيامبر صلىاللهعليهوآله به خدمت ايشان رسيد. چون پيامبر صلىاللهعليهوآله بدو نظر كرد شاد شد و روانداز خود را گسترانيد و او را بر آن نشانيد و آنگاه با او سخن گفت و گشادهرويى كرد. او برفت و در پى او برادر آن زن آمد ولى پيغمبر با او چنان نكرد كه با خواهرش.به پيغمبر صلىاللهعليهوآله عرض شد: يا رسول اللّه! با خواهر او چنان رفتار كردى جز رفتار با برادرش با آنكه برادر او مرد بود؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: زيرا آن زن بيش از آن مرد به پدر و مادر خود نيكى مىكرد»(1).
همسايه سزاوار احترامى است بيش از ديگر مردمان. اين احترام بسيار منطقى است به علاوه آنكه با طبيعت اسلام نيز سازگار است، زيرا اگر انجام دهنده كار نيك از جامعه نيكوكارى ببيند و انسان بد رفتار، خوار گردد، خود انگيزهاى خواهد بود براى انجام كار نيك و دورىِ بيش از پيش از بد كردارى.
به امام صادق عليهالسلام عرض شد: برترين كارها كدامند؟ امام عليهالسلام فرمود: «الصلاة لوقتها و برّ الوالدين والجهاد في سبيلاللّه عزّوجل(2)نماز بهنگام و نيكى به پدر و مادر و جهاد در راه خدا».
مردى به امام صادق عليهالسلام عرض كرد: پدرم بسيار پير و فرتوت شده است و هرگاه نيازى دارد ما بر پشت خود، او را به آنسو مىبريم. حضرت عليهالسلام فرمود: «إن استطعت أن تلي ذلك منه فافعل، و لقمه بيدك فإنّه جنّة لك غداً(3)اگر مىتوانى بيش از اين در حقّ او كن و لقمه را با دست خود در دهان او بگذار كه اين فردا بهشت را براى تو به ارمغان مىآورد».
آيا اسلام نيكى به پدر و مادرى را توصيه مىكند كه مسلمان و مؤنند؟ هرگز، آن دو هرچه مىخواهند باشند خواه حق شناس يا ناسپاس، در هر صورت بايد به آنها نيكى كرد.
مردى به امام صادق عليهالسلام عرض كرد: پدر و مادرم با تو مخالفند. امام فرمود: «برّهما كما تبرّ المسلمين ممّن يتولاّنا(4)با آنها نيكى كن آنگونه كه به مسلمانان طرفدار ما نيكى مىكنى».
مردى به امام رضا عليهالسلام عرض كرد: آيا براى پدر و مادرم كه حق را نمىشناسند دعا كنم؟ حضرت عليهالسلام فرمود: «أدع لهما و تصدّق عنهما، و إن كانا حيّين لا يعرفان الحقّ فدارِهما، فإنّ
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله قال: إنّ اللّه بعثني بالرحمة لا بالعقوق(1)به آن دو دعا كن و برايشان صدقه بپرداز و اگر زندهاند و حق را نمىشناسند با آنها مدارا كن كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهمىفرمود: همانا خداوند مرا براى رحمت فرستاده نه براى راندن».
اسلامى كه به آخرت همچون دنيا اعتقاد دارد نيكوكارى به پدر و مادر را پس از مرگ آن دو همچون زمان حياتشان سفارش مىكند.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «ما يمنع الرجل منكم أن يبرّ والديه حيّين و ميّتين يصلّي عنهما و يتصدّق عنهما و يحجّ عنهما و يصوم عنهما فيكون الذي صنع لهما و له مثل ذلك فيزيده اللّه عزّوجلّ ببرّه و صلته خيراً كثيراً(2)چه چيز مانع از آن مىشود كه فردى از شما به پدر و مادر خود، خواه زنده يا مرده نيكى كند و براى آنها نماز گذارَد و صدقه دهد و حج به جا آورَد و روزه گيرد؟ در اين هنگام كسى كه در حقّ آن دو چنين مىكند همان پاداش را مىبَرد و خداى عزّوجلّبه سبب نيكوكارى و صله او خير بسيار بدو پاداش مىدهد».
اين دنيا سراى مكافات است و هركه خوبى يا بدى كند مثل آنرا خواهد ديد و هركه به پدر و مادر خود نيكى كند فرزندانش بدو نيكى كنند و هركه مورد عاقّ پدر و مادر قرار گيرد همان را از فرزندانش خود دريافت خواهد كرد، پيمانه در برابر پيمانه. آدمى مىتواند در اين باره به پژوهش برخيزد. از پدران خود بپرسيد، اگر آنها راست بگويند كه به پدر و مادر خود نيكى كردهاند خواهيد ديد كه فرزندانشان نيز به آنها نيكى مىكنند، وگرنه، نه.
حال كه چنين است آيا آدمى نبايد براى دستيابى به پاداش اين سراى و آن سرا به پدر و مادر خود نيكى كند؟ اين براى كسى است كه وجدانش، او را به نيكى در برابر نيكى آنها فرا نمىخواند وگرنه كسى كه وجدانى پاك و درست دارد پاداش را نيز مقولهاى اضافى مىپندارد و حتى اگر پاداشى نباشد بر خود لازم مىداند پاسخ نيكيهاى پدر و مادر را بدهد.
عاق شدن از طرف پدر و مادر از نظر اسلام بزرگترين جرم تلقى مىشود. چرا بايد چنين نباشد؟ زيرا نيكوكارى با بدكردارى پاسخ داده شده، پس كيفرش دو چندان است، زيرا اين فرد نه تنها شكر نعمت را به جاى نياورده كه ناسپاسى نيز كرده است، در حالىكه اسلام به ناشكرى نيز راضى نيست چه رسد به كفران نعمت. اسلام از ناچيزترين مراتب
نافرمانى از پدر و مادر، يعنى گفتن كلمه «اُفّ» باز مىدارد. خداوند مىفرمايد: «وَ قَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ وَ بِالْوَ لِدَيْنِ إِحْسَنًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَآ أَوْ كِلاَهُمَا فَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفٍّ وَ لاَ تَنْهَرْهُمَا وَ قُل لَّهُمَا قَوْلاً كَرِيمًا»(1)«و پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را نپرستيد و به پدر و مادر [خود] احسان كنيد. اگر يكى از آن دو يا هر دو در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها [حتى] "اوف" مگو و به آنان پرخاش مكن و با آنها سخنى شايسته بگوى».
عاق شدن به طور كلى حرام است و اگر در آيه گفتن اين واژه تنها به زمان پيرى اختصاص يافته از اين روست كه فرد پير اخلاقش دگرگون مىشود و بيش از حقوق خود را طلب مىكند و با اطرافيان خشونت مىورزد و در اين هنگام بسيار جا دارد كه او را راند و سخن گزندهاى بدو گفت تا از حد خويش پا فراتر ننهد، ولى اسلام به اين كار رضايت نمىدهد و مىفرمايد: «قُلْ لَهُما قَولاً كريماً»، با آنها سخن شايسته بگوى.
و به اين نيز بسنده نمىكند بلكه از فرزند مىخواهد همچون دوران كودكى در برابر پدر و مادر خاضع و فروتن باشد: «وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ»(2)«و از سر مهربانى بال فروتنى بر آنها بگستر».
احاديث رسيده پيرامون نافرمانى از پدر و مادر بسيار فراوان است:
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «كن بارّاً و اقتصر على الجنّة و إن كنت عاقاً فظّا فاقتصر على النار(3)به پدر و مادر خود نيكى كن تا به بهشت اكتفا كنى و از آنها سر بپيچ تا به دوزخ اكتفا كنى».
امام باقر عليهالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه فرمود: «إيّاكم و عقوق الوالدين، فإنّ ريح الجنّة توجد من مسيرة ألف عام، و لا يجدها عاق و لا قاطع رحم و لا شيخ زان و لا جارُّ إزارهخُيَلاء إنّما الكبرياء للّه ربّ العالمين(4)از نافرمانى كردن از پدر و مادر بپرهيزيد كه بوى بهشت از فاصله هزار ساله استشمام مىشود ولى عاق پدر و مادر و آن كه از خويشان خود بريده و پيرمرد زناكار و متكبرِ دامنكشانِ خودبين آنرا در نيابند، زيرا كبرياء از آن خداى جهانيان است».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «من أصبح مسخطاً لأبويه أصبح له بابان مفتوحان إلى النار(5)هركه شب را در حالى به صبح رساند كه پدر و مادرش از او در خشم باشند دو در از درهاى
دوزخ به روى او گشوده مىشود».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «إنّ أبي نظر إلى رجل و معه ابنه يمشي، و الإبن متّكىء على ذراع الأب، فما كلّمه أبي مقتاً له، حتّى فارق الدنيا(1)پدرم (امام زين العابدين عليهالسلام) مردى را ديد كه با پسرش راه مىرود و پسر به بازوى پدر تكيه داده بود. پدرم از خشمى كه بر اين پسر يافت تا هنگام مرگ با او سخن نگفت».
ناگزير بايد اين حديث را بر آن حمل كنيم كه فرزند بر اين رذالت، اصرار داشته و گرنه فردى كه توبه كند همانند كسى است كه گناهى مرتكب نشده است، به هر حال اين حديث بر بزرگ بودن گناه نافرمانى پدر و مادر دلالت دارد، چندان بزرگ كه تكيه بر بازوى پدر چنان عمل زشتى است كه امام با او قطع رابطه مىكند؛ امامى كه منبع لطف و نيكى است، و با اين بيان تكليف ديگر گونههاى عاق پدر و مادر روشن مىشود.
برخى گمان مىكنند عاق شدن به لفظ خاصى نيازمند است چنانكه پدر بگويد: من تو را عاق مىكنم، ولى اين گمانى خطاست و عاق شدن به هر چيزى اطلاق مىشود كه پدر و مادر را بيازارد اگرچه با سينهاى گشاده آنرا تحمل كنند. اينك به اين حديث گوش سپاريم:
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «من نظر إلى أبويه نظر ماقت و هما ظالمان له، لم يقبل اللّه له صلاة(2)هر فرزندى كه به پدر و مادر ستمگر خود از سر خشم بنگرد خدا نماز او را نمىپذيرد».
«إذا كان يوم القيامة كشف غطاء من أغطية الجنّة فوجد ريحها من كانت له روح من مسيرة خمسمائة عام إلاّ صنف واحد، قلت: من هم؟ قال عليهالسلام: العاقّ لوالديه(3)به روز رستخيز پوششى از پوششهاى بهشت برگرفته مىشود و بوى آنرا هر ذى روحى از فاصله پانصد ساله در مىيابد مگر يك گروه. عرض شد: كدام گروه؟ فرمود: آن كه عاق پدر و مادر شده باشد».
نيز روايت شده: «إنّ أوّل ما كتب اللّه في اللّوح المحفوظ إنّي أنا اللّه لا إله إلاّ أنا، من رضى عنه والداه فأنا منه راضٍ، و من سخط عليه والداه فأنا عليه ساخط(4)اولين چيزى كه در لوح محفوظ نوشته شده آن است كه: منم خدايى كه خدايى جز من نيست هركه پدر و مادرش از او راضى باشند من از او راضىام و هركه پدر و مادرش بر او خشم گيرند من بر او خشم گيرم».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «كلّ المسلمين يروني يوم القيامة إلاّ عاق الوالدين و شارب الخمر و من سمع إسمي و لم يصلِّ عليّ(1)همه مسلمانان به روز رستخيز مرا مىبينند مگر كسانى كه عاقّ والدين باشند يا شراب نوشند يا به هنگام شنيدن نام من بر من صلوات نفرستند».
به نظر مىرسد مقصود از صلوات نفرستادن ترك عمدى آن از سر كبر است وگرنه بر پايه نظر مشهور فقها صلوات، امرى مستحب است.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «لو علم اللّه شيئاً أدنى من أفٍّ لنهي عنه و هو من أدنى العقوق و من العقوق أن ينظر الرجل إلى والديه فيحدّ النظر إليهما(2)اگر خدا چيزى را پائينتر از كلمه اُف كه پائينترين سبب عاق شدن است مىدانست از آن باز مىداشت، اگر كسى به پدر و مادرش تيز نگاه كند موجب عاقّ آن دو خواهد شد».
از امام كاظم عليهالسلام پرسيدند چگونه است اگر مردى به پسر يا دختر خود بگويد: پدر و مادرم فداى تو باد؟ امام عليهالسلام فرمود: «إن كان أبواه حيّين فأرى ذلك عقوقاً و إن كانا قد ماتا فلا بأس(3)اگر پدر و مادر او زنده باشند، موجب عاق مىشود و اگر مرده باشند اشكالى ندارد».
در حديث قدسى آمده است: «بعزّتي و جلالي و ارتفاع مكاني، لو أنّ العاق لوالديه يعمل بأعمال الأنبياء جميعاً لم أقبلها منه(4)سوگند به عزّت و جلال و جايگاه والايم اگر آن كه عاقّ والدين شده همه كارهاى پيامبران را به جاى آورَد، هيچ يك را از او نپذيرم».
شايد اين حديث در آغاز، قدرى شگفت آيد ولى در قرآن نيز آيهاى هست كه بر همين مفهوم دلالت مىكند: «إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»(5)«خدا تنها كار پرهيزگاران را مىپذيرد».
آيا عاق والدين پرهيزگار است؟ هرگز چنين نيست، بنابراين خدا هيچ كارى را هرچه باشد از او نمىپذيرد. اينك اين پرسش مطرح مىشود كه در روزگار ما چقدر از فرزندان به پدران خود نيكى مىكنند؟ پاسخ آن يك درصد است، و چرا نه؟ زيرا شيوههاى غربى موجب نافرمانى فرزندان مىگردد، و نيكى از فضايل معنوى است و غرب در عمل جز به ماده اعتقادى ندارد پس چگونه مىتواند به الگوها و فضايل معنوى بپردازد؟ و اين است رمز زوال اخلاق به تمام معناى كلمه از فرهنگ غرب و زندگى غرب زدگان.
آيا همسايه حقى دارد؟ آرى، اسلام براى همسايه بيشترين حقوق را قايل است. اميرالمؤمنين على عليهالسلام فرمود: «إنّ رسول اللّه كتب بين المهاجرين و الأنصار و من لحق بهم من أهل يثرب أنّ الجار كالنفس غير مضارّ و لا آثم و حرمة الجار على الجار كحرمة أمّه(1)پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به مهاجران و انصار و هركه بديشان مىپيوست نوشت: همسايه همچون جان آدمى است [چندان] كه نبايد زيان و ستمى در حق او روا داشت و حرمت همسايه بر همسايه همچون حرمت مادر است».
آيا بالاتر از اين حقى يافت مىشود؟ همسايه يك بار همچون نفس و بار ديگر همچون مادر است و آيا حقى بالاتر از جان و مادر وجود دارد؟ هرگز، و خواست اسلام چنين است: اسلام، خواهان استوارى پيوند افراد و ملتها و امتهاست. والدين حق دارند؛ خويشان حق دارند؛ همسايگان حق دارند؛ معلم حق دارد؛ تهيدست و مريض و مسافر و... حق دارند؛ و از اين گذشته خون مسلمانان همسنگ يكديگر است و مردم در آفرينش همچون تو هستند. اما آيا آيينى همچون اسلام ديدهايد؟ هرگز، هيچ كس آيينى همچون اسلام نديده و تا روز رستخيز كسى آئينى همچون آن نخواهد ديد. اينك به اين آيه گوش سپريم:
«وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَ لاَ تُشْرِكُوا بِهِ شَئْا وَ بِالْوَ لِدَيْنِ إِحْسَنًا وَ بِذِى الْقُرْبَى وَ الْيَتَمَى وَ الْمَسَكِينِ وَ الْجَارِ ذِى الْقُرْبَى وَ الْجَارِ الْجُنُبِ وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنبِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ وَ مَا مَلَكَتْ أَيْمَنُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لاَ يُحِبُّ مَن كَانَ مُخْتَالاً فَخُورًا»(2)«و خدا را بپرستيد و چيزى را با او شريك مگردانيد و به پدر و مادر احسان كنيد و درباره خويشاوندان و يتيمان و مستمندان و
همسايه خويش و همسايه بيگانه و همنشين و در راه مانده و بردگان خود [نيكى كنيد] كه خدا كسى را كه متكبر و فخر فروش است دوست نمىدارد».
گونههاى سه گانه همسايه، همه آنانى را در بر مىگيرد كه در جوار انسان به سر مىبرند خواه نزديك باشند، شريك باشند يا همسفر يا همرسته و نظاير آن.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «الجيران ثلاثة: فمنهم من له ثلاثة حقوق حقّ الإسلام و حقّ الجوار و حقّ القرابة، و منهم من له حقّان حقّ الإسلام و حقّ الجوار، و منهم من له حقّ واحد الكافر له حقّ الجوار(1)همسايگان سه گونهاند: برخى از آنها سه حق دارند: حق همسايگى، حق اسلام و حق خويشاوندى، برخى نيز دو حق دارند: حق اسلام و حق همسايگى، و برخى تنها يك حق دارند: كافرى كه تنها حق همسايگى دارد».
امام زين العابدين عليهالسلام فرمود: «أحسن مجاورة من جاورك تكن مؤمناً(2)با همسايه خود نيكويى كن تا مؤن باشى».امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فلا يؤذ جاره(3)هركه به خدا و روز واپسين ايمان داشته باشد نبايد همسايهاش را بيازارَد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «لا إيمان لمن لم يأمن جاره بوائقه(4)كسى كه همسايهاش از آزار و اذيت او در امان نباشد ايمان ندارد».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: ما آمن بي من بات شبعاناً و جاره جائع(5)پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرموده است: هركه شب را سير به صبح رسانَد در حالىكه همسايهاش گرسنه است به من ايمان نياورده است».
به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض شد: فلان زن، روز را روزه مىگيرد و شب را به عبادت مىنشيند و صدقه مىپردازد، ولى همسايهاش را با زبان مىآزارَد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمود: «لا خير فيها هي من أهل النار(6)خيرى در او نهفته نيست و از اهل دوزخ است».
شايد برخى از كسانى كه با اينگونه احاديث آشنايى ندارند به شگفت آيند كه چگونه زنى كه گناهى جز آزار زبانى همسايه ندارد اهل دوزخ باشد؟ ولى همه امور در هستى و
شريعت چنيناند، آيا تا كنون هواپيمايى را ديدهايد كه بدون سامان يافتن اعضاى پروازش قادر به پرواز باشد؟ و آيا كسى را ديدهايد كه تنها به سبب مخالفتى ناچيز به زندان افكنده شود با آنكه در ساير امور، قانون را مراعات مىكرده؟ اسلام نيز چنين است، پيكرهاى است تجزيهناپذير و نماز و روزه آن با صدقه و امانتدارى و زكات و پيوندها و اخلاق خوش و فضيلت آن همگى با هم در ارتباطاند و هيچ يك جاى ديگرى را نمىگيرد.
حسن جوار از نگاه اسلام، تنها جنبه نهى كردن ندارد چنانكه برخى پنداشتهاند بلكه دو بعد دارد: از طرفى امر مىكند آدمى را كه نسبت به همسايگان خود نيكى و خير و يارى و ديدار را در پيش گيرد. و از طرفى ديگر نهى مىكند انسان را از آزار همسايه خود، با همه مفاهيم و گستره اين واژه، به گونهاى كه اگر افزودن بر طبقات خانهاش موجب گردد جريان هوا يا نور خانه همسايه كاهش يابد از چنين كارى بپرهيزد.
چه نيكو سروده است شاعر:
لِسانُك لا تُبدي بها سُوءَة إمْرىءٍ *** فَكُلُّكَ سُوءاتٌ وَ لِلنّاسِ أَلْسُنُ
وَ عَيْنُك اِنْ اَهْدَتْ اِلَيْكَ مَعايِبَ *** مِنَ النّاسِ قُلْ: يا عَيْنُ لِلنّاسِ اَعْيُنُ
«نبايد زبان تو به بدى كسى گشوده شود، زيرا كه تو همه بدى هستى و مردم را زبانهاست و اگر چشم تو عيب مردم را به تو هديه كرد به او بگو: اى چشم! مردم نيز چشم دارند».
گمان مىكنيد چند نفر از ما بى عيب هستيم؟ هيچ كس. پس چرا در آشكار كردن معايب مردم اين همه ايما و اشاره به كار مىگيريم و پرده از كاستيهاى ايشان بر مىستانيم؟ آيا تو خود از هرگونه عيبى مبرّايى كه در صدد يافتن معايب ديگران هستى؟ آيا گمان مىكنى كه تو عيب مردم را آشكار مىكنى و آنها از آشكار كردن معايب تو خاموش خواهند مانْد؟ نه اين درست است نه آن. هركه يك عيب از مردم را آشكار كند هزار عيب از او را آشكار خواهند كرد. پس براى خود ما بهتر آن است كه از آشكار كردن عيب ديگران مطلقاً دورى ورزيم.
از اين گذشته اصلاً فايده آشكار كردن عيب ديگران چيست؟ اگر مقصود شما اصلاح كردن آن فرد است كه راه آن انتقاد بىپرده نيست، به اين آيه بنگريد: «وَ إِنَّآ أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَى هُدًى أَوْ فِى ضَلَلٍ مُّبِينٍ»(1)«و در حقيقت يا ما يا شما، بر هدايت يا گمراهى آشكاريم».
تنها رهاورد اين كار آن است كه او بر گناه خود و دشمنى نسبت به تو پاى مىفشرد و معايب تو را در برابر همگان آشكار مىسازد و معايب بىپايه ديگرى نيز بر آنها مىافزايد،
1) . سوره سبأ، آيه 24.
و از همينروست كه اسلام بزرگ، پيگيرى معايب و پرده برداشتن از آنها را حرام مىداند و سرپوش گذاشتن و پوشاندن معايب را واجب تلقى مىكند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «من ستر على مسلم، ستره اللّه في الدنيا و الآخرة(1)هركه بر عيب مسلمانى سرپوش نهد خداوند در دنيا و آخرت بر عيب او سرپوش مىنهد».
«لا يستر عبد عيب عبد إلاّ ستره اللّه يوم القيامة(2)بندهاى عيب بندهاى را نمىپوشانَد مگر آنكه خدا در روز رستخيز عيب او را مىپوشانَد».
«لا يرى امرء من أخيه عورة فيسترها عليه إلاّ دخل الجنّة(3)اگر شخصى زشتىِ برادر خود را ديد و بر آن سرپوش نهاد به بهشت وارد مىشود».
«من أذاع فاحشة كان كمبتدئها و من عيّر مؤمناً بشيء لا يموت حتّى يركبه(4)هركه كار زشتى را برملا كند گويى خود مرتكب آن شده است و اگر كسى عيبى از مؤنى بگيرد نميرد تا آنكه آن عيب را مرتكب شود».
«كلّ أمّتي معافى إلاّ المجاهرين(5)همه امت من بخشوده هستند مگر كسانى كه آشكاراگناهى را مرتكب مىشوند».
مقصود پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين سخن آن است كه هيچ كس حق ندارد پرده از عيب ديگرى برگيرد مگر كسى كه آشكارا گناهى را مرتكب شود كه در اين صورت ديگر حرمتى ندارد.
اسلام در اين حد هم باقى نمىمانَد و خواهان آن است كه راز هيچ كس برملا نشود اگرچه گناه هم نباشد، زيرا چه بسا فرد به دليل خاصى آنرا پوشيده داشته است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «من استمع إلى حديثِ قوم و هم له كارهون، يصبّ في أذنيه الآنك يوم القيامة(6)هركه به سخن گروهى گوش دهد كه آنها مايل نيستند كسى از آن آگاهى يابد روز رستخيز در گوش او سرب خواهند ريخت».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: يا معشر من أسلم بلسانه و لم يسلم بقلبه لا تتبعوا عثرات المسلمين فإنّه من تتبّع عثرات المسلمين تتبّع اللّه عثرته و من تتبع اللّه
عثرته يفضحه(1)پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمود: اى كسانى كه به زبان، اسلام آوردهايد و به قلب نه، در پى يافتن لغزشهاى مسلمانان نباشيد كه هركه لغزش مسلمانان را پيگيرى كند خداوند لغزشهاى او را پيگيرى خواهد كرد و هركه خدا لغزشهاى او را پيگيرى كند رسوايش خواهد كرد».
«إنّ أقرب ما يكون العبد إلى الكفر أن يؤاخي الرجل الرجل على الدين، فيحصي عليه عثراته و زلاّته ليعنّفه بها يوماً ما(2)نزديكترين راهى كه انسان را به كفر مىرسانَد آن است كه كسى با كسى برادرىِ دينى كند و لغزشهاى او را بشمرد تا روزى اين لغزشها را به رخ او كشد».
«إنّ أسرع الخير ثواباً البرّ و إن أسرع الشرّ عقوبة البغي و كفى بالمرء عيباً أن يبصر من الناس ما يعمى عنه من نفسه أو يعيّر الناس بما لا يستطيع تركه أو يؤذي جليسه بما لا يعنيه(3)در ميان كارهاى خوب، پاداش نيكى سريعتر مىرسد و در ميان كارهاى بد، كيفر ستمگرى شتابانتر خواهد رسيد، و همين عيب، شخص را بس كه امورى را در مردم ببيند كه مانند آنرا در خود نمىبيند و مردم را به امورى عيب گيرد كه خود توان كنار نهادن آن عيب را ندارد و همنشين خود را در مسايلى كه به او ربطى ندارد بيازارَد».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «من أنّب مؤمناً، أنّبه اللّه في الدنيا و الآخرة(4)هركه مؤنى را نكوهش كند خداى عزّوجلّ در دنيا و آخرت او را نكوهش كند».
معايبى كه بايد آنها را پوشانْد هم معايب فيزيكى را در بر مىگيرد چونان عقيم بودن، و هم معايب اخلاقى را همچون ترس، و هم معايب عادى را همچون كثيف بودن، و هم معايب شرعى را، چنانكه كسى قمار باز باشد.
در معايب آشكار آنچه را اسلام حرام كرده مىتوان پوشيده نداشت، چنانكه اگر كسى آشكارا باده گسارَد اشكالى ندارد گفته شود فلانى باده گسار است، ولى آشكار كردن ديگر معايب حرام است، زيرا نوعى آزار شمرده مىشود.اسلام خوش نمىدارد راز كسى برملا شود، اگرچه اين راز عيبى هم نباشد، زيرا مردم رازهايى دارند كه مىخواهند آنرا پنهان دارند و اسلام احساسات آنها را پاس مىدارد و از همينرو از برملا كردن هر رازى جلوگيرى مىكند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إذا حدّث الرجل الحديث ثم التفت فهي أمانة(1)هرگاه كسى سخنى بگويد و آنگاه به اين سو و آنسو نگاه كرد سخن او امانت تلقى مىشود».
مفهوم اينكه فرد به اين سو و آنسو نگاه مىكند آن است كه با اين كار مىخواهد از نبودن انسان بيگانه مطمئن شود، و مقصود از امانت در اينجا حرمت افشاى آن سخن است چنانكه خيانت در امانت حرام شمرده مىشود.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «الحديث بينكم أمانة(2)سخن شما ميانتان امانت است».
«طوبى لعبد نُوَمة عرفه اللّه ولم يعرفه الناس أولئك مصابيح الهدى و ينابيع العلم ينجلي عنهم كلّ فتنة مظلمة ليسوا بالمذاييع البُذُر و لا بالجفاة المرائين(3)خوشا به حال بنده بىنام و نشان كه خداى او را مىشناسد و مردم او را نمىشناسند، اينان چراغ هدايتند و سرچشمه دانش. هرگونه فتنه سياهى برايشان آشكار مىشود، آنها بذر فتنه نمىپاشند و ستمگرانِ رياكار نيستند».
چرا اسلام اين سرشت را مىستايد؟ آيا دستورات اسلام بر اختلاط و آمد و شد بر مردم تأكيد ندارند؟ آرى، چنين است، ولى منافاتى هم در كار نيست، زيرا تشويق اين سرشت از سوى اسلام براى سركوب گردنكشى نفسهايى است كه مىخواهند در زمين برترى بدست آورند و تباهى به پا كنند. اين حديث و نظاير آن تازيانهاى هستند براى نفس تا سر برنكشد و از آن پس نقش اصلاح به ميان مىآيد. آيا نديدهايد كه چگونه آهن با آتش نرم مىشود و آنگاه هرچه مىخواهند از آن مىسازند؟ از اين گذشته گروهى از مردم خاموش و گمنام هستند و اسلام با اين حديث به آنها يادآور مىشود كه گمنامى آنها موجب حسرت ايشان نگردد تا با هر گناه و باطلى خواهان شهرت نگردند، پس آيا بايد گفت كه اسلام گمنامى را مىستايد؟ مفهوم اين حديث آن نيست كه آدمى چنانكه مىپندارد گمنامى را طلب كند و آنچه اسلام از مردم توقّع دارد الفت است و دوستى و گردآمدن برادران و آشنايان با يكديگر و كار و تلاش در صحنه زندگى. قرآن كريم دعاى صالحان را چنين بيان مىدارد: «وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا»(4)«و ما را پيشواى پرهيزگاران قرار بده».
اين حديث بيانگر فضيلت چنين سرشتى است. چگونه؟ يقينا ديدهايد كه اسلام بيمارى را مىستايد، آيا مفهوم آن چنين است كه انسان بايد خواهان بيمارى باشد؟ هرگز، بلكه مفهوم آن بيان فضيلت بيمارى است، اگرچه تندرستى از نگاه اسلام از نعمتهاى بزرگ خداوندى است. در سوره نور خداى متعال داستان دروغى را كه به همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله بستند موجب خير مسلمانان معرفى مىكند: «لاَ تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّكُم بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ»(1)«آن [تهمت] را شرى براى خود تصور مكنيد بلكه براى شما در آن مصلحتى [بوده] است».آيا مفهوم آن اين است كه دروغ بستن خوب است؟ هرگز و صد هرگز، بلكه مفهومش آن است كه بازگشت اين رويداد براى مسلمانان همراه با سود است، زيرا موجب گشته منافق از مؤن باز شناخته شود و از انحرافهايى كه در آينده رخ خواهد داد جلوگيرى شود. اين حديث اميرالمؤنين على عليهالسلام نيز همچون حديث پيشين پيامبر صلىاللهعليهوآله است:
امام عليهالسلام فرمود: «طوبى لكلّ لعبد نُوَمة لا يؤبه له يعرف الناس و لا يعرفه الناس يعرفه اللّه منه برضوان أولئك مصابيح الهدى ينجلي عنهم كل فتنة مظلمة، و يفتح لهم باب كلّ رحمة ليسوا بالبذر المذاييع و لا الجفات المرائين(2)خوشا به حال بنده گمنام كه كسى بدو اعتنا نمىكند، او مردم را مىشناسد ولى مردم او را نمىشناسند. خداوند او را با خشنودى و رضوان مىشناسد. آنان چراغ هدايتند، هر فتنهاى در پرتو اين چراغ شناسايى مىشود و درِ هر رحمتى براى آنان گشوده مىگردد، نه بذر فتنهاند و نه ستمگرانِ دورو».
حضرت عليهالسلام در ستودن پوشاندن سِرّ مىفرمايد: «قولوا الخير تعرفوا به و اعملوا الخير تكونوا من أهله ولا تكونوا عُجُلا مذاييع فإنّ خياركم الذين إذا نظر إليهم ذكر اللّه، و شراركم المشّاؤون بالنميمة المفرّقون بين الأحبّة المبتغون للبراء المعايب(3)سخن خير بگوييد تا بدان شناخته شويد و به كار خير بپردازيد تا از اهل آن شمرده شويد و از كسانى نباشيد كه سخنى را به شتاب برملا مىكنند، پس نيكان شما كسانى هستند كه هرگاه بديشان بنگرند خدا را به ياد آورند، و بَدان شما كسانى هستند كه براى سخنچينى اينجا و آنجا مىروند و ميان دوستان را به هم مىزنند و براى كسانى كه عيبى ندارند عيب جستجو مىكنند».
سخنچين كيست؟ فردى تنها پليد كه جامعه از سايه او بر خود مىلرزد. او كسى است كه سخن اين را براى آن نقل مىكند تا ميانشان فتنه افكنَد، هرگاه تو را ببيند مىگويد: فلانى درباره تو به بدى سخن مىگفت، و هرگاه دوست تو را ببيند بدو مىگويد: تو درباره او به بدى سخن گفتهاى، و به همين ترتيب. او چونان حنظل است كه دوستىِ شيرين را به تباهى كشد و تلخ مىكند، آگاهانه يا ناآگاهانه ميان دوستان فتنه انگيزد و شايد بىهيچ قصد و انگيزهاى چنين باشد و بسا خود را خيرخواه بپندارد، ولى در نتيجه مفسده مىآفريند.
حال بياييم سخنِ سخنچين را بسنجيم: او چرا سخنچينى مىكند؟ آيا مىخواهد آن كه را از او سخن نقل مىكند درهم بكوبد؟ پس چه نيكوست كه اصلاً به كلام او گوش ندهيم. يا مىخواهد ميان تو و دوستت جدايى افكَند؟ پس بايد از او دورى گزيد و نبايد بدو نزديكى جُست. يا خير تو را در آن مىداند كه از كسى كه از او سخن نقل مىكند دورى گزينى؟ آيا انسان خيرخواه جدايى مىافكَند يا دو دوست را كنار هم گرد مىآورَد؟ زيان چنين كسى بدتر از مركبى است كه كثافت حمل مىكند و آنها را بر تو مىريزد، زيرا مىتوان آلودگيهاى بدن را با آب شست ولى اگر دل چركين شد ديگر با هزار پيمانه آبنتوان آنرا شست. از همينرو اسلام از تماس با انسان سخنچين بر حذر مىدارد و سخنچينى را با شدت تمام حرام مىشمرد. حال به شدت عملى بنگريم كه در اين آيه نهفته است:
«هَمَّازٍ مَّشَّآءِبِنَمِيمٍ* مَّنَّاعٍ لِّلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ* عُتُلِّ بَعْدَ ذَ لِكَ زَنِيمٍ»(1)«عيبجوست و براى
1) . سوره قلم، آيههاى 11 تا 13.
خبرچينى گام بر مىدارد، مانع خير، متجاوز، گنه پيشه، گستاخ [و] گذشته از آن زنازاده است».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «لا يدخل الجنّة قتّات(1)سخنچين هرگز به بهشت در نيايد».
«لا يدخل الجنّة نمّام(2)انسان سخنچين به بهشت نمىرود».
«من أشار على مسلم كلمة ليشينه بها في الدنيا بغير حقّ شانه اللّه في النار يوم القيامة(3)هركه براى مسلمانى كلمهاى به كار بَرد تا او را در دنيا به ناحق زشت گرداند خداوند او را به روز رستخيز در آتش زشت خواهد گردانْد».
«أحبّكم إلى اللّه أحسنكم أخلاقاً الموطئون أكنافاً الذين يألفون و يؤلفون و أبغضكم إلى اللّه المشاؤون بالنميمة المفرّقون بين الإخوان الملتمسون لأهل البراء العثرات(4)محبوبترين شما نزد خدا خوش اخلاقترين شمايند آنان كه نرمخو هستند و با ديگران انس گيرند و ديگران را با يكديگر انس دهند، و منفورترين شما نزد خدا آنانى هستند كه به سخنچينى گام بر مىدارند و برادران را از يكديگر جدا مىكنند و منتظر آنند كه از بىگناهان لغزشى سرزند».
«ألا أخبركم بشراركم؟ قالوا: بلى يا رسول اللّه، قال: المشاؤون بالنميمة المفرّقون بين الأحبّة الباغون للبرآء العيب(5)آيا شما را از بدترينتان آگاه نكنم؟ عرض كردند: آرى، يا رسول اللّه. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: كسانى كه به سخنچينى گام بر مىدارند و ميان دوستان را به هم مىزنند و در پى يافتن عيبى از بىگناهان هستند».
«أيّما رجل أشاع على رجل كلمة و هو منها بريء ليشينه بها في الدنيا كان حقّاً على اللّه عزّوجل أن يدينه بها يوم القيامة في النار(6)هركه درباره كسى مطلبى اشاعه كند تا در دنيا بد نام شود در حالىكه او از آن به دور است بر خداست كه در روز رستخيز او را در آتش خوار سازد».
«إنّ اللّه لمّا خلق الجنّة قال لها: تكلّمي، قالت: سَعِد من دخلني. قال الجبّار جلّ جلاله: و عزّتي و جلالي لا يسكن فيك ثمانية نفر من الناس: لا يسكنك مدمن خمر، و لا مُصرّ علىالزنا، و لا قتّات (و هو النمّام) و لا دَيوث، و لا شرطي، و لا مُخنّث، و لا قاطع رحم و لا الّذي يقول: عليَّ عهد اللّه أن افعل كذا و كذا، ثمّ لم يفِ به)(7)چون خدا بهشت را آفريد بدان فرمود:
سخن بگو. بهشت عرض كرد: هركه به من درآيد نيكبخت گردد. خداوند فرمود: قسم به عزت و جلالم هشت گروه از مردم در تو جاى نگيرند: آن كه دائما باده مىنوشد، آن كه بر زنا پاى فشرد، سخنچين، ديوث، شرطى (پاسبان حكومت باطل)، مخنث (مردِ زنْ صفت)، آن كه قطعِ رحم كرده باشد و آن كه مىگويد: پيمان خدا بر من باد كه چنين و چنان كنم، و بدين پيمان وفا نكند».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «الجنّة محرّمة على المغتابين المشائين بالنميمة(1)بهشت بر غيبت كنندگانى كه گام به سخنچينى بر مىدارند حرام است».
اينك بدين حديث بنگريد و چند و چون جايگاه آنرا در جوامع امروزى بسنجيد:
امام عليهالسلام مىفرمود: «يُحشَر العبد يوم القيامة و ما ندا دما، فيدفع إليه شبه المحجمة أو فوق ذلك، فيقال له: هذا سهمك من دم فلان، فيقول: يا ربِّ إنّك لتعلم إنّك قبضتني و ما سفكت دما، فيقول: بلى، سمعت من فلان رواية كذا و كذا، فرويتها عليه، فنقلت حتّى صار إلى فلان الجبّار، فقتله عليها، و هذا سهمك من دمه(2)انسانى به روز رستخيز برانگيخته شود كه خونى نريخته است، پس چيزى شبيه شاخ حجامت يا بزرگتر از آن بدو دهند و گويند: اين بهره تو از خون فلانى است. اين بنده عرض مىكند: خدايا! تو مىدانى هنگامى جان مرا ستاندى كه خونى نريخته بودم. پس خدا مىفرمايد: آرى تو از فلانى، فلان سخن را شنيدى و آنرا چندان به اين و آن نقل كردى كه به فلان ستمگر رسيد و به سبب اين سخن، آن مرد را كشت و اين بهره تو از خون اوست».
مسلمانان چون گرفتار چنگال غرب شدند و ارزشهاى اسلام در ميانشان از بين رفت از مصاديق اين آيه كريمه گشتند: «قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَابًا مِّن فَوْقِكُمْ أَوْ مِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعًا وَ يُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ»(3)«بگو او تواناست كه از بالاى سرتان يا از زير پاهايتان عذابى بر شما بفرستد يا شما را گروه گروه به هم اندازد [و دچار تفرقه سازد] و عذاب بعضى از شما را به بعضى [ديگر ]بچشاند».
در اين هنگام آنها را مىبينيد كه گروه گروه و دشمن و مخالف هم شدهاند و بر يكديگر يورش آورند و عليه هم سخن گويند و در ميان خود جاسوسها گمارند و سخنچينى و
بدگوئى در ميانشان رو به فزونى نهد و چه بسا زندانىهايى كه به سبب سخنچينى گرفتار شدهاند، و چه بسا كشتهشدگانى كه به سبب خبرچينى بدست حكومتها جان باختهاند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «الساعي بالناس إلى الناس لغير رشده(1)كسى كه در ميان مردم به سخنچينى پردازد حلال زاده نيست».پس آيا دنياى اين گروه اصلاح مىگردد؟ هرگز، برعكس، زندانها پر مىشود و جدايى و دشمنى ظهور مىكند و حكومتها مردم را تحت پيگرد قرار مىدهند و مردم بر حكومتها مىشورند و در نتيجه شورشها و انقلابها بر پا مىشود كه حكومتها را برمىاندازد و خونها مىريزند و بايد چشم به راه بدبختىهاى ناشى از آن بود.
جهان بدون اسلام اصلاح نيابد و ملتها در سايهاى جز اسلام آسايش نخواهند يافت و حكومتها با هيچ شيوهاى جز اسلام نمىتوانند براى خود و ديگر ملتها رفاه آورند، و ديگر ستمها و نابسامانىها چهره خواهد نمود تا آنگاه كه به فرمان خداوند اسلام از نو بپا شود.
در دعاى افتتاح مىخوانيم: «اللّهم إنّا نرغب إليك في دولة كريمة تعزّ بها الإسلام و أهله و تذلّ بها النفاق و أهله و تجعلنا فيها من الدعاة إلى طاعتك و القادة في سبيلك و ترزقنا بها كرامة الدنيا و الآخرة(2)بار خدايا! ما به دولت كريمى سوى تو مىگرويم كه اسلام و مسلمانان را عزيز بدارد و نفاق و منافقان را خوار دارد و ما را در آن از دعوتگران به طاعت خود و جلوداران راه خود قرار ده و در آن كرامت دنيا و آخرت را روزيمان گردان».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «من روي على مؤمن رواية يريد بها شينه و هدم مروءته ليسقط من أعين الناس أخرجه اللّه من ولايته إلى ولاية الشيطان فلا يقبله الشيطان(3)هركه سخنى از مؤنى روايت كند كه با اين سخن بخواهد گوينده را پلشت و بىآبروى گردانَد تا از چشم مردم بيفتد خداوند او را از ولايت خود به ولايت شيطان برون بَرد و ديگر شيطان هم او را نپذيرد».
محمد بن فضيل نقل مىكند كه به امام كاظم عليهالسلام عرض كرد: «جعلت فداك، الرجل من إخواني يبلغني عنه الشيء الّذي أكرهه، فأسأله عنه فينكر ذلك و قد أخبرني عنه قوم ثقات، فقال عليهالسلام: يا محمد كذّب سمعك و بصرك عن أخيك فإن شهد عندك خمسون قسامة و قال
لك قولاً فصدّقه و كذّبهم! لا تذيعنّ عليه شيئا تشينه به و تهدم به مروءته فتكون من الذين قال اللّه في كتابه: «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَحِشَةُ فِى الَّذِينَ ءَامَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ»(1)(2)قربانت گردم درباره يكى از برادرانم به من خبرى مىرسد كه آنرا خوش نمىدارم، و هنگامى كه پيرامون اين خبر از برادرم جويا مىشوم او آنرا انكار مىكند، در حالىكه كسانى آنرا نقل كردهاند كه مورد اعتمادند. امام عليهالسلام فرمود: اى محمّد! چشم و گوشَت درباره برادرت به تو دروغ گفتهاند. اگر پنجاه نفر نزد تو شهادت همراه با سوگند دهند و او سخنى ديگر گويد تو سخن برادر خود را بپذير و سخن آنها را به دروغ نسبت ده و از برادر خود سخنى نقل مكن كه موجب زشتى او شود و آبرويش را از ميان ببَرد كه در اين هنگام از كسانى خواهى بود كه خداوند درباره ايشان فرموده است: كسانى كه دوست دارند زشتكارى در ميان آنان كه ايمان آوردهاند، پراكنده شود، براى آنان در دنيا و آخرت عذابى پر درد خواهد بود».
مقصود از پنجاه قسّامه كه در حديث آمده است، پنجاه نفرى هستند كه بر آن سخن گواهى مىدهند و هر يك بر طبق گواهى خود سوگند مىخورند. اين در صورتى است كه لفظ «قُسامه» بدل از «خمسين» باشد، امّا اگر آنرا اضافه بدانيم مجموع آن مىشود دو هزارو پانصد مرد كه گواهى مىدهند و سوگند مىخورند، زيرا قسامه يعنى پنجاه سوگند خور كه ضرب در پنجاه مىشود دو هزار و پانصد سوگند خور.
شايد بيهوده به نظر آيد كه سخن اين شمار فراوان ناديده گرفته شود و تنها سخن آن مرد، معتبر تلقى گردد. چگونه چنين چيزى ممكن است؟ آيا اسلام براى اثبات حقوق در بيشتر اوقات تنها وجود دو شاهد را كافى نمىداند؟ پاسخ آن چنين است كه در اينجا سخن از دو جايگاه مطرح است:
1- مقام گواهى دادن كه وجود دو شاهد در آن كافى است.
2- مقام مترتب بودن آثار بر سخن مردم كه در غير از مقام گواهى و حقوق است.
براى نمونه اگر به شما گفته شود: فلانى دروغ مىگويد يا تقلّب مىكند يا مال مردم را به باطل مىخورَد. به سخن اين گروه جز با گواهى اعتنايى نمىشود، زيرا سخنان گذرا صفاى اسلامى را مكدر نمىسازد، اگرچه چندين نفر بر آنسوگند بخورند.
آرى، مؤن تيزهوش است، چندانكه كارهاى خود را ارزيابى مىكند تا در پرتگاهى سقوط نكند، بايد در امور خود مراقب باشد و به كسى كه زبان ديگران درباره او به بدى چرخش مىيابد اعتماد نكند و او را بر مال و آبرو و كارى مسلّط نگردانَد. و اين مقوله سومى است جز دو مقوله گذشته: اگر شنيدى كه فلانى باده مىگسارد نبايد به صرف گفته مردم پيوند خود را از او قطع كنى، اما اگر دخترت را خواستگارى كرد نبايد بدون تحقيق دختر بدو دهى، چنانكه امام صادق عليهالسلام در آن داستان معروف به پسرش اسماعيل فرمود(1).
درمان سخنچين همان است كه اميرالمؤنين عليهالسلام با كسى كرد كه نزد او سخن چيد:
مردى نزد اميرالمؤنين على عليهالسلام آمد و نزد ايشان از كسى بدگويى كرد. امام عليهالسلام فرمود: «يا هذا، نحن نسأل عمّا قلت فإن كنت صادقاً مقتناك و إن كنت كاذباً عاقبناك و إن شئت أن نقيلك أقلناك، قال: أقلني يا اميرالمؤمنين(2)اى فلانى! ما از آنچه تو گفتى پرس و جو مىكنيم، اگر راست گفته بودى از تو بيزار مىشويم و اگر دروغ گفته بودى تو را به كيفر مىرسانيم و اگر بخواهى هم اينك از گناه تو در مىگذريم. او عرض كرد: يا اميرالمؤنين! از گناهم درگذر».
سخنچينى از كارهاى تباهى است كه خدا همه را از آن بازداشته است:
«الَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِن بَعْدِ مِيثَقِهِ وَ يَقْطَعُونَ مَآ أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِى الْأَرْضِ أُولَئِكَ هُمُ الْخَسِرُونَ»(3)«آنها كه پيمان خدا را پس از بستن آن مىشكنند و آنچه را خداوند به پيوستنش امر فرموده مىگسلند و در زمين به فساد مىپردازند آنانند كه زيانكارانند».
جهان از روز آغاز ناقص بوده و خدا خواسته است كه ناقص باشد تا بندگان خود را بيازمايد و نيكو رفتارترين آنها را از ديگران جدا سازد. جهان از نظر آبادانى و ثمردهىناقص است، چنانكه در كار و جنبش و صفات و ملكات نيز ناقص است و هماره به پس مىگرايد. جهان هميشه رو به قهقرا دارد و هر كمالى به نقص باز مىگردد و هر هستى روى به تباهى دارد و از اينرو حكيمان دنيا را «جهان كون و فساد» ناميدهاند. آيا نمىبينيد هوا و خورشيد چگونه گياهان سرسبز را خشك مىگردانَد و باد آنها را به همراه مىبَرد؟ آيا نمىبينيد كه آدمى چگونه پس از بُرنايى و جوانى رو به ضعف و پيرى مىنهد؟ آيا نمىبينيد چگونه خوراك به زباله تبديل مىشود؟ و آيا نمىبينيد كه يك جاندار پس از شكوفائى حيات با وحشت مرگ رو به رو مىشود؟ و به همين ترتيب. پس دنيا در همه شؤن خود به اصلاحگرى نيازمند است.
آبادانى زمين با ساختن و باغ و بستان و كشيدن رود و حفر كردن چاه و هموار كردن راه و ايجاد ابزارهاى كشاورزى و آسفالت همگى از عوامل اصلاحگرى هستند، چنانكه آموزش نادان و آگاه كردن غافل و راهنمايى گمراه و هدايت ره گم كرده همگى در قلمرو اصلاحگرى هستند. انتشار فضيلت و ريشه كن كردن رذيلت و پراكنده كردن اخلاق نيكو و سامان دادن به كارها و برپا كردن حكومت شايسته و تعديل قوانين منحرف و هم سخن كردن مردم با يكديگر و يكى كردن خواستها براى رسيدن به حق و آراستن صفها و مبارزه با نادانى و فقر و بيمارى و كفر براى برقرارى دانش و بىنيازى و تندرستى و ايمان و... و... همگى از عوامل اصلاحگرى شمرده مىشوند.
اسلام بر همه ابعاد اصلاحگرى تأكيد مىورزد، و هر بعد از ابعاد اصلاحگرى در
شريعت اسلام باب ويژهاى دارد. قرآن كريم مىفرمايد:
«وَ لاَ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلَحِهَا»(1)«در زمين پس از اصلاح، تباهى به پا نكنيد».
«فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَصْلِحُوا ذَاتَ بَيْنِكُمْ»(2)«پس از خدا پروا داريد و با يكديگر سازش نماييد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «أفضل الصدقة إصلاح ذات البين(3)برترين صدقه سامان دادن به روابط دو طرف است».
«اتقوا اللّه و أصلحوا ذات بينكم فإنّ اللّه تعالى يصلح بين المؤمنين يوم القيامة(4)از خدا پروا كنيد و پيوند ميان خود را سامان دهيد كه خدا در روز رستخيز ميان مؤنان را سامان مىدهد».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «صدقة يحبّها اللّه: إصلاح بين الناس إذا تفاسدوا و تقارب بينهم إذا تباعدوا(5)صدقهاى كه خداى دوست مىدارد اصلاح ميان مردم است آن هنگام كه رابطه آنها به تباهى كشيده شده، و نزديك كردن آنها به يكديگر است آن هنگام كه از يكديگر دور گشتهاند».
فراتر از اين، اسلام اصلاحگرى را تشويق مىكند، حتى اگر به گفتن دروغ منجر شود. چگونه به دروغ منجر شود؟ آرى، اگرچه به دروغ منجر شود، امّا دروغى كه اندازه دارد. آيا چنين نيست كه اگر ميان دو قبيله دشمنى رخ بنمايد در صورتى كه دروغى نگوييد به جنگ و خونريزى منجر مىشود؟ و آيا در اين هنگام بهتر آن نيست كه با گفتن يك دروغ مصلحتى خونها و آبروها را حفظ كنيد؟امام صادق عليهالسلام به ابن عمّار فرمود: «أبلغ عنّي كذا و كذا (في أشياء أمر بها)، قلت: فأبلغهم عنك و أقول عنّي ما قلت لي و غير الذي قلت؟ قال: نعم إنّ المصلح ليس بكذّاب(6)از سوى من چنين و چنان بگو (و او را به گفتن سخنانى فرمان داد). ابن عمار گفت: آيا از سوى شما سخنانى بگويم كه شما نگفتهايد؟ امام فرمود: آرى، زيرا انسان اصلاحگر دروغگو نيست».
اسلام بر اصلاحگرى تأكيد مىورزد اگرچه اين كار با صرف اموال امام صورت پذيرد. امام صادق عليهالسلام به مفضّل فرمود: «إذا رأيت بين اثنين من شيعتنا منازعة فأفتدها من مالي(7)اگر ميان دو كس از شيعه ما كشمكشى ديدى مىتوانى از مال ما فديه بخشى».
برخى از مردم منتظر آنند كه مصيبتى به برادرشان وارد آيد تا شادمانى كرده، او را آماج زخم زبان خود سازند. چرا چنين است؟ زيرا اين فرد به حقيقت يا به خيال به او بدى كرده يا در كارى نظر او را پيروى نكرده است. آيا كسى كه زخم زبان مىزند خود به كسى بدى نكرده است و آيا خود او در همه كارهايش از نظر مردم پيروى كرده است؟ و آيا از رويدادها و حوادث روزگار در امان است كه جامهاى زخمزبان براى او به هم زده شود؟ هرگز چنين نيست، بلكه او شخصى خود پسند است.
اسلام به چنين شخصى مژده مىدهد كه مصيبتى را كه براى برادرش نشانه رفته بر خود او وارد مىآيد، و تجربه، راستى اينگونه اخبار را تصديق مىكند و همه اخبار اسلام راست و درست است.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «لا تبدي الشماتة لأخيك فيرحمه اللّه و يصيّرها بك(1)به برادرت زخم زبان مزن كه [در اين صورت] خداى بر او رحم مىگيرد و زخم زبان را بر تو فرود آوَرَد».
«من شمت بمصيبة نزلت بأخيه لم يخرج من الدنيا حتّى يفتتن(2)هركه براى مصيبتى كه به برادرش وارد آمده زخم زبان زند، از دنيا نرود مگر آنكه به همان مصيبت آزمون (مبتلا) شود».
شاعر مىگويد:
وَ قُلْ لِلشّامِتينَ بِنا: رُوَيدا *** سَيَلْقَى الشّامِتُونَ كَما رَأَيْنا
«به آنان كه به ما زخم زبان مىزنند بگو: آرامتر كه آنها نيز همان را خواهند ديد كه ما ديديم».
حال فرض كنيم چنين شخصى شاد شود و به رقص و پاىكوبى بپردازد و عربده سر
دهد، چرا؟ اين نشان دهنده بىمقدارى نفس او و كمخردى و احساسات سست او و در پايان بيانگر شيوه غير انسانى اوست، زيرا يك انسان با درد انسان ديگر به درد مىآيد و شاد نمىشود. همه سرشتهاى پست نشان دهنده ضعف نفسانى آن فرد و نارسايى معنوى اوست و اينرا بايد نخستين نشان آن فرد تلقّى كرد.
آيا بزدلى و بخل و حسد، پيش از آنكه بر فقير و محسود زيان رسانَد دليل نقص فرد نيست؟ وانگهى زخم زبان زدن پيش از آنكه به مخاطب زيان رسانَد به خود شماتت زننده آسيب مىزند و در دام درماندگى و ناتوانى گرفتار مىسازد.
جدال آن است كه بخواهى در سخن بر طرف ديگر چيرگى يابى و در اين راه آنقدر سخن مىگويى تا آنچه را در نهاد دارى به اثبات رسانى، خواه اين سخن حق باشد يا باطل.
شخص مجادله كننده چه چيزى را در جدال جستجو مىكند؟ او در آغاز و انجام در جستجوى آن است كه براى خود پيروزى بدست آورَد، امّا اينكه شخصى بخواهد حقى را اظهار كند و باطلى را درهم بكوبد پديدهاى است كه در هر ده هزار مجادله يك بار هم ديده نمىشود. دليل اين سخن آن است كه به مجادلههاى گذشته خود باز گرديد تا يقين يابيد كه عامل پيدا و پنهان آن چيزى جز عشق به چيرگى نبوده است. به هر روى چه سودى در مجادله نهفته است؟ آيا گمان مىكنى طرف مقابل به حق بودن تو اعتراف خواهد كرد؟ آرى، چنين گمانى مىكنى البته هنگامى كه موجودى خام باشى كه از پختگى بهرهاى ندارى در حالىكه كارشناسان روانشناسى ترديدى ندارند كه جدال در شخص مخالف تنها اصرار و پافشارى را پديد مىآورَد، و اين در حالى است كه شايد بتوان بدون جدال، حق را بدو قبولانْد، ولى با جدال، فرد هرگز قانع نخواهد شد اگرچه حق را به ديده خود ببيند.
آيا گمان مىكنى او به توانايى تو در سخنورى اعتراف خواهد كرد؟ آرى، چنين گمانى خواهى كرد، البته مشروط بر آنكه بهره فراوان از خرد نداشته باشى. پس بدان او از نزد تو نخواهد رفت مگر آنكه با خود خواهد گفت كه تو انسان سبك مغزى هستى و سخن تو بيهوده است و اساساً تابع هيچ ميزانى نيست.
آيا گمان مىكنى او به عظمت و علم تو اعتراف خواهد كرد؟ آرى، چنين گمانى خواهى كرد، البته مشروط بر آنكه در شمار جاهلان باشى. اما در صورتى كه از حقايق نفسانى
آگاه باشى هيچ ترديدى به خود راه مده كه با مجادله، خود را در نگاه طرفت خُرد مىگردانى و دليل مىآورى كه فردى هستى كم بهره از فرهنگ و اخلاق.
از همينرو اسلام تأكيد فراوان دارد كه جدال را كنار گذاريم، زيرا جدال در حقيقت به علاوه آنكه هيچ سودى در بر ندارد احساسات را به شور مىآوَرَد و دشمنى و تنفر را دامن مىزند و چه بسا به بدترين فرجام و زشتترين تباهىها كشيده شود.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «من جادل في خصومة بغير علم، لم يزل في سخط اللّه حتّىينزع(1)كسى كه از سر دشمنى و بدون علم مجادله كند همواره مورد خشم خداست تا آنكه از مجادله دست كشد».
«إنّ أبغض الرجال إلى اللّه الألدّ الخصيم(2)منفورترين افراد نزد خدا كشمكش كننده سرسخت است».
«ما أتاني جبرئيل قط إلاّ وعظني، فآخر قوله لي إيّاك و مشارّة الناس فإنّها تكشف العورة و تذهب بالعزّ(3)هيچگاه جبرئيل نزد من نيامد مگر آنكه مرا پند داد و آخرين سخن او اين بود كه از كشاكش با مردم بپرهيز كه اين كار موجب مىشود زشتىها هويدا گردد و ارجمندى از ميان برود».
امير المؤنين على عليهالسلام مىفرمايد: «إيّاكم و المراء و الخصومة فإنّهما يمرضان القلوب على الإخوان و ينبت عليهما النفاق(4)از نزاع و كشمكش بپرهيزيد كه اينها قلب را نسبت به برادران بيمار مىگرداند و ريشه نفاق در آن مىروياند».
هرگاه فردى شخصيت برادرش را لكّه دار كرد برادرش همواره دشمن او خواهد بود، اگرچه برادر تنى او باشد. به يكى از حكيمان گفتند: آيا دوستت را بيشتر خوش مىدارى يا برادرت را؟ او گفت: برادرم را دوست مىدارم، زيرا كه دوست من است. تنها يك تجربه كافى است تا به ميزان مجادله در تيره كردن صفاى برادران پى بريم.
آيا شما با ميزان زخم عاطفى همين جمله پيش پا افتاده (الآن براى تو روشن مىكنم) با همه سادگىِ آن آشنايى داريد؟ اين كمترين سخنى است كه هنگام جدال گفته مىشود و
مفهوم آن چنين است كه: «تو اى مخاطب من! نمىدانى و اين منم كه مىدانم و توان بيان گفته خود را دارم و پس از آن ثابت مىكنى كه او بر خطا بوده و تو بر صواب».
آيا شما راضى هستيد مخاطب به شما چنين جملهاى را بگويد؟ هرگز، پس مخاطب نيز همچون شما به شنيدن اين جمله خشنود نخواهد بود.
امام زين العابدين عليهالسلام مىفرمايد: «ويلمّه فاسقاً من لا يزال ممارئا، ويلمّه فاجراً من لا يزال مخاصماً ويلمّه آثماً من كثر كلامه في غير ذات اللّه عزوجل(1)واىِ مادرش (مادرش به عزايش بنشيند) و فاسق است كسى كه پيوسته ممارات (جدال و منازعه) مىكند واىِ مادرش و فاجر است كسى كه همواره خصومت مىورزد، واىِ مادرش و گناهكار است كسى كه در غير ذات خدا سخن گويد».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «لا تمارينّ حليماً و لا سفيهاً فإنّ الحليم يقليك و السفيه يؤذيك(2)با خردمند و با نادان كشمكش مكن زيرا خردمند از تو بيزار مىشود و نادان به تو آزار مىرسانَد».«إيّاكم و المشارّة فإنّها تورث المعرّة و تظهر المُعْوِرة(3)بپرهيزيد از اينكه با يكديگر مجادله كنيد كه آن عيب به ارمغان مىآورَد و كاستىها را آشكار مىسازد».
«إيّاكم و الخصومة فإنّها تشغل القلب و تورث النفاق و تكسب الضغائن(4)از خصومت بپرهيزيد كه آن دل را مشغول مىدارد و نفاق و كينه به بار مىآورد».
ولى آيا انسان دست از اين كار مىكشد؟ هرگز، زيرا عشق او به خودنمايى و اظهار معلومات كردن مانع از آن مىشود كه آدمى جدال را كنار نهد، و بسيارى اوقات مىگويد:
اين كار براى آشكار كردن حق است.
اينك به سخن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گوش سپاريم كه فرمود: «ثلاث من لقي اللّه عزّوجل بهنّ دخل الجنّة من أيّ باب شاء من حسن خلقه، و خشي اللّه في المغيب و المحضر، و ترك المراء و إن كان محقّاً(5)هركه سه خصلت داشته باشد هنگام ديدار خدا از هر در كه بخواهد به بهشت در آيد: خوش اخلاق باشد؛ در پيدا و پنهان پرواى خدا كند؛ جدال را اگرچه بر حق باشد كنار نهد».
آيا اين حديث را شنيديد؟ لكن چه سود كه عشق به خودنمايى مانع از عمل كردن به
محتواى اين حديث است. ما چگونه مىتوانيم ريشههاى عشق به خودنمايى را در خود بسوزانيم؟ با سخت كوشىهاى فراوان، زيرا آدمى مىخواهد با زبان يا جاه يا جمال يا...
خود را به ديگران بشناسانَد، پس براى از بين بردن چنين سرشتى بايد بسيار بكوشد. اين كوشش و جهاد از جهاد با دشمن كه با شمشير و نيزه است دشوارتر مىنمايد تا آن هنگام كه عشق به خودنمايى از ميان برود. از اين گذشته انسان بايد سخن خود را پاك گردانَد كه اين موجب جلب دوستى خواهد بود و الفت را به ارمغان مىآورَد و از همينرو اسلام تأكيد فراوان بر آن دارد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد: «يمكّنكم من الجنّة طيب الكلام و إطعام الطعام(1)آنچه شما را به بهشت مىبَرد: سخن نيكو و دادن خوراك است».
«إنّ في الجنّة لغرفاً يرى ظاهرها من باطنها و باطنها من ظاهرها، أعدّها اللّه لمن أطعم الطعام و أطاب الكلام(2)در بهشت اتاقهايى است كه بيرونش از درون و درونش از بيرون نمايان است، خداوند آنها را براى كسى آماده كرده كه به ديگران اطعام كند و سخن خود را نيكو گردانَد».
«الكلمة الطيّبة صدقة(3)سخن گوارا صدقه است».
درباره حضرت مسيح عليهالسلام روايت شده است كه: «أن عيسى عليهالسلام مرّ به خنزير فقال: مربسلامة فقيل له: يا روح اللّه تقول هذا للخنزير؟ فقال: أكره أن أعوّد لساني الشرّ(4)خوكى از كنار حضرت گذشت و حضرت بدو فرمود: به سلامت بگذر. عرض شد: يا روح اللّه! اين سخن را به اين خوك مىگويى؟ حضرت فرمود: نمىخواهم زبانم به بدى عادت كند».
در جامعه امروزى چند نفر سخن به نيكويى مىگويند و اطعام مىكنند؟ بسيار بسيار اندك، در حالىكه كينه توزى و دشمنى و مرافعه را بسيار مىبينيم.
آدمى هرچه هم شاداب و سرحال باشد باز به سبب عوارض خارجى يا روانى، كاستى دارد. به نشاط آوردن نفس با عوامل سادهاى همچون گردش، تماشاى سبزه و گوش دادن به صداهاى مطلوب و نظاير آن صورت مىپذيرد. يكى از اين عوامل مؤر نيز خوشطبعى و شوخى است البتّه به مقدار مطلوب.
اگر شوخى خالى از دروغ باشد ستوده است، ولى اگر با واقعيت همسويى نداشته باشد اگرچه گناهِ دروغ را ندارد ولى از نگاه اسلام نكوهيده است. اگر شوخى از حد خود برون رود تبديل به مسخرگى و استهزا مىشود و اسلام آنرا حرام گردانيده است و براى آن كيفر شديد در نظر گرفته است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «إنّي لأمزح و لا أقول إلاّ حقّاً(1)هر آينه من شوخى مىكنم ولى آنچه مىگويم سخن راست است».
به پيامبر صلىاللهعليهوآله عرض شد: يا رسول اللّه! تو با ما شوخى مىكنى؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «إنّي و إن داعبتكم فلا أقول إلاّ حقّاً(2)من با شما شوخى مىكنم، ولى جز حق بر زبان جارى نسازم».
آوردهاند كه: «پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روزى به يكى از زنانش جامهاى فراخ پوشاند و بدو گفت: اين جامه را بپوش و مرا ستايش كن. انتهاى اينجامه همچون جامه عروس به زمين كشيده مىشد»(3).
نيز آوردهاند كه: «پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به پيرزنى فرمود: هيچ پيرزنى به بهشت نمىرود. پس آن پيرزن گريست. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: تو در آن روز ديگر پير نخواهى بود»(4).
آوردهاند كه: «روزى زنى خدمت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: همسرم تو را مىخوانَد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: همسر تو همان است كه در چشمش سفيدى است؟ زن گفت: به خدا در چشم او سفيدى نيست. پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمود: آرى، در چشم او سفيدى است. زن گفت: به خدا سوگند كهچنين نيست. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمود: هيچ كس نيست كه در چشم او سفيدى نباشد»(1).
مقصود حضرت صلىاللهعليهوآله سفيدى چشم است كه سياهىِ آنرا در برگرفته.
نيز آوردهاند كه: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روزى به صهيب كه با چشم درد مشغول خوردن خرما بود فرمود: آيا تو خرما مىخورى در حالىكه چشم درد دارى؟ او گفت: من با چشم ديگرم خرما را مىبينم. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله چنان لبخندى زدند كه دندانهاى پيش ايشان آشكار شد»(2).
آوردهاند كه: «زنى نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه! مرا بر شترى سوار كن. پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمود: من تو را بر بچّه شترى سوار مىكنم. آن زن گفت: مرا با بچه شتر چه كار؟ بچه شتر توان حمل مرا ندارد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آيا شترى هست كه بچه شترى ديگر نباشد»(3).
نقل كردهاند كه: «خوات بن جبير در كنار زنانى از بنى كعب سر راه مكه نشسته بود و اين، پيش از زمانى بود كه وى اسلام آورَد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر او گذشت و فرمود: تو را با زنان چه كار؟ او گفت: اين زنان طناب براى يكى از شتران گريزنده من مىبافند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پى كار خويش گرفت و رفت، و پس از آنكه بازگشت بدان مرد فرمود: اى ابا عبداللّه! آيا كار آن شتر سركش هنوز به پايان نرسيده است؟ ابوعبداللّه مىگويد: من خاموش ماندم و شرم كردم و از آن پس از سرِشرم و حيا پيوسته خود را از پيامبر پنهان مىكردم تا آنكه اسلام آوردم و به مدينه آمدم. روزى پيامبر بر من گذر كرد و من در مسجد نماز مىخواندم. پيامبر بنشست و من نماز خود را طولانى گردانيدم.
حضرت صلىاللهعليهوآله فرمود: نماز خود را طولانى نكن چون من در انتظار تويم. پس چون از نماز فارغ شدم پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به من فرمود: اى ابا عبداللّه! آيا كار آن شتر سركش هنوز به پايان نرسيده؟ عرض كردم: سوگند به خدايى كه تو را به حق به نبوت برانگيخت از هنگامى كه اسلام آوردهام اين شتر ديگر نگريخته است. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: اللّه اكبر، اللّه اكبر، بار خدايا ابا عبداللّه را به راه راست هدايت فرما و [به بركت اين دعا] اسلام او نيكو گرديد»(4).
نيز آوردهاند كه: «نعيمان انصارى مردى شوخ طبع بود. هرگاه جامه يا خوراك مطلوبى به
مدينه وارد مىشد او از آن مىخريد و براى پيامبر صلىاللهعليهوآله مىآورد و عرض مىكرد: اين هديهاى است براى شما. پس چون صاحب كالا براى دريافت پولش نزد او مىآمد وى او را نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله مىبُرد و عرض مىكرد: يا رسول اللّه! بهاى آن كالا را به او بپرداز. پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمود:
مگر تو آنرا به من هديه نكردى؟ و او در پاسخ مىگفت: به خدا سوگند بهاى آنرا ندارم و دوست داشتم كه تو از آن خوراكى بخورى. پيامبر صلىاللهعليهوآله لبخندى مىزد و بهاى آنرا مىپرداخت»(1).
در نكوهش استهزا اين آيه كريمه نازل شده است: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لاَ يَسْخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ عَسَى أَن يَكُونُوا خَيْرًا مِّنْهُمْ وَ لاَ نِسَآءٌ مِّن نِّسَآءٍ عَسَى أَن يَكُنَّ خَيْرًا مِّنْهُنَّ»(2)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، نبايد قومى قوم ديگر را ريشخند كند، شايد آنها از اينها بهتر باشند و نبايد زنانى زنان ديگر را ريشخند كنند شايد آنها از اينها بهتر باشند».
هيچگاه انسانى به برادر خودش ريشخند نمىزند مگر به سبب پليدى كه در نهاد او نهفته است. آيا اينكه ريشخند مىزند برتر از آن يكى است كه ملامتش مىكند؟ آيا خودِ ريشخند زننده كاستيهايى در ذات خويش ندارد؟ آيا دنيا سراى پاداش و مكافات نيست؟ و آيا چنين نيست كه روزى به سود استهزاكننده و روزى به زيان او خواهد بود؟ اگر آدمى به كاوش در احوال ريشخندزنندگان بپردازد خواهد ديد كه چگونه نزديكان و بيگانگان، آنان را وا مىنهند و ابراز تنفر مىكنند، و از اين گذشته جز اين نخواهد بود كه روزگار بر چنين فردى چنان مىشود كه هدف تيرهاى قضا مىگردد. اين وضع او در دنياست، امّا در آخرت وضعيتى دارد كه خوب است پيرامون آن به اين حديث گوش سپاريم:
پيامبر اكرم فرمود: «إنّ المستهزئين بالناس يفتح لأحدهم باب من الجنّة فيقال: هلمّ هلمّ، فيجيء بكربه و غمّه، فإذا أتى أغلق دونه... فما يزال كذلك حتّى يفتح له الباب، فيقال له: هلمّ هلمّ، فما يأتيه(3)كسانى كه مردم را به مسخره مىگيرند درى از درهاى بهشت به روى يكى از آنها گشاده مىگردد و به او مىگويند: پيش بيا، پيش بيا و همينكه او با حزن و اندوه پيش مىآيد ناگاه آن در به روى او بسته مىشود، و اين كار چندان تكرار مىشود كه هرگاه درى به روى او
گشاده مىشود و او را به رفتن دعوت مىكنند ديگر پا پيش نمىنهد».
پارهاى از نفوس چنان به استهزا خوگرفتهاند كه جز با تلاش چند ساله نمىتوانند اين عادت را كنار نهند. آدمى براى ريشه كن كردن يك رذيلت و نشاندن درخت يك فضيلت در وجود خود هرچند سال كه بكوشد جا دارد.
آدمى ارزش فضيلت و پستى رذيلت را نمىداند مگر هنگامى كه آدميانى را با اين دو سرشت مشاهده كند و آن دو را با يكديگر بسنجد. مىگويند:
دو مرد اَمرَدباز بودند كه بسيار گرايش داشتند با نوجوانان به آب روند و پيكر آنها را بمالند. روزى يكى از اين دو مرد براى انجام دادن كارى از آب بيرون شد و در همان حال دوستش را نظاره كرد كه به گونهاى بسيار زشت با نوجوانان بازى مىكند. ديدن اين منظره او را به چندش آورد. آنگاه به دوست خود گفت: اينك تو از آب برون بيا و بازى من با اين نوجوانان را بنگر. دوست او نيز از بازى اين مرد با نوجوانان به چندش آمد و چهره پليد بازى كردن مردى سالخورده را با چند نوجوان از نظر گذراند و اين موجب شد كه از كار خود تنفر يابد. پس هر دو از اين كار توبه كردند و آن عمل زشت را كنار نهادند.
زشتى تنها به يك رذيلت اختصاص ندارد و هر صفت پليدى، نكوهيده و نفرتانگيز است، اگرچه مرتكب اينگونه كارها آنرا تنها از نگاه خود بيند. ترس، بخل، دورويى و حقارت نفس و نظاير آن همگى رذيلتهايى پليد هستند كه برى ناگوار به بار مىآورند و جز ذائقه بيمار، نمىتواند آنرا ببلعد.
روزى مردى نزد من آمد كه من به سبب دانش و پارسايى او بسيار بزرگش مىدانستم. او از نامهاى بدون نام و نشان كه برايش فرستاده شده بود بسيار شكايت داشت، در آن نامه نوشته شده بود كه فلان كار شايسته تو نمىباشد همين يك جمله نه بيشتر و نه كمتر، اما او داشت از غم و اندوه منفجر مىشد. او مىگفت: مىخواهم از جامعه كنارهگيرى كنم. وى با اين عمل، خردى نفس خويش را به اثبات رساند و ثابت كرد چه روح كوچكى دارد و با اين درجه از علم و پارسايى كوچكترين كلمه انتقادآميز را تاب نياورد، اگرچه اين انتقاد از سوى شخصى گمنام باشد.
مردى را ديدم كه گاهى به نيازمندان كمك مىكرد، ولى اصرار داشت كه همه او را در حين كمك ببينند. كار چنين كسى چه مقدار اخلاص در بردارد و آيا او
پيش تو بزرگ خواهد آمد اگر بدانى كه با اين كار اندك چون دارايى او فراوان بود قصد ريا دارد! مردى را ديدم كه بسيار از جامعه مىناليد، آن هم چرا؟ چونكه چند روزى را مشغول اصلاح كارى از كارها بوده است. آدمى هر قدر هم از ادب و درستكارى و فضيلت و اخلاق برخوردار باشد باز ابعادى از روح او كاستى دارد كه بايد همچون بيمارى كه با دارو درمان مىشود به فكر درمان باشد.
شايد و يا حتماً خود من كه اين عيبها را مىنگارم آكنده از كاستيهاى اخلاقى باشم، ولىاين كاستيها را نمىبينم يا بهتر است بگويم نمىخواهم ببينم و اين براى من و امثال من غير موجّه است، زيرا هر انسانى با هر درجهاى از دانش و پارسايى و جايگاه و جاه و ثروت و مال بايد به ريشه كن كردن كاستيهاى خود همت گمارد.
آدمى هرچه در اين ميدان پيشرفت كند از انسانيت بيشتر و مقام والاتر برخوردار مىشود، اگرچه دستش از كالاى دنيوى تهى باشد و نزد حاكمان وقت موقعيتى نداشته باشد. اينان همان كسانى هستند كه تاريخ تا هميشه بديشان خواهد باليد، خواه پيامبران باشند يا مرسلان يا امامان و قدّيسان يا حكيمان و اصلاحگران.
خداى متعال مىفرمايد: «أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ»(1)«آيا هيچ يك از شما خوش مىدارد گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ از آن كراهت داريد».
قرآن كريم در نكوهش غيبت چنين مىفرمايد. حال، غيبت چيست؟ آنگونه كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مشخص مىفرمايد غيبت يعنى: «ذكرك أخاك بما يكره(2)برادرت را به گونهاى ياد كنى كه او خوش نمىدارد».
اگر به كسى بگوييم دروغگو يا اهل غيبت يا بادهگسار يا قمارباز يا چرك يا ترسو يا بخيل يا خودپسند يا بىارزش يا خودخواه يا... يا... همگى غيبت و عيبجويى اوست؛ زيرا چنين سخنانى را خوش نمىدارد.
پارهاى از مردم كه شيفته غيبت هستند براى توجيه كار خود مىگويند؛ ما ابايى نداريم از اينكه همين سخنان را در پيش روى آن فرد بگوييم. آيا اين كار آنها را توجيه مىكند؟ هرگز، بلكه بايد اين گروه را يا نادان دانست يا كسانى كه خود را به نادانى مىزنند، زيرا هيچ گناهى گناه ديگر را توجيه نمىكند، و بدگفتن از فردى در حضورش اهانت و حرام است، چنانكه غيبت كردن از او نيز حرام مىباشد، پس آيا يكى از آن دو ديگرى را توجيه مىكند؟ هرگز، پس كيفر آن، دو چندان است.
گروهى مىگويند: برخى از انسانها از ذكر معايبشان ناراحت نمىشوند، آيا اين سخن صحيح است؟ هرگز، زيرا هيچ كس خوش نمىدارد بديهاى او به زبان آيد، و اگر فرض شود كه از اين سخن ناراحت هم نمىشود آيا اين كلام ما عيبجويى يك مسلمان تلقى
نمىشود؟ و البته اين سخن نيز به سهم خود حرام است، اگرچه فرد ناراحت هم نشود. آيا عيبجويى، مخالف برادرىِ اسلامى نيست؟ و آيا تو دوست دارى كسى عيبت را بر زبان آورد؟ آيا اسلام فرمان نداده است كه: «أحب لأخيك ما تحب لنفسك(1)براى برادرت همان چيزى را دوست بدار كه براى خود دوست مىدارى».
اسلام، از غيبت كردن سخت منع كرده است. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:«كلّ المسلم على المسلم حرام: دمه و ماله و عرضه و الغيبة تناول العرض(2)خون، مال و آبروى مسلمان بر مسلمان حرام است و غيبت بر آبرو دست مىاندازد».
«إيّاكم و الغيبة، فإنّ الغيبة أشدّ من الزنا إنّ الرجل يزني و يتوب فيتوب اللّه عليه، و إنّ صاحب الغيبة لا يغفر له حتّى يغفر له صاحبه(3)از غيبت كردن بر حذر باشيد، كه غيبت بدتر از زناست، زيرا ممكن است مردى زنا كند و در پىِ آن توبه كند و خدا توبه او را بپذيرد ولى كسى كه غيبت كرده آمرزيده نمىشود تا آنكه فردى كه از او غيبت كرده او را ببخشد».
اينك اندكى در حديث فوق درنگ كنيم: بر اساس اين حديث غيبت از زنا بدتر است. حديث ديگرى در دست است كه يك درهم ربا همچون هفتاد زناست. يا حديث ديگرى مىگويد فلان كار از آدمكشى بدتر است، و احاديثى از اين دست. آيا ما بايد اين احاديث را حمل بر ظاهر آنها كنيم؟ بنابراين مفهومى كه از زشتى زنا در ذهن مسلمانان متمركز شده چه شكلى خواهد يافت؛ مفهومى كه غير قابل توصيف است، در حالىكه براى ربا و غيبت چنين زشتىاى روايت نشده است؟ آيا اين عدّه از شريعت آگاهى ندارند؛ يا به سبب آنكه در گناهانى همچون غيبت غوطهور شدهاند آنرا آسان مىگيرند، بر عكس گناهان ديگرى كه به دورى گزيدن از آنها عادت كردهاند؛ گناهانى همچون زنا؟ يا آنها با لحن كلام حديث آشنايند و بر همين اساس احاديث را تنها بر همان اندازهاى منطبق مىكنند كه با روح شريعت همسويى دارد و همان مفهوم و معنا را به همان اندازه براى آن قايل مىشوند. آنچه به نظر من نزديكتر مىرسد همين شكل سوم است و اينكه چنين احاديثى يكى از اين دو مفهوم را در بردارد:
1- مجاز همراه با مبالغه در بيان گناه تا مردم را از ارتكاب آن باز دارد، زيرا مردم كار محرّماتى را كه بدان الفت گرفتهاند آسان مىگيرند و شريعت ناگزير است در آغاز براى آنكه ايشان از ارتكاب آن گناه دورى گزينند با طمطراق بدان هشدار دهد، و البته نبايد آنرا دروغ دانست بلكه آن نيز همچون گونههاى ديگر مجاز تلقّى مىشود. حتماً ديدهايد كه اگر بيشتر مردم يك شهر براى استقبال كسى بيرون روند گفته مىشود اهل شهر همگى به استقبال او رفتهاند، آيا چنين سخنى دروغ است؟ خير، بلكه مجازى است با علاقه مشابهت ميان همه و غالب، همچون علاقه ميان حال و محل در جمله «ناودان جارى شد» يا علاقه جزء در كل در عبارت «عتق رقبة»، و به همين ترتيب.
اينكه چيزى شديدتر از چيز ديگر باشد (همچون تعابير گفته شده) مفيد آن است كه در شريعت از آن گناه به شدت نهى شده است. گفته مىشود: فلان كار بيشترين تأثير را بر من نهاد و قصد گوينده، بيان شدت آن كار است، نه آنكه حقيقتاً بيشترين اثر را بر او نهاد.
راز به كاربردن چنين مجازى بيان مرتبه شديدترى است، بهگونهاى كه اگر اين تأكيد نباشد گوينده احتمال مىدهد اثر اين سخن سست گردد. تصور كنيد كه اگر شارع بگويد: غيبت ممنوع است. در اين صورت شنونده تأكيدى در حرمت آن نمىيابد، در حالىكه اگر بگويد: غيبت بزرگتر از زناست، شنونده حرمت شديد از اين سخن دريافت مىكند.
2- اينكه مقصود از اينگونه احاديث آن باشد كه براى مثال غيبت در پارهاى ابعاد از زنا بزرگتر باشد، چنانكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در همين حديث اخير چنين فرمود. زيرا غالباً برترى امور بر يكديگر را در بعضى جهات مىدانند نه از همه جهات. مثلاً اگر شكارچى بگويد: اين جنگل بهتر از آن جنگل است مقصود او آن است كه در اين جنگل شكار بهترى يافت مىشود، يا اگر علوفه فروشى بگويد اين صحرا بهتر از آن صحراست مقصود او وجود علوفه بيشترى در اين صحراست، يا اگر چارپا دارى بگويد اينجاده بهتر از آن جاده است مقصود او از نظر مسير مالرو است، و به همين ترتيب. پس مقصود اين گروه ازبهتر بودن در همه ابعاد نيست.
بدين ترتيب سخن پيامبر و ائمه عليهمالسلام بر اين حمل مىشود كه مقصود ايشان بيشتر بودن از يك حيث بوده است نه در همه ابعاد. همانطور كه ديدهايد اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
حمزه سرور شهيدان است، يا اگر مىفرمايد: آسمان بر راستگوتر از ابوذر سايه نيفكنده و
زمين راستگوتر از او را بر خود حمل نكرده، و يا... مقصود حضرت صلىاللهعليهوآله برترى به صورت مطلق نبوده است و آنچه مقصود نظر ايشان بوده، برترى نسبى است. به همين ترتيب است احاديثى كه اطعام را بر نماز ترجيح مىدهد يا حرمت ربا و غيبت را بيش از زنا بيان مىدارد. حال به بحث مورد نظر خويش باز گرديم، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«مررت ليلة أسري بي على قوم يخمشون وجوههم بأظفارهم، فقلت: يا جبرائيل من هؤلاء؟ فقال: هؤلاء الذين يغتابون الناس و يقعون في أعراضهم(1)شبى كه مرا به معراج بردند مردمى را ديدم كه با ناخنهاى خود چهرهشان را مىخراشند. گفتم: اى جبريل اينان كيانند؟ گفت: اينان كسانىاند كه غيبت مردم را مىكردند و آبروى آنها را خدشهدار مىساختند».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در ضمن خطبهاى كه حتى در خانهماندگان صداى ايشان را مىشنيدند، فرمود: «يا معشر من أسلم بلسانه و لم يخلص الإيمان إلى قلبه لا تذمّوا المسلمين و لا تتّبعوا عوراتهم فإنّه من تتبع عوراتهم تتبع اللّه عورته و من تتبع اللّه عورته يفضحه و لو في بيته(2)اى كسانى كه به زبان خود ايمان آوردهايد و هنوز ايمان به دلهاتان ره نيافته! مسلمانان را نكوهش نكنيد و معايب آنها را پى نگيريد، كه هركه معايب آنها را پى بگيرد خدا معايب او را پى خواهد گرفت، و هركه خدا معايب او را پى گيرد اگرچه در خانه خود هم باشد باز رسوا شود».
اين پديده همان قدر كه عينى است طبيعى است، زيرا به حكم طبيعت كسى كه در پى معايب و اسرار مردم است مردم نيز در پى يافتن زشتيها و اسرار او خواهند بود و هرگاه از او عيبى يابند كه البته هيچ انسانى خالى از عيب نيست آن عيب را پراكنده خواهند كرد چنانكه او معايب ايشان را پراكنده ساخت و بدينسان او را به كيفر خود مىرسانند.
روزى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله خطبهاى ايراد فرمود و در اين خطبه از ربا سخن به ميان آورْد و آنرا گران شمرد و فرمود: «إنّ الدرهم يصيبه الرجل من الربا أعظم عند اللّه في الخطيئة من ستّ و ثلاثين زنية يزنيها الرجل و أربى الربا عرض الرجل المسلم(3)درهمى كه فرد از ربا به دست مىآورَد نزد خدا بالاتر از خطاى سى و شش زناست كه آدمى بدان پردازد و بالاترين ربا آبروى مرد مسلمان است».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر دو گور گذشت كه خفتگان در آن كيفر مىشدند، پس فرمود: «إنّهما لا يعذّبان في كبيرة أمّا أحدهما فكان يغتاب الناس، و أمّا الثاني فكان لا يستبرىء من بوله، و دعا بجريدة رطبة أو جريدتين فكسرهما ثمّ أمر بكلّ كسر فغرست على قبر، فقال صلىاللهعليهوآله أما إنّه سيهون من عذابهما ما كانتا رطبتين(1)اين دو به سبب ارتكاب گناه كبيره كيفر نمىشوند، يكى از آن دو غيبت مردم مىكرد و ديگرى هنگام بول، استبراء نمىكرد. آنگاه پيامبر فرمود تا يكيا دو چوب خرماى تازه بياورند، پس آن دو را بشكست و فرمود تا هر پاره را بر گورى بنشانند و فرمود: مادامى كه اين دو شاخه خرما تازه هستند عذاب اين دو كاهش مىيابد».
شاخه خرماى تازه چنانكه در احاديث آمده موجب كاهش عذاب مىشود. چرا؟ بهترين راه آن است كه اعتراف كنيم هنوز علم، چگونگى آنرا كشف نكرده، و چه بسيار واقعيتهايى كه علم به ژرفاى آن ره نيافته. عذاب كردن بشر امرى است كه شريعت از آن پرده برداشته و نيز كاهش اين كيفر با شاخه خرماى تازه نيز از سوى شريعت اعلان شده، ولى چگونه؟ آنرا نمىدانيم، و چه بسيار نادانانى كه پديدههايى را انكار كردهاند و پس از رسيدن دانش به آن، زبان به اعتراف گشودهاند، در حالىكه اسلام قرنها پيش، از آن سخن به ميان آورده است، و دانشى كه ما آنرا نمىبينيم و جز اندكى از ان نمىدانيم، چيزى است كه علم امروز بدان اعتراف دارد، نگاه كنيد به كتاب القرآن و العلم الحديث (= قرآن و دانش نوين)، فصل (جهانى كه مىبينيم و جهانى كه نمىبينيم).
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «من مشى في غيبة أخيه و كشف عورته كانت أول خطوة خطاها وضعها في جهنم، و كشف اللّه عورته على رؤوس الخلائق و من اغتاب مسلماً بطل صومه و نقض وضوئه فإن مات و هو كذلك، مات و هو مستحلّ لما حرّم اللّه(2)هركه براى غيبت برادرش گام بردارد و از عيب او پرده بر گيرد، نخستين گامى را كه بر مىدارد بر دوزخ مىنهد و خداوند زشتى او را برهمگان هويدا مىسازد و هركه غيبت مسلمانى بكند روزه و وضويش باطل مىشود و اگر در همين حال بميرد در حالى مرده است كه حرام الهى را حلال شمرده».
مقصود از بطلان روزه و نماز، پذيرفته نشدن اين دو است، چنانكه در حديث ديگر خواهد آمد و روا شمردن آنچه خدا ناروا كرده است به مفهوم ارتكاب حرام است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «الغيبة أسرع في دين الرجل المسلم من الأكلة في جوفه(1)تأثير غيبت بردين فرد مسلمان پرشتابتر است از بيمارى خوره در درون او».
همان مقدار كه خوره درون فرد را فاسد مىكند غيبت نيز دين او را تباه مىگردانَد.
«الجلوس في المسجد إنتظار الصلاة عبادة ما لم يحدث، قيل: يا رسول اللّه و ما يحدث؟ قال صلىاللهعليهوآله: الإغتياب(2)نشستن در مسجد به انتظار نماز، عبادت است، مادامى كه حدثى از او روى ندهد. عرض شد: يا رسول اللّه! حدث چيست؟ فرمود: غيبت».
«من اغتاب مسلماً أو مسلمة، لم يقبل اللّه تعالى صلاته و لا صيامه أربعين يوماً(3)هركه مرد يا زن مسلمانى را غيبت كند خداوند براى چهل روز نه نمازى از او بپذيرد نه روزهاى».
«من اغتاب مسلماً في شهر رمضان، لم يؤجر على صيامه(4)هركه در ماه رمضان مسلمانى را غيبت كند پاداشى براى روزهاش دريافت نخواهد كرد».
«من إغتاب مؤمناً بما فيه لم يجمع اللّه بينهما في الجنّة أبداً و من إغتاب مؤمناً بما ليسفيه انقطعت العصمة بينهما، و كان المغتاب في النار خالداً فيها و بئس المصير(5)اگر كسى مؤنى را در چيزى غيبت كند كه در او وجود دارد خداوند هرگز آن دو را در بهشت با يكديگر گرد نمىآورَد و اگر كسى مؤنى را در چيزى غيبت كند كه در مؤن يافت نشود پيوند ميان آن دو گسسته مىگردد و كسى كه غيبت كرده جاودانه در آتش خواهد بود كه سرنوشت بدى است».
غيبت در آنچه وجود خارجى ندارد اتهام به شمار آيد و آنرا غيبت مىناميم، زيرا اين سخن هنگامى گفته شده كه شخص حضور ندارد. اين نكته را حديث زير توضيح مىدهد:
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «هل تدرون ما الغيبة؟ قالوا: اللّه و رسوله أعلم، قال: ذكرك أخاك بما يكره، قيل أرأيت إن كان في أخي ما أقول؟ قال صلىاللهعليهوآله: إن كان فيه ما تقول فقد اغتبته و إن لم يكن فيه فقد بهته(6)آيا مىدانيد غيبت چيست؟ گفتند: خدا و پيامبرش آگاهترند. فرمود: اينكه از برادرت چيزى بگويى كه آنرا خوش نمىدارد. عرض كردند: اگر آنچه مىگوييم در او باشد چه؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اگر در آنچه در او هست سخن گوييد غيبت او را كردهايد، و اگر آنچه مىگوييد در او نباشد بدو بهتان زدهايد».
«ذكر عنده صلىاللهعليهوآله رجل فقالوا: ما أعجزه؟ فقال صلىاللهعليهوآله: اغتبتم صاحبكم، فقالوا: يا رسول اللّه قلنا ما فيه، قال صلىاللهعليهوآله: إن قلتم ما ليس فيه فقد بهتموه(1)نزد پيامبر سخن از مردى به ميان آوردند و گفتند: چه ناتوان است اين مرد! پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: از برادر خود غيبت كرديد. عرض كردند: يا رسول اللّه! چيزى را گفتيم كه در او هست. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اگر چيزى را مىگفتيد كه در او نبود بدو بهتان زده بوديد».
«ما النار في اليبس بأسرع من الغيبة في حسنات العبد(2)تأثير آتش در هيزم خشك پرشتابتر از تأثير غيبت در نيكيهاى بنده نيست».
«ما عُمِر مجلس بالغيبة إلاّ خرب من الدين، فنزّهوا أسماعكم من إستماع الغيبة، فإنّ القائل و المستمع شريكان في الإثم(3)هيچ مجلس غيبتى آباد نشد مگر آنكه قسمتى از دين را به ويرانى كشاند. پس گوش خود را از شنيدن غيبت پاك سازيد، زيرا گوينده و شنونده هر دو در گناه شريكند».
احاديث ديگرى نيز وجود دارد كه بر اساس آنها شنونده غيبت شريك در گناه است.
آوردهاند كه: «لمّا رجم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله الرجل في الزنا، قال رجل لصاحبه: هذا أقعص كما يقعص الكلب. فمرّ النبي صلىاللهعليهوآله معهما بجيفة فقال: إنهشا منها! فقالا: يا رسول اللّه ننهش من جيفة؟ فقال: ما أصبتما من أخيكما أنتن من هذه(4)هنگامى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مردى را به سبب زنا سنگسار مىكردند، شخصى به ديگرى گفت: اين مرد همچون سگ در جا كشته شده است.پيامبر صلىاللهعليهوآلههمراه آن دو بر مردارى گذشت و فرمود: از اين مردار به دندان بكشيد. آن دو عرض كردند: يا رسول اللّه! لاشه را به دندان بكشيم؟ پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمود: بدگويى شما از برادرتان متعفّنتر از اين مردار است».
نيز آوردهاند كه: «إن أحد الشيخين قال للآخر: إنّ فلاناً لنؤوم، ثمّ طلبا أدما من رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ليأكلا به الخبز، فقال صلىاللهعليهوآله: قد ائتدمتما، فقالا: ما نعلمه، فقال صلىاللهعليهوآله: بلى إنّكما أكلتما من لحم صاحبكما(5)يكى از صحابه پيامبر به ديگرى گفت: فلانى بسيار مىخوابد. آنگاه هر دو از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله خورشى طلب كردند تا با نان خود بخورند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: شما نان
خود را خورشى كردهايد. آن دو عرض كردند: كى چنين كرديم كه خود نفهميديم! پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: شما نان خود را با گوشت برادرتان خورديد».
گاهى فرد غيبت كننده براى توجيه كار خود مىگويد كه من ديدم فلانى چنين مىكرد، يا از او اين سخن را شنيدم. اين شخص بايد به اين حديث گوش سپرد:
امام صادق عليهالسلام فرمود: «من قال في مؤمن ما رأته عيناه و سمعته أذناه فهو من الذين قال اللّه عزّوجلّ: «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَحِشَةُ فِى الَّذِينَ ءَامَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ»(1)-(2)هركه درباره مؤنى آنچه را به چشم ديده يا با گوش شنيده بگويد از كسانى خواهد بود كه خداى متعال درباره او فرموده است: كسانى كه دوست دارند زشتكارى در ميان آنان كه ايمان آوردهاند شيوع پيدا كند، براى آنها در دنيا و آخرت عذابى پر درد خواهد بود».
«من روى على مؤمن رواية يريد بها شينه و هدم مروءته ليسقط من أعين الناس، أخرجه اللّه من ولايته إلى ولاية الشيطان فلا يقبله الشيطان(3)اگر كسى از مؤنى سخنى نقل كند كه قصد او از نقل آن سخن مشوش كردن چهره آن مؤن و بىآبرو كردن او باشد تا با اين كار او را از چشم همگان بيندازد خداوند او را از ولايت خود سوى ولايت شيطان برون مىكند و ديگر شيطان هم او را نمىپذيرد».
«الغيبة حرام على كلّ مسلم و إنّها لتأكل الحسنات كما تأكل النار الحطب(4)غيبت بر هر مسلمانى حرام است و آن نيكوييها را مىخورد چنانكه آتش، هيزم را».
يكى از احاديثى كه با تأكيد بيشترى از غيبت باز مىدارد اين حديث است:
اميرالمؤمنين على عليهالسلام مىفرمايد: «كذب من زعم أنّه ولد من حلال و هو يأكل لحوم الناس بالغيبة(5)دروغ گفته هركه گمان مىكند حلال زاده است در حالىكه با غيبت، گوشت مردم را مىخورد».
به نظر مىرسد مقصود از اين حديث شريك بودن شيطان در بسته شدن نطفه اوستو اصرار بر غيبت از نشانههاى آن است. اين سخنان ما بود پيرامون غيبت اما مسأله بهتان بسى بزرگتر از آن است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «من بهت مؤمناً أو مؤمنة أو قال فيه ما ليس فيه، أقامه اللّه عزّوجل على تلٍّ من نار حتّى يخرج ممّا قال فيه(1)هركه به مرد يا زن مؤنى بهتانى زند يا درباره او چيزى بگويد كه دروغ است خداوند او را بر تپهاى از آتش مىنهد تا آن هنگام كه از گفته خويش برون شود».
آيا او خروجگاهى خواهد يافت؟ هرگز.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «من بهت مؤمناً أو مؤمنة بما ليس فيه بعثه اللّه في طينة خبال حتّى يخرج ممّا قال، قلت: و ما طينة الخبال، قال: صديد يخرج من فروج المومسات(2)هركه به مرد يا زن مسلمانى بهتانى زند خداوند او را با "طينة خبال" بر مىانگيزاند تا از آنچه گفته برون رود. راوى مىگويد: عرض كردم: "طينة خبال" كدام است؟ فرمود: گندابى كه از فرج روسپيان بيرون مىآيد».
آرى، مواردى نيز در غيبت استثنا شده است، مثل آنكه غيبت كننده مظلوم واقع شده باشد يا براى برطرف كردن منكرى يارى بخواهد يا خير مشورتخواهى را طلب كند يا بخواهد سخن باطلى را رد كند و يا گواهى عليه حرامكارى دهد. كارهايى از اين قبيل كه البته هر كدام اندازه و شرايطى دارد كه در كتب فقه گفته شده است.
هر انسانى ناگزير معايبى دارد مگر كسى كه خدا او را نگاه دارد، چنانكه همه آدميان لاجرم محاسنى دارند. برخى از مردم پيوسته معايب ديگران را بيان مىدارند. چنين انسانى پليدى است كه بر ذكر معايب مردم سرشته شده و چون مگسى است كه بر چرك و خون مىنشيند و توجهى به نقاط زيبا و پاك پيكر ندارد، و چه پليد است كار چنين انسانى! برخى نيز هماره محاسن اين و آنرا بيان مىدارند و اين از شقّ نخست بهتر است، اگرچه در صورتى كه شرايط ستايش را در نظر نگيرد ممكن است موجب فريفتگى گردد. چه بسا اگر به كسى بگويى كه او عالم است باد به بينى افكند و دانش را به گمان اينكه به قدر كافى تحصيل كرده رها كند، يا اگر بگويى خوش اخلاق است به اين سخن فريفته گردد و اخلاق بد در پيش گيرد.
برخى نيز راه ميانه در پيش مىگيرند، اينان همان اصلاح طلبانند كه به اندازه ستايش كنند و به اندازه ره مىنمايانند. اين همان راه ميانهاى است كه اسلام مىپسندد، و اسلام هر راه ميانهاى را مىپسندد. احاديث رسيده در رد يا پذيرش ستايش ناظر به اين دو سوست:
ستايش از كسى كه سزاوار آن نيست يا ستودن او موجب كبر مىگردد نكوهيده است.
ستايش از آن كه سزاوار آن است يا ستودن او سبب اصلاح و صلاح مىشود، پسنديده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله در احاديث پراكنده، اميرالمؤنين عليهالسلام، ابوذر، عمّار و... را ستوده است.بعضى از صحابه مردگانى را ستودند، پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنها فرمود: «وجبت لكم الجنّة و أنتم شهداء اللّه في الأرض(1)بهشت بر شما واجب باد، در حالىكه شاهدان خدا در زمين هستيد».
1) . جامع السعادات، ج 2، ص 244.
نيز مىفرمايد: «إنّ لبني آدم جلساء من الملائكة، فإذا ذكر أحد أخاه المسلم بخير، قالت الملائكة: و لك مثله، و إذا ذكره بسوء قالت الملائكة: يا ابن آدم المستور عورته، أربع على نفسك و أحمد اللّه إذ ستر عورتك(1)آدميزاده همنشينانى از فرشتگان دارد، پس هرگاه كسى برادر مسلمان خود را به نيكى ياد كرد، فرشتگان گويند: براى تو نيز نظير آن باد، و هرگاه برادرش را به بدى ياد كرد فرشتگان مىگويند: اى آدميزادهاى كه زشتىات پنهان است به خود بپرداز و خداى را سپاس گوى كه عيب تو را پوشانده است».
درباره ستايش نكوهيده پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إنّ اللّه ليغضب إذا مدح الفاسق(2)همانا خدا هرگاه، تبهكارى را بستايند خشمگين مىشود».
مردى در حضور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كسى را ستود، پس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «ويحك قطعت عنق صاحبك لو سمعها لما أفلح(3)واى بر تو كه گردن دوستت را قطع كردى و اگر او اين سخن را بشنود روى رستگارى را نبيند».
نيز مىفرمايد: «إذا مدحت أخاك في وجهه فكأنّما أمررت على حلقه الموسى(4)هرگاه برادر خود را در حضور او بستايى، گويى تيغ بر حنجر او كشيدهاى».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به كسى كه مردى را ستود فرمود: «عقرت الرجل، عقرك اللّه(5)آن مرد را زخم رساندى، خدا تو را زخم رساند».
و مىفرمايد: «لو مشى رجل إلى رجل بسكين مرهف، كان خيراً له من أن يثني عليه في وجهه(6)اگر مردى با چاقوى تيزى سوى كسى رود بهتر از آن است كه در چهره، او را بستايد».
آدمى آنگاه كامل است كه ستايش او را سرمست نكند و نفريبد، و چه اندكند اين گروه، و اگرچه بسيار دشوار است، اما آدمى اگر هماره به كاستيهاى خود بنگرد و پيوسته مراقب نفس خويش باشد و ذات خود را داور محاسن و معايب خود گرداند، چنين كسى در راه ميانه قرار مىگيرد و ديگر ستايشى او را نفريبد و نكوهشى وجود او را به لرزه نمىافكند.
بالاتر از اين آن است كه آدمى از هر ستايش و نكوهشى نردبانى براى پيشرفت فراهم آورد، و ستايش را انگيزه به دست آوردن كمال قرار دهد. آيا اگر كسى مورد ستايش قرار
مىگيرد از آن رو نيست كه بخشى از وجود او سامان يافته؟ پس اگر همه بخشهاى وجود او به اندازه امكان سامان يابد براى ستايش شايستهتر و براى بزرگداشت مردم سزاوارتر است، او همچنين نكوهش را خاكسترى مىگرداند براى صيقل دادن آينه وجودش و با خود مىانديشد كه آيا اين نكوهش را سزاوار است يا نه؟ اگر سزاوار بود كه خويش را اصلاح مىكند، و گرنه هماره خود را تحت نظر خواهد داشت تا به كارى نيفتد كه مستوجب نكوهش است.
در اين حديث براى كسى كه در رو او را بستايند درسى بليغ نهفته است:
آوردهاند كه اميرالمؤمنين على عليهالسلام را در رو ستودند، پس ايشان فرمود: «اللّهمّ اغفرلي ما لا يعلمون، و لا تؤاخذني بما يقولون، و اجعلني خيراً ممّا يظنّون(1)بار خدايا! آنچه را ايشان نمىدانند بر من ببخش و به آنچه مىگويند مرا مؤخذه مكن و مرا از آنچه مىگويند بهتر گردان».
اسلام اين چنين پيروان خود را تربيت مىكند تا ستايش، ايشان را به سركشى نكشاند، بلكه برعكس، گونهاى فروتنى همراه با انگيزه پيشرفت را در ايشان ايجاد كند.
1) . همان.
اسلام هرگونه پيچيدگى در رفتار و گفتار را ناخوش مىدارد، چنانكه عقل نيز آنرا نكوهش مىكند. دروغپردازى از زشتترين مصاديق پيچيدگى است و مادر هر پليدى و جرثومه بسيارى از پلشتيها شمرده مىشود. نفاق، دورويى، چاپلوسى و ستايش كسى كه سزاوار آن نيست و نظاير آن همگى زاده دروغ هستند. آدمى دروغ نمىگويد مگر به سبب نارسايى نفسانى و پيچيدگى درونى و درهم شكستگى روانى وگرنه انسان صريح و مستقيم كه نيازى به دروغ ندارد.
چرا آدمى دروغ مىگويد؟ آيا براى آنكه مالى را بربايد يا مقامى را به چنگ آورد يا خيرى را ابقا كند يا از خطرى بگريزد، و آيا دروغ، گمان او را بر مىآورد؟ هرگز، بلكه برعكس دروغ در بردارنده نابودى و سقوط است و راستى و درستى در بردارنده نجات و والايى و از قديم گفتهاند كه: «النجاة في الصدق و الهلاك في الكذب؛ نجات در درستى و هلاكت در دروغ نهفته است».
آرى، ممكن است دروغ، خيرى خيالى را برآورد، ولى جامه پيچيدگى بشتاب از او رخت بر بندد و آنگاه مردم او را با چهره زشتش مىبينند و نزديكان، او را كنار نهند و دوران از او دورى ورزند و هر كس و ناكسى او را وا نهد و هيچ كس براى سخنش ارزش و اعتبارى قايل نشود. به هر روى اسلام با دروغپرداز و دروغپردازان، جنگى بىامان دارد.
قرآن كريم مىفرمايد: «إِنَّمَا يَفْتَرِى الْكَذِبَ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ»(1)«تنها كسانى دروغپردازى مىكنند كه ايمان ندارند».
1) . سوره نحل، آيه 105.
«فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقًا فِى قُلُوبِهِمْ إِلَى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمَآ أَخْلَفُوا اللَّهَ مَا وَعَدُوهُ وَ بِمَا كَانُوايَكْذِبُونَ»(1)«در نتيجه، به سزاى آنكه با خدا خلف وعده كردند و از آن روى كه دروغ مىگفتند در دلهايشان تا روزى كه او را ديدار مىكنند پيامدهاى نفاق را باقى گذارد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «إيّاكم و الكذب، فإنّ الكذب يهدي إلى الفجور، و الفجور يهدي إلى النار(2)از دروغ بر حذر باشيد كه دروغ به تباهى ره مىبرد و تباهى به آتش».
اين بسيار روشن است، زيرا دروغ در هم پيچيدگى را به بار مىآورد و دروغگو مانعى نمىبيند كه به جرمى بپردازد، زيرا از فرجام آن جرم در امان مىماند، مگر چنين نيست كه او به گفتن دروغ تواناست، و هرگاه از كارى پرسيده شود دروغ مىگويد؟ «المؤمن إذا كذب من غير عذر لعنه سبعون ألف ملك و خرج من قلبه نتن حتّى يبلغ العرش فيلعنه حملة العرش و كتب اللّه عليه بتلك الكذبة سبعين زنية، أهونها كمن يزني مع أمّه(3)هرگاه مؤنى بدون عذرى دروغى بگويد هفتاد هزار فرشته او را نفرين فرستند و از دل او گندى بيرون آيد كه به عرش رسد و حاملان عرش بر او نفرين فرستند و خداى براى اين دروغ گناه هفتاد زنا را براى او بنويسد كه كمترين آن كيفر كسى است كه با مادرش زنا كند».
در بحث گذشته پيرامون اين مقايسه و عوامل آن سخن گفتيم، ولى احتمال سومى را ناگفته گذارديم كه بد نيست اينك به بيان آن بپردازيم:
امور مستحب دو اجر دارند و امور منفور، دو كيفر: اصل و لوازم آن.
مثلاً پاداش يك ختم قرآن هزار دينار است و تفضّل كه زياده بر مُزد است ده هزار دينار زيرا كه كار خوب ممكن است لوازمى داشته باشد كه به جهت آن لوازم اين فزونى بر مزد داده شده، همچنين از باب مثال عقوبت زنا صد تازيانه است لكن به جهت تالى فاسدى كه بر آن مترتب مىشود از جمله هتك حرمات خدا، فاسد نمودن طرف مقابل، اختلاط انساب و... ممكن است كه زياده ده هزار لازم باشد.
پس اگر در حديث آمده است هر كس سوره «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» را سه بار بخوانَد اجر تمام قرآن بدو داده مىشود مقصود اصل است، نه آن فزونى. چنانكه اگر گفته شود كيفر
دروغ بيشتر از زناست، مقصود آن است كه از اصل عقوبت زنا بيشتر است، و اين در عرف ديده مىشود، زيرا اگر به رئيس حكومتى ناسزا گفته شود اگرچه اصل ناسزا سزاوار جريمه يا كيفر ناچيزى است ولى چون دشنام به رئيس حكومت است و اين موجب بىاحترامى و پردهدرىِ آبروهاست، گوينده آن سزاوار تحمل كيفر بسيار و پرداخت جريمه سنگين است، همانگونه كه دادن هديه ناچيز به انسانى بخشنده، اگرچه از آن نظر كه هديهاى است ناچيز، مستوجب هديهاى برابر آن يا كمى بيشتر است، ولى از آن نظر كه به انسانى بخشنده اهدا شده پاسخ آن هديه چندين برابر خواهد بود. پس اگر در حديثى اينگونه مقايسهها يافت شود بر اين معنا حمل مىشود.
اينك بار ديگر به دروغ و كيفر آن باز مىگرديم و رواياتى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله:
«سئل رسولاللّه صلىاللهعليهوآله: أيكون المؤمن جباناً؟ قال صلىاللهعليهوآله: نعم، قيل: و يكون بخيلا؟ قال: نعم، قيل: و يكون كذّاباً؟ قال صلىاللهعليهوآله: لا(1)از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پرسش شد: آيا مؤن ترسو مىشود؟ پيامبرفرمود: آرى. پرسيدند: آيا بخيل مىشود؟ فرمود: آرى. پرسيدند: دروغگو مىشود؟ فرمود: نه».
«كبرت خيانة أن تحدّث أخاك حديثاً هو لك مصدّق، و أنت به كاذب(2)چه بزرگ است خيانت تو اگر با برادرت سخنى گويى كه او آنرا تصديق كند و تو در آن سخن بدو دروغ گويى».
«الكذب ينقص الرزق(3)دروغ از روزى مىكاهد».
چگونه؟ زيرا مردم از فرد دروغگو دورى مىكنند و بدينسان كسب و كار آن دروغگو كاهش مىيابد و خود موجب كاهش روزى مىگردد، و اين در اصطلاح منطقيها جزء قضاياى حقيقيه است، مثل اينكه داروى فلانى موجب بهبود فلان مرض مىگردد كه اين با عدم شيوع آن منافات ندارد.
«ويل للّذي يحدّث فيكذب ليضحك القوم، ويل له، ويل له، ويل له(4)واى به حال كسى كه سخن مىگويد و دروغ مىبافد تا مردم را بخنداند، واى بر او، واى بر او، واى بر او».
نيز فرمود: «در خواب ديدم گويى مردى نزدم آمد و گفت: برخيز. برخاستم و ناگاه دو مرد را ديدم كه يكى ايستاده بود و ديگرى نشسته. در دست مرد ايستاده قلابى (چنگكى) آهنى بود كه
در كام مرد نشسته فرو مىكرد و آنرا چندان در حنجره او مىفشرد كه به شانهاش مىرسيد، آنگاه قلاب را درمىآورد و در سوى ديگر كام او مىفشرد، و آنگاه كه به شانه او رسيد آنرا خارج مىكرد و او به حال اولش بر مىگشت باز كار خود را از نو مىآغازيد. به آن كه مرا بلند كرده بود گفتم: اين كيست؟ گفت: اين مرد، دروغگوست و تا روز رستخيز در گورش عذاب مىشود»(1).
«ألا أخبركم بأكبر الكبائر؟ الإشراك باللّه و عقوق الوالدين و قول الزور(2)آيا از بزرگترين كباير آگاهتان نكنم؟ شريك قرار دادن براى خدا، عاقّ پدر و مادر و سخن زور» يعنى دروغ.
«إنّ العبد ليكذب الكذبة فيتباعد الملك منه مسيرة ميل من نتن ما جاء به(3)هرگاه بندهاى دروغ گويد، به دليل بوى بدى كه از دروغ او بر مىخيزد، فرشته يك ميل از او دور مىشود».
«إنّ للشيطان كحلاً و لعوقاً و نشوقاً، فأمّا لعوقه فالكذب، و أمّا نشوقه فالغضب، و أمّا كحله النوم(4)شيطان سرمهاى دارد و ليسيدنىاى و بوييدنىاى. ليسيدنى او دروغ و بوييدنىاش خشم و سرمهاش خواب است».
اين حديث تشبيه است يا حقيقت؟ چه بسيار حقايقى كه ما از درك آن ناتوانيم. گاهى انسان در شوخى دروغ مىگويد و با خود مىپندارد شوخى چه زيانى در پى دارد؟ شوخى بسيارى اوقات ملكه مىشود و پس از آن نوبت به مسائل جدّى مىرسد. وانگهى كدام انگيزه انسان را در شوخى به دروغ وا مىدارد؟ آيا نمىتوان بدون دروغ شوخى كرد؟اميرالمؤنين عليهالسلام مىفرمايد: «لا يجد عبدٌ طعم الإيمان حتّى يترك الكذب هزله و جدّه(5)هيچ بندهاى مزه ايمان را نمىچشد مگر آنكه شوخى و جدّى دروغ را كنار نهد».
نيز امام به كسى كه دروغ را نكوهش مىكرد فرمود: «شرّ الندامة ندامة يوم القيامة و أعظم الخطايا عند اللّه لسان الكذّاب(6)سختترين پشيمانى، پشيمانى روز رستخيز است و بزرگترين خطا نزد خدا زبان دروغگوست».
امام سجاد عليهالسلام فرمود: «إتّقوا الكذب الصغير منه و الكبير، في كلّ جدّ و هزل فإنّ الرجل إذا كذب في الصغير إجترى على الكبير(7)از دروغ خرد و كلان بپرهيزيد و از شوخى و جدّى
آن دورى كنيد، زيرا اگر آدمى در امور خرد دروغ گويد در كارهاى كلان نيز دروغ خواهد گفت».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «إنّ اللّه عزّوجلّ جعل للشرّ أقفالاً و جعل مفاتيح تلك الأقفال الشراب و الكذب شرّ من الشراب(1)همانا خداى عزّوجلّ براى هر شرّى قفلهايى نهاده و كليدهاى اين قفلها شراب است، و دروغ بدتر از شراب است».
هركه باده گسارد و مست شود ديگر هيچ مانعى نمىبيند كه پرده حرمت ديگران را بدرد و هر جنايتى را مرتكب شود و از انجام هيچ زشتى رويگردان نيست. آيا آنچه مىتواند جلوى او را بگيرد عاملى جز عقل است كه آن هم با نوشيدن شراب از ميان رفته است. پيامدهاى شراب همچون پيامدهاى دروغ نيست. آيا با دروغ هزاران نفر كشته نمىشوند و پرده آبروها دريده نمىشود؟ آيا رهبرى كه براى حفظ موجوديت خود دروغ مىگويد سپس سپاهيان را سوى مردمى مىفرستد كه آنها را دشمن معرفى مىكند تنها به سبب دروغ چنين نكرده است؟ و به همين ترتيب... .
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ أوّل من يكذّب الكذّاب، اللّه عزّوجلّ ثمّ الملكان اللّذان معه، ثمّ هو يعلم أنّه كاذب(2)نخستين كسى كه دروغپرداز را تكذيب مىكند خداى عزّوجلّ است و پس از آن دو فرشته موكّل او و در پى آنها او خود در مىيابد كه دروغگوست».
امام حسن عسكرى عليهالسلام فرمود: «جعلت الخبائث كلّها في بيت و جعل مفتاحها الكذب(3)همه پليديها در خانهاى نهاده شده و دروغ را كليد آن گرداندهاند».
اين است جايگاه دروغ بطور كلّى، امّا دروغ بستن به خدا و پيامبر و ائمّه عليهمالسلامبدترين گونه دروغ است و دليل آن هم آشكار است زيرا گفتار، رفتار و تأييد ايشان حجّتى است كه بايد آنرا معتبر شمرد، پس دروغ بستن بر آنها تأثير بسيار دارد.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «إنّ الكذبة لتفطّر الصائم، قلت: و أيُّنا لا يكون ذلك منه؟ قال عليهالسلام:ليس حيث ذهبت، إنّما ذلك الكذب على اللّه و على رسوله و على الائمّة عليهمالسلام(4)دروغ، موجب شكسته شدن روزه روزدار است، راوى مىگويد: كدام يك از ما چنين نيستيم. امام عليهالسلامفرمود: نه هر دروغى، بلكه دروغ بر خداى و پيامبر او و امامان عليهمالسلام».
نيز مىفرمايد: «الكذب على اللّه و على رسوله من الكبائر(1)دروغ بستن بر خدا و پيامبر از بزرگترين گناهان است».
نزد امام صادق عليهالسلام گفتند: چرا بافنده، ملعون است. امام فرمود: «إنّما ذاك الذي يحوك الكذب على اللّه و على رسوله(2)منظور از بافنده كسى است كه بر خدا و پيامبرش دروغ بافد».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «لا تكذب علينا كذبة فتسلب الحنيفيه(3)هيچ دروغى بر ما نبند كه اسلام از تو سلب مىشود».
دروغى كه جدّى گرفته نمىشود دروغ گفتن هنگام بازگفتن خواب است كه با ديگر انواع دروغ تفاوتى ندارد، زيرا دروغ، سخن خلاف واقع است خواه هنگام بازگفتن خواب يا بيدارى يا درباره گذشته يا آينده باشد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «إنّ من أعظم الفري أن يدعى الرجل إلى غير أبيه أو يري عينيه في المنام ما لم تريا أو يقول عليّ ما لم أقل(4)بزرگترين افترا آن است كه كسى را با نامى جز پدرش بخوانند، يا بگويد در خواب چيزى ديده در حالىكه نديده، يا از زبان من چيزى بگويد كه من نگفتهام».
شايد دليل اينكه بعضى خوابها از بزرگترين افتراها تلقّى شده آن است كه بازگو كردن خواب دروغ را وسيلهاى مىكنند براى دشمنى و قطع پيوند و نظاير آن.
نيز فرمود: «من كذّب في حلمه كلّف يوم القيامة أن يعقد بين شعيرتين(5)هركه در بازگو كردن خواب دروغ گويد روز رستخيز مأمور خواهد شد دو دانه جو را به يكديگر گره زند».
دروغ، تنها به سخن اختصاص ندارد بلكه اشاره، نگارش و تظاهر به بيمارى را نيز در بر مىگيرد. از اقسام دروغ: گواهى دروغ دادن است كه از بزرگترين محرّمات است، زيرا اين كار نه تنها دروغ است بلكه موجب مىشود حقوق جابه جا گردد و فرزندان به افرادى جز پدرشان نسبت داده شوند و... . قرآن كريم در ستايش مؤنان مىفرمايد:
«وَ الَّذِينَ لاَ يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا»(6)«و كسانىاند كه گواهى دروغ نمىدهند و هرگاه از سخن بيهودهاى بگذرند با بزرگوارى مىگذرند».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «شاهد الزور كعابد الوثن(1)آن كه به باطل گواهى دهد چونان بت پرست است».
گونه ديگر دروغ قسم دروغ است. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«التجّار هم الفجّار. فقيل: يا رسول اللّه أليس اللّه قد أحلّ البيع، فقال صلىاللهعليهوآله: نعم، و لكنّهم يحلفون فيأثمون، و يُحدّثون فيكذبون(2)بازرگانان تبهكارانند. عرض شد: يا رسول اللّه! آيا خدا خريد و فروش را حلال نكرده؟ حضرت صلىاللهعليهوآله فرمود: آرى، ولى آنها سوگند مىخورند و به گناه مىافتند و سخن به دروغ مىگويند».
«ثلاثة نفر لا يكلّمهم اللّه يوم القيامة و لا ينظر إليهم، المنّان بعطيته و المنفق سلعته بالأيمان الفاجرة و المسبل إزاره(3)سه نفرند كه خداوند روز رستخيز با آنها سخن نمىگويد و بديشان نمىنگرد: آن كه هنگام نيكى منّت مىنهد و آن كه كالاى خود را با سوگند دروغ به فروش مىرساند و آن كه ازار خود را فرو نهد (دامنكشان راه رود)».
متكبرانه دامنكشان راه رفتن همانگونه كه پنهان نيست در شريعت حرام است.
«ما حلف حالف باللّه فأدخل فيها مثل جناح بعوضة إلاّ كانت نكتة في قلبه إلى يوم القيامة(4)هركه به خدا سوگند خورد و به اندازه بال پشهاى دروغ در آن داخل كند (سوگند دروغ خورد) در دل او لكّه سياهى پديد آيد كه تا روز رستخيز بماند».
«ثلاث يشنأهم اللّه: التاجر أو البائع الحلاّف و الفقير المختال و البخيل المنّان(5)از سه كس خدا بيزار است: بازرگان يا فروشندهاى كه قسم مىخورد، تهيدست نيرنگباز و بخيل منّتگذار».
از گونههاى دروغ يكى نيز خلف وعده است. پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فليف إذا وعد(6)هركه به خدا و روز رستخيز ايمان دارد بايد به وعده خود وفا كند».
«أربع من كنّ فيه فهو منافقاً و إن كانت فيه واحدة منهنّ كانت فيه خصلة من النفاق حتى يدعها، من إذا حدّث كذّب و إذا وعد أخلف و إذا عاهد غدر و إذا خاصم فجر(7)چهار چيز
است كه اگر در كسى باشد منافق است و اگر يكى از آن چهار در او باشد سرشتى از نفاق در اوست تا آنكه از آن سرشت رهايى يابد: هرگاه سخن گويد دروغ مىگويد و هرگاه وعده دهد خلف مىكند و هرگاه پيمان بندد نيرنگ مىزند و هرگاه دشمنى ورزد تباهكارى در پيش گيرد».امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «عدة المؤمن أخاه نذر لا كفارة له فمن أخلف فبخلف اللّه بدأ و لمقته تعرّض و ذلك قوله: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ * كَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لاَ تَفْعَلُونَ»(1)(2)وعده دادن مؤن به برادرش نذرى است كه شكستن آن كفّارهاى ندارد پس هركه خلف وعده كند خود را در معرض خلف خدا و خشم او قرار داده است و اين همان مفهوم سخن پروردگار است كه: "اى كسانى كه ايمان آوردهايد چرا چيزى مىگوييد كه انجام نمىدهيد، نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد"».
راستگويى نيكو و محبوب است حتى از ديدگاه فرد دروغگو. و پسنديده است هرچند مردم آنرا رها كنند، چنانكه دانش پسنديده است حتى از ديد نادانان، اگرچه مردم در پى بهدست آوردن آن نباشند. راستگويى آيينه نفس پاك است. چه، فرد راستگو پاكى نفس، پاكيزگى روان و سلامتى دلش را برملا مىكند، زيرا هيچگونه انحراف و كژى در او نيست و بهسان درخت سرو راستقامت، چون گلِ خوشبو عطرآگين و همانند چراغ، روشن و درخشان است. همه افراد درباره راستگويى همين نظر را دارند و در اين بين مؤن با كافر، بزرگسال با خردسال، والا با پست و آقا با برده تفاوتى ندارد.
راستگويى فضيلتى است كه هرگاه در انسانى پيدا شود، او را به اوج خوشبختى روحى، قله كمال ذاتى و انتهاى پلكان انسانيت بالا مىبرد. آرى، گاه راستگويى سبب مىشود كه فرد راستگو به مصيبتهايى گرفتار آيد، اما كار به پايان نرسيده كه چند برابر مصيبت، نعمت و چند برابر بدى، نيكى به سوى او سرازير مىشود.
تنها تفاوت راستگويى با دروغگويى آن است كه راستگويى ملكهاى است كه پس از تلاش بهدست مىآيد و دروغگويى امرى بدون تكلف و گاه غير ارادى است كه به چيزى بيش از رها كردن نفس و هوسهاى آن نياز ندارد. چنانكه همين نسبت ميان دانش و نادانى به چشم مىخورد و همانگونه كه انسان نمىپسندد نادان باشد، نمىپسندد دروغگو باشد.
هرگاه دروغگو را مورد بازپرسى قرار دهيم و به او بگوييم: چرا دروغ مىگويى؟ پاسخ مىدهد: مىخواهم آبرويم را نگهدارم، يا به سودى بيشتر دست يابم و يا زيان احتمالى يا قطعى و امثال آنرا دفع كنم! بايد پرسيد: آيا هدف او همين است؟ و آيا پندار او درست است؟ ابداً چنين نيست، بلكه بيشتر اوقات انسان دروغگو نمىتواند آبرويش را نگهدارد و نيز زيانهايى كه به او وارد مىشود، بيش از زيانهايى است كه به فرد راستگو مىرسد.
نقل مىكنند كه مردى مرتكب جنايت شد و مقامات دولتى مدتى به دنبال او بودند. و چون از دستگيرى او نااميد شدند، با برخى از اطرافيان مشورت كردند كه چه كنند؟ آنان گفتند: وى پدرى دارد بسيار راستگو و اگر از او كسب اطلاع كنيد شما را از محل وى باخبر خواهد كرد، البته اگر محل او را بداند. بنابراين، مقامات او را احضار و از وى پرس و جو كردند؟ او گفت: پسرم در فلان خانه و در يكى از زير زمينهاى آن پنهان شده است.وقتى كه مأموران را به آنجا اعزام كردند، بر آن مرد به همان ترتيبى كه پدرش گفته بود، دست يافتند: لذا از اين راستگويى سخت به شگفت آمدند كه چگونه وى حتى بر زيان فرزندش راست گفته است! و همين راستگويى موجب عفو از پسر و تشويق و احترام پدر گرديد. اين يك داستان بود و داستانهاى ديگر نيز هست كه همگى به فوايد راستگويى اشاره دارد. اين سخن را به گزاف نگفتهاند: «النجاة في الصدق؛ رهايى در راستگويى است».
از اينرو، اسلام سخت بر راستگويى تأكيد دارد و مردم را تشويق مىكند كه هميشه راست بگويند هرچند احتمال دهند كه زيان اندكى به ايشان برسد. اسلام راستگويان را فراوان ستايش مىكند. قرآن كريم مىفرمايد:
«مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ»(1)«از ميان مؤنان مردانىاند كه به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا كردند».
«يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّدِقِينَ»(2)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا پروا كنيد و با راستان باشيد».
«الصَّبِرِينَ وَ الصَّدِقِينَ وَ الْقَنِتِينَ وَ الْمُنفِقِينَ»(3)«شكيبايان و راستگويان و فرمانبرداران و انفاق كنندگان».
«وَ لَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْأَخِرِ...أُولَئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا»(4)«بلكه نيكى آن است كه كسى به خدا و روز بازپسين... ايمان آورد... آنانند كسانى كه راست گفتهاند».
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ... أُولَئِكَ هُمُ الصَّدِقُونَ»(5)«همانا مؤنان كسانىاند كه به خدا و پيامبر او گرويده... اينانند كه راست كردارند». و آيات ديگر... .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «تقبلوا ليّ بستّ، أتقبّل لكم بالجنّة: إذا حدّثتم فلا تكذبوا، و إذا وعدتم فلا تخلفوا، و إذا اؤتمنتم فلا تخونوا، و غضّوا أبصاركم، و احفظوا فروجكم و كفّوا أيديكم و ألسنتكم(1)شش چيز را براى من ضمانت كنيد تا بهشت را براى شما ضمانت كنم: هرگاه سخن گفتيد، دروغ مگوييد و هرگاه وعده كرديد، تخلّف نكنيد و هرگاه امين قرار گرفتيد، خيانت نكنيد و چشمانتان را [از حرام ] فرو بنديد و شرمگاههايتان را نگهدارى كنيد و دستان و زبانهايتان را بازداريد».
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «إنّ الرجل ليصدق و يتحرّى الصدق فيكتب عند اللّه صادقاً(2)مادام كهفرد راست بگويد و قصد راست گفتن داشته باشد، خداوند او را به عنوان راستگو مىنويسد».
معناى «يصدق» آن است كه شخص هميشه راست بگويد نه يك بار و يا چند بار.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «كونوا دعاة للناس بالخير بغير ألسنتكم ليروا منكم الإجتهاد و الصدق و الورع(3)مردم را با غير زبانهايتان به نيكى فرا خوانيد تا آنها شاهد تلاش، راستگويى و پرهيزكارى شما باشند».
پوشيده نيست كه اين نوع فراخوانى [فرا خوانى با عمل ] آن چنان اثر رسايى دارد كه هزار سخن اين اثر را ندارد، زيرا مردم به طور فطرى به اقتدا و پيروى سرشته شدند و لذا هرگاه ستمى را ببينند كه به آن عمل مىشود همانند او رفتار كنند و هرگاه انسانى پرهيزكار، با تقوا و راستگو را مشاهده كنند، شيوه او را در پيش گيرند و از اثر او پيروى مىكنند.
بنابراين، تقوا پيشه گيريد، پرهيزكار باشيد و راست بگوييد.
امّا اگر مردم فردى را ببينند كه به راستگويى فرا مىخواند، ليكن خود دروغ مىگويد و يا به امانتدارى و امثال آن دعوت مىكند، ليكن خود خيانت مىكند، مىگويند: اگر اين كار خوب مىبود، او مخالفت نمىكرد و اگر نيكو مىبود، وى آنرا پس از اين فراخوانى انجام نمىداد. از اينرو، قرآن حكيم و سنت از فراخوانى بدون عمل بر حذر داشته است:
«لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ * كَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لاَ تَفْعَلُونَ»(4)«چرا چيزى مىگوييد كه انجام نمىدهيد؟ نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد».
حضرت على عليهالسلام مىفرمايد: «لَعَنَ اللّهُ الآمِرينَ بِالْمَعْروفِ التّارِكَينَ لَهُ والنّاهينَ عَنِ الْمُنْكَرِ الْعامِلينَ بِهِ(1)خدا نفرين كند كسانى را كه امر به معروف مىكنند و خود آنرا به جاى نمىآورند و يا از زشتى منع مىكنند و خود آنرا به جاى مىآورند».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «من صدق لسانه زكى عمله، و من حسنت نيّته زيد في رزقه و من حسن برّه بأهل بيته مدّ له في عمره(2)هركه زبانش راست بگويد، عمل او نيكو شود و هركه نيتش پاك باشد، روزىاش فزونى يابد و هركه به خانوادهاش نيكى كند عمرش زياد شود».
آرى، اسلام است كه تمامى نيكيها را گرد آورده: راستگويى زبان، حسن نيت و نيكى به خانواده. آيا دينى هست كه در اين اخلاق والا و صدها هزار امثال آن همانند اسلام باشد؟ نيز آن حضرت فرمود: «لا تنظروا إلى طول ركوع الرجل و سجوده فإنّ ذلك شيء اعتاده فلو تركه استوحش لذلك، و لكن انظروا إلى صدق حديثه و أداء أمانته(3)به ركوع و سجده طولانى فرد نگاه نكنيد، زيرا اين چيزى است كه او عادت كرده و اگر آنرا رها كند به وحشت مىافتد، ليكن به راستگويى واداى امانت او بنگريد».
از شگفت انگيزترين احاديث، حديث زير است. اما شگفتى آن در نگاه نخست است نه از نگاه كسى كه ماهيت اسلام را مىشناسد، اسلامى كه به فضيلتها ارج مىنهد و آنراهدف بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله مىداند: «إنّما بعثت لأتمّم مكارم الأخلاق(4)همانا من برانگيخته شدم تا اخلاق نيك را تكميل كنم». سپس مقام والا در نزد خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله را براى كسى قرار مىدهد كه پلكان اخلاق نيك را بالا رود. به اين حديث گوش فرا دهيد:
امام صادق عليهالسلام به يكى از اصحابش فرمود: «انظر ما بلغ به عليّ عليهالسلام عند رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فألزمه، فإنّ عليّاً عليهالسلام إنّما بلغ ما بلغ به عند رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بصدق الحديث و أداء الأمانة(5)به آن مقامى بنگر كه على عليهالسلام نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله بدان رسيد و بدان پاى بند باش، زيرا على عليهالسلام تنها به وسيله دو چيز بدان مقام در نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله رسيد: راستگويى و اداى امانت».
شايد شما بگوييد: اين دو كار بسيار سادهاند و هر كسى با اندكى كوشش مىتواند به آنها پاىبند باشد. ليكن اين سخن را كسى مىگويد كه از دشوارى پاىبندى به اين دو كار
در هر امر كوچك و بزرگى آگاهى ندارد. امّا كسى كه از اين موضوع آگاهى دارد مىداند كه پاىبندى به راستگويى و اداى امانت از حمل كوهها دشوارتر است. آيا كسى مىتواند در هر زمان و مكان و با كمال صراحت و روشنى و براى هر امر كوچك و بزرگ راست گويد؟ درباره امانت به اين آيه كريمه گوش فرا دهيد:
«إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَوَ تِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الاْءِنسَنُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولاً»(1)«ما امانت [الهى و بار تكليف] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم، پس، از برداشتن آن سرباز زدند و از آن هراسناك شدند و[لى] انسان آنرا برداشت راستى او ستمگرى نادان بود».
انسان اين بار امانت را بر دوش گرفت، در حالىكه از سنگينى آن آگاهى نداشت و سپس بر اثر ادا نكردن امانت، بر خويشتن ستم كرد.
امام صادق عليهالسلام درباره راستگويى مىفرمايد: «إنّ اللّه عزّوجل لم يبعث نبيّاً إلاّ بصدق الحديث و أداء الأمانة إلى البرّ و الفاجر(2)خداى عزوجل هيچ پيامبرى را برنينگيخت، مگر به راستگويى و اداى امانت به نيكوكار و بدكار».
«أربع من كنّ فيه كمل إيمانه و إن كان من قرنه إلى قدمه ذنوبا لم ينقصه ذلك، قال و هو الصدق و أداء الأمانة و الحياء و حسن الخلق(3)چهار چيز است كه هركه آنها را دارا باشد، ايمانش كامل است و هرچند سر تا پايش تمام آكنده از گناهان باشد، از ايمانش نمىكاهد:
راستگويى، اداى امانت، حيا و اخلاق نيكو».
چگونه هيچ گناهى به ايمان اين فرد زيان نرساند؟ [براى دريافت پاسخ اين پرسش] اينك آيات زير را بخوانيم:«إِنَّ الْحَسَنَتِ يُذْهِبْنَ السَّئِّاتِ»(4)«خوبيها بديها را از ميان مىبرد».
«وَ هُوَ الَّذِى يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَ يَعْفُوا عَنِ السَّئِّاتِ»(5)«اوست كه توبه را از بندگان خود مىپذيرد و از گناهان در مىگذرد».
در اينجا بايد پرسيد: كدام يك از ما اين فرمان اخلاقى اسلامى را اطاعت مىكند؟
افرادى اندك، بلكه بسيار اندك. آيا راستگويى در بازارها حاكم است؟ آيا راستگويى در ادارهجات جايگاهى دارد؟ و آيا گردونه و چرخ راستگويى دايره زندگى را مىچرخاند؟ امّا متأسفانه كسى را مىبينيم كه در ظاهر مسلمان است ولى شعارش چنين است: «دروغ بگو... دروغ بگو... باز هم دروغ بگو، تا مردم تو را تصديق كنند».
ليكن او اشتباه مىكند، زيرا كسى كه دروغ بگويد و دروغ بگويد و... نزد مردم به عنوان دروغگو شناخته مىشود و لذا هيچ كس حتى سخن راست او را هم نمىپذيرد.
از شگفتانگيزترين نشانهها و آفريدههاى خدا - هرچند همه آنها شگفتانگيزاند - زبان است! اين گوشت آويخته كه از لحاظ وسعت از مقدار نيم كف دست هم كمتر است، شگفتيهاى متضادى را مىآفريند. چه، خوبى آنرا نتوان قيمت گذاشت و بدى آنرا هم نتوان تخمين زد. مهار افسارش از مشكلترين مشكلهاست و اگر بخواهى تعديلش كنى تا راه راست در پيش گيرد و به چپ و راست منحرف نشود، كارى تقريباً محال است.
فايدههاى زبان عبارتند از: راستگويى، سخن حق، گواهى راستين، ارشاد، راهنمايى، روشن كردن راه، ذكر خدا، تسبيح، آموزش دادن، امر به معروف، نهى از منكر و... حتى اصل ايمان به وسيله زبان به وجود مىآيد. مگر نه اين است كه اصل ايمان عبارت از اين سخن است: «لا اِلهَ اِلاَّ اللّه مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ».
اما زيانهاى زبان از اين قرارند: عكس فايدههاى آن، وسوسه كردن، عيب گرفتن، طعنه زدن، لعن كردن، غيبت، سخنچينى، ريشخند نمودن، گفتار بيهوده و... اسلام پس از آنكه بر فايدههاى زبان تأكيد مىكند، به پاى بندى تك تك اين فايدهها دستور مىدهد و نيز پس از آنكه زيانهايش را گوشزد مىكند به ترك هر كدام از آنها تشويق مىكند و به طور كلى و اجمالى اشاره مىكند كه زبان فايدهها و زيانهايى دارد و نيز دستور مىدهد كه بايد زبان را از هر گناه و منكرى نگهدارى كرد و در هر كارى معروف و نيكو آزادش گذارد.
قرآن بزرگ مىفرمايد: «مَّا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلاَّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ»(1)«[آدمى] هيچ سخنى را به لفظ در نمىآورد مگر اينكه مراقبى آماده [آنرا ضبط مىكند]».
1) . سوره ق، آيه 18.
«لاَّ خَيْرَ فِى كَثِيرٍ مِّن نَّجْوَاهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلَحِ بَيْنَ النَّاسِ»(1)«در بسيارى از رازگوييهاى ايشان خيرى نيست، مگر كسى كه به صدقه يا كار پسنديده يا سازشى ميان مردم فرمان دهد».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «من يتكفّل لي بما بين لحييه و رجليه أتكفّل له بالجنّة(2)هركه نگهدارى از آنچه مابين دو فك خود (زبان) و آنچه مابين دو پاى خود (عورت) را براى من ضمانت كند، بهشت را براى او ضمانت مىكنم».
«من وقى شرّ قبقبه و ذبذبه و لقلقه فقد وقي(3)هركه از شرّ شكم، عورت و زبانش محفوظ بماند محفوظ مانده است».
دليلش آن است كه اين اعضاى سه گانه بيشترين تأثير را دارند: شكم براى خوردن حرام، زبان براى مرتكب شدن گناه و عورت هم ايستگاه زشتترين جنايتهاست.
«قيل: يا رسول اللّه ما النجاة؟ قال صلىاللهعليهوآله: أملك عليك لسانك...(4)به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله گفتند: رستگارى در چيست؟ فرمود: [يكى آنكه ]زبانت در فرمانت باشد».
«أكبر ما يدخل الناس النار الأجوفان، الفم و الفرج(5)بيشتر مردم به وسيله دو ميانتهى وارد آتش مىشوند: دهان و عورت».
دهان از منظر اين حديث، سخن باطل و ناحق گفتن و حرام خوردن را شامل مىشود.
«هل يكبّ الناس على مناخرهم في النار إلاّ حصائد ألسنتهم؟(6)آيا مردم را جز سخنان بىخير آنان چيزى بر روى بينى در آتش مىافكند؟».
«قال له صلىاللهعليهوآله رجل: ما أخوف ما يخاف عليّ؟ فأخذ بلسانه و قال: هذا(7)مردى به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت: آنچه از هر چيز بيشترى بايد بر خود بترسم چيست؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله زبانش را به دست گرفت، [آنگاه] فرمود: اين است».
«لاَ يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْدٍ حَتَّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ وَ لاَ يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ(8)ايمان فرد درست نمىشود تا اينكه دلش درست شود و دل او درست نشود تا اينكه زبانش درست شود».
«إذا أصبح ابن آدم أصبحت الأعضاء كلّها تكفر اللسان فتقول: إتق اللّه فينا فإنّما نحن بكفإن استقمت استقمنا و إن اعوججت اعوججنا(1)هرگاه آدميزاده بامداد كند، تمامى اعضا بامداد كنند در حالىكه زبان را تكفير مىنمايند و مىگويند: درباره ما از خدا پروا كن كه ما همگى در گرو تو هستيم، اگر تو راست باشى ما راست هستيم و اگر ناراست باشى ما نيز ناراست خواهيم بود».
«قال له صلىاللهعليهوآله رجل: أوصني. فقال صلىاللهعليهوآله: اعبد اللّه كأنّك تراه و اعدد نفسك مع الموتى، و إن شئت أنبأتك بما هو أملك لك من هذا كلّه و أشار بيده إلى لسانه(2)مردى به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت: به من سفارش كن. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خدا را طورى عبادت كن كه گويى او را مىبينى و خودت را در زمره مردگان بشمار و آيا مىخواهى تو را از چيزى آگاه كنم كه از همه اينها بيشتر در اختيار توست؟ و با دست مبارك به زبانش اشاره كرد».
«إنّ اللّه عند لسان كلّ قائل، فليتّق اللّه امرء و ليعلم ما يقول(3)خداوند نزد زبان هر گويندهاى است. پس انسان بايد درباره آنچه مىگويد از خدا بهراسد».
«من لم يحسب كلامه من عمله كثرت خطاياه، و حضر عذابه(4)هركه سخنش را جزء عملش به حساب نياورد، خطاهايش فزونى يابد و عذابش آماده شود».
نيز فرمود: «خداوند زبان را با عذابى عذاب مىكند كه هيچ كدام از اعضا را بدان عذاب نكند. پس، زبان مىگويد: پروردگارا، مرا با عذابى عذاب كردى كه هيچ كدام از اعضا را بدان عذاب نكردى؟ در پاسخ او گفته مىشود: از تو سخنى بيرون آمد كه به خاور و باختر زمين رسيد و به سبب آن خون حرام ريخته شد و مال حرام غارت گرديد و حرمت ناموس شكسته شد. به عزت و بزرگىام سوگند، قطعا تو را با عذابى عذاب كنم كه هيچ يك از اعضا را بدان عذاب نكنم»(5).
اين عذاب براى اين چنين زبانى است، امّا هر زبانى عذاب نمىشود و عذاب در آن جهان همچون بيماريها در دنياست، بدين معنا كه برخى از بيماريها همه بدن را فرا مىگيرد و برخى از بيماريها به يكى از اعضاى بدن اختصاص دارد، نظير اينكه چشم درد مىكند و دندان درد مىكند و... عذاب جهان واپسين نيز همينگونه است: زبان عذاب گناه خود را مىبيند، دست كيفر عصيان خود را مىكشد و چشم نيز همين طور... .
اميرالمؤنين على عليهالسلام به مردى كه سخنانى بيهوده مىگفت، فرمود: «يا هذا، إنّك تملي على حافظيك كتاباً إلى ربّك، فتكلّم بما يعنيك و دع ما لا يعنيك(1)اى فلان! تو بر دو فرشته نگهبانت نامهاى را به پروردگارت ديكته مىكنى. بنابراين، آنچه را كه به تو مربوط است بازگو و آنچه را كه ربطى به تو ندارد رها كن».
چقدر زيبا و شگفتانگيز است اين سخن امام عليهالسلام! مگر نه اين است كه وقتى انسان سخن مىگويد، دو فرشته سخنان او را مىنويسند؟ مگر نه اين است كه اين نوشته به نزد خدا برده مىشود؟اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: «الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ(2)شخص در زير زبانش پنهان است».
وقتى فرد سخن بگويد آشكار شود كه داناست يا نادان، خوش بيان است و يا كند زبان.
امام سجاد عليهالسلام فرمود: «إنّ لسان بن آدم يشرف على جميع جوارحه كلّ صباح، فيقول: كيف أصبحتم؟ فيقولون: بخير إن تركتنا، و يقولون: اللّه اللّه فينا و يناشدونه، و يقولون: إنّما نثاب و نعاقب بك(3)زبان آدميزاد هر بامداد بر اعضاى او نظارت مىكند و مىگويد: چگونه بامداد كرديد؟ آنها مىگويند: اگر تو ما را رها كنى، بخوبى. و نيز مىگويند: خدا را خدا را درباره ما و او را سوگند مىدهند و مىگويند: همانا ما به وسيله تو پاداش داده و يا مجازات مىشويم».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «ما من يوم إلاّ و كلّ عضو من أعضاء الجسد يكفّر اللسان، يقول: نشدتك اللّه أن نعذّب فيك(4)روزى نيست، مگر اينكه هر كدام از اعضاى بدن، زبان را تكفير كند و گويد: تو را به خدا سوگند مىدهم كه مبادا ما را به خاطر خودت دچار عذاب سازى».
پرسش: آيا گفتگو ميان اعضا و از جمله زبان حقيقتى است كه ما آنرا درك نمىكنيم و يا تشبيه است؟ هر دو احتمال وجود دارد. آيا حقيقتى هست كه آنرا نتوانيم درك كنيم؟ حقايق بىشمارى است كه آنها را درك نمىكنيم. براى مثال، آيا همه دستگاهها و ابزارهاى موجود در بدن خود را مىشناسيم؟ ابداً نمىشناسيم. آيا ميكروبهاى موجود در بدن خود را مىشناسيم؟ آيا سخن پرندگان را مىدانيم؟ آيا نشانههاى بيماريهايى كه موجب تب در ما مىشود مىشناسيم؟ آيا...؟ و آيا...؟
گاهى شخص گمان مىكند كه سكوت بهتر از سخن است. اين گمان به اندازه گمان انسانى خطاست كه گمان مىكند هر سخنى از سكوت بهتر است. اسلام در هر چيزى حدّ اعتدال آنرا دوست دارد و لذا سخن از ديدگاه اسلام در صورتى از سكوت بهتر است كه سودمند باشد و سكوت در صورتى از سخن بهتر است كه سخن زيان آور باشد. در غير اين صورت، اسلام نه سكوت را بر مىگزيند و نه سخن را.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «رحم اللّه عبداً تكلّم خيراً فغنم أو سكت عن سوء فسلم(1)خداى رحمت كند آن كه را سخن نيك بگويد و سود ببرد و يا سكوت اختيار كند و از بدى سالم بماند».
«اخزن لسانك إلاّ من خير، فإنّك بذلك تغلب الشيطان(2)زبانت را نگهدار، مگر از نيكى كه به وسيله آن بر شيطان پيروز مىشوى».
وقتى مرد اعرابى به نزد پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: مرا به كارى ره بنما كه وارد بهشتم سازد، حضرت فرمود: «أطعم الجائع و أسق الظمآن و امر بالمعروف و أنْهِ عن المنكر، فإن لم تطق فكفّ لسانك إلاّ من خير(3)گرسنه را غذا بده، تشنه را سيراب كن، امر به معروف ونهى از منكر نما و اگر توان آنرا ندارى، زبانت را از هر چيزى بازدار جز از نيكى».
ليك از آن جا كه بيشترينه مردم سخنان خوب و بد را با هم مخلوط مىكنند و شب و روز سخن بيهوده مىگويند و هر آنچه دلشان مىخواهد از درست و نادرست بر زبان مىآورند، اسلام بر ترك سخن به طور كلى تاكيد مىكند و هدفش آن است كه مقدار سخن بيهوده را كاهش دهد. چنانكه اگر كسى ببيند كه بار به يك طرف سنگين شده، آنرا به طرف ديگر هل مىدهد تا بار تعادل پيدا كند.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «من صمت نجا(4)هركه سكوت اختيار كند، نجات مىيابد».
«الصمت حكم و قليل فاعله(5)سكوت حكمت است و سكوت كننده اندك».
«من كفّ لسانه، ستر اللّه عورته(6)هركه زبانش را باز دارد، خداوند عيب او را بپوشاند».
«ألا أخبركم بأيسر العبادة و أهونها على البدن؟ الصمت و حسن الخلق(7)آيا شما را به
آسانترين و سادهترين عبادت بر بدن آگاه نسازم؟ يعنى سكوت و اخلاق نيكو».
«إذا رأيتم المؤمن صموتاً و قوراً، فأدنوا منه فإنّه يلقي الحكمة(1)هرگاه مؤن ساكت و باوقارى را ديديد، به او نزديك شويد كه به راستى حكمت را القا مىكند».
«الناس ثلاثة: غانم، و سالم، و شاحب: فالغانم الذي يذكر اللّه، و السالم الساكت، و الشاحب الذي يخوض في الباطل(2)مردم سه دستهاند: غانم، سالم و شاحب. غانم كسى است كه به ياد خداست. سالم كسى كه سكوت اختيار كند و شاحب كسى است كه در باطل فرو رود».
«إنّ لسان المؤمن وراء قلبه، فإذا أراد أن يتكلّم بشيء يدبره بقلبه ثمّ أمضاه بلسانه، و إنّ لسان المنافق أمام قلبه، فإذا همّ بالشيء أمضاه بلسانه و لم يتدبّره بقلبه(3)زبان مؤن در وراى قلب اوست. بنابراين، هرگاه بخواهد درباره چيزى سخن بگويد، در قلب خود در مورد آن مىانديشد و سپس با زبانش آنرا اجرا مىكند و زبان منافق پيشاپيش قلب اوست و لذا هرگاه آهنگ چيزى را بكند، آنرا با زبانش اجرا مىكند، در حالىكه پيشتر دربارهاش نينديشيده است».
اين دو ويژگى، دو ملكهاى است كه انسان بر اثر كاربرد مىتواند آنها را به دست آورد. از اينرو، هر كس عادت كند كه پس از انديشيدن سخن بگويد، اين كار، در آغاز بر وى دشوار مىنمايد تا اينكه آنرا شيوه خود قرار دهد و برايش آسان گردد و آنگاه به ملكهاى تبديل مىشود كه ديگر تركش براى او دشوار خواهد بود. او هرگاه بخواهد سخن بگويد، بىاختيار، پيش از آن مىانديشد و تفكر مىكند و اين كار هيچ زحمتى برايش ندارد. امّا كسى كه آزادانه و بدون انديشه سخن مىگويد، انديشيدن برايش دشوار خواهد بود.پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «أمسك لسانك، فإنّها صدقة تصدّق بها على نفسك، ثمّ قال: و لا يعرف عبد حقيقة الإيمان حتّى يخزن من لسانه(4)زبانت را نگهدار، زيرا اين كار صدقهاى است كه آنرا براى خودت مىدهى. سپس فرمود: هيچ انسانى حقيقت ايمان را نمىشناسد، مگر اينكه زبانش را نگهدارى كند».
آن حضرت به فردى كه نزد او آمده بود فرمود: «آيا تو را به كارى راهنمايى نكنم كه خداى به وسيله آن وارد بهشتت كند؟ آن فرد گفت: آرى، اى رسول خدا. پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمود: از آنچه خدا
به تو عطا مىكند، عطا كن. او گفت: اگر من از كسى كه به او عطا مىكنم نيازمندتر بودم چه كنم؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: ستمديده را يارى كن. گفت: اگر من ناتوانتر از او بودم چه كنم؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: براى كسى كه سرگشته است كارى بكن (راهنمايى اش كن). گفت: اگر من سرگشتهتر از او بودم چه كنم؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «زبانت را نگهدار، جز از سخن نيك. آيا خوشحالت نمىكند كه يكى از اين خصلتها در تو باشد و تو را به سوى بهشت بكشاند؟»(1).
نيز مىفرمايد: «نجاة المؤمن في حفظ لسانه(2)رستگارى مؤن در نگهدارى زبان اوست».
روايت شده است كه: «مردى به نزد پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: اى رسول خدا! سفارشم كن. حضرت فرمود: زبانت را نگهدار. آن مرد گفت: اى رسول خدا! سفارشم كن. فرمود: زبانت را نگهدار، آن مرد گفت: اى رسول خدا! سفارشم كن. فرمود: زبانت را نگهدار، واى بر تو! آيا مردم را جز سخنان بىخير آنان چيزى به صورت در آتش مىافكند؟»(3).
زبان هرگاه رها شود، غيبت مىكند و در سخنان بيهوده فرو مىرود، دروغ مىگويد، تهمت مىزند، ريشخند مىكند و... در حالىكه همه اينها از عوامل ورود در آتش است. انسان ساكت سود مىبرد و دست كم خويشتن را به هلاكت نمىاندازد و آيا اين، سود اندكى است؟ امّا كسى كه به گفتن سخن حق و ياد خدا عادت كرده باشد، چقدر زيباست و سخن او هزار بار بهتر از سكوت اوست! به عيسى بن مريم عليهماالسلام گفتند: «دلّنا على عمل ندخل به الجنّة، قال: لا تنطقوا أبداً، قالوا:
لا نستطيع ذلك، قال: فلا تنطقوا إلاّ بخير(4)ما را به عملى ره بنما كه با آن به بهشت درآييم. فرمود: هرگز سخن نگوييد. گفتند: اين كار را نتوانيم. فرمود: پس جز به نيكى سخن مگوييد».
مقصود از سخن عيسى عليهالسلام مبالغه است يعنى انسان زمام زبان را در اختيار گيرد تا سخن تعادل پيدا كند، وگرنه سخن نيك گفتن شيوه آن حضرت بود: «وَ يُكَلِّمُ النّاسَ فِى الْمَهْدِ وَكَهْلاً»(5)«و در گهواره [به اعجاز] و در ميانسالى [به وحى] با مردم سخن مىگويد».
عيسى عليهالسلام مىفرمايد: «العبادة عشرة أجزاء، تسعة منها في الصمت و جزء في الفرار منالناس(6)عبادت ده جزء است: نه جزء آن در سكوت و يك جزء آن در گريختن از مردم است».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد كه حضرت مسيح عليهالسلام مىفرمود: «لا تكثروا الكلام في غير ذكر اللّه فإنّ الذين يكثرون الكلام في غير ذكر اللّه قاسية قلوبهم و لكن لا يعلمون(1)در غير ياد خدا فراوان سخن مگوييد، زيرا كسانى كه در غير ياد خدا فراوان سخن گويند، دلهايشان سخت مىشود، در حالىكه آنان نمىدانند».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «كان أبوذر رحمهالله يقول: يا مبتغي العلم إنّ هذا اللسان مفتاح خير و مفتاح شرّ، فأختم على لسانك كما تختم على ذهبك و ورقك(2)ابوذر خدا رحمتش كناد مىگفت: اى جوينده دانش! اين زبان كليد نيكى و كليد بدى است. بنابراين، زبانت را مهر بزن چنانكه بر طلا و پولت مهر مىزنى».
همانگونه كه طلا و پول در صورتى سودمندند كه در راه نيكى هزينه شوند، انسان هم نبايد سخن بگويد، جز در راه نيكى.
نيز فرمود: «إنّما شيعتنا الخُرس(3)شيعيان ما لال هستند».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «في حكمة آل داود: على العاقل أن يكون عارفاً بزمانه مقبلاً على شأنه، حافظاً للسانه(4)در حكمت خاندان داوود آمده است: وظيفه انسان خردمند آن است كه آگاه به زمانش باشد، به كارش روى آورد و زبانش را نگهدارد».
در حقيقت، كسى كه اين خصلتهاى سه گانه را گرد آورد، خردش كامل است و چقدر اينگونه افراد اندكند! «لا يزال العبد المؤمن يكتب محسناً مادام ساكتاً، فإذا تكلّم كتب محسناً أو مسيئاً(5)مادام كه شخص مؤمن ساكت باشد، همچنان نيكوكار ثبت مىشود و آنگاه كه سخن بگويد، نيكوكار و يا بدكار ثبت مىشود».
«النوم راحة للجسد و النطق راحة للروح و السكوت راحة للعقل(6)خواب آسايش تن، سخن آسايش روح و سكوت، آسايش عقل است».
زيرا روح آزادى مىخواهد و آزادىِ آن سخن است. امّا انسان خردمندى كه از پايان بسيارى از سخنان آگاهى دارد، آسايش وى در سكوت است.
«الصمت كنز وافر، و زين الحليم و ستر الجاهل(1)سكوت، گنجى فراوان، زيور شخصبردبار و پوشش نادان است».
امام رضا عليهالسلام مىفرمايد: «إحفظ لسانك تُعزّ و لا تُمكّن الناس من قِيادِك فتُذلّ رقبتك(2)زبانت را نگهدار، عزّت مىيابى و افسارت را به دست مردم مده كه خود را خوار مىكنى».
«من علامات الفقه: الحلم و العلم و الصمت، إنّ الصمت باب من أبواب الحكمة، إنّ الصمت يكسب المحبّة، إنّه دليل على كلّ خير(3)از نشانههاى دانايى: بردبارى، علم و سكوت است. سكوت درى از درهاى حكمت مىباشد و محبت مىآورد و رهنمونى بر هر نيكى است».
«كان الرجل من بني اسرائيل إذا أراد العبادة صمت قبل ذلك عشر سنين(4)هرگاه مردى از بنى اسرائيل مىخواست عبادت كند، پيش از آن، ده سال سكوت اختيار مىكرد».
سكوت بيش از آنچه گفته شد داراى فضيلت است.
گويند: يكى از بافندگان روپوش گران بهايى را بافت و آنرا به يكى از پادشاهان اهدا كرد. پادشاه از آن خوشش آمد و دستور داد كه جايزه بزرگى به او بدهند. سپس از وزيران خود پرسيد: اين روپوش براى چه چيزى صلاحيت دارد؟ در اين باره هر كس نظر خويش را ابراز داشت. ليكن پادشاه گفت: بافنده روپوش بهتر مىداند كه آن براى چه چيزى صلاحيت دارد و لذا پادشاه از وى در اين باره پرسيد. بافنده مدت درازى انديشيد و سپس گفت: اين روپوش صلاحيت آنرا دارد كه بر روى جنازه پادشاه افكنده شود! پادشاه از سخن او خشمگين شد و فرمان به قتلش داد ليك يكى از حاضران از پادشاه مهلت خواست و گفت: من در شب گذشته در كمين اين بافنده بودم تا روپوش را از او بدزدم و در طول شب او را مىديدم كه مىگفت: خدايا سرم را از گزند زبانم نگهدار. او عمداً اين سخن را نگفته، بلكه زبانش در فرمانش نيست و به گفتن سخنان ياوه مىپردازد بدون اينكه ناپاكى در ذات او باشد. لذا پادشاه او را عفو كرد و مورد احترامش قرار داد.
كدام يك از ماست كه مقامى برجسته، پستى حساس و موقعيت اجتماعى والايى را دوست نداشته باشد؟ همه ما آنرا دوست مىداريم، ليك اسلام اين دوستى را به گونهاى محدود مىسازد كه هم به نفع فرد باشد و هم به نفع جامعه و اگر چنين نمىكرد، اين دوستى نخست به خود شخص و دوم به جامعه زيان مىرساند.
اسلام چگونه دوستى مقام را محدود مىكند؟ پاسخ: بدين ترتيب كه اين مقام نبايد از طريق حرام به دست آيد يا از طريق حرام نگهدارى شود و هدف شخص از اين مقام، خدمت به اسلام باشد كه در برگيرنده خير اين جهان و آن جهان است.در قرآن كريم آمده است: «وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا»(1)«و ما را پيشواى پرهيزگاران گردان».
امّا از آن جا كه در اغلب اوقات، انسان از طريق حرام به مقام دست مىيابد، يا از طريق حرام آنرا نگهدارى مىكند و يا آنرا به خاطر هدفهاى مادىِ صرف مىخواهد كه به نوبه خود به عدم خدمت به مردم و دين كشيده مىشود، اسلام دوستى آنرا بشدت نكوهش كرده و دوستدار چنين مقامى را سخت مورد انتقاد و تحقير قرار داده است. خداى سبحان مىفرمايد: «تِلْكَ الدَّارُ الْأَخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لاَ يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِى الْأَرْضِ وَ لاَ فَسَادًا»(2)«آن سراى آخرت را براى كسانى قرار مىدهيم كه در زمين خواستار برترى و فساد نيستند».
«مَن كَانَ يُرِيدُ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا وَ زِينَتَهَا نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمَلَهُمْ فِيهَا وَ هُمْ فِيهَا لاَ يُبْخَسُونَ * أُولَئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِى الْأَخِرَةِ إِلاَّ النَّارُ وَ حَبِطَ مَا صَنَعُوا فِيهَا وَ بَطِلٌ مَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ»(3)«آنان كه زندگى دنيا و زيور آنرا بخواهند، جزاى كارهايشان را در آنجا به طور كامل
به آنان مىدهيم و به آنان در آنجا كم داده نخواهد شد. آنان كسانىاند كه در آخرت جز آتش براى آنها نخواهد بود و آنچه در آنجا كردهاند به هدر رفته و آنچه انجام مىدادهاند باطل گرديده است».
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «حبّ الجاه و المال ينبت النفاق في القلب، كما ينبت الماء البقل(1)دوستى ثروت و مقام نفاق را در قلب مىروياند، چنانكه آب گياه را مىروياند».
انسان مىخواهد مقام و يا ثروتش را نگهدارد و لذا بايد مردم را به چيزى راضى نگهدارد كه برخلاف واقعيت است. مىگويد: ثروتى ندارم تا ثروتش را حفظ كند، در حالىكه اين سخن وى نفاق و چاپلوسى نسبت به ستايشى است كه وى شايستگى آنرا ندارد و خودش هم مىداند كه سزاوار آن نيست و اين نفاق است و....
امام رضا عليهالسلام فرمود: «ما ذئبان ضاريان في غنم، قد تفرّق رعاؤها بأضرّ في دين المسلم من الرئاسة(2)دو گرگ درنده در گله گوسفند كه چوپانهاى آن پراكنده شده باشند از رياست در دين انسان مسلمان زيان آورتر نيست».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «حسب امرئ من الشرّ إلاّ من عصمه اللّه أن يشير الناس إليه بالأصابع(3)اين بدى براى انسان بس است مگر اينكه خدا او را نگهدارد كه مردم با انگشتان به او اشاره كنند».
اميرالمؤنين على عليهالسلام فرمود: «تَبذّل و لا تشتهر و لا ترفع شخصك لتذكر، و تعلّم و اكتم، و اصمت تَسلَم، تسرّ الأبرار و تغيظ الفجّار(4)بخشش كن و در پى شهرت مباش و شخصيتترا بدين منظور بالا مبر كه بر سر زبانها بيفتى و دانش بجوى و پنهان دار، و خاموش باش در امان مىمانى كه در اين صورت، نيكوكاران را خوشحال مىدارى و بدكاران را به خشم مىآورى».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «لا تطلبنّ الرئاسة و لا تكن ذئباً و لا تأكل بنا الناس فيفقرك اللّه(5)رياست را جستجو مكن و گرگ مباش و به وسيله ما از مردم ارتزاق مكن كه خدا نيازمندت خواهد كرد».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «إيّاكم و هؤلاء الرؤساء، الذين يترأسون فواللّه ما خفقت النعال خلف رجلٍ إلاّ هلك و أهلك(6)از اين سردمدارانى كه رياست مىكنند دورى كنيد كه به خداى
سوگند، جز اين نيست كه آنها به سبب طمطراق خود هلاك شدند و به هلاكت رسانيدند».
البته، اين در صورتى نكوهيده است كه براى دنيا باشد. امّا كارى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله انجام مىداد از قبيل حلقه زدن اصحاب او در پيرامونش در هر جا كه مىرفت، صرفاً براى آخرت بوده است. چه، آن حضرت گروهى از افرادى را كه پيرامونش گرد مىآمدند اعزام مىكرد تا وظايف او را انجام دهند و لذا آنان پيرامون پيامبر صلىاللهعليهوآله به منظور انتشار دعوت او گرد مىآمدند حتى در ميان راه و سفر، نه به خاطر برترىطلبى و رياست.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «ملعون من ترأّس، ملعون من همّ بها، ملعون من حدّث بها نفسه(1)كسى كه رياست كند ملعون است، كسى كه آهنگ آن كند ملعون است و كسى كه آنرا به خودش تلقين كند ملعون است».
«من طلب الرئاسة هلك(2)هركه در جستجوى رياست باشد، هلاك مىشود».
«أترى لا أعرف خياركم من شراركم؟! بلى و اللّه و إنّ شراركم من أحبّ أن يوطأ عَقِبه إنّه لابدّ من كذّاب أو عاجز الرأي(3)آيا تصور مىكنيد من خوبان شما را از بدانتان تشخيص نمىدهم؟ آرى، به خدا سوگند، بدان شما كسانى هستند كه دوست دارند ديگران پشت سرشان راه روند. چنين افرادى بناچار يا دروغگو هستند يا بىاراده».
چقدر اندك است رئيسانى كه از معيار اسلام پيروى كنند و هر رئيسى از رياست دورى گزيند، تا اينكه ديگران رياست را به رغم رويگردانى او بر عهدهاش گذارند.
در حقيقت شيوه اسلامى در رياست بهترين شيوهاى است كه تاكنون انديشه بشرى آنرا شناخته است، زيرا اين شيوه از نزد خداى دانا آمده است و آيا هيچ شيوهاى با آن برابرى مىكند؟ ابداً برابرى نمىكند.
خداوند ما را از كسانى قرار دهد كه اسلام را درك و بدان عمل مىكنند و آنرا در ميان جامعه منتشر مىسازند، و نيز در دنيا و آخرت ما را به واسطه اسلام سعادتمند گرداند؛ و هو المستعان.
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمد للّه رب العالمين، و الصلاة و السلام على محمد و آله الطاهرين، و اللعنةعلى اعدائهم.
اين بخش چهارم كتاب است. در بخشهاى سه گانه قبلى يادآور شدم كه پدرم خداى رحمتش كناد عامل وادار كننده براى تأليفم بود.
پدرم قدسسره از دنيا رفت، ليك اثرى كه از خود بر جاى نهاد، قطع نشد و يادش از خاطر محو نگرديد و در هر گاه و بيگاه وقتى به خاطرم مىآيد، او را مىبينم كه مرا بر علم و عمل تشويق مىكند، همانگونه كه در زندگىاش نيز چنين مىكرد.
آيا در حالىكه او در بهشت است، من مىتوانم به چيزى خشنودش سازم كه چشمانش روشن گردد؟ البته، از خدا آنرا مىخواهم! از خدا مىخواهم كه: او را رحمت كناد، چنانكه وى در كودكى پرورشم داد و نيز در برابر نيكى پاداشش دهد و در برابر گناه بيامرزد. هرچند پدرم قدسسره عامل اصلى در تأليف به شمار مىرفت، ليك من بر آن شدم كه ثواب اين بخش را به مادرم كه در زمانى نه چندان دور از نزد ما بار سفر بسته و به بهشت رفته است اهدا كنم. از خدا مسألت دارم كه او را از تنگى گورها به خانهها و كاخهاى فراخ منتقل كند و او يارى دهنده است.
ممكن است كسى گمان كند كه من فراوان به فضايل اخلاقى سفارش مىكنم و پيرامون آن مىنگارم. آيا اين گمان درست است؟ اگر ما بدانيم: رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمود: «إنّما بعثت
لأتمّم مكارم الأخلاق(1)من برانگيخته شدم تا والايىهاى اخلاق را تكميل كنم» مىفهميم كه فضيلت، چه از لحاظ گفتار و چه از لحاظ نوشتار و... در جامعه بسيار اندك است. امّا عمل بر طبق آن، به افرادى بىنظير از مردم اختصاص دارد و در اين صورت، ما در نوشتار خود زيادهروى نكردهايم.
اگر انسان هزاران كتاب را درباره فضيلت ببيند، باز هم مىبيند كه اين تعداد نسبت به تكليف اندك است تا چه رسد به چند كتاب كوچك؟ از خدا مىخواهيم كه ما را براى علم و عمل توفيق عنايت كند. وهو المستعان.
1) . مكارم الأخلاق، ص 8.
در بخش سوم ذكر شد كه شهرت و دوستى آن، آفتهايى دارد... در اينجا بايد پرسيد: آيا معناى اين سخن آن است كه اسلام به گمنامى و گوشهنشينى دستور داده است؟ ابداً چنين نيست، زيرا رهبانيت در اسلام وجود ندارد. اين موضوع بر بسيارى از افراد در هم آميخته شده است. چه، اينان مىبينند كه ثروت، شهرت، رياست و امثال آن نكوهش گرديده و لذا گمان مىكنند كه اين امور ذاتاً نكوهيده است. در يكى از بخشها در گذشته گفتيم كه نفس انسان به آسانى و راحتى تحت تأثير رذيلتهاى اخلاقى قرار مىگيرد و بدين سبب، اسلام در كشيدن افسار نفس احتياط به خرج داده تا امور تعادل پيدا كند و سرشت انسان به درستى گرايد.
به عنوان مثال، ثروت خوب است. امّا هرگاه با برترىجويى، خودخواهى، احتكار و امثال آن همراه شود، اسلام آنرا نكوهش مىكند. شهرت خوب است، ليكن از آنجا كه بيشترينه اوقات با صفاتى پست و رذيلتهاى اخلاقى توأم مىباشد، اسلام آنرا دوست ندارد. رياستى كه به وسيله آن نيازها برآورده شود، خوب است، ليكن در اغلب مردم، با زير پا نهادن حق و تجاوز از حدود همراه است و لذا اسلام آنرا دوست ندارد.مگر نه اين است كه جز افراد پرآوازه رئيس و ثروتمند نمىتوانند نيازها را برطرف كنند و تنگناها را از ميان بردارند؟ لذا مىبينيم كه پيامبران خدا و اوصياى آنان به شهرتى كامل و رياستى بىچون و چرا دست يافتند و چرا؟ براى اينكه شهرت و رياست راه را پيش روى رسالتها و فضيلتهاى فردى و اجتماعى مىگشايد. مگر نمىبينى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوقتى كه از شهرت و رياست و نيرو و ثروت برخوردار نبود، جز افراد اندكى دين اسلامى او را نپذيرفتند. امّا زمانى كه از شهرت و ارجمندى و قدرت و ثروت برخوردار شد، اين آيات
به او نازل گرديد:
«إِذَا جَآءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ * وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابَا»(1)«چون يارى خدا و پيروزى فرا رسد و ببينى كه مردم دسته دسته در دين خدا درآيند. پس به ستايش پروردگارت نيايشگر باش و از او آمرزش خواه كه او همواره توبهپذير است».
ميان كسى كه اين امور را ابزارى براى نشر فضيلت و بالا بردن كلمه حق و عمل بر طبق عدالت مىسازد و كسى كه آنها را هدف خود قرار مىدهد و با تلاش، رنج، خستگى و شب بيدارى تا آنجا كه ممكن است براى به دست آوردن آنها مىكوشد، تفاوت وجود دارد. در هر حال، اگر اسلام گمنامى را مىستايد براى كشيدن افسار نفس و تعديل حركت است، نه اينكه ذات گمنامى را ستايش كند و انسان بايد با اين نظر به رواياتى كه درباره شهرت و ثروت و... وارد شده رجوع كند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«إنّ اليسير من الرياء شرك و إنّ اللّه يحبّ الأتقياء الأخفياء، الذين إذا غابوا لم يفقدوا و إذا حضروا لم يعرفوا، قلوبهم مصابيح الهدى يتحوّل من كلّ غبراء مظلمة(2)اندكى از ريا هم شرك است و خداوند پرهيزگاران گمنام را دوست دارد، آنان كه هرگاه غايب باشند، گم نمىشوند و هرگاه حاضر باشند، شناخته نمىگردند. دلهايشان چراغهاى هدايتاند كه از هر بيابانى تاريك خارج مىشوند».
«ربّ ذي طمرين لا يؤبه له، لو أقسم على اللّه لأبرّه لو قال اللّهمّ أسألك الجنة لأعطاه الجنّة، و لم يعطه من الدنيا شيئاً(3)چه بسا صاحب دو جامه كهنهاى كه هيچ محلى از اعراب ندارد ولى اگر خدا را سوگند دهد، سوگند او را مىپذيرد و اگر بگويد: خدايا بهشت را از تو مىخواهم، بهشت را به وى عطا كند، ولى چيزى از دنيا به او ندهد».
«ألا أدلّكم على أهل الجنّة؟ كلّ ضعيف مستضعف لو أقسم على اللّه لأبرّه(4)آيا شما را به ساكنان بهشت ره ننمايم؟ هر ناتوانى كه به استضعاف كشيده شده باشد و اگر خدا را سوگند دهد، به طور حتم آنرا مىپذيرد».
«إن أهل الجنة: كلّ أشعث أغبر ذي طمرين، لا يؤبه له، الذين إذا استأذنوا على الأُمراء لا يُؤْذن لهم، و إذا خطبوا النساء لم يُنكحوا، و إذا قالوا لم يُنصت لهم، حوائج أحدهم تجلجلفي صدره، لو قسم نوره يوم القيامة على الناس لَوَسعهم(1)از اهل بهشتند افراد ژوليدهمو، گردآلود و داراى دو جامه كهنه كه به آنان توجه نمىشود، كسانى كه هرگاه از فرمانروايان اجازه ديدار خواهند، به ايشان اجازه ندهند و هرگاه از زنان خواستگارى كنند، به همسرى آنها در نياورند و هرگاه سخن بگويند، كسى به آنها گوش ندهد، نيازهايشان را در سينه نگاه مىدارند، اگر نورشان در روز قيامت بر مردم تقسيم شود همه آنها را فرا مىگيرد».
وانگهى آيا اين احاديث، موجب دلدارى پرهيزكاران گمنامى كه به خاطر بيم از ستمكار و يا دورى از جنايتكار، نتوانستند در مسير زندگى حركت كنند نمىشود؟ آيا شايسته اسلام نيست كه ثروتمند و نيازمند، مشهور و گمنام را مورد عنايت و لطف خود قرار دهد، تا نااميدى نيازمند و گمنام را از پا در نياورد و ثروت و مقام، ثروتمند و صاحبنام را به سركشى وادار نكند؟ حتى اسلام كسى را كه مورد تهمت دروغين قرار گرفته است به وسيله خير دنيا و آخرت دلدارى مىكند.
در آيه كريمه در داستان آن بهتان زشت آمده است: «اِنَّ الَّذيِنَ جاؤوا بِالاِْفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ»(2)«در حقيقت، كسانى كه آن بهتان [داستان افك] را [در ميان ]آوردند، دستهاى از شما بودند. آن [تهمت ] را شرى براى خود تصور مكنيد، بلكه براى شما در آن مصلحتى [بوده] است».
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إنّ من أمّتي من لو أتى أحدكم يسأله ديناراً لم يعطه إيّاه، أو يسأله درهماً لم يعطه إيّاه و لو سأل اللّه تعالى الجنّة لأعطاها إيّاه، و لو سأله الدنيا لم يعطها إياه، و ما منعها إياه لهوانه عليه(3)از ميان امت من كسى است كه اگر از يكى از شما دينار و يا درهمى را درخواست كند، به وى ندهد. امّا اگر از خدا بهشت را تقاضا كند به او مىدهد و اگر از خدا دنيا را بخواهد، آنرا به وى ندهد و سبب آن هم پستى او در نزد خدا نيست».
بلكه از آنروست كه خدا مىداند: «إِنَّ الاْءِنسَنَ لَيَطْغَى * أَن رَّءَاهُ اسْتَغْنَى»(4)«حقاً كه
انسان سركشى مىكند. همينكه خود را بىنياز پندارد».
در حديث قدسى آمده است: «إنّ من عبادي من لا يصلحه إلاّ الفقر، فلو أغنيته لأفسده ذلك(1)برخى بندگانم را تنها نادارى به صلاح آورد و اگر برخوردارش سازم قطعا فاسد مىشود».
چه بسيار گمنامى را ديديم كه شهرت يافته و از حدود فراتر رفته است! و چه بسيار نيازمندى را ديديم كه برخوردار شده و سركشى كرده، دروغ گفته و منحرف گشته است! پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «قال اللّه عزّوجلّ: إنّ من أغبط أوليائي عندي، رجلاً خفيف الحال، ذا حظّ من صلاة، أحسن عبادة ربّه بالغيب، و كان غامضاً في الناس، جُعل رزقه كفافاًفصبر عليه، عجّلت منيّته، فقلّ تراثه و قلّت بواكيه(2)خداى عزّوجلّ فرمود: آن دسته از دوستانم كه بيش از همه بايد بديشان غبطه خورد كسانى هستند كه داراى وضعيت ساده و نمازگزار باشند و به دور از ديد مردم عبادت پروردگارشان را انجام دهند، در ميان مردم ناشناخته باشند، روزيشان به اندازه كفايت قرار داده شد و بدان صبر كنند، مرگشان زود فرا رسد و در نتيجه، ميراث و گريه كنندگانشان اندك شود».
پس از اين روايات، جايى براى اين پرسش نمىماند: آيا سزاوار است كه انسان در جستجوى گمنامى باشد؟ زيرا پاسخ به اين پرسش همانند پاسخ به پرسشى است كه مىگويد: آيا براى ما سزاوار است كه در جستجوى كسى باشيم كه به ما تهمت مىزند؟ اين كار براى ما سزاوار نيست و اگر ما چنين كنيم، مجازات خواهيم شد و معناى آيه: «بَلْ هُوَ خَيْرٌلَكُمْ»اين نيست كه مورد بهتان قرار گرفتن، پسنديده است بلكه معنايش چنين مىباشد: اين امر ناخشنودى دلهاى شما را پاك مىگرداند و پاداش شما را فراوان مىسازد، همانگونه كه اگر ظالمى خويش كسى را كشته باشد مىگوييم: اين به مصلحت شماست. پس دلگير نباشيد.
همانگونه كه سزاوار نيست در جستجوى بهتان باشيم، سزاوار نيست كه در جستجوى گمنامى باشيم: آرى، اگر در شرايط دشوار خاموش و گمنام شديم، بر ما لازم است كه آنرا بدى براى خويش به حساب نياوريم بلكه به مصلحت ماست!
آرى، همه ما دوست داريم كه ستايش شويم و دوست نداريم كه مورد نكوهش قرار گيريم و آيا اين كار نكوهيده است؟ ابداً چنين نيست. مگر نه اين است كه خدا دوست دارد كه ستايش شود و از اينكه نكوهش گردد نفرت دارد؟ آيا پيامبران و امامان تشويق نكردهاند كه از فضايل آنان ياد و از نكوهش ايشان خوددارى گردد؟ آرى، ميان كسى كه ذات ستايش را دوست و از ذات نكوهش نفرت دارد و كسى كه اين دو را وسيلهاى براى رسيدن به هدفى قرار مىدهد تفاوت وجود دارد. چنانكه ميان كسى كه براى ستايش و نكوهش كار مىكند و كسى كه مخلصانه كار مىكند و هيچگونه ستايش و نكوهشى را در نظر ندارد تفاوت به چشم مىخورد.
پيامبران و امامان ذات ستايش را دوست نداشتند بلكه آنرا براى هدف مىخواستند. آنان دوست مىداشتند كه به راستگويى و امانتدارى و تقوا و پرهيزگارى ياد شوند تا مردم آنها را الگو قرار دهند و در زندگى خوشبخت گردند و نيز آنها خالصانه كار مىكردند نه براى اينكه مورد ستايش قرار گيرند. فرق است ميان كسى كه دوست دارد مردم از راه او پيروى كنند تا آنان را به راه برساند و آن كه دوست دارد مردم از وى پيروى كنند تا صداى كفشهايى كه به دنبالش حركت مىكنند شنيده شود.
انسانى كه ستايش را به عنوان وسيله دوست دارد، براى هدف يعنى حق كار مىكند، هرچند مردم وى را نكوهش و تحقير كنند و دربارهاش سخنهايى بگويند و اين برخلاف كسى است كه آنرا هدف قرار مىدهد، زيرا او هماره براى ستايش كار مىكند خواه كارش حق باشد خواه باطل، ثواب باشد يا گناه، اين فرد ارزشهاى والا را به پاى شهرت قربانى مىكند، در حالىكه انسان نخست، تمامى آنچه را دارد براى حق و فضيلت قربانى مىكند.
امّا از آنجا كه بيشترينه مردم ستايش را به عنوان هدف دوست دارند و نه به عنوانوسيله، اسلام كسانى را كه ستايش را دوست دارند مورد نكوهش قرار داده است:
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إنّما هلك الناس بأتباع الهوى و حبّ الثناء(1)همانا مردم به سبب پيروى از هواى نفس و دوستى ستايش به هلاكت رسيدند».
«رأس التواضع أن تكره أن تذكر بالبرّ و التقوى(2)اصل فروتنى آن است كه ما دوست نداشته باشيم از ما به نيكى و تقوا ياد كنند».
وانگهى ستايش در غالب اوقات، فرد ستايش شده را گمراه مىكند و لذا اولاً حالت خودخواهى پيدا مىكند و ثانياً در انجام كار نيك سست مىشود و لذا اسلام افزون بر نكوهش كسى كه ستايش را دوست دارد، ستايشگر را نيز نكوهش مىكند.
فردى، شخص ديگر را در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله ستايش كرد، آن حضرت فرمود: «لو كان صاحبك حاضراً، فرضى بالذي قلت فمات على ذلك، دخل النار(3)اگر دوستت حاضر مىبود و به آنچه تو گفتى خشنود مىشد و به همين حالت از دنيا مىرفت، در آتش در مىآمد».
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به ستايشگر ديگرى فرمود: «ويحك، قطعت ظهره، و لو سمعك ما أفلح إلى يوم القيامة(4)واى بر تو! پشت وى شكستى، اگر او سخنت را مىشنيد، تا روز قيامت رستگار نمىشد».
نيز فرمود: «ألا لا تمادحوا، و إذا رأيتم المدّاحين فأحثّوا في وجوههم التراب(5)هان به ستايش يكديگر نپردازيد و هرگاه ستايشگران را ديديد، به صورتهاى آنها خاك بپاشيد».
جالب است: مقدرات، كسى را كه ستايش را دوست و از نكوهش نفرت دارد، معكوس مىسازد و لذا مردم او را نكوهش مىكنند. مگرنه اين است كه وى براى ستايش كار مىكند؟ بنابراين، اخلاص ندارد و مردم خيلى زود به اندرون قلب او پى مىبرند و هيچگاه ستايشش نمىكنند و اگر از روى بىميلى ستايش كنند همچون نكوهش خواهد بود و زمانى سپرى نمىشود كه مردم وى را مورد هجوم قرار مىدهند و به اندازهاى كه ستايشش كرده بودند، مورد هجومش قرار مىدهند.
البتّه، ستايش مصلحان و نيكوكاران لازم است، تا مردم به آنها اقتدا كنند. چنانكه نكوهش مفسدان و فاسدان واجب است، تا مردم از ايشان دورى كنند.
همچنين، ستايش كسى كه اين ستايش باعث غرور و خودخواهى او نمىشود بلكه انگيزهاى برايش مىشود كه به كارهاى نيك بيشتر و بيشتر ادامه دهد، هيچ ايرادى ندارد و حتى از مصاديق تشويق و همكارى در كار نيك است كه در آيه شريفه بدان دستور داده شده است:
«تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى»(1)«در نيكوكارى و پرهيزگارى با يكديگر همكارى كنيد».
1) . سوره مائده، آيه 2.
زمين با كار آباد مىشود، دلها با كار درست مىشود، تمدن با كار شكوفا مىگردد، فضيلت با كار به دست مىآيد، فضا با كار تسخير مىشود و مشكلات با كار حلّ مىشود. در اين صورت، كار تنها دستگاهى است كه عرصههاى گونهگون زندگى را امن مىسازد و تمامى راههاى دنيا و آخرت را هموار مىسازد.
ليكن همانگونه كه پول هم درست و هم تقلبى است و زمين، حاصلخيز و شوره زار مىباشد، كار هم گاهى انسان را به نتيجه مورد نظر نمىرساند و حتى در بسيارى از اوقات نتيجه معكوس مىدهد و گاهى به خواسته شخص مىرساند.
كار بيهوده، همان كارى است كه شخص رياكار انجام مىدهد و اين كار براى شنيدن و ديدن مردم انجام مىشود. امّا كار درست آن است كه خالصانه و تنها با هدف خدمت به حقيقت انجام شود. فاصله ميان اين دوكار، همچون فاصله ميان زمين و آسمان است.
اگر بنّايى با اين هدف خانهاى را بسازد كه بگويند: او بنّاى ماهرى است، مىبينى كه اين بنّا هيچ اهميتى به استوارى بنا نمىدهد و تنها نماى اين خانه و جايى را كه مورد توجه مردم است درست مىسازد، ليكن به پايه آن هيچ توجهى ندارد و لذا چند روزى سپرى نمىشود كه خانه ويران شده و هزينههاى آن بر صاحبش دو برابر مىشود، زيرا وى افزون بر اينكه زيان ديده و به هدف خود نرسيده، نياز به كرايه كردن كارگران و وسائل نقليه دارد تا شكستههاى خانه ويران شده را از زمينش بيرون برد و آنرا از نو بسازد.
بر خلاف بنّاى اخلاصمند كه همچون نماى خانه به پايه آن نيز اهميت مىدهد و لذا برعكسِ بنّاى متقلّب سود دو چندان مىبرد. در تمامى امور اين جهان و آن جهان، موضوع اينگونه است. از اينرو، مىبينيم كه اسلام كه حق و حقيقت را دوست دارد بر اخلاص
در همه كارها تأكيد و از ريا بشدت نفرت داشته و آنرا طرد مىكند حتى اگر چون راه رفتن مورچه در شب تاريك بر روى سنگ صاف و سخت باشد. خداوند مىفرمايد:
«وَمَآ أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا إِلَهًا وَ حِدًا»(1)«مأمور نبودند جز اينكه خداى يگانه را بپرستند».
«أَلاَ لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ»(2)«آگاه باشيد آيين پاك از آن خداست».
«إِلاَّ الَّذِينَ تَابُوا وَأَصْلَحُوا وَاعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَأَخْلَصُوا دِينَهُمْ»(3)«مگر آنانكه توبه كردند و [عمل خود را] اصلاح كردند و به خدا تمسك جستند و دين خود را براى خدا خالص ساختند».
«فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعبادَةِ ربِّهِ اَحَداً»(4)«پس هركه به لقاى پروردگار خود اميد دارد بايد به كار شايسته بپردازد، و كسى را در پرستش پروردگارش شريك نسازد».
در تفسير آمده است كه اين آيه در شأن كسى نازل شده كه براى خدا كار مىكند ولىدوست دارد كه ستايش شود. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«أخلص العمل، يجزيك منه القليل(5)عمل را خالص گردان، اندكى از آن تو را بس است».
عمل بسيار بدون اخلاص چون آب بسيار شور است كه تشنگى را برطرف نمىكند. چه، آب شيرين و كم، به اندازه خود تشنه را سيراب سازد، امّا آب شور فراوان، تشنگى را برطرف نمىكند كه بر تشنگى مىافزايد. عمل خالص نسبت به عمل ريايى اينگونه است.
«ما من عبد يخلص العمل للّه تعالى أربعين يوماً إلاّ ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه(6)هر بندهاى كه به مدت چهل روز عملش را براى خدا خالص كند، چشمههاى حكمت از قلبش بر زبانش آشكار شود».
آن كه در اين مدّت دراز، به معناى واقعى كلمه، اخلاص ورزد، بايد از نشانههاى جهان هستى و دستورات دينى، مقدارى را فرا گرفته باشد كه در آن معارف و حكمتها به چشم آيد و در اين صورت، قلب او چشمهاى گواراست كه بناچار از آن بر زبانش روان مىگردد.
ليكن آيا اخلاص كامل آنهم چهل روز بهطور ناخودآگاه و بدون پيش درآمدها حاصل مىشود؟ ابداً، بلكه به كوششهاى بلندمدت نياز دارد، تا فرد بتواند خالصانه بخورد،
بخوابد، بپوشد، سخن گويد، حركت كند، آرام گيرد، بخواند، بنويسد، ببيند، بخشش نمايد، خوددارى كند و نيت نمايد. آيا به نظر شما اين كار ساده است؟ كوههاى استوار را از جا بر مىكند و پس از آن آيا سخن آن فرد درست است كه مىگويد: من اخلاص ورزيدم، پس چرا حكمت بر زبانم روان نشد و يا فلانى اخلاص داشت، پس چرا مانند بقيه مردم است؟ امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «ما أخلص العبد الإيمان باللّه عزّوجل أربعين يوماً... إلاّ زهّده اللّه عزّوجل في الدنيا و بصّره داءها و دواءها فأثبت الحكمة في قلبه و أنطق بها لسانه(1)هر بندهاى كه به مدت چهل روز، ايمان به خدا را خالص گرداند، خداوند او را در دنيا زاهد و به درد و دوايش بينا سازد و حكمت را در قلبش پايدار و زبانش را بدان گويا كند».
اخلاص همان چيزى است كه انسان مىبايد آنرا مورد توجه قرار دهد، زيرا يك تن شن در برابر يك مثقال الماس ارزشى ندارد.
اميرالمؤنين على عليهالسلام مىفرمايد: «لا تهتمّوا لقلّة العمل و اهتمّوا للقبول(2)به كمى عمل توجه نكنيد، به پذيرفته شدن آن توجه كنيد».
آن حضرت مىفرمايد: «طوبى لمن أخلص للّه العبادة و الدعاء و لم يشغل قلبه بما ترى عيناه و لم ينس ذكر اللّه بما تسمع أذناه و لم يحزن صدره بما أعطى غيره(3)خوشا به حال كسى كه عبادت و دعا را براى خدا خالص مىگرداند و دلش را به آنچه چشمانش مىبيند سرگرم نسازد و با آنچه گوشهايش مىشنود ياد خدا را فراموش نكند و با آنچه به ديگران داده مىشود، سينهاش اندوهگين نگردد».امام صادق عليهالسلام درباره سخن خداى عزّوجّل: «لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»(4)«تا شما را بيازمايد كه كدام يك نيكوكارتريد». مىفرمود: «ليس يعني أكثر عملاً و لكن أصوبكم عملاً و إنّما الإصابة خشية اللّه، و النية الصادقة و الحسنة. ثمّ قال عليهالسلام: الإبقاء على العمل حتّى يخلص أشدّ من العمل، و العمل الخالص الذي لا تريد أن يحمدك عليه أحد إلاّ اللّه عزّوجلّ و النية أفضل من العمل... ثمّ تلى قوله عزّوجلّ: «قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ» يعني على نيّته(5)(6)اين سخن بدين معنا نيست كه كدام شما بيشتر كار مىكند، بلكه بدين معناست كه كدام
شما درستتر كار مىكند و درست كار كردن هم بدين معناست كه شخص از خدا بترسد و نيتش درست باشد. آنگاه آن امام فرمود: ادامه كار تا وقتى كه خالص شود از خود كار سختتر است و كار خالصانه آن است كه نخواهى كسى تو را بدان ستايش كند، جز خداى عزّوجّل و نيت بهتر از كار است. سپس سخن خداى عزّوجلّ را تلاوت كرد: "هر كس بر حسب ساختار [روانى و بدنى] خود عمل مىكند". يعنى بر حسب نيت خود».
هركه اخلاص مىخواهد، بايد كار را با مراقبت زياد و رنج مدام آغاز كند و هر كارش را بررسى نمايد و آنرا چون صرّاف كه درهم مشكوك را نقد مىكند مورد نقد قرار دهد، چنانچه آنرا جعلى بيابد، دورش افكند، وگرنه نگهدارىاش كند و هركه اخلاص خواهد نيز چنين است تا اينكه به ملكه اخلاص دست يابد و در اين حالت است كه كارهايش بدون اختيار، خالصانه انجام مىگيرد و نياز به دقت و مراقبت ندارد. خداوند مىفرمايد:
«وَ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَ لَهُمْ رِئَآءَ النَّاسِ وَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لاَ بِالْيَوْمِ الْأَخِرِ»(1)«كسانى كه اموالشان را براى نشان دادن به مردم انفاق مىكنند و به خدا و روز بازپسين ايمان ندارند».
امّا ريا، شما نمىدانيد كه ريا چيست؟ ريا عمل را تباه مىسازد و حقايق را بدون ثمر مىگذارد، نه دنيا را اصلاح مىكند و نه براى آخرت سودى دارد.
اگر بدانى كه نمازگزار از روى ريا نماز مىگزارد، آيا براى نماز او ارزشى قايل خواهى شد؟ آيا اگر بدانى كه فلان ثروتمند، كاخ بلند مرتبهاش را بدين منظور بنيان نهاده است كه درباره او گفته شود: او برخوردار و ثروتمند است، آيا به نظر شما او انسانى پاكدل است؟ ابداً چنين نخواهد بود! زيرا انسان به طور فطرى ريا و رياكار را نكوهش مىكند و كار فرد ريا كار و خود او را مورد تحقير قرار مىدهد.
بعلاوه، هرگاه كار از روى ريا انجام شود، از حقيقت دور و به دو رويى نزديك خواهد بود، زيرا كسى كه از روى ريا دست به تزكيه بزند، اگر كسى او را نبيند، دست به اين كار نخواهد زد و آنكه با اين هدف دست به برپا كردن ساختمان مىزند كه بگويند: او ثروتمند است، اگر بداند كه چنين سخنى دربارهاش گفته نمىشود، اين كار را نمىكند.
از اينرو، اسلام با ريا مخالف است و صاحب آنرا نكوهش مىكند و به عمل او بسان
1) . سوره نساء، آيه 38.
سرابى فريبنده مىنگرد و براى عبادت و طاعت او ارزشى قائل نمىشود، بلكه برعكس، به رياكار وعده مجازات و عذاب مىدهد. قرآن كريم در نكوهش گروهى از مردم مىفرمايد:«يُرَآءُونَ النَّاسَ وَ لاَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلِيلاً»(1)«با مردم ريا كنند و خدا را جز اندكى ياد نكنند».
«كَالَّذِى يُنفِقُ مَالَهُ رِئَآءَ النَّاسِ»(2)«مانند آنكه مالش را براى خودنمايى به مردم انفاق كند».
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إنّ أخوف ما أخاف عليكم الشرك الأصغر، قالوا: و ما الشرك الأصغر يا رسول اللّه؟ قال صلىاللهعليهوآله: الرياء، يقول اللّه عزّوجل يوم القيامة إذا جازى العباد بأعمالهم: إذهبوا إلى الذين كنتم تراءون في الدنيا، فأنظروا هل تجدون عندهم الجزاء(3)آنچه بيش از هر چيزى بر شما از آن بيم دارم، شرك كوچك است. گفتند: شرك كوچك چيست؟ پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: ريا، خداى عزّوجل در روز قيامت وقتى كه بندگان را با اعمالشان پاداش مىدهد، به رياكاران مىگويد: به سوى كسانى برويد كه در دنيا براى آنها ريا مىكرديد و بنگريد كه آيا پاداشى در نزد آنان مىيابيد؟».
حقيقتاً ريا شرك است و چرا شرك نباشد؟ مگر نه اين است كه رياكار ديگران يعنى كسانى را كه به اعمال او نگاه مىكنند شريك خدا قرار مىدهد و آن عمل را هم براى خدا و هم براى آنها انجام مىدهد؟ در اين صورت، براى رياكاران پاداشى نخواهد بود، زيرا خدا عمل خالص مىخواهد و عمل رياكار خالص نيست.
«استعيذوا باللّه من جبّ الحزن، قيل: و ما هو يا رسول اللّه؟ قال صلىاللهعليهوآله: وادٍ في جهنم أعدّ للقرّاء المرائين(4)از جبّ الحزن به خدا پناه بريد. گفتند: اى پيامبر خدا جب الحزن چيست؟ فرمود: درهاى است در جهنم كه براى قاريان رياكار آماده شده است».
قاريان رياكار و خودنما چه كسانى هستند؟ آنها كه قرآن را براى خودنمايى مىخوانند، نه به خاطر عبادت و چقدر تعداد اينان در اين زمان فراوان است؟ «يقول اللّه تعالى: من عمل لي عملاً أشرك فيه غيري، فهو له كلّه و أنا منه بريء، و أنا أغنى الأغنياء عن الشرك(5)خداى مىفرمايد: هركه براى من كارى بكند و در آن كسى را شريك سازد، تمام آن كار براى او خواهد بود و من از آن بيزارم و من از همگان از شرك بىنيازترم».
«إنّ اللّه لا يقبل عملاً فيه مثقال ذرّة من رياء(1)خدا عملى كه در آن ذرّهاى ريا باشد نپذيرد».
مثقال ذرّه چقدر است؟ و ذرّه چيست؟ ذرّه همان چيزى است كه وقتى اشعه خورشيد از روزنهاى وارد اتاق و امثال آن مىشود، در نور خورشيد ديده مىشود. مراد از مثقال، سنگينى اين ذرّه است. بنابراين، سنگينى ذره را چه مقدار مىتوان تخمين زد؟ «إنّ أدنى الرياء شرك(2)اندكى از ريا [نيز] شرك است».مگر نه اين است كه شخص رياكار، خدا و ديگرى را در عمل شريك قرار داده است؟ هرچند سهم آن ديگرى به نسبت يك در دههزار باشد. آيا آن كه يك دههزارم را به او دادهاند با آن كه نههزارو نهصد و نود و نه به او داده شده، شريك نيست؟ «إنّ المرائي ينادى يوم القيامة: يا فاجر، يا غادر، يا مرائي، ضلّ عملك و حبط أجرك، إذهب فخذ أجرك ممّن كنت تعمل له(3)در روز قيامت، رياكار را صدا مىزنند: اى گناهكار! اى نيرنگباز! اى رياكار! كارت نابود شد و پاداشت از بين رفت. برو و پاداشت را از كسى بگير كه براى او كار مىكردى».
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىگريست و لذا به او گفتند: چه چيز باعث گريهات شده است؟ فرمود: «إني تخوّفت على أمّتي الشرك، أما إنّهم لا يعبدون صنماً و لا شمساً و لا قمراً و لا حجراً و لكنّهم يراؤون بأعمالهم(4)من از شرك بر امتم مىهراسم. آنان نه بت را مىپرستند، نه خورشيد را، نه ماه را و نه سنگ را، ليكن با اعمال خود ريا مىكنند».
«سيأتي على الناس زمان تخبث فيه سرائرهم و تحسن فيه علانيتهم طمعاً في الدنيا، لا يريدون به ما عند ربّهم، يكون دينهم رياءً، و لا يخالطهم خوف، يعمّهم اللّه بعقاب فيدعونه دعاء الغريق فلا يستجيب لهم(5)بزودى زمانى بر مردم بيايد كه به خاطر آزمند شدن به دنيا، اندرونشان آلوده و ظاهرشان زيبا باشد. آنها آنچه را در پيشگاه خداوند است نمىخواهند.
دين آنها خودنمايى است و از خدا بيمى ندارند. خدا همه آنها را مجازات مىكند و آنان همچون فرد غرق شده خدا را مىخوانند و او اجابتشان نمىكند».
دعاى فرد غرق شده چيست؟ دعاى آن كه از همه چيز قطع اميد كرده است به معناى
واقعى كلمه با اين وجود، به اجابت نمىرسد. آيا دعاى آن كه خود را از بلندى پرت كند و در حال افتادن دعا كند كه خداوند او را نگهدارد، مستجاب مىشود؟! «إنّ الملك ليصعد بعمل العبد مبتهجاً به، فإذا صعد بحسناته يقول اللّه عزّوجلّ: إجعلوها في سجّين، إنّه ليس إيّاي أراد بها(1)فرشته عمل بنده را بالا مىبرد، در حالىكه بدان شادمان است! وقتى كارهاى خوب او را بالا مىبرد، خداوند مىگويد: آنرا در سجّين (موضعى كه كتاب فجار و كفار در آن است) قرار دهيد، زيرا وى در اين كارها مرا قصد نمىكرده است».
اميرالمؤنين على عليهالسلام مىفرمايد: «اخشوا اللّه خشية ليست بتعذير، و اعملوا للّه في غير رياء و لا سمعة، فإنّه من عمل لغير اللّه وكله اللّه إلى عمله(2)از خداوند بدون مجازات بترسيد و بدون ريا و سُمعه (شهرتطلبى) كار كنيد، زيرا هر كس براى غير خدا كار كند، خداوند در روز قيامت وى را به كارش وا مىگذارد».
تفاوت ميان ريا و سُمعه: ريا آن است كه فرد كار مىكند تا مردم او را ببينند و ستايشش كنند و يا در دلهايشان موقعيت خوبى پيدا كند. سمعه آن است كه انسان كار مىكند تا مردمكار او را بشنوند هرچند با چشم آنرا نبينند و در نتيجه، مورد ستايش و شگفت آنها قرار گيرد. اين هر دو شرك محسوب مىشود و موجب نكوهش و مجازات است.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «الإبقاء على العمل اشدّ من العمل. قيل: و ما الإبقاء على العمل؟ قال عليهالسلام: يصل الرجل بصلة و ينفق نفقة للّه وحده لا شريك له، فكتب له سرا، ثمّ يذكرها فتمحى فتكتب له علانية، ثمّ يذكرها فتمحى و تكتب له رياءا(3)استقامت در عمل به مراتب از اصل عمل سختتر است. گفتند: ابقاى عمل چيست؟ امام عليهالسلامفرمود: انسان صلهاى انجام دهد و مالى را تنها براى خداوند بىشريك انفاق كند. اين عمل براى او مخفيانه ثبت مىشود، سپس وى از آن عمل ياد مىكند و اين عمل محو مىشود و آشكارا براى او ثبت مىگردد، سپس وى باز از آن كار ياد مىكند و اين بار عمل او محو مىشود و به عنوان ريا براى او ثبت مىگردد».
اين روايت، بيشترينه كارهاى خير ما را از بين مىبرد، زيرا كدام يك از ماست كه از كارش سخن نگويد؟ آرى، اين روايت بايد چنين توجيه شود كه مقصود از آن زمانى است
كه فرد از عمل نيك خود به عنوان مباهات و افتخار ياد كند، امّا اگر از آن به قصد تشويق ديگران ياد كند، بدون اينكه در دلش مباهات خطور نمايد و چنين كسانى بسيار اندكند از باب كمك به نيكى و تقوا خواهد بود.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «يقول اللّه عزّوجل: أنا خير شريك، فمن عمل لي و لغيري فهو لمن عمله غيري(1)خداى تعالى فرمود: من بهترين شريك هستم و هر كس براى من و ديگرى كار كند، اين كار براى آن فرد ديگر خواهد بود».
اين تشبيهى است ظريف: دو نفر كه در تجارت شريكند اگر يكى از آنها سهمش را به ديگرى واگذارد، آيا بهترين شريك نيست؟ همچنين است عملى كه هم براى خدا و هم براى ديگرى آورده مىشود، خداوند سهم خود از اين عمل را به شريك خود كه براى او ريا شده واگذار مىكند. لذا رياكار بايد پاداش خود از اين عمل را از آن شريك بگيرد.
«كلّ رياء شرك، إنّه من عمل للناس كان ثوابه على الناس، و من عمل للّه كان ثوابه على اللّه(2)هر ريايى شرك است. هر كس براى مردم كار كند، پاداش او بر مردم است و هر كس براى خدا كار كند، پاداش او بر خداست».
آن امام به عبّاد بصرى گفت: «ويلك يا عبّاد، إيّاك و الرياء فإنّه من عمل لغير اللّه وكله اللّه إلى من عمل له(3)واى بر تو، اى عبّاد! از ريا دورى كن، زيرا هركه براى غير خدا كار كند، خداوند او را به همان كس واگذار مىكند».
نيز فرمود: «اجعلوا أمركم هذا للّه و لا تجعلوه للناس، فإنّه ما كان للّه فهو للّه و ما كان للناس فلا يصعد إلى اللّه(4)كارتان را براى خدا انجام دهيد و آنرا براى مردم انجام ندهيد، زيرا آنچه براى خدا بوده، از آن خداست و آنچه براى مردم بوده، به سوى خدا بالا نمىرود».وانگهى، آيا خدا به عمل كسى نياز دارد، تا ريا را بپذيرد؟ او به عمل خالصانه نياز ندارد چه رسد به عمل رياكارانه. ولى خداوند براى پاكيزگى دلها و دورى آنها از اوهام و امثال آن به عبادت دستور داد و در برابرش پاداش هم مىدهد امّا از عمل ناخالص، بىنياز است.
«قال اللّه تعالى: أنا أغنى الأغنياء عن الشريك، فمن أشرك معي غيري في عمل لم أقبله
إلاّ ما كان لي خالصاً(1)خداى متعال مىفرمايد: من بيشتر از هر كسى از شريك بىنيازم. بنابراين هركه ديگرى را در عمل با من شريك كند، آنرا نمىپذيرم، مگر اينكه براى من خالص باشد».
خداوند فرد رياكار را در ميان مردم افشا و ارزش عمل او را در چشم آنان اندك خواهد كرد. بر خلاف آن جايى كه عمل براى خدا باشد، زيرا خدا نيكى آنرا براى مردم آشكار مىكند. مگر نمىبينى كه مردم رياكار را از اخلاصمند تشخيص مىدهند؟ اين شناخت از كجا آمده است؟ اين شناخت از سوى خداست كه كار نيك را آشكار مىكند و بدان مىافزايد و رياكار را به مردم مىنماياند و از ارزش عمل او مىكاهد.
امام صادق عليهالسلام درباره سخن خداى عزّوجلّ: «فَمَن كَانَ يَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَلِحًا وَ لاَ يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدَا»(2)«پس هر كس به ديدار پروردگارش اميد دارد بايد به كار شايسته بپردازد و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نسازد» فرمود: «الرجل يعمل شيئا من الثواب لا يطلب به وجه اللّه، إنّما يطلب تزكية الناس، يشتهي أن يُسمع به الناس، فهذا الذي أشرك بعبادة ربّه، ثمّ قال: ما من عبد أسرّ خيرا فذهبت الأيام أبدا، حتّى يظهره اللّه له خيرا، و ما من عبد يسرّ شرا فذهبت الأيام أبدا، حتّى يظهره اللّه له شرا(3)انسان كار نيكى را انجام مىدهد كه هدفش از آن خدا نيست و تنها در پى تحسين مردم است و دوست دارد كه مردم آنرا بشنوند و اين شخص به عبادت پروردگارش شرك آورده است. سپس فرمود: هر بندهاى كه كارى نيك را پنهان سازد، روزها بگذرد تا اينكه خدا كار نيك را براى او آشكار كند و هيچ بندهاى نيست كه كارى بد را پنهان سازد و روزها بگذرد تا اينكه خدا اين كار بد را براى او آشكار كند».
«ما يصنع أحدكم أن يظهر حسناً و يسرّ سيّئاً؟ أليس يرجع إلى نفسه فيعلم أنّ ذلك ليس كذلك؟ و اللّه عزّوجلّ يقول: «بَلِ الاْءِنسَنُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ»(4)، إنّ السريرة إذا صحّت قويت العلانية(5)وقتى يكى از شما كار نيكى را آشكار و كار بدى را پنهان سازد، چه مىكند؟ مگر نه اين است كه به نفس خود رجوع مىكند و مىداند كه چنين نيست؟ و خداوند مىفرمايد: "بلكه انسان خود بر نفس خود بيناست" و هرگاه نيت انسان درست باشد، كارهاى علنىاش قدرت يابد».
«من أراد اللّه عزّوجلّ بالقليل من عمله، أظهر اللّه له أكثر ممّا أراد، و من أراد الناس
بالكثير من عمله في تعب من بدنه و سهر من ليله أبى اللّه عزّوجل إلاّ أن يقلّله في عين منسمعه(1)هركه با اندكى از كارش خدا را اراده كند، خداوند اين كار وى را بيش از آنچه او اراده كرده برايش نمايان سازد و هركه با بسيارى از كارش در خسته كردن بدنش و شب زندهدارىاش مردم را اراده كند، خداوند اين كار او را در چشم كسانى كه آنرا مىشنوند اندك سازد».
رمز اين كار روشن است، زيرا رياكار آنقدر ريا مىكند تا اين كار رياى او از لغزشهاى سخنش و يا از گوشههاى رفتارهايش آشكار شود. وقتى مردم به يك رياى او تا چه رسد به چندين ريا پى برند، او را تحقير مىكنند و حتى به خاطر اين يك ريا، كارهاى خالصانه او از چشم مردم مىافتد. درست مانند دروغگويى كه هماره دروغ مىگويد تا اينكه مردم بر يك دروغ در سخنش آگاهى يابند و لذا حتى سخنان راست او را تأييد نمىكنند.
امام رضا عليهالسلام به محمد بن عرفه فرمود: «ويحك يا ابن عرفة، اعملوا لغير رياء و لا سُمعة فإنّه من عمل لغير اللّه وكله اللّه إلى ما عمل، ويحك، ما عمل أحد عملاً إلاّ ردّاه اللّه إن خيراً فخيرٌ و إن شرّاً فشرٌّ(2)واى بر تو، اى پسر عرفه! بدون ريا و شهرتطلبى كار كنيد، زيرا كسى كه براى غير خدا كار كند، خداوند وى را به همان چيز وا مىگذارد. واى بر تو! هر كس كارى را انجام دهد خداوند همان را به صاحبش باز مىگرداند، پس اگر نيك باشد، [پاداش] نيك [مىبيند] و اگر بد باشد، [پاداش] بد [خواهد گرفت]».
تكليف ما چيست؟ پرسشى كه عده زيادى در اين باره مطرح مىكنند. تكليف ما نسبت به اين امر فطرى كه دوست داريم مردم از كار ما آگاه شوند، چيست؟ هرچند كه اين حالت را در دل خوش نداريم. آيا فرد از اينكه مردم از كارهاى نيكش آگاه شوند، شاد نمىگردد؟ پاسخ: اسلام اين حالت را نكوهش نمىكند بلكه پاداش دوچندان براى آن قرار مىدهد.
روايت شده است: مردى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: من كار را پنهان مىكنم و دوست ندارم كه مردم از آن آگاهى يابند، ليكن آگاهى يافتن آنها موجب شادى من مىشود. پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمود: «لك أجران، أجر السرّ و أجر العلانيّة(3)براى تو دو پاداش است: پاداش نهان و پاداش آشكار».
پاداش نهان روشن است، زيرا عمل او خالصانه است و پاداش فراوان دارد. امّا پاداش
آشكار، زيرا اين آشكارى سبب اقتداى مردم، نيرومندى دين و گسترش كار نيك مىشود.
از امام باقر عليهالسلام درباره فردى پرسيدند كه كار نيك انجام مىدهد و كسى او را ببيند و اين باعث شادى او مىشود. امام عليهالسلام فرمود: «لا بأس، ما من أحد إلاّ و هو يحبّ أن يظهر له في الناس الخير إذا لم يكن صنع ذلك لذلك(1)هيچ اشكالى ندارد. كسى نيست، مگر آنكه دوست دارد كار نيك او در ميان مردم آشكار شود، البته به شرطى كه كار او به خاطر آن نباشد».
قرآن كريم از زبان ابراهيم عليهالسلام حكايت مىكند: «وَ اجْعَل لِّى لِسَانَ صِدْقٍ فِى الْأَخِرِينَ»(2)«و براى من در [ميان] آيندگان آوازه نيكو گذار».
امّا اين جايگاه كه شخص از آگاه شدن مردم از كار نيك وى شادمان و از عدم آگاهى آنان اندوهگين نشود و مردم در نظرش يكسان باشند مگر اينكه شادمانىاش به خاطرپيروى مردم از او باشد جايگاهى است والا و منزلتى است عالى كه آنرا كسى نمىتواند دريابد، مگر آنان كه جهاد و مراقبت كنند تا آن جا كه جز خدا را نبينند. امّا دعاى ابراهيم عليهالسلام به خاطر اقتداى ديگران به كارهاى نيك اوست.
آيا كسى را ديدهاى كه نفاق و منافقان را دوست بدارد؟ هرگز آنرا نديدهاى و هيچ كس نديده و نخواهد ديد. پس چرا ما نفاق داريم؟ چرا بيرون مردم برخلاف اندرون آنهاست.
نفاق: آن است كه انسان ظاهرى زيبا و نيكو و باطنى زشت و بد داشته باشد. امّا اينكه براى نزديك شدن به خدا بخشش و نمازش را از مردم پنهان كند يا اينكه پشت سر كسى او را ستايش كند و سپس براى پرهيز از ريا پيش رويش سكوت اختيار نمايد، اين كار نفاق محسوب نمىشود بلكه از بهترين خصلتهايى است كه فرد جز از طريق كوششهاى روحى طاقتفرسا نتواند به آن دست يابد و آن كوششها را كسى نتواند تاب آورد، مگر آنكه از بهره بزرگ معنوى برخوردار باشد.
نفاق، خواه در ايمان و دين باشد، يا در عبادت و طاعت، در معاشرت و ديدارها و نيز براى كسب ثروت باشد، يا شهرت يا همسر و يا مقام، از پستترين ويژگيها و زشتترين كارها و عادتهاست. هر فردى مگر كسى كه خدا وى را مصون كرده تخم نفاق را دارد. بنابراين، اگر آنرا آبيارى كند و مورد توجه قرار دهد و نگهدارىاش نمايد، ميوه تلخ آنرا مىخورد و صاحب آن منافق شود. امّا آن كه نفسش را كنترل كند تا تخم نفاق را از قلبش بيرون سازد، سپس نفس را از راه اخلاص و رُك بودن حفظ كند، ديرى نمىپايد كه قلبش پاك شود و فضيلت كه در راستگويى و اخلاص و رُك بودن تجسم يافته، ملكه او شود.
در اينجا، مدح و ستايش از خويشان و بيگانگان به سويش سرازير شود و مورد عزت و احترام قرار مىگيرد. برخلاف فرد منافق كه خوار و زبون است و مردم از او دورى كنند، چنانكه انسان از مار گزنده مىگريزد، مارى كه برونش خوشآيند و درونش زهر كشنده است. از اينجاست كه اسلام بزرگ نفاق را نكوهش و منافقان را لعنت مىكند و جايگاه
آنان را در پايين طبقه جهنم قرار مىدهد:
«إِنَّ الْمُنَفِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ»(1)«آرى، منافقان در فروترين درجه دوزخند».
«وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَفِقِينَ لَكَذِبُونَ»(2)«خدا گواهى دهد كه منافقين سخت دروغگويند».
«وَ لَكِنَّ الْمُنَفِقِينَ لاَ يَفْقَهُونَ»(3)«ولى منافقين در نمىيابند».
نقل شده است كه خداى تعالى به عيسى مسيح عليهالسلام وحى كرد: «يا عيسى ليكن لسانك في السرّ و العلانية لسانا واحدا و كذلك قلبك، إنّي احذّرك نفسك، و كفى بي خبيرا، لا يصلح لسانان في فم واحد، و لا سيفان في غمد واحد، و لا قلبان في صدر واحد و كذلك الأذهان(4)اى عيسى! بايد زبانت در نهان و آشكار، يك زبان و همچنين دلت، يك دل باشد و درباره نفست به تو هشدار مىدهم و من از هر چيزى آگاهم، صلاح نيست كه دو زبان در يك دهان، دو شمشير در يك غلاف و دو دل در يك سينه باشد و همچنين انديشهها».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «من كان له وجهان في الدنيا كان له يوم القيامة لسانان من نار(5)هركه را دو چهره در دنيا باشد، برايش دو زبان از آتش در روز قيامت خواهد بود».
چهرهاى كه ستايشت كند و چهرهاى كه مورد نكوهشت قرار دهد: هرگاه حاضر باشى ستايشت كند و هرگاه غايب باشى، از تو خرده گيرد و تحقيرت كند. روشن است كه زبان ستايشگر و يا زبان نكوهشگر او ذاتاً گناه نيست، زيرا آن كه سزاوار ستايش باشد، ستايش او گناه نيست و هركه سزاوار نكوهش باشد، در نكوهش وى گناهى نباشد. امّا اينكه براى او دو زبان از آتش آفريده مىشود، بدين سبب است كه اين كار وى ذاتاً عمل نيكو را زشت قرار مىدهد. مگر نمىبينى كه مردم از ستايش شدن توسط كسى كه آنان را نكوهش مىكند نفرت دارند و در مثل آمده است: «من مدح و ذم كذب مرّتين؛ هركه هم ستايش كند و هم نكوهش، دوبار دروغ گفته است».
اينك منظره ترسناك و خوار كننده منافق را بنگريد كه انسان از آن چِنْدشش مىگيرد و مو بر بدنش راست مىشود و اگر شخص منافق را هيچ مجازاتى نمىبود جز همين منظره در هراس و تنفر از وى بسنده مىكرد. منظره او چنين است:
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «يجيء يوم القيامة ذو الوجهين دالعاً لسانه في قفاه و آخر من قدامه يلتهبان ناراً، حتّى يلهبا جسده، ثمّ يقال له هذا الذي كان في الدنيا ذا وجهين و ذا لسانين، يعرف بذلك يوم القيامة(1)در روز قيامت شخص دو چهره[ى دو زبان] را مىآورند، و يك زبانش از پشت سر او و زبان ديگرش از پيش روى او بيرون آمده است و هر دو چون آتش شعله مىكشند تا آن جا كه بدن او را مىسوزانند. سپس گفته مىشود: اين همان كسى است كه در دنيا دوچهره و دو زبان داشت و با همين ويژگى در روز قيامت هم شناخته مىشود».
شخص دو چهره چه مىخواهد؟ آيا خير دنيا را مىطلبد؟ در حالىكه وى در دنيا مورد خشم و نفرت است و كسى به او توجه نمىكند. چگونه باشد حال كسى كه مردم مدح او را عيب، ستايش او را نكوهش، بالا بردن او را دو رويى و دروغ مىدانند؟ يا اينكه خير آخرت را مىخواهد؟ در حالىكه منظره زشت و رسوا كننده او را پيشتر از لا به لاى سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآلهمشاهده كرديم.
امام باقر عليهالسلام اين ويژگى شرم آور را همپايه ويژگى ديگر كه اغلب اوقات با آن توأم مىباشد دانسته است و آن حسد است، زيرا فرد منافق بناچار حسود هم هست، چرا كه نفاق، تنها از حقارت نفس نشأت مىگيرد و هركه حقارت نفس داشته باشد حسود است و نمىتواند نعمت را در ديگران ببيند. چه، او هميشه زوال نعمت را مىخواهد.
امام باقر عليهالسلام فرمود: «بئس العبد عبد يكون ذا وجهين و ذا لسانين، يطري أخاه شاهداً و يأكله غائباً، إن أُعطي حسده، و إن ابتلي خذله(2)بد انسانى است آن انسانى كه دو چهره و دو زبان دارد، برادرش را در حضور ستايش مىكند و در غياب گوشت بدنش را مىخورد. اگر وى برخوردار شود، به او حسد مىبرد و اگر گرفتار شود، يارىاش نمىكند».انسان منافق بر اثر اينكه سرشت دو رو دارد، امين نيست و اگر امين مىبود، يقيناً در زبانش امين بود و لذا در تورات آمده است: «بطلت الأمانة و الرجل مع صاحبه بشفتين مختلفتين، يهلك اللّه يوم القيامة كلّ شفتين مختلفتين(3)وقتى كه انسان با رفيقش دو رو باشد، امانت از بين مىرود و خداوند در روز رستاخيز هر انسان دو رو را به هلاكت مىرساند».
بنابراين، نبايد انسان منافق را امين دانست و نبايد مال يا ناموس و امثال آنرا در نزد وى به امانت سپرد، زيرا او يقيناً در آن خيانت خواهد كرد.
صفتهاى نكوهيده، حلقههاى به هم پيوستهاند كه برخى گردن برخى ديگر را مىگيرد و لذا نفاق، حسد و خيانت همگى در يك زنجيره با هم هستند. از اينرو، بر انسان لازم است كه با بركندن ريشههاى نفاق براى زدودن اين صفات از نفس خويش بكوشد. به عنوان نمونه چه در حضور و چه در غياب شخص، حق را بگويد و در غير اين صورت، اگر بُزدل باشد و توان آشكار كردن حق را ندارد و يا اگر مصلحت ايجاب كند كه وى مدارا نمايد، بايد سكوت اختيار كند و نبايد حاضر را ستايش و غايب را نكوهش كند.
از جمله صفات نامأنوس «عكس نفاق» است، بدين معنا كه برخى از مردم حاضر را نكوهش و غايب را ستايش مىكنند اين صفت، يك نوع صفت درندگى و برترى جويى است. شخصى كه اين صفت را دارد هرگاه دوستش را ببيند مورد نكوهشش قرار مىدهد، تا برترى و دلاورى و گستاخىاش را به رخ او بكشد. امّا وقتى كه دوستش غايب باشد، ستايشش مىكند، زيرا هيچ مانعى از ستايش او را نمىيابد.
اين صفت، هرچند از صفت نخست ضعيفتر است، ليك تباهكننده و پست است. چه، دوست كسى است كه با تو راست بگويد و در حضور و غياب نگهدارت باشد، نه اينكه در يك حالت، تو را بالا ببرد و در حالتى ديگر بر زمينت بزند و تفاوت نمىكند كه سبب اين كار او چه باشد و در حضور نكوهش و در غياب ستايش مىكند و يا برعكس.
«وَ كُلَّ شَىْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ»(1)«و هر چيزى نزد او اندازهاى دارد».
«مِنْ كُلِّ شَىْءٍ مَوْزُونٍ»(2)«از هر چيز سنجيدهاى».
خداى سبحان در قرآن حكيم چنين مىفرمايد: هر چيزى اندازهاى دارد و هر چيزى را وزنى باشد. انسان بالطبع موجودى است ناقص و پيش رويش درجاتى است كه پايان نپذيرد هم در دنيا و هم در آخرت. بنابراين، هركه گمان برد كه كامل است، اين گمان وى برخلاف وزن و اندازه و برخلاف حق و حقيقت مىباشد.
اين گمان، همان «غرور» است. اگر به دارايىات مغرور شدى در حالىكه دارايى در معرض نابودى است فريب خوردهاى، زيرا براى چيزى ارزش قائل شدى كه درخور آن نيست. اگر به زيبايىات غرور پيدا كردى در حالىكه زيبايى در معرض نابود شدن است فريب خوردهاى، زيرا اين كار تو نوعى تعيين اندازه براى زيبايى است كه آنرا هميشگى وقابل اعتماد مىپندارى، در حالىكه چنين نيست بلكه گاه وجود دارد و گاه وجود ندارد. اگر به دانش خود مغرور شدى در حالىكه دانش درياى ژرفى است كه انسان نمىتواند همه آنرا بردارد، مگر همانند كسى كه به اندازه يك كف دست آب از دريا بر مىدارد فريب خوردهاى، زيرا گمان بردى كه كامل هستى، در حالىكه هنوز در آغاز مرحله قرار دارى و همچنين است آن كه به سلطنتش، نيرويش و ساير ويژگيهايش مغرور مىشود.
امّا اگر فرد به چيزى مغرور شود كه ويژگى واقعى حساب نشود، «مغرور مركب» است نظير «جاهل مركب». يك بار مغرور به حساب آيد زيرا كاستى را كمال پنداشته و بار ديگر
مغرور گفته شود، زيرا بر حسب پندارش به آخرين درجه كمال موهوم خود رسيده است! صفت غرور از اينرو مورد نكوهش است كه دروغ و خلاف واقع مىباشد. دليل ديگر نكوهيده بودن غرور آن است كه سبب ايستايى شخص در رتبههاى پايين كمال مىشود و انديشه را از پرواز به كرانهاى كمالهاى گسترده و ابعاد فضايل والا باز مىدارد و لذا اسلام آنرا بشدت نكوهش كرده و بزرگترين حجم نفرت و نكوهش را برايش آماده كرده است.
قرآن حكيم مىفرمايد: «فَلاَ تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَوةُ الدُّنْيَا»(1)«زندگانى دنيا شما را فريب ندهد».
اگر مغرور شويد، به سبب اعتماد به دنيا و زرق و برقهايش از به دست آوردن كمالى كه شايسته شماست باز مىمانيد.
«وَ لاَ يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ»(2)«شيطان فريبنده شما را درباره خدا نفريبد».
واژه «غرور» كه در اينجا آمده است به معناى چيزى است كه عامل غرور فرد مىشود، خواه ثروت باشد، خواه مقام و يا دانش و عمل نيك، زيرا اين امور انسان را درباره خدا مىفريبد و لذا به آنچه خداوند در حركت پرشتاب و هميشگى به سوى فضيلت و كار نيكو اراده كرده است نمىرسد. خداوند در آيهاى ديگر اهل غرور را نكوهش كرده مىفرمايد:
«وَ لَكِنَّكُمْ فَتَنتُمْ أَنفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمَانِىُّ حَتَّى جَآءَ أَمْرُ اللَّهِ وَ غَرَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ»(3)«ولى شما خود را در بلا افكنديد و امروز و فردا كرديد و ترديد آورديد و آرزوها شما را غره كرد تا فرمان خدا آمد و [شيطان] مغرور كننده شما را درباره خدا بفريفت».
اينك بايد اندكى نزد سخن خداوند: «و غرّتكم الامانى» درنگ كنيم. انسان آرزو دارد كه ثروتش، عمرش، فرزندانش و مقامش باقى بماند. چنانكه امورى را در آينده آرزو مىكند از قبيل مقام و ثروتى كه چشم مىكشد و يا امثال آن و همين آرزوهاست كه ميان انسان و طاعت حايل مىشود و هرگاه به وى بگويى: چرا به حج نمىروى؟ مىگويد: در سال آينده، زيرا بقاى عمر را اميد دارد. هرگاه به او بگويى: چرا زكات نمىدهى؟ مىگويد:
در آينده زكات خواهم داد، زيرا بقا و فراوانى مال را اميد دارد. وقتى به او بگويى: چرا عمر را به كارهاى بيهوده مىگذرانى؟ مىگويد: بزودى آنرا صرف دانش و عمل خواهم كرد،
زيرا گمان مىكند كه عمرش ادامه مىيابد تا وى آنچه را كه مىخواهد انجام دهد، حال آنكه تمام اين وعدههاى پندارى او را به خواب غفلت فرو مىبرد.
حقيقت آن است كه كار نيك با آرزو به دست نمىآيد و بدى هم با آرزو از ميان نرود: «لَّيْسَ بِأَمَانِيِّكُمْ وَلاَ أَمَانِىِّ أَهْلِ الْكِتَبِ مَن يَعْمَلْ سُوءًا يُجْزَ بِهِ»(1)«[پاداش و كيفر ]به دلخواه شما و به دلخواه اهل كتاب نيست، هر كس بدى كند در برابر آن كيفر مىبيند».و لذا انبوهى از روايات درباره نكوهش غرور وارد شده است. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
«حبّذا نوم الأكياس و فطرهم كيف يغبنون سهر الحمقى و اجتهادهم، و لمثقال ذرة من صاحب تقوى و يقين أفضل من ملأ الأرض من المغترين(2)چه نيكوست خواب هوشياران و روزه گشادن آنها! كه [با عمل خود] شب زندهدارى نادانان و كوشش آنها را بىبها مىكنند. [بدانيد كه] عمل به اندازه ذرهاى از صاحب تقوا و يقين، از عمل مغروران كه زمين را پر كند بهتر است».
آيا نمىبينى مهندسى كه ساعتى را كار مىكند و تمام شب را با خيال راحت مىخوابد و سود فراوان مىبرد، در حالىكه كارگر، شب و روز زحمت كشد و زيان مىبيند: مهندس با طرّاحى ساختمان در نيم ساعت پنج دينار مىگيرد، در حالىكه كارگر زحمتكش دوازده ساعت كار مىكند و يك دينار مىگيرد؟ چنين است تفاوت ميان فرد پرهيزكارى كه نماز واجبش را مىخواند و شب را مىخوابد و مغرورى كه شب و روز نماز مىگزارد و گمان كند كه نمازش بسيار ارزشمند است و با اين نمازها خدمت بزرگى براى خدا انجام داده! امام صادق عليهالسلام فرمود: «فرد مغرور در دنيا بيچاره است و در آخرت فريب خورده، زيرا برتر را به پستتر فروخته است. خودپسند مباش و چه بسا كه به ثروتت و سلامتى جسمىات فريب مىخورى و خيال مىكنى كه باقى خواهى ماند و چه بسا به درازى عمرت و فزونى فرزندان و يارانت مغرور مىگردى، به اين اميد كه به وسيله آنها رهايى يابى و چه بسا به زيبايى و شخصيتت و اينكه به آرزو و خواستهات رسيدى، مغرور مىشوى و گمان مىكنى كه راستگو و درستكار هستى و چه بسا به حالت پشيمانى كه به خاطر كوتاهى در عبادت به تو دست داده، فريب مىخورى، در حالىكه خدا اخلاص را مىداند. گاهى به دانش و نسب خودت مغرور مىشوى، در حالىكه از آنچه در نزد خدا نهان است آگاهى ندارى و نيز ممكن است اين توهّم به تو دست
دهد كه خدا را مىخوانى، در حالىكه ديگرى را مىخوانى. چه بسا مىپندارى كه به مردم اندرز مىدهى، در حالىكه آنان را براى خود مىخواهى و هدفت آن است كه آنها به تو تمايل پيدا كنند و چه بسا نفست را نكوهش مىكنى و در حقيقت به ستايش آن مىپردازى»(1).
نوعى ديگر از غرور است كه بيشتر مردم بدان گرفتار آيند. دخترانشان را شوهر ندهند؛ تا به شوهر دلخواه كه داراى ثروت و مقام باشد دست يابند، يا اينكه در بهار جوانى چشم مىكشند كه به همسر خيالى خود دست يابند، يا آموزگار شايستهاى را به اميد آموزگارى ديگر رها كنند و يا فرصت ارزندهاى را از دست مىدهند تا فرصتى بهتر بدست آورند و...
امّا ناگاه مىبينند كه پير شده و بدون همسر و بدون آموزگار باقى ماندهاند و فرصت از دست رفته و غرورشان به سرابى فريبنده و خيالى بيهوده تبديل شده و لذا مىگويند:
ألا ليت الشباب يعود يوما *** فأخبره بما فعل المشيب؟
«اى كاش، جوانى باز مىگشت تا آنچه را پيرى بر سرم آورده به او خبر مىدادم».
پاسخ اين آرزو چنين است: آيا كاشكى كاشكى گفتن سودى دارد؟ نوعى ديگر غرور، اعتماد [بيش از اندازه] بر خود يا نيرو و يا امثال آن است كه موجب مىشود انسان براى رويارويى با امور آينده، آمادگى خويش را از دست بدهد و غالبا اين نوع غرور، سبب عقبماندگى ملتها، انسانهاى هوشمند و ورشكستگى بازرگانان مىشود، در حالىكه فرد غير مغرور به كوشش و تلاش روى مىآورد تا از قافله عقب نماند.
داستان خرگوش و لاكپشت معروف است. آن دو براى پيمودن مسافت از جايى معين تا درختى مشخص با يكديگر شرط بندى كردند كه هر يك پيشى گيرد جايزه از آن اوست. خرگوش سرگرم بازى شد، زيرا به سرعت و جهش خود مطمئن بود، اما لاكپشت به راهپيمايى همت گمارد. ناگهان خرگوش توجه مىكند و لاكپشت را نزد درخت مىبيند و اينجاست كه جايزه را لاكپشت مىبرد، زيرا در دويدن پيش افتاد! نقطه مقابل غرور زيركى و هوشيارى است. فرد زيرك و هوشيار كسى است كه امور را درست تخمين زند و با نگرش درست به اشيا بنگرد و لذا هميشه در تلاش است، هرچند از همه مردم داناتر، ثروتمندتر، زيباتر و بالاتر باشد و چنين فردى شايستگى پيشرفت و
1) . همان.
پيروزى را دارد، خواه در امور دنيايىاش هوشيار باشد و خواه در امور آخرتش. آرى، هوشمندى حقيقى آن است كه در امور اخروى هوشيار و زيرك باشيم.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «إعلم انك لن تخرج من ظلمات الغرور و التمنّي إلاّ بصدق الإنابة إلى اللّه و الإخبات له و معرفة عيوب أحوالك من حيث لا يوافق العقل و العلم، و لا يحتمله الدين و الشريعة و سنن القدوة و أئمة الهدى، و ان كنت راضيا بما أنت فيه، فما أحد أشقى بعمله منك و أضيع عمرا، فأورثت حسرة يوم القيامة(1)بدان كه تو هرگز از تاريكيهاى غرور و آرزو بيرون نمىشوى، مگر از طريق توبه راستين و خضوع در پيشگاه خدا؛ و نيز شناخت عيبهاى خود كه با عقل و دين سازگارى ندارد و دين و آيين و سنتهاى پيشوايان و امامان آنها را برنمىتابد و اگر به آن حالتى كه دارى خشنود باشى، از هر كسى بدبختتر خواهى بود و عمرت را بيشتر تباه خواهى كرد و لذا افسوس روز قيامت برايت باقى مىماند».
كالاى دنيا در آخرت بسيار بىارزش است و دنيا جز بيهوده كارى و بازيچه نيست. بنابراين، زيرك كسى است كه خود را براى آخرت آماده كند و شب و روز براى بهدست آوردن مقام والا در آنجا بكوشد. البته، نه اينكه دنيا را رها كند، زيرا دنيا كشتزار آخرت است. يكى از ملحدان مىگويد: «چون مسلمانان به آسمان روى آوردند، زمين فرمانبردار آنها شد و چون به زمين روى آوردند، آسمان و زمين زير فرمانشان قرار گرفت». بنابراين، شايسته است كه انسان از نفس خود مراقبت كند تا مغرور نشود.
مشهور است كه عامل نابودى يك امت و پايايى امتى، يا نابودى يك و ادامه حكومت ديگر آن است كه امت نخست و يا حكومت نخست، تنبلى پيشه كند و سست شود و در نتيجه عنصر بقا را از دست بدهد و دچار غرور گردد و كار نكند. در حالىكه امت دوم كار كند و هستههاى حكومت آينده را فعال سازد و دومى جاى اولى را بگيرد.
1) . همان، ص 25.
«اعمل لدنياك كأنّك تعيش أبداً و اعمل لآخرتك كأنّك تموت غداً(1)براى دنيايت آن چنان كار كن كه گويى هميشه زنده مىمانى و براى آخرتت چنان كار كن كه گويى فردا مىميرى».
اين حديث حقيقتاً عنوان مؤن زيرك است كه براى اصلاح دنيا و پيشرفت تمدن كار مىكند. درست مانند آن كه دنيا را جايگاه ابدى خود مىداند و لذا زمين را هموار مىنمايد، جويها را مىشكافد، بيابانها را مىكارد و شهرها را آباد مىسازد و كارهايى از اين قبيل كه زندگى دنيا را زينت مىبخشد و به تمدن بشرى شكوفايى مىدهد.
اين از يك سو و از سويى ديگر براى روز واپسين كار مىكند، به گونهاى كه گويى فردا از اين جهان رخت بر مىبندد و از اينرو، براى پروردگارش نمازهاى واجب را مىخواند، زكات مىدهد، اگر استطاعت يابد به حج مىرود، روزه واجبش را مىگيرد، امر به معروف مىكند، به فضيلت آراسته مىشود، از محرمات و گناهان دورى مىكند، تا آنجا كه باك ندارد فردا بميرد و يا هزار سال ديگر. اينگونه انسان هم دنيا دارد و هم آخرت.
امّا آن كه امور آخرت را واپس مىاندازد، چنانكه گويى هميشه زنده مىماند و كارهاى دنيا را پيش مىاندازد، آرزوى او خطاست و چنين آرزويى نكوهيده و هلاك كننده است. چه، او بر اين باور است كه مدّت بسيارى زنده مىماند و لذا براى خود، لوازم اين مدت را آماده مىكند از قبيل ثروت، خانه و ديگر لوازم آسايش. آنگاه به آخرت هيچ توجهى ندارد:
به حج نمىرود، خمس را به تأخير مىاندازد، ستم را وا نمىنهد، نماز و روزه قضايىاش را به جا نمىآورد و... ناگهان مرگ به سراغش آيد و او مىگويد: «رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّى أَعْمَلُ
1) . من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 156.
صَلِحًا فِيَما تَرَكْتُ»(1)«پروردگارا مرا بازگردانيد، شايد در آنچه وانهادهام كار نيكى انجام دهم».
خداوند هم به او پاسخ مىدهد: خير.
شاعر مىگويد:
يا مَنْ بِدُنْياهُ اشْتَغَلْ *** قَدْ غَرَّهُ طُوْلُ الاَْمَلْ
اَلْمِوْتُ يَأتِي بَغْتَةً *** وَ الْقَبُرْ صُنْدُوقُ الْعَمَلْ
«اى كه به دنيايش سرگرم و آرزوى دراز فريبش داده. مرگ ناگهان آيد و قبر گنجه عمل است» اين صفت، يعنى «آرزوى دراز» پيش از آنكه آخرت را تباه كند، دنيا را تباه مىسازد، زيرا كسى كه آرزوى دراز دارد، مرگ و آخرت را نصب العين خود قرار نمىدهد و بناچار حدود منافع اجتماع و قوانينى را كه براى اصلاح نفس مقرر شده، زير پا مىنهد و موجب پسماندگى و عقبافتادگى مىشود و لذا، اسلام بشدت از آرزوى دراز بر حذر مىدارد.
پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله فرمود: «إنّ أشدّ ما أخاف عليكم خصلتان: إتّباع الهوى و طول الأمل، فأمّا إتباع الهوى فإنّه يصدّ عن الحق و أمّا طول الأمل فإنّه الحبّ للدنيا(2)سختترين چيزى كه از آن بر شما بيم دارم دو چيز است: پيروى از هواى نفس و آرزوى دراز. امّا پيروى از هواى نفس، انسان را از حق باز مىدارد و امّا آرزوى دراز موجب دوستى دنيا مىشود».
پيروى از هواى نفس چگونه از حق باز مىدارد؟ هر كس از هواى نفس پيروى كند، هواى نفس رهبرش خواهد بود و به حق نمىنگرد. او در به دستآوردن ثروت، از هواى نفسش پيروى مىكند و لذا خشمناك مىشود، ربا مىخورد و احتكار مىكند و به ناداران و يتيمان و ناتوانان ستم مىكند و لقمه زندگى آنها را مىربايد و در به دست آوردن مقام از هواى نفس پيروى مىكند و لذا بناحق مردم را مىكشد، كتك مىزند، زندان مىكند، تبعيد مىكند و... اما آن كه حق راهبرش باشد، پابند به حق است اگر حق چيزى را اجازه داد، به دنبال آن مىرود و اگر حق اجازه نداد از آن دورى مىكند.
امّا آرزوى دراز، تنها دوست داشتن دنياست كه ترازويى نابرابر است، زيرا دوستى بايد ميان دنيا و آخرت تقسيم شود و لذا دنيا را به اندازهاى بايد دوست داشت كه از آن عبور كرد و به جهانى ديگر منتقل شد و آخرت را به اندازهاى بايد دوست داشت كه بتوان در آن
باقى ماند و آرام گرفت، همانند كسى كه از پلى به باغى عبور مىكند. او پل را دوست دارد و به اصلاح آن مىپردازد، وگرنه چگونه مىتواند از روى آن عبور كند و دوستى او نسبت به پل، دوستى عرضى و مرحلهاى است، نه دوستى ذاتى و اصلى، در حالىكه دوستى او نسبت به باغى كه قصدش را دارد، دوستى ذاتى است و اين، همان ترازوى برابر است.
اميرالمؤمنين على عليهالسلام اين سخن را با اختلافى اندك در عبارت و حفظ اصل معنا فرموده است: «إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمُ إثْنَانِ إتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَلِ فَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَيُنْسِي الاْخِرَةَ(1)آنچه بيش از هرچيزى بر شما بيم دارم، دو چيز است: پيروى از هواى نفس و آرزوى دراز. امّا پيروى هواى نفس، انسان را از حق باز مىدارد و امّا آرزوى دراز، آخرت را از ياد مىبرد».
آنگاه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله سخن پيشين خود را چنين ادامه مىدهد: «إنّ اللّه تعالى يُعطي الدنيا لمن يحبّ و يبغض، و إذا أحبّ عبدا أعطاه الإيمان، ألا إنّ للدِّين أبناء، و للدنيا أبناء، فكونوا من أبناء الدين، و لا تكونوا من أبناء الدنيا، ألا إنّ الدنيا قد إرتحلت مُولّية، ألا إنّ الآخرة قد أتت مقبلة، ألا و إنّكم في يوم عمل ليس فيه حساب، ألا و إنّكم يوشك أن تكونوافي يوم حساب ليس فيه عمل(2)خداوند دنيا را هم به كسى مىدهد كه دوست دارد و هم به آن كه دشمن دارد. هرگاه خداوند انسانى را دوست بدارد، به وى ايمان عطا مىكند جز اينكه دين را فرزندانى است و دنيا را فرزندانى. بنابراين، از فرزندان دين باشيد و نه از فرزندان دنيا. آگاه باشيد كه دنيا كوچيده و پشت كرده است. آگاه باشيد كه آخرت آمده و روى آورده است. آگاه باشيد كه شما در روزى هستيد كه در آن كار است و حسابرسى نيست. آگاه باشيد كه بزودى در روزى خواهيد بود كه در آن حسابرسى است و كار نيست».
مقصود از فرزندان دين، كسانى هستند كه هم به دنيا توجه دارند و هم به آخرت. چنان كه خداوند مىفرمايد: «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِى الاْخِرَةِ حَسَنَةً»(3)«برخى از آنان مىگويند: پروردگارا در اين دنيا به ما نيكى و در آخرت [نيز] نيكى عطا كن».
چه، كار براى دنيا، جزء دين است. امّا مراد از فرزندان دنيا كسانىاند كه همچون سگان
حريص دنيا و بهرهبردارى از آن هستند از هر راهى كه باشد و آخرت را فراموش كردهاند:
«وَ هُمْ عَنِ الْأَخِرَةِ هُمْ غَفِلُونَ»(1)«و حال آنكه از آخرت غافلند».
پيامبر صلىاللهعليهوآله در سخنى ديگر آرزو را نكوهش مىكند: «نجى أوّل هذه الأمّة باليقين و الزهد، و يهلك آخر هذه الأمة بالبخل و الأمل(2)نخستين فرد اين امت به وسيله يقين و زهد نجات يافت و آخرين فرد اين امت به سبب بخل و آرزو هلاك مىشود».
شايد مراد از نجات، نجات دنيا و آخرت و مراد از هلاكت، هلاكت دنيا و آخرت باشد، زيرا زاهدى كه يقين دارد، دنيا را براى گناهكاران و ستمگران رها نمىكند تا آنرا پر از فساد كنند، بلكه در راه خدا و مستضعفان جهاد مىكند و با اين كار، دنيا را آباد مىسازد، همانگونه كه با كارهاى نيك آخرتش را آباد مىسازد. برخلاف فرد بخيل و آرزو دراز كه دنيا و زرق و برقهايش را دوست دارد و در راه حق جهاد نمىكند. چگونه مبارزه كند در حالىكه مبارزه ممكن است به از بين رفتن جان و مال انسان بينجامد و لذا جنايتكاران و تبهكاران دنيا را مورد بهره بردارى قرار مىدهند.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در سخن ديگرى فرمود: «إذا أصبحت فلا تحدّث نفسك بالمساء و إذا أمسيت فلا تحدّث نفسك بالصباح و خذ من صحّتك قبل سقمك و من حياتك قبل موتك فإنّك لا تدري ما اسمك غداً(3)هرگاه بامداد كردى، با خود مگو كه تا شام زنده مىمانى و هرگاه شام كردى با خود مگو كه تا بامداد زنده مىمانى. از سلامتىات بهره گير، پيش از آنكه بيمار شوى و از زندگىات بهره گير، پيش از آنكه از دنيا بروى، زيرا تو نمىدانى كه فردا نامت چيست».
پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيد كه اسامه كنيزى را با قسط يك ماهه به مبلغ صد دينار خريده است و لذا فرمود: «اسامه آرزو دراز است و سوگند به آن كه جانم در دست قدرت اوست، چشم به هم نزدم جز اينكه گمان كردم پلكهايم به هم نمىآيند، مگر آنكه خداوند روحم را مىگيرد، نگاهم را بالا نبردم، جز آنكه گمان كردم وقتى آنرا فرو مىافكنم از دنيا مىروم، لقمهاى در دهان ننهادم،مگر آنكه گمان كردم آنرا فرو نمىبرم تا اينكه گلوگير خواهد شد. سپس فرمود: اى فرزندان آدم! اگر خردمند هستيد، خود را از مردگان به شمار آوريد و سوگند به آن كه جانم در دست
اوست، قطعا آنچه به شما وعده داده شده مىآيد و شما نمىتوانيد از آمدنش جلوگيرى كنيد»(1).
چه زيبا، چه حكمتآميز و چه درست است سخن او! مگر نمىبينى بويژه در اين روزگارى كه شيوههاى بهداشت اسلامى از جامعه برچيده شده است مردمانى را كه به طور ناگهانى مىميرند؟ زيرا در حالىكه مىخندند، يا سخن مىگويند، يا مىخورند و يا...
جانشان را از دست مىدهند. پدرم خداى رحمتش كند در حالىكه وضو مىگرفت و براى نماز مغرب و عشا آماده مىشد، داعى مرگ را لبيك گفت و اجل به وى آنقدر مهلت نداد كه وضويش را كامل كند. خواهرم كه در عنفوان جوانى بود، در آغاز شب به پشت بام خانه رفت تا بخوابد و در بامداد او را بدنى بىروح ديديم و كسانى كه در آنجا خواب بودند، متوجه نشدند كه در چه لحظهاى او جانش را به آفريدگارش تسليم كرد؟ و... و اين چنين است كه انسانى كه يك ماه اميد بقاى خود را دارد، آرزوى دراز خواهد داشت.
البته، اين سخن بدان معنا نيست كه دادوستدها و وام گرفتنها و دادنها از بين برود، بلكه معنايش آن است كه انسان بايد كارهايش را خوب انجام دهد تا آنجا كه اگر ناگهانى و بدون پيش بينى بميرد، بدون آمادگى نباشد.
در حديثى ديگر، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «يا أباذر، أتحبّ أن تدخل الجنّة؟ قلت: نعم، فداك أبي، قال: فاقصر من الأمل و اجعل الموت نصب عينك، و استح من اللّه حق الحياء(2)اى اباذر، آيا دوست دارى كه وارد بهشت شوى؟ گفت: بله، پدرم به فدايت. فرمود: آرزويت را كوتاه كن و مرگ را در برابر ديدگانت قرار بده و از خداوند آنگونه كه شايسته است شرم كن».
شرم كردن از خدا، آنگونه كه شايسته است، در سوق دادن انسان به بالاترين مراتب بهشت بسنده است، ليكن پيامبر صلىاللهعليهوآله بر كوتاه كردن آرزو و ياد مرگ پافشارى كرده است، زيرا از مهمترين عوامل اصلاح انسان به شمار مىرود كه يقيناً به بهشت پايان مىيابد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در دعايش چنين مىگفت: «اللّهمّ إنّي أعوذ بك من دنيا تمنع خير الآخرة، و من حياة تمنع خير الممات، و أعوذ بك من أمل يمنع خير العمل(3)خدايا، از دنيايى به تو پناه مىبرم كه جلوى نيكى آخرت را مىگيرد و از زندگىاى به تو پناه مىبرم كه جلوى خير
و خوبى مرگ را مىگيرد و از آرزويى به تو پناه مىبرم كه مانع از نيكى عمل مىشود».
اميرالمؤنين على عليهالسلام فرمود: «ما أطال عبد الأمل إلاّ أساء العمل(1)هر بندهاى كه آرزو را طولانى كند، كارهاى زشت انجام مىدهد».
بنابراين، بايد آرزو را كوتاه كرد و به كار اهميت داد و هرگاه نفس انسان براى او از آرزوها سخن بگويد، با افسار زهد و اندرز او را مهار كند. چه، كوتاه كردن آرزو موجب خير دنيا و آخرت مىشود. از مهمترين عواملى كه موجب كوتاهى آرزو و روى آوردن به عمل مىشود ياد مرگ، رفتن بر قبرستانها، ياد احوال گذشتگان از خويشاوندان و دوستان و مطالعه كتابهاى گذشتگانى كه مدت درازى در دنيا زيستند و سپس:
جَرَتِ الرِّياحُ عَلى مَحَلِّ دِيارِهم *** فَكَأ نَّهُمْ كانُوا عَلى ميعادِ
«بادها بر جاى خانههايشان وزيد پس گويى قرار همين بود».
نيكى كردند يا بدى، ساختند يا خراب كردند، اصلاح كردند يا فساد، تنبلى نمودند يا فعاليت، همگى رفتند و از آنها چيزى باقى نماند. و اينك گروگانهاى درون لحدها و اسيران خاكند. هيچ يك از آنها نفس نمىكشد و هيچ انسانى از آنان كار نمىكند و به شادمانى دنيا، شاد و به اندوه آن اندوهگين نمىشوند و گويى اصلاً نبوده و به دنيا نيامده و از آن نرفتهاند.
چنانكه بايد در احوال مردگانى كه از خويشان و دوستان و يا بيگانگان مىميرند، انديشيد:
فَاِذا حَمَلْتَ اِلَى الْقُبُورِ جَنازَةً *** فَاعْلَمْ بِأنَّكَ بَعْدَها مَحْمُولُ
كلُّ ابْنِ اُنْثى وَ اِنْ طالَتْ سَلامَتُه *** يَوْماً عَلى آلةٍ حَدْباءَ مَحْمُولُ
«هرگاه جنازهاى را به گورستان مىبرى، بدان كه تو هم پس از او برده خواهى شد.
هر انسانى هر چند سلامتىاش به درازا بكشد، روزى بر تابوت گذاشته مىشود».
بويژه اگر افراد باتقوى گرد هم آيند و حالات مردگان را ياد كنند، درباره نابود شدن بينديشند، داستانهاى گذشتگان را ياد كنند، بگريند و يا مانند گريه كنندگان باشند و فراوان استرجاع بگويند، اين كار، دوستى آخرت و بىميلى به دنيا را در دل مىروياند و موجب آمادگى براى كارهاى شايسته و دورى از زرق و برقهاى دنيا و ستم و تبهكارى مىشود.
از اينرو، گذشتگان نيكوكار، چنين مجالسى را برگزار مىكردند و فراوان به گورستانها
1) . كافى، ج 3، ص 259.
رفت وآمد داشتند. فرد مورد اعتمادى برايم نقل كرد: روزى به قبرستانى رفتم كه زائرى نداشت. ناگاه صداى ضعيفى را از گورى شنيدم. گفت: نزديك رفتم و گورى ديدم كه بسته نبود و از آن آواز انسانى را مىشنيدم كه مىگفت: «رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّى أَعْمَلُ صَلِحًا فِيَما تَرَكْتُ»(1)«پروردگارا مرا بازگردانيد. شايد من در آنچه وانهادهام كار نيكى انجام دهم».
پس از اصرار و تكرار، ديدم گوينده در پاسخ خود مىگويد: «ما تو را بازگردانيديم، پس كارى نيك انجام ده». راوى گفت: ناگهان سيد ميرزا مهدى را ديدم مقصودش پدرم بود كه از آن قبر بيرون آمد، در حالىكه خاك آلود و شكسته حال بود و آنگاه كه مرا ديد، از من پيمان محكم گرفت كه تا وقتى زنده است اين جريان را به كسى بازگو نكنم.
نقل مىكنند كه شاهى در كاخش نشسته بود و وزيران گرد او بودند. ناگهان زاهدى را ديد كه مىخواهد به كاخ درآيد و نگهبانان اجازه نمىدهند و او هم اعتراض مىكند كه چرا از آرميدن او در اين مسافرخانه جلوگيرى مىكنند؟ پادشاه به خشم آمد و دستور به احضار وى داد. وقتى احضار شد، به او گفت: چگونه اينجا را مسافرخانه مىنامى. زاهد گفت: پس اينجا چيست؟ شاه گفت: اين كاخ سلطنتى است. زاهد گفت: پيش از تو از آنِ كه بوده؟ شاه گفت: از آنِ جدّم. زاهد گفت: پس از او؟ شاه گفت: از آنِ پدرم. زاهد گفت: پس از وى؟ شاه گفت: از آنِ خودم. زاهد گفت: پس از تو؟ شاه گفت: از آنِ فرزندم. زاهد گفت: تو اعتراف كردى كه اين كاخ مسافرخانه است. مگر مسافرخانه جايگاه مسافران نيست؟ و آيا جدّ و پدرت مسافر نبودند كه در اينجا فرود آمدند و سپس كوچيدند و بدين ترتيب، تو به فرود آمدنت و پس از اندكى، به كوچ كردنت و جانشينى فرزندت اعتراف مىكنى؟ در اينجا، شاه متوجه شد و لذا شبانه به طور پنهانى از كاخ بيرون رفت و به آن زاهد پيوست.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «أكثروا ذكر هادم اللذات، قيل: و ما هو يا رسول اللّه؟ قال: الموت فما ذكره عبد على الحقيقة في سعة إلاّ ضاقت عليه الدنيا، و لا في شدّة إلاّ إتّسعت عليه(2)ازنابود كننده لذتها فراوان ياد كنيد. پرسيدند: آن چيست، اى رسول خدا؟ فرمود: مرگ، زيرا هيچ كس به طور حقيقى در حال آسودگى از آن ياد نكرد، مگر اينكه دنيا بر او تنگ شد و هيچ كس در سختى از آن ياد نكرد، مگر اينكه دنيا بر او فراخ گرديد».
براستى گاهى به سبب تنگدستى، يا بيمارى، يا مرگ خويشاوند، يا از دست دادن مقام و امثال آن، دنيا بر انسان تنگ مىشود و زمانى كه مرگ و نابود شدن دنيا را به ياد آورد، شاد شود، روحش آرام گيرد و اندوهش از بين مىرود. بر عكس آن، گاه دنيا براى انسانى فراخ است و بسيار شادمان مىگردد، تا آنجا كه هرگاه اين حالت باقى است، دست به سركشى مىزند. امّا اگر متوجه شود و بينديشد و از مرگ و بلا ياد كند، يقيناً اندوهگين مىشود، زيرا مىداند كه اين حالت شادمانى باقى نمىماند و لذا دليلى ندارد كه به خاطر داشتن ثروت، يا مقام و امثال آن شادمان گردد. بنابراين، ياد مرگ چه نيكو دوايى است براى هر دو حالت.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «تحفة المؤمن الموت(1)هديه مؤن مرگ است».
«الموت كفّارة لكلّ مسلم(2)مرگ كفاره هر مسلمانى است».
طبيعى است كه مرگ هديه انسان مؤن باشد. آيا دنيا زندان مؤن نيست؟ چنانكه به طور طبيعى مرگ كفّاره است، زيرا سختيها و بيمهاى آن، گناهانى را كه مؤن از روى نادانى و خطا مرتكب شده از بين مىبرد.
از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: آيا كسى با شهيدان محشور مىشود؟ فرمود: «نعم، من يذكر الموت في اليوم و الليلة عشرين مرّة(3)بله، كسى كه مرگ را در روز و شب، بيست بار ياد كند».
نيز فرمود: «أكثروا من ذكر الموت فإنّه يمحص الذنوب و يزهد في الدنيا(4)مرگ را بسيار ياد كنيد كه گناهان را از بين مىبرد و تمايل به دنيا را كم مىكند».
همچنين، فرمود: «كفى بالموت واعظاً(5)مرگ به عنوان اندرز دهنده كافى است».
چه، آخرين اندرزى كه اندرز دهنده مىدهد آن است كه مىگويد: كار نيك انجام بده و تبهكارى را رها كن، زيرا پشت سرت مرگ و حسابرسى است. در حالىكه ياد و انديشه مرگ، در دل همان احساسى را ايجاد مىكند كه واعظ آگاه آنرا به وجود مىآورد.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «الموت الموت، ألا و لابدّ من الموت جاء الموت بما فيه، جاء بالروح و الراحة، و الكرّة المباركة إلى جنّة عالية، لأهل دار الخلود، الذين كان لها سعيهم و فيها رغبتهم(6)مرگ را، مرگ را [فراموش مكنيد]. آگاه باشيد كه آمدن مرگ حتمى است و مرگ
همراه با آنچه در آن است مىآيد و با مژده و آسايش و بازگشتى پر بركت به سوى بهشت والا براى ساكنان خانه هميشگى مىآيد آنان كه براى آن كوشيدند و بدان اشتياق داشتند».انسان آنگونه كه در داستان آدم آمده است از بهشت فرود آمد. پس وقتى كه به بهشت مىرود، بازگشتى خواهد بود به سوى آنچه از آن فرود آمده بود و در آن خير و بركت هميشگى است كه جز آن، براى هيچ چيزى نيست.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «إذا استحقت ولاية اللّه و السعادة، جاء الأجل بين العينين و ذهب الأمل وراء الظهر، و إذا استحقت ولاية الشيطان و الشقاوة جاء الأمل بين العينين و ذهب الأجل وراء الظهر(1)هرگاه سزاوار دوستى خدا و سعادت باشى، مرگ پيش رو مىآيد و آرزو پشت سر رود و هرگاه سزاوار دوستى شيطان و بدبختى باشى، آرزو پيش رو آيد و مرگ پشت سر مىرود».
اين تشبيه بسيار زيباست، زيرا سزاوار چيزى شدن، تنها از راه مقدماتى است كه انسان آماده مىكند از قبيل انديشيدن، ياد كردن، عمل نمودن و امثال آن. اينك بايد اندكى نزد اين حديث درنگ كنيم تا بنگريم كه چگونه ياد مرگ در ميزان اعمال انسان اثر مىگذارد.
در نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردى نام برده شد و همه حاضران او را ستودند! پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمود: «كيف كان ذكر صاحبكم للموت؟ قالوا: ما كنّا نكاد نسمعه يذكر الموت، قال صلىاللهعليهوآله: فإنّ صاحبكم ليس هناك(2)آن رفيق شما از مرگ چگونه ياد مىكرد (چه اندازه به ياد مرگ بود)؟ آنها گفتند: ما از او نشنيديم كه مرگ را ياد كند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: رفيق شما در آن جا (در خور اين ستايش) نيست».
آرى، اين فرد مرتبه بلندى ندارد. چگونه برايش چنين مرتبهاى باشد، در حالىكه او از مرگ ياد نمىكند؟ آن كه خود را براى حساب آماده نمىكند، يقيناً همانند كسى كه خود را براى آن آماده مىكند، كار نمىكند و آن كه خود را براى حساب آماده مىسازد، بايد بسيار از حساب ياد كند. مگر نمىبينى، كسى كه آينده سختى در پيش دارد، چگونه هميشه به ياد آن است و براى آن امكانات آماده مىكند؟ و اگر كسى را بنگرى كه آينده خطرناك دارد و به انديشه و ياد آن نمىباشد، بدان كه او نادان است و از تدبير و خرد بهرهاى ندارد.
از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: كدام مؤنان زرنگتر و گرامىترند؟ فرمود: «أكثرهم ذكراً للموت
و أشدّهم استعداداً له، أولئك هم الأكياس، ذهبوا بشرف الدنيا و كرامة الآخرة(1)آنان كه از همه بيشتر به ياد مرگ باشند و براى آن آمادگى پيدا كنند. اينان همان هوشيارانى هستند كه با شرافت دنيا و كرامت آخرت رفتند».
آخرت چيزى است كه هم پاداش آن شگفتانگيز است و هم كيفر آن، تا آن جا كه اگر كسى در دنيا از بالاترين مقام برخوردار باشد به پايينترين درجه نيكوكاران در آخرت نمىرسد. چنانكه اگر كسى دچار سختترين عذاب در دنيا باشد، به پايه كمترين عذاب آخرت نمىرسد. و لذا زيركترين افراد كسى است كه فقط به كار آخرت بپردازد. معناى اين سخن آن نيست كه دنيا را بايد رها كرد، زيرا رها كننده دنيا از ديدگاه اسلام مورد خشم است، بلكه معنايش آن است كه دنياى وبال و فاسد را بايد رها كرد.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «أكثر ذكر الموت فإنّه لم يكثر ذكره انسان إلاّ زهد في الدنيا(2)مرگ را بسيار ياد كن، زيرا هر انسانى آنرا بسيار ياد كرد، در دنيا زاهد شد».امام صادق عليهالسلامفرمود: «إذا أنت حملت جنازة فكن كأنّك أنت المحمول و كأنّك سألت ربّك الرجوع إلى الدنيا ففعل، فانظر ماذا تستأنف ثمّ قال عليهالسلام: عجبٌ لقوم حبس أوّلهم عن آخرهم ثمّ نودي فيهم الرحيل و هم يلعبون(3)هرگاه جنازهاى را برداشتى، به گونهاى باش كه گويى تو را برداشتهاند و گويى از پروردگارت درخواست كردهاى كه به دنيا بازت گرداند و او هم بازگردانيده. پس، بنگر كه چگونه آغاز مىكنى. سپس امام فرمود: شگفتا از مردى كه نخستين آنها به خاطر واپسين آنها زندانى شده و به آنها اعلان كوچ دادهاند، در حالىكه آنها سرگرم بازىاند!».
كسانى كه پيش از ما مردهاند، از كوچيدن به جهان واپسين جلوگيرى شدهاند، تا به آنها بپيونديم و هرگاه تمام افراد بشر به كاروان مردگان پيوستند، قيامت بزرگ بر پا شود و آنگاه براى هر فردى يا بهشت است و يا دوزخ. از آن جا كه مىدانيم، همه ما مىميريم، گويا چنان است كه مرگ را در ميان ما ندا دادهاند. بنابراين، عبرت از گذشتگان و اينكه مىدانيم ما هم مىميريم، دو دليل اساسى براى ماست كه در راه انجام دادن كارهاى نيك جديّت كنيم، ليكن ما همچنان سرگرم بازى و كارهاى بيهودهايم در دنيايى كه جز بازيچه و
بيهودهكارى نيست. آيا اين رفتار ما موجب سختترين شگفتى نيست؟ امام صادق عليهالسلام به ابوبصير فرمود: «يا أبا محمد اذكر تقطّع أوصالك في قبرك و رجوع أحبابك عنك إذا دفنوك في حفرتك و خروج بنات الماء من منخريك و أكل الدود لحمك فإنّ ذلك يسلي عنك ما أنت فيه. قال أبو بصير: فواللّه ما ذكرته إلاّ سلّى عنّي ما أنا فيه من همّ الدنيا(1)اى ابا محمد، به يادآر كه مفصلهايت در گور از يكديگر جدا مىشود و دوستانت پس از آنكه تو را در گودالى زير خاك كنند، راه خود گيرند و كرمها از بينىات بيرون آيند و گوشتهايت را مىخورند و اگر چنين كنى، باعث دلدارى تو در گرفتارىاى مىشود كه در آن قرار دارى. ابو بصير مىگويد: به خدا سوگند كه من مرگ را ياد نكردم جز اينكه اندوه دنيا برايم آسان شد».
چه دردناك است:
من كان لا يطأ التراب برجله *** يطأ التراب بناعم الخد(2)
«كسى كه قدمهايش را بر خاك نمىگذاشت اينك گونههاى نرمش روى خاك قرار دارد».
ما زخمى كوچك در بدنمان را با هزار دارو درمان مىكرديم و اينك وقتى رسيده است كه بندهاى ما از يكديگر جدا شدهاند و دارويى وجود ندارد. دوستان و عزيزان كجايند؟ آنها كه به ما اهميت مىدادند و براى اندك بلايى كه به ما مىرسيد، جان را فدا مىكردند؟ انسان در گور، تنها شده است، نه خويشاوندى است و نه دوستى. آنها گرفتار خود شدهاند و آن كه را به خاطر آنها زحمت مىكشيد، رنج مىبرد و بيدار مىماند، فراموش كردهاند.
هرگاه پشه و يا ذرهاى خاك بر چهره ما مىنشست، آنرا دور مىافكنديم و اينك اين كرمها از محبوبترين جايگاه، يعنى مخ به زيباترين جايگاه يعنى صورت، رفت وآمد مىكنند و ما از هيچ نيرويى برخوردار نيستيم كه آنها را از خود برانيم و سرانجام، اين كرمها با كمال آرامش گوشتها را مىخورند. آه چه مصيبتى! و چه وحشتى! كه اگر در طول عمر براى آن اشك بريزيم، حقش را ادا نكردهايم.
نَادَاهُمْ صَارِخٌ مِن بَعْدِ مَا دُفنوا *** أَيْنَ الْأسِرّةُ وَ التِّيجَانُ وَ الْحُلَلُ
فَأَفْصَحَ الْقَبْرُ عَنْهُم حين سَائَلَهُمْ *** تِلكَ الوُجُوهُ عليها الدُودُ تَنتقلُ
قَدْ طَالَ مَا أكَلُوا دَهْراً وَ مَا شَربُوا *** فَأَصْبَحُوا بَعْدَ طُولِ الْأَكْلِ قَدْ اُكِلُوا
«پس از آنكه خاكشان كردند، بانگ زنندهاى به ايشان بانگ زد: تخت و تاج و زيورها كجايند؟ گور از سوى آنها به آن پرسشگر چنين پاسخ دهد: اينك كرم بر آن چهرهها رفت وآمد مىكند.
آنان روزگار درازى خوردند و نوشيدند و پس از مدّتها خوردن، خودشان خورده شدند».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «ذكر الموت يميت الشهوات في النفس و يقطع منابت الغفلة و يقوّي القلب بمواعد اللّه و يُرقّ الطبع و يكسر أعلام الهوى و يطفىء نار الحرص و يحقّر الدنيا(1)ياد مرگ شهوتها را در نفس مىميراند، ريشههاى غفلت را بر مىكند، دل را با وعدههاى خداوند نيرومند مىگرداند، سرشت را ملايم مىسازد، پرچم هوس را درهم مىشكند، آتش آز را خاموش مىكند و دنيا را بىمقدار مىسازد».
بنابراين، بر انسان لازم است كه برنامهاى را براى مرگ مهيا سازد:
1- هر روز در پگاه، مرگ را ياد كند، هرچند به مقدار پنج دقيقه باشد.
2- آنچه او را آماده مرگ مىكند انجام دهد: ايمان، كار نيك و دورى از گناهان و ستمها.
3- مرگ را به ياد مردم اندازد.
4- هر هفته هرچند يكبار هم باشد به زيارت گورستان برود.
5- وصيت خويش بنويسد و كفنش را آماده نمايد.
6- كتابهايى را كه در اين باره سخن مىگويد، هر هفته هرچند يك مرتبه مطالعه كند.
7- به تشييع جنازهها، غسال خانهها، سوگواريها و تعزيهها حضور به هم رساند.
8- اگر مىتواند جلسات دورهاى با شركت افراد با تقوا و نيكوكار هر هفته يك بار تشكيل دهد و در اين جلسات از مرگ و صفات دنيا ياد كند.
يك بار به عيادت مرد توانگرى رفتم كه بيمار بود و از عمر او پرسيدم؟ گفت: در حدود صد سال. سپس افزود: ليكن هيچگونه بيمارى ندارم، جز اينكه دو زانويم سست شدهاند و همين باعث شده كه نتوانم از منزل بيرون روم! بار ديگر به ديدار ثروتمندى رفتم كه فلج شده بود و حدود 90 سال داشت، زبانش بر اثر بيمارى مىگرفت و سخنش چندان فهميده نمىشد. او گفت: «نزد دكترها رفتم و به من گفتند: تو هيچ بيمارى ندارى، جز از كار افتادن برخى از عصبهايت و من نذر كردم كه اگر
1) . مصباح الشريعه، ص 171.
به حالت پيشينم باز گردم منظورش بيست سال پيش بود فلان كار را انجام دهم!يكى از دوستان نقل كرد كه پيرزنى در خانه ما بود كه سكته كرد، تا آن جا كه جز دو انگشت او همه اعضاى بدنش از حركت افتاده بود به او گفتند: وصيت كن. گفت: از من چه مىخواهيد، من بيمار نيستم. مگر نمىبينيد كه چگونه انگشتانم را حركت مىدهم! وضعيت انسان شگفتانگيز است و بسيار شگفتانگيز! انسان اميد دارد كه آنچه را خوش ندارد (مرگ) نبيند، حال آنكه عزائيل [براى ستاندن جانش] در كنار او قرار دارد. او از ياد مرگ هم مىگريزد و گويى گريختن براى وى سودى دارد. ليكن آنگاه كه قلب سخت مىشود و نابخردى بر خرد غالب مىشود، نتيجه همين است.
به فاصلهاى كه ميان داستانهاى ياد شده و سخن اميرالمؤنين عليهالسلام وجود دارد بنگريد: «ما أنزل الموت حق منزلته من عدّ غداً من أجله(1)هركه فردا را جزو أجل (زندگى) خود بداند حق مرگ را ادا نكرده است.» و سخن امام صادق عليهالسلام: «ما من أهل بيت شعر و لا وبر إلاّ و ملك الموت يتصفّحهم في كل يوم خمس مرّات(2)هيچ اهل خانهاى در شهر و روستا نيست، مگر اينكه ملك الموت روزى پنج بار به آنان سر مىزند».
و نيز سخن اميرالمؤنين عليهالسلام: «و اللّه لابن أبي طالب آنس بالموت من الطفل إلى محالب أمّه(3)به خدا سوگند، فرزند ابوطالب به مرگ از كودك به پستانهاى مادرش مأنوستر است».
نيكوكاران، مرگ را به گونهاى چشم مىكشيدند كه گويى آمدن كسى را پس از يك ساعت چشم مىكشند.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «أحبّ لقاء اللّه و لا تكره لقاءه، فإنّ اللّه يحبّ لقاء من يحبّ لقاءه و يكره لقاء من يكره لقاءه(4)ديدار خدا را دوست بدار و از ديدار او نفرت نداشته باش، زيرا خداوند ديدار كسى را دوست مىدارد كه وى ديدارش را دوست بدارد و از ديدار كسى نفرت دارد كه از ديدارش نفرت داشته باشد».
برخى از كارهايى كه انسان انجام مىدهد زشت است، خواه كسى از آن آگاه شود و خواه آگاه نشود. برخى از كارها در صورتى زشت است كه ديگرى انسان را بر آن ببيند و برخى از كارها در صورتى زشت است كه انسان آنرا بازگو كند.«شرم» خوددارى از اين كارهاى سه گانه است. البته در معناى واژه «شرم» فرض وجود طرف مقابل نيز در نظر گرفته شده است، لذا در تنهايى و خلوت، انسان از نفس خود شرم مىكند، مثلاً تماشاى صحنههاى مستهجن، با شرم از خود، شرم از خداى سبحان يا شرم از فرشتگان مغاير است، و در مجلس و حضور افراد، شرم به دليل وجود ديگرى مىباشد.
كار زشت، گاهى ذاتاً زشت است همانند كارهاى زشتى كه هم عقل و هم شرع آنها را زشت مىداند، هرچند زشتى آنها بر اثر ايجاد انحراف در عادتهاى مردم از بين رفته باشد نظير رها دادن باد شكم در ميان فاسقان و گاهى يك كار در عرفى ويژه زشت است. در هر حال، «شرم» محبوب است و «بىشرمى» نكوهيده است.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «الحياء من الإيمان و الإيمان في الجنّة(1)شرم از ايمان است و ايمان در بهشت».
«الحياء و العفاف و العيّ أعني عيّ اللسان لا عيّ القلب من الإيمان(2)شرم، پاكدامنى و گرفتگى منظور لكنت زبان است، نه درماندگى دل از ايمان است».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «و هل يكبّ الناس على مناخرهم في النار إلاّ حصائد ألسنتهم(3)آيا چيزى جز محصول زبان مردم ايشان را به رو به آتش مىاندازد!».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «الحياء و الإيمان مقرونان في قرن فإذا ذهب أحدهما تبعه صاحبه(1)شرم و ايمان قرين يكديگرند، هرگاه يكى از آنها برود، ديگرى هم به دنبالش مىرود».
بنابراين، كسى كه شرمش برود، ايمان ندارد و كسى كه ايمانش برود، شرم ندارد. چه، ايمان عبارت است از مجموعه فضيلتها و هرگاه يكى از آنها كاسته شود، ايمان وجود ندارد، همانگونه كه مركّب با انتفاى يكى از اجزايش منتفى مىشود.
نيز آن حضرت فرمود: «لا إيمان لمن لا حياء له(2)ايمان ندارد كسى كه شرم ندارد».
خداوند مردم را به دوستى انسان پاكدامن و با حيا موكول كرده است، نه به شخصى كه بىشرم و جسور باشد، زيرا وى در نزد مردم منفور است و لذا بر انسان است تا از شرم برخوردار گردد و از صفت بىشرمى دور گردد تا هم خشنودى خدا و هم خشنودى مردم را به دست آورد.
برخى انسانها مراقب كار خود مىباشند تا از راه راست و جادهاى كه براى آنها هموار شده و قانونى كه مقرر گرديده بيرون نروند. بنابراين، آنراه راست براىشان ملكه مىشود و تنها از اين راه مىروند و به اندازه تار مويى منحرف نشوند، و اگر يك بار هواى نفسشان چيره شود و منحرف شدند، باز مىگردند و توبه مىكنند و بار ديگر آن جاده را در پيش مىگيرند. برخى از مردم كارهايشان را از روى كوتاهى انجام مىدهند، بدين معنا كه اگر اطاعت كنند از روى ملكه و پايدارى نيست و اگر گناه كنند، از گناه باكى ندارند.
اين دو حالت در هر گروهى از مردم كه شيوهاى خاص دارند و راه مشخصى پيش روى آنهاست يافت مىشود. در اينجا سخن درباره اطاعت و معصيت خداوند است.
اطاعت، زيبايى و آسايش و پيروزى است، در حالىكه گناه، كژروى و انحراف و شكست مىباشد. خدايى كه انسان و جهان را آفريده، قوانين و شيوهها را بر طبق فطرت و بر وفق حكمت و مصلحت وضع كرده است. بنابراين، هرگونه انحراف از شيوه خداى سبحان، تباهى و زيان است، هم در دنيا و هم در دين. خداى متعال مىفرمايد:
«وَ الْعَصْرِ * إِنَّ الاْءِنسَنَ لَفِى خُسْرٍ * إِلاَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّلِحَتِ وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ»(1)«سوگند به عصر كه واقعاً انسان دستخوش زيان است. مگر آنانكه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده و همديگر را به حق سفارش و به شكيبايى توصيه كردهاند».
سوگند به عصر و زمان كه همو سبب زيان و يا سودمندى انسان است، زيرا هرگاه زمان سپرى شود و انسان سرگرم طاعت باشد، سودمند است و هرگاه زمان درگذرد و انسان در
1) . سوره عصر، آيههاى 1 تا 3.
حال بازى و يا سرگرم گناه باشد، زيان كرده است. هر انسانى دستخوش زيان است، مگر مؤنى كه به فرمان خدا عمل كند. از آن جا كه انسان ملالتپذير است، در هر كدام از حق و صبر، نياز به توصيه دارد، تا جاده را فرا پيش گيرد و منحرف نشود و نيز به كارش ادامه دهد و باز نايستد. از اين رو، بر انسان لازم است كه خود را براى طاعت مهيا و از گناه دور سازد.
اسلام بشدّت درباره گناه هشدار داده است. آن هم با دلايل گوناگون، و مجازات هرگناهى را چنانكه از آيات و احاديث به دست مىآيد بيان كرده است. چنانكه درباره گناه به طور كلى نيز هشدار داده است.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در يك حديث طولانى فرموده است: «إّن العبد ليحبس على ذنب من ذنوبه مائة عام و إنّه لينظر إلى أزواجه في الجنّة يتنعّمن(1)انسان بر اثر يكى از گناهانش صد سال زندانى مىشود و به همسرانش در بهشت مىنگرد كه در ناز و نعمتاند».
اميرالمؤنين عليهالسلامفرمود: «لا تبديَنَّ عن واضحةٍ و قد عملتَ الأعمال الفاضحة و لا تأمنّ البيات و قد عملت السيّئات(2)گناه آشكار كسى را بروز ندهى، در حالىكه گناهان رسوا كننده انجام دادهاى و از مجازات شبانه خود را ايمن مدان، در حالىكه كارهاى زشت مرتكب شدهاى».
انسان نبايد كار زشت ديگران را افشا كند، هرچند روشن و نمايان باشد و در غير اين صورت، عيب خودش آشكار خواهد شد. آيا كسى هست كه گناه و معصيتى نداشته باشد.
لسانك لا تبدي به سوأة إمرىء *** فكلّك سوأآت و للناس ألسنُ
«زبانت گناه كسى را افشا نكند، زيرا وجودت پر از گناه است و مردم را هم زبانهايى باشد».
واژه «بيات» كه در حديث آمده، به معناى عذابى است كه شبانه انسان را فرا مىگيرد و انسان گناهكار نبايد از عذابى كه ممكن است در شب بر او فرود آيد در امان باشد، مگر اينكه از آن گناه دست بردارد و به وسيله توبه و درخواست آمرزش، آنرا از بين ببرد.
از شگفتانگيزترين احاديث، سخن امام باقر عليهالسلام است كه فرمود: «إنّ اللّه قضى قضاءً حتماً ألاّ يُنعم على العبد بنعمة فيسلبها إيّاه حتّى يحدث العبد ذنباً يستحقّ بذلك النقمة(3)خداوند به طور حتم حكم كرده است كه وقتى نعمتى به كسى دهد، آنرا از وى نگيرد، مگر اينكه
او گناهى را مرتكب شود كه سزاوار عذاب گردد».
شاعر هم اين سخن را در ضمن شعر خود بيان كرده است:
اِذا كُنتَ في نِعمةٍ فَاْرعِها *** فِإنّ المَعاصي تُزيلُ النِّعم
وَ حافظْ عَلَيها بِشُكر الإلهِ *** فَإنَّ الاَءلهَ شَديدُ النِّقم
«هرگاه در نعمتى بودى، آنرا نگهدار كه گناهان نعمتها را از بين مىبرد.
به وسيله سپاس خدا آنرا نگهدار زيرا خدا عذابهاى سختى دارد».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «ما من شيء أفسد للقلب من خطيئة، إنّ القلب ليواقع الخطيئة فما تزال به حتّى تغلب عليه فيصيّر أعلاه أسفله(1)هيچ چيزى براى قلب از گناه تباه كنندهتر نيست، زيرا وقتى قلب گناهى را مرتكب مىشود و بدان ادامه مىدهد تا اينكه آن گناه بر او چيره مىشود و او را زير و رو مىكند».
گناه گاهى عملى زودگذر است و گاهى نشأت گرفته از يك ملكه قلبى است كه فرد را به گناه وا مىدارد و هرگاه گناه به حالت قلبى تبديل شود، قلب شفافيت و پاكىاش را از دست مىدهد و آلوده و تيره مىگردد و در اين حال، سرچشمه هر بدى و گناه خواهد بود.
نيز آن حضرت فرمود: «إنّ العبد ليذنب الذنب فيُزوى عنه الرزق(2)انسان گناه مىكند و روزى از او گرفته مىشود».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «يقول اللّه تعالى: إنّ أدنى ما أصنع بالعبد إذا آثر شهوته على طاعتي أن أحرمه لذيذ مناجاتي(3)خداى متعال مىفرمايد: هرگاه انسان شهوتش را بر طاعت من ترجيح دهد، كمترين كارى كه با او مىكنم آن است كه از لذت راز و نيازم محرومش سازم».
مگر نمىبينى چگونه انسان از سخن گفتن با فرمانروايان و بزرگان و يا دانشمندان و صالحان لذت مىبرد برحسب سنخيت و دوستى او با فرمانروا و يا شخص نيكوكار در حالىكه لذت راز و نياز گفتن با خدا به مراتب بزرگتر و بيشتر است، زيرا انسان با خدايى راز مىگويد كه از همه فرمانروايان بزرگتر و عظيمتر است و لذا وقتى انسان معصيت خداى را انجام دهد از اين لذت محروم مىشود تا آن جا كه بسان بيمارى مىگردد كه مزه
غذاى لذيد را تشخيص نمىدهد.
آن حضرت فرمود: «من همّ بسيّئة فلا يعملها، فإنّه ربّما عمل العبد السيئة فيراه الربّ تبارك و تعالى فيقول: و عزّتي و جلالي لا أغفر لك بعد ذلك أبداً(1)هركه آهنگ گناه كند، نبايد آنرا انجام دهد، زيرا چه بسا انسان گناه مىكند و خداوند او را مىبيند و مىگويد: به عزّت و بزرگىام سوگند كه پس از اين گناه هرگز تو را نيامرزم».
«أما إنّه ليس من عرق يضرب، و لا نكبة و لا صداع، و لا مرض إلاّ بذنب، و ذلك قول اللّه عزّوجلّ في كتابه: «وَ مَآ أَصَبَكُم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبَِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَن كَثِيرٍ»(2)ثمّقال: و ما يعفو اللّه أكثر ممّا يؤاخذ به(3)آگاه باشيد، هر رگى كه زده مىشود و هر بدبختى و سردرد و بيمارى، بر اثر گناه است و اين به دليل سخن خداست كه در كتابش مىگويد: "و هر [گونه] مصيبتى به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست و [خدا] از بسيارى در مىگذرد". سپس امام فرمود: آنچه را كه خدا مىبخشد بيش از آن چيزى است كه بدان مجازات مىكند».
گناه بناچار در همين دنيا مجازات دارد، تا چه رسد به آخرت؟ از اينرو، بر انسان خردمند است كه از گناه دورى كند.
امام كاظم عليهالسلام فرمود: «حقّ على اللّه أن لا يعصى في دار إلاّ أضحاها للشمس حتّى تطهّرها(4)بر خداوند سزاوار است كه هر خانهاى را كه در آن معصيت شود، در معرض تابش آفتاب قرار دهد [= آن را خراب كند] تا آن را پاك سازد».
انسان گناهكار، كمروزى است، در معرض نكبتها قرار دارد و خانهاش در معرض ويرانى است، آيا كيفرش به واپس خواهد افتاد؟ چنين نخواهد بود.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ العمل السيّء أسرع في صاحبه من السكين في اللّحم(5)اثر كار زشت در صاحب آن، از اثر كارد در گوشت پر شتابتر است».
بنابراين، كدام انسان خردمند كارى مىكند كه در دنيا و آخرت برايش بد باشد؟ گاهى گناهكار به سبب واپس افتادن كيفر فريب مىخورد. آگاه باش كه بدين سبب فريب مخورى، زيرا:
فلربّ معصية أتاك عقابها *** من بعد لأيٍ حين تلهو غافلاً
فاحذر عقاب الذنب حين أتيته *** و اقلع عن العصيان إن تك عاقلاً
هذي ديار الظالمين بلاقعا *** من بعد كانت ثوى معاقلا
«چه بسا گناهى كه مجازاتش پس از مدتى به سراغت آيد و تو غافل باشى.
بنابراين، از كيفر گناه آنگاه كه به سراغت آيد بترس و اگر خردمند هستى، ريشه گناه را بر كن.
بدان كه اين خانههاى ستمگران است كه به زمينى خشك مبدل گشته، در حالىكه پيشتر منزلگاه و پناهگاه بوده است».
انسان هرچه پاك و پاكدامن باشد، باز گناه از او سر مىزند بهجز معصومين عليهمالسلام و آنها كه در رتبهاى پس از ايشان هستند چه، عوامل شهوانى، انگيزههاى نفسانى و فريبندههاى زندگى، انسان را هرچند نيرومند باشد به خود جذب مىكند و لذا شاعر مىگويد:
نفسي و شيطاني و دنيا و الهوى *** كيف الخلاص و كلّهم اعدائي
«نفسم، شيطانم، دنيا و هوسها چگونه از آنها رهايى يابم و حال آنكه دشمن من هستند».
تنها تفاوت انسان پاك با ديگران آن است كه به گناه دير گرايش پيدا مىكند و بسرعت توبه مىكند و آمرزش مىطلبد، در حالىكه ديگران زود سمت گناه روند و دير توبه كنند.
خداى سبحان مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَنِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ * وَ إِخْوَ نُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِى الْغَىِّ ثُمَّ لاَ يُقْصِرُونَ»(1)«در حقيقت كسانى كه از [خدا] پروا دارند چون وسوسهاى از جانب شيطان بديشان رسد [خدا را] به ياد آورند و بناگاه بينا شوند و يارانشان آنها را به گمراهى مىكشانند و كوتاهى نمىكنند».
از اينرو لازم است كه انسان نفس را كنترل كند و هرگاه بلغزد، لغزش را با توبه جبران كند. اسلام براى توبه و عملى كردن آن توجه خاصى مبذول داشته. خداوند مىفرمايد:
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّ بِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ»(2)«خدا توبهكاران و پاكيزگان را دوست دارد».
«وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَ الْمُؤْمِنُونَ»(3)«اى مؤنان، همگى به درگاه خدا توبه كنيد، اميد كه رستگار شويد».
پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله فرمود: «التائب حبيب اللّه و التائب من الذنب كمن لا ذنب له(1)توبهكار دوست خداست و كسى كه از گناه توبه كند همانند كسى است كه گناهى ندارد».
به اين حديث بنگريد كه بوى عطر مىدهد. امام باقر عليهالسلام فرمود: «إنّ اللّه تعالى أشدّ فرحاً بتوبة عبده من رجل أضلّ راحلته و زاده في ليلة ظلماء فوجدها فاللّه أشدّ فرحاً بتوبةعبده من ذلك الرجل براحلته حين وجدها(2)خداوند با توبه بندهاش بيش از شخصى خرسند مىشود كه در شب تار بار و توشهاش را گم كند و سپس آنرا بيابد. خرسندى خداوند بيشتر از خرسندى آن كسى است كه بار و توشهاش را پيدا مىكند».
شادمانى و اندوه خدا همانند شادمانى و اندوه ما نيست، بلكه مقصود از اين حديث و امثال آن، فعل خداوند نسبت به بنده است كه فعل شادمان است، يا فعل غمگين است و يا فعل خشمگين و لذا درباره خدا گفتهاند: «خذ الغايات و أترك المبادىء؛ هدفها را بگيريد و مقدمات را رها سازيد». بنابراين، هدفى كه شادمانى بدان منتهى شود چيست؟ اين هدف، همان احسان به كسى است كه او را شاد گردانيده است و هدف خشمگين، مجازات كسى است كه او را خشمگين كرده است و خدا نسبت به كسى كه اطاعت و يا معصيت مىكند، احسان مىكند و يا او را كيفر مىدهد.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «التائب من الذنب كمن لا ذنب له، و المقيم على الذنب و هو مستغفر منه كالمستهزىء(3)كسى كه از گناه توبه كند، همچون كسى است كه گناه ندارد، و آن كه به گناه ادامه دهد و در عين حال، آمرزش بخواهد همانند كسى است كه ريشخند كند».
مگر نمىبينى اگر كسى به تو گويد: من از جسارتى كه به تو كردم، پشيمانم، سپس بار دوم و سوم جسارت كند، سخن او ريشخند خواهد بود. همچنين است آن كه گناه مىكند و آمرزش مىطلبد، هرچند هدفش ريشخند كردن نباشد، ليكن همانند ريشخند كننده است. بنابراين، انسان بايد ريشه گناه را بركند تا نه گناهكار باشد و نه همانند ريشخند كننده. آرى، تكرار گناهى كه پس از آن حقيقتاً پشيمانى باشد، زيان نخواهد داشت، زيرا انسان ناتوان و مكر شيطان فريبنده است و لذا گاهى فرد گناه مىكند و آنگاه حقيقتاً توبه مىنمايد و سپس
بار دوم و سوم و... به دام شيطان مىافتد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ اللّه يحبّ من عباده المفَتَّن التوّاب(1)خداوند از بندگانش كسى را دوست دارد كه دچار گناه شود و توبه كند».
يعنى بسيار گناه كند و بسيار توبه نمايد و هرگاه فريب بخورد، به طور حقيقى توبه كند.
نيز آن امام فرمود: «إذا تاب العبد توبة نصوحا أحبه اللّه فستر عليه، فقلت: و كيف يستر عليه؟ قال: ينسي ملكيه ما كانا يكتبان عليه و يوحي اللّه إلى جوارحه و إلى بقاع الأرض أن اكتُمي عليه ذنوبه فيلقى اللّه عزّوجل حين يلقاه و ليس شيء يشهد عليه بشيء من الذنوب(2)هرگاه انسان همچون توبه نصوح توبه كند، خداوند او را دوست بدارد و [گناهانش را ]بپوشاند. راوى گفت: چگونه او را مىپوشاند؟ امام عليهالسلام فرمود: آنچه را دو فرشته او بر وى مىنوشتند از ياد آنها مىبرد و به اعضايش و به نقاط زمين وحى مىكند كه گناهان او را پنهان سازند و لذا وقتى خدا را ديدار مىكند، هيچ چيزى عليه او به گناهى شهادت نمىدهد».
اين نهايت بخشش است كه خداوند حتى گناه بندهاش را از ياد آن دو فرشته مىبرد تا نزد آنها خوار نباشد. آيا نمىبينى كه انسان گاهى نسبت به كسى گناهى انجام دهد، سپس گناه او را مىبخشد، اما انسان نزد وى شرمنده مىماند، زيرا زمانى در حق او بد كرده است؟امام صادق عليهالسلام در حديثى فرمود: خداوند توبهكاران را سه خصلت عطا كرده است كه اگر يكى از آنها را به اهل آسمانها و زمين بدهد نجات مىيابند و سپس آيات زير را قرائت كرد: «اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التّوّابينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ»(3)"خدا توبهكاران را دوست مىدارد" و هركه را خداى دوست بدارد عذابش نمىكند. و مىفرمايد: «الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَىْءٍ رَّحْمَةً وَ عِلْمًا فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ * رَبَّنَا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنَّتِ عَدْنٍ الَّتِى وَعَدتَّهُمْ وَ مَن صَلَحَ مِنْ ءَابَآئِهِمْ وَ أَزْوَ جِهِمْ وَ ذُرِّيَّتِهِمْ إِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ * وَ قِهِمُ السَّئِّاتِ وَ مَن تَقِ السَّئِّاتِ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ وَ ذَ لِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»(4)«آنانكه عرش [خدا] را حمل مىكنند و آنها كه پيرامون آنند به سپاس پروردگارشان تسبيح مىگويند و به او ايمان دارند و
براى آنانكه گرويدهاند طلب آمرزش مىكنند: پروردگارا رحمت و دانش تو بر هر چيز احاطه دارد كسانى را كه توبه كرده و راه تو را دنبال كردهاند ببخش و از عذاب آتش نگاه دار. پروردگارا آنها را در باغهاى جاويد كه وعدهشان دادهاى با هركه از پدران و همسران و فرزندان ايشان كه به صلاح آمدهاند داخل كن زيرا تو خود ارجمند و حكيمى. و آنان را از بديها نگاه دار و هركه را در آن روز از بديها حفظ كنى البته رحمتش كردهاى و اين همان كاميابى بزرگ است". و مىفرمايد: «وَ الَّذِينَ لاَ يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا ءَاخَرَ وَ لاَ يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِى حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ لاَ يَزْنُونَ وَ مَن يَفْعَلْ ذَ لِكَ يَلْقَ أَثَامًا * يُضَعَفْ لَهُ الْعَذَابُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهَانًا * إِلاَّ مَن تَابَ وَ ءَامَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صَلِحًا فَأُولَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَئِّاتِهِمْ حَسَنَتٍ وَ كَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيًما»(1)"آنان كه با خدا معبودى ديگر نمىخوانند و كسى را كه خدا [خونش را ]حرام كرده است جز به حق نمىكشند و زنا نمىكنند و هر كس اينها را انجام دهد سزايش را دريافت خواهد كرد. براى او در روز قيامت عذاب دو چندان مىشود و پيوسته در آن خوار مىماند. مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و كار شايسته كند پس خدا بديهايشان را به نيكيها تبديل مىكند و خدا همواره آمرزنده مهربان است"»(2).
امام موسى بن جعفر عليهالسلام فرمود: «أحبّ العباد إلى اللّه المنيبون التوّابون(3)محبوبترين بندگان نزد خدا، بازگشت كنندگان و توبهكارانند».
وانگهى هرگاه انسان به شخص، يا حكومت و امثال آن بدى كند، غالبا، چنانچه بدكار پشيمان شود و اظهار پشيمانى كند، مورد عفو قرار نمىگيرد، ليك خداوند با بخشش و كرم خود، توبه را مىپذيرد و از بديها در مىگذرد، هرچند بسيار باشد. قرآن حكيم مىفرمايد:
«وَ هُوَ الَّذِى يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ»(4)«او همان است كه توبه را از بندگان مىپذيرد».«وَ مَن يَعْمَلْ سُوءًا أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُورًا رَّحِيًما»(5)«هركه كار بدى كند يا بر خود ستم ورزد آنگاه از خدا آمرزش خواهد خدا را آمرزنده مهربان خواهد يافت».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «لو عملتم الخطايا حتّى تبلغ السماء ثمّ ندمتم لتاب اللّه عليكم(6)اگر آنقدر گناه كنيد كه به آسمان برسد، سپس پشيمان شويد، قطعا خداوند توبه شما را مىپذيرد».
اگر فرض كنيم گناهان جسم باشد، چه مقدار از اين جسمها روى هم انباشته شود تا به آسمان برسد؟ اگر گناهان به اين مقدار سرسامآور هم باشد، توبه راستين در نابود ساختن آنها بسنده مىكند و حتى گاهى اوقات، خداوند گناهان آنها را به نيكيها مبدل مىسازد و آيا بخشندهتر از خداى سبحان ديدهايد؟ اولاً: خداوند بدون اينكه شخص استحقاق داشته باشد مىبخشد.
ثانياً: هرگاه انسان گناه كند، لطف او از وى قطع نشود و به مجازات او شتاب نمىكند.
ثالثاً: اگر انسان از گناهش پشيمان شود و توبه كند، خدا او را مىبخشد و گناهانش را مىپوشاند و اين گناهان را به نيكيها مبدل مىسازد.
پدر و مادر كه مهربانترين مردم به فرزند هستند، آنگاه كه فرزند با آنها مخالفت مىكند، در بسيارى از مواقع مهربانى خود را از او قطع مىكنند و اگر اظهار پشيمانى كند از گناهش در نمىگذرند و او را نمىبخشند. ليكن تنها خداوند مهربانترين مهربانان است كه لطف و بخشش، صفت هميشگى اوست حتى نسبت به بزرگترين گناهكاران.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إنّ العبد ليذنب الذنب، فيدخل في الجنّة، قيل: كيف ذاك يا رسول اللّه؟ قال: يكون نصب عينيه تائباً منه فارّاً حتّى يدخل الجنّة(1)انسان گناهى را مرتكب مىشود و به بهشت مىرود. گفتند: چگونه اى رسول خدا؟ فرمود: اين گناه در پيش چشم اوست و از آن توبه مىكند و مىگريزد، تا اينكه وارد بهشت مىشود».
همچنين امام صادق عليهالسلام فرمود: «إنّ الرجل ليذنب الذنب فيدخله اللّه به الجنّة، قلت: يدخله اللّه بالذنب الجنّة؟ قال عليهالسلام: نعم، إنّه ليذنب فلا يزال منه خائفاً ماقتاً لنفسه، فيرحمه اللّه، فيدخله الجنّة(2)انسان گناهى انجام مىدهد و خدا به وسيله اين گناه وارد بهشتش مىكند. گفتند: آيا خدا به وسيله گناه، او را وارد بهشت مىسازد؟ امام فرمود: بله، او گناه مىكند و هميشه از آن ترسان است و بر نفس خود خشمگين. پس خداوند او را مورد رحمت قرار داده و وارد بهشت مىكند».
اما درباره ثبت گناه بايد گفت: به صرف اينكه فرد گناهى را انجام دهد، ثبت نمىشود، بلكه به واپس مىافتد تا شايد وى توبه كند و ادب شود.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «العبد المؤمن إذا أذنب ذنبا أجّله اللّه سبع ساعات، فإن استغفراللّه لم يكتب عليه شيء، و إن مضت الساعات و لم يستغفر كتبت عليه سيئة و إنّ المؤمن ليذكرذنبه بعد عشرين سنة حتّى يستغفر ربّه فيغفر له و إنّ الكافر لينساه من ساعته(1)هرگاه بنده مؤن گناه كند، خداوند به مدت هفت ساعت آنرا به تأخير اندازد. چنانچه وى از خدا آمرزش بخواهد، چيزى بر او نمىنويسد و اگر آن ساعتها گذشت و درخواست آمرزش نكرد، بر او گناه نوشته شود. مؤمن پس از بيست سال به ياد گناهش مىافتد و از پروردگارش آمرزش مىخواهد و او هم وى را مىبخشد و كافر از همان ساعتى كه گناه مىكند آنرا فراموش مىكند».
چه، كافر گناه را معصيت نمىشمارد تا وجدانش متوجه آن شود و در خاطرش باقى بماند و از آن بترسد و لذا در همان ساعت گناه را فراموش مىكند.
حديثى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت شده كه نشان مىدهد خداوند توبهكار را بسيار مورد بخشش قرار مىدهد و توبهاش را تا واپسين لحظه زندگىاش مىپذيرد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «من تاب قبْل موته بسنة قَبِل اللّه توبته، ثمّ قال: إنّ السنة لكثير، من تاب قَبْل موته بشهر قَبِل اللّه توبته، ثمّ قال: إنّ الشهر لكثير، من تاب قَبْل موته بجمعة قَبِل اللّه توبته، ثمّ قال: إنّ الجمعة لكثير، من تاب قَبْل موته بيوم قَبِل توبَته، ثمّ قال: إنّ يوما لكثير، من تاب قَبْل أن يُعاين [ملك الموت] قَبِل اللّه توبته(2)هركه يك سال قبل از مرگش توبه كند، خدا توبهاش را مىپذيرد. سپس فرمود: يك سال بسيار است، هركه يك ماه قبل از مرگ توبه كند، خدا توبهاش را مىپذيرد. آنگاه فرمود: يك ماه بسيار است، هركه يك هفته پيش از مرگ توبه كند، خدا توبهاش را مىپذيرد. باز فرمود: يك هفته بسيار است، هركه يك روز پيش از مرگ توبه كند، توبهاش را مىپذيرد. آنگاه فرمود: يك روز هم بسيار است، هركه پيش از آنكه ملك الموت را ببيند توبه كند، خداوند توبه او را مىپذيرد».
پس از اين همه الطاف خداوند، آيا پناهگاهى بهتر از اين وجود خواهد داشت؟ توبه يعنى پشيمانى، بنابراين، نياز به درخواست آمرزش لفظى ندارد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «كفارة الذنب الندامة(3)كفاره گناه پشيمانى است».
امّا پشيمانى آثارى دارد. به عنوان نمونه اگر كسى به خاطر چپاول كردن دارايى فلان شخص پشيمان است، اثر پشيمانى او آن است كه آن دارايى را به وى برگرداند و اگر كسى از ترك نماز و ندادن خمس پشيمان است، اثر پشيمان شدن او آن است كه قضاى نماز را به جاى آورد و خمس را بپردازد.
به اين حديث گوش كن تا فراوانى فضل خدا را ببينى. امام باقر عليهالسلام به محمد بن مسلم فرمود: «گناهان مؤن، هرگاه از آن توبه كند، بخشيده شود. بنابراين، مؤن بايد براى آنچه پس از توبه و آمرزش از سر مىگيرد، كار كند. به خدا سوگند، توبه و آمرزش تنها براى اهل ايمان است. محمد بن مسلم گفت: اگر باز هم پس از توبه و درخواست آمرزش به گناه بازگشت و بار ديگر توبه كرد؟ فرمود: اى محمد بن مسلم، آيا بر اين باورى كه بنده مؤن گناه كند و پشيمان شود و از خدا آمرزش بجويد و توبه كند، آنگاه خدا توبه او را نپذيرد؟ گفت: اگر بارها گناه كند و سپس توبه كند و آمرزش بخواهد؟ امام عليهالسلام فرمود: هر زمان كه مؤن به توبه و درخواست آمرزش باز گردد، خداوند به آمرزش باز مىگردد و خدا آمرزنده و مهربان است توبه را مىپذيرد و از بديها در مىگذرد. پس به هوش باش كه مؤنين را از رحمت خدا نااميد مگردانى»(1).
از بخششهاى خداوند بر انسان آن است كه توبه او را مىپذيرد و براى او بسيار آسان مىگيرد. اينك به اين حديث گوش فرا بده. امام باقر يا امام صادق عليهماالسلام فرمودند:«آدم عليهالسلام گفت: پروردگارا، شيطان را بر من مسلط كردى و او را بسان خون در بدنم روان ساختى. پس برايم چيزى قرار بده، خداى تعالى فرمود: براى تو چنين مقرر كردم كه هر كس از فرزندانت آهنگ گناه كند، بر او ثبت نشود و اگر آنرا عملى سازد، بر او يك گناه ثبت مىشود. امّا اگر كسى آهنگ كار نيك كند، براى او ثبت مىشود، هرچند آنرا عملى نكرده باشد و اگر عملى كند، برايش ده برابر ثبت مىگردد. آدم گفت: پروردگارا، به من بيفزا. خدا فرمود: برايت مقرر كردم كه هر كدام از فرزندانت گناهى را مرتكب شود و سپس آمرزش بخواهد، او را مىآمرزم، آدم گفت: پروردگارا، به من بيفزا. خداوند فرمود: برايشان توبه را مقرر كردم و پهنه توبه را براى آنها بسيار گسترش دادم تا جايىكه نَفَس به گلو برسد. آدم گفت: پروردگارا، مرا بس است»(2).
احاديث شگفتانگيزتر از اين حديث نيز هست، هرچند بخشش خدا شگفتى ندارد.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «هر مؤنى كه در شبانه روز چهل گناه كبيره مرتكب شود و با پشيمانى بگويد: "اَسْتَغْفِراللّه الّذِي لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ بَدِيعَ السَّموات وَ الاَْرْضِ ذَاالْجَلالِ وَ الاِْكْرامِ وَ اَسْأَلُهُ اَنْ يُصَلِّيَ عَلى مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ وَ اَنْ يَتُوبَ عَليَّ " خداوند او را بيامرزد و هركه در شبانهروز بيش از چهل گناه كبيره مرتكب شود، در او خيرى نباشد»(1).
در بخشش خدا شگفتى نيست كه گناهكار را بيامرزد، هرچند وى چهل بار در شب و روز گناه را تكرار كند. مگر نه اين است كه خداوند گناهان را بسيار مىآمرزد، و يا توبه گناهكار را مىپذيرد، هرچند وى پس از گذشت هفتاد سال از گناه دست بردارد. ليكن شگفت آن است كه انسان از اين آمرزشى كه همه چيز را فرا گرفته است غفلت كند.
وَ لَقَدْ عَجِبْتُ لِهالِكٍ وَ نَجاتُه *** مَوْجُودةٌ وَ لَقْدْ عَجِبْتُ لِمَنْ نَجى
«من از هلاكشدهاى در شگفتم كه رهايى او وجود دارد و نيز در شگفتم از آنكه رهايى يافته» هر كدام از اين دو موجب شگفتى است: چگونه انسان با اين گستردگى در آمرزش و رحمت، هلاك مىشود؟ و چگونه با اين همه عوامل فريبندگى و هلاكت رهايى مىيابد؟ بنابراين، انسان بايد كاملاً توجه داشته باشد كه گناه نكند و اگر خداى نكرده گناه كرد، بايد به توبه همت گمارد و ديگر باز نگردد و اگر باز هم لغزيد، از رحمت خدا نااميد نشود، بلكه بايد تصميم خود را تجديد كند و كار را از نو آغاز نمايد و همچون نصوح توبه كند.
1) . همان، ص 438.
آيا ديدهايد كه چگونه شريكى شريك خويش را زير نظر دارد تا حق او را كم ندهد؟ نيز آيا ديدهايد كه دشمن چگونه حريف خود را زير نظر دارد تا حقش ضايع نگردد؟ مراقبت يك امر طبيعى براى انسان است، تا سود را جلب و زيان را دفع كند. آيا سودى بالاتر از كار نيكى كه هم براى خود شخص و هم براى تمام جامعه بشرى در دنيا و آخرت باشد، وجود دارد؟ نيز آيا ضررى بدتر از بدى و شرى فراگير كه هم به خود آدمى و هم به ديگران مىرسد وجود دارد، ضررى كه هم دنيايى و هم آخرتى است؟ خير. كار نيك فراگير در آن خطوطى تجسم مىيابد كه اسلام براى سعادت بشر وضع كرده است و كار بد فراگير در مخالفت از اين خطوط عينيت مىيابد. بنابراين لازم است كه انسان از خويش و جامعه خود مراقبت كند تا از راه اسلام منحرف نشود و جامعه خطوط روشن اسلام را گم نكند.
خداى متعال فرموده است: «وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ»(1)«و هر كسى بايد بنگرد كه براى فردا[ى خود] از پيش چه فرستاده است».
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «حاسبوا أنفسكم قبل أن تُحاسَبوا و زنوها قبل أن توزنوا(2)پيش از آنكه مورد حسابرسى قرار گيريد، خودتان را حسابرسى كنيد و پيش از آنكه سنجيده شويد، خودتان را بسنجيد».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «إذا أراد أحدكم أن لا يسأل ربّه شيئا إلاّ أعطاه فلييأس من الناس كلّهم، و لا يكون له رجاء إلاّ من عند اللّه عزّوجل فإذا علم اللّه ذلك من قلبه لم يسأله
شيئا إلاّ أعطاه فحاسبوا أنفسكم قبل أن تحاسبوا عليها فإنّ للقيامة خمسين موقفا كلّ موقف مقام ألف سنة ثمّ تلا: «فِى يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ»(1)-(2)هرگاه يكى از شمابخواهد هر چيزى را از خدايش مسألت كند و خداوند به او عطا كند، بايد از تمامى مردم نااميد شود و از هيچ كس اميدى نداشته باشد، مگر از خداى تعالى. وقتى خداوند اين حالت را در دل او بداند، وى هرچه از او بخواهد، عطايش كند. بنابراين، خودتان را پيش از آنكه حسابرسى شويد، حسابرسى كنيد. چه، در قيامت پنجاه ايستگاه باشد كه هر ايستگاهى جاى هزار سال توقف باشد.
سپس اين آيه را تلاوت كرد: "در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است"».
آيا پنجاه هزار سال سپرى مىشود؟ در حالىكه عمر انسان در دنيا پنجاه سال است و آنرا دراز مىداند. پس چگونه باشد در روز قيامت كه مقدارش پنجاه هزار سال است؟ آيا بر انسان واجب نيست كه در همين روزهاى اندك، خويشتن را مورد حسابرسى قرار دهد تا در روز ترس بزرگ در امان باشد؟ معناى حسابرسى و مراقبت آن است كه نيتها و عملكردهاى انسان بايد كنترل شود و هر كارى را كه انجام مىدهد و هر نيتى را كه دارد، مىبايد مراقب باشد كه آيا به نفع اوست و يا بر زيانش؟ آنگاه اگر كار و يا نيت از دست او رفت و گناهى را مرتكب شد، بايد فوراً آنرا به وسيله توبه و كار نيكو جبران كند. پارسايان هميشه در هر كارى از خود مراقبت مىكردند و زمانى كه شب فرا مىرسيد، خود را مورد حسابرسى قرار مىدادند، تا ببينند كه آيا سود برده و يا زيان كردهاند؟
قلب انسان برانگيزاننده نيكى و بدى است و لذا خداى سبحان فرموده است: «ءَاثِمٌ قَلْبُهُ»(1)«قلبش گناهكار است» حتى اگر كار نيكو از انسان بدون نيت سر بزند، براى كننده كار، نيكى حساب نشود، هرچند خود كار ذاتاً نيكوست، همچنين اگر كار زشتى بدون قصد و نيت از شخص سربزند، براى كننده كار، بدى به شمار نمىآيد، هرچند خود كار ذاتاً زشت است. مثلاً اگر در هنگام راه رفتنت عقربى را كه قصد گزيدن انسان را دارد بكشى و تو از آن آگاهى ندارى، به تو نمىگويند: آفرين، هرچند اين كشتن تو كار نيكوست. اگر در هنگام راه رفتنت ظرف انسان تهى دستى را بشكنى و بدان توجه نداشته باشى، به تو نمىگويند: كار زشتى انجام دادى، هرچند اين كار ذاتاً زشت است.
بنابراين توجه به امر قلب واجب است، زيرا قلب معيار نيك و بد، حسن و قبح، زيبايى و زشتى مىباشد و لذا كار نيكو اگر خالص براى خدا باشد، نيكو و ثواب است و اگر به اغراض دنيوى آلوده باشد نظير ريا، شهرتطلبى، برترىجويى، منم گفتن و جذب پول و امثال آن، بيهوده و موجب مجازات خواهد بود. از اينرو، بر انسان لازم است كه تمامى ارادهاش را براى خدا صرف كند و نبايد گمان كند سود او از آن كه ارادهاش را با اغراض دنيوى در هم مىآميزد كمتر است، بلكه موضوع كاملاً بر عكس است.
امّا نيكى آخرت، تنها براى آنهايى است كه جز خدا چيزى نخواهند. امّا نيكى دنيا [براىفرد اخلاصمند آن است كه] خداوند مردم را طورى آفريده است كه انسان با اخلاص را دوست بدارند و از شخص رياكار و آن كه براى غير خدا كار مىكند نفرت داشته باشند.
1) . سوره بقره، آيه 283.
مگر نديدهاى كه اگر مردم بدانند بزرگترين دانشمند، آموختن و آموزش دادن و نويسندگى او براى غير خداست و نيز اگر بدانند كه فلان زاهد، تنها براى دنيا، يا به دست آوردن مقام و يا امثال آن عبادت كرده، نماز خوانده و روزه گرفته است، اين دانشمند و زاهد از ديد مردم مىافتند و هيچ ارزشى نزد آنها ندارند؟ از اينرو، اسلام پيرامون پاك كردن نيت و خالص نمودن عمل تأكيد فراوان كرده است. خداى سبحان مىفرمايد:
«وَ لاَ تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَوةِ وَ الْعَشِىِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ»(1)«و كسانى را كه پروردگارشان را بامدادان و شامگاهان مىخوانند در حالىكه خشنودى او را مىخواهند مران».
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «إنّما الأعمال بالنيّات، و إنّما لكلّ امرىء ما نوى، فمن كانت هجرته إلى اللّه و رسوله، فهجرته إلى اللّه و رسوله و من كانت هجرته إلى دنيا يصيبها، أو امرأة يتزوّجها، فهجرته إلى ما هاجر إليه(2)كارها به نيتها بستگى دارد، و براى هر انسانى همان چيزى است كه نيت مىكند. بنابراين، هركه هجرت او به سوى خدا و پيامبرش بوده، هجرتش در راه خدا و پيامبرش مىباشد و هركه هجرتش به سوى دنيايى است تا چيزى نصيب او شود و يا براى زنى باشد تا به ازدواج او درآيد، در راه همان چيزها هجرت كرده است».
اگر هجرت براى خدا باشد، پاداش مهاجر بر خداست و اگر هجرت براى دنيا باشد، پاداش مهاجر همان دنياست و اين مهاجر در نزد خدا چيزى ندارد، زيرا او براى دنيا هجرت كرده و آيا درست است كه پاداش هجرت را از خدا بخواهد؟ اين سخن ارزشمند را پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله زمانى فرمود كه شنيد برخى از آنانى كه به مدينه هجرت كردهاند، انگيزهشان دستيابى دنياى راحت بوده است از قبيل ثروت، مقام و امثال آن. اين افراد هرچند در زمره سپاه اسلام به حساب آيند، بويژه در روزى كه اسلام غريب بود و به ياران و جمعيت بيشترى نياز داشت، ليكن پيامبر صلىاللهعليهوآله همچون كشورگشايان براى حكومت در دنيا برانگيخته نشد، بلكه براى رهايى مردم از تاريكيها به روشنايى برانگيخته شد. بنابراين، اگر كسى به خاطر دنيا يارىاش كند، از ديدگاه او هيچ ارزشى ندارد.
اين سخن گرانبها، همچون تاجى است بر سر هركه براى آخرت كار كند، از آموختن دانش تا تبليغ رسالت آسمانى، امر به معروف و نهى از منكر، كمك به افراد تهىدست و
ناتوان، بنياد نهادن مؤسهها و ايجاد پروژهها و امثال آن. اگر كارهايش براى خدا و پيامبر او باشد، خدا بستانهايى را به او پاداش دهد كه از زير آنها نهرها جارى است و اگر كارهاى او براى شهرت و يا جلب توجه جهانيان به طرف خويش بوده است، پاداش او بر عهده همان چيزى است كه برايش كار كرده است و در جهان ديگر برايش بهرهاى نخواهد بود. بدترين مردم كسى است كه به نام خدا كار كند و قصدش غير خدا باشد.
روايت شده است كه از چيزهايى كه خداوند به داود وحى كرد، اين بود كه به او فرمود: «يا داود لا تطاول على المريدين، لو علم أهل محبّتي منزلة المريدين عندي، لكانوا لهم أرضاً يمشون عليها، يا داود لئن تخرج مريداً من كربة هو فيها تستعده كتبتك عندي حميداً، و من كتبته حميداً لا يكون عليه وحشة و لا فاقة إلى المخلوقين(1)اى داود، بر اخلاصمندانسلطهجويى مكن كه اگر اهل محبّت من بدانند كه اخلاصمندان چه مقامى در نزد من دارند، در برابر آنان چون زمينى مىشوند كه بر آنراه روند. اى داود، اگر اخلاصمندى را از سختى بيرون آورى، من تو را در نزد خودم پسنديده مىشمرم و هركه را من پسنديده شمرم، هيچگونه هراسى از آفريدگان و نيازى به آنان نخواهد داشت».
اخلاصمند كسى است كه يگانه خواستهاش خشنودى خداوند باشد و چنين فردى از كبريت احمر هم كميابتر است. اهل محبت آنانى هستند كه خدا را دوست مىدارند ولى به آن مرتبه نرسيدهاند. رتبه پسنديده [= حميد] يك رتبه بسيار بالاست كه تمامى رتبههاى دنيا به پايينترين سطح آن نمىرسد. ليكن آيا به دستآوردن چنين رتبهاى آسان است؟ زيرا بسيار پيش مىآيد كه انسان بر جسمش تسلط يابد و آنرا كنترل كند، ولى اندكشمار و كمياب است كسى كه زمام و كنترل دلش در دستش باشد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «إنّ اللّه لا ينظر إلى صوركم و أموالكم و إنّما ينظر إلى قلوبكم و أعمالكم و إنّما ينظر إلى القلوب لأنّها مظنّة النيّة(2)خدا به چهرهها و داراييهاى شما نمىنگرد و تنها به دلها و كارهايتان مىنگرد و به دلها بدين سبب مىنگرد كه جايگاه ويژه نيّت است».
هرگاه دل درست و سالم باشد، چهره هم درست مىشود و دارايى نيز به اندازه خواهد بود. امّا درستى چهره و فراوانى ثروت، معيار درستى انسان نمىباشند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «إنّ العبد ليعمل أعمالاً حسنة، فتصعد بها الملائكة في صحف مختمة، فتلقى بين يدي اللّه تعالى، فيقول: إلقوا هذه الصحيفة فإنه لم يُرَد بما فيها وجهي، ثمّ ينادي الملائكة: اكتبوا له كذا و كذا، فيقولون: يا ربّنا إنّه لم يعمل شيئا من ذلك؟! فيقول اللّه تعالى: إنّه نواه)(1)انسان كارهاى نيكى را انجام مىدهد و فرشتگان آنها را در نامههاى مهر شده بالا مىبرند و در پيشگاه خداى تعالى عرضه مىكنند. و خدا به آنها مىگويد: اين نامه را دور افكنيد، زيرا در آن چيزى كه به خاطر من انجام شده باشد وجود ندارد. سپس به فرشتگان مىگويد: براى او چنان و چنان بنويسيد. آنها مىگويند: پروردگارا او هيچ يك از اين كارها را انجام نداده است؟ خداى تعالى مىفرمايد: وى آنرا نيت كرده است».
كارى كه براى خدا نباشد هيچ فايدهاى ندارد، امّا نيت كار خير كاملاً فايده دارد و اگر انسان موفق شود كه كارش را از كژى نگهدارد، چقدر فايده خواهد داشت؟ همانگونه كه نيت كار نيك پاداش دارد، در بسيارى از اوقات، نيت كار بد هم مجازات دارد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «الناس أربعة، رجل آتاه اللّه عزّوجل علما و مالاً، فهو يعمل بعلمه في ماله، فيقول رجل: لو آتاني اللّه مثل ما آتاه لعملت كما يعمل، فهما في الأجر سواء، و رجل آتاه اللّه مالاً، و لم يؤتِهِ علما، فهو يتخبط بجهله في ماله، فيقول رجل: لو آتاني اللّه مثل ما آتاه لعملت كما يعمل، فهما في الوزر سواء)(2)مردم چهار دستهاند: شخصى را خداى عزّوجلّ هم دانش مىدهد و هم مال. بنابراين، او درباره مال خود بر طبق دانش خود عمل مىكند و فردى مىگويد: اگر خداوند به من همانند آنچه را به او داده است مىداد، من هم همانند او عمل مىكردم و اين دو از لحاظ پاداش يكسانند. شخصى است كه خداوند به وى مال داده و دانش نداده است و او بر اثر نادانىاش مالش را بيهوده هزينه مىكند و فردى مىگويد: اگر خدا آنچه را بهاو داده است به من هم مىداد، من هم همانند او كار مىكردم. پس اين دو در وبال يكسانند».
خداى متعال مىفرمايد: «وَ إِن تُبْدُوا مَا فِى أَنفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبْكُم بِهِ اللَّهُ»(3)«اگر آنچه در دلهاى خود داريد، آشكار يا پنهان كنيد، خداوند شما را به آن محاسبه مىكند».
در زيارتنامه مأثور، آمده است: «و لعن اللّه أمّة سمعت بذلك فرضيت به(4)خدا مردمانى
را لعنت كند كه آنرا شنيدند و بدان راضى شدند».
در حديث آمده است كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله به غزوه تبوك مىرفت، فرمود: «إنّ بالمدينة أقواما، ما قطعنا واديا، و لا وطئنا موطئا يغيظ الكفار و لا أنفقنا نفقة، و لا أصابتنا مخمصة، إلاّ شاركونا في ذلك، و هم في المدينة. قالوا: و كيف ذلك يا رسول اللّه و ليسوا معنا؟ قال: (حبسهم العُذْر، فشاركونا بحسن النية)(1)در مدينه گروههايى هستند كه ما هر درهاى را پشت سرگذاريم و هر گامى را برداريم كه كافران را به خشم آورد و هر چيزى را در راه خدا انفاق كنيم و هر مصيبتى كه به ما برسد، آنها با ما در آن شريكند، در حالىكه در مدينه هستند. گفتند: اى رسول خدا، چگونه چنين باشد، در حالىكه آنها به همراه ما نيستند؟ فرمود: عذر آنها را خانهنشين كرد پس در نيت نيكو با ما شريك شدند».
در حقيقت كار نيك در اسلام بسيار گسترده است. در ميان مردم رسم بر آن است كه در كارهاى دنيوى به كارگران، پس از اتمام كار، مزد مىپردازند، ليكن اسلام صرفاً به خاطر نيت كار پاداش مىدهد.
در روايت آمده است: «مردى در راه خدا به دست كافران كشته شد و در ميان مسلمانان به نام قتيل الحمار (= كشته راه الاغ) خوانده مىشد، زيرا با يكى از كافران با اين نيت جنگيد كه الاغ او را بگيرد و آنرا به غارت برد و به همين سبب كشته شد و او را به نيتى كه داشت نسبت دادند».
روايت شده است: «مردى به همراه اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله به جهاد رفت و نيتش اين بود كه زنى را كه در سپاه كافران بود به دست آورد و به همسرى خود در آورد و نام اين زن امقيس بود و لذا اين مرد در ميان اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآلهبه مهاجر ام قيس معروف شد»(2).
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «إذا التقى المسلمان بسيفيهما على غير سنّة فالقاتل و المقتول في النار، فقيل: يا رسول اللّه هذا القاتل فما بال المقتول؟ قال: لأنّه أراد قتله(3)اگر دو مسلمان با يكديگر نبرد كردند بر غير سنت و يكى از آنها ديگرى را كشت. كشنده و كشته شده هر دو در آتشند. گفتند: اى پيامبر خدا، اين يكى قاتل است امّا گناه مقتول چيست؟ پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمود: زيرا او هم مىخواست رفيقش را بكشد».
ميان احاديثى كه نشان مىدهد كسى كه آهنگ كار زشت كند و آنرا انجام ندهد، برايش گناهى ثبت نمىشود و احاديثى كه نشان مىدهد براى او گناه ثبت مىشود، تضادى وجود ندارد، زيرا دسته نخست در جايى است كه شخص كارى نكند كه نشان دهد او قصد گناه دارد، در حالىكه دسته دوم در جايى است كه شخص كارى كند كه نشان دهد وى قصد گناه داشته است، چنانكه در حديث اخير شاهد بوديم، زيرا مقتول قصد كشتن برادرش راداشته و با او نبرد كرده است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «إذا التقى الصفّان، نزلت الملائكة تكتب الخلق على مراتبهم، فلان يقاتل للدنيا، فلان يقاتل حميّة، فلان يقاتل عصبية، ألا فلا تقولوا: قتل فلان في سبيل اللّه، إلاّ لمن قاتل لتكون كلمة اللّه هي العليا(1)وقتى كه دو صف در مقابل يكديگر قرار گيرند، فرشتگان فرود مىآيند و رتبههاى مردم را مىنويسند: فلانى براى دنيا پيكار مىكند، فلانى به خاطر غيرت پيكار مىكند و فلانى به خاطر تعصب نژادى مىجنگد. آگاه باشيد كه نگوييد: فلانى در راه خدا كشته شد، مگر كسى كه براى حاكميت كلمه خدا پيكار كرده باشد».
آنچه خدا مىخواهد روى آوردن بسوى او از راه دين است و از ديدگاه اسلام، اين سخن: «هدف وسيله را توجيه مىكند» مردود است.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «من تزوّج امرأة على صداق و هو لا ينوي أدائه فهو زان، و من استدان ديناً و هو لا ينوي قضاءه فهو سارق، و من تطيّب للّه تعالى، جاء يوم القيامة و ريحه أطيب من المسك، و من تطيّب لغير اللّه جاء يوم القيامة و ريحه أنتن من الجيفة(2)هر كس با زنى با مقدار مهريهاى ازدواج كند و قصدش اين باشد كه آنرا نپردازد، زناكار است. و هركه مبلغى را وام بگيرد و قصد پرداخت آنرا نداشته باشد، دزد است. و هركه براى خدا خود را خوشبو كند، چون روز قيامت آيد، بوى او از مشك خوشتر باشد و هركه براى غير خدا خود را خوشبو كند، چون روز قيامت آيد، بويش، بدتر از لاشه مردار باشد».
شايد مراد از خوشبو كردن براى غير خدا، خوشبو ساختن حرام باشد، نظير زنى كه براى غير شوهرش خود را معطر كند و يا مرد براى فريب دادن زنان نامحرم، خود را خوشبو كند. امّا خوشبو كردن براى مسلمانان، جزء پاكيزگى و خوشبو كردنى است كه
خداوند بدان دستور داده است.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ العبد المؤمن الفقير ليقول: يا ربّ ارزقني حتّى أفعل كذا و كذا من البرّ و وجوه الخير، فإذا علم اللّه عزّوجلّ ذلك منه بصدق نيّة كتب اللّه له من الأجر مثل ما يكتب له لو عمله، إنّ اللّه واسع كريم(1)انسان مؤن تهىدست مىگويد: پروردگارا، به من روزى ده تا فلان و فلان كارهاى نيك را انجام دهم. بنابراين، هرگاه خدا بداند كه او اين سخن را با نيت راستين مىگويد، براى او پاداش حالتى را مىنويسد كه عملاً آن كارها را انجام داده باشد، زيرا [رحمت ]خدا واسع و [خدا] كريم است».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «نيّة المؤمن خير من عمله و نيّة الكافر شرّ من عمله(2)نيت مؤن از عمل او بهتر است و نيت كافر از عملش بدتر است».
چرا كه انسان مؤمن كار نيكى را قصد مىكند كه بدان دست نمىيابد و شخص كافر، هدف بدى دارد و كار بدى را آرزو مىكند كه بدان نايل نمىشود [، اما هر دو به حسب نيت خود پاداش داده يا كيفر مىشوند].بنابراين، بر انسان خردمند است كه:
1- كار نيك انجام دهد.
2- بسيار كار نيك انجام دهد.
3- نيت كار نيك كند.
4- بسيار نيت كار نيك كند، نظير اينكه نيت كند اگر مىتوانست همه جهانيان را به ايمان و كار نيك رهنمون مىشد. چنين فردى در روزى كه خدا را ديدار كند، از همه مردم بيشتر در نزد خدا كارهاى نيك خواهد داشت.
هر نيكى كه به انسان رسيده باشد و يا در آينده به او برسد، همانا از سوى خداى متعال است. نيز هر بدى كه در گذشته از انسان دفع شده و يا در آينده از وى دفع شود، تنها خدا آنرا دفع مىكند. بنابراين خداوند از هر چيز و از هر شخص به دوستى سزاوارتر است.
هرگاه انسان از روى شناخت، خدا را دوست بدارد، دلش از دوستى ديگران خالى مىشود، زيرا هر محبوبى جز او مجازى است و حقيقت ندارد. به بيانى ديگر: دوستى غير خدا عَرَضى است، در حالىكه دوستى خدا ذاتى است. به عنوان نمونه، انسان پدر و مادر خود را دوست دارد، ليك دوستى آن دو پايينتر از دوستى خداست. چه، خدا ايجاد كننده حقيقى است و حال آنكه پدر و مادر واسطهاند. انسان پيامبران و نيكوكاران را دوست دارد، زيرا آنان به خدا منسوبند و به او نزديكاند و از اين قبيل است ساير دوستيها.
دوستى خدا بدين معناست كه انسان هر چيزى را كه نزد خدا محبوب است دوست بدارد و هر آنچه را كه خدا از آن نفرت دارد، دوست نداشته باشد، هرچند از آن به انسان نيكى رسيده باشد و كدام فرد خردمند است كه مهمتر را رها كند و جز آنرا دوست بدارد؟ به عنوان نمونه، هرگاه كافرى به تو احسان كند، نبايد او را دوست بدارى، زيرا نمىتوان ميان دوستى او و دوستى خدا گرد آورد و خدا به دوستى سزاوارتر است، زيرا او منبع هر نيكى است و حتى همان نيكى كه از سوى آن كافر به تو رسيده، منبع حقيقى آن خدا است.
براى رهنمون شدن به اين حقيقت، اسلام دستور داده است كه انسان، خدا و نيز آن كه را خدا به دوستى او فرمان داده، دوست بدارد. در قرآن آمده است: «يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ»(1)
1) . سوره مائده، آيه 54.
«او آنها را دوست مىدارد و آنان او را دوست مىدارند».
و در آيهاى ديگر آمده است: «وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ»(1)«كسانى كه ايمان آوردهاند به خدا محبت بيشترى دارند».
در آيه سوم آمده است: «قُلْ إِن كَانَ ءَابَآؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ وَإِخْوَ نُكُمْ وَأَزْوَ جُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوَ لٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَرَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَ مَسَكِنُ تَرْضَوْنَهَآ أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ اللَّهِوَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِى سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا»(2)«بگو: اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خاندان شما و اموالى كه گردآوردهايد و تجارتى كه از كسادش بيمناكيد و سراهايى را كه خوش مىداريد، نزد شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راه وى دوست داشتنىتر است، پس منتظر باشيد».
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «لا يؤمن أحدكم حتّى يكون اللّه و رسوله أحبّ إليه ممّا سواهما(3)ايمان نمىآورد يكى از شما، مگر اينكه خدا و پيامبرش در نزد او از ديگران محبوبتر باشد».
«الحبّ من شروط الإيمان(4)دوستى از شرايط ايمان است».
«أحبّوا اللّه لما يغدوكم من نعمه و أحبّوني لحبّ اللّه(5)خدا را به خاطر نعمتهايى كه به شما مىدهد دوست بداريد و مرا به خاطر دوستى خدا دوست بداريد».
در دعايى از آن حضرت آمده است: «اللّهمّ ارزقني حبّك و حبّ من يحبّك و حبّ من يقرّبني إلى حبّك و اجعل حبّك أحبّ إليّ من الماء البارد(6)بار خدايا، دوستى خودت، دوستى كسى كه تو را دوست مىدارد و دوستى كسى كه مرا به دوستى تو نزديك مىكند برايم روزى كن و دوستى خودت را در نزدم از گوارايى آب خنك بيشتر قرار بده».
آيا ديدهاى كه چگونه انسان به برخى از خواستههاى روح اشتياق دارد تا آن جا كه خواستههاى بدن در كنار آن مانند صفر نسبت به عدد است؟ همچنين است آن كه خدا را دوست دارد، زيرا لذّتهايى نظير آب سرد، خوراك لذيذ، همسر زيبا، كاخ مجلّل و امثال آن، همگى در اين هنگام به منزله صفرهايى است نسبت به دوستى خدا. تا جايىكه خشنودى خدا را بر آن چيزها نه تنها از لحاظ عقلى ترجيح مىدهد كه اين ترجيح با روح او درهم آميخته و دل را پر كرده است. انسان گاهى نوشيدن دارو را بر خوردن خوراك لذتبخش
ترجيح مىدهد، ليكن اين ترجيح عقلى است. امّا ترجيح دادن دوستى فرزندش بر دوستى ديگران، هم ترجيح عقلى است و هم ترجيح روحى و عاطفى.
به اين حديث گوش دهيد كه از فرط لطافت، [در جان و دل] سيلان و جريان دارد: «لقد نظر الرسول صلىاللهعليهوآله إلى أحد اصحابه مقبلاً و عليه إهاب كبش فقال صلىاللهعليهوآله: أنظروا إلى هذا الرجل الّذي قد نوّر اللّه قلبه، لقد رأيته بين أبويه، يغذّوانه بأطيب الطعام و الشراب فدعاه حبّ اللّه و حبّ رسوله إلى ما ترون(1)«رسول خدا صلىاللهعليهوآله يكى از اصحاب خود را ديد كه به سويش مىآيد و پوستى دباغى نشده بر تن دارد. حضرت با ديدن وى فرمود: در او بنگريد كه خدا قلب او را نورانى ساخته است. من او را كنار پدر و مادرش ديدم كه با پاكيزهترين خوراكى و نوشيدنى او را تغذيه مىكردند و دوستى خدا و دوستى پيامبرش وى را به آنچه مىبينيد فرا خواند».
او مهربانى پدر و مادر و آسايش آنرا به خاطر خدا ترك كرد و اينك سختيها را بهخاطر او تحمّل مىكند.
در روايت آمده است كه: «جاء أعرابي إلى النبي صلىاللهعليهوآله فقال: يا رسول اللّه متى الساعة؟ فقال صلىاللهعليهوآله: ماذا أعددت لها؟ فقال: ما أعددت كثير صلاة و لا صيام إلاّ أنّي أحبّ اللّه و رسوله فقال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: المرء مع من أحبّ(2)مرد اعرابى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: اى پيامبر خدا، قيامت چه زمانى است؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: براى قيامت چه چيزى آماده كردى؟ آن مرد گفت: نماز و روزه فراوان براى آن آماده نكردم، جز اينكه من خدا و پيامبرش را دوست دارم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: شخص با همان كسى خواهد بود كه او را دوست دارد».
نبايد انسان به ظاهر اين حديث فريب بخورد، يعنى چنين پندارد كه با كسى كه دوست دارد خواهد بود، هرچند در روش با او مخالف باشد، زيرا مخالف را دوست نمىنامند، اگرچه بپندارد كه دوست است. مگر نه اين است كه يهود بر اين پندارند كه موسى عليهالسلام را دوست دارند و مسيحيان بر اين باورند كه عيسى عليهالسلام را دوست دارند و ممكن است از نظر عاطفى آن دو را دوست داشته باشند، به گونهاى كه هرگاه نام آنها برده شود، سيل اشك از ديدگانشان روان شود. ليك آيا با آنها محشور مىشوند؟ آيا از پيروانشان خواهند بود؟ آرى، وقتى دوستى با عمل همراه نباشد دروغ است، هرچند عاطفه و دلسوزى باشد،
زيرا دوستى چيزى است و عاطفه چيزى ديگر.
در دعاى كميل بن زياد آمده است: «فهبني يا إلهي و سيّدي و مولاي و ربّي، صبرت على عذابك فكيف أصبر على فراقك(1)خداى من، آقا، مولا و پروردگارم، بر فرض كه من بر عذاب تو شكيبايى كنم، پس چگونه بر دورى از تو شكيبايى كنم؟».
اگر فرد بداند كه محبوبش از او ناراحت است رنج او بيش از رنجهاى جسمانى خواهد بود، زيرا روح بيش از جسم رنج مىبرد و معناى واژه «فراق» كه در اين دعا آمده، دورى روحى است، نه دورى جسمى، چرا كه خدا از جسم و جسمانى بودن منزّه و پاك است.
سرور شهيدان امام حسين عليهالسلام در دعاى عرفه مىفرمايد: «أنت الذي أزلت الأغيار عن قلوب أحبّائك، حتّى لم يحبّوا سواك، و لم يلجئوا إلى غيرك(2)تويى كه [محبت] بيگانگان را از دل دوستانت زايل گردانيدى كه جز تو كسى را دوست ندارند و جز تو به كسى پناه نبرند».
نيز فرمود: «يا من أذاق أحبّاؤه حلاوة المؤانسة فقاموا بين يديه متملّقين(3)اى كه شيرينى همدمى را به دوستانت چشانيدى و لذا آنان برخاستند و در پيشگاه تو ابراز محبت كردند».
انسانى كه مىخواهد دوستى خدا را به دست آورد، بايد بداند كه دوستى جز از طريق دانش و انديشه به دست نمىآيد و ناممكن است كه انسان كسى را دوست بدارد كه او را نمىشناسد و يا درباره لطف و زيبايى و بخشش او نينديشد و لذا بر انسان لازم است كه اولاً: از راه شناخت خدا و گستردگى بخشش، كمال قدرت و ساير اوصافش، ملكه دوستى خدا را در دلش رشد دهد و ثانياً: با انديشيدن و ياد آوردن لطف او؛ و اينكه ما سواى او در برابرش چيزى محسوب نمىشود، دوستى او را افزايش دهد.
آيا نمىبينى كه اگر سربازى را دوست بدارى، به اين دليل كه از كشورت دفاع مىكند وآنگاه بدانى كه رأس حكومت از كشورت دفاع مىكند و اين سرباز فردى كوچك در برابر آن نيروى بزرگ محسوب مىشود كه كشور را اداره مىكند و بدان سود مىرساند و زيانها را از آن دفع مىكند، چگونه از دوستى آن سرباز به دوستى حكومت تمايل پيدا مىكنى؟ تا آنجا كه خشنودى حكومت را بر خشنودى آن سرباز مقدم مىدارى و اين چنين است اگر
كسى خدا را بشناسد، از ديگران دست برمىدارد، و البته در مثل مناقشهاى نيست.
روايت شده است: «عيسى عليهالسلام به سه نفر گذر كرد كه بدنهايشان نحيف و رنگهايشان تغيير كرده بود. به آنها گفت: چه چيزى شما را به اين وضعيت در آورده است؟ آنها گفتند: بيم از آتش. عيسى گفت: بر خدا سزاوار است كه شخص بيمناك را امان دهد. سپس از آنها گذشت و سه نفر ديگر را ديد كه نحيفتر و رنگشان متغيرتر بود. به آنها گفت: چه چيزى شما را به اين وضعيت رسانده؟ گفتند: اشتياق به بهشت. گفت: بر خدا سزاوار است كه آنچه را آرزو داريد به شما عطا كند. آنگاه از آنها گذشت و به سه نفر ديگر رسيد كه نحيفتر و رنگشان متغيرتر بود و چهرهشان چون نور مىدرخشيد. عيسى عليهالسلام گفت: چه چيزى شما را به اين وضعيت كشانده است؟ گفتند: دوستى خداى عزّوجلّ. عيسى عليهالسلام گفت: شما مقرّبان هستيد»(1).
بهشت نعمت جسمانى است و آتش عذاب جسمانى. امّا دوستى خدا نعمت روحى است و آن كه اين نعمت را بچشد، به مراتب شادمانتر، راحتتر و آسودهتر از كسى است كه شيرينى نعمت جسمانى را چشيده است. چنانكه اگر كسى از قدرت خدا و اينكه به قرب حضرتش نرسد هراس داشته باشد، نحيفتر، متغيرتر و ترسانتر از كسى است كه از محروم شدن از بهشت و يا گرفتار شدن به آتش بيم دارد.
لذت دوستى خدا براى كسى كه بهرهاى از آن ندارد قابل تصور نيست، مانند كودكى كه نمىتواند لذت منزلت در نزد سلطان را بفهمد، يا مانند نادانى كه لذت حلّ مسأله دشوار را نزد دانشمند در نمىيابد و يا چون نابيناى مادرزاد كه لذت ديدنيهاى زيبا را درك نمىكند.
اسلام انسان را به محبت براى خدا بسيار برانگيخته است و به اندازهاى كه مقام فرد را اين صفت بالا مىبرد، دستيابى آن مشكل و دشوار است، زيرا انسان بر حسب تمايلها، گرايشها و منافعش، در دوستىاش به چپ و راست مىرود، امّا اينكه تمامى دوستىاش را در راه خدا هزينه كند و چيزى را دوست نداشته باشد و يا از چيزى نفرت پيدا نكند مگر براى خدا، امرى بسيار دشوار و مشكل خواهد بود. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«ودّ المؤمن للمؤمن في اللّه من أعظم شعب الإيمان، ألا و من أحبّ في اللّه و أبغض في اللّه و أعطى في اللّه و منع في اللّه، فهو من أصفياء اللّه(2)دوستى مؤن با مؤن در راه خدا،
بزرگترين شعبه ايمان است، بدانيد هركه براى خدا دوست بدارد و براى خدا دشمن بدارد و براى خدا عطا و احسان كند و براى خدا خوددارى كند، همو از برگزيدگان خداست».
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله روزى به اصحابش فرمود: «أيّ عُرى الايمان أوثق؟ فقالوا: اللّه و رسوله اعلم، و قال بعضهم: الصلاة، و قال بعضهم: الزكاة، و قال بعضهم: الصيام، و قال بعضهم: الحج و العمرة، و قال بعضهم: الجهاد، فقال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: لكلّ ما قلتم فضل و ليس به، و لكن أوثق عُرى الإيمان: الحبّ في اللّه و البغض في اللّه، و توالي أولياء اللّه و التبرّي من أعداء اللّه(1)كدامين دستگيره ايمان محكمتر است؟ گفتند: خدا و پيامبرش داناتر است، برخى از آنها گفتند: نماز، برخى گفتند: زكات، برخى گفتند: روزه، برخى گفتند: حج و عمره و برخى گفتند:
جهاد. رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمود: براى هر كدام از آنچه گفتيد، فضيلتى است و سخنى در آن نيست.ليك محكمترين دستگيره ايمان، دوستى در راه خدا و دشمنى در راه خدا و نيز دوست داشتن دوستان خدا و بيزارى جستن از دشمنان خداست».
اگر قضيه چنين است، دوستى در راه خدا و دشمنى در راه او، تنها وقتى امكان دارد كه انسان كاملاً به خدا رو آورد و روشن است كه هركه تمام توجه او به خدا باشد، ناخودآگاه كارهاى نيك انجام مىدهد و لذا نماز و روزه و جهاد و امثال آن از آثار دوستى خداست.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «المتحابّون في اللّه يوم القيامة على أرض زبرجدَة خضراء في ظلّ عرشه عن يمينه و كلتا يديه يمين، وجوههم أشدّ بياضا من الثلج و أضوء من الشمس الطالعة، يغبطهم بمنزلتهم كلّ مَلَك مقرَّب، و نبي مرسل يقول الناس: من هؤلاء؟ فيقال:
هؤلاء المتحابّون في اللّه(2)كسانى كه در راه خدا يكديگر را دوست مىدارند در روز قيامت بر زمينى از زبرجد سبز و در سايه عرش خدا و كنار دست راست او و هر دو دستش راست است قرار دارند. چهرههاى آنان از يخ سفيدتر و از خورشيد تابان روشنتر است. هر فرشته مقرب و پيامبر مرسلى به مقام آنها غبطه مىخورند. مردم مىگويند: اينان كيانند؟ گفته مىشود: اينان كسانىاند كه در راه خدا يكديگر را دوست مىدارند».
منظور از سمت راست آن است كه بر فرض اگر كسى در عرش رو به مردم بايستد، طرف راست او جايگاه اين گروه است. از آن جا كه در اين سخن، شبهه جسمانى وجود
دارد، پيامبر صلىاللهعليهوآلهبا اين سخن خود: «هر دو دستش راست است» شبهه را دفع كرده است.
امام سجاد عليهالسلام فرمود: «هرگاه خداوند اولين و آخرين را گرد آورد، آواز دهندهاى برخيزد و آواز دهد كه مردم آنرا بشنوند و بگويد: كجايند آنها كه يكديگر را در راه خدا دوست مىداشتند؟ گويد: گردنهاى گروهى از مردم كشيده شود و به آنها بگويند: بدون حسابرسى به بهشت رويد.
فرمود: فرشتگان با آنها ديدار كنند و بگويند: كجا مىرويد؟ مىگويند: بدون حسابرسى به بهشت مىرويم. پس فرشتگان گويند: چه نوع مردمى هستيد؟ گويند: ما در راه خدا يكديگر را دوست مىداشتيم. فرشتگان گويند: كارهاى شما چه بود؟ گويند: ما در راه خدا دوست مىداشتيم و در راه خدا دشمن. امام فرمود: پس فرشتگان گويند: چه نيكوست پاداش عمل كنندگان»(1).
امام باقر عليهالسلام فرمود: «إذا أردت أن تعلم أنّ فيك خيراً، فانظر إلى قلبك، فإن كان يحبّ أهل طاعة اللّه، و يبغض أهل معصيته ففيك خير و اللّه يحبّك، و إن كان يبغض أهل طاعة اللّه و يحبّ أهل معصيته فليس فيك خير و اللّه يبغضك و المرء مع من أحبّ(2)هرگاه خواستى بدانى در تو خيرى هست، پس به دلت بنگر. اگر اهل طاعت خدا را دوست و اهل معصيتش را دشمن دارى، در تو خيرى هست و خدا دوستت دارد و اگر اهل طاعت خدا را دشمن و اهل معصيتش را دوست دارى، در تو خيرى نيست و خدا دشمنت دارد و انسان با كسى است كه دوستش دارد».
به اين حديث نگاه كن تا ارزش محبت در راه خداوند را ببينى. امام باقر عليهالسلام مىفرمايد:
«لو أنّ رجلاً أحبّ رجلاً للّه لأثابه اللّه على حبّه إيّاه، و إنْ كان المحبوب في علم اللّه من أهل النار، و لو أنّ رجلاً أبغض رجلاً للّه، لأثابه اللّه على بغضه إيّاه، و إن كان المبغض في علم اللّه من أهل الجنّة(3)اگر انسانى، انسان ديگرى را براى خدا دوست بدارد، خدا او را به خاطر ايندوستى پاداش مىدهد، هرچند آن شخص محبوب در علم خدا از اهل آتش باشد و اگر انسانى، انسان ديگرى را براى خدا دشمن بدارد، خداوند او را به خاطر اين دشمنى پاداش مىدهد، هرچند فردى كه مورد دشمنى اوست در علم خدا از اهل بهشت باشد».
دوستى در راه خدا خودش موضوع است نه طريق، زيرا اين دوستى است كه باعث كار نيك در دنيا و سعادت در آخرت مىشود، حال محبوب از دوستداران خدا باشد يا از
دشمنان خدا. همچنين، دشمنى در راه خدا نيز موضوعيّت دارد، نه طريقيّت.
وانگهى ملكه دوستى و دشمنى در راه خدا همچون ساير ملكهها، قابليت به وجود آوردن و سپس قابليت رشد دادن را دارد. چه، وقتى بسيار درباره جهان هستى بينديشى و اينكه همه خوبيها از آنِ خداوند است و هيچ بدى از آنِ خدا نيست و سپس عظمت خدا و گستردگى فرمانروايى او را به ياد آورى، آن چنان او را دوست خواهى داشت كه دلت شيفته او باشد و اين دوستى با روح و جانت درهم آميخته شود، زيرا انسان بهطور فطرى احسان كنندگان و بزرگان را دوست دارد. وانگهى وقتى خدا را دوست بدارى، هر آنچه به او وابسته باشد دوست مىدارى، زيرا گفتهاند: «كلّ شيء من الحبيب حبيبُ؛ هر چيزى از سوى دوست باشد، دوستداشتنى است».
هرگاه دلت را دوستى خدا و دوستى آنچه به او وابسته است فراگيرد، هر آنچه را كه بر خلاف خدا و بر خلاف محبوب خدا باشد دشمن مىدارى، و اينجاست كه ايمان و نيكى در دو جهان كامل خواهد شد. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
«من أحبّ للّه و أبغض للّه و أعطى للّه فهو ممّن كمل إيمانه(1)آن كه براى خدا دوست بدارد، براى خدا دشمن بدارد و براى خدا بخشش كند، همو كسى است كه ايمانش كامل است».
«إنّ المتحابّين في اللّه، يوم القيامة على منابر من نور، قد أضاء نور وجوههم و نور أجسادهم و نور منابرهم كلّ شيء حتّى يعرفوا به فيقال: هؤلاء المتحابّون في اللّه(2)كسانى كه يكديگر را براى خدا دوست دارند، در روز قيامت بر منبرهايى از نور قرار دارند كه نور چهرهها و نور بدنها و نور منبرهايشان هر چيزى را روشن مىكند و حتى آنان به وسيله همين نور شناخته مىشوند و به آنها مىگويند: اينان كسانىاند كه در راه خدا يكديگر را دوست مىدارند».
هرگاه انسان به طور منظم هر روز، هرچند به اندازه پانزده دقيقه، پيرامون اين موضوع بينديشد، هنوز يك سال پايان نيافته باشد كه مىبيند اين ملكه ارزشمند را به دست آورده است كه منبع ساير فضيلتها و كمالهاست. هرگاه انسان پروردگارش را دوست بدارد، حرامى را انجام نمىدهد و واجبى را ترك نمىكند، زيرا دوستى، صاحبش را وا مىدارد كه كارى نكند كه محبوب آنرا دوست ندارد.
شاعر مىگويد:
صمت و جوع و سهر و عزلت، همره ذكر مدام *** ناتمامان جهان را مىكند اينها تمام
معناى اين شعر آن است كه سكوت، گرسنگى، شب زندهدارى، گوشهگيرى و دوام ياد خدا، پنج عامل كامل كننده كاستىهاست، و موضوع همانگونه است كه شاعر گفته. چه، هر زمان كه بدن پرورش يابد و مورد توجه قرار گيرد، جنبه روحى ناتوان مىشود و جنبه حيوانى در انسان نيرومند مىگردد و بر عكس، هر زمان كه با رياضت، بدن ضعيف شود، حالت ملكوتى در انسان تقويت مىگردد و روح پاكيزه مىشود. امور پنجگانهاى كه نام برده شد بدن را به سختى مىاندازد و روح را نيرومند مىسازد.
نگهدارى زبان از سخن، تهى كردن معده از غذا، راندن خواب از چشم، گوشهگيرى از مردم و ياد هميشگى خدا، همگى عامل صيقل كننده روح و فرسودن بدن است. ليكن آيا نگهدارى زبان از ارشاد و امر به معروف و نهى از منكر و آموزش دادن و اندرز و امثال آن رواست؟ آيا نخوردن تا آن جا كه انسان از انجام واجبات ناتوان گردد و در معرض بيماريها قرار گيرد روا خواهد بود؟ آيا نخوابيدن تا آن جا كه انسان بيمار شود، در هنگام اداى واجبات سست گردد و در انجام مستحبات احساس تنبلى كند، رواست؟ آيا رها كردن مردم بدون واعظ بيم دهنده و گريختن به غارها و شكافها رواست؟ يقيناً روا نخواهد بود و اسلام از اين كار نهى مىكند و به خلاف آن دستور مىدهد. آنچه مهم است، همان مراقبت كامل از نفس مىباشد تا در گودال حيوانيت سقوط نكند. امامان پاك عليهمالسلام بهترين الگو در كاربرد زندگى متعادل هستند كه مرز ميان افراط و تفريط را
نشان مىدهند. زيرا آنان به نيكى سخن مىگفتند يا سكوت اختيار مىكردند و به اندازهاى كه بدن نيرو گيرد و سرپا ماند مىخوردند و گرسنگى مىكشيدند و مقدارى مىخوابيدند و اندكى هم بيدار مىماندند: «كَانُوا قَلِيلاً مِّنَ الَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ * وَ بِالْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»(1)«از شب اندكى را مىغنودند و در سحرگاهان [از خدا ]طلب آمرزش مىكردند».
آنان با مردم مىآميختند تا ارشادشان كنند و گاهى از آنان كنارهگيرى مىكردند. امّا آنچه اوقات آنها را پر مىكرد، ياد خدا با قلب و زبان بود.
آرى، در تعيين اين امور، شرايط و احوال تأثير دارد و لذا گاهى شرايط، سكوت را ايجاب مىكند و زمينهاى براى سخن گفتن نيست و گاهى بر عكس است و زمينهاى براى سكوت نيست و ساير امور ياد شده نيز به همين ترتيب است. به عنوان نمونه، گوشهگيرى كه هماكنون سخن ما درباره آن است، اگر موجب حفظ انسان از محرمات و گناهان شود و آميختن با مردم سبب هدايت و اصلاح آنان نگردد، واجب است و اگر بر عكس باشد حرام است و لذا رواياتى در اين باره آمده است: پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«إنّ اللّه يحبّ العبد التقيّ الخفيّ(2)خداوند بنده پرهيزگار گمنام را دوست دارد».
«أفضل الناس مؤمن يجاهد بنفسه و ماله في سبيل اللّه، ثمّ رجل معتزل في شعب من الشعاب(3)بهترين مردم، انسان مؤنى است كه با جان و مالش در راه خدا جهاد كند. سپس آن كه در يكى از درّهها گوشهنشينى اختيار كند».
مردى از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهدرباره راه رستگارى پرسيد، حضرت فرمود: «ليسعك بيتك،أمسك عليك دينك و أبك على خطيئتك(4)خانهات را فراخگردان، دينت را نگهدار و بر خطاهايت اشك بريز».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «فسد الزمان و تغيّر الإخوان فرأيت الإنفراد أسكن للفؤاد(5)زمان آشفته شده است، برادران دگرگون گرديدهاند و تنهايى براى دل آرامبخشتر است».
«أقلل معارفك و أنكر من تعرف منهم(6)دوستان خود را كم كن و آنرا كه مىشناسى ناشناخته بپندار».
«صاحب العزلة متحصّن بحصن اللّه تعالى و متحرّس بحراسته، فيا طوبى لمن تفرّد به سرّاً و علانية(1)انسان گوشهنشين در دژ خداى تعالى پناه گرفته و در حراست اوست. بنابراين، خوشا به حال كسى كه در نهان و آشكار، تنها به او روى آورد».
و از اين قبيل احاديث كه با همين سبك و گويش است. در حقيقت برخى از شرايط، گوشهگيرى را ايجاب مىكند، زيرا آميختن با مردم، تنها موجب فاسد شدن و يا فاسد كردن مىشود. چنانكه براى برخى از افراد خوب است كه گوشهگير باشند، زيرا اگر در جامعه باشند يا فاسد مىشوند و يا ديگران را فاسد مىكنند.
امّا در شرايط عادى نسبت به انسان معمولى، آميختن با ديگران امرى لازم است و حتى گوشهگيرى چون مستلزم ترك ارشاد و امر به معروف و نهى از منكر مىشود، حرام است. از اينرو، احاديث در نكوهش گوشهگيرى و ستايش آميزش وارد شده است.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «المؤمن ألِف مألوف، و لا خير فيمن لا يألف و لا يؤلف(2)انسان مؤن هم انس مىگيرد و هم مورد انس قرار مىگيرد و در وجود كسى كه نه انس مىگيرد و نه مورد انس واقع مىشود، خيرى نيست».
«من فارق الجماعة مات ميتة الجاهلية(3)كسى كه از اجتماع دورى كند، به مرگ دوران جاهليت مىميرد».
چه، راهبان دوران جاهليت از اجتماع كناره مىگرفتند، در حالىكه در اسلام رهبانيت نيست و سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان پاك عليهمالسلام بهترين گواه براى انس گرفتن و آميختن با مردم است. ليك بر انسان واجب است كه دينش را نگهدارد، تا امواج انحرافاتى كه در هر زمان و مكانى بويژه در زمان ما مردم را در سلك خود وارد مىكند، او را دربرنگيرد.
پيش از سقوط حكومت اسلامى، زاهدان و پرهيزكاران در صدر جامعه قرار داشتند و پس از آنها عادلان و مردمان معمولى بودند كه گاهى گناهانى چون غيبت و دروغ از آنها سر مىزد و لذا كسى كه با آنان در تماس مىبود الگوى متدين را مىيافت، امّا امروز عادلان در صدر قرار دارند و در رتبه بعدى فاسقان قرار دارند كه هم گناهان كوچك را
مرتكب مىشوند و هم گناهان بزرگ نظير زنا، قمار، ترك نماز و امثال آنرا و در رتبه بعدمنحرفان عقيدتى و منكران ضرورتهاى دينى قرار داشتند لذا پايدارى در چنين جامعهاى از دشوارترين امور است. امّا با وجود اين، بر انسان ديندار لازم است كه در جامعه باقى بماند و زمام ارشاد و هدايت را در دست گيرد و در غير اين صورت، در پيشگاه خداى سبحان مسئول خواهد بود.
همه جهان هستى تسليم اراده خداى يگانه و قهّار است و به اندازه يك تار مو از آن منحرف نمىشود: «قَالَتَآ أَتَيْنَا طَآئِعِينَ»(1)«آن دو (آسمان و زمين) گفتند: فرمانپذير آمديم».
يكى از اجزاى اين جهان، انسان است كه تسليم اين اراده الهى است و نمىتواند به اندازه يك تار مو از آن منحرف شود، مگر به مقدارى كه خدا اراده كند و زمام را به دست او دهد. اثر انسان در جهان هستى از اثر مورچه بر سنگ صاف كمتر است. انسان مىتواند بسازد، پرواز كند و با وسايل گوناگون به گردش پردازد، ليكن نسبت اين امور به زمينى كه در آن سكونت دارد چقدر است؟ پس چگونه خواهد بود نسبت به كل جهان هستى؟ وانگهى قلم قضا بر آنچه هست جريان يافته و لذا حركت و سكون يكسان مىباشند، مگر در محدودهاى بسيار تنگ كه اراده كلى بخواهد برخى چيزها به انسان برسد: «لِيَبْلُوَكُمْ اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً»(2)«تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتريد».
وقتى انسان به امورى راضى باشد كه خدا براى او مقدر كرده از قبيل زندگى و مرگ، سلامتى و بيمارى، ثروتمندى و نادارى، بالا رفتن و پايين آمدنِ مقام و امثال آن، در زندگى از آرامش خاطر برخوردار خواهد شد و پس از مرگ هم پاداش خواهد گرفت و در غير اين صورت، جز نگرانى در اين جهان و كيفر در آن جهان چيزى نصيبش نخواهد شد. لذا انسان بايد نفسش را بر خشنودى تمرين دهد و اين ملكه شريف را در نفس خود بيفزايد.
البته، معناى خشنودى اين نيست كه انسان زبون و تنبل باشد و كار نكند، بلكه معنايش آن است كه به اندازه توانش در صحنههاى مختلف زندگى آنگونه كه خدا دستور داده
كار كند و آنگاه وقتى كه قضا و قدر الهى مىآيد، خشمگين نشود و بخوبى آنرا بپذيرد تا پاداش خود را كامل بستاند. اسلام در اين زمينه فراوان سفارش كرده است:
در حديث قدسى چنين آمده است: «أنا اللّه لا إله إلاّ أنا، من لم يصبر على بلائي و لم يشكر على نعمائي و لم يرض بقضائي فليتخذ ربّاً سواي(1)من خدا هستم كه معبودى جز من نيست. هر كس بر بلاى من شكيبايى نكند و نعمتهايم را سپاس نگويد و به قضاى من خشنود نباشد، بايد پروردگارى جز من براى خود برگزيند».
در روايت قدسى ديگر آمده است: «قدّرت المقادير و دبّرت التدبير و أحكمت الصنعةفمن رضي فله الرضا منّي حين يلقاني و من سخط فله السخط منّي حين يلقاني(2)مقدرات را من تعيين كردم و امور جهان را سامان دادم و آفرينش را استوار گردانيدم. پس هركه خشنود باشد، در روزى كه با من ديدار مىكند از او خشنود خواهم بود و هركه خشمگين باشد، هنگامى كه مرا ديدار مىكند از او خشمگين خواهم بود».
موسى عليهالسلام در هنگام راز و نياز با خدا چنين گفت: «أي ربّ أيّ خلقك أحبّ إليك؟ قال: من إذا أخذت حبيبه سالمني، قال عليهالسلام: فأيّ خلقك أنت عليه ساخط؟ قال: من يستخيرني في الأمر، فإذا قضيت له سخط قضائي(3)پروردگارا، كدام يك از آفريدگانت را بيشتر دوست دارى؟ خداوند فرمود: آن كه هرگاه شىء مورد علاقهاش را از او بگيرم با من آشتى كند. موسى گفت: پس كدام يك از آفريدگانت بيشتر مورد خشم توست؟ فرمود: كسى كه از من طلب خير كند و آنگاه كه براى او حكم كنم، از حكم من خشمگين شود».
شايد معناى طلب خير، آن باشد كه از من بخواهد تا در كار او خير قرار دهم. امّا وقتى كه اين كار را انجام دهد و زيانى ببيند، از آنچه برايش مقدر كردم خشمگين شود.
امام باقر عليهالسلام فرمود: «و من سخط القضاء مضى عليه القضاء و أحبط اللّه أجره(4)هركه از قضا[ى الهى] خشمگين شود، قضا بر او جارى مىشود و خداوند پاداش وى را از بين مىبرد».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «كيف يكون المؤمن مؤمناً و هو يسخط قسمه و يحقّر منزلته و الحاكم عليه اللّه و أنا الضامن لمن لم يهجس في قلبه إلاّ الرضا أن يدعو اللّه فيستجاب له(5)
چگونه مؤن، مؤن باشد، در حالىكه از قسمت خويش خشمناك است و منزلتش را ناچيز مىشمارد و حال آنكه فرمانرواى بر او خداست و من براى كسى كه جز خشنودى در دلش نباشد، ضمانت مىكنم كه وقتى خدا را بخواند، خداوند هم او را اجابت كند».
اين ضمانت بسيار مهم است، ليكن شرط آن نيز بسيار دشوار است، زيرا خشنودى كامل، تنها پس از كوشش طولانى به دست مىآيد. به اين حديث بنگر كه هشدار و تشويق در آن در يك اندازه است:
روايت شده كه خداوند به داود عليهالسلام وحى كرد: «تريد و أريد و إنّما يكون ما أريد، فإن سلّمت لما أريد، كفيتك ما تريد و إن لم تسلم لما أريد أتبعتك فيما تريد، ثمّ لا يكون إلاّ ما أريد(1)تو هم خواسته دارى من نيز خواسته دارم و تنها آنچه خواهد شد كه من مىخواهم و اگر تو تسليم خواستهام شوى، آنچه را كه مىخواهى به قدر كافى به تو مىدهم و اگر تسليم خواستهام نگردى، تو را در خواسته خودت دچار رنج مىكنم و در پايانْ آن خواهد شد كه من مىخواهم».
روايت شده است: «انّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مرّ بقوم فقال لهم ما أنتم؟ فقالوا: مؤمنون، فقال: ما علامة إيمانكم؟ فقالوا: نصبر على البلاء و نشكر عند الرخاء و نرضى بمواقع القضاء،فقال صلىاللهعليهوآله: مؤمنون بربِّ الكعبة، و في حديث آخر أنه قال: حكماء علماء كادوا من فقههم أن يكونوا أنبياء(2)پيامبر صلىاللهعليهوآله از عدهاى پرسيد: شما چه [گروه و جماعتى ]هستيد؟ گفتند: مؤن هستيم. حضرت فرمود: نشانه ايمانتان چيست؟ گفتند: در هنگام گرفتارى شكيبايى مىكنيم و در هنگام سختى سپاس مىگزاريم و به قضا خشنوديم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: سوگند به پروردگار كعبه، شما مؤن هستيد. در حديث ديگر، آن حضرت فرمود: حكيمان و دانشمندانى هستند كه در پرتو داناييشان چيزى نمانده كه از انبيا باشند».
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «إذا أحبّ اللّه عبداً إبتلاه، فإنّ صبر إجتباه، فإن رضي إصطفاه(3)هرگاه خداوند انسانى را دوست بدارد، مبتلايش مىكند. اگر وى شكيبايى كرد، انتخابش مىكند. اگر خشنود شد، او را برمىگزيند».
اينك اندكى نزد اين حديث درنگ كنيم. خداوند تنها وقتى انسان را دوست دارد كه
وى گوش به فرمان باشد و هرگاه از خدا فرمان برد، دوستش مىدارد. درجهاى است بالاتر از درجه دوستى و آن درجه را كسى نمىرسد، مگر اينكه گرفتار شود و شكيبايى كند و لذا خداوند محبوبش را به سختيها گرفتار مىسازد تا او را به اين درجه برساند. بنابراين، اگر پيروز شد، يعنى در گرفتارى صبر پيشه كرد و داد و فرياد نكرد و كارى انجام نداد كه خدا از آن نفرت داشته باشد، خداوند انتخابش مىكند. و منتخب بر دو نوع است: نوعى از تمام آلودگيها پاك است و اين همان «برگزيده» است. نوعى ديگر اين منزلت را ندارد. لذا انسان گرفتار اگر به اين حالت خشنود باشد، شايسته برگزيده شدن است و اين درجه بلندى است كه جز افرادى يگانه و بىمانند از ميان مردم بدان نرسند و چقدر اندكاند اين افراد! پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «هرگاه روز قيامت فرا رسد، خداوند به گروهى از امت من بال بيافريند و لذا آنها از گورهايشان به سوى بهشت پرواز مىكنند و در آن به گردش مىپردازند و هرگونه كه خواهند از نعمتهاى آن بهره مىگيرند. فرشتگان به ايشان گويند: آيا حساب را ديديد؟ گويند: ما حسابى را نديديم. به آنها مىگويند: آيا از صراط عبور كرديد؟ گويند: ما صراطى را نديديم. به آنها مىگويند: آيا دوزخ را ديديد؟ گويند: ما چيزى نديديم. پس فرشتگان مىگويند: شما از كدام امت هستيد؟ گويند: ما از امت محمد صلىاللهعليهوآله هستيم. فرشتگان مىگويند: شما را به خدا سوگند، به ما بگوييد: اعمال شما در دنيا چه بود؟ گويند: در ما دو خصلت وجود داشت و لذا خدا ما را با فضل و رحمتش به اين مقام رسانيد. فرشتگان مىگويند: آن دو خصلت چيست؟ گويند: ما در خلوت از اينكه معصيت خدا را انجام دهيم شرم مىكرديم و به روزىِ اندكى كه براى ما قسمت كرده بود خشنود مىشديم. پس فرشتگان مىگويند: اين مقام براى شما سزاوار است»(1).
اين دو خصلت: «شرم در خلوت» و «خشنودى به اندك» در بلندترين قلّه فضيلتها قرار دارند. و فضيلتى برتر از آنها نيست؛ زيرا شرم در خلوت، نشانگر ملكهاى ثابت در دل است كه موجب بيم و شرم از خداى سبحان مىشود. روشن است كه هركه از خدا شرم كند، او را معصيت نمىكند و تنها فرمان او را انجام مىدهد. خشنودى به اندك نيز براى هر كس فراهم نمىشود، بلكه صفت استوارى است در نفس كه انسان بر اثر داشتن اين صفت مىبيند كه خدا به او احسان مىكند، هرچند به وى اندك داده است و آن هم براى مصلحت
1) . مجموعه ورام، ج 1، ص 230.
و حكمتى است و اگر امروز در وضعيت مسلمانان دقت كنيد، گروه بسيار اندكى را داراى اين صفت خواهيد ديد. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
«إنّ اللّه بعدله و حكمته و علمه جعل الروح و الفرح في اليقين و الرضا عن اللّه، و جعلالهمّ و الحزن في الشكّ و السخط(1)خداوند بر اساس عدالت، حكمت و علمش، آسايش و شادمانى را در يقين و خشنودى از خدا؛ و اندوه و غم را در شك و ناخشنودى از خدا قرار داد».
چه، كسى كه به پاداش خدا يقين دارد و از كار خدا خشنود است، به سبب آنچه خدا به او مىدهد، آسوده و شادمان است، در حالىكه انسان مردّد و ناخشنود چنين نيست. بنابراين، صفت خشنودى پيش از فرا رسيدن آخرت، در همين دنيا موجب خير مىشود و كدامين خير از احساس آسودگى و شادمانى بالاتر است؟ امام سجاد عليهالسلام فرمود: «الصبر و الرضا عن اللّه رأس طاعة اللّه و من صبر و رضي عن اللّه فيما قضى عليه فيما أحبّ أو كره، لم يقض اللّه عزّوجلّ له فيما أحبّ أو كره إلاّ ما هو خير له(2)صبر و خشنودى از خدا در صدر اطاعت از خدا قرار دارند هركه صبر كند و از خدا در آنچه بر او حكم كرده، خشنود باشد، چه در آنچه دوست دارد و چه در آنچه نفرت دارد، خداوند براى او در آنچه دوست و يا نفرت دارد حكم نمىكند، مگر آنچه را كه برايش خير باشد».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «أحقّ خلق اللّه أن يسلّم لما قضى اللّه عزّوجلّ، من عرف اللّه عزّوجلّ و من رضي بالقضاء أتى عليه القضاء و عظّم اللّه أجره و من سخط القضاء مضى عليه القضاء و أحبط اللّه أجره(3)شايستهترين آفريدگان خدا كسى است كه تسليم قضاى خداى باشد. هركه خداى عزّوجلّ را بشناسد و به قضاى او خشنود باشد، قضا بر او مىآيد و خدا هم پاداشش دهد. امّا هركه از قضا خشنود نباشد، قضا بر او اجرا مىشود و خداوند پاداش وى را از بين مىبرد».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «أعلم الناس باللّه أرضاهم بقضاء اللّه عزوجل(4)داناترين مردم به خدا، خشنودترين آنان به قضاى خداست».
«قال اللّه عزّوجلّ: عبدي المؤمن لا أصرفه في شيء إلاّ جعلته خيراً له فليرض بقضائي و ليصبر على بلائي و ليشكر نعمائي، أكتبه يا محمّد من الصدّيقين عندي(5)خداى عزّوجلّ
فرموده است: بنده مؤنم را در هر كارى كه بگردانم، آنرا برايش خير قرار مىدهم بنابراين، بايد به قضاى من خشنود باشد و بر بلايم شكيبايى كند و نعمتهايم را سپاسگزارد و در اين صورت، او را، اى محمد، از زمره راستگويان در نزد خودم مىنويسم».
خداى سبحان بدى انسان را نمىخواهد و هرگاه چيزى به وى برسد كه مورد نفرتش مىباشد و او در آن دخالتى نداشته باشد، برايش از سوى خدا مزدى فراوان و پاداشى نيكو خواهد بود. امّا اگر بدان راضى نباشد، چه فايدهاى برايش دارد؟ در اين صورت، وى در دنيا و آخرت زيان كرده است و كمترين زيان آخرت آن است كه به ثواب نمىرسد. آيا اين زيانى بزرگ نخواهد بود؟ و به همين دليل است كه داناترين مردم به خدا و به فرمان او در امورش، خشنودترين آنها به قضاى اوست.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: خداى سبحان به موسى بن عمران وحى كرد: «اى موسى بنعمران، من آفريدهاى را كه از بنده مؤنم در نزدم محبوبتر باشد نيافريدم. چه، اگر گرفتارش سازم براى او خير است و اگر سلامتىاش دهم براى او خير است و آنچه را كه شرّ است از وى دور مىكنم و من بدانچه به صلاح بندهام باشد داناترم. پس بايد بر گرفتارىام شكيبا باشد و نعمتهايم را سپاسگزارد و به قضاى من خشنود گردد و هرگاه به قضاى من خشنود باشد و فرمانم را اطاعت كند، او را از راستگويان در نزد خودم مىنويسم»(1).
آن امام عليهالسلام فرمود: «عجبت للمرء المسلم، لا يقضي اللّه عزّوجلّ له قضاء إلاّ كان خيراً له و إن قرّض بالمقاريض كان خيراً له و إن ملك مشارق الأرض و مغاربها كان خيراً له(2)از فرد مسلمان در شگفتم كه خدا هر قضايى برايش مقرر بدارد، براى او بهتر است: اگر با قيچى قطعه قطعه شود، برايش بهتر است و اگر مالك شرق و غرب زمين شود، باز هم برايش بهتر است».
در اينجا نكتهاى است كه بايد بدان توجه داد و آن اينكه برخى از مردم گمان مىكنند كه خشنودى به قضاى خدا مستلزم بىكارى و رها كردن اسباب و رستن از پنجه علت و معلول است، مگر نه اين است كه هر چيزى با قضا و قدر است؟ و آيا چنين نيست كه هركه خشنود شود، خدا از او خشنود است و هركه خشنود نشود، پاداشى نخواهد داشت؟ ليكن اين پندار، بزرگترين اشتباه است، زيرا خدا دنيا را خانه سبب و مسبب قرار داده و
فرمان داده است كه از طريق سببها به مسببهاى آنها بايد رسيد. ولى دو چيز از محدوده قدرت انسان بيرون است: يكى برخى از سببها و ديگرى امورى كه بهطور تصادفى اتفاق مىافتد. به عنوان مثال، فردى كه قدرت ندارد، نمىتواند امر به معروف و نهى از منكر كند. گاهى كشاورز كشتى را مىكارد، ليكن بادى مىوزد و سبب خرابى آن كشت مىشود و اين باد در اختيار او نيست. بنابراين، جايگاه خشنودى به قضا اين دو مورد است و جايگاه كار و تلاش و كوشش، امور اختيارى مىباشد كه انسان بر انجام آن توانايى دارد.
تكيه بر قضاى موهوم و كار نكردن و زحمت نكشيدن در كارهايى كه در توان انسان است و مىتواند سبب آنرا فراهم كند و نيز ناخشنودى از قضا در مواردى كه انسان توانى بر آن ندارد، هر دو بيرون رفتن از قوانين جهان هستى و ناديده گرفتن واقعيتهاست. به عنوان مثال، هرگاه انسان بيمار شود، بايد نزد پزشك رود و از دارو بهره گيرد و چنانچه دارو كارگر نيفتاد و بيمارى مزمن شد بايد به قضا راضى شود. اما نرفتن به نزد پزشك، با اين پندار كه بيمارى قضاى الهى است و بايد بدان راضى شد و يا اينكه نزد پزشك برود و نتيجه نگيرد و خشمگين و ناخشنود شود، هر دو حالت، نابخردى و نادرست است.
البته بايد بدانيم، برخى نيز از راه درست منحرف مىشوند و تنها بر اسباب تكيه مىكنند و پروردگار جهان را ناديده مىگيرند و از اين حقيقت غفلت مىكنند كه او توانايى مىدهد، آسان مىكند و انسان را به نتيجه مىرساند، اين پندار نيز نادانى، گمراهى و انحراف است.
به عنوان مثال و در مثال مناقشه نيست فردى مىخواهد به نجف اشرف برسد. پس بايد ماشينى را سوار شود و رانندهاى آنرا براند تا به نجف برسد. 1 اگر سوار ماشين نشود با اين پندار كه رسيدن و نرسيدن او به قضا و قدر بستگى دارد و لذا خود را به زحمت نمىاندازد، اين فرد در جهت اتكال به قضا و قدر افراط كرده است. 2 اگر بر ماشين سوار شود و گمان كند كه اين ماشين بدون راننده راه مىرود، اين گمان او گمراهى است. 3 اگر سوار بر ماشين شود و راننده را نيز لازم بداند، ليكن ماشين در بين راه خراب شود و به نجف نرسد. سپس خشمناك گردد و ابراز نارضايتى كند، اين كار او بر اثر ناآشنايى با واقعيت است و خشم او هم هيچ سودى ندارد.
دستيابى به نفس معتدل كه به هيچ كدام از حالتهاى سه گانه باطل انحراف پيدا نكند، تنها پس از مدّتها انديشيدن و اعمال قدرت روحى امكانپذير است و زمانى كه اين نفس
به دست آيد، انسان از شخصيتى متعادل برخوردار خواهد شد و ديگر بر چيزى كه برايشچارهاى نيست حسرت نمىخورد و براى مصيبتهاى دنيوى كه به او مىرسد، اندوهگين نمىشود و بر اسبابى كه زيبايى توكل و گستره روحى را كه به جهان غيب نظر دارد تباه مىكند، تكيه نمىكند. از اينرو، در قرآن كريم آمده است:
«أَلاَ إِنَّ أَوْلِيَآءَ اللَّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ»(1)«آگاه باشيد كه بر دوستان خدا نه بيم است و نه آنان اندوهگين مىشوند».
البته مراد، اندوهگين نشدن بهطور مطلق نيست، زيرا مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فرزندش ابراهيم اندوهگين شد و امام حسين عليهالسلام براى شهادت فرزندش على اكبر اندوهگين گرديد و... بلكه مراد اندوه مردم دنياست كه تنها اسباب و مسببات را ديده و حكمتها، مصلحتها، فايدههاى آينده و حال و نيز پاداش و كيفر را نمىبينند و همچنين اين سخن خدا: «آنان بيمى ندارند» با بيم حضرت موسى عليهالسلام از فرعون و يارانش تضاد ندارد، زيرا مقصود، بيم دنياپرستان است كه همه چيز را در دنيا و منحصر به دنيا دانسته، آخرتى را باور ندارند.
در حديث قدسى است كه خداوند به داود عليهالسلام فرمود: «ما لأوليائي و الهمّ بالدنيا، إنّ الهمّ يذهب حلاوة مناجاتي من قلوبهم يا داود إنّ محبّتي من أوليائي أن يكونوا روحانيين لا يغتمّون(2)دوستانم را به اندوه دنيا چه كار؟ اندوه دنيا شيرينى راز و نياز با من را از دل آنها مىبرد، اى داود دوستى من از سوى دوستانم آن است كه روحانى باشند و اندوهگين نشوند».
همچنين آنچه وارد شده است مبنى بر اينكه تمامى امور در دست خداست، مانند:
«وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لَكِنَّ اللَّهَ رَمَى»(3)«و چون [ريگ به سوى آنان] افكندى، تو نيفكندى بلكه خدا افكند».
و اين سخن خدا: «إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ»(4)«خداست روزىبخش».
امثال اين آيات، همگى ناظر است بر جهت حركت و آن كه در واقع انسان را به مقصد مىرساند كه البته خداست، ليكن از طريق اسباب.
واگذار كردن امور بر خدا از بهترين مقامهايى است كه انسان بدان مىرسد، و انسان به آن نمىرسد مگر پس از تلاش و كوشش و لذا بسيارى از مردم براى توكّل معنايى قايل نيستند و يا نمىتوانند به اين مقام برسند. معناى واگذار كردن كار به خدا آن است كه انسان به انجام شدن كار بيشتر از آنچه اسباب ظاهرى ايجاب مىكند دل نبندد و به خاطر آنچه از دستش مىرود غمگين نشود و اگر به نتيجه نرسيد، اندوهناك نگردد.به عنوان مثال، هرگاه فردى شترش را در جايى امن كه درنده و دزد در آن نيست ببندد و پس از اين مرحله، كار را به خداى واگذار كند، معناى واگذار كردن آن است كه خاطرش آرام باشد و ديگر درباره شترش نينديشد كه آيا چيزى به او خواهد رسيد يا نه، و اگر چيزى به او رسيد، بهگونهاى اندوهگين نمىشود كه منفعت و پاداش خود را تباه سازد. امّا اگر كسى شترش را نبندد و بگويد: «به خدا توكل كردم» اين بر خلاف معيار توكل است، زيرا توكل در جايى است كه اسباب فراهم شده باشد و لذا وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآلهشترى را بدون پاىبند ديد، سبب آنرا از صاحبش پرسيد. وقتى كه آن مرد اعرابى پاسخ داد: بر خدا توكل كرده! پيامبر صلىاللهعليهوآله وى را از اين كار نهى كرد و فرمود: «اعقل و توكّل(1)شتر را ببند و توكل كن».
چنانكه اگر كسى شتر را ببندد، ليك خدا را در حفظ آن دخيل نداند، يا دخيل بداند ولى اطمينان نداشته باشد و يا وقتى كه مصيبتى به او برسد، اندوهگين شود و ناله و فرياد كند، بر خلاف توكل است.
گاه برخى افراد افراطى مىپندارند: توكل يعنى جستجو نكردن اسباب، در حالىكه اين
1) . جامع السعادات، ج 3، ص 183.
پندار، نابخردى و نادانى است. چنانكه افرادى كه تفريط مىكنند، مىپندارند: توكل معنايى ندارد، چرا كه دنيا خانه اسباب است و اين پندار نيز نادانى و گمراهى است. چه، اسباب به تنهايى انسان را به هدف نمىرساند، بلكه ارادهاى بالاتر از اسباب وجود دارد كه او سرنوشت را تعيين مىكند. آيا كسى كه كشت مىكند، همو آنرا به محصول مىرساند؟ يا فرزند را پدر به وجود مىآورد؟ آيا آنكه تجارت مىكند، همو سود را مىآورد؟ و آيا... اگر قضيه چنين است، چرا بسيارى از كشاورزان نمىتوانند محصول را درو كنند؟ يا كسى هست كه آميزش مىكند ولى بچهدار نمىشود و يا تجارت مىكند، ليكن سود نمىبرد؟ توكل افزون بر اينكه يك امر واقعى است و توكل نكردن از نادانى نشأت مىگيرد، موجب آسايش و آرامش خاطر و اطمينان نفس مىشود. وانگهى توكل به اين دليل كه ملكه نفسانى است، انسان را وا مىدارد كه امور را به خدا واگذار كند البته پس از آنكه اسباب در خور را فراهم كند و انسان در به دست آوردن اين امور نياز به كوشش دارد. وگرنه، در بسيارى از اوقات، بىتابى و اندوه و حرص بر انسان غلبه دارد. چنانكه تنبلى و بىكارى و سهلانگارى بر مردمانى كه آنرا توكل مىپندارند، غلبه دارد.
از اينرو، بر انسان لازم است كه راه وسط را فراپيش گيرد و آنقدر ادامه دهد تا برايش ملكه شود و در اين راه وسط است كه توازن و تعادل، اطمينان و آسايش خاطر وجود دارد. اسلام براى اين موضوع كه در زندگى انسان بسيار مهم است، انبوهى از آيات و احاديث را سرازير كرده است. قرآن كريم مىفرمايد:
«وَ عَلَى اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»(1)«و اگر مؤنيد به خدا توكل كنيد».
«وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»(2)«و مؤنان بايد تنها بر خدا توكل كنند».
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ»(3)«خدا توكل كنندگان را دوست دارد».
«وَ مَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»(4)«هر كس بر خدا توكل كند، او براى وى بس است».«وَ مَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»(5)«و هر كس بر خدا توكل كند [بداند كه] در حقيقت خدا شكستناپذير حكيم است».
پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «من إنقطع إلى اللّه كفاه اللّه كلّ مؤونة و رزقه من حيث لا يحتسب، و من انقطع إلى الدنيا وكله اللّه إليها(1)هر كس بهطور كامل به خدا روى آورد، تمامى هزينه او را بسنده مىكند، و از جايىكه گمان ندارد، روزىاش مىدهد و هركه بهطور كامل به دنيا روى آورد، خداوند وى را به همو واگذار مىكند».
اينك بايد اندكى نزد اين حديث كه ساير احاديث را هم بيان مىكند درنگ كنيم، تا تفاوت ميان انسان متوكل و غير متوكل روشن شود، زيرا برخى تصور مىكنند كه ميان اين دو هيچ تفاوتى نيست. چه، در هر كدام از دو دسته توكل كنندگان و غير توكل كنندگان، هم ثروتمند وجود دارد و هم تهىدست. بنابراين، چگونه خداوند هزينه متوكل را بسنده مىكند و هزينه ديگران را نه؟ در پاسخ بايد گفت: توكل سه مرحله دارد:
1- مرحله آرامش روانى و ترديدى وجود ندارد كه انسان متوكل از آرامش روانى برخوردار است، در حالىكه ديگران اين آرامش را ندارند.
2- مرحله پاداش، بىترديد فرد متوكل پاداش دارد، حال آنكه غير متوكل چنين نيست.
3- مرحله امور دنيوى نظير سود، مقام و امثال آن. مورد اشكال همين مرحله است و لذا مىگوييم: توكل بر خداوند سبب پايدارى مىشود كه به نوبه خود، علاج، سببسازى و تلاش لازم را به هر كارى مىدهد، در حالىكه عدم توكل، موجب عدم پايدارى مىشود كه به نوبه خود، گمراهى و افراط و تفريط را در پى دارد.
به عنوان مثال، توكل موجب مىشود كه انسان به اندازه در پى روزى باشد، به اندازه مصارف مقرر، هزينه كند كه اين امر، سبب بىنيازى و پايدارى در زندگى مىشود. امّا عدم توكل موجب حرص مىگردد كه به ربا، احتكار، جنگهاى تجارى، تورم و نابسامانى در تعادل اقتصادى در كشورها منجر مىشود. بنابراين، توجه به خدا از طريق توكل، كار و فراهمآورى اسباب به اندازه، موجب تأمين همه هزينهها و زندگى سعادتمندانه خواهد شد، در حالىكه روى آوردن به دنيا موجب هر بدى و سختى مىگردد.
از آنجا كه برخى از مردم از حديث پيش گفته و احاديثى كه در آينده بيان خواهد شد، چشمپوشى از عوامل را مىفهمند، بايد مجموعه دلايلى را ارائه دهيم كه نشان مىدهد
1) . مجموعه ورام، ج 1، ص 222.
تهيه اسباب و عوامل لازم است. سپس به فضيلت توكل بر مىگرديم كه درصدد بيان آن هستيم. افزون بر حديث «پاى شتر را ببند و توكل كن» كه پيشتر بيان شد، امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «أوجب اللّه لعباده أن يطلبوا منه مقاصدهم بالأسباب التي سبّبها لذلك و أمرهم بذلك(1)خداى تعالى بر بندگانش واجب كرده است كه خواستههايشان را از طريق اسبابى از او بخواهند كه آنها را سبب اين خواستهها قرار داده و آنها را بدان دستور داده است».
قرآن كريم نيز آياتى دارد كه نشان مىدهند آماده كردن اسباب لازم است. مانند:
«يَأَيُّهَا النَّبِىُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتَالِ»(2)«اى پيامبر، مؤنان را به جهاد برانگيز».
«وَ لاَ تَحَضُّونَ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ»(3)«و بر اطعام بىنوا همديگر را بر نمىانگيزيد».«وَ أَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَ مِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ»(4)«و هرچه در توان داريد از نيرو و اسبهاى آماده بسيج كنيد».
«خُذُوا حِذْرَكُمْ»(5)«ولى مواظب خود باشيد».
«وَ قُلِ اعْمَلُوا»(6)«بگو: كار كنيد».
برخى از مردم مىپندارند كه خدا سبب را درست مىكند، مگر نه اين است كه او سبب سببهاست؟ اين پندار خطاست، زيرا معناى سبب سببها آن است كه او سبب را سبب قرار داده است، نه اينكه خدا خودش سبب را درست مىكند. به عنوان مثال، خداوند آميزش را سبب بچهدار شدن قرار داده است، نه اينكه بچه را مستقيماً به دنيا آورد.
روايت شده است كه: «أبى اللّه أن يجري الأشياء إلاّ بأسباب(7)خداوند امور را تنها از طريق اسباب آنها به جريان مىاندازد».
بهترين دليل براى چنگ در زدن به عوامل، عملكرد پيامبر صلىاللهعليهوآلهو امامان پاك عليهمالسلام است.
لذا تشويق به توكل، در مقابل كسانى است كه توكل نمىكنند اينان اغلب مادىگرايان هستند نه در برابر آنانى كه سببها را فراهم مىكنند چنانكه خدا دستور داده است سپس در امورى كه بيرون از قدرتشان مىباشد به خدا توكل مىكنند.
پس از شناختن آنچه گفته شد، اينك به ساير دلايلى بر مىگرديم كه به سوى توكل رهنمون مىشود و به چنگ در زدن بدان تشويق مىنمايد.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «من سرّه أن يكون أغنى الناس فليكن بما عند اللّه أوثق منه بما في يده(1)هركه خوش دارد بىنيازترين مردم باشد، بايد به آنچه نزد خداست بيش از آنچه در دست خودش مىباشد اعتماد داشته باشد».
چه، آنچه در دست انسان است گاه تلف مىشود امّا خزانههاى خدا تمام شدنى نيست:
«مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ»(2)«آنچه نزد شماست تمام مىشود و آنچه نزد خداوند باقى مىماند».
«وَ لِلَّهِ خَزَآئِنُ السَّمَوَ تِ وَ الْأَرْضِ»(3)«و گنجينههاى آسمانها و زمين از آن خداست».
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «لو أنّكم تتوكّلون على اللّه حقّ توكّله، لرزقكم كما يرزقالطير، تغدو خماصاً و تروح بطاناً(4)اگر شما آنگونه كه شايسته است بر خدا توكل كنيد، به شما روزى دهد چنانكه به پرندگان روزى دهد. صبح كند در حالىكه شكم خالى باشد و شب كند در حالىكه شكمش پر باشد».
اين سخن بدان معنا نيست كه انسان در خانهاش بنشيند بلكه معنايش آن است كه در جستجوى روزى صبح كند، چنانكه پرندگان چنين مىكنند. روشن است كه صبح كردن با توكل موجب به دست آوردن روزى حلال و گوارا مىشود چنانكه در پرندگان اينگونه است بنابراين، نبايد گفته شود: صبح كردن نياز به توكل ندارد، زيرا كسى كه توكل نمىكند نيز روزى مىخورد.
امام سجاد عليهالسلام فرمود: «بيرون آمدم تا به اين ديوار رسيدم و بر آن تكيه كردم. ناگهان مردى كه دو جامه سفيد داشت آمد و به سوى چهرهام نگاه مىكرد. سپس گفت: اى على بن الحسين، چه شده كه تو را اندوهگين مىبينم؟ آيا براى دنياست؟ روزى خدا براى نيكوكار و گناهكار آماده است. گفتم: براى دنيا اندوهگين نيستم و روزى خدا همانگونه است كه مىگويى. گفت: پس به خاطر آخرت اندوهگينى؟ اين يك وعده راستين است كه فرمانروايى غالب و توانا در آن حكم
صادر مىكند. گفتم: براى اين هم اندوهگين نيستم و آخرت نيز همانگونه است كه تو مىگويى.
آن مرد گفت: پس چرا اندوهگينى؟ گفتم: از فتنه ابن زبير و وضعيت مردم بيم دارم. او خنديد و گفت: اى على بن الحسين، آيا كسى را ديدهاى كه از خدا بخواهد و او اجابت نكند؟ گفتم: خير. گفت: آيا كسى را ديدهاى كه بر خدا توكل كند و او، وى را بسنده نكند؟ گفتم: خير. گفت: آيا كسى را ديدهاى كه از خدا مسألت كند و عطايش نكند؟ گفتم: خير. سپس از نظرم ناپديد شد»(1).
شايد آن مرد، حضرت خضر و يا از ارواح پاك بوده و آمده به امام سجاد عليهالسلامبگويد تا وى به مردم آموزش دهد. چه، امامان معصوم عليهمالسلام در بسيارى اوقات نمىتوانستند علوم خود را ابراز دارند، مگر از راه نسبت دادن به ديگرى. در اينجا دو پرسش مطرح است:
1- بيم داشتن چگونه با علم امام عليهالسلام به آينده سازگارى دارد؟ زيرا وقتى كه مىدانى، بيمار تو مىميرد و يا مىدانى نمىميرد، درست نيست كه بگويى: من از مرگ بيمارم بيم دارم. بلكه بيم نسبت به كارى است كه محتمل و مشكوك باشد.
2- بر فرض اينكه با وجود علم، بيم و هراس درست باشد، امام عليهالسلام از پاداش آگاهى دارد، بنابراين، دليلى براى بيم او وجود ندارد؟ پاسخ: اولاً: در برخى از احاديث آمده است كه امامان عليهمالسلام هرگاه بخواهند مىدانند.
بنابراين، حال آنان در علم آينده مانند حال ما در ديدن اشياست كه هرگاه بخواهيم، چشم را باز مىكنيم و مىبينيم و هرگاه نخواهيم آنرا باز نمىكنيم و نمىبينيم. در اين صورت، ممكن است آنان نخواهند كه آينده را بدانند، زيرا در ندانستن مصلحتى است.
ثانياً: با آگاهى از زيان آينده، بيم داشتن كار درست است. و لذا اگر بگويى: من از مرگ مىترسم، درست است، با اينكه مىدانى مرگ بهطور يقين مىآيد.
ثالثاً: اين احتمال وجود دارد كه علم امام عليهالسلام به وسيله اسباب عادى باشد كه در حالات روحى تأثير مىگذارد. امّا علم از راه اسباب غير عادى، گاهى تأثير نمىگذارد. به عنوان مثال، هرگاه بدانى كه عمل جراحى فرزندت سبب آسايش او مىشود، اندوهگين نخواهى شد، بلكه شادمان خواهى شد، زيرا اين علم را از طريق سبب عادى به دست آوردهاى. امام حسين عليهالسلام نيز مىدانست كه شهادت فرزندش على اكبر موجب آسايش كامل او
1) . كافى، ج 2، ص 63.
مىشود و بهشت و نعمتهاى آنرا مىديد كه فرزند شهيدش از آن برخوردار است و اين علم امام عليهالسلام از راه اسباب غير عادى بود و لذا هيچ تأثيرى در شادمانى امام عليهالسلام نداشت و آن حضرت به خاطر شهادت فرزندش اندوهگين مىشد و اشك مىريخت. اين پاسخ، بسيار دقيق است و به وسيله آن بسيارى از اين دست اشكالها حل مىشود.
رابعاً: علم به پاداش موجب از بين رفتن بيم نمىشود، زيرا بيم همانند درد از آثار جسماست. همانگونه كه علم به پاداش، احساس درد از شمشير دشمن را نمىزدايد، بيم را نيز از بين نمىبرد، البته در صورتىكه مقدمات بيم نظير فتنه و امثال آن فراهم باشد.
پوشيده نماند كه اين بحث به فلسفه مربوط مىشود كه ناخواسته به سوى آن كشيده شديم تا اشكالى را كه از اينگونه احاديث در برخى اذهان خطور مىكند، رد كرده باشيم. و خداوند به حقيقت امور، آگاه است.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «من اُعطي ثلاثا لم يمنع ثلاثا، من اُعطي الدعاء اُعطي الإجابة، و من اُعطي الشكر اُعطَي الزيادة، و من اُعطي التوكّل اُعطيَ الكفاية، ثمّ قال: أتلوت كتاب اللّه عزّوجل: «وَ مَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»(1)و قال: «لَئِن شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ»(2)و قال: «ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ»(3)-(4)به هر كس سه چيز عطا شود، از سه چيز منع نشود. كسى كه دعا عطا شود، اجابت عطا گردد. كسى كه سپاسگزارى عطا شود، افزايش عطا شود و كسى كه توكل عطا شود، كفايت عطا شود. سپس فرمود: آيا كتاب خداى عزّوجلّ را خواندهاى؟: "و هر كس بر خدا توكل كند، او براى وى بس است". و مىفرمايد: "اگر واقعاً سپاسگزارى كنيد [نعمت] شما را افزون خواهم كرد". و مىفرمايد: "مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم"».
«إنّ الغنى و العزّ يجولان، فإذا ظفرا بموضع التوكّل أوطنا(5)برخوردارى و عزّت به گردش مىپردازند و هرگاه به جايگاه توكل دست يابند، ماندگار شوند».
«اوحى اللّه عزّوجل إلى داود: ما اعتصم بي عبد من عبادي دون احد من خلقي عرفت ذلك من نيته، ثم تكيده السموات و الأرض و من فيهنّ، إلاّ جعلت له المخرج من بينهنّ، و ما أعتصم عبد من عبادي بأحد من خلقي عرفت ذلك من نيته، إلا قطعت أسباب
السمواتو الأرض من يديه و أسخت الأرض من تحته و لم أبالِ بأيّ وادٍ هلك(1)خداى عزّوجلّ به داود وحى كرد: هر يك از بندگانم كه به من چنگ در زند، نه به يكى از آفريدگانم و بدانم كه در دلش چنين نيت دارد، اگر آسمانها و زمين و آنچه در آنهاست با وى دشمنى كنند، برايش راه خروج از ميان آنها قرار دهم. هر يك از بندگانم به يكى از آفريدگانم چنگ در زند و بدانم كه او در دلش چنين نيت دارد، دست او را از اسباب آسمانها و زمين كوتاه كنم و زمين را در زير پاى او سست سازم و باكى هم ندارم كه وى در كدام درّهاى به هلاكت مىرسد».
وانگهى برخى از مردمان گمان مىكنند كه توكل صرفاً لقلقه زبان است و اينكه بگويند: «توكلت على اللّه» در حالىكه اين پندار بيهوده است. مگر نمىبينى كه اگر بيمار هزار بار واژه دارو را تكرار كند برايش بسنده نيست و تا زمانى كه آن دارو را نخورد، بيمارىاش بهبودى نمىيابد؟ همچنين واژه توكل سودمند نيست، مگر وقتى كه توكل را با عمل همراهسازد و آنرا ملكه خويش قرار دهد.
البته، اين سخن: «توكلتُ على اللّه» نوعى ابراز و القا كردن توكّل است و فايده فراوانى دارد. امّا ابراز به اين سبب فايده دارد كه شعار است و شعار بسيار مهم مىباشد، هم از ديدگاه شرع، هم از ديدگاه خرد و هم از ديدگاه عرف. امّا القا كردن از اينرو اهميت دارد كه هرگاه انسان چيزى را تكرار كند، بويژه اگر با صدا باشد، اين تكرار به دل وى القا مىكند كه بايد بدان چيز پاىبند باشد و شايد همين امر، رمز آن چيزى باشد كه در احاديث بسيار آمده است و آن اينكه بر زبان جارى كردن لفظ دعا و ذكر و قرآن و امثال آن مستحب است، بعلاوه، فايده يادگيرى و يادآورى را نيز دارد.
بنابراين مردم عادت كردهاند كه ذهنهاى خود را با محفوظات پر كنند، هرچند، گاه آدمى از محفوظات خود بهره نمىگيرد، اما اين از باب يادآورى و تلقين است، و چه فايده فراوانى دارد!
1) . همان، ص 63.
آيا انسانى را ديدهاى كه به او آب بدهى و سپس وى آنرا بياشامد و چيزى به تو نگويد، چگونه ناراحت مىشوى؟ واقعيت آن است كه وى انسانى كامل نيست وگرنه، دستكم با گفتار از تو سپاسگزارى مىكرد.
بدين سان پلكان بعد را بپيماى تا به كسى برسى كه هر نعمتى و همه نعمتها را به تو داده است، آيا سزاوار نيست كه او را شبانهروز و آشكارا و نهان سپاس گويى؟ و اگر او را سپاس نگويى، پس تو به او كافر شدى. البته، مقصود از واژه كفر در اينجا، كفر اعتقادى نيست، زيرا اين كفر تنها به كسى اختصاص دارد كه اصول دين را انكار و يا در آن ترديد كند و مقصود از كفر در اينجا كفر در عمل است، زيرا هركه نماز نخواند كافر است، هركه حج نكند كافر است و هركه سپاسگزارى نكند كافر است. لذا در آيات و احاديث، نسبت كفر به اين گروه و امثال آنها داده شده است. به عنوان مثال در حديثى پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين على عليهالسلام فرمود: «يا علي كفر باللّه العظيم من هذه الأمة عشرة، القتّات و...(1)ده دسته از اين امت نسبت به خداى بزرگ كافر شدهاند: سخنچين و...».
سپاسگزارى فضيلتى است كه موجب كمال انسانيت انسان مىشود و فرد بىفضيلت، انسان محسوب نمىشود، هرچند بر دو پا راه رود، زيرا برخى از خرسها و ميمونها هم بر دو پا راه مىروند و لذا حضرت على عليهالسلام در ديوانى كه به او منسوب است فرمود:
أبني إنّ من الرجال بهيمة *** في صورة الرجل السميع المبصر(2)
«فرزندم برخى افراد، در حقيقت حيواناتى هستند به شكل انسانهايى شنوا و بينا».
سعدى شيرازى نيز همين محتوا را بر گرفته و سروده است:
اگر آدمى به گوش است و دهان و چشم و بينى *** چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت
سپاسگزارى بر سه نوع است:
1- سپاسگزارى با زبان: به اين ترتيب كه انسان بگويد: «خدا را سپاس، يا خدا را سپاس مىگزارم» و يا امثال اين عبارت و حتى هر سپاس و ستايشى، هرچند با لفظ شكر و سپاس نباشد، در چهارچوب سپاس داخل است.
2- سپاسگزارى با قلب: يعنى انسان در دلش بداند كه همه نعمتها از سوى خداوند است و براى او نيت سپاس و ستايش داشته باشد و در دلش در برابر خدايى كه به او نعمت داده و احسان كرده است فروتن باشد تا آن جا كه دل داراى ملكه سپاسگزارى شود.
3- سپاسگزارى با اعضا: انسان كارى كه شايسته نعمت دهنده است انجام دهد، يعنى فرمانبردار او باشد و از مخالفتش دورى كند و لذا خداى سبحان فرموده است:
«اعْمَلُوا ءَالَ دَاوُدَ شُكْرًا»(1)«اى خاندان داود، سپاسگزار باشيد».
مقصود آن است كه عملى را انجام دهيد كه سپاسگزارى حساب شود.
خداى متعال مىفرمايد: «مَّا يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذَابِكُمْ إِن شَكَرْتُمْ وَ ءَامَنتُمْ»(2)«اگر سپاس بداريد و ايمان آوريد، خدا مىخواهد با عذاب شما چه كند؟».
«لَئِن شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ»(3)«اگر واقعاً سپاسگزارى كنيد [نعمت ] شما را افزون كنم».
«فَاذْكُرُونِى أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِى وَ لاَ تَكْفُرُونِ»(4)«پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم و شكرانهام را به جاى آريد و با من ناسپاسى نكنيد».
«وَ سَنَجْزِى الشَّكِرِينَ»(5)«و بزودى سپاسگزاران را پاداش خواهيم داد».
و آيات ديگرى از اين قبيل، ليكن آيا هر كسى قدر نعمتها را مىشناسد و آنگونه كه بايد سپاسش را به جاى مىآورد؟ ابداً چنين نيست، زيرا خداى سبحان مىفرمايد:
«وَ قَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِىَ الشَّكُورُ»(6)«اندكى از بندگانم سپاسگزارند».
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «الطاعم الشاكر، له من الأجر كأجر الصائم المحتسب، و المعافى الشاكر، له من الأجر كأجر المبتلى الصابر، و المعطى الشاكر، له من الأجر كأجر المحرومالقانع(1)خورنده سپاسگزار همچون روزهدار اخلاصمند پاداش دارد و انسان برخوردار از عافيت و سپاسگزار همچون شخص گرفتار و شكيبا پاداش دارد و پاداش شخص برخوردار و سپاسگزار همانند پاداش تهىدستِ قانع است».
«إنّ للنّعم أوابد كأوابد الوحش، فقيّدوها بالشكر(2)نعمتها همچون حيوانات وحشى رمنده است. پس آنها را با سپاسگزارى دربند كنيد».
«ينادي منادٍ يوم القيامة: ليقوم الحمّادون. فيقوم زمرة فينصب لهم لواء فيدخلون الجنّة، فقيل: من الحمّادون؟ فقال: الذين يشكرون اللّه على كلّ حال(3)در روز قيامت، بانگ زنندهاى بانگ مىزند: بايد حمّادون برخيزند و گروهى بر مىخيزند و پرچمى برايشان نصب مىشود. از پيامبر صلىاللهعليهوآله مىپرسند: حمّادون كه هستند؟ فرمود: آنان كه در هر حال خدا را سپاس مىگزاردند».
سؤل: آيا درست است كه خدا را در سختى و گرفتارىاش سپاس گزاريم، چنانكه در نعمت و بخشش سپاسگزارى مىكنيم؟ پاسخ: بله. چه، خداوند جز خير براى بندهاش كارى نمىكند، چه نعمت باشد و چه گرفتارى: «قُلْ كُلٌّ مِّنْ عِندِ اللَّهِ»(4)«بگو: همه از سوى خداست».
گرفتارى انسان مؤن نيز يا به خاطر كاستن از بار گناه است، يا به منظور بالا بردن درجه و يا ادب كردن و هر كدام از اين سه، سزاوار سپاس است.
امام سجاد عليهالسلام، مىفرمايد: «إنّ اللّه يحبّ كلّ قلب حزين و يحبّ كلّ عبد شكور(5)خداوند هر دل غمين و هر بنده سپاسگزار را دوست دارد».
چنين بر مىآيد كه مراد از دل غمين كسى باشد كه به خاطر امور قيامتش اندوهگين باشد و يا بر اثر گمراهى مردم و منحرف شدن آنان.
امام باقر عليهالسلام فرمود: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله شبى در نزد عائشه بود. وى گفت: اى رسول خدا، چرا خود را خسته مىكنى، در حالىكه خداوند گناهان گذشته و آينده تو را آمرزيده است؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله
فرمود: اى عائشه، آيا من بنده سپاسگزار خدا نباشم؟ در ادامه امام عليهالسلام فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر پنجه پا مىايستاد [تا سختى در راه خدا را به خود بچشاند] و لذا خداوند اين آيه را نازل فرمود: «طه * مَآ أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْءَانَ لِتَشْقَى»(1)"طه، قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج افتى"»(2).
اين حديث بدين نكته توجه مىدهد كه عمل انسان لازم نيست براى آمرزش گناه باشد، بلكه حتى اگر بداند كه گناهانش بخشيده شده، باز هم از شرايط طاعت آن است كه براى سپاسگزارى خدا كار كند. وانگهى مراد از گناه پيامبر صلىاللهعليهوآله گناه او از نظر قريش است،زيرا خداوند او را به پيروزى آشكار رسانيد و از دستاوردهاى اين پيروزى آن بود كه گناهان او چه پيش از هجرت و چه پس از آن [نزد قريش] آمرزيده شد. چنانكه عادت مردم است كه به بزرگان با ديد احترام مىنگرند و لذا، آنچه را كه در نزد آنها گناه به حساب آيد، ناديده مىگيرند. اين نوع كاربرد واژه گناه در گفتگوهاى مردم، معمول و فراوان است.
امّا اگر مراد از گناه [در حديث] گناه امت باشد، از مصاديق آمرزش گناه پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد قريش چنانكه از سياق آيات بر مىآيد نيز مىباشد، زيرا گناه ملتها گناه سروران آنها به حساب مىآيد. در هر حال، اين سخن را مىبايد در جاى ديگرى بررسى كرد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «ما أنعم اللّه على عبد من نعمة فعرفها بقلبه و حمد اللّه ظاهراً بلسانه فتمّ كلامه، حتّى يؤمر له بالمزيد(3)اگر خداوند به انسانى نعمتى داد و او آنرا در دلش شناخت و با زبانش خدا را ستايش كرد، چون سخنش تمام شود خداوند فرمان مىدهد بر نعمت او افزوده شود».
«ثلاث لا يضرّ معهنّ شيء: الدعاء عند الكرب و الإستغفار عند الذنب و الشكر عند النعمة(4)سه چيز است كه با وجود آنها به شخص زيان نمىرسد: دعا در هنگام گرفتارى، درخواست آمرزش در هنگام گناه و سپاس در هنگام نعمت».
بنابراين، با وجود دعا گرفتارى نيست، با وجود استغفار گناه نيست و با وجود سپاسگزارى، بيمى از زوال نعمت نخواهد بود.
«شكر كلّ نعمة و إن عظمت أن تحمد اللّه عزّوجلّ عليها(5)سپاس هر نعمت، هرچند بزرگ
باشد، آن است كه خدا را بر آن ستايش كنى».
مراد از اين ستايش، تنها ستايش با زبان نيست بلكه ستايش بهطور كلى است. و لذا امام عليهالسلام در حديثى ديگر فرمود: «شكر النعمة اجتناب المحارم و تمام الشكر قول الرجل: الحمد للّه ربّ العالمين(1)سپاسگزارى نعمت، دورى از محارم است و كمال سپاسگزارى اين است كه انسان بگويد: الحمد للّه ربّ العالمين».
از آن حضرت پرسيدند: آيا سپاسگزارى، حدى دارد كه هرگاه انسان آنرا انجام دهد سپاسگزار باشد؟ فرمود: بله. پرسيدند: آن چيست؟ فرمود: «يحمد اللّه على كلّ نعمة عليه في أهل ومال وإن كان فيما أنعم عليه في ماله حقّ أدّاه(2)خدا را بر هر نعمتى كه به او داده، چه در خانواده و چه در مال ستايش كند و اگر در آنچه خدا به او بخشيده حقى است، آنرا ادا كند».
«كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله إذا ورد عليه أمر يُسرّه، قال: الحمد للّه على هذه النعمة، و إذا وردعليه أمر يَغْتمّ به قال: الحمد للّه على كلّ حال(3)هرگاه بر پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهكارى پيش مىآمد كه خرسندش مىكرد مىگفت: خدا را سپاس بر اين نعمت. و هرگاه كارى برايش پيش مىآمد كه موجب اندوه او مىشد، مىگفت: خدا را سپاس بر هر حالى».
«إذا ذكر أحدكم نعمة اللّه عزّوجل فليضع خدّه على التراب...، و إن لم يكن يقدر على النزول للشهرة فليضع خدّه على قربوسه، و إن لم يقدر فليضع خدّه على كفّه، ثمّ ليحمد اللّه على ما أنعم عليه(4)هرگاه يكى از شما به ياد نعمت خدا بيفتد، بايد صورتش را بر خاك نهد... و اگر به جهت بيم از انگشتنما شدن نتواند از مركبش فرود آيد، صورتش را روى كوهه زين اسبش بگذارد و اگر نتوانست، صورتش را بر كف دستش بگذارد و سپس خدا را به خاطر نعمتى كه به او داده، ستايش كند».
شايسته است كه انسان خود را به گفتن «الحمد للّه» عادت دهد و حتى به ذكر خدا در هر مناسبتى از قبيل «فى امان اللّه»، «ان شاء اللّه»، «عافاك اللّه»، «اصلحك اللّه» و امثال آن.
روايت شده است: «پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردى پرسيد: چگونه صبح كردى؟ آن مرد گفت: به خوبى. پيامبر صلىاللهعليهوآله باز هم تكرار كرد و آن مرد هم پاسخ را تكرار كرد. بار ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسش را تكرار
كرد و آن مرد در پاسخ گفت: به خوبى و خدا را ستايش مىكنم و سپاس مىگزارم. لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين همان چيزى است كه من از تو مىخواستم»(1).
مسلمانان عادت داشتند كه ذكر خدا را بر زبان بياورند و آموزههاى او را به كار گيرند، تا اينكه شيوههاى رفتارى غربى آمد و آنان همه چيز و حتى ياد خدا را هم عوض كردند.
به عنوان نمونه، در هنگام ديدار مىگفتند: «سلام عليكم و رحمة اللّه» و اكنون مىگويند: خوش آمديد. پس از ديدار مىگفتند: «خدا صبح شما را به خير گرداند» و اينك مىگويند:
صبح به خير. هنگام خدا حافظى مىگفتند: «در امان خدا» اكنون مىگويند: «در امان». براى وعده دادن مىگفتند: «ان شاء اللّه» اكنون مىگويند: باشد. در پاسخ به پرسش از سلامتى مىگفتند: «الحمد للّه» اكنون مىگويند: بد نيستم و يا مىگويند: مىگذرد... .
وانگهى انسان بايد بداند كه توفيق سپاسگزارى و توانمندى بر سپاسگزارى از نعمتهايى است كه انسان به خاطر آن شايسته است خداى را سپاسگزارى كند، زيرا به او توفيق سپاسگزارى داده است.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «فيما أوحى اللّه عزّوجل إلى موسى عليهالسلام: يا موسى اشكرني حقّ شكري، فقال: يا ربّ، كيف أشكرك حقّ شكرك و ليس من شكر أشكرك به إلاّ و أنت أنعمت به عليّ؟ قال: يا موسى، الآن شكرتني حين علمت أنّ ذلك منّي(2)خداوند به موسى عليهالسلاموحى كرد: اى موسى! مرا سپاسگزار، آنگونه كه شايسته سپاسگزارى من است. موسى گفت: پروردگارا، چگونه تو را سپاسگزارم آنگونه كه شايسته سپاسگزارى توست، در حالىكه هيچ سپاسى نيست كه با آن سپاست گزارم، مگر آنكه تو آنرا به من ارمغان كردى؟ خداوند فرمود: اى موسى، اينك مرا سپاسگزاردى، زيرا دانستى كه اين توفيق سپاسگزارى هم از سوى من است».
درباره داود عليهالسلام نيز همانند اين حديث آمده است. يكى از عالمان چنين سروده است:
شُكْراً و أنّى لِيْ بُلوغُ ما وَجَب *** مِنْ شُكْرِهِ وَ الشُّكْرُ لِلشُّكْرِ سَبَب
«خدا را سپاس مىگزارم و كجا مىتوانم تكليف سپاس او را انجام دهم، در حالىكه سپاسگزارى سبب سپاسگزارى مىشود [و آنرا مىطلبد]».
وانگهى همانگونه كه سپاس موجب افزايش نعمت مىشود، ناسپاسى هم موجب
كاهش و زوال آن مىگردد. خداى متعال مىفرمايد:
«لَئِن شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِى لَشَدِيدٌ»(1)«اگر واقعا سپاسگزارى كنيد [نعمت] شما را افزون خواهم كرد، و اگر ناسپاسى نماييد، قطعا عذاب من سخت خواهد بود».
«فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذَ قَهَا اللَّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ»(2)«پس نعمتهاى خدا را ناسپاسى كردند و خدا هم طعم گرسنگى و هراس را به آنها چشانيد».
چه شگفتانگيز است اين تعبير! گويى گرسنگى و بيم جامهاى است كه تمامى اعضاى بدن را فرا مىگيرد. چه، هر عضو و هر جزء از بدن، هراسان و گرسنه است و حقيقتاً چنين است، زيرا هرگاه بيم شدّت يابد، فرد احساس مىكند كه هر جزئى از بدنش بيمناك است. گرسنگى نيز همين طور است.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «مكتوب في التوراة اشكر من أنعم عليك و أنعم على من شكرك فإنّه لا زوال للنعماء إذا شكرت و لا بقاء لها إذا كفرت، الشكر زيادة في النعم و أمان من الغير(3)در تورات نوشته شده است: كسى را كه به تو نعمت دهد، سپاسگزار و كسى را كه سپاست گويد، نعمت بده، زيرا هرگاه سپاسگزارى كنى، نعمت از بين نمىرود و هرگاه ناسپاسى كنى، باقى نمىماند. سپاسگزارى موجب افزايش نعمت و در امان ماندن از دگرگونى آن است».
بارها گفتيم كه فضيلت همان حدّ ميانه افراط و تفريط است و نگهدارى اين حدّ بسيار دشوار مىباشد، زيرا انسان در بيشترينه اوقات به يكى از دو طرف راه تمايل پيدا مىكند.
اشيا اندازههاى ويژهاى دارند كه سزاوار است انسان از اين اندازهها بيرون نرود.
شكيبايى كه در اينجا موضوع سخن است، همان ميانهروى در رفتار است. نه شتاب است كه سبب گمراهى شود و نه سستى است كه موجب پسماندگى شود. به عنوان مثال، اگر انسان در ازدواج فرزندش پيش از رسيدن وى به سنّ بلوغ اقدام كند، اين شتاب است و اگر پس از بلوغ، ازدواج را سالها به واپس افكند، از دست دادن فرصت است. امّا وقتىكه وى به سنّ بلوغ رسد اگر شكيبايى ورزد تا بتواند همسرى نيكو برايش انتخاب كند، اين كار همان شكيبايى مورد نظر است.
برخى مىپندارند كه در كار نيك شكيبايى لازم نيست. اين پندار غافل شدن از معناى شكيبايى است، زيرا شكيبايى به معناى واپس افكندن نيست، بلكه معناى آن، سره از ناسره گزيدن است. به عنوان مثال، در جنگ با كسى كه مىخواهد به كشور اسلامى هجوم آورد، بايد شتاب كرد، ليكن معناى اين كار آن است كه پيش از آنكه فرصت از دست برود بايد اقدام كرد و معنايش اين نيست كه نبايد در انتخاب بهترين و موفقيت آميزترين راه انديشيد. بنابراين، صبر و شكيبايى در هر چيز بر حسب اقتضاى همان چيز است.
شكيبايى افزون بر آيات و احاديثى كه در ستايش آن آمده، يك فضيلت انسانى است كه در درستى كار و اصلاح فاسد، دستاوردهاى حيرتانگيزى را به بار مىآورد و لذا بر انسان لازم است كه بر اين فضيلت مراقبت كند و ملكه آنرا در دل خويش تقويت نمايد. علما شكيبايى را بر سه دسته تقسيم كردهاند:
1- شكيبايى بر طاعت، نظير نماز و روزه و حج و دادن زكات و امثال آن.
2- شكيبايى بر معصيت، همانند اينكه از مرتكب شدن گناه و حرام خوددارى كند.
3- شكيبايى بر مصيبت، بدين ترتيب كه به خاطر پيروى از عاطفه كارى نكند كه بر خلاف شرع، يا عقل و يا عرف باشد. امّا شكيبايى [و استقامت] در كارها تا آن جا كه انسان، نتيجه دلخواه خويش را به دست آورد از باب شكيبايى در طاعت به شمار مىرود.
اگر انسان در مورد كارهاى نيك دقت كند، مىبيند كه بسيارى از آنها از اقسام شكيبايى است. به عنوان مثال، خوددارى از زنا، ربا، خوردن مال حرام و ساير جنايتها به شكيبايى نياز دارد و نيز برپا داشتن نماز، دادن زكات، انجام دادن واجبات و مستحبات، آموختن، فقيه شدن، وفا، شرم، همراهى با مردم به منظور اصلاح و هدايت آنها، ناله و فرياد نكردن در مصيبتها و بلاها و... همگى به صبر و شكيبايى نياز دارد و لذا وقتى كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره ايمان پرسيدند؟ فرمود: ايمان همان شكيبايى است(1).
اسلام انسانها را سخت به شكيبايى تشويق كرده و انبوهى از آيات و احاديث را براى آن مهيا نموده است. در قرآن كريم بيش از هفتاد آيه درباره اين فضيلت والا به چشم مىخورد نظير اين آيات:
«وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا»(2)«و برخى از آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما [مردم را] هدايت مىكردند، چون شكيبايى كردند».
«وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنَى عَلَى بَنِى إِسْرَ ءِيلَ بِمَا صَبَرُوا»(3)«به پاس آنكه صبر كردند، وعده نيكوى پروردگارت به فرزندان اسرائيل تحقق يافت».
«وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ»(4)«قطعاً كسانى را كه شكيبايى كردند به بهتر از آنچه عمل مىكردند پاداش خواهيم داد».
«أُولَئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَّرَّتَيْنِ بِمَا صَبَرُوا»(5)«آنانند كه به پاس آنكه صبر كردند، دوبارپاداش خواهند يافت».
«وَاصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّبِرِينَ»(6)«صبر كنيد كه خدا با شكيبايان است».
«وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ»(1)«و همديگر را به حق سفارش و به شكيبايى توصيه كردهاند».
«بَلَى إِن تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُم مِّن فَوْرِهِمْ هَذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُم بِخَمْسَةِ ءَالَفٍ مِّنَ الْمَلَئِكَةِ مُسَوِّمِينَ»(2)«آرى اگر صبر كنيد و پرهيزگارى نماييد و با همين جوش و خروش بر شما بتازند، پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشته نشاندار يارى خواهد كرد».
«يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اصْبِرُوا وَ صَابِرُوا وَ رَابِطُوا»(3)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، صبر كنيد و ايستادگى ورزيد و مرزها را نگهبانى كنيد».
«وَ بَشِّرِ الصَّبِرِينَ * الَّذِينَ إِذَآ أَصَبَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَيْهِ رَ جِعُونَ * أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَ تٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ»(4)«و مژده ده شكيبايان را. [همان] كسانى كه چون مصيبتى به آنان برسد، مىگويند: ما از آن خدا هستيم و به سوى او باز مىگرديم. بر آنها درود و رحمت از پروردگارشان باد و راهيافتگان هم خود ايشانند».
تمامى اين امتيازات حقيقت جهان هستى است. افزون بر اينكه شكيبايان امدادهاى غيبى هم دريافت مىكنند. چه، شكيبايى كليد گشايش است. شاعر مىگويد:
صبر و ظفر هر دو، دوستان قديماند *** بر اثر صبر نوبت ظفر آيد
خداى متعال مىفرمايد: «وَ لَمَن صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذَ لِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ»(5)«هركه صبر كند و درگذرد، مسلماً اين از اراده قوى در كارهاست».
واقعاً چنين است، زيرا تصميم جدّى است كه باعث موفقيت انسان بر صبر مىشود و اگر به دانشمندان بزرگ، شاعران زبردست، نويسندگان آگاه، مخترعان بزرگ، سخنوران چيرهدست و ديگر طبقات عالىرتبه مردم نگاه كنيد، مىبينيد كه آن ويژگى برجستهاى كه آنها را به اين رتبه عالى و منزلت والا رسانده، همان صبر است، يكى از سياستمداران بزرگ گفته است: «اصلاحات نياز به شكيبايى بىنهايت دارد».
آنچه گفته شد درباره دنيا بود. امّا درباره آخرت، خداى متعال مىفرمايد:
«إِنَّمَا يُوَفَّى الصَّبِرُونَ أَجْرَهُم بِغَيْرِ حِسَابٍ»(6)«بىترديد، شكيبايان پاداش خود را
بىحساب [و] به تمام خواهند گرفت».
احاديث در فضيلت شكيبايى فراوان آمده است و سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان پاك عليهمالسلامنيز نشانگر عملى اين فضيلت مىباشد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «الصبر رأس الإيمان(1)صبر همچون سر در تن ايمان است».
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «من أقلّ ما أوتيتم اليقين و عزيمة الصبر، و من أعطي حظه منهما لم يبالِ ما فاته من قيام الليل و صيام النهار، و لئن تصبروا على مثل ما انتم عليه احب اليَّ من أن يوافيني كل إمرىء منكم بمثل عمل جميعكم، و لكني اخاف ان تفتح عليكم الدنيا بعدي، فينكر بعضكم بعضا، و ينكركم أهل السماء عند ذلك فمن صبر و احتسب ظَفر بكمال ثوابه، ثم قرأ «مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ»(2)-(3)چيزى (نعمتى) كه از آن كمتر برخوردار شدهايد، يقين و اراده صبر است و هركه را بهره كامل از اين دو باشد، از اينكه نماز شب و روزه روز را از دست دهد باكى نداشته باشد. اگر بر وضعيت خود شكيبايى كنيد، برايم محبوبتر از آن است كه يك نفر از شما با عملى به اندازه همه شما نزد من آيد، ليك بيم آن دارم كه پس از من دنيا بر شما گشوده شود و شما يكديگر را انكار كنيد و در اين صورت، اهل آسمان شما را انكار كنند. بنابراين، هركه شكيبايى كند به تمامى پاداش خود دست خواهد يافت. سپس حضرت اين سخن خدا را قرائت كرد: "آنچه نزد شماست تمام مىشود و آنچه نزد خداست پايدار است و قطعا كسانى را كه شكيبايى كردند به بهتر از آنچه عمل مىكردند، پاداش خواهيم داد"».
«الصبر كنز من كنوز الجنّة(4)صبر گنجى از گنجهاى بهشت است».همانگونه كه گنج موجب بالا رفتن ثروت و مقام صاحبش مىشود، صبر نيز مقام صاحبش را در بهشت بالا مىبرد.
«أفضل الأعمال ما أكرهت عليه النفوس(5)بهترين كارها آن است كه نفس را بدان وا دارى».
به طور مثال، نگفتن سخنان بيهوده، حال آنكه انسان ميل به سخن گفتن دارد، نخوردن غذاى اضافى تا چه رسد به حرام در حالىكه انسان به غذا ميل دارد، از خواب
برخاستن در سحرگاهان، در حالىكه انسان به خواب ميل دارد و امثال آن چيزهايى كه بر نفس گران مىآيد، از بهترين كارهايى است كه موجب نزديك شدن فرد به خدا مىشود.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «في الصبر على ما تكره خيرا كثيرا(1)صبر كردن در چيزى كه بدان تمايل ندارى، خير فراوان دارد».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «الصبر من الإيمان بمنزلة الرأس من الجسد فإذا ذهب الرأس ذهب الجسد كذلك إذا ذهب الصبر ذهب الإيمان(2)صبر نسبت به ايمان همانند سر نسبت به تن است كه هرگاه سر برود، تن هم مىرود و همچنين، هرگاه صبر برود، ايمان هم مىرود».
از پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره ايمان پرسيدند؟ فرمود: «الصبر و السماحة(3)شكيبايى و بخشش».
روايت شده است كه خداوند به داود وحى كرد: «تخلّق بأخلاقي و إنّ من أخلاقي إنّي أنا الصبور(4)خوى مرا فراگير و از جمله خوهاى من اين است كه من بسيار شكيبا هستم».
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «ما تجرّع عبد قط جرعتين أحبّ إلى اللّه، من جرعة غيظ ردّها بحلم، و جرعة مصيبة يصبر الرجل لها، و لا قطرت بقطرة أحبّ إلى اللّه تعالى، من قطرة دم أُريقت في سبيل اللّه و قطرة دمع في سواد الليل و هو ساجد و لا يراه إلاّ اللّه، و ما خطا عبدٌ خطوتين أحبّ إلى اللّه تعالى من خطوة إلى الصلاة الفريضة و خطوة إلى صلة الرحم(5)هرگز انسان جرعهاى را فرو نبرده كه از اين دو جرعه در نزد خدا محبوبتر باشد: جرعه خشم كه آنرا با نرمخويى بر گرداند و جرعه مصيبت كه شخص بر آن صبر كند و هيچ قطرهاى نزد خدا از اين دو قطره محبوبتر نيست: قطره خونى كه در راه خدا ريخته شود و قطره اشكى كه در تاريكى شب در حالىكه شخص در سجده است بريزد و جز خدا كسى او را در اين حالت نبيند و نيز انسان گامى بر نداشت كه از اين دو گام در پيشگاه خدا محبوبتر باشد: گامى كه به سوى نماز واجب برمىدارد و گامى كه به سوى صله رحم».
اين امور، افزون بر پاداشى كه دارد، سبب خير و سعادت در دنيا مىشود. چه، شكيبايى در هنگام خشم و مصيبت باعث بزرگى انسان در دلها مىشود. خون در راه خدا موجبپيشرفت و شوكت مىگردد و قطرهاى اشك سبب تقويت ارتباط انسان با خدا مىشود كه
در صدر همه فضيلتها قرار دارد زيرا قدرت ايمان، آدمى را از ارتكاب بدىها باز مىدارد.
و همچنين، گام برداشتن به سوى نماز موجب ارتباط شخص با خدا و شكوه در ميان مردم مىشود و صله رحم سبب جذب دلها و نيرومندى و سامان يافتگى مىگردد.
از حضرت مسيح عليهالسلام نقل شده كه به حواريان فرمود: «إنّكم لا تدركون ما تحبّون إلاّ بصبركم على ما تكرهون(1)شما نمىتوانيد به آنچه دوست داريد دست يابيد، مگر به وسيله شكيبايى بر آنچه دوست نداريد».
و اين سخن به همان اندازه كه از غيب مورد تأييد است، يك حقيقت نيز مىباشد، زيرا آيا شما دانشمندى را ديدهايد كه شب بيدارخوابى نكشيده باشد و آيا تاجرى را ديدهايد كه رنج نبرده باشد و يا پادشاهى را ديدهايد كه ملتش بدون عدالت از وى شادمان باشند و...؟ پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «الصبر ثلاثة، صبر عند المصيبة و صبر على الطاعة و صبر عن المعصية، فمن صبر على المصيبة حتّى يردّها بحسن عزائها كتب اللّه له ثلاثمائة درجة ما بين الدرجة إلى الدرجة كما بين السماء إلى الأرض، و من صبر على الطاعة كتب اللّه له ستمائة درجة ما بين الدرجة إلى الدرجة كما بين تخوم الأرض إلى العرش، و من صبر عن المعصية كتب اللّه له تسعمائة درجة ما بين الدرجة إلى الدرجة كما بين تخوم الأرض إلى منتهى العرش(2)صبر سه نوع است: صبر هنگام مصيبت، صبر بر طاعت و صبر بر خوددارى از معصيت. پس هركه بر مصيبت صبر كند آنسان كه حق تحمل آن را به جاى آورد، خدا سيصد درجه برايش بنويسد كه فاصله ميان يك درجه تا درجه ديگر همانند فاصله ميان زمين و آسمان باشد. هركه بر طاعت صبر كند، خداوند برايش ششصد درجه بنويسد كه فاصله ميان يك درجه تا درجه ديگر همانند فاصله ميان زمين و عرش باشد و هركه بر معصيت صبر كند، خداوند براى او نهصد درجه مىنويسد كه فاصله ميان يك درجه تا درجه ديگر همانند فاصله زمين تا پايانه عرش باشد».
تنها خداست كه اين مسافتها را مىداند و از سرور و شادمانى افراد عالىرتبه آگاه است.
اميرالمؤنين على عليهالسلام مىفرمايد: «بني الإيمان على أربع دعائم: اليقين و الصبر و الجهاد و العدل(3)ايمان بر چهار ركن بنياد نهاده شده است: يقين، صبر، جهاد و عدالت».
و فرمود: «إنّ الصبر و حسن الخلق و البرّ و الحلم من أخلاق الأنبياء(1)صبر، اخلاق نيكو، نيكى و بردبارى از اخلاق پيامبران است».
امام باقر عليهالسلام فرمود: «الجنّة محفوفة بالمكاره و الصبر، فمن صبر على المكاره في الدنيا دخل الجنّة، و جهنّم محفوفة باللّذّات و الشهوات، فمن أعطى نفسه لذّتها و شهوتها دخل النار(2)بهشت را سختىها و شكيبايى در ميان گرفته است. بنابراين، هركه در دنيا بر سختىهاشكيبايى كند وارد بهشت خواهد شد و جهنم را لذتها و تمايلات [نامشروع] در ميان گرفته است و هركه به نفسش لذتها و خواسته هايش را دهد، وارد آتش خواهد شد».
روايات ديگرى نيز در اين باره آمده است.
وانگهى معناى صبر در طاعت آن است كه انسان در طاعت، تنبلى و غفلت نكند. معناى صبر در معصيت آن است كه شخص جلوى نفس خود را بگيرد و معصيت نكند، هرچند در آن معصيت، لذت باشد و نفسش وى را به ارتكاب آن وا دارد. معناى صبر در مصيبت آن است كه فرد با گفتن سخن زشت و يا انجام كارى كه با بردبارى سازگار نباشد ناشكيبايى كند. معناى صبر در عمل آن است كه انسان به كارش ادامه دهد بدون اينكه به خستگى و يا سخن مردم و مزاحمتها توجه كند.
اينكه در روايات آمده كه صبر، ايمان است يا جزء آن، يا نيم آن يا سر آن، مقصود مراتب صبر است. صبر از مهمترين پايههاى موفقيت در دنيا و آخرت است. لذا بر انسان لازم است كه براى به دست آوردن اين فضيلت اهتمام ورزد و سپس آنرا رشد دهد تا به نيكوترين و زيباترين محصول دست يابد.
و اللّه الموفق و هو المستعان
اين كتاب با بخشهاى چهارگانهاش پايان يافت و پروردگار جهانيان را ستايش مىكنم.
يك بار به اين انديشه افتادم كه اگر وقت ايجاب مىكرد و توفيق يار مىبود، مىتوانستم بخشهاى اين كتاب را به پنجاه بخش برسانم، زيرا فضيلت، سخت پهناور است و بر كسى كه به وسائل الشيعه، مستدرك الوسائل، بحارالأنوار، جامع السعادت، مكارم الأخلاق و ديگر كتابها رجوع كرده باشد پوشيده نيست.
بر هر مسلمانى بويژه بر طلاب علوم دينى لازم است كه دانش اخلاق را فرا گيرند و سپس آنرا با عمل همراه سازند. افزون بر اينكه علوم زير را مىآموزند:
1- تفسير قرآن حكيم.
2- فقه اسلام.
3- علم حديث كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان پاك درباره شؤن مختلف نظير امور جهان هستى، پزشكى و امثال آن به ما رسيده است.
4- علم كلام.
5- تاريخ اسلامى با هر دو نوع آن: تاريخ پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان پاك و تاريخ تمدن اسلامى به طور كلى.
6- آداب اسلامى از قبيل آداب خوردن، نشستن، حمام كردن، ازدواج و امثال آن.
7- اخلاق كه اين كتاب به خاطر بررسى گوشهاى از آن تأليف شده است.
8- فلسفه احكام و تطبيق عصر حاضر بر شيوه اسلامى و نيز مقايسه ميان احكام و قوانين جارى و ميان نظام اسلامى و نظام غير اسلامى.
9- مقايسه ميان اسلام و ديگر اديان منحرف و مذاهب جعلى نظير مذهب بابى و... .
10- دعا و لوازم آن از قبيل فلسفه آن و خواندن و عمل كردن به آموزههاى دعا.خداوند همه ما را بدانچه دوست دارد توفيق دهد و اين كتاب را به نيكى از ما بپذيرد كه او يارى دهنده است.
كربلاى مقدس
محمدبن مهدى حسينى شيرازى