ghaemiyeh.com
سرشناسه : صفائی حایری، عباس، 1285 - 1357.
عنوان و نام پديدآور : تاريخ مجاهدات پیامبر اسلام صلىاللهعليهوآلهوسلم/تاریخ پیامبر اسلام صلیالله علیه و آله / نگارش عباس صفایی حائری قمی (ره) ؛ تحقیق، تصحیح و ویرایش واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران.
مشخصات نشر : قم : مسجد مقدس جمکران ، 1381.
مشخصات ظاهری : 3ج (در 2 مجلد)
شابک : 60000 ریال : دوره : 964-6705-79-0 ؛ 65000 ریال (دوره، چاپ سوم) ؛ ج. 1، 2 : 964-6705-54-5 ؛ 65000ریال ( ج.1،چاپ دوم ) ؛ 65000ریال ( ج.2، چاپ دوم ) ؛ ج. 3 : 964-6705-78-2 ؛ 175000ریال: ج. 3، چاپ چهارم: 978-964-6705-78-4
يادداشت : ج. 1 و 2 (چاپ دوم: 1384).
يادداشت : ج. 1 و 2 (چاپ سوم: بهار 1385).
يادداشت : ج. 3 (چاپ سوم: 1385).
يادداشت : ج. 3 (چاپ چهارم: بهار 1388)
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. 1 ، 2. تاریخ شخصیت و صفات پیغمبر اکرم صلی و علیه و آله. .-- ج. 3. تاریخ مجاهدات پیغمبر اکرم صلی الله و علیه و آله: مبارزات دشمنان حق و چگونگی غلبه حق بر باطل.
موضوع : محمد (ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11ق. -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم). واحد تحقیقات
رده بندی کنگره : BP22/9/ص66ت2 1381
رده بندی دیویی : 297/93
شماره کتابشناسی ملی : م82-7237
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
تاريخ مجاهدات پيغمبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم
«مبارزات دشمنان خدا و چگونگى غلبه حق بر باطل»
مؤلف: آية اللّه شيخ عبّاس صفايى حائرى قمى رحمهالله
تحقيق، تصحيح، ويراستارى: واحد تحقيقات مسجد مقدس جمكران
ناشر: انتشارات مسجد مقدّس جمكران
تاريخ نشر: تابستان 81
نوبت چاپ: اول
چاپ: نگين
حروفچينى و صفحه آرايى: واحد كامپيوتر مسجد مقدّس جمكران
تيراژ: 5000 دوره
قيمت دوره: 6000 تومان
شابك: 2 - 78 - 6705 - 964
شابك دوره: 0 - 79 - 6705 - 964
مركز پخش: انتشارات مسجد مقدّس جمكران
فروشگاه بزرگ كتاب واقع در صحن مسجد مقدّس جمكران
تلفاكس: 7253340 - 0251
همراه: 09112519929
«حق چاپ براى ناشر محفوظ است»
مقدّمه مؤلف ··· 13
كتاب مشركين - 15
تأثير استهزا و مراتب آن ··· 18
سرّ اكتفاى مشركين به استهزا و تحريك اطفال ··· 24
استقامت پيغمبر و حمايت ابوطالب از او ··· 27
سبب اسلام حمزه ··· 30
مسلمان شدن ابوطالب و سرّ عدم تظاهر عملى او به اسلام ··· 32
دعوت پيغمبر از قبايل و سفر به طائف ··· 34
سبب استهزاى قريش به پيغمبر ··· 36
استهزاى مشركين درباره توحيد ··· 37
پاسخهاى قرآن به اعتراض قريش ··· 38
استهزاى مشركين درباره نبوت پيغمبراكرم ··· 49
چرا قرآن بر يكى از دو مرد شهر مكه و طائف نازل نشد؟! ··· 54
دو اعتراض ديگر ··· 57
استهزاى مشركين درباره قرآن ··· 63
استهزاى مشركين درباره معاد ··· 66
نقل كلام سه نفر از بزرگان و قضاوت درباره آنها ··· 74
نظر ما درباره كلام محمّد بن اسحاق ··· 76
اعتراض ما به طبرى ··· 80
اعتراض ما به عبد اللّه عاص ··· 82
كلام على علیهالسلام درباره شعب ابوطالب ··· 85
قطع روابط قريش با بنى هاشم ··· 87
رفتن ابوطالب به شعب ··· 88
شدت يافتن امر بر محاصره شدگان ··· 90
ارتزاق محصورين ··· 91
ثروت خديجه و نقش آن در حفظ پيامبر و ترويج اسلام ··· 92
سرّ نهى پيغمبر از كشتن بنى هاشم ··· 95
چرا منافقين، ابوطالب را تكفير كردند؟ ··· 97
آزار كفار قريش تنها به مسلمانان غير قريشى بود ··· 98
مدت محاصره ··· 100
چرا در ميان قريش اختلاف افتاد؟ ··· 102
قضاوت در قضيه ··· 105
علت تحريف قصه و كتمان كردن معجزه پيغمبر ··· 110
وفات و خدمات ابوطالب و حمايت ابولهب و سرّ اين حمايت ··· 111
حمايت ابولهب از ابوطالب ··· 114
قريش دامادهاى پيغمبر را به طلاق وادار كردند ··· 117
آزار و اذيت قريش به مسلمانان ضعيف و مقايسه بين على علیهالسلام و ابوبكر ··· 117
روش جلوگيرى قريش از ايمان آوردن مردم ··· 120
هجرت؛ فرج بعد از شدت ··· 123
هجرت به مدينه ··· 126
مرحله بعدى مبارزه مشركين ··· 128
قريش در دارالندوه ··· 132
فرار پيغمبر و يارى خدا ··· 134
مصاحبت ابوبكر با پيغمبر و ماندن على علیهالسلام ميان دشمنان ··· 136
قريش و على علیهالسلام ··· 138
پيغمبر در غار ··· 142
از كجا ابوبكر مصاحبت نمود ··· 143
طعام پيغمبر در غار ··· 146
شترى كه پيغمبر خريد ··· 147
اجاره كردن دليل (راهنما) ··· 150
فرو رفتن اسب سراقه در زمين ··· 150
ميزان سن پيامبر ··· 151
آيا مردم پيغمبر را نشناختند؟ ··· 153
على علیهالسلام و هجرت ··· 155
قتال در دين ··· 156
غزوه بدر - 165
تفسير حادثه و ذكر آيات شريفه ··· 168
كمك خداوند و پايان يافتن جنگ و نزاع عُتبه و ابوجهل ··· 171
قضيه عريش در بدر ··· 174
مشورت پيغمبر با اصحاب و اختلافنظر درباره جنگ و نقد بعضى از مورخين ··· 177
مسلمانان شركت كننده در جنگ و رسيدن كمك غيبى ··· 179
تأثير جنگ بدر در قريش و ضعفا و مسلمين ··· 180
حرمت جمع مال پيش از ختم قتال ··· 182
مشورت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم درباره اسيران ··· 184
لايلدغ المؤمن من جحر مرّتين ··· 185
غزوه اُحد - 187
مشورت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خيانت منافقين ··· 190
شكست بعد از پيروزى ··· 192
فرار اصحاب به جز على و ابودجانه و تنها گذاردن پيغمبر و شهيد شدن جمعى از ارادتمندان ··· 194
مجروح شدن پيامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ··· 196
فرار مسلمانان دليل بر ضعف ايمان بود ··· 198
چرا كفار بدون اخذ نتيجه مراجعت نكردند؟ و چرا پيغمبر فردا با جمعى از مدينه بيرون آمد؟ ··· 200
منافقين مىخواهند براى على علیهالسلام شريك سازى كنند ··· 205
تعيين قاتل پرچمدار مشركين ··· 206
تعداد كسانى كه در حمراء الاسد با پيغمبر بودند ··· 207
غزوه خندق يا جنگ احزاب - 211
كشته شدن عَمْرو، پهلوان كفار و تأثير آن ··· 217
جهات سختى امر براى پيامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در جنگ خندق ··· 218
چرا مشركين بى آن كه كار را يكسره كنند، فرار كردند؟ ··· 226
راز فرار مشركين ··· 227
سرّ مهلك نبودن عذابى كه بر احزاب واقع شد ··· 230
صلح حديبيه - 233
چرا رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به قصد عمره سفر نمود؟ ··· 237
دعوت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از اعراب و تخلف آنان ··· 238
جلوگيرى نمودن قريش و پيغام رسانى عثمان ··· 240
مفاد قرار داد صلح ··· 241
اعتراض منافقين به تصميم پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ··· 244
تأثير صلح در وضعيت مسلمين ··· 253
لغو نمودن يك ماده از مواد معاهده توسط قريش ··· 255
آن قسمت از قرار داد شامل زنان نمىشد ··· 257
عمره قضا و سرّ محفوظ ماندن پيغمبر با كثرت دشمنان ··· 259
جنگ حنين - 261
شروع جنگ و فرار مسلمانان ··· 266
علت فرار مسلمانان و پيروزى بعد از شكست ··· 268
چرا رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در غزوات نمىجنگيد؟ ··· 271
فرار مسلمين و نزول نصرت الهى ··· 274
تقسيم غنايم و اعتراض انصار ··· 275
بازگشت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از طائف و استرداد اسراى هوازن ··· 282
دشمنان خدا، اهل كتاب - 287
پيامبر ما و پيامبران ديگر ··· 289
پيغمبر ما و اهل كتاب ··· 290
نهايت دشمنى يهود با اسلام ··· 292
چرا يهود با پيغمبر دشمنى مىكرد ··· 294
دعوت پيغمبر از اهل كتاب و صلح با يهود مدينه ··· 296
اهل كتاب، شناخت و كتمان حق ··· 299
آزار و اذيت قريش و يهود ··· 307
يكى از نقشههاى تخريبى يهود ··· 311
نقشه ديگر يهود ··· 314
اعتراض يهود به تعيين و تغيير قبله ··· 316
غزوه بنىقينقاع ··· 319
سرّ تجمع يهود در مدينه ··· 323
غزوه بنى نضير ··· 326
آيا مسلمين امروز شبيه يهود آن روز هستند؟ ··· 329
نقض عهد يهود بنى نضير ··· 332
تقسيم غنايم بنى نضير ··· 334
كشته شدن كعب بن اشرف ··· 337
كشته شدن ابو رافع سلام بن ابى حقيق ··· 342
نقض عهد بنى قريظه ··· 347
تشبيهى ديگر از مسلمين امروز به يهود آن روز ··· 355
خيانت ابولبابه ··· 361
اعتراض طايفه اوس و سرّ كشته شدن يهود بنى قريظه ··· 362
سرّ عدم عفو پيغمبر ··· 367
غزوه خيبر ··· 370
محاصره خيبر و فتح قلعه توسط على علیهالسلام ··· 374
فدك - 387
چند پرسش درباره فدك ··· 390
ادعاى فاطمه عليهاالسلام درباره فدك چه بود؟ ··· 390
آيا فدك در تصرف فاطمه عليهاالسلام بود؟ ··· 393
آيا اقامه شهود وظيفه فاطمه عليهاالسلام بود؟ ··· 395
ابو بكر به چه دليلى ادعاى فاطمه عليهاالسلام را رد كرد؟ ··· 395
چرا فاطمه عليهاالسلام اقامه شهود نكرد؟ ··· 400
آيا فاطمه عليهاالسلام فدك را از جهت ارث مطالبه كرد؟ ··· 402
ابوبكر درباره ارث و سهم ذوىالقربى چه جوابى داد؟ ··· 404
آيا غير از ابو بكر كسى حديث را از پيغمبر شنيده بود؟ ··· 408
آيا فاطمه عليهاالسلام بر ابو بكر غضب كرد يا نه؟ ··· 412
چرا على علیهالسلام در زمان خلافتش فدك را به فرزندان فاطمه نداد؟ ··· 417
نظر على و عباس عليهماالسلام درباره ميراث پيامبر چه بود؟ ··· 423
آيا ابو بكر مىتوانست فاطمه عليهاالسلام را از خود راضى سازد؟ ··· 427
مباهله - 431
چرا پيغمبر حاضر به مباهله شد؟ ··· 436
چرا نصارا مباهله را قبول نكردند؟ ··· 436
آنچه از آيه مباهله دانسته مىشود ··· 437
نامه پيغمبر به كسرا ··· 440
مبارزات دشمنان خدا، منافقين - 445
پيدايش نفاق در بين مسلمين ··· 448
هرچه از كفار كم مىشد بر منافقين افزوده مىگشت ··· 452
منافقين در دشمنى مانند يهود بودند ··· 452
بعضى از منافقين شناخته نمىشدند ··· 454
بخشى از عمليّات منافقين در غزوات ··· 457
كارشكنى منافقين در غزوه احد ··· 458
غزوه بنى قينقاع ··· 461
عمليّات تخريبى منافقين در جنگ خندق ··· 463
غزوه بنىقريظه، اصرار اوس و حكميّت سعد ··· 466
غزوه بنى المصطلق، بدگويى عبداللّه بن أُبى و سكوت عدّهاى از انصار ··· 468
نقشه تخريبى منافقين در غزوه هوازن و اعتراض انصار به پيغمبر ··· 474
عمليّات منافقين در غزوه تبوك و برگشت آنان ··· 476
چرا منافقين بيرون آمدند و چرا برگشتند؟! ··· 477
برگرداندن على علیهالسلام به مدينه و جلوگيرى پيغمبر از نقشه منافقين ··· 478
چرا منافقين نمىتوانستند با وجود على علیهالسلام كارى انجام دهند؟ ··· 480
ترساندن مسلمين يكى از كارهاى منافقين بود ··· 487
ليلهالعقبه و نقش منافقين ··· 490
پيغمبر شبانه با عمّار و حذيفه بيرون آمد ··· 493
مسجد ضرار و خراب كردن لانه فساد و جاسوسى توسط پيغمبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم ··· 494
چگونگى رفتار و معاشرت پيغمبر با منافقين ··· 498
چرا پيغمبر منافقين را نكشت؟ ··· 502
پيغمبر اسلام وقوع فتنهها، ارتداد و دروغ بستن به على علیهالسلام را پيش بينى نمود ··· 506
تلاش منافقان در نابودى دين همراه با حفظ اداى شهادتين ··· 511
نقشه پيغمبر براى جلوگيرى از عمليات منافقين ··· 514
اهل بيت پيغمبر چه كسانى هستند؟ ··· 517
مقصود پيغمبر از حديث ثقلين و اصرار منافقين در دور ساختن امت از عترت عليهمالسلام ··· 520
نقشه ديگر پيغمبر براى حفظ امت از گمراه شدن به دست منافقين ··· 524
چرا پيغمبر سپاه را در آن حال با آن همه اصرار بيرون كرد؟ ··· 526
چرا پيامبر اكرم اسامه را بر بزرگان مهاجرين و انصار امير كرد؟ ··· 531
پاسخ صاحب سيره نبويه درباره نگاه داشتن ابو بكر توسط پيغمبر ··· 532
چرا سپاه اسامه نمىخواست از مدينه برود؟ ··· 535
پاسخ ابن ابى الحديد ··· 536
نقشهاى ديگر براى جلوگيرى از عمليات فتنه سازان ··· 538
پيغمبر مىخواست چه بنويسد؟ ··· 542
قضاوت در قضيه ··· 544
دفاع بزرگان از عمر ··· 547
چرا پيغمبر چيزى ننوشت؟ ··· 553
پيغمبر نمرده است ··· 555
چرا سخنان ابوبكر در عمر اثر كرد؟ ··· 557
تخريب دين به دست منافقين و رواج يافتن دروغ ··· 563
خاتمه ··· 569
كتابنامه ··· 578
اى صانعا! اى حكيما! اى قادرا! اى عليما! از ذات مقدّست كمك مىخواهم و از تو يارى مىطلبم تا توفيقم دهى براى اينكه كتابى را كه سالهاست آرزويش را دارم، بنويسم؛ كتابى كه شامل تاريخ برجسته پيامبرت، محمّد بن عبد اللّه، سيد المرسلين و ذكر
صفات و بيان شخصيت آن حضرت و چگونگى مقاومت و مخالفت و سرسختى مشركين و اهل كتاب و منافقين در برابر پيامبر و سرانجام، غلبه حق بر تمام دشمنان دين مىباشد!
«يُريدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَاللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»(2)
«مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند و حال آنكه خدا نور خود را كامل خواهد گردانيد اگر چه كافران را ناخوش افتد».
پروردگارا! از تو مىخواهم كه در مقام قضاوت و اجتهاد، از لغزش و خطا نگاهم دارى و اين نوشته را ذخيره آخرت من قرار دهى؛ تا «يَوْمَ لاَ يَنْفَعُ مالٌ وَلاَ بَنُونَ * إِلاَّ مَنْ
أَتَى اللّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ(1)روزى كه هيچ مال و فرزندى سود نمىدهد، مگر كسى كه دل پاك به سوى خدا بياورد دستم را بگيرد».
اين صحيفه را با گفتار «چگونگى مبارزه دشمنان با دين» شروع مىكنم و از آنجا كه دسته اول دشمنان دين، مشركان بودند، ابتدا حالات ايشان را مىآورم و سپس با ذكر مبارزات و مخالفتهاى منافقين، آن را به خاتمه مىبرم؛ بعون اللّه و فضله.
1) سوره شعرا، آيه 88 و 89.
• تأثير استهزا و مراتب آن
• سرّ اكتفاى مشركين به استهزا و تحريك اطفال
• استقامت پيغمبر و حمايت ابوطالب از او
• سبب اسلام حمزه
• مسلمان شدن ابوطالب و سرّ عدم تظاهر عملى او به اسلام
• دعوت پيغمبر از قبايل و سفر به طائف
• سبب استهزاى قريش به پيغمبر
• چرا قرآن بر يكى از دو مرد شهر مكه و طائف نازل نشد؟!
• دو اعتراض ديگر
• نقل كلام سه نفر از بزرگان و قضاوت درباره آنها
• اعتراض ما به عبد اللّه عاص
• كلام على علیهالسلام درباره شعب ابوطالب
• قطع روابط قريش با بنى هاشم
• رفتن ابوطالب به شعب
• شدت يافتن امر بر محاصره شدگان
• ارتزاق محصورين
• ثروت خديجه و نقش آن در حفظ پيامبر و ترويج اسلام
• سرّ نهى پيغمبر از كشتن بنى هاشم
• چرا منافقين، ابوطالب را تكفير كردند؟
• آزار كفار قريش تنها به مسلمانان غير قريشى بود
• مدت محاصره
• چرا در ميان قريش اختلاف افتاد؟
• علت تحريف قصه و كتمان كردن معجزه پيغمبر
• وفات و خدمات ابوطالب و حمايت ابولهب و سرّ اين حمايت
• حمايت ابولهب از ابوطالب
• قريش دامادهاى پيغمبر را به طلاق وادار كردند
• آزار و اذيت قريش به مسلمانان ضعيف و مقايسه بين على علیهالسلام و ابوبكر
• روش جلوگيرى قريش از ايمان آوردن مردم
• هجرت؛ فرج بعد از شدت
• هجرت به مدينه
• مرحله بعدى مبارزه مشركين
• قريش در دارالندوه
• فرار پيغمبر و يارى خدا
• پيغمبر در غار
• از كجا ابوبكر مصاحبت نمود
• طعام پيغمبر در غار
• شترى كه پيغمبر خريد
• اجاره كردن دليل (راهنما)
• فرو رفتن اسب سراقه در زمين
• ميزان سن پيامبر
• آيا مردم پيغمبر را نشناختند؟
• على علیهالسلام و هجرت
• قتال در دين
مخالفت مشركين با پيامبر مراتب مختلفى داشت. ابتدا اين مخالفت به صورت ملايم بود، ولى هر اندازه پافشارى و استقامت پيغمبر بيشتر مىشد و بر تعداد مسلمانان افزوده مىگشت، شدت مخالفت مشركين نيز زيادتر مىشد. پيغمبر نزديك به دو - سه سال دعوت خود را علنى نكرد. على علیهالسلام و خديجه به وى ايمان آورده بودند و براى خدا نماز به جا مىآورند. قريش هم از اين موضوع مطلع بود، ولى از آنجا كه پيغمبر به ديگران كارى نداشت، متعرض او نمىشدند و از طرفى ديگر ملاحظه مقام حامى وى، ابوطالب را مىكردند، امّا پس از آشكار شدن دعوت و اسلام آوردن چند تن از سابقين، قريش نيز دست به كار شدند. مبارزه قريش با پيامبر از استهزا شروع شد. البته اين امر اختصاص به پيغمبر اسلام ندارد. زيرا تمامى پيامبران الهى در مرحله اول با استهزاى دشمنان خدا روبرو مىشدند. استهزا حربهاى بسيار قوى است. چرا كه روحيه طرف مقابل را هر اندازه هم كه شخص قوى باشد، ضعيف مىنمايد. امّا خداوند عمل مشركين را عقيم مىنمود و به واسطه وحى و نزول قرآن، روحيه پيغمبر را قوى مىساخت:
«وَقالَ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْلا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَرَتَّلْناهُ تَرْتيلاً»(1)
«و كسانى كه كافر شدند، گفتند: چرا قرآن يكجا بر او نازل نشده است؟ اين گونه [ما آن را به تدريج نازل كرديم] تا قلبت را به وسيله آن استوار گردانيم، و آن را به آرامى [بر تو ]خوانديم».
1) سوره فرقان، آيه 32.
آرى! يكى از دلايل نزول تدريجى قرآن آن بود كه پيغمبر را در مقابل تضعيفات كفار نگهدارى كند:
«وَلَوْلا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئَا قَليلاً»(1)
«و اگر تو را استوار نمىداشتيم، قطعا نزديك بود كمى به سوى آنان متمايل شوى».
گفته شد كه استهزا، سلاحى قوى و مؤثر است و تأثيرات عجيبى در از بين رفتن روحيه مبارزه طرف مقابل دارد؛ به همين جهت تمام دشمنان خدا به اين سلاح مجهز بودهاند:
«وَكَمْ أَرْسَلْنا مِنْ نَبِيٍّ فِى الْأَوَّلينَ * وَما يَأْتيهِمْ مِنْ نَبِيٍّ إِلاّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِءُونَ * فَأَهْلَكْنا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشا وَمَضى مَثَلُ الْأَوَّلينَ»(2)
«و چه بسا پيامبرانى كه در [ميان] گذشتگان روانه كرديم؛ و هيچ پيامبرى به سوى ايشان نيامد، مگر اينكه او را به ريشخند مىگرفتند. و ما نيرومندتر از آنان را به هلاكت رسانيدم و سنّت پيشينيان تكرار شد».
خداوند در مقام دلدارى پيامبر به وسيله آيات فوق را دو نكته را به او متذكر مىشود:
اول آن كه اين رسم مبارزه است و پيغمبران گذشته نيز گرفتار چنين حربهاى بودهاند. ديگر اينكه عاقبتِ دشمنان خدا هلاكت بوده و هست.
همچنين از آيه شريفه «وَإِذا رَأَوْكَ إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاّ هُزُوا أهذَا الَّذي بَعَثَ اللّهُ رَسُولاً * إنْ كادَ لَيُضِلُّنا عَنْ الِهَتِنا لَوْ لا أَنْ صَبَرْنا عَلَيْها وَسَوْفَ يَعْلَمُونَ حينَ يَرَوْنَ الْعَذابَ مَنْ أَضَلَّ
سَبيلاً(1)و چون تو را ببينند، جز به ريشخندت نگيرند، [كه] آيا اين همان كسى است كه خدا او را به رسالت فرستاده است؟ چيزى نمانده بود كه ما را از خدايانمان منحرف كند اگر بر آن ايستادگى نمىكرديم. و هنگامى كه عذاب را مىبينند به زودى خواهند دانست چه كسى گمراهتر است!» دانسته مىشود كه مشركين بعد از مقاومت پيغمبر، كار را به جايى رساندند كه هر وقت آن حضرت را مىديدند، شروع به استهزاى ايشان مىكردند؛ و اين كار، اختصاص به وقت يا دسته خاصى نداشت.
همچنين دانسته مىشود كه مشركين مىخواستند با آن عمل، همگانى روحيه خودشان را بالا ببرند؛ زيرا رفتار پيغمبر بسيار متين و محكم بود و آنها در خود احساس ضعف مىكردند.
پيغمبر در احقاق توحيد و ابطال شرك، آن چنان جديّت به خرج مىداد كه مشركين در نزد وجدان خويشتن معذب بودند، امّا مىخواستند با آن عملِ وحشيانه، خودشان را جسور و توانا كنند و خود را در برابر حق، وادار به صبر بر باطل نمايند. اين درست مثل سخن گفتن شخص ترسو است كه در موقع خطر و ترس با خود بلند حرف مىزند؛ و در واقع اين بلند حرف زدن به نوعى مقابله با خطرى است كه حس كرده است. شايد رجز خواندن هم كه در جنگهاى تن به تن اعراب رسم بوده براى ترساندن طرف مقابل نبوده بلكه صرفا براى قوى نشان دادن خويش بوده است. لذا خداوند در قرآن مىفرمايد:
«ما يَأْتيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَهُمْ يَلْعَبُونَ * لاهِيَةً قُلُوبُهُمْ وَاَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذينَ ظَلَمُوا هَلْ هذا اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ اَفَتَأْتُونَ السِّحْرَ وَاَنْتُمْ تُبْصِرُونَ»(2)«هيچ پند تازهاى از پروردگارشان نيامد، مگر اينكه بازى كنان آن را شنيدند، در حالى كه دلهايشان مشغول است. و آنان كه ستم كردند پنهانى به نجوا برخاستند كه آيا اين [مرد] جز بشرى مانند شماست؟ آيا ديده و دانسته به سوى سحر مىرويد؟»
با تأمل در اين آيه شريفه دانسته مىشود كه اگر كفار در موقع شنيدن آيات قرآن دقت كرده و با توجه و التفات گوش مىدادند، كاملاً تحت تأثير حق واقع مىشدند، امّا آنان گوش نمىدادند و خود را به بازى مشغول كردن و از شنيدن آيات، منصرف مىساختند؛ و براى پايدارى بر باطل به يكديگر مىگفتند: مبادا تحت تأثير سِحر واقع شويد و از خدايان و دين پدران خود دست برداريد!
كوتاه سخن اين كه من براى عمل استهزا، لفظ مخصوص يا عمل معيّنى سراغ ندارم، امّا مىدانم كه همه مشركين (نه فقط چند نفر معيّن) پيغمبر را استهزا مىكردند و در اين كار هم از قول و عمل فروگذار نمىنمودند. استهزا شدن امرى بسيار خطرناك است كه مردمان بسيار قوى را نيز به زانو درمىآورد.
ملاحظه كنيد كه وقتى در زمان رضا شاه دستور داده شد تا مردم لباس مخصوص بپوشند و همه به يك رنگ در آيند، چقدر تغيير لباس براى مردم مشكل بود. لذا عدهاى به شهر ديگرى مىرفتند و در آنجا لباس خود را تغيير مىدادند و پس از مدتى كه به لباس جديد عادت مىكردند، وارد شهر خود مىشدند! بنابر اين، جايى كه تغيير دادن لباس و ترك عادتى كوچك (با وجود سبب قهرى قوى) اين قدر مردم را ضعيف كند، دشمنى كردن عموم و استهزاى جميع مردم بر عليه يك نفر، چه نمىكند؟ به راستى مقاومت يك نفر در برابر عموم بشر و دعوت آنها به تغيير عقايد و افعال و اخلاق، چه مقدار نيرو لازم دارد؟
بدين جهت مىتوان ميزان قوت قلب پيغمبراكرم را درك كرد كه چگونه به تنهايى در مقابل جميع بشر مىايستد و آنان را به تغيير عقايد و افكار و اخلاق واعمالشان دعوت مىكند! درست برعكس حضرت موسى علیهالسلام كه از خدا كمك مىخواهد تا او را در امر نبوت يارى كند و اظهار مىكند كه مىترسم مرا بكشند كه اين حرف ناشى از مرتبهاى از ضعف او است؛ امّا پيامبر اسلام تمام تمسخرهاى كفار را متحمل مىشود و به قدر ذرهاى از كار خود دست بر نمىدارد!
آرى! همه اين صبر و تحملها در اثر كمك حق تعالى به پيغمبرش بود. اكنون در آيه
شريفه «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَاَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ * إِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ * اَلَّذينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّهِ إِلها آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُون * وَلَقَدْ نَعْلَمُ اَنَّكَ يَضيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُنْ مِنَ السّاجِدينَ * وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَأْتِيَكَ الْيَقينُ(1)آنچه را كه بدان مأمورى آشكار كن و از مشركان روى برتاب، كه ما [شرّ] ريشخند گران را از تو بر طرف خواهيم كرد، همان كسانى كه با خدا معبودى ديگر قرار مىدهند. پس به زودى [حقيقت را ]خواهند دانست. و قطعا مىدانيم كه سينه تو از آنچه مىگويند تنگ مىشود، پس با ستايش پروردگارت تسبيح گوى و از سجده كنندگان باش. و پروردگارت را پرستش كن تا اينكه مرگ تو فرا رسد».
دقت كنيد و ببينيد كه چگونه خداوند روحيه پيغمبر را قوى مىسازد و با جمله «وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ» به او شرح صدر مىدهد:
«أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ(2)آيا براى تو سينهات را نگشادهايم؟»
آنگاه دستور مىفرمايد كه دعوت خود را آشكار كن و به مشركين اعتنا منما؛ زيرا ما شرّ مستهزئين و مسخره كنندگان را كه براى خدا شريك قرار مىدهند، از تو دور مىكنيم.
معلوم است كه اين بيان، اختصاص به آن چند نفر معيّن كه خيلى در عداوت و استهزا شديد بودند، ندارد و اگر در بعضى روايات و تواريخ اسمهايى ذكر شده است از باب مصاديق روشن است، نه اختصاص.
اتفاقا اين هم يكى از خبرهاى غيبى قرآن است و همان طور كه خداوند خبر داده بود، هيچ مشركى نتوانست كارى كند و از ضديت و ستيزه خود نتيجهاى بگيرد. نتيجتا در اثر دعوت آشكار پيغمبر و كفايت حق تعالى در دفع شر دشمنان از او، دين حق ظاهر شد:
«وَقُلْ جآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقا»(3)
«و بگو حق آمد و باطل نابود شد، به درستى كه باطل همواره نابود شدنى است».
آرى! حق آمد و باطل رفت و باطل رفتنى است. هر چند مشركان به انواع استهزاها و اذيتها مىپرداختند، امّا از طرف حق نيز كمك مىرسيد. شايسته است تا در اين آيه شريفه كه خداوند خطاب به مسلمين فرموده است، دقت شود:
«لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ وَاَنْفُسِكُمْ وَلَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذينَ اُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مِنَ الَّذينَ اَشْرَكُوا اَذىً كَثيرا وَاِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا فَاِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الاُْمُورِ»(1)
«قطعا در مالها و جانهايتان آزموده خواهيد شد و از كسانى كه پيش از شما به آنان كتاب داده شده و [نيز] از كسانى كه به شرك گراييدهاند، [سخنان دل] آزار بسيارى خواهيد شنيد، و[لى ]اگر صبر كنيد و پرهيزكارى نماييد، اين [ايستادگى] حاكى از عزم استوار [شما ]در كار هاست».
خداوند مىفرمايد كه شما مسلمانان در اموال و جان خود امتحان مىشويد و از يهود و مشركين سخنان بد و آزار دهنده مىشنويد، ولى اگر صبر نموده و تقوا را پيشه خود قرار دهيد، موفق خواهيد شد و كار خود را محكم خواهيد نمود.
ببينيد كه اين جملهها چقدر ايشان را قوى مىكند و آنان را براى مقاومت در مقابل مشركين و اهل كتاب آماده مىسازد و براى تحمل سختىها مهيا مىنمايد! اگر بخواهيم از اين قبيل آيات را به عنوان شاهد بياوريم، بحث ما بسيار طولانى خواهد شد. لذا تنها براى نمونه به چند آيه اشاره مىكنيم:
1 - «وَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرا جَميلاً * وَذَرْنى وَالْمُكَذِّبينَ اُولِى النَّعْمَةِ وَمَهِّلْهُمْ قَليلاً * إِنَّ لَدَيْنا اَنْكالاً وَجَحيما * وَطَعاما ذا غُصَّةٍ وَعَذابا اَليما»(2)
«و بر آنچه مىگويند شكيبا باش و از آنان با دورى گزيدنى خوش، فاصله بگير. و مرا با تكذيب كنندگان توانگر واگذار و اندكى مهلتشان ده. در حقيقت، پيش ما زنجيرها و دوزخ، و غذايى گلوگير و عذابى پر درد است».
2 - «ذَرْنى وَمَنْ خَلَقْتُ وَحيدا * وَجَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُودا * وَبَنينَ شُهُودا»(1)إلى قوله:«إِنَّهُ فَكَّرَ وَقَدَّرَ * فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ»(2)
«مرا با آنكه [او را] تنها آفريدم واگذار. و دارايى بسيار به او بخشيدم. و پسرانى آماده [به خدمت، به او دادم]».تا آنجا كه مىفرمايد: «آرى، [آن دشمن حق] انديشيد و سنجيد. كشته بادا! چگونه [او ]سنجيد؟! [آرى،] كشته بادا! چگونه [او] سنجيد؟!»
3 - «فَذَرْهُمْ حَتّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذى فيهِ يُصْعَقُونَ * يَوْمَ لا يُغْنى عَنْهُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئا
وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ»(3)
«پس بگذارشان تا به آن روزى كه در آن بيهوش مىافتند، برسند! روزى كه نيرنگشان به هيچ وجه به كارشان نيايد و حمايت گرى نيابند»
4 - «فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ اِذْ نادى وَهُوَ مَكْظُومٌ»(4)
«پس در [امتثال] حكم پروردگارت شكيبايى ورز و مانند همدم ماهى [يونس] مباش؛ آنگاه كه اندوه زده، ندا در داد!»
5 - «فَاِنْ كَذَّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ جآءُوا بِالْبَيِّناتِ وَالزُّبُرِ وَالْكِتابِ الْمُنيرِ»(5)
«پس اگر تو را تكذيب كردند، [بدان كه] پيامبرانى [هم] كه پيش از تو دلايل روشن و نوشتهها و كتاب روشن آورده بودند، تكذيب شدند».
6 - «وَاِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكَ اِعْراضُهُمْ فَاِنِ اسْتَطَعْتَ اَنْ تَبْتَغِىَ نَفَقا فِى الْأَرْضِ اَوْ سُلَّما فِى السَّمآءِ فَتَأْتِيَهُمْ بِآيَةٍ وَلَوْ شآءَ اللّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلىَ الْهُدى فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْجاهِلينَ»(6)
«و اگر اعراض كردن آنان [از قرآن] بر تو گران است، اگر مىتوانى نقبى در زمين يا نردبانى در آسمان بجويى تا معجزهاى [ديگر] برايشان بياورى [پس چنين كن!] و اگر خدا مىخواست، قطعا آنان را بر هدايت گرد مىآورد. پس زنهار، از نادانان مباش!»
7 - «فَاِنْ اَعْرَضُوا فَما اَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفيضَا اِنْ عَلَيْكَ اِلاَّ الْبَلاغُ»(1)
«پس اگر روى برتابند، ما تو را بر آنان نگهبان نفرستادهايم. بر عهده تو جز رسانيدن [پيام] نيست».
مشركين در مرحله اولِ استهزا، به ملاحظه مقام ابوطالب و دفاع او از پيغمبر، كارى نمىكردند، ولى گاه گاهى از انواع اذيتها و آزارها استفاده مىنمودند.
در روز احد، پرچمدار قريش، طلحة بن ابى طلحه از قبيله بنى عبدالدار بود. او در اول جنگ مبارز طلبيد و گفت: «شما مىگوييد هر كس از ما كشته شود به جهنم مىرود و هر كس از شما كشته شود به بهشت، پس هر كس مىخواهد به بهشت برود، بيايد!»(2)
از اين كلام معلوم مىشود كه اين مرد چقدر شجاع و جسور بود! او حساب كشتهشدن خودش را نمىكرد، بلكه مىگفت هر كس بيايد، كشته مىشود و به بهشت مىرود. امام على علیهالسلام به ميدان رفت و اين شعر را خواند:
يا طلح اِن كنتم كما تقولُ *** لكم خيولٌ ولنا نصولٌ
فاثبت لننظر اَيّنا المقتول *** وايّنا اولى بما تقولُ
فقد اتاك الاَسد الصؤُل
بصارم ليس به فلولٌ *** ينصره القاهر و الرّسولُ(3)
1) سوره شورى، آيه 48.
2) تاريخ طبرى، ج 2، ص 509.
3) «اى طلحه اگر گفتار تو - كه مىگويى از براى شما سوارانى و از براى ما تير و نيزههايى است - صحيح است، پس بيا نشان بده؛ تا ببينيم كدام يك از ما كشته و كدام يك به آن چه تو مىگويى سزاوارتر است؛ پس هر آينه به سوى تو شيرى غران با شمشيرى شكستناپذير آمد؛ كه خداوند پيروز و فرستاده او ياريش مىكنند».
آرى! على مىرود تا ببيند كه آيا گفته طلحه صحيح است كه هر كس به جنگ او برود كشته مىشود يا آنكه خود او كشته خواهد شد.
طلحه پرسيد: تو كيستى؟ جواب داد: على بن ابى طالب. گفت: اى قضم! مىدانستم كسى جز تو جرأت و جسارت اين را ندارد تا با من روبرو شود.
على علیهالسلام ضربتى زد و پاى او را قطع نمود. آن گاه طلحه، على را به خويشاوندى سوگند داد كه به او كار نداشته باشد. على هم رهايش نمود. اگرچه طلحه پس از اين ضربت از مرگ رها نشد».(1)
ابن ابى عمير مىگويد: «هشام از حضرت صادق علیهالسلام درباره كلمه «قضم» مىپرسد كه معنى گفته طلحه به على علیهالسلام در جنگ چيست؟ حضرت فرمود:
«قريش در مكه به ملاحظه مقام و موقعيت ابوطالب متعرض پيغمبر نمىشدند، ولى بچههايشان را وادار مىكردند كه بر پيامبر سنگ بزنند و بر ايشان خاك بريزند. پيغمبر، على علیهالسلام را از اين واقعه با خبر مىكند و شكايت اطفال را به او مىنمايد. على علیهالسلام مىگويد:
پدر و مادرم به فدايت! مرا با خود ببر. در اين مرتبه على علیهالسلام همراه پيامبر بود و چون اطفال حمله كردند، گرفتار حمله سخت ايشان شدند. على علیهالسلام صورت و دماغ و گوشهاى كودكان را به دندان مىگرفت؛ به طورى كه آنان گريه كنان نزد پدرانشان بر مىگشتند».(2)
قضم به معنى خوردن با اطراف دندان است و لذا گفته طلحه به على علیهالسلام يا داراى معنى مصدرى است (باب مبالغه، مثل: زيد عدل) و يا از باب صفت مشبهه است.
ابن هشام به نحو ديگرى از سلمة بن علقمه مازنى نقل نموده است: «چون جنگ در روز احد سخت شد، پيغمبر در زير پرچم انصار نشست و به على علیهالسلام پيغام داد كه پرچم را جلو ببرد. على در حالى كه با پرچم جلو مىرفت، مىگفت: من ابو القصيم هستم.
ابو سعيد پسر ابو طلحه، صاحب پرچم مشركين، فرياد زد: اى ابو القصيم(1)! هوس جنگ با مرا دارى؟ على علیهالسلام گفت: آرى!
آنها ما بين دو سپاه جنگ كردند و على به ضربتى او را بر زمين افكند، امّا برگشت؛ در حالى كه كارش را تمام نكرد! اصحاب به على علیهالسلام گفتند: چرا او را نكشتى؟ گفت: عورتش را آشكار كرد و به جهت خويشاوندى از او گذشتم، ولى مىدانم كشته مىشود و خداوند كار او را تمام خواهد كرد».(2)
آرى! سعد و برادرش در روز احد به دست على كشته شدند. در تاريخ طبرى نيز حكايت مبارزه طلحه و آشكار كردن عورتش و سوگند دادن او به على و گذشتن على از وى بعد از آنكه پاى او را بريد و او بر زمين افتاد، نقل شده است.(3)
بعيد نيست كه هر دو برادر به وسيله كشف عورت و سوگند به خويشاوندى خواستهاند جان خود را از دست على علیهالسلام نجات دهند؛ چنان كه عمرو بن عاص و بسر بن ابى ارطاة، هر دو در جنگ صفين چنين كردند.
ملاحظه كنيد كه چگونه قريش در اول امر به لحاظ ترس از ابوطالب، اطفال را تحريك مىكردند كه پيامبر را بيازارند؟! على نيز از اطفال است و براى مقابله آماده.
پدران بچهها نيز نمىتوانند حرف و شكايتى بكنند.
امّا وقتى ابوطالب از دنيا مىرود، على گاهى جان خود را در معرض خطر قرار مىدهد (ليلة المبيت) تا پيغمبر بتواند فرار كند. گاهى هم با شمشير به ميدان مىآيد و دلاوران را از پا درمىآورد. پس از رحلت پيغمبر نيز منافقان به جاى تظاهر به دشمنى با پيغمبر، على را هدف سبّ و لعن قرار مىدادند كه تا سالها سبّ كردن آن حضرت رواج داشت.بنابر اين، آن حضرت در حال كودكى، جوانى، كمال و حتى پس از رحلت پيغمبر، محافظت كننده رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و فدايى ايشان بود.
پيغمبر با جديّت و پشتكار فوق العاده مشغول به دعوت شد و با توجه به اينكه مكه محل تجمع عرب بود و طوايف عرب دسته دسته براى حج و عمره مىآمدند و به ماههاى حرام احترام مىگذاشتند و متعرض دشمنان خويشتن (اگر چه قاتل پدر يا پسرشان باشد) نمىشدند، پيغمبر با آزادى فوق العادهاى به بسط و توسعه دايره اسلام و جذب افراد مسلمين مىپرداخت.(1)
بدين ترتيب، قريش از آينده بسيار ترسيده و ديدند كه ديگر نمىتوانند به استهزا اكتفا نمايند؛ زيرا پيغمبر به نادانىهاى مشركين اعتنا نمىنمود، بلكه از آنان اعراض مىكرد و با خاطرى آسوده به كارهاى خود مشغول بود و از مواقع مناسب نهايت استفاده را مىبرد.
قريش در زمره اشراف و سادات عرب بوده و عقلا و نوابغ بسيارى در ميان آنان بود؛ بى جهت نبود كه همه اعراب به آنان احترام مىگذاشتند و در برابرشان خاضع بودند آنها چون خود را گرفتار ديدند، در صدد بر آمدند كه يا پيغمبر را از فكر تبليغ دين منصرف سازند و يا ابوطالب را از او جدا نمايند؛ زيرا حمايت ابوطالب براى پيشرفت پيغمبر بسيار مؤثر بود؛ بلكه بايد ابوطالب را يگانه حامى و حافظ پيغمبر دانست.
اگر ابوطالب دست از حمايت پيغمبر برمىداشت، قريش به آرزوى خود مىرسيد. هر چند كه پس از وفات ابوطالب به آرزوى خود رسيده و به آسانى پيغمبر را از مكه بيرون كردند.
پس بى جهت نبود كه قريش مىكوشيد تا يكى از اين دو كار را انجام دهد يا پيغمبر را از ادعا و دعوت خود منصرف سازد و يا ابوطالب را از پيغمبر جدا نمايد. آنها در اينباره از انجام هيچ كارى كوتاهى نكردند؛ مكرر بزرگان قريش نزد ابوطالب رفت و آمد
نمودند، ولى فايدهاى نبخشيد. آنان گاهى نزد ابوطالب رفته و مىگفتند: پسر برادرت ما
1) شرح پيشرفت اسلام و كيفيت تأثير دعوت آن سرور مربوط به سخن فعلى ما نيست، بلكه در اين بخش از كتاب كيفيت مبارزه دشمنان را بيان مىنماييم.
را كم خِرد شمرده و خداوندان ما را دشنام مىدهد و جوانان ما را گمراه ساخته و جمعيت ما را متفرق مىكند او را از ما بازدار. ابوطالب پيغمبر را طلبيد و خواهش قريش را بيان كرد. پيغمبر امتناع نمود و فرمود: نمىتوانم معصيت خدا را بكنم. ابوطالب هم اعتنايى به قريش ننمود.
همچنين گاهى قريش نزد ابوطالب مىآمدند و مىگفتند: اگر پسر برادرت به خاطر ثروت، چنين نقشهاى را طرح نموده است، ما او را از ثروت بى نياز مىسازيم. ابوطالب حاجت قريش را به پيغمبر عرض كرد، امّا پيامبر فرمود: من مال نمىخواهم، اگر سخن مرا قبول كنند، در دنيا و آخرت پادشاه مىشوند و عرب و عجم مطيع آنان خواهند شد.
تفاوت بين نظر پيغمبر و نظر قريش را از همين مطلب مىتوان به دست آورد.
كلينى از امام باقر علیهالسلام نقل مىكند:
«ابوجهل با عدهاى از قريش نزد ابوطالب رفتند و گفتند: پسر برادرت ما را آزار مىدهد و خدايان ما را اذيت مىكند. به او بگو از خدايان ما دست بردارد؛ در عوض ما نيز از خداى او دست برمىداريم!
ابوطالب پيغمبر را طلبيد. موقعى كه حضرت آمد، تمامى اهل مجلس مشرك بودند، پيغمبر فرمود: «السلام على من اتبع الهدى» و نشست. ابوطالب او را از خواسته قريش آگاه ساخت. پيامبر فرمود: آيا حاضرند به جاى اين خواسته كلمهاى را قبول كنند كه بر تمامى عرب سيادت پيدا نمايند؟ ابوجهل گفت: آرى، آن كلمه چيست؟ فرمود: بگوييد «لا اله إلاّ اللّه».
قريش با انگشت، گوشهاى خود را گرفته و گفتند: «ما سَمِعْنا بِهذا فِى الْمِلَّةِ الاْخِرَةِ إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاق»(1)
سوره ص، آيه 7.
اين چنين بود كه آيات سوره «ص» تا «إلاّ اختلاق» نازل شد».(2)از اين حديث معلوم مىشود كه آيه شريفه «وَلا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدْوا بِغَيْرِ عِلْمٍ(3)و آنهايى را كه غير از خدا را مىخوانند، دشنام مدهيد كه آنان
[نيز] از روى دشمنى [و] نادانى، خدا را دشنام خواهند داد» بعد از آن واقعه نازل شده است.
پيغمبر به خدايان قريش دشنام مىداد و آنان را بسيار بيچاره كرده بود. كسانى كه حاضر نبودند كلام پيامبر را بشنوند و گوش خود را محكم مىگرفتند، چگونه مىتوانستند دشنام آن حضرت به بتها را تحمل نمايند؟!
دفعه بعد، قريش به خيال خود به ابوطالب انصاف داده و حاضر شدند كه بهترين جوان قريش از جهت زيبايى و جوانى و شرف، يعنى عمارت بن وليد بن مغيره مخزومى را به عنوان فرزند به ابوطالب بدهند و در مقابل، محمّد را از او بگيرند تا او را به جزاى اعمالش برسانند، امّا ابوطالب در پاسخ گفت: شما مىخواهيد پسر مرا بگيريد و بكشيد آنگاه پسر خودتان را بدهيد من تربيت كنم؟!
خلاصه، از اين رفت و آمدهاى بى فايده و بى ثمر، فراوان اتفاق افتاد، امّا ابوطالب به هيچ وجه تسليم قريش نشد. وليكن از تكرار اين قضايا مىتوان فهميد كه اگر چه ابوطالب تسليم قريش نمىشد، ولى با نرمى به آنان جواب مىداد؛ به نحوى كه آنان مأيوس نشوند و راه رفت و آمد بسته نشود! همين نكته نشان از كمال عقل ابوطالب دارد. آن بزرگوار، قريش را سرگرم مىكرد و راه صلح را باز نگاه مىداشت و در عين حال به پيغمبر اطمينان خاطر داده و او را وادار به دعوت مىنمود.
شما مىتوانيد اندازه عظمت، عزت و سيادت ابوطالب را از اينجا نيز كشف نماييد، زيرا او پيغمبر را در شهر مكه و در آن مدت طولانى از شرّ آن دشمنان سرسخت حفظ كرد.
آرى! ابوطالب يگانه مردى بود كه توانست دشمن تمامى قريش و عرب را در خانه خود نگاهدارى نموده و از شرّ قريش و شياطين انس محفوظ دارد. آنها حتى نتوانستند به ابوطالب جسارت كنند يا از مقام او بكاهند. قريش بىجهت از ابوطالب حساب نمىبردند؛ او مردى فوق العاده محترم، عاقل و مقتدر بود.
روزى ابوطالب پيغمبر را نيافت؛ هر چه جستجو كرد، اثرى از او به دست نياورد.گمان كرد كه قريش ناگهانى پيامبر را كشتهاند و به روى خود نمىآورند. لذا به غلامان و فاميل خود دستور داد تا با خود اسلحه بردارند و هر كدام نزد بزرگى از بزرگان قريش
بروند و هرگاه صداى او را شنيدند كه مىگويد محمد را مىطلبم! آن قريشى را بكشند. در همين اثنا پيغمبر پيدا شد و ابوطالب اعلام كرد از آنجا كه محمد را سالم يافتهايم، كسى به قريش كارى نداشته باشد. بدين ترتيب قريش فوق العاده از ابوطالب وحشت داشته و او را خطرناك مىدانستند.
آرى! كسى كه حاضر است همه را به خاطر احتمال قتل يك نفر بكشد، چگونه محمد را تنها مىگذارد تا رسما او را بكشند؟! پس بىسبب نبود كه پيغمبر توانست در مكه معظمه بماند و از فرصتها استفاده كامل را ببرد. خداوند به وسيله ابوطالب از پيامبرش نگاهدارى كرد و قريش با تمام شياطين خود نتوانستند بين او و ابوطالب جدايى و تفرقه بيفكنند. در عوض، قريش هر چه مىتوانستند از آزار و اذيت كوتاهى نمىكردند.
شما از اين قضيه نيز مىتوانيد اندازه عظمت ابوطالب و مقدار آزار قريش را به دست بياوريد: روزى پيغمبر نزديك كعبه نشسته بود. قريش مقدارى از اجزاى يك شتر مرده را برداشته و بر سر و روى پيغمبر ريختند. پيغمبر نزد عموى خود آمد و گفت: حسب و شرافت من در ميان شما چگونه است؟ ابوطالب گفت: مگر چه شده است؟
پيغمبر او را از قضيه آگاه كرد. ابوطالب حمزه را با خود برداشت و به كعبه رفت. قريش در مسجد الحرام نشسته بودند. ابوطالب به حمزه فرمود: پوزه تك تك ايشان را از اين كثافت آلوده كن و هر كس كه امتناع كرد با شمشير گردنش را بزن! هيچ كس جرأت نكرد، حتى از جاى خود برخيزد. آنگاه حمزه، سِبيل تمام مشركين را با آن نجاست آلوده كرد!
اين نه فقط از شخصيت و شجاعت حمزه بود، بلكه امر ابوطالب در آن تأثير به سزايى داشت؛ زيرا حمزه با تمام مقامى كه داشت، مجرى امر ابوطالب بود.
ابوطالب، بنى هاشم را به حمايت از پيغمبر وادار مىنمود و عمل آن بزرگوار، سرمشق مؤمن و كافر آنان بود. روزى ابو جهل متعرّض پيغمبر شده و با سخنان درشت خود خاطر محترم پيغمبراكرم را آزرده نموده بود. بنى هاشم جمع شده بودند امّا حمزه
براى شكار به خارج از مكه رفته بود. وقتى برگشت و اجتماع را ديد، سبب را پرسيد. زنى از بالاى بام گفت: عمرو بن هاشم متعرض محمّد شده و او را اذيت نموده است.
حمزه، غضبناك به سمت ابو جهل رفت و با كمان خويش بر سر او كوبيد، سپس او را از جا بلند كرد و بر زمين كوبيد. مردم واسطه شده و از ظهور و بروز حوادث ناگوار جلوگيرى نمودند. ابو جهل كه نزد قريش خيلى محترم بود و در جنگ بدر با وجود تمام اشراف و بزرگان، سيادت قريش با او بود، در اين موقع گرفتار حمزه و زمين خورده او مىشود. قريش به حمزه مىگويند: مگر مسلمان شدهاى؟ او از روى حميّت و غضب مىگويد: آرى.
وقتى به منزل مىرود و به حال عادى برمىگردد، مىبيند كه در حضور جمع، سخنى گفته است. پس به سراغ پيغمبر مىآيد و مىپرسد: چه مىگويى؟ آيا به راستى پيغمبر هستى؟
پيامبر آياتى از قرآن را براى او مىخواند و او هم مىشنود و به راستى ايمان مىآورد و به وسيله غضب از جهنم خارج و به سوى بهشت كشيده مىشود.
ابوطالب براى تقويت حمزه اشعارى مىگويد:
فصبرا ابا يعلى على دين احمد
وكن مظهرا للدين وفقت صابرا
وخط من اتى بالدين من عند ربه
بصدق وحق لا تكن حمزة كافرا
فقد سرني إذ قلت إنّك مؤمن
فكن لرسول اللّه في اللّه ناصرا
وناد قريشا بالّذي قد اتيته
جهارا وقل لهم ما كان احمد ساحرا(1)از قرار اخبار و تواريخ مىبايست سلاى ناقة را مكرر ريخته باشند و ابو جهل علاوه بر دشنام دادن، شخصا مبادرت بدين جسارت نمود كه اين موضوع از روايت كلينى در
1) «اى ابا يعلى حمزه بر دين احمد استوار و شكيبا بوده و دينش را پشتوانه باش كه پيروزى از آنِ تو است؛ و رهروى را كه از جانب خداست به راستى و حقيقت پيروى كن و هرگز از فرمان خدا اى حمزه! سرپيچى نكن؛ همانا آنگاه كه گفتى ايمان آوردهام مرا شاد كردى، پس در راه خدا فرستادهاش را يارى كن؛ و با صداى رسا و آشكارا به قريش بگو كه ايمان آوردهاى و به آنها بگو كه محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم شعبده باز نيست».اعلام الوراى، ص 48.
موضوع غضب حمزه مستفاد مىشود.(1)
ابن زبعرى نيز يك بار در حضور قريش اقدام به اين اهانت نمود. پيغمبر نماز مىخواند. ابو جهل گفت: چه كسى برمىخيزد تا اين كثافات را بر او بريزد تا نماز او را باطل سازد؟ ابن زبعرى از خون و سرگين برداشت و بر آن سرور افكند. ابوطالب با شمشير برهنه آمد. قريش خواستند فرار كنند. گفت: به خدا قسم هر كس از جاى خود برخيزد با شمشير او را مىزنم! آنگاه از پيغمبر پرسيد: چه كسى تو را آلوده كرده است؟
فرمود: ابن زبعرى. ابوطالب از همان خون و سرگين بر او افكند».(2)
ابن شهرآشوب مىگويد: «در روايات متواتره است كه ابوطالب امر نمود تا غلامانش پيغمبر را پاكيزه و سبيل كفار را آلوده كنند».(3)
ابوطالب با آنكه مكرر در اشعار خود اظهار ايمان و تصديق به نبوت پيغمبر مىنمود امّا در حضور قريش به پيغمبر اقتدا نمىكرد و نماز نمىخواند و به كلى رابطه را با قريش قطع نمىنمود و هميشه جاى صلح را باقى مىگذاشت و كارى نمىكرد كه قريش به تمام معنى با او دشمنى كرده و پناه دادن او به پيغمبر را سبك و خوار شمارند؛ تا آنكه بهتر بتواند پيغمبر و جمعى از مسلمين را حفظ نمايد. اين از عقل و تدبير ابوطالب بود.
عجيب است كه بعضى از منافقين آن همه جان فشانى ابوطالب را در نظر نمىآورندو به اشعار او كه با صراحت به نبوت پيغمبر اعتراف نموده، اعتنا نكرده و به خاطر دشمنى با فرزند رشيد او، على علیهالسلام، ابوطالب را مشرك مىشناسند، نه مسلمان! و با توجه به اين كه اگر كسى اعتراف لسانى نمايد، او را مسلمان مىخوانند؛ چه شده است كه منافقان به آن همه اعترافات لسانى و اشعار ابوطالب درباره پيغمبر و آن همه افعال و
آثار او در اسلام و رنج و مشقتهاى او در حفظ پيغمبر توجه نكرده و شهادت اهل بيت را رد مىكنند؟! و چه بسا مسلمانانى كه در اثر حُسن ظن به منافقين در اشتباه واقع مىشوند!
آرى! معاويه دشمن سرسخت على علیهالسلام پول زيادى مىداد تا حق را باطل جلوه دهد و على را در نظرها خوار نمايد. در جنگ احد پس از ختم غائله، ابو سفيان بر سر نعش حمزه سيد الشهدا علیهالسلام حاضر شده و با كوبيدن نيزه خود بر بدن مثله شده او و جسارت لسانى، تشفّى خاطر خود مىنمود. رئيس احابيش - از هم عهدان و خلفاى قريش - هم ايستاده بود و ابو سفيان را ملامت كرد و مىگفت: تو كه رئيس قريش هستى با جنازه عموزاده خود چنين مىكنى؟ ابو سفيان خجل شد و از او خواست تا اين امر را مخفى كند.
وقتى ابو سفيان متوجه عمل خود مىشود، شرمگين مىگردد، ولى معاويه پس از آن همه دشمنىها با على علیهالسلام بعد از شهادت آن حضرت نيز از او دست برنداشت و از سبّ علنى و وادار كردن مردم بر اين امر خوددارى نمىكرد. شما مىتوانيد از مخفى نمودن قبر على علیهالسلام توسط اولادش تا حدى از خباثت معاويه مطلع شويد. معلوم مىشود كه معاويه به مراتب از ابو سفيان خبيثتر بود و اين شجره خبيثه و شاخههاى آن داراى مراتب و دركاتى است. آرى! معاويه از مادر خود نيز ارث برد؛ زنى كه از نهايت دشمنى، جگر حمزه را به دندان كشيد و خواست آنرا بخورد.
ابن شهرآشوب نقل مىكند: «ابو جهل آرزو مىكرد زمانى بيايد كه محمّد به اوحاجتى پيدا كند تا او را استهزا نمايد. اتفاقا روزى از غريبى كه به مكه آمده بود، شتر خريد و از دادن حق آن غريب خوددارى كرد. فروشنده به قريش پناهنده شد و آنان براى مسخرهگرى، او را به نزد پيغمبر فرستادند و گفتند كه اگر او واسطه شود ابو جهل قبول مىكند و پول تو را مىدهد. غريب به پيغمبر پناه برد. پيغمبر با او نزد ابو جهل آمد و فرمود: اى ابو جهل! برخيز و حق اين مرد را بده. ابوجهل از جا برخاست و بلافاصله حق او را ادا نمود. وقتى قريش او را ملامت كردند، گفت: مرا شماتت نكنيد؛ چون با او دو
اژدها بود و چند نفر با اسلحه همراه او بودند كه از آنان ترسيدم. قريش به جاى آنكه به پيغمبر بخندند، براى بزرگ خود كنيه و نام تاريخى گذاشتند كه تا ابد از او محو نشود؛ قريش قبلاً او را «ابو الحكم» مىناميدند و تا آن وقت كسى او را ابو جهل نمىگفت، امّا در آن وقت به او لقب ابوجهل دادند.
پيغمبر در موسم و موقع تجمع قبايل عرب آنان را دعوت مىنمود، امّا قبول نمىكردند و مىگفتند: كسى كه در فاميل خود اختلاف ايجاد كرده است، نمىتواند مصلح باشد. ابو لهب دنبال او مىرفت و مىگفت: به سخنانش توجّه نكنيد، او برادرزاده
من و ساحر و كذاب است».(1)
نقل است: «پيغمبر پس از فوت ابوطالب براى دعوت مردم به اسلام به طائف سفر نمود. چند نفر از بزرگان ثقيف كه در طائف بودند، او را استهزا كردند. يكى مىگفت: اگر خدا تو را فرستاده باشد، من پرده - يا درِ - كعبه را مىدزدم. ديگرى گفت: خدا غير از تو كسى را نداشت كه تو را فرستاد؟ سومى گفت: پس از اين جلسه، كلمهاى با تو سخن نمىگويم؛ اگر چنان كه مىگويى فرستاده خدايى، مهمتر از آن هستى كه من تو را يارىكنم و اگر دروغ مىگويى با تو سخن نمىگويم.
آنان پيغمبر را استهزا كرده و قضيه را به قوم و فاميل خود خبر مىدادند و قطعا تحريك هم مىنمودند كه در وقت مراجعت آن حضرت، مردمان نادان در كنار راه بوده و به پاى مباركش سنگ مىزدند».(2)
نمىدانم چرا بزرگان ثقيف اين قدر نادان بودند؟! مگر توقّع آنان چه بود؟ آيا مىخواستند پيغمبر يك مَلِك و پادشاه باشد. اين گونه بود كه محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به پيغمبرى باور نداشتند؟! و يا آنكه خيال مىكردند پيغمبرى منصبى است كه خداوند بايد به
اشراف و ثروتمندان بدهد؛ چنان كه مىگفتند: چرا قرآن بر بزرگ طائف يا بزرگ مكه نازل نشد؟ آيا آنان بشرى پاك و پاكيزه و بهتر از محمّد سراغ داشتند؟ آيا آنان در صفات حميده كسى را نظير پيغمبر سراغ داشتند؟ آيا اگر كسى به راستى پيغمبر شد نبايد با او سخن گفت و از او استفاده كرد؟
خداوند براى نجات گمراهان راهنما مىفرستد. حال به جاى اينكه متابعت كنند، مقاومت و دشمنى كردند! مىتوان گفت پيغمبر پس از فوت ابوطالب در صدد بود شهرى غير از مكه را براى خود انتخاب كند تا بتواند در آنجا بتواند آزادانه زندگى كند و از شرّ قريش محفوظ باشد. او مىدانست كه قريش ايمان نمىآورند و چون ياور او در مكه از دست رفته بود، نمىتواند توقف كند. از اين جهت به طائف سفر نمود تا شايد از حمايت ثقيف استفاده كند، ولى متأسفانه پيغمبر در اين سفر ياورانى به دست نياورد و مجبور شد كه دوباره به مكه مراجعت كند، كه به وسيله پناه دادن يكى از بزرگان قريش به آن سرور، وارد مكه شد.
قريش و كليّه مشركين با تلاش فراوان براى فرونشاندن نور حق كوتاهى نكرده و در هر سنگرى مقاومت شديدى به خرج مىدادند، حتى جهل و نادانى را به حدىرسانيدند به كسانى كه غريب بوده و تازه وارد مكه مىشدند، سفارش مىكردند تا مبادا به سخنان محمد گوش دهند. چنانكه عتبة بن ربيعه به دوست انصارى خود اسعد بن وزار گفت: مبادا با محمد گفتوگو كنى! او ساحر است و با سخنان خود تو را سِحر مىكند، در گوش خود پنبه بگذار تا حرف او را نشنوى. اسعد نيز همين كار را كرده و به گوش خود پنبه گذاشت و در وقت طواف پيغمبر را ديد كه با عدهاى از بنى هاشم در حجر نشسته بود! و در مرتبه دوم طواف، خود را ملامت كرد و در مقام برآمد كه صدق و كذب قصه را به دست آورد. اين بود كه نزد پيغمبر آمد و به سخنان آن حضرت گوش فرا داد و در نهايت هم مسلمان شد و پيش آهنگ مسلمين مدينه گرديد.
پس قريش، خود ايمان نمىآوردند و در صدد بودند تا به هر نحو ممكن نگذارند كسى مسلمان شود. بنابر اين، پيغمبر را ساحر و كذّاب مىناميدند و مردم را از معاشرت
و گفتوگو با وى مىترسانيدند. جايى كه عموى او، ابو لهب در پى آن حضرت برود و او را ساحر و كذاب بخواند تا مبادا كسى به سخنان او گوش بدهد و نور اسلام در دلش بتابد، از ديگران چه انتظارى مىتوان داشت!
اجمال كلام، قول خداست كه مىفرمايد:
«يُريدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَاللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ * هُوَ الَّذي اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلىَ الدّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»(1)
«آنان مىخواهند نور خدا را به وسيله دهان و سخنان باطل خود خاموش كنند، ولى خداوند آن نور را با نهايت روشنايى نگاه مىدارد، اگر چه كفار نخواهند. خداوند است كه پيغمبر خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا دين او را بر دينهاى عالم غالب سازد، اگر چه مشركين نخواهند و بر خلاف ميل آنان باشد».
خداوند دين حق را با پيغمبرى به عنوان راهنما فرستاد و خواست كه آن دين را برتمام اديان غالب سازد. بنابر اين، اتفاق كفار و مشركين بر خاموش ساختن نور حق چه اثرى دارد؟ هرگز با گفتههاى باطل آنان نور خداوند خاموش نخواهد شد و چنان شد كه خداوند در قرآن خبر داد؛ با تمام مجاهدات قريش و كفار طولى نكشيد همان محمدى كه شبانه مكه را از دست قريش ترك كرد، همو روز برگشت؛ در حالى كه تمامى آنها در دست او اسير بودند. امّا پيامبر همگى را آزاد كرد و همه به حقانيت او معترف شده و اقرار كردند كه بر باطل بودند، آنگاه اظهار شهادتين نمودند.
قريش، عقلا و اشراف عرب بودند و عرب نيز همواره آنان را به نظر بزرگى نگاه مىكردند. پيغمبراكرم به اذيت و آزار همين قريش مبتلا گشت و همين جماعت، شب و روز آرام نداشته و مشغول افساد و اخلال بودند. آنان به حساب غلط خود نقطه ضعفى پيدا كرده و از اين راه حمله مىنمودند و استهزا مىكردند. عمده استهزاى قريش به
1) سوره صف، آيه 8 و 9.
عقايد پيغمبر در چهار مورد بود: توحيد، نبوت، قرآن و معاد.
ما به سخنان آنان و پاسخ قرآن اشاره مىنماييم تا شما بتوانيد از دور منظره مبارزه حق و باطل را مشاهده فرماييد:
«وَعَجِبُوا اَنْ جآءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَقالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذّابٌ * اَجَعَلَ الاْلِهَةَ اِلها واحِدا اِنَّ هذا لَشَىْءٌ عُجابٌ * وَانْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ اَنِ امْشُوا وَاصْبِرُوا عَلى الِهَتِكُمْ إِنَّ هذا لَشَىءٌ يُرادُ * ما سَمِعْنا بِهذا فِى الْمِلَّةِ الاْخِرَةِ اِنْ هذا اِلاَّ اخْتِلاقٌ»(1)
«و از اينكه هشدار دهندهاى از خودشان برايشان آمده در شگفتند و كافرانمىگويند: اين، ساحرى دروغگو است. آيا خدايان [متعدد] را خداى واحدى قرار داده؟ اين واقعا چيز عجيبى است! و بزرگانشان روان شدند [و گفتند ]برويد و بر خدايان خود ايستادگى نماييد كه اين امر قطعا هدف [ما] است. [از طرفى] اين [مطلب] را در آيين اخير [عيسوى هم ]نشنيدهايم؛ اين [ادعا] جز دروغ بافى چيز ديگرى نيست».
قريش كه براى خود خدايانى تراشيده و عمرى به آنان مأنوس گشته و به خداوندى آنان عقيده داشتند، حال كه با مردى مصادف شدهاند كه تمام خدايانشان را بر باطل مىداند، در مقام مبارزه و مقابله بر آمده و او را ساحر و كذاب مىخوانند و تعجب مىكنند از آنكه پيغمبرى براى آنان آمده باشد. سپس براى نادرستى ادعاى پيامبر، سندى درست كرده و گفتند: چگونه مىشود او راستگو و سخنش درست باشد؛ در حالى كه همه خدايان را به يكى مصالحه نموده است؟ يقينا اين سخنى تازه و دروغى آشكار است كه آنها ساخته بودند. بنابراين، نتيجه مىگرفتند كه بايد در مقابل اين دروغگو ايستادگى و مقاومت كرد و از خدايان خود دست برنداشت. در حقيقت مايه علمى هم به دستشان آمد و به وسيله اين امر، پيغمبر را تضعيف و استهزا مىنمودند.
1) سوره ص، آيه 4 - 7.
عجبا! قريش مىخواهد از اين راه، نادرستى پيغمبر را ثابت كند، امّا يوسف صديق مىخواهد در محبس براى دو همراه و هم صحبت خود توحيد را ثابت كند. او مىگويد: «ءَاَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ(1)آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداى يگانه مقتدر؟!»
اگر انسان رشته امورش را به دست يك نفر مقتدر بدهد بهتر است يا آنكه به دست جماعتى كه متفرق باشند؛ جماعتى كه هر كدام در يك محل، امّا در عقيده و نظر متفرق باشند؟! اگر يكى را پيدا كند، ديگرى را گم مىكند و اگر يكى را راضى نمايد، ديگرى رااز خود خواهد رنجاند؟!
قرآن جواب اين اعتراض قريش را به وجوهى داده است؛
اول اينكه مىفرمايد تمامى موجودات، مخلوق خداوند است و به ديگران مربوط نيست:
«قُلْ اَرَاَيْتُمْ اِنْ جَعَلَ اللّهُ عَلَيْكُمُ الْلَيْلَ سَرْمَدا اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ مَنْ اِلهٌ غَيْرُ اللّهِ يَاْتيكُمْ بِضِيآءٍ اَفَلا تَسْمَعُونَ * قُلْ اَرَاَيْتُمْ اِنْ جَعَلَ اللّهُ عَلَيْكُمْ النَّهارَ سَرْمَدا اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ مَنْ اِلهٌ غَيْرُ اللّهِ يَأْتيكُمْ بِلَيْلٍ تَسْكُنُونَ فيهِ اَفَلا تُبْصِرُونَ»(2)
«بگو: هان! چه مىپنداريد، اگر خدا تا روز رستاخيز شب را بر شما جاويد بدارد، جز خداوند كدامين معبود براى شما روشنى مىآورد؟ آيا نمىشنويد؟ بگو: هان! چه مىپنداريد، اگر خدا تا روز قيامت روز را بر شما جاويد بدارد؛ جز خداوند كدامين معبود براى شما شبى مىآورد كه در آن آرام گيريد، آيا نمىبينيد؟»
«اَمَّنْ هذَا الَّذى يَرْزُقُكُمْ اِنْ اَمْسَكَ رِزْقَهُ بَلْ لَجُّوا فى عُتُوٍّ وَنُفُورٍ * اَفَمَنْ يَمْشى مُكِبّا عَلى وَجْهِهِ اَهْدى اَمَّنْ يَمْشى سَوِيّا عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ * قُلْ هُوَ الَّذى اَنْشَأَكُمْ وَجَعَلَ
لَكُمُ السَّمْعَ وَالاَْبْصارَ وَالاَْفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ * قُلْ هُوَ الَّذى ذَرَاَكُمْ فِى الاَْرْضِ وَاِلَيْهِ تُحْشَرُونَ»(1)إلى قوله: «قُلْ اَرَاَيْتُمْ اِنْ اَهْلَكَنِىَ اللّهُ وَمَنْ مَعِىَ اَوْ رَحِمَنا فَمَنْ يُجيرُ الْكافِرينَ مِنْ عَذابٍ اَليمٍ * قُلْ هُوَ الرَّحْمنُ آمَنّا بِهِ وَعَلَيْهِ تَوَكَّلْنا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ فى ضَلالٍ مُبينٍ * قُلْ اَرَاَيْتُمْ اِنْ اَصْبَحَ مآؤُكُمْ غَوْرا فَمَنْ يَأْتيكُمْ بِماءٍ مَعينٍ»(2)
«يا كيست آن كه به شما روزى دهد اگر [خدا] روزى خود را [از شما ]باز دارد؟[نه!] بلكه در سركشى و نفرت پافشارى كردند. پس آيا آن كس كه نگونسار راه مىپيمايد هدايت يافتهتر است يا آن كس كه ايستاده بر راه راست مىرود؟ بگو: اوست آن كس كه شما را پديد آورده و براى شما گوش و ديدگان و دلها آفريده است. چه كم سپاسگزاريد! بگو اوست كه شما را در زمين پراكنده كرده و به نزد او[ست كه ]گرد آورده خواهيد شد». تا آنجا كه مىفرمايد: «بگو: به من خبر دهيد، اگر خدا مرا و هر كس را كه با من است هلاك كند يا ما را مورد رحمت قرار دهد، چه كسى كافران را از عذابى پر درد پناه خواهد داد؟ بگو: اوست خداى بخشايشگر؛ به او ايمان آورديم، و بر او توكل كرديم. و به زودى خواهيد دانست چه كسى در گمراهى آشكارى است. بگو: به من خبر دهيد، اگر آب [آشاميدنى] شما [به زمين] فرو رود، چه كسى آب روان برايتان خواهد آورد؟»
«قُلْ اَرَاَيْتُمْ اِنْ اَخَذَ اللّهُ سَمْعَكُمْ وَاَبْصارَكُم وَخَتَمَ عَلى قُلُوبِكُمْ مَنْ اِلهٌ غَيْرُ اللّهِ يَأْتيكُمْ بِهِ»(3)
«بگو: به نظر شما، اگر خدا شنوايى شما و ديدگانتان را بگيرد و بر دلهايتان مُهر نَهَد، آيا غير از خدا كدام معبودى است كه آن را به شما باز پس دهد؟»
وقتى ابراهيم علیهالسلام با آن متمرد مدعى خداوندى (نمرود) گفتوگو كرد، گفت: خداى من زنده مىكند و مىميراند. او گفت: من نيز چنين مىكنم؛ محكوم به اعدام را گردن
مىزنم و محكوم ديگر به اعدام را آزاد مىكنم. پس من نيز مىكشم و زنده مىنمايم.
ابراهيم سخن را در آنجا به جايى بُرد كه او نتواند مغالطه كند و گفت: خداى من خورشيد را از مشرق بيرون مىآورد. حال، تو از مغرب بيرون آور.
كافر مبهوت شد؛ زيرا نمىتوانست بگويد كه مىتوانم. خداوند به پيغمبرش راه محاجّه را نشان مىدهد و به او مىگويد: بگو اگر خدا اين خورشيد را بيرون نياورد وتاريكى شما را فرا گيرد، چه كسى مىتواند خورشيد ديگرى بياورد؟ و اگر خورشيد را نگاه داشت، چه كسى مىتواند تاريكى عالم گير بياورد كه مردم در آن بخوابند و آرام باشند؟ بگو اگر آب شيرين شما به زمين فرو رفت، چه كسى براى شما آب گوارا مىآورد؟ خداوندِ چشم، گوش، رزق و تقدير او است. بگو اگر خداوند چشم و گوش، قلب شما را گرفت، چه كسى است كه كار او را براى شما بكند و به شما گوش و چشم و دل بدهد؟
خداوند اين بيانات را به وسيله پيغمبرش به مردم فرمود. حال كه قريش مسخره مىكنند و مىگويند كه آيا اين همه خدايان را يكى قرار داده و از ديگران چشم پوشيده و دست برداشته است، جواب اين سخنان را چه مىدهند و چه مىتوانند بگويند؟ آيا لات، عزّى، منات، هبل و اصنام ديگر يا هر كسى غير از خدا مىتواند چنين كارى بكند كه شايسته خداوندى و معبودى باشد؟
هرگز پيش از آنكه اينها پديد آيند، اين نظم برقرار بود و روز و شب در گردش و سفره نعمت الهى پهن بود، پس چگونه آنان خالق و رازق هستند؟ شما ببينيد كه قريش در مقابل اين پرسشهاى پيغمبر چگونه از دادن جواب مبهوت و عاجز مانده و در عين حال چگونه در باطل خود پافشارى مىكنند و از حق روى مىگردانند؟
«اُنْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الاْياتِ ثُمَّ هُمْ يَصْدِفُونَ»(1)
«بنگر چگونه آيات [خود] را [گوناگون] بيان مىكنيم، سپس آنان روى بر مىتابند».
1) سوره انعام، آيه 46.
پاسخ دوم آنكه آنان، خود، مخلوق و بيچاره هستند:
«أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ شُفَعآءَ قُلْ اَوَلَوْ كانُوا لايَمْلِكُونَ شَيْئا وَلايَعْقِلُونَ»(1)
«آيا غير از خدا شفاعت كنندگانى براى خود گرفتهاند؟ بگو: آيا هر چند اختيار چيزى را نداشته باشند و نينديشند؟»
«وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ الِهَةً لا يَخْلُقُونَ شَيْئا وَهُمْ يُخْلَقُونَ وَلايَمْلِكُونَ لاَِنْفُسِهِمْ ضَرّا وَلانَفْعا وَلايَمْلِكُونَ مَوْتا وَلاحَياتا وَلانُشُورا»(2)
«و به جاى او خدايانى براى خود گرفتهاند كه چيزى را خلق نمىكنند و خود خلق شدهاند و براى خود نه زيانى را در اختيار دارند و نه سودى را؛ و نه مرگى را در اختيار دارند و نه حياتى و نه رستاخيزى را».
«قُلِ ادْعُوا الَّذينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ وَلا تَحْويلاً»(3)
«بگو: كسانى را كه به جاى او [معبود خود] پنداشتيد، بخوانيد؛ [آنها ]نه اختيارى دارند كه از شما دفع زيان كنند و نه [آنكه بلايى را از شما ]بگردانند».
«اِنَّ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ عِبادٌ اَمْثالُكُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجيبُوا لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ * اَلَهُمْ اَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِها اَمْ لَهُمْ اَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِها اَمْ لَهُمْ اَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِها اَمْ لَهُمْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها قُلِ ادْعُوا شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ كيدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ * اِنَّ وَلِىَّ اللّهُ الَّذى نَزَّلَ الْكِتابَ وَهُوَ يَتَوَلَّى الصّالِحينَ * وَالَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لايَسْتَطيعُونَ نَصْرَكُمْ وَلا اَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ»(4)
«در حقيقت، كسانى را كه به جاى خدا مىخوانيد، بندگانى امثال شما هستند. پس اگر راست مىگوييد، آنها را [در گرفتارىها] بخوانيد، بايد شما را اجابت كنند! آيا آنها پاهايى دارند كه با آن راه بروند؟! يا دستهايى دارند كه با آن كارى انجام دهند؟! يا چشمهايى دارند كه با آن بنگرند؟! يا گوشهايى دارند كه با آن بشنوند؟
بگو: شريكان خود را بخوانيد؛ سپس درباره من حيله به كار بريد و مرا مهلتمَدَهيد! بى ترديد سرور من آن خدايى است كه قرآن را فرو فرستاده و همو دوستدار شايستگان است. و كسانى را كه به جاى او مىخوانيد، نه مىتوانند شما را يارى كنند و نه خويشتن را يارى دهند».
آرى! كسانى كه خود بيچاره هستند و توانايى ندارند خودشان را يارى و نگاهدارى كنند، چگونه ديگران را نگاه مىدارند و به كار مىآيند. اين جمله اخيرى كه خداوند به پيغمبرش فرموده است كه به مشركين بگو كه تمامى خدايان خود را بخوانند و به اتفاق يكديگر با من دشمنى كنند و به من مهلت ندهند و مرا خداوند ياور است و ديگران (بتها) به خودشان و شما نمىتوانند كمك رسانند، اتمام حجتى عجيب و غريب است. ببينيد كه پيغمبراكرم چقدر به صحت گفته خود و قدرت خداوند و بيچارگى و زبونى تمام مشركين و خدايان آنان اطمينان داشت كه به اين نحو مباهله مىكند و مىگويد كه تمامى آنان را بخوانيد و با هم همدست شويد و به من مهلت ندهيد.
آرى! كسى كه خدا نگاهش دارد - «وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ(1)و خدا تو را از [گزند] مردم نگاه مىدارد» - چه وحشتى از ماسوى اللّه دارد؟ او مطمئن است كه آنها منشأ ضرر و نفعى نيستند كه آنچه مىخواهند و مىتوانند بكنند و مىداند كه خدا ياور پيغمبر خود است. وقتى دشمنان خدا از قوم ابراهيم اتفاق كردند كه براى يارى خدايان خود ابراهيم را بسوزانند، خدا فرمود: «يا نارُ كُونى بَرْدا وَسَلاما(2)اى آتش! براى ابراهيم سرد و بى آسيب باش!» پس جهنم بندگان به برد و سلام مبدل شد. كفار قريش و مشركين نيز همدست شدند امّا هر چه تلاش كردند نتوانستند پيغمبر را از ميان بردارند: «اِلاّ تَنْصُرُهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ اِذا اَخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا(3)اگر شما او [پيامبر] را يارى نكنيد، قطعا خدا او را يارى كرد؛ هنگامى كه كفر ورزيدگان او را [از مكه ]بيرون كردند».
دشمنان هر اندازه با پيغمبر جنگيده و دشمنى كردند و مشركين، اهل كتاب و منافقين هر چه كار شكنى كردند، نتوانستند او را گرفتار سازند؛ حتى رؤسايشان، مانند ابو سفيان و حى بن اخطب به عجز خود اعتراف كردند.
آرى! «لا إله إلاّ اللّه وحده وحده أنجز وعده و نصر عبده و هزم الأحزاب وحده».
من از اندازه وقاحت، لجاجت و عناد مشركين بسيار متعجبم كه چگونه در برابر اين پرسشهاى پيغمبر و اين سرزنشها و توبيخات، همچنان بر باطل خود باقى مانده و دست از خداى ساخته شده خود برنمىداشتند؟! آنان در مقابل وجدان خود چه مىكردند؟!
پاسخ سوم:
«ءآللّهُ خَيْرٌ امّا يُشْرِكُونَ * اَمَّنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ وَاَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ السَّمآءِ مآءً»(1)إلى قوله «اَمَّنْ يَبْدَءُوا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ وَمَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمآءِ وَالاَْرْضِ ءَإِلهٌ مَعَ اللّهِ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ»(2)
«آيا خدا بهتر است يا آنچه [با او] شريك مىگردانند؟! [آيا آنچه شريك مىپندارند بهتر است] يا آن كس كه آسمانها و زمين را خلق كرد و براى شما آبى از آسمان فرود آورد؟!» تا آنجا كه مىفرمايد: «يا آن كس كه خلق را آغاز مىكند و سپس آن را باز مىآورد و آن كس كه از آسمان و زمين به شما روزى مىدهد؟ آيا معبودى همراه با خداست؟ بگو: اگر راست مىگوييد برهان خويش را بياوريد!»
«أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ هذا ذِكْرُ مَنْ مَعِىَ وَذِكْرُ مَنْ قَبْلى»(3)
«آيا به جاى او خدايانى براى خود گرفتهاند؟ بگو: برهانتان را بياوريد! اين استياد نامه هر كه با من است و ياد نامه هر كه پيش از من بود».
«أَمْ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ قُلِ اللّهُ خالِقُ كُلِّ شَىْءٍ وَهُوَ الْواحِدُ الْقَهّارُ»(1)
«يا براى خدا شريكانى پنداشتهاند كه مانند آفرينش او آفريدهاند و در نتيجه [اين دو] آفرينش بر آنان مشتبه شده است؟ بگو: خدا آفريننده هر چيزى و يگانه قهار است».
«خَلَقَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها وَاَلْقى فِى الاَْرْضِ رَواسِىَ اَنْ تَميدَ بِكُمْ وَبَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دآبَّةٍ وَاَنْزَلْنا مِنَ السَّمآءِ مآءً فَاَنْبَتْنا فيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَريمٍ * هذا خَلْقُ اللّهِ فَأَرُوني ماذا خَلَقَ الَّذينَ مِنْ دُونِهِ بَلِ الظّالِمُونَ فى ضَلالٍ مُبينٍ»(2)
«آسمانها را بى هيچ ستونى كه آن را ببينيد خلق كرد. و در زمين، كوههاى استوار افكند تا [مبادا زمين] شما را بجنباند. و در آن، از هرگونه جنبندهاى پراكنده گردانيد. و از آسمان، آبى فرو فرستاديم و از هر نوع [گياه] نيكو در آن رويانديم؛ اين خلق خداست. [اينك] به من نشان دهيد كسانى كه غير از اويند چه آفريدهاند؟ [هيچ!] بلكه ستمگران در گمراهى آشكارند».
«قُلْ اَرَاَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ اَرُونى ماذا خَلَقُوا مِنَ الاَْرْضِ اَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِى السَّمواتِ ائْتُونى بِكِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا اَوْ اَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ»(3)
«بگو: به من خبر دهيد آنچه را كه به جاى خدا فرا مىخوانيد! به من نشان دهيد كه چه چيزى از زمين [را] آفريده يا [مگر] آنان را در [كار ]آسمانها مشاركتى است؟! اگر راست مىگوييد كتابى پيش از اين [قرآن] يا بازماندهاى از دانش نزد من آوريد».پيغمبراكرم مأمور است تا از مشركين بپرسد كه دليل آنها بر خالقيت ما سوى اللّه و شركتشان در خلق چه چيز است و بخواهد تا آنچه را كه آنان به طور مستقل يا به صورت
شراكتى خلق كردهاند به او نشان دهند. همچنين از آنها بپرسد كه دليل و برهانشان بر اين مدعا چيست.
راستى كه ادعاى بىدليل، آنهم چنين ادعاى بزرگى كه بگويد خداوندى، معبوديت، خالقيت و رزاقيت، آنهم با وجود مخالف قومىاى كه مدعى است تمامى خلقت از او است و بيكار هم ننشسته و مرتب پيغمبر فرستاده و مردم را به پرستش خود دعوت نموده و خود را معرّفى نموده است كه «لا إله إلاّ اللّه»، به هيچ وجه قابل اعتماد نيست.
من نمىدانم مشركين در مقابل پرسش پيغمبر چه مىكردند و چگونه از پاسخ اين پرسش فرار مىنمودند؟!
پاسخ چهارم:
«قُلْ لَوْ كانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَما يَقُولُونَ اِذا لاَبْتَغَوا اِلى ذِى الْعَرْشِ سَبيلاً»(1)
«بگو: اگر - چنانكه مىگويند - با او خدايانى [ديگر] بود، در آن صورت حتما در صدد جستن راهى به سوى [خداوند] صاحب عرش بر مىآمدند».
«اَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ الاَْرْضِ هُمْ يُنْشِرُونَ * لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةٌ اِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا»(2)
«آيا براى خود خدايانى از زمين اختيار كردهاند كه آنها [مردگان را ]زنده مىكنند؟ اگر در آنها [زمين و آسمان] جز خدا، خدايانى [ديگر] وجود داشت، قطعا [زمين و آسمان] تباه مىشد».
بديهى است كه اگر امور به دست كسانى سپرده شود و همگى مختار و آزاد باشند، هرج و مرج و اختلال نظام لازم مىآيد. به علاوه در اثر مختلف بودن خواستهها كار بهمنازعه و مشاجره كشيده مىشود و در مقام از كار انداختن طرف مقابل و انحصار قدرت براى خود بر مىآيند؛ اين امرى فطرى و قهرى است و هر كس به وجدان خود مراجعه كند آن را تصديق خواهد نمود. بنابر اين، از چنين نظم منظّم و گردش عالم دانسته مىشود كه امور به يكى منتهى مىشود كه او خالق و مدبر است و اگر بخواهد به هر كس
نفع يا ضررى برساند، كسى نمىتواند جلوگيرى نمايد. خداوند عالم در سوره مؤمنون براى اثبات توحيد به چند وجه اشاره فرموده است:
«وَهُوَ الَّذى اَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالاَْبْصارَ وَالاَْفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ * وَهُوَ الَّذى ذَرَأَكُمْ فِى الاَْرْضِ وَاِلَيْهِ تُحْشَرُونَ * وَهُوَ الَّذى يُحْيى وَيُميتُ وَلَهُ اخْتِلافُ الْلَيْلِ وَالنَّهارِ أَفَلا تَعْقِلُونَ»(1)الى قوله «قُلْ لِمَنِ الاَْرْضُ وَمَنْ فيها اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ * سَيَقُولُونَ لِلّهِ قُلْ اَفَلا تَذَكَّرُونَ * قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمواتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ * سَيَقُولُونَ لِلّهِ قُلْ اَفَلا تَتَّقُونَ * قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍ وَهُوَ يُجيرُ وَلا يُجارُ عَلَيْهِ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ * سَيَقُولُونَ لِلّهِ قُلْ فَأَنىّ تُسْحَرُونَ * بَلْ اَتَيْناهُمْ بِالْحَقِّ وَاِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ * مَا اتَّخَذَ اللّهُ مِنْ وَلَدٍ وَما كانَ مَعَهُ مِنْ اِلهٍ اِذا لَذَهَبَ كُلُّ اِلهٍ بِما خَلَقَ وَلَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يَصِفُونَ»(2)الى قوله «وَمَنْ يَدْعُ مَعَ اللّهِ اِلها آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ فَاِنَّما حِسابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ اِنَّهُ لايُفْلِحُ الْكافِرُونَ»(3)
«و اوست آن كسى كه براى شما گوش و چشم و دل پديد آورد. چه اندك سپاسگزاريد! و اوست آن كسى كه شما را در زمين پديد آورد و به سوى او گرد آورده خواهيد شد. و اوست آن كسى كه زنده مىكند و مىميراند و اختلاف شب و روز از اوست. مگر نمىانديشيد؟» تا آنجا كه مىفرمايد: «بگو: اگر مىدانيد [بگوييد] زمين و هر كه در آن است به چه كسى تعلق دارد؟ خواهند گفت: به خدا.بگو: پس آيا عبرت نمىگيريد؟ بگو: پروردگار آسمانهاى هفت گانه و پروردگار عرش بزرگ كيست؟ خواهند گفت: خدا. بگو آيا پرهيزكارى نمىكنيد؟ بگو: فرمانروايى هر چيزى به دست كيست؟ و اگر مىدانيد [كيست آن كس كه] او پناه مىدهد و در پناه كسى نمىرود؟ خواهند گفت: خدا. بگو: پس چگونه دستخوش افسون شدهايد؟ [نه!] بلكه حقيقت را برايشان آورديم و قطعا آنان دروغگويند».
تا آنجا كه مىفرمايد: «و هر كس با خدا معبود ديگرى بخواند كه براى آن برهانى نداشته باشد، حسابش فقط با پروردگارش مىباشد؛ در حقيقت، كافران رستگار نمىشوند».
اگر در اين آيات شريفه دقت شود امورى دانسته مىشود:
اولاً: خداوند خود را خالقِ چشم و گوش و دل و خالق گردش روز و شب و خالق آسمان و زمين معرفى مىنمايد و پيغمبراكرم را مأمور به پرسش از مشركين مىفرمايد كه اين هفت آسمان و زمين و عرش عظيم را چه كسى پديد آورده است؟ آنان چارهاى جز اعتراف به حق نداشتند؛ زيرا نمىتوانستند بگويند كه ساخته شده فلان بت است كه در تاريخ معيّنى مردمان آن را ساختهاند و يا نمىتوانستند بگويند كه فلان بشر اين بناهاى عجيب آسمان و زمين را پديد آورده است، در حالى كه مىدانستند پيش از آنكه اجداد ايشان به دنيا بيايد اين بنا برپا بوده و با نظم عجيب خود در گردش بود. منصفين مشركين به قدرى در اين سؤالات و سرزنشها و توبيخها مىماندند كه چارهاى جز اعتراف نداشتند.
اگر كسى صحنه سؤالات پيغمبر از مشركين را تصور كند كه در ملأ عام مىگفت: «إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»، «افَلا تَذَكَّرُونَ»، «اَفَلا تَعْقِلُونَ»، «اَفَلا تَتَّقُونَ» و آن جمله آخر كه «فَأَنىّ تُسْحَرُونَ»، متوجه مىشود كه قريش تا چه اندازه مبهوت و عاجز شدند، و سرّ اعتراف آنان به خداوند را خواهد فهميد؛ چنانكه قرآن مىفرمايد خواهند گفت: «سَيَقُولُونَ للّهِ».
پيغمبراكرم در اثبات توحيد و ابطال شرك، به قدرى مشركين را بيچاره كرد كه تا بهامروز سراغ نداريم يكى از اعراب مشرك شده باشد و مانند آباى خود بتهايى را تراشيده و معبودِ خود ساخته باشد! ابراهيم خليل اللّه علیهالسلام اگر چه در پنهانى بت شكن شد و گناه را به گردن بزرگ بتان انداخت، ولى طولى نكشيد كه فرزندان ناخلف آن بزرگوار دور خانه خدا، كعبه معظمه، خداوندان دروغينى گذاشته و آنها را پرستش مىكردند، امّا پيغمبراكرم به قدرى پايه را محكم كرد و در ابطال شرك و اثبات توحيد كوشيد كه سرانجام خود مشركين را متوجه ساخت؛ تا جايى كه با دست خويشتن بتهايى را كه خود ساخته بودند در شب و روز شكستند و واقعا دانستند كه آنان ارزشى ندارند.
ابو سفيان كه سالها به خاطر بتها با پيغمبر جنگ مىكرد و در حضور پيغمبر خدا در روز احد «اَعلى هُبَل» مىگفت، وقتى در نزديكى مكه به وسيله عباس به حضور پيغمبر شرفياب شد، حضرت فرمود: هنوز به وحدانيت خدا شهادت نمىدهى؟ گفت: شهادت مىدهم.
اگر خداوند شريكى داشت، حتما او هم در جنگ بدر و اُحد كمك مىنمود. اين فكر در اثر نزول آيات شريفه و طول مجاهدات پيغمبر در سر بت پرستان پيدا شد، بلكه مىتوان گفت كه منافقين هم در اصلِ شهادت به وحدانيت خداوند صادق بودند و كذب آنان در جهت شهادت پيغمبرى محمد بن عبد اللّه بود. خداوند مثلى زده و از مردم خواسته است كه همه به آن مَثَل گوش بدهند:
«يا اَيُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ اِنَّ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبابا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَاِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئا لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ * ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ اِنَّ اللّهَ لَقَوِىٌّ عَزيزٌ»(1)
«اى مردم! مثلى زده شد، پس بدان گوش فرا دهيد: كسانى را كه جز خدا مىخوانيد هرگز نمىتوانيد [حتى] مگسى بيافرينند؛ هر چند براى [آفريدن] آن اجتماع كنند و اگر آن مگس چيزى از آنان بربايد نمىتوانند آن را باز پس گيرند. طالب ومطلوب، هر دو ناتوانند. قدر خدا را چنانكه در خور اوست نشناختند. در حقيقت، خداست كه نيرومند شكستناپذير است».
يعنى همه آنچه را كه مىپرستيد و خدا مىشناسيد اگر اتفاق داشته باشند، نمىتوانند مگسى بيافرينند و هيچ وقت نمىتوانند. ببينيد اين جمله چه استهزاى عظيمى به كفار است؛ زيرا خداوند از ميان همه مخلوقات، مگس را مثال زده و فرموده است كه اگر همگى اجتماع كنند، هيچ وقت نمىتوانند مگسى را خلق كنند. حالا خلق آسمان و زمين و تمامى موجودات ديگر به كنار! همين موجود بسيار ضعيف براى امتحان خالقيت ما سوى اللّه كافى است.
از طرف ديگر مىفرمايد كه اگر همين مگس ناتوان چيزى را از آنان بربايد،
1) سوره حج، آيه 73 و 74.
نمىتوانند از چنگش درآورند. راستى كه چقدر فكر بشر تنزل كرده بود كه ساخته بى ضرر و فايده دست خود را پرستش مىنمود و آن را خداى خود مىدانست!؟
آرى! اين فكر، در اثر مجاهدات پيغمبر از سر عرب بيرون رفت و بساط بت پرستى با آن وسعت دامنهاش از جزيرة العرب تا امروز برچيده شد.
ثانيا: خداوند مىفرمايد داشتن شريك موجب مىشود كه شركا در مقابل يكديگر صف بندى كنند و هر كدام با دسته مخلوق خود در مقام مبارزه و غلبه بر يكديگر برآيند كه اين امر، موجب فساد دستگاه وسيع آسمان و زمين و گردش موجودات و اختلال در نظام خلقت مىگردد. امّا اكنون كه مشاهده مىشود در نظام خلقت به قدر ذرهاى خلاف و فساد نيست و همه چيز مثل روز اول به نظم خود ادامه مىدهند، اين دليل روشنى است بر وحدانيت خداوند و بطلان شرك و وثنيّت.
ثالثا: خدا اشاره مىفرمايد كه مشركين در مدعاى خود دليل و برهانى ندارند. راستى كه بسيار عجيب است! اگر كسى بگويد فلان چيز ناقابل مال من است بايستى گواه داشته باشد و ادعايش بى دليل پذيرفته نخواهد شد. چه شده است كه خداوندى بُتانِچشم و گوش بسته، يا بشرِ مخلوقِ مسبوق به عدم و يا چيز ديگرى كه از قبل نبوده و بعدا به وجود آمده و از ميان نيز خواهد رفت، بدون شاهد و گواه پذيرفته شد و بشر سالها يا قرنها در برابر آنان خاضع و خاشع بود و سالها براى «ما سوى اللّه» خاضع، ساجد و عابد بود و بت، گوساله، آتش، دريا، ستارگان، فرعونها، عزيز، مسيح و نظاير آن موجودات را كه حادث و زايل و رفتنى بودند مىپرستيدند و مىپرستند؟!
«وَاِذا رَاَوْكَ اِنْ يَتَّخِذُونَكَ اِلاّ هُزُوا أَهذَا الَّذى بَعَثَ اللّهُ رَسُولاً»(1)
«و چون تو را ببينند، جز به ريشخندت نگيرند [كه:] آيا اين همان كسى است كه خدا او را به رسالت فرستاده است؟»
1) سوره فرقان، آيه 41.
مشركين هر وقت پيغمبر را مىديدند به جز استهزا و مسخره كارى نداشتند و مىگفتند: آيا كسى را كه خداوند به رسالت فرستاده همين است؟
آرى! مشركين از جهاتى تعجب مىكردند كه محمّد بن عبد اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسول خدا باشد و او را مسخره و استهزا مىكردند.
«وَقالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَيَمْشى فِى الاَْسْواقِ لَوْ لا اُنْزِلَ اِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذيرا * اَوْ يُلْقى اِلَيْهِ كَنْزٌ اَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْها وَقالَ الظّالِمُونَ اِنْ تَتَّبِعُونَ اِلاّ رَجُلاً مَسْحُورا»(1)
«و گفتند: اين چه پيامبرى است كه غذا مىخورد و در بازارها راه مىرود؟ چرا فرشتهاى به سوى او نازل نشده تا همراه وى هشدار دهنده باشد؟ يا [آنكه] گنجى به طرف او افكنده نشده يا باغى ندارد كه از آن بخورد؟ و ستمكاران گفتند: جزمردى افسون شده را پيروى نمىكنيد».
آنها باور نمىكردند كه پيغمبر خدا فردى عادى باشد و مثل ساير مردم غذا بخورد و در بازارها راه برود، بلكه گمان مىكردند پيغمبر بايد نسبت به سايرين از نظر اختلاف جنسى، ممتاز باشد؛ مَلِكى باشد يا مَلِكى با او همراه باشد و يا آنكه از جهت ثروت و مال، مزيّتى داشته باشد و داراى گنج و باغستان باشد.
در اينكه پيغمبرخدا بايد با ساير افراد تفاوت داشته و داراى مزيتى برتر باشد سخنى نيست، ولى كلام اصلى در آن مزيت است. به نظر مشركين مىبايست يكى از دو امر باشد: اختلاف جنسى، يا ثروت. در نظر آنان گنج و باغستان اهميت زيادى داشت. من گمان مىكنم خدايان مشركين نيز از طلا و نقره يا جواهرات بودند؛ زيرا آنان در برابر ثروت متواضع بودند و معبودشان مال و ثروت بود حالا به هر كيفيتى كه بوده باشد. مگر قوم موسى كه گوساله پرست شدند، جز اين بود كه با زر و زيورى كه از فرعونيان به چنگ آورده بودند، گوساله ساختند؟ اگر گوساله سامرى از زر و زيور نبود، بنىاسرائيل آن را پرستش نمىكردند. پس جايى كه در نظر مردم معبودشان بايد زر و زيور داشته
1) سوره فرقان، آيه 7 و 8.
باشد، آيا براى پيغمبر اين شرط را لحاظ نمىكنند؟
ملاحظه مىشود كه مشركين چگونه در پيغمبرى محمد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم اعتراض داشتند و مىگفتند: «لَوْ لا اُنْزِلَ اِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذيرا * اَوْ يُلْقى اِلَيْهِ كَنْزٌ اَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْها وَقَالَ الظّالِمُونَ اِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّ رَجُلاً مَسْحُورا(1)و گفتند: اين چه پيامبرى است كه غذا مىخورد و در بازارها راه مىرود؟ چرا فرشتهاى به سوى او نازل نشده است تا همراه وى
هشدار دهنده باشد؟ يا گنجى به طرف او افكنده نشده يا باغى ندارد كه از آن بخورد؟ و ستمكاران گفتند: جز مردى افسون شده را دنبال نمىكنيد».
كسانى كه حب مال به آن اندازه در دلشان جاى گرفته كه جسم بىجانى را چون ازجواهر است خداوند خود مىدانند، چگونه تسليم فرمان محمد بن عبد اللّهِ يتيم و بىمال مىشوند؟ آنان هيچگاه تسليم فرمان پيغمبر نمىشوند؛ چنانكه گفتند و خداوند نيز خبر
داده است:
«وَقالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الاَْرْضِ يَنْبُوعا * اَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخيلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنهارَ خِلالَها تَفْجيرا * اَوْ تُسْقِطَ السَّمآءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفا اَوْ تَأْتِىَ بِاللّهِ وَالْمَلآئِكَةِ قَبيلاً * اَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ اَوْ تَرْقى فِى السَّمآءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتابا نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبّى هَلْ كُنْتُ اِلاّبَشَرا رَسُولاً * وَما مَنَعَ النّاسُ اَنْ يُؤْمِنُوا اِذْ جآءَهُمُ الْهُدى اِلاّ اَنْ قالُوا اَبَعَثَ اللّهُ بَشَرا رَسُولاً»(2)
«و گفتند: تا از زمين چشمهاى براى ما نجوشانى هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد؛ يا [بايد] براى تو باغى از درختان خرما و انگور باشد و آشكارا از ميان آنها جويبارها روان سازى يا چنانكه ادعا مىكنى آسمان را پاره پاره بر [سر] ما فرو اندازى. يا خدا و فرشتگان را در برابر [ما] حاضر سازى. يا براى تو خانهاى از طلا[كارى ]باشد. يا به آسمان بالا روى. و به بالا رفتن تو [هم] اطمينان نخواهيم
داشت، تا بر ما كتابى نازل كنى كه آن را بخوانيم. بگو: پاك و منزّه است پروردگار من آيا [من] جز بشرى فرستاده هستم؟ و چيزى مردم را از ايمان آوردن باز نداشت، آنگاه كه هدايت بر ايشان آمد؛ جز اينكه گفتند: آيا خدا بشرى را به سِمَت رسول مبعوث كرده است؟»
مشركين از بس عاشق ثروت بودند، گمان مىكردند كه خداوندى و رسالت نيز از جهت ثروت است. بنابر اين، به پيامبر گفتند كه ايمان نمىآوريم مگر آنكه چشمه جوشندهاى از زمين درآورد، يا صاحب باغى شود كه در اطرافش آبها در نهرها جارىباشد، يا داراى يك خانه شود كه از طلا ساخته شده باشد و يا پر از طلا باشد. به نظر مشركين قارون مىبايست بالاترين پيغمبران باشد و قطعا اگر حاضر بود او را خداى خود مىنمودند و براى ثروت او تواضع و سجده نيز مىكردند. مگر همين مشركين قريش نگفتند: چرا قرآن بر يكى از اين دو مرد بزرگ شهر طايف يا مكه نازل نشد؟
«وَقالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيمٍ»(1)
«و گفتند: چرا اين قرآن بر مردى بزرگ از [آن] دو شهر فرود نيامده است؟»
آرى! بزرگى آن دو به لحاظ ثروت و دارايى بود. آنها مىخواستند كه خداوند قرآن را بر يكى از آن دو ثروتمند نازل كند و در اين صورت قطعا تسليم يكى از آن دو مىشدند؛ چون ثروتمندترين مردم بودند.
كوتاه سخن آنكه چون در نظر مشركين سبب پرستش و اطاعت كردن داشتن مال و ثروت بود، مىگفتند كه محمد شايسته پيغمبرى نيست.
بله! اگر آن حضرت صاحب قنات، باغ و خانهاى از طلا يا گنج بشود، ما او را به پيغمبرى قبول كرده و به وى ايمان مىآوريم. و شايد ايمان قريش در فتح مكه به پيغمبر در اثر قوت و اقتدار وى بود. وقتى او را ما فوق خود و سلطنت او را بالاتر از كسرا و قيصر ديدند، تسليم او شدند. اين مطلب از سخنان ابو سفيان به عباس و هند، - زوجه خودش - دانسته مىشود. آرى! اين جماعت از مؤلفة القلوب بودند كه به وسيله مال، كه محبوب و
1) سوره زخرف، آيه 31.
معشوق آنان بود، لسانا ايمان آوردند.
پس دانسته شد كه موجب استهزاى قريش، فقر و ندارى پيغمبر بود، نه عيوب ديگر. اين عقيده و عمل قريش و مشركين بسيار غلط بود؛ زيرا خداوندِ غنىِّ بالذات به مال اهميت نمىدهد و در نظر او ترجيح و مزيت به سبب صفات و كمالات و انسانيت است و محمد بن عبد اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم در اين جهات، ما فوق بشر بود. بنابر اين، او را فرستادهخود قرار داد و براى تهذيب اخلاق و عقايد و اعمال مردم مبعوث كرد. بديهى است كه فرستاده خدا بايد پاك باشد تا ناپاكان را پاكيزه كند، نه ثروتمندِ آلوده به كثافات. آن كسى كه سر تا پا نجس باشد چگونه انسانهاى آلوده را پاك مىسازد؟!
«هُوَ الَّذى بَعَثَ فِى الاُْمِّيّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَاِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفى ضَلالٍ مُبينٍ»(1)
«اوست آن كسى كه در ميان بى سوادان، فرستادهاى از خودشان بر انگيخت تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و به ايشان كتاب و حكمت بياموزد و [آنان ]قطعا پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند».
در گمراه بودن قريش همين بس كه نمىدانستند خداوند براى چه پيغمبر مىفرستد و مقصود از ارسال رسول چيست. پيغمبر براى تطهير مردم و تعليم كتاب و حكمت آمده بود و بهتر از محمد بن عبد اللّه كسى نبود؛ «اَللّهُ اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ(2)خدا بهتر مىداند كه رسالتش را كجا قرار دهد».
رسول بايستى داراى صفات حميده و عصمت از گناه باشد؛ و بايستى مردم را به خدا دعوت كند و از آينده بترساند، نه اينكه صاحب ثروت باشد و لو آنكه سر تا پا مجسمه ناپاكى بوده باشد. چه بسا بزرگترين ثروتمندان جهان از پستترين افراد بشر و گمراهتر از چهارپايان هستند! آيا به نظر قريش آنان بايست فرستاده خدا باشند؟!
خداوند در پاسخ اين سؤال قريش مىفرمايد:
«وَقالُوا لَوْلا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيمٍ * اَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَرَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعيشَتَهُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَرَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضا سُخْرِيّا وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمّا يَجْمَعُونَ»(1)
«و باز گفتند چرا اين قرآن بر آن مرد بزرگ قريه مكه و طايف [وليد و حبيب يا عروة بن مسعود] نازل نشد؟ آيا آنها بايد فضل و رحمت خداى تو را تقسيم [و مقام نبوّت را تعيين] كنند؟ هرگز نبايد در صورتى كه ما خود معاش و روزى آنها را در زندگى دنيا تقسيم كردهايم و بعضى را بر بعضى [به مال و جاه دنيوى] برترى دادهايم تا بعضى از مردم [به ثروت] بعضى ديگر را مسخّر خدمت كنند و [غافلند كه بهشت دار] رحمت خدا از آنچه [از مال دنيا] جمع مىكنند بسى بهتر است».
آيا آنان رحمت خدا را قسمت مىكنند؟ ما روزى آنان را به ايشان داديم و در ميان آنان در ثروت اختلاف و تفاوت گذارديم؛ در نتيجه بعضى بعض ديگر را مسخره مىكنند، وليكن رحمت حق بهتر است از آنچه جمع مىكنند. پس معلوم شد كه در نظر خداوند، مال - همان مالى كه خودش به مردم داده است - ارزشى ندارد، بلكه آن رحمت خداوند از اين مال كه موجب وبال است بهتر مىباشد؛ آرى اولياى حق ثروتمندان نيستند [اِنْ اَوْلِيآؤُهُ اِلاّ الْمُتَّقُونَ(2)تنها پرهيزكاران اولياى خدا هستند.]
حاصل كلام آنكه چون مال در نزد مشركين ارزش داشت و ملاك خوب بودن در نزد خداوند را نيز مال و ثروت مىدانستند، روى اين حساب پيغمبرى محمد بن عبد اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم را قبول نمىكردند و آن بزرگوار را مسخره و استهزا مىنمودند؛ بلكه حقانيت خود را بر مسلمين در همين زيادى مال و ثروت مىدانستند.
«وَاِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا لِلَّذينَ آمَنُوا اَيُّ الْفَريقَيْنِ خَيْرٌ مَقاماوَاَحْسَنُ نَدِيّا»(1)
«و چون آيات روشن ما بر آنان خوانده شود، كسانى كه كفر ورزيدهاند به آنان كه ايمان آوردهاند مىگويند: كدام يك از [ما] دو گروه جايگاهش بهتر و محلفش آراستهتر است».
«وَقالُوا نَحْنُ اَكْثَرُ اَمْوالاً وَاَوْلادا وَما نَحْنُ بِمُعَذَّبينَ * قُلْ اِنَّ رَبّى يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشآءُ وَيَقْدِرُ وَلكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ * وَما اَمْوالُكُمْ وَلا اَوْلادُكُمْ بِالَّتى تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنا زُلْفى اِلاّ مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صالِحا فَاُولئِكَ لَهُمْ جَزآءُ الضِّعْفَ بِما عَمِلُوا وَهُمْ فِى الْغُرُفاتِ آمِنُونَ»(2)
«و گفتند: ما دارايى و فرزندانمان از همه بيشتر است و ما عذاب نخواهيم شد. بگو: پروردگار من است كه روزى را براى هر كس كه بخواهد گشاده يا تنگ مىگرداند؛ ليكن بيشتر مردم نمىدانند. و اموال و فرزندانتان چيزى نيست كه شما را به پيشگاه ما نزديك گرداند، مگر كسانى كه ايمان آورده و كار شايسته كرده باشند. پس براى آنان دو برابر آنچه انجام دادهاند پاداش است و آنها در غرفهها[ى بهشتى] آسوده خاطر خواهند بود».
خداوند در اين آيه شريفه اعلام فرمود كه طبق اشتباه قريش و غلط بودن حساب آنان، ملاك قرب در نزد خداوند، مال و فرزند نيست، بلكه ايمان و عمل صالح است و درجات عالى در آخرت مخصوص به مسلمين مىباشد. پس تمام مسخره كردنهاى مشركين ناشى از امر غلط مىباشد كه آن، ناشى از حبّ مال و ثروت است؛ در حالى كه آنها فراموش كردند كه مهم ترين امر بندگى خدا، ايمان و عمل صالح است.
اعتراض مشركين از حيث بشر بودن پيغمبر نيز غلط است. خداوند در اين باره فرمود:
«وَما اَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنَ الْمُرْسَلينَ اِلاّ اِنَّهُمْ لَيَأْكُلُونَ الطَّعامَ وَيَمْشُونَ فِى الاَْسْواقِ»(1)
«و پيش از تو پيامبران [خود] را نفرستاديم جز اينكه آنان [نيز] غذا مىخوردند و در بازارها راه مىرفتند».
خداوند در اين ايه اشاره مىكند كه همه پيغمبران گذشته نيز همانند محمد بن عبد اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم غذا خور بوده و در بازارها راه مىرفتند و اصلاً ملَك نبودند.
آرى! انبياى گذشته نيز گرفتار همين اعتراض بودند كه چگونه بشر پيغمبر شده است و چرا ملَك نيامد؟ و به آنها مىگفتند كه: شما دروغ مىگوييد و آمدهايد تا ما را از آنچه پدران ما مىپرستيدند جلوگيرى كنيد.
«قالُوا اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا تُريدُونَ اَنْ تَصُدُّونا عَمّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا فَاْتُونا بِسُلْطانٍ مُبينٍ * قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ اِنْ نَحْنُ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَلكِنَّ اللّهَ يَمُنُّ عَلى مَنْ يَشآءُ مِنْ عِبادِهِ وَما كانَ لَنا اَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطانٍ اِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ وَعَلىَ اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»(2)
«گفتند: شما بشرى جز مانند ما نيستيد. مىخواهيد ما را از آنچه پدرانمان مىپرستيدند باز داريد. پس براى ما حجتى آشكار بياوريد. پيامبرانشان به آنان گفتند: ما بشرى جز مثل شما نيستيم ولى خدا بر هر يك از بندگانش كه بخواهد منت مىنهد، و ما را نرسد كه جز به اذن خدا براى شما حجتى بياوريم، و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند».
پيغمبران گذشته اعتراف داشتند كه بشر هستند و خداوند منصب پيغمبرى را به هر كس كه بخواهد، مىدهد و بر او منت مىگذارد و فرستاده خود مىنمايد. خداوند، پيغمبر بشر را از جنس بشر قرار مىدهد. بلى! اگر ملائكه در زمين بودند و مىخواست براى آنان پيغمبر بفرستد، البته فرستاده بر آنان ملَك مىشد، ولى براى بشر، بشر خواهدبود.
«وَما مَنَعَ النّاسَ اَنْ يُؤْمِنُوا اِذْ جآءَهُمُ الْهُدى اِلاّ اَنْ قالُوا اَبَعَثَ اللّهُ بَشَرا رَسُولاً *
قُلْ لَوْ كانَ فِى الاَْرْضِ مَلائِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنّينَ لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّمآءِ مَلَكا رَسُولاً»(1)
«و [چيزى] مردم را از ايمان آوردن باز نداشت، آنگاه كه هدايت بر ايشان آمد، جز اينكه گفتند: آيا خدا بشرى را به سِمَت رسول مبعوث كرده است؟ بگو: اگر در روى زمين فرشتگانى بودند كه با اطمينان راه مىرفتند، البته بر آنان [نيز ]فرشتهاى را به عنوان پيامبر از آسمان نازل مىكرديم».
«وَلَوْ جَعَلْناهُ مَلَكا لَجَعَلْناهُ رَجُلاً وَلَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ»(2)
«و اگر او را فرشتهاى قرار مىداديم، حتما وى را [به صورت] مردى در مىآورديم، و امر را همچنان بر آنان مشتبه مىساختيم».
چون خداوند نمىخواهد كه مردم به زور ايمان بياورند و مكرِه و ملجى باشند (البته در مقابل ملك ملجى خواهند شد و مجبور به اظهار خشوع مىباشند، امّا اين ايمان به كار نيايد و ارزشى ندارد) اين است كه رسول مىبايست از جنس همين بشر باشد و امتحان و آزمايش به عمل بيايد. پس استهزا كردن پيغمبرى محمد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم از لحاظ فقر و بىمالى و از لحاظ بشر بودن درست نبود. مال هم در نظر خداوند ارزشى ندارد و دوستان خدا پرهيزكارانند. اين پاسخ قرآن به اعتراضات مشركين و استهزاى آنان از جهت بشريت و فقر پيغمبر است.
مشركين قريش در برابر پيغمبر بيچاره گشته و نتوانستند كارى كنند كه آن سرور را ضعيف نمايند. آنها از استهزاهاى خود به هيچ وجه نتيجه نگرفتند و پيغمبراكرم با كمال شجاعت، استقامت مىفرمود. آنان در عين حال مانع متابعت ديگران از وى مىشدند و به مردم مىگفتند كه محمّد ساحر است. و گاهى هم مىگفتند كه او ديوانه است.
در همان آيهاى كه از سوره فرقان نقل شد، پس از اعتراض قريش به اين كه چگونه اين بشر، پيغمبر شده است و چرا ملَك با او همراه نيست؟ و چرا پيغمبر صاحب گنج و باغ نيست؟ خداوند فرمود: «وَقالَ الظّالِمُونَ اِنْ تَتَّبِعُونَ اِلاّ رَجُلاً مَسْحُورا(1)و ستمكاران گفتند: جز مردى افسون شده را دنبال نمىكنيد»
كفار كه به خود ظلم مىكنند با يكديگر آهسته سخن مىگويند كه محمّد بشرى است مانند خود ما، آيا دنبال سحر او مىرويد و حال آنكه مىبينيد سحر شدهايد؟
در جايى ديگر آمده است: «وَاَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذينَ ظَلَمُوا هَلْ هذا اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ اَفَتَأْتُونَ السِّحْرَ وَاَنْتُمْ تُبْصِرُونَ(2)و آنان كه ستم كردند پنهانى به نجوا برخاستند كه: آيا اين [مرد] جز بشرى مانند شماست؟ آيا ديده و دانسته به سوى سحر مىرويد؟».
در جاى ديگر هم آمده است: «اِنَّهُمْ كانُوا اذا قيلَ لَهُمْ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ يَسْتَكْبِرُونَ * وَيَقُولُونَ اَئِنّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ * بَلْ جآءَ بِالْحَقِّ وَصَدَّقَ الْمُرْسَلينَ(3)چرا كه آنان بودند كه وقتى به ايشان گفته مىشد: خدايى جز خداى يگانه نيست، تكبر مىورزيدند و مىگفتند آيا ما براى شاعرى ديوانه دست از خدايانمان برداريم؟! ولى نه! [او] حقيقت را آورده و فرستادگان را تصديق كرده است».
وقتى توحيد به كفار گفته مىشد و به اسلام دعوت مىشدند، تكبر كرده و مىگفتند كه ما از همه خداهاى خودمان به جهت محمّدِ شاعر و ديوانه دست برداريم؟ دروغمىگفتند: محمّد با دين حق آمده است و همه پيغمبران خدا را قبول دارد و تصديق مىكند.
بنابر اين، قريش نسبت به تضعيف پيغمبر از استهزاى آن حضرت كوتاهى نمىكردند و در مقام جلوگيرى از ايمان آوردن مردم يا پايدارى خود كفار بر باطل خويش از نسبت دادن سحر و جنون به پيغمبر مضايقه نمىكردند، حتى به اين اتهام، كسانى را از
خيال متابعت و پيروى از وى باز مىداشتند و با اين گفته كه آيا ما از خدايان خود به گفته اين ديوانه دست برداريم؟ يا آن كه سحر در محمّد اثر كرده و او ديوانه شده است، آيا مىخواهيد از او متابعت كنيد؟ و يا اين كه دنبال سحر مىرويد و سحر او در شما اثر نموده است. و از اين قبيل سخنان، گروه خود را محكم كردند. بديهى است كه اين گونه كلمات در قلوب عده زيادى مؤثر است. مشركين تا مىتوانستند با اين گونه سخنان، خود را محكم مىكردند و بر باطل خويش پايدار بوده و از ايمان آوردن ديگران نيز جلوگيرى مىكردند.
«أَكانَ لِلنّاسِ عَجَبا اَنْ اَوْحَيْنا اِلى رَجُلٍ مِنْهُمْ اَنْ اَنْذِرِ النّاسَ وَبَشِّرِ الَّذينَ آمَنُوا اَنَّ
لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ قالَ الْكافِرُونَ اِنَّ هذا لَساحِرٌ مُبينٌ»(1)
«آيا براى مردم شگفت آور است كه به مردم از خودشان وحى كرديم كه مردم را بيم ده و به كسانى كه ايمان آوردهاند مژده ده كه براى آنان نزد پروردگارشان سابقه نيك است؟ كافران گفتند: اين [مرد ]قطعا افسونگرى آشكار است».
راستى! عجيب است كه كفار، فرستاده خدا را كه براى هدايت بشر آمده است، ساحر بنامند؟! مدرك كفار بر ساحر بودن پيغمبر اين بود كه چون سحر، موجب جدايى بين دوستان و پدران و فرزندان مىشود و بعضى از او متابعت مىكنند و بعضى هم مخالفت مىورزند، پس به وسيله او آتش اختلاف روشن شده است و ساحر هم مردم رامتفرق مىكند، پس محمد ساحر است.
اين سخن درست نيست؛ زيرا بر فرض كه ساحر، مردم را متفرق نمايد، موجب اين نيست كه بگوييم هر كسى كه به وسيله او اختلاف پيدا شود، ساحر است؛ هر چند او سخن حق بگويد و ديگران از باب عناد و لج بازى مخالفت كنند و زير بار سخن حق او نروند. بنابر اين منطق، هر كس كه حق خود را ادعا نمايد، ساحر خواهد بود؛ زيرا موجب بروز اختلاف خواهد گشت. راستى اين است كه «بَلْ جاءَ بِالْحَقِّ وَصَدَّقَ الْمُرْسَلينَ(2)بلكه
محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم با برهان روشن حقّ آمد و حجّت و معجزاتش صدق پيغمبران پيشين را نيز اثبات كرد»؟
معاندين بودند كه از حق سرپيچى داشتند و پيغمبر خدا را ساحر و ديوانه خواندند. عجبا! چگونه خواستند او را ديوانه معرفى نمايند و حال آنكه از او در طول عمر و حتى قبل از سالهاى بعثت چيزى سرنزده بود كه بتوان آن را كاشف از جنون در آن سرور دانست!
جنون چيزى نيست كه پوشيده بماند و يا بتوان آن را مخفى نمود، مگر آنكه دوستانش او را از حشر با مردم ممنوع كنند و نگذارند با مردم تماس بگيرد. در اين صورت هم خودِ استتار، كاشف از سرّى خواهد بود، و گرنه اگر كسى با مردم محشور باشد، مطلب فورا معلوم مىشود.
پس اگر در او جنون باشد از حركات و سكون و نطق وى نااعتدالىاش فهميده مىشود و اين امر قابل استتار نيست. كسانى كه محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را ديوانه مىخواندند، اگر قطع نظر از ادعاى نبوت، او را ديوانه مىدانستند، پس مىبايست از اعمال او شاهدى در دست داشته باشند. تاريخ هيچ پيغمبرى مثل پيغمبر اسلام، مضبوط نيست. چنين نيست كه دشمنان آن حضرت وسيله نقل نداشتند، بلكه دشمنان وى از مشركين و اهل كتاب ومنافقين با كمال دقت شاهد و ناظر اعمال آن بزرگوار بودند. بنابر اين، اگر چيزى قبل يا پس از بعثت كه موجب جنون يا ضعف عقل باشد در دست داشتند ولو خيلى اندك بود، اعتنا مىكردند و آن را بزرگ مىنمودند كه به حساب نيايد، ولى هر چه بيشتر دقت كنند بهتر او را مىشناسند.
او يگانه كسى است كه مىتوان گفت در مدت عمرش خطايى از او سر نزده است، چه رسد به معصيت و يا عملى كه موجب ضعف عقل باشد و چه رسد به جنون! پس اگر كفار به لحاظ ادعاى پيغمبرى و عقايدى كه اظهار داشت، از قبيل مبدأ و معاد او را مجنون
دانستند، آن عقايد كاشف از جنون نخواهد بود و تمامى گفته او را عقل پس از توجه و التفات تصديق مىكند؛ زيرا پيش از آنكه او اين ادعا را بنمايد، احدى به او چنين نسبتى
نداد، بلكه كسى او را دشمن نمىداشت و همگى قريش او را مىستودند و در نزد جميع ممدوح و امين قريش بود. حتى بعد از بعثت با آنكه او را از روى عناد و دشمنى، ساحر و مجنون و كذاب مىناميدند، امانات خود را به او مىسپردند؛ و در موقعى كه از مكه فرار نمود، امانات را به على علیهالسلام سپرد و او امانتها را به مردم رد كرد.
«ن وَالْقَلَمِ وَما يَسْطُرُونَ * ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ * وَاِنَّ لَكَ لاََجْرا غَيْرَ مَمْنُونِ * وَاِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ * فَسَتُبْصِرُ و يُبْصِرُونَ * بِاَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ»(1)
«نون، سوگند به قلم و آنچه مىنويسد. [كه] تو به لطف پروردگارت، ديوانه نيستى. و بى گمان، تو را پاداشى بى منت خواهد بود. و راستى كه تو را خويى والاست. به زودى خواهى ديد و خواهند ديد، [كه ]كدام يك از شما دستخوش جنونيد».
گذشت زمان، جهل و نادانى دشمنان آن پيغمبر بزرگ را نشان داد، به طورى كه خود آنان پس از سالها دشمنى، به جهل و نادانى خود اعتراف كرده و به دين اسلام وارد شدند. «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ * بِاَيِّكُمُ الْمُفْتُونُ(2)به زودى خواهى ديد و خواهند ديد، [كه]كدام يك از شما دستخوش جنونيد».
آرى به زودى امر روشن شد و خود كفار ديدند. اين آيات در مكه نازل شد. آنان كه از قريش زنده ماندند، پس از گذشت چند سال از فرار پيغمبر از مكه، روز فتح را ديدند و همگى به ظلم خود اعتراف نموده و اسلام آوردند. اعتراف كردند (ولو به عمل خود) به آنكه ديوانه بودند، كه از نور بدشان مىآمد و مىخواستند در ظلمات بمانند و در دنيا بيچاره و در آخرت معذب و از سيادت و سعادت دور باشند.
«قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ اَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَفُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ اِنْ هُوَ اِلاّ نَذيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَىْ عَذابٍ شَديدٍ»(3)
«بگو: من فقط به شما يك اندرز مىدهم كه دو دو و به تنهايى براى خدا بپاخيزيد،
سپس بينديشيد كه رفيق شما هيچ گونه ديوانگى ندارد. او شما را از عذاب سختى كه در پيش است جز هشدار دهندهاى [بيش] نيست».
راستى، اگر به اين نصيحت و موعظه گوش مىدادند و براى خداوند به خود حركتى مىدادند و از ظلمات بيرون مىآمدند، از جاى خود بر مىخواستند و با يكديگر هم فكرى و گفتوگو مىكردند، مىدانستند آن كسى كه سالها در ميان آنان است و با ايشان
محشور است و او را كاملاً مىشناسند و افعال و اعمال او به هيچ وجه دور از نظرشان نيست، اصلاً جنون در او نيست؛ بلكه بلا شك فرستاده خداوند براى راهنمايى و نجات از عذابى سخت است كه نتيجه اعمال مشركين مىباشد. ولى متأسفانه كفار در جهل و ضلالت فرو رفته بودند و نمىخواستند از آن گودالها بيرون بيايند. و خود را از عناد و لجاج دور نمىكردند و حاضر نبودند كه ساعتى فكر كنند. دانسته به پيغمبراكرم جسارت مىكردند و براى صبر بر باطل و جلوگيرى از هدايت ديگران اين دورغها را مىبافتند و اورا ساحر و ديوانه مىخواندند.
خورشيد هميشه در زير ابر نمىماند بلكه روز روشن پديدار مىشود و معاندين بيچاره و ذليل و خوار، به ضلالت خود اعتراف خواهند نمود؛ «فَسَتُبْصِرُ و يُبْصِرُونَ * بِأَيِّكُمُ الْمُفْتُونُ». اين آيه اِخبار به غيب است كه در قرآن معجِز آمده است.
بنابر اين، از بيانات ما طرز مبارزه مشركين معلوم شد. آنان در مقام مبارزه با حق و خاموش كردند نور خدا به هر درى زدند و كارهايى كردند. آنان سعى داشتند به وسيله استهزا، پيغمبر را ضعيف كنند؛ و از راه تطميع و تخويف نيز وارد شدند و به هر نحو كه مىتوانستند در جدايى افكندن بين پيغمبر و ابوطالب كوتاهى نكردند و در مقام نگاهدارى خود بر باطل و جلوگيرى از ايمان ديگران نيز مشغول به تبليغات شدند. همچنين با گفتن ساحر و ديوانه، خواستند از حق جلوگيرى كنند، ولى گفتههاى آنان را خداوند مكرر در قرآن ذكر نموده و دروغهايشان را پاسخ داده است. و وعده داد كه به زودى مطلب بر هر دو طرف روشن شود و معلوم گردد كه كدام يك ديوانه بودند. لذا در مختصر زمانى مطلب روشن شد؛ نور خداوند تابان گشت و خدا پيغمبر و ياوران خود را
غالب، و دشمنان را مغلوب نمود، كشته شدند و يا اسير گشتند و همان مكه مجمع مسلمانان شد.
اين مطلب از آيه سوره «صافات» دانسته شد كه خداوند در قرآن نسبت شاعرى را به پيغمبر از لسان مشركين مكررا نقل نموده است.
پوشيده نماند كه شعر در ميان عرب، ننگ نبود، بلكه از ادبياتى بود كه مايه افتخار بود و مشركان از اين باب پيغمبر را شاعر مىگفتند كه گفته پيغمبر را در اين كه قرآن كلام خداوند است تكذيب نموده باشند.پس به وسليه چنين نسبتى مىخواستند پيغمبر را در اين كه مىگفت قرآن از خداوند است نه از كلام من و بشر از آوردن نظير آن عاجز است تكذيب كنند.
به خواست خداوند در بخش دوم كتاب اثبات خواهيم نمود كه قرآن معجزه پيغمبر و كلام خداوند است؛ و بشر، بلكه ما سوى اللّه، از آوردن يك سوره مانند سورههاى قرآن عاجز است. با توجه به اين كه قرآن سور مختلفى اعم از طولانى و كوتاه و متوسط دارد، پس آنها حتى در آوردن مانند يك سوره يك سطرى از قرآن نيز عاجز بودند و هستند و اگر جن و انس جمع و متفق شوند نتوانند بياورند.
بزرگ قريش، وليد بن مغيره مخزومى در نسبت دادن شعر به قرآن ايراد داشت و گفت كه اين شعر نيست و پس از تأمل و تفكر گفت: اين سِحر است.
«اِنَّهُ فَكَّرَ وَقَدَّرَ * فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ نَظَرَ * ثُمَّ عَبَسَ وَبَسَرَ * ثُمَّ اَدْبَرَ وَاسْتَكْبَرَ * فَقالَ اِنْ هذا اِلاّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ * اِنْ هذا اِلاّ قَوْلُ الْبَشَرِ * سَاُصْليهِ سَقَرَ»(1)
«اوست كه [بر هلاك پيغمبر و محو اسلام] فكر و انديشه بدى كرد. و چقدر، خدايش بكشد، انديشه غلطى كرد. باز هم خدايش بكشد كه چه فكر خطايى بود.
1) سوره مدثر، آيات 18 - 26.
پس باز انديشه كرد. و رو ترش كرد و چهره در هم كشيد، آنگاه روى از قرآن و اسلام گردانيد و تكبّر و نخوت آغاز كرد. و گفت: اين [قرآن محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ] به جز سحر و بيان سحر انگيزى هيچ نيست. اين آيات [كه به وحى خدا نسبت مىدهد] گفتار بشرى بيش نيست. ما اين منكر و مكذب قرآن را به كيفر كفر به آتش دوزخ در افكنيم».
پس اين بزرگ نادانان و عموى ابو جهل بعد از تأمل و تفكر و دقت زياد، قرآن را سحر دانسته، نه شعر. پيغمبراكرم سالها در ميان قريش زندگانى كرد و مردم شبانه روز بااو محشور بودند، در سال چهلم از عمر مباركش، به رسالت مبعوث شد و به تدريج قرآن بر او نازل گشت. قريش تا آن زمان از او شعرى نشنيدند. كسى كه عمرى در بين قومى باشد كه شعر مايه افتخار آنان محسوب مىشود و او ابدا شعرى نسروده باشد، چگونه مىتوان او را شاعر گفت؟! گذشته از اين، شعراى فراوانى بودند و هستند و همگى اعتراف دارند كه قرآن از مقوله شعر نيست. پس اين نسبت به جهت عناد و بيچارگى آنان است و بس. قرآن از جانب خداوند به وسيله روح الامين بر پيغمبر نازل شد و از منشئات پيغمبر نيست. حتى خود پيغمبر نيز مانند ساير جن و انس و بلكه ما سوى اللّه، نظير قرآن و بلكه يك سوره از آن را نتوانسته و نخواهند توانست بياورند و همين قرآن، معجزه خالده باقيه پيغمبراست و چنانكه دين او باقى است و نسخ نخواهد شد، معجزه او نيز باقى است و تمامى مردم آن را خواهند ديد و محتاج به سماع و نقل از ديگران نيست. اين تنها معجزهاى است از تمامى معجزات پيغمبران كه براى عموم بشر باقى است و مردم آن را به چشم خود مىبينند.
«وَاِنْ كُنْتُمْ فى رَيْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدآءَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ * فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَلَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النّارَ الَّتى وَقُودُهَا النّاسُ وَالْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ»(1)
«و اگر شما را شكى است در قرآنى كه ما بر بنده خود [محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ] فرستاديم،
1) سوره بقره، آيه 23 و 24.
پس بياوريد يك سوره مانند آن و گواهان خود را بخوانيد [از بزرگان و فصحا هر كه را خواهيد كمك طلبيد] به جز خدا اگر راست مىگوييد [كه اين كلام مخلوق است نه وحى خدا]».
ملاحظه شود كه خداوند چگونه قرآن را معجزه قرار داد و آن را كلام خالق بشر معرفى نمود و فرمود كه اگر در قرآن و صحت ادعاى پيغمبر شك داريد با كمك ما سوىاللّه سورهاى نظير قرآن را بياوريد و اگر نياوريد - و نخواهيد آورد - بدانيد كه اين كتاب از ناحيه خداوند است، پس آن را تكذيب نكنيد و از جهنم بترسيد. اين گونه آيات، مكرر در قرآن آمده است.
شاعر هر اندازه هم كه شعرش خوب باشد، نمىگويد كه كسى نمىتواند نظير آن را بياورد. از كجا معلوم كه نظير آن نيايد؟ اگر ديوانه چنين ادعايى نمايد، قطعا رسوا مىشود. چه بسا بهتر از شعر او را بياورند. پيغمبراكرم قرآن را به خدا نسبت مىدهد و آن را معجزه خود مىخواند و مىگويد كه هيچ كس و هيچ جمعى نمىتواند نظير آن، بلكه مثل ده سوره يا حتى يك سوره از آن را بياورد. اگر دروغ بود، او اين ادعا را نمىكرد.
قريش و دشمنان پيغمبر و معاصرين آن حضرت فصحاى عرب بودند. آنها اين ادعا را مىشنيدند، امّا نظيرش را نياوردند. اگر مىتوانستند، يقينا آورده بودند و از اين همه مبارزات راحت مىشدند، امّا آنان به جاى آنكه نظير آن را بياورند و يا تسليم حق شوند، گاهى مىگفتند كه شعر است و او را شاعر مىخواندند. و گاهى هم مىگفتند كه اين كلام بشر است. و گاهى نيز ادعا مىكردند كه اگر بخواهيم نظير آن را بياوريم مىتوانيم بگوييم و بياوريم.
خداوند اين سه مطلب را در قرآن از مشركينِ دشمنان دين نقل نموده است و دروغ بودن اين سخنان، پر واضح است؛ زيرا اگر قرآن كلام بشر و شعر بود، اگر مىتوانستند نظير يا سورهاى از آن را بياورند، پس چرا نياوردند؟ آيا اين كار آسانتر از آن همه جنگها و تلفات اموال و نفوس و اسير دادن ناموس نبود؟ پس چرا به آن كارها مبادرت كردند و سالها شب و روز آرام نگرفتند و احزاب را عليه پيغمبر تشكيل دادند، ولى از
آوردن يك سوره و لو به اندازه يك سطر، غفلت نمودند؛ با آنكه پيغمبر سند داده بود كه اگر يك سوره بياوريد، معلوم مىشود كه حق با شماست و من بر باطل هستم و مسلمانان آن سند را در سينهها حفظ كرده و نوشته بودند و هر روز و شب در معابد و مجامعمىخواندند؟!
از قريش و عصر پيغمبر صرف نظر مىكنيم، چرا ساير كفار تا زمان عصر حاضر سوره يا آيهاى مثل قرآن نياوردند و نخواهند آورد؟ مگر در ميان كفار، اُدَبا و شعرا و فصحاى عرب و يا عالم به لسان عرب نبود و يا نيست؟ در همين زمان ما مگر اين آيات را نديدند و نشنيدند؟ مگر نمىدانند كه مسلمانان قرآن را معجزه باقيه پيغمبر مىدانند؟
پس چرا نياوردند و نخواهند آورد؟
آرى: «اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حينٍ(1)اين قرآن نسيت جز اندرز و پند براى اهل عالم، و شما منكران بر صدق و حقيقت اين مقال پس از مرگ به خوبى آگاه مىشويد».
امر چهارم از موجبات استهزاى مشركين، اعتقاد پيغمبر به معاد و زنده شدن مردگان از براى حساب و جزاى اعمال بود. مشركين كه در مقام مبارزه مىخواستند از همه چيز استفاده كنند، اين عقيده را نقطه ضعفى تشخيص داده و از استهزا كوتاهى نكردند و دست به تبليغات دامنهدارى زدند.
«وَقالَ الَّذينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ اِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ اِنَّكُمْ لَفى خَلْقٍ جَديدٍ * اَفْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا اَمْ بِهِ جِنَّةٌ بَلِ الَّذينَ لايُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ فِى الْعَذابِ وَالضَّلالِ الْبَعيدِ»(2)
«و كافران به تمسخر و استهزاى [مؤمنان] به مردم مىگفتند كه: مىخواهيد شما را
به مردى رهبرى كنيم كه مىگويد: شما پس از آنكه مُرديد و ذرّات جسمتانمتفرّق و پراكنده گرديد از نو باز زنده خواهيد شد؟ آيا [اين مرد يعنى محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم به اين دعوى كه مىكند] دانسته به خدا دروغ مىبندد يا جنون بر اين گفتارش وا مىدارد؟ [بگو: اى جاهلان! اينها كه مىپندارند هيچ نيست] بلكه [قيامت به زودى بيايد و] آنان كه به عالم آخرت ايمان نمىآورند آنجا در عذاب و اينجا در گمراهى دور از نجات گرفتارند».
مشركين با زبان استهزا مىگفتند كه آيا مىخواهيد مردى را به شما نشان دهيم كه مدعى است پس از آنكه بدن از هم پاشيده و پراكنده شد، اجزاى آن از نو زنده مىشود؟ در واقع، آنها اين گفته را كاشف از يكى از دو امر مىدانستند: يا آنكه پيغمبر ديوانه است و يا آنكه بر خداوند عالم نسبت دروغ مىدهد.
«وَ اِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ اَءِذاكُنّا تُراباً اَءِنّا لَفى خَلْقٍ جَديدٍ»(1)
«و اگر تو را جاى تعجّب [به كار منكران است] عجب قول منكرانِ معاد است كه مىگويند: آيا ما چون خاك شديم باز از نو خلق خواهيم شد؟»
خداوند به قدرى درباره معاد اصرار نمود كه مىتوان گفت هر صفحه از قرآن را كه انسان مىبيند در آن نامى از معاد يا حساب و كتاب و يا صراط و بهشت و جهنم خواهد ديد. ما در اين بخش از كتاب به احتياجات مشركين و استهزائات آنان و كيفيت غلبه حق اشاره مىنماييم. و در بخش ديگر كتاب نيز در ضمن دعاوى پيغمبر در معاد گفتوگو خواهيم نمود.
اصولاً اعتراض به معاد يا از جهت انكار صانع است يا به خاطر انكار قدرت و علم خالق و يا از جهت انتفاى حكمت و غرض در اين امر و يا از باب عدم دليل با امكان وقوع.
بنابر اين، مىتوان گفت كه مشركين از تمامى اين درها وارد شدند و به هر درى زدندتا شايد پيغمبر را مجاب كنند و به مقصود برسند، ولى به كورى چشم دشمنان حق،
1) سوره رعد، آيه 5.
خداوند، باطل را پايمال و حق را واضح نمود.
«اِنَّهُمْ كانُوا قَبْلَ ذلِكَ مُتْرَفينَ * وَ كانُوا يُصِرُّونَ عَلَى الْحِنْثِ الْعَظيمِ * وَكانُوا يَقُولوُنَ اَءِذا مِتْنا وَكُنّا تُراباً وَعِظاماً اَءِنّا لَمَبْعُوثُونَ * اَوَ آبآؤُنَا اْلاَوَّلُونَ * قُلْ اِنَّ الاَْوَّلينَ وَالاْخِرِينَ * لَمَجْمُوعُونَ اِلى ميقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ»(1)إلى قوله: «نَحْنُ خَلَقْناكُمْ فَلَوْلا تُصَدِّقُونَ * اَفَرَاَيْتُمْ ما تُمْنُونَ * ءَاَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ اَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ * نَحنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُالمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقينَ * عَلى اَنْ نُبَدِّلَ اَمْثالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ فى ما لاتَعْلَمُونَ * وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الْنَشْأَةَ الاُْولى فَلَوْلا تَذَكَّرُوُنَ * اَفَرَاَيْتُمْ ما تَحْرُثوُنَ * ءَاَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ اَمْ نَحْنُ الزّارِعُونَ * لَوْ نَشآءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ * اِنّا لَمُغْرَمُونَ * بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ * اَفَرَأَيْتُمُ الْمآءَ الَّذى تَشْرَبُونَ * ءَاَنْتُمْ اَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ اَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلوُنَ * لَوْ نَشآءُ جَعَلْناهُ اُجاحاً فَلَوْلا تَشْكُرُونَ * اَفَرَاَيْتُمُالنّارَ الَّتى تُورُونَ * ءَاَنْتُمْ اَنْشَأْ تُمْ شَجَرَتَها اَمْ نَحْنُ الْمُنْشِئُونَ»(2)
«اينان بودند كه پيش از اين نازپروردگان بودند. و بر گناه بزرگ پافشارى مىكردند. و مىگفتند: آيا چون مُرديم و خاك و استخوان شديم، واقعا [باز ]زنده مىگرديم؟ و آيا پدران گذشته ما [نيز]؟ بگو: در حقيقت، اولين و آخرين، قطعا همه د رموعد روزى معلوم گرد آورده شوند»؛ تا آنجا كه مىفرمايد: «ماييم كه شما را آفريدهايم، پس چرا تصديق نمىكنيد؟ آيا آنچه را [كه به صورت نطفه] فرو مىريزد ديدهايد؟ آيا شما آن را خلق مىكنيد يا ما آفريدنندهايم؟ ماييم كه ميان شما مرگ را مقدّر كردهايم و بر ما سبقت نتوانيد جست؛ [و مىتوانيم] امثالشما را به جاى شما قرار دهيم و شما را [به صورت] آنچه نمىدانيد پديدارگردانيم. و قطعا پديدار شدن نخستين خود را شناختيد؛ پس چرا سر عبرت گرفتن نداريد؟ آيا آنچه را كشت مىكنيد، ملاحظه كردهايد؟ آيا شما آن را [بى يارى ما] زراعت مىكنيد، يا ماييم كه زراعت مىكنيم؟ اگر بخواهيم قطعا خاشاكش
مىگردانيم، پس در افسوس [و تعجب] مىافتيد. [و مىگوييد:] واقعا ما زيان زدهايم، بلكه ما محروم شدگانيم. آيا آبى را كه مىنوشيد ديدهايد؟ آيا شما آن را از [دلِ] ابرِ سپيد فرود آوردهايد، يا ما فرود آورندهايم؟ اگر بخواهيم آن را تلخ مىگردانيم، پس چرا سپاس نمىداريد؟ آيا آن آتشى را كه بر مىافروزيد ملاحظه كردهايد؟ آيا شما [چوب] درختِ آن را پديدار كردهايد، يا ما پديده آورندهايم؟»
وقتى در اين آيات شريفه دقت شود، معلوم مىشود كه كفار بر گناه بزرگ اصرار داشته و مىگفتند اگر ما خاك شديم، چگونه زنده مىشويم؟ خداوند در مقام رد آنان به چهار امر مهم تذكر مىنمايد؛ خلق بشر از منى، خوردنىها، نوشيدنىها و آتش كه از درخت مىگيرند و اين سه، اصول زندگى بشر است. آنگاه مىفرمايد اين منى كه در ارحام مىريزد و از آن، بشر ساخته مىشود، آيا شما آن را به بشر تبديل مىكنيد؟ آيا شما چشم و گوش و دست و پا و ساير اعضا و جوارح قواى ظاهرى و باطنى را به او مىدهيد يا خداوند به وسيله آن آب چنين خلقى را درست مىكند؟ هيچ بشرى نمىتواند بگويد كه پدر يا مادر او بشر مىسازند؛ زيرا گاهى پدر بعد از جماع مىميرد. و گاهى پدرها و مادرها مدتها آرزو دارند تا فرزندى پيدا كنند ولى ميسر نمىشود. و گاهى يكى مىخواهند امّا دوتا مىشود. قشنگ مىخواهند، زشت مىشود. فرزندى سالم مىخواهند، معيوب مىشود. پدر و مادر ديوانه چگونه فرزند عاقلى را مىسازد؟ پدر و مادر نابينا، چگونه فرزند چشمدار و بينا درست مىكنند؟ آنان كه نمىتوانند چشم خود را روشن كنند، چگونه در آن تاريكى، ديدگان فرزند را روشن مىسازند؟ اگر اندك تأملىشود، دانسته مىشود كه اين اتفاق مربوط به مادر و پدر و بشرى ديگر نيست. همان طور كه حيوانات هم از نطفه پديد مىآيند، امّا مربوط به پدر يا مادرشان نيستند. آنان چگونه اين اعضا و جوارح را در كمال زيبايى (كه دانشمندان بزرگ هنوز درست به ادراك خصوصيات، بلكه وجود قسمتهايى از آنها پى نبردهاند) خلق مىكنند؟
آرى! خداوند مىفرمايد: ما شما را خلق كرديم؛ پس چرا تصديق به معاد نمىكنيد؟
از اين طرز استدلال معلوم مىشود كه كفار از باب انكار خالق و صانع، معاد را تكذيب مىكردند و خداوند در اثبات خالق و توجه افكار به خلقت خود بشر، آنان را بر تكذيب معاد ملامت مىكند و مىفرمايد: «ما كه اين بساط را گسترديم، پس از مرگ و پوسيدن بدن نيز مجددا آن را بهپا خواهيم كرد».
آنگاه افكار بشر را متوجه خلقت طعام و شراب و آتش مىكند و مىگويد: اين دانه را كه در خاك مىكنيد و پس از مدتى از آن گندم مىگيريد، آيا شما اين گندم را خلق كرديد و از آن گندم پوسيده، اين شاخه خرم و آن خوشه پر از دانه را خلق كرديد؟
بشر مىداند كه عاجز است، امّا غافل است، وگرنه چرا گاهى خوشه گندم سبز نمىشود و گاهى هم كم دانه مىدهد؟! بديهى است كه هر زارعى مىخواهد از هر دانه صدها دانه جمع كند و چه بسا آن دانه، خود روييده باشد و آن را نكاشته باشند. چه بسا كسى كه آن را زير خاك پنهان كرده است، خود نيز به زير خاك رفته و پوسيده شده باشد. حال وقتى كه آن دانه سبز مىشود و خوشه مىكند، آيا آنكه در خاك خفته است آن را تربيت مىكند و بدين صورت در مىآورد و يا بدون فاعل و مدبرى آگاه چنين كار محكم و متينى صورت مىگيرد؟!
همچنين آيا آبى را كه از ابر فرود مىآيد بشر سرازير مىكند و آن را شيرين و گوارا مىنمايد؟ خير، بشر كوچكتر و ضعيفتر از آن است كه ابر را پديد آورد و از آن آب بگيرد. چه بسا جايى كه بشر نيست، امّا باران مىبارد و چه بسا در جايى كه بشر است امّامدتها در انتظار نزول باران بسر مىبرند و باران نمىبارد.
آتش كه عموم مردم به آن احتياج دارند و از درخت گرفته مىشود، آن درخت را چه كسى خلق كرده است؟ آيا بشر چنين توانايى داشت كه آن را پديد آورد؟ خداوند جل جلاله با ذكر اين چند نمونه، افكار بشر را متوجه عالم ديگرى مىنمايد و خلقت و ضعف آدمى را برابر ديدگانش مجسم مىسازد. بشرى كه بدون اختيار خود، خلق شد و به اين عالم سرازير گرديد، چگونه مىتواند منكِر شود كه همان خالق، او را به عالم ديگر مىبرد؟ پس خداوند با اثبات نمودن خود، جواب منكرين معاد درباره انكار صانع را داده است.
از آنجا كه منكر قدرت و توانايى خالق بر انجام اين عمل بودند، ممكن است كه خداوند خواست تا به وسيله اين چند مثال، قدرت و توانايى خود را به بشر يادآورى نمايد.
و از آيات شريفه مىتوان به دست آورد كه كفار از باب عدم قدرت و علمِ خالق، منكر معاد شده و پيغمبر را تكذيب مىنمودند و مىگفتند: چگونه مىشود پس از مردن و خاك شدن و متفرق گشتن اجزاى بدن، مجدداً جمع و خلق شويم؟! خداوند در مقام پاسخ به آنان مىفرمايد:
«ق وَالْقُرْآنِ الْمَجيدِ * بَلْ عَجِبُوا اَنْ جآئَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ فَقالَ الْكافِرُونَ هذا شَىْءٌ عَجيبٌ * اَئِذا مِتْنا وَ كُنّا تُراباً ذلِكَ رَجْعٌ بَعيدٌ * قَدْ عَلِمْنا ما تَنْقُصُ الاَْرْضُ مِنْهُمْ وَ عِنْدَنا كِتابٌ حَفيظٌ * بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمّا جَائَهُمْ فَهُمْ فى اَمْرٍ مَريجٍ»(1)
«قاف، سوگند به قرآن با شكوه، [كه آنان نگرويدند،] بلكه از اينكه هشدار دهندهاى از خودشان بر ايشان آمد، در شگفت شدند و كافران گفتند: اين [محمّد و حكايت معاد] چيزى عجيب است. آيا چون مرديم و خاك شديم [زنده مىشويم]؟ اين بازگشتى بعيد است. قطعا دانستهايم كه زمين [چه مقدار] از اجسادشان فرو مىكاهد. و پيش ما كتاب ضبط كنندهاى است. [نه،] بلكه حقيقترا، وقتى برايشان آمد، دروغ خواندند، و آنها در كارى سر در گم [مانده]اند».
ما آنچه را كه زمين از بدن بشر كم مىكند، مىدانيم. آرى! آن مرده كه به تدريج خاك بر او مسلط مىشود و از او كم مىكند تا آنكه به كلى نام و نشانى از او باقى نمىماند، خداوند آن اجزا را مىشناسد و در كتاب، ثبت و محفوظ است. خلاصه آنكه ما عالِم و تواناييم كه اجزاى متفرق شده و بر باد رفته جابهجا گشتهاى كه به صورتهاى ديگرى درآمده است را جمع كنيم و مجدداً آن را به صورت اول بيافرينيم. آنگاه خداوند با خلقت اشيا، قدرت و توانايى خود را اثبات مىفرمايد.
«اَفَلَمْ يَنْظُرُوا اِلَى السَّمآءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها وَ زَيَّنّاها وَ مالَها مِنْ فُرُوجٍ * وَالاَْرْضَ مَدَدْناها وَ اَلْقَيْنا فيها رَواسِىَ وَ اَنْبَتْنا فيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهيجٍ * تَبْصِرَةً وَ ذِكْرى لِكُلِّ
1) سوره ق، آيه 1 - 5.
عَبْدٍ مُنيبٍ * وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّمآءِ مآءً مُبارَكاً فَاَنْبَتْنا بِهِ جَنّاتٍ وَ حَبَالْحَصيدِ»(1)الى قوله «اَفَعَيينا بِالْخَلْقِ الاَْوَّلِ بَلْ هُمْ فى لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَديدٍ»(2)
«مگر به آسمان بالاى سرشان ننگريستهاند كه چگونه آن را ساخته و زينتش دادهايم و براى آن هيچ گونه شكافتگى نيست. و زمين را گسترديم و در آن لنگر [آساكوه]ها فرو افكنديم و در آن از ه رگونه جفت دلانگيز رويانيديم. [تا] براى هر بنده توبه كارى بينش افزا و پندآموز باشد. و از آسمان، آبى پر بركت فرود آورديم، پس بدان [وسيله] باغها و دانههاى درو كردنى رويانديم». تا آنجا كه مىفرمايد: «مگر از آفرينش نخستين [خود] به تنگ آمديم؟ [نه!] بلكه آنها از خلق جديد در شبههاند».
خداى توانايى كه خالق آسمان و زمين، پديد آورنده ابر و باران و باغات و زراعات است، چگونه نمىتواند مجدداً خلق كند؟ آيا خلق اول كاشف از قدرت و توانايى اواست يا آنكه نشان دهنده عجز و ناتوانى او؟ از اين گونه آيات معلوم مىشود كه انكار معاد به واسطه ادعاى عجز صانع بود، نه انكار صانع.
«اَوَلَمْ يَرَوْا اَنَّ اللّهَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ وَ لَمْ يَعْىَ بِخَلْقِهِنَّ بِقادِرٍ عَلى يُحْيِىَ الْمَوْتى بَلى اِنَّهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ»(3)
«مگر ندانستهاند كه آن خدايى كه آسمانها و زمين را آفريده و در آفريدن آنها درمانده نگرديد؛ مىتواند مردگان را [نيز] زنده كند؟ آرى، اوست كه بر همه چيز تواناست».
«اَفَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ اَنَّكُمْ اِلَيْنا لاتُرْجَعُونَ»(4)
«آيا پنداشتيد كه شما را بيهوده آفريدهايم و اينكه شما به سوى ما بازگردانيده نمىشويد؟»
كفار در ادامه بهانه جويىها و اعتراضات خود از سوى ديگرى وارد شده و از باب آنكه «چه فايده دارد خداوند مجدداً مردگان را زنده كند؟» منكر معاد شدند. و پيغمبر را به خاطر اين عقيده استهزا مىنمودند. خداوند مىفرمايد: «آيا گمان كرديد كه شما را عبث و بيهوده خلق كرديم و بسوى ما بازگشت نخواهيد كرد؟»
اين تعبير عجيبى است؛ خدا نمىفرمايد كه معاد داراى حكمت است، بلكه مىگويد: اگر معاد نباشد، خلق اول عبث و بيهوده است.
راستى! ما مىگوييم كه اگر معاد و خلق بهشت نباشد، بشر از تمامى افراد حيوانات پستتر و بدبختتر است؛ زيرا حيوانات ديگر نه هُموم و غُموم بشر را دارند و نه مصايب و احتياجات بشر را دارند. حيوانات، خود به خود مىتوانند بطور انفرادى يا با جفت خود بدون احتياج به تهيه خانه و لباس و لوازم زندگى در هر فصلى زندگى كنند ومىتوانند خوراك خود را كه بسيار طبيعى است در هر گوشه و كنار تهيه نمايند. امّا اين بشر است كه به هم نوع و ساير امور احتياج دارد و امراض او گوناگون و گرفتارىهايش از اجتماع، قابل شمارش نيست. پس زندگى بشر، سر تا پا، آلام و مصايب و گرفتارى است و اگر مقدمه براى تهيه جاى بهترى در ميان نبود، خلقت او بيهوده و بشر، بدبختتر و پستتر از تمام حيوانات بود.
«اَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمينَ كَالْمُجْرِميْنَ * ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ * اَمْ لَكُمْ كِتابٌ فيهِ تَدْرُسُونَ * اِنَّ لَكُمْ فيهِ لَما تَخَيَّرُونَ»(1)
«پس آيا فرمانبرداران را چون بد كاران قرار خواهيم داد؟ شما را چه شده؟ چگونه داورى مىكنيد؟ يا شما را كتابى هست كه در آن فرا مىگيريد، كه هر چه را بر مىگزينيد، براى شما در آن خواهد بود؟»
اين آيات اشاره بر اين دارد كه فلسفه و حكمت ديگرى براى معاد موجود است. بشر پس از آنكه مقيد به قوانينى شد و خداوند براى او احكام و حدودى را قرار داد، اين حتمى است كه بايستى مطيع را از عاصى جدا سازد و پاداش مطيع و جزاى عاصى را
1) سوره قلم، آيه 35 - 38.
بدهد؛ زيرا نمىشود كه خوب و بد در رديف هم باشند و مطيع و عاصى در يك درجه و مرتبه قرار گيرند. پس وجود عالَم مجازات براى خوبان و بدان لازم است امّا چون دنيا دار جزا نيست، قطعاً عالم ديگرى در پيش داريم.
و از آيه شريفه «وَ اَقْسَمُوا بِاللّهِ جَهْدَ اَيْمانِهِمْ لا يَبْعَثُ اللّهُ مَنْ يَموُتُ بلى وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً وَلكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لايَعْلَموُنَ(1)و با سختترين سوگندهايشان به خدا سوگند ياد كردند كه خدا كسى را كه مىميرد بر نخواهد انگيخت. آرى، [انجام] اين وعده بر او حق است، ليكن بيشتر مردم نمىدانند». مىتوان دانست كه كفار تلاش مىكردند تا از راه چهارم معاد را انكاركنند. آنها مىگفتند كه خداوند مردگان را زنده نمىكند. پس با اعتراف نمودن به صانع و خداوند، معاد را انكار كردند و حتى قسم نيز ياد مىنمودند. خداوند نيز تأكيد كرده و بر خودش لازم دانست. و حتماً به وعده خود وفا مىكند و تمامى مردهها را زنده مىكند و
جزاى خوب و بد را مىدهد، وليكن بيشتر مردم نادان هستند.
طبرى از محمّد بن اسحق، مورخ شهير، نقل مىكند كه: «چون پيغمبر گرفتارى اصحاب و ابتلاى آنها را مىديد و از طرفى خود او به وسيله ابوطالب در امان بود ولى حتى با مساعدت ابوطالب نيز براى خلاصى مسلمانان نمىتوانست چارهاى بينديشد لذا به مسلمانان اجازه داد تا به كشور حبشه سفر كنند چون پادشاه حبشه مردى بود كه از ظلم و ستم جلوگيرى مىكرد. مسلمانان براى حفظ دين خود از شر دشمنان خدا به حبشه هجرت كردند. اولين نفر از بنىاميه كه به حبشه سفر كرد، عثمان بن عفان بود و از بنى عبد شمس ابو حذيفة بن عتبة بن ربيعه بود. زبير، عبد الرحمن و مصعب فرزند عمير نيز از مهاجرين در اين سفر بودند. پيغمبر هم در مكه به صورت آشكار و پنهان دعوت به خداوند مىنمايد و به سبب يارى نمودن ابوطالب وعده ديگرى از عشيره آن سرور كه از پيغمبر حمايت مىنمودند، خداوند نيز او را حفظ نمود. قريش به هيچ وجه به او
1) سوره نحل، آيه 38.
دسترسى نداشتند امّا از افترا و دروغ و نسبت دادن سحر و جنون و شعر و اهانت به او كوتاهى نكردند. نهايت آزارى كه به او رساندند و خبرش به ما رسيده سؤالى است كه عروة بن زبير از عبد اللّه بن عمرو بن عاص نمود. او پرسيد نهايت اذيتى را كه قريش به
پيغمبر نمودند و تو ديدى چه بود؟ گفت: روزى در محضر قريش در حجر نشسته بودم. قريش با هم از نهايت صبرِ خود، بر پيغمبر گفتوگو مىنمودند. آنها گفتند كه مثل آنچه ما درباره او صبر كرديم، نديديم كسى صبر كند، با آنكه او عقلهاى ما را ضعيف مىشمردو دين پدران ما را بر باطل مىداند و ميان قريش جدايى افكنده و به خداوندان ما بدگويى مىكند. در اين وقت پيغمبرمشغول طواف شد و چون از آن جماعت مىگذشت، همگى او را استهزا نمودند. همچنين در نوبت دوم و سوم نيز چنين كردند.
در اين موقع پيغمبر به قريش فرمود: قسم به خدا من براى كشتن شما آمدم. قريش خاموش شدند و بعضى عذرخواهى نمودند و گفتند: يا اباالقاسم! تو كه جاهل نبودى. پيغمبر رفت. روز ديگر نيز جمع شدند و از گذشته سخن مىگفتند و يكديگر را ملامت كردند كه چرا دنبال سخن را نياوردند. پيغمبر نيز آمد. و دور او را گرفتند و گفتند كه تو چنين و چنان گفتى و به خدايان و دين ما بدگويى كردى. پيغمبر فرمود: بله. در اين وقت يكى از قريش، لباس پيغمبر را جمع كرد و پيچيد و پيغمبررا فشار داد. ابوبكر گريه كرد و گفت: آيا مىكُشيد مردى را كه مىگويد «پروردگار من خداوند است؟»
بنابر نقل ديگرى كه طبرى از همين پسر عمروعاص آورده است، آن كسى كه اين جسارت را به پيغمبر نموده بود، عقبة بن ابى معيط بود كه پيراهن آن سرور را دور گلوى او جمع كرد و به وسيله فشار آن مىخواست پيغمبراكرم را خفه كند.(1)
اين نهايت اذيت و آزار قريش بود كه پسر عاص ديده است و ما گفته اين سه نفر را با احتياط تلقى مىكنيم.
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 330 - 333.
اول اينكه او معتقد است مسافرت عثمان، ابو حذيفه، زبير، عبدالرحمن و مصعب به خاطر فرار از دست كفار بود، كه بنابر وجوهى، درست به نظر نمىآيد:
1 - آيا بنى اميه با وجود كثرت عدد و نفوذ خود نمىتوانستند آن دو نفر را پناه بدهنديا نمىخواستند؟ پناه دادن ميان قريش و عرب مرسوم بود و به غير از راه پناه دادن، سد معاشرت و تجارت و مسافرت بر عرب لازم مىآمد. حتى مىبينيم كه خود پيغمبر نيز پس از مراجعت از طائف بعد از فوت ابوطالب در پناه مطعم بن عدى وارد مكه شد. چون مطعم كافر بود، ابوجهل گفت ما پناه معطم را خوار نمىشماريم. حال سؤال اين جا است: جايى كه يك نفر از كفار قريش (با دورى نسبت به پيغمبر) آن سرور را پناه بدهد و
(با آنكه او به نظر قريش و ابوجهل مايه فتنه و دشمنى است) آن پناه را محترم بشمارند، چگونه مىتوان گفت كه فاميل عثمان و ابو حذيفه نمىتوانستند آن دو نفر را پناه دهند و يا آنكه نمىخواستند آن دو نفر را پناه بدهند؟
پدر ابوحذيفه، عتبة بن ربيعه، سيد بنى عبد شمس بود. او چگونه مىتوانست ببيند كه پسرش معذب است و قريش او را آزار مىكنند؟ چگونه كسى مىتوانست به ملاحظه عتبه به او دستدرازى كند؟ عتبه در جنگ بدر از جنگ جلوگيرى مىنمود، ابوجهل گفت كه به جهت پسر خود ابو حذيفه است؛ چون نزد محمّد است مىترسد از اينكه در جنگ كشته شود.
طبرى از محمّد بن اسحاق نقل مىكند كه: «همين عثمان بن عفان در غزوه حديبيّه رسولِ پيغمبر شد و براى ملاقات مشركين به مكه رفت. ابان بن سعيد اموى وقتى او را ديد، سوار مركب نمود و او را در جلو نشاند و خود عقب او سوار شد. هيچكس از قريش به او جسارت و توهينى نكرد، با اين كه آن همه از قريش در حوالى مدينه كشته شده بودند و عثمان در صف اصحاب پيغمبر بود».(1)
جايى كه با عثمان به ملاحظه و احترام اَبان - با آنكه از پيغمر طلبكار خونهايى
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 631.
بودند - كار نداشتند، پس چگونه مىتوان باور كرد در اول اسلام كه هنوز روابط قطع نشده بود، همين عثمان و ابوحذيفه را آزار مىكردند، به حدّى كه مجبور به فرار از مكهشده و به حبشه رفتند و قريش ملاحظه و مراعات عموم بنى اميه و عبد شمس را نكردند!
2 - اينكه قريش نسبت به عثمان و ابو حذيفه جسارت و يا آزارى رسانده باشند، هيچ نقلى بما نرسيده، حتى به كسان ديگر از قبيل عبدالرحمن، زبير، ابو بكر و عمر كه فاميل آنان به اندازه عثمان نبود، قريش هيچوقت آسيبى نمىرساندند.
3 - از طرفى ديگر مىبينيم كه برگشت عثمان و ابو حذيفه از حبشه به مكه، قبل از هجرت به مدينه در تاريخ ضبط است. اگر هجرت آنان به خاطر خوف از قريش و فتنه و آزار آنان بود، پس براى چه از حبشه برگشتند و به چه سبب توانستند در مكه بمانند؟
اين در حالى است كه نوشتهاى را نمىبينيم كه بعد از مراجعت، كسى متعرض آنان شده يا از ورودشان به مكه جلوگيرى كرده باشد. نمىتوان باور كرد كه به آنان صدمات و آزارها رسيده باشد، ولى در تاريخ ثبت نشده باشد؛ با آنكه سلطنت سالها با بنى اميه بود و به جهت تقرب به آنان، احاديث و فضايلى در مدح بزرگان آنان مىساختند و مطاعنى را در حق اهلبيت پيغمبر جعل مىكردند؛ چون بنى اميه آن بزرگواران را دشمن مىداشتند.
4 - قريش به مسلمين كارى نداشتند و نهايت همّ و فكر آنان اذيت پيغمبر بود؛ چون او را مايه فتنه و فساد مىدانستند. قريش به قريشى خيلى اهميت مىدادند. به نظر مىآيد كه در جنگ بدر ابوجهل به قريش دستور داد كه نسبت به مسلمانان قريشى خوددارى كنند و آنان را سالم به مكه برگردانند. ولى تأكيد كرد كه بر شما باد به اهل مدينه و اوس و خزرج، تا مىتوانيد از آنان بكشيد.
اگر تواريخ را ملاحظه كنيد، در هيچجا نمىيابيد كه قريش على علیهالسلام را اذيت و آزارى رسانده باشند، با آنكه ملازمت او با پيغمبر خدا و جانفشانى او در حفظ پيغمبر از واضحات است. آرى! وقتى على علیهالسلام در ليلهالمبيت جاى پيغمبر خوابيد و وسيله فرار آن حضرت شد صبح او را گرفتند و در مسجد حبس نمودند و پس از ساعتى آزادش كردند.(1)
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 374.
قريش كه بزرگ كليه طوايف عرب و ساكن بلدة الحرام و مجاور بيت الحرام بودند، به قدرى به نژاد خود احترام مىگذاردند كه قابل توصيف نيست. آنان اگر به خود احترام نمىگذاردند از ديگران چه توقعى مىتوانستند داشته باشند. به علاوه چه بسا اذيت رساندن به يك نفر موجب احساسات و بروز فتنه و نفاق مىشد. بنابر اين، هيچگاه به كسى از طايفه خودشان - هرچند مسلمان شده بود - آزار نمىرساندند.
5 - اگر مسافرت عثمان و ابوحذيفه براى فرار از اذيتهاى مشركين بود، چرا ابوبكر و عمر فرار نكرده و به حبشه هجرت ننمودند؟ آيا فاميل آن دو از فاميل عثمان و ابوحذيفه قوىتر بودند؟ و حال آنكه خود عمر كه در غزوه حديبيه (آن موقع كه پيغمبر مىخواست او را رسول خود نمايد و نزد قريش بفرستد) به پيغمبر مىگويد به جاى من عثمان را بفرست، چون فاميل او قوى و فاميل من ضعيف هستند و نمىتوانند از من حمايت كنند. اگرچه نمىتوانيم باور كنيم كه فاميل عمر ضعيف بودند و نمىتوانستند از او حمايت كنند كه اگر چنين بود پيش از هجرت به مدينه چگونه از او حمايت مىكردند؟ ديگر آنكه پيغمبراكرم چگونه اين امر را تشخيص نداده بود و مىخواست او را براى رسالت روانه كند؟ به هر حال پيغمبر عذر او را قبول كرد و عثمان را روانه نمود.
همچنين بنابر نقل عبداللّه بن عمرو بن عاص در آن موقع كه قريش دور پيغمبر را گرفته بودند و بعضى مىخواستند پيغمبر را خفه كنند، ابوبكر ايستاده بود و گريه مىكرد و مىگفت كه چرا او را مىكُشيد، هيچكس به ابوبكر كارى نداشت و به آن گريه و زارى توجهى نمىنمود. آيا اسلام ابوبكر را نمىدانستند و يا گريه و زارى او را نمىديدند؟ اين مطلب نيز مؤيد آن است كه قريش به يكديگر كار نداشتند.
به عقيده من مىتوان گفت كه مسافرت عثمان و ابو حذيفه به خاطر اجبار نبود، بلكه خود خواستند بالاختيار سفرى كنند و از حبشه ديدن نمايند، نه آنكه از آسيب مشركينآسوده باشند. لذا وقتى رفتند و از آنجا خسته شدند، مجدداً به وطن خود برگشتند.
مؤيد اين نظر هم آن است كه قريش در موقع محاصره پيغمبر به غير از او به مسلمانان قريشى كارى نداشتند و آنان به وسيله فاميل خود محفوظ و در آسايش بودند.
على علیهالسلام در نهجالبلاغه، آنجا كه گرفتارى پيغمبر و بنى هاشم را در شعب ابوطالب شرح مىدهد به معاويه مىنويسد:
«وَ مَنْ اَسْلَمَ مِنْ قُرَيْشٍ خِلْوٌ مِمّا نَحْنُ فيهِ بِحِلْفٍ يَمْنَعُهُ اَوْ عَشيرَةٍ تَقُومُ دُونَهُ فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَكانِ اَمْنٍ»(1)
«و از قريشيان هر كه ايمان مىآورد از آن آزار كه ما گرفتار بوديم در امان بود؛ زيرا يا هم سوگندى بود كه از او دفاع مىكرد و يا عشيرهاش به ياريش بر مىخاستند. به هر حال از كشته شدن در امان بودند».
مسلمانان قريش در نتيجه كمك عشيره خود يا پيوند كردن به ديگران و همعهد شدن با بزرگان از گرفتارىهايى كه بر پيغمبر و بنى هاشم وارد مىشد در امان بودند و قريش نيز به ملاحظه امان دادن عشيره و همعهدان، متعرض آن عده از مسلمانان نمىشدند.
دوم اينكه به نظر ما گفته ديگر محمّد بن اسحاق كه مىگويد: پيغمبر به وسيله حمايت ابوطالب در راحتى و عافيت بود نيز نادرست است؛ زيرا تمام مصايب متوجه شخص پيغمبر بود و قريش به ديگران كارى نداشتند.
آرى! ابوطالب در محافظت از پيغمبر نهايت جديّت را مىنمود، ولى نه اينكه پيغمبر در امن و يا عافيت باشد. و اگر نبود، مگر محصور شدن كليه بنى هاشم به جهت پيغمبر در شِعب ابوطالب و قطع كردن قريش روابط خود را با آنان به خاطر پيغمبر، همين در ابطال گفته محمّد بن اسحاق كفايت مىكرد. ما انشاءاللّه متعرض شِعب و كيفيتمحاصره قريش خواهيم شد.
بايد ديد منظور محمّد بن اسحاق كم كردن زحمتها و مصيبتهاى پيغمبر بوده يا زياد نشان دادن كارهاى بنى اميه نسبت به عثمان و ابو حذيفه؛ كه البته هر دو قسمت اين جمله درست نيست.
1) نهجالبلاغه صبحى صالح، نامه شماره 9، قسمت سوم.
سوم اينكه محمّد بن اسحاق اگر مسافرت مسلمين را به حبشه در اثر شدت رنج و مشقات واصله از مشركين مىدانست، خوب بود اسامى مسلمانان بىكس و قبيله را ذكر مىكرد كه از ترس فراعنه قريش هجرت كردند، مثل: عمار كه پدر و مادرش در مكه به دست اشرار قريش شهيد شدند و خود او نيز به جهت تقيه اظهار كفر نمود تا او را رها كردند. يقينا كليه بلاها و مصايب، قسمت اين دسته از مسلمانان بود، نه آنكه به جاى ذكر آنان، اول از بنى اميه نام ببرد، بعد از مهاجرين ديگر قريش، مانند: زبير و مصعب بن عمير.
عجيب اين است كه طبرى در تاريخ خود با آنكه هجرت عمار را به حبشه نقل مىكند، خود نيز اظهار شك و ترديد مىنمايد! نمىدانيم براى چه در صحت نقل ترديد مىكند؟ آيا در اسلام عمار و كشته شدن پدر و مادر او در مكه و اظهار كفر او براى اينكه
از دست آنان رها شود شك داشت؟ و آيا فرار به حبشه از براى غير اين دسته بود؟ آيا پيغمبر به جهت خلاصى عثمان و ابوحذيفهها دستور هجرت داد، نه عمارها؟ (با آنكه در حديث آورده است كه پيغمبر مىگذشت، ديد كه قريش عمار و اهل او را عذاب مىكنند. پس به آنان وعده بهشت داد؟ آيا مىتوان گفت كه وقتى عمار با عثمان مخالفت نمود و با معاويه محاربه كرد، اين فضيلت وى به دستور خلفاى اموى پاى مال شده و مورخين نيز «تقرباً اليهم»؟! در مقام كتمان بر آمدند آنگاه به جاى هجرت آنان، هجرت ابوحذيفه (به جهت شكنجه و آزار) ثبت گرديد.
آرى! ابوحذيفه، دايى معاويه است و ريشه اين تواريخ در زمان سلطنت بنى اميه نوشته شده است.
اين كه ابوجعفر طبرى مىگويد: «چون قريش ديدند عدهاى به حبشه هجرت كردند و پيغمبر مشغول دعوت بوده و به وسيله ابوطالب محفوظ بود، به انواع افترا و نسبت سحر و جنون و شعر و كهانت دادن به او دست زدند و كوتاهى نيز نكردند» را با تعجب و احتياط تلقى مىكنيم. آيا طبرى نمىدانست كه قريش از اوّل به اين سلاحها مجهز بودند،
نه پس از رفتن عدهاى به حبشه؟ زيرا اين قضيه را طبرى از محمّد بن اسحاق به تفصيل نقل نموده است كه از آن روزى كه آيه شريفه «وَ اَنْذِرْ عَشيرَتَكَ اْلاَقْرَبينَ(1)نخست خويشان نزديك را از خدا بترسان» نازل شد و پيغمبر مأمور به دعوت گرديد و با آن غذا و شير كم يا دوغ، قريب به چهل نفر را سير كرد و اين معجزه مقدمه اظهار دعوت بود، ابولهب گفت: محمد شما را سحر نمود.(2)
به نظر شما وقتى رسول خدا اظهار مىنمود كه پيغمبر است و قرآن هم معجزه اوست، آيا قريش مىگفتند راست مىگويى يا مىگفتند دروغگو هستى؟ آيا مىگفتند اين كلام خدا و معجزه است يا مىگفتند سحر يا شعر است و آن را كلام بشر مىدانستند و او
را شاعر مىخواندند؟ آيا تصديق مىكردند كه او مردى عاقل است و اين مقامها را ادعا مىنمايد يا مىگفتند ديوانه است؟ پس تمامى اين نسبتهايى را كه طبرى نوشته است از اول مىدانستند و در واقع چيزى نبود كه گفته شود مشركين قريش بعد از مسافرت اصحاب به حبشه چنان نسبتهايى را به پيغمبر دادند.
آيا به عقيده طبرى قبل از هجرت آن جمع به حبشه، مشركين به پيغمبر احترام مىگذاردند و چون ديدند آن جمع رفتند، شروع به توهين و افترا نمودند؟! من چنين گفتهاىرا باور نداريم و نه تنها با تواريخ و نزول آيات سازش ندارد، بلكه با عقل هم موافق نخواهد شد. بايد دانست كه منظور اين مورخ آن است كه ضمن كم جلوه دادن صدمات وارده بر پيغمبر، وجود افرادى مانند عثمان و ابوحذيفه را در احترامات قريش نسبت به پيغمبر مؤثر نشان دهد و يا آنكه آنان را سپر بلا جلوه داده و چنين وانمود سازد كه تا وقتى آنان بودند، قريش به اصحاب كار داشتند و پيغمبر راحت بود، امّا پس از رفتن آنان، نوبت به پيغمبر رسيد.
من با صراحت مىگويم كه هدف قريش فقط شخص شخيص پيغمبر، و تمام آزارها و صدمهها تنها متوجه آن حضرت بود و آنها به ساير مسلمانان كارى نداشتند. پس وجود آنان هيچ تأثيرى در حفظ پيغمبر نداشته و به هيچ وجه جلوگير نبودند و نمىتوانستند جلوگيرى نمايند.
مشركين قريش آنچه توانستند در مقام تضعيف و توهين به پيغمبر كوتاهى نكرده و به انواع استهزا و افترا و ريختن كثافات، متوسل گشتند؛ و بالأخره هم در مقام قتل پيغمبر بر آمده و با بنى هاشم كه از پيغمبر محافظت مىكردند قطع روابط نمودند، تا آنكه مسلمين بيچاره شده و همراه با زنان و كودكان خود در شعب ابوطالب محصور گشتند و درنهايت مضيقه و سختى بودند؛ تا جايى كه بعضى از رحم دلان قريش از فرياد اطفال بنى هاشم به خاطر گرسنگى ناراحت مىشدند. و سرانجام كار را به جايى رساندند كه تصميم بر اين شد تا پيغمبر شبانه از مكه فرار كند و على علیهالسلام در جاى او بخوابد. آن حضرت پس از مدتى مخفى شدن در غار، به مدينه فرار كرد. آيا عبد اللّه پسر عمروعاص اين زجرها و مشقتها را كمتر از اين مىدانست كه عقبة بن معيط گلوى پيغمبر را فشار دهد و يا آنكه به پيغمبر استهزا كنند و پيغمبر بگويد براى كشتن شما آمدم؟ به جنگهاى مشركين با پيغمبر در اطراف مدينه كارى ندارم و مىگويم كه شايد مقصود عبد اللّه صدماتى بود كه در مكه به پيغمبر وارد مىساختند، امّا آيا به راستى عبد اللّه نهايت سختى و آزار مشركين را در آنچه نقل نمود مىدانست؟ آيا منظور عبداللّه كم كردنصدمات پيغمبر است يا تجليل قريش و اينكه نهايت آزار قريش به پيغمبر همان بود كه نقل نمود؟
ضمناً او مىخواست پشتيبانى ابوبكر را هم نقل نمايد. آيا عبد اللّه بنى هاشم را كه هميشه مواظب پيغمبر بوده و جان خود را فداى او مىنمودند و آن حضرت را تنها نمىگذاشتند نديده بود و فقط گريه ابوبكر او را متوجه خود ساخته است؟ آيا مىتوان گفت كه منظور عبد اللّه، توهين به پيغمبر بود و مىخواست او را شخص تند و بدخلق معرفى نمايد؛ به خلاف آنچه خداوند فرمود: «وَاِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ»؟(1)
عبد اللّه مىگويد: پيغمبر به قريش گفت كه براى كشتن شما آمدم. دشمنى همين عبداللّه را با على بن ابى طالب عليهماالسلام نبايد فراموش نمود. او كسى است كه در جنگ صفين
1) سوره قلم، آيه 4.
در لشكر معاويه بود. او فرزند همان عمرو بن عاص، دشمن سرسخت على علیهالسلام به جهت سلطنت مصر است. او فرزند كسى است كه سالها دشمن پيغمبر بود.
آرى! عمرو عاص كسى است كه قريش او را براى برگرداندن جعفر بن ابى طالب و مسلمينى كه از مكه فرار نموده بودند به حبشه روانه كرد و اين عمرو فرزند همان عاص بن وائلى است كه مىگويند به پيغمبر ابتر گفت و سوره كوثر - «اِنَّ شانِئَكَ هُوَ الاَْبْتَرُ(1)محققا دشمن بدگوى تو [عاص بن وائل] مقطوع النسل [و نسل تو تا قيامت به كثرت و بركت و عزت باقى] است» - درباره او نازل شد و يكى از چند نفر مستهزئين و مسخره كنندگان مشهور است. در واقع اگر عبداللّه اذيتهاى جد و پدرش را نقل مىكرد بيشتر از آن بود كه از عقبة بن ابى معيط نقل نمود.
ما در اين گفته عبد اللّه كه آورده است پيغمبر در جواب مستهزئين قريش فرمود: «به خدا قسم من براى كشتن شما آمدم»، بسيار تأمل داريم؛ زيرا پيغمبر براى رحمت آمدهاست، نه عذاب؛ «وَ ما اَرْسَلْناكَ اِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمينَ(2)و تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم».
پيغمبر نسبت به خويشان و قريش فوقالعاده مهربان بود. اگر او براى كشتن آمده بود، پس چرا آن وقت كه سعد بن عباده گفت امروز، روز كشتن و ذلت قريش است، پيغمبر پرچم را از او گرفت و به على سپرد؟ و بنابر نقلى فرمود كه امروز خداوند قريش را عزيز كرد.
به علاوه وقتى كه بر تمامى مشركينِ قريش ظفر يافت و آنها مثل مردهاى بىحس در مقابل او حاضر شده بودند، چگونه همه آنان را آزاد كرد و بر همگى منّت گذارد و چگونه به همين قريش اموال زيادى بخشيد؛ به حدى كه انصار در مقام اعتراض بر آمدند؟ شرح اين قسمت در فتح مكه و جنگ هوازن خواهد آمد. آيا مىتوان گفت كه پيغمبر براى كشتن قريش آمده بود يا اصلاً مىتوان پذيرفت كه چنين سخنى را فرموده باشد؟!
آرى! مشركين و همين عبد اللّه و جد و پدرش مىگفتند كه اين محمّد براى قريش خطر آورده و موجب تفرقه و نفاق گشته است. همچنين خطاب به آن حضرت مىگفتند: يا اباالقاسم! تو كه جاهل نبودى!
آيا از پيغمبر كارى يا كلامى كه جهل او را اثبات نمايد، سر زده بود؟ در صحيح بخارى چنين آمده است: «پيغمبر در حال سجده بود و نزديك او جمعى از قريش بودند و شترى كشته شده بود و آنها با هم گفتوگو مىكردند كه چه كسى بر مىخيزد و اين كثافات شتر را بر پشت آن سرور مىريزد. عقبة بن ابى معيط آمد و آن كثافات را برداشت و بر آن سرور افكند. فاطمه آمد، آن را برداشت و بر هر كس كه چنين كارى را كرده بود نفرين كرد. راوى مىگويد: من نديده بودم كه پيغمبر خدا نفرين كند، مگر آن روز. فرمود:
خدايا! بر تو باد اين جمع از قريش. همچنين فرمود: خداوندا! بر تو باد ابوجهل، عتبه،شيبه، عقبه و اميه و نام هفت نفر را برد.
عبداللّه مىگويد: تمامى آن هفت نفر در جنگ بدر كشته و در آن چاه افكنده شدند».(1)
آيا اين مصيبت كه بر پيغمبر وارد آمد و عقبة بن ابى معيط مباشر آن امر به دستور آن جماعت بود، كمتر از آنچه پسر عمرو عاص از عقبة بن ابى معيط نقل نموده است مىباشد؟
مىتوان گفت كه تمامى آن جمع يا به طور مباشرت و يا به صورت دستور دادن و تسبيب شركت داشتند. روى اين حساب همگى مورد نفرين فاطمه قرار گرفتند و روز بدر گرفتار قتل و افتادن در آن چاه گشتند.
من مىگويم: اگر پيغمبر براى كشتن قريش آمده بود، قطعاً همگى را مىكشت و اگر براى كشتن جمعى آمده بود كه عبداللّه مىگويد نشسته بودند و خودش نيز از آن جمع بود و مىگويد كه همگى پيغمبر را استهزا مىكردند، هر آينه آن حضرت همه را مىكشت و عبداللّه نيز كشته مىشد و ديگر در صفين به روى على علیهالسلام شمشير نمىكشيد و بعدها
1) صحيح بخارى، ج 3، باب 29، ص 55، ح 3854.
براى دشمن على، عروة بن زبير، اين قصه را نقل نمىكرد. پس چون پيغمبر همه را نكشت و عبداللّه نيز سالم ماند، معلوم مىشود كه پيغمبر آن جمله را نگفته بود.
آرى! به كورى چشم مستهزئين، منافقين و متابعين منافقين، پيغمبر خدا هيچ وقت ابتر و جاهل نبود.
كلام خود را كه در مقام جواب گفته محمّد بن اسحاق كه گفت: پيغمبر به جهت حمايت ابوطالب در عافيت بوده و مسلمين ناراحت بودند؛ و نظر طبرى كه گفت قريشپس از هجرت مسلمانان به حبشه شروع به انواع افترائات و نسبت دادن سحر و جنون و شعر و كهانت به آن سرور كردند، و نقل عبداللّه پسر عمرو عاص كه نهايت آزار قريش به پيغمبر آن بود كه عقبه لباس آن سرور را به او پيچيد و راه تنفس آن حضرت را تنگ كرد؛ با كلام على بن ابى طالب در نهجالبلاغه ختم مىكنيم. همچنين قسمتى از آن نامه امام على علیهالسلام را كه درباره شعب ابوطالب و آزار مشركين و راحتى مسلمين از قريش به جهت عشيره خود و ناراحتى كفار از بنى هاشم به جهت حمايت آنان از پيغمبر به معاويه نوشته نقل مىنماييم:
«فَاَرادَ قَوْمُنا قَتْلَ نَبِيِّنا وَ اجْتِياحَ اَصْلِنا وَ هَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ وَ فَعَلُوا بِنَا الاَْفاعيلَ وَ مَنَعُونَا الْعَذْبَ وَ اَحْلَسُونَا الْخَوفَ وَ اضْطَرُّونا اِلى جَبَلٍ وَعْرٍ وَ اَوْقَدُوا لَنا نار الْحَرْبِ فَعَزَمَ اللّهُ لَنا عَلَى الذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِهِ وَالرَّمْىِ مِنْ وَراءِ حُرْمَتِهِ. مُؤْمِنُنا يَبْغى بِذلِكَ الاَْجْرَ وَ كافِرُنا يُحامى عَنِ الاَْصْلِ وَ مَنْ اَسْلَمَ مِنْ قُرَيْشٍ خِلْوٌ مِمّا نَحْنُ فيهِ بِحِلْفٍ يَمْنَعُهُ اَوْ عَشيرَةٍ تَقُومُ دُونَهُ فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَكانِ اَمْنٍ»(1)
«قوم ما [قريش] آهنگ كشتن پيامبر را كرده و خواستند كه ريشه ما را بر كنند. پس درباره ما بارها نشسته و رأى دادند و بسا كارهايى هم كردند. ما را از زندگى شيرين منع نموده و با وحشت دست به گريبانمان ساختند. ما را بر آن واداشتند كه
1) نهجالبلاغه صبحى صالح، نامه 9، قسمت اوّل.
در كوهى صعب [شعب ابوطالب] زندگى كنيم. سپس براى ما آتش جنگ افروختند. ولى خداوند خواسته بود كه ما از آيين بر حق او نگهدارى كنيم كه كسى به حريم حرمتش دست نيازد. آنان كه ايمان آورده بودند، خواستار پاداش آن بودند و آنان كه ايمان نياورده بودند از خاندان و تبار خود حمايت مىكردند. و از قريشيان هر كه اسلام مىآورد از آن آزار كه ما گرفتارش بوديم در امان بود؛ زيرا يا هم سوگندى داشت كه از او دفاع مىكرد و يا عشيرهاش به يارى اوبر مىخواست. به هر حال از كشته شدن در امان بود».
از اين جملات دانسته مىشود كه مسلمانان از قريش، در نتيجه خويشان يا همسوگندان خود در آسايش و راحتى بودند و تمام صدمات متوجه شخص پيغمبر بود؛ تا جايى كه قريش مىخواستند آن حضرت را بكشند و ريشهكن سازند، امّا چون فرزندان هاشم - چه مسلمان و چه كافر آنان - از پيغمبر حمايت مىكردند، درباره همگى اقدامات بزرگى كرده و تصميمات شديدى اتخاذ نمودند تا آن حد كه از آب شيرين ممنوع شده و لباس خوف و ناامنى براى همگى دوختند و بر قامت آنان پوشانيدند و همگى را مضطر كردند. اين خلاصه كلمات على علیهالسلام است كه براى معاويه نوشت.
پس اگر معاويه در صدد برآيد كه فضيلت اولاد هاشم (چه مؤمن و چه كافر آنان) را اخفا كند، چه راهى از اين بهتر كه محدثين و مورخين را وادار سازد تا بنويسند كه پيغمبر به ملاحظه حمايت ابوطالب در آسايش و عافيت بود، ولى مسلمانان از قريش، مانند عثمان و ابوحذيفه كه از بنى عبد شمس بودند، دچار سختى و ناراحتى بودند تا حدى كه مضطر شدند.
همچنين درباره مسافرت به حبشه آن دسته از منافقين نيز احاديثى ساخته و رواج دادند و چه بسا مورخين طبقه بعد هم ندانسته دنبال آنان را گرفتند و از باب حُسن ظنّ به سابقين در مقام تحقيق بر نيامده و متوجه اصل مطلب نگشتند.
نقل يك حكايت در اين مقام مناسب است: همين ابو حذيفة بن عتبه، دايى معاوية بن ابى سفيان كه محمّد بن اسحاق او را از سابقين مهاجرينى مىداند كه براى حفظ
دين خود از شر مشركين به حبشه مسافرت كرده است، در روز بدر به جهت جسارتى كه به فرمان پيغمبر نمود، عمر اجازه خواست تا او را بكشد و گفت كه او منافق شده است.
آرى! پيغمبر مسلمين را از كشتن فرزندان هاشم نهى نمود. ابو حذيفه گفت: آيا مىشود پدران و فرزندان و خويشان ما كشته شوند و يا آنكه ما آنان را بكشيم، ولى عباس را زنده بگذاريم؟ اين نخواهد شد. اگر عباس را ببينم او را مىكشم.
طبرى از همين محمّد بن اسحاق نقل مىكندكه: «پيغمبر عمر را به كنيه خطاب نمود. (عرب مخاطب را به اسم، مىخوانند مگر آنكه بزرگ و محترم باشد) و اين اول مرتبه بود كه فرمود: يا اباحفص! كلام ابو حذيفه را نمىشنوى كه مىگويد به روى عموى پيغمبر شمشير
مىكشم؟ عمر گفت: يا رسولاللّه! اجازه بده او را بكشم. به خدا سوگند او منافق شد».(1)
اگر پيغمبر از جانب خداوند براى كشتن قريش آمده بود، مىبايست اجازه دهد كه آن منافق به شمشير عمر كشته شود، ولى چون به نص قرآن براى رحمت آمده بود نه عذاب، بنابر اين، مدارا مىفرمود و حتىالامكان از كشتن منافقين نيز خوددارى مىنمود.
روى اين حساب عمرو بن عاص و پس از او پسرش عبداللّه، محفوظ مانده و مشغول تخريب دين گشتند و با خليفه مسلمين، على علیهالسلام مدتها جنگيده و دين خدا را تغيير دادند و با كمك ابليس - كه او هم از رحمت حق سوءاستفاده كرد - مشغول گمراه كردن دوستان خود، نه بندگان خدا، شدند.
مرتبه دوم از مراتب مقاومت قريش در مبارزه با حق، قطع روابط است. وقتى قريش ديدند كه ابوطالب از حمايت پيغمبر دست بر نمىدارد و با تمام رفت و آمدها، تهديدها و تطميعها، نه تنها نتوانستند كارى انجام دهند بلكه بازار دين خدا رونق گرفت و مشتريان از هر گوشه و كنار روى مىآوردند و پيغمبر با كمال جديت و استقامت مشغول دعوت و تبليغ شد و از عهده انجام وظيفه به خوبى بر مىآمد، بنابر اين، تصميم گرفتند تا از راه
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 450.
ديگرى تيشه به ريشه دين حق بزنند و نور خدا را خاموش سازند؛ لذا نشستند و مشورت كردند و بر قطع رابطه با پيغمبر و هركه از اولاد هاشم و مطّلب از فرزندان عبد مناف، از اوحمايت كند، اتفاق نمودند.
قريش بر ترك داد و ستد با آنان در تجارات و مناكحات متفق شدند حتى تصميم گرفتند كه به ايشان دختر دهند و نه بگيرند و نه كسى با بنى هاشم معامله كند و متاعى بفروشد و اگر هم كسى فروخت، مال او را غارت نمايند.
همچنين اتفاق كردند تا با حاميان پيغمبر از بنى هاشم اصلاً گفتوگو نكنند. يعنى رابطه دوستى به تمام معنى قطع و دشمنى به تمام معنى جاى آن برقرار شود تا آنكه فرزندان هاشم بيچاره گشته و بالأخره عاجز شوند و سرانجام پيغمبر را تحويل دهند يا آنكه از حمايت او دست بردارند. و در عين حال اگر فرصت پيدا شود (ولو به طور ناگهانى) پيغمبر را بكشند و خود را از دست او راحت نمايند. اين تصميم قريش، قدم بزرگى بود كه اين بار براى مبارزه با حق برداشتند. راستى كه قريش از هيچ كارى كوتاهى
نكردند! آنان حتى حاضر شدند براى رسيدن به مقصود، حاميان پيغمبر را بيچاره كنند تا اگر موفق به قتل پيغمبرنشدند، به تدريج بر وى مسلط شوند.
پس قريش حاضر به نابودى دسته جمعى فرزندان هاشم و مطّلب شده و بدين سبب راه ارزاق و تجارت را به روى آنان بستند و اين عهدنامه را چهل نفر از سران شرك و گمراهى مُهر كرده و در كعبه گذاردند و عدهاى هم ناظر و بازرس بودند كه مبادا كسى به بنى هاشم چيزى بفروشد.
وقتى ابوطالب از قرارداد مطلع شد، اولاد هاشم و مطّلب را كه در حدود چهل مرد بودند، به جز ابولهب، جمع كرد و حمايت پيغمبر را از آنان خواست و گفت كه اگر خارى به پاى محمد رود از چشم آنها مىبيند. سپس آن جماعت را با زن و بچه برداشت و به كوهى در شعب ابوطالب پناهنده شدند. او آنجا را محفوظ كرد و حصارى تهيه نمود.
از چگونگى شعب و از نقشه جغرافيايى آن اطّلاعى ندارم، ولى جايى بود كه آن جماعت را با خانوادهها از تعدى اشرار محفوظ مىنمود. آيا جاى زمستانى و تابستانى داشت كه از سرما و گرما در مقابل باران و تابش آفتاب نگاهشان بدارد؟ و آيا در كوه شكافهايى بود و قارهايى وجود داشت كه از آن استفاده كنند؟ و آيا داراى ساختمانهايى بود؟ و آيا آب آشاميدنى داشت كه حالا از چاه بكشد يا گودالهايى وجود داشت كه از آب باران پر شود و يا آنكه مىبايست آب را از خود شهر مكه تهيه كنند؟
در پاسخ اين سؤالها مىگويم كه به طور قطع، ابوطالب اين محل را براى آنكه بتواند در اثر اتفاق و اجتماع، پيغمبر را حفظ كنند اختيار كرد. اين محل محبسى بود كه آنها به پاى خود آمده و نهايت سختى را تحمل مىكردند. از آن جملات علىبن ابى طالب كه به معاويه نوشت، مىتوان مطالبى را استفاده كرد.
آنها از جهت اضطرار به آن كوه درشت پناهنده شدند و از آب شيرين ممنوع گشتند. معلوم مىشود كه آب گوارا نداشتند و نمىگذاشتند هم به وسيله سقّا از آب گوارا و شيرين استفاده كنند. آنها لباس ترس پوشيدند.
شايد دو مطلب را از اين تعبير بتوان استفاده كرد: يكى آنكه بنى هاشم بسيار خايف بودند و به هيچوجه امنيت نداشتند و اگر قريش كسى از آنان را مىديدند، مىكشتند. لذا على علیهالسلام مىگويد: «و اوقدوا لنا نار الحرب؛ آتش جنگ براى ما روشن كرده بودند» و اين آتش جنگ به روى همه آنان بود نه فقط پيغمبر. ديگر آنكه لباس بنى هاشم نيز تمام شده بود و پوشش درستى نداشتند و لباس آنان همان خوف و ترس بود كه بر قامتشان دوخته شده بود. شايد امام علیهالسلام از ذكر گرسنگى و ناله و فغان اطفال خوددارى كرد، ولى در منع نمودن آب از آنان، اين امر دانسته مىشود. همچنين از جمله «و همّو ابنا الهموم و فعلوا بنا الافاعيل» نيز شدت امر و نهايت مصايب دانسته مىشود، ولى امام علیهالسلام نخواست كهنام هريك از آنان را بياورد.
آرى! مردمان بزرگ و شرافتمند از ذكر اينگونه سختىها خوددارى مىكنند. مشركين كارهاى بزرگى كردند و در سختگيرى نسبت به بنى هاشم مضايقه نداشتند. آنها اين سختگيرىها را مىكردند تا آنان را واداربه تسليم نمايند و يا به قتل برسانند.
حال عظمت روحى پيغمبر اسلام را ملاحظه كنيد كه وقتى بر باقيمانده قريش اعم از مردان و زنان و اطفان آنان دست يافت، چگونه بر همگى منّت گذارد و همه را آزاد كرد. آنان خود زشتىهاى كار خود را مىدانستند و كمترين جزاى اعمال خود را اعدام مىدانستند و بس؛ بىجهت نبود كه وقتى آزاد شدند، مانند مردگانى كه از گور بيرون آمده باشند به راه افتادند.
سختى امر بر محصورين را مىتوان از سخنى كه هشام بن عمرو عامرى به زهير بن ابى امية بن مغيره مخزومى گفت، به دست آورد. او به زهير - كه مادر او عاتكه، دختر عبدالمطلب بود - گفت: اى زهير! تو چگونه راضى مىشوى غذا بخورى و لباس بپوشى و ازدواج كنى و حال آنكه گرفتارى دايىهاى خود را مىدانى؛ كسى با آنان خريد و فروش نمىكند و زن نمىدهد؟!(1)
در اين عبارت نام لباس و غذا مىآيد و دانسته مىشود كه لباسهاى فرزندان هاشم تمام شده بود و از طرفى نمىتوانستند چيزى بخرند؛ زيرا كسى به آنان چيزى نمىفروخت. اينها را از جمله «و فعلوا بنا الافاعيل» نيز مىتوان به دست آورد.
سپس هشام نزد مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف رفت و گفت: «آيا حاضر شدى كه فرزندان هاشم و مطلب، دو پسر عبد مناف هلاك شوند؟ اگر با قريشمساعدت كنى و آندو دسته نابود شوند، نوبت به اولاد نوفل، پسر ديگر عبد مناف، خواهد رسيد».(2)
از اين جمله، تصميم قريش بر نابود كردن حاميان پيغمبر از اولاد مطلب و هاشم نيز دانسته مىشود.
از عبارات كازرونى در «المنتقى» هم سختى امر از جهاتى دانسته مىشود.
كوتاه سخن اينكه قريش به تمام معنى دوستى و عاطفه و انسانيّت را كنار گذارده و متفقاً در مقام قتل پيغمبر بر آمدند؛ ولو اين كار به قتل دسته جمعى و كوچك و بزرگ اولاد هاشم و مطّلب منجر شود. بدين جهت از تهيه آب و غذا و لباس و همچنين از رفت و آمد و گفتگوى با آنان جلوگيرى كرده و آنها را سالها محصور كردند. به اين نحو اولاد هاشم و مطّلب بيچاره شده و از حصر بيرون نمىآمدند، مگر در موقع آزادى عمومى حج و عمره و بقيه ماههاى حرام. حتى در آن موقع نيز نمىتوانستند آذوقه تهيه كنند؛ زيرا - بنا بر گفته كازرونى در المنتقى - منادى وليد بن مغيره فرياد كرده بود كه: «هر كس از بنىهاشم را ديديد كه مىخواهد طعامى بخرد بر قيمت اضافه كنيد تا او نخرد».(1)
پس در موقع حصر، اگر كسى مىخواست با آنان معامله كند، گرفتار مصادره اموال مىشد و در موقع آزادى عمومى در ماههاى حرام نيز آنان نمىتوانستند خريد كنند؛ چون از هر اندازه كه آنان مىخواستند بخرند دشمنان، بيشتر از آن قيمت مشترى مىشدند و مىخريدند.
قريش در اثر اين معاهده و فشار اقتصادى و محروميت اجتماعى خواستند تاحاميان پيغمبر را ضعيف يا هلاك سازند. در نتيجه به مقصود خويش [كه ريشه كن كردن پيغمبر بود] برسند و نور حق را خاموش كنند. اين محاصره، ناگهانى شد و مىتوان گفت كه ابوطالب پيشبينى چنان كارى را نمىنمود. وانگهى مگر چه مقدار مىتوانست آذوقه تهيه كند كه جماعتى را كه چهل مرد داشتند با زنان و كودكان و مستخدمين آنان در مدتهاى مديد. اداره كند؟
1) بحارالانوار، ج 19، ص 18 و 19، به نقل از المنتقى.
حاميان پيغمبر قطعاً از اول كه محصور شدند، به اصطلاح امروزى، جيرهبندى را شروع كرده و خود را وادار به تحمل سختىها و شدايد نمودند.
آرى! كلام اميرمؤمنان على علیهالسلام كه مىگويد: «و فعلوا بنا الافاعيل»، عبارت پر مغز و كم لفظى است. اولاد هاشم داراى ثروت زيادى نبودند و ابوطالب، بزرگ آنان، در سال سختى نتوانست جمعيت خانوادگى خود را اداره كند، پيغمبر و عباس آمدند و دو نفر از عائله او را كم كرده و از دو فرزندش على و جعفر نگاهدارى كردند.(1)
اين اتفاق پيش از واقعه محصوريت بود. پس هر اندازه كه بخواهند قناعت و بردبارى كنند، بالأخره بايد به مقدار سد جوع و جلوگيرى از گرسنگى آذوقه تهيه كنند. در اينجا دو مشكل بيشتر به چشم مىآيد: يكى نبودن مال و ديگرى محروميت از خريد و نداشتن آزادى. هريك از اين دو، به تنهايى كمرشكن بود؛ چه رسد به آنكه هر دو براى اداره جمعى كه اسير و محصور شده بودند جمع شوند.
آنچه من مىدانم اين است كه خديجه، امالمؤمنين، داراى ثروت فوقالعاده بود. محمّد بن اسحاق مىگويد: «خديجه زن صاحب مال و با شرفى بود و مردان را در تجارت اجير مىكرد و با آنان مضاربه مىنمود و سهمى قرار مىداد». پس خديجه به دو نحوتجارت مىكرد: يكى به اجاره، و ديگرى به مضاربه. او پيغمبر را هم با مالالتجاره خويش روانه مىكرد و قرار مىگذاشت كه بيش از همه به پيغمبر بدهد.
همچنين مىگويد: شرف خديجه و مال او در ميان زنان قريش از همه بيشتر بود و تمامى قريش بر ازدواج با وى حريص بودند.(2)
از همين جمله اخير دانسته مىشود كه ثروت او فوقالعاده بوده؛ حتى بيشتر از تمامى مردان قريش؛ چون آنان به جهت كثرت مال او بر ازدواج با وى مشتاق و حريص
بودند، امّا او به همين جهت از ازدواج با آنان امتناع داشت؛ زيرا خديجه خود را دارا مىديد و مىدانست كه ازدواج قريش براى مال او است.
بايد اين مطلب را در نظر داشت كه در قريش، ثروتمندان زيادى بودند. مىگويند كه وليد بن مغيره مخزومى داراى مال بسيار زيادى بود و يك پوست گاو پر از طلا داشت. همين خديجه با آن همه ثروت و مال از جمله كسانى است كه سالها در شعب ابوطالب محصور شد و پس از بيرون آمدن از شعب همچون ابوطالب وفات كرد. مىتوان گفت كه او آنچه داشت در آن سالهاى سخت به مصرف رسانيد و سد جوع و حفظ رمق كسانى كرد كه به خاطر شوهر عزيز او خود را در خطر انداخته و در محاصره قريش در آمده بودند.
عجيب است كه مورخين در مقام بيان اين مطلب نيامدند كه بدانند كه راه ارتزاق محصورين با بسته شدن راهها از كجا بود! البته شما از اين حكايت كه نقل مىشود مىتوانيد پارهاى از مطالب را كشف نماييد.
طبرى درباره معاهده و محاصره چنين نوشته است: «قريش، اتفاق كردند تا با فرزندان هاشم مناكحه و خريد و فروش نكنند. آنها صحيفه قرار داد را در جوف كعبه آويزان نمودند. وقتى قريش، چنين قرار دادى را بستند فرزندان هاشم و اولاد مطّلب- بجز ابولهب - به سوى ابوطالب رفته و با او داخل در شعب شدند و همگى با ابوطالب متفق گشتند و دو يا سه سال بر اين امر پاينده بودند. هيچ كس از ترس قريش نمىتوانست به آنها كمكى نمايد؛ مگر به صورت پنهانى.
روزى ابوجهل به حكيم بن حزام بن خوليد بن اسد بر خورد نمود كه غلام او نيز همراهش بود و گندم بار كرده بود و براى خديجه، عمه خود، مىبرد. خديجه نيز نزد رسول خدا در شعب بود. ابوجهل به وى گفت: آيا تو براى بنى هاشم گندم مىبرى؟ من از تو دست برنمىدارم تا تو را در نزد قريش مفتضح نمايم! در اين هنگام ابو البخترى پسر هشام بن اسد رسيد و به ابوجهل گفت: به او چه كار دارى؟ ابوجهل گفت: براى بنى هاشم گندم مىبرد. ابو البخترى گفت: گندمِ عمه وى خديجه نزد او بود، مال او را به او مىدهد.
دست از اين مرد بردار. ابوجهل بر جهالت خود اصرار داشت. سرانجام او با استخوان شتر، ضربتى بر ابوجهل زد و او را زخمى كرد و بر زمينش افكند و پاى مالش نمود».(1)
مطلب ديگرى كه بيانش حائز اهميت است اين است كه آيا اين احتمال نمىرود كه چون سلطنت به منافقين رسيده بود نمىخواستند مجاهدت بنى هاشم نقل شود؟ هر اندازه كه سختى امر بر محاصره شوندگان روشن شود، مقام بنى هاشم و حاميان پيغمبر، در نظر مسلمين بلندتر مىگردد.
آيا باور مىكنيد كه محاصره اين جمعيت در عرض چند سال، خالى از مطلب و حكايت بوده باشد، مگر همين حكايت؟ شايد اين حكايت نيز از آن جهت كه سند افتخارى براى ابو البخترى و حكيم بن حزام (خويشان اولاد زبير) بود كه سالها سلطنت داشتند و ما آن خانواده را از منافقين مىشناسيم، نقل شده و به دست مورخين رسيد! گرچه از همين يك حكايت مطالبى كشف مىشود: از جمله آنكه گندم خود خديجه براى مصرف آورده شده بود امّا قريش از مثل چنين امرى نيز مضايقه داشته و جلوگيرىمىكردند؛ تا جايى كه ابوجهل مىخواست حكيم بن حزام را كه گندم عمه خود را مىبرد در محضر قريش مفتضح سازد. مشركين عجيب اتفاقى بر باطل و مبارزهاى با حق نمودند!
كوتاه سخن اينكه با دانستن احتياج بشر به غذا و از طرفى ديگر عدم توانايى زياد مالىِ بنى هاشم و بسته شدن راه تجارت بر آنان، دانسته مىشود كه عمده راه معيشت محصورين از ثروت خديجه بوده و او آن ثروت فوقالعاده را صرف سالهاى سختى نمود و پيغمبر و حاميان وى را به وسيله مال خود حفظ كرد.
آرى! خداوند وسايل را فراهم نمود؛ وجود ابوطالب، ثروت خديجه، مُطاع بودن ابوطالب در نزد بنى هاشم و مطّلب و صبر آنان، بر شدايد و تصميم بر مقابله با مصايب تا آنكه پيغمبراكرم سالها در شعب محفوظ بماند. پس وقتى پيغمبر از شعب بيرون آمد، ابوطالب و خديجه و ثروت او، همه رفتند و پيغمبر با توجه به كثرت قريش ديگر
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 280 - 282.
نمىتوانست در مكه معظمه توقف كند. بدين جهت على علیهالسلام در نامه خود به معاويه، ضمن عبارتى از خدمات بنى هاشم و مطّلب تشكر كرده و مىفرمايد: «فَعَزَمَ اللّهُ لَنا عَلَى الذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِهِ وَ الرَّمْىِ مِنْ وَراءِ حُرْمَتِهِ؛ خداوند خواست كه ما از آيين بر حق او دفاع كنيم تا كسى به حريم حرمتش دست پيدا نكند».
به راستى من از توصيف زحمات و مشقات بنى هاشم و محبوسين و محصورين در شعب عاجز هستم. حقيقتا خداوند قلب آنان را محكم كرده بود؛ چنانكه على علیهالسلام بيان فرموده. و همين قضيه يكى از معجزات و امور خارقالعاده است. ببينيد! پدر و مادر، هر اندازه به فرزند علاقمند باشند، اگرناخوشى او طول بكشد از او خسته و به مرگ او راضى مىشوند و چه بسا اگر يك سال طول كشد، دعا كنند تا خداوند او را نجات دهد كه در حقيقت اين دعايى است در حق خود كه خداوندا ما را نجات بده و از اين گرفتارى خلاص نما. حال ملاحظه شود كه تمامى پسران هاشم و مطّلب، اعم از زن و مرد وكوچك و بزرگ، سه سال يا بيشتر در دره بسيار گرمى محصور بودند و به جز سالى چهار ماه، خلاصى نداشتند؛ جايى كه با وجود خوف و ناامنى و نبودن وسايل زندگى از قبيل غذا و آب گوارا و لباس، از داد و ستد نيز ممنوع و از حقوق اجتماعى هم محروم بودند و همواره در معرض خطر حمله ناگهانى قرار داشتند. اين امور مردمان با حوصله، صبور و مقاوم را تا چند ماه از پاى در مىآورد. نمىدانم اين جمع چه مردمان محكمى بودند كه براى خداوند و يا حميّت و فرمان بزرگشان ابوطالب، اين اندازه مجاهدت و استقامت نمودند! رويشان سفيد! اميد كه خداوند اجر آنان را ضايع نگرداند!
چنانكه قبلاً اشاره شد پيغمبراكرم در جنگ بدر، مسلمانان را از كشتن بنى هاشم نهى فرمود. يكى از جهات نهى اين بود كه آنان مجبور شده بودند با قريش بيرون بيايند؛ وگرنه هيچگاه حاضر نبودند به روى پيغمبر شمشير بكشند. هنگامى كه پيغمبر محصور بود و قريش مىخواست او را بكشد، آنان خود را فداى او كرده و آن همه مشقت را در
راه حفظ او تحمل كردند. حال كه عدهاى ياور پيدا كرده و مدينه را پايتخت خود قرار داده است و دو طايفه بزگ اوس و خزرج از ياوران او شدهاند، چگونه مىتوان باور كرد كه بنى هاشم از مكه بيرون بيايند و به قصد كشتن او اقدام كنند؟! پس اين قطعى بود كه آنان مجبور بودند و قريش آنان را با خود بيرون آوردند. پيغمبر هم كه از سوابق حال بنى هاشم مطلع بود، اين امر را مىدانست. روى اين حساب به وسيله نهى از كشتن آنان از جان ايشان محافظت نمود.
چنانكه طبرى از محمّد بن اسحاق نقل كرده است: «پيغمبر فرمود: مردمانى از بنى هاشم و غير آنان را آوردند كه آنان مايل نبودند. پس فرمود: هيچكس از بنى هاشم ابوالبخترى را نكشند».(1)همچنين طبرى از پسر كلبى نقل نموده است كه: «مشركين، طالب پسر ابوطالب را به زور با خود آوردند و او را در بين اسيران و كشتگان نيافتند. او شعرى مىخواند كه خداوندا! طالب، مغلوب شود، و كشته شود نه غالب».(2)
اين امر از نهايت كراهت او بر جنگ با پيغمبر دلالت مىكند. او كسى است كه مايل است كشته و مغلوب گردد تا پيغمبر سالم بماند و غالب آيد.
طبرى به نقل ديگرى از محمّد بن اسحاق مىگويد: «طالب با بعضى از قريش نزاع مىكند. آنان مىگويند: به خدا سوگند اى بنىهاشم! ما مىدانيم كه شما اگر چه با ما بيرون آمديد، ولى قلباً با محمّد هستيد و طالِبِ برگشت به مكه و نبودن در جنگ بدر هستيد».(3)
همچنين از محمّد بن اسحاق نقل مىكند كه: «عباس به پيغمبر گفت: من مسلمان بودم و با اكراه و اجبار آمدم. پيغمبر فرمود: چون به حسب ظاهر در بين دشمنان بودى، بايد مال - فدا - بدهى تا آزاد شوى».(4)
يكى ديگر از جهات نهى بر كشتن بنى هاشم اين بود كه پيغمبر مىخواست تا جزاى خدمات آنان را داده و به وسيله حفظ جانشان از زحمات ايشان تشكر كرده باشد. چنانكه نسبت به ابوالبخترى (همان كسى كه حكيم بن حزام را از چنگ ابوجهل نجات داد و سبب شد تا گندم خديجه به وى برسد و جزاى ابوجهل را داد و با استخوان شتر وى را مجروح نمود) نيز همين فرمان را صادر فرمود. و بنابر نقل طبرى، اين جزايى بود كه پيغمبر در اثر حسن كردار وى در نظر گرفته بود. ابوالبخترى از كسانى است كه در مقام بر آمد تا صحيفه قاطعه را نقض كند.بنابر اين، اگر پيغمبر از كشتن بنى هاشم نهى فرمود به خاطر امرى بود كه خود به آن داناست و وظيفه مسلمانان است تا از اوامر شريفه او اطاعت كنند كه موجب فوز و رستگارى است. پس چه شد كه ابوحذيفة بن عتبه، دايى معاويه، غضب كرد و گفت: اگر عباس را ببينم او را مىكشم؟! آيا اين سخن او از ايمان برخاسته شد يا كفر و عصبيت؟ اگر پدر عتبه كشته شد به خاطر نادانى خودش بود. چه جهتى داشت كه ابوحذيفه عباس را بر پدر خود، عتبة - رأس الكفر و الضلال - قياس كند؟ بىسبب نبود كه وقتى پيامبر شكايت او را به عمر فرمود، او اجازه كشتن عتبه را از پيغمبر خواست و سوگند ياد كرد كه او منافق است.
در زمان بنى اميه كار به جايى رسيد كه گفتند ابوحذيفه پسر عتبه و عثمان پسر عفان از بس كه صدمات ديدند براى حفظ دين خود به حبشه مسافرت كردند، امّا پيغمبر در عافيت بود؛ زيرا ابوطالب از او حمايت مىكرد. البته پيغمبر زحمات و مشقات بنى هاشم را از نظر دور نمىداشت و به كورى چشم منافقين از آنان قدردانى مىنمود و در جنگ بدر راضى به كشته شدن آنان نشد. حال ابوحذيفه منافق هرچه مىخواهد بگويد و هرچه مىتواند بكند. مسلمانان واقعى بايد مانند پيغمبر از آنان تشكر كنند، نه اينكه دنبال منافقين بروند و جزاى ابوطالب حامى پيغمبر را اين گونه بدهند و بگويند كه او كافر بود و بر كفر مُرد و در جهنم باقى خواهد ماند.
راستى! اگر سلطنت بنى اميه در ميان نمىآمد، آيا مسلمين اين نسبت را به ابوطالب مىدادند و با آن همه تصريحات ابوطالب در اشعار خود به اين كه محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسول خداست اين گونه احاديث را در كتب خود وارد مىساختند؟ براى چه او را كافر پنداريم؟ و به چه مناسبت تمام آن جانفشانىهاى او را در راه حفظ پيغمبر بىثمر و باطل بدانيم؟ و براى چه شهادت اهل بيت او را بر اسلام آن سرور رد بنماييم؟ آيا اين امورناشى از متابعت از منافقين نيست؟ منافقين از ابوطالب راضى نبودند؛ زيرا او زحمات و خدمات زيادى را در راه اعلاى دين شريف اسلام تحمل كرد و همواره از پيغمبراكرم محافظت نمود؛ گذشته از اينكه او پدر على علیهالسلام است و بنى اميه و منافقين ديگر، سالها او را لعن نموده و بر آن كار سعى بليغ داشتند و در هَدم مفاخر بنىهاشم و محو آثار حسنه آن بزرگ مردان تلاش مىكردند.
از جمله امورى كه ما را بدبين مىكند و سابقاً نيز به آن اشاره شد، اين است كه عبداللّه پسر عمرو عاص بزرگترين سختىهاى وارد آمده بر پيغمبر را فقط عمل عقبة بن معيط مىداند، امّا شعب ابوطالب و محصور گشتن پيغمبر را نوعى در راحت و عافيت بودن پيغمبر اعلام مىكند. از طرفى ديگر معتقد است كه ابوحذيفه و عثمان و عبدالرحمن بن عوف و زبير در سختى و مشقت بوده و مجبور شدند براى حفظ دين خود به حبشه هجرت نمايند. حال آيا به نظر شما گفته آنان درست است يا فرمايش على علیهالسلام كه مىفرمايد مسلمينِ از قريش، در امان و راحتى بودند؟
در قضيهاى كه از طبرى نقل مىكنم، دانسته مىشود كه عذاب قريش بر كدام دسته از مسلمانان بود؛ آنان كه از قريش بودند يا كسانى كه نظير بلال و خباب و عمار، غريب بودند؟ همچنين روشن مىشود كه آيا اين دسته بايد به حبشه فرار كنند يا آن دسته از اعيان و اشراف قريش؟
طبرى از محمّد بن اسحاق و او از عبدالرحمن بن عوف نقل مىكند كه گفت:
«امية بن خلف، در مكه، دوست من بود. اسم من در قبل از اسلام «عبد عمرو» بود و پس از آن «عبدالرحمن» ناميده شدم. اميه مىگفت: من رحمن را نمىشناسم و چون تو را به اسم اول خودت، آن اسمى كه پدرت گذاشته، مىخوانَم جواب نمىدهى. پس بيا و اسمسومى را انتخاب كن كه من وقتى به آن اسم صدايت كنم، جوابم دهى و سرانجام به «عبدالإله» راضى شد. پس چون از نزد او مىگذشتم و مرا عبدالاله مىخواند با وى گفتوگو مىكردم. در روز بدر من چند زره از كفار به غنيمت مىبردم كه عبورم بر اميه افتاد، ديدم كه ايستاده و دست پسرش على در دست او بود. چون چشمش به من افتاد، مرا به اسم اول، - عبد عمرو - خواند كه پاسخ ندادم. سپس مرا به عبدالاله خواند كه پاسخش دادم. گفت بيا و مرا نگاهدار كه از اين زرهها براى تو بهتر هستم. قبول كردم.
زرهها را دور انداخته و دست او و پسرش را گرفتم و به راه افتاديم. اميه به من گفت: اى عبدالاله آن مردى كه در ميان شما بود و پَرنعامه را در سينه خود گذارده بود، چه كسى بود؟ گفتم: حمزه، فرزند عبدالمطلب. گفت: اين بلاها را او بر ما وارد ساخت. عبدالرحمن سوگند ياد مىكند در اين حال كه با آن دو راه مىرفتم چشم بلال به اميه افتاد.
اميه كسى بود كه در مكه بلال را براى آنكه از اسلام دست بردارد، عذاب مىكرد؛ هنگامى كه ريگها از تابش خورشيد داغ مىشد بلال را بيرون مىبُرد و او را بر پشت مىخوابانيد و دستور مىداد تا سنگ بزرگى را بر سينه او بگذارند، و مىگفت: مادام كه از دين محمّد دست برندارى اينگونه معذب خواهى شد. امّا بلال مىگفت: خداوند يكتاست.
پس بلال چون اميه را ديد، گفت: اين رئيس كفار، امية بن خلف است. نجات نداشته باشم اگر او نجات بيابد. من - عبدالرحمن - گفتم: اى بلال! اينها اسير من هستند. بلال گفت: نجات نداشته باشم اگر نجات يابد. من گفتم: اى پسر زن سياه! مىشنوى؟ گفت: نجات نداشته باشم اگر نجات بيابد. آنگاه بلال به بلندترين آواز خود فرياد كرد: اى انصار خدا! برسيد كه اين امية بن خلف، رأسالكفر است. نجات نداشته باشم اگر نجات
بيابد. انصار، ما را احاطه كردند و هرچه من حمايت كردم، نتيجه نبخشيد. پس پسر و پدررا كشتند».(1)
اين قضيه را همان محمّد بن اسحاق نقل كرده است و اين عبدالرحمن هم همان است كه ابن اسحاق مىگويد او گرفتار مشركين بود و به حبشه فرار كرد و پيغمبر در عافيت بود. از همين يك حكايت مىتوان به دست آورد كه عذاب قريش بر مسلمانان از قريش نبود.
آرى! همان موقع كه اميه آنگونه بلال را عذاب مىكرد با عبدالرحمن دوستى داشت و او را به نام عبدالاله مىخواند و با هم گفتوگو مىكردند. دوستى او به اين حد رسيد كه با آن همه اذيتهايى كه همين اميه به پيغمبراكرم مىنمود، چنانكه پيغمبر بر هفت نفر از قريش نفرين كرد و نام اميه هم در آن ميان بود، باز هم عبدالرحمن مىخواست دشمن خدا و رأس الكفر را نجات دهد و به بلال كه آن همه رنج و ستم ديده و از اسلام دست برنداشته بود، بدان گونه جسارت مىكند و او را سرزنش مىنمايد به اين كه مادر تو سياه است. در جايى كه بلال مىخواهد رأس الكفر را بكشد، چرا عبدالرحمن براى خلاصى او تلاش مىكند؟ آيا اين جزاى جسارتهاى اميه به پيغمبر نيست كه مستجاب شد و باعث گرديد تا او هم چون ابوجهل و عتبه و شيبه هلاك گردد؟ آيا اين محبت به كفار از اثر ايمان عبدالرحمن به خداوند است؟!
صاحب طبقات مىنويسد: «شب اول ماه محرم سال هفتم بعثت، بنى هاشم در شعب ابوطالب محصور شده و در سال دهم بعثت از شعب بيرون آمدند. و از امام باقر علیهالسلام نقل مىكند كه پيغمبر خدا و اهل وى دو سال در شعب توقف داشتند. و از حَكَم نقل مىكند كه سالها در شعب بودند».(2)
گمان مىكنم كه در روايت جابر نيز مثل روايت حكم «سنين» بوده است كه اشتباها به لفظ «سنتين» تبديل شده است. در كتابت سنين و سنتين خيلى تفاوت نيست و قابل اشتباه است. پس به گفته صاحب طبقات محاصره در سال چهارم برطرف شد.
سيوطى از زهرى نقل مىكند: «پس از سه سال، جماعتى از قريش خود را بر قطع رحم ملامت كردند».(1)
از اين نقل نيز معلوم مىشود كه در سال چهارم، محاصره برطرف گرديده است.
مسعودى نيز چنين نوشته است: «في سنة ست و اربعين كان حصار قريش للنبى و بني هاشم و بني عبدالمطلب في الشعب و في سنة خمسين كان خروجه و من تبعه من الشعب و في هذه السنة كانت وفاة خديجة زوجه(2)در سال چهل و شش قريش، پيامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم و بنى هاشم و فرزندان عبد المطلب را در شعب محاصره كردند و در سال پنجاه محاصره به اتمام رسيد و همگى از شعب خارج شدند. و در همين سال بود كه حضرت خديجه همسر پيامبر از دنيا رفت».
مقتضاى كلام مسعودى اين مىشود كه محاصره در سال پنجم بر طرف شده باشد.
شيخ طبرسى هم تصريح نموده است كه مدت محاصره چهار سال بود.(3)
اين قول با ابتداى محاصره كه مسعودى تعيين كرده نيز سازش دارد. پس حصار در چهل و شش شروع شد و در پنجاه خاتمه يافت.
در هر صورت صحيح است كه گفته شود بنى هاشم سالها محصور بودند؛ چه در سال چهارم بيرون آمده باشند، چه در سال پنجم. شايد اگر مورخى مدت را كمتر بنويسد براى خشنودى منافقين باشد كه خواسته زحمات و مشقات اولاد هاشم را كم نشان دهد.به راستى كه توقف چند روزه هم در چنان مكانى با آن وضعيت غذا و لباس و آب و خوف از مشركين طاقت فرسا بود؛ چه رسد به توقف چند ساله. اگر كسى در وضعيت و
مضيقه آن جماعت قدرى تأمل نمايد و ناله و فرياد كودكان را به ياد بياورد از نهايت تحمل آن جماعت تعجب مىكند و متوجه عظمت و مقام پيغمبر مىشود كه به جهت خاطر او اين همه سختى را تحمل نمودند.
آرى! مىتوان از اين راه، اندازه محبوبيت او را به دست آورده و صدق گفته ابوطالب، بزرگ اولاد هاشم را دانست كه گفت:
و نسلمه حتى نصرع حوله *** و نذهل عن أبنائنا والحلائل(1)آرى! ابوطالب با اولاد هاشم تصميم داشتند مادامى كه جان داشته باشند از پيغمبر حفاظت و حمايت نمايند و نگذارند كسى از مشركين به پيغمبر برسد، مگر پس از آنكه فرزندان هاشم در كنار او به خاك افتاده و از ياد زنان و بچگان بيرون رفته باشند.
پيغمبر تا وقتى كه بين قريش اختلاف كلمه پيدا شود، محصور بود. جماعتى از آن معاهده پشيمان گشتند و هرچند ابوجهل اصرار كرد، فايده نبخشيد. سرانجام در اثر بروز اختلاف قريش، فرزندان هاشم از محاصره بيرون آمدند؛ بلكه همان دسته از كسانى كه مخالفت كردند آنان را از شعب بيرون آوردند؛ - چنانكه خواهيم نوشت و سرّ بروز اين حوادث را روشن خواهيم نمود. همچنين به يارى الهى پرده از بعضى اسرار برمىداريم - .
طبرى چنين مىنويسد: «هشام بن عمرو عامرى نزد زهير بن ابى اميه مخزومى كهمادر او عاتكه دختر عبدالمطلب بود، رفت و به او گفت: اى زهير! تو چگونه راضى مىشوى كه طعام بخورى و لباس بپوشى و با زنان تزويج كنى و حال آنكه دايىهاى تو در
آن حال هستند كه مىدانى؟ كسى با آنان خريد و فروش و مناكحه نمىكند. اگر آنها
1) «و از او نگهدارى مىكنيم تا آنكه در اطراف او از پاى در آييم و در اين راه زنان و فرزندان خود را فراموش مىكنيم».امالى طوسى، ص 76؛ امالى مفيد، ص 305؛ بحارالانوار، ج 35، ص 75، ح 10.
دايىهاى ابوجهل بودند و تو او را به مثل آنچه كه تو به آن دعوت شدى دعوت مىكردى، ابداً قبول نمىنمود و به ضرر آنان اقدام نمىكرد.
هشام از خوب درى وارد شده و احساسات زهير را تحريك نمود.
زهير گفت: من يك نفر هستم. اگر يك نفر ديگر هم پيدا مىكردم آن نوشته و معاهده را به هم مىزدم. هشام گفت: من نيز با تو همراه مىشوم. زهير شخص ثالثى را خواست. هشام، مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف را ديد و گفت: اى مطعم! حاضر شدى كه فرزندان هاشم و مطلب، دو پسر عبد مناف، هلاك شوند؟ بدان كه اگر با قريش مساعدت كنى و آن دو دسته از ميان برداشته شوند، نوبت به فرزندان نوفل بن عبد مناف خواهد رسيد.
انصافاً هشام خوب او را تحريك نمود. مطعم از عموزادههاى اولاد هاشم بود و جميعا از اولاد عبدمناف بودند، مانند بنى اميه. اگر اولاد هاشم و مطلب از ميان برداشته مىشدند، اولاد نوفل و عبدشمس نيز عظمت خود را از دست مىدادند و از جمعيت آنان بسيار كاسته مىشد.
مطعم گفت: چه كنم كه يك نفر هستم. او هم وقتى از موافقت زهير و خود هشام مطلع شد، گفت: چهارمى را پيدا كن. او ابوالبخترى را همراه نمود و به سراغ پنجم رفت كه او زمعة بن اسود بن المطلب بن اسد بود. او را در اثر ياد آوردن خويشى و نزديكى با خود متفق ساخت. زمعه از خويشان خديجه و فاميل نزديك او بود.
همه در مجلسى جمع شده و سوگند ياد كردند كه از پا ننشينند تا آن صحيفه قاطعه را بر هم زنند. زهير، نواده عبدالمطلب گفت من قبل از همگى شروع به سخن مىكنم. وروز بعد، پس از طواف آمد، در حالى كه لباس فاخرى بر تن داشت و گفت: اى اهل مكه! آيا طعام بخوريم و آب بياشاميم و لباس بپوشيم و حال آنكه فرزندان هاشم هلاك شوند و كسى با آنان خريد و فروش نكند؟ به خدا سوگند نمىنشينم تا آن صحيفه قاطعه را پاره كنم! ابوجهل گفت: دروغ مىگويى، پاره نمىشود. زمعة بن اسود گفت: تو دروغگوترى. ما از اول به نوشتن اين نامه رضايت نداشتيم. ابو البخترى گفت: زمعه راست مىگويد. ما
قبولش نداريم و به آن صحيفه اقرار نمىكنيم. مطعم بن عدى گفت: شما دو نفر راست مىگوييد و مخالف شما دروغ مىگويد. ما از اين نوشته بيزاريم. هشام بن عمرو هم نظير اين سخنان را گفت.
ابوجهل دانست كه اين موضع بىسابقه نبود و گفت كه از شب در اطراف آن فكر شده و در غير اين محل گفتوگو شده است. ابوطالب در گوشهاى از مسجد نشسته بود كه مطعم بن عدى برخاست تا آن صحيفه را پاره كند كه ديد موريانه تمام نوشتهها را خورده و از بين برده است و فقط «بسمك اللهم» باقى مانده است».(1)
از اين قضيه شدت امر بر محصورين معلوم گرديده و دانسته مىشود كه قريش قصد نابودى و هلاك آنان را داشتهاند و مقدمات كار كاملاً فراهم شده و وقت نتيجه رسيده بود.
اين بود سرّ نقض قريش و بروز اختلاف در ميان آنان به گفته ابوجعفر طبرى.
در اين قسمت من كلام شيخ طبرسى را هم نقل مىكنم و آنگاه در قضيه قضاوت مىنمايم. طبرسى مىگويد: «چون محاصره چهار سال طول كشيد و پيغمبر محصور بود، خداوند موريانه را فرستاد تا تمام نوشتههاى باطل و ظلم را بخورد، مگر جمله «بسمك اللهم». جبرئيل اين خبر را به پيغمبر داد و آن حضرت ابوطالب را خبردار نمود. ابوطالب از جاى برخاست و لباس پوشيد و به سمت مسجد آمد. قريش دور يكديگر نشستهبودند كه چشم آنان به ابوطالب افتاد. گفتند كه خسته شده و به تنگ آمده است و خيال مىكردند او آمده است تا پسر برادر خود را تسليم كند. وقتى نزديك شد و به قريش سلام كرد، همگى به احترام وى از جا برخاسته و تعظيم نمودند و گفتند: دانستيم كه آمدى با ما نزديك شوى و پسر برادرت را تحويل دهى.
گفت: نه، به خدا قسم براى اين كار نيامدم، ولى پسر برادرم خبر داد كه خداوند به او خبر داده است كه موريانه را بر آن صحيفه و عهدنامه شما مسلط فرموده و به جز نام خداوند، تمام ظلم و ستمهاى نوشته شده را ليسيده و خورده است. اگر باور نداريد،
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 341 و 343.
كسى را بفرستيد تا آن صحيفه را بياورد. پس اگر او راست گفته باشد از خداوند بترسيد و از اين ظلم و قطع رحم دست برداريد، امّا اگر دروغ گفته باشد او را در اختيار شما مىگذارم، اگر خواستيد او را بكشيد و اگر خواستيد زنده بداريد.
قريش فرستادند و صحيفه را از كعبه پايين آوردند. چهل مهر دستنخورده بود و همگى مهرهاى خود را ديدند، ولى وقتى نامه را باز كردند به جز جمله «بسمك اللهم» چيزى نديدند. ابوطالب گفت: اى قوم! از خدا بترسيد و از دشمنى با ما دست برداريد.
قريش متفرق شدند و هيچ يك از آنها سخنى نگفت و ابوطالب به شعب بازگشت. در اين موقع جمعى از قريش بر نقض عهد اتفاق كردند كه در ميان آنان مطعم، زهير و ابوالبخترى بودند. ابوجهل گفت: اين از شب تدبير شده بود. آنگاه پيغمبر از شعب بيرون
آمد».(1)
يقينا تفاوت ميان اين دو نقل بر ناظرِ بصير پوشيده نيست و حق اين است كه گفته شيخ طبرسى درست است؛ زيرا صاحب طبقات نوشته است؛ وقتى خبر اكرام نجاشىدرباره جعفر به قريش رسيد، تصميم بر كشتن پيغمبر گرفتند. همچنين عهد نامهاى نوشتند كه به واسطه آن مخلوط شدن و آميزش و مناكحه و داد و ستد كردن با بنى هاشم را ممنوع كردند. اين عهدنامه را منصور بن عكرمه از بنى عبدالدار نوشت كه دستش خشك شد. عهد نامه را در جوف كعبه آويزان كردند. شب اول ماه محرم سال هفتم بعثت اولاد هاشم را در شعب ابوطالب محصور كردند. بنى المطلب نيز خود را به فرزندان هاشم ملحق كرده و در شعب به آنها ملحق شدند. امّا ابولهب از اولاد هاشم به قريش متصل گشت و با آنان بر دشمنى با اولاد هاشم متفق بود.
قريش فرزندان هاشم را از خريد طعام منع كرده و از كمك به آنان نيز جلوگيرى كردند. اولاد هاشم از شعب بيرون نمىآمدند، مگر بعضى از مواقع؛ تا آنكه در نهايت
1) اعلام الورى، ص 51 و 52.
بيچاره شده و صداى گرسنگى اطفال شنيده مىشد. بعضى از قريش از اين پيشآمد خشنود و بعضى محزون و مهموم بودند و مىگفتند كه ببينيد بر دست عكرمه، كاتب صحيفه چه آمد؟
فرزندان هاشم و مطّلب سه سال در شعب ماندند تا آنكه خداوند پيغمبر خود را بر امر صحيفه قريش مطلع كرد كه موريانه آنچه را در وى از ظلم و جور بود خورده و در آن تنها نام خدا مانده است. آنگاه پيغمبر ابوطالب را به اين امر خبر داد و او نيز به برادران
خود گفت و جميعاً روانه مسجد شدند. پس ابوطالب به كفار قريش گفت: پسر برادرم كه هيچ وقت دروغ نگفته است، به من گفت كه خداوند موريانه را بر صحيفه شما مسلط نموده و آنچه را در آن از ظلم و جور بود خورده است و فقط آنچه كه نام خداوند در وى بود، باقى مانده است. حال اگر سخن او راست بود از اين عقيده خود دست برداريد و اگر دروغ گفته است او را تسليم شما مىنمايم؛ اگر خواستيد او را بكشيد، وگرنه زنده بداريد.
قريش گفتند: با انصاف حرف زدى. پس صحيفه را آوردند، آنچه ديدند، مطابق گفتهپيغمبر خدا بود. قريش سرها را به زير افكندند. ابوطالب گفت: با آنكه مطلَب روشن شده است آيا ما بايد محبوس و محصور باشيم؟ آنگاه برخاست و در پشت پردههاى كعبه رفت و گفت: خداوندا! ما را بر كسانى كه به ما ظلم كردند و رَحِم را قطع نمودند و آنچه كه ناروا بود بر ما روا داشتند يارى كن. آنگاه به سوى شعب برگشتند. در اين حال مردانى از قريش خود را بر آنچه كه به فرزندان هاشم رفتار شده بود، ملامت كردند كه در ميان آنان مطعم بن عدى، عدى بن قيس، زمعة بن اسود، ابوالبخترى، هشام و زهير بن ابى اميه بودند كه لباس جنگ بر تن كرده و نزد فرزندان هاشم و بنى المطلب رفتند و آنان را از شعب بيرون آورده و به خانههايشان برگرداندند.
بدينسان قريش بيچاره شده و دانستند كه اين جماعت از اولاد هاشم و بنى المطلب حمايت خواهند نمود و آنان را تنها نمىگذارند».(1)
1) طبقات الكبرى، ج 1، ص 208 - 210.
از روايت صاحب طبقات امورى معلوم مىشود:
1 - محصور و محبوس بودن فرزندان بنى هاشم.
2 - تصميم قريش بر قتل پيغمبر و هلاك كردن بنى هاشم و بنى المطلب؛ حتى زنان و كودكان.
3 - خداوند پيغمبر را از عمل موريانه خبر داده بود و او نيز ابوطالب را آگاه كرد.
4 - ابوطالب پس از شنيدن خبر غيبى براى اتمام حجت نزد قريش رفت.
5 - ابوطالب به پيغمبر ايمان داشت و در آنچه ادعا مىكرد و خبر داده بود، او را تصديق مىكرد و مىگفت كه محمّد اصلاً دروغ نگفته است. بديهى است كه پيغمبر ادعاى نبوت مىكرد و تمامى آن بلاها در اثر همين ادعا بود. پس ابوطالب به پيغمبر ايمان داشت.
6 - همان طورى كه پيغمبر خبر داده بود، عمل موريانه بوده است.
7 - قريش پس از روشن شدن حق نيز بر عناد خويش باقى بوده و تسليم حق نشدند
و به آنچه با ابوطالب قرار گذارده بودند وفا نكردند.
8 - پس از اين مطلَب جمعى از قريش خود را ملامت كرده و در مقام نقض عهد ظالمانه بر آمدند.
9 - ابوطالب قريش را تهييج نموده و با بيان آن كلمات در موقع رفتن به پشت پرده كعبه تحريك احساسات نمود و عدهاى را وادار به نقض عهد نمود.
10 - برخى از قريش با سلاح بيرون آمده و محبوسين را به خانههايشان بردند و قريش نمىتوانست كارى بكند.
11 - محصورين در سال چهارم از محبس بيرون آمدند.
اين نقل صاحب طبقات با گفته شيخ طبرسى موافق است نه با نقل ابوجعفر طبرى.
همچنين سيوطى از بيهقى و ابونعيم از زهرى اين قصه را نقل كردهاند كه در آن هم آمده است كه جمعى از قريش پس از سه سال خود را بر قطع رحم ملامت كرده و در آن شب بر نقض قرارداد اتفاق كردند؛ آنگاه خداوند بر آن صحيفه موريانه را فرستاد كه
آنچه در آن از عهد و ميثاق بود را خورد. صحيفه در سقف بيت آويزان (معلق) بود و خداوند پيغمبر را بر آنچه بر سر صحيفه آمده بود، مطلع ساخت و پيغمبر نيز ابوطالب را خبر داد. ابوطالب سوگند ياد كرد كه محمّد به من دروغ نگفته است. بعد با جماعتى از اولاد عبدالمطلب به مسجد آمد؛ وقتى قريش او را ديدند گمان كردند كه از شدت سختى و گرفتارى آمده است تا پيغمبر را تحويل دهد. ابوطالب گفت: صحيفه را بياوريد تا ببينم جاى صلح بين ما و شما باقى مانده است يا خير. ابوطالب ترسيد از اين كه از اول آنان را به آنچه بر سر عهدنامه آمده است خبر كند. لذا وقتى آن را حاضر نمودند فرمود: من براى اين آمدم كه انصاف داده باشم، پسر برادرم خبر داده است كه خداوند از اين صحيفه بيزار است. پس اگر گفته او راست بود به خود بياييد و قسم به خداوند كه او را به شما تحويل نمىدهم، مگر از ما كسى زنده نماند، امّا اگر دروغ گفته باشد او را تسليم شما مىكنم تا آنچه خواهيد با او رفتار كنيد.
گفتند قبول داريم. وقتى صحيفه را باز كردند، دانستند كه خبر پيغمبر درست بود. قريش گفتند: اين سحر محمّد است. فرزندان عبدالمطلب گفتند: شما سزاوار به سحر كردن هستيد.
در اين موقع جماعتى از بنى عبد مناف و بنى قصى گفتند: ما از اين صحيفه بيزار هستيم. پس پيغمبر به همراه فاميل خود از شعب بيرون آمد و با مردم محشور شدند.(1)
اين حديث در جايى كه بحثى از موريانه به ميان مىآورد داراى نكته متناقضى است؛ زيرا در اول عبارت آمده است: «فلحست كل ما كان فيها من عهد و ميثاق»، امّا بعد مىگويد: «و كانت معلقة فى سقف البيت، فلم تترك إسما للّه فيها إلا لحسته و بقى ما كان فيها من شرك او ظلم او قطعية رحم». به عبارت روشنتر اول مىگويد كه موريانه آنچه را در صحيفه از عهد و ميثاق بود خورد، ولى بعد مىگويد: اسم خداوند را خورده و مابقى سالم مانده است، امّا ما كارى به تناقض نداريم و آنچه مقصود ماست همان إخبار خدا و إخبار پيغمبر به ابوطالب است. ابوطالب به گفته پيغمبر ايمان داشت و با قريش
1) الخصائص الكبرى، ج 1، ص 249 و 250؛ دلائل النبوّه للبيهقى، ج 2، ص 311 - 315.
اتمام حجت كرد. قريش نيز شرط او را قبول كردند و پس از كشف حق، عناد نمودند و پس از اين واقعه جماعتى بر مخالفت با قريش قيام كردند.
تمامى اين مطالب با نوشته صاحب طبقات مطابق است و هر دو نقل موافق نقل شيخ طبرسى در اعلام الورى است.
حال بايد ديد كه چرا محمّد بن اسحاق در تاريخى كه ابو جعفر طبرى از او نقل مىكند، اسمى از إخبار پيغمبر به ابوطالب و اتمام حجت ابوطالب با قريش برده نمىشود و براى چه قيام آن جماعت را بر نقض عهد، پيش از كشف عمل موريانه دانسته است ودر اين واقعه فقط مىگويد كه در آن موقع ابوطالب آنجا در گوشهاى نشسته بود و وقتى مطعم رفت تا صحيفه را پاره كند، ديد كه موريانه آن را خورده است؟ آيا نمىتوان گفت كه اگر اتفاق افتاده بود و محمّد بن اسحاق آن را نقل مىكرد، كشف از ايمان ابوطالب مىنمود؟ زيرا ابوطالب تصريح كرد كه پيغمبر به او دروغ نگفته است و همچنين با كمال يقين آمده بود و با قريش اتمام حجت مىكرد. پس چون محمّد بن اسحاق در عصر امويين بود و آنان هم با ابوطالب و على و فرزندان او دشمنى داشتند، نمىخواستند كه اين منقبت براى ابوطالب ثابت شود، بلكه آنان مىخواستند ثابت كنند كه پدر على علیهالسلام در جهنم است.
ديگر آنكه همان جماعت از قريش به وسيله جناب ابوطالب بر نقض عهد اقدام نمودند. آرى! پس از كشف حق و اتمام حجت و اثبات كردن عناد قريش و چسبيدن ابوطالب به استار كعبه و نفرين او بر دشمنان حق كه ظلم كردند و قطع رحم نمودند، - چنانكه صاحب طبقات نقل نمود - آن جماعت يكديگر را ملامت كردند. سرانجام آنان بيدار و توانا شده و لباس جنگ پوشيدند و محبوسين را آزاد كرده و به خانههايشان برگرداندند.
بنابر اين، طبق نقلى كه گذشت فضيلت نقض عهد مخصوص ابوطالب مىشد؛ او بود كه قريش را از خواب بيدار كرد و در آنان روح تازهاى دميد. حال بر فرض كه قبلاً نيز
يكديگر را ديده و مذاكراتى انجام داده بودند، در اين موقع آنان بر اثر تحريكات ابوطالب جدى گشته و وارد عمل شدند.
محمّد بن اسحاق يا آن كسى كه از او روايت كرده است، چون نتوانسته اين فضل را براى ابوطالب ببيند، اين لباس را بر تن ديگران كرده و هشام بن عمرو عامرى را پيش قدم آنان دانستند.
عجيب است كه اين تاريخ مىگويد ابوطالب در گوشهاى نشسته و هيچ فكر نكرده بود. سؤال اين جاست كه ابوطالبِ محصور و محبوس براى چه از شعب بيرون آمد و به چه مناسبت در آن گوشه حاضر شد؟ آيا رواست كه براى انكار فضل و ايمان ابوطالب چنين معجزهاى از پيغمبراكرم كتمان شود؛ آن هم به اين علت كه مبادا ايمان و فضيلت ابوطالب روشن گردد؟ آيا اين است جزاى مردى كه به وسيله او خداوند سالها پيغمبراكرم را محفوظ داشت؟ آيا رواست كه به جاى دعا براى او كه سابق مسلمين در ايمان بود، فضيلت او كتمان شود؛ بلكه به وسيله افترا و بهتان، او را كافر معرفى نمايند؟
آرى! چنين برخوردى با تاريخ، از خصايص زمانى است كه منافقين بر حكومت مسلط شدند و دروغگويان به وسيله كتمان فضايل اولياء اللّه و جعل فضايلى براى اعداء اللّه به آنان تقرب مىجستند و اين امر را موجب ارتزاق و رسيدن به اموال و مناصب مىدانستند.
سيوطى از ابن عساكر نقل كرده است: زبير بن بكار گفت كه ابوطالب در قصه صحيفه قصيدهاى سروده است كه اين بيت از آن قصيده است:
اَلم يأتِكم اَنَّ الصَّحيفةَ مُزِّقَتْ *** و اَنْ كلّ ما لم يرضه اللّه يُفْسَدُ(1)از همين بيت معلوم مىشود كه موريانه نوشتههاى باطل را خورده بود. پس گفته
1) آيا نمىدانيد آنچه را كه نوشته بوديد پاره شده و آنچه كه خداوند را خوش نيايد فاسد شدنى است.الخصائص الكبرى، ج 1، ص 251.
زهرى كه « فقط نام خدا را خورده بود» مخالف با نقل طبقات و تصريح ابوطالب است؛ آن بزرگ مردى كه خود ناظر اين قضيه است.
عجيب است كه قصيده ابوطالب را به عثمان بن عفان و يا ابوحذيفة بن عتبة بن ربيعه نسبت ندادهاند و با وجود اين همه تصريحات ابوطالب به صدق پيغمبر و تصديق وى برنبوت و دعوت از حمزه و قريش به متابعت پيغمبر، او را يك كافر مخلد در جهنم مىشناسند؟!
از كازرونى منقول است كه: «ابوطالب از آن مىترسيد كه پيغمبر را شبها به طور غفلت و ناگهانى بكُشند. پس به اولاد خود امر مىنمود كه دور پيغمبر و اطراف او بخوابند تا مبادا كسى به او دست بيابد».(1)
اميدواريم كه بتوانم در جلد ديگر اين كتاب، شمهاى از فداكارىهاى ابوطالب را شرح دهيم.
بنابر نقل شيخ طبرسى، ابوطالب دو ماه پس از خروج پيغمبر از شعب و رفع محاصره درگذشت و پس از او خديجه نيز وفات يافت.(2)
از كازرونى نقل شده است كه: «به فاصله يك ماه و پنج روز كه ابوطالب و خديجه وفات يافتند دو مصيبت بر پيغمبر وارد شد. پس خانهنشين گشت و كم بيرون مىآمد و قريش به كارهاى ديگرى كه در حيات ابوطالب دست نمىزدند، دست پيدا كردند. وقتى اين خبر به ابولهب رسيد، آمد و گفت: اى محمّد! هر كارى كه در زمان ابوطالب مىكردى بكن! قسم به لات(3)تا من زنده هستم به تو دسترسى نخواهند داشت. ابن غيطله به پيغمبر جسارت كرد و بد گفت. ابولهب جزاى او را داد. او فرياد مىكرد: اى معشر قريش!
ابو عتبه از دين بيرون رفت و به دين محمّد وارد گشت. قريش آمدند به نزد ابولهب و او به
آنها گفت: از دين پدرم عبدالمطلب دست برنداشتم، ولى پسر برادرم را كمك مىكنم و نمىگذارم به او ستم شود. او آزاد است هر كارى كه بخواهد، بكند. قريش گفتند: كار شايستهاى مىكنى و با اين كارت صله رحم به جا مىآورى. پس پيغمبر چند روز آزادانهعبور و مرور مىنمود و كسى به او تعرض نداشت و مراعات ابولهب را مىكردند تا آنكه عقبة بن ابى معيط و ابو جهل رفتند و ابو لهب را به لطايف الحيلى از حمايت پيغمبر منصرف نمودند».(1)
اين قصه را طبقات هم نقل نموده است.(2)
من هر نوع خيرى را از ابولهب دور مىدانم و قطعاً در اين مقام نيز حيلهاى در كار است، نه اينكه او از روى فطرت و درستى دست به اين عمل شايسته زده باشد. پس از وفات ابوطالب، بنى هاشم او را تحريك كرده و گفتند: تو مگر از ابوطالب كمتر هستى؟ چه شد كه تا او رفت، قريش به محمّد حمله مىكنند؟ وقتى ابوطالب زنده بود، قريش مزاحمتى بر او نداشتند. ابولهب خودخواه در اثر اين گفته، آن اقدام را نمود. قريش او را مىشناختند. لذا به او گفتند كه كارى شايسته كرده است. پس از چند روز ابولهب خود به
خود رو به سردى رفت و با ملاقات آن دو شيطان به حال اول خود برگشت و به كلى چون مرده سرد شد و از حمايت پيغمبر دست برداشت. آرى! «تَبَّتْ يَدا اَبى لَهَبٍ وَتَبَّ»(3). دو دست ابولهب هيچگاه از روى فطرت به كار شايستهاى دراز نمىشد. لذا خداوند مىفرمايد كه هر دو دست ابو لهب بريده باد.
اينك براى تأييد اين نظر و دانسته شدن اندازه دشمنى قريش و آزموده نبودن آنان در مقام مبارزه با حق و دانسته شدن مقام شامخ ابوطالب و اصرار آن بزرگمرد مجاهد در حفظ پيغمبر، مناسب است حكايتى را كه مرحوم كلينى به سند صحيح از امام جعفر صادق علیهالسلام روايت كرده است، نقل شود.
امام جعفر صادق علیهالسلام فرمود:
«قريش تصميم گرفتند پيغمبر را بكشند. پس به ابولهب گفتند: چه كنيم؟ ام جميل (زنابو لهب، حمالة الحطب، عمه معاوية بن ابى سفيان) گفت: من خيال شما را از جهت او آسوده مىكنم و او را صبح در خانه نگاه مىدارم. وقتى صبح شد و مشركين مهياى قتل پيغمبر شدند، ام جميل، ابولهب را در خانه نگاهداشت و مشغول آشاميدن نمود. ابوطالب، على علیهالسلام را خواست و به او گفت: به نزد عموى خود، ابولهب برو و اگر در خانه را باز نكردند، بشكن و بر او وارد شو و بگو كه پدرم مىگويد كسى كه عموى او سيّد قوم و چشم قبيله باشد، ذليل نخواهد
شد. على علیهالسلام آمد. چون در بسته بود و باز نكردند آن را شكست و وارد خانه شد. وقتى چشم ابولهب به على افتاد، پرسيد: تو را چه شده اى پسر برادر؟ گفت: پدرم مىگويد كسى كه عموى او چشم و سيد فاميل باشد، ذليل نخواهد شد. گفت: درست گفته است، مگر چه شده است؟ على گفت: پسر برادرت كشته مىشود، در حالى كه تو مشغول خوردن و آشاميدن هستى. ابولهب شمشير برداشت و از جاى خود برخاست. ام جميل (حمالهالحطب) به او چسبيد و خواست تا از بيرون رفتن شوهرش جلوگيرى كند. ابولهب به ضرب سيلى، چشم او را معيوب نمود و با شمشير از خانه بيرون آمد. قريش چون او را ديدند، دانستند غضب كرده است. گفتند: يا ابالهب! تو را چه شده است؟ گفت: من به خاطر شما با پسر برادرم دشمنى مىكنم و حال شما مىخواهيد او را بكشيد؟ به لات و عزى سوگند، در صدد آمدم تا اسلام بياورم! آنگاه به شما نشان خواهم داد كه چه كاره هستم. قريش از وى عذر خواهى نمودند و او برگشت».(1)
از اين حديث چنين دانسته مىشود كه ابولهب بسيار مغرور بود و فورا هم تحت تأثير قرار مىگرفت. ابوطالب نيز در مقام حفظ پيغمبر به انواع حِيَل متوسل مىگشت و چه بسا به وسيله شخص فاجرى كه او را به دو جمله تحريك مىنمود، پيغمبراكرم را حفظ مىكرد. ابوطالب نقطه ضعف ابولهب را به خوبى مىدانست و از طرفى هم ملتفت بود كه او را غافلگير كردهاند و او در خانه نشسته است و پيشبينى مىكرد كه همسرش
1) كافى، ج 8، ص 276 و 277، ح 418.
در را به روى على باز نكند. لذا ابوطالب به فرزندش فرمان داد تا در را بشكند و نهايتا با آن جمله، ابو لهب را چنان گرم مىكند كه فورى از جا بر مىخيزد و چشم زن خود را به ضرب سيلى معيوب مىكند؛ طورى كه تا زنده بود، كور ماند. سپس با شمشير بيرون مىآيد. قريش نيز آن احمق را مىشناختند. بنابر اين، با او نرمى كردند تا مبادا مثل حمزه او نيز مسلمان شود. اگر چه تفاوت از زمين تا آسمان است؛ ابولهب دست بريده كجا و حمزه سيدالشهدا كجا؟! حمزه كسى است كه امية بن خلف به عبدالرحمن بن عوف در جنگ بدر گفت كه تمامى اين بلاهايى كه بر سر ما آمد از همان حمزه، صاحب پَر شترمرغ است.
راستى من در اندازه بزرگى و عقل و تدبير ابوطالب بسيار متحيرم. آرى! خداوند به وسيله اين بزرگ مرد، پيغمبر خود را سالها در ميان دشمنان خود و در ميان قريش حفظ نمود و پس از وفات او فرمان هجرت پيغمبر را از مكه صادر نمود. چون ديگر نمىشد پيغمبر در مكه بماند. يك نفر بدون آنكه ثروت و قشونى داشته باشد در نزد تمام قريش بزرگ بود و با آنكه محصور و محبوس بود، وقتى آمد و به قريش سلام كرد، همه در مقام تعظيم او از جا برخاستند؛ چنانكه از نقل طبرسى دانسته شد، ابوطالب، همان كسى است كه دشمن تمام قريش را در خانه خود نگاه مىدارد و آنها مجبور به تواضع بودند.
آرى! عقل و تدبير او سبب مىشد تا كارهاى بزرگ را به وسيله امر كوچكى انجام دهد. همچنين اندازه محبوبيت ابوطالب را در نزد بنى هاشم و بنى مطلب مىتوان از آمدن آنان با اختيار خود در خط محاصره به خوبى تشيخص داد. قريش با كسى كه از پيغمبر حمايت نمىكرد، چون ابولهب، دشمنى نداشتند، امّا اولاد هاشم با اختيار خود و به لحاظ ابوطالب و احترام او در محاصره آمدند.
مناسب است قصه ديگرى هم از ابولهب نقل شود؛ احمد بن زينى دحلان مىگويد: چون ابوطلمه محزومى از حبشه به مكه مراجعت نمود، ابوطالب، دايىاش، او را پناه داد. مادر ابوسلمه بره، دختر عبدالمطلب بود. جماعتى از بنى مخزوم نزد ابوطالب رفته و
گفتند: پسر برادر خود را پناه دادى؟ گفت: ما نمىتوانيم به او صدمه وارد آوريم. گفتند: پس ديگر به ابوسلمه چه كار دارى و براى چه پناهش دادى؟ او از ماست، نه از بنى هاشم؟ ابوطالب گفت: خواهر زاده من است و به من پناه آورده است، اگر نتوانم از او
حمايت كنم، برادر زادهام را نيز نمىتوانم حمايت كنم. ابولهب به حمايت از برادر خود، ابوطالب، برخاست و گفت: اى جماعت قريش! دست از معارضه و منازعه با اين شيخ بر نمىداريد كه چرا يكى از خويشان خويش را پناه داده است؟ اگر دنبال نزاع را بگيريد من نيز با او متحد مىشوم و در هر مورد به او كمك مىكنم تا آنكه موفقيت، بهره او شود.
قريش گفتند: يا اباعتبه! آنچه را كه تو نپسندى به جا نمىآوريم. پس آن پناه دادن را به اين دليل كه مبادا ابولهب به كمك برادش بشتابد محترم شمردند، ابوطالب هم به طمع آنكه ابولهب را به سمت خود بكشاند و از او در مقام كمك به پيغمبر نتيجه بگيرد، اشعارى در مدح وى گفت، ولى در او اثر نكرد».(1)
بر سيه دل چه سود خواندن وعظ *** نرود ميخ آهنين بر سنگ
«تَبَّتْ يَدا اَبِى لَهَبٍ وَتَبَّ * ما اَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَما كَسَبَ * سَيَصْلى نَاراً ذاتَ لَهَبٍ»(2)
«ابولهب نابود شد و دو دستش قطع گرديد. مال و ثروتى كه اندوخت هيچ به كارش نيامد و از هلاكش نرمانيد. زود باشد كه به دوزخ در آتشى شعله ور افتد».
گمان مىكنم وقتى ابوسلمه از خويشان پدرى خود چشم پوشيد و به دايى خود، ابوطالب، پناه آورد به بنى مخزوم و خصوصاً ابوجهل گران آمد. لذا تصميم گرفتند اينتوهين را جبران نمايند و به ابوسلمه گوش مالى بدهند. بنابر اين، پيشنهاد كردند كه ابوطالب او را از پناه خود بيرون كند.
از همين حكايت امورى دانسته مىشود: يكى آنكه قريش نمىتوانست به مسلمانان از قريش صدمه بزنند. چون با حمايت شخص بزرگى رو به رو مىشدند. پس
ديگر نمىتوانستند آن پناه را خوار بشمارند. ديگر آنكه ابوطالب در مقام كمك به پيغمبر مىخواست از تمام پيشآمدها حداكثر استفاده را بنمايد. و در مقابل، قريش نيز در مقام دشمنى با پيغمبر و معارضه با ابوطالب از هر درى وارد مىشدند.
همچنين دانسته مىشود كه ابو لهب در مدت بسيار كوتاهى گرم مىشد و بعد به تدريج رو به سردى مىرفت و به حال اولى و مردگى مىرسيد. لذا به همين دليل آنچه را او از روى فطرت كسب مىكرد، برايش خير و اثرى نداشت. به عبارت ديگر عمل او مانند اموالش براى او نفعى نداشت و عاقبت به جزاى اعمال پليد خويش مىرسيد.
اگر كسى قدرى در غيرت و حميت اعراب تأمل كند، مىبيند كه آنان فطرتا در مقام خويشاوندى از همه چيز صرفنظر مىكردند و به كمك قوم و خويش خود مىشتافتند، ولى اين ابولهب به قدرى سرد و بى عاطفه بود كه با وجودى كه مىديد سالها تمامى برادران و خويشاوندان او در كوهى محبوس و محصور هستند و آذوقه به آنان نمىرسد و ناله اطفال آنان از شدت گرسنگى به گوش او مىرسيد، لكن در اين انسان بى اهميّت و بىغيرت اصلاً اثر نمىكرد. او نيز چون ابوجهل با بنى هاشم قطع رابطه كرده بود و شايد
از ناله آنان به طرب مىآمد و موجب سرور و انبساط او مىگشت.
آرى! بى سبب نيست كه در خصوص وى و زوجه خبيثهاش، خواهر ابوسفيان، سورهاى نازل گشت؛ تا جايى كه در قرآن از احدى از مشركين نمىبينيم كه صراحتا نام برده شده باشد؛ آن هم به اين گونه نفرين و وعده جهنم.
تعجب در اين است كه پس از انصاف ابوطالب با قريش درباره عمل موريانه ودرست در آمدن خبر پيغمبر و ظاهر شدن اين معجزه آشكار و عناد قريش و اين گفته آنان كه اين نيز سحرى است از محمّد، و نفرين ابوطالب به قريش و دست زدن او به پردههاى كعبه، جماعتى از قريش از كردار خويش پشيمان شده و در مقام نقض آن عهدنامه برآمدند و كار به جايى رسيد كه با سلاح رفتند و محصورين را از محبس بيرون آوردند، ولى اين ابولهب نامرد، جزو اين دسته نشد و در آن دم آخر نيز حاضر به نقض عهد نگرديد.
آرى! ابو لهب به اندازهاى بىعاطفه و بىغيرت بود كه دختر پيغمبر خدا را كه عروس او شده بود و زن پسرش بود، به خاطر رضايت قريش دستور به طلاق داد، ولى داماد ديگر پيغمبر، ابوالعاص بن ربيع را هرچه اصرار كردند كه تو نيز دختر پيغمبر را
طلاق بده، قبول نكرد و حاضر نشد او را برگرداند. از اين مطلب هم دانسته مىشود كه قريش در مقام مبارزه با پيغمبر از هيچ كارى كوتاهى نكرده و مىخواستند به هر نحو كه بتوانند پيغمبر را آزار نمايند تا اين حد كه دامادهاى او را ببينند و ترغيب به طلاق دادن دختران پيغمبر نمايند و هر زنى را كه بخواهند به ايشان تزويج كنند؛ چنانكه همين كار را با پسر ابولهب كردند و آن ملعون نيز قبول كرد و زنش را طلاق داد. ان شاء اللّه تعالى شرح اين قصه در مقام مناسب خواهد آمد.
ما در اين مقام كلام را به ذكر چند نفر از مسلمانان ضعيف كه مورد شكنجه و آزار قريش بودند ختم مىنماييم. مكرر گفتيم كه قريش به يكديگر كارى نداشتند و نمىتوانستند هم داشته باشند؛ چون در پناه يك بزرگى در مىآمدند و به مراعات آن بزرگ، پناه دادن او را خوار نمىكردند. بديهى است كه سنگينى بار و بلايا پس ازپيغمبراكرم بر دوش عدهاى از مسلمانان ضعيف بود؛ آنان كه از قريش نبودند، ولى در مكه سكونت داشتند. در عين حال مىتوان گفت كه همان مسلمانان از قريش نيز از استهزاى مشركين بىبهره نبودند و ما بيش از اين امر را درباره آنان باور نداريم. چه بسا به جهت آسودگى از همين مقدار اذيت به حبشه مسافرت كردند كه در آنجا آزادانه به وظايف دينى خود رفتار كنند و گرفتار مسخره و استهزاى مشركين نباشند.
اين است مقتضاى تحقيق و نظر دقيق، ولى براى عظمت دادن به مسلمانانى از قريش چه بسا درباره آنان قضايايى بافته و ساخته شده باشد؛ چنانكه اين امر به تفصيل دانسته شد.
در اينجا مناسب است آنچه كه ابن ابى الحديد نوشته است نقل شود: «جاحظ در مقام مفاضله بين ابوبكر و على علیهالسلام گفته است ابوبكر از كسانى بود كه پيش از هجرت گرفتار عذاب و شكنجه كفار بود. نوفل بن خويلد دو بار او را زد تا آنكه خون از بدن وى
بيرون آمد و عمير بن عثمان تيمى او را با طلحه به يك ريسمان بست و در گرماى آفتاب نگاهداشت. تحمل اينمشقت، گرچه در عرض يك روز بود نه بيشتر؛ لكن ابوبكر را به مقام عظيم و منزلت رفيع رساند. على در آن موقع به خوشى زندگى مىنمود و كسى به او كار نداشت؛ چون از اطفال شمرده مىشد».
ابوجعفر اسكافى در پاسخ جاحظ مىگويد: «ما ثابت نمودهايم كه بر حَسَب اخبار صحيحه، على در آن وقت كه اسلام آورد، ره حدّ بلوغ و كمال رسيد بود و با مشركين قلبا و لسانا مخالفت مىورزيد و دشمن سرسخت آنان محسوب مىشد. اوست كه گرفتار حصار در شعب و انيس پيغمبر در تاريكى آن شبها و شريك پيغمبر در تمام اذيتها بود، نه ابوبكر. او بود كه متحمل فشارهاى سخت ابوجهل و ابولهب مىشد.
چه كسى در تاريكى شبها از حصار بيرون مىرفت و آهسته و پوشيده خود را به آن كسى كه ابوطالب به او دستور داده بود (از بزرگان قريش، چون مطعم بن عدى)مىرساند و براى فرزندان هاشم بارهاى آرد و گندم را به دوش مىكشيد و شبانه به شعب مىآورد؟ در حالى كه از دشمنانى مثل ابوجهل بسيار خائف بود كه اگر او را مىديدند، خون او را مىريختند؛ آن كس على بود يا ابو بكر؟ اين سختى سه سال طول كشيد. پس چگونه جاحظ مىتواند بگويد كه على در آسايش بود و پيش از هجرت كسى به او كار نداشت. كيست آن كسى كه بتواند شرح فداكارى على را در ليلهالمبيت و خوابيدن او به جاى پيغمبر و استقامت او را در مقابل شمشيرها و سنگها شرح دهد؟
امّا آن گفته جاحظ كه ابوبكر در مكه گرفتار عذاب و شكنجه كفار بود، پس به تحقيق كسانى كه در مكه مورد شكنجه و عذاب كفار بودند از دو دسته خارج نبودند؛ يا اينكه عبد و غلام بودند و يا اينكه كسانى بودند كه عشيره و فاميلى نداشتند تا از آنها حمايت
كنند. و شما گاهى ابوبكر را از ضعفا و بيچارگان مىشماريد و گاهى رئيس و بزرگ و مطاع! خوب است تكليف ما را روشن كنيد و بودن او را از يكى از اين دو دسته معين كنيد. اگر فضل و علو مقام در اثر تحمل مشقتها بود، البته عمار و خباب و بلال و آن كسانى كه در مكه گرفتار عذاب قريش بودند، افضل از ابوبكر مىباشند؛ چون قطعاً بيش از او گرفتارى داشتند و آياتى درباره آنان نازل شده كه درباره او نازل نشده است؛ مثل قول خداى تعالى: «وَالَّذينَ هاجَرُوا فِى اللّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا(1)و كسانى كه پس از ستمديدگى، در راه خدا هجرت كردهاند» گويند درباره خباب و بلال نازل شده و «اِلاّ مَنْ اُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْيمانَ(2)مگر آن كس كه مجبور شده و[لى ]قلبش به ايمان اطمينان دارد». چنانكه پيغمبر بر عمار و پدر و مادر وى عبور كرد، در حالى كه گرفتار عذاب بنى مخزوم بودند، چون همعهد با آنان بودند، پس فرمود: صبر كنيد اى آل ياسر! كه موعد همگىشماها بهشت است.
وقتى بلال را در ريگهاى داغ شده مىخوابانيدند، مىگفت: خدا يكى است؛ يكى است. امّا براى ابوبكر هيچ وقت چنين گرفتارىهايى ياد نشده است. پس اگر راست باشد كه نوفل او را زد و عمير بن عثمان او را به ريسمان بست، در آن صورت هم على بر ابوبكر حق پيدا مىكند؛ چون ابوبكر نمىتوانست آن دو را كيفر كند. امّا على علیهالسلام در جنگ بدر هر دو را كشت و ابوبكر را آسوده نمود. اين است آنچه را كه ابوجعفر اسكافى به نقل ابن ابى الحديد در پاسخ جاحظ گفته است».(3)
انصافاً ابو جعفر پاسخ فاضلانهاى داده است. اگر چه به نظر مىرسد كه براى خالى نبودن عريضه، آن عذاب را براى ابوبكر و طلحه ساختهاند و بر فرض آنكه عمير و نوفل چنين عملى كرده باشند، معلوم نيست براى چه چنين عملى را انجام دادهاند؛ آن هم در عرض يك روز، نه بيشتر. امّا درباره بلال، بنابر نقل طبرى: «امية بن خلف او را
مىخوابانيد و سنگ بر سينه او مىگذاشت و مىگفت: تو را معذب مىكنم تا دست از دين محمد بردارى. او مىگفت: خدا يكتاست؛ يكتا».(1)
همچنين عمار معذب شد تا به حسب ظاهر اظهار كفر نمود، آنگاه او را رها كردند. پس معلوم مىشود كه عذاب شدن ابو بكر و طلحه براى حساب خصوصى و امر ديگرى بوده است و نمىتوان هر عذابى را به حساب دين گذاشت مگر اينكه ثابت شود براى دين بوده است.
در سيره نبويه آمده است كه: «اگر قريش مىشنيدند كه يكى از اشراف ايمان آوردهو يا كسى از ايمان آورندگان را مورد حمايت خود قرار داده است، او را ملامت مىنموده و مىگفتند: دين پدرت را كه بهتر بود رها كردى؟ بعد به توهين شدن و كاستن از حيثيت و مقام، او را تهديد مىكردند. پس اگر تاجر بود، او را تهديد مىكردند كه تجارت تو را كساد و ثروتت را هلاك مىكنيم. و اگر ضعيف بود، او را مىزدند».(2)
آنگاه جماعتى را كه عذاب كردند تا از دين اسلام برگردند را مىشمرَد؛ و در اول آن جماعت، عمار را مىشمرد و مىگويد: «او را با آتش عذاب مىكردند و پدر و مادر و برادرش نيز معذب بودند. پيغمبر از آن جماعت در حالى كه معذب بودند گذشت و آنان را به صبر خوانده و وعده بهشت داد. ياسر، پدر عمار در حين عذاب، كشته شد و مادر او را به دست ابوجهل دادند كه به طرز شرمآورى او را كشت؛ «ثم طعنها فى فرجها بحربة فماتت». همچنين بر تن عمار در روز گرم تابستان زره مىپوشاندند».(3)
نمىدانيم پيغمبر خدا چگونه آنان را به خداوند و دين علاقمند نموده بود كه با تمامى آن زحمات و ابتلائات، از عقيده خود دست بر نمىداشتند، امّا امروزه كسانى كه
پدران آنان سالها بر اين دين شريف بودند، با ميل و رغبت از دين بر مىگردند و به تمام قوانين بىاعتنايى مىكنند؛ بلكه به ديده توهين مىنگرند.
تعجب در اين است كه اين اسلام با همه اين فراز و نشيبها و مسلمانان اين چنينى مانند دريا شده است كه هيچ چيز آن را نجس نمىكند و با تمامى تركِ واجبات و فعل محرمات، بلكه نداشتنِ عقايد، و بلكه استخفاف به ضروريات دين، باز هم اسلام باقى مانده است و از آن عجيبتر اينكه اين قبيل افراد با كمال پر رويى خود را مسلمان مىشمارند؛ «وَلا حَوْلَ وَلا قُوَةَ اِلاّ بِاللّهِ»!
گر مسلمانى همان است كه حافظ دارد *** واى اگر از پس امروز بود فردايى
گمان مىكنم منشأ و ريشه تمام اين فتنه و فسادها يك چيز بيشتر نباشد و آن دوستى با دشمنان خداست كه خداوند مردم را متوجه اين امر فرموده است:
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اِنْتُطيعُوا الَّذينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرينَ * بَلِ اللّهُ مَوْليكُمْ وَ هُوَ خَيْرُ النّاصِرينَ»(1)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر از كسانى كه كفر ورزيدهاند اطاعت كنيد، شما را از عقيدهتان باز مىگردانند و زيانكار خواهيد گشت. آرى، خدا مولاى شماست، و او بهترين يارى دهندگان است».
آرى! مسلمانان امروزه خاسر شده و از بهترين ناصر خود دست برداشتند. آنها دست دوستى به سمت دشمنان خدا دراز كرده و در لباس، خوراك، افعال و عقايد از آنان تقليد كردند. اين است كه سير قهقرايى نموده و عزت آنان مبدل به ذلت و سعادتشان
به نكبت و فقر و بدبختى تبديل شده و ايمان خود را به كفر فروختند.
«خَسِرَ الدُّنْيا وَالاْخِرَةَ ذلِكَ هُوَالْخُسْرانُ الْمُبينُ»(2)
«در دنيا و آخرت زيان ديده است. اين است همان زيان آشكار»
خداوندا! ما را در راه راست قرار ده و دوستِ دوستان خود و دشمنِ دشمنان خود گردان، آمين يا رب العالمين.
از جمله كسانى كه معذب مىشدند «خباب بن اَرَت» بود. او نزد پيغمبر از سختى و آزار بسيارى كه مشركين بر وى وارد مىساختند شكايت كرد؛ سيره نبويّه نقل كرده كه: «روزى مشركين بر پشت او آتش گذاردند، تا آنكه روغن بدنش آن را خاموش نمود».(1)
از ديگر كسانى كه معذب بودند، بلال است(2)كه ما حكايت تعذيب امية بن خلف و جزاى او را در جنگ بدر توسط بلال قبلاً نقل نموديم.«ام عنيس» هم از كسانى است كه معذب بود. سيره نبويه مىنويسد: «او كنيزى بود و مالكش او را عذاب مىنمود. ابوبكر او را خريد و آزاد نمود».(3)
همچنين مىنويسد: «از جمله عذابهاى مشركين براى اين دسته از مسلمانان اين بود كه زره بر تن آنان مىنمودند و در هواى گرم در مقابل خورشيد مىافكندند».(4)
من در آن سالى كه موسم حج مصادف با اول پاييز بود، به زيارت بيت اللّه الحرام مشرف بودم. در صبح روز عيد قربان با جمعى از رفقا براى خريد ذبيحه بيرون آمديم. آن موقع هوا خوب بود و ما پا برهنه بوديم، ولى پس از ذبح، وقتى از مسلخ مراجعت مىكرديم، هوا گرم و نزديك به ظهر شده بود. به قدرى آن ريگها و زمين منى داغ شده بود كه پاى ما طاقت تحمل آن حرارت را نداشت و با آنكه چادر ما خيلى نزديك بود و مسافت زيادى فاصله نبود، به قدرى بىطاقت شده بوديم كه لباس را زير پا مىگذاشتيم و قدرى صبر مىنموديم و آنگاه مجدداً حركت مىكرديم تا آنكه خود را به چادرها مىرسانديم. اين حال ما در چند دقيقه بود؛ آنهم با توجه به وجود وسايل راحتى و آن فاصله بسيار نزديك. امّا حال آن دسته از بزرگان مسلمان كه در راه خدا معذب بودند چگونه بود؛ ضعفايى كه جز به خداوند چشم نمىدوختند و از ما سوى اللّه مأيوس و منقطع بودند؛ ضعيفهاى چون مادر عمار و ضعيفى چون ياسر كه در آن شدت گرما آن بدنهاى ضعيف را چگونه روى زمين گداخته مىخواباندند و از آن سنگهاى
داغ و سنگين روى سينه يا پشتشان مىگذاردند و يا آنكه زرههايى بر تن آنان مىپوشاندند؟! بىجهت نبود كه عمار از روى اكراه اظهار كفر نمود و خداوند عذر او را قبول فرمود؛ «اِلاّ مَنْ اُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْيمانِ(1)مگر آن كس كه مجبور شده و[لى] قلبش به ايمان اطمينان دارد».آرى! آنان به ذكر خداوند مطمئن بودند و با آن نفس مطمئنه، راضى و مرضى عنداللّه بوده و داخل بهشت مىشدند.
خداوندا! به محمّد و آل او محبت خود را در قلوب ما جاى ده و ما را به سبب ايمان، مطمئن فرما تا در اين دوره در مقابل تبليغات سوء دشمنانت مقهور نگرديم و هر لحظه بر مقاومت ما افزوده شود تا با رضاى تو از اين دنيا به سوى تو رهسپار گرديم!
«اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّاوَهُمْ لايُفتَنُونَ * وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ
فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبينَ»(2)
«آيا مردم پنداشتيد كه تا گفتند ايمان آورديم، رها مىشوند و مورد آزمايش قرار نمىگيرند؟ و به يقين، كسانى را كه پيش از اينان بودند آزموديم، تا خدا آنان را كه راست گفتهاند معلوم دارد و دروغگويان را [نيز] معلوم دارد. »
خداوند بعد از آنكه امتحان نمود، فرج را ظاهر مىسازد:
«اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا»(3)
«آرى، با دشوارى، آسانى است».
آرى! يقينا با هر سختى گشايش است و اين نهايت لطافت در تعبير و تقريب سريع است؛ نمىگويد پس از آن گشايش است، بلكه مىفرمايد با آن است. يعنى دوش به دوش سختى، گشايش است.
همچنين در آيهاى مىفرمايد:
«وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لايَحْتَسِبُ»(1)«و هركس از خدا پروا كند، [خدا] براى او راه بيرون شدنى قرار مىدهد. و از جايى كه حسابش را نمىكند، به او روزى مىرساند».
پس خداوند براى پرهيزكاران گشايشى فراهم ساخته و راه بيرون رفتن از شدايد و گرفتارىها را فراهم نموده است كه در آن وقت، اجازه خروج و هجرت، نوعى گشايش بود. ان شاء اللّه هجرت به حبشه را در كتاب ديگر مىنويسم. چون مقصود اين كتاب ذكر مبارزات مشركين و بيان هجرت پيامبر و مسلمانان به مدينه است. آرى! مسلمانانى كه در مكه بودند، مأمور هجرت به مدينه شدند و به تدريج پيش از مهاجرت پيغمبر هجرت مىكردند.
«وَالَّذِينَ هَاجَرُوا فِي اللّهِ مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَلَأَجْرُ الاْخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ »(2)
«و كسانى كه پس از ستمديدگى، در راه خدا هجرت كردهاند، در اين دنيا جاى نيكويى به آنان مىدهيم، و اگر بدانند، قطعا پاداش آخرت بزرگتر خواهد بود».
اين آيه با متانت و نرمى، و بشارت به اينكه مهاجران در دنيا از جايى خوب و در آخرت از اجر بيشتر و بزرگترى بهرهمند خواهند شد به هجرت ترغيب مىنمايد و گويا با وجود اين بعضى از مسلمين در ميان كفار مانده و به مدينه هجرت نكردند و خداوند با
هجرت پيغمبر براى ترغيب به هجرت، ارث را به مهاجرين مخصوص گردانيد و مسلمانى كه هجرت ننموده بود از ارثِ فاميلهاىِ مهاجرِ خود محروم گشت و اين حكم مدتها باقى بود تا آنكه مسلمانان قوى شدند.
از همين ماندن بعضى در ميان كفار و هجرت نكردنشان نيز معلوم مىشود كه چنين نبود كه هر كس مسلمان شود مشمول عذاب مشركين مىگشت، بلكه اين عذاب
و شكنجهها مخصوص عدهاى از ضعفا بود. امّا آنانكه حامى داشتند، سالم بودند.و روى همين حساب خود را مجبور به هجرت نمىديدند.
مىتوان گفت آياتى كه در مقام تشديد به هجرت بود، بعد از آيات ملايم نازل شد:
«إِنَّ الَّذِينَ تَوَفّهُمْ الْمَلاَئِكَةُ ظالِمِي أَنفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنتُمْ قالُوا كُنّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها فَأُوْلئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَآءَتْ مَصِيرا * إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنْ الرِّجالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ لاَ يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَلاَ يَهْتَدُونَ سَبِيلاً * فَأُوْلَئِكَ عَسَى اللّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَكَانَ اللّهُ عَفُوّا غَفُورا * وَمَنْ يُهَاجِرْ فِي سَبِيلِ اللّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُرَاغَما كَثِيرا وَسَعَةً وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهَاجِرا إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّهِ وَكَانَ اللّهُ غَفُورا رَحِيما»(1)
«كسانى كه بر خويشتن ستمكار بودهاند، [وقتى] فرستگان جانشان را مىگيرند، مىگويند: در چه [حال] بوديد؟ پاسخ مىدهند ما در زمين از مستضعفان بوديم. مىگويند: مگر زمين خدا وسيع نبود تا در آن مهاجرت كنيد؟ پس آنان جايگاهشان دوزخ است، و [دوزخ] بد سرانجامى است. مگر آن مردان و زنان و كودكان فرو دستى كه چاره جويى نتوانند و راهى نيابند. پس آنان [كه فى الجمله عذرى دارند] باشد كه خدا از ايشان در گذرد، كه خدا همواره خطا بخش و آمرزنده است. و هر كه در راه خدا هجرت كند، در زمين اقامت گاههاى فراوان و گشايشها خواهد يافت؛ و هر كس [به قصد] مهاجرت در راه خدا و پيامبر او، از خانهاش به در آيد، سپس مرگش در رسد، پاداش او قطعا بر خداست، و خدا آمرزنده مهربان است».
اين آيات، هم دعوت و تشويق به هجرت است و هم بشارت به كسانى است كه در راه هجرت مردند؛ «فَقَدْ وَقَعَ اَجْرُهُ عَلَى اللّهِ». خداوند خود را مديون آنها مىداند و اجرشان به ذمه حق است.
1) سوره نسا، آيه 97 - 100.
همچنين تهديد غريبى است به كسانى كه هجرت نكردند؛ ملائكه با اين جمله كه «اگر در ميان كفار، ضعيف بوديد، چرا به جاى ديگرى - كه بتوانيد به وظيفه مسلمانى خود قيام كنيد - سفر نكرديد؟!» به آنان اعتراض كردند؛ زيرا آنان با هجرت نكردنشان به خود ظلم كردند. چون زمين خدا منحصر به يك جا نيست. و سرانجام به آنان وعده جهنم داده شده كه مستحق آن هستند.
از بعثت پيغمبراكرم مدتها گذشت، امّا جز على و خديجه كسى ايمان نياورد. اگر چه مشركين قريش از مقصود پيغمبر آگاهى داشتند (اين مطلب از قصه عفيف كه طبرى در تاريخ خود به چند سند نقل كرده است دانسته مىشود.(1))، ولى پيغمبر دعوت خود را آشكار نمىكرد تا آنكه مأمور به آشكار كردن دعوت شد. آنگاه عشيره نزديكتر خود
را دعوت فرمود. پس از استقامتها و طول مجاهدت و همچنين وجود آيات بينات، عدهاى از ضعفا و جمعى از قريش، اسلام آوردند. هجرت به حبشه براى حفظ ضعفا مقرر گرديد و جعفر بن ابى طالب براى سر پرستى آنان رفت. به تدريج در قريش، مسلمان زياد شد و از هر فرقه و دستهاى چند نفر مسلمان گرديد. بعضى از آنان در مكه مانده و برخى ديگر به حبشه رفتند. هنوز براى پيغمبر محلى كه در اختيار او باشد پيدا نشده بود. اگر چه در ميان قريش مسلمانان فراوانى يافت مىشد، ولى شهر، شهرِ كفر، و غلبه آنان بر مسلمين محرز بود و از مسلمانان نيز كارى ساخته نبود. بنابر اين، صلاح و بقاى مسلمين در جدا شدن آنان بود؛ زيرا اگر تجمع مىكردند، نابود مىشدند.
آرى! گاهى تفرق و پراكندگى موجب جمع و عظمت است؛ و در اجتماع بودن، فناو نابودى را به همراه خواهد داشت. پيغمبر آنان را به وسيله پادشاه حبشه محفوظ داشت و مسلمانان از قريش نيز در پناه فاميل و حاميان خود محفوظ مىماندند. پيغمبر در مقام
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 311 و 312.
بود كه محلى را براى مسلمانان تهيه كند و آنان مجتمعاً در آن مأمن زندگى كنند. ولى هر اندازه كه در موسم حج و عمره با رؤساى قبايل تماس مىگرفت و آنان را دعوت مىنمود و كمك مىخواست، نتيجه نمىگرفت. پس از رفع محاصره و بيرون آمدن از محبس و از دنيا رفتن ابوطالب و خديجه معلوم شد كه مسلمانان نبايد در مكه توقف كنند.
مىتوان گفت كه مسافرت آن سرور به «طائف» براى همين امر بود كه شايد بتواند در اثر ايمانِ رؤساى آنان، آنجا را مركز خود نمايد و متفرقين را دور خود جمع كند. امّا وقتى از آنجا مأيوس شد به مكه برگشت تا آنكه راه فرجى پيش آيد و خداوند وسيلهاى بسازد؛ هرچه باشد مكه مأمن و مجمع عرب بود.
آن حضرت تلاش مىكرد تا بتواند در اثر دعوت جمعى از زوار كعبه، و ايمان آوردن آنان، محل خوبى را به تصرف در آورده و عدّهاى را بر جمع مسلمانان بيفزايد. اتفاقاً چنين هم شد؛ جمعى از اهل مدينه به مكه آمده و در اثر ملاقات با پيغمبر و معرفت آنان به حقانيت او و دين مقدس اسلام، مسلمان شده و مبلّغى را با خود به مدينه بردند. مصعب بن عمير قرشى به مدينه رفت و خدمت نمود و در ماه ذى الحجه با عدهاى براى موسم حج آمده و با پيغمبر بيعت نمودند. پس قرار بر اين شد كه پيغمبر به مدينه برود و اهل مدينه ياوران آن سرور باشند. تفصيل اين قضيه را ان شاءاللّه در محل مناسب خود خواهم نوشت.
آرى! مدينه مركز حكومت پيغمبر شد. آن حضرت به عزم هجرت، اصحاب را روانه نمود. پراكندگان و آوارگان دستور يافتند تا به مدينه بروند. مدينه بعد از آن وقت داراى دو دسته شد: مهاجر و انصار. انصار به مهاجرين و آواره شدگان كمك مىكردند، منزل مىدادند و آنها را در معاش شريك خود مىنمودند. خداوند مىفرمايد: «سَيَجْعَلُاللّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْراً(1)خدا به زودى پس از دشوارى آسانى فراهم مىكند».
مسلمانان از قريش و ضعفا شروع به هجرت كردند. كمكم مكه از مسلمانان خالى مىشد. قريش متوجه شدند كه اوس و خزرج اسلام آورده و جا و مكان و مال، و بلكه
1) سوره طلاق، آيه 7.
جان مىدهند. مسلمانان بدان سو روى مىآوردند و جمعى كه صلاحشان در تفرق و پراكندگى بود، اكنون به حال تجمع در مىآمدند. آيات هجرت نازل مىشد و مسلمانان مىرفتند.
پيغمبر هم آنان را بر هجرت تحريك مىكرد. آنها دانستند كه ورق برگشته و موقعيت جديدى پديد آمده است و نزديك است كه پيغمبر با قشون مجهزى با قريش روبرو شود.
آرى! قريش ديد كه رفتن مسلمانان از مكه و نماندن كسى از مسلمانان به جز على و ابوبكر در مكه و مسلمان شدن اهل مدينه و معاهده آنان با پيغمبر و اينكه پيغمبر به مدينه برود تا آنان قشون او باشند، سبب خواهد شد كه روزى پيغمبر از ميان آنان رفته و
با انصار و مهاجر به جنگ قريش بيايد. بنابر اين، قريش وارد مرحله سوم شدند. يعنى ديدند كه با استهزا و قطع روابط به آروزى خود نرسيدند، تصميم گرفتند تا مبارزه را از راه ديگرى ادامه دهند.
«وَاِذْ يَمْكُرُ بِكَالَّذينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ اَوْ يَقْتُلوُكَ اَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ»(1)
«و [ياد كن] هنگامى را كه كافران درباره تو نيرنگ مىكردند تا تو را به بند كِشَند يابكُشند يا [از مكه] اخراج كنند، و نيرنگ مىزدند، و خدا تدبير مىكرد، و خدا بهترين تدبير كنندگان است».
كفار مىخواهند خداوند را غافلگير كنند و كار خود را انجام دهند، امّا خداوند با آنان مدارا و مماشات مىكند. سرانجام خداوند غالب و كفار مغلوب مىشوند.
خداوند در آيهاى ديگر چنين مىفرمايد: «إنَّ المُنافِقينَ يُخادِعُونَ اللّهَ وَهُوَ خادِعُهُمْ(2)
همانا منافقان با خدا نيرنگ مىكنند، و حال آنكه او با آنان نيرنگ خواهد كرد».
همچنين مىفرمايد: «وَلا يَحيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ اِلاّ بِاَهْلِهِ(1)و نيرنگ زشت جز [دامن] صاحبش را نگيرد».
چه كسى مىتواند در برابر خداوند زرنگى نمايد؟ همانا خداوند به كرَم و حِلم خويش به مشركين مهلت مىدهد و چون كار را به آخر رساندند، كار را يكسره مىنمايد و بهره كفار چيزى جز بدبختى نيست و فتح و ظفر نصيب مؤمنين خواهد شد؛ اين طريقه حق و تغييرناپذير است.
«وَقالَ الَّذينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُمْ مِنْ اَرْضِنا اَوْ لَتَعُودُنَّ فى مِلَّتِنا فَاَوْحى اِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظّالِمينَ * وَلَنُسْكِنَنَّكُمُ الاَْرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذلِكَ لِمَنْ خافَ مَقامى وَخافَ وَعيدِ * وَاسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ * مِنْ وَرآئِهِ جَهَنَّمُ وَيُسْقى مِنْ مآءٍ صَديدٍ»(2)
«و كسانى كه كافر شدند، به پيامبرانشان گفتند: شما را از سرزمين خودمان بيرون خواهيم كرد مگر اينكه به كيش ما باز گرديد. پس پروردگارشان به آنان وحى كرد كه حتما ستمگران را هلاك خواهيم كرد. و قطعا شما را پس از ايشان در آن سرزمين سكونت خواهيم داد. اين براى كسى است كه از ايستادن [در محشر بههنگام حساب] در پيشگاه من بترسد از تهديدم بيم داشته باشد. و[پيامبران از خدا] گشايش خواستند و [سرانجام] هر زورگوى لجوجى نوميد شد. [آن كس كه] دوزخ پيش روى اوست و به او آبى چركين نوشانده مىشود».
لازم به ذكر است كه اين قاعده كليت دارد و اختصاصى به پيغمبر ندارد:
«لَقَدْ كانَ فى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِى الاَْلْبابِ»(3)
«به راستى در سرگذشت آنان، براى خردمندان عبرتى است».
«وَلَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى ما كُذِّبُوا وَ اُوذُوا حَتّى اَتاهُمْ نَصْرُنا وَلامُبَدِّلَ لِكَلِماتِ اللّهِ وَلَقَدْ جآءَكَ مِنْ نَبَإِ الْمُرْسَلينَ»(1)
«و پيش از تو نيز پيامبرانى تكذيب شدند، ولى بر آنچه تكذيب شدند و آزار ديدند شكيبايى كردند تا يارى ما به آنان رسيد، و براى كلمات خدا هيچ تغيير دهندهاى نيست. و مسلّما اخبار پيامبران به تو رسيده است».
«اِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَالَّذينَ آمَنُوا فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَيَوْمَ يَقُومُ الاَْشْهادُ»(2)
«در حقيقت، ما فرستادگان خود و كسانى را كه گرويدهاند، در زندگى دنيا و روزى كه گواهان بر پاى مىايستند قطعا يارى مىكنيم».
«وَاَقْسَمُوا بِاللّهِ جَهْدَ اَيْمانِهِمْ لَئِنْ جآءَهُمْ نَذيرٌ لَيَكُونُنَّ اَهْدى مِنْ اِحْدَى الاُْمَمِ فَلَمّا جآءَهُمْ نَذيرٌ ما زادَهُمْ اِلاّ نُفُوراً * اِسْتِكْبارا فىِالاَْرْضِ وَمَكْرَ السَّيِّئِ وَلا يَحيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ اِلاّ بِاَهْلِهِ فَهَلْ يَنْظُرُونَ اِلاّ سُنَّتَ اْلاَوَّلينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَبْديلاً وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَحْويلاً * اَوَلَمْ يَسيرُوا فِىالاَْرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَكانُوا اَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَما كانَ اللّهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَىْءٍ فِىالسَّمواتِ وَلا فِىالاَْرْضِ اِنَّهُ كانَ عَليماً قَديراً»(3)«و با سوگندهاى سخت خود به خدا سوگند ياد كردند كه اگر هر آينه هشدار دهندهاى براى آنان بيايد، قطعا از هر يك از امّتها[ى ديگر] راه يافتهتر شوند، و[لى] چون هشدار دهندهاى براى ايشان آمد، جز بر نفرتشان نيفزود. [انگيزه] اينكارشان فقط گردنكشى در [روىِ] زمين و نرينگ زشت بود؛ و نيرنگ زشت جز [دامن] صاحبش را نگيرد. پس آيا جز سنت [و سرنوشتِ شوم] پيشينيان را انتظار مىبرند؟ و هرگز براى سنت خدا تبديلى نمىيابى و هرگز براى سنت خدا دگرگونى نخواهى يافت. آيا در زمين نگرديدهاند تا فرجام [كار] كسانى را كه پيش
از ايشان [زيسته] و نيرومندتر از ايشان بودند بنگرند؟ و هيچ چيز، نه در آسمانها و نه در زمين، خدا را درمانده نكرده است، چرا كه او همواره داناى تواناست».
«فَهَلْ يَنْتَظِرُونَ اِلاّ مِثْلَ اَيّامِ الَّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِهِمْ قُلْ فَانْتَظِرُوا اِنّى مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرينَ * ثُمَّ نُنَجّى رُسُلَنا وَالَّذينَ آمَنُوا كَذلِكَ حَقّاً عَلَيْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنينَ»(1)
«پس آيا جز مانند روزهاى كسانى را كه پيش از آنان در گذشتند، انتظار مىبرند؟ بگو: انتظار بريد كه من [نيز] با شما از منتظرانم».
خداوند تصريح نمود به اينكه سنت گذشتگان تجديد مىشود و اختصاصى به دسته خاصى ندارد. لذا بعد از آن كه بر كفار اتمام حجت شد اگر بخواهند روى حرف خودشان پا فشارى كنند و كار را به نفع خود ختم نمايند، بيچاره خواهند گشت و مملكت آنان به مستضعفين سپرده خواهد شد.
پيغمبر اين آيات را در مكه بر مردم مىخواند كه خداوند يارى پيغمبران و هلاكت دشمنان را به عهده گرفته است. همين آيات، خود، معجزه قاهره و دليلى قاطع بر نبوّت پيغمبراكرم است. كسى كه به واسطه بيچارگى، سالها در شعبى محصور و به كوهىپناهنده شده بود، با آن ضعف خود و توانايى دشمنان، صريحاً وعده مىدهد كه هلاكت نصيب دشمنان است و پيغمبران به جاى آنان خواهند نشست. و چنان هم شد كه خداوند خبرداده بود يعنى پيغمبر خود را به مكه برگردانيد. و همان دسته كه او را بيرون نمودند
بيچاره شده، كشته و يا تسليم او شدند. پيغمبر به مكه وارد شد و آنان را آزاد كرد.
«وَاسْتَفْتَحُوا وَخابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ»(2)
«و [پيامبران از خدا] گشايش خواستند، و [سرانجام] هر زور گوى لجوجى نوميد شد».
آيا اين آيات معجزه نيست؟ زيرا اِخبار به غيب است؛ آن هم از كسى كه مىگويد پيغمبر هستم و در عين حال ضعيف و ناتوان است، هزار احتمال درباره او داده مىشود؛
از جمله كوتاه شدن عمر، مردن و يا كشته شدن. او همين آيات را بينات و علايم صدق خود قرار داده است. آيا اينها معجزه محسوب نمىشوند و صاحبان خرد آن را دليل صدق نمىدانند؟
مشركين قريش در اين نوبت هم با خداوند مكر كردند؛ نشستند و مشورت نمودند كه پيغمبر را حبس كنند يا بكشند و يا بيرون كنند. آرى! مشورت كردند و نقشه خطرناكى هم طرح نمودند.
منزل «قصى بن كلاب» محل مشورت قريش بود و كارهاى مهم در آنجا فيصله مىيافت. بزرگان شرك براى خاموش كردن نور حق جمع مىشدند كه تبادل افكار نمايند. طبق نقل طبرى از محمّد بن اسحاق و به سند او از ابن عباس: «شيطان به صورت پيرمردى از اهل نجد درِ خانه ايستاده بود و از سران شرك اجازه مىخواست تا واردجلسه شود و اظهار مىكرد كه شايد رأى او براى آنان فايده داشته باشد. آنان به او اجازه ورود دادند.
قريش با يكديگر گفتند: كار محمّد به جايى رسيده است كه ما اطمينان نداريم و بيم آن هست كه به كمك مسلمانان بر ما بتازد، پس بايد فكر چارهاى نمود. بعضى از آنان گفتند: او را در محلى حبس كنيم و راه آمد و شد را بر مسلمين ببنديم و به انتظار مرگ او
بنشينيم.
پيرمرد نجدى گفت: اين صلاح نيست؛ زيرا مسلمانان مطلع مىشوند و مىآيند و او را به زور از چنگ شما بيرون مىآورند.
ديگرى گفت: او را از مكه بيرون مىكنيم تا هركجا خواست، برود. در اين صورت ما از شر او ايمن مىشويم و به كارهاى خود رسيدگى مىكنيم.
پيرمرد اين رأى را هم نپسنديد و گفت: چون از ميان شما بيرون رود با سخنان شيرين خود طايفهاى از عرب را شيفته و مطيع خود ساخته و آنان را به سمت شما
حركت خواهد داد و بر شما حكومت پيدا خواهد كرد.
ابوجهل گفت: من رأى ديگرى دارم و آن اين است كه از هر قبيله قريش، يك جوان انتخاب شود و تمامى آنان با شمشيرهاى خود يك مرتبه به او حمله كنند و همگى، او را بكشند؛ در اين صورت بنى هاشم نمىتوانند با تمام قريش جنگ كنند و قاتلان را بكشند، بلكه به خون بهاى او راضى مىشوند. پيرمرد نجدى اين رأى را پسنديد و قريش بر اين رأى مصمم شدند».(1)
خداوند در اين باره مىفرمايد:
«وَاِذْيَمْكُرُ بِكَ الَّذينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ اَوْ يَقْتُلُوكَ اَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ»(2)«و[ياد كن] هنگامى را كه كافران درباره تو نيرنگ مىكردند تا تو را به بند كشند و بكشند يا [از مكه] اخراج كنند، و نيرنگ مىزدند، و خدا تدبير مىكرد، و خدا بهترين تدبير كنندگان است».
البته تصميمى كه گرفتند موافق نفع و صلاح آنان بود؛ چون حبس نمودن پيغمبر به نفع قريش نمىشد؛ چنانكه او را سالها در شعب محبوس كرده بودند. بيرون كردن او هم خطرناك بود؛ زيرا از كجا معلوم كه با جمعيتى مجهز و آماده به سمت قريش نمىآمد. چنانكه با مشاهده تاريخ دانسته مىشود كه فرار پيغمبر و هجرت او به مدينه به ضرر قريش و به نفع آن سرور تمام شد. اگرچه پيغمبر شبانه فرار كرد، ولى پس از چند سال وارد مكه شد و همه قريش را آزاد كرد. بنابر اين، يگانه امرى كه به نفع قريش تمام مىشد، فقط كشتن دسته جمعى بود كه بر آن تصميم گرفتند. عجب نقشه خطرناكى بود! اين است مكر كفار، ولى اين مكر در مقابل خداوند چه اثرى داشت به جز زيان قريش؟! مجلس سرّى در دارالشورى ختم شد.
«اِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ اِذْ اَخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا ثانِىَ اثْنَيْنِ اِذْ هُما فِىالْغارِ اِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لاتَحْزَنْ اِنَّ اللّهَ مَعَنا فَاَنْزَلَ اللّهُ سَكينَتَهُ عَلَيْهِ وَاَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَكَلِمَةُ اللّهِ هِىَ الْعُلْيا وَاللّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ»(1)
«اگر او [پيامبر] را يارى نكنيد، قطعا خدا او را يارى كرد: هنگامى كه كسانى كه كفر ورزيدند، او را [از مكه] بيرون كردند، و او نفر دوم از دو تن بود، آنگاه كه در غار [ثَور] بودند، وقتى به همراه خود مىگفت: اندوه مدار كه خدا با ماست.پس خدا آرامش خود را بر او فرو فرستاد، و او را با سپاهيانى كه آنها را نمىديدند تأييد كرد، و كلمه كسانى را كه كفر ورزيدند پستتر گردانيد، و كلمه خداست كه برتر است، و خدا شكستناپذير حكيم است».
آرى! هرگاه كفار بخواهند كار را به آخر رسانند و پيغمبر را نابود سازند، خداوند پيغمبران را يارى مىكند. اين امر از قضاياى ابراهيم، موسى و ساير پيغمبران الهى دانسته مىشود.
«اِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَالَّذينَ آمَنُوا فىِ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الاَْشْهادُ»(2)
«در حقيقت، ما فرستادگان خود و كسانى را كه گرويدهاند، در زندگى دنيا و روزى كه گواهان بر پاى مىايستند قطعا يارى مىكنيم».
«وَلَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى ما كُذِّبُوا وَ اُوذُوا حَتّى اَتيهُمْ نَصْرُنا وَلا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِ اللّهِ وَلَقَدْ جآءَكَ مِنْ نَبَإ الْمُرْسَلينَ»(3)
«و پيش از تو نيز پيامبرانى تكذيب شدند، ولى بر آنچه تكذيب شدند و آزار ديدند شكيبايى كردند تا يارى ما به آنان رسيد، و براى كلمات خدا هيچ تغيير دهندهاى نيست. و مسلّما اخبار پيامبران به تو رسيده است».
آرى! يكى از كلمات اللّه كه تغييرناپذير هم مىباشد، همين يارى پيغمبران به وسيله خداوند است.
«وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَكَلِمَةُ اللّهِ هِىَ الْعُليا»(1)
«و كلمه كسانى را كه كفر ورزيدند پستتر گردانيد، و كلمه خداست كه برتر است».
بارى! تصميم مشركين بر كشتن پيغمبراكرم زير پا رفت، امّا گفته خداوند درست در آمد و در بالا قرار گرفت. وقتى مشركين قريش خواستند كار را به آخر رسانند، خداوند بهوعده خود وفا نمود. جبرئيل از تصميم كفار خبر داد و پيغمبر مأمور به فرار شد و به جاى خود على علیهالسلام را در بستر خوابانيد. مشركين به خيال آن كه پيغمبر در خانه و محصور آنان است، راحت و آرام بودند؛ ولى پيغمبر از خانه بيرون آمد و از ميان آنان عبور كرد.
«وَجَعَلْنا مِنْ بَيْنِ اَيْديهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَاَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لايُبْصِروُنَ»(2)
«و [ما] فرا روى آنها سدّى و پشت سرشان سدى نهاده و پردهاى بر [چشمان] آنان فرو گستردهايم، در نتيجه نمىتوانند ببينند».
مىگويند كه پيغمبر اين آيه را خواند و خاك بر سر كفار ريخت، و از جلو چشم آنان حركت كرد در حالى كه آنها او را نمىديدند. خداوند پيغمبر خود را آرام نمود؛ اضطرابى در او مشاهده نمىشد. سپاهيان خداوند كه مشركين آنها را نمىديدند، در خدمت پيغمبر بود. شايد همين كه چشم كفار از كار افتاده و يا حايل در ميان آمده بود، خود نيز يكى از آن سپاهيان خداوند بود. به هر جهت پيغمبراكرم از ميان مشركين بيرون رفت و خاك بر سر آنان شد.
راستى! خاك بر سر جمعى كه به جاى استفاده از نور، سعى در خاموش كردن آنداشتند؛ خاك بر سر آن دستهاى كه طبيب را بيرون كردند تا از مريضان مرضهايى را كسب كنند. ابوجهل براى قريش بماند امّا محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم، رسول رحمت و معرفت شبانه بيرون رود!؟
پيغمبر رفت. همسفر و مصاحبش، ابو بكر، در غار مىترسيد. پيغمبر او را آرام مىنمود و مىفرمود كه محزون مشو، خداوند با ماست! (چنانكه موسى در پاسخ بنى اسرائيل كه گفتند: فرعون به ما مىرسد، - «اِنّا لَمُدْرَكُونَ»(1)- فرمود: «كَلاّ اِنَّ مَعِىَ رَبّى سَيَهْدينِ(2)چنين نيست، زيرا پروردگارم با من است و به زودى مرا راهنمايى خواهد كرد».عجبا كه بنى اسرائيل با آن عصاى موسى و يد بيضايش باز هم از فرعون مىترسيدند! مگر خداوند را نشناخته بودند؟ عجيبتر آنكه پس از غرق شدن فرعون و گذشتن بنى اسرائيل از دريا به موسى گفتند: براى ما خداوندى قرار ده، چنانكه براى بتپرستان خدايانى هست!؟
قوت قلب پيغمبر را تا حدى مىتوان از همين واقعه به دست آورد. او كسى است كه شبانه از خانه فرار كرد و در غارى پنهان شد. ابوبكر ترسان بود و پيغمبر او را تسلى مىداد. شايد آن آرامش كه خداوند بر پيغمبر خود نازل فرموده بود، همين باشد. او آرام
بود و اضطراب نداشت؛ چنانكه در جنگها فرار نمىكرد؛ يعنى در آن موقعى كه بزرگان از سابقين مهاجرين پشت به جنگ مىكردند او نه تنها فرار نمىكرد بلكه نزديكتر از همه به كفار بود.
در اينكه على به دستور پيغمبر به جاى پيامبر خوابيد و ابوبكر مصاحب و همسفر آن حضرت بود، شكى نيست. اگر كسى بخواهد از اين دو عمل، صفات فاضله آن دو مرد را مقايسه كند، مىبيند كه على بسيار دلدار و شجاع بود و براى قربانى شدن در راه پيغمبر آماده بود. او وقتى از پيغمبر جدا گشت و در ميان دشمنان ماند، مرتكب عمل بزرگى شد؛ كفار را اغفال نمود تا صيد آنان از دام گريخته و به مأمنى برسد. كفار هم به خيال آنكه پيغمبر خوابيده است، چون او را مىديدند، شبانه به خانه نريختند. در نقل
نداريم و در تاريخ هم نيامده است كه على براى انجام آن عمل، مكرَه و بىميل بوده باشد، بلكه بنابر نقلى وقتى پيغمبر از او مىپرسد تو در انجام اين امر چگونه هستى؟ آن حضرت پاسخ مىدهد كه آيا شما سالم مىمانيد؟ پس وقتى آن حضرت از سلامتپيغمبر آگاه مىشود، سجده شكر به جا مىآورد.
ابوبكر همسفر پيغمبر بود؛ از كفار جدا گشت و با پيغمبرى كه خداوند وعده داده است او را يارى كند مصاحب گشت امّا با وجود اين دو امر، آرامش نداشت. پيغمبر او را متوجه عالم ديگرى كرد و فرمود: خداوند با ماست.
نمىتوان گفت كه مسافرت ابو بكر با پيغمبر براى حفظ نمودن او است. كسى كه خود را باخته است چگونه مىتواند از آن حضرت نگهدارى كند؟! ما نمىگوييم كه در هيچ غزوهاى از ابوبكر سراغ نداريم كه كسى را از كفار كشته باشد، بلكه مىگوييم از همين آيه شريفه كه در خصوص واقعه است آرامش پيغمبر و اضطراب مصاحب او دانسته مىشود؛ حتى از قصه سراقة بن مالك كه در آن موقع در مقام تعقيب و گرفتن پيغمبر بود نيز اين مطلب معلوم مىشود.
ابوبكر مىگويد: «چون مشركين در صدد پيدا كردن ما برآمدند، هيچكس از آنان به ما نرسيد، مگر سراقة بن مالك. او در حالى كه سوار بر اسب بود، رسيد. پس گفتم: يا رسولاللّه! به ما رسيدند. فرمود: غمگين مباش كه خدا با ماست! چون ميان ما و او بيش
از يك (يا سه) نيزه فاصله نماند، پيغمبر فرمود: خداوندا! به هر نحو كه مىخواهى جلو شرّ او را بگير! پس اسب وى تا شكم در زمين فرورفت. سراقه گفت: اى محمّد! دانستم كه اين كار تو است. از خدا بخواه تا مرا نجات بدهد، سوگند به خدا كارى مىكنم كه كسى به سراغ تو نيايد! پيغمبر دعا فرمود و سراقه برگشت».(1)
از اين حديث كه در صحيحين موجود است، آرامش و اطمينان پيغمبر را مىتوان فهميد. قاعدتاً كسى كه فرار مىكند، بر مىگردد و مكرر به پشت سر خود نگاه مىكند، ولى پيغمبر نگاه نمىكرد.
1) الخصائص الكبرى، ج 1، ص 306 و 307.
در حديث ديگرى كه سيوطى از بخارى و او از همين سراقه نقل نموده، آمده استكه: پيغمبر به من توجهى نمىكرد، ولى ابوبكر زياد بر مىگشت و نگاه مىكرد.(1)
آرى! اين از آثار همان آرامش است كه بر پيغمبرنازل شده بود كه به ابوبكر دلدارى مىداد. اين دلدارى غير از آن تسليتى است كه در غار بوده و در قرآن آمده است. پيغمبر با اين كه مىداند سراقه به دنبال او است، امّا اضطراب ندارد. وقتى فاصله آنها چندمتر بيشتر نمىشود، با آرامش از خداوند مىخواهد كه به هر نحو ممكن شرّ سراقه را برگرداند. او دعا كرد و سراقه گرفتار شد. سراقه هم دانست كه منشأ آن گرفتارى كه در آن دچار شده از طرف پيغمبر است. بنابر اين، با او عهد بست كه اگر خلاص شود، برگردد و مشركين را هم برگرداند. سراقه برگشت و به وعدهاش وفا نمود و به قريش گفت: محمد در اين راه نيست. بايد به سراغ راههاى ديگر برويم.
اگر ابوبكر توانايى دفاع داشت از عهده يك نفر مثل سراقه بر مىآمد و اين قدر اضطراب به خود راه نمىداد، امّا ابوبكر خود را بهتر مىشناخت كه در مقام نيامد تا او را از پاى درآورد.
بنابر اين، از كثرت توجه و التفات او به اين سو و آن سو و گفتن «يا رسولاللّه به ما رسيدند» و پاسخ پيغمبر كه «غمگين مباش خدا با ماست»، مطلب دانسته مىشود. پس همراهى ابوبكر براى حفاظت پيغمبر و دفاع از آن سرور نبود.
دشمنان خدا خانه پيغمبر را محاصره كرده بودند. او شبانه بيرون آمد و رفت. كسى به قريش گفت: محمد رفت و خاك بر سر همگى ريخت. و آنها خاك را بر سر خود ديدند، ولى سخن او را باور نكردند؛ چون مىديدند كه محمد خوابيده است، امّا او على بود كه به جاى پيغمبر خوابيده و قريش را در اشتباه انداخته بود. قريش قبل از طلوع صبح به خانه نريختند؛ يا به خاطر ممانعت ابولهب و يا براى آنكه زنى از خانه فرياد برنياورد. ابولهب
1) الخصائص الكبرى، ج 1، ص 306 و 307.
زشتى اين عمل را تذكر داد و همه با هم گفتند كه اين كار زشتى است و عرب ما را دشنام خواهند داد. شايد هم در اثر اختلافنظر، آن عمل به تأخير افتاد و يا به جهت همه اين امور. هرچه بود، شب ماندند و صبح كه شد با شمشير كشيده به خانه ريختند. على از جا برخاست و به سمت آنان حمله نمود. او را شناختند و پرسيدند: صاحب تو كجاست؟ گفت: نمىدانم.
آنچه در بالا ذكر شد بنابر نقلى بود كه در سيره نبويه آمده است(1)، امّا بنابر نقل ديگرى كه طبرى در تاريخ آورده است، على را بيرون آوردند و زدند و او را ساعتى در مسجدالحرام حبس نمودند. آنگاه او را آزاد كردند.(2)
طبق نقل ديگرى كه صاحب طبقات آورده است: «صبح، على از جا برخاست. مشركين او را شناختند و درباره پيغمبر پرسيدند كه گفت: خبر ندارم».(3)
در سيره آمده است كه: «به على كارى نداشتند و قول پيغمبر كه فرموده بود به تو از كفار هيچ مكروهى نمىرسد، راست در آمد».(4)
شيخ طبرسى مىگويد: «صبح، قريش هجوم آوردند. على از جا برخاست و به سمت آنان رفت و گفت: شما را چه شده است؟ گفتند: عموزاده تو كجاست؟ گفت: مگر او را به من سپرده بوديد؟ او را بيرون كرديد، او هم از ميان شما بيرون رفت. پس قريش به سمت على هجوم آوردند و او را زدند و ابولهب جلوگيرى كرد».(5)
اين نقلهاى مختلف وجه جمعى ندارد. چنين به نظر مىرسد كه قضيه خوابيدن على به جاى پيامبر اكرم و همراهى ابوبكر به دست هواخواهان هر يك كه افتاد، مطابقميل خود از آن قضيه كم يا زياد كردهاند. من اين قضيه را با ديد منصفانه قضاوت مىكنم:
اينكه در سيره آمده: پيغمبر به على گفت كه به تو مكروهى نمىرسد، گمان مىكنم از اضافات كسانى است كه خواستهاند از مقام على بكاهند. اگر على از خود جَزع و فَزع
نشان مىداد، مناسب بود تا پيغمبر او را نيز تسليت بدهد؛ چنانكه به ابوبكر گفت كه غمگين مباش، خداوند با ماست. ولى در هيچ نقلى نيست كه على ترسيده و يا از اين عمل، اظهار كراهت نموده باشد. به علاوه على در شعر خود كه در سيره نبويه نقل شده است، مىگويد: خودم را براى كشته شدن و اسارت، آماده نموده بودم.(1)
نكته ديگر آنكه در همان سيره نبويه است: «على اول كسى بود كه خود را در راه رضاى خدا فروخت».(2)
«وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغآءَ مَرْضاتِ اللّهِ»(3)
«و از ميان مردم كسى است كه جان خود را براى طلب خشنودى خدا مىفروشد».
پس اگر على به سلامتى و نرسيدن مكروه اطمينان داشت، فروختن چه معنايى داشت. بنابر اين، مىتوان گفت كه على با طيب نفس به اين امر بسيار خطرناك اقدام نمود و جان خود را فداى جان پيغمبر كرد.
اما آنكه كدام يك از اين چند نقل درست است، مقتضاى اعتبار اين است كه مشركين تا صبح بيدار و منتظر بودند و از كار خود دست كشيده و دنبال پيغمبر را گرفته بودند و از باب حفظ اتحاد تا صبح صبر كردند. پس اول صبح بايد هجوم برده و بر يكديگر سبقت گرفته باشند. درست در آن وقت است كه بايد على علیهالسلام از جا برخيزد، نه اينكه ابتدا على از جاى خود برخيزد؛ زيرا على مىخواست تا هر وقت كه ممكن بود مشركين را سرگردان نمايد و از تعقيب نمودن پيغمبر دورشان سازد. يعنى همان امرى كهبه جهت آن مأمور شده بود تا بدان وسيله قريش اغفال شوند. پس نقل صاحب طبقات و نقل صاحب سيره نبويه با مقتضاى اعتبار درست نمىآيد.
على علیهالسلام تا آنجا كه مىتوانست كفار را سرگرم مىكرد تا ديرتر به سراغ پيغمبر بروند. روى اين حساب، عجله كفار در حمله به رسولخدا و ريختن خون آن حضرت، از
عجله على علیهالسلام به برخاستن از جاى خود بيشتر بود.
طبرى به گونهاى ديگر نقل مىكند و مىنويسد: «كفار، صبح، پيش از طلوع خورشيد به خانه ريختند. على از جا برخاست. آنها او را شناختند و گفتند: صاحب تو كجاست؟ گفت: مگر من نگهبان او بودم. بيرونش كرديد او هم رفت. پس حمله كردند و على را بعد از ضرب و شتم بيرون بردند. او ساعتى محبوس بود و بعد آزاد شد».(1)
به نظر مىرسد كه قول طبرى از نقل ديگرى كه مىگويد «مشركين به على كار نداشته و او را رها كردند» به صواب نزديكتر است؛ چون على عامل اصلى فرار پيغمبر بود. مشركين وقتى على را در خواب مىديدند، خيال مىكردند او محمد است كه خوابيده.
يقيناً قريش بىجهت دورخانه را نگرفته و شب تا به صبح عمر خود را بيهوده صرف نكرده بودند. آنها اگر مىدانستند كه پيغمبر رفته است، شبانه دنبال او را مىگرفتند و آرام نمىنشستند. پس بعيد است كه قريش چون فهميدند كه فريب خوردهاند و محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم از دستشان فرار كرده است، على علیهالسلام را رها كرده باشند، بلكه و او را زده و حبس كردند، ولى در اثر حمايت ابولهب يا يكى ديگر از بزرگان قريش و فروكش كردن خشم قريش، على علیهالسلام را رها كرده و آزادش نمودند. پس اين نقل طبرى اعتبار دارد و نقل عبيداللّه بن ابى رافع را تأييد مىكند كه گفته است على علیهالسلام اين اشعار را سروده است:وقيت بنفسي خير من وطء الحصى
و من طاف بالبيت العتيق وبالحجر
محمّد لما خاف ان يمكروا به
فوقّاه ربّي ذو الجلال من المكرو بتُ اُراعيهم متى ينشرونني
و قد وطّنت نفسى على القتل والاَسر
و بات رسولاللّه فى الغار امنا
هناك و فى حفظ الاله و فى ستر(2)
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 374.
2) با جان و دل از بهترين ره رو ريگها و طواف كننده خانه خدا و حجر اسماعيل نگهدارى مىكنم؛ محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم آنگاه كه ترسيد دشمنان به او شبيخون زده و از در مكر در آيند پروردگار بزرگوارم او را از مكر آنها نگهدارى نمود؛ و در بستر او شب را سپرى كرده مىپاييدم كه چه وقت بر من شبيخون مىزنند و خودم را براى اسيرى و كشته شدن آماده كرده بودم؛ و رسول خدا در نماز به آرامش خاطر و در پناه و نگهدارى خدا شب را سپرى نمود.بحارالانوار، ج 19، ص 63؛ امالى شيخ طوسى، ص 468 و 469.
اين اشعار را با تفاوت مختصرى در تقديم و تأخير و نقلى كه مضرّ به معنى نباشد، سيداحمد زينى دحلان از على علیهالسلام نقل نموده است و در همين اشعار است: «و قد وطّنت نفسى علىالقتل والاَسر».(1)
آرى! چنين موقعى حتماً مىبايست على نفس خود را براى كشته شدن و اسير گرديدن آماده كرده باشد.
عجب دارم از مورخينى كه در اين مواقع از احساسات خود جلوگيرى نمىكنند و صفحات تاريخ را ننگين و سياه مىنمايند! مورخ واقعى مىبايست از نوشتن حق خوددارى نكند و براى ايجاد اشتباه، قول باطلى را جايگزين حق نسازد. عمده اختلافات و تناقضات را مىتوان به همين حب و بغض مستند دانست. با فاصله درازى كه با آن وقايع داريم از خداوند متعال مسئلت مىنماييم كه در تشخيص حقّ از باطل توفيق نصيبمان كند، بىآنكه به ميل و هوس خود قضاوت كنيم.
«وَاِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْكانَ ذا قُرْبى»(2)
«و هنگامى كه سخن مىگوييد عدالت را رعايت نماييد؛ حتى اگر در مورد نزديكان [شما] بوده باشد!»«وَاَقْسِطُوا اِنَّ اللّه يُحِبُّ الْمُقْسِطينَ»(3)
«و عدالت پيشه كنيد كه خداوند عدالت پيشگان را دوست مىدارد!»
مسلّم است كه مشركين قريش در جستوجوى پيغمبر حركت كرده و تا نزديكى غار رفتند. خداوند، پيغمبر خود را يارى نمود و مشركين در غار نرفتند؛ چون عنكبوت، پس از داخل شدن پيغمبر و بر در غار تار تنيد و كبوتر هم لانهاى ساخته و تخم گذارد. از
اين رو كفار يقين كردند كه آن حضرت وارد غار نشده است. بعضى از آنها جلوى غار نشسته و بول كردند. كسى كه در غار بود، آنان را مىديد؛ در حالى كه آنها او را نمىديدند.
در اين قضيه از لحاظ دوستى و دشمنى، نقلها شده و راه قضاوت بسيار تيره و تاريك گشته است و من در چند مقام به اختلاف روايات اشاره مىكنيم.
اول - پيغمبر از كجا با ابوبكر همصحبت شده است؟ طبرى از قول عايشه نقل مىكند: «پيغمبر موقع ظهر بر خلاف عادت به منزل ابوبكر آمد و به او خبر داد كه مأمور به هجرت شده است. او تقاضاى همراهى و مصاحبت نمود و موقع حركت، پيغمبر با او از خانه ابوبكر بيرون آمد و به سمت غار رفتند».(1)
صاحب طبقات نقل مىكند: «پيغمبر به منزل ابوبكر رفت و تا شب در آنجا بود و شبانه با هم به سمت غار ثور رفتند».(2)
اگر خبر صاحب طبقات باخبر طبرى جمع شود، مستفاد از هر دو اين مىشود كه:«پيغمبر ظهر به منزل ابوبكر آمد و تا شب ماند و شبانه با هم به سمت غار رفتند». اين مطلب با آنچه كه مسلّم، شبانه دور خانه را گرفته بودند و پيغمبر على علیهالسلام را خوابانيد و از خانه بيرون آمد، ناسازگار است؛ زيرا مشركين، دور خانه پيغمبر را گرفته بودند، نه خانه ابوبكر را. آن حضرت نيز از خانه خود بيرون آمد و رفت و خاك بر سر آنان ريخت، نه از خانه ابوبكر.
همين صاحب طبقات مىگويد: «و پيغمبر على را امر كرد كه آن شب در جاى او بخوابد. پس على خوابيد و بُردِ حضرمى را كه پيغمبر روى آن مىخوابيد بر روى خود كشيد. آن دسته از قريش كه براى كشتن پيامبر جمع شده بودند از شكاف در نگاه مىكردند و در كمين او بودند و با هم مشورت مىكردند كه بر آنكه خوابيده است، حمله
كنند. پس پيغمبر از خانه خارج شد، در حالى كه كمين كنندگان بر درِ خانه نشسته بودند. آنگاه او مشتى از بطحا برداشت و برسرشان مىپاشيد و مىخواند: «يس * وَالْقُرْآنِالْحَكيمِ»(1)و در حالى كه «وسَواءٌ عَلَيْهِمْ ءَاَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لايُؤْمِنُونَ»(2)را مىخواند از آنها دور شد».(3)
طبرى نيز نقل مىكند: «زمانى كه مشركين دور خانه پيغمبر را گرفته بودند از خانه بيرون آمد، مشتى از خاك را برداشت و بر سر مشركين مىريخت و آياتى را قرائت مىكرد و آنجا كه مىخواست، رفت.
پس يك نفر آمد به قريش گفت: منتظر چه هستيد؟ محمد رفت و خاك بر سر شماها ريخت. آنان خاك را ديدند. وقتى على را ديدند كه بُرد پيغمبر را بر سر خود كشيده است، گفتند: به خدا سوگند اين محمد است. او خوابيده است و برد خود را بر سر كشيده است. آنها به همين حال تا صبح ماندند».(4)اين عبارت نيز صريح است كه پيغمبر تنها از خانه خود بيرون آمد؛ نه از خانه ابوبكر و با ابوبكر. آنان كه علاقه زيادى به ابوبكر داشتند، خوب بود مىساختند كه پيغمبر شبانه از منزل خود بيرون آمد و به سراغ ابوبكر رفت؛ نه اينكه بگويند در روز آنجا رفت و تا شب ماند و با هم بيرون رفتند. آيا به نظر شما مىتوان بين دو نقل را چنين جمع كرد؟ پيغمبر شبانه از خانه خود به غار رفت و روز بيرون آمد و به منزل ابوبكر رفت و شبانه با هم به غار رفتند كسى كه در غار مخفى مىشود، چگونه در روز روشن به مكه مىآيد و به خانه ابوبكر مىرود؛ آن هم هنگامى كه قريش در صدد پيدا كردن او بودند؟!
پوشيده نماند كه دو روايت ديگر هم هست كه بين آن دو و بين رفتن پيغمبر به خانه ابوبكر جمع نمىشود. در سيره حلبيه از فصول المهمه نقل مىكند كه: «پيغمبر به على فرمود: اگر ابوبكر آمد او را به سمت چاه اُم ميمون روانه كن. ابوبكر آمد. على او را
فرستاد. در راه به هم رسيدند و داخل غار شدند».(1)
طبرى هم در تاريخ خود از ابن عباس نقل نموده كه: «پيغمبر به على فرمود: اگر پسر ابوقحافه نزد تو آمد به او بگو كه من به سمت كوه ثور مىروم. او بايد به من برسد. و گفت كه براى من غذا بفرست و براى مدينه دليل (راهنما) اجير كن و شتر نيز براى من بخر».(2)
پس معلوم مىشود كه پيغمبر در منزل ابوبكر نبود و ابوبكر از اول با آن حضرت همراه نبوده است.
طبرى پس از يك صفحه مىگويد: «و بعضى مىگويند ابوبكر آمد از على سؤال كرد، هم به او گفت: پيغمبر به سمت غار ثور رفته است، اگر مىخواهى خود را به او برسان. پس ابوبكر با عجله بيرون آمد. پيغمبر در تاريكى خيال مىكرد كه مشركين درتعقيب او هستند، سريعتر قدم برداشت؛ به طورى كه انگشت پاى آن سرور شكافت و از آن خون زيادى آمد. ابوبكر ترسيد كه پيغمبر به زحمت بيفتد با صداى بلند سخن گفت. پيغمبر او را شناخت و ايستاد تا ابوبكر آمد و در حالى كه خون از پاى پيغمبر مىآمد، با هم رفتند تا صبح به غار رسيدند».(3)
من يقين دارم كه قريش دور خانه پيغمبر را گرفته بودند و آن حضرت هم شبانه از خانه خود بيرون آمد و به سمت غار رفت. بعيد نيست كه ابوبكر از پشت سر به وسيله رموزى كه از على علیهالسلام كسب كرده بود، همان شب به پيغمبر ملحق شده باشد و يا تصادفاً در بين راه به شَرف همراهى نايل آمده باشد و يا بر حسب قرار قبلى، جاى معينى را براى به هم رسيدن قرار داده بودند و از آنجا با هم رفتند. در هر صورت؛ رفتن به منزل ابوبكر در روز روشن و از آنجا با هم بيرون آمدن و رفتن به غار از احاديث جعلى است كه براى بالا بردن مقام ابوبكر ساخته شده است.
دوم) طعام پيغمبر در غار از كجا مىرسيد؟ طبرى - چنانچه نقل شد - از ابن عباس نقل نموده كه پيغمبر به على علیهالسلام گفت: «براى من غذا بفرست». در مقابل اين نقل، نقل ديگرى در تاريخ طبرى است كه شايد از كلام عايشه باشد: «اسما، دختر ابوبكر، شب به شب طعام هر دو را به غار مىبرد».(1)
نقل دوم بعيد به نظر مىآيد؛ زيرا مىگويند كه پيغمبر شتر ابوبكر را به عنوان مجانى قبول نكرد تا آنكه از او خريد. پس چگونه غذاى او را قبول مىكند؟
ديگر آنكه همين اسما به نقل طبرى از محمدبن اسحق مىگويد: «چون پيغمبر و ابوبكر بيرون رفتند، ابوجهل با جمعى از قريش به منزل ما آمدند و از من پرسيدند:پدرت كجاست؟ گفتم: نمىدانم. ابوجهل سيلى محكمى به گوش من زد؛ طورى كه گوشوارهام به گوشهاى پرتاب شد. قريش رفتند. ما سه شب خبر نداشتيم كه پيغمبر كجا رفته است تا آنكه جنّ از سمت پايين مكه آمد و به سمت بالا مىرفت و اشعارى را با غناى عرب مىخواند. مردم دنبال او مىرفتند آواز را مىشنيدند امّا خواننده را نمىديدند. اسما مىگويد: چون آواز را شنيديم، دانستيم پيغمبر به سمت مدينه رفته است».(2)
حال سؤال اينجاست كه اگر اسما همه شب غذا مىبرد و برادرش اخبار قريش را به غار مىبرد، چگونه از گفته يك نفر جنّى فهميد كه پيغمبر كجا رفته است و چگونه مىگويد كه نمىدانستيم پيغمبر كجاست؟ بنابراين، مناسب است قدرى تأمل كرد كه براى چه اينگونه اخبار ساخته و نوشته شده است؟ آيا صحيح است كه منافقين در اين صدد بر آمدند تا هر فضيلتى كه مخصوص به على علیهالسلام است را كتمان كنند و يا در مقابل او به نام ديگرى آن فضيلت را ثبت كنند؟ و آيا مىتوان همين فضيلت را هم از آن فضايل دانست؟
سوم) ابن عباس بنابر نقل طبرى مىگويد كه «پيغمبر به على علیهالسلام گفت: براى من شتر بخر».
مسعودى مىگويد: «در كتاب اوسط نقل نموديم كه چگونه پيغمبر از مكه به غار رفت و على براى او شتر اجاره نمود و ماجراى خوابيدن على در جاى پيامبر را هم بيان كرديم».(1)
معارض اين مطلب، دو نقل ديگرى است: يكى آن كه طبرى مىگويد: در موقعحركت پيغمبر از غار به مدينه، ابوبكر دو شتر داشت و بهترين شتر را نزديك پيغمبر آورد كه سوار شود و گفت: سوار شو، پدر و مادرم فداى تو باد. پيغمبر فرمود: سوار شترى كه مال من نباشد، نمىشوم. ابوبكر گفت: پدر و مادرم فدايت! مال تو باشد. فرمود: به آن مقدار كه خريدى از تو مىخرم. پس خريد و سوار شد. و ابوبكر عامر بن فهيره را دنبال خود سوار نمود».(2)
اين نقل صريح است در خريدن شتر موقع حركت به غار.
صاحب طبقات نقل نموده است كه: «پيغمبر به منزل ابوبكر آمد و به او خبر داد كه خداوند اذن در هجرت فرموده است. ابوبكر خواست كه صاحب سفر باشد. آن حضرت قبول فرمود. ابوبكر گفت: پدر و مادرم به فدايت، يكى از اين دو شتر را قبول كن. فرمود: به پول قبول دارم. ابوبكر هر دو را به هشتصد درهم خريده بود. پس حضرت قصوى را گرفت».(3)
اين حديث صريح است در معامله قبل از رفتن به غار. و همين نقل را طبرى نيز آورده است.(4)
در مقابل تمامى اين روايات مختلف، روايت ديگرى است كه در سيره نبويه از ابن عساكر نقل كرده است كه پيغمبر خدا فرمود: «ابوبكر بيشتر از تمامى مردم بر من
منّت دارد؛ دختر به من داد و با نفس خود با من مواسات نمود. و مال ابوبكر از تمام مال مسلمانان ديگر بهتر است؛ بلال را آزاد كرد و مرا تا مدينه سوار كرد.(1)
من گمان مىكنم جناب ابوبكر نيز از روايت اخير بيزار است و اين حديث با عقل و نقل ناسازگار است. زيرا اگر كسى جان خود را فداى پيغمبر كند بر پيغمبر منّت ندارد، بلكه خداوند بر او منّت گذارده كه چنين توفيقى به او مرحمت فرموده است. خداوند درجواب آنها مىفرمايد:
«يَمُنُّونَ عَلَيْكَ اَنْ اَسْلَمُوا قُلْ لاتَمُنُّوا عَليَّ اِسْلامَكُمْ بَلِ اللّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ اَنْ هَداكُمْ لِلاْيمانِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ»(2)
«آنها بر تو منّت مىنهند كه اسلام آوردهاند. بگو: اسلام آوردن خود را بر من منّت نگذاريد، بلكه خداوند بر شما منّت مىنهد كه شما را به سوى ايمان هدايت كرده است؛ اگر [در ادعاى ايمان] راستگو هستيد».
از اين گذشته، تاريخ نشان نداده است كه ابوبكر جان خود را فداى پيغمبر كرده باشد. او كسى است كه در جنگها، آن موقع كه كار سخت مىشد، فرار مىكرد؛ فرار او در جنگهاى اُحد، حنين و خيبر بهترين شاهد است. در جنگ بدر و احزاب از خود اثرى باقى نگذاشت. تاريخ نشان نداده است كه او فتحى نموده يا جنگى كرده باشد و يا حدّاقل از پيغمبرخدا دفاعى نموده باشد.
آرى! كسى در موقع هجرت پيامبر مواسات و فداكارى نموده است كه در جاى پيغمبر خوابيد تا رسولخدا بتواند فرار كند، نه كسى كه همسفر او بود؛ آن هم مصاحبى كه دفع شر نكرد و حتى سراقه را به تنهايى نيز نتوانست از پاى درآورد.
اما زن دادن به پيغمبر، اختصاصى به ابوبكر نداشت؛ عمر نيز به آن حضرت زن داده بود. به علاوه، پيغمبر منت داشت بر آن زنى كه او را به همسرى قبول مىكرد، نه اينكه كسانى كه به پيغمبر زن مىدادند بر وى منت داشتند. كدام زن از زنان پيغمبر بر وى
شرافت داشت كه بر آن حضرت منت داشته باشد؟! خديجه، امالمؤمنين، با همه ثروت فوقالعادهاش و حريص بودن قريش بر ازدواج با او و اعراض او از آنان، خود، خواستگار پيغمبر شد و تمامى ثروت خود را در راه اسلام و تقويت پيغمبر صرف نمود. همين امر از مراتب عقل خديجه حكايت مىكند. آيا صحيح است بگوييم كه ابوبكر بر پيغمبر منت داشت، چون به او زن داد؟ چه نقصى در پيغمبر سراغ داشتند كه موجب فضيلت عايشه بر پيغمبر باشد تا به اين وسيله ابوبكر بر آن حضرت منت داشته باشد؟ چرا نادانهايى كه مىخواهند ابوبكر را بزرگ كنند از مقام با عظمت پيغمبر كم مىكنند؟
اما اينكه بهترين اموال مسلمانان مالِ ابوبكر است، چون بلال را آزاد كرد و پيغمبر با شتر او به مدينه آمد نيز نادرست است. آيا مىتوان باور كرد كه تمام اموال خديجه عليهاالسلام كه براى حفظ پيغمبر در ايام سختى و محنت، مانند شعب ابى طالب و مواقع جنگ و سختى خرج مىشد برابر با آن شتر و آن مالى كه به مصرف آزادى بلال رسيد، نبود؟ به علاوه روايات ديگر اقتضا مىكند كه على علیهالسلام شتر را آورد، در حالى كه به امر پيغمبر آن را خريده و يا اجاره نموده بود. در پارهاى از نقلها است كه شترها را از ابوبكر خريد. و مطابق برخى نقلهاى ديگر پيش از غار يا بعد از غار و پيش از حركت به مدينه خريده بود.
ملاحظه شود كه پيغمبر چه اندازه دورنگر و مآل انديش بوده است؛ حاضر نشد تا قبل از مالك شدن شتر بر آن سوار شود. لذا بنابر آن نقلها از ابوبكر خريد، آنگاه سوار شد. با وجود اين همه احتياط، ببينيد چه اندازه دروغ و افترا ساخته شد؟ پس اين روايات بالقطع و اليقين از مجعولات است.
امّا قضاوت بين آن دو دسته از نقل كه شتر را على علیهالسلام آورد يا پيامبر از ابوبكر خريد، بسيار مشكل است، ولى قدرِ مسلّم است كه راه جمع ندارد و يكى از اين دو دسته از مجعولات هواخواهان يكى از آن دو نفر است؛ على علیهالسلام و ابوبكر. البته مىتوان گفت كه در آن اعصار على علیهالسلام هواخواهانى نداشت، بلكه دشمنانى داشت كه فضايل او را كتمان مىكردند و ديگران را وادار مىكردند تا در مقابل فضايل او مانند آن فضايل را براى ديگران بسازند.
چهارم) در سيره حلبيه از فصول المهمه نقل شده است كه على علیهالسلام دليل و راهنما رااجير نمود. و پس از دو صفحه مىگويد: «پيغمبر و ابوبكر دليل را براى راه اجاره كردند».(1)
در طبقات نيز آمده است: «و ابوبكر دليل راه - عبداللّه بن اريقط - را اجير كرد».(2)
منشأ اين اختلافات دانسته شد، ولى مقتضاى عادت اين است كه لوازم سفر به عهده پيامبر باشد و ديگران مهمان او باشند؛ به خصوص اگر ديگرى به تبعيت از او سفر كند. پس اگر ابوبكر به جهت پيغمبر مسافرت كرده و تابع او بوده، مىبايست كه لوازم سفر به عهده پيغمبر باشد، نه ابوبكر. مىتوان گفت كه اين از وظايف بزرگ است و اين امر در اعصار و امصار از سيره مستمره است.
پنجم) در طبقات آمده است: «چون اسب سراقه به زمين فرو رفت، به پيغمبر و ابوبكر گفت كه هر دو دعا كنيد تا اسب من آزاد شود و من هم قول مىدهم كه با شما كارى نداشته باشم. پس هر دو دعا كردند».
و به نقل ديگرى در طبقات مىگويد: «سراقه گفت: اى محمد! دعا كن تا خداوند اسب مرا آزاد كند. من هم بر مىگردم و هر كس در پى تو مىآيد او را برمىگردانم. پس پيغمبر دعا كرد و اسب او آزاد شد. سراقه برگشت و مردم را نيز برگردانيد».(3)
و به نقل صحيحين: «سراقه گفت: اى محمد! دانستم كه اين كارِ تو است، از خدا بخواه مرا نجات دهد؛ سوگند به خدا، كارى مىكنم كه كسى به سراغ تو نيايد».(4)
يقينا نقل صحيحين كه مؤيد به نقل ديگر صاحب طبقات است بر آن نقل ديگرى كه
مخصوص به خود صاحب طبقات است، مقدم است.
دقت شود كه چرا چنين نقلى در ميان آمده است؟ قطعاً خود ابوبكر معترف به اثر دعاى پيغمبر بود و مىدانست كه طرف خطاب، پيغمبراكرم است.
ششم) طبقات از انس نقل نموده كه: «ابوبكر در بين راه مكه و مدينه رديف پيغمبر و پشت سر آن حضرت سوار مىشد. مردم او را مىشناختند و پيغمبر را نمىشناختند به اين دليل كه او به سمت شام رفت و آمد داشت، پس مردم مىگفتند: اى ابوبكر! اين جوان كيست كه جلوتر است؟ مىگفت: او راهنماى من است».(1)
همچنين در نقل ديگر از انس است كه: «پيغمبر به مدينه آمد، در حالى كه ابوبكر پشت سر او بود. ابوبكر پيرمردى شناسا بود و پيغمبر جوانى بود ناشناس. آنها از ابوبكر مىپرسيدند: اين مرد كه جلو تو است، كيست؟ مىگفت: او راهنماى من است».(2)
و از ابو وهب مولاى ابوهريره نقل مىكند: «پيغمبر پشت سر ابوبكر سوار بود؛ هركس به ابوبكر مىرسيد، مىگفت: تو كيستى؟ مىگفت: كار دارم و در طلب چيزى هستم. مىپرسيدند: پشت سر تو كيست؟ مىگفت: راهنماى من است».(3)
بايد در اين احاديث دقت شود؛ از طرفى پيغمبر از خود شتر داشت كه يا اجاره كرده و يا خريده بود. پس براى چه ابوبكر سوار شتر پيغمبر شود؛ آن هم در تمام راه بين مكه و مدينه؟ و از طرف ديگر، يك جا انس مىگويد كه ابوبكر در بين مكه و مدينه پشت سر پيغمبر بود و از طرفى مولاى ابوهريره مىگويد كه پيغمبر پشت سر ابوبكر بود. در جايى مىگويد كه ابوبكر پير و پيغمبر جوان بود، در حالى كه سن ابوبكر از پيغمبر كمتر بود.مسعودى مىگويد: «ابوبكر بعد از پيغمبر عمر كرد تا آن اندازه كه عمر او با عمر پيغمبر
برابر شد».(1)به اتفاق روايات، ابن قتيبه مىنويسد: «مورخين بالاتفاق معتقدند كه سن ابوبكر شصت و سه سال بود. پس [موقع هجرت] سن پيغمبر بيش از ابوبكر بود». آن گاه روايت گذشته انس را نقل مىكند و مىگويد: «اين حديث دلالت دارد كه عمرِ ابوبكر بيشتر از پيغمبر بود».(2)
معروف در نزد اخبار، همان است كه اول نقل كرديم. اين روايات يا براى تجليل از ابوبكر ساخته شده است و يا براى پايين آوردن مقام پيغمبر. آيا ميان احاديثى كه يكديگر را نقض مىكنند و در يك كتاب يا بيشتر جمع شدهاند، نبايد قضاوت كرد و مجعول را از صحيح جدا نمود؟
در اينجا نقل كلامى از احمد بن زينى دحلان، صاحب سيره نبويه، مناسب است كه مىگويد: «چون هر دو به غار رسيدند، ابوبكر به پيغمبر گفت: توقف كنيد تا غار را رسيدگى كنم و قبل از پيغمبر وارد غار شد و جستوجو كرد تا مبادا در آن جا چيزى از گزندهها باشد و پيغمبر را آزار كند. و روايت مىشود كه گفت: قسم به آن كس كه تو را به رسالت فرستاده است، جلوتر از من داخل غار نمىشوى تا اگر چيزى باشد، اذيت او به من برسد. سپس داخل غار شد و هرجا كه سوراخ بود از پيراهن خود را قطعهاى پاره مىكرد و در آن سوراخ مىگذاشت تا آنكه پيراهن او تمام شد و سوراخى باقى ماند. ابوبكر پاشنههاى خود را بر در آن سوراخ گذاشت تا مبادا جانورى بيرون آيد و به پيغمبر آزارى رساند. چون معروف بود آن غار مسكن گزندگان است. پس از آنكه غار پاكيزه شد، پيغمبر داخل شد و سر را در دامن ابوبكر گذاشت و خوابيد. جانورى كه در همان سوراخ باقى مانده بود پاى ابوبكر را گزيد. او حركت ننمود تا مبادا پيغمبر بيدار شود.در روايتى است كه: پس مارها و افعىها مشغول گزيدن ابوبكر شدند و اشگهايش سرازير شد. پيغمبر از قطرات اشك ابوبكر از خواب بيدار شد و فرمود: تو را چه مىشود؟ گفت: گزيده شدم. پس به وسيله آب دهانش او را مداوا كرد.
در روايت ديگرى است: چون پيغمبر صبح كردند، اثر ورم را ديدند و سبب آن را پرسيدند. گفت: گزيده شدم و نخواستم شما را از خواب بيدار كنم. پس آن حضرت دست بر او ماليد و ورم رفت».(1)
در اينكه ابوبكر به پيغمبر علاقمند بود ترديد نداريم، ولى روايت مذكور را نمىتوانيم باور كنيم. اگر آن غار مسكن مارها و افعىها بود و آن سوراخها راههاى گزندگان به خانههايشان بود، چگونه ابوبكر به وسيله پارههاى پيراهنش آن سوراخها را
مىگرفت؟ آيا مار و افعى نمىتوانستند آن پارچهها را كنار بزنند؟ آيا مىتوان باور كرد كه مارها و افعىها ابو بكر را بگزند و او تا صبح تحمل كند؟ آيا گزيدن يك مار، آن هم مار صحرايى، در آن جاهاى گرم و خشك، كافى نبود تا او را مشرف به هلاك كند؛ چه رسد به افعىها و مارها؟ و شايد بعضى از روات ديدند چون نمىتوان باور كرد كه او تا صبح تحمل كرده باشد، به نحو ديگرى خبر را پرداختند و گفتند كه از اشك چشمان وى پيغمبر بيدار شد. نمىتوان باور كرد كه در مقابل گزيدن مارها شخص، هر اندازه هم كه مقتدر و شجاع باشد، هيچ حركتى به خود ندهد و فقط اشك بريزد.
غرض از ساختن و پرداختن اين روايات چيزى نيست جز اين كه گفته شود ابوبكر جان خود را فداى پيغمبر كرد و در مقابل ليهالمبيت على علیهالسلام، ايشان نيز در غار فداكارى نمود. قطعا اين روايات ضعيف است و به همين دليل در كتب صحاح نيامده است. وجود اختلاف در بيان، شاهدى بسيار قوى بر نادرستى اين اخبار است؛ بلكه مىگوييم كه اگر ابوبكر به اين اندازه مواسات و فداكارى داشت، چرا در جنگها چنين نمىكرد؟ چرا دراحد و حنين و خيبر كه مسلمانان فرار مىكردند از خود اثرى باقى نگذاشت؟
هفتم) طبرى نقل نمود: «چون پيغمبر به قبا (محلى نزديك مدينه) رسيد يك يهودى فرياد كرد و بشارت رسيدن آن حضرت را داد. پس عدهاى از مردم براى زيارت
1) سيره نبويّه دحلان، ج 1، ص 314 و 315.
پيغمبر آمدند. آن حضرت زير سايه درخت خرمايى نشسته بود، مردم پيغمبر را نديدند. به اين علت كه ابوبكر، هم سال پيغمبر بود، آنها ابوبكر را از پيغمبر تميز نمىدادند و پيغمبر را نمىشناختند تا آنكه سايه رفت. پس ابوبكر بلند شد و از لباس خودش سايه ايجاد كرد، آن وقت پيغمبر را شناختند».(1)
در سيره نبويه از اين اندازه تجاوز كرده و آمده است: «چون پيغمبر نشست، ابوبكر براى من ايستاد (شايد مقصود تعارف كردن به واردين است). ابوبكر پير بود و پيرى او آشكار شده بود؛ گرچه سن پيغمبر بيشتر بود. كسانى كه پيغمبر را نديده بودند به ابو بكر
تحيّت مىگفتند و به او احترام مىگذاردند و خيال مىكردند كه او پيغمبر خداست تا آنكه تابش خورشيد به پيغمبر رسيد، ابوبكر به وسيله رداى خود سايهاى براى او درست كرد. پس كسانى كه بعد آمدند، پيغمبر را شناختند».(2)
ملاحظه شود كه در يك جا مىگويند مردم ابوبكر را مىشناختند؛ چون سفير شام مىنمود، ولى پيغمبر را نمىشناختند. در اينجا مىگويند كه هر دو را نمىشناختند. از طرف ديگر در نقل طبرى است كه: «چون با يكديگر هم سال بودند، مردم نمىدانستند كدام يك پيغمبر است».(3)
و در نقل سيره نبويه است كه ابوبكر پيرمرد بود و در تفسير آن مىگويد: يعنى پيرىاو آشكار بود. اگر چه سن پيغمبر بيشتر بود ولى مردم خيال مىكردند ابوبكر پيغمبر است و به او تحيّت مىگفتند.
قطعاً ابوبكر، خود، از اين نقلها بيزار است؛ زيرا گذشته از آنكه عمر ابوبكر تقريبا دو سال و نيم كمتر از پيغمبر بود، ابوبكر تابع بود و افتخار مصاحبت داشت. چطور مىشود «سيد» و «خادم» از هم جدا نشوند و مردم نشناسند؛ چه رسد به آنكه بنابر نقل سيره نبويه خادم را مخدوم شناسند؟ نمىدانيم آن كسانى كه اين احاديث را ساختند چه
فكرى كردند؟ آن دسته از مسلمين كه مىآمدند و به ابوبكر تحيت مىگفتند، به خيال آنكه پيغمبر است، آيا نمىگفتند السلام عليك يا رسول اللّه يا محمّد بن عبد اللّه و نظاير اين تحيات؟ پس چگونه ابوبكر جواب مىگفت و پيغمبر پاسخ نمىداد؟ مردم كه به انتظار ابوبكر نبودند و به استقبال او نيامده بودند. آيا اين جمعيت كه مىآمدند هيچ نمىگفتند و مثل ديوار، خاموش بودند و فقط به قيافه ابوبكر نگاه مىكردند؟
مىتوان گفت كه اين گونه احاديث فقط براى تعظيم مقام ابوبكر ساخته نشده، بلكه منافقين براى توهين به مقام شامخ پيغمبر ساختهاند.
هشتم) در تاريخ طبرى است كه: «پيغمبر به على امر نمود در مكه بماند و امانتهايى كه مردم به او سپردهاند را رد كند. چون هر كس در مكه چيز گران قيمتى داشت نزد پيغمبر به امانت مىگذاشت؛ زيرا او به راستگويى و امانت دارى مشهور بود. و سه صفحه بعد مىنويسد: و على بن ابى طالب سه شبانه روز در مكه ماند تا آنكه تمامى امانات مردم را به صاحبانش رد كرد. آنگاه خود را به پيغمبر رسانيد و با آن حضرت در نزد كلثوم بن هدم هممنزل شد».(1)در سيره نبويه است كه: «چون پيغمبر عازم مدينه شد، امر نمود كه على بماند تا امانتها را رد كند. پس على ماند و در ابطح فرياد مىكرد كه هر كس هر امانتى نزد پيغمبر دارد، بيايد و بگيرد. وقتى كار وى تمام شد نامه پيغمبر رسيد كه حركت كن و بيا. پس شترانى خريد و حركت نمود و با خود، فواطم (فاطمه بنت رسول اللّه، فاطمه بنت اسد، فاطمه بنت زبير بن عبدالمطلب)، ام ايمن و پسر ام ايمن و جماعتى از ضعفا و بيچارگان از مؤمنين را آورد و مثل پيغمبر بر كلثوم بن هدم وارد شد. على شبها راه مىرفت و روز مخفى مىگشت تا آنكه دو پاى او شكافته شد. هنگامى كه رسيد پيغمبر او را در آغوش گرفت و به خاطر آسيبى كه به پاهاى او رسيده بود، گريه كرد. آن حضرت با دو دست
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 378 - 382.
خود آب دهان مباركش را بر دو پاى او كشيد كه على ديگر درد پا نداشت».(1)
قريب به اين مضمون را عمار ياسر و ابو رافع نيز نقل كردهاند، ولى صاحب طبقات نقل كرده است كه: «پيغمبر خدا از منزل ابو ايوب، در مدينه، زيد بن حارثه و ابورافع را به مكه فرستاد و دو شتر و پانصد درهم پول به آن دو داد تا آنكه فاطمه و ام كلثوم، دو دختر پيغمبر خدا را بياورند كه سوده دختر زمعه و زوجه پيغمبر، ام ايمن زوجه زيدبن حارثه با پسرش اسامه نيز با آنان بودند».(2)حال ملاحظه كنيد بين اينكه على علیهالسلام پس از سه روز فواطم را با ام ايمن همراه خود بياورد و پيش از ورود به مدينه در قُبا به پيغمبر برسد، و اينكه پيغمبر پس از رفتن از قبا و نزول بر ابو ايوب، زيد بن حارثه و ابو رافع را به مكه بفرستد تا فاطمه و ام كلثوم را با ام ايمن بياورد، چگونه مىتوان جمع كرد؟ آيا نمىتوان گفت كه منظور، فقط كم كردن از مقام على علیهالسلام است و بس؟ و آيا نبايد در اين روايت تجديد نظر نمود؟!
پس از ورود به مدينه، اجازه قتال داده شد. جنگ و كشته شدن از سختترين فرايض و تكاليف است و به وسيله جهاد، مؤمن راستين از منافقى كه به دروغ اظهار شهادتين مىكند، تشخيص داده مىشود.
آيات وارده در جهاد و تحريك مسلمانان، خود معجزاتى است كه نمىتوان نظير آنها را آورد. نمىتوان تحريك به جهاد كرد، مگر آنكه از قرآن اقتباس نمود؛ ولو مضامين آن را.
ملاحظه شود كه خداوند در اين آيات شريفه به چه اندازه دعوت و ترغيب به جهاد و مذمت از ترس و كنارهگيرى فرموده است:
«فَلْيُقاتِلْ فى سَبيلِ اللّه الَّذينَ يَشْرُونَ الْحَيوةَ الدُّنْيا بِاْلاخِرَةِ وَمَنْ يُقاتِلْ فى سَبيلِ اللّه
فَيُقْتَلْ اَوْيَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتيهِ اَجْراً عَظيماً * وَمالَكُمْ لاتُقاتِلوُنَ فى سَبيلِ اللّه وَ الْمُسْتَضْعَفينَ مِنَالرِّجالِ وَالنِّساء وَالْوِلْدانِ الَّذينَ يَقُولُونَ رَبَّنا اَخْرِجنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظّالِمِ اَهْلُها وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصيراً * اَلَّذينَ امَنُوا يُقاتِلُونَ فى سَبيل اللّه وَالَّذينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ فى سَبيلِ الطّاغُوتِ فَقاتِلُوا اَوْلياءَ الشَّيْطانِ اِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعيفاً * اَلَمْ تَرَ اِلىَالَّذينَ قيلَ لَهُمْ كُفُّوا اَيْدِيَكُمْ وَ اَقيمُوا الصَّلوةَ وَاتُوا الزَّكوةَ فَلَمّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ اِذا فَريقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النّاسَ كَخَشْيَةِ اللّهِ اَوْ اَشَدَّ خَشْيَةً وَقالُوا رَبَّنا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَاالْقِتالَ لَوْلا اَخَّرْتَنا اِلى اَجَلٍ قَريبٍ قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَليلٌ وَاْلاخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى وَلاتُظْلَمُونَ فَتيلاً * اَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنْتُمْ فى بُرُوجٍ مَشَيَّدَةٍ وَ . . .»(1)
«كسانى كه زندگى دنيا را به آخرت فروختهاند، بايد در راه خدا پيكار كنند! و آن كس كه در راه خدا پيكار كند و كشته شود يا پيروز گردد، پاداش بزرگى به اوخواهيم داد. چرا در راه خدا [و در راه] مردمان و زنان و كودكانى كه [به دست ستمگران] تضعيف شدهاند، پيكار نمىكنيد؟! همان افراد [ستمديدهاى] كه مىگويند پروردگارا! ما را از اين شهر [مكه] كه اهلش ستمگرند، بيرون ببر و از طرف خود براى ما سرپرستى قرار ده و از جانب خود، يار و ياورى تعيين فرما! كسانى كه ايمان دارند در راه خدا پيكار مىكنند و آنها كه كافرند در راه طاغوت [بت و افراد طغيانگر]؛ پس شما با ياران شيطان پيكار كنيد! [و از آنها نهراسيد؛] زيرا نقشه شيطان [همانند قدرتش] ضعيف است. آيا نديدى كسانى را كه [در مكه] به آنها گفته شد [فعلاً] دست از جهاد برداريد و نماز را بر پا كنيد و زكات بپردازيد [اما آنها از اين دستور ناراحت بودند] ولى هنگامى كه [در مدينه] فرمان جهاد به آنها داده شد، جمعى از آنان، از مردم مىترسيدند؛ همان گونه كه از خدا مىترسيدند، بلكه بيشتر! و گفتند: پروردگارا! جهاد را بر ما مقرر داشتى؟! چرا اين فرمان را تا زمان نزديكى تأخير نينداختى؟! به آنها بگو: سرمايه زندگى دنيا ناچيز
1) سوره نساء، آيه 74 - 78.
است و سراى آخرت براى كسى كه پرهيز كار باشد، بهتر است و به اندازه رشته شكافِ هسته خرمايى به شما ستم نخواهد شد! هر جا باشيد، مرگ شما را در مىيابد؛ هر چند در برجهاى محكم باشيد و . . .»
كسانى كه به مال و تجارت رغبت دارند به جهاد در راه خدا و فروش دنيا به آخرت دعوت مىشوند و در صورت غلبه و يا كشته شدن، به اجر عظيم خواهند رسيد. كسانى كه صاحب حميّت و عصبيّت هستند، احساسات آنان تحريك مىشود؛ چه شد كه در راه خدا و نجات بيچارگان، از مردان و زنان و فرزندان (كه به دعا متوسل مىشوند و از خداوند مىخواهند تا از شرّ ظالمان نجات يابند) جهاد نمىكنند و بيچارگان را خلاص نمىنمايند؟ كسانى كه مآلبين و دور انديش هستند به جهاد در راه خدا دعوت مىشوند. دشمنان خدا ضعيف و بيچاره مىشوند و كسانى كه از جنگ، ترس دارند، ملامتمىشوند كه براى چه حب حيات دارند.
اولاً، دنيا نسبت به آخرت و پاداش عظيمى كه نصيب جنگ جويان است چه ارزشى دارد؟
ثانياً، دنيا به كسى وفا نمىكند و انسان در هر كجا باشد مرگ او را مىربايد.
واقعاً قدرى دقت شود چه معانى لطيف در اين الفاظ بليغ گنجيده شده است. در اين آيات ملاحظه شود كه خداوند مىفرمايد:
«اَلاتُقاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا اَيْمانَهُمْ وَهَمُّوا بِاِخْراجِ الرَّسُول وَهُمْ بَدَءُوكُمْ اَوَّلَ مَرَّةٍ اَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ اَحَقُ اَنْ تَخْشَوْهُ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ قاتِلوُهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِاَيْديكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنينَ * وَيُذْهِبْ غَيْظَ قُلوُبِهِمْ وَ يَتُوبُ اللّهُ عَلى مَنْ يَشآءُ وَاللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ * اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَلَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَلَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دوُنِ اللّهِ وَلارَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً وَ اللّهُ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ»(1)
«آيا با گروهى كه پيمانهاى خود را شكسته و تصميم به اخراج پيامبر گرفتند،
1) سوره توبه، آيه 13 - 16.
پيكار نمىكنيد؟! در حالى كه آنها نخستين بار [پيكار با شما را] آغاز كردند. آيا از آنها مىترسيد؟! با اين كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسيد. اگر مؤمن هستيد با آنها پيكار كنيد كه خداوند آنان را به دست شما مجازات مىكرده و رسوايشان مىسازد و سينه گروهى از مؤمنان را شفا مىبخشد [و بر قلب آنها مرحم مىنهد] و خشم دلهاى آنان را از ميان مىبرد. و خدا توبه هر كس را كه بخواهد [و شايسته بداند] مىپذيرد و خداوند دانا و حكيم است. آيا گمان كرديد كه [به حال خود] رها مىشويد، در حالى كه هنوز كسانى كه از شما جهاد كردند و غير از خدا و رسولش و مؤمنان را محرم اسرار خويش انتخاب ننمودند [از ديگران] مشخصنشدهاند؟! [بايد آزمون شويد و صفوف از هم جدا گردد] و خداوند به آنچه عمل مىكنيد آگاه است».
عرب زير بار سيادت قريش رفته بود؛ مخصوصاً پس از واقعه فيل و ابابيل و كشته شدن اصحاب ابرهه. عرب از كوچك و بزرگ اين معنى را قبول داشتند و از كوچكى بر اين امر بزرگ شده بودند، و اين امر از عقايد راسخ آنها گشته بود.
حال، محمّد بن عبداللّه شبانه از آنان فرار مىنمايد و سادات عرب را براى جنگ با قريش تحريك مىكند. مسلمانان، پيش از اسلام، به خاطر خود هم نمىآوردند كه بتوانند با قريش بجنگند و به سمت خانه خداوند قشون ببرند. پيغمبر اكرم مأمور است تا افكار و
عقايد آنان را تغيير دهد. خداوند از يك طرف ضعف و بيچارگى مسلمانان و تجمع آنان را به وسيله پيغمبر خود به يادشان مىآورد: «وَاذْكُرُوا اِذْ اَنْتُمْ قَليلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِىالاَْرْضِ تَخافُونَ اَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النّاسُ فَاواكُمْ وَ اَيَّدَكُمْ بَنَصْرِهِ وَرَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ(1)و به خاطر بياوريد هنگامى را كه شما در روى زمين، گروهى كوچك و اندك و زبون بوديد؛ آن چنان كه مىترسيديد مردم شما را بربايند، ولى او شما را پناه داده و با يارى خود تقويت كرد و از روزهاى پاكيزه بهرهمند ساخت تا شايد شكر نعمتش را به جا آوريد!»
و از طرفى ديگر در آيات متقدمه از سوره برائت مىفرمايد: «آيا نمىجنگيد با كسانى
1) سوره انفال، آيه 26.
كه نقض عهد خود نموده و خواستند پيغمبر را بيرون كنند و جنگ را آنان شروع كردند؟» خداوند به وسيله اين سه امر مردم را بر قريش مىشوراند و تحريك احساسات مىفرمايد. آنگاه مسلمانان را به خاطر ترسيدن از قريش سرزنش مىكند و مىفرمايد: «آيا از آنان مىترسيد؟ سزاوارتر است كه از خدا بترسيد؛ اگر راست مىگوييد و به او ايمان داريد».
آن گاه خداوند پس از توبيخ، آنها را تهييج مىكند و به جنگ با كفار وادار مىسازد؛ بابشارت به غالبيت مسلمانان و مغلوبيت كفار و شفاى صدور مؤمنين و تحريك حس انتقام جويى و بالأخره تفاوت ميان مؤمن و منافق را در اين امر مهم مىداند كسانى كه به راستى ايمان به خدا و پيغمبر دارند و با دشمنان خداوند ارتباط ندارند، بايستى عملاً از خود نشان دهند و ايمان خود را به وسيله جنگ با دشمنان خدا ثابت كنند و از منافقين جدا شده، بكشند و كشته شوند:
«وَقاتِلوُا فى سَبيلِ اللّه الَّذينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَلاتَعْتَدُوا اِنَّ اللّهِ لايُحِبُّ الْمُعْتَدينَ * وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ اَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ اَخْرَجُوكُمْ وَالْفِتْنَةُ اَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَلاتُقاتِلُوهُمْ عِنْدَالْمَسْجِدِالْحَرامِ حَتّى يُقاتِلُوكُمْ فيهِ فَاِنْ قاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذلِكَ جَزاءُ الْكافِرينَ * فَاِنِ انْتَهَوْا فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ * وَقاتِلوُهُمْ حَتّى لاتَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدّينُ لِلّهِ فَاِنِ انْتَهَوْا فَلاعُدْوانَ اِلاّ عَلىَ الظّالِمينَ»(1)
«و در راه خدا با كسانى كه با شما مىجنگند، نبرد كنيد و از حدّ تجاوز ننماييد كه خداوند تعدى كنندگان را دوست نمىدارد. و آنها را [بت پرستانى كه از هيچ گونه جنايتى اِبا ندارند] هر كجا يافتيد به قتل برسانيد و از آن جا كه شما را بيرون ساختند [مكه ]آنها را بيرون كنيد. و فتنه [بت پرستى] از كشتار هم بدتر است. و با آنها در نزد مسجد الحرام [در منطقه حرم] جنگ نكنيد؛ مگر اين كه در آن جا با شما بجنگند! پس اگر [در آنجا] با شما پيكار كردند آنها را به قتل برسانيد! چنين است جزاى كافران. و اگر خوددارى كردند، خداوند آمرزنده و مهربان است. و با
1) سوره بقره، آيه 190 - 193.
آنها پيكار كنيد تا فتنه [و بت پرستى و سلب آزادى از مردم] باقى نماند و دين، مخصوص خدا گردد! پس اگر [از روش نادرست خود] دست برداشتند، [مزاحم آنها نشويد. زيرا] تعدى جز بر ستمكاران روا نيست».
همان طور كه ملاحظه مىشود اين آيات در مقام جنگ با قريش، از عظمت وموقعيت دشمنان در قلوب مسلمانان مىكاهد؛ آنان با شما مىجنگند. پس شما در راه خداوند دفاع كنيد و با آنها كه قصد شما را دارند، بجنگيد! شما را بيرون كردند، پس، از آنجا بيرونشان كنيد. و اگر احترام مسجد را نگاه نداشتند و در آنجا با شما جنگ كردند، شما نيز بجنگيد تا دين خداوند غالب گردد و اديان باطل از ميان برداشته شود.
«اُذِنَ لِلَّذينَ يُقاتَلُونَ بِاَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَاِنَّ اللّه عَلى نَصْرِهِمْ لَقَديرٌ. اَلَّذينَ اُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ اِلاّ اَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللّهُ وَلَوْلا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعضَهُم بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وصَلَواتٌ و مَساجِدُ يُذْكَرُ فيهَا اسْمُ اللّهِ كثيرا وَلَيَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ اِنَّ اللّهَ لَقَوِىٌّ عَزيزٌ * اَلَّذينَ اِنْ مَكَّنّاهُمْ فِىاْلاَرْضِ اَقامُوا الصَّلوةَ وَاتَوُا الزَّكوةَ وَاَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلّهِ عاقِبَةُ اْلاُمُورِ»(1)
«به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل گرديده اجازه جهاد داده شده است. چرا كه مورد ستم قرار گرفتهاند. و خدا بر يارى آنها تواناست. همانان كه از خانه و شهر خود به ناحق رانده شدند، جز اين كه مىگفتند: پروردگار ما خداى يكتاست. و اگر خداوند بعضى از مردم را به وسيله بعضى ديگر دفع نكند، ديرها و صومعهها و معابد يهود و نصارا و مساجدى كه نام خدا در آن بسيار برده مىشود، ويران مىگردد! و خداوند كسانى را كه او را يارى كنند [واز آيينش دفاع نمايند] يارى مىكند. خداوند قوى و شكستناپذير است. همان كسانى كه هرگاه در زمين به آنها قدرت بخشيديم نماز را بر پا مىدارند و زكات مىدهند و امر به معروف و نهى از منكر مىكنند و پايان همه كارها از آن خداست».
خداوند براى دفع ظلم، اذن جهاد داده است. مشركين، مسلمانان را به جرم
1) سوره حج، آيه 39 - 41.
خداپرستى از خانههاى خود بيرون كردند. خداوند كسانى را كه دين را يارى مىنمايند و در مقام بسط و توسعه عدل و به پا داشتن نماز و دادن زكات هستند، يارى مىكند.
پس شروع جنگ از طرف قريش بود و خداوند از باب دفع ظلم به آواره شدگان اجازه داد كه در راه خدا و احقاق حق و ابطال باطل بجنگند؛ و خداوند ياور آنان است. با آن وعده خدا و اين مظلوميت، جنگ با قريش شروع شد و در اين باب به پيغمبراكرم تكليف بسيار مشكلى شد:
«فَقاتِلْ فى سَبيلِ اللّه لاتُكَلَّفُ اِلاّ نَفْسَكَ وَحَرِّضِ الْمُؤْمِنينَ عَسَى اللّهُ اَنْ يَكُفَّ بَأْسَ الَّذينَ كَفَرُوا وَاللّهُ اَشَدُّ بَأْساً وَاَشَدُّ تَنْكيلاً»(1)
«در راه خدا پيكار كن، تنها مسؤول وظيفه خود هستى! و مؤمنان را (بر اين كار) تشويق كن! اميد است خداوند از قدرت كافران جلوگيرى كند (حتى اگر تنها خودت به ميدان بروى!) و خداوند قدرتش بيشتر و مجازاتش دردناكتر است».
خداوند پيغمبر خود را به جنگ در راه خدا تكليف نموده ولو آنكه هيچ ياورى نداشته باشد و جز به خود به كسى نظرى نداشته باشد. با اين تكليف، پيغمبر نمىتواند از جهاد با دشمنان خدا خوددارى كند و نبايد مانند برخى از مسلمانان، راه فرار را در پيش بگيرد. بنابر اين، پيغمبر در مواقع جنگ، نزديكترين مردم به كفار بود! و شجاعترين مسلمانان كسى بود كه خود را به پيغمبر نزديك مىنمود. خداوند ياد آورى مىكند كسانى كه از ترس آزار و شكنجه كفار فرار مىكنند، بدانند كه عقوبت آنها سختتر خواهد بود. روى اين حساب راه فرار بسته مىشود.
اشاره شد كه سختترين جنگهاى مسلمانان جنگ با قريش بود؛ چون گذشته از زيادى عدد و توانايى و شوكت آنان، رياست و سيادت قريش نيز در اذهان جاى گرفته بود و عرب هيچگاه خود را در مقام مبارزه با قريش در نمىآورد و هميشه آنان را به ديده
احترام و به عنوان سكان بيت اللّه الحرام مىنگريست. و هيچگاه قصه اصحاب فيل و ابرهه از خاطرها محو نمىشد. امّا از آنجايى كه اولين دشمنان پيغمبر، قريش بودند كه
1) سوره نساء، آيه 84.
آنان را از مكه بيرون كردند و حتى به اين نيز اكتفا نكرده و باب جنگ را شروع كردند، اين بود كه آيات جهاد، در مقام تقويت مسلمانان، به تدريج نازل گشت و آنان را به مبارزه با قريش، حتى در ماه حرام و مسجد الحرام وادار نمود:
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فيهِ قُلْ قِتالٌ فيه كَبيرٌ وَصَدٌّ عَنْ سَبيلِ اللّهِ وَكُفْرٌ بِهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَاِخْراجُ اَهْلِهِ مِنْهُ اَكْبَرُ عِنْدَاللّهِ وَالْفِتْنَةُ اَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَلايَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتّى يَرُدوُّكُمْ عَنْ دينِكُمْ اِنِ اسْتَطاعُوا وَمَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَيَمُتْ وَهُوَ كافِرٌ فَاُولئِكَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِىالدُّنيا وَاْلاخِرَةِ وَاُولئِكَ اَصْحابُ النّارِ همْ فيها خالِدوُنَ»(1)
«از تو درباره جنگ كردن در ماه حرام سؤال مىكنند. بگو: جنگ در آن [گناهى] بزرگ است. جلوگيرى از راه خدا [و جلوگيرى از گرايش مردم به آيين حق] و كفر ورزيدن نسبت به او و هتك احترام مسجد الحرام و اخراج ساكنان آن، نزد خداوند مهمتر از آن است؛ و ايجاد فتنه [و محيط نامساعد كه مردم را به كفر تشويق مىكند و از ايمان باز مىدارد] حتى از قتال بالاتر است. و مشركان پيوسته با شما مىجنگند تا اگر بتوانند شما را از آيينتان برگردانند، ولى كسى كه از آيينش برگردد و در حال كفر بميرد، تمام اعمال نيك [گذشته] او در دنيا و آخرت بر باد مىرود و آنان اهل دوزخند و هميشه در آن خواهند بود».
«اَلشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِالْحَرامِ وَالْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَااعْتَدى عَلَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللّهَ وَاعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ مَعَالْمُتَّقينَ»(2)
«ماه حرام در برابر ماه حرام! [اگر دشمنان احترام آن را شكستند و در آن با شما جنگيدند، شما نيز حق داريد مقابله به مثل كنيد] و تمام حرامها [قابل] قصاصاست. و [به طور كلى] هر كس به شما تجاوز كرد، همانند آن بر او تعدّى كنيد و از خدا بپرهيزيد [و زياده روى نكنيد]! و بدانيد خدا با پرهيز كاران است».
راه صلح با مشركين بسته شد. آيه تصريح مىكند كه مشركان از جنگ دست بر نمىدارند تا مسمانان را بىدين كرده و اعمال آنان را باطل نمايند و آنان را در جهنم بيفكنند. پس چارهاى جز جنگ با آنان نيست. آنان كه مىگويند چرا در ماه حرام قتال شد و حال آنكه گناه بزرگى دارد، بدانند كه جلوگيرى از راه خدا و كفر به خداوند و هتك حرمت مسجدالحرام و بيرون كردن اهل حرم از مسكن خود در نزد خداوند گناهش بيشتر است.
مسلمانان دو ماه قبل از جنگ بدر با مال التجاره قريش روبرو شده و در روز آخر جمادى، اموال ايشان را غارت كرده و عمر بن حضرمى را كشتند. عدهاى از مسلمانان گفتند كه اين درگيرى اول ماه حرام (رجب) بود، نه روز آخر جمادى. مشركين هم ملامتشان نمودند. حتى از پيغمبر سؤال توبيخ و اعتراض كردند كه چرا در ماه حرام جنگ شد. در جواب مشركين و شبهه مسلمانان اين آيه شريفه نازل گشت: «كسانى كه گناهان بزرگتر مرتكب مىشوند، از قبيل كفر به خدا و جلوگيرى از سبيلاللّه و اخراج اهل حرم از حرم، بدانند كه گناه آنان بزرگتر است و عيوب خويشتن را فراموش نكنند».
كوتاه سخن اين كه پيغمبر به تدريج از عظمت قريش مىكاست و دشمنان خدا را تحقير مىنمود و مسلمانان را براى مجاهده و مبارزه آماده مىكرد؛ و اين كار بسيار بزرگى بود كه پيغمبراكرم در آن موفق شد.
آرى! مظلوميت و مطروديّت مسلمانان و كفر قريش و دست بر نداشتن آنان از مسلمين، موجبات تهييج احساسات مسلمانان را فراهم كرد. آيات شريفه قرآن و طرز تبليغ پيغمبر، كار خود را كرد و آن جمع متفرقِ ذليل را به قدرى قوى و توانا نمود تا آنكه سرانجام فتح و پيروزى نصيب مسلمانان گشت.
• تفسير حادثه و ذكر آيات شريفه
• كمك خداوند و پايان يافتن جنگ و نزاع عُتبه و ابوجهل
• قضيه عريش در بدر
• مشورت پيغمبر با اصحاب و اختلافنظر درباره جنگ و نقد بعضى از مورخين
• مسلمانان شركت كننده در جنگ و رسيدن كمك غيبى
• تأثير جنگ بدر در قريش و ضعفا و مسلمين
• حرمت جمع مال پيش از ختم قتال
• مشورت پيغمبر درباره اسيران
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم پس از ورود به مدينه با يهوديان شهر و اطراف مدينه قرار داد متاركه جنگ منعقد نمود و با اعراب و عشاير اطراف نيز صلح كرد. بدين وسيله عدد مسلمين رو به زيادى رفت. كاروان قريش براى تجارت به شام ناگزير به عبور از محدوده مدينه بود و اين درحالى بود كه آنها با پيغمبر در حال جنگ بودند؛ به جز در ماههاى حرام كه امن عمومى بود و هيچ كس به ديگرى كار نداشت، اگر چه قاتل پدر باشد.
واقعه قتل پسر حضرمى و غارت مالالتجاره قريش از طرف جمعى از مسلمانان در «آخر جمادى» يا «اول ماه رجب» اتفاق افتاد و در «ماه رمضان» واقعه بدر پيش آمد. بدر، اسم محلى است كه در ميان مكه و مدينه قرار دارد. به قريش خبر رسيد كه مال التجاره عمده آنان كه تمامى قريش در آن شركت داشتند در خطر غارت مسلمانان است. مشركان براى نجات اموال خود حركت كردند و در بين راه خبر مجدد رسيد كه مال التجاره به سلامت وارد مكه شده است. ابوسفيان كه با مال التجاره قريش بيرون رفته و كاروان را سالم به مكه رسانده بود، كسى را نزد قريش فرستاد كه به مكه برگردند، امّا ابوجهل امتناع كرد و گفت: «بايد تا بدر جلو برويم، مسلمانان را بترسانيم و سه روز بمانيم آنگاه از اطعام طعام و كشته شدن شتران و آشاميدن مسكرات و ساز و آواز كنيزان، عيد كنيم».
كفار و مسلمين در بدر با يكديگر برخورد كردند. در هفدهم ماه مبارك از سال دوم هجرت، اين جنگ با كمك خداوند و يارى وى به نفع مسلمانان تمام شد. اين اولين جنگ مهمى بود كه مسلمانان با كفار قريش كردند. مشركان با قوت و اقتدار و مسلمانان به ظاهر در ذلت و بيچارگى بودند. عدد قريش در حدود هزار نفر و مسلمان سيصد
و چند نفر بودند. صد اسب در قشون كفار بود و دو اسب در ميان تمام مسلمانان، يكى از آنِ مقداد و ديگرى از آنِ مرثد بن ابى مرثد. در ميان مسلمانان فقط هفتاد شتر بود امّا كفار روزى نه يا ده شتر مىكشتند. از همين دو سه جمله، مىتوان اندازه عزت و ثروت و كثرت كفار را در مقابل آن جمع پراكنده مسلمانان به دست آورد.
«وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَاَنْتُمْ اَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ * اِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنينَ اَلَنْ يَكْفِيَكُمْ اَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلثَةِ آلافٍ مِنَالْمَلائِكَةِ مُنْزَلينَ * بَلى اِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا وَيَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَالْمَلائِكَةِ مُسَوِّمينَ * وَما جَعَلَهُ اللّهُ اِلاّ بُشْرى لَكُمْ وَلِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُمْ بِهِ وَمَا النَّصْرُ اِلاّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ الْعَزيزِالْحَكيمِ»(1)
«خداوند شما را در بدر يارى كرد (و بر دشمنان خطرناك پيروز ساخت) در حالى كه شما (نسبت به آنها) ناتوان بوديد. پس، از خدا بپرهيزيد (و در برابر دشمن، مخالفتِ فرمانِ پيامبر نكنيد) تا شكر نعمت او را بجا آوريد! در آن هنگام كه تو به مؤمنان مىگفتى: آيا كافى نيست كه پروردگارتان شما را به سه هزار (3000) نفر از فرشتگان كه (از آسمان) فرود مىآيند، يارى كند؟! آرى! (امروز هم) اگر استقامت و تقوا پيشه كنيد و دشمن به همين زودى به سراغ شما بيايد، خداوند شما را به پنج هزار (5000) نفر از فرشتگان كه نشانههايى با خود دارند، مدد خواهد داد! ولى اينها را خداوند فقط براى بشارت و اطمينان خاطر شما قرار داده است؛ وگرنه پيروزى، تنها از جانب خداوند تواناى حكيم است!»
«وَاِذْيَعِدُكُمُ اللّهُ اِحْدَى الطّائِفَتَيْنِ اِنَّهالَكُمْ وَتَوَدُّونَ اَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَيُريدُ اللّهُ اَنْ يُحِقَّ بِكَلِماتِهِ وَيَقْطَعَ دابِرَالْكافِرينَ * لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَيُبْطِلَ الْباطِلَ وَلَوْ كَرِهَالُْمجْرِمُونَ * اِذْتَسْتَغيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنّى مُمِدُّكُمْ بِاَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ
1) سوره آل عمران، آيه 123 - 126.
مُرْدِفينَ. وَما جَعَلَهُ اللّهُ اِلاّ بُشْرى وَلِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَمَاالنَّصْرُ اِلاّ مِنْ عِنْدِاللّهِ اِنَّ اللّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ»(1)
«و (به ياد آوريد) هنگامى را كه خداوند به شما وعده داد كه يكى از دو گروه (كاروان تجارى قريش، يا لشكر مسلح آنها) نصيب شما خواهد بود؛ و شما دوست مىداشتيد كه كاروان (غير مسلح) براى شما باشد (و بر آن پيروز شويد) ولى خداوند حق را با كلمات خود تقويت كند و ريشه كافران را قطع نمايد؛ (از اين رو شما را بر خلاف ميلتان با لشكر قريش درگير ساخت و آن پيروزى بزرگ نصيبتان شد) تا حق را تثبيت كنيد و باطل را از ميان برداريد؛ هر چند مجرمان كراهت داشته باشند. (به خاطر بياوريد) زمانى را (كه از شدت ناراحتى در ميدان بدر) از پروردگارتان كمك مىخواستيد؛ و او خواسته شما را پذيرفت (و گفت) من شما را با يك هزار از فرشتگان كه پشت سر هم فرود مىآيند، يارى مىكنم. ولى خداوند اين را تنها براى شادى و اطمينان قلب شما قرار داد؛ وگرنه پيروزى جز از طرف خدا نيست؛ خداوند، توانا و حكيم است».
بهترين مدرك تاريخ، قرآن است كه در همان زمان در ميان دوست و دشمن خوانده مىشد تا اينكه دست به دست و سينه به سينه به ما رسيد. خداوند به مسلمين وعده داده بود يا مال التجاره قريش و سرمايه آنان كه همراه ابوسفيان بود و يا جان و نفوس قريش نصيب آنان مىگردد. مسلمانان دوست مىداشتند كه مال بىزحمت، بدون جنگ و درد سر نصيب آنان شود، ولى خداوند سربسته و مجمل يكى از آن دو امر را وعده داده بود. شايد همين بود كه منجر شد تا مسلمين به طمع مال با پيغمبر بيرون آيند و او را همراهى كنند و مانند اصحاب موسى به آن سرور نگويند «فَاذْهَبْ اَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا اِنّا ههُنا قاعِدُونَ(2)تو و پروردگارت برويد و (با آنان) بجنگيد! ما همچنان نشستهايم!».
جمعى كه خود را ذليل و بيچاره مىدانستند، چگونه با رؤسا و شيوخ قريش مهياى
مبارزه شدند؟ آنان به اميد غنيمت و غارت اموال قريش بيرون آمدند، امّا ناگهان در بدر با سپاه قريش روبرو شدند. تعداد مشركين بيش از سه برابر مسلمانان بود و تجهيزات جنگى مسلمانان، شش زره و هفت يا هشت شمشير و دو اسب بود، ولى كفار - بنابر نقلى - صد اسب و به نقل ديگرى دويست اسب داشتند.
«از واقدى نقل شده كه از عكاشة بن محصن چنين روايت كرده كه شمشير او در جنگ بدر شكست پيامبر به او چوبى داد، ناگهان آن چوب در دست او شمشير شد».(1)
«و از سلمة بن اسلم روايت شده است كه پيامبر در حق مسلمانان پيش از جنگ چنين دعا كرد: خدايا اين جماعت پياده هستند، سوارشان كن! برهنه هستند، آنان را بپوشان! گرسنه هستند، سيرشان كن. و مسلمانان پس از پيروزى، سير و سواره و با لباس برگشتند».(2)
از همين حديث، ميزان ضعف مسلمين و توانايى قريش فهميده مىشود؛ چون مسلمانان پس از ضبط اموال كفار، سير و سواره و با لباس شدند. در اندازه ضعف مسلمين چه مىتوان گفت؛ در حالى كه خداوند فرمود: «خدا شما را در بدر يارى كرد و حال آنكه ذليل بوديد».
آرى! قريش وقتى به مسلمين نگاه كردند، ابوجهل گفت: «اينان نيستند، مگر خوراك. يك نفر از بندگان خودمان را بفرستيم، همه را با دست اسير مىكند!»
از اين سخن دانسته مىشود كه بندگان قريش، بيش از جمع مسلمانان بود و ابو جهل آنان را قوىتر از مسلمين مىدانست كه حتى بىسلاح، بندگان را قادر به اسير كردن مسلمانان مىدانست و يا اينكه چون مسلمانان سلاح نداشتند، او گفت، بندگان ما با دست، آنان را اسير مىكنند. آيا باور مىكنيد كه مسلمانان چون به قصد غارت آمده بودند، با خود اسلحه نياورده و سلاح خود را در مدينه گذاشته باشند؟! گمان ما اين است كه آنها سلاح نداشتند؛ وگرنه با خود مىآوردند و اگر مىدانستند، بيرون نمىآمدند. و كلام ابوبكر و عمر به پيغمبر - در مقام مشورت - نيز شاهد اين مدعاست.
از همين امر سرّ ابهام خداوند و وعده «احدى الطائفتين» دانسته مىشود. همچنين مىفهميم كه مسلمانان آرزو داشتند تا اموال قريش نصيب آنان شود، نه اين كه با طايفه صاحب قوت و شوكت قريش روبرو شوند. وقتى مسلمانان خود را روبروى صاحبان شوكت ديدند، به درگاه حضرت احديّت استغاثه كردند و خداوند هم دعاى آنان را مستجاب كرد و هزار ملك رديف يكديگر براى كمك فرستاد. از آيات 123 - 126 سوره آل عمران استفاده مىشود كه مسلمين در نهايت پريشانى بودند. پيغمبر براى تقويت روحيه آنان مىفرمود: «آيا اگر خداوند سه هزار ملك به كمك شما بفرستد، شما را كفايت نمىكند؟»
پيامبر مىخواست به وسيله اين جمله و بشارت آمدن كمك به آن نحو، آنان را ثابت بدارد. پيغمبر نفرمود كه خداوند شما را به سه هزار ملك كمك داد، بلكه فرمود: «آيا شما را كفايت نمىكند كه خداوند سه هزار نفر كمك بدهد؟»
ما گمان نمىكنيم مسلمانان قوىتر از بنى اسرائيل بودند؛ آنان به موسى گفتند: «ما همين جا مىنشينيم و در جنگ شركت نمىكنيم، تو و خدايت برويد و جنگ كنيد».
گمان مىكنيم پيغمبر اسلام قوىتر از موسى و هارون عليهماالسلام بود؛ آنان را به وعده احدى الطائفتين كه تأويلى شيرين داشت، مسلمين را از مدينه بيرون آورد؛ زيرا آنها گمان مىكردند كه بدون جنگ و دردسر، صاحب اموال و غنايم خواهند شد.
در اينكه خداوند يارى نمود ترديدى نيست؛ زيرا گفته خدا شاهد ماست. يقينا عمليات، همان چند ساعت اولِ روز - تا ظهر - به انجام رسيد. قريش با مسلمانان روبرو شدند. مدتى درگيرى كلامى بين ابوجهل و عتبه بود. نظر عتبه مخالف خواسته ابو جهل بود، امّا ابوجهل مىخواست جنگ كند. عتبه كه عموزاده پيغمبر و از اولاد عبدمناف، بزرگ قريش است مىگفت: ما براى حفظ اموال خود بيرون آمدهايم، حالا كه اموال، سالم به مكه رسيده است چرا با محمد بجنگيم؟ بهتر است او را به اعراب واگذار كنيم؛ اگر مغلوب شد، ما خويشان خود را نكشتهايم و اگر غالب شد به نفع ماست. اگر بهانه
شما اين است كه آنها دو ماه پيش ابن حضرمى را كشتهاند من بهاى خون او را مىدهم و عوض آنچه از اموال تلف شده است را مىپردازم.
ابوجهل يگانه حريف و مدعى عتبه بود. عتبه رئيس «امويّين» بود و ابوجهل رئيس «بنى مخزوم». ابوجهل، كينه پيغمبر را بيشتر از عتبه در دل داشت و از طرفى پسر همين عتبه، ابوحذيفه، در ميان مسلمانان بود. اين بود كه عتبه ميل به جنگ نداشت، ولى ابوجهل بر جنگ و كشتن پيغمبر اصرار مىورزيد. و برادر ابن حضرمىِ مقتول را تحريك كرد كه رابطه دوستى خود را از عتبه قطع كند و هم عهد بنى مخزوم شود. نوشتهاند كه برادر ابن حضرمى براى تهييج احساسات قريش، خود را لخت و برهنه كرده و بر پايين خود خاك مىپاشيد و خون برادرش را مطالبه مىكرد. از طرفى ديگر ابوجهل به عتبه گفت تو ترسيدهاى؛ و كارى كرد كه همين عتبه كه از بروز جنگ جلوگيرى مىنمود، در جنگ پيش قدم شد.
راستى كه از نادانى عتبه در شگفت هستيم؛ تو كه مىدانى جنگ به ضرر قريش است و در مقام صلح برآمدى تا به اين حد كه خسارات را از مال خود جبران كنى، چرا با گفته ابوجهل ترسيده و به دست خود آتش جنگ را روشن كردى؟! اگر اين نادان به جاى آنكه سبقت به جنگ كند، از جنگ كنارهگيرى مىكرد، يقيناً برادر و فرزند و خويشان و همعهدان با او نيز از او متابعت مىكردند. در اين صورت، قطعاً ابوجهل ضعيف مىشد و توانايى جنگ را نداشت؛ و اگر بر فرض هم جنگ مىكرد، او با همراهانش كشته مىشدند و رياست قريش براى عتبه مسلّم مىشد و به طور قطع، ميان او و پيغمبر صلحى برقرار مىشد كه به نفع قريش و مسلمين، هر دو تمام مىشد؛ چنانچه پس از چند سال در حديبيه ميان پيغمبر و قريش صلح شد.
گمان مىكنيم عُتبه در عين حال كه به شجاعت خود مغرور بود، بسيار هم ضعيف النفس بود؛ زيرا از گفته حريف كه گفت: «تو ترسيدهاى» به قدرى عصبانى گشت و از حفظ خود عاجز شد كه ديوانه وار با برادر و پسر خود به ميدان رفت و با حمزه و عبيده و على روبرو شدند عُتبه خود را به كشتن داد و دشمن خود - ابو جهل - را رئيس
على الاطلاق قريش كرد؛ زيرا پس از كشته شدن عتبه، تمامى قريش در مقابل ابوجهل تسليم شدند.
پس از كشته شدن عتبه، شيبه و وليد، (برادر و پسرش) به دست على و حمزه، آتش جنگ روشن شد و تا ظهر خاتمه يافت. سرانجام هفتاد نفر از قريش كشته و هفتاد تَن ديگر اسير شدند، ولى مجموع شهداى مسلمين، - به گفته واقدى - چهارده نفر بود و جنگ به نفع مسلمين تمام شد؛ و آن مسلمين ذليل و بيچاره كه به درگاه حق استغاثه مىكردند، عاقبت غالب شدند.
آيا مىتوان ترديد داشت كه خداوند آنها را يارى كرد و نصر به وسيله او بود و مَلك نيز براى اطمينان خاطر مسلمانان بود؟!
بنابر نقل ابن ابى الحديد از واقدى «مجموع كشته شدگانى كه نامشان معلوم است، پنجاه و دو نفر است كه از اين ميان بيست و چهار نفر يا به دست على كشته شدهاند و يا او در كشتن آنها شركت داشته است».(1)
صاحب طبقات از على علیهالسلام روايت مىكند كه فرمود: «در روز بدر قدرى جنگيدم؛ آنگاه شتابان آمدم تا از حال پيغمبر با خبر شوم. ديدم در سجده است و مىگويد: «يا حى و ياقيوم». به ميدان برگشتم. وقتى بار ديگر به نزدش رفتم «يا حى و يا قيوم» مىگفت برگشتم، مشغول جنگ شدم و مجدداً برگشتم. ديدم كه در همان حال است و همان جمله را مىگويد اين چنين بود كه خداوند، فتح را نصيب او نمود».(2)
ابو جهل در اين جنگ زخم خورده و فرار كرده بود. و با اينكه قريش، مردمان شجاع و دلاورى بودند و در ميان آنها پهلوانان و جنگجويان ورزيده بودند كه مبارز مىطلبيدند، امّا چه شد كه در بدر، از اين پهلوانان نامى، هيچ نام و نشانى نماند، مگر چه كردند و با چه كسى طرف شدند و از چه كسى زخم برداشتند؟ مگر همين ابوجهل نبود كه مىخواست مسلمانان را اسير كند، بلكه مىگفت كه بندگانشان بدون اسلحه، بر مسلمين
غالب هستند؟ آيا او به اين اندازه از اوضاع جنگ جاهل بود؟ راستى! اگر هريك از پهلوانان قريش مىخواستند با جنگ تن به تن، كه در آن زمان ميان عرب مرسوم بود مبارزه كنند، نبرد چندين روز طول مىكشيد، پس چه شد كه در مدتى كمتر از چهار ساعت كشته شده يا فرار كردند و يا دست بسته اسير مسلمين شدند؟! آيا به جز يارى خداوند و كمك ملائكه، در اثر دعاى پيغمبر و استغاثه مسلمين، عامل ديگرى را مىتوان نام برد؟!
عبداللّه بنابىبكر نقل مىكند كه سعد معاذ به پيغمبر گفت: «براى شما عريشى از چوب خرما به پا مىكنم و شما در آنجا باش. ما سوارى هم حاضر مىگذاريم؛ براى آنكه اگر ما شكست خورديم سوار شوى و به مدينه نزد بقيه مسلمانان برسى؛ زيرا عدهاى نيامدند و اگر خيال جنگ مىكردند، مىآمدند آنها دوست تو هستند و در ركابت تو مىجنگند. پيغمبر در حق سعد دعاى خير نمود. آنگاه براى او عريش ساخته شد».(1)
ولى در سيره نبويه است كه: «پيغمبر در حق وى دعا نموده و فرمود: خداوند بهتر از اين مىكند اى سعد! (يعنى ما را يارى مىكند و غنيمت مىدهد)».
آنگاه سيد احمد زينى دحلان نقل مىكند كه: على علیهالسلام پرسيد: «شجاعترين مردم كيست؟ جماعت، خودِ او را معرفى كردند. على گفت: اشجع، ابوبكر است؛ زيرا روز بدر براى پيغمبر عريش ساختيم و گفتيم: چه كسى نزد پيغمبر مىماند تا نگذارد كسى از مشركين نزديك پيغمبر برسد؟ ابوبكر با پيغمبر ماند. سوگند به خدا هر وقت نزديك مىرفتيم، مىديديم ابوبكر با شمشيرِ كشيده بالاى سر پيغمبر است؛ كسى نزديك نمىشود مگر آنكه ابوبكر با شمشير به او حمله مىكند».(2)
امّا در تاريخ طبرى است كه: «پيغمبر در عريش بود و سعد بنمعاذ بر در عريش
ايستاده بود و با جمعى از انصار از پيغمبر حفاظت مىنمودند».(1)
بنابر اين، پيغمبر در عريش بود و ابوبكر هم در داخل عريش با شمشير بالاى سر پيغمبر ايستاده بوده و در بيرون عريش، سعد و جمعى از انصار ايستاده بودند. پس نوبت جنگ كردن با كفار هيچ وقت به ابوبكر نمىرسيد. ما نمىگوييم كه اين گونه نقل كردن از على دروغ بستن بر اوست، بلكه معتقديم در جنگ، كشيدن شمشير و حمله كردن به دشمن، علامت شجاعت است، امّا نه در جايى كه انسان محفوظ باشد و دشمن به آن محل دسترسى نداشته باشد. هر چند در آن زمان كه سلطنت با منافقين بود به وسيله پول، احاديثى مىخريدند.
آنچه به نظر مىرسد اين است كه پيغمبر هيچ وقت متحصن و مهياى فرار نشده بود. نمىگوييم كه براى پيغمبر از چوب خرما قُبّه ساخته نشد و يا چادر و خيمه نداشت ولى يقين داريم براى آنكه پيغمبر بنشيند و منتظر فرار باشد، ساخته نشده بود. آن حضرت شجاعتر از اين بود كه در صدد فرار باشد، اين فكر مردمان جَبان و ترسو هيچگاه در سر پيغمبر نيامده بود. شجاعت پيغمبر واضحتر از آن است كه محتاج به اثبات باشد. آن حضرت در هيچ جنگى فرار نكرد؛ اگر چه اصحابِ با وفاى او فرار كرده و او را تنها گذاشته باشند. پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مرد جنگ است، نه فرار. او شجاع بود، نه جبان.
مسلمانانى كه ذليل و بيچاره بودند در اثر دعاى پيغمبر و تقويت آن حضرت، روحيه آنان بالا رفت و قدرى توانا شدند. در اين صورت اگر مىديدند كه خود آن حضرت راه فرار را باز كرده و اسب سوارى را آماده نموده است، چگونه به گفتهاش اطمينان پيدا مىكردند؟ پس چنان نقلى با عقل و سيره مستمره پيغمبر در غزوات و وعدهاى كه خداوند با نص قرآن به مسلمين داده «وَاِذْ يَعِدُكُمْ اللّه اِحْدَى الطّائِفَتَيْنِ اَنَّها لَكُمْ . . .»(2)ناسازگار است؛ زيرا اموال از دست رفته بود و طايفه ديگر هم منحصر به همين قريش بود. پس چگونه مىتوان باور كرد كه پيغمبر احتمال غلبه كردن بر كفار را مىداد؟ آيا خداوند، خلف وعده مىنمايد؟
صاحب طبقات به چهار واسطه از على علیهالسلام روايت مىكند كه فرمود: «در روز بدر، موقع جنگ ما به پيغمبر پناه مىبرديم و شدت و سختى پيغمبر بر مشركين از همه بيشتر بود و احدى از پيغمبر به دشمنان نزديكتر نبود».(1)
اگر پيغمبر در عريش نشسته بود و انصار او را حفاظت مىكردند و ابوبكر با شمشير بالاى سر آن حضرت ايستاده بود، پس اين جمله كه عامل مهم پيروزى، توانايى و اقتدار رئيس لشكر است، دروغ مىباشد كه على علیهالسلام در نهجالبلاغه فرمود: «كنا اذا احمر البأس اتقينا برسول اللّه فلم يكن احد منا اقرب الى العدو منه؟!»(2)على كه در جوانمردى و شجاعتش سخنى نيست و جبرئيل در وصف او «لا فتى الا على لاسيف الا ذوالفقار» مىخواند، مىگويد: «در مواقع سختى و شدت جنگ به پيغمبر پناه مىبرديم و كسى از او به دشمن نزديكتر نبود.
و چون فرمايش حضرت على علیهالسلام راست است پس دانسته مىشود كه در مواقع جنگ، پيغمبر پيشاپيش مسلمانان بود، نه پشت سر آنان؛ و نزديكتر از همه به دشمن بود نه آنكه به فرار نزديك باشد.
همچنين صاحب طبقات مىگويد: «عمر گفت كه چون اين آيه نازل شد: «سَيُهْزَمُ
الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُر»(3)، من مىگفتم: كدام جمع فرار مىكنند؟! چون روز بدر شد، ديدم پيغمبر لباس جنگ پوشيده و در حركت و جست و خيز است و مىگويد: «سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُر» پس دانستم خداوند به زودى كفار را شكست مىدهد».(4)
آيا مىتوان گفت كه جست و خيز پيغمبر با لباس جنگ در قبهاى بود كه از چوب خرما ساخته شده بود، آن هم در زير شمشير ابوبكر؟!
طبرى از محمد بناسحاق نقل مىكند كه: «پيغمبر درباره جنگ با قريش، با انصار مشورت كرد. چون سعد اظهار اطاعت نمود، پيغمبر فرمود: حركت كنيد و بشارت باد
شما را؛ زيرا خداوند به من وعده «احدى الطائفتين» را داده است. به خدا سوگند قتلگاه كفار را مىبينم! آنگاه پيغمبر از «ذَفران» حركت كرد و به سمت شهرى كه به او «دَبَّه» مىگفتند، سرازير شد. سپس در نزديك بدر منزل كرد».(1)
آيا كسى كه چنين بشارتى را از پيش داده، مهياى فرار مىشود؟ گمان مىكنيم كسانى كه به ابوبكر علاقه داشتند، خواستند تا در جنگ، شَرَف مصاحبتى با پيامبر را براى وى ذكر كنند؛ چنانچه در غار، موقع فرار از مكه بود. آنان خواستند پيغمبر را شخص جبانِ مهياى فرار معرفى نمايند تا ابوبكر از او محافظت و مصاحبت كند.
عجيبتر، ساختن اشجعيّت ابوبكر است؛ جايى كه به گفته آنان پيغمبر در عريش بود و جلو در را سعد معاذ و عدهاى از انصار گرفته بودند، ديگر چه هنرى است براى كسى كه در عريش، شمشير به دست گرفته باشد؟ در اين صورت چه كسى مىتوانست انصار را كنار زده و خود را به پيغمبر رساند تا ببينيم چگونه گرفتار شمشير ابوبكر مىشود؟!
اگر كسى در پارهاى از تواريخ به ديده دقت، نظر نمايد، بلكه كتب صحاح و احاديث را مطالعه كند، خواهد ديد كه بعضى از نويسندگان در مقام نقل، به ميل خود و از جهت هوا و هوس تصرفاتى نمودند. ما نام اينگونه كارها را خيانت مىگذاريم. در همين مقام مناسب است كه قصهاى را از طبرى نقل كنيم. او مىگويد كه ابن اسحاق نقل كرد: «وقتى پيغمبر در قسمتى از وادى ذفران منزل نموده بود از حركت قريش خبردار شد. آنگاه با اصحاب مشورت نموده و در باب جنگ با قريش از ايشان نظر خواست. ابوبكر ايستاد و گفت، و خوب سخن گفت. بعد عمر ايستاد و گفت و خوب گفت. سپس مقداد ايستاد و گفت: يا رسولاللّه! به آنجا كه مأمور هستى برو، ما با تو هستيم و به خدا سوگند كه ما به تو گفته «بنواطرايى» را كه به موسى گفتند: تو با خداى خودت برويد و بجنگيد ما اينجا نشستهايم، را نمىگوييم. به خدا اگر به پايتخت حبشه حمله كنى در ركابت شمشير
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 435.
مىزنيم. آنگاه پيغمبر در حق وى دعاى به خير فرمود».(1)
چرا طبرى، آن گفته خوب ابوبكر و عمر را نقل نمىنمايد؟ اگر خوب بود، چرا آن را مستور مىكند؟
در سيره حلبيه است كه: چون پيغمبر نظريه خواست عمر گفت: اين قريش است با عزّتش، به خدا سوگند از آن وقت كه عزيز شده، ذليل نگرديده است. از آن زمان كه كافر شده، ايمان نياورده است. آنها با تو خواهند جنگيد. پس خود را مىبايست براى جنگ آمادهسازى».
مقصود عمر اين بود كه ما براى جنگ آماده نيستيم و طاقت مبارزه با آنان را نداريم؛ به مدينه برگرديم.
همچنين در سيره حلبيه است: «چون پيغمبر فرمود چه مىگوييد، اموال قريش را مىخواهيد يا نفوس آنان و جنگ را؟ گفتند: ما اموال را مىخواهيم؛ چرا به ما نگفتى تا
مهياى جنگ شويم؟ ما به جهت گرفتن مال التجاره آمدهايم و آماده جنگ نيستيم».(2)
آرى! يقيناً سخن مقداد در مقابل سخن خوب ابوبكر و عمر بوده! و از همان كلام مقداد و تأثير آن در پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، تأثير كلام شيخين در آن حضرت و مقدار خوبى آن دانسته مىشود؛ هرچند مورخى از باب علاقه به آن دو، كلام آنان را نقل نكند و با حسن نظر خود در حق آنان سخن ايشان را نيز خوب و حَسَن بشمارد.
عبداللّه بنمسعود مىگويد: «موقعيتى را از مقداد مشاهده كردم كه دوست مىداشتم به جاى آنكه صاحب دنيا گردم به جاى او باشم. وقتى مقداد آمد و پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در حال غضب ديد گفت: يا رسولاللّه! بشارت باد تو را! ما به تو آنچه كه بنى اسرائيل به موسى گفتند را نمىگوييم: «اِذْهَبْ اَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا اِنّا ههُنا قاعِدوُنَ(3)قسم به آن كسى كه تو را به پيغمبرى فرستاد، ما با تو هستيم و در كنار تو، تا آنكه خداوند فتح را نصيب تو نمايد!»(4)
از همين حديث اثر كلام خوب شيخين در پيغمبر خدا دانسته مىشود؛ زيرا آن حضرت پس از سخن آن دو نفر غضب كرده بود و كلام مقداد به حدى در حال پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اثر نمود كه ابن مسعود آرزو مىكند كه او به جاى مقداد، صاحب آن كلام باشد؛ و آن شأن و منزلت را از تمامى دنيا بهتر مىخواست.
آرى! بىجهت نبود كه پيغمبر، - به همان نقل اول طبرى - درباره مقداد، دعاى خير نمود. پس چرا در حق آن دو نفر اين كار را ننمود و آن دعا را نكرد؟
جنگجويان مسلمانى كه در جنگ شركت داشتند و - به نقل بعضى، ولو با مخالفت ديگران نامى از آنان برده شده است - در حدود بيست نفر بودند: «مجذر بن زياد - بلال ابو داود - ابو ميسر - على - عمار بنياسر - عاصم بن ثابت - سالم مولى حذيفه - زبير - حمزه - سعد بن معاذ - حبيب بن يساف - ابودجانه - ثابت بن الجذع - عمرو بن يزيد بن تميم - معاذ و معوذ - سعد بن اربيع - ابواسيد الساعدى - معن بن عدى - عبدالرحمن عوف - ابوبرزة بن دينار معى».
آيا از اين عده، كسى را هم كشتهاند يا نه اختلافى يا مردّد است. مثلاً: نوشتهاند مردد است كه قاتل ابوالبخترى، يا مجذر بن زياد است و يا ابوميسر و يا ابوداود. ما نام هر سه نفر را نوشتيم. به هر حال ما فرض مىكنيم تمام آن بيست نفر جنگجوى مسلمان، در جنگ شركت كرده و كشنده باشند، امّا قطعاً مراتب شجاعت اين عده مختلف است و در يك مرتبه نبودند و با ثبوت اختلاف در اين مرتبه، در مرتبه اول مىتوان نام على، حمزه، زبير و ابودجانه را برد. چنانچه فعاليت هر كدام از اين چهار نفر و شجاعت آنان در غزوات ديگر معلوم است. درهمين جنگ (بدر) كشتن يك يا چند نفر، دليلى قوى برمقدار شجاعت رزمنده مسلمان است.
كوتاه سخن اين كه شكست قريش و اسارت هفتاد نفر از ايشان در عرض چند ساعت و به هم خوردن نظم و قوانين جنگى، كاشف از كمك الهى و تأييد غيبى است. آرى! مشركين با كسانى قوىتر از خود روبرو شده بودند كه كشته و يا اسير مىشدند و يا فرار مىكردند.
سائب بن ابى حبيش مىگفت: «قسم به خدا كسى مرا در بدر اسير نكرد، من با قريش فرار مىكردم كه مردى بلند و سفيد مرا در هوا بست و عبد الرحمن بن عوف آمد و مرا بسته ديد و هرچه فرياد زد كه در عسكر چه كسى اين را اسير كرد، كسى جواب نمىداد. آنگاه عوف مرا نزد پيغمبر برد. او پرسيد: كى تو را اسير كرد؟ چون ميل نداشتم به او خبر دهم، گفتم: او را نمىشناختم. فرمود: او را «ملك كريم» اسير كرده است».
آرى! پهلوانان كفر، با آنكه در مقابل چند نفر پياده برهنه بىاسلحه، مجهز به اسلحه بودند، تاب نياوردند. كاشف قطعى از آن است كه خداوند خواسته بود مسلمين را يارى كند. صدق اللّة العلىّ العظيم: «وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه بِبَدْرٍ وَاَنْتُمْ اَذِلَّةُ»؛ «و يقيناً خداوند شما را در (جنگ) بدر يارى كرد، با آن كه ناتوان بوديد».(1)
خبر كشته شدن اشراف قريش را حَيسُمان بن حابس خزاعى به مكه برده و او گفت: «عتبه و شيبه و ابوالحكم بن هشام و زمعه و ابوالبخترى و منبه و نَبيه صفوان كشته شدهاند. اميه در حِجر نشسته بود، وقتى ديد او نام اشراف قريش را مىبرد، سوگند ياد كرد كه اين مرد ديوانه شده است. و گفت علامتش اين است كه از او بپرسيد صفوان چه شد. پرسيدند. گفت: صفوان در حِجر نشسته است و من جنازه پدر و برادر او را ديدم».(2)
به راستى كه قريش نمىتوانست چنين پيشآمدى را باور كند و به طور قطع، حمل بر جنون خبر آورنده نمودند.
طبرى نقل مىكند كه: «ابولهب در جنگ شركت نكرده و به جاى خود عاص بن هشام بن مغيره را فرستاده بود. (آنانكه از قريش به جنگ نمىرفتند كسى را به جاى خود مىفرستادند) وقتى خبر كشته شدن كفار به قريش رسيد، آنان خوار و ذليل شدند، و ضعفاى از مسلمانان در خود قوّت و عزّتى يافتند. و ابولهب با حال ناتوانى در حالى كه پاى خود را به زمين مىكشيد، آمد و نزديك چادر ابورافع، غلام عباس بن عبدالمطلب نشست. ابو رافع در آنجا نزديك چاه زمزم تير مىتراشيد. ابولهب پشتش به پشت او بود.
در اين حال ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب از راه رسيد. ابولهب او را طلبيد و گفت: اى برادر زاده! به من بگو چه اتفاقى افتاده است؟! ابوسفيان گفت: جنگى نبود و نشد؛ به خدا سوگند! چون روبرو شديم خود را تسليم آنان كرديم، هرچه خواستند، كردند، كشتند و اسير گرفتند. ولى من احدى را ملامت نمىكنم؛ مردمانى را در هوا ديدم كه طاقت مبارزه با آنان نبود. ابو رافع گفت: آنان ملائكه بودند. ابولهب او را با سيلى زد.
ابورافع به ابولهب حمله كرد، ولى چون ضعيف بود، ابولهب او را به زمين كوبيد و مورد ضرب و شتم قرار داد. زوجه عباس بن عبدالمطلب، ام الفضل، با تير چادر به ابولهب حمله كرد و سر او را شكست و گفت: چون آقاى او، عباس، غايب است، تو بر او چيره شدى و او را ضعيف مىشمارى؟ ابولهب، ذليل شده، برخاست و رفت».(1)
از همين قضيه مىتوان اندازه تأثير جنگ بدر را در روحيه كفار و مسلمين به دست آورد. ابورافع، غلام عباس است و هيچ وقت توانايى اظهار اسلام را نداشت. جايى كه آقاى او عباس بگويد كه مسلمان بودم و تقيه مىكردم، از غلام او چه توقعى مىتوان داشت. پس چه شد كه در حضور قريش و آن جماعت، بالاى سر ابولهب در مسجدالحرام ايستاد، پرده چادر را كنار زد و گفت: آنان ملائكه هستند؟ قطعاً اين توانايى او در اثر فتح پيغمبر بود، و چون ابولهب او را سيلى مىزند، از جا حركت مىكند و با او مرافعه و نزاع مىكند. اگر كسى مختصر آشنايى به وظيفه آقا و بنده داشته باشد، مىداند كه اين اقدام در اثر همان فتح بوده است و لاغير. جايى كه اين فتح به غلام قريش در مكه
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 461 و 462.
آن اندازه اثر ببخشد، حالِ مسلمانان نيرومند در مواطن خودشان معلوم مىشود و مىتوان اندازه تأثير اين فتح را در قشون پيغمبر به دست آورد.
همچنين شكست و بدبختى قريش را مىتوان تا حدى از همين قصه استنباط كرد.
قريش، پس از قضيه بدر به دو دليل بنا گذاردند تا بر كشته شدگان گريه نكنند: يكى آنكه مورد شماتت مسلمانان نشوند. و ديگر آن كه از دشمنى و كينه آنان نسبت به مسلمين كاسته نگردد.
سه پسر: اسود بن عبد يغوث، زمعه، عقيل و حارث، كشته شده بودند. او پيرمرد نابينايى بود و در اثر گريه نكردن بر فرزندان، بسيار بىطاقت شده بود. شبى صداى گريه و زارى زنى را شنيد، به غلام خود گفت: برو ببين اجازه نوحهگرى داده شده است تا من نيز بر پسرانم گريه كنم و نوحه بخوانم جگرم دارد مىسوزد. غلام رفت و خبر آورد كه اجازه داده نشده است و گفت: چون اين زن شترش گم شده است در فراق آن گريه مىكند. اسود اشعارى گفت كه آخر آن ابيات اين است:
الاقد ساد بعدهم رجال *** ولولا يوم بدر لم يسودوا(1)
«ما كانَ لِنَبىٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ اَسْرى حَتّى يُثْخِنَ فِىاْلاَرْضِ تُريدوُنَ عَرَضَ الدُّنيا وَاللّهُ يُريدُ اْلاخِرَةَ وَاللّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ * لَوْلا كِتابٌ مِنَ اللّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فيما اَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظيمٌ * فَكُلُوا مِمّا غَنِمْتُمْ حَلالاً طَيِّباً وَاتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ»(2)
«هيچ پيغمبرى را روا نباشد كه از اسيران جنگ فِدا گرفته و آنان را رها كند تا خون ناپاكان را در زمين بسيار بريزد، شما [اى اصحاب رسول] متاع فانى ناچيز دنيا را مىخواهيد و خدا براى شما [نعمت جاودانى] آخرت را، و خدا مقتدر و كارش
همه از روى حكمت است. اگر نبود حكم [ازلى] سابق از امر نافذ خدا، همانا در آنچه [از غنيمت] گرفتيد به شما عذاب سخت رسيده بود. پس اكنون از هر چه غنيمت بيابيد بخوريد حلال و گواراى شما باد ولكن بى طمع به غنايم خداترس و پرهيزكار باشيد كه خدا آمرزنده خطاهاست و مهربان به خلق است».
صاحب سيره حلبيه به نقل از بعضى مىگويد: از اين آيات دانسته مىشود كه جايز است پيغمبران اجتهاد كنند.
ولى آنچه به نظر ما مىرسد، اين است كه از اين آيات دانسته مىشود دست كشيدن از جنگ و صرفنظر كردن از كشتن، بر مردم حرام بود و آنها نمىبايد مشغول جمع مال و گرفتن اسير مىشدند. در بدر پيش از آنكه از كفار، زياد بكشند،اسير مىگرفتند و متاع و غنايم جمع مىنمودند. پس اين عتاب، مربوط به مسلمانان است نه پيغمبر، كه مىفرمايد: «لَوْلا كِتابٌ مِنَ اللّه سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فيما اَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظيمٌ».(1)
مردم، بدون اجازه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مبادرت به جمعآورى غنيمت نمودند. بنابر اين، مورد عتاب قرار گرفتند. اگر آن كار با اجازه پيغمبر بود آنان هرگز مستحق عذاب نمىشدند؛ زيرا اطاعت از پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اطاعت از خداست.
گذشته از اين، جهت عتاب مىبايست به پيغمبر باشد، نه به امّت. بلى! اگر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مشغول گرفتن اسير و يا جمع مال بود و يا به آن كار فرمان مىداد، او نيز گرفتار عتاب مىشد. اصولاً اين امر موجب خطر است؛ زيرا ممكن است كفار از اشتغال مسلمانان و پراكندگى آنان استفاده كرده و ناگهان به طور اجتماع بر آن جمع متفرق حمله كنند. چنانچه همين امر در اُحد موجب شكست مسلمين گرديد. كسانى كه به گشودن باب اجتهاد علاقه دارند، مىخواهند پيغمبر را نيز مانند خود داراى رأى و اجتهاد نمايند؛ در حالى كه اين، خطايى عظيم است. پيغمبر معصوم و از خطاها به دور است و در دين خدا از خود چيزى ندارد: «وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوْى»(2)
عمر مىگويد: «پيغمبرخدا در باره هفتاد اسير با ابو بكر، على و من مشورت نمود. ابوبكر گفت: اين جماعت، خويشان و فاميل هستند و نظر من اين است كه آنان را به مال تبديل كرده و آزادشان كنى؛ زيرا اين فداء فعلاً كمكى است براى ما و چه بسا خود آنان نيز در آينده، به كمك ما در بيايند. پيغمبر فرمود: اى پسر خطاب! تو چه مىگويى؟ گفتم: رأى من اين است كه اجازه دهى من گردن فلان را بزنم و على گردن عقيل را بزند و حمزه گردن برادر خود را تا معلوم شود كفّار در نزد ما ارزشى ندارند. اين جماعت، بزرگان و رؤساى كفار هستند. پس پيغمبر به گفته ابوبكر ميل نمود و بر آن عمل كرد و گفته مرا قبول نكرد».(1)
من نمىدانم با آنكه عمر مىگويد پيغمبر با سه نفر مشورت نمود، چه شد كه رأى على نوشته نشد؟ آيا او نظر نداشت و يا آن كه در مخفى كردن او تعمدى در كار بوده است؟ شايد نظر على علیهالسلام همان گرفتن فداء بود، ولى نخواستند بگويند كه پيغمبر به گفته او عمل كرد و خواستند اين فضيلت مخصوص به صاحب غار (ابو بكر) باشد؟!
به هر حال دستور فداءگيرى داده شد. قريش خواستند كسى به دنبال اسير نرود تا مبادا پيغمبر قيمت را بالا ببرد، ولى مطلب بن وداعه سهمى شبانه آمد و چهار هزار درهم داد و پسر خود را آزاد نمود. و پس از اين واقعه، قريش به تدريج مىآمدند و اسيران خود را آزاد مىكردند. بر حسب اختلاف اشخاص و يا ثروت خويشان از هزار درهم تا چهار هزار درهم فداء دريافت مىكردند.
ابوسفيان پسر ابوحنظله به دست على علیهالسلام كشته شده بود و عمرو پسر ديگر او را نيز على علیهالسلام اسير كرده بود. او براى آزادى پسرش حاضر نشد كه پول بفرستد. گفت: تا هر وقت كه مىخواهند او را نگاه دارند، آنان كه خون پسر مرا ريختند، مال مرا نمىگيرند.
كسانى هم كه مال نداشتند و كسى هم نبود تا براى آنان مال بفرستد و آزادشان كند،اگر به ده نفر از اطفال مسلمانان نوشتن مىآموختند، آزاد مىشدند. (اهل مكه عموماً خطنويس بودند).
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 474 و 475.
واقدى گويد: «ابو عزّه، شاعر جمحى قرشى، از پيغمبر خواست تا او را آزاد كند؛ و گفت: پنج دختر دارم و چيزى ندارم، مرا به آنان ببخش. پيغمبر او را آزاد كرد و او در
مقابل، تعهد نمود كه ديگر عليه پيغمبر شعر نگويد و در جنگ شركت نكند و اقدام ديگرى ننمايد.
امّا او به اغواى صفوان بن اميّه، در جنگ اُحد نيز شركت كرد و در ميان قبايل رفته و با اشعار خود آنان را تهييج نمود. اتفاقاً اين بار هم ابوعزّه اسير شد و گفت: مرا با اكراه بيرون آوردند، دخترانى دارم، بر من منّت گذار. پيغمبر فرمود: چه شد آن قول و عهدى كه داده بودى؟ مؤمن از يك سوراخ دو بار گزيده نمىشود؛ آنگاه فرمان قتل او را داد».(1)
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 500 و 501.
• مشورت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خيانت منافقين
• شكست بعد از پيروزى
• فرار اصحاب به جز على و ابودجانه و . . .
• مجروح شدن پيامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم
• فرار مسلمانان دليل بر ضعف ايمان بود
• چرا كفار بدون اخذ نتيجه مراجعت نكردند؟ و . . .
• منافقين مىخواهند براى على علیهالسلام شريك سازى كنند
• تعيين قاتل پرچمدار مشركين
• تعداد كسانى كه در حمراء الاسد با پيغمبر بودند
«غزوه اُحد» دومين جنگ مهمى است كه ميان پيغمبر و قريش اتفاق افتاده است. «اُحد» نام كوهى است كه در نزديكى مدينه قرار دارد. چون اين جنگ در آنجا واقع شد به نام غزوه احد معروف گرديد. همانگونه كه قبلاً بيان شد، قريش در بدر، اسير و كشته زيادى داده و گريه و سوگوارى را ممنوع نموده بودند تا مبادا از خشم آنان كاسته شود و به شماتت مسلمين مبتلا گردند. بنابر اين، در صدد جبران گذشته برآمدند.
«عكرمه» پسر ابوجهل، «صفوان» پسر اميه و «عبداللّه» پسر ابوربيعه به همراه جمعى از بزرگان قريش، نزد كسانى رفتند كه در قافله تجارى بدر سرمايه داشتند و از آنان تقاضا كردند تا اموال را صرف جنگ آينده نمايند تا شايد جبران گذشته شود. همگى قبول كردند، پس سرمايه جنگ اُحد، همان مال التجارهاى شد كه به جهت خلاصى آن، جنگ بدر اتفاق افتاد.
سرانجام در ماه شوال سالِ بعد، يعنى سال سوم هجرت، جنگ اُحد روى داد. در اين يك سال فاصله بين بدر و اُحد، قريش آرام نبودند و در صدد جمع قتال بودند؛ و همان ابوعزّه، شاعر قرشى، مردم را تحريك مىكرد.
على بن ابراهيم گويد: «قريش با سه هزار سواره و دو هزار پياده به سمت مدينه حركت كردند».(1)ولى شيخ طبرسى عدد مشركين را دو هزار نفر دانسته است».(2)
البته احتمال سه هزار سواره بيشتر است؛ چون قريش در جنگ بدر كه فوراً اتفاق افتاد و براى استخلاص مال آمده بودند در حدود هزار نفر بودند. پس چگونه مىتوان
گفت در جنگ احد كه قريش يك سال با آن سرمايه آماده و حالت خونخواه و فرستادن مبلغ در ميان قبايل، در صدد تهيه لشكر بودند، بيش از دو هزار نفر نبودند؟!
ابن هشام نيز نقل نموده است كه: «قريش سه هزار نفر بودند و دويست اسب داشتند. جمعيت «احابيش»(1)، هم سوگندان با قريش (طايفه بنومصطلق و بنوهون از خزيمه) و هفتاد نفر سوار از اوس با ابوعامر راهب نيز با آنان همراه شده بودند»(2)(شايد مجموع قريش با هم عهدان آنان، حدود پنج هزار نفر بشوند).
محمد بن اسحاق مىگويد: «نظر پيغمبر، مثل نظر عبداللّه بن ابى بود؛ يعنى از مدينه بيرون نروند و اگر دشمن وارد شهر شد با آنان بجنگند و در كوچهها جنگ تن به تن نمايند و زنان و بچهها نيز در جنگ شركت كرده و از بالاى بامها بر سر كفّار سنگ پرتاب كنند.
امّا سدى مىگويد: اصحاب عقيده داشتند كه از شهر بيرون روند. پيغمبر عبداللّه را طلبيد و با او مشورت كرد. نظر عبداللّه نيز اين بود كه بيرون رو. و با آن سگها بجنگند».(3)
اين دو نقل هر چند مخالف يكديگر هستند، ولى در تجليل از عبداللّه كه رئيس منافقين است موافق بوده و سعى در تبرئه او دارند. اگر او مثل ساير مسلمانان مىگفت كه
بيرون برويم و با اين سگها بجنگيم، پس چرا با سيصد نفر از ميان راه به مدينه برگشت و از يارى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و جنگ با سگها دست برداشت؟ بنابراين، برگشتِ مسلّم او دليل قطعى است بر اينكه نظر او مخالف با خروج از مدينه بوده.
و اما آن نقل ديگر نيز كه مىگويد نظريه عبداللّه توقف در مدينه و جنگ تن به تن
بود و پيغمبر هم اين نظر را داشت به نظر درست نمىآيد. و ظاهراً ناقل، موافقت پيغمبر با عبداللّه را به جهت صالح جلوه دادن عبداللّه ساخته است؛ زيرا از يك سو اين امر قطعى است كه شخص قوى نمىگذارد دشمن وارد خانه شود. و از سوى ديگر جنگ بىنظم و تن به تن با شركت زنها و بچهها نيز دليلى قوى بر نهايت استيصال و پريشان بودن نيروى مدافع است. پس با توجه به سابقه فتح در بدر و آثار آن در نفوس، وجهى نداشت كه پيغمبر خود را اين قدر ضعيف نمايد و در خانه خود با دشمن بجنگد؛ در حالى كه دشمن از در و ديوار وارد خانه مىشود! چنين جنگى هميشه در مرحله آخر است و جهت ندارد كه شخص شجاعى چون پيغمبر خود را از روى اختيار محصور نمايد. اين نقشه، قطعاً نقشه خائنانه منافقين بود كه مىخواستند پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را مغلوب نمايند. و چه راست گفته است خداوند كه:
«لَقد ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَقَلّبوُا لَكَ اْلاُمُورَ حَتّى جاءَ الْحَقُّ وَظَهَرَ اَمْرُ اللّه وَهُمْ كارِهُونَ»(1)
«همانا پيش از اين [نيز] در صدد فتنه جويى بر آمده و كارها را بر تو وارونه ساختند، تا حقّ آمد و امر خدا آشكار شد، در حالى كه آنان ناخشنود بودند».
پس منافقين در اول امر مىخواستند پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بيچاره و مستأصل نمايند تا با وارد كردن دشمن به خانه، اختيار امر را از دست مسلمين بيرون ببرند. امّا وقتى آن حضرت، مخالفت كرد و غيرتمندان مسلمان مهياى جنگ و مبارزه شدند، منافقين بيرون آمده و در وسط راه از مسلمانان جدا شدند تا آن كه آنان را ضعيف نمايند. امّا وقتى ديدند كه با اين عمل خائنانه به نتيجه نرسيدند، چنين مجعولاتى را براى تبرئه آنان ساختند هرچند اين احاديث تا قيامت در تواريخ مسلمانان باقى خواهد ماند، ولى با ديده عقل و تفكّر در قرآن، مطلب روشن مىگردد و خيانت عبداللّه بن أبى و منافقين دانسته مىشود.
منافقان زحمتها كشيده و كارها را زير و روى كردند، ولى به لطف خداوند حق غالب شد. اگر عبداللّه، مؤمن بود، مىبايست از فرمان پيغمبر سرپيچى نمىكرد و بايد در
1) سوره توبه، آيه 48.
ركاب پيغمبر مىماند و مىجنگيد، نه اين كه جمعى را هم با خود همراه كرده و از ميان راه برگردد و از آن حضرت جدا شود. آيا او با اين عمل خود مىخواست پيغمبر و اسلام را يارى كند؟!
پس از مراجعت عبداللّه و سيصد نفر از همراهانش، پيغمبر با هفتصد نفر از مسلمانان در احد با كفّار قريش روبرو شدند. آن حضرت عبداللّه بن جبير را با پنجاه نفر
بر كمينگاه شِعب مأمور فرمود تا از هجوم دشمن از آن ناحيه جلوگيرى كنند؛ و فرمود كه:
حتى اگر آنان شكست خوردند و به مكه رسيدند و يا ما شكست خورديم و به مدينه برگشتيم از جاى خود حركت نكنيد.
ابوسفيان نيز خالد بن وليد را با دويست نفر مأمور نموده بود كه در اثناى جنگ از نقطه شعب حمله كرده و مسلمانان را غافلگير نمايند و ناگهان از پشت سر مسلمانان به جنگ درآيند.
جنگ شروع شد. رايَت پيغمبر با على علیهالسلام بود و صاحبان پرچم كفار كه از بنىعبدالدار بودند، به تدريج به دست على علیهالسلام كشته شدند.
ابو رافع مىگويد: «انصار حمله نمودند و كفّار فرار كردند. خالد بن وليد برگشت و براى بار دوم حمله كرد، در اين هنگام اصحاب عبداللّه بن جبير او را اطاعت نكرده بدون توجه به نهى صريح پيغمبر، براى گرفتن غنيمت از كفارى كه در حال فرار بودند، سنگر را خالى گذارده بودند. خالد بن وليد، عبداللّه را به همراه چند نفر ديگر كه با او باقى مانده بودند و توانايى دفاع نداشتند، كُشت و از پشت سر مسلمانان حمله كرد. مسلمانان كه نظم خود را از دست داده بودند و دنبال غنيمت و جمعآورى اموال بودند، ناگهان غافلگير شده و خالد را با دويست نفر شمشير زن در پشت سر خود ديدند. از طرفى كفّار فرارى كه متوجه حمله خالد به مسلمانان شدند، با روحيه مضاعف برگشتند».(1)
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 509 و 510.
مسلمانان كه از دو طرف گرفتار كفار شده بودند، در مقابل آنان توان ايستادگى نداشتند همه فرار كردند و پيغمبر خدا را تنها گذاشتند. آنها رفتند و به جز نجات خود همّت و مقصدى نداشتند.
«اِذْ تُصْعِدُونَ وَلا تَلْوُونَ على اَحَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فى اُخْريكُمْ فَاَثابَكُمْ غَمّاً بِغَمٍّ لَكَيْلا تَحْزَنُوا عَلى ما فاتَكُمْ وَلا ما اَصابَكُم وَاللّهُ خبيرٌ بِما تَعْمَلونَ»(1)
«به ياد آريد هنگامى كه روى به هزيمت گذاشته و چنان با وحشت مىگريختيد كه توجه به احدى نداشتيد تا آنجا كه پيغمبر هم كه شما را به يارى ديگران در صف كارزار مىخواند توجه نكرديد تا به پاداش اين بى ثباتى غمى بر غم شما افزود، تا از اين پس ثبات ورزيد و براى از دست رفتن چيزى يا اصائه رنج و المى اندوهناك نشويد، خدا به هرچه كنيد آگاه خواهد بود».
آرى! فرار كردند و دور شدند و به سخنان پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم كه در آخر جميعت بود و مردم را به سمت خود مىخواند، اصلاً التفات و توجهى نداشتند. آنها فرار كردند پس از آنكه از كفّار كشته و غالب شده بودند و چيزى نمانده بود كه هند، مادر معاويه، اسير شود، ولى چون صبر و تقوا را از دست داده و از اطاعت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دست برداشتند و اختلاف كلمه در ميانشان پديد آمد، اين مصايب و گرفتارى پيش آمد:
«وَلَقَدْ صَدَقَكُمْ اللّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتَّى إِذَا فَشِلْتُمْ وَتَنَازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَعَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ مَا أَرَاكُمْ مَا تُحِبُّونَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيَا وَمِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الاْخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَلَقَدْ عَفَا عَنْكُمْ وَاللّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ»(2)
«و به حقيقت صدق وعده خدا را - كه شما را بر دشمنان غالب گرداند - كافران آنگاه دريافتند كه غلبه كرديد و به فرمان خدا كافران را به خاك هلاك افكنديد وهميشه بر دشمن غالب بوديد تا وقتى كه در كار جنگ [احد] سستى كرده و اختلاف انگيخته و نافرمانى حكم پيغمبر نموديد، پس از آنكه هر چه آرزوى شما
بود [از فتح و غلبه بر كفار و غنيمت بردن] به آن رسيديد منتها برخى براى دنيا و برخى براى آخرت مىكوشيديد و سپس از پيشرفت و غلبه شما را بازداشت تا شما را بيازمايد، و خدا از تقصير شما درگذشت كه خدا با اهل ايمان با عنايت و رحمت است».
البته مسلمانان غيور كه به وعده خداوند اطمينان داشته و دوستدار آخرت و بهشت بودند، از كشته شدن باكى نداشتند. چون با مراجعت كفار و شكست مسلمانان مصادف شدند با آنكه نظم جنگىشان از ميان رفته بود، هر كدام در گوشهاى مشغول جنگ شدند.
محمد بن اسحاق مىگويد: «انس بن نضر به جايى رسيد، ديد كه جماعتى از مهاجرين (كه طلحه و عمر در ميان آنان بودند) نشسته و اسلحه را بر زمين گذاردهاند. انس گفت: چرا نشستهايد؟ گفتند: رسول خدا كشته شد. انس بن نضر گفت: زندگى پس از وى چه فايده دارد. برخيزيد و به جهت آنچه محمد به جهت آن كشته شد، كشته شويد! انس خود رفت و جنگ كرد تا كشته شد».(1)
آرى! شايعه كشته شدن پيغمبر نيز بهانه به دست فراريان داد و اين دروغ را دليل فرار خود قرار دادند. حال گيريم كه پيغمبر كشته شد آيا خداى پيغمبر نيز كشته شده بود؟! آيا با كشته شدن محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، دين او باطل گرديده و اين امر موجب ارتداد مردم و زمين گذاردن اسلحه مىشود؟!
«وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ . . .»(2)
«و محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم نيست مگر پيغمبرى از طرف خدا كه پيش از او نيز پيغمبرانى بودند و از اين جهان درگذشتند، اگر او به مرگ يا شهادت درگذشت باز شما به دين جاهليت خود رجوع خواهيد كرد؟ . . .»
حدود هفتاد نفر از بزرگان صحابه كه طالب آخرت بودند، شهيد شدند و طالبين دنيا هم فرار كردند. چند نفر هم ماندند و فرار نكردند. كه به طور مسلّم علىابى طالب علیهالسلام و ابو دجانه فرار نكردند.
در حديث معتبرى آمده است كه پيغمبر به على علیهالسلام و ابو دجانه اذن داد تا بروند و او را تنها گذارند، ولى آن دو مرد، دست از آن حضرت بر نداشتند و ننگ فرار را بر خود تحميل نكردند. وقتى كفار متوجه هزيمت مسلمانان و تنها ماندن پيغمبر شدند، در مقام جبران گذشته، با خيال آرام در صدد از بين بردن رسول خدا بر آمدند و دستهدسته يكى بعد از ديگرى يورش مىآوردند، ولى در مقابل خود على علیهالسلام را مىديدند و پس از متحمل شدن لطماتى بر مىگشتند؛ آن گاه دستهاى ديگر حمله مىكردند.
ابورافع مىگويد: پس از آنكه على علیهالسلام علمداران قريش را كشت، پيغمبر جمعى از مشركين را ديد و به على علیهالسلام فرمود: بر اين جمع حمله كن! على علیهالسلام حمله نمود و آن جمع را متفرق كرد و از آن گروه عمرو بن عبداللّه را كشت. رسول خدا مجدداً دسته ديگرى را ديد و فرمان حمله به على علیهالسلام داد. على علیهالسلام بر آن جمع نيز حمله نموده و آنان را متفرق كرد و از آن عده نيز شيبة بن مالك عامرى كشته شد. جبرئيل گفت: اى رسول خدا! اين عمل، مواسات از على است. پيغمبر فرمود: او از من و من از او هستم. جبرئيل گفت: و من از هر دوى شما مىباشم. و آوازى شنيدند كه مىگفت: «لاسيف الاّ ذوالفقار و لا فتى الاّ على(1)شمشيرى نيست مگر ذوالفقار و جوانمردى نيست مگر على علیهالسلام ».
ابن هشام مىگويد: بعضى از اهل علم، از ابن ابى نجيح روايت نمودند كه: منادى درروز احد ندا داد: «لاسيف الا ذوالفقار ولافتى الا على»(2)
ذوالفقار، شمشير پيغمبر بود كه در جنگ بدر از منبة بن حجاج به آن حضرت رسيد و ايشان نيز آن را در جنگ احد به على علیهالسلام داد.
كفار از شكست ناگهانى مسلمانان و فتح آنى خود آنچه را كه مىخواستند و مىبايست بخواهند دست يافتن بر پيغمبر بود كه براى رسيدن به اين هدف مىبايست همگى دور هم جمع مىشدند تا بتوانند به پيغمبر حمله كنند؛ نه اينكه متفرق شوند و هر جمعى پى مقصد خود رود. امّا اين گونه نشد، چرا كه نه تنها مسلمانان نظم خود را از دست داده بودند، بلكه كفار هم پس از غلبه بر مسلمانان نتوانستند حفظ نظم و انضباط نمايند و موفق نشدند تا پى هدف خويش بروند.
البته مىتوان گفت كه سالم ماندن پيامبر با فرار اصحاب، و ثبات و استقامت يك يا دو نفر از فدائيان او چون على علیهالسلام و ابودجانه، و خبر يافتن كفار و آمدن و حمله كردن و فرار نمودن آنان، خود يكى از آيات صدق پيامبر است.
آرى! خداوند مىخواست پيغمبر زنده بماند و دين حق را غالب كند. اين بود كه او را حفظ نمود «واللّه يعصمك منالناس»
مسلمانان فرارى كه از زنده بودن پيغمبر و محل استقرار او با خبر شدند، درصدد جبران بر آمدند و كمكم خود را به آن حضرت رساندند. محمد بن اسحاق مىگويد: «بعد از شايعه كشته شدن پيامبر و فرار مسلمين، اول كسى كه پيغمبر را شناخت، كعب بن مالك بود. او گفت: از چشمان پيغمبر كه از زير مغفر(1)مىدرخشيد، او را شناختم و سعى كردم تا با آواز بلند خود، مسلمانان را با خبر سازم و بشارت دهم كه پيغمبر خدا زنده است، ولى آن سرور اشاره فرمود: ساكت باش».(2)ابان بن عثمان كه از اصحاب امام جعفر صادق علیهالسلام است مىگويد: «صباح بن سيابه از
امام صادق علیهالسلام سؤال نمود: چنانچه مشهور است آيا دندان پيغمبر شكسته شد؟ فرمود: نه به خدا سوگند! او از دنيا نرفت مگر آنكه دندانهاى او سالم بود، ولى صورت آن سرور مجروح شده بود.
بعد سؤال كرد: چنان معروف است كه پيغمبر به غارى كه در اُحد است، پناه برد؟ فرمود: او از جاى خود حركت نكرد. آنها به پيغمبر گفتند كه چرا نفرين نمىكنى؟ فرمود خداوندا! قوم نادان مرا هدايت كن».(1)
همچنين امام باقر علیهالسلام مىفرمايد: «پيغمبر با دندان سالم از دنيا رفت، امّا به صورت آن سرور ضربتى وارد آمده و مجروح شده بود كه على علیهالسلام را فرستاد آب آورد و صورتش را شست».(2)
«ابن اثير» پس از نقل كشته شدن پرچم داران مشركين به دست تواناى على علیهالسلام و دفاع آن حضرت از پيغمبر و كشتن و تار و مار كردن دستههايى كه به پيغمبر حمله مىكردند و متفرق كردن آن جمع و . . . مىگويد: «و چون پيغمبر مجروح شد، على علیهالسلام از چاه «مهراس» براى شستن پيغمبر با سپر خود آب مىآورد. امّا خون قطع نمىشد. وقتى فاطمه عليهاالسلام آمد و پيغمبر را ديد، مىبوسيد و گريه مىكرد. آنگاه حصيرى را سوزانيد و از خاكستر آن سوخته بر زخم گذارد، خون قطع شد. جمعى از مسلمانان فرارى تا «اعوص» فرار كرده و سه روز در آنجا ماندند؛ عثمان نيز در ميان آن جمع بود و چون خدمت پيغمبر آمدند آن سرور كلامى را فرمود كه حاصل آن اين است: به جاى خيلى دور فرار كرديد. ظاهراً اعوص، دورتر از مدينه بود. بنابر اين، فرارىها از مدينه هم گذشته بودند.
و سه روز آنجا پناه گرفتند.
ابان بن عثمان مىگويد: ابوسفيان آمد و فرياد كرد: آيا پسر ابوكبشه (مقصود او پيغمبر خدا بود) زنده است؟ و ادامه داد: مىدانيم كه على بن ابى طالب زنده است. على علیهالسلام فرمود: آرى زنده است و سخنان تو را مىشنود. ابوسفيان گفت: ابن قميئه
مدعى بود كه محمد را كشته است، ولى تو راستگوتر از او هستى. بعضى از كشتگان شما مثله شدهاند، من نه امر كردم و نه نهى. سال ديگر ميعاد ما در بَدر باشد. على علیهالسلام از جانب پيغمبر قبول فرمود (امّا محمّد بن اسحاق اين گفتگو را به عمر نسبت داده است).(1)
كشته شدن «ابى بن خلف قرشى» از غرايب اتفاقات در جنگ است كه به قصد كشتن پيغمبر آمده بود و آن حضرت به وسيله «حربه» گردن او را خراشيد. او ناله مىكرد
و مىگفت: محمد مرا كشت، چون به من گفته بود كه تو را مىكشم. اگر اين ضربت را بر ربيعه و مضر (دو طايفه بزرگى بودند از عرب) وارد مىساخت، تمام مىمردند. او بيش از يك روز زنده نماند، - لعنة اللّه عليه - .
آرى! مسلمانان صحنه نبرد را ترك كرده و گريختند. عدهاى از غيرتمندان و متدينين تا آخرين نفس جنگيده و كشته شدند. در اين جنگ، حمزه سيد الشهدا شهيد و مثله شد.
بعضى از آنان كه فرار كرده بودند، در صدد بودند به وسيله سر دسته منافقين، عبداللّه پسر ابى، با ابوسفيان پيمان صلح و يا متاركه جنگ منعقد سازند. و عدهاى ديگر در مقام ارتداد و رجوع به كفر بر آمده و عذر خود را چنين مىآوردند كه پيغمبر كشته شده است پس بايد به دين خود برگرديم. از آيه شريفه «اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ اْنْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ»(2)كه در مقام ملامت و توبيخ فرارىهاست، دانسته مىشود كه آنها مىگفتند: محمد كشته شد، پس دين او باطل است. خداى مىفرمايد: محمد چون ديگر پيغمبران است كه پيش از او بوده و از اين جهان رفتند، آيا اگر او كشته شود و يا بميرد، شماها پشت به دين مىكنيد و بر مىگرديد؟ زيان اين كار عايد خودِ مرتد بوده و ضررى به خداوند نمىرسد.
از مكالمه انس كه طبرى از محمد بن اسحاق نقل نمود نيز اين مطلب دانسته مىشود كه مىگويد: «انس به جايى رسيد كه جماعتى از مهاجرين نشسته بودند، در ميان آن جمع طلحه و عمر نيز حضور داشتند؛ در حالى كه اسلحه را بر زمين گذارده بودند، انس گفت: چرا نشستيد؟ گفتند: محمد كشته شده. انس بن نضر گفت: زندگى پس از وى چه فايده دارد؟ برخيزيد و براى آنچه رسول خدا به خاطر آن كشته شد، كشته شويد. آن جمع با انس موافقت نكردند، ولى انس خود رفت و از گفته آن جمع، نزد خداوند بيزارى جست و جنگيد تا كشته شد».(1)
ما از اين جواب مهاجرين فرارى بسيار در حيرتيم؛ زيرا از كجا مىدانستند كه پيغمبر كشته شده؟ آنان كه پيغمبر را رها كرده و پى غنيمت رفته بودند و وقتى هم كه ديدند كفار هجوم آوردهاند، فرار كردند. اين جمع نه با پيغمبر بودند و نه از آن حضرت خبر داشتند.
و به نص قرآن كريم هرچه پيغمبر آنان را صدا مىزد و به طرف خود مىخواند، توجه و اعتنايى نمىكردند. آنها يا دنبال مال بودند و يا به چيزى جز فرار فكر نمىكردند. پس از كجا دانستند كه پيغمبر كشته شده است؟! فرض كنيم يكى از كفار (ابن قميئه) مدعى شد كه محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را كشته است، آنان چگونه زود باور كرده و به اين خبر فاسق ترتيب اثر دادند و بدون تحقيق به جنگ پشت كرده و به جاى دور پناه بردند؟!
گمان ما اين است كه بعضى از فراريها براى عذر فرار خود، بافتند كه محمّد كشته شده و يا به غار پناه برده است؛ و اين را بهانه عمل غير صحيح خود قرار دادند. وليكن واضح است كه لازمه چنين امرى مخفى شدن آن سرور است. لذا امام علیهالسلام اين خبر را تكذيب كرد و فرمود: «در جاى خود پا برجا بود و حركت نكرد».
و ديگر اين كه ما شُبهه را قوىتر مىنماييم و مىگوييم: وقتى كه ديدند خود محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم كشته شد، براى چه فرار كردند، مگر مسلك و مرام او بسته به حيات و يا سلطنت او بود كه چون شكست خورَد و يا كشته شود، دين او نيز از اعتبار ساقط گردد؟!
الحق گفته آن شهيد راه خدا انس بن نضر، بسيار قابل توجه و صحيح بود و دعوت او
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 517.
به معروف و حق بود. لذا - بنابر نقل طبرى - گفت: خدايا! من از گفته اين جماعت بيزار هستم، ولى آنان متابعت نكردند و با عذر بدتر از گناه(محمد كشته شد) از جنگ خوددارى نموده، بلكه آنرا مصحّح فرار خود دانستند.
ابان بن عثمان از حضرت صادق علیهالسلام چنين روايت مىكند:
«چون مردم فرار كردند، پيغمبر به شدت غضب نمود و در آن حال از پيشانى و صورت آن سرور، عرق چون لؤلؤ سرازير مىشد. آن حضرت نگاه كرد و ديد على در پهلوى او است. فرمود: تو چرا ماندى و به قريش ملحق نشدى؟ على گويد: يا رسولاللّه! آيا بعد از اسلام، كافر شوم؟ من به شما اقتدا مىكنم. فرمود: پس جلو اين دسته از كفار را بگير. هر كس از آنان رسيد، به شمشير على گرفتار شد. جبرئيل فرمود: اين است مواسات. و پيغمبر فرمود او از من و من از اويم. جبرئيل گفت: و من هم از هر دوى شما هستم».(1)
آيا به نظر شما همراهى و يارى على علیهالسلام و جدا نگشتن او از پيغمبر و كشتن دشمنان آن حضرت در نزد خدا، افضل است، يا مصاحبت با پيغمبر در غار؟
دانستيم كه مسلمانان در اثر غفلت عدهاى، شكست را پذيرا شدند؛ و اين در حالى بود كه تا قلّه پيروزى، چند قدم بيشتر فاصله نداشتند.
آنها كه از حمله ناگهانى قريش به فرماندهى خالد بن وليد آرايش و نظم خود را از دست داده و از طرفى ديگر كشته شدن پيامبر را بهانه قرار داده بودند، براى نجات جان خويش ميدان جنگ را رها كرده و در كوه و دشت پراكنده شدند. كفار قريش سر مست از پيروزىاى كه نافرمانى و دنياطلبى عدهاى مسلمانان به آنان هديه كرده بود، حملات ناهماهنگى را آغاز كردند كه هدفى جز كشتن پيامبر و تصرف و غارت شهر مدينه نداشتند، امّا با شجاعت و دلاورى مردان بزرگى چون على علیهالسلام و ابو دجانه خواب
1) اعلام الورى، ص 81؛ كافى، ج 8، ص 110، ح 90.
آشفتهشان تعبير نگرديد.
كفار قريش بعد از تعقيب مسلمانانِ فرارى، دست به وحشيانهترين اقدام جنگى زدند؛ يعنى برخى از شهداى مسلمان، از جمله حمزه سيد الشهدا را مثله كردند. چنين عمل وحشيانهاى در نفس خود مذموم و مطرود جامعه انسانى است، امّا آنچه بر زشتى چنان عملى مىافزايد اين است كه كسانى دست به ارتكاب آن زدند كه خود را از اشراف و بزرگان مكه مىدانستند.
پس از آنكه معلوم شد كشته شدن پيامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم شايعهاى بيش نبوده است، رفته رفته مسلمانان به آن حضرت پيوسته و كفار نيز احد را ترك كردند، امّا در لحظه آخر، ابو سفيان، ديدار نهايى و تعيين كننده جنگ را به يك سال ديگر در محل بدر، موكول كرد.
در اين مقال آنچه كه در پى كشف آن هستيم، اين است كه:
اولاً، اگر هدف مشركين دست يافتن به پيغمبر بود، چرا كار را به سرانجام نرسانده و تنها به مثله كردن اجساد مسلمانان بسنده كردند؟
ثانيا، آيا كفار هم كشته شدن پيغمبر را باور كرده بودند؟ اگر اين گونه بود پس چرا از ابن قميئه نخواسته بودند تا جنازه آن حضرت را به ايشان نشان دهد؟
ثالثا، چرا لشكر كفار به مدينه حمله نكردند تا كار را يكسره كرده و براى هميشه از فكر مسلمين آسوده گردند؟
و رابعا، چرا رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به همراه ياران مجروح و خسته خود به تعقيب كفار قريش پرداخت؟
ابوسفيان با ياران خود از احد رفت و پيغمبر به سراغ شهدا آمد و آنان را دفن نمود و به همراه يارانش به مدينه برگشت. ولى فرداى همان روز با عدهاى از شهر بيرون آمد و به تعقيب مشركين پرداخت.
صاحب سيره حلبيه و سيره نبويّه نقل مىكند: «پرچم را به على داد و او را پيشاپيش روانه نمود. ابوسفيان نيز در منزل «روحاء» در فكر مراجعت به مدينه بود و مىگفت كه:
ما شجاعان و دلاوران مسلمين را كشتيم، چرا برنگرديم و كار را يكسره نكنيم؟ قريش به معبد خزاعى برخوردند كه از طرف مدينه مىآمد. ابو سفيان پرسيد: از مدينه چه خبر دارى؟
معبد گفت: «به خدا، محمّد با اصحابش را ديدم كه مىآمدند و آنان هم كه در روز احد نبودند به او ملحق شدند و على نيز در مقدمه آن جيش است. ابوسفيان [با شنيدن اين خبر] از مراجعت به مدينه منصرف شد. معبد از قوم خزاعه بود و خزاعه هم دوستدار پيغمبر بودند. بدين گونه آن خبر، قريش را ترساند و برگشتند.
آرى! فرداى آن روز پيامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اگر چه مىتوانست در مدينه با جمع قوىترى حركت كند يا در مدينه متحصن شود - چنانچه پس از مدّتها چنين كرد كه در قضيّه جنگ احزاب به آن اشاره خواهد شد - تا «حمراءالاسد» آمد و در آنجا با كسانى كه روز قبل، ابوسفيان را در روحاء ديده بودند روبرو شد كه ابوسفيان به آنان وعده داده بود: اگر محمّد را از آمدن ما بترسانيد، در مقابل ده بارِ شتر خرما و كشمش به شما خواهم داد.
با نگاهى به قرآن مىتوان به روشنى پاسخ پرسشهاى فوق الذكر را از سخنان خداوند دريافت كرد.
«سَنُلْقى فى قُلُوبِ الَّذينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ بِما اَشْرَكُوا بِاللّهِ مالَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ مَأْويهُمُ النّارُ وَ بِئْسَ مَثْوَى الظّالِمينَ * وَلَقَدْ صَدَقَكُمُ اللّهُ وَعْدَهُ اِذْتَحُسّونَهُمْ بِاِذْنِهِ حَتّى اِذا فَشِلْتُمْ وَتَنازَعْتُمْ فِىاْلاَمْرِ وَعَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما اَريكُمْ ما تُحِبُّونَ مِنْكُمْ مَنْ يُريدُ الدُّنيا وَمِنْكُمْ مَنْ يُريدُ الاْخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيكُمْ وَلَقَدْ عَفا عَنْكُمْ وَاللّهُ ذُوفَضْلٍ عَلىَ الْمُؤْمِنينَ * اِذْ تُصْعِدُونَ وَلا تَلْوُونَ عَلى اَحَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فى اُخْريكُمْ فَاَثابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلى ما فاتَكُمْ وَلا ما اَصابَكُمْ وَاللّهُ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ»(1)
«به زودى در دلهاى كسانى كه كفر ورزيدهاند بيم خواهيم افكند؛ زيرا چيزى را با خدا شريك گردانيدهاند كه بر [حقانيت] آن، [خدا ]دليل نازل نكرده است. و جايگاهشان آتش است. و جايگاه ستمگران چه بد است. و [در نبرد احد] قطعا
1) سوره آل عمران، آيه 151 - 153.
خدا وعده خود را با شما راست گردانيد: آنگاه كه به فرمان او، آنان را مىكشتيد، تا آنكه سست شديد و در كار [جنگ و بر سر تقسيم غنايم] با يكديگر به نزاع پرداختيد، و پس از آنكه آنچه را دوست داشتيد [يعنى غنايم را] به شما نشان داد، نافرمانى نموديد. برخى از شما دنيا را و برخى از شما آخرت را مىخواهد. سپس براى آنكه شما را بيازمايد، از [تعقيب] آنان منصرفتان كرد و از شما در گذشت، و خدا نسبت به مؤمنان، با تفضّل است. [ياد كنيد ]هنگامى را كه در حال گريز [از كوه] بالا مىرفتيد و به هيچ كس توجه نمىكرديد؛ و پيامبر، شما را از پشت سرتان فرا مىخواند. پس [خداوند] به سزاى [اين بى انضباطى] غمى بر غمتان [افزود] تا سرانجام بر آنچه از كف دادهايد و براى آنچه به شما رسيده است اندوهگين نشود، و خداوند از آنچه مىكنيد آگاه است».
اگر به آيات وارده در شرح غزوه احد درست دقت كنيم، معلوم مىشود كه خداوند وعده داده بود تا در قلب كفار، ترس بيفكند و به وعده خود هم وفا كرد؛ زيرا مسلمانان در اول جنگ، كفار را به اذن خدا مىكشتند و شكست را نصيب آنها مىنمودند، امّا وقتى كه آنها اختلاف كرده و عدهاى سنگر را خالى گذاردند و به غارت اموال پرداختند، با آنكه صدق وعده الهى معلوم شده بود، خداوند آنان را به خودشان واگذار نمود و ايشان به درد و الم مبتلا شدند. بنابر اين فرار كردند و غم پشتسر غم به آنان روىآور شد كه كيفر مخالفت ايشان بود.
آرى! مغلوبيت كفار، در اثر القاى رعب و خوفى بود كه از ناحيه خداوند در قلوب آنان جاى گرفته بود. و خداوند خواست تا دين حق را ظاهر سازد، امّا چون آنها مخالف رأى خداوند و امر پيغمبر عمل كرده و به وسوسه جمع آورى غنيمت، سنگر را رها كردند، كفار قريش بر ايشان پيروز شدند.
مسلمانان پس از چنان عقوبتى، مشمول عفو پروردگار گرديدند و با يارى و امداد الهى، كفار مجدداً فرار را بر قرار ترجيح دادند.
آرى! كفار ترسيدند كه همين اندازه از فتح و ظفرى كه در اثر غفلت عدهاى از
مسلمانان به دست آورده بودند نيز از ميان برود؛ يعنى، مجدداً مسلمانان جمع شوند و پيغمبر مهياى حمله گردد.
در پاسخ به آخرين سؤال مىتوان گفت كه بنابر نقلى حركت پيغمبر در فرداى آن روز با عدهاى از مجروحين احد به امر خداوند و وحى آسمانى بوده است. همچنين مىتوان گفت پيشبينى هم مىشد كه قريش در ميان راه از اين كه كار جنگ را يكسره نكردهاند، پشيمان شوند و مجدداً در صدد مراجعت گردند؛ چنانچه همين نحو هم شد و با خود گفتگو مىكردند كه براى چه برگشتيم، بى آن كه محمّد را كشته باشيم؟ چرا شهر مدينه را متصرف نشديم، با آنكه قشون مسلمانان يا كشته و يا فرارى شده بودند؟ ولى در همين موقع، مطلع شدند كه پيغمبر دنبال آنان مىآيد؛ بنابر اين ترسيدند و يارى الهى هم شامل مسلمين شد، كفار فوراً حركت كرده و به سوى مكه مراجعت نمودند. حتى به نعيم بن مسعود اشجعى كه به سمت مدينه مىرفت، وعده ده بارِ كشمش و خرما دادند تا مسلمانان را بترساند و پيغمبر را وادار به مراجعت نمايد، وقتى پيامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خبر مراجعت قريش به مكه را شنيد فرمود:
«حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكيْلُ * فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَفَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَاتَّبَعُوا رِضْوانَ اللّهِ وَاللّهُ ذُوفَضْلٍ عَظيمٍ»(1)
«خدا ما را بس است و نيكو كارگزار و پشتيبانى است. پس با نعمت و فزونى و بخششى از خدا [از ميدان جنگ] بازگشتند در حالى كه هيچ بدى و گزندى به ايشان نرسيد و خشنودى خدا را پيروى كردند و خداوند فزونى و بخشش بزرگ است».
وقتى مسلّم شد كه ابوسفيان و قريش به مكه رفتند، پيغمبر به مدينه مراجعت فرمود. پس اين فتح، مخصوص به همان مجروحين شد كه بنابر نقلى هفتاد نفر بودند. امّا افراد سالم، كه مىتوان گفت فرارىها بودند، بىبهره بودند. و دانسته شد كه عامل فتح و پيروزى، يارى خداوند بوده وگرنه آن مسلمانان توان چنان كارى را نداشتند.
1) سوره آل عمران، آيه 173 و 174.
ابن اسحاق مىگويد: «چون پيغمبر از احد برگشت، شمشير خود را به فاطمه داد و گفت: اى دخترم! خون را از اين شمشير بشوى! امروز به راستى خدمت كرد، نه خيانت. على نيز شمشير خود را داد و گفت: اين را نيز بشوى! به خدا سوگند به راستى خدمت كرد. پيغمبر فرمود: اگر تو به راستى جنگ كردى، سهل بن حنيف و ابودجانه نيز به راستى جنگ كردند».(1)
ما از جهاتى در صحت اين نقل تأمل داريم:
1 - پيغمبر در احد با شمشير جنگ نكرد تا شمشير آن حضرت خونين شود و خيانت نكرده باشد. بلى! بنابر بعضى از روايات، تيراندازى نمود. اگر پيغمبر با شمشير
جنگيده باشد چگونه مقتولين و مجروحين او ثبت نشدهاند. درباره ابىخلف هم فقط مىگويند كه در اثر حربه، به گردن او خراش آمد. اگر آن حربه شمشير باشد، در اين صورت موجب خونين شدن او نمىشود؛ حتى مختصر كلامى ثبت نشده است كه پيغمبر با شمشير مبارزه تن به تن كرده باشد تا كسى را مجروح كرده يا كشته باشد. قطعى است اگر پيامبر مبارزهاى كرده باشد اين مبارزه مىبايست آن موقع باشد كه اصحاب كِبار فرار كرده بودند. و حال آنكه در آن موقع نيز - بنابر نقل مورخين، چنانچه از پيش اشاره شد - هر دسته كه حمله مىكردند على علیهالسلام جلو مىرفت و آنان را متفرق و فرارى مىساخت، پس نوبت به پيغمبر نمىرسيد.
2 - شهامت و شجاعت على و فداكارى او در جنگ احد از مسلّمات است و گفتن «لاسيف الاذوالفقار ولافتى الاعلى» در تواريخ ضبط است و نمىتوان گفت قطعا به جز او و ابودجانه كسى فرار نكرد.
3 - گفته على علیهالسلام به فاطمه عليهاالسلام كه اين شمشير به راستى خدمت كرد، جملهاى است كه بر پيغمبر منت گذارده و گوشه و تعريضى داشته باشد. روى اين حساب اين سخن با خُلق عظيمى كه در پيغمبر و على علیهالسلام وجود دارد، مناسب نيست.
1) سيره نبويه ابن هشام، ج 3، ص 111.
4 - اگر چه از اين نقل دانسته مىشود كه تمامى صحابه به جز آن دو نفر، درست جنگ نكرده و فرار نمودند، ولى از بديهات است كه ابودجانه و سهل به پايه شجاعت على علیهالسلام نمىرسيدند. آرى! نه شجاعت او را داشتند و نه به اندازه على علیهالسلام دلسوزى و فداكارى مىكردند. على علیهالسلام قطع نظر از سبقت به اسلام و مراتب ايمانش از لحاظ فاميلى و خويشاوندى و دامادى پيغمبر و تكفّل در دامن آن حضرت از كودكى، مهربانتر و فدايىتر از ديگران بود.
هرچه در اين نقل بيشتر دقت مىشود، بيشتر اطمينان پيدا مىكنيم كه اين حديث، ساخته منافقين و دشمنان على علیهالسلام مىباشد؛ آنان فضايل او را منكر مىشدند و اگر مىتوانستند نظير آن فضايل را براى صحابه ديگر ثبت مىكردند.
عجيب است كه در اين مورد ساخته نشد كه اگر تو درست جنگ كردى، ابوبكر و عمر نيز درست جنگ كردند و يا طلحه و زبير نيز درست جنگ كردند؟!
شايد علتش اين باشد كه اشتهار فرار اين بزرگان از صحابه، مانع از اين شد كه چنان لباس موزونى بر اندام ناموزون آنان دوخته شود.
پرچم قريش همواره در «طايفه بنى عبدالدار» بود، آنان مردمان شجاعى بودند كه پرچمدارى قريش از افتخارات خانوادگيشان محسوب مىشد. محمد بن اسحاق مىگويد: «ابوسفيان به صاحبان پرچم گفت: اى فرزندان عبدالدار! در جنگ بدر آنچه بر سر ما آمد، در اثر پرچمدارى شماها بود. (چون اگر پرچم به جا نماند، مردم فرار مىكنند.) امروز يا درست از پرچم نگاهدارى كنيد و يا آن را به دست ما بدهيد تا ما از آن نگهدارى كنيم. آنان گفتند: آيا ما پرچم خودمان را به شما تحويل دهيم؟ به زودى در جنگ خواهيد ديد كه ما چه كارهايم!»(1)
بنابر نقل طبرى آنها ابوسفيان را تهديد كردند و پرچم را يكايك فرزندان عبدالدار
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 512.
گرفتند و كشته شدند؛ از طلحة بن ابى طلحه و ابوسعد و عثمان (برادران طلحه) و مسافع و جلاس و كلاب و حارث (فرزندان طلحه) و ارطاة بن عبد شر حبيل بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدار و ابويزيد بن عمير بن هاشم عبدالدارى تا صواب (غلام حبشىِ اولاد ابى طلحه). به گفته طبرى صواب آخرين كسى بود كه پرچم را برداشت و جنگ كرد تا آنكه دو دست اوبريده شد و با سينه و گردن پرچم را نگاه داشت تا آنكه كشته شد.
طبرى به سند خود از ابورافع صحابى، قاتل جميع پرچم داران قريش را على علیهالسلام مىداند. در اينكه على علیهالسلام طلحه را كشته باشد جاى ترديد نيست، امّا در اين كه ديگر پرچم داران به دست چه كسانى كشته شدهاند، نقلهاى متعددى وجود دارد؛ مثلاً ابن اسحاق، ابوسعد را مقتول سعد بن وقاص مىداند، ولى ابن هشام عقيده دارد كه قاتل او على علیهالسلام است. و قتل صواب حبشى را بعضى به قزمان نسبت دادهاند، امّا ابن هشام مىنويسد كه گفته مىشود، على قاتل او بوده است. و نقل ابو رافع صحابى، مؤيَّد به نقل معتبر از جعفر بن محمد از طريق اهلالبيت است كه آيا احتمال نمىدهيد دشمنان على علیهالسلام خواستند اين فضيلت را نيز مخفى كنند؟ ما در كتاب منافقين اين امر را بيان خواهيم نمود.
به مقتضاى بعضى از نقلها كسانى كه در غزوه حمراء الاسد در ركاب پيغمبر بودند، همان مجروحينى بودند كه تعداد آنها هفتاد نفر بود؛ نه اينكه هركس كه در جنگ اُحد شركت نموده بود در اين غزوه باشد.
آنچه را كه در سيره نبويه از بخارى(1)و مسلم و ديگران از عايشه روايت شده مؤيد اين نقل است كه: «چون پيغمبر برگشت، ترسيد از اينكه مشركين برگردند، فرمود: چه كسى مشركين را دنبال مىكند؟ پس، هفتاد نفر برگزيده شدند و ابوبكر و زبير در ميان آنان بودند».
1) صحيح البخارى، ج 5، ص 130، كتاب المغازى، باب الذين استجابو اللّه و الرسول.
و طبرانى به نقل از ابن عباس «عمر، عثمان، على، عمار، طلحه، سعد - پسر عوف - ابوعبيده، حذيفه و پسر مسعود» را اضافه نموده است.
حافظ بن كثير مىگويد: «در نزد اهل مغازى مشهور است كسانى كه در غزوه حمراء الاسد شركت كردند، تمام كسانى كه در جنگ احد شركت كرده و آنها هفتصد نفر بودند كه هفتاد نفر شهيد شده و ششصد و سى نفر باقى مانده بودند».(1)
و صاحب سيره نبويّه از علامه شامى نقل مىكند: «ظاهر اين است كه بين گفته عايشه و اصحاب مغازى در عدد اهل غزوه تناقضى نباشد؛ هفتاد نفر سبقت كردند و بعد سايرين رفتند و ملحق شدند».(2)
به نظر ما توجيه اين مرد شامى در رفع تناقض، درست نيست، زيرا مقتضى نداشت اين هشت ميل راه تا حمراء الاسد را قشون دو مرتبه از مدينه بيرون روند و به دو دسته
تقسيم شوند، آنهم پيغمبر از ميان قشون حاضر و آماده، هفتاد نفر را اختيار كند. به علاوه در همين سيره است: «پيغمبر براى ترساندن مشركين بيرون رفت تا آنها برنگردند و گمان كنند مسلمانان قوه و نيرو دارند و آنچه از جراحات به آنان رسيده، ايشان را سست نكرده است؛ حتى مشغول مداواى جراحات هم نشدند».(3)
از اين عبارت دانسته مىشود آنانكه بيرون رفته بودند مجروحين بودند. همچنين معلوم است در غزوه احد، كسانى كه در معركه مانده و جنگ كردند و يا زود برگشتند، مجروح شده بودند؛ نه كسانى كه در فرار مسابقه گذارده و يا اصلاً در جنگ شركت نداشتند.
ديگر آنكه پيغمبر از كسانى كه در اُحد شركت نكرده بودند، كمك احدى را قبول نكرد، مگر كمك جابر بن عبد اللّه را كه آن هم بنابر نقلى به خاطر عذرى بود كه جابر بن عبد اللّه آورده و گفته بود كه پدرش او را به خاطر سرپرستى خواهرانش در مدينه گذارده
و خودش در غزوه اُحد شركت كرده و شهيد شده بود.
عدم قبول عذر كسانى كه در جنگ اُحد شركت كرده ولى در اثر فرار اصلاً مجروح نشده بودند يكى از بهترين تصميمهاى پيغمبر بود. آرى! خداوند، به واسطه وحشتى كه در دل كفار افكنده بود، جنگ را خاتمه مىداد و با رفتن پيغمبر با همان مجروحين، دنبال سر مشركين، كار درست مىشد. روى اين حساب آن حضرت با بىاعتنايى به متخلفين اُحد و فرارىها، استغناى خود را از آنان ثابت فرمود. پس شركت دادن بعضى از فراريهاى اُحد در اين غزوه توسط مورخين به نظر درست نمىآيد و عجيب اين است كه عايشه فقط نام پدر و شوهرخواهر خود را آورده و كسان ديگر را به هيچ وجه ذكر نكرده است!
نقل ديگرى كه طبرانى از ابن عباس نموده و نام ديگران را ذكر كرده است نيز به نظر قابل تأمل مىباشد؛ چون فرار كردن جمعى از آن عده را مىدانيم، امّا سؤالى كه باقى مىماند اين است كه آيا در جنگ اُحد جراحتى به آنان وارد شده بود تا حق شركت در حمراء الاسد را داشته باشند، به خصوص آنكه نام عثمان در ميان آن جماعت ديده مىشود در حالى كه عثمان فرار كرده و به همراه عدهاى كنار كوهى در نزديكى «اعوص» سه روز توقف كرده بود! وقتى عثمان برگشت، پيغمبر فرمود: «لقد ذهبتم بها عريضه»(1)
بنابر اين، روز بعد از احد كه پيغمبر براى غزوه حمراءالاسد بيرون رفت ايشان اصلاً در مدينه نبودند، چه رسد به آنكه شركت كرده باشند! همان طور كه بارها بيان شد، به نظر مىرسد اين نَقلها در عصر منافقين براى ترويج باطل و كتمان حق ساخته شده باشد.
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 522.
• كشته شدن عَمْرو، پهلوان كفار و تأثير آن
• جهات سختى امر براى پيامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در جنگ خندق
• چرا مشركين بى آن كه كار را يكسره كنند، فرار كردند؟
• راز فرار مشركين
• سرّ مهلك نبودن عذابى كه بر احزاب واقع شد
غزوه خندق، جنگى است كه مسلمانان به منظور دفاع و مقابله با كفار به دستور پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دور شهر مدينه خندق كنده بودند. اين غزوه را جنگ احزاب نيز مىنامند؛ چرا كه گروهها و قبايل عرب براى جنگ با مسلمانان با يكديگر اتفاق كرده بودند.
طرح و نقشه اصلى كندن خندق را سلمان فارسى به پيامبر توصيه نموده بود.
محمّد بن عُمر مىگويد: «مشركين گفتند: اين مكرى است كه عرب در جنگها به كار نمىبرد. گفتند: مرد فارسى با محمّد است و او اين توصيه را نموده».(1)
اين جنگ در شوال سال پنجم هجرت واقع شد. عامل اصلى جنگ، يهوديان بودند. وقتى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم يهود بنى نضير را از منازلشان بيرون كرده و آنها را بالاجبار جلاى وطن نمودند؛ عدهاى از آنان به مكه رفته و قريش را بر جنگ با پيغمبر تحريك كردند و وعده دادند كه يهودِ مدينه با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقض عهد كنند. همچنين به قريش گفتند كه دين شما از دين محمّد بهتر است. قريش نيز به وسيله ابوسفيان براى جنگ با مسلمانان اتفاق كردند.
از طرفى ديگر جماعت يهود در ميان قبيله غطفان رفته و از مهيا شدن قريش براى نبرد با مسلمين و كمك دادن يهود خبر دادند؛ بنابر اين قبايل غطفان و همعهدانشان نيز به همراه قريش و متفقين آناى به سمت مدينه حركت كردند.
جمعيت مشركين متجاوز از ده هزار نفر بود، امّا جمعيت پيغمبر بيش از سه هزار نفر نبودند. سه روز پيش از رسيدن دشمنان، پيغمبر از كندن خندق فارغ شد. آنها متجاوز از بيست روز، بلكه نزديك يك ماه، شهر مدينه را محاصره كرده بودند. جنگ از نزديك
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 566 و 574؛ طبقات الكبرى، ج 2، ص 68.
شروع نمىشد تا آنكه عمر بن عبدود و جمعى از پهلوانان قريش، مانند عكرمة بن ابى جهل و هبيرة بن ابى وهب مخزومى و ضرار و نوفل مهياى جنگ شدند. آنها از جاى تنگ خندق عبور كرده و خود را به طرف مسلمانان رساندند. عَمْرُو مبارز طلبيد. مسلمانان بيچاره توانايى حركت نداشتند. عمرو در جنگ بدر به سختى مجروح شده بود و بدين جهت نتوانست روز احد حاضر شود و در جنگ شركت نمايد. او قطعاً مىخواست تدارك و جبران احد را بنمايد. به همين دليل با «علامت» بيرون آمده بود تا شناخته شود. (اين بيانگر نهايت شجاعت آن پهلوان است كه اصلاً از احدى در جنگ ترس ندارد تا آنكه بخواهد خود را مخفى نمايد، بلكه بالعكس، خودى نشان مىدهد كه هركس هوس جنگ با او را داشته باشد خود را در دسترس او قرار دهد.) عمرو در رجزى كه خوانده است، شجاعت خود و ترس مسلمين را از حضور براى مبارزه، به طرز بليغى بيان نموده است:
ولقد بححت من النداء بجمعهم هل من مبارز *** و وقفت إذجبن المشيّع وقفة القرن المناجز
و كذلك انّى لم أزل متسرّعا نحو الهزاهز *** انّ الشجاعة فى الفتى والجود من خير الغرائز(1)بجز على بن ابى طالب عليهماالسلام احدى از مسلمين براى مبارزه حاضر نشد. بنابر نقل على بن ابراهيم قمى: «تعدادى از اصحاب جلو پيغمبر بودند، ولى چون عمرو را ديدند، پشت سر پيغمبر آمده و او را جلو خود قرار دادند».(2)
مطابق بعضى از نقلها پيغمبر به على علیهالسلام فرمود: بنشين او عمرو است! و در مرتبه دوم هم به جز على علیهالسلام كسى مهياى جنگ با او نشد و در مرتبه سوم، پيغمبر به او اجازه دادند. شايد اين امر براى آن بود كه بر مردم ثابت شود كه مرد مبارزه با عمرو، كسى جز
او نبود تا مثل حديث گذشته ساخته نشود كه: اگر تو به راستى جنگ كردى، سهل بن حنيف و ابودجانه نيز چنين كردند. و دليل ديگر آنكه كسى نتواند بگويد كه من نيز مهياى جنگ بودم امّا على پيش دستى نمود. اگر تحفظ پيغمبر و اذن ندادن او به جهت خوف از كشته شدن على علیهالسلام به دست عمرو بود، پس شجاعت عمرو به حد بيشترى معلوم مىشود.
از اشعار عمرو دانسته مىشود كه بسيار فرياد كرده و مبارز خواسته بود، امّا كسى از مسلمانان به طرف او نمىرفت. بنابر اين، مىگويد: از بس فرياد كردم، صداى من گرفته شد و ديگر آواز من بيرون نمىآيد. على علیهالسلام در حالى كه با هروله و شتابان به ميدان مىرفت، فرمود:
لاتعجلنّ فقد أتاك مجيب صوتك غير عاجز *** ذونيّة و بصيرة يرجوا لغداة نجاة فائز
إنّى لأرجو أن اُقيم عليك نائحة الجنائز *** من ضربة تغنى و يبقى ذكرها عند الهزاهز(1)على علیهالسلام مىگويد: عجله مكن! آن كسى كه جواب آواز تو را دهد و عاجز نباشد، آمد و اميدوارم كه مرگ تو به دست من باشد و در اثر ضربت شكافنده كه آواز او بماند نوحهگرها بر تو نوحهگرى كنند.
به راستى على علیهالسلام يگانه جواب دهنده بود و با ضربه شمشيرش عزاى او را بر پا كرد؛ ضربتى كه تاكنون آوازش مانده است، بلكه بقاى مسلمين به خواست خداوند به وسيله او بوده است.
عمرو پرسيد: تو كيستى؟ وقتى على علیهالسلام را شناخت به بهانه آنكه من با ابوطالب، پدر
1) «شتاب مكن! همانا پاسخگوى صداى تو - كه ناتوان نيست - به سويت مىآيد، او با نيتى پاك و بينشى روشن آهنگ تو را دارد و اميد رهايى فردا را پيروزمندانه دارد؛ همانا اميد دارم بر مرگ تو شيون كننده را بگمارم، همچنانكه بر مردهها شيون مىكنند و بر تو نيز شيون نمايند، با آن ضربتى كه تو را از ميان بردارد و خاطرهاش در فتنهها باقى بماند».شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 13، ص 292.
تو، دوستى داشتم و نمىخواهم خون تو را بريزم خواست كه خود را از مبارزه با او نجات دهد. و گفت: از اينكه محمّد تو را به سمت من روانه كرده است اظهار تعجب مىكنم. على علیهالسلام اظهار داشت: «نتيجه مبارزه تو با من، در هر حال، براى من بهشت و براى تو جهنم است» آنگاه على علیهالسلام فرمود: «تو در سابق گفته بودى كه اگر كسى در ميدان جنگ، سه چيز از من بخواهد، يكى از آن سه حاجت برآورده مىشود». عمرو گفت: بخواه! على علیهالسلام اول اسلام او را خواست امّا او قبول نكرد. خواسته دوم اين بود كه از جنگ با پيغمبر كنارهگيرى كند، باز امتناع نمود. خواسته سوم آنكه پياده شو و با منِ پياده، سواره جنگ نكن. عمرو از اسب پياده شد و پيشدستى نموده و شمشيرش را بر سر آن حضرت فرود آورد. على علیهالسلام با آنكه سپر را جلو داده بود، سپر در اثر سنگينى ضربت، شكافت و شمشير به سرش اصابت نمود. آن حضرت نيز با ضرب شمشير، پاى او را قطع كرد و آواز حضرت به تكبير بلند شد. مسلمين دانستند كه على علیهالسلام عمرو را كشته است. او سرانجام سرِ عمرو را در حضور پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم افكند.
در سيره حلبيه امر سوم را حاضر شدن او براى جنگ شمرده است.(1)كه از اين عبارت معلوم مىشود، عمرو براى جنگ با على حاضر نبود. اين مؤيد آن نقلى است كه مىگفت: من با پدرت دوست بودم، غير تو براى جنگ بيايد.
همچنين در سيره حلبيه آمده است: «على در جوابش گفت: به خدا سوگند، بدم نمىآيد كه خون تو را بريزم! پس عمرو غضب كرد. على فرمود: چگونه با تو جنگ كنم و حال آنكه تو سواره هستى؟ عمرو پياده شد و با شمشير، چون شعله آتش آن اسب را از پاى در آورد. سپس به على حمله كرد، على سپر را جلو آورد امّا شمشير از سپر گذشت و بر سر على شكافى وارد كرد. على نيز شمشير بر شانه او زد و بر زمينش افكند».(2)
ممكن است كه پس از ضربه بر شانه، مجدداً ضربتى بر پاى او وارد ساخته و پاى او را قطع نموده باشد؛ وگرنه به صِرف ضربت بر شانه، زمينگير نمىشود.
در سيره حلبيه است كه بعضى نقل نمودند كه پيغمبر فرمود: «ضربت على علیهالسلام و كشته شدن عمرو افضل از عبادت ثقلين است». ابن تيميه گفته است كه اين حديث دروغ است و در كتب معتمده نيست. چگونه مىشود كشتن كافرى افضل از عبادت انس و جن باشد، مخصوصا كه نامى از عمرو بن عبدود پيش از اين جنگ نبود؟!
صاحب سيره در مقام جواب برآمده و گفته است كه: عمرو در جنگ بدر نامش هست؛ جنگ كرد تا اندازهاى كه از زيادى جراحت نمىتوانست حركت كند. به همين جهت نتوانست در جنگ احد شركت كند. او در جنگ خندق با علامت بيرون آمد تا جايش شناخته شود. همچنين نام او ثبت است به اينكه نذر كرده بود به سرش روغن نمالد تا اين كه محمّد را بكشد. در پاسخ اعتراض به اينكه كشتن يك كافر چگونه آن اندازه ثواب دارد؟ بايد گفت: كشتن او موجب نصرت دين و خذلان كافرين بود».(1)
سخن ابن تيميه بسيار از انصاف به دور است و به جز عناد و دشمنى منشأى ندارد. چگونه مىتوان گفت كه عمرو مثل ساير كفار بود و امتيازى نداشت! ما در اينجا امورى كه بيانگر امتياز عمرو بر ساير كفار است را ذكر مىكنيم:
اولاً، جدا شدن فردى از لشكر خود و آمدن در صف دشمنان، كار آسانى نبوده و هر كسى حاضر به اين اقدام جسورانه نيست؛ به خصوص آنكه محصور شود. پس عمرو خود را به اختيار، در خانه دشمن انداخت و از لشكريان خويش جدا گشت.
ثانياً، در اثر جدا شدن او، جمعى از پهلوانان قريش هم از لشكر جدا شدند ولى به مجرد كشته شدنش همگى فرار كردند اگر چه بيشتر آنان جان به سلامت نبردند.
ثالثاً، عمرو كه آمد و مبارز خواست، كسى از مسلمانان هوس جنگ با او را نكرد؛ كجايند آن كسانى كه به اصطلاح فدائيان پيغمبر بوده و يا دَم از شجاعت و پهلوانى مىزدند؟! چه شد آن ابوبكر كه گفتند، على درباره او فرمود كه اشجع مردم است، چون در عَريش ايستاد و هركس نزد پيغمبر مىرسيد، او را با شمشير مىزد؟! چه شد آن
1) سيره حلبيّه، ج 2، ص 642 و 643.
زبير بن عوام كه او را فارِس المسلمين مىدانند؟ چرا عمرو كه مبارز مىطلبيد، به ميدان نرفتند؟ او كسى است كه از بس فرياد كرد و مبارز طلبيد، صدايش گرفت؛ در حالى كه او يك نفر جدا شده از لشكر قريش و در دسترس مسلمانان بود چرا اين اَبطال مسلمين از انصار و مهاجر به ميدان او نتاختند؟ آيا اين بيانگر نهايت عظمت و شجاعت عمرو نيست؟
رابعاً، همان اجازه ندادن پيغمبر، به رفتن على علیهالسلام براى جنگ با عمرو بنابر آن نقل، نيز بيان كننده عظمت عمرو است.
خامساً، تاريخ ياد ندارد على علیهالسلام در طول مبارزات خود و جنگهاى تن به تنى كه با دشمنان خدا نمود، حتى در ايام جمل و صفين و نهروان، كسى به او ضربتى وارد آورده باشد. او هيچ گاه مهلت نمىداد كه دشمن پيش دستى كند و ضربتى بر او وارد آورد، ولى اين پهلوان عرب، عمرو بن عبدود بود كه هم پيش دستى كرد و هم ضربت خود را به سر على علیهالسلام وارد نمود. راستى! اگر اين عمرو را به جز على علیهالسلام كس ديگرى از صحابه مثل زبير، ابوبكر، طلحه، عمر و يا عثمان، مىكشت، آيا باز هم ابن تيميه همين اعتراضات را مىنمود؟! آيا كشتن كافرى كه مرگ او موجب حيات مسلمين و هلاك و يا فرار كفار شود، با ساير كفار فرقى ندارد؟!
سختى كار براى پيغمبر خدا در جنگ احزاب به چند دليل بود:
1 - كثرت نفرات يا اتفاق عرب بر جنگ با مسلمين و هجوم آنان با آن جمع بسيار.
2 - نقض عهد يهود اطراف مدينه و در نتيجه محاصره شدن پيغمبر.
3 - نفاق قشون اسلام و ايجاد شبهه درباره اين كه تمام وعدههاى خدا و پيغمبر راجع به فتح و پيروزى، غرور و دروغ بود، كه به سبب آن توطئه، منافقان در مقام برآمدند كه قشون اسلام را از هم متلاشى و پراكنده سازند؛ و مىگفتند: اى اهل مدينه! جاى توقف براى جنگ نمانده است، دست برداريد! جمعى از آنان مىآمدند و براى رفتن اجازه
مىخواستند. و بهانه مىآوردند كه خانه ما خراب است و استحكامى ندارد و ايمن نيستيم از اينكه كسى وارد شود و به اموال و ناموس ما دستدراز كند. آنها دروغ مىگفتند و قصدى جز فرار نداشتند و حال آنكه با خداوند عهد بسته بودند تا فرار نكنند؛ چنانچه خداوند فرمود:
«وَاِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَرَسُولُهُ اِلاّ غُرُورا * وَاِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا اَهْلَ يَثْرِبَ لامُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَريقٌ مِنْهُمُ النَّبِىَّ يَقُولُونَ اِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَما هِىَ بِعَوْرَةٍ اِنْ يُريدُونَ اِلاّ فِراراً * وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ اَقْطارِها ثُمَّ سُئِلوُا الْفِتْنَةَ لاََتَوْها وَما تَلَبَّثُوا بِها اِلاّ يَسيراً * وَلَقَدْ كَانُوا عاهَدُوا اللّهَ مِنْ قَبْلُ لايُوَلُّونَ اْلاَدْبارَ وَكانَ عَهْدُ اللّهِ مَسْؤُلاً»(1)
«و هنگامى كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى است مىگفتند: خدا و فرستادهاش جز فريب به ما وعدهاى ندادند. و چون گروهى از آنان گفتند: اى مردم مدينه، ديگر براى شما جاى درنگ نيست، برگرديد. و گروهى از آنان از پيامبر اجازه مىخواستند و مىگفتند خانههاى ما بى حفاظ است و[لى خانه هايشان] بى حفاظ نبود، [آنان ]جز گريز [از جهاد] چيزى نمىخواستند. و اگر از اطراف [مدينه ]مورد هجوم واقع مىشدند و آنگاه آنان را به ارتداد مىخواندند، قطعا آن را مىپذيرفتند و جز اندكى در اين [كار] درنگ نمىكردند؛ با آنكه قبلاً با خدا سخت پيمان بسته بودند كه پشت [به دشمن] نكنند، و پيمان خدا همواره باز خواست دارد».
در شرح واقعه چه مىتوان گفت؛ در حالى كه خداوند فرموده:
«اِذْجَاءُوكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَمِنْ اَسْفَلَ مِنْكُمْ وَاِذْ زاغَتِ اْلاَبْصارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللّه الظُّنُونا * هُنالِكَ ابْتُلِىَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزالاً شَديداً»(2)
«هنگامى كه از بالاى [سر] شما و از زير [پاى] شما آمدند، و آنگاه كه چشمها
خيره شد و جانها به گلوگاهها رسيد و به خدا گمانهايى [نابجا ]مىبرديد، آنجا [بود كه] مؤمنان در آزمايش قرار گرفته و سخت تكان خوردند».
لطافت تعبير قرآن و حسن اين تقرير، قابل تفسير نيست. كثرت جمعيت مهاجمين كه از بالا و پايين مدينه هجوم آورده بودند، (با آنكه پيغمبر خدا در ميان آنان بود) به قدرى مسلمين را گيج كرده و اختيار را از دستشان بيرون برده بود كه چشمها از كار بازمانده بود و چيزى جز دشمنان را نمىديدند. دلها از جاى خود كنده و به گلوها رسيده بود، مسلمانان در حق خداوند گمانهاى باطل مىبردند و مؤمنين در بدن، يا عقايد و يا هر دو مانند زلزله زدگان شده بودند. منافقين هم به جست و خيز در آمده بودند؛ گروهى مىرفتند و عدهاى را با خود مىبرند.
انسان از اين جملات كه تفسير قسمتى از آيات وارده در شرح واقعه احزاب است، شدت حال را تا حدى مىتواند به دست آورد. از اينكه پيغمبراكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در صدد بر آمد تا قسمتى از خرماهاى مدينه را به طايفه غطفان واگذار نمايد براى اين بود كه بين ايشان و قريش جدايى بيفكند و در ميان متفقين و احزاب اختلاف كلمه پديد آيد،(1)بنابر اين شدت سختى كار براى رسول خدا دانسته مىشود.
مسلمانانى كه به خدا گمانهاى بد برده و بگويند كه وعدههاى خدا دروغ بود، كجا مىتوانند نسبت به پيغمبر با وفا بوده و عهد خود را - كه پشت به ميدان جنگ نكنند - مراعات كنند؟!
آيا چنين قشونى كه دلش از جاى كنده شده و چشمش از كار افتاده و در صدد فرار برآمده و محاصره شده و گرسنه مانده است، مىتواند پيغمبر را حفظ كرده و از او دفاع كند؟!
آرى! چنين قشونى بودند كه وقتى چند سوار از پهلوانان عرب وارد ميدان گشته و با اسبهاى خود از تنگناى خندق پرش كردند و به اين طرف آمدند، از صف جلوى پيغمبر كنار رفته و پشت سر آن بزرگوار قرار گرفتند. عجبا! سوارى كه از جمعيت خود
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 573.
جدا گشته و ديگر نمىتواند به مركز خود برگردد، چرا اين سه هزار نفر قشون اسلام لااقل جمعاً به آنان حمله ننموده و از خود و پيغمبر و اموال و ناموس و دين و شهر و شرف خود دفاع نكردند؟! اگر هر كدام يك سنگ به آن سواران مىزدند؛ قطعاً در زير سنگهاى مسلمانان دفن مىشدند؛ چنانچه پس از كشته شدن عمرو، سواران ديگر بيچاره گشته، بعضى در خندق افتادند و گرفتار سنگهاى مسلمانان شدند. اين نبود مگر آن كه جان در بدنشان نمانده و چشمشان از كار افتاده و خود را باخته بودند. از چنين كسانى هيچ كارى ساخته نخواهد شد.
در اين موقع، پهلوان اسلام و يگانه جوانمردى كه بر سر عهد خود با خداوند ايستاده و قلبش مطمئن و منتظر شهادت است، با قلبى پر از ايمان به سمت عمرو مىرود كه، چه بكشد و چه كشته شود، پيروز است و بهشت نصيب او خواهد شد. بنابر اين پس از مختصر زمانى، آواز او به تكبير بلند مىشود.
آرى! خداوند بزرگ است كه مىخواهد دين حق را بر اديان باطل غالب كند. مسلمانان وقتى آواز على را شنيدند، جانى تازه در بدنشان دميده شد، به حركت افتاده، نزديك معركه آمدند، و براى پيغمبر بشارت فتح آوردند.
اين حادثه الهى به همان اندازه كه مسلمين را به حركت درآورده و به آنان جان تازهاى بخشيد، ياران عمرو را نيز كه شجاعان عرب بودند، بىجان كرد، كه بلافاصله به
فكر فرار افتادند.
در اين مقام اشاره به چند مطلب ضرورى است:
اول، آنكه صاحب طبقات همان بيت اول عمرو را نقل نموده «ولقد بححت عن النداء» و گفته است كه: عمرو نود سال داشت و على اجازه مبارزه با او را از پيغمبر
خواست. پيغمبر شمشير خود را به على داد و عمامه بر سر او بست و از خدا خواست كه على را بر وى غالب كند. على به جنگ رفت و گرد و غبار بالا گرفت. على او را زد و از تكبير او دانسته شد كه عمرو كشته شده است؛ ياران عمرو فرار كرده و به آن سمت
خندق پريدند. زبير هم نوفل را با شمشير زد و دو نيم كرد».(1)
ولى در سيره حلبيه است كه: «آن عده چون آمدند و عمرو مبارز طلبيد، على برخواست و گفت: من از براى عمرو آمادهام. پيغمبر فرمود: بنشين، او عمرو است. عمرو «هل مِن مبارز» مىگفت و مسلمين را سرزنش مىكرد و مىگفت چه شد آن بهشت شما كه مىگوييد هركس از شما كشته شود، به آن مىرسد؟ پس چرا كسى به جنگ من نمىآيد؟ سپس ابياتى گفت كه از جمله آنهاست:
ولقد بححت من النداء بجمعهم هل من مبارز *** و وقفت إذ جبن المشيّع وقفة القرن المناجز
در مرتبه دوم هم على برخواست و همان جواب اول را از پيغمبر شنيد. و چون عمرو مجددا مبارز طلبيد، على برخواست و اعلام آمادگى كرد. پيغمبر فرمود: او عمرو است. گفت: اگر چه عمرو باشد، به جنگ او خواهم رفت. على در حالى كه به ميدان مىرفت اشعارى را خواند كه از آن جمله است:
لا تعجلنّ فقد أتا *** ك مجيب صوتك غير عاجز
ذونيّة و بصيرة *** يرجوا لغداة نجاة فائز(2)عمرو در سن نود سالگى به اين اندازه شجاع بود كه هيچ كس از شجاعان مسلمين، جرأت برابرى با وى را نمىكرد. على علیهالسلام پس از چند مرتبه كه از رفتن به مبارزه نهى شد، سرانجام پيامبر اجازه جنگيدن داد و با آن تشريفات او را روانه كرده و دعا نمود تا خدا او را غالب سازد.
دوم، صاحب سيره حلبيه گويد: ضرار بن خطاب بعد از كشته شدن عمرو با پهلوانان قريش فرار كرد. در حين فرار با برادر خود عمر بن خطاب مصادف شد كه دنبال او راگرفته بود و مىخواست خود را به او برساند. ضرار برگشت و خواست عمر را با نيزه بزند، امّا خوددارى كرد و گفت: اى عمر! اين كه تو را نكشتم نعمتى است كه بايد شكر
آنرا به جا آورى. نظير اين قصه از عمر در احد نيز با ضرار اتفاق افتاد؛ عمر را با نيزه بلند كرد و گفت: من تو را نمىكشم اى پسر خطاب».(1)
مسلّم است كه «عمر» برادر «ضرار» نيست؛ طبرى او را ضرار بن خطاب بن مرداس از نسل محاربين فهر دانسته است.(2)ولى عمر، فرزند خطاب بن نفيل بن عبدالعزى از نسل غالب بن فهر است.
صاحب سيره اشتباه بزرگى نموده است كه سعى دارد اندازه شجاعت ضرار را از بلند كردن عمر با نيزه خود نشان دهد، در حالى كه او پس از كشته شدن عمرو فرار مىكند، او از عمر فرار نمىكند ولى عمر خواست از فرصت استفاده كند و گمان كرد كه مىتواند ضرار را در اين موقع صيد كند. ضرار چون متوجه شد كه عمر دنبال او است نه على، حاجت به برگشتن و زدن و با نيزه بلند كردن نداشته گفت: زندگانى خود را از اين پس از من بدان و شكر آن را به جا آور، وگرنه عُمْر تو به آخر مىرسيد. عمر برگشت و از تعقيب آن شير صرفنظر كرد.
سوم، نوفل بن عبداللّه از ملازمان عمرو بود كه از خندق عبور كرده و در ميان مسلمانان آمده بود. صاحب طبقات نوشته است: «پس از كشته شدن عمرو، اصحاب او فرار كردند و زبير بر نوفل حمله نمود و او را با شمشير دو نيم نمود».(3)
در سيره حلبيه كشته شدن او به سه نحو نقل شده است: يكى به همان نحو كه صاحب طبقات گفته و دوم آنكه اسب خود را زد كه از خندق عبور كند همان طور كه موقع آمدن عبور كرده بود، ولى اسب و سوار در خندق افتاده و گردنش شكست و خدا او را كشت. سوم آنكه چون در خندق افتاد، مسلمانان به او سنگ مىزدند. گفت اى گروه عرب! كشتن بهتر از اين است. على علیهالسلام پايين رفت و با شمشير او را دو نيم نمود».(4)
طبرى نيز كشنده نوفل را على علیهالسلام دانسته است.(1)
آنچه به نظر مىرسد، اين است كه اسب او نتوانست بدان سمت پرواز كند. به همين دليل در خندق افتاد و قهراً مسلمانان كه تازه جان گرفته و دنبال اين شجاعان را گرفته بودند، به او سنگ مىزدند. او تقاضاى كشتن بهتر كرد. على رفت و او را به ضرب شمشير، دو نيم كرد. بعضى از مورخين چون نتوانستند اين فضيلت را براى على علیهالسلام ببينند، يا نوشتند چون در خندق افتاد، خدا او را كشت و يا نوشتند زبير او را دو نيم كرد. حال مطلب اينجاست كه اگر زبير، توانايى داشت مثل على، شجاعان را دو نيم كند، يك ساعت قبل كجا بود؟ آنان از مثل عمر و زبير فرار نكرده بودند.
آرى! دشمنان على علیهالسلام اينگونه نقلها را براى كتمان فضيلت على علیهالسلام درست كردند و ديگران هم چه بسا ندانسته، احاديث مختلف را نقل نموده و راه تشخيص را مشكل كردند، مگر براى كسى كه بخواهد با ديده عقل و انصاف بنگرد.
چهارم، طبرى به نقل از ابن اسحاق درباره صلح پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با دو نفر از بزرگان غطفان (عُيَينة بن حصن و حارث بن عوف مرّى) نوشته است: «صلح، بر ثلث ميوهجات مدينه نوشته شده و امضاى شهود بر آن مانده بود. پيغمبر سعد بن معاذ و سعد بن عباده را خبر نمود. آنان گفتند: از جانب خدا مأمور هستى يا آنكه به جهت مصالح ما اين كار را مىكنى؟ فرمود: براى شما؛ چون عرب بر جنگ با شما متفق شدند، خواستم در ميان آنان جدايى افكنم و بهتر دانستم كه غطفان از قريش جدا شوند. سعد معاذ گفت: در حال كفر، ما به آنان باج نمىداديم، حال كه مسلمان شديم و به سبب شما عزيز گشتيم، به آنان باج بدهيم؟ نه به خدا به جز شمشير به آنان نمىدهيم. پس سعد معاذ نوشته را با اجازه از پيغمبر محو و پاك نمود».(2)ما اين نقل را از جهاتى با احتياط، تلقى مىكنم؛ زيرا چگونه مىتوان باور كرد كه پيغمبر چنين امر مهمى را كه عبارت است از تصرف در اموال اهل مدينه، بدون مشورت
و رضايت آنان انجام داده و نوشته صلح تمام شده باشد؛ با آنكه خداوند به او امر كرده است كه با مشورت مسلمانان كار كند؟! «وَ شاوِرهُمْ فِىاْلاَمْرِ(1)در كار[ها] با آنان مشورت كن».
در سيره نبويه در ضمن قصه صلح با مشريكين در حديبيه، از ابوهريره نقل مىكند: كسى را كه بيشتر از پيغمبر با اصحابش مشورت نمايد، نديدم. پس چگونه مىتوان باور كرد آن حضرت در آخر وقت با سعد مشورت بنمايد؟! اگر نظريه آن دو بزرگ در انجام امر تأثير داشت، چگونه جلوتر تصميم مىگيرد، به حدى كه نوشته هم تمام مىشود؟! و اگر مشورت با آنان تأثير نداشت، پس چرا در آخر وقت، آن دو را در جريان امر قرار مىدهد؟! و چگونه پس از مخالفت آن دو، منصرف مىشود؟! و چگونه مىتوان باور كرد كه سعد معاذ و سعد عباده از پيغمبر قوىتر بودند كه با كمال جلادت و شجاعت بگويند كه به جز شمشير به آنان چيزى نمىدهيم و پيغمبر ضعفِ نفس به خرج داده باشد، به حدى كه ثلث ميوهجات را به دشمن واگذار نمايد؟! و چگونه مىتوان باور كرد كه سعد معاذ و سعد عباده آن اندازه شجاعت داشتند كه جواب تمامى احزاب را با شمشير بدهند؛ با آنكه قسمتى از مسلمانان، منافقين بودند كه در مقام برگرداندن مردم از ميدان جنگ بودند و قسمتى هم كه مؤمن بودند، اندامشان از هيبت و تجمع احزاب به لرزه در آمده بود و مبتلا به لرزش در عقايد شده بودند: «وَتَظُنُّونَ بِاللّه الظُّنُوناً»(2)
اگر اين دو نفر آن مقدار شجاعت داشتند، خوب بود تا يكى از آن دو به ميدان همان يك نفر، يعنى عمرو بن عبدود مىرفتند و يا يكى از انصار را وادار مىكردند كه آن پهلوانِ پير نود ساله را از ميدان جنگ برگرداند و اين قدر نعره نكشد! آيا انصار با شمشيرهاى خود پاسخ احزاب را دادند و يا آنكه جواب دشمنان، در برق شمشير على بن ابى طالب عليهماالسلام بود؟ نمىدانيم بافنده اين حديث چه نظرى داشت؛ قصد شما پايين آوردن مقام پيغمبراكرم بود و يا بالا بردن مقام اصحاب؟!
پيغمبر محصور بود و محاصره مدّتها طول كشيده بود. مشركين قريش هم با احزاب خود، دور پيغمبر را گرفته و راه تجارت را بر او بسته بودند. يهود نيز اگر چه با آنان بودند، ولى يهود به سببى - كه در بخش اهل كتاب متعرض آن خواهيم شد - از كمك به قريش دست برداشتند. مدت محاصره جمعا قريب يك ماه طول كشيد، و كار بر پيغمبر بسيار سخت شد. و چنانچه از قصه حذيفه دانسته مىشود، تمامى قشون پيغمبر از جهت شدت سرما و گرسنگى در نهايت سختى بودند. هريك از اين دو امر، سبب مهمى براى بيچاره نمودن سپاه به شمار مىآمد. در مدت محاصره، در ميان دو سپاه، جنگ نبود؛ چون با وجود كندن خندق به يكديگر دسترسى نداشتند، ولى در آخر كار عمرو با آن جماعت به وسيله پرش اسبها خود را به سمت مسلمانان رساند؛ و در اثر كشته شدن عمرو با شمشير على علیهالسلام، اصحاب او فوراً فرار كردند؛ كه بعضى كشته شده و بعضى نجات يافتند.
ما فرض مىكنيم كه يهود از اول بىطرف بود و عمرو هم در ميان مشركين نبود، نظير جنگ احد، پس چرا مشركين بى آنكه جنگ كنند و شهر را تصرف نمايند شبانه فرار كردند؟ در حالى كه مىتوانستند به خاطر طولانى شدن محاصره، پيغمبر را كه حتى وسيله گرم كردن و سير نمودن سپاه خويش را نداشت، به مصالحه مجبور نمايند. چنانچه در «صلح حديبيه» با همين باقى مانده از قريش صلح نمود.
قريش كه آن همه به خود زحمت داد و چنان سپاهى را از قبايل مختلف عرب با مخارج طاقت فرسا و تبليغات بسيار گران جمعآورى نمود، چگونه بى اخذ نتيجه، شبانه رفتند؛ با آنكه در ميان احزاب، اختلاف كلمه پديد نيامد و تا ساعت آخر، عربها با هم دوست بوده و پيغمبر خدا را دشمن مىدانستند، از طرفى هم دشمن خارجى متوجه آنان و يا وطن آنها نگشته بود؟!
در حالى كه اگر آنان مدت محاصره را بيشتر مىكردند، به خودى خود، شهر را متصرف مىشدند. گذشته از اين، منافقين در مقام تفرقه ميان مسلمين برآمده و مىگفتند:
«يا اهل يثرب! لا مقام لكم؛ اى اهل مدينه! براى چه اينجا مانديد جاى توقف نيست».
قطع نظر از اختلاف كلمهاى كه ميان مسلمين افتاده و ضعف ايمان مؤمنين، ضعف مالى پيغمبر در اداره كردن سپاه و حفظ نمودن آنان از سرما و گرما، خود به خود موجب اضمحلال و مغلوبيت پيغمبر و غلبه كفار بود، بىآنكه جنگى كنند. آيا سپاهيان كفر اين امور را نمىدانستند؟ آيا به وسيله منافقين، ارتباط نداشتند؛ جايى كه حذيفه جاسوس پيغمبر به آسانى مىتواند از خندق عبور كند و شبانه به اردوگاه مشركين رود، مشركين با آن زيادى نفرات خود نمىتوانستند با منافقين تماس گرفته و ارتباط داشته باشند؟ آيا آنان نمىدانستند براى چه اين همه زحمت به خود داده و اين همه خسارت را متحمل شدهاند؟ آيا نمىدانستند هنوز كه نتيجه نگرفتهاند براى چه برگردند؛ آن هم با آن سرعت و شبانه؟ مگر اين حركت آنان به جز فرار، نام ديگرى دارد؟ مگر مشركين مىترسيدند كه اگر علناً بروند، مورد تعقيب و هجوم مسلمانان قرار گيرند كه شبانه از تاريكى استفاده كرده و فرار كردند؟ تا جايى كه تاريخ مىنويسد ابوسفيان، رئيس مشركين، فرصت آن را كه شترش را باز كند نداشت و سوار بر شتر بسته شده بود؟
با تأمل در آيه شريفه «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْ كُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ اِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَاَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ريحاً وَجُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَكانَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيراً(1)اى كسانى كه ايمان آوردهايد، نعمت خدا را بر خود به ياد آريد، آنگاه كه آنها را نمىديديد فرستاديم، و خدا به آنچه مىكنيد همواره بيناست». دانسته مىشود كه مسلمانان طاقت دفاع از خود را در برابر مشركين و احزاب نداشتند و خداوند نيز مىديد كه چه خيالات باطل و گمانهاى فاسدى در حق خدا و پيغمبر مىكنند تا جايى كه وعدههاى فتح و ظفرى را كه پيغمبر از جانب خدا مىداد (حتى در همان حالى كه مشغول كندن خندق بود، وعده فتح قصر
1) سوره احزاب، آيه 9.
كسرا و شام را داد(1)) غرور و دروغ مىخواندند. پس خداوند، خود در مقام دفاع برآمد «وَكَفَى اللّهُ الْمُؤْمِنينَ الْقِتالَ(2)و خدا [زحمت] جنگ را از مؤمنان برداشت».
خداوند با فرستادن بادهاى تند و سپاهيانى كه به ديده مردم نمىآيند پاسخ جنود شرك را داد.
آرى! چون كار بر پيغمبر سخت شد و محاصره طولانى گرديد، آن حضرت در تاريكى شب بالاى تلّى رفت كه بعداً در آنجا «مسجدِ فتح» ساخته شد و دعا و استغاثه كرد. و بنابر نقل على بن ابراهيم، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به اين عبارت خداوند را خواند:
«يا صريخ المكروبين و يا مجيب المضطرين و يا كاشف الكرب العظيم! انت مولاى وليّى و آبائى الأولين، اكشف عنّا غمِّنا و همِّنا و كربنا و اكشف عنا شرّ هولاء القوم بقوتك و حولك و قدرتك»
جبرئيل نازل شده و به روان شدن باد و هجوم ملائكه بر سپاهيان مشركين بشارت داد؛ و نويد داد به اينكه خيمههاى دشمنان از جاى كنده مىشود. آنگاه پيغمبر سه مرتبه
حذيفه را خواست. حذيفه در مرتبه سوم جواب داد. حضرت فرمود: «من تو را مىخوانم، جوابم را نمىدهى؟ عرض كرد پدر و مادرم فدايت! از ترس و سرما و گرسنگى است. فرمود: برو اخبار كفار را براى من بياور و هيچ كارى انجام نده».(3)
ولى به روايت ابان بن عثمان پس از رفتن حذيفه، پيغمبر، خدا را اين گونه خواند:
«يا صريخ المكروبين. يا مجيب دعوة المضطرين. اكشف همّى و كربى فقد ترى حالى و حال من معى»
پس جبرئيل آمد و بشارت مغلوبيت كفار را آورد. آنگاه پيغمبر به حال تواضعنشست و گفت: «شكرا شكرا كما آويتنى و آويت من معى».(4)
ميان اين دو روايت مىتوان به اين نحو جمع كرد كه پيغمبر دعا كرد و جبرئيل خبر
آورده بود كه ملائكه و باد حركت كردهاند. آنگاه حضرت، حذيفه را فرستاد تا با چشم ببيند و خبر آورد. و پس از رفتن حذيفه و بعد از آن دعاى مختصر، جبرئيل مجدداً آمد و خبر وصول باد و سنگريزه را به تفصيل آورد. پس پيغمبر به آن نحو شكر نمود كه خود و اصحاب، مورد ترحم حق واقع گشته و از آن سختىها و گرفتارىها نجات يافتند.
بنابر نقل طبرى «به خاطر هجوم سرما و شدت گرسنگى و ترس از دشمن، هيچ كس جواب پيغمبر را نداد».(1)
حذيفه مىرود و مىبيند كه باد، چادرهاى مشركين را از جاى مىكند و مىبرد و آنها براى نجات يافتن از شر سنگريزهها به زير سپرها پناه مىبرند. وقتى ابوسفيان شدت امر را مىبيند در آن مجلسى كه خالى از اغيار تصور مىكند (و حال آنكه حذيفه در آن مجلس بود) مىگويد كه با اهل زمين مىتوان جنگيد، ولى با اهل آسمان، چنانچه محمد مىگويد، نمىتوان كارى كرد. چهارپايان از كار افتاده و جاى توقف نمانده است. پس همان ساعت تمامى دستهجات، شبانه، فرار كردند. ابوسفيان از شدت وحشت سوار شتر بسته شده و ملتفت پا بند او نبود. اين قضيه را طبرى از ابن اسحاق و صاحبان مغازى با مختصر تفاوتى كه مضر به مقصود نيست، نقل نموده است».(2)
آرى! سرّ حركت فورى وشبانه احزاب، اين است؛ بىآنكه در ميانشان اختلاف پديد آمده و يا دشمنى به موطن آنان حمله نموده باشد و يا آنكه آذوقه آنان تمام گشته و دچار محاصره و گرفتار گرسنگى شده باشند.
جايى كه - به نقل صاحبان مغازى - پيغمبر حاضر شدهباشد به جمعى از احزاب(غطفان) ثلث ميوهجات مدينه را بدهد تا آنان از يارى قريش دست بردارند، چگونه حاضر نبود كه با خود قريش صلحى واقع سازد. قريش به قدرى غافلگير و بيچاره شدند كه جاى اين گونه فكرها براى آنان نبود. عذاب را به چشم ديدند، بنابر اين، در مقام فرار برآمدند.
در قرآن پيشبينى اين گونه عذاب شده بود، وقتى در مكه معظمه وليد بن مغيزه
مخزومى نزد پيغمبر آمد تا قرآن را بشنود و درباره آن حضرت قضاوت كند، چون پيغمبر به اين آيه شريفه رسيد، «فَاِنْ اَعْرَضُوا فَقُلْ اَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَثَمُودَ(1)پس اگر روى برتافتند بگو: شما را از آذرخشى چون آذرخش عاد و ثمود بر حذر داشتم»؛ از وحشت مو بر بدن وليد راست شد.
در بيان علت آن مىتوان گفت كه چون مشركين قريش نظير كفار عصر نوح و يا بعضى از پيامبران ديگر نبودند كه مصداق آيه «وَلايَلِدُوا اِلاّ فاجِراً كَفّارا(2)و جز پليدكار ناسپاس نزايند» باشند، بلكه اولاد و نسل آينده مشركين عصر پيغمبر مسلمان مىشدند. از اين جهت عذاب نازل شده، آنان را هلاك نكرد و تنها شرّ آنان را از سر مسلمين رفع نمود. ديگر آنكه خود آنان نيز اسلام مىآوردند و نظير قوم نوح نبودند كه اصلاً اسلام نياورند و مستحق عذاب و نابودى باشند. حتى در غزوات آينده شركت كرده و در فتوحات مسلمين خدمتها كردند. همين خالد، فاتح «شامات» و عمرو بن عاص، فاتح «مصر» است و عكرمه نيز در جنگ «يمامه» شركت كرد. رؤساى قريش و غطفان و احزاب هم اينگونه شدند.
نكته ديگرى نيز در بين است و آن تفاوت پيغمبراكرم با ساير پيغمبران الهى است.
آرى! او رحمة للعالمين است. پيغمبر در جنگ احد دعا مىكند كه خدايا! قوم من نادان هستند، آنان را هدايت كن. و در همين جنگ هم مىگويد گرفتارى مرا رفع كن و به من و اصحاب من رحم كن و ما را نجات ده، نه اين كه بر مشركين نفرين كند، ولى نوح شيخ المرسلين، مىگويد:
«رَبِّ لاتَذَرْ عَلىَاْلاَرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيّاراً»(3)
«پروردگارا! هيچ كس از كافران را بر روى زمين مگذار».
و موسى كليم اللّه نيز مىگويد:
«رَبَّنا اَطْمِسْ عَلى اَمْوالِهِمْ وَاشْدُدْ عَلى قُلُوبِهِمْ فَلايُؤْمِنُوا حَتّى يَرَوُا الْعَذابَ الاَْليمَ»(1)
«پروردگارا، اموالشان را نابود كن و آنان را دل سخت گردان كه ايمان نياورند تا عذاب دردناك را ببينند».
تفاوت راه از كجا تا كجاست؛ يكى هلاك و نابودى كفار را مىخواهد تا در آن موقع كه راه توبه باز است ايمان نياورند، امّا پيغمبر ما مىفرمايد: خداوندا! آنان را هدايت كرده و به ايشان رحم كن. اين است سرّ هزيمت و فرار احزاب. و خداوند، خود، دين خود را حفظ كرده و احزاب را شكست داد: «لا اله الاّ اللّهِ وحده وحده. أنجز وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده».
1) سوره يونس، آيه 88.
• چرا رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم به قصد عمره سفر نمود؟
• دعوت پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم از اعراب و تخلف آنان
• جلوگيرى نمودن قريش و پيغام رسانى عثمان
• مفاد قرار داد صلح
• اعتراض منافقين به تصميم پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم
• تأثير صلح در وضعيت مسلمين
• لغو نمودن يك ماده از مواد معاهده توسط قريش
• آن قسمت از قرار داد شامل زنان نمىشد
• عمره قضا و سرّ محفوظ ماندن پيغمبر با كثرت دشمنان
«حديبيه» نام محلى است نزديك مكه معظمه نرسيده به حرم، كه پيغمبر به قصد به جا آوردن «عُمره» با هزار و هشتصد نفر از مسلمين (و بنابر نقل صاحب طبقات، هزار و ششصد نفر و بنابر قولى هزار و چهارصد(1)و همچنين هزار و پانصد نفر در سيره نبويه نقل شده است(2)) در ماه ذى العقدة الحرام سال ششم هجرت مُحرِم شدند. آنها قربانى را پيشاپيش مىراندند؛ كه شصت و شش شتر قربانى مخصوص پيغمبر خدا بود. امّا بنابر نقل صحيح از امام صادق علیهالسلام، قريش جلوگيرى كرده و نگذاردند كسانى كه عازم زيارت خانه خدا بودند وارد مكه معظمه شوند و عمره را به جا آورند. اين ظلمى بود كه قريش نسبت به پيغمبر نمودند و سابقه تاريخى نداشت كه در ماه حرام قاصد خانه خدا را از عبادت مشروع كه براى آنان نيز منفعت داشت جلوگيرى كرده باشند.
عروة بن مسعود ثقفى كه از اشراف عرب و بزرگ ثقيف در طائف بود از طرف قريش نزد پيغمبر آمده و گفت: قريش با زن و بچه بيرون آمده و سوگند ياد كردند كه تا يك نفر زنده در ميانشان باشد، نگذارند وارد مكه شوى. پس براى چه قوم و فاميل خودت را نابود مىكنى؟
پيغمبر فرمود: من براى جنگ نيامدم، بلكه براى عمره و عبادت كردن آمدم و گوشت اينها را براى شما مىگذارم. عروه گفت: به خدا كسى چون تو را نديدم كه از مقصد او جلوگيرى نموده باشند. آنگاه عروه نزد قريش برگشت.
مشركين گفتند: اگر محمد وارد مكه شود و عرب بشنود، ما در نزد آنان ذليل و خوار
خواهيم شد و عرب بر ما جسور و چيره مىشوند.(1)قريش كه با متفقين خود از احابيش براى مقابله با پيغمبر آماده شده بودند، بزرگ احابيش را نزد پيغمبر فرستادند او وقتى از دور حيوانهايى كه براى قربانى آورده بودند را ديد و دانست كه آن شتران براى كشتن است و آن جمعيت براى عمره آمدهاند، نزد پيغمبر نرفت و به قريش گفت: ما براى اين با شما هم عهد نشديم كه قربانى را از محلش برگردانيم. قريش گفتند: ساكت شو! تو أعرابى هستى. گفت: به خدا اگر از قصد محمد جلوگيرى كنيد با جماعت احابيش از شماها كنارهگيرى مىكنم. گفتند: صبر كن تا با محمد قرار دادى بنماييم.
«وَمالَهُمْ اَلاّيُعَذِّبَهُمُ اللّهُ وَهُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَما كَانُوا اَوْلِياءَهُ اِنْ اَوْلِياؤُهُ اِلاَّالْمُتَّقُونَ»(2)
«چرا خدا [در آخرت] عذابشان نكند، با اينكه آنان [مردم را] از [زيارت]
مسجد الحرام باز مىدارند در حالى كه ايشان سرپرست آن نباشند. چرا كه سرپرست آن جز پرهيز كاران نيستند، ولى بيشترشان نمىدانند».
عجبا! قريش با چنين خيانتى و جلوگيرى از عبادتى در ماه حرام، كه براى همه امن است، خود را از دوستان خداوند مىدانست و حال آنكه از دشمنان خدا و مستحق عذاب بودند.
«اِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذى جَعَلْناهُ لِلنّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فيهِ وَالْبادِ وَمَنْ يُرِدْ فيهِ بِاِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ اَليمٍ»(3)
«بى گمان، كسانى كه كافر شدند و از راه خدا و مسجد الحرام - كه آن را براى مردم، اعم از مقيم در آنجا و باديه نشين، يكسان قرار دادهايم - جلوگيرى مىكنند، و [نيز] هر كه بخواهد درآنجا به ستم [از حق] منحرف شود، او را از عذابى دردناك مىچشانيم».
افتخار قريش به اين بود كه سكان دار حرم و مجاور بيت اللّه الحرام بوده و سقايت حاج و عمارت مسجدالحرام را بر عهده دارند. امّا كفر به خدا و جلوگيرى آنان از زائرين خانه خدا كه براى عموم مردم آماده شده است موجب مىشود كه به عذاب دردناكى گرفتار شوند. اعتراض قريش به پيغمبر اين بود كه چرا سخن تازه آورده است و مىگفتند كه به روش پدران خود رفتار مىكنند، چگونه توانستند از راه و رسم پدران خود، صرف نظر كرده و از احترام به آن كس كه براى حج و عمره آمده است، چشم بپوشند؟! آنها به اين وسيله بدعت ناپسندى از خود باقى گذاردند؛ بدعتى كه الى يوم القامه موجب ملامت و سرزنش آنها خواهد شد.
پيغمبر اكرم به وسيله اين عمل، آبروى قريش را ريخته و از وجاهت عامه آنان كاست و آنها را مورد ملامت و سرزنش عموم قرار داد، به حدى كه چيزى نمانده بود دست قريش از متفقين خود (احابيش) كوتاه شود؛ چنانچه در پيش اشاره شد.
و به نقل ديگرى، سيد احابيش گفت: خدا راضى نيست از اينكه لخم، جذام، كنده، حمير (طوايف قحطان) و يمانىهاى عرب حج كنند، امّا پسر عبدالمطلب ممنوع شود.(1)
«لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ اِنْ شاءَاللّهُ ءامِنينَ مُحَلِّقينَ رُءُوسَكُمْ وَمُقَصِّرينَ لاتَخافُونَ فَعَلِمَ مالَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِن دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَريباً»(2)
«حقّا خدا رؤياى پيامبر خود را تحقّق بخشيد [كه ديده بود] شما بدون شك، به خواست خدا در حالى كه سرتراشيده و موى [و ناخن ]كوتاه كردهايد، با خاطرى آسوده در مسجد الحرام در خواهيد آمد. خدا آنچه را كه نمىدانستيد دانست، و غير از اين پيروزى نزديكى [براى شما] قرار داد».
پيغمبر خدا در خواب ديد كه با مسمانان داخل مسجدالحرام شده و عمره بجا آورده و سَر تراشيدند و يا از مو كم كردند. اين خواب، نظير خواب ابراهيم علیهالسلام بود. پس پيغمبر نيز همانند ابراهيم مأمور به عمل بود. امام صادق علیهالسلام فرمود: خداوند عزّوجلّ به پيغمبر در خواب امر كرد كه با اصحاب داخل مسجدالحرام شده و طواف كند و سر بتراشد.
بلى! خداوند نيز اين خواب پيغمبر را تصديق نمود و تصريح فرمود كه البته داخل مىشويد. آن حضرت به اصحاب خود خبر داد و دستور حركت صادر كرد. آنها از «ذوالحليفه» مُحرِم شدند. شصت و شش شتر قربانى مخصوص پيغمبر بود و سايرين نيز به قدر قوت با خود شتر برده بودند. اظهار پيغمبر و اصرار او به اين خبر و آنكه به مسجدالحرام خواهيم رفت و عمره بجا مىآوريم و نزول آيه «لقد صدقاللّه»، پيش از رفتن، دلايل و نشانههاى روشن بر نبوت آن سرور و از معجزات پاينده است كه هرگز كهنه نخواهد شد.
حضرت عيسى علیهالسلام اگرچه از آنچه ذخيره مىكردند خبر مىداد، و همچنين به امر پوشيده، مطلع مىكرد، ولى ما وى را از گفته رسول خدا، محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم تصديق مىكنيم نه اينكه نصارا بتوانند براى مسلمين ثابت كنند. امّا اخبار پيغمبر از مسلّمات است.
عدهاى از مسلمانان در نبوت پيغمبر شك كردند، چون گمان كردند كه همان سال مىبايست به خانه خدا بروند. پيغمبر به آنان پاسخ داد به همان نحو كه گفتم داخل مسجدالحرام مىشويم، ولى نگفتم همين امسال. و سال بعد به همان نحو داخل مسجد الحرام شدند. پس نمىتوان گفت كه پيغمبر اين پيشآمد را پيشبينى مىكرد؛ زيرا هيچ عاقلى نمىتواند به طور جزم به امر پوشيده آينده خبر دهد.
پيغمبر در بين راه عزيمت به مكه، اعراب را نيز دعوت مىكرد تا در ركابش باشند و در موقع حاجت، مساعدت نمايند. ليكن اعرابِ «طائف»، «غفار»، «اسلم»، «مزينه»، «جهينه»، «اشجع» و «ديل» چون قريش را غالب مىدانستند و پيغمبر را، با آن جمع هزار و چند صد نفرى قادر به مقاومت نمىديدند، دعوت آن حضرت را اجابت نكرده و در
جاى خود ماندند. اعراب خيال نمىكردند پيغمبر و يارانش از اين سفر مراجعت كنند؛ چون مىدانستند كه قريش ممانعت مىكند و در نتيجه مقاومت پيغمبر، او و همراهانش كشته خواهند شد.
خداوند در قرآن از اين واقعه اين گونه خبر داده است:
«سَيَقُولُ لَكَ الُْمخَلَّفُونَ مِنَالاَعْرابِ شَغَلَتْنا اَمْوالُنا وَاَهْلُونا فَاسْتَغْفِرْلَنا يَقُولُونَ بِاَلْسِنَتِهِمْ مالَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللّهِ شَيْئاً اِنْ اَرادَ بِكُمْ ضَرّا اَوْ اَرادَبِكُمْ نَفْعاً بَلْ كانَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيراً. بَلْ ظَنَنْتُمْ اَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَالْمُؤْمِنُونَ اِلى اَهْليهِمْ اَبَداً وَزُيِّنَ ذلِكَ فى قُلُوبِكُمْ وَظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَكُنْتُمْ قَوْماً بُوراً»(1)
«بر جاى ماندگانِ باديه نشين به زودى به تو خواهند گفت: اموال ما و كسانمان ما را گرفتار كردند، براى ما آمرزش بخواه. چيزى را كه در دلهايشان نيست بر زبان خويش مىرانند. بگو اگر خدا بخواهد به شما زيان يا سودى برساند چه كسى در برابر او براى شما اختيار چيزى را دارد؟ بلكه [اين] خداست كه به آنچه مىكنيد همواره آگاه است. بلكه پنداشتيد كه پيامبر و مؤمنان هرگز به خانمان خود بر نخواهند گشت، و اين [پندار] در دلهايتان نمودى خوش يافت، و گمان بد كرديد، و شما مردمى در خور هلاكت بوديد».
ملاحظه مىشود كه خداوند در آيات شريفه فوق چگونه از امر آينده خبر مىدهد؛ او مىفرمايد كه به زودى اين عربهايى كه از مصاحبت و همراهى با تو در اين سفر تخلف كردند مىآيند و عذر مىآورند كه در اثر گرفتارى و اشتغال به مال و خانواده نتوانستيم همراه تو باشيم و از تو خواهند خواست تا برايشان طلب آمرزش كنى. اعراب دروغ مىگويند و خداوند بر اعمال آنان مطلع است.
همان گونه كه گفته شد اعراب خيال مىكردند كه پيغمبر و همراهانش ديگر از آن سفر برنمىگردند و هيچوقت وطن خود را نخواهند ديد. همين امر هم باعث تخلف آنان
1) سوره فتح، آيه 11 و 12.
از همراهى در اين سفر شد. آيات مزبور نيز إخبار به غيب است و خدا به پيغمبرش بشارت مىدهد و مىگويد كه: «شماها از اين سفر برمىگرديد، در حالى كه آنان خيال كرده بودند هرگز براى شما برگشتى نيست».
پيغمبر و همراهانش با آنكه مُحرِم بودند با خود سلاح داشتند. آنها به جايى رسيدند كه قريش خالد بن وليد را به عنوان مقدمهالجيش روانه كرده بود، و او براى جلوگيرى از پيغمبر آمده بود. و بالأخره در حديبيه تلاقى دو سپاه شد و قريش از راندن شتران و حركت مسلمانان جلوگيرى كردند. مبادله فرستادگان و سفيران به عمل آمد. پيغمبر از پيش به وسيله عثمان بن عفان براى قريش پيغام فرستاده بود. آرى! پيغمبر در اول امر خواست عمر را روانه مكه نمايد، امّا او قبول نكرد و گفت: خويشان من توانايى حفظ مرا ندارند، عثمان از اين لحاظ بهتر است. (زيرا خويشان او بنواميه بودند و رياست قريش در اين موقع به ابوسفيان اموى رسيده بود.) آن حضرت عثمان را فرستاد و او براى قريش خبر برد كه پيغمبر قصد جنگ و يا تصرف مكه را ندارد، بلكه براى اداى عبادت مىآيد و بر مىگردد.
قريش به جاى آنكه حسن استقبال نمايند و يا آنكه پيغمبر و همراهان او را مثل تمامى واردين و زائرين قرار دهند و مشمول قانون نمايند، عثمان را نگاه داشته و نگذاردند برگردد.(1)اين گناه ديگر قريش بود.؛ زيرا توقيف پيام رسان، بى جرم و سبب، خيانتى بلاشبهه است. هرچند قريش عثمان را اذيت نكرده و معزّز و محترم نگاه داشتند، ولى همين كه نگذاشتند او نزد پيغمبر برگردد، خود گناه بزرگى بود.
ابن اسحاق مىگويد: «پيغمبر خيال كرد او را كشتهاند، بنابر اين براى اداى رسالت نزد قريش، مجدداً از اصحاب بيعت بر مرگ و يا عدم فرار گرفت».(2)
قريش به اقوام ديگر به نظر بزرگى نگاه نمىكردند بلكه بزرگى و آقايى را براى خود مىدانستند. عربها نيز خود را در مقابل قريش خاضع و خاشع مىديده و زير بار سيادت آنان رفته بودند. البته كسى كه به قريش بدهكار نبوده و در ميان آنان سوء سابقه نداشت و خون كسى از قريش را هم نريخته بود، بر آن كسى كه خونهايى از آنان ريخته بود مانند: على علیهالسلام و زبير برترى داشت.
در ميان مهاجرين چند نفر بودند كه اصلاً دستشان به خون قرشى آلوده نشده بود. مانند: عثمان و ابوبكر و عمر. اين بزرگان با آن و سبقت به اسلام و تعصب دينى و شدت غضب بر كفار و حضور در غزوات حتى يك بار خون كافرى از قريش را نريختند، بلكه از غير قريش نيز به خاطر نداريم احدى را در جنگ كشته باشند. پس قهراً مىبايستى فرستاده پيغمبر نزد قريش از اين جماعت باشد.
پيغمبر عمر را ترجيح داد و شايد سرّ ترجيح آن حضرت نيز شدت او بر كفار بود، ولى او زير اين بار نرفته و از خود ضعف نشان داد و اظهار داشت كه فاميل من قادر بر حفظ من نيستند، ولى بنىاميه، خويشان عثمان و توانا هستند. پس كسى كه در موقع عزت مسلمين و ذلت و ضعف قريش نتوانست پيغامى ببرد و كمك نمايد، چگونه در موقع ذلت و ضعف مسلمانان و عزت و شوكت قريش مىتوانست كمكى كند و عزتى به اسلام عطا كند؟!
آرى! آنهايى كه عزت اسلام و مسلمين را به سبب اسلام آوردن عمر يا به لحاظ شخصيت خود او و يا به لحاظ توانايى فاميل او مىدانستند، بدانند كه اگر به لحاظ خود او بود چگونه امروز كه روز عزت اسلام و ضعف كفر است، ضعف خود را ثابت نمود؟ و اگر به لحاظ توانايى فاميل و بعضى از هواخواهان او است، واللّه العالم!
مذاكراتى در چند نوبت ميان مسلمين و قريش انجام پذيرفت و سفيران مكررا رفتو آمد داشتند. عروة بن مسعود ثقفى از طرف قريش آمد و از پيغمبر خواست تا برگردد و در صورت فتح، موجب نابودى قريش نشود. چون قريش عهد نموده بودند تا زنده
هستند از ورود مسلمين به مكه جلوگيرى كنند. او گفت كه مىبينيم يك مشت اوباش دور تو را گرفتهاند كه از كنارت فرار خواهند كرد.(1)بديل بن ورقاء خزاعى هم آمد، و عاقبهالامر در اثر آمدن و مذاكرات طولانى سهيل بن عمرو به همراه جمعى، قرار بر صلح و ترك مخاصمه تا ده سال شد. آنها گفتند كه امسال بر گرديد و سال ديگر در عرض سه روز با اصحاب براى عمره بياييد. قريش هم عهد مىكنند تا شهر را خالى كرده و به تصرف پيغمبر دهند و پس از سه روز، پيغمبر بايد از مكه بيرون رود. قرار ديگر اين بود كه مسلمانان با اسلحه زياد وارد نشوند و شمشيرهايشان در غلاف باشد.(2)
يكى ديگر از بندهاى قرار اين بود كه هركس از قريش مسلمان شده و نزد پيغمبر فرار كند به اولياى او برگردانده شود امّا اگر از مسلمين كسى مرتد شد و برگشت، پيغمبر
او را نخواهد و قريش تحويلش ندهند.(3)
ديگر آنكه هركس از متفقين قريش بخواهد با پيغمبر هم عهد شود، آزاد باشد و هركس هم بخواهد با قريش عهد ببندد آزاد بوده و محفوظ و محترم شمرده شود. بنابر اين، «خزاعه» با پيغمبر و «بنوبكر» با قريش هم عهد شدند.(4)
يكى ديگر از مواد قرار داد اين بود كه به هيچ وجه ميان قريش و پيغمبر جنگى نباشد، نه به صورت آشكار و نه پنهانى.(5)
همچنين جزء عهدنامه بود كه مسلمانان مكه بتوانند آشكار به مراسم دين قيام كنند و از آنان به هيچ وجه جلوگيرى نشود.(6)
ديگر آنكه هركس از دو طرف بخواهد به مكه يا مدينه برود آزاد باشد.
در نتيجه اين قرار داد، مسلمانان با كفار و بالعكس مخلوط شدند. طى چند سال
برابر آنچه تا آن وقت اسلام آورده بودند و بلكه بيشتر به تعداد مسلمانان اضافه شد.(1)
اين بود اصول عهدنامه بين پيغمبر و قريش كه پس از رفت و آمدهاى زياد، به وسيله سهيل بن عمرو انجام گرفت.
سهيل، مرد عاقل و متينى بود و انصافاً از عهده انجام وظيفه به خوبى برآمد.
امام صادق علیهالسلام مىفرمايد:
«چون قريش آمدند و پيغمبر از دور آنان را ديد، فرمود: واى بر قريش! جنگ آنان را بيچاره كرد! چرا مرا با عرب واگذار نمىكنند؟ اگر من راست مىگويم، پادشاهى را با پيغمبرى به سمت آنان مىآورم و اگر دروغ مىگويم گرگهاى عرب مرا كفايت مىكنند و حاجت به قريش نيست. امروز اگر چيزى را از من بخواهند كه خدا را ناخوش نباشد، قبول خواهم كرد».(2)
ازاين كلمات نهايت عطوفتِ پيغمبر رحمة للعالمين و رقت آن حضرت از بيچارگى و استيصال آنان دانسته مىشود. او با آن همه دشمنىها نگاه دشمنى به قريش نمىكند، بلكه با نهايت مهربانى به آنها مىنگرد. همچنين كمال انصاف پيغمبر از آن جمله اخير دانسته مىشود و معلوم مىگردد كه اگر درستى و راستى آن حضرت و كمك الهى نبود هر آينه مىبايست همان عربها بر پيغمبر غالب آيند. پس اينكه قريش با تمامى احزاب نتوانستند بر آن حضرت غالب شوند، در نتيجه كمك حق و نصرت الهى بود و لاغير.
طبرسى مىگويد: «سهيل گفت: اى ابوالقاسم! مكه حرم است و چون عرب بشنوند كه به زور آمدى، آنان نيز در ما طمع مىكنند و اطراف ما را مىگيرند و ما بيچاره مىشويم. ما تو را به خويشاوندى يادآور مىشويم و بدان كه مكه خانه تو بود. پيغمبر فرمود: چه مىخواهى؟ گفت: قرارداد صلح منعقد كن!»(3)
عبداللّه بن سنان نيز همين نقل را از امام صادق علیهالسلام بيان مىكند.(4)
بنابر اين، ملاحظه مىشود كه در نقل ثقه جليل على بن ابراهيم قمى چگونه كلام سهيل و طرز بيان او، پيغمبر را منقلب نمود كه آن مظهر عطوفت و مهر، وقتى از دور آنان را مىبيند، متأثر مىشود!
در اثناى مذاكرات قريش با پيغمبر و رفت آمد نماينده قريش براى اصلاح برخى از مواد عهدنامه، مخالفت بعضى از صحابه شروع شد. در سيره نبويه آمده است: «مسلمين از مصلحت اين صلح آگاه نبودند؛ بنابر اين تشويش داشتند و هيچ يك از مسلمانان به جز ابو بكر از كارهاى پيغمبر راضى نبودند».(1)
همچنين در سيره نبويه است: «اين صلح تمام نشد، مگر پس از اعتراض بسيارى از مسلمين. مسلمانان به پيغمبر مراجعه كرده و مىخواستند كه با اين شروط، صلح را قبول نكند. مخصوصاً عمر، در ضمن سخنانش به پيغمبر گفت: مگر شما به ما نگفتى كه داخل بيتاللّه مىشويم و طواف مىكنيم؟ فرمود: بله، امّا مگر گفتم امسال؟ عمر گفت: نه. فرمود: بله تو مىروى و طواف مىكنى. صحابه نيز اين سخن را مىگفتند».(2)
من از اعتراض اين سابقين مسلمان بسيار درحيرت و شگفتم! آنان مگر نمىدانستند: «ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ اِذا قَضَى اللّهُ وَرَسُولُهُ اَمْراً اَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ(3)هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستادهاش به كارى فرمان دهند، براى آنان در كارشان اختيارى باشد».
مگر آنها نمىدانستند: «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ اَطاعَ اللّهَ(4)هر كس از پيامبر فرمان بَرَد، در حقيقت، خدا را فرمان برده است» و مگر «اَطيعُوا اللّهِ وَاَطيعُوا الرَّسُولَ(5)خدا و پيامبر رااطاعت كنيد» فراموششان شده بود؟
صحابه معترض دو اعتراض داشتند: يكى آنكه به پيغمبر مىگفتند: شما گفته بوديد كه ما داخل مسجدالحرام مىشويم پس چرا نشديم؟ چرا بايد برگرديم به مدينه؟
پاسخ پيغمبر به اعتراض عمر را دانستيد. ابن ابى الحديد در شرح نهجالبلاغه درباره فرار عمر در جنگ احد مىنويسد كه واقدى مىگويد: عمر فرار كرد. كسانى كه مدعى اين امر هستند دليل ديگرى مىآورند و آن كلامى است كه واقدى در قصه حديبيه روايت نمود مبنى بر آنكه عمر در آن روز گفت: يا رسولاللّه! آيا شما به ما نگفتى كه به زودى وارد مسجد الحرام مىشويم و كليد خانه خدا را به تصرف خود در مىآوريم؛ حال آنكه جلوى شتران قربانى ما را گرفته و نمىگذارند به مكه برسند؟
پيغمبر فرمود: آيا گفتم در سفر عمره؟ گفت: نه. فرمود: به زودى داخل مسجد شده سرها را مىتراشيم و كليد كعبه را مىگيريم. آنگاه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رو به عمر كرد و فرمود: آيا روز احد را فراموش كرديد كه فرار مىكرديد و توقف نداشتيد و من شما را مىخواندم؟ آيا روز احزاب را فراموش كرديد كه دشمنان از بالا و پايين آمده و چشمها از كار افتاده و دلها به گلوها رسيده بود؟
مسلمانان عرض كردند: يا رسول اللّه! تو از ما بهتر مىدانى.
و سال بعد وقتى كه آن حضرت عمرة القضاء را بجا آورد و سر را تراشيد، فرمود: اين وعدهاى بود كه دادم. معلوم مىشود كه اگر عمر در روز احد فرار نكرده بود، پيغمبر نمىفرمود كه آيا روز احد را فراموش كرديد كه فرار مىكرديد».(1)
امام صادق علیهالسلام نيز مىفرمايد:
«روز فتح مكه پيغمبر پس از تصرف كليد خانه خدا، عمر را طلبيد و به او فرمود: اين تأويل آن خوابى است كه ديده بودم».(2)
با توجه به آنچه در اين بخش گذشت، ياد آورى چند نكته ضرورى به نظر مىرسد:
اولاً، اظهار نظر صاحب سيره نبويه كه گفت: هيچ يك از مسلمانان به جز ابوبكر از
كارهاى پيغمبر راضى نبود؛ دروغى آشكار است، هر كس كه مؤمن به خدا و پيغمبر بود تسليم اوامر آن حضرت بود و هيچ گونه شك و اعتراضى نداشت و هركس به پيغمبر اعتراض مىكرد منافق بود. مگر ابو حذيفه به شهادت عمر در روز بدر به جهت آنكه حكم پيغمبر را درباره نهى از قتل عباس بن عبدالمطلب و يا كليه بنى هاشم، قبول نكرد منافق نشده بود؛ تا جايى كه عمر اجازه خواست گردن او را بزند؟ پس هركس حكم صلح را قبول نكرد و تسليم امر پيغمبر نشد - چه رسد به آنكه اعتراض كند - منافق است.
بنابر اين در آن روز نفاق بعضى آشكار شد. بديهى است چنين نبود كه تمامى صحابه، از مؤمنين و منافقين، اعتراض داشته باشند. بلكه به نظر مىرسد براى پاك ساختن و تطهير عمر، ساختند كه تمامى صحابه چنين شدند.
روى اين حساب هر كس كه نام او در شمار اعتراض كنندگان نبود و اعتراض او ثابت نشد، حكم به مسلمان بودن و عدم نفاقش مىكنيم، تا خلافش ثابت شود.
ثانياً، اعتراض به صلح پيغمبر، قطع نظر از اينكه موجب نفاق مىشود، از كسى شايسته است كه در جنگ، شجاع و كرّار باشد، نه جبان و فرّار. كسانى كه در سختىها همه همّ و فكرشان فرار و حفظ جان باشد و در مواقع امنيت، خود را دلسوز و با حرارت نشان دهند، به هيچ وجه سزاوار اظهار نظر نيستند. روى اين حساب - بنابر نقل واقدى - پيغمبر به عمر فرمود: آيا روز احد را فراموش كرديد كه فرار مىكرديد و توقف نداشتيد؟
همچنين آن حضرت ساير ايام سختى را كه فرار مىكردند يادآورى فرمود.
از همين بيان پيغمبر معلوم مىشود معترضين همان دستهاى بودند كه در مواقع سختى، حفظ نفس خويش را مقدم بر ساير واجبات مىدانستند. پيغمبراكرم از باب لزوم اطاعت از ولىّ به عمر و رفقاى او پاسخ نداد بلكه فرمود: شما كه در جنگ آن سوابق را داريد و در مواقع سختى عادت شما بر فرار است چرا در اين موقع كه از جنگ جلوگيرى مىشود، مخالفت مىكنيد و دم از ميل به جنگ مىزنيد؟! اين گونه بود كه معترضين متوجه اشتباه خود شده و عرض كردند كه يا رسول اللّه! تو بهتر مىدانى.
ثالثاً، از اين آيات شريفهاى كه درباره قصه حديبيه وارد شده است، چنين مىفهميم
كه تعداد قواى قريش و متفقين آنان بيشتر از قواى مسلمين بود و خداوند براى تأييد دين و نصرت پيغمبر هم بر دلهاى متابعين آرامش نازل نمود و هم از كفار جلوگيرى كرده و دست آنان را بست تا نتوانند نسبت به مسلمين تعرض كنند:
«لَقَدْ رَضِىَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ اِذْيُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مافى قُلُوبِهِمْ فَاَنْزَلَ السَّكينَةَ عَلَيْهِمْ وَاَثابَهُمْ فَتْحاً قَريباً * وَمَغانِمَ كَثيرَةً يَأْخُذُونَها وَكانَ اللّهُ عَزيزاً حَكيماً * وَعَدَكُمُ اللّهُ مَغانِمَ كَثيرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ وَكَفَّ اَيْدِىَ النّاسِ عَنْكُمْ وَلِتَكُونَ آيَةً لِلْمُؤْمِنينَ وَيَهْدِيَكُمْ صِراطاً مُسْتَقيماً»(1)
«به راستى خدا هنگامى كه مؤمنان، زير آن درخت با تو بيعت مىكردند از آنان خشنود شد، و آنچه در دلهايشان بود بازشناخته و بر آنان آرامش فرو فرستاد و پيروزى نزديكى به آنان پاداش داد. و[نيز ]غنيمتهاى فراوانى خواهند گرفت، و خدا همواره نيرومند سنجيده كار است. و خدا به شما غنيمتهاى فراوان [ديگرى] وعده داده كه به زودى آنها را خواهدى گرفت، و اين [پيروزى] را براى شما پيش انداخت، و دستهاى مردم را از شما كوتاه ساخت، تا براى مؤمنان نشانهاى باشد و شما را به راه راست هدايت كند».
آرى! به واسطه صلح و متاركه جنگ بود كه پيروزى و غنايم زيادى در واقعه خيبر نصيب مسلمين گشت. پس اگر پيغمبر به صلح حاضر نمىشد و در رفتن به مكه اصرار مىورزيد بدون ترديد با قواى قريش و متفقين آنان مواجه مىشد و صحابه نيز عمل سابق خود را انجام مىدادند؛ كارى كه در مواقع سخت مكررا انجام داده و رسول خدا را تنها گذارده بودند. شايد همان بيان سابق پيغمبر در پاسخ عمر - بنابر نقل ابن ابى الحديد از واقدى - اشاره به همين مطلب است كه آنها در اين نوبت نيز فرار خواهند نمود.
آرى! بىجهت نبود كه اعراب باديهنشين حاضر نشدند تا در ركاب پيغمبر بيايند. چون ممانعت و جلوگيرى قريش و بروز جنگ را پيشبينى مىكردند و در اين صورت مىدانستند كه از ياران پيغمبر - اگر چه هزار و هشتصد نفر باشند - كارى ساخته نيست. در
1) سوره فتح، آيه 18 - 20.
واقع آنها حساب كرده بودند كه فرار در اين سفر، بسيار خطرناك است؛ چون مأمن، نزديك نيست و با وجود دورى راه تا مدينه به آسانى نمىتوانند از بيابانها جان به سلامت ببرند. خداوند درباره متخلّفين فرموده است:
«بَلْ ظَنَنْتُمْ اَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَالْمُؤمِنُونَ اِلى اَهْليهِمْ اَبَداً وَزُيِّنَ ذلِكَ فى قُلُوبِكُمْ وَظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَكُنْتُمْ قَوْماً بُوراً»(1)
«[نه چنان بود،] بلكه پنداشتيد كه پيامبر و مؤمنان هرگز به خانمان خود برنخواهند گشت، و اين [پندار] در دلهايتان نمودى خوش يافت، و گمان بد كرديد، و شما مردمى در خور هلاكت بوديد».
با توجه به آيه شريفه سوره فتح دانسته مىشود كه نجات مؤمنين و مراجعت آنان به مدينه در اثر تأييد حق و بستن دستهاى مشركين بود: «وَكَفَّ اَيْدِىَ النّاسِ عَنْكُمْ(2)و دستهاى مردم را از شما كوتاه ساخت» دومين اعتراض اصحاب راجع به آن قسمت از عهدنامه بود كه ياد آور مىشد: اگر هركس از قريش اسلام آورد و به مدينه آمد پيغمبر او را تحويل قريش دهد، ولى اگر مسلمانى مرتد شد و نزد قريش رفت، پيغمبر او را نخواهد و قريش نيز او را تحويل ندهند. معترضين مىگفتند كه اين ذلت است و ما به اين خوارى تن نمىدهيم. عمر در موقعى كه مىخواستند نامه صلح را بنويسند نزد پيغمبر آمد و گفت: آيا تو پيغمبر نيستى؟ فرمود: چرا. گفت: آيا ما مسلمان نيستيم؟ فرمود: چرا. گفت:
پس براى چه تن زير بار ذلت و پستى بدهيم؟ پيغمبر فرمود: بلى، من بنده خدا هستم و هيچگاه با خدا مخالفت نمىكنم.(3)
ابن ابى الحديد خبر را نقل كرده و حكم به صحت آن مىنمايد و معتقد است كه هيچگونه شكى ندارد و تمامى مردم آن را نقل كرده و مىگويند: عمر برخاست و به جمعى از صحابه گفت: مگر به ما وعده ندادى كه داخل مكه مىشويم، پس چرا در
حالى كه زير بارخوارى رفتيم به سمت مدينه بر مىگرديم؟ به خدا سوگند! اگر كسانى را بيابم كه كمك من باشند، زير بار ذلت و پستى نمىروم.(1)
صاحب طبقات نيز از عمر نقل كرده كه گفت: پيغمبر با قريش صلح بست به نحوى كه اگر كسى را بر من امير مىنمود، در حالى كه آن امير صلح مىبست من از آن امير اطاعت نمىكردم.(2)
همچنين بخارى روايت نموده است كه: در قرارداد بين پيغمبر با سهيل اين بود كه هر كس از ما نزد تو آيد، اگرچه مسلمان باشد، او را به ما برگردانى. پس مؤمنين كراهت
پيدا كرده و غضب نمودند و قبول نمىكردند، ولى سهيل بر اين امر اصرار داشت. پيغمبر نيز شرط را قبول نمود. مسلمين گفتند: سبحان اللّه! چگونه مسلمان به مشركين برگردد؟!
چند تن از كسانى كه اين سخن را مىگفتند، عبارت بودند از: عمر بن خطاب، أسيَد، سعد بن عباده و سهل بن حنيف.(3)
آنچه من از اين روايات به دست مىآورم اين است كه ليدرو رهبر مخالفين، عمر بود و عده كمى نيز با او همراه بودند، آنها هياهوى زيادى مىكردند، نه اينكه واقعا جماعتى قابل توجه باشند؛ زيرا خود عمر - بنابر آن خبر صحيح كه ابن ابى الحديدنقل نموده است - مىگويد: اگر كسانى را بيابم، زير بار ذلت و پستى نمىروم.
پس عمر جماعت حسابى نداشت وگرنه عَلَم مخالفت را برمىافراشت، ولى هواخواهان او ساختند كه مسلمين گفتند: سبحان اللّه! چگونه مسلمانان به مشركين برگردند؟! يا آنكه گفتند: مؤمنين كراهت پيدا كردند. و يا شايع كردند كه به جز ابوبكر، همه ناراضى بودند.
و در اثر اين دروغها خواستند تا مقام ابوبكر را خيلى بالا برده و به او در ايمان، نمره بالايى بدهند. همچنين خواستند جناب عمر را تنها نگذارده و اعتراض به پيغمبر و رد بر
او را - كه قطعاً با اسلام و ايمان جمع نمىشود و از موجبات نفاق و كفر است - در حق همه قائل شوند و در عين حال بر معترضين نام مسلمين و مؤمنين گذاردند.
آرى! همين عمر، پس از مرگ پيغمبر با آنكه جنازه مطهر رسول خدا هنوز دفن نشده بود و اهل بيت عليهمالسلام مشغول غسل و كفن آن سرور بودند، با شمشير كشيده در ميان مردم مىگشت و مىگفت: هركس بگويد كه پيغمبر مرده است، منافق است و من او را با شمشير خواهم كشت.
حال سؤال اين جاست كه چگونه اعلام مرگ پيغمبر آن هم در صورتى كه كلام حقى بود، سبب نفاق مىشود و خون گوينده آن مباح مىگردد، امّا سرپيچى از دستور پيغمبر و تكذيب آن حضرت اشكالى ندارد؟! سبحان اللّه! اين چه ايمان و چه نفاقى است كه به ميل عمر درست مىشود و ملاك موافقت و مخالفت، او است؟
به راستى اگر اقدامات پيغمبر در خاموش كردن فتنه نبود هر آينه كار بالا مىگرفت، چنانچه در صفين بالا گرفت و به سبب آن پيمانى كه على با معاويه بست، عدهاى از سپاهيان على علیهالسلام برگشته و به نام خوارج، كارهايى كرده و خيانتهايى نمودند و در عين حال، خود را مؤمن و على علیهالسلام را كافر مىخواندند.
آرى! عزت، در اطاعت از خدا و پيغمبر او است، آنها به هر چه امر كنند، مؤمن بايستى مطيع بوده و از خود نظرى نداشته باشد. و قطعا مخالف، منافق است.
«اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا ءامَنّا وَهُمْ لايُفْتَنُونَ * وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبينَ»(1)
«آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم، رها مىشوند و مورد آزمايش قرار نمىگيرند؟! و به يقين، كسانى را كه پيش از اينان بودند آزموديم، تا خدا آنان را كه راست گفتهاند معلوم دارد و دروغگويان را [نيز] معلوم دارد».
در همان موقع امتحان مجددى انجام پذيرفت، ابوجندل پسر سهيل بن عمرو، نماينده قريش كه با پيغمبر خدا قرار داد نوشت از كسانى بود كه اسلام آورده و در چنگال
1) سوره عنكبوت، آيه 2 و 3.
پدر اسير بود و خود را به محضر پيغمبر رسانيد. سهيل گفت: «به موجب عهد، او را بايد به ما برگردانيد. ابن اسحاق نقل مىكند: مخصوصاً آن موقع كه ابوجندل مسلمين را تحريك مىكرد و مىگفت: من مسلمانم و معذب بودم، راضى نشويد كه مشركين مرا ببرند، بر نارضايتى مسلمين افزوده شد.(1)
من مىگويم به جاى «مسلمين» بايد نام «معترضين» بر آنها گذارده شود.
بنابر نقل شيخ طبرسى: «پيغمبر از جا برخاست و دست ابوجندل را گرفت و فرمود: خداوندا! اگر اين راست مىگويد براى او راه فرجى بازكن. سپس به مسلمانان فرمود: بر ابوجندل سختى وارد نمىآيد. او را به پدر و ماردش مىسپارم، من مىخواهم بر طبق قرارداد عمل كرده باشم».(2)
ابن اسحاق مىگويد: پيغمبر فرمود: صبركن و از خدا اجر طلب كن. ما پيمان شكنى نمىكنيم و قرارداد بسته شده است».(3)
ملاحظه شود كه چگونه پيغمبر گرفتار دوست و دشمن گرديد! و تا آن موقع مبتلا به مشركين بود، از آن به بعد هم كه با مشركين قريش صلح كرده و متاركه جنگ نمود، به جمعى از صحابه و ياوران خود مبتلا گرديد؛ آنان كه مىبايست مجرى نيات و اوامر شريفه آن حضرت باشند، مبتلا به وسوسه شيطان گرديده و از دستورات پيغمبر خود مخالفت مىكنند.
اينك بايد ديد كه پيغمبر با چه بيان و زبانى با ابوجندل و عمر و تابعين او تسكين احساسات مىكند و از پراكندگى مسلمين و خوشنودى شيطان، جلوگيرى مىفرمايد. آيا جز با زبان نرم و خلقى نيكو، با آنان برخورد مىكند؟ قرآن در اين باره مىفرمايد:
«فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّا غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْلَهُمْ»(4)
«پس به [بركتِ] رحمت الهى، با آنان نرم خو[و مهربان] شدى، و اگر تند خو و سختدل بودى قطعا از پيرامون تو پراكنده مىشدند. پس، از آنان درگذر و بر ايشان آمرزش بخواه».
اجتماع مردم به دور پيغمبر، نه فقط در اثر ايمان بود، بلكه اخلاق نيك و پسنديده آن حضرت در نگهدارى آنان نقش به سزايى داشت. اگر او با آنها درشتى مىكرد و نرمى نداشت، همگى متفرق مىشدند؛ چون مؤمن حقيقى بسيار كم بود و كم هست: «وَقَليلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُورُ(1)و از بندگان من اندكى سپاسگزارند».
پيغمبر مأمور به عفو است و همواره براى اصحاب طلب آمرزش مىكند. بنابر اين به همين دسته از مخالفين نيز عطوفت و مهربانى نمود. و در اثر همين عمل، فتنه خاموش شد و شيطان از ميان رفت. كوتاه سخن اينكه آن حضرت مىفرمودند: «هر مسلمانى كه مرتد شد، من به او علاقه ندارم؛ بهتر است نزد همان مشركين برود كه خواسته اوست. و هركس مسلمان شد، خداوند براى او راه فرجى باز مىكند، اگر چه در ميان مشركين باشد».
و چنين هم شد؛ همان ابوجندل، پس از مختصر زمانى خود را به ابوبصير رسانيد و جمعى پيدا شدند كه سر راه تجارت قريش را مىگرفتند و راحتى و آسايش را از قريش سلب مىنمودند. خداوند در قرآن مىفرمايد: «وَمَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً(2)و هر كس از خدا پروا كند، [خدا] براى او راه بيرون شدنى قرار مىدهد».
سرانجام قريش صلاح خود را چنين ديدند كه اين ماده از عهدنامه را لغو كنند. روى اين حساب ابوسفيان را به مدينه فرستادند و خواهش كردند تا رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ابوبصير و ابوجندل و تمامى آن مسلمانان را به مدينه نزد خود بطلبد و نگاهشان بدارد. ان شاءاللّهاين قضيه را مشروحا بيان خواهيم كرد.
اين صلح كه به دستور خدا بود، براى مسلمين فتح عظيمى به همراه داشت. چون عمده دشمنهاى پيغمبر از قريش بودند و بيشتر جنگهاى سخت آن حضرت با لشكر قريش بود و اعراب، جنگ مهمى با پيغمبر نكردند؛ مگر جنگ «حُنين» كه آن هم از جهات عديده با جنگهاى بدر و احد و خندق قابل مقايسه نبود. بنابر اين، به واسطه صلح حديبيه مسلمانان از دشمنان سرسختى آسوده شدند و در نتيجه زودتر مىتوانند به حساب عربها برسند و با خيال آرام متوجه هريك از آنان گردند.
همچنين از اين به بعد مىتوانند با دشمنان اهل كتابِ خود تسويه حساب نمايند. بنابر اين مىبينيد كه به فاصله كمى، فتح خيبر پيش مىآيد. در حقيقت چنين پيروزى، ارمغانى است كه صلح حديبيه براى مسلمين به همراه آورده است. در نتيجه فتح خيبر مخصوص كسانى شد كه در حديبيه بودند. يعنى به ديگران اجازه شركت در غزوه خيبر داده نشد: «. . . فَاَصابَهُمْ فَتْحاً قَريباً * وَمَغانِمَ كَثيرَةً يَأْخُذُونَهَا . . .(1). . .و پيروزى نزديكى به آنان پاداش داد. و[نيز ]غنيمتهاى فراوانى خواهند گرفت».
اگر پيغمبر با قريش در حال جنگ مىبود، هيچ وقت نمىشد كه به حساب اهل خيبر برسد. بنابر اين، از ديگر آثار صلح حديبيه اين بود كه عدهاى از متفقين قريش مانند خزاعه با پيغمبر همعهد شدند. يكى ديگر از آثار صلح، آزادى مسلمانان مكه از شكنجه و سرزنش و تقيه و عبادت پنهانى بود. آنها از آن روز در مكه به صورت آشكار مىتوانستند خدا را بپرستند و براى او سجده كنند و نماز بخوانند.
از طرفى ديگر وضع اقتصادى پيغمبر هم بهتر شده و باب تجارت به مكه و جاهايى كه قريش فاصله بودند باز شده بود. همچنين مسلمانان شهرهاى ديگر آزادانه مىتوانستند براى هر مقصدى كه داشتند به مكه بروند.
از سوى ديگر وحشت از قدرت اسلام در قلوب ساير عربها جا مىگرفت. چون عظمت قريش در نزد جميع اعراب مسلّم بود و هيچ طايفه از عرب خود را برابر با قريش
1) سوره فتح، آيه 18 و 19.
نمىدانستند، چه رسد به آنكه برتر بدانند. و همان گونه كه قبلاً بيان شد، سرّ تخلف اعراب از همراهى با پيغمبر در همين سفر عمره، اين بود كه مىگفتند: پيغمبر و يارانش كشته مىشوند و ديگر به مدينه بر نخواهند گشت؛ چون قريش بر مسلمين غالب هستند.
عروة بن مسعود ثقفى يكى از اشراف عرب و از بزرگان طائف است - كه بنابر نقلى از سيره نبويه(1)و همچنين بنابر روايتى كه عبداللّه بن سنان از امام جعفر صادق علیهالسلام بيان نموده است - او يكى از آن دو مردى است كه اعراب مىگفتند: چرا قرآن بر او نازل نشده است؟!
«لَوْلا نُزِّلَ هذا الْقُرْانُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيمٍ»(2)
«چرا اين قرآن بر مردى بزرگ از [آن] دو شهر فرود نيامده است؟»
عروه در حديبيه به قريش مىگويد: «آيا شماها پدر نيستيد و من فرزند شما نيستم؟ گفتند: چرا».(3)از همين عبارت كوتاه اندازه عظمت قريش در نزد عربها و تقدم آنان بر جميع اعراب دانسته مىشود.
قريش پس از متاركه جنگ با پيغمبر ديگر چارهاى جز مسالمت يا متابعت از پيغمبر نداشت. تمامى اين امور را آينده ثابت نمود، بلكه فتح مكه هم در گرو همين صلح بود؛ چون قريش نسبت به بعضى از مواد عهدنامه، پيمان شكسته و به خزاعه كه هم عهد پيغمبر بود، آسيب رساندند. و همين امر سبب شد كه پيغمبر به سمت قريش حركت نموده و مكه را فتح كند.
پوشيده نماند كه همين صلح، سبب شده بود تا قريش از فكر جنگ بيرون رفته و متفقين خود را به تدريج از دست بدهند. همچنين سبب شد تا اسلام در ميان قريش شيوع پيدا كرده و مردانى از آنان مانند خالد بن وليد به سمت پيغمبر آيند و مسلمان شوند.
پيغمبر نيز با خيال راحت و فكرى آسوده از شر قريش مشغول به نشر اسلام و نابود كردن دشمنان دين شد.
پس هر قدر كه زمان مىگذشت به نفع اسلام و ضرر قريش بود. اين بود پارهاى از اسرار صلح پيغمبر و پليدى و خامى فكر كسانى كه ندانسته خيال مىكردند، اين صلح موجب ذلت و خوارى مسلمين و باعث عزت و توانايى مشركين است؛ كسانى كه به پيغبمر اعتراض مىكردند؛ اعتراضى كه نمىتوان آن را دلسوزى به حال اسلام و مسلمين قلمداد كرد؛ زيرا يقينا آنان دلسوزتر از پيغمبر نبودند. از طرفى ديگر مىتوان گفت كه اعتراض آنان ناشى از شك در نبوت پيغمبر بوده است:
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّهَ وَاَصيعُوا الرَّسُولَ وَاُولىِ اْلاَمْرِ مِنْكُمْ فَاِنْ تَنازَعْتُمْ فى شَىْءٍ فَرُدُّوهُ اِلىَاللّهِ وَالرَّسُولِ اِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ اْلاخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَاَحْسَنُ تَأْويلاً»(1)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [نيز] اطاعت كنيد؛ پس هرگاه در امرى اختلاف نظر يافتيد، اگر به خدا وروز بازپسين ايمان داريد، آن را به [كتاب] خدا و [سنت ]پيامبر عرضه بداريد، اين بهتر و نيك فرجامتر است».
يكى ديگر از كسانى كه مسلمان شده و از مكه به مدينه فرار نمود، ابوبصير ابن اَسَيد بن حارثه ثقفى بود. قريش دو نفر را براى پس گرفتن ابو بصير فرستادند و به موجب معاهده صلح او را با خود بردند. آنها بيرون مدينه مشغول خوردن خرما شدند. ابوبصير به يكى از آن دو نفر گفت: تو شمشير خوبى دارى. او گفت: آرى. مجرب هم هست و آزمايش خود را داده. ابوبصير به بهانه ديدن شمشير آن را از او گرفت و با همان شمشير او را كشت. نفر دوم شتابان خود را به پيغمبر رسانيد و گفت كه ابوبصير رفيق مرا كشت و من را هم خواهد كشت. ابوبصير گفت: يا رسول اللّه! شما به عهد خود وفا نموده و مرا تحويل دادى.
1) سوره نساء، آيه 59.
پيغمبر در حق ابوبصير فرمود: اگر كسى همراه داشته باشد، خوب مىتواند آتش جنگ را روشن كند. ابوبصير دانست كه پيغمبر او را تحويل خواهد داد. بنابر اين، در مدينه نماند.
شيخ طبرسى نوشته است پيغمبر لباسهاى آن كشته را به ابوبصير واگذار فرمود: ابوبصير رفت و پنج نفر همراه نمود و بر سر راه تجارت قريش نشست و مشغول ياغىگرى و گرفتن مال و جان قريش شد. همان ابوجندل پسر سهيل (كسى كه پيغمبر او را در وقت معاهده تحويل پدر داد و از خدا خواست تا اگر ايمان به خدا و رسول دارد، راه فرجى براى او باز شود) با هفتاد نفر خود را به ابوبصير رسانيد و تمامى مال التجاره قريش به تصرف اينان مىآمد. قريشِ بيچاره، مستأصل شدند؛ چون اين جمع به عنوان راهزن و ياغى بوده و براى خود محل معينى نداشتند، پس اگر قريش به جنگ آنان مىرفت، با خسارت فراوان مواجه مىشد. در نتيجه اين جمع، براى قريش بسيار خطرناك شدند و به كلى راه تجارت آنان قطع شد. اين گونه بود كه قريش ابوسفيان را نزد پيغمبر فرستادند تا اعلام كند كه ما اين جماعت را نمىخواهيم و چون مسلمان هستند، شما آنان را نزد خود بطلبيد. همچنين قريش از او خواستند تا بگويد كه ما از اين قسمت از عهدنامه صرفنظر مىكنيم.(1)
آرى! اين همان ماده از عهد نامه بود كه معترضين به خاطر كوتاه نظرى مىگفتند كه ما را خوار و ذليل مىكند و ما تن به خوارى نمىدهيم. سپس آنان دانستند كه اطاعت بهتر بود: «ذلِكَ خَيْرٌ وَاَحْسَنُ تَأويلاً(2)اين بهتر و نيك فرجامتر است».
محمد بن اسحاق مىگويد: «همين جماعت ابوبصير بودند كه وقتى ابوالعاص بن ربيع اموى (داماد پيغمبر و خواهرزاده خديجه) با جمعى از قريش با اموال اهل مكه سفر تجارت مىكردند، اموال آنان را گرفتند و به احترام آن كه ابوالعاص سابقاً داماد پيغمبر
بود از كشتنشان صرفنظر نمودند. امّا همگى آنان را به جز ابوالعاص اسير كردند. ابوالعاص چون ديد هم تمامى اموالى را كه در تصرفش بود از دست داده و هم راه را بر خود بسته ديد، چارهاى نديد جز اينكه بيايد به مدينه و از پيغمبر خواهش نمايد تا تمامى اموال او را رد كند. ابوالعاص آن اموال را به مكه برد و در آنجا آشكارا اسلام آورد سپس به مدينه برگشت و پيغمبر هم زوجهاش را به او برگردانيد».(1)
هرگاه يكى از زنهاى كافران مسلمان شود، به خاطر اسلام، علاقه زوجيت زن مسلمان و مرد كافر قطع شده و ميان آن دو جدايى مىافتد و بر يكديگر حرام خواهند شد. پس اگر زن، اسلام آورد و به مسلمين ملحق شد نمىتوانند او را به كفار رد نمايند.
گويند پس از قرار صلح، در همان حديبيه، دختر حارث اسلام آورد. شوهرش آمد و او را از پيغمبر خواست و گفت: يا محمد! به شرط عمل كن! به همين مناسبت اين آيات نازل شد:
«يا اَيُّهَاالَّذينَ آمَنُوا اِذا جائَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللّهُ اَعْلَمُ بِاِيمانِهِنَّ فَاِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ اِلىَالْكُفّارِ لاهُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَلاهُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ وَاتُوهُمْ ما اَنْفَقُوا وَلاجُناحَ عَلَيْكُمْ اَنْ تَنْكِحُوهُنَّ اِذا ءاتَيْتُمُوهُنَّ اُجُورَهَنَّ وَلاتُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ وَسْئَلُوا ما اَنْفَقْتُمْ وَلْيَسْئَلُوا ما اَنْفَقُوا ذلِكُمْ حُكْمُ اللّهِ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ وَاللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ * وَاِنْ فاتَكُمْ شَىْءٌ مِنْ اَزْواجِكُمْ اِلىَ الْكُفّارِ فَعاقَبْتُمْ فَأتُوا الَّذينَ ذَهَبَتْ اَزْواجُهُمْ مِثْلَ ما اَنْفَقُوا وَاتَّقُواللّهَ الَّذى اَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ»(2)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! چون زنان با ايمان مهاجر، نزد شما آيند آنان را بيازماييد. خدا به ايمان آنان داناتر است. پس اگر آنان را با ايمان تشخيص داديد، ديگر ايشان را به سوى كافران بازنگردانيد، نه آن زنان بر ايشان حلالند و نه آن
[مردان] بر اين زنان. و هر چه خرج [اين زنان ]كردهاند به [شوهران] آنها بدهيد، و بر شما گناهى نيست كه - در صورتى كه مهرشان را به آنان بدهيد - با ايشان ازدواج كنيد، و به پيوندهاى قلبى كافران متمسك نشويد [و پايبند نباشيد] و آنچه را شما [براى زنان مرتد و فرارى خود كه به كفار پناهنده شدهاند ]خرج كردهايد، [از كافران] مطالبه كنيد، و آنها هم بايد آنچه را خرج كردهاند [از شما ]مطالبه كنند. اين حكمِ خداست [كه ]ميان شما داورى مىكند، و خدا داناى حكيم است. و در صورتى كه [زنى] از همسران شما به سوى كفار رفت [و كفار مهر مورد مطالبه شما را ندادند] و شما غنيمت يافتيد؛ پس به كسانى كه همسرانشان رفتهاند، معادل آنچه خرج كردهاند بدهيد، و از آن خدايى كه به او ايمان داريد بترسيد».
ابن اسحاق مىگويد: «ام كلثوم دختر عقبة بن ابى معيط هم به مدينه آمد و اسلام آورد. وليد و عماره، دو برادرش آمدند تا او را برگردانند، امّا پيغمبر ام كلثوم را به آنان پس نداد».(1)
آرى! اين قرارداد مربوط به زنان نبود؛ چون برگشت زن به شوهر كافر روا نيست و مسلمانان مهر او را به شوهرش مىدهند. و اگر او بخواهد شوهرى از مسلمين انتخاب كند نيز مانع ندارد.
البته اين امر در موقعى اجرا و عملى مىشود كه امتحان شود و اسلام آن زن فرارى محقق گردد.
امام جعفر صادق علیهالسلام در شرح اين صلح فرمود:
«و ما كان قضية اعظم بركة منها لقد كاد ان يستولى على مكة الاسلام».
هيچ قضيهاى به پربركتى اين صلح نبود؛ نزديك شد كه تمامى مكه مسلمان شوند».
رجال شجاعت و سياست قريش همانند خالد بن وليد و عمرو بن عاص نيز آمده و اسلام آوردند. آرى! «ذلكَ خَيْرٌ وَاَحْسَنُ تَأْويلاً».
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 640.
پيغمبر خدا در ذى القعده سال بعد، كه سال هفتم هجرت بود مجددا با اصحاب براى عمره حركت فرمود و مطابق قرارداد، سه روز در مكه ماند. گفتهاند كه عبد اللّه بن رواحه در حال طواف، جلوى پيغمبر - در حالى كه با دست خود به پيغمبر اشاره مىنمود - اين رجزها را مىخواند:
خلوا بنىالكفّار عن سبيله *** اليوم نضربكم على تنزيله
ضربا يزيل الهام عن مقيله *** و يذهل الخليل عن خليله
قد أنزل الرحمان في تنزيله *** بانّ خير القتل في سبيله
نحن قتلناكم على تأويله *** كما قتلناكم على تنزيله
يا رب انّى مؤمن بقيله *** انّي رأيت الحق في قبوله(1)ابن اسحاق مىگويد: عبد اللّه بن رواحه زمام ناقه پيغمبر را گرفته بود و اشعار را مىخواند؛ با تقديم و تأخير به اضافه:
انى شهيد انه رسوله *** خلوا فكل الخير فى رسوله(2)اگر كسى آن منظره را تصور كند مىبيند كه او پيغمبر را در حال طواف خانه خدا در شهر مكه سوار شتر كرد؛ همان شهرى كه آن حضرت شبانه از آنجا فرار نموده بود. احدى از مشركين حاضر نبود. شهر در تصرف پيغمبر بود و عبداللّه آن بزرگ مرد صحابى با اشعار خود حاضرين را كه همه از مسلمانان بوده و پيغمبر را احاطه كرده بودند تحريك و تهييج مىنمود. او با اشاره دست، خطاب به پيغمبر مىنمايد و به رسالت او و
1) فرزندان كفار را به حال خود واگذاريد، امروز ما بر طبق تنزيل قرآن شما را مىزنيم - جنگ مىكنيم - ؛ آنچنان زدنى كه بزرگ را از جايش تكان دهد - عقل از سرتان بپرد - و دوست، دوست خود را فراموش كند؛ همانا خداوند مهربان در قرآن آورده است كه بهترين كشته شدنها آن است كه در راه او باشد؛ با شما جنگ مىكنيم بر تأويل قرآن، همچنانكه جنگ كرديم با شما بر تنزيل قرآن؛ پروردگارا من به آنچه قرآن گفته ايمان دارم چرا كه حق را در پذيرفتن آن ديدم. سيره نبويّه دحلان، ج 2، ص 215.
2) من گواهم بر اينكه او فرستاده خداست، خلاصه اينكه تمام نيكىها در فرستاده اوست.تاريخ طبرى، ج 3، ص 24.
حقانيت دين او شهادت مىدهد و بدين وسيله كفار را تهديد مىكند. كفار به قدرى مرعوب شده بودند كه حتى جرأت فكر كشتن ناگهانى پيغمبر را نداشتند. و اين امر، يكى از امور خارق العاده پيغمبر خداست. آرى! خداوند نگاهدار او بود و وعده صريح داده بود: «وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ(1)و خدا تو را از [گزند ]مردم نگاه مىدارد».
شما ملاحظه كنيد كه وقتى دشمن در صدد قتل عمر بن خطاب و على بن ابى طالب علیهالسلام برآمد، توانست در مسجد، هنگام نماز و با حضور مردم به هدف خود برسد. امّا پيغمبر خدا با وجود آن همه دشمن داخلى و خارجى هيچ آسيبى نديد؛ چون خدا فرمود: «فَسَيَكْفيكَهُمُ اللّه(2)و به زودى خداوند [شرّ] آنان را از تو كفايت خواهد كرد».
اين چنين است كه رسول خدا بدون كمترين ترس و وحشتى به امر ابلاغ رسالت و آنچه به آن مأمور است، مىپردازد. و خداوند نيز همواره او را از شرّ بدخواهان محافظت
مىنمايد.
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَاَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ * اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ»(3)
«پس آنچه را بدان مأمورى آشكار كن و از مشركان روى برتاب، كه ما [شرّ] ريشخند گران را از تو برطرف خواهيم كرد».
• شروع جنگ و فرار مسلمانان
• علت فرار مسلمانان و پيروزى بعد از شكست
• چرا رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در غزوات نمىجنگيد؟
• فرار مسلمين و نزول نصرت الهى
• تقسيم غنايم و اعتراض انصار
• بازگشت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از طائف و استرداد اسراى هوازن
«حنين» زمينى است داراى سرازيرى زياد و كمينگاه؛ و گويا در كوهى حدود بيست فرسخى مكه مىباشد. طوايف «هوازن» و «ثقيف» به قصد جنگ با پيغمبر در زمين «اوطاس» تجمع كرده بودند. اين تنها جنگ مهمى بود كه عرب بدون شركت داشتن قريش با پيغمبر رودر روى هم قرار گرفته بودند؛ چون بسيارى از قريش در ركاب پيغمبر بودند؛ زيرا اين قضيه به فاصله كمى پس از فتح مكه، يعنى در شوال سال هشتم هجرت پيش آمد. پيغمبر از مكه به سمت دشمن حركت نمود. مسلمانان در اين جنگ در حدود دوازده هزار نفر بودند؛ ده هزار نفر از مدينه و دو هزار نفر هم از مكه به سپاه ملحق شده بودند. از تعداد جمعيت هوازن اطلاع دقيقى در دست نيست، ولى از بسيارى اسيران مىتوان تا حدى به كثرت آنان پى برد.(1)
ابان بن عثمان در كتاب خود از امام جعفر بن محمد علیهالسلام نقل مىكند كه فرمود: «چهار هزار اسير و دوازده هزار شتر غنيمت گرفته شد؛ به جز غنايم ديگر و چهارهزار اسير زن و فرزند و مردان ناتوان. قشون هوازن فرار كرده؛ قسمتى به طائف و قسمتى به اوطاس رفتند. بنابر اين، از تعداد اسيران مىتوان گفت كه اعراب سه هزار مرد جنگى بودند و با اين حساب قشون اسلام چهار برابر آنان بود. شايد اين اولين جنگ مهمى بود كه پيغمبر با عرب روبرو شده بود، در حالى كه قواى او بيشتر از دشمنان خدا بود. در جنگهاى سخت بدر، احد و احزاب هميشه مسلمانان كمتر و قريب به ثلث نفرات دشمن بودند، امّا تعداد مسلمانان در اين جنگ بر عكس جنگهاى قبلى بود. گذشته از اين، قواى فعلى پيغمبر از ملحقين مكه مركب بودند از ياوران و دشمنان سابق كه در مدت هشت سال يا
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 73.
به ضرر اسلام و يا به نفع آن جنگ مىكردند. پس آنها آزموده و مجرب بودند، ولى هوازن در اين مدت جنگى نداشت. به علاوه در لشكر مسلمين پهلوانانى بودند كه در هوازن يا مانند آنان نبود و يا به آن اندازه نبود. اين امور به اضافه اعتماد به نفسى كه بر اثر فتوحات و يا روح ايمان و خداپرستى و اعتقاد به معاد و بهشت و جهنم در مسلمين پيدا شده بود، علل و اسباب غرور مسلمين شد و آنها خود را فاتح دانستند، اما هوازن و ثقيف اگر چه از لحاظ عدد و جمعيت خود را كمتر از مسلمين مىديدند ولى خود را جنگىتر و آزمودهتر مىدانستند. لذا مالك رئيس آنان مىگفت: طرف جنگ محمد هميشه مردمان بىتجربه و بىاطلاع از امور جنگ بودند.(1)
از اين كلام، نهايت غرور مالك به خود و سپاهيانش معلوم مىشود؛ زيرا در اين مدت هشت سال، پيغمبر جنگهاى زيادى با قريش و اعراب و يهود داشت و تمامى اينان، در نظر مالك، بىتجربه از جنگ و علوم نظامى بودند. مىتوان باور كرد كه مالك مرد شجاع و متهور و دانايى بود و بدين جهت رؤساى طوايف هوازن به كلمه واحده او را براى رياست انتخاب نموده بودند. اگر در مالك نبوغ فوقالعاده نبود، چنين پيشآمد نمىكرد، گذشته از اين، نقشه ابتكارى مالك در جنگ، بسيار دقيق و ماهرانه انجام گرفت و منجر به شكست مسلمين شد. از طرفى ديگر او دستور داد تا همه زنان و اطفال و اموال مورد علاقه خود را با خود بياورند و پشت سر نگاه دارند چرا كه جنگجويان به ملاحظه غيرت ناموس و علاقه به مال كاملاً بجنگند و فكر فرار نكنند. اين نقشه مالك بود و در جنگهايى كه پيغمبر داشت، هيچ دشمنى چنين كارى نكرده بود.
اين عمل براى تهييج احساسات، امرى است بسيار مؤثر، بلكه مىتوان گفت بىنظير است؛ عرب كه به واسطه اشعار حماسى تهييج شده و بىباكانه وارد جنگ مىگردد و مشترى مرگ مىشود، به واسطه نگاه داشته شدن زن و فرزند و مادر و خواهر و اموال و آنچه را كه مورد علاقه او است در پشت سر خود، مىبايست كه ديگر فكر فرار به سر نياورد.
1) اعلام الورى، ص 113.
همان طور كه ياد آور شديم چنين حيلهاى نقشه مالك بود، ولى دُرَيد بن صمة رئيس طايفه جَشم از طوايف هوازن پيرمردى نابينا بود، مالك را طلبيد و به او گفت: اى مالك! چه كردى؟ گفت: اولاد و زنان و اموال را نيز با مردم حركت دادم تا هر كسى به جهت زن و فرزند و مال، دليرانه بجنگد و هيچ گاه فرار نكند. دريد گفت: اى مالك! تو امروز با مقام رياست سپاهيان و طوايف صبح كردى و پس از امروز، فرداست و كار تو درست نيست. چرا زنان را آوردى؟ مگر در موقعى كه قشون فرار كند، مىتوان جلو آنها را به اين وسايل و اسباب گرفت؟ به كار امروز تو نمىخورد، مگر سوار و اسلحه. اگر غالب شدى، زنان مىآيند و اگر مغلوب شدى آيا مفتضح نخواهى شد و زنان را به اسيرى ندادى؟ مالك گفت: تو پيرى و فكرت پير شده است.
از اين فكر مالك و جواب او به دريد و استقامت او در فكر خود و مطاعيه او با مخالفت نمودن دريد، مىتوان عظمت او را در نزد طوايف هوازن و عُجب و غرور او را به دست آورد. مالك چون مرد شجاعى بود، جز پيروزى فكر ديگرى در سر نمىپروراند. بنابر اين، زنان و اطفال و اموال را آورد تا جنگجويان را تقويت روحى نموده باشد.
دريد هم مردى پير است و قهراً پير، چون ناتوان است، محتاط مىشود، فكر روز مبادا را مىكند و درس فرار را روان مىكند. جواب مالك به دريد بسيار منطقى بود. فكر مالك در اثر شجاعت و غرور بود و فكر دريد در اثر ضعف و پيرى.
امّا اعتقاد ما بر اين است كه مالك خود را ضعيف مىدانست و به همين دليل هم براى تقويت روحى سپاهيان خود مبادرت به آوردن اموال و زنان و اطفال نمودهبود. به علاوه نقشه جنگى او هم دليل بر اين مطلب است؛ زيرا از آنجا كهنمىخواست در روز روشن با سپاهيان اسلام مبارزه كند و صفبندى نمايد، دستور داد تا در كمين گاههاى وادى حنين شبانه منزل كنند و ناگهان از كمين بيرونآيند و مسلمانان را با شمشيرهاى برهنه مورد حمله قرار دهند. اين گونه بود كه مسلمانان با وجود كثرت نفرات و جنگجويان شكست را متقبل شدند.
«لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إذْ اعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَضاقَتْ عَلَيْكُمُ الاَْرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرينَ * ثُمَّ اَنْزَلَ اللّهُ سَكينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَعَلَىالْمُؤْمِنينَ وَاَنْزَلَ جُنُوداً لَمْتَرَوْها وَعَذَّبَالَّذينَ كَفَرُوا وَذلِكَ جَزآءُ الْكافِرينَ * ثُمَّ يَتُوبُ اللّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عَلى مَنْ يَشآءُ وَاللّه غَفُورٌ رَحيمٌ»(1)
«قطعا خداوند شما را در مواضع بسيارى يارى كرده است، و [نيز] در روز «حنين»؛ آن هنگام كه شمار زيادتان شما را به شگفت آورده بود، ولى به هيچ وجه از شما دفع خطر نكرد، و زمين با همه فراخى بر شما تنگ گرديد، سپس در حالى كه پشت [به دشمن] كرده بوديد برگشتيد. آنگاه خدا آرامش خود را بر فرستاده خود و بر مؤمنان فرود آورد، و سپاهيانى فرو فرستاد كه آنها را نمىديديد، و كسانى را كه كفر ورزيدند عذاب كرد، و سزاى كافران همين بود. سپس خدا بعد از اين [واقعه]
توبه هر كس را بخواهد مىپذيرد، و خدا آمرزنده مهربان است».
آيه شريفه فوق دلالت دارد بر اين كه خداوند در مواطن و غزوات بسيارى پيغمبر را يارى نمود، نه اينكه خود مسلمين توانايى مقابله با دشمنان را داشته باشند. اگر خداوند هر دو دسته - مسلمين و كفار - را به خودشان واگذار مىكرد، هميشه مسلمين مغلوب بودند. خداوند پس از بيان امر كلى، ذكر خاص نمود. يعنى ياد آورى كرد كه در روز حنين جمعيت مسلمين به مراتب بيشتر از كفار بود. بدين جهت آنها خيال مىكردند كه در آن جنگ، مغلوب نمىشوند. بنابر اين، خداوند در آن روز هر دو دسته را به خود واگذار فرمود تا بر مسلمين ثابت شود، با آنكه زيادتر از كفار هستند و مىبايست، به حساب خود، غالب آيند، زيادى عددشان، كارى صورت نداده و فايده نخواهد بخشيد. اين گونه بود كه پس از روبرو شدن و جنگ كردن، زمين با آن گشادى و وسعتى كه داشت بر عموم سپاه اسلام تنگ شد و ديگر نتوانستند توقف كنند سرانجام پشت به دشمن نموده فرار كردند و پيغمبر را تنها گذاشتند. بنابر اين، معلوم شد كه از نفرات زياد كارى ساخته نيست.
1) سوره توبه، آيه 25 - 27.
خداوند بر دل پيغمبر و مؤمنين آرامش نازل فرمود. مؤمنين حنين ده نفر بودند كه فرار نكرده و ملازم پيغمبر بودند و در ركاب آن حضرت جنگيدند. سپاهيان خدا هم كه به چشم نمىآمدند نازل شدند و خداوند كفار را به وسيله آنان عذاب كرد و جزاى كفرشان همان بود كه شد؛ كشته دادند و اموال و زن و بچه را گذارده و فرار كردند.
از آيه شريفه معلوم مىشود كه خداوند از مسلمين ناراضى بود، چرا كه فرار كردند و پيغمبر را تنها گذاشتند، و خداوند تنها هركس را كه بخواهد مىآمرزد. امّا در جنگ احد خداوند صريحاً اعلام فرمود كه عموم فراريان را عفو نمود:
«. . . وَلَقَدْ عَفا عَنْكُمْ وَاللّهُ ذُوفَضْلٍ عَلَىالْمُؤْمِنينَ * اذْتُصْعِدُونَ وَلاتَلْوُونَ عَلى اَحَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فى اُخْريكُمْ . . .»(1)
«. . . و از شما در گذشت و خدا نسبت به مؤمنان، با تفضّل است. [ياد كنيد]
هنگامى را كه در حال گريز [از كوه] بالا مىرفتيد و به هيچ كس توجه نمىكرديد و پيامبر، شما را از پشت سرتان فرا مىخواند . . .»
ولى در غزوه حنين، چنين مىفرمايد: بعد از اين هر كس را كه بخواهد، از او مىگذرد. معلوم مىشود كه خداوند تا نزول اين آيه شريفه از فراريان راضى نشده و آنها را عفو نفرموده بود. تفاوت بين عفو در احد كه فورى همه را بخشيد و به امر واقع شده خبر داد و بخشش در غزوه حنين كه پس از پايان كار زار، خبر مىدهد كه هركس را بخواهد مىگذرد، شايد از اين باب است كه در روز احد جرم فرار از جنگ و تنها گذاردن پيغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم اولين جرم مسلمين بود. امّا مسلمانان در غزوات بعد، مثل خيبر نيز ديدند كه اين عمل اتفاق افتاد و آنها بار ديگر فرار كردند، با آنكه يارى خداوند را مكرر ديده بودند و وعده خداوند به نصرت دين و غلبه مؤمنين و مغلوبيت كفار بارها تكرار شده بود. در اين باب آيات بسيارى بود. تفاوت ميان جرم ابتدايى و جرم مكرر شده بديهى است.
فرق ديگر آن است كه در جنگ احد يا غير آن، نفرات مسلمين نسبت به كفار كمتر بود.
1) سوره آل عمران، آيه 152 و 153.
پس اگر فرار مىكردند تا حدودى مىتوان در مجازات تخفيف قايل شد، ولى در جنگ حنين، نفرات مسلمين چندين برابر بيشتر بود. بنابر اين، راه عذر و بهانه به كلى بسته مىشود.
آرى! مسلمانان مغرور شده و گمان مىكردند مغلوبيت گذشته در اثر كمى جمعيت بود ولى در اين نوبت، چون عدد آنان زياد است، غالب خواهند شد. و مىتوان همين خيال را نيز باعث شدت مجازات دانست؛ زيرا آنان از نصرت حق غافل گشته و به خود مغرور شده بودند و نصرتهاى خدا را در مواطن ديگر متوجه نبودند.
كفار به دستور مالك بن عوف در شكافهاى وادى حنين و گوشه و كنار پنهان شدند. مسلمين پس از نماز صبح در تاريكى، وارد اين وادى شده و ناگهان به هجوم كفار مبتلا گشتند. جلوى سپاه مسلمانان «بنى سليم» بودند. آنان مقاومت نكرده، بلكه فرار كردند و سبب فرار ديگران نيز شدند. سپاهيان پشتسر، وقتى ديدند صف جلو به عقب فرار مىكند، آنان نيز چنين كردند. بالأخره تمام مسلمانان فرار كرده و از جلو پيغمبر مىگذشتند و به آن حضرت پشت مىنمودند.(1)
در سيره نبويه در عدد كسانى كه ثابت مانده و فرار نكردند، اختلاف شده است، بعضى مىگويند صد نفر و بعضى هشتاد نفر و بعضى دوازده و بعضى ديگر ده و گروهى هم سيصد نفر را ذكر مىكنند. البته ممكن است جمع بين اقوال كرد؛ يعنى به واسطه اختلاف لحظات، گاهى كم بودند و گاهى بسيار، گاهى متفرق بودند و گاهى جمع مىشدند.(2)
ابن قتيبه مىگويد: كسانى كه پس از فرار مردم در حنين بجا ماندند عبارت بودند از: على بن ابى طالب، عباس بن عبد المطلب، ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب و پسر وى و فضل بن عباس و ايمن بن عبيد - كه در آن روز كشته شد - و ربيعة بن حارث بن عبد المطلب و اسامة بن زيد بن حارثه.
عباس بن عبد المطلب گويد:
نصرنا رسول اللّه فى الحرب سبعة *** و قد فر من فرمنهم فأقشعوا
و ثامننا لاقى الحُمام بسيفه *** بما مسه فى اللّه لايتوجع(1)از اين عبارت چنين فهميده مىشود كه مقصود او از هشتمين نفر (ثامننا) كه كشته شد، همان ايمن بن ام ايمن است.
من معتقدم اگر روايات ديگر درست بوده و در عصر امويين و عصر منافقين به خاطر انكار فضيلت بنى هاشم درست نشده باشد، مقصود، كسانى هستند كه زودتر از فرار برگشته و خود را به خدمت پيغمبر رساندند. وگرنه اصحاب، همگى به نص قرآن كه مىفرمايد: «ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِريِنَ(2)سپس در حالى كه پشت [به دشمن ]كرده بوديد برگشتيد». فرار كرده بودند.
انس بن مالك گويد: «روز حنين، پيغمبر ده هزار نفر قشون داشت و طلقاى از قريش نيز با او بودند. امّا همگى فرار كرده و پيغمبر را تنها گذاشتند. پيغمبر دو مرتبه فرياد كرد؛ يك مرتبه از طرف راست كه جمع انصار را آواز داد و مرتبه ديگر از سمت چپ، و هر دو مرتبه انصار جواب دادند كه ما با تو هستيم.
روايات ديگر از انس نقل مىكند كه گفت: پيغمبر انصار و مهاجر را فرياد كرد و طلبيد ليكن ما فرار كرديم».(3)
من از اين انس (كه فضيلت على علیهالسلام را كتمان كرد و شهادت نداد و به دروغ عذر آورد و در اثر نفرين على علیهالسلام مبتلا به بَرص شد) بسى در تعجب هستم! آيا او دروغ گفت يا فراريان دروغ گفتند؟! آنان كه فرار مىكنند و پيغمبر وقتى آنان را مىطلبد، چگونه
1) هفت نفر بوديم كه استقامت نموده و رسول خدا را در جنگ يارى كرديم، و مردم آنچنان فرار كردند كه لشكر پراكنده شد؛ و هشتمين ما با بزرگ زادهاى روبرو شد - و نبرد كرد - و شهيد شد كه در راه خدا آنچه به او رسيده باكى نيست.معارف ابن قتيبه، ص 96.
2) سوره توبه، آيه 25.
3) صحيح مسلم، ج 2، ص 735 - 737، ح 135 و 136.
مىگويند كه ما با تو هستيم؟! مگر پيغمبر نيز فرار مىكرد تا با هم باشند؟!
عباس بن عبد المطلب مىگويد: «چون روبرو شدند، مسلمانان فرار كردند».(1)
همچنين سلمة بن اكوع مىگويد: «صحابه پيغمبر فرار كردند».(2)
مالك بن عوف هنگامى كه مسلمانان در حال فرار بودند با نهايت غرور و سرمست از شادى، دنبال انجام كار است. او فرياد مىكند: محمد را به من نشان دهيد. سپس مىآيد و - بنابر نقلى - ايمن را كه مىخواست از پيغمبر دفاع كند، مىكشد، ولى موفق نمىشود به پيغمبر دسترسى پيدا كند. در حالى كه بنى هاشم دور پيغمبر را گرفته بودند، آن حضرت به عباس امر مىكند كه اصحاب بيعت را بخوان. عباس كه صداى رسايى داشت بر بالاى بلندى مىرود و آنان را مىطلبد. فراريان از دور صداى عباس را مىشنوند و بر مىگردند و چون به قدر صد نفرى مىشوند، آتش جنگ گرم مىشود. مسلمانان كه مهياى جنگ مىشوند، كفار پشت به جنگ كرده و اموال و زنان و اطفال را گذاشته و فرار كردند. مىگويند مجموع كشتگان كفار، صد نفر بود.
اگر در عدد كفار و مسلمين و مدت جنگ و آن زمان كه فرار كردند و در دسترس مسلمانان بودند دقت شود، معلوم مىشود كه صد نفر كشته رقمى نيست و فهميده مىشود جنگ را كسان ديگرى تمام كردهاند. چنانچه يك بار ديگر در آيات 25 و 26 سوره توبه دقت شود، معلوم خواهد شد كه سرّ زنده ماندن پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و پيروزى بعد از شكست اوليه مسلمين در چه بود.
آرى! سرّ اين امور همان است كه در قرآن اشاره شده است. وقتى مسلمانان به پيغمبر پشت نمودند، خداوند بر پيغمبر و مؤمنانى كه با او ماندند، آرامش نازل فرموده و كفار را معذب كرد. اين كه آن سپاهيان چه بودند و كه بودند، نمىدانيم. شايد رعب و خوف هم يكى از آنها بود؛ كفار پس از آنكه مسلمين را فرارى دادند و پيغمبر را تنها ديدند، بيچاره شدند؛ نه، توانستند سپاه فرارى را تعقيب كنند و نه پيغمبر را اسير و يا
بكشند! آنان خود را باخته و نتوانستند هيچ كارى به جز فرار صورت دهند.
«سَأُلْقِى فِى قُلُوبِ الَّذينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ»(1)
«به زودى در دل كافران وحشت خواهم افكند».
در اثر نصرت حق و نزول سپاه غيبى، مسلمانان بسيار كم كشته دادند؛ ايمن بن عمر و سراقة بن حارث دو تن از كشته شدگان مسلمانان بودند.
آرى! خداوند در آياتى ديگر از سوره انفال چگونگى ياريش و عذاب كفار را به زيبايى بيان مىفرمايد:
«قُلْ لِلَّذينَ كَفَرُوا اِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْلَهُمْ ماقَدْ سَلَفَ وَاِن يَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الاَوَّلينَ * و قاتِلُوهُمْ حَتّى لاتَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدّينُ كُلُّهُ لِلّهِ فَاِنِ انْتَهَوْا فَاِنَّ اللّهَ بما يَعْمَلوُنَ بَصيرٌ * وَاِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ مَوْليكُمْ نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَالنَّصير»(2)
«به كسانى كه كفر ورزيدهاند، بگو: اگر باز ايستند، آنچه گذشته است بر ايشان آمرزيده مىشود؛ و اگر باز گردند، به يقين، سنّت [خدا در مورد ]پيشينيان گذشت. و با آنان بجنگيد تا فتنهاى بر جاى نماند و دين يكسره از آنِ خدا گردد. پس اگر [از كفر] باز ايستند قطعا خدا به آنچه انجام مىدهند بيناست. و اگر روى برتافتند، پس بدانيد كه خدا سرور شماست؛ چه نيكو سرور و چه نيكو ياورى است».
بَراء مىگويد: «ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب عمو زاده پيغمبر، آن حضرت را مىكشيد و مىبرد، چون مشركين پيغمبر را احاطه كردند، پياده شد و اين رجز را خواند:
اناالنبى لا كذب *** انا بن عبدالمطلب(3)
پس كسى شجاعتر از پيغمبر و بر دشمنان سختتر از آن حضرت ديده نشد»(1)
اين نقل از جهاتى به نظر درست نمىآيد: يكى آن كه پيغمبر شعر ياد نداشت: «وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَما يَنْبَغى لَهُ(2)و [ما] به او شعر نياموختيم و درخور وى نيست».
اصولاً شعر به چند نوع است و رجز يكى از انواع آن است.
چون شعر گفتن براى پيغمبر شايسته نبود خداوند به او ياد نداده بود، پس چگونه رجز مىخواند؟
دوم آن كه اگر پيغمبر پياده شده بود و جنگ مىنمود، كشته شدگان آن سرور كجا هستند؟! و مهمتر از همه آن كه چرا پيامبر پياده شد در حالى كه جنگ در حالت سوارى بهتر است؟!
سوم آن كه روايتى در همان تاريخ، قبل از حديث براء از كثير بن عباس بن عبدالمطلب كه از پدرش عباس نقل مىكند و مقتضاى آن نقل اين است كه عباس پيشاپيش پيغمبر بود و مهار قاطر را در دست داشت، پيغمبر وقتى مىبيند كه مردم فرار مىكنند، به عباس فرمان مىدهد كه مردم را با فرياد بلند بخوان. عباس مردم را به آواز
بلند مىطلبد. مردم جمع مىشوند و چون تعدادشان به صد نفر مىرسد، تنور جنگ گرم مىشود، پيغمبر در حالى كه سوار بود پا را به ركاب فشار آورده و قد را بلند مىكند و ميدان جنگ را تماشا نموده و مىفرمود: «اَلآن حَمِىَ الْوَطيس(3)الان تنور جنگ گرم شده».
اگر پيغمبر پياده شده بود، اين نقل درست در نمىآيد و مقتضاى آن اين است كه پيغمبر از اولِ فرار مردم تا وقت جمع شدن، سواره باشد.
چهارم آن كه پيغمبر روز حنين به فاصله كمى از انس سوار قاطر سفيدى به نام«دُلدُل» بود. چون مسلمين فرار كردند، به قاطر فرمود: خود را به زمين بچسبان. قاطر
شكم خود را به زمين رساند. پيغمبر قدرى از خاك زمين برداشت و به صورت مشركين پاشيد و فرمود: «حم لاينصرون»! پس مشركين پشت به جنگ كردند ديگر نه شمشيرى زده شد، نه تيرى پرتاب شد و نه نيزهاى در كار آمد».(1)
و آنچه در اثر دقت در تواريخ و اخبار به دست مىآيد، اين است كه پيغمبر در جنگها نزديكترين مردم به دشمن بود، ولى اصلاً جنگ نمىنمود و از بين مسلمين، شجاع كسى بود كه نزديك پيغمبر برسد. و چهبسا شجاعان مسلمين در موقع شدت جنگ به پيغمبر پناه مىبردند. همين مطلب از غرايب احوال پيغمبر است كه هميشه پيشاپيش سپاه و نزديكترين فرد به دشمنان بود. هيچوقت فرار نكرد و در عين حال با اسلحه جنگ نمىكرد.
آنچه به نظر مىرسد اين است كه جنگ نكردن پيغمبر، مانند شعر نگفتن او، خود، از موجبات و علل قطعيت نبوت آن حضرت مىباشد.
آن حضرت در موقع شدت جنگ اگر از خود دفاع مىنمود و شجاعتى نشان مىداد، شايد گفته مىشد از بس شجاع بود دشمنان از او وحشت داشتند و نزديك شمشيرش نمىرفتند ولى كسى كه در برابر دشمن بايستد و هيچ وقت فرار نكند و با كسى هم نجنگد، در حالى كه دشمنان او را در احاطه داشته و از هر سمتى به سوى او حمله مىكنند، چرا نمىتوانند او را بكشند و يا اسير نمايند؛ با آن كه آن حضرت مكرر در ميدان ماند و صحابه فرار كردند و او را با يك يا چند نفر در ميان انبوه دشمن تنها گذاشتند؟!
آرى! پيغمبر را كس ديگرى ياور و نگهدار است. خودش هم به اين امر اطمينان داشته و قلبش آرام بود؛ چه در موقع توقف در غار، و چه در آن مواقع كه ميان دشمنان بود و ياران رفته بودند. او بود كه به فرمان حق به مشركين اعلام نمود، تمامى شما با آنچه مىپرستيد اگر بر دشمنى با من اتفاق كنيد و به من مهلت ندهيد، خداوند نگاهدار من است:
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 78.
« . . . قُل ادْعُوا شُرَكائَكُمْ ثُمَّ كيدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ * اِنَّ وَلِيِّىَ اللّهُ الَّذى نَزَّلَ الْكِتابَ وَهُوَ يَتَوَلَّىالصّالِحينَ»(1)
«بگو: شريكان خود را بخوانيد؛ سپس درباره من حيله به كار بريد و مرا مهلت مَدَهيد. بى ترديد، سرور من آن خدايى است كه قرآن را فرو فرستاده، و همو دوستدار شايستگان است».
«فاعتبروا يا اولىالابصار»
بين فرار مسلمين و نزول نصرت الهى و كمك جنود غيبى، فاصله زيادى نبود. بنابر اين كافران نتوانستند آسيبى به پيغمبر برسانند. گويا پس از نداى عباس فراريان متوجه شدند كه امداد الهى رسيده و سفره گسترده شده و همه دعوت شدهاند. مسلمانان برگشتند و كفار را در حال فرار ديدند. دشمنان چون ديده بودند كه مسلمين فرار مىكنند، به گفتگو در آمدند. ابوسفيان گفت: اين فراريان مىروند تا به دريا برسند.
برادر صفوان گفت: سحر باطل شد.
صفوان با آن كه مشرك بود به برادرش دشنام داده و گفت: اگر مردى از قريش بر من سلطنت كند، بهتر است از اينكه مردى از هوازن حكومت كند. شيبة بن عثمان بن ابى طلحه - كه پدر او از پرچمداران و كشته شدگان روز احد بود - گفت: وقت آن رسيده است كه خون پدرم را مطالبه كنم و محمد را بكشم.
او مىگويد: وقتى نزديك محمّد شدم ديدم نمىتوانم كارى كنم؛ زيرا بين من و محمّد حالهاى پديد شد كه دانستم ممنوع هستم.
اين مورد يكى از چندين مواردى است كه خواستند به پيغمبر هتك حرمت نموده و ناگهان او را بكشند، امّا نتوانستند.
آرى! چه راست فرموده است خداوند كه: «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنْ الْمُشْرِكِينَ *
1) سوره اعراف، آيه 195 و 196.
إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ * الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّهِ إِلها آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ(1)پس آنچه را كه بدان مأمورى آشكار كن و از مشركان روى برتاب كه ما [شرّ ]ريشخند گران را از تو برطرف خواهيم كرد، همانان كه با خدا معبودى ديگر قرار مىدهند. پس به زودى [حقيقت را] خواهند دانست».
پس از آن كه كفار فرار كردند به دو گروه تقسيم شدند؛ گروهى به اوطاس رفتند كه ابو عامر عموى ابو موسى اشعرى با دستهاى از سپاهيان براى جنگ با آنان رفت. ابو عامر اگرچه در اين جنگ كشته شد، ولى رياست سپاهيان به برادر زاده او، ابوموسى اشعرى رسيد و او پيروز شد.(2)
جماعت ديگرى به همراه مالك بن عوف، رئيس هوازن به طائف رفتند و در آن جا متحصن شدند. پيغمبر با سپاه آمد و آنان را محاصره نمود.
بنابر بر نقل طبرى از عروة بن زبير، محاصره پانزده روز طول كشيد. امّا طبق نقل ابن اسحاق، اين محاصره نزديك به يك ماه ادامه داشت.(3)
طبرى نقل مىكند: پيغمبر على علیهالسلام را با دستهاى از سواران براى بتشكنى فرستاد و در آن موقع كه خود در كنار طائف بود جمع زيادى از طايفه «خثعم» با على روبرو شدند. مردى از كفار آمد و مبارز خواست، چون كسى از مسلمين بيرون نيامد، على طالب مبارزه شد. ابو العاص بن ربيع كه داماد ديگر پيغمبر بود، بلند شد و خواست به جاى على علیهالسلام به ميدان رود، امّا على علیهالسلام قبول نكرد و فرمود كه اگر كشته شدم، رياست سپاه با تو باشد سپس اين شعر را خواند:
إنّ على كل رئيس حقّا *** إن يروى الصعدة او تدقّا(4)
على او را كشت و بتها را شكست و نزد پيغمبر در كنار طائف برگشت. امّا پيروزى بر متحصنين طائف ميسر نگرديد و از «منجنيق» و «دبابه» هم كارى ساخته نشد و پيغمبر برگشت.(1)
اموال و غنايم را قبلاً به «جعرانه» فرستاده بودند امّا چون طائف فتح نشد، در جعرانه بنابر تقسيم غنايم شد. به دليل اين كه قسمت زيادى از رؤسا تازه اسلام آورده بودند گرچه لساناً شهادت مىدادند، امّا باطناً ايمانى نداشتند، مخصوصاً به پيامبرى محمد بن عبداللّه. پيغمبر مىخواست به سبب بخشيدن اموال، آنان را بر حق ثابت نمايد بنابر اين، به رؤساى اعراب، مخصوصا قريش هر يك صد شتر داد. در اين وقت احساسات انصار تحريك شد. منافقين نيز در دامن زدن به اين آتش تلاش زيادى كردند. بالأخره كار به جايى كشيد كه انصار اعتراض كرده و با رئيس خود سعد بن عباده نزد پيغمبر آمدند و سعد براى سخن گفتن اجازه خواست. چون اجازه گرفت، گفت: اگر تقسيم اين اموال به قوم خودت به دستور الهى است، ما راضى هستيم وگرنه ما راضى نيستيم.
امام باقر علیهالسلام مىفرمايد: «پيغمبر فرمود: اى جماعت انصار! آيا تمامى شما بر گفته سيّد خود، سعد، هستيد؟ انصار گفتند: سيّد ما خدا و پيغمبر است. پس در مرتبه سوم گفتند: ما با او هم عقيده هستيم».
امام باقر علیهالسلام فرمود: «انصار از آن روز، كم نور يا بىنور شدند؛ فحطّ اللّه نورهم و از براى «مؤلفه» در قرآن سهم معين شده است. در نتيجه عمل پيغمبر سال بعد همين جماعت مؤلفة القلوب، دو برابر آنچه گرفته بودند پس داده و مردمان زيادى اسلام آوردند. پيغمبر به انصار فرمود: آيا اين بهتر بود يا آنچه شما مىگفتيد؟»(2)طبرسى مىگويد: «چون پيغمبر بر حال انصار آگاه شد، امر كرد تا مجلس مخصوصى تهيه كنند كه از غير انصار كسى نباشد. آنگاه آن حضرت همراه على علیهالسلام آمد
و در وسط آنان نشست و فرمود: آيا من نيامدم و شما را كه در لب جهنم بوديد، خداوند به وسيله من نجات نداد؟ گفتند: بله براى خدا و پيغمبر است فضل و لطف بر ما. فرمود: آيا نيامدم در حالى كه شما با هم دشمن بوديد و به سبب من، خداوند شما را دوست يكديگر گردانيد؟ گفتند: صحيح است. فرمود: آيا نيامدم در حالى كه شما كم بوديد، پس به وسيله من خداوند شما را زياد كرد؟ و از اين قبيل نعمتها را شمرد، بعد فرمود: چرا جواب مرا نمىدهيد؟ گفتند: چه بگوييم، پدر و مادر ما به قربانت، تو صاحب فضل بر ما هستى. فرمود: شما جواب داريد و مىتوانيد بگوييد كه تو نيز آواره بودى، وقتى تو را تكذيب كرده بودند، نزد ما آمدى و ما تو را جاى داده و تصديقت نموديم. نزد ما آمدى در حالى كه ترس داشتى و ما به تو كمك داديم.
پس انصار فريادشان به گريه بلند شد و بزرگانشان بلند شدند، دست و پا و زانوى پيغمبر را بوسيدند و عرض كردند: از خدا و پيغمبر راضى شديم. اين اموال ما در اختيار
شماست، اگر بخواهى در بين قريش تقسيم فرما.
فرمود: آيا از اين كه به قريش مال دادم و شما را به ايمانى كه داشتيد واگذاردم، غضب كرديد؟ آيا راضى نيستيد از اين كه ديگران با مال برگردند و شما با پيغمبرتان و من
سهم شما باشم؟ پس فرمود: انصار، ذخيره و مخزن من هستند؛ اگر انصار از مردم جدا شوند و به راهى ديگر روند، من با انصار مىروم. خداوندا! انصار و فرزندانشان و فرزندان فرزندانشان را بيامرز».(1)
اين حكايت را طبرى از محمد بن اسحاق به سندش از ابوسعيد خُدرىّ با مختصر تفاوتى كه مضر به مقصود نيست نقل نموده است.(2)اگر ملاحظه گردد و در اين قضيه قدرى دقت شود، دانسته مىشود كه چه موقعيت خطرناكى پيش آمده بود! بهترين ياوران پيغمبر، انصار بودند كه به وسيله آنان اسلام رونق پيدا كرده بود؛ مهاجرين را منزل داده و مهمان نموده بودند و در جنگها بهترين ياور بودند و شهرشان پايتخت اسلام
گرديده بود. در حالى كه آن لحظه بر اثر بذل و بخشش پيغمبر به ديگران زمينه فتنه فراهم شد و قطعاً منافقين در اين ميان نهايت استفاده را مىكردند:
«لَقَدِ ابْتَغُوا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَقَلَّبُوا لَكَاْلاُمُورَ حَتّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمْرُ اللّهِ وَهُمْ كارِهُونَ»(1)
«در حقيقت، پيش از اين [نيز] در صدد فتنه جويى بر آمدند و كارها را بر تو وارونه ساختند، تا حقّ آمد و امر خدا آشكار شد، در حالى كه آنان ناخشنود بودند».
اين مورد از مهمترين مواردى بود كه منافقين مىتوانستند فتنه كرده و كار را زير و رو نمايند.
آرى مؤمنين به وسيله مال مبتلا شدند و كار به جايى رسيد كه رئيس انصار، سعد، به نمايندگى جمع بيايد و - به نقل ابوسعيد خدرى - به پيغمبر بگويد از اين كه اموال زيادى به قريش و قبايل عرب داديد و به ما سهمى نداديد انصار بر شما غضب كردهاند.
الحق والانصاف رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، پيغمبر رحمت و عاطفه، به طرز مخصوص و مهيّجى رضايت انصار را فراهم نمود، بلكه به قدرى آنان را محكم نمود كه - به نقل طبرسى - اموال خود را نيز در اختيار آن سرور گذاشتند.(2)
خداوند در بيان و توصيف آن رسول رحمت و مغفرت چنين مىفرمايد:
«فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ اْلقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْلَهُمْ . . . »(3)
«پس به [بركتِ] رحمت الهى، با آنان نرم خو[و مهربان] شدى، و اگر تند خو و سختدل بودى قطعا از پيرامون تو پراكنده مىشدند. پس، از آنان درگذر و بر ايشان آمرزش بخواه».
اگر پيغمبر در موقعى كه بهترين ياوران او آن گونه ايراد گرفتند، تندى و خشونت مىنمود، قطعاً از دور او پراكنده مىشدند و عواقب سوء اين تفرقه پوشيده نيست، ولى آن حضرت نرمى نموده و فورى جواب نداد؛ بلكه دستور داد مجلس مخصوصى آماده كردند. آن حضرت اولاً نعمتها و منّتهايى كه بر آنان داشت را تذكر داد، بعد به زبان آنان حرفهايى را كه نمىتوانستند به زبان آورند از طرف آنان بيان نمود. آنها متأثر شده گريه و زارى كردند و دست و پاى او را بوسيدند. سپس اموال خود را در اختيار آن سرور گذاردند. پيغمبر هم از آنان تمجيد نموده در حق ايشان و فرزندانشان دعا كرد، بدين وسيله دل انصار آرامش گرفت: «اِنَّ صَلَواتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ(1)زيرا دعاى تو براى آنان آرامشى است» و براى آنان استغفار كرد: «فَاغْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْلَهُمْ(2)پس، از آنان درگذر و بر ايشان آمرزش بخواه».
سپس آن جمله عجيب را مىفرمايد: «كسان ديگر با اموال و شتران مىروند، من سهم شما هستم و شما با من مىرويد» اين گونه بود كه مهربانى پيغمبر موجب شد تا شيطان دست از سر انصار بردارد.
پيغمبر بسيار رئوف و سراسر رحمت بود، نه اين كه ياوران او فوقالعاده خوب و مهربان بودند. بزرگترين صحابه و سابقين در اسلام وقتى به وسيله اموال دنيا امتحان مىشوند بر كارى كه پيغمبر كرده است، اعتراض و غضب مىكنند، در واقع: «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ اَطاعَ اللّه(3)هر كس از پيامبر فرمان بَرَد، در حقيقت، خدا را فرمان برده» فراموش مىشود.
خداوند در جايى ديگر در اين باره چنين مىفرمايد: «وَمِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فى الصَّدَقاتِ فَاِنْ اُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَاِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها اِذا هُمْ يَسْخَطُونَ * وَلَوْ اَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَقالُوا حَسْبُنَا اللّهُ سَيُؤْتينَا اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ اِنّا اِلىَ اللّهِ راغِبُونَ(4)و برخى از
آنان در [تقسيم] صدقات بر تو ايراد مىگيرند، پس اگر از آن [اموال] به ايشان داده شود خشنود مىگردند، و اگر از آن به ايشان داده نشود بناگاه به خشم مىآيند. و اگر آنان بدانچه خدا و پيامبرش به ايشان دادهاند خشنود گشته و مىگفتند: خدا ما را بس است، به زودى خدا و پيامبر از كَرَم خود به ما مىدهند و ما به خدا مشتاقيم [قطعا براى آنان بهتر بود]».
سؤال اين جاست كه ايا اعتراض و عيب جويى كسانى كه در تقسيم غنايم به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم اعتراض كردند، به واسطه ايمان بود يا از نفاق سرچشمه مىگرفت؟
با توجه به احاديث و روايات متعددى كه به ما رسيده است، مىتوان فهميد كه چنان عملى مستلزم وجود نوعى نفاق است. انسان مؤمن هيچگاه جرأت و جسارت اعتراض به رسول خدا را در خود نمىبيند و همواره مطيع خدا و پيغمبر او است؛ زيرا ايمان موجب اعتماد به خدا و طلب فضل نمودن از او است.
امام جعفر صادق علیهالسلام مىفرمايد: بيش از دو ثلث مردم، مشمول اين آيه شريفه هستند: «فَاِنْ اُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَاِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها اِذا هُمْ يَسْخَطُونَ(1)پس اگر از آن [اموال] به ايشان داده شود خشنود مىگردند، و اگر از آن به ايشان داده نشود بناگاه به خشم مىآيند».(2)
ابن عباس مىگويد: «حرقوص بن زهير تميمى - ريشه و رهبر خوارج - در موقع تقسيم غنايم حنين نزد پيغمبر آمد و گفت: يا رسولاللّه! به عدل رفتار كن! پيغمبر فرمود:
واى بر تو! اگر من عدالت نكنم، پس چه كسى عدالت مىكند؟ عمر اجازه خواست تا گردن وى را بزند. پيغمبر فرمود: به او كار نداشته باش. او اصحابى دارد كه نماز و روزه شما در نزد عبادات آنان چيزى نيست؛ پس، از دين بيرون مىروند، چنانچه تير از كمان بيرون مىرود. آنگاه «ذُوالثُّديَه» را توصيف نمود و فرمود: هرگاه خروج كردند، آنان را بكشيد».(3)و بنابر نقل بخارى فرمود: بر بهترين فرقهها خروج مىنمايد.
ابوسعيد مىگويد: «من اين جمله را از پيغمبر شنيدم و با على بودم آن وقت كه آنان را كشت و فرمان داد كشته «ذوالثُّديَه» را آوردند، به همان صفات بود كه پيغمبر بيان
فرموده بود».(1)
خبر دادن پيغمبر به قضيه ذوالثديه و خوارج يكى از اخبار به غيب است كه خداوند آن حضرت را مطلع فرموده بود. اين يكى از معجزات باهرات و آيات بىنام وى است كه تمامى مسلمين با اختلاف طبقه و مسلك نقل كردهاند و يكى از مفاخر اميرالمؤمنين على علیهالسلام است كه به دستور پيغمبر اين فرقه را از ميان برداشت.
مىگويند كه پيغمبر سوار شد و مردم دنبال او مىرفتند و مىگفتند: يا رسول اللّه! بر ما تقسيم كن! تا آن كه او را پاى درختى رسانده و فشار آوردند و رداى او را از دوشش كشيدند. فرمود: ايها النّاس! رداى مرا به من رد كنيد. اگر به قدر درختها شتر و گوسفند داشتم بر شما تقسيم مىكردم و مىديديد كه نه ترسو هستم و نه بخيل. پس پيغمبر از پشم شتر كمى مىگيرد و لاى دو انگشت مىگذارد و مىفرمايد: من از اين اموال، به جز خمس، بهرهاى ندارم و آن را نيز به شما بر مىگردانم.(2)
ملاحظه شود كه چگونه پيغمبر را اذيت مىكنند، با آن كه تمام اموال را تقسيم كرده است كسانى كه ناراضى هستند، آن حضرت را تعقيب كرده او را فشار مىدهند تا به درختى مىچسبانند و رداى او را از دوشش برمىدارند. به راستى كه از نرمى، عطوفت، حسن اخلاق و مهربانى پيغمبر مىتوان فهميد كه او براى امت، پدرى رئوف و مهربان است. و اگر جز اين بود، از دورِ او پراكنده مىشدند:
«فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْكُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»(3)
«پس به [بركتِ] رحمت الهى، با آنان نرم خو[و مهربان] شدى، و اگر تند خو و سختدل بودى قطعا از پيرامون تو پراكنده مىشدند».
طائف مدتى در محاصره بود، امّا نتيجهاى به دست نيامد. پيغمبر براى تقسيم اموال و غنايم به جعرانه برگشت. در اين ميان، هوازن اسلام آورده و طايفه ثقيف نيز به فاصله چند ماه مسلمان شدند. اگر چه پيغمبر از طائف مراجعت كرد، ولى اين بازگشت نظير مراجعت او از حديبيه بود؛ يعنى بى آن كه وارد مكه شود سبب غلبه اسلام بر عرب و قريش شد. طوايف ثقيف و هوازن كه رئيس آنان مالكعوف بود در طائف متحصن بودند. وقتى پيغمبر به جعرانه برگشت هوازن اسلام آورد. پيامبر به رئيس طائف، مالك بن عوف نيز صد شتر از همان غنايم داد كه به فاصله كمى، ثقيف نيز اسلام آوردند.
پس سرّ اسلام آوردن مالك، بلكه مسلمان شدن ثقيف نيز از اين قصه دانسته مىشود.
در تاريخ طبرى است كه: پيغمبر به وسيله هيئت هوازن به مالك بن عوف پيغام داد كه اگر مسلمان شوى و نزد من بيايى آنچه از زن، بچه و مال از تو گرفته شده به اضافه صد شتر به تو برمىگردانم. مالك بدون خبر و اطلاع ثقيف از طائف فرار مىكند و به جعرانه يا مكه نزد پيغمبر مشرف مىگردد و اسلام مىآورد. پيغمبر او را رئيس قومش و طوايف «ثماله»، «سلمه» و «فهم» از قبايل اطراف ثقيف مىكند. مالك به وسيله اين جماعت كار را بر ثقيف مشكل مىكند و راه مسافرت و تجارت را مىبندد.
ابومِحجَن ثقفى در اين باره چنين مىگويد:
هابَتِ الأعداءُ جانِبَنا *** ثمَّ تَغزُونا بنو سَلِمَةْ
و أتانا مالكٌ بِهِمُ *** ناقِضا لِلْعَهدِ والحُرُمَهْ
وَأتَوْنا فى منازِلنا *** ولقد كُنّا اُولى نَقِمَهْ(1)اهالى طائف چون كشته و غنيمت و اسير نداده بودند، كينه مسلمين را در دل نداشته و به اسلام رغبت پيدا كردند. پس اگر چه طائف فتح نشد و پيغمبر برگشت، ولى
1) دشمنان در كنار ما فرود آمدند، سپس قبيله بنى سلمه با ما كارزار نمودند و مالك كه از قبيله خود ما بود به همراهى آنها آمد و حق خويشاوندى را محترم نشمرد و پيمان شكنى نمود، آنها به ديار ما آمده و به ما حمله كردند در حالى كه ما بر اين كار (انتقام گيرى) اولىتر بوديم.تاريخ طبرى، ج 3، ص 88 و 89.
اثر آن بهتر شد و رغبت آنان به اسلام بيشتر گرديد؛ نظير بخشيدن قريش كه موجب شد عموماً اسلام بياورند.
آرى! در اثر عفو پيغمبر و بذل عطايا به قريش به واسطه «مؤلفة القلوب»، اسلام رونق عجيبى گرفت. همين برگشت پيغمبر از طائف و آمدن هوازن و برگرداندن اسرا به ايشان و عنايت آن حضرت به مالك، موجب شد تا ثقيف، بيچاره شوند و قهراً به اسلام رغبت پيدا كنند. وقتى هوازن ايمان آوردند، خطيب آنان زهير بن صدر عرض كرد: يا رسول اللّه! ما اگر پادشاه «شام غسانى» و يا پادشاه «حيره منذرى» را شير داده بوديم، آنگاه آنها در جنگ بر ما غالب مىآمدند، با فضلشان با ما معامله مىكردند در حالى كه تو بهتر از همه هستى؛ ما اموال خود را نمىخواهيم، امّا در ميان اسيرانى كه گرفتهايد، خاله و دختر خالههاى رضاعى تو و آن زنان كه تو را در موقع رضاع خدمت مىكرده و در بغل پرورش مىدادند هستند، ما زنان را مىخواهيم. ولى زنان بين مسلمين تقسيم شده بودند. پيغمبر فرمود: من نصيب خود و فرزندان عبدالمطلب را بر مىگردانم؛ و در حضور مسلمين آنها را بخشيد. مسلمانان نيز اسيران را به هوازن بخشيدند، به جز اقرع بن حابس و عيينة بن حصن. سرانجام آن دو نيز نصيب خود را به هوازن برگرداندند.
در بخشيدن پيغمبر و طرز برگرداندن سبايا دقت شود؛ به طورى كه خود مسلمين به رعايت ميل پيغمبر و احترام از مرضعه پيغمبر تمام اسيران را با طيب خاطر به اقوامشان برگرداندند. ضمناً موقعيت پيغمبر را در قلوب مسلمين نيز بايد دانست؛ وقتى ميل پيغمبر را احساس كردند از زنان گذشتند.
آرى! مسلمين را اگر به خود مىگذاشتند و از شر منافقين و شياطين محفوظ مىماندند بر حسب فطرت پاكى كه در آنان بود، مخالفت نمىكردند. شايد علت فرار ايشان در جنگها به اين خاطر بود كه عدهاى از منافقين در صفوف مقدم قرار مىگرفتند و در لحظات حساس بىسبب فرار مىكردند و مسلمانان را مرعوب مىساختند.
مىتوان همين مطلب را از آيه شريفه «لَقَدِ ابْتَغَوْا الفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَقَلَّبُوا لَكَ اْلاُمُورَ حتّى
جآءَ الْحَقُّ وَظَهَرَ اَمْرُ اللّهِ وَهُمْ كارِهُونَ(1)در حقيقت، پيش از اين [نيز ]در صدد فتنه جويى برآمدند و كارها را بر تو وارونه ساختند، تا حقّ آمد و امر خدا آشكار شد، در حالى كه آنان ناخشنود بودند» درباره منافقين به دست آورد.
كلمه «وَ قَلَّبُوا لَكَ الاُْمُورَ» بسيار پرمغز و جامع است؛ زيرا از منافقين بعيد نبود كه با تمام امكانات از حضور مسلمين در جنگ جلوگيرى كنند چون خودشان به جنگ مىآمدند و نقشه تفريقى را عملى مىكردند و وقتى موفق نمىشدند نقشه تخريبى فرار را طرح مىكردند، وگرنه، عادتاً بسيار بعيد است كه همه مسلمانان از ميدان فرار كنند؛ زيرا نمىتوان گفت كه تمامشان جبان و بىايمان بودند. من خيال مىكنم اگر مسلمين از چنگ منافقينى كه در ميان صحابه بودند - و پيغمبر هم جمعى از آنان را به مقتضاى آيه شريفه نمىشناخت - نجات مىيافتند، متابعت پيغمبر را هرچند كه ناگوار و سخت بود، اختيار مىكردند. خداوند مىفرمايد:
«وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الاَْعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ اَهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لاتَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ اِلى عَذابٍ عَظيمٍ»(2)
«و برخى از باديه نشينانى كه پيرامون شما هستند منافقند، و از ساكنان مدينه [نيز عدهاى] بر نفاق خو گرفتهاند. تو آنان را نمىشناسى، ما آنان را مىشناسيم. به زودى آنان را دوبار عذاب مىكنيم؛ سپس به عذابى بزرگ بازگردانده مىشوند».
مىتوان گفت كه آن جماعت شامل مهاجرين نيز مىباشد و فقط مخصوص به انصار نيست؛ چون مهاجرين پس از توطّن در مدينه، اهل آن محسوب مىشوند. آنها در قشون پيغمبر بوده و در غزوات و سفر و حظر همراه آن حضرت بودند. آنها بيكار نبودند وسهمشان را در خرابكارىها مىتوان مستند به اين جماعت دانست. مىتوان گفت كه در فرار، بر حسب تبانى پيش قدم شده و مسلمين را گرفتار مىكردند.
به عنوان نمونه در غزوه حنين، بنى سليم پيشاپيش قشون بودند، وقتى كه فرار
كردند، سايرين را نيز وادار به فرار نمودند. همين بنى سليم بودند كه مسلمانان اسير خود را به امر خالد كشتند.(1)
مىتوان گفت آنان كه زود بر مىگشتند و لبيك گويان به خدمت پيغمبر مىشتافتند كسانى بودند كه ايمان داشتند ولى اغفال شده بودند. چنانچه در همين غزوه حنين، وقتى عباس فرياد كرد و مسلمانان را طلبيد، انصار، لبيك گويان آمده و يكسره وارد جنگ شدند؛ زيرا در اين كه به نزد پيامبر بروند، شرم داشتند. شايد آيه شريفه ذيل هم اشاره به همين امر داشته باشد: «ثُمَّ يَتوُبُ اللّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عَلى مَنْ يَشاءُ(2)سپس خدا بعد از اين [واقعه ]توبه هر كس را بخواهد مىپذيرد».
آرى! نمىتوان گفت كه ياران با تقوا و مؤمن هيچ وقت فرار نمىكردند. آنان هم گاهى از گزند شياطين محفوظ نمىماندند، ولى پس از تذكر و التفات، بينا شده و از راه كج بر مىگرشتند و در صدد جبران بر مىآمدند.
كوتاه سخن اين كه خداوند در مواقع سخت و حساس دين را يارى كرده و پيغمبر را نگهدارى مىفرمود؛ و نقشه منافقين را نقش بر آب كرده و آنان را رسوا مىنمود. و در مقابل، مؤمنينى را كه به دلايل متعدد فريب نيرنگ منافقين را خورده و از ميدان جنگ فرار كرده بودند به سمت پيامبر و يارى دين متمايل مىفرمود.
من همواره نسبت به صحابه مؤمن سر تعظيم فرود آورده و مىگويم:
«رَبَّنا اغْفِرْلَنا وَلاِءخْوانِنَا الَّذينَ سَبَقُونا بِالاْءيمانِ وَلاتَجْعَلْ فى قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذينَ آمَنُوا رَبَّنا اِنَّكَ رَءُوفٌ رَحيمٌ»(3)
«پروردگارا! بر ما و بر آن برادرانمان كه در ايمان آوردن بر ما پيشى گرفتند ببخشاى، و در دلهايمان نسبت به كسانى كه ايمان آوردهاند [هيچ گونه] كينهاى مگذار. پروردگارا! راستى كه تو رؤوف و مهربانى».
• پيامبر ما و پيامبران ديگر
• پيغمبر ما و اهل كتاب
• نهايت دشمنى يهود با اسلام
• چرا يهود با پيغمبر دشمنى مىكرد
• دعوت پيغمبر از اهل كتاب و صلح با يهود مدينه
• اهل كتاب، شناخت و كتمان حق
• آزار و اذيت قريش و يهود
• يكى از نقشههاى تخريبى يهود
• نقشه ديگر يهود
• اعتراض يهود به تعيين و تغيير قبله
• غزوه بنىقينقاع
• سرّ تجمع يهود در مدينه
• غزوه بنى نضير
• آيا مسلمين امروز شبيه يهود آن روز هستند؟
• نقض عهد يهود بنى نضير
• تقسيم غنايم بنى نضير
• كشته شدن كعب بن اشرف
• كشته شدن ابو رافع سلام بن ابى حقيق
• نقض عهد بنى قريظه
• تشبيهى ديگر از مسلمين امروز به يهود آن روز
• خيانت ابولبابه
• اعتراض طايفه اوس و سرّ كشته شدن يهود بنى قريظه
• سرّ عدم عفو پيغمبر
• غزوه خيبر
• محاصره خيبر و فتح قلعه توسط على علیهالسلام
«بسم اللّه الرحمن الرحيم»
«الحمد للّه رب العالمين و الصلوة و السلام على محمّد و آله الطاهرين»
به كمك خداى دانا و توانا اميدواريم بتوانيم كتاب اهل كتاب، دشمنان پيغمبر خدا و كيفيت مبارزه آنان با آن سرور و غلبه حق بر باطل را به انجام رسانيم كه بدون توفيق و تأييد خداوند ميسور نيست. «رب يسر و لاتعسّر»
سرگذشت هيچ پيغمبرى مثل تاريخ محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم روشن نيست. آن عصر، عصر نور است و جميع وقايع در كتابها نوشته و مسند است. و كتابها سوخته يا پراكنده نيست بلكه در دست است. امّا اگر بخواهيم تاريخ حضرت نوح، ابراهيم، موسى و عيسى عليهمالسلام را از كتابهاى تاريخى آن عصر يا نزديك آن زمان كه با سند نوشته شده باشد پيدا كنيم، پيدا نخواهيم كرد. دليل پذيرش و قبول تاريخ پيغمبران گذشته توسط مسلمانان، نه از جهت سند تاريخى موجود در نزد مسلمين است و نه مىتوان به گفته اهل كتاب اعتماد داشت، بلكه از آن جهت كه گفتههاى پيغمبر اسلام يا قرآنِ نازل شده، بر آن تاريخ صحّه مىگذارد، قابل اعتماد است. پس تمام قضاياى پيغمبران، مستند به گفته پيغمبر اسلام و قرآن است و بس.
اگر نبوت محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ثابت نبود، نمىتوانستيم هيچ يك از آن قضايا را باور كنيم. بنابر اين، تمام آنچه را كه يهود و نصارا يا هر دسته ديگر به يكى از پيغمبران نسبت داده باشند، ولى پيغمبر اسلام آن را تأييد نكرده باشد، مسلمانان به هيچ وجه به آن
نقل يا نقلها ايمان ندارند؛ زيرا فاصله زياد است و مدارك قابل اعتمادى هم در دست نيست. روى اين حساب گمان نمىكنم كه هيچ منصفى بتواند در اين مورد با ما مخالفت نمايد. چه كسى مىتواند ادعا كند كه تاريخ وقايع عيسى بن مريم علیهالسلام همانند تاريخ محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و وقايع مربوط به آن حضرت مىباشد كه مسلّم ثبت شده و بدون ترديد است، چه رسد به پيغمبران ديگر كه فاصله عصر آنان با ما زياد است! آرى! تواريخ در دست نيست؛ نوشته نشده يا نوشتهها به دورههاى بعد نرسيدهاند.
پيغمبر اسلام در دسترس اهل كتاب بود و محيط او نيز محيط يهود و نصارا بود؛ مخصوصاً يهود در اطراف آن حضرت بوده و از حالات و جزئيات زندگانى وى باخبر بودند، امّا با تمام دقتهايى كه در حالات آن حضرت مىكردند و مراقبتهاى زيادى كه در اطراف زندگانى آن حضرت داشتند، نتوانستند كوچكترين نقطه ضعفى در وى مشاهده كنند و آن را نشان دهند. پيغمبر كسى است كه سالها در ميانشان بود و آنها به راستى و درستى وى معترف بودند.
اگر بزرگترين دانايان عصر را در تحت مراقبت قرار دهيم، بى ترديد در صحيفه عمل وى در مدت زندگانيش به قدرى نقطههاى سياه خواهيم ديد كه از حسابش عاجز مىشويم؛ مگر آنكه به قدر كافى از حالات وى اطلاع نداشته باشيم و يا در دسترس نباشد، امّا اين پيغمبر اسلام است كه به امر خداوند به مردم مىگويد: «قُلْ لَوْشآءَ اللّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَلااَدْريكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ اَفَلا تَعْقِلوُنَ(1)بگو: اگر خدا مىخواست آن را بر شما نمىخواندم، و [خدا] شما را بدان آگاه نمىگردانيد. قطعا پيش از [آوردن] آن، روزگارى در ميان شما به سر بردهام، آيا فكر نمىكنيد؟»
آن حضرت مردى سرشناس، با شخصيت و طايفهدار بود و در ميان جمعى بود كه با او محشور و از زندگانيش كاملاً باخبر بودند. همين مردم در آينده از دشمنان آن حضرت
1) سوره يونس، آيه 16.
شده و با اهل كتاب روابط حسنه پيدا كردند. وقتى يهود به مكه آمده و با قريش نزديك شدند، آنها و ساير قبايل عرب را به جنگ با پيغمبر وادار كردند؛ در حالى كه با آن همه تماس نزديك و دشمنى زياد و شهر كوچك و حشر بسيار، نتوانستند ايرادى از پيغمبر خدا بگيرند. آرى! جنگ كردند و كشته دادند و پيش از بعثت، چهل سال از عمر پيغمبر گذشت و پس از بعثت نيز بيست و چند سال با طبقات مختلف حشر و نشر داشت و دوستها و دشمنىها در كار بود، امّا در نهايت، نسبتى كه به پيغمبر دادند، نسبت جنون و ديوانگى بود. قرآن در اين باره چنين مىفرمايد:
«قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ اَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ»(1)
«بگو من فقط به شما يك اندرز مىدهم كه دو - دو و به تنهايى براى خدا به پاخيزيد، سپس بينديشيد كه رفيق شما هيچ گونه ديوانگى ندارد».
آيه شريفه به اين مهم تصريح مىفرمايد كه پيغمبر به امر خدا از مردم مىخواهد و آنان را موعظه مىنمايد كه به جهت خدا از جا برخيزند و در احوال آن حضرت تفكر نمايند، با هم باشند و تنها در حالات وى تفكر كنند تا برايشان معلوم شود آن كسى كه سالها در ميان آنهاست و با او مصاحبت دارند، جنون ندارد.
آرى! جنون از چيزهايى نيست كه بتوان روى آن سرپوش گذاشت؛ آن هم در صورت حشر و مصاحبت با طبقات مختلف. خداوند به اين طريق، نسبتهاى دروغ و نارواى دشمنان را ثابت نمود و در حقيقت عجز و بيچارگى دشمنان را به ايشان نشان داد.
يهود با نهايت كينهورزى و دشمنى و با تمام جسارتهايى كه نمودند، نتوانستد پيغمبر را ضعيف كنند و بر او غلبه يابند.
ملاحظه كنيد! اگر عالمى در شهرى وارد شود و ادعاى علم نموده و مردم را به خود دعوت كند و گروهى با او دوست و گروهى ديگر با او دشمن شوند و دشمنان در مقام مبارزه برآمده و بخواهند از مقام علمى او بكاهند و با كمال اقتدارى كه دارند، اگر پس از
1) سوره سبا، آيه 46.
مبارزه طولانى نتوانند نقطه ضعفى از آن عالم نشان دهند، آيا كاشف از علوّ مقام آن عالم نمىشود؟ يهود،، نصارا و ديگران چه ايرادى توانستند بر ساحت مقدس پيغمبراكرم بگيرند؛ ايرادى كه عُقلا آن را تصديق نمايند؟ اهل كتاب در كتب باطل خود به پيغمبران خدا نسبتهايى از قبيل زنا، شربخمر و دروغ دادند، امّا نتوانستند كوچكترين نسبتى كه دال بر ضعف باشد به پيغمبراكرم بدهند؛ «فاعتبروا يا اولىالابصار!»
پيغمبر اسلام حدود سيزده سال در مكه با مشركين مبارزه كرد. وقتى وارد مدينه شد، علماى يهود با مشركين همدست شده و متفقاً عليه آن حضرت مشغول فعاليت گرديدند و حتى انصاف و وجدان را هم فداى احساسات كردند:
«اَلَمْ تَرَ اِلىَ الَّذينَ اُوتُوا نَصيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ اَهْدى مِنَالَّذينَ آمَنُوا سَبيلاً * اُولئِكَ الَّذينَ لَعَنَهُمُ اللّهُ وَ مَنْ يَلْعَنِ اللّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصيراً * اَمْ لَهُمْ نَصيبٌ مِنَ الْمُلْكِ فَاِذا لايُؤْتُونَ النّاسَ نَقيراً * اَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ اِبْراهيمَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظيماً»(1)
«آيا كسانى را كه از كتابِ [آسمانى] نصيبى يافتهاند، نديدهاى كه به «جبت» و «طاغوت» ايمان دارند و درباره كسانى كه كفر ورزيدهاند مىگويند كه اينان از كسانى كه ايمان آوردهاند راه يافتهترند؟ اينانند كه خدا لعنتشان كرده و هر كه را خدا لعنت كند، هرگز براى او ياورى نخواهى يافت. آيا آنان نصيبى از حكومت دارند؟ [اگر هم داشتند ]به قدر نقطه پشت هسته خرمايى [چيزى] به مردم نمىدادند. بلكه به مردم براى آنچه خدا از فضل خويش به آنان عطا كرده است، رشك مىورزند؛ در حقيقت، ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داده و به آنان مُلكى بزرگ بخشيديم».
1) سوره نساء، آيه 51 - 54.
خداوند به پيغمبر خود مىگويد به كسانى كه از كتاب به آنان بهرهاى داده شد نگاه كن كه چگونه به باطل ايمان مىآورند و مىگويند كه دين كفار از دين مسلمانان بهتر است! (مراد از اهل كتاب، يهود است.) يهوديان براى جنگيدن با دين خدا به مكه رفتند؛ در حالى كه سابقه نداشت آنها به مكه بروند، و همين امر حاكى از نهايت عناد و لجاجت آنان است. كعبه، ساخته دست حضرت ابراهيم علیهالسلام بود، ولى چون مكه مسكن اسماعيل و اولاد او شد، اولاد اسحاق از آن معبد صرفنظر كرده و با مشركين قريش نزديك شدند و به آنان گفتند كه دين شما از دين مسلمانان بهتر است. قريش خشنود شده و با سلام بن ابى حقيق و حىّ بن اخطب و جماعتى ديگر از بزرگان يهود همعهد گرديدند تا با پيغمبر خدا بجنگند؛ اين گونه بود كه غزوه احزاب را بر پا كردند.
همانطور كه بيان شد قرآن از تمام تواريخ معتبرتر است؛ زيرا اگر از جهت وحىِ آسمانى بودن آن صرفنظر كنيم، حتى كسى كه به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و قرآن ايمان نداشته باشد، بايد قرآن را از لحاظ تاريخ به ديده اعتبار بنگرد. قضاياى مربوط به پيغمبر و مبارزه با دشمنان كه در قرآن ثبت است، از هر تاريخى معتبر است.
اگر نسبتهاى داده شده به يهود در قرآن دروغ بود، آيا جا نداشت حى بن اخطب و همكارانش كه در مدينه يا اطراف آن منزل داشته و با مسلمين در تماس بودند، بگويند كه ما چه وقت به مشركين گفتيم «دين شما از دين مسلمانان بهتر است؟» و يا بگويند كه «ما كى و كجا به جبت و طاغوت ايمان آورديم؟» اين وقايع در قرآن آمده و مفسرين و مورخين نير نام اشخاص را ثبت كردهاند؛ پس ناگزير اين داغ باطل تا ابد بر پيشانى يهود ثابت مىماند. آنان براى خاموش كردن نور حق كوششها كردند؛ به اندازهاى كه با مشركين قريش همدست شده و بتپرستان را از خداپرستان بهتر دانستند. آن هدايتى كه يهود در مشركين سراغ داشتند، چه بود؟ آيا سجده بر بتها و شرك به خدا، ضلالت، فسق و فجور، فواحش، جنايات، قتلها، سرقتها و غارتها در نظر يهود نشانه هدايت قريش بود؟!
آرى! يهود عناد خود را ثابت نمود:
«لَتَجِدَنَّ اَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذينَ اَشْرَكُوا»(1)
«مسلّما يهوديان و كسانى را كه شرك ورزيدهاند، دشمن ترين مردم نسبت به مؤمنان خواهى يافت».
يهود در هنگام ورود پيغمبر به مدينه با آن حضرت قرار صلح و متاركه جنگ بستند. پيغمبر خدا كه در دوستى ثابت و به عهد با وفا بود، چرا پس از چند سال با يهود طرف شده و آنان را كشت و از وطن آواره كرد؟ زيرا آنها به نقض عهد مبادرت نموده و با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از در مخالفت و دشمنى وارد شدند. پس هر اندازه پيغمبر تواناتر گشته و بر مشركين غالب مىشد، آنان بيشتر دشمن مىشدند و در مقام دشمنى و مبارزه بر مىآمدند.
قبل از جنگ بدر هيچ يك از يهود با پيغمبر مخالفتى نداشت، ولى چون جنگ بدر پيش آمد و رؤساى قريش كشته يا اسير گشتند، يهود به تدريج شروع بر نقض عهد نمودند. اولين يهوديانى كه نقض عهد نمودند، طايفه بنى قينقاع بودند؛ آنان بين جنگ بدر و اُحد نقض عهد نمودند. پس از غزوه احزاب، نوبت به يهود بنى قريظه و پس از صلح حديبيّه نيز نوبت به يهود خيبر رسيد.
همان طور كه بيان شد، هر اندازه پيغمبر قوىتر مىشد، آنان در مخاصمه و دشمنى شديدتر شده و نقض عهد مىنمودند. اين امر ميسر نمىشد، مگر در اثر حسادت يهود. و با توجه به آن كه حسادتها داراى مراتب مختلفى است، يهود نيز در اول ورود پيغمبر به مدينه با آن حضرت رفاقت كردند؛ اين وقتى بود كه پيغمبر را تواناتر از خود نمىديدند، ولى هر اندازه پيغمبرخدا قوىتر مىشد آن دسته از يهود كه حسودتر يا ضعيفتر بودند در نقض عهد پيش قدمتر مىشدند؛ هرچند مىدانستند كه بيچاره خواهند شد.
آنان مجبور بودند خود را نابود كنند تا عزت و شوكت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را نبينند؛ اين از آثار
1) سوره مائده، آيه 82.
شوم حسادت است. خداوند در سوره نساء به منشأ عداوت يهود اشاره نموده و مىفرمايد:
«اَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إبْراهيمَالْكِتابَ وَالْحِكَمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظيماً»(1)
«بلكه به مردم براى آنچه خدا از فضل خويش به آنان عطا كرده است، رشك مىورزند؛ در حقيقت، ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان مُلكى بزرگ بخشيديم».
يهود چون از نسل اسحاق بودند، نمىتوانستد ببينند كه از نسل اسماعيل، پيغمبر خاتم النبيين صاحب ملك عظيم باشد. به همين دليل از آيه چنين فهميده مىشود كه يهود از جهت نهايت حسادت حاضر نبودند رسالت يكى از فرزندان ابراهيم علیهالسلام را بپذيرند. خداوند نيز به رغم ضديّت آنان فرمود: «فَقَدْ آتَيْنا آلَ اِبْراهيمَالْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ».
يهود اين حسادت را از فرزندان يعقوب به ارث بردند. چون آنها نيز نمىتوانستند ببينند كه يوسف در نزد پدر عزيزتر است، بنابر اين، او را از پدر جدا كرده و از شهر آواره
نمودند و از نسبت منقطع ساخته و از حريت و آزادى محروم كردند و به عنوان غلام، به قيمتى بسيار ارزان فروختند.
شايد هم عمداً او را به ثمن بخسى فروخته باشند؛ چون طاقت نداشتند ببينند كه برادرشان در نزد مشترى، پر ارزش و پر بهاست.
وقتى پدران يهود كه نسبت به برادر صغير خود اقدام به چنين عملى نمودند، چه استبعادى از فرزندان آنان دارد كه براى حسادت فاميلى با پيغمبر خدا جنگيده و دين و آخرت، بلكه دنياى خود را به باد داده باشند؟
محمّد بن اسحاق نقل مىكند: «ابو ياسر به برادر خود، حى بن اخطب (پس از آنكه از پيغمبر در موقع ورود آن سرور به مدينه ديدن كردند) گفت: آيا اين همان پيغمبر موعود است؟ گفت: آرى. پرسيد: در دل خود از او چه مىيابى؟ گفت: به خدا سوگند تا زنده باشم دشمنى او!»(2)
در موقع جنگ خندق وقتى حى بن اخطب، بنى قريظه را به نقض عهد با پيغمبر وادار كرد، پس از بازگشت قريش، حى بن اخطب هم نزد بنى قريظه آمد و پيغمبر براى جنگ با بنى قريظه حركت نمود. كعب بن اسد، رئيس آنان گفت: «اى گروه يهود! بياييد پيشنهاد مرا عملى سازيد و آن اينكه به محمد ايمان آوريم؛ به خدا سوگند! بر تمام شما
روشن است كه او همان كسى است كه بشارتش در كتاب شما آمده است و ما را از متابعت او مانع نشده است مگر حسادت؛ چون اين پيغمبر از بنى اسرائيل نيست . . .»(1)
اگر بخواهيم شواهد بر اين امر و اعترافات بزرگان يهود را ثبت و جمع نماييم، بسيار زياد است و از مطلب دور خواهيم شد. قوىترين دليل بر اين كه عداوت يهود در اثر حسادت بود، همين است كه بىجهت نقض عهد مىكردند. آنان مىخواستند پيغمبر موعود و پيغمبر آخر الزمان از اولاد يعقوب اسرائيل باشد. آيا مىدانستند با چه كسى مخالفت مىكنند؟ آيا با خداوند كه اين نعمت را نصيب فرزند اسماعيل كرده و به او كتاب آسمانى و حكمت و مُلك عظيم داده است مبارزه مىكردند؟!
«يا اَهْلَ الْكِتْابِ قَدْ جآءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلى فَتْرَةٍ مِنَالرُّسُلِ اَنْ تَقُولُوا ماجآءَنا مِنْ بَشيرٍ وَلانَذيرٍ فَقَدْ جاءَكُمْ بَشيرٌ وَنَذيرٌ وَاللّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ»(2)
«اى اهل كتاب! پيامبر ما به سوى شما آمده كه در دوران فترت رسولان [حقايق را] براى شما بيان مىكند، تا مبادا [روز قيامت ]بگوييد كه براى ما بشارتگر و هشدار دهندهاى نيامد. پس قطعا براى شما بشارتگر و هشدار دهندهاى آمده است. و خدا بر هر چيزى تواناست».پيغمبر خدا دعوت خود را آشكار كرده بود و تمام مردم را دعوت مىنمود. خداوند حجت بالغه خود، حضرت محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم را فرستاد تا مردم نگويند كه ما خبر
نداشتيم و تو براى ما بشير و نذيرى نفرستادى. آرى! خداوند پيغمبر خود را مأمور به دعوت نمود:
«اُدْعُ اِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمُوعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجادِلْهُمْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَهُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ»(1)
«با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به [شيوهاى] كه نيكوتر است، مجادله نما. در حقيقت، پروردگار تو به [حال] كسى كه از راه او منحرف شده داناتر بوده و به [حال] راه يافتگان [نيز ]داناتر است».
او مأمور است تا به حكمت و موعظه حسنه دعوت نمايد. او به مباحثه و مجادله به طرز احسن مأمور است. در اين كه محمّد بن عبد اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ادعاى پيغمبرى نمود و اهل كتاب را دعوت مىكرد و در اين كه با آنان مباحثه و مجادله مىنمود، شبهه و ترديدى نيست؛ گذشته از تواريخ، آيات قرآن شاهد ماست. او مأمور به دعوت و مجادله با آنان بود.
به علاوه، اين كه اهل كتاب با پيغمبر دشمنى داشته و زير بار ادعاى آن حضرت نمىرفتند، امرى عادى است. او در ابتداى امر، مباحثه نمود ولى در نهايت از مجادله لسان به مبارزه با شمشير و نيزه رسيد. احتجاج اهل كتاب با پيغمبر اسلام و صورت محاجّهها در كتب مسلمين محفوظ و مضبوط است.
اگر امر به عكس بود، در كتب يهود و نصارا، لااقل، صورتهاى محاجّه آنان محفوظ مىماند و منعكس مىشد و به آن وسيله، هميشه مسلمين را سرزنش مىكردند. پس همين قدر كه مىبينيم علماى يهود و نصارا آمده و اجتماع كردند و كار از مباحثه به مباهله و از مباهله به مصالحه و يا از مباحثه به مجادله و مقاتله رسيد، بى آن كه صورت مجلس و محكوميّت پيغمبر را نشان دهند، خواهيم دانست كه آنان محكوم شدهاند، امّا زير بار حق نمىروند. آنان عناد و لجاج مىكردند و دانسته از قبول حق تكبّر داشتند؛ چنانكه قرآن چنين نسبتهايى را به آنان داده و بر اين امر اصرار دارد.
1) سوره نحل، آيه 125.
طبرى مىگويد: «پيغمبر در موقع ورود به مدينه با يهود قرار گذارد تا به دشمنان پيغمبر كمك نكنند و اگر كسى به مدينه حمله كرد، كمك پيغمبر باشند».(1)
ليكن وقتى آن حضرت وارد مدينه شد، يهود بنى قريظه، بنى نضير و بنى قينقاع پرسيدند: اى محمد! به چه دعوت مىكنى؟ فرمود: شهادت به وحدانيت خداوند و رسالت خودم. من كسى هستم كه در تورات از او خبر داده شده است و علماى شما به شما خبر دادهاند كه از مكه خروج كرده و به مدينه هجرت مىكنم؛ آن عالمى كه از شام آمد و به شما خبر داد كه من از خوشگذرانى گذشته و به سمت سختى و خرما آمدم تا پيغمبرى كه از مكه به مدينه مىآيد و آخرين انبياى الهى و افضل تمامى آنهاست را درك كنم؛ پيغمبرى كه سوار الاغ مىشود و از دنيا به نان خشكى قناعت مىكند و در چشمش قرمزى است و ميان دو كتف او مهر نبوت است. او شمشير خود را به دوش مىگذارد و مىكشد و در عين حال خندهرو است و سلطنتش بىنهايت است [آن پيغمبر من هستم]. يهود گفتند: سخن تو را شنيديم و مىخواهيم قرار صلح و ترك مخاصمه بگذاريم تا بىطرف باشيم و نه به تو و نه به دشمنانت كمك بدهيم و به هيچ كس از يارانت متعرض نشويم. تو نيز به كسى از اصحاب ما كار نداشته باش تا آن كه عاقبت كار تو با قريش معلوم شود. پيغمبر هم قبول كرده و به هر دسته از يهود نوشتهاى جداگانه داد و شرط بر اين شد كه اگر ايشان بر عليه پيغمبر و يا بر عليه كسى از اصحاب آن سرور به زبان يا دست يا اسلحه، آشكارا يا در پنهان، روز يا شب قيام كردند، پيغمبر حق دارد كه با آنان بجنگد و خونشان را بريزد و زنانشان را اسير و اموالشان را تصرف نمايد. حى بن اخطب، رئيس بنى نصير، و كعب بن اسيد، متولى امر بنى قريظه، و مخيرق، متصدى امر بنى قينقاع بودند».(2)
لازم به ذكر است كه اين صلح، پيش از آن بود كه پيغمبر مأمور به جنگ با اهل كتاب شود تا آنكه ايشان را وادار به پرداخت جزيه نمايد.
خداوند در سورهها و آيات متعددى بيان مىكند كه اهل كتاب حق را شناخته و دانسته آن را انكار كردند؛ در ذيل به برخى از آن آيات اشاره مىشود:
«اَلَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ اَبْنآءَهُمُ الَّذينَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لايُؤْمِنُونَ»(1)
«كسانى كه كتاب [آسمانى] به آنان دادهايم، همان گونه كه پسران خود را مىشناسند، او [پيامبر] را مىشناسند. كسانى كه به خود زيان زدهاند، ايمان نمىآورند».
«اَلَّذينَ آتَيْناهُمُالْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ اَبْنآءَهُمْ وَاِنَّ فَريقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَالْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ»(2)
«كسانى كه به ايشان كتاب [آسمانى] دادهايم، همان گونه كه پسران خود را مىشناسند، او [محمد] را مىشناسند؛ و مسلما گروهى از ايشان حقيقت را نهفته مىدارند و خودشان [هم] مىدانند».
«اَلَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الاُمِّىَّ الَّذى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْريةِ وَاْلاِنْجيلِ يَأمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبآئِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ اِصْرَهُمْ وَالاَْغْلالَ الَّتى كانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَالَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ اُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(3)
«همانان كه از اين فرستاده، پيامبر درس نخوانده - كه [نام] او را نزد خود، در تورات و انجيل نوشته مىيابند - پيروى مىكنند؛ [همان پيامبرى كه ]آنان را به كار پسنديده فرمان مىدهد و از كار ناپسند باز مىدارد و براى آنان چيزهاى
پاكيزه را حلال و چيزهاى ناپاك را بر ايشان حرام مىگرداند و از [دوش] آنان قيد و بندهايى را كه بر ايشان بوده است، بر مىدارد. پس كسانى كه به او ايمان آورده و بزرگش داشتند و ياريش نموده و نورى را كه با او نازل شده است، پيروى كردند، آنان همان رستگارانند».
«وَاِذْقالَ عيسىَ بنُ مَرْيَمَ يا بَنى اِسْرائيلَ اِنّى رَسُولُ اللّهِ اِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوْريةِ وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ اَحْمَدُ فَلَمّا جآءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبينٌ»(1)
«و هنگامى را كه عيسى، پسر مريم گفت: اى فرزندان اسرائيل! من فرستاده خدا به سوى شما هستم. تورات را كه پيش از من بوده تصديق مىكنم و به فرستادهاى كه پس از من مىآيد و نام او «احمد» است بشارتگرم. پس وقتى براى آنان دلايل روشن آورد، گفتند: اين سحرى آشكار است».
از اين آيات شريفه كه بر عموم قرائت مىشد و در دسترس دوست و دشمن بود، دانسته مىشود كه حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام نبوت پيغمبر اسلام، احمد و محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بشارت داده بودند.
خداوند مىفرمايد كه اهل كتاب آن حضرت را مىشناسند، همانطور كه فرزندان خود را مىشناسند. جماعتى ازاهل كتاب، دانسته حق را كتمان مىكنند. اهل كتاب نيز اين آيات را مىشنيدند. اگر اين ادعاى پيغمبر دروغ بود و اسم آن حضرت در تورات و انجيل نبود و اگر او را نمىشناختند، آيا نمىتوانستند بگويند كه ما تو را نمىشناسيم و در كتابهاى ما اسم تو ثبت نيست؟ در حالى كه اهل كتاب به پيغمبر احاطه داشتند؛ مخصوصاً يهود كه اَشدّ مردم در عداوت و دشمنى نسبت به پيغمبر بودند. همچنين اگر جماعتى از اهل كتاب ايمان نياورده و همه به او كافر بودند، چرا نمىگفتند كه ايمان آورندگان را به ما نشان بده؟!
1) سوره صف، آيه 6.
«وَاِنَّ مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ لَمَنْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَما اُنْزِلَ اِلَيْكُمْ وَما اُنْزِلَ اِلَيْهِمْ خاشِعينَ لِلّهِ لايَشْتَرُونَ بِآياتِ اللّهِ ثَمَناً قَليلاً اُولئِكَ لَهُمْ اَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ اِنَّ اللّهَ سَريعُ الْحِسابِ»(1)
«و البته از ميان اهل كتاب كسانى هستند كه به خدا و به آنچه به سوى شما نازل شده و به آنچه به سوى خودشان فرود آمده است، ايمان دارند، در حالى كه در برابر خدا خاشعند و آيات خدا را به بهاى ناچيزى نمىفروشند. اينانند كه نزد پروردگارشان پاداش خود را خواهند داشت. آرى! خدا زود شمار است».
اهل كتاب اوصاف پيغمبر را مىدانستند و قبلاً هم آمدن او را وعده داده و اوس و خزرج، دو طايفه انصار را ترسانده و مىگفتند: به زودى پيغمبرى مبعوث مىشود و ما به
كمك او بر شما غلبه خواهيم كرد:
«وَلَمّا جآءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِاللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَكانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلىَ الَّذينَ كَفَرُوا فَلَمّا جآءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلىَ الْكافِرينَ * بِئْسَمَااشْتَرَوْا بِهِ اَنْفُسَهُمْ اَنْ يَكْفُرُوا بِما اَنْزَلَ اللّهُ بَغْياً اَنْ يُنَزِّلَ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلى مَنْ يَشآءُ مِنْ عِبادِهِ فَبآءُو بِغَضَبٍ عَلى غَضَبٍ وَلِلْكافِرينَ عَذابٌ مُهينٌ»(2)
«و هنگامى كه از جانب خداوند كتابى كه مؤيد آنچه نزد آنان است بر ايشان آمد، و از ديرباز [در انتظارش] بر كسانى كه كافر شده بودند، پيروزى مىجستند؛ ولى همين كه آنچه [كه اوصافش] را مىشناختند بر ايشان آمد، انكارش كردند. پس لعنت خدا بر كافران باد! وه كه خود را به چه بد بهايى فروختند كه به آنچه خدا نازل كرده بود از سر رشك انكار كردند كه چرا خداوند از فضل خويش بر هر كس از بندگانش كه بخواهد [آياتى] فرو مىفرستد. پس به خشمى بر خشم ديگر گرفتار آمدند. و براى كافران عذابى خفّت آور است».
ملاحظه مىشود كه خداوند در اين آيات منشأ انكار را حسادت مىداند و مىفرمايد كه يهود، حقانيّت آنچه را كه مىشناختند انكار كردند، پس مستوجب لعنت حق و عذاب شديد و خوار كننده شدند.
آيات زيادى وارد شده است كه اهل كتاب، حق را تحريف و كتمان كرده و با آن كه صفات پيغمبر را مىدانستند، مخفى مىنمودند:
«يا اَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جآءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثيراً مِمّا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتابِ وَيَعْفُوا عَنْ كَثيرٍ قَدْ جآءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتابٌ مُبينٌ * يَهْدى بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَالظُّلُماتِ اِلَىالنُّورِ بِاِذْنِهِ وَيَهْديهِمْ اِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»(1)
«اى اهل كتاب! پيامبر ما به سوى شما آمده است كه بسيار چيزهايى از كتاب [آسمانى خود] را كه پوشيده مىداشتيد براى شما بيان كند و از بسيارى [خطاهاى
شما] در گذرد. قطعا براى شما از جانب خدا روشنايى و كتابى روشنگر آمده است. خدا هر كه را از خشنودى او پيروى كند به وسيله آن [كتاب] به راههاى سلامت رهنمون مىشود و به توفيق خويش آنان را از تاريكىها به سوى روشنايى بيرون برده و به راهى راست هدايتشان مىكند».
همچنين خداوند در جايى ديگر مىفرمايد:
«يا بَنى اِسْرآئيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِىَ الَّتى اَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَاَوْفُوا بِعَهْدى اُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَإِيّاىَ فَارْهَبُونِ * وَآمِنُوا بِما اَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ وَلاتَكُونُوا اَوَّلَ كافِرٍ بِهِ وَلاتَشْتَرُوا بِآياتى ثَمَناً قَليلاً وَاِيّاىَ فَاتَّقُونِ * وَلاتَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالباطِلِ وَتَكْتُمُوا الْحَقَّ وَاَنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(2)
«اى فرزندان اسرائيل! نعمتهايم را كه بر شما ارزانى داشتم به ياد آورده و به پيمانم وفا كنيد تا به پيمانتان وفا كنم و تنها از من بترسيد! و بدانچه نازل كردهام
آرى! يهود دانسته حق را كتمان كرده و آن را با باطل مىپوشاندند؛ در حالى كه يكى از علل و موجبات قبول اسلام توسط مسلمين، بشارت اهل كتاب به ظهور پيغمبر با ذكر علايم و مشخصاتى خاص بود؛ بلكه مىتوان گفت كه در مسلمان شدن انصارِ اوس و خزرج، همين امر، سببى بسيار قوى بود.
على بن ابراهيم قمى در كتاب خود نقل مىكند: «وقتى پيغمبر خواست گردن كعب بن اسيد را در جنگ بنى قريظه بزند، به او نگاه كرد و فرمود: اى كعب! آيا سفارش ابن خراش، آن عالم يهود كه از شام به مدينه آمده بود، براى تو فايده نبخشيد كه مىگفت از خمر و خمير و خوشى صرفنظر كردم و آمدم به سختى و خرما سر كنم، به جهت درك پيغمبرى كه زمان وى نزديك شده است؛ او از مكه بيرون مىآيد و در مدينه مسكن مىكند؛ پيغمبرى كه خندان و كشنده است و به كمى از نان و خرما اكتفا مىكند و سوار الاغ برهنه مىشود و در چشمش قرمزى است و بين دو كتف او مهر نبوت است و شمشير، برهنه مىكند و بر دوش مىگذارد و با آن كس كه با او مخالفت كند، مىجنگد و سلطنت او به نهايت مىرسد؟
كعب گفت: چنين بود اى محمد! و اگر يهود مرا ملامت نمىكردند و نمىگفتند كه از كشته شدن ترسيده است، حتما به تو ايمان آورده و نبوت تو را تصديق مىنمودم، ولى اينك بر دين يهود هستم و بر آن مىميرم. پيغمبر فرمان داد گردنش را زدند».(1)
در سيره نبويه آمده است: «چون سيد بنى قريظه، كعب بن اسد را آوردند، پيغمبر فرمود: از نصيحت ابن خراش استفاده نكرديد. او مرا تصديق مىكرد. آيا به شما امر نكرد تا از من متابعت نماييد؟ كعب گفت: به تورات قسم چنين بود اى ابالقاسم! و اگر سرزنش يهود نبود كه بگويند از شمشير دم مرگ ترسيدهام به تو ايمان مىآوردم، ولى بر
1) تفسير قمى، ج 2، ص 191.
دين يهود مىميرم. پس به امر پيغمبر گردن او را زدند».(1)
ابن كعب همان است كه پيشنهاد كرد تا بنى قريظه يكى از سه امر را قبول كنند: اول آنكه به محمّد ايمان بياورند؛ چون بر همگى شما روشن است كه او پيغمبر مرسل است و صفات او را در كتاب تورات مىيابيد. آيا سفارش ابن خراش را آن موقع كه به مدينه نزد شما آمد ياد داريد؟(2)
يهود بنى قريظه در كتابهاى خود نام پيغمبر را مىخواندند و به اولاد خود نيز ياد مىدادند و همچنين صفات آن حضرت و اين كه به مدينه هجرت مىكند را به آنها مىآموختند.(3)
وقتى حى بن اخطب را نزد پيامبر آوردند، حضرت فرمود: «اى فاسق! كار خدا را نسبت به خود چگونه ديدى؟ گفت: اى محمّد! خود را ملامت نمىكنم و در دشمنى با تو از كارى كوتاهى نكردم، امّا با خدا نمىتوان جنگيد. اگر خداوند بخواهد كسى را خوار كند، بيچاره خواهد شد».(4)
محمد بن اسحاق از عاصم بن عمر بن قتاده و او هم از پيرمردانِ فاميل خود چنين نقل مىكند: «پيغمبر در مكه به آنان برخورد نمود و پرسيد: شما از چه طايفهاى هستيد؟
گفتند: از طايفه خزرج. فرمود: آيا از دوستان و همعهدان يهود هستيد؟ گفتند: بله! حضرت از آنان خواست تا بنشينند و به سخنان او گوش دهند. پيغمبراكرم ايشان را به اسلام و خداپرستى دعوت كرد و براى آنان قرآن خواند. يهود مجاور خزرج، اهل علم و كتاب بودند، امّا خزرج، مردمانى بتپرست و اهل شرك بودند. ميان اين دو دسته، سابقه جنگ و دشمنى بود. هرگاه بين يهود و خزرج نزاع و اختلافى مىشد، يهود مىگفت: زمان بعثت پيغمبرى رسيده است و ما به او ايمان مىآوريم و در ركابش با شماها خواهيم جنگيد و شما را چون طايفه عاد و ثمود نابود خواهيم كرد. طايفه خزرج از ترس اينكه
يهود در متابعت از پيامبر از آنان جلو بيفتند، اسلام آوردند».(1)
محمّد بن اسحاق قضيه اسلام آوردن عبداللّه بن سلام را با مقدمهاى نقل كرده است كه ما بخشى از آن را مىآوريم. او مىگويد: «من از علماى يهود بودم و صفات، اسم و زمان بعثت پيغمبر را مىدانستم. وقتى پيامبر وارد قبا شد به ديدن او رفتم و اسلام آوردم.
اهل بيت من نيز اسلام آوردند. آنگاه به آن حضرت گفتم: يهود، مردمانى تهمتزن و دروغگو هستند. من دوست دارم پيش از آن كه از اسلام من مطلع شوند، درباره موقعيت من از آنان سؤال كنى. پيغمبر خواهشم را قبول نمود و مرا در اتاقى مخفى كرد.
وقتى يهود به ديدن آن حضرت آمدند از ايشان پرسيد: حُصين بن سلام(2)در ميان شما چگونه است؟ گفتند: آقا و آقازاده و عالم ماست. در اين موقع از اتاق بيرون آمدم و گفتم: اى جماعت يهود، از خدا بترسيد و به گفته اين پيغمبر عمل كنيد! به خدا سوگند تمامى شما او را مىشناسيد و مىدانيد كه همان پيغمبرى است كه اسم و صفات وى در تورات نوشته شده است. من شهادت مىدهم كه او پيغمبر خداست و به وى ايمان آوردم.
يهود گفتند كه تو دروغ مىگويى و به او ناسزا گفتند. عبد اللّه بن سلام به پيغمبر گفت: آيا به شما نگفتم كه يهود افترا مىزنند و دروغگو هستند؟»(3)
محمّد بن اسحاق از زهرى از كشيش نصرانى كه عمرى طولانى داشت و زمان عبدالملك بن مروان را درك كرده بود، نقل مىكند: «وقتى نامه پيغمبر كه مضمون آن دعوت به اسلام بود به هرقل پادشاه روم رسيد، او نامهاى به شخصى كه عالم به كتب عبرانى در روميّه بود، نوشت و وى را از دعوت پيامبر آگاه نمود. عالم در جواب نامه پادشاه چنين نوشت: او همان پيغمبرى است كه ما انتظارش را داشتيم. شبههاى در اين امر نيست. از او متابعت كن و تصديقش نما. هرقل فرمان داد تا رؤسا را جمع كردند.
سپس درها را بست و خودش از بلندى برآنان مشرف شد و گفت: براى امر خيرى از شما دعوت نمودهام. اين مرد از من دعوت نمود كه به دين او وارد شوم. به خدا سوگند، او همان پيغمبرى است كه منتظرش بوديم! بياييد همگى ايمان آوريم و مسلمان شويم تا آن كه دين و دنياى ما محفوظ بماند.
همگى شورش كرده و خواستند از درها بيرون روند، امّا درها را بسته ديدند. پادشاه ترسيد و آنان را طلبيد و گفت: اينگونه خواستم شما را امتحان كنم تا بدانم پافشارى شما در دينتان چگونه است و در مقابل امرى كه تازه پيدا شده است، چگونه مقاومت مىكنيد. حال خشنودم نموديد. همه بزرگان در مقابل پادشاه سجده نمودند و او آنان را مرخص نمود».(1)
همچنين محمّد بن اسحاق مىگويد: «چون نامه پيغمبر اسلام به هرقل پادشاه رسيد، او به نامهرسان - دحيه كلبى - گفت: من مىدانم او پيغمبر است. او همان كسى است كه ما منتظرش بوديم و در كتاب ما از او ياد شده است؛ ليكن مىترسم مردم به سخنان من گوش ندهند، وگرنه به دين او وارد مىشدم. پس به نزد صغاطر اسقف برو و او را از نامه پيغمبر و دعوت او آگاه كن! به خدا سوگند، او نزد نصارا از من محترمتر است و گفته او بيشتر تأثير مىكند؛ پس ببين او چه نظرى دارد.
دحيه نزد اسقف رفت و او را از قصه پيغمبر و از دعوتى كه از پادشاه نموده بود، آگاه كرد. اسقف گفت: او پيغمبر است و ما به اوصاف، او را مىشناسيم و در كتاب ما اسم او ثبت است. آنگاه اسقف لباس سياه را كنار گذارده و لباس سفيدى پوشيد و عصا در دست گرفته و در كنيسه رفت و به نصارا گفت: نوشتهاى از احمد آمده است و ما را به خداوند يكتا دعوت مىنمايد. من به وحدانيت خدا و رسالت او شهادت مىدهم. مردم بر او شورش كرده و او را زدند تا آن كه كشته شد.
دحيه كلبى نزد پادشاه برگشت و او را از ماوقع باخبر نمود. پادشاه گفت: من به تو
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 649 و 650.
گفتم كه از مردم مىترسم؛ اسقف بزرگتر از من و گفته او مؤثرتر از گفته من بود».(1)
حكايت نجاشى با جعفر بن ابى طالب در حبشه معروف است(2)و ما اگر بخواهيم شواهد تاريخى اين مدعا را بياوريم بسيار از بحث دور مىشويم و هرچه بگوييم كم گفتهايم و هركس استبعاد كند، بىمورد است. اگر محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم خلاف واقع مىگفت، دشمنانش او را سخت تعقيب مىنمودند:
«اَلَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ اَبْنآءَهُمْ وَاِنَّ فَريقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَالْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»(3)
«كسانى كه به آنان كتاب آسمانى دادهايم - يهود و نصارا - او [پيامبر] را همچون فرزند خود مىشناسند، ولى جمعى از آنان حق را آگاهانه كتمان مىكنند».
پس بعضى از اهل كتاب ايمان آورده و پيغمبر خدا را تصديق مىكردند، امّا برخى منكر حق شدند.
«لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ وَلَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَمِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا أَذىً كَثِيرا وَإِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ»(4)
«قطعا در مالها و جانهايتان آزموده خواهيد شد و از كسانى كه پيش از شما به آنان كتاب داده شده و [نيز] از كسانى كه به شرك گراييدهاند [سخنان دل] آزاربسيارى خواهيد شنيد، و[لى] اگر صبر كنيد و پرهيزكارى نماييد، اين [ايستادگى] حاكى از عزم استوار [شما] در كارهاست».
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 650 و 651.
2) وقتى مسلمانان به حبشه مهاجرت كردند، پادشاه حبشه از مسلمين درباره دين اسلام پرسيد. جعفر بن ابيطالب كه از طرف مسلمين سخن مىگفت: آياتى از سوره مريم عليهاالسلام را تلاوت كرد. پادشاه حبشه منقلب شد و دستور داد تا از آنان به عنوان ميهمانى محترم حفاظت كنند.
3) سوره بقره، آيه 146.
4) سوره آل عمران، آيه 186.
خداوند در اين آيه خبر مىدهد كه مسلمين گرفتار اذيتهاى مشركين و اهل كتاب مىشوند و به آنان دستور صبر و تقوا مىدهد و آنها را براى صبر در مقابل سختىها و فشارها مهيا مىسازد. اين آيه، مسلمين را تقويت مىنمايد و روح شجاعت، بردبارى و پرهيزكارى را در آنها مىدمد.
همچنين خداوند در آيه ديگرى صريحاً وعده مىدهد كه در اثر صبر و تقوا، مكر دشمنان هرچه باشد، تأثيرى ندارد: «وَاِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا لايَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيِئاً(1)و اگر صبر كنيد و پرهيز كارى نماييد نيرنگشان هيچ زيانى به شما نمىرساند».
همچنين در آيه ديگرى، قبل از اين آيات مىفرمايد:
«لَنْ يَضُرُّوكُمْ اِلاّ اَذىً وَاِنْ يُقاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبارَ ثُمَّ لايُنْصَروُنَ * ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللّهِ وَيَقْتُلُونَ الاَْنْبِيآءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَكانُوا يَعْتَدوُنَ»(2)
«جز آزارى [اندك] هرگز به شما زيانى نخواهند رسانيد و اگر با شما بجنگند به شما پشت نمايند، سپس يارى نيابند. و [مهر] بينوايى بر آنان زده شد. اين بدان سبب بود كه به آيات خدا كفر مىورزيدند و پيامبران را به ناحق مىكشتند. [و نيز] اين [عقوبت] به سزاى آن بود كه نافرمانى كرده و از اندازه در مىگذرانيدند».
اين آيه از كسى كه داعيه پيغمبرى دارد، معجزه، اِخبار به غيب و شاهدى قوى بر صدق و راستگويى او است. پس از اين آيه، جنگها اتفاق مىافتد و يهودِ مدينه و اطراف، از قبيل بنى قينقاع، بنى نضير، بنى قريظه، خيبر و فدك كه جماعت آنان خيلى بيش از اوس و خزرج بود و داراى مردمان جنگى و صاحبان قلعههاى محكم و اسلحه فراوان و داراى ثروت زيادى بودند، با وجود همه اينها، قرآن خبر مىدهد كه اگر با شما روبرو شوند، پشت به جنگ مىكنند، و اين گونه هم شد؛ يعنى وقتى در مقام جنگ برآمدند، شكست خورده و بيچاره شدند. (صدق اللّه العلى العظيم)
آنگاه خداوند علاوه بر اخبار غيبى مىفرمايد: «آنان هميشه ذليل و مسكين هستند، مگر آن كه مؤمن شوند و به ريسمان الهى چنگ زنند و يا آن كه با مردم بسازند و به كمك آنان بدبختى و پريشانى را از خود رفع كنند».(1)
تقريباً هزار و سيصد و هفتاد سال از اين اخبار غيبى مىگذرد و يهود با كثرت جمعيت خود هميشه در بدبختى و زير فرمان اجانب زندگى مىكند. اكنون بعد از چند سال كه به دامان انگليس و آمريكا افتاده و به ريسمان آنان چنگ زدند، سلطنتى پوشالى در خاك فلسطين براى خود برقرار كردند؛ كه هر زمان آن ريسمان قطع شود، يهود به حال اول خود، يعنى به ذلت و مسكنت بر خواهد گشت.
خداوند منشأ بدبختى آنان را عصيان نسبت به حق و كشتن پيغمبران دانسته است. آرى! اين ذلت خانوادگى از آثار آن معصيتهاست كه دامنگير آنان گرديده است. مشركين و يهود هر دو، سختترين دشمنان اسلام و مسلمين بودند؛ با اين تفاوت كه مشركين در دشمنى، صريح و آشكار بودند و تكليف مسلمانان نيز با آنان معلوم بود، امّا يهود، كمال دشمنى را در باطن داشتند و از هيچكارى كه موجب خرابى و پريشانى امور مسلمانان گردد، كوتاهى نمىكردند؛ وليكن در ظاهر بسيار نرم و آرام و دوستنما بودند.
يهود در حقيقت نفاق مىكردند و اين معنى از برخى آيات قرآن به خوبى استنباط مىشود:
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضآءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ وَما تُخْفى صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْبَيَّنّا لَكُمُ اْلاياتِ اِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ * ها اَنْتُمْ أُولاءِ تُحِبُّونَهُمْ وَلايُحِبُّونَكُمْ وَ تُؤْمِنُونَ بِالْكِتابِ كُلِّهِ وَاِذا لَقُوكُمْ قالُوا آمَنّا وَاِذا خَلَوْا عَضُّوا عَلَيْكُمُ اْلاَنامِلَ مِنَ الْغَيْظِ قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ اِنَّ اللّهَ عَليمٌ بِذاتِالصُّدُورِ * اِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَاِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِها وَاِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا لايَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً اِنَّ اللّهَ بِما يَعْمَلوُنَ مُحيطٌ»(2)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از غير خودتان [دوست و] همراز مگيريد! [آنان] از هيچ نابكارى در حق شما كوتاهى نمىورزند؛ آرزو دارند كه در رنج بيفتيد. دشمنى از لحن و سخنشان آشكار است و آنچه سينههايشان نهان مىدارد، بزرگتر است. در حقيقت ما نشانهها[ىِ دشمنى آنان] را براى شما بيان كرديم، اگر تعقّل كنيد. هان! شما كسانى هستيد كه آنان را دوست داريد و [حال آنكه] آنان شما را دوست ندارند، و شما به همه كتابها[ىِ خدا] ايمان داريد؛ و زمانى كه با شما برخورد كنند مىگويند: «ايمان آورديم» و چون [با هم ]خلوت كنند، از شدّت خشم بر شما، سر انگشتان خود را مىگزند. بگو: «به خشم خود بميريد» كه خداوند به راز درون سينهها داناست. اگر به شما خوشى رسد، آنان را بد حال مىكند و اگر به شما گزندى رسد، بدان شاد مىشوند. و اگر صبر كنيد و پرهيز كارى نماييد، نيرنگشان هيچ زيانى به شما نمىرساند. يقينا خداوند به آنچه مىكنند، احاطه دارد».
گرچه آيه 118 دلالت بر اين ندارد كه مقصود، اهل كتاب باشند و احتمال دلالت آيه بر منافقين بسيار است، ولى آيه بعد كه مىفرمايد: «و شما به تمام كتابهاى آسمانى ايمان داريد»، معلوم مىشود كه مقصود آيه، اهل كتاب هستند؛ چنان كه از ابن عباس نقل شده: اين آيات درباره مسلمانانى نازل گرديده است كه از جهت همسايگى يا رضاع و يا خويشاوندى، با يهود دوستى داشتند. بنابر اين، معلوم مىشود كه يهود به دوستى با مسلمين تظاهر مىكردند، بلكه جمعى از آنان به دروغ تظاهر به اسلام نموده و كفرشان را مخفى مىكردند، در حالى كه آنان دشمنى بودند كه از هيچگونه خرابكارى و شرّ و فساد و اخلال در امور مسلمين كوتاهى نمىكردند.
از اين آيات دانسته مىشود كه يهود تا چه اندازه دشمنى مىكرده و از هيچ خرابكارى كوتاهى نمىنمودند. مىدانيم كه سختترين دشمنان، دشمنى است كه درظاهر دوست باشد؛ چنين دوستى، دشمن بسيار خطرناكى است؛ زيرا در باطن خرابكارىهاى فراوانى مىنمايد.
بنابر اين، نتيجه مىگيريم كه يهود جزو منافقين بودند. و مىتوان گفت كه پيغمبر اكرم اگر چه از همسايگى مشركين بيرون آمد، ولى در همسايگى دشمنان سرسختى مانند يهود قرار گرفت. مشركين، دشمنى را به مرحله نهايى رسانده و مبادرت به جنگ كردند، امّا يهود در لباس نفاق وارد شده و با مسلمين تظاهر به دوستى كردند، ولى با كفار همعهد شدند.
«يا اَيُّها الَّذينَ آمَنُوا اِنْ تُطيعُوا فَريقاً مِنَ الَّذينَ اُوتُوا الْكِتابَ يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ ايمانِكُمْ كافِرينَ * وَكَيْفَ تَكْفُرُونَ وَاَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللّهِ وَفيكُمْ رَسُولُهُ وَمَنْ يَعْتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِىَ اِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ * يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَلاتَمُوتُنَّ اِلاّ وَاَنْتُمْ مُسْلِمُونَ * وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعاً وَلا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ اِذْ كُنْتُمْ اَعْدآءً فَاَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَاَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ اِخْواناً وَكُنْتُمْ عَلى شَفاحُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَاَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدوُنَ»(1)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر از فرقهاى از اهل كتاب فرمان بريد، شما را پس از ايمانتان به حال كفر بر مىگردانند. و چگونه كفر مىورزيد، با اينكه آيات خدا بر شما خوانده مىشود و پيامبر او ميان شماست؟ و هر كس به خدا تمسك جويد، قطعا به راه راست هدايت شده است. اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از خدا آنگونه كه حق پروا كردن از اوست، پروا كنيد و زينهار، جز مسلمان نميريد! و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد؛ آنگاه كه دشمنان [يكديگر] بوديد، پس ميان دلهاى شما الفت انداخت تا به لطف او برادران هم شديد و بر كنار پرتگاه آتش بوديد كه شما را از آن رهانيد!اينگونه، خداوند نشانههاى خود را براى شما روشن مىكند تا شايد كه راه يابيد!»
در تفسير آيه اول از آيات مذكور مىنويسند كه درباره دو طايفه اوس و خزرج نازل
1) سوره آل عمران، آيه 100 - 103.
شده است؛ زيرا يهود مىخواستند به وسيله يادآورى كدورتها و جنگهاى سابق كه در مدت صد و بيست سال ميان آن دو طايفه بود، آتش جنگ را روشن كنند. درباره آيه بعد هم مىگويند كه به واسطه اوس و خزرج نازل شده است؛ به گونهاى كه هر دسته، مردان مسلمان خود را به رخ دسته ديگر مىكشيد؛ به حدى كه لباس رزم بر تن كرده و مهياى جنگ شدند. پيغمبراكرم آنان را موعظه نمود و پس از نصيحت آن حضرت، به حال اول برگشتند.
آنچه از آيه فهميده مىشود اين است كه يهود در مقام تفريق و القاى اختلاف بين مسلمين بودند. آنها از راه يادآورى ايام گذشته و جنگهاى سابق، احساساتشان را تحريك كرده و با دامن زدن به گذشته و بر انگيختن حس تفاخر بر يكديگر، بين مسلمين تفرقه ايجاد مىكردند. پس اگرچه مسلمانان مىخواستند بر سر تفاخر با يكديگر جنگ كنند، چنين حسى را يهود ايجاد مىكرد. آرى! يهود به نص صريح قرآن، در ايجاد فتنه و فساد كوتاهى نمىكردند: «لايَأْلُونَكُمْ خَبالاً(1)آنها كه به غير دين اسلامند از خلل و فساد در كار شما ذرهاى كوتاهى نكنند».
خداوند مسلمين را نصيحت مىكند و مىفرمايد كه اگر از اهل كتاب اطاعت كنيد، شما را به كفر برمىگردانند. سپس خطاب به آنان مىفرمايد كه وجود دو عامل مهم مانع از كفر شماست: يكى وجود پيغمبر كه به تدابير حسنه خود مسلمين را نگهدارى مىكند. و ديگرى، قرآن كه تلاوت مىشود.
آرى! مواعظ خداوند در قلوب مؤمنين تأثير خواهد نمود و آنان را از گمراهى باز خواهد داشت. آنگاه خداوند مىفرمايد: «به ريسمان خدا چنگ زنيد و متفرق نشويد و از گذشته ياد كنيد كه دشمن يكديگر بوديد و او شما را با يكديگر مهربان كرد و شما را از آتش اختلافات دور نمود».(2)
بنابر اين، از همين آيات دانسته مىشود كه يهود باعث اختلاف ميان مسلمين بود
و مىخواست در ميان مسلمانان عداوت ايجاد كند و سرانجام موجب ارتداد و كفر مسلمين شود.
ملاحظه شود كه يهود، چگونه به بهانه دلسوزى، نقشه خطرناكى طرح مىكند و با حمايت از يك دسته در مقابل گروهى ديگر احساساتشان را تحريك مىكند تا بدين وسيله آنان را به جنگ وادار سازد. در اين صورت دين و دنياى هر دو دسته در معرض خطر و نابودى قرار مىگيرد. در نتيجه، خود يهود از دست مسلمين راحت مىشود.
آرى! خداوند به وسيله پيغمبراكرم و فرستادن آيات شريفه، مسلمين را از شرور يهود حفظ نمود؛ وگرنه آنان در دشمنى و القاى فتنه و اختلاف كوتاهى نداشتند:
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لايَأْلُونَكُمْ خَبالاً وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضآءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ وَما تُخْفى صُدُورُهُمْ اَكْبَرُ قَدْ بَيَّنّا لَكُمُ الاْياتِ اِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ»(1)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از غير خودتان، [دوست و] همراز مگيريد! [آنان] از هيچ نابكارى در حق شما كوتاهى نمىورزند؛ آرزو دارند كه در رنج بيفتيد. دشمنى از لحن و سخنشان آشكار است و آنچه سينههايشان نهان مىدارد، بزرگتر است. در حقيقت ما نشانهها[ىِ دشمنى آنان] را براى شما بيان كرديم، اگر تعقّل كنيد».
آرى! محفوظ ماندن مسلمانان از شرّ فتنههاى يهود و منافقين به خاطر وجود پيغمبر بود. اين مطلب از آيات شريفه و از قصه ايجاد اختلاف ميان اوس و خزرج كشف مىشود. اين قضيه يك موقف تاريخى از مواقف پيغمبر اسلام بود كه آن حضرت با بيان شيرين خود، شفاى صدور نموده و آتش فتنه را خاموش كرد. يهود پس از مدت زمانى فتنه كردند، امّا پيغمبر به مختصر بيانى اصلاح نمود. البته در جايى كه پيغمبر نگهبان باشد، درد نبايد نفوذ كند و شياطين نبايد ايمان مسلمين را به يغما برند. بنابر اين، خدا
1) سوره آل عمران، آيه 118.
مىفرمايد: «وَكَيْفَ تَكْفُرُونَ وَاَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللّهِ وَفيكُمْ رَسُولُهُ(1)و چگونه كفر مىورزيد، با اينكه آيات خدا بر شما خوانده مىشود و پيامبر او ميان شماست؟»
به راستى وجود پيغمبر همانند قرآن موجب حفظ است! در اين آيه شريفه از پيغمبراكرم به اندازهاى تجليل و تمجيد شده است كه زبان از بيانش عاجز است. خداوند از پيغمبر خود كاملاً رضايت دارد و از حُسن انجام وظيفه آن حضرت تقدير مىنمايد. همچنين از آيه شريفه «اَفَإِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ اْنْقَلَبْتُمْ عَلىْ اَعْقابِكُمْ(2)آيا اگر او بميرد يا كشته شود از عقيده خود بر مىگرديد؟» دانسته مىشود كه وجود پيغمبر چه اندازه در حفظ انتظام و عقايد مسلمين مؤثر بود كه پيشبينى مىشد مسلمانان با رحلت آن حضرت از دين خود دست برداشته و به آن پشت نمايند.
«وَقالَتْ طائِفَةٌ مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذى اُنْزِلَ عَلىَ الَّذينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَاكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ * وَلا تُؤْمِنُوا اِلاّ لِمَنْ تَبِعَ دينَكُمْ قُلْ اِنَّ الْهُدى هُدَى اللّهِ اَنْ يُؤْتى اَحَدٌ مِثْلَ ما اُوتيتُمْ اَوْيُحآجُّوكُمْ عِنْدَ رَبِّكُمْ قُلْ اِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللّهِ يُؤْتيهِ مَنْ يَشآءُ وَاللّهُ واسِعٌ عَليمٌ * يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشآءُ وَاللّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظيمِ»(3)
«و جماعتى از اهل كتاب گفتند: در آغاز روز به آنچه بر مؤمنان نازل شد، ايمان بياوريد و در پايان [روز] انكار كنيد؛ شايد آنان [از اسلام ]برگردند! و [گفتند] جز به كسى كه دين شما را پيروى كند، ايمان نياوريد! - بگو: هدايت، هدايتِ خداست. - مبادا به كسى نظير آنچه به شما داده شد، داده شود يا در پيشگاهپروردگارتان با شما محاجّه كنند. بگو: [اين ]تفضّل به دست خداست؛ آن را به هركس كه بخواهد مىدهد و خداوند گشايشگر داناست؛ رحمت خود را به هركس كه بخواهد مخصوص مىگرداند و خداوند داراى بخشش بزرگ است».
بر خلاف اذيتهاى مشركين، اذيت و آزار يهود از نوع حيله و تزوير بود. مىگويند دستهاى يهودى كه متشكل از دوازده نفر از علماى «خيبر» و «قريه اُزَينَة» بودند، تبانى كرده و قرار گذاشتند كه اول روز ايمان آورند و آخر روز از دين برگردند و كافر شوند، به اين اميد كه مسلمانان را از دين برگردانند. آنها تصور مىكردند كه مسلمانان خواهند گفت: چون علماى يهود بر خرابى و نواقص دين اسلام مطلع شده و دانستند كه اين دين درست نيست، برگشتند. هرچه باشد آنان بهتر از ما از دين اطلاع دارند؛ زيرا آنان اهل علم و كتاب هستند. پس تشخيص دادند كه اين پيغمبر آن پيغمبر موعود، و اين دين، آن دين خداپسند نيست. بنابر اين برگشتند.
اين امر قطعى بود كه وقتى علماى يهود اول صبح اسلام بياورند، مسلمين شاد و مسرور مىشوند و وقتى قبل از غروب از دين برگردند، عدهاى كه صبح از درستى و تقوا و صحت عمل آنان داستانهايى نقل كرده بودند و ايمان اين دسته را شاهد بر صحت دين اسلام و حقانيّت پيغمبر مىدانستند، بايستى از برگشت آنان برگردند و خرابى دين را كشف كنند.
نظير عمل يهود در عصر ما نيز اتفاق مىافتد؛ چه بسا بى دينهايى كه براى يكى از اولياى خدا معجزهاى نقل يا جعل مىكنند كه فلان كور مادرزاد يا فلان لنگ و پا شكسته بر سر قبر فلان معصوم رفت و در اثر شفيع قراردادن آن معصوم در نزدِ خدا شفا گرفت و بعد از مدتى كه آن اتفاق مجعول، مشهور شد، كذب بودن قضيه را ثابت مىكنند و فرياد بر مىآورند كه آن شخص كور نبود و آن ديگرى هميشه با پاى سالم خود راه مىرفت. سرانجام پس از ثابت شدن اين مطلب، نتيجه مىگيرند كه تمام معجزاتى كه علما به طور موثّق گفته و نوشتهاند از اين قبيل است و بدين وسيله چه بسا كه افراد ضعيف و سست ايمان را بى دين سازند.
اين طريقه را يهود اختراع كرده بودند. آنان به نص قرآن، در اين مقام برآمدند كه جمعى از علمايشان به دروغ در اول روز اسلام آورده و آخر همان روز برگردند تا آن كه شايد مسلمانان را برگردانند.
به نظر مىرسد سرّ اين كه آنها تصميم گرفتند آخر همان روز از دين برگردند، نه پس از مدتى - مثل يك هفته يا يك ماه - اين باشد كه مبادا كسانى ديگر از مردمان بى دين اسلام بياورند. چرا كه مقصودشان اين بود تا مسلمانان را برگردانند، نه اين كه كسانى از كفار هم مسلمان شوند.
نزول اين آيات پرده از كار خائنانه و مزوّرانه يهود برداشت و اگر آنان پس از اين خبر و آگاه شدن مؤمنين دست به اين نقشه مىزدند ديگر حنايشان رنگى نداشت و نمىتوانستند مؤمنين را اغفال نمايند. خداوند با فضل خود و به وسيله اين اخبار، مسلمانان را نگاهدارى كرد.
«وَاِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا لايَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً»(1)
«و اگر صبر كنيد و پرهيز گارى نماييد، نيرنگشان هيچ زيانى به شما نمىرساند».
آرى! اگر مؤمنين صبر و تقوا را پيشه خود سازند، كيد و مكر يهود، تأثيرى در آنان نداشته و آسيبى به آنها نمىرساند. يهوديان مرد جنگ نبودند، بلكه اهل حيله، تزوير، خدعه، مكر، سياست و حقهبازى بودند. آنها همواره و به هر وسيلهاى كه مىتوانستند در صدد ايجاد تفرقه ميان مسلمين بودند. خداوند به مسلمانان دستور مىدهد كه بايد در مقابل فتنههاى يهود، صابر، عاقل و بيدار باشند تا از دامها و خطرات نجات يابند.
«سَيَقُولُ السُّفَهَآءُ مِنَ النّاسِ ما وَلّيهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتى كانُوا عَلَيْها قُلْ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ يَهْدى مَنْ يَشآءُ اِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ * وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ اُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدَآءَ عَلىَالنّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيداً وَما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتى كُنْتَ عَلَيْها اِلاّلِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ وَاِنْ كانَتْ لَكَبيرَةً اِلاّ عَلىَ الَّذينَ هَدَى اللّهُ وَماكانَ اللّهُ لِيُضيعَ ايمانَكُمْ اِنَّ اللّهَ بِالنّاسِ لَرَءُوفٌ رَحيمٌ * قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِىالسَّمآءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَحَيْثُ
1) سوره آل عمران، آيه 120.
ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَاِنَّ الَّذينَ اُوتُوا الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ اَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَمَاللّهُ بِغافِلٍ عَمّا يَعْمَلُونَ»(1)
«به زودى مردم كم خرد خواهند گفت: چه چيز آنان را از قبلهاى كه بر آن بودند روىگردان كرد؟ بگو: مشرق و مغرب از آن خداست؛ هر كه را خواهد به راه راست هدايت مىكند. و بدينگونه شما را امتى ميانه قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر بر شما گواه باشد. و قبلهاى را كه [چندى] بر آن بوديد، مقرر نكرديم، جز براى آنكه كسى را كه از پيامبر پيروى مىكند را از كسى كه از عقيده خود بر مىگردد، باز شناسيم؛ و البته [اين كار] جز بر كسانى كه خدا هدايت[شان] كرده، سخت گران بوَد. و خدا بر آن نبود كه ايمان شما را ضايع گرداند؛ زيرا خدا [نسبت] به مردم، دلسوز و مهربان است. ما [به هر سو] گردانيدنِ رويت در آسمان را نيك مىبينيم. پس [باش تا] تو را به قبلهاى كه بدان خشنود شوى، بر گردانيم؛ پس روى خود را به سوى مسجد الحرام كن و هر جا بوديد روى خود را به سوى آن بگردانيد. در حقيقت، اهل كتاب، نيك مىدانند كه اين [تغيير قبله] از جانب پروردگارشان [به جا و] درست است؛ و خدا از آنچه مىكنند غافل نيست».
چنانكه خداوند خبر داد، يهوديان، كارى به جز اذيت و آزار نمىتوانستند بكنند؛ مرد جنگ نبودند، ولى نامردانه ايجاد اختلاف كرده و عقيده مسلمانان را متزلزل مىساختند. آنها مىگفتند: محمد قبله را از ما گرفته و به سمت بيت المقدس - قبله ما - نماز مىگزارد. همچنين مىگفتند: محمد نمىدانست قبله كجاست تا آن كه ما او را راهنمايى كرديم. اين سخنان بر پيغمبر ناگوار بود و در صدد بود تا خداوند قبله ديگرى براى مسلمين معين كند. او همواره به آسمان نگاه مىكرد؛ گويى منتظر امر حق بود. سرانجام خداوند قبلهاى را معرفى كرد كه پيغمبر بپسندد. از آيه شريفه «فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها» موقعيّت و محبوبيّت پيغمبر در نزد خدا دانسته مىشود. خداوند فرمود: «به سمت مسجدالحرام رو كن و مسلمين نيز هركجا هستند رو به مسجد الحرام كنند». بنابر اين، قبله برگشت.
1) سوره بقره، آيه 142 - 144.
اين قضيه در حدود يك سال و نيم پس از هجرت به مدينه اتفاق افتاد. مجدداً اعتراض يهود زياد شد؛ در حالى كه خداوند چنين برخوردى را از طرف يهود پيشبينى كرده بود. روى اين حساب فرمود: «زود باشد نادانان بگويند كه چه شد از قبلهاى كه داشتند، دست برداشتند؟»
شايد عدهاى از مشركين نادان مىگفتند: همان طور كه از قبله بيت المقدس دست برداشت و به سوى كعبه روى نمود، به زودى از دين خود نيز دست بر داشته و به دين پدران ما روى آورد.
احتمال مىرود اين شبهه را نيز يهود در اذهان سفهاى مشركين انداخته باشند؛ منكر نَسخ شده و اعتراض كردند كه چرا برگشتى؛ در حالى كه صاحبان شريعت نبايد چنين اعتراضى داشته باشند؟! آيا يهود مىتواند بگويد كه شريعت موسى همان شريعت آدم و نوح و ابراهيم است و هيچ تصرف و تغيير و تبديلى در دين موسى نشده است؟ قطعاً نمىگويند. پس چه ايرادى به محمّد بن عبد اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم دارند؟! مشرق و مغرب از آن خدا است. پس توجه نمودن به هر سمتى را كه دستور دهد، همان لازم مىآيد و خود او مصلحت را بهتر مىداند. چه بسا آن امر براى امتحان و تشخيص دادن مطيع از عاصى است. مسلمانان عرب به جايى جز توجه به كعبه مايل نبودند. خداوند در اول اسلام آنان را به قبله قرار دادن بيت المقدس امتحان نمود و چنين آزمايشى بر آنان بسيار ناگوار و سخت بود:
« . . . وَما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتى كُنْتَ عَلَيْها اِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ وَاِنْ كانَتْ لَكَبيرَةً اِلاّ عَلىَ الَّذينَ هَدَى اللّهُ»(1)
«. . . و قبلهاى را كه [چندى] بر آن بودى، مقرّر نكرديم، جز براى آنكه كسى را كه از پيامبر پيروى مىكند، از آن كس كه از عقيده خود بر مىگردد، باز شناسيم؛ و البته [اين كار] جز بر كسانى كه خدا هدايت[شان ]كرده، سخت گران بوَد . . .»
1) سوره بقره، آيه 143.
امّا كسانى را كه هدايت كرده بود، مطيع و تسليم اوامر بودند؛ هرچند ناگوار و سخت بود. البته براى امتحان و اوامر امتحانى زمانى محدود و معين وجود دارد و وقتى زمان به آخر رسد، تكليف نيز به سرآيد.
آرى! پيغمبر به امر خدا به سوى قبلهاى كه محبوب او بود برگشت و اعتراضات يهود در صورت صبر و تقوا، بيش از اذيت، اثرى نداشت:
«لَنْ يَضُرُّوكُمْ اِلاّاَذًى»(1)
«جز آزارى [اندك] هرگز به شما زيانى نخواهند رسانيد».
سپس خداوند در جايى ديگر مىفرمايد:
«وَاِنْ تَصْبِروُا وَتَتَّقُوا لايَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً»(2)
«و اگر صبر كنيد و پرهيز گارى نماييد، نيرنگشان هيچ زيانى به شما نمىرساند».
خداوند خبر داده بود كه يهود به جز اذيت و آزار، توان انجام هيچ كارى را ندارند و اگر جنگى اتفاق بيفتد، پشت به ميدان خواهند كرد. يهود با توجه به كثرت جمعيت و حجم تسليحات و استعداد و توانايى بالا، هيچگاه نتوانست به عنوان يك قدرت برتر مطرح شود. چرا كه از يك طرف حسادت آنها نسبت به مسلمين به دليل وجود پيغمبر اسلام از نسل اسماعيل علیهالسلام و از طرف ديگر عدم وحدت ميان قبايل يهود و گسترش نفاق ميان طوايف مختلف، همواره دامنگيرشان بوده است. هر دسته از يهود در محلى سكونت داشتند و با پيغمبر عهد و قرارى به خصوص بسته بودند. وقتى يك دسته نقض عهد مىكرد، دستههاى ديگر به آن دسته كارى نداشته و مساعدتى به يكديگر نمىكردند و شايد از زوال و انقراض آن جمع خشنود هم مىشدند.
بنابر اين، در اثر همين نفاق و اختلاف داخلى به تدريج نابود مىشدند. اين بيچارگى
و بدبختى از يهود جدا نخواهد شد، مگر آنكه به خدا ايمان آورند و به دامان ديگران چنگ نزنند.
اولين دسته يهود كه با پيغمبر نقض عهد نمود، يهود بنى قينقاع بود. بنى قينقاع مردمانى زرگر بودند، و داراى زمين، زراعت، باغ و حشَم نبودند. آنها مردمانى شجاع بودند كه با هفتصد مرد جنگى در قلعه محكمى مخصوص به خود مسكن داشتند. وقتى قريش در جنگ بدر مغلوب پيغمبر شد، بر اين دسته از يهود سخت ناگوار آمد و بر اثر حسادت و ناراحتى شروع به انتقاد و بدگويى از پيغمبر كردند:
«قُلْ لِلَّذينَ كَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُونَ اِلى جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمِهادِ * قَدْ كانَ لَكُمْ آيَةٌ فى فِئَتَيْنِ الْتَقَتا فِئَةٌ تُقاتِلُ فى سَبيلِ اللّهِ وَاُخْرى كافِرَةٌ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْىَ الْعَيْنِ وَاللّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشآءُ اِنَّ فى ذلِكَ لَعِبْرَةً لاُِولِىالاَْبْصارِ»(1)
«به كسانى كه كفر ورزيدند بگو: به زودى مغلوب خواهيد شد و [سپس در روز رستاخيز] در دوزخ محشور مىشويد و چه بد بسترى است! قطعا در برخورد ميان دو گروه، براى شما نشانهاى [و درس عبرتى] بود. گروهى در راه خدا مىجنگيدند و [گروه] ديگر كافر بودند كه آنان [مؤمنان] را به چشم دو برابر خود مىديدند؛ و خدا هر كه را بخواهد به يارى خود تأييد مىكند. يقينا در اين [ماجرا] براى صاحبان بينش، عبرتى است».
اين آيه خطاب به پيغمبر است كه به كفار(2)بگو از واقعه بدر درس عبرت بگيريد؛ با آنكه كفار بيشتر بودند و مسلمين آنان را دو برابر مىديدند، خداوند مسلمانان را بر آنان غلبه داد؛ شما نيز مغلوب خواهيد شد و در جهنم منزل خواهيد نمود.
بنابر نقل محمّد بن اسحاق، پيغمبر آنان را در بازار قينقاع جمعآورى نموده و فرمود:
«اى يهود! از خداوند بترسيد تا نظير گرفتارى قريش را براى شما پيش نياورد! مسلمان شويد، زيرا مىدانيد كه من همان پيامبر و فرستادهاى هستم كه اوصافش را در كتاب خود مىيابيد».
گفتند: اى محمد! گمان مىكنى كه ما مثل قريش هستيم؟ آنان از علم جنگ بىبهره بودند؛ اگر با ما روبرو شوى، مرد را مىشناسى».(1)
غزوه بنى قينقاع پس از غزوه بدر در ماه شوال از سال دوم هجرت اتفاق افتاد؛ البته بعضى نيز تاريخ را سه، چهار ماه عقبتر معين نمودهاند. من از اين دسته يهود به چند
دليل بسيار متعجب هستم:
اولاً، چگونه به شجاعت خود مغرور بوده و قريش را كه در سياست و شجاعت فوقالعاده بودند، بىبهره از علم جنگ مىدانستند؟! در واقع همين عجب و غرور است كه موجب بدبختى و نابودى مبتلايان به اين مرض مىشود.
ثانياً، چگونه با آن همه ادعاى فوقالعاده، هنگام جنگ هيچ عكس العملى از خود نشان ندادند؛ با آنكه - بنابر نقلى - پيامبر از نيمه شوال، آنان را به مدت پانزده روز محاصره كرده بود؟! جمعى كه - بنابر قول صاحب طبقات - اشجع يهود بودند، نه درب قلعه را باز كردند تا براى جنگ بيرون بتازند و نه احدى از شجاعان به ميدان آمد و در مجموع نه كسى را كشتند و نه كشته دادند. سرانجام از نهايت پريشانى پذيرفتند كه بر آنچه پيغمبر حكم نمايد، گردن بنهند و تسيلم شدنِ بلاشرط را قبول كردند.
وقتى پيغمبر خواست مردان را بكشد، عبداللّه بن أُبى، سر دسته منافقين، در مقام ممانعت برآمد؛ چون او از بزرگان خزرج بود و قبل از اسلام، اين دسته از يهود با خزرج همعهد بوده و در جنگها به خزرج كمك مىدادند.
بنابر نقل طبرى از ابن اسحاق، «عبداللّه اين امر را بهانه نمود و گفت: اى محمّد! درباره دوستان و همعهدان من احسان كن! پيغمبر جواب او را نگفت. او خواستهاش را تكرار كرد و در مرتبه سوم، دست در گريبان پيغمبر برد. آن حضرت غضب نمود و فرمود: مرا رها كن. او گفت: دست برنمىدارم تا آنكه به ياوران من احسان كنى. اينان هفتصد نفر مرد جنگى هستند و در سختىها كمك من بودند. تو مىخواهى تمام آنان را
1) سيره ابن هشام، ج 3، ص 53.
درو كنى و سرهايشان را از تن جدا كنى؟ من از پيشآمد روزگار ايمن نيستم. پيغمبر فرمود: آنان براى تو باشند».(1)
همچنين بنابر نقل ديگرى، پيغمبر فرمود: «رهايشان كنيد! خداوند يهود و عبدالله را لعنت كند!»(2)
اين جسارت عبداللّه به پيغمبر در حضور صحابه و سكوت همگى حاكى از اين است كه منافقين نفوذ فوقالعادهاى داشتند. به راستى كه دست بردن به گريبان پيغمبر، جسارت عظيمى از عبداللّه بوده و سكوت پيغمبر نشان دهنده صبر و حلم عظيم آن حضرت مىباشد.
شايد علت اين كه مهاجرين دست عبدالله را كوتاه نكردند، به اين دليل بود كه مبادا احساسات انصار تحريك شود. مردان اوس نيز سخن نمىگفتند تا مبادا بين اوس و خزرج اختلاف پديد آيد؛ زيرا عبداللّه در ميان خزرج نفوذى فوقالعاده داشت. همو در جنگ احد، وقتى از پيغمبر جدا شد، سيصد نفر با او همراه شده و به مدينه برگشتند.
عبد اللّه از باب آنكه مبادا مسلمين قوى شوند از قتل يهود جلوگيرى نمود و خواست تا در مقابل پيغمبر و مسلمين ياورانى براى خود داشته باشد كه اگر روزى احتياج به مساعدت و كمك پيدا كرد از آنان استفاده نمايد. پس عبد اللّه بىجهت در حفظ آنان اصرار نداشت. پيغمبراكرم اگر چه با شفاعت عبد اللّه از قتل آنان صرف نظر كرد، ولى نقشه شوم او را نيز بىاثر نمود؛ زيرا يهود تسليم بلاشرط شده بودند و آن حضرت هنوز حكمى درباره آنان صادر نكرده بود.
پيغمبر دستور داد تا آنان را از مدينه به سمت شام بيرون كرده و همه دارايى ايشان را ضبط نمايند. سرانجام بنى قينقاع را همراه با زنان و فرزندانشان از حجاز بيرون كردند.
عُبادة بن صامت مأمور كوچ دادن آنان به أذرِعات(3)شد. پس كليه اموال يهود به دست
مسلمين رسيد و پيغمبر خمس مجموع اموال را برداشت و مابقى اموال تقسيم شد. در ميان غنايم به دست آمده سلاح فراوانى وجود داشت. و عبد اللّه به آرزوى خود نرسيد؛ زيرا آنان نماندند تا بتوانند روزى به كمك آن منافق، بر عليه اسلام قيام كنند.
چند طايفه از يهود در اطراف مدينه زندگى مىكردند. دوستى دارم كه از من پرسيد چگونه يهود به مدينه آمده و در حوالى شهر مسكن كرده بودند؛ با آنكه قاعدتا مىبايست در اطراف بيت المقدس باشند؟ و سرّ حركت آنان به حجاز و توقف آنان در حوالى مدينه چه بوده؟ گفتم: اميرالمؤمنين علیهالسلام در نهجالبلاغه در ضمن خطبه قاصعه مىفرمايد:
«فَاعْتَبِرُوا بِحالِ وَلَدِ إسْماعيلَ وَ بَنى اسْحاقَ وَ بَنى إسْرائيلَ - عَلَيْهِمُ السَّلامُ - فَما أشَدَّ اعْتِدالَ الاَْحْوالِ وَأقْرَبَ اشْتِباهَ الْأمْثالِ. تَأَمَّلُوا أَمْرَهُمْ فى حالِ تَشَتُّتِهِمْ وَتَفَرُّقِهِمْ لَيالِىَ كانَتِ الْأكاسِرَةُ وَالْقَياصِرَةُ اَرْبابا لَهُمْ يَحْتازُونَهُمْ عَنْ ريفِ الاْفاقِ وَ بَحْرِ الْعِراقِ وَ خُضْرَةِ الدُّنْيا إلى مَنابِتِ الشّيحِ وَ مَهافِى الرّيحِ وَ نَكَدِ الْمَعاشِ. فَتَرَكُوُهْم عالَةٍ مَساكينَ إخْوانَ دَبَرٍ وَ وَبَرٍ أذَلَّ الاُْمَمِ دارا وَأجْدَبَهُمْ قَرارا لايَأْوُونَ إلى جَناحِ دَعْوَةٍ يَعْتَصِمُونَ بِها وَ لا إلى ضِلِّ ألْفَةٍ يَعْتَمِدُونَ عَلى عِزِّها فَالْأحْوالُ مُضْطَرِبَةٌ وَالْأيْدى مُخْتَلِفَةٌ وَالْكَثْرَةُ مُتَفَرِّقَةٌ فى بَلاءِ أزَلٍ وَأطْباقِ جَهْلٍ مِنْ بَناتٍ مَوْؤُدَةٍ وَأصْنامٍ مَعْبُودَةٍ وَ أرْحامٍ مَقْطُوعَةٍ وَ غاراتٍ مَشْنُونَةٍ . . .»(1)
«از حال فرزندان اسماعيل و اسحاق و فرزندان اسرائيل عليهمالسلام پند گيريد! حالاتشان چه به هم شبيه است و شباهتشان نزديك. در كار آنها بينديشيد و به پراكندگى و تفرقه آنها در روزگارى كه كسراها و قيصرها سرورانشان بودند! آنها را از آبادىهاى آفاق و درياى عراق و اراضى سبز و خرم مىراندند و به جاهايى كه «درمنه» مىرويد و بادهاى سخت مىوزد، مىفرستادند و آنان گرفتار زندگى
1) نهج البلاغه صبحى صالح، خ 192، قسمت الاعتبار بالامم؛ فيض الاسلام، خ 234.
سخت و ناگوارى مىشدند. آنان را چون گروهى درويش و مسكين با چند شتر پشت ريش و مشتى كرك رها كردند. از حيث مساكنشان خوارترين ملتها بودند و سرزمينشان بى آب و گياه ترين زمينها. نه به دعوتى پيوسته بودند كه بر آن تعصّب ورزند و نه سايه سار محبتى داشتند كه در آن جا بيارامند و به عزّت و ارجمندى متّكى شوند. احوالشان پريشان بود و آرايشان گونهگون. با آن كه به شمار بيش بودند، در پراكندگى مىزيستند. گرفتار بلاهايى سخت و نادانىهاى تُوبرتُو، چون زنده به گور كردن دختران و پرستش بتان و بريدن از خويش و پيوند و رفتن در پى غارت و تاراج . . .»
از كلام اميرالمؤمنين على علیهالسلام دانسته مىشود كه پادشاهان ايران و روم، اولاد اسماعيل، اسحاق و يعقوب را از جاهاى سبز و خرم و از كنار آبهاى گوارا به زمينهاى بىآب و گياهِ پر باد و كم معاش تبعيد مىكردند. آنان به اين مواضع از جزيرهالعرب تبعيد شدند تا همواره فقير و پريشان باشند. پستترين طوايف از حيث زمين و مسكن، و صاحبان شتر لاغر مريض بودند. بنابر اين، تجمع يهود در اطراف مدينه و تجمع اولاد اسماعيل در جزيرهالعرب در اثر تبعيد پادشاهان مقتدر بود.
پادشاهان حيره و غسان از عرب قحطان بودند. عربهاى ساكن عراق كه تحت فرمان شاهنشاه ايران بودند و عربهاى ساكن شام كه تحت فرمان امپراطور روم بودند، تماما عربهاى يمانىِ قحطانى بودند و در اين دو نقطه، هيچ عربى از فرزندان اسماعيل زندگى نمىكرد. اين مؤيد فرمايش امام است. آرى! آنان اجازه توقف در اين اراضى سبز و خرم را نداشتند، اگر چه عربهاى يمانى، مُجاز و متصرف بودند.
ابن ابى الحديد در شرح اين كلام، تأويل و تصرف عجيبى نموده است.(1)چون گمان نمود پادشاه ايران و روم از فرزندان اسحاق بودند و اين پادشاهان اسحاقى، اولاد اسماعيل را بيرون كردند و در اينجا، مقصود يهود نيست كه بيرون شده بودند.
پس طبق قول ابن ابى الحديد مقصود امام اين مىشود كه به حال فرزندان اسماعيل
1) شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحديد، ج 13، ص 172.
از دست اولاد اسحاق عبرت بگيريد؛ يعنى تمام اين مصائب، مخصوص به اولاد اسماعيل بود، نه اسحاق و يعقوب.
اين تأويل، تأويلى عجيب و غريب است. يقينا اين يكى از موارد لغزشهاى ابن ابى الحديد مىباشد. كلام امام در مورد اينكه پادشاهان ايران و روم اولاد ابراهيم را از سرزمينهاى سبز و خرم بيرون كرده بودند و آمدن يهود به اطراف مدينه و سكونت اولاد اسماعيل در جزيرهالعرب و سلطنت اعرابِ يمانى در شامات و عراق نيز مؤيد فرمايش امام است. پس ما به هيچ وجه نمىتوانيم باور كنيم كه پادشاهان ساسانىِ عجم يا پادشاهان روم، از اولاد اسحاق بودهاند.
گذشته از اينها، اگر چنين باشد كه ابن ابى الحديد مىگويد، پس ذكر بنى اسرائيل در اين خطبه، جهت ندارد؛ زيرا آنان نه ارباب بودند و نه از ملوك اكاسره و قياصره. اگر به ادعاى ابن ابى الحديد ارباب و ملوك از اولاد اسحاق بودند، پس چرا در خطبه، ذكر بنى اسرائيل شده است؟ بنابر اين، تجمع يهود از اين باب بود كه تبعيد شده بودند.
ما سراغ نداريم كه در عصر پيغمبر، يهود در شامات جمعيت و شهرى داشته باشند؛ حتّى در فتوحات اسلام در شام و عراق نيز نامى از يهود نبود و عربهاى عراق و شام يهودى نبودند. پس معلوم مىشود كه فلسطين، بيتالمقدس و عراقِ عرب را از يهود پاك كرده بودند و آنان در اين اراضى سكونت نداشتند. يهود كه تبعيد شده بودند، اين قسمت از حجاز را ترجيح داده و در آنجا نزديك به يكديگر مسكن داشتند.
امام، مجموع اولاد ابراهيم و پريشانى آنان را مَثَل زد كه تبعيد شده بودند و منزل و مأواى آنان بسيار پست بود و در جهل و نادانى به سر برده و بر عقايد پست فرو رفته بودند؛ حتى بعضى از آنان بت مىپرستيده و دختران خود را زنده به گور مىكردند. اين كلام بدان معنا نيست كه همگى بت پرست بوده و دخترانشان را مىكشتند.
پس، اگر يهود اين دو عمل را نداشتند، حاكى از اين نيست كه سخن ابن ابى الحديد درست باشد؛ زيرا تمام عربهاى اسماعيلى نيز چنين عملى را نداشتند. مصحّح كلام
مولى علیهالسلام اين است كه گروهى از تبعيد شدگان چنين بودند و لزومى ندارد كه چنين كلامى در حق تمامى افراد صادق باشد.
آرى! آنان به قدرى جاهل شده بودند كه چنين عملهايى در ميانشان رواج يافته بود؛ چنانكه تمام اعراب، بيابانى و صاحب شتر نبودند و در ميان آنان شهرنشين و قلعهنشين نيز بود. پس اگر يهود، شتر نداشته و بيابانى و صاحبان چادر نبودند، موجب اين نيست كه بگوييم اين قضايا مخصوص به اولاد اسماعيل بود؛ زيرا تمامى اولاد اسماعيل نيز چادرنشين و صاحب شتر مريض نبودند. بنابر اين، نتيجه گرفته مىشود كه امام، مجموع اولاد اسماعيل و اسحاق و يعقوب را يك دسته فرض كرده و مغلوبيّت و جهل و نادانى آنان را قبل از اسلام مثال آورده و مورد اعتبار قرار داده است.
طايفه بنى نضير حدود هزار مرد داشتند كه با توجه به رجال هفتصد نفرى بنى قريظه، زيادتر از آنان بودند. بنى نضير از نظر ثروت و عظمت نيز بالاتر و وجيهتر از بنى قريظه بودند.
صاحب طبقات مىگويد كه پيغمبر فرمود: «اين جماعت در يهود به منزله بنى مغيره در قريش هستند. اولاد مغيره مخزومى در مال و وجاهت معروف بودند».(1)
معروف است كه اين غزوه پس از جنگ احد اتفاق افتاده و سوره حشر درباره همين غزوه مىباشد. خداوند در قسمتى از اين سوره مىفرمايد:
«هُوَ الَّذى اَخْرَجَ الَّذينَ مِنَ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِاَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ اَنْ يَخْرُجُوا وَظَنُّوا اَنَّهُمْ ما نِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللّهِ فَأَتيهُمُ اللّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فى قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِاَيْديهِمْ وَاَيْدِى الْمُؤْمِنينَ فَاعْتَبِرُوا يا اُولىِ اْلاَبْصارِ * وَلَوْلا اَنْ كَتَبَ اللّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلآءَ لَعَذَّبَهُمْ فِىالدُّنْيا وَلَهُمْ فِىاْلاخِرَةِ عَذابُ النّارِ * ذلِكَ بِاَنَّهُمْ شآقُّوا اللّهَ وَرَسُولَهُ وَمَنْ يُشآقِّ اللّهَ فَاِنَّ اللّهَ شَديدُالْعِقابِ * ماقَطَعْتُمْ
1) الطبقات الكبرى، ج 2، ص 58.
مِنْ لينَةٍ اَوْ تَرَكْتُمُوها قآئِمَةً عَلى اُصُولِها فَبِإذْنِ اللّهِ وَلِيُخْزِىَ الْفاسِقينَ»(1)
«اوست كسى كه از ميان اهل كتاب، كسانى را كه كفر ورزيدند، در نخستين اخراج [از مدينه] بيرون كرد. گمان نمىكرديد كه بيرون روند و خودشان گمان داشتند كه دژهايشان در برابر خدا مانع آنها خواهد بود، و[لى] خدا از آنجايى كه تصوّر نمىكردند بر آنان در آمد و در دلهايشان بيم افكند؛ [به طورى كه] خود به دست خود و دست مؤمنان خانههاى خود را خراب مىكردند. پس اى ديدهوران! عبرت گيريد. و اگر خدا اين جلاى وطن را بر آنان مقرّر نكرده بود، قطعا آنها را در دنيا عذاب مىكرد و در آخرت [هم] عذاب آتش داشتند. اين [عقوبت ]براى آن بود كه آنها با خدا و پيامبر در افتادند؛ و هر كس با خدا در افتد، [بداند كه ]خدا سخت كيفر است. آنچه درخت خرما بُريديد يا آنها را [دست نخورده ]بر ريشههايشان برجاى نهاديد، به فرمان خدا بود تا نافرمانان را خوار گرداند».
همچنين در بخشى ديگر از اين سوره چنين مىفرمايد:
«اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لاِِخْوانِهِمُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ لَئِنْ اُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلانُطيعُ فيكُمْ اَحَداً اَبَداً وَ اِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَاللّهُ يَشْهَدُ اِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ * لَئِنْ اُخْرِجُوا لايَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَلَئِنْ قُوتِلُوا لايَنْصُرُونَهُمْ وَلَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ اْلاَدْبارَ ثُمَّ لايُنْصَرُونَ * لاََنْتُمْ اَشَدُّ رَهْبَةً فى صُدُورِهِمْ مِنَ اللّهِ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَفْقَهُونَ* لايُقاتِلُونَكُمْ جَميعاً اِلاّ فى قُرًى مُحَصَّنَةٍ اَوْ مِنْ وَرآءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَديدٌ تَحْسَبُهُمْ جَميعاً وَقُلوُبُهُمْ شَتّى ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَعْقِلُونَ»(2)
«مگر كسانى را كه به نفاق برخاستند نديدى كه به برادران اهل كتاب خود كه از در كفر در آمده بودند، مىگفتند: اگر اخراج شديد، حتما با شما بيرون خواهيم آمد. و هرگز بر عليه شما از كسى فرمان نخواهيم برد و اگر با شما جنگيدند، حتما شما را يارى خواهيم كرد. و خدا گواهى مىدهد كه قطعا آنان دروغگويانند. اگر [يهود]
اخراج شوند، آنها [منافقان] با ايشان بيرون نخواهند رفت و اگر عليه آنان جنگى درگيرد آنها را يارى نخواهند كرد و اگر ياريشان كند، حتما [در جنگ ]پشت خواهند كرد و [ديگر] يارى نيابند. شما قطعا در دلهاى آنان بيش از خدا مايه هراسيد. چرا كه آنان مردمانىاند كه نمىفهمند. [آنان به صورت ]دسته جمعى، جز در قريههايى كه داراى استحكاماتند يا از پشت ديوارها با شما نخواهند جنگيد. جنگشان ميان خودشان سخت است. آنان را متحد مىپندارى و[لى] دلهايشان پراكنده است. زيرا آنان مردمان هستند كه نمىانديشند».
از اين آيات شريفه دانسته مىشود كه علت عذاب و گرفتارى اين طايفه، مخالفتشان با خدا و پيغمبر بود. بنى نضير نقض عهد نموده و با پيغمبر از در مخالفت وارد شدند. خداوند هم فرمان كوچ و جلاى وطن را بر آنان نوشت.
مسلمانان گمان نمىكردند كه بنى نضير از وطن و مسكن خويش دست برداشته و بيرون روند، بلكه با توجه به شناخت قبلى، آنان را افرادى قوى مىدانستند. يهود نيز گمان مىكردند كه قلعه محكمشان از امر خدا جلوگيرى مىنمايد، ولى خداوند در قلوب آنان ترس افكند و آنها را بيچاره نمود.
پس معلوم مىشود كه اين مغلوبيت، امرى عادى نبود؛ مسلمانان، بنى نضير را ضعيف نمىدانستند و اين در حالى بود كه آنها نيز خود را قوى مىپنداشتند. در نتيجه امر الهى از راهى كه خيال نمىكردند، گرفتار فرمان حق شدند؛ و خدا آنان را در اول حشر و تجمع، بدون جنگ از خانههايشان آواره نمود.
منافقين آتش فتنه را روشن مىكردند و بنى نضير را وادار بر مخالفت و مقاومت نموده و مىگفتند كه: ما كمك شما هستيم؛ اگر پيغمبر بخواهد شما را بيرون كند، ما نيز با شما بيرون مىآييم و اگر با شما بجنگد، ما نيز همدوش با شما خواهيم جنگيد.
امّا خدا در قرآن مىفرمايد:
«آنها دروغ مىگويند؛ اگر بيرونشان كنيد، همراه آنان بيرون نمىروند و اگر با آنان بجنگيد، ياريشان نمىكنند و اگر در جنگ شركت كنند، فرار مىنمايند».
اين يكى از معجزات و إخبار به غيبت است كه قبل از وقوع آن در قرآن آمده است؛ و چنان هم شد.
عبداللّه بن أُبى، بنى نضير را وادار كرد تا در مقابل پيغمبر ايستادگى كنند و به آنان وعده يارى و كمك داد، ولى همان گونه كه خداوند خبر داده بود، عبداللّه به وعدهاش وفا نكرد. وقتى كه پيغمبر با سپاه مسلمين، بنى نضير را محاصره نمود، منافقين به يارى آنان نرفتند. همچنين يهود بنى قريظه هم كمك نكرده و حتى از جاى خود حركت نكردند. چرا كه يهود با آنكه همگى در حسادت با پيغمبر و دشمنى با مسلمين شركت داشته و در صدد جنگ با آنها بودند، امّا با يكديگر اتفاق نمىكردند و به تدريج، دسته دسته وارد و مغلوب مىشدند. آنها مرد جنگ نبوده و جنگ نمىكردند، مگر در پشت قلعه و از پس ديوار؛ به خلاف عربها. و شايد به همين جهت بود كه عربها بيابانى و جنگىتر بوده و به ساختن قلعه احتياج نداشتند، ولى يهود، چون در خود آن اندازه شجاعت نمىديدند، مجبور بودند قلعهنشين شوند. بنابر اين با يكديگر همراهى نداشتند.
گمان مىكنم به همين دليل بود كه هر يك از طوايف يهود در گوشهاى مسكن كرده و قلعه مخصوص به خود ساختند و از دسته ديگر يهود دورتر بودند؛ وگرنه چرا همگى در يك نقطه معين تمركز ننموده و براى خود شهرى به پا نكردند؟! يقينا اين از جهت نادانى آنان بود. چون قوم دانا از نفاق و دشمنى و اختلاف پرهيز مىكند؛ مخصوصاً در موقعى كه با دشمنى توانا و مشترك مصادف مىشوند.
قطعا مسلمين امروز مثل يهود آن روز شده و هر جمعى با نام يا عنوانى از يكديگر جدا شدند؛ يكى به نام ايرانى، ديگرى افغانى و آن ديگرى عراقى و در جايى ديگر با عنوان لبنانى يا پاكستانى از يكديگر جدا گشتند و هركدام براى خود قانون و پادشاهى تراشيدند. بنابر اين، دشمن مشترك مسلمانان با همين وسيله به نهايت آرزوى خود
رسيده و بر مركب مراد سوار شد. امت اسلامى هركدام كوچك و از ديگرى جدا شدند. روى اين حساب با وجود جدايى در افكار و عقايد ميان مسلمين، هر بلايى كه دشمن بر سر هر دسته وارد آورد، ديگران ساكت و آرام مىنشينند و به كار خود مشغول مىمانند. چنين دشمنى هر لحظه كه بخواهد مىتواند احساسات دستهاى را تحريك نمايد و بلافاصله بين يك دسته با گروه مجاورش منازعه و جنگ در خواهد گرفت.
به اين طريق تدريجا افكار، عقايد، اخلاق و اعمال اسلامى را از هريك جدا مىسازد و لباس، زبان، عادت و مفاسد اخلاق خود (نه كارهاى خوب و صنايع مهم خود) را بر مسلمين تحميل مىنمايد. در نتيجه همگى دست احتياج به سوى دشمن دراز كرده و در تمامى امور به او محتاج شدهايم؛ يعنى نه تنها هيچ صنعتى نداريم ،بلكه در به دست آوردن لباس، غذا، دوا، طبيب، علم و صنعت، مركب، روشنايى و ساير امور به دشمنان محتاج گرديدهايم. گويا اين جمع مسلمين كه بر سلاطين سيادت داشتند، مردمانى وحشى بوده و از علوم و صنايع و معارف بىبهره بودند.
راستى! دشمنان، خوبها و خوبىهاى ما را از دستمان ربوده و بدها و بدىهاى خودشان را بر ما تحميل كردند. گمان مىكنم اين اختلاف بين عربِ قبل از اسلام و يهود
تماما در اثر القائات و تبليغات همان اكاسره و قياصره، پادشاهان ايران و روم بود كه آنان را در بيابانهاى غير مزروع جمع كرده و براى آنكه از شرّشان آسوده شوند و اينكه مبادا زمانى با هم متحد گشته و بر آنان بتازند، بين آنها آتش اختلاف روشن كرده بودند.
آرى! اينگونه بود كه ميان هرجمعى با جمع ديگر جنگها و نزاعها به پا بود و همان يهود نيز بين خود اختلاف داشتند. با نگاهى به تاريخ مشاهده مىشود كه ملّت هندوستان پس از رهايى از زير بار استعمار، دو دسته شده و از همان ابتدا آتش جنگ بين آن دو دسته روشن شد تا جايى كه مدتها به كشتن و نابود كردن يكديگر افتخار مىكردند و چه فجايعى كه هر دسته مرتكب نشده بود. اين امر، سبب شد كه هميشه بين اين دو طايفه نزاع بماند و آتش جنگ همچنان روشن باشد.
همچنين با نگاهى به تاريخ سقوط امپراطورى عثمانى در مىيابيم كه وقتى آن
امپراطورى از ميان رفت، تمام ممالك مسلمين كه در تصرف آن دولت بود، يا مستقل شدند و يا تحت حمايت يكى از دولتهاى شيخ نشين در آمدند. آنان هم كه مستقل شده بودند با دولت همجوار خود مباين و از هم جدا بودند.
آرى! دشمنان دانستند كه اگر بشر تمام اعضايش به فرمانش باشد، مىتواند در مقابل دشمن مقاومت كند و او را از پا درآورد، ولى اگر چشم او بسته باشد و گوشش كَر و
دستهاى او را جدا كنند و پايش را ببندند و روابط ميان اين اعضا قطع گردد ديگر در مقابل دشمن، هر اندازه هم كه ضعيف باشند، نمىتواند مقاومت كند. پس مسلمين امروز همانند يهوديان آن روز شدند؛ يهوديانى كه از يكديگر جدا بودند:
«تَحْسَبُهُمْ جَميعاً وَقُلُوبُهُمْ شَتّى ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَعْقِلُونَ»(1)
«آنان را متحد مىپندارى و[لى] دلهايشان پراكنده است؛ زيرا آنان مردمانى هستند كه نمىانديشند».
آرى! اگر آنها عقل داشتند به خود مىآمدند و از نفاق و عداوت و اختلاف در بين خود صرفنظر مىكردند و به جاى دشمنىهاى داخلى با دشمن خارجى مىجنگيدند، نه اينكه «بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ(2)كارزار بين خودشان است» باشند.
نتيجه اين مىشود كه در اثر اختلافات، دشمن خارجى آسوده خاطر به تماشا نشسته و قهقهه مستانه سر خواهد داد و قطعاً اين امر، خذلانى است كه خداوند در اثر اعمال سوء مسلمين نصيب ايشان نموده است. مسلمانان چارهاى جز توبه و بازگشت به سوى خدا ندارند. آنها بايد قرآن را سرلوحه امور خويش قرار دهند تا عزت و روشنايى را ببينند و از ذلت و اسارت رهايى يابند.
اگر مصلحين در همان خطبه قاصعه على علیهالسلام تأمل كرده و از مواعظ آن حضرت استفاده كنند، چه بسا فرَج نزديك شده و گره از مشكلات گشوده گردد. «واللّه المستعان».
اين جنگ در اثر نقض عهد يهود بنى نضير اتفاق افتاد. نسب كعب بن اشرف از طرف مادر به بنى نضير مىرسيد. او پس از جنگ بدر وقتى خبر شكست و كشته شدن سران قريش را شنيد و در مقام دشمنى با پيغمبر بر آمد و در مكه كفار را به جنگ تحريك نمود و عاقبت چند نفرى از مسلمانان، شبانه او را از قلعه بيرون آورده و كشتند. (شرح اين واقعه را مفصلاً خواهم نوشت. ان شاءاللّه)
طايفه بنى نضير گرچه با پيامبر اسلام دشمن بودند، ولى دشمنى خود را آشكار نمىكردند، بلكه آثار دوستى در رفتار ظاهريشان بود تا آنكه روز شنبه - بنابر نقل محمّد بن سعد - پيغمبر با چند نفر از مهاجرين و انصار به مسجد قبا رفت و نماز خواند.
آنها از آنجا نزد بنى نضير رفته و از آنان كمك خواستند و براى دادن ديه دو نفر از بنى كلاب كه عمرو ابن اميه آن دو را كشته بود، از يهود قرض طلب كردند. يهود گفتند: يا اباالقاسم! آنچه بخواهى به جا مىآوريم.
آنها در اين هنگام تصميم گرفتند پيغمبر را به طور ناگهانى بكشند. عمرو بن جحّاش نضرى گفت: من بالاى بام مىروم و سنگى بر وى مىافكنم. امّا سلام بن مشكم، يهود را از اين تصميم نهى كرد و گفت: به خدا سوگند كه مطلع مىشود و اين كار موجب نقض عهد ما مىگردد.
پيغمبر خبر دار شد و شتابان از جا برخاست و به سمت مدينه رفت. اصحاب پس از معطلى به آن حضرت رسيدند و پيغمبر آنان را از تصميم يهود با خبر نمود و محمّد بن مسلمه را نزد يهود فرستاده و پيغام داد كه ظرف ده روز از شهر من بيرون رويد و چون در مقام غدر برآمديد، پس از آن مدت هركس ديده شود، كشته مىشود.
بنى نضير در صدد كوچ كردن و بيرون رفتن از خانههاى خود شده و براى مهاجرت شتر اجاره كردند، ولى عبداللّه بن أُبى پيغام داد كه من دو هزار نفر از اعراب را با خود دارم و بنى قريظه و غطفان نيز به كمك شما خواهند آمد، پس در قلعه خود بمانيد، ما نيز به شما ملحق خواهيم شد و تا جان داريم از شما دست بر نمىداريم.
حى بن اخطب به سخنان منافقين گوش داد و براى پيغمبر پيغام فرستاد كه ما از منازل خود بيرون نمىرويم و تو هرچه مىخواهى بكن. پيغمبر تكبير گفت. مسلمين نيز به واسطه تكبير پيغمبر «اللّه اكبر» گفتند و همان روز نماز عصر را در زمين بنى نضير خواندند. على علیهالسلام نيز پرچم پيغمبر را درست داشت.
بنى قريظه، بنى نضير را يارى نكرده و منافقين هم به كمكشان نرفتند. بنى نضير در حالى كه از خارج به آنان كمك نمىرسيد در قلعه محصور شدند. آنان پانزده روز محصور شدند و چون از كمك مأيوس گشتند، پيغام دادند كه حاضر هستيم از قلعه بيرون آييم و منازل خود را تحويل دهيم و بيرون رويم. پيغمبر قبول نكرد و فرمود: به شرطى قبول دارم كه جان خود را بيرون بريد و هر آنچه بتوانيد از اموال را به جز اسلحه با شتران ببريد. يهود تسليم شده و خانههاى خود را خراب كردند و زن و بچه را به همراه ششصد بار شتر با خود بيرون بردند و پيغمبر پنجاه زره، پنجاه كلاه خود، سيصد و چهل شمشير و ساير اموال را ضبط نمود. تمامى اموال بنى نضير، خالص براى پيغمبر بود؛ چون جنگ نشده بود؛ نه آنكه فقط خمس اموال مربوط به پيغمبر باشد و مابقى اموال در قشون تقسيم گردد.(1)
محمّد بن اسحاق نقل مىگويد: «هنگامى كه پيامبر براى كمك خواستن براى ديه آن دو مقتول نزد بنى نضير رفت، در ميان اصحاب آن حضرت، ابو بكر، عمر و على حضور داشتند. يهود چون ديدند كه پيغمبر پاى ديوار نشسته است با خود گفتند كه بهتر از اين وقت بر او دست نمىيابيم پس بهتر است از فرصت استفاده كنيم. بنابر اين، پرسيدند: چه كسى حاضر است بالاى بام رود و بر او سنگ بيفكند؟ عمرو بن جحّاش داوطلب شد. وقتى به پيغمبر وحى رسيد از جا برخاست و به اصحاب فرمود: از جاى خود برنخيزيد تا من برگردم. چون پيغمبر نيامد و دير كرد، اصحاب در طلب وى برآمدند. كسى كه از سمت مدينه مىآمد، گفت: پيغمبر را ديدم كه وارد مدينه شد. اصحاب آمدند
1) طبقات الكبرى، ج 2، ص 57 و 58.
و پيغمبر را در مدينه ديدند».(1)
همچنين محمّد بن اسحاق مىگويد: «عدهاى از بنى نضير به خيبر و بعضى ديگر به شام رفتند. سلام بن ابى حقيق، كنانة بن ربيع بن ابى حقيق و حى بن اخطب به خيبر رفتند.
يهود خيبر آنان را به رياست قبول نموده و تسليم اوامرشان شدند».(2)
«وَما اَفآءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما اَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَلارِكابٍ وَلكِنَّ اللّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى مَنْ يَشآءُ وَاللّهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ * ما اَفآءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْ اَهْلِ الْقُرى فَلِلّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُرْبى وَالْيَتامى وَالْمَساكينِ وَا بنِ السَّبيلِ كَىْ لايَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الاَْغْنِيآءِ مِنْكُمْ وَما آتيكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهيكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَاتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ شَديدُ الْعِقابِ * لِلْفُقَرآءِ الْمُهاجِرينَ الَّذينَ اُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَاَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَرِضْواناً وَيَنْصُرُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ اُولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ * وَالَّذينَ تَبَرَّءُوا الدّارَ وَالاْءيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ اِلَيْهِمْ وَلايَجِدُونَ فى صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمّا اُوتُوا وَيُؤْثِروُنَ عَلى اَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاُولئِكَ هُمُالْمُفْلِحُونَ * وَالَّذينَ جآءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْلَنا وَلاِِخْوانِنَا الَّذينَ سَبَقُونا بِالاْءيمانِ وَلاتَجْعَلْ فى قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذينَ آمَنُوا رَبَّنا اِنَّكَ رَءُوفٌ رَحيمٌ»(3)
«و آنچه را خدا از آنان به رسم غنيمت عايد پيامبر خود گردانيد، [شما براى تصاحب آن] اسب يا شترى بر آن نتاختيد، ولى خدا فرستادگانش را بر هر كهبخواهد، چيره مىگرداند و خدا بر هر كارى تواناست. آنچه خدا از [دارايىِ] ساكنان آن قريهها عايد پيامبرش گردانيد از آنِ خدا و از آنِ پيامبر [او] و متعلّق به
خويشاوندان نزديكِ [وى] و يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان است تا ميان توانگران شما دست به دست نگردد. و آنچه را فرستاده [او] به شما داده آن را بگيريد و از آنچه شما را بازداشت، باز ايستيد و از خدا پروا بداريد كه خدا سخت كيفر است. [اين غنايم، نخست ]اختصاص به بينوايان مهاجرى دارد كه از ديار و اموالشان رانده شده و خواستار فضل خدا و خشنودى [او ]مىباشند و خدا و پيامبر را يارى مىكنند. اينان همان مردم درست كردارند. و[نيز] كسانى كه قبل از [مهاجران] در [مدينه ]جاى گرفته و ايمان آوردهاند، هر كس را كه به سوى آنان كوچ كرده، دوست دارند و نسبت به آنچه به ايشان داده شده است در دلهايشان حسدى نمىيابند و هر چند در خودشان احتياجى [مبرم] باشد، آنها را بر خويش مقدّم مىدارند و هر كس از خسّت نفس خود مصون ماند، ايشانند كه رستگارانند. و [نيز] كسانى كه بعد از آنان [مهاجران و انصار] آمدهاند [و ]مىگويند: پرودگارا! بر ما و بر آن برادرانمان كه در ايمان آوردن بر ما پيشى گرفتند، ببخشاى و در دلهايمان نسبت به كسانى كه ايمان آوردهاند [هيچ گونه ]كينهاى مگذار! پروردگارا! راستى كه تو رئوف و مهربانى».
خمس آنچه مسلمين در اثر جنگ و غلبه به تصرّف درآوردند، بيرون مىشود و بر حسب دستور قرآن به مصارف معيّن مىرسد، ولى آنچه را كه خداوند بدون جنگ و دواندن اسب و شتر نصيب پيغمبر نمود، مختص پيغمبر است. بديهى است كه پيغمبر براى خود ذخيره و جمع اموال نمىكند. او مانند سلاطين، دنيا طلب نيست و تمام دارايى خود را در راه اسلام و مسلمانان صرف مىنمايد.
آيه اول (آيه ششم سوره حشر) مربوط به اموال بنى نضير و نظاير آن است و «فَىء» نام دارد كه خداوند آن اموال را به پيغمبر برگردانده است. آيه هفتم از همين سوره مربوط به مصرف اموال پيغمبر است كه آن حضرت آنچه دارد و آنچه خداوند به او داده است را به مصرف خود، خويشان، مساكين و ابن السبيل در آورد و به فقراى مهاجرين نيز كه كفار آنان را از شهر بيرون كرده و اموالشان را به غارت بردند ببخشد.
اموال بنى نضير مخصوص پيغمبر شد؛ چون بدون جنگ به تصرف درآمده بود. پيغمبر آن اموال را ميان مهاجرين قسمت نمود. آن حضرت اموال را مخصوص مهاجرين قرار داد و چيزى از غنايم به انصار داده نشد، مگر به سهل بن حُنَيف و ابودجانه؛ زيرا اظهار فقر كردند. طبرى از محمّد بن اسحاق و صاحب طبقات اين جريان را نقل كردهاند.(1)
خداوند به اين طريق كه اموال را مخصوص پيغمبر نمود، بى آن كه از انصار كسى معترض شود، مهاجرين را به مال رسانيده و دست پيغمبر را باز نمود و اطاعت او را بر مردم لازم كرد و به مردم دستور داد كه هرچه پيغمبر به شما داد، بگيريد و رد نكيند. در ضمن از انصار به خاطر سبقت آنان به ايمان و مواساتشان در مال تمجيد و توصيف نمود و رضايت آنان را فراهم نمود. پس، اگر مهاجرين به مال رسيدند، انصار نيز خشنود شدند. نتيجه اين كه مسلمانان در مقام مسابقه نسبت به مواسات و تهذيب اخلاق بر مىآيند و بيش از پيش در دفع بخل كوشش مىنمايند.
صاحب طبقات مىنويسد: «اين اموال مخصوص به پيغمبر شد، نه آنكه خمس را از آن بيرون كند و مابقى را تقسيم نمايد. اموال را به جماعتى از اصحاب داد و بعد به بخشش توسعه داد؛ يعنى به كسانى كه نداشتند، سرمايه داد و به آنان كه زياد داشتند، كمك نمود تا وسعت پيدا كنند. او همچنين مىگويد كه پيغمبر به ابوبكر، چاه حجر؛ به عمر، چاه جرم؛ به عبدالرحمن، سواله؛ به صهيب، ضراطه؛ و به زبير و ابوسلمه، بويله را بخشيد.(2)
در اطراف مدينه زراعت به وسيله چاهها انجام مىشد. پس هر چاهى با قسمتى از زمين بود كه به وسيله آبكشى از آن چاهها، داراى باغات و مزارعى بودند. اين قسمت از
حكم، راجع به «فىء» است كه مخصوص به پيغمبر و مصرف او در نوائب و پيشآمدها و مصالح مسلمين از مختصات اسلام است. امّا موقعى از اين حكم استفاده كامل مىشود
كه مجرى آن، كسى همانند پيغمبراكرم باشد كه به جز مصالح اسلام و مسلمين نظرى نداشته باشد.
آرى! اگر مجريان تمام قوانين اسلام مانند پيامبر از گناهها معصوم بودند، در اثر اجراى همان قوانين، شام تاريك مسلمانان به روز روشن مبدل مىشد. وقتى كاملاً از دينِ كامل استفاده مىشود كه مجرى دين نيز مرد كاملى باشد. اين از مختصات مذهب شيعه است كه مىگويد پيغمبر به امر خداوند جانشينانى از قريش معين نمود و آنان دوازده نفر از عترت طاهره اهلبيت آن حضرت مىباشند كه از قرآن جدا نمىشوند تا در كنار حوض به پيغمبراكرم ملحق شوند.
به عقيده من تمام اختلافات بين مسلمين در اصول، فروع، تشتّت كلمه، و مغلوبيّت از كفار در اثر اين است كه ثقلين از يكديگر جدا شده و مردم به هردو تمسك نجستهاند.
آرى! جا داشت اگر ابن عباس گريه مىكرد و مىگفت كه تمام مصيبت از اين است كه نگذاشتند پيغمبر در هنگام رحلت آنچه را مىخواست، بنويسد تا امت، پس از وى گمراه نشوند.
مادر كعب از يهود بنى نضير و پدرش از عرب (طَىّ) بود. پس از آنكه پيغمبر بر قريش پيروز شد و عبداللّه بن رواحه و زيد بن حارثه، فرستادگان پيغمبر، بشارت فتح بدر را به دو قسمت بالا و پايين مدينه آوردند، كعب بن اشرف به مردم گفت: آيا باور مىكنيد
كه خبر اين دو نفر راست باشد و اشراف عرب و پادشاهان زمين كشته شده باشند؟ اگر راست بگويند مرگ بهتر از زندگانى است! وقتى از صحت خبر اطمينان پيدا كرد، در آن موقع كه قريش داغدار و مصيبت زده بودند، به مكه رفته و بركشته شدگان بدر گريه مىكرد و عليه پيغمبر اشعار مىگفت و بدين گونه قريش را بر انتقام گرفتن از پيغمبر تحريك مىكرد. كعب در اشعارش نام زنان مسلمانان را مىبرد و نمىتوانست از اذيت مسلمانان خوددارى كند.
كعب، شاعرى خوش ذوق و قريحه بود و اشعار روانى مىسرود. قطعى است اشعارى كه در آن نام زنان برده شود، در اثر روانى شعر و خواندن كوچك و بزرگ، در مدتى كوتاه به سرعت زيادى در اطراف شهرها و دهات پخش مىشود و صاحبان غيرت بىنهايت اذيت و آزار مىبينند.
طبرى چند شعر درباره تشبيب به زنى نقل كرده است و بيت اخير آن ثابت كننده مقام عالى او در شعر و شاعرى است:
«لم اَرَشَمْسا بِلَيلٍ قبلها طَلَعَتْ *** حَتّى تَجَلَّتْ لنا فى لَيلةِ الظُّلَمِ»(1)پيغمبر فرمود: كيست كه كعب را براى من بكشد؟ محمّد بن مسلمه از طايفه اوس داوطلب شد و گفت: من او را مىكشم. پيغمبر فرمود: اگر مىتوانى او را بكش.
به عقيده من اين جمله پيغمبر مسلمه را بسيار تحريك نمود. او ديگر چارهاى جز اظهار قدرت و توانايى نداشت؛ مخصوصاً اگر پيغمبر در حضور جمعى به او فرموده باشد.
محمد بن مسلمه از خدمت پيغمبر مرخص شد و سه شبانه روز چيزى نخورد و نياشاميد. پيغمبر از حال او باخبر شده او را طلبيد و پرسيد: چرا چيزى نمىخورى و نمىآشامى؟ گفت: سخنى است كه گفتم و وعدهاى است كه دادم. مىترسم موفق به انجام آن نشوم! فرمود: تو كوتاهى نكن و بيش از اين وظيفه ندارى.
از اين كلام دانسته مىشود كه كشتن كعب كار آسانى نبود و محمّد بن مسلمه بدون توجه سخنى گفته بود و بعد ملتفت شد كه كار مشكلى است. پيغمبر به واسطه آن جمله به او تسليت داد و او را اميدوار كرد و او بدين وسيله در خود قدرتى ديد و مجدداً مصمم به كشتن كعب شد. او به پيغمبر گفت كه: من در اين مقام ناچار از دروغ گفتن و بدگويى كردن هستم. پيغمبر به او اجازه داد تا هرچه خواست، بگويد.
1) «خورشيدى را نديده بودم كه در شب طلوع كند، تا اينكه آن زن را ديدم كه در شب تاريك براى ما جلوهگرى كرد».تاريخ طبرى، ج 2، ص 488.
محمّد بن مسلمه براى خود همراهانى از طايفه اوس انتخاب كرد كه عبارتند از:
1 - سلكان بن سلامه ابونائله، برادر رضاعى كعب بن اشرف.
2 - حارث بن اوس بن معاذ.
3 - ابو عبس بن جبر.
4 - عباد بن بشر.
از اينكه محمّد بن مسلمه براى خود چهار نفر معاون و شريك مهيّا كرد، معلوم مىشود كه اين فتك و كشتن ناگهانى چه اندازه مشكل بود. نمىدانم براى شجاعت كعب بود يا عظمت وى؟ شايد از آن جهت بود كه او بزرگ بنى نضير بود و هيچ وقت نمىشد به تنهايى بر او دست يافت و نابودش كرد و يا آنكه چون كعب در ميان يهود بنى نضير بود و از آن قلعه بيرون نمىآمد، نمىشد به قلعه راهى باز كرد.
پنج نفر مصمم بر قتل كعب، نقشه طرح كردند. پس ابونائله سلكان بن سلامه، برادر رضاعى كعب را جلوتر روانه قلعه بنى نضير نمودند. سلكان از طفوليت و ايام رضاع با كعب بود و با هم مأنوس بودند. او برادر كعب و هم سال با او بود و هر دو شاعر بودند. سلكان براى اغفال كعب روانه شد و به تنهايى نزد برادر خود رفت. ساعتى با هم گفتوگو كرده و براى يكديگر اشعارى خواندند.
وقتى ابو نائله زمينه را فراهم ساخت، گفت: من براى حاجتى نزد تو آمدم. به تو مىگويم، ولى به كسى مگو و سرّ مرا فاش مكن! گفت: چنين مىكنم. ابونائله گفت: آمدن اين مرد (مقصود پيغمبراكرم است) بلايى بود كه به جان ما افتاد. عرب با ما دشمنى كردند و همگى بر دشمنى با ما همدست شدند. راه تجارت و بلكه تمام راهها به روى ما بسته شده است و دچار سختى و قحطى گشتيم. و ما و عايله ما مضطر شديم. كعب گفت: من پسر اشرف هستم. به خدا سوگند، اين مطلب را پيشبينى كرده و به تو خبر داده بودم!
كعب كه دشمن سرسخت پيغمبراكرم بود از جملات ابونائله سلكان به قدرى خشنود شد كه وصفناپذير است. ابونائله اسم پيغمبر را نبرد و از آن حضرت به «اين مرد» تعبير كرد تا كعب را از تحقير پيغمبر تسخير نمايد و از طرف ديگر از بيچاره شدن
مسلمانان خبر دهد. و گفت: دشمنى تمام عرب با آنان و بسته شدن راهها به روى آنان زندگى مردم را فلج كرده است.
ابونائله پس از زمينهسازى گفت: آرزوى من اين است كه به من و رفقاى من مقدارى گندم به نسيه بفروشى و از ما گرو قبول كنى. كعب گفت: فرزندان خود را نزد من گرو بگذاريد. ابونائله سلكان گفت: مگر مىخواهى آبروى ما را بريزى؟ ما جمعى هستيم محتاج به معامله. آنان را نزد تو مىآورم و اسلحه خود را وثيقه مىگذاريم.
بنابر نقل ابن اثير، كعب در ابتدا گفت كه زنانشان را گرو بگذارند. چون قبول نكردند، فرزندان را خواست و وقتى گفتند كه موجب سرزنش اولاد ما خواهد شد و بر ما ننگ است، قبول كرد تا اسلحه را نزد او گرو بگذارند.(1)
ابونائله سلكان زمينه را فراهم ساخت و نزد رفقاى خود برگشت و گفت كه بايد به بهانه گرو گذاردن اسلحه كار او را تمام كنيم. آنها نزد پيغمبر رفتند و آن حضرت تا بقيع غَرقَد آنان را مشايعت نمود.
آنها در شب مهتابى بيرون آمدند. قلعه كعب و بنى نضير از مدينه خيلى دور نبود. پس از كشتن كعب، وقتى برگشتند، آخر شب بود و هنوز صبح نشده بود.
آنها تا نزديك قلعه كعب آمدند. ابونائله برادر رضاعى خود، كعب را طلبيد. كعب كه تازه داماد بود از رختخواب بيرون جست. عروس او را گرفت و گفت: تو مردى هستى كه دشمنِ بسيار دارى و كسى مثل تو در چنين وقت از شب بيرون از قلعه نمىرود. گفت: ابونائله است. او به قدرى مرا دوست دارد كه از خواب بيدارم نمىكند. عروس گفت: از آواز او بوى شرّ مىآيد. كعب به سخنان عروس گوش نداد و گفت: «لو دعى الفتى الى طعنة اجاب(2)جوانمرد را چون براى جنگ و مبارزه بخوانند، قبول خواهد كرد».
تا اينجا معلوم مىشود كه كعب شاعر، ثروتمند، تاجر، داراى شجاعت، جوانمردى و رفاقت بود؛ او از مرگ بيم و هراسى ندارد و در مقام رفاقت و دوستى مضايقه نمىكند.
كعب از قلعه بيرون آمد و آن دو مقدارى با هم گفتوگو كردند. آنها چون مىخواستند از نزديك قلعه و خانه كعب دور باشند تا هيچ كس به كمك او نيايد گفتند: ميل داريد به سمت شعب العجوز قدرى راه برويم و شب را به صبح آوريم و با هم گفتگو كنيم؟ گفت: اگر بخواهيد، حاضر هستم. همين كه قدرى دور شدند، ابونائله دست به سر او كشيد و دست خود را بو كرد و گفت: تاكنون عطر به اين خوش بويى نديده بودم.
او مجددا آن كار را تكرار كرد و او را غافل نمود. ناگهان سر او را در دست آورد و گفت: دشمن خدا را بزنيد!
جماعت با شمشيرهاى خود مىزدند، ولى كارى صورت ندادند. فرياد كعب بلند شد. بالاى تمام قلعههاى مجاور، آتش روشن كردند - شايد براى اين آتش روشن مىكردند كه بيابان روشن شود و دشمن را پيدا كنند و شايد در مواقع خطر چنين مىكردند تا آمادگى خود را اعلام نمايند - محمّد بن مسلمه مىگويد: چون ديدم از شمشيرها كارى ساخته نشد با مغول - سلاحى است بُرنده كه نظير كارد بود - از سينه تاعانه او را شكافتم. حارث بن اوس بن معاذ يكى از پنج تن نيز در اثر ضربت شمشير خودشان جراحتى پيدا كرد.
از اين قضيه بسيار در حيرتم كه چگونه پنج نفر با آنكه مسلح بودند، نتوانستند او را بكشند و چگونه شمشيرهاىشان كارگر نمىشد؟! كعب كه شمشير نداشت تا از او وحشت داشته باشند! اگر بيخ گلوى او را مىگرفتند و دهانش را مىبستند، نه فريادش بلند مىشد و نه اين قدر معطّل مىشدند و نه حارث بن اوس مجروح مىگشت. نمىدانم چه بگويم؟ آيا اين پنج نفر شجاع نبودند و يا آنكه كعب خيلى شجاع بود؟ آيا موقعيت او بسيار عالى بود و اعوان و انصار وى زياد بودند؟! هرچه بود، ترديد ندارم كه اين جمع خود را باخته بودند؛ وگرنه چرا از شمشيرها كارى ساخته نشد؟!
همچنين از نادانى و تهوّر كعب نيز متعجب هستم؛ كسى كه دشمن دارد، چگونه تنها در شب بيرون مىآيد و با چند نفر مسلح كه مخالف با مرام و مسلك او هستند، همدم و همقدم مىشود؟! چرا آنان را به قلعه راه نداد و يا آنكه با اصحاب و يارانش بيرون نيامد؟
براى چه نپرسيد كه چرا شب آمديد و چرا بيرون برويم؟!
هرچه بود، كعب كشته شد و آن جماعت در آخر شب به مدينه برگشتند. حارث كه مجروح شده بود از جماعت وا ماند و او را نيافتند. پس از توقف، مدتى بعد به جماعت رسيد و همگى وارد مدينه شدند.
از همين عمل نيز وحشت آنها ثابت مىشود؛ اگر نترسيده بودند با رفيق مىآمدند و او را رها نمىكردند و اگر نمىتوانست راه برود، او را بر دوش مىگرفتند و مىبردند؛ نه اينكه شتابان خود را به مأمن برسانند و آن گاه به فكر رفيق بيفتند و بنشينند تاخودش بيايد.
محمّد بن مسلمه كه سه روز از خوردن و آشاميدن امساك كرده بود، با طرح نقشه و موافق ساختن عدهاى، عاقبت موفقيت پيدا كرد و دشمن خدا را از پا درآورد؛ «شكر اللّه مساعيهم الجميلة».
آرى! چنين نيست كه مردان عادى و غير شجاع نتوانند اقدام به كارهاى بزرگ نمايند؛ به اين شرط كه از راهش وارد شوند و اتفاق نمايند. در اين صورت به نتيجه خواهند رسيد. عمل اين جمع اتمام حجتى براى ديگران است.
در آخر شب خدمت پيغمبر رسيدند در حالى كه آن حضرت نماز مىخواند. پيغمبر بيرون آمد و بر موضع جراحت حارث آب دهان مبارك خود را قرار داد سپس شبانه به خانههاى خود رفتند. چون صبح شد تمام يهود كه دشمنى مىكردند به وحشت افتادند. پيغمبر فرمود: هركس از مردان يهود را كه توانستيد بكشيد؛ (مقصود دشمنان پيغمبر است).
واقدى نوشته است: «سر كعب را بريدند و نزد پيغمبر آوردند».(1)
چون يهود بنى نضير از وطن بيرون رانده شدند، جمعى از آنان به شام و جمعى ديگر به خيبر رفتند. سلام بن ابى حقيق و كنانة بن ربيع بن ابى حقيق و حى بن اخطب نزد
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 489 - 491.
يهود خيبر آمده و از رؤساى خيبر شدند و مردم، منقاد اوامر آنان گشتند.(1)ابو رافع سلام بن ابى حقيق، ثروتمند بزرگ يهود و تاجر مهم حجاز بود. او هم مانند كعب بن اشرف دشمن سرسخت پيغمبر بود و در دشمنى با پيغمبر به كعب كمك و مساعدت مىكرد. قاتل كعب جمعى از طايفه اوس بودند و ميان اوس و خزرج، دو طايفه انصار از اول اختلاف بود. اگر يكى از اين دو دسته به اسلام كمك مىكرد، دسته ديگر در مقام بر مىآمد تا كارى كرده و نظير آن فضيلت را به دست آورد و از ديگرى عقب نماند. در نتيجه اين حس رقابت و منافسه به نفع اسلام و مسلمين تمام مىشد.
آرى! كارشكنى نمىكردند، بلكه سعى مىنمودند تا مانند كارى كه طايفه مقابل انجام داده آنها نيز به جا آورند. بنابر اين، طايفه خزرج با يكديگر گفتوگو كردند كه بايد كسى را نظير كعب از نظر عظمت و دشمنى با پيغمبر پيدا كرد و او را كشت تا آنكه اوس صاحب فضيلت و مزيّتى مخصوص خود نباشد. پس از مذاكرات، ابو رافع را در نظر آوردند كه ساكن خيبر بود. لذا هشت نفر از خزرج براى كشتن ابو رافع دشمن خدا، از پيغمبر اجازه گرفتند. آن حضرت، عبداللّه، پسر عتيك را رئيس آن جماعت قرار داد.
آرى! وجود يك فرمانده براى حفظ وحدت و نظامِ جمعى لازم است، وگرنه ممكن است هر كسى صاحب نظر گردد، كه در آن صورت اختلاف پديد مىآيد و علاوه برآنكه به مقصود نمىرسند، چه بسا هدف حمله دشمن قرار گيرند. قطعاً يك فرمانده بايستى صاحب مزيت و فضيليتى باشد، وگرنه ترجيح او بر ديگران چه بسا موجب بروز اختلاف گردد.
پس دانسته مىشود كه عبداللّه بن عتيك داراى مزيتى بود كه به سبب آن پيغمبر او را به عنوان فرمانده انتخاب كرد و سايرين را مأمور او قرار داد. همچنين پيغمبر آنان را ازكشتن زنان و فرزندان نهى نمود. سرانجام آنها در شبى تاريك وارد منزل ابورافع شده و گفتند: ما براى خريد غله آمدهايم. چون به اتاق بالاخانه رسيدند، درها را بسته و به جان او افتادند. زن ابو رافع فرياد مىزد. خواستند او را بكشند كه به ياد نهى پيغمبر افتادند،
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 554.
بنابر اين، از كشتن او خوددارى كردند. هنگام بازگشت، عبداللّه پسر عتيك از پله افتاد. او را با خود برده و در نهرى مخفى شدند.
يهود آتش روشن كرده و از قلعه بيرون آمدند. هرچه جستجو كردند كسى را نيافتند و چون مأيوس شدند نزد ابورافع برگشتند كه در حال جان كندن بود. ابو رافع همان دم مُرد. يك نفر از همان مسلمانها براى تحقيق ميان جمع يهود رفت و ناظر جان كندن ابو رافع بود. وقتى خبر كشته شدن ابو رافع را از زبان زنش شنيد با خوشحالى نزد رفقاى خود برگشت. پس عبداللّه عتيك را برداشتند و خود را به پيغمبر رساندند.(1)
بنابر نقل ديگرى از براء، عبداللّه نزديك غروب به در قلعه رسيد و به رفقاى خود گفت: كه شما همينجا منتظر باشيد. پس خود به بهانه قضاى حاجت، لباس را بر سر كشيد. نزديك در قلعه، قلعهبان گفت: اگر مىخواهى داخل شوى، زودباش! رفت و ديد كه كليد را كجا گذاشت. كليد را بر داشت و در را باز كرد آنگاه به سمت خانه ابورافع رفت. رفقاى ابورافع در نزد او شبنشينى داشتند. چون ابو رافع تنها شد، عبداللّه درها را از داخل بست تا هيچ كس به كمك ابورافع نيايد. سرانجام به اتاقى كه ابورافع با زن و فرزندانش در آن خوابيده بود، رسيد. اتاق تاريك بود و جاى ابورافع معلوم نبود. خواست او را بشناسد تا ديگرى به جاى او كشته نشود. پس ابورافع را صدا زد. وقتى جواب شنيد، به طرف صدا رفت و با شمشير او را زد، ولى در اثر وحشت و دهشتى كه داشت، شمشير او مؤثر نگشت. فرياد ابورافع بلند شد. عبداللّه بيرون آمد. قدرى تأمل كرد و مجدداً به خود آمده به اتاق برگشت و سراغ ابورافع رفت. گفت: اى ابورافع! براى چه فرياد كردى؟ گفت: مردى آمد و با شمشير مرا زد. دوباره به او حمله كرد. از آن ضربه شمشير هم كارى نيامد. عاقبت شمشير را در شكم او فرو برد؛ طورى كه آن را از پشت او بيرون آورد. خاطرش آسوده گشت. آن گاه برگشت و يكايك درها را باز كرد و پايين آمد. يك پله باقى مانده بود و به گمانش پلهها تمام شده است كه به زمين افتاد و ساق پايش شكست. پايش را با عمامه بست و به فرار ادامه داد. در نزديكى درِ قلعه نشست و با خود
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 495 - 497.
گفت: نمىروم تا بدانم ابو رافع كشته شده است يا نه. چون خروس به خواندن آمد، فرياد از بالاى سور قلعه بلند شد و مرگ ابورافع، تاجر اهل حجاز را به يهود اعلام نمود. آنگاه نزد رفقا رفت و آنان را خبردار نمود. آنها نزد پيغمبر آمده و آن حضرت دست بر پاى شكسته او ماليد و خوب شد».(1)
با توجه به اين نقل، عبداللّه مابين پسر عتيك و پسر انيس مردد شد؛ زيرا بنابر نقل ديگرى كه طبرى آورده است، درباره عبداللّه بن انيس چنين نقل مىكند: «جماعت در حياط خانه نشستند و عبداللّه عتيك و عبداللّه انيس رفتند بالا و كار او را يكسره كردند».(2)
بر حسب همين نقل است كه عبداللّه عتيك به زمين خورد و فريادش از درد پا بلند شد. گويا شكسته شدن پاى پسر عتيك از مسلّمات است. پس مسلماً او بالاى سر ابورافع رفته است و شركت ديگران، تماما يا يك نفر از آنان را مىتوان مولود أغراض دانست. يقينا در هر چيزى بتوان ترديد كرد، در اين نمىتوان ترديد داشت كه قاتلان ابورافع از كسانى كه كعب بن اشرف را كشتند، شجاعتر و متهورتر بودند؛ به خصوص اگر قاتل ابورافع يك نفر باشد؛ چنانكه مقتضاى نقل براء است و يا دو نفر بنابر نقل طبرى.
محمّد بن مسلمه پس از طلبيدن پيغمبر براى كشتن كعب پيش قدم شد آن هم سه روز از خوراك باز مىماند و سرانجام با چهارنفر همدست شد؛ سپس يكى جلوتر رفت تا راه را باز كند. پس از آن رفتند و كعب را از قلعه بيرون آوردند و با وجود آنكه پنج نفر بودند و شب تاريك در بيابان راه فرار به روى آنان باز بود و كعب نيز از خانه و اصحاب خود دور بود، نتوانستند او را به آسانى بكشند. سرانجام رفيق خود را نيز مجروح كردند. اين امر نشان دهنده نهايت اضطراب و بىانضباطى آنان است. و آنها رفتند، در حالى كه رفيق خود را رها كردند. از طرفى هم فاصله بين مسكن كعب و مدينه در حدود يك فرسخ بود كه اين فاصله خيلى زيادى نيست.
امّا كشندگان ابورافع، خودشان داوطلبانه از پيغمبر اجازه خواستند؛ آن هم بدون آنكه راهى باز كنند و كسى را جلوتر بفرستند و با ابورافع مذاكره داشته باشند، تا قلعه آمدند. و فاصله قلعه تا مدينه طبق گفته بعضى از مورخين، سى و دو فرسخ است. كه وارد قلعه شده. همگى يا بعضى از آنان به داخل خانه رفته و صبر كردند تا رفقاى ابو رافع بروند و سپس در خانه را از داخل به روى خود بستند. مخصوصاً خود را در وسط اتاق محصور كرده و ابورافع را پيدا كرده و او را كشتند. هنگام بازگشت هم به تدريج درها را باز كرده و با آنكه پاى عبد اللّه شكسته بود به راه ادامه مىدهند و با وجود اين، صبر مىكنند تا معلوم شود ابو رافع كشته شده است يا نه. و سپس رفيق پا شكسته را بر دوش مىبرند، نه آنكه او را رها كنند، و با توجه به فاصله بسيار دور و روشن شدن هوا، بر مىگردند.
آرى! - بنابر نقل طبرى - آنان روز مخفى مىشدند و شبانه راه مىرفتند؛ و در روز هم براى خود مراقبى مىگماشتند كه او هم نگهبان جماعت بود و هم از دور مراقب دشمن بود كه مبادا بيايند و آنان غافلگير شوند.(1)
طبرى مىگويد: «حسان بن ثابت درباره قتل كعب و ابورافع اشعارى ساخته است؛ او خطاب به آن دو كشته كرده و از شجاعت كشندگان آنها تمجيد مىنمايد كه در زمين شما آمدند و براى كمك به دين پيغمبر خدا از هر امر مشكل و طاقتفرسايى كوتاهى نكردند، بلكه در نظر آنان هر سختى سهل است.
«للّهِ دَرُّ عِصابَةٍ لاقَيْتَهُمْ *** يَابن الْحَقيقِ وَ أَنْتَ يَابن الْأشْرَف
يسْرُونَ بِالبيْضِ الْخَفاف إلَيْكُمُ *** مَرْحاً كاُسْدٍ فى عَرينٍ مُغْرف
حَتّى أتوكُمْ فى محلِّ بِلادكُم *** فَسقُوْكُمْ حتْفا بِبَيضٍ ذُفَّف
مُسْتَبْصِرينَ لِنَصْر دين نَبِيِّهِمْ *** مُستَضْعَفينَ لِكلِّ أمرٍ مُجْحِف»(2)
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 499.
2) «اى پسر حقيق و اى پسر اشرف! آفرين به گروهى كه آنها را ديدند؛ آنها با قدمهايى آهسته و آرام، همانند شيرى كه در بيشه گشاده پا و سينه خيز به شكار نزديك مىشود به سوى شما ره پيمودند و به ديار شما آمدند و شما را با شمشيرهاى براق كشتند؛ آنها با روشنگرى و بينشِ در دين، پيامبر خود را يارى كردند، كار هر ستمكارى در نزد آنها خوار و زبون است».تاريخ طبرى، ج 2، ص 497.
راستى كه خداوند به آنان جزاى خير دهد؛ دين را يارى كرده و دشمن سرسخت پيغمبر را كشتند؛ و در اثر اين قتل، دشمنان ديگر را ترسانده و مسلمانان را قوى ساخته و پيغمبر خدا را خشنود نمودند. روى آنان سفيد و روحشان شاد باد!
از آنجا كه جمعى از بزرگان يهود بنى نضير در خيبر ساكن شده بودند، نزد قريش رفته و آنان را بر جنگ با پيغمبر وادار نمودند. همچنين قبيله غطفان را بر عليه مسلمانان متحد كردند. همان گونه كه اشاره شد، حى بن اخطب سهم به سزايى در اين كار داشت. حدود ده هزار نفر از جمعيت قريش و غطفان دور مدينه را گرفتند. پيغمبر نيز خندقى كنده بود. بنابر اين، محاصره شروع شد. بنى قريظه در كنار مدينه بودند و كعب بن اسد رياست آنان را عهده دار بود. آنها با پيغمبر معاهده داشته و قرارداد دوستى و ترك مخاصمه بسته بودند. حى بن اخطب به سراغ كعب رفت. او درِ قلعه را به روى حى بن اخطب بست و به او اجازه ورود نداد. كعب گفت: من با او قرار داد دارم و از او به جز خوبى و درستى سراغ ندارم و نقض عهد نخواهم كرد.
حى بن اخطب گفت: در را باز كن تا با تو سخن بگويم. وقتى كعب از باز كردن در قلعه امتناع كرد، حى بن اخطب گفت: مىترسى كه از غذاى تو بخورم؟ كعب ناچار شد در را باز كند.
نمىتوان ابن اخطب را به خاطر دروغى كه گفته است، ملامت كرد؛ زيرا او دنبال كارى آمده و صاحب حاجت است. او از دشمنى با پيغمبر هيچ كوتاهى نكرده؛ حتى خودش دم مرگ اعتراف كرده است. او آمده تا بنى قريظه را وادار به جنگ و نقض عهد با پيغمبر نمايد. پس براى انجام حاجت خويش از دروغ گفتن چه مضايقهاى دارد؟! ولى
ملامت من متوجه كعب بن اسدى، بزرگ بنى قريظه است. قوه درّاكه اين نامرد خوب كار مىكرد و مطلب را درست مىفهميد و تشخيص مىداد، ولى در مقام عمل احمق بود؛ به آنچه مىفهميد عمل نمىكرد. او فهميده بود كه حى بن اخطب براى چه در اين موقع كه پيغمبر محصور شده و در كنار خندق نشسته است و دههزار نفر از مشركين و دشمنان دين او را احاطه كردهاند به سراغش آمده است. مىدانست كه حى بن اخطب مىخواهد او را وادار به شركت در جنگ و نقض عهد نمايد. بنابر اين، پيش از آنكه او سخن بگويد، در را به رويش بست و راهش نداد. ابن اخطب چون ديد كه كعب در را باز نخواهد كرد، به وسيله حيله و تزوير او را بيچاره كرد.
از آنجا كه بُخل خسيسى در ميان مردمان آن عصر ننگ و حتى بدتر از همه چيز بود، او به كعب گفت كه تو مىترسى من از غذايت بخورم كه مرا راه نمىدهى. كعب نيز براى آنكه كسى چنين توهّمى درباره او نكند و چنين نسبتى به او داده نشود، در را باز كرد. اينجاست كه حماقت كعب دانسته مىشود؛ او كه منظور حى را از اين سخن مىدانست و در ضمن، خود را شناخته بود كه بخيل نيست، چرا گول او را خورد و تسليم او شد؟ او بايد مىگفت: آرى، من بخيل هستم و چنين است كه تو مىگويى، امّا در را باز نخواهم كرد.
مىگويند: كسى از دست دشمن خود فرار مىكرد. دشمن گفت: اگر مردى بايست. گفت: نامردم و فرار مىكنم.
هر چند جمله بالا به لطيفهاى شباهت دارد، ليكن من چنين كسى را مرد مىشناسم؛ زيرا اگر در اثر آن گفته مىايستاد و دشمن او را مىكشت، هر عاقلى او را احمق مىشناخت. بنابر اين، كسى كه بداند او را گول مىزنند، نبايستى گول بخورد، مگر آنكه در اين عمل مصلحت باشد.
حى به كعب گفت: عزت دنيا را براى تو آوردم. قريش و عطفان بر اثر جديت من آمده و دور محمّد را گرفته و با من عهد بستهاند تا او را ريشه كن نكنند، برنگردند.
كعب گفت: سخنان تو درست نيست. تو ذلت دنيا را براى من آوردى. گفته تو مانند
ابرى است كه به جز رعد و برق، بارانى به همراه ندارد. من از محمّد به جز راستى و درستى چيزى نديدهام. مرا رها كن و به من كار نداشته باش.
حى از كعب دست برنداشت و او را بر نقض عهد با پيغمبر وادار كرد و قول داد كه اگر قريش و غطفان بر گردند، او به قلعه بنى قريظه بيايد و نزد كعب بماند تا آنچه بر سر بنى قريظه آيد بر او نيز وارد شود.
كعب كه مىدانست اين ابر، باران ندارد و به جز برق و صيحه داراى ثمرى نيست، پس چرا به سخنان حى گوش داد و تحت تأثير باطل او قرار گرفت؟! چه حماقتى از اين بالاتر كه دوستى با پيغمبر را قطع كند و با دشمنان او پيوند نمايد؟!
من نمىدانم تأثير آمدن حى و ماندن او در قلعه، نزد بنى قريظه، چه بود؛ او كه پيشبينى مىكرد قريش و غطفان بروند و پيغمبر به حساب آنها برسد؟! - چنانكه همين امر هم پيش آمد - نگهدارى حى بن اخطب براى آنان چه فايدهاى خواهد داشت و يا چه ضررى را برطرف مىسازد؟!
آرى! كعب خوب تشيخص مىداد و بد عمل مىكرد و اينگونه اشخاص، پستترين و احمقترين افراد مىباشند.
خبر نقض عهد بنى قريظه به پيغمبر مىرسد. آن حضرت براى تحقيق، سعدين - رئيس خزرج و رئيس اوس - را با دو نفر ديگر نزد بنى قريظه مىفرستد تا معلوم شود كه اين خبر صحيح است يا نه. بعد دستور مىدهد كه اگر دروغ بود، آشكار كنيد و اگر عهدشكنى بنى قريظه راست بود، به طور رمز خبر دهيد.
آرى! رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در چنين موقعى نمىخواست ضعف صحابه زيادتر شود. گمان مىكنم فرستادن دو رئيس اوس و خزرج به اين جهت بود كه شايد بتوانند آب رفته را به جوى باز گردانند و يهود بنى قريظه را وادار به وفاى به عهد كنند. موقعيت اين دو رئيس در نزد بنى قريظه تا پيش از اين واقعه بسيار خوب بود و يهود ملاحظه آن دو رئيس را بسيار مىنمودند.
محققين پيامبر فهميدند كه يهود بنى قريظه نقض عهد كرده و از سختترين دشمنان
مسلمين گشتهاند. سعد، رئيس خزرج آنان را سب نمود و كار از دو طرف به سب و فحش كشيد. رئيسِ اوس، سعد بن معاذ، به رئيس خزرج گفت: از بدگويى دست بردار! كار بالاتر از اين است.
معلوم مىشود كه سعد، رئيس خزرج، فردى عصبى و تند مزاج بود و حلم و بردبارى سعد، رئيس اوس، بيشتر از او بود. آرى! او وقتى مىبيند كه سب و فحش نتيجهاى ندارد، سكوت مىكند. نهايتا در موقع اقتدار و توانايى، هنگامى كه درباره بنى قريظه حكم مىشود و پيغمبر آن حكم تاريخى را درباره يهود مىكند، او يگانه دشمن سرسختى است كه در موقعش اندازه عداوت خود را اظهار مىكند.
آنها برگشتند و پيغمبر را به صورت مخفيانه خبر كردند. پيغمبر حدود يك ماه محصور بود. جنگ اساسى نبود، مگر تيراندازى از بعضى اطراف و نواحى. از شورش عمومى خبرى نبود.
در اين اوقات، نعيم بن مسعود اشجعى از اهل غطفان نزد پيغمبر آمد و اسلام آورد و گفت: خويشان من بر مسلمان شدن من مطّلع نشدهاند. پس به هرچه خواهى امر كن! من اطاعت مىكنم.
پيغمبر فرمود: تو يك نفر هستى. پس تا مىتوانى مردم را از ما بازدار و متفرق نما تا در جنگ خدعه و حيله به كار آيد.
پيغمبر به اين جملات پر مغز و كوتاه او را متوجه نمود كه اگر علناً به ما ملحق شوى بيش از يك نفر نيستى و اگر در ميان آنان باشى و ندانند از ما شدى بهتر مىتوانى كار كنى. همچنين با آن جملات كوتاه به او فهماند كه كار تو ايجاد تفرقه بين دشمنان است و در اين كار بايد حيله كنى و آنان را دشمن يكديگر سازى.
نعيم كه از دوستان بنى قريظه بود، نزد آنان رفت و گفت كه دوستى من را با خودتان مىدانيد. آنها او را تصديق كردند. گفت: قريش و غطفان اگر چه به جنگ محمّد آمده و شما با آنان همدست شدهايد، ولى حساب شما از آنان جداست. قريش و غطفان اگر توانستند محمد را از بين ببرند و يا مالى را غارت كنند، مىكنند، وگرنه به سرِ خانه و
زندگى و نزد زنان و فرزندان خويش بر مىگردند، ولى شما در مدينه هستيد. پس اگر نتوانستيد كارى كنيد، نمىتوانيد از خانه، مال و زن و فرزند خويش صرفنظر كنيد. همچنين نمىتوانيد با محمّد بجنگيد؛ زيرا شما قدرت مقاومت در برابر او را نداريد. بنابر اين، وارد جنگ نشويد تا آنكه قريش و غطفان چند نفرى از بزرگان و اشراف خود را در نزد شما گرو بگذارند تا نزد شما وثيقه باشد. يقينا آن دو طايفه در آن صورت شما را رها نخواهند كرد و در صورت جنگيدن محمّد با شما به كمك شما خواهند آمد.
بنى قريظه گفتند: نصيحت خوبى كردى و به نفع ما سخن گفتى. نعيم از پيش آنان نزد قريش رفت و گفت: دوستى مرا با خودتان و دورى مرا از محمد مىدانيد. سخنى شنيدم و به قصد نصيحت به شما مىگويم، به شرط آنكه در نزد شما امانت باشد و سرّ مرا فاش نكنيد. وقتى قبول كردند، گفت: بدانيد كه جماعت يهود از نقض عهد با محمّد پشيمان شده و در صدد جبران برآمده و به وى پيغام دادهاند كه اگر ما مردانى از بزرگان و اشراف قريش و غطفان را بگيريم و تحويل تو بدهيم تا آنان را بكشى، آنگاه با تو همعهد شويم و در ركاب تو با قريش و غطفان بجنگيم، آيا از ما راضى مىشوى و از گذشته ما صرفنظر مىكنى؟
پرسيدند: محمّد چه گفت؟ نعيم پاسخ داد: او قبول كرده و اظهار رضايت نموده است.
نعيم پيش قبيله غطفان رفت و گفت: اى جماعت! شما اصل و فاميل من و دوستترين مردم در نظر من هستيد و گمان نمىكنم كه مرا متهم نماييد. گفتند: چنين است.
نعيم گفت: پس آنچه مىگويم، مخفى نماييد و فاش نكنيد. وقتى قبول كردند، نظير آنچه را كه به قريش گفته بود به آنان نيز گفت.
شب شنبه فرا رسيد و احزاب تصميم گرفتند در روز شنبه با پيغمبر بجنگند و جنگ عمومى را از اطراف شروع نمايند. رؤساى قريش و غطفان، عكرمه، پسر ابو جهل را با چند نفر ديگر نزد بنى قريظه روانه كرده و خواستند كه فردا در جنگ شركت نمايند.
چون معتقد بودند بيش از اين نمىشود توقف كرد و مىبايست كار را يكسره نمود و از امر محمد فارغ شد. يهود گفتند: فردا روز شنبه است و ما تعطيل عمومى داريم. از اين گذشته تا جمعى از مردمان خودتان را براى گرو در نزد ما نسپاريد در جنگ شركت نمىكنيم. چون ما به شما اطمينان نداريم و چگونه مطمئن شويم كه نمىرويد و ما را تنها نمىگذاريد؟ در اين صورت ما طاقت جنگ با محمد را نداريم.
عكرمه و همراهان وى برگشتند. قريش و غطفان گفتند كه سخنان نعيم درست بود و به يهود نيز پيغام دادند كه ما حتى يك نفر هم نزد شما نمىفرستيم. اگر خواستار جنگ هستيد، مهيا شويد و از قلعه بيرون بتازيد.
از طرفى ديگر بنى قريظه هم گفتند: سخنان نعيم بن مسعود درست بود. اينان مىجنگند و اگر موفق نشدند به خانه و زندگانى خود بر مىگردند و ما را با محمّد تنها
مىگذارند. يهود به قريش پيغام داد كه ما با شما همراه نيستيم و با محمّد نمىجنگيم، مگر آنكه نزد ما گروگان بسپاريد.
من از نادانى اين يهود در شگفتم! زيرا به جهت قريش، با پيامبر نقض عهد كردند و در اين هنگام بىآنكه مجدداً با پيغمبر عهدى ببندند، قريش را نيز از خود رنجاندند. آيا اينان نمىدانستند نقض عهد كرده و به سعد بن عباده بدگويى نمودهاند؟!
آنها به جاى ساكت نشستن در قلعه بايد در موقعى كه پيغمبر محصور بود و احزاب او را احاطه كرده بودند، مىرفتند و آن سرور را از خود راضى ساخته و مجدداً قرار مىبستند. آيا نمىدانستند هرگاه پيغمبر از فكر احزاب آسوده شود، آنان را محاصره خواهد كرد؟ آيا يارى نرساندن به قريش موجب رضايت پيغمبر و آسايش يهود مىشد كه چنين آرام در قعله نشستند و براى جبران خطاى خويش هيچ عملى انجام ندادند؟
وقتى قريش و غطفان شبانه فرار كردند، صبح، پيغمبرخدا با مسلمانان از خندق به سوى مدينه برگشت. نزديك ظهر، جبرئيل آمد و گفت: يا رسول اللّه! خداوند فرمان مىدهد در پى بنى قريظه بيرون روى!
پيغمبر فرمان داد كه نماز عصر را نخوانيد، مگر در نزد بنىقريظه. سپس على علیهالسلام را
با پرچم، پيشاپيش فرستاد. على تا نزديك منازل و قلعههاى يهود آمد و شنيد كه آنها پيغمبر را سب و بدگويى مىكنند. برگشت و عرض كرد: اگر نزديك اين بد نفسها نيايى ضرر ندارد. فرمود: گمان مىكنم از آنان نسبت به من بدگويى شنيدى. مىگويد: بله يا رسول اللّه. فرمود: اگر مرا ببينند، بدگويى نخواهند كرد. چون نزديك شد، فرمود: اى برادران بوزينه! الآن عذاب خدا بر شما نازل شد. گفتند: يا اباالقاسم! تو كه جاهل و بدزبان نبودى. آنگاه يهود مدت بيست و پنج شب محاصره شده و بيچاره گشتند.
حى بن اخطب، همان كسى كه يهود را بر نقض عهد با پيغمبر وادار كرده بود، چون قول داده بود پس از رفتن قريش و غطفان بنى قريظه را تنها نگذارد و در قلعه با آنان و
شريك آنان باشد، به وعده خود وفا نمود و در نزد آنان بود. كعب بن اسد، رئيس بنى قريظه، چون ديد پيغمبر از آنان دست بردار نيست و بر در خانه نشسته است، گفت: اى جماعت يهود! در اين حال سه پيشنهاد مىكنم. هر كدام را مىخواهيد انتخاب كنيد: اول آنكه به دين اسلام وارد شده و به محمّد ايمان آوريم؛ زيرا بر تمامى شما روشن است كه او پيغمبر مرسل است و در كتاب آسمانى خودمان از او ياد شده است. به اين ترتيب دنياى همگى تأمين مىشود و جان و مال و اولادتان محفوظ مىماند.
يهود، اين امر را قبول نكرده و گفتند: از حكم تورات جدا نمىشويم.
گفت: پس بياييد تمامى فرزندان و زنان خودمان را به دست خودمان بكشيم، آنگاه با شمشيرهاى كشيده به جنگ محمّد بيرون برويم، در اين صورت از فكر زن و فرزند آسوده خاطر هستيم كه اگر كشته شديم فكر زن و بچه نداريم و اگر غالب شديم هم زن و فرزند پيدا خواهيم نمود.
جماعت گفتند: نمىتوان اين بيچارگان را كشت. زندگى پس از مرگ اينان چه فايدهاى دارد.
گفت: پس بياييد و امشب كه شب شنبه است، ناگهان بيرون بتازيم و شبيخون بزنيم. و چه بسا محمد غافلگير شود. چون گمان مىكند كه ما در شنبه و شب آن جنگ نخواهيم كرد.
يهوديان گفتند: ما در شنبه اقدام به چنين كارى نمىكنيم. مگر نمىدانى كسانى كه احترام شنبه را نگاه نداشتند، چگونه به مسخ مبتلا شدند؟
كعب گفت: در ميان شما جماعت، كسى كه ولو به مقدار يك شب در مدت عمر خود عاقل باشد، نيست.(1)
من كعب را تصديق مىنمايم و در ضمن او را هم به آن جماعت اضافه مىكنم. كعب نيز با تمام رياستى كه داشت مثل همان جماعت يهود بود؛ زيرا اگر او عاقل بود، حى بن اخطب را راه نمىداد و در صورت راه دادن، دانسته گول او را نمىخورد و عمداً چشم خود را نمىبست و به چاه نمىافتاد. او كه محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را خوب شناخته بود و چيزى به جز درستى و وفاى به عهد در او سراغ نداشت، چرا خيانت كرد و چرا به ذلت دنيا فرورفت و از عزت صرفنظر كرد؟!
از طرف ديگر آن سه پيشنهاد او بسيار عجيب و غريب به نظر مىرسد؛ زيرا امر اول بسيار صحيح و منطقى است و از شخص منصف و عاقل و خداپرست صادر مىشود، اما پيشنهاد دوم او بسيار غلط و از مجسمه شيطان است كه گويا اصلاً عطوفت و رأفت خداوند در قلب گوينده جاى ندارد. حال اين دو فكر متباين چگونه از يك نفر است، بسيار متعجبم! آيا مىتوان باور كرد علاقه به اولاد و زنان سبب اين شود كه تمامى آنان را به دست خودشان نابود سازند؟
پيشنهاد سوم كعب نيز فكر غلطى بود كه از شخص ترسو و بيچاره صادر مىشود؛ زيرا پيغمبر هميشه مراعات حزم و احتياط را مىنمود و چنين نبود كه مسلمانان با ملاحظه احترام يهود به روز شنبه، آسوده باشند و اسلحه را كنار گذارند. آيا خداوند، پيغمبر مرسل خود را رها مىكند تا كعبِ يهودى او را غافلگير نمايد؛ آن هم اين مرد جبان و ترسو كه در مدت بيست و پنج روز محاصره، هيچ نمايشى نداد و اظهار جوانمردى نكرد؛ نه از قلعه بيرون تاختند و نه پهلوانى را به جنگ پهلوان مسلمانان بيرون فرستادند؟ آيا اگر اين احمق يهود پيشنهاد چهارمى مىداد كه تمامى مردان مبارز در روز
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 583 و 584.
روشن با از خود گذشتگى قلعه را ترك نموده و به مسلمين حمله كنند و از پا ننشينند تا كشته شوند يا پيروز گردند، بهتر از پيشنهاد سوم و تسليم بلاشرط شدن با حكم سعد بن معاذ نبود؟ مگر نتيجه حكم سعد به جز كشته شدن مردان و اسيرى زنان و فرزندان و تقسيم اموال چيز ديگرى بود؟ آيا اگر مىجنگيدند تا كشته شوند، بهتر از كارى كه كردند، نبود؟
آرى! يهود، مردمانى بودند كه در اثر صفات رذيله خود مورد غضب الهى واقع شده و در دنيا به سختترين مجازات رسيدند. آنها صفات حميده را به صفات رذيله تبديل نموده و از اين شجره خبيثه، ميوه مىچيدند. مسلمانان امروز نيز مانند يهود آن روز شدهاند؛ از خداوند دست برداشته و خود را در دام دشمنان خدا افكندهاند. دشمنان دين، تمام خوبىهاى ما را گرفته و به وسيله تبليغات عجيب خويش تمام رذايل را به ما سپردند. ما نيز از درخت خبيثى مشغول چيدن ميوههاى ناگوار و تلخ شديم. كار به جايى رسيد كه كعب بن اسد زمان با تمام نادانىهاى خود، راهنماى رؤساى ما است. اگر در آيات وارده درباره يهود دقت كنيد، سرّ بدبختى و ذلت ايشان معلوم مىشود و منشأ بدبختى مسلمانان نيز روشن مىگردد:
« . . . وَلَوْ آمَنَ اَهْلُ الْكِتابِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَاَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ * لَنْ يَضُرُّوكُمْ اِلاّاَذًى وَاِنْ يُقاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ اْلاَدْبارَ ثُمَّ لايُنْصَرُونَ * ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ اَيْنَ ما ثُقِفُوا اِلاّبِحَبْلٍ مِنَ اللّهِ وَحَبْلٍ مِنَالنّاسِ وَباءُو بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَيهِمُ الْمَسْكَنَةُ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللّهِ وَ يَقْتُلُونَ الاَْنْبِيآءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَكانُوا يَعْتَدُونَ»(1)
«شما بهترين امتى هستيد كه براى مردم پديدار شدهايد؛ به كار پسنديده فرمان مىدهيد و از كار ناپسند باز مىداريد و به خدا ايمان داريد. و اگر اهل كتاب ايمان
1) سوره آل عمران، آيه 110 - 112.
آورده بودند قطعا برايشان بهتر بود. برخى از آنان مؤمنند و[لى] بيشترشان نافرمانند. جز آزارى [اندك ]هرگز به شما زيانى نخواهند رسانيد و اگر با شما بجنگند به شما پشت نمايند، سپس يارى نيابند. و [مهر ]بينوايى بر آنان زده شد. اين بدان سبب بود كه به آيات خدا كفر مىورزيدند و پيامبران را به ناحق مىكشتند. [و نيز ]اين [عقوبت] به سزاى آن بود كه نافرمانى كرده و از اندازه در مىگذرانيدند».
آرى! منشأ ذلت، مسكنت و نفاق اهل كتاب، كفر به آيات خدا بود كه آن هم از عصيان و عدوان برخاسته مىشود. پس اگر مسلمانان چنين شوند، مورد غضب حق قرار خواهند گرفت؛ چنانكه يهود قرار گرفتند. نتيجه اينكه در جنگ از يهود، كارى جز فرار ساخته نمىبود.
چند دولت مسلمان - البته به اسم، نه عمل - چند سال پيش با مشتى از يهود جنگيدند و در اثر اختلاف و نفاق با يكديگر مغلوب همان يهود متشتّتِ متفرق كه هر كدام از شهر و مملكتى جمع شده بودند، گشتند؛ گويى يهود با آن همه خباثت و حيله و نفاق، از اين جمع متظاهر به اسلام بهتر بودند كه بعضى حبل محكم خود را به آنان دادند. بله! آنان را براى روزهاى سخت خود بهتر ديده و به آنان بيشتر از جمع مسلمانان اطمينان پيدا كردند. بنابر اين نخواستند كه آن سنگر محكم به دست اين جمع از مسلمانان باشد و خود را از مكر و شرّ آنان راحت ساختند. «فاعتبروا يا اولى الابصار».
على علیهالسلام در خطبه قاصعه كه از بزرگترين خطبههاى نهجالبلاغه است، آن بيانات شيوا را براى بيدار كردن مسلمانان از خواب غفلت و رهايى دادن آنان از ذلتِ پس از عزّت فرموده است. آن حضرت در بخشى از اين خطبه مىفرمايد:
«وَاحْذَرُوا مانَزَلَ بِالاُْمَمِ قَبْلَكُمْ مِنَ الْمَثُلاتِ بِسُوءِ الْأَفْعالِ وَ ذَميمِ الْأعْمالِ.
فَتَذَكَّرُوا فِى الْخَيْرِ وَالشَّرِّ أَحْوالَهُمْ وَاحْذَرُوا اَنْ تَكُونُوا أمْثالَهُمْ.
فَإِذا تَفَكَّرْتُمْ فى تَفاوُتِ حالَيْهِمْ فَالْزَمُوا كُلَّ أَمْرٍ لَزِمَتِ الْعِزَّةُ بِهِ شَأْنَهُمْ (حالَهُمْ) وَ زاحَتِ الْأَعْداءُ لَهُ عَنْهُمْ وَ مُدَّتِ الْعافِيَةُ بِهِ عَلَيْهِمْ وَ انْقادَتِ النِّعْمَةُ
لَهُ مَعَهُمْ وَ وَصَلَتِ الْكَرامَةُ عَلَيْهِ حَبْلَهُمْ مِنَ الاْءِجْتِنابِ لِلْفُرْقَةِ وَاللُّزُومِ لِلْأُلْفَةِ وَالتَّحاضِّ عَلَيْها وَ التَّواصى بِها وَاجْتَنِبُوا كُلَّ أَمْرٍ كَسَرَ فِقْرَتَهُمْ وَاَوْهَنَ مُنَّتَهُمْ مِنْ تَضاغُنِ الْقُلُوبِ وَ تَشاحُنِ الصُّدُورِ و تَدابُرِ النُّفُوسِ وَ تَخاذُلِ الْأَيْدى»(1)
«و از عذابهايى كه در اثر رفتارهاى ناپسند و كردارهاى نكوهيده بر امتهاى پيش از شما رسيده است بترسيد! پس به ياد آريد احوال نيك و بد آنان را و از اين كه همانند آنان باشيد، حذر كنيد!
چون در تفاوت حالاتشان انديشيديد، روشنى را برگزينيد كه به سبب آن مقامشان ارجمندى يافت و دشمنانشان از سرشان رانده شد و عافيت بر سرشان سايه گسترد و نعمت، مطيع و منقادشان شد. و به بركت آن كرامت، رشته اتحاد در ميانشان استوار گرديد و از تفرقه اجتناب كردند و الفت و مهربانى را شعار خود ساختند و يكديگر را بر آن تحريض نموده و سفارش كردند و از هر كارى كه پشتشان را مىشكست و بنيان قدرتشان را سست مىنمود، چون رخنه كردن كينهها در دلها و افروخته شدن آتشِ عداوتها در سينهها و روى گردانيدن از يكديگر و دست كشيدن از يارى هم، دورى مىنمودند».
خلاصه فرمايش امام اين است كه در حالات پيشينيان دقت كنيد و ببينيد چه چيزى موجب نزول عذاب و بدبختى بر آنان شد، از آن بپرهيزيد؛ و همچنين بنگريد كه چه چيزى موجب سعادت و عزت آنان شد، به آن تمسك كنيد.
يقينا آنچه موجب سعادت و عزت بود، همان اتحاد و ملازمت به آن و سفارش نمودن بر آن بود.
و آنچه موجب ضعف و شكست آنان بود، همان اختلاف و دشمنى و رها نمودن يكديگر بود. سپس امام بعد از بيان قاعده كلى، خصوص اولاد ابراهيم را مثال مىزند و ايام مقهوريت آنان را بيان مىكند و پس از آن، ايام سعادت و عزت و ظهور اسلام را ذكر مىكند. آنگاه بيان مىنمايد كه مسلمانان پس از آن عزت، در اثر اختلاف و عمل نكردن
1) نهجالبلاغه صبحى صالح، خ 192؛ نهجالبلاغه فيض الاسلام، خ 234.
به قوانين اسلام در معرض خطر قرار گرفته و نتيجتا در زمان بروز جنگ با كفار، مغلوب خواهند شد. خداوند شما را يارى نمىكند؛ ديگر نه جبرئيل است و نه ميكائيل، نه مهاجرين و نه انصار. از امتهاى گذشته عبرت بگيريد؛ آنان كه مورد غضب خداوند شدند، در نتيجه ترك امر به معروف و نهى از منكر بود؛ سفها مورد غضب شدند؛ چون از منكر غافل و تارك معروف بودند و عقلا چون تارك امر به معروف و نهى از منكر شدند. آگاه باشيد كه شما مسلمانان اسلام را از خود جدا كرده و به قوانين آن عمل نمىكنيد و احكام آن را از بين برديد و حدودش را نابود كرديد!
همچنين فرمود:
«أَلا وَأِنَّكُمْ قَدْ نَفَضْتُمْ أَيْدِيَكُمْ مِنْ حَبْلِ الطّاعَةِ وَ ثَلَمْتُمْ حِصْنَ اللّهِ الْمَضْرُوبَ عَلَيْكُمْ بِأَحْكامِ الْجاهِلِيَّةِ»
«بدانيد كه شما بند طاعت اسلام را از دستها گشوديد و آن دژ خدايى كه گرداگردتان را فرا گرفته بود با به كار بستن احكام جاهليت سوراخ كرديد».
تا آنجا كه مىفرمايد:
«وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ صِرْتُمْ بَعْدَ الْهِجْرَةِ أَعْرابا وَ بَعْدَ الْمُوالاةِ أَحْزابا. ما تَتَعَلَّقُونَ مِنَ الاْءِسْلامِ إِلاّ بِإِسْمِهِ وَلا تَعْرِفُونَ مِنَ الاْيمانِ إِلاّ رَسْمَهُ.
تَقُولُونَ: النّارَ وَلاَ الْعارَ كَأَنَّكُمْ تُريدُونَ أَنْ تُكْفِئُوا الاْءِسْلامَ عَلى وَجْهِهِ انْتِهاكاً لِحَريمِهِ وَنَقْضا لِميثاقِهِ الَّذى وَضَعَهُ اللّهُ لَكُمْ حَرَما فى أَرْضِهِ وَ أَمْناً بَيْنَ خَلْقِهِ. وَإِنَّكُمْ اِنْ لَجَأْتُمْ إِلى غَيْرِهِ حارَبَكُمْ أَهْلُ الْكُفْرِ ثُمَّ لاجَبْرائيلَ وَ لاميكائيلَ وَلامُهاجِرُونَ وَلاأَنْصارٌ يَنْصُرونَكُمْ إِلاَّ الْمُقارَعَةَ بِالسَّيْفِ حَتّى يَحْكُمَ اللّهُ بَيْنَكُمْ»
«بدانيد كه شما بعد از هجرت بار ديگر شيوه اعراب باديه نشين را پيش گرفتيد و پس از عقد مودّت، گروه گروه شديد. از اسلام تنها نام آن برخود بستيد و از ايمان تنها به ظاهر آن بسنده كرديد. مىگوييد: آتش، آرى و ننگ و عار، نه. گويى مىخواهيد كه چهره اسلام را وارونه سازيد و پرده حرمتش بر دريد و پيمانى را كه
خدا با شما بسته است، بگسليد. همان پيمان كه آن را در زمين پناهگاه خود ساخت و جاى امن و آسايش در ميان آفريدگان خود قرار داد، اگر از اسلام به غير اسلام پناه جوييد، كافران به پيكار شما خواهند خاست. نه جبرئيل به ياريتان خواهد آمد و نه ميكائيل، نه مهاجر و نه انصار. و ياورى جز ضربههاى شمشير نخواهيد داشت تا آنگاه كه خدا در ميان شما حكم كند».
تا آنكه مىفرمايد:
«فَلا تَسْتَبْطِئُوا وَعيدَهُ جَهْلاً بِأَخْذِهِ وَ تَهاوُنا بِبَطْشِهِ (بسطه) وَ يَأْسا مِنْ بَأْسِهِ فَإِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ لَمْ يَلْعَنِ الْقَرْنَ الْماضى بَيْنَ أَيْديكُمْ إِلاّ لِتَرْكِهِمُ الاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْىَ عَنِ الْمُنْكَرِ فَلَعَنَ اللّهُ السُّفَهاءَ لِرُكُوبِ الْمَعاصى وَالْحُلَماءَ (الحكماء) لِتَرْكِ التَّناهى. ألا وَقَدْ قَطَعْتُمْ قَيْدَ الاْءِسْلامِ وَ عَطَّلْتُمْ حُدُودَهُ وَ أَمَتُّمْ أَحْكامَهُ»
«فرا رسيدن عذاب خدا را دير نينگاريد، بدين بهانه كه از مؤاخذه او بى خبريد يا خشم و غضب او را سهل مىشماريد و چنان پنداريد كه عذاب او به شما نخواهد رسيد. خداوند سبحان گذشتگان را كه پيش از شما بودند از رحمت خود دور نساخت مگر بدين سبب كه امر به معروف و نهى از منكر را ترك كردند. خداوند سفيهان را به خاطر ارتكاب معاصى و اهل خرد را به سبب واگذاشتن نهى از منكر لعنت نموده است. آگاه باشيد كه شما رشته اسلام را بريدهايد و حدودش را اجرا نكرده و احكامش را ميراندهايد!»
از تأمّل در كلمات امام علیهالسلام دانسته مىشود كه علت بدبختى و ذلت، همان بروز اختلاف و از بين رفتن ائتلاف است. آن روز امام علیهالسلام پيشبينى نمود و فرمود كه در اين صورت مغلوب كفار خواهيد شد و خداوند شما را يارى نخواهد كرد.
جايى كه آن روز امام مىفرمايد «شما حدود اسلام را تعطيل و احكام آن را نابود كرديد»، امروز چه مىتوان گفت؛ امروزى كه در اثر اختلاف، كار به جايى رسيده است كه مشتى يهودى پراكنده، جمع شده و جمعيتهاى ظاهرا منظم و متحد از ممالك مسلمين
را شكست دادند؟! آنان به جز صورت، چيزى نبودند و از اسلام، حتى اسم آن نيز بر جامعه عربيّت نبود. آرى! با يهود، عربها جنگيدند، نه اسلام. جايى كه اسلام كنار رفته باشد و حتى اسم اسلام هم محو شده باشد و عامل اتحاد و ارتباط بين دولتها با عنوان ديگرى غير از اسلاميت و مسلمان بودن باشد و روابط بين ملل نيز غير از اسلام باشد و منكرات تا حدى رواج يابد كه به نظر مردم قانون اسلامى قابل قبول نباشد و به قوانين اسلامى با ديده استهزا نگاه شود و افراد ابله و نادان سكان دار حاكميت اسلامى باشند و عقلاى كفار در امر حكومت دخيل باشند و باطل رواج داشته باشد، البته كه آن مردمان ذليل خواهند شد و مورد غضب الهى قرار خواهند گرفت و اسير و بنده كفار و دشمنان خدا خواهند گرديد. مناسب است در آيات وارده در سوره روم بيشتر تأمل شود؛ آنجا كه خداوند مىفرمايد:
«اَوَلَمْ يَسيرُوا فِى الاَْرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا اَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ اَثارُوا اْلاَرْضَ وَعَمَرُوها اَكْثَرَ مِمّا عَمَرُوها وَجآءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانَ اللّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلكِنْ كانُوا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ * ثُمَّ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ اَسآءُوا السُّواى اَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللّهِ وَكانُوا بِهايَسْتَهْزِءُونَ»(1)
«آيا در زمين نگرديدهاند تا ببينند فرجام كسانى كه پيش از آنان بودند، چگونه بوده است؟ آنها بس نيرومندتر از ايشان بودند و زمين را زير و رو كردند و بيش از آنچه آنها آبادش كردند آن را آباد ساختند و پيامبرانشان دلايل آشكار بر ايشان آوردند. بنابر اين، خدا بر آن نبود كه بر ايشان ستم كند، ليكن خودشان بر خود ستم مىكردند. آنگاه فرجام كسانى كه بدى كردند [بسى] بدتر بود [چرا] كه آيات خدا را تكذيب كرده و آنها را به ريشخند مىگرفتند».
آرى! نتيجه معصيتكارىها، كفر و تكذيب و استهزاى آيات الهى مىشود و عاقبت چنين عملهايى اين است كه چنان مردمانى مورد غضب و مؤاخذه حق قرار خواهند گرفت؛ چنانكه پيشينيان شدند. خداوند ظلم نمىكند، بلكه جزاى عمل ظالم را مىدهد
1) سوره روم، آيه 9 و 10.
و گاهى جزاى حق به نابود كردن آن دسته از مردمان است؛ مثل آن مردمانى كه گرفتار عذابهاى مهلك مىشدند و به وسيله صيحه يا زلزله و يا صاعقه نابود مىشدند. و گاهى عذاب الهى به ذلت و اسارت آن جمع است؛ مثل بنىاسرائيل كه در چنگال فرعون بودند.
مسلمانان امروز در نتيجه عصيان و كارهاى زشت خود بر خداوند جسور شده و كارشان به جايى رسيده كه آيات خدا و قوانين اللهى را استهزا مىنمايند. ببينيد كه به كدام يك از اصول يا فروع دين كه پايه اسلام است، مثل نماز، روزه، زكات و حج به ديده احترام نگاه مىكنند؟! آيا نمىبينيد كه چگونه با كشف حجاب، شرب مسكرات، غنا، لهويات، زنا و نظاير اين امور تظاهر به معاصى مىكنند؟! آيا نمىبينيد كه چگونه به دوستى با دشمنان خدا و دشمنى با دوستان خدا افتخار و مباهاب مىكنند؟! اين است كه به جزاى اعمال خود رسيده و به عذابهاى گوناگون مبتلا شديم. مسلمانان سيادت و عزت خود را از دست دادند، ممالك خود را به ديگران سپردند، آزادى خود را نابود كردند و سر تا پا بنده و مطيع ديگران شدند! اين مسلمين مىبايست مجرى نيات و اوامر دشمنان باشند و هرچه را آنان نپسندند، اگر چه براى مسلمان لازم باشد و صلاح ملت و مملكت در آن باشد، نبايد انجام شود. از همين جهت است كه عمران و آبادى و امنيت از ميان رفته است.
آرى! مسلمانان امروز نيز همانند يهودِ آن روز شده بلكه به مراتب از يهود پستتر شدهاند؛ زيرا در عمل به مراتب از آنان بدتر هستند:
«فَما كانَ اللّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلكِنْ كانُوا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»(1)
«خدا بر آن نبود كه به آنان ستم كند، ولى آنان بر خود ستم روا مىداشتند».
محمّد بن اسحاق نقل مىكند: «يهود از پيغمبر خواستند ابولبابه انصارى را كه از دوستان آنان بود به نزدشان بفرستد تا با او مشورت كنند. چون او را ديدند به سويش رفتند. ابولبابه منظره عجيبى را از زن و مرد يهود مشاهده كرد؛ زن و بچه گريه مىكردند. رقّت كرد.
1) سوره توبه، آيه 70.
پرسيدند: آيا صلاح مىبينى تسليم بلاشرط شويم و به هر چه محمّد حكم كند، رضايت دهيم؟ جواب داد: آرى. و با دست به گلوى خود اشاره كرد و فهماند كه كشته خواهند شد.
ابولبابه دانست كه به پيغمبر خيانت نموده است. بيرون آمد، امّا نزد پيغمبر نرفت؛ يك سره به مدينه رفت و در مسجد، خود را به ستونى بست و گفت: در اينجا هستم تا خداوند از من گذشت كند! و با خود عهد كرد تا زنده است در زمين بنىقريظه، يعنى همان جا كه در آن به خدا و پيغمبر خيانت كرده بود راه نرود.
پيغمبر منتظر آمدن ابولبابه بود. وقتى خبر ابو لبابه به آن حضرت رسيد، فرمود: اگر به سراغ من مىآمد براى او استغفار مىكردم و از خداوند مىخواستم تا از گناه او بگذرد.
ابولبابه ماند تا آنكه موقع سحر، امسلمه ديد كه پيغمبر مىخندد. عرض كرد: براى چه مىخنديد يا رسولاللّه خداوند تو را خندان نمايد؟! فرمود: خداوند از ابولبابه گذشت. پس با اجازه پيغمبر، امسلمه اين بشارت را به مردم داد، مردم هم حركت كردند تا او را باز كنند، امّا او گفت: مرا بگذاريد تا خود پيغمبر آزادم كند. سرانجام صبح، موقع نماز، پيغمبر بيرون آمد و از او عبور كرد و او را باز نمود».(1)
ابولبابه به خدا و پيغمبر، مؤمن بود و قصد خيانت نداشت، ولى از آنجا كه مردى احساساتى بود از ديدن آن منظره رقتآور و گريه بيچارگان تحت تأثير قرار گرفت. برگشت او به مسجد و خود را به ستون بستن و عهد كردن به اين كه در زمين بنى قريظه راه نرود، تمام، نشانه ايمان او است. بنابر اين، مردمان احساساتى بايد متوجه اين نقص خود باشند و شديداً از خود مراقبت نموده و اعصاب خود را در كنترل خويش نگاه دارند.
محمّد بن اسحاق مىگويد: يهود، چون صبح كردند، تسليم شدند تا هرچه پيغمبر بخواهد درباره آنان رفتار كند. طايقه اوس در پيش از اسلام با بنى قريظه همعهد و دوست بودند. از طرفى ديگر پيغمبر قبلاً، يهود بنى قينقاع را كه همعهد با طايفه خزرج
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 84 و 85.
بودند به عبداللّه پسر أبى خزرجى بخشيد و پسر أُبى نگذاشت پيغمبر آنان را بكشد. اوس چون ديدند بنى قريظه تسليم شدند، جداً از پيغمبر خواستند تا آنان را آزاد نمايد.
پيغمبر به طايفه اوس فرمود كه آيا رضايت داريد اختيار را به يك نفر از خودتان واگذار نمايم تا هرچه خواهد، همان كند؟ قبول كردند. پيغمبر سعد بن معاذ را اختيار كرد - در جنگ احزاب تيرى به رگ اكحل سعد بن معاذ رسيده بود كه پاره شدن آن رگ موجب مرگ او مىشد. سعد از خدا خواست كه اگر بين قريش و پيغمبر جنگ باقى است، عمر مرا طولانى كن چون ميل دارم با آنان جهاد كنم، زيرا آنان مردمانى بودند كه پيامبر تو را اذيت و تكذيب نمودند و از مكه بيرونش كردند؛ و اگر جنگى با قريش اتفاق نمىافتد، آن تير را موجب شهادتم قرار بده ولى مرگ مرا به تأخير بينداز تا اين كه با چشم خود سزاى يهود بنى قريظه را ببينم. خون بند آمد و به دستور پيغمبر در خيمه زنى به نام «رفيد»، در مسجد پيغمبر جايش دادند تا آنكه پيامبر بتواند زود به زود از نزديك او را عيادت نمايد - .
هنگامى كه پيغمبر و اصحاب، حكم سعد را قبول كردند، طايفه اوس كه خواستار آزادى بنى قريظه بودند، به دنبال سعد رفته و او را سوار بر الاغ نموده دور او را گرفتند و نزد پيغمبر آوردند. در راه به او التماس مىكردند و مىگفتند: اى ابو عمرو! درباره دوستان و همعهدان خود خوبى كن! پيغمبر اختيار را به تو واگذار كرده است كه درباره آنان خوبى كنى.
سعد بن معاذ، رئيس طايفه اوس بود. چون يهود بنى قريظه با اوس متحد بودند، قهراً ارتباط آنان با رئيس بود. طايفه اوس، سعد را با اين جمله كه «اى ابو عمرو! درباره
دوستان و همعهدان خودت خوبى كن» و به جملهاى ديگر كه «پيغمبر اختيار را به تو واگذار كرده است تا با آنان خوبى كنى» تحريك مىكردند تا به نفع آنان حكم نمايد.
از جماعت اوس بسى در تعجبم:
1 - چگونه آنان رئيس خود را نشناختند و او را مانند عبداللّه پسر ابى، منافق مىپنداشتند؟ سعد پس از اسلام به جز عظمت پيغمبر و عزت مسلمين نظرى نداشت. او
ديگر حساب زمان جاهليت و متحدين آن عصر را نمىكرد. سعد آن ساعتى را كه با سعد بن عباده براى تحقيق رفت، فراموش نمىكند. او خيانت يهود و نقض عهد با پيغمبر را به چشم خود ديده و آن سبّ و فحشى را كه به سعد بن عباده دادند شنيده است. اين سعد كسى است كه با آنكه آرزوى شهادت دارد، دعا كرده است تا مرگ وى به تأخير افتد تا چشمش درباره جزاى عمل يهود روشن گردد.
2 - چگونه حكم سعد را كه به حسب اصرار همين طايفه بود حمل بر اين كردند كه پيغمبر مىخواست تا سعد درباره آنان خوبى كند. اگر پيغمبر چنين قصدى داشت، چرا خودش به آن اقدام نكرده بود؟ چرا اوس به پيغمبر گفتند كه با آنان چنان رفتار كن كه درباره يهود بنى قينقاع كردى؟ چرا كار به حكميت كشيد؟ آيا اين تفسير دروغ نبود؟ آيا صحابهاى كه در حيات پيغمبر چنين دروغى را بگويند، پس از مرگ پيغمبر همگى عادل مىشوند و تمامى خبرهاى آنان صحيح و به نفع اسلام و مسلمين خواهد بود؟!
3 - چرا طايفه اوس به اين اندازه در حفظ يهود مىكوشيدند؟ اگر محبت خدا و رسول در دلشان جا گرفته بود، پس بايد با دشمنان خدا و رسول دشمنى كنند، نه آنكه با
پيغمبرخدا مخالفت نموده و او را وادار به قبول حكم سعد نمايند. آيا آياتى را كه در حق «حاطب» در اول سوره ممتحنه نازل شد فراموش كرده بودند؟
آرى! خداوند مىفرمايد:
«لاتَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ يُوآدُّونَ مَنْ حآدَّ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كانُوا آبآءَهُمْ اَوْ اَبْناءَهُمْ اَوْ اِخْوانَهُمْ اَوْ عَشيْرَتَهُمْ اُولئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ اْلايمانَ وَاَيَّدَهُمْ بِروُحٍ مِنْهُ»(1)
«قومى را نيابى كه به خدا و روز باز پسين ايمان داشته باشند [و] كسانى را كه با خدا و رسولش مخالفت كردهاند - هر چند پدرانشان يا پسرانشان يا برادرانشان يا عشيره آنان باشند - دوست بدارند. در دل اينهاست كه [خدا ]ايمان را نوشته و آنها را با روحى از جانب خود تأييد كرده است».
1) سوره مجادله، آيه 22.
بنابر اين، از همينجا تفسير قول خدا دانسته مىشود كه مىفرمايد:
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَالَّذينَ مَعَهُ اَشِدّآءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَمآءُ بَيْنَهُمْ»(1)
«محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم پيامبر خداست و كسانى كه با اويند بر كافران، سختگير [و ]با همديگر مهربانند».
خداوند در اين آيه مىخواهد بفهماند كسانى كه با پيغمبر هستند، بر كفار شديد و سخت، و بر مؤمنين رحم دل و رئوف و مهربانند؛ نه آنكه فقط با او در لشكر باشند؛ زيرا منافقين نيز با پيغمبر بوده و در غزوات شركت داشتند؛ البته جسماً با پيامبر بودند، امّا در عقيده با او نبودند.
آرى! بودند كسانى كه در جمع ياران پيامبر حضور داشتند، امّا همواره سعى مىكردند تا از نظريات پيغمبر جلوگيرى كرده و دشمنان را تقويت نمايند. بنابر اين، تلاش كردند تا سعد را وادار به خوشرفتارى با يهوديان نمايند و بدين وسيله از عمل پيغمبر تفسير دروغ كردند. ولى اين تفسير و التماس و يادآورى اتحاد يهود با اوس در جاهليت به هيچ وجه در سعد تأثير نداشت. او سعد است، نه ابولبابه كه از گريه و زارى يهود متأثر شود و عملاً به پيغمبر خيانت كند. وقتى مردم اصرار و التماس فراوان كردند، سعد گفت: وقت آن رسيده است كه سعد در راه خدا از ملامت كسى باك نداشته باشد.
بعضى از كسانى كه دور سعد بودند او را رها كردند. در حقيقت آنها از كلام او مطلب را تشخيص دادند. بنابر اين، پيش از آنكه سعد برسد رفتند و مردم را از نيت او خبردار كردند و به گونهاى كه احساسات مردم را تحريك نمايند گفتند: سعد تمام مردمان بنى قريظه را خواهد كشت.
سعد نزديك پيغمبر و مسلمانان رسيد. حضرت فرمود: براى آقاى خودتان برخيزيد! تمام مسلمانان برخاستند و گفتند: اى ابو عمرو! پيغمبر اختيار را به شما واگذار كرده است. سعد از آنان قول مىگيرد كه هرچه بگويد، قبول كنند. بعد رو به سمتى مىكند كه پيغمبر نشسته بود، امّا براى احترام به پيغمبر نگاه نمىكند و مىگويد: آيا
1) سوره فتح، آيه 29.
كسانى كه در اين گوشه هستند حكم مرا قبول دارند؟ پيغمبر فرمود: بله. سعد گفت: حكم من اين است كه تمامى مردان كشته شوند، زنان و فرزندان اسير گردند و اموال قسمت شود.
پيغمبراكرم براى راضى نگاه داشتن طايفه اوس، امر بسيار متينى را پيشنهاد فرمود؛ و آن ارجاع حكم به رئيس طايفه هواخواهان يهود بنى قريظه بود. اگر اين نقل صحيح باشد، طايفه اوس چارهاى جز قبول حكم سعد نداشتند. آنان نمىتوانستند حكم خود را رد كنند و شايد خيال مىكردند كه بتوانند با التماس و اصرار، سعد را راضى نمايند، ولى معلوم مىشود پيغمبر سعد را بهتر از خود طايفه اوس شناخته بود و نظر او را درباره دشمنان خدا بهتر از آنان مىدانست. بنابر اين، حكم را به او ارجاع نمود.
بنابر نقل محمّد بن اسحاق، پيغمبر به سعد فرمود: «مطابق با حكم خدا حكم كردى».(1)با فرمان پيغمبر، مردان يهود بنى قريظه را كه در عددشان اختلاف است (از ششصد تا نهصد) كشتند.
وقتى حى بن اخطب را براى كشتن آوردند و نگاه او به پيغمبر افتاد، گفت: «من خود را در دشمنى با تو ملامت نمىكنم، وليكن هر كس را كه خداوند مخذول كند، مخذول خواهد شد».(2)
ابن اسحاق مىگويد: «غزوه بنى قريظه در اوايل ماه ذى حجه از سال پنجم هجرى اتفاق افتاد. امّا واقدى مىگويد: اين غزوه در اواخر ماه ذى قعده بود و همچنين مىگويد گودالهايى به فرمان پيامبر كنده شد و خود حضرت نشست و دستور داد تا على و زبير گردن مردان يهود را در مقابل او بزنند».(3)
شيخ مفيد در «ارشاد»، غزوه بنى قريظه را كه نقل مىكند مختصر تفاوتى با نقل ابن اسحاق دارد. او مىگويد: «به حكميت سعد رضايت دادند و پيغمبر هم قبول كرد».(4)
همچنين قول عايشه مؤيد اين نقل است كه مىگويد: «چون كار بر يهود مشكل شد از پيغمبر در خواست كردند كه ما بر حكم سعد تسليم مىشويم. پيغمبر هم قبول كرد».(1)
شيخ طبرسى هم در «اعلامالورى» مطابق نقل شيخ مفيد را نقل كرده است.(2)ظاهر اين است كه طبرسى از كتاب مغازى ابان بن عثمان از صحابه امام جعفر بن محمد عليهماالسلام نقل كرده باشد.
من گمان مىكنم كه نقل ابن اسحاق درست نباشد، بلكه نقل مفيد و طبرسى صحيح است؛ چون ابولبابه، دوست سابق يهود، آنان را از نزول حكم پيغمبر ترسانيد و به آنان فهماند كه گردنشان زده مىشود. از طرفى ديگر خود يهود مىدانستند كه چه خيانتى را مرتكب شده و با دشمنان پيغمبر، احزاب، همدست شدهاند و پس از آنكه به پيغمبر دشنام دادند، شنيده بودند كه آن حضرت نسبت به آنان بد گفته است. پس بعيد بود كه خودشان حاضر بر تسليم به حكم پيغمبر شوند. بنابر اين، از آن جا كه آنان با طايفه اوس دوستى داشتند و موقعيت رئيس اوس، سعد را در نزد پيغمبر مىدانستند و رقابت اوس و خزرج هم در ميان بود و خزرج به وسيله عبداللّه بن أُبى دوستان خود، يهود بنى قينقاع، را نجات داده بودند پس به شفاعت اوس و شفاعت سعد اميد داشتند. قطعاً در نظر يهود، حكميت سعد از نزول بر حكم پيغمبر به صلاح آنان نزديكتر بود.
يهود بنى قريظه، پيغمبر و مسلمانان را بسيار اذيت كرده بودند و در محاصره پيغمبر در غزوه خندق شركت داشته و به مسلمين و سعد بن عباده و بلكه به خود پيغمبربدگويى و جسارت كرده بودند. بنابر اين، على علیهالسلام در موقع رسيدن پيغمبر براى محاصره بنى قريظه جلو رفت و از آن حضرت خواست تا نزديك يهود نرود؛ زيرا بد زبانى مىكردند.
وقتى پيامبر به آنان بگويد: «اى برادران بوزينه! آيا عذاب بر شما نازل شد؟» مقدارى از خباثت بنى قريظه فهميده مىشود. البته از اينكه تمام مردان آنان در حضور آن حضرت كشته مىشوند نيز اين مطلب دانسته مىشود كه آنان به هيچ وجه لياقت عفو و بخشش را نداشتند.
مىبينيم كه قريش با آن همه اذيتها مشمول عفو شدند و اسلام آوردند؛ حتى قاتل حمزه، وحشى با آنكه اهل حبشه بود و از نژاد قريش و حتى از نژاد عرب هم نبود، مشمول عفو قرار گرفت. در نقل است كه وقتى وحشى اسلام آورد پيغمبر به او فرمود: خودت را به من نشان نده و از نظر من پنهان شو! همچنين طوايف ديگر عرب نيز مورد عفو قرار گرفتند و حتى يهود بنى قينقاع و بنى نضير از كشته شدن خلاصى يافتند. بنابراين، معلوم مىشود كه جمع بنى قريظه بسيار بد جنس بودند.
من گمان مىكنم كه اگر خود بنى قريظه بر حكم پيغمبر رضايت مىدادند و از آن حضرت مىخواستند كه از جان آنان صرفنظر كند، چه بسا به جهت خلق عظيم آن حضرت مشمول عفو او مىشدند، ولى آنان نادانى را از حد خارج كرده و به حكم او تسليم نشدند، بلكه به حكم سعد رضايت دادند. روى اين حساب جهت ندارد كه پيغمبر حكم سعد را اجرا نكند. اين گونه بود كه تمامى مردان بنى قريظه كشته شده و زنان و فرزندانشان اسير شدند و اموالشان تقسيم گرديد. اين عمل پيغمبر با آن جمع يهود هيچ سابقه و لاحقهاى ندارد و حتى پيغمبر با بعضى دشمنان نيز عواطف و مرحمتهايى داشت كه مخصوص به آن سرور بود: رئيس قريش، ابوسفيان چون خود را مقهور ديد، اسلام آورد؛ رئيس هوازن، مالك بن عوف آمد و اسلام آورد و مشمول مراحم شد؛ كليه هوازن اسلام آوردند و اسيران به آنان رد شد، ولى اين جمع يهود با آنكه مقهور شدند، حتى دم مرگ هم از باطل خود دست بر نداشتند.
حى بن اخطب به پيغمبر مىگويد: خود را از دشمنى با تو ملامت نمىكنم، ولى خداوند هر كس را مخذول نمايد، مخذول است. حال، مىگوييم اى پسر اخطب! تو اگر مىدانى خدا او را يارى كرده است، پس چرا به او ايمان نمىآورى؟!
بنابر نقل على بن ابراهيم، پيغمبر كعب بن اسد، رئيس همين جمع را براى كشتن طلبيد و به او فرمود: «اى كعب! آيا وصيت آن عالِم كه از شام آمده بود در تو فايده نداشت؟ كعب گفت: گفته آن عالم چنان است كه تو مىگويى و اگر ملامت يهود و گفته آنان كه «از كشته شدن ترسيدهام» نبود، هر آينه تو را تصديق كرده و به تو ايمان مىآوردم، ولى بر دين يهود هستم و بر آن مىميرم. پيغمبر فرمان داد تا گردن او را بزنند؛ پس او را كشتند».(1)
با اندكى تأمل فهميده مىشود كه اين جمع چقدر بر باطل خود اصرار داشتند و حتى از فرعون هم خبيثتر بودند؛ زيرا فرعون هنگام غرق شدن گفت كه به خداى بنى اسرائيل ايمان آوردم، ولى اين جمع بنى اسرائيل، حتى دم مرگ نيز به پيغمبر خدا ايمان نياوردند. پس بىسبب نبود كه اين جمعِ مصرّ بر باطل، به جزاى عمل خويش رسيدند و به فرمان پيغمبر، بر حسب حكم سعد، كشته شدند.
بنابر قول طبرسى كه رفتن عبداللّه بن عتيك به زمين خيبر براى كشتن ابو رافع به دستور پيغمبر را پس از غزوه بنى قريظه مىداند،(2)معلوم مىشود كه اين جنگ در حدود ذى حجه از سال پنجم بود، ولى طبرى معتقد است كه اين اتفاق در سال سوم هجرت رخ داده است. همچنين از واقدى نقل مىكند كه آن جنگ در سال چهارم بود و مىگويد كه محمّد بن اسحاق گفته است ابو رافع از كسانى بود كه احزاب را عليه پيغمبر تحريك كرده بود.
به نظر ما چون واقعه احزاب در شوال سال پنجم بود، پس حق اين است كه قتل ابورافع در ذى حجه سال پنجم، پس از ختم غايله بنى قريظه بوده باشد. بنابر اين، واقدى ماه را درست نقل نموده، امّا درباره سال اشتباه كرده است.
بنابر قول بعضى از مورخين فاصله مدينه تا خيبر، هشت بريد است و هر بريد دوازده ميل يعنى چهار فرسخ است. بنابر اين، خيبر سى و دو فرسخ از مدينه دور بود و يهود در آنجا قلعههايى به همراه اراضى و باغات بسيار داشتند.
همچنين بنابر نقلى ديگر يهود خيبر چهارده هزار مرد داشتند كه از اين ميزان مىتوان مجموع اهالى را تا حدودى دانست.
اين فتح بنابر اتفاق اهل نظر پس از صلح حديبيّه رخ داد كه در اوايل سال هفتم هجرت بود. ابن اسحاق معتقد است كه جنگ خيبر در ماه محرم اتفاق افتاد. و بعضى ديگر نيز جمادىالاولى را زمان جنگ مىدانند. خداوند مىفرمايد:
« . . . فَاَنْزَلَ السَّكينَةَ عَلَيْهِمْ وَاَثابَهُمْ فَتْحاً قَريباً * وَمَغانِمَ كَثيرَةً يَأْخُذُونَها وَكانَ اللّهُ عَزيزاً حَكيماً * وَعَدَكُمُ اللّهُ مَغانِمَ كَثيرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ وَكَفَّ اَيْدِىَ النّاسِ عَنْكُمْ وَلِتَكُونَ آيَةً لِلْمُؤْمِنينَ وَيَهْدِيَكُمْ صِراطا مُسْتَقيماً»(1)
«. . . و بر آنان آرامش فرو فرستاد و پيروزى نزديكى را به ايشان پاداش داد. و [نيز ]غنيمتهاى فراوانى خواهند گرفت و خدا همواره نيرومند سنجيده كار است. و خدا به شما غنيمتهاى فراوان [ديگرى] وعده داده كه به زودى آنها را خواهيد گرفت و اين [پيروزى] را براى شما پيش انداخت و دستهاى مردم را از شما كوتاه ساخت، تا براى مؤمنان نشانهاى باشد و شما را به راه راست هدايت كند».
فتح نزديكى كه خداوند جزاى صلح حديبيّه قرار داد و به مؤمنين وعده فرمود كه به واسطه آن فتح، غنايم بسيارى به آنها مىرسد، همان فتح خيبر است. و اين آيه علامت صدق و راستى پيغمبر بود كه پيشاپيش خبر داده بود.
پيغمبر پس از صلح حديبيّه به سراغ يهود خيبر رفت و اموال ايشان را تصرف كرد. غنايم، قسمت كسانى شد كه در حديبيّه بودند. متخلفين از اعراب كه با پيغمبر همراهى
1) سوره فتح، آيه 18 - 20.
نكرده بودند هرچه خواستند در جنگ خيبر شركت نموده و بهره بگيرند، پذيرفته نشد. چون خداوند، پيشاپيش، آن را مخصوص كسانى كرده بود كه در حديبيه شركت داشتند. خداوند در اين زمينه مىفرمايد:
«سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ اِذَا انْطَلَقْتُمْ اِلى مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ يُريدُونَ اَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللّهِ قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا كَذلِكُمْ قالَ اللّهُ مِنْ قَبْلُ فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا بَلْ كانُوا لايَفْقَهُونَ اِلاّ قَليلاً»(1)
«چون به [قصد] گرفتن غنايم روانه شديد، به زودى بر جاى ماندگان خواهند گفت: بگذاريد ما [هم] به دنبال شما بياييم. [اين گونه ]مىخواهند دستور خدا را دگرگون كنند. بگو: هرگز از پى ما نخواهيد آمد. آرى، خدا از پيش درباره شما چنين فرمود. پس به زودى خواهند گفت: [نه،] بلكه بر ما رشك مىبريد. [نه چنين نيست] بلكه جز اندكى در نمىيابند».
آنچه را كه مىتوان منشأ اين جنگ دانست اين است كه يهود با پيغمبر دشمنى مىكردند و با دشمنان او متحد مىشدند. پس از غزوه بنى قريظه، عبداللّه بن عتيك به همراه جمعى، مأمور كشتن يكى از رؤساى خيبر شد. او و ابورافع بن ابى حقيق در پيدايش غزوه احزاب دست داشتند و قريش و غطفان را عليه پيغمبر تحريك نموده و آنها را وادار به جنگ مىكردند. از طرفى ديگر مردمان خيبر با دشمنان پيغمبر از قبيله غطفان همدست شده بودند و چون پيغمبر خواست به جنگ يهود خيبر رود، جايى منزل كرد كه غطفان نتوانند به يهود كمك نمايند؛ قشون پيغمبر ميان يهود و غطفان فاصله شد. يهود براى كمك آمدند، ولى نتوانستند كمك نمايند به منازل خود برگشتند.(2)
آرى! دشمنى يهود، داراى سابقه بود. آنان با دشمنان پيغمبر متحد شده بودند و رؤساى آنان مردم قبايل را بر عليه آن سرور تحريك مىكردند و بدين گونه غزوه احزاب را به وجود آوردند.
بنابر اين، ميان پيغمبر و يهود خيبر صلح نبود، بلكه آنها با پيغمبر خصومت و دشمنى داشتند. مىتوان گفت كه رسول خدا فرصتى براى رسيدگى به حساب يهود خيبر پيدا نكرده بود. چنان كه پس از بازگشت قريش در غزوه خندق به حساب يهود بنى قريظه رسيد. در اين موقع نيز پس از صلح با قريش به سراغ يهود آمد؛ يهودى كه در دشمنى خويش به اذيّت، بدگويى و تحريك دشمنان عليه پيغمبر مبادرت مىكردند؛ نه اينكه خود مستقلاً وارد جنگ شوند. خداوند درباره اين گروه از يهود چنين مىفرمايد:
«لَنْ يَضُرُّوكُمْ اِلاّاَذىً وَ اِنْ يُقاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الاَْدْبارَ»(1)
«جز آزارى [اندك ]هرگز به شما زيانى نخواهند رسانيد و اگر با شما بجنگند، به شما پشت نمايند».
غطفان كه براى كمك رساندن به يهود آمده بودند به چه دليلى برگشتند؟ ابن اسحاق مىگويد: آنها گمان كردند كه دشمن، آنان را غافلگير كرده و به منزلشان هجوم برده است، بنابر اين برگشتند.
به نظر من اين توجيه درست نيست؛ زيرا گمان مىكنم كه در ميان غطفان كسانى بودند كه باطناً اسلام آورده و تبليغ كرده بودند كه مصلحت قبيله در خذلان و نابودى يهود است. آنها مىگفتند جايى كه قريش با محمّد صلح كرده است چرا شما بىجهت با وى مىجنگيد؟ هرچه باشد محمّد و مسلمانان، عرب هستند پس براى چه به كمك يهود با عرب مىجنگيد؟ يهود طاقت جنگ با او را ندارد. او يقينا يهود را نابود مىكند و بدانيد كه شما طاقت مبارزه با مسلمانان را نداريد.
خلاصه آنكه با اين قبيل تبليغات، غطفان را از كمك كردن به يهود باز داشتند. بعيد نمىدانم كه شايعه و پخش كردن خبر هجوم دشمنان به غطفان و برگشت آنان هم در اثر تبليغات همان جمع بود كه مىتوان گفت آنان جاسوسان پيغمبر بودند. مگر نعيم بن مسعود از غطفان نبود كه باطناً اسلام آورده بود ولى به دستور پيامبر اسلام خود را مخفى نموده بود؛ همو كه ميان يهود بنى قريظه و قريش و غطفان جدايى افكند. چگونه مىتوان
1) سوره آل عمران، آيه 111.
باور كرد كه افرادى از قبيل همان نعيم، دست به چنين عملياتى نزده و غطفان را از كمك دادن به يهود نگاه نداشته باشند. اينها نظريات من است و مستند به نقل نيست، ولى اين گفته پيغمبر است كه مىفرمايد: «الحرب خدعة؛ جنگ نيرنگ است». پس آن حضرت در جنگ به اين سلاح متوسل مىشد.
حميرى نيز در «قربالاسناد» از على علیهالسلام روايت نموده كه فرمود: «الحرب خدعة؛ تمام جنگ به اغفال نمودن دشمن است». اين عبارت بسيار پرمغز و شيرين است. حضرت نمىگويد كه در جنگ، گول زدن رواست، بلكه مىگويد جنگ، گول زدن است و بس.
اگر براى شما از پيغمبر خدا چيزى نقل نمودم، يقينا صحيح است. چرا كه اگر از آسمان به زمين بيفتم و يا درندگان مرا پاره كنند، در نزد من بهتر از اين است كه بر پيغمبر دروغ بگويم يا اين كه از خود چيزى بگويم.
به پيغمبر خبر رسيد كه بنى قريظه به ابوسفيان پيغام دادند: چون شما به جنگ محمد آييد ما به شما كمك خواهيم نمود. پس پيغمبر به اصحاب فرمود: بنى قريظه به من پيغام دادند كه هر وقت شما با ابوسفيان بجنگيد، ما به شما عليه قريش كمك خواهيم داد. وقتى اين خبر به ابوسفيان رسيد، گفت كه يهود به ما نيرنگ زدند. بنابر اين، از پيش آنان كوچ كرد و رفت.
از اين خبر دانسته مىشود كه جاسوس مسلمين در ميان قريش و جاسوس قريش در ميان مسلمانان بود و مشغول فعاليت بودند. پس معلوم مىشود كه جدايى افتادن بين قريش و يهود بنى قريظه از ناحيه پيغمبراكرم بود. اين امر منافاتى با عمليات نعيم بن مسعود كه از پيش نوشتيم، ندارد. همچنين دانسته مىشود كه پيغمبر در مقام جنگ از اين قبيل كارها انجام مىداد، بلكه قوام جنگ به اين تبليغات و اغفال نمودن دشمن است و اين عمل دروغ نيست؛ زيرا آن دروغى كه شرعاً و عقلاً قبيح است، غير اين مورد است. اين دروغ، نظير دروغ گفتن در مقام اصلاح بين دو نفر مىباشد كه على علیهالسلام نيز در جنگ به اين گونه اعمال متوسل مىشد.
شيخ طبرسى در «مجمع البيان» نقل كرده كه: «پيغمبراكرم پس از مراجعت از حديبيه بيست روز در مدينه توقف نمود و آنگاه به سمت خيبر حركت كرد».(1)
مىتوان گفت كه پيغمبراكرم در اين مدت، مشغول تهيّه وسايل حركت به سمت يهود بود و در اولين فرصت حركت نمود.
در هر صورت يهود، قلعههاى زيادى داشتند و پيغمبر به تدريج آنها را فتح نمود تا به قلعه آخر به نام «وَطيح» و «سُلالِمْ» رسيد. فتح اين قلعه ميسّر نشد و آن حضرت نزديك بيست روز آن قلعه را محاصره نمود».(2)
چنين نبود كه در مدت محاصره، يهود خيبر مانند يهود بنى قريظه در قلعه نشسته باشند، بلكه از مسلّمات است كه بيرون مىآمدند و از طرفين در جنگ شركت مىكردند. پس يهود همه روزه در مدت محاصره بيرون مىآمدند و از مسلمين نيز جمعى درون قلعه مىرفتند و با شكست مواجه مىشدند. يهود نيز به اين اندازه خشنود بودند و انتظار
بيشترى نداشتند. اين امر بر پيغمبر بسيار ناگوار آمد.
شيخ طبرسى به نقل از صحيح بخارى و مسلم مىگويد: «پيغمبر در جنگ خيبر فرمود: همين پرچم را فردا به مردى مىدهم(3)كه خداوند با دو دست او فتح مىكند. او خدا و پيغمبرش را دوست مىدارد و خدا و پيغمبر نيز او را دوست مىدارند. آن شب را مردم در اين گفتوگو صبح كردند كه پيغمبر فردا پرچم را به چه كسى خواهد داد! صبح كه شد، مردم نزد پيغمبر آمدند، در حالى كه همگى اميدوار بودند تا صاحب عَلَم شوند. پيغمبر فرمود: على بن ابى طالب كجاست؟ مردم گفتند: يا رسول اللّه! او به درد چشم مبتلا است. فرمود: دنبال او بفرستيد.
على علیهالسلام را آوردند و آن حضرت با آب دهان و دعا، دو چشم او را خوب نمود؛ گو
اينكه اصلاً درد نداشته است. پيغمبر پرچم را به او داد. على علیهالسلام گفت: يا رسول اللّه! آيا با آنان بجنگم تا مثل ما مسلمان شوند؟ فرمود: به آهستگى برو تا به آنان برسى. پس آنان را به اسلام و آنچه خداوند از آنان مىخواهد، دعوت كن! به خدا سوگند، اگر يك نفر به وسيله تو هدايت شود، براى تو بهتر است از آنكه شتران سرخ مو داشته باشى!».(1)
صحيح مسلم در باب فضايل على بن ابى طالب عليهماالسلام نقل كرده است: «معاويه به سعد گفت: چه چيز تو را از سَبّ على باز داشته است؟ سعد گفت: رسول خدا سه چيز در حق على گفت و آن سه چيز مرا از سب او بازداشت. اگر يكى از آن سه براى من بود، مرا از شتران سرخ مو بهتر بود. از رسول خدا شنيدم در وقتى كه على را در بعضى از غزوات خود خليفه گردانيد و على عرض كرد كه يا رسول اللّه مرا با زنان و اطفال مىگذارى، فرمود: آيا راضى نيستى در نزد من به منزله هارون در نزد موسى باشى به استثناى نبوت. چون بعد از من پيغمبرى نخواهد آمد.
همچنين از پيغمبر شنيدم كه در روز خيبر فرمود: اكنون پرچم را به كسى مىسپارم كه او را خدا و رسول دوست دارند و او نيز خدا و رسول را دوست دارد. همه گردنها را دراز كرده بوديم كه رسولخدا فرمود: على را نزد من بياوريد! على در حالى كه درد چشم داشت، آمد. رسول خدا آب دهان به ديده او زد و پرچم را به او سپرد. خداى تعالى در آن روز، فتح و پيروزى را به دست او جارى كرد.
و چون آيه «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْنآءَنا(2)پس بگو پسرانمان را فرا خوانيم» نازل شد، رسول خدا على و فاطمه و حسن و حسين را نزد خود خواند و گفت: خداوندا! اينان اهل بيت من هستند».(3)
از اين حديث دانسته مىشود كه سب على علیهالسلام در عصر معاويه رواج داشت و اگر كسى مانند سعد او را سب نمىكرد، مورد مؤاخذه قرار مىگرفت.
حال سؤال اين است: با آن كه مسلَّم است كه پيغمبر فرمود: «سباب المسلم فسوق(1)دشنام دادنِ مسلمان فسق است»، چرا معاويه مردم را وادار به سب على علیهالسلام مىنمود؟ مگر او را مسلمان نمىدانست؟ تعجب اين جاست كه سعد به اين امرِ مسلّم جواب معاويه را نداد و فقط براى سب نكردن خود به شنيدن آن سه فضيلت از پيغمبر درباره على علیهالسلام استدلال كرد! و عجيبتر آن كه معاويه پس از شنيدن اين فضايل از عمل خود دست بر نداشت! آيا صحّت گفته سعد را باور نكرد يا آن كه سبّ نفس پيغمبر را به نص آيه مباهله باور نداشت؟ و يا اين كه سبّ كسى چون هارون در نزد موسى و يا سبّ دوست خدا و رسول به اجتهاد معاويه جايز بود؟! از آن عجيبتر اينكه مسلمانان در مدت چندين سال على علیهالسلام را سبّ مىنمودند و بر معاويه رحمت مىفرستادند!
امروزه اگر كسى ندانسته بعضى از خلفا را سبّ نمايد، در نزد اهل سنّت مهدور الدم مىشود و اگر متمكن شوند، او را مىكشند. ولى معاويه در حالى كه فضايل على علیهالسلام را مىدانست، سالها او را سبّ مىنمود و مردم را وادار به سبّ آن حضرت مىكرد، سالها او خليفه مسلمين و اميرمؤمنين مىشود و همان مردم كه على را سبّ مىكردند، در نزد حضرات، مسلمانان واقعى بودند و آن سبّ، منافاتى با ايمان و اسلام آن مردم نداشت.
بنابر اين از حديث بخارى و مسلم دانسته مىشود همان پرچمى را كه على علیهالسلام در ايام محاصره برداشت كسانى مىبردند و بىآنكه فتح كنند، بر مىگشتند و اين امر بر پيغمبر ناگوار آمد و فرمود: همين پرچم را به دست كسى مىدهم كه دوست خدا و پيغمبر باشد و خدا و پيغمبر نيز دوست او باشند؛ بلكه به مقتضاى روايت سعد، همين جمله را در موقع طلبيدن على علیهالسلام فرموده بود. اين توصيف به قدرى شيرين بود كه همه آرزوى رياست در فردا را داشتند.
بنابه گفته سعد در حديث مسلم كه «ما همه گردنها را دراز كرديم»، مقصود او عموم سپاهيان نيست، بلكه منظور كسانى هستند كه قابليّت كسب مقام رياست و
1) بحارالانوار، ج 77، ص 89.
فرماندهى لشكر را داشتند. پس تمامى قريش يا رؤساى انصار آرزوى رياست را داشتند، بلكه شب را نخوابيده و تا صبح در گفتوگوى اين بودند كه پيغمبر فردا پرچم را به چه كسى مىدهد.
سهل بن سعد كه مىگويد «صبح، همه با انتظار و اميدوارى نزد پيغمبر حاضر شده و گردنها را دراز كردند تا به چشم پيغمبر آيند». آيا نمىدانستند كه پيغمبر اين اوصاف را درباره شخص معينى فرموده است؟ آيا در اين صورت گردن درازى كردن فايده دارد؟ آيا واقعا خود را واجد آن صفات مىدانستند؟
شيخ طبرسى از كتاب «دلايل النبوه» امام ابوبكر بيهقى نقل كرده است كه «على علیهالسلام در ايام گرم تابستان با لباس زمستانى بيرون مىآمد، در حالى كه گرما به او صدمه نمىزد و در ايام سرد زمستان نيز با لباس خفيف تابستانى بيرون مىآمد، امّا سرما به او كارى نداشت. مردم از او خواستند تا به وسيله پدرش سبب را از على بن ابى طالب عليهماالسلام كشف كند. پدر او از كسانى بود كه شبها با على علیهالسلام بود. او شبى از سرّ اين امر مىپرسد. على علیهالسلام مىفرمايد: مگر در خيبر نبودى؟ مىگويد: بله. مىفرمايد: مگر نديدى كه پيغمبر، ابوبكر را خواست و پرچم را به او سپرد و او رفت و همراه با جمعيت فرار كرد. و سپس عمر را فرستاد كه او نيز چون ابو بكر فرار كرد. آن وقت پيغمبر فرمود كه عَلَم را فردا به مردى مىدهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا رسول نيز او را دوست دارند؛ همچنين فرمود كه خداوند به دست او فتح مىنمايد و آن مرد حمله مىكند، نه فرار. پس مرا خواست و پرچم را به من سپرد و فرمود: خداوندا! او را از سرما و گرما نگاهدار؟ آرى! پس از آن دعا من از گرما و سرما راحت هستم».(1)
بريده اسلمى مىگويد: «چون پيغمبر در كنار قلعه خيبر منزل كرد، پرچم را به عمر سپرد. او با قشون رفت و با اهل خيبر روبرو شد. عمر و اصحابش فرار كرده و نزد پيغمبر
آمدند. عمر تقصير را به گردن سپاه مىگذاشت و مىگفت: آنان ترسيده و فرار كردند، ولى اصحابش مىگفتند: عمر ترسيد و در اثر فرار او قشون نتوانست مقاومت كند. پس
1) مجمع البيان، ج 9، ص 121 در تفسير سوره فتح ذيل عنوان قصه فتح خيبر.
پيغمبر فرمود: فردا پرچم را به كسى مىدهم كه دوست خدا و پيغمبر باشد و خدا و پيغمبر هم دوست او باشند. فردا كه شد، ابوبكر و عمر قد خود را دراز مىكردند تا شايد به نظر پيغمبر بيايند، ولى آن حضرت على را خواست. او درد چشم داشت. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آب دهان به ديده او زد و عَلَم را به او سپرد».(1)
از اين دو روايت كه امام بيهقى و ابوجعفر طبرى نقل نمودهاند دانسته مىشود كه روزهاى پيش چه كسانى علمدار بودند و با شكست برگشتند. لذا پيغمبر فرمود: فردا پرچم را به كسى مىدهم كه چنين و چنان باشد.
در اينجا يك سؤال پيدا مىشود و آن، اينكه آيا سهل بن سعدِ صحابى سرّ كلام پيغمبر را كه فرمود: «لَأعطين الرّايةَ غدا . . .» نمىدانست و به ميدان رفتن رؤسا و فرار آنان از جنگ را نديده بود و اختلاف عمر با قشون در حضور پيغمبر درباره منشأ فرار را نمىدانست، يا مىدانست، ولى به جهت مصلحتى بعضى از رواتِ صدر حديث را حذف نمود؟ آيا نمىشود گفت كه دوستان بعضى از صحابه نخواستند آيندگان از فرار آنان با خبر شوند، بنابر اين حديث را از وسط روايت كردند؟ آيا مىتوان باور كرد كه پيغمبر در ايّام محاصره، حدود بيست روز هيچ كارى نكرد ه و أحدى را براى جنگ نفرستاده باشد و بدون هيچ دليل و سابقهاى فرموده باشد كه فردا همين علم را به كسى مىدهم كه چنين و چنان باشد؟!
نكته عجيبتر اين كه همان ابوجعفر طبرى در همان تاريخ، پس از نقل حديث بريده، بلافاصله از همان بريده اسلمى به طرز ديگرى نقل نموده است. او مىگويد: چه بسا پيغمبر گرفتار درد شقيقه مىشد و يك روز يا دو روز بيرون نمىآمد. وقتى پيغمبر در خيبر منزل كرد، گرفتار آن عارضه شد و بيرون نيامد. ابوبكر عَلَم پيغمبر را گرفت و روانه جنگ شد و جنگ سختى نمود و برگشت. پس عمر پرچم را گرفت و جنگ سختترى نمود و برگشت. پس، اين خبر به پيغمبر رسيد و فرمود: به خدا سوگند! فردا همين پرچم را به مردى مىدهم كه خدا و رسول را دوست بدارد و خدا و رسول نيز او را دوست
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 11 و 12.
بدارند. كسى كه خيبر را به زور فتح نمايد. على در آنجا نبود. پس قريش براى گرفتن پرچم قد خود را دراز مىكردند و هر كدام اميدوار بودند تا صاحب پرچم شوند. چون صبح شد، على در حالى كه سوار بر شتر بود، آمد و نزديك خيمه پيغمبر پياده شد. او درد چشم داشت و چشمهايش را بسته بود. پيغمبر فرمود: تو را چه مىشود؟ گفت: مبتلا به درد چشم هستم. پيغمبر على را نزديك خود خواند و آب دهان به چشم او زد و تا على زنده بود، درد چشم نديد. پس پرچم را به او داد».(1)
بريده در اين حديث مىگويد كه ابوبكر جنگ سختى كرد و عمر نيز سختتر از او جنگيد. حال آنكه همان بريده گفت: عمر با قشون فرار كرد و هر كدام تقصير را به گردن ديگرى مىانداختند. بين اين دو نقل چگونه جمع مىشود؟
اولاً اگر با توجه به خبر دوم، چنين بود كه خوب جنگ كردند، چرا بايد پيغمبر بگويد كه به خدا قسم، فردا همين پرچم را به مردى مىدهم كه چنين و چنان باشد؟! پيغمبر به چه دليل بايد اين جمله گوشهدار را بگويد و خاطر آن بزرگان را برنجاند؟!
ثانياً اگر چنين بود كه ابوبكر خوب جنگ كرد، چرا پيغمبر او را عزل كرد و فرداى آن روز پرچم را به عمر داد؟ همچنين اگر عمر بهتر جنگ كرده بود، چرا پيغمبر او را نيز عزل كرد و روز ديگر پرچم را به مرد ديگرى سپرد؟ آيا جزاى كسى كه خوب بجنگد، عزل شدن از فرماندهى لشكر است؟!
ثالثاً آيا احتمال نمىدهيد كسانى كه در تمجيد كردن از صحابه زياده روى كردند، نتوانستند فرار ابوبكر و عمر را از جنگ باور كنند، روى اين حساب اين حديث را از لسان همان بريده ساختند؟! آيا اينگونه اخبار متناقض در يك كتاب يا كتب معتبر، موجب نمىشود كه ما به طور كلى در تواريخ و اخبار دقت بيشترى نماييم و حُسن ظن را كنار بگذاريم؟
به دنباله قصه فتح خيبر برگرديم؛ على پرچم را از پيغمبر مىگيرد و به سمت يهود مىرود. مرحب، پهلوان يهود كه مرد مبارز طلبى بود و در مقابل او، پهلوانان مسلمان يا
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 12 و 13.
كشته و يا فرارى مىشدند، طبق رسم به سمت على مىآيد. اين مرد، سنگى را سوراخ كرده و به جاى كلاه خود بر سر گذاشته بود (شايد هم براى بزرگى سر و نبودن كلاه به اندازه سرش و يا براى نمايش پهلوانى خود و مرعوب ساختن طرف مقابل) و اين رجز را مىخواند:
«قَدْ عَلِمَتْ خَيْبَرُ أنّى مَرْحَبُ *** شاكِى السِّلاحِ بَطَلُ مجرَّبُ(1)على در پاسخ مىگويد:
«أنَا الَّذى سَمَّتْنى اُمّى حَيْدَرَهْ *** أكَيْلُكُمْ بالسَّيْفِ كَيْل السنْدَرَهْ
لَيْثٌ بغاباتٍ شَديدٌ قَسْوَرَةْ»(2)
هر يك از شجاعت خود تعريف مىكنند و به جنگ يكديگر مىروند. هر دو با شمشير حمله مىكنند. على علیهالسلام پيشدستى مىكند و قبل از آنكه شمشير مرحب پايين آيد، با شمشير خويش آن سنگ و زره زير سنگ و سر مرحب را تا دندان به دو نيم مىكند.
طبرى اين قصه را از بريده و دو خبر او نقل نموده است و چون اين فضيلت براى على علیهالسلام مىباشد در مقابلش نقل ديگرى نيز از جابر بن عبداللّه انصارى آورده است كه مرحب يهودى بيرون آمد و همان شعر را به اضافه چند بيت ديگر خواند. محمّد بن مسلمه انصارى با اجازه پيغمبر به جنگ مرحب رفت و پس از مقدماتى او را كشت».(3)
مىتوان گفت كه اين خبر درست نيست؛ چون مسلم در صحيح، از سلمه نقل مىكند: مرحب آمد و آن رجز را خواند و على به جنگ او رفت و در پاسخ او گفت:
«أنَا الَّذى سَمَّتْنى اُمّى حَيْدَرَهْ *** كَلَيْثُ غاباتٍ كَريهِ المَنْظَرَهْ
اُوفيهِمْ بِالصّاعِ كَيْلِ السَّنْدَرَهْ»(4)
1) مردم خيبر مىدانند كه من مرحب هستم، و در پوشش كامل جنگى پهلوانى كار آزمودهام.
2) منم كسى هستم كه مادرم مرا شير بيشه شجاعت ناميد، چنان كه شير بيشه بسيار درنده است شما را به سرعت برق شمشير بر اندازم. تاريخ طبرى، ج 3، ص 13.
3) تاريخ طبرى، ج 2، ص 10 و 11.
4) من كسى كه مادرم مرا شير بيشه شجاعت ناميد، همانند شير با غرّش خود آنها را چون پيمانه سندره پراكنده مىكنم.
پس، سر مرحب را شكافت و او را كشت و به دست او فتح صورت گرفت.(1)
به چند دليل اين حديث صحيح مسلم مؤيد همان خبر بريده مىباشد:
1 - جابر بن عبداللّه انصارى در جنگ خيبر حضور نداشت و تنها فرد از اهل حديبيه است كه در خيبر حاضر نبود و با وجود اين در تقسيم غنيمت شريك بود.(2)
2 - اگر جابر اين حديث را از كس ديگرى شنيده و به مسلم ارسال نموده باشد و آن كسى را كه اين حديث را از او نقل كرده است، نام نبرده باشد، اين خبر معتبر نخواهد بود؛ زيرا بعيد نيست كه راوى آن فاسق و از دشمنان على بوده و عمداً چنين دروغى را براى از بين بردن فضيلت على علیهالسلام ساخته باشد.
3 - محمّد بن مسلمه همان كسى است كه داوطلب قتل كعب شد و به پيغمبر قول داد و از ترس، سه روز از غذا باز ماند و نتوانست چيزى بخورد و بياشامد تا آنكه پيغمبر او را طلبيد و به او روحيه داد و با همكارى چند نفر در قتل كعب - آن هم به آن كيفيت كه شرح داده شد - شركت كردند.
حال با توجه به داستان كشته شدن كعب، سؤال اين است: كسى كه به همراه چند نفر در كشتن آن يهودى و در آن موقعيتِ خارج از قلعه و بى سلاح عاجز بود، آيا توانايى دارد كه در روز روشن مرحب يهودى، پهلوان خيبر را به تنهايى بكشد؟
اين مرحب همان كسى است كه عمر همراه با قشون و ابوبكر با همراهى فرماندهى لشكر از او فرار كردند. پس چگونه ممكن است كارش به جايى رسيده باشد كه محمّد بن مسلمه او را بكشد؟!
مىتوان گفت كه مرحب، نظير عمرو بن عبدود بود؛ همان گونه كه كشته شدن او موجب فرار پهلوانان ديگر شد، كشته شدن مرحب نيز موجب فرار يهود شد. او شخصيت بسيار ممتازى داشت و چنان نبود كه مغلوب محمد بن مسلمه گردد.
4 - مانع از فتح قلعه فقط وجود مرحب، پهلوان يهود بود. بنابر اين، اگر محمّد بن
مسلمه او را كشته باشد، قهراً همو مىبايست فاتح قلعه باشد. پس چرا مسلمانان فرار مىكردند و پيغمبر آن جمله را فرمود و پرچم را به على سپرد.
بريده مىگويد: «هنوز تمامى قشون على به او نرسيده بودند كه خداوند براى او و مسلمين فتح نمود».(1)
از اين جمله دانسته مىشود كه على علیهالسلام پس از گرفتن پرچم در صدد جمعآورى قشون نبود و انتظار آنان را نداشت بلكه جلوتر رفته بود، در حالى كه قشون به او نمىرسيدند و هنوز آخر قشون نرسيده بود كه قلعه باز شد و فتح نصيب پيغمبر گشت؛ با توجه به آنكه مسافت بين مسلمين و يهود زياد نبود و پيغمبر قلعه را محاصره نموده بود.
با توجه به جملهاى كه در صحيح مسلم به نقل از سهل بن سعد آمده است كه پيغمبر خطاب به على علیهالسلام فرمود «با آهستگى به طرف يهود برو»، فهميده مىشود كه پيغمبر مىدانست على علیهالسلام تند و با عجله مىرود و منتظر قشون نمىماند. اگر على به رفتن با تأنى و آهستگى مأمور نمىشد، شايد كمتر كسى از سپاهيان به او مىرسيد و گمانم اين است كه وقتى اول قشون مىرسيد، فتح را مشاهده مىكرد.
آرى! مىتوان گفت كه در آن جنگها هميشه فتح به وسيله پهلوانان بود؛ اگر توسط اين قشون چند شجاع از آن طرف كشته مىشدند، آن قشون ضعيف مىشد و برعكس، اگر قشون ديگر افراد شجاع اين طرف را مىكشتند و شجاعهاى آن مغلوب مىشدند، قشون اين دسته ضعيف و مقهور مىگشتند.
همان طور كه بيان گرديد در جنگ احزاب چند نفر از شجاعان قريش در خدمت عمرو بن عبدود به آن طرف خندق، نزديك مسلمين آمدند. مسلمانان با آن كثرت جمعيت در مقابل اين چند پهلوان بيچاره گشتند. عمرو هرچه مبارز مىطلبيد و فرياد مىكرد و آنها را به جنگ مىخواند، هيچ كس حاضر نمىشد. پس، اين ضعف مسلمين و قدرت آن پهلوانان، مستند به يك شخص بود؛ همان عمرو. وقتى عمرو كشته شد، پهلوانان قريش بدون جنگ فرار كرده و مسلمانان جان تازهاى پيدا كردند و نفس آرام
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 12.
و راحتى كشيدند. اگر اين حال زبده شجاعان و پهلوانان باشد كه وقتى بزرگ آنان كشته شود، فرار كنند، حالِ ساير افراد قشون دانسته مىشود. پس تعجبى ندارد اگر يهود، كشته مرحب را ببينند، همگى فرار كنند. همچنين اگر مسلمانان فرمانده خود را فرارى ببينند، همگى فرار مىكنند و خواهند گفت: چون امير ترسيد و فرار كرد، ما نيز فرار كرديم. گويا پيغمبر مسلمين را تصديق نموده است؛ زيرا امير سپاه را عوض كرد، نه قشون را. اين قشون كه دنبال على مىآمدند، همان سپاهى بودند كه روز پيش با امير خود در فرار مسابقه گذارده بودند و حقاً همين عمل پيغمبر گذشته را جبران نمود.
آرى! قشون بىسرپرست يهود، فرار كرده و خواستند با عجله وارد قلعه شوند. جمعيت شكست خوردهاى كه بخواهند با عجله وارد قلعه شوند، در حالى كه از پشت سر، سپاه فاتح هجوم آورده، قطعى است كه تلفات زيادى مىدهند؛ ولو در اثر مزاحمت با يكديگر در ورود به قلعه. على علیهالسلام به آنان مهلت نداد كه وارد قلعه شده و در را ببندند و در قلعه محصور شوند.
ابو رافع مىگويد: «در اثر ضربتى كه يكى از يهوديان به على وارد آورد، سپر از دستش افتاد. على، درى كه نزديك قلعه بود را برداشت و سپر خود ساخت و در دستش بود تا آنكه فتح نصيب وى گشت؛ آنگاه در را انداخت. ابو رافع اضافه مىكند: من با كمك هفت نفر ديگر نتوانستيم در را برگردانيم».(1)
آرى! فرمانده يهود نمايش مىدهد و سنگى را سوراخ كرده و بر سر مىگذارد. فرمانده مسلمانان آن سنگ و سر را تا به دندان مىشكافد و درى كه چندين نفر نتوانستند حركت دهند را سپر مىكند و در دست مىگيرد تا جنگ به آخر مىرسد. نمىدانم كسانى كه هميشه براى على علیهالسلام اَقران و نظاير مىتراشند و فضايل او را به نام ديگران مىسازند، جواب اين سؤال مرا چه مىدهند كه در مِثل چنان روزى و چنان موقع حساسى كه امراى لشكر فرار مىكنند، چرا پيغمبر آنان را فراموش مىكند و هر اندازه كه قدشان را بلند كرده و خود نمايى مىنمودند به ديده پيغمبراكرم نمىآمدند؟
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 13.
در صحيح مسلم است كه عمر گفت: «هيچ وقت محبت و هوس رياست لشكر را نداشتم، مگر آن روز».(1)
پس زبير، ابودجانه، سهل، عبدالرحمن عوف، زيد، عمر و سعدها كجا بودند و چه مىكردند و چرا به ديده پيغمبر نمىآمدند؟ آنها چرا روزهاى پيش آن كارى را كه على كرد، نكردند؟ چرا آنان، همگى در مدت بيست روز، آن كار يك ساعت على را انجام ندادند تا اينكه فتح قلعه به وسيله على ميسّر گشت؟!
پس از فتح خيبر پيغمبر، صفيه، دختر حى بن اخطب را براى خود انتخاب كرد. اهل خيبر از پيغمبر خواستند كه به عنوان رعيّت بمانند و گفتند كه ما براى آباد كردن اراضى و باغات بهتر از مسلمانان هستيم، پيغمبر هم به عنوان «مُزارعه»، اراضى و باغات را به آنان واگذار نمود كه نصف درآمد از آنِ مسلمانان باشد و هر وقت بخواهند يهود را بيرون كنند و زمين را به تصرف بگيرند.(2)
طبرى همچنين مىگويد: «چون پيغمبر از كار اهل خيبر فارغ شد، خداوند ترس را در قلوب اهل فدك افكند و آنان بر نصف مصالحه كردند و فدك، خالص از آنِ پيغمبر شد؛ چون بدون جنگ به تصرّف در آمده بود».(3)
لازم به ياد آورى است كه قرار نصف، در حاصل و در آمد بود، نه اصل زمين. بعد از رحلت پيغمبرخدا بين فاطمه عليهاالسلام و ابوبكر بر سر فدك نزاع شد و كار بالا گرفت و حتى آنكه منجر به غضب فاطمه عليهاالسلام بر ابوبكر گرديد كه مناسب است درباره اين قضيه آنچه به نظر مىرسد را به طور اجمال بنگارم.
ابن ابى الحديد قصه فدك و منازعه فاطمه عليهاالسلام با ابوبكر را به طور تفصيل در سه مقام مورد گفتوگو قرار داده است:
اول آنچه در امر فدك از حديث و تاريخ وارد گرديده است.
دوم آنكه پيغمبر ارث مىگذارد يا نه؟
سوم آنكه آيا پيغمبر فدك را به فاطمه عليهاالسلام بخشيده بود يا نه؟
او اضافه مىكند كه آنچه از احاديث نقل مىكنم از كتب و زبان اهل حديث است، نه از زبان شيعه؛ و آنچه مىنويسم از كتاب ابوبكر جوهرى است كه درباره سقيفه و فدك نوشته است و او عالم و محدث و كثيرالادب و ثقه و پرهيزكار بود كه محدثين او را ستوده و كتابهاى وى را نقل كردهاند.(1)
در اطراف نوشته ابن ابى الحديد بحث مىكنم و احاديثى كه نقل مىشود از كتاب ابوبكر جوهرى است. از خداوند متعال توفيق صواب و ملازمت انصاف را مىطلبم؛ «انه على ذلك قدير».
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 209 - 286.
• چند پرسش درباره فدك
• ادعاى فاطمه علیهاالسلام درباره فدك چه بود؟
• آيا فدك در تصرف فاطمه علیهاالسلام بود؟
• آيا اقامه شهود وظيفه فاطمه علیهاالسلام بود؟
• ابو بكر به چه دليلى ادعاى فاطمه علیهاالسلام را رد كرد؟
• چرا فاطمه علیهاالسلام اقامه شهود نكرد؟
• آيا فاطمه علیهاالسلام فدك را از جهت ارث مطالبه كرد؟
• ابوبكر درباره ارث و سهم ذوىالقربى چه جوابى داد؟
• آيا غير از ابو بكر كسى حديث را از پيغمبر شنيده بود؟
• آيا فاطمه علیهاالسلام بر ابو بكر غضب كرد يا نه؟
• چرا على علیهالسلام در زمان خلافتش فدك را به فرزندان فاطمه نداد؟
• نظر على و عباس عليهماالسلام درباره ميراث پيامبر چه بود؟
• آيا ابو بكر مىتوانست فاطمه علیهاالسلام را از خود راضى سازد؟
«وَ ما اَفآءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما اَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَلا رِكابٍ وَلكِنَّ اللّهَ
يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى مَنْ يَشآءُ وَاللّهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديْرٌ»(1)
«و آنچه را خدا از آنان به رسم غنيمت عايد پيامبر خود گردانيد، [شما براى تصاحب آن] اسب يا شترى بر آن نتاختيد، ولى خدا فرستادگانش را بر هر كه بخواهد چيره مىگرداند، و خدا بر هر كارى تواناست».
ترديدى نيست كه فدك در اثر جنگ به تصرف مسلمين در نيامد بلكه خداوند آن را به پيغمبر برگرداند. امّا اينكه فدك چه مقدار زمين، باغات، سكنه و اهالى داشت، اطّلاعى ندارم؛ ليكن از اصرار فاطمه علیهاالسلام در گرفتن آن و امتناع ابوبكر از استرداد آن و گفتن آنكه زايد «از قوت اهل بيت را در مصالح مسلمين و سبيل اللّه صرف مىكنم»، مىتوان دانست كه مالى مهم و اراضى و باغات بسيارى بوده است.
همچنين از بخشش ثلث فدك به مروان و ثلث ديگر آن به عمرو بن عثمان بن عفان و ثلث سوم آن به يزيد بن معاويه توسط معاويه پس از شهادت حسن بن على علیهالسلام، مىتوان به اهميت آن پى برد؛ وگرنه تمامى آن را به يكى از سه نفر مىبخشيد. اين كه معاويه به هر يك از آن سه نفر، يك سوم از فدك را بخشيد به ويژه با دانستن موقعيت آن سه نفر، مخصوصاً موقعيت يزيد، فرزند معاويه، آنهم پس از شهادت حسن بن على علیهالسلام [زيرا نمىتوانست در حال حيات آن سرور، چنان كارى را انجام دهد ]كاشف از اهميت و عظمت فدك مىباشد.
همچنين از ضبط كردن تمامى فدك توسط مروان در ايام خلافت خود و بخشيدن آن
1) سوره حشر، آيه 6.
به پسرش، عبدالعزيز، مطلب دانسته مىشود.
ابن ابى الحديد مىگويد: «به يكى از متكلمين اماميه به نام على بن نقى گفتم: مگر فدك چه اهميتى داشت؟ آيا به جز چند درخت خرما و زمينى مختصر، چيز ديگرى بود؟ او گفت: چنان نيست كه تو مىگويى، بلكه بسيار با اهميت بود و به قدر درختهاى كوفه درخت داشت و از باب آن كه على توانايى در منازعه بر خلافت نداشته باشد، فدك را از فاطمه گرفته و عموم بنى هاشم را از خمس آن محروم كردند. آرى! كسى كه دارايى نداشته و به فكر خود مشغول باشد، گرفتار اداره امور خود بوده و از فكر رياست و پادشاهى باز مىماند و همت او كوتاه مىشود».(1)
ابن ابى الحديد از قاضىالقضات در كتاب «مغنى» نقل مىنمايد كه گفته: «ما منكر صحت روايات ادعاى فاطمه درباره فدك نيستيم، ولى معلوم نيست كه آيا در تصرف او بود يا نه. او ادعاى ملكيّت و بخشش مىنمود، امّا ابو بكر جز خواستن بيّنه به ازاى آنچه را كه او مطالبه مىكرد، چاره ديگرى نداشت، ولى معلوم نشد كه على شهادت داد يا نه. روايت است كه يكى از مواليان پيغمبر و اُمّ ايمن شهادت دادند كه آن حضرت فدك را به فاطمه بخشيد. ابوبكر گفت كه: «يا مردى ديگر بياور و يا زن ديگرى» كه اين مطابق قانون شرع بود».(2)
او در جايى ديگر از هشام بن محمّد كلبى از پدرش روايت مىكند كه فاطمه به ابوبكر گفت: «ام ايمن شهادت مىدهد كه رسول خدا فدك را به من بخشيد. ابوبكر گفت: اى دختر پيغمبر خدا! خداوند محبوبتر از پدر تو در نزد من نيافريده است، آرزو داشتم كه روز رحلت پيغمبر، آسمان بر زمين بيفتد. به خدا سوگند، اگر عايشه محتاج شود، بهتر
مىخواهم از اين كه تو محتاج شوى! آيا چنين مىبينى كه من حق تو را ندهم با آنكه دختر پيغمبر هستى؟ من كه حق هر مستحقى را مىدهم، چگونه به تو ظلم مىكنم؟ اين مال، مال پيغمبر نبود، مالى از اموال مسلمين بود كه به وسيله او در راه خدا صرف مىشد و چون پيغمبر رحلت نمود به دست من افتاد. من هم چنان مىكنم كه او مىكرد.
فاطمه گفت: به خدا سوگند! ديگر با تو سخن نمىگويم. ابوبكر گفت: به خدا سوگند! من چنين نمىكنم. فاطمه گفت: به خدا سوگند! بر تو نفرين مىكنم. ابوبكر گفت:
به خدا سوگند! در حق تو دعا مىكنم. هنگامى كه مرگ فاطمه رسيد، وصيت كرد ابوبكر بر او نماز نخواند. پس شبانه دفن شد و عباس بر جنازهاش نماز خواند. و پس از گذشت هفتاد و دو روز از رحلت پيغمبر، فاطمه وفات نمود».(1)
از اين خبر، امورى كشف مىشود: از جمله آنكه فاطمه علیهاالسلام مدعى بود پيغمبر فدك را به او بخشيد و شاهد هم داشت. اجمالِ جواب ابوبكر هم اين بود كه فدك مال مسلمانان در دست پيغمبر بود كه صرف «فى سبيلاللّه» مىشد و معتقد بود كه او نيز چنان مىكند.
بنابر اين، هيچ وقت مطلب به اقامه شهود و گفتن اين كه شاهد كافى نيست و محتاج به شاهد ديگرى است، نرسيد. ابوبكر مىگويد كه مال پيغمبر نبود و حق بخشيدن نداشت.
ولى ابن ابى الحديد به سند ديگرى چنين نقل مىكند: «چون فاطمه با ابوبكر سخن گفت و مطالبه حق نمود، ابوبكر گريه كرد و گفت: اى دختر پيغمبرخدا! به خدا سوگند! پدر تو براى تو چيزى از مال دنيا ارث نگذاشت؛ و گفت كه پيغمبران ارث نمىگذارند. فاطمه گفت: پيغمبر فدك را به من بخشيده بود. گفت: شاهد تو كيست؟ على آمد و شهادت داد. ام ايمن نيز شهادت داد. امّا عمر و عبدالرحمن عوف آمدند و شهادت دادند كه پيغمبر در آمد فدك را تقسيم مىكرد. ابوبكر گفت: راست گفتى اى دختر پيغمبر. على، ام ايمن، عمر و عبدالرحمن نيز همگى راست گفتند. چون مال تو، مال پدرت بود و پيغمبر به مقدار قوت شما از فدك مىگرفت و زايد را تقسيم مىكرد و در راه خدا صرف
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 214.
مىنمود. تو چه مىخواهى بكنى؟ گفت: آنچه پيغمبر مىكرد. ابوبكر گفت: خدا را گواه مىگيرم كه من نيز آنچه پدرت مىكرد، همان را مىكنم. فاطمه گفت: تو را به خدا چنين مىكنى؟ ابوبكر گفت: آرى، به خدا چنان مىكنم! فاطمه گفت: خدايا! شاهد باش. پس ابوبكر زايد قُوت آنان را تقسيم مىنمود».(1)
مقتضاى حديث اين است كه ادعاى فاطمه علیهاالسلام را احدى نمىتواند منكر شود. همچنين كسى نمىتواند رد كردن ادعاى فاطمه علیهاالسلام توسط ابوبكر را هم منكر گردد. روى اين حساب بعضى از هواخواهان ابوبكر آنگونه حديث ساختند.
اين حديث مرا به ياد حكايتى از جناب ملانصرالدين كه معروف است مىآورد كه مىگويند: دو نفر شاكى و متهم شكايت خود را نزد جناب ملا طرح نمودند. هر كدام كه سخنش تمام مىشد، ملا به او مىگفت: تو راست مىگويى. دخترش گفت: نمىشود هم شاكى و هم متهم هر دو راست بگويند. گفت: تو هم راست مىگويى.
فاطمه علیهاالسلام مىگويد: پيغمبر فدك را به من بخشيده است و شاهدانش هم شهادت دادند. در اينجا ابو بكر يا بايد بگويد كه مال پيغمبر نبود و حق بخشيدن نداشت و يا بايد بگويد كه اين شهود كم است و شاهدى ديگر لازم است و يا اينكه بگويد مطلب ثابت شد و اين فدك مال تو است.
شهادت دادن عمر و عبدالرحمن به اينكه پيغمبر در آمد فدك را تقسيم مىكرد، منافاتى با بخشيدن به فاطمه علیهاالسلام نداشت؛ زيرا ممكن است پيغمبر با اجازه و رضايت فاطمه در آمد را تقسيم مىكرد و در حقيقت وكيل فاطمه بود. پس اين تصرف، هيچ منافاتى با ادعا و بيّنه فاطمه نداشته و ندارد و بايستى فدك تحويل او مىشد، امّا ابو بكر به گونه ديگرى جمع مىنمايد و مىگويد كه همگى راست مىگوييد؛ مال تو، مال پدرت بود و پدرت به اين نحو مصرف مىكرد. فاطمه مىگويد: پدرم فدك را به من بخشيد، پس فدك مال من شد، نه اين كه مال پدرم باشد.
بنابر اين، اگر فاطمه اجازه داده باشد كه پدرش مازاد در آمد فدك را به آن مصرف
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 216.
برساند، لازم نيست كه ملزم باشد تا ابوبكر هم آن را در اين امر صرف كند و اختيار آن از دست فاطمه و اولادش بيرون رود! چگونه انسان عاقل باور مىكند كه فاطمه به اين وجه از قضاوتِ ابوبكر راضى شده باشد!؟
همچنين ابن ابى الحديد از زيد بن على بن الحسين نقل مىكند كه فرمود: «فاطمه نزد ابوبكر رفت و گفت: پدرم فدك را به من بخشيده است. ابوبكر گفت: شاهد دارى؟ على شهادت داد. ام ايمن به ابوبكر و عمر گفت: آيا شهادت نمىدهيد كه من اهل بهشت هستم؟ گفتند: بله، تو اهل بهشتى. ام ايمن گفت: پس من نيز شهادت مىدهم كه پيغمبر فدك را به فاطمه داد. ابوبكر گفت: يك مرد يا زن ديگر بياوريد تا بيّنه تمام شود. ابو زيد گفت: اگر من هم قاضى بودم، مثل ابوبكر قضاوت مىكردم».(1)
بنابر نقل ابوبكر از هشام بن محمّد و همچنين بنابر نقل از زيد بن على بن الحسين، فاطمه مىگفت كه: پيغمبر فدك را به من عطا كرد. «عطا» به معنى دادن است و تا چيزى به تصرّف كسى در نيايد، نمىگويند به او داد و يا عطا كرد.
ابن ابى الحديد احتمالى از قاضى نقل كرده است مبنى بر اينكه: «پيغمبر بخشيده بود، ولى به تصرّف فاطمه نداده بود و در اين صورت هِبِه درست نيست و روى اين حساب هم على در ايام خلافت خود فدك را به اولاد فاطمه بر نگردانيد».(2)
اين سخن به جهات مختلف درست نيست:
فاطمه مىگفت كه فدك عطاى پيغمبر به من است، در حالى كه بدون اقباض و تصرف فاطمه عطا نيست.
اگر قبض نشده بود و به همين جهت على فدك را در ايام خلافت به اولاد فاطمه رد نكرد، پس براى چه در نزد ابوبكر شاهد فاطمه بود؟!
رد نكردن على در ايام خلافت، منشأ ديگرى دارد كه در جاى ديگر متعرض آن مىشويم.
چرا ابوبكر و عمر اين جواب را به فاطمه ندادند؟ ما تمام جوابهاى ابوبكر را نقل خواهيم كرد و با آنكه جوابهاى مختلف و متناقضى داده است، امّا چنين جوابى را نگفته است. آرى! قاضى القضات وكيل خوبى براى ابو بكر است.
سخن على علیهالسلام در نهجالبلاغه جوابى دندان شكن به آن كسى است كه بگويد فدك در تصرف فاطمه نبود و يا آن كه شايد نبود:
«بَلى كانَتْ فى اَيْدينا فَدَكٌ مِنْ كُلِّ ما أظَلَّتْهُ السَّماءُ فَشَحَّتْ عَلَيْها نُفُوسُ قَوْمٍ وَسَخَتْ عَنْها نَفُوسُ آخَرينَ وَ نِعْمَ الْحَكَمُ اللّهُ وَما أَصْنَعُ بِفَدَكٍ وَ غَيْرِ فَدَكٍ وَالنَّفْسُ مَظانُّها فى غَدٍ جَدَثٌ»(1)
«آرى! در دست ما از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده است فدكى بود كه قومى بر آن بُخل ورزيدند و قومى ديگر از سر آن گذشتند و بهترين داور، خداوند است. فدك و غير فدك را براى چه مىخواهم و حال آنكه فردا ميعاد آدمى گور است».
على علیهالسلام در اين نامه خطاب به عثمان بن حُنَيف مىگويد كه: از ميان آنچه آسمان بر آن سايه افكنده است فقط فدك در دست ما بود. پس جمعى نتوانستند آن را ببينند كه در تصرف ماست و از چنگ ما بيرون بردند و جمعى گذشت كردند. بين ما و آنان خداوند حَكَمْ خوبى است. ابن ابى الحديد مىگويد: «اين سخنِ شكايتدارِ يك متظلم است».(2)
آرى! هر چند شايع كنند كه فاطمه راضى شد و زيد بن على بنالحسين چنين گفت، وليكن على علیهالسلام دروغ گويى آنان را به وسيله كلام خود در نهجالبلاغه ثابت كرده است. او مىگويد كه فدك را ظلما و عدوانا از تصرف ما بيرون آوردند و بين ما و آنان خداوند حُكم مىكند. بنابر اين آن حضرت فدك را در ايام خلافت پس نگرفت و منتظر حكم خدا نشست. حالا قاضى القضات هرچه خواهد بگويد.
چون فاطمه متصرّف فدك بود، نمىبايست شاهد بياورد؛ زيرا متصرِف، منكِر است و مدعى، آن كسى است كه از چنگ او بيرون بياورد. ابن ابى الحديد از قاضى القضات نقل مىنمايد: «اگر فدك در دست فاطمه بود، ظاهر اين است كه مال او است».(1)
روايات وارده از طريق ابوبكر جوهرى مختلف بود و مقتضاى نقل هشام بن محمّد اين است كه فاطمه به ابوبكر گفت: ام ايمن شهادت مىدهد. ابوبكر گفت: فدك مال پيغمبر نبود.
مقتضاى نقل ديگر او هم اين بود كه على و ام ايمن شهادت دادند. ابوبكر گفت: بيّنه تمام نيست. يك زن يا مرد ديگر لازم است. و به مقتضاى نقل ديگر او، ابوبكر، هم شهود فاطمه را تصديق نمود و هم عبدالرحمن و عمر را كه مدعى فاطمه شده بودند. ما به طريق معتبرى از امام جعفر صادق علیهالسلام روايت مىكنيم كه چون ابوبكر وكيل فاطمه علیهاالسلام را از فدك بيرون كرد، على نزد ابوبكر آمد، در حالى كه او در مسجد ميان مهاجرين و انصار بود. على گفت: چرا چيزى را كه پيغمبر سالهاست به فاطمه بخشيده است از او گرفتى؟ ابوبكر گفت: مال مسلمانان است. مگر اينكه شهود عدول بياورى؛ وگرنه فاطمه حقى ندارد. على گفت: بر خلاف آنچه در ميان مسلمانان حُكم مىكنى، درباره ما حكم كردى؟ گفت: نه. على گفت: اگر چيزى در تصرف مسلمانى بود و من به او ادعا كردم از كدام يك بينه و شهود مطالبه مىكنى؟ گفت: از تو. على گفت: پس اگر در تصرف من چيزى باشد و كسى ادعا كند، از كداميك مطالبه بينه مىكنى؟ ابوبكر ساكت شد.
حال، من مىگويم كه على نيز ساكت شد و دانست كه نبايد فدك در تصرف او باشد. لذا هنگام خلافت خود نيز به آن دست نزد و منتظر حكم خداوند نشست.
وقتى فاطمه ادعا مىكند كه پيغمبر فدك را به من بخشيده است، ابوبكر در مقام جواب يا بايد منكِر شود كه فدك مال پيغمبر بود و يا بخشش آن را به فاطمه علیهاالسلام انكار
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 269.
كند. مقتضاى نقل ابوبكر جوهرى از هشام بن محمد كلبى وجه اول است، ولى مقتضاى نقل ابوبكر جوهرى از زيد بن على بن الحسين وجه دوم مىباشد؛ چون گفته بود كه بيّنه تمام نيست و محتاج به شاهد ديگرى است. و مقتضاى نقل ديگر ابوبكر هم اين است كه ابو بكر، فاطمه و شهود او و عمر و عبدالرحمن عوف را تصديق نمود و به اين نحو جمع كرد كه اموال تو، مال پدرت بود و پيغمبر از فدك قُوت شما را برمىداشت و زايد را تقسيم مىكرد. پس من نيز چنين مىكنم.
من از جمع بين دو پاسخ ابو بكر و همچنين از وجه جمعى كه نموده و شاكى و متهم را تصديق كرده است، عاجزم. اما جهت اشكال بين دو پاسخ ابوبكر اين است كه اگر فدك مال پيغمبر نبود و مال مسلمانان بود، پس چرا ابو بكر مطالبه بيّنه كرد و چرا استحقاق فاطمه را از جهت ناقص بودن بيّنه نفى نمود؟ و اگر فدك مال پيغمبر بود و بيّنه
تمام نبود و اگر شاهد ديگر داشت، بايد آن را به فاطمه رد مىكرد. پس چرا در پاسخ فاطمه كه گفته بود: «من شاهد دارم و ام ايمن شهادت مىدهد»، گفت كه اين، مال پيغمبر نبود، بلكه مال مسلمانان است؟
من گمان مىكنم ابوبكر ابتدا خواست به بهانه اين كه شهود تمام نيست، گفته فاطمه را رد كند، امّا وقتى ديد ممكن است راستى شهود اقامه شود و جماعتى را بياورند كه شهادت دهند، گفت كه فدك مال پيغمبر نبود. روى اين حساب هم فاطمه گفت: به خدا سوگند، ديگر با تو سخن نمىگويم و به خدا سوگند، بر تو نفرين مىكنم!
فاطمه علیهاالسلام تشخيص داد كه عمداً مىخواهند حق او را پاى مال كنند. ابوبكر كه مىدانست فاطمه چنين عقيدهاى درباره وى دارد، گفت: آيا چنين مىبينى كه من حق تو را ندهم؟ من كه حق هر مستحقى را مىدهم، چگونه به تو ظلم مىكنم؟
احتمال ديگرى هم مىدهم مبنى بر اين كه هواخواهان ابو بكر خودشان نقص بيّنه را ساختند؛ وگرنه ابوبكر خود را به آن جمله كه «مال پيغمبر نبوده» راحت ساخت و كارى كرد كه فاطمه اصلاً در مقام اثبات نيايد. پس به نظر من نقل كلبى صحيحتر است.
امّا جهت اشكال در جمع نمودن ابوبكر بين گفته فاطمه، على، ام ايمن، عمر
و عبدالرحمن عوف و تصديق همگى، اين است كه اموال فاطمه، مال پدر او نيست. اموال هركس مخصوص به خود او است. بايد به ابو بكر گفت كه اگر قبول دارى فدك مال فاطمه بود، پس مال پيغمبر نيست و اگر پيغمبر قوت آنان را بر مىداشت و زايد را تقسيم مىكرد، لابد از جهت وكالتى بود كه از فاطمه داشت. بنابر اين، ديگر به ابوبكر ربطى ندارد كه بگويد من نيز چنين مىكنم. زيرا فاطمه خودش مىخواهد تصرف كند. ابوبكر چه ولايتى بر او دارد كه بايستى فدك را از چنگ فاطمه بيرون آورد و به دست خلفاى ديگر بسپارد كه به هر كس مىخواهند ببخشند و آن را به اولاد فاطمه ندهند؟! ديگر اين كه اگر فدك مال مسلمانان بود، پس نه مال فاطمه مىشود و نه مال پدر او.
بنابر اين، اگر بگوييم كه پيغمبر زايد مال مردم را صرف امور مردم مىكرد، معنا ندارد؛ زيرا آن مال، نه مال اوست و نه براى فاطمه است. اين سخن بسيار نادرست است؛ زيرا اگر كسى زايد از دارايى و مخارج خود را در راه خير صرف نمود، موجب سلب مالكيت او نخواهد شد.
در اينجا دو سؤال از ابوبكر و هواخواهان او دارم كه آنها مىتوانند از طرف او جواب بدهند: يكى آنكه در پاسخ گفته فاطمه كه پيغمبر آن را به من بخشيد، چگونه مىگويد كه آن مال پيغمبر نبود؟ آيا پيغمبر حق نداشت ببخشد يا آنكه پيغمبر نبخشيده بود؟
اگر مقصود او پاسخ اولى است كه با ايمان داشتن به پيغمبر جمع نمىشود؛ زيرا خداوند مىفرمايد: «وَما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ اِذا قَضَى اللّهُ وَرَسُولُهُ اَمْراً اَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيرَةُ مِنْ اَمْرِهِمْ(1)و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستادهاش به كارى فرمان دهند، براى آنان در كارشان اختيارى باشد» و يا اينكه مىفرمايد: «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ اَطاعَ اللّه(2)هركس از پيامبر فرمان برد، در حقيقت خدا را فرمان برده است».
و اگر هم مىگويد كه پيغمبر آن را نبخشيد، فاطمه مىگويد كه شاهد دارد. پس او
بايد بگويد كه شهود را بياور و اگر مىتواند، در شهود خدشه كند، نه آنكه بگويد مال پيغمبر نبوده است.
سؤال ديگر اين كه بنابر نقل جوهرى از زيد، ابوبكر به شهادت على و ام ايمن اكتفا نكرد و به گفته فاطمه هم ترتيب اثر نداد. آيا ابو بكر احتمال مىداد كه فاطمه در ادعاى
خود دروغ مىگويد؛ با آنكه بخارى در صحيح خود در مناقب فاطمه علیهاالسلام مىگويد كه پيغمبر فرمود: «فاطمه سيده زنان اهل بهشت است».(1)مسلم نيز در باب مناقب فاطمه روايت كرده است كه پيغمبر به فاطمه فرمود: «آيا راضى نيستى كه سيده نساء مؤمنين يا سيده نساء اين امت باشى؟»(2)
آيا بهترين زنان اهل بهشت نسبت به پدر خود، پيغمبرخدا دروغ بسته و مىخواست مال مسلمانان را بالا بكشد؟ آيا ابو بكر احتمال مىداد كه على به كمك زن خود بر پيغمبر دروغ ببندد و شهادت باطل بدهد؟ كسانى كه به صحابه حسن ظن دارند، چگونه به فاطمه و على سوءظن دارند؟ آيا به راستى ابوبكر نسبت به دختر و داماد پيغمبر چنين احتمالى مىداد كه ممكن است آن دو نفر چنان نسبت باطل و دروغى را به پيغمبر بدهند؟! يا آنكه يقين كرده بود آن دو دروغ نمىگويند و فدك مال پيغمبر بود كه به فاطمه علیهاالسلام بخشيده بود، ولى چون بيّنه تمام نبود، مىبايست به مسلمانان داده شود؟ آيا اگر خليفه، خود، مطلبى را بداند و يقين كند كه مال فاطمه است، ديگر مىتواند تصرّف كند و به غير مستحقين بدهد و مستحقين را محروم نمايد؟ آيا جناب ابو بكر نمىدانست كه چرا خزيمة بن ثابت را ذوالشهادتين لقب دادند؟
ابن ابى الحديد به نقل از ابو البخترى از قول ابو بكر مىنويسد: «به علاوه، فاطمه راستگو و امين است و اگر ادعا كند كه پيغمبر به من چيزى داده و يا وعده كرده است، باور دارم و به صرف گفتهاش به او تسليم مىكنم».(3)
پس چرا فدك را به او رد نكرد و كار را به جايى رسانيد كه على درباره فدك آن جمله را بگويد و از دست ابو بكر و عمر چنان شكايتى داشته باشد: «نعم الحكم اللّه».
اگر چه، عقيده من بر اين است كه ابوبكر چنين اعترافى نكرده است و هواخواهانش چون ديدند انعكاس عمل او بسيار زشت و تكذيب كننده فاطمه، سيده زنان امت و اهل بهشت است، اين گفته را برايش ساختند؛ وگرنه چرا فدك را به فاطمه نداد؟ مگر فاطمه آن را مطالبه نمىكرد و بر سر همين كار بر او غضب ننموده بود؟ فاطمه كارى كرده بود كه تا روز قيامت دشمنى خود را ثابت مىنمود.
در اينجا نكتهاى است كه بهتر است روشن شود:
بنابر نقل ابو بكر جوهرى، چرا ابوبكر در مقام پاسخ ادعاى فاطمه علیهاالسلام گريه كرد؟ و بنابر نقل هشام بن محمّد، چرا آن جملات را گفت؟ به نظر من، چون فاطمه موقعيّت مخصوصى داشت. يگانه فرزند پيغمبر و سيّده زنان امت رفته، فدك را مطالبه مىكند و مىگويد كه پدرم، پيغمبر، آن را به من بخشيده است. اگر فرض كنيم كه او هيچ شاهدى نداشته باشد، امّا چون او چنين ادعايى مىكند، همه مسلمانان تحت تأثير احساسات واقع شده و طرفدار او خواهند شد و ابوبكر در اين موقع بيچاره مىشود. پس براى حفظ موقعيّت خود مجبور است جملاتى را بگويد كه خارج از موضوع است. او بايد بگويد: اى دختر پيغمبرخدا! محبوبتر از پدر تو در نزد من، خداوند نيافريده است و آرزو داشتم در رحلت پيغمبر، آسمان بر زمين بيفتد. همچنين بگويد: به خدا سوگند، اگر عايشه محتاج شود بهتر مىخواهم از اين كه تو محتاج شوى. آيا چنين مىبينى كه من حق تو را ندهم؟!
آرى! ابو بكر مىبايست ضعف خود را در قبال ادعاى فاطمه و تظلّم او به حلم و مدارا و سكوت و اينگونه سخنان و گريه و زارى جبران نمايد.
به طور قطع اگر عمر با آن خشونت و تندى پاسخ فاطمه را مىداد، مسلمانان به زودى تحريك مىشدند و به حمايت از فاطمه بر مىخواستند. در حالى كه عمليات ابوبكر بسيار مؤثّر بود و اين كمال سياست بازى او را حكايت مىكند.
فاطمه كه مىگفت پيغمبر فدك را به او بخشيده بود و على علیهالسلام كه مىگفت فدك در تصرفشان بود - بلى كانت فى ايدينا فدك - شكى نيست كه شهودى داشتند. اين باور نكردنى است كه شاهدان منحصر به على علیهالسلام و ام ايمن بوده باشند. اين بخشش چيزى نبود كه آهسته در گوش كسانى گفته شده باشد و آن اقباض و تصرّف، مستور بماند. بلكه وكيل و مستأجر داشت، و اجاره يا مزارعه دادن ملكى مانند فدك، چيزى نيست كه بتوان باور كرد در مدت دو يا سه سال مخفى باشد. در تاريخ نداريم كه فاطمه گفته باشد به جز اين مرد و زن شاهد ندارم! پس چرا فاطمه اقامه شهود نكرد و عدول مؤمنين را براى اداى شهادت نياورد؟!
چنين به نظر مىرسد كه فاطمه مىدانست مدعى بايد اقامه شهود نمايد ولى چون او مدعى نبود بلكه فدك در تصرف و يد او بود روى اين حساب بنابه دلايل زير، اقامه شهود نكرد:
اولاً و ثانياً فاطمه استنباط نموده بود كه مقصود، ظلم به او است. بنا بر نقل هشام بن محمّد، وقتى فاطمه گفت من شاهد دارم، ابوبكر گفت فدك مال پيغمبر نبود، بلكه مال مسلمانان است. پس فاطمه ديگر نمىتواند اقامه شهود كند. چه نتيجهاى از اقامه شهود مىبرد به جز اينكه جمعى رسماً پيغمبر را تخطئه نمايند. و وقتى كار به آنجا رسيد،
فاطمه چارهاى نداشت جز اينكه به ابوبكر بگويد: به خدا سوگند! ابدا با تو سخن نخواهم گفت و به تو نفرين خواهم كرد. فاطمه مىبيند كار به جايى رسيده است كه راه اصلاح در پيش نيست و قضيه به شهود خاتمه نمىيابد.
اين ماجرا مرا به ياد قضيه ديگرى مىاندازد كه از مسلّمات تاريخ است، قضيهاى كه در صحيح بخارى و مسلم موجود است(1)و ابن عباس را به گريه انداخت:
پيغمبر هنگام رحلت قلم و دوات خواست تا چيزى را بنويسد كه مردم پس از او
1) صحيح بخارى، ج 3، باب 83، ص 182، ح مسلسل 4432 صحيح مسلم، ج 3، باب 5، ص 1259، ح21و22.
گمراه نشوند، امّا بعضى گفتند كه ما را كتاب خدا كفايت مىكند. اگر چه به طور استفهام مطرح كردند كه آيا اين مرد (پيغمبر) هذيان مىگويد، امّا در اين هنگام اختلاف پديد آمد و جمعى گفتند كه سخن پيغمبر درست است و بعضى ديگر طرفدار مخالف بودند. بنابر اين، مصلحت اقتضا مىكرد كه پيغمبر از نوشتن خوددارى كند و مردم را از نزد خود بيرون نمايد؛ چنانچه همين كار را هم كرد. زيرا جايى كه در حضور ايشان آن جمله را بگويند، پس از رحلت او و حتى با نوشته شدن آن نامه نيز قطعاً مخالفت را علنىتر مىكردند و با جدّيت بيشترى دنبال آن گفته را مىگرفتند و يقينا طرفداران آن مرد رو به فزونى و طرفداران پيغمبر رو به نقصان مىرفتند و تا روزگار باقى بود ميان مسلمانان جماعت زيادى پيدا مىشدند كه بگويند گفته يا نوشته پيغمبر در آن حال و آخر عمر حجيّت نداشته و نبايد به آن ترتيب اثر داده شود. چنين چيزى قطعا با ايمان به پيغمبر منافات دارد.
روى اين حساب صلاح عامه دراين بود كه پيغمبر پس از آن مخالفت، چيزى ننويسد.
فاطمه، دختر پيغمبر هم مىبيند به كسى مبتلا شده است كه مىگويد اصلاً فدك مال پيغمبر نبود، بلكه مال مسلمانان بود، پس اگر بخواهد اصرار كند و سعى در اثبات آن نمايد، كار به جاى باريكى مىكشد. لذا به اين گفته كه «به خدا سوگند، ديگر با تو سخن نمىگويم و بر تو نفرين مىكنم» اكتفا كرده و غضب خود را تا روز قيامت بر آن جماعت ثابت نمود.
اقتدار منافقين، مانند خانه عنكبوت، بسيار سست و بىپايه است و تمام پرده پوشىهايى كه شد و تمام اخبارى كه ساخته شد تا شايع كنند كه فاطمه از ابو بكر راضى شد، همه معلول همين علت است كه ثابت كنند فاطمه نتوانست اقامه بيّنه كند. آنها كار را به جايى رساندند كه شايع كردند ابوبكر گفت اگر فاطمه بگويد پيغمبر فدك را به من داد، به او مىدهم و او را راستگو و امين مىدانم. لذا چنين به ذهن متبادر مىشود كه خواستند به وسيله اين روايت بگويند كه فاطمه از ادعاى خود صرفنظر نمود و خود را تكذيب كرد؛ آرى! و نعم الحَكَم اللّه!
اينكه فاطمه مطالبه ارث نمود و ابوبكر او را از آن ممنوع داشت، جاى شك و ترديدى نيست. در واقع خطبه فاطمه براى مطالبه ارث است، نه مطالبه فدك به عنوان ارث. پس اگر ثابت شود فدك را نيز به عنوان ارث مطالبه كرده است از آن باب بود كه چون غاصبان، بخشش پيغمبر را باور نداشتند، فاطمه براى آنكه سخن طولانى نشود، گفت كه فدك از باب ارث به من مىرسد؛ زيرا پيغمبر اموال زيادى داشت و وارث او به يك دختر و چند زن منحصر بود. سهم زنان، هشت يك است و مابقى، مال فاطمه مىشود. پس عدول كردن فاطمه از «عطيه» به «ارث» براى اين بود كه زودتر حاكم مىشود و به مقصود مىرسد، نه از باب آنكه از سخن اولش دست برداشته و اعتراف نموده باشد كه پيغمبر چيزى به او نبخشيده است و در آن صورت سخن خود را تكذيب نموده باشد.
در مقام احتجاج، از اين قبيل چيزها پيشآمد مىكند؛ مثلاً حضرت ابراهيم علیهالسلام در مقام اثبات خداوند گفت: خداى من است كه مىميراند و زنده مىكند. آن متمرد هم گفت: من نيز چنين مىكنم؛ و مىخواست يك محكوم به اعدام را گردن بزند و يكى ديگر را كه او نيز محكوم به اعدام بود، آزاد سازد و بگويد اين هم زنده كردن است. امّا ابراهيم براى آنكه خود را از شرّ اين محاجّه و مغلطه راحت كند و زودتر به مقصود برسد، گفت:
خداى من خورشيد را از مشرق بيرون مىآورد، تو آن را از مغرب بيرون آور! پس آن كافر مبهوت شد و ديگر نتوانست محاجّه كند. اين رسم احتجاج است و صاحب مخاصمه براى آنكه زودتر به مقصود برسد بايد از راهى كه رفته است دست بردارد و به دليل ديگرى دست بزند.
اگر فاطمه فدك را نيز از باب ارث مطالبه نموده باشد براى همين جهت است، ولى هنوز اين معنى براى من ثابت نشده است. ابن ابىالحديد ضمن خطبه فاطمه علیهاالسلام در مسجد و در محضر مهاجر و انصار مىگويد كه او در آخر كلامش فرمود:
«ثم انتم الان تزعمون ان لا ارث لى «اَفَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَمَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللّهِ
حُكْما لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ»(1)ايها معاشر المسلمين ابتز ارث ابى ابى اللّه ان ترث يابن ابى قحافة اباك و لا ارث ابى لقد جئت شيئاً فريا فدونكها مخطومة مرحولة تلقاك يوم حشرك، فنعم الحكم اللّه و الزعيم محمد والموعد القيامة و عندالساعة يخسر المبطلون و لكل نبأ مستقر و سوف تعلمون من يأتيه عذاب يخزيه و يحل عليه عذاب مقيم . . .»(2)
«شما گمان مىكنيد كه براى من ارثى نيست؛ آيا مىخواهيد حكم جاهليّت را اجرا كنيد و به دختر ارث ندهيد و از حكم خدا صرفنظر نماييد؟ - آنگاه مسلمانان را تحريك مىكند و مىفرمايد: - چه شد كه ابوبكر از پدرش ارث ببرد و من محروم باشم! اين دروغى است آشكار كه مىگوييد. پس اين شتر را كه مهار شده و پالان بر آن نهاده شده است بستان و تصرف كن، روز قيامت فرا خواهد رسيد - اين ارث من است كه در تصرف تو آمده است و محاكمه با تو در روز قيامت باشد - خدا نيكو داورى است و زعيم - دادخواه يا شاهد - محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و وعده گاه قيامت مىباشد، و هنگام بر پايى قيامت اهل باطل زيانكار خواهند بود و براى هر خبرى قرار گاه و موعدى است و به زودى خواهيد دانست كه چه كسى مستوجب عذاب خوار كننده و ابدى است».
عايشه نقل مىكند: «فاطمه نزد ابوبكر فرستاد و ارث خود را مطالبه نمود و آنچه پيغمبر در مدينه داشت و فدك و آنچه از خمس خيبر باقى مانده بود را خواست. ابوبكر گفت كه رسول خدا فرمود: ما ارث نمىگذاريم و هرچه بماند صدقه است و آل محمّد به مقدار خوراك خود از اين مال مىخورند. به خدا سوگند، من همان كارهايى را كه پيغمبر در زندگانى خود مىكرد، مىكنم. ابو بكر مطالبه فاطمه را نداد و او بر ابوبكر غضب كردو تا زنده بود با او سخن نگفت. فاطمه شش ماه بعد از پيغمبر زندگانى كرد. على شبانه او را دفن نمود؛ بى آن كه ابوبكر را آگاه كند».(3)
پس معلوم مىشود كه فاطمه از ارث مايملك پيغمبر نيز محروم شد.
همچنين از اُمّ هانى نقل مىكند كه: «فاطمه به ابوبكر گفت: چه كسى ارث تو را مىبرد؟ گفت: فرزندان و خويشانم. فاطمه پرسيد: پس چرا تو وارث پيغمبر شدى و ارث او به ما نرسيد؟ گفت: دختر پيغمبر! پدر تو از مال دنيا براى تو ارث نگذاشت. فاطمه گفت: آن سهم ما را كه خداوند براى ما قرار داد و تو در آن دست انداختى؟ گفت: از پيغمبر شنيدم كه گفت به قدر خوراك از آن بر مىداريم و پس از مرگ من در ميان مسلمانان مصرف مىشود».(1)
از اين حديث معلوم مىشود كه وقتى فاطمه از ارث محروم شد، سهم ذوىالقربى را از خمس مطالبه نمود. جواب ابوبكر اين بود كه پس از مرگ پيغمبر اين سهم هم به مسلمان داده مىشود و خويشان او از خمس هم محروم خواهند شد. ابن ابى الحديد مىگويد: مردم گمان مىكنند كه نزاع فاطمه با ابوبكر در دو چيز بود؛ ارث و بخشش، ولى من از حديث به دست آوردم كه در امر سومى نيز نزاع داشتند و آن سهم ذوىالقربى بود كه ابوبكر به او نداد. آنگاه رواياتى نقل نموده كه ابوبكر، فاطمه و بنى هاشم را از سهم ذوىالقربى منع كرد و آن را در جهاد صرف نمود.(2)
ابوبكر جواب ارث را اين گونه داد كه پيغمبرخدا فرمود: «ما معاشر انبيا مالى به ارث نمىگذاريم. هرچه از ما بماند، اختيار آن با والى بعد از ماست؛ هرچه بخواهد، همان كند». بعد گفت: من آنچه مانده را در راه جهاد صرف مىكنم.
اين خلاصه جواب او به فاطمه است. اين روايت را ابوبكر جوهرى در كتاب سقيفهاز طرق متعددى نقل كرده است. همچنين از جواب ديگر او به نقل ابوبكر جوهرى از هشام بن محمّد دانسته مىشود كه ابو بكر مدعى شد كه آن اموال مال پيغمبر نبود، بلكه
مال مسلمانان بود. ابوبكر سهم خمس را به خويشان پيغمبر نداد و مىگفت كه اين سهم در حال حيات پيغمبر نبود. پس از مرگ پيغمبر سهم ذوىالقربى نيز برداشته شد.
ابن ابى الحديد از ابوبكر جوهرى و او از مولاى ام هانى نقل نموده كه: «فاطمه پس از خلافت ابوبكر بر او وارد شد و مطالبه ارث نمود. ابوبكر نداد. فاطمه گفت: اگر تو بميرى وارث تو كيست؟ گفت: فرزندان و اهل من. فاطمه گفت: پس چگونه تو وارث پيغمبر شدى، نه خويشان وى؟ گفت: من چنين نكردم. فاطمه گفت: چرا فدك را كه مال پيغمبر بود به زور گرفتى و آنچه خداوند براى ما سهم گذارده بود (سهم خمس ذوىالقربى) را برداشتى و از ما دور كردى؟ ابوبكر گفت: اى دختر پيغمبر خدا! من چنين نكردم، پيغمبر به من فرمود: خداوند براى پيغمبرش طعمه و روزى مقرر مىدارد، مادام كه زنده باشد و پس از فوت، آن روزى از ميان برداشته مىشود. فاطمه گفت: تو مىدانى و پيغمبر. پس از اين مجلس از تو چيزى نمىخواهم. آنگاه برخاست و رفت».(1)
نمىدانم ابو بكر پاسخ سهم ذوىالقربى را چگونه داد؟ آن سهم كه مربوط به پيغمبر و روزى او نبود كه به مرگ او از ميان برداشته شود، بلكه روزى خويشان او بود و آنها پس از او، سزاوار بودند كه به آنان داده شود؟!
همو از ابوبكر جوهرى از عروه روايتى نقل مىكند كه: «فاطمه فدك و سهم ذوىالقربى را از ابوبكر مطالبه نمود، امّا ابوبكر از دادن آنها امتناع كرد و هر دو را در مال خدا قرار داد».(2)
سپس در جايى ديگر به سندى ديگر نقل مىكند كه: «ابوبكر، فاطمه و بنى هاشم را از سهم ذوىالقربى منع كرد و آن را به مصرف جهاد رسانيد».(3)
همچنين به سندى ديگر از انس بن مالك نقل مىكند: «فاطمه نزد ابوبكر رفت و گفت: تو دانسته به ما اهلبيت ظلم كردى و در صدقات و آنچه خداوند از سهم
ذوىالقربى براى ما مقرّر داشته، محروم كردى. آنگاه آيه شريفه «وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُرْبى(1)و بدانيد كه هر چيزى را به غنيمت گرفتيد، يك پنجم آن براى خدا و پيامبر و از آن خويشان [او] است» را خواند.
ابوبكر گفت: پدر و مادرم فداى تو و پدرت! قرآن و حق پيغمبر و حق خويشان او را اطاعت دارم و من نيز اين آيه را مىخوانم، ولى اين مقدار ندانستم كه بايد تمامى اين خمس را به شما رد كنم.
فاطمه گفت: آيا مال تو و خويشان تو است؟ گفت: نه. مقدار مخارج شما را مىدهم و مابقى را در مصالح مسلمين صرف مىنمايم. فاطمه گفت: اين بر خلاف حكم خداست. ابوبكر گفت: اين همان حكم خداست. اگر پيغمبر به شما دستورى داده يا به خصوص حقى ثابت كرده است، بگو! من اطاعت مىكنم. و گفت: تو را قبول دارم و تمامى آن را به تو و خويشانت واگذار مىنمايم. فاطمه گفت: پيغمبر به من چيزى به خصوص نگفته است، ولى پس از نزول آيه خمس فرمود كه بشارت باد به شما آل محمّد كه غِنى و ثروت به شما روى آورد. ابوبكر گفت: اين مقدار ندانستم كه تمامى آن اموال را به شما بدهم، وليكن به مقدار حاجت متعلق به شماست؛ بلكه به مقدارى كه زايد از مخارج شما باشد. بعد گفت: با عمر و ابو عبيده نيز گفتوگو بنما و ببين با تو همراه مىشوند؟ فاطمه نزد عمر رفت و نظير آنچه را كه به ابوبكر گفته بود به او گفت، امّا نظير پاسخ ابوبكر را شنيد. فاطمه تعجب كرد و گمان نمود كه قبلاً با هم مذاكره كرده و هريك بر مطلب تبانى داشتند».(2)
اين سخن ابوبكر كه به فاطمه گفت «اگر تو از پيغمبر عهدى را نقل نمايى تصديق مىكنم و به تو واگذار مىنمايم» بسيار حسابى است و مناسب مقام صديقه بودن فاطمه است، ولى نمىدانم چرا ابوبكر ادعاى او را كه گفت «پيغمبر فدك را به من بخشيده است»، رد كرد. اگر ابو بكر در گفته خود صادق بود، پس براى چه فدك را از آن حضرت
گرفت و ديگر به او نداد؟
به عبارت ديگر جمع بين اين قول و آن فعل مشكل است. شايد هم بعضى از هواخواهان آن جناب براى حفظ موقعيت و مقام خليفه آن را ساختهاند.
عجيبتر آنكه او بگويد: علم من به اين اندازه نرسيده است كه تمامى آن اموال را به شما بدهم! زيرا بر فرض اين كه پيغمبر هرچه داشت صدقه و مال مسلمانان باشد يا آنكه از اول بگوييم پيغمبر چيزى نداشت و هر چه بود مال مسلمانان بود، ولى براى چه سهم خمس از ميان برداشته شود؟ آيا عمل كردن به ظاهر آيه و اطلاق آن و حكم نمودن به مالكيت ذوىالقربى قطع نظر از فقر و مسكنت و ابن سبيل، از وظايف مسلمانان و مقام خلافت نيست؟ آيا صرفنظر از ظاهر نمودن، محتاج به قرينه نيست؟ فاطمه از فدك ممنوع شد، چون مال پيغمبر نبود و يا آنكه پيغمبر به او نبخشيده بود. همچنين از ارث ممنوع شد، چون پيغمبر هرچه داشت به مسلمانان مىرسد! بسيار خوب! چرا حق خمس كه به نص قرآن ثابت گرديده است از ميان برود و جزو مال مسلمانان شود و يا در جهاد صرف گردد؟ اگر ابوبكر اين مسأله را نمىدانست و نمىخواست به ظاهر قرآن عمل كند، چرا به علما رجوع نكرد و براى چه فتواى عمر و ابوعبيده را خواست؛ در حالى كه عمر در حل مسايل شرعى، در زمان خلافت خويش به على علیهالسلام رجوع مىكرد و مىگفت: «لولا على لهلك عمر»؟!(1)
پس به چه دليل ابوبكر مسايل را به على ارجاع نداد و چرا عمر در اين مسأله حكم خدا را از على نخواست تا از هلاكت خود جلوگير كند؟ آيا مىترسيدند على به نفع خود و فاطمه سخن بگويد يا نظريه او را مىدانستند و يا آن كه صلاح مسلمانان را در اين مىديدند كه على مال نداشته باشد تا احدى به سراغ او نرود و او به فكر منازعه با ابوبكر نباشد؟ فاطمه در مقابل اين سخن چه بگويد؟ آيا به جز حمل بر تبانى با عمر و ابو عبيده و سوء ظن به آنان و آن كه قصد ظلم به او را دارند و جز نفرين كردن به ابو بكر و سخن نگفتن با او، راه ديگرى داشت؟
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 18 و 141 و ج 12، ص 179 و 205 و 206.
ابن ابى الحديد پس از نقل حديثى از ابوالبخترى كه دلالت دارد بر روايتى كه ابوبكر از پيغمبر نقل نمود كه مىگويد: بر محروم شدن خويشان پيغمبر از ارث را طلحه و زبير و عبدالرحمن و سعد مىدانستند، بلكه شنيده بودند، مىگويد: «قبول كردن اين حديث، مشكل است؛ چون مقتضاى بيشتر روايات اين است كه به جز ابوبكر، به تنهايى، كسى اين حديث را نشنيده بود و اين را بزرگترين محدثين گفتهاند و حتى فقهاى اصول فقه اتّفاق دارند و استدلال كردهاند به اين امر كه خبر به گفتن يك صحابى ثابت مىشود.
شيخ ابوعلى مىگويد: خبر مثل شهادت است و به گفته يك نفر ثابت نمىشود، ولى با مخالفت تمامى متكلّمين و فقها مصادف شد؛ زيرا دليل آوردند به اينكه همگىِ صحابه روايت ابوبكر، به تنهايى، از پيغمبر را قبول كردند كه فرمود: ما انبيا ارث نمىگذاريم. بعد مىگويد: اين روايت كه عمر، طلحه، زبير، عبدالرحمن و سعد نيز از پيغمبر شنيده بودند، كجا بود؟ در زمان ابوبكر هيچ نقل نشده است كه در روز مخاصمه فاطمه با ابوبكر، كسى از اين بزرگان گفته باشد ما نيز شنيدهايم!»(1)
اين كلام ابن ابى الحديد است، امّا من مىگويم كه اگر چنان چيزى در بيشتر روايات هم باشد، راوى فقط منحصر به ابوبكر است و صحابه هم تنها روايت يك نفرى ابوبكر را قبول كردند و همه فقها و متكلّمين نيز اين اصل را مسلّم دانسته و يك مسأله اصولى را بر روى همين امر بنا گذاردند؛ چنانچه ابن ابى الحديد مىگويد.
پس روايات ديگر كه ابوهريره و غيره شنيدهاند نيز ممكن است از نوع روايات دروغى باشد كه عدهاى از هواخواهان جناب ابو بكر به دستور منافقين براى يارى نمودن خليفه ساختهاند؛ خصوصا مثل روايتى كه ابن ابى الحديد از ابوبكر جوهرى از مالك بن اوس بن حدثان نقل نموده است كه مىگويد: شنيدم كه عمر به عباس و على و عبدالرحمن و طلحه و زبير مىگفت: شما را به خداوند قسم مىدهم آيا مىدانيد پيغمبر
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 227 و 228.
فرمود ما معاشر انبيا هرچه بگذاريم، صدقه است؟ همگى گفتند: بله.(1)
اين حديث قطعاً دروغ است؛ زيرا عباس و على نزد عمر آمده و منازعه داشتند. عمر به على و عباس گفت: شما دو نفر گمان مىكنيد كه ابوبكر در تصرف اموال خالص پيغمبر كه بدون جنگ به چنگ وى در آمده بود، ظالم و فاجر بود؟ همچنين گفت: گمان مىكنيد من نيز ظالم و فاجر هستم؟ اين روايت را محدثين نقل كردهاند و در صحاح اهل سنّت نيز به تصريح ابن ابى الحديد موجود است.(2)
بنابر اين، منافقين با اين حيله سعى داشتند ثابت كنند على و عباس هم مىدانستند كه پيغمبر فرمود «ما معاشر انبيا ارث نمىگذاريم» و با وجود اين آمده بودند تا آنچه از ميراث پيغمبر مانده بود را ببرند. در واقع آنها مىخواستند بىدينى على و عباس را ثابت كنند؛ على كه تا آخر از فدك و مظلوميّت خود فرياد مىزد و در مطالبه ميراث همراه فاطمه بود. آنها خواستند به وسيله روايت مالك بن اوس ثابت كنند كه على دانسته با پيغمبر مخالفت مىكرد و با خليفه پيغمبر منازعه مىنمود و صدقات اموال مسلمين را مطالبه مىكرد. دروغگويان، آن گونه روايات را با توجه به لوازم آن به وسيله منافقين ساختند و در كتب صحاح و مورخّين ثابت مانده است؛ و چه بسا نويسندگان از لوازم فاسد آن غافل بودند.
از جمله چيزهايى كه مرا در حيرت قرار مىدهد اين است كه چرا پيغمبر چنين امر مهمى را به ورثه خود گوشزد نكرد و چرا اين مسأله مهم را كه مورد ابتلايشان بود نفرمود؟! اگر پيغمبر به ورثه گفته بود كه من چيزى نمىگذارم و شما ارث نمىبريد و هرچه دارم، پس از من، مال همه مسلمانان است تا فاطمه منطقىتر به نظر مىرسيد، ديگر دختر او و سيده زنان امتش درباره ارث خود و اموال پيغمبر اين مقدار نزاع نمىكرد و بر جانشين پيغمبر نفرين نمىكرد؛ تا جايى كه وصيّت كند شبانه دفن شود و ابوبكر بر جنازه او حاضر نشود و بر او نماز نخواند. در اين صورت فاطمه به ابو بكر، عمر
و ابوعبيده سوءظن پيدا نمىكرد و آنان را در آن خطبه كه در محضر مهاجر و انصار در مسجد پيغمبر بيان فرمود، منافق نمىشناخت.
اگر پيغمبر به ورثه خود اين حكم الهى و مايحتاج آنان را بيان فرموده بود، زوجات طاهرات پيغمبر در صدد نمىآمدند تا از ابوبكر مطالبه ارث نمايند.
در اين باب دو حديث متناقض از عايشه به ما رسيده است: يكى آنكه مىگويد: «زوجات پيغمبر، عثمان را براى مطالبه آنچه خداوند از اموال كفار كه بدون جنگ به مسلمانان داده بود، نزد ابو بكر فرستادند. من به آنها گفتم: آيا از خداوند نمىترسيد؟ آيا نمىدانيد كه پيغمبر فرمود ما ارث نمىگذاريم و آنچه از ما بماند، صدقه است و آل محمد فقط به مقدار قوت از آن مىخورند؟ و بالأخره ساير زوجات به گفته من عمل كردند».(1)
مقتضاى اين روايت آن است كه زنان پيغمبر با وجودى كه آن حديث را مىدانستند، عثمان را فرستادند. آنها بدين گونه بىدينى كرده و از خداوند نمىترسيدند و مىخواستند مال ديگران را ببلعند و عثمان را واسطه اين مظلوم نمايى قرار داده بودند، ولى در اثر اصرار عايشه به گفته او برگشتند.
دوم آنكه مىگويد: «زنان پيغمبر، عثمان را نزد ابوبكر فرستادند. او حديث محروميت را نقل نمود».(2)
پس معلوم مىشود كه اصرار عايشه و ترساندن زوجات پيغمبر از خداوند توسط عايشه منجر به دست برداشتن و عدم مطالبه حقشان نشد، ولى آنها در مقابل سد محكم عجيب حديثى كه ابوبكر شنيده بود، چه بايد مىكردند؟ آيا در اين مورد برخورد مىنمودند كه در اين صورت راه پس و پيش نداشتند. جايى كه فاطمه، يگانه فرزند پيغمبر و سيده زنان امت با آن خطبه غرّا در محضر مهاجر و انصار با آن آه و ناله و گريه و زارى و مخاطب قرار دادن پيغمبر و تهييج احساسات انصار و توبيخ بعضى از مهاجرين
نتواند كارى انجام دهد، تكليف زوجات پيغمبر نيز معلوم و روشن است.
در اينجا سؤال ديگرى نيز پيش مىآيد كه آيا زنان پيغمبر هم مانند فاطمه علیهاالسلام مىخواستند مال مسلمين را تصرّف نمايند؟ اگر بگوييد آنان از اين حديث اطّلاع نداشتند، مىگويم كه عايشه گفته بود و آنان مىدانستند و از خدا نمىترسيدند و بىجهت مىخواستند مال مسلمانان را بگيرند. آيا آنان هم مثل فاطمه به حديث ابوبكر ايمان نداشتند و او را نسبت به خود ظالم مىدانستند؟ اگر پيغمبر به ورثه خود خبر داده بود، ديگر عباس، عموى او نزد ابوبكر نمىآمد و از سهم خيبر مطالبه ارث نمىكرد؟! چرا جواب ابوبكر را كه از قول پيغمبر مىگفت ما جمع پيغمبران ارث نمىگذاريم و آنچه از ما بماند صدقه است و آل محمد به مقدار خوراك خود مىخورند خود آن حضرت به ورثهاش نگفت؟! قطعاً اگر چنين مىكرد، همگى تسليم بودند و هيچ وقت اين نزاع برپا نمىشد؟! آيا در كتمان آن گفته از ورثه و بيان فرمودن به خصوص ابوبكر مصلحتى بود؟ عقل من كه به آن نمىرسد! اگر كسى به مصلحت اين كتمان و آن اظهار آگاه است، مرا نيز روشن سازد و خشنود نمايد تا از بزرگان صحابه رفع سوءظن شود.
عجيب است كه اين مصلحت را در آن زمانها زيد و عمرو بدانند، امّا على علیهالسلام نداند و تا موقع خلافت خود از ياد فدك بيرون نرود و به عامل خود، عثمان بن حُنَيف، راجع به فدك بگويد: «بلى كانت فى ايدينا فدك من كل ما اظلته السماء فشحت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرين و نعم الحكم اللّه و ما اصنع بفدك و غير فدك و النفس مظانها فى غد جدث(1)آرى! در دست ما از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده است، فدكى بود كه قومى بر آن بُخل ورزيدند و قومى ديگر از سر آن گذشتند و بهترين داور، خداوند است. فدك و غير فدك را براى چه مىخواهم كه فردا ميعاد آدمى گور است»
آرى! على خود را مظلوم و سايرين را ظالم و تارك نهى از منكر مىدانست.
1) نهجالبلاغه صبحى صالح، نامه شماره 45 به عثمان بن حنيف؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 205.
قاضىالقضاة مىگويد: «آنچه شيعه مىگويد كه چون فاطمه بر ابوبكر و عمر غضب كرده بود، وصيت نمود تا آن دو بر او نماز نخوانند و بدنش پنهانى دفن شود، در نتيجه او را شبانه دفن كردند، مثل آنچه مىگويند كه جعفر بن محمّد گفته است كه عمر فاطمه را با تازيانه زد، از رواياتى است كه ما باور نمىكنيم و آن را درست نمىدانيم. درباره نماز خواندن ابو بكر بر بدن فاطمه نيز روايت داريم كه او بر جنازه فاطمه چهار تكبير گفت.
بسيارى از فقها نيز در فقه به اين روايت تمسّك جستهاند. پس آن نقل كه فاطمه شبانه دفن شد، درست نيست و اگر چنين هم باشد، مانعى ندارد؛ زيرا پيغمبر نيز شبانه دفن شد، بلكه براى زنان به خاطر مراعاتِ ستر، سزاوار است كه شب دفن شوند».(1)
ابن ابى الحديد در ادامه جواب سيّد مرتضى را درباره قاضى القضاة نقل مىكند و مىگويد: «سيّد گفت: سخن قاضى مبنى بر اينكه ابوبكر بر فاطمه نماز خواند و بسيارى از فقها در باب تكبير ميّت به آن حديث استدلال مىكنند، از كسى شنيده نشده مگر از خودش يا از كسى كه در عصبيّت مثل او است؛ وگرنه روايات مشهوره و كتب سِيَر و آثار، خالى از اين نقل است و هيچ كس از اهل نقل در اينكه على بر فاطمه نماز خواند، اختلاف نكرده است مگر يك روايت نادر كه مىگويد: عباس بر بدن فاطمه نماز خواند».(2)
واقدى به نقل از زهرى مىگويد: «از ابن عباس پرسيدم: چه وقت فاطمه را دفن كرديد؟ گفت شبانه، پس از آنكه مردم آرام گرفتند. پرسيدم: چه كسى بر او نماز خواند؟
گفت: على. آنگاه زهرى از عايشه نقل مىكند كه فاطمه شش ماه بعد از پيغمبر ماند و چون فوت كرد، على شبانه او را دفن كرد و بر او نماز خواند. همچنين واقدى در كتابش نقل كرده كه على و حسن و حسين شبانه او را دفن كرده و قبر او را مخفى نمودند. واقدى پس از نقل اين دو روايت، از تاريخ بلاذرى نقل مىنمايد كه فاطمه پس از رحلت پيغمبر با
حال تبسم ديده نشد و ابوبكر و عمر از مرگ او آگاه نشدند. سيّد گفته است كه مطلب واضحتر و مشهورتر از آن است كه ما روايت را شاهد خود بياوريم و زياد نقل كنيم».(1)
امّا در جواب گفته قاضى كه مىگويد: «صحيح نيست كه فاطمه شبانه دفن شده باشد و اگر هم صحيح باشد، فلانى نيز شب دفن شد»، مىگوييم كه دفن شبانه فاطمه از خورشيد تابان هم روشنتر است و شخص بينا نمىتواند آن را منكر شود. ما نمىخواستيم استدلال كنيم كه فاطمه به تنهايى در شب دفن شد، بلكه چند روايت متواتر يا مستفيضه واضحه هست كه مىگويد: فاطمه وصيّت كرد تا شبانه دفن شود و آن دو نفر - ابو بكر و عمر - بر او نماز نخوانند.
آرى! فاطمه، خود چنان خواسته و سفارش كرده بود و حتى وقتى آن دو نفر از او اذن خواستند تا عيادتش كنند، قبول نكرد و اجازه نداد. پس، خواستند تا على از فاطمه براى آن دو اجازه بگيرد. على علیهالسلام به اصرار اجازه گرفت. وقتى آمدند، فاطمه از آن دو اعراض كرد و با آن دو سخن نگفت. بعد از آن كه آنها بيرون رفتند، فاطمه به على گفت: آنچه خواستى قبول كردم. آيا آنچه از تو بخواهم به جاى مىآورى؟ على قول داد. فاطمه گفت: تو را به خدا سوگند مىدهم كه كارى كنى تا آن دو بر جنازه من حاضر نشوند و نماز نخوانند و بر سر قبر من نيز نايستند.
آرى! از اين جهت است كه ما به دفن شبانه استدلال مىكنيم، امّا ابن ابى الحديد چنين قضاوت نموده و اظهار عقيده كرده است: «و امّا مخفى كردن قبر فاطمه و كتمان كردن مرگ او و نماز نخواندن بر او و تمامى آنچه را كه مرتضى گفته است در نظر من صحيح است و قوّت دارد؛ چون روايات اين دسته بيشتر و صحيحتر است و كلام در غضب فاطمه نيز چنين است».(2)
من معتقدم كه نزاع فاطمه با ابوبكر بر سر فدك، ارث و سهم خمس بود و پاسخ ابوبكر مبنى بر آن كه از پيغمبر شنيد كه جمع پيغمبران ارث نمىگذارند و آنچه از ايشان
بماند، صدقه است و آل محمّد به مقدار خوراك از آن مال بر مىدارند و فاطمه از ابوبكر قهر كرد و با او سخن نگفت تا آن كه از دنيا رفت و على شبانه او را دفن كرد و به ابوبكر اطّلاع نداد، در صحيح مسلم موجود است.(1)و ابن ابى الحديد نيز آن را از صحيح مسلم و بخارى نقل مىكند.(2)
همچنين رواياتى كه ابوبكر جوهرى نقل كرد، بسيار است و تمامى آنها بر غضب فاطمه و نفرين او و آنچه سيّد مرتضى فرموده است، دلالت دارد. اگر هيچ سندى نبود مگر همان خطبه فاطمه - كه ابوبكر جوهرى به چندين سند آن را نقل كرده و ابن ابى الحديد نيز از او گرفته است - براى انسانهاى منصف كافى بود.
آرى! فاطمه در آن خطبه صريحاً مظلوميت خود را پس از مرگ پيغمبر مستند به ظهور نفاق دانسته و مىگويد: در مقابل كتاب خدا قانونى گذارديد و بر پدرم دروغى بستيد كه براى ما از او ارث نيست و به آيات ارث از انبيا استدلال كرديد. پس از آن، انصار را تحريك مىكند و مىگويد: آيا در حضور شما به من ظلم شود و من از ارث ممنوع شوم و شما هم تماشا كنيد با آنكه توانايى داريد و اين همه خدمات در راه دين انجام داديد، تا آنجا كه گويد: «وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ(3)و كسانى كه ستم كردهاند به زودى خواهند دانست به كدام بازگشت گاه برخواهند گشت».(4)
يقينا فاطمه به حديث ابوبكر درباره پيغمبر ايمان نداشت و آن حديث را ساخته بود تا به وسيله آن بر فاطمه ظلم كند. روى اين حساب هم فاطمه فرمود كه با او سخن نمىگويم و نفرين مىكنم و غضب كرد و وصيّت كرد تا شبانه دفن شود و بر جنازه او حاضر نشوند، بلكه قبر او نيز معلوم نباشد تا آن كه بر سر قبر او حاضر نشوند.
آرى! فاطمه به سختترين احتجاج، احتجاج كرد و به سختترين غضب، غضب نمود و بر حسب اين وصيّت تا آخرالزمان نهايت خشم خود را بر شيخين ثابت نمود.
جايى كه در صحيح بخارى و مسلم غضب فاطمه و سخن نگفتن او ثبت شده باشد و حتى مقتضاى احاديث معتبره باشد، پس براى چه در آنها تشكيك شود و براى چه در مقابل احاديث مسلّم، احاديثى براى پاى مال نمودن حق و تاريك نمودن روز روشن ساخته شود؛ مثل احاديثى كه تاكنون نقل كردهايم؟!
بديهى است كه آن حديثها علامت دروغ بودن و ساخته شدن دارد و شخص عاقل و بينا هيچ وقت متحيّر نمىشود بلكه باطل را از حق تشخيص مىدهد. مطالبه فاطمه و مخالفت ابوبكر و ظالم شناختن او توسط فاطمه و غضب نمودن فاطمه بر او از بديهيات تاريخ و احاديث است. اين از مسلّمات تاريخ است كه پاسخ ابوبكر اين بود كه پيغمبر فرمود: «اموال من مال مسلمانان است و به ارث نمىرسد»(1)و فاطمه علیهاالسلام آن پاسخ را دروغ دانست و به وسيله آيات ارثِ انبيا جواب ابو بكر را داد و براى آنكه مبادا پس از مرگ او رضايت فاطمه علیهاالسلام از ابوبكر ساخته شود به آن گونه غضب كرد و قطع سخن نمود و على علیهالسلام به دستور آن صديقه، دفن و مدفن او را مخفى كرد و تاكنون قبر شريفش مخفى است، تا دشمنان نتوانند بگويند فاطمه علیهاالسلام راضى شد.
من از گفته ابن ابى الحديد بسيار متعجّب هستم كه مىگويد: «صحيح نزد من اين است كه فاطمه بر ابوبكر و عمر غضب كرد و در اين حال مُرد و وصيّت كرد تا آن دو بر او نماز نخوانند و اين در نزد اصحاب ما از امورى است كه آمرزيده مىشود. سزاوار بود آنها فاطمه را احترام كنند و او را اكرام نمايند، وليكن از فتنه و اختلاف كلمه ترسيدند و آنچه خيال كردند اصلح است را به جا آوردند».(2)تا جايى كه گويد: «و اگر ثابت شود كه اين كار گناه است از كباير نيست، بلكه از صغاير است و موجب دشمن داشتن آنان نمىشود».(3)چون اگر ابوبكر درست گفته بود و پيغمبر هم چنان فرموده بود، اموال به فاطمه نمىرسيد، بلكه مال مسلمانان بود. پس شيخين به مسلمين خدمت كردند، نه
خيانت؛ ثواب كردند، نه گناه. و اگر به سخن فاطمه گوش مىدادند، هر آينه اموال مسلمين را ظلما و عدوانا به تصرّف فاطمه در مىآوردند.
فاطمه علیهاالسلام مىگفت كه پيغمبر فدك را به او بخشيده است و اموال ديگر پيغمبر هم به او ارث مىرسد، آن دو براى غصب حق او اين حديث را بر پيغمبر ساختند و دروغى به آن سرور بستند، آيا اين امر، گناه صغيره است يا از اعظم كباير است؟! ظلمى است كه به دختر پيغمبر، سيده زنان امت رسيده و غصبى است كه از حقوق او و ذوىالقربى شده است.
آرى! غصب اموال فاطمه و غصب سهم خمس، از ظلمهايى نيست كه آمرزيده شود! بىجهت نبود كه حضرت فاطمه علیهاالسلام به آن نحو غضب نمود! پس گفته ابن ابىالحديد قطعاً درست نيست، بلكه خلاف حق و حقيقت است.
فاطمه در خطبه خويش مىگويد:
«ثُمَّ انتم الآن تزعمون أن لاإرْثَ لى؛ «أَفَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُكْما لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ»(1)إيها معاشرَ المسلمين، ابتُزّ إرث أبى، ابى اللّهُ أن تَرِث يابن أبى قُحافه أباك و لا أرِث أبى، لقد جئتَ شيئا فَرِيا! فَدونَكَها مَخْطومةً مَرْحولَةً تِلقاك يومَ حَشرِك، فنعم الحَكَم اللّه، و الزعيم محمّد، و الموعد القيامة و عند الساعة يَخسَر المُبطِلون و لِكُلِّ نباءٍ مستقرٌّ و سوف تعلمون من يأتيه عذابٌ يُخزيه وَ يحلّ عليه عذاب مقيم!»(2)
بايد در همين كلمات - كه در كتب بزرگان اهل حديث از عامه ثبت شده است - تدبر و تفكر شود تا معلوم گردد كه فاطمه به حديث ابوبكر چه نظرى داشت. آيا آن حكم را از پيغمبر مىدانست يا از جاهليّت، راست مىدانست يا دروغ، راضى بود يا غضبناك؟
آرى! فاطمه علیهاالسلام محاكمه را به خداوند واگذار كرد و خصم را خصم محمد دانست؛ خط و نشان كشيد كه كدام يك به عذاب مقيم ثابت مىرسند. تعجب در اين است كه
على علیهالسلام نيز در ايام خلافت شكايت و آه و ناله داشت و همچون فاطمه گفت: «نعم الحكم اللّه»!
من مقصود ابن ابى الحديد را نمىدانم و منظور او را در گفتن «از فتنه و اختلاف كلمه ترسيدند و آنچه را كه خيال كردند اصلح است به جا آوردند»، نمىفهمم؟! آيا مىخواهد بگويد كه اگر حق فاطمه علیهاالسلام را به او مىدادند و سهم او را از خمس غصب نمىكردند، جماعتى دور على و فاطمه را مىگرفتند و كمكم على در مقابله و منازعه با ابوبكر توانايى پيدا مىكرد، بنابر اين از باب آنكه فتنه برپا نشود و بين مسلمين اختلاف كلمه پديد نيايد آن حديث را ساختند و به جهت صلاح امت، حق فاطمه را ندادند و مال او را غصب كردند؟ يا اينكه نظر ديگرى دارد؟!
در اينكه على با فاطمه همراه بود شك و شبههاى نيست؛ وگرنه فاطمه را از طلب كردن فدك و ارث و سهم خمس از ابوبكر باز مىداشت. اگر على ابوبكر را تصديق مىنمود به فاطمه مىفرمود كه حرف ابو بكر راست است و پدر تو چنين فرموده بود و تو مستحق ارث نيستى و يا مىفرمود پيغمبر از ابتدا مالك فدك نبود. و يقيناً فاطمه هم على را تصديق مىنمود و ابو بكر را متّهم نمىداشت و او را منافق نمىخواند و به او نمىگفت كه مىخواهى به من ظلم كنى يا بر تو نفرين مىكنم و يا ديگر با تو سخن نمىگويم. اگر على فاطمه را در مطالبه حق خود تحريك نمىكرد، جلوگيرى نيز نمىنمود و اگر او را مساعدت نمىكرد، ممانعت نيز نمىنمود.
على صريحاً فاطمه را تصديق نمود و مظلوميّت خود را نيز در خلافت خود بيان كرد.
در هرچه بتوان ترديد نمود، نمىتوان گفت كه اين حديث [كه به تصديق ابن ابى الحديد در صحاح اهل سنّت است] درست نيست: «عمر به على و عباس گفت: شما دو نفر گمان مىكنيد كه ابوبكر در تصرف اموال خالص پيغمبر كه بدون جنگ به
چنگ وى در آمده بود، ظالم و فاجر بود. همچنين آيا گمان مىكنيد كه من ظالم و فاجر هستم؟»(1)
كسانى كه به صحابه حسن ظن دارند، در اين مورد چه مىگويند؟ آيا عمر دروغ مىگفت و على و عباس، او و ابوبكر را ظالم و فاجر نمىشناختند و يا آنكه راست مىگفت و آنها آن دو را ظالم و فاجر مىدانستند؟ آيا على و ابوبكر و عمر از افاضل صحابه پيغمبر هستند يا نه؟ اگر آن سه نفر در ميان خود با يكديگر چنين گمانهايى مىكردند، آيا كسانى كه صدها سال با آنان فاصله دارند، مىبايست نسبت به همه حسن ظن داشته باشند و بگويند كه همه خوب هستند، ولو آن كه خودشان يكديگر را بد بشناسند و بد بخوانند؟! چنانچه گفته شود كه اگر على فدك را مال فاطمه و اموال پيغمبر را مال وارث آن سرور مىدانست، پس چرا در ايام سلطنت خود مال مغصوب را به مالك حقيقى آن رد نكرد؟ همچنين اگر سؤال شود كه با وجود اين، آيا على عملاً خلفا را تأييد و حديث ابوبكر را تصديق نكرد و موجب محروميّت فاطمه نشد؟
در پاسخ مىگويم كه: جواب اين اشكال را امام باقر علیهالسلام به محمّد بن اسحاقِ معروف، صاحب مغازى، فرمود كه ابن ابى الحديد در سند خود از ابوبكر جوهرى و همچنين به سند خود از محمّد بن اسحاق اينگونه نقل مىكند: «از ابوجعفر محمّد بن على علیهالسلام سؤال كردم كه على در ايام سلطنت خود با سهم ذوىالقربى چگونه رفتار كرد؟ فرمود: چنان كرد كه ابوبكر و عمر كردند. گفتم: چرا اين چنين كرد و حال آنكه شما مىگوييد آنچه را كه مىگوييد؟ (آنچه مىگويند، مظلوميت و محروميت ذوىالقربى از حق مسلّم ايشان به نص قرآن است.) جواب گفت: «به خدا سوگند! خويشان على از خودشان چيزى نمىگويند و آنچه مىگويند از على گرفتهاند». محمّد بن اسحاق پرسيد: پس چرا على از دادن سهم ذوىالقربى جلوگيرى مىكرد؟ فرمود: «چون نمىخواست مردم او را مؤاخذه كنند كه چرا با ابوبكر و عمر مخالفت نموده است».(2)
از اين جواب امام باقر علیهالسلام به محمّد بن اسحاق دو امر دانسته مىشود: يكى آنكه مذهب اهل بيت علیهمالسلام مأخوذ از على است و از خود چيزى نمىگويند و آنچه مىگويند، مرويّات از على است. پس او پيشواى آنان در مذهب و عقايد است. دوّم آنكه على از شورش مردم و مخالفت آنان درباره ترك كردن سيره و طريقه شيخين مىترسيد.
آرى! كسانى با على بيعت كردند كه به مدينه آمده و بر عثمان شورش كرده و او را كشته بودند. قتل عثمان موجب وهن به مقام خلافت بود. پس حتماً آن موقعيّت بزرگ در نظر آن شورشيان، كوچك و كم شده بود. بنابر اين، از همان اول امر، پيش از آنكه على علیهالسلام بر اوضاع مسلّط شود به مخالفت طلحه و زبير و عايشه مبتلا شد، اگر چه پس از سختىها و كشمكشها فاتح شد و طلحه و زبير كشته شدند، ولى قلوب جمع كثيرى از مسلمانان كه كشته داده بودند از على جريحهدار گرديد.
هنوز اين زخم خوب نشده و على بر اوضاع مسلّط نشده بود كه به جنگ با معاويه و مخالفت با آن شيطان منافقين مواجه گرديد، كه ماهها در صفين جنگ نمود.
على همراه با سپاهيانش در اين گوشه از زمين مشغول جنگ با منافقين بود و هنوز آن قضيه ختم نشده بود كه قاريانِ اصحاب وى به مخالفت پرداختند كه اين مخالفت به جنگ نهروان منتهى شد. على در طول اين مدت مبتلا به دشمنان داخلى و خارجى بود و قهرا بر اوضاع مسلّط نشده بود. سپاهيان حضرت آنگونه كه بايد مطيع او نبوده و به او عقيده نداشتند، بلكه اكثر آنان منافق بودند؛ اين مطلب در نالههاى آن سرور از سپاهيانش به خوبى واضح و آشكار مىگردد.
دشمنان على روز به روز قوىتر مىشدند و سپاه او كمتر و نفاق آنان بيشتر مىشد. دشمنان على دنبال حربهاى مىگشتند كه او را ضعيف كنند و چه بهانهاى براى امثال معاويه از اين بهتر كه بگويند على با طريقه شيخين مخالفت كرده است. همين مخالفت على با سيره ابوبكر و عمر سبب شد كه عبدالرحمن بن عوف، عثمان را بر على ترجيحدهد و با او بيعت كند و على را كه زير بار آن شرط نرفت، رها كند. و همين مخالفت از سيره شيخين موجب كشته شدن عثمان گرديد.
پس در آن ايام كه كارها پريشان و دشمنان على قوى گشته و در صدد تضعيف او بودند و دوستانش صورى و بيشتر آنان از منافقين بودند، چگونه مىتوانست بهانه به دست دشمنان بدهد و مخالفت از طريقه شيخين را علنى سازد؛ به خصوص در مثل چنين قضيهاى كه از اموال مسلمين كم كند و به خويشان خود بدهد و يا فدك را از بودجه مملكتى حذف كند و به ورثه فاطمه، و فرزندان خود، بدهد؟! پس دشمنان مىتوانستند با عنوان نمودن علت كشته شدن عثمان، مردم را تحريك كنند كه چرا با على همراهى مىكنيد، در حالى كه او نيز با شيخين مخالفت مىكند.
آرى! على نمىخواست با ابوبكر و عمر مخالفت نمايد، بلكه نمىتوانست. ابن ابى الحديد پس از نقل كلام امام كه مىفرمايد: «وَ لَقَدْ أصْبَحَتِ الاُْمَمُ تَخافُ ظُلْمَ رُعاتِها وَ أصْبَحْتُ أخافُ ظُلْمَ رَعِيَّتى . . . صاحِبُكُمْ يُطيعُ اللّهَ وَ أَنْتُمْ تَعْصُونَهُ؛ يعنى رعيت از ظلم پادشاهان مىترسند، ولى من از ظلم رعيت خود مىترسم . . . صاحب شما از خداوند اطاعت مىكند و شما از او نافرمانى مىكنيد»، مىگويد: «و هركس در احوال على علیهالسلام تأمل بنمايد، مىداند كه امام، مقهور بود و توانايى نداشت تا آنچه را كه مىخواست انجام دهد؛ چون كسانى كه او را بشناسند كم بودند و تابعين او كسانى بودند كه خلفا را بر او مقدّم مىداشتند و خيال مىكردند آنان كه پيش از او به خلافت رسيده بودند از او بهتر بودند. طبقه بعد نگاهشان به گذشتهها بود و گمان مىكردند كه مردم گذشته خلفا را از اين باب مقدم داشتند كه بهتر بودند. بيشتر كسانى كه در راه على علیهالسلام جنگ مىكردند به جهت دين و اعتقاد نبود، بلكه از باب حميّت بود و آن حضرت نمىتوانست عقايد خود را اظهار كند. مگر نمىبينى كه به قضات چه نوشت؟ او نوشت: «چنانچه تاكنون قضاوت مىكرديد، قضاوت كنيد تا آنكه مردم يكى شوند يا من بميرم، همانگونه كه يارانم مردند».(1)
مقصود امام از اين كلام آشكار است. او در واقع مىگويد تا قدرت تامه پيدا نكرده
1) نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 97؛ نهج البلاغه فيضالاسلام، خطبه 96؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص 70 - 72.
است و مردم، همگى، متفق نشدهاند، چنان كنند كه از قبل مىكردند و پس از آنكه كار به مراد شد، خودش احكام را در قضايا به مردم نشان خواهد داد و آنچه مىداند را عملى خواهد كرد.(1)
سپس در ادامه مىگويد: «دستهاى مىگويند كه مراد از اصحاب، سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و امثال اين جماعت هستند و دستهاى ديگر مىگويند كه مقصود، خلفاى گذشته مىباشند. مگر نمىبينى على در بالاى منبر گفت كه من و عمر قبلاً مىگفتيم كنيزانى كه مادر شدند، فروخته نشوند، ولى حالا به شما مىگويم كه مىشود آنان را فروخت؟ عبيده سلمانى برخاست و گفت: آنچه را با ديگران بودى از آنچه را كه به تنهايى بگويى بهتر مىخواهيم. پس امام به هيچ وجه به او جواب نگفت. اين امر از قوّت و توانايى پادشاه حكايت مىكند يا از ضعف او؟ آيا مصلحت حكومت در آن وقت چيز ديگرى غير از سكوت و امساك را اقتضا مىكرد؟»(2)
من مىگويم: اولاً از اين سخنان - كه كاملاً صحيح و منطقى است - مىتوان دانست كه به چه دليل على فدك را به ورثه فاطمه رد نكرد. و اينكه چرا خمس را به مستحقين نداد.
آرى! در جايى كه على به قضات چنان فرمان مىدهد (چنانچه بخارى در فضايل على علیهالسلام از عبيده روايت كرده است كه على فرمود: قضاوت كنيد، چنانچه تاكنون مىكرديد. من اختلاف را مكروه مىدارم تا آن كه مردم متفق شوند يا اينكه من بميرم، چنانچه اصحابم مردند.(3)) آيا مىتوانست آن مقدار از اموال مسلمين را به اولاد و خويشان خود بدهد؟
در آن موقع كه فاطمه مطالبه حق خود را مىنمود مهاجر و انصار سكوت كرده بودند. چون ابوبكر مىگفت كه من تمام اين اموال را در مصالح مسلمين صرف مىكنم.
حال، آيا على مىتواند با توجه به دور شدن از زمان پيغمبر و فراموش شدن سوابق احترام و محبّت اهل بيت علیهمالسلام و بزرگ شدن خلفاى گذشته در نزد عموم مردم و كثرت دشمنان خودش و تبليغات سوء منافقان، آن مقدار اموال را از تصرّف مسلمانان در آورد و به اولاد و خويشان خود بدهد؟ على صريحاً فهمانده است كه با قضاوت متداول قضات مخالف است و آنان را باطل مىداند، ولى جز امضاى آن احكام چارهاى ندارد تا كاملاً تسلّط يابد و يا مظلومانه از دنيا برود؛ مثل مرگ ابوذر.
آرى! جايى كه خود امام بگويد «من از ظلم رعيت خود مىترسم و با آنكه مطيع خداوند هستم در حق من معصيت مىنمايند»، آيا مىتوان گفت كه رد نكردن فدك به ورثه فاطمه، كاشف از اين است كه صدق ابوبكر را فهميده بود و يا اينكه فاطمه دروغ گفت؟!
على علیهالسلام احكام قضاوت را امضا كرد، ولى بطلان آن احكام را فهمانيد و فدك را رد نكرد، ولى مظلوميّت فاطمه را آشكار كرد؛ در آنجا كه نوشت:
«بَلى كانَتْ فى اَيْدينا فَدَكٌ مِنْ كُلِّ ما اَظَلَّتْهُ السَّماءُ فَشَحَّتْ عَلَيْها نُفُوسُ قَوْمٍ سَخَتْ عَنْها نُفُوسُ قوم آخَرينَ وَ نِعْمَ الْحَكَمُ اللّه(1)آرى! در دست ما از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده است، فدكى بود كه قومى بر آن بُخل ورزيدند و قومى ديگر از سر آن گذشتند و بهترين داور، خداوند است».
ثانياً مىگويم كه غصب كردن حق مردم و محروم نمودن مستحق، حرام است، ولى پس گرفتن حق، واجب نيست؛ اگرچه تمكّن پيدا كرده باشد؛ به خصوص اگر بداند كه مجدداً غصب مىشود و براى مستحق باقى نمىماند و آن را به زور مىبرند. على مىدانست كه دشمن، قوى است و پس از وى بنى اميّه مسلّط مىشوند. با آنكه در هنگام شهادت، پادشاه مسلمانان بود، امّا فرزندانش قبر او را مخفى كردند.
فرزندش پس از وى به جاى او نشست، امّا با اين وجود، قبر آن حضرت با راهنمايى امام جعفر صادق علیهالسلام بر مردم آشكار شد. آيا چنين كسى نمىداند فدك در دست
1) نهج البلاغه صبحى صالح، نامه شماره 45 به عثمان بن حنيف .
مستحقيق نمىماند، اگرچه به زور پادشاه عادلى به دست آنان برسد؟ چنان كه تاريخ به ما نشان داد كه فدك چندين دفعه به دست اهل بيت علیهمالسلام رسيد و بيرون آمد. عمر بن عبد العزيز فدك را به اولاد فاطمه رد كرد، امّا پس از او يزيد بن عاتكه آن را پس گرفت و ابو العباس سفاح آن را به عبد اللّه بن الحسن المثنى رد نمود، ولى منصور آن را غصب كرد. پس از او پسرش مهدى آنرا به اولاد فاطمه رد نمود، ولى منصور و هارون پس گرفتند. مجدداً مأمون آن را به اولاد فاطمه رد كرد و متوكّل آن را پس گرفت و به عبداللّه بن عمر بازيار بخشيد.
در باغ فدك يازده درخت خرما بود كه پيغمبر به دست مبارك خود آنها را كاشته بود و اولاد فاطمه خرماها را به حُجّاج بيت اللّه الحرام هديه مىدادند و در مقابل، حجاج به ساداتِ اشرافِ اولادِ فاطمه اكرام زيادى مىكردند.(1)در عين حال در ميوهها و فوايد فدك امكان هر تصرّفى برايش جايز بود و اگر محتاج به استجازه و اذن از ورثه و مستحقين بود، چنان مىكرد و آنان قطعا به سيّد و مولاى خود اجازه تصرّفات مىدادند و
كلام در صرف سهم خمس در زمان ولايت خود حضرت نيز اين چنين است.
گرچه از بيانات گذشته ما مخالفت على و عباس با ابوبكر و عمر به خوبى دانسته شد، ولى بهتر است در اين مقام حديث «مالك بن اوس بن حدثان» را نقل كنيم. او مىگويد: «شنيدم كه عمر به عباس و على و عبدالرحمن و زبير و طلحه گفت: شما را به خدا قسم مىدهم كه آيا مىدانيد پيغمبر فرمود ما معاشر انبيا ارث نمىگذاريم و آنچه از ما بماند، صدقه است؟ همگى گفتند: بله. گفت: شما را به خدا قسم مىدهم كه آيا مىدانيد پيغمبر مخارج ساليانه خانوادهاش را از صدقات بر مىداشت و مابقى را جزو اموال بيت المال مىنمود؟ گفتند: بلى. عمر گفت: چون پيغمبر رحلت كرد، ابوبكر صدقات را قبض كرد. پس تو اى عباس! آمدى و ارث خودت را از اموال پيغمبر مطالبه
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 216 و 217.
كردى و تو اى على! آمدى و ارث زوجه خود را از پيغمبر مطالبه كردى، در حالى كه هر دو گمان مىكرديد ابوبكر در تصرف صدقات خائن و فاجر است، امّا به خدا سوگند او مردى مطيع و تابع حق بود! من پس از فوت ابوبكر در صدقات پيغمبر تصّرف كردم. تو اى عباس! آمدى و ميراث خود را از اموال پيغمبر مطالبه كردى و تو اى على! آمدى و ميراث زوجه خود را از اموال پيغمبر مطالبه نمودى، در حالى كه من را خائن و فاجر مىدانستيد، امّا خدا مىداند كه من در تصرف اين اموال مطيع و تابع حق هستم».(1)
اگر سخن اين جاست كه على و عباس آن دو را خائن، غادر و فاجر مىدانستند، چگونه تصديق مىكنند كه پيغمبر چنان سخنى را گفته باشد؟! آيا به آنان دروغ بسته نشده است تا ديگران را بزرگ جلوه دهند؟ آيا على و عباس مىدانستند كه پيغمبر فرموده است «ما ارث نمىگذاريم و آنچه بماند صدقه است» و با وجود اين آمده بودند تا
از ابوبكر مطالبه ارث كنند؟!
شما چنين امرى را باور مىكنيد؟ آيا چنين چيزى قابل باور است كه پيغمبر فرموده باشد «ما ارث نمىگذاريم و آنچه بماند صدقه است» و ابوبكر و عمر از حق متابعت بنمايند و به گفته پيغمبر عمل كنند و به اين جهت، على و عباس آن دو را خائن و فاجر بشناسند؟ آيا در قاموس على و عباس، خائن و فاجر، همان مطيع و تابع حق است؟ امروز اگر مسلمانى بگويد ابوبكر خائن و فاجر يا غادر و مكار بود، مهدورالدم مىشود؛
آيا باور مىكنيد كه على چنان نسبتى را به او بدهد و از مقام لياقت او از براى خلافت و زمامدارى مسلمانان كاسته نشود؟
آرى! آن زمان معاويه على را سبّ مىنمود و مردم را بر اين كار وادار مىكرد و با وجود اين خليفه بود، بلكه با تمام جنگهاى خود با على از مقام لياقت براى خلافت بيرون نرفت، ولى امروز اگر مسلمانى يكى از صحابه را سبّ نمايد، مهدورالدم و كافر خواهد شد و اين سبّ، سبب نفاق او و عدم ايمان به پيغمبر خواهد شد!
مناسب است چند سطر از خطبه فاطمه صديقه علیهاالسلام را نقل نماييم تا نظر او نسبت به
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 221 و 222.
صحابه پدر بزرگوارش دانسته شود:
«اما كان رسولاللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم يقول: «المرء يُحفَظ فى ولده!» سرْعان ما أحدثتم، و عجلانَ ما أتيتم. ألآنْ مات رسولُ اللّه صلى اللّه عليه و آله أمتمّ دينه! ها إنَّ موته لَعمرى خطبٌ جليل اُستوسع وَهنُه، وَ استبهم فتقُه، و فُقِد راتقُة، و اظلمتْ الأرض له، و خَشَعت الجبال، و أكْدَت الآمالْ. اُضيع بعدَه الحريم، و هُتِكت الحرمة، و اُذيلت المصونة، و تلك نازلة أعلن بها كتاب اللّه قبل موته، و أنبأكم بها قبل وفاته، فقال: «وَما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ الْنَقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا، وَسَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ»(1)إيها بنى قَيْلة! أهُتضم تُراث أبى، و أنتم بمرائً و مَسَمع، تبلغكم الدعوة، و يشملكم الصوت، و فيكم العُدّة والعدد، ولكم الدار و الجنَن، و أنتم نُخبة اللّه الّتى انتَخب»(2)
«مگر پدرم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نفرمود: «حرمت انسان در مورد فرزندش بايد رعايت شود؟» چه سريع اين حالات و رفتار از شما سر زد و شما بر تحقق بخشيدن به آنچه مقصود و مطلوب من است توانا و قادريد. به تازگى رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از دنيا رفته است آيا در اين صورت دين او هم بايد از ميان برود؟ آگاه باشيد قسم به جانم! مگر پيامبر، حادثه بزرگى بود و شكاف آن گسترده و فراخ گرديد، به خاطر غيبت آن خورشيد رسالت زمين تاريك شد، كوهها متزلزل گرديدند، و آرزوها بخيل شدند، حريم ديانت ضايع و حرمت رسالت نگهداشته نشد، مرگ پيامبر مصيبت بزرگى است كه هيچ مصيبتى د ردنيا با آن برابرى نمىكند، و اين حادثه ناگوار را قرآن اعلان نموده است و قبل از وفاتش شما را خبر داده است، آنجا كه مىفرمايد: «محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم نيست مگر فرستاده خدا كه قبل از او رسولان ديگرى مبعوث گرديدند و دوران رسالتشان سپرى و به سوى خدا باز گشتند، پس آيا او
بميرد و يا كشته شود شما به عقب باز مىگرديد؟ و هر كس سى قهقرايى كرده به جاهليت باز گردد هرگز ضررى به خداوند متوجه نمىشود و خداوند به زودى سپاسگزاران را پاداش خواهد داد» هيهات اى پسران قيله(1)! آيا من از ارث پدرم محروم و ممنوع مىگردم در حالى كه شما شاهد و ناظر اين ماجرا بوده و سخن مرا مىشنويد و دلايل حقانيّت مدعاى مرا شنيديد و بر حقيقت امر آگاه شديد؟! با آنكه افراد شما زياد بوده و از امكانات و قدرت برخورداريد و شما برگزيدگانى هستيد كه براى حمايت از ما خاندان پيامبر برگزيده شدهايد».
ملاحظه شود كه حضرت فاطمه چگونه انصار را بر دفع ظلم ترغيب نمود و چگونه به مظلوميّت خود تصريح كرد و چه نظريّهاى درباره متصرفين اموال پيامبر دارد و چگونه
به آيه شريفه استشهاد كرده است!
اما اهلبيت علیهمالسلام كسانى هستند كه به گفته امام باقر علیهالسلام - به محمّد بن اسحاقِ صاحب سيره - : «لايَصدُرون إلاّ عَنْ رأيه(2)از رأى رئيس اهلبيت، على علیهالسلام جدا نيستند و تابع نظر او هستند». عبداللّه بن حسن مثنى بر نقل ابوبكر جوهرى آنان را واضح نمود. او گفته است كه مادر ما صديقه، دختر پيغمبر مرسل بود كه در حال غضب بر انسانى از دنيا رفت. ما نيز بر او به جهت غضب فاطمه غضبناك هستيم. پس هر وقت او راضى شود، ما راضى مىشويم.
حال، آن روايتى را كه ابوبكر جوهرى از زيد بن على بن الحسين نقل كرده است ملاحظه كنيد كه بر رضايت فاطمه از ابوبكر دلالت دارد و مىگويد: اگر من به جاى او قضاوت مىكردم، چون او مىكردم! همچنين روايتى را كه از امام باقر علیهالسلام روايت كرده است كه ابوبكر و عمر به ما هيچ ظلم نكردند، ملاحظه نماييد و قضاوت كنيد كه آيا صحيح است يا آنكه هواخواهانِ عدهاى آن را ساختهاند؟!
ابن ابى الحديد گويد: «و آنچه از رجال اهلبيت نقل مىشود، مختلف است و به هر
حال، ميل اهلبيت به نصرت پدر و بيت خود است».(1)
آرى! اين گونه روايات ساختگى بر زبان برخى مغرض يا بى اطلاع گذارده مىشود و همين امر سرّ اختلاف در نقل از رجال اهلبيت است.
اگر ابوبكر گفته فاطمه را درباره فدك باور نمىكرد يا عقيده داشت به آنكه پيغمبران مالى به ارث نمىگذارند، مىتوانست رضايت فاطمه را فراهم سازد. مگر پيغمبر خدا سبايا و اسيران هوازن را از زن و فرزند به طايفه هوازن برنگرداند؟ مگر رضايت مسلمانان را فراهم نساخت؟ اگر ابوبكر مثل پيغمبر عمل مىنمود و به مسلمانان مىگفت كه من مىخواهم اين مال يا اموال شما كه در دست پيغمبر بود و براى شما - نه ورثه خود - گذاشت را به يگانه فرزند پيغمبر ببخشم. آيا به نظر شما مسلمانان امتناع مىكردند؟ فرض مىكنيم كه عدهاى هم مخالفت مىكردند، امّا آيا قابل باور است كه همه مسلمانان با آن سوابق پيغمبر و تازه رحلت كردن آن حضرت با فاطمه مخالفت كنند؟
حال، فرض كنيم كه همگى هم مخالفت مىكردند، چه ضررى داشت كه ابوبكر چنان اظهارى مىنمود و در مقام جلب رضايت دختر پيغمبر خدا بر مىآمد؟ مگر همين فدك را معاويه به يزيد، مروان و پسر عثمان نبخشيد؟ مگر همين مروان در ايام خلافت خود فدك را به پسرش، عبد العزيز، نبخشيد؟ چه مىشد اگر ابوبكر نيز فدك را به دختر پيغمبر كه آن را مطالبه مىكرد، مىبخشيد؛ خصوصا آن كه به مقتضاى روايات نقل شده، او به فاطمه مىگفت كه تو راستگو و امينه هستى و اگر بگويى پيغمبر به شما عهد مخصوصى كرده است، باور مىكنم!؟ (هرچند من باور نمىكنم كه خود ابوبكر چنان سخنى را گفته باشد، بلكه هواخواهان آن جناب، پس از او اين جمله را ساختهاند).
اگر معاويه و مروان بدون در نظر گرفتن رأى مسلمين، چنان بخششى كردند، چه مانعى داشت كه ابوبكر با استجازه از مسلمانان و جلب رضايت آنان اين عمل را انجام
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 286.
مىداد؟ نمىدانم چه مانعى به نظر او آمده بود كه آيه شريفه «قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِلاّالْمَوَدَّةَ فِىالْقُرْبى(1)بگو: به ازاى آن [رسالت] پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندان را» كه مراد، قربى و خويشاوندى پيغمبر است را از نظر دور داشت و اجر رسالت پيغمبر را در نظر نياورد و به پاره تن او، فاطمه، مودّت نكرد؟
چقدر خوب بود ابوبكر كلامى را كه از پيغمبر روايت كرده بود، ثابت مىنمود و راه شك و شبهه و سوءظن فاطمه را بر طرف مىساخت؛ نه اينكه او را به غضب آورَد تا او نيز اين ابوبكر را نفرين كند!
راستى كه از عمل ابوبكر در حيرتم! مگر پيغمبر خدا اموال بنى نضير را به عدهاى از صحابه نبخشيده بود؟ در طبقات آمده است كه: «اين اموال مخصوص پيغمبر شد، نه اينكه از آن خمس بيرون كند و مابقى را تقسيم نمايد. آن حضرت اموال را به جماعتى از صحابه داد؛ حتى به ابوبكر، چاه حجر و به عمر، چاه جرم و به عبدالرحمن، سواله و به صُهيب، ضراطه و به زبير و ابوسلمه، بويله را بخشيد».(2)
زراعت كردن در اطراف مدينه بدون داشتن چاه ميسر نبود. هر چاهى با قسمتى از زمين بود كه به وسيله آب كشى از آن چاهها باغات و مزارع آبيارى مىشدند. نتيجه اين كه آن اموال هم مثل فدك بود. پس چگونه آنچه پيغمبر به آن صحابه بخشيد صحيح بود و بعد از رحلت آن سرور اختلافى پديد نيامد و ابوبكر آنان را به عنوان صدقات ضبط نكرد و نگفت كه پيغمبر حق بخشش نداشت و مال مسلمين بود؟
از اين گذشته ابوبكر كه مىگفت من همان كار پيغمبر را مىكنم و در سيره او تغيير نمىدهم؛ پيغمبر اموالى را به اصحاب بخشيد، امّا چرا خليفه پيغمبر نمىتوانست به دختر پيغمبر كه طالب حق خود بود و مدعى بود كه پيغمبر آن اموال را به او بخشيده است، چيزى ببخشد يا حداقل اموالش را از دست او نگيرد؟! آيا ابوبكر اين اندازه سعه صدر و توانايى بخشش و توجّه نداشت كه بداند تحصيل رضايت فاطمه مناسب است؟
آيا احتمال نمىرود كه گرفتن فدك و منع سهم ذوىالقربى از خمس و ندادن اموال پيغمبر به وارث او كه يگانه فرزند او است در قوام خلافت ابوبكر مدخليّت داشت؟ آيا گمان نمىكنيد كه اگر على علیهالسلام از اول امر با ابوبكر بيعت كرده و مانند عمر دنبال او را گرفته بود، فاطمه مورد بىمهرى قرار نمىگرفت، ولى امتناع على از بيعت و نشستن او با عدهاى در خانه فاطمه و بيعت نكردنش تا زمانى كه فاطمه زنده بود، موجب آن داد و فريادها گرديده است؟!
ابن ابى الحديد مىگويد: «از على بن فارقى، مدرس مدرسه غربيه بغداد پرسيدم: آيا فاطمه راستگو بود؟ گفت: بله. گفتم: پس چرا ابوبكر فدك را به او نداد، در حالى كه مىدانست او راست مىگويد؟ خنديد و با آنكه كمتر مزاح مىنمود، كلام لطيف خوبى گفت. او گفت: اگر امروز به صِرف گفته فاطمه، فدك را به او مىداد، البته فردا مىآمد و از براى شوهر خود خلافت را مىخواست. پس چون روز پيش به راستگويى او اعتراف كرده بود، ديگر نمىتوانست او را تكذيب نمايد. ابن ابى الحديد مىگويد: اگرچه فاروقى اين سخن را به صورت شوخى گفت، ولى كلام درستى است».(1)
من معتقدم كه جواب على بن فارقى به ابن ابى الحديد را نبايد از نظر دور داشت. بعيد نيست كه امر فدك، خمس و خلافت به هم ارتباط داشته و سختگيرى كردن با فاطمه و ندادن فدك و اموال به او به جهت حفظ مقام خلافت بوده باشد.
آرى! اگر آن همه اموال در تصرّف على بود از كجا معلوم كه جمعى همراه او نمىشدند و زمينه نزاع با ابوبكر را فراهم نمىساختند؟ فاطمه مىخواست سرمايه اختلاف را در دست داشته باشد، امّا ابوبكر به هر قيمتى كه بود آن را در دست گرفت. اين است سرّ آن كه ابوبكر و عمر با آن كه مىتوانستند، رضايت فاطمه را فراهم نساختند؛ وگرنه براى خليفه، صرف دادن مال ارزش و اهميّتى نداشت.
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 284.
• چرا پيغمبر حاضر به مباهله شد؟
• چرا نصارا مباهله را قبول نكردند؟
• آنچه از آيه مباهله دانسته مىشود
مناسب اين قسمت از تاريخ پيغمبر - كتاب مبارزه دشمنان خدا - همان قضاياى يهود بود، اما مبارزات قابل ذكرى از نصارا و مجوس موجود نيست و بهجاست تا در اين رابطه دو حكايت نقل شود.
«اِنَّ مَثَلَ عيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَةُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ * اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فلا تَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرينَ * فَمَنْ حآجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جآءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْنآءَنا وَاَبْنآءَكُمْ و نِسآءَنا وَنِسآءَكُمْ وَاَنْفُسَنا وَاَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلىَ الْكاذِبينَ»(1)
«در واقع، مَثَل عيسى نزد خدا همچون مَثَل [خلقت] آدم است [كه ]او را از خاك آفريد. سپس به او گفت: «باش»؛ پس وجود يافت. [آنچه درباره عيسى گفته شد] حقّ [او] از جانب پروردگار تو است. پس، از ترديد كنندگان مباش! پس هر كه در اين [باره] پس از دانشى كه تو را [حاصل ]آمده با تو محاجّه كند، بگو: «بياييد پسرانمان و پسرانتان، زنانمان و زنانتان، ما خويشان نزديك و شما خويشان نزديك خود را فرا خوانيم. سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم!»
حكايت اول درباره جمعى از نصاراى نجران است كه به مدينه آمدند. آنها براى جنگ نيامده بودند؛ زيرا آمدن چند نفر در ميان قشون آماده پيامبر، امرى عقلانى نبود،
بلكه آنان براى محاجّه و مباحثه علمى با پيغمبر به مدينه آمده بودند. شايد اين عده نماينده عموم نصاراى نجران بودند كه اسقف و عالم بزرگ نصارا نيز در بين آنان بود.
1) سوره آل عمران، آيه 59 - 61.
حضور بزرگان و عقلاى نصارا و محاجه و مباحثه علمى آنان، به تعبيرى جنگ اهل علم بود و چه بسا كه حق را مىدانستند، امّا انكار مىكردند و در انظار مردم، مخصوصاً عوام، خود را غالب و محِق جلوه مىدادند.
يكى از علماى قم حدود هشتاد سال عمر كرده بود و اهل بحث و احتجاج بود. روزى از او پرسيدم: من كسى را از اهل علم سراغ ندارم كه در مباحثات در حضور مردم، اعتراف نموده باشد كه بر خطا بودم و حق با طرف من بود. آيا شما در مدت عمر خود كسى را كه به خطا و اشتباه خود اعتراف كند، پيدا كردهايد؟ او نيز چنان كسى را در نظر نداشت و گفت: چنين كسى را نيافتم. از همين جمله مىتوان فهميد كه علما و عقلاى نصارا كه با تشريفاتى براى مباحثه و محاجه با پيغمبر آمده بودند، مىدانستند كه پيغمبر بر حق است، ولى براى اشتباه كارى مردم و پيروز نمايش دادن خود آمده بودند. آنان در مباحثه با پيغمبر از هيچ امرى كه موجب غلبه ايشان در انظار مسلمين باشد كوتاهى نكردند. و اين يكى از شيوههاى مبارزه دشمنان حق است:
«وَ يَاْبىَ اللّهُ اِلاّاَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْكَرِهَ الْكافِرُونَ»(1)
«ولى خداوند نمىگذارد، تا نور خود را كامل كند؛ هر چند كافران را خوش نيايد».
وقتى موقع عبادت و نماز آنان شد در مسجد پيغمبر ناقوس زدند و نماز خواندند. اصحاب پيغمبر عرض كردند: يا رسولاللّه! در مسجد شما اين گونه رفتار مىكنند. فرمود: كارى به آنان نداشته باشيد.
آنها پس از نماز نزد پيغمبر آمده و گفتند: ما را به چه دعوت مىكنى؟ فرمود: مىخواهم كه به يگانگى خدا و رسالت من و اين كه عيسى بنده و مخلوق خدا بود، مىخورد و مىآشاميد و از او حدث دفع مىشد، شهادت دهيد. گفتند: پس پدر او كيست؟
بر پيغمبر وحى نازل شد و آن حضرت از آنان سؤال كرد: آيا آدم بنده و مخلوق خدا نبود كه مىخورد و مىآشاميد و بول و غايط داشت و زن مىخواست؟ گفتند: بله. فرمود: پس پدر او كيست؟
1) سوره توبه، آيه 32.
نصارا مبهوت شدند. آنگاه (به نقل معتبر على بن ابراهيم قمى از ابو عبداللّه جعفر بن محمّد)آيه «اِنَّ مَثَلَ عيسى . . .فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلىَالْكاذِبينَ»(1)نازل شد.
آرى! نصارا كه حاضر نبودند عيسى را از مقام خدايى يا پسر خدا بودن پايين بياورند، گرفتار جواب دندانشكن نقضى شدند كه راه پس و پيش نداشتند. از اين آيه شريفه دانسته مىشود كه آنان تسليم نشدند و با آن كه حق آشكار شده بود بر لجاج و عناد خود اصرار داشتند. بنابر اين، خداوند براى روشن شدن مطلب و خاموش كردن دشمنان، راه ديگرى باز كرد كه آن دعوت به مباهله بود.
مباهله يعنى دو دستهاى كه مخالف يكديگرند و هر دو بر حقانيّت خود اصرار دارند، دور هم جمع شوند و بر هر كس كه دروغ مىگويد، نفرين كنند و بگويند: خداوندا ! لعنت خودت را شامل حال دروغگو بنما!
اين راه، منصفانهترين راه براى ختم غائله و كنار گذاشتن لجاج و محاجه بود. پيغمبر به دستور حق، عجب راه منصفانهاى باز كرد و فرمود: با من مباهله كنيد! اگر من راستگو هستم بر شما لعنت نازل مىشود و اگر دروغگو هستم بر من لعنت حق نازل مىشود. نصارا گفتند: انصاف داريد. بنابر اين، فردا صبح را براى مباهله معين كردند.
چون به منزل خود رفتند، رؤساى آنان «سيعد»، «عاقب» و «اهتم» گفتند: اگر محمّد با جمعيّت بيرون آيد، پيغمبر نيست و با او مباهله مىكنيم، امّا اگر با اهل بيت خود بيرون آيد با او مباهله نمىكنيم؛ چون معلوم مىشود كه به صدق خود اطمينان دارد؛ وگرنه با نزديكان خود بيرون نمىآيد و آنان را در خطر نمىاندازد.
وقتى صبح شد، پيامبر با حسن و حسين و فاطمه و على علیهمالسلام بيرون آمد. پرسيدند: اينان چه كسانى هستند؟
گفته شد كه على علیهالسلام پسر عمو و داماد او است و آن زن، فاطمه علیهاالسلام دختر او است و آن دو نيز حسن و حسين نوادگان او هستند. آنها ترسيدند و به پيغمبر گفتند: ما تو را راضى مىكنيم و از مباهله صرفنظر كن! پس قبول جزيه كردند و رفتند.(2)
نصارا دست از احتجاج بر نمىداشتند؛ نه پيغمبرى او و نه بندگى عيسى را قبول مىكردند. آن حضرت حاضر به مباهله شد. در ميان نصارا، اسقف و عالم بزرگ نصارا حضور داشت. پس اگر امر به همين جا ختم مىشد، چه بسا مىگفتند كه ما در مباحثه و استدلال بر او غالب آمديم و او مغلوب ما شد. در نتيجه در آينده امر بر نادانان مشتبه مىشد و چه بسا مردم عوام و عادى و كم عقيده باور مىكردند. بنابر اين، براى آن كه حق بر نادانان نيز روشن شود و از مغالطه و عوام فريبى جلوگيرى گردد، امر به مباهله رسيد.
اينجاست كه سيهرويى دانسته مىشود! پيغمبر صريحاً گفت كه در اين مباهله لعنت حق بر دروغگو نازل مىشود؛ بر من يا شما. ديگر حق كشى و پرده پوشى دوام نخواهد داشت. امر روشن مىشود و هر كسى حق را مىبيند و مىشناسد. اين سرّ رسيدن امر به مباهله است.
عالمان نصارا حق را مىشناختند، امّا عناد و لجاجت مىكردند. آنها مىدانستند كه دروغ مىگويند. وقتى كه از جواب نقضى پيامبر (تشبيه عيسى به آدم) عاجز ماندند و مبهوت شدند، امر بر خودشان روشن بود كه دروغگو هستند و لعنت حق مخصوص به خودشان است. آنها مىدانستند كه نفرين و دعاى پيامبر و اهل بيت علیهمالسلام هرگز رد نخواهد شد. همچنين مىدانستند كه گرفتار عذاب حق خواهند گرديد. بنابر اين، حاضر شدند زير بار ذلت و كوچكى بروند، جزيه بدهند و به شكست اعتراف كنند، امّا موقتاً از عذاب دنيايى و قهرالهى نجات يابند. آنان مردمان عاقل دنياپرستى بودند كه وقتى ديدند كار به آخر رسيده و چاره ديگرى ندارند، خواهش كردند تا پيغمبر از آنها بگذرد و حتى حاضر به پرداخت جزيه نيز شدند. پيغمبر به مقصود رسيد. مطلب روشن شد و نادانان نيز كاملاًاز حقانيت پيغمبر آگاه شدند. اين گونه بود كه مصالحه شد.
آرى! آن روز هركس پيغمبر را مىديد كه جمعيّت را كنار گذارده و از هرچه داشت
دست برداشته و با عزيزترين مردمان در نظر خود (داماد، دختر و نوادگان) آمده بود تا با دشمنان خدا در مقابل عدل الهى بايستد و لعنت حق را بر دروغگويان نازل كند، مىدانست كه او به راستى پيغمبر خداست و راستى كه دشمنان او دروغ مىگويند؛ وگر نه چگونه به اين امر اقدام مىنمايد و خود و نزديكان خود را در معرض خطر قرار مىدهد؟! پيغمبر با خوشى و خرّمى آمد و محبوبترين مردم را نيز آورد. آنها دانستند كه او قصد شوخى ندارد و دريافتند كه زوال نصارا در اين امر است و ديگر به وسيله داد و فرياد، امر، مشتبه نمىماند.
از اين آيه شريفه دانسته مىشود كه حسن و حسين عليهماالسلام فرزندان پيغمبر هستند؛ هر چند دشمنان اهل بيت مىخواستند بگويند كه پسرِ دختر، فرزند انسان نيست. همچنين دانسته مىشود كه مقام على علیهالسلام بالاتر از هر مقامى است و اين آيه شريفه در فضيلت على كار را به آخر رسانده و از جهت دلالت بر فضل آن حضرت از حديث صحيح بالاتر است، آنجا كه مىگويد: «اما ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لانبى بعدى»(1)
اين حديث على را به منزله هارون در نزد موسى عليهماالسلام دانسته است، ولى در آيه شريفه آن حضرت را نَفْس پيغمبر مىخواند؛ زيرا طبق قرار، فرزندان، زنان و نفس خود را دعوت كردند و على نه فرزند بود و نه زن؛ پس نفس پيغمبر بود.
در كشاف به نقل از عايشه آمده است: «پيغمبر، حسن، حسين، فاطمه و على علیهمالسلام را زير كسايى كه از پشم سياه و منقّش بود، جمع نمود و فرمود: «اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً(2)خدا فقط مىخواهد آلودگى را از شما خاندان [پيامبر]
بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند».(1)
همچنين فخر رازى پس از نقل آن روايت، گفته است: مثل اين كه همگى بر صحت اين روايت اتفاق دارند.(2)
نيشابورى نيز در تفسير خود نيز همين جمله را گفته است.(3)
پس معلوم مىشود اهل بيت پيغمبر كه خداوند خواست تا خصوص آنان پاكيزه شوند، همين جمع است و بس.
در قضيه خيبر از صحيح مسلم گفته شد كه از سعد وقاص نقل كرد: «وقتى آيه مباهله نازل شد، پيغمبرخدا على، فاطمه، حسن و حسين عليهماالسلام را نزد خود خواند و گفت: خداوندا! اينان اهل بيت من هستند».(4)
بنابر اين، معلوم مىشود سفارشى كه پيغمبر نزديك ارتحالش نسبت به اهل بيت نموده و آنان را با قرآن در ميان امت گذارده است، به نحوى كه از هم جدا نمىشوند، همين جمع هستند.
همچنين معلوم مىشود كه در بين مردان، از على علیهالسلام محبوبتر و در بين زنان، از فاطمه علیهاالسلام و در ميان فرزندان، از حسن و حسين عليهماالسلام عزيزتر وجود نداشت. لذا از اين جهت پيغمبر آنان را براى مباهله همراه خود برد.
با توجه به آيه 61 سوره آل عمران، چون مرجع ضمير «فيه» بر حسب سياق عبارت، حق است، پس اين آيه دليل مىشود بر اين كه پيغمبر براى مباهله با هر كس كه در مقام محاجه و عناد با حق بود، حاضر و آماده بود. يعنى مباهله تنها اختصاص به نصاراى نجران نداشت.
آرى! اين آيه شريفه تا قيام قيامت ثابت مىماند. اين بالاترين ضربتى بود كه از ناحيه پيغمبر خدا بر علماى باطل وارد آمد كه هيچگاه نتوانند، ولو در گوشه و كنار، بگويند كه ما
در مباحثه و منازعه بر پيغمبر غالب آمديم و او را بيچاره كرديم و چه زيبا گفت خداوند بلند مرتبه بزرگ:
«يُريدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَاللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْكَرِهَ الْكافِروُنَ»(1)
«مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند و حال آنكه خدا نور خود را كامل خواهد گردانيد گر چه كافران را ناخوش افتد».
1) سوره صف، آيه 8.
حكايت ديگرى كه مناسب است تا در كتاب مبارزات دشمنان خدا نقل شود، نامه نوشتن پيغمبر به كسرا و عكس العمل خسرو پرويز است. طبرى از محمّد بن اسحاق نقل مىنمايد كه پيغمبر به وسيله «عبداللّه بن حذافه سهمى» نامهاى براى پادشاه ايران فرستاد و در آن نام خود را مقدم بر نام پادشاه نوشت و سلام را مخصوص به تابعين حق دانست و او را به اسلام دعوت نمود تا آن كه سالم بماند. وقتى كسرا نامه را خواند آن را پاره كرد و گفت: او بنده من است، حال به من چنين مىنويسد؟! (نهايت غرور و نادانى پادشاه ايران از همين امر دانسته مىشود.او بايد در مقام تحقيق حق بر مىآمد، نه اين كه از مقدم نوشته شدن نام پيغمبر عصبانى شود).
وقتى اين خبر به پيغمبر رسيد فرمود: مُلك او پاره و از هم پاشيده شود! و چنان هم شد؛ پس از كشته شدن او، مملكت ايران دچار هرج و مرج گرديد تا آنكه ايران به دست مسلمين فتح شد. لذا آن بدبخت كه اسلام نياورد، نه خود سالم ماند و نه پادشاهى در خانواده او قرار گرفت.
خسروپرويز طى نامهاى به باذان(1)نوشت: دو مرد چابك را نزد شخصى كه در حجاز است بفرست، تا او را نزد من بياورند. از همين امر نهايت غرور او دانسته مىشود.
خسرو پرويز گمان مىكرد مملكت حجاز در تصرّف پادشاه يمن است و تصور مىكرد آن دو نفر كه از طرف او مىروند، مىتوانند پيغمبر را اسير كنند. گويا اين نادان از فتوحات
1) باذان: از قِبَل شاهنشاه ايران پادشاه يمن شده بود.
اسلام طى هفت سالى كه پيغمبر در مدينه بود، خبر نداشت و براى پيغمبر قدرت و توانايى قايل نبود و گمان مىكرد دو نفر فرستاده گماشته او مىتوانند آن حضرت را اسير كنند!
باذان، قهرمان پهلوان خود را كه نويسنده قابلى به نام «بابويه» بود با يكى ديگر به نام «خرخسره» نزد پيغمبر فرستاد. او در نامهاى سفارش كرد تا پيغمبر با آن دو نفر نزد خسرو پرويز بروند و به بابويه گفت: از حالات او براى من خبر بياور.
آنها آمدند و چون خواستند از طائف عبور نمايند، جمعى از قريش را ملاقات نموده و درباره پيغمبر پرسش كردند. قريش گفتند كه او در مدينه است. اهل طائف از اينكه پيغمبر در چنگال پادشاه ايران افتاده و او در صدد گرفتن پيغمبر بود، خشنود شدند
و با خود گفتند كه از محمّد راحت شديم.
نفوذ كسرا زياد بود و عرب هيچ وقت طاقت جنگ با او را نداشتند. قسمت آباد خاك عرب، يمن و خوزستان در تصرف كسرا و از مستعمرات ايران بود.
بابويه با رفيق خود در مدينه نزد پيغمبر آمده و گفتند: شاهنشاه به پادشاه يمن، باذان، نوشته و او را مأمور نموده است كه كسى را بفرستد تا تو را به نزد كسرا ببرد.
پادشاه يمن مرا فرستاد تا تو را ببرم. اگر اطاعت كنى، پادشاه يمن شفاعتت را مىكند و اگر نافرمانى كنى با توجه به شناختى كه از شاهنشاه دارى، تو و قوم تو را از بين برده و شهرهاى تو را خراب مىكند. آن دو نفر با ريش تراشيده و سبيل بلند آمده بودند.
پيغمبر از اين منظره خوشش نيامد و رو به آن دو كرد و فرمود: واى بر شما! چه كسى به شما دستور داد كه چنين كنيد؟ گفتند: خداى ما، كسرا. پيغمبر فرمود: «خداى من امر كرده است تا ريش را رها كنم و سبيل را كوتاه نمايم.
عجبا! پهلوان يمن از طرف پادشاه مأمور شده تا پيغمبر را نزد شاهنشاه ببرد و او شرح مأموريت داده و در انتظار پاسخ است، امّا پيغمبر با خيال آرام او را از آن عمل منع
مىكند و به معروف دعوت مىنمايد. آنگاه فرمود: حالا برويد و فردا بياييد.
همان وقت به پيغمبر وحى رسيد كه خداوند بر خسرو پرويز پسرش «شيرويه» را
مسلط كرد و او شبانه پدرش را كشت.
واقدى مىگويد: شيرويه شب سهشنبه، دهم جمادىالاولى از سال هفتم هجرت هفت ساعت از شب گذشته پدرش را كشت. پس تاريخ آمدن بابويه نزد پيغمبر از همين نقل معلوم مىشود.
پيغمبر آن دو نفر را از قصه آگاه فرمود. آنها گفتند: مىدانى چه مىگويى؟ آيا از مسؤوليّت اين سخن آگاه هستى؟ آيا آنچه را كه مىگويى بنويسيم و به پادشاه خبر دهيم؟! فرمود: بله. از من به او خبر دهيد و بگوييد كه دين و پادشاهى من به زودى به هرجا كه تصرف دارى مىرسد. پس به تو واگذار مىكنم و تو را بر قوم خودت از «ابناء»(1)سلطنت مىدهم. دو فرستاده برگشتند و باذان را آگاه كردند. او گفت: اين سخن، سخن پادشاه نيست. اين مرد را پيغمبر و راستگو مىبينم. صبر مىكنم تا صدق گفته او معلوم شود. اگر خبر او راست بود، شك نيست كه او پيغمبر مرسل است، و گرنه نظر خود را مىبينم.
طولى نكشيد كه نامه شيرويه به باذان رسيد: من كسرا را براى اصلاح مملكت كشتم. وقتى نامه من به تو رسيد، مردم را به اطاعت من وادار كن و به آن مرد كه كسرا درباره او به تو نوشته بود، كارى نداشته باش تا امر من مجدداً به تو برسد! وقتى نامه شيرويه به باذان رسيد، اسلام آورد و تمام ابناء فارس كه در يمن با او بودند، ايمان آوردند و بابويه به باذان گفت: من تاكنون با كسى سخن نگفتهام كه در نزد من بيشتر از او هيبت و عظمت داشته باشد.
باذان گفت: آيا با او پاسبان هم هست؟ گفت: نه.(2)
از اين قضيه فضيلت عجم دانسته مىشود كه به مجرد ديدن علامت صدق از اِخبار به امر پوشيده، تماما اسلام آوردند، امّا عرب با آن همه آيات بيّنات، ايمان نمىآوردند!
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم سالها در مكه مردم را دعوت نمود، ولى مؤمنينِ به وى معدود بودند و
سايرين تمام آن آيات را سِحر مىخواندند:
«وَاِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ»(1)
«و هرگاه نشانهاى ببينند روى بگردانند و گويند: سحرى دائم است».
كلام را در اين مقام ختم مىكنم؛ «حامِدا مُصَلِّيا مُسْتَغْفِرا».
1) سوره قمر، آيه 2.
• پيدايش نفاق در بين مسلمين
• هرچه از كفار كم مىشد بر منافقين افزوده مىگشت
• منافقين در دشمنى مانند يهود بودند
• بعضى از منافقين شناخته نمىشدند
• بخشى از عمليّات منافقين در غزوات
• كارشكنى منافقين در غزوه احد
• غزوه بنى قينقاع
• عمليّات تخريبى منافقين در جنگ خندق
• غزوه بنىقريظه، اصرار اوس و حكميّت سعد
• غزوه بنى المصطلق، بدگويى عبداللّه بن أُبى و سكوت عدّهاى از انصار
• نقشه تخريبى منافقين در غزوه هوازن و اعتراض انصار به پيغمبر
• عمليّات منافقين در غزوه تبوك و برگشت آنان
• چرا منافقين بيرون آمدند و چرا برگشتند؟!
• برگرداندن على علیهالسلام به مدينه و جلوگيرى پيغمبر از نقشه منافقين
• چرا منافقين نمىتوانستند با وجود على علیهالسلام كارى انجام دهند؟
• ترساندن مسلمين يكى از كارهاى منافقين بود
• ليلهالعقبه و نقش منافقين
• پيغمبر شبانه با عمّار و حذيفه بيرون آمد
• مسجد ضرار و خراب كردن لانه فساد و جاسوسى توسط پيغمبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم
• چگونگى رفتار و معاشرت پيغمبر با منافقين
• چرا پيغمبر منافقين را نكشت؟
• پيغمبر اسلام وقوع فتنهها، ارتداد و دروغ بستن به على علیهالسلام را پيش بينى نمود
• تلاش منافقان در نابودى دين همراه با حفظ اداى شهادتين
• نقشه پيغمبر براى جلوگيرى از عمليات منافقين
• اهل بيت پيغمبر چه كسانى هستند؟
• مقصود پيغمبر از حديث ثقلين
• و اصرار منافقين در دور ساختن امت از عترت علیهمالسلام
• نقشه ديگر پيغمبر براى حفظ امت از گمراه شدن به دست منافقين
• چرا پيغمبر سپاه را در آن حال با آن همه اصرار بيرون كرد؟
• چرا پيامبر اكرم اسامه را بر بزرگان مهاجرين و انصار امير كرد؟
• پاسخ صاحب سيره نبويه درباره نگاه داشتن ابو بكر توسط پيغمبر
• چرا سپاه اسامه نمىخواست از مدينه برود؟
• نقشهاى ديگر براى جلوگيرى از عمليات فتنه سازان
• دفاع بزرگان از عمر
• چرا پيغمبر چيزى ننوشت؟
• پيغمبر نمرده است
• چرا سخنان ابوبكر در عمر اثر كرد؟
• تخريب دين به دست منافقين و رواج يافتن دروغ
• خاتمه
نفاق، مرض بسيار خطرناكى است. چه بسا شخصى كه اسلام آورده و به وحدانيّت خدا و رسالت محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم شهادت داده است، مبتلا به اين مرض مىشود و رفته رفته ايمان و عقيده از او سلب مىگردد. اينگونه نيست كه هر كس مؤمن بود هيچ وقت ايمان از او سلب نشود و منافق نگردد:
«لا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ ايمانِكُمْ»(1)
«عذر نياوريد! شما بعد از ايمانتان كافر شدهايد».
اين آيه درباره منافقين است. ما نمىگوييم كه منافق هميشه منافق بود و مؤمن هميشه مؤمن؛ بلكه ممكن است كه مؤمن، منافق شود و يا منافق، مؤمن گردد. در سوره منافقون آمده است:
«اِتَّخَذُوا اَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللّهِ اِنَّهُمْ سآءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ * ذلِكَ بِاَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ»(2)
«سوگندهاى خود را [چون] سپرى بر خود گرفته و [مردم را] از راه خدا باز داشتهاند. راستى كه آنان چه بد مىكنند * اين بدان سبب است كه آنان ايمان آورده، سپس به انكار پرداختهاند و در نتيجه بر دلهايشان مهر زده شده و [ديگر] نمىفهمند».
اين آيه شريفه بر اين دلالت دارد كه منافقين از اول منافق نبودند، بلكه واقعا ايمان آورده بودند و بعد از آن منافق شدند. منافق با مسلمانان واقعى در اعمال شركت مىكند؛
نماز مىخواند، روزه مىگيرد، حج مىرود، در جنگها شركت مىكند و از كفار مىكشد و كشته مىشود، امّا قلب او مريض است و در آنچه مىگويد، شك دارد. چه بسا به وحدانيت حق و رسالت محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم شهادت مىدهد، امّا اصلاً منكر است و باور ندارد. مىتوان گفت كه در قرآن، منافق به منكِر گفته شده است، نه مريض. پس در هر دو صورت واقعاً كافر است، امّا در اثر اقرار لسانى، محكوم به احكام اسلام است و در جميع آثار با تمام مؤمنين مساوى است.
غالبا هر حزبى كه تأسيس مىگردد، در اول امر كسانى كه به آن مرام معتقد هستند از روى راستى و خلوص عقيده در رواج دادن آن مسلك و مرام جديّت دارند. وقتى مرامشان تا حدودى رواج يافت، هر اندازه كه بر عظمت و وسعت دايره و رونق بازار آن افزوده شود، منافق پيدا مىشود و درون آن حزب پا مىگذارند. به اين دليل كه يا مىخواهند از عظمت و موقعيت آن مرام و مسلك استفاده كنند و يا آنكه به واسطه ترس از مخالفت، خود را به آن حزب مىبندند و از افراد آن جمع محسوب مىشوند. به تدريج ممكن است بعضى از آنان هم كه در اول امر با اخلاص وارد حزب شدند، مريض شوند و از منافقين گردند؛ زيرا چيزى پديد آمده است كه بر خلاف انتظار آنها بوده و موجب تكدّر خاطرشان گرديده است، ولى از باب خوف يا طمع، صلاح خويش را در اظهار مخالفت نمىبينند، بلكه خود را از افراد حزب محسوب مىدارند.
پس غالباً سابقين در هر حزبى با عقيده هستند امّا هيچ وقت نمىتوان درباره لاحقين، چنين قضاوتى نمود؛ اين رسم و قانون هر حزبى است و دين اسلام نيز از اين قاعده مستثنى نيست. پيغمبر خدا، محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم در اول امرى كه دعوت نمود و براى ارشاد كليه بشر مبعوث گشت به مخالفت مشركين مبتلا بود و به تدريج مخالفت اهل كتاب نيز ضميمه شد. يعنى ابتداى امر، هيچگاه مبتلا به منافقين نبود؛ زيرا نمىتوان گفت كسانى كه در اول امر اسلام مىآوردند براى استفاده دنيايى بود. چون اگر هر يك از
آنها به هيچ قوم و قبيلهاى وابسته نبودند همواره از طرف بزرگان قريش تحت فشار بودند و به عذابهاى گوناگون مبتلا مىشدند. پس اسلام آوردن سابقين از مسلمين براى امر دنيايى و استفاده از جاه و مقام و متاع دنيا نبود، بلكه ممحّض در امر الهى بودند. لذا در قرآن از سابقين مدح شده است:
«وَالسّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَالْمُهاجِرينَ وَالاَْنْصارِ وَالَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسانٍ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَاَعَدَّلَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى تَحْتِهَا اْلاَنْهارُ خالِدينَ فيها اَبَداً ذلِكَ الْفُوْزُ الْعَظيمُ»(1)
«و پيشگامانِ نخستين از مهاجران و انصار و كسانى كه با نيكوكارى از آنان پيروى كردهاند، خدا از ايشان خشنود و آنان [نيز] از او خشنودند و براى آنان باغهايى آماده كرده كه از زير [درختان] آن نهرها روان است. هميشه در آن جاودانهاند. اين است همان كاميابى بزرگ».
در نزد خدا و پيغمبر و مسلمانان هر كس سابقه دارتر به اسلام بود، مقربتر بود. و بىجهت نبود اختلاف پيدا شد در اين كه چه كسى پيش از همه مسلمان شده است.
آرى! در آن زمان كه تمامى مردم به نظرِ استخفاف و استهزا به دين اسلام نگاه مىكردند و مسلمان بودن به هيچ وجه جنبه استفاده عنوانى و مالى نداشت، پيش قدم شدن به اسلام نشان دهنده علوّ مقام يقين و ايمان بود. هر اندازه كه بر عظمت اسلام و وسعت دايره آن افزوده مىشد، شبهه نفاق بيشتر مىگشت. اگر در نامهاى كه على علیهالسلام به معاويه نوشته بود ملاحظه شود، درخواهيم يافت كه آن حضرت چگونه فضل و برترى را مخصوص اهل سبقت دانسته و اسلام آوردن معاويه را پس از آنكه مردم عرب اسلام آورده بودند، كاشف از ايمان واقعى ندانسته است، بلكه آن را از باب رغبت به استفاده در پرتو اسلام يا ترس از كشته شدن در اثر مخالفت با اسلام مىداند. اگر اسلام آوردن معاويه براى ايمان واقعى بود، چگونه پس از آن كه بيچاره شد و جمعى از قريش آزاد گشتند، اين نور تابش نمود و يقين پيدا شد؟ معاويه از مؤلفة القلوب بود. پيغمبر به وسيله
1) سوره توبه، آيه 100.
شترانى كه به او و ابوسفيان داد، خواست تا جلب قلب آنان شود و تظاهر به شهادتين نمايند يا بر اين تظاهر باقى بمانند و مرتد نشوند.
اميرالمؤمنين علیهالسلام در اين باره مىفرمايد:
«وَ لَمّا اَدْخَلَ اللّهُ الْعَرَبَ فى دينِهِ اَفْواجا وَاَسْلَمَتْ لَهُ هذِهِ الاُْمَّةُ طَوْعا وَ كَرْها كُنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فى الدّينِ اِمّا رَغْبَةً وَ اِمّا رَهْبَةً عَلى حين فازَ اَهْلُ السَّبْقِ بِسَبْقِهِمْ وَ ذَهَبَ الْمُهاجِرُونَ الاَْوَّلُونَ بِفَضْلِهِمْ».(1)
«و هنگامى كه خدا عرب را فوج فوج به دين خود داخل ساخت و اين امت به هر حال اسلام را پذيرفت شما از كسانى بوديد كه به اين دين داخل شددى، امّا اين كار يا براى دنيا بود و يا از ترس، و اين موقعى بود كه سبقت گيرندگان سبقت جسته و مهاجران نخستين فضل و برترى خويش را يافته بودند».
من نمىخواهم بگويم كه هركس آخر كار ايمان آورد، منافق است و هركس در اول امر اسلام آورد، مؤمن بود و ايمان او تا وقت مردن ثابت مىماند، بلكه مىگويم كسانى كه در موقع سختى اسلام مىآورند، غالباً باعث و محرك آنان ايمان واقعى بوده و كسانى كه در آخر ايمان مىآوردند، نمىتوان درباره آنها چنين قضاوتى نمود. چون شبهه رغبت به مال يا رياست و استفاده از قِبَل اسلام و ترس از مخالفت در اول امر نبود، امّا در آخر بود. در عين حال ممكن است كسانى كه از سابقين و مجاهدين بودند، مرتد شوند و در صف مخالفين يا منافقين در آيند؛ چنانچه از آيات ذيل استفاده مىشود:
«لاتَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ ايمانِكُمْ»(2)
«عذر نياوريد! شما بعد از ايمانتان كافر شدهايد».
همچنين مىفرمايد:
«ذلِكَ بِاَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا»(3)
«اين بدان سبب است كه آنان ايمان آورده سپس به انكار پرداختهاند».
در سيره حلبيه، ذيل قصه «ليلة العقبه» در غزوه تبوك و قصد منافقين به كشتن پيغمبر آمده است: «صبح روز بعد پيغمبر به اَسيَد بن حضير كه از رؤساى طايفه اوس بود، فرمود: آيا مىدانى منافقين مىخواستند چه بكنند؟ و بعد واقعه را شرح داد. اَسيَد
مىگويد: يا رسول اللّه! اكنون تمامى مردم و قبايل حاضر هستند و در اينجا منزل كردهاند. دستور بفرمائيد تا هر طايفه منافقين خود را بكشند و اگر ميل داشته باشيد به من دستور دهيد تا هر كس را كه مىخواهيد نزد شما حاضر كنم و گردنش را بزنم. پيغمبر فرمود:
«خوش ندارم مردم بگويند كه محمّد به وسيله جمعى با دشمنان خود جنگ كرد و چون به وسيله آنان بر دشمنان غالب آمد به سمت آن جمع برگشت و آن كسانى كه پل پيروزى او بودند
را نابود كرده و تمامى آنان را كشت».(1)
در جمله بالا تأمّل كنيد! آيا منافقينى كه مىخواستند در غزوه تبوك پيغمبر را بكشند از مؤلفة القلوب بودند كه پس از فتح مكّه اسلام آوردند و يا از سابقين در اسلام بودند كه در تمام غزوات شركت داشته و در جنگهاى پيغمبر از مجاهدين بودند؟ (ان شاء اللّه شرح اين قصه در همين كتاب خواهد آمد.) نمىتوان شك نمود كه آن جمله پيغمبر با اَسيَد بن حضير درباره كسانى صادق است كه از اول جزو ياوران بوده و در مصائب با آن حضرت شريك بودند.
آرى! آنان كسانى بودند كه سالها در ركاب پيغمبر با مشركين و اهل كتاب مىجنگيدند، ولى در اين اواخر مريض شدند و منافق گشتند و آيه شريفه «اَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا» درباره آنان صدق مىكند. اينان هستند كه پيغمبر نمىخواهد آنان را نابود كند تا مردم نگويند كه محمّد به وسيله جمعى بر دشمنان غلبه يافت و پس از غلبه، آنان را كشت. چرا كه آن كار، عمل سياسيين و سلاطين است. در تاريخ سلاطين معروف است كه آنان كسانى را كه به وسيله زحمات ايشان به مقام عظمت رسيدند، مىكشتند و خود را از شرّ آيندهشان بر خود يا وليعهد خود و يا از شرّ منتگذاريشان محفوظ مىداشتند.
امّا پيغمبر كه تاريخ او روشن و صحيفه عملش پاك و پاكيزه است با سياسيين فرق دارد. او به دست دشمنان دين بهانه نمىدهد. او منافقين را نمىكشد تا دشمنان او نگويند
1) سيره حلبيّه، ج 3، ص 121.
كه آنان مردمان پاكى بودند و پيغمبر اسلام براى آنكه زمينه رياست خويشان خود را فراهم سازد، آنان را كشت. و يا بگويند كه چون آنان بر عيوب او مطّلع شدند و خواستند مطلب را به مردم بگويند، آنان را كشت تا سرّ او محفوظ بماند.
مىتوان گفت كه پيش از هجرت پيغمبراكرم به مدينه در ميان مسلمين، منافق نبود و يا آنكه عدد آنان بسيار كم و ناچيز بود، ولى پس از آمدن پيغمبر به مدينه و حصول جمعى منظم و شهرى آباد و قشونى فراوان، اين مرض پيدا شد و به تدريج بر عدد آنان افزوده گرديد. هر اندازه كه فتوحات پيغمبر بيشتر و مملكت او دامنهدارتر مىشد، جمعيّت منافقين رو به زيادى مىگذاشت؛ زيرا در آن ميان مسلمانان ناراضى پيدا مىشد و عدهاى به جهت خوف و طمع، مسلمان مىشدند. تمام آياتى كه درباره منافقين نازل شده است از سوره منافقين، توبه، بقره، نساء، انفال، ابتداى سوره عنكبوت تا سور احزاب، فتح، حديد و حشر را مىتوان گفت كه در مدينه يا در ميان جنگها و غزوات نازل شدهاند. بنابر اين، دانسته شد كه نفاق پس از پيدايش روبه زيادى مىرفت، نه نقصان. پس هرچه از دشمنان خدا و مشركين و يا از اهل كتاب كم مىشد و بر مؤمنين افزوده مىگشت، تعداد منافقين نيز رو به زيادى مىرفت.
دشمنى منافقين نظير دشمنى يهودِ اهل كتاب بود؛ زيرا نمىتوانستند به جز اذيّت ضررى برسانند: «لَنْ يَضُرُّوكُمْ اِلاّ اَذىً(1)جز آزارى [اندك] هرگز به شما زيانى نخواهند رسانيد»؛ امّا با اين تفاوت كه منافقان در صدد جنگ با پيغمبر بر نمىآمدند، ولى يهود در صدد مقابله بر آمدند؛ اگرچه پشت به جنگ مىكردند: «وَاِنْ يُقاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ اْلاَدْبارَ(2)و اگر با شما بجنگند به شما پشت نمايند».
مشركين از استهزا شروع كرده و كار را به مرحله نهايى كشاندند؛ جنگها كردند و كشتهها دادند، ولى منافقين از استهزا و اذيّت، تخريب امور و ايجاد فتنه و هرج و مرج و فساد، تجاوز نكرده و كار را به جنگ و مقاتله نرساندند. آنها هر اندازه پر جمعيّت مىشدند از جنگ خوددارى مىكردند.
پيغمبر در قضيه احد با هزار نفر براى جنگ با مشركين از مدينه بيرون رفت كه در اثناى راه عبداللّه، پسر أُبى با سيصد نفر به مدينه برگشت و از پيغمبر جدا شد و پيغمبر نيز با هفتصد نفر به سمت احد رفتند. همچنين در جنگ تبوك پيغمبر با قشون از مدينه بيرون رفت و در «ثنية الوداع» منزل كرد و عبداللّه بن أُبى نيز پايينتر، جداگانه با قشون خود منزل كرد و قشون او با قشون پيغمبر مخلوط نبود. (طبرى از محمّد ابن اسحق نقل مىكند و گمان مىكند كه قشون عبداللّه كمتر از قشون پيغمبر نبود.)
من مىگويم: بر فرض هم كه قشون منافقين از قشون پيغمبر كمتر بود، امّا از همين نقل دانسته مىشود كه در عين حال قشون منافقين بسيار بود؛ زيرا پيغمبر خدا در اين سفر با جمعيت زيادى حركت نمود و به سمت روم نصارا مىرفت. اين جنگ شوخى نبود و جنگ با «هرقل» امپراطور روم حساب مىشد. پس هر چه مىتوانست بايد با خود قشون مىبرد. حال، ملاحظه كنيد كه قشون منافقين چقدر زياد بود كه در مقابل لشكر پيغمبر منزل گرفتند. در جنگ احد، نسبت، سه به يك بود. آنها جدا نبودند، امّا در اين نوبت كه از اول جدا بودند، معلوم مىشود كه بيش از آن نسبت بود. حال، اگر تعدادشان برابر نبود از نصف هم كمتر نبود. منافقين با آن كثرت عدد، همانند يهود بودند و جز اذيّت، نمىتوانستند كارى انجام دهند؛ نه اينكه نمىخواستند. آنان در صدد موقعيت بودند، ولى خداوند از باب آن كه دين خود را يارى كند، جلوگيرى مىنمود و نمىگذاشت از مرحله اذيّت و اضرار و افساد بالاتر روند.
«لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الاُْمُورَ حَتّى جآءَ الْحَقُّ وَظَهَرَ اَمْرُ اللّهِ وَهُمْ كارِهُونَ»(1)
1) سوره توبه، آيه 48.
«در حقيقت، پيش از اين [نيز] در صدد فتنه جويى بر آمدند و كارها را بر تو وارونه ساختند تا حق آمد و امر خدا آشكار شد، در حالى كه آنان ناخشنود بودند».
اين خود معجزهاى از معجزات پيغمبر است؛ هر پادشاهى كه در قشون خود به گروه نفاق مبتلا شود و آن منافقين با دشمنان خارجى نيز ارتباط داشته باشند، مىبايست خود
به خود امر او رو به اضمحلال رود. (مگر حسين بن على چنين نشد و در اثر نفاق داخلى و ربط با دشمن خارجى كشته نشد؟ همچنين نسبت مصعب بن زبير به عبدالملك بن مروان نيز اين گونه بود.) امّا مرعوب بودن منافقين از پيغمبر و اختلال امور آنان با وجود كثرت نيرو و جمعيت آنان و با وجود طرح نقشههاى تخريبى و با آنكه پيغمبر منافقين را نمىكشت و آنان با كمال آزادى مشغول فعاليّت بودند، خود، از امور خارق العادهاى است كه مىتوان از آن فهميد كه خداوند مىخواست تا پيغمبرِ خود را از شرّ اعدا محفوظ بدارد و دين او را غالب سازد؛ چنانچه فرمود: «وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ(1)و خدا تو را از [گزند] مردم نگاه مىدارد». و يا «حَتّى جآءَ الْحَقُّ وَظَهَرَ اَمْرُ اللّهِ وَهُمْ كارِهُونَ(2)تا حق آمد و امر خدا آشكار شد، در حالى كه آنان ناخشنود بودند». سرانجام بر خلاف ميل منافقين، امر خدا جارى شد.
آرى! آنچه خداوند بخواهد همان خواهد شد.
چون منافقين تظاهر به شهادتين داشته و به تمام قوانين اسلام ملتزم بودند نماز مىخواندند، روزه مىگرفتند، زكات مال مىدادند و در جهاد شركت مىجستند، بنابراين به اين زودىها قابل تشخيص نبودند. آنها شبيه ديگر مسلمانان بودند و در تمام امور شراكت داشتند. همين امر هم سرّ محفوظ ماندن آنان بود؛ زيرا در غير اين صورت مرتد
مىشدند و حساب آنان از مسلمين جدا مىشد.
وجود چنين افرادى در ميان جمعى از مسلمين بسيار خطرناك بود. آنها در اذيّت و آزار و تخريب امور مسلمين كوتاهى نداشتند و اگر گاهى نفاق آنان كشف مىشد با سوگندهاى خود پردهپوشى كرده يا منكِر اصل قصّه مىشدند و قسم ياد مىكردند. (مثل قضيه زيد بن ارقم با عبداللّه پسر أُبى كه خواهد آمد) و اگر قابل انكار نبود توجيه مىكردند. (مثل نامه نوشتن حاطب بن ابى بلتعه به اهل مكه و خبر دادن او از حركت پيغمبر كه وقتى نامه كشف شد، ديگر مجال انكار نبود. بنابر اين گفت: مىدانستم كه براى شما ضرر ندارد و خواستم بدين وسيله من بر قريش حقى پيدا كنم تا به اهل من خدمت كنند؛ چنانكه گذشت).
«يَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ وَاللّهُ وَرَسُولُهُ اَحَقُّ اَنْ يُرْضُوهُ اِنْ كانُوا مُؤْمِنينَ * اَلَمْ يَعْلَمُوا اَنَّهُ مَنْ يُحادِدِ اللّهَ وَرَسُولَهُ فَاِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِداً فيها ذلِكَ الْخِزْىُ الْعَظيمُ»(1)
«منافقان براى اغفال و خشنود كردن شما مؤمنان به نام خدا سوگند مىخورند در صورتى كه اگر ايمان داشتند سزاوارتر اين بود كه خدا و رسول را از خود خشنود كنند؛ آيا نمىدانند كه هر كس با خدا و رسولش به عداوت برخيزد از قهر خدا آتش دوزخ كيفر دائمى اوست و اين به حقيقت ذات و خوارى بزرگ است».
خداوند در اين آيه اشاره مىكند كه آنها مىخواهند به وسيله قسم خوردن، شما را راضى كنند. همچنين اضافه مىكند كه راضى نگاه داشتن خدا و پيغمبر لازمتر است. آيا نمىدانند كسى كه با خدا و پيغمبر دشمنى كند، مستوجب خلود در آتش جهنّم است و آن، بدبختى عظيمى است؟! همچنين در جايى ديگر مىفرمايد:
«اِذا جَآءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ اِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ وَاللّهُ يَعْلَمُ اِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللّهُ يَشْهَدُ اِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ * اِتَّخَذُوا اَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللّهِ اِنَّهُمْ سآءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»(2)
«چون منافقان نزد تو آيند، گويند: گواهى مىدهيم كه تو واقعا پيامبر خدايى و خدا [هم] مىداند كه تو واقعا پيامبر او هستى و خدا گواهى مىدهد كه مردمِ دو چهره، سخت دروغگويند. سوگندهايى خود را [چون] سپرى بر خود گرفته و [مردم را] از راه خدا باز داشتهاند. راستى كه آنان چه بد مىكنند».
خداوند در اين آيه نيز درباره منافقين مىفرمايد: منافقان وقتى نزد پيغمبر مىآيند، مىگويند كه ما شهادت مىدهيم كه تو پيغمبر خدا هستى. سپس مىافزايد: خداوند مىداند كه او پيغمبر است، ولى منافقين به پيغمبر بودن او عقيده ندارند و دروغ مىگويند. آنان، خود را در زير سپر سوگندها از كشتهشدن محفوظ مىدارند و بدين وسيله مشغول گمراه كردن مردم و جلوگيرى از راه حق مىشوند و در عين تظاهر به اسلام، به كار زشت و ناپسندى مشغول هستند؛ عمليّات تخريبى.
منافقين در خلوت و پنهانى از بدگويى نسبت به پيغمبر و توهين به او و كفر به خداوند مضايقه نداشتند و اگر گاهى كشف مىشد و هيچ راهى براى انكار نداشتند، مىگفتند كه ما شوخى كرديم. خداوند در اين خصوص مىفرمايد:
«وَلَئِنْ سَئَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ اِنَّما كُنّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ اَبِاللّهِ وَآياتِهِ وَرَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِءُونَ»(1)
«و اگر از ايشان بپرسى، مسلما خواهند گفت: ما فقط شوخى و بازى مىكرديم. بگو: آيا خدا و آيات او و پيامبرش را ريشخند مىكرديد؟»
همچنين در آيه شريفه ديگرى مىفرمايد:
«وَ مِمَّنْ حُولَكُمْ مِنَ الاَْعْرابِ مُنافِقُونَ وَمِنْ اَهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُوا عَلىَالنِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ اِلى عَذابٍ عَظيمٍ»(2)
«و برخى از باديه نشينانى كه پيرامون شما هستند؛ منافقند و از ساكنان مدينه [نيز عدهاى ]بر نفاق خو گرفتهاند. تو آنان را نمىشناسى، [ولى] ما آنان را مىشناسيم.
به زودى آنان را دو بار عذاب مىكنيم. سپس به عذابى بزرگ بازگردانيده مىشوند».
از اين آيه شريفه، شيوع مرض نفاق در ميان مسلمانان دانسته مىشود. آيه مىگويد: گروهى از مردم بياباننشين منافق هستند و عدهاى از اهل مدينه نيز ممحّض در نفاق شدند كه حتى پيغمبر نيز آنان را نمىشناسد، امّا خداوند مىشناسد.
البته اين جماعت غير از آن منافقينى بودند كه در ميان مسلمانان معروف به نفاق بودند كه عبداللّه بن أُبى رئيس آنان بود و اسامى جمعى از آنان در كتب ضبط است. اين منافقين شرّ محض بودند و اصلاً خيرى نداشتند و در عين حال مخفى بودند و هيچ كس آنان را نمىشناخت. آنها براى اسلام و مسلمين بسيار خطرناك بودند.
در سيره حلبيه به نقل از حذيفه كه او را صاحب سرّ پيغمبرخدا مىناميدند، آمده است: «پيغمبر به او فرمود: من سرّى را به تو مىگويم و تو آن را فاش نكن. من مأمورم تا بر جنازه فلان و فلان (و جماعتى از منافقين را شمرد) نماز نخوانم. چون پيغمبر وفات كرد و نوبت خلافت به عمر رسيد، اگر كسى مىمرد و عمر به او بدگمان بود كه آيا از آن دسته است يا نه، دست حذيفه را مىگرفت و او را براى نماز خواندن مىبرد. اگر حذيفه مىآمد، عمر بر او نماز مىخواند و اگر نمىآمد، عمر هم نماز نمىخواند».(1)البته آن عدهاى كه پيغمبر به حذيفه معرفى كرده است، غير از آن جماعت اهل مدينه بودند كه در قرآن آمده است. كه پيغمبر آنان را نمىشناسد.
منافقين در اذيت و آزار رساندن، شبيه يهود بودند. حتى بعضى از آنان از نژاد يهود بودند. مثلاً رفاعة بن زيد بن تابوت را كه طبرى جزء بزرگان منافقين مىشمارد(2)از بنى قينقاع است كه يهودى بودند. پس معلوم مىشود كه از هر گروهى در بين منافقين
بودند. چون منافقين در جوار و همسايگى يهود به سر مىبردند، اخلاق آنان به منافقين سرايت كرد و در عمل نيز شريك يا نظير يكديگر شده بودند.
قطعا منافقين با اختلاف طبقاتى كه داشتند و روز به روز بر جمعيت آنان افزوده مىشد، هيچ روزى بيكار نبودند و در آزار پيغمبر و تخريب امور مسلمين و تقويت كفار و مشركين كوتاهى نداشتند؛ ولى خواست خداوند اين بود كه پيغمبرش غالب و امرش ظاهر شود. چون خداوند خواسته بود، همان شد و تمام زحمات منافقين در عصر پيغمبر به هدر رفت.
مناسب است در اين مقام قسمتى از عمليّات منافقين را ذكر نماييم تا كيفيت مبارزات دشمنان خدا و طرز مقاومت پيغمبر دانسته شود و اين مشت نمونهاى از خروار خواهد بود.
هنگامى كه پيغمبر مىخواست با مسلمين براى جنگ از مدينه بيرون رود، عبداللّه بن أُبى چون به ظاهر يكى از مسلمين و رئيس خزرج بود، گفت كه در شهر بمانيم و در كوچه و بازار جنگِ تن به تن كنيم. بين او و سعد بن معاذ، رئيس اوس اختلاف نظر پيدا شد. اين يكى از مواردى بود كه عبداللّه خيلى خطرناك بود و اگر خواست خداوند نبود، بايد پيش از رسيدن مشركين، بين اوس و خزرج جنگ داخلى شروع مىشد. منشأ اين جنگ داخلى نيز همان اختلافنظر رؤساى دو طايفه اوس و خزرج بود كه سالها با هم جنگ داشتند و دشمن ديرينه يكديگر بودند. عاقبت پيغمبر تصميم بر بيرون رفتن گرفت؛ امّا عبداللّه در ميان راه با سيصد نفر از همدستان خود از لشكر پيغمبر جدا شد و آن حضرت با حدود هفتصد نفر نيروى جنگى به طرف احد حركت كرد و جنگ با مشركان در آنجا واقع شد.
حال سؤال اين جاست كه اگر جماعتى كه با عبد اللّه رفتند واقعاً مسلمان بودند، چرا به خاطر عبداللّه بن أُبى از موافقت پيغمبر دست برداشتند؟! اگر آن جماعت مثل رئيس
خود منافق نبودند، در موقعى كه دشمن به سمت مدينه هجوم آورده بود، دست از يارى پيغمبر و جنگ با مشركين بر نمىداشتند.
اين اختلاف كلمه به وسيله منافقين كه منجر به رفتن ثلث قشون پيغمبر شد، موجب اين بود كه بقيه قشون نيز دلسرد شوند و در موقع جنگ شكست بخورند؛ چنانكه همين امر واقع شد و مسلمانان فرار كردند و به پيغمبر توجّهى نداشتند: بعضى در بيابانها و جمعى در كوهها پراكنده شدند و بخشى هم خود را به مدينه رساندند و چند نفرى نيز از مدينه دورتر رفتند و جمعى ديگر تصميم گرفتند تا به وسيله عبداللّه بن أُبى از ابوسفيان، رئيس مشركين امان بگيرند و تسليم شوند.
طبرى مىگويد: «اصحاب پيغمبر از او جدا شدند. بعضى به مدينه برگشتند و برخى بالاى كوه، روى صخره رفتند. چون در ميان مردم مشهور شد كه پيغمبر كشته شده است، بعضى از كسانى كه بالاى كوه روى صخره بودند، گفتند: كاش كسى را نزد عبداللّه پسر أُبى مىفرستاديم تا براى ما از ابوسفيان امان بخواهد. اى قوم! محمّد كشته شده است.
پس قبل از آن كه قومتان بيايند و شما را بكشند به سوى آنها برگرديد. انس بن نضر گفت:
اگر محمّد كشته شد، خداى او زنده است. پس براى خدا با كفار بجنگيد! آنگاه گفت: خداوندا! من از آنچه اين جماعت مىگويند بيزارم. انس با شمشير كشيده به كفار حمله نمود و جنگ كرد تا كشته شد».(1)
در همين نقل دقّت كنيد! آن كسانى كه با پيغمبر آمدند و در جنگ شركت داشتند نيز سالم و خالى از مرض نبودند. اولاً چرا بايد پيغمبر را تنها بگذارند و از او جدا شوند؟ اگر به خدا و پيغمبر علاقه داشتند از شهادت فرار نمىكردند. چرا هرچه پيغمبر آنان را مىطلبيد، جواب نمىدادند و فرار مىكردند؟ ثانياً اين گفته، سخن يك نفر نبود. پس معلوم مىشود كه تمامى حاضرين مىخواستند كسى را نزد عبد اللّه بن أُبى بفرستند و به وسيله اين منافق از ابوسفيان امان بگيرند. لذا انس گفت: خداوندا، بيزارم از آنچه اين جماعت مىگويند و از گفته آنها به درگاه الهى عذر خواهى نمود. پس اگر آنها مسلمان
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 520.
بودند، چرا مىخواستند پس از كشته شدن احتمالى پيغمبر زير بار ابوسفيان بروند؟
آرى! آن شهيد راه خدا گفت كه اگر محمّد كشته شده است، خداى او زنده است و با شمشير حمله نمود تا كشته شد. از اين مطلب دانسته شد كه در ميان قشون پيغمبر تصفيه كاملى به عمل نيامده بود و پس از رفتن آن سيصد نفر با عبداللّه، باز هم منافق يا مريض در ميان قشون پيغمبر بود و چون خيال كردند پيغمبر كشته شده است از دين او بيزارى جستند و به وسيله دشمن خدا، طالب صلح با ابوسفيان شدند.
مفسّران گويند كه آيه شريفه «وَما مُحَمَّدٌ اِلاّرَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَإِنْ ماتَ اَوْقُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ(1)و محمّد، جز فرستادهاى كه پيش از او [هم] پيامبرانى [آمده و] گذشتند، نيست.
آيا اگر او بميرد يا كشته شود از عقيده خود بر مىگرديد؟ و هر كس از عقيده خود بازگردد، هر گز هيچ زيانى به خدا نمىرساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مىدهد». در همين مورد نازل شده است.
از اين حكايت ارتباط عبداللّه، رئيس منافقين با مشركين كشف مىشود. شايد دستور اين بود كه عبداللّه، بين مسلمين اختلاف كلمه بيندازد و قشون را متفرق سازد و او اين نقشه را ماهرانه انجام داد. اگر پيغمبر با پيشنهاد عبداللّه مبنى بر بيرون نرفتن از مدينه براى جنگ، موافقت مىنمود، دشمن را به خانه خود كشانده بود كه اين امر موجب عزّت مشركين و شكست مسلمين بود؛ امّا چون پيغمبر مخالفت كرد، عبداللّه به اين بهانه كنارهگيرى كرد و با ثلث لشكر به مدينه برگشت. پس در هر حال، نهايت كمك را به مشركين نموده بود. لذا رابطه او با ابوسفيان محكم بود؛ بلكه جمعى از ياوران او در قشون پيغمبر بودند و موجبات شكست مسلمين را فراهم ساختند. من بعيد نمىدانم كه اشاعه كشته شدن پيغمبر نيز از ناحيه همين منافقين باشد؛ آنان با خيال آرام نقشه صلح با ابوسفيان را به وسيله عبداللّه طرح مىكردند. لذا با توجه و ملاحظه آيه شريفه «لَقَدِ ابْتَغَوُا
1) سوره آل عمران، آيه 144.
الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَقَلَّبُوا لَكَ اْلاُمُورَ حَتّى جآءَ الْحَقُّ وَظَهَرَ اَمْرُاللّهِ وَهُمْ كارِهُونَ(1)در حقيقت، پيش از اين [نيز] در صدد فتنه جويى بر آمدند و كارها را بر تو وارونه ساختند تا حق آمد و امر خدا آشكار شد؛ در حالى كه آنان ناخشنود بودند». فهميده مىشود كه اگر مشيّت الهى نبود، پيغمبر از چنگ همين منافقين و مصاحبانى كه در ركاب او بودند، نجات نمىيافت و سختترين ضربات توسط همين دشمنان داخلى بر پيغمبر وارد مىآمد.
پس از آنكه پيغمبر، يهود را پانزده روز محاصره نمود، آنان به حكم پيغمبر تسليم بلاشرط شدند. بنابر نقل طبرى از واقدى، پيغمبر مىخواست آنان را بكُشد، ولى عبداللّه بن أُبى واسطه شد.(2)طبق نقلش از محمّد بن اسحاق، عبداللّه گفت: «اى محمد! در حق هم عهدان من خوبى كن! پيغمبر به او جواب نداد. باز عبداللّه گفت: اى محمد! در حق همعهدان من خوبى كن! پيغمبر از او روى گردانيد. پس گريبان پيغمبر را گرفت و گفت: اى محمّد! درباره هم عهدان من نيكى كن! پيغمبر فرمود: مرا رها كن! و غضب نمود و در صورت مباركش، آثار غضب آشكار شد. مجدداً فرمود: مرا رها كن! گفت: نه. به خدا سوگند، از تو دست بر نمىدارم تا با هم عهدان من نيكويى كنى. مىخواهى سرهاى هفتصد نفر از دوستان مرا كه در مواقع جنگ به حمايت من بر مىخاستند و كمك كار من بودند را در يك صبح درو كنى؟ من از آينده وحشت دارم و به مساعدت آنان احتياج دارم. پيغمبر فرمود: آنان را به تو دادم».(3)
بنابر نقل واقدى پيغمبر فرمود: «يهود را رها كنيد! خدا آنان را و عبداللّه را نيز با آنانلعنت كند! آنگاه فرمود: يهود بنى قينقاع را بيرون كنيد! و آنها از وطن آواره شدند».(4)
در همين قضيه درست دقت كنيد و ببينيد كه آيا عبداللّه از اسلام بهرهاى داشته
است؟ پسر أُبى از آنچه پيغمبر مىخواست و موجب پيشرفت مسلمين بود، جلوگيرى مىكند؛ از دشمنان خدا حمايت و با آنان دوستى مىكند؛ در حضور پيغمبر، او را محمّد خطاب مىكند و پس از مكالمه، گريبان آن سرور را مىگيرد و هرچه پيامبر مىفرمايد مرا رها كن، اطاعت نمىكند و از غضب پيغمبر باك ندارد و صريحاً مىگويد مىخواهم براى روزهاى آينده از آنان استفاده كنم. دشمنان خدا را براى آنكه روزى به اتّفاق آنان با پيغمبر و اولياءاللّه بجنگد، نگاهدارى مىكند.
من از اين دشمن خدا، عبداللّه بن أُبى صرفنظر مىكنم و مىگويم كه اگر طايفه او مسلمان بودند، چرا از او حمايت مىكردند. در چنين موقعى، عبداللّه به طايفهاش اعتماد داشت. اگر او مىدانست كه آنان در اينگونه مواقع از او حمايت نخواهند كرد، هيچوقت آن گونه جسارت نمىكرد. ممكن است بگوييم كه طايفه اوس نمىتوانستند به عبداللّه پرخاش كنند و از رفتار او ممانعت نمايند. چون فاميل او - طايفه خزرج - يا عدهاى از آنان به حمايت از او برمىخاستند و باز بين اوس و خزرج، جنگ به پا مىگشت. همچنين اگر مهاجرين در قبال عبداللّه قيام مىكردند، جنگ بين مهاجر و انصار شروع مىشد. عبداللّه اطمينان داشت كسى از اوس و مهاجرين به حمايت از پيغمبر و عليه او قيام نخواهد كرد و خزرج هم چون فاميل او هستند به احترام وى سخنى نمىگويند. لذا اين دشمن خدا با پيغمبر خدا آنگونه رفتار مىنمود.
من اگر اوس و مهاجرين را معذور بدانم و بگويم از فتنه ترسيدند، ولى اين احتمال را درباره فاميل خودِ عبداللّه نمىدهم. اگر عدهاى از همان خويشان عبداللّه به حمايت از پيغمبر بر مىخاستند هيچ ضررى نداشت، بلكه موجب عزت اسلام و مسلمين مىشد؛ چنانكه در غزوه بنىالمصطلق پسر همين عبداللّهِ منافق، در نزديكى مدينه جلوى پدر را گرفت و گفت كه نمىگذارم وارد شهر شوى تا آنكه پيغمبر اجازه فرمود كه عبداللّه وارد شود و هيچ فتنهاى به پا نشد و جنگى ميان خزرج شروع نشد.
من از اين قصه، نفوذ كامل منافقين را به دست مىآورم به حدّى كه مؤمنين از خزرج قدرت اظهار مخالفت نداشتند. از حلم پيغمبراكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم نيز بسيار متعجبم! چگونه در
مقابل اذيّتهاى منافقين صبر كرد و از همين دشمنان خدا، براى ريشه كن كردن مشركين و اهل كتاب - دو دسته ديگر از دشمنان خدا - استفاده نمود و در عين حال، نقشه عبداللّه منافق را باطل كرد! زيرا عبد اللّه مىخواست از زنده ماندن يهود استفاده كند و حزب شيطان را تقويت نمايد. او گمان مىكرد كه اگر يهود از كشته شدن خلاص شوند در آينده از آنان عليه اسلام و مسلمين بهره مىگيرد. هرچند پيغمبر آن ملاعين را به آن ملعون بخشيد، ولى فرمان داد تا از حجاز بيرون روند و آنان را آواره نمود و دست عبداللّه را تا آخر عمر از آنان كوتاه كرد.
قسمتى از عمليات منافقين را از اين آيات شريفه مىتوان به دست آورد:
«اِذْ جآءُوكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ اَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ اِذْ زاغَتِ اْلاَبْصارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللّهِ الظُّنُونًا * هُنالِكَ ابْتُلِىَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزالاً شَدِيداً * وَاِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ اِلاّ غُرُوراً * وَاِذْ قالَتْ طآئِفَةٌ مِنْهُمْ يا اَهْلَ يَثْرِبَ لامُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَريقٌ مِنْهُمُ النَّبِىَّ يَقُولُونَ اِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ماهِىَ بِعَوْرَةٍ اِنْ يُريدُونَ اِلاّ فِراراً * وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ اَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَأَتَوْها وَماتَلَبَّثُوا بِها اِلاّ يَسيراً * وَلَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّهَ مِنْ قَبْلُ لايُوَلُّونَ اْلاَدْبارَ وَكانَ عَهْدُ اللّهِ مَسْئُولاً»(1)
«هنگامى كه از بالاى [سر] شما و از زير [پاى] شما آمدند و آنگاه كه چشمها خيره شد و جانها به گلوگاهها رسيد و به خدا گمانهايى [نابهجا ]مىبريد، آنجا [بود
كه ]مؤمنان در آزمايش قرار گرفتند و سخت تكان خوردند و هنگامى كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى است مىگفتند: «خدا و فرستادهاش جز فريب به ما وعدهاى ندادند» و چون گروهى از آنان گفتند: «اى مردم مدينه، ديگر شما را جاى درنگ نيست، برگرديد!» و گروهى از آنان از پيامبر اجازه مىخواستند و
1) سوره احزاب، آيه 10 - 15.
مىگفتند: «خانههاى ما بى حفاظ است» و[لى خانههايشان] بى حفاظ نبود، [آنان] جز گريز [از جهاد] چيزى نمىخواستند. و اگر از اطراف [مدينه ]مورد هجوم واقع مىشدند و آنگاه آنان را به ارتداد مىخواندند، قطعا آن را مىپذيرفتند و جز اندكى در اين [كار] درنگ نمىكردند؛ با آنكه قبلاً با خدا سخت پيمان بسته بودند كه پشت [به دشمن] نكنند و پيمان خدا همواره بازخواست دارد».
در جنگ خندق بر اثر حمله احزاب - دشمنان خدا - از بالا و پايين مدينه، مسلمين محصور شدند و مؤمنين به لرزه در آمدند و يا در عقايد متزلزل شدند، و منافقين و آن كسان كه قلبشان مريض بود.(1)مىگفتند: وعدههاى فتح و پيروزى خدا و پيغمبر، دروغ بود و طايفهاى از منافقين گفتند: جاى توقف نيست. به خانههاى خود برگرديد و از جنگ
دست برداريد! همچنين بعضى از منافقين مىآمدند و به بهانه آنكه خانههاى ما خراب است و در مقابل دشمن و دزد، حفاظى ندارد از پيغمبر اجازه برگشت مىخواستند. آنها دروغ مىگفتند و به جز فرار قصدى نداشتند.
آنگاه خداوند مىفرمايد: «اگر احزاب (دشمنان خدا) وارد مدينه مىشدند و منافقين را به كفر دعوت مىكردند، البته قبول مىنمودند و هيچ توقف و درنگ نمىكردند، مگر اندكى
از آنان». «صدق اللّه العلىّ العظيم». در جنگ احد عدهاى به گمان آنكه پيغمبر كشته شده است، خواستند كسى را نزد عدواللّه بفرستند تا به وسيله او از ابوسفيان امان بگيرند.
پس اگر مشركين در جنگ خندق وارد مدينه مىشدند و شهر را به تصرّف در مىآوردند و مردم را به كفر دعوت مىكردند، چگونه قبول نمىكردند؟ يقينا فورا قبول مىكردند تا خود را محفوظ بدارند. منافقين با وجود عهدى كه با خداوند بسته بودند تا از جنگ فرار نكنند، مخالفت كردند و خداوند، آنان را به خاطر اين پيمان شكنى مؤاخذه خواهد كرد.
از اين آيات شريفه چند مسئله معلوم مىشود: سختى كار، فرار منافقين، كثرت آنان و آنكه با اجازه پيغمبر و بدون اجازه آن حضرت به خانهها بر مىگشتند و به جنگ، پشت
1) معلوم مىشود كه مرض قلب، غير از نفاق است و بنابراين نفاق، انكار باطنى و مرض قلب، شك و ترديد است و هر دو دسته، مؤمن واقعى نيستند.
مىكردند؛ بلكه مردم را به فرار دعوت مىكردند و صريحاً مىگفتند: وعدههاى خداوند و پيغمبر درباره فتح و پيروزى، دروغ است و وعده شيرينِ غلبه بر كفّار، براى گول زدن ما مىباشد.
حال از شما مىپرسم: اين جماعت كه در ميدان جنگ بودند و با پيغمبر در حفر خندق شريك بودند، آيا نماز نمىخواندند، روزه نمىگرفتند، به قوانين اسلام ملتزم نبودند و از صحابه پيغمبر محسوب نمىشدند؟! پس چگونه به خداوند گمانهاى بد مىبردند و وعده فتح را دروغ مىدانستند و از ميدان جنگ فرار مىكردند و پيغمبر را تنها
مىگذاردند؟! چگونه پيغمبر به وسيله همين منافقين با اهل كتاب و مشركين مىجنگيد؟!
اين آيات قرآن است نه روايات؛ همه مسلمين بايد گفتههاى خداوند را باور داشته باشند. حال، شما ببينيد كه اگر خداوند، پيغمبر را رها مىنمود، آيا مىتوانست با اين
تعداد اندك مسلمان واقعى و جمعيت زياد منافق مسلمان نما در مقابل احزاب كفار و مشركين مقاومت نمايد و به وسيله جنگ غالب گردد؟ خداوند، خود، پيغمبر را كمك نمود و او را غالب و احزاب را مغلوب ساخت.
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ اِذْ جآءَتْكُمْ جُنُودٌ فَاَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ريحاً وَجُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَكانَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيراً»(1)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! نعمت خدا بر خود را به ياد آريد! آنگاه كه لشكرهايى به سوى شما [در] آمدند، پس بر سر آنان تند بادى و لشكرهايى كه آنها را نمىديديد، فرستاديم. و خدا به آنچه مىكنيد همواره بيناست».
آرى! خداوند عمليّات قشون پيغمبر خود و متزلزل شدن مؤمنين و گمانهاى بد و گفتهها و فرار منافقين را مىديد. لذا به وسيله باد و جنود ناديده، هزيمت را نصيب احزاب نمود: «وَكَفَى اللّهُ الْمُؤْمِنينَ الْقِتالَ(2)و خداوند [زحمت] جنگ را از مؤمنان برداشت». راستى! اگر خداوند، خود، جنگ را كفايت نمىنمود، همين دسته از منافقين چون كار را
سخت مىديدند در ابتدا فرار مىكردند و پس از فرار با كفار هم عهد مىشدند و پيغمبر را محصور مىنمودند و آن عده از مؤمنين كه گرفتار تزلزل شده بودند، يا كشته شده يا تسليم كفار و احزابِ غالب مىگشتند و آن منافقين نيز كافر مىشدند؛ چنانكه خدا فرمود:
«وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ اَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَأَتَوْها وَما تَلَبَّثُوا بِها اِلاّ يَسيراً»(1)
«و اگر از اطراف [مدينه] مورد هجوم واقع مىشدند و آنگاه آنان را به ارتداد مىخواندند، قطعا آن را مىپذيرفتند و جز اندكى در اين [كار ]درنگ نمىكردند».
بنا بر نقل محمّدبن اسحاق، چون يهود بنى قريظه تسليم بلاشرط شدند، طايفه اوس - همعهدان يهود - از كشته شدن آنان جلوگيرى كردند و جداً خلاصى آنان را درخواست نمودند. از عبارت محمّدبن اسحاق استفاده مىشود كه همگى به جنبش در آمدند و به پيغمبر گفتند: هم عهدان طايفه خزرج - يهود بنى قينقاع - را نكشتى؟! پيغمبر فرمود: اى طايفه اوس! به حكم يك نفر از خودتان تسليم مىشويد؟ گفتند: بلى! فرمود: اختيار با سعد بن معاذ است. قوم سعد به دنبالش رفتند و او را بر الاغ سوار كردند و دور او را گرفته و مىگفتند: اى ابوعمرو، در حق همعهدان خودت نيكى كن؛ زيرا پيغمبر اختيار را به تو واگذار كرده است كه در حق يهود نيكويى كنى. چون زياد سخن گفتند و اصرار نمودند، سعد گفت: وقت آن رسيده است كه در راه خدا از هيچ ملامت كنندهاى باكى نداشته باشم. از كلام سعد، يكى از دانايان مطلب را فهميد و برگشت و خبر كشته شدن بنى قريظه را آورد.(2)
خداوند به گفته مردم كه بگويند ايمان آورديم، اكتفا نمىكند؛ بلكه آنان را امتحان
مىنمايد تا راستگو از دروغگو شناخته شود. صحابه، همگى اظهار ايمان مىكردند و خشنودى خود را از مغلوبيّت كفار و غلبه اسلام آشكار مىنمودند و خود را «اشداء على الكفار» مىشناختند. اكنون نوبت امتحان است تا مؤمن از منافق شناخته شود. نفاق عده كثيرى از خزرج به واسطه عملكرد عبداللّه پسر أُبى با پيغمبر و طرفدارى او از يهود بنى قينقاع دانسته شد و اينك نوبت به طايفه اوس رسيده است. به موجب اين نقل، همين قدر كه دانستند پيغمبر مىخواهد يهود را بكشد، همگى به مخالفت برخاستند و به طرفدارى از يهود به جنبش در آمدند.
عجبا! طايفه اوس به ملاحظه حميّت جاهليت از اطاعت پيغمبر صرفنظر مىكنند و مىخواهند مانند پسر أُبى منافق، پيغمبر را بر عفو يهود وادار كنند. طايفه اوس در لجاجت و اصرار كوتاهى نكردند. چون رئيس خزرج، عبداللّهِ منافق بود، اصرار كرد نتيجه گرفت. ولى سعد، رئيس اوس در اثر جراحتى كه در غزوه خندق پيدا كرده بود، بسترى بود و نتيجه اصرار آنان اين شد كه آن مسئله، با نظر سعد خاتمه بيابد. سعد غير از عبد اللّه، دشمن خدا، است؛ سعد، سعيد و شهيد راه خدا و علاقمند به عظمت اسلام و عزت مسلمين بود. او به راستى ميل نداشت كه دشمنان خدا روى زمين باقى بمانند. لذا اگر يهود نجات نيافتند در اثر ديانت سعد بود، وگرنه طايفه اوس همانند خزرج، كار خود را كردند و كوتاهى ننمودند. پيغمبر در مقابل اين دسته از منافقين، امر را به سعد واگذار كرد. آنان نيز چارهاى جز قبول حكميت رئيس خود نداشتند. پس سراغ او رفتند و دور او را گرفتند و با تعظيم و احترام از او خواهش كردند تا در حق دشمنان خدا خوبى كند.
عجب آنكه در حيات پيغمبر بر او دروغ بستند و گفتند كه پيغمبر، كار را به تو واگذار نمود تا در حق يهود خوبى كنى! اگر مقصود پيغمبر، احسان به يهود بود، چرا مىخواست آنان را بكشد؟ چرا اوس مخالفت كردند؟ چرا كار را به سعد واگذار نمود؟ خود پيغمبر هم مىتوانست فرمان عفو را صادر كند. آنان براى اغفال سعد، دروغ مىگفتند تا او به خيال اينكه ميل پيغمبر همين است به نفع يهود حكم كند و البته حكم سعد هرچه باشد، پيغمبر قبول خواهد كرد. شايد آن جماعت از اوس در مقام حفظ نفوس يهود، اين دروغ
را جايز مىدانستند؛ اگرچه بر پيغمبر باشد. سعد، آن ناصر دين و حامى سيّد المرسلين، خويشان خود را مىشناخت و از خدعه و نيرنگ آنان آگاه بود. لذا پس از آن همه اصرار فرمود: وقت آن رسيده است كه سعد در راه خدا از هيچ ملامت كنندهاى نهراسد.
آرى! چنان كرد و حكم داد كه زنان و بچهها، كنيز و اسير شوند و مردان، كشته شده و اموال ايشان بين مسلمين تقسيم گردد. پيغمبر اكرم از حكم سعد خشنود شد و فرمود: «حكم كردى به حكم خدا از بالاى آسمانها». پس، به موجب اين نقل، وضعيت اوس دانسته مىشود و همچنين معلوم مىشود كه آنچه اوس از پيغمبر مىخواستند خلاف رضاى حق و خلاف رضاى پيغمبر بود.
پس از آنكه جنگ با بنى المصطلق به آخر رسيد و كفّار اسير شدند، جهجاه، اجير عمر بن خطاب با يك نفر از هم پيمانان انصار بر سر آب چاه نزاع نمود. اجير عمر او را زد و خون از دوست خزرجيان جارى شد. او فرياد كرد و طايفه خزرج را به كمك خواست. جهجاه نيز از قريش يا مهاجرين كمك خواست. بنابر نقل سيره حلبيه، جمعى از دو طايفه جمع شدند و لباس جنگ پوشيدند و چيزى نمانده بود كه فتنه بزرگى به پا شود. پيغمبر آمد و آتش فتنه را خاموش نمود.(1)
عبداللّه بن أُبى از اين پيشامد ناگوار به غضب آمد. جمعى از خزرج نزد او بودند. زيد بن ارقم، كه پسرى كم سال بود در ميان آن جمع بود. عبداللّه گفت: آيا مهاجرين چنين كارى كردند؟ آنان به شهرهاى ما آمدند و بر ما غالب شدند. مَثَل درستى گفتهاند كه «سگ خود را چاق كن تا تو را بخورد». به خدا سوگند، وقتى به مدينه برگرديم هركدام عزيزتر باشد، ذليلتر را بيرون مىكند! آنگاه به حاضرين گفت: اين كارى است كه خودتان كرديد؛ به شهرهايتان راهشان داديد و در اموال، شريكشان كرديد. به خدا سوگند، اگر به آنان چيزى ندهيد بيچاره مىشوند و به شهرهاى ديگر مىروند. زيد بن
1) سيره حلبيّه، ج 2 ص 596 و 597.
ارقم اين خبر را به پيغمبر داد.
آنگاه پيغمبر فرمود: اى پسر! شايد به سبب دشمنى با عبداللّه اين خبر را آوردهاى يا آنكه اشتباه مىكنى. حاضرين از انصار زيد را ملامت كردند و گفتند: بر آقاى خودت دروغ مىبندى؟(1)
طبق نقل طبرى، عمر به پيغمبر مىگويد: «عباد بن بشر را امر كن تا عبداللّه را بكشد. حضرت مىفرمايد: در آن هنگام، مردم مىگويند كه محمّد، اصحاب خود را مىكشد».(2)همچنين بنابر نقل ديگرى در سيره آمده است: «عمر گفت: اگر خوش ندارى كسى از مهاجرين او را بكشد به يك نفر از انصار امر كن تا او را بكشد. فرمود: مردم زيادى از اهل مدينه به غضب مىآيند».(3)بنابر نقل محمّد بن اسحاق آمده است: «وقتى عبد اللّه از خبر دادن زيد بن ارقم خبر شد، نزد پيغمبر رفت و سوگند ياد كرد كه من چنين نگفتهام. چون عبداللّه در قوم خود، شريف و بزرگ بود، كسانى از انصار كه حاضر بودند گفتند: شايد زيد اشتباه كرده باشد. البته اين سخن را براى دفاع از عبداللّه مىگفتند.
هنگامى كه اين خبر در ميان مردم مشهور شد، پيغمبر براى آنكه مردم را از اين سخن منصرف كند، فرمان حركت داد با آنكه هوا گرم بود و وقت حركت نبود. قشون حركت مىكند. شب و مقدارى از روز دوم را نيز در حركت هستند تا آنكه هوا گرم مىشود. پس توقف مىكند و مردم به مجرد منزل كردن، از فرط خستگى به خواب مىروند. اسيد بن حضير از بزرگان طايفه اوس نزد پيغمبر مىآيد - شايد در حال حركت بودند - و مىگويد: يا رسولاللّه! در وقتى كه معهود براى حركت نبود، حركت نمودى! فرمود: مگر از گفته رفيق خودتان خبر ندارى؟ اسيد گفت: رفيقمان كيست؟ آن حضرت فرمود: عبد اللّه بن أُبى. اسيد گفت: چه گفته؟ فرمود: گفته كه چون به مدينه برسيم
عزيزتر ذليلتر را بيرون مىكند. اسيد گفت: يا رسول اللّه! اگر بخواهى، او را بيرون مىكنى؛ چون تو عزيز هستى و او ذليل. آنگاه مىگويد: يا رسول اللّه! با او مدارا كن! به خدا سوگند، در موقعى كه خداوند تو را به مدينه آورد طايفه خزرج مىخواستند او را پادشاه كنند و داشتند تاج سلطنت او را درست مىكردند. او گمان مىكند كه شما، سلطنت او را گرفتهايد.(1)سوره منافقين در اين مورد نازل شده است.
شما در اين قصّه، درست دقّت كنيد! از يك سو به مجرد آنكه يك نفر فرياد مىكند «ياللانصار!» و ديگرى فرياد «ياللمهاجرين» سر مىدهد، از دو طرف، مسلح حاضر مىشوند و براى جنگ با يكديگر آماده مىگردند. اگر اين دو دسته، مسلمان راستين بودند و به خدا و پيغمبر ايمان داشتند در چنين موقعيتى كه پيغمبر تازه از جنگ با كفار خلاص شده و در ميان آنان حضور دارد، به چنان كارى مبادرت نمىكردند. اگر نه اين بود كه خود پيغمبر حاضر شد و طرفين را ساكت نمود و فتنه را خاموش ساخت. اين جنگ بين مهاجر و انصار، عواقب بدى به جا مىگذاشت. آرى! «وَكَيْفَ تَكْفُرُونَ وَاَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللّهِ وَفيكُمْ رَسُولُهُ(2)و چگونه كفر مىورزيد، در حالى كه آيات خدا بر شما خوانده مىشود و پيامبر او در ميان شماست؟»
عجبا! مردمانى كه در موقع جنگ با دشمن فرار مىكنند، چگونه در موقع برادركُشى و جنگ داخلى، شتابان اقدام مىكنند؟ آيا اين قضيّه، نقشه شوم منافقين براى
ايجاد اختلاف بين مسلمين نيشت؟
خداوند در مورد تخلّف منافقين از همراهى با قشون پيغمبر در واقعه تبوك مىفرمايد:
«لَوْ خَرَجُوا فيكُمْ مازادُوكُمْ اِلاّخَبالاً وَلاََوْضَعُوا خِلالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الفِتْنَةَ وَفيكُمْ سَمّاعُونَ لَهُمْ وَاللّهُ عَليمٌ بِالظّالِمينَ * لَقَدِ اْبْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَقَلَّبُوا لَكَ الاُْمُورَ»(3)
«اگر با شما بيرون آمده بودند براى شما جز فساد نمىافزودند و به سرعت خود را ميان شما مىانداختند و در حق شما فتنه جويى مىكردند و در ميان شما جاسوسانى دارند [كه] به نفع آنان [اقدام مىكنند.] و خدا به [حال ]ستمكاران داناست. در حقيقت، پيش از اين [نيز] در صدد فتنه جويى بر آمدند و كارها را بر تو وارونه ساختند تا حق آمد و امر خدا آشكار شد؛ در حالى كه آنان ناخشنود بودند».
شايد اين قضيّه هم يكى از آن موارد فتنه است كه در آيه آمده كه قبلاً هم مىخواستند فتنه ايجاد كنند. منافقين در اين سفر در ركاب پيغمبر بودند و موجب فساد و
فتنه شدند و در صدد ايجاد نزاع و فساد بودند كه چنين نيز كردند، ولى آن نقشه به وسيله پيغمبراكرم به هم خورد. عبداللّه و منافقين آتش فتنه را روشن كرده و بر آن دامن زدند.
كسى كه بر سر چاه مجروح شد از بستگان خزرج بود و احتمال مىدهم كه اين نزاع نيز به دستور همان منافق خزرج به پا شد و او دستور داشت كه به خزرج استغاثه كرده و از آنان كمك بخواهد تا آنان به اين بهانه مسلحانه وارد شوند. چه بسا امر بر دسته ديگر پوشيده بود و كوركورانه در گودال كنده شده افتاده بودند. البته اگر پيغمبر شخصاً دخالت نمىكرد آثار سوء و شوم آن ظاهر مىگشت كه البته اين خود، يكى از اثرات وجود پيغمبر در ميان جمع بود تا از كفر جميع جلوگيرى شود. وقتى عبداللّه منافق از آن واقعه به نتيجه نرسيد در مقام تهييج احساسات بر آمد و خزرجىها را با آن كلمات تحريك كرد و مىخواست به وسيله تهييج احساسات، مجدداً آنان را وادار به عمل نمايد.
هرچه بيشتر در اين قصه دقت مىكنيم سوء ظن ما به عدهاى از صحابه زيادتر مىشود. عجبا! عبداللّه در حضور جمعى از انصار آن مَثَل را ذكر كرده و مهاجرين را به سگ تشبيه مىكند و مىگويد: چون به مدينه برسيم، عزيزتر، ذليلتر را بيرون مىكند. و همچنين مىگويد: اگر در آينده از مال خود به آنان ندهيد بيچاره و آواره مىشوند و از شهر شما بيرون مىروند ولى حاضرين از انصار هيچ دفاعى نمىكنند و پاسخ آن منافق را نمىدهند!
عجيبتر آنكه چون اين خبر به وسيله زيد به پيغمبر مىرسد، حاضرين انصار از عدواللّه حمايت و دفاع مىكنند و به زيد اعتراض مىنمايند. من اين جمع را منافق مىشناسم. به همين جهت هم خداوند در قرآن اين سخنان را مخصوص به عبداللّه ندانسته و آن دو جمله را به منافقين نسبت داده است: «هُمُ الَّذينَ يَقُولُونَ لاتُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ(1)آنان كسانىاند كه مىگويند به كسانى كه نزد پيامبرخدايند انفاق مكنيد» و آيه ديگر: «يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا اِلىَ الْمَدينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الاَْعَزُّ مِنْهَا اْلاَذَلَ(2)مىگويند: اگر به مدينه برگرديم، قطعا آنكه عزّتمندتر است، آن زبونتر را از آنجا بيرون خواهد كرد».
آرى! گوينده، مستمع و مدافع، همگى منافق بودند. اگرچه پيغمبر خدا از سخنان منافقين بسيار متأثّر شد، ولى در مقام مؤاخذه آنان بر نيامد و براى آنكه مردم را از اين موضوع منصرف سازد به آن مسافرت طولانى متوسّل شد تا مردم ناراحت را از اين موضوع غافل كند؛ حتى قريب به بيست ساعت در عين شدّت گرما حركت كرد. پيغمبراكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم عجب حلمى داشت!
آرى! به وسيله همين حلم و بردبارى بود كه از دشمنان خدا كار مىكشيد و آنها در جنگها شركت مىكردند و دشمنان خدا - اهل كتاب و مشركين - مقهور و مرعوب مىشدند. از آيه شريفه «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ(3)پس به [بركت] رحمت الهى با آنان نرمخو [و پر مهر] شدى و اگر تندخو و سنگدل بودى، قطعا از پيرامون تو پراكنده مىشدند» دانسته مىشود كه جمع شدن مسلمانان حول پيغمبر نه از جهت ايمان واقعى ايشان، بلكه در اثر نرمى پيغمبر بوده است و اگر آن حضرت سختى و درشتى مىنمود، البته از اطراف او متفرّق مىشدند. شما مىتوانيد از همين آيه زيادى تعداد منافقين و اندازه مهربانى و نرمى پيغمبر با ايشان را به دست آوريد.
آرى! در نتيجه حلم پيغمبر و گذشت زمان، مسلمانان واقعى پيدا مىشوند و چه بسا اولاد همين منافقين، از مؤمنين شوند؛ چنانكه پسر همين عبداللّه بن أُبى از مؤمنين بود كه نزد پيغمبر آمد و گفت: يا رسول اللّه! شنيدم قصد كشتن پدرم را دارى؟ اگر چنين است، به من دستور ده تا سر پدرم را بياورم؛ به خدا سوگند، در ميان طايفه خزرج پسرى مهربانتر از من به پدرش نيست، ولى مىترسم فرد ديگرى او را بكشد و من نتوانم كشنده پدرم را ببينم و بالأخره قاتل او را بكشم و در نتيجه، مسلمانى را در مقابل كافرى كشته باشم و داخل آتش شوم. پيغمبر فرمود: مادامى كه با ما باشد با او خوبى و مدارا مىكنيم.
من گمان مىكنم كه اگر پيغمبر فرمان قتل او را مىداد، عبد اللّه به زودى كشته نمىشد؛ يعنى تا جمعى از او كشته نمىشدند، او كشته نمىشد و چه بسا فاميل او به كمك وى بر مىخاستند و در ميان مسلمين فتنه و آشوبى به پا مىشد. اين مطلب از نقلى كه طبرى در سيره نموده است، مستفاد مىشود؛ طبرى از محمّد بن اسحاق نقل مىكند: «پس از اين قصّه اگر عبداللّه اقدامى مىنمود، فاميلش او را ملامت كرده و او را تهديد مىنمودند. پيغمبر چون بر اين امر آگاه شد به عمر فرمود: اى عمر! اگر آن روز كه تو مىگفتى «عبداللّه را بكشم» مىكشتى، كسانى به غضب مىآمدند كه اگر امروز به آنان بگويم او را بكشيد، مىكشند».(1)
موقعيّت عبداللّه در ميان طايفه خزرج بسيار قوى بود؛ به طورى كه مىخواستند او را پادشاه نمايند. روح ايمان در قلوب مسلمين كم بوده و دلهاى آنان از حميّت جاهليّت پُر بوده است.
ملاحظه شود كه طايفه خزرج پس از رحلت پيغمبر در صدد بر آمدند تا با سعد بن عباده كه رئيس خزرج بود، بيعت كرده و او را خليفه مسلمانان و جانشين پيغمبر نمايند.
چون خلافت از انصار گذشت و در قريش فرود آمد، ابوبكر نتوانست او را مجبور به بيعت نمايد. و ابوبكر فهميد كه او بيعت نخواهد كرد تا كشته شود و كشته نمىشود تا فاميل
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 608 و 609.
او، همگى كشته شوند، در اين صورت هم فتنه بزرگى به پا مىشد؛ با آنكه فاميل او بيعت كرده بودند. قضيه سعد بن عباده با ابوبكر شبيه به قضيه عبداللّه با پيغمبر است كه هر دو رئيس خزرج و طالب سلطنت بودند. و اين است سرّ آنكه پيغمبر منافقين را تحمّل مىنمود.
طبرى نقل نموده است: «چون پيغمبر آن اموال زياد را در ميان قريش و قبايل عرب تقسيم نمود و به انصار چيزى نداد، آنان غضب كردند و حرف و حديث زياد شد. بعضى گفتند: پيغمبر خويشان خود را پيدا كرده است. سعد بن عباده خدمت پيغمبر رسيد و گفت: يا رسول اللّه! انصار بر شما غضب كردهاند؛ چون اموال را به غير آنان بخشيدى. فرمود: تو چه مىگويى و چه عقيدهاى دارى؟ گفت: من نيستم، مگر از قوم خود».(1)
تفاوت ميان سعد اوس و سعد خزرج از همين نقل دانسته مىشود. طايفه سعد بن معاذ هرچه كردند تا او در حق يهود خوبى كند، در او اثر نداشت و گفت كه وقت آن رسيده است تا در راه خدا از ملامت كننده نهراسم، امّا سعد خزرج صريحا در پاسخ پيغمبر مىگويد: من نيستم مگر يك نفر از قوم خودم و در عقايد نيز شريك آنان هستم. آن سعد عزت اسلام و عظمت پيغمبر و نابودى كفّار را مىخواست، ولى اين سعد فقط به مال دنيا و مقام چشم دوخته و بر پيغمبر اعتراض دارد كه چرا آن اموال را در راه عظمت اسلام صرف كردى و در بين انصار تقسيم نكردى.
پيغمبر فرمود: آنان را جمع كن. سعد، انصار را جمع كرد. بعضى از مهاجرين نيز وارد شدند، امّا سعد جماعت ديگر را راه نداد. آنگاه پيغمبر تشريف آورد و (به واسطه
آن بيانات كه در كتاب مشركين نوشتم) رضايت انصار را فراهم ساخت و فرمود: اى جماعت انصار! آيا راضى نيستيد ديگران با گوسفند و شتر بروند امّا شما برگرديد و حال آنكه پيغمبرخدا با شماست؟ انصار گريه كردند تا آنكه ريشهايشان تر شد و پيغمبر در حق انصار و اولاد آنان و اولاد اولاد آنان دعا نمود.
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 93.
از اين قضيّه دانسته مىشود كه منافقين نيز در ميان اصحاب بودند و از اين پيش آمد كاملاً سوء استفاده كرده و مشغول فتنه و فساد شدهاند.
«لَوْ خَرَجُوا فيكُمْ مازادُوكُمْ اِلاّ خَبالاً وَلَأَوْضَعُوا خِلالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَ فيكُمْ سَمّاعُونَ لَهُمْ»(1)
«اگر با شما بيرون آمده بودند جز فساد براى شما نمىافزودند و به سرعت خود را ميان شما مىانداختند و در حق شما فتنه جويى مىكردند و در ميان شما جاسوسانى دارند [كه] به نفع آنان اقدام مىكنند».
انصافاً منافقين اين نقشه را ماهرانه طرح كردند و مؤمنين كه در اقليّت بودند، تسليم اكثريت شده و با آنان همراه گشتند و يا خود را بر موافقت با آنان مجبور ديدند. در هر صورت، كار به جايى رسيد كه تمامى انصار اعتراض كردند و جناب سعد نيز پس از اعتراض، موافقت خود را با قومش اعلان نمود. اگر سعد منافق نبود، واسطه اين پيغام نمىشد و قوم خود را همانند مؤمن آل فرعون به اطاعت از پيغمبراكرم هدايت مىكرد. خداوند درباره منافقين مىفرمايد:
«وَمِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِىالصَّدَقاتِ فَاِنْ اُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَاِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها اِذاهُمْ يَسْخَطُونَ * وَلَوْ اَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّهُ سَيُؤْتينَاللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ اِنّا اِلىَ اللّهِ راغِبُونَ»(2)
«و برخى از آنان در [تقسيم] صدقات بر تو خرده مىگيرند. پس اگر از آن [اموال] به ايشان داده شود، خشنود مىگردند و اگر از آن به ايشان داده نشود به ناگاه به خشم مىآيند. و اگر آنان بدانچه خدا و پيامبرش به ايشان دادهاند خشنود گشته و مىگفتند: خدا ما را بس است به زودى خدا و پيامبرش از كَرَم خود به ما مىدهند و ما به خدا مشتاقيم، [قطعا براى آنان بهتر بود]».
حال ملاحظه شود! اين انصار كه به پيغمبر اعتراض كرده و غضب نمودند كه چرا
اموال را به قريش داده و به انصار نداده است، آيا اعتراض يا غضب آنان به خاطر ايمان به خدا و پيامبر بود يا از نفاق آنان بر مىخاست؟ پيغمبر خدا نقشه منافقين را به طرز عجيبى به هم زد؛ در جلسهاى كه مخصوص انصار بود، پيغمبر حاضر شد و پس از آنكه نعمتهاى الهى را كه خداوند به وسيله وجود آن حضرت به آنان داده به رخ ايشان كشيد، سخنان آنان را در مورد خودش به اين تعبير بيان كرد كه اگر بخواهيد، مىتوانيد بگوييد كه قريش تو را بيرون كرد و ما جاى داديم، آنها تكذيب نمودند و ما تصديق كرديم، تو بىياور بودى و ما ياورىات كرديم، بىمال آمدى و ما تو را در اموال خود شريك نموديم. و خلاصه با اين سخنان تحريكشان نمود. انصار در آن هنگام از گفته خود شرمنده شده و گريه نمودند.
پيامبر به آنان گفت: به مدينه برمىگردم و از مدينه صرفنظر نكردهام. اگر من به قريش مال دادم، امّا خود من براى شما و در سهم شما هستم. پيغمبر با كلمات خود حال آنان را تغيير داد. مؤمنين متذكّر شده و گرد و غبار شيطان را از خود دور كردند. بر عكس، منافقين بيچاره گشته و اجبارا سكوت اختيار كردند. آنگاه پيغمبر در حق انصار و فرزندان آنان دعا كرد و به اين نحو از نقشه خطرناك منافقين جلوگيرى نمود.
ببينيد كه پيغمبراكرم چگونه تمامى زحمات منافقين را به باد داد و بنياد آنان را خراب نمود!
«وَكَيْفَ تَكْفُرُونَ وَاَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللّهِ وَفيكُمْ رَسُولُهُ»(1)
«و چگونه كفر مىورزيد با اينكه آيات خدا بر شما خوانده مىشود و پيامبر او ميان شماست؟!»
پيامبر اكرم در آخرين غزوات خود مسلمانان را براى حركت دادن به سمت شام جمع نمود و آشكارا مقصود را بيان فرمود؛ بى آنكه توريه نمايد و خلاف ظاهر را قصد كند تا مسلمانان با بصيرت باشند.
1) سوره آل عمران، آيه 101.
در فصل گرما و شايد اواخر تابستان بود كه اين سفر پيش آمد و براى مسلمانان سال سختى بود. موقع رسيدن خرما، شدّت گرمى هوا، راه طولانى و جنگ با امپراطور روم از امورى بود كه مىتوانست گروهى را از فكر جنگ باز دارد. پيغمبراكرم عازم جنگ شد، ولى رويارويى با دشمن پيش نيامد و بعد از نزديك به بيست روز توقف، مراجعت نمودند. درباره تعداد مسلمين اختلاف زياد است؛ سى، چهل و هفتاد هزار هم ذكر شده است.
نمىدانم منظور از اين سفر، تهديد نصارا بود يا آنكه از تجمع كفار در تبوك خبر آورده بودند و چون پيغمبر رفت و كذب خبر روشن شد، مراجعت نمود. در هر صورت، در اين سفر، عمليات منافقين زياد بود و دشمنى آنان با پيغمبراكرم آشكار گرديد. در سوره توبه درباره منافقين آيات زيادى وارد شده است.
محمّد بن اسحاق يكى از عمليّات منافقين را به اين شكل نقل كرده است: «عبداللّه بن أُبى با جمعيت خود - كه از منافقين و اهل ريب و شك بودند - از مدينه بيرون آمد و پايينتر از لشكرگاه پيغمبر منزل كرد. وقتى پيغمبر به سمت تبوك حركت نمود، او به مدينه برگشت. ابن اسحاق مىگويد: گمان مىكنيم كه قشون عبداللّه كمتر از قشون پيغمبر نبود».(1)
البته مقصود، قشون پيغمبر از اهالى خود مدينه است، وگرنه ارتش پيغمبر خيلى زياد بود؛ زيرا مسلمين را از اطراف جمع آورى نمود. به گفته منافقين، اهل مدينه دو قسم شده بودند؛ نصف با پيغمبر و نصف ديگر با عبداللّه پسر أُبى. از همين نقل، كثرت منافقين و اينكه چگونه به سرعت رو به زيادى مىرفتند، دانسته مىشود.
نظير اين عمل در غزوه احد نيز از پسر أُبى سر زد؛ يعنى با سيصد نفر از وسط راه به مدينه برگشت و پيغمبر با هفتصد نفر به سمت احد رفتند. اگر لشكر از اول كم باشد، بهتر است از اينكه در بين راه كم شود؛ چون اين امر، موجب شكستگى خاطر و ضعف قلبى
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 103.
افراد باقى مانده خواهد شد؛ خصوصا در چنين سفرى كه جنگ با امپراطور نصاراست. و از طرفى ديگر، راه بسيار طولانى است. و از سوى ديگر هم در مواقع شدت براى كسانى كه عادت به فرار دارند، جنگ خيلى مشكل است.
وجه ديگرى هم به نظر مىآيد و آن، اين كه: منافقين چون ديدند جمعيتشان زياد است و پيغمبر از مدينه زياد دور مىشود و بعيد است كه از چنگ امپراطور روم نجات يابد، در صدد كودتا بر آمدند؛ زيرا پيغمبر مردمان قوى را با خود از مدينه بيرون مىبرد و چون مدينه به جز زنان و اطفال و پيرمردان سكنهاى نداشت، پس تصرّف شهر و عيالات پيغمبر و مسلمانان كار بسيار آسانى بود. بنابر اين، آنان از متابعت با پيغمبر صرفنظر كرده و وقتى پيغمبر به سمت شام حركت نمود آنان به مدينه مراجعت كردند.
از طرف ديگر چه بسا اشاعه اين خبر، موجب تخلّف سايرين گشته و جمعى ديگر از قشون پيغمبر به خاطر حفظ خانواده خود توقّف كنند و آنان نيز «اِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ(1)خانههاى ما بى حفاظ است» را بهانه قرار دهند. به هر حال، منافقين، جمعى با اجازه و اذن گرفتن از پيغمبر و جمعى بدون اذن، تخلّف جسته و به مدينه برگشتند. منافقين پيوسته در صدد تضعيف روحيه مجاهدين بوده و به وسيله سخنان بى پايه و اساس قلوب مؤمنين را به لرزه در مىآوردند و تا آنجا كه ممكن بود آنان را متفرّق و از اطراف پيغمبر پراكنده و مضطرب مىنمودند تا در ميدان جنگ، مغلوبيت مسلمين و غلبه دشمنان پيغمبر فراهم گردد.
پيغمبراكرم بىآنكه از سفر صرفنظر كند خيال خود را از جانب منافقين آسوده كرد و با آنكه على علیهالسلام در تمامى غزوات با او بود و جنگى براى پيغمبر اتفاق نيفتاده بود كه على در خدمت او نباشد، امّا در اين سفر پر خطر جنگ با نصارا على را در حضور آنان به جاى خود در مدينه گذاشت. تمام نقشههاى منافقين به وسيله ماندن على در مدينه باطل
1) سوره احزاب، آيه 13.
شد و خيال پيغمبر از مركز بلاد اسلامى و زنان و اطفال خود و مسلمين آسوده گشت. وقتى منافقين ديدند كه با وجود على به جاى پيغمبر نمىتوانند به آرزوهاى خود برسند، در صدد بر آمدند تا اين سد راه را از ميان برداشته و با خاطرى آسوده مشغول عمليّات خويش شوند. روى اين حساب شايعه كردند كه پيغمبر از على رنجيده است و به اين جهت او را با خود نبرده و در ميان زنان و اطفال گذارده است.
طبرى از محمّد بن اسحاق نقل نموده است كه: «پيغمبر على را جانشين خود ساخت و امر كرد تا در ميان خانواده پيغمبر بماند. منافقين گفتند: پيغمبر براى آنكه از على راحت شود، او را در مدينه گذاشت؛ زيرا از او رنجيده بود و نمىخواست او را ببيند. على سلاح خود را برداشت و به پيغمبر رسيد و گفت: يا نبىاللّه! منافقين مىگويند
براى آنكه مرا نبينى و راحت باشى مرا در مدينه گذاردى؟! پيغمبر فرمود: دروغ مىگويند. من تو را گذاردم براى آنچه پشت سر دارم. پس تو جانشين من در خانواده خودت و خودم هستى. آيا دوست ندارى از من باشى به جاى هارون از موسى به جز پيغمبرى؟ چون پس از من پيغمبرى نخواهد آمد. پس على به مدينه برگشت و پيغمبر رفت».(1)
شما مىتوانيد از همين قضيه كه طبرى نقل نموده است، آنچه را كه ما گفتيم به دست بياوريد؛ خاطر پيغمبر براى آنچه پشت سر مىگذارَد و مىرود ناراحت است و به على مىگويد: «انّما خلفتك لما ورايى؛ تو را براى حفظ آنچه پشت سر دارم، مىگذارم». پيغمبر على را نه فقط براى حفاظت از خانواده خود بلكه براى مصونيت و حفاظت از شهرهاى مسلمين و خانوادههاى مسلمانان كه در پشت سر دارد، مىگذارد و مىگذرد.
از طرفى ديگر وقتى خانواده پيغمبر محفوظ است كه براى مملكت خطرى نباشد و اگر كفّار ناگهان بر شهر مدينه بتازند و آن را به تصرّف در آورند، آن وقت خطر متوجه اهل بيت پيغمبر نيز خواهد شد؛ وگرنه چگونه خطر فقط براى خانواده پيغمبر تصوّر مىشود؟ پس پيغمبراكرم على را گذارد تا از خطر كفّار و منافقين جلوگيرى كند تا مبادا بر مركز مملكت اسلامى بتازند و شهر را به تصرّف در آورند.
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 103 و 104.
منافقين مىدانستند كه با وجود على علیهالسلام به مقاصد خود نخواهند رسيد. بنابر اين خواستند به وسيله جعل خبر كه پيغمبر از على ناراضى است، او را به پيغمبر ملحق نمايند. و خيال مىكردند كه پيغمبر براى راضى نگاه داشتن على و تكذيب اين خبر، او را با خود مىبرد. كه در اين صورت از على آسوده مىشوند. على علیهالسلام اگرچه خود را به پيغمبر رسانيد، ولى پيغمبر چون غرض خود را از نگاه داشتن او بيان كرد و صريحاً اعلام خطر نمود و فرمود كه خاطرم براى آنچه پشت سر مىگذارم و مىگذرم، آسوده نيست و تو را براى حفظ آن به جاى خود مىگمارم، على را راضى نمود و برگردانيد؛ بلكه او را براى مبارزه با خطرهاى احتمالى مهيّا و آمادهتر نموده و فضيلت على را به مسلمانان گوشزد كرد.
سعد وقاص كه يكى از اصحاب شورى است به معاويه گفت: «رسول خدا در حق على سه چيز گفت و آن سه چيز مرا از سبّ كردن او بازداشت و او را سبّ نخواهم نمود. اگر يكى از آنها از آن من بود براى من از تمامى شتران سرخ مو بهتر بود. از رسول خدا وقتى كه در بعضى از غزوات خود على را خليفه خويش گردانيد، هنگامى كه على عرض كرد: «يا رسول اللّه مرا با زنان و كودكان مىگذارى؟»، فرمود: آيا راضى نيستى نزد من به منزله هارون از موسى باشى؛ به استثناى نبوّت، چون ديگر پس از من پيغمبرى نخواهد آمد؟»(1)
اگر شما در همين كلام پيغمبر دقيق شويد، متوجّه موقعيّت على در نزد آن حضرت و خطرناك بودن آن غيبت و سفر پيغمبر خواهيد شد؛ وقتى موسى رفت، هارون را براى حفظ قوم خود گذاشت؛ چون مىدانست كه پس از او مفسدين در بنىاسرائيل مشغول گمراه كردن مردم و تخريب دين خواهند شد. موسى براى مبارزه با عمليّات مفسدين و حفظ امت از شر آنان برادر خود، هارون را گذاشت و با خيالى آسوده رفت:
1) صحيح مسلم، ج 4، ب 4، كتاب فضائلالصحابه، ص 1871، ح32.
«وَ قالَ مُوسى لاَِخيهِ هرُونَ اخْلُفْنى فى قَوْمى وَاَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبيلَ الْمُفْسِدينَ»(1)
«و موسى [هنگام رفتن به كوه طور] به برادرش هارون گفت: در ميان قوم من جانشين من باش و [كار آنان را] اصلاح كن و راه فساد گران را پيروى مكن».
پيغمبراكرم نيز خود را از آنچه مىگذارد و مىگذرد آسوده كرد و اختيار همه چيز را به على سپرد و او را جانشين خود نمود و رفت.
تفاوت على علیهالسلام و هارون از عمل هر دو به دست مىآيد؛ وقتى موسى آمد، ديد كه سامرى گوساله را درست كرده و او را خداوند بنى اسرائيل معرفى نموده و امت گمراه شدهاند، بر هارون غضب كرد، ولى پيغمبر اسلام هنگامى كه برگشت، ديد تمام امور منظّم مىباشد و على كاملاً بر اوضاع مسلّط است و منافقين و مفسدين نتوانستهاند عملى انجام دهند و به ضررى عليه مسلمانان اقدام كنند. اين سرّ انتخاب على علیهالسلام براى خلافت پيغمبرخدا در چنان موقع خطرناكى بود.
منافقين كاملاً على را مىشناختند و او را صاحب خانه مىدانستند. دزد موقعى وارد خانه مىشود كه خيال او از ناحيه صاحب خانه راحت باشد. پيغمبر خدا مدينه و آنچه او را ناراحت مىكرد به على سپرد و با خيالى آرام رفت. على را هم براى ماندن راضى گردانيد و فضيلت او را به مسلمين گوشزد كرد. پس دست منافقين بسته شد؛ زيرا عقل، حُسن تدبير و شجاعت على را مىدانستند. آرى! آنان خوب مىدانستند كه مرد مبارز كيست و در فتوحات پيغمبر آن شجاعى كه پشت به جنگ نكرد و هيچ مبارزى از چنگ او جان سالم به در نبرد، مگر به كشف عورت، كيست. آنان غزوه خيبر را خوب به خاطر داشتند و مىدانستند كه جز على علیهالسلام از امراى لشكر همگى با فرار برمىگشتند، امّا چون على رفت احتياج به رسيدن قشون به او نبود؛ زيرا او به تنهايى فاتح قلعه بود. منافقين چيزى را كه به چشمان خود ديده بودند، فراموش نمىكردند. آنها از على و ضربات او بسيار وحشت داشتند. داخل مدينه و اطراف آن از كفّار خبرى نبود؛ تنها منافقين بودند و آنان نيز مىترسيدند و نمىتوانستند تظاهر به خلاف كنند.
1) سوره اعراف، آيه 142.
در يك جاى قرآن آمده است كه: اعراب بيابانى و منافق در كنار مدينه هستند و همچنين در شهر مدينه نيز منافقينى هستند كه پيغمبر آنان را نمىشناسد. در جاى ديگر هم آمده است كه: منافقين سوگند ياد مىكنند كه ما از شماها هستيم؛ در حالى كه دروغ مىگويند، ولى مىترسند. اگر پناهگاه يا سوراخى در كوه پيدا كنند، شتابان به آنجا پناه مىبرند.
آرى! منافقين از پيغمبر ترس داشتند و اگر پيغمبر مىرفت و بسيار دور مىشد و كسى كه از او ترس و واهمه داشته باشند در مدينه نبود، دور هم جمع مىشدند و كمكم قوى گشته و تظاهر به كفر و نفاق مىكردند و در صدد طغيان بر مىآمدند. البته خطر متوجّه خانواده پيغمبر نيز مىشد، ولى مردمان ترسو چارهاى جز اظهار اطاعت و انقياد
نداشته و چون از على علیهالسلام مىترسيدند لذا چارهاى جز اطاعت نداشتند و نوبت به مخالفت نمىرسيد؛ زيرا او از به جا آوردن چيزى كه باعث طغيان و سركشى مىشد جلوگيرى مىكرد و خود منافقين درست تشخيص داده بودند كه با وجود او به مقصد نمىرسند. بنابر اين، خواستند او را از مدينه بيرون كنند و خيال خود را راحت سازند.
حضرت موسى از نفاق قوم خود و وجود مفسدين آگاه بود و به همين علت وقتى خواست براى يك ماه از ميان آنان بيرون رود، نخواست قومش بىسرپرست باشند، روى اين حساب هارون را خليفه خود نمود. امّا وقتى برگشت سامرى كار خود را كرده بود، قوم موسى هارون را تضعيف كرده بودند، بلكه نزديك بود او را بكشند
«اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونى وَكادُوا يَقْتُلُونَنى»(1)
«اين قوم مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند».
پس شخصيّت موسى مانع از اين بود كه همان مفسدين، عرض اندام كرده و گوساله را به ميان آورند. لذا وقتى او رفت از فرصت استفاده كردند. وليكن آنها از هارون نمىترسيدند؛ او را ضعيف شمرده و خواستند او را بكشند، امّا على علیهالسلام كسى نبود كه او را ضعيف شمرند، بلكه از او بسيار وحشت داشتند. لذا دست به اعمالى كه موجب
1) سوره اعراف، آيه 150.
طغيان و عصيان شود نزدند؛ چنانكه با وجود خود پيغمبر به اينگونه اعمال دست نمىزدند و مرعوب آن سرور بودند.
آرى! همان گونه كه خود محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر موسى مزيّت دارد، خليفه او نيز بر هارون مزيّت داشت و با وجود او نتوانستند خلاف و بىدينى را علنى كنند و مدينه را غارت و خانواده رسالت را اسير نمايند.
ذكر دو امر در اين مقام مناسب است:
اوّل اينكه در سيره حلبيه آمده است: «پيغمبر اكرم محمّد بن مسلمه انصارى را والى مدينه نمود و حافظ دمياطى نيز اين قول را تقويت نموده است. بنابر نقلى ديگر سباع بن عرفطه و بنابر نقل ديگرى ابن ام مكتوم و بنابر نقل ديگر على بن ابى طالب را والى و خليفه نمود، ولى ابن عبدالبر قول اخير را ترجيح داده و ثابت دانسته است».(1)
پس بين مورخين در تعيين حاكم و جانشين پيغمبر در موقعى كه به سمت تبوك مىرفت اختلاف است و چهار قول وجود دارد. اين اختلاف عجيب است كه ما به خواست خداوند منشأ آن را روشن مىكنيم؛ شخص منصفِ بينا نبايد ترديد داشته باشد كه پيغمبر اسلام على علیهالسلام را والى قرار داد، بلكه او را خليفه و به جاى خود گذاشت:
1 - به شهادت تمامى تواريخ پيامبر اكرم در هيچ غزوهاى على علیهالسلام را مأمور كسى ننمود بلكه هرجا كه على را با جمعى روانه مىكرد، او والى بود. اين فطرى بشر است كه بزرگ و بهتر را آمر مىنمايند، نه مأمور. اگر از جهت شرافت، نسبت و نزديكى به پيغمبر
ملاحظه شود، على عموزاده و داماد و تربيت شده خود پيغمبر بود و به آن سرور از تمام مردان اولى بود. اگر هم به ملاحظه سبقت به اسلام و جهاد در راه خداوند و علم و فقه و شجاعت و سياست باشد، على نظير نداشته است. پس به چه مناسبت پسر ام مكتوم اعمى يا سباع بن عرفطه و يا محمّد بن مسلمه كه از اين سه نفر اثرى در اسلام نيست و اگر هم نامى باشد در برابر آثار على علیهالسلام چيزى نيست كه قابل ذكر و اشاره باشد بر على والى باشند؟!
1) سيره حلبيّه، ج 3، ص 102.
آرى! اگر پيغمبر بر على غضب نموده بود و چنان بود كه منافقين گفتند، ممكن بود شخص كمنامى را والى قرار دهد كه اين خود يك نوع شكنجه و آزار است، ولى چون پيغمبر اين گفتهها را تكذيب نمود، در مقابل، فضيلتى براى على بيان فرمود كه كسى مثل سعد وقاص آرزو داشت آن فضيلت براى او باشد و آن را از اموال دنيا بهتر مىدانست. پس وجهى نداشت كه آن افراد را بر مثل على والى قرار دهد.
آرى! پيغمبر اسامه جوان، پسر زيد بن حارثه را بر قشونى كه بزرگان مهاجر و انصار، نظير ابوبكر و عمر و رؤساى اوس و خزرج در آن بودند، امير نمود. آنان از امير شدن او شكايت كردند. پيغمبر فرمود: از پدر او نيز شكايت داشتيد كه چرا او را امير قرار دادم. او و پدرش لياقت امارت داشتند و دارند.
از همين حديث صحيح دانسته مىشود كه مسلمانان و خود پيغمبر، همه، اين اصل مسلّم را قبول داشتتند كه در دنيا مىبايست بزرگ را به بزرگتر سپرد، نه بزرگتر را به بزرگ. ولى پيغمبر فرمود: اسامه لياقت دارد و چنان نيست كه شماها بر او مزيّت داشته باشيد. آيا احدى مىتواند بگويد كه آيا روا بود على علیهالسلام به پسر ام مكتوم سپرده شود يا نظير او لياقت امارت بر على را داشتند و يا احدى مىتواند بگويد كه در امير بودن، لياقت شرط نيست؟ آيا سپردن كامل به ناقص صحيح است؟!
2 - وقتى كه پيغمبر على را در پايتخت و عاصمه مملكت اسلامى مىگذارد براى آن است كه از مفسدين جلوگيرى كند و خيالش از آنچه مىگذارد راحت باشد. حال، چگونه اختيار خود او را به دست ديگرى بگذارد؟! كسى كه از خود اختيار نداشته و سپرده شده ديگرى باشد، چگونه مىتواند حافظ ديگران باشد؟ در اين صورت رياست و فرماندهى ديگران بر او موجب نقض غرض خواهد شد كه با توجه به اين، وجود على علیهالسلام چه اثرى داشت؟ آيا والى مدينه نمىتوانست خيال پيغمبر را آسوده كند و حفظ اهل بيت از او ساخته نبود؟
3 - خلافت على علیهالسلام در اين موقع نظير خلافت هارون بود. آيا بر هارون والى معين شده بود يا آنكه بنى اسرائيل فقط به او سپرده شده بودند؟ اگر بر او والى بود، پس چرا
موسى از هارون مؤاخذه نمود: «اَفَعَصَيْتَ اَمْرى»(1)و چرا او مسؤول اين حوادث شد؟ چرا موسى از آن والى مؤاخذه نكرد كه براى چه از گمراهى و عصيان بنى اسرائيل جلوگيرى نكردى؟!
مطلب روشنتر از آن است كه محتاج به بحث و گفت و گو باشد، ولى منافقين، اين دشمنان هميشگى على علیهالسلام نمىتوانستند او را در مدينه ببينند و نتوانستند پس از برگشت او به مدينه آن فضيلت را درباره او بشنوند؛ فضيلتى كه در تاريخ ثبت شد. لذا در صدد بر آمدند تا به هر نحوى كه باشد او را كوچك كنند و كار را به جايى رساندند كه ابن ام مكتوم و يا سباع را بر او والى قرار داده و خلافت او از پيغمبر را بسيار كوچك جلوه دهند. چه شد كه فقط على مىبايست در اين سفر به جاى پيغمبر در مدينه باشد و خيال او را راحت كند؟ منافقين تا مىتوانستند فضيلت على را از او سلب مىكردند و آن لباس را بر تن ديگران مىپوشاندند.
آرى! پولهاى زيادى مىدادند تا فضايل على براى ديگران نقل شود.(2)ما اين مطلب را - ان شاء اللّه - در همين كتاب بيان خواهيم نمود. اين است سرّ آنكه فضايل على را مخفى مىكردند يا براى ديگران فضيلت درست مىكردند تا مردم در اشتباه بيفتند. و يا بر عكس، چيزى مىساختند كه موجب نقصان آن سرور باشد. تمامى اين امور مولود اعمال منافقين و متابعين آنان است كه دوام سلطنت خود را در بدگويى و سبّ على مىدانستند.
دوم اينكه صاحب سيره حلبيه پس از آن كه قضيه برگردانده شدن على به مدينه توسط پيغمبر را بيان مىكند و گفته پيامبر به على علیهالسلام كه «تو در نزد من به منزله هارون در نزد موسى هستى؛ به جز پيغمبرى» را نقل مىكند، مىگويد: «شيعه و رافضه اين كلام را نص و دليل بر خلافت على مىدانند و مىگويند كه پيغمبر همه مقامات هارون را به جز نبوت براى على دانسته است. هارون اگر زنده مىماند، پس از مرگ موسى او خليفه بود، على نيز چنين است».
آنگاه پاسخهايى به اين استدلال داده است: يكى آنكه اين حديث به گفته «آمدى» صحيح نيست، ولى خود او اين پاسخ را قبول ندارد و مىگويد: صحيح است و در صحيح مسلم و بخارى هم نقل شده است.
ديگر آنكه اين حديث از اخبار آحاد است و امامت امّت با آن ثابت نمىشود.
ديگر آنكه اين حديث عموميّت ندارد و مقصود اين است كه تو فقط در سفر تبوك و آن هم در خصوص خانواده من مانند هارون كه در زمان غيبت موسى خليفه وى بود، خليفه من هستى. و بر فرض عموميّت هم، چون نبوت تخصيص خورده و استثنا شده است، عام مخصّص، حجيّت در مابقى ندارد.
ديگر آنكه پيغمبر خدا كسان ديگرى را نيز خليفه خود قرار مىداد. پس مىبايست آنان نيز خليفه او باشند».(1)
اين پاسخها به نظر ما از طريقه انصاف خارج است؛ چون اگر در صحاح باشد و شيخين هم در صحيحين نقل كرده باشند - كه ما آن حديث را در بخش اهل كتاب در غزوه خيبر مفصلاً نقل نموديم - پس براى چه صحيح نباشد و اگر ثابت شد كه اين سخن از پيغمبر است بايد به گفته او عمل كرد. چه فرقى بين فروع و امامت است؟
امّا اينكه مىگويد «عامّ مخصص، حجت نيست»، نادرستى اين سخن بسيار واضح است؛ اگر كسى به وكيل خود بگويد «بندگان مرا آزاد كن، مگر دو تاى آنها را»، آيا آن وكيل نمىتواند هيچ بندهاى را آزاد كند؟ عالمان زبان شناس بر اين گفته مىخندند!
امّا اينكه مىگويد «عموم ندارد و مقصود اين بود كه در خصوص سفر تبوك جانشين من هستى، مانند هارون كه در خصوص غيبت موسى كه به ميقات رفت جانشين او بود. و اينكه پيغمبر فرمود جانشين من هستى به جز پيغمبرى»، آرى؛ استثنا علامت و دليل عموم است.
امّا اين گفته كه «پيغمبر كسان ديگرى را نيز خليفه خود كرد». پس مىبايست آنان نيز
1) سيره حلبيّه، ج 3، ص 105.
خليفه باشند»، بسيار عجيب است! زيرا پيغمبر درباره آنان چنين سخنى نفرموده است. مگر شيعه خواسته از صرف خلافت و جانشينى خلافت على را اثبات نمايند؟ شيعيان از گفته پيغمبر كه فرمود «تو نزد من نظير هارون از موسى هستى به جز نبوت و پيغمبرى» چنين استفاده مىكنند؛ نه از جانشين نمودن او در موقع سفر تا گفته شود كسان ديگرى نيز چنين شدند. آرى! اگر اين گفته درباره كس ديگرى هم مىبود، اشكالِ نقضى وارد مىآمد، ولى اين كلام در حق غير على گفته نشده است.
سعد وقاص كه از سابقين مهاجرين و فاتح ايران و شريك عثمان در شورى به فرمان عمر بود، آرزو داشت تا به جاى مال دنيا، پيغمبر اين كلام را در حق او فرموده باشد. او اين سخن را در آن موقع كه او را در علت ترك نمودن سبّ على ملامت مىكند به معاويه مىگويد؛ چنانكه اين حديث را مفصلاً در غزوه خيبر نقل نمودم. اگر مفاد اين جمله پيغمبراكرم همين بود كه تو به جاى من سرپرست خانواده من باش يا در غياب من والى اهل مدينه باش، چرا سعد چنين آرزوهايى مىكند و معاويه نيز ساكت مىشود و نمىگويد ام مكتوم اعمى نيز به جاى پيغمبر در موقع سفر آن سرور در مدينه مىماند؟!
يكى ديگر از عمليّات منافقين، ساختن خبرهاى دروغ براى ترساندن مسلمين بود. البته تصوّر نشود كه تمامى منافقين تخلّف جسته و در غزوه تبوك همراه پيغمبراكرم نبودند، اگر چه عبداللّه و جمع بسيارى در مدينه ماندند، امّا عدهاى ديگر براى انجام نقشههاى تخريبى منافقانه خويش همراه پيغمبر بودند.
در تاريخ طبرى آمده است: «جمعى از منافقين از جمله وديعة بن ثابت و مخثى بن حمير همراه پيغمبر بودند. هنگامى كه مسلمانان به سمت تبوك در حركت بودند، بعضى از منافقين به همراهان مىگفتند: آيا خيال مىكنيد جنگ با روم مثل جنگ با ديگران است؟ مىبينيم كه فردا همگى اسير و در ريسمانها بسته شدهايد. آنها چنين مىگفتند تا مردم را بترسانند».(1)
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 108.
يكى از بزرگترين علل شكست لشكر، باختن روحيه است. هر لشكرى كه مرعوب دشمن شد و ترسيد ديگر در ميدان جنگ غالب نخواهد شد و از اسلحه، فكر و جمع خود بهره نخواهد برد. پس اگر در ميان قشون، جمعى به حسب ظاهر از لشكريان باشند و بدين سبب محفوظ بمانند و باطناً مشغول جمع و نشر اخبار وحشت آور شوند، ضرر اين جمع از تمام قشون دشمن بيشتر است؛ زيرا اين جمع اگر چه كم باشند، ولى مىتوانند روحيه سربازان زيادى را ضعيف كنند تا در موقع جنگ، قدرت مقاومت نداشته باشند.
به عقيده من جمعى كه شكست خورده و از دشمن ترسيده باشند را نبايد در ميدان جنگ با قواى تازه نفس مخلوط نمود و براى مبارزه آماده كرد؛ زيرا از آنان كارى ساخته نيست، مگر ضعيف نمودن جمع تازه نفس. خداوند جل جلاله در سوره توبه پس از تخلّف جمع كثيرى از منافقين در مقام تقويت قشون مسلمين مىفرمايد:
«لَوْخَرَجُوا فيكُمْ مازادُوكُمْ اِلاّخَبالاً وَلاََوْضَعُوا خِلالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَفيكُمْ سَمّاعُونَ لَهُمْ وَاللّهُ عَليمٌ بِالظّالِمينَ»(1)
«اگر با شما بيرون آمده بودند جز فساد براى شما نمىافزودند و به سرعت خود را ميان شما مىانداختند و در حق شما فتنه جويى مىكردند و در ميان شما جاسوسانى دارند [كه] به نفع آنان [اقدام مىكنند] و خدا به [حال] ستمكاران داناست».
يعنى خوب شد كه نيامدند و با شما همراه نشدند؛ زيرا اگر در ميان شما بودند براى شما هيچ فايدهاى نداشتند، جز آنكه بار شما را سنگين كنند و فتنه و شرّ را زياد نمايند. و در ميان شما مشغول به تاختن براى به پا كردن فتنه و تفرقه انداختن و ترساندن از دشمن شوند. و در ميان شما كسانى هستند كه از منافقين اطاعت مىكنند.
1) سوره توبه، آيه 47.
اين آيات وارده در سوره توبه، پس از تخلّف منافقين و برگشت آنان به مدينه، شكسته شدن روحيه قشون اسلامى را جبران و آنان را به شجاعت، صبر و مقاومت وادار نمود. همچنين قسمتى از عمليّات تخريبى منافقين را در موقع مصاحبت و همراهى با قشون مسلمانان شرح داده.
به راستى كه پاشيده نشدن قواى پيغمبر در جنگها با آن همه شكستها و فرارها و نيز اسير نشدن پيغمبر به دست كفار با وجود همراهى منافقين و كفّار، يكى از آيات و بيّنات صادق الهى است. آرى! خدا خواسته بود تا پيغمبرش با تمام اين پيشآمدها غالب شود و چنان شد كه خدا مىخواست.
خداوند در سوره احزاب چنين مىفرمايد:
«لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَالَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِىالْمَدينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لايُجاوِرُونَكَ فيها اِلاّ قَليلاً * مَلْعُونينَ اَيْنَما ثُقِفُوا اُخِذُوا وَقُتِّلوُا تَقْتيلاً * سُنَّةَ اللّهِ فِى الَّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّهِ تَبْديلاً»(1)
«اگر منافقان و كسانى كه در دلهايشان مرضى هست و شايعه افكنان در مدينه [از كارشان] باز نايستند، تو را سخت بر آنان مسلط مىكنيم تا جز [مدتى ]اندك در همسايگى تو نپايند؛ از رحمت خدا دور گرديده و هر كجا يافته شوند، گرفته و سخت كشته خواهند شد. درباره كسانى كه پيشتر بودهاند [نيز همين] سنت خدا [جارى بوده] است؛ و هرگز در سنت خدا تغييرى نخواهى يافت».
خداوند در اين آيات، منافقين و آن كسانى را كه دلشان مريض است و آنان كه براى ترساندن مسلمين و لرزاندن دل آنان اخبار دروغ جعل مىكنند را بسيار تهديد نموده است كه اگر از اين كارها دست برندارند و كار خويش را ادامه دهند، پيغمبر را بر آنان مسلّط مىكنيم و فرمان قتل آنان صادر مىشود و هر كجا يافت شوند، گرفته و نابود مىگردند.
شايد اين آيات در غزوه تبوك در آن هنگام كه جمعى در مدينه مشغول جعل اكاذيب بودند و جمعى در راه با پيغمبر بوده و مشغول سمپاشى و تضعيف روحيه
1) سوره احزاب، آيه 60 - 62.
مجاهدين بودند، نازل شده باشد. خداوند در اين آيات وعده داده است كه اگر دست بر ندارند، مبتلا به قتل و نابودى خواهند شد. شبههاى نيست كه پيغمبر مبادرت به چنين كارى ننمود و خداوند او را بر منافقين مسلّط نكرد. پس معلوم مىشود كه منافقين بعد از نزول اين آيات، ترسيده و از آنگونه عمليّات تخريبى شديد خود دست برداشتهاند و به وسيله اين آيات، از شرّ منافقين مسير راه و منافقين مدينه، جلوگيرى شده است.
يكى از عمليّات منافقين در غزوه تبوك آن بود كه نقشه قتل پيغمبراكرم را طرح ريزى كردند. در سيره حلبيه آمده است: « منافقينى كه همراه پيغمبر بودند (دوازده يا چهارده و يا پانزده نفر بودند كه) اتفاق كردند تا هنگام گذشتن آن حضرت از گردنه ميان تبوك و مدينه وى را به قتل برسانند. از طرف پيغمبر اعلام شد كه كسى از بالاى گردنه عبور نكند بلكه مسلمانان از ميان صحرا بروند؛ چون راه آسانتر و بازتر بود. امّا پيغمبر شبانه از گردنه عبور نمود كه عمّار ياسر و حذيفه نيز با او بودند. منافقين وقتى از اين قضيّه خبر شدند سر و صورت خود را پوشاندند تا شناخته نشوند و خود را به پيغمبر رسانده و شتر آن سرور را رم دادند. پيغمبر غضب كرد و به حذيفه امر نمود تا آنان را برگرداند. حذيفه به آنان دشنام داد و بنابر نقلى پيغمبر بر آنان فرياد زد كه از رسوا شدن ترسيده و فرار كردند و خود را در ميان لشكريان مخفى نمودند.
چون صبح شد اسيد بن حضير، يكى از رؤساى اوس خدمت پيغمبر آمد و گفت: چرا از بالاى كوه آمديد، از وسط بيابان كه براى شما آسانتر بود؟! پيغمبر قصد منافقين را براى او شرح داد. اسيد گفت: الان تمام لشكريان منزل كرده و حاضر هستند. فرمان بده تا هر طايفه، منافق خود را بكشد و اگر فرمان بدهى، سرهاى آنان را در همين جا براى تو حاضر مىكنم. فرمود: خوش ندارم كه مردم بگويند محمّد به همراهى عدهاى جنگ كرد و چون غالب آمد، آنان را كشت. اسيد گفت: اينان اصحاب تو نيستند. فرمود: مگر شهادتين نمىگويند؟
آنگاه پيغمبر منافقين را جمع نمود و از قصد آنان خبر داد. منافقين سوگند ياد كردند كه ما نمىخواستيم چنين كارى بكنيم .
در اين هنگام اين آيه نازل شد:
«يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَلَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَكَفَرُوا بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَهَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا»(1)
«به خدا سوگند مىخورند كه [سخن ناروا ]نگفتهاند، در حالى كه قطعا سخن كفر گفته و پس از اسلام آوردنشان كفر ورزيدهاند و بر آنچه موفق به انجام آن نشدند همت گماشتند».(2)
من هنوز ارتباط جواب اسيد را با گفته پيغمبر ندانستهام. پيغمبر مىفرمايد كه خوش ندارم مردم بگويند به وسيله جمعى بر دشمنان غالب آمد و آنگاه آنان را كشت، امّا اسيد مىگويد: اينان اصحاب تو نيستند. اين حرف به آن كلام مربوط نيست. همچنين پاسخ آن حضرت كه مگر اينان اظهار شهادتين نمىكنند؟ از همين نوع است.
در هر صورت پيشتر گفتم كه پادشاهان، كسانى را كه در راه سلطنت آنان زحماتى كشيده و خدماتى مىنمودند، پس از فوز به مقام نابود مىكردند تا در آينده خود يا جانشينانشان از شرّ آنان آسوده باشند. پيغمبر مىخواست از سياسيّون جدا باشد.
ديگر آنكه اگر آن عدّه از منافقين را مىكشت، چه بسا منافقين پس از رحلت آن حضرت مىگفتند كه آن عده بر جنايات و خيانتهاى پيغمبر مطّلع شدند و او از ترس آنكه مبادا مشتش را باز كنند آنان را كشت؛ و راه اين شبهه را تا آخرالزمان باز مىكردند.
پيغمبر بر اذيّتهاى آنان صبر نمود تا مانند سياسىها بىوفا و غدّار خوانده نشود و نيز از آن شبهه جلوگيرى نمود. در اين باره بيشتر گفت و گو خواهم نمود.
من گمان مىكنم كه آيه شريفه «لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ»(3)، در دنباله عمليات همين
منافقين نازل شده باشد؛ آنان كه در ركاب پيغمبر بودند و آنان كه در مدينه مانده و با جعل اخبار وحشتآور مشغول ترساندن مسلمانان شدند، همگى دست به اقدام شديد زده و تصميم به قتل پيغمبر گرفته بودند كه قضيه «ليلة العقبه» نيز مولود همين تصميم بود. خداوند از اين اقدام مجدد و شديد منافقين جلوگيرى نمود و آنها را سخت تهديد كرد كه اگر از عمليات خود دست بر ندارند تو را بر آنان مسلّط مىكنيم و آنان را در هرجا كه باشند نابود مىسازيم. منافقين در اثر اين تهديد از آن تصميم منصرف شدند، وگرنه خداوند دست پيغمبر خود را بر آنان باز مىكرد و همگى آنان را نابود مىنمود و به طريقه و سنت خود عمل نمود و پيغمبر را حفظ مىكرد.
مجمع البيان قصد كشتن پيغمبر توسط منافقين در ليلهالعقبه و نزول آيه شريفه «وَهَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا» را از زجاج، واقدى و كلبى نقل كرده و فرموده است: «واقدى اين قصه را مشروحاً در كتاب خود نوشته است».(1)
آرى! دشمنان على علیهالسلام خواستند از اين واقعه سوء استفاده نموده و على را يكى از آن منافقين جلوه دهند. ابن ابى الحديد مىگويد: «عمرو بن ثابت، هواخواه عثمان و از دشمنان على علیهالسلام بود كه در زمان معاوية بن ابى سفيان در دهات شام از اين ده به آن ده گردش مىكرد و مردم را جمع مىنمود و مىگفت: ايّهاالنّاس! على بن ابى طالب مَرد منافقى بود و مىخواست در ليلهالعقبه مركب پيغمبر را رم دهد، پس او را لعن كنيد. مردم نيز على را لعن مىكردند. آنگاه براى همين كار به آبادى ديگر مىرفت. خداوند سياه كند روى عمرو بن ثابت و آن كسى كه او را مأمور به اين كارها مىنمود! چگونه اين قدر بىدينى و دشمنى مىكردند و على را كه در مدينه جانشين پيغمبر بود و اصلاً در اين سفر با او نبود از كسانى معرفى كردند كه مىخواستند در آن شب پيغمبر را بكشند».(2)
چرا پيغمبرخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم كه سپاه مسلمين را مأمور نمود تا از صحرا عبور كنند خود با عمّار و حذيفه شبانه از آن گردنه عبور نمود؟ آيا مىخواست اين دسته از منافقين را بشناسد تا آنها نتوانند به فوريت خود را در ميان جمعيّت مسلمانان گم كنند؟ آيا آن دو نفر را از اصحاب سرّ خود مىدانست و مىخواست آن دو مرد را بر اين جمع از منافقين مطّلع نمايد؟
پيغمبر به وعده حق كه فرمود «تو را از شرّ خلق نگاه مىدارد» اطمينان داشت و از منافقين نمىترسيد، بلكه آنان را ترسانده و با وجود آنكه جمعى بودند و حداقل عدد آنان ده نفر بود، وقتى حذيفه را ديدند و يا فرياد پيغمبر را شنيدند فرار كرده و در خود توان مقاومت نديدند كه بتوانند در آن شب پيغمبر را از بالاى شتر پرت كنند يا آنكه شتر را رم دهند و يا آنكه با اسلحه كار پيغمبر را تمام كرده و عمر او را به آخر رسانند.
حذيفه و عمّار، آن اندازه داراى شجاعت نبودند كه بر ده نفر غالب آيند. آن قوّت قلب پيغمبر و بيرون آمدن با آن دو نفر در آن شب و مقابله با خطر و فرار آن جماعت بى آنكه مختصر مقاومتى نمايند، همگى مؤيد مدعاى ماست كه خداوند خواسته بود پيغمبر را نگاه بدارد و از شرّ مردمان نجات دهد. پيغمبر خدا به وعده حق مطمئن بود و هيچگاه از دشمنان خدا هراس نداشت و قطعاً منافقين ديگر در مقام چنين عملى بر نيامدند زيرا دانستند كه به پيغمبر خدا دست نمىيابند و او از شرّ اعدا مصون است و در نتيجه اين كارها خودشان نابود خواهند شد و در هرجا كه باشند دست پيغمبر بر آنان باز خواهد شد و گرفتار و نابود خواهند گرديد؛ و اين سنّت خدا تغيير نمىيابد:
«مَلْعُونِينَ أَيْنَما ثُقِفُوا اُخِذُوا وَقُتِّلوُا تَقْتيلاً»(1)
«از رحمت خدا دور شده و هرجا يافت شوند، گرفته و سخت كشته خواهند شد».
خداوند قبلاً نيز درباره بيرون كردن پيغمبر از مكّه توسط قريش چنين اعلام خطرى فرموده بود؛ آنان در اثر مخالفت، گرفتار عقوبت شده و به زودى بزرگان قريش در «بدر»
1) سوره احزاب، آيه 61.
دفن شدند و پس از پيغمبر به جز اندك زمانى در مكه توقّفى نداشتند.
«وَ اِنْ كادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الاَْرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْها وَاِذاً لايَلْبَثُونَ خِلافَكَ اِلاّ قَليلاً * سُنَّةَ مَنْ قَدْ اَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنا وَلا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْويلاً»(1)
«و چيزى نمانده بود كه تو را از اين سرزمين بر كَنَند تا تو را از آنجا بيرون سازند و در آن صورت آنان [هم] پس از تو جز [زمان] اندكى نمىماندند؛ سنتى كه همواره در ميان [امتهاى] فرستادگانى كه پيش از تو گسيل داشتهايم [جارى] بوده است و براى سنت [و قانون] ما تغييرى نخواهى يافت».
آرى! تهديد شدن منافقين و خبر كشته و نابود شدن ايشان و غلبه پيغمبر بر آنان، سبب شد تا از اين اقدام منصرف شوند. اين بود سرّ بيرون آمدن پيغمبر همراه با عمار و
حذيفه در شب و فرار منافقين.
منافقين، اين دشمنان خدا از هر درى داخل مىشدند تا نور خدا را خاموش سازند؛ غافل از آنكه خداوند بزرگ نگاهدار دين و قادر بر انجام خواسته خود است. به تدريج تعداد منافقين زياد شد و در گوشه و كنار متفرّق بودند و از طرفى نمىتوانستند دورِ يكديگر جمع شده و در كارهاى لازم مشورت نمايند، مگر آنكه تحت لفافه باشد. پس صلاح خود را در اين ديدند كه از نام دين استفاده كرده و به نام خدا كارهاى شيطان را انجام دهند. لذا در طايفه بنى غنم بن عوف كه شايد در اين جمع و فاميل منافق زيادتر بود و از دسترس پيغمبر دورتر بودند تصميم گرفتند مسجدى به پا شود و از آنجا كه بنا نمودن مسجد براى آن است كه در آن، اجتماع نمايند، پس هر اندازه جمعيّت زيادتر شود، مرغوبتر است. بنابر اين، به اسم عبادت در اوقات نماز دور يكديگر جمع مىشدند و چون جمع آنان از اغيار خالى شد، مذاكرات مخصوص به خود را شروع كرده و نقشههاى تخريبى و مبارزات با دين مطرح كردند كه اين امر براى اسلام بسيار
1) سوره اسرا، آيه 76 و 77.
خطرناك بود. از آنجايى كه خدا مىخواست دين را ظاهر كند و پيغمبر را از شرّ دشمنان نگاه دارد، او را از اين نقشه خائنانه منافقين آگاه ساخت و چهار آيه از سوره توبه نيز در اين باره نازل گرديد:
«وَالَّذينَ اتَّخَذُوا مَسْجِدا ضِرارا وَكُفْرا وَتَفْريقا بَيْنَ الْمُؤْمِنينَ وَإِرْصادا لِمَنْ حارَبَ اللّهَ وَرَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَلَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلاّ الْحُسْنى وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ * لا تَقُمْ فيهِ أَبَدا لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فيهِ فيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرينَ * أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللّهِ وَرِضْوانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فى نارِ جَهَنَّمَ وَاللّهُ لايَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمينَ * لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ الَّذي بَنَوْا ريبَةً في قُلُوبِهِمْ إِلاّ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَاللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ»(1)
«و آنهايى كه مسجدى اختيار كردند كه مايه زيان و كفر و پراكندگى ميان مؤمنان است، و [نيز] كمينگاهى است براى كسى كه قبلاً با خدا و پيامبر او به جنگ برخاسته بود، و سخت سوگند ياد مىكنند كه جز نيكى قصدى نداشتيم. و[لى ]خدا گواهى مىدهد كه آنان قطعا دروغگو هستند. هرگز در آنجا مَايست، چرا كه مسجدى كه از روز نخستين بر پايه تقوا بنا شده، سزاوارتر است كه در آن [به نماز] ايستى، [و] در آن، مردانىاند كه دوست دارند خود را پاك سازند، و خدا كسانى را كه خواهان پاكىاند دوست مىدارد. آيا كسى كه بنياد [كار] خود را بر پايه تقوا و خشنودى خدا نهاده بهتر است يا كسى كه بناى خود را بر لب پرتگاهى مشرف به سقوط پى ريزى كرده و با آن در آتش دوزخ فرو مىافتد؟ و خدا گروه بيدادگران را هدايت نمىكند. همواره آن ساختمانى كه بنا كردهاند، در دلهايشان مايه شكّ [و نفاق] است، تا آنكه دلهايشان پاره پاره شود، و خدا داناى سنجيده كار است».
مىگويند زمانى كه مسجد آنان تمام شد وقتى بود كه پيغمبر عازم سفر تبوك بود. آنها آمدند و از پيغمبر خواستند كه در آن مسجد قدم بگذارد و نمازى بخواند و آن
1) سوره توبه آيه 107 - 110.
مسجد را افتتاح كند. پيغمبر فرمود: چون در شرف مسافرت هستم وقت كافى ندارم، امّا موقع برگشتن مىآيم و نماز مىخوانم. اين مسجد را به اسم كسانى كه كار دارند و نمىتوانند به مسجد بزرگتر بروند، ساختند و خواستند پيغمبر را براى يك مرتبه هم كهشده به آن سمت ببرند تا در آن نماز بخواند. در اين صورت، پس از آن، هر تجمعى كه مىشد به عنوان دين مىشد و حربه خوبى به دست آنان قرار مىگرفت. چه بهتر از آنكه منافقين از راه دين و تجمع در مسجدى كه پيغمبر اكرم آن را افتتاح نموده بود مقاصد نامشروع خود را انجام داده و تخريب دين را از آنجا شروع نمايند.
آنها قاعدتاً مىخواستند در غيبت پيغمبر حداكثر استفاده را بكنند؛ و قطعا در اثر حضور جانشينى قوى و توانا مانند على علیهالسلام و نرفتن پيغمبر به آن مسجد نتوانستند سوء استفاده كنند. بنابر اين، اگر در غياب پيغمبر كارى انجام داده بودند خبر آن به ما مىرسيد و از اينكه كارى صورت نگرفت، مىتوان دانست كه جانشين پيغمبر بسيار مراقب و بيدار بود.
آرى! بىجهت نبود كه پيغمبراكرم در چنان موقع خطيرى (كثرت منافقين و حضور آنان در مدينه و غيبت طولانى آن حضرت به واسطه جنگ مسلمين با نصارا در شام) على را جانشين خويش نمود و بدون جانشينى او خيال پيغمبر براى آنچه كه مىگذارد و مىگذرد، آرام نمىشد.
پيغمبراكرم در موقع مراجعت، جمعى را فرستاد و آن مسجد را خراب كردند. اين آيات درباره اين مسجد نازل شده است. خداوند مىفرمايد: منافقين اين مسجد را براى ضرر زدن به مؤمنين ساختند. (و بعضى گويند آن را براى ضرر زدن به مسجد قبا يا مسجد پيغمبر به پا كردند؛ چون جمعيّت در آن دو كم مىشد و ضرر زدن به مسجد نوعى ضرر زدن به مؤمنين است. البته اين توجيه بسيار ضعيف است.)
آن مسجد براى اين بود كه كفر به پا شود و موجب متفرّق ساختن مؤمنين گردد. همچنين براى آنكه كمينگاهى براى آن كس باشد كه قبلاً با خدا و پيغمبر جنگ نمود؛ ابوعامر راهب از طايفه اوس با پيغمبر دشمنى كرد و به مكه رفت و قريش را به جنگ با
پيغمبر تحريك نمود و بنابر نقل صاحب طبقات با پنجاه نفر از طايفه اوس(1)و طبق نقل صاحب سيره حلبيه با هفتاد نفر از اوس(2)در جنگ احد شركت نمود.
در طبقات آمده است: «اول كسى كه جنگ را شروع كرد، همين ابو عامر بود كه با جمع خود آمد و خود را معرفى نمود. مسلمانان به او بد گفته و او را فاسق خواندند. آنها به يكديگر سنگ پرتاب كردند. ابوعامر پشت به جنگ كرد و رفت».(3)
آرى! آن فاسق احمق خيال كرده بود كه موقعيت او نزد مسلمانان محفوظ مانده است و چون خود را معرفى كند لااقل فاميل او از اوس از اطراف پيغمبر پراكنده خواهند شد. او نمىدانست كه مسلمانان واقعى با پيغمبر و مسلمانان ظاهرى با عبداللّه پسر أُبى، رئيس خزرج هستند و ديگر براى اين راهب چيزى باقى نمانده است. لذا گفت: طايفه من پس از من بد شدند.
من گمان مىكنم كه راهب ديگر نتوانست توقّف كند و از ميان مشركين رفت و در جنگ نماند؛ چون او وعده داده بود كه اگر قوم من مرا ببينند، چنين و چنان مىكنند. وقتى دروغ اين راهب معلوم شد، خودش نيز زمينهاى براى ماندن نديد. لذا رفت و ديگر از اين فاسق در هيچ يك از جنگهاى مشركين با پيغمبر نامى نمىبينيد.
مىگويند ابوعامر به سمت شام رفته بود تا پادشاه روم، نصارا را به جنگ با پيغمبر وادار نمايد و از آنجا با خود قشون بياورد تا نور خدا را خاموش و باطل را بر حق غالب سازد.
ولى در مجمع البيان آمده است: «او پس از فتح مكه به طايف فرار كرد و پس از اسلام آوردن اهل طايف به سمت شام رفت و نصرانيّت را اختيار نمود».(4)در هر حال، معلوم مىشود كه اين مرد بسيار بدجنس بود و بىجهت مستحق اسم فاسق نشده بود. او وقتى مىبيند كه از مشركين كارى ساخته نيست به شام مىرود و خود را نصرانى معرفى مىنمايد تا از كمك نصارا استفاده كند تا با پيغمبراكرم بجنگد. او با
منافقين ارتباط داشت و آنان منتظر قدوم نامبارك او بودند:
«وَإِرْصادَ لِمَنْ حَارَبَ اللّهُ وَرَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ»(1)
«و اين مسجد كمينگاهى براى او بود كه از پيش با خدا و پيغمبر جنگ كرده بود».
از همين مطلب دانسته مىشود كه منافقين تجمعى داشته و با بالاتر از خود ارتباط داشتند. ايشان جاسوسانى بودند كه در قلب عاصمه اسلامى براى پادشاهان كفّار فعاليت مىكردند، امّا چون خداوند بر امر و مشيّت خود غالب است، مطلب را روشن نمود و پيغمبر را فرستاد تا مسجد را سوزاند و خرابش كردند. ولى منافقين با اين وصف خود را نباخته و سوگند خوردند كه ما قصد خير داشتيم، نه قصد زيان و ضرر. آنها خواستند خود را تبرئه كنند تا شايد محسن و نيكوكار جلوه يابند، ولى خداوند شهادت داد كه آنان دروغگو هستند و پيغمبر را از اين كه در آن مسجد برود و نماز بخواند، نهى كرده و فرمود: بهتر است كه پيغمبر در مسجدى كه از روز اول بر تقوا و پرهيزكارى بنا شده است نماز بخواند.
ملاحظه شود كه پيغمبر چگونه بىآنكه منافقين را نابود كند! نقشه خائنين را به هم زد. اگر نه اين بود كه خداوند عليم و حكيم حافظ دين بود، پيغمبر بايد يا منافقين را بكشد و خود را از آنان آسوده كند و يا در اثر بردبارى گرفتار نقشه شوم آنان شود و در دام بيفتد، ولى خداوند دانا مراقب عمليّات منافقين بود و هميشه پيغمبر را در مواقع خطر آگاه مىكرد و دام را نشان مىداد و آن را از جلو راه بر مىداشت، نه آنكه دام گذار را از ميان بردارد!
مىتوان گفت كه طرز معاشرت پيغمبر اكرم با منافقين بر حسب مرور زمان تفاوت داشت. پيغمبر در اوايل امر، مأمور به رفق و مدارا و ناديده گرفتن سخنان و رفتار منافقين بود. آن حضرت به قدرى در اين قسمت اصرار داشت كه منافقين مىگفتند: پيغمبر گوش است و هرچه درباره ما به او گفته شود، وقتى ما برويم و سوگند ياد كنيم كه نگفتهايم و
1) سوره توبه، آيه 107.
نكردهايم، ما را تصديق مىكند:
«وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤذُونَ النَّبِىَّ وَيَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ قُلْ اُذُنُ خَيرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَيُؤمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَرَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ * يَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ وَاللّهُ وَرَسُولُهُ اَحَقُّ اَنْ يُرْضُوهُ اِنْ كانُوا مُؤْمِنينَ»(1)
«و از ايشان كسانى هستند كه پيامبر را آزار مىدهند و مىگويند او زود باور است. بگو: گوش خوبى براى شماست، به خدا ايمان دارد و [سخن ]مؤمنان را باور مىكند و براى كسانى از شما كه ايمان آوردهاند، رحمتى است. و كسانى كه پيامبر خدا را آزار مىرسانند، عذابى پر درد [در پيش ]خواهند داشت. براى [اغفال]
شما به خدا سوگند ياد مىكنند تا شما را خشنود گردانند. در صورتى كه اگر مؤمن باشند [بدانند] سزاوارتر است كه خدا و فرستاده او را خشنود سازند».
دستهاى از منافقين مىگفتند: پيغمبراكرم گوش است و اين نهايت مبالغه براى كسى است كه به سخنان، خوب گوش مىدهد؛ مثل آن است كه به جاسوس عين (چشم) مىگويند است و يا به زيد بگويند عدل است كه فهميده مىشود زيد جز عدالت چيزى نيست و يا آنكه ديگرى جز گوش يا چشم چيزى نيست.
آرى! پيغمبر براى شما گوش خوبى است و به خدا ايمان دارد و مؤمنين را تصديق مىكند و به منافقين ايمان ندارد؛ اگرچه جز خوبى كارى نمىكند و ترتيب اثرى نمىدهد.
پس براى كسانى كه پيغمبر را اذيّت مىكنند، عذابى دردناك است. منافقين مىخواهند با سوگند، شما را راضى كنند. آنها بايد خدا و پيغمبر او را راضى بدارند، امّا خدا و پيغمبر به واسطه سوگند راضى نمىشوند؛ اگر چه فعلاً از اذيّت آنان صرفنظر كنند.
«وَ لا تُطِعِ الْكافِرينَ وَالْمُنافِقينَ وَدَعْ اَذيهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ وَكَفى بِاللّهِ وَكيلاً»(2)
«و كافران و منافقان را فرمان مبر و از آزارشان بگذر و بر خدا اعتماد كن! و كار سازى [چون ]خدا كفايت مىكند».
از اين آيه شريفه دانسته مىشود كه پيغمبر مأمور بود منافقين را اذيّت نكند. او مأمور به صبر و مدارا نمودن و كارها را به خداوند واگذار كردن بود و نبايد از نقشههاى خطرناك منافقين وحشت داشته باشد؛ چون خداوند پيغمبر را كفايت مىكند و بر دفع شرّ منافقين تواناست.
اگرچه بعضى، مرجع ضمير در «اَذيهُمْ» را كفّار و منافقين، هر دو، دانسته و گفتهاند كه اين آيه پيش از مأموريت يافتن پيغمبر به قتال با كفر نازل شده و به وسيله آيه قتال
منسوخ گشته است، ولى چنين به نظر مىرسد كه مرجع در «اذيهم» خصوص منافقين است و پيدايش منافقين پس از مأموريت به قتال بوده است. پس هرچه براى پيغمبر فتح و پيروزى پيش مىآمد و بيشتر مىشد، منافقين شناختهتر و زيادتر مىشدند و پيغمبر مأمور بود تا به آنان اذيّت نرساند. امّا به گفته آنان در حق مؤمنين و يا پيشنهاد آنان در امور نيز، هيچ اثرى نمىداد و به بدگويىهاى آنان كه به وسيله مؤمنين آگاه مىشد اعتنايى نمىنمود و چون مىآمدند و سوگند ياد مىكردند كه ما بد نگفتهايم، تصديقشان مىنمود. و بدين جهت رابطه منافقين با پيغمبر قطع نمىشد و از آنان در جنگ با ديگر دشمنان از مشركين و اهل كتاب استفاده مىنمود.
مىتوان گفت كه ضرر آنان براى پيغمبر از فوايدشان كمتر بود و لذا آن حضرت حضرت مىبايست آنان را تحمّل كند و در نتيجه، در اثر شركت آنان در جنگها فوايد آنان بيشتر بود.
امّا در آيهاى ديگر از سوره تحريم آمده است:
«يا اَيُّهَا النَّبِىُّ جاهِدِ الْكُفّارَ وَالْمُنافِقينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ»(1)
«اى پيامبر! با كافران و منافقان جهاد كن و بر آنان سخت گير [كه] جاى ايشان در جهنم خواهد بود و چه بد سرانجامى است!»
مقصود از جهاد، سختگيرى كردن است، نه جنگ با شمشير؛ چون پيغمبر با هيچ
1) سوره تحريم، آيه 9.
منافقى جنگ نكرد و نوبت به شمشير نرسيد. آرى! سختگيرى بر كفار به جنگ بود، ولى در مورد منافقين همان غلظت و سختگيرى و نماز نخواندن بر جنازه آنان بود؛ چنانكه خداوند فرمود:
«وَلا تُصَلِّ عَلى اَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً وَلا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ»(1)
«و هرگز بر هيچ مردهاى از آنان نماز مگزار و بر سر قبرش نايست!»
اين امر و دستور سختگيرى و غلظت نمودن بر آنان، در اواخر عمر پيغمبر پس از برگشتن از سفر تبوك وارد شد و يكى از علتهاى آن سختگيرىها بر منافقين كثرت عدد مسلمين بود. آرى! مسلمانان زياد شده بودند و احتياج به كمك منافقين نداشتند و از طرف ديگر منافقين نيز زياد شده و در مقام دشمنى بر آمده بودند. كار آنان از اذيّت و آزار تجاوز كرده بود و به اقدامات خطرناكى از قبيل كشتن پيغمبر يا تصرّف شهر مدينه در غياب آن حضرت و يا ارتباط با محاربهايى مثل ابوراهب و جاسوسى كردن براى پادشاهان كفر دست زده بودند. در اين موقع است كه پيغمبر بايد با آنان دشمنى كرده و نسبت به آنان سختگيرى كند و حساب ايشان يا افراد جسور و جسارت كننده از آنان را جدا كند و بر مرده آنان نماز نخواند؛ بلكه اگر قدرى پافشارى كنند، خداوند پيغمبر را بر آنان مسلّط مىكند و در هر كجا كه باشند، كشته مىشوند.
گمان مىكنم منافقان پس از غلظت نمودن پيغمبر و سختگيرى بر آنان و نزول آيه شريفه «لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَالَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِى الْمَدينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لايُجاوِرُنَكَ فيها اِلاّ قَليلاً(2)اگر منافقان و كسانى كه در دلهايشان مرضى هست و شايعه افكنان در مدينه [از كارشان] باز نايستند، تو را سخت بر آنان مسلط مىكنيم تا جز [مدتى] اندك در همسايگى تو نپايند.» مرعوب و بيچاره شده و از تندروىها و تظاهر به دشمنى و اقدامات شديد خود دست برداشتند تا محفوظ ماندند.
منافقين به جهاتى محفوظ بودند: يكى آنكه اظهار شهادتين كرده و سوگند ياد مىنمودند كه از مسلمين هستند و مانند مؤمنين به تمام لوازم دين ملتزم بودند. آنان اهل نماز، روزه، زكات و جهاد بودند و اگر عمل خلافى از آنان كشف مىشد، يا منكر مىشدند و يا توجيه و تأويل مىنمودند. در هر حال، خود را محارب و دشمن دين معرّفى نمىكردند.
ديگر آنكه چه بسا بعضى از همين منافقين، سوابق حسنه طولانى در اسلام داشتند و اگر پيغمبر كسى يا كسانى كه سالها از قشون و ياوران او بودند را مىكشت، مردم او را مانند سياستمداران و پادشاهان مىدانستند. چون رسم پادشاهان اين بود كسانى را كه به وسيله آنان به سلطنت مىرسيدند، مىكشتند؛ به جهت ترس از سازش آنان با دشمنان يا از ترس موقعيت آنان بر جانشينان و وليعهدان و يا به جهت ترس از تأثير شخصيّت خود آنان بر مقام خود و همچنين به جهت حسادت بر عنوان و محبوبيّت ايشان در نزد مردم آنان را مىكشتند. چون نمىتوانستند آنها را در اين مقام ببينند؛ هرچند اگر يقين مىنمودند كه آنان در مقام معارضه با خود يا جانشينشان برنخواهند آمد.
ديگر آنكه مبادا منافقينِ باقى مانده و جانشينان آنان پس از رحلت پيغمبر بگويند آن دستهاى كه كشته شدند بر جنايات و عيوب پيغمبر مطلع بودند، لذا در صدد برآمدند تا مردم را آگاه سازند و دروغگويى او را آشكار نمايند كه او آنان را كشت و خود را آسوده ساخت.
اين شبهه بسيار قوى و براى نسل آينده بسيار خطرناك بود و حربه برندهاى بود كه به دست دشمنان ديگر همچون يهود و نصارا مىافتاد. پيغمبراكرم آنان را نكشت تا هيچ كس نتواند چنان ادعايى نمايد.
آرى! تمام آن منافقين پس از پيغمبر جزو دعوت كنندگان و مبلغين شدند و براى حفظ و سلطنت خود از اظهار شهادتين خوددارى نكرده و از پيغمبراكرم دست برنداشتند. و سعى آنان متوجه دو چيز شد: تخريب فروع دين (چنانكه شرح اين مطلب
خواهد آمد) و توهين به مقام على بن ابى طالب علیهالسلام خليفه پيغمبر؛ به طورى كه از دروغ بستن بر او و جنگ كردن با او و متفرق ساختن قشون و متابيعن او كوتاهى نكردند و تا سالهاى طولانى سب و لعن او را در منابر و مساجد مسلمين علنى كردند.
آرى! كسى كه سلطنت آنان به شمشير او - على علیهالسلام - درست شد و حتى تظاهر خود آنان به اسلام با تلاش و جهاد او محقق گرديد، مبتلا به اين لعن و سب شد؛ در حالى كه آن كسى كه سالها سبّ على را رواج داد مورد ترحم مسلمين شد. و اين كار تا زمان معتضد باللّه عباسى (سال سيصد و هشتاد و چهار) ادامه داشت. معتضد قدغن كرد كه بر معاويه ترحم شود و همچنين سب او و بنى اميه و معايب آنان را علنى نمود.
عجيبتر آنكه سرانجام در زمان خلفاى سگانه هيچ نام و نشانى از منافقين نبود! چه شد كه آن همه منافق كه در آخر عمر پيغمبر بود و بنا به نص قرآن مشغول تخريب بودند، پس از رسيدن ابوبكر به سلطنت و مسلّم شدن خلافت او اثرى از آنان نيست؟ بلى، هنگامى كه انصار مىخواستند سعد را در سقيفه بنى ساعده خليفه پيغمبر و پادشاه مسلمين نمايند عمر مىگفت: پيغمبر زنده است و هر كس بگويد او مُرده، منافق است و او را با شمشير مىكشم او پس از چهل روز بر مىگردد. ابوبكر رسيد و او را متقاعد كرد و با يكديگر رفتند و خلافت را براى ابوبكر مسلّم كردند. از همان زمان ديگر نامى از منافقين به ميان نيامد تا آنكه نوبت خلافت به على علیهالسلام رسيد. در اينجاست كه منافقين شناخته شدند و آن حضرت آنان را معرفى نمود و عمليّات آنان در تاريخ ثبت شد. آرى! على علیهالسلام معِّرف منافقان است. بنابر اين، حُبّ و بُغض به آن سرور نشانه ايمان و نفاق است.
منافقين در عصر پيغمبراكرم نيز با بغض على علیهالسلام شناخته مىشدند. در هر حال منافقين از پيغمبراكرم دست برداشتند و در نتيجه، نسلهاى آينده به نعمت بزرگ اسلام متنعم شدند. اين يكى از فداكارىهاى على علیهالسلام بود كه در جنگها خود را قربانى پيغمبر مىنمود و پس از وفات آن سرور نيز همو سپر بلا بود و منافقين او را هدف خود قرار دادند و حتى سالها پس از شهادتش دست از دشمنى با او بر نداشتند.
ديگر آنكه با كشته شدن منافقين، در بعضى از امور اختلال لازم مىآمد؛ زيرا بسيارى از آنان داراى عشيره و فاميل بودند و چه بسا در بستگان آنان كه از اصحاب و قشون پيغمبر بودند حس عصبيّت و حميّت پديد مىآمد؛ همان طور كه از قصه عبداللّه پسر أُبى اين مطلب دانسته شد كه پسر او به پيغمبراكرم اظهار كرد: اگر مىخواهى پدر مرا بكشى به من فرمان بده تا خودم او را بكشم؛ زيرا اگر كس ديگرى پدرم را بكشد، مىترسم نتوانم او را ببينم و چون آن قاتل را بكشم، مسلمانى را در عوض كافرى كشته باشم.
همچنين از گفته پيغمبر به عمر - بنابر آنچه كه نقل شد - كه فرمود: «اگر او را مىكشتم، مردمانى براى او به غضب مىآمدند و اگر امروز به آنان امر كنم او را بكشند،
البته او را مىكشند».
ديگر آنكه در اثر مدارا كردن با منافقين به تدريج اولاد و فاميل آنان در اسلام ثابت قدم مىشدند؛ چنانكه شدند.
ديگر آنكه شخص عاقل بايد براى رسيدن به مقاصد خود تا سر حد امكان بايد از دشمنان خود نيز استفاده كند. چون منافقين در دشمنى از حدود اذيّت تجاوز نمىكردند - آنهم در خفا و به صورت جسته و گريخته و مخصوصاً در اوايل امر - پس مصلحت در آن بود كه پيغمبر با آنان مدارا و از وجود آنان استفاده كند و از خرابكارىهاى آنان نيز جلوگيرى نمايد.
پيغمبراكرم با كمال بيدارى و هشيارى و با توكل به خداوند از شرور منافقين جلوگيرى مىكرد و چون در اواخر خواستند در عمليات تندروى كنند آنان را به وسيله تهديد مرعوب نمود تا از دشمنى با پيغمبر خوددارى كنند؛ تا جايى كه همين دسته از منافقين پس از پيغمبر والى و فرمان روا شدند و براى بسط سلطنت خود به اسلام دعوت مىنمودند و ممالك كفّار را از چنگ آنان بيرون مىآوردند.
همان گونه كه ياد آورى گرديد، بساط نفاق كه در اواخر عمر پيغمبر رو به توسعه مىرفت، پس از آن سرور برچيده شد. اين نه از آن باب بود كه منافقين، همگى فوراً
مردند يا واقعاً متديّن شدند، بلكه چون پيغمبر از ميان رفت به مقصود خويش رسيدند. لذا آرزوى سلطنت و رياستى كه در سر ايشان بود و حب جاه و جلالى كه موجب نفاقشان گشته بود موجب شد تا از نام اسلام در حدّ اعلا استفاده نمايند. خلفاى وقت نيز مزاحم منافقين نبودند، بلكه آنان در زير پرچم خلفا به مقاماتى مىرسيدند، ولى همين كه نوبت خلافت به على علیهالسلام رسيد، فهميدند على كسى نيست كه بتوانند از او استفاده كنند، لذا بيعت او را شكستند؛ طلحه و زبير نقض عهد كرده و بر او خروج نمودند. سعد وقاص از اوّل بيعت نكرد و كنار نشست؛ معاويه هم در اول امر كه موقعيت على علیهالسلام در نظر مسلمين خيلى خوب بود كسانى چون طلحه و زبير را در شورش بر على تحريك نمود و پس از پيدايش مخالفين در جنگ جمل، تحت لواى مظلوميت عثمان و خونخواهى او، با على مخالفت كرد و جنگها به پا نمود؛ بلكه همان طلحه و زبير اين امر را بهانه قرار داده بيعت شكنى كردند، شهرها را از تصرف عمّال او در آورده و خونهاى مسلمانان را ريختند؛ تنها به اين بهانه واهى كه عثمان، مظلوم كشته شده است. مگر على او را كشته بود؟ چرا با او بيعت نكردند؟ آنگاه در نزد قاضى او را محاكمه نمودند؟ منافقين طالب جاه و مقام از گوشه و كنار پيدا شده و با على علیهالسلام مخالفت كردند؛ با آنكه پيغمبر اكرم از خداوند خواسته بود تا دوستِ دوست على و دشمن دشمن على باشد.
آرى! با على دشمنىها كرده و دوستان او را كشتند. منافقين با پيغمبر به جزاذيت و آزار نمىتوانستند كارى كنند، ولى با على محاربهها نمودند.
و عجيبتر آنكه پس از شهادت آن سرور در كمال نامردى سب او را سنّت قرار دادند و مسلمانان، معاويه را كه مؤسس اين سنت سيئه بود سالهاى فراوان حتى در زمان سلطنت بنى هاشم ترحم مىنمودند. معاويهها شيعه على را خوار و شهادت دادنهاى آنان را رد مىنمودند و فضايل على را كتمان و بلكه براى كسان ديگر مىتراشيدند. بالاتر آنكه براى او مطاعنى مىساختند.
آيا تمامى اين امور براى اين بود كه مسلمانان عثمان را مظلومانه كشتند يا آنكه چون نمىتوانستند به پيغمبر اكرم جسارتى نمايند به نفس او، به نص آيه مباهله، يعنى على بن
ابى طالب علیهالسلام حمله كرده و او را هدف آن ستمها و ظلمها نمودند و به جاى «مودة فى القربى» (مزد رسالت پيامبر) با على دشمنىها كردند تا آنكه جبران قضاياى بدر و احد شود؟ چنان كه يزيد پسر معاويه گفت:
«لاهلوا و استهلوا فرحا *** و لقالوا يا يزيد لا تشل»(1)ابن ابى الحديد مىنويسد: «روزى عبد اللّه، پسر زبير (همان خليفه پس از مرگ يزيد و عابد كثير الرّواية در صحيحين) در اثناى خطبه خود از على بدگويى مىنمود. محمّد بن حنفيه سخن او را قطع كرد و گفت: به خدا سوگند، على را سب و شتم نمىكند مگر كافرى كه مىخواهد پيغمبر را سب بنمايد ولى از ترس نمىتواند مبادرت به چنين عملى بكند لذا على را سب مىكند كه در حقيقت در لفافه پيغمبر را سب كرده است. كسانى هستند كه از پيغمبر شنيدند كه به على مىگفت: «دوست ندارد تو را مگر مؤمن و دشمن ندارد تو را مگر منافق».(2)
آرى! على گناهى به جز مجاهدات در دين و حفظ سيد مرسلين و كشتن كفار و مشركين نداشت. و به خاطر همين هم هدف غضب كفار و منافقين شد؛ رحمك اللّه يا ابا الحسن!
پيغمبر اكرم در اواخر عمرش از شر مشركين و اهل كتاب در جزيرة العرب راحت شد، ولى به منافقين مبتلا گرديد. آنان مشغول تخريب امور بودند و پيغمبر براى جلوگيرى از شر و فتنه آنان و براى آگاه ساختن و بيدار نمودن امت و نسلهاى آينده از وقوع فتنهها و پيدا شدن دروغگويان و مرتد شدن جمعى از صحابه، به مسلمين هشدار داد.
اين احاديث اگر چه بسيار است، ولى براى نمونه به چند حديث از صحيح مسلم و بخارى اشاره مىنماييم:
از عبداللّه بن عاص نقل مىكنند كه پيغمبر فرمود:
«پس از من به زودى اموال مسلمين به ناحق صرف مىشود و امور منكرى پيدا خواهد شد پيدايش اين دو امر درنتيجه سلطنت منافقين است و بس».(1)
همچنين مسلم در همان صفحه از عبداللّه، پسر عاص نقل مىكند: «پيغمبر مردم را در مسجد جمع كرد و فرمود:
«هر پيغمبرى حق داشت كه امت خود را از خير و شرّ مطلع سازد و عافيت اين امت در اول او است امّا به زودى گرفتار بلا و امور منكر و فتنهها خواهد شد».(2)
آرى! على علیهالسلام نيز نتوانست آن امور منكر و فتنهها را در زمان خلافت و سلطنت خود اصلاح كند. لذا آنچه را كه قبلاً از بخارى و ابن ابى الحديد نقل نموديم به قضات نوشت. همچنين از حذيفه نقل مىشود كه گفت: «به پيغمبر خدا عرض كردم: ما از كفر نجات يافتيم و مسلمان شديم، آيا دنبال اين خير، شرى هست؟ فرمود:
«مىباشد. پس از من امامانى هستند كه از من متابعت نمىكنند و به هدايت من مهتدى نمىشوند. به زودى از ميان آنان مردمانى بر مىخيزند كه قلب ايشان قلب شيطان باشد».(3)
پيغمبر در اين حديث، حذيفه را آگاه مىسازد كه منشأ پيدايش شر بعد از خير، وجود پيشوايان ضلالت و گمراهى است. در رواياتِ «حوض» به وضوح پرده از امر برداشته شده است. مسلم از انس بن مالك از پيغمبر چنين روايت مىكند:
«البته كنار حوض مردمانى كه از صحابه من هستند بر من وارد مىشوند . . . پس گفته مىشود كه تو نمىدانى بعد از تو چه كردند».(4)
مسلم از سهل نيز اين حديث را نقل مىكند.(5)
1) صحيح بخارى، ج 4، كتاب الفتن، باب 2، ص 313، ح م 7052؛ صحيح مسلم، ج 3، كتاب الاماره، باب 10، ص 1472، ح 45.
2) صحيح مسلم، ج 3، كتاب الاماره، باب 10، ص 1473، ح 46.
3) صحيح مسلم، ج 3، كتاب الاماره، باب 13، ص 1476، ح 52.
4) صحيح مسلم، ج 4، كتاب الفضائل، باب 9، ص 1800، ح 40.
5) صحيح مسلم، ج 4، كتاب الفضائل، باب 9، ص 1793، ح 26.
همچنين بخارى از سهل و او از پيغمبر اين چنين نقل مىكند:
«هر كس از حوض آب بياشامد تشنه نمىشود. البته جمعى وارد مىشوند كه من آنان را مىشناسم و آنان نيز مرا مىشناسند، آنگاه ميان من و آنان، حايل پيدا مىشود».(1)
ابو سعيد بر اين نقل اضافه مىكند و مىگويد كه پيغمبر فرمود:
«پس من مىگويم: اين جماعت از من هستند؛ ولى به من گفته مىشود كه تو نمىدانى پس از تو چه كردند. پس من مىگويم: دور باشند كسانى كه پس از من تبديل كردند».(2)
در اين جمله دقت شود كه جمعى از صحابه پس از پيغمبر چه چيزى را تبديل كردند؟ آيا اين تبديل كه موجب دورى آنان مىشود در غير دين است؟ آيا جز اين است كه در دين كم يا زياد نمودند؟ اين مطلب را روايت ديگرى كه مسلم از اسماء بنت ابى بكر روايت نموده است، واضحتر مىكند. پيغمبر فرمود:
«من بر حوض هستم، در حالى كه مردمانى را از آنجا بگيرند. پس مىگويم: پروردگار من! اينان از من و از امت من هستند؟ پس گفته مىشود: آيا ندانستى بعد از تو چه كردند؟ به خدا سوگند، پس از تو بر اَعقاب خود برگشتند».(3)
در صحيح بخارى آمده است: «اينها به پشت سر برگشتند». پس از اين نقل، نزديك به اين معنى را از عايشه نيز روايت مىكند.
بار ديگر صحيح بخارى از عبد اللّه از پيغمبر نقل مىكند كه حضرت فرمود:
«بر سر جمعى نزاع مىكنم و مغلوب مىشوم. پس مىگويم: اى خداى من! اصحاب من هستند. گفته مىشود: به درستى كه تو نمىدانى پس از تو چه كردند».(4)
قريب به اين مضمون را بخارى نيز در همان صفحه نقل كرده است.
همچنين در صحيح بخارى از اسامة بن زيد نقل شده است كه: پيغمبر بالاى قلعهاى از قلعههاى مدينه رفت و فرمود:
«مىبينيد آنچه را كه من مىبينم؟» گفتند: نه. فرمود: «فتنهها را مىبينم كه چون باران، در خانههاى شما داخل مىشود».(1)
بخارى در جايى ديگر از ابن عمر نقل مىكند كه پيغمبر فرمود:
«پس از من به كفر بر نگرديد و مشغول كشتن يكديگر نشويد».(2)
او پس از اين روايت، روايت ديگرى را نقل مىكند كه پيغمبر در حجة الوداع، روز عيد، در منى نيز اين سخن را فرمود.(3)
آرى! پيغمبر پس از آنكه از جهاد با مشركان و اهل كتاب آسوده شد پى برد كه منافقين زياد شدهاند. لذا در مقام بيدار كردن مردم برآمد و از پيدا شدن منكرات، حيف و ميل شدن اموال مسلمين، نزول فتنهها و مرتد شدن جمعى از صحابه خبر داد.
مسلم در صحيح خود از عقبة بن عامر نقل مىكند: «آخرين دفعهاى كه پيغمبر را بالاى منبر ديدم، مثل كسى كه وداع مىكند فرمود:
«نمىترسم كه پس از من مشرك شويد، وليكن بر شما مىترسم كه به خاطر رغبت به دنيا، با يكديگر بجنگيد و هلاك شويد».(4)
بخارى از عمرو بن يحيى بن سعيد نقل مىكند كه گفت: «جدّم به من خبر داد و گفت: با ابو هريره و مروان در مسجد پيغمبر نشسته بوديم او در حضور مروان گفت: از پيامبر شنيدم كه فرمود: هلاك امت من به دست جوانانى از قريش است. مروان گفت: لعنت بر آن جوانان! ابو هريره گفت: اگر بخواهم مىگويم كه آن جوانان چه كسانى هستند. وى مىگويد: در زمان سلطنت اولاد مروان در شام، همراه جدم بيرون مىآمدم. چون آنان را مىديد، مىگفت: شايد اينان از آن جوانان باشند».(5)
1) صحيح بخارى، ج 4، كتاب الفتن، باب 4، ص 314، ح 7060.
2) صحيح بخارى، ج 4، كتاب الفتن، باب 7، ص 316، ح م 7077 و ج 8، ص 88، (كتاب الفتن، باب قول النبى: لا ترجعوا بعدى كفارا يضرب بعضكم رقاب بعض).
3) صحيح بخارى، ج 4، كتاب الفتن، باب 7، ص 316، ح م 7077 و ج 8، ص 88
4) صحيح مسلم، ج 4، كتاب الفضائل، باب اثبات نبيّنا و صفاته، ص 1796.
5) صحيح بخارى، ج 8، كتاب الفتن، باب قول النبى: هلاك امّتى على يدى اغيلمة سفهاء، ص 88.
آرى! همين اولاد اميه و مروان، سالها بر مردم سلطنت كردند. آنها پيشواى گمراهى بوده و دين را كم و زياد نمودند و به وسيله آنان، دروغهايى رواج يافت كه حق را باطل و باطل را حق جلوه داد. و سالها على علیهالسلام را سب نموده و منافقان را بر مردم مسلط كردند. همچنين بى دينان از صحابه به وسيله اين منافقين مشغول تخريب دين و جعل احاديث شدند.
آيا شك داريم كه معاويه، پسر عاص و فرزندش عبداللّه، مغيره، ابو موسى، عمرو بن ثابت، ابو هريره و نظاير اين جمع از صحابه بودند كه به پشت سر برگشته و ائمه
ضلال بودند و از حوض طرد خواهند شد؟
بنابر اين، حيف و ميل شدن اموال مسلمانان و بروز منكرات، تنها در اثر پيدا شدن خلفايى است كه بر طريقه پيغمبر نبودند. و پيغمبر از مشرك شدن مسلمانان پس از خودش ترس نداشت! اين بازگشت نه در جهت بت پرستيدن، بلكه در جهت احداث و تبديل در دين است. اخبار احداث و تبديل در كتب صحيحين ذكر شده است، بلكه از متواترات بوده و اَحَدى نمىتواند منكر شود.
بالاتر آنكه دروغ بستن بر پيغمبر، وقتى رواج يافت كه اين جمع پيدا شدند. همين خلفاى گمراهى و راغبان در دنيا بود كه برخى براى تقرب به آن دو احاديث وضع مىكردند. على علیهالسلام در نهج البلاغه اين مطلب را بيان نموده است و ما مشروحا آن را خواهم نوشت.
زهرى مىگويد: «در دمشق به ديدن انس بن مالك رفتم كه مشغول گريه بود. پرسيدم: چرا گريه مىكنى؟ گفت: از آنچه در عصر پيغمبر مىديدم چيزى جز اين نماز نمىشناسم و نماز هم ضايع شده است».(1)
پس معلوم مىشود آنچه از احكام شريعى بود و در صدر اسلام رواج داشت بعد از پيغمبر اكرم به قدرى تغيير يافت و عوض شد كه انس بن مالك آن را نمىشناسد و آن در صورتى بود كه نماز هم ضايع شده بود.
1) صحيح بخارى، ج 1، ابواب ستره المصلى، ص 134.
همچنين غيلان مىگويد انس گفت: «هيچ چيز از آنچه در عصر پيغمبر بود، نمىبينم و نمىشناسم. گفتند: نماز؟ گفت: مگر آن را ضايع نكرديد؟».(1)
ضياع، تلف شدن است و ضايع كردن نماز باطل نمودن و از بين بردن آن است. اگر نمازى كه از اهم فروع است و همه مسلمانان بايد هر روز چندين نوبت آن را به جا آورند و براى سلطنت كسى هم ضررى ندارد آن نحو ضايع شود، ديگر به ساير فروع چگونه مىتوان اطمينان كرد؛ مخصوصا چيزى از قبيل خمس و سهم ذوى القربى و . . . كه با سلطنت آنان منافات داشت؟!
همان گونه كه ذكر شد، تبديل و احداثى كه در روايات «حوض» آمده است، موجب وارد نشدن جمعى از صحابه بر پيغمبر بر حوض و لعن آن حضرت بر ايشان مىشود:
«سحقا سحقا لِمَن بدل بعدى»(2)
«نابود باد كسى كه در دين تبديل كند».
اين چنين است كه انس را در آخر عمر متوجه ساخت و ديد كه معروف، منكر و منكر، معروف گشته است و آنچه در عصر پيغمبر بود، امروز نيست. اين پيرمرد صحابى در خانه نشسته و گذشته را به ياد آورده و مشغول گريه كردن شده است. اين گونه به هم خوردن اوضاع در اثر پيدا شدن دروغ گويان بود كه براى حبّ رياست و رسيدن به اميال دنيوى با هم رقابت مىكردند و در دنيا خود را به رهبران گمراهى مىرساندند و براى راضى كردن آنان احاديثى مىساختند و دين را عوض مىكردند. پس منافقين بعد از پيغمبر بى كار نبودند، بلكه مشغول تخريب و نابودى دين بودند، ولى در خصوص اداى شهادتين حفظ ظواهر مىكردند. اين جماعت حتى نماز هم مىخواندند، امّا عبادات و بلكه كليه دين را تغيير و تبديل دادند؛ به نحوى كه انس را به گريه در آورد. اين همان
چيزى بود كه پيغمبر از آن مىترسيد و به امت خبر مىداد و آنان را بيدار مىكرد تا بتوانند خود را از شر راهزنان دين حفظ كنند.
بخارى در باب گناه كسى كه بر پيغمبر دروغ بگويد از على علیهالسلام نقل مىكند كه پيغمبر فرمود:
«بر من دروغ نگوييد؛ زيرا هر كس بر من دروغ بگويد، البته در آتش فرو مىرود».(1)
همچنين عبداللّه، پسر زبير مىگويد: به زبير گفتم: نمىشنوم از پيغمبر چيزى نقل كنى؛ چنانكه فلان و فلان نقل مىكنند؟ گفت: من از پيغمبر جدا نمىشدم، ليكن شنيدم كه مىگفت: «هر كس بر من دروغ بگويد براى خود در آتش جايى مهيا مىكند».(2)
از همين جواب زبير دانسته مىشود فلان و فلانى كه از پيغمبر نقل مىكردند، دروغ مىگفتند؛ نه آنكه بيش از زبير سخن پيغمبر را درك كرده باشند. و از همين حديث دانسته مىشود كسانى كه به اندازه زبير با پيغمبر همراه نبودند، بلكه بيش از دو - سه سال پيغمبر را نديدهاند، احاديثى كه نقل مىكردند، دروغهايى بود كه ساخته بودند و براى خود در آتش جايگاهى مهيا مىكردند.
همچنين از انس نقل كرده است كه گفت: «البته گفته پيغمبر كه «هر كس متعمّدا دروغى بر من بگويد جاى او در آتش است»، مانع از آن است كه حديث بسيار بگويم».(3)
بخارى از اعرج از ابو هريره نقل مىكند كه گفت: «شما گمان مىكنيد كه ابو هريره از پيغمبر زياد نقل مىكند؟ مخاصمه با شما در نزد خدا! من مرد فقيرى بودم كه دنبال پيغمبر را مىگرفتم براى آنكه شكم من سير شود، ولى انصار گرفتار رسيدگى به اموال خود بوده و مهاجرين نيز مشغول تجارت و معامله در بازارها بودند».(4)
از اين روايت دانسته مىشود كه اصحاب، بر ابو هريره اعتراض كرده و او را دروغگو مىدانستند. لذا او آن مرافعه را نزد خدا مىبرَد و مىگويد كه من دنبال پيغمبر را
گرفته بودم و انصار و مهاجرين دنبال كارهاى خود بودند.
من نمىگويم از اين حديث دانسته مىشود كه علت همراه بودن ابو هريره براى خدا و ياد گرفتن دين نبود و فقط براى آن بود كه شكم گرسنهاش سير شود و نمىگويم كسى كه هدفش اين باشد عالم به احاديث و سنت نمىشود، بلكه مىگويم زبير به پسرش عبداللّه گفت كه من از پيغمبر جدا نمىشدم، وليكن آن حديث را از پيغمبر شنيدم. حال، ابو هريره چه مىگويد؟ زبير از سابقين در اسلام است، امّا ابو هريره در سال شش يا هفت پس از هجرت در مدينه اسلام آورده است. زبير حدود بيست سال مسلمان بود و از پيغمبر جدا نمىشد. او قبل از اسلام نيز در شهر مكه با پيغمبر زندگى مىكرد و پسر عمه آن سرور بود. حال، ابو هريره در اين دو - سه سال كه اسلام آورده، چقدر حديث از پيغمبر به خاطر سپرده است؟ زبير مىگويد: از پيغمبر جدا نمىشدم، ولى به جهت آن گفته پيغمبر بر او دروغ نمىگويم، امّا ابو هريره مىگويد: آنان جدا مىشدند و پى كسب و تجارت بودند. همين ابو هريره كه دنبال پيغمبر را گرفته بود تا شكمش سير شود از على جدا شد و دنبال معاويه را گرفت تا به دنيا برسد. اين منافق فتنهها به پا كرد و احاديث بسيارى وضع و جعل نمود!
بخارى از حذيفة بن يمان نقل مىكند: «منافقين امروز بدتر از زمان پيغمبر هستند. در آن روز مخفيانه كار مىكردند و امروز آشكارا».(1)
همچنين از او نقل مىكند: «نفاق بر عَهد پيغمبر بود، ولى امروزه نفاق، كفرِ بعد از ايمان است».(2)
اگر اين دو حديث با هم جمع شوند، معلوم مىشود كه امروز همان منافقين آشكارا كار مىكنند و آنچه را كه موجب كفر است به جا آورده و علنا دين را تخريب مىنمايند.
پوشيده نماند كه حذيفه از بزرگان صحابه و عالم به فتَن است. صاحب «اَسدُ الغابه» گفته است: «حذيفه، صاحب سرّ رسول اللّه درباره منافقين بود و اَحدى منافقين را
نمىشناخت مگر حذيفه كه پيغمبر او را مطلع ساخته بود».(1)
صحيح بخارى در مناقب عمار و حذيفه از ابو دَرداء صحابى نقل مىكند: «حذيفه صاحب سرّ پيغمبر بود و اين علم مخصوص به حذيفه بود».(2)
مناسب است دانسته شود كه وفات حذيفه در اوايل خلافت على علیهالسلام است. پس تا آن موقع منافقين كار خود را آشكارا كرده و دين را بر هم زده بودند.
بخارى از حذيفه نقل مىكند: «مردم از پيغمبر درباره خير مىپرسيدند، امّا من از شرّ مىپرسيدم».(3)
همچنين از عمر نقل مىكند كه از پيغمبر درباره فتنه مىپرسيد و آن حضرت پاسخ مىداد.
با كمك و يارى خداوند متعال مىتوانم كتابى جداگانه در احوال منافقين بنويسم و نام مشاهير آنان را يك به يك ياد كنم و از احاديث آنان، حديثهاى باطله و مجعوله كه در همين كتب صحاح نيز موجود بوده و از آثار باقيه آن منافقين است را نقل نمايم و بطلان و دروغ بودن آن حديثها را ثابت كنم. همچنين ذكر نمايم كه آن احاديث براى چه ساخته شدهاند و هدف آن منافق را روشن نمايم. البته آن كتاب پر نفع خواهد شد و متمّم همين كتاب خواهد بود.
پيغمبر اكرم با اعلام خطر از بروز و ظهور فتنهها و ايجاد منكرات و پيدايش كذّابين و رسيدن به مرحله ارتداد و كفر در مقام جلوگيرى از گمراه شدن مردم به وسيله منافقين بر آمد؛ چنانكه نمونهاى از اين اخبار بيان شد. از آن جايى كه همه مردم توانايى تشخيص ندارند و يا چنان نيست كه به اين زودى منافق را بشناسند و او را از كاذب جدا سازند و از
طرفى خود پيغمبر نيز هميشه در بين مردم نيست كه رفع شبهات كند و از خيانتها و گمراهىهاى آنان جلوگيرى نمايد، لذا جانشينى براى خود معرفى نمود كه اگر مردم به آن تمسك جويند از شرّ گمراه كنندگان ايمن خواهند شد.
مسلم در صحيح خود در فضايل على علیهالسلام از زيد بن ارقم چنين نقل مىكند: پيغمبر در بين مكه و مدينه بر سر آبى كه «خُم» ناميده مىشود ايستاد و براى ما خطبه خواند. او پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
«امّا بعد، ايها الناس! آگاه باشيد كه من بشر هستم و نزديك است مرا بخوانند و اجابت كنم (يعنى بميرم). من در ميان شما دو چيز عظيم و سنگين مىگذارم: اول كتاب خدا كه هدايت و نور در آن است پس چنگ به كتاب خدا بزنيد».
و مردم را به تمسك به قرآن ترغيب نمود. سپس فرمود:
«و اهل بيت من. خدا را درباره اهل بيت خودم به ياد شما مىآورم».(1)
حديث ثقلين از احاديث مسلّمه صحيحه است و علاوه بر آنكه مسلم در صحيح خود آن را نقل نمود راويان ديگر حديث نيز آن را نقل فرمودهاند؛ در عبقات، حديث ثقلين را از مُسند احمد بن حنبل به سند خود از زيد بن ثابت نقل نمود كه پيغمبر فرمود:
«من در ميان شما دو چيز سنگين مىگذارم كه يكى بزرگتر از ديگرى است؛ كتاب خدا ريسمانى است كشيده شده از آسمان تا زمين و عترت و اهل بيت من. اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا در حوض به من برسند».(2)
صحيح ترمذى نيز از زيد بن ارقم نقل مىكند كه پيغمبر فرمود:
«من در ميان شما چيزى را مىگذارم كه اگر بعد از من به آن متمسك شويد گمراه نمىشويد كه يكى از آن دو بزرگتر از ديگرى است؛ كتاب خدا ريسمان كشيده شده از آسمان به زمين و عترت و اهل بيت من. هيچ وقت از يكديگر جدا نمىشوند تا به من برسند.
پس ببينيد كه رفتار شما با آن دو، پس از من، چگونه است».(1)
همچنين صحيح ترمذى از جابر بن عبد اللّه نقل نمود: پيغمبر در حجة الوداع در روز عرفه سوار ناقه قصوى بود و خطبه مىخواند و شنيدم كه مىفرمود:
«ايها الناس! من در ميان شما چيزى را گذاردم كه اگر به آن دست بيندازيد، گمراه نخواهيد شد؛ كتاب خدا و عترت و اهل بيت من».(2)
خصايص نسايى هم از زيد بن ارقم نقل مىنمايد كه پيغمبر در غدير خم در مراجعت از حجة الوداع فرمود:
«مِثل آنكه مرا خواندهاند؛ اجابت نمودم. من در ميان شما دو چيز سنگين مىگذارم كه يكى بزرگتر از ديگرى است؛ كتاب خدا و عترت و اهل بيت من. پس ببينيد كه چگونه پس از من با آن دو رفتار مىكنيد. اين دو از هم جدا نمىشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند».
سپس فرمود: «خدا مولاى من است و من ولى هر مؤمن هستم». آنگاه دست على را گرفت و فرمود: «هر كس من ولىّ او هستم، پس اين [على علیهالسلام ] ولىّ اوست. خدايا دوست بدار هر كس با او دوستى كند و دشمن بدار هر كس با او دشمنى كند!»(3)
در اينجا مناسب نيست بيش از اين درباره حديث ثقلين بحث كنم. خلاصه كلام آنكه اين حديث، صحيح و از مسلّمات است كه گفته پيغمبر در سفر حجة الوداع و مراجعت از آن مىباشد كه نزديكى مرگ خود را گوش زد مىنمايد و آن دو را به عنوان خليفه و جانشين خود معرفى مىكند يعنى قرآن كه در زمان پيغمبر نيز ثقل بود و خود پيغمبر مبيّن و مفسر آن بود و مردم را از ضلالت و كفر نجات مىداد و عترت و اهل بيت آن حضرت. خداوند در سوره آل عمران مىفرمايد:«وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ اَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللّهِ وَ فيكُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِىَ اِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»(4)
«و چگونه كفر مىورزيد با اينكه آيات خدا بر شما خوانده مىشود و پيامبر او در ميان شماست؟ و هر كس به خدا تمسك جويد، قطعا به راه راست هدايت شده است».
از اين آيه شريفه دانسته مىشود كه تلاوت قرآن و وجود پيغمبر در ميان مردم مانع از حصول كفر و ارتداد است و تمسك جستن به آن دو، چنگ زدن به ريسمان خداوند و موجب هدايت به راه راست مىباشد. حال، پيغمبر كه مىخواهد دعوت حق را اجابت كند و به سوى پروردگارش برود كسانى را به جاى خود براى امت معرفى مىكند كه اگر به آنان تمسك كنند، مثل اين است كه به خود او تمسك كردهاند و فقط در آن صورت از قرآن جدا نمىشوند و در كنار حوض بر پيغمبر وارد مىشوند و به اين وسيله در نتيجه تغيير و تبديلى كه جمعى از صحابه در دين نمودهاند، رانده نمىشوند.
پس از دقت در اين آيه شريفه، مقصود پيغمبر از تعيين خليفه و جانشين و گذاردن عترت و قرآن در بين امت دانسته مىشود. همچنين از دقت در احاديث ثقلين و حوض، دانسته مىشود كسانى كه در مقابل عترت ايستادند مسير دين را تغيير دادند. و نيز دانسته مىشود كه حديث «اصحابى كالنجوم، بايّهم اقتديتم اهتديتم»(1)دروغى بود كه بر پيغمبر اكرم بسته شده بود و ساخته دست همان منافقينى بود كه خواستند آن را در مقابل حديث ثقلين محكم كنند؛ «يُريدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِاَفْواهِهِمْ»(2)
مقصود پيغمبر اكرم از اهل بيت و عترتش، على، فاطمه، حسن و حسين علیهمالسلام هستند؛ نه كسانى ديگر از زنان يا خويشان.
در صحيح مسلم آمده است كه از زيد بن ارقم، راوى حديث ثقلين، مىپرسند:
«آيا همسران پيغمبر از اهل بيت او به شمار مىآيند؟ زيد جواب مىدهد: به خدا
سوگند، زن پس از مدتها زندگى با شوهر، چون طلاقش مىدهند نزد پدر و خويشان خود مىرود و از شوهر جدا مىشود پس اهل بيت او، خويشان او هستند كه صدقه بر آنان حرام است».(1)
پاسخ زيد بن ارقم در خارج شدن زنان، صحيح است.
علاوه بر اين، در بعضى از روايات «عترت من» آمده است و عترت، به فرزند و خويشانِ خيلى نزديك اطلاق مىشود. از اين گذشته خود پيغمبر، اهل خود را معين فرموده، مسلم در صحيح خود از سعد وقاص چنين نقل مىكند: «چون آيه مباهله نازل شد، پيغمبر اكرم، على و فاطمه و حسن و حسين را خواند و گفت: «خداوندا! اينان اهل بيت من هستند».(2)
همچنين در جايى ديگر از عايشه نقل مىكند كه پيغمبر در حالى كه كسايى از پشم سياه و منقش بر او بود، بيرون آمد. پس حسن بن على آمد كه او را داخل آن كسا نمود. سپس حسين آمد و با او زير كسا رفت. آنگاه فاطمه آمد و پيغمبر او را وارد كسا نمود. و پس از آن على آمد و پيغمبر او را نيز در زير كسا جاى داد و فرمود: «اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا(3)خدا مىخواهد آلودگى را فقط از شما خاندان [پيامبر] بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند».(4)
بنابر اين، اهل بيت پيغمبر كه خدا خواست آنان پاك و پاكيزه بوده و از رجس و پليدىها دور باشند همين جماعت هستند؛ نه زنان و نه خويشان ديگر او.
از اين گذشته پيغمبر مىفرمايد: «اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند». اگر مقصود، همه خويشان پيغمبر بود چگونه درست بود؛ در حالى كه به طور قطع درميان خويشان پيغمبر كسانى بودند كه از قرآن جدا گشته و صاحب اعمال قبيحه بودند؟
به علاوه مىگويد: «اگر به هر دو تمسك كنيد، گمراه نخواهيد شد». قطعى است كه به جز آن چند نفر كه خود پيغمبر معرفى فرموده است، افراد ديگر گمراه يا فاسق بودند. پس چگونه تمسك به آنان موجب نجات و هدايت مىشود؟
بديهى است كه جانشين پيغمبر و جلوگيرى كننده از كفر و گمراهى، كسى است كه خودش مانند پيغمبر اكرم از پليدىها پاك باشد. بنابر اين، قطعى است كه ديگران هر اندازه خوب باشند، چنين نبودند.
گذشته از آنچه گفته شد خود پيغمبر دست على را گرفت و بالا برد و او را معرفى نمود. لذا اين حديث را مسلم در صحيح خود در باب «فضايل على بن ابى طالب» ذكر نموده است. پس اگر مربوط به على نبود براى چه در آن باب نوشته شده است؟ البته كسان ديگرى از راويان حديث و بزرگان اهل سنت، حديث زيد بن ارقم را با تفصيل نقل كردهاند. اگر چه مسلم اين حديث را مختصر و بى سر و ته نقل نمود، امّا عذر او اين است كه اين حديث، حديث اواخر عمر زيد بن ارقم است؛ پس از آنكه پير گشته و فراموشى بر او عارض شده بود از او نقل نمودهاند.
همو در صحيح خود از زيد بن حيّان چنين نقل نموده است: «من و حصين بن سبرة و عمر بن مسلم نزد زيد بن ارقم رفتيم و چون نشستيم حصين گفت: اى زيد! خير زيادى قسمت تو شده است: پيغمبر را ديدهاى و حديث او را شنيدهاى و همراه با او جهاد كردى و پشت سر او نماز خواندى. اى زيد! آنچه از پيغمبر شنيدى براى ما نقل كن. زيد گفت: اى پسر برادر! به خدا سوگند، سن من زياد و مدّت عمرم طولانى شده است و بعضى از آنچه را از حديث پيغمبر به ياد داشتم فراموش نمودهام. پس آنچه را كه نقل كردم قبول كنيد و مرا به زحمت نيندازيد. آنگاه حديث غدير را نقل نمود كه قبلاً نقل شد».(1)
پس اگر ترمذى در صحيح خود از همين زيد بن ارقم يا نسايى در خصايص، بيشتر از آنچه مسلم در صحيح خود نقل نمود، روايت كرده باشند، موجب سوء ظن به مسلم يا نسايى و يا ترمذى نخواهد شد؛ زيرا خود زيد گفته است آنچه را كه پيشتر به ياد داشته
1) صحيح مسلم، ج 4، فضائل اهل بيت علیهمالسلام، باب 9، ص 1873، ح 36.
فراموش كرده است. نقل مسلم متأخر از نقل ديگرانى است كه از زيد نقل كردهاند و خود مسلم مىدانست كه اين حديث مربوط به عموم خويشان پيغمبر نيست. لذا آنرا در باب فضايل على بن ابى طالب نقل نموده است.
آرى! او مىدانست كه پيغمبر پس از آن خطبه دست على را بلند كرده و او را به مردم نشان داده و آن كلمات را فرموده است.
درباره خود زيد بن ارقم كلامى هست كه مىگويند او مانند انس بن مالك وقتى كه على علیهالسلام صحابه را درباره حديثى كه پيغمبر درباره او فرموده بود به شهادت طلبيد از اداى شهادت خوددارى كرد و از همان حكايت، انحراف او نيز از على علیهالسلام همانند انس دانسته مىشود. پس، از كجا معلوم آنچه را كه به زيد بن حيان گفته است كه «سن من زياد و مدّت عمرم طولانى شده است و بعضى از آنچه را كه به ياد داشتم، فراموش كردهام» به سبب انحراف او از على علیهالسلام نبوده باشد؟ در غير اين صورت چرا فقط آن قسمت كه مربوط به شخص على علیهالسلام است را فراموش نموده است؟ شايد چون در زمان سلطنت بنى اميه و گرفتار آنان بود از باب تقيّه و حفظ خود، فضيلت على علیهالسلام را كتمان نموده است. البته اين عذر در موقعى كه على علیهالسلام از او شهادت خواسته و او شهادت نداد، قابل قبول نيست.
پيغمبر اكرم عمليات منافقين را پيش بينى مىنمود و ظهور فتنهها و منكرات و حيف و ميل شدن اموال مسلمين (فيئ) و تغيير و تبديل در دين را به وسيله آنان مىدانست. لذا در مقام جلوگيرى بر آمد و اعلام خطر كرد. از آنجا كه آن حضرت به تنهايى براى رهايى امت از ضلالت و گمراهى كفايت نمىكرد براى خود جانشين معين نمود كه اگر مردم به او تمسك جويند، نجات يابند. حضرت در مراجعت از حجة الوداع، بلكه در همان روز عيد، مردم را در منى جمع كرد و جانشين خود را معين نمود و فرمود:
«مرگ من نزديك شده است. پس دو چيز سنگين در ميان شما مىگذارم: قرآن و عترت. اگر به آن دو تمسك كنيد، گمراه نخواهيد شد و اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا كنار حوض به من برسند».
خليفه پيغمبر بودن و در ميان امت گذاردن، براى رجوع كردن و استفاده مسلمانان از ايشان است؛ چنانكه مىبايست از پيغمبر ياد گرفت؛ نه آنكه ياد داد. به همين دليل امت پيغمبر بايد از خليفه او، عترت طاهره، استفاده كنند. ديگر آنكه قرآن براى هدايت بشر است و بديهى است كه استفاده و متابعت از آن بر مسلمين لازم است. پس لنگه ديگر و ثقل اصغر نيز به همين نحو خواهد بود.
ديگر آنكه بنابر نقل صحيح ترمذى آن حضرت فرمود:
«در ميان شما چيزى مىگذارم كه اگر به او ملحق شويد، پس از من گمراه نمىشويد. يكى از آن دو بزرگتر از ديگرى است؛ كتاب خدا ريسمان كشيده شده از آسمان تا زمين و عترت و اهل بيت من».
پس تمسك به عترت و كتاب، با هم، موجب نجات از ضلالت است و چنين نيست كه كتاب، به تنهايى، براى رفع ضلال كافى باشد. (چنانكه مشاهده مىشود تمامى مسلمين به كتاب تمسك مىكنند، امّا ممكن نيست كه همگى بر سبيل نجات باشند.)
ديگر آنكه فرمود: «هيچ وقت از يكديگر جدا نمىشوند تا كنار حوض به من برسند». با اين جمله لزوم اطاعت و متابعت از عترت را فهمانيد؛ چون آن دو هيچ وقت از يكديگر جدا نمىشوند. پس هر كس از آنان جدا شد و با عترت طاهره مخالفت نمود، قطعا از قرآن جدا گشته و برسبيل باطل است. به همين جهت بعد از تمام اين تأكيدات مىفرمايد:
«پس ببينيد رفتار شما پس از من با آن دو چگونه است».
در صحيح مسلم آمده است كه پيغمبر سه مرتبه فرمود:
«خدا را درباره اهل بيتم به ياد شما مىآورم».(1)
اين تأكيدات براى آن است كه امت اسلام گرفتار گمراهى نشده و دست از متابعت
1) صحيح مسلم، ج 4، فضائل اهل بيت علیهمالسلام، باب 9، ص 1873، ح 36.
عترت طاهره كه هم دوش قرآن هستند بر ندارند؛ اطاعت كنند تا در كنار حوض به پيغمبر برسند و رانده نشوند و به پيامبر گفته نشود «كه تو نمىدانى پس از تو چه كردند». رسول خدا مىدانست كه هلاك امت دراثر رهايى از عترت و ظلم به آنان است كه سه مرتبه فرمود: «خدا را درباره اهل بيت خود به ياد شما مىآورم».
اين حديث از جهات عديده بر لزوم تمسك و اقتدا نمودن و متابعت كردن از عترت طاهره دلالت دارد و در نظر پيامبر اكرم يگانه راه نجات اقتدا و تمسك به آنهاست و روى همين حساب هم آن دو را جانشين و خليفه خود مىخواند و براى هدايت در ميان امت مىگذارد و مىگذرد؛ چنانكه وجود او مانع از ارتداد بود، در صورت تمسك و متابعت عترت نيز چنين خواهد بود.
اين نقشه پيغمبر براى نابود كردن عمليات خائنانه منافقين پس از رحلت آن حضرت است. اين همه تأكيدات پيغمبر و عمليات او براى اين است كه اگر بعضى از حاضرين به مرض فراموشى مبتلا شدند يا آنكه مقدارى از آن را كتمان كردند و يا آنكه منافقين در زمان سلطنت خود مجاهداتى براى خاموش كردن نور حق نمودند، مابقى از آن حديث و احاديثى كه به مسلمانان طبقه بعد برسد، در راهنمايى دلالت نمودن، وافى؛ و براى جلوگيرى از ضلالت كافى باشد.
اگر شما همين حديث مسلم را در صحيح با نقلهاى ديگر بزرگان و ائمه حديث مقايسه كنيد در خصوص همين زيد بن ارقم مىبينيد كه چقدر از سر و ته آن حديث حذف شده است، ولى در عين حال، همان مقدار از نقل مسلم نيز كافى است تا مقصود پيغمبر در لزوم ارجاع به اهل بيت پس از رحلت او فهميده شود.
از همين اصرار پيغمبر بر بيان و تكرار در مجامع دانسته مىشود كه هدف منافقين پس از رحلت پيغمبر اين بود كه امت را از عترت جدا سازند و چنين هم كردند؛ تا توانستند على علیهالسلام را كنار زده و درِ خانه پيغمبر را بستند. مگر قضاياى شورا و بيعت عبد الرحمن با عثمان را مىتوان از نظر دور داشت؟ مردم پس از آنكه عثمان را كشتند و با على علیهالسلام بيعت كردند، چرا طلحه و زبير عهد شكنى كردند؟ چرا كسى مثل سعد در
خانه نشست و با على بيعت نكرد؟ چرا عبد اللّه پسر عمر با على بيعت نكرد، ولى با جوانان بنى اميه و مروان بيعت كرد؟
آرى! منافقين تا توانستند على را كنار زده و پس از رسيدن به خلافت با او مخالفت كردند؛ جنگ كرده و مردم را بر عليه او شورانيدند و كار شكنى كردند.
همچنين حسن بن على عليهماالسلام را مجبور به صلح نمودند. و سرانجام حق را از خانواده پيغمبر بيرون بردند؛ آنان را متفرق و آواره كرده و به وسيله زهر يا شمشير شهيد نمودند.
همچنين رفتار آنان با حسين بن على عليهماالسلام قابل شرح و بيان نيست! درِ خانه پيغمبر بسته شد و سفارش خداوند كه فرمود: «قل لا اسئلكم عليه اجرا الاّ المودّه فى القربى(1)بگو به ازاى آن [رسالت ]پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندان» و آن همه وصايا و سفارشهاى پيغمبر اكرم و اينكه سه مرتبه فرمودند: «خدا را درباره اهل بيت خود به ياد شما مىآورم»، همگى فراموش شد. ببينيد كه با دختر، داماد و فرزندان او چه كردند و چگونه خود را از عترت جدا ساختند و بلكه به دشمنان عترت متمسك شده و آنان را سلاطين و پيشوايان خود قرار دادند و رابطه آنان با اهل بيت قطع شد؟!
آرى! حتى احكام شرع را نيز از آنان نياموختند، بلكه به جُهّالى رجوع كردند كه از فشار بيچارگى به آرا و استحسانات رجوع مىنمودند. بنابر اين، آن دسته را عالم و امام خود قرار داده و از باب مدينه علم پيغمبر كه على علیهالسلام باشد، وارد نشدند.
آرى! آن باب را مسدود و آن در را بستند! بى جهت نيست كه به بيراهه افتادند و كار به جايى رسيد كه در اثر آن همه تبديل و تغيير در دين به كلى دين تغيير پيدا كرد؛ به طورى كه اَنَس در آخر كار مشغول گريه كردن شد. چون ديد تمام آنچه را كه در عصر پيغمبر ديده بود، تغيير يافته است. لذا مىگويد: «نمىبينم هيچ يك از آنرا به آن كيفيت؛ حتى نماز يوميه را». چون آن را نيز ضايع كرده بودند.
1) سوره شورى، آيه 23.
با آن همه اصرار و تأكيد در لزوم تبعيّت از عترت، شرّ منافقين كوتاه نشد و پيغمبر اكرم متوجه شد كه خطر آنان بسيار نزديك شده و فتنهها چون بارانِ آتش، در خانهها سرازير مىشود. بنابر اين، مجددا در صدد بر آمد تا جمعى را از مدينه بيرون سازد كه در موقع مرگ او حاضر نباشند تا مردم خليفه حقيقى را بشناسند و از او اطاعت كنند و از شرور منافقين محفوظ بمانند.
وقتى پيغمبر خواست مدينه را از اغيار خالى كند، دستور داد تا اسامه با لشكرى بيرون رود و تا نزديكىهاى شام، يعنى آنجا كه پدر او، زيد بن حارثه شهيد شده بود بتازد و كفار را بكشد. اين قصه از مسلّمات تاريخ است. و بزرگان از مهاجرين و انصار را تحت فرمان اسامه قرار داد. از بزرگان مهاجرين نام ابو بكر، عمر، ابو عبيده، سعد وقاص، عبد الرحمن بن عوف، طلحه و زبير برده مىشود.
پيغمبر در هنگام مرض موت، اسامه را فرستاد و چون بيمارىاش سخت شده بود و رو به فزونى مىرفت، او هر چه خواست اجازه توقف بگيرد آن حضرت قبول ننمود و فرمان داد كه برود و قشون را با خودش بيرون ببرد.
عبد اللّه بن عبد الرحمن مىگويد: «پيغمبر خدا در مرض موت، اسامة بن زيد بن حارثه را بر قشونى كه معظم مهاجرين و انصار كه از جمله آنان ابو بكر، عمر، ابو عبيده،
عبد الرحمن بن عوف، طلحه و زبير حضور داشتند، امير نمود. اسامه مأمور بر موته شد؛ آنجا كه پدرش كشته شده بود تا غارت كند و سپس به وادى فلسطين حمله نمايد. امّا اسامه و قشون او در رفتن تعلّل مىكردند. مرض پيغمبر سبك و سنگين مىشد ولى او بر روانه كردن آن لشكر اصرار مىكرد تا آنكه اسامه گفت: پدر و مادرم به قربانت! آيا اذن مىدهى چند روزى صبر كنم تا خداوند شفايت دهد؟ فرمود: بيرون رو و با توكل به خدا حركت كن! گفت: يا رسول اللّه! اگر در اين حال كه هستيد بروم، دلم مىسوزد. فرمود: برو كه بر نصر و عافيت هستى! گفت: يا رسول اللّه! ميل ندارم بروم و از مردمى كه مىآيند جوياى حال شما باشم. فرمود: برو دنبال آنچه تو را مأمور نمودم! پس مرض
پيغمبر سنگين شد و اسامه مشغول تهيه سفر بود. وقتى حال پيغمبر بهتر شد از حال اسامه و قشون پرسيد، گفتند: مشغول تهيه سفر هستند. فرمود: جيش اسامه را روانه كنيد! خداوند كسى را كه از اسامه تخلف كند، لعنت كند! و اين جمله و سخن را تكرار كرد.
پس اسامه در حالى كه لواء بر سر و صحابه در جلو او بودند، بيرون رفت تا آنكه در جرف منزل كرد. ابو بكر و عمر و بيشتر مهاجرين و انصار و اسيد بن حضير و بشر بن سعد و ديگران از رؤسا با او بودند. پس فرستاده ام ايمن آمد و گفت برگرد و به مدينه بيا كه رسول خدا رحلت خواهد كرد! پس فورى برخاست و با پرچم داخل مدينه شد و پرچم را بر در خانه پيغمبر كوبيد. پيغمبر رحلت كرد و ابو بكر و عمر تا زنده بودند اسامه را امير خطاب مىكردند».(1)
ابن ابى الحديد اين قصه را از ابو بكر جوهرى كه از بزرگان محدثين است نقل نموده است. صاحب طبقات هم آن را به تفصيل نقل كرده است كه ما به مواضعى از كلام او اشاره مىنماييم. او مىگويد: «گويند روز دو شنبه، چهار روز باقى مانده از ماه صفر از سال يازدهم هجرى به مردم امر فرمود تا مهياى جنگ روم شوند. فرداى آن روز اسامه را امير نمود و سفارشهايى به او كرد. روز چهار شنبه، روز شروع مرض پيغمبر است كه درد سر بر ايشان عارض گشت. روز پنج شنبه لواء را به اسامه داد و به لشكرگاه جرف رفت و كسى از وجوه مهاجرين و انصار نماند، مگر آنكه در آن جنگ شركت كرد و ابو بكر و عمر و ابو عبيده و سعد وقاص نيز در ميان آن جمع بودند.
جمعى از اينكه پيغمبر اسامه جوان را بر مهاجرين و انصار امير نمود، غضب كردند. پيغمبر سخت غضبناك شد و در حالى كه سرش را بسته بود بالاى منبر رفت و فرمود: اى مردم! به من از طعن بعضى از شما در امارت اسامه خبر رسيد. قبلاً هم در امارت پدر او ايراد داشتند. قسم به خدا كه پدرش لياقت داشت و پسر او نيز سزاوار است! ايشان از كسانى هستند كه آنان را بيش از همه دوست مىدارم. اين قضيه در روز شنبه، دهم ماه
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 52.
ربيع الاول بود و مسلمانان با اسامه آمدند تا براى وداع پيغمبر به عسكرگاه جرف بروند و مرض پيغمبر سنگين شد. او مىفرمود: لشكر اسامه را بفرستيد. روز يكشنبه اسامه برگشت و حال پيغمبر سخت بود. اسامه مجددا به لشكرگاه برگشت. روز دوشنبه اسامه به مدينه برگشت. پيغمبر فرمود: برو به بركت خدا! اسامه با او وداع كرد و دستور حركت قشون را داد؛ ناگهان فرستاده مادرش، ام ايمن آمد و خبر آورد كه پيغمبر در حال رحلت است. پس اسامه با عمر و ابو عبيده برگشت و در همان روز، ظهر دوشنبه، دوازدهم ربيع الاول پيغمبر رحلت كرد و پس از رحلت پيغمبر در هلال ماه ربيع الثانى، ابو بكر اسامه را به همان ناحيهاى كه مأمور شده بود روانه كرد واز اسامه اجازه خواست تا عمر در مدينه بماند».(1)
سيره حلبيه و سيره نبويه نيز قصه جيش اسامه را در حال مرض موت پيغمبر به تفصيل نقل نمودهاند و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه به تفصيل متعرض اين واقعه شده و تصريح نموده است كه روز دو شنبه، دوازدهم ربيع الاول اسامه به مدينه برگشت. ديد حال پيغمبر بهتر شده است. پيغمبر به او امر نمود كه بيرون رود و در حركت تعجيل نمايد و بسيار مىگفت: سپاه اسامه را روانه كنيد! پس اسامه وداع كرد و رفت و ابو بكر و عمر با او بودند. وقتى سوار شد، فرستاده ام ايمن آمد و خبر آورد كه پيغمبر در حال ارتحال است. اسامه برگشت و ابو بكر و عمر و ابو عبيده با او بودند. هنگامى كه رسيدند ظهر بود و پيغمبر رحلت كرده بود.(2)
شكى نيست كه پيغمبر اسامه را مأمور نمود تا آن سپاه را بيرون ببرد، امّا اسامه و سپاهيان ميل نداشتند در حال مرض پيغمبر از مدينه دور باشند. اسامه در طول چهارده روز هر چه بهانه آورد كه حركت نكند و بيرون نرود و سپاهيان هر چه از فرماندهى اسامه
بهانه گرفتند در عزم راسخ پيغمبر اكرم ترديدى حاصل نشد؛ نه از امارت اسامه منصرف شد و نه به اصرار اسامه قانع گرديد، بلكه او را مأمور كرد تا با سپاه خود برود و سرانجام
همان روز دوشنبه، دوازدهم كه روز رحلت بود جمعيت را از مدينه بيرون كرد و مىفرمود: جيش اسامه را روانه كنيد!
حال بايد ديد كه چرا پيغمبر در آن وضعيت مىخواست با آن همه اصرار و تأكيد چنين قشونى را كه از بزرگان مهاجرين و انصار بود روانه و از مدينه بيرون كند؟ زيد بن حارثه، پدر اسامه مدّتها پيش در آن سرحدات كشته شده و از طرف روم خبرى نرسيده بود؛ حتى خود پيغمبر تا تبوك تاخته و از بعضى جزيه گرفته بود. پس ديگر براى چه در آن حال سخت مىخواهد مدينه را از بزرگان مهاجر و انصار خالى كند و آنها را به سمت روم بفرستد؟ آنجا كه خبرى نبود. آيا پيغمبر از جهت كسالت و ناخوشى [نعوذ باللّه] هذيان مىگفت؟ (چنان كه در همان حال مرض قلم و دوات خواست تا چيزى را كه از گمراهى امت جلوگيرى مىكند بنويسد، ولى بعضى از همان بزرگان كه در جيش اسامه بودند گفتند كه او هذيان مىگويد و جمعى ديگر از حاضرين نيز با او همراه شدند؛ كه به تفصيل متعرض آن مطلب خواهيم شد.) اگر چنين بود، پس چرا هر دَم كه حال او بهتر مىشد جوياى اسامه و آن سپاه مىشد و امر به بيرون رفتن و بيرون كردن مىنمود و با آن همه تعلّل و تسامح اسامه، اصرار مىفرمود تا بيرون روند؟
از اين گذشته، صاحب طبقات گفته است: «پيغمبر پيش از آنكه ناخوش شود دستور حركت داد. روز چهار شنبه مريض شد و روز دو شنبه امر كرد تا مسلمانان مهياى سفر روم شوند. در روز سه شنبه اسامه را امير نمود. پس اسامه قبل از مرض براى حركت به روم مأمور شده بود. به علاوه، ابو بكر پس از آنكه به خلافت رسيد همان اسامه را با همان قشون به همان محل روانه كرد و فقط از اسامه اجازه خواست كه عمر در مدينه بماند كه او نيز قبول كرد».(1)
در تاريخ طبرى هم آمده است: «مردم به ابو بكر گفتند: بزرگان مسلمانان در اين
1) طبقات الكبرى، ج 2، ص 189 و 190.
قشون هستند و عرب مرتد شدهاند يا در هر قبيله مرتد پيدا شده و نفاق ظاهر گشته است. پس سزاوار نيست تو جماعت مسلمانان را متفرق سازى. ابو بكر گفت: قسم به آن كس كه جان ابو بكر در قدرت او است، اگر گمان كنم درندگان مرا مىدرند هرآينه اسامه را با قشونش روانه مىكنم؛ چنانكه پيغمبر امر نمود».(1)
در صحت اين نقل ترديد دارم و گمان مىكنم كه ساخته شده هوا و هوس ارادتمندان به خليفه باشد؛ زيرا اگر او اين اندازه از امر پيغمبر اكرم اطاعت مىنمود، چرا آن قدر تعلل و تسامح كردند تا آنكه پيغمبر رحلت نمود و اگر اين اندازه شجاعت داشت، چرا در ميدان جنگ و در حضور پيغمبر فرار مىكرد؟
همچنين طبرى نقل مىكند: «عمر از جانب اسامه پيغام آورد كه در اين موقع، خطر متوجه مدينه است. من با سپاه بمانم و حركت نكنم. انصار به عمر گفتند: اگر اجازه توقف نداد از ابو بكر بخواه تا كس ديگرى را غير از اسامه كه سال دارتر باشد بر ما امير كند. عمر پيغام اسامه را آورد. ابو بكر گفت: اگر مرا درندگان پاره كنند حكمى كه پيغمبر كرده را رد نمىكنم. عمر گفت: انصار از تو مىخواهند سال دارى را به جاى اسامه امير كنى. ابو بكر كه نشسته بود بلند شد و ريش عمر را گرفت و گفت: مادرت به عزايت بنشيند اى پسر خطاب! تو مىگويى اسامه را عزل كنم و حال آنكه پيغمبر او را امير نموده است؟ عمر بيرون آمد و به انصار گفت: برويد! مادرتان به عزايتان بنشيند! چه بر سر من آورديد؟!».(2)
به علاوه، ابو بكر و عمر مادامى كه زنده بودند اسامه را امير خطاب مىكردند؛ چنانكه قبلاً از نقل ابو بكر جوهرى دانسته شد.
بنابر اين، دانسته مىشود كه آن امر پيغمبر از روى كسالت و مرض نبوده است و حتى ابو بكر نيز خود را ملزم به اجراى اوامر او مىدانست. اگر كسى انصاف داشته باشد
و از سيره و تاريخ پيغمبر مطلع باشد، خواهد فهميد كه پيغمبر فتنه و توطئه را پيش بينى نموده بود.
ابو مويهيه مىگويد: «رسول اللّه شبانه مرا خواست و فرمود: «مأمور شدم تا براى مردگان اهل بقيع طلب آمرزش كنم. با من بيا!» پيغمبر رفت و به اهل بقيع سلام نمود و فرمود: «فتنهها مثل پارههاى شب تاريك روى مىكند». و پس از استغفار براى مردگان برگشت و مرض پيغمبر پيدا شد».(1)
آرى! پيغمبر اكرم براى جلوگيرى از اين فتنهها دو جانشين معين نمود. او مىدانست كه با وجود آن همه سفارش و تأكيد باز هم به اهل بيت او تمسك نمىجويند و از آنان اطاعت نمىكنند. لذا خواست تا مجددا براى جلوگيرى از فتنهها مدينه را از اغيار خالى نمايد و بزرگان مهاجرين و انصار را بيرون كند تا آنكه پس از رحلتش بر خليفه آن حضرت شورش نكنند؛ بلكه از او اطاعت نمايند تا گمراه نشوند.
محمّد بن اسحاق مىگويد: «مهاجرينِ اولين را با اسامه مأمور كرد و در همين حين ناخوشى پيغمبر پيدا شد».(2)
من مىگويم: اگر مهاجرين و انصار بيرون مىرفتند و اسامه از همان ابتداى امر اطاعت مىنمود و اين قدر مسامحه نمىكرد و سپاه او نيز تسامح و تعلل نمىكردند و به
مأموريت خود عمل مىكردند و از مدينه به جرف مىرفتند، هيچ وقت براى على علیهالسلام معارض پيدا نمىشد. آينده نشان داد كه پيغمبر اكرم درست تشخيص داده بود؛ هم انصار در صدد امارت و رياست بودند و هم مهاجرين؛ با آنكه جنازه پيغمبر بر زمين بود، طالبين امارت در سقيقه بنى ساعده جمع شدند. يك دسته مىخواستند سعد را امير كنند و دسته ديگر مىخواستند از مهاجرين اميرى انتخاب نمايند. اين جماعت، همگى مأمور بودند تا با اسامه بيرون بروند و در هنگام رحلت پيغمبر در مدينه نباشند. پس بىجهت نبود كه پيغمبر اين همه اصرار داشت تا آنان بروند و مسلمانان آنان را بيرون كنند؛ حتى بنابر نقل ابو بكر جوهرى «پيغمبر كسانى را كه از سپاه تخلف كنند لعنت نمود و همگى آن جماعت تخلف كردند».
اين جماعت كه مأمور بودند، همگى از كسانى بودند كه با على همراه نبودند. همين اسامه امير سپاه، موقعى كه پس از كشته شدن عثمان، على علیهالسلام به خلافت رسيد با او بيعت نكرد. تمام كسانى را كه اسم برديم و در سپاه اسامه بودند از على منحرف بودند. سعد وقاص، طلحه، زبير و عبد الرحمن بن عوف، تمامى از دشمنان على بودند و ابو عبيده و عمر نيز مؤسس خلافت ابى بكر هستند. شما ببينيد كه آيا در كتب تاريخ اسم سلمان، ابوذر، عمار و مقداد و شيعيان على را در رديف ديگران و از سپاه اسامه پيدا مىكنيد؟ پيغمبر اكرم مىخواست از مهاجرين و انصار كسانى كه به على علیهالسلام علاقمند نبودند را در موقع رحلتش از مدينه بيرون كند. لذا هر اندازه مرض او شديدتر مىشد، اصرار او به بيرون رفتن آنها زيادتر مىشد. آيا شما احتمال نمىدهيد كه آن سپاه، مقصود پيغمبر را دانسته بودند و لذا هيچ كدام حاضر به اطاعت و بيرون رفتن نبودند؟
آرى! همگى مىدانستند كه پيغمبر در حال مرگ است و نبايد از مدينه دور شوند. بنابر اين، اگر شب هنگام در جرف بودند، صبح به مدينه برمىگشتند و اگر صبح در جرف بودند، هنگام ظهر به مدينه مىآمدند. همه انتظار رسيدن وقت را داشتند؛ وگرنه چرا چهارده روز دست به دست مىكردند و با وجود آن همه سفارش نمىرفتند؟ چرا تا خبر مرگ پيغمبر رسيد به مدينه آمدند؟ چرا پس از معيّن شدن خليفه بيرون رفتند و در هلال ربيع الثانى همان سپاه به مقصد خود حركت كرد؟ چرا پيغمبر عمر و ابو بكر را بيرون مىكند، ولى ابوبكر از اسامه اجازه مىگيرد تا او را نگاه بدارد؟ آرى! مصلحت پيغمبر در بيرون بودن عمر از مدينه بود، امّا مصلحت ابو بكر در توقف او در مدينه.
«فَلْيَحْذَرِ الَّذينَ يُخالِفُونَ عَنْ اَمْرِهِ اَنْ تُصيبَهُمْ فِتْنَةٌ اَوْ يُصيبَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ»(1)
«پس كسانى كه از فرمان او تمرّد مىكنند، بترسند كه مبادا بلايى به ايشان برسد يا به عذابى دردناك گرفتار شوند».
1) سوره نور، آيه 63.
پيغمبر اكرم از باب يك تير و دو نشان، نه فقط در آن حال مرض مىخواست بزرگان مهاجر و انصار را از مدينه بيرون نمايد و شهر را به تصرف اهل بيت (خليفه خود) بدهد، بلكه در عين حال مىخواست مقام بزرگان را پايين آورد و به آنان كه هوس امارت و رياست دارند ثابت كند كه لياقت آن مقام را ندارند. لذا اسامه، جوان هفده الى بيست ساله را بر آن جمع امير نمود و اين امر براى آن بزرگان نهايت خفّت بود. بنابر اين، آنان به امارت اسامه ايراد داشتند و چون اعتراضشان به سمع مبارك پيغمبر رسيد، سخت غضب نمود و با همان حال مرض بالاى منبر رفت و فرمود:
«بر امارت اسامه ايراد نمودند پيشتر نيز بر امارت پدرش اعتراض داشتند؛ در حالى كه او سزاوار امارت بود و اسامه پسر او نيز لياقت دارد و نزد من از محبوبترين مردمان هستند».
اين حديث در صحيح مسلم(1)و صحيح بخارى(2)نقل شده است.
در باب فرستادن پيغمبر جيش اسامه را در مرض موت و در نتيجه اعتراض بيشتر، وهن به آنان لازم آمد؛ چون پيغمبر صريحا به لياقت او براى امارت بر آن جمع از مهاجرين و انصار اعتراف نمود. پر واضح است كه امير بايد افضل از مأمور باشد و بزرگ را بايد به دست بزرگتر سپرد. همچنين مزيّت و برترى والى بر مولى عليه، فطرى است و هر عاقلى به لزوم آن مزيّت حكم مىكند.
از اين گذشته آن حضرت نمىخواست به كسى كه هوس برابرى با جانشين او را دارد، سپاهى بسپارد و او را بر مقاومت و ايستادن در مقابل جانشين، توانا نمايد. لذا آن جمع را به مِثل اسامه سپرد.
طبرى در تاريخ خود نوشته است: «منافقين ايراد كردند و پيغمبر فرمود: اسامه سزاوار امارت است».(3)پس معلوم مىشود كه منافقين مأمور بودند تا با اسامه بروند.
آرى! پيغمبر اكرم با اين عمل ثابت نمود كه براى آسايش آينده مسلمين و جلوگيرى از شرور منافقين مىبايست آن جماعت نباشند. لذا با دادن امارت به جوانى مثل اسامه، عظمت آن جمع سابقين به اسلام از مهاجرين و انصار را كم كرد. عجيبتر آنكه آنها پس از سخنان پيغمبر درباره امارت و لياقت اسامه، قانع نشدند و پس از رحلت پيغمبر مجددا در صدد بر آمدند تا به وسيله عمر او را عزل نمايند. لذا بىسبب نبود كه ابو بكر به خشم آمد و ريش عمر را گرفت و به او بد گفت. من نمىگويم تمام كسانى كه تحت فرمان اسامه بودند منافق بودند، بلكه معتقدم كه پيغمبر منافقين را بيرون نمود و مصلحت هم اقتضا داشت تا آنها در هنگام رحلت پيغمبر در مدينه نباشند. مقصود او نيز پر واضح بود، لذا آن همه تأكيد مىفرمود و در روانه شدن سپاه اسامه اصرار داشت.
در سيره نبويه آمده است: «پيغمبر در روز دهم ربيع الاول با سرى بسته بالاى منبر رفت و در حالى كه غضبناك بود فرمود: اين چه سخنى بود كه درباره امارت و فرماندهى اسامه از بعضى از شما به من رسيده است؟ اگر در امارت اسامه حرفى داريد پيشتر با امارت پدر او نيز مخالفت داشتيد. به خدا سوگند، او سزاوار بود و پسر او نيز سزاوار امارت است و از كسانى هستند كه بيش از همه آنان را مىخواهم و او از خوبان شماست. سپس از منبر پايين آمد و به منزل رفت.
اين قضيه در روز دهم ربيع الاول از سال يازدهم هجرت بود. مسلمانانى كه قرار بود با اسامه بروند براى وداع مىآمدند و مىرفتند. مرض پيغمبر سنگين شد. او مكررا مىفرمود: سپاه اسامه را روانه كنيد! ولى ابوبكر را از رفتن با اسامه استثنا كرد و او را به نماز مأمور نمود. پس منافاتى ميان آن روايت كه ابو بكر از سپاهيان اسامه بود و روايتى كه ابوبكر تخلّف كرد، نيست؛ چون ابو بكر در ابتدا از سپاهيان بود و پس از آن پيغمبر فرمود كه او در مدينه بماند و نماز بخواند. ايراد بعضى از رافضه كه ابو بكر از جيش اسامه تخلف كرد و پيغمبر نيز هر كس را كه تخلف كند، لعن نمود، به بيان ما جواب داده
مىشود. چون او به امر پيغمبر تخلف جست تا امام جماعت شود و اين رمزى از براى خلافت او بود. امّا لعن بر هر كس كه از سپاه تخلف كند، در هيچ حديثى وارد نشده است».(1)
نظير اين سخن در سيره حلبيه(2)نيز آمده است.
پوشيده نماند كه اولاً، اين اعتراض فقط به ابو بكر وارد نيست، بلكه تمامى سپاه از امير و مأمور مورد اعتراض هستند. صاحب سيره اعتراف نمود تمامى كسانى كه در جيش اسامه بودند، بلكه خود امير از متخلفين و سرپيچى كنندگان نسبت به امر پيغمبر اكرم هستند. چون اگر فرض كنيم كه پيغمبر مجددا به ابو بكر امر فرموده باشد كه توقف كند، آيا به عمر، ابو عبيده، سعد، طلحه، زبير و ديگران نيز چنان دستورى داده بود؟ اصرار پيغمبر در بيرون رفتن آن سپاه و اصرار سپاه به نرفتن و تمرّد كردن، خود، كاشف از آن است كه پيغمبر چه نظرى به آن جمع داشته و براى چه آن جمع را از مدينه بيرون مىكرده است. همچنين اندازه ايمان و انقياد آنان را روشن مىسازد. پس اگر چه اعتراض نسبت به ابو بكر دفع شود، اعتراض به ما بقى مسجّل خواهد شد؛ مگر آنكه بگويند مقصود پيغمبر اين بود كه سپاه تا جرف - چند كيلومترى - بروند، نه به سمت روم. همه مىرفتند، ليكن شب يا صبح و يا ظهر به مدينه بر مىگشتند. پس همگى اطاعت مىكردند. من گمان ندارم كسى به چنين سخنى لب گشايد.
ثانيا، بودن ابو بكر از سپاه اسامه مقتضاى تاريخ و احاديث است؛ چنان كه به بعضى از آنان اشاره شد و قابل انكار نيست. امّا اينكه پيغمبر فرموده باشد «تو در مدينه بمان و با اسامه بيرون نرو»، در هيچ حديثى نرسيده است.
بله، به موجب بعضى از روايات پيغمبر فرمود كه ابو بكر نماز بخواند، امّا اين حديث مستلزم آن نيست كه او هميشه در مدينه بماند و نماز بخواند و چون در آن وقت از جرف برگشته بود - بر فرض صحت حديث - فرموده است كه نماز بخواند. البته اين
امر، رمزى براى خلافت نيست و اگر پيغمبر مىخواست ابو بكر را خليفه سازد، او را تحت امر و فرمان اسامه قرار نمىداد و مأمور به بيرون رفتن از مدينه نمىكرد. پيغمبر مىدانست كه رحلتش نزديك شده است و به همين جهت مىخواست آنها در مدينه نباشند.
ثالثا، او مىگويد پيغمبر متخلفين را لعن نكرده و هيچ حديثى در اين خصوص نرسيده است.
عجيب است كه ابو بكر جوهرى، صاحب كتاب سقيفه آن حديث را نقل مىنمايد؛ چنان كه از او به وسيله ابن ابى الحديد نقل نموديم!(1)
از اين گذشته، مسلّم است كه پيغمبر مكرر مىفرمود: «انفذوا جيش اسامة» و مكرر اسامه را امر مىكرد تا برود و بروند. پس هر كس ماند و تسامح كرد و وقت را به تعلل گذرانيد يا به جرف رفت و در آنجا ماند و يا در بين مدينه و جرف تردد داشت و در آن مدّت چهارده روز به مقصد نرفت تا آنكه پيغمبر رحلت كرد، امر مؤكّد پيغمبر را مخالفت نموده است. خداوند مىفرمايد:
«لا تَجْعَلُوا دُعآءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعآءِ بَعْضِكُمْ بَعْضا قَدْ يَعْلَمُ اللّهُ الَّذينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذا فَلْيَحْذَرِ الَّذينَ يُخالِفُونَ عَنْ اَمْرِهِ اَنْ تُصيبَهُمْ فِتْنَةٌ اَوْ يُصيبَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ»(2)
«خواستن پيغمبر را مثل خواستن ديگران قرار ندهيد! (پيغمبر را مثل ديگران نخوانيد.) خداوند كسانى را كه مخفيانه فرار مىكنند تا هيچ كسى ملتفت آنان نشود، مىداند. پس كسانى كه مخالفت امر پيغمبر مىكنند (و البته امر او امر خداست)، از آنكه گرفتار نفاق يا عذابى سخت شوند، بترسند».
اين آيه درباره منافقينى است كه از مأموريت خود در جهاد فرار مىكردند و مخفيانه بر مىگشتند. حال بايد ديد كسانى كه با آن همه اصرار پيغمبر نرفتند و در لشكرگاه يا در مدينه ماندند و يا ميان اين دو محل در تردّد بودند (اگر صبح مىرفتند، ظهر يا شب
برمىگشتند) آيا در اين آيه شريفه داخل نمىشوند؟ آيا از فتنه و عذاب دور هستند؟ آيا لعنتى بالاتر از اين است كه مبتلا به نفاق يا عذاب درد آورى شوند؟
پيغمبر به همان سببى كه مىخواست آن جماعت را بيرون كند، آنان نيز مىخواستند در مدينه بمانند تا هنگام رحلت پيغمبر حاضر باشند. آرى! مىخواستند باشند تا عقب نمانند و در قبال امر انجام شده واقع نشوند. لذا نرفتند و ماندند و وقت رحلت پيغمبر حاضر بودند.
انصار در سقيفه بنى ساعده جمع شده و شالوده خلافت پيغمبر اكرم را براى بزرگ خزرج، سعد بن عباده ريختند و با آنكه در بستر بيمارى بود، او را آوردند تا با او بيعت كنند.
از آن طرف بعضى از مهاجرين زرنگى كرده خود را به آن مجلس رساندند و از رقابت اوس با خزرج سوء استفاده كردند؛ با بعضى از رؤساى اوس همدست شدند و به دليل آنكه قريش سزاوار به سلطنت پيغمبر بود، ناگهان با ابو بكر بيعت كردند.
بنابر اين، كسالت سعد، رقابت و حسادت اوس بر خزرج، ملايمت و بردبارى ابو بكر در پاسخ انصار، عجله و سرعت عمر در بيعت با ابوبكر، اشتغال على علیهالسلام و شيعيان او به جنازه و تجهيز پيغمبر و عدم حضور در جلسه سقيفه بنى ساعده از موجبات موفقيت ابو بكر شد.
عجيب اين است كه عمر كه تا چند ساعت پيش مىگفت پيغمبر نمرده است و هر كس بگويد او مرده، منافق است و با شمشير گردن او را مىزنم، بانى خلافت ابو بكر و پيش قدم در بيعت با وى شد! تاريخ نشان مىدهد كه عمر نه فقط در آن وقت خلافت را از على و على را از خلافت دور كرد، بلكه پس از مجروح شدن خود نيز نقشه عجيبى كشيد كه بايد خلافت از على بگذرد و نقشه ماندن سلطنت در خلافت بنى اميه و مزاحمت با على علیهالسلام حتى پس از كشته شدن عثمان كشيده شد. على علیهالسلام مىدانست كه عمر او را به آن كيفيتِ شورا از خلافت محروم نمود، بلكه ديگران نيز دانستند.
ابن ابى الحديد پس از نقل قصه جيش اسامه نوشته است: «شيعه گمان مىكند كه پيغمبر مرگ خود را مىدانست و ابو بكر و عمر را فرستاد تا مدينه براى على خالى بماند
و كسانى كه در مدينه ماندهاند بى دغدغه خاطر و با آرامش و سكون با او بيعت كنند و چون خبر رحلت پيغمبر و بيعت مردم با على به گوش آنان مىرسيد در مقابل كار واقع شده قرار مىگرفتند و عرب نيز آن بيعت را تمام مىدانست و بر هم زدن آن محتاج جنگهاى سختى بود. اين مقصود پيغمبر بود، ولى درست نشد. چون اسامه اطاعت نكرد و با آن همه اصرار و تأكيد پيغمبر مسامحه نمود. آنان در مدينه ماندند و كار را از دست على بيرون بردند.
آنگاه در مقام پاسخ از اين سخن مىگويد: اگر پيغمبر به مرگ خود يقين داشت، به اين هم يقين داشت كه ابو بكر به خلافت مىرسد و اگر مىدانست، ديگر جلوگيرى نمىكرد. بله؛ اگر نمىدانست و مرگ خود و رسيدن ابوبكر را به خلافت گمان مىكرد، ممكن بود دست به چنين عملى بزند؛ چنانكه اگر يك نفر از ما دو پسر داشته باشد و بترسد كه يكى از آن دو پسر پس از مرگ تمامى دارايى را ضبط كند، در اين صورت اگر مريض شود و بترسد كه بميرد ممكن است از آن فرزند بخواهد تا براى تجارت به جاى دور دستى سفر كند تا به اين طريق اموال را براى فرزند ديگر ضبط نمايد».(1)
اين جواب ابن ابى الحديد به سخن شيعه است، امّا پاسخ او درست نيست؛ زيرا پيغمبر مىخواست باطن كسانى كه تخلف جسته و به سمت مأموريت حركت نكردند را معلوم كند و اندازه ايمان آنان از امير و مأمور را براى مسلمانان آينده روشن نمايد. يقينا رفتن آنان به صلاح مسلمين بود و پيغمبر براى جلوگيرى از فتنهها به بيرون رفتن ايشان امر نمود. كسى كه امر مىكند، لازم نيست بداند يا احتمال بدهد كه آنچه امر نموده است قطعى است و واقع مىشود تا در آن صورت امر او صحيح باشد. اگر چه آمِر بداند كه مأمور معصيت مىكند، امرش صحيح است. خداوند ابليس را به سجده بر آدم امر نمود؛
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 161 و 162.
با آنكه مىدانست او معصيت مىكند. همچنين كفار و فسّاق مكلف هستند و با آنكه خداوند از حال آنان آگاه و به كفر يا فسق آنان عالم است، با وجود اين تكليف مىكند و به وسيله همين تكليف، ارشاد و اتمام حجت مىشود و صحت عقاب لازم مىآيد.
جناب ابن ابى الحديد در شرح قول امام علیهالسلام كه فرمود: «فَاقْتُلوهُ ولن تَقتُلوه»(1)مىنويسد: «ميان امر كردن به چيزى با خبر دادن به اينكه اطاعت نمىشود منافاتى نيست؛ چنانكه خداوند ابو لهب را به ايمان امر نمود و خبر داد كه ايمان نمىآورد. يا آنكه فرمود: «فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ»(2)و بار ديگر فرمود: «وَلايَتَمَنَّوْنَهُ اَبَدا»(3). بيشتر تكاليف از اين باب است و اهل عدل و جبريان قبول دارند كه خداوند چه بسا به چيزى امر مىكند و مىداند كه واقع نمىشود و يا از چيزى خبر مىدهد كه واقع نمىشود. بله! در اينكه آيا چيزى را بخواهد كه مىداند واقع نمىشود، صحيح است يا خير اختلاف نظر وجود دارد: اصحاب ما مىگويند صحيح است، امّا جبريان به صحّت آن اعتقادى ندارند. آنگاه جبريان را رد نموده و اثبات مىكند كه صحيح است».(4)
عجيب است كه دانشمند بزرگى چون ابن ابى الحديد اين سخن خود را فراموش كرده و خلاف آن را در آنجا نوشته است!
«اَفَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ»(5)
«آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم رها مىشوند و مورد آزمايش قرار نمىگيرند؟!»
زمان امتحان اسامه و افراد سپاهش رسيده بود و پيغمبر مىخواست مطلب را روشن و راه قضاوت را آسان نمايد. عمر براى آنكه در اثر خليفه نشدن ابو بكر فتنه و فساد مىديد، به طور ناگهانى و بدون مشورت با مردم و اهل بيت پيغمبر، با ابو بكر بيعت
كرد، ولى خودش در اواخر عمر وقتى شنيد كه مقدادِ صحابى مىگويد اگر عمر مُرد با على بيعت مىكنم. چون او خلافت ابى بكر را درست كرد ما نيز خلافت ديگرى را محكم مىكنيم، بى تاب شد، امّا مصلحت را در صبر ديد تا از حج برگردد و در مدينه براى اصحاب خطبه بخواند و در ضمن خطبه قصه سقيفه را شرح بدهد و بگويد كه آن كار ناگهانى من موجب فتنه و شر بود، ولى خداوند خود نگهدارى نمود. پس هر كس بعد از من بخواهد چنين اقدامى كند او را بكشيد. اين قصه را در صحيح بخارى(1)مىبينيد و جاى شبهه و ترديد ندارد.
ملاحظه كنيد كه عمر چگونه روزى صلاح مسلمانان را در اين مىبيند كه مردم را به زور وادار به بيعت نمايد، ولى روز ديگر وقتى مقداد مىخواهد براى على علیهالسلام به چنان عملى دست بزند، فرمان قتل او را صادر مىنمايد و مىگويد: «كانت بيعة ابى بكر فلتة وقى اللّه شرها؛ بيعت ابوبكر ناگهانى بود خدا از شرّ آن نگهدارى نمايد».
پس، از اين جمله عمر معلوم مىشود كه سرّ آنكه پيغمبر اكرمِ «خليفه درست كن»، «خليفه»(2)را پيش از رحلتش از مدينه بيرون نمود، چه بوده است. آيا غير از اين بود است كه مىخواست كسى كه اين امر خطرناك درباره مسلمين از او سر مىزند در مدينه نباشد؟ پيغمبرِ رحمة للعالمين چنين كسى را از شهر بيرون مىفرستد، ولى عمر كسى را كه بخواهد براى على علیهالسلام چنان كارى انجام دهد، مهدور الدم مىسازد و فرمان قتل او را صادر مىكند!
هر چه بيمارى پيغمبر طولانىتر و حال او سختتر مىشد، اطمينان فتنه جويان به مرگ پيغمبر افزايش مىيافت و در تسامح و تعلل از بيرون رفتن با سپاه اسامه پا فشارىِ بيشترى مىكردند. پيغمبر وقتى ديد آنان از شهر بيرون نمىروند و مدينه از سپاه خالى
نمىشود، در صدد بر آمد تا نوشتهاى بنويسد و كار را يكسره كند. اين بود كه در دقايق آخر عمر و در حال احتضار، قلم و كاغذى طلبيد تا بر روى آن چيزى بنويسد كه پس از رحلت او ديگر كسى گمراه نشود، امّا گروهى مخالفت نموده و كارى كردند كه پيغمبر نتواند چيزى بنويسد. پيغمبر بر آن جمع غضب نمود و همگى را از نزد خود بيرون كرد. آنگاه از جوار آنان رخت بر بست و به سوى خداوند شتافت.
اين قضيه از مسلّمات تاريخ است و بخارى در چند جا از صحيح خود آن را نوشته است؛ مثلاً در جايى از سعيد بن جبير نقل نموده است كه ابن عباس مىگفت: «روز پنج شنبه، آن پنج شنبه شومى كه ناخوشى پيغمبر سخت شد فرمود: چيزى بياوريد تا براى شما مطلبى بنويسم كه به واسطه آن گمراه نشويد! حاضرين نزاع كردند؛ حال آنكه سزاوار نيست در حضور پيغمبر نزاع شود. پس عدهاى گفتند: آيا هذيان مىگويد؟»(1)
بخارى پس از اين حديث در سند ديگرى از ابن عباس نقل مىكند: «وقتى پيغمبر به حال احتضار رسيد، عدهاى در خانه آن حضرت بودند. پيغمبر فرمود: بياييد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از من گمراه نشويد! پس بعضى از حاضرين گفتند: ناخوشى بر پيغمبر غالب آمده است. كتاب خدا در نزد ماست و ما را كفايت مىكند. پس ميان حاضرين اختلاف پديد آمد و با يكديگر به مخاصمه پرداختند. بعضى مىگفتند: بياوريد تا بنويسد، امّا بعضى سخنى غير از اين مىگفتند. چون ميان ايشان لغو و اختلاف زياد شد، پيغمبر فرمود: بر خيزيد و بيرون برويد! ابن عباس مىگفت: مصيبت عظما در اين بود كه نگذاشتند پيغمبر آن نوشته را بنويسد!»(2)
همچنين بخارى در موضعى ديگر از صحيح خود به نقل از ابن عباس مىنويسد: «چون ناخوشى پيغمبر سخت شد، فرمود: بياوريد تا براى شما نوشتهاى بنويسم كه گمراه نشويد! امّا عمر گفت: ناخوشى بر پيغمبر غالب شده و كتاب خدا در نزد ماست. پس مردم اختلاف كردند و داد و فرياد زياد شد. پيغمبر فرمود: برخيزيد! سزاوار نيست
در حضور من نزاع كنيد. ابن عباس مىگفت: تمام مصيبت از آنجا آغاز شد كه نگذاشتند پيغمبر آنچه را كه مىخواست، بنويسد».(1)
همو در موضعى ديگر نيز نظير همين حديث را از ابن عباس نقل نموده و در دو موضع نام عمر را برده و تصريح كرده است كه اعتراض از جانب عمر بوده و ديگران با او همراه بودهاند و به حمايت از او داد و فرياد مىكردهاند.(2)
مسلم نيز در صحيح خود اين حديث را از ابن عباس نقل كرده است كه گفت: «روز پنج شنبه، چه پنج شنبهاى؟! پس گريه كرد تا آنكه اشك چشم او زمين را تر كرد».(3)
و طبق نقل دوم، اشك او مثل دانههاى مرواريد بر دو طرف صورتش جارى شد.(4)
در ادامه نقل اول آمده است: «مردم گفتند: آيا هذيان مىگويد؟ حال او را از او بپرسيد و تحقيق كنيد!» و طبق نقل دوم گفتند: «هذيان مىگويد!» و به نقل سوم، عمر گفت: «ناخوشى بر پيغمبر غالب آمده است، قرآن در نزد شما هست و كتاب خدا ما را كفايت مىكند».(5)
ابن ابى الحديد در شرح خود پس از آنكه روايت ابوبكر جوهرى را در اين موضوع نقل مىكند، مىگويد: اين حديث را مسلم و بخارى در صحيحين نقل كردهاند و تمامى محدثين بر روايت آن اتفاق دارند؛ روايت ابوبكر جوهرى چنين است: «ابن عباس از پدرش روايت نموده است كه وقتى زمان رحلت پيغمبر رسيد، جمعى در خانه آن حضرت بودند كه از آن جمله عمر بن خطاب بود. پيغمبر فرمود: براى من دوات، پارچه يا كاغذى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد! عمر كلمهاى گفت و معنى آن اين بود كه ناخوشى بر پيغمبر غالب آمده است. آنگاه گفت: كتاب خدا ما را كفايت مىكند. پس كسانى كه حاضر بودند اختلاف كرده و با يكديگر مخاصمه
نمودند؛ بعضى گفتند: آنچه پيغمبر گفت درست است و بعضى گفتند آنچه عمر مىگويد صحيح است. چون لغو و داد و فرياد و اختلاف زياد شد پيغمبر غضب كرد و فرمود: برخيزيد! سزاوار نيست در حضور من چنين اختلاف كنيد. پس برخاستند و بيرون رفتند و پيغمبر در همان روز رحلت كرد. ابن عباس مىگفت: تمام مصيبت از آن واقع شد كه بين ما و بين نوشته پيغمبر خدا جدايى انداختند».(1)
من نمىدانم چرا اين حديث بسيار مهم كه آن اندازه ابن عباس را متأثر ساخته و اشكهاى او را مثل مرواريد جارى كرده بود كسان ديگرى كه احاديث فراوانى از پيغمبر نقل كردهاند، آن را نقل ننمودهاند؟!
چرا ابو هريره، پسران عمر، زبير، عمرو بن عاص، عايشه، ابو موسى، اَنس، سعد وقاص و نظاير آنان اين حديث را نقل نكردهاند؟!
آيا صلاح نمىدانستند چنين حديثى نقل شود و مسلمانان آينده به وسيله آن از ماوقع مطلع شوند و بدانند كه اصحاب پيغمبر اكرم با آن سرور چه رفتارى داشتهاند؟!
آيا صلاح نمىدانستند مردم بدانند كه عمر در آن مخالفت و نزاع شركت داشته و اصلاً مؤسّس جريان بوده و كار را به جايى رسانده است كه بعضى بگويند پيغمبر درست مىگويد و بعضى ديگر گفته عمر را درست بدانند؟!
آيا صلاح نمىدانستند نسل آينده بدانند كه عمر گفته پيغمبر را حمل بر هذيان كرده است و سعى داشت تا با جمله «ناخوشى بر او غلبه كرده» جنجال كند كه پيامبر نمىداند چه مىگويد؟!
آيا علت ديگرى داشت كه من نمىدانم؟!
آيا شما احتمال مىدهيد كه آن بزرگان، هيچ يك، اطلاعى از موضوع نداشتهاند، بلكه تمام كسانى كه در آن مجلس بودهاند اين مسأله را به صورتهاى گوناگون فراموش كردهاند؟!
نمىدانم چه بگويم! چرا همين حديث را نقل كردهاند، در حالى كه يكجا نام عمر
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 55.
برده مىشود و در جايى ديگر از او اثرى نيست؟! يكجا به طور استفهام نسبت داده مىشود و جايى ديگر به طور قطع و اخبار؟!
اصلاً چرا كلام عمر را عينا نقل نكردهاند و به نقل معنايى اكتفا نمودهاند؟ چرا نام آن دسته از حاضرين كه موافق پيغمبر بودند برده نشده و آن لغويّات و كلمات ناشايست نقل نشده است تا آيندگان بدانند كه در حضور پيغمبر چه سخنانى به يكديگر مىگفتند؟!
آيا ابن عباس اين حديث را به همين صورت نقل نموده است يا آنكه راويان حديث و صاحبان كتب، هر كدام به هر اندازه كه توانستهاند از سرو ته حديث كم كرده و تمام چيزهايى كه موجب سوء ظن به عمر مىشد را از قلم انداختهاند؟!
شما همين گريه كردن ابن عباس را ببينيد! مسلم در صحيح خود آن را نقل كرده، ولى بخارى نقل نمىكند!؟ ابو بكر جوهرى جمله «بين ما و بين نوشته پيغمبر جدايى افكندند» را نقل مىكند، ولى مسلم و بخارى نقل نكردهاند! ابو بكر جوهرى نقل كرده كه پيغمبر غضب نمود و فرمود: «برخيزيد»، ولى در نقل بخارى از غضب پيغمبر سخنى نيست و تنها به همان جمله «برخيزيد» اكتفا شده است!
شكى نيست كه پيغمبر نمىخواست مطلبى از فروع را بنويسد؛ زيرا اختلاف در فروع موجب گمراهى نيست. به علاوه، فروع را نمىتوان در يك مجلس نوشت؛ آن هم شخصى كه در شرف مرگ و در حال احتضار باشد. آيا مىتوان گفت كه پيغمبر مىخواست عِدلِ قرآن و ثقل اصغر را در نوشته خود ياد آور شود تا هيچ كس نتواند آن را تأويل كند؟ عمر گفت: كتاب خدا ما را كافى است؛ زيرا او مىدانست مقصود پيامبر چيست و از اين جهت بود كه ابن عباس گفت: تمام مصيبت از آنجا شروع شد كه بين ما و نوشته پيغمبر جدايى انداختند
آيا كسانى كه ماندند و نگذاشتند سپاه اسامه حركت كند براى همين نبود كه نگذارند پيغمبر چيزى بنويسد تا در موضوع خلافت مطلبى بر روى كاغذ آورده نشود؟
آنها گفتند كه پيامبر هذيان مىگويد يا آنكه ناخوشى بر او غالب شده است؛ مقصود گوينده اين بود كه سخنان پيامبر از روى هوش و ادراك نيست. او اين سخن را گفت و چارهاى هم نداشت؛ زيرا اگر كاغذ و قلم مىآوردند و پيامبر در حضور موافق و مخالف آن را مىنوشت و او سكوت مىكرد، البته گردن گير او مىشد و ديگر مخالفت نتيجهاى نداشت. روى اين حساب عمر وقتى ديد كه آخر حيات پيغمبر است و هواخواهانى هم دارد، مخالفت را علنى كرد تا آنكه پيغمبر غضب نمود و مردم را بيرون كرد. از كسى كه در موقع سلامتى پيغمبر به ايشان اعتراض كند و در نبوت پيغمبر اكرم شك نمايد و از كسى كه مقابل پيغمبر بايستد و بگويد چرا بر جنازه عبد اللّه، پسر أُبى نماز مىخوانى، ديگر چه تعجب كه در آن حال و نفس آخر پيغمبر اعتراض كند و آن نسبت را به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بدهد.
بخارى در صحيح خود از عمر بن خطاب نقل نموده است: «وقتى عبد اللّه بن أُبى مُرد از پيغمبر خواستند كه بر جنازه او نماز بخواند. هنگامى كه پيغمبر براى خواندن نماز رفت نزد او رفتم و گفتم: يا رسول اللّه! آيا بر جنازه پسر أُبى نماز مىخوانى و حال آنكه او چنان گفت و چنين كرد؟ و شروع كردم به شمردن. پيغمبر تبسمى كرد و فرمود: از من دور شو اى عمر! چون زياد اصرار كردم، فرمود: من بر اين كار مخيّر شدهام و نماز خواندن بر او را اختيار كردهام و اگر بدانم زياده بر هفتاد مرتبه استغفار فايدهاى به حال عبد اللّه دارد، هر آينه زيادتر استغفار مىكنم. پس پيغمبر بر او نماز خواند. بعد از مختصر زمانى اين آيه از سوره برائت «وَلا تُصَلِّ عَلى اَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ اَبَدا» الى قوله «وَ هُمْ فاسِقُونَ»(1)نازل شد. عمر مىگويد: من از جرأت خود بر پيغمبر تعجب مىكردم و حال آنكه خدا و رسول داناتر هستند!»(2)
امّا من از حلم پيغمبر اكرم تعجب مىكنم! يادتان نرود كه همين عبداللّه بن أُبى در قضيه يهود بنى قينقاع با پيغمبر چه كرد و چگونه گريبان پيغمبر را گرفت و گستاخانه با ايشان سخن گفت. حال ببينيد كه جناب عمر درباره نماز خواندن پيامبر بر جنازه همين
منافق چگونه با آن حضرت رفتار مىكند؛ ايراد مىگيرد و اعتراض مىكند كه چرا بر او نماز مىخوانى!؟ آيا اين اشكال عمر از ايمان او نشأت گرفته است و حال آنكه مىدانيم تسليم شدن در مقابل فرمان پيامبر از آثار ايمان است؟! آيا عمر نمىدانست خدا و پيغمبر داناتر از او هستند؟ حتى وقتى پيغمبر اكرم در مقابل اعتراض عمر تبسم مىكند و به او مىگويد كنار برود، جناب عمر همچنان مىايستد و مخالفت مىكند! جالب اينكه پيغمبر اكرم به هيچ وجه با او تندى نمىكند. صدق اللّه العظيم:
«فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّا غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ»(1)
«پس به [بركت] رحمت الهى با آنان نرم خو [و مهربان] شدى و اگر تند خو و سخت دل بودى، قطعا از پيرامون تو پراكنده مىشدند. پس، از آنها در گذر!»
ابو بكر كه همه او را صبور و بردبار مىشناسند به مجرد آنكه عمر تقاضاى مردم را مبنى بر عزل اسامه بيان مىكند از جا بر مىخيزد، ريش عمر را مىگيرد و به او بد مىگويد. ولى اين پيغمبر اكرم است كه بر همه اين اعمال و رفتارِ جاهلانه صبر مىكند و از گستاخى آنان چشم مىپوشد.
خلاصه اينكه وقتى جناب عمر در حال سلامت پيغمبر آن چنان مىكرد و آن چنان مىگفت، در حال مرض و احتضار آن حضرت و سلامت خودش و مهيا بودن اعوان و انصارى كه حمايتش مىكنند از گفتن آن كلمات و غضب پيغمبر و مانع شدن از نوشتن چه باك دارد؟!
اينكه عمر گفته باشد و جمعى از حاضرين هم با او موافقت كرده باشند كه تقاضاى پيغمبر به جهت ناخوشى است، وگرنه ما محتاج نيستيم و كتاب خدا ما را كافى است، امر معلومى است. پيغمبر مىگفت كاغذى بياوريد كه چيزى بنويسم تا پس از من گمراه
1) سوره آل عمران، آيه 159.
نشويد. جمعى مىخواستند از پيغمبر اطاعت كنند و آنچه خواسته بود را حاضر كنند، ولى عمر و طرفدارانش مخالفت كردند تا اينكه كار بالا گرفت و به سخنان لغو و بيهوده وداد و فرياد منجر گرديد.
من به اينكه محمّد بن عبد اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم پيغمبر بوده و او همان «وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى» است و اطاعت از او فرض و واجب بوده و همانند اطاعت از خداوند است كارى ندارم و از اين سخنان حق مىگذرم، ولى مىگويم كه اگر مريضى بگويد كاغذى بياوريد تا چيزى بنويسم، آيا اين تقاضا نشانه هذيان و غلبه ناخوشى بر او است؟ چرا اين خواستن اگر از يك بيمار معمولى سر بزند محذورى ندارد، ولى در مورد پيغمبر نشان دهنده غلبه ناخوشى مىباشد؟! آيا امّت او اصلاً گمراه نمىشدند - ولو آنكه چيزى ننويسد - و همه بر حق و بر طريق هدايت و نجات مىبودند؟!
امّا متأسفانه مىبينيم و مىدانيم كه پس از او و حتى در زمان حيات او اختلاف شد و اكنون نيز گمراهى در فرقههاى گوناگون بيداد مىكند و چنين نيست كه تمامى مسلمين بر سبيل نجات باشند. پس اين درخواست پيامبر حاكى از مرض و بيمارى ايشان نيست.
حال، بار ديگر درباره سخنان عمر و دار و دسته او كه گفتند: «قرآن در ميان ماست و ما را كفايت مىكند»، تأمل مىكنيم و مىبينيم كه اين سخن به هيچ وجه درست نيست؛ زيرا گفتيم كه پيغمبر در حال صحت و سلامتى در مراجعت از حجة الوداع بر حسب اخبار معتبره فرمود: «دو چيز در ميان شما مىگذارم كه اگر به هر دو عمل كنيد و چنگ زنيد، گمراه نمىشويد: كتاب خدا و اهل بيت من».(1)
ص 3 و 312.
پس معلوم مىشود كتاب خدا به تنهايى كفايت نمىكند و رافع اختلافات از ميان مسلمانان نيست؛ با آنكه تمامى مسلمين معترف به قرآن هستند.لذا اين گفته عمر درست نيست و قطعا كتاب خدا به تنهايى براى هدايت كافى نيست و از بروز گمراهى و ضلالت جلوگيرى نمىكند. از طرفى هم نمىتوان گفت كه
1) هداية الكبرى، ص 18؛ بحارالانوار، ج 47، ص 399؛ خلاصه عبقات الانوار، ج 1، ص 30 و ج 2،
عمر بىجهت از انجام مقصود پيغمبر جلوگيرى كرد. آيا نمىتوان پذيرفت كه عمر مىدانست پيامبر مىخواهد چيز ديگرى غير از قرآن را بر مردم لازم الاتباع نمايد؛ به طورى كه قابل انكار و تأويل نباشد و به خاطر همين، جمله نادرستِ «حسبنا كتاب اللّه» را گفت و بر آن پافشارى نمود تا پيغمبر را خاموش ساخت و امت در ضلالت واقع شدند؟
من در صدد نيستم بگويم كه نسبت دادن هذيان و هجر به پيغمبر با مقام اعتراف بر نبوت او سازگار نيست؛ حتى استفهام اين معنا نيز با جزم به نبوت نمىسازد؛ زيرا مقصود از غلبه ناخوشى، همان سلب شعور و ادراك است، بلكه مىخواهم بگويم اگر عمر آن جمله را هم نمىگفت و همين قدر مىگفت «حسبنا كتاب اللّه»، قطع نظر از دروغ بودن اين كلام - چون در حال حاضر تمامى مسلمين قرآن را قبول دارند و حال آنكه با يكديگر در فروع و اصول اختلاف دارند - و قطع نظر از مخالفت اين كلام با گفته سابق پيغمبر كه فرمود «اني تارك فيكم الثقلين ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى ابدا» به خودى خود موجب ردّ گفته پيغمبر است؛ زيرا پيامبر فرمود چيزى بياوريد تا بنويسم و عمر مانع از آن گرديد و تمامى مسلمين مىدانند كه رد گفته پيغمبر و تكذيب آن و گفتن اينكه ما بدون آن نوشته گمراه نمىشويم با اعتراف به نبوت محمّد بن عبد اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم سازگار نيست. البته عمر از اين گونه اعتراضات به پيغمبر فراوان داشته است.
در صحيح مسلم آمده است: عمر در موقع صلح پيغمبر با مشركين قريش نزد آن حضرت آمد و گفت: مگر ما بر حق و آنان بر باطل نيستند و مگر كشتگان ما در بهشت و كشتگان آنان در جهنم نيستند؛ پس براى چه زير بار خوارى برويم؟ حضرت فرمود: من پيغمبرم و خدا مرا رها نمىكند! عمر غضبناك از نزد پيامبر بيرون رفت و چون به ابو بكر رسيد، همان سخنان را گفت. ابو بكر گفت: او پيغمبر است و خدا او را رها نكرده و ضايع نمىگذارد!»(1)
عجيب اين است كه همين عمر به نفاق ابو حذيفه، پسر عتبه حكم داد؛ چون او
1) صحيح مسلم، ج 5، باب صلح حديبية، ص 175.
حكم پيغمبر را در مورد بنى هاشم قبول نكرده بود! و همين عمر حكم به نفاق حاطب داد؛ چون نامهاى به اهل مكه نوشت و آنان را از حركت پيغمبر به سمت مكه آگاه ساخت! به نظر شما اگر كس ديگرى نسبت به فرمان صلح پيغمبر چنين اعتراضى مىكرد و پس از پاسخ پيغمبر غضب مىنمود و قانع نمىشد و نزد ابى بكر مىرفت و آن اعتراض را بيان مىنمود، عمر او را منافق نمىخواند و از پيغمبر تقاضاى قتل او را نمىكرد و نمىگفت كه اين اعتراض با اعتراف به نبوت جمع نمىشود و آيه شريفه «وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ اِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ اَمْرا اَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ(1)و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستادهاش به كارى فرمان دهند، براى آنان در كارشان اختيارى باشد» را مستمسك قرار نمىداد؟
ابن ابى الحديد مىگويد: «در اخلاق عمر و الفاظ او نوعى جفا و درشتى بود؛ به طورى كه شنونده خيال مىكرد مقصود او همان ظاهر كلام است، و حال آنكه او قصد ظاهر را نداشت. از جمله كلمات عمر، آن كلمهاى است كه در هنگام بيمارى پيغمبر گفت و معاذ اللّه كه او ظاهر كلام را اراده كرده باشد! بلكه او بر حسب خشونت و درشتى طبيعى خود آن جمله را گفت و نتوانست خود دارى كند و بهتر اين بود كه بگويد: «مرض پيغمبر بر او غلبه كرده است». ما بعيد مىدانيم كه عمر قصد ديگرى كرده باشد».(2)
من نمىگويم كه او گفت: «ان الرجل ليهجر؛ اين مرد هذيان مىگويد»؛ بلكه مىگويم: فرض مىكنم كه او گفت «غلبه الوجع؛ ناخوشى بر او غالب شده است» يا آنكه به طور استفهام گفت، نه اخبار؛ حتى فرض مىكنم كه هيچ كدام از اين تعبيرها با جزم گوينده به نبوت پيامبر منافات ندارد، امّا آيا پاسخ او به كلام پيغمبر (كه كتاب خدا ما را كفايت مىكند)، ردّ پيغمبر و تكذيب او نيست؟ اگر كتاب، كفايت از ضلالت مىكند، پس آن
نوشته چه بود كه پيامبر مىخواست براى جلوگيرى از ضلالت و گمراهى مسلمين بنويسد؟ از طرفى فرض مىكنيم كه عمر داراى طبعى خشن و درشت بود و قصد ظاهر كلام خود را نداشت، پس آن دستهاى كه مىگفتند «القول ما قال عمر؛ حرف همان است كه عمر گفت» چه قصدى داشتند؟!
من نمىدانم در پاسخ اين سؤال چه بگويم! چرا عمر و پيروان او از اجابتِ درخواست پيغمبر ممانعت كرده و به وسيله كشاندن بحث به لغويّات و حرفهاى بيهوده از حاضر نمودن قلم و دوات جلوگيرى كردند؟ چه ضررى داشت اگر مىگذاشتند پيغمبر آنچه را مىخواست، بنويسد؟ پس اگر چنان بود كه پيغمبر مىگفت، همه از گمراهى نجات مىيافتند، امّا اگر چنان بود كه عمر مىگفت و ناخوشى بر پيامبر غلبه كرده بود، نوشته پيامبر شاهد عمر مىشد و همگى، كلام او را تصديق مىكردند؛ بدون آنكه داد و فرياد و لغو و مخاصمه در گيرد و پيغمبر اكرم به غضب آيد. آيا بالاتر از سياهى رنگى هست؟ اگر عمر واقعا راست مىگفت، مىخواست بگذارد تا پيغمبر كار خود را انجام دهد و سپس با شاهد قرار دادن نوشته پيامبر نظر ديگران را جلب كند و حاضرين كلام او را تصديق كنند.
پيغمبر اكرم در اول امر به مخالفت مشركين مبتلا بود كه او را مجنون مىخواندند؛ در هنگام رحلت نيز به مخالفت عدهاى از صحابه دچار گرديد كه او را چنان معرفى نمودند و نگذاشتند آنچه را كه مىخواهد، بنويسد.
سندى در حاشيه صحيح بخارى به چند وجه از جناب عمر دفاع نموده است؛ او به نقل از بعضى مىگويد: «امر پيغمبر امرى امتحانى بود و ايشان مىدانست كتاب خدا كافى است و محتاج به نوشتهاى نيست و نمىخواست بنويسد، امّا چنين امر نمود تا مردم را بشناسد. لذا حق با عمر بود. ابن عباس اين حكمت را نمىدانست و بى سبب مىگفت كه مصيبت، تمام مصيبت در آن شد كه نگذاشتند پيغمبر بنويسد».(1)البته خود سندى اين جواب را نمىپسندد و در ادامه مىگويد: «پيغمبر فرمود: بياوريد چيزى بنويسم تا گمراه
1) صحيح بخارى با حاشيه سندى، ج 1، حاشيه ص 32، چاپ دار المعرفه بيروت.
نشويد! پس آن نوشته در نجات مسلمين و جلوگيرى از ضلالت آنان تأثير داشته است، وگرنه مىبايست پيغمبر دروغ گفته باشد».(1)
من مىگويم: اول اينكه: مگر پيغمبر تا آن وقت اصحاب خود را نشناخته بود كه مىخواست در حال احتضار آنان را بشناسد!؟
دوم اينكه: امر بر مطلبى جدى ظهور دارد، نه امتحانى.
سوم اينكه: اگر بپذيريم كه امر امتحانى هم بود، ثواب مخصوص مطيع است، نه عاصى. پس چگونه عمر موفق بود، در حالى كه معصيت پيغمبر را نموده بود؟ مثلاً امر خداوند به ابراهيم علیهالسلام جهت كشتن فرزندش يك امر امتحانى بود. ولى وقتى به ابراهيم ثواب داده مىشود كه در صدد اطاعت بر آيد؛ نه آنكه تصميم بر معصيت و نافرمانى داشته باشد. بنابر اين، اگر پيغمبر براى امتحان اصحاب فرمود قلم و كاغذ بياورند و امر امتحانى بود، آن كسى موفق بود كه در صدد اطاعت بر آمد، نه آنكه عصيان كرد.
چهارم اينكه: خوب بود جناب عمر مىگفت كه امر پيغمبر براى امتحان است و در واقع نمىخواهد كسى چيزى بياورد؛ نه اينكه بگويد هذيان مىگويد يا به قول بعضى ديگر بگويد ناخوشى بر او غلبه كرده است.
پنجم اينكه: اگر واقعا امر پيغمبر اكرم امتحانى بود، آن حضرت مىبايست از فراست جناب عمر خوشش مىآمد و او را تحسين مىكرد، نه آنكه غضبناك شود و آن جمع را بيرون نمايد.
ششم اينكه: ابن عباس كه فقيه امت است و خود حاضر و ناظر آن واقعه بود، چطور اين مطلب را نفهميده بود، امّا اين مردم پس از قرنها مطلب را با اين راحتى به دست آوردهاند؟!
سندى در مقام دفاع از عمر وجه دومى را نقل نموده است: «امر كردن پيغمبر به آوردن دوات و قلم امر نبود، بلكه مشورت با صحابه بود. لذا عمر به ملاحظه كسالت پيغمبر صلاح نديد چيزى نوشته شود يا آنكه ترسيد اگر چيزى نوشته شود بعضى از
1) صحيح بخارى با حاشيه سندى، ج 1، حاشيه ص 32، چاپ دار المعرفه بيروت.
منافقين زير بار نروند و به سبب آنكه پيغمبر در حال بيمارى بود خدشه كنند و آن نوشته منجر به فتنه شود».(1)
امّا جناب سندى اين جواب را هم نمىپسندد و مىگويد: «امر براى ايجاب است، خصوصا در جايى كه موجب نجات از ضلالت باشد. امّا ترس از فتنه به جهت مخالفت بعضى از منافقين هم درست نيست؛ زيرا خود پيغمبر مىگفت كه آن نوشته موجب نجات است».(2)
من مىگويم: ميان امر و مشورت فرق است؛ انسان در مشورت نظر ديگران را سؤال مىكند، ولى در امر، دستور مىدهد و اطاعت مىخواهد. پيغمبر فرمود: «بياوريد تا بنويسم!» نه آنكه «آيا مىخواهيد بنويسم؟» يا آنكه «چه صلاح مىدانيد؛ بنويسم يا نه؟»
ضمنا اگر پيغمبر در مقام مشورت بود، خوب بود عمر به پيغمبر مىگفت: به اين دليل خير و صلاح نيست؛ نه اينكه بگويد: پيغمبر هذيان مىگويد.
ديگر آنكه يك دسته مىگفتند حق با پيغمبر است و مىبايست قلم و دوات حاضر كرد، امّا دستهاى ديگر مىگفتند حق با عمر است. حال، اگر پيغمبر چيزى نخواسته بود آن اختلاف براى چه بود؟
ديگر آنكه اگر پيغمبر مشورت كرده بود، چرا غضب كرد و آنان را بيرون نمود؛ در حالى كه لازمه مشورت كردن، نظر خواستن است و طبيعى است كه در اين موقع اختلاف نظر پديد مىآيد؟ پس پيامبر نبايد غضب مىكرد و آنان را بيرون مىنمود.
از همه اينها گذشته، اگر چيزى باشد كه موجب نجات و جلوگيرى از پديد آمدن گمراهى باشد، پيامبر بايد آن امر را انجام دهد و كارى به اين مفيدى نيازى به مشورت ندارد.
گذشته از همه اينها، چرا عمر گفت «كتاب خدا ما را كافى است؟» قطعا اين سخن با گفته پيغمبر كه فرمود آن نوشته رفع ضلالت مىكند، مخالف است.
من مىگويم: آنچه را آقايان ترس داشتند كه بعضى منافقين پس از مرگ پيامبر بگويند، خودشان در محضر آن حضرت گفتند. اگر عمر واقعا ملاحظه كسالت پيغمبر را مىنمود خوب بود كه داد و فرياد نمىكرد و لغو و مخاصمه به پا نمىنمود.
جناب سندى وجه سومى را نيز ذكر نموده كه آن را پسنديده و پذيرفته است و آن، اينكه: «پيغمبر مىخواست چيزى بنويسد كه تمامى امت گمراه نگردند و در مسير گمراهى با يكديگر متّفق نشوند؛ نه اينكه احدى از آنها گمراه نشود. پس چون عمر دانسته بود كه به واسطه حضور قرآن چنين اتفاقى روى نخواهد داد، نخواست كه پيغمبر در آن حال به زحمت بيفتد و چيزى بنويسد».(1)
اين جواب از جهاتى نادرست است:
1 - پيغمبر نفرمود كه چيزى بنويسم تا بر ضلالت اتفاق نكنيد يا مانع از اجتماع شما بر گمراهى شود، بلكه فرمود: تا گمراه نشويد. مقصود از اين جمله بر اهل لسان واضح است؛ يعنى هيچ كس گمراه نشود. اگر طبيب بگويد كسانى كه اين دارو را استعمال مىكنند ناخوش نمىشوند، آيا مقصود او اين است كه هيچ كدام مريض نمىشوند يا آنكه همگى به اتفاق مريض نمىشوند، ولى ممكن است بسيارى از آنان مريض شوند؟ كسانى كه اهل لسان هستند و معرفت به بيان دارند، مىدانند كه مراد پيامبر از آن كلام چيست.
2 - اگر مقصود پيغمبر اين بود كه همگى در اثر اين نوشته اتفاق بر ضلالت نكنيد و عمر درست فهميده بود كه اين معنى حاصل است - چه بنويسد و چه ننويسد - پس لازم مىآيد كه پيغمبر اكرم دروغ گفته باشد؛ زيرا اين معنى را اثر و جزاى نوشتن قرار داد و گفت چيزى را بنويسم تا گمراه نشويد. آيا اين امر، نوعى دروغ بستن بر پيغمبر نبود؟
3 - به موجب اين كلام، عمر از پيغمبر خدا داناتر بود؛ چون پيغمبر ندانست ولى جناب عمر دانست كه تمامى امت هرگز اتفاق بر ضلالت نمىكنند؛ چه پيامبر بنويسد و چه ننويسد. و حال آنكه خود عمر در قضيه نماز خواندن پيغمبر بر جنازه پسر أُبى از
1) صحيح بخارى با حاشيه سندى، ج 1، حاشيه ص 34.
جرأت خود بر پيغمبر تعجب مىكند و مىگويد: «. . . و حال آنكه خدا و پيغمبر داناتر هستند». ولى جناب سندى در اين مورد، بالاتر از خودِ عمر عقيده دارد و مىگويد: عمر داناتر از پيغمبر بود.
4 - اگر عمر ملاحظه كسالت پيغمبر را داشت، مىتوانست او را آزاد بگذارد تا هر چه مىخواهد بنويسد؛ و نگويد كه پيغمبر هذيان مىگويد و ما را كتاب خدا كافى است. و بايد داد و فرياد راه نمىانداخت و به موافقين پيغمبر بدگويى نمىكرد. به راستى اگر اين دفاع درست است، چرا خود عمر آهسته به پيغمبر نگفت كه اگر مقصود شما اين است كه تمامى امت اتفاق بر گمراهى نكنند، خاطر مبارك آسوده باشد؟!
من از قرآن به دست آوردهام كه امت بر ضلالت اتفاق نمىكنند. تا وقتى كه داد و فريادى راه نيفتد و آن كلمه از دهان كسى در نيايد و عدهاى به هوا خواهى او برنخيزند و سخنان لغو و غلط نثار آن دسته نكنند. آيا بزرگان صحابه در ساعت آخر عمر پيغمبر اين آيات را فراموش كرده بودند؟
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَرْفَعُوا اَصْواتَكُمْ فَوقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَ لاتَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ اَنْ تَحْبَطَ اَعْمالُكُمْ وَ اَنْتُمْ لاتَشْعُرُونَ * اِنَّ الَّذينَ يَغُضُّونَ اَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ اُولئِكَ الَّذينَ امْتَحَنَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اْجْرٌ عَظيمٍ»(1)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! صدايتان را از صداى پيامبر بلندتر نكنيد و آنگونه كه بعضى از شما با بعضى ديگر بلند سخن مىگوييد با او به صداى بلند سخن مگوييد! تا مبادا بى آنكه بدانيد اعمال شما تباه شود. كسانى كه پيش خدا صدايشان را فرو مىكشند همان كسانى هستند كه خدا دلهايشان را براى پرهيز كارى امتحان كرده است؛ آنان را آمرزش و پاداشى بزرگ است».
خداوند مىفرمايد: آواز خود را بالاتر از آواز پيغمبر نكنيد و فرياد نكشيد؛ چنانكه با يكديگر فرياد مىكنيد! بلند كردن آواز و فرياد كردن در حضور پيامبر موجب حبط و
1) سوره حجرات، آيه 2 و 3.
نابودى اعمال شما خواهد شد و آن كسانى كه به راستى ايمان و تقوا دارند، آواز خود را در نزد پيغمبر آهسته مىكنند.
آيا عمر و هواخواهان او با آن داد و فريادها و جنجالى كه در محضر پيغمبر اكرم و در جهت مخالفت با آن حضرت به راه انداخته بودند در معرض خطر حبط اعمال و بطلان تمامى حسنات قرار نگرفتند؟
به راستى چرا چيزى كه موجب جلوگيرى از گمراهى امت شود. نوشته نشد؟ علت واضح است؛ زيرا اثر اين كلام كه گفته شد «پيامبر هذيان مىگويد» يا «ناخوشى بر ايشان غلبه كرده است» اين بود كه حال پيغمبر عادى نيست و كلام و نوشته او حجّيت ندارد. لذا پيغمبر اكرم نمىتوانست چيزى بنويسد يا حتى چيزى بگويد، زيرا جمعى كه آن سخن را در حضور پيغمبر مىگويند و مقاومت مىكنند، پس از مرگ او نيز زير بار آن نوشته نمىروند و آن را قبول نمىكنند و قطعا با هوادارانى كه دارند، تسليم نمىشوند و مخالفت را علنى مىسازند. در نتيجه، اختلاف از مقام خلافت به مقام نبوت مىرسيد و تا قيام قيامت در پيغمبرى خاتم النبيين نيز اختلاف پيدا مىشد. چون اگر مردم پس از پيغمبر به يكى از دو ثقل تمسك بجويند و از آن ديگرى اطاعت نكنند، كافر نمىشوند، ولى اگر بگويند كه محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم در هنگام مرگ از پيغمبرى افتاد، خطر زيادتر بود؛ زيرا گوينده از مقام مسلمانى بيرون مىرفت. لذا پس از اين پيشامد، ننوشتن، اصلح بود.
اين است سرّ آنكه پيغمبر از نوشتن منصرف شده و غضب فرمود و آنان را از خانه بيرون كرد. پس جا داشت ابن عباس بگريد و بگويد كه سرچشمه تمام مصيبتها اين بود كه بين ما و نوشته پيغمبر جدايى انداختند. از همين عبارت دانسته مىشود كه آن نوشته مربوط به اهل بيت بود نه چيز ديگر.
همچنين از همين احاديث معتبر صحت احاديث حوض نيز معلوم مىشود.
آرى! جايى كه جمعى از اصحاب، اطراف پيغمبر خدا را بگيرند و در همان حال با او مخالفت كنند، چه استبعادى دارد كه جمعى پس از رحلت او سير قهقرايى بپيمايند و به دين خدا پشت نمايند و بين آنان و پيغمبر در روز قيامت حايل پيدا شود تا به پيغمبر بگويند كه نمىدانى پس از تو چه كردند و پيغمبر نفرين كند و بگويد: «فَسُحْقا لِمَنْ بَدَّلَ بَعْدى؛ نابود باد آنكه بعد از من دين را تغيير داد». باران فتنههاى سخت روى كرد و پيغمبر اكرم از ميان رفت و در جانشين او اختلاف پديد آمد. گفتند كه پيغمبر جانشينى براى خلافت و سرپرستى براى امت معين نكرد. اين سخن با آنكه مخالف با احاديث ثقلين و احاديث غدير خم است، اصولاً با سيره پيغمبر اكرم سازش ندارد. او در تمام سرايا و غزواتى كه جمعى را به جنگ مىفرستاد، بر آن دسته والى و امير معين مىكرد؛ با آنكه خود او در ميان مسلمانان بود و از او ملاحظاتى داشتند. حال كه مىخواهد از دنيا برود، آيا مىتوان باور كرد كه تمام امت را بى سرپرست بگذارد؛ با آنكه مىداند هواى رياست در سر جمعى از مهاجرين و انصار هست؟ اين امر حتمى باعقل و سيره خلفا نيز سازش ندارد.
ببينيد هيچ خليفهاى از دنيا نرفت، مگر آنكه براى پس از خود جانشين معين نمود. همان عمر نيز امت را بىتكليف نگذاشت و به وسيله همان شورا امر را براى عثمان آماده ساخت؛ بلكه نقشه مخالفت با على را پس از عثمان نيز كشيد و مانند سعد و طلحه و زبير را اَقران على قرار داد. اين زبير كه خود پس از مرگ پيغمبر از كسانى بود كه حاضر نبود جز با على با كس ديگرى بيعت كند و ابوبكر را هر چند پدر زن او بود به خلافت قبول نداشت، پس از كشته شدن عثمان آرزوى خلافت كرد و با همكارى طلحه و موافقت عايشه آن فتنه و فساد را بر پا كردند.
آرى! به تدريج از آن عظمت على علیهالسلام كه در عصر پيغمبر اكرم داشت كاهيدند و براى او اقران و نظايرى تراشيدند.
بارى! باور نكردنى است كه پيغمبر رئوف و موسّس اجتماع، آن جمع را بىسرپرست بگذارد. پيغمبر اكرم تا دم مرگ نيز مصلحت امت را در نظر داشت و
مىخواست كارى كند و چيزى بنويسد كه امت در گمراهى نيفتند، امّا سرانجام ولىّ و امام پس از او، با مخالفت عمر و همراهان او روبرو شد.
پس از رحلت پيغمبر، اولين اختلافاتى كه آشكار شد از ناحيه عمر بود. بنابر نقل صاحب سيره حلبيه، عمر به گوشه مسجد رفت و گفت: «به خدا سوگند! پيغمبر نمرده و نمىميرد تا دستها و پاهايى از منافقين جدا كند».(1)
همچنين از عمر نقل شده است كه گفت: «جمعى از منافقين گمان مىكنند كه پيغمبر از دنيا رفت، ليكن او نمرده بلكه نزد خدا رفته است چنانكه موسى رفت و پس از چهل روز برگشت و حال آنكه گفته شد او مرده است؛ سوگند به خدا! پيغمبر بر مىگردد و دست و پاى منافقين را مىبُرد. او آن قدر گفت تا آنكه لبهايش كف كرد».(2)
ابن ابى الحديد نوشته است: «وقتى پيغمبر مُرد و اين خبر مشهور گرديد، عمر مىگشت و به مردم مىگفت كه او نمرده است وليكن مثل غيبت موسى غايب شده است و البته بر مىگردد و دست و پاى كسانى را كه مىگويند او مرده است، مىبُرد. همچنين به هر كس مىرسيد كه مىگفت پيغمبر مرده است، او را مىزد و تهديد مىنمود تا آنكه ابوبكر آمد و گفت: ايها الناس! هر كس محمّد را پرستش مىكند، او مرده است، امّا هر كس خداى محمّد را مىپرستد، او نمرده است و آيه «اَفَإِيْنَ ماتَ اَوْ ُقِتَل انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ(3)آيا اگر او بميرد و يا كشته شود شما به عقب باز مىگرديد؟» را قرائت نمود و گويى كه مردم اين آيه را نشنيده باشند، عمر مىگويد: چون اين آيه را شنيدم به زمين آمدم و دانستم كه پيغمبر مُرد».(4)
بخارى در صحيح خود نقل نموده است كه ابوبكر آن آيه را پس از اِخبار به موت
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و باقى ماندن خداى او قرائت كرد.
همچنين از ابن عباس نقل مىكند: مثل اينكه مردم نمىدانستند چنين آيهاى نازل شده است تا آنكه ابوبكر خواند و مردم شروع به خواندن اين آيه كردند. و از عمر نقل مىكند كه پس از قرائت آيه به وسيله ابوبكر نتوانستم روى پاى خود بايستم و به زمين افتادم».(1)
طبرى نيز اين حكايت را مفصل نقل نموده است.(2)
مطلب مهم آن است كه - از گفتن عمر كه پيغمبر نمرده و چون موسى غايب شده است، و آنان كه مىگويند او مرده منافق هستند، و همچنين آمدن ابوبكر و قرائت نمودن آن آيه و به زمين افتادن عمر و فهميدن مرگ پيغمبر و نيز از بعضى روايات ديگر - دانسته مىشود كه عمر تنها نبود، بلكه با عدهاى ديگر متفق شده بود.
صاحب طبقات از ابو سلمة بن عبد الرحمن چنين روايت مىكند: «مردم به خانه عايشه ريخته و به پيغمبر نگاه مىكردند و مىگفتند: چگونه او مىميرد و حال آنكه او شهيد بر ما و ما شهداى بر مردم هستيم؟ او چگونه مىميرد و حال آنكه بر مردم غالب نشده است؟ به خدا سوگند، او نمرده بلكه به آسمان بالا رفته است؛ چنانكه عيسى بالا رفت و به زودى برمىگردد! همچنين هر كس را كه مىگفت او مرده است تهديد مىكردند. آنها بر در خانه عايشه رفته و فرياد مىكردند كه او را دفن نكنيد؛ پيغمبر نمرده است!»(3)
صاحب طبقات از زيد بن اسلم اين گونه نقل مىكند: «چون پيغمبر رحلت كرد عباس بن عبد المطلب بيرون آمد و گفت: آيا كسى از شما عهدى دراينباره دارد و خبرى در اين موضوع به ياد دارد؟ گفتند: نه. عباس از عمر پرسيد: تو چيزى از پيغمبر شنيدهاى؟ گفت: نه. عباس گفت: هر كس بگويد كه پيغمبر درباره اين موضوع خبرى داده
است، دروغ مىگويد، به خداىِ لاشريك له پيغمبر مرد».(1)
از اين دو نقل معلوم مىشود كه عمر در اين ماجرا تنها نبود، بلكه جمع زيادى با او همراه بودهاند. از اين جهت بود كه عمر به هر كسى مىرسيد كه مىگفت پيغمبر مرده است يا او را مىزد - اگر فردى ضعيف بود - يا او را تهديد مىنمود - اگر فردى محترم بود - .
عمر زمانى كه ياورانى داشت قوى مىشد، لذا در حال احتضار پيغمبر و در حضور او آن طور گفت و آنچنان داد و فرياد راه انداخت. او با همان جمع، يك ساعت پس از رحلت پيغمبر در خانه عايشه مىروند، فرياد مىكنند، به راه مىافتند، مردم را مىزنند و تهديد مىكنند و هر كس را كه قائل به مرگ پيامبر باشد منافق مىشناسند و مىگويند كه پيامبر پس از چهل روز بر مىگردد و دست و پاى كسانى را كه نسبت مرگ به او مىدهند جدا مىسازد. در مجموع از تمام اين نقلها معلوم مىشود كه جمعيت طرفداران عمر در آن زمان خيلى زياد شده بود.
بعضى گمان كردهاند كه عمر جاهل بود و نمىدانست كه پيغمبر اكرم نيز مثل ساير پيغمبران مىميرد و اين را يكى از مطاعن او شمردهاند. ولى من اين وجه را بسيار نادرست مىدانم. عمر جاهل نبود و به واسطه آيهاى كه ابو بكر خواند، عالم نشد. مرگ چيزى نيست كه بتوان منكر آن شد. عمر و همراهانش چون مىدانستند پيغمبر رفتنى است با سپاه اسامه بيرون نرفتند و در حال احتضار پيامبر آن جمله را گفتند و غلبه ناخوشى بر ايشان را معتقد بودند. پس چگونه مىتوان گفت كه عمر منكر مرگ پيامبر شده است در صورتى كه جنازه پيغمبر حاضر بود و على علیهالسلام مشغول تجهيز آن بود؟ و فرق ميان زنده و مرده واضح است. پس، از روى شبهه، امر محسوسى را كه در مقابل چشم همه است نمىشود انكار كرد. اگر عمر مردن ايشان را از روى جهل انكار مىكرد،
1) طبقات الكبرى، ج 2، ص 271.
چرا از گفته عباس و سوگند او مبنى بر رحلت پيامبر از اشتباه بيرون نيامد؟!
عجيبتر از اين، رجوع او به ابو بكر است! عمر منكر وقوع مرگ در آن روز بود و از آيه هم جز امكان وقوع مرگ، چيزى دانسته نمىشود. او كه منكر اصل امكان مرگ نبود و نمىخواست بگويد پيغمبر اصلاً نمىميرد، بلكه مىگفت كه پيامبر امروز يا ديروز نمرده است. از آيه، وقوع مرگ دانسته نمىشد، پس چرا عمر به مجرد تلاوت آيه برگشت و بر زمين نشست؟! چگونه عمر حكم به نفاق كسى كرد كه مىگفت پيغمبر مرده است؟ پس به نظر عمر، على و عباس از منافقين بودند؛ چون آنان علاوه بر ادعاى مرگ پيامبر، مشغول تجهيز بدن ايشان بودند.
عمر به چه دليل مىگفت كه پيغمبر غايب شده و بر مىگردد و غيبت او نظير غيبت حضرت موسى است؟ او به چه دليل مىگفت كه چون پيامبر بازگردد، دست و پاى منافقين را جدا مىكند؟ عمر كه اعتراف داشت از پيغمبر چيزى نشنيده است، پس به چه مجوّزى اين نسبتها را مىداد؟ مگر آيه شريفه «وَلاتَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ اِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ كُلُّ اُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْئُولاً(1)و چيزى را كه به آن علم ندارى دنبال مكن؛ زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد». به گوش ايشان نرسيده بود؟
در سيره نبويه از انس نقل مىكند: «پس از آنكه مسأله بيعت ابوبكر درست شد، عمر بر بالاى منبر پيغمبر رفت و گفت: ديروز سخنى گفتم كه درست نبود. آنچه گفتم نه از قرآن بود و نه از گفته پيغمبر، ولى من دوست داشتم پيغمبر بماند و او ما را اداره كند و پس از ما بميرد، ولى خدا نخواست. حال، قرآن او در دست ماست، پس به آن عمل كنيد تا هدايت يابيد!»(2)
آرى! اين سخن او پس از خاتمه يافتن فتنه سقيفه، نظير گفته ديگر او است كه گفت: «كانت بيعة ابى بكر فلتة وقى اللّه شرها»!
كوتاه سخن اينكه عمر دانسته و با آگاهى به آن امورِ منكر اقدام مىكرد؛ زدن و
تهديد مؤمنين و نسبت دادن نفاق به آنان و نسبت غيبت به پيغمبر و برگشتن و جدا ساختن دست و پاها و . . .
آيا اين جماعت ستارگانى هستند كه هر كس از آنان پيروى كند هدايت مىشود؟ او كه روز ديگر عمل روز پيش خود را باطل معرفى مىكند، چگونه پيرو ديروز او بر حق بود؟ آيا اين همان باران فتنههاى تيره و تار نيست كه پيغمبر خبر داده بود؟ آيا واقعا اين صحابه، همان جمعى هستند كه در كنار حوض، بر آن حضرت وارد مىشوند؟
در سيره حلبيه آمده است: «در اثر رحلت پيغمبر، مردم بى هوش و مختلف الحال شدند، عمر ديوانه شد، عثمان لال گشت و على زمينگير شد و نمىتوانست راه برود».(1)
در سيره نبويه نيز همان قضيه به اين كيفيت گفته شده است: «عمر از كسانى بود كه ديوانه شد. عثمان از كسانى بود كه لال گرديد و على هم از كسانى بود كه زمينگير شد».(2)
من مىگويم كه على علیهالسلام مشغول غسل پيغمبر بود؛ زمينگير نبود. آرى! او در جستجوى خلافت نبود و براى آن تلاش نمىكرد و بدان جهت خانه نشين شد. عثمان هم لال نبود؛ زيرا از آن جا كه اختلاف را مىديد و كلام عمر را مىشنيد و تكليف خود را نمىدانست، مهر خاموشى بر لب زده بود و احتياط مىكرد تا مطلب روشن گردد. عمر هم ديوانه نشده بود و سخنان او پس از مرگ پيغمبر مانند سخن او در حال احتضار، كشف از جنون او نمىنمايد. او نقشه بزرگى در دست داشت و مشغول اجراى آن بود. اين كارها، از همان فتنههايى بود كه پيامبر پيشبينى كرده بود. براى همين بود كه پيغمبر اكرم براى حفظ امت نمىخواست اين جماعت در اين هنگام در مدينه باشند.
ابن ابى الحديد مىگويد: «چون عمر از پخش شدن خبر رحلت پيغمبر و نبودن خليفه اوّل در مدينه ترسيد كه فتنهاى بپا گردد، خواست مردم را آرام كند و نگذارد كسى
از انصار به فكر خلافت بيفتد، لذا گفت: پيغمبر غايب شد. ولى وقتى ابو بكر آمد، آسوده خاطر گرديد و از اين جهت، از ادعاى خود به وجه خوبى برگشت».(1)
من مىگويم:
1 - اگر پيغمبر، ابو بكر را خليفه خود معين نموده بود، اين سخن تا حدى جا داشت، چنانكه گاهى وزراى سلاطين، مرگ سلطان را مخفى مىكردند تا وليعهدش برسد؛ ولى به عقيده ابن ابى الحديد(2)ابو بكر با ديگران فرقى نداشت و خلافت او در اثر بيعت در سقيفه و پس از آن محقّق شد. پس در موقع رحلت پيغمبر، ابوبكر خليفه نبود تا براى رسيدن او، اين نقشه را بكشند.
2 - ابو بكر جاى دورى نرفته بود و خانه زن او نزديك مدينه بود. بر فرض كه سه - چهار كيلومتر دور بود، چه ضرر داشت كه به جاى دروغ بستن بر پيغمبر خدا و تهديد و زدن مؤمنان و منافق ناميدن آنان، فورى مىفرستاد و او را خبر مىداد و احضارش مىنمود و اگر از تجمع انصار و بيعت نمودن آنان با سعد ترس داشت، به سقيفه مىرفت و مجلس آنان را بر هم مىزد و از آنان دعوت مىكرد كه بياييد و مشغول تجهيز پيغمبر شويد، او را غسل داده، دفن كنيد، بعد خليفه را معين كنيد. با چنين روش و كارى، هم مىتوانست اجتماع آنان را عقب بيندازد، و هم تجهيز پيامبر انجام مىشد و هم على علیهالسلام تنها نمىماند و خليفه را هم احضار كرده بود. با چنين كارى، هيچ اشكال شرعى و عرفى پيش نمىآمد.
3 - از چه فتنهاى خوف داشتند؟ اگر عمر با رفقايش به كار و فعاليّت نمىافتادند، خلافت در جاى خود قرار مىگرفت و با وجود على علیهالسلام، امر سعد پا نمىگرفت؛ حتى بر فرض اين كه سعد خليفه مىشد و على را به بيعت وادار مىنمود و به زور از مردم بيعت مىگرفت همان گونه كه عمر از براى ابو بكر كرد، چه فتنهاى به پا مىشد كه با به ميان آمدن ابو بكر، آن فتنه خاموش مىشد؟!
4 - اين چه فتنهاى بود كه عمر را متوحّش ساخت و به آن اعمال وادار كرد در حالى كه پيغمبر از آن فتنه غافل بود و براى علاج اين واقعه، فكرى نكرده بود؟! آيا احتمال نمىدهيد كه پيغمبر، علاج را در بيرون كردن ابو بكر و عمر و مهاجرينى كه هواخواه آن دو بودند و بيرون كردن سعد و انصارى كه طرفدار او بودند از مدينه ديده بود به همين جهت، در آن بيمارى سخت اصرار داشت كه آنان بروند، و امر مىكرد كه بروند و آنان را بيرون كنند؟ آيا شما مىتوانيد باور كنيد كه پيغمبر به اندازه اين چند نفر به فكر حفظ امت نبود؟ اگر در فكر امت نبود براى چه در حال احتضار، قلم و دوات مىخواست؟ نمىدانم اگر حُسن ظن به صحابه، موجب سوء ظن به پيغمبر شود، چه بايد كرد؟
ابن ابى الحديد باور نمىكند كه پيغمبر جانشين معين كرده باشد و صحابه از او عدول نمايند! من نيز نمىتوانم باور نمايم كه پيغمبر اكرم اين اصحاب را كه در حال جنگ و صلح بىسرپرست نمىگذاشت، در حال مرگ، بىسرپرست بگذارد و كسى را بر آنان خليفه و والى قرار ندهد و لااقل نگويد كه خودتان پس از مرگ من با قُرعه زدن، يا از جهت كِبَر سن يا سبقت در اسلام، يا از جهت مدبّريت و مديريت، يا با شورا كسى را به عنوان خليفه اختيار كنيد. چنين امرى با زحمات، حُسن تدبير، علاقمندى آن جناب به اسلام و مسلمين، و با سيره مستمر او مبنى بر تعيين سرپرست براى هر جمعى در موقع جنگ، يا تعيين والى در مدينه هنگام مسافرت خود، و با توجه داشتن آن بزرگوار به كثرت منافقان و بُروز فتنهها، سازگار و باور كردنى نيست.
از طرف ديگر من به هيچ وجه به صحابه حُسن ظن ندارم؛ همان صحابهاى كه هر چه پيغمبر مىگفت كه با اسامه به سمت روم برويد، نرفتند و هرچه اصرار داشت، اطاعت نكردند. همان صحابهاى كه در حال احتضار، اطراف پيامبر را گرفته بودند و هرچه پيامبر مىگفت كه كاغذ و مركب بياوريد تا چيزى بنويسم كه پس از من گمراه نشويد، قبول نكردند و به جمعى كه خواستند اطاعت كنند، بد گفتند و بر سر آن مريض، داد و فرياد كرده و گفتند هذيان مىگويد. همان صحابهاى كه پس از مرگ پيامبر، مردم را مىزدند كه چرا مىگوييد او مرده و مىگفتند غيبت كرده و دوباره بر مىگردد و دست
و پاهاى منافقان را جدا مىكند. چگونه من به آنان خوشبين باشم، و اعمال آنان را حمل بر صحت نمايم و بگويم كه كارهايشان به جهت صلاح مسلمين بود در صورتى كه فرداى همان روز مىگفت كه گفته ديروز من نه از قرآن، نه از سنت و نه عهد و سفارش پيغمبر بود! چه تكذيبى از اين بالاتر كه فرداى همان روز، خود او بالاى منبر پيغمبر و در حضور صحابه به آن اعتراف كند. همچنين پس از چند سال بگويد: «كانت بيعة ابى بكر فلتة وقى اللّه شرها»(1)و فرمان قتل هر كسى كه بخواهد مانند عمل آن روز خود او را انجام دهد، صادر نمايد.
آنچه بعضى از عقلا از كارهاى آن عده مىفهمند اين است كه چون عمر و پيروانش فهميدند كه اگر قبول كنند پيغمبر رحلت كرده است، خلافت به كسى مىرسد كه نمىخواهند، روى اين حساب خواستند با پديد آوردن اختلاف و اظهار آن كه پيغمبر اكرم، اصلاً نمرده، بلكه چون موسى غايب گشته است و بر مىگردد، از پا گرفتن خلافت ديگرى جلوگير كنند.
از نقل صاحب طبقات كه مىگويد «چون عيسى به آسمان بالا رفت» دانسته مىشود كه آنان مىخواستند بگويند كه اين جنازه شبيه پيغمبر است.
آرى! موضوع «وشُبِّه لهم» را عنوان كردند و البته ياورانى هم داشتند و پيدا مىكردند و از اين راه عَلَم مخالفت را بالا مىبردند و به هيچ وجه متقاعد نمىشدند؛ زيرا اگر كسى مىگفت كه شما پيغمبر را مىشناختيد، بياييد و او را ببينيد، مىگفتند كه اين شبيه به او است، نه خود او و امر بر شما مشتبه شده است چنانكه عيسى رفت و شبيه او ماند. حتى با آن كه عباس، عموى پيغمبر، مرگ آن حضرت را اعلام نمود و سوگند ياد كرد، باز در آن جمع اثرى نداشت. آنان از عنوان منافق استفاده مىكردند و مخالف خود را هر كه بود، اگر چه على علیهالسلام و عباس باشد، با سلاح نفاق از ميدان بيرون مىكردند و مىخواستند از اين راه به مقصد خود كه رسيدن به جاه و رياست بود برسند.
ابو بكر با آنان بود و او مثل عباس نبود امّا او ديد كه اين راه به بيراهه مىرسد و سهم
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 26 و ص 29 و . . .
وافرى نصيب آنان نخواهد شد و مخالفت با موت با وجود جنازه، بى مورد و ادعاى مشتبه شدن، بى شاهد است، آمد آيه را خواند و مردم را متوجّه مطلب كرد و با هم به سمت سقيفه بنى ساعده رفتند. در آنجا به اين استدلال كه: سلطنت پيغمبر به قريش مىرسد چون آنان خويشان و نزديكان او هستند و عرب زير بار آنان مىرود نه انصار، انصار را متقاعد ساختند. همچنين از رقابت اوس با خزرج، و كسالت و مرض سعد، و غيبت على علیهالسلام، كاملاً استفاده كردند. عمر، فورى بيعت كرد و خلافت ابوبكر برقرار شد. آن گاه عمر، مرگ پيغمبر و بطلان گفته خود را اعلام كرد و مخالفان را به بيعت وادار نمود(1)آن گاه به سراغ على علیهالسلام رفت كه در خانه فاطمه زهرا بود. اين سرّ عمليات عمر به نظر بعضى است؛ واللّه العالم بحقايق الامور.
شبههاى نيست كه منافقين با مرگ پيغمبر، نمردند و پس از پيغمبر نيز، ايمان نياوردند؛ چون وجود پيغمبر سبب نفاق نبود تا با موت او ايمان بياورند. آنان كه هميشه در صدد فتنه و زير و رو كردن كارهاى پيغمبر بودند پس از مرگ آن حضرت، بهتر مىتوانستند دين را تخريب كنند؛ چون حافظ و نگهبانى مِثل پيغمبر از ميان رفته و اين موجب چشم روشنى آنان بود.
حديث حذيفه شاهد سخنان ماست. او مىگويد: «منافقان، امروز بدتر از عصر پيغمبر هستند آنها در آن روز، مخفيانه كار مىكردند، امّا امروز، آشكارا مشغول كار هستند».(2)
از اين حديث معلوم مىشود كه منافقين مشغول تخريب بودند و خطر آنان بيش تر از عصر پيغمبر بود.
در اينجا بعضى از كارهاى آنان را بررسى مىكنيم.
منافقين پس از رحلت پيغمبر، از امرا و واليان و فاتحان شدند. آنها به جهت حفظ رياست خود، نمىتوانستند درباره خدا و پيغمبر سخنى بگويند. گفته شد كه پيغمبر فرمود: «از آن نمىترسم كه پس از من بت پرست شويد.» از اين رو، نسبت به توحيد و نبوت اختلافى پديد نيامد؛ ولى نسبت به دو اصل مهم ديگر، يعنى اهل بيت پيغمبر و دين، مىتوانستند آزادانه وارد عمل شوند و در اين راه كوتاهى نكردند. كليد هر دو، يك چيز بود و بس، و آن دروغ بستن بر پيغمبر بود؛ به همين جهت دروغ رواج يافت. پيغمبر فرمود كه به زودى پس از من، اموال مسلمانان به ناحق صرف مىشود و امور ناپسندى پيدا خواهد شد.
اموال به وسيله فرمانداران به ناحق، صرف نااهلان مىشود و در اثر همين امر، منكرات ظاهر مىشود و دين تغيير مىيابد و منشأ هر دو، همان واليان سوء از منافقين هستند.
مسلم از حذيفه نقل مىكند كه پيغمبر فرمود: «بعد از من جانشينانى مىباشند كه از من متابعت نمىكنند و به راه و روش من، هدايت نيافتهاند. زود باشد كه از ميان آنان
مردمانى برخيزند كه قلب آنان، قلب شيطان باشد ولى در قالب انسان».(1)
پر واضح است كه اين جانشينان، هم بر پيغمبر دروغ مىبستند و هم دروغ گويانى را مىپرورانيدند.
على علیهالسلام در نهج البلاغه(2)- در پاسخ سائلى كه از اختلاف روايات مىپرسد - كلامى دارد كه از آن امورى فهميده مىشود:
1 - منافقان پس از پيغمبر خدا، باقى و مشغول فتنهگرى بودند.
2 - دراثر جعل احاديث و افترا، به ائمه ضلال نزديك شدند.
3 - آنان از جانب ائمه ضلال، حاكم و فرماندار شدند.
4 - مردم نادان، پاى بند احاديث مجعول آنان مىشدند و به صرف آن كه او، صحبت
پيغمبر را درك نموده است به او اطمينان پيدا مىكردند. البته اگر مىدانستند كه او منافق و كاذب است به او اعتماد نمىكردند.
5 - در اثر دروغ گفتن اين منافق رياكار، بر پيغمبر اكرم دروغهايى بسته شد.
6 - منافقين در عصر پيغمبر، آن قدر به او دروغ بستند كه پيغمبر ايستاد و فرمود: «هر كس عمداً بر من دروغ ببندد، جاى او در آتش باد».
آرى! منافق در زير سپر مصاحبت پيغمبر، جاى خود را در قلوب مسلمانان باز مىكرد؛ زيرا هر اندازه از رحلت پيغمبر، بيشتر مىگذشت و مردم، بيشتر به اسلام روى
مىآوردند و صحابه كم مىشدند، باقى مانده از صحابه بيشتر مورد رغبت واقع مىشدند؛ آنگاه مشغول جعل و تخريب دين مىگرديدند.
منافقين در حيات پيغمبر از مقام وى مىكاهيدند؛ ولى پس از رحلت آن سرور در تعظيم او مىكوشيدند. چون در نتيجه، به نفع خودشان تمام مىشد.
حديث «اصحابى كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم؛ اصحاب من مانند ستارگان هستند، از هر كدام پيروى كنيد، هدايت مىشويد» يكى از آثار شوم آنان و از اسباب انهدام دين است.
بديهى است كه در عصر پيغمبر، منافقين در ميان صحابه بسيار بودند و آيات شريفه و تاريخ، شاهد ماست. پس چه شد كه پس از پيغمبر، همه صحابه چون ستارگان شدند؟ منافقين كه در عصر پيغمبر موجب اضلال بودند، چگونه پس از رحلت آن سرور موجب هدايت شدند؟!
به علاوه، عدهاى در عصر پيغمبر، فاسق و مستوجب حد بودند، چگونه مىتوان گفت كه همه آنان چون ستارگان هستند؟
از اين گذشته، در ميان خود صحابه اختلاف زياد بود و يكديگر را تفسيق، بلكه تكفير مىنمودند و به روى يكديگر شمشير مىكشيدند؛ قضاياى ابوذر و عمار با عثمان، و طلحه و زبير با على علیهالسلام را نمىتوان انكار كرد؛ پس چگونه مىشود جمع بين اضداد نمود؟ ائمه حديث نيز اين روايت را، تضعيف يا تكذيب نمودهاند، از قبيل ابن حزم،
احمد، بزار، ابن عدى، بيهقى و ابن جوزى. صاحب عبقات نيز در جلد دومِ حديث ثقلين بطور تفصيل متعرض اين امر گشته و ضعف اسانيد اين حديث مجعول را اثبات فرموده است.
آرى! همين حديث را مىتوان از شاهكارهاى منافقين دانست تا آنكه هر اختلافى ايجاد كنند، رحمت باشد و هيچ كس نتواند به صحابى ايرادى وارد كند و هر بدعتى كه هر منافقى در دين پديد آورد، هيچ كس نتواند سخنى بگويد. طبق اين حديث، همه احاديث حوض - كه بخارى و مسلم در كتاب صحيح نقل نمودهاند و ما در سابق، قسمتى از آن را ذكر نموديم - دروغ مىباشد. در آن احاديث آمده كه پيغمبر فرمود: «كسانى از صحابه من را در كنار حوض، از من دور مىكنند و به من مىگويند كه نمىدانى پس از تو چه كردند يا چه تبديلهايى در دين ايجاد نمودند».
منافقين به قدرى در دين دست بردند كه اگر كسانى كه در عصر پيغمبر آن را ديده بودند از گور بيرون مىآمدند، آن را باز نمىشناختند. بىجهت نبود كه اَنَس در دمشق
گريه مىكرد و مىگفت هيچ يك از چيزهايى كه در زمان پيامبر بود، نمىشناسد و آنچه در عصر پيغمبر معمول بود از ميان رفته است حتى نماز.(1)
اختلاف مسلمين در تمام فروع دين حتى آنچه پيغمبر در حضور جمعيت مسلمانان مكرر به جاى مىآورد، از نماز و وضو و نظير اين دو، تمامى از آثار همان منافقين است
چنانكه حذيفه، - همان بزرگ صحابى عارف به منافقين - فرمود كه منافقان پس از پيغمبر، آشكارا فعاليت مىكردند.
قسمت مهم اختلاف ميان صحابه در فروع به همين جهت است. اگر ملاحظه پارهاى از جهات نبود، مىتوانستم به قسمت زيادى از اختلافات اشاره بنمايم و ثابت كنم كه منشأ، همان منافقين بودند كه از افتخار عنوانِ صحابى، سوء استفاده مىكردند. صحابه واقعى كم بودند و دين در اثر زحمات همين صحابه راستين به ما رسيده و اسلام متأخرين در اثر مجاهدات سابقين است. بدبختى مسلمانان و اختلافات آنها در اثر سوء
1) صحيح بخارى، ج 1، ص 185، ح 529.
عمل همان منافقين است كه به وسيله عنوانِ شريفِ صحابى، مسلمانان را گمراه نمودند چنانكه على علیهالسلام در نهج البلاغه مىفرمايد:
«اگر مردم مىدانستند او منافق كاذبى است از او نقل نمىكردند و به او اعتماد نمىنمودند».(1)
على علیهالسلام به محمّد بن ابى بكر نوشت كه پيغمبر خدا به او فرمود:
«بر امت خود، از مؤمن و مشرك نمىترسم؛ ولى از منافقِ عالِم مىترسم؛ زيرا او به آنچه مسلمانان مىگويند به زبان معترف است، ولى عملش بر خلاف و زشت است».(2)
آرى! اگر چنين دزدى راهنماى مسلمانان شود، گمراهشان مىكند. اگر معاويه آن دشمن پيغمبر و پيشواى ضلالت، منكر شهادتين مىشد، چگونه اهل شام را در مقابل على علیهالسلام آماده مىكرد و با ولىّخدا، مبارزه مىنمود؟! در اثر نفاق باطنى و استفاده از مصاحبت پيغمبر، آنچه خواست كرد از قبيل محاربه با ولىّ خدا و تبديل دين. او ادعا كرد كه زياد بن ابيه فرزند ابو سفيان است و او را به ابو سفيان ملحق كرد تا اين گفته پيغمبر اكرم كه «الولد للفراش و للعاهر الحجر(3)فرزند از آنِ نكاح است و زناكار، سنگسار مىشود» را باطل سازد، نه اين كه معاويه به جهت سياست و استفاده از افكار زياد، اين كار را كرده باشد. زياد از همه جهت از عمرو عاص كمتر بود. عمرو خود را به معاويه نزديك نمود و دين خود را براى مُلك مصر به او فروخت. پس زياد بدون درد سر و به جهت حب رياست، دنبال معاويه را مىگرفت. زياد كوچكتر از اين بود كه معاويه به او محتاج باشد و مجبور باشد او را برادر خود نمايد تا از او استفاده كند. معاويه خواست اصل مهمى از فروع دين و گفته مسلّم پيغمبر را ضايع كند و در دين خدا تصرفى كرده باشد.
همچنين منافقينى چون عمرو عاص، مغيره، بُسر بن ارطات، وليد بن عقبه و نظاير آنان را بر مردم مسلط نمود و دروغ سازانى چون ابو موسى، ابو هريره، عبد اللّه پسر
عمرو بن عاص و پسر زبير را احترام و تعظيم نمود تا دروغهايى بسازند و دين را تغيير دهند. عمر ابو هريره را از حديث گفتن ممنوع ساخت و تهديدش نمود، بلكه او را تأديب كرد، ولى معاويه از او ترويج و احترام نمود تا به نفع او و بنى اميه، احاديثى بتراشد. و مجعولات او، الآن در صحيحين موجود است. براى نمونه به يك مورد اشاره مىشود:
در صحيح مسلم حديثى دارد كه «لعن نمودن پيغمبر بر كسى، موجب اجر و رحمت براى آن لعن شده است؛ و پيغمبر، هركس از مؤمنان را اذيّت يا لعن كند يا تازيانه بزند،
اين كار پيغمبر، موجب درجات و قرب او به خداوند مىگردد».(1)
ملاحظه كنيد! آيا پيغمبر، مؤمن را اذيت يا لعن مىكند و حد مىزند تا آن كه موجب درجات او شود؟ مگر پيغمبر (نعوذ باللّه) ظالم است كه خداوند مىخواهد جبران كارهاى زشت او را بنمايد؟ پس براى چه ابو هريره اين حديث را ساخت؟ فقط براى راضى ساختن معاويه و آلاميه؛ چون پيغمبر، معاويه و آنان را لعن كرده بود و ابو هريره خواسته آنان را بزرگ كند، هر چند پيغمبر را كوچك نمايد.
مسلم بعد از اين حديث از ابن عباس نقل كرده است كه: پيغمبر بر معاويه نفرين كرد و فرمود: «لا اشبع اللّه بطنه(2)خداوند شكم او را سير نكند». ابوهريره آن حديث را ساخت تا اين نفرين را موجب رحمت نشان دهد.
يكى ديگر از موجبات انهدام دين، باز كردن راه اجتهاد است. هر خرابى كه در دين وارد گشت و هر بدعتى كه پديد آمد از اين باب بود كه «اين رأى من است». آيا خداوند دين خود را تكميل ننمود؟ آيا فروع، جزو دين نيست؟ آيا صاحبان آرا، شريك پيغمبر هستند يا آن كه خداوند، تكميل دين را به آنان واگذار فرموده است؟ آيا اين افترا بر خداوند نيست كه حكم او را، بى اذن او و بدون علم داشتن بسازند و سپس به او نسبت دهند؟ آيا در عصر پيغمبر، صحابه مىتوانستند به رأى خود عمل كنند؟ پس از پيغمبر، به چه وجه جايز شد كه به رأى و گمان خود، دين درست كنند؟
آنان چون عالم نبودند و از باب علم پيغمبر وارد نشدند، چارهاى نداشتند از آن كه آزاد باشند و به رأى خود رفتار كنند. پيغمبر، در ميان مردم دو خليفه و جانشين گذارد تا مردم گمراه نشوند. آنان به عترت طاهره تمسك نجسته و از علوم آنان بهره نبردند، لذا گمراه شدند و آزادانه، به رأى خود عمل مىكردند. اگر دين خود را از اهل بيت مىگرفتند و به روايات معصومين از پيغمبر اكرم عمل مىكردند، به رأى خود و قياس، محتاج نمىشدند؛ ولى چون نخواستند درِ خانه اهل بيت باز باشد و از طرفى هم به احكام جاهل بودند، باب رأى را مفتوح نمودند. در نتيجه علماى اهل بيت خانه نشين شدند. واليان سوء جُهّال را ترويج نمودند و عنوانهاى عالم، قاضى و فقيه بر آنها گزاردند و مردم را به آنان ارجاع دادند.
پيغمبر خدا تنها پيغمبر مسلمانان عصر خود نبود؛ بلكه او پيغمبر خاتم است و تا قيام قيامت، دين او ثابت و پا بر جاست و هم چنان كه تمامى مسلمانان در عصر او بايد به او مراجعه مىكردند و دين خدا را از او ياد مىگرفتند و به رأى و خيال خود نمىتوانستند چيزى را حلال يا حرام كنند، همچنين پس از رحلت آن سرور و كامل شدن دين، بايد دين را به وسيله ثقات از پيغمبر خدا آموخت.
در ميان صحابه هيچ كس به اندازه على بن ابى طالب با پيغمبر معاشرت نداشت. او عموزاده پيامبر و در دامان و خانه او تربيت شده بود و از كوچكى تحت تكفّل آن حضرت در آمد. او پيش از همه اسلام آورد و در تمامى مواقع با پيغمبر بود؛ حتى در آن چند سال كه در شعب ابى طالب محصور بود و كسى از مسلمانان قريش در نزد وى نبود. پس هيچ كس از مسلمانان نمىتواند ادعا كند كه احدى از مسلمين همانند على علیهالسلام صحبت پيغمبر را درك نموده است. او قبل از همه اسلام آورد و قبل از اسلام، ملازم پيغمبر بود. و همچنين پيغمبر را دفن نمود و پس از ديگران، از پيغمبر اكرم جدا شد. بارى، على علیهالسلام
پيش از اسلام شب و روز، مصاحب پيغمبر بود. او به نص قرآن از اهل بيت و نفس پيغمبر بود و پس از ديگران، از او جدا شد.
وقتى علاقه او به دين و علاقه پيغمبر به وى ملاحظه شود و از طرفى هوش و ذكاوت على در نظر گرفته شود، معلوم مىگردد كه از همگى صحابه، به دين عالمتر بود. پس ما در مقام اثبات اعلميّت على علیهالسلام، احتياجى به نقل حديث - «انا مدينة العلم و على بابها(1)من شهر علمم و على دروازه آن شهر است» يا احاديث ديگر - نداريم. لذا كسى مثل عمر مىگفت: «لولا على لهلك عمر»(2)و «لا بقيت لمعضلة ليس لها ابو الحسن»(3)و اين سخنان او از مشهورات است. همچنين گفتن «سلونى قبل ان تفقدونى؛ قبل از آنكه مرا از دست بدهيد از من سؤال كنيد» از على علیهالسلام مسلّم و معروف است.(4)
همين على علیهالسلام تقريباً سى سال پس از پيغمبر در دنيا زندگى نمود و تمامى مسلمانان دنيا، مخصوصا در اواخر عمر، او را مىشناختند و مسكن او مدينه و در اواخر عمر كوفه، هميشه پايتخت بلاد اسلام بود. او هيچ گاه در جواب دادن به مسائل بخل نمىورزيد.
با توجه به اينكه مسلمانان روز بروز به جهل خود نسبت به مسائل ملتفت مىشدند و به عالِم احتياج پيدا مىكردند، قهرا بايد از على علیهالسلام با آن همه علم و معروفيت و در دسترس مسلمانان بودن، سؤالاتى شود و احكامى اخذ گردد و به طبقه بعد برسد، در حالى كه چنين نيست و علما و محدثين، احاديث او را ضبط نكردهاند. چرا چنين شد و منشأ آن چيست؟
پيغمبر اكرم راجع به اهل بيت خود، مخصوصا در اواخر عُمْر، سفارشها نمود. البته قبلاً اشاره كرديم كه چرا او آن مقدار سفارش مىكرد و چرا امت به عترت او - دختر، داماد و فرزندان او، حسن و حسين - ظلمها و جنايتها كردند. مىتوان گفت كه رفتار امت با اهل بيت پيغمبر مخصوصا نسبت به حسين بن على عليهماالسلام و حرم آن حضرت، نفاق
مردم را ثابت نمود به حدى كه اين ننگ، با هيچ آبى شسته نمىشود و نيز سرّ سفارشهاى پيغمبر و تأكيدات او را درباره اهل بيت، معلوم نمود.
آيا او سلطنت منافقين را مىدانست و به جز اين سفارشات - كه موجب اتمام حجت و هدايت مؤمنين است ولو در سالهاى دور و دراز - چارهاى نداشت؟
مسلمانان مىدانستند كه پيغمبر اكرم، عترت را عِدل و نظير قرآن قرار داده است،(1)پس چرا احكام را از عترت طاهره اخذ ننمودند؟
در صحيح مسلم آمده است: «جابر جعفى مىگفت: از امام محمّد باقر علیهالسلام هفتاد هزار حديث روايت مىكنم»(2)
با آن كه محمّد بن على و على بن الحسين عليهماالسلام از رجال صحيحيناند، چرا سنّت پيامبر را از آنان اخذ نكردند؟ بر فرض كه چون جابر جعفى ايمانِ به رجعت را اظهار كرد نخواستند از او حديث نقل كنند با آن كه او را ثقه مىدانستند، چرا به واسطه ديگران از محمّد بن على، حديث اخذ نكردند؟
گذشته از اين، مگر در راوى به جز وثاقت و امانتِ در نقل، شرط ديگرى معتبر است؟ جابر كه داراى آن شرط بود، پس چرا به جهت ايمان او به رجعت، از او حديث اخذ نكردند؟
شيخين در صحيحين از جعفر بن محمّد با دو واسطه نقل كردهاند، پس چرا احاديث زيادى از آن حضرت در احكام نقل ننمودهاند؟
شبههاى در آن نيست كه على بن الحسين و محمّد بن على و جعفر بن محمّد و موسى بن جعفر و على بن موسى علیهمالسلام عالِم به سنّت پيغمبر اكرم بودند كه «اهل البيت ادرى بما فيه»(3)چرا از آنان نقل نكردند؟ چرا جعفر بن محمّد يا پدرش را مِثل يكى از فقها ندانستند؟
1) اشاره به حديث مشهور ثقلين است. در آن حديث، پيامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرآن و عترت را در ميان امّت گذارده و عترت را در هدايت كردن و جلوگيرى از گمراهى، نظير قرآن دانسته و مردم را به اخذ از اين دو، سفارش كرده است.
2) صحيح مسلم، ج 1، ص 20، باب 5، ح 7.
3) اهل خانه به آنچه در خانه است، داناترند.
حال اگر مصلحت اقتضا داشت كه از خانواده پيغمبر چيزى ياد نگيرند و باب علم مسدود شود، چرا از صحابه و تابعينى كه از رجال شيعه بودند، حديث اخذ ننمودند؟
چه شد كه ابوذر، سلمان، عمار، مقداد، قيس بن سعد بن عباده، حذيفة بن يمان و نظاير اين متقين از صحابه، جميعاً به مقدار ابو هريره روايت ندارند؟!
چرا به جاى اخذ علم از رجال، اخذ حديث از زن پيغمبر نمودند، آن هم در ميان تمامى زنان، از عايشه؟! از عايشهاى كه جنگ جمل را به پا كرد حديث اخذ كردند، امّا از
ام سلمه كه از همسران پاك پيامبر است، احاديثى نقل نمىشود! آيا به جز دشمنى با اهل بيت، نظر صحيح ديگرى در ميان بوده است كه من از آن غافل هستم؟!
چرا از دشمنان على علیهالسلام كه علامت نفاق در آنان بود، حديث و علم اخذ نمودند؟! عجيب است اگر بگويم غالب كسانى كه در صحيحين از آنان زياد روايت نقل شده، دشمنان على علیهالسلام بودند؛ مانند انس، عبد اللّه بن عاص، عبد اللّه بن زبير، عبد اللّه بن عمر، عايشه، مغيره، ابو موسى، ابو هريرة، سلمة بن اكوع، جرير بن عبد اللّه، سعد وقاص و زيد بن ارقم. اگر مبغضين از تابعين را هم اضافه كنيم خواهيد ديد كم روايتى پيدا مىشود كه بعضى از منافقين در سند آن نباشند.
ابن ابى الحديد، اسمهاى مبغضين و منحرفان را نوشته است(1)و در ضمن بيان حال ابو هريره مىگويد: «جوانى از اهل كوفه به او گفت: تو از پيغمبر شنيدى كه در حق على بن ابى طالب بگويد: خداوندا! دوست بدار دوست او را و دشمن بدار دشمن او را؟ گفت: بله. جوان كوفى به او گفت: به خدا شهادت مىدهم تو دوست داشتى دشمن او را و دشمن داشتى دوست او را».(2)
در اين مقام ذكر دو امر مناسب است:
امر اول: با آن كه در صحيح مسلم از پيغمبر خدا آمده است كه علامت و نشانه نفاق،
بغض على است(1)، آيا مىتوان گفت كسانى كه با على علیهالسلام دشمنى كردند و بر او خروج نمودند و به روى او شمشير كشيدند مانند طلحه و زبير و معاويه، مؤمن هستند و از نفاق
دور مىباشند؟ قضاياى معاويه و امر كردن مردم به سبّ على علیهالسلام و پول دادن او به هر كس كه حديث جعل نمايد، از قطعيات است.
ابن ابى الحديد نقل مىكند كه او به اُمرا و واليان دستور داد هر كس، فضايلى براى عثمان نقل كند او را اكرام نمايند و دستور داد براى صحابه ديگر، فضايلى مانند فضايل
على ساخته شود. و به تمام عمّالش نوشت هر كس در باب فضايل على، حديث نقل كند، محفوظ نخواهد بود و در پناه ما نمىباشد. همچنين دستور داد شهادت شيعه على علیهالسلام قبول نشود.(2)
همچنين از «نفطويه» كه از بزرگان محدثين است، نقل نموده كه «بيشتر احاديث در فضايل صحابه، در زمان بنى اميه براى نزديكى به آنان و به خاك ماليدن دماغ بنى هاشم، ساخته شد».(3)
ابن ابى الحديد به نفاق معاويه و دشمنى او با خدا تصريح كرده است.(4)
تعجبآور است كه همين معاويه را - كه سالها سبّ على علیهالسلام را رواج داد و دين خدا را تغيير داد و منكرات و بدعتهايى در دين به وجود آورد - چگونه مسلمانان تا سال دويست و هشتاد و چهار بر او رحمت مىفرستادند تا آن كه معتضد باللّه عباسى نامه مفصلى نوشت و در آن به نفاق ابوسفيان و معاويه و لعن بنى اميه و مطاعن مروان و فرزندان وى تصريح كرد و به لعن آنان امر نمود.
عجيبتر آن كه قاضى مسلمانان، خليفه را از اين كه اين نوشته را بر مردم بخوانند، منع نمود به اين دليل كه عامه مردم زير بار نمىروند و طغيان و آشوب مىكنند. خليفه در جواب گفت: در ميان آنان شمشير مىگذارم. قاضى چون ديد از اين راه به مقصود
نمىرسد، خليفه را ترسانيد كه اولاد على در اين موقع، به فكر خلافت مىافتند و در مقام نزاع با شما بر مىآيند. اينجا بود كه خليفه ساكت شد. اين قصه را در تاريخ طبرى مفصلاً مىبينيد.(1)
راجع به اين قضيّه سؤالاتى پيش مىآيد كه: اين منافقين چگونه تا آن سال مورد رحمت قرار مىگرفتند؟ چگونه قاضى مسلمانان از اين معروف جلوگيرى نمود؟ چگونه خليفه عباسى از جهت ترس از مطالبه خلافت توسط علويين ساكت شد؟ بايد ديد كه آيا اين اعمال با نفاق سازش دارد يا با ايمان؟!
امر دوم: در نتيجه سلطنت منافقين، مردم دشمن على علیهالسلام شدند؛ سبّ على علیهالسلام در ميان مسلمانان ظاهرى تا زمان عمر بن عبد العزيز اموى رواج داشت و رحمت فرستادن بر معاويه تا زمان معتضد عباسى شايع بود.
ابن ابى الحديد نقل مىكند: «بيشتر اهل بصره دشمن على و دوست عثمان بودند و كينه على را از روز جنگ جمل، در دل داشتند.»(2)
همچنين از شيخ ابو جعفر اسكافى چنين نقل مىكند: «تمامى اهل بصره و بسيارى از اهل كوفه و اهل مدينه، دشمن على بودند و امّا اهل مكه همگى بالاتفاق دشمن على بودند و تمامى قريش مخالف و دشمن او بودند. جمهور مردم هم با بنى اميه و دشمن على بودند.»(3)
اگر در همين نقلها دقت كنيد پس از دانستن آن كه بغض على علیهالسلام علامت نفاق است از كيفيت اسلام آوردن مسلمين در صدر اسلام آگاه خواهيد شد.
ابن ابى الحديد از شيخ ابو القاسم بلخى نقل مىكند كه در اخبار صحيح كه در صحّت آنها نزد تمامى محدثين شكى نيست چنين وارد شده است كه پيغمبر در حق على فرمود: «اى على! دشمن ندارد تو را مگر منافق، و دوست ندارد تو را مگر مؤمن».(4)
همچنين پس از ذكر چند روايت، از استادش ابوالقاسم بلخى نقل نموده كه او گويد: بسيارى از بزرگان اهل حديث نقل كردهاند كه جماعتى از صحابه مىگفتند: «منافقين را در عصر پيغمبر نمىشناختيم مگر به دشمن داشتن على».(1)
همچنين از ابو جعفر اسكافى نقل مىكند كه در ميان محدثين كسانى بودند كه على را دشمن مىداشتند و درباره او روايات زشت و دروغى را نقل مىكردند.
همچنين او مىگويد: «جماعتى از اساتيد بغدادى ما مىگويند كه عدهاى از صحابه و تابعين و محدثين، از على منحرف بودند و در حق او بد مىگفتند. بعضى از آنان مناقب او را كتمان مىكردند و دشمنان او را به جهت دنيا كمك مىنمودند و اَنس بن مالك از اينان است».(2)
در اينجا مناسب است اسامى جماعتى از صحابه و تابعين و فقها و محدثين را كه مشهور به بغض و دشمنى با على و انحراف از او بودند نقل نمايم. ابن ابى الحديد نام اين
عده را با مختصرى از شرح حال آنان نوشته است.(3)اين عده در دشمنى داراى مراتب مختلفى بودند؛ برخى زياد و برخى كم، و بعضى اظهار مىكردند و بعضى كتمان: ابو هريره، مغيرة بن شعبه، وليد بن عقبه، عفاق بن شُرَحْبيل تميمى، قعقاع بن شور، عروة بن زبير، نجاشى شاعر، مطرف بن عبداللّه بن شخّير - كه ابن ابى الحديد در حق او مىگويد: او عابد و ناسك بود - مروان بن حكم، سَمُرة بن جندب، علاء بن زياد، عبداللّه بن شقيق، انس بن مالك، زيد بن ارقم، حسن بصرى، اشعث بن قيس كندى، جرير بن عبداللّه بَجَلىّ، ابو مسعود انصارى، كعب الاحبار، نعمان بن بشير انصارى، عمران بن حصين، عبداللّه بن زبير - كه او بسيار بنى هاشم را سب مىنمود و على را لعن و سب مىكرد - على علیهالسلام نيز در قنوت نماز صبح و مغرب، معاويه، عمرو بن عاص، مغيره، وليد بن عقبه، ابو الاعور و ضحاك را لعن مىنمود.
همچنين صاحب كتاب غارات، بعضى فقهاى كوفه را كه دشمن على بودند، نام برده است از جمله: مُرَّه هَمْدانى، اسود بن يزيد، مسروق بن اجدع و از آن جمله است شُرَيح، شعبى و ابو وائل شقيق بن سلمه. و از جمله مبغضين على علیهالسلام ابو بُرْده پسر ابو موسى اشعرى است؛ او دشمنى على علیهالسلام را از پدر خويش به ارث برده است. همچنين مكحول و عمرو بن ثابت، زيد بن ثابت، حماد بن زيد، شبابة بن سوّار، سهم بن طريف، قيس بن ابى حازم، عبداللّه بن عُكَيْم، سعيد بن مسيّب و زهرى را از منحرفين شمردند. همچنين ابو عبدالرحمن سُلَمى قارى قرآن نيز جزو اين عده است.
ابن ابى الحديد اين افراد را ياد كرده است و بهتر اين است كه گفته شود عموم مردم، دشمنان على علیهالسلام بودند، چون سلطنت در دست دشمنان على علیهالسلام بود و تبليغ آنان بسيار قوى بود و چنانكه مىدانيم «الناس على دين ملوكهم؛ مردم بر راه و روش پادشاهانشان مىباشند».
از طرفى ديگر چون على علیهالسلام، كسان و خويشان آنها را در جنگهاى پيامبر و در واقعه جمل و صفين و نهروان كشته بود، خود به خود او را دشمن مىداشتند و نيازى به تبليغ منافقين نبود.
اين است سرّ عدول مردم از اهل بيت و شيعيان على علیهالسلام و گرايش آنان به صحابه و تابعين و فقها و محدثينى كه على علیهالسلام را دشمن مىداشتند.
سرانجام كار به جايى رسيد كه به جاى نقل كردن روايت از على علیهالسلام، از ابو هريره نقل كردند و به جاى نقل كردن از حسن و حسين عليهماالسلام، از پسران زبير، عمر و عمرو بن عاص روايت نقل كردند.
اگر شما بخواهيد در دو كتاب صحيح بخارى و مسلم حديثى را بيابيد كه لااقل نام يكى از آن دشمنان معروف در سند آن نباشد، نخواهيد جست يا كم خواهيد يافت. اين از آثار مهم منافقين و سلطنت آنان است. بى جهت نيست كه فقه آل محمّد علیهمالسلام با فقه فقهاى اربعه مغاير است. آنان كسانى را در قبال فقهاى اهل بيت مىتراشيدند و آنان را حكّام قرار مىدادند يا آن كه احكام آنان را اجرا مىكردند.
بر علماى مسلمان است كه در عصر حاضر از خواب غفلت بيدار شوند و به خاطر خدا، آثار منافقين را كنار گذارند و به اخبار و آثارِ فسّاقِ دين فروشِ منافقِ مبغضِ على علیهالسلام، ترتيب اثر ندهند؛ كسانى را كه خودسرانه در دين كم و زياد مىكردند و آرايى اختراع مىنمودند رها سازند و خود را تابع حق قرار دهند و دين و سنت پيغمبر را از فقهاى آل محمّد، عترت طاهره، خليفه پيغمبر در ميان مردم، و عِدْل و نظير قرآن و يكى از ثقلين، ياد بگيرند و چنانكه فتاواى فقها را، شاگردان آنان مىدانستند، عقايد و روايات جعفر بن محمّد را نيز، شاگردان او مىدانستند و دست به دست و سينه به سينه به ما رسيده است. لا اقل فتاواى او را كه تمامش به واسطه آباى طاهرينش از پيغمبر روايت شده است، نظير فتاواى فقهاى اربعه بدانند و به پيروان او به ديده احترام بنگرند.
والحمد للّه اولاً و آخرا و صلى اللّه على رسوله و عترته الطاهرين.
1 - قرآن كريم.
2 - احتجاج؛ احمد بن على الطبرسى، انتشارات اسوه تهران.
3 - اسد الغابة؛ على بن محمّد الجزرى، دار الكتب العلمية بيروت.
4 - اعلام الورى؛ فضل بن الحسن طبرسى، دار الكتب الاسلامية، تهران؛ و دو جلدى، چاپ آل البيت لاحياء التراث، قم.
5 - الارشاد؛ محمّد بن محمّد نعمان مفيد، مكتبة بصيرتى، قم؛ و مؤسسة آل البيت، قم.
6 - الامالى؛ محمّد بن حسن طوسى، دار الثقافة، قم.
7 - الامالى؛ محمّد بن محمّد بن نعمان عكبرى [شيخ مفيد]، النشر الاسلامى، قم.
8 - البيان و التبيين؛ عمرو بن بحر بن محبوب «جاحظ»، منشورات اروميّه، قم افست.
9 - التفسير الكبير؛ فخر رازى، افست ايران.
10 - التنبيه و الاشراف؛ على بن الحسين بن على المسعودى، مكتبة الهلال، بيروت.
11 - الجامع الصحيح ترمذى؛ محمّد بن عيسى، دار الكتب العلميه، بيروت.
12 - الرياض النضرة؛ محبّ الدين طبرى، دار الكتب العلميّة، بيروت.
13 - السيرة النبويّة؛ احمد بن زينى دحلان، دار احياء التراث العربى، بيروت.
14 - الشافى فى الامامة؛
15 - الطبقات الكبرى؛ محمّد بن سعد، دار صادر، بيروت.
16 - الفصول المهمة فى معرفة احوال الأئمه؛ على بن محمّد بن احمد المالكى المكى مشهور به ابن الصباغ، دار الكتب التجارية، النجف الاشرف.
17 - الكامل فى التاريخ؛ على بن الكريم [محمّد بن محمد] المعروف به ابن اثير، دارالصادر و دار البيروت.
18 - الكشاف؛ محمود بن عمر زمخشرى، دار الكتاب العربى، بيروت.
19 - المحاسن؛ احمد بن محمّد بن خالد البرقى، دار الكتب الاسلامية، قم، افست.
20 - المستدرك على الصحيحين؛ محمّد بن عبد اللّه حاكم نيشابورى، دار الكتب العلمية، بيروت.
21 - المستطرف بهامشها [ثمرات الاوراق]؛ دار الفكر، بيروت، كتابخانه آستانه قم، ش م 9601.
22 - المعارف؛ عبد اللّه بن مسلم [ابن قتيبة]، دار الكتب العلمية، بيروت.
23 - المغنى فى الامامة؛
24 - النزاع و التخاصم؛ تقى الدين المقريزى، الهدف للاعلام.
25 - الهداية الكبرى؛ حسين بن حمدان الخصيبى، مؤسسة البلاغ، بيروت.
26 - امالى؛ محمّد بن على «صدوق»، دار المرتضى، بيروت.
27 - انيس الاعلام؛ كتابخانه فيضيّه، ق 14، ش 148.
28 - بحارالانوار؛ محمّد باقر مجلسى، دار الكتب الاسلاميّه، تهران.
29 - تاريخ اميرالمؤمنين علیهالسلام ؛ عباس صفايى، انتشارات مسجد مقدّس جمكران.
30 - تاريخ تمدن اسلام و عرب؛ گوستاولوبون فرانسوى، با ترجمه فخر گيلانى، چاپ علمى، تهران.
31 - تاريخ سيد الشهداء علیهالسلام ؛ عباس صفايى، انتشارات مسجد مقدّس جمكران.
32 - تاريخ طبرى؛ محمّد بن جرير طبرى، دار التراث، بيروت.
33 - تاريخ مدينة دمشق؛ ابن عساكر، دار الفكر، بيروت.
34 - تفسير العياشى؛ محمّد بن مسعود عياشى، مكتبة العلمية الاسلاميّة، تهران.
35 - تفسير القمى؛ ابى الحسن على بن ابراهيم القمى، دار الكتب، قم.
36 - تهذيب الاحكام؛ محمّد بن حسن طوسى، مكتبة الصدوق با تصحيح غفّارى.
37 - ثواب الاعمال؛ محمّد بن على «صدوق»، دار المرتضى، بيروت.
38 - جامع البيان؛ محمّد بن جرير طبرى، دار الفكر، بيروت.
39 - خصائص الكبرى؛ جلال الدين ابى بكر السيوطى، دار الكتب العلمية، بيروت.
40 - خصائص نسائى السنن الكبرى؛ احمد بن شعيب نسائى، دار الكتب العلمية، بيروت.
41 - خصال؛ محمّد بن على «صدوق»، مؤسسة بعثت، قم.
42 - خلاصة عبقات الانوار؛ على الحسينى الميلانى، منشورات المكتبة الاسلامية الكبرى، تهران.
43 - دلائل النبوّة؛ احمد بن الحسين البيهقى، دار الكتب العلمية، بيروت.
44 - زاد المسير فى علم التفسير؛ ابى الفرج جمال الدين عبد الرحمن بن على بن محمّد الجوزى القرشى، با تحقيق محمّد بن عبد الرحمن، دار الفكر، بيروت.
45 - سفر نامه ابن بطوطه؛ شمس الدين محمّد بن عبد اللّه، با ترجمه محمّد على موحد، بنگاه ترجمه و نشر كتاب.
46 - سنن ابى داود؛ سليمان بن الاشعث سجستانى، دار الجنان، بيروت.
47 - سيره حلبيّه؛ على بن برهان الدين الحلبى، كتابخانه حضرت معصومه علیهالسلام، شماره مسلسل 30936، دار المعرفة، بيروت.
48 - سيره نبويّه؛ ابن هشام، دار احياء التراث العربى، بيروت، لبنان.
49 - سيف الامة؛ احمد نراقى، كتابخانه فيضيه، ق 17، ش 922.
50 - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد؛ ابوحامد بن هبة اللّه ابن ابى الحديد المدائنى، دار احياء الكتب العربية.
51 - صحيح البخارى؛ محمّد بن اسماعيل البخارى؛ 9 جزئى در 3 جلد، دار احياء التراث العربى؛ و چهار جلدى، دار احياء التراث العربى؛ و چاپ دار المعرفة بيروت، با حاشيه سندى.
52 - صحيح مسلم؛ مسلم بن الحجاج النيسابورى، 5 جلدى، دار احياء التراث العربى.
53 - عيون اخبار الرضا؛ محمّد بن على «صدوق»، منشورات اعلمى، تهران، افست.
54 - غرائب القرآن؛ حسن بن محمّد نيشابورى، دار الكتب العلمية، بيروت.
55 - قرب الاسناد؛ عبد اللّه بن جعفر حميرى، احياء التراث، قم.
56 - كافى؛ محمّد بن يعقوب كلينى رازى، دار الكتب الاسلامية، تهران.
57 - كتاب مقدّس؛ چاپ لندن.
58 - كمال الدين؛ محمّد بن على (صدوق)، مؤسسة النشر الاسلامى، قم.
59 - مجمع البيان؛ فضل بن حسن طبرسى، 5 جلدى رحلى، مطبعة الاسلامية، تهران.
60 - مروج الذهب؛ على بن الحسين المسعودى، دار الهجرة، قم.
61 - مصباح المتهجد؛ محمّد بن حسن طوسى، چاپ قم، اسماعيل انصارى زنجانى.
62 - معانى الاخبار؛ محمّد بن على (صدوق)، انتشارات اسلامى، جامعه مدرسين، قم.
63 - مغازى؛ محمّد بن عمر الواقدى؛ نشر دانش اسلامى.
64 - مكارم الاخلاق؛ حسن بن فضل طبرسى، مؤسسة الاعلمى، بيروت.
65 - مناقب آل ابى طالب؛ محمّد بن على بن شهر آشوب مازندرانى، انتشارات علاّمه، قم.
66 - من لا يحضره الفقيه؛ محمّد بن على «صدوق»، انتشارات اسلامى، جامعه مدرسين، قم.
67 - نهج البلاغه؛ طبق شماره گذارى صبحى صالح و فيض الاسلام.
68 - وسايل الشيعة؛ محمّد بن الحسن «حر عاملى»، مكتبة الاسلاميّة، تهران.
69 - وقعة صفين؛ نصر بن مزاحم منقرى، مكتبة المرعشى النجفى.
تازههاى نشر
انتشارات مسجد مقدّس جمكران
1 - آينه ايام
2 - از خدا چه بخواهيم
3 - از سرى ماجراهاى زينب كوچلو (نذر)
4 - استمرار انقلاب عاشورا
5 - اسناد فضيلت مولا عليهالسلام
6 - اصول عقايد از ديدگاه اهل بيت عليهمالسلام
7 - اقتصاد خانواده
8 - الگوى برتر
9 - امامت و فلسفه خلقت
10 - امام مهدى عليهالسلام از تولد تا بعد از ظهور
11 - اميد حرم
12 - اولينها مهدويت
13 - بررسى حكم امام خمينى رحمهالله درباره سلمان رشدى
14 - بيدارى امّت در اثبات رجعت
15 - پيامك مهدويت و انتظار
16 - پيمان منتظران
17 - تذكره انجمن قدس
18 - تمناى وصال
19 - تولدى دوباره
20 - جزيره خوشبختى
21 - جمعه را دريابيم
22 - جمكرانيه 3
23 - چهل چرا؟
24 - حافظان حريم
25 - حكايت عطش
26 - حكومت عدلگستر
27 - خانواده و تحول در تربيت
28 - خورشيد شرق
29 - دل آرام
30 - در آستانه سلوك
31 - در آسمان عشق
32 - ذخيره خدا
33 - راهكارهاى دورى از گناه - اعتياد مدرن
34 - زائر حريم يار
35 - زندگى برزخى و ارتباط با برزخنشينان
36 - زيارت ناحيه مقدّسه (ويرايش جديد)
37 - سامراء البقيع الثانى
38 - سيرى در زندگانى امام حسن عسكرى عليهمالسلام
39 - صفات شيعه
40 - ضرورت غدير
41 - ضرورت دين
42 - عالم ذر
43 - عبادت روح زندگى
44 - عصر شكوهمند رجعت
45 - علمدار عاشقى
46 - فضايل شيعه
47 - فلسفه عزادارى
48 - گزيدهاى از خطبهها حضرت سجاد و حضرت زينب
49 - عطر ياس
50 - گفتمان مهدويّت (ويرايش جديد)
51 - گناهان زبان
52 - گوهر وزين
53 - ماه تابان
54 - مباحثى پيرامون حضرت مهدى عليهالسلام
55 - مجموعه زندگانى چهارده معصوم امام باقر عليهالسلام
56 - مجموعه نامهها و فرمايشات امام عصر عليهالسلام ....
57 - مصباح المؤمنين في الادعيه و الزيارات
58 - معمارى كربلا در گذر تاريخ
59 - نداى ولايت و مهدويت
60 - نقش دوستان در سرنوشت انسان
61 - نماز شب (ويرايش جديد)
62 - نورُ على نور
63 - نيت و عبادت
64 - واژهنامه سه زبان معمارى اسلامى
65 - ولايت فقيه
66 - هدف از زندگى
67 - همه جا با امام مهربان
68 - يا ابا صالح!
انتشارات مسجد مقدّس جمكران
در مراكز استانها و شهرستانهاى سراسر كشور نمايندگى فعال مىپذيرد
تهران
كوشكباغى
66903812 - 021
اصفهان
روضاتى
2204045 - 0311
اروميه
نوروزى
2242205 - 0441
تبريز
سيفزاده
5429646 - 0411
كرمانشاه
صفدرى
09189290546
بوشهر
دهباشى
09174716272
شيراز
ابراهيمى
23492 - 0711