ghaemiyeh.com
سرشناسه : سجادی، سیدمجتبی، 1357-
عنوان و نام پديدآور : شمس الشموس سیری در زندگانی و فضایل حضرت علیبن موسیالرضا (علیه السلام)/ سیدمجتبی سجادی.
مشخصات نشر : قم: دارالنشر اسلام، 1401.
مشخصات ظاهری : 321 ص.
شابک : 978-964-475-350-3
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه: ص. 318 - 321.
موضوع : علیبن موسی (ع)، امام هشتم، 153؟ - 203ق.
موضوع : علی بن موسی (ع)، امام هشتم، 153؟ - 203ق. -- فضایل
موضوع : Ali ibn Musa, Imam VIII -- Virtues
رده بندی کنگره : BP47
رده بندی دیویی : 297/957
شماره کتابشناسی ملی : 8930590
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
شمس الشموس
سیری در زندگانی و فضايل
حضرت علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام
سیّد مجتبی سجّادی
خانواده حضرت علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام 11
مادر حضرت علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام 11
اکرام حضرت حمیده علیها السلام به وسیله حضرت نجمه علیها السلام 14
فضیلت حضرت نجمه خاتون علیها السلام 15
برادران و خواهران حضرت رضا علیه السلام 15
ولادت موفور السرور حضرت رضا علیه السلام 16
أیام بارداری حضرت نجمه خاتون علیها السلام 18
نقش خاتم حضرت رضا علیه السلام 19
القاب حضرت رضا علیه السلام 19
لقب رضا به چه معنایی است20
عالم آل محمّد علیهم السلام 21
ضامن آهو21
آهوی پناهنده!22
غریب23
برخی از القاب غیر مشهور امام رضا علیه السلام 24
ازدواج حضرت رضا علیه السلام 25
فرزندان حضرت امام رضا علیه السلام 27
فرزندان منسوب به حضرت رضا علیه السلام 30
مکارم اخلاق حضرت رضا علیه السلام 32
اطعام هر روزهٔ نیازمندان33
لطف حضرت رضا علیه السلام به مسافر درمانده34
اشعار أبو نواس در مدح امام رضا علیه السلام 36
عرضه اعمال شیعیان بر امامان علیهم السلام 37
همنشینی امام رضا علیه السلام با طبقات ضعیف38
بیاعتنائی حضرت رضا علیه السلام به منحرفان فرصت طلب39
اعتراض امام رضا علیه السلام به اسراف کاران40
اعتراض امام رضا علیه السلام به تعیین نکردن مزد کارگر40
امام رضا علیه السلام و قرآن41
منزلت حضرت رضا علیه السلام از زبان امام صادق علیه السلام 41
آرزوی حضرت امام صادق علیه السلام 42
امامت حضرت رضا علیه السلام 43
ادله امامت حضرت رضا علیه السلام 44
موضعگیری امام در برابر خلفاء بنیعباس47
امام رضا علیه السلام در زمان هارون47
برمکیان چه کسانی بودند50
نفرین حضرت رضا علیه السلام به برمکیان52
طیّ الارض کردن امام رضا علیه السلام از مدینه به بصره53
طیّ الارض کردن امام رضا علیه السلام به کوفه60
اثبات امامت امام رضا علیه السلام برای حسین بن عمر بن یزید63
توقف عدهای بر امامت حضرت موسی بر جعفر علیهما السلام 64
علت به وجود آمدن فرقه واقفیه64
امام رضا علیه السلام در زمان خلافت امین81
خبر دادن امام رضا علیه السلام به کشته شدن محمّد امین82
امام رضا علیه السلام در دوران خلافت مأمون83
سفر اجباری حضرت رضا علیه السلام از مدینه به مرو118
وداع حضرت رضا علیه السلام با رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم 119
تعیین حضرت جواد علیه السلام به عنوان جانشین120
وداع حضرت رضا علیه السلام با بیت الله الحرام121
حرکت حضرت رضا علیه السلام از مدینه به خراسان122
ورود حضرت رضا علیه السلام به بِناج و بصره124
ورود حضرت رضا علیه السلام به کوفه و بغداد126
ورود حضرت رضا علیه السلام به اهواز129
بیماری حضرت رضا علیه السلام در اهواز129
رسیدن حضرت رضا علیه السلام به پل ابریق130
ورود حضرت رضا علیه السلام به شوشتر و دزفول و بهبهان(ارجان)131
ورود حضرت رضا علیه السلام به ابرقوه133
ورود حضرت رضا علیه السلام به یزد135
قدمگاه خرانق (مشهدک)135
قدمگاه دهشیر، فراشا136
قدمگاه سلطان قطبالدین137
ورود حضرت رضا علیه السلام به اصفهان137
ورود حضرت رضا علیه السلام به بافران و نائین137
ورود حضرت رضا علیه السلام به کروند138
ورود حضرت رضا علیه السلام به قم140
ورود حضرت رضا علیه السلام به آهوان141
ورود حضرت رضا علیه السلام به میامی و الهاک141
ورود حضرت رضا علیه السلام به نیشابور142
قدمگاه نیشابور148
عبور حضرت رضا علیه السلام از رباط سعد149
عبور حضرت رضا علیه السلام از دهسرخ (قریة الحمراء)151
ورود حضرت رضا علیه السلام به طوس152
حرز حضرت رضا علیه السلام 154
ورود حضرت رضا علیه السلام به سرخس155
ورود حضرت رضا علیه السلام به مرو159
مجلس بیعت با حضرت رضا علیه السلام 171
علت اینکه مأمون حضرت رضا علیه السلام را به خراسان دعوت کرد172
اقامه نماز عید فطر به امامت حضرت رضا علیه السلام 174
مناظرات حضرت رضا علیه السلام با علماء ادیان176
مناضره امام رضا علیه السلام با سلیمان مروزی197
مناظره امام رضا علیه السلام با علیّ بن محمّد بن جهم213
مناظره دیگر امام رضا علیه السلام دربارهٔ عصمت انبیاء علیهم السلام 218
مخالفت امام رضا علیه السلام با یکی از عزل و نصبهای ذو الرّیاستین233
معجزات حضرت علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام 234
نازل شدن باران در خراسان به اعجاز امام رضا علیه السلام 234
تبدیل تصویر به شیر درنده به اعجاز حضرت رضا علیه السلام 237
شفای نابینا به برکت قطعهای از لباس حضرت رضا علیه السلام 241
صله حضرت رضا علیه السلام به دو شاعر246
کمک امام رضا علیه السلام به زائرانی که راه خود را گم کرده بودند246
نجات حسن بن علیّ وشّاء از اعتقاد به وقف248
باز شدن درب حرم به اعجاز حضرت رضا علیه السلام 248
برات آزادی از آتش روز قیامت249
شفای چشم به برکت حضرت رضا علیه السلام 251
طواف دادن مرده گنهکار251
بهبود بیماریهای صعب العلاج254
نورانی شدن اطاق255
بخشش دینارهایی که یکی از آنها میدرخشید255
خبر از نوزاد آینده257
آگاهی حضرت علیه السلام از زمان مرگ258
خبر از آینده شخصی فقیر259
خبر از درخواست شخص غایب260
خبر از خواستههای یکی از یاران260
آگاه بودن حضرت رضا علیه السلام از همهٔ زبانها261
دانستن زبان حیوانات263
زنده شدن مُرده به اعجاز حضرت رضا علیه السلام 264
آگاهی حضرت رضا علیه السلام از غیب265
گفتگوی حضرت رضا علیه السلام با جن266
آگاهی حضرت رضا علیه السلام از نیت افراد267
اظهار نارضایتی حضرت رضا علیه السلام از زندگی کنار مأمون267
شهادت حضرت رضا علیه السلام 268
ساعات پایانی عمر شریف حضرت رضا علیه السلام 290
دفن شبانه و مظلومانه حضرت رضا علیه السلام 291
تاریخ شهادت حضرت رضا علیه السلام 292
فرازی از زیارتنامه حضرت رضا علیه السلام 293
فرو رفتن آب و ماهی در قبر294
حضرت جواد الائمه علیه السلام بر بالین پدر295
اعلام عزاداری برای امام رضا علیه السلام از طرف امام جواد علیه السلام 296
قصیده رائیّه دعبل در سوگ امام رضا علیه السلام 296
قصیده علیّ بن أبیعبد اللّه خوافی297
هلاکت مأمون به وسیله ماهی298
فضیلت زیارت حضرت رضا علیه السلام 300
کلمات قصار حضرت رضا علیه السلام 307
مآخذ کتاب317
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمدللّه ربّ العالمین، الصلاة و السلام علی سیّدنا و نبیّنا أبیالقاسم المصطفی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و علی آله و اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصوین علیهم السلام، و لا سیّما مولانا و مقتدنا علیاً امیرالمؤمنین علیه السلام، و لعنة اللّه علی منکری فضائلهم و مناقبهم من الآن إلی قیام یوم الدین.
از آن جائیکه در تمام عمر جیرهخوار سفرهٔ کریمانه و بیمنت سلطان سریر ارتضاء حضرت علیّ بن موسی الرضا علیه آلاف التحیة و الثناء میباشم و همیشه عنایات و توجهات حضرت شامل حال من بوده و هست، از این رو به مقتضای «الانسان عبید الاحسان»، باید دائماً در پی شکر گذاری از الطاف کریمانهٔ آن مولای بزرگوار بوده، و همیشه اوقات، خود را چونان عبدی در محضر مولای بندهنواز دانسته. چرا که هر آنچه نعمت، از اهل و اولاد و غیر ذلک وجود دارد، به یمن وجود ذی جود حضرتشان میباشد. و مثل منی که هر چه دارد، از عنایات حضرت است، چگونه میتواند با اسبابی که خودشان در اختیار این بندهٔ ناچیز قرار دادهاند، شکر آن همه تفضل را به جا آورد. و در حالیکه در نهایت بیبضاعتی است به نحوی سپاسگذار آن مولای کریم و الحقّ رئوفِ بنده نواز باشد.
ولی مع ذلک به طمع کرم و فضل بیپایان حضرت رضا علیه السلام، چونان مور زمان حضرت سلیمان علیه السلام که ران ملخی را جهت ابراز عرض ادب و بندگی، محضر حضرت سلیمان علیه السلام آورده بود، با اینکه میدانست مشکلی از جنابشان حل نخواهد کرد. من نیز با بضاعت فوق العاده اندک و ناچیز خویش، قصدم در کتابت این مختصر عرض ادبی است، محضر مولایی که به تعبیر حضرت امام هادی علیه السلام، «سجیتکم الکرم و عادتکم الاحسان»، رویه روز مره آن بزرگوار میباشد. و امیدوارم این عرض ادب و خدمت بینهایت ناچیز را به احسن وجه، از ارادتمند خود، به فضل و کریم شاهانه و بیقرینی که برای آن مثلی نمیتوان یافت، قبول نمایند. و این نوشتار مورد رضایت خلف صالح و بزرگوارشان حضرت حجّت بن الحسن المهدی علیه السلام قرار گیرد. و چونان همیشه این خادم کمترین را در دنیا و آخرت مورد عنایت قرار دهند.
و از آن جائی که جز وجود نازنین اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام هیچکس دیگری از خطا مصون نمیباشد، و «المعصوم من عصمه اللّه»، از اساتید بزرگوار و خواندگان عزیز، استدعا دارم، خطاهای سهوی این نوشتار را بر برادر کوچکشان ببخشایند، و با انتقادهای بزرگوارانه و ارزشمند خود، نگارنده را برای اصلاح اشتباهات این نوشتار یاری فرمایند.
در پایان جا دارد از همهٔ عزیزانی که نگارنده را در نشر این نوشتار، به هر نحوی یاری نمودهاند، تشکر کرده و از نهایت بزرگواری آنان قدردانی نمایم.
«سیّد مجتبی سجّادی»
همانگونه که همگان میدانند پدر حضرت رضا علیه السلام، وجود نازنین حضرت امام موسی بن جعفر علیهما السلام بودهاند. و نگاشتن دربارهٔ شأن و عظمت آن امام بزرگوار و باب الحوائج إلی اللّه در گنجایش این مختصر نبوده و نوشتار مستقل و مفصلی را طلب میکند. و امیدوارم به لطف و کرم آن امام بزرگوار توفیق چنین نوشتاری در آینده حاصل گردد.
مادر حضرت رضا علیه السلام، ام ولدی بودند به نام «تُکتم»، که به نامهای، «أروی»، «نجمه» و «سمانه» نیز شناخته میشدند. و به ایشان خیزران و مرسیه نیز گفته شده است.(1)و مرحوم ابن شهرآشوب (قدس سره) در کتاب «مناقب» در اینباره نگاشته است:
«وَ أُمُّهُ أُمُّ وَلَدٍ یُقَالُ لَهَا سَکَنُ النُّوبِیَّهُ. وَ یُقَالُ: خَیْزُرَانُ الْمَرْسِیَّهُ. وَ یُقَالُ: نَجْمَهُ رَوَاهُ مِیثَمٌ. وَ یُقَالُ: صَقْرٌ، وَ تُسَمَّی أَرْوَی أُمَّ الْبَنِینَ وَ لَمَّا وَلَدَتِ الرِّضَا سَمَّاهَا الطَّاهِرَه.» (2)
(مادر حضرت رضا علیه السلام کنیز اُمّولدی بودند که «سکن نوبیه» نام داشتند. و ایشان را «خیزران مرسیه» نیز گفتهاند. و برخی هم نام ایشان را «نجمه» ذکر کردهاند. که آن را میثم روایت کرده است. البته به ایشان «صقر» نیز گفته شده است. کما اینکه ایشان را «اروی اُمّالبنین» نیز نامیدهاند. و هنگامیکه حضرت رضا علیه السلام متولد شدند، امام کاظم علیه السلام ایشان را «طاهره» نامید.)
حضرت حمیده خاتون علیها السلام، مادر حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام ایشان را در حالیکه باکره بودند، خریداری نمودند و در همان أیّام، وجود نازنین حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم در عالم رؤیا به ایشان فرمودند:
«یا حمیده! هبی نجمة لإبنک موسی، فإنه سیولد له منها خیر أهل الأرض.» (1)
(ای حمیده! نجمه را به پسرت موسی ببخش زیرا از او فرزندی به دنیا خواهد آمد که بهترین انسان روی زمین خواهد بود.)
شیخ اقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) در کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام » در روایت دیگری از هشام أحمر نقل کرده است: حضرت امام کاظم علیه السلام به من فرمودند:
«آیا کسی از اهل مغرب را میشناسی که به اینجا آمده باشد؟ عرض کردم: نه، حضرت فرمودند: چرا، مرد سرخ روئی آمده است، بیا با هم به نزد او برویم، لذا با هم سوار شدیم و نزد آن مرد رفتیم، مردی بود از اهل مغرب که تعدادی برده به همراه داشت. حضرت به او فرمودند: بردههایت را به ما نشان بده، آن مرد نُه کنیز به حضرت ارائه نمود، امام کاظم علیه السلام در مورد هر یک از آنان میفرمودند: نیازی به او ندارم (این را نمیخواهم).
سپس به او فرمودند: بقیه را نشان بده، مرد پاسخ داد: دیگر چیزی ندارم، حضرت فرمودند: چرا، داری، نشان بده. مرد قسم خورد: نه به خدا، فقط یک کنیز مریض باقی مانده است. حضرت فرمودند: چه مانعی دارد که آن را نیز نشان بدهی؟ ولی مرد امتناع نمود، سپس حضرت برگشتند و فردای آن روز مرا
1) عیون اخبار الرضا، ج1، ص27 تا 31.
به سراغ آن مرد فرستادند و فرمودند: به او بگو آخرش چند؟ و وقتی گفت: فلان قدر، بگو قبول است، و خریدم.
هشام میگوید: روز بعد دوباره نزد آن مرد رفتم، او گفت: از فلان قیمت کمتر نمیدهم، گفتم: قبول است، این پول مال تو، او نیز گفت: آن کنیز هم مال تو. ولی بگو ببینم مردی که دیروز به همراه تو بود، کیست؟ گفتم: مردی است از بنیهاشم، گفت: از کدام تیرهٔ بنیهاشم؟ گفتم: از بزرگان آنها است. آن مرد گفت: بیشتر از این توضیح بده، گفتم: بیشتر نمیدانم، مرد گفت: بگذار برای تو مطلبی را بگویم.
این کنیز را از دورترین شهرهای مغرب خریداری کرده بودم که زنی از اهل کتاب مرا دید، و گفت: این کنیزک چطور با تو همراه است؟ گفتم: برای خود خریدهام، زن گفت: این کنیز نمیتواند و شایسته نیست که نزد امثال تو باشد، او باید نزد بهترین مردم روی زمین زندگی کند و بعد از مدّت کمی در آن خانه فرزندی به دنیا خواهد آورد که مشرق و مغرب عالم در مقابل او خاضع خواهند شد. هشام میگوید: پس از خریداری کنیز، او را نزد امام کاظم علیه السلام بردم و بعد از مدّت کمی حضرت علیّ بن موسی علیهما السلام را به دنیا آورد.» (1)
حضرت امام کاظم علیه السلام پس از خریدن حضرت نجمه علیها السلام به عدهای از یاران خود فرمودند:
«سوگند به خدا! من این کنیز را نخریدم مگر به دستور و وحی خداوند.»
اصحاب وقتی چگونگی فهمیدن این مطلب را پرسیدند، حضرت فرمودند:
1) عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج1، ص31.
«در عالم خواب پدرم و جدّم پیش من آمدند در حالیکه همراه آنان پارچهای از حریر بود، آنگاه آن را باز کردند پس در آن پیراهنی بود و در آن، صورت این جاریه بود...» (1)
البته بین این روایت با روایت قبلی که میفرمود حضرت حمیده علیها السلام حضرت نجمه علیها السلام را خریداری نمودند تناقضی وجود ندارد. چون به نظر میرسد که حضرت امام کاظم علیه السلام از طرف مادرشان اقدام به خریدن ایشان کرده باشند.
از هنگامیکه حضرت نجمه علیها السلام وارد خانه حضرت حمیده خاتون علیها السلام شدند. از هر کوششی برای تکریم و احترام گذاشتن به آن بانوی بزرگوار دریغ نمیکردند، تا جاییکه نقل شده است:
«إشترت حمیدة المصفاة و هی اُم أبی الحسن موسی بن جعفر علیهما السلام، و کانت من اشراف العجم جاریةً مولدةً و اسمها تکتم و کانت من أفضل النساء فی عقلها و دینها و إعظامها لمولاتها حمیدة المصفاة، حتی إنها ما جلست بین یدیها منذ ملکتها إجلالاً لها.» (2)
(مادر امام کاظم علیه السلام، حضرت حمیده مصفاه علیها السلام که از اشراف عجم بودند، کنیزی مُوَلِّدة (3)به نام تکتم علیها السلام خریداری نمودند، تکتم علیها السلام از نظر عقل و دین و احترام به بانویش – حمیده علیها السلام - جزء بهترین زنان بود، به گونهای که از زمانیکه در ملک جناب حمیده علیها السلام در آمد، از روی احترام و ادب، در مقابل آن بانو نمینشست.)
حضرت حمیده خاتون علیها السلام دربارهٔ ایشان به وجود نازنین حضرت امام موسی بن جعفر علیهما السلام گفتند:
«یا بنی إنّ تکتم جاریة ما رأیت جاریة قط أفضل منها، لست أشک أنّ الله تعالی سیطهر نسلها إن کان لها نسل، و قد وهبتها لک، فأستوص خیراً بها.» (1)
(ای پسرم! تکتم کنیزی است که بهتر از او کنیزی ندیدهام و شک ندارم که اگر نسلی از او بوجود آید خداوند آن نسل را پاک و مطهر قرار میدهد؛ ایشان را به تو بخشیدم، با ایشان به نیکی رفتار کن.)
از زمان درگذشت حضرت نجمه علیها السلام اطلاعی در دست نیست. و دربارهٔ مکان دفن ایشان گفته شده که حضرت نجمه علیها السلام در مشربهٔ امّابراهیم دفن شدهاند.(2)
در تعداد اولاد حضرت امام موسی بن جعفر علیهما السلام اختلاف است. اما صاحب کتاب «عمدة الطالب» گفته است، ایشان شصت فرزند داشتهاند که سی و هفت نفر آنها دختر و بیست و سه نفر ایشان پسر بودهاند. و از این تعداد ده نفر دارای فرزند میباشند که آنها: حضرت علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام، ابراهیم اصغر، عبّاس، اسماعیل، محمّد، اسحاق، حمزه، عبداللّه، عبیداللّه، و جعفر هستند. و پنج نفر از فرزندان ایشان فرزندی نداشتهاند که آنها: عبدالرحمان، عقیل، قاسم، یحیی، و داود میباشند. و سه نفر ایشان فقط دختر داشتهاند و پسری برای آنها متولد نشده، که آنها: سلیمان، فضل و أحمد هستند. و دربارهٔ اعقاب پنج نفر از ایشان اختلاف است و آنها: حسین، ابراهیم اکبر، هارون، زید و حسن میباشند.(3)
1) عیون اخبار الرضا علیه السلام،ج1، ص27.
2) روایت کردهاند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مشربهٔ اُمّابراهیم نماز گذاردهاند. و در این مکان، ماریهٔ قبطیه، همسر گرامی آن حضرت، ابراهیم را به دنیا آورده است. مشربه باغی بوده که بعضی از مورخان گفتهاند به ماریه تعلق داشته است. و در حقیقت این محل، خانهٔ ایشان بوده است (تاریخ و آثار اسلامی مکه مکرمه و مدینه منوره، ص274).
3) عمدة الطالب، ص240.
ولی خاتم المحدثین مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) از مرحوم شیخ مفید (قدس سره) نقل فرموده است: فرزندان ایشان سی و هفت نفر میباشد، هجده پسر و نوزده دختر: حضرت علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام، ابراهیم، عبّاس، قاسم، اسماعیل، جعفر، هارون، حسن، احمد، محمّد، حمزه، عبداللّه، اسحاق، عبیداللّه، زید، حسین، فضل، سلیمان، فاطمه کبری، فاطمه صغری، رقیه، حکیمه، امّ ابیها، رقیه صغری، کلثوم، امّ جعفر، لبانه، زینب، خدیجه، علیّه، آمنه، حسنه، بُریهه، عبّاسیه، امّ سلمه، میمونه و امّ کلثوم.(1)
در تاریخ ولادت حضرت رضا علیه آلاف التحیة و الثناء اختلاف است، مرحوم طبرسی (قدس سره) در کتاب «إعلام الوری» در اینباره نگاشته است:
«وُلِدَ علیه السلام ِالْمَدِینَةِ سَنَةَ ثَمَانٍ وَ أَرْبَعِینَ وَ مِائَةٍ مِنَ الْهِجْرَةِ (2)وَ یُقَالُ إِنَّهُ وُلِدَ لِإِحْدَی عَشَرَةَ لَیْلَةً خَلَتْ مِنْ ذِی الْقَعْدَةِ یَوْمَ الْجُمُعَةِ سَنَةَ ثَلَاثٍ وَ خَمْسِینَ وَ مِائَةٍ، بَعْدَ وَفَاةِ أَبِیعَبْدِ اللَّه علیه السلام بِخَمْسِ سِنِینَ، رَوَاهُ الشِیخ أبُو جَعْفَرِ بْنِ بَابْوَیه. وَ قِیلَ یَوْمَ الْخَمِیسِ.» (3)
(حضرت رضا علیه السلام در سال صد و چهل و هشت هجری در مدینه متولد شدند. و برخی گفتهاند آن حضرت روز جمعه، یازدهم ذی القعده سال صد و پنجاه و سه، و پنج سال پس از فوت حضرت امام صادق علیه السلام متولد شدهاند. کما اینکه شیخ أبو جعفر بن بابویه این قول را روایت کرده است. و گفته شده که ایشان روز پنج شنبه متولد شدهاند.)
و مرحوم ابن شهرآشوب (قدس سره) در کتاب «مناقب» نقل کرده است:
«وُلِدَ یَوْمَ الْجُمُعَهِ بِالْمَدِینَهِ. وَ قِیلَ یَوْمَ الْخَمِیسِ لِإِحْدَی عَشَرَةَ لَیْلَةً خَلَتْ مِنْ رَبِیعٍ الْأَوَّلِ سَنَةَ ثَلَاثٍ وَ خَمْسِینَ وَ مِائَةٍ بَعْدَ وَفَاهِ الصادق علیه السلام بِخَمْسِ سِنِینَ، رَوَاهُ ابْنُ بَابَوَیْهِ. وَ قِیلَ: سَنَةَ إِحْدَی وَ خَمْسِینَ وَ مِائَةٍ.» (1)
(حضرت رضا علیه السلام روز جمعه در مدینه متولد شدند و گفته شده که روز پنج شنبه یازدهم ربیع الاول سال صد و پنجاه و سه، و پنج سال بعد از وفات امام صادق علیه السلام متولد شدهاند. و این مطلب را ابن بابویه روایت کرده و همچنین گفته شده تاریخ ولادت آن حضرت سال صد و پنجاه و یک بوده است.)
مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام » مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) نقل کرده است:
«وُلِدَ الرِّضَا عَلِیُّ بْنُ مُوسَی علیهما السلام بِالْمَدِینَةِ یَوْمَ الْخَمِیسِ لِإِحْدَی عَشَرَةَ لَیْلَةً خَلَتْ مِنْ رَبِیعٍ الْأَوَّلِ سَنَةَ ثَلَاثٍ وَ خَمْسِینَ وَ مِائَةٍ مِنَ الْهِجْرَةِ بَعْدَ وَفَاةِ أَبِیعَبْدِ اللَّه علیه السلام بِخَمْسِ سِنِینَ.» (2)
(حضرت رضا علیه السلام در روز پنجشنبه یازدهم ربیع الأول سال صد و پنجاه و سه هجری، پنج سال پس از وفات حضرت صادق علیه السلام به دنیا آمدند.)
و از کتاب «مصباح» کفعمی رحمة الله روایت شده است:
«وُلِدَ علیه السلام بِالْمَدِینَةِ یَوْمَ الْخَمِیسِ حَادِیَ عَشَرَ ذِی الْقَعْدَةِ سَنَةَ ثَمَانٍ وَ أَرْبَعِینَ وَ مِائَةٍ.» (3)
(حضرت رضا علیه السلام روز پنجشنبه یازدهم ذی القعده سال صد و چهل و هشت در مدینه متولد شد.)
و از کتاب «روضة الواعظین» نقل شده است:
«کَانَ مَوْلِدُهُ یَوْمَ الْجُمُعَةِ وَ فِی رِوَایَةٍ أُخْرَی یَوْمَ الْخَمِیسِ لِإِحْدَی عَشَرَةَ لَیْلَةً خَلَتْ مِنْ ذِی الْقَعْدَةِ سَنَةَ ثَمَانٍ وَ أَرْبَعِینَ وَ مِائَةٍ.» (1)
(ولادت حضرت رضا علیه السلام روز جمعه و در روایت دیگری روز پنجشنبه یازدهم ذی القعده سال صد و چهل و هشت بوده است.)
مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) و علامه مجلسی (قدس سره) از شیخ اقدم اقدس صدوق رحمة الله و ایشان از حضرت نجمه علیها السلام نقل کردهاند:
«چون به فرزند بزرگوار خود، حامله شدم. به هیچ وجه ثقل حمل در خود احساس نمیکردم، و هنگامیکه به خواب میرفتم صدای تسبیح و تهلیل و تمجید حقّ تعالی را از شکم خود میشنیدم و خائف و ترسان میشدم. امّا زمانی که بیدار میشدم صدای ایشان را میشنیدم. و وقتی آن فرزند سعادتمند از من متولد شد، دستهای خود را بر زمین گذاشتند و سر مطهّر خود را به سوی آسمان بلند کردند و لبهای مبارکشان حرکت میکرد و سخنی میگفتند که نمیفهمیدم، و در آن ساعت امام موسی علیه السلام نزد من آمدند و فرمودند: کرامت پروردگار تو،گوارای تو باد ای نجمه! پس آن فرزند سعادتمند را در جامهٔ سفیدی پیچیدم و به آن حضرت دادم، و حضرت در گوش راست ایشان اذان و در گوش چپ ایشان اقامه گفتند. و آب فرات طلب نمودند و کام ایشان را با آن آب برداشتند، سپس ایشان را به دست من دادند و فرمودند: بدرستیکه ایشان بقیة اللّه در زمین هستند.» (2)
علامه مجلسی رحمة الله از مرحوم شیخ اقدم صدوق (قدس سره) به سند معتبر از محمّد بن زیاد روایت کرده است :
«از حضرت امام موسی کاظم علیه السلام در روزیکه حضرت امام رضا علیه السلام متولد شدند، شنیدم که میفرمودند: این فرزند من ختنه کرده و پاک و پاکیزه متولد شد و جمیع ائمه علیهم السلام چنین متولد میشوند، ولی ما تیغی بر موضع ختنه ایشان میگردانیم از برای متابعت سنّت.» (1)
نقش خاتم آن حضرت به روایت معتبر «ما شاء اللّه لا قوة إلا باللّه» بوده است و به روایتی دیگر نقش نگین ایشان «حسبی اللّه» میباشد.(2)
خاتم المحدثین مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) میفرمایند این دو روایت منافاتی با هم ندارند، زیرا آن حضرت دو انگشتر داشتند که یکی از خودشان بود و دیگری از پدر بزرگوارشان به ایشان رسیده بود. چنانچه مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره) از موسی بن عبد الرحمان نقل کرده، که گفت سؤال کردم از حضرت ابوالحسن الرضا علیه السلام از نقش انگشترش و انگشتر پدر بزرگوارشان، حضرت فرمودند:
«نقش انگشتر من "ما شاء اللّه لا قوة إلا باللّه" است و نقش انگشتر پدرم "حسبی اللّه" میباشد، و این انگشتر همان است که من در انگشتم میکنم.» (3)
اسم شریف آن حضرت "علیّ" بود، و کنیهٔ ایشان "أبو الحسن" میباشد. و مشهورترین لقب آن حضرت، "رضا" است و "صابر"، "فاضل"، "رضی"، "وفی"، "قرة أعین المؤمنین" و "غلیظ
علامه مجلسی رحمة الله از مرحوم ابن بابویه (قدس سره) از بزنطی روایت کرده است که خدمت امام محمّد تقی علیه السلام عرض کردم که گروهی از مخالفان شما گمان میکنند که پدر شما را مأمون لعنة الله علیه در آن وقتیکه حضرت را ولایت عهد خود قرار داد، ملقب به "رضا" کرده است. حضرت فرمودند:
«به خدا سوگند دروغ میگویند بلکه حقّ تعالی ایشان را به "رضا" مسمّا نمود برای آنکه حضرت پسندیدهٔ خداوند متعال در آسمان بودند، و همچنین رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه هدی علیهم السلام در زمین از ایشان خشنود بودند و ایشان را برای امامت پسندیدهاند، گفتم: آیا همهٔ پدران شما پسندیدهٔ خداوند متعال و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه اطهار علیهم السلام نبودند؟ فرمودند: بله، عرض کردم: پس به چه سبب حضرت رضا علیه السلام را در میان اهل بیت علیهم السلام به این لقب گرامی، مخصوص نمودند؟ حضرت فرمودند: برای آنکه مخالفان و دشمنان هم ایشان را پسندیدند و از حضرت رضا علیه السلام راضی بودند، و دوست و دشمن بر خشنودی از حضرت رضا علیه السلام اتفاق دارند، پس به این سبب این اسم را به حضرت اختصاص دادند.» (3)
و در روایت دیگری آمده است وجود نازنین حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام همیشه فرزند خود را "رضا" مینامیدند و میفرمودند، فرزند مرا "رضا" صدا بزنید.(1)
وجود نازنین امام به حقّ ناطق، حضرت جعفر بن محمّد الصادق علیهما السلام به فرزند بزرگوار خود حضرت امام موسی کاظم علیه السلام فرمودند:
«عالم آل محمّد علیهم السلام در صلب تو است، ای کاش من او را درک میکردم. به درستیکه او هم نام امیرالمؤمنین علیه السلام است.» (2)
این لقب در هیچ یک از روایات اهل بیت علیهم السلام برای امام رضا علیه السلام ذکر نشده است. ولی بسیاری از ایرانیان، از حضرت امام رضا علیه السلام با لقب "ضامن آهو" یاد میکنند.
منشاء شهرت یافتن لقب "ضامن آهو" قضیههای مختلفی میباشد، که به نحو معجزهآسائی اتفاق افتاده است. و این حیوان به انحاء مختلف به حضرت رضا علیه السلام پناه شده است. چنانچه مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) نیز با دو واسطه به نقل از ابو منصور محمّد بن عبد الرزّاق طوسی آورده است:
«در ایّام جوانی، اهل مشهد را اذیت میکردم و در راه متعرض زائران شده، اموال آنان را میدزدیدم. روزی به قصد شکار بیرون رفتم و سگ شکاری خود را به دنبال آهویی فرستادم. آهو پس از فرار به دیوار حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام پناه برد و همان جا ایستاد؛ سگ شکاری نیز در مقابل او ایستاد و به او نزدیک نمیشد، هر چه تلاش کردیم سگ شکاری به او نزدیک شود، نزدیک
نمیرفت؛ ولی تا آهو از دیوار حرم مطهر دور میشد، سگ شکاری او را دنبال میکرد. تا اینکه آهو از راهروی تنگی که وجود داشت، به آن طرف دیوار حرم مطهر رفت. من وارد آنجا شدم و از ابو نصر مُقری پرسیدم: آهویی که اکنون وارد این مکان شد، کجاست؟ او گفت: من آهویی ندیدم. از این رو وارد آن راهرو شدم به غیر از پِشگل و اثر بُولِ آهو، چیزی دیگری آنجا نبود. پس با خداوند عهد نمودم که از این به بعد، نه تنها به زائرین آزار نرسانم بلکه حتّی الامکان به آنها کمک هم بنمایم و نیازهای آنان را برآورده کنم. از آن زمان، هرگاه مسئلهٔ مشکل و دشواری برای من رخ میدهد به حرم مطهر پناه میبرم و آن حضرت را زیارت میکنم و از خداوند متعال درخواست میکنم حاجتم را برآورده نماید. خداوند متعال نیز به برکت این مکان شریف حاجت مرا برآورد میکند.» (1)
پسر سلطان سنجر یا پسر یکی از وزیرانش به تب شدیدی مبتلا شد و بیمار گشت. پزشکان نظر دادند که باید به تفریح برود، و خود را به شکار مشغول کند. از آن زمان کارش این شده بود که هر روز با عدهای از خادمان و خدمت گذارانش به گردش برود و شکار نماید. در یکی از روزها آهوئی را دید. و با اسب، آهو را به سرعت دنبال نمود. در آن هنگام حیوان به بارگاه حضرت امام رضا علیه السلام پناه برد.
شاهزاده نیز خود را به بارگاه با عظمت حضرت رساند؛ و دستور داد آهو را شکار کنند. ولی سپاهیانش جرأت نکردند آن آهو را شکار نمایند، او از این اتفاق خیلی تعجب کرد. سپس به خادمان و خدمتکاران خود دستور داد از اسبها پیاده شوند، خودش نیز پیاده شد. و سپس با پای برهنه و با کمال ادب به سوی حرم شریف حضرت امام رضا علیه السلام قدم برداشت و خود را روی
1) عیون اخبار الرضا، ج 2، ص701.
قبر حضرت انداخت و با ناله و گریه، رو به درگاه خداوند نموده و شفای مریضی خویش را از امام رضا علیه السلام درخواست نمود.
به برکت حضرت به ناگاه در همان لحظه دعایش مستجاب شد، و شفا پیدا کرد. همه اطرافیان خوشحال شدند و به سلطان خبر دادند که فرزندش به برکت حرم مطهر حضرت امام رضا علیه السلام شفا پیدا کرده است. پادشاه نیز از شنیدن این مژده شاد شد و سجده شکر به جا آورد. و بلافاصله دستور داد معماران و بناها بروند و روی قبر مبارک آن حضرت گنبد و بارگاهی بسازند و اطراف شهر را دیوار کشی کنند.(1)
امام به حقّ ناطق، حضرت جعفر بن محمّد الصادق علیهما السلام، در روایتی، حضرت امام رضا علیه السلام را با صفت "غریب"، توصیف فرمودهاند. چنانچه شیخ صدوق رحمة الله در کتاب «من لا یحضره الفقیه» نقل کرده است:
«... قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ وَ مَا عِرْفَانُ حَقِّهِ قَالَ یَعْلَمُ أَنَّهُ إِمَامٌ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ غَرِیبٌ شَهِیدٌ...» (2)
(به امام صادق عرض کردم: فدای شما شوم، عارف بودن به حقّ ایشان چگونه است؟ حضرت فرمود: اینکه بداند ایشان امام واجب الاطاعه، و غریب و شهید هستند.)
غریب در لغت چنانچه در کتاب «مجمع البحرین» نیز آمده است، به کسی اطلاق میشود که از وطن خود دور افتاده باشد.(3)از این رو در توضیح این لقب، بیشتر افراد دوری امام از مدینه را وجه غربت آن حضرت دانستهاند، هر چند برخی دیگر از ائمه علیهم السلام نیز بالاجبار، در خارج از مدینه زندگی میکردهاند و حتّی حرم مطهر آنان نیز دور از مدینه میباشد؛ ولی برای آن بزرگواران لقب غریب به کار نرفته است. مگر برای امام حسین علیه السلام که این لقب به دو صورت «غریب» و
«غریب الغربا» برای حضرت نیز استفاده شده است.(1)ولی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه فرمودهاند:
«الغَرِيبُ مَن لَم يَكُن لَهُ حَبِيبٌ.»
(غریب کسى است که دوستى نداشته باشد.)
حال با توجه به فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میتوان گفت از آن جائی که مأمون عباسی لعنة اللّه علیه، حضرت را در تنگنا قرار داده بود. و ارتباط حضرت، با مردم را به حداقل ممکن رسانده بود. برای حضرت رضا علیه السلام هیچ یاور و حبیبی، مگر انگشت شماری از شیعیان، چونان جدّ غریبشان حضرت امام حسین علیه السلام، باقی نمانده بود. و به نحوی ارتباط مسلمانان با حضرت قطع شده بود، که حتّی هیچکس نمیتوانست به حسب ظاهر از حضرت استفاده کند.
به هر تقدیر حضرت رضا علیه السلام از هر دو جهت غریب میباشند، هم از این جهت که دور از اهل و عیال و وطن و حرم شریف جدّ بزرگوارشان حضرت خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله و سلم بودند. و هم از این جهت که ارتباط حضرت با مسلمانان به حداقل ممکن رسیده بود و برای ایشاه هیچ یاور و حبیبی باقی نمانده بود، به نحویکه ایشان را از کارهایی که امام معصوم علیه السلام میتواند، در جهت هدایت مردم انجام دهد، دور کرده بودند.
اُسّ الایمان: پایه و اساس ایمان.
الْبَحْرُ الْعَجَّاجُ: دریای بزرگ و متلاطم.
البَدرُ المُنیر: ماه درخشنده.
الحاکم العادل: حکم کننده و داور عادل.
الدّین القدیم: دین استوار و برافراشته است.
السِّراج الزّاهر: چراغ بسیار درخشنده و نورانی.
العَلَم الهادی: هدایت کننده بزرگ و سرشناس.
1) تحلیلی از زندگی امام رضا علیه السلام، ص226.
القائل القاعل: گوینده عامل.
القائمُ مقامَ الأنبیاء: امام رضا علیه السلام همان جایگاه و وظایف پیامبران را بر عهده دارد.
المطیع للّه: فرمانبردار خداوند.
النجم الهادی: ستاره هدایت.
امام الابرار: پیشوای نیکوکاران.
امام اهل القرآن: پیشوای قرآنیان.
دلیل الرَشاد: راهنمای نیکمنشی و خردمندی.
رَبُّ السَریر: صاحب تخت و بارگاه.
زمام الدین: راهنما و راهبر دین.
زَینُ المؤمنین: زینت بخش اهل ایمان.
سِراجُ اللّه: چراغ فروزان خدا.
سِراجُ وَهّاج: چراغ درخشان و تابنده.
شمس الشموس و انیس النُفوس: خورشید فروزان و همدم مردمان.(1)
تنها همسر حضرت رضا علیه السلام امّ ولدی بودند که ایشان را سبیکه میگفتند و بعضی نام ایشان را خیزران و ریحانه و سکینه نیز گفتهاند.(2)و آن معظمه، اهل نوبه [آفریقالی شمالی] بودند و از خانوادهٔ همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، ماریهٔ قبطیه میباشند. آن بزرگوار در زمرهٔ افضلترین زنهای عالم و زنان زمان خود به شمار میآیند. از این رو وجود نازنین رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم دربارهٔ ایشان فرموده بودند:
«بِأَبِي ابْنُ خِيَرَةِ الْإِمَاءِ النُّوبِيَّةِ الطَّيِّبَةِ.» (1)
(پدرم به قربان پسر بهترین کنیزان که از اهل نوبه و پاکیزه است.)
و در شأن ایشان همین بس که وجود نازنین حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام به یزید بن سلیط فرمودند: سلام مرا به ایشان برسان. چنانچه در کتاب «إعلام الوری بأعلام الهدی» در ضمن روایتی آمده است:
«... إِنْ قَدَرْتَ أَنْ تُبَلِّغَهَا مِنِّي السَّلاَمَ فَافْعَلْ ذَلِكَ...» (2)
(اگر توانستی سلام مرا به ایشان برسانی، برسان.)
برخی از روایات دلالت میکند که مأمون، حضرت رضا علیه السلام را مجبور به ازدواج با دخترش اُمّحبیب نمود و دختر دیگرش اُمّالفضل را نیز به اجبار به عقد حضرت جواد الائمه علیه السلام در آورد. چنانچه در کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام » آمده است بعد از آنکه مأمون حضرت رضا علیه السلام را به عنوان ولیعهد خود نصب کرد، دستور داد:
«سکّه از نقره خادم به نام حضرت رضا علیه السلام زده و مردمان را امر کرد که لباس سیاه که شعار عبّاسیان است، از تن بیرون کنند، و به جای آن لباس سبز در بر کنند، آنگاه یکی از دختران خود را که امّحبیب نام داشت، به حضرت تزویج کرد، و دختر دیگرش امّ فضل را به فرزند آن حضرت، محمّد الجواد علیه السلام تزویج نمود.» (3)
البته آنچه مسلم میباشد این است که اُمّحبیب هیچگاه به خانه حضرت رضا علیه السلام وارد نشد. و همانگونه که مرحوم سپهر در «ناسخ التواریخ» نقل کرده است، اُمّحبیب همچنان دوشیزه باقی ماند.(4)
درباره اینکه حضرت امام رضا علیه السلام چند فرزند داشتهاند، شش قول وجود دارد:
قول اول: حضرت فقط یک پسر دارند و آن هم حضرت جواد الائمه علیه السلام میباشند. چنانچه صاحب کتاب «عمدة الطالب» درباره تعداد فرزندان حضرت رضا علیه السلام مینویسد:
«و العقب من علیّ الرضا بن موسی الکاظم علیهما السلام ... إبنه أبیجعفر محمّد الجواد علیه السلام .» (1)
(تنها فرزند علیّ الرضا بن موسی الکاظم علیهما السلام ... فرزندش أبیجعفر محمّد الجواد علیه السلام میباشد.)
و مرحوم شیخ مفید (قدس سره) در «ارشاد» میفرماید:
«و مضی الرضا علیّ بن موسی علیهما السلام و لم یترک ولداً نعلمه إلا إبنه الإمام بعده أبا جعفر محمّد بن علیّ علیهما السلام .» (2)
(حضرت رضا علیه السلام از دنیا رفت و سراغ ندارم که فرزندی از ایشان به جای مانده باشد جز پسرش که امام پس از ایشان بود یعنی ابا جعفر محمّد بن علی علیهما السلام .)
مسعودی نیز در «اثبات الوصیة» از وجود نازنین امام رضا علیه السلام نقل کرده است:
«إنما اُرزق ولداً و هو یرثنی.»
(همانا یک فرزند ارزانی من میشود و همو وارث من است.)
مرحوم محمّد بن جریر طبری آملی (قدس سره) نیز در «دلائل الامامة» تصریح میکند تنها فرزند حضرت رضا علیه السلام، حضرت أبو جعفر محمّد بن علیّ علیهما السلام میباشد.(3)و مرحوم ابن شهر آشوب (قدس سره) نیز مینویسد:
«ولده محمّد الأمام فقط.»
(حضرت رضا علیه السلام تنها فرزندشان امام محمّد [تقی علیه السلام ] بود.) (1)
قول دوم: یک پسر که همان امام محمّد تقی علیه السلام است و یک دختر به نام فاطمه؛ که این مختار مرحوم شیخ محمّد تقی شوشتری (قدس سره) در کتاب «رسالة فی تواریخ النبیّ و الآل» است.(2)
قول سوم: دو پسر به نام محمّد (حضرت جواد الائمه علیه السلام) و موسی؛ چنانچه صاحب کتاب «العدد القویة» نگاشته است.(3)
قول چهارم: دو پسر به نام محمّد (حضرت جواد الائمه علیه السلام) و موسی و یک دختر به نام فاطمه؛ چنانچه مختار صاحب مجدی است.(4)و گویا مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) نیز به آن مایل میباشد.(5)
قول پنجم: پنچ فرزند: به نامهای محمّد الامام أبو جعفر الثانی (حضرت جواد الائمه علیه السلام) و جعفر و أبو محمّد الحسن و ابراهیم و یک دختر. و این مختار ابن جوزی از علماء عامه در کتاب «تذکرة الخواص» میباشد.(6)
قول ششم: پنج پسر و یک دختر؛ چناچه عدهای از متأخرین امامیه نیز این قول را پذیرفتهاند و در کتاب «کشف الغمة» نگاشته است:
«أَمَّا أَوْلَادُهُ: فَکَانُوا سِتَّةً، خَمْسَةٌ ذُکُورٌ وَ بِنْتٌ وَاحِدَةٌ، وَ أَسْمَاءُ أَوْلَادِهِ: مُحَمَّدٌ الْقَانِعُ [حضرت جواد الائمه علیه السلام ]، الْحَسَنُ، جَعْفَرٌ، إِبْرَاهِیمُ، الْحُسَیْنُ وَ عَائِشَةُ.» (7)
و مرحوم مقدس اردبیلی (قدس سره) در «حدیقة الشیعة» مینویسد، اولاد امام رضا علیه السلام عبارتند از:
«حضرت أبو جعفر محمّد به علیّ علیهما السلام، حسن، حسین، جعفر و ابراهیم و یک دختر و به قول شیخ مفید رحمة الله به غیر از حضرت امام محمّد تقی علیه السلام فرزندی نداشتند.» (1)
و صاحب کتاب «جنات الخلود» و «تحفة العالم» و همچنین جمعی از علماء عامه مثل ابن جنابذی و ابن طلحه شافعی و ابن خشاب نیز این قول را اختیار کردهاند.(2)
صدیق مکرم آیت اللّه شیخ عبدالرسول پیمانی زید عزه نیز در کتاب «بحوث متفرقة هامّة» بعد از ذکر مدارک هر یک از اقوال نگاشته است:
«اما قول پنجم و ششم هیچ شاهدی از روایات معتبره یا غیر معتبره ندارد، بنابراین ظاهر میشود ضعف قول صاحب «جنات الخلود» و «تحفة العالم» که قول ششم را أصح دانستهاند، در صورتیکه خلاف صحیحهٔ صریحهٔ محمّد بن عیسی است [که این صحیحه دلالت میکند حضرت رضا علیه السلام غیر از حضرت جواد الائمه علیه السلام فرزندی نداشتهاند]. و همینطور ثابت میشود ضعف قول صاحب «کشف الغمة» و «حدیقة الشیعة» که قول ششم را اختیار کردهاند. و معلوم شد که اصحّ اقوال، قول دوّم است به دلیل روایاتی که بیانش گذشت، و بر فرضی که هیچ کدام از شش روایت از نظر سند معتبر نباشد، و لیکن قطعاً به اندازهٔ قولی که از مورّخین نقل میشود، اعتبار خواهد داشت. پس مائیم و دو قول: یکی قول قدمای امامیّه، مثل مفید و طبرسی و ابن شهرآشوب که مؤید است به روایاتی که در کتابی مثل «کافی» نقل شده؛ و یکی قول عدهای از علمای غیر معروف اهل سنّت و عدهای از متأخرین شیعه؛ و بر همگان معلوم است که قول قدما، مقدّم بر متأخرین، و قول شیعه مقدّم بر قول سنّی است؛ مخصوصاً که قول
قدمای امامیّه مؤید است به روایت صحیحة الدّلالة، هر چند بر فرض ضعیفة السّند باشد.» (1)
البته صاحب کتاب «کشف الغمة» اگر چه در جائی قائل شده که حضرت رضا علیه السلام چند فرزند داشتهاند. ولی مع الوصف در جای دیگری خود از حنان بن سدیر نقل کرده است:
«قُلْتُ لِأَبِی الْحَسَنِ الرضا علیه السلام أَ یَکُونُ إِمَامٌ لَیْسَ لَهُ عَقِبٌ فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ أَمَا إِنَّهُ لَا یُولَدُ لِی إِلَّا وَاحِدٌ وَ لَکِنَ اللَّهَ یُنْشِئَ ذُرِّیَّهً کَثِیرَةً.» (2)
(به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم: ممکن است امام فرزند نداشته باشد؟ فرمودند: برای من جز یک فرزند متولد نخواهد شد، ولی از نسل او گروه زیادی به وجود می آیند.)
صاحب کتاب «امام علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام منادی توحید و امامت»، بعد از رد نظریه تعدد اولاد ذکور حضرت رضا علیه السلام مینویسد:
البته جای این پرسش خواهد بود که آرامگاههای موجود و منسوب به فرزندان حضرت رضا علیه السلام در برخی از نقاط چیست؟ و از چه اعتباری برخوردار هستند؟ [از این رو باید گفت آنچه مسلم است همهٔ آن بزرگواران قطعاً امامزاده میباشند و ممکن است با واسطه به حضرت رضا علیه السلام و یا به امامان دیگر علیهم السلام با واسطه یا بدون واسطه نسب برسانند. ولی در هیچ مأخذی تأیید نشده است که فلان امامزاده که در فلان نقطه از جهان است فرزند بلا فصل امام رضا علیه السلام میباشد.]، تنها مورد قابل تأمل، آرامگاه امامزاده حسین قزوین میباشد، که قدیمیترین مأخذی که از این بقعه یاد کرده است، کتاب «تاریخ قزوین و فضائل آن» تألیف حافظ أبو یعلی خلیل بن عبداللّه بن احمد قزوینی میباشد که در سال 446 ه ق. در گذشته است. و این کتاب اکنون در دسترس نیست، ولی از آن نقل شده است.
و رافعی در شرح آرامگاههای قزوین، مزاری را منسوب به حسین بن علیّ الرضا علیهما السلام، آورده است. ولی احمد بن محمّد بن عبدالرحمان گیلانی، در کتاب «سراج الأنساب» دربارهٔ صاحب این آرامگاه نوشته است:
«حسین الثائر بن علیّ بن داود بن عبداللّه بن محمّد بن أبو یونس بن علیّ بن عبداللّه بن جعفر الطیار.» (1)
و در بعضی منابع این آرامگاه را به حسین بن موسی علیهما السلام برادر حضرت رضا علیه السلام منسوب کردهاند. و حمداللّه مستوفی، ضمن شرح آثار قزوین و مقابر آن و نیز در فصل زندگانی حضرت رضا علیه السلام از آرامگاه، امامزاده حسین، یاد میکند. و شیخ عبدالجلیل رازی شیعی، ضمن شمارش اماکن زیارتی، مینویسد:
«اهل قزوین، باید به زیارت أبو عبدللّه حسین الرضا علیه السلام بروند؛ چه شیعیان و چه عامه.»
پس تردیدی در اصل آرامگاه و قدمت آن نمیباشد، هر چند معلوم نیست چه شخصی در آن، مدفون است؟ بعضی ایشان را فرزند امام هشتم علیه السلام دانستهاند، برخی ایشان را فرزند امام هفتم علیه السلام معرفی کردهاند و سرانجام اشخاصی نیز وی را از فرزندان و نوادگان حضرت جعفر طیار علیه السلام دانستهاند.» (2)
به هر صورت برای اینکه بتوان امامزادهای را به حضرت رضا علیه السلام نسبت داد، اولاً: باید ثابت شود که از اولاد حضرت میباشد. و ثانیاً: بر فرض که ثابت شود، حضرت رضا علیه السلام دارای فرزندی بودهاند، باید در منبع و مأخذی تصریح شود، که فلان امامزاده که در فلان مکان دفن شده است، همان کسی میباشد، که در کتب تاریخ و انساب نسبش به حضرت امام رضا علیه السلام میرسد. و یا اینکه از دوران کهن در بین مردم آن شهر مشهور باشد که فلان امامزاده در فلان مکان دفن شدهاند. و همانگونه که همگان میدانند، چنین تصریح یا شهرتی وجود ندارد.
شیخ اقدم اقدس صدوق رحمة الله و صاحب کتاب «کشف الغمة» در اینباره از ابراهیم بن عبّاس نقل کردهاند:
«ما رایت أبا الحسن الرضا علیه السلام جفا أحداً بکلمة قطّ، و لا إتکأ بین یدی جلیس له قطّ، و لا رأیته شتم أحداً من موالیه و ممالیکه قطّ، و لا رأیته تفل، و لا رأیته یقهقه فی ضحکه قطّ، بل کان ضحکه التبسم، و کان إذا خلا و نصب مائدته أجلس معه علی مائدته ممالیکه و موالیه حتّی البّواب السّائس، و کان علیه السلام قلیل النوم باللّیل، کثیر السّهر، یحیی أکثر لیالیه من أولها إلی الصّبح و کان کثیر الصّیام فلا یفوته صیام ثلاثة أیام فی الشّهر، و یقول: ذلک صوم الدّهر؛ و کان علیه السلام کثیر المعروف و الصّدقة فی السرّ، و أکثر ذلک یکون منه فی اللّیالی المظلمة، فمن زعم أنّه رأی مثله فی فضله فلا تصدّقه.» (1)
(هرگز ندیدم حضرت رضا علیه السلام با کلمهای کسی را برنجاند. هیچگاه ندیدم سخن کسی را قطع نمایند، و همیشه صبر میکردند تا صحبتش تمام شود. ندیدم کسی از ایشان درخواستی داشته باشد، و حضرت قادر به انجام آن باشند، و او را ردّ کنند. و هرگز نزد کسی پای خود را دراز نمیکردند. و هرگز در مقابل همنشین خود تکیه نمیدادند. و هرگز ندیدم به خدمتکاران و کارگزاران خود دشنام دهند. و ندیدم در نزد کسی آب دهان بیندازند. و هرگز ندیدم در هنگام خندیدن قهقهه بزنند، بلکه خنده ایشان تبسم بود. و هرگاه خلوت میگشت و برای ایشان سفره غذا پهن مینمودند همهٔ غلامان و کارگزاران و حتّی دربانان را بر سر سفره دعوت میکردند. و حضرت در شب کم میخوابیدند و بسیار بیداری میکشیدند. و بیشتر شبها از سر شب تا صبح بیدار بودند. و زیاد روزه میگرفتند. و سه روز روزه گرفتن در هر ماه از ایشان فوت نمیشد. و میفرمودند: اینگونه روزه گرفتن مثل این است که همهٔ سال را روزه باشید. و حضرت به افراد، خیلی احسان و نیکی میکردند، و مخفیانه خیلی صدقه میدادند. و بیشتر آنها را در شبهای
1) عیون اخبار الرضا، ج2، ص432 ؛ کشف الغمة، ج2، ص316.
تاریک انجام میدادند. و هر کس بگوید و گمان کند که در فضل مثل ایشان را دیده است، باور نکنید.)
محدث بزرگوار شیعه مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) مینویسد: در آن ایّامی که حضرت رضا علیه السلام در زندان بودند، عبد السلام بن هروی به دیدن ایشان رفت و از زندانبان درخواست کرد که با حضرت رضا علیه السلام ملاقات نماید، ولی او گفت: ممکن نیست:
«لأنه ربما صلی فی یومه و لیلته ألف رکعة و إنما ینفتل من صلاته ساعة فی صدر النهار و قبل الزوال و عند اصفرار الشمس، فهو فی هذه الأوقات قاعد فی مصلاة و یناجی ربّه.» (1)
(برای اینکه ایشان در شبانه روز هزار رکعت نماز میخواند، و فقط لحظاتی در اوّل روز و نزدیک ظهر شرعی و نزدیک غروب و زردی آفتاب نماز نمیگذارند ولی در همان وقت نیز در مصلای خود، مشغول ذکر و مناجات با خداوند متعال میباشند.)
صاحب کتاب «کشف الغمة» از محمّد بن أبیعباد نقل کرده است:
«کان جلوس الرضا علیه السلام علی حصیر فی الصّیف و علی مسح فی الشّتاء و لبسه الغیظ من الثیاب حتّی إذا برز للنّاس تزیّن لهم.» (2)
(در تابستان حضرت رضا علیه السلام روی حصیر و بوریا مینشستند و در زمستان روی نمد، و پیراهنی زبر و خشن میپوشیدند، مگر آن زمانیکه میخواستند نزد مردم بروند که روی آنها لباس بهتری میپوشیدند.)
خاتم المحدثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) مینگارد: کسی که میخواهد از عبادتهای شبانهروزی آن حضرت آگاه شود، باید به روایت مشهوری که از «رجاء بن أبی الضّحاک» در
اینباره نقل شده، توجّه نماید. و آن روایتی میباشد که حمیری از پدرش، و او از معمر بن خلّاد روایت کرده است:
«هنگامیکه حضرت رضا علیه السلام میخواستند غذا بخورند، دستور میفرمودند: سینی بزرگی را میآوردند و نزدیک سفرهٔ حضرت مینهادند، آن حضرت دست میبردند، از هر کدام از بهترین غذائی که در سفره بود، مقداری را برمیداشتند و در آن سینی بزرگ میگذاشتند، سپس دستور میدادند، آن غذا را برای مستمندان ببرند، و در این هنگام این آیه را تلاوت میفرمودند:
(فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ* وَ ما أَدْراکَ مَا الْعَقَبَةُ* فَکُّ رَقَبَةٍ* أَوْ إِطْعامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ* یَتِیماً ذا مَقْرَبَةٍ* أَوْ مِسْکِیناً ذا مَتْرَبَةٍ)
«ولی او (انسان ناسپاس) از آن گردنه مهم بالا نرفت* و تو نمیدانی آن گردنه چیست؟* آزاد کردن برده است* یا اطعام کردن در روز گرسنگی* یتیمی از خویشاوندان را* یا مستمندی به خاک افتاده را.»
سپس میافزودند: خداوند متعال میدانست که همه قادر بر آزاد کردن بردگان نیستند، راه دیگری را نیز به سوی بهشت خود قرار داد.» (1)
محدث بزرگوار مرحوم شیخ کلینی (قدس سره) از یسع بن حمزه نقل کرده است: من در مجلس حضرت رضا علیه السلام حاضر بودم، و با آن حضرت گفتگو میکردم، و جمعیّت بسیاری در محضر حضرت بودند، و از مسائل حلال و حرام میپرسیدند، در این هنگام ناگاه مردی بلند قامت و گندمگون وارد شد و گفت:
السّلام علیک یابن رسول اللّه، من یکی از دوستان شما و دوستان پدران و اجداد شما هستم، از سفر حجّ میآیم، ولی اندوختهام تمام شده، به گونهای که آن قدر ندارم تا با آن به اندازه یک
1) ترجمه الأنوار البهیه،ص334.
منزل راه بروم، اگر صلاح میدانید، مقداری از توشه راه را، که مرا تا وطنم برساند به من بدهید، خداوند به من نعمت داده (و در شهر خودم ثروتمند هستم) وقتیکه به شهر خودم رسیدم، معادل همان مقدار، صدقه خواهم داد، خودم فقیر و مستحق صدقه نیستم.
امام رضا علیه السلام به او فرمودند: «بنشین» سپس به طرف آن مردم رو کردند و با آنها به گفتگو پرداختند تا همه رفتند، و فقط آن حضرت و سلیمان جعفری و حیثمه و من ماندیم. در این هنگام امام رضا علیه السلام فرمودند: «اجازه میدهید به اندرون بروم!»، سلیمان عرض کرد: «خداوند کار شما را پیش ببرد.»
امام رضا علیه السلام برخاستند و به اندرون خانه رفتند و پس از ساعتی بیرون آمدند، و در اطاق را بستند و دست خود را از پنجره بالای در بیرون آوردند و به آن حاجی فرمودند:
«این دویست درهم را بگیر، و مخارج سفر را با آن تأمین کن، وقتیکه به وطن رسیدی، لازم نیست که آن را از جانب من به فقرا، صدقه بدهی، آن را به تو بخشیدم، برو که نه من ترا ببینم، و نه تو مرا ببینی.»
آن شخص به سوی وطن خود بازگشت، سلیمان به امام رضا علیه السلام عرض کرد: فدایت گردم، لطف و مرحمت فراوان نمودید، ولی چرا پول را از بالای پنجره دادید و خود را از آن مسافر پوشاندید؟ امام رضا علیه السلام در پاسخ فرمودند: از آن ترسیدم که مبادا وقتیکه با او رخ به رخ شدم، خواری سؤال کردن را در چهرهاش مشاهده نمایم، آیا نشنیدهای که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
«المستتر بالحسنة تعدل سبعین حجّة و المذیع بالسّیّئة مخذول، و المستتر بها مغفور.»
(آن کسی که احسان خود را بپوشاند، پاداش او، برابر پاداش هفتاد حجّ (مستحبّی) است، و آن کس که آشکارا گناه کند، درمانده بیچاره است، و آن کس که آن را بپوشاند، زیر پوشش آمرزش خدا است.)
و آیا سخن یکی از پیشینیان را نشنیدهای که (در تمجید محبوبش) گوید:
«متی آته یوماً لا طلب حاجة رجعت الی اهلی، و وجهی بمائه.»
(هرگاه برای رفع نیازی، نزد او بروم، به سوی اهل خانهام بازمیگردم، در حالیکه آبرویم به جای خود باقی است.) (1)
سبط بن جوزی در کتاب «تذکرة» مینویسد: امام رضا علیه السلام از بزرگمردان پرفضیلت و پرهیزکار و بسیار سخاوتمند بودند. ابو نواس (2)در شأن آن حضرت میگوید:
قیل لی انت اوحد النّاس *** فی کلّ کلام من المقال بدیه
لک فی جوهر الکلام فنون *** ینثر الدّرّ فی یدی مجتنیه
فعلی ما ترکت مدح ابن موسی *** و الخصال الّتی تجمّعن فیه
قلت لا اهتدی لمدح امام *** کان جبریل خادما لابیه
به من گفته شد؛ تو در میان مردم، در هر سخن روشن و بدیهی یگانه هستی.
و در نغزگوئی و سخن شناسی، در رشتههای گوناگون، کارشناس هستی.
و سخنان تو، همانند گوهرهائی از معانی را در پیش روی دریافت کنندهاش میگستراند.
بنابراین، پس چرا، از مدح امام رضا علیه السلام و تمجید خصلتهای پرارزشی که در وجود ایشان جمع است، دهان فرو بستهای؟
در پاسخ گفتم: مرا یارای مدیحه سرائی آن امام همامی نیست که جبرئیل، خدمتگزار پدرش (امام کاظم علیه السلام) بود.(3)
1) ترجمه الأنوار البهیه،ص335.
2) ابو نواس، حسن بن هانی، شاعر مشهور، در عصر امام رضا علیه السلام میزیست، در بصره چشم به جهان گشود و در همان جا بزرگ شد. اشعار زیر را طبق درخواست مأمون سرود. مأمون او را تحسین کرد، و جایزه هنگفتی معادل همه جوائزی که به شاعران دیگر داده بود، به او داد (ترجمه الأنوار البهیه،ص336 به نقل از الکنی و الألقاب، ج 1، ص 168).
3) ترجمه الأنوار البهیه،ص336 به نقل از تذکرة الخواص، ج2، ص487.
مرحوم ابن شهرآشوب (قدس سره) به سند خود، از موسی بن سیّار نقل کرده است: من همراه حضرت رضا علیه السلام از مدینه به طوس بودم، وقتیکه نزدیک طوس رسیدیم و دیوارهای طوس نزدیک گردید، ناگاه صدای گریه و شیون شنیدیم، دنبال صدا را گرفتیم، دیدیم جمعی، در کنار جنازهای هستند و بستگان متوفی، گریه میکنند. در این هنگام دیدم مولایم حضرت رضا علیه السلام پا از رکاب خالی کردند و به طرف جنازه حرکت نمودند، و آن را با حاضران بلند کردند، و سپس آنچنان خود را به تابوت چسباندند، که گوئی نوزاد گوسفند، به مادر خود میچسبد، پس از تشییع، حضرت نزد من آمدند و فرمودند: ای پسر سیّار!
«من شیّع جنازة ولیّ من اولیائنا خرج من ذنوبه کیوم ولدته امّه لا ذنب علیه.»
(کسی که جنازه یکی از دوستان ما را تشییع کند، از گناهانش بیرون میآید و آن چنان میشود که از مادر تازه متولّد شده و گناهی ندارد.)
وقتیکه آن جنازه را کنار قبر بر زمین نهادند، آقایم حضرت رضا علیه السلام را دیدم، که پیش آمدند، و مردم را کنار زدند تا نزدیک جنازه رسیدند، و دست مبارک خود را بر سینه آن شخص فوت شده نهادند و فرمودند:
«یا فلان بن فلان! ابشر بالجنّة، فلا خوف علیک بعد هذة السّاعة.»
(ای فلانی پسر فلانی! مژده باد تو را به بهشت، از این ساعت به بعد، خوفی بر تو نیست.)
به حضرت عرض کردم: «قربانت گردم، آیا این شخص را میشناسید؟ سوگند به خدا به این شهر و سرزمین قبلاً نیامدهاید، و این نخستین بار است که بر آن قدم میگذارید امام رضا علیه السلام در پاسخ من فرمودند: ای پسر سیّار!
«اما علمت انّا معاشر الائمّة تعرض علینا اعمال شیعتنا صباحاً و مساء فما کان من التّقصیر فی اعمالهم سألنا اللّه تعالی، الصّفح لصاحبه، و ما کان من العلو سألنا الشّکر لصاحبه.» (1)
1) ترجمه الأنوار البهیه،ص337.
(آیا نمیدانی که اعمال شیعیان ما گروه امامان، در شب و روز بر ما عرضه میشود، و اگر تقصیری در اعمال آنها باشد، از درگاه خداوند میخواهیم از تقصیر آنها بگذرد، و اگر اعمالشان شایسته بود، از خداوند میخواهیم تا جزای نیک به آنها عنایت فرماید.)
یاسر خادم میگوید: وقتیکه حضرت رضا علیه السلام از کارهای خود فارغ میشدند، همه اطرافیان، از کوچک و بزرگ را به دور خود جمع میکردند، و با آنها گفتگو مینمود و انس میگرفتند، آنها نیز با آن حضرت، انس میگرفتند، و هنگامیکه در کنار سفره مینشستند، کوچک و بزرگ، حتّی میرآخور، و خونگیر را کنار سفره مینشادند. یاسر میگوید: آن حضرت به آنها میفرمودند:
«اگر من بالای سر شما ایستادم، و شما مشغول غذا خوردن هستید، برنخیزید، تا اینکه از غذا خوردن فارغ گردید.»
و گاهی آن حضرت، بعضی از ماها را میطلبید، امّا هنگامیکه به ایشان گفته میشد، آنها مشغول غذا خوردن هستند، میفرمودند:
«بگذارید غذایشان را بخورند تا دست از غذا بکشند.» (1)
مرحوم محدث بزرگوار شیخ کلینی (قدس سره) از مردی از اهالی بلخ، روایت کرده است: من در سفر خراسان، همراه حضرت رضا علیه السلام بودم. روزی سفره غذا طلبیدند، همه غلامان از سیاه و غیر سیاه را کنار سفره جمع کردند، من عرض کردم:
«فدایت شوم، مناسبتر بود که سفره اینها را جداگانه بیندازید.»
حضرت در پاسخ من فرمودند:
«مه! انّ الرّبّ تبارک و تعالی واحد، و الاُمّ واحدة، و الأب واحد، و الجزاء بالاعمال.»
1) ترجمه الأنوار البهیه،ص338.
(ساکت باش! همانا خدای همه ما یکی است، مادر ما یکی است، پدر ما یکی است، و پاداش هر کسی بستگی به کردار او دارد.) (1)
خاتم المحدثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) نقل کرده است:
روزی فضل بن سهل، ذو الرّیاستین نزد امام رضا علیه السلام آمد، و ساعتی در برابر آن حضرت ایستاد، آنگاه امام رضا علیه السلام سرشان را بلند کردند و به او فرمودند:
«ما حاجتک؟»
(چه کار و حاجتی داری؟)
فضل بن سهل به حضرت عرض کرد:
«ای آقای من! این نامهای (2)است که امیرمؤمنان (مأمون) به من عطا کرده، و شما سزاوارتر هستید که همانند امیرمؤمنان (مأمون) را به من عطا کنید، زیرا شما ولیّ عهد مسلمانان هستید.»
امام رضا علیه السلام فرمودند: آن نامه را برایم بخوان! - آن نامه بر پوستی بزرگ نوشته شده بود و در حالیکه فضل بن سهل همچنان ایستاده بود، بدون آنکه امام به او بگویند، بنشین - آن نامه را برای حضرت خواند، هنگامیکه فارغ شد، امام رضا علیه السلام به او فرمودند:
«یا فضل! لک علینا هذا ما اتّقیت اللّه عزّ و جلّ.»
(ای فضل! این نامه، برای تو بر ما، مورد قبول است، مادام که از خدا بترسی و پرهیزکار باشی.)
امام رضا علیه السلام با همین یک جمله، «مادام که تقوا داشته باشی»، ترفند فضل را درهم شکستند، و تقاضای او را نقض فرمودند. زیرا فضل دارای صفت تقوا نبود، و طبعاً نامه او مورد قبول و
امضای امام واقع نمیشد. از این رو فضل بدون آنکه نتیجه بگیرد، از نزد امام رضا علیه السلام خارج شد.(1)
یاسر خادم میگوید: روزی غلامان حضرت امام رضا علیه السلام میوه میخوردند، ولی هنوز کاملاً آن را نخورده بودند، که به گوشهای میانداختند. امام رضا علیه السلام این اسرافکاری را از آنها دیدند و با تندی به آنها فرمودند:
«سبحان اللّه! اگر شما به این میوهها نیاز ندارید، انسانهائی هستند که نیاز دارند، چرا دور میریزید، آن را به کسی بدهید که نیاز به آن دارد.» (2)
روزی حضرت رضا علیه السلام غلام سیاهی را دید که با غلامان دیگر آن حضرت مشغول کار بود. بعد از مدّت زمانی معلوم شد که آن غلام سیاه را به عنوان کارگر، استخدام کردهاند. امام رضا علیه السلام به اطرافیان خود فرمودند:
«آیا مزد این کارگر را تعیین کردهاید؟»
آنها عرض کردند:
«نه، بلکه به هر مزدی ما راضی شویم، او راضی است.»
امام رضا علیه السلام شدیداً خشمگین شدند، و آنها را با تازیانه زدند، چرا که مزد کارگر را تعیین ننموده بودند!! (3)
حضرت رضا علیه السلام، با مردم، کم صحبت میکردند. و گفتار، و پاسخ و مثالهائی که در ضمن گفتارشان میآوردند، نشأت گرفته از آیات قرآن مجید بود. حضرت امام رضا علیه السلام در هر سه روز، یک بار تمام قرآن را تلاوت میکردند، و میفرمودند :اگر میخواستم که در کمتر از سه روز، قرآن را ختم کنم، میتوانستم؛
«و لکنّی ما مررت بآیة قطّ إلّا فکّرت فیها، و فی أیّ شی ء انزلت، و فی أیّ وقت...»
(ولی هرگز به هیچ آیهای مرور نکردم، مگر اینکه در معنی آن اندیشیدم، و دربارهٔ اینکه آن آیه در چه موضوع، و در چه وقت نازل شده فکر کردم، از این رو در هر سه روز، همه قرآن را تلاوت میکنم.) (1)
مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از یزید بن سلیط نقل کرده است:
«لَقِینَا أَبَا عَبْدِ اللَّه علیه السلام فِی طَرِیقِ مَکَّهَ وَ نَحْنُ جَمَاعَهٌ فَقُلْتُ لَهُ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی أَنْتُمُ الْأَئِمَّهُ الْمُطَهَّرُونَ وَ الْمَوْتُ لَا یَعْرَی مِنْهُ أَحَدٌ فَأَحْدِثْ إِلَیَّ شَیْئاً أُلْقِیهِ إِلَی مَنْ یَخْلُفُنِی فَقَالَ لِی نَعَمْ هَؤُلَاءِ وُلْدِی وَ هَذَا سَیِّدُهُمْ وَ أَشَارَ إِلَی ابْنِهِ موسی علیه السلام وَ فِیهِ عِلْمُ الْحُکْمِ وَ الْفَهْمُ وَ السَّخَاءُ وَ الْمَعْرِفَهُ بِمَا یَحْتَاجُ النَّاسُ إِلَیْهِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ مِنْ أَمْرِ دِینِهِمْ وَ فِیهِ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ حُسْنُ الْجِوَارِ وَ هُوَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ فِیهِ أُخْرَی هِیَ خَیْرٌ مِنْ هَذَا کُلِّهِ فَقَالَ لَهُ أَبِی وَ مَا هِیَ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی قَالَ یُخْرِجُ اللَّهُ تَعَالَی مِنْهُ غَوْثَ هَذِهِ الْأُمَّهِ وَ غِیَاثَهَا وَ عَلَمَهَا وَ نُورَهَا وَ فَهْمَهَا وَ حُکْمَهَا خَیْرَ مَوْلُودٍ وَ خَیْرَ نَاشِئٍ یَحْقُنُ اللَّهُ بِهِ الدِّمَاءَ وَ یُصْلِحُ بِهِ ذَاتَ الْبَیْنِ وَ یَلُمُّ بِهِ الشَّعَثَ وَ یَشْعَبُ بِهِ الصَّدْعَ وَ یَکْسُو بِهِ الْعَارِیَ وَ یُشْبِعُ بِهِ الْجَائِعَ وَ یُؤْمِنُ بِهِ الْخَائِفَ وَ یُنْزِلُ
1) ترجمه الأنوار البهیه، ص331.
بِهِ الْقَطْرَ وَ یَأْتَمِرُ لَهُ الْعِبَادُ خَیْرَ کَهْلٍ وَ خَیْرَ نَاشِئٍ یُبَشَّرُ بِهِ عَشِیرَتُهُ قَبْلَ أَوَانِ حُلُمِهِ قَوْلُهُ حُکْمٌ وَ صَمْتُهُ عِلْمٌ یُبَیِّنُ لِلنَّاسِ مَا یَخْتَلِفُونَ فِیهِ قَالَ فَقَالَ أَبِی بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی فَیَکُونُ لَهُ وَلَدٌ بَعْدَهُ قَالَ نَعَمْ ثُمَّ قَطَعَ الْکَلَامَ...» (1)
(در راه مکه بودیم که با گروهی خدمت حضرت صادق علیه السلام رسیدیم، عرض کردم: پدر و مادرم فدایتان شوند! شما امامان مطهر هستید، و هیچکس را از مرگ گریزی نیست؛ برایم چیزی بگویید تا آن را به بازماندگان خودم سفارش کنم. حضرت فرمودند: بسیار خوب، این ها فرزندان من هستند و این یکی سرور آن ها است، و اشاره به فرزندشان موسی علیه السلام نمودند. علم و حکم و فهم و سخاوت و معرفت و آن چه مردم به شناختن آن نیاز دارند در وجود ایشان است، ایشان دارای حسن خلق و حسن معاشرت است و دری از درهای خداوند عزّ و جلّ میباشد. و در ایشان امتیاز دیگری است که از همه این ها بهتر است. پدرم عرض کرد: پدر و مادرم فدایتان شوند! آن امتیاز چیست؟
حضرت فرمودند: از ایشان فرزندی متولد میشود که فریادرس و پناه این امّت و علم و نور و فهم و حکم آن است، بهترین مولود و بهترین فرزند، خداوند به سبب ایشان از ریختن خون ها جلوگیری میکند و اختلافات را رفع می کند و گسستگی ها را پیوند می دهد و سبب اتحاد و هم بستگی میشود. خداوند به وسیله ایشان برهنگان را می پوشاند و گرسنگان را سیر می کند و وحشت زدهها را امنیت می بخشد و قطرات باران را فرو می ریزد. بهترین نوجوانی نزد خداوند است که خویشاوندانش ایشان را قبل از بالغ شدنش بشارت داده است، سخن ایشان حکم و سکوت ایشان علم است. مسائلی که مردم در آن اختلاف دارند را روشن می کند. پدرم عرض کرد: آیا ایشان بعد از خود فرزندی خواهند داشت؟ فرمودند: آری. و دیگر چیزی نفرمودند.)
یکی از ویژگیهای حضرت رضا علیه السلام، آن است که وجود نازنین حضرت امام صادق علیه السلام آرزو داشتند که امام رضا علیه السلام را ببینند و ایشان را درک کنند، چنانچه از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام نقل شده است:
1) بحارالانوار،ج48،ص12.
«پدرم جعفر بن محمّد علیهما السلام مکرر به من میفرمودند: عالم آل محمّد علیهم السلام در صلب تو است، ای کاش! من او را درک میکردم. بدرستیکه ایشان همنام امیرالمؤمنین علیه السلام است.» (1)
با شهادت حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام در تاریخ بیست و پنجم رجب سال صد و هشتاد و سه هجری در بغداد، حضرت رضا علیه السلام به امامت رسیدند.(2)مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره) در کتاب شریف «اصول کافی» از محمّد بن سنان نقل کرده، حضرت رضا علیه السلام بعد از امام کاظم علیه السلام بیست سال و دو ماه زندگی و امامت فرمودند.(3)
هنگامیکه حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام را به سوی بغداد میبردند به امام رضا علیه السلام دستور دادند، همیشه تا وقتی من زنده هستم در خانه من به خواب تا خبر شهادت من به تو برسد، از همین رو امام رضا علیه السلام هر شب تا چهار سال در منزل پدرشان میخوابیدند، ولی شبی از شبها بستر حضرت را انداختند امّا ایشان نیامدند، و اهل خانه از نیامدن امام رضا علیه السلام نگران شده بودند. فردای آن روز حضرت رضا علیه السلام به منزل آمده و به أمّ احمد همسر حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام، فرمودند: آنچه را پدرم به تو سپرده بیاور، همینکه أمّ احمد فرمایش حضرت را شنید:
«فَصَرَخَتْ وَ لَطَمَتْ وَجْهَهَا وَ شَقَّتْ جَیْبَهَا وَ قَالَتْ مَاتَ وَ اللَّهِ سَیِّدِی فَکَفَّهَا وَ قَالَ لَهَا لَا تَکَلَّمِی بِشَیْ ءٍ وَ لَا تُظْهِرِیهِ حَتَّی یَجِی ءَ الْخَبَرُ إِلَی الْوَالِی فَأَخْرَجَتْ إِلَیْهِ سَفَطاً وَ أَلْفَیْ دِینَارٍ أَوْ أَرْبَعَهَ آلَافِ دِینَارٍ فَدَفَعَتْ ذَلِکَ أَجْمَعَ إِلَیْهِ دُونَ غَیْرِهِ وَ قَالَتْ إِنَّهُ قَالَ لِی فِیمَا بَیْنِی وَ بَیْنَهُ وَ کَانَتْ أَثِیرَهً عِنْدَهُ احْتَفِظِی بِهَذِهِ الْوَدِیعَهِ عِنْدَکِ لَا تُطْلِعِی عَلَیْهَا أَحَداً حَتَّی أَمُوتَ فَإِذَا مَضَیْتُ فَمَنْ أَتَاکِ مِنْ وُلْدِی فَطَلَبَهَا مِنْکِ فَادْفَعِیهَا إِلَیْهِ وَ اعْلَمِی أَنِّی قَدْ مِتُّ وَ قَدْ جَاءَنِی وَ اللَّهِ عَلَامَهُ سَیِّدِی فَقَبَضَ ذَلِکَ
مِنْهَا وَ أَمَرَهُمْ بِالْإِمْسَاکِ جَمِیعاً إِلَی أَنْ وَرَدَ الْخَبَرُ وَ انْصَرَفَ فَلَمْ یَعُدْ لِشَیْءٍ مِنَ الْمَبِیتِ کَمَا کَانَ یَفْعَلُ فَمَا لَبِثْنَا إِلَّا أَیَّاماً یَسِیرَهً حَتَّی جَاءَتِ الْخَرِیطَهُ بِنَعْیِهِ فَعَدَدْنَا.» (1)
(ناگاه أمّ احمد فریاد کشید و سیلی بر رخسارش زد و گریبانش را درید و گفت: به خدا آقایم مرد، حضرت جلوی او را گرفتند و او را آرام نمودند و فرمودند: «مبادا سخنی بگوئی و آن را اظهار کنی تا خبر حاکم برسد.» سپس أمّ احمد، زنبیلی را با دو هزار یا چهار هزار دینار به حضرت رضا علیه السلام داد، نه به دیگران زیرا از اموال شخصی حضرت کاظم علیه السلام نبود تا میان همه وراث تقسیم شود بلکه وجوهات شرعیه بود.
أمّ احمد که برگزیده و محرم راز امام هفتم علیه السلام بود – گفت آن حضرت روزی محرمانه به من فرمودند: این امانت را نزد خود حفظ کن، و کسی را از آن آگاه نساز تا از دنیا بروم، چون من در گذشتم هر کدام از فرزندانم نزد تو آمدند و آن را از تو درخواست نمودند، تحویلش بده و بدان که مردهام. اکنون به خدا نشانهای که آقایم فرموده بود ظاهر شد و دانستم که ایشان در گذشتهاند.
امام رضا علیه السلام آنها را از او گرفتند و به همه را دستور دادند که از بازگو کردن خبر شهادت پدرشان خود داری کنند تا زمانیکه خبر شهادت حضرت از بغداد به مدینه برسد، سپس بازگشتند و برای خوابیدن همچنان به خانه حضرت کاظم علیه السلام میآمدند تا چند روزی گذشت و خبر شهادت امام هفتم علیه السلام رسید. ما روزها را شمردیم و حساب کردیم، معلوم شد همان زمانیکه امام رضا علیه السلام برای خوابیدن نیامدند و امانت را گرفتند حضرت کاظم علیه السلام در گذشتهاند.)
روایات بسیاری وجود دارد که در آنها به نام دوازده امام از لسان مبارک حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم تصریح شده است و همه تردیدها را برطرف میکند، چنانچه در کتاب ارزشمند «کمال الدین و تمام النعمة» نیز از جابر بن عبداللّه انصاری نقل شده است:
«لما أنزل اللّه عز و جل علی نبیّه محمّد صلی الله علیه و آله و سلم (یا أَیّهَا الّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرّسُولَ وَ أوُلیِ الأَمرِ مِنکُم (2)) قلت یا رسول اللّه! عرفنا اللّه ورسوله فمن
أولوا الأمر الذین قرن اللّه طاعتهم بطاعتک فقال صلی الله علیه و آله و سلم: هم خلفائی یا جابر! و أئمه المسلمین من بعدی أوّلهم علیّ بن أبیطالب ثم الحسن و الحسین ثم علیّ بن الحسین ثم محمّد بن علیّ المعروف فی التوراة بالباقر و ستدرکه یا جابر! فإذا لقیته فأقرئه منی السلام ثم الصادق جعفر بن محمّد ثم موسی بن جعفر ثم علیّ بن موسی ثم محمّد بن علیّ ثم علیّ بن محمّد ثم الحسن بن علیّ ثم سمیی و کنیی حجة اللّه فی أرضه و بقیته فی عباده ابن الحسن بن علیّ ...» (1)
(هنگامی که خداوند بر خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم آیهٔ شریفه: (ای اهل ایمان، فرمان خداوند و رسول و اولی الأمری (که از طرف خدا و رسول هستند و) از خود شما میباشند را اطاعت کنید) را نازل فرمود، عرض کردم: یا رسول اللّه! ما خداوند و رسولش را میشناسیم، اولوا الامر که خداوند متعال اطاعت از آنها را چونان اطاعت از شما قرار داده است، چه کسانی میباشند. حضرت فرمودند: ای جابر! آنها جانشینهای من میباشند، و امام مسلمانها بعد از من هستند. و اوّلین آنها علیّ بن أبیطالب سپس حسن و حسین بعد علیّ بن حسین بعد از او محمّد بن علیّ که در تورات معروف به باقر میباشد و به زودی تو او را درک میکنی، ای جابر! هرگاه او را ملاقات کردی سلام مرا به او برسان سپس صادق جعفر بن محمّد پس موسی بن جعفر بعد از ایشان علیّ بن موسی سپس محمّد بن علیّ بعد علیّ بن محمّد سپس حسن بن علیّ سپس کسی که نام و کنیهاش، نام و کنیه من میباشد، و حجّت خداوند در زمین و بهترین بازمانده الهی در بین بندگان خدا میباشد، ایشان فرزند حسن بن علیّ است ...)
علاوه بر این نصوص عامه، روایاتی از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام وجود دارد که دلالت بر امامت حضرت رضا علیه السلام بعد از ایشان میکند، یکی از آنها روایتی است که علیّ بن یقطین از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام نقل کرده است:
«کُنْتُ عِنْدَ اَلْعَبْدِ اَلصَّالِحِ فَقَالَ لِی یَا عَلِیَّ بْنَ یَقْطِینٍ هَذَا عَلِیٌّ سَیِّدُ وُلْدِی أَمَا إِنِّی قَدْ نَحَلْتُهُ کُنْیَتِی فَضَرَبَ هِشَامٌ بِرَاحَتِهِ جَبْهَتَهُ ثُمَّ قَالَ وَیْحَکَ کَیْفَ قُلْتَ فَقَالَ عَلِیُّ بْنُ یَقْطِینٍ سَمِعْتُهُ وَ اَللَّهِ مِنْهُ کَمَا قُلْتُ فَقَالَ هِشَامٌ إِنَّ اَلْأَمْرَ وَ اَللَّهِ فِیهِ مِنْ بَعْدِهِ.» (2)
(من در خدمت حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام شرفیاب بودم، پس آن حضرت به من فرمودند: ای علیّ بن یقطین! این علیّ آقای فرزندان من است، آگاه باش من کنیۀ خودم را به او دادم. پس هشام بن حکم دست به پیشانی خود زده، و گفت:چه فرمودند؟ علیّ بن یقطین گفت: به خدا آنچه گفتم از آن حضرت به همان نحو شنیدم! هشام گفت: به خدا امر امامت پس از ایشان به علیّ بن موسی علیهما السلام واگذار شده است.)
در روایت دیگری مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) از عبد اللّه بن حارث که مادرش از نسل جعفر بن ابوطالب بود، نقل کرده است:
«بَعَثَ إِلَیْنَا أَبُو إِبْرَاهِیم علیه السلام فَجَمَعَنَا ثُمَّ قَالَ أَ تَدْرُونَ لِمَ جَمَعْتُکُمْ قُلْنَا لاَ قَالَ اِشْهَدُوا أَنَّ عَلِیّاً اِبْنِی هَذَا وَصِیِّی وَ اَلْقَیِّمُ بِأَمْرِی وَ خَلِیفَتِی مِنْ بَعْدِی مَنْ کَانَ لَهُ عِنْدِی دَیْنٌ فَلْیَأْخُذْهُ مِنِ اِبْنِی هَذَا وَ مَنْ کَانَتْ لَهُ عِنْدِی عِدَهٌ فَلْیَسْتَنْجِزْهَا مِنْهُ وَ مَنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ بُدٌّ مِنْ لِقَائِی فَلاَ یَلْقَنِی إِلاَّ بِکِتَابِهِ.» (1)
(حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام [قبل از اینکه زندانی شوند] دنبال ما فرستادند و ما را جمع نمودند، سپس فرمودند: میدانید به چه دلیلی شما را جمع کردهام، گفتیم: نه، فرمودند گواه و شاهد باشید که پسرم علیّ جانشین و وصیّ من پس از فوتم و عهدهدار کارهای من است، هر کس از من طلبی دارد از این پسرم بگیرد و هر کس به من بدهکار است باید به او برگرداند هر کس امیدی به دیدار من ندارد میتواند از نامه فرزندم استفاده کند.)
در روایت دیگری نیز مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) از علیّ بن عبداللّه هاشمی نقل کرده است:
«کُنَّا عِنْدَ اَلْقَبْرِ نَحْوَ سِتِّینَ رَجُلاً مِنَّا وَ مِنْ مَوَالِینَا إِذْ أَقْبَلَ أَبُو إِبْرَاهِیمَ مُوسَی بْنُ جعفر علیهما السلام وَ یَدُ عَلِیٍّ اِبْنِهِ علیه السلام فِی یَدِهِ، فَقَالَ: أَ تَدْرُونَ مَنْ أَنَا؟ قُلْنَا أَنْتَ سَیِّدُنَا وَ کَبِیرُنَا، قَالَ: سَمُّونِی وَ اُنْسُبُونِی، فَقُلْنَا أَنْتَ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ. فَقَالَ: مَنْ هَذَا مَعِی؟
1) بحارالانوار، ج49، ص16.
قُلْنَا: هُوَ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ. قَالَ: فَاشْهَدُوا أَنَّهُ وَکِیلِی فِی حَیَاتِی وَ وَصِیِّی بَعْدَ مَوْتِی.» (1)
(ما با غلامان خود در حدود شصت نفر بودیم که کنار قبر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم جمع شده بودیم که موسی بن جعفر علیهما السلام آمدند، در حالیکه دست فرزندشان علیّ علیه السلام را در دست داشتند، پس فرمودند: مرا میشناسید؟ عرض کردیم: آری شما سرور و بزرگ ما هستید، فرمودند: نام ببرید و نسب مرا معین کنید. گفتیم: شما موسی بن جعفر هستید، فرمودند: این پسر که همراه من میباشد کیست؟ عرض کردیم: ایشان فرزند شما علیّ بن موسی بن جعفر است، حضرت فرمودند: شاهد باشید که او وکیل من، در حیات و وصیّ، من پس از فوتم میباشد.)
حضرت رضا علیه السلام با سه خلیفه عباسی هم عصر بودند، ده سال از أیّام امامت ایشان مقارن با حکومت هارون الرشید بود. و با مرگ او در سال صد و نود و سه هجری قمری، (2)فرزندش محمّد أمین به حکومت رسید، و چهار سال از دوران امامت حضرت رضا علیه السلام در زمان خلافت او بود، و با گشته محمّد امین، به دست برادرش عبداللّه مأمون در سال صد و نود و هفت، (3)یا صد و نود و هشت هجری قمری مأمون به خلافت رسید.
سالهای آغازین امامت حضرت علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام با سکوت نسبی حضرت همراه بوده است. با آنکه حضرت علناً و به شکل گستردهای اظهار امامت میکردند. البته این وضعیت از نگاه جاسوسان هارون که تمام حرکات و سکنات حضرت امام رضا علیه السلام را زیر نظر داشتند دور نبود و آنان هارون را از این امر آگاه میکردند. روایت زیر مؤید این مطلب است:
«روزی ابو الحسن، علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام وارد بازار شده، سگی، گوسفندی و خروسی خریدند. جاسوسی که حضرت را زیر نظر داشت، هارون را از این اقدام امام رضا علیه السلام آگاه کرد. هارون با شنیدن این خبر گفت: از او ایمن شدیم.» (1)
هارون گمان میکرد، حضرت با خریدن این حیوانات قصد کنارهگیری از امور و دامداری نمودهاند. البته برخی از جاسوسان هم برخلاف این امر را گزارش میکردند از همین رو زمانی یکی از نوادگان «زبیر بن عوّام» به هارون گفت:
«او (امام رضا علیه السلام) درب خانۀ خود را گشوده، مردم را به خویش دعوت میکند.»
هارون هنگامیکه این سخن را شنید گفت:
«این شگفتانگیز است. یکی مینویسد: علیّ بن موسی [علیهما السلام] سگی، گوسفندی و خروسی خریده و [آن دیگری] آنچه میخواهد را مینویسد.»
بدین ترتیب، هارون گفتۀ آن مرد زبیری را دربارۀ امام رضا علیه السلام نادیده گرفته، بدون اینکه امام علیه السلام را مورد تعرض قرار دهد و حضرت را به حال خود واگذاشت.(2)
شاید علّت مهم کاهش فشار از طرف هارون، نگرانی او از عواقب قتل حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام بوده باشد. چنانچه هارون در پاسخ یحیی بن خالد برمکی که قبلاً سعایت در قتل امام کاظم علیه السلام کرده بود. وقتی گفت: پس از موسی بن جعفر علیهما السلام اینک پسرش جای او نشسته و ادعای امامت میکند. هارون که آثار قتل حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام را فراموش نکرده بود و از عواقب آن نگران بود، پاسخ داد: آنچه با پدرش کردیم کافی نیست؟ میخواهی یکباره شمشیر بردارم و همهٔ علویّین را بکشم؟! (3)
مضافاً بر اینکه هارون الرشید در آن دوران بر جماعت برمکیان خشم گرفته، و آنان را به دست جلاد سپرده بود. و کشته شدن برمکیان نقش بسزایی در دگرگونی و انعطاف اوضاع سیاسی داشت، چرا که آنان بیشترین تلاش برای از بین بردن خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را کرده بودند. و با حذف آنان از عرصۀ سیاسی آن روزها و خالی شدن دستگاه حاکمیت از آنان، سعایت بر ضد امام رضا علیه السلام نیز کمرنگ شد. و شرایط نسبتاً مناسبی برای امام رضا علیه السلام فراهم گردید.(1)
البته در این میان، برخی از یاران آن حضرت، ایشان را از این کار برحذر میداشتند، و به حضرت عرض میکردند:
«شما امری بس بزرگ را بر ملا کردید و ما بیم آن را داریم که هارون به شما گزندی برساند.»
امّا حضرت امام رضا علیه السلام که به علم امامت مطمئن بودند از هارون الرشید آسیبی نخواهد دید، به آنها میفرمودند:
«هارون هرچه میخواهد و هرچه میتواند بکند، که برمن راهی ندارد [و نمیتواند به من آسیبی برساند].» (2)
و مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از محمّد بن سنان نقل کرده است که گويد به امام رضا علیه السلام در دوران حكومت هارون عرض کردم: شما امامت خود را به نحو گستردهای اظهار کردید، و به جاى پدرتان نشستهاید با اينكه از شمشير هارون خون ميچكد؟ [ و ممکن است شما را اذیت نماید و به شهادت برساند]، حضرت در پاسخ فرمودند: آنچه مرا بر اين كار دلير ساخته و جرأت داده است گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارهٔ ابو جهل است كه فرمودند:
«إِنْ أَخَذَ أَبُو جَهْلٍ مِنْ رَأْسِی شَعْرَةً فَاشْهَدُوا أَنِّی لَسْتُ بِنَبِيٍّ وَ أَنَا أَقُولُ لَكُمْ إِنْ أَخَذَ هَارُونُ مِنْ رَأْسِی شَعْرَةً فَاشْهَدُوا أَنِّی لَسْتُ بِإِمَامٍ.» (3)
(اگر ابو جهل يك مو از سر من كم كرد همه بدانيد كه من پيغمبر نيستم و من هم براى شما مىگويم اگر هارون يك مو از سر من كم كرد همه گواه باشيد كه من امام نيستم.)
آری از جانب هارون الرشید هیچ مشکلی برای حضرت رضا علیه السلام رخ نداد. و این پیشگوئی حضرت خود شاهدی خدشهناپذیر بر آگاهی امام رضا علیه السلام از غیب و دلیلی بر اثبات امامت ایشان میباشد.
واژه برمک را در غالب منابع کهن، لقب عمومی متولیان معبد نوبهار بلخ دانستهاند. از همین رو مسعودی، نوبهار را «بیت البرامکه» خوانده است. بنابراین قدمت عنوان «برمک» به سالیانی بس دراز پیش از ظهور خاندان برمکی در صحنهٔ تاریخ بازمیگردد. و بعضی آوردهاند که چون اوّلین نفر از این طایفه، به دمشق رفت. در زیر نگین انگشتری خود زهر قرار داده بود، و به اطرافیان عبدالملک بن مروان گفته بود، این برای آن است که به هنگام خطر آن را «برمکم». از همین رو آنها به «برمک» موسوم گشتند و خاندانشان «برمکی» نام گرفت.(1)
مورخان دربارهٔ تاریخ و چگونگی پیوستن خالد برمکی به حکومت عباسیان، با توجه به اینکه در دستگاه امویان بودهاند، اطلاع چندانی به دست ندادهاند ولی ابن ازرق آورده که برمک چون محمّد بن علیّ بن عبداللّه بن عبّاس را دید و شناخت. پیش بینی کرد که خلافت به خاندان او میرسد و خالد را تشویق کرد که به او بپیوندد و او نیز چنین کرد.
خالد به عنوان بازرگان میان جرجان و ری و طبرستان در رفت و آمد بود و به تبلیغ و دعوت و ایجاد ارتباط میان طرفداران عباسیان و داعیان و نقیبان می پرداخت. گفتهاند مأموران اموی چند بار او را دستگیر کردند و هر بار با حیلهای خود را نجات داد.(2)
خالد در زمان سفاح عباسی دیوانسالار بود و به امور مالی مشغول گردید و آن چنان تقربی به سفاح پیدا کرد که گفتهاند ریطه دختر سفاح را زن خالد، و اُمّ یحیی دختر خالد را اُمّ سلمه زن سفاح شیر دادند و پرورش دادند و آن دو کودک با هم بر یک بستر میخوابیدند.(3)و در زمان به حکومت رسیدن منصور گاهی از اوقات با خالد مشورت میکرد و به دستور منصور به فارس و
سپس برای سکوب اسپهبد طبرستان به این دیار رفت و مدّتی نیز در آن دیار حاکم بود. توانایی خالد در مأموریت دشوار فارس و اداره امور طبرستانِ پرآشوب به نحوی بود که مأمور سرکوب شورش موصل گردید و از آن زمان حکومت او بر موصل شروع شد.(1)
در اوائل عصر خلافت مهدی عباسی، خالد حاکم ری گشت، دربارهٔ خالد و موقعیتش در این دوره، ابن الابار آورده که مهدی به او حکومت فارس را داد و خالد هم فرزند خود یحیی را به آنجا فرستاد. در سال صد و شصت و سه قمری از خالد در لشکرکشی به روم یاد شده و حسن و سلیمان برادران خالد نیز او را در این لشکرکشی همراهی میکردند. و گفتهاند یحیی بن خالد برمکی نیز سررشتهدار کارهای هارون، ولیعهد دوم مهدی در این پیکار بود. و خالد در همین أیّام درگذشت.(2)
یحیی بن خالد برمکی مکنّی به ابوالفضل نیرومندترین و نامدارترین وزیر در سراسر عصر خلافت عباسی بود.(3)هارون در سال صد و شصت و سه قمری به حکومت سرزمینهای غربی فرات و آذربایجان و ارمنستان منصوب شد. و یحیی هم رئیس دیوان رسائل او گردید. بعضی از نویسندگان او را در این دوره وزیر و کاتب و نایب هارون خواندهاند.(4)یحیی همه امور هارون را به دست داشت، و حافظ منافع او بود چنانکه در برابر هادی که میخواست او را از ولیعهدی عزل کند و فرزند خودش را ولیعهد قرار دهد، سخت مقاومت نمود.(5)
با مرگ هادی و به خلافت رسیدن هارون الرشید در سال صد و هفتاد قمری، به پاس تمام کوششهایی که یحیی برای هارون انجام داده بود، او را وزیر خود نمود. و همه کارها را به او واگذار کرد.(6)تا اینکه هارون بر برمکیان غضب کرد و جعفر فرزند یحیی را به قتل رساند. که با آن همه انس و پیوندی که هارون با آنها خاصه با جعفر داشت همه را حیرتزده کرد و مورخان از تبیین و تحلیل علّت واقعی آن فرو ماندهاند.(7)
به هر صورت هارون به جعفر حکمی داده بود که به خراسان برود. و در همان شبی که فردای آن جعفر گشته شد، هارون مجلس عیشی بر پا نمود، و با جعفر به عشرت نشست، و بعد او را مشایعت کرد تا وزیر زاده، به اقامتگاه خود بازگشت. ولی ساعتی بعد مسرورِ خادم را با فرمان قتل جعفر روانه کرد، و او نیز سر جعفر را جدا نمود.(1)اما پیش از آنکه مسرور را برای کشتن جعفر بفرستد، سندی بن شاهک را به بغداد روانه نمود. تا با یاران و معتمدان خود خانههای برمکیان و همه بستگان آنها را زیر نظر بگیرند. و در همان شب که جعفر را کشتند، یحیی و تمام فرزندان و موالی او را گرفتند، و همه املاک و اموالشان را مصادره کردند.
از برخی از گزارشها به دست میآید که یحیی نیز در زمانیکه جعفر را به قتل رساندند، همراه هارون در شهر انبار بود.(2)بعد از اینکه مدّتها یحیی در زندان بود در سوم محرم سال صد و نود قمری به درک واصل شد.(3)
دربارهٔ اینکه چرا هارون بر برمکیان غضب کرد، اقوال مختلف است. و با توجه به اینکه برمکیان اموال هنگفتی جمع کرده بودند، و نفوذ فراوانی داشتند، هارون از جانب آنها خائف شده بود. ولی آن چیزی که موجب شد، که برمکیان خطا کرده، و مرتکب اشتباهی گردند که خشم و حساسیت ایجاد شود. و در نتیجه هارون احساس ترس نماید، و حکم به قتل و زندانی کردن آنها بدهد. به حتم و یقین، نفرینی بود که حضرت رضا علیه السلام به آنها نمودند. مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) از محمّد بن فضیل روایت کردند است:
«در آن سالیکه هارون به آل برمک خشم گرفت و به قتل آنها فرمان داد. امام هشتم علیه السلام را در روز عرفه دیدم که ایستاده بودند و دعا میکردند، و سر مبارک خود را حرکت میدادند، از ایشان سبب آن را پرسیدند، فرمودند: من برامکه (جعفر و پدرش) را نفرین میکردم به خاطر ستمی که بر پدرم روا داشتند، و
خداوند امروز دعایم را دربارهٔ ایشان مستجاب فرمود. و چون به خانه مراجعت فرمودند آنقدر نگذشت که (برامکه گرفتار شدند) و جعفر و پدرش یحیی، به عذاب مبتلا گشته، و وضع آنها واژگون شد.» (1)
و مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) در روایت دیگری از مسافر (أبو مسلم از اصحاب موسی بن جعفر علیهما السلام) نقل کرده است:
«من با حضرت رضا علیه السلام در منی بودیم که یحیی بن خالد با جماعتی از برمکیان بر ما گذر کردند، حضرت امام رضا علیه السلام فرمودند: بیچاره و بدبخت این گروه که نمیدانند در این سال چه بر سرشان خواهد آمد؟ سپس فرمودند: آه، وا عجبا! از این امر که من و هارون مانند این دوئیم - و انگشتان خود را به یکدیگر چسباندند! - مسافر میگوید: به خدا سوگند من معنی این کلام را نفهمیدم تا زمانیکه حضرت رضا علیه السلام در کنار هارون به خاک سپرده شدند.» (2)
نقل شده است حضرت رضا علیه السلام پس از شهادت حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام، برای اثبات امامت خود به وسیله طیّ الارض کردن، از مدینه به بصره و کوفه رفتهاند. و در آنجا با علماء اهل کتاب بحثها و مناظرههای مفصلی داشتهاند. و مردم این دو شهر هر آنچه سؤال داشتند از حضرت پرسیدند.
وقتی صحبت از طیّ الارض میشود، طیّ الارض امام جواد علیه السلام از مدینه به طوس در جریان شهادت امام رضا علیه السلام به ذهنها متبادر میشود. به هر تقدیر در روایات موارد متعددی، دربارهٔ طیّ الارض اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام صحبت شده است که شاید اگر کسی همه آنها را یکجا جمع کند، در حد یک کتاب مفصل خواهد شد.
یکی از این موارد، حضور امام رضا علیه السلام در بصره و کوفه، پس از شهادت پدر بزرگوار خویش به طیّ الارض برای معرفی خود به عنوان امام بعدی و مناظره با رؤسای قوم یهود و نصاری بوده است. و شرح این واقعه بدین صورت است، که مرحوم قطب الدین راوندی (قدس سره) در روایتی به نقل از محمّد بن فضل هاشمی نقل کرده است:
زمانیکه حضرت امام موسی بن جعفر علیهما السلام وفات کردند، به مدینه آمدم و خدمت امام رضا علیه السلام رسیدم، و به عنوان امام و ولیّ امر، به ایشان سلام کردم. و ودایعی که نزد من بود، را به ایشان رساندم و عرض کردم که من به بصره بر میگردم. و شما میدانید که خبر فوت امام کاظم علیه السلام به اهل آنجا رسیده و اختلاف زیادی بین مردم (دربارهٔ امامت بعد از آن حضرت) رخ داده است و شک ندارم که از من دربارهٔ براهین و نشانههای امام سؤال خواهند کرد. اگر چیزی از آن براهین به من نشان بدهید، بیمناسبت نیست. حضرت رضا علیه السلام به من فرمودند:
«لَمْ یَخْفَ عَلَیَّ هَذَا فَأَبْلِغْ أَوْلِیَاءَنَا بِالْبَصْرَةِ وَ غَیْرِهَا أَنِّی قَادِمٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ ثُمَّ أَخْرَجَ إِلَیَّ جَمِیعَ مَا کَانَ لِلنَّبِیِّ صلی الله علیه و آله و سلم عِنْدَ الْأَئِمَّةِ مِنْ بُرْدَتِهِ وَ قَضِیبِهِ وَ سِلَاحِهِ وَ غَیْرِ ذَلِک.»
(این موضوع برای من مخفی نیست. به دوستداران من در بصره و غیر آن بگو، من نزد آنها خواهم آمد. و لا قوّة الّا باللَّه. سپس حضرت هر آنچه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که نزد ائمه بود، از قبیل عباء حضرت، چوبدستی و اسلحهٔ ایشان را بیرون آوردند و به من نشان دادند.)
راوی میگوید: به حضرت عرض کردم: چه وقت منتظر مقدم شما باشیم؟ حضرت فرمودند: سه روز بعد از رسیدن تو به بصره.(1)
محمّد بن فضل هاشمی میگوید: پس، من از خدمت حضرت مرخص شدم و به بصره رفتم. و در آنجا از جانشین امام موسی بن جعفر علیهما السلام از من سؤال کردند. گفتم: یک روز قبل از وفات حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام ایشان را ملاقات نمودم، به من فرمودند: من از دنیا میروم. وقتی مرا دفن نمودید، به مدینه برو و این امانتها را به فرزندم رضا علیه السلام برسان. او وصیّ من و صاحب
1) الخرائج و الجرائح، ج1، ص342.
امر بعد از من است. و من به دستور آن حضرت عمل کردم، و امانتها را در مدینه به علیّ بن موسی علیهما السلام رساندم. و ایشان وعده کردند که بعد از سه روز از رسیدن من به بصره، به بصره بیایند، و هر سؤالی که دارید از ایشان بپرسید.
عمرو بن هذّاب که تمایل به زیدیه و معتزله داشت، شروع به سخن کرد و گفت: ای محمّد! حسن بن محمّد از فضلای اهل بیت علیهم السلام است. و در ورع، زهد، علم و سن و سال، در حد بالایی است. و مثل علیّ بن موسی علیهما السلام جوانی نیست که اگر از مشکلات احکام از او سؤال کنند، نتواند پاسخ آن را بدهد.
حسن بن محمّد که همانجا حاضر بود گفت: ای عمرو! چنین مگو. با آن فضیلتهایی که از او گفته شد. و اینکه محمّد بن فضل است و میگوید: سه روز دیگر امام رضا علیه السلام [با طیّ الارض] به اینجا میآیند، همین کفایت میکند که دلیلی بر بزرگی ایشان باشد. سپس آن جمع متفرق شدند.
هنگامیکه روز سوم شد، ناگاه متوجه شدیم که آن حضرت به بصره آمدهاند. و در منزل حسن بن محمّد میباشند. و او از امام پذیرایی میکند. پس حضرت دستور دادند و فرمودند: ای حسن! جماعت شیعه و اشخاصی که با من کاری دارند را حاضر کن. و جاثلیق و رأس الجالوت (1)را نیز دعوت کن. و به همه بگو از آنچه میخواهند، سؤال کنند. از این رو همه اعم از زیدیه و معتزله جمع شدند، ولی نمیدانستند حسن آنها را برای چه جمع میکند.
وقتیکه همه حاضر شدند، منبری برای آن حضرت گذاشته شد، و حضرت بر فراز آن قرار گرفتند، و رو به حضار مجلس نمودند و فرمودند: السلام علیکم و رحمة اللَّه و برکاته. آیا میدانید چرا من سخنم را با سلام آغاز نمودم؟
گفتند: خیر. فرمودند: برای اینکه به شما آرامش بدهم. گفتند: خداوند تو را رحمت کند، تو کیستی؟ حضرت فرمودند: من علیّ بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علیّ بن حسین بن علیّ بن أبیطالب و فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم. امروز نماز صبح را با والی مدینه در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خواندهام بعد از اینکه نماز را خواندیم، نامهای را که شخصی از سوی صاحبش به او رسیده بود، را نشانم داد، و با من مشورت کرد. و من هم او را راهنمایی کردم و وعده دادم که بعد
1) «جاثلیق» رئیس نصاری (مسیحیان) در ممالک اسلامی بود. و زبان آنها سریانی بود. و «رأس الجالوت» بزرگ یهود و دانشمند آنان بود.
از نماز عصر، به مدینه برمیگردم تا جواب نامه را نزد من بنویسد و من به وعدهام عمل خواهم کرد. و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه.
آنگاه مردم گفتند: یابن رسول اللَّه! ما را همین قدر کفایت میکند و شما نزد ما راستگو هستید. و برای ثبوت امامت شما دلیلی دیگری لازم نیست. سپس برخاستند تا بروند، که حضرت به آنها فرمودند: بمانید و متفرق نشوید. من شما را در اینجا جمع نمودهام تا از من دربارهٔ هر آنچه میخواهید، سؤال کنید؛ از آثار نبوّت و علامتهای امامتی که آنها را مگر نزد ما اهل بیت، نمییابید. پس سؤالهایتان را بیاورید.
لذا عمرو بن هذّاب شروع کرد و گفت: محمّد بن فضل هاشمی، کلماتی درباره شما میگوید و مقاماتی برای شما قائل است که قلبها آن را قبول نمیکند. حضرت فرمودند: آنها چیست؟ گفت: محمّد بن فضل هاشمی میگوید: شما هر آنچه را خداوند نازل فرموده، میدانید و میتوانید به هر زبان و لغتی صحبت کنید. امام فرمودند: محمّد بن فضل راست میگوید. من آنها را به او خبر دادهام. پس بشتابید و سؤال کنید. عمرو بن هذّاب گفت: ما قبل از هر چیز شما را با زبان امتحان میکنیم. ما در این شهر افراد مختلف اعم از رومی، هندی، فارسی و ترکی زبان داریم. همهٔ آنها را حاضر میکنیم.
حضرت فرمود: پس تکلّم کنید به هر آنچه دوست دارید. ان شاء اللَّه به هر یک از شما با زبان خودتان پاسخ خواهم گفت. پس هر کدام از آنها با زبان و لغت خودشان مسألهای را پرسیدند و امام هم با لغت خودشان، به آنان پاسخ دادند. مردم بسیار تعجّب کرده و حیران ماندند. و تصدیق کردند که امام از خود آنها به زبانشان واردتر و فصیحتر است. سپس حضرت، به عمرو بن هذّاب توجّه نموده و فرمودند: اگر به تو خبر دهم که در همین أیّام به خون یکی از اقوامت، مبتلا میشوی (یعنی او را میکشی) مرا تصدیق میکنی؟ او جواب داد: خیر! چون غیب را فقط خدا میداند. حضرت فرمود: آری، اما آیا خداوند نمیفرماید:
(عالِمُ الْغَیبِ فَلا یظْهِرُ عَلی غَیبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ (1))
«خداوند، عالم به غیب است و کسی را از غیب خویش، آگاه نمیسازد مگر آن کس که از رسولان خود برگزیده است.»
1) سوره جن، آیه 7.
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نزد خداوند مرتضی میباشد و ما ورثهٔ همان رسول هستیم که خداوند او را از غیب خود و هر آنچه بخواهد، مطلّع و آگاه ساخته است. پس ما به آنچه در گذشته رخ داده است و آنچه در آینده تا روز قیامت رخ خواهد داد، آگاه هستیم. ای پسر هذّاب! آنچه به تو خبر دادم در ظرف پنج روز واقع خواهد شد. پس اگرآنچه را که به تو گفتم در این مدّت صورت نگرفت، پس من دروغگو و افترا زننده هستم. ولی اگر آنچه گفتم واقع شد پس بدان که تو رد کننده خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستی.
سپس امام فرمودند: چیز دیگری نیز هست و آن اینکه: آگاه باش که بزودی نابینا خواهی شد و چیزی را نمیبینی نه زمین و نه کوهی را. بعد از چند روز همانطور شد که امام فرموده بود. مطلب دیگر اینکه: تو بزودی به دروغ قسم خواهی خورد، لذا به مرض پیسی مبتلا میشوی. محمّد بن فضل میگوید: به خدا قسم! هر چه حضرت رضا علیه السلام فرموده بود، به سر عمرو بن هذّاب آمد. سپس امام رضا علیه السلام رو به جاثلیق کردند و فرمودند: آیا در انجیل، دلیلی بر پیامبری حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم هست؟ جاثلیق گفت: اگر چنین چیزی باشد، ما آن را انکار نمیکنیم. حضرت فرمودند: از «سکینه» که در سفر (1)سوم از کتاب انجیل است به من بگو. گفت: نامی از نامهای خدای متعال است که برای ما اظهار آن جایز نیست.
امام فرمودند: اگر برای تو ثابت کنم که آن اسم، محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و یاد او است و عیسای پیامبر، به آن اقرار کرده و آن را برای بنی اسرائیل بشارت داده است، اقرار میکنی؟ و در صدد انکار آن بر نمیآیی؟ گفت: اگر چنین کنی اقرار میکنم؛ چون من انجیل را رد نمیکنم و منکر آن نیز نمیشوم. حضرت فرمودند: پس بگیر برای من سفر سوم را که در آنجا نام محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ذکر شده و عیسی علیه السلام، به پیامبر اکرم، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بشارت داده است. جاثلیق گفت: این هم سفر سوم. حضرت، سفر سوم از انجیل را گرفته و خواند، تا رسید به نام پیامبر، سپس رو به جاثلیق نموده، فرمودند: این پیامبری که در اینجا توصیف شده است، کیست؟ جاثلیق عرض کرد: ایشان را توصیف کن.
حضرت فرمودند: چیزی از خود نمیگویم بلکه توصیف خدا را ذکر میکنم؛ او صاحب ناقه و عصا و کساء میباشد، پیامبر امّی است که نام مبارکش در تورات و انجیل نوشته شده است، و امر به معروف و نهی از منکر میکند و حلال و حرام خدا را بیان مینماید. طیبات و پاکیها را
1) لازم به تذکّر است که انجیل «سفر» ندارد و این اصطلاح مربوط است به تورات، شاید در اینجا تصحیفی رخ داده است و در اصل «الاصحاح الثالث» بوده.
حلال و خبائث و ناپاکیها را حرام مینماید. تکالیف و گناهان سخت را بر میدارد. و زنجیرهایی که مانع از پیمودن راه رستگاری و طریق عدل و مستقیم میشوند، را از بین میبرد. ای جاثلیق! تو را به حقّ عیسی- که روح خدا و کلمه او بود- آیا در انجیل این توصیفات را برای این پیامبر ندیدهای؟ جاثلیق سرش را پایین انداخت و دانست که اگر انکار کند، کافر خواهد شد. بعد گفت: آری، این صفات در انجیل هست و عیسی علیه السلام نام این پیامبر را آورده است. امام فرمودند: اکنون که انکار نکردی و به این مطالب اقرار نمودی، سفر دوم انجیل را نیز بیاور که در آنجا نام آن پیامبر و جانشینش (علیّ علیه السلام) و نام دخترش فاطمه و فرزندانش حسن و حسین علیهم السلام ذکر شده است.
وقتی جاثلیق و رأس الجالوت، مشاهده کردند که حضرت از آنها به کتابهایشان عالمتر است عرضه داشتند: قسم به خدا! چیزی فرمودید که رد و دفع آن برای ما امکان ندارد، مگر اینکه منکر تورات و انجیل و زبور بشویم. مطالب شما را موسی و عیسی بشارت دادهاند. ولی ما نمیدانستیم او محمّد صلی الله علیه و آله و سلم است. ولی اکنون چون شک داریم که آیا این محمّد، محمّد شما میباشد و یا محمّد دیگری است، نمیتوانیم به نبوّت او اقرار کنیم! امام فرمودند: چرا به شک چنگ میزنید، مگر از ابتدای خلقت تا به حال، خداوند کسی را مبعوث کرده است که نامش محمّد صلی الله علیه و آله و سلم باشد؟ و آیا غیر از محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ما، در کتابهای آسمانی «محمّد» دیگری دیدهاید؟ آنها از جواب بازماندند و گفتند: ما نمیتوانیم قبول کنیم که این محمّد، محمّد شما است؛ چون اگر به پیامبری او و جانشینی علیّ و فرزندان فاطمه [علیهم السلام] اقرار کنیم، به اجبار مسلمان شدهایم.
امام فرمودند: تو ای جاثلیق! در پناه خدا و پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم ایمان بیاور و از ناحیه ما، بدی به تو نمیرسد و از چیزی خوف نداشته باش. جاثلیق گفت: اکنون که مرا پناه دادی، نامهایی که ذکر نمودی، در تورات، انجیل و زبور آمده است. حضرت فرمودند: آیا سخنان تورات و انجیل و زبور راست است یا دروغ؟ گفت: بله راست است. و خدا جز حقّ نمیگوید. بعد از اینکه امام از جاثلیق اقرار گرفتند، رو به رأس الجالوت کرده، فرمودند: گوش کن ای رأس الجالوت! سفر فلان از زبور داوود را. رأس الجالوت گفت: بخوانید، خدا تو را و پدر و مادرت را مبارک گرداند. امام شروع کردند و سفر اول از زبور را خواندند. تا اینکه به نام محمّد، علیّ، فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام رسیدند. از این رو فرمودند: ای رأس الجالوت! تو را به خدا! آیا اینها در زبور داوود نیست؟ و به تو نیز مثل جاثلیق پناه میدهم. رأس الجالوت گفت: آری، عین مطالب و نامها در زبور آمده است.
حضرت فرمودند: تو را به حقّ ده معجزهای که خداوند به موسی بن عمران عنایت نموده است، قسم میدهم آیا این پنج تن، در تورات به عدل و فضل توصیف نشدهاند؟ گفت: آری، و اگر کسی منکر آن شود به خدا و پیامبرانش کافر گردیده است. امام رو به او کردند و فرمودند: فلان سفر از تورات را بیاور و شروع به خواندن نمودند. رأس الجالوت از خواندن و فصاحت و بلاغت حضرت، تعجّب کرد. وقتی امام به نام مقدس محمّد صلی الله علیه و آله و سلم رسیدند، رأس الجالوت گفت: آری، اینها احماد و دختر او، و الیا و شبر و شبیر هستند که معنای آن به عربی میشود: محمّد، علیّ، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام.
امام آن جزء از تورات را تا به آخر خواندند. سپس رأس الجالوت گفت: به خداقسم! ای پسر محمّد! اگر خوف از دست دادن ریاستی که بر تمام یهود پیدا کردهام، نبود به احماد (محمّد صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان میآوردم و دستورات شما را اطاعت میکردم. و قسم به خدایی که تورات را بر موسی و زبور را بر داوود و انجیل را بر عیسی نازل کرد، تا به حال کسی را ندیدم بهتر از شما تورات و انجیل و زبور را بخواند. و به بهترین بیان و فصاحت و بلاغت، آن را تفسیر کند. امام رضا علیه السلام تا ظهر با آنان بودند. وقتی ظهر شد، فرمودند: من نمازم را میخوانم و به مدینه بر میگردم تا به وعدهای که به والی مدینه دادهام و آن نوشتن جواب نامه صاحبش میباشد، وفا کنم. و فردا صبح نزد شما برمیگردم، ان شاء اللَّه.
راوی میگوید: بعد از اینکه امام نماز خود را خواندند، روانه مدینه شدند. صبح روز بعد، حضرت دو مرتبه برگشتند و دوباره همان مجلس، برپا شد. پس عدهای، کنیزی را آوردند و امام با او به زبان رومی صحبت کردند. و در این حال جاثلیق که با زبان رومی آشنا بود، گوش فرا میداد. حضرت به زبان رومی خطاب به آن کنیز فرمود: محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را بیشتر دوست داری یا عیسی علیه السلام را؟ گفت: تا زمانیکه محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را نمیشناختم، عیسی علیه السلام را بیشتر دوست داشتم. امّا بعد از اینکه محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را شناختم، او را بیشتر از حضرت عیسی علیه السلام و سایر پیامبران، دوست میدارم. جاثلیق به کنیز گفت: اگر مسلمان بشوی، دشمن عیسی علیه السلام میشوی؟! کنیز گفت: به خدا پناه میبرم! عیسی علیه السلام را دوست داشته و به او ایمان دارم ولی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نزد من محبوبتر است. آنگاه امام به جاثلیق فرمودند: آنچه را که این جاریه گفت، برای مردم بازگو کن و همچنین بازگو کن آنچه را که تو به او گفتی و او برای تو جواب گفت: پس جاثلیق نیز همه اینها را برای مردم بازگو نمود. سپس جاثلیق به امام عرضه داشت: ای فرزند محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در اینجا مردی سندی میباشد که مذهبش نصرانی است و میخواهد با شما به زبان سندی احتجاج
نماید. حضرت فرمودند: او را حاضر کنید. وقتیکه حاضر شد، امام علیه السلام با او به زبان خودش صحبت کردند و بعد سؤال و جوابهایی بین آن دو در مورد نصرانیت رد و بدل شد.
راوی میگوید: شنیدیم که مرد سندی میگوید: بثطی بثطی بثطلة. حضرت فرمودند: او به زبان سندی، به یگانگی خداوند گواهی میدهد. سپس امام علیه السلام در مورد حضرت عیسی و مریم با او صحبت کردند و او را قانع نمودند تا اینکه به زبان سندی گفت: «أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و أن محمّداً رسول اللَّه» و بعد کمربندش را بالا برد و علامتی که به رسم نصرانیت، میبستند، را به امام داد و عرض کرد: یابن رسول اللَّه! با دست خود، این را پاره کنید. و حضرت چاقویی طلب کردند و به وسیله آن، علامت را پاره کردند. سپس حضرت به محمّد بن فضل، دستور داد تا مرد سندی را به حمام ببرد و او را غسل دهد و لباس بپوشاند و با خانوادهاش به مدینه بیاورد.
وقتیکه بحث و گفتگوها تمام شد، حضرت فرمودند: آیا متوجّه شدید آنچه را که محمّد بن فضل در مورد من با شما مطرح کرده بود، درست بود؟ همه گفتند: آری، بلکه چندین برابر، بیشتر از آن را در شما دیدیم. و دیگر اینکه محمّد بن فضل میگوید: شما را به خراسان میبرند؟ حضرت فرمودند: محمّد راست میگوید؛ الّا اینکه مرا با شکوه، عزّت و جلال به آنجا میبرند.
محمّد بن فضل میگوید: در همانجا همگی به امامت حضرت گواهی دادند. و حضرت، شب را نزد ما سپری کردند و صبح هنگام با مردم خداحافظی کردند، و به من سفارشاتی فرمودند و قصد عزیمت نمودند. و من ایشان را بدرقه کردم تا اینکه میان دهی رسیدیم. حضرت به کناری رفته و چهار رکعت نماز بجا آوردند و بعد به من فرمودند: ای محمّد! برگرد و در پناه خدا باش و چشمانت را ببند. من نیز چشمانم را بستم. سپس حضرت فرمودند: چشمانت را باز کن. وقتی چشمانم را باز کردم، دیدم در بصره و کنار درب خانهام ایستادهام! و اثری از امام علیه السلام نیست.(1)
محمّد بن فضل میگوید: وقتیکه امام رضا علیه السلام میخواستند از بصره به مدینه برگردند، به من دستور دادند و فرمودند: به کوفه برو و شیعیان را جمع کن و به آنها خبر بده که من به آنجا خواهم آمد. و بعد به من فرمودند: در خانه حفص بن عمیر اقامت کن. من هم به کوفه رفتم و
1) الخرائج و الجرائح، ج1، ص341 تا 349.
دستورات آن حضرت را انجام دادم. روزی با نصر بن مزاحم بودم که «سلام»، خادم امام رضا علیه السلام از کنار ما عبور کرد. لذا فهمیدم که امام رضا علیه السلام به خانه حفص بن عمیر آمدهاند.
از این رو به آنجا رفتم و دیدم امام در آنجا هستند. پس به حضرت سلام کردم. سپس امام رضا علیه السلام به من فرمودند: غذایی آماده کن. گفتم: همه چیز آماده است. فرمودند: خدا را شکر که موفّق شدی. پس بلافاصله شیعیان را دعوت نمودم و آنها را از حضور حضرت با خبر کردیم و همه حاضر شدند. وقتیکه غذا خوردند، امام رو به من فرمودند: ای محمّد! ببین در کوفه از متکلمین و دانشمندان چه کسانی هستند؟ پس آنان را نزد من حاضر کن. پس من نیز آنان را حاضر نمودم.
آنگاه امام خطاب به آنها فرمودند: از آنجائی که خداوند متعال مرا بر تمام کتابهای آسمانی دانا نموده است، میخواهم همان مجلس سودمندی را که در بصره برقرار کردم در اینجا نیز برقرار کنم. سپس امام رضا علیه السلام رو به جاثلیق کوفه - که شخصی دانشمند و در بحث و جدل، معروف بود - نمودند و فرمودند: ای جاثلیق! آیا میدانی برای حضرت عیسی علیه السلام صحیفهای وجود داشت که در آن اسم پنج تن بود که بر گردنش آویزان کرده بود. و اگر حضرت، در مغرب بود و میخواست به مشرق برود، صحیفه را میگشود و خداوند متعال را به نام یکی از آنان قسم میداد که زمین زیر پای او پیچیده شود و در یک لحظه از مغرب به مشرق و از مشرق به مغرب، سیر میکرد؟
جاثلیق گفت: من جریان این صحیفه را نمیدانم ولی بدون تردید اسماء پنجگانه همراه او بود که به آنها یا یکی از آنان توسّل میجست. و خداوند نیز آنچه میخواست به برکت آن نامها به او عطا میکرد. حضرت فرمودند: اللَّه اکبر! همین که نامها را قبول داری، همین کافی است. و دیگر فرق نمیکند که به صحیفه اقرار کنی یا نه. ای مردم! بر گفتار او شاهد باشید.
سپس فرمودند: ای مردم! آیا کسی که با طرف مقابلش به دین و کتاب و پیامبر و شریعت او، احتجاج کند، با انصافترین مردم نیست؟ گفتند: آری. بعد حضرت فرمودند: بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کسی امام است که قیام کند به آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آن قیام کرده است و بتواند کارهای او را انجام دهد. و امامتش را با دلایل و براهین، ثابت کند. رأس الجالوت گفت: دلایل امامت چیست؟ حضرت فرمودند: اینکه امام، به تورات، انجیل، زبور و قرآن، احاطه داشته باشد و با هر کدام به کتاب خودشان احتجاج کند. و اینکه همه زبانها را بداند و با اهل هر زبانی، به زبان خودش، مباحثه کند. و افزون بر اینها، باید از هر آلودگی و عیبی، پاک باشد. و همچنین عادل، با انصاف، حکیم، دلسوز و مهربان، بردبار، اهل بخشش و گذشت، راستگو و نیکوکار، صمیمی،
امین و مطمئن باشد. و امور مردم را حلّ و فصل کند. نصر بن مزاحم ایستاد و گفت: یابن رسول اللَّه! در مورد جعفر بن محمّد علیهما السلام چه میگوئید؟
حضرت فرمودند: چه بگویم دربارهٔ امامی که امّت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم همگی و به اتفاق، گواهی دادهاند که او داناترین اهل زمان خودش بود! گفت: در مورد موسی بن جعفر علیهما السلام چه میگوئید؟ امام فرمودند: ایشان هم همانطور بودند. نصر گفت: مردم در امر او سرگردان و متحیر هستند. حضرت فرمودند: حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام در برههای از زمان زیستند که با نبطیها به زبان خودشان و با خراسانیها به زبان فارسی و با رومیان، به رومی و با غیر عرب، به زبان خودشان، سخن میگفتند. و علماء و بزرگان یهود و نصاری، از نقاط دور میآمدند و حضرت با آنان با کتاب و زبان خودشان بحث و احتجاج مینمودند.
و وقتی عمر مبارکشان به پایان رسید، توسط شخصی نامهای برای من فرستاد که: ای پسرم! اجلم فرا رسیده و عمرم به آخر رسیده است، و تو جانشین پدرت هستی. همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هنگام رحلتشان علیّ علیه السلام را خواستند و به ایشان وصیت نمودند و صحیفهای به ایشان دادند که در آن، نامهای پیامبران و جانشینان آنها بود. بعد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: ای علیّ! نزدیکتر بیا، وقتی امام نزدیک شدند، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عبای مبارک خود را بر سر حضرت کشیدند و فرمودند: زبانت را بیرون بیاور. وقتی حضرت علیّ علیه السلام زبان خود را بیرون آوردند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم انگشتر خود را به زبان ایشان کشیدند و فرمودند: زبانم را در دهانت بگذار و آن را بمک و هر چه در دهانت آمد را، فرو ببر.
حضرت علیّ علیه السلام نیز دستور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را اجراء کردند آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: خداوند متعال به شما فهماند، آنچه به من فهمانده بود و بینش شما را به اندازهٔ من قرار داده و دانش شما را نیز به همان مقدار که به من مرحمت نموده بود، قرار داده است، به جز اینکه پیامبری بعد از من نخواهد بود. سپس همینگونه امامی، بعد از امام دیگر خواهد بود. از این رو بعد از درگذشت موسی بن جعفر علیهما السلام من به هر زبانی آشنا شدم و به تمام کتابها و آنچه بوده و خواهد آمد، بدون تعلّم اطلاع پیدا کردم. و این سِرّ انبیاء علیهم السلام است که خداوند در آنها به ودیعه قرارداده است و انبیاء علیهم السلام آن را به اوصیاء خود ودیعه میدهند و کسی که آن را نشناسد و در مورد آن تحقیق نکند راه به جایی نبرده است و لا قوة الا باللّه.(1)
1) الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 341 تا 351.
حسین بن عمر بن یزید بر امامت حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام توقّف کرده بود و امام رضا علیه السلام را بعد از آن حضرت، امام نمیدانست، از همین رو نقل کرده است:
روزی به همراه پدرم نزد امام کاظم علیه السلام رفتیم و پدرم هفت سؤال مطرح کرد که حضرت شش سؤال او را پاسخ دادند. امّا پس از گذشت مدّت زمانی از این جریان، من با خود گفتم: همان سؤالها را از فرزندشان، حضرت رضا علیه السلام میپرسم، اگر همانند پدرشان پاسخ دادند، ایشان نیز امام و حجّت خدا میباشد. از این رو چون نزد ایشان رفتم و سؤالها را مطرح کردم، همانند پدرشان، امام کاظم علیه السلام حتّی بدون تفاوت در یک حرف، پاسخ مرا دادند و از جواب هفتمین سؤال خودداری نمودند. و هنگامیکه خواستم از محضر حضرت رضا علیه السلام خداحافظی کنم، به من فرمودند:
«إِنَّهُ لَيْسَ أَحَدٌ مِنْ شِيعَتِنَا يُبْتَلَي بِبَلِيَّةٍ أَوْ يَشْتَكِي فَيَصْبِرُ عَلَي ذَلِكَ إِلَّا كَتَبَ اللَّهُ لَهُ أَجْرَ أَلْفِ شَهِيد.»
(هیچیک از شیعیان ما نیست که به بلائی گرفتار شود و یا بیمار گردد و بر آن بلا و مرض شکیبائی ورزد، جز اینکه خدا اجر هزار شهید را برایش مینویسد.)
هنگامیکه این فرمایش حضرت را شنیدم، در فکر فرو رفتم که حضرت این سخن را به چه مناسبتی بیان و مطرح نمودند؛ و با حضرت وداع کردم. و رهسپار شدم. امّا در بین راه عرق المدینی (1)در آوردم. و از این جهت مرض سختی کشیدم، چون سال آینده شد و به حجّ رفتم و خدمت حضرت رسیدم، هنوز اندکی از درد باقیمانده بود، از این رو به حضرت شکایت کردم و عرض نمودم: قربان شما شوم، به پای من، دعای دفع بلائی بخوانید - و پای خود را در برابر حضرت دراز کردم – حضرت به من فرمودند: این پای تو مشکلی ندارد و بر آن باکی نیست، پای سالمت را به من نشان بده، پس پای سالم خود را در برابر حضرت دراز کردم. حضرت دعای تعویذ خواندند، وقتی بیرون رفتم، طولی نکشید که آن ریشه بیرون آمد و دردش کم شد.(2)
بعد از شهادت حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام برخی امامت حضرت رضا علیه السلام را قبول نکردند و بر امامت حضرت امام موسی کاظم علیه السلام توقف نمودند. که به آنها واقفیه میگفتند. فرقة واقفیة دارای خصوصیات و ویژگیهایی بودند که با بررسی و توجه به آنها، علت رشد سریع آنها نیز معلوم خواهد شد. مهمترین ویژگیِ فرقه واقفیه، رهبران آن بودند، که سهمبسزایی در گسترش و رشد سریع این فرقة در بین عامّه مردم و حتّی در بین برخی از خواصّ شیعه داشتند و افراد بسیاری را به خود جذب کردند.
سران این فرقة، از جایگاه علمی و اجتماعی بالایی در بین مردم برخوردار بودند، و روایات بسیاری را از اهل بیت علیهم السلام نقل کرده بودند. به طوریکه رهبران این گروه و تعداد زیادی از کسانی که به آنان پیوستند، از فقهای بزرگ شیعه محسوب میشدند و جایگاه والایی در نزد شیعیان داشتند که این موضوع، تعداد زیادی از شیعیان را به آنان ملحق میکرد و یا حداقل برخی از شیعیان را در حالت شک و حیرت قرار میداد. چرا که برخی از آنها از وکلای حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام در أخذ و نگهداری وجوهات شرعیه بودند، و از طرف حضرت برای این کار برگزیده شده بودند. و این امر موجب گردید تعداد قابل ملاحظهای از مردم به آنها اعتماد کرده و به واقفیه ملحق گردند.
یعنی شیعیان با احتساب اینکه این افراد، افراد موثق و قابل اعتمادی برای امام قبلی بودهاند، به سوی آنان کشیده میشدند. امتیاز دیگری که سران و رؤسای واقفیه داشتند، جایگاه آنان به عنوان راوی احادیث بوده است. چرا که آنان روایتهای زیادی در بخشهای مختلف فقه، کلام، تفسیر و ... نقل کرده بودند که در بین آن روایات، روایاتی وجود داشت که آنها میتوانستند تا حدودی با تحریف قسمتی از آن روایات، از آنها برای اثبات عقائد باطل خود استفاده کنند. و همین مسأله شیعیان امامیه را در برخورد با پذیرش روایات آنها دچار مشکل میکرد. پس رهبران فرقه واقفیه که با عناوین فقیه، وکیل و راوی در بین مردم شناخته شده بودند و مورد اعتماد شیعیان بودند، نقش قابل ملاحظهای در کشاندن مردم به سوی این فرقه داشتند.
در پدید آمدن فرقه واقفیه، پارهای از عوامل دخیل بودهاند که از آن جمله است:
انگیزههای اقتصادی، یکی از مسائلی بود که در به وجود آمدن و گسترس این فرقة نقش به سزائی داشت و همانگونه که قبلاً نیز اشاره شد، برخی از سران فرقه واقفیه از طرف حضرت امام کاظم علیه السلام مأمور أخذ وجوهات شرعیه از شیعیان، و فرستادن آن اموال برای حضرت بودند. اما از آن جائیکه حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام سالها در زندان بودند وجوهات زیادی نزد آنها جمع شده بود. و همین فراوانی اموال، سبب انکار شهادت امام کاظم علیه السلام از سوی آنان شد. به طوریکه بنیانگذاران و سران اولیه فرقه واقفیه، سه وکیل به نامهای علیّ بن أبیحمزه بطائنی، زیاد بن مروان قندی و عثمان بن عیسی رواسی بودند.(1)
آنان به جهت تصاحب این اموال ادعا کردند که حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام زنده و غایب است. چرا که در صورت اقرار به امامت حضرت رضا علیه السلام ناچار بودند آن اموال را تحویل ایشان بدهند. از این روی نه تنها اموال را غصب کردند بلکه از این امکانات مالی جهت فریب دادن شیعیان دیگر مانند؛ حمزة بن بزیع، ابن مکاری، کرام خثعمی و دیگران استفاده کردند.
یونس بن عبدالرحمان بر این حقیقت تصریح میکند و میگوید: در زمان رحلت امام کاظم علیه السلام وکلای حضرت اموال فراوانی را که مربوط به امام علیه السلام بود، در اختیار داشتند و این، سبب توقف آنان گردید. [زیاد بن مروان قندی هفتاد هزار دینار و علیّ بن أبیحمزه بطائنی سی هزار دینار را نزد خود نگاه داشتند].
از این رو من با آنان مخالفت کردم و طبق وصیت امام کاظم علیه السلام مردم را به طرف حضرت رضا علیه السلام دعوت کردم، روزی آن دو نزد من آمدند و گفتند: چرا چنین سخن میگویی؟! اگر مال و ثروت میخواهی بینیازت میکنیم. و ده هزار دینار به تو میدهیم، برای آنکه ساکت شوی. به آن دو گفتم: ما از ائمه علیهم السلام روایت داریم که هرگاه بدعتهایی آشکار شود، عالمان باید علم خود را اظهار کنند. وگرنه نور ایمان از آنان سلب میشود و من در هر حال، تلاش در راه خدا را رها نخواهم کرد. آن دو نفر کینهٔ مرا به دل گرفتند و به من ناسزا گفتند.
سومین نفر؛ عثمان بن عیسی رواسی وکیل امام کاظم علیه السلام در مصر بود و اموال بسیاری را در اختیار داشت. امام رضا علیه السلام سفیری نزد او فرستاد و دستور تحویل وجوهات را صادر فرمود؛ عثمان بن عیسی در جواب نوشت: پدر شما زنده است. حضرت در پاسخ مرقوم فرمودند: پدر من از دنیا رخت بربستهاند و ما ارث ایشان را تقسیم کردیم و این خبر حتمی است. عثمان بن عیسی
1) الغیبه، ص611.
بار دیگر در پاسخ نوشت: اگر پدر شما زنده باشد، شما را حقّی در این اموال نیست و اگر از دنیا رحلت کرده است، به من دستور ندادهاند اموال را به شما تحویل دهم.
دربارهٔ یکی دیگر از واقفیان؛ منصور بن یونس برزج نیز همین علت ذکر شده است. او با اینکه به دستور امام کاظم علیه السلام خدمت علیّ بن موسی علیهما السلام رسید و جانشینی ایشان را تبریک گفت، ولی بعد از شهادت امام هفتم علیه السلام این حقیقت را انکار کرد و تنها دلیلش این بود که اموالی را که مربوط به مقام امامت بود، تصاحب کند.(1)این در حالی است که تا قبل از این قضایا خود این افراد به امامت امام رضا علیه السلام اقرار کرده بودند. مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) از زیاد بن مروان قندیّ نقل کرده است:
«بر امام کاظم علیه السلام وارد شدم و فرزند ایشان علیّ علیه السلام نیز حضور داشتند، امام کاظم علیه السلام فرمودند: زیاد! این شخص نوشتهاش نوشته من است، گفتارش گفتار من است، فرستادهاش فرستاده من است، و هر مطلبی بگوید همان است که او گفته است.»
مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) بعد از نقل این روایت میگوید: زیاد بن مروان قندیّ خود، این حدیث را نقل کرد ولی بعد از فوت امام کاظم علیه السلام منکر آن شده و از جمله واقفه گردید و آن قسمت از اموال موسی بن جعفر علیهما السلام را که نزد خود داشت، حبس و ضبط نمود و به حضرت رضا علیه السلام مستردّ نکرد.(2)
طبق این روایت، اگر نگوییم همه وکلای امام کاظم علیه السلام و همه آنهائی که بر حضرت رضا علیه السلام توقف کردند، وقفشان به خاطر حبّ مال و دنیادوستی بوده، میتوانیم بگوییم بیشتر آنها چنین بودهاند؛ البته مرحوم کشی (قدس سره) در کتاب رجال خود عبارتی دارد که دلیل بر توبه عثمان بن عیسی و فرستادن اموال خدمت امام رضا علیه السلام است. وی میگوید:
«أن عثمان بن عیسی کان واقفیاً، و کان وکیل أبیالحسن موسی علیه السلام، و فی یده مال فسخط علیه الرضا علیه السلام . قال: ثم تاب عثمان و بعث إلیه بالمال...» (3)
از دیگر روایاتی که حبّ مال را دلیل بر وقف معرفی میکند، روایتی است که علامه مجلسی رحمة الله از غیبت شیخ طوسی رحمة الله نقل کرده است:
«حسین بن احمد بن حسن بن علیّ بن فضال نقل کرده، پیش عمویم، علیّ بن حسن بن فضال، پیرمردی از اهل بغداد می آمد، که با عمویم شوخی داشت؛ یک روز به عمویم گفت: در دنیا بدتر از شما شیعیان وجود ندارد. عمویم به او گفت: چرا خدا لعنتت کند؟ گفت: من داماد احمد بن أبیبشر سراج هستم؛ او هنگام مرگش به من گفت: من ده هزار دینار امانت از موسی بن جعفر علیهما السلام پیش خود دارم و بعد از مرگ ایشان به فرزندشان پرداخت نکردم و شهادت دادم که ایشان نمرده اند. شما را به خدا، شما را به خدا! مرا از آتش جهنم نجات دهید، و این پول را تسلیم حضرت رضا علیه السلام کنید. میگفت: به خدا قسم ما پس از مرگ او یک ذره هم پول از ارثش کنار نگذاشتیم و او را رها کردیم تا در آتش جهنم بسوزد.» (1)
مطلب دیگری که مؤید این مسأله میباشد، روایت مرحوم کشی (قدس سره) دربارهٔ منصور بن یونس بزرج است، یکی از کسانی که در زمان حیات امام کاظم علیه السلام و به دستور آن حضرت، وصایت و جانشینی را به امام رضا علیه السلام تبریک و تهنیت گفته بوده است. ولی پس از وفات امام کاظم علیه السلام به خاطر اموالی که در نزدش بود، جانشینی و امامت حضرت رضا علیه السلام را انکار نمود است.(2)
سوء برداشت از روایات و جعل و تحریف آنها دلیل دیگری بود که موجب به وجود آمدن فرقه واقفیه شد، و باعث شد افراد زیادی به تردید و یا گمراهی بیفتند. شاید بتوان گفت کسانی که بر امام کاظم علیه السلام توقف کردند دو دسته بودند:
اوّل: پایهگذاران اصلی، که عمدتاً کسانی بودند که به خاطر منافع مادی و دنیوی و از روی آگاهی، بر امام هفتم علیه السلام توقف کردند، و در این راه شروع به مبارزه با امام هشتم علیه السلام نمودند و با هر وسیلهای سعی در توسعه آن فرقه داشتند.
دوم: کسانی بودند که معمولاً تحت تأثیر آموزهها و تبلیغات دسته اوّل، دچار تردید شدند و به گمراهی کامل افتادند. و از آنجا که لازمه توقف بر هر امامی، ملازم با مهدی خواندن آن امام و در نتیجه مترتب شدن دیگر امور و شرایط مهدی بر وی بود، قطعاً از روایات، تفسیر نادرست و برداشتهای غلط به مردم ارائه میشده است و طبیعتاً مردم را دعوت به خود میکردند، تا زمان ظهور فرا برسد. علامه مجلسی رحمة الله، نمونههایی از این موارد را ذکر کرده، و سپس نقد و رد نمودهاند. از جمله اینکه واقفیه به حدیثی از امام صادق علیه السلام استدلال میکردند که آن امام در هنگام تولد فرزندش، امام کاظم علیه السلام، به حمیدة بربریه مادر امام کاظم علیه السلام فرمودند:
«یا حمیدة! بخ بخ حل الملک فی بیتک.» (1)
(مبارک باد تو را، مبارک باد تو را که مُلک به خانه تو درآمد.)
علامه مجلسی رحمة الله در نقد این استدلال واقفیان مینویسد، گفته شده است: از کجا دانستید که مراد امام صادق علیه السلام از مُلک در این حدیث، امامت امام کاظم علیه السلام بر مردم و وجوب اطاعتش بر جمیع خلق نبوده است؟ و چه دلیلی دارید که فرمایش آن حضرت به حمیده، این معنا را دارد که امام کاظم علیه السلام، قائم به سیف خواهد بود؟ (2)
همچنین واقفیه روایت کردهاند که از امام صادق علیه السلام در مورد اسم «قائم» سؤال شد و آن حضرت فرمودند:
«اسمه اسم حدیدة الحلاق.» (3)
(نام او نام آهن سرتراش است.)
و سپس استدلال میکردند که موسی در لغت عرب به معنی تیغ سر تراش میباشد. و مهدی موعود ایشان میباشند.
علامه مجلسی رحمة الله در رد این ادعای آنها گفته شده است، این حدیث مشهور نمیباشد و صحت آن مورد مناقشه میباشد. مضافاً بر اینکه منظور امام از آن روایت، قائم به امر امامت بعد از خودش بوده و نه قائم به سیف؛ چرا که میدانیم که هر امامی، قائم به امر امامت بعد از پدرش میباشد.(1)
روایت دیگری که مورد سوء استفاده واقفیان قرار گرفته بود، روایتی بود که از ابوبصیر نقل میکردند که امام صادق علیه السلام فرموده:
«علی رأس السابع منا الفرج.» (2)
(همراه با دوران هفتمین فرد ما، گشایش ایجاد خواهد شد.)
شیخ طوسی رحمة الله در پاسخ مینویسد: مقصود این روایت هفتمین فرد با آغاز امامت امام جعفر صادق علیه السلام میباشد، برای اینکه ظاهر فرمایش حضرت که فرمودند: «از ما»، اشاره به خود ایشان دارد. و در این روایت : «السابع من أولنا؛ هفتمین از ابتدای ما.» نیامده است. تا استدلال شما صحیح باشد.(3)
تحریف دیگری که در این زمینه واقع شده، گزارشی است که امام رضا علیه السلام قسمتی از آن را جعلی و دروغ خواندند و تحریف در آن را گوشزد فرمودند. ماجرای آن بدین شرح است که شخصی از امام رضا علیه السلام در مورد پدرشان پرسید و آن حضرت در جواب فرمودند:
«مضی کما مضی آباؤه:. قلت: فکیف أصنع بحدیث حدثنی به زرعة بن محمّد الحضرمی، عن سماعة ابن مهران، إن أبا عبد اللّه علیه السلام قال: إن إبنی هذا فیه شبه من خمسة أنبیاء، یحسد کما حسد یوسف علیه السلام و یغیب کما غاب یونس و ذکر ثلاثة أخر. قال:کذب زرعة لیس هکذا حدیث سماعة، إنما قال: صاحب هذا الأمر یعنی القائم علیه السلام فیه شبه من خمسة أنبیاء،و لم یقل ببنی.» (4)
(پدرم همانند پدرانش از دنیا رفته است. آن شخص پس از شنیدن پاسخ امام، عرض کرد: پس با این حدیثی که زرعة بن محمّد حضرمی از سماعة بن مهران از امام صادق علیه السلام نقل کرده چه کنم؟ در آنجا که امام صادق علیه السلام میفرمایند: همانا این فرزندم (امام کاظم علیه السلام)، به پنج تن از پیامبران شباهت دارد؛ بر او حسد ورزیده شد، همان طورکه بر یوسف حسد ورزیده شد، و غایب میشود همان طورکه یونس غایب شد و سه مورد دیگر را ذکر نکرد. امام رضا علیه السلام در پاسخ او فرمودند: زرعة دروغ گفته، حدیث سماعة اینگونه نیست. امام صادق علیه السلام فرمودند: صاحب این امر یعنی قائم علیه السلام به پنج تن از پیامبران شباهت دارد و نفرمودند: فرزندم.)
همانگونه که ملاحظه کردید راوی حدیث برای اینکه روایت را طبق عقیده خود جعل و تحریف کند به جای کلمهٔ «القائم»، کلمهٔ «ابنی» قرار داده است.
تلاشهای واقفیان عامل دیگری در گسترش فرقه واقفیه بوده است. واقفیان برای اثبات عقایدشان از هیچ کاری دریغ نمیکردند. ولی مهمترین اقداماتی که انجام دادند عبارتند از:
تبلیغ اعتقادات خود با انجام امور فرهنگی از قبیل نوشتن کتاب، تعلیم و تربیت شاگرد و نیز جعل و تحریف احادیث که ما به شرح بیشتر آنها میپردازیم:
نوشتن کتاب: واقفیان برای اثبات اعتقادات خود کتابهای زیادی نوشتند. نکتهای که بیشتر قابل ملاحظه است، تألیف کتابهایی توسط آنها در موضوع غیبت حضرت مهدی علیه السلام است. و روایاتی که از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام برای حضرت ولیّ عصر علیه السلام وارد شده بود را به حضرت امام کاظم علیه السلام تطبیق میکردند.
علیّ بن حسن طاطری کوفی که از او به عنوان دانشمندترین فرد در میان واقفیه یاد شده است کتابهای زیادی در دفاع از مذهبش نوشت. شمار کتابهایش را بیش از سی کتاب ذکر کردهاند. که از جمله آنها کتابی تحت عنوان الغیبة است.(1)
حسن بن محمّد بن سماعة که در واقفیگری متعصب خوانده شده است، یکی دیگر از فقهاء و شیوخ واقفیه بوده و تألیفات زیادی از جمله کتابی با نام الغیبة داشت.(2)
علیّ بن احمد علوی موسوی یکی دیگر از سران واقفیه، در دفاع از مذهبش کتاب نوشته بود ظاهراً کتابهای الغیبة که از نخستین روزهای به وجود آمدن واقفیه، نگارش آنها آغاز شد، پایههای این فرقه را به شدت محکم کرد.(1)
تعلیم و تربیت شاگرد: یکی دیگر از روشهایی بود که سران واقفیه برای گسترش اعتقادات خود از آن بهره بردهاند. گفته میشود که در کوفه مسجدی بوده است و زرعة بن محمّد حزرمی در آن اقامه جماعت مینموده و برای تعلیم و تعلّم از آن استفاده میکرده است. و گفتهاند حسن بن محمّد بن سماعة که خود از فقهاء و شیوخ واقفیه بوده است، شاگردی علیّ بن حسن طاطری را میکرده و از او بهره برده است.(2)
جعل و تحریف احادیث و پراکندن شایعات: از دیگر اقدامات واقفیه بوده است. و برخی از محدّثان واقفی با احادیث جعلی و تفسیرهای نادرست از روایات، در جهت حمایت از فرقه واقفه تلاشهای زیادی انجام میدادند. زرعة بن محمّد، از واقفیانی بود که با جعل و تحریف بخشی از روایت منسوب به امام صادق علیه السلام، عدهای را دچار شک و تردید و گمراهی کرده بود. که قبلاً روایت آن را ذکر کردیم.
از دیگر واقفیانی که به عنوان جاعل حدیث معروف میباشد، قاسم بن اسماعیل قرشی است. علیّ بن رباح دربارهٔ او خبری بدین صورت آورده، که به قاسم قرشی گفته که چند حدیث از محمّد بن أبیحمزه شنیده است؟ قاسم بن اسماعیل در پاسخ وی گفته است، که فقط یک حدیث از وی شنیده است. ابن رباح در ادامه روایت، نقل میکند که با وجود این گفته، وی پس از مدّتی به نقل روایات زیادی از محمّد بن ابیحمزه پرداخت. همچنین ابن رباح میگوید که از همین قاسم پرسیدم که چند روایت از حنان شنیده است؟ وی گفت: چهار یا پنج حدیث. ولی بعد از آن، احادیث فراوانی را از او نقل کرد.(3)
پراکندن شایعات، یکی دیگر از روشهای مبارزاتی فرقه واقفیه بوده است. آنان در این روش، روایاتی را در مورد علت پذیرش امامت امام رضا علیه السلام توسط برخی از بزرگان اصحاب امام رضا علیه السلام - مثل صفوان بن یحیی - را از افرادی ناشناخته ذکر میکردند که این احادیث، ضعیف و
ناقلان و راویاتشان نیز مورد اعتماد نبودند. و اینگونه قصد کوبیدن سران و بزرگان شیعه و نیز اثبات عدم درستی عقاید آنها را داشتند. چنانکه آنان، روایتی را از علیّ بن معاذ نقل کردند، که وی در مورد علت پذیرش امامت حضرت امام رضا علیه السلام از صفوان بن یحیی پرسیده است، و صفوان در پاسخ او گفته است که پس از نماز و دعا با استخاره به امامتِ امام رضا علیه السلام یقین پیدا کرده است.
آنان همچنین از علیّ بقباقه روایت کردند، که وی از صفوان بن یحیی و جمعی دیگر از بزرگان شیعه پرسیده است که چگونه به امامت امام رضا علیه السلام یقین پیدا کردهاند؟ همگی گفتهاند که پذیرش امامتِ حضرت امام رضا علیه السلام توسط آنان، برگرفته از گفته بزنطی بوده است. که در آن زمان کودک بوده است.
تعارض در این دو روایت کاملاً مشهود است و در هر دو روایت قصد کوبیدن افرادی بزرگ مثل صفوان بن یحیی و در نتیجه کوبیدن طرفداران امامت امام رضا علیه السلام کاملاً آشکار است. چنانکه در روایت اول بیان شده که صفوان، پاسخ داده که در نتیجه نماز و نیایش و استخاره به امامت امام رضا علیه السلام یقین حاصل نمودم و در روایت دوم بیان شده که وی و چند تن از بزرگان گفتهاند که در نتیجه گفته بزنطی به امامت امام رضا علیه السلام یقین پیدا کردهاند. اینگونه روایات نشان دهنده تلاش زیاد واقفیان، و در جهت ناحقّ و بیاساس جلوه دادن امامت حضرت امام رضا علیه السلام و طرفدارانش بوده است.(1)
تطمیع: سران اولیه واقفیه با طرح ادعای زنده بودن امام هفتم علیه السلام و توقف بر امامت ایشان، اموال زیادی را به دست آوردند و برای اینکه اهداف و انگیزههای اصلی آنان یعنی تصرف اموال، برای مردم آشکار نشود، به وسیله همین اموال به ترویج عقاید بدعتآمیز خود پرداختند و کوشیدند تا از این طریق، عدهای از شیعیان و بزرگان اصحاب امام را نیز با خود هم داستان کنند. یکی از بزرگان اصحاب امام که سران واقفه با دادن رشوه، سعی در جلوگیری از دعوت او برای امام رضا علیه السلام داشتند، یونس بن عبدالرحمن بوده است. یونس بن عبدالرحمن، خود نقل میکند که وقتی مشغول تبلیغ و دعوت مردم به امامت امام رضا علیه السلام بودم، زیاد بن مروان قندی و علیّ بن ابیحمزه بطائنی، برایش پیغام فرستادند و گفتهاند که اگر از تبلیغ و دعوتش برای امام رضا علیه السلام دست بردارد، او را بینیاز کرده، ده هزار دینار برایش ضمانت میکنند. امّا یونس با نقل روایتی از
1) رفتار شناسی امام رضا علیه السلام و فرقهها درون شیعه، ص 115.
صادقین و اینکه حاضر نیست در هیچ حالی جهاد در راه امر خدا را ترک کند، به آنان پاسخ رد میدهد که همین امر باعث دشمنی آن دو، با یونس میشود.(1)
شبهه افکنی: آنها با ایجاد شبهه در ذهن شیعیان سعی در سست کردن آنها و سپس جذب حداکثری مردم را داشتند، به هر صورت چند چیز را در بین مردم مورد تردید قرار میدادند، که عبارت است از:
اصرار بر زنده بودن امام هفتم علیه السلام : پافشاری واقفیه بر زنده بودن امام کاظم علیه السلام باعث شده بود که امام رضا علیه السلام بارها با دلایل محکم، این شبهه را رد کند. نمونهای از آن ماجرای عثمان بن عیسی رواسی بوده که ملاحظه میشود در اکثر روایات واقفیه، این مطلب ذکر شده است.
شبهه غسل امام قبلی: یکی از شبهاتی که واقفیه در مورد امامت امام رضا علیه السلام مطرح کرده بودند، این بود که میگفتند:
«إن الإمام لا یغسله إلا الإمام.» (2)
(امام جز به وسیله امام غسل داده نمیشود.)
آنها با تمسک به روایت مذکور و اینکه امام کاظم علیه السلام در زندان بغداد وفات یافته بود، و در آن زمان امام رضا علیه السلام در مدینه به سر میبرده، به انکار امامت امام رضا علیه السلام میپرداختند. در این مورد، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره) نقل کرده است:
«قلت له: إنّهم یحاجّونا، یقولون: إنّ الإمام لا یغسّله إلاّ الإمام قال: ما یدریهم من غسّله، فما قلت لهم؟ قال: فقلت: جعلت فداک قلت لهم:إن قال مولای إنّه غسّله تحت عرش ربّی فقد صدق و إن قال: غسّله فی تخوم الأرض فقد صدق، قال: لا هکذا فقلت: فما أقول لهم؟ قال: قل لهم: إنّی غسّلته، فقلت: أقول لهم إنّک غسلته؟ فقال: نعم.» (3)
(به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم: واقفیه با ما مشاجره میکنند و میگویند: امام را جز امام غسل نمیدهد (و میگویند چگونه میشود با اینکه موسی بن جعفر علیهما السلام در بغداد به شهادت رسیده است، امام شما او راغسل داده باشید، در حالیکه امام شما در آن زمان در مدینه بوده است.) حضرت فرمودند: آنها چه میداند چه کسی ایشان را غسل داده است؟ تو به آنها چه جوابی دادی؟ عرض کردم: قربانت شوم، من به آنها گفتم: اگر مولایم بگوید، خودم ایشان را در زیر عرش پروردگار غسل دادهام راست گفته است، و اگر بگویند در دل زمین غسل دادهام راست گفته است. حضرت فرمودند: این چنین نگو. عرض کردم: پس چه بگویم. فرمودند به آنها بگو من پدرم را غسل دادهام. عرض کردم : به آنها بگویم شما حضرت را غسل دادهاید؟ حضرت فرمودند: آری.)
و در روایت دیگری آمده است:
«قلت للرضا علیه السلام : إنّ الإمام لا یغسّله إلاّ الإمام؟ فقال: أما تدرون من حضر لغسّله؟ قد حضره خیر ممّن غاب عنه الذّین حضروا یوسف فی الجبّ حین غهب عنه أبواه و أهل بیته.» (1)
(به امام رضا علیه السلام عرض کردم: امام را جز امام غسل نمیدهد؟ فرمودند: آیا نمیدانی چه کسی برای غسل پدرم حاضر شد؟ کسی حاضر شد که بهتر است از آنکه از او غایب است، همان کسانی که در چاه نزد یوسف حاضر شدند، زمانیکه پدر و مادر و خانوادهاش از او غایب بودند.)
مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) نیز نقل فرمودهاند:
«کَتَبْتُ إِلَی أَبِی الْحَسَنِ الرضا علیه السلام أَنَّا قَدْ رَوَیْنَا عَنْ أَبِیعَبْدِ اللَّه علیه السلام أَنَّ الْإِمَامَ لَا یُغَسِّلُهُ إِلَّا الْإِمَامُ وَ قَدْ بَلَغَنَا هَذَا الْحَدِیثُ فَمَا تَقُولُ فِیهِ فَکَتَبَ إِلَیَّ أَنَّ الَّذِی بَلَغَکَ هُوَ الْحَقُّ. قَالَ: فَدَخَلْتُ عَلَیْهِ بَعْدَ ذَلِکَ، فَقُلْتُ لَهُ: أَبُوکَ مَنْ غَسَّلَهُ وَ مَنْ وَلِیَهُ، فَقَالَ: لَعَلَّ الَّذِینَ حَضَرُوهُ أَفْضَلُ مِنَ الَّذِینَ تَخَلَّفُوا عَنْهُ قُلْتُ وَ مَنْ هُمْ قَالَ حَضَرُوهُ الَّذِینَ حَضَرُوا یُوسُف علیه السلام مَلَائِکَةُ اللَّهِ وَ رَحْمَتُهُ.» (2)
(نامهای خدمت حضرت رضا علیه السلام نوشتم به این مضمون که: «از حضرت صادق علیه السلام به ما روایت رسیده است که امام را جز امام غسل نمی دهد، نظر شما دربارهٔ این حدیث چیست؟» آن جناب در جواب نوشتند: «آنچه شنیدهای درست است.» گفت: پس از چند وقت خدمت آن جناب رسیدم و عرض کردم: پدرتان را چه کسی غسل داد و چه کسی جانشین اوست؟ فرمودند: شاید کسانی که در کنار جنازهاش حضور داشتند، بهتر باشند از آنها که نبودند. گفتم: چه کسانی حضور داشتند؟ فرمود: همان کسانی که در پای جنازه یوسف علیه السلام حاضر بودند؛ ملائکه خدا و رحمت او.)
در این دو روایت آخر اگر چه حضرت رضا علیه السلام از روی تقیه یا به علت دیگری تصریح نمیکنند که با طیّ الارض به بغداد رفتهاند و با دستان خود پدرشان را غسل داده و بعد از کفن و نماز خواندن به نحوی ناشناس ایشان را دفن کردهاند. ولی با کنایه ایشان بیان میکنند که در آن تاریکی چاه و تنهایی، که حضرت یوسف علیه السلام از آن وحشت کرده بودند. به غیر از ملائکة اللّه، حضرات معصومین علیهم السلام نیز کنار یوسف علیه السلام بودهاند. و یا در وقت دفن حضرت یوسف علیه السلام حاضر بودهاند. به هر صورت این دو روایت اشاره به فرمایش حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم دارد که میفرمایند:
«کنت نبیّاً و آدم بین الماء و طین.» (1)
(من پیامبر بودم در حالیکه آدم هنوز خلق نشده بود و بین آب و گل بود.)
و کأنه وجود نازنین حضرت رضا علیه السلام با بیانی بسیار زیرکانه و هوشمندانه در صدد بیان این حقیقت هستند که چون منی که همراه جناب یوسف علیه السلام بودهام چگونه امکان دارد در مراسم تشییع و غسل و کفن و دفن پدرم نبوده باشم. به هر تقدیر وقتیکه علیّ بن أبیحمزه که از سران واقفیه، و قائل بود حضرت امام موسی بن جعفر علیهما السلام به شهادت نرسیدهاند و غائب گردیده و مهدی موعود میباشند، به حضرت امام رضا علیه السلام اعتراض کرد که از پدران شما برای ما روایت شده است که متصدی غسل و کفن و دفن امام معصوم علیه السلام جز امام معصوم علیه السلام نمیتواند باشد، حضرت امام رضا علیه السلام در جواب او فرمودند:
«به من خبر بده، حسین بن علیّ علیهما السلام امام بود یا نبود؟ عرض کرد: امام بود. حضرت به او فرمودند: چه کسی متصدی دفن او شد؟ عرض کرد: حضرت امام علیّ بن الحسین علیهما السلام . حضرت فرمودند: حضرت امام علیّ بن الحسین
1) بحار الانوار، ج16، ص402.
علیهما السلام در آن وقت کجا بودند، عرض کرد: ایشان در کوفه محبوس و در دست ابن زیاد اسیر بودند؟ و سپس حضرت امام علیّ بن الحسین علیهما السلام معجزهوار، به نحو پنهانی از کوفه بیرون رفتند و در حالیکه آنها متوجه نبودن حضرت نشدند، [با طیّ الارض] به کربلا آمدند و متولی امر دفن پدر بزرگوارشان شدند. حضرت امام رضا علیه السلام به او فرمودند: آن کس که به حضرت امام علیّ بن الحسین علیهما السلام قدرت داد که به کربلا آید و متولی امر پدر شود، به من نیز توانائی میدهد که از مدینه به بغداد بیایم و متصدی دفن پدرم گردم، با آنکه حضرت امام علیّ بن الحسین علیهما السلام اسیر بودند و من اسیر نیستم.» (1)
مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) بعد از بیان برخی از روایات از قول مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) نقل میکند و مینویسد:
حضرت امام موسی بن جعفر علیهما السلام از کسانی نبودند که پول جمع کنند، ولی در زمان هارون الرشید پول زیادی جمع شده بود و دشمنان ایشان نیز زیاد شدند و ایشان نتوانستند آن پول ها را مگر بین افراد کمی که در رازداری به آن ها اطمینان داشتند، تقسیم کنند. به همین جهت آن اموال زیاد شد. ایشان نیز می خواستند سخن کسانی که از ایشان پیش هارون الرشید سعایت می کردند و می-گفتند: از اطراف برای او پول می فرستند و مردم اعتقاد به امامت او دارند و او را مجبور به شورش علیه هارون می کنند، ثابت نشود. اگر این مشکلات در میان نبود، ایشان همه پول ها را تقسیم می کردند. و از طرف دیگر هم آن پول ها حقّ فقرا نبود، بلکه آن اموال متعلق به خود ایشان بود که ارادتمندان ایشان از جهت احترام و ارادتی که به حضرت داشتند، برای امام علیه السلام ارسال میکردند.
مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) میگوید: مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) بعد از نقل روایاتی که دال بر وفات موسی بن جعفر علیهما السلام است و ما آن ها را در باب شهادت ایشان آوردیم، می نویسد:
این روایات را جهت رد کردن سخن کسانی که در موسی بن جعفر علیهما السلام متوقف شدند، در این کتاب آوردم؛ آن ها معتقدند که ایشان زنده اند و امامت حضرت رضا علیه السلام و امامان بعد از ایشان
1) بحار الانوار، ج48، ص270.
را انکار می کنند. ولی صحت روایاتی که متضمن وفات موسی بن جعفر علیهما السلام می باشند، برای ابطال مذهب آن ها کافی است. امّا آن ها در مورد این روایات سخنانی دارند، و می گویند: حضرت صادق علیه السلام فرموده اند: کسی جز امام نباید امام را غسل -دهد؛ و اگر حضرت رضا علیه السلام، امام باشند، شما در این روایات نقل نمی-کردید که موسی بن جعفر علیهما السلام را شخصی غیر از ایشان غسل داده است. ولی دلیلی برای آنها بر علیه ما در آن قضیه وجود ندارد؛ زیرا حضرت صادق علیهما السلام فقط نهی کردند از این که کسی جز امام، امام را غسل دهد. حال اگر کسی که امام نیست نهی ایشان را مرتکب شد و امام را، [قبل یا بعد از آنکه امام بعدی ایشان را غسل بدهند، دو مرتبه امام را] غسل داد. با این کار، امامت امام بعد باطل نمی شود؛ زیرا ایشان نفرموده اند که فقط کسی امام است، که امام قبل از خود را غسل دهد. بنابراین توضیح تمسک آن ها به این حدیث علیه ما باطل است.
علاوه بر این که ما در بعضی از این روایات نقل کرده ایم که حضرت رضا علیه السلام پدر خود موسی بن جعفر علیهما السلام را غسل دادند، به طوریکه این قضیه از چشم کسانی که برای غسل ایشان آمده بودند، جز آن ها که اطلاع داشتند، مخفی ماند. خود واقفیون هم منکر این نیستند که امام می تواند به قدرت خدا راه های دور را طیّ کند و مسافتی بعید را در مدّتی کم با طیّ الارض بپیماید.(1)
فرزند نداشتن امام رضا علیه السلام : از جمله دلایلی بود که واقفیه بر انکار امامت امام رضا علیه السلام بیان میکردند. چرا که ایشان تا مدّتها فرزندی نداشتند. و واقفیان، در این زمینه گفتگوها و مکاتباتی با امام رضا علیه السلام داشتند. از جمله؛ روایت کردهاند که حسین بن قیاما که از رؤسای واقفیان بود، از ما خواست که از حضرت رضا علیه السلام برای او اذن ملاقات بگیریم، و ما هم برای او اذن گرفتیم، چون با امام علیه السلام روبرو شد، پرسید: شما امام هستید؟ حضرت فرمودند: بله من امامم، ابن قیاما گفت: من خدا را شاهد میگیرم که شما امام نیستید، امام رضا علیه السلام مدّتی سر بزیر افکنده خاموش بودند و با انگشت بر زمین میزدند بعد سر مبارک خود را بلند کردند و فرمودند: از کجا میدانی که من امام نیستم؟ ابن قیاما گفت: چون برای ما از امام صادق علیه السلام روایت کردهاند که ایشان فرمودهاند: امام عقیم و بدون فرزند پسر نخواهد بود. و سنّی از شما گذشته و فرزندی ندارید! حضرت بار دیگر به فکر فرو رفتند و بیش از پیش طول داده آنگاه سر برافراشتند و فرمودند: من نیز خداوند را شاهد میگیرم که چند روزی نمیگذرد که خداوند رحمان به من
1) بحارالانوار، ج48، ص254.
پسری عنایت خواهد کرد. عبد الرّحمن بن ابینجران گوید: ما ماهها را انگشت شماری میکردیم، از آن روزی که این سخن را امام رضا علیه السلام فرمودند، یک سال نگذشته بود که خداوند متعال حضرت جواد علیه السلام را به ایشان عطا فرمودند.(1)
و نیز مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) نقل کردهاند که حسین بن قیاما نامهای به امام رضا علیه السلام نوشت و محضر حضرت عرضه داشت:
«کَیْفَ تَکُونُ إِمَاماً وَ لَیْسَ لَکَ وَلَدٌ؟ فَأَجَابَهُ أَبُو اَلْحَسَنِ وَ مَا عِلْمُکَ أَنَّهُ لاَ یَکُونُ لِی وَلَدٌ وَ اَللَّهِ لاَ یَمْضِی اَلْأَیَّامُ وَ اَللَّیَالِی حَتَّی یَرْزُقَنِی وَلَداً ذَکَراً یَفْرُقُ بِهِ بَیْنَ اَلْحَقِّ وَ اَلْبَاطِلِ.» (2)
(چگونه امامی هستی که فرزندی نداری؟ امام در پاسخ او نوشتند: از کجا میدانی که مرا فرزندی نباشد، خداوند روزها و شبها را به پایان نرساند تا اینکه فرزند پسری به من عطا نماید که به وسیله او، حقّ و باطل را از یکدیگر جدا نماید.)
و صاحب کتاب «تحفة الرضویة» بعد از آنکه واقفی شدن و دور از رحمت شدنِ حسین بن قیاما را به سبب نفرین امام رضا علیه السلام به خاطر آنکه حضرت را عقیم میخواند، دانسته است. سر به زیر افکندن حضرت رضا علیه السلام را تشبیه به حال امام حسین علیه السلام در روز عاشورا نموده و نگاشته است:
«چنانچه این مظلوم و غریب از سخن ناصواب آن سخنران مآب، سر مبارک را به زیر افکندند. همچنین جدّ بزرگوارشان حضرت امام حسین علیه السلام نیز از سخنان بیادبانهٔ فرقه ظلام، سر مبارک به زیر افکندند. و آن قدر گریستند که از کثرت گریه، محاسن مبارکشان تَر شد.»
و مجمل آن حکایت جگرسوز این است که در وقتی حضرت عبّاس علیه السلام، آن گروه حقّ نشناس را موعظه فرمودند که ای قوم! برادرم میفرمایند: شما اصحاب و پسر عموها و برادرانم را به قتل رساندید. و حال تنها و بیکس، با اولاد و عیال و اطفال خود میباشم. و همه ایشان
تشنهاند و تشنگی دلهای ایشان را سوزانده است و به هلاکت رسیدهاند. پس شربت آبی به ایشان بنوشانید و با وجود این حال میفرماید: به من اجازه دهید که به طرف روم و هند بروم و ملک حجاز و عراق را به شما واگذارم. و با شما شرط مینمایم که در روز قیامت با شما دشمنی ننمایم، و حقّ تعالی آنچه را که خود خواهد نسبت به اعمال شما به عمل آورد. چون حضرت عبّاس علیه السلام این کلام را به آن قوم حقّ نشناس فرمود، بعضی از آنها ساکت شدند، و جوابی نمیدادند. و برخی نشستند، و گریه نمودند. پس شمر لعین و شبث بیدین به آن سرور گفتند: ای پسر ابوتراب! به برادرت بگو که اگر همه روی زمین را آب گرفته باشد و در دست ما باشد.
«ما أسقیناکم منه قطرة، الا أن تدخلوا فی بیعة یزید، فتبسم العباس و مضی إلی أخیه الحسین ما قالوا: فطأطأ رأسه الی الأرض، و بکی حتّی بل أزیاقه. فلمّا سمع العبّاس الأطفال ینادون العطش العطش...» (1)
(قطرهای از آن آب را، به شما ننوشانیم، تا به اطاعت یزید در آیید. پس حضرت عبّاس علیه السلام تبسمی فرمودند، و به نزد برادر خود روانه شدند. و آنچه آنها گفته بودند را برای برادر خود بازگو کردند: پس حضرت سیّد الشهداء علیه السلام سر مبارک خود را به زیر انداختند، و آن قدر گریستند که آستین مبارکشان از اشک دیدههایشان تَر شد. پس همینکه حضرت عبّاس علیه السلام شنیدند، اطفال حضرت صدا میزنند، العطش، العطش...)
عدم تقیة امام در اظهار امامت: در بررسی روایات، نمونههایی از عدم تقیه امام رضا علیه السلام، در زمان هارون الرشید، در مسأله اظهار امامتشان را به خوبی میتوان مشاهده کرد. که به نظر می رسد عمده دلیل آن به خاطر فعالیتهای گسترده و ویرانگر واقفیه بوده باشد. چنانکه امام در ضمن گفتگویی که با گروهی از واقفیان داشتند، فرمودند:
«فَإِنِّی لاَ أَتَّقِیکُمْ فِی أَنْ أَقُولَ إِنِّی إِمَامٌ فَکَیْفَ أَتَّقِیکُمْ فِی أَنْ أَدَّعِیَ أَنَّهُ حَیٌّ لَوْ کَانَ حَیّاً؟!»
1) تحفة الرضویة، ص56.
([قائل هستید که علیّ بن موسی از روی تقیّه حیات پدر خود را انکار میکند.] حال وقتی من بدون تقیّه و صریح به شما میگویم من امام هستم! پس چگونه امکان دارد. که بخواهم تقیه کنم و وقتی پدرم زنده است از شما کتمان کنم و بگویم از دنیا رفته است؟!)
مواضع و پاسخهای امام رضا علیه السلام به واقفیه: دقّت در روایات و گزارشهای رسیده، نشان میدهد که امام رضا علیه السلام، علاوه بر اینکه در دوران حضور در مدینه، به پاسخگویی و مبارزه با فرقه واقفیه میپرداختهاند، حتی در مسیر راه خود از مدینه به مرو و همچنین در خود مرو نیز به این مهم توجه داشته است. شاهد بر این گفته روایتی است که بیان میکند که در مسیر راه مذکور، جعفر ابن محمّد نوفلی روایت کرده که گفت :
«من در پل ابریق (1)خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم و سلام عرض نمودم و محضر آن حضرت نشستم و عرض کردم فدای شما شوم، عدهای در این نواهی هستند که میپندارند پدر شما هنوز زنده هستند، حضرت فرمودند: دروغ میگویند، خدا لعنتشان کند، اگر زنده بودند میراثشان را تقسیم نمیکردند و زنانشان شوهر نمیکردند، ایشان به خدا طعم مرگ را چشیدند، همچنان که علیّ ابن ابیطالب علیهما السلام طعم مرگ را چشیدند. جعفر نوفلی گوید: عرض کردم تکلیف من چیست؟ فرمودند: بر تو باد بعد از مرگ من به فرزندم محمّد، امّا من خواهم رفت و بازگشتی برای من نیست، مبارک باد قبری که در طوس است، با دو قبر در بغداد، گوید: عرض کردم یکی را میشناسم (یعنی قبر حضرت موسی ابن جعفر علیهما السلام) آن دیگری از کیست؟ فرمودند: به زودی آن را خواهید شناخت، آنگاه فرمودند: قبر من و گور هارون الرشید این چنین است - و دو انگشت خود را به هم چسباندند.» (2)
گزارشی از حسن بن علیّ وشاء وجود دارد، که نشان میدهد، امام رضا علیه السلام در مرو هم به مسأله واقفیه توجه داشتهاند. چنانچه مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) از مرحوم ابن شهرآشوب (قدس سره) از حسن بن علیّ وشاء روایت کرده که گفت:
«سیّد و مولایم حضرت امام رضا علیه السلام مرا در مرو احضار کردند، و فرمودند: ای حسن! علیّ بن ابیحمزه بطائنی امروز مُرد و همین ساعت داخل قبرش شد. و دو ملک قبر بر او داخل شدند و از او سؤال کردند که پروردگار تو کیست؟ گفت: اللّه تعالی. گفتند: پیغمبر تو کیست؟ گفت: محمّد صلی الله علیه و آله و سلم . گفتند: ولیّ تو کیست؟ گفت: علیّ بن ابیطالب علیهما السلام، گفتند: بعد از او کیست ؟ گفت: حسن علیه السلام، پس یک یک امامها را گفت تا رسید به موسی بن جعفر علیهما السلام . پرسیدند: بعد از موسی کیست ؟ سخن در دهان گردانید و جواب نگفت، از این ررو زجرش دادند و گفتند: بگو کیست؟ سکوت کرد، به او گفتند: آیا موسی بن جعفر علیهما السلام تو را به این امر کرده است؟ پس او را با عمودی از آتش زدند که قبر او را تا روز قیامت برافروخته نمودند. راوی میگوید: من از نزد سیّدم بیرون آمدم و آن روز را تاریخ گذاشتم. پس أیّام زیادی نگذشته بود که کاغذهای اهل کوفه دربارهٔ مرگ بطائنی، در همان روز که حضرت از آن خبر داده بودند، رسید. و اینکه در همان ساعت که حضرت فرموده بودند، او داخل قبرش شده بود.» (1)
هارون در زمان خلافت خود، فرزند اوّلش محمّد امین را که از زنی به نام زبیده بود، ولیعهد قرار داده بود. و فرزند دیگرش عبداللّه مأمون را به عنوان ولیعهد دوّم نصب کرده بود. وقتی در
1) منتهی الآمال، ج2، ص487.
سال صد و نود و سه هجری، گزارش رسید که شورشهائی تمام شهرهای خراسان را گرفته و مأموران حکومتی نتوانستهاند منطقه را آرام نمایند. هارون به همراه مأمون که والی خراسان بود به طرف آنجا حرکت کرد و محمّد امین را در بغداد گذاشت. هارون توانست اوضع آشفته آنجا را آرام کند، امّا اجل مهلتش نداد و دیگر نتوانست به بغداد باز گردد و در طوس به درک واصل شد. و در همان شب مردم با پسرش محمّد امین بیعت کردند.(1)
از خلافت امین هنوز هجده روز بیشتر نگذشته بود که در صدد برآمد مأمون را از ولایتعهدی خود عزل کرده و فرزندش موسی را جایگزین او نماید. او در اینباره با وزراء مشورت نمود امّا به غیر از « علیّ بن عیسی بن ماهان» هیچکس دیگری این کار را صلاح ندانست. ولی سرانجام امین برادرش را از ولایتعهدی خلع نمود. چون مأمون از این کار اطلاع پیدا کرد او نیز خلافت برادر را به رسمیت نشناخت و او را از خلافت خلع کرد و سرانجام در پی درگیریهائی که بین آن دو به وقوع پیوست امین در سال صد و نود و هشت قمری (2)و به قول دیگری در سال صد و نود و هفت کشته شد.(3)
در دوران خلافت امین به دلیل کشمکشی که بین او با برادرش مأمون وجود داشت. علویّین و در صدر آنها حضرت رضا علیه السلام یک آرامش نسبی را تجربه کردند، و امام رضا علیه السلام توانستند فعالیتهای فرهنگی خود را گسترش دهند.
قبل از اینکه نزاعی بین امین و مأمون به وجود بیاید، وجود نازنین حضرت رضا علیه السلام از کشته شدن محمّد امین، به دست مأمون، به برخی از شیعیان خبر داده بودند. مسعودی در کتاب «اثبات الوصیة» نقل کرده:
«لمّا مات هارون فی سنة ثلاث و تسعین و مائه و ذلک فی عشر سنین من إمامة الرضا علیه السلام بویع لمحمّد بن هارون المعروف بابن زبیده. فروی الحمیری عن
محمّد بن عیسی عن الحسین بن بشار قال: قال لی الرضا علیه السلام فی ذلک الوقت: عبداللّه یقتل محمداً أخاه. قلت له: عبد اللّه بن هارون یقتل محمّد بن زبیده؟ قال: نعم، عبداللّه بخراسان یقتل محمّد بن هارون أخاه. قلت: عبد اللّه الذی بخراسان صاحب طاهر و هرثمه یقتل محمّد بن زبیده الذی ببغداد؟ قال: نعم. و کان من أمره ما کان و قتله.» (1)
(زمانیکه هارون در سال صد و نود و سه هجری از دنیا رفت و آن موقع سال دهم امامت امام رضا علیه السلام بود، برای محمّد بن هارون معروف به ابن زبیده، از مردم بیعت گرفته شد. پس حمیری از محمّد بن عیسی از حسین بن بشار روایت کرده که حضرت رضا علیه السلام در آن وقت به من فرمودند: عبداللّه مأمون برادرش محمّد امین را به قتل میرساند. من عرض کردم: عبداللّه بن هارون، محمّد را میکشد؟ حضرت فرمودند: بله، عبداللّه در خراسان، محمّد بن هارون برادرش را میکشد. من عرض کردم: عبداللّه که در خراسان مصاحب طاهر و هرثمه است، محمّد بن زبیدهای که در بغداد است را به قتل میرساند؟ حضرت فرمودند: بله.)
مأمون مادرش کنیزی خراسانی به نام «مراجل» بود. که در روزهای آغازین ولادت او از دنیا رفت. مورخان نوشتهاند مادر مأمون زشتترین و کثیفترین کنیز آشپزخانه هارون بود. و معروف است هنگامیکه زبیده، مادر محمّد امین داشت با هارون الرشید شطرنج بازی میکرد، شرط کردند که هر کدام باخت، دیگری هر شرطی نماید، بازنده انجام دهد و چون هارون بازی را باخت، زبیده حکم کرد که باید با زشتترین کنیز آشپزخانه همبستر شود. هارون که در اثر زشت بودن و کثیف بودن آن زن از این کار کراهت داشت، حاضر شد که مالیات سراسر مصر و عراق را به زبیده ببخشد تا از اجرای این حکم منصرف شود، ولی او نپذیرفت و هارون به ناچار با مراجل همبسر شد و از او مأمون به دنیا آمد.(2)
از آنجائیکه مادر مأمون، شأن و جایگاه اجتماعی مناسبی نداشت. زندگی مأمون همراه با سختی و کوشش بود و بنی عباس نیز از او حمایت نمیکردند. از این رو مأمون با کوشش فراوان
به آن جایگاه رسید بود. مسلماً در بین تمام بنی عباس هیچ کدام علم مأمون را نداشتند، ابن ندیم دربارهاش گفته است:
«در بین خلفاء بنیعبّاس، مأمون از همه آگاهتر بود.» (1)
سیوطی، ابن تغری یزدی و ابن شاکر کتبی نیز دربارۀ او نوشتهاند:
«به لحاظ دور اندیشی، اراده، بردباری، دانش، زیرکی، هیبت، شجاعت،... بهترین مرد بنیعبّاس بود، هر چند همۀ این صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لکهدار کرده است.» (2)
متأسفانه علماء اهل سنت با اینکه ادعای محبّت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام را دارند ولی در عین حال نمیگویند به شهادت رساندن امام رضا علیه السلام همۀ آن محاسن را لکهدار میکند. و مخلوق دانستن قرآن را برای او نقیصه میدانند. به هر صورت این اقوال علماء اهل سنت دربارهٔ مأمون، نشان دهندهٔ احاطهٔ حضرت علیّ علیه السلام به عالم امکان و آگاهی ایشان از غیب میباشد. چرا که سالها قبل از به حکومت رسیدن بنیعبّاس، حضرت در ضمن روایتی از به قدرت رسیدن آنها یاد کردهاند و مشخصات برخی از سلاطین آنها را بیان فرمودهاند. من جمله دربارهٔ مأمون فرمودهاند:
«هفتمین آنها، از همۀ آنها عالمتر خواهد بود.» (3)
اما چه سود وقتی او از این محاسن در راه اعتلای نام مقدس ذات احدیت و خلفاء حقیقی خداوند بهره نبرد. ولی طبق فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در بین بنیعبّاس عالمتر از مأمون نبود. و همانگونه که همگان میدانند کسی که عالم باشد و مرتکب خطائی شود به مراتب کیفر شدیدتری خواهد داشت. از همین رو وقتی قصد داشت حسب ظاهر حضرت رضا علیه السلام را به عنوان ولیعهد خود معرفی نماید، وقتی همۀ علماء اهل سنت و اکثر بنیعبّاس به او اعتراض نمودند، از آنجائیکه نمیخواست کسی از مکنونات قلبی و پلید او آگاه گردد، به آنها گفت اگر
به من ثابت کنید که خلافت حقّ آل محمّد [علیهم السلام] نیست و خلفاء خلافت را از اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم غصب نکردهاند. من خلافت را به علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام واگذار نمیکنم. مرحوم شیخ اقدم اقدس صدوق (قدس سره) مناظرهٔ مفصلی که مأمون با چهل نفر از علماء عامه داشته را در کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام » از اسحاق بن حمّاد بن زید نقل کرده و مینویسد:
یحیی بن اکثم ما را در یک مجلس گرد آورد و گفت: مأمون به من دستور داده است که جماعتی از اهل حدیث و گروهی از علمای علم کلام و معارف را برای مناظره در مجلسی دعوت کنم، من نیز فرمانش را عملی کردم و از این دو صنف، نزدیک چهل نفر جمع شدند. و آنان را با خود بردم و گفتم در اطاق دربانها در انتظار او بمانند تا به حاجب مأمون آمدن آنها را گزارش دهم. و آنان در آنجا ماندند تا مأمون را خبر کردند و دستور حضور داد، آنان بر او وارد شدند و سلام کردند، و مأمون برای لحظاتی مشغول صحبت و انس و پذیرائی از آنها شد. آنگاه گفت: من در نظر دارم که شما را میان خود و خدایم تبارک و تعالی حجّت گیرم، پس هر کس محصور است و احتیاج به قضاء حاجت دارد، برخیزد و خود را از فشار بول و دیگر چیزها رهاسازد، و راحت بنشینید و موزه از پای بیرون کنید و ردا از دوش بیفکنید.
از این رو آنها به آنچه گفته بود عمل کردند. سپس رو به آنها کرد و گفت: ای جماعت! من شما را احضار کردهام که با شما نزد خدای خود حجّت آورم، پس از خداوند بپرهیزید و او را در نظر داشته باشید، و خود و امامتان را ملاحظه نمائید، و مبادا حشمت و موقعیّت من، شما را از پذیرش حقّ از هر کس باشد باز دارد، و از ردّ کردن سخن باطل از هر کس که باشد باز ندارد، و از آتش دوزخ بترسید، و تقرّب به خدا را به رضا و خشنودی هر کس مقدّم کنید و بدانید هیچ بندهای با نافرمانی خدا، خود را نمیتواند به مخلوقی نزدیک کند، جز آنکه خداوند آن مخلوق را بر وی مسلّط میکند، پس با من با تمام عقلتان بحث کنید، آنگاه گفت:
من مردی هستم که فکر میکنم علیّ [علیه السلام] بهترین مردان پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، اگر من در این نظرم درست میاندیشم پس مرا تصدیق کنید و سخن من را صواب بدانید، و چنانچه خطا میاندیشم با دلیل، قول مرا ردّ کنید و با من گفتگو کنید، یا من از شما میپرسم یا شما از من بپرسید. پس به هر نحوی که شما مایل هستید گفتگو میکنیم. چون مأمون این سخنان را گفت، آنان که اهل حدیث بودند گفتند:
ما از تو سؤال میکنیم، گفت: به پرسید. و سخنتان را به یک نفر از خودتان واگذار کنید و او را مأمور این کار نمائید. و هنگامیکه او سخن میگوید اگر زیاده بر آن، کسی چیزی داشت،
بگوید. و اگر خطا کرد خطایش را جبران کنید. پس یکی از آنان گفت: اعتقاد و گمان ما این است که بهترین مردم پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، ابوبکر بود، برای اینکه در خبری که همهٔ ما اهل سنت آن را قبول داریم، آمده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
«إقتدوا باللّذین من بعدی أبو بکر و عمر.»
(بعد از من اقتدا کنید به کسانیکه پس از من رهبر شما شوند، ابوبکر و عمر.)
و چون پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله و سلم این دستور و فرمان را دادهاند ما متوجه میشویم که آنها بهترین مردمان میباشند، چون حضرت دستور به اقتداء کسی نمیدهد، مگر اینکه بهترین فرد باشد. مأمون گفت: روایت بسیار است، و ناچار یا همه درست است و یا همه نادرست و یا پارهای درست است و پارهای نادرست میباشد. اگر بگوئیم همه درست است، پس همه باطل است. چون بعضی از روایات بعض دیگر را نادرست میداند، و اگر بگوئیم همه روایات باطل است، در این صورت با بطلان اخبار، بطلان دین ثابت میشود. و شرع مقدّس از بین میرود، و چون این دو وجه باطل است. لا بد وجه سوم را باید اضطراراً بپذیریم، و بگوئیم: برخی از روایتها صحیح و بعضی ناصحیح است. و چون چنین شد، باید ما دلیلی بر درستی آنها داشته باشیم، تا معتقد شویم و خلاف آن را ردّ کنیم، و اگر دلیل خبر خود حقّ بود، پس بهتر آن است که بدان معتقد شویم و آن را بپذیریم و ملاک علم و عمل قرار دهیم.
و این روایتی که تو خواندی و به آن تمسک نمودی از روایاتی است که دلیل بطلان آن در خود آن است، زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم داناترین حکما است، و از تمامی مردم به راستگوئی شایستهتر است، و نیز از همه مردم در امر به محال، و واداشتن افراد به ایمان به باطل، دورتر و منزّهتر است. بنابراین نباید حکم فرموده باشد به خلافت و امامت این دو تن، زیرا که خالی از این نیست که آن دو یا از هر جهت مرامشان یکی بوده، و متّفق بودند یا آن دو مرامشان با هم متفاوت بوده است و با هم در برخی امور اختلاف داشتهاند.
اگر از هر جهت متفق بودند، پس باید در عدد و صورت و جسم یکی باشند، و همه میدانند چنین نبوده و نخواهد شد، که دو تن یکی باشند. و اگر با هم اختلاف داشتهاند، پس چگونه جایز است، پیروی کردن از هر دو نفر آنها؟ و این تکلیف ما لا یطاق است! زیرا تو میدانی، که اگر از یکی از آن دو، در صورتیکه با هم در مسئلهای اختلاف داشته باشند، پیروی کنی. با دیگری مخالفت نمودهای.
و دلیل بر این اختلاف آن است که اوّلی اهل ردّه را اسیر گرفت، و دومی آنان را آزاد کرد. و عمر از ابوبکر خواست که خالد بن ولید را از منصبش عزل کند، و برای قتل مالک بن نویره او را قصاص کند، ولی ابوبکر نپذیرفت و او را قصاص نکرد. و عمر دو متعه، متعه حجّ و متعه زنان را حرام کرد، و ابوبکر چنین کاری نکرد. و عمر دیوان ثبت اسامی لشکریان و حقوق بگیران را ترتیب داد (و معیّن نمود که به هر کدام مقدار معیّنی بدهند؛ در صورتیکه مهاجر باشند فلان مبلغ و اگر نباشند فلان مبلغ، اگر عرب باشند فلان مبلغ و اگر غیر عرب باشند فلان مبلغ) و ابوبکر به همه مسلمین مساوی پرداخت میکرد، و عرب را بر عجم، و مهاجر را بر انصار ترجیح نداد. و ابوبکر پس از خود جانشین معیّن کرد، و عمر تعیین نکرد. و از این قبیل امور که آن دو دربارهٔ آن اختلاف داشتهاند، بسیار است.
مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) میفرمایند: در اینجا مطلب دیگری هم بوده که مأمون توجّه نکرده است. که آن را به خصم تذکّر دهد. و آن این است که لفظ خبر را آنان این چنین نقل نکردهاند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودهاند:
«إقتدوا باللّذین من بعدی أبو بکرٍ و عمرَ.»
پس در نقل آنان لفظ خبر «أبو بکرٍ و عمرُ» به صورت مرفوع آمده است، و پارهای هم به لفظ «ابا بکرٍ و عمرَ» به صورت منصوب نقل کردهاند. حال چنانچه اصل روایات به نصب صحیح باشد، معنی قول آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم چنین میشود:
«إقتدوا باللّذین من بعدی کتاب اللَّهِ و العترةِ، یا أبا بکرٍ و عمرَ.»
و اگر برفع صحیح باشد معنی روایت چنین میشود:
«إقتدوا أیها النّاسُ و أبو بکرٍ و عمرُ، باللّذین من بعدی؛ کتاب اللَّهِ و العترةِ.»
به هر تقدیر به بقیّه گفتگوی مأمون با آنها باز میگردیم:
یکی دیگر از اصحاب حدیث گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: اگر من میخواستم دوستی برای خود انتخاب کنم هر آینه ابوبکر را برای دوستی انتخاب میکردم. مأمون گفت: این محال است، زیرا در روایات شما است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میان اصحاب خود در مدینه برادری و عقد اُخوّت قرار دادند. و هر کدام را با دیگری عقد اُخوّت بستند و برای علیّ [علیه السلام] برادری قرار
ندادند، و علیّ [علیه السلام] سبب آن را که پرسیدند، حضرت فرمودند: یا علیّ! من شما را برای خود نگاه داشتم، و تو برادر من هستی و این تأخیر دلیل دیگری نداشت مگر برای اینکه شما را برای خودم باقی بگذارم، پس هر کدام از این دو روایت را بپذیریم آن دیگری را باید ردّ کنیم.
شخص دیگری گفت: علیّ [علیه السلام] خود در منبر گفت: بهترین افراد این امّت پس از پیامبر، ابوبکر و عمر میباشند! مأمون گفت: این نیز محال است، زیرا اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میدانستند که آن دو نفر از همه افضلتر هستند، یک بار عمرو بن عاص و یک بار اسامة بن زید را بر آنان امیر و ولیّ نمیکردند. و از چیزهائی که این خبر را تکذیب میکند، گفتار خود علیّ [علیه السلام] است که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در سخنی فرمودند:
«و أنا أولی بمجلسه منّی بقمیصی ولکنّی أشفقت أن یرجع النّاس کُفاراً.»
(و من به جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نزدیکتر از خودم به پیراهنم بودم لکن از اینکه اختلاف ایجاد شود، ترسیدم. و خوف این را داشتم که مردم تازه مسلمان از اسلام بازگردند و کافر شوند.)
و در گفتار دیگری فرمودند:
«و أنّی یکونان خیراً منّی؟ و قد عبدتُ اللّه تعالی قبلها و عبدته بعدهما ؟!»
(از کجا آن دو از من بهتر هستند؟ در حالیکه من قبل از آنان تنها خدا را میپرستیدم، همانگونه که بعد از آنان چنین است؟!)
مردی دیگری گفت: ابوبکر درب خانه خود را بست و گفت: آیا کسی هست که بیعتی که برای خلافت با من بسته را فسخ کند؟ و علیّ [علیه السلام] گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تو را مقدّم داشتهاند، پس چه کسی میتواند تو را از این امر عقب براند؟! مأمون گفت: این هم باطل است، زیرا علیّ [علیه السلام] از بیعت با ابوبکر خود داری نمود، و شما خود روایت کردهاید که تا فاطمه حیات داشت علیّ [علیه السلام] بیعت نکرد، و فاطمه [علیها السلام] وصیّت کرد که او را شبانه دفن کنند که مبادا آن دو تن بر جنازهاش حاضر شوند. و دلیل دیگر اینکه اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، ابوبکر را خلیفه خود قرار داده بودند، پس او چگونه گفت: بیعت با مرا اقاله کنید. و به انصار نیز گفت: به یکی از این دو: ابو عبیده (جرّاح) و عمر رأی دهید؟!!!
شخص دیگری گفت: عمرو بن عاص گفت: یا نبیّ اللَّه! کدام یک از زنانت را بیشتر دوست میداری! حضرت فرمودند: عائشه. پرسید: از مردان چه کسی را؟ فرمود: پدرش (ابو بکر) را. مأمون گفت: این هم نادرست است از جهت اینکه شما خود روایت میکنید که برای رسول
خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرغ بریان آوردند، حضرت فرمودند: خداوندا! محبوبترین خلق خود را نزد من حاضر کن، و آن شخص علیّ [علیه السلام] بود. پس کدام یک از روایتهای شما درست است، و میتوان قبول کرد؟!
دیگری گفت: علیّ [علیه السلام] خود گفته است: هر کس مرا بر أبوبکر ترجیح و تفضیل دهد، حد افترا دهنده را بر او جاری میسازم. مأمون گفت: چگونه علیّ [علیه السلام] گفته است، کسی را که حدّی بر او نیست، تازیانه میزنم، و این کار را جایز دانسته است؟! اگر چنین گفته باشد، پس در حدود الهی تجاوز و تعدّی کرده، و عمل به خلاف أمر الهی نموده است، و این برتری دادن او بر آن دو افترا نیست. چرا که شما خود روایت کردهاید که پیشوایتان (ابوبکر) گفت:
من به ولایت شما رسیدم و لکن از شما مردم بهتر نیستم، پس کدامیک از این دو مرد در نزد شما راستگوتر هستند؟ آیا سخن ابوبکر درباره خود، یا سخن علیّ [علیه السلام] دربارهٔ ابوبکر؟ کدامیک در نزد شما درست و صحیحتر است؟ با آنکه در خود حدیث هم تناقض وجود دارد، و ناچاریم بگوئیم ابوبکر یا در قول خود صادق است یا به عکس، پس اگر صادق باشد، باید گفت: از کجا دانست؟ آیا به وحیّ بود یا به نظر و فکر خود؟ اگر میگوئید به وحیّ بوده است، که وحیّ پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم منقطع شده بود، و اگر به فکر و اندیشه خود چنین گفت، پس فکر را در این مقام راهی نیست. و اگر غیر صادق باشد، محال است چنین شخص دروغگوئی متولّی أمر مسلمین باشد، و ولیّ امر آنان گردد، و حدود الهی را اقامه کند.
شخص دیگری از اصحاب حدیث گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که فرمودند:
«ابو بکر و عمر سیّدا کهول أهل الجنّة.»
(ابوبکر و عمر پیران اهل بهشت هستند.)
مأمون گفت: این حدیث محال است، زیرا در بهشت پیرمرد نیست، و روایت شده است که پیرزنی که او را «أشجعیّه» میگفتند، نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود و آن حضرت فرمودند: پیرزن داخل بهشت نمیشود. از این رو او گریه کرد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمودند: همانا خداوند متعال میفرماید:
(إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءًفَجَعَلْناهُنَّ أَبْکاراًعُرُباً أَتْراباً (1))
1) واقعه: آیهٔ 35 و 36 و 37.
«ما ایجاد میکنیم زنان را ایجادی چنانو همه را بکر و دختر و دوشیزگان قرار میدهیمو شوهر دوست و جوان همسال.»
پس اگر گمان میکنید که ابوبکر در هنگام ورود به بهشت جوان میشود، در این صورت خود شما روایت کردهاید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، دربارهٔ حسن و حسین [علیهما السلام] فرمودند: آنان آقای جوانان اهل بهشت در میان جمیع خلق، میباشند، و پدرشان از آن دو بهتر است.
مردی دیگر گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است که فرمودند: اگر من در میان شما مبعوث نمیشدم البته عمر مبعوث میشد. مأمون گفت: این نیز محال و ممتنع است، زیرا که خدای تعالی در قرآن فرموده:
(إِنَّا أَوْحَیْنا إِلَیْکَ کَما أَوْحَیْنا إِلی نُوحٍ وَ النَّبِیِّینَ مِنْ بَعْدِهِ (1))
«به درستیکه ما وحی کردیم به تو همچنان که به نوح و پیامبران بعد از او وحی کردیم.»
و نیز خداوند متعال فرموده:
(وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِیِّینَ مِیثاقَهُمْ وَ مِنْکَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِیمَ وَ مُوسی وَ عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ (2))
«یادآور ای محمّد! هنگامی را که ما از پیمبران عهد و میثاق گرفتیم و هم از تو و از نوح و ابراهیم و موسی و عیسی بن مریم برای رسالت عهد و میثاق گرفتیم.»
پس آیا جایز است کسی که برای نبوّت او، میثاق و عهدی در کار بوده، به پیغمبری نرسد. و برای آنکه پیمانی نبوده است، به پیغمبری برسد؟
فرد دیگری گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز عرفه به عمر نظری افکندند و لبخندی زدند، و فرمودند: خداوند تبارک و تعالی به بندگان خود به طور کلّی مباهات میکند، ولی به عمر به طور خصوصی. مأمون گفت: این هم شدنی نیست. چرا که خداوند پیامبرش را کنار نمیگذارد. تا جائی که به عمر به خصوص مباهات کند ولی به رسول خودش چونان عموم مردم مباهات نماید. و این روایات عجیبتر از روایات شما نیست که میگوئید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: هنگامیکه
من وارد بهشت شدم، صدای کفشی شنیدم. چون نظر کردم دیدم بلال غلام ابوبکر قبل از من به بهشت وارد شده است!
آری شیعه میگوید: علیّ [علیه السلام] از ابوبکر بهتر است، ولی شما میگوئید غلام ابوبکر از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بالاتر است، زیرا آنکه سبقت گرفته و زودتر وارد بهشت شده افضلتر است، از آنکه دیرتر و در پی او رسیده است. همچنانکه روایت کردهاید: شیطان از سایه عمر هم فرار میکند. در صورتیکه میگوئید شیطان به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم انداخت که بگوید:
«و إنّهنّ الغرانیق العلی»
(این بتها طاووس مثالان رفیعاند.) (1)
به گمان شما شیطان از عمر فرار میکرد، امّا قادر بود که کفر را بر لسان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم القا کند.
یکی از آنان گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: اگر عذاب نازل شود، جز عمر بن الخطّاب احدی نجات نیابد (و العیاذ باللّه حتّی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گرفتار عذاب میشود). مأمون گفت: این حدیث مخالف صریح کتاب خدا است که به پیغمبرش فرموده:
(ما کانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ (2))
«تا مادامیکه تو در میان آنان باشی بر آنان عذاب نمیفرستیم.»
و شما عمر را مانند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قرار دادهاید.
فرد دیگری گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شهادت به اهل بهشت بودن عمر در جمله آن ده تن از اصحاب که آنان را «عشره مبشّره» گویند دادهاند! مأمون گفت: اگر گمان شما این چنین باشد،
1) این مطلب اشاره دارد به قصهای که بعضی از مفسّرین اهل سنّت در ذیل آیه: (إِلَّا إِذا تَمَنَّی أَلْقَی الشَّیْطانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ) - حجّ: آیهٔ 52. و آوردهاند: زمانی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حال بیان وحی بود، شیطان کلامی بر زبان وی جاری ساخته و گفت: «تلک الغرانیق العلی و إنّ شفاعتهن لترجی؛ این بتها طاووس مثالان رفیعاند که از آنها امید شفاعت نمودن میرود.» و حال آنکه خداود درباره حضرت میفرماید: (وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى؛ پیامبر و هرگز به هوای نفس سخن نمیگوید.* سخن او همیشه وحی خداوند است.)- نجم: آیهٔ 3 و 4.
2) انفال: آیهٔ 33.
عمر بن الخطاب به حذیفه بن الیمان (1)نمیگفت: تو را به خدا سوگند میدهم که بگوئی آیا من از منافقین هستم؟! و اگر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به او گفته بود که تو از اهل بهشت هستی، پس چرا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را تصدیق نکرده و از حذیفه هم سؤال میکند! پس معلوم میشود که حذیفه را تصدیق کرده بوده است، ولی پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم را تصدیق نکرده بوده است! پس این خلاف مسلمانی است. و چنانچه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را تصدیق کرده بود، پس چه دلیلی داشته است که از حذیفه نیز سؤال نماید، و این دو خبر با هم تناقض دارند.
شخص دیگری از آنها گفت: بلا شکّ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: من را با امّتم در میزانی سنجیدند و من بر امّتم رجحان یافتم، سپس به جای من ابوبکر را با امّت من سنجیدند، ابوبکر بر آنان چربید، آنگاه عمر را سنجیدند، او نیز بر آنان چربید، آنگاه میزان را برداشتند.
مأمون گفت: این محال است از جهت اینکه از دو حال خالی نیست: یا جسمشان را وزن کردند یا اعمال آنها را، اگر بگویی جسمشان را سنجیدند، این سخن تو محال است، که وزن ظاهر ایشان از همه امّت بیشتر باشد، و اگر افعال آنان را با امّت سنجیدند، در آن وقت که همه اعمال امّت حاضر نبوده است، و هنوز امّت خلق نشده بودند تا اعمالی داشته باشند. پس این سنجش اعمال، در روز قیامت امکانپذیر خواهد بود.
پس اکنون بگویید چگونه و به چه چیز بر تمام امّت برتری داشتند؟ بعضی گفتند: به اعمال صالحه، مأمون گفت: اکنون به من بگوئید کسی که در زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عمل صالحش بر رفیقش برتری داشت، ولی پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عمل صالح دوستش از عمل او بیشتر شد، آیا به مقام رفیقش میرسد که در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درجه بالاتری داشته است؟ اگر بگوئید: آری، من در این عصر کسانی که اعمال صالح و عبادتشان- از جهاد و حجّ و روزه و نماز و زکات- به مراتب بیش از آنان که در حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودهاند را به شما معرفی میکنم.
گفتند: راست میگوئی، عاملان خیر و صالحین زمان ما به مقام عاملان خیر و عبّاد زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نمیرسند، مأمون گفت: شما بنگرید آنچه از فضائل، پیشوایان مذهبی شما- که دین خود را از آنان فراگرفتهاید – دربارهٔ علیّ [علیه السلام] گفته و نقل کردهاند، و آنچه را که دربارهٔ
1) مشهور است، حذیفه، منافقینی را که قصد ترور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در لیله عقبه داشتند، شناسائی کرده بود. که یکی از آنها نیز عمر بن الخطاب بود که با جمعی دیگر قصد داشتند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را به شهادت برسانند.
عشره مبشّره (1)، گفتهاند را با هم بسنجید، اگر دیدید که جزئی از بسیار است، همانکه شما میگوئید، همان صحیح است. و اگر دیدید آنچه را که دربارهٔ علیّ [علیه السلام] نقل میکنند بیشتر است، پس از پیشوایان خود آنچه را که درباره علیّ [علیه السلام] روایت کردهاند، قبول کنید، و از آن نگذرید.
راوی میگوید: همه سر به زیر افکندند، و مأمون پرسید: چرا ساکت شدید؟! گفتند: ما حرفمان را تمام کردیم، مأمون گفت: اکنون من از شما سؤال میکنم: بگوئید در هنگامیکه خداوند رسول خود را مبعوث فرمود، و مأمور به تبلیغ رسالت شد. چه عملی ثوابش از همه اعمال بیشتر بود؟ گفتند: پیشی گرفتن در قبول اسلام، زیرا خداوند متعال میفرماید:
(السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ (2))
«آنانکه در ایمان آوردن به رسول خدا و آئین اسلام به درگاه خدا پیشی گرفتند، آنان مقرّب هستند.»
مأمون گفت: آیا کسی قبل از علیّ [علیه السلام] اسلام آورده بود؟ اگر سراغ دارید بگوئید، گفتند: این درست است امّا هنوز کودک بود، ولی ابوبکر سالمند و دارای عنوان بود، و میان این دو حالت (کودکی و سالمندی) تفاوت است، و روی ایمان ابوبکر میتوان حساب کرد، امّا ایمان علیّ [علیه السلام] را به دلیل اینکه بالغ نبوده نمیتوان به حساب آورد، مأمون گفت: بگوئید آیا اسلام علیّ [علیه السلام] از ناحیهٔ الهام بود که از سوی خدا به او شده بود، یا به صرف دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ؟ پس اگر بگوئید به الهام بود، او را بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تفضیل دادهاید، زیرا آن حضرت ملهم نشد، بلکه جبرئیل آمد و پیام خداوند را به ایشان رسانید و اگر بگوئید: نه، به دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود، پس بگوئید: آیا پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از جانب خود علیّ [علیه السلام] را به اسلام دعوت نمود یا به أمر خدا؟ اگر بگوئید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از جانب خود علیّ [علیه السلام] را دعوت به اسلام کرد، پس این خلاف آن است که خداوند رسولش را بدان وصف نموده، در آنجا که میفرماید:
1) عشره مبشّره: ده نفر از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که عبارتند از: علیّ بن ابیطالب [علیهما السلام]، سعید بن زید، زبیر بن عوام، سعد بن ابیوقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبیده جراح، عثمان بن عفان، ابوبکر بن ابیقحافه و عمر بن الخطاب که بنابر مذهب اهل سنة رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به ایشان مژده بهشت دادهاند، و همهٔ اهل سنة، شهادت میدهند که آنها اهل بهشت هستند.
2) واقعه: آیهٔ 11.
(وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ (1))
«و من بدون برهان الهی، مقام وحی و رسالت را به خود نسبت نمیدهم.»
و در سخن دیگر خداوند که فرمود:
(وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی* إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی (2))
«و از روی هوا و هوس چیزی نمیگوید*و نمیگوید مگر همان که به او وحی میشود.»
و چنانچه از طرف خدا بود، و خداوند پیامبرش را امر کرده بود که علیّ [علیه السلام] را از میان همه کودکان مردم برگزیند و به اسلام دعوت کند. که در این صورت از روی آگاهی و اطمینان به تأیید خداوند متعال علیّ [علیه السلام] را دعوت کرد.
و یک جهت دیگر، به من بگوئید: آیا خداوند حکیم و دانا ممکن است مخلوق خود را تکلیف به کاری کند که طاقت آن را نداشته باشد؟ اگر بگوئید: آری، پس کفر ورزیدهاید، و اگر بگوئید: نه، پس چگونه جایز است که خداوند به پیامبرش امر کند، به دعوت کردن از کسی که امکان پذیرش آن را به خاطر کم بودن سنش ندارد، و ناتوان از پذیرفتن حکم است.
باز جهت دیگر: آیا دیدهاید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم احدی از کودکان فامیلش یا غیر ایشان را به اسلام دعوت کرده باشد؟ تا اینکه آنان در میان تمامی اطفال، سرمشق و الگوی علیّ [علیه السلام] قرار گرفته باشند؟ اگر میپندارید که پیامبر جز علیّ [علیه السلام] را دعوت به اسلام نکرده است، پس این خود فضیلتی است برای علیّ [علیه السلام] بر همه کودکان مردم است.
آنگاه مأمون گفت: به من بگوئید: کدامین عمل پس از سبقت گرفتن بر ایمان به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با ارزشتر است؟ گفتند: جهاد در راه خدا، گفت: آیا برای یکی از آن ده تن (عشره مبشّره) به مانند علیّ [علیه السلام]، سابقه جهاد و مبارزه با کفر، در تمامی مواقفی که پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم با کفّار و دشمنان دین داشتند، در تاریخ سراغ دارید؟ این غزوه بدر است که بیش از شصت و چند تن (از لشکر کفّار) را کشتند و علیّ [علیه السلام] بیست و چند تن را به دوزخ فرستاد، و بقیّه را دیگران همه با هم کشتند.
پس یکی از حاضران گفت: ابوبکر در سایبان خود با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود و جنگ را رهبری میکرد، مأمون گفت: حرف عجیبی میزنی! بگو آیا به تنهایی و جدای از پیغمبر تدبیر جنگ را به عهده گرفته بود؟ یا با مشارکت و زیر نظر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم ؟ یا برای اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به رأی و رهبری نمودن او نیاز داشت؟ کدام این سه امر را بیشتر خوش داری بگوئی؟ مرد گفت: پناه به خدا میبرم، اگر گمان کنم با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در تدبیر امور شرکت داشته است، و یا اینکه خود به تنهائی تصمیم میگرفت، و یا اینکه بگویم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به رأی او محتاج بودند.
مأمون گفت: پس در سایبان نشستن و مجاهدین را دیدن چه فضیلتی دارد؟ و چنانچه فضیلت ابوبکر به ترک جهاد و نرفتن به میدان بوده، پس لازمهاش این است که هر متخلّف و تارک جنگی را بر مجاهدین ترجیح دهیم، با اینکه خداوند عزّ و جلّ میفرماید:
(لَا يَسْتَوِي الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ ۚ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِينَ دَرَجَةً ۚ وَ كُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَىٰ ۚ وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا (1))
(مساوی و برابر نیستند آن اشخاصی که عذری ندارند و از رفتن به میدان نبرد، خودداری میکنند و به جنگ نمیروند، با کسانی که مال و جان خود را در راه خدا و جهاد بذل میکنند، زیرا خداوند مقام مجاهدین به مال و جان را، از آنان که در خانه مینشینند و از جنگ کناره میگیرند، برتر نموده است. اگر چه خداوند به همه مؤمنین وعده نیکو داده است، ولی خداوند، مجاهدین را، بر کناره گیران از جنگ، به مزدی بزرگ، برتری داده است.)
اسحاق بن حمّاد میگوید: آنگاه مأمون به من گفت: سورهٔ «هل أتی» را قراءت کن، من شروع به خواندن سورهٔ «هل أتی» کرده تا رسیدم به آیهٔ مبارکهٔ:
(وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً- تا آیهٔ- و کانَ سَعْیُکُمْ مَشْکُوراً (2))
بعد مأمون گفت: این آیات دربارهٔ چه کسی نازل شده است؟ گفتم: دربارهٔ علیّ [علیه السلام]، مأمون سؤال کرد: آیا شنیدهای که علیّ [علیه السلام] در موقعی که فقیر و یتیم و اسیر را اطعام نمود، به آنها یا به شخص دیگری گفته باشد:
(إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً (1))
«جز این نیست که شما را برای خشنودی خدا اطعام میکنیم، نه از شما عوضی میخواهیم و نه انتظار سپاس و ثنایی داریم.»
آن چنان که خداوند عزّ و جلّ در قرآن گفته است؟ گفتم: نه، مأمون گفت: پس خداوند از قلب و نیت علیّ [علیه السلام] آگاه بوده. از این جهت برای شناساندن نیت علیّ [علیه السلام]، این قسمت را در قرآن آورده است. آیا خداوند در قرآن یک جای دیگر این مقدار توصیف بهشت را نموده، از قبیل:
(قواریر من فضّه (2))
(و تُنگهائی بلّورین از نقره ساخته شده.)
جواب دادم: نه. مأمون گفت: این فضیلت دیگری برای علیّ [علیه السلام] است. که در سوره اختصاصی او، این مقدار بهشت را وصف کرده است. بعد پرسید: میدانی چطور شیشه از نقره میشود؟ گفتم: نمیدانم. مأمون گفت: منظورش این است که ظرفهای بلورین به اندازهای شفاف است که مانند نقره سفید است. و داخل آنها میدرخشد و از خارج قابل مشاهده میباشد. پس این آیه، مانند فرمایش پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم میباشد که به انجشه میفرمود:
«رویدا سوقک بالقواریر.»
(قدرى آرامتر،با اين بانوان مدارا كن و شتران را تند مران!) (3)
«رويدك رفقا بالقوارير. يعنى: اى أنجشه! قدرى آرامتر، با اين بانوان مدارا كن و شتران را تند مران».
1) انسان: آیهٔ 9.
2) انسان: آیهٔ 16.
3) مترجم کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام » میگويد: «اصل ماجرا چنين است كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در سفر حجّة الوداع زنان خويش را به همراه برد و آنان را بر شتران سوار كرده بودند و مأمور شتران، غلام حضرت، شخصى به نام أنجشة بود، و وى بردهاى سياه رنگ و خوش صدا بود كه با خواندن آواز، شتران حامل امّهات مؤمنين را تند ميراند، و شتران مردان را براء بن مالك سوق و حرکت ميداد و اينان هر دو در تند بردن شتران مسابقه مىدادند، از این رو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به أنجشه گفت:
و بعد مأمون افزود: همچنين این آیه، مانند فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که فرمود:
«ركبت فرس أبيطلحة فوجدته بحراً.»
(بر اسب ابو طلحه سوار شدم آن را چون دريا يافتم.)
که مراد حضرت تند رفتن او بود مانند تند رفتن روى آب دريا. مأمون گفت: پس مراد از بحر در كلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بسيارى تاخت و تاز است، و نيز مانند قول خداوند متعال كه فرموده:
(وَ یَأْتِیهِ الْمَوْتُ مِنْ کُلِّ مَکانٍ وَ ما هُوَ بِمَیِّتٍ وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَلِیظٌ (1))
«مرگ از هر سو به او رو کند ولی او نمرده بلکه عذاب خداوند سخت است.»
مراد آن است که گوئی مرگ از هر طرف او را احاطه کرده است، هر چند که از یک سو هم اگر آید او مرده است، و غرض آن است که آلام و تلخی جان کندن از جمیع اطراف او را در بر گرفته، و تلخی این مرگها را میچشد.
سپس مأمون گفت: ای اسحاق! آیا تو هم از آن کسانی هستی که شهادت میدهند، «عشره مبشّره» در بهشت هستند؟ گفتم: آری، گفت: به من بگو اگر مردی منکر حدیث «عشره مبشّره» باشد و بگوید: نمیدانم این خبرِ «عشرة من اهل الجنّه» صحیح است یا نه، آیا او را کافر میدانی؟ گفتم: نه، گفت: اگر بگوید: نمیدانم که سورهٔ «هل أتی» از سورههای قرآن است یا نه، آیا او را کافر میدانی؟ گفتم آری، مأمون گفت: پس این باعث فضیلت بیشتری برای علیّ علیه السلام میگردد. چرا که هر کس در فضل او، که قرآن است، تردید کند، کافر میشود. امّا اگر در فضل، «عشره مبشره»، که حدیث است، تردید کند، کافر نمیشود.
آنگاه مأمون گفت: ای اسحاق، مرا از حدیث «طیر مشویّ» (2)خبر ده، که آیا در نزد تو صحیح است؟ گفتم: آری، گفت: به خدا سوگند که لجاجت و ستیزه تو آشکار گردید، زیرا از این سه وجه خارج نیست؛ یا همان طوریکه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم درخواست نمود، محبوبترین خلق خدا پیش او آمد یا خواستهاش پذیرفته نشد؟ وجه دیگر اینکه خداوند با فضیلتترین بندهاش را میشناخت،
ولی آن کس که فضیلتش کمتر بود، بیشتر مورد محبّت خداوند قرار داشت (منظور علیّ علیه السلام است که به نظر عامه، ابوبکر بر او فضیلت دارد). وجه سوم اینکه بگویی خداوند نمیداند کدام بنده بر دیگری فضیلت دارد! از این سه قسمت کدام یک را انتخاب میکنی؟
اسحاق میگوید: مدّتی سر به زیر انداختم و سپس گفتم: خداوند درباره ابوبکر میگوید:
(ثانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُما فِی الْغارِ إِذْ یَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا (1))
(دومین آن دو نفر بود در غار هنگامیکه پیغمبر به آن کسی که همراهش بود فرمود: مترس خدا با ما است.)
و خداوند عزّ و جلّ ابوبکر را به نسبت مصاحب با پیغمبر خود مفتخر میگرداند، مأمون گفت: سبحان اللَّه! چقدر فهم تو اندک است، آیا کافر مصاحب مؤمن نمیشود؟ این چه فضیلت است، مگر نشنیدهای سخن خداوند را که حکایت فرموده:
(قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ، ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلًا (2))
«به صاحب و دمسازش که با او ستیز میکرد گفت: آیا به خدا کافر شدی؟ او که تو را از خاک آفرید سپس از نطفه، آنگاه تو را مرد تمامی ساخت.»
پس خداوند در قرآن کافری را مصاحب مؤمنی یاد کرد، و یا شعر هذلیّ که شاعر گفته است:
و لقد غدوت و صاحبی وحشیّة *** تحت الرداء بصیرة بالمشرق
بیشک صبح کردم و اسب سواریم وحشی بود و از زیر جلش به همه جا بینا بود و محلّ طلوع آفتاب را با نگریستن انتظار میکشید.
و یا گفتار ازدیّ، شاعری دیگر که گفته است:
و لقد ذعرت الوحش فیه و صاحبی *** محض القوائم من هجان هیکل
و بدون تردید ترسیدم و وحشت کردم از تنهائی در آن مکان و تنها همدم و دمساز من چارپائی نجیب و ساق سپید و بلند قامت بود.
پس شاعر اسب خود را، مصاحب خویش خوانده است. امّا بعد از آن مأمون گفت:
در این آیه میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ مَعَنا؛ خدا با ماست» پس بدان که خداوند با هر شخص نیکوکار و بدکرداری میباشد، مگر نشنیدهای که خداوند فرموده:
(و ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ (1)...)
«هیچ سه نفری با هم نجوی نمیکنند جز اینکه خداوند چهارمی آنان است، و هیچ پنج تنی با یکدیگر نباشند الّا اینکه خداوند ششمی ایشان است، و نه کمتر و نه بیشتر از این جماعتی گرد نیایند جز آنکه خداوند با آنان است هر کجا که باشند.»
و امّا اینکه فرمود: «لا تَحْزَنْ» پس بگو بدانم این حزن و ناراحتی ابوبکر طاعت خدا بود یا معصیت او؟ اگر فکر میکنی که طاعت خدا بود، پس گوئی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، او را از طاعت خدا منع فرموده است، و این بر خلاف فعل شخص حکیم است، و اگر گوئی آن معصیت بود، پس در این چه فضیلتی است برای عاصی.
اکنون بگو بدانم اینکه خداوند حکایت فرموده: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ» این آرامش بر کدام یک نازل شد؟ اسحاق گوید: گفتم بر ابوبکر، زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیازی به آرامش نداشت، چرا که نترسیده بود، گفت: از سخن خدا در روز حنین برایم بگو که خدای عزّ و جلّ میفرماید:
(وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً وَ ضاقَتْ عَلَیْکُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِینَ* ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ (2))
«و در روز حنین هنگامیکه بسیاری جمعیّت شما موجب خوشحالی شما شده بود، ولی هیچ ثمرهای برایتان نداشت، و فرار کردید، و زمین از هر سو و هر طرف شما را تحت فشار مرگ قرار داد، تا اینکه خداوند سکینه و آرامش خود را به پیامبرش و بر دلهای شما مؤمنین نازل ساخت.»
آیا میدانی مراد از آن مؤمنین که خداوند در این آیهٔ کریمه اراده فرموده چه کسانی هستند؟ راوی میگوید: من گفتم نمیدانم، گفت: مردم در غزوه حنین و در آن روزی که فرار را بر قرار اختیار کردند، و با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جز هفت تن از بنیهاشم هیچ کس باقی نماند:
علیّ [علیه السلام] بود که با شمشیرش کارزار میکرد و عبّاس بود که لجام استر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را بدست گرفته بود، و پنج تن دیگر که گرداگرد آن حضرت حلقه زده بودند. و خوف آن داشتند که مبادا ضربتی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بزنند یا به حضرت آسیبی برسانند، تا وقتیکه خداوند پیغمبرش را ظفر داد، پس نظرش از مؤمنین در آیة مبارکه در اینجا «علیّ[علیه السلام]» بود و آن چند تن از بنیهاشم، پس چه کسی افضل است؟ آیا آنکه با پیامبر بود و سکینه بر او و بر پیغمبر نازل شد؟ یا آنکه با پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود و این آرامش بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد و او اهلیت نداشت که سکینه بر او نازل شود.
ای اسحاق کدام یک افضل هستند؛ آیا آنکه با پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در غار بود، یا آنکه بر بستر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم خوابید و خود را فدای آن حضرت کرد تا کار خود را در هجرت به مدینه و اعتلای کلمه حقّ به انجام رساند؟! خداوند به آن جناب وحی فرستاد تا علیّ [علیه السلام] را امر کند که در فراش و بستر او بخوابد و بدین کار جان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در امان باشد، پس آن حضرت او را امر کرد که به جای او در فراش به خوابد، و علیّ[علیه السلام] پرسید: آیا بدین کار شما به سلامت میمانید؟ فرمود: آری، علیّ [علیه السلام] گفت: به روی چشم فرمان شما را اطاعت میکنم. آنگاه در بستر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم خوابید و ملافهٔ ایشان را بر خود پیچید، و مشرکین اطراف خانه را محاصره کردند و به درون خانه رفتند و شکّ نداشتند که در آن بستر کسی به جز پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم باشد، و از هر طائفه یک تن هم پیمان شدند که هر کدام ضربتی زنند تا بنیهاشم مطالبه قصاص نتوانند کنند.
و علیّ [علیه السلام] میدانست و سخنان آنان را میشنید و از تدبیر با خبر شده بود و خود را در معرض هلاک میدید، و هیچ یک از این امور نتوانست او را بترساند و جزع کند، چنان که ابوبکر که در غار جزع کرد، با اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با او بود، ولی علیّ [علیه السلام] تنها بود، و پیوسته صابر و پایدار و استوار بود و خود را به حساب خدا گذارده بود، و خداوند هم فرشتگانی را فرستاد تا او را از شرّ دشمن مواظبت کنند، سپیده دم برخاست و قریش که آماده کشتن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودند علیّ [علیه السلام] را در بستر حضرت دیدند و سراغ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از وی گرفتند، و او گفت: نمیدانم ایشان کجاست، گفتند: تو ما را فریب دادی، و او خود را بعد از مدّتی به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم
رساند، پس علیّ [علیه السلام] افضل بود و روز به روز عملی از وی به ظهور میرسید و او را مقرّبتر میساخت تا اینکه خداوند متعال او را از این دنیای فانی به عالم باقی، به سوی خود برد در حالیکه کاملاً پسندیده و مورد غفران حقّ بود.
ای اسحاق! آیا تو حدیث ولایت را روایت نکردهای؟ گفتم: آری خود روایت کردهام، گفت: آن را برای من حدیث کن، من حدیث «من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه» را برای او روایت کردم، گفت: آیا نمیبینی که این حدیث حقّی را برای علیّ [علیه السلام] بر عهده ابوبکر و عمر واجب میکند که بر عهده علیّ [علیه السلام] از آن دو، حقّی را واجب نمیگرداند؟ گفتم: مردم میگویند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این کلام را به سبب زید بن حارثه فرمود (و مراد این بود که: هر کس من اکنون ولایت او را دارم، پس از من علیّ علیه السلام ولیّ و سرپرست اوست و او زید بن حارثه بود که مولای یغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود و ولایت او را پس از خود به علیّ علیه السلام داد).
مأمون پرسید: این کلام را در کجا و چه وقت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند؟ گفتم: هنگامیکه از حجّه الوداع باز میگشتند در غدیر خم، گفت: زید بن حارثه در کجا به قتل رسید؟ گفتم: در موته؟ گفت: آیا زید بن حارثه پیش از غدیر خم کشته نشده بود؟ گفتم: آری، گفت: بگو اگر فرزند پانزده ساله تو بگوید: مردم! بپذیرید که غلام من از آن پسر عمویم میباشد، آیا تو از این کلام فرزندت رنج میبری و آن را ناخوش میداری یا نه؟ گفتم آری مکروه میدارم، گفت: فرزندت را منزّه میداری از چیزی که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از آن منزّه نمیبود، وای بر شما فقهاء، که خود را ارباب خود گرفتهاید، خداوند درباره نصاری میفرماید:
(اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ (1))
«مسیحیان دانشمندان و رهبانان خود را خدایان خود گرفتهاند.»
در حالی که به خدا سوگند از برای آنان روزه نمیگرفتند و نماز نمیخواندند، و لیکن هر چه آنان میگفتند اینان اطاعت میکردند آنگاه گفت: آیا این حدیث که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به علیّ [علیه السلام] گفت:
«انت منّی بمنزلة هارون من موسی.»
1) توبه: آیهٔ 32.
را روایت کردهای؟ گفتم: آری، گفت: آیا نمیدانی که هارون برادرِ پدر مادری موسی بود؟ گفتم: بله، گفت: آیا علیّ [علیه السلام] برادرِ پدر مادری پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود؟ گفتم: خیر، گفت: هارون پیغمبر بود و علی [علیه السلام] که مانند هارون پیغمبر نبود پس برادرِ پدر مادری که نبود، پیغمبر هم که نبود، پس آن منزلت سومی که دارا بود چه بود جز خلافت پیامبر؟ و این کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از آن جهت بود که منافقین گفتند: پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم، علیّ [علیه السلام] را به همراه خود نبرد و در مدینه در کنار زنان و اطفال باقی گذارد و به جهاد نبرد و برای او سخت بود که علی [علیه السلام] را ببرد ولی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم خواست علیّ [علیه السلام] با خاطری آسوده در مدینه به جای او بماند لذا این کلام را گفت، چنانچه خداوند متعال از موسی حکایت کرده است که به هارون گفت:
(اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ (1))
«در قوم من تو باقی بمان، امور را اصلاح کن و گوش به حرف فساد کاران مده و راه آنان را پیشه نکن.»
من به مأمون گفتم: موسی در حال حیات هارون را به جای خود گذارد و به میقات پروردگار خود رفت، پس موسی هارون را بر تمامی قوم خلیفه خود قرار داد امّا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علیّ [علیه السلام] را تنها بر مردمی که در مدینه باقی بودند جانشین و خلیفه خود قرار داد، (بر ضعفا که از جنگ مستثنی و معذور بودند و زنان و کودکان، زیرا بیشتر مردها به همراه او بوده و برای جنگ تبوک تجهیز شده بودند) مأمون گفت: آیا موسی تنها به میقاتگاه رفت یا افرادی از قوم به همراه او بودند؟ گفتم: کسانی به همراهش بودند، گفت: آیا هارون را بر تمامی آنان سرپرست و جانشین خود قرار نداد؟ گفتم: آری، گفت: علیّ [علیه السلام] را نیز زمانی که برای غزوه بیرون رفت، جانشین کرد، بر زنان و کودکان و کسانی که قدرت نبرد نداشتند. و دلیل خلیفه قرار دادن علیّ [علیه السلام] را پس از مرگش این است که فرمود:
«علیّ نسبت به من به منزلهٔ هارون است نسبت به موسی، الا اینکه پیامبری پس از من نخواهد بود.»
1) اعراف: آیهٔ 142.
پس با توجه به این فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، علیّ [علیه السلام] وزیر پیغمبراست. زیرا موسی علیه السلام به درگاه خداوند تبارک و تعالی دعا کرد و از او طلب یار و کمککار نمود بدین عبارات:
(وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی* هارُونَ أَخِی، اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی (1))
«و از خانوادهام یاوری برایم قرار ده*هارون برادرم را، پشتم را به حمایت او محکم و استوار کن، و او را در ابلاغ وحی و رسالت شریک من گردان.»
پس هرگاه علیّ [علیه السلام] نسبت به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به منزله هارون باشد، وزیر رسول و یاری کننده او است، و جانشین پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم میباشد. همانطور که هارون وزیر موسی و یاری کننده او و خلیفه او بود. سپس مأمون روی به حاضران از علماء و دانشمندان کرده گفت: من از شما بپرسم یا شما از من میپرسید؟ گفتند: ما از تو سؤال میکنیم، گفت: بپرسید.
یک تن از ایشان گفت: آیا امامت علیّ [علیه السلام] از جانب خداوند عزّ و جلّ به نقل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از او، مانند نقل فرائض مانند نماز ظهر که چهار رکعت است، و زکات دویست درهم که پنج درهم است، و یا حجّ خانه خدا نیست؟ مأمون گفت: آری، گفت: پس از چه رو در اینها هیچگونه اختلافی نیست اما در خلافت علیّ [علیه السلام]، اختلاف است؟ مأمون در پاسخ گفت: برای اینکه تمام فرائض آنطور نیست که در آن چشم و همچشمی و رقابت باشد، ولی خلافت و زمامداری چون نوعی ریاست است در آن رقابت هست.
یکی دیگر از حاضران گفت: چرا شما منکر این هستید که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امر کردهاند که خود مسلمین یک تن را به اختیار خود تعیین کنند که قائم مقام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باشد، از روی مهربانی و لطفی که به امّت خود داشت، بدون اینکه خود کسی را معیّن کند، و امّت با او مخالفت کنند، و عذاب بر ایشان مسجّل گردد؟
مأمون گفت: این مطلب را از این جهت منکرم که خداوند به خلق خود مهربانتر از یغمبر صلی الله علیه و آله و سلم است، با این حال تعیین پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را به عهده و اختیار مردم نگذارد، تا خود کسی را معین کنند با اینکه میدانست که در میان آنان افرادی مخالفت و عدّهای اطاعت وی را مینمایند و این موجب نشد که خود، پیامبر تعیین نکند و کسی نفرستد.
و علّت دیگر اینکه اگر خداوند امر کند که خود مردی را اختیار کنند از دو حال خارج نیست، یا همه مسلمانان را امر کرده و یا بعضی را به این کار امر کرده، اگر همه را امر کرده باشد، پس
1) طه: آیهٔ 29 تا 32.
همگی مأمورند به دیگری رأی دهند. و در این صورت آن کسی را که انتخاب میکنند چه کسی میتواند باشد؟ و اگر برخی را امر کرده که انتخاب کنند نه همه را، این نیز از این حال خارج نیست، میباید آن بعض مشخص و دارای علاماتی باشند، پس اگر بگوئید آنان فقهاء هستند، پس باید مشخّصات فقیه و علائمش معلوم باشد.
یکی دیگر از حاضران گفت: روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسیده است که فرمودند: هر چه را مسلمانان نیکو و صحیح بدانند همان در نزد خداوند درست و نیکو است، و آنچه را که بد و زشت بدانند، همان نزد خداوند زشت و قبیح است، مأمون گفت: در اینجا ناچاریم بدانیم مراد همه مؤمنین بودهاند یا بعض از آنها، پس اگر همه مراد باشند، چنین چیزی نشدنی است، زیرا [هر کس اعتقاد و نظری دارد و] ممکن نیست همه مسلمانان در امری اجتماع کنند، و اگر بعضی از ایشان مراد باشند ما میبینیم که هر گروه درباره صاحب [ اختیار ] خود به خوبی روایت میکنند مانند شیعه که درباره علیّ [علیه السلام] همه خوبیها را روایت کردهاند، و حشویّه (غیر شیعه) درباره غیر علیّ [علیه السلام] آن خوبیها را روایت کردهاند، پس از کجا ثابت میشود آن امامتی که شما اراده کردهاید؟!
شخص دیگری گفت: بنا براین جایز است فکر کنی که اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خطا کردند؟ گفت چطور فکر کنیم آنان خطا کرده و بر ضلالت اجتماع نمودند در حالیکه بنا به گمان تو امامت را نه فرض میدانستند و نه سنّت، چرا که تو گمان میکنی امامت نه از جانب خدا واجب شده است و نه از جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سنّت، بلکه به اختیار مردم است، پس چگونه خطا خواهد بود چیزی که نه واجب است و نه سنّت؟
دیگری گفت: اگر شما امامت را برای علیّ [علیه السلام] درست میدانید نه غیر او، برهان خود را اقامه کنید. مأمون گفت: من مدّعی این نیستم بلکه مقرّ به این عقیده هستم و بر مقرّ دلیل نیست، و مدّعی آن کس است که میپندارد که کار به دست او است و او متولی عزل و نصب است و اختیار همه به دست او است، و بیّنه و شاهد خالی از این نیست که یا از هم ردیفان او باشد، مانند ابوبکر و عمر و عثمان و طرفداران ایشان که همگی با او دشمن هستند، و یا از غیر ایشان که کسی جز اینان نیستند و شهادتشان هم ثمری ندارد. در مقابل این همه مخالف، حکم نبودن و عدم دارد، پس چگونه بر این مطلب میتواند شاهد آورد؟
فرد دیگری از آنان گفت: چه کاری واجب بود علیّ [علیه السلام] پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم انجام دهد؟ گفت: آنچه را که به جای آورد. مرد گفت: آیا بر او واجب نبود که امامت خود را به
خلق اعلام کند؟ مأمون گفت: همانا تعیین امام به فعل و کار او درباره خود نیست، و به فعل و کار مردم هم درباره او نیست، که او را اختیار کنند یا بر دیگران برتری دهند یا غیر از اینها، بلکه تعیین امام کار خداوند تعالی است. چنان که به ابراهیم علیه السلام فرمود:
(إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً (1))
«من تو را بر مردم امام قرار میدهم.»
و به داود علیه السلام فرمود:
(یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ (2))
«ای داود! ما تو را در روی زمین خلیفه قرار دادیم.»
و نیز به فرشتگان درباره آدم علیه السلام فرمود:
(إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً (3))
«من در روی زمین خلیفه ای خواهم گماشت.»
پس امام از طرف حقّ تعالی امام گردیده است، و به اختیار خداوند، از ابتدای وجود، کامل و دارای خلقت نیکو و شرافت در نسب، و دارای طهارت در منشأ و مولد و عصمت، در تمام عمر خود است. و اگر امامت به فعل شخصی بود، هر کس که میتوانست، خود را امام میکرد. و یا مستحق امامت میشد. و هرگاه خلاف آن را میکرد خود به خود از امامت خلع میشد و عزل و نصب امام به اختیار اعمال بندگان میشد.
دیگری گفت: به چه دلیل امامت را پس از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم برای علیّ [علیه السلام] لازم میشمارید؟ گفت: به واسطه اینکه از کودکی مانند خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به خدا ایمان داشته است و چون قوم و قبیله خویش مشرک و کافر نبوده است. چنانچه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز چنین بود، زیرا شرک گناه بزرگی است. و هرگز ظالم و کسی که بت پرستیده باشد، امام نمیشود. و به اتفاق جمیع، کسی که مشرک باشد، دشمن خدا است و از جمعیت مسلمان خارج است، زیرا اجتماع
مسلمانان شاهد شرک اوست تا باز گواهی بر اسلام او دهند. دلیل دیگر اینکه شخصی که محکوم باشد، جایز نیست حاکم شود، چون حاکم خود خطاکار و محکوم بوده و دیگر فرقی بین حاکم و محکوم نخواهد بود.
یک نفر دیگر از اصحاب کلام گفت: پس چرا علیّ [علیه السلام] با ابوبکر و عمر و عثمان جنگ نکرد، همانگونه که با معاویه جنگ نمود؟ مأمون گفت: این سؤال درست نیست، زیرا سؤال از عمل مثبت میکنند نه از عمل منفی، یعنی اگر با آنان جنگ کرده بود، علّتش را میخواستند. نه اینکه بر عکس، علّت نجنگیدن با آنها را سؤال کنید، باید دید آیا مسأله خلافت علیّ [علیه السلام] از جانب خدا بود یا از جانب دیگری، و اگر از طرف خدا باشد، پس دیگر شک کردن در تدبیر او کفر خواهد بود. به جهت اینکه خداوند میفرماید:
(فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً (1))
«نه چنان است که منافقان گمان کردهاند که با اینکه با تو به مخالفت میپردازند باز دارای ایمان هستند، سوگند به پروردگارت که ایمان حقیقی نخواهند داشت تا آنگاه که تو را در اختلافاتشان قاضی قرار دهند و چون حکم را بگوئی هیچ یک از طرفین دعوا در باطن و قلب خود احساس ناراحتی نکند و به حکم تو خرسند باشند، چه آن کس که به نفع او حکم کردهای، و چه آنکه به ضرر او، و آن دو باید کاملا تسلیم حکم تو باشند و در این صورت مؤمن خواهند بود.»
باری افعال شخص تابع اصل او است، اگر علیّ [علیه السلام] قیامش به امامت از جانب خداوند تعالی بود، پس کارهای او هم از جانب حقّ است، و مردم باید راضی و تسلیم امر او باشند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هم در روز واقعه حدیبیه که مشرکان او را از مناسک عمره منع کردند قتال را ترک کرد، ولی هنگامیکه قدرت یافت و یاورانی جمع نمود جنگید، همانگونه که خداوند متعال در اوّل میفرماید:
(فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ (2))
«ای رسول ما! از ایشان به روش و طریق هر چه نیکوتر در گذر.»
و پس از آن فرموده است:
(فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ کُلَّ مَرْصَدٍ (1))
«بکشید مشرکان را هر کجا که آنها یافتید و اسیرشان کنید و راه را بر آنان ببندید و آنها را محاصره کنید و در همه جا در کمین آنان باشید.»
یک نفر دیگر گفت: اگر اینطور است که شما فکر میکنید: که امامت علیّ [علیه السلام] از جانب پروردگار بوده و واجب بوده از او اطاعت کنند، پس چرا بر انبیاء جایز نبود مگر تبلیغ احکام و دعوت مردم به سوی خدا، امّا برای علیّ [علیه السلام] جایز بود که ترک تبلیغ کند و مأموریت خود را انجام ندهد و مردم را به طاعت خویش دعوت ننماید؟
مأمون گفت: ما نمیگوئیم علیّ [علیه السلام] مانند انبیاء مأمور بود به تبلیغ است. و چنین گمانی را نداریم که مأموریت علیّ [علیه السلام]، مانند مأموریت پیمبران است، بلکه میگوئیم آن بزرگوار علامتی در میان خدا و مردم است، پس هر کس او را اطاعت کرد، او مطیع امر خدا است. و هر کس مخالفت کرد، و ولایت او را نپذیرفت، او عاصی و نافرمان است. و اگر یاورانی مییافت اقدام میکرد، و زمانیکه یاوری نیافت ملامتی بر او نیست و سرزنش از آن کسانی است که او را یاری نکردهاند. زیرا مأمور بودند در هر حال از او اطاعت کنند، ولی او مأمور نبود بدون یار و یاور با دیگران جنگ نماید. و علیّ [علیه السلام] به منزلهٔ خانه خدا است، که مردم باید به سوی او به حجّ بروند. اگر عمل کردند، واجب خود را بجا آوردهاند، و اگر نرفتند سرزنش بر مردم است نه بر خانه خدا.
دیگری گفت: اگر واجب شده است که مردم امامی داشته باشند و مردم ناچار به داشتن امام هستند، از کجا به اضطرار واجب شده که امام، علیّ [علیه السلام] باشد نه دیگری؟ مأمون گفت: از آن جهت که خداوند اطاعت فرد مجهولی را واجب نمیسازد، زیرا آن ممتنع است یعنی شدنی نیست. و اگر اطاعت کسی را واجب ساخت، آن کس را باید معیّن و مشخص نماید، پس به ناچار باید رسولش او را، به طور واجب و ضروری، به مردم معرّفی کند، تا دیگر عذری میان خداوند و بندگانش باقی نماند. آیا نمیبینی که اگر خداوند بر مردم روزه یک ماهی از سال را
1) توبه: آیهٔ 5.
واجب کند، امّا آن ماه را معیّن نکند، و نشانهای برای آن ندهد، و به عهده بندگان گذارد که خود با عقلشان آن ماه که خدا در نظر دارد و روزهاش را فرض و واجب کرده است، بشناسند. و از ماههای دیگر به عقل خود آن را مشخّص کنند، دیگر به فرستادن پیغمبر احتیاجی نیست. و همچنین از امامیکه از ناحیه پیغمبر به آنان خبر میدهد.
شخصی دیگر از علمای مجلس گفت: چگونه ثابت میکنی که علیّ [علیه السلام] در روز دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بالغ بود، با آنکه مردمان گفتهاند: او در آن هنگام که به ایمان دعوت شد، کودک بود و به سنّ مردان نرسیده بود، و نه حکمی داشت و نه مکلّف ساختن او جایز بود، و نه به سن مردان مکلّف رسیده بود،
مأمون گفت: از این راه ثابت میکنم که مطلب از این خالی نبود، که در آن وقت یا علیّ [علیه السلام] صلاحیّت آن را داشته که خداوند پیامبرش را مأمور به دعوت او به اسلام کند، که در این صورت طاقت تحمّل حکم و تکلیف را دارا بوده، و قدرت بر ادای فرائض الهی را داشته است. یا نه، این صلاحیت را نداشته که خداوند رسولش را مأمور به دعوت او بنماید، و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از پیش خود او را دعوت کرده، نه به حکم خدا، که در این صورت لازم آید که رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم بر خدا افترا بسته باشد، و خداوند میفرماید:
(وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاوِیلِ* لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمِینِ* ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِینَ (1))
«اگر بر ما افترا بندد *هر آینه دست راست او را گرفته *و رگ قلبش را قطع میکنیم.»
و با وجود این آیه آیا باز پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بندگان خدا را بدان چه خداوند متعال طاقت آن را به ایشان نداده تکلیف مینماید؟ و این از محالات است که بودنش امکان ندارد، و هیچ دانائی بر آن حکم نمیکند، و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم بر آن دلالت نمینماید، خداوند بزرگتر است از اینکه امر به محال کند، و شأن رسول او هم أجل از این است که امر به چیزی نماید که خلاف حکمت باری تعالی میباشد و ممکن نیست.
چون سخن مأمون به اینجا رسید همگی ساکت شدند و از اظهار نظر لب فرو بستند. از این رو مأمون گفت: تاکنون شما سؤال میکردید و بر من اشکال میگرفتید، اکنون اجازه میدهید که
1) الحاقه: آیهٔ 44 تا 46.
من از شما سؤالاتی کنم؟ گفتند: بله بفرمایید، مأمون گفت: آیا این نیست که امّت به اجماع از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کردهاند که فرمودند:
«من کذب علیّ متعمّداً فلیتبوّء مقعده من النّار.»
(هر کس از روی عمد بر من دروغ بندد در قیامت جایگاهش را در آتش دوزخ مهیّا میکند.)
گفتند: آری، گفت: و روایت کردهاند که فرمودند: هر کس معصیت خدا را مرتکب شود، چه آن معصیت کوچک باشد و چه بزرگ و سپس آن را عقیده خود قرار دهد و بر آن اصرار ورزد، پس او در طبقات جهنّم مخلّد خواهد بود؟ گفتند: آری، گفت: اکنون به من خبر دهید، کسی را که مردم به عنوان خلافه انتخاب کردند، آیا جایز است او را خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بدانیم، و او را خلیفهای که از جانب خداوند، تعیین شده است، بدانیم؟ با اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را به جانشینی خود تعیین نکرده است.
اگر بگوئید: آری، جایز میباشد، بیشک مکابره نمودهاید، و اگر بگوئید: خیر، لازم میآید که ابوبکر خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نبوده و نیز از جانب خداوند عزّ و جل تعیین نشده باشد. و شما بر پیامبر دروغ بسته باشید و چون آن کسانی میباشید که به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم دروغ بستهاند خداوند جایگاه آنها را در دوزخ قرار داده است. و اینک بگوئید در کدام قول از این دو قول راست گوئید: آیا در اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رفت و خلیفه برای خود معیّن نفرمود، یا اینکه به ابوبکر میگوئید: یا خلیفه رسول اللّه؟ و هر کدام را که تصدیق کنید آن دیگری باطل خواهد شد. پس از خداوند پروا کنید، و به حال خود فکر کنید، و تقلید را کناربگذارید، و از امور بیدلیل و نامعلوم بپرهیزید، به خدا سوگند خداوند متعال عمل و عقیدهای را از کسی نمیپذیرد مگر آنکه از روی اندیشه و عقل انجام داده باشد. و عملی را نمیپذیرد مگر اینکه حقّ بودنش را عقل امضا کند و دو دلی شک است نه یقین، و پیوسته دو دل بودن کفر به خداوند متعال است. و جایگاه انسان دو دل آتش دوزخ خواهد بود.
و به من بگوئید آیا جایز است شخصی از شما بردهای بخرد، و هنگامیکه برده را خریداری کرد، عبد، مولا شود و خریدار عبد او گردد؟ همه گفتند: نه، گفت: پس چگونه میشود کسی را که شما به او مرتبه خلافت دادهاید و او را به این مقام رساندهاید مولای شما باشد، در حالیکه ولایت را شما به او بخشیدهاید؟ آیا شما بر او خلیفه نخواهید بود؟ بلکه شما خلیفهای ساختهاید
و بعد گفتهاید که او خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، و چون بر او خشم گرفتید او را به قتل رساندهاید چنان که با عثمان بن عفّان شد.
یکی از حاضران گفت: برای اینکه امام در حکم وکیل مسلمین است، هرگاه از وکالتش راضی باشند بکارش ادامه میدهد، و هر وقت بر او خشم گرفتند عزلش مینمایند، مأمون پرسید: مسلمانان و بندگان و شهرها از آن کیست؟ گفتند: همه از آن خداوند است، گفت: پس خداوند سزاوارتر است که برای بندگان خود و شهرها وکیل قرار دهد تا بندگان او، زیرا که از احکام موضوعاتی که امّت بر آن اجماع دارد این است که هر کس در ملک دیگری ضرری ایجاد کند ضامن آن خواهد بود، و هیچکس نمیتواند در ملک غیر خود تصرّف کند، و اگر تصرّف کرد بدهکار و ضامن است. [حال که این جهان ملک خداوند است، شما چگونه با تعیین خلیفه در آن تصرّف نمودید.]
آنگاه گفت: به من بگوئید آیا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در هنگام وفاتش برای خویش جانشینی معیّن کرد یا نه؟ گفتند: خیر خلیفهای معیّن نکرد، پرسید: آیا ترک این کار هدایت بود یا گمراهی؟ گفتند: هدایت بود، گفت: پس بر مردم واجب است هدایت را متابعت کنند، و از ضلالت و گمراهی دوری جویند و آن را ترک کنند، گفتند: همین کار را انجام دادند، گفت: پس از چه رو پس از رحلت او خلیفه تعیین کردند با اینکه او خود ترک کرده بود، و رها کردن طریقه و عمل او خود ضلال و گمراهی است، و محال است که خلاف هدایت، هدایت باشد.
و وقتیکه ترک تعیین خلیفه هدایت باشد، پس چرا ابوبکر خلیفه برای خود قرار داد و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قرار نداده بود، و همچنین عمر امر را به شورا میان مسلمانان قرار داد، بر خلاف رفیقش ابوبکر؟! زیرا شما میپندارید پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم خلیفهای برای خود معیّن ننمود، ولی ابوبکر معیّن کرد. و عمر نیز تعیین خلیفه را ترک نکرد آن چنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ترک کرده بود. بنابر پندار شما که مانند ابوبکر هم نکرد، و نوع سومی بکار گرفت (یعنی به شورای شش نفری واگذار کرد)، به من پاسخ دهید و بگوئید کدامین از این سه قسم صحیح و درست بود؟ اگر فعل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را صواب بدانید، پس ابوبکر را خطاکار دانستهاید، و همچنین وجوه دیگر در بقیّه اقوال. و مرا خبر دهید کدام یک از این وجوه درست بود؛ رفتار پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در عدم تعیین خلیفه، یا رفتار دیگران که تعیین خلیفه و جانشین برای خود به نحوی نمودند؟
به من بگوئید: آیا جایز است ترک تعیین از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هدایت باشد، و فعل آن از دیگران نیز هدایت؟! و هدایت خود ضدّ هدایت باشد؟! در صورت ضلالت معنایش چیست و کجاست،
اینک به من بگوئید آیا از زمان رحلت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم تا کنون کسی به اختیار جمیع اصحاب یغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به خلافت رسیده است؟ اگر بگوئید: خیر، پس لازم گردانیدهاید که تمامی مردم پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم راه ضلالت را پیموده باشند، و اگر بگوئید: آری، امّت را تکذیب کردهاید و قول شما وجوهی را که قابل انکار نیست باطل میکند. و حال بگوئید: آیا راست است این قول خداوند عزّ و جلّ که فرموده است:
(قُلْ لِمَنْ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، قُلْ لِلَّهِ (1))
«بگو: آنچه در آسمانها و زمین است از آنِ کیست؟ بگو: از آنِ خداست.»
گفتند: راست است، گفت: آیا آنچه غیر خداست از خدا نیست که ایجادکننده آن و مالک آن بوده است؟ گفتند: درست است! گفت: طبق این آیه مگر هر چه جز خداست، متعلق به خدا نیست؟ جواب دادند: چرا. گفت: همین آیه عمل شما را باطل میکند که خلیفهای انتخاب کنید و خودتان برگزینید، بعد او را خلیفه پیغمبر بنامید؛ وقتی بر او خشم میگیرید بر کنارش کنید که بر خلاف میل شما رفتار کرده و اگر بر کنار نرفت، او را میکشید. متوجه باشید بر خدا دروغ نبندید که نتیجه این اعمال زشت خود را فردا که در پیشگاه او ایستادید، خواهید دید. آن موقع که خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برسید که عمداً بر آن جناب دروغ میبندید، زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«هر کسی عمداً بر من دروغ ببندد، نشیمنگاهش پر از آتش خواهد شد.»
آنگاه مأمون رو به قبله نموده و دستهایش را به سوی آسمان بالا برده و گفت: پروردگارا! من اینان را ارشاد کردم و آنچه بر گردن من واجب بود، که به اینان بگویم دریغ ننمودم و گفتم. بار إلها! به راستیکه من در حال شکّ رهایشان نکردم و برای تقرّب جستن به سوی تو، تقدیم علیّ [علیه السلام] را بر دیگران پس از رحلت پیغمبرت صلی الله علیه و آله و سلم دین خود گرفتم، آنچنان که رسول تو ما را بدان امر کرده بود، راوی گوید: همه متفرّق شدیم، و دیگر چنین اجتماعی پس از آن تا مأمون زنده بود تشکیل ندادیم.
محمّد بن احمد بن یحیی بن عمران اشعریّ گفت: در خبری دیگر آمده که همه قوم ساکت شدند، و مأمون پرسید: سبب سکوت شما چیست و چرا ساکت شدید؟ گفتند: نمیدانیم چه
1) انعام: آیهٔ 12.
بگوئیم، مأمون گفت: پس همین مقدار بحث کفایت میکند و حجّت بر شما تمام شد، آنگاه دستور داد همه را بیرون کنند، و ما همگی با حالت تحیّر و سرگردانی و خجلت بیرون شدیم، و مأمون به فضل بن سهل نظر افکنده و گفت: این نهایت آن چیزی بود که اینان داشتند، پس کسی فکر نکند که جلالت من مانع شد که اینان کلام مرا را نقض نکنند، و توفیق دهنده خداوند است.(1)
مدافع حریم ولایة علویة، مرحوم علامه امینی (قدس سره) نیز در کتاب «الغدیر» بخش اندکی از مناظره مأمون با چهل نفر از علماء اهل سنت را نقل فرموده است و مینویسد:
مأمون گفت: ای اسحاق روزی که خداوند پیامبرش را مبعوث گردانید، چه عملی از همۀ اعمال برتر و افضل بود؟ اسحاق گفت: شهادت به یکتایی خداوند از روی اخلاص. مأمون گفت: آیا بهترین اعمال پیشی جستن در قبول اسلام نبود. اسحاق جواب داد: بله. مأمون گفت: این مطلب را از قرآن بخوان، آنجا که گوید:
(و السابقون السابقون * أولئک المقربون (2))
«آنان که (مشتاقانه در ایمان) بر همه پیشی گرفتند، مقام تقدم یافتند.»
مقصود از اینان کسانی هستند که سبقت در قبول اسلام گرفتهاند، آیا تو کسی را که در قبول اسلام از علیّ [علیه السلام] پیشی گرفته باشد میشناسی؟ اسحاق گفت: یا امیرالمؤمنین! علیّ [علیه السلام] وقتی اسلام آورد، سنش کم بود و هنوز به حد بلوغ نرسیده بود تا اسلامش سند فضیلت باشد. ولی ابوبکر در سن بلوغ اسلام آورد و میتوان اسلام او را سند فضیلتش گرفت.
مأمون گفت: قبل از بحث در سن کودکی و سن بلوغ، کدام یک از این دو زودتر اسلام آورد؟ اسحاق: بدون قید تکلیف اگر باشد، علیّ [علیه السلام] اوّل اسلام آورد. مأمون گفت: آیا اسلام آوردن علیّ [علیه السلام]، از روی دعوت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود، یا از جانب خداوند به علیّ [علیه السلام] الهام شد؟ اسحاق در پاسخ این سؤال فروماند و سکوت اختیار کرد. مأمون گفت: نمیتوانی بگویی الهام از جانب خدا بود، زیرا اگر چنین گفتی، او را بر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مقدم داشتهای، در حالیکه خود پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم تا وقتی فرشتۀ وحی بر او نازل نشده بود اسلام را نمیشناخت. اسحاق گفت: بله، یغمبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به اسلام دعوت کرد.
مأمون گفت: آیا پیشنهاد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مورد پذیرفتن دعوت اسلام نسبت به کودکی نابالغ به امر خدا بود، یا دعوت از جانب خود پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به، علیّ [علیه السلام] تحمیل گردید؟ اسحاق بار دیگر سکوت کرد و سر به زیر انداخت. مأمون گفت: مگر نه این است که خدا میگوید:
(وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ (1))
«و من بدون برهان الهی، مقام وحی و رسالت را به خود نسبت نمیدهم.»
بنابراین، چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از جانب خود به کسی تحمیل تکلیف نمیکند، تو نیز از دادن چنین نسبتی خودداری کن. اسحاق گفت: بله یا امیرالمؤمنین! دعوتش به امر پروردگار بود. مأمون گفت: آیا این حکم خداست که پیامبرش را به دعوت کسی بفرستد که تکلیفی بر او نیست؟ اسحاق گفت: پناه میبرم به خدا از این نسبت. مأمون گفت: ای اسحاق! پس بر طبق سخن تو، وقتی علیّ [علیه السلام] اسلام آورد، تکلیف بر او روا نبود و رسول خدا کودکان را مافوق طاقتشان به اسلام دعوت کرده است.
آیا اگر آنان پس از دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرتد گردند، ارتدادشان بیاشکال است و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نمیتواند جلو آنها را بگیرد؟ آیا از نظر شما جایز است که این امر را به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نسبت دهند؟ اسحاق گفت: به خدا پناه میبرم.(2)
و در روایت دیگری شیخ صدوق رحمة الله از حسن بن جهم روایت کرده که گفت: روزی به مجلس مأمون وارد شدم و حضرت رضا علیه السلام در آنجا بودند، و علمای علم کلام و فقهاء از هر فرقه و طائفهای در آن مجلس بودند، یکی از آنان از حضرت سؤال کرده گفت: یابن رسول اللَّه! با چه دلیلی، امامت برای مدّعی آن ثابت میشود؟ امام فرمودند: به نصّ و دلیل، سائل پرسید: دلالت امام در چیست؟
حضرت فرمودند: در علم و دانش،و مستجاب شدن دعای او، گفت: وجه خبر دادن شما به چیزهائی که بعداً واقع میشود به چه چیز است؟ حضرت فرمودند: از راه آن علم معهودی که از
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به ما رسیده است، سائل گفت: به چه چیز از نیّات قلبی مردم آگاهی مییابید؟ فرمودند: مگر به تو این خبر نرسیده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
«از فراست مؤمن بپرهیزید، زیرا او به نور خدا دادی نظر میکند.»
مرد گفت: شنیدهام، حضرت فرمودند: کسی مؤمن نیست، مگر اینکه فراستی دارد، که او را با نور خدائی باطنش به مقدار ایمان و مبلغ بینش و هوشیاری و دانش خود به جهان مینگرد، و خداوند جمع کرده است در ما امامان به اندازه تفرّسی که به همه مؤمنین داده است، و خود در کتاب محکمش فرموده است:
(إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ (1))
«به درستیکه در این نشانههائی است برای متوسمین- یعنی کسانی که به علائمی نظر کنند و از آن علائم حقیقتی را درک کنند.»
و اوّلین فرد از متوسّمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود، سپس امیرمؤمنین علیه السلام، آنگاه امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام و از پس ایشان، امامان از اولاد حسین علیهم السلام تا روز باز پسین و قیامت. حسن بن جهم میگوید: چون امام رضا علیه السلام این سخن را فرمودند، مأمون به ایشان رو کرده و عرض کرد: ای ابا الحسن! سخنت را برای ما ادامه بده، و از آنچه که خداوند به شما خاندان اهل بیت عطا فرموده ما را نیز آگاه فرمائید، حضرت فرمودند:
به راستیکه خداوند عزّ و جلّ ما را به روح مقدّس و مطهری از جانب خود مؤیّد فرموده که آن فرشته نیست و با هیچکس از گذشتگان نبوده است مگر با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، و آن روح با امامان از ما هست و آنان را یاری و هدایت مینماید و موفّقشان میدارد، و آن عمودی است از نور، میان ما و خداوند عزّ و جلّ، مأمون به حضرت عرض کرد: ای ابو الحسن! به من خبر دادهاند که جماعتی در باره شما غلوّ و زیاده روی میکنند، و از حدّ میگذرند.
امام فرمودند: پدرم موسی بن جعفر علیهما السلام و ایشان از پدرشان جعفر بن محمّد علیهما السلام و ایشان از پدر خود محمّد بن علی علیهما السلام و ایشان از پدرشان علیّ بن الحسین علیهما السلام، و ایشان از پدر خود حسین بن علیّ علیهما السلام و ایشان از پدرشان علیّ بن ابی طالب علیهما السلام و ایشان از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کردهاند که آن حضرت فرمودند: مرا از آنچه حقّ و حدّ من است بالاتر مبرید، زیرا خداوند
1) حجر: آیهٔ 75.
تبارک و تعالی مرا عبد قرار داده است، پیش از آنکه رسول قرار دهد، و در کتاب خود فرموده است:
(ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللَّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنَّاسِ کُونُوا عِباداً لِی مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لکِنْ کُونُوا رَبَّانِیِّینَ بِما کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتابَ وَ بِماکُنْتُمْ تَدْرُسُونَ* وَ لا یَأْمُرَکُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِکَهَ وَ النَّبِیِّینَ أَرْباباً أَ یَأْمُرُکُمْ بِالْکُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (1))
«هیچ بشری را که خداوند بر او کتاب و حکمت فرستاده است و او را به نبوّت برگزیده، نمیرسد که پس از آن به مردم بگوید: بندگان من باشید و مرا پرستش کنید نه خداوند را، بلکه پیمبران بر حسب وظیفه خود به مردم میگویند خدا را بپرستید و کاملاً در آموختن بکوشید و عمل کنید و آنچه را که آموخته اید از کتاب، به دیگران بیاموزید، و امر نمیکنند شما را که فرشتگان و انبیاء را پروردگار خود بدانید، چگونه ممکن است آنان شما را بکفر بخوانند پس از آنکه به خدای یگانه ایمان آوردهاید.»
و علیّ علیه السلام فرموده است: دو طائفه درباره من خود را هلاک کردهاند و مرا گناهی نیست؛ یکی دوست تجاوزگر و افراط کار که رعایت حدود اشخاص را نمیکند، و دیگری دشمنی که دشمنی را از حدّ گذرانده است. و ما بیزاری میجوئیم و به خداوند تبارک و تعالی پناه میبریم از کسی که دربارهٔ ما غلوّ کند، و ما را از حدّ بندگی خدا بالاتر برد، همانطور که عیسی بن مریم علیهما السلام از نصاری به خداوند پناه برد. چنانچه خداوند متعال میفرماید:
(وَإِذْ قَالَ اللَّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَٰهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ ۖ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ ۚ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ ۚ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَلَا أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ ۚ إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ (2))
«یاد آر آنکه خداوند به عیسی بن مریم گفت: آیا تو به مردم گفتی: من و مادرم را دو خدای دیگر غیر از خدای عالم اختیار کنید، عیسی گفت: خداوندا! تو از هر مثل و مانند و شریک منزّهی، هرگز مرا نشاید که چنین سخن ناحقّی بگویم، اگر من چنین چیز گفته باشم تو بهتر میدانی، آنچه من در قلب دارم
میدانی و من از آنچه تو دانی آگاهی ندارم، همانا توئی که همه اسرار را میدانی و کاملاً آگاهی بر هر پنهانی، من چیزی جز آنچه تو مرا امر کردی بگو به آنان نگفتهام، فرمان دادی بگویم: تنها خدا را بپرستید که پروردگار من و شما است، و من خود گواه آنان بوده و ناظر عملشان تا زنده بودم، و چون مرا بردی خود بر آنان نگهبان و ناظر اعمالشان بودی، و تو بر هر چیزی عالم و گواهی.»
و نیز خداوند عزّ و جلّ فرموده است:
(لَنْ یَسْتَنْکِفَ الْمَسِیحُ أَنْ یَکُونَ عَبْداً لِلَّهِ وَ لَا الْمَلائِکَهُ الْمُقَرَّبُونَ (1))
«عیسی بن مریم خود باکی ندارد و ابا و امتناع هرگز نمیکند از اینکه خدا را بنده باشد، و همین طور فرشتگان مقرب.»
و باز در آیه دیگر میفرماید:
(مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّیقَةٌ کانا یَأْکُلانِ الطَّعامَ (2))
«مسیح پسر مریم پیامبری بیش نبود که قبل از او هم انبیائی آمده و رفته بودند، و مادرش نیز زنی راستگو و با ایمان بود و هر دو هم غذا میخوردند (یعنی بشر بودند).»
یعنی نیاز به دفع مدفوع داشتند و تغوّط میکردند. پس هر کس برای پیمبران، خدائی قائل باشد و یا برای امامان ربوبیّتی مدّعی گردد یا نبوّت ایشان را معتقد شود یا در حقّ غیر ایشان پیشوائی و امامت قائل گردد، ما از او بیزاریم هم در دنیا و هم در عالم آخرت. پس مأمون پرسید: که شما دربارهٔ رجعت چه میفرمایید؟
امام علیه السلام فرمودند: آن به جا و حقّ است، و در امّتهای پیشین هم بوده است، و قرآن مجید هم بدان ناطق است، و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هم فرموده: هر چه در امّتهای سابق اتّفاق افتاده در این امّت نیز اتّفاق خواهد افتاد بیکم و کاست، طابق النّعل بالنّعل و بدون تفاوت، و فرمودند: هرگاه مهدیّ امّت از اولاد من خروج کند، عیسی بن مریم علیهما السلام نازل شود، و پشت سر او با او نماز گزارد و بعد فرمودند: اسلام با غریبی شروع شد و بزودی به غربت باز گردد، پس خوشا به
حال غربا، پرسیدند: یا رسول اللَّه! سپس چه خواهد شد؟ فرمودند: سپس حقّ به صاحبش باز خواهد گشت.
مأمون گفت: یا ابا الحسن! درباره تناسخ و قائلین به آن چه میگوئید؟ امام علیهما السلام فرمودند: هر کس قائل به تناسخ باشد به خداوند بزرگ کافر، و بهشت و جهنّم را تکذیب کرده است. مأمون پرسید: نظر شما درباره مسخ شدگان چیست؟ حضرت فرمودند: اینان قومی بودند که خداوند بر ایشان غضب کرد و مسخ شدند، سه روز زنده بودند و سپس هلاک شدند، و تولید نسل نیز ننمودند، پس آنچه در دنیا از میمونها و خوکها و غیر آنان دیده میشود آن حیواناتی هستند که نام مسخ شدگان را بر آنها نهادهاند، و نیز آن حیواناتی که استفاده خوراک و هر نوع استفاده دیگری از آنها حرام است.
مأمون گفت: خداوند مرا پس از تو زنده نگذارد، ای ابو الحسن! به خدا سوگند علم صحیح یافت نمیشود مگر نزد شما خاندان، و علوم همه پدرانت یک جا به تو رسیده است، خداوند از اسلام و اهلش تو را جزای خیر دهد.
حسن بن جهم گفت: چون آن حضرت برخاستند من ایشان را دنبال کردم و آن جناب به منزل رفتند، و من بر ایشان وارد شدم و عرضه داشتم: یابن رسول اللَّه! سپاس خدای را که نظر نیک امیرالمؤمنین مأمون را متوجّه شما ساخت و عقیده او را درباره شما نیکو نمود تا حدّی که او را بر آن داشت که احترام شایستهای از حضرتت به جای آورد.
امام در پاسخ من فرمودند: ای ابن جهم! آنچه تو از احترام و اکرام او نسبت به من و گوش دادن او به مطالب من دیدی فریبت ندهد، همانا بزودی مرا با دادن سمّ هلاک خواهد کرد و او بر من جفاکار گردد و من این را از راه همان عهد معهودی (1)که از پدرانم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من رسیده است میدانم. و تو این مطلب را تا من در قید حیاتم فاش مساز و آن را کتمانکن.
حسن بن جهم میگوید: من با احدی این ماجرا را در میان نگذاردم تا اینکه آن حضرت در طوس به وسیله سمّ کشته شدند، و در خانهٔ حمید بن قحطبه طائی، در همان بقعهای که هارون دفن شده بود در کنار هارون به خاک سپرده شدند. «سلام اللَّه و برکاته علیه».(2)
مدّتها مأمون عباسی لعنة اللّه علیه از حضرت رضا علیه السلام درخواست میکرد که حضرت به مرو و خراسان بروند. از همین رو شیخ صدوق رحمة الله در کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام » و مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره) در کتاب شریف «اصول کافی» نقل کردهاند:
«چون کار امین پسر هارون تمام شد و امر خلافت بر مأمون مستقر شد، نامهای به حضرت رضا علیه السلام نوشت و آن حضرت را به خراسان طلبید، و حضرت رضا علیه السلام به عللی قبول نمیکردند و عذر میخواستند، اما مأمون پیوسته به آن حضرت نامه مینوشت تا آن حضرت دانستند که از این امر چارهای ندارند و او دست بردار نیست، و در آن هنگام أبو جعفر امام نهم علیه السلام هفت ساله بودند.» (1)
به هر صورت بعد از مکاتبات فراوان، مأمون لعنة الله علیه، رجاء بن أبیضحاک و یاسر خادم را از خراسان به مدینه فرستاد تا حضرت رضا علیه السلام را به مرو ببرند.(2)و این فرمان در سال دویست هجری صدور یافت.(3)وقتی آن دو نفر خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدند، امام در اوّل امر از قبول این سفر شدیداً امتناع میکردند، ولی آن دو، حضرت را مجبور به قبول کردند.(4)و به ناچار حضرت آماده سفر شدند. شیخ اقدم اقدس صدوق رحمة الله میفرماید: حسن بن علیّ الوشاء گفت: حضرت رضا علیه السلام به من فرمودند:
«إِنِّی حَیْثُ أَرَادُوا اَلْخُرُوجَ بِی مِنَ اَلْمَدِینَةِ جَمَعْتُ عِیَالِی، فَأَمَرْتُهُمْ أَنْ یَبْکُوا عَلَیَّ حَتَّی أَسْمَعَ، ثُمَّ فَرَّقْتُ فِیهِمُ اِثْنَیْ عَشَرَ أَلْفَ دِینَارٍ، ثُمَّ قُلْتُ: أَمَا إِنِّی لاَ أَرْجِعُ إِلَی عِیَالِی أَبَداً.» (5)
(هنگامیکه میخواستند مرا از مدینه بیرون ببرند همهٔ خانوادهٔ خود را گرد خود نشاندم و گفتم: برای من گریه کنید تا صدای آنها را خودم بشنوم، و سپس دوازده هزار دینار بین ایشان تقسیم کردم و گفتم: دیگر از این سفر قطعاً باز نخواهم گشت.)
نگارنده در هنگام نگاشتن این روایت آن چنان قلبش پریشان شد که قطرات اشک آرام آرام از دیدگانم جاری گشت. چرا که تصور اینکه در آن لحظه به حضرت رضا علیه السلام و اهل و عیال ایشان چه گذشته است، تاب و توان را از بدن آدمی میرباید. اگر چه همه اقوام اطراف حضرت بودند. و کسی متعرض ایشان نشده بود. حال تصور کنید آن لحظاتی را که برای آخرین مرتبه حضرت سیّد الشهداء علیه السلام به خیمهگاه مراجعت فرمودند تا با خواهران و زن و فرزند خود وداع کنند. نمیدانم در آن لحظات، آن بزرگواران چه حالی داشتند. امّا همین قدر نقل شده است که اطفال اطراف حضرت را گرفته بودند و لباس ایشان را رها نمیکردند و هر کدام به زبان حالی از حضرت درخواست میکردند به میدان نروند و ایشان را به حرم جدّ خود بازگردانند...
غم انگیزتر از لحظه خبردار شدن اهل و عیال حضرت رضا علیه السلام از فرا رسیدن زمان دوری حضرت از مدینه، لحظاتی بود که وجود نازنین حضرت رضا علیه السلام وارد روضهٔ مبارکه خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم شدند. تا برای آخرین مرتبه با حبیب خدا صلی الله علیه و آله و سلم وداع نمایند که به ناگاه اشک از دیدگان حضرت جاری گشت و صدای نالههای امام به گوش همگان رسید. و از گریههای حضرت، اهل و عیال ایشان و اصحاب و یاران امام نیز به گریه افتادند. نمیدانم وجود نازنین حضرت جواد الائمه علیه السلام در آن لحظات چه حالی پیدا کردند. ولی نگارنده این سطور در هنگام کتابت اشک، امانش نمیداد و به یاد غربت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام طاقت از کف داده و محضر ذات مقدس ربوبی جلّ جلاله عرضه میدارد: اللهم إنا نشکوا إلیک...
به هر صورت شیخ صدوق رحمة الله درباره آن لحظات از مخول سجستانی روایت کرده است، هنگامیکه فرستادهٔ مأمون لعنة اللّه علیه برای بردن حضرت رضا علیه السلام از خراسان، وارد مدینه شدند، من در مدینه بودم:
«فَدَخَلَ اَلْمَسْجِدَ لِیُوَدِّعَ رَسُولَ اَللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم فَوَدَّعَهُ مِرَاراً کُلَّ ذَلِکَ یَرْجِعُ إِلَی اَلْقَبْرِ وَ یَعْلُو صَوْتُهُ بِالْبُکَاءِ وَ اَلنَّحِیبِ.»
(آن حضرت به مسجد رفتند که با رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم وداع کنند، اما با چشمی اشکبار چند بار وداع نمودند و دو مرتبه بازگشتند و هر بار چند قدمی دور میشدند و دومرتبه به سوی قبر مطهر باز میگشتند و صدایشان را به گریه و ناله بلند میکردند.)
راوی میگوید: وقتی حضرت از روضهٔ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خارج شدند، من نزدیک حضرت رفتم و به ایشان سلام نمودم، حضرت جواب سلام مرا دادند، و من ایشان را به خاطر سفر به سوی مرو تهنیت گفتم، اما حضرت به من فرمودند:
«ذَرْنِی فَإِنِّی أَخْرُجُ مِنْ جِوَارِ جَدِّی صلی الله علیه و آله و سلم وَ أَمُوتُ فِی غُرْبَةٍ وَ أُدْفَنُ فِی جَنْبِ هَارُونَ.»
(مرا به خود واگذار و دست بردار، من از جوار جدّ برگوارم میروم و در غربت جان میسپارم و در کنار قبر هارون دفن میشوم.)
راوی میگوید: من همراه ایشان بودم و حضرت را دنبال میکردم تا به خراسان رسیدند و در طوس از دنیا رفتند و در کنار هارون ایشان را به خاک سپردند.(1)
از آن جاییکه وجود اقدس و نازنین حضرت علیّ ابن موسی الرضا علیهما السلام میدانستند در خراسان به شهادت خواهند رسید. از همین رو وقتی حضرت در مدینه بودند، زمانیکه به زیارت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم رفتند، حضرت جواد الائمه علیه السلام را نیز به همراه خود بردند و در آن مکان شریف، ایشان را به عنوان جانشین خویش معرفی فرمودند، حضرت رضا علیه السلام در این باره میفرمایند:
«ابوجعفر، جواد علیه السلام را به همراه خود به مسجد پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بردم و دست ایشان را بر کنار قبر گذاشتم و ایشان را به قبر شریف چسباندم و حفظ ایشان را به سبب رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم، از خداوند متعال خواستم. و به همه وکیلان خودم امر کردم که از حضرت جواد الائمه علیه السلام حرف شنوی داشته باشند. و اوامر ایشان
1) عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج2، ص526.
را اطاعت نمایند. و هیچگاه با ایشان مخالفت نکنند. و به آنها فهماندم که ایشان جانشین و قائم مقام من هستند.» (1)
حضرت رضا علیه السلام در سالی که به اجبار از مدینه به خراسان رفتند. در أیّام حجّ به زیارت خانه خدا رفته و برای آخرین بار با بیت اللّه الحرام وداع نمودند. صاحب کتاب «کشف الغمة» از امیة بن علیّ نقل کرده است:
در خدمت حضرت أبیالحسن علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام در مکه معظمه بودم در آن سالی که حضرت بعد از انجام حجّ به خراسان رفتند. حضرت أبو جعفر علیه السلام به همراه موفق طواف مینمودند بعد از آنکه حضرت أبو جعفر محمّد تقی علیه السلام به حجر اسماعیل رسیدند آنجا نشستند موفق عرض کرد: برخیزید فدای شما گردم، حضرت فرمودند:
«مَا أُرِیدُ أَنْ أَبْرَحَ مِنْ مَکَانِی هَذَا إِلَّا أَنْ یَشَاءَ اللَّهُ وَ اسْتَبَانَ فِی وَجْهِهِ الْغَمُّ فَأَتَی مُوَفَّقٌ أَبَا الْحسن علیه السلام فَقَالَ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ قَدْ جَلَسَ أَبُو جَعْفَر علیه السلام فِی الْحِجْرِ وَ هُوَ یَأْبَی أَنْ یَقُومَ فَقَامَ أَبُو الْحسن علیه السلام فَأَتَی أَبَا جَعْفَر علیه السلام فَقَالَ: قُمْ یَا حَبِیبِی! فَقَالَ: مَا أُرِیدُ أَنْ أَبْرَحَ مِنْ مَکَانِی هَذَا فَقَالَ: بَلَی یَا حَبِیبِی! ثُمَّ قَالَ: کَیْفَ أَقُومُ وَ قَدْ وَدَّعْتَ الْبَیْتَ وَدَاعاً لَا تَرْجِعُ إِلَیْهِ فَقَالَ لَه: قُمْ یَا حَبِیبِی فَقَامَ مَعَهُ.» (2)
(نمیخواهم از این مقام جدا شوم مگر اینکه خداوند متعال خواهد و در این هنگام غمی در صورت مبارک ایشان ظاهر بود. پس موفق خدمت حضرت رضا علیه السلام آمد و عرض کرد: جانم به فدای شما ابوجعفر در حجر اسماعیل نشستهاند و بلند نمیشوند. پس آن حضرت برخواستند و نزد ابوجعفر(جواد الائمه علیه السلام) رفتند و فرمودند: برخیز ای حبیب من! عرض کردند: نمیخواهم از این مقام جدا شوم. حضرت رضا علیه السلام فرمودند: چرا ای حبیب من؟ عرض کردند: چگونه
برخیزم و حال آنکه شما خانه خدا را وداع فرمودید، وداعی که بازگشتی نخواهید نمود. پس حضرت رضا علیه السلام فرمودند: برخیز ای حبیب من! پس آن حضرت، با امام رضا علیه السلام برخواستند.)
آن قدر جدایی از پدر برای وجود نازنین جواد الائمه علیه السلام سخت و دشوار بود که گویی دیگر حضرت توانی برای برخواستن نداشتند و به پیشگاه ذات ربوبی جلّ جلاله سر تعظیم فرود آورده بودند. و فقط خدا میداند حضرت در آن ساعات چه حالی داشتند و چگونه با ذات احدیت جلّ جلاله گفتگو مینمودند.
دربارهٔ اینکه حضرت رضا علیه السلام از کدام راه به طرف خراسان رفتند اقوال بسیاری وجود دارد ولی به طور کلی میتوان گفت دو قول اساسی در این زمینه وجود دارد از همین رو برخی از علماء و بزرگان فرمودهاند: حضرت رضا علیه السلام از شبهه جزیره عربستان به کوفه و بغداد، و سپس از راه کوهستان به قم و ری رفتند. امّا جمعی دیگر از محققین نوشتهاند از آنجا که مأمون به افرادش تأکید کرده بود که حضرت رضا علیه السلام از راه کوهستان به خراسان نروند و از راه اهواز و فارس عبور نمایند، حضرت از راه کوهستان نرفتهاند. چنانچه محدث بزرگوار مرحوم کلینی (قدس سره) در کافی شریف نقل کرده است: مأمون در نامهای که به حضرت رضا علیه السلام نوشته بود، تأکید کرده بود:
«راه کوهستان و قم را در پیش نگیرید، بلکه از راه بصره و اهواز و فارس به مرو بیائید.» (1)
حال باید چند مطلب را در نظر بگیریم تا بتوانیم به نتیجهای مطلوب برسیم و آن این است که: اولاً: درست است که حضرت به اجبار، تن به این سفر دادند، و تا حدودی برای تصمیم گیری آزاد نبودند. ولی مع الوصف مثل امام زین العابدین علیه السلام نیز تحت اسارت نبودند تا کسی بگوید حضرت رضا علیه السلام هیچ اختیاری نداشتند. و از هر راهی که مأمون دستور داده بود، حضرت باید حرکت میکردند. ثانیاً: این سفر بهترین موقعیت بوده، تا حضرت رضا علیه السلام سراسر ممالک اسلامی را حتّی المقدور طیّ نمایند. و از آن، در جهت نشر معارف اللهیه و بیان فضائل اهل بیت
1) اصول کافی، ج2، ص 407.
علیهم السلام بهره ببرند، و به مردم هم بفهمانند که در این سفر به شهادت میرسند و اعلام ولیعهدی مکری بیش نیست.
از همین رو ما نباید در پی یافتن نزدیکترین و آسانترین راه عبور برای حضرت باشیم، بلکه باید این مسئله، که بهترین موقعیّت دیدار چهره به چهره امام علیه السلام با مردم به وجود آمده، و فراهم شده است را در نظر بگیریم. و عادتاً باید حضرت تا میتوانستهاند از آن موقعیّت استفاده کرده، و به تمام نواحی سرکشی کرده باشند. و این مأمون است که در پی این میباشد که حضرت کمترین ملاقات را با مردم داشته باشند، و از نزدیکترین راه به خراسان وارد شود.
به همین خاطر میتوان گفت حضرت رضا علیه السلام بعد از وداع با رسول اللّه علیه السلام به عنوان وداع با امیرالمؤمنین علیه السلام و پدر بزرگوارشان، حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام به کوفه و بغداد رفتند، بعد برای اینکه با فرمان مأمون نیز مخالفت نکرده باشند، از راه کوهستان اقدام به مسافرت ننموده و از طریق اهواز به طرف مرو رفتند.
حال یا از طرف مکه به قادسیه و از آنجا به کوفه و بغداد مسافرت نمودند، و یا از طرف مدینه به بصره و از آنجا به کوفه و بغداد رفتند. و سپس برای اینکه نظر فرستادگان مأمون هم تأمین گردد، از طریق کوهستان به ایران وارد نشدند، و از طرف واسط به خوزستان رفتند و از اهواز به راه خود ادامه دادند. و در این صورت به نحوی جمع بین دو قول حاصل میشود. از همین رو شیخ اقدس صدوق رحمة الله از علیّ بن عبد اللَّه ورّاق از قمّی از پدرش از عبد السّلام هروی نقل کرده است:
«حضرت رضا علیه السلام به این امر (ولایتعهدی) از روی طوع و رغبت داخل نشدند، بلکه با کمال اکراه و اجبار از مدینه ایشان را به کوفه بردند، و از آنجا از راه بصره و فارس به سوی مرو کشاندند.» (1)
به هر تقدیر در هر شهر و منزلگاهی از وجود نازنین حضرت رضا علیه السلام معجزاتی دیده شده است. و هر چه منازل و شهرهای بیشتری را حضرت طیّ کرده باشند، بیشتر برای مردمان امر واضح میشده است، و متوجه میشدند که امر خلافت و ولایت بر عهده ایشان میباشد، و حقّ
1) عیون أخبار الرضا،ج 2،ص317.
اهل بیت علیهم السلام غصب شده است. و در این بین معجزات حضرت در بین راه آنقدر زیاد بوده است، که صاحب کتاب «تحفة الرضویة» مینگارد:
«زمانیکه حضرت امام رضا علیه السلام از مدینه طیبه به جانب خراسان مرحله به مرحله عبور میکردند، در هر منزلی از منازل معجزی از آن حضرت به ظهور میرسید، به نحویکه منقول است، قریب به چهار صد اعجاز از آن فخر اهل بیت علیهم السلام به ظهور رسید.» (1)
حال شما تصور کنید اگر حضرت رضا علیه السلام در حال رفتن به خراسان حتّی المقدور به اقصی نقاط ممالک اسلامی رفته باشند. با دیدن این معجزت مردم چه اعتقادی به حضرت پیدا میکردهاند، و بعد از آن با رسیدن خبر این معجزات به تمام گوشه کنار جهان اسلام چه جوی در حمایت از امام رضا علیه السلام به وجود میآمده است.
آری مأمون میخواست نور حضرت رضا علیه السلام را خاموش کند، اما ناخواسته به ارادتمندان حضرت افزود. و شاید بتوان گفت علّت اینکه عمده مردم شهرهای ایران شیعه گشتند، بذرش در زمان حضرت رضا علیه السلام کاشته شده است. کما اینکه در عراق نیز به همین نحو است.
اوّلین منزلگاهی که گزارشی از ورود حضرت رضا علیه السلام به آنجا وجود دارد، منزلگاه بِناج میباشد که در کویر بصره واقع شده است. بناج یکی از منزلگاههای حاجیان بصره بوده و فاصله اندکی با بصره دارد. مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) در روایتی از ابو حبیب بناجی نقل کرده است:
«رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در عالم رؤیا دیدم که به بِناج آمده و در مسجدی که حاجیان هر سال در آن منزل میکردند، فرود آمده بودند. و در نزد ایشان طبقی بافته شده از برگ خرمای مدینه دیدم که در میان آن خرمای صیحانی بود. وقتی محضر ایشان رفتم و سلام کردم و در مقابل حضرت ایستادم، آن حضرت دست
1) تحفة الرضویة، ص14.
بردند و مشتی از آن خرماها را به من دادند، وقتی شمردم دیدم هجده دانه بود. چون از خواب بیدار شدم، خوابم را چنین تعبیر کردم که در برابر هر دانه خرمایی که گرفتهام یک سال عمر خواهم کرد، اما چون بیست روز از این ماجرا گذشت، وقتی در مزرعه مشغول کار بودم و زارعین زمین را آماده میکردند، ناگاه کسی خبر آورد که حضرت علیّ ابن موسی الرضا علیهما السلام از مدینه آمدهاند و درآن مسجد نزول اجلال فرمودهاند، و مردم از هر جانب به سوی ایشان میشتابند. من هم کار را رها کردم و خدمت ایشان رفتم. دیدم حضرت در همان موضعی که رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم در خواب نشسته بودند، نشستهاند. و زیر پای حضرت قطعه حصیری است مانند همان حصیر که در عالم رؤیا زیر پای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دیده بودم، و در مقابل ایشان طبقی از برگ بافته شده خرما است، از همان خرمای صیحانی که در خواب دیده بودم. من پیش رفتم و سلام نمودم حضرت جواب سلام مرا دادند، و فرمودند: پیش آی، من جلو رفتم، یک مشت از آن خرما را به من دادند، وقتی آنها را شمردم همان تعدادی بود که جدّشان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من داده بودند، عرض کردم: یابن رسول اللّه! بیشتر مرحمت فرمائید، فرمودند: اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیشتر از این داده بودند من هم بیشتر از این به تو میدادم.» (1)
مرحوم ابن شهرآشوب (قدس سره) همین روایت ابوحبیب بناجی را با قدری اختلاف از ابن علوان که ساکن بصره بوده، نقل کردهاند که به نظر میرسد این قضیه برای دو نفر اتفاق افتاده باشد. به هر صورت ابن علوان میگوید:
«در خوابم مثل این بود که میگفتند رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم به بصره آمده، من گفتم کجا نزول اجلال کردهاند، گفتند: در باغ فرزندان فلان کس، پس به آن باغ
1) عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج2، ص508.
رفتم و دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با اصحابشان در آنجا نشستهاند و در مقابل ایشان طبقی از خرمای برنی میباشد پس حضرت مشتی از آنها را به من مرحمت نمودند، زمانیکه شمردم هجده عدد بود. وقتی از خواب بیدار شدم، وضو گرفتم و نماز خواندم و به طرف آن باغ رفتم و آن مکانیکه رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم را در آن دیده بودم شناختم. سپس بعد از آن خواب چیزی نگذشت که روزی شنیدم مردم میگویند علیّ ابن موسی الرضا علیهما السلام به اینجا آمده. پس به آنها گفتم : کجا نزول اجلال کردهاند، گفتند : در باغ فرزندان فلانی. پس وقتی برای تهنیت گفتن به آنجا رفتم، دیدم حضرت در همان مکانیکه در خوابم رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نشته بودند، نشستهاند و در مقابل ایشان طبقهایی از خرما قرار دارد و هجده عدد از آنها را به من دادند. عرض کردم: بیشتر مرحمت فرمائید، پس حضرت به من فرمودند: اگر بیشتر از این جدّم به تو داده بود من هم میدادم. سپس وقتی برگشتم، حضرت پس از چند روز نزد من فرستادند، و از من ردائی به اندازه معینی را طلب نمودند، عرض کردم: چنین ردائی نزد من نیست، حضرت فرمودند : آن در فلان بقچه است، کسی را نزد همسرت بفرست و آن را بخواه. من کسی را فرستادم و نشانی دادم و او رفت و آنچه حضرت فرموده بودند را آورد.» (1)
مرحوم سیّد ابن طاووس (قدس سره) در کتاب «فرحة الغری» مینویسند وقتی حضرت رضا علیه السلام به بصره رسیدند از آنجا متوجه کوفه شدند و سپس به بغداد رفتند.(2)از همین رو روایت شده است:
«وقتی حضرت رضا علیه السلام از مدینه میخواستند به خراسان بروند، عبورشان به شهر بغداد افتاد و در آنجا مردی حمامی از شیعیان و موالیان خالص حضرت زندگی میکرد و بارها از بغداد به زیارت حضرت رفته بود و چون شنید که حضرت رضا علیه السلام در نزدیک بغداد توقف فرمودهاند، در سه فرسخی بغداد به استقبال حضرت رفت و آن حضرت را به خانه دعوت نمود. و در آن مدّت برخی از شیعیان و محبین آن حضرت که در بغداد زندگی میکردند، خدمت حضرت رضا علیه السلام مشرف میشدند.
به هر صورت چند روز آن حضرت را با زحمت تمام در بغداد نگاه داشت، و اجازه نمیداد حضرت رضا علیه السلام از خانهاش بروند تا اینکه روزی حضرت به آن مرد حمامی، که رجب نام داشت فرمودند: حمام را گرم کن و حوضها را پر از آب نما تا امشب به حمام تو رویم. رجب نیز کمال سعی و اهتمام خود را در باب تمیز کردن و صفای حمام به کار بست. اتفاقاً در نزدیک حمام مردی بود که به بیماری برص مبتلا بود و تمام اعضای او سفید شده بود و بوی گند بدی از بدن او استشمام میشد. و از غایت نفرتی که مردم آن حوالی از او داشتند، بسیار کم از خانه خود خارج میشد.
از این رو همینکه شنیده بود حضرت رضا علیه السلام قصد دارند به حمام بروند، خود را به آنجا رسانده بود، و پنجاه درهم به گلخن تاب حمام داده بود، تا او را به داخل ببرد، و گوشهای پنهان کند. به این امید که به نظری از طرف حضرت رضا علیه السلام شفا پیدا کند. وقتی شب شد حوضهای حمام را پر از آب نمودند و انبَر و سایر چیزهای خوشبو کننده در حمام سوزاندند. امّا نیمهشب که آن حضرت به حمام تشریف بردند. به ناگاه آن مردی که برص داشت محضر حضرت رسید و عرض کرد: ای یادگار امیرالمؤمنین علیه السلام ! و ای فرزند رسول ربّ
العالمین صلی الله علیه و آله و سلم! شما منبع معجزات و منشاء کرامات هستید، درخواست دارم که نظری به حال من نمائید و مرا از رنج و سختی این بیماری خلاص نمائید.
چون رجب او را دید بسیار شرمنده شد و خواست او را از محضر حضرت رضا علیه السلام دور نماید ولی حضرت اجازه ندادند و برخواستند و کاسهٔ آبی از حوض برداشتند و بعد از قرائت سورهٔ فاتحة الکتاب بر آن دمیدند و بر سر آن بیمار ریختند. به اعجاز حضرت در همان لحضه بیماری از او زائل گردید و شفا پیدا کرد و بدن او سرخ و سپید گشت به گونهای که گویا اصلاً بیمار نبوده سپس حضرت به رجب فرمود او را بیرون ببر و از طرف من برای او یک دست لباس پاکیزه تهیه کن و به او بپوشان و او را در حمام نگهدار تا من از حمام بیرون بیایم. و این در صورتی است که او شیعه نبود و وقتی حضرت از حمام بیرون آمدند او بر دست و پای حضرت رضا علیه السلام افتاد و چون خانواده آن مرد از این معجره آگاه شدند پانصد نفر از آنها از شیعیان خلص حضرت گشتند.» (1)
همانگونه که نگاشته شد، برخی از علماء میفرمایند، حضرت رضا علیه السلام به کوفه و بغداد نرفتهاند و از راه بصره وارد اهواز شدهاند. و حال آنکه گزارشهائی که دربارهٔ ورود حضرت، به کوفه و بغداد وجود دارد، خدشهناپذیر است. از این رو به نظر میرسد حضرت رضا علیه السلام از بصره به کوفه و از آنجا به بغداد رفتهاند، و بعد از رفتن به بغداد، از آنجا از راه واسط که به خوزستان میرسیده است، وارد اهواز شدهاند.
از دیار عرب (عراق) تا خوزستان دو راه وجود دارد یکی از بغداد به واسط و از واسط به خوزستان. و راه دیگر از بغداد به بصره و از آنجا به خوزستان که کوتاهترین راه و فاصله میان ایران و عراق آن زمان محسوب میشده است.(2)
مرحوم شیخ اقدم اقدس صدوق (قدس سره) از ابوالحسن صائغ و او از عمویش نقل کرده است: من به همراه حضرت رضا علیه السلام به سوی خراسان بیرون آمدم و با حضرت درباره به قتل رساندن رجاء ابن ابیضحاک که مأمور بردن امام به خراسان بود صحبت کردم، مرا از این کار نهی کرده و فرمودند: میخواهی یک نفر مؤمن را در مقابل یک نفر کافر به کشتن دهی؟ (مراد حضرت این بود که تو را خواهند کشت)، و چون به اهواز رسیدیم به اهالی آن شهر فرمودند: برای من «نیشکر» تهیه کنید. یکی از مردم کم عقل و احمق گفت:
این مرد دهاتی نمیداند که «نیشکر» در فصل تابستان پیدا نمیشود، عدهای هم گفتند: ای سرور ما! «نیشکر» در این فصل یافت نمیشود، و در زمستان موجود است، حضرت فرمود: جستجو کنید، بلاخره آن را خواهید یافت، اسحاق بن ابراهیم گفت: به خدا سوگند آقایم تا چیزی موجود نباشد، طلب نمیکند، از این رو جماعتی را به اطراف فرستادند که «نیشکر» تهیه کنند، و بلاخره کارگران اسحاق آمدند و گفتند: مقداری «نیشکر» نزد ما هست که از برای بذر ذخیره کردهایم، و این یکی از ادّله و علامات ایشان بود. پس چون به مکانی رسیدیم که آن را قریّة یا قتریة میگفتند، شنیدم که در سجده میفرمود:
«لَکَ اَلْحَمْدُ إِنْ أَطَعْتُکَ وَ لاَ حُجَّةَ لِی إِنْ عَصَیْتُکَ وَ لاَ صُنْعَ لِی وَ لاَ لِغَیْرِی فِی إِحْسَانِکَ، وَ لاَ عُذْرَ لِی إِنْ أَسَأْتُ، مَا أَصَابَنِی مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنْکَ، یَا کَرِیمُ اِغْفِرْ لِمَنْ فِی مَشَارِقِ اَلْأَرْضِ وَ مَغَارِبِهَا مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ.»
اسحاق گفت : تا چند ماه پشت سر حضرت نماز گذاردم، و ایشان در نمازهای واجب در رکعت اول به غیر از حمد و إنا أنزلناه، و در رکعت دوم هم به غیر ازحمد و قل هو اللّه أحد چیزی نفرمود.(1)
صاحب کتاب «تحفة الرضویة» روایت قبل را به این نحو نقل کرده است:
1) عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج2، ص 496.
«آن سرور عالم در اهواز مریض شدند. از این رو طبیبی به خدمت ایشان آوردند. پس حضرت یک شاخهٔ سبزی به او عطا فرمودند. همینکه مرد طبیب آن را دید گفت: غیر از شما، کسی را که بر روی زمین، اسم این گیاه را بداند، نمیشناسم. پس آن سرور فرمودند: از برای من قدری «نیشکر» بیاورید. آن شخص طبیب عرض نمود: حال زمان «نیشکر» نیست. حضرت فرمودند: این سبزی و «نیشکر» در همین زمین شما و در زمان شما موجود است. و شما بروید در طلب آن تا به کنار فلان جوی آب برسید، پس هنوز مسافت زیادی از آن جوی آب عبور نکرده باشید، که بندری بر شما ظاهر خواهد شد. وقتی شما به آن بندر بروید، به سوی شما مرد سیاه چردهای خواهد آمد. در آن هنگام به آن مرد سیاه چرده بگوئید: محل روئیدن «نیشکر» کجا است و محل روئیدن فلان گیاه مخصوص کجا میباشد، او به شما نشان خواهد داد. راوی حدیث میگوید به همان جائیکه حضرت رضا علیه السلام فرموده بودند، رفتیم. به اعجاز حضرت همان اتفاقهائی که حضرت فرموده بودند، بدون کم و زیاد، رخ داد. و هم «نیشکر» و هم آن گیاه را پیدا کردیم.» (1)
بعد از خروج حضرت رضا علیه السلام از اهواز اوّلین منزلی که گزارشی از حضور حضرت در آنجا رسیده است،«پل ابریق» میباشد.
شیخ اقدم اقدس صدوق رحمة الله از جعفر ابن محمّد نوفلی روایت کرده که گفت: من در پل ابریق (منطقهای در خوزستان که آن را اربک نیز گویند) خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم و سلام عرض
1) تحفة الرضویة، ص14.
نمودم و محضر آن حضرت نشستم و عرض کردم فدای شما شوم، عدهای در این نواهی هستند که میپندارند پدر شما هنوز زنده هستند، حضرت فرمودند:
«کَذَبُوا، لَعَنَهُمُ اللَّهُ، لَوْ کَانَ حَیّاً مَا قُسِمَ مِیرَاثُهُ وَ لَا نُکِحَ نِسَاؤُهُ وَ لَکِنَّهُ وَ اللَّهِ ذَاقَ الْمَوْتَ کَمَا ذَاقَهُ عَلِیُّ بْنُ أَبِیطَالِبٍ علیه السلام.»
(دروغ میگویند، خدا لعنتشان کند، اگر پدرم زنده بودند میراثشان را تقسیم نمیکردند و زنانشان شوهر نمیکردند، پدرم به خدا طعم مرگ را چشیدند، همچنان که علیّ ابن ابیطالب علیهما السلام نیز طعم مرگ را چشیدند.)
جعفر نوفلی میگوید: عرض کردم تکلیف من چیست؟ حضرت فرمودند:
«عَلَیْکَ بِابْنِی مُحَمَّدٍ مِنْ بَعْدِی، وَ أَمَّا أَنَا فَإِنِّی ذَاهِبٌ فِی وَجْهٍ لَا أَرْجِعُ مِنْهُ، بُورِکَ قَبْرٌ بِطُوسَ وَ قَبْرَانِ بِبَغْدَادَ، قَالَ: قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ عَرَفْنَا وَاحِداً، فَمَا الثَّانِی؟ قَالَ: سَتَعْرِفُونَهُ، ثُمَّ قال علیه السلام : قَبْرِی وَ قَبْرُ هَارُونَ هَکَذَا وَ ضَمَّ إِصْبَعَیْهِ.» (1)
(بر تو باد بعد از مرگ من به فرزندم محمّد، امّا من خواهم رفت و بازگشتی برای من نیست، مبارک باد قبری که در طوس است، با دو قبر در بغداد، راوی میگوید: عرض کردم: یکی را میشناسم (یعنی قبر حضرت موسی ابن جعفر علیهما السلام) آن دیگری از کیست؟ فرمودند: به زودی آن را خواهید شناخت (مقصود از دو قبر در بغداد قبر پدرشان و قبر فرزندشان حضرت جواد الائمه علیهما السلام است)، آنگاه فرمودند: قبر من و گور هارون الرشید این چنین است - و دو انگشت خود را به هم چسباندند.)
در منابع قدیم از عبور و توقف حضرت رضا علیه السلام در این شهرها ذکری نشده است و تنها از مسیر حرکت آن حضرت از اهواز به فارس (نه شیراز) سخن گفتهاند. ولی در منابع محلی تأکید شده حضرت وارد این شهرها شدهاند و در بین مردمان این سه شهر معروف است که حضرت رضا علیه السلام وارد این شهرها گشتهاند. از همین رو صاحب کتاب «تحفة العالم» مینویسد:
1) عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج2، ص 524.
«قدیمیترین مساجد این شهر، مسجد جامع است و عوام شوشتر را اعتقاد آن است که حضرت امام انس و الجن، علیّ ابن موسی الرضا علیهما السلام، در آن مسجد نماز گذاردهاند و در حقّ مردم شوشتر دعا فرمودهاند که وبا و طاعون در آن شهر وارد نشود. اما نماز گزاردن آن حضرت، در آن مسجد شهرتی بیاصل است، چه بنای آن مسجد به نحویکه ذکر آن میآید بعد از وفات آن حضرت بوده است. البته میتواند شد که در سفر خراسان آن حضرت وارد شوشتر شده باشند و در مکانی که اکنون مسجد است و در آن وقت بیابان بوده، نزول اجلال فرموده نماز کرده باشند، و به خاطر این شرافت بنای مسجد را در آنجا گذاشته باشند.» (1)
و صاحب کتاب جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیه السلام مینویسد:
«تاریخهای محلی شوشتر، دزفول و خوزستان از وجود چندین بقعه و منزلگاه منسوب به امام علیّ ابن موسی الرضا علیه السلام در نواحی شوش و دزفول سخن میگویند. سه بقعه به نام امام رضا دیمی وجود دارد که دوتای آن در شهر شوشتر، کمی دورتر از پل شاه علیّ و لشکر. و دیگری در شرق این شهر مشرف به رودخانه شطیط است. بقعه سوم نیز در شهر دزفول و در ضلع شرقی این شهر در کنار کوره آجر پزی قرار دارد.»
نام دیمی که به دنبال نام امام رضا علیه السلام افزوده شده، بنابر گفته مؤلف «تذکرة الاخبار» از بقعه اخیر که در صحرای «دیم سبیلی» واقع بوده، گرفته شده است. و در زبان مردم به امام رضا دیمی شهرت یافته است. شرف الدین شوشتری در اینباره مینویسد: دیم به لفظ شوشتری، جای بیآب را گویند و میافزاید که سه بقعه در شوشتر به همین نام است.
1) تحفة العالم، ص 71.
علاوه بر بقاع امام رضا دیمی بقعهای به نام «شا خراسون» (شاه خراسان) یکی در دزفول و دیگری در شوشتر وجود دارد. و در این شهر اخیر (شوشتر) دو بقعه دیگر به نامهای «امام ضامن» در حوالی کنارستان و بقعه امام رضا علیه السلام در حوالی بلوک عقیقی دیده میشود.(1)
در جنوب آبادی کهنک بقعهٔ کوچکی از آجر با گنبدی دو طبقه و گلابی مانند وجود دارد که قدمگاه امام رضا علیه السلام نامیده میشود. و در آثار تاریخی شوشتر، در منطقه «دش زورک» که آبادی بزرگی است، در منتهی إلیه بلوک عقیقی و در نزدیکی رودخانهای که به کارون میریزد، چند بقعه دیده میشود که هیچ کدام به لحاظ تاریخی قدمتی ندارد، یکی از این بقاع به نام امام رضا علیه السلام و دیگری شاهچراغ نامیده میشود. و بقعه دیگری در منطقه کنارستان نزدیک بنهٔ حاج سلطان، به نام بقعه امام ضامن علیه السلام نیز دیده میشود.(2)
اعتماد السلطنة، در کتاب «مرآت البلدان»، از مسجدی در بقایای شهر قدیمی ارجان، معروف به مسجد حضرت رضا علیه السلام نام میبرد که هنگام عبور از این شهر، حضرت در آن مسجد نماز گذاردهاند.
و بهبهان، شهر نوآبادی است که تقریباً بیش از سیصد سال از عمر آن نمیگذرد. شهر قدیم این ناحیه که مسافت آن تا بهبهان، زیاده از یک فرسخ نیست، «ارجان» نام داشته است.(3)
صاحب کتاب «مطلع الشمس» نیز ضمن بر شمردن مسیر حرکت امام علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام به وجود این مسجد در زمان خود اشاره میکند و میگوید: [وقتی حضرت را از مدینه به خراسان میبردند] در آن وقت شهر ارگان (ارجان)، آباد بود و حاکم نشین اهواز شمرده میشد و آثر مسجدی که به حضرت رضا علیه السلام منسوب است هم اکنون در «ارجان» وجود دارد.(4)
صاحب کتاب «جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیه السلام » نگاشته است: در بین راههای قدیمی گذشته، راهی وجود داشته است، مشهور به راه خراسان که در مسیر آن، شهر ابر کوه یا
ابرقوه قرار دارد. در این شهر قدمگاهی از حضرت رضا علیه السلام دیده میشود. شهر ابرقوه بخشی از شهر باستانی اصطخر به شمار میرود.(1)
به هر تقدیر [در جاده ابرقوه] در بین آثار تاریخی یزد مسجدی معروف به «مسجد بیرون»، در حومهٔ این شهر قرار دارد که بر کتیبهٔ آن گزارشی مندرج است. ولی متأسفانه به دلیل ریختگی نوشتها، اطلاعات مبهمی از عبور و یا توقف حضرت رضا علیه السلام از آن به دست میآید. این مسجد در کنار شهر قرار دارد و دارای حیاط و ایوان و گرمخانه است. کتیبهای از کاشی معرق در سه رشته خط به عرض تقریبی شصت و پنج سانتیمتر و درازای پنجمتر و به رنگهای آبی و سفید بر پیشانی سر در ورودی مسجد نصب شده و از آن اطلاعاتی تاریخی به دست میآید. متن آن به این شرح است:
«اللّه هو الموفّق و المعین ربّنا تقبل منّا إنّک أنت السمیع العلیم. چون حضرت صمدیّت عزّ شأنه و عظم سلطانه در عهد خلافت پناه پادشاه اسلام أعظم و أعلم سلاطین أیّام لازال جلال سلطا(ن)... (ریختگی به اندازهٔ شصت سانتی متر) للّه (س) علیه که توفیق عمارت خیر به هر وقت و به هر جای به تجدید رفیق فرمود در زمان عبور از ابر قوه عادت،...(نیم متر ریختگی) بر در مسجد تبرّک نمود که منزل امام معصوم علیّ بن موسی الرضا علیه السلام منار که از اشعار اسلام است ساخت و به مقابل مزار طاووسیه مسجدی فوقانی و خانهٔ رئيس الدینی را بعد در سر سنگ نما که ابعاضا (؟) مسجد و دار القرار و دار الحدیث و دار السیادة و الش (ریختگی به اندازه شصت سانتیمتر) ... م این ... دو دکان متّصل به مسجد مذکور و ...» (2)
صاحب کتاب «جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیه السلام » نگاشته است: در شهر تاریخی یزد، چندین قدمگاه منسوب به حضرت علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام به چشم میخورد. اهمیت و اعتبار تاریخی این قدمگاهها یکسان نیست و هر کدام نیازمند بررسی جداگانهای است. و آنها عبارتند از:
در شهر قدیمی یزد چند قدمگاه و یاد بود از محل توقف و حضور رضا علیه السلام وجود دارد که یکی از آنها قدمگاه خرانق (مشهدک) میباشد که در شصت کیلومتری یزد واقع شده است. مشهدک که مقام نزول حضرت ثامن الائمه علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام است، در کنار قبرستان خرانق قرار دارد و تنها از آن یک بقعۀ گلی کوچک، و ویرانهای که یک اطاق گنبدی شکل دارد بر جای مانده است.
مردم و اهالی این منطقه، مشهدک را محل عبادت و نماز حضرت امام علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام میدانند. به همین دلیل آن مکان را محترم و مقدس دانسته و گاهی قاریان در آن به قرائت قرآن میپردازند.
در این بقعه سنگ خاکستری رنگی به اندازۀ 29 ×27 سانتیمتر بر دیوار سمت قبله (به جای محراب) نصب شده که به خط نسخ عباراتی به تاریخ 595 هجری بر آن حک شده است و اطلاعات مهمی از عبور حضرت ثامن الائمه علیه السلام در اختیار محققان و مورخان میگذارد، متن کتیبه به این شرح است:
«لا إله إلا اللّه، محمّد رسول اللّه، امیرالمؤمنین. به تاریخ ست و تسعین مائة علیّ بن موسی الرضا اینجا رسیده و در این مشهد فرود آمذ (آمد) و مقام کرد، و به تاریخ سنة إثنی و تسعین و خمسمائة مشهد خراب بوذ (بود) و از جهد بوبکر بن علیّ ابینصر رحمة الله فرموذنذ (فرمودند) و به دست ضعیف پر گناه یوسف بن علیّ بن محمّد، بنا وا کرده شذ (شد) خذایا (خدایا) بر آن کسی کی (که) یک بار قل هو اللّه به اخلاص در کار آنک (آن که) فرموذ (فرمود) و آنک کرد
و آنک خواند کنذ (کند) کتبه یوسف بن علیّ بن محمّد، فی ربیع الاول سنة خمس و تسعین م خمس مأة.» (1)
صاحب کتاب «جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیه السلام » نگاشته: دهشیر، آبادی مشهور، امّا کم مایهای است که بر سر راه ابرقوه واقع شده است. نام دهشیر در کتب، به صورت قریهٔ شیر نیز آمده است. علی الظاهر نامش مأخوذ از نام شیرکوه است. به هر تقدیر این قدمگاه دومین قدمگاه یزد میباشد. ده شیر، فراشاه (فراشه) از مجموعه بنائی تشکیل شده که در کنار جاده تفت به دهشیر و در مرکز فراشاه قرار دارد، و مردم آن را قدمگاه علیّ بن موسی الرضا علیه السلام میدانند. این عمارت بنابر سنگ نوشتهای که در محراب آن نصب شده است. توسط گرشاسب بن علیّ از امرای کاکویه دیلمی در سال 512 هجری عمارت شده است. که در آن زمان به مسجد علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام شهرت داشته است. در داخل محراب یک قطعه سنگ مرمر به اندازه 60 × 116 سانتیمتر نصب است. و سنگ آن دو ردیف حاشیه دارد، در حاشیه اوّل آمده:
«بسم اللّه الرحمن الرحیم، ذلک الذی یبشر اللّه عباده الذین آمنوا و عملوا الصالحات. و در حاشیه دوم بعد از بسم اللّه الرحمن الرحیم، نام دوازده امام علیهم السلام ذکر شده است. خط اول متن آیه 33 سوره احزاب است. خط دوم لا إله إلا اللّه، محمّد رسول اللّه، علیّ ولیّ الله. خط سوم: (در هلالی زاویهدار) بسم اللّه الرحمن الرحیم، قد أفلح المؤمنون...خط چهارم به بعد: بسم اللّه الرحمن الرحیم، قل هو اللّه...امر بعمارة هذا المسجد المعروف بمشهد علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام العبد المذنب الفقیر إلی رحمة اللّه تعالی گرشاسب بن علیّ بن فرامرز ابن علاء الدولة تفبّل اللّه منه فی شهور عسرة و خمس مأئة...(دو یا سه کلمه شکسته است).» (2)
سومین قدمگاه یزد را سلطان قطب الدین بنا کرده است و بر این بنا که مردم آن را قدمگاه امام الانس و الجن علیّ بن موسی الرضا علیه آلاف التحیة و الثناء میدانند، مدرسه و دو مناره افزوده است.(1)
به نظر میرسد، یکی از شهرهائی که حضرت علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام در هنگام رفتن به مرو از آن عبور کردهاند، شهر اصفهان بوده باشد. از این رو کاروانی که حضرت را به مرو میبرده است، ابتدا وارد نائین شده و بعد از عبور و حرکت از شهر نائین، وارده شهر اصفهان شدهاند و با پشت سر گذاشتن این شهر، به کروند یکی از مناطق حومه شهر اصفهان وارد شدهاند. و ظاهراً مقصود از کروند، «کَروَن»، منطقهای از توابع نجفآبادِ اصفهان میباشد.
صاحب کتاب «جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیه السلام » به نقل از کتاب «تاریخ نائین» مینویسد: بین بافران و نائین که یک فرسنگ مسافت است. درختی وجود دارد که مورد توجه اهالی است. این درخت را به زبان محلی درخت «سیس» و نیز درخت «موم روضا» مینامند و در بیست و یکم ماه رمضان و در روز عاشورا در آنجا جمع میشوند و آش میپزند و پارچه به آن درخت میبندند و برگ درخت را برای تبرک به خانههای خود میبرند. آنها معتقدند که حضرت رضا علیه السلام در زیر آن درخت غذا تناول فرموده و وضو گرفتهاند.
در شهر نائین چند قدمگاه وجود دارد که منسوب به امام رضا علیه السلام است. یکی قدمگاه مسجد قدیمان یا مسجد جامع قدیم که بنابر گفته بلاغی، مسجد قدمگاه بوده و در اثر کثرت استعمال به مسجد قدیمان نام گرفته، و از کهنترین مساجد جامع معروف نائین است و قبل از اسلام آتشکده بوده است. قدمگاه در ضلع جنوب شرقی مسجد به شکل مثلث میباشد که یک متر از زمین ارتفاع دارد و اطراف آن را نرده چوبی نصب کردهاند.
1) جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیه السلام از مدینه تا مرو، ص 108.
صاحب کتاب «تاریخ نائین» معتقد است که امام رضا علیه السلام در این مسجد نماز گذاردهاند. علاوه بر این قدمگاه، از مسجد و حمام امام رضا علیه السلام در محلۀ «گودالو» یا محلۀ سنگ نائین نام میبرد و میگوید حضرت رضا علیه السلام در آنجا نماز گذارده و استحمام فرمودهاند.(1)
بلاغی در کتاب «تاریخ نائین» در ذکر اولیاء اللّه و کسانی که در خاک نائین مدفون هستند مینویسد:
«سلطان موصلیه زنی است که اهل موصل و از خدمه حضرت رضا علیه السلام بوده و در سفری که حضرت به نائین تشریف فرما شدند وفات یافته و در این سرزمین دفن شده است. مردی به نام احمد که او هم از خدمه حضرت بوده پس از شهادت حضرت رضا علیه السلام چون حُسن استقبال اهالی را نسبت به حضرت دیده و نائین از دسترس حکام بنیعباس دور بوده لذا در آنجا مسکن گزیده و زمانی که روحش به شاخسار جنان پرواز کرده در آن سرزمین دفن شده است.» (2)
صاحب کتاب «جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیه السلام » به نقل از کتاب «تاریخ نائین» به نقل از کتاب «منتخب التواریخ»، از توقف حضرت رضا علیه السلام در کروند نام میبرد و مینویسد:
در سفری که امام رضا علیه السلام به خراسان میرفتند یکی از مردم کروند که جمال و ساربان کاروان حضرت بود. چون میخواست مراجعت نماید درخواست کرد که حضرت رضا علیه السلام او را به دست خط مبارک خود شرافت دهند. حضرت خواسته او را بر آورده نمودند و نوشتهای به او مرحمت فرمودند، که در آن مرقوم شده بود:
«کُنْ مُحِبّاً لآِلِ مُحَمَّدٍ وَ إِنْ کُنْتَ فَاسِقاً وَ مُحِبّاً لِمُحِبِّیهِمْ وَ إِنْ کَانُوا فَاسِقِینَ.» (3)
(محب آل محمّد علیهم السلام باش، اگر چه فاسق هستی. و محبینِ آل محمّد علیهم السلام را دوست بدار اگر چه آنها فاسق باشند.)
و در آخر آن، حضرت مکتوب فرمودند:
«قَالَ: أَبُو ذَرٍّ رَضِيَ اللَّه عَنْهُ، قَالَ: رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم:يَا أَبَاذَرٍّ! أُوصِيكَ فَاحْفَظْ لَعَلَّ اللهَ اَنْ یَنْفَعَکَ بِهِ جَاوِرِ الْقُبُورَ تَذَكَّرْ بِهَا الْآخِرَةَ وَ زُرْهَا أَحْيَاناً بِالنَّهَارِ وَ لَا تَزُرْهَا بِاللَّيْل.» (1)
(ای ابوذر! تو را وصیّتی میکنم، پس بر آن محافظت نما، شاید که خداوند متعال به واسطه آن به تو سودی برساند. بر قبرها گذر کن که به واسطه آن یادی از آخرت کنی و آن قبور را حتّی الامکان روزانه زیارت کن و شب هنگام زیارت مکن.)
صاحب کتاب «تاریخ نائین» نیز در اینباره میافزاید:
«هم اکنون (در سال 1369 قمری) آن دست خط نزد برخی اهالی کروند موجود است.» (2)
مرحوم محدّث قمی رحمة الله نیز در «فوائد الرضویة» این مطلب را از شخصی از مردم «کرمند» که دهی از دهات اصفهان است نقل نموده و نگاشته است:
«و من شجون الحدیث إن هذا المکتوب هو الآن عند بعض أهل کرمند، قریة من ناحیتنا إلی اصفهان.» (3)
(و از عجائب [این] حدیث، آن است که این نوشته هم اکنون نزد برخی از اهل کرمند، روستائی در اطراف اصفهان میباشد.)
و صاحب سحاب نیز در زندگانی امام رضا علیه السلام این منطقه را در مسیر عبور حضرت رضا علیه السلام قلمداد کرده است.(4)به هر تقدیر از این اقوال، دانسته میشود که وجود نازنین حضرت علیّ بن
موسی الرضا علیهما السلام از نائین وارد اصفهان، و از این شهر به سمت کرمند و از آنجا به طرف قم مقدسه حرکت نمودهاند.
برخی بر این عقیدهاند که حضرت رضا علیه السلام در هنگام رفتن به خراسان از قم و به طریق اولی از اصفهان، عبور نکردهاند. ولی صاحب کتاب «الغارت» مینویسد: حضرت از اهواز به طرف قم آمدهاند.(1)چنانچه مرحوم سیّد بن طاووس (قدس سره) نیز بر این عقیدهاند که حضرت وارد قم شدهاند و در مورد نحوه ورود حضرت به این شهر مینویسد:
«امام علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام به هنگام ورود به قم با شور انگیزترین استقبال مردم مواجه شدند. (همانند استقبال یثربیان از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم) به طوریکه مردم برای پذیرائی از آن حضرت با یکدیگر به کشمکش و جدال میپرداختند. امام در پاسخ به احساسات آنان فرمودند: شتر من مأمور است هر کجا که فرود آید، من وارد آن خانه خواهم شد. شتر امام در نزدیکی خانهای بر زمین نشست که صاحب آن خانه شب قبل، پذیرایی خود از آن حضرت را در رؤیا دیده بود. همان جا که شتر امام بر زمین نشست طولی نکشید که مقام رفیعی یافت و امروزه (در عصر سیّد بن طاووس) مدرسه آبادی را در خود جای داده است.» (2)
منسوب است که حضرت رضا علیه السلام در همین مکانی که الان مدرسه رضویه تأسیس شده است، نزول اجلال نمودهاند و از آب چاهی که هم اکنون در آن مدرسه موجود است، نوشیدهاند. و با آن وضو گرفته و غسل کردهاند و محلهای به نام شاه خراسان در این شهر وجود دارد.(3)
صاحب کتاب «تحفة الرضویة» از کتاب «بحر الانساب» نقل کرده است:
«زمانیکه حضرت رضا علیه السلام به نواحی دامغان رسیدند که هم اکنون به آهوان مشهور است. آهوئی چند به خدمت آن سرور آمدند و عرض کردند: یابن رسول اللّه! مخالفان قصد کشتن شما را دارند اگر به جانب حرم جدّ خود برگردید، اولی و انسب است. آن سرور در جواب ایشان فرمودند: از اجل نتوان گریخت و با قضا نتوان آمیخت ایشان را دعای خیر نموده و روانه شدند و آن موضع از این جهت به آهوان مشهور شد.» (1)
و در همین کتاب نقل شده است:
«در السنه و افواه مشهور است که آن سرور در یکی از منازل، ضامن آهوئی شدند و او را از دام صیاد رها نمودند و به آن آهو عود نمود.» (2)
الهاک نام محلی کنار راه شاهرود و نیشابور و بین میاندشت و عبّاس آباد میباشد. در فرهنگ جغرافیایی نوشته الهاک مزرعهای از بخش میامی شهرستان شاهرود است. صاحب کتاب «تحفة الرضویة» مینویسد:
«مشهور است که در بیابان الهاک وجود نازنین حضرت رضا علیه السلام مردهای که سه روز از مرگش گذشته بود را به اعجاز زنده نمودند، و هم چنین وقتی به میامی رسیدند کوه به استقبال آن سرور روان شد. و حضرت رضا علیه السلام آیینه شخص
دلگیر و ناراحتی را به نظر فیض منظر طلا نمودند، و آن آیینه را در مقابل شخص کوری نگاه داشتند در حال به برکت آن سرور بینا شد.» (1)
اگر عیسی کند بینا، به لحظه کور مادر زاد *** بگو آن نازنین سرور، کند قلب کسی را شاد
نه با دستش در این عالم، که با آیینهای شفاف *** نماید چشم کوری را، همی روشن در آن میعاد
نیشابور در آن دوره یکی از شهرهای بزرگ خراسان، آباد و آکنده از مساجد، مدارس و علماء بوده است. و همینکه مردم نیشابور از نزدیک شدن حضرت امام رضا علیه السلام به شهر خود آگاه شدند، به استقبال ایشان رفتند و مقدم آن حضرت را گرامی داشتند و شادیها کردند. چنانچه نقل شده است:
به اتفاق قطب الأنام، شیخ أبو یعقوب اسحاق بن راهویه مروزی که شیخ و مقدم ارباب ولایت بود برای استقبال از آن حضرت از شهر نیشابور بیرون رفتند و تا قریه مؤیدیه که از قرای نیشابور بوده است به پیشواز و استقبال حضرت شتافتند. و شیخ با وجود کبر سن مهار ناقه آن حضرت را بر دوش گرفت و تا شهر نیشابور خود پیاده آمد. و شیخ محمّد بن أسلم طوسی نیز در التزام رکاب مبارک حضرت بود و چون حضرت به نیشابور وارد شدند در محلهٔ «قزّ»، کوچه «بلاش آباد» نزول إجلال فرموده و مقام اختیار کردند. در السنه و افواه مشهور است که حضرت سلطان در نیشابور به منبر برآمد و این حدیث را از خواجه کائنات روایت فرمودند:
«التعظیم لأمر اللّه و الشفقة علی خلق اللّه.» (2)
شیخ اقدم اقدس صدوق رحمة الله از ابو واسع محمّد بن احمد بن نیشابوری و او از جده خود خدیجه بنت حمدان بن پسنده روایت کرده است:
وقتیکه امام رضا علیه السلام به نیشابور وارد شدند، در محله غربی در ناحیة لاشاباذ در خانهٔ جدّم «پسنده» نزول اجلال فرمودند. و دلیل شهرت او به «پسنده» نیز آن بود، که امام از میان مردم،
منزل او را پسندیده بودند. و چون حضرت به خانه آنها وارد شده بودند، امام دانهٔ بادامی در گوشهٔ منزل او کاشتند. آن دانه تبدیل به درخت شد و در مدّت یک سال بادام داد. مردم که با خبر شدند، از بادام آن برای استشفاء بیماران میبردند. و هر کس که به نوعی از بیماری مبتلا میشد به یک بادام از آن درخت تبرک میجست و آن را به قصد شفا میخورد. و یا هر کس که چشم درد داشت، یکی از آن بادامها را به چشم خود میگذاشت، شفا پیدا میکرد. زن حاملهای اگر درد زاییدن بر او دشوار شده بود، همینکه یک دانه از آن بادام میخورد در ساعت وضع حمل میکرد. و اگر حیوانی از چهار پایان اهلی، به قولنج مبتلا میگشت، ترکهای از شاخههای آن را بر شکمش میمالیدند بلا فاصله خوب میشد.
اما بعد از چند سال آن درخت خشک شد، و چون جدّم شاخههای آن را قطع کرد کور شد. سپس ابن حمدان که او را ابو عمرو میگفتند؛ تنهٔ آن را برید و از روی زمین برداشت، بلا فاصله اموالش که هفتاد هزار تا هشتاد هزار درهم ارزش داشت، در دروازهٔ فارس همه نابود گردید. و این ابو عمرو دو پسر به نامهای ابو القاسم و ابو صادق داشت، وقتی میخواستند آن خانه را تعمیر کنند ریشههای درخت مزبور را در آوردند، بعداً یکی از آن دو پسر، متولی اراضی و املاک و باغات امیر خراسان شد، و پس از مدّتی با محملی به شهر بازگشت در حالیکه پای راستش سیاه شده بود و کم کم گوشت آن متلاشی شد و یک ماه طول نکشید که از دنیا رفت.
و آن برادر دیگر در دیوان امیر نیشابور دفتر دار شد، و جماعتی گرد او بودند، و خطی بسیار نیکو داشت، روزی یکی از کارمندانش در میان جمعیت که همگی کنارش بودند گفت: خداوند صاحب این خط را از چشم بد حفظ کند، همان دم دستش لرزید و به رعشه افتاد و قلم از دست او افتاد و دملی (غده) در آن پیدا شد، به منزل رفت و عدهای به عیادتش رفتند، و به او گفتند: این ناراحتی از حرارت و گرمای زیاد (فشار خون) است، رگ بزن یا حجامت کن، او پذیرفت و حجام آمد و از او خون گرفت، دوباره به عیادت او آمدند و دوباره به او همین را گفتند. وی بار دیگر حجامت کرد و خون گرفت ولی همان روز از دنیا رفت. و به این ترتیب هر دو برادر در کمتر از یک سال از زمانیکه ریشههای درخت را از زمین خارج کرده بودند از دنیا رفتند.(1)
نکته: وقتی کسی یکی از نشانههای اهل بیت علیهم السلام را از روی عناد نابود کند، چنین گرفتار و بیمار و در نهایت از بین میرود. حال شما تصور کنید که اگر کسی به خود اهل بیت عصمت و
1) عیون اخبار الرضا، ج2، ص292.
طهارت علیهم السلام آزار و اذیت برساند و یا آن بزرگوران را به شهادت برساند، چگونه در دنیا گرفتار خواهد شد. و این عذاب دنیای آنها خواهد بود حال شما تصور کنید در روز قیامت چگونه عذاب خواهند شد.
مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از کتاب «کشف الغمة» از صاحب کتاب «تاریخ نیشابور» نقل کرده است: وقتی حضرت رضا علیه السلام، در همان سفری که به شهادت رسیدند وارد نیشابور شدند، سوار بر قاطری خاکستری رنگ بودند که بر روی آن زین آراستهای به نقره خالص قرار داشت. در بین راه دو پیشوای حافظ احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، ابو زرعه و محمّد بن اسلم طوسی مهار استر آن حضرت را گرفتند و عرض کردند:
«أَیُّهَا السَّیِّدُ ابْنَ السَّادَةِ، أَیُّهَا الْإِمَامُ وَ ابْنَ الْأَئِمَّةِ، أَیُّهَا السُّلَالَةُ الطَّاهِرَةُ الرَّضِیَّةُ، أَیُّهَا الْخُلَاصَةُ الزَّاکِیَةُ النَّبَوِیَّةُ، بِحَقِّ آبَائِکَ الْأَطْهَرِینَ وَ أَسْلَافِکَ الْأَکْرَمِینَ إِلَّا أَرَیْتَنَا وَجْهَکَ الْمُبَارَکَ الْمَیْمُونَ وَ رَوَیْتَ لَنَا حَدِیثاً عَنْ آبَائِکَ عَنْ جَدِّکَ نَذْکُرُکَ بِهِ.»
(ای آقای ما! ای امامی که فرزند ائمه طاهرین هستی! ای بازمانده نژاد پاک و پسندیده! ای خلاصه پاک نبوی! تو را به حقّ اجداد پاک و گذشتگان گرامیت قسم میدهیم که جمال مبارک خود را به مانشان دهید تا شما را ببینیم و حدیثی از اجداد خود بیان کنید که یادبودی برای ما باشد.)
«فَاسْتَوْقَفَ الْبَغْلَةَ وَ رَفَعَ الْمِظَلَّةَ وَ أَقَرَّ عُیُونَ الْمُسْلِمِینَ بِطَلْعَتِهِ الْمُبَارَکَةِ الْمَیْمُونَةِ فَکَانَتْ ذُؤَابَتَاهُ کَذُوَابَتَیْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ النَّاسُ عَلَی طَبَقَاتِهِمْ قِیَامٌ کُلُّهُمْ وَ کَانُوا بَیْنَ صَارِخٍ وَ بَاکٍ وَ مُمَزِّقٍ ثَوْبَهُ وَ مُتَمَرِّغٍ فِی التُّرَابِ وَ مُقْبِلٍ حِزَامَ بَغْلَتِهِ وَ مُطَوِّلٍ عُنُقَهُ إِلَی مِظَلَّةِ الْمَهْدِ إِلَی أَنِ انْتَصَفَ النَّهَارُ وَ جَرَتِ الدُّمُوعُ کَالْأَنْهَارِ.»
(امام علیه السلام استر را نگه داشتند و سایبان را کناری زدند. پس همینکه چشم جمعیت به جمال نورانی و مبارک حضرت روشن گردید و آن گیسوان مبارکی که شبیه گیسوان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود را دیدند. در حالیکه مردم در هر طبقهای که بودند ایستاده بودند. به یکباره چنان محو تماشای رخسار مبارک حضرت شدند که بعضی با مشاهده آن حضرت فریاد میزدند، و عدهای گریه میکردند. و بعضی لباس خود را پاره و چاک میزدند و گروهی در خاک غلت میزدند و لجام
استر حضرت را میبوسیدند و گردن برمیافراشتند تا آن حضرت را مشاهده کنند. تا اینکه ظهر شد. و آن قدر گریه نمودند که اگر آنها را جمع مینمودند چونان رودها میگشت.) (1)
و به قول مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) شاعر چه زیبا گفته:
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی *** روا بود که ملامت کنی زلیخا را (2)
در این موقع نویسندگان و قضات فریاد میکشیدند: ای مردم! گوش کنید و به خاطر بسپارید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را با آزردن عترتش آزار ندهید! ساکت باشید! پس بیست و چهار هزار قلمدان برای نگاشتن فرمایشات حضرت رضا علیه السلام خارج شد. غیر از کسانی که دوات به کار بردند.
بعد از آن حضرت امام رضا علیه السلام فرمودند: پدرم موسی بن جعفر از پدرش حضرت صادق نقل کردند، و ایشان از محمّد بن علیّ و آن حضرت از علیّ بن الحسین و ایشان از حسین بن علیّ شهید کربلا و حسین بن علیّ از امیرالمؤمنین علیّ بن ابیطالب و حضرت علیّ از رسول خدا صلوات اللّه علیهم و آن حضرت از جبرئیل و او از خداوند متعال نقل نموده است:
«کَلِمَةُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی فَمَنْ قَالَهَا دَخَلَ حِصْنِی وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی صَدَقَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ صَدَقَ جَبْرَئِیلُ علیه السلام وَ صَدَقَ رَسُولُ اللَّهِ وَ الْائمه علیهم السلام .»
(کلمه لا اله الا اللّه دژ و قلعهٔٔ محکم من است؛ پس هر کس آن را بگوید داخل قلعه من شده و هر کس داخل قلعه من شد، از عذاب من در امان است. راست گفته است خداوند سبحان و جبرئیل علیه السلام و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه اطهار علیهم السلام .)
استاد ابوالقاسم قشیری گفت: این حدیث را با همین سند یکی از امرای سامانی با طلا نوشت و وصیّت کرد که آن را با او دفن کنند. پس از اینکه از دنیا رفت، در خواب او را دیدند و گفتند: خدا با تو چه کرد؟ گفت:
«به واسطه تلفظ به لا اله الا اللَّه و تصدیق پیامبری محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم با اخلاص و به واسطه اینکه آن حدیث را از جهت احترام و عظمت با طلا نوشتم، مرا بخشیدند.» (1)
و شیخ اقدم صدوق رحمة الله نقل کرده است: در روزی که حضرت علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام قصد داشتند از نیشابور خارج شوند و از آنجا به مرو و نزد مأمون لعنة اللّه علیه بروند، علماء و محدثینی که در آن شهر بودند سر راه حضرت آمدند، و عرض کردند: یابن رسول اللّه! از میان ما میروید و ما را از حدیثی، از احادیث جدّتان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم آگاه نمیکنید، که از آن بهره ببریم؟ پس حضرت رضا علیه السلام در حالیکه در عماری نشسته بودند، سر خود را از عماری خارج کردند، و فرمودند: پدرم موسی بن جعفر علیهما السلام به من فرمودند، شنیدم از پدرم جعفر بن محمّد علیهما السلام که ایشان فرمودند، شنیدم از پدرم محمّد بن علیّ علیهما السلام و ایشان فرمودند، شنیدم از پدرم علیّ بن الحسین علیهما السلام که ایشان فرمودند، شنیدم از پدرم امیرالمؤمنین علیّ بن ابیطالب علیهما السلام که ایشان فرمودند، شنیدم رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم که ایشان فرمودند، شنیدم از جبرئیل علیه السلام که میگفت، شنیدم از خداوند عزّوجلّ که فرمود:
«لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي.»
(کلمهٔ «لا إله إلاّ اللّه» حِصار و قلعهٔ من است، پس هر کس به قلعهٔ من داخل شود از عذاب من در امان خواهد بود.)
ابن راهویه میگوید: هنگامیکه عماری حرکت نمود، حضرت رضا علیه السلام با صدای بلند فرمودند:
«بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا.»
(این شرطی دارد، و من از جمله شروط آن میباشم.)
1) بحارالانوار، ج49، ص127.
مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) در توضیح این روایت میفرماید: از شروط اقرار به کلمهٔ «لا إله إلاّ اللّه» اقرار به امامت آن حضرت است که از جانب خداوند تبارک و تعالی برای همگان معین شده و اطاعتشان بر همه واجب می باشد.(1)
هنگامیکه حضرت رضا علیه السلام در نیشابور نزول اجلال فرمودند، روزی در محلهای از محلات نیشابور که به آن محله فروینی (یا به تعبیر صاحب تحفة الرضویة غرونی) میگفتند به حمام رفتند، که هم اکنون آن حمام معروف به «حمام الرّضا» میباشد، و در آنجا چشمهٔ کم آبی بود، از همین رو حضرت کسی را در آنجا قرار دادند تا آن چشمه را لایروبی کند، و به این نحو آب آن چشمه زیاد شد، و در نزدیک آن چشمه حوضی بنا نمودند که آب آن چشمه به حوض وارد شود، و چون آن چشمه در گودی بود با نردبان و مثل آن داخل چشمهٔ حوض میشدند.
روزی حضرت امام رضا علیه السلام داخل آن حوض شدند و غسل نمودند و بیرون آمدند و در بالای آن حوض نماز خواندند و بعد از آن مردم تیمناً و تبرکاً به سوی آن حوض میآمدند و از آب آن میآشامیدند و غسل مینمودند و نماز بر بالای آن حوض بجا میآوردند و حوائج خود را از قاضی الحاجات مسئلت مینمودند.(2)و جمیع حوائج ایشان از برکت آن حضرت برآورده میشد.(3)
صاحب کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام »، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) بعد از نقل این حدیث میفرماید:
«آن چشمه امروز معروف است به چشمهٔ کهلان و مردمان در این زمان نیز به آنجا میروند و تبرک میجویند.» (4)
در حاشیه کتاب «منتهی الآمال» خاتم المحدثین مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) به نقل از ابن شهرآشوب (قدس سره) نقل شده است:
«وجه تسمیه آن چشمه به چشمهٔ کهلان (عین کهلان) به این خاطر است که آهوئی در کنار این چشمه به حضرت رضا علیه السلام پناه برد.»
و ابن حمّاد شاعر نیز به این ماجرا در شعرش اشاره کرده:
الذی لا ذبه الظّبیة و القوم جلوس *** من أبوه المرتضی یزکو و یعلو و یروس (1)
امامی که آهوئی به ایشان پناهنده گشت در حالیکه مردم در محضرش نشستهاند. همان کسی که پدرش مرتضی میباشد و پاک و بلند مرتبه و با وقار است.
در بیست و چهار کیلومتری نیشابور، ساختمان و بنای مجلل و عظیمی قرار دارد که در آن چشمه آب و درختهای تنومندی وجود دارد، و معروف است، قدمگاه حضرت رضا علیه السلام میباشد. مرحوم آقا بزگ تهرانی اسم اصلی شهر قدمگاه را در کتاب «الذریعه»، «إسفریس» نگاشته است.(2)بقعه این قدمگاه توسط شاه عبّاس صفوی ساخته شده. و صاحب کتاب «تحفة الرضویة» در این باره نوشته است:
وقتیکه حضرت امام رضا علیه السلام به خراسان تشریف آوردند و به شهر نیشابور رسیدند، و از آنجا عبور کردند، به چشمه آبی فرود آمدند، که در آن موضع سنگی بود که حضرت بر سر آن سنگ ایستادند و به نماز مشغول شدند و نقش قدوم مبارک حضرتش بر آن سنگ ماند. و هم اکنون آن سنگ را بریدهاند، و به دیوار نصب نمودهاند. و برای آن مشهد ساختهاند، و آستانه بر آن قرار داده اند، و چه خوب گفته [حافظ ] شاعر این بیت علیهم السلام
بر زمینی که نشان کف پای تو بود *** سالها سجده صاحب نظران خواهد بود
به هر تقدیر باغهای بسیاری در آن حوالی وجود داشته است. از همین رو زمانی که حضرت به آنجا رسیدند، باغبان را طلبیدند و فرمودند: من را میل انگور است. برو و از برای من انگور بیاور. باغبان گفت: الآن فصل زمستان است و از شدّت سرما درختهای انگور را در خاک کردهایم، که مبادا از سرما و یخ بسوزد. حضرت فرمود: تو داخل شو و قدرت حقّ تعالی را نظاره
کن، وقتی او وارد باغش شد به معجزه حضرت علیّ بن موسی رضا علیهما السلام دید هر درخت میوهای که در باغ بوده است، از انگور و غیره، همه پربار گشته است و همهٔ میوهها را در غایت شادابی و رسیدگی مشاهده نمود. و از این معجزه حضرت بسیار متحیر شد، که در این فصل زمستان این نعمتها و میوهها از کجا بودهاند. و با خود میگفت، یا این باغ من نیست، یا من خواب میبینم.
اما چون باغبان از محبان آل مروان بود، و از هدایت و توفیق بیخبر بود، عداوت و حرص پلیدش به جوش آمد، و به ذهنش رسید که این از کرامات پسر ابو تراب است، صلاح است که بروم و دروغی بگویم که در این باغ انگور نیست، شاید که این نعمتها برای من باقی بماند. پس باغبان ملعون با دست خالی از باغ بیرون آمد.
حضرت امام رضا علیه السلام به او فرمودند: چرا برای من انگور نیاوردی. آن ملعون گفت: در این باغ انگور نیست، حضرت که به علم امامت میدانستند او دروغ میگوید، در غضب شدند، و فرمودند: الهی باغ و باغبان را بسوزان. این را فرمودند و از آن مکان کوچ کردند.
آن ملعون با خود گفت، اگر چه به پسر ابوطالب دروغ گفتم، امّا نعمت عظیمی در دست دارم. پس شادی کنان متوجه باغ خود شده، ولی ناگهان ابری ظاهر شد و رعد و برق در آسمان پیدا و هوا بسیار متغیر گردید و آوازی سهمناک از آسمان بر آمد و از هوا آتشی پیدا شد و در باغ افتاد و در یک لحظه آن ملعون را با آنچه در باغ بود سوزاند.(1)
یکی از منزلگاههائی که حضرت رضا علیه السلام بعد از نیشابور در آن توقف نمودند، رباط سعد میباشد. که از شیخ اقدم اقدس صدوق رحمة الله نقل شده است. وقتی حضرت رضا علیه السلام به این توقفگاه رسیدند: یکی از معجزاتی که رخ داد شفا یافتن آن شخصی است که اهل غافله، دهان او را پر از برف کرده، و بسته بودند. چنانچه روایت شده است:
غافلهای از سمت خراسان به سوی کرمان میرفت، که در بین راه و در گردنهٔ کوهی راه را بر آنها سد نموده بودند. و جمعی از اهل غافله از میان خود مردی را که به کثرت مال و منال متهم کرده بودند، گرفتند. و آن شخص را مدّتی در نزد خود نگاه داشته و او را اذیت مینمودند. تا اموال او را بگیرند. و او را رها نمیکردند، و هر مرتبه او را اذیت مینمودند. از همین رو او را برای یک
1) تحفة الرضویة،ص 108.
مدّت زمان طولانی، در میان برف نگاه داشتند و دهان او را پر از برف نمودند. تا آنها را از محل اموال خود با خبر نماید. بعد از مدّت مدیدی زنی از اهل آن غافله بر آن مرد ترحم نمود، و دلش خیلی به حال او سوخت. پس در زمان مناسبی او را از دست آنها نجات داده و او را فراری داد بود.
آن مرد فرار نمود ولی زبان و دهان او ضایع گشت به حدی که دیگر به خوبی قادر به صحبت کردن و تکلم نمودن، نبود. بعد از آن اتفاق آن مرد به سوی خراسان آمد. تا اینکه شنید شفا بخش همه دردهای عالم، حضرت علیّ بن موسی الرضا علیه السلام به خراسان تشریف فرما شدهاند، و وارد نیشابور گشتهاند.
پس در همین ایّام بیماری در عالم رؤیا دید که کسی میگوید حضرت رضا علیه السلام به خراسان آمدهاند. برو به خراسان و درد خود را به آن سرور اظهار نما، شاید دوائی بفرماید که برای تو نفع داشته باشد. آن شخص میگوید در عالم خواب دیدم که گویا به خدمت آن حضرت مشرف شدهام و شکوه بسیاری از حال خودم به آن جناب میکنم و درد خودم را اظهار کرده و مستدعی شفای عاجل از آن حضرت شدهام. آن سرور فرمودند: گون و ستعر و نمک را بگیر و با یکدیگر مخلوط نما و بکوب و در دهان خود دو مرتبه یا سه مرتبه بگذار که تو از این درد، خوب خواهی شد. آن شخص میگوید از خواب بیدار شدم و تأمل و تفکر در آن چیزی که در خواب دیده بودم، ننمودم. و اعتمادی به آن خواب نکردم.
تا به دروازه نیشابور رسیدم پس شنیدم که حضرت امام رضا علیه السلام از نیشابور کوچ فرموده و در رباط سعد نزول اجلال فرمودهاند پس به دلم افتاد که به خدمت آن سرور مشرف شوم و درد خود را اظهار نمایم شاید دوائی تجویز فرمایند که از برای من نافع باشد. پس به این قصد به رباط سعد آمدم و عرض کردم: یابن رسول اللّه! حکایت من چنین و چنان بوده به تحقیق که زبان و دهان من ضایع شده و نمیتوانم درست تکلم نمایم. تعلیم بفرمائید به من دوائی که به وسیله آن معالجه شوم و شفا پیدا کنم.
حضرت فرمودند: آیا به تو دوا تعلیم ننمودم، برو و همان داروئی را که در خواب به تو تعلیم نمودم را استعمال نما تا شفا پیدا کنی، پس آن شخص عرض کرد: میخواهم اعاده بفرمائید تا از زبان گوهر فشان شما بشنوم، آن سرور ابرار فرمودند: گون و سعتر و نمک را بکوب و روزی دو
مرتبه یا سه مرتبه در دهانت بگذار که هرگاه چنین نمائی عافیت مییابی. پس آن مرد میگوید من چنین کردم و به برکت حضرت رضا علیه السلام بلافاصله شفا پیدا کردم.(1)
یکی از منزلگاههائی که حضرت رضا علیه السلام از آن عبور کردهاند دهسرخ میباشد که صاحب «تحفة الرضویة» درباره اتفاقاتی که در آن افتاده مینویسد: صاحب کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام » از عبدالسلام بن صالح هروی نقل کرده است:
«چون حضرت رضا علیه السلام از نیشابور خارج شدند، و به جانب مأمون دون روانه شدند. وقتی آن حضرت نزدیک دهسرخ رسیدند، به آن جناب عرض شد: یابن رسول اللّه! وقت نماز ظهر شده است. مهیای نماز میشوید تا ما هم با شما نماز به جا آوریم. حضرت از مرکب پیاده شدند، و فرمودند: آبی بیاورید که وضو بگیرم. عرض کردند: آب ما تمام شده و هیچ آبی برایمان باقی نمانده است. از همین رو حضرت در آن وقت با دست مبارک خود شروع به کندن زمین کردند، همینکه مقدار اندکی از خاکها را برداشتند. فی الحال آب از زمین جوشید، و حضرت رضا علیه السلام و اصحاب و همراهان ایشان از آن آب وضو گرفتند.» (2)
شیخ اقدم اقدس صدوق رحمة الله در کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام » بعد از نقل این حدیث میفرماید: اثر آن چشمه تا این زمان باقی است.(3)
و در روایت دیگری صاحب کتاب «تحفة الرضویة» نگاشته: در بعضی از کتب معتبره از علیّ بن اسباط روایت شده است: در وقتیکه سرور عالمیان حضرت علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام به طرف خراسان تشریف میبردند، ارادتمندان و موالیان ایشان از اطراف و جوانب با هدایا و تحف بسیار به خدمت آن حضرت مشرف میشدند.
من نیز با هدایا ی بسیار زیادی به قصد زیارت حضرت، به جانب ایشان راهی شدم. اما از قضا غافله ما را دزدها غارت کردند، و همه اسباب و هدایائی که برای حضرت میبردم را غارت کردند. و دزدان چند ضربه بر دهان من وارد آوردند که دندنهای جلوی من شکست. پس بیهیچ
راه چارهای خودم را به یکی از روستا ها و دهات نزدیک آنجا رساندم. و در آنجا با غم و الم و غصه و خستگی تمام خوابیدم.
در عالم رؤیا حضرت امام رضا علیه السلام را دیدم که به من فرمودند: ای علیّ! غم مخور، هدایای تو به ما رسید. و اگر از برای دندانهایت محزون و غمگینی هستی، مقداری سعد را بکوب و به جای دندانهای خود قرار بده. پس از خواب بیدار شدم و بسیار خوشحال گشتم. چون سعد را روی دندانهایم ریختم، خداوند به من شفقت نمود و بعد از مدّتی دندانهایم خوب گشت.
بعد از مدّت زمانی، وقتیکه به خدمت آن سرور رسیدم، حضرت به من فرمودند: ای علیّ! سعد چه خوب دوائی است. دیدی که با دندانهای تو چه کرد. سپس به من فرمودند: داخل خانه شو. وقتی داخل خانه شدم، دیدم همهٔ هدایائی که برای حضرت مهیا کرده بودم، و در بین راه، دزدان همهٔ آنها را غارت کرده بودند، در آنجا میباشد. از این رو بسیار خوشحال شدم.(1)
آنگونه که از منابع مختلف به دست میآید، امام رضا علیه السلام پس از طی فاصله راه نیشابور با گذر از روستاهایی چند به شهر تاریخی طوس که در ده فرسخی نیشابور آن روزگار، بوده است، وارد شدند. شهر طوس از شهرهای بزرگ خراسان بوده و میباشد.
یاقوت حموی مینویسد: طوس شهری در خراسان است، فاصله بین آن و نیشابور ده فرسخ است. این شهر شامل دو آبادی میشده است که یکی را «طابران» و دیگری را «نوقان» میگفتند.(2)شیخ اقدم اقدس صدوق رحمة الله از ابو الصّلت هروی نقل کرد:
وقتیکه علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام به سوی مأمون رهسپار شدند در بین راه به قریة الحمراء که رسید به آن جناب عرض شد: (هنگام) ظهر شده آیا نماز نمیخوانید؟
حضرت از مرکب فرود آمدند و فرمودند: آبی برایم بیاورید، گفتند: یابن رسول اللَّه! آبی با ما نیست، حضرت با دست خویش قدری زمین را حفر نمودند، آبی پدید آمد که خود و اصحابشان با آن وضو گرفتند، و آثار آن آب اکنون و تا این روزگار باقی است، و چون به سناباد وارد شدند تکیه به کوهی- که امروزه از آن دیگ سنگی میسازند - کرده و فرمودند:
«اَللَّهُمَّ أَنْفِعْ بِهِ وَ بَارِکْ فِیمَا یُجْعَلُ فِیهِ وَ فِیمَا یُنْحَتُ مِنْهُ ثُمَّ أَمَر علیه السلام فَنُحِتَ لَهُ قُدُورٌ مِنَ اَلْجَبَلِ وَ قَالَ لاَ یُطْبَخُ مَا آکُلُهُ إِلاَّ فِیهَا وَ کَانَ علیه السلام خَفِیفَ اَلْأَکْلِ قَلِیلَ اَلطَّعْمِ فَاهْتَدَی اَلنَّاسُ إِلَیْهِ مِنْ ذَلِکَ اَلْیَوْمِ فَظَهَرَتْ بَرَکَهُ دُعَائِهِ فِیه.»
(خداوندا! این کوه را آن طور قرار بده که مردم از آن نفع برند، و به غذائی که در آن قرار میدهند برکت بده و به آنچه از آن میسازند، برکت عنایت کن. سپس دستور دادند که برای ایشان از سنگ آن کوه چند دیگ ساختند، و میفرمودند: در ظروف دیگر برای من چیزی نپزید مگر در همین ظرفهای سنگی، و حضرت بسیار کم خوراک بود و چیزهای ساده میخورد. از این رو مردم به سوی آن کوه هدایت شدند و برکت دعای حضرت در آن کوه ظاهر شد.) (1)
و صاحب کتاب «تحفة الرضویة» از کتاب «بحر الانساب» نقل کرده است :
«دو کوهی که اکنون به کوه سنگین (کوه سنگی) اشتهار دارند، بر یمین و یساران امام ابرار روانه شدند و قریب بر سناباد توقف نمودند.» (2)
مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) مینویسد: بعد از کنار کوه (کوه سنگی)، حضرت به خانه حمید بن قحطبه وارد شدند و به بقعهای که قبر هارون در آنجا بود رفتند، و با دست مبارک خود بر کنار قبر هارون خطّی کشیدند و فرمودند: این مکان محلّ قبر من است، و در اینجا دفن خواهم شد، و خداوند متعال این مکان را محلّ زیارتگاه و آمد و شد شیعیان و دوستان من قرار خواهد داد، و به خدا سوگند، زائری مرا زیارت نمیکند، و سلام دهندهای بر من سلام نمیفرستد، جز آنکه آمرزش و رحمت خداوند به شفاعت و وساطت ما اهل بیت نصیب او میگردد.
سپس روی به قبله کرده و چند رکعت نماز خواندند و دعاهائی نمودند. چون از دعا فارغ شدند به سجده رفتند و سجده را بسیار طول دادند، و من شمردم که پانصد بار در آن سجده خدا را تسبیح کردند، سپس برخاستند.(3)
صاحب کتاب «تحفة الرضویة» مینویسد: بعد از آن سرور عالمیان از آن کوه به سوی نوقان که متعلق به حمید بن قحطبه بود، آمدند. و چون به نوقان رسیدند، لباسهای مبارک خود را از بدن مطهر بیرون نمودند و به حمید بن قحطبه دادند، که آنها را شست و شو نماید حمید بن قحطبه آن لباسها را به کنیز خود داد، که بشوید بعد از مدّتی آن کنیزک آمد و رقعهای [نوشتهای] را به دست حمید داد. و گفت: این رقعه را در جیب امام رضا علیه السلام یافتم حمید بن قحطبه به خدمت آن محمود فریقین عرض نمود، که این رقعه چیست؟ آن سرور فرمودند: که این حرزی است که همیشه با من است. حمید بن قحطبه عرض کرد: مرا به شرافت این حرز مشرف گردانید. آن سرور فرمودند: این حرز همه اشخاص را از مکاره و آفات حفظ میکند و هرگاه در جیب کسی باشد، از شر شیطان حفظ میگردد. و سپس آن حرز را به حمید بن قحطبه مرحمت فرمودند: و آن حرز طبق آنچه مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) در کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام » آورده است، به این قسم میباشد:
«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ، بِسْمِ اَللَّهِ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمٰنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا أَوْ غَيْرَ تَقِيِّ أَخَذْتُ بِاللَّهِ اَلسَّمِيعِ اَلْبَصِيرِ عَلَى سَمْعِكَ وَ بَصَرِكَ، لاَ سُلْطَانَ لَكَ عَلَيَّ، وَ لاَ عَلَى سَمْعِي، وَ لاَ بَصَرِي، وَ لاَ عَلَى شَعْرِي، وَ لاَ عَلَى بَشَرِي، وَ لاَ عَلَى لَحْمِي، وَ لاَ عَلَى دَمِي، وَ لاَ عَلَى مُخِّي، وَ لاَ عَلَى عَصَبِي، وَ لاَ عَلَى عِظَامِي، وَ لاَ عَلَى أَهْلِي، وَ لاَ عَلَى مَالِي، وَ لاَ عَلَى مَا رَزَقَنِي رَبِّي سَتَرْتُ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بِسِتْرِ اَلنُّبُوَّةِ اَلَّذِي اِسْتَتَرَ بِهِ أَنْبِيَاءُ اَللَّهِ مِنْ سُلْطَانِ اَلْفَرَاعِنَةِ، جَبْرَئِيلُ عَنْ يَمِينِي وَ مِيكَائِيلُ عَنْ يَسَارِي وَ إِسْرَافِيلُ مِنْ وَرَائِي وَ محمّد صلی الله علیه و آله و سلم أَمَامِي، وَ اَللَّهُ مُطَّلِعٌ عَلَىَّ، يَمْنَعُكَ مِنِّی وَ يَمْنَعُ اَلشَّيْطَانَ مِنِّي، اَللَّهُمَّ لاَ يَغْلِبُ جَهْلُهُ أَنَاتَكَ أَنْ يَسْتَفِزَّنِي وَ يَسْتَخِفَّنِي، اَللَّهُمَّ إِلَيْكَ اِلْتَجَأْتُ، اَللَّهُمَّ إِلَيْكَ اِلْتَجَأْتُ، اَللَّهُمَّ إِلَيْكَ اِلْتَجَأْتُ.»
(به نام خداوند رحمان و رحيم، به نام خدا به راستىكه من پناه ميبرم به خداوند رحمان از تو، چه خدا ترس باشى و چه نباشى، چشم و گوش تو را به يارى خداوند شنوا و بينا، بستم، و تو هيچگونه بر من قدرت و توانائى و غلبه نخواهى داشت، نه بر من و نه بر گوشم، و نه بر چشمم، و نه بر مويم و نه بر پوستم و نه بر گوشتم و نه بر خونم، و نه بر مغزم، و نه بر عصبم، و نه بر استخوانم،
و نه بر اهل و عيالم، و نه بر مالم، و نه بر آنچه پروردگارم روزيم فرموده، تو بر هيچ يك از اين امور من راهى ندارى، من ميان خود و تو را با ستر انبياء و فرستادگان خدا پرده كشيدم؛ آن سترى كه پيامبران الهى خود را از شرّ فرعونهاى زمان به آن حفظ كردند، جبرائيل از جانب راست من و ميكائيل از جانب چپ و اسرافيل از پس پشت، و محمّد صلی الله علیه و آله و سلم از پيش روى من مانع از من است، و خداوند آگاه است از من و تو را مانع مىشود از من و همچنين شيطان را، پروردگارا! چيره نكند عدم آگاهى او به صبر و شكيب تو، و موجب نشود كه مرا از جاى بركند و به وحشت اندازد و كوچك و حقيرم شمارد، بار الها! به تو پناهنده ميشوم، بار الها! به تو پناهنده ميشوم، بار الها! به تو پناهنده ميشوم.) (1)
پس از آن عنان توجه به سمت بقعهٔ مطهر و مضجع منور خود که مشهور به بقعهٔ الهارونیه بود، نمودند. پس بعد از دخول در آن بقعهٔ شریفهٔ عرش درجه، به دست مبارک خود خطی به جانب آن بقعه کشیدند، و فرمودند: این تربت من است و در همین جا مدفون خواهم شد. و زود باشد که خداوند این مکان را محل آمد و شد شیعیان من قرار دهد. و قسم به خدا که زیارت نمیکند مرا زیارت کنندهای، و سلام نمیکند به من سلام کنندهای از زائرین من، مگر اینکه به شفاعت ما اهل بیت علیهم السلام، مستوجب غفران و رحمت خداوند عالمیان میشود، و بعد از آن روی مبارک خود را به جانب قبله نمودند، و چند رکعت نماز به جای آوردند، و دعا خواندند، و سجدهای طولانی نمودند، و متوجه به سوی مأمون شدند و راه خود را به طرف مرو ادامه دادند.(2)
حضرت رضا علیه السلام بعد از عبور از طوس و سناباد به طرف سرخس رفتند تا از آنجا به طرف مرو حرکت نمایند. و از آن جائیکه روایتی وجود دارد که مأمون عباسی، حضرت رضا علیه السلام را در سرخس زندانی نمودند. برخی گمان کردهاند این اتفاق در هنگام رفتن حضرت به مرو رُخ داده است. ولی به نظر میرسد که در راه بازگشت، که مأمون قصد داشت برای همیشه به عراق بازگردد و دو مرتبه پایتخت را بغداد قرار دهد، برای مدّت زمان محدودی حضرت را در سرخس زندانی
نموده باشد. و آن روایت این است که شیخ صدوق رحمة الله از عبد السّلام بن صالح هروی روایت کرده که گفت:
من در سرخس به در خانهای که علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام را در آن زندانی کرده بودند رفتم و دیدم ایشان در قید بودند. از زندانبان طلب ملاقات با حضرت را کردم، ولی او گفت: ممکن نیست، پرسیدم چرا؟ گفت:
«لِأَنَّهُ رُبَّمَا صَلَّی فِی یَوْمِهِ وَ لَیْلَتِهِ أَلْفَ رَکْعَةٍ وَ إِنَّمَا یَنْفَتِلُ مِنْ صَلاَتِهِ سَاعَةً فِی صَدْرِ اَلنَّهَارِ وَ قَبْلَ اَلزَّوَالِ وَ عِنْدَ اِصْفِرَارِ اَلشَّمْسِ، فَهُوَ فِی هَذِةِ اَلْأَوْقَاتِ قَاعِدٌ فِی مُصَلاَّهُ یُنَاجِی رَبَّهُ.»
(برای اینکه ایشان در شبانهروز هزار رکعت نماز میخوانند، و تنها ساعتی در اوّل روز نزدیک زوال و نزدیک غروب و زردی آفتاب نماز نمیخوانند، ولی در همان ساعات نیز از جای حرکت نمیکند و مشغول ذکر هستند و با خدای خود مناجات میکنند.)
عبد السّلام میگوید: من از زندانبان خواستم که برای من از حضرت اذن ملاقات بگیرد که من نزد ایشان شرفیاب شوم. زندانبان اذن گرفت و من در ساعت معیّن خدمت آن حضرت رفتم و دیدم در مصلّای خود نشسته و به فکر فرو رفتهاند، عرض کردم: یابن رسول اللَّه! این چه مطلبی است که مردم دربارهٔ شما شایع کردهاند؟ حضرت فرمودند: آن کدام است، عرض کردم میگویند: شما ادّعا کردهاید که مردم بنده زر خرید ما هستند!
آن حضرت فرمودند: خداوندا! ای کسی که آسمانها و زمین را آفریدهای و به ناپیدا و پیدا آگاهی داری، تو شاهدی که من چنین مطلبی را هرگز نگفتهام، و از احدی از پدرانم:نشنیدهام که چنین کلامی گفته باشند، بار الها! تو خود میدانی که از این مردم چه ستمهائی به ما روا شده است، و اینکه این افترا هم از ستمهای ایشان است که درباره ما روا داشتهاند،
آنگاه به من روی کرده و فرمودند: ای عبد السّلام! اگر اینان بنا بر گفتار خودشان- که به ما نسبت میدهند- که ما گفتهایم همگی بنده زر خرید ما هستند، پس بگویند از چه کسی ما آنان را خریدهایم؟ عرض کردم: راست میفرمائید یابن رسول اللَّه! سپس فرمودند: ای عبد السّلام! آیا تو منکری آنچه را خداوند تعالی از ولایت و امامت ما بر تو و دیگران واجب فرموده است چنان
که دیگران منکر هستند؟ عرض کردم: پناه به خدا، هرگز! بلکه من به ولایت و امامت شما اقرار دارم.(1)
همانگونه که قبلاً نیز نگاشته شد، برخی گمان کردهاند، این روایت زمانی اتفاق افتاده که حضرت رضا علیه السلام به طرف مرو میرفتند، از این رو در ادامه اضافه کردهاند حضرت را در سرخس زندان کردند تا از مأمون کسب تکلیف نمایند. ولی به نظر میرسد این پندار اشتباه بوده و این قضیه در راه بازگشت حضرت، به همراه مأمون به بغداد، اتفاق افتاده باشد. که در همین أیّام مأمون لعنة اللّه علیه حضرت را مسموم نمود و امام در راه بازگشت در طوس به شهادت رسیدند. چنانچه صاحب کتاب «امام علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام منادی توحید و امامت» نیز به این نکته تصریح کرده و نگاشته است:
«با توجه به هدف مأمون از فراخوانی امام، بعید به نظر میرسد که روایات یاد شده به همین سفر نظر داشته باشد. اگر به راستی حبس یا محدودیتی برای امام در سرخس رخ داده باشد، با شرایط سفر دوم که همان بازگشت امام علیه السلام از مرو میباشد، سازگارتر است. زیرا چنانکه در مباحث آینده اشاره خواهیم داشت در سفر دوم، شرایط و اوضاع سیاسی دگرگون شده بود. فضل بن سهل که چهرهٔ برجستهٔ سیاسی دربار بود، در همین سرخس قربانی این تغییر سیاست گردید و به قتل رسید. و در فاصله کوتاهی، شخص حضرت رضا علیه السلام نیز در همین جهت به شهادت رسید.
البته این احتمال نیز وجود دارد که در همان سفر نخست، محدودیتی برای ملاقات امام و رفت و آمد مردم رخ داده باشد، اما نه به صورت زندانی شدن، بلکه با کنترل ملاقاتها و جلوگیری از ارتباط مردم با امام، زیرا دستگاه بدین وسیله خواسته است تا آنچه در نیشابور رخ داد و علاقه مردم به امام و شکوه اهل بیت علیهم السلام را به نمایش گذاشت، در سرخس تکرار نشود. این محدودیت به
1) عیون أخبار الرضا،ج 2،ص430.
اندازهای بوده است که راوی آن را با عنوان "زندان شدن" و "دربند قرارگرفتن" یاد کرده است.» (1)
مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از کتاب «عیون أخبار الرضا علیه السلام » از ابو نصر احمد بن حسین بن احمد بن عبید ضبی از پدرش نقل کرده که گفت از مادر بزرگم شنیدم که از پدر خود نقل میکرد:
وقتی حضرت رضا علیه السلام در زمان مأمون وارد نیشابور شدند، من کمر به خدمت آن حضرت بستم و تا وقتی در نیشابور تشریف داشتند، کارهای ایشان را انجام میدادم. موقعی که حضرت میخواستند به طرف مرو بروند، من تا سرخس آن حضرت را مشایعت کردم. از سرخس که خارج شدند، تصمیم داشتم تا مرو ایشان را مشایعت کنم. یک منزل که رفتند، سر از محمل بیرون آوردند و فرمودند: بنده خدا! برو به سلامت، تو وظیفه خود را انجام دادی. مشایعت حد و اندازهای ندارد.
به حضرت عرض کردم: شما را به حقّ محمّد مصطفی و علیّ مرتضی و فاطمه زهرا:که حدیثی برایم نقل کنید تا باعث شفای دلم شود، آنگاه برمیگردم. حضرت فرمود: از من حدیث میپرسی با اینکه مرا از جوار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خارج کردهاند و نمیدانم بالاخره چه خواهند کرد؟ باز عرض کردم: شما را به حقّ محمّد مصطفی و علیّ مرتضی و فاطمه زهرا:برایم حدیثی نقل فرمائید تا موجب شفای دلم گردد، آنگاه مراجعت میکنم. حضرت فرمودند: پدرم از جدّ خود نقل کردند که از پدرشان شنیده اند که آن حضرت نقل کردهاند که از پدرشان شنیدهاند که میفرمودند: علی بن ابیطالب علیهما السلام میفرمودند: از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شنیدهاند که حضرت فرمودهاند: خداوند فرموده:
«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ اسْمِی مَنْ قَالَهُ مُخْلِصاً مِنْ قَلْبِهِ دَخَلَ حِصْنِی وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ عَذَابِی.» (2)
(لا إله إلاّ اللَّه اسم من است؛ هر که این کلمه را با اخلاص بگوید، وارد حصن و دژ محکم من میشود و هر که وارد حصن من گردید، از عذابم ایمن است.(
وقتی حضرت رضا علیه السلام وارد مرو شدند استقبال گرمی از حضرت شد و چند فرسخ به شهر مانده شخص مأمون، فضل بن سهل و گروه کثیری از امراء و بزرگان بنیعباس به پیشواز حضرت رفتند. و بعد مأمون در ابتدا به نحو مکارانهای پیشنهاد قبول خلافت را به حضرت داد و وانمود کرد میخواهید در همان وقت خلافت را به امام رضا علیه السلام واگذر کند. شیخ صدوق رحمة الله از ابو الصّلت هروی روایت کرده است:
«مأمون به حضرت رضا علیه السلام عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! من مقام علمی و فضل و بیاعتنائی شما به دنیا و پارسائی شما و ترس از خدا و ورع و عبادت شما را شناختم. و شما را به خلافت سزاوارتر از خویش تشخیص دادم، حضرت فرمودند: به بندگی پروردگار خود افتخار میکنم و با زهد و بیرغبتی به دنیا نجات و خلاص خود را از شرّ دنیا میطلبم، و با ورع و عدم نزدیکی به محرّمات الهی امیدوار رسیدن به سعادت و فائز شدن به بهرههای خداوندی و درجات قرب به درگاه او هستم. و با تواضع و فروتنی در این دنیا، آرزوی مقام بلند، به نزد پروردگار خود را دارم.
مأمون گفت: من در نظر دارم خود را از خلافت خلع کنم و این مقام را به شما بسپارم و با شما بیعت کنم، حضرت در پاسخ او فرمودند: اگر این خلافت از آن تو است، پس خدا برای تو قرار داده است، و جائز نیست که لباس و خلعتی را که خداوند به قامت تو پوشانده است را از تن بیرون کنی، و به غیر خود بپوشانی، و به دیگری واگذار نمائی. و اگر این مقام از آن تو نیست پس حقّ اینکه چیزی را که از تو نیست به من واگذار کنی را نداری. مأمون گفت: ای فرزند پیامبر! ناچاری از اینکه این پیشنهاد را بپذیری و این فرمان را قبول کنی،
حضرت فرمود: این امر را از روی میل و رغبت هیچگاه نمیپذیرم. ولی پی در پی مأمون درباره این موضوع تا چند روز اصرار میورزید و پافشاری مینمود تا بالاخره از آن مأیوس گشت، ناچار به حضرت پیشنهاد کرد که: اکنون که خلافت را نمیپذیری، و حاضر نمیشوی که من به عنوان خلافت با شما بیعت کنم. پس ناچار ولیعهدی مرا باید قبول کنی.
حضرت فرمودند: به خدا سوگند پدرم، از پدران گرامیش از امیرمؤمنین علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، برای من حدیث کرد که من در زمان حیات تو با زهر از دنیا میروم، و مظلوم کشته میشوم، در حالیکه فرشتگان آسمان و زمین بر من گریه میکنند، و در سرزمین غربت در کنار
هارون الرّشید مدفون میگردم، مأمون بگریست، سپس پرسید یابن رسول اللَّه! چه کسی شما را میکشد؟ و تا من زنده هستم، چه کسی قدرت یا جرأت بدی کردن به شما را خواهد داشت؟!
حضرت فرمودند: من اگر بخواهم قاتل خود را معرّفی کنم، میتوانم. و میگویم که چه کسی مرا خواهد کشت، مأمون گفت: یابن رسول اللَّه! با این گفتار میخواهید خود را آسوده کنید و ولایتعهدی مرا نپذیرید تا مردمان بگویند علیّ بن موسی چقدر زاهد و بیرغبت به ریاست دنیا است؟! حضرت فرمودند: به خدا سوگند از روزیکه خدای عزّ و جلّ مرا آفریده تاکنون دروغ نگفتهام، و دنیا را برای رسیدن به دنیا ترک نگفتهام، و من خوب میدانم تو چه میخواهی، مأمون پرسید چه میخواهم؟ امام فرمودند: اگر حقیقت را بگویم، آیا امانم می دهی؟ مأمون گفت: شما در امان هستید.
حضرت فرمودند: تو نظرت این است که مردم بگویند: علیّ بن موسی به دنیا و ریاست بیرغبت نیست، بلکه این دنیا است که به او بیرغبت است، مگر نمیبینید چگونه از روی آز و طمع ولایتعهدی را پذیرفت، به امید آنکه به خلافت نائل گردد. مأمون از این سخن حضرت در خشم شد و گفت: شما مرتّب با من طوری رفتار میکنید که من آن را خوش ندارم، و گویا از قدرت و شوکت من باک ندارید و خود را ایمن میدانید، به خدا سوگند باید ولایتعهدی را به اختیار بپذیری و الّا شما را به آن مجبور میکنم، پس اگر قبول کردید که چه بهتر، و اگر مخالفت نمودید گردن شما را میزنم.
حضرت فرمود: خداوند مرا از اینکه خود را به هلاکت اندازم نهی فرموده است، اگر امر به این منوال است هر کار که به نظرت رسیده را انجام بده، و من آن را میپذیرم به شرط آنکه در عزل و نصب احدی دخالت نکنم، و رسمی را تغییر ندهم و سنّتی را نشکنم و از دورادور مشیر و راهنما باشم، پس مأمون با این شرط از حضرت پذیرفت و حضرت را ولیعهد قرار داد. و لکن حضرت کاملاً از آن کراهت داشتند.» (1)
به هر صورت چون امر امین تمام شد و مأمون بر اریکه خلافت مستقرّ گردید، به حضرت رضا علیه السلام نامه نوشت و ایشان را به خراسان دعوت کرد، آن حضرت با عذرهای بسیاری از پذیرفتن این دعوت امتناع ورزیدند، امّا مأمون دست برنداشت و مکرّر با حضرت مکاتبه کرد به حدّی که
1) عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج2، ص313 تا 315.
امام دیدند او دستبردار نیست، و به ناچار حضرت از مدینه خارج شدند، در حالیکه فرزندشان أبو جعفر حضرت جواد الائمه علیه السلام در هفتمین سال عمر پر برکتشان بودند.
مأمون با حیلههای فراوان و به دروغ ادعا میکرد که قصد دارد، امر خلافت را به حضرت رضا علیه السلام واگذارم نماید. از همین رو حضرت رضا علیه السلام تا مدّتها پیشنهاد مأمون را قبول نمیکردند، ولی در نهایت امر، مأمون حضرت را مجبور به قبول ولایتعهدی نمود. امام نیز بعد از اینکه مجبور به قبول ولایتعهدی شدند به او فرمودند: با شروطی این امر را قبول میکنم، مأمون گفت: هر چه شرطی باشد میپذیرم. حضرت مرقوم فرمودند: من ولایتعهدی را به شرط آن میپذیرم که به هیچ وجه در امور مملکتی دخالت نکنم، نه امر کنم و نه نهی، و نه در قضا و داوری دخالت نمایم، و نه از این نظام چیزی را تغییر دهم، و از تمامی این امور معاف باشم.
مأمون شروط حضرت را قبول کرد، و سران لشکر و قضات و کارمندان و چاکران و مأموران دولت و تمامی بنیعبّاس را به بیعت با آن حضرت، به عنوان ولیعهد دعوت نمود. از این رو همه گرد آمدند، و در آن مجلس به صاحب منصبان جوائزی عطا کرد و همگی خواه و ناخواه ولایتعهدی حضرت را پذیرفتند، مگر سه نفر از رؤسای لشکری به نامهای: عیسی جلودیّ، و علیّ بن عمران، و ابو یونس (یا ابن مؤیس، یا ابن مونس). که این سه نفر حاضر نشدند با حضرت رضا علیه السلام به عنوان ولایعهد بیعت کنند، لذا بازداشت و زندانی شدند. و بعد از آن که با حضرت بیعت کردند، این خبر را به سراسر ممالک اسلامی ابلاغ کردند، و دینار و درهم به نام آن حضرت سکّه زدند، و در منابر خطبه را به نام حضرت رضا علیه السلام میخواندند، و مأمون برای این کار اموال بسیار فراوانی خرج کرد.» (1)
به هر تقدیر استنکاف و امتناع حضرت امام رضا علیه السلام از قبول خلافت به نحوی بود که ذو الرّیاستین، فضل بن سهل تعجب نمود. از این رو محدث بزرگوار مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) از حسن بن یحیی علویّ در بغداد از جدّش از موسی بن سلمه نقل کرده است:
«من با محمّد بن جعفر در خراسان بودم، شنیدم ذو الرّیاستین (2)فضل بن سهل روزی خارج شد و گفت: من چیز شگفتی مشاهده کردم، از من نمیپرسید چه دیدم؟ گفتند: خداوند تو را سلامتت بدارد، چه چیزی دیدهای؟ گفت: دیدم
مأمون به علیّ بن موسی [علیهما السلام] میگفت: من در نظر گرفتهام که خود را از خلافت خلع کنم و ولایت امور مسلمین را به شما واگذار نمایم، و آنچه به عهده دارم به گردن شما اندازم. ولی دیدم که علیّ بن موسی [علیهما السلام] درپاسخ میفرمود: تو را به خدا، تو را به خدا، من طاقت چنین کاری را ندارم و قدرت آن در من نیست، (فضل گفت:) هرگز ندیده بودم امر خلافت را ضایعتر از این!! امیرالمؤمنین مأمون، با اختیار خویش از آن کناره میگیرد و به علیّ بن موسی[علیهما السلام] واگذار میکند، ولی علیّ بن موسی[علیهما السلام] از آن سرباز میزند و نمیپذیرد.» (1)
بعد از اینکه مأمون لعنة اللّه علیه با لطایف الحیلی حضرت رضا علیه السلام را مجبور به پذیرش ولایتعهدی نمود، عهد نامهای را تنظیم کرد و از حضرت نیز خواست آن را تأیید کنند، که متن آن عهد نامه این چنین میباشد:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
اين كتابي است که عبد اللّٰه بن هارون الرشيد أميرالمؤمنين براى علىّ بن موسى بن جعفر، ولیعهدش نوشته است.
اما بعد، پس بدرستىكه خداى عزّ و جلّ برگزيد دين اسلام را در ميان اديان، و اختيار فرمود از براى دين، پيغمبران را از ميان بندگان، كه بيان کنندگان دين و رهبران راه يقين هستند و اوّل ايشان مبشر آخر ايشان میباشد، و پیامبرانی که در اعصار بعد مبعوث شدند، رسولان قبل از خود را مورد تأیید قرار دادند. تا اینکه پیامبر خاتم، محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم مبعوث گشت، در روزگاری که مدّت مدیدی بود پیامبری برای مردم مبعوث نشده بود، و علم رو به نابودی میرفت خداوند متعال با بعثت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم، مسیر رسالت را پایان بخشید و او را گواه بر انبیای گذشته قرار داد.
1) عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص317.
قرآن را که هیچ سهوی در آن راه ندارد، بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرو فرستاد؛ کتابی که در آن حلال و حرام، وعده و وعید و امر و نهی وجود دارد تا حجّت تمام عیار خداوند بر خلق باشد. و به سبب آن، همگان با آگاهی راه هلاک یا نجات واقعی را در پیش گیرند. رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، رسالت خود را انجام داد و مردم را به راه خداوند دعوت کرد تا اینکه به جانب پروردگار فراخوانده شد و به جایگاه والائی که خداوند برایش مهیا کرده بود، منتقل گردید. پس چون نبوّت منقضى شد و به محمّد صلی الله علیه و آله و سلم وحى و رسالت را ختم فرمود، خداوند قوام دين و نظام امر مسلمين را به وسیله خلافت به سرانجام رساند. و پیروی از خلفاء را واجب نمود تا به وسیله آنها، ممالک مسلمین حفظ شوند و عزّت یابد و به دستورات الهی عمل کنند و واجبات و حدود اسلامی و سنّتها عملی شوند و دشمنان دین و امّت با جهاد، نابود و رانده گردند.
اکنون بر خلفاء و جانشینان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم است که در انجام وظایف و محافظت از دین الهی و بندگان خدا، مطیع دستورت خداوند باشند. از طرف دیگر، بر مسلمانان واجب است که از خلفاء اطاعت کنند و آنها را در اقامهٔ دستورات خداوند حکم به حقّ و عمل به عدل و امنیت جادهها و اطراف و اکناف و ایجاد دوستی و رفاقت بین مردم، یاری کنند؛ چرا که اگر از خلفاء اطاعت نکنند، رشتهٔ وحدت مسلمانان از هم پاشیده میشود، و به اختلاف مبتلا میشود و دین مغلوب میگردد و دشمنان پیروز میشوند. و این مایه خسران دنیا و آخرت آنان است.
پس حقّ این است که فرمانروایان و خلفاء که امانتداران خداوند بر بندگان هستند، در جهت رضای الهی و طاعت او کوشش و از خود گذشتگی کرده، و به عدالت حکم نمایند، چون خداوند متعال به حضرت داوود وحی فرموده:
«ای داوود! ما تو را در زمین خلیفه قرار دادیم، پس میان مردمان به حقّ حکم کن و از هوای نفس خود پیروی مکن، زیرا مطابعت از هوای نفس باعث گمراه شدن از مسیر خداوند است. آنان که از مسیر الهی گمراه شوند، عذاب شدید و سختی خواهند داشت؛ به خاطر اینکه روز حساب را از فراموش کردهاند.»
خداوند متعال در جای دیگری میفرمایند:
«قسم به پروردگارت! تمامی انسانها به خاطر آن کارهائی که انجام دادهاند، از آنها بازخواست خواهد شد.»
از عمر بن خطاب برای ما نقل شده است که او میگفت: اگر گوسالهای در کنار رودخانهٔ فرات بمیرد و ضایع شود، خداوند از من در مورد آن بازخواست خواهد کرد. به خدا قسم! اگر
انسان در مورد مسائل خصوصی خود و در آنچه تنها به خود او و خداوند متعال مربوط میشود این چنین بازخواست میشود و در برابر پاداش یا جزای عظیم قرار میگیرد! پس چگونه خواهد بود احوال و اوضاع کسانی که مسؤولیت امّتی را بر عهده دارند و باید حقوق یک جامعه را رعایت کند؟ پس تنها به خدا باید تکیه داشت و پناه از او خواست و از او شوق توفیق و عصمت و تشدید و هدایت به چیزی که در اوست ثبوت حجّت، و فوز از خدای تعالی به رضوان و رحمت را طلب نمود...
بیناترین مردم دربارهٔ خویش و خیرخواهترین مردم در امر دین و بندگان خدا کسی است که به کتاب الهی و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همواره عمل کند و دربارهٔ خدایی که خلافت را به او وا نهاده و امامت مسلمانان را به او تفویض کرده، بیندیشد، الفت مردم را فراهم آورد و حافظ خون و امنیت آنان باشد …
خداوند، باقیماندن بر پیمان و بیعت با خلیفه را از تمامیت امر اسلام قرار داده و مایه کمال و عزّت دین و صلاح مسلمانان شمرده است. خداوند به خلفای خویش الهام کرده است که برای بعد از خود، افرادی را برگزینند که نعمتها گرامی داشته شود و سلامت جامعه تضمین گردد. در پرتو این گزینش صحیح، مکر و حیله تفرقه افکنان و دشمنان، نافرجام میماند.
آری! امیرالمؤمنین (مأمون) از آن زمان که بار خلافت بر دوش او نهاده شده همواره تلخی و سنگینی آن را آزموده و خدا را در نظر گرفته است. و زحمتها را بر خود همواره روا کرده، بیخوابیها کشیده و همیشه به عزّت دین و نابودی مشرکان و صلاح مردم و گسترش عدل و بر پا داشتن قرآن و سنت اندیشیده است. این مسؤولیت پذیری سبب شده تا شانه از زیر بار مسؤولیتها خالی نکند، چرا که میداند باید در برابر خدا پاسخگو باشد و دوست دارد به هنگام ملاقات پروردگار، خیرخواه دین و بندگان خدا شناخته شود، و ولیعهدی انتخاب کرده باشد که شایستهترین مردم در تقوا و دین و علم و سرآمد مردم در اجرای احکام الهی باشد.
آری (مأمون) در این مسأله مهم با خدا مناجاتها داشته، و از او طلب خیر کرده، و شب و روز از پروردگار خواسته است، تا آنچه مورد رضای اوست، به وی الهام شود. خلیفه در پی این راز و نیازها به تحقیقش در میان عباسیان و علویان پرداخت، و به این جستجو ادامه داد تا همگان را شناخت و تمامی دودمان را آزمود. و از آن میان تنها «علیّ بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن ابیطالب» را شایستهترین یافت و او را برای تصدی این مسؤولیت برگزید.
چه اینکه فضل و شرافت، علم، ورع، زهد، دوری از دنیا و مردمداری او را مشاهده کرد، و همگان را بر عظمت و بزرگی او متفق یافت. اینجا بود که پیمان ولایتعهدی و خلافت بعد از خود را برای او منعقد ساخت، در حالیکه به خیرخواهی خداوند تکیه داشت، زیرا خدا میداند که خلیفه از روی ایثار و خدمت به دین و ملاحظه اسلام و مسلمانان، و به آرزوی سلامت و پایداری حقّ و نجات در قیامت، این گام را برداشته است. اینگونه بود که امیرالمؤمنین - یعنی مأمون - فرزندان، خاندان، نزدیکان، سرداران لشکر و کارگزارانش را فراخواند، و آنان شتابان و خرسند بیعت کردند، و میدانستند که این اقدام امیرالمؤمنین (مأمون)، اقدامی ایثارگرانه است، چه اینکه طاعت خدا را بر علاقه خود به فرزندان، نزدیکان و خویشانش ترجیح داده است....
هان! ای خاندان امیرالمؤمنین (مأمون) و ای همهٔ فرماندهان، سپاهیان و مسلمانان که در مدینه هستید، با امیرالمؤمنین (مأمون) و با علیّ بن موسی بیعت کنید. دستهاتان را برای این بیعت پیش دارید و با آغوش گشاده از آن استقبال کنید. و بدانید که امیرالمؤمنین در این امر، طاعت خدا را برگزیده، و به مصلحت شما گام برداشته است. خدا را شاکر باشید که این اندیشه و فکر را به امیرالمؤمنین الهام کرده است … به سوی فرمانبری از خدا و امیرالمؤمنین شتاب کنید، که اگر چنین کنید، امنیت خواهید یافت و از برکات آن بهرهمند خواهید شد.
این عهدنامه را (مأمون) به دست خود در تاریخ دوشنبه هفتم ماه رمضان سال 201 ه.ق. به رشته تحریر درآورد.(1)
و هنگامیکه مأمون این نوشته را به حضرت داد، امام رضا علیه السلام پشت آن نوشتند:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
«الحمدللّه الفعّال لما یشاء لا معقب لحکمه و لا راد لقضائه یعلم خائنه الأعین و ما تخفی الصدور و صلواته علی نبیّه محمّد خاتم النّبیّین و آله الطّیبین الطّاهرین. أقول و أنا علیّ بن موسی بن جعفر: إنّ أمیرالمؤمنین عضده اللّه بالسّداد و وفقه للرّشاد، عرف من حقنا ما جهله غیره فوصل أرحاماً قطعت و آمن أنفساً فزعت بل أحیاها و قد تلفت و أغناها إذ افتقرت مبتغیاً رضا ربّ العالمین، لا یرید جزاءً من غیره و سیجزی اللّه الشّاکرین و لا یضیع أجر المحسنین. فإنه
1) امام علیّ بن موسی الرضا علیه السلام منادی توحید و امامت، ص139 تا 141 به نقل از کشف الغمة، ج2، ص334.
جعل إلیّ عهده و الإمرة الکبری إن بقیت بعده فمن حلّ عقدة أمر اللّه بشدّها و قصم عروة أحبّ اللّه إیثاقها فقد أباح حریمه و أحلّ محرّمه إذ کان بذلک زاریاً علی الإمام متهتّکاً حرمة الإسلام بذلک جری السّالف فصبر منه علی شتات الدّین و اضطراب حبل المسلمین و لقرب أمر الجاهلیّة و رصد فرصة تنتهر و بائقة تبتدر و قد جعلت للّه علی نفسی إذا استرعانی أمر المسلمین و قلدنی خلافته العمل فیهم عامة و فی بنی العبّاس بن عبد المطّلب خاصة بسنة رسوله صلی الله علیه و آله و سلم و أن لا أسفک دماً حراماً و لا أُبیح فرجاً و لا مالاً إلاّ ما سفکته حدوده و أباحته فرائضه و أن أتخیّر الکفاة جهدی و طاقتی و قد جعلت بذلک علی نفسی عهداً مؤکداً یسألنی اللّه عنه فإنّه عزّوجلّ یقول: (أَوْفُوا بِالْعَهْدِ ۖ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْئُولًا (1)) فإن أحدثت أو غیّرت أو بدّلت کنت للعتب مستحقاً و للنّکال متعرّضاً و أعوذ باللّه من سخطه و إلیه أرغب فی التّوفیق لطاعته و الحول بینی و بین معصیته فی عافیة لی و للمسلمین و الجامعة و الجفر یدلان علی ضدّ ذلک (وَ مَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ (2)) (إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّه) یقضی بالحقّ (وَ هُوَ خَيْرُ الْفَاصِلِينَ (3)) لکنّی امتثلت أمر أمیرالمؤمنین و آثرت رضاه و اللّه یعصمنی و إیاه و أشهدت اللّه علی نفسی بذلک و (كَفَىٰ بِاللَّهِ شَهِيدًا (4)) و کتبت بخطی بحضرة أمیرالمؤمنین أطال اللّه بقاه و الفضل بن سهل و یحیی بن أکثم و عبداللّه بن طاهر و تمامة بن أشرس و بشر بن المعتمر و حمّاد بن النّعمان فی شهر رمضان سنة إحدی و مائتین.» (5)
(سپاس خداوندی را که آنچه را اراده کند، انجام میدهد. و کسی قدرت چون و چرا کردن در کار او را ندارد،او به چشمهائی که به خیانت میگردد و به اسراری که در سینهها پنهان است، آگاهی دارد. و درود خداوند بر محمّد صلی الله علیه و آله و سلم خاتم انبیاء و بر خانوادهٔ پاکشان باد. میگویم من علیّ بن موسی بن جعفر:
به درستیکه امیرالمؤمنین، که پروردگار به راستگویی و استقامت بر حقّ یاریش کند. و برای حرکت در مسیر رشد و صداقت موفقش نماید. حقّ ما را که سایرین نشناختند، درک نمود. وحقّ خویشاوندی را که دیگران جدا کرده بودند، به هم پیوند داد. و جانهای ترسان را آرامش بخشید، بلکه به آنها حیات داد و آنها را زنده نمود، و برای رضای ربّ العالمین، محتاجان را بینیاز کرد، و جز از خداوند پاداش نمیخواست. به زودی خداوند جزای شاکران را خواهد داد و اجر نیکوکاران را ضایع نخواهد کرد.
پس به درستیکه او (مأمون) ولیعهدیش را برای من قرار داد، و فرمانروایی عظیم بعد از خودش را چنانچه بعد از او زنده باشم، برای من نهاده است. از این به بعد هر کس باز کند گرهای را که پروردگار به محکم بستن آن امر کرده است. و باز کند، ریسمانی را که خداوند، محکم بودن آن را میپسندد. پس برای حریم الهی حرمت نگذاشته است، و حرام خدا را حلال شمرده است. زیرا به سبب این کار، امام را خوار نموده و حرمت اسلام را نابود کرده.
پیشینیان نیز همین راه را الگوی خود نمودند، بر اشتباهها صبر کردند و بر کاستیها خرده نگرفتند، تا مبادا گسستگی به وجود بیاید. و آشوب و تفرقهای در پیمان و یکپارچگی مسلمانها به وجود آید، برای اینکه زمان جاهلیت نزدیک بود، و فرصت طلبان در پی یافتن فرصت، و آماده برای آشوبگری بودند.
من، خدا را بر خود گواه گرفتهام که اگر زعامت مسلمانان را بر عهدهٔ من گذارد، با همهٔ مردم به طور کلی و با فرزندان عبّاس و عبدالمطلب به خصوصه، بر اساس امر خداوند و سنّت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم، رفتار کنم. و خون بیگناه نریزم، ناموس و مال شخصی را مباح نشمارم، مگر در جاییکه حدود الهی جاری میشود و خدا اجازه داده است، خدا را شاهد گرفتهام که تمام توانم را در انتخاب افراد شایسته به کار بگیرم. این، عهدی است که با خدا کردهام؛ عهدی استوار که خداوند از آن سؤال خواهد نمود و من در برابر خداوند مسئول خواهم بود، همانگونه که خدا فرموده است:
«به عهد وفا کنید، زیرا از آن سؤال خواهد شد.»
و اگر راه دیگری را رفتم یا برخلاف عهد خود تغییری ایجاد نمودم، سزاوار سرزنش و کیفر خواهم بود. به خدا پناه میبرم از غضب الهی، و رغبت من به سوی خداوند، میباشد. و به او توجه دارم،
تا در مسیر اطاعتش، یاریم فرماید. و راه معصیت را بر من ببندد، و عافیت را به من و همه مسلمانان ارزانی نماید.
اگر چه جامعه و جفر بر خلاف این دلالت دارند. و نمیدانم عاقبت من و شما چه خواهد بود. به درستیکه حکم تنها از آن خداوند است، و به حقّ قضاوت میکند. و بهترین جدا کننده حقّ و باطل میباشد. ولی با این حال - که میدانم فرصتی برای زعامت و خلافت نخواهم یافت - خواسته امیرالمؤمنین (مأمون) را انجام دادم و خشنودی او را برگزیدم. پروردگار، من و او را حفظ نماید. خداوند را بر آنچه گفتم شاهد میگیرم، چرا که گواهی و شهادت او کافی میباشد. این نوشته را به دست خود در حضور فرمانروای مسلمانان و فضل بن سهل و یحیی بن اکثم و عبداللّه بن طهر و تمامة بن اشرس و بشر بن معتمر و حمّاد بن نعمان، در ماه رمضان سال دویست و یک نوشتم.)
چنانچه قبلاً نیز گفته شد، مأمون از امام رضا علیه السلام خواست تا در تأیید محتوای عهدنامه، چند سطری بنگارد. صاحب کتاب «امام علیّ بن موسی الرضا علیه السلام منادی توحید و امامت» نوشته است، این فرمایشات حضرت رضا علیه السلام مشتمل بر نکات بسیاری میباشد، که برخی از آنها عبارتند از:
1 – در خطبهٔ آغازین فرمایشات امام رضا علیه السلام تعبیرهای به کار رفته که در آن حکایت از نوعی تهدید و نگرانی و بیاعتمادی دارد. در این خطبهٔ کوتاه سه تعبیر به هم گره خورده، و یک پیام را تشکیل داده است:
الف - خداوند هر چه را بخواهد، انجام میدهد.
ب - کسی نمیتواند قضا و حکم الهی را با چون و چرا و دسیسه و تزویر و … تغییر دهد.
ج - خداوند نگاهها و نظرهای خائنانه را هر چند سریع و گذرا و پنهان از چشم و درک آدمیان باشد، میداند. چنانکه اسرار نهفته را میشناسد.
آنگونه که از ادامهٔ نوشته میتوان دریافت، امام اصرار مأمون را خالصانه و از سر اسلام خواهی و عدل نمیداند، بلکه معتقد هستند در پس این اصرار، سری خائنانه نهفته است که خدا میداند، و امام آن را متوجه شدهاند. ممکن است مأمون با نظری خائنانه به میدان آمده باشد، ولی از مشیت الهی غافل است. و توجه ندارد که خاموش ساختن نور الهی با ترفندهای سیاسی میسر نیست.
2 - امام در پاسخ مأمون که رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به خلافت سلاطین پیوند زده، و جایگاهی برای عترت طاهره علیهم السلام نشناخته است، پس از درود بر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، خاندان وحی را مطرح ساخته و از ایشان با دو وصف «طیبین» و «طاهرین» یاد کردهاند که این وصفها در تأملات کلامی و اعتقادی، نقش ویژهای را دارا هستند. به هر حال، امام موضوع خلافت را به هیچ نمیگیرند و مقدمه چینی طولانی مأمون را، با سکوت بلکه با یاد کردن از «اهل بیت» به جای خلفاء، مورد انکار قرار میدهد.
3 - امام هر چند تعبیر «امیرالمؤمنین» را دربارهٔ مأمون به کار بردهاند، ولی باید توجه کرد که این تعبیر، در آن عصر، تعبیری رایجی بوده است، که همگی خلفاء جائر از آن استفاده میکردهاند. و در نوشتار حضرت فقط از باب تقیه معنای لغوی آن در نظر گرفته شده است، و اشاره به خلافت ظاهری و بیارزش دنیوی او با زیر پا گذاشتن ارزشهای والای الهی دارد. زیرا مأمون به هر حال، اگر چه به ناحق و مانند سلاطین دیگر، ولی بر جامعه فرمان میراند. و این تعبیر حضرت، بیان کنندهٔ نوعی مقام والای معنوی برای مأمون نیست. بلکه حضرت از روی ناچاری و در مقام تقیه این تعبیر را برای او به کار بردهاند، و استفاده حضرت از عبارت «امیرالمؤمنین» خود نشان دهنده موقعیت سختی است که حضرت در آن قرار گرفته بودند.
پس عنوان «امیرالمؤمنین»، در نگاه شیعه، تنها زیبندهٔ علیّ بن ابیطالب علیهما السلام است، که امامت و حکومت به حقّ و الهی را عهدهدار میباشند، اما امام رضا علیه السلام در این نوشتار، صرفاً از روی تقیه این عنوان را به کار بردهاند.
4 - امام علیه السلام دو جمله دربارهٔ مأمون دارند که در ظاهر دعاست، ولی از بیاعتمادی امام به صداقت و ارزشخواهی مأمون حکایت دارد.
در تعبیر «عضده اللّه بالسداد» واژهٔ «سداد» یا به معنای صداقت و درستی است و یا به معنای پایداری و پایبندی است. به هر یک از این دو معنا که باشد، تعریضی به مأمون دارد؛ چنانکه تعبیر «وفقه للرشاد» نگرانی امام را از صلاحجویی مأمون میفهماند.
بلی، ممکن است این تعابیر به گونهٔ دیگری هم تفسیر شود، ولی وقتی سراسر نوشته امام و مجموعه زندگی سیاسی آن حضرت و بینش ائمه علیهم السلام دربارهٔ خلافت خلفاء و رفتار عباسیان و به ویژه هارون با حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام مورد توجه قرار گیرد، به طور یقین میتوان نتیجه گرفت که نه تنها حضرت علیّ بن موسی علیهما السلام بلکه یک فرد عادی هم نمیتوانست به حکومت مأمون امیدوار باشد و برای او دعای خالصانه کند.
5 - امام در جمله کوتاه «عرف من حقّنا ما جهله غیره» سخن از حقّ اهل بیت علیهم السلام دارند؛ حقّی که هیچ یک از خلفاء آن را به جا نیاوردهاند، حقّی که مأمون در سراسر نوشتهٔ طولانیش یادی از آن نکرده است، و با طرح خلافت، سعی در پوشاندن آن دارد. حقّی که با وجود آن، خلافت مأمون و همهٔ عباسیان و علویان، غاصبانه و ظالمانه خواهد بود. و مأمون سعی دارد، واگذاری ولایتعهدی را ایثاری از جانب خود بنمایاند و امام با این بیان، اعلام میدارد که حکومت، حقّ دیرینهٔ ما بوده است، که مأمون اکنون میخواهد آن را، طبق ادعای خودش، و نه حقیقتاً، به جا آورد و ادا کند!
6 - شکوه و دادخواهی امام، از ظلمی که به اهل بیت پیامبر:در دورهٔ خلافت خلفاء شده است؛ خلفایی که به نام رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم بر کرسی فرمانروایی تکیه زدند، و به فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، سختترین شرایط زندگی را تحمیل کردند.
7 - امام علیه السلام پیمان شکنان ولایتعهدی را حرمت شکنان حریم الهی معرفی میکند، در حالیکه نیک میداند نخستین کسی که این عهد را میشکند، شخص مأمون است.
8 - تصریح امام به عمر کوتاه خود و یقین به فرصت نیافتن برای استفاده از ولایتعهدی، میفهماند که آن حضرت با انگیزه شخصی ولایتعهدی را نپذیرفته و تنها عامل پذیرش، اصرار مأمون بوده است.
در این پیشگویی، جلوههایی از علم برتر امام نیز پیداست و با این حال، حکایت از رخدادی دارد که در آن، مورد ستم واقع میشوند و خداوند باید در آن واقعه، داوری کند و حقّ و باطل را جدا سازد.
9 - امام میداند که پذیرش ولایتعهدی و تسلیم در برابر اصرار مأمون، برای برخی از شیعیان و آشنایان با مکتب اهل بیت علیهم السلام سؤال برانگیز خواهد بود، از این رو با جملهٔ «بذلک جری السالف» به ایشان یادآوری کرده است که پذیرش ولایتعهدی، بازگشت از اصول اعتقادی مکتب امامان نیست، بلکه مسالمت با خلفاء در حد امکان، شیوهٔ امامان پیشین نیز بوده است، چه اینکه این مسالمت از سر ناگزیری و به منظور حفظ مصالحبرتر اسلام و مسلمانان، در دورهٔ امامت حضرت علیّ بن ابیطالب و امام حسن و امام حسین علیهم السلام- در مدت حکومت معاویه - و … همواره بوده است.
10 - نفی تلویحی ولایت مأمون و رد منّتگذاری او، از جمله پیامهای نهفته در نوشتار امام علیه السلام است، زیرا مأمون تفویض ولایتعهدی را ایثار خود میداند، ولی امام میفرماید: «اگر خداوند
ادارهٔ امور مسلمانان را به عهدهٔ من گذارد …» و یا در جای دیگر میفرماید: «من در برابر خداوند مسؤول خواهم بود.» اینگونه اشارات امام و انتساب موضوع به خداوند، در جهت بیرنگ ساختن نقش مأمون و به هیچ گرفتن ادعاهای او است.
11 - در متن گذرای امام، به برخی اصول ارزشی حکومت نیز نگاهی کوتاه شده است که آنها نیز فاقد تعریضی به مأمون و سایر خلفا نیست. امام میفرماید:
الف - اگر روزی حکومت را در اختیار گیرم حقّ و عدل را نسبت به همگان و عباسیان - علی رغم همهٔ بد رفتاریها که با آل علیّ داشتهاند - اجرا خواهم کرد. و این گفتار حضرت به این معنا میباشد که تاکنون حقّ و عدالت اجرا نشده است و خلفای اموی و عباسی فقط به امور خویشان خود رسیدگی کردهاند و همیشه اهل بیت علیهم السلام را مورد سختترین آزارها و شکنجهها قرار دادهاند.
ب - بیرون از قوانین الهی، هیچ خونی را نخواهم ریخت و جلوی هتک نوامیس و تجاوز به اموال دیگران را خواهم گرفت. که این فرمایش حضرت نیز اشاره بدان دارد که در زمان همهٔ خلفاء جان و مال و ناموس مسلمانان حفظ نشده، و مورد هتک حرمت واقع گردیدهاند و همه چیز قربانی اقتدار و دنیاداری آنان شده است.
ج - از نیروهای کارآمد و توانمند و لایق، در ادارهٔ امور بهره خواهم گرفت. که نشان دهندهٔ آن میباشد که هر یک از خلفای اموی و عباسی، در به کارگیری والیان و کارگزاران خود، تنها به وابستگیها و خویشاوندی افراد توجه داشتهاند و ملاکشان لیاقت و کاردانی افراد نبوده است.(1)
مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) از ریّان بن شبیب - دائی معتصم عبّاسی و برادر مارده (کنیز هارون الرّشید، مادر معتصم) - روایت کرد است:
زمانیکه مأمون تصمیم گرفت برای خود به عنوان امیرالمؤمنین و برای حضرت رضا علیه السلام به عنوان ولیعهد و برای فضل بن سهل (ذو الرّیاستین) به سبب اینکه صدر اعظم و وزیر جنگ بود، از مردم بیعت بگیرد. دستور داد سه صندلی مخصوص در کنار هم برای هر نفر قرار دهند. و بعد اذن داد مردم برای بیعت از دری داخل شوند و از در دیگری بیرون بروند. به این نحو که
1) نقل به مضمون از امام علیّ بن موسی الرضا علیه السلام منادی توحید و امامت، ص147 تا 150.
وجود نازنین حضرت رضا علیه السلام و آن دو نفر، دست راست خود را پشت به آسمان نگه داشته بودند، و مردم کف دست راست خود را بر دست آنان از آخر شستها تا بالای انگشت کوچک میکشیدند، و از اتاق خارج میشدند.
پس از اینکه همه مردم بیعت کردند، جوانی از انصار پیش آمد و به عکس بقیه دست داد (یعنی شست خود را زیر انگشت کوچک امام قرار داد و به طرف شست امام کشید.) و حضرت لبخندی زده فرمودند: همه به صورت فسخ بیعت، دست دادند، ولی این جوان به صورت عقد بیعت عمل کرد. مأمون پرسید مگر چگونه باید عقد بیعت نمود و به چه روشی فسخ بیعت کرد؟ امام علیه السلام فرمودند: عقد بیعت دست دادنش از آخر انگشت کوچک است تا آخر شست. و فسخ بیعت از آخر شست است تا سر انگشت کوچک. وقتی امام این کلام را فرمودند سر و صدای حاضرین بلند شد، مأمون گفت: از اول مراسم بیعت را شروع کنید. لذا مردم بازگشتند و به گونهای که حضرت فرموده بودند بیعت کردند و با یکدیگر میگفتند مگر میشود کسی مستحقّ بیعت به عنوان امیر گردد، ولی راه و رسم عقد بیعت را نداند، آن کسی که راه و رسم بیعت کردن را میداند، سزاوار است که امیر مؤمنان باشد نه آنکه نمیداند، میگوید: همین رفتار [یکی از عواملی بود، که] باعث شد مأمون آن بزرگوار را با دادن سمّ به قتل برساند.(1)
از آن جاییکه مأمون در بین بنی عباس جایگاه چندانی نداشت، و با کشتن برادرش امین این جایگاه سستتر شد، چرا که اعراب برای حسب و نسب ارزش خاصی قائل بودند، و مادر مأمون کنیز دون پایهای بود، که از هر جهت موقعیّتی نداشت. به خلاف زبیده، مادر امین که در بین بنیعباس نفوذ بسیاری داشت، و از موقعیت خوبی بهره میبرد. از همین رو مأمون در پی آن بود، که جایگاه خود را لا اقل در بین علویّین تقویت نماید. و لازمه این کار دعوت از حضرت رضا علیه السلام بود، که نصب ایشان به عنوان ولیعهد موقعیت خوبی را برای مأمون به وجود میآورد. و با این انتساب، او میتوانست به اهداف دیگری نیز دست پیدا کند.
و از طرفی قیامهائی که برخی از سادات در گوشه و کنار ممالک اسلامی بر خلاف میل امام رضا علیه السلام به پا کرده بودند، را تا حدودی آرام نماید. و در بین مردمی که در حمایت از علویّین قیام
1) عیون أخبار الرضا،ج 2،ص584.
کرده بودند، این چنین وانمود کند که من دارم حکومت را به یکی از شما تفویض میکنم، و دیگر قیام معنائی ندارد. چرا که در اثر جنگهائی که بین مأمون و برادرش به وجود آمده بود، برخی از علویّین از فرصت استفاده کرده، و تعدادی از شهرها را به تصرف خود در آورده بودند. و اگر مأمون حضرت رضا علیه السلام را ولیعهد قرار میداد، این آشوبها را هم به نحوی آرام میکرد، و هم با استفاده از نیروی علویّین میتوانست تا حدود بسیاری توازن قدرت را با بنیعباس حفظ کند.
و از طرف دیگر به دروغ به مردم نشان میداد که حضرت رضا علیه السلام بیمیل به دنیا نیست و حتّی برای رسیدن به جاه و مقام حاضر شده ولایتعهدی شخصی چون مأمون را نیز قبول کند. چنانچه مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از کتاب «عیون أخبار الرضا علیه السلام » از حسن بن موسی نقل کرده است:
«رَوَی أَصْحَابُنَا عَنِ الرضا علیه السلام : أَنَّهُ قَالَ لَهُ رَجُلٌ: أَصْلَحَکَ اللَّهُ کَیْفَ صِرْتَ إِلَی مَا صِرْتَ إِلَیْهِ مِنَ الْمَأْمُونِ وَ کَأَنَّهُ أَنْکَرَ ذَلِکَ عَلَیْهِ فَقَالَ لَهُ أَبُو الْحَسَنِ الرضا علیه السلام : یَا هَذَا! أَیُّهُمَا أَفْضَلُ النَّبِیُّ أَوِ الْوَصِیُّ؟ قَالَ: لَا بَلِ النَّبِیُّ، قَالَ: فَأَیُّهُمَا أَفْضَلُ مُسْلِمٌ أَوْ مُشْرِکٌ؟ قَالَ: لَا بَلْ مُسْلِمٌ، قَالَ: فَإِنَّ الْعَزِیزَ عَزِیزَ مِصْرَ کَانَ مُشْرِکاً وَ کَانَ یُوسُفُ نَبِیّاً وَ إِنَّ الْمَأْمُونَ مُسْلِمٌ وَ أَنَا وَصِیٌّ وَ یُوسُفُ سَأَلَ الْعَزِیزَ أَنْ یُوَلِّیَهُ حِینَ قَالَ: اجْعَلْنِی عَلی خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ وَ أَنَا أُجْبِرْتُ عَلَی ذَلِکَ.» (1)
(اصحاب ما از حضرت رضا علیه السلام نقل کردهاند که مردی به آن جناب عرض کرد: چگونه ولایت عهدی مأمون را پذیرفتی؟ آن مرد، این کار را عیب میدانست. امام علیه السلام به او فرمودند: بگو ببینم پیغمبر بالاتر است یا وصیّ؟ گفت: پیامبر. پرسیدند: مسلمان بهتر است یا مشرک؟ گفت: مسلمان. فرمودند: عزیز مصر مشرک بود و یوسف علیه السلام پیامبر بود. مأمون مسلمان است و من وصیّ هستم. یوسف از عزیز خواست که او را متصدی داراییهاش کند و گفت: مرا مسئول گنجینههای زمین کن که من حافظ و دانایم. ولی مرا مجبور به این کار کردند.) (2)
به هر صورت همانگونه که قبلاً نیز گفته شد حضرت رضا علیه السلام در رمضان سال دویست و یک هجری قمری مجبور به قبول ولایتعهدی شدند، و در سال دویست و سه هجری قمری به شهادت رسیدند.(1)و نزدیک دو سال و اندی به ظاهر ولیعهد بودند. و در این مدّت اتفاقات عدیدهای افتاد. یکی از آن موارد اقامه نماز عید فطر به امامت امام رضا علیه السلام میباشد که در زمان خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم به امامت ایشان اقامه میشد. از همین رو معمولاً خلفاء نیز برای اینکه العیاذ باللّه نشان دهند که همان اختیارات را دارند، خود برای خواندن نماز عید فطر و قربان حاضر میشدند. ولی آرام آرام شیوه خواندن نماز عید فطر و قربان تغییر کرده بود و خلفاء با درباریان و لشکریان به گونهای ناشایست بر این کار اقدام میکردند. وقتی امام رضا علیه السلام وارد مرو شدند در ابتدا مامون اصرار داشت حضرت نماز عید فطر آن سال را قرائت نمایند، ولی در نیمه راه ایشان را برگرداندند. مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام » نقل کرد است:
وقتی عید فطر فرا رسید، مأمون از حضرت رضا علیه السلام خواست که ایشان سوار شوند و در مجلس عید حاضر گردد و خطبه بخواند تا دل مردم مطمئن شود و مقام آن حضرت را متوجه شوند و به این واسطه، خوشحال گردند. حضرت رضا علیه السلام در جواب فرمودند: تو میدانی که ما با هم چه قراری داریم و بنا گذاشتیم من در امور حکومت دخالت نکنم. مأمون پیغام داد: من میخواهم با این کار، موضوع ولیعهدی پیش سپاهیان و فرماندهان و سربازان ثابت شود و مطمئن شوند و خوشحال گردند و در این باره پیوسته چند مرتبه پیغام فرستاد.
وقتی خیلی اصرار کرد، حضرت رضا علیه السلام فرمودند: یا امیرالمؤمنین! اگر مرا معاف داری بهتر است و در صورتیکه مرا معذورم نمیداری، همانطوری که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و علیّ مرتضی علیه السلام برای نماز خارج میشدند، خارج خواهم شد. مأمون گفت: هر طور مایل هستید خارج شوید! سپس مأمون به فرماندهان و مردم دستور داد که صبح زود در خانهٔ حضرت رضا علیه السلام جمع شوند. مردم از زن و مرد و بچه سر راه حضرت رضا علیه السلام نشستند و حتّی روی پشت بامها رفتند. سرلشکران نیز درب خانه ایستادند.
خورشید که طلوع کرد، حضرت رضا علیه السلام غسل کرد و عمامهای سفید از پنبه به سر بستند و یک سر آن را روی سینهٔ خود انداختند و یک سرش را بین دو شانه و دامان خود را به کمر زدند.
1) ارشاد، ج2، ص239.
بعد به غلامان خود دستور دادند که مثل من بکنید! بعد حضرت عصایی به دست گرفتند و برای خواندن نماز عید فطر خارج شدند. ما جلوی آن حضرت بودیم؛ پاهای مبارک حضرت برهنه بود و شلوار خود را تا نصف ساق پا بالا زده بودند و لباسی بلند بر تن داشتند.
همینکه حضرت از جای حرکت کردند، ما در مقابل ایشان راه میرفتیم، دیدیم که صورت خود را به طرف آسمان بلند کردند و چهار مرتبه گفتند: اللَّه اکبر! از صدای تکبیر حضرت چنین به نظر ما میآمد که در و دیوار و آسمان با حضرت هم صدا شدند. سپاهیان و سپهداران بر در خانه خود در لباس آراسته و غرق در سلاح، به زیباترین صورت آماده بودند. همینکه ما پای برهنه با دامان و شلوار بالا زده از منزل خارج شدیم، حضرت رضا علیه السلام بر در خانه ایستادند و فرمودند:
«اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ عَلَی مَا هَدَانَا اللَّهُ أَکْبَرُ عَلَی مَا رَزَقَنَا مِنْ بَهِیمَهِ الْأَنْعَامِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا أَبْلَانَا، وَ رَفَعَ بِذَلِکَ صَوْتَهُ وَ رَفَعْنَا أَصْوَاتَنَا فَتَزَعْزَعَتْ مَرْوُ مِنَ الْبُکَاءِ وَ الصِّیَاحِ، فَقَالَهَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَسَقَطَ الْقُوَّادُ عَنْ دَوَابِّهِمْ وَ رَمَوْا بِخِفَافِهِمْ لَمَّا نَظَرُوا إِلَی أَبِی الْحسن علیه السلام وَ صَارَتْ مَرْوُ ضَجَّةً وَاحِدَةً وَ لَمْ یَتَمَالَکِ النَّاسُ مِنَ الْبُکَاءِ وَ الضَّجَّهِ فَکَانَ أَبُو الْحسن علیه السلام یَمْشِی وَ یَقِفُ فِی کُلِّ عَشَرَةِ خُطُوَاتٍ وَقْفَةً یُکَبِّرُ اللَّهَ أَرْبَعَ مَرَّاتٍ فَیُتَخَیَّلُ إِلَیْنَا أَنَّ السَّمَاءَ وَ الْأَرْضَ وَ الْحِیطَانَ تُجَاوِبُهُ.»
(خدا بزرگتر است! خدا بزرگتر است که ما را هدایت فرمود! خدا بزرگتر است که چارپایان را روزی ما فرمود! و حمد بر اوست که بر ما کرم فراوان کرد! حضرت صدا به این تکبیرها بلند کردند و ما نیز با صدای بلند با ایشان هم آهنگ شدیم. مرو از گریه و ناله به لرزه آمد. حضرت سه مرتبه این تکبیر را گفتند. تمام فرماندهان از اسبها به زیر آمدند و چکمههای خود را از پا درآوردند. وقتی چشم آنها به حضرت رضا علیه السلام افتاد، مرو یک پارچه گریه شد و مردم نمیتوانستند از گریه و ناله خودداری کنند. حضرت رضا علیه السلام در هر ده قدم میایستاد و چهار تکبیر میگفتند؛ صدای حضرت به نحوی بود که ما گمان میکردیم در و دیوار و آسمان با ایشان هم صدا شده است.)
این خبر به مأمون رسید. فضل بن سهل ذوالریاستین به او گفت: اگر حضرت رضا علیه السلام با این وضع تا مصلی بروند، مردم فریفته ایشان میشوند. صلاح این است که تقاضا کنی ایشان برگردند.
مأمون کسی را فرستاد و تقاضا کرد که حضرت برگردند. از این رو حضرت رضا علیه السلام نیز کفشهای خود را خواستتند، آنها را پوشیدند و برگشتند.(1)
همانگونه که در متن روایت تصرح شده است، عمده دلیل بر گرداندن حضرت، ترس از محبوبیت حضرت رضا علیه السلام در بین مردم بوده است. مضافاً بر اینکه وقتی اطرفیان مأمون، حضرت رضا علیه السلام را در وقت نماز عید با آن هیبت دیدند، تازه متوجه تفاوت حضرت رضا علیه السلام با خلفاء در نحوه عبادت ذات باری تعالی خاصه در اقامهٔ نماز عید شدند. و مأمون و اطرافیانش نیز فهمیدند که الآن است که مردم متوجه شوند که عبادت کردن یعنی چه؟ و دیگران تا به حال خود را به شکل عبادت کنندگان نشان میدادهاند. چرا که فقط از صدای تکبیرهای حضرت، صدای زجه و ناله مردم بلند گردید، و در و دیوار با وجود اقدس و نازنین حضرت رضا علیه السلام هم صدا شد. از همین رو بلافصله حضرت رضا علیه السلام را در بین راه بازگرداندند.
شیخ اقدم اقدس صدوق رحمة الله از حسن بن محمّد نوفلی هاشمیّ چنین نقل شده است: زمانی که علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام بر مأمون وارد شدند، مأمون به فضل بن سهل دستور داد تا علمای أدیان و متکلّمین مثل جاثلیق (عالم بزرگ نصاری)، رأس الجالوت (عالم بزرگ یهود)، رؤسای صابئین (منکرین دین و شریعت و خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم)، هربذ بزرگ (عالم بزرگ زردشتیان) و علماء علم کلام را گرد هم آورده تا گفتار و عقائد حضرت رضا علیه السلام و نیز اقوال آنان را بشنود.
از این رو فضل بن سهل نیز آنان را فراخواند و مأمون را از حضور آنان مطّلع نمود. مأمون دستور داد، ایشان را نزدش ببرند، سپس بعد از خوش آمد گویی به آنان گفت: شما را برای امر خیری فرا خواندهام، مایلم با پسر عمویم که از مدینه به اینجا آمده مناظره کنید، فردا أوّل وقت به اینجا بیایید و کسی از این دستور سرپیچی نکند. آن ها نیز اطاعت کرده و گفتند: إن شاء اللَّه فردا اوّل وقت در اینجا حاضر خواهیم بود.
نوفلیّ گوید: ما در نزد امام رضا علیه السلام مشغول صحبت بودیم که ناگاه «یاسر»، خادم حضرت رضا علیه السلام وارد شده گفت: ای مولای من! امیرالمؤمنین به شما سلام رساند و عرض کرد: برادرت فدایت باد! علمای ادیان مختلف، و علمای علم کلام همگی نزد من حضور دارند، آیا تمایل دارید
1) بحارالانوار، ج 49، ص135.
نزد ما بیائید و با آنان بحث و گفتگو کنید؟ و اگر تمایل ندارید خود را به زحمت نیندازید، و اگر دوست داشته باشید ما به خدمت شما بیائیم، برای ما مشکل نیست.
حضرت فرمودند: به او سلام برسان و بگو متوجّه منظور شما شدم، و إن شاء اللَّه خودم فردا صبح خواهم آمد. نوفلیّ ادامه داد: وقتی یاسر رفت، حضرت رو به ما کرده فرمودند: نوفلیّ! تو عراقیّ هستی و عراقیّها طبع ظریف و نکته سنجی دارند، نظرت درباره این گردهمائی علمای ادیان و اهل شرک توسّط مأمون چیست؟ عرض کردم: میخواهد شما را بیازماید، و کار نامطمئنّ و خطرناکی کرده است، حضرت فرمودند: چطور؟ عرض کردم: متکلّمین و اهل بدعت، مثل علماء نیستند، چون عالم، مطالب درست و صحیح را انکار نمیکند. ولی آنها همه اهل إنکار و مغالطهاند. اگر بر اساس وحدانیّت خدا با آنان بحث کنید، خواهند گفت: وحدانیّتش را ثابت کن، و اگر بگوئید: محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، رسول خدا است، میگویند: رسالتش را ثابت کن، سپس مغالطه میکنند و باعث میشوند خود شخص، دلیل خود را باطل کند و دست از حرف خویش بردارد.
و بعد محضر حضرت عرض کرد: از آنان بر حذر باشید، و مواظب خودتان باشید! حضرت تبسّمی فرمودند و گفتند: ای نوفلیّ! آیا میترسی آنان ادلّه مرا باطل کنند و من را مجاب کنند؟! گفتم: نه به خدا، دربارهٔ شما چنین ترسی ندارم و امیدوارم خداوند شما را بر آنان پیروز کند. حضرت فرمودند: ای نوفلیّ! میخواهی بدانی چه زمان مأمون پشیمان میشود؟ عرض کردم: بله، فرمودند: زمانیکه ببیند با اهل تورات با توراتشان و با اهل انجیل با انجیلشان و با اهل زبور با زبورشان و با صابئین به عبری و با زردشتیان به فارسی و با رومیان به رومی و با هر فرقهای از علماء به زبان خودشان بحث میکنم. و آنگاه که همه را مجاب کردم و در بحث بر همگی پیروز شدم و همه آنان سخنان مرا پذیرفتند، مأمون خواهد دانست آنچه که در صددش میباشد، شایسته او نیست، در این موقع است که مأمون پشیمان خواهد شد. «و لا حول و لا قوّه إلّا باللَّه العلیّ العظیم هر نیرو و قدرتی، از جانب خداوند است.»
بامدادان، فضل بن سهل نزد ما آمد و گفت: قربانت گردم، پسر عمویت منتظر شماست و همه علماء و مدعوّین آمدهاند، کی تشریف میآورید؟
حضرت فرمودند: شما زودتر بروید، من هم- به خواست خدا- خواهم آمد. سپس وضوء گرفته، مقداری سویق (نوشیدنی یا آش و یا حلیم) میل فرمودند، و قدری نیز به ما دادند، آنگاه همگی خارج شده نزد مأمون رفتیم، مجلس مملوّ از جمعیّت بود، محمّد بن جعفر (عموی
حضرت رضا علیه السلام) به همراه گروهی از سادات و نیز فرماندهان لشکر در آن مجلس حضور داشتند. زمانیکه امام رضا علیه السلام وارد شدند، مأمون، محمّد بن جعفر و تمام سادات حاضر در مجلس به احترام آن حضرت برخاستند، حضرت و مأمون نشستند ولی بقیّه همانطور ایستاده بودند تا اینکه مأمون دستور داد بنشینند، و مأمون مدّتی با حضرت گرم صحبت شد، سپس رو به جاثلیق کرده، گفت: ای جاثلیق! ایشان، علیّ بن موسی بن جعفر و پسر عموی من و از فرزندان فاطمه - دختر پیامبرمان - و علیّ بن ابیطالب:هستند، دوست دارم با ایشان صحبت کنی و بحث نمایی و حجّت آوری و انصاف بدهی.
جاثلیق گفت: ای امیرالمؤمنین! چگونه با کسی بحث کنم که به کتابی استدلال میکند که من آن را قبول ندارم، و به گفتار پیامبری احتجاج میکند که من به او ایمان ندارم؟ حضرت فرمودند: ای مرد مسیحی؟ اگر از انجیل برای تو دلیل بیاورم، میپذیری؟ جاثلیق گفت: آیا میتوانم آنچه را انجیل فرموده، ردّ کنم؟ به خدا سوگند علی رغم میل باطنیام، خواهم پذیرفت، حضرت فرمودند: حال، هر چه میخواهی بپرس و جوابت را دریافت کن.
جاثلیق پرسید: درباره نبوّت عیسی علیه السلام و کتابش چه عقیدهای داری؟ آیا منکر آن دو هستی؟ حضرت فرمودند: من به نبوّت عیسی علیه السلام و کتابش و به آنچه امّتش را بدان بشارت داده و حواریّون نیز آن را پذیرفتهاند ایمان دارم و به هر عیسی که به نبوّت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و کتابش ایمان نداشته و امّت خود را به او بشارت نداده باشد، کافرم، جاثلیق گفت: مگر هر حکمی نیاز به دو شاهد عادل ندارد؟
حضرت فرمودند: چرا، جاثلیق گفت: پس دو شاهد عادل از غیر همکیشان خود که مسیحیّت نیز آنان را قبول داشته باشد، معرّفی کنید، و از ما هم، از غیر هم کیشانمان دو شاهد عادل بخواهید، حضرت فرمودند: حالا سخن به انصاف گفتی، آیا شخص عادلی را که نزد حضرت مسیح مقام و منزلتی داشت قبول دارید؟ جاثلیق گفت: این شخص عادل کیست؟ اسم او را بگوئید، حضرت فرمودند: درباره یوحنّا دیلمیّ چه میگوئی؟ گفت: به به! محبوبترین شخص نزد مسیح را نام بردی، حضرت فرمودند: تو را قسم میدهم آیا در انجیل چنین نیامده که یوحنّا گفت: مسیح مرا به دین محمّد عربی آگاه کرد و مژده داد که بعد از او خواهد آمد و من نیز به حواریّون مژده دادم و آنها به او ایمان آوردند،
جاثلیق گفت: بله، یوحنّا از قول حضرت مسیح چنین مطلبی را نقل کرده است و نبوّت مردی را مژده داده و نیز به اهل بیت و وصیّ او بشارت داده است. و معیّن نکرده که این موضوع چه
زمانی اتّفاق خواهد افتاد و آنان را نیز برای ما معرّفی نکرده است تا آنها را بشناسیم، حضرت فرمودند: اگر کسی که بتواند انجیل را بخواند در اینجا حاضر کنیم و مطالب مربوط به محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت علیهم السلام و امّتش را برای تو تلاوت کند، آیا ایمان می آوری؟ گفت: حرف خوبی است، حضرت به نسطاس رومی فرمودند: سفر ثالث انجیل را تا چه حدّی از حفظ هستی؟
گفت: به تمام و کمال آن را حفظ هستم. سپس رو به رأس الجالوت نموده، فرمودند: آیا انجیل خواندهای؟ گفت: بله، حضرت فرمودند: من سفر ثالث را میخوانم، اگر در آنجا مطلبی درباره محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت او:و نیز امّتش بود، شهادت دهید و اگر مطلبی در اینباره نبود، شهادت ندهید، آنگاه حضرت شروع به خواندن سفر ثالث کردند.(1)و وقتی به مطلب مربوط به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدند، وقف کرده فرمودند: تو را به حقّ مسیح و مادرش قسم میدهم، آیا دانستیکه من عالم به انجیل هستم؟ گفت: بله، سپس مطلب مربوط به محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت علیهم السلام و امّتش را تلاوت کردند، بعد فرمودند: حال چه میگوئی؟ این عین گفتار حضرت مسیح علیه السلام است، اگر مطالب انجیل را تکذیب میکنی، موسی و عیسی علیهما السلام را تکذیب کردهای و اگر این مطلب را منکر شوی، قتل تو واجب است، زیرا به خدا و پیامبر و کتابت کافر شدهای، جاثلیق گفت: مطلبی را که از انجیل برایم روشن شود انکار نمیکنم، بلکه بدان اذعان دارم، حضرت فرمودند: شاهد بر اقرار او باشید.
حضرت ادامه دادند: آنچه میخواهی بپرس، جاثلیق پرسید: حواریّون حضرت مسیح علیه السلام و نیز علماء انجیل چند نفر بودند؟ حضرت فرمودند: از خوب کسی سؤال کردی، حواریّون دوازده نفر بودند که عالمترین و فاضلترین آنان، ألوقا بود. و علمای مسیحیها سه نفر بودند، «یوحنّای اکبر» در أج، «یوحنّا» در قرقیسیا و «یوحنّا دیلمیّ» در رجّاز و مطالب مربوط به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت علیهم السلام و امّتش نزد او بوده و هم او بود که امّت عیسی و بنی اسرائیل را به نبوّت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت علیهم السلام و امّتش، مژده داد.
آنگاه حضرت فرمودند: ای مسیحی! به خدا سوگند ما به آن عیسی که به محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ایمان داشت، ایمان داریم، و نسبت به عیسای شما ایرادی نداریم به جز ضعف و ناتوانی و کمی نماز و روزهاش، جاثلیق گفت: به خدا قسم، علم خود را فاسد نمودی و خود را تضعیف کردی، گمان میکردم تو عالمترین فرد در بین مسلمانان هستی، حضرت فرمودند: مگر چطور شده است؟ او
1) لازم به تذکّر است که انجیل «سفر» ندارد و این اصطلاح مربوط است به تورات، شاید در اینجا تصحیفی رخ داده است و در اصل «الاصحاح الثالث» بوده.
گفت: میگویی: عیسی ضعیف بود و کم روزه میگرفت و کم نماز میخواند، و حال آنکه عیسی، حتّی یک روز را بدون روزه نگذراند و حتّی یک شب نخوابید، همیشه روزها روزه بود و شبها شب زندهدار! حضرت فرمودند: برای تقرّب به چه کسی روزه میگرفت و نماز میخواند؟! جاثلیق از کلام افتاد و ساکت شد.
حضرت فرمودند: میخواهم مطلبی از تو بپرسم؟ جاثلیق گفت: بپرس، اگر جوابش را بدانم، پاسخ میدهم، حضرت پرسیدند: چرا منکر هستی که عیسی، به اجازه خدا مردهها را زنده میکرد؟ جاثلیق گفت: زیرا کسی که مردهها را زنده کند و نابینا و شخص مبتلا به پیسی را شفا دهد خدا است، و شایسته پرستش، حضرت فرمود: یسع نیز کارهایی نظیر کارهای عیسی را انجام میداد، بر روی آب راه میرفت، مرده زنده میکرد، نابینا و مبتلای به پیسی را شفا میداد، ولی امّتش او را خدا ندانستند و کسی او را نپرستید، «حزقیل» پیامبر نیز مثل عیسی بن مریم علیهما السلام مرده زنده کرد، سی و پنج هزار نفر را بعد از گذشت شصت سال از مرگشان، زنده نمود.
آنگاه رو به رأس الجالوت نموده، فرمودند: آیا مطالب مربوط به این عدّه از جوانان بنیاسرائیل را در تورات دیدهای؟ «بخت نصّر» آنها را از بین اسرای بنیاسرائیل که در هنگام حمله به بیت المقدس اسیر شده بودند، انتخاب کرده، به بابل برد، خداوند نیز وی را به سوی آنها فرستاد و او آنها را زنده نمود، این مطلب در تورات هست و هر کس از شما آن را انکار کند، کافر است. رأس الجالوت گفت: این مطلب را شنیدهایم، و از آن مطّلع هستیم، حضرت فرمود: درست است، حال دقّت کن و ببین آیا این سفر از تورات را درست میخوانم؟ سپس آیاتی از تورات را بر ما تلاوت فرمودند، یهودی با شنیدن تلاوت و صوت آن حضرت، با تعجّب، بدن خود را به راست و چپ حرکت میداد، سپس رو به جاثلیق کرده، پرسیدند: آیا اینها قبل از عیسی بودهاند یا عیسی قبل از آنها؟ گفت: آنها قبل از عیسی بودهاند، حضرت فرمودند: قریش همگی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و درخواست کردند که حضرت مردههایشان را زنده کند، آن حضرت، علیّ بن ابیطالب علیهما السلام را همراه آنان به صحرا (یا گورستان) فرستادند و فرمودند:
«به صحرا (یا گورستان) برو و با صدای بلند افرادی را که اینها درخواست زنده شدن آنان را دارند، صدا بزن و تک تک نام آنان را ببر و بگو: محمّد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میگوید: به اذن خدا برخیزید! (امیرالمؤمنین علیهما السلام نیز آنان را ندا کردند) همه برخاسته، در حالیکه خاکهای سر خود را میتکاندند. قریش نیز
از آنان درباره امورشان سؤال میکردند و در ضمن گفتند: محمّد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شده است، مردگان از خاک برخاسته گفتند: ای کاش، ما محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را درک کرده، به ایشان ایمان میآوردیم.»
و همچنین محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نیز افراد نابینا یا مبتلا به بیماری پیسی و نیز دیوانگان را شفا دادهاند، و با حیوانات، پرندگان، جنّ و شیاطین صحبت کرده است، ولی ما آن حضرت را خدا نمیدانیم، و در عین حال منکر فضائل این دسته از پیامبران (عیسی، یسع، حزقیل:) نیستیم، شما که عیسی علیه السلام را خدا میدانید، باید یسع و حزقیل علیهما السلام را نیز خدا بدانید، چون آنان نیز مثل عیسی علیه السلام مرده زنده میکردهاند، و نیز معجزات دیگر حضرت عیسی علیه السلام را هم انجام میدادند. و نیز عدّهای از بنیاسرائیل که تعدادشان به هزاران نفر میرسید، از ترس طاعون از شهر خود خارج شدند ولی خداوند جان آنان را در یک لحظه گرفت، اهل آن شهر، اطراف آنان حصاری کشیدند و آن مردگان را به همان حال رها کردند تا استخوانهایشان پوسید.
بعد از مدّتی پیامبری از پیامبران بنیاسرائیل از آنجا گذر میکرد، از کثرت استخوانهای پوسیده تعجّب کرد. خداوند عزّ و جلّ به او وحی نمود که: آیا دوست داری آنان را برای تو زنده کنم، تا آنان را انذار کرده و دین خود را تبلیغ کنی؟ گفت: بله، خداوند وحی فرمود: آنان را صدا بزن! آن پیغمبر نیز چنین ندا کرد: ای استخوانهای پوسیده! به اذن خدا برخیزید! همگی زنده شدند و در حالیکه خاکها را از سر خود میزدودند، برخاستند.
و همچنین ابراهیم خلیل الرّحمن علیه السلام آن زمانکه پرندگان را گرفت و تکّه تکّه نمود، و هر تکّه را بر کوهی نهاد و سپس آنها را فراخواند، آنها زنده شدند و به سوی او حرکت کردند. و نیز موسی بن عمران علیهما السلام و هفتاد نفر همراهش که از بین بنیاسرائیل انتخاب کرده بود و همراه او به کوه رفتند و گفتند: تو خدا را دیدهای، او را به ما نیز نشان بده، حضرت موسی گفت: من خداوند را ندیدهام، ولی همراهانش اصرار کرده گفتند:
(لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً (1))
«ما سخنان تو را تصدیق نمیکنیم مگر اینکه عیان و آشکار خدا را ببینیم.»
1) بقره: آیهٔ 55.
در نتیجه صاعقهای آنان را سوزاند و نابود ساخت. و موسی علیه السلام تنها ماند و به خدا عرضه داشت: خدایا! من هفتاد نفر از بنیاسرائیل را انتخاب کردم و به همراه خود آوردم، و حال تنها برمیگردم، چگونه ممکن است قومم سخنان مرا در مورد این واقعه بپذیرند؟ اگر میخواستی، هم من و هم آنان را [به این بلیّه گرفتار کنی] قبلاً آنان را از بین میبردی، آیا ما را به خاطر کار نابخردان هلاک میسازی؟ (1)خداوند نیز آنان را پس از مرگشان زنده نمود.
سپس حضرت ادامه دادند: هیچ یک از مواردی را که برای تو ذکر کردم نمیتوانی ردّ کنی، زیرا همگی، مضمون آیاتی از تورات، انجیل، زبور و قرآن است، اگر هر کس که مرده زنده میکند و نابینایان و مبتلایان به پیسی و دیوانگان را شفا میدهد، خدا باشد، پس اینها را هم خدا بدان، حال، چه میگوئی؟ جاثلیق گفت: بله، حرف، حرف شماست و معبودی نیست جز اللَّه.
سپس رو به رأس الجالوت نموده، فرمودند: تو را به ده آیهای که بر موسی بن عمران علیهما السلام نازل شد، قسم میدهم که آیا خبر محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و امّتش در تورات، موجود هست؟ (که آن خبر چنین است:)
«آن زمانکه امّت آخر، پیروان آن شتر سوار، بیایند. و خداوند را بسیار بسیار تسبیح گویند، تسبیحی جدید در معبدهائی نو، در آن زمان، بنیاسرائیل باید به سوی آنان و به سوی پادشاهشان روان شوند تا قلوب آنها آرامش یابد، زیرا آنان شمشیرهائی به دست دارند که به وسیله آن شمشیرها از کفّار (محارب) در گوشه و کنار زمین انتقام میگیرند.»
آیا این مطلب، همینگونه در تورات مکتوب نیست؟ رأس الجالوت گفت: آری، ما نیز آن را همینگونه در تورات یافتهایم. سپس به جاثلیق فرمود: با کتاب «شعیا» در چه حدی آشنا هستی؟ گفت: آن را حرف به حرف میدانم و بلد هستم. سپس حضرت به آن دو فرمودند: آیا قبول دارید که این مطلب از گفتههای اوست:
1) مضمون آیه 155 سوره اعراف.
«ای مردم! من تصویر آن شخص سوار بر درازگوش را دیدم در حالیکه لباسهائی از نور بر تن داشت و آن شتر سوار را دیدم که نورش همچون نور ماه بوده.»
آن دو پاسخ دادند: بله، شعیا چنین چیزی گفته است، حضرت فرمودند: آیا با این گفته عیسی علیه السلام در انجیل آشنا هستید:
«من به سوی خدای شما و خدای خودم خواهم رفت، و فارقلیطا خواهد آمد. و اوست که به نفع من و به حقّ شهادت خواهد داد همانطور که من برای او شهادت دادم، و اوست که همه چیز را برای شما تفسیر خواهد کرد، و اوست که رسوائیهای امّتها را آشکار خواهد کرد، و اوست که ستون خیمه کفر را خواهد شکست.»
جاثلیق گفت: هر چه از انجیل بخوانی آن را قبول داریم، حضرت فرمود: آیا قبول داری این مطلب در انجیل موجود است؟ گفت: بله. حضرت ادامه دادند: آن زمانکه انجیل اوّل را گم کردید، آن را نزد چه کسی یافتید و چه کسی این انجیل را برای شما وضع نمود؟ گفت: ما فقطّ یک روز انجیل را گم کردیم و سپس آن را تر و تازه پیدا کردیم، یوحنّا و متّی آن را برای ما پیدا کردند، حضرت به او فرمودند: چقدر نسبت به قصّه این انجیل و علماء آن بیاطّلاع هستی! اگر این مطلب همانطور باشد که تو میگویی، پس چرا در مورد انجیل دچار اختلاف شدید؟ این اختلاف در همین انجیلی است که امروزه در دست دارید، اگر مثل روز اوّل بود، در آن اختلاف نمیکردید، ولی من مطلب را برای تو روشن میکنم. آن زمانکه انجیل اوّل گم شد، مسیحیها نزد علماء خود جمع شدند و گفتند: عیسی بن مریم علیهما السلام که کشته شده است و انجیل را نیز گم کردهایم، شما علماء چه نزد خود دارید؟
الوقا و مرقابوس گفتند: ما انجیل را از حفظ هستیم و هر روز یکشنبه یک سفر از آن را برای شما خواهیم آورد، محزون نباشید و کنیسهها را خالی نگذارید، هر یکشنبه، یک سفر از آن را برای شما خواهیم خواند تا تمام انجیل جمع آوری شود. سپس الوقا، مرقابوس، یوحنّا و متی نشستند و این انجیل را پس از گم شدن انجیل اوّل برای شما نگاشتند، و این چهار نفر شاگرد،
شاگردان نخستین بودند، آیا این مطلب را میدانستی؟ جاثلیق گفت: این مطلب را تا به حال نمیدانستم، و از برکت آگاهی شما نسبت به انجیل، امروز برای من روشن شد، و مطالب دیگری را که شما میدانستی از شما شنیدم، قلبم گواهی میدهد که آنها حقّ است، از سخنان شما بسیار استفاده کردم.
حضرت فرمودند: به عقیده تو، شهادت اینها چگونه است؟ گفت: شهادت اینها کاملاً قابل قبول است، اینها علماء انجیل هستند و هر چه را تأیید کنند و بدان گواهی دهند حقّ است. حضرت به مأمون و اهل بیتش و سایرین فرمودند: شما شاهد باشید، گفتند: ما شاهدیم، سپس به جاثلیق فرمودند: تو را به حقّ پسر (عیسی علیه السلام) و مادرش (مریم علیها السلام) قسم میدهم، آیا میدانی که متّی گفته است: مسیح، فرزند داوود بن ابراهیم بن اسحاق بن یعقوب بن یهوذا بن خضرون است. و مرقابوس درباره اصل و نسب عیسی بن مریم علیهما السلام گفته است:
او «کلمه» خداست که خداوند او را در جسد انسانی قرار داد و به صورت انسان در آمد، و الوقا گفته است: عیسی و مادرش مریم علیهما السلام انسانهایی بودند از خون و گوشت که روح القدس در آنان حلول کرد، و در ضمن قبول داری که از جملهٔ مطالب عیسی علیه السلام درباره خودش، این است که فرموده:
«ای حواریّون! براستی و صداقت برایتان میگویم: هیچ کس به آسمان نخواهد رفت جز آنکه از آن فرود آمده مگر آن شتر سوار، خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله و سلم، که او به آسمان صعود میکند و فرود میآید.»
نظرت درباره این سخن چیست؟ جاثلیق گفت: این سخن عیسی علیه السلام است و ما آن را انکار نمیکنیم، حضرت فرمودند: نظرت در باره شهادت و گواهی الوقا، مرقابوس و متّی درباره عیسی علیه السلام و اصل و نسب او چیست؟ جاثلیق گفت: به عیسی علیه السلام افتراء زدهاند، حضرت به حضّار فرمودند: آیا (همین الآن) پاکی و صداقت آنان را تأیید نکرد و نگفت آنان علماء انجیل هستند و گفتارشان حقّ و حقیقت است؟! جاثلیق گفت: ای دانشمند مسلمین! دوست دارم مرا در مورد این چهار نفر معاف دارید.
حضرت فرمودند: قبول است، تو را معاف کردیم، حال هر چه میخواهی سؤال کن، جاثلیق عرض کرد: بهتر است دیگری سؤال کند، به حقّ مسیح قسم، گمان نداشتم در بین علماء مسلمین کسی مثل شما وجود داشته باشد. حضرت رو به رأس الجالوت کرده، فرمودند: حال، من از تو
سؤال کنم یا تو سؤال میکنی؟ او گفت: من سؤال میکنم و فقطّ جوابی را می پذیرم که یا از تورات باشد یا از انجیل و یا از زبور داوود، یا صحف ابراهیم و موسی.
حضرت فرمودند: جوابی را از من نپذیر مگر اینکه از تورات موسی یا انجیل عیسی و یا زبور داوود باشد. رأس الجالوت پرسید: از کجا نبوّت محمّد را اثبات میکنید؟ امام فرمودند: ای یهودیّ! موسی بن عمران، عیسی بن مریم، داوود:خلیفه خدا در زمین، به نبوّت او گواهی دادهاند، او گفت: گفته موسی بن عمران علیهما السلام را ثابت کن، حضرت فرمودند: آیا قبول داری که موسی علیه السلام به بنیاسرائیل سفارش نمود و گفت:
«پیامبری از برادران شما خواهد آمد، او را تصدیق کنید و از او اطاعت نمائید.»
حال اگر خویشاوندی بین اسرائیل (یعقوب) و اسماعیل و رابطه بین آن دو را از طرف ابراهیم علیهم السلام میدانی، آیا قبول داری که بنیاسرائیل برادرانی غیر از فرزندان اسماعیل نداشتند؟ رأس الجالوت گفت: بله، این، گفته موسی علیه السلام است و ما آن را ردّ نمیکنیم، حضرت فرمودند: آیا از برادران بنیاسرائیل پیامبری غیر از محمّد صلی الله علیه و آله و سلم آمده است؟ گفت: نه، حضرت فرمودند: آیا از نظر شما این مطلب صحیح نیست؟ گفت: آری صحیح است، ولی دوست دارم صحّت آن را از تورات برای من ثابت کنی، حضرت فرمودند: آیا منکر این مطلب هستی که تورات به شما میگوید:
«نور از کوه طور سیناء آمد و از کوه ساعیر بر ما درخشید و از کوه فاران بر ما آشکار گردید؟»
رأس الجالوت گفت: با این کلمات آشنا هستم ولی تفسیر آنها را نمیدانم، حضرت فرمودند: من برای تو خواهم گفت، جمله: «نور از کوه طور سیناء آمده» اشاره به وحی خداوند است که در کوه طور سیناء بر موسی علیه السلام نازل کرد، و جمله: «از کوه ساعیر بر ما درخشید» اشاره به کوهی است که خداوند در آن بر عیسی بن مریم علیهما السلام وحی فرمود، و جمله «از کوه فاران بر ما آشکار گردید» اشاره به کوهی از کوههای مکّه است که فاصلهاش تا مکّه یک روز میباشد، و «شعیای پیامبر علیه السلام » طبق گفته تو و دوستانت در تورات گفته است:
«دو سوار را میبینم که زمین برایشان میدرخشد، یکی از آنان سوار بر درازگوشی است و آن دیگری سوار بر شتر.»
سوار بر درازگوش و سوار بر شتر، کیستند؟ رأس الجالوت گفت: آنان را نمیشناسم، آنها را معرّفی کنید، حضرت فرمودند: آنکه بر درازگوش سوار است، عیسی علیه السلام است و آن شترسوار محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، آیا این مطلب تورات را منکر هستی؟ گفت: نه، انکار نمیکنم. آنگاه حضرت سؤال کردند: آیا حیقوق پیامبر علیه السلام را میشناسی؟ گفت: بله، میشناسم.
حضرت فرمودند: حیقوق چنین گفته است - و کتاب شما نیز همین مطلب را میگوید: خداوند از کوه فاران «بیان» را آورد و آسمانها از تسبیح گفتن محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و امّتش پر شده است، سوارانش را بر دریا و خشکی سوار میکند - و کنایه از تسلّط امّت اوست بر دریا و خشکی - بعد از خرابی بیت المقدس کتابی جدید برای ما میآورد - و منظور از کتاب فرقان است - آیا به این مطالب ایمان داری؟ رأس الجالوت گفت: این مطالب را حیقوق گفته است و ما منکر آن نیستیم. حضرت فرمودند: داود در زبورش گفته است:
«خداوندا! برپاکننده سنّت بعد از فترت را مبعوث کن.»
آیا پیامبری غیر از محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را میشناسی که بعد از دوران فترت، سنّت (الهی) را احیاء و برپا کرده باشد؟! رأس الجالوت گفت: این سخن داوود است و آن را قبول دارم و منکر نیستم، ولی منظورش عیسی علیه السلام بوده است و روزگار عیسی علیه السلام همان دوران فترت است.
حضرت فرمودند: تو نمیدانی، و اشتباه میکنی، عیسی علیه السلام با سنّت تورات مخالفت نکرد بلکه موافق آن سنّت و روش بود تا آن هنگام که خداوند او را به نزد خود بالا برد، و در انجیل چنین آمده است:
«پسر زن نیکوکار میرود و فارقلیطا بعد از او خواهد آمد و او کسی است که سنگینیها و سختیها را آسان کرده و همه چیز را برایتان تفسیر میکند، و همانطور که من برای او شهادت میدهم او نیز برای من شهادت میدهد، من امثال را برای شما آوردم و او تأویل را برایتان خواهد آورد.»
آیا به این مطلب در انجیل ایمان داری؟ گفت: بله، آن را انکار نمیکنم. حضرت فرمودند: ای رأس الجالوت! از تو دربارهٔ پیامبرت موسی بن عمران علیهما السلام سؤال میکنم، عرض کرد: بفرمائید، حضرت فرمودند: چه دلیلی بر نبوّت موسی علیه السلام هست؟ مرد یهودی گفت: معجزاتی آورد که انبیاء پیشین نیاورده بودند، حضرت فرمودند: مثل چه چیز؟ گفت مثل شکافتن دریا و تبدیل کردن عصا به مار و ضربه زدن به سنگ و روان شدن چند چشمه از آن، ید بیضاء (دست سفید و درخشنده) و نیز آیات و نشانههایی که دیگران قدرت بر آن نداشتند و ندارند.
حضرت فرمودند: در مورد اینکه دلیل موسی علیه السلام بر حقّانیّت دعوتش این بود که کاری کرد که دیگران نتوانستند انجام دهند، درست میگویی، حال، هر کس که ادّعای نبوّت کند، سپس کاری انجام دهد که دیگران قادر به انجام آن نباشند آیا تصدیقش بر شما واجب نیست؟ گفت: نه، زیرا موسی علیه السلام به خاطر قرب و منزلتش نزد خداوند، نظیر نداشت و هر کس که ادّعای نبوّت کند، بر ما واجب نیست که به او ایمان بیاوریم، مگر اینکه معجزاتی مثل معجزات موسی علیه السلام داشته باشد.
حضرت فرمودند: پس چگونه به انبیائی که قبل از موسی علیه السلام بودند ایمان دارید و حال آنکه آنان دریا را نشکافتند و از سنگ، دوازده چشمه ایجاد نکردند، و مثل موسی، «ید بیضاء» نداشتند، و عصا را به مار تبدیل نکردند، یهودی گفت: من که گفتم، هرگاه برای اثبات نبوّتشان معجزاتی بیاورند- هر چند غیر از معجزات موسی علیه السلام باشد- تصدیقشان واجب است. حضرت فرمودند: پس چرا به عیسی بن مریم علیهما السلام ایمان نمیآوری؟ با اینکه او مرده زنده میکرد و افراد نابینا و مبتلا به پیسی را شفا میداد و از گِل، پرندهای گِلی میساخت و در آن میدمید و آن مجسّمه گلی به اذن خداوند به پرندهای زنده تبدیل میشد؟ رأس الجالوت گفت: میگویند که او این کارها را انجام میداد، ولی ما ندیدهایم.
حضرت فرمودند: آیا معجزات موسی علیه السلام را دیدهای؟ آیا اخبار این معجزات از طریق افراد قابل اطمینان به شما نرسیده است؟ گفت: بله، همینطور است، حضرت فرمودند: خوب، همچنین درباره معجزات عیسی بن مریم علیهما السلام اخبار متواتر برای شما نقل شده است، پس چرا موسی علیه السلام را تصدیق کردید و به او ایمان آوردید ولی به عیسی علیه السلام ایمان نیاوردید؟ مرد یهودی جوابی نداد.
حضرت در ادامه فرمودند: و همچنین است موضوع نبوّت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و نیز هر پیامبر دیگری که از طرف خدا مبعوث شده باشد، و از جمله معجزات پیامبر ما این است که یتیمی بوده فقیر که
چوپانی میکرده است و اجرت میگرفته است، دانشی نیاموخته بود و نزد معلّمی نیز آمد و شد نداشت. و با همه این اوصاف، قرآنی آورد که قصص انبیاء علیهم السلام و سرگذشت آنان را حرف به حرف در بر دارد و اخبار گذشتگان و آیندگان را تا قیامت بازگو کرده است و از اسرار آنها و کارهائی که در خانه انجام میدادند خبر میداد، و آیات و معجزات بیشماری ارائه داد، رأس الجالوت گفت: مسأله عیسی و محمّد از نظر ما به ثبوت نرسیده است و برای ما جائز نیست به آنچه که ثابت نشده است ایمان آوریم. حضرت فرمودند: پس شاهدی که برای عیسی علیه السلام و محمّد صلی الله علیه و آله و سلم گواهی داد، شهادت باطل داده است؟ یهودی جوابی نداد.
آنگاه حضرت، هربذ بزرگ (بزرگ زردشتیان) را فراخواند و به او فرمودند: دلیل تو برای پیامبری زردشت چیست؟ گفت: چیزهائی آورده که قبل از او کسی نیاورده است، البتّه ما، خود او را ندیدهایم ولی اخباری از گذشتگان ما در دست است که او چیزهایی را که دیگران حلال نکردهاند بر ما حلال کرد، لذا از او پیروی میکنیم.
حضرت فرمودند: مگر نه این است که به خاطر اخباری که به شما رسیده، از او پیروی میکنید؟ گفت: بله همینطور است، حضرت فرمودند: سایر امّتهای گذشته نیز چنین هستند، اخباری مبنی بر دین پیامبران و موسی علیه السلام، عیسی علیه السلام و محمّد صلی الله علیه و آله و سلم به دستشان رسیده است، عذر شما در عدم ایمان به آنان و ایمان به غیر آنان بدین امور چیست؟ هربذ خشکش زد!!
سپس حضرت خطاب به جمعیّت فرمودند: اگر در بین شما، کسی مخالف اسلام هست و میخواهد سؤال کند، بدون خجالت و رو دربایستی سؤال کند، در این موقع عمران صابیّ که یکی از متکلّمین بود، برخاست و گفت: ای دانشمند! اگر دعوت به پرسش نکرده بودی، اقدام به سؤال نمیکردم، من به کوفه، بصره، شام و جزیره سفر نموده، با متکلّمین بسیاری برخورد کردهام ولی کسی را نیافتهام که بتواند وجود «واحدی» را که غیر از او کس دیگری قائم به وحدانیّت نباشد را برایم ثابت کند، آیا اجازه پرسش به من میدهید؟
حضرت فرمودند: اگر در بین جمعیّت عمران صابی حاضر باشد، حتماً تو هستی، گفت: بله خودم هستم، حضرت فرمودند: بپرس ولی انصاف را از دست مده و از سخن باطل و فاسد و منحرفِ از حقّ بپرهیز، عمران گفت: به خدا قسم ای سرورم! فقط میخواهم چیزی را برای من ثابت کنید که بتوانم به آن چنگ بزنم و تمسّک جویم و به سراغ چیز دیگر نروم، حضرت فرمودند: آنچه میخواهی بپرس، اهل مجلس همگی ازدحام کردند و به یک دیگر نزدیک شدند، عمران گفت: اوّلین موجود و آنچه را خلق کرد چه بود؟
حضرت فرمودند: سؤال کردی، پس خوب دقّت کن! «واحد» همیشه واحد بوده، همیشه موجود بوده، بدون اینکه چیزی به همراهش باشد، بدون هیچگونه حدود و اعراضی، و همیشه نیز اینگونه خواهد بود، سپس بدون هیچ سابقه قبلی، مخلوقی را با گونهای دیگر آفرید، با اعراض و حدودی مختلف، نه آن را در چیزی قرار داد، و نه در چیزی محدود نمود و نه به مانند و مثل چیزی، ایجادش کرد، و نه چیزی را مثل او نمود، و بعد از آن، مخلوقات را به صور مختلف و گوناگون، از جمله: خالص و ناخالص، مختلف و یکسان، به رنگها و طعمهای متفاوت آفرید، بدون اینکه نیازی به آنها داشته باشد و یا برای رسیدن به مقام و منزلتی به این خلقت محتاج باشد و در این آفرینش، در خود، زیادی یا نقصانی ندید، آیا این مطالب را میفهمی؟ گفت، بله به خدا، ای سرورم!
حضرت در ادامه فرمودند: و بدان که، اگر خداوند، به خاطر نیاز و احتیاج، مخلوقات را خلق میکرد، فقطّ چیزهایی را خلق میکرد که بتواند از آنها برای برآوردن حاجتش کمک بگیرد، و نیز در این صورت شایسته بود که چندین برابر آنچه خلق کرده بود، خلق کند. زیرا هر قدر اعوان و انصار بیشتر باشند، شخص کمک گیرنده قویتر خواهد شد، و نیز در این صورت حاجتها تمامی نداشت زیرا هر آفرینشی که انجام میداد، حاجت دیگری در او ایجاد میشد، و به این خاطر میگویم: مخلوقات را از روی نیاز نیافریده است، بلکه با آفرینش مخلوقات، از یکی به دیگری منتقل مینماید و بعضی را بر بعضی دیگر برتری میدهد بدون اینکه محتاج شخص برتر باشد یا بخواهد از آن دیگری که زیردست قرار گرفته انتقام بگیرد، به این علّت آفرینش کرده. عمران به حضرت عرض کرد: آیا آن موجود، به خودی خود، نزد خود، معلوم بود؟ (و به خودش علم داشت؟)
حضرت فرمودند: جز این نیست که علم و شناخت هر چیز برای تمیز آن از غیر است، و برای این است که موجودیّتش ثابت و شناخته شود، و در آنجا وجود محض بود و غیری نبود تا تمییز لازم باشد، و ضرورتی باشد که امتیاز هر یک معلوم گردد، جز وجود بحت بسیط، چیز دیگری نبود تا لازم آید حدّ هر یک معلوم گردد، آیا فهمیدی ای عمران؟! عمران به حضرت عرض کرد: آری ای سرور من! پس اکنون بفرمائید به چه چیز میدانست آنچه را که میدانست؟ یعنی به چه وسیلهای آنچه را که دانسته است، بدان آگاهی یافته؟ آیا به توسّط ضمیر بوده است، یا چیزی غیر از آن؟
حضرت فرمودند: اگر علم او از طریق «ضمیر» (و آن صورت حاصله در اندیشه) انجام بپذیرد، آیا میتوان برای شناخت آن «ضمیر» حدّ و حدودی قرار نداد؟ گفت: نه نمیتوان، امام ادامه دادند: آن ضمیر چیست؟ عمران جوابی نداد! سپس فرمودند: باکی نیست. حال اگر از تو درباره «ضمیر» بپرسم، که آیا آن را با «ضمیر» دیگری باز میشناسی، اگر بگوئی آری، در واقع حرف و ادّعای خودت را باطل کردهای، ای عمران! آیا شایسته نیست بدانیکه «واحد» یا «ضمیر» وصف نمیشود؟ و چنان نیست که از برایش غیر از کرد و کار گفته نشود، و او چنان نیست که دربارهاش جهات و أجزاء، توهّم و خیال شود، و یا درباره او، جهات و اجزاء مختلف مثل جهات و اجزاء مخلوقین قابل تصوّر گردد، این را خوب بفهم و دانستههای صحیح خود را بر آن اساس قرار بده.
عمران سؤال کرد: آیا مرا دربارهٔ کیفیّت حدود خلقتش و معانی و انواع آن آگاه میکنید؟ حضرت فرمودند: سؤالت را کردی، اکنون خوب دقّت کن تا بفهمی: حدود خلق خداوند شش نوع است، لمس کردنی، وزن کردنی، دیدنی، چیزی که وزن ندارد که همان روح است و نوعی دیگر که دیدنی است ولی وزن ندارد و قابل لمس و حسّ نیست، و رنگ ندارد و قابل چشیدن نیست و اندازه و عرض و صورت و طول و عرض نیز ندارد، و از جمله آنها عمل و حرکاتی است که اشیاء را میسازد و از حالی به حال دیگر تغییرش میدهد و زیاد و کم میکند، امّا اعمال و حرکات میروند و زمانی بیشتر از آنچه برای آنها نیاز بوده ندارند، پس هرگاه فراغ و خلاصی از آن فعل حاصل شود، آن نیست شده و برود و اثرش باقی بماند، و جاری مجرای سخن است که میرود و تنها اثرش باقی میماند. عمران گفت: بفرمائید اگر خالق «واحد» باشد، چیزی غیر از او نباشد و نیز چیزی به همراهش نباشد، آیا آفرینش خلق، خود تغییری نمیکند؟
حضرت فرمود: خدا بوده، و با خلقت خلائق تغییر نمیکند، بلکه مخلوقات با تغییرهایی که خدا در آنها ایجاد میکند، تغییر میکنند، عمران پرسید: ما خدا را با چه چیز شناختهایم؟ حضرت فرمودند: با چیزی غیر از او، پرسید: غیر او چیست؟ حضرت فرمودند: مشیّت او، اسم او و صفت او و هر چیز دیگر شبیه به اینها، و همگی اینها مخلوق، حادث و تدبیر شده خداوند هستند. عمران پرسید: او چیست؟
حضرت فرمودند: نور است، به این معنی که مخلوقاتش را - چه از اهل آسمان باشند چه از اهل زمین - هدایت میکند و به جز بیان و اثبات وحدانیّت او بیان چیزی دیگر بر من واجب نیست. عمران پرسید: آیا مگر اینطور نیست که قبل از آفرینش ساکت بوده، سپس به نطق آمده
است؟ حضرت فرمودند: سکوت در جایی معنی دارد که قبلاً نطقی در بین باشد، به عنوان مثال، در مورد چراغ «ساکت» گفته نمیشود. و نیز در مورد کار چراغ، گفته نمیشود: «چراغ درخشید»، زیرا «نور» و «درخشش»، «کار» و «وجود» از چراغ نیستند بلکه چیزی جز چراغ نیستند و فعل چراغ محسوب نمیشوند و خود چیزی جز نور نیستند، پس هنگامیکه ما را روشنی میبخشد، گوئیم از برای ما روشن شد و ما روشنی جستیم، و تو به آن روشنی امر خود را مییابی، در کار خویش بینا میگردی. عمران گفت: من گمان میکردم، خالق با آفریدن مخلوقات و تغییری که در کارش ایجاد میشود از حالت خود دگرگون میگردد.
حضرت فرمودند: سخن محالی گفتی، که موجود تغییر میکند. مگر اینکه چیزی آن را تغییر دهد، آیا دیدهای که تغییر آتش آن را تغییر دهد؟ یا تا حال دیدهای که حرارت خودش را بسوزاند؟ یا هیچ دیدهای که شخص بینا، بینائی خود را ببیند؟ عمران گفت: نه، ندیدهام، حال بفرمائید آیا او در مخلوقات است یا مخلوقات در او هستند؟
حضرت فرمودند: او برتر از این حرفها است، نه او در مخلوقات است و نه مخلوقات در او هستند، والاتر و برتر از این حالت است، حال به حول و قوّه الهی برای تو توضیح خواهم داد. بگو ببینم آیا تو در آینه هستی یا آینه در تو؟ اگر هیچ کدام در دیگری نیستید چگونه خودت را در آینه میبینی؟ گفت، توسّط نوری که بین من و آن هست، حضرت فرمودند: آیا آن نور را- بیشتر از آنچه در چشم خود میبینی- در آینه میبینی؟ گفت: بله، حضرت فرمودند: به ما نشانش بده، عمران جوابی نداد، حضرت فرمودند: از نظر من، نور بدون اینکه در یکی از شما دو تا باشد، تو و آینه را به خودتان نشان داده است، این موضوع مثالهای دیگری هم دارد که جاهل را در آنها راهی نیست، خداوند را داستان بالاتر است.
سپس رو به مأمون نموده، فرمودند: وقت نماز شده است، عمران گفت: مولای من، سؤال مرا قطع نکن، دلم نرم شده است! فرمودند: نماز میگذاریم و بازمیگردیم، سپس برخاستند و مأمون نیز از جای برخاست، حضرت در داخل (اندرونی) نماز خواندند و مردم به امامت محمّد بن جعفر (عموی حضرت) در بیرون نماز گزاردند، سپس بیرون آمده و به جای خود بازگشتند و عمران را فراخوانده، فرمودند: سؤالهایت را عنوان کن.
عمران به حضرت عرض کرد: بفرمائید: آیا یکتائی خداوند به حقیقت درک میشود یا از روی وصف؟ حضرت فرمودند: خداوند ایجاد کننده یکتا، همان موجودی که از اوّل بوده است، همیشه یکتا بوده بدون اینکه چیزی به همراهش باشد، تک است و دومی ندارد، نه معلوم است و نه
مجهول، نه محکم است و نه متشابه، نه در یادها است و نه فراموش شده، و نه چیزی است که نام چیز دیگری از اشیاء غیر از خودش بر او نهاده شود، این طور نیست که از زمانی (خاصّ) موجود شده باشد، و تا وقت (معیّنی) باقی بماند، یا قائم به چیز دیگری بوده باشد، و یا تا مرز چیز دیگری بر پا باشد، به چیزی تکیه نکرده، و در چیزی پنهان نشده است، و اینها همه قبل از خلقت خلق است، چون چیزی غیر از خودش نبوده است و هر صفتی بر او قرار دهی همگی صفاتی است حادث و ترجمانی است که موجب فهمیدن میشود.
و بدان که ابداع، مشیّت و اراده، سه اسم برای یک چیز هستند، و اوّلین ابداع، اراده و مشیّت او، حروفی بود که آنها را اصل هر چیزی قرار داد و راهنمایی بر هر مدرک، و روشنگری بر هر امر مشتبهی نمود، و به وسیله آن حروف هر چیز اعمّ از حقّ و باطل، فعل و مفعول، یا معنی و غیر معنی از هم جدا و شناخته میشود، و همه امور بر آنها جمع شده است، و در آفرینش این حروف برای آنها، معنای متناهی و وجودی غیر از نفس آنها، قرار نداد. زیرا آنها با ابداع و ایجاد، بوجود آمدهاند، و نور، در اینجا، اوّلین فعل خدا است، خدایی که خود نور آسمانها و زمین است. و حروف از آن فعل، به فعلیّت رسیدهاند، و آنها حروفی هستند که اساس گفتار بر آنها است، و عبارات همگی از خداوند است که به خلق خود آموخته است، این حروف، سی و سه حرف هستند، بیست و هشت حرف از آنها نشانگر زبانهای عربیّ است، و از بیست و هشت حرف، بیست و دو حرف، نشانگر زبانهای سریانی و عبریّ است.
و از میان آنها پنج حرف در سائر زبانهای عجم در مناطق مختلف، زبانها، متفرّق و پراکنده است، و اینها پنج حرف هستند که از بیست و هشت حرف جدا شدهاند، که در نتیجه حروف سی و سه حرف شد، و این پنج حرف، به دلائلی است که بیش از آنچه گفتیم جایز نیست ذکر شود. سپس حروف را بعد از احصاء نمودن و شمردن آنها «فعل» خود نمود، مثل این آیه شریفه: (کُنْ فَیَکُونُ (1)موجود شو، او نیز موجود شد.) «کُنْ» صفت و خلقت خدا است، و آنچه که از آن ایجاد میشود، مصنوع و مخلوق است، اوّلین خلقت خداوند عزّ و جلّ ابداع است. بدون وزن و حرکت است، مسموع نیست، رنگ ندارد، قابل حسّ نیست. دومین مخلوق، حروف هستند که وزن و رنگ ندارند، قابل شنیدن و وصف کردن هستند ولی قابل دیدن نیستند. سومین مخلوق چیزی است از همه انواع محسوس ملموس، قابل چشیدن و قابل دیدن است، و خداوند تبارک
1) یس: آیهٔ 82.
و تعالی قبل از ابداع بوده است، زیرا قبل از خداوند عزّ و جلّ و همراه او چیز دیگری نبوده است، و ابداع قبل از حروف بوده است و حروف چیز دیگری غیر از خود را نشان نمیدهند. مأمون سؤال کرد: چطور غیر از خود چیز دیگری را نشان نمیدهند؟
حضرت فرمودند: زیرا، خداوند تبارک و تعالی آنها را برای معنی کنار هم جمع میکند، وقتی چند حرف از آنها را مثلاً چهار حرف یا پنج یا شش یا بیشتر یا کمتر را در کنار هم قرار میدهد، برای معنایی است محدث و جدید که قبلاً نبوده است، عمران پرسید: ما چگونه میتوانیم این مطلب را (بهتر) بفهمیم؟
حضرت فرمودند: توضیح این مطلب چنین است که وقتی مقصود تو از این حروف، خود آنها باشد نه چیز دیگری، آنها را جدا جدا ذکر میکنی و میگوئی: ا، ب، ت، ث، ج، ح، خ تا آخر. در این صورت معنایی غیر از خود این حروف در آنها نمییابی، امّا وقتی آنها را کنار هم بگذاری و اسم و صفت برای معنی مورد نظر خود بسازی، نشانگر معنی و موصوف خود خواهند بود، آیا فهمیدی؟ گفت: بله.
و بدان که صفت نمیتواند بدون موصوف باشد و نیز اسم بدون معنی، و حدّ بدون محدود نخواهد بود، و صفات و اسماء همگی دالّ بر کمال و وجود هستند، و به مانند حدود، مثل تربیع (چهارتایی نمودن)، تثلیث (سهتایی نمودن)، و تسدیس (ششتایی نمودن)، دلالتی بر احاطه و فراگیری ندارند، زیرا معرفت خداوند به وسیله صفات و اسماء درک میشود و با حدّ قرار دادن توسّط طول و عرض، قلّت و کثرت، رنگ و وزن و نظائر آنها درک نمیشود، و هیچ چیز از این مذکورات، در مورد خداوند جلّ و تقدّس مصداق ندارد تا مخلوقات بتوانند با شناخت خود، او را (توسّط این حدود) بشناسند.
و این مطلب، بالضّروره، از گفتهها و دلائل ما ثابت میشود، لکن صفات خدا، دالّ بر خداوند هستند. و او با اسماء خویش درک میگردد، و با وجود مخلوقات بر وجود او استدلال میتوان کرد، به گونهای که انسان طالب (حقیقت) نیازی به دیدن با چشم یا شنیدن با گوش و لمس با دست و احاطه کردن با جان و دل نخواهد داشت. و اگر صفات و اسماءش نشانگر او نبود، و علم مخلوق معنای او را درک نمیکرد، مخلوق، أسماء و صفات او را میپرستید، نه معنای او را، و اگر غیر از آن بود، معبود یکتا غیر از «اللَّه» بود، زیرا اسماء و صفات غیر از او هستند، آیا فهمیدی؟ گفت: بله، بیشتر توضیح بدهید.
حضرت فرمودند: مبادا سخنان جاهلان گمراه و کوردل را بر زبان آری، همان کسانی که گمان دارند که خداوند برای ثواب و عقاب، در آخرت حضور دارد ولی در دنیا برای اطاعت و امیدواری بندگان، حضور ندارد. و حال آنکه اگر قرار بود حضور خداوند برای او مایه نقص و شکستگی باشد، در آخرت هم حضور نمیداشت. ولی این افرادی که چنین پنداری دارند، به سرگردانی دچار گشتهاند و ندانسته، نسبت به حقّ کور و کر گشتهاند و این آیه شریفه، به این مطلب اشاره دارد:
(وَ مَنْ کانَ فِی هذِةِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً (1))
«و هر کس در این جهان کور باشد، در آخرت نیز کور است و گمراهتر.»
منظور از کوری در این آیه، کوری از حقائق است، و عاقلان میدانند که استدلال بر آن جهان ممکن نیست جز با آنچه در این جهان است، و هر کس به خواهد با آراء خویش و از پیش خود، به آن عالم گردد و آن را درک نماید، با این کار فقطّ از درک آن حقائق فاصله میگیرد. زیرا خداوند، علم آن را نزد کسانی قرار داده است، که عاقلاند و عالم، و اهل فهم میباشند. عمران گفت: برای من بگوئید آیا «ابداع» مخلوق است یا غیر مخلوق؟
حضرت فرمودند: خلقی است ساکن که با سکون درک نمیشود، و بدین جهت مخلوق است که: شئیای است پدید آمده و محدث، و خداوند است که او را ایجاد نموده و پدید آورده، و در نتیجه او «مخلوق» شده است. و به عبارت دیگر، خداوند است و مخلوقاتش، و چیز سومی در این میان نیست. آنچه را خداوند خلق نماید، از مخلوق بودن سر باز نمیزند، و خلق خداوند یا ساکن است یا متحرّک، یا مختلف یا یکسان، یا معلوم است یا مشتبه، و هر آنچه، حدّ پذیرد، مخلوق خداوند عزّ و جلّ است.
و بدان هر آنچه که حواست آن را ایجاد کند، معنائی است که با حواسّ قابل درک است، و هر حسیّ، نشانگر همان چیزی است که خداوند در ادراکش برایش قرار داده است، و فهم از قلب سرچشمه میگیرد. و بدان، آن یکتایی که همیشه برپا است بدون هیچ اندازه و حدودی، مخلوقی با اندازه و حدّ (مشخّص) آفرید، و آنچه را که آفرید، دو چیز بود: اندازه و چیز با اندازه و هیچ کدام رنگ و وزن نداشت و قابل چشیدن نبود، و یکی را وسیله ادراک دیگری قرار داد، و آن دو را آن گونه قرار داد که به خودی خود درک شوند و چیزی را به صورت تک، و قائم به خود،
1) إسراء: آیهٔ 72.
نه غیر از خود، نیافرید. چون میخواست راهی برای استدلال بر وجود خویش و اثبات آن، قرار دهد.
خداوند، تک و یکتا است، دوّمی ندارد، که آن دوّمی بخواهد او را برپا نگاه دارد و کمکش کند و یا او را حفظ کند و مصون بدارد. ولی مخلوقات با اذن و خواست خداوند، بعضی بعض دیگر را حفظ میکنند و نگاه میدارند، مردم در این مسأله با یک دیگر اختلاف کردند، تا آنجا که به سرگردانی و حیرت افتادند، و با استفاده از تاریکی، در صدد رهائی از تاریکی برآمدند، چون خداوند را با اوصاف خودشان وصف کردند (و در نتیجه به جای هدایت یافتن و به منزل مقصود رسیدن، به گمراهی افتادند) و از حقّ دور شدند. و اگر خداوند را با صفات خود خدا و مخلوقات را نیز باصفات خودشان وصف میکردند، به صواب سخن گفته بودند و دچار اختلاف نمیگشتند. ولی از آنجا که به دنبال چیزی رفتند که در آن سرگردان میشدند، در آن گرفتار آمدند و خداوند هر آن کس را که بخواهد به راه راست هدایت میفرماید. عمران گفت: سرورم شهادت میدهم که او همان گونه است که وصفش نمودی، ولی سؤال دیگری برایم باقی مانده است.
حضرت فرمودند: سؤال کن، عمران پرسید: (خداوند) حکیم در چه چیزی قرار دارد؟ و آیا چیزی او را احاطه نموده است؟ و آیا از چیزی (یا جایی) نه چیزی دیگر (یا جای دیگر) تغییر مکان میدهد؟ یا نیازی به چیزی دارد؟ حضرت فرمودند: این مطلب از پیچیدهترین نکاتی است که مورد سؤال مردم میباشد، و کسانی که دچار کاستی در عقل و فقدان علم (یا فهم) هستند آن را نمیفهمند، و در مقابل، عقلای منصف از درک آن عاجز نیستند، پس خوب در جواب من دقّت کن و آن را بفهم ای عمران!
امّا نکته اوّل آن: اگر (خداوند) مخلوقات را به خاطر نیاز به آنان خلق کرده بود، جائز بود که بگوئیم به سمت مخلوقاتش تغییر مکان میدهد چون نیاز به آنها دارد، ولی او چیزی را از روی نیاز خلق نکرده است و همیشه ثابت بوده است نه در چیزی و نه بر روی چیزی، إلّا اینکه مخلوقات یک دیگر را نگاه میدارند و برخی در برخی دیگر داخل شده و برخی از برخی دیگر خارج میشوند، و خداوند متعال با قدرت خود تمام اینها را نگاه میدارد، و نه در چیزی داخل میشود، و نه از چیزی خارج میگردد، و نه نگاهداری آنها او را خسته و ناتوان میسازد، و نه از نگاهداری آنها عاجز است، و هیچ یک از مخلوقات چگونگی این امر را نمیداند، مگر خود خداوند و آن کسانی که خود، آنها را بر این امر مطّلع ساخته باشد، که عبارتند از: پیامبران الهی و خواصّ و آشنایان به اسرار او، حافظان و نگاهبانان شریعت او، دستور او در یک چشم برهم
زدن بلکه زودتر به اجرا در میآید. هر آنچه را اراده فرماید، فقطّ به او میگوید: موجود شو، و آن شیء نیز به خواست و اراده الهی موجود میشود، و هیچ چیز از مخلوقاتش از چیز دیگری به او نزدیکتر نیست و هیچ چیز نیز از چیز دیگر از او دورتر نیست، آیا فهمیدی عمران!؟ گفت: بله سرورم، فهمیدم، و گواهی میدهم که خداوند تعالی همانگونه است که توضیح دادی و به یکتایی وصفش نمودی، و گواهی میدهم که محمّد بنده اوست که به نور هدایت و دین حقّ مبعوث شده است، آنگاه رو به قبله، به سجده افتاده و اسلام آورد.
حسن بن محمّد نوفلیّ میگوید: وقتی سایر متکلّمین، عمران صابی را چنین دیدند- با آنکه بسیار سرسخت بود و تا به حال کسی در بحث بر او غلبه نکرده بود- هیچکس به حضرت رضا علیه السلام نزدیک نشد، و دیگر از حضرت سؤالی نکردند، کم کم مغرب در آمده و مأمون و حضرت رضا علیه السلام برخاستند و به داخل رفتند، و مردم نیز متفرّق شدند، من نیز با عدّهای از دوستان و هم مسلکان خودمان، نشسته بودیم که محمّد بن جعفر مرا احضار کرد، به نزد او رفتم، گفت: ای نوفلیّ دیدی دوستت چه کرد؟ به خدا قسم، گمان نداشتم که علیّ بن موسی الرضا علیه السلام توان غور و غوص در چنین مسائلی را داشته باشد، او را اینگونه نمیشناختیم که در مدینه از «کلام» صحبت کند یا علماء «کلام» بر او گرد آیند.
من گفتم: ولی حُجّاج نزد او میآمدند و مسائل مختلفی در مورد حلال و حرام از او سؤال میکردند و جواب میگرفتند و گاهی افرادی نزد حضرت آمده با ایشان بحث و مناظره میکردند، محمّد بن جعفر گفت: ای ابو محمّد! میترسم این مرد بر او حسد ورزد و او را مسموم نماید، یا بلائی سر او بیاورد، به او بگو از این کارها دست بردارد، گفتم: از من نخواهد پذیرفت، آن مرد میخواست او را امتحان نماید تا بفهمد آیا از علوم پدرانش:چیزی میداند یا خیر؟ محمّد بن جعفر به من گفت: به او بگو: عمویت به علل مختلفی از این موضوع خوشش نمیآید و دوست دارد از این کارها دست برداری.
وقتی به منزل حضرت بازگشتم، پیام عمویشان محمّد بن جعفر را رساندم و کلمات او را به آن حضرت گفتم، امام تبسّمی کرده فرمودند: خدا عمویم را حفظ کند، او را خوب میشناسم، چرا از این موضوع ناراحت است؟ بعد فرمودند: ای غلام! نزد عمران صابی برو و او را نزد من بیاور، گفتم: فدایت شوم، من میدانم او کجاست، او نزد یکی از برادران شیعی است، حضرت فرمودند: عیبی ندارد، مرکبی به او بدهید تا سوار شود.
من به نزد عمران رفتم و او را آوردم، حضرت به او خوش آمد گفتند و لباسی طلبیدند و بر او پوشاندند و مرکبی به او دادند و ده هزار دینار خواستند و به عنوان هدیّه به او دادند، عرض کردم: فدایت شوم مثل جدّتان امیرالمؤمنین علیه السلام رفتار کردید، حضرت فرمود: اینگونه دوست داریم، سپس دستور شام دادند و مرا سمت راست و عمران را سمت چپ خود نشاندند، بعد از شام به عمران فرمودند: به منزل برگرد و فردا اوّل وقت نزد ما بیا تا از غذای مدینه به تو بدهیم. بعد از این قضیّه، متکلّمین از گروههای مختلف نزد عمران میآمدند و او سخنان و ادلّه آنان را جواب داده، باطل میکرد، تا اینکه بالأخره از او کناره گرفتند، و مأمون ده هزار درهم به او هدیه داد و فضل نیز به او اموالی بخشید و مرکبی به او داد و حضرت رضا علیه السلام او را مأمور صدقات بلخ نمودند و از این راه به منافع زیادی دست یافت.(1)
یکی دیگر از مناظراتی که مأمون در مرو ترتیب داد مناظره امام رضا علیه السلام با سلیمان مروزی میباشد. شیخ صدوق رحمة الله آن را در کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام » از حسن بن محمّد نوفلیّ نقل کرده است و مینویسد:
سلیمان مروزیّ متکلّم خراسان بر مأمون وارد شد، مأمون او را احترام بسیار نمود و به او هدایایی داد و گفت: پسر عمویم علیّ بن موسی الرّضا [علیهما السلام] از حجاز نزد من آمده است و علم کلام و متکلّمین را دوست دارد، لذا مانعی ندارد که روز ترویه برای مناظره با او نزد ما بیایی، سلیمان گفت: یا امیرالمؤمنین! دوست ندارم در مجلس شما، و در حضور بنیهاشم از چنین کسی سؤالاتی کنم، چرا که در مقابل دیگران در بحث با من شکست میخورد، و نیز صحیح نیست که با او زیاد بحث و جدل کنم، مأمون گفت: من فقطّ به این دلیل که قدرت تو را در بحث و مناظره میدانستم به دنبالت فرستادم و تنها خواسته من این است که او را فقطّ در یک مورد مجاب کنی و ادلّه او را ردّ نمائی.
سلیمان گفت: بسیار خوب، من و او را با هم روبرو کن و ما را به هم واگذار و خود شاهد باش. مأمون کسی را نزد حضرت فرستاد و گفت: شخصی از اهل مرو که در مباحث کلامی در خراسان تک است و برابر ندارد نزد ما آمده است، اگر برای شما مانعی ندارد، نزد ما بیائید،
1) عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص314.
حضرت برای وضوء برخاستند و به ما فرمودند: شما زودتر بروید، عمران صابی هم با ما بود، حرکت کردیم و به در اطاق مأمون رسیدیم، یاسر و خالد دستم را گرفتند و مرا وارد کردند، وقتی سلام کردم مأمون گفت: برادرم ابو الحسن کجاست؟ خداوند متعال او را حفظ فرماید،
گفتم: وقتی ما میآمدیم مشغول پوشیدن لباس بودند، دستور دادند ما زودتر بیاییم، سپس گفتم: یا امیرالمؤمنین! عمران، ارادتمند شما نیز در بیرون خانه است، گفت: عمران کیست؟ گفتم: صابی، که توسّط شما مسلمان شد، گفت: داخل شود، عمران داخل شد و مأمون به او خوش آمد گفته او را در محلّ مناسب جای داد، سپس گفت: ای عمران! نمردی تا بالأخره از بنیهاشم شدی! عمران گفت: سپاس خداوندی را که مرا توسّط شما تشرّف عنایت فرمود، ای امیر، مأمون گفت: ای عمران! این سلیمان مروزی متکلّم خراسان است، عمران گفت: ای امیرالمؤمنین! او گمان میکند در خراسان از نظر بحث و مناظره تک است و «بداء» را نیز منکر است، مأمون گفت: چرا با او مناظره نمیکنی؟ عمران گفت: این امر بستگی به خود او دارد، در این هنگام امام رضا علیه السلام وارد شدند و فرمودند: درباره چه صحبت میکردید؟ عمران گفت: یابن رسول اللَّه! این شخص سلیمان مروزی است، سلیمان (به عمران) گفت: آیا گفته ابو الحسن را درباره بداء قبول داری؟ عمران گفت: بله، به شرط اینکه دلیلی ارائه بدهند تا بتوانم بر امثال خودم در بحث پیروز شوم.
مأمون گفت: یا ابا الحسن! درباره آنچه اینان در آن بحث و مشاجره میکنند چه نظری دارید؟ حضرت فرمودند: ای سلیمان! چطور «بداء» را قبول نداری؟ و حال آنکه خداوند میفرماید:
(أَ وَ لا یَذْکُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیْئاً (1))
«آیا انسان نمی بیند که ما او را در گذشته آفریدیم و او هیچ نبود.»
و نیز میفرماید:
(وَ هُوَ الَّذِی یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ (2))
«و او همان کسی است که خلقت را آغاز میکند (یا خلقت مخلوقات را آغاز میکند) سپس آن را (یا آنان را) باز میگرداند.»
و نیز فرموده است:
(بَدِیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (1))
«پدید آورنده آسمانها و زمین [از هیچ]»
و همچنین فرموده:
(یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ ما یَشاءُ (2))
«هر آنچه بخواهد در خلقت میافزاید.»
و میفرماید:
(بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِینٍ (3))
«خلقت انسان را از گل آغاز نمود.»
و میفرماید:
(وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ (4))
«و دیگران به انتظار امر خدا گذارده شدهاند، یا آنان را عذاب میکند یا بر آنان لطف میکند و توبه آنها را میپذیرد.»
و نیز فرموده است:
(وَ ما یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِی کِتابٍ (5))
«هیچکس پیر و سالخورده نمیشود و نیز عمر هیچکس کم نمیگردد مگر اینکه در کتابی ثبت و ضبط است.»
باری سلیمان گفت: آیا در این باره، از پدران خود، روایت به شما رسیده است؟ حضرت فرمودند: بله، از حضرت صادق علیه السلام این روایت برایم نقل شده است که ایشان فرمودند:
«إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمَیْنِ، عِلْماً مَخْزُوناً مَکْنُوناً لاَ یَعْلَمُهُ إِلاَّ هُوَ، مِنْ ذَلِکَ یَکُونُ اَلْبَدَاءُ، وَ عِلْماً عَلَّمَهُ مَلاَئِکَتَهُ وَ رُسُلَهُ، فَالْعُلَمَاءُ مِنْ أَهْلِ بَیْتِ نَبِیِّنا یَعْلَمُونَهُ.»
(خداوند دو علم دارد، علمی مخزون و مکنون و پنهان، که کسی به جز خودش از آن علم آگاهی ندارد، و بداء از آن علم نشأت میگیرد، و علمی که به ملائکه و پیامبرانش تعلیم فرموده است و علماء اهل بیت پیامبر ما نیز از آن آگاه هستند.)
سلیمان گفت: دوست دارم این مطلب را از کتاب خداوند برای من ارائه دهید، حضرت فرمودند: خداوند به پیامبرش میفرماید:
(فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَما أَنْتَ بِمَلُومٍ (1))
«از آنان اعراض کن، مورد ملامت واقع نخواهی شد.»
خداوند در ابتدا میخواست آنان را هلاک کند، سپس تصمیمش عوض شد و فرمود:
(وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْری تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ (2))
«تذکّر بده، زیرا تذکّر دادن برای مؤمنین نافع است.»
سلیمان گفت: باز هم به فرمائید فدایتان شوم! حضرت فرمودند: پدرم از پدرانشان علیهم السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کردهاند که: خداوند عزّ و جلّ به یکی از پیامبرانش وحی فرمود: که به فلان پادشاه خبر بده که در فلان موقع او را قبض روح خواهم کرد! آن پیامبر نزد پادشاه رفت و او را از آن موضوع مطّلع کرد، پادشاه بعد از شنیدن این خبر به دعا و تضرّع پرداخت به نحویکه از روی تخت خود به زمین افتاد، او از خداوند چنین درخواست کرد: خداوندا! به من مهلت بده تا فرزندم جوان شود و کارم را انجام دهد.
خداوند به آن پیامبر وحی فرمود که: نزد پادشاه برو و به او اطّلاع بده که مرگ او را به تأخیر انداختم و پانزده سال به عمر او اضافه کردم، آن پیامبر عرض کرد: خدایا! تو خود میدانی که من
تا به حال دروغ نگفتهام، خداوند عزّ و جلّ به او وحی فرمود: تو بندهای هستی مأمور، این مطلب را به او ابلاغ کن، خداوند درباره کارهایش مورد سؤال واقع نمیشود.(1)
آنگاه حضرت رو به سلیمان نموده، فرمودند: گمان میکنم در این موضوع، همانند یهودیان فکر میکنی!؟ سلیمان گفت: از چنین چیزی به خدا پناه میبرم، مگر یهودیان چه میگویند؟ حضرت فرمودند: یهودیان میگویند:
(یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ (2))
«دست خدا بسته است.»
1) لازم است در اینجا توضیح داده شود که «بداء» بمعنی از عزم برگشتن و یا پشیمان شدن از کاری که قصد انجام آن را داشته است میباشد و باید دانست که نسبت دادن آن بر خداوند روا نیست، چون ذات باری تعالی را محلّ حوادث دانستن است، و این خود نوعی کفر است، و بدین معنی همه بزرگان شیعه منع کردهاند و آن را جایز نمی دانند، زیرا این از خصائص ممکنات است نه واجب الوجود، و ممکن نیست بگوئیم خداوند تصمیم بر کاری گرفته بوده و بعد صرف نظر کرده و تقدیر خود را تغییر داده است، مثلا عزم بر فلان کار را داشت و بعد سببی پیدا شده و از آن عزم برگشته است، و بدائی که شیعه بدان قائل است این چنین چیزی نیست! و بزرگان عالم تشیّع همه تصریح به بطلان چنین کلامی کردهاند، از جمله ایشان شیخ طوسیّ میباشد که در عدّه الاصول و تفسیر تبیان، و استادش سیّد مرتضی در «الذّریعة إلی اصول الشّریعة» و علّامه حلّی در نهایه الاصول در مقصد هشتم فصل اوّل بحث چهارم گفته است: «نسخ بر خداوند جایز است، زیرا که حکم او تابع مصالح است- تا آنجا که گوید: «و البداء لا یجوز علیه تعالی لأنّه دلّ علی الجهل أو علی القبیح و هما محالان فی حقّه تعالی»، و نظیر آن در تفسیر مجمع البیان و تفسیر ابو الفتوح رازیّ در چندین مورد ذکر شده که از جمله آنها در مجلّد اوّل ابو الفتوح ص 4 و 286 (طبع در 13 مجلّد). و اینکه پارهای گفتهاند: «مراد از «بداء» آنست که خداوند حکمی کرده و میدانسته که در صورت پیدایش سببی آن را تغییر خواهد داد، این معنی با نسخ سازگار است نه با «بداء» و نیز اینکه گفتهاند: «دو حکم در باره یک موضوع با دو شرط مختلف جایز است، و تناقض ندارد، مثلا خداوند حکم کرده که عمر شخصی کوتاه باشد، و اگر صدقه داد، یا صله رحم کرد عمرش طولانی باشد، این اشکالی ندارد» این درست نیست، زیرا اراده و مشیّت و تقدیر و قضاء جایی به کار میرود که شرطش حاصل میشود، نه در آنجا که خداوند میداند که آن نخواهد شد، و آنچه در اخبار آمده که «بدا للَّه کذا» معنیش این نیست که رأی خداوند تغییر کرد و از مشیّت و یا تقدیرش برگشت، بلکه مانند غصب و رضا و أسف که به خدا نسبت میدهیم است مثل آیه «فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا» و آیه «نَسُوا اللَّهَ فَنَسِیَهُمْ»، و آیه «کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنْسی» و امثال این آیات که معنی آن معامله کردن خدا است با آنان معامله ناراضی و معامله کسی که فراموششان کرده، یا معامله اندوهگین، یا معامله پشیمان، نه آنکه العیاذ باللَّه خداوند در واقع این صفات را پیدا کرده باشد مثل «وَ مَکَرُوا مَکْراً وَ مَکَرْنا» که نتیجه دادن مکر آنها است نه فعل مکر که نسبتش بر خداوند قبیح است، و علّامه مجلسی نیز لفظ «بداء» را چون در روایات آمده است تأدّبا حفظ کرده ولی معنی را بنظیر آنچه تحریر شد تأویل مینماید». (برگرفته از حاشیه کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام » در ذیل این روایت که اقتباسی از پاورقیهای مرحوم شعرانیّ بر شرح کافی ملّا صالح مازندرانیّ). بنابراین میتوان گفت بداء بیان کردن حکم چیزی بعد از آنکه خداوند آن را مخفی کرده بوده، میباشد.
2) مائده: آیهٔ 64.
منظورشان این است که خداوند از کار خود فارغ شده و دست کشیده است و دیگر چیزی ایجاد نمیکند، خداوند هم در جواب میفرماید:
(غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا (1))
«دست آنان بسته باد، و لعنت شدند به خاطر گفتههایشان.»
و نیز عدّهای از پدرم موسی بن جعفر علیهما السلام درباره «بداء» سؤال کردند، پدرم فرمودند: چطور مردم بداء را منکر هستند، و همچنین اینکه خداوند امر عدّهای را برای تصمیم در مورد آنان به تأخیر بیندازد، منکر هستند؟ سلیمان گفت: پس آیه:
(إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِ (2))
«ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم.»
در رابطه با چه موضوعی نازل شده است؟ حضرت فرمودند:ای سلیمان! در شب قدر، خداوند مقدّرات امسال تا سال آینده را، از مرگ و زندگی، خیر و شر و رزق و روزی، همه را مقدّر میفرماید، آنچه را در آن شب مقدّر نماید، محتوم و قطعی است. سلیمان گفت: حال فهمیدم، قربان شما گردم، باز هم بفرمائید.
حضرت فرمودند: ای سلیمان! بعضی از امور، در نزد خداوند است و منوط و موکول به اراده اوست، آنچه را به خواهد جلو میاندازد و آنچه را بخواهد به تأخیر میاندازد، و آنچه را به خواهد محو میکند، ای سلیمان! علیّ علیه السلام میفرمود:
«الْعِلْمُ عِلْمَانِ، فَعِلْمٌ عَلَّمَهُ اللَّهُ مَلَائِكَتَهُ وَ رُسُلَهُ، فَمَا عَلَّمَهُ مَلَائِكَتَهُ وَ رُسُلَهُ، فَإِنَّهُ يَكُونُ، وَ لَا يُكَذِّبُ نَفْسَهُ وَ لَا مَلَائِكَتَهُ وَ لَا رُسُلَهُ، وَ عِلْمٌ عِنْدَهُ مَخْزُونٌ لَمْ يُطْلِعْ عَلَيْهِ أَحَداً مِنْ خَلْقِهِ، يُقَدِّمُ مِنْهُ مَا يَشَاءُ وَ يُؤَخِّرُ مِنْهُ مَا يَشَاءُ وَ يَمْحُو ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ مَا يَشَاء.»
(علم (خدا) دو نوع است، علمی که خداوند به ملائکه و پیامبرانش آموخته است، که آنچه را که به ملائکه و پیامبرانش آموخته باشد، انجام خواهد شد و به خود و ملائکه و پیامبرانش خلاف
نمیکند، و علمی دیگر که در نزد خود اوست و مخزون میباشد و احدی از خلق را بر آن آگاه نساخته است، از ناحیه آن علم است که آنچه را بخواهد جلو میاندازد و هر چه را بخواهد به تأخیر میاندازد، و آنچه را بخواهد محو میکند و آنچه را بخواهد ثبت مینماید.)
سلیمان به مأمون گفت: یا امیرالمؤمنین! از امروز به بعد به خواست خدا، بداء را انکار نخواهم کرد، و آن را دروغ نخواهم پنداشت. مأمون گفت: هر چه میخواهی از ابو الحسن سؤال کن، ولی به این شرط که خوب گوش بدهی و انصاف را رعایت کنی! سلیمان خطاب به حضرت علیه السلام عرض کرد: ای آقا! اجازه میدهید سؤال کنم؟ امام فرمودند: هر چه میخواهی سؤال کن، او گفت: نظر شما درباره کسی که اراده را همچون «حیّ»، «سمیع»، «بصیر» و «قدیر» اسم و صفت بداند چیست؟ حضرت فرمودند: شما میگوئید: اشیاء پدید آمدهاند و با یک دیگر تفاوت دارند، چون او خواسته و اراده کرده است ولی نمیگوئید: آنها پدید آمدهاند و با یکدیگر تفاوت دارند چون او سمیع و بصیر است، این دلیلی است بر اینکه آنها مثل «سمیع» و «بصیر» و «قدیر» نیستند، سلیمان گفت: او از اوّل و ازل مرید بوده است (یعنی متّصف به صفت اراده بوده است).
حضرت فرمودند: ای سلیمان! آیا ارادهاش چیزی است غیر از او؟ گفت: بله، حضرت فرمودند: پس در این صورت چیزی غیر از خود او را از ازل با او همراه دانستهای! سلیمان گفت: نه، چیزی را با او همراه نمیدانم، امام فرمودند: آیا اراده حادث است؟ سلیمان گفت: نه، حادث هم نیست، در اینجا مأمون بر او بانگ زد و گفت: آیا با چنین کسی مکابره میکنی و جواب «سربالا» میدهی؟ انصاف را از دست نده، آیا نمیبینی که در اطرافت اهل نظر و بحث، نشستهاند؟
سپس گفت: یا ابا الحسن! بحث کلام را با او ادامه بده، او عالم خراسان است! حضرت مجدّداً سؤال خود را از او پرسیده و فرمودند: اراده حادث است ای سلیمان! چون چیزی که ازلی نبود قطعاً حادث است، و اگر حادث نبود، ازلی است، سلیمان گفت: ارادهاش از خود اوست کما اینکه سمع و بصر و علم او از خود اوست، حضرت فرمودند: آیا خود را اراده کرده است؟ گفت: نه، حضرت فرمودند: پس «مرید» (اراده کننده) مثل سمیع و بصیر نیست، سلیمان گفت: خود را اراده کرده، همانطور که صدای خود را میشنود و خود را میبیند و به خود آگاه است، حضرت فرمودند: «خود را اراده کرده» یعنی چه؟ یعنی آیا خواسته که چیزی باشد؟ خواسته که زنده یا سمیع یا بصیر یا قدیر باشد؟ گفت: بله، حضرت فرمودند: آیا با اراده خود اینگونه شده است؟
سلیمان گفت: نه، حضرت فرمودند: پس اینکه میگویی: اراده کرده تا حیّ، سمیع و بصیر باشد معنایی ندارد، چون حیات، سمع و بصر او به اراده او نبوده است، سلیمان گفت: چرا، با اراده خودش بوده است، در اینجا، مأمون و اطرافیان خندیدند، و حضرت رضا علیه السلام نیز خندیدند و فرمودند: بر متکلّم خراسان سخت نگیرید و او را اذیت نکنید، سپس فرمودند: ای سلیمان! بنا بر اعتقاد شما: خداوند از حالتی به حالت دیگر تغییر کرده است و این هم از جمله چیزهایی است که خداوند را نمیتوان به آن وصف کرد، سلیمان ساکت در جای خود باقی ماند.
سپس حضرت رضا علیه السلام به او فرمودند: ای سلیمان! سؤالی از تو دارم، سلیمان گفت: بفرمایید قربان شما گردم، حضرت فرمودند: بگو ببینم، آیا تو و دوستانت بر اساس آنچه میدانید و میفهمید با مردم بحث کلامی میکنید یا بر اساس آنچه نمیدانید و نمی فهمید؟ گفت: البتّه بر اساس آنچه میدانیم و میفهمیم، حضرت فرمودند: آنچه مردم میدانند و قبول دارند این است که: اراده کننده، غیر از خود اراده است، و نیز اراده کننده قبل از اراده موجود بوده است، و فاعل غیر از مفعول است، و این مطالب گفته شما را که میگوئید: اراده و اراده کننده یک چیز هستند، باطل میکند، سلیمان گفت: قربان شما گردم، این مطلب بر اساس فهم و دانستههای مردم نیست.
امام فرمودند: پس بدون اینکه معرفت و اطّلاعی داشته باشید، ادّعای علم میکنید و میگوئید: اراده نیز مانند سمع و بصر است، و لذا این اعتقاد شما بر اساس عقل و علم نیست، سلیمان جوابی نداشت که مطرح کند. سپس حضرت فرمودند: ای سلیمان! آیا خداوند به تمام آنچه را که در بهشت و دوزخ است، علم دارد؟ سلیمان گفت: بله، حضرت فرمودند: آیا آنچه را که خداوند میداند که در آینده ایجاد خواهد شد، ایجاد خواهد شد؟
گفت: بله، حضرت فرمودند: حال، اگر موجود شد بگونهای که دیگر چیزی باقی نماند، آیا باز هم خداوند میتواند چیزهای دیگری به آنها بیفزاید یا صرف نظر میکند؟ سلیمان گفت: اضافه میکند، حضرت فرمود: بنا بر گفته تو- که خداوند اضافه میکند-، چیزی به آنها اضافه کرده است که خود نمیدانسته ایجاد خواهد شد (چون فرض بر این بود که تمام آنچه را خدا به وجود آنان در آینده علم داشته، موجود شده است و دیگر چیزی باقی نیست). سلیمان گفت: قربان شما گردم، اضافهها غایت و نهایت ندارند.
حضرت فرمودند: پس، از نظر شما علم خداوند به آنچه در آنها (یعنی بهشت و دوزخ) قرار خواهد گرفت، احاطه ندارد، چون نهایتی برای آن قابل تصوّر نیست و اگر علم او به آنچه در
آنها خواهد بود احاطه نداشته باشد، آنچه را که در آنها خواهد بود، قبل از وجودشان، نخواهد دانست، خداوند از چنین گفتهها و عقائدی منزّه و بالاتر است. سلیمان گفت: من که گفتم خداوند به آنها علم ندارد از این رو بود که آنها نهایتی ندارند و خود خداوند آنها را به جاودانگی وصف فرموده است و لذا ما نخواستیم پایانی برای آنها قرار دهیم.
حضرت فرمودند: علم خداوند به آنها باعث نمیشود آنها متناهی باشند، زیرا چه بسا خداوند به آنها علم دارد سپس بر آنها میافزاید و افزودهها را از آنها قطع نمینماید، و خداوند نیز خود چنین فرموده است:
(کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها لِیَذُوقُوا الْعَذابَ (1))
«هر وقت که پوستهای آنها میپخت، پوستهای جدیدی غیر از پوستهای قدیم، جایگزین آنها میکردیم تا عذاب را بچشند.»
و نیز در مورد بهشتیان فرموده است:
(عَطاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ (2))
«عطائی بیپایان.»
و نیز فرموده است:
(وَ فاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ (3))
«و میوههای فراوان، لا ینقطع و همیشگی، بدون اینکه کسی از خوردن آنها مانع شود.»
پس خداوند عزّ و جلّ این زیادیها را میداند و آن را از آنان دریغ نمینماید، آیا آنچه اهل بهشت میخورند و میآشامند خداوند چیزی جایگزین آن نمیکند؟ گفت: چرا، حضرت فرمود: آیا حال که به جای آن خوردنیها و نوشیدنیها که مصرف شده، چیز جدیدی جایگزین فرموده، آیا عطاء خود را قطع کرده است؟ سلیمان گفت: نه، حضرت فرمودند: پس همچنین است هر آنچه در بهشت باشد و مصرف شود و چیز دیگری را جای آن قرار دهد، این جایگزین شدهها از
اهل بهشت منقطع نشده است و نخواهد شد. سلیمان گفت: خوب، اضافات را از آنها دریغ میکند و چیز اضافی به آنان نمیدهد.
حضرت فرمودند: در این صورت آنچه در بهشت و جهنّم است از بین خواهد رفت و تمام خواهد شد، و این مطلب- ای سلیمان- بر خلاف کتاب خدا و ضدّ خلود و جاودانگی است، زیرا خداوند میفرماید:
(لَهُمْ ما یَشاؤُنَ فِیها وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ (1))
«برای آنان هر آنچه بخواهند در آن (بهشت) موجود است و نزد ما نیز زیادی و اضافی هست.»
و نیز خداوند میفرماید:
(عَطاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ (2))
(که عطایی ابدی و نامقطوع است.)
و نیز خداوند در آیه دیگری فرموده است:
(وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِینَ (3))
«آنان از آنجا، بیرون رانده نمیشوند.»
و در آیه دیگری میفرماید:
(خالِدِینَ فِیها أَبَداً (4))
«برای همیشه در آن مکان جاودانه هستند.»
و نیز فرموده است:
(وَ فاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ*لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ (5))
«و ميوه هاى فراوان*که هیچ وقت منقطع نشود و هیچکس بهشتیان را از آن میوهها منع نکند.»
سلیمان جوابی نداشت. سپس حضرت فرمودند: ای سلیمان! بگو آیا اراده فعل است یا غیر فعل؟ گفت: بله فعل است، امام فرمودند: پس محدث (حادث) است زیرا افعال محدث هستند، سلیمان گفت: فعل نیست، حضرت فرمودند: پس چیز دیگری از ازل با خدا بوده است، سلیمان گفت: اراده همان انشاء و ایجاد است، حضرت فرمودند: ای سلیمان! این سخن، همان چیزی است که بر ضرار (1)و هم مسلکانش عیب گرفتهاید که میگویند: آنچه خداوند در آسمان و زمین، یا دریا و خشکی خلق کرده، از سگ و خوک و میمون و انسان و چهارپایان و غیره، جمله اراده خدا هستند و اراده خدا زنده میشود و میمیرد، راه میرود و میخورد، میآشامد، ازدواج میکند، تولید مثل میکند، ظلم میکند، کارهای زشت انجام میدهد، کافر میشود و مشرک میگردد، و ما از این گفتهها بریء هستیم و با آن دشمنی میکنیم و این حدّ آن است. سلیمان گفت: «اراده» مثل سمع و بصر و علم است، حضرت فرمودند: دوباره به حرف اوّل خود بازگشتی! بگو بدانم آیا سمع و بصر و علم، مصنوع هستند؟ سلیمان گفت: نه، امام فرمودند: پس چطور اراده را نفی میکنید و میگوئید: اراده نکرده است و گاهی میگوئید: اراده کرده است؟ و حال آنکه خود میگوئید: «اراده»، ساخته و مفعول خداوند نیست، سلیمان گفت: این مثل این است که میگوئیم: گاهی میداند و گاهی نمیداند.
حضرت فرمودند: این دو یکسان نیستند، زیرا نفی معلوم، نفی علم نیست و حال آنکه نفی مراد (اراده شده)، نفی وجود «اراده» است، زیرا اگر چیزی اراده نشود در واقع ارادهای وجود نداشته است، ولی گاه میشود که علم وجود دارد ولی معلوم وجود ندارد مثل بصر (بینایی) چه بسا انسان بینا است ولی شیء دیدنی وجود ندارد و علم وجود دارد ولی معلوم وجود ندارد. سلیمان گفت: خوب، اراده مصنوع است، حضرت فرمودند: پس محدث است و مانند سمع و بصر نیست، زیرا سمع و بصر مصنوع نیستند و این یکی مصنوع است، سلیمان گفت: اراده صفتی از صفات خداوند است که از ازل بوده است، امام فرمودند: پس انسان هم باید ازلی باشد چون صفت او ازلی سلیمان گفت: نه، زیرا او آن صفت را نساخته است.
حضرت فرمودند: ای خراسانی! چقدر اشتباه میکنی! آیا با اراده و گفته او، اشیاء ایجاد نمیشود؟ سلیمان گفت: نه، حضرت فرمود: پس اگر نه با اراده و مشیّت و دستور خدا است و نه
1) ضرار بن عمرو، القاضی: معتزلی بوده و عقاید فاسدی داشته است (لسان المیزان)
مستقیماً اشیاء را خلق میکند، پس این موجودات چگونه ایجاد شدهاند؟ خداوند برتر و والاتر از اینها است. سلیمان جوابی نداد. حضرت فرمودند: در مورد این آیه شریفه:
(وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَةً أَمَرْنا مُتْرَفِیها فَفَسَقُوا فِیها (1))
«هر گاه اراده کنیم که شهر و سرزمینی را نابود سازیم به مترفین آن دیار دستوری میدهیم و آنان در آنجا به فسق و فجور میپردازند.»
آیا منظور از اراده کردن خداوند در این آیه، این است که خداوند اراده را ایجاد میکند؟ گفت: بله، حضرت فرمودند: پس اگر اراده را ایجاد میکند، این گفته تو که میگوئی: اراده همان خداست و یا جزئی از اوست، باطل خواهد بود. زیرا خدا، خود را ایجاد نمیکند، و از حالت فعلی خود تغییر نمینماید، خداوند والاتر از این است. سلیمان گفت: منظور خداوند این نیست که ارادهای ایجاد میکند.
حضرت فرمودند: پس منظورش چیست؟ گفت، منظورش این است که کاری انجام میدهد، حضرت فرمودند: وای بر تو! چقدر این مطلب را تکرار میکنی؟ من که گفتم اراده محدث است، زیرا فعل و ایجاد شیء محدّث است، سلیمان گفت: پس اصلاً معنایی ندارد، حضرت فرمودند: پس از نظر شما، خدا خود را وصف کرده، و اراده را وصف خود قرار داده، ارادهای که معنی ندارد، پس اگر اراده نه معنای ازلی داشته باشد و نه معنای حادث، این حرف شما که میگوئید: خداوند از ازل اراده میکرده است، باطل خواهد بود، سلیمان گفت: منظورم این است که اراده یکی از افعال ازلی خداوند است، حضرت فرمودند: آیا نمیدانی چیزی که ازلی است نمیتواند در آن واحد هم مصنوع باشد هم محدّث و هم قدیم و ازلی؟ سلیمان جوابی نداد. سپس امام رضا علیه السلام فرمودند: عیبی ندارد، سؤالت را تمام کن، سلیمان گفت: آیا اراده صفتی از صفات خداست؟ حضرت فرمودند: چقدر این مطلب را برای من تکرار میکنی؟ صفتش محدث است یا ازلی؟ سلیمان گفت: محدث است.
حضرت فرمودند: پس اراده محدث است، اگر چه از صفات ازلی و ذاتی خداوند باشد؟ پس خداوند چیزی اراده نکرده است، حضرت فرمودند: چیزی که ازلی باشد مفعول و مصنوع نخواهد بود. سلیمان گفت: اشیاء عین اراده نیستند، (همانطور که ضرار میگوید) و خداوند چیزی اراده
1) اسراء: آیهٔ 16.
نکرده است، حضرت فرمودند: وسوسه میکنی، آیا چیزی را که آفرینش و ساخت آن را اراده نکرده، آفریده است؟ این حالت، حالت کسی است که نمیداند چه میکند، خداوند از این سخن منزّه و برتر است. سلیمان گفت: آقا! من که عرض کردم، اراده مثل سمع و بصر و علم است. مأمون گفت: وای بر تو ای سلیمان! چقدر این حرف غلط را تکرار میکنی؟! این سخن را قطع کن و به سراغ مطلب دیگری برو چون نمیتوانی جواب دیگری بدهی.
حضرت فرمودند: رهایش کن ای امیرالمؤمنین! صحبتش را قطع نکن، چون آن را دلیل حقّانیّت خود قلمداد میکند، ادامه بده سلیمان، گفت: عرض کردم که اراده مثل سمع و بصر و علم است، حضرت فرمودند: عیبی ندارد، بگو ببینم آیا اراده یک معنی دارد یا دارای معانی مختلف است؟ سلیمان گفت: یک معنی دارد.
حضرت فرمودند: پس آیا معنای تمام ارادهها یک چیز است؟ سلیمان گفت: بله، حضرت فرمودند: پس اگر معنای تمام ارادهها یک چیز باشد، باید اراده قیام، همان اراده قعود باشد، و اراده زندگی نیز همان اراده مرگ، اگر اراده خداوند یک چیز باشد، هیچ کدام از مرادهای خدا بر دیگری تقدّم نخواهد داشت و هیچ یک با آن دیگری تفاوت نخواهد کرد، و همگی یک چیز خواهند بود، سلیمان گفت: معناها با هم متفاوتند.
حضرت فرمودند: خوب، حالا بگو، آیا مرید همان اراده است یا چیز دیگری است؟ سلیمان گفت: او، همان اراده است، حضرت فرمودند: پس از نظر شما، مرید باید مختلف باشد، چون او همان اراده است، سلیمان گفت: سرورم! اراده همان مرید نیست، حضرت فرمودند: پس اراده حادث است و گر نه لازم میآید که چیز دیگری همراه خداوند باشد، این مطلب را خوب بفهم، و باز سؤالت را ادامه بده. سلیمان (در حالیکه گوئی سخن خود را پس گرفته بود) گفت: نه، بلکه اسمی است از اسماء خدا، حضرت فرمودند: آیا خود چنین نامی بر خویش نهاده است؟ سلیمان گفت: نه او چنین نامی بر خود نگذاشته است.
حضرت فرمودند: پس تو حقّ نداری نامی بر او بگذاری که او خود با چنین نامی خود را نخوانده است، سلیمان گفت: ولی او خودش، خویش را مرید وصف کرده است، حضرت فرمودند: او که خود را مرید وصف نموده است معنایش این نیست که خواسته بگوید: او اراده است، و یا اینکه اراده نامی از نامهای او است، سلیمان گفت: چون ارادهاش عین علم اوست. حضرت فرمودند: ای نادان! اگر خداوند به چیزی عالم است آیا معنایش این است که آن را اراده کرده است؟! سلیمان گفت: بله البتّه، حضرت فرمودند: حال، اگر آن را اراده نکند آیا بدین معنی
است که بدان علم و آگاهی ندارد؟! سلیمان گفت: بله البتّه، حضرت فرمودند: از کجا چنین سخنی میگویی؟ و چه دلیلی داری بر اینکه اراده خدا عین علم او است؟ و حال آنکه گاه میشود خدا چیزی را میداند ولی ابداً آن را اراده نمیکند، از جمله این آیه شریفه:
(وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ (1))
«اگر بخواهیم، آنچه را بر تو وحی نمودهایم خواهیم برد.»
و خداوند میداند چگونه آن را ببرد، ولی هرگز این کار را نخواهد کرد، سلیمان گفت: زیرا خدا از کار فارغ شده و دست از کار کشیده و بر آنچه مقدّر فرموده چیزی نخواهد افزود. حضرت فرمودند: این سخن یهود است، اگر حرف شما درست باشد پس چگونه خداوند میفرماید:
(ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ (2))
«مرا بخوانید تا خواستههای شما را اجابت کنم.»
سلیمان گفت: منظورش این است که او بر این کار تواناست. حضرت فرمودند: آیا وعدهای میدهد که به آن وفا نخواهد کرد؟! پس چطور فرموده است:
(یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ ما یَشاءُ (3))
«هر آنچه بخواهد در خلقت اضافه مینماید.»
و نیز فرموده است:
(یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ (4))
«خداوند هر آنچه را بخواهد محو میکند و هر آنچه را بخواهد ثابت مینماید، و امّ الکتاب در نزد اوست.»
حال، از کارها فارغ شده است؟! سلیمان جوابی نداشت. حضرت فرمودند: آیا خداوند میداند که انسانی موجود خواهد شد و حال آنکه اراده نکرده است که ابداً انسانی خلق کند؟ و
آیا خداوند میداند که انسانی امروز میمیرد و حال آنکه اراده نکرده است که امروز بمیرد؟ سلیمان گفت: بله، حضرت فرمودند: پس آیا آنچه را که اراده کرده میداند که موجود خواهد شد؟ یا آنچه را که اراده نکرده؟ سلیمان گفت: میداند که هر دو موجود خواهند شد.
حضرت فرمودند: در این صورت او میداند که یک انسان در آن واحد هم زنده است هم مرده، هم ایستاده است هم نشسته، هم نابینا است و هم بینا، و این محال است. سلیمان گفت: قربان شما گردم، او میداند که یکی از آن دو موجود خواهد شد. حضرت فرمودند: عیبی ندارد، حال کدامیک موجود میشوند، آنچه را اراده کرده یا آنچه را اراده نکرده است؟! سلیمان گفت: آنچه را اراده کرده است.
حضرت رضا علیه السلام و مأمون و علمای حاضر در مجلس خندیدند، حضرت فرمودند: اشتباه کردی و گفته اوّل خودت را رها کردی، در اوّل گفته بودی که: او میداند که انسانی امروز خواهد مرد و حال آنکه او اراده نکرده است که امروز بمیرد و مخلوقاتی را خلق میکند و حال آنکه خودش نمیخواهد آنان را خلق کند. پس وقتیکه از نظر شما جایز نیست که علم به آنچه که اراده نکرده تعلّق گیرد پس فقطّ آنچه را اراده کرده میداند. سلیمان گفت: حرف من این است که: اراده نه خداست و نه غیر خدا. حضرت فرمودند: ای جاهل! وقتی میگویی: خدا نیست در واقع قبول کردهای که غیر خداست، و وقتی میگویی: اراده خدا نیست، در واقع قبول کردهای که او خدا است، سلیمان پرسید: آیا خداوند میداند چگونه چیزی را خلق کند؟
حضرت فرمودند: بله، سلیمان گفت: معنی این حرف این است که [از ازل] آن چیز وجود داشته است. حضرت فرمودند: حرف محالی میزنی، زیرا چه بسا کسی بنّائی بلد است ولی خانهای نمیسازد، یا خیّاطی بلد است ولی خیّاطی نمیکند، یا ساختن چیزی را بلد است ولی هرگز آن را نمیسازد، سپس حضرت فرمودند: آیا خدا خودش میداند که واحد است و چیزی به همراهش نیست؟ گفت: بله، حضرت فرمودند: آیا این مطلب، چیزی را به همراه خدا ثابت میکند؟ [ یعنی اگر خدا بداند که چیزی به همراهش نیست، پس اول باید به «چیز» (شیء) علم داشته باشد و طبق عقیده سلیمان علم به شیء مستلزم وجود آن شیء است، پس خداوند میداند که یکتاست و چیزی با او نیست، ولی در عین حال چیزی با او هست!] سلیمان گفت: نمیداند که واحد است و چیزی با او نیست، حضرت فرمودند: آیا تو این را میدانی؟ گفت: بله.
حضرت فرمودند: پس تو از خداوند داناتری! سلیمان گفت: اصلاً، این موضوع محال است، حضرت فرمودند: از نظر تو محال است که خداوند واحد باشد و چیزی با او نباشد و سمیع و
بصیر و حکیم و علیم و قادر باشد؟ گفت: بله، حضرت فرمودند: پس خداوند چگونه خود خبر داده است که واحد است، زنده است، سمیع و بصیر است، حکیم، قادر، علیم و خبیر است؟ در حالیکه (طبق گفته تو) خودش این مطالب را نمیداند؟ سخن تو ردّ سخن خود و تکذیب آن است، خداوند از این سخن منزّه است. سپس حضرت ادامه دادند: پس چگونه میخواهد چیزی را که نمیشناسد و ساختنش را بلد نیست، بسازد؟ صانعی که قبل از ساختن یک چیز، نمیداند که چگونه باید آن را بسازد، در واقع حیران است و سرگردان، و خداوند از این موضوع منزّه است و والاتر. سلیمان گفت: اراده همان قدرت است، حضرت فرمودند: خداوند عزّ و جلّ بر آنچه اراده نکند هم قادر است، و این مطلب قطعی است چون خداوند فرموده:
(وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ (1))
«اگر بخواهیم، آنچه را بر تو وحی کردهایم، خواهیم برد.»
و اگر اراده همان قدرت می بود، خداوند اراده کرده بود که آن را ببرد، چرا که قدرت بر این کار را داشت، سلیمان در جواب درماند. مأمون گفت: ای سلیمان! او عالمترین هاشمی است و سپس حاضرین مجلس را ترک کردند.
شیخ صدوق رحمة الله میگوید: مأمون علمای فرق و مذاهب مختلف خارج از صراط مستقیم را از حرصی که بر مقام علمی حضرت رضا علیه السلام داشت آن افرادی که میشناخت و یا شنیده بود از هر کجای عالم دعوت میکرد که با آن حضرت به مباحثه پردازند تا امام را محکوم و مجاب سازند و بر ایشان در بحث چیره شوند تا آتش حسدش خاموش شود و بدین وسیله بتواند شهرت علمی ایشان را لکهدار نماید، ولی هیچ کس از علمای آن فرقهها با آن جناب به بحث نپرداخت جز اینکه به مقام بلند علمی او اعتراف نمود و دلائل آن حضرت او را ملزم و مجاب کرد. زیرا خداوند عالم دریغ مینمود فردی بر ایشان برتری جوید، و نور خدا را تمام میکند و حجّت خود را یاری میدهد و این چنین خداوند وعده داده که:
(إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا (2))
«ما البتّه یاری مینماییم فرستادگان خود را و کسانی که ایمان آوردهاند در زندگی این جهان.»
و مرادش از کسانی که ایمان آوردهاند ائمّه هداه هستند و پیروان با معرفت آنان و آن کسانی که از ایشان اخذ حجّت نمودهاند، علیه مخالفین ایشان تا در این جهان هستند، و همچنین رفتار میکند با آنان در عالم دیگر، و خداوند هرگز خلف وعده نخواهد کرد.(1)
شیخ اقدم اقدس صدوق رحمة الله از ابو الصّلت هروی نقل کرده است: آنگاه که مأمون علمای فرق مختلف اسلامی و نیز علمای یهود، نصاری، مجوس، صابئین و سایر اهل علم و کلام را نزد حضرت رضا علیه السلام گرد آورد، و هر کس از جای برخاسته و سخنی گفت از حضرت جواب قاطعی گرفت و ساکت ماند که گوئی سنگ در دهانش گذاردهاند. (در آخر کار) علیّ بن محمّد بن جهم برخاست و گفت: یابن رسول اللَّه! آیا شما قائل به عصمت انبیاء علیهم السلام هستید؟ حضرت فرمودند: بله قائلم، وی گفت: پس در مورد این آیات چه میگوئید:
(وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی (2))
«آدم پروردگار خود را نافرمانی کرد و به بیراهه رفت.»
(وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ (3))
«و یونس که با خشم قوم خود را ترک کرد و مطمئن بود که ما بر او سخت نخواهیم گرفت.»
و دربارهٔ حضرت یوسف علیه السلام :
(وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها (4))
«زلیخا قصد یوسف کرد و یوسف نیز قصد او.»
و در باره حضرت داوود علیه السلام :
(وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ (1))
«داود فهمید که ما او را آزمایش کردهایم.»
و نیز درباره حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم :
(وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدِیهِ (2))
«در خود چیزی پنهان میکنی که خدا آن را آشکار خواهد کرد.»
امام فرمودند: ای وای! بیچاره علیّ (بن جهم)! از خدا به ترس و زشتیها را به انبیاء خدا نسبت نده! و کتاب خدا را با رأی خودت تأویل و تفسیر نکن، خداوند فرموده است:
(وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ (3))
«تأویل آن را، جز خدا و راسخون در علم نمیدانند.»
و امّا آیه شریفه (وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی)در مورد آدم علیه السلام : خداوند عزّ و جل حضرت آدم علیه السلام را به عنوان حجّت خود بر روی زمین و جانشین در شهرها آفرید و او را برای بهشت نیافریده بود، و این عمل آدم در بهشت واقع شد نه در روی زمین، و عصمت در زمین لازم است تا اندازهها و میزانهای امر خدا (یا تقدیرات امر خدا) به اتمام برسد، و آنگاه که به زمین آورده شد و حجّت و خلیفه گردید معصوم شد، طبق این آیه:
(إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ (4))
«خداوند، آدم، نوح، آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ را بر عالمیان برگزید.»
و امّا آیه شریفه: (وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ)« ظنّ » در اینجا به معنی «یقین» است، نه صرف گمان، پس «لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ» یعنی (روزیاش را بر او تنگ نمیکنیم) نه به [معنی بر او توانا نیستیم]، آیا این آیه را نشنیدهای:
(وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ (1))
«وقتی خدا انسان را بیازماید پس روزیاش را تنگ کند.»
«فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ» یعنی روزیاش را بر او تنگ کند، و اگر یونس گمان کرده بود که خدا بر او توانایی ندارد، قطعاً کافر شده بود.
و اما آیهٔ دربارهٔ حضرت یوسف علیه السلام : (وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها)زلیخا قصد گناه کرد، و یوسف از ناراحتی تصمیمی گرفت که اگر زلیخا او را مجبور کند، او را بکشد، این بود که خداوند او را از ارتکاب قتل و عمل منافی عفّت دور کرد، و این آیه:
(کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ (2))
«این چنین عمل کردیم تا سوء و فحشاء را از او دور کنیم.»
اشاره به همین مطلب دارد و سوء یعنی قتل و فحشاء یعنی زنا. و امّا در مورد داوود علیه السلام، کسانیکه طرف شما هستند، در اینباره چه میگویند؟ علیّ بن جهم گفت: میگویند: داوود علیه السلام در محرابش مشغول نماز بود که ابلیس به شکل پرندهای بسیار زیبا در مقابلش ظاهر شد، داوود نماز خود را شکست و برخاست تا پرنده را بگیرد، پرنده به حیاط رفت، داوود هم به دنبالش از اطاق خارج شد، پرنده به پشت بام پرید، داوود هم در طلب پرنده به پشت بام رفت، پرنده از آنجا به داخل حیاط اوریا بن حنّان پرید، داوود با نگاه خود پرنده را دنبال کرد و در این حال چشمش به همسر اوریا که مشغول غسل بود افتاد و به او علاقمند شد، از طرفی، قبلاً اوریا را به جنگ فرستاده بود. داوود به فرمانده لشکر نامهای نوشت که اوریا را جلوتر از تابوت عهد به فرست، فرمانده نیز چنین کرد، اوریا بر مشرکین پیروز شد و این مطلب بر داوود خیلی گران آمد، لذا مجدّداً نامهای نوشت و دستور داد تا اوریا را جلوتر از تابوت به فرستند، فرمانده نیز این بار اوریا را جلوتر فرستاد و اوریا کشته شد و داوود با همسر او ازدواج کرد.
راوی میگوید: حضرت با دست بر پیشانی خود زدند و فرمودند: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»! شما پیامبری از پیامبران خدا را به تهاون و سبک شمردن درباره نماز نسبت دادید به گونهای که میگوئید: نماز را رها کرده به دنبال پرندهای رفت، سپس او را به فاحشه (عمل منافی عفّت) و
قتل نسبت دادید، او گفت: یاابن رسول اللَّه! پس خطای داوود چه بوده است [که به جهت آن استغفار کرد]؟
امام علیه السلام فرمودند: ای بینوا!! داوود گمان کرد که خداوند کسی را داناتر از او خلق نکرده است، لذا خداوند دو فرشته را به سوی او فرستاد و آنان از دیوار محراب بالا رفته و در مقابل داوود حاضر گشتند و گفتند:
(خَصْمانِ بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْضٍ فَاحْکُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلی سَواءِ الصِّراطِ* إِنَّ هذا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَهً وَ لِیَ نَعْجَهٌ واحِدَهٌ فَقالَ أَکْفِلْنِیها وَ عَزَّنِی فِی الْخِطابِ (1))
«ما دو نفر با هم اختلاف داریم و یکی از ما بر دیگری ظلم کرده است، به حقّ بین ما حکم کن و خلاف حقّ نگو و ما را به راه درست راهنمائی کن، این برادر من است، نود و نه گوسفند دارد و من فقطّ یک گوسفند دارم، و با این حال به من گفته است: آن یکی را هم به من بسپار و در این بحث و گفتگو من حریف او نشدم.»
داوود علیه السلام عجله کرد و بر علیه «مدّعی علیه» حکم داده، و چنین گفت:
(لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤالِ نَعْجَتِکَ إِلی نِعاجِهِ (2))
«با این درخواست به تو ظلم کرده است.»
و از «مدّعی» بیّنهای (دلیل و شاهدی) نطلبید (و حال آنکه قاضی باید از شخص مدّعی، دلیل و شاهد به خواهد) و حتّی به «مدّعی علیه» هم نگفت: تو چه میگویی؟ این خطاء، خطای راه و رسم داوری بود، نه آن خطایی که شما معتقد هستید، آیا نشنیدهای که خداوند میفرماید:
(يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَىٰ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ۚ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ (3))
«ای داوود، ما تو را در روی زمین مقام خلافت دادیم، پس میان خلق خدا به حق حکم کن و هرگز هوای نفس را پیروی نکن که تو را از راه خدا گمراه سازد و آنان که از راه خدا گمراه شوند چون روز حساب و قیامت را فراموش کردهاند به عذاب سخت معذّب خواهند شد.»
او سؤال کرد: پس قضیّه او با اوریا چه بوده است؟ حضرت فرمودند: در دوران حضرت داوود علیه السلام حکم خدا چنین بود که هرگاه زنی شوهرش میمرد یا کشته میشد، بعد از او هرگز ازدواج نمیکرد، و اوّلین کسی که خداوند برایش مباح کرد که با زنی که شوهرش کشته شده ازدواج کند، داوود علیه السلام بود، آن حضرت هم پس از کشته شدن اوریا و تمام شدن عدّه همسرش، با آن زن ازدواج کرد، و این همان چیزی است که در مورد اوریا بر مردم گران آمد. و امّا حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و این آیه که میفرماید:
(وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَی النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ (1))
«در دل خویش چیزی را پنهان میکنی که خدا آن را آشکار خواهد کرد و از مردم میترسی و حال آنکه خداوند سزاوارتر است که از او بترسی.»
خداوند اسامی همسران آن حضرت در دنیا و همسرانش در آخرت را به آن حضرت اطّلاع داد، و نیز اعلام کرد که آنان «امّ المؤمنین» هستند، یکی از آنان، زینب دختر جحش بود که در آن ایّام همسر زید بن حارثه بود، حضرت نام او را در دل نهان فرمود و آشکار نکرد تا مبادا منافقین بگویند: او زن شوهرداری را یکی از همسران خود میداند، و حضرت از این گفته احتمالی ترسیدند، لذا خداوند فرمود: (تَخْشَی النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ)یعنی در دل از این گفته بیم داری، و خداوند عزّ و جلّ هیچ زوجی را خود عقد نکرده است جز آدم علیه السلام و حوّا علیها السلام، و حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و زینب، که این آیه قرآن هم به همین عقد اشاره دارد:
(فَلَمَّا قَضی زَیْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناکَها (2))
«و آنگاه که زید کام خویش از او برگرفت [و طلاقش داد]، او را به عقد تو در آوردیم.»
و نیز علیّ و فاطمه علیهما السلام را. راوی گوید: علیّ بن محمّد بن جهم گریست و گفت: یابن رسول اللَّه! من توبه میکنم از اینکه از این به بعد در باره انبیاء خدا:به غیر از آنچه شما گفتید سخنی بگویم.(1)
در روایت دیگری شیخ صدوق رحمة الله از علیّ بن محمّد بن جهم نقل کرده است: به مجلس مأمون وارد شدم، حضرت رضا علیه السلام نیز آنجا بودند، مأمون از حضرت سؤال کرد، یا ابن رسول اللَّه! آیا شما نمیگوئید که انبیاء علیهم السلام معصوم هستند؟ حضرت فرمودند: بله، عرض کرد: پس معنی این آیه چیست:
(وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی (2))
«آدم پروردگار خود را نافرمانی کرد و به بیراهه رفت.»
حضرت فرمودند: خداوند تبارک و تعالی به حضرت آدم علیه السلام فرمود:
(اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلا مِنْها رَغَداً حَیْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِةِ الشَّجَرَةَ (3))
«خود و همسرت در بهشت ساکن شوید و از رزق و روزی فراوان آن و از هر جای آن که خواستید به خورید و به این درخت نزدیک نشوید.»
و به درخت گندم اشاره فرمود:
(فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمِینَ (4))
«که از ظالمین خواهید شد.»
و خداوند به آنان نفرمود: از این درخت و سایر درختهای از این نوع، نخورید، آن دو نیز به آن درخت نزدیک نشدند و از آن نخوردند، بلکه بعد از وسوسه شیطان از درخت دیگری خوردند، و شیطان به آنان چنین گفت:
(ما نَهاکُما رَبُّکُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ (1))
«پروردگار شما، شما را از این درخت نهی نکرده است.»
و فقطّ شما را از نزدیک شدن به غیر آن نهی کرده، و شما را از خوردن آن نهی نکرده است مگر به این خاطر که فرشته نشوید یا جاودانه و همیشگی نگردید و برای آنان قسم خورد که من خیر خواه شما هستم، و آدم و حوّاء تا قبل از آن کسی را ندیده بودند که به دروغ به خدا قسم یاد کند.
(فَدَلَّاهُما بِغُرُورٍ (2))
«آنها را فریب داد.»
آنها نیز با اطمینان به قسم او از درخت خوردند، و این قضیّه، قبل از نبوّت آدم اتّفاق افتاد، و این گناه هم گناه کبیره نبود که آدم مستحقّ عذاب جهنّم شود، بلکه از جمله گناهان صغیرهای (3)بود که خدا آنها را میبخشد. و این قبیل گناهان، بر انبیاء نیز جائز است، ولی وقتی خداوند او را برگزید و پیغمبر نمود، معصوم شد و هیچ گناهی، چه صغیره، و چه کبیره، مرتکب نشد، خداوند میفرماید:
(وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی *ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَیْهِ وَ هَدی (4))
«آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و به بیراهه رفت *سپس خداوند او را برگزید و توبهاش را پذیرفت و او را هدایت نمود.»
1) اعراف: آیهٔ 20.
2) اعراف: آیهٔ 22.
3) تعبیر گناه صغیره در این روایت مسامحه میباشد و مقصود این است که آن حضرت، مرتکب ترک أولی شدند که در بهشت از آدم علیه السلام صادر شد. چرا که گناه در بهشت وجود ندارد، و گناه از اعمال این دنیا میباشد. پس آدم علیه السلام مرتکب ترک اولی گردید یعنی به جای آنکه آدم به کار خوبتر عمل نماید مرتکب کار خوب گردید.
4) طه: آیهٔ 122و121.
و نیز خداوند در آیه دیگری میفرماید:
(إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ (1))
«خداوند، آدم، نوح، آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ را بر عالمیان برگزید.»
مأمون گفت: پس معنی این آیه چیست؟
(فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً جَعَلاً لَهُ شُرَکاءَ فِیما آتاهُما (2))
«وقتی خداوند فرزند صالح (یا سالم) به آنان داد، ایشان شریکهائی برای خدا، در مورد این فرزند قائل شدند.»
حضرت فرمودند: حوّاء برای آدم پانصد شکم زائید، در هر مرتبه، یک پسر و یک دختر، و آدم علیه السلام و حوّاء علیها السلام با خداوند عهد کردند که اگر فرزند سالمی خداوند به آنان بدهد، شاکر باشند. و وقتی خداوند نسلی صحیح و سالم، بدون هیچگونه مریضی و آفتی به آنان داد، فرزندانشان آنچه خدا به آنان داده بود را شریک خداوند قرار دادند، و خداوند را مانند پدر و مادرشان شکر نکردند و خداوند میفرماید:
(فَتَعالَی اللَّهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ (3))
«خداوند برتر و بیزار از شرک آنها است.»
مأمون گفت: گواهی میدهم که شما حقّاً فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستید، حال این آیه را توضیح دهید:
(فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأی کَوْکَباً قالَ هذا رَبِّی (4))
«وقتی شب او را فرا گرفت، ستارهای دید گفت: این پروردگار من است.»
حضرت فرمودند: ابراهیم علیه السلام در میان سه گروه واقع شده بود، گروهی که (ستاره) زهره را میپرستیدند، گروهی که ماه را ستایش میکردند و گروهی نیز خورشید را، و این در زمانی بود که
از مخفیگاه خود در زیر زمین که او را نهان داشته بودند خارج شد، وقتی شب او را فرا گرفت و زهره را دید از روی انکار گفت: آیا این پروردگار من است؟ وقتی ستاره غروب کرد، گفت: من غروب کنندهها را دوست ندارم، زیرا افول و غروب از صفات پدیدهها است نه از صفات موجود قدیم و ازلی، و وقتی ماه را در آسمان دید، با حالت انکار گفت: آیا این پروردگار من است؟ وقتی غروب کرد، گفت: اگر پروردگارم مرا هدایت نکند گمراه خواهم شد. و منظورش این بود که اگر پروردگارم هدایتم نمیکرد گمراه شده بودم، فردا صبح خورشید را دید و باز از روی انکار گفت: آیا این پروردگار من است؟ این از ماه و زهره بزرگتر است، وقتی خورشید هم غروب کرد به آن سه گروه رو کرده و گفت:
(یا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ* إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ (1))
«ای مردم من از آنچه شما آنها را شریک خدا قرار میدهید، دور و برکنار هستم.* من وجه خود را به سوی کسی که آسمانها و زمین را آفریده، برمیگردانم، از باطل به سوی حقّ میروم و مشرک نیستم.»
و ابراهیم علیه السلام با این گفتههای خود، خواست برای آنان بطلان دینشان را روشن کند و برایشان ثابت کند که عبادت کردن چیزهایی که مثل زهره و ماه و خورشید هستند صحیح نیست، بلکه شایسته خالق آنها و خالق آسمان و زمین است و آن دلیلهایی که برای قوم خود میآورد الهام خدا و از دادههای او بود، همانطور که خداوند میفرماید:
(وَ تِلْکَ حُجَّتُنا آتَیْناها إِبْراهِیمَ عَلی قَوْمِهِ (2))
«و آنها ادلّه و حجّتهای ما بود که به ابراهیم دادیم تا در مقابل قوم خود به آنها استدلال کند.»
مأمون گفت: آفرین بر شما! در مورد این آیه توضیح بفرمائید:
(رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلی وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی (3))
«[ابراهیم گفت:] خدایا به من نشان بده که چگونه مردهها را زنده میکنی، خداوند فرمود: آیا ایمان نداری؟ گفت: چرا، ولی به خاطر اینکه قلبم آرام گیرد.»
حضرت فرمودند: خداوند به ابراهیم علیه السلام وحی فرمود: من از میان بندگانم برای خود دوستی انتخاب خواهم کرد که حتّی اگر از من بخواهد مردهها را زنده کنم، این کار را برای او خواهم کرد، ابراهیم به دلش الهام شد که او، آن دوست و خلیل است. لذا گفت: خدایا به من نشان بده که چگونه مردهها را زنده میکنی، خداوند فرمود: آیا ایمان نداری؟ گفت: چرا، ولی به خاطر اینکه قلبم آرام گیرد، یعنی نسبت به خلیل بودن خودم مطمئن شوم، خداوند فرمود:
(فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَىٰ كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا ۚ وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (1))
«چهار پرنده بگیر، آنها را تکه تکه کن، سپس بر هر کوهی، بخشی از آنها را قرار ده آنگاه آنها را بخوان فوری خود را به تو میرسانند و بدان خداوند عزیز و حکیم است.»
ابراهیم نیز، یک کرکس، یک طاووس، یک مرغابی و یک خروس گرفت، و آنها را تکه تکه کرد و اجزاء آنها را با هم در آمیخت و سپس هر بخشی از این اجزاء مخلوط شده را بر هر کوهی از ده کوه اطراف قرار داد و آنگاه منقار آنها را به دست گرفت و آنها را با نامشان صدا زد و مقداری دانه و آب نزد خود قرار داد. آن اجزاء به سوی یک دیگر پرواز کردند، و بدنها کامل شد، و هر بدنی به سراغ گردن و سر خود رفت و به آنها پیوست. سپس ابراهیم منقار آنها را آزاد کرد، و آنها پرواز کردند، و سپس فرود آمدند و از آن آب نوشیدند و از آن دانهها برگرفتند و گفتند: ای پیامبر خدا! تو ما را زنده کردی، خدا تو را زنده بدارد. ابراهیم فرمود: بلکه خداوند زنده میکند و میمیراند و اوست که بر همه کار تواناست. مأمون عرض کرد: آفرین بر شما یا ابا الحسن! حال درباره این آیه توضیح دهید:
(فَوَکَزَهُ مُوسی فَقَضی عَلَیْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ (2))
«موسی او را با مشت زد و او مرد، گفت این از کار شیطان است.»
حضرت فرمودند: موسی علیه السلام به یکی از شهرهای فرعون وارد شد در حالیکه بیاطّلاع از ورود او بودند، و این ورود، بین مغرب و عشاء رخ داد، در آن هنگام دید دو مرد با یکدیگر زد و خورد میکنند، یکی از گروه موسی علیه السلام و دیگری از دشمنان او بود، آنکه هم گروه و هم مسلک موسی علیه السلام بود، از موسی علیه السلام بر علیه دیگری که دشمن او بود، کمک خواست. موسی علیه السلام هم به حکم خدا درباره دشمن حکم کرد و با مشت او را زد و او مرد. و موسی پس از این کار گفت: این عمل کار شیطان است، منظورش زد و خوردی بود که بین آن دو مرد رخ داده بود، نه کشتن آن مرد توسّط موسی علیه السلام، او یعنی شیطان، دشمنی است گمراه کننده و آشکار. مأمون عرض کرد: پس معنی این گفته موسی علیه السلام چیست؟:
(رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی (1))
«خداوندا! من به خودم ظلم کردم، مرا بیامرز.»
حضرت فرمود: منظورش این است که من با وارد شدن به این شهر، خود را در شرایطی قرار دادم که نمیبایست در آن شرایط قرار میدادم، «فَاغْفِرْ لِی» یعنی مرا از دشمنانت بپوشان تا به من دست نیابند و مرا نکشند، خداوند نیز او را آمرزید (و یا طبق آنچه در اینجا آمده، او را پوشانید) زیرا که او ستر کننده و (آمرزنده و) مهربان است. موسی علیه السلام گفت: خداوندا! به شکرانه این نعمت، یعنی بازوئی که به من دادی به گونهای که با یک مشت مردی را از پای در آوردم هرگز کمککار مجرمین نخواهم بود، بلکه با این نیرو در راه تو مجاهده و کوشش خواهم کرد تا تو راضی شوی.
فردا صبح، موسی علیه السلام در شهر ترسان و مراقب بود که دید دوباره همان کسی که دیروز او را به یاری طلبیده بود، بر علیه شخص دیگری، از او کمک میخواهد. موسی علیه السلام فرمود: تو جدّا آدم اهل شرّی هستی، دیروز با یکی نزاع میکردی و امروز با دیگری! ادبت خواهم کرد. ولی همینکه موسی علیه السلام خواست هم مسلک خود را بزند، او گفت: ای موسی! آیا میخواهی همانطور که دیروز یک نفر را کشتی، مرا هم بکشی! تو میخواهی جبّار باشی و در صدد آن نیستی که جزء مصلحین باشی! مأمون گفت: خداوند از طرف انبیائش، به شما جزای خیر دهد یا ابا الحسن! معنی این آیه چیست؟:
1) قصص: آیهٔ 16.
(فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّینَ (1))
«[موسی به فرعون گفت:] من که آن کار را (یعنی قتل) را مرتکب شدم، در آن موقع ضالّ (گم شده یا گمراه) بودم.»
حضرت فرمودند: وقتی موسی علیه السلام [از مدین] نزد فرعون برگشت، فرعون گفت:
(وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتِی فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْکافِرِینَ (2))
«آن کار را مرتکب شدی و نسبت به من و خوبیهای من ناسپاس بودی.»
حضرت موسی علیه السلام گفت: من آن کار را در موقعی انجام دادم که راه را گم کرده و اشتباهاً به آن شهر در آمده بودم و وقتی از شما ترسیدم فرار کردم و پروردگارم به من حکمت بخشید و مرا از جمله پیامبران قرار داد. (حضرت رضا در ادامه افزودند) خداوند عزّ و جلّ به حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نیز میفرماید:
(أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآوی (3))
«آیا تو را یتیم نیافت و برایت سرپناه و سرپرست قرار داد.»
یعنی تو را تنها نیافت و مردم را به سوی تو سوق داد؟
(وَ وَجَدَکَ ضَالًّا (4))
«و تو را گم شده یافت.»
یعنی در نزد قوم خود، گم شده و ناشناخته بودی، «فهدی» (و هدایت و راهنمایی کرد) یعنی مردم را به شناخت تو، راهنمایی کرد.
(وَ وَجَدَکَ عائِلًا فَأَغْنی (5))
«و تو را فقیر یافت و غنی نمود.»
یعنی دعای تو را مستجاب کرد و به این وسیله تو را غنی نمود. مأمون عرض کرد: آفرین بر شما ای فرزند گرامی رسول خدا! حال بفرمائید: معنی این آیه چیست؟:
(وَ لَمَّا جاءَ مُوسی لِمِیقاتِنا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قالَ لَنْ تَرانِی (1))
«وقتی موسی در وقت و موعدی که معیّن کرده بودیم آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: خدایا، خود را به من نشان بده تا به تو بنگرم.»
چگونه ممکن است موسی کلیم اللَّه علیه السلام نداند که خداوند تبارک و تعالی قابل رؤیت نیست و چنین درخواستی نماید؟
حضرت فرمودند: موسی کلیم اللَّه علیه السلام میدانست که خداوند برتر از این است که با چشم دیده شود لکن وقتی خداوند با او سخن گفت و او را به خود نزدیک کرده، با او نجوا نمود، موسی نزد قوم خود برگشت و به آنان اطّلاع داد که خداوند عزّ و جلّ با او سخن گفته و او را به خود نزدیک کرده و با او نجوا نموده است، در این موقع آنان گفتند:
(لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ (2))
«تو را تصدیق نمیکنیم.»
مگر اینکه، همانطور که تو صدای خدا را شنیدی، ما هم بتوانیم به آن گوش دهیم، و آن مردم، هفتصد هزار نفر بودند، موسی علیه السلام از بین آنان هفتاد هزار نفر برگزید، سپس از بین این هفتاد هزار، هفت هزار نفر را انتخاب کرد، سپس هفتصد تن و در آخر هفتاد نفر از بین آنان را برای زمان و موعدی که خدا معیّن کرده بود، برگزید. و آنان را به کوه سینا آورد و در پائین کوه متوقّف کرد و خود به بالای کوه رفت و از خداوند تبارک و تعالی خواست که با او سخن گوید و سخن خود را به گوش آنان برساند، خداوند متعال هم با او سخن گفت و آنان نیز سخن خدا را از بالا و پائین، چپ و راست، پشت سر و روبرو شنیدند. زیرا خداوند برای آنها صدا را در درخت آفرید و از آن پراکندهاش کرد، به گونهای که آنان صدا را از تمام اطراف شنیدند.
ولی گفتند: قبول نمیکنیم که آنچه شنیدیم کلام خدا باشد مگر اینکه آشکارا خدا را ببینیم، و زمانیکه چنین سخن بزرگی بر زبان راندند و تکبّر و سرکشی نمودند، خداوند عزّ و جلّ
صاعقهای بر آنان فرستاد، و صاعقه آنان را به خاطر ظلمشان از بین برد. حضرت موسی علیه السلام به خداوند عرضه داشت: خداوندا! اگر وقتی نزد بقیّه بنیاسرائیل برگردم ایشان بگویند آنان را بردی و به کشتن دادی، چون دروغ گفته بودی که خدا به نجوا با تو سخن گفته است، من چه جوابی به آنان بدهم؟
لذا، خداوند آنان را زنده کرد و به همراه موسی علیه السلام فرستاد، آنان گفتند: اگر درخواست کنی که خدا، خود را به تو نشان دهد، تا تو به او بنگری، خواستهات را اجابت خواهد کرد، آنگاه تو به ما بگو خدا چگونه است، تا ما او را به بهترین وجه بشناسیم. موسی فرمود: ای مردم! خداوند با چشم دیده نمیشود و اصلا کیفیّت ندارد، بلکه با آیات و نشانههایش شناخته میشود، گفتند: سخن تو را قبول نداریم مگر اینکه از خدا چنین درخواستی کنی. موسی علیه السلام عرضه داشت: خداوندا! تو خود گفتار بنیاسرائیل را شنیدی و تو صلاح آنان را بهتر میدانی، خداوند متعال به موسی علیه السلام وحی کرد که ای موسی! آنچه از تو خواستند، از من بخواه، من تو را به نادانی آنان مؤاخذه نخواهم کرد، در این موقع موسی علیه السلام گفت:
(رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قالَ لَنْ تَرانِی وَ لکِنِ انْظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانِی* فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسی صَعِقاً فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ)
«خدایا خود را به من نشان بده تا به تو بنگرم! گفت: هرگز مرا نخواهی دید ولی به کوه بنگر اگر در جای خود قرار گرفت (و موسی علیه السلام در این وقت از کوه به زیر آمده بود) مرا خواهی دید.* وقتی خداوند با آیهای از آیات خود بر کوه تجلّی کرد، کوه را خرد نمود و موسی بیهوش بر زمین افتاد، وقتی به هوش آمد گفت: تو منزّهی، توبه میکنم و به سوی تو بازمیگردم.»
یعنی از جهل قوم خود، به شناخت و معرفتی که نسبت به تو داشتم، برمیگردم، و من از بین آنان اوّلین مؤمن هستم به اینکه تو دیده نمیشوی. مأمون عرض کرد: آفرین بر شما ای ابا الحسن! حال در مورد این آیه توضیح دهید:
(وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْلا أَنْ رَأی بُرْهانَ رَبِّهِ (1))
1) یوسف: آیهٔ 24.
«آن زن باز در وصل او اصرار و اهتمام کرد و یوسف هم اگر لطف خاص خدا و برهان روشن حقّ را ندیده بود، در وصل آن زن اهتمام میکرد.»
حضرت فرمودند: زلیخا قصد حضرت یوسف علیه السلام کرد، و اگر یوسف علیه السلام برهان پروردگارش را نمیدید، او نیز قصد زلیخا میکرد، لکن او معصوم بود، و معصوم نه قصد گناه میکند و نه مرتکب آن میشود. و پدرم از پدرش حضرت صادق علیه السلام نقل فرمود که آن حضرت چنین فرمودند: (زلیخا) تصمیم گرفت که انجام دهد و (یوسف علیه السلام) تصمیم گرفت که انجام ندهد. مأمون عرض کرد: آفرین بر شما ای ابا الحسن! این آیه را توضیح دهید:
(وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ (1))
«و (یاد آر حال) ذو النون (یعنی یونس) را هنگامیکه (از میان قوم خود) غضبناک بیرون رفت و چنین پنداشت که ما هرگز او را در مضیقه و سختی نمیافکنیم.»
حضرت فرمودند: او یونس بن متّی علیه السلام است که بر قوم خود غضب کرده از بین آنان رفت. و «ظنّ» بدین معنی است که یقین کرد که: «أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ» یعنی ما روزیاش را بر او تنگ نمیکنیم. مثل این آیه شریفه: «وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ (2)و چون او را باز برای آزمودن تنگ روزی کند.» که «قدر علیه» در این آیه نیز به معنی تنگ کردن معیشت است. به هر حال، او در تاریکی و ظلمات، خداوند را خواند، یعنی در تاریکی شب و دریا و شکم ماهی این سخنان را گفت: معبودی جز تو نیست، تو منزّهی و من به خاطر ترک کردن چنین عبادتی که در شکم ماهی امکانش را برایم فراهم ساختی، ظالم و ستمکار هستم، خداوند نیز دعای او را مستجاب کرد و فرمود:
(فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ* لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ (3))
«اگر از تسبیح کنندگان نبود *تا روز رستاخیز در شکم آن ماهی میماند.»
مأمون عرض کرد: آفرین بر شما یا ابا الحسن! لطفاً این آیه را توضیح دهید:
(حَتَّی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا (1))
«زمانیکه پیامبران ناامید شدند و گمان نمودند که به آنان دروغ گفته شده است، یاری و نصرت ما به آنان رسید.»
حضرت فرمودند: یعنی وقتیکه پیامبران از قوم خود ناامید شدند و قوم آنان پیامبرانشان را دروغ پنداشتند، یاری و نصرت ما به پیامبران رسید. مأمون عرض کرد: آفرین بر شما یا ابا الحسن! معنی این آیه چیست:
(لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ (2))
«تا خدا گناه قبل و بعد تو را بپوشاند.»
حضرت فرمودند: از نظر مشرکین مکّه، کسی گناهکارتر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم نبود، زیرا آنان قبل از بعثت، سیصد و شصت بت را میپرستیدند و آنگاه که آن حضرت ایشان را به کلمه مبارکهٔ «لا اله الّا اللَّه» دعوت نمود، این موضوع بر آنان گران آمد و گفتند:
(أَ جَعَلَ الْآلِهَهَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَیْءٌ عُجابٌ* وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلی آلِهَتِکُمْ إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُ* ما سَمِعْنا بِهذا فِی الْمِلَّهِ الْآخِرَهِ إِنْ هذا إِلَّا اخْتِلاقٌ (3))
«آیا به جای خدایان متعدّد یک خدا قرار داده است، این مطلب عجیبی است،* سران آنان به حرکت آمده و گفتند: بروید و بر اعتقاد به خدایان خود استوار بمانید، این چیزی است که از شما (مردم) خواسته میشود، *ما چنین حرفهایی را در بین امّت آخر (یعنی معاصرین یا آنان که قبل از ما بوده اند) نشنیدهایم، این سخن جز دروغ و افتراء چیز دیگری نیست.»
و آن زمانکه خداوند عزّ و جلّ مکّه را برای پیامبرش فتح نمود، فرمود: ای محمّد!
(إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً *لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ (4))
«ما مکّه را با فتحی قطعی و آشکار برای تو فتح کردیم تا خدا گناه قبلی و بعدی تو را بپوشاند.»
همان چیزی را که از نظر اهل مکّه به خاطر دعوت به توحید در گذشته و بعد از آن، گناه محسوب میشد، زیرا بعضی از مشرکین مکّه مسلمان شدند و بعضی از مکّه خارج گردیدند، و آنان که ماندند نتوانستند آن زمان که حضرت مردم را به توحید دعوت میکرد در مورد توحید نسبت به حضرتش ایراد بگیرند، چه اینکه با غلبه حضرت بر آنان، آنچه از نظر آنان گناه محسوب میشد، پوشیده گردید. مأمون گفت: آفرین بر شما یا ابا الحسن! درباره این آیه توضیح بفرمایید:
(عَفَا اللَّهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ (1))
«خدا از تو درگذرد! چرا به آنان اجازه دادی.»
حضرت فرمودند: این آیه از قبیل «به در میگویم، دیوار گوش کند» میباشد. خداوند به ظاهر با پیامبرش صحبت کرده، ولی منظور اصلی، امّت بوده است. و نظیر این آیه است، آیه شریفه:
(لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ (2))
«اگر مشرک شوی، عملت باطل شده، و از جمله زیانکاران خواهی بود.»
و نیز این آیه:
(وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً (3))
«اگر تو را تثبیت نمیکردیم، نزدیک بود کمی به آنان میل کنی.»
مأمون گفت: درست فرمودید یا ابن رسول اللَّه! بفرمائید معنی این آیه چیست؟:
(وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَی النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ (4))
«وقتی به آن کسی که خدا به او نعمت داده (یعنی زید بن حارثه) و تو نیز او را مورد لطف و عنایت قرار دادی میگویی از خدا بترس و همسرت (زینب بنت جحش) را طلاق نده، و در دل چیزی را پنهان میداری که خدا آن را آشکار خواهد کرد و از مردم میترسی و خدا سزاوارتر است که از او بترسی.»
حضرت فرمودند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای کاری تصمیم گرفتند به خانه زید بن حارثه (1)بروند، که زن زید را در حال غسل کردن دیدند، و به او فرمودند: «سبحان الّذی خلقک؛ منزّه است آن کسی که تو را خلق نموده است.» و منظور حضرت این بود که خداوند را از گفته کسانی که میگویند ملائکه دختران خدا هستند، تنزیه نماید، خداوند نیز میفرماید:
(أَ فَأَصْفاکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنِینَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِکَةِ إِناثاً إِنَّکُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلًا عَظِیماً (2))
«آیا خداوند پسران را برای شما گذاشته و برای خود، دخترانی از ملائکه برگزیده است؟ سخن بزرگی بر زبان میآورید!»
و لذا وقتی حضرت آن زن را در حال غسل کردن دیدند فرمودند: آن کس که تو را خلق کرده، برتر و منزّهتر از این است که فرزندی داشته باشد که آن فرزند این چنین نیازمند غسل و تطهیر باشد. و وقتی زید به خانه برگشت، همسرش، آمدن حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و گفته آن حضرت
1) زید بن حارثه کنیهاش ابو اسامه است، وی اصالتاً عرب است و در غارتی که در زمان جاهلیّت رخ داد بسنّ هشت سالگی اسیر شد و حضرت خدیجه علیها السلام او را خریدند و بشوهرشان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بخشیدند، و حضرت نیز او را آزاد کردند و بفرزندی گرفتند، و در زمان اسلام میان او و حمزه بن عبد المطلب برادری قرار دادند. هنگامیکه زید اسیر شد، پدرش سخت ناراحت بود، ولی بعد از اینکه خبر یافت خدیجه بنت خویلد علیها السلام او را خریدهاند و به شوهرشان محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بخشیده اند، با برادرش به مکّه آمد و بر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد شدند و از آن حضرت درخواست کردند که حضرت فدیه بگیرند و او را آزاد کنند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جواب ایشان فرمودند: من او را آزاد میگذارم هر کجا که خود میخواهد برود و هر که را که خود میخواهد اختیار کند، و سپس او را طلبید و فرمودند: اینان را میشناسی؟ زید گفت: آری این پدر من است و آن دیگری عمویم میباشد، حضرت فرمودند: از میان ما سه تن هر که را میخواهی اختیار کن، زید گفت: من جز شما را نمیخواهم! حضرت فرمودند: آیا برده بودن را بر آزادی و پدر و عمویت ترجیح میدهی؟ گفت: آری، و به پدر و عمویش گفت: من از این مرد چیزی دیدهام که ممکن نیست کسی را بر ایشان ترجیح دهم! پدر و عمویش مأیوس شدند. و پس از آن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، زید را به حجر اسماعیل برده و فرمودند: ای حاضران! به شما اعلام میکنم که زید پسر خوانده من شد و از من ارث میبرد و من نیز از وی ارث میبرم. و چون پدر و عموی زید این عمل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دیدند خوشحال گشته و رفتند. زید از جمله کسانی است که در آغاز دعوت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به ایشان ایمان آورد، و در سال هشتم هجری در جنگ مؤته با جعفر بن ابیطالب علیهما السلام شهید شد.
2) إسراء: آیهٔ 40.
که فرموده بودند: «سبحان الّذی خلقک» را به او خبر داد، زید متوجّه منظور حضرت نشد و گمان کرد که سخن حضرت به خاطر این بوده است که آن حضرت از همسر او، خوششان آمده است، لذا نزد حضرت آمد و عرض کرد: یا رسول اللَّه! زن من کمی بد اخلاق است و میخواهم او را طلاق بدهم، حضرت به او فرمودند:
(أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اتَّقِ اللَّهَ (1))
«همسرت را نگاهدار و از خدا بترس.»
و خداوند متعال قبلاً تعداد همسران آن حضرت و اینکه این زن نیز از جمله آنان است را به آن حضرت خبر داده بود، حضرت این موضوع را در دل پنهان داشته و برای زید آشکار نکرده بودند، و از این میترسیدند که مردم بگویند: محمّد به بردهاش که خود او را آزاد کرده میگوید: زن تو، همسر من خواهد شد، و با این گفته، بر آن حضرت خرده بگیرند، لذا خداوند این آیه را نازل فرمود:
(وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ ۖ فَلَمَّا قَضَىٰ زَيْدٌ مِنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا ۚ وَ كَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا (2))
«و (یاد کن) وقتیکه با آن کس که خدایش نعمت اسلام و تو نیز نعمت آزادی را به او بخشیدی (یعنی زید بن حارثه، و به نصیحت به او) میگفتی برو زن خود را نگهدار و از خدا بترس (و طلاقش مده)، و آنچه در دل پنهان میداشتی (که زینب را بگیری و حرمت ازدواج با زن پسر خوانده را که در جاهلیّت بود منسوخ کنی) خدا میخواست آشکار سازد و تو از (مخالفت و سرزنش) خلق میترسیدی و از خدا سزاوارتر بود بترسی. پس (بدین غرض) چون زید از آن زن کام دل گرفت (و طلاقش داد) او را ما به نکاح تو در آوردیم تا مؤمنان در نکاح زنان پسرخوانده خود که از آنها کامیاب شدند (و طلاق دادند) بر خویش حرج و گناهی نپندارند، و فرمان خدا انجام شدنی است.»
که (وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ)یعنی به واسطه پذیرش اسلام خداوند به او نعمت داد. (وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ) یعنی به سبب آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را آزاد نمود به او نعمت عنایت کرد. سپس زید بن حارثه او را طلاق داد و آن زن نیز عده طلاق نگه داشت و بعد از آن، خداوند او را به عقد حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آورد، از این رو در اینباره خداوند فرمود:
(فَلَمَّا قَضَىٰ زَيْدٌ مِنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا ۚ وَ كَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا)
«و آنگاه که زید کام خویش از او برگرفت [و طلاقش داد] او را به عقد تو در آوردیم تا بر مؤمنین در مورد [ازدواج با] همسران فرزند خواندههای خود، بعد از آنکه [آن فرزند خواندهها] از آنان کام خویش برگرفتند، گناهی نباشد و خواسته (یا فرمان خدا) انجام شدنی است.»
سپس خداوند عزّ و جلّ دانست که منافقین به خاطر این ازدواج، بر آن حضرت خرده خواهند گرفت، لذا این آیه را نازل فرمود:
(ما کانَ عَلَی النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ (1))
«در آنچه خدا به پیامبرش رخصت داده، بر پیامبر گناهی نیست.»
مأمون عرض کرد: دلم را آرام کردی یابن رسول اللَّه! و آنچه را بر من مشتبه شده بود، برای من واضح کردید، خداوند از طرف انبیاء و اسلام به شما جزای خیر بدهد! علیّ بن محمّد بن جهم میگوید: مأمون برای نماز برخاست و دست محمّد ابن جعفر بن محمّد (عموی امام رضا علیه السلام) را که در مجلس حاضر بود گرفت و با خود برد، من نیز به دنبال آنان رفتم، مأمون به او گفت: برادرزادهات را چگونه یافتی؟ گفت: دانشمند است، و قبلاً هم ندیده بودیم که نزد هیچ یک از علماء و اهل علم رفت و آمد داشته باشد. مأمون گفت: برادرزادهات از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مورد آنان فرموده:
«أَلَا إِنَّ أَبْرَارَ عِتْرَتِی وَ أَطَائِبَ أَروُمَتِی أَحْلَمُ النَّاسِ صِغَاراً وَ أَعْلَمُ النَّاسِ کِبَاراً، فلَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْکُمْ لَا یُخْرِجُونَکُمْ مِنْ بَابِ هُدًی وَ لَا یُدْخِلُونَکُمْ فِی بَابِ ضَلَالَةٍ.»
1) احزاب: آیهٔ 38.
(نیکان خاندان من و پاکان نسل من، در کودکی از همه مردم بردبارتر و در بزرگی از همه مردم داناترند، به آنان چیزی یاد ندهید، چه آنکه آنان از شما داناترند، از در هدایت شما را خارج نخواهند کرد و در ضلالت شما را داخل نخواهند کرد.)
(پس از آن) حضرت رضا علیه السلام به منزل رفتند، فردا صبح به نزد آن حضرت رفته و صحبتهای مأمون و محمّد بن جعفر (عموی آن حضرت) را به اطّلاع ایشان رساندم و آن حضرت خندهای کرده فرمودند: ای ابن جهم! آنچه شنیدی فریبت ندهد، او مرا به خدعه و نیرنگ خواهد کشت و خدا برای من از او انتقام خواهد گرفت.
شیخ صدوق میفرماید: با توجّه به ناصبی بودن علیّ بن محمّد بن جهم و بغض و عداوتش نسبت به اهل بیت علیهم السلام چنین حدیثی از او عجیب است!! (1)
خاتم المحدثین مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) از کتاب «الدرّ النّظیم»، از یحیی بن اکثم (وزیر مأمون) نقل کرده است: روزی در نزد مأمون بودم، حضرت رضا علیه السلام نیز در آنجا حاضر بودند، ناگاه فضل بن سهل ذو الرّیاستین وارد شد، و به مأمون گفت: در فلان مرز، فلان مرد ترک را امیر آنجا نمودم. مأمون، سکوت کرد.
امام رضا علیه السلام فرمودند: خداوند برای امام مسلمانان و خلیفه پروردگار جهانیان، که مجری امور دین است، روا نداشته که قسمتی از مرز مملکت اسلامی را تحت فرمان یکی از اسیران همان قسمت مرزی، قرار دهد، زیرا او اهل آنجا است و هر دلی به وطن خود میل دارد، و بر همشهریان خود مهربان است، و مصالح آنها را دوست دارد، گرچه آن مصالح، مخالف دین آنها باشد. مأمون این سخن را آنچنان پذیرفت که گفت:
«اکتبوا هذا الکلام بماء الذّهب.» (2)
(این سخن را با آب طلا بنویسد.)
معجزات و فضائل سلطان سریر ارتضاء و ارتزاق، حضرت علیّ بن موسی الرضا علیه السلام، آن چنان بیشمار و غیر قابل احصاء میباشد که اگر همگان از انس و جن و ملک بر این امر اقدام نمایند، قدرت شمارش آنها را نخواهند داشت. حال قلم شکسته و ناتوانی چون نگارنده این سطور، که در نهایت بی بضاعتی میباشد، به طریق اولی قادر نخواهد بود حتّی گوشهای از فضائل و مناقب حضرت را به تحریر در آورد. ولی مع االوصف به امید گوشهٔ چشمی کریمانه برخی از معجزات حضرت، در این نوشتار آورده شده است. و با دیدگانی گریان محضر آن مولای بندهنواز و امام رئوف، معین الضعفاء و الفقراء، السلطان، أبا الحسن، علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام عرضه میدارم:
چون سگ اصحاب کهف بر آستانت ایشها *** سر گذارم روز و شب، بیتاب و با آه و دعا
که کنی بر من نگاهی از کرم بهر خدا *** دیدن رویت کند در لحظه حاجتم روا
«مؤلف»
مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از محدث بزرگوار مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) ازحضرت امام حسن عسکری علیه السلام از پدر خود، وجود نازنین حضرت امام هادی علیه السلام، از جد بزرگوارشان حضرت جواد الائمه علیه السلام نقل کرد است:
زمانیکه حضرت رضا علیه السلام به اصرار مأمون ولیعهد شدند، مدّتی باران نیامد. از این رو گروهی از اطرافیان مأمون و طرفداران او میگفتند: ببینید! از وقتیکه علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام ولیعهد شد، باران قطع گردید. این حرف به گوش مأمون رسید. به حضرت رضا علیه السلام عرض کرد: مدّتی است باران نمیبارد، اگر صلاح میدانید دعا بفرمایید، شاید خداوند متعال باران رحمتش را بر ما نازل کند. حضرت فرمودند: بسیار خوب. مأمون پرسید: چه زمانی برای خواندن نماز باران اقدام میفرمائید؟ در حالیکه آن روز، جمعه بود، حضرت فرمودند:
«یَوْمَ الْإِثْنَیْنِ، فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم أَتَانِی الْبَارِحَةَ فِی مَنَامِی وَ مَعَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِین علیه السلام وَ قَالَ: یَا بُنَیَّ! انْتَظِرْ یَوْمَ الْإِثْنَیْنِ، فَابْرُزْ إِلَی الصَّحْرَاءِ وَ اسْتَسْقِ، فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ سَیَسْقِیهِمْ وَ أَخْبِرْهُمْ بِمَا یُرِیکَ اللَّهُ مِمَّا لَا یَعْلَمُونَ حَالَهُ لِیَزْدَادَ عِلْمُهُمْ بِفَضْلِکَ وَ مَکَانِکَ مِنْ رَبِّکَ عَزَّ وَ جَلَّ.»
(روز دوشنبه. چرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با امیرالمؤمنین علیه السلام دیشب به خواب من آمدند و فرمودند: ای فرزندم! تا روز دوشنبه منتظر بمان، پس از آن به صحرا برو و طلب باران نما! به درستیکه خداوند آنها را سیراب میکند. ولی زودتر به آنها خبر بده تا از مقامی که خداوند متعال به تو اختصاص داده با خیر گردند و بیشتر از فضل و مقامت در نزد خداوند عزّ و جلّ مطلع شوند.)
از همین رو حضرت، روز دوشنبه برای خواندن نماز باران به صحرا رفتند و همه مردم هم به تماشا آمده بودند. حضرت روی منبر رفتند، حمد و سپاس خدا را بجای آورده و فرمودند:
«اللَّهُمَّ یَا رَبِّ أَنْتَ عَظَّمْتَ حَقَّنَا أَهْلَ الْبَیْتِ فَتَوَسَّلُوا بِنَا کَمَا أَمَرْتَ وَ أَمَّلُوا فَضْلَکَ وَ رَحْمَتَکَ وَ تَوَقَّعُوا إِحْسَانَکَ وَ نِعْمَتَکَ فَاسْقِهِمْ سَقْیاً نَافِعاً عَامّاً غَیْرَ رَائِثٍ وَ لَا ضَائِرٍ وَ لْیَکُنِ ابْتِدَاءُ مَطَرِهِمْ بَعْدَ انْصِرَافِهِمْ مِنْ مَشْهَدِهِمْ هَذَا إِلَی مَنَازِلِهِمْ وَ مَقَارِّهِمْ.»
(بار خدایا! تو مقام ما خاندان نبوّت را بالا بردهای. و مردم همانگونه که تو امر کردهای به ما متوسل میشوند، و امیدوارند که فضل و عنایت و لطف و نعمت تو شامل حال آنها شود. خدایا! بارانی نافع و فراگیر و بدون تأخیر و بیضرر بر آنان بفرست. ولی شروع بارش باران زمانی باشد که آنها از اینجا رفتهاند و به جایگاه و خانههای خود رسیدهاند.)
راوی گفت: به خدایی که محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را به نبوّت فرستاده است، بادها ابرها را جمع نمودند و رعد و برق شروع شد. مردم از ترس باران به تکاپو افتادند و تصمیم رفتن داشتند. که حضرت رضا علیه السلام فرمودند:
«عَلَی رِسْلِکُمْ أَیُّهَا النَّاسُ! فَلَیْسَ هَذَا الْغَیْمُ لَکُمْ إِنَّمَا هُوَ لِأَهْلِ بَلَدِ کَذَا، فَمَضَتِ السَّحَابَةُ وَ عَبَرَتْ، ثُمَّ جَاءَتْ سَحَابَةٌ أُخْرَی، تَشْتَمِلُ عَلَی رَعْدٍ وَ بَرْقٍ فَتَحَرَّکُوا، فَقَالَ: عَلَی رِسْلِکُمْ فَمَا هَذِةِ لَکُمْ، إِنَّمَا هِیَ لِأَهْلِ بَلَدِ کَذَا، فَمَا زَالَ حَتَّی جَاءَتْ
عَشْرُ سَحَابَاتٍ وَ عَبَرَتْ وَ یَقُولُ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی الرضا علیهما السلام فِی کُلِّ وَاحِدَةٍ، عَلَی رِسْلِکُمْ لَیْسَتْ هَذِةِ لَکُمْ، إِنَّمَا هِیَ لِأَهْلِ بَلَدِ کَذَا، ثُمَّ أَقْبَلَتْ سَحَابَةٌ حَادِیَةَ عَشَرَ. فَقَالَ: أَیُّهَا النَّاسُ! هَذِةِ بَعَثَهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَکُمْ، فَاشْکُرُوا اللَّهَ تَعَالَی عَلَی تَفَضُّلِهِ عَلَیْکُمْ وَ قُومُوا إِلَی مَنَازِلِکُمْ وَ مَقَارِّکُمْ، فَإِنَّهَا مُسَامِتَةٌ لَکُمْ وَ لِرُءُوسِکُمْ مُمْسِکَةٌ عَنْکُمْ إِلَی أَنْ تَدْخُلُوا مَقَارَّکُمْ، ثُمَّ یَأْتِیکُمْ مِنَ الْخَیْرِ مَا یَلِیقُ بِکَرَمِ اللَّهِ تَعَالَی وَ جَلَالِهِ، وَ نَزَلَ مِنَ الْمِنْبَرِ. فَانْصَرَفَ النَّاسُ فَمَا زَالَتِ السَّحَابَةُ مُمْسِکَةً إِلَی أَنْ قَرُبُوا مِنْ مَنَازِلِهِمْ.»
(صبر کنید مردم! این ابر برای شما نیست، و متعلق به فلان شهرستان است. آن ابر عبور کرد و دوباره ابر دیگری آمد که دارای رعد و برق بود. مردم دو مرتبه حرکت نمودند. باز حضرت فرمودند: عجله نکنید! این ابر برای شما نیست، مربوط به فلان منطقه میباشد. همینطور تا ده ابر میآمد و رد میشد و حضرت رضا علیه السلام میفرمودند: صبر کنید! این ابر مربوط به شما نیست، برای فلان ناحیه است. تا ابر یازدهم ظاهر گشت و حضرت فرمودند: این ابر را خداوند متعال برای شما فرستاده است، به خاطر لطف و نعمت خداوند متعال شکرگزاری نمائید و به منزلهای خود بروید، ولی تا زمانیکه شما وارد خانههای خود نشوید آن ابر نمیبارد. سپس آنگونه که شایسته کرم و لطف خداوند متعال است بر شما خواهد بارید. در این موقع حضرت از منبر پایین آمدند. و همراه مردم بازگشتند. ابر همواره در آسمان بود، ولی نمیبارید تا مردم نزدیک خانههای خود رسیدند.)
آنگاه باران شدیدی شروع به بارش کرد که تمام نهرها و حوضها و گودیها و بیابانها پر از آب گردید. مردم میگفتند: حقیقتاً پسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چه مقامی دارد! گوارا باد بر ایشان این مقام و لطف خدا! سپس حضرت رضا علیه السلام از خانه خارج شدند. و به گروهی از مردم که جمع شده بودند فرمودند: ای مردم! از خدا بپرهیزید و شکر نعمت او را به جا آورید. مبادا با گناه، نعمت خدا را از خود سلب کنید! به وسیله اطاعت و بندگی و سپاسگزاری خداوند، دوام و استمرار آن نعمتها را از خداوند بخواهید. بدانید که شما شکر چیزی را بعد از ایمان به خدا و اقرار به حقوق اولیای خدا از آل محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نخواهید داشت که نزد شما، از کمک به برادران دینی خود در امور دنیا که وسیله رسیدن به بهشت خدا است، محبوبتر باشد. کسی که چنین کند، از مقربین درگاه خدا خواهد بود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در این مورد فرمایشی فرمودهاند که با دقّت درباره فرمایش آن حضرت، با این پاداش و لطفی که خداوند متعال میفرماید، کسی از کمک به برادران دینی خود کنارهگیری نمیکند. و آن فرمایش این است که برخی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عرض کردند: یا رسول اللَّه! فلانی از کثرت گناه بیچاره شد؛ چون فلان و فلان کارهای ناشایست را انجام میدهد! رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به آنها فرمودند: اتفاقاً او رستگار است، و خداوند عاقبتش را ختم به خیر میکند و تمام گناهان اورا از بین میبرد و تبدیل به حسنه میکند. چرا که یک روز او از راهی رد میشد. دید عورت مرد مؤمنی مکشوف شده است و خودش متوجه نیست. پس بدون اینکه او را مطلع کند، عورت او را پوشاند که مبادا خجالت بکشد. بعد آن مؤمن در بازگشت به منزل، متوجه شد و به او گفت: خداوند به تو پاداش بدهد و در آخرت جزای تو را عنایت کند و در حساب قیامت بر تو آسان بگیرد. خداوند هم دعای او را مستجاب کرد. و این شخص به سبب دعای آن مؤمن سعادتمند است.
فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به آن مرد رسید و توبه و انابه کرد و از کارهای ناشایست خود دست کشید و رو به درب خانهٔ خداوند متعال آورد. هنوز یک هفته از این فرمایش حضرت و توبه او نگذشته بود که گروهی مدینه را غارت کردند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برخی از مسلمانان را به تعقیب آنها فرستادند، که آن مرد هم در بین آنها بود و در درگیری با آن دزدها به شهادت رسید.(1)
حضرت جواد الائمه علیه السلام فرمودند: خداوند به دعای حضرت رضا علیه السلام، در آن سرزمین برکت و نعمت را زیاد کرد. ولی عدهای که اطراف مأمون بودند و قبل از ولیعهد شدن حضرت رضا علیه السلام، گمان میکردند در زمرهٔ افرادی باشند، که به ولیعهدی میرسند و همچنین حسودانی بودند که پیوسته بدگویی ایشان را میکردند. لذا روزی یکی از آنها به مأمون گفت: یا امیرالمؤمنین! مبادا این شرافت و عظمت را از خاندان بنیعبّاس خارج کنی، و خلافت به اولاد علیّ علیه السلام منتقل شود. که کاری بیسابقه در میان خلفاء خواهد بود و خود و خانوادهات را نابود کردهای. این ساحر و ساحرزاده را - منظورش حضرت رضا علیه السلام بود - که در کناری افتاده بود و کسی او را نمیشناخت، آوردی و به این مقام رساندی و او را معروف نمودی! از یاد رفته بود، او را به مردم معرفی کردی.
1) بحارالانوار، ج49، ص180 تا 182.
درباره بارانی که در هنگام دعای او آمد، عالم را از دروغ پر نموده و در همه جا به خود میبالد! من میترسم خلافت را از دودمان بنیعباس خارج کند و به فرزندان علیّ علیه السلام منتقل نماید. من میترسم که تو را برکنار کند و خود به مقام تو تکیه بزند؛ هیچ کس مثل تو بر خودش و کشورش خیانت نکرده است!
مأمون گفت: او به سبب اینکه از ما دور بود، مردم را به خود دعوت مینمود. او را ولیعهد خود نمودم تا مردم را به ما دعوت نماید و اعتراف به خلافت ما بکند. مضافاً بر اینکه افرادی که فریفته او شدهاند، آگاه شوند که او غیر از آنچه آنها اعتقاد دارند میباشد و خلافت حقّ ما است. ترسیدم که اگر او را به همان حال رها کنم، تفرقهای بر ضرر ما در بین مردم به وجود آورد که امکان برطرف آن نباشد، و وقتی آگاه گردیم که قدرتی برای دفاع از خود نداشته باشیم. حال که او را به این مقام رساندهایم و خطائی که درباره او کردهایم و با این بزرگ کردن او خود را در معرض خطر قرار دادهایم، صحیح نمیباشد که حرمت او را نگاه نداریم. باید آرام آرام از قدر و منزلتش بکاهیم تا مردم گمان کنند او لیاقت این ولیعهدی را ندارد. سپس راهی پیدا کنیم تا به طور کلی خطر او را برطرف نمائیم.
آن مرد گفت: جدال کردن و جواب دادن به او را به من بسپارید. من او و اطرافیانش را شکست میدهم و عظمت او را پایین میآورم. اگر از شما خوفی نداشتم، او را در جایگاه خودش جای میدادم و به مردم نشان میدادم که او شایسته این مقام نمیباشد. مأمون گفت: از این عمل تو چیزی در نزد من بهتر نمیباشد! آن مرد گفت: پس در این صورت بزرگان مملکت، از سرداران و قاضیان و علماء را جمع نما تا من در حضور آنها نقصان او را ثابت نمایم و از جایگاهی که به او دادهای، پایین بیاورم، با اینکه آنها گمان میکنند کار پسندیدهای انجام دادهای.
از این رو مأمون دستور داد بزرگان کشور را در مجلس بزرگی جمع نمایند. و حضرت رضا علیه السلام را نیز پهلوی خود نشاند. سپس همان مردی که تصمیم داشت از منزلت حضرت رضا علیه السلام بکاهد، در همان ابتدای مجلس به حضرت گفت: مردم از شما داستانها برای یکدیگر میگویند و دربارهٔ اوصاف شما مبالغه میکنند، به طوریکه اگر خود شما آگاه گردید، از صحبتهای آنها متنفر خواهید شد! اوّلین مطلبی را که دربارهاش حرف میزنند همان بارانی است که در زمان خودش باریده است. شما دعا نمودید و پس از دعایتان باران آمد، و این اتفاق را برای شما معجزه قرار دادهاند و میگویند برای شما، در علم شبیهی وجود ندارد. این امیرالمؤمنین (مأمون) که اکنون اینجا حاضر هستند، اگر با هر کس دیگری در عالم مقایسه شوند، افضل از همگان خواهند بود.
ایشان شما را به این منزلت برتری داد است، اینک جایز نیست اجازه دهی دروغ گویان این مطالب را که نسبت به امیرالمؤمنین تعرضی دارند، و آن را منتشر کنند.
حضرت رضا علیه السلام فرمودند: من نمیتوانم جلوی مردم را بگیرم که دربارهٔ نعمتهایی که خداوند به من عنایت کرده، حرفی نزنند. در عین حالیکه نمیخواهم نزاع و شورشی به وجود آید؛ امّا آنچه که تو درباره دوستت گفتی که مرا به این مقام رسانیده، این مقامی که به من داده شده مثل آن جایگاهی است که پادشاه مصر به یوسف صدیق علیه السلام داد و تو از آن اتفاق با خبر هستی.
حاجب در این موقع عصبانی شده و خطاب به حضرت عرض کرد: ای فرزند موسی! ادعای بسیار بزرگی نمودی و از حد خود تجاوز کردهای! بارانی که خداوند به وقت خود و بدون اینکه دیر یا زود شود را، میفرستد، تو آن را برای خود معجزهای قرار دادهای و آن را بزرگ کردهای، مثل اینکه چونان ابراهیم خلیل علیه السلام معجزهای انجام دادهای و سر مرغان را به دست گرفتهای و اعضای کوبیده شده و مخلوط شدهٔ آنها را صدا زده و آنها آمدهاند و به سرها متصل شدهاند و دوباره شروع به زندگی نمودهاند و به اذن خداوند به پرواز در آمدهاند! در صورتیکه در این ادعا صادق هستی، این دو تصویر را زنده کن و بر من مسلط گردان، آن زمان اعجازی درست انجام دادهای. اما بارانی را که در زمان خود آمده را نمیتوانی ادعا کنی که به دعا و اعجاز شما است یا به خاطر آن کسانی که با شما در دعا حضور داشتهاند، نازل شده است. حاجب اشاره به تصویر دو شیری نمود که روی پشتی مأمون بود و بر آن تکیه زده بود و هر دو رو به روی هم بودند. وقتی آن حاجب با چنین لحن و بیان بیادبانهای و با صدای بلند به حضرت چنین گفت: به ناگاه:
«فَغَضِبَ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی الرضا علیه السلام وَ صَاحَ بِالصُّورَتَیْنِ دُونَکُمَا الْفَاجِرَ فَافْتَرِسَاهُ وَ لَا تُبْقِیَا لَهُ عَیْناً وَ لَا أَثَراً فَوَثَبَتِ الصُّورَتَانِ وَ قَدْ عَادَتَا أَسَدَیْنِ فَتَنَاوَلَا الْحَاجِبَ وَ عَضَّاهُ وَ رَضَّاهُ وَ هَشَمَاهُ وَ أَکَلَاهُ وَ لَحَسَا دَمَهُ وَ الْقَوْمُ یَنْظُرُونَ مُتَحَیِّرِینَ مِمَّا یُبْصِرُونَ فَلَمَّا فَرَغَا مِنْهُ أَقْبَلَا عَلَی الرضا علیه السلام وَ قَالا یَا وَلِیَّ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ مَا ذَا تَأْمُرُنَا نَفْعَلُ بِهَذَا أَ نَفْعَلُ بِهِ فِعْلَنَا بِهَذَا یُشِیرَانِ إِلَی الْمَأْمُونِ فَغُشِیَ عَلَی الْمَأْمُونِ مِمَّا سَمِعَ مِنْهُمَا فَقَالَ الرضا علیه السلام قِفَا فَوَقَفَا ثُمَّ قَالَ الرضا علیه السلام صُبُّوا عَلَیْهِ مَاءَ وَرْدٍ وَ طَیِّبُوهُ فَفُعِلَ ذَلِکَ بِهِ وَ عَادَ الْأَسَدَانِ یَقُولَانِ أَ تَأْذَنُ لَنَا أَنْ نُلْحِقَهُ بِصَاحِبِهِ الَّذِی أَفْنَیْنَاهُ قَالَ لَا فَإِنَّ
لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ تَدْبِیراً هُوَ مُمْضِیهِ فَقَالا مَا ذَا تَأْمُرُنَا فَقَالَ عُودَا إِلَی مَقَرِّکُمَا کَمَا کُنْتُمَا فَعَادَا إِلَی الْمَسْنَدِ وَ صَارَا صُورَتَیْنِ کَمَا کَانَتَا.»
(پس حضرت رضا علیه السلام خشمگین شدند و بر آن دو نقشی که بر پشتی بود، فریاد زدند و فرمودند: این مرد پست را بگیرید و تکه تکه نمائید و اثری از او باقی نگذارید! در آن هنگام آن دو تصویر، تجسم پیدا نمودند و دو شیر گشتند و حاجب را با دندانهای خود تکه تکه نمودند، و او را خوردند و خونش را از روی زمین لیسیدند. مردم از آنچه میدیدند در حیرت و شگفت شده بودند. شیرها همین که کار او را تمام کردند و او را خوردند، به حضرت رضا علیه السلام عرض کردند: یا ولی اللَّه! چه امری میکنید؟ همین بلا را بر سر این هم بیاوریم؟! و اشاره به مأمون نمودند. مأمون از شنیدن این کلام بیهوش شد! حضرت رضا علیه السلام فرمودند: صبر کنید و به جای خود بمانید! سپس امام رضا علیه السلام دستور دادند به سر و صورت مأمون گلاب بپاشند تا به هوش بیاید و همین کار را کردند. باز آن دو شیر عرضه داشتند: آیا به ما اذن میدهید این را هم به دوستش ملحق کنیم؟ حضرت فرمودند: نه، خداوند دربارهٔ او تدبیری نموده است که اجرا خواهد کرد! پرسیدند: پس به ما چه دستوری میدهید؟ حضرت فرمودند: به مکان اول خودتان برگردید، همانگونه که بودید. شیرها دو مرتبه به پشتی برگشتند و دو تصویر گشتند.)
مأمون گفت: خدا را شکر که شرّ حمید بن مهران را از من برطرف نمود! منظورش همان کسی بود که شیرها او را تکه تکه نمودند. بعد به حضرت رضا علیه السلام عرض کرد: این قدرت در اختیار جدّتان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود و اینک در اختیار شما میباشد. اگر بخواهید به نفع شما از خلافت کناره گیری میکنم!
حضرت فرمودند: اگر در پیخلافت بودم، در این مورد با تو مناظرهای نمینمودم و از تو درخواست نمیکردم. خداوند اطاعت سایر موجودات را به من سپرده است، همانگونه که درباره این دو تصویر مشاهده نمودی! مگر انسانهای نادان که آنها اگر چه ضرر میکنند، ولی باری تعالی درمورد آنها تدبیری دارد و به من امر کرده که با تو معارضه ننمایم و هر کاری انجام میدهم، زیر نظر تو باشد، همانگونه که حضرت یوسف علیه السلام مأمور بود زیر نظر فرعون مصر باشد.
مأمون از آن به بعد همیشه در محضر حضرت رضا علیه السلام خوار و ذلیل بود، تا اینکه کار خود را نسبت به حضرت رضا علیه السلام به سرانجام رسانید.(1)
1) بحارالانوار، ج49،ص182 تا 185.
مرحوم مستنبط (قدس سره) دربارهٔ ورود دعبل محضر حضرت رضا علیه السلام از مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) از عبدالسلام هروی مینویسد: دعبل خزاعی در مرو خدمت علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام رسید و عرض کرد: قصیدهای در مدح شما سرودهام و قسم یاد کردهام که آن اشعار را برای کسی قبل از شما نخوانم. امام علیه السلام اجازه فرمودند که آن قصیده را بخواند .دعبل شروع کرد به خواندن قصیدهاش که متجاوز از 120 بیت است که آن قصیده با این بیت شروع میشود:
مدارس آیات خَلَتْ عن تلاوة *** و مَنزلُ وحی مُقْفِرُ العَرصات
محل تدریس آیات الهی که اکنون از تلاوت آیات بر کنار مانده است، و محل نزول وحی پروردگار که از فعالیت بازمانده است .
چون به این شعر رسید :
أری فَیْئَهُم فی غیرهم متقسّماً *** و أیدیهم من فیئهم صفرات
غنیمتی که مال ایشان است در دست دیگران میبینم که بین خودشان تقسیم میکنند، در حالیکه دست خود ایشان از آن غنیمت خالی است.
حضرت رضا علیه السلام با شنیدن آن اشعار گریه کردند و فرمودند: راست گفتی ای خزاعی! و چون به این شعر رسید :
إذا وتروا مدّوا إلی واتریهم *** أکفّاً عن الأوتار منقبضات
هنگامیکه به آنها ستم شود به ستمگر خود دست انتقام دراز نمیکنند بلکه بدی را با احسان مقابله میکنند و دست آنها از انتقام خالی است.
وقتی دعبل این بیت را خواند حضرت رضا علیه السلام کف دستان خود را زیر و رو کردند و فرمودند: بله به خدا قسم خالی است، و چون به این شعر رسید :
لقد خفت فی الدنیا و أیّام سعیها *** و إنّی لأرجو الأمن بعد وفاتی
هر آینه در دنیا زندگی من آمیخته با ترس و وحشت بود و همانا امیدوارم که بعد از مرگم از امن و امان برخوردار باشم .
حضرت رضا علیه السلام فرمود: آمنک اللَّه تعالی یوم الفزع الأکبر؛ خداوند تو را امان دهد و ایمن گرداند روزی که هراس آن زیاد است .و هنگامیکه دعبل به این بیت رسید :
و قَبْرٌ ببغداد لِنَفْس زکیَّة *** تَضَمَّنَها الرَّحمان فِی الغُرُفاتِ
و قبری از شما در بغداد است برای آن وجود پاک، و غرفهای از غرفههای بهشت است که او را در بر گرفته است.
حضرت رضا علیه السلام به او فرمود: آیا به این قسمت از قصیدهات اجازه میدهی دو بیت اضافه کنم که قصیده تو با آن کامل شود؟
و قبرٌ بطوس یا لَها من مُصیبةٍ *** توقّد فی الأحشاء بالحرقات
إلی الحشر حتّی یَبْعَثَ اللَّهُ قائماً *** یُفرِّجُ عَنَّا الهَمَّ و الکُرُباتِ
و قبری در طوس است که برای آن مصیبتهایی است که تا روز قیامت آتش از دلهای سوخته شعلهور خواهد بود .
تا آنکه خدا قیام کننده و منتقم ما را برانگیزاند، و غصّهها و اندوه ما را برطرف سازد .
دعبل عرض کرد: من قبری از شما خانواده در طوس نمیشناسم، اینکه فرمودید قبر چه کسی است؟ حضرت فرمودند:
«ذَاکَ قَبْرِی وَ لَا تَنْقَضِی الْأیَّامُ وَ اللیَالِی حَتَّی یَصِیرَ طُوسُ مُخْتَلَفَ شِیعَتِی وَ زُوَّارِی، ألَا فَمَنْ زَارَنِی فِی غُرْبَتِی بِطُوسَ کَانَ مَعِی فِی دَرَجَتِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَغْفُوراً لَهُ.»
(آن قبر من است؛ روزها و شب ها به پایان نمیرسد که طوس محلّ رفت وآمد شیعیان و زائران من میگردد .بدانید هر کس مرا در شهر طوس و در آن غربت زیارت کند فردای قیامت با من و در درجه من خواهد بود در حالیکه گناهانش آمرزیده شده باشد.)
بعد از آنکه دعبل قصیدهاش را به پایان رساند، حضرت رضا علیه السلام از جا برخاستند، و به دعبل فرمودند: جایی نرو، و خود به اندرون خانه رفتند. پس از مدّتی صد دینار که به نام مبارک ایشان سکّه زده بودند توسّط خادم برای او فرستاد و به او گفتند: مولای تو میفرماید: این مبلغ را نفقه و خرجی خودت قرار بده .
دعبل عرض کرد: به خدا قسم به خاطر دینار نیامدم و این قصیده را نگفتهام که دیناری به من برسد و کیسه را برگرداند، و جامهای از جامههای آن حضرت را درخواست نمود که به آن کسب برکت و شرافت کند. حضرت جبّه یعنی لباس بلندی را که از پشم نرم و نازک تهیّه شده بود به همراه آن کیسه زر برایش فرستادند و به خادم خود فرمودند :
«به او بگو این دینارها را بگیر، زیرا روزی به آن احتیاج پیدا میکنی، و دوباره آن را برنگردان.»
دعبل آن کیسه و جامه را گرفت و بیرون رفت و از مرو به همراه قافلهای به راه افتاد، و چون در بین راه به محلّی به نام «میان قوهان» رسید، دزدها بر آن قافله هجوم آوردند. و همه اهل قافله را گرفتند و شانههای آنها را بستند و دعبل از کسانی بود که شانههایش را بسته بودند، سپس همه اموال آنها را مالک شدند و بین خودشان تقسیم کردند، در آن حال یکی از آنها این شعر از قصیده دعبل را که مناسب بود با خود میخواند :
أری فَیْئَهُم فی غیرهم متقسّماً *** و أیدیهم من فیئهم صفرات
غنیمتی که مال ایشان است در دست دیگران میبینم که بین خودشان تقسیم میکنند، در حالیکه دست خود ایشان از آن غنیمت خالی است.
دعبل آن را شنید و از آن خواننده پرسید این بیت شعر که خواندی از کیست؟ گفت: مردی از اهل خزاعه که نامش دعبل است .دعبل گفت: من همان دعبل هستم که آن قصیده را گفته و این یک بیت از آن است. آن شخص فوراً نزد رئیس گروه رفت، او در بالای تپّه مشغول نماز خواندن بود و مذهب شیعی داشت، وقتی قضیّه را به او خبر داد از جا برخاست و خود به نزد دعبل آمد و به او گفت: تو دعبل هستی؟ گفت : بله. گفت: قصیدهات را بخوان.
وقتی آن قصیده را خواند شانههای او و همه اهل قافله را باز کرد، و آنچه از آنها سرقت کرده بودند را به احترام دعبل به آنها برگرداند .دعبل به راه خود ادامه داد تا به قم رسید، اهل قم به استقبال او آمدند و از او درخواست کردند که قصیدهاش را بخواند. دستور داد که همگی در مسجد جامع اجتماع کنند، و چون جمع شدند بالای منبر رفت و قصیدهاش را برای آنها خواند، آنها هم به او مال و ثروت زیاد و جامههای فراوانی به عنوان خلعت بخشیدند، خبر آن جبّهای که امام علیه السلام به او مرحمت فرموده بودند به آنها رسید، لذا از او درخواست کردند که جبّه را به
هزار دینار به آنها بفروشد، ولی او خودداری کرد. به او گفتند مقداری از آن را به هزار دینار بفروشد، اما باز امتناع نمود، و از شهر قم خارج شد.
پس همینکه از روستای اطراف شهر گذشت جمعی از جوانهای عرب خود را به او رساندند و آن جبّه را از او گرفتند. دعبل به قم بازگشت و از آنها خواست که جبّه را برگردانند، جوانها از بازگرداندن آن خودداری کردند و به توصیه و سفارش بزرگترها و پیرمردان هم توجّهی نکردند. و به دعبل گفتند: جبّه دیگر به دست تو نخواهد رسید قیمت آن را که هزار دینار است بگیر تا از دست تو نرود ولی دعبل نپذیرفت، و وقتی از گرفتن جبّه ناامید شد از آنها خواست که مقداری از آن را به او برگردانند. آنها پذیرفتند، و مقداری از جبّه را با هزار دینار به او دادند.
دعبل آنها را گرفت و به راه خود ادامه داد تا به وطن و سرزمین خودش رسید، در آنجا مشاهده کرد که دزدان به خانهاش هجوم برده و همه اموالش را دزدیدهاند، وقتی چنین دید، صد دیناری را که حضرت رضا علیه السلام به او به عنوان صله و جایزه مرحمت فرموده بودند را در معرض فروش قرار داد. و یکی از شیعیان هر دینار آن را به صد درهم خرید و او صاحب ده هزار درهم شد. اینجا بود که فرمایش حضرت رضا علیه السلام به خاطرش آمد که فرموده بودند:
«به این دینارها احتیاج پیدا میکنی.»
دعبل کنیزکی داشت که به او خیلی علاقمند بود، و او به چشم درد مبتلا گشته بود، از این رو طبیب برای او حاضر کرد، ولی وقتی چشمان او را دید گفت: چشم راست او چارهای ندارد و از دست رفته است، اما چشم چپ را ما معالجه میکنیم و سعی و تلاش خود را مبذول میداریم و امیدواریم که سالم بماند. این خبر دعبل را بسیار اندوهناک نمود، و برای او بیتابی زیادی کرد، بعد به خاطرش رسید که پارهای از جبّهٔ حضرت نزدش است، آن را برداشت، و بر چشمان کنیزک مالید، وقتی صبح شد، دو چشم او را، صحیحتر و سالمتر از پیش مشاهده کرد، و آن به برکت حضرت رضا علیه السلام بود.
گر که عیسی به صوت و بانگ جلی *** شفا دهد کوری به امر لم یزلی
نظر نما به شهنشاه ما که دمی *** نه خود که لباسی ز آن امام و ولیّ
شفا دهد به خدا دیدگانِ بیبصری *** همیشه و هر جا به امر ذات علیّ
«مؤلف»
مرحوم سیّد احمد مستنبط (قدس سره) نگاشته است: مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) نویسنده کتاب «سفینه البحار» گفته است: از علیّ بن دعبل روایت شده است:
بعد از وفات پدرم، او را در خواب دیدم، لباس سفیدی به تن و کلاه سفیدی به سر داشت، از حال او دربارهٔ منزلش در عالم برزخ سؤال کردم. جواب داد: به خاطر بعضی از اعمال نادرستی که در دنیا مرتکب شده بودم حال بدی داشتم تا آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دیدار کردم و در حالیکه حضرت جامه سفیدی پوشیده بودند، به من فرمودند: تو دعبل هستی؟ عرض کردم: بله. حضرت فرمودند: از اشعارت که دربارهٔ فرزندان من سرودهای بخوان. من این ابیات را خواندم:
لا أضحک اللَّه سنّ الدهر إن ضحکت *** و آل أحمد مظلومون قد قُهروا
مشرَّدون نفوا عن عقر دارهم *** کأنّهم قد جنوا ما لیس یغتفر
خدا دهان روزگار را خندان نگرداند و چگونه خندان باشد، در حالیکه خاندان پیامبر مورد ظلم و ستم واقع شدند و دشمنان بر آنها چیره گشتند.
آواره شدند و از میان خانههایشان دور گشتند، گویا آنها جنایاتی کردهاند که قابل بخشش نیست.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را تحسین نموده و فرموده بودند: نیکو گفتهای و دربارهاش شفاعت فرمودند، و جامه خود را به او بخشیدند.(1)
روایت شده است: آن حضرت، پیراهن سبز رنگ خود را که از پشم نرم و نازک تهیّه شده بود به دعبل مرحمت نمودند و فرمودند :
«احتفظ بهذا القمیص، فقد صلّیت فیه ألف لیلة [فی کلّ لیلة] ألف رکعة، و ختمت فیه القرآن ألف ختمة.» (2)
(این پیراهن را خوب نگهداری کن، من هزار شب در آن هر شبی هزار رکعت نماز خواندهام، و در آن هزار مرتبه قرآن را ختم کردهام.)
هنگامیکه مأمون، حضرت رضا علیه السلام را ولیعهد خود نمود، و شاعران به سوی آن حضرت روانه شدند، و مدیحه سرائی نمودند و رأی مأمون را در اشعار خود، تحسین کردند. یکی از آنها «دعبل بن علیّ خزاعی» بود. او به حضور امام رضا علیه السلام رسید و عرض کرد: من قصیدهای را سرودهام، و با خود عهد کردهام که آن را قبل از حضور شما، در هیچ جا نخوانم امام رضا علیه السلام به او فرمودند: بنشین تا مجلس خلوت شود، وقتیکه مجلس خلوت شد، به او فرمودند: قصیده خود را بخوان، او قصیده خود را خواند. سپس «ابراهیم بن عبّاس» که همراه دعبل بود، این شعر را خواند:
ازالت عزاء القلب بعد التجلّد *** مصارع اولاد النّبیّ محمّد
قربانگاهها فرزندان پیامبر خدا محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، عزای قلب را، پس از سختیها، دور کرد.
امام رضا علیه السلام بیست هزار درهم، از درهمهائی که نام شریفشان بر آنها ضرب شده بود، و مأمون در همان وقت، دستور ثبت نام آن حضرت را روی سکّهها داده بود را به دعبل و ابراهیم دادند. دعبل، ده هزار درهم خود را گرفت و به قم رفت، و بعد مقداری را فروخت. ولی ابراهیم، قسمتی از آن ده هزار درهمی را که حضرت به او صله داده بودند را به بعضی هدیه داد، و قسمتی را در معاش زندگی خانوادهاش مصرف کرد، تا تمام شد. از جمله کفن و تجهیزات مرگ خود را با آن پول، فراهم نمود. ابراهیم بن عبّاس، در مدح امام اشعار بسیاری سرود، و اشعار او معروف بود، و تا زمان خلافت متوکّل نسخه برداری و تکثیر میشد، تا اینکه در عصر متوکّل، ابراهیم آن اشعار را جمع کرد و از ترس متوکّل، آنها را سوزاند. او دو پسر به نام حسن و حسین داشت، هنگامیکه متوکّل روی کار آمد، او از ترس متوکّل، نام آنها را به اسحاق و عبّاس، تغییر داد.(1)
مرحوم محدث نوري (قدس سره) نقل کردهاند :يكي از خادمان حرم مطهر حضرت امام رضا علیه السلام گفت: در شبي كه نوبت خدمت من بود، در رواق دارالحفاظ خوابيده بودم که ناگاه در عالم رؤیا ديدم كه درب حرم مطهر باز شد و حضرت امام رضا علیه السلام از داخل حرم بيرون آمدند و به من فرمودند:
1) ترجمه الأنوار البهیه، ص361.
«بلند شو و بگو مشعلي فروزان بالاي گلدسته روشن کنند، زيرا عدهای از شیعیان بحرين به زيارت من آمدهاند و اكنون در اطرافِ «طرق» (هشت كيلومتري مشهد) بر اثر بارش برف راه خود را گم كردهاند. و برو به ميرزا شاه تقي متولي بگو مشعلها را روشن كند و با گروهي از خادمان جهت نجات دادن آنها و راهنمايي آنان حركت كنند.»
آن خادم ميگويد: از خواب بیدار شدم و فوري از جا برخاستم و مسئول خدام را از خواب بيدار نمودم و خوابم را برايش تعریف کردم او نيز با شگفتي از جا بلند شد و با يكديگر بيرون آمديم در حاليكه به شدت برف ميباريد. و مشعلدار را خبردار کرد و او به سرعت مشعلي روي گلدسته روشن نمود و بعد از آن با عدهاي از خدام حرم مطهر به خانه متولي حرم مطهر رفتيم و ماجرا را برايش توضیح داديم. سپس با گروهي مشعلدار به طرف «طرق» به راه افتادیم نزديك «طرق» زائرین بحرینی را پیدا کردیم. آنها در هواي سرد و برفي در ميان بيابان منتظر ما بودند. هنگامیکه با آن ها صحبت کردیم، گفتند:
ما به قصد زيارت حضرت امام رضا علیه السلام از بحرين به ایران آمدهایم و امشب گرفتار این برف و سرما شدیم و راه را گم نمودیم و ديگر نتوانستيم مسير حركت را پیدا کنیم و خود را به مشهد برسانیم تا اينكه از شدّت سرما دست و پاي ما دیگر قدرت حرکت نداشت و خودمان را آماده مرگ نموديم. از مركبها پیاده شدیم و همگی در اینجا جمع شديم. و زیر اندازهايمان را روي خود انداختم و شروع به گریه کردن نموديم و به حضرت رضا علیه السلام متوسل شديم. در ميان زائران مردي صالح و عالمی بود. که در آن سرما و برف شدید برای لحظاتی به خواب میرود و حضرت رضا علیه السلام را در خواب زيارت میکند، حضرت به او میفرمایند:
«برخيز ! كه دستور دادهام چراغها را بالاي منارهها روشن كنند. شما به طرف چراغها حركت كنيد.»
همه برخاستيم و به طرف چراغها حركت كرديم كه ناگاه شما را ديديم.(1)
1) دار السلام، ج1، ص323.
حسن بن علیّ وشّاء یکی از افرادی بود که در زمان حضرت رضا علیه السلام قائل به وقف و واقفی شده بود. و گمان میکرد حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام زنده هستند و فعلاً غایب بوده و در آینده ظهور میکنند. ولی او بعد از دیدن معجزاتی از حضرت رضا علیه السلام از عقیدهاش برگشت و سپس توبه کرد، او دربارهٔ سبب توبهاش میگوید:
«خرجت إلی خراسان فی تجارة لی فلمّا وردته بعث إلیّ أبوالحسن الرضا علیه السلام یطلب منّی حبره - و کانت بین ثیابی قد خفی علیّ أمرها - فقلت: ما معی منها شیء، فردّ الرسول و ذکر علامتها و أنّها فی سفط کذا، فطلبتها فکان کما قال، فبعثت بها إلیه .ثمّ کتبت مسائل أسأله عنها، فلمّا وردت بابه خرج إلیّ جواب تلک المسائل التی أردت أن أسأله عنها من غیر أن أظهرتها، فرجع عن القول بالوقف إلی القطع علی إمامته.»
(برای امر تجارت به خراسان سفر کردم، وقتیکه وارد آنجا شدم ابوالحسن رضا علیه السلام کسی را فرستادند و از من بُرد یمنی خواستند. بُرد در میان لباسهای تجارتی من بود، امّا فراموش کرده بودم؛ لذا گفتم: من بُردی ندارم. فرستاده امام رفت و برگشت و علامت آن را در بین اموالم داد و اینکه بُرد در فلان زنبیلِ اجناس [یا بار حیوان] است، گشتم تا اینکه دیدم بُرد همان جا است که حضرت فرموده بودند. من هم بُرد را برایشان فرستادم، بعد چند سؤال نوشتم تا از ایشان بپرسم. همینکه به درب منزل حضرت رسیدم، امام از خانه خارج شدند و جواب سؤالاتی را که من میخواستم از ایشان بپرسم بدون اینکه کسی را از آن سؤالها با خبر کرده باشم را بیان کردند. از این رو او از قول به وقف بازگشته بود و قائل به امامت حضرت رضا علیه السلام شده بود.) (1)
ابوطالب حسین بن عبداللّه طائی میگوید: از محمّدبن عمر نوقانی شنیدم که میگفت: من در شبی تاریک در شهر خود، «نوقان»، در بالاخانهای خواب بودم. یک مرتبه از خواب بیدار شدم و دیدم در آن ناحیهای که قبر حضرت علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام در سناباد است، نوری تا
1) ترجمه الغیبه ص165.
آسمان بلند شده و تمام آن ناحیه را مثل روز روشن نموده است. من در آن زمان در مورد امامت آن حضرت در شک بودم و باور نمیکردم که ایشان حقّ باشند. مادرم نیز که در امر امامت با ایشان مخالف بود، و به ایشان اعتقاد نداشت، به من گفت: تو را چه میشود؟ گفتم: نوری را از قبر علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام ساطع میبینم، که تمامی آسمان را گرفته است. و شعاعهای آن همهٔ مشهد را پُر کرده است. سپس مادرم گفت: چنین چیزی امکان ندارد و آنچه دیدهای از وسوسههای شیطان میباشد.
تا اینکه بعد از مدّتی که از این ماجرا گذشت، در یک شب دیگری که تاریکی آن شدیدتر و بیشتر از شب اول بود، مانند همان شبی که دیده بودم نور از قبر علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام به طرف آسمان بلند شده، آن صحنه دوباره تکرار شد، و از آن نور، همهٔ مشهد پُر از نور شد. در این حال مادرم را با خبر کردم و به آنجا آوردم تا اینکه او نیز آنچه من دیده بودم را با چشم خود دید که چگونه تمام آن منطقهٔ سناباد از نور پُر شده است، و از آن تعجب نمود. و سپس حمد خداوند را نمود، ولی مانند من اعتقاد کامل و ایمان درستی به حضرت نیاورد. از همین رو من قصد زیارت حضرت رضا علیه السلام را کردم و چون به آنجا رسیدم درب حرم قفل بود، با خداوند خود گفتم: پروردگارا! اگر امر حضرت رضا علیه السلام حقّ است، این درب را برای من باز کن، آنگاه با دست در را فشار دادم، و به اعجاز حضرت بلا فاصله در باز شد.
با خودم گفتم: شاید این درب، قفل نبوده است، و من اشتباه کرده باشم، پس درب را درباره بستم، به نحویکه بدون کلید باز شدنش امکان نداشت. آنگاه دوباره گفتم: خداوندا! چنانچه امر امامت حضرت رضا علیه السلام حقّ است، این درب را برای من بگشا، سپس دست بر درب نهادم و آن را فشار دادم، درب به اعجاز حضرت دو مرتبه باز شد و من وارد شدم و حضرت را زیارت کردم و نماز زیارت خواندم و درباره امر امامت آن بزرگوار دلم بیدار شد و آگاهی و اعتقاد پیدا کردم و از آن زمان در هر شب جمعه از نوقان به زیارت آن حضرت رفتهام و در آنجا نماز خواندهام.(1)
مُحب صادق اهل بیت علیهم السلام جناب حیدر آقا تهرانی نقل نمود: چند سال قبل روزی در رواق مطهر حضرت رضا علیه السلام مشرف بودم، پیرمردی را که از پیری خمیده شده بود و موی سر و صورتش
1) عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج2،ص686.
سفید و ابروهایش بر چشمش ریخته بود را دیدم. حضور قلب و خشوعش مرا متوجه او ساخت. تا وقتیکه خواست حرکت کند، دیدم از حرکت کردن عاجز است. او را در بلند شدن یاری کردم. پرسیدم منزلت کجاست تا تو را به منزل برسانم، گفت: در حجرهای از مدرسه خیرات خان.
او را تا منزلش رساندم و سخت به او علاقه پیدا نمودم. به طوریکه هر روز میرفتم و به او کمک میکردم. اسم، محل و حالاتش را پرسیدم، گفت: اسمم ابراهیم است و اهل عراق هستم. او زبان فارسی را تکلُّم میکرد. روزی ضمن بیان حالاتش گفت: من از سن جوانی تا به حال، هر ساله برای زیارت قبر مطهر حضرت رضا علیه السلام مشرف میشوم و مدّتی توقف کرده و به عراق مراجعت میکنم. و در سن جوانی که هنوز اتومبیل نبود، دو مرتبه پیاده محضر حضرت مشرف شدم. در مرتبه اول سه نفر جوان که با من هم سن بوده و با هم رفاقت داشتیم و به همدیگر علاقهمند بودیم. مرا تا یک فرسخی مشایعت کردند، و نگران بودند.
هنگام وداع با من گریستند و گفتند تو جوانی و در سفر اول و پیاده به زحمت میروی، البته نظر کرده خواهی شد، حاجت ما به تو آن است که از طرف ما سه نفر هم سلامی تقدیم حضرت امام رضا علیه السلام نموده و در آن محل شریف، یادی از ما بنما پس آنها را وداع نموده و به سمت مشهد حرکت کردم. پس از ورود به مشهد مقدس با همان حالت خستگی و ناراحتی به حرم مطهّر مشرف شده پس از زیارت در گوشهای از حرم افتادم و حالت بیخودی و بیخبری به من عارض شد. در آن حالت دیدم حضرت امام رضا علیه السلام به دست مبارکشان رقعههای بیشماری است و به تمام زوار از مرد و زن، حتّی به بچهها رقعهای میدهد.
چون به من رسیدند چهار رقعه به من مرحمت فرمودند، پرسیدم چه شده؟ به من چهار رقعه دادید، فرمودند: یکی برای خودت و سه تا برای سه رفیقت. عرض کردم: این کار مناسب حضرتت نیست، خوب است به دیگری امر فرمایید این رقعهها را تقسیم کند. حضرت فرمودند: این جمعیت همه به امید من آمدهاند و خودم باید به آنها برسم. پس یکی از آن رقعهها را گشودم. چهار جمله نوشته شده بود:
«برائَةٌ مِنَ النَّارِ وَ اَمانٌ مِنَ الحِسابِ وَ دُخُولٌ فِی الجَنَّةِ وَ اَنَا ابنُ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله و سلم » (1)
(نجات از آتش و امنیت در هنگام حسابرسی و داخل شدن در بهشت و من فرزندم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم.)
1) داستانهای شگفت، ص 139-126.
عبد صالح و متقیِّ وارسته جناب حاج محمّدالدین شیرازی که از اخیار زمان خویش بود، میگفت:
بنده در کودکی، به چشم درد مبتلاشدم؛ نزد میرزا علیّاکبر جراح رفتم، شیاف دور چشم حقیر کشید غافل از اینکه قبلاً دست به چشم سودائی گذاشته بود، چشم بنده هم سودایی شد و اطراف چشم له شد ناچار پدرم به تمام دکترها مراجعه کرد و علاج نشد. ولی گفت از حضرت رضا علیه السلام شفا خواهم گرفت. از این رو به زیارت حضرت مشرف شدیم، به خاطر دارم که پدرم پای سقاخانه اسماعیل طلا ایستاد و با گریه عرض کرد:
«یاعلیّ بن موسی الرضا علیه السلام داخل حرم نمیشوم تا چشم پسرم را شفا ندهی!!»
فردا صبح گویا چشم حقیر اصلاً درد نداشت، به طوریکه تاکنون درد چشم نگرفتهام. وقتی از مشهد مقدس مراجعت کردیم خواهرم مرا نشناخت و از روی تعجب گفت تو چشمت مبتلا بود چطور خوب شدی؟ من تو را نشناختم.
و همچنین حاجی مزبور میگوید: در سال چهل شمسی خودم با خانواده به مشهد مقدس مشرف شدم و عجایبی چند دیدم، از جمله در مسافرخانه دو مرتبه بچهام از بام افتاد و از نظر حضرت رضا علیه السلام هیچ ملالی ندید. و هنگام برگشتن در ماشین این موضوع را تعریف کردم، زنی گفت تعجب میکنم من اول خیابان طبرسی در مسافرخانه سه طبقه بودم، بچهام از طبقه سوم کف خیابان افتاد و از لطف حضرت رضا علیه السلام هیچ ناراحتی ندید.(1)
محدث بزرگوار مرحوم حاجی نوری (قدس سره) از کتاب «عیون الذکاء» نقل میکند: دو برادر بودند که یکی از آنها مردی مؤمن و از طلاب علوم دینی بود و دیگری از درباریان پادشاه، و برعکس برادرش فردی ظالم و فحّاش و موذی بود. روزی برادر مؤمن قصد زیارت امام رضا علیه السلام را نمود، لذا پس از تهیه اسباب سفر برای خداحافظی به منزل برادرش رفت؛ اتفاقاً او هم در منزل نبود و برادر مؤمن با خانواده وی خداحافظی کرد و رفت.
1) داستان های شگفت، ص 198-197.
هنگامیکه برادر ظالمش به خانه برگشت و از جریان مسافرت برادرش باخبر شد، سوار اسبش گردید و خود را به او رسانید و با او خداحافظی کرد. وقتیکه خواست برگردد، پیش خود فکری کرد و گفت: برادرم به قصد زیارت میرود، من هم نباید خودم را از این سعادت محروم کنم، به دنبال این فکر، او هم مشتاق زیارت امام هشتم علیه السلام گردید و همراه برادرش و سائر زائران، روانه مشهد مقدس شد.
در راه از آنجایی که خود را به اذیت کردن مردم و فحش دادن و ستم کردن، عادت داده بود، نتوانست جلوی زبان خود را بگیرد و زائران محترم را با زخمزبان و یا دشنام و غیره اذیت و آزار مینمود. آنها هم پیش برادر مؤمنش میآمدند و از وی شکایت میکردند. او هم هر چه برادرش را نصیحت میکرد و پند و اندرز میداد اثری نمیبخشید و همچنان به کار خود ادامه میداد! و کسی از دست او راحت و آسوده نبود.
برادر مؤمن هم بدین جهت از زائران، سخت شرمگین بود. و به خاطر کارهای زشت برادرش، پیش آنان سر به زیر بود؛ این وضع ادامه داشت تا اینکه برادر ظالم مریض شد و بیماریاش روز به روز سختتر و شدیدتر شد تا اینکه پیش از رسیدن به مشهد از دنیا رفت. زوار از مردن او سخت خوشحال شدند. اما برادرش را رقّت و غیرت برادری وادار کرد که او را غسل داده و کفن نمود و بر او نماز خواند و جنازهاش را روی اسبش نهاد و همراه خود به مشهد مقدس آورد و سپس به دور ضریح مطهر طواف داد و پس از آن او را در جوار مطهرش دفن نمود.
شب هنگام در عالم خواب دید که گویا از زیارت امام علیه السلام فارغ شده و در حال خارج شدن از حرم مطهر میباشد، ناگهان باغی را در کنار صحن مشاهده نمود. وقتی وارد باغ شد، آن را در کمال صفا و زیبایی دید که دارای رودها و درختان و میوههای بسیار عالی و رنگارنگ، همراه ساختمانهای بسیار زیبا و مجلل میباشد که در آن، نوکران بیشماری سر پا ایستاده و آماده هرگونه فرمانی بودند و شخص گرانقدر و گرامی و مقتدری را دید که در آنجا نشسته است و خدمتکاران از راست و چپ او به صف ایستادهاند. مرد مؤمن به فکر فرو رفت که این همه تشکیلات از کیست؟!
در همین حال، آن شخص نامبرده برخاست و پیش او آمد و خود را روی پاهای او انداخت. با دیدن این منظره، مرد مؤمن با زیرکی که داشت فهمید که این همان برادر مردهاش میباشد که دیروز دفن کرده است با کمال تعجب گفت: ای برادر! تو از پیروان ستمگران بودی، چگونه به
چنین مقامی رسیدی؟! برادرش در پاسخ گفت: همه نمعمتهایی که میبینی، از برکت شماست و من هم اکنون برای تو همه چیز را تعریف میکنم:
هنگامیکه به حال احتضار رسیدم، بسیار سخت جان دادم و وقتیکه مرا در تابوت قرار دادی و بر اسبم سوار نمودی، ناگهان تابوت و اسب هر دو تبدیل به آتش شدند و دو نفر در نهایت خشونت و زشتی در حالیکه دست هر کدامشان سلاحی از آتش بود، پیش من آمدند و مرا پیوسته شکنجه میدادند و هر چه از شما و دیگر زوّار کمک و یاری میطلبیدم، سودی نمیبخشید. روز و شب به طور دائم در عذاب و شکنجه بودم تا اینکه به مشهد مقدس رسیدیم.
وقتیکه وارد صحن مطهر گشتیم، آن دو نفر شکنجهگر از من دور شدند و تابوت و اسب به حالت طبیعی خود برگشتند و اثری از آتش باقی نماند. شما هم تابوت را گذاشتید و رفتید و آن دو نفر از دور رو به روی من ایستاده و منتظر بودند، در این هنگام حالم متغیر گشت و هر چه گفتم مرا از دست این دو نفر نجات دهید، سودی نمیبخشید. هنگام عصر که جنازهام را به روضه مقدسه بردید، دیدم امام رضا علیه السلام بر روی صندوق مطهر یا نزدیک بر آن نشستهاند و پیرمرد نورانی نزدیک امام رضا علیه السلام ایستادهاند.
پس من به حضرت سلام کردم ولی امام صورت مبارکشان را از من برگرداندند پس از آن، پیرمرد نورانی به من گفت: به آقا التماس کن تا تو را ببخشد. من هم شروع به التماس نمودم ولی فایدهای نکرد و حضرت جوابی ندادند. پس از اینکه یک دور تابوتم را دور حرم طواف دادید، باز به پیرمرد رسیدم، برای بار دوم گفت: به آقا التماس کن تا تو را ببخشد. باز من هر چه التماس نمودم، حضرت جوابی ندادند و روی مبارکشان را برگرداندند. دور سوم بود که باز آن پیرمرد نورانی به من گفت: به آقا التماس کن و او را به جدّش قسم بده تا تو را ببخشد، و گرنه پس از اینکه خارج شوی، به آنچه که دیدی همچنان عذاب و شکنجه خواهی شد. من هم رو به امام علیه السلام نمودم و عرض کردم:
«شما را به حقّ جدّتان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قسم میدهم که از جرائم و گناهانم در گذری، چونکه من از زوار شما هستم و طاقت آن همه عذاب و شکنجه را ندارم.»
با گفتن این سخنان، حضرت امام رضا علیه السلام به پیرمرد رو کرده و فرمودند:
«رویی برای شماها نگذاشتهاند.»
و سپس با دست مبارکشان کاغذی به من عطا فرمودند، هنگامی که خواستم از حرم مطهر خارج شوم دیدم هر کس جلو من بود، ندا میدهد این شخص آزاد شده امام رضا علیه السلام است. سپس مرا به این باغ آوردند و بعد از آن، دیگر آن دو نفری که مرا شکنجه میدادند را ندیدهام و از تمام این تشکیلات و نعمتها بهرهمند هستم و همه اینها از لطف شماست که در حقّ من برادری نمودی و اگر مرا به مشهد نمیآوردی، من تا روز قیامت در عذاب و شکنجه قرار میگرفتم، پس از آن، مرد مؤمن درحالیکه از مهربانی امامان علیهم السلام شاد و خرسند بود، از خواب بیدار شد.(1)
آیت اللّه العظمی وحید خراسانی دامت برکاته فرمودهاند: مدّت بیست سال در مدرسه حاج حسن مشهد تحت سرپرستی مرحوم حاج شیخ حبیباللّه گلپایگانی (قدس سره) - که سالها در مسجد گوهرشاد امام جماعت بودند - بودم. ایشان روزی به من فرمودند: مدّتی در تهران مریض و بستری شدم؛ روزی به جانب حضرت رضا علیه السلام رو کرده، و عرض کردم: آقا! من چهل سال تمام پشت درب صحن شما، در سرما و گرما، سجّاده پهن کرده، نماز شب و نوافل نیمهشبم را میخواندم - تا درب حرم باز میشد- و بعد داخل حرم میشدم؛ حالا که بستری شدهام به من عنایتی بفرمائید. ناگاه در همان حال بیداری دیدم در بستان و باغی در خدمت حضرت رضا علیه السلام هستم ایشان از باغ گلی چیده، به من دادند، من آن گل را بوئیدم و حالم خوب شد.
«آن دستیکه حضرت رضا علیه السلام به آن گل داده بودند، چنان با برکت بود که بر سر هر بیماری، میکشیدم، همان وقت شفا مییافت.»
آیت اللّه العظمی وحید خراسانی دامت برکاته از قول آیه اللّه شیخ حبیب اللّه گلپایگانی رحمة الله چنین میگویند: ابتدا با یک مرتبه دست کشیدن، بیماریهای سخت بهبود مییافت؛ ولی بعدها که با این دست با مردم مصافحه کردم، آن برکت اول از دست رفت، اکنون باید دعاهای دیگری را نیز به آن بیفزایم تا مریض شفا یابد. سپس ایشان ادامه داد:
1) تحلیلی از زندگی امام رضا علیه السلام ص234؛ دار السلام، ج 1، ص 337.
«بیماران زیادی به دست ایشان شفا یافتند چون سرطان و ...» (1)
مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از مرحوم ابن شهرآشوب (قدس سره)، و همچنین محدث بزرگوار مرحوم سیّد هاشم بحرانی (قدس سره) از مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره) نقل کردهاند:
«دَخَلْتُ عَلَی الرضا علیه السلام فِی بَیْتٍ دَاخِلٍ فِی جَوْفِ بَیْتٍ لَیْلاً فَرَفَعَ یَدَهُ فَکَانَتْ کَأَنَّ فِی الْبَیْتِ عَشَرَةَ مَصَابِیحَ فَاسْتَأْذَنَ عَلَیْهِ رَجُلٌ فَخَلَّا یَدَهُ ثُمَّ أَذِنَ لَهُ.» (2)
(در یک صندوقخانه خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم. حضرت در شب دست خود را بلند کردند، گویی در اطاق ده چراغ روشن است. در این موقع مردی اجازه ورود خواست. پس حضرت دست مبارکشان را پایین آوردند و اجازه دادند، وارد شود.)
مرحوم سیّد هاشم بحرانی (قدس سره) از کتاب «اصول کافی» نقل کرده است: مردی از خاندان ابورافع، غلام رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم که به او «طیس» میگفتند، حقّی به گردنم داشت، که از من طلب کرده بود، و اصرار میکرد پولش را پس بدهم، و مردم نیز او را یاری میکردند [و میگفتند حقّ او را ادا کن ]. از همین رو نماز صبح را در مسجد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم خواندم، سپس محضر حضرت رضا علیه السلام رفتم. و حضرت آن روز در عریض بودند. هنگامیکه به در خانه نزدیک شدم حضرت در حالیکه سوار بر الاغی بودند و پیراهن و عبایی پوشیده بودند، آشکار شدند. همینکه چشمم به حضرت افتاد، خجالت کشیدم به ایشان حرفی بزنم. ولی وقتی حضرت به من رسیدند، و چشم مبارک ایشان به من افتاد به ایشان سلام کردم - و آن زمان ماه رمضان هم بود - و عرض کردم:
خداوند مرا فدای شما کند. غلام شما «طیس»، حقّی به گردن من دارد، و همه را از این حقّ با خبر کرده است، و شهرهٔ شهر شدهام. درحالیکه با خودم گمان میکردم او را به دست برداشتن از من فرمان میدهند، و به خدا قسم به ایشان نگفتم که چقدر از من طلب دارد. و از چیزی نام نبردم. پس حضرت به من فرمودند: بنشین تا باز گردم. من نیز آنجا ماندم و نماز مغرب را خواندم، درحالیکه روزه هم بودم، از همین رو دلم گرفت، و همینکه خواستم برگردم، ایشان درحالیکه عدهای اطرافشان بودند، آشکار شدند. و به نیازمندانی که بر سر راهشان نشسته بودند، صدقه میدادند.
سپس [از کنار من] عبور کرده و داخل خانه رفتند، بعد از مدّتی بیرون آمدند و مرا صدا زدند، پس به طرف ایشان رفتم و با حضرت داخل خانه شدم. ایشان نشستند و من [هم کنار ایشان] نشستم، و مشغول گفتگو درباره ابن مسیّب که امیر مدینه بود، شدم. و دربارۀ او با حضرت خیلی صحبت کردم. چون سخنم تمام شد، فرمودند: گمان نمیکنم که هنوز روزهات را گشوده باشی؟ عرض کردم: نه، از این رو برایم غذایی خواستند، و غذاها را در مقابل من گذاشته و به غلامشان فرمودند با من غذا بخورد، من و غلام غذا را خوردیم. چون تمام شد، به من فرمودند:
تشک را بلند کن و هرچه در زیر آن است بردار، همینکه آن را بلند کردم، دینارهایی دیدم، آنها را برداشته، در آستین لباسم قرار دادم. و حضرت فرمان دادند تا چهار نفر از غلامانشان من را همراهی کنند تا من را به خانهام برسانند، من عرض کردم: جان من به فدای شما، نگهبانان و شبگردهای ابن مسّیب [ شبها در شهر قدم میزنند و] میگردند، میترسم که مرا با غلامان شما ببیند، به من فرمودند: درست میگویی خدا تو را به راه هدایت برساند. و به آنها امر نمودند که هروقت من گفتم، آنها برگردند. چون نزدیک خانهام رسیدم و آرامش یافتم آنها را برگرداندم
«فصرت إلی منزلی و دعوت بالسّراج، و نظرت إلی الدنانیر، و إذا هی ثمانیه و أربعون دینارا، و کان حقّ الرجل علیّ ثمانیه و عشرین دینارا، و کان فیها دینار یلوح، فأعجبنی حسنه، فأخذته و قربته من السراج، فاذا علیه نقش واضح: حقّ
الرجل ثمانیه و عشرون دینارا، و ما بقی فهو لک، و لا و اللّه ما عرّفت ما له علیّ، و الحمد للّه رب العالمین الذی أعزّ ولیّه.» (1)
(پس وقتی به خانهام رفتم و چراغ خواستم و به دینارها نگاه کردم، دیدم چهل و هشت دینار است. در حالیکه حقّ آن مرد به گردن من بیست و هشت دینار بود. در میان دینارها یکی از آنها میدرخشید، پس از زیباییاش تعجب کردم، و آن را برداشته، به چراغ نزدیک کردم، ناگهان دیدم بر آن نقشی آشکار [و روی آن نوشته شده ] است: حقّ آن مرد بیست و هشت دینار است و باقی مانده آن برای خودت میباشد. و نه، به خدا قسم نمیدانستم که او چقدر از من طلب دارد، سپاس پروردگار جهانیان را که ولیّاش را عزّت داده است.)
مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از محدث بزرگوار شیخ صدوق رحمة الله نقل کرده است، که عبداللَّه بن محمّد هاشمی میگوید: روزی پیش مأمون رفتم، او مرا نزدیک خود نشاند و هر کس که در آنجا بود را خارج نمود. سپس دستور داد غذا آماده کنند، و بعد از اینکه غذا را با هم خوردیم، گفت عطر بیاورند و بعد از آنکه عطر زدیم، دستور داد پردهای بزنند. سپس در آن موقع مأمون شروع به گریه کرد و به من گفت: اقوام تو و فامیل خودم مرا سرزنش میکردند که حضرت ابوالحسن الرضا علیه السلام را مشهور نمودم [ و ایشان را ولیعهد قرار دادم ]، اکنون برای تو جریانی را نقل میکنم که تعجب کنی: روزی خدمت ایشان رسیدم و گفتم: فدای شما شوم! پدران گرامی شما، حضرت موسی بن جعفر و حضرت صادق و حضرت باقر و حضرت علیّ بن الحسین علیهم السلام، علم به گذشته و آینده تا روز قیامت نزدشان بود، شما نیز وصیّ و وارث آنها در میان مردم میباشید و قطعاً علم ایشان نزد شما هم هست. من از خدمت شما درخواستی دارم! فرمودند: حاجتت را بگو، عرض کردم:
«هَذِةِ الزَّاهِرِیَّةُ حَظِیَّتِی وَ لَا أُقَدِّمُ عَلَیْهَا أَحَداً مِنْ جَوَارِیَّ وَ قَدْ حَمَلَتْ غَیْرَ مَرَّةٍ وَ أَسْقَطَتْ وَ هِیَ الْآنَ حَامِلٌ فَدُلَّنِی عَلَی مَا تَتَعَالَجُ بِهِ فَتَسْلَمُ، فَقَالَ: لَا تَخَفْ مِنْ إِسْقَاطِهَا، فَإِنَّهَا تَسْلَمُ وَ تَلِدُ غُلَاماً أَشْبَهَ النَّاسِ بِأُمِّهِ وَ تَکُونُ لَهُ خِنْصِرٌ زَائِدَةٌ فِی یَدِهِ
1) مدینة المعاجز، ج7، ص13.
الْیُمْنَی لَیْسَتْ بِالْمُدَلَّاةِ وَ فِی رِجْلِهِ الْیُسْرَی خِنْصِرٌ زَائِدَةٌ لَیْسَتْ بِالْمُدَلَّاةِ، فَقُلْتُ فِی نَفْسِی: أَشْهَدُ أَنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ. فَوَلَدَتِ الزَّاهِرِیَّهُ غُلَاماً أَشْبَهَ النَّاسِ بِأُمِّهِ فِی یَدِهِ الْیُمْنَی خِنْصِرٌ زَائِدَةٌ لَیْسَتْ بِالْمُدَلَّاةِ وَ فِی رِجْلِهِ الْیُسْرَی خِنْصِرٌ زَائِدَةٌ لَیْسَتْ بِالْمُدَلَّاةِ عَلَی مَا کَانَ وَصَفَهُ لِیَ الرضا علیه السلام فَمَنْ یَلُومُنِی عَلَی نَصْبِی إِیَّاهُ عَلَماً.» (1)
(این «زاهریة» خیلی برای من ارزش دارد، و او را دوست دارم و هیچ یک از کنیزانم را بر او مقدم نمیکنم، او چندین مرتبه حامله شده و سقط جنین کرده، اکنون نیز حامله میباشد، مرا راهنمایی بفرمائید تا او را درمان کنم و فرزند او سالم بماند. فرمودند: از سقط جنین او نترس، فرزندش سالم میماند و پسری میزاید که شبیهترین افراد به مادرش است، و در دست راستش یک انگشت کوچک اضافه دارد که آویزان نیست و چسبیده میباشد، همچنین در پای چپ او نیز یک انگشت کوچک اضافه وجود دارد که آویزان نیست و چسبیده است. پس با خودم گفتم، گواهی میدهم که خداوند بر هر چیزی قادر است. پس بعد از مدّتی «زاهریة» فرزندی زائید که در بین مردمان شبیهترین افراد به مادرش بود و در دست راست و پای چپش همانطور که حضرت رضا علیه السلام فرموده بودند، انگشت اضافهای وجود داشت که آویزان نبود. حال چه کسی مرا شماتت میکند که چرا ایشان را مشهور نمودم و برای ولیعهدی برگزیدم؟)
مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از مرحوم شیخ اقدم اقدس صدوق (قدس سره) روایتی را نقل نموده، که مرحوم محمّد بن جریر طبری (قدس سره) نیز در کتاب «النجوم» مثل این حدیث را نقل کرده، و نگاشته است، محمّد بن داوود گفت: من و برادرم خدمت حضرت رضا علیه السلام بودیم که یک نفر آمد و خبر آورد که محمّد فرزند امام جعفر صادق علیه السلام در حالت احتضار قرار گرفته، چانهاش تکان نمیخورد و زبانش بند آمده است حضرت رضا علیه السلام حرکت کردند و ما هم در خدمت ایشان رفتیم و دیدیم چانهاش قفل شده و اسحاق فرزند امام جعفر صادق علیه السلام و فرزندش با گروهی از آل ابیطالب:گریه میکردند.:
1) بحارالانوار، ج49، ص30.
«فَجَلَسَ أَبُو الْحسن علیه السلام عِنْدَ رَأْسِهِ وَ نَظَرَ فِی وَجْهِهِ فَتَبَسَّمَ فَنَقَمَ مَنْ کَانَ فِی الْمَجْلِسِ عَلَیْهِ فَقَالَ بَعْضُهُمْ: إِنَّمَا تَبَسَّمَ شَامِتاً بِعَمِّهِ قَالَ: وَ خَرَجَ لِیُصَلِّیَ فِی الْمَسْجِدِ فَقُلْنَا لَهُ: جُعِلْنَا فِدَاکَ قَدْ سَمِعْنَا فِیکَ مِنْ هَؤُلَاءِ مَا نَکْرَهُ حِینَ تَبَسَّمْتَ فَقَالَ أَبُو الْحسن علیه السلام : إِنَّمَا تَعَجَّبْتُ مِنْ بُکَاءِ إِسْحَاقَ وَ هُوَ وَ اللَّهِ یَمُوتُ قَبْلَهُ وَ یَبْکِیهِ مُحَمَّدٌ. قَالَ: فَبَرَأَ مُحَمَّدٌ وَ مَاتَ إِسْحَاقُ.» (1)
(حضرت رضا علیه السلام بالای سر او نشستند، و نگاهی به چهره او نموده و لبخندی زدند. عدهای که حضور داشتند از لبخند حضرت رضا علیه السلام ناراحت شدند. برخی گفتند: خنده ایشان به خاطر سرزنش کردن عمویشان میباشد، راوی میگوید: سپس امام علیه السلام خارج شدند تا در مسجد نماز بخوانند. پس ما به حضرت عرض کردیم: فدایتان شویم! موقعی که شما تبسم فرمودید ما از آنهائیکه حضور داشتند، دربارهٔ شما چیزی شنیدیم که نشان میدهد ناراحت شدهاند، حضرت رضا علیه السلام فرمودند: من تعجب کردم از گریه اسحاق! به خدا قسم او زودتر از محمّد از دنیا خواهد رفت و محمّد بر جنازه او گریه خواهد کرد! راوی میگوید: بعد از مدّتی محمّد خوب شد، ولی اسحاق از دنیا رفت.)
محدث بزرگوار، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) از حسین بن موسی بن جعفر بن محمّد علویّ نقل نموده است: ما جماعتی از جوانان بنیهاشم در کنار علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام بودیم که جعفر بن عمر علویّ با وضعی بد و لباسهایی مندرس از کنار ما گذشت، عدهای از ما به برخی دیگر نگاه کردند و با حال تمسخر از وضع لباس نامطلوبی که جعفر در بر داشت خندیدند. امام علیه السلام فرمودند:
«لَتَرَوْنَهُ عَنْ قَرِیبٍ کَثِیرَ اَلْمَالِ کَثِیرَ التَّبَعِ فَمَا مَضَی إِلاَّ شَهْرٌ أَوْ نَحْوُهُ حَتَّی وَلِیَ اَلْمَدِینَةَ وَ حَسُنَتْ حَالُهُ فَکَانَ یَمُرُّ بِنَا وَ مَعَهُ اَلْخِصْیَانُ وَ اَلْحَشَمُ.» (2)
(شما بزودی او را ثروتمند و با پیروان بسیاری خواهید دید، یک ماه یا حدود آن گذشت که جعفر ابن عمر والی مدینه شد و کارش بالا گرفت و وضع مادّیش سر و سامان یافت. و وقتی از کنار ما گذشت خواجگان اطرافش را گرفته و سوارانی به همراه او بودند.)
مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) نگاشته است: وی جعفر بن محمّد بن عمر بن حسن بن علیّ بن عمر بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبیطالب:میباشد.
محدث بزرگوار مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از شیخ اقدم اقدس صدوق (قدس سره) نقل کرده است: وشاء گفته است، عبّاس بن جعفر بن محمّد بن اشعث از من درخواست کرد که از حضرت رضا علیه السلام بخواهم هر وقت نامهای او برای حضرت فرستاد پس از خواندن نامه، حضرت رضا علیه السلام آن را پاره کنند، مبادا به دست کس دیگری بیفتد.
«فَابْتَدَأَنِی علیه السلام بِکِتَابٍ قَبْلَ أَنْ أَسْأَلَهُ أَنْ یَخْرِقَ کُتُبَهُ فِیهِ أَعْلِمْ صَاحِبَکَ أَنِّی إِذَا قَرَأْتُ کُتُبَهُ إِلَیَّ خَرَقْتُهَا.» (1)
(ولی حضرت رضا علیه السلام قبل از آنکه من از ایشان درخواست کنم که وقتی نامههای عبّاس را خواندید آنها را پاره کنید، در نامهای برای من نوشتند: به دوستت بگو وقتی من نامههاش را میخوانم آنها پاره میکنم.)
محدث بزرگوار مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از مرحوم قطب الدین راوندی (قدس سره) و از مرحوم شیخ اقدم اقدس صدوق (قدس سره) نقل کرده است: شنیدم که هشام عباسی میگفت: خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم و تصمیم داشتم درخواست کنم که برای سر دردی که به آن مبتلا بودم دعا و تعویذی بنویسند و دو جامه از لباسهای خود را به من مرحمت فرمایند که در آن احرام ببندم. همینکه خدمت حضرت رسیدم، از چند مسأله سؤال کردم و حضرت جوابم را دادند، ولی
1) عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص532 ؛ بحارالأنوار، ج49، ص40.
حاجتهای خودم را فراموش کردم. امّا هنگامیکه برخاستم تا خارج شوم، خواستم خداحافظی کنم که حضرت به من فرمودند:
«اجْلِسْ فَجَلَسْتُ بَیْنَ یَدَیْهِ فَوَضَعَ یَدَهُ عَلَی رَأْسِی وَ عَوَّذَنِی ثُمَّ دَعَا بِثَوْبَیْنِ مِنْ ثِیَابِهِ فَدَفَعَهُمَا إِلَیَّ وَ قَالَ لِی أَحْرِمْ فِیهِمَا قَالَ الْعَبَّاسِیُّ وَ طَلَبْتُ بِمَکَّهَ ثَوْبَیْنِ سَعِیدِیَّیْنِ أُهْدِیهِمَا لِابْنِی فَلَمْ أُصِبْ بِمَکَّةَ فِیهَا شَیْئاً عَلَی مَا أَرَدْتُ فَمَرَرْتُ بِالْمَدِینَهِ فِی مُنْصَرَفِی فَدَخَلْتُ عَلَی أَبِی الْحَسَنِ الرضا علیه السلام فَلَمَّا وَدَّعْتُهُ وَ أَرَدْتُ الْخُرُوجَ دَعَا بِثَوْبَیْنِ سَعِیدِیَّیْنِ عَلَی عَمَلِ الْوَشْیِ الَّذِی کُنْتُ طَلَبْتُهُ فَدَفَعَهُمَا إِلَیَ.» (1)
(بنشین! پس در مقابل ایشان نشستم؛ دست روی سرم گذاشتند و دعا خواندند، بعد دو جامه از جامههای خود را خواستند و به من عنایت کردند و فرمودند: با این دو جامه احرام ببند! عباسی گفت: در مکه دو جامه سعیدی - قریهای در مصر که پارچههای آن معروف بوده است - جستجو کردم تا به پسرم هدیه کنم! هر چه تفحص کردم در مکه نیافتم! در بازگشت به مدینه آمدم و خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم، پس از خداحافظی دو جامه سعیدی رنگارنگ به همان کیفیتی که من میخواستم به من مرحمت فرمودند.)
مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از مرحوم قطب الدین راوندی (قدس سره) از ابو اسماعیل سندی نقل کرده است: در هند بودم و شنیدم خداوند در بین عربها حجّتی دارد، در جستجوی ایشان بر آمدم تا مرا راهنمایی به حضرت امام رضا علیه السلام کردند. با اینکه یک کلمه عربی نمیدانستم خدمت آن جناب رسیدم و به زبان هندی سلام کردم.
«فَرَدَّ عَلَیَّ بِلُغَتِی فَجَعَلْتُ أُکَلِّمُهُ بِالسِّنْدِیَّةِ وَ هُوَ یُجِیبُنِی بِالسِّنْدِیَّهِ فَقُلْتُ لَهُ إِنِّی سَمِعْتُ بِالسِّنْدِ أَنَّ لِلَّهِ حُجَّةً فِی الْعَرَبِ فَخَرَجْتُ فِی الطَّلَبِ فَقَالَ بِلُغَتِی نَعَمْ أَنَا هُوَ ثُمَّ قَالَ فَسَلْ عَمَّا تُرِیدُ فَسَأَلْتُهُ عَمَّا أَرَدْتُهُ فَلَمَّا أَرَدْتُ الْقِیَامَ مِنْ عِنْدِهِ قُلْتُ إِنِّی لَا
1) عیون أخبار الرضا، ج 2، ص535؛ الخرائج و الجرائح، ج1، ص358؛ بحار الانوار، ج49، ص40.
أُحْسِنُ الْعَرَبِیَّهَ فَادْعُ اللَّهَ أَنْ یُلْهِمَنِیهَا لِأَتَکَلَّمَ بِهَا مَعَ أَهْلِهَا فَمَسَحَ یَدَهُ عَلَی شَفَتِی فَتَکَلَّمْتُ بِالْعَرَبِیَّهِ مِنْ وَقْتِی.» (1)
(پس ایشان با زبان خودم [هندی] جوابم را دادند. من به زبان هندی با ایشان صحبت میکردم و آن جناب نیز به همان زبان، جوابم را میدادند. عرض کردم: من در هند شنیدم که خداوند در میان عرب حجّتی قرار داده، پس در جستجوی ایشان بر آمدم. به زبان خودم [هندی] فرمودند: آری، من همان حجّت هستم. بعد فرمودند: هر چه مایلی بپرس. هر سؤالی داشتم پرسیدم. وقتی خواستم از جای حرکت کنم عرض کردم: من نمیتوانم عربی صحبت کنم، از خدا بخواهید مرا به این زبان مطلع گرداند تا بتوانم با زبان عربی صحبت کنم. پس حضرت دست مبارک خود را بر روی لبهای من مالیدند و از همان لحظه شروع کردم به عربی صحبت کردن.)
یکی از ویژگیهای امام معصوم علیه السلام این است که به تمام زبانها آگاهی دارد و می تواند با تمام اقوام در سراسر کره زمین با زبان و لهجه خودشان صحبت نماید. از همین رو ابا صلت هروی میگوید: حضرت امام رضا علیه السلام با مردم سرزمینهای مختلف با زبان خودشان سخن میگفتند، و به خدا قسم، به زبان آنان از خودشان داناتر بودند. روزی به امام عرض کردم: من تعجب میکنم که شما به تمام زبانها آشنایی دارید. حضرت فرمودند:
«يا أبا صلت أنا حجة اللّه على خلقه و ما كان اللّه ليتخذ حجّة على قوم و هو لا يعرف لغاتهم.» (2)
(اى ابا صلت! من حجّت خدا بر خلق او هستم چگونه حقّ تعالى حجّتى را بر قومى بفرستد، در حالىكه آن حجّت، به زبانهاى ايشان آشنا نباشد.)
به هر تقدیر این که امام معصوم علیه السلام قادر است به همه زبانها گفتگو وصحبت نماید مطلب مهمی نیست چرا که اگر امام علیه السلام ارده نمایند همهٔ مردم جهان چنین قدرتی پیدا میکنند. چنانچه مرحوم ابن شهرآشوب (قدس سره) در کتاب «مناقب» از ابوهاشم جعفری روایت کرده است:
«دَخَلْتُ عَلَیْهِ فَکَلَّمَنِی بِالْهِنْدِیَّةِ فَبُهِتُّ فَلَمْ أُحْسِنْ أَنْ أَرُدَّ عَلَیْهِ وَ کَانَ بَیْنَ یَدَیْهِ رَکْوَةٌ مَلْاءی حَصا فَتَنَاوَلَ حَصَا وَاحِدَةً فَوَضَعَهَا فِی فِیهِ فَمَصَّهَا ثَلاَثاً ثُمَّ رَمَی بِهَا إِلَیَّ
فَوَضَعْتُهَا فِی فَمِی فَوَ اَللَّهِ مَا بَرِحْتُ مِنْ عِنْدِهِ حَتَّی تَکَلَّمْتُ بِثَلاَثَةِ وَ سَبْعِینَ لِسَاناً أَوَّلُهَا اَلْهِنْدِیَّةِ.» (1)
(خدمت حضرت امام هادی علیه السلام رفتم به ناگاه حضرت به زبان هندی با من گفتگو نمودند. پس تعجب کردم و در عین حال نتوانستم [به هندی] جواب ایشان را به خوبی بدهم. جلوی حضرت ظرف پر از ریگی بود یک ریگ از بین آنها برداشتند و در دهان خود گذاشتند، و بعد از آنکه سه مرتبه آن را مکیدند، پس آن را به طرف من انداختند. و من هم آن را در دهان نهادم. پس قسم به خدا از محضر حضرت مرخص نشده بودم که میتوانستم به هفتاد و سه زبان صحبت کنم که اولین آنها زبان هندی بود.)
مرحوم علامه مجلسی (قدس سره) از کتاب «بصائر الدرجات» از سلیمان بن جعفر جعفری نقل کرده است: در باغ امام رضا علیه السلام نشسته بودم و با آن حضرت گفتگو میکردم که گنجشکی آمد و جلو ما به زمین نشست، و شروع کرد به فریاد کشیدن. و زیاد صدا میکرد و مضطرب بود. حضرت به من فرمودند:
«أَ تَدْرِی مَا تَقُولُ هَذَا اَلْعُصْفُورُ قُلْتُ: اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اِبْنُ رَسُولِهِ أَعْلَمُ قَالَ: إِنَّهَا تَقُولُ إِنَّ حَیَّةً تُرِیدُ أَکْلَ فِرَاخِی فِی اَلْبَیْتِ فَقُمْ فَخُذْ تِیکَ اَلنَّبْعَةَ وَ اُدْخُلِ اَلْبَیْتَ وَ اُقْتُلِ اَلْحَیَّةَ قَالَ فَأَخَذْتُ اَلنَّبْعَةَ وَ هِیَ اَلْعَصَا وَ دَخَلْتُ اَلْبَیْتَ وَ إِذَا حَیَّةٌ تَحُولُ فِی اَلْبَیْتِ فَقَتَلْتُهَا.» (2)
(میدانی این گنجشک چه میگوید؟ گفتم: خدا و پیامبر و فرزند پیامبر او، داناتر هستند. فرمودند: این گنجشک میگوید ماری میخواهد تخمهای مرا بخورد پس این چوب را بردار و به آنجا برو و آن مار را بکش. راوی میگوید: چوب را که عصائي بود برداشتم و وارد خانه شدم. ناگهان دیدم که ماری در اطراف آن خانه میگردد، پس آن را کشتم.)
به هر تقدیر روایات بسیاری وجود دارد که نشان دهندهٔ آن است که اهل بیت علیهم السلام به زبان حیوانات صحبت کردهاند. و از زبان آنها اطلاع کامل دارند. کما اینکه خداوند متعال این قدرت را به جناب سلیمان علیه السلام نیز عنایت کرده بود و در قرآن میفرماید:
(قَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ (1))
«سلیمان گفت: ای مردم، به ما زبان مرغان را آموختند.»
مرحوم سیّد هاشم بحرانی (قدس سره) و علامه مجلسی رحمة الله از أبو جعفر محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره) نقل کردهاند: خدمت حضرت امام رضا علیه السلام مشرف شدم و عرض کردم: مردم خیلی دربارهٔ کارهای شگفت انگیز شما گفتگو میکنند اگر مرا از یکی از آنها آگاه کنید، آن را برای دیگران بیان میکنم، حضرت فرمودند: چه میخواهی؟ عرض کردم:
«تُحْیِی لِی أَبِی وَ أُمِّی. فَقَالَ: اِنْصَرِفْ إِلَی مَنْزِلِکَ، فَقَدْ أَحْیَیْتُهُمَا، فَانْصَرَفْتُ وَ اَللَّهِ وَ هُمَا فِی اَلْبَیْتِ أَحْیَاءُ، فَأَقَامَا عِنْدِی عَشَرَةَ أَیَّامٍ ثُمَّ قَبَضَهُمَا اَللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی.» (2)
(پدر و مادرم را برای من زنده کنید. فرمودند: به خانهات برو، هر دو را زنده کردهام، پس وقتی به خانه برگشتم، به خدا سوگند آنها (پدر و مادرم) در خانه نشسته بودند، و مدت ده روز با من بودند و بعد از آن خداوند جان آن دو را گرفت.)
و در روایت دیگری نیز مرحوم سیّد هاشم بحرانی (قدس سره) طبری امامی رحمة الله از ابراهیم بن سهل نقل کرده است: علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام را در حالیکه بر دراز گوش خود سوار بودند، ملاقات کردم و گفتم: چه کسی شما را بر این - جایگاه امامت - سوار کرده؟ و حال آنکه بیشتر شیعیانت گمان میکنند پدرت برای شما وصیت نکرده، و ایشان شما را در این جایگاهی که قرار گرفتهاید، قرار نداده است، و جایگاهی را ادعا کردهاید که متعلق به شما نیست. پس به من فرمودند:
«ما دلالة الإمام عندک؟ قلت أن یکلّم بما وراء البیت و أن یحیی و یمیت. فقال: أنا أفعل، أمّا الذی معک فخمسة دنانیر، و أمّا أهلک فانّها ماتت منذ سنة و قد أحییتها السّاعة و أترکها معک سنة أخری [ثمّ] أقبضها [إلیّ] لتعلم أنّی إمام بلا خلاف، فوقع علیّ الرعده، فقال: اخرج روعک فانّک آمن، ثمّ انطلقت إلی منزلی فاذا بأهلی جالسة، فقلت لها: ما الّذی جاء بک؟ فقالت: کنت نائمة إذ أتانی آت، ضخم شدید السّمرة، فوصفت لی صفة الرضا علیه السلام، فقال لی: یا هذة قومی و ارجعی إلی زوجک، فانّک ترزقین بعد الموت ولدا، فرزقت و اللّه ولدا.» (1)
(نشانه امام نزد تو چه میباشد؟ گفتم: درباره امر مخفی گفتگو کند، و از آن خبر بدهد، و زنده نماید و بمیراند، پس حضرت فرمودند: من اموری که گفتی را انجام میدهم، اما آنچه به همراه داری، پنج دینار میباشد، و همسرت یک سال پیش از دنیا رفته است و من در این لحظه او را زنده نمودم و سال بعد دوباره از نزد تو میرود، و قبض روح میشود، تا تو بدانی من بیشک امام میباشم، پس از ترس بدنم به لرزه افتاد، بعد فرمودند: ترس را از خودت دور کن، چرا که در امنیت هستی، سپس وقتی به خانهام رفتم به ناگاه دیدم همسرم آنجا نشسته، پس به او گفتم: چه بر تو گذشته است؟ گفت: خواب بودم که شخص ستبرِ سبزهای نزدم آمد، و اوصاف حضرت رضا علیه السلام را برایم گفت، پس آن شخص به من فرمودند: بلند شو و به سوی شوهرت باز گرد، به درستیکه بعد از مردن [و زنده گشتن مجدد، خدا به] تو فرزندی روزی خواهد نمود، و به خدا سوگند فرزندی روزی او گشت.)
محدث بزرگوار مرحوم محمّد بن یعقوب کلینی (قدس سره) از عبداللّه بن مغیره نقل کرده است: زمانیکه به حجّ میرفتم واقفی مذهب بودم، امّا وقتی به مکه رسیدم، شکی در دلم درباره مذهبم خلجان کرد، لذا خودم را به ملتزم - دیوار مقابل در خانه کعبه که مستحب است سینه و شکم را به آنجا قرار داده و دعا کنند - چسباندم و گفتم: خداوندا! تو درخواست من را میدانی، مرا به
1) مدینة المعاجز، ج7،ص25 ؛ دلائل الإمامة، ص364.
بهترین دینها هدایت نما، پس به دلم افتاد که محضر حضرت رضا علیه السلام بروم. از این رو از آنجا به مدینه آمدم و درب خانه حضرت ایستادم و به غلام حضرت گفتم:
« قُلْ لِمَوْلاَکَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ اَلْعِرَاقِ بِالْبَابِ قَالَ فَسَمِعْتُ نِدَاءَهُ وَ هُوَ یَقُولُ اُدْخُلْ یَا عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ اَلْمُغِیرَةِ اُدْخُلْ یَا عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ اَلْمُغِیرَةِ فَدَخَلْتُ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَیَّ قَالَ لِی قَدْ أَجَابَ اَللَّهُ دُعَاءَکَ وَ هَدَاکَ لِدِینِهِ فَقُلْتُ أَشْهَدُ أَنَّکَ حُجَّةُ اَللَّهِ وَ أَمِینُهُ عَلَی خَلْقِهِ.» (1)
(به مولایت بگو، مردی از اهل عراق درب خانه آمده، بلافاصله صدای حضرت را شنیدم که میفرمودند: بفرما ای عبد اللّٰه بن مغیره! بفرما ای عبد اللّٰه بن مغیره!، همینکه مرا دیدند فرمودند: خدا دعایت را مستجابت کرد و تو را به دین خودش هدایت نمود، من عرض کردم: شهادت میدهم که توئی حجّت خدا و امین او بر خلقش.)
محدث بزرگوار مرحوم محمّد بن یعقوب کلینی (قدس سره) از حضرت حکیمه خاتون علیها السلام دختر حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام نقل نموده است:
«رَأَیْتُ اَلرضا علیه السلام وَاقِفاً عَلَی بَابِ بَیْتِ اَلْحَطَبِ وَ هُوَ یُنَاجِی وَ لَسْتُ أَرَی أَحَداً فَقُلْتُ یَا سَیِّدِی لِمَنْ تُنَاجِی فَقَالَ هَذَا عَامِرٌ اَلزَّهْرَائِیُّ أَتَانِی یَسْأَلُنِی وَ یَشْکُو إِلَیَّ فَقُلْتُ سَیِّدِی أُحِبُّ أَنْ أَسْمَعَ کَلاَمَهُ فَقَالَ لِی إِنَّکِ إِذَا سَمِعْتِ بِهِ حُمِمْتِ سَنَةً فَقُلْتُ سَیِّدِی أُحِبُّ أَنْ أَسْمَعَهُ فَقَالَ لِیَ اِسْمَعِی فَاسْتَمَعْتُ فَسَمِعْتُ شِبْهَ اَلصَّفِیرِ وَ رَکِبَتْنِی اَلْحُمَّی فَحُمِمْتُ سَنَةً.» (2)
(حضرت رضا علیه السلام را دیدم که نزد درب خانه ایستادهاند و آهسته [با کسی] گفتگو میکنند و من کسی را نمیدیدم عرض کردم: ای مولای من! با چه کسی صحبت میکنید فرمودند: این عامر زهرائی است، آمده سؤال بپرسد و شِکوه و ناراحتیهایش را بیان میکند، عرض کردم: دوست
دارم صدای او را بشنوم، فرمودند: اگر صدای او را بشنوی تا یک سال تب خواهی کرد، عرض کردم: مایلم صحبتش را بشنوم، فرمودند: گوش بده، صدائی شبیه سوت شنیدم و تب مرا فرا گرفت و تا یک سال تب میکردم.)
مرحوم شیخ صدوق علیه السلام از معمر بن خلاد نقل کرده است: زمانیکه ریّان بن صلت از طرف فضل بن سهل والی برخی از شهرهای خراسان شده بود، به من گفت: دوست دارم از حضرت رضا علیه السلام اجازه بگیری که من خدمت ایشان برسم و سلامی به ایشان عرض کنم، و دوست دارم حضرت برخی از لباسهای خود را [تبرکاً] به من هدیه نمایند، و تعدادی سکه که به نام [مقدس] حضرت ضرب خورده است با دست خودشان به من هدیه نمایند. راوی میگوید: هنگامیکه بر حضرت وارد شدم [تا پیغام ریّان بن صلت را محضر حضرت رضا علیه السلام عرض نمایم]، قبل از اینکه سخنی بگویم حضرت ابتداءً فرمودند:
«إِنَّ اَلرَّیَّانَ بْنَ اَلصَّلْتِ یُرِیدُ اَلدُّخُولَ عَلَیْنَا وَ اَلْکِسْوَةَ مِنْ ثِیَابِنَا وَ اَلْعَطِیَّةَ مِنْ دَرَاهِمِنَا فَأَذِنْتُ لَهُ فَدَخَلَ فَسَلَّمَ فَأَعْطَاهُ ثَوْبَیْنِ وَ ثَلاَثِینَ دِرْهَماً مِنَ اَلدَّرَاهِمِ اَلْمَضْرُوبَةِ بِاسْمِهِ.» (1)
(راستی ریّان بن صلت درخواست نموده بر ما وارد شود، و از لباس ما و درهمهایی که با نام من ضرب خورده است چیزی دریافت نموده و به او هدیه کنم، من او را اذن میدهم که نزد ما بیاید، بعد ریّان آمد و سلام کرد و امام علیه السلام دو دست لباس و سی درهم از همان درهمها که به نام حضرت سکّه زده بودند، به او بخشیدند.)
علامه مجلسی رحمة الله از شیخ صدوق رحمة الله از علیّ بن ابراهیم، نقل کرده است که یاسر خادم گفت:
1) عیون الأخبار الرضا، ج2، ص503؛ مدینة المعاجز، ج7، ص59.
«کَانَ الرضا علیه السلام إِذَا رَجَعَ یَوْمَ الْجُمُعَةِ مِنَ الْجَامِعِ وَ قَدْ أَصَابَهُ الْعَرَقُ وَ الْغُبَارُ رَفَعَ یَدَیْهِ وَ قَالَ اللَّهُمَّ إِنْ کَانَ فَرَجِی مِمَّا أَنَا فِیهِ بِالْمَوْتِ فَعَجِّلْ لِیَ السَّاعَةَ وَ لَمْ یَزَلْ مَغْمُوماً مَکْرُوباً إِلَی أَنْ قُبِضَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ.» (1)
(هر وقت حضرت رضا علیه السلام روز جمعه از مسجد جامع مراجعت میکردند، در حالیکه عرق میریختند و گرد و غبار بر چهرهٔ حضرت بود، دستهایشان را بلند میکردند و میفرمودند: خدایا! اگر فرج من از این گرفتاری با مرگ است، هم اکنون مرگ مرا برسان. ایشان پیوسته غمگین و افسرده بودند تا امام صلوات اللَّه علیه دنیا رفتند.)
طایفهٔ جلیله امامیه اجماع دارند که مأمون عباسی لعنة اللّه علیه حضرت رضا علیه السلام را با زهر مسموم نمود و به شهادت رساند. ولی در بین اقوال اهل سنت آنچه آدمی را متعجب و متحیر میکند گفتهٔ طبری سنی است که علّت شهادت حضرت رضا علیه السلام را مداومت حضرت بر تناول انگور میداند. و به تبع او جمعی از علماء اهل سنت گفتار او را تکرار کردهاند. چنانچه او در کتاب «تاریخ الامم و الملوک» نگاشته است:
«إنّ علیّ بن موسی أکل عنباً فأکثر منه، فمات فجأة» (2)
(علیّ بن موسی الرضا [علیهما السلام] انگور بسیار تناول نمودند و به این خاطر ناگهان از دنیا رفتند.)
این موضعگیری سخیفانه «طبری» از عداوتیکه با آل محمّد علیهم السلام دارد نشأت میگیرد. و إلا حتّی اگر آدمی در خوردن انگور افراط هم نماید، در اثر خوردن انگور از دنیا نخواهد رفت. بماند که اینگونه هم نبوده که حضرت هر روز انگور تناول فرمایند. و امام علیه السلام که خود به سبب علم خدادای، آگاهی کاملی از علم طب، داشتهاند، نیک میدانستهاند، به چه اندازه، انگور میل فرمایند. گذشته از اینکه حتّی اگر فرض را بر این بگذاریم که در مدّت محدودی که فصل انگور بوده است. در صورتیکه حضرت هر روز، انگور هم میل کرده باشند، در اثر خوردن انگور، اتفاقی نخواهد افتاد. و اینجاست که حتّی هر انسانی که کمترین انصاف را داشته باشد پی میبرد که
علماء اهل سنت چه جسارتها که به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام نکردند و حتّی العیاذ باللّه حضرت رضا علیه السلام را کمتر از طفلی دانستهاند که توجهی به مقدار تناول غذای خویش هم ندارند. بماند که حتّی اطفال هم اینگونه نیستند، و فرض کلام «طبری» هم محال به نظر میرسد.
حال آدمی متحیر میشود که چگونه اهل سنت، طبری را با اینگونه اقوال پریشان، در زمرهٔ علماء و تاریخ نگاران معتبر دانستهاند. البته در این بین برخی از علماء اهل سنت که دیدهاند این کلام فوق العاده دور از واقعیت است، و از طرف دیگر نیز عداوتشان هم اجازه نمیداده است که واقعیت را بیان کنند، هر دو قول را آوردهاند. چنانچه یافعی مینویسد:
«سبب درگذشت امام، بنا بر آنچه گفتهاند، این است که بر اثر زیاد خوردن انگور اتفاق افتاده است. همچنین گفته شده است: وی مسموم از دنیا رفته است.» (1)
و صد البته در کلام علماء اهل سنت از این موارد و تحریف ها، بسیار است. و چه بسیار مواردی که از روی عداوت اینگونه نوشتهاند. و این در حالی است که موضوع مسمومیت و شهادت حضرت رضا علیه السلام آن چنان واضح و مشهور بوده است که بسیاری از علماء اهل سنت نیز نقل کردهاند. چنانچه «ابن حجر هیثمی»، (2)و «روزبهان خُنجی» مرگ ناگهانی امام را بر اثر مسموم شدن آن حضرت به وسیله انار یا انگور میداند، ولی هرگز سخنی از قاتل حضرت به میان نمیآورند!!! (3)
در این بین «مقریزی» یکی دیگر از علماء عامه به واقع انگشت اتهام را به طرف مأمون گرفته و نگاشته است:
«و أتّهم المأمون أنّه سمّه فی عنب.» (4)
(مأمون متهم به مسموم نمودن حضرت رضا علیه السلام با انگور میباشد.)
«مقریزی» در جای دیگری نیز آشکارا تصریح میکند و مینویسد:
«مأمون، امام رضا [علیه السلام] را مسموم کرد.» (1)
«ابن حبان» نیز که از علماء عامه میباشد، در اینباره نقل کرده است:
«مات علیّ بن موسی بطوس من شربة سقاه إیّاها المأمون، فمات من ساعته.» (2)
(علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام با شربتی سمّی که مأمون به ایشان خورانید، بلافاصله از دنیا رفتند.)
و در جای دیگری هم مینویسد:
«قد سُمَّ من ماء الرّمان و أسقی قلبه المأمون.» (3)
(حضرت رضا [علیه السلام] با آب اناری که مسموم شده بود به شهادت رسیدند و آن را مأمون به حضرت نوشانید.)
«صفدی» یکی دیگر از علماء اهل سنت هم در اینباره نگاشته است:
«و آل أمره مع المأمون إلی أن سمّه فی رمّانة، علی ما قیل، مداراة لبنی العباس.» (4)
(روزگار امام رضا علیه السلام با مأمون به آنجا منتهی شد که سرانجام آن حضرت را با انار مسموم نمودند تا با بنیعبّاس مدارا کند.)
«ابو الفرج اصفهانی» نیز که در زمرهٔ علماء اهل سنت میباشد، نقل نموده است:
«کان المأمون عقد له العهد من بعده، ثم دس إلیه فیما ذکر بعد ذلک سماً فمات منه.» (5)
(مأمون، علیّ بن موسی الرضا [علیهما السلام] را ولی عهد خود نمود، ولی چنانچه گفته شده است نسبت به ایشان دسیسه نمود و به ایشان سم خورانید که موجب شد از دنیا بروند.)
«حلبی» معروف به «ابن عظیمی» که او نیز از علماء اهل سنت است، در اینباره، مینویسد:
«مات علیّ الرضا، سمه المأمون» (1)
(در اثر اینکه مأمون به حضرت امام رضا علیه السلام زهر داد از دنیا رفت.)
«ترمانینی» نیز که از علماء عامه میباشد، نقل کرده است:
«إن المأمون دسّ له السّم» (2)
(به درستیکه مأمون با دسیسه حضرت رضا علیه السلام را مسموم کرد.)
دکتر «کامل مصطفی شیبی» نیز که از عامه میباشد، نگاشته است:
«و مات الرضا مسموماً کما یری أکثر المورخین.» (3)
(همانگونه که اکثر تاریخنگاران معتقدند، امام رضا [علیه السلام] مسموم از دنیا رفتند.)
به هر تقدیر کما اینکه دکتر کامل شیبی هم نگاشته است، مشهور مورخین بر این اعتقاد هستند که حضرت رضا علیه السلام با زهر مسموم شدهاند، و نهایتاً به شهادت رسیدهاند. و همچنین بنابر نقل بسیاری از مشاهیر اهل سنت نیز شهادت آن حضرت به دست مأمون عباسی بوده است؛ زیرا افزون بر آنچه یاد کردیم، آن حضرت در زمانهای گوناگون خود تصریح کردهاند که:
«مَن با سّم کشته و در دیار غربت به خاک سپرده خواهم شد.» (4)
مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) از تمیم بن عبد اللَّه قرشیّ از پدرش از احمد بن علیّ انصاری روایت کرد که گفت: من از ابو الصّلت هرویّ پرسیدم: چگونه مأمون با آن اکرام که از علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام میکرد و محبّتی که [در ظاهر نسبت] به ایشان داشت، تا آنجا که ایشان را ولیعهد خود قرار داد، دلش طاقت آورد که آن حضرت را بکشد؟ وی در پاسخ من گفت:
آری، مأمون به جهت اطلاعاتی که از علم و فضل آن حضرت داشت ایشان را [در ظاهر] اکرام و محبّت مینمود، اما اینکه ایشان را ولیعهد خود قرار داد. به این خاطر بود که به مردم
بفهماند که ایشان به دنیا علاقه داردند و ریاست طلب هستند، تا مردم از عقیدهای که به آن حضرت دارند دل سرد گردند، و از چشم دیگران بیفتند و در نظر مردم سقوط کنند، و بعد از اینکه دید آنچه میخواست محقق نشد، بلکه به عکس محبّت آن حضرت علیه السلام در دل مردم بیشتر و روز افزون شد. و پس از آنکه علمای علم کلام و دانشمندان ادیان و عقائد مختلف را از کشورهای دیگر برای بحث با آن حضرت دعوت نمود تا با شکست حضرت در آن مناظرهها موجبات سرشکستگی امام در میان علماء و عامهٔ مردم فراهم گردد، و بدین صورت نقص و کمبودی برای حضرت نزد مردم عامی آشکار شود و از منزلت ایشان بکاهد.
ولی هیچ یک از مخالفان از گروههای مختلف دینی؛ چه از یهود و چه از نصاری و چه از ستاره پرستان، و برهمائیان هندی و ملحدان و دهریان، و صاحبان مذاهب مختلف اسلامی، در مباحثه با حضرت رضا علیه السلام تاب نیاوردند و حضرت صحبتهای همه آنها را با دلیل و برهان باطل نمودند، و بر تمام آنان غالب آمدند، تا آنجا که همه میگفتند حضرت رضا علیه السلام از مأمون به خلافت اسلامی سزاوارتر میباشند.
و جاسوسان این قضیه را که سخن روز شده بود به گوش مأمون رساندند، و وی از این رو در خشم شد و بر آشفت و حسدش شدّت یافت، و از سوی دیگر حضرت رضا علیه السلام از مأمون ترسی نداشتند و حقّ را صراحتاً میگفتند، و اکثر اوقات جوابهائي به سؤالهای مأمون میدادند که خوشایند او نبود، و همهٔ اینها موجب گردید که مأمون از حضرت خشمگینتر گردد و کینهای که از ایشان در دل پنهان داشت و اظهار نمیکرد، کار را از روی عجز به جائی رساند که ایشان را با زهر به قتل رسانید.(1)
و همچنین در کتاب «تاریخ بیهق» نوسته شده است:
«سال 202 از هجرت، مأمون قصد بغداد نمود، و ذو الریاستین، فضل بن سهل در گرمابه سرخس کشته شد، و علیّ بن موسی الرضا [علیهما السلام] را در سناباد طوس زهر داد.» (2)
سبط بن جوزی یکی دیگر از علماء عامه در کتاب «تذکرة الخواص»، بدون اینکه قاتل را معین کند، نوشته است:
«گفته شده که علیّ بن موسی الرضا [علیهما السلام] به حمّام رفتند، سپس بیرون آمدند، در این هنگام طبقی از انگور زهرآلود که به وسیله سوزن، آن را زهرآگین نموده بودند، و در ظاهر، چیزی دیده نمیشد، نزد آن حضرت نهادند. آن حضرت از آن انگور خوردند، و از دنیا رفتند، و ایشان در این هنگام 55 سال داشتند.» (1)
به هر تقدیر در کیفیت شهادت حضرت رضا علیه السلام چند قول وجود دارد. که مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) نیز متعرض برخی از این موارد شدهاند، از همین رو در روایتی از هرثمة ابن أعین (2)نقل کرده است:
«من شبی در حضور مأمون بودم، چون چهار ساعت از شب گذشت، اذن رفتن داد و من به خانهام رفتم. نیمهشب که شد، در خانه به صدا در آمد و غلامم پاسخ داد، کوبنده به غلام گفت: به هرثمه بگو آقایت تو را میطلبد، خود را با عجله به ایشان برسان. هرثمه میگوید: من بلافاصله برخاستم و لباس پوشیدم و با عجله خودم را به خانه حضرت رضا علیه السلام رساندم، غلام در مقابل من بود، او داخل شد و بعد از او من نیز وارد خانه شدم، و امام را در صحن منزل، نشسته دیدم. چون چشم حضرت به من افتاد فرمودند: ای هرثمه! عرض کردم لبیک یا مولای! فرمودند:
نزدیک من بنشین، من نزدیک حضرت نشستم. به من فرمودند: خوب گوش کن که چه میگویم، الآن زمان مرگ من رسیده و باید به سوی خدا رحلت کنم، و به جدّ و پدرانم ملحق گردم، عمرم به آخر رسیده و نامه عملم پایان یافته است، و به تو میگویم: این مرد (مأمون) ستمکار قصد کرده است من را با انگور و انار مسموم نماید. و خوشهٔ انگوری را با سوزن به زهر آلوده کرده است و با سوزن زهرآگین دانههای انگور را مسموم کرده است. و همچنین سمّ را در کف دست یکی از غلامانش ریخته تا در هنگامیکه آن غلام با دست آلوده انارها را دانه میکند زهر به آنها برسد و با این روش من را مسموم نماید.
او فردا مرا دعوت میکند و آن انارها و انگور را به رسم پذیرائی نزد من میگذارد، و از من میخواهد که آنها را تناول نمایم، و من به اجبار آنها را میخورم. و سپس آنچه تقدیر و حکم خداوند باشد، واقع میشود. زمانیکه من از دنیا رفتم، مأمون میگوید: خودم باید ایشان را غسل دهم، وقتی این حرف را زد، تو محرمانه از قول من به او بگو: ایشان به من گفتهاند که به تو بگویم این کار را انجام ندهی، چرا که عذاب شدیدی که قرار است در آینده بر تو نازل شود با این کار به جلو خواهد افتاد، و از آنچه حذر میکنی با شتاب به تو خواهد رسید. هرثمه میگوید: عرض کردم: به روی چشم، ای سرور من!
حضرت فرمودند: وقتی برای غسل دادن من، تو را تعیین نماید، خودش در مکان بلندی که مشرف بر محل غسل دادن من میباشد، می نشیند، که ناظر بر کارهای تو باشد. از همین رو اقدام به غسل دادن من نکن و متصدّی شست و شوی من نشو تا زمانیکه خیمه سفیدی در کنار خانه ببینی، وقتی آن خیمه را دیدی مرا با همان لباسهایم که در آن قرار بده و بیرون خیمه در انتظار بایست، و پرده خیمه را بالا نزن که مرا ببینی، چون هلاک خواهی شد.
بعد مأمون نزدیک تو میآید و به تو میگوید: ای هرثمه! آیا شما نمیگویید که امام را جز امام غسل نمیدهد؟ پس این ابو الحسن علیّ بن موسی [علیهما السلام] را چه کسی غسل داد؟ در حالیکه فرزندش محمّد جواد [علیه السلام] اکنون در مدینه است و آنجا از شهرستانهای حجاز میباشد، و ما اکنون در طوس هستیم؟ و چون چنین چیزی به تو گفت، در پاسخ او بگو: امام را مگر امام پس از او، واجب نیست و نباید کس دیگری غسل بدهد. ولی اگر کسی تعدّی کرد و بدن امام را غسل داد، امامت امام بعدی به خاطر این تعدی باطل نخواهد شد. و اینکه با غلبه، نگذاشتهاند پدرش را غسل بدهد هیچ تأثری ندارد.
و اگر علیّ بن موسی [علیهما السلام] در مدینه بودند و از دنیا میرفتند. پسرشان محمّد [علیه السلام] در ظاهر او را غسل میدادند. و اکنون که این اتفاق افتاده، فرزندشان در خفا و پنهانی ایشان را غسل میدهند. و چون خیمه برداشته شود تو مرا خواهی دید که کفن کرده شدهام. پس مرا بردار و در تابوت قرار بده و حمل کن، و زمانیکه مأمون میخواهد قبر من را آماده کند، در صدد این است که قبر پدرش هارون را قبله قبر من قرار دهد، ولی این اتفاق هرگز نخواهد افتاد و هر چه کلنگ بر زمین میزنند، هیچ گونه تأثیری بر زمین نمیگذارد و نمیتوانند به اندازه پشت ناخنی زمین را حفر نمایند. و زمانیکه برای کندن زمین کوشش خود را نمودند و بعد نتوانستند کاری از پیش ببرند، از قول من به مأمون بگو:
حضرت رضا علیه السلام به من امر کردهاند که یک کلنگ در طرف قبله قبر پدرت هارون بر زمین زنم و در آن هنگام قبری ساخته و آماده آشکار میشود. و چون پذیرفت و قبر پیدا شد، مرا در آن نگذارید تا از ته قبر، آب سفیدی بیرون آید که قبر را پر کند و آب مساوی با روی زمین گردد، سپس در قبر یک ماهی به طول قبر نمایان شود و به حرکت در آید، و تا ماهی در حرکت است مرا درون قبر قرار ندهید، تا اینکه ماهی نهان گردد و آب فرو رود. پس در آن هنگام مرا در قبر قرار بده، و لحد را به گذار، و اجازه نده کسی بر روی من خاک ریزد، زیرا قبر خود به خود پر و پوشیده میشود.
هرثمه میگوید: عرض کردم ای مولای من! هر چه فرمودید اطاعت میکنم، پس حضرت فرمودند: آنچه را که به تو گفتم به خاطر بسپار و به آن عمل کن و با آن مخالفت منما، عرض کردم: ای آقای من! به خدا پناه میبرم اگر اوامر شما را مخالفت کنم. هرثمه میگوید: از نزد امام با حالتی محزون و گریان و نالان مانند دانه در تابهٔ بریان بیرون آدم، و جز خدا کسی از دل من آگاه نبود. چون روز شد مأمون مرا طلبید و تا چاشت نزد او ایستادم، آنگاه گفت: ای هرثمه! برو و سلام مرا به امام برسان و بگو اگر بر شما سخت نیست نزد من بیائید، و اگر نه من خدمت شما میآیم و اگر آمدن را قبول کرد اصرار کن زودتر بیایند.
چون به خدمت آن حضرت رسیدم قبل از آنکه سخنی بگویم حضرت فرمودند: ای هرثمه! آیا سفارشات مرا به خاطر سپردهای؟ عرض کردم: آری، پس کفشهای خود را طلبیدند و فرمودند: من میدانم پیغام او چیست و تو را برای چه نزد من فرستاده است، هرثمه میگوید: نعلین حضرت را حاضر کردم و پوشیده به راه افتادند و به سوی خانه مأمون رفتند. چون به منزل او رسیدند، مأمون از جا برخاسته و ایستاد و با آن حضرت معانقه نموده پیشانی حضرت را بوسید، و ایشان را در کنار خود، بر تخت نشاند، و شروع کرد با حضرت گفتگو کردن و از هر سو به سخن پرداخت تا روز بالا آمد، سپس یکی از غلامان خود را صدا زد و گفت: انگور و انار آورد.
هرثمه میگوید: همینکه این سخن را شنیدم، نتوانستم طاقت بیاورم و لرزه بر اندامم افتاد، ولی چون نمیخواستم از حالتم، مأمون متوجه چیزی شود، صورتم را برگرداندم و آرام آرام از مجلس بیرون رفتم و خود را در گوشهای از حیات قصر افکندم، چون زوال ظهر نزدیک شد حس نمودم که سرورم از نزد مأمون خارج شده، و به خانه خود رفتهاند. سپس دیدم از سوی مأمون امر صادر شده است؟ که طبیبان و پرستاران را بخوانید و به بالین حضرت رضا علیه السلام ببرید، پرسیدم چه شده است؟ گفتند: حضرت رضا علیه السلام بیمار شده است و مردم در شکّ و تردید بودند ولی من
میدانستم که بیماری حضرت از چیست. و یقین داشتم که چه اتفاقی پیش آمده است، زیرا حضرت مرا آگاه کرده بودند.
هرثمه میگوید: چون ثلث آخر شب شد، صدای ناله و شیون از خانه آن حضرت بلند شد. و من خودم صدای فغان را شنیدم، و با شتاب در میان مردمی که به طرف خانه حضرت میرفتند به راه افتاده و خودم را به آنجا رساندم. و نگاه کردم و دیدم مأمون سر برهنه با تکمههای باز روی پا ایستاده میگرید و نوحه میکند. من در میان مردم ایستادم و نفسهای بلند میکشیدم چون از شدّت حزن نفس در سینهام حبس شده بود.
باری هنگامیکه صبح شد، فردای آن شب، مأمون به عنوان عزادار نشست و عزاداری میکرد. بعد برخاست و کنار بدن مبارک امام علیه السلام آمد، و گفت: محلّی را آماده کنید، میخواهم خودم بدن ایشان را غسل بدهم. من پیش رفتم و آنچه حضرت به من فرموده بودند را به او گفتم، از همین رو گفت: من متعرّض غسل ایشان نمیشوم تو خود میدانی ای هرثمه!
هرثمه میگوید: من ایستاده بودم تا اینکه دیدم خیمهای بر پا شد، و من و کسانی که در آنجا حاضر بودند در پشت خیمه بودیم، و صدای تکبیر - اللَّه اکبر - و تهلیل - لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ - و تسبیح - سبحان اللّه - و حرکت ظرفها و ریختن آب به گوش میرسید و بوی خوش و مطبوعی به مشام میرسید که هرگز از آن خوش بو تر، بوئی استشمام نکرده بودم. هرثمه میگوید: ناگاه دیدم مأمون از بالای ایوان خانه مرا صدا زده و همانگونه که امام فرموده، بودند، گفت:
شما که میپنداشتید امام را غیر امامی مثل او غسل نمیدهد، اکنون فرزند علیّ به موسی [علیهما السلام]، محمّد بن علیّ [علیهما السلام] کجا است که حاضر شود و ایشان را غسل بدهد؟ محمّد بن علیّ [علیهما السلام] که اکنون در مدینه است، و ایشان در طوس؟ هرثمه میگوید: گفتم ای امیر! ما میگوئیم: امام را واجب نیست کسی غسل دهد، مگر امامی مثل او. پس اگر ستمکاری تعدّی کند و امام را غسل دهد امامت او باطل نمیگردد. زیرا که غسل دهنده تعدّی کرده است، و امامت امام بعد هم، باطل نمیشود. زیرا به او ظلم شده و او را از تغسیل پدرش منع نمودهاند. و اگر ابو الحسن علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام در مدینه مقیم بودند فرزند بزرگوارشان محمّد، ایشان را در ظاهر غسل میدادند، و اکنون که به ظاهر نمیتوانند ایشان را غسل دهند، در خفا پدر خود را غسل میدهند.
مأمون ساکت شد و دیگر چیزی نگفت، و خیمه برداشته شد. چون نگاه کردم مولای خود را کفن شده دیدم. پس حضرت را همانگونه که خود به من فرموده بودند، در عماری قرار دادم، و
مأمون با جمیع حاضران بر بدن مبارک آن حضرت نماز خواندند. و بعد جنازه و بدن شریف حضرت را برداشتیم تا به موضع قبر رسیدیم. در آن هنگام جماعتی را دیدیم که کلنگ به دست گرفته، و نزدیک قبر هارون بر زمین میزنند و میخواهند قبر هارون را قبله قبر آن حضرت قرار دهند. ولی هر چه کلنگ بر زمین میزنند کلنگ بر میگردد و ذرّهای در خاک زمین تأثیر نمیکند. مأمون گفت: ای هرثمه! وای بر تو آیا زمین را نمیبینی چگونه از کندن قبر برای او امتناع میورزد؟! من گفتم: ای امیر! حضرت رضا علیه السلام به من گفتهاند، اگر کلنگی پیش روی قبر پدرت بر زمین بزنم با همان یکبار کفایت میکند و بیش از آن هم لازم نیست.
مأمون گفت: تو یک کلنگ بزن تا ببینیم چه میشود؟! گفتم: آن بزرگوار خبر داده است که جایز نیست قبر پدرت هارون الرشید، قبله قبر ایشان باشد، و اگر من کلنگی بر زمین بزنم قبری آماده و مهیّا پدیدار میشود و لازم به کندن و خاک برداری هم نیست. مأمون گفت: سبحان اللَّه! چقدر عجیب است این گفتار از ابو الحسن، هرثمه تو کلنگ را بزن تا ما ببینیم چه میشود. هرثمه میگوید: من کلنگ را در دست گرفته در سمت قبلهٔ قبر هارون بر زمین زدم، پس قبری آماده پدیدار شد، مأمون گفت: ای هرثمه! بدن را در قبر بگذار.
گفتم: ای امیر! ایشان امر کردهاند در این کار شتاب نکنم تا از زمین قبر، آبی سفید پدید آید و قبر تا برابر زمین پر گردد، و یک ماهی به طول قبر در آن نمایان شود و در آن به حرکت در آید، و چون آن ماهی غایب شد و آن آب فرو نشست، ایشان را در کنار قبر برم و همانجا قرار داده و رها نمایم. و مأمون گفت: هر دستوری داری عمل کن، هرثمه میگوید: من منتظر پیدا شدن آب و ماهی بودم که ناگهان پدیدار شد و سپس غایب گشت و بعد آب قبر فرو نشست و مردم همه این معجزه را دیدند.
بعد از آن بدن شریف حضرت را، کنار قبر بردم و ناگهان دیدم پردهٔ سفیدی بر روی قبر کشیده شد که من آن را بر قبر نکشیده بودم و به سبب آن دیگر درون قبر را نمیدیدم. سپس بدن حضرت رضا علیه السلام را عدهای غیر ما حاضران برداشته به داخل قبر بردند و لحد را گذاردند، در حالیکه هیچیک از ما هیچگونه دخالت و فعالیتی نمیکرد. و بعد مأمون به مردم اشاره کرد که بر ایشان خاک بریزید، ولی طبق فرموده حضرت رضا علیه السلام من گفتم: این کار لازم نیست ای امیر! گفت: وای بر تو پس چه کسی قبر را پرکند، گفتم: ایشان به من فرمودهاند که کسی بر روی ایشان خاک نریزد، و به من خبر دادند که قبر خود به خود پر خواهد شد، و پس از آن بالا میآید و چهارگوش
میشود. از این رو مأمون به مردم گفت: بر وی خاک نریزند، و خاکهائی که برداشته بودند را بر زمین ریختند.
بعد از مدّتی قبر خود به خود پر شد و از زمین برجسته گشت و مربع شد. مأمون بازگشت و مرا طلبید و با من خلوت کرده و گفت: ای هرثمه! از تو سؤال میکنم و به خدا سوگندت میدهم که آنچه از آن حضرت شنیدهای برایم راست بگو، هرثمه میگوید: آنچه آن بزرگوار فرموده بودند برای او گفتم، گفت: به خدا سوگندت میدهم راست بگو، دیگر غیر آنچه به من گفتی چه چیزهائی به تو خبر داده است، گفتم: ای امیر! از هر چه بپرسی جوابت را راست میگویم، پرسید آیا غیر از این به تو در پنهانی چیزی فرمود؟ گفتم آری، گفت: آن چیست؟ گفتم: حکایت انگور و انار را به من خبر دادند.
هرثمه میگوید: رنگ مأمون تغییر کرد و رنگ به رنگ میگردید گاهی زرد و گاهی سرخ و گاهی تیره میگشت، سپس خمیازهای کشید و غشّ کرد و بیهوش شد و در حالت بیهوشی میگفت: وای بر مأمون از خدا و رسول خدا! وای بر مأمون از علیّ بن ابیطالب! وای بر مأمون از فاطمه زهراء! وای بر مأمون از حسن و حسین! وای بر مأمون از علیّ بن الحسین! وای بر مأمون از محمّد بن علیّ! وای بر مأمون از جعفر بن محمّد! وای بر مأمون از موسی بن جعفر! وای بر مأمون از علیّ بن موسی الرّضا! به خدا سوگند، خسران مبین این است! و این کلمات را مکرّر میگفت. وقتی دیدم تغییر حالت او طولانی شد برخاستم و بیرون آمدم و در کناری از قصر نشستم.
هرثمه میگوید: وقتی او بهوش آمد و نشست، مرا خواند، بر او وارد شدم دیدم در جای خود چون شخص مست نشسته است، و به من گفت: به خدا سوگند تو در نزد من از او عزیزتر نیستی، بلکه جمیع اهل زمین و آسمان از او نزد من عزیزتر نیستند، به خدا اگر به من برسد که از آنچه از آن جناب دیده و شنیدهای چیزی را به دیگری گفتهای و بازگو نمودهای ترا هلاک میکنم، گفتم: ای امیر! اگر بر چیزی از ناحیه من از اینها اطّلاع یافتی خونم بر تو حلال باشد، گفت: به خدا قسم نمیپذیرم مگر با یاد کردن سوگند، و باید عهد کنی که این واقعه را از همگان پنهان کنی و آن را کتمان نمائی، و بعد از من پیمان و میثاق با سوگند گرفت. هرثمه میگوید: وقتی از نزدش بیرون آمدم، دیدم دو دست خودم را بر یکدیگر میزند و این آیه را میخواند:
(يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لَا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ مَا لَا يَرْضَىٰ مِنَ الْقَوْلِ ۚ وَ كَانَ اللَّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطًا (1))
«از مردمان پنهان میکنند ولی نمیتوانند از خداوند پنهان کنند و خداوند با ایشان و ضمائر و اسرارشان است. هنگامیکه کاری را که خداوند نمیپسندد، به شب تدبیر و تزویر میکنند. و خداوند به جمیع آنچه از آنها سر میزند کاملاً آگاه است.» (2)
مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) در روایت دیگری از اهل سنت نقل کرده است: حضرت رضا علیه السلام تب کردند، و یا فشار خون گرفتند، و هنگامیکه میخواستند حجامت کنند، مأمون برای دیدن آن حضرت سوار مرکبش شد و نزد حضرت رفت. ولی مأمون قبل از رفتن چیزی را از ظرفی سفالین بیرون آورد و به غلامش داد و از او خواست آن را با دست خودش خُرد کند، و بعد هم به او گفت دستت را نشور. غلام هم آن را در یک سینی خُرد کرد. و بدون آنکه دست خود را بشوید به همراه مأمون سوار مرکب شده و به خانه حضرت رفت. و با مأمون بر حضرت رضا علیه السلام وارد شدند و در مقابل آن جناب نشستند.
وقتی حضرت حجامت کردند، مأمون به غلامش گفت: آن انار را بیاور، و در باغچه خانهٔ حضرت درخت اناری بود، غلام اناری از درخت چید و حاضر کرد. مأمون به غلامش گفت: آن را دانهدانه کند، غلام هم آن را درون ظرفی دانه کرد. بعد مأمون امر کرد غلام دست خود، یا آن دانهها را بشوید و انارها را [بعد از آن که آبش را گرفت،] برای آن حضرت بیاورد. سپس مأمون رو به حضرت نمود و گفت: قدری از این آب انار را بنوشید، حضرت فرمودند: در حضور شما نه، امیر که بیرون رفت، میخورم!!! مأمون گفت: نه به خدا سوگند نمیشود باید در حضور من بخورید و اگر من هم ناراحتی معده نداشتم با شما از آن میخوردم. پس به ناچار حضرت چند قاشق از آن خوردند و مأمون برخاست و بیرون آمد.
«فَمَا صَلَّیْتُ الْعَصْرَ حَتَّی قَامَ الرضا علیه السلام خَمْسِینَ مَجْلِساً، فَوَجَّهَ إِلَیْهِ الْمَأْمُونُ وَ قَالَ: قَدْ عَلِمْتَ أَنَّ هَذِةِ آفَاقَةٌ وَ فُتَارٌ لِلْفَصْدِ الَّذِی فِی یَدِکِ، وَ زَادَ الْأَمْرُ فِی اللَّیْلِ
فَأَصْبَحَ علیه السلام مَیِّتاً، فَکَانَ آخِرُ مَا تَکَلَّمَ بِهِ: (قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلی مَضاجِعِهِمْ (1))، (وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً (2)).»
(امّا حضرت رضا علیه السلام هنوز نماز عصر خود را نخوانده بودند [که بعد از خوردن از آن آب انار،] تا پنجاه بار از هوش رفتند و افتادند و بعد نشستند.(3)پس مأمون کسی را فرستاد و پیغام داد که این ناراحتی و بیهوشی مربوط به فصد و رگی است که بر دست خود انجام دادهاید. ولی شب حال ایشان سختتر شد تا اینکه بامدادان از دنیا رفتند، و آخرین کلامی که حضرت فرمودند: این آیه مبارکه بود: (بگو اگر شما در خانههای خود باشید آنانکه شهادت برایشان تقدیر شده است به خوابگاههای خود رهسپار خواهند شد.)، (و امر پروردگار قضا و حکمی است انجام شدنی).)
و صبح فردا که شد، مأمون اولین کارش این بود که دستور داد به سرعت بدن مطهر حضرت را غسل داده و کفن کردند، و خود پشت سر جنازه با پای برهنه بدون عمامه و کلاه با اظهار حسرت، حرکت میکرد و میگفت: «ای برادرم! بدون شک به سبب فوت تو رخنهاى در اسلام پديد آمد، و مقدّرات الهى بر كوشش من در حقّ تو غلبه كرد...» (4)
این روایت را اهل سنت نقل نمودهاند و همانگونه که ملاحظه میفرمائید، دربارهٔ علّت به شهادت رسیدن حضرت رضا علیه السلام تصریحی نشده است، به خلاف روایت قبلی که از هرثمه نقل شده است، که تصریح دارد، مأمون حضرت رضا علیه السلام را به شهادت رسانده است. ولی به هر صورت در این روایت دوّم هم، عباراتی وجود دارد که وقتی آن را کنار روایات دیگر بگذاریم مطلب واضح میشود. یکی اینکه مأمون چیزی از درون ظرف سفالی بیرون میآورد و از غلامش میخواهد که آن را با دست خود خُرد کند، و بعد با اینکه دست غلام آلود شده است، مأمون به او تأکید میکند و میگوید لازم نیست دستت را بشوئی. و نکته جالب توجه تأکید مأمون بر
1) آل عمران: آیهٔ 154.
2) احزاب: آیهٔ 38.
3) برخی از بزرگان عبارت «فَمَا صَلَّیْتُ الْعَصْرَ حَتَّی قَامَ الرضا علیه السلام خَمْسِینَ مَجْلِساً» را این گونه ترجمه نمودهاند: هنوز حضرت نماز عصر خود را نخوانده بودند که حضرت پنجاه مرتبه برای قضای حاجت بیرون رفتند. و مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) مینگارند: «پس به جبرِ مأمون، حضرت چند قاشق از آن انارها تناول نمود. مأمون بیرون رفت و حضرت در همان ساعت به قضای حاجت بیرون شتافت و هنوز نماز عصر نکرده بودیم که پنجاه مرتبه آن حضرت را حرکت داد و از آن زهر قاتل، احشاء و امعاء آن جناب به زیر آمد.» - منتهی الآمال، ج2، ص539.
4) عیون أخبار الرضا،ج 2،ص589.
شستن دستها بعد از دانه کردن أنارها میباشد نه قبل از آن. با اینکه همانگونه که از روایت هم دانسته میشود، دست او قبل از دانه کردن أنار آلوده بوده است.
گذشته از اینکه در این روایت تصریح شده است که حضرت رضا علیه السلام بیمار بودهاند. حال با توجه به روایات دیگر میتوان حدس زد که مأمون، حضرت رضا علیه السلام را یک مرتبه مسموم نکرده است. و چند مرتبه به حضرت زهر خورانده است. از این رو در کیفیت مسموم شدن حضرت، تفاوتهائی در روایات دیده میشود. که این تفاوتها به جهت آن است که مأمون چند مرتبه به امام رضا علیه السلام زهر خورانده است و این اختلافهائی که در روایات دیده میشود به جهت تعداد دفعاتی است که حضرت را مسموم کرده است. و عملکرد مأمون در این زمینه به نحوی بوده است که حضرت به یکباره به شهادت نرسند، بلکه مدّت نسبتاً قابل توجهی بیمار گردند، و بعد از گذشت آن مدّت به شهادت برسند. تا شک مردم برانگیخته نشود و او را قاتل حضرت امام رضا علیه السلام ندانند.
پس نحوهٔ برنامهریزی مأمون به اینگونه بوده است که در ابتدای امر، حضرت بیمار شوند و بعد با شدت گرفتن بیماری امام، در مدّت زمان معین و قابل توجهای حضرت به شهادت برسند تا هیچکس به او شکی نکند و اذهان عمودی با دیدن بیماری حضرت امام رضا علیه السلام برای شهادت ایشان آماده شده باشد. از این رو ظاهراً آن بیماری اولیهای که حضرت داشتهاند، در اثر زهر به وجود آمده بوده است که دربارهٔ مدت زمان آن هم اختلافاتی وجود دارد، و مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) در این باره نقل کرده است:
«چون هفت منزل به طوس باقى مانده بود، حضرت رضا علیه السلام بيمار شدند، وقتى كه وارد طوس شديم، بيمارى آن حضرت شديد شد، چند روز در طوس مانديم، و مأمون هر روز، دو بار با حضرت رضا علیه السلام ملاقات مىكرد.» (1)
که صد البته به نظر میرسد این بیماری در اثر زهر حاصل شده بوده است. از این رو مرحوم شیخ مفید (قدس سره) در کتاب ارزشمند «ارشاد» نقل کرده است:
1) ترجمه الأنوار البهیه، ص367.
«فضل بن سهل، و برادرش حسن بن فضل، رأی مأمون را دربارهٔ حضرت رضا علیه السلام دگرگون کردند، و او را به تصمیم بر قتل امام رضا علیه السلام واداشتند، به طوریکه روزی حضرت رضا علیه السلام با مأمون غذا میخوردند، و حضرت بر اثر آن غذا، بیمار شدند، و مأمون نیز خود را به بیماری زد.» (1)
حال اگر چه خود فضل بن سهل نیز به عللی مغضوب مأمون واقع گشت و زودتر از حضرت رضا علیه السلام کشته شد. ولی به نظر میرسد زمانیکه از حضرت سعایت میکند، پیشنهادش مورد پسند مأمون واقع میشود، و چون از جانب فضل بن سهل هم آسوده نبوده، او را نیز به قتل میرساند و سپس مأمون قبل از رسیدن به طوس حضرت رضا علیه السلام را نیز مسموم مینماید. از این رو به نظر میرسد که آن بیماری اولیهٔ حضرت که همراه تب بوده است، خود مسمومیت با زهر بوده باشد. چنانچه از ظاهر روایت شیخ مفید رحمة الله به دست میآید. و در روایت شیخ عبّاس قمی (قدس سره) هم تصریح شده است که حضرت بیمار بودند و مأمون روزی دو بار به عیادت ایشان میآمد در حالیکه حضرت تب داشتند و مأمون به دروغ اظهار بیماری میکرد.
به هر تقدیر به نظر میرسد که در مرتبهٔ اوّل مأمون، حضرت رضا علیه السلام را قبل از رسیدن به طوس و با غذا مسموم نموده باشد. و در مرتبه دوم مأمون، حضرت را از طریق غلام خود مسموم میکند که مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) روایت کرده است:
«مأمون به من دستور داد، ناخنهای خود را بلند کنم، و این کار را برای خود، عادی نمایم، و برای کسی درازی ناخن خود را آشکار ننمایم. من نیز چنان کردم، سپس مرا خواست و چیزی به من داد که به تمر هندی شباهت داشت، و به من گفت: این را به همهٔ دو دست خود بمال، من هم همین کار را کردم. سپس برخاستیم و به خانه حضرت رضا علیه السلام رفتیم. وقتی مأمون نزد حضرت رضا علیه السلام رفت، عرضه داشت: حال شما چگونه است؟ حضرت فرمودند: امید بهبودی دارم. مأمون گفت: من نیز بحمد اللّه امروز بهترم، آیا هیچ کدام از
1) ارشاد، ج2، ص261.
پرستاران و غلامان، امروز نزد شما آمدهاند؟ حضرت فرمودند: نه. مأمون خشمگین شد، بر سر غلامانش فریاد کشید. (که چرا به حال آن حضرت رسیدگی نکردهاید؟) سپس مأمون گفت: هم اکنون آب انار بگیرید و بخورید که برای رفع این بیماری، چارهای جز خوردن آن نیست. عبد اللّه بن بشیر میگوید: مأمون به من گفت: برای ما انار بیاور، من چند عدد انار حاضر کردم، مأمون به من گفت: با دست خود آن را به فشار، من فشردم، و مأمون آن آب انار فشرده را با دست خود به حضرت رضا علیه السلام خورانید، و همان سبب وفات آن حضرت شد، و از این ماجرا دو روز بیشتر (1)نگذشت که آن حضرت وفات کرد.» (2)
همانگونه که ملاحظه میفرمائيد، از این روایت، چونان روایت قبل، استفاده میشود که علّت شهادت حضرت رضا علیه السلام فقط انار زهر آلود بوده است. و حال آنکه در روایات بسیاری تصریح شده است که حضرت رضا علیه السلام به وسیله انگور زهر آلود هم مسموم شدهاند. از این رو اولاً: باید گفت که «اثبات شیء نفی ما عدا نمیکند.» یعنی این که از این دو روایت و روایات دیگر استفاده میشود که حضرت با انار زهرآلود مسموم شدهاند. دلالت نمیکند که از طریق دیگری هم، به خاطر مصالحی، مأمون حضرت را مسموم نکرده باشد. لذا در بسیاری از روایات تصریح شده است که حضرت رضا علیه السلام را با انگور زهرآلود هم مسموم کردند.
ثانیاً: این سوء برداشت بدان جهت بوده است که راوی از ملاقات حضرت رضا علیه السلام با مأمون برای بار آخر بیاطلاع بوده است، و گمان کرده، علت شهادت امام رضا علیه السلام فقط انار مسموم میباشد. و حال آنکه همانگونه که قبلاً نیز نگاشته شد، به نظر میرسد که مأمون برای به شهادت رساندن حضرت، برنامهٔ دقیقی در نظر داشته است و بدین منظور از زهرهای مختلفی
1) اگر به این روایت و روایت قبلی که مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) از اهل سنت نقل نموده است، دقّت کنیم. میبینیم که در آن روایت، تصریح شده است که در همان شبی که حضرت انار را تناول فرمودند، به شهادت رسیدند. ولی در این روایت تصریح شده است که دو روز بعد از خوردن انار امام به شهادت رسیدند. که با توجه به عملکرد مأمون، به نظر میرسد این نقلی که میفرماید بعد از دو روز، حضرت به شهادت رسیدند، به واقع نزدیکتر میباشد.
2) ترجمه الأنوار البهیه، ص368.
استفاده نموده است تا به نحو تدریجی و در طول زمانِ خاصی حضرت را به شهادت برساند. آنگونه که برای هیچ کس شکی به وجود نیاید، و او را مقصر ندانند، و به نظر بیاید که حضرت بیمار شدند و با اجل طبیعی از دنیا رفتهاند.
از این رو چنانچه از روایتی که قبلاً نگاشته شد نیز دانسته میشود. در مرحله اوّل، هفت منزل مانده به طوس، مأمون، حضرت را با صرف غذا، مسموم نموده است. به نحویکه وقتی حضرت رضا علیه السلام با خوردن غذا مسموم میشوند، مأمون آن را به دروغ، بیماری میخواند، و خود نیز به دروغ، اظهار بیماری می نماید. تا علّت بیماری حضرت رضا علیه السلام را با غذا مرتبط جلوه دهد و این مسمومیت، زمینه را برای بیمار جلوه دادن حضرت مهیّا نماید. و در مرحلهٔ دوّم، به وسیلهٔ زهری که مأمون به غلامش داده بوده است، و با دست او تماس داشته است، حضرت را با انار مسموم نموده است. چنانچه در روایتی که شیخ صدوق رحمة الله از عامه نقل کرده، آمده است که در همان شبی که حضرت در روزش انار را تناول نمودند، از دنیا رفتند. یا بنابر نقل شیخ عبّاس قمی رحمة الله دو روز بعد از تناول آب انار حضرت به شهادت رسیدند. و در نهایت مأمون برای اینکه از هر جهت آسوده باشد، و یک وقت حال حضرت بهبود پیدا نکند، و امام بهتر نشوند، برای مرتبه آخر، حضرت را به خانهٔ خود دعوت میکند، و در آنجا با انگور زهرآلود جنایتش را تمام میکند و کار را یکسره مینماید.
به هر تقدیر به نظر می رسد که مأمون بعد از اینکه لا اقل دو بار به حضرت رضا علیه السلام زهر خورانده بود، برای مرتبه سوم نیز حضرت را با انگور زهر آلود مسموم نموده است. از همین رو هندو شاه بن سنجر بن عبداللّه صاحبی در کتاب تاریخ خود دربارهٔ شهادت حضرت رضا علیه السلام چنین نوشته:
«گویند علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام انگور زیاد دوست داشتند. مأمون بسر سوزن زهر در دانههای انگور تعبیه کرده و چون پیش رضا علیه السلام بردند از آن خورد و بعد از اندک زمانی وفات یافت.» (1)
مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) از مرحوم شیخ مفید (قدس سره) و ابو الفرج اصفهانی که از علماء عامه میباشد، نقل کرده است:
1) تجارب السلف، ص159.
«حضرت رضا علیه السلام انگور را دوست میداشتند، دشمنان، انگوری را فراهم کرده، و در جایگاه قسمت پائین چوب متّصل به حبّههای آن، سوزنهای زهرآلودی قرار دادند و چند روز آن سوزنها در آن جایگاهها بودند، سپس همان انگورها را، در حال بیماری امام رضا علیه السلام، نزد ایشان آوردند، و آن حضرت خوردند و مسموم گردیدند و کشته شدند. محمّد ابن جهم گفت: این زهر، از زهری پنهان و دقیق است.» (1)
مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) در کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام » از محمّد بن علیّ ماجیلویه با شش تن دیگر از مشایخ رضی اللَّه عنهم از ابو الصّلت (2)روایت کردهاند که گفت:
همینطور که من در مقابل ابو الحسن علیه السلام ایستاده بودم، آن جناب به من فرمودند: ای أبا صلت! به این بقعه که هارون در آنجا دفن شده است داخل شو و از هر گوشهٔ آن از چهار کُنج مشتی خاک برای من بیاور، من رفتم و آنچه خواسته بود برداشته، آوردم. چون مقابل حضرت رسیدم، حضرت فرمودند: یکی یکی آن (چهار مشت) خاک را به من بده، و ایشان نزدیک درب ایستاده بودند، من خاکها را یکی یکی به ایشان میدادم، و حضرت آنها را میبوئیدند و بر زمین میریختند. سپس رو به من کرده و فرمودند: در اینجا [پشت سر هارون الرشید] برای دفن من قبری حفر میکنند، و سنگی پیدا میشود که اگر همه کلنگهای خراسان گرد آیند نمیتوانند آن
1) ترجمه الأنوار البهیه،ص370.
2) عبد السّلام بن صالح هروی ابو الصّلت دارای کتابی است به نام «وفاة الرضا علیه السلام » و ظاهراً این خبر از آن کتاب نقل شده است، و چون ابو الصّلت محبّ اهل بیت علیهم السلام بوده علمای معروف اهل سنّت سخت او را کوبیده و جرح کردهاند. و نسائی صاحب سنن میگوید: او ثقه نیست، و دارقطنی میگوید: او رافضی و خبیث است، و احمد بن سیّار که از اعلام و حفّاظ اهل سنّت است و ابو الصّلت را دیده و از او حدیث شنیده است میگوید: «ابو صلت، ابو بکر و عمر را بر علیّ مقدّم میداشت و با این حال مثالب و عیبها و نادرستیهائی از شیخین روایت میکرد.» از این کلام معلوم میشود با اینکه ابو الصّلت تقیّه میکرده است، ولی در عین حال گاهی مطاعن آنها را بر زبان میآورده است، و ابو عمرو کشّی در رجال خود آورده است که برکة بن قیس میگوید: از احمد بن سعید رازی شنیدم میگفت: به راستی که ابو الصلت «ثقة و مأمون علی الحدیث، إلّا انّه یحبّ آل رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم، و کان دینه و مذهبه حبّ آل محمّد علیه و علیهم السّلام.» و یحیی بن معیّن به راستگوئی او را ستوده است، و از حاکم نیشابوری صاحب مستدرک الصحیحین نیز توثیق ابو الصّلت را نقل کردهاند، و برخی از شیعیان با اینکه توثیقش کردهاند او را سنّی میدانند. (ترجمه کتاب عیون اخبار الرضا، ج2، ص600).
سنگ را از جا بیرون بیاورند. بعد درباره خاک پایین پا و خاک بالای سر هارون نیز نظیر این کلام را فرمودند.
آنگاه فرمودند: آن خاک دیگر را به من بده، من خاک پیش روی قبر هارون را به ایشان دادم آن را گرفتند، و فرمودند: این خاک قبر و تربت من است؛ بعد فرمودند: برای من در این موضع قبری حفر میکنند، و تو به آنان بگو که تا هفت پلّه گود کنند، و در آنجا از یک طرف قبر را گشاد و وسیع کنند و قبری احداث نمایند. اگر از آن امتناع ورزیدند و گفتند: حتماً باید لحد داشته باشد، پس بگو باید دو ذراع و یک وجب وسعت قبر باشد، پس خداوند خود آن را هر چه بخواهد وسعت می دهد. و چون چنین کردند، تو خواهی دید که در بالای قبر خیسی و رطوبتی پیدا میشود، این دعا و کلامی را که به تو میآموزم را در آنجا بخوان، پس قبر پر از آب خواهد شد، و در آن آب، ماهیان ریزی خواهی دید، پس برای آنها نانی که اکنون به تو میدهم را خرد میکنی، و آنها میبلعند و چون چیزی از آن نان باقی نماند ماهی بزرگی آشکار میشود و آن ماهیان ریز را میبلعد تا اینکه در قبر هیچ چیزی باقی نمیماند، سپس پنهان میگردد و چون غایب شد تو دست بر آن آب فرو ببر، و این دعا و کلام را که به تو یاد میدهم بخوان، وقتی دعا را خواندی آب فرو مینشیند، و چیزی از آن باقی نمیماند، و این کار را جز در پیش روی مأمون انجام مده.
آنگاه حضرت فرمودند: ای ابا صلت! فردا من بر این فاجر (مأمون) وارد میشوم، پس اگر از آنجا با سر برهنه خارج شدم با من سخن گوی و من پاسخ تو را خواهم داد. ولی اگر در هنگام بازگشتن از خانهٔ مأمون، سرم را پوشانده بودم با من سخن مگو. ابو الصّلت میگوید: چون صبح شد حضرت لباس خود را بر تن کردند و در محراب عبادت خود منتظر نشستند، و همینطور که انتظار میکشید ناگهان غلام مأمون وارد شد، و گفت: امیر شما را احضار کردهاند. حضرت رضا علیه السلام کفشهای خود را به پا کردند و رداء خود را بر دوش افکندند و برخاسته و حرکت نمودند. من هم دنبال ایشان میرفتم تا حضرت بر مأمون وارد شدند، در حالیکه در پیش روی مأمون طبقی از انگور و طبقهائی از میوههای دیگر وجود داشت، و در دست او خوشه انگوری بود که مقداری از آن را خورده بود، و مقداری از آن باقی مانده بود. چون چشم او به حضرت رضا علیه السلام افتاد از جای خود برخاست، و با حضرت معانقه کرد، و پیشانی ایشان را بوسید و آن حضرت را در کنار خود نشانید. و بعد خوشهٔ انگوری را که در دستش بود، به آن حضرت داده و عرض کرد: یابن رسول اللَّه! من انگوری از این بهتر تاکنون ندیدهام.
حضرت به او فرمودند: بسا میشود که انگوری نیکو، از بهشت است، (یعنی انگور خوب در بهشت است.) مأمون عرض کرد: شما از آن تناول کنید. امام فرمودند: مرا از خوردن آن معاف کن، ولی مأمون دو مرتبه عرض کرد: باید تناول کنی، برای چه نمیخورید؟ شاید خیال بدی درباره من کردهاید؟ و خوشه انگور را برداشت و چند دانه از آن را خورد، و بعد آن را به امام داد. حضرت نیز از او گرفتند و سه دانه از آن را به دهان گذارده و خوشه را بر زمین نهادند و برخاستند، مأمون پرسید: به کجا میروید؟ حضرت فرمودند: به آن جا که تو مرا فرستادی، و عبا به سر کشیدند و از خانه مأمون خارج شدند. ابو الصّلت میگوید: من با ایشان سخنی نگفتم، تا داخل خانه شدند، و فرمودند: درها را ببندید (و کسی را راه ندهید). پس به امر حضرت درها را بستند، و امام در بستر خود خوابیدند.
و من اندکی در صحن خانه با حالتی افسرده و اندوهگین ایستاده بودم که در آن حال چشمم به جوانی نورس، خوش روی، مجعّد موی، شبیهترین مردم به حضرت رضا علیه السلام افتاد که داخل خانه شدند، من جلو دویدم و سؤال کردم: فدای شما شوم! درها که بسته بود شما از کجا وارد شدید؟ فرمودند: آنکه مرا از مدینه در این وقت به اینجا آورده، همو مرا از درب بسته وارد خانه نموده است، پرسیدم شما چه کسی هستید؟ فرمودند: ای ابا صلت! من محمّد بن علیّ میباشم و من حجّت خدا بر تو هستم، سپس به سوی پدر بزرگوارشان رفتند و وارد اطاق شدند و به من هم فرمودند که با آن حضرت وارد اطاق شوم، چون چشم پدرشان، حضرت رضا علیه السلام به ایشان افتاد یک مرتبه از جا برخواستند و ایشان را در آغوش گرفتند و دست در گردن ایشان انداختند و پیشانی ایشان را بوسیدند و ایشان را کنار خود بردند، و حضرت جواد الائمه علیه السلام نیز خود را بر بدن نازنین پدر انداختند و شروع به بوسیدن پدر خود نمودند و آهسته به ایشان چیزی گفتند که من نفهمیدم، امّا بر لبان حضرت رضا علیه السلام کفی دیدم که از برف سفیدتر بود ابو جعفر - کنیهٔ حضرت جواد الائمه علیه السلام - نیز آن را با زبان گرفتند و تناول فرمودند. و بعد حضرت رضا علیه السلام دست زیر لباس خود بردند و از سینه مبارک خود، چیزی مانند گنجشک بیرون آوردند که ابو جعفر علیه السلام آن را بلعیدند، و حضرت رضا علیه السلام از دنیا رفتند.
سپس ابو جعفر علیه السلام به من فرمودند: ای ابا صلت! برخیز از آن پستو و انبار، تختهای را که میّت را روی آن غسل میدهند و میشویند، بیاور و حاضر کن و آب نیز برای غسل دادن بیاور. من که از قبل میدانستم در پستو چیزی نیست به حضرت عرض کردم: در انبار و پستو، تخته غسل و آب نیست، ولی حضرت فرمودند: آنچه به تو امر کردم انجام بده، من داخل انبار شدم و
در نهایت ناباوری دیدم هر دو آماده است. از این رو آنها را بیرون آوردم و دامن قباء خود را بر کمر بستم و پاهایم را برهنه نمودم که آن جناب را غسل بدهم.
ولی حضرت به من فرمودند: ای ابا صلت! کنار برو که غیر از تو کسی با من است که مرا در تجهیز پدرم یاری میکند، سپس امام را غسل دادند، و بعد به من فرمودند: به پستو برو و جامهدانی که در آن کفن و حنوط است را بیاور. دو مرتبه وقتی به پستو رفتم، در کمال ناباوری بقچهای را دیدم که هرگز آن را ندیده بودم، آن را برداشتم و نزد حضرت آوردم. پس حضرت جواد الائمه علیه السلام، حضرت رضا علیه السلام را کفن کردند و بر بدن ایشان نماز خواندند، و بعد فرمودند: آن تابوت را بیاور، من که تا به حال در خانه تابوتی ندیده بودم به حضرت عرض کردم: نزد نجّار بروم و از او بخواهم تابوتی بسازد؟
حضرت فرمودند: نه، به انبار برو، تابوتی آنجا هست، آن را بیاور. من به انبار رفتم، تابوتی را دیدم که تاکنون آن را نیز در آنجا ندیده بودم، تابوت را نزد حضرت آوردم. و ایشان بدن مطهر حضرت رضا علیه السلام را برداشته در آن تابوت نهادند و دو پای مبارک پدر خود را، کنار یکدیگر نهادند و دو رکعت نماز خواندند که هنوز نماز تمام نشده بود که دیدم سقف خانه شکافت و پیکر مبارک حضرت رضا علیه السلام از شکاف سقف خارج شد و بیرون رفت. من عرض کردم: یابن رسول اللَّه! اینک مأمون خواهد آمد و بدن مطهر پدر بزرگوارتان، حضرت رضا علیه السلام را از ما مطالبه میکند، ما باید چه کنیم؟
حضرت فرمودند: ساکت باش ای ابا صلت! بدن مبارک باز خواهد گشت، و هیچ پیامبری در مشرق از دنیا نرود و وصیّ او در مغرب نمیرد مگر اینکه خداوند متعال ارواح و اجساد آنان را جمع مینماید. هنوز امام گفتارشان را تمام نکرده بودند که سقف دوباره شکافته شد و بدن مطهر با تابوت فرود آمد، پس حضرت برخاستند و بدن مبارک را از تابوت بیرون آوردند و در بستر خود قرار دادند، مانند اینکه نه غسل داده شده است و نه آن بدن مطهر را کفن کردهاند. آنگاه به من فرمودند: ای ابا صلت! برخیز و در را به روی مأمون باز کن، من برخاستم و در را گشودم که دیدم مأمون با غلامانش پشت در خانه ایستادهاند. در حالیکه میگرید و محزون است.
پس مأمون داخل خانه شد، [و از روی مکر و حیله] گریبانش را پاره کرد، و لطمه بر صورت خود میزد، و میگفت: ای سیّد من! ای سرور من! مرگ شما مرا به مصیبت انداخته است. سپس داخل اطاق شد، و کنار بالین حضرت نشست، و گفت: مشغول تجهیز آن بدن نازنین شوید، و امر کرد قبری بکنند، و آن موضع را من کندم، همان چیزهائی که حضرت رضا علیه السلام
فرموده بودند، ظاهر شد. در این هنگام یکی از درباریان مأمون به او گفت: آیا باور نداری که ایشان امام هستند؟ مأمون گفت: بله. او گفت: پس امام نخواهد بود مگر اینکه باید بر همه مردم مقدّم باشد؛ از این رو امر کرد، سمت قبله قبری برای حضرت حفر کنند. و بعد من گفتم: حضرت به من امر کردهاند که قبر ایشان را به اندازهٔ هفت پلّه رو به پائین حفر نمایند، و بعد در یک سمت برای ایشان محلّی برای دفن بگشایم [یعنی سردابی حفر کنیم].
مأمون گفت: هر چه ابو صلت میگوید که ایشان امر کردهاند، انجام دهید. جز آن محلّ در کنار عمق قبر، بلکه قبر را معمولی بکنید و لحد بگذارید [بدون سرداب]؛ پس همینکه دید داخل قبر آب پیدا شد، و ماهیان در آن نمایان شدند، و چیزهای دیگری که حضرت فرموده بودند ظاهر گشت، مأمون گفت: پیوسته حضرت رضا علیه السلام در زمان حیات خود عجائبی به ما نشان میدادند، و حتّی پس از مرگشان نیز عجائبی از ایشان به ظهور می رسد، یکی از وزرایش که با او بود گفت: آیا میدانی رضا علیه السلام از چه چیز به تو خبر میدهد؟ گفت: نه، گفت: به تو میفهماند که شما بنیعبّاس، دولت و شوکتتان با کثرت جمعیّت و طول مدّت سلطنت، مانند این ماهیان هستید، تا اینکه أجلتان برسد، و مدّت شما به سر آید، و قدرت شما از دست برود. سپس خداوند مردی از ما را بر شما مسلّط میکند، که همه شما، از اوّلین تا آخرینتان را به فنا میسپارد. مأمون گفت: راست گفتی، آنگاه رو به من کرده و گفت: آن کلامی که گفتی و ماهیان بلعیده شدند را برای من بگو و به من یاد بده.
گفتم: به خدا قسم الان فراموش کردم، و من راست میگفتم، ولی او امر کرد مرا به زندان ببرند. و حضرت رضا علیه السلام را به خاک بسپارند. مدّت یک سال در حبس به سر بردم و بر من در زندان بسیار سخت میگذشت، شبی خوابم نبرد و بیدار ماندم، و به درگاه خداوند با دعائیکه در آن محمّد و آل محمّد علیهم السلام را ذکر میکردم، به دعا و زاری مشغول شدم، و به حقّ آن بزرگواران از خداوند، فرج و نجات از آن زندان را میخواستم. هنوز دعایم تمام نشده بود که ناگاه دیدم حضرت ابو جعفر محمّد بن علیّ علیهما السلام بر من وارد شدند و فرمودند:
ای ابا صلت! سینهات تنگ شده، و حوصلهات تمام گشته است؟ عرض کردم: به خدا سوگند آری، فرمودند: برخیز و با من بیرون بیا، آنگاه دست مبارکشان را به کُند و زنجیرهائی که بر من بود، زده همه از من برداشته شد، و دست مرا گرفتند و از زندان بیرون آوردند، در حالیکه پاسبانان و غلامان مرا نظاره میکردند ولی قدرت سخن گفتن نداشتند و من از درب زندان خارج شدم. پس از آن به من فرمودند: برو به امان خدا، تو را به خدا سپردم، بدان که تو دیگر هرگز با مأمون
روبرو نخواهی شد، و او هم تو را نخواهد یافت. ابو الصّلت گفته است: تاکنون مأمون به من دست نیافته است (1).
از یاسرِ خادم روایت شده، هنگامیکه آخرین روز وفات حضرت امام رضا علیه السلام فرا رسید، در آن روز حضرت بسیار ناتوان شده بودند، بعد از آنکه حضرت نماز ظهر خود را خواندند، به من فرمودند:
«آیا مردم - یعنی غلامان و خدمتکاران - غذا خوردهاند؟»
عرض کردم: آقا جان، تا شما در این حال هستید، چه کسی در اینجا میتواند غذا بخورد، آن حضرت برای آن که دیگران غذا بخورند، برخاستند و نشستند و فرمودند: سفره را بیاورید، سفره را آوردند، آن حضرت همه خدمتکاران را کنار سفره نشاندند، و به یکایک آنها محبّت نمودند و از آنها دلجوئی کردند، وقتیکه همه غذا خوردند، حضرت فرمودند: برای بانوان نیز غذا ببرید، از این رو برای بانوان هم غذا بردند، پس از آنکه همه غذا خوردند، آن حضرت، بیحال شدند و از هوش رفتند، لذا صدای گریه و شیون همگان بلند شد.
کنیزان و زنان مأمون با سر و پای برهنه آمدند، و در طوس، فریاد ناله و صیحه برخاست. مأمون با سر و پای برهنه آمد، ریش خود را گرفته و اظهار تأسّف میکرد و گریه مینمود و [در حالیکه از روی مکر و حیله] قطرات اشک از چشمهایش سرازیر بود، به بالین حضرت رضا علیه السلام آمد و ایستاد، آن حضرت به هوش آمدند، مأمون گفت:ای آقای من! سوگند به خدا، نمیدانم کدام از این دو مصیبت بر من بزرگتر است، فقدان و فراق شما یا اتّهام مردم به من که میگویند من با نیرنگ شما را کشتهام؟ امام رضا علیه السلام به او متوجّه شدند و فرمودند:
«یَا أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ! مُعَاشَرَةَ أَبِیجَعْفَر علیه السلام فَإِنَّ عُمُرَکَ وَ عُمُرَهُ هَکَذَا وَ جَمَعَ بَیْنَ سَبَّابَتَیْهِ.»
(ای امیر مؤمنان! با ابو جعفر (فرزندم جواد الائمه علیه السلام) خوش رفتاری کن، زیرا عمر تو با عمر او چنین است و هنگام گفتن این سخن، دو انگشت سبّابه دو دست خود را به هم چسباندند.)
1) عیون أخبار الرضا علیه السلام،ج 2، ص592.
وقتی شب فرا رسید، و پس از گذشت پاسی از شب، آن حضرت به لقاء اللّه پیوستند. آخرین فرمایش حضرت این دو آیه بود:
(قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلی مَضاجِعِهِم (1))، (وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً (2))
(بگو اگر هم در خانههای خود بودید، آنهائی که کشته شدن در سرنوشت آنها بود، به بسترشان میریختند.)، (امر خدا، از روی حساب و برنامه حساب شده و دقیقی است.) (3)
از این فرمایش حضرت رضا علیه السلام به مأمون، درباره حفظ جان حضرت جواد الائمه علیه السلام، به خوبی میتوان استفاده کرد که حتّی مأمون قصد داشته است حضرت جواد الائمه علیه السلام را نیز به شهادت برساند. از این رو حضرت رضا علیه السلام با این بیانی که خالی از تهدید نیست، به او میفهمانند، که بقاء و ادامه زندگی او در محضر ذات مقدس ربوبی جلّ جلاله بستگی به حیات حضرت جواد الائمه علیه السلام دارد. و اگر او اقدامی در راستای به شهادت رساندن حضرت جواد الائمه علیه السلام انجام دهد، عمر خودش نیز به پایان خواهد رسید.
مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) از علیّ بن ابراهیم قمی از یاسر خادم نقل کرده است: در آن شبی که حضرت رضا علیه السلام در آن فوت شدند، صبح که شد. مردم اجتماع و ازدحام کردند، و گفتند: مأمون، با نیرنگ، حضرت رضا علیه السلام را کشته است، و فریاد میزدند و شعار میدادند:
«إِنَّ هَذَا قَتَلَهُ وَ اِغْتَالَهُ - یَعْنُونَ اَلْمَأْمُونَ - وَ قَالُوا: " قُتِلَ اِبْنُ رَسُولِ اَللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم " وَ أُکْثِرُ اَلْقَوْلُ وَ اَلْجَلَبَةُ.»
(این مرد علیّ بن موسی علیهما السلام را با حیله به قتل رسانده، و مرادشان مأمون بود، و شعار میدادند: "فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کشته شد" و این شعار را زیاد تکرار میکردند، و صداها بهم پیچید.)
در آن هنگام مأمون به أبو جعفر محمّد بن جعفر بن محمّد - عموی امام رضا:که با گرفتن امان از مأمون، به خراسان آمده بود - گفت: نزد مردم برو و به آنها اعلام کن که بدن مقدس امام رضا علیه السلام امروز برای تشییع خارج نمیشود و تشییع جنازه، موکول به بعد شده است. چرا که مأمون ترس آن را داشت که اگر پیکر نازنین حضرت را بیرون ببرند، آشوبی برپا گردد. از این رو محمّد بن جعفر نزد مردم رفت، و گفت:
«أَیُّهَا اَلنَّاسُ تَفَرَّقُوا فَإِنَّ أَبَا اَلْحسن علیه السلام لاَ یُخْرَجُ اَلْیَوْمَ فَتَفَرَّقَ اَلنَّاسُ وَ غُسِلَ أَبُو اَلْحسن علیه السلام فِی اَللَّیْلِ وَ دُفِنَ قَالَ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ وَ حَدَّثَنِی یَاسِرٌ بِمَا لَمْ أُحِبَّ ذِکْرَهُ فِی اَلْکِتَابِ.» (1)
(ایّها النّاس متفرّق شوید! امروز بدن مبارک ابو الحسن علیه السلام را بیرون نمیآورند. از این رو مردم پراکنده شدند، و شبانه حضرت ابو الحسن علیه السلام را غسل داده و در شب دفن کردند. علیّ بن ابراهیم میگوید: یاسر چیزی به من گفت که خوش ندارم آن را در کتاب بیاورم.)
به این ترتیب، حضرت علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام نیز چونان مادر بزرگوارشان حضرت صدیقه طاهره، زهراء مرضیه علیها السلام مظلومانه و شبانه و غریبانه به خاک سپرده شد. و آن چه در این روایت تعجب آدمی را برانگیزد این میباشد که جناب علیّ بن ابراهیم گفته است یاسر خادم مطلبی به من گفت که خوش ندارم آن را در کتاب بیاورم!!!
مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) نگاشته است: مشهور علماء گفتهاند، حضرت امام رضا علیه السلام در آخر ماه صفر، به شهادت رسیدند، چنانچه مرحوم طبرسی (قدس سره) و ابن اثیر و سیّد شبلنجی و دیگران گفتهاند، در سال 203 هجری قمری، حضرت امام رضا علیه السلام در سن 55 سالگی در قریه سناباد، نزدیک نوغان، در یکی از قریههای طوس، به لقاء اللّه پیوستند، و در همانجا به خاک سپرده شدند.(2)
ولی در برخی از روایات سن حضرت را هنگام شهادت 52 سال (1)و در برخی دیگر 49 سال ذکر شده است.(2)کما اینکه مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) در جای دیگری از کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام » بعد از بیان قول بیهقی مبنی بر اینکه حضرت در سال دويست و سه، در طوس به شهادت رسیدهاند، نگاشته است:
«و امّا غير از بيهقى براي من روايت كرده است كه حضرت از دنيا رفتند و از سنّ مباركشان چهل و نه سال و شش ماه گذشته بود، ولی قول صحيح آن است كه وفات آن حضرت در روز جمعه، دهه آخر ماه رمضان، نه روز به آخر ماه مانده، و در سال دويست و سه هجرى قمرى اتّفاق افتاده است.» (3)
و برخی نیز شهادت حضرت را اول ماه صفر سال دویست و سه دانسته اند.(4)و بعضی نیز شهادت حضرت را پنجم ذی الحجّة سال دویست و سه ذکر کرده اند.(5)و برخی نیز سیزدهم ذی القعده سال دویست و سه را روز شهادت حضرت دانستهاند.(6)
خاتم المحدثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) مینویسد: در زیارت «جامعه أئمّه المؤمنین علیهم السلام » در فرازی به ماجرای شهادت امام رضا علیه السلام با زهر، اشاره شده، آنجا که آمده:
«مَسْمُومٍ قَدْ قُطِعَتْ بِجُرَعِ السَّمِّ اَمْعائُهُ.»
([و بعضی از شما،] با زهر، مسموم شده و بر اثر جرعههای زهر، امعاء و احشاء او، قطعه قطعه شد.)
و در جای دیگری در مورد شهادت حضرت امام رضا علیه السلام چنین اشاره شده است:
«فِی عَلِیٍّ وَلِیِّی وَ نَاصِرِی، وَ مَنْ أَضَعُ عَلَیْهِ أَعْبَاءَ النُّبُوَّةِ، وَ أَمْتَحِنُهُ بِالِاضْطِلَاعِ بِهَا، یَقْتُلُهُ عِفْرِیتٌ مُسْتَکْبِرٌ، یُدْفَنُ بِالْمَدِینَةِ الَّتِی بَنَاهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ إِلی جَنْبِ شَرِّ خَلْقِی.»
(حضرت رضا علیه السلام، ولیّ و جانشین، و یاور من است، و کسی است که بارهای سنگین مسئولیّت نبوّت را بر دوش او مینهم، و قدرت تحمّل آن را به او عطا مینمایم، او را زشت صورتی متکبّر، به قتل میرساند، او در شهری که بنده صالح (ذو القرنین) آن را ساخته، در کنار قبر بدترین مخلوقاتم (هارون) به خاک سپرده میشود.) (1)
آری زهری که مأمون لعنة اللّه علیه به حضرت خوراند، آن چنان ایشان را آزار داد، که نوشتهاند وجود نازنین حضرت رضا علیه السلام چونان عموی بزرگوارشان امام حسن مجتبی علیه السلام هنگامیکه زهر در بدن شریفشان اثر کرده بود و جدّ بزرگوارشان حضرت أبا عبداللّه الحسین علیه السلام آنگاه که در قتلگاه قرار گرفته بودند:
«یَتَمَلْمَلُ تَمَلْمُلَ السَّلِیمِ.»
(مثل مار گزیده به خودشان می پیچیدند.) (2)
از ابو الفرج اصفهانی یکی از علماء اهل سنت روایت شده: ابا صلت هروی گفت: هنگامیکه وقت خاکسپاری بدن مطهر حضرت رضا علیه السلام فرا رسید، مأمون مرا حاضر کرد، و دستور داد قبر حضرت امام رضا علیه السلام را در یک طرف قبر پدرش (هارون الرشید) حفر کنند، سپس به ما رو کرد و گفت:
«صاحب این بدن، به من خبر داد که قبری برای او حفر میکنند، و در آن آب و ماهی آشکار میشود، اکنون قبر را حفر کنید.»
وقتیکه حفر قبر تمام شد و به لحد رسیدند، آب در آمد و ماهی در آن دیده شد، سپس آبها فرو رفت، و بدن شریف امام رضا علیه السلام در همانجا به خاک سپرده شد.
مرحوم شخ عبّاس قمی (قدس سره) مینویسد: در پرتو افاضهای که از برکت مولایم حضرت امام رضا علیه السلام به آن رسیدهام، این است که: پیدا شدن ماهی و آب در قبر شریف امام رضا علیه السلام و فرو رفتن آنها، شاید برای آن بوده تا مأمون را از انتقام الهی آگاه نماید به اینکه سلطنتش فرو میپاشد و بر اثر خشم الهی، به وسیلهٔ آب و ماهی به هلاکت میرسد، زیرا او حضرت امام رضا علیه السلام را با حیله و نیرنگ به شهادت رساند. چنانچه کمال الدین دمیری صاحب کتاب «حیاة الحیوان» در مورد تعبیر خواب کسی که در عالم خواب، ماهی ببیند، میگوید:
«گاهی دیدن ماهی در خواب، بیانگر بدبختی و اندوه و نابودی ملک و منال، و خشم الهی است، زیرا خداوند صید ماهی را در روز شنبه بر یهودیان حرام نمود و آنان از فرمان الهی اطاعت نکردند، و مشمول لعن الهی شدند.» (1)
خاتم المحدثین مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) از کتاب «دلائل حمیری» از معمّر بن خلّاد نقل کرده است: امام جواد علیه السلام (در مدینه) به من فرمودند: ای معمّر، سوار شو، گفتم: به کجا برویم؟ فرمودند: همانگونه که میگویم، سوار شو، پس سوار شدم و با آن حضرت رفتم تا به یک بیابان یا به سرزمین پستی رسیدیم، حضرت جواد الائمه علیه السلام فرمودند: همینجا به ایست، من ایستادم، تا حضرت رفتند و بعد از مدّتی بازگشتند، گفتم: فدایت شوم کجا بودید؟ فرمودند:
«همین ساعت، پدرم را که در خراسان بود، به خاک سپردم.» (2)
آری از آن جائی که سن شریف حضرت جواد الائمه علیه السلام در هنگام شهادت حضرت رضا علیه السلام به ظاهر کم بود، برای برخی شبهه به وجود آمد. ولی شیعیان با دیدن احاطه کامل علمی حضرت در مناظرهها و همچنین معجزات فراوان از ایشان، شبهه از دلها زدودند و معتقد به امامت
حضرت جواد الائمه علیه السلام شدند. یکی از آن معجزات خبر دادن حضرت از شهادت پدر بزرگوار خود حضرت رضا علیه السلام بود.
خاتم المحدثین مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) از امیّة بن علیّ روایت نقل کرده است: من در مدینه بودم، و محضر حضرت جواد الائمه علیه السلام رفت و آمد میکردم، حضرت رضا علیه السلام در آن وقت، در خراسان بودند، بستگان حضرت جواد الائمه علیه السلام و عموهای پدرشان، به حضور آن حضرت میآمدند و سلام میکردند. روزی آن حضرت، کنیزشان را طلبیدند و به او فرمودند:
«به بستگان بگو برای عزاداری آماده شوند.»
هنگامیکه بستگان و اقوام، پراکنده شدند، با خود گفتند: ما از حضرت جواد الائمه علیه السلام نپرسیدیم که برای چه، آماده عزاداری شویم؟ فردای آن روز، حضرت جواد الائمه علیه السلام مانند روز قبل دستور داد که آماده عزاداری شوند، آنان پرسیدند، برای چه؟ حضرت فرمودند:
«برای عزاداری بهترین انسان روی زمین»
پس از آن خبر شهادت حضرت رضا علیه السلام به مدینه رسید.(1)
شیخ صدوق رحمهم الله از دعبل بن علیّ خزاعی نقل میکند که گفت: من در قم بودم، که خبر شهادت حضرت رضا علیه السلام به ما رسید، قصیده رائیّه خود را در سوگ آن حضرت، در آن وقت سرودم که عبارت از این است:
اری امیّه معذورین ان قتلوا *** و لا اری لبنی العبّاس من عذر
اولاد حرب و مروان و اسرتهم *** بنو معیط ولاه الحقد و الوغر
قوم قتلتم علی الاسلام اوّلهم *** حتّی اذا استمسکوا جازوا علی الکفر
1) ترجمه الأنوار البهیه، ص379.
اربع بطوس علی قبر الزّکیّ به *** ان کنت تربع من دین علی وطر
قبر ان فی طوس خیر النّاس *** کلّهم و قبر شرّهم هذا من العبر
ما ینفع الرّجس من قرب الزّکیّ و ما *** علی الزّکیّ بقرب الرّجس من ضرر
هیهات کلّ امرئ رهن بما کسبت *** له یداه فخذ ما شئت او فذر
من بنی امیّه را در کشتاری که کردند، معذور میبینم، ولی بنیعبّاس را معذور نمینگرم.
[چرا که از بنی امیّه چه توقّع؟!] آنها فرزند حرب (پدر ابو سفیان) و مروان بودند و گروه آنها از بنی معیط، همان سران کینه و خشم و دشمنی بودند [و از وابستگان اینها چه توقّع؟]
آن گروهی که در آغاز، آنها را به خاطر پذیرش اسلام، کشتید، ولی وقتیکه در ظاهر وارد اسلام شدند و دارای مکنت گشتند، به راه کفر خود رفتند و آثار کفر از آنها آشکار گشت.
در کنار قبر پاک حضرت رضا علیه السلام در طوس اقامت کن و آرام بگیر، اگر از کسانی میباشی که میخواهی در پرتو دین، با برآورده شدن آرزو و خواستهات، آرام گیری.
در طوس، دو قبر است، یکی مدفن بهترین انسانها، و دیگری قبر بدترین آنها.
نه همجواری پلید با پاک، به او سودی دهد، و نه نزدیک بودن پاک با پلید، به او زیانی رساند.
هشدار که هر کس در گرو کردههای خویش است، و برای هر کس همان است که کسب نموده است، پس هر چه را میخواهی برگیر و یا هر چه خواهی فروگذار.(1)
شیخ صدوق علیه السلام نقل میکند: علیّ بن ابیعبد اللّه خوافی این قصیده را در رثاء حضرت رضا علیه السلام سروده است:
یا ارض طوس سقاک اللّه رحمته ما *** ذا حویت من الخیرات یا طوس
طابت بقاعک فی الدّنیا و طاب بها *** شخص ثوی بسنا آباد مرموس
شخص عزیز علی الاسلام مصرعه *** فی رحمة اللّه مغمور و مغموس
یا قبره انت قبر قد تضمّنه *** علم و حلم و تطهیر و تقدیس
فخرا بانّک مغبوط بجثّته *** و بالملائکة الابرار محروس
1) ترجمه الأنوار البهیه، ص379.
ای سرزمین طوس! خداوند تو را از رحمت خویش، سیراب نماید، به خاطر آنچه که از نیکیها و سعادتها در برگرفتهای، ای طوس!
زمینهای تو در همه دنیا، پاک و سبز و خرّم شد، و این پاکی و خرّمی را آن شخص (حضرت رضا علیه السلام) که در سناباد به خاک سپرده شده است، به این سرزمین، عطا نموده است.
آن شخصی که در جهان اسلام، بزرگ مرد عزیزی است که آرامگاهش، در دریای رحمت الهی غرق و پوشیده شده است.
ای قبر امام رضا علیه السلام ! تو قبری هستی که علم و حلم و پاکی و قداست، آن قبر را در پرتو خود گرفته است.
افتخار کن و ببال از اینکه بخاطر بدن مطهّر حضرت رضا علیه السلام، مورد غبطه و حسرت جهانیان هستی، همان که زیر پوشش نگهبانی فرشتگانی بسیار شایسته الهی است.
در مورد هلاکت مأمون به وسیله ماهی و آب، خاتم المحدثین مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) از مسعودی در کتاب «مروج الذّهب» در شرح تاریخ زندگی مأمون و جنگهای او در سرزمین روم، مطالبی مینویسد که خلاصهاش چنین است:
مأمون وقتی از جبهه جنگ بازمیگشت، به چشمه «بدیدون» که به «قشیره» معروف است رسید، در آنجا اقامت کرد، و در کنار چشمه ایستاد و از منظره چشمه، و سردی آب و سفیدی و صفای آن، و گیاهان سبز اطراف آن، شاد شد. و دستور داد چوبهای بلندی را از درختها، قطع نمودند و بر سر آن چشمه افکندند، و بالای آن چشمه، ساختمانی بلند از چوب و برگ درخت ساختند، و خودش در زیر آن ساختمان نشست، و آب در قسمت پائین آن جاری بود. در آن هنگام مأمون درهمی میان آب انداخت و خطّی که در آن درهم نوشته شده بود، بر اثر صاف بودن آب، از بالای آن، خوانده میشد. ولی بر اثر سردی آب، هیچکس قدرت نداشت تا دست خود را در آب فرو کند. ناگاه دیدند که یک ماهی بزرگی که طول آن به اندازه یک ذراع (1)بود، در میان آب پدیدار شد، که مانند شمش نقره میدرخشید. مأمون گفت: «هر کس این ماهی را بگیرد، و از آب بیرون آورد، به او یک شمشیر جایزه میدهم.»
یکی از خدمتکاران، پیش دستی کرد و آن را گرفت، و بالا آورد، وقتی کنار چشمه یا روی تختهای که مأمون نشسته بود، رسید، ماهی پریشان شد و لرزید و از دست خدمتکار بیرون پرید
1) هر زراع تقریباً نیم متر است یعنی از آرنج تا نوک انگشتان.
و مانند سنگی در آب افتاد، و آب سردِ چشمه، بر سینه و گلوی مأمون پاشید، و لباسش تَر شد. آن خدمتکار بار دیگر فرود آمد و آن ماهی را از آب گرفت و در برابر مأمون در میان دستمالی نهاد، ماهی همچنان زنده بود و لرزش و جهش داشت. مأمون گفت: «هم اکنون این ماهی را بریان کنید»، سپس در همان ساعت، مأمون لرزش گرفت (و آثار سرماخوردگی در او آشکار گشت) به طوریکه نتوانست از جای خود حرکت کند، او را با لحافهای متعدّد پوشاندند، ولی او مانند شاخه درخت خرما میلرزید، و فریاد میزد:
«البرد، البرد؛ سرد است، سرد است.»
او را به جانب مغرب گرداندند، و با لحافها پوشاندند، و در کنارش آتش روشن نمودند، امّا در عین حال او هنوز فریاد میزد: «سرما است، سرما است.» سپس ماهی را که بریان کرده بودند آوردند و نزد مأمون نهادند، ولی او حتّی نتوانست اندکی از آن ماهی را بچشد، و بیماریش او را از چشیدن ماهی بازداشت. وقتیکه حالش، وخیمتر گردید، برادرش «معتصم» از دو پزشک آن عصر به نام بختیشوع، و ابن ماسویه (1)پرسید: علم طبّ، درباره بیماری مأمون چه نظر می دهد؟ آیا امکان شفا و درمان مأمون وجود دارد؟
امّا در حالیکه مأمون در سکرات موت بود، ابن ماسویه به پیش آمد، یکی از دستهای مأمون را به دست خود گرفت، بختیشوع دست دیگر او را به دست خود گرفت، و نبض مأمون را سنجیدند، دیدند که نامنظّم و غیر عادی است و نشان دهنده مرگ او است. دستهای هر دو آنها بر اثر عرقی که مانند روغن زیتون یا لعاب دهان افعی از بدن مأمون بیرون میآمد، به بدن او چسبیدند. آنها نتیجه معاینه خود را به معتصم گفتند. معتصم پرسید: «این چه بیماری است؟»
آنها گفتند: ما چنین بیماری را نمیشناسیم، و در هیچ کتابی نخواندهایم، ولی این آثار، نشانه نابودی جسد است. معتصم همچنان برای درمان مأمون دست و پا میزد. و پزشکان را در اطراف
1) دو نفر از اطبّاء آن عصر، «بختیشوع» نامیده میشدند، یکی از آنها بختیشوع بزرگ بود، که پزشک هارون بود و به حذاقت و مهارت، شهرت داشت، و بیماران از اطراف نزد او میآمدند، و قبلاً در «جندی شاپور» زندگی میکرد. و کلمه «بختیشوع» به معنی بنده عیسی است. دیگری بختیشوع کوچک بود که پسر جبرئیل بن بختیشوع کبیر بود، و در عصر متوکّل (دهمین خلیفه عبّاسی) می زیست. امّا «ابن ماسویه»، چهار نفر از اطبّاء، این نام را داشتند، و در روایت فوق، منظور «یوحنّا» طبیب مشهور است که ملازم مأمون و معتصم و واثق و متوکّل بود. در سال 243 ه ق. وفات کرد. حنین بن اسحاق، مترجم کتابهای بقراط جالینوس از زبان یونانی به عربی، از شاگردان او است. (ترجمه انوار البهیه، 377.)
او جمع مینمود، و امید داشت که او شفا یابد. وقتیکه حال مأمون سختتر شد، به حاضران و اطرافیان خود گفت:
«مرا از اینجا بیرون ببرید تا سپاه و رجال و ملک و پادشاهی خود را بنگرم!»
با اینکه شب بود، طبق دستور، مأمون را از ویلای روی چشمه بیرون آوردند، و بر جای بلندی نشاندند، او در همانجا به خیمهها و سپاهیانش که در بیابان آتش افروخته بودند، نگاه افکند و گفت:
«یا من لا یزول ملکه ارحم من قد زال ملکه.»
(ای کسی که حکومتش نابود شدنی نیست، بر کسی که پادشاهیش نابود گردیده، ترحّم کن.)
سپس او را به جایگاه روی چشمه، بازگرداندند، وقتیکه حالش بسیار بدتر و سختتر شد، معتصم، شخصی را بر بالین او نشانید تا شهادتین را به او تلقین نماید، آن شخص فریاد میزد؛ بگو: لا اله الّا اللّه ...
ابن ماسویه به او گفت: فریاد نکن، به خدا سوگند او اکنون بین پروردگارش و بین حال من [یا بین خدا و مانی شاعر] فرقی نمیگذارد. مأمون در همان ساعت چشمهای خود را گشود، و به حدّی چشمانش بزرگ و سنگین و قرمز شده بود که مانند آن را کسی ندیده بود، و با دستهای خود به «ابن ماسویه» حمله میکرد، میخواست به او تندی کند، ولی نمیتوانست. به این ترتیب در همان دم جان داد، و مرگ او، سیزده شب قبل از پایان ماه رجب سال 218 ه. ق. رخ داد. جنازه او را به «طرطوس» برده و در همانجا به خاک سپردند.(1)
برای زیارت حضرت رضا علیه السلام اثرات فراوان و حیران کنندهای بیان شده است و ما به نحو مختصر با استمداد از روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام برخی از آنها را متذکر میشویم:
گرفتن حاجات و بخشش گناهان: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در حدیثی فرمودند:
1) الأنوار البهیه،ص375 تا 378.
«سَتُدْفَنُ بَضْعَةٌ مِنِّی بِخُرَاسَانَ مَا زَارَهَا مَكْرُوبٌ إِلَّا نَفَّسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ كَرْبَهُ وَ لَا مُذْنِبٌ إِلَّا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ ذُنُوبَه.» (1)
(پارهای از تن من در خراسان دفن خواهد شد که هیچ گرفتاری نیست مگر آنکه با زیارت او خداوند مشکلش را حل کرده و هیچ گناهکاری نیست مگر آنکه خدا گناهش را میبخشد.)
پس گرفتن حاجات در حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام و پشت پنجره فولاد و احساس پاکی و آسودگی در صحن و سرای مقدس و نورانی حضرت نباید عجیب باشد. چرا که این همان وعده الهی به زائران حضرت میباشد.
چونان زیارت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم و برتر از هزار حج بوده و شفاعت اهل بیت علیهم السلام شامل حال زائر میشود: از همین رو امام رضا علیه السلام پس از ذکر اخبار غیبی از نحوه شهادت و محل دفنشان فرمودند:
«مَنْ زَارَنِی فِی تِلْكَ الْبُقْعَةِ كَانَ كَمَنْ زَارَ رَسُولَ اللَّهِ وَ كَتَبَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَهُ ثَوَابَ أَلْفِ حَجَّةٍ مَبْرُورَةٍ وَ أَلْفِ عُمْرَةٍ مَقْبُولَةٍ وَ كُنْتُ أَنَا وَ آبَائِی شُفَعَاءَهُ یَوْمَ الْقِیَامَة.» (2)
(هر کس مرا در این بقعه زیارت کند مانند کسی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را زیارت کرده و خداوند پاداش هزار حجّ صحیح و هزار عمره مقبوله به او میدهد و من و پدرانم شفیعان او در روز قیامت هستیم.)
زائر امام رضا علیه السلام همگام با مسلمانان صدر اسلام میباشد: چرا که امام محمّد باقر علیه السلام در حدیثی فرمودند:
«یَخْرُجُ رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ مُوسَى اسْمُهُ اسْمُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَیُدْفَنُ فِی أَرْضِ طُوسَ وَ هِیَ مِنْ خُرَاسَانَ یُقْتَلُ فِیهَا بِالسَّمِّ فَیُدْفَنُ فِیهَا غَرِیباً فَمَنْ زَارَهُ عَارِفاً بِحَقِّهِ أَعْطَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَجْرَ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قَاتَل.» (1)
(فرزندی از فرزندان موسی که اسمش هم نام امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ در زمین طوس که بخشی از خراسان است؛ دفن میشود. او غریب است و به وسیله سم کشته شده و هر کس که او را با معرفت زیارت کند از طرف خداوند مشمول پاداش مجاهدان صدر اسلام قبل فتح مکه میشود.)
خلاصی از سه جایگاه بعد از مردن: شکی نیست که بعد از این دنیا همه با حسابرسی خداوند مواجه میشوند ولی زائرین واقعی حضرت رضا علیه السلام در پناه ایشان خواهند بود امام رضا علیه السلام برای آن زمان بهترینیاور میباشند. همانگونه که خود حضرت رضا علیه السلام نیز وعده دادهاند که در آن لحظات به فریاد زائرین خود میرسند و آنها را یاری مینمایند. حضرت میفرمایند:
«مَنْ زَارَنِی عَلَى بُعْدِ دَارِی أَتَیْتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِی ثَلَاثَةِ مَوَاطِنَ حَتَّى أُخَلِّصَهُ مِنْ أَهْوَالِهَا إِذَا تَطَایَرَتِ الْكُتُبُ یَمِیناً وَ شِمَالًا وَ عِنْدَ الصِّرَاطِ وَ عِنْدَ الْمِیزَان.» (2)
(هر کس مرا که از منزل و کاشانه به دور افتادم زیارت کند؛ در روز قیامت در سه جایگاه به سراغش میروم تا او را از ترس و سختی آن مکانها خلاص کنم؛ هنگام دادن نامه اعمال به دست راست و چپ و در عبور از صراط و نزد حسابرسی و میزان.)
واجب شدن بهشت: وجود نازنین خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله و سلم فرمودهاند:
«سَتُدْفَنُ بَضْعَةٌ مِنِّی بِأرْضِ خُرَاسَانَ لا یَزُورُهَا مُؤْمِنٌ إلا أوْجَبَ اللَّهُ لَهُ الْجَنَّةَ وَ حَرَّمَ جَسَدَهُ عَلَی النَّارِ.» (3)
(به زودی پارۀ تن من در سرزمین خراسان به خاک سپرده میشود، هیچ مؤمنی او را زیارت نمیکند، جز اینکه خداوند متعال بهشت را برای او واجب میگرداند و جسدش را بر آتش حرام مینماید.)
زائر امام رضا علیه السلام برتر از شهید و صدیق و زائر خانه خداوند است. ابا صلت هروی از وجود نازنین حضرت رضا علیه السلام نقل کرده است:
«وَ اللَّهِ مَا مِنَّا إِلَّا مَقْتُولٌ أَوْ شَهِیدٌ فَقِیلَ لَهُ فَمَنْ یَقْتُلُکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ قَالَ شَرُّ خَلْقِ اللَّهِ فِی زَمَانِی یَقْتُلُنِی بِالسَّمِّ ثُمَّ یَدْفِنُنِی فِی دَارِ مَضِیعَةٍ وَ بِلَادِ غُرْبَةٍ أَلَا فَمَنْ زَارَنِی فِی غُرْبَتِی کَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ أَجْرَ مِائَةِ أَلْفِ شَهِیدٍ وَ مِائَةِ أَلْفِ صِدِّیقٍ وَ مِائَةِ أَلْفِ حَاجٍّ وَ مُعْتَمِرٍ وَ مِائَةِ أَلْفِ مُجَاهِدٍ وَ حُشِرَ فِی زُمْرَتِنَا وَ جُعِلَ فِی الدَّرَجَاتِ الْعُلَی مِنَ الْجَنَّةِ رَفِیقَنَا.» (1)
(به خدا قصم هیچ یک از ما خانواده نیستند مگر اینکه یا (با زهر ستم) کشته میشوند یا با شمشیر کین. عرض کردند: چه کسی شما را میکشد؟ فرمودند: بدترین خلق خدا در عصر خودم به وسیله زهر؛ سپس مرا در دیار غربت و سرایی دور افتاده دفن میکند. هر کس مرا در غربت زیارت کند، خداوند برای او پاداش صد هزار شهید و صد هزار صدیق و صد هزار حجّ و عمره و صد هزار مجاهد را مینویسد و با ما محشور میشود و در درجات عالی بهشت رفیق ما است.)
حضرت رضا علیه السلام شافع زائرین خود میباشند: از همین رو ابا صلت هروی از امام رضا علیه السلام نقل کرده است:
«ما زارَنِی أحَدٌ مِن أولِیائی عارِفاً بِحَقِّی إلّا تَشَفَّعتُ لَهُ یَومَ القِیامَة.» (2)
(هیچ یک از دوستان من که عارف به حقّ و مقام من باشد زیارتم نمیکند مگر اینکه در روز قیامت شفاعتش را مینمایم.)
چونان زیارت خداوند در عرش میباشد: حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام میفرمایند:
«مَنْ زَارَ قَبْرَ وَلَدِی عَلِیٍّ کَانَ لَهُ عِنْدَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَبْعُونَ حَجَّةً مَبْرُورَةً قُلْتُ: سَبْعِینَ حَجَّةً مَبْرُورَةً، قَالَ: نَعَمْ، سَبْعِینَ أَلْفَ حَجَّةٍ قُلْتُ: سَبْعِینَ أَلْفَ حَجَّةٍ! قَالَ: فَقَالَ: رُبَّ حَجَّةٍ لاَ تُقْبَلُ مَنْ زَارَهُ أَوْ بَاتَ عِنْدَهُ لَیْلَةً کَانَ کَمَنْ زَارَ اَللَّهَ فِی عَرْشِهِ قُلْتُ: کَمَنْ زَارَ اَللَّهَ فِی عَرْشِهِ قَالَ: نَعَمْ إِذَا کَانَ یَوْمُ اَلْقِیَامَةِ کَانَ عَلَی عَرْشِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعَةٌ مِنَ
اَلْأَوَّلِینَ وَ أَرْبَعَةٌ مِنَ اَلْآخِرِینَ فَأَمَّا اَلْأَوَّلُونَ فَنُوحٌ وَ إِبْرَاهِیمُ وَ مُوسَی وَ عِیسَی علیهم السلام وَ أَمَّا اَلْأَرْبَعَةُ اَلْآخِرُونَ فَمُحَمَّدٌ وَ عَلِیٌّ وَ اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَیْنُ علیهم السلام ثُمَّ یُمَدُّ اَلْمِطْمَرُ فَیَقْعُدُ مَعَنَا زُوَّارُ قُبُورِ اَلْأَئِمَّةِ أَلاَ إِنَّ أَعْلاَهَا دَرَجَةً وَ أَقْرَبَهُمْ حَبْوَةً زُوَّارُ قَبْرِ وَلَدِی علیّ علیه السلام .» (1)
(هر کس قبر پسرم علیّ را زیارت کند، برای او در پیشگاه خداوند، عملی مانند هفتاد حجّ پذیرفته شده خواهد بود. یحیی پسر سلیمان مازنی گفته: عرض کردم: هفتاد حجّ قبول شده؟ حضرت فرمودند: بله؛ بلکه هفتصد حجّ قبول شده. عرض کردم: هفتصد حجّ قبول شده؟ حضرت فرمودند: بله؛ بلکه هفتاد هزار حجّ قبول شده. عرض کردم: هفتاد هزار حجّ؟ فرمودند: چه بسا حجّی باشد که در پیشگاه خداوند قبول نمی شود، ولی هر کس یک شب در جوار ایشان بیتوته کند، مانند کسی است که خداوند را در عرش زیارت کرده است. عرض کردم: مثل کسی است که خداوند را در عرش زیارت نموده باشد؟ فرمودند: بله؛ هنگامیکه روز قیامت میشود، چهار نفر از اوّلین و چهار نفر از آخرین بر عرش خداوند قرار می گیرند؛ چهار نفر از اوّلین، نوح و ابراهیم و موسی و عیسی علیهم السلام هستند؛ و چهار نفر از آخرین، محمّد و علیّ و حسن و حسین علیهم السلام می باشند؛ آنگاه شاغول عدل الهی نصب میشود و افرادیکه قبور ائمه علیهم السلام را زیارت کرده باشند، به ما ملحق شده و در کنار ما می نشینند؛ آگاه باشید که بالاترین درجه و نزدیک ترین آنان در بهره مندی را زائرین قبر فرزندم علیّ علیه السلام خواهند داشت.)
برتر از زیارت امام حسین علیه السلام در کربلا میباشد. زیارت امام حسین علیه السلام پاداش بسیار زیادی دارد. اما زیارت امام رضا علیه السلام از آن نیز با فضیلتتر است. فردی خدمت امام جواد علیه السلام رسید، و پرسید: فدای شما شوم؛ زیارت حضرت رضا علیه السلام با فضیلت تر است یا زیارت اباعبداللّه الحسین علیه السلام ؟ حضرت فرمودند:
«زِیَارَةُ أَبِیأَفْضَلُ وَ ذَلِكَ أَنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّه علیه السلام یَزُورُهُ كُلُّ النَّاسِ وَ أَبِی علیه السلام لَا یَزُورُهُ إِلَّا الْخَوَاصُّ مِنَ الشِّیعَةِ.» (2)
(زیارت پدرم بافضیلتتر است. زیرا همه مردم امام حسین علیه السلام را زیارت میکنند و پدرم را تنها خواص شیعه زیارت میکنند.)
مرحوم علامه محمّدتقی مجلسی (قدس سره) مینویسد، من برای این روایت سی و نه سند صحیح و پنج سند حسن کالصحیح پیدا نمودهام.(1)
و در روایت دیگری محمّد بن سلیمان میگوید: از حضرت جواد الائمه علیه السلام درباره شخصی که به زیارت خانه خدا رفته بود و خداوند او را بر انجام حجّ و عمرهاش یاری نموده بود، سؤال کردم. و بعد عرض نمودم: او پس از اتمام حجّ خود، به زیارت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفته است و بر آن حضرت درود فرستاده است و سپس شما را با معرفت به اینکه میداند حجّت خدا بر مردم هستید زیارت کرده است. سپس به زیارت حضرت اباعبداللّه الحسین علیه السلام رفته و به ایشان سلام کرده است. و بعد از آن به بغداد رفته و به موسی بن جعفر علیهما السلام سلام عرض نموده است. آنگاه به شهر و دیار خود بازگشته است. و در موسم حجّ دوباره خداوند توفیق زیارت خانه خود را به او عنایت کرده است. آیا حجّ دوباره او بعد از انجام حجّ واجب، فضیلت بیشتری دارد یا اینکه به زیارت پدر شما علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام به خراسان برود؟ حضرت فرمودند:
«یأْتِی خُرَاسَانَ، فَیسَلِّمُ عَلی أَبِیالْحسن علیه السلام أَفْضَلُ، وَ لْیکنْ ذلِک فِی رَجَبٍ، وَ لَاینْبَغِی أَنْ تَفْعَلُوا هذَا الْیوْمَ؛ فَإِنَّ عَلَینَا وَ عَلَیکمْ مِنَ السُّلْطَانِ شُنْعَةً.» (2)
(به خراسان برود و به علیّ بن موسی الرضا علیه السلام سلام عرض نماید، ولیکن در ماه رجب باشد بهتر است. و سزاوار نیست این أیّام به زیارت برود، چرا که برای من و شما از ناحیه حاکم بنی عبّاس زحمت ایجاد می شود.)
و همچنین امام کاظم علیه السلام در روایتی ضمن بیان فضیلت زیارت امام رضا علیه السلام، میافزاید:
«… ثُمَّ یمَدُّ الْمِضْمَارُ، فَیقْعُدُ مَعَنَا مَنْ زَارَ قُبُورَ الْأَئِمَّةِ، إِلَّا أَنَّ أَعْلَاهُمْ دَرَجَةً وَ أَقْرَبَهُمْ حَبْوَةً، زُوَّارُ قَبْرِ وَلَدِی علیّ علیه السلام .» (3)
(… سپس [روز قیامت] میزانی گسترده میشود و هر که ائمه را زیارت کرده، با ما و کنار ما خواهد نشست، منتهی زائران قبر فرزندم علیّ علیه السلام از نظر رتبه برتر و هدیهای که دریافت میکنند، نزدیکتر به ما خواهند بود.)
از این سه حدیث تنها در حدیث اول به ملاک افضلیت زیارت امام رضا علیه السلام اشاره شده است. و آن این که از آن جای که امام رضا علیه السلام در غربت و مکانی دور از مکه و مدینه، در سرزمینی دور افتاده به نام طوس به شهادت رسیده بودند، سفر برای زیارت آن حضرت در آن زمان کار بسیار دشواری بوده و تنها عدهای از خواص شیعه میتوانستند رنج چنین سفری را تحمل کرده و عازم خراسان شوند. و همه مردم آمادگی تحمل چنین سفر پر زحمتی را نداشتند. از این رو بدیهی است سفری که با رنج و مشقت، و با هزینه فراوان انجام میشود حتماً با عشق و علاقه و باور دو چندانی همراه بوده و مصداق روایت نبوی صلی الله علیه و آله و سلم که فرمودند: «أَفْضَلُ اَلْأَعْمَالِ أَحْمَزُهَا (1)»، خواهد بود.
بنابراین احتمال، برتری و افضلیت زیارت امام رضا علیه السلام نسبی خواهد بود و این برتری فضیلت زیارت حضرت رضا علیه السلام نسبت به بقیهٔ ائمه اطهار علیهم السلام، مربوط به افرادی خواهد بود که در منطقهای دور از قبر مطهر امام رضا علیه السلام زندگی میکنند، و نسبت به کسانی که در اطراف طوس زندگی مینمایند و زیارت امام برای آنان کار آسانی است چنین افضلیتی وجود نخواهد داشت. به هر تقدیر فارغ از هر توجیهی به نظر میرسد که بهتر آن است که به فرمایش مرحوم فاضل دربندی ملتزم شویم و بگوئیم:
شکی نیست که زیارت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم فضیلتش از زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام بیشتر میباشد کما اینکه زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام از زیارت امام حسن و امام حسین علیهما السلام با فضیلتتر است، و زیارت امام حسن و امام حسین علیهما السلام نیز با فضیلتتر از زیارت بقیه ائمه علیهم السلام میباشد ولی در این قائده یک استثناء وجود دارد و آن این است که زیارت امام رضا علیه السلام افضل از همهٔ اهل بیت علیهم السلام میباشد:
«بمعنی أن زیارته أفضل من زیارة الکل ممن قبله و ممن بعده من الحجج الطاهرین، مع أن کلّ واحد واحد من أصحاب الکساء أفضل من الرضا علیه السلام بالأجماع و ضرورة المذهب.» (2)
(به این معنا که زیارت حضرت رضا علیه السلام از همهٔ ائمه و حجّتهای پاک قبل و بعد از خودشان بیشتر است. با اینکه تک تک اصحاب کساء به اجماع و آنچه از ضروری مذهب محسوب میگردد، خودشان افضل از حضرت رضا علیه السلام میباشند.)
قال علیه السلام : «لا یکُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِناً حتّی تکُون فِیهِ ثلاثُ خِصالٍ سُنّهٌ مِنْ ربِّهِ و سُنّهٌ مِنْ نبِیِّهِ و سُنّةٌ مِنْ ولِیِّهِ علیه السلام فأمّا السُّنّةُ مِنْ ربِّهِ فکِتْمانُ السِّرِّ و أمّا السُّنّةُ مِنْ نبِیِّهِ صلی الله علیه و آله و سلم فمُداراهُ النّاسِ و أمّا السُّنّةُ مِنْ ولِیِّهِ علیه السلام فالصّبْرُ فِی الْبأْساءِ و الضّرّاءِ.»
(مؤمن،مؤمن نباشد تا آنگاه كه سه ويژگى در او باشد: سنّتى از پروردگارش و سنّتى از پيامبرش صلی الله علیه و آله و سلم و سنّتى از امامش علیه السلام .امّا سنت از پروردگارش رازدارى است و امّا سنّت از پيامبرش صلی الله علیه و آله و سلم نرم رفتارى با مردم و امّا سنت از امامش علیه السلام شكيبورزى در تنگنايى و تهيدستى است.)
قال علیه السلام : «صاحِبُ النِّعْمهِ یجِبُ أنْ یُوسِّع علی عِیالِهِ.»
(بر دارندۀ نعمت واجب است كه بر خانوادهاش گشايش دهد.)
قال علیه السلام : «لیْستِ الْعِبادةُ کثْره الصِّیامِ و الصّلاةِ و إِنّما الْعِبادهُ کثْرةُ التّفکُّرِ فِی أمْرِ اللّهِ.»
(عبادت، بسيارى روزه و نماز نيست و بلكه فقط بسيار انديشه نمودن در امر خداست.)
قال علیه السلام : «مِنْ أخْلاقِ الْأنْبِیاءِ التّنظُّفُ.»
(پاكيزگى از اخلاق پيامبران است.)
قال علیه السلام : «لمْ یخُنْک الْأمِینُ و لکِنِ اِئْتمنْت الْخائِن.»
(امين به تو خيانت نورزد بلكه تو به خيانتگر اطمينان نمودهاى.)
قال علیه السلام : «إِذا أراد اللّهُ أمْراً سلب الْعِباد عُقُولهُمْ فأنْفذ أمْرهُ و تمّتْ إِرادتُهُ فإِذا أنْفذ أمْرهُ ردّ إِلی کُلِّ ذِی عقْلٍ عقْلهُ فیقُولُ کیْف ذا و مِنْ أیْن ذا.»
(آنگاه كه خدا انجام كارى را خواهد، خرد را از بندگانش بردارد و كارش را عملى سازد و خواستهاش به اتمام رسد و پس آنگاه كه كارش را به انجام رسانيد خرد هر صاحب خرد را به او برگرداند، پس او خواهد گفت: چگونه اين طور شد؟ و از كجا شد؟)
قال علیه السلام : «الصّمْتُ بابٌ مِنْ أبْوابِ الْحِکْمةِ إِنّ الصّمْت یکْسِبُ الْمحبّة إِنّهُ دلِیلٌ علی کُلِّ خیْرٍ.»
(سكوت درى از درهاى حكمت است. همانا سكوت مهرآور است؛ چرا كه بر هر نيكى رهنماست.)
قال علیه السلام : «ما مِنْ شیْءٍ مِن الْفُضُولِ إِلاّ و هُو یحْتاجُ إِلی الْفُضُولِ مِن الْکلامِ.»
(هيچ زيادهجويى نباشد مگر آنكه به زيادهگويى نيازمند گردد.)
قال علیه السلام : «الْأخُ الْأکْبرُ بِمنْزِلةِ الْأبِ.»
(برادر بزرگتر در مقام پدر باشد.)
«سُئِل علیه السلام عنِ السّفِلةِ فقال: منْ کان لهُ شیْءٌ یُلْهِیهِ عنِ اللّهِ.»
(از امام رضا علیه السلام دربارۀ فرومايگى پرسيده شد. امام علیه السلام فرمودند: هر كس كه چيزى داشته باشد كه از خدا بازش دارد.)
«و کان علیه السلام یُترِّبُ الْکِتاب و یقُولُ: لا بأْس بِهِ. و کان إِذا أراد أنْ یکْتُب تذکُّراتِ حوائِجِهِ کتب بِسْمِ اللّهِ الرّحْمنِ الرّحِیمِ أذْکُرُ إِنْ شاء اللّهُ، ثُمّ یکْتُبُ ما یُرِیدُ.»
(امام رضا علیه السلام بر نامه خاك مىپاشيدند و مىفرمودند: اشكالى ندارد و هرگاه كه مىخواستند يادداشت نيازهايشان را بنويسد، [اين گونه]مىنوشتند: «بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ»، اگر خدا خواهد به ياد مىآورم و آنگاه هر چه مىخواستند مىنوشتند.)
قال علیه السلام : «إِذا ذکرْت الرّجُل و هُو حاضِرٌ فکنِّهِ و إِذا کان غائِباً فسمِّهِ.»
(اگر در نزد مردى بودى كنيۀ او را بگو و چون آن مرد غايب بود اسمش را بگو.)
قال علیه السلام : «صدِیقُ کُلِّ اِمْرِئٍ عقْلُهُ و عدُوُّهُ جهْلُهُ.»
(دوست هر مردى خرد او و دشمنش نادانى اوست.)
قال علیه السلام : «التّودُّدُ إِلی النّاسِ نِصْفُ الْعقْلِ.»
(مهربانى با مردم نيمى از خرد است.)
قال علیه السلام : «إِنّ اللّه یُبْغِضُ الْقِیل و الْقال و إِضاعة الْمالِ و کثْرة السُّؤالِ.»
(بىشك خداوند بگو و مگو و تباه كردن دارايى و خواهش بسيار را دشمن مىدارد.)
قال علیه السلام : «لا یتِمُّ عقْلُ اِمْرِئٍ مُسْلِمٍ حتّی تکُون فِیهِ عشْرُ خِصالٍ الْخیْرُ مِنْهُ مأْمُولٌ و الشّرُّ مِنْهُ مأْمُونٌ یسْتکْثِرُ قلِیل الْخیْرِ مِنْ غیْرِهِ و یسْتقِلُّ کثِیر الْخیْرِ مِنْ نفْسِهِ لا یسْأمُ مِنْ طلبِ الْحوائِجِ إِلیْهِ و لا یملُّ مِنْ طلبِ الْعِلْمِ طُول دهْرِهِ الْفقْرُ فِی اللّهِ أحبُّ إِلیْهِ مِن الْغِنی و الذُّلُّ فِی اللّهِ أحبُّ إِلیْهِ مِن الْعِزِّ فِی عدُوِّهِ و الْخُمُولُ أشْهی إِلیْهِ مِن الشُّهْرةِ ثُمّ قال: الْعاشِرةُ و ما الْعاشِرةُ، قِیل لهُ: ما هِی قال: لا یری أحداً إِلاّ قال: هُو خیْرٌ مِنِّی و أتْقی إِنّما النّاسُ رجُلانِ رجُلٌ خیْرٌ مِنْهُ و أتْقی و رجُلٌ شرٌّ مِنْهُ و أدْنی فإِذا لقِی الّذِی شرٌّ مِنْهُ و أدْنی قال: لعلّ خیْر هذا باطِنٌ و هُو خیْرٌ لهُ و خیْرِی ظاهِرٌ و هُو شرٌّ لِی و إِذا رأی الّذِی هُو خیْرٌ مِنْهُ و أتْقی تواضع لهُ لِیلْحق بِهِ فإِذا فعل ذلِک فقدْ علا مجْدُهُ و طاب خیْرُهُ و حسُن ذِکْرُهُ و ساد أهْل زمانِهِ.»
(خرد مرد مسلمان كامل نشود تا آنگاه كه ده ويژگى در او باشد: به نيكى او اميد رود و از بدى او آسودگى باشد و نيكى اندك ديگرى را بسيار شمارد و نيكى بسيار خويش را ناچيز داند، از نياز خواهى [ديگران] از او دلگير نمىشود و از علمجويى در طول عمرش دلخسته نمىشود و تهيدستى در راه خدا را بيشتر از توانگرى دوست مىدارد و خوارى در راه خدا را از بزرگمندى در نزد دشمن خدا خوشتر دارد. و گمنامى براى او رغبت انگيزتر از بلندآوازگى است. سپس امام فرمودند، دهمى و چه دهمى؟ از امام علیه السلام پرسيده شد: آن چيست؟ امام علیه السلام فرمود: كسى را نبيند مگر آنكه گويد: او از من بهتر و پارساتر است، به راستى جز اين نباشد كه مردم دو گونهاند: مردى بهتر و پارساتر از او و مردى بدتر و فرومايهتر از او. پس آن هنگام كه بدتر و فرومايهتر از خويش را ببيند بگويد: شايد نيكى و خوبى او در درون و باطن اوست و اين نيك باطنى برايش بهتر است و نيكى من آشكار است و نيك ظاهرى براى من بدتر است و چون بهتر و پارساتر از خويش را ببيند در برابرش فروتنى كند تا همپاى او گردد؛پس چنانچه اينگونه كند بىگمان بزرگمندىاش فراز گيرد و نيكىاش پاكيزه شود و ياد او نيك گردد و سرور مردم دوران خويش باشد.)
«سألهُ رجُلٌ عنْ قوْلِ اللّهِ: (و منْ یتوکّلْ علی اللّهِ فهُو حسْبُهُ (1)) فقال علیه السلام : التّوکُّلُ درجاتٌ مِنْها أنْ تثِق بِهِ فِی أمْرِک کُلِّهِ فِیما فعل بِک فما فعل بِک کُنْت راضِیاً و تعْلم أنّهُ لمْ یأْلُک خیْراً و نظراً. و تعْلم أنّ الْحُکْم فِی ذلِک لهُ فتتوکّل علیْهِ بِتفْوِیضِ ذلِک إِلیْهِ و مِنْ ذلِک
1) طلاق: آیهٔ 3.
الْإِیمانُ بِغُیُوبِ اللّهِ الّتِی لمْ یُحِطْ عِلْمُک بِها فوکلْت عِلْمها إِلیْهِ و إِلی أُمنائِهِ علیْها و وثِقْت بِهِ فِیها و فِی غیْرِها.»
(مردى از امام رضا علیه السلام دربارۀ اين سخن خداوند پرسيد كه: (و هر كه بر خدا اعتماد كند او براى وى بس است.) امام علیه السلام فرمودند: توكل را مراتبى باشد: يكى از مراتب اين است كه در همۀ كار خويش در آنچه با تو كند به او اطمينان كنى و هر كارى كه انجام دهد خرسند باشى و بدانى كه او در نيكى و رعايت حال تو كوتاهى نفرموده و بدانى كه دستور دهى در اين كار، از آن اوست، پس با وانهادن همۀ كارهايت به خداوند، به وى توكل نمايى و يكى ديگر از مراتب اين باشد كه به امور غيبى خداوند كه دانش تو آن امور را در برنگيرد باور داشته باشى، پس آگاهى از امور غيبى را به خداوند و امناء او وانهى و به خداوند در آن و در غير آن اعتماد داشته باشى.)
«سألهُ أحْمدُ بْنُ نجْمٍ عنِ الْعُجْبِ الّذِی یُفْسِدُ الْعمل، فقال علیه السلام : الْعُجْبُ درجاتٌ مِنْها أنْ یُزیّن لِلْعبْدِ سُوءُ عملِهِ فیراهُ حسناً فیُعْجِبُهُ و یحْسبُ أنّهُ یُحْسِنُ صُنْعاً و مِنْها أنْ یُؤْمِن الْعبْدُ بِربِّهِ فیمُنُّ علی اللّهِ و لِلّهِ الْمِنّهُ علیْهِ فِیهِ.»
(حمد بن نجم از امام علیه السلام دربارۀ خود بزرگ بينى تباهكنندۀ كردار پرسيد. امام علیه السلام فرمودند: خود بزرگ بينى را مراتبى باشد: از آن مراتب اين است كه زشت كردارى بنده را در نگاهش آراسته مىكند، پس كردارش را نيكو مىپندارد و كردارش را بزرگ مىشمارد و گمان مىكند كه كار نيكويى كرده است و از ديگر مراتب اين است كه بنده به پروردگارش ايمان آورد، پس آنگاه بر خدا منّت نهد و حال آنكه در اين مورد منّت نهادن از آن خداست.)
«قال الْفضْلُ، قُلْتُ لِأبِی الْحسنِ الرضا علیه السلام : یُونُسُ بْنُ عبْدِ الرّحْمنِ یزْعُمُ أنّ الْمعْرِفة إِنّما هِی اِکْتِسابٌ، قال علیه السلام : لا ما أصاب إِنّ اللّه یُعْطِی منْ یشاءُ فمِنْهُمْ منْ یجْعلُهُ مُسْتقرّاً فِیهِ و مِنْهُمْ منْ یجْعلُهُ مُسْتوْدعاً عِنْدهُ فأمّا الْمُسْتقرُّ فالّذِی لا یسْلُبُ اللّهُ ذلِک أبداً و أمّا الْمُسْتوْدعُ فالّذِی یُعْطاهُ الرّجُلُ ثُمّ یُسْلبُهُ إِیّاهُ.»
(فضل گفت: به حضرت ابو الحسن رضا علیه السلام عرض كردم: يونس بن عبد الرّحمن گمان مىكند كه معرفت اكتسابى است. امام علیه السلام فرمودند: نه، به خطا رفته است، به درستىكه خداوند به هر كه خواهد معرفت را بدهد، از آنان كسانى باشند كه خداوند معرفت را در ايشان پابرجا داشته و كسانى ديگر باشند كه خداوند
معرفت را در ايشان به امانت سپرده است. امّا معرفت پابرجا آن است كه خداوند هيچگاه آن را باز نستاند و امّا معرفت به امانت سپرده شده آن است كه به مرد داده شود سپس از او ستانده شود.)
«قال صفْوانُ بْنُ یحْیی سألْتُ الرضا علیه السلام عنِ الْمعْرِفةِ هلْ لِلْعِبادِ فِیها صُنْعٌ، قال علیه السلام : لا. قُلْتُ: لهُمْ فِیها أجْرٌ قال علیه السلام : نعمْ تطوّل علیْهِمْ بِالْمعْرِفةِ و تطوّل علیْهِمْ بِالصّوابِ.»
(صفوان بن يحيى گفت: از امام رضا علیه السلام پرسيدم كه آيا بندگان در معرفت دخالتى دارند؟ امام علیه السلام فرمود: نه، عرض كردم: آيا در آن پاداشى دارند؟ امام علیه السلام فرمودند: آرى. خداوند با فضل و بزرگى خويش به آنان معرفت داده و با فضل بزرگىاش به آنان درستى دهد.)
«قال الْفُضیْلُ بْنُ یسارٍ: سألْتُ الرضا علیه السلام : عنْ أفاعِیلِ الْعِبادِ مخْلُوقةٌ هِی أمْ غیْرُ مخْلُوقةٍ قال علیه السلام : هِی و اللّهِ مخْلُوقةٌ أراد خلْق تقْدِیرٍ لا خلْق تکْوِینٍ ثُمّ قال علیه السلام : إِنّ الْإِیمان أفْضلُ مِن الْإِسْلامِ بِدرجةٍ و التّقْوی أفْضلُ مِن الْإِیمانِ بِدرجةٍ و لمْ یُعْط بنُو آدم أفْضل مِن الْیقِینِ.»
(فضيل بن يسار گفت: از امام رضا علیه السلام پرسيدم كه آيا كارهاى بندگان آفريده باشد يا ناآفريده؟ امام علیه السلام فرمودند: به خدا سوگند كه كارها آفريده شده است - آفرينش به تقدير را قصد فرمود نه آفرينش به تكوين را – آنگاه امام علیه السلام فرمودند: همانا ايمان يك مرتبه از اسلام بالاتر است و پارسايى يك مرتبه را ايمان بالاتر است و به آدميزاده چيزى برتر از يقين بخشيده نشده است.)
«سُئِل عنْ خِیارِ الْعِبادِ فقال علیه السلام : الّذِین إِذا أحْسنُوا اِسْتبْشرُوا و إِذا أساءُوا اِسْتغْفرُوا و إِذا أُعْطُوا شکرُوا و إِذا اُبْتُلُوا صبرُوا و إِذا غضِبُوا عفوْا.»
(از امام رضا علیه السلام دربارۀ بهترين بندگان پرسيده شد.امام علیه السلام فرمودند:كسانى كه چون نيكى كنند شادمان گردند و آن هنگام كه بدى كنند از خدا آمرزش جويند و آنگاه كه به آنان چيزى بخشيده شود سپاسگزار باشند و چون دچار[بلايى] شوند صبر پيشه دارند و آنگاه كه خشم گيرند گذشت كنند.)
«سُئِل علیه السلام : عنْ حدِّ التّوکُّلِ فقال علیه السلام : أنْ لا تخاف أحداً إِلاّ اللّه.»
(از امام رضا علیه السلام در بارۀ توكل پرسيدند. امام علیه السلام فرمودند: از كسى جز خداوند بيمناك نباشد.)
قال علیه السلام : «مِن السُّنّةِ إِطْعامُ الطّعامِ عِنْد التّزْوِیجِ.»
(هنگام ازدواج،مهمانى دادن به غذا از سنت است.)
قال علیه السلام : «الْإِیمانُ أرْبعةُ أرْکانٍ التّوکُّلُ علی اللّهِ و الرِّضا بِقضاءِ اللّهِ و التّسْلِیمُ لِأمْرِ اللّهِ و التّفْوِیضُ إِلی اللّهِ قال الْعبْدُ الصّالِحُ و أُفوِّضُ أمْرِی إِلی اللّهِ فوقاهُ اللّهُ سیِّئاتِ ما مکرُوا.»
(ايمان چهار ستون و پايه است: توكل بر خدا و خشنودى به قضاى الهى و مطيع فرمان خدا شدن و وانهادن همۀ كارها به خدا. آن بندۀ درستكار گفت: و كارم را به خدا مىسپارم، پس خدا او را از عواقب سوء آنچه نيرنگ مىكردند،حمايت فرمود.)
قال علیه السلام : «صِلْ رحِمک و لوْ بِشرْبةٍ مِنْ ماءٍ و أفْضلُ ما تُوصلُ بِهِ الرّحِمُ کفُّ الْأذی عنْها و قال فِی کِتابِ اللّهِ (لا تُبْطِلُوا صدقاتِکُمْ بِالْمنِّ و الْأذی) (1).»
(با خوشاوندانت پيوند داشته باش، هر چند با جرعهاى آب باشد و بهترين پيوند دارى با خويشاوند خوددارى از آزار رسانى به اوست. و خداوند در كتاب خويش فرمود: (صدقههاى خود را با منّت و آزار باطل مكنيد).)
قال علیه السلام : «إِنّ مِنْ علاماتِ الْفِقْةِ الْحِلْم و الْعِلْم و الصّمْتُ بابٌ مِنْ أبْوابِ الْحِکْمةِ إِنّ الصّمْت یکْسِبُ الْمحبّة إِنّهُ دلِیلٌ علی کُلِّ خیْرٍ.»
(همانا از نشانههاى دينشناسى، بردبارى و دانش است و سكوت درى از درهاى حكمت است؛ به راستى سكوت مهرآور است و بىگمان راهنماى هر نيكى است.)
قال علیه السلام : «إِنّ الّذِی یطْلُبُ مِنْ فضْلٍ یکُفُّ بِهِ عِیالهُ أعْظمُ أجْراً مِن الْمُجاهِدِ فِی سبِیلِ اللّهِ.»
(به راستى آن كس كه روزى بيشترى را بجويد تا خانوادهاش را تأمين كند پاداشش از جهادگر در راه خدا بزرگتر است.)
«قِیل لهُ: کیْف أصْبحْت؟ فقال علیه السلام : أصْبحْتُ بِأجلٍ منْقُوصٍ و عملٍ محْفُوظٍ و الْموْتُ فِی رِقابِنا و النّارُ مِنْ ورائِنا و لا ندْرِی ما یُفْعلُ بِنا.»
(به امام رضا علیه السلام عرض شد: چگونه صبح كردید؟ امام علیه السلام فرمودند: با عمرى كم شده و كردارى ثبت شده و در حالى كه مرگ بر گردن ما و دوزخ از پى ماست و نمىدانيم با ما چكار خواهند كرد؟)
«قال علیه السلام : خمْسٌ منْ لمْ تکُنْ فِیهِ فلا ترْجُوهُ لِشیْءٍ مِن الدُّنْیا و الْآخِرةِ منْ لمْ تعْرِفِ الْوثاقة فِی أرُومتِهِ و الْکرم فِی طِباعِهِ و الرّصانة فِی خُلُقِهِ و النُّبْل فِی نفْسِهِ و الْمخافة لِربِّهِ.»
1) بقره: آيۀ 264.
(هر كه پنج چيز را دارا نباشد به دنيا و آخرت او اميدى نرود؛ ريشهاى محكم در خويش و بخشندگى در طينتش و استوارى در اخلاقش و نجابتى در نهادش و بيمناكى از پروردگارش را سراغ نداشته باشد.)
«قال علیه السلام : ما اِلْتقتْ فِئتانِ قطُّ إِلاّ نُصِر أعْظمُهُما عفْواً.»
(دو دسته رودرروى هم پيكار نكنند جز آن كه گذشتكارترين آنان چيره آيد.)
«قال علیه السلام : السّخِیُّ یأْکُلُ مِنْ طعامِ النّاسِ لِیأْکُلُوا مِنْ طعامِهِ و الْبخِیلُ لا یأْکُلُ مِنْ طعامِ النّاسِ لِئلاّ یأْکُلُوا مِنْ طعامِهِ.»
(سخاوتورز از غذاى مردم مىخورد تا از غذاى او بخورند و تنگ نظر از غذاى مردم نمىخورد تا مبادا از غذاى او بخورند.)
«قال علیه السلام : إِنّا أهْلُ بیْتٍ نری وعْدنا علیْنا دیْناً کما صنع رسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله و سلم.»
(ما خاندانى هستيم كه عهد خويش را همانطور كه پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم عهد فرموده دِیْنى بر خويش شماريم.)
«قال علیه السلام : یأْتِی علی النّاسِ زمانٌ تکُونُ الْعافِیةُ فِیهِ عشرة أجْزاءٍ تِسْعةٌ مِنْها فِی اِعْتِزالِ النّاسِ و واحِدٌ فِی الصّمْتِ.»
(حضرت رضا علیه السلام فرمودند: زمانى بر مردم در رسد كه سلامت خواهى ده بخش باشد. نه بخش آن در دورى گزينى از مردم و يك بخش آن سكوت باشد.)
«قال لهُ مُعمّرُ بْنُ خلاّدٍ عجّل اللّهُ فرجک فقال علیه السلام : یا مُعمّرُ! ذاک فرجُکُمْ أنْتُمْ فأمّا أنا فو اللّهِ ما هُو إِلاّ مِزْودٌ فِیهِ کفُّ سوِیقٍ مخْتُومٌ بِخاتمٍ.»
(معمّر بن خلاّد به امام رضا علیه السلام عرض كرد: خداوند در گشايش و فرج شما شتاب فرمايد!امام علیه السلام فرمودند: اى معمّر! اين گشايش از آن شماست ولى به خدا سوگند كه گشايش و فرج من جز كيسهاى كه يك مشت آرد نرم در آن ريخته شده و سر به مهر باشد،نيست.)
«قال علیه السلام : عوْنُک لِلضّعِیفِ مِنْ أفْضلِ الصّدقةِ.»
(يارى تو به ناتوان از برترين صدقهها باشد.)
«قال علیه السلام : لا یسْتکْمِلُ عبْدٌ حقِیقة الْإِیمانِ حتّی تکُون فِیهِ خِصالٌ ثلاثٌ التّفقُّهُ فِی الدِّینِ و حُسْنُ التّقْدِیرِ فِی الْمعِیشةِ و الصّبْرُ علی الرّزایا.»
(بنده تا سه ويژگى را دارا نباشد حقيقت ايمان را كامل درنيابد.عميق نگرى در دين و نيك اندازهگيرى مخارج زندگى و شكيب بر بلاها و ناگوارىها.)
«قال علیه السلام : لِأبِی هاشِمٍ داوُد بْنِ الْقاسِمِ الْجعْفرِیِ یا داوُدُ إِنّ لنا علیْکُمْ حقّاً بِرسُولِ اللّهِ ص و إِنّ لکُمْ علیْنا حقّاً فمنْ عرف حقّنا وجب حقُّهُ و منْ لمْ یعْرِفْ حقّنا فلا حقّ لهُ.»
(امام رضا علیه السلام به ابى هاشم داوود بن قاسم جعفرى فرمودند: اى داوود! بىترديد ما را بر گردن شما بخاطر پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم حقّى است و شما را نيز بر گردن ما حقّى است، پس هر كه به حقّ ما شناخت يابد حقّش بر ما واجب گردد و هر كه به حقّ ما شناخت نيابد، حقّى بر گردن ما ندارد.)
«حضر علیه السلام یوْماً مجْلِس الْمأْمُونِ و ذُو الرِّئاستیْنِ حاضِرٌ فتذاکرُوا اللّیْل و النّهار و أیُّهُما خُلِق قبْل صاحِبِهِ فسأل ذُو الرِّئاستیْنِ الرضا علیه السلام عنْ ذلِک فقال علیه السلام : لهُ تُحِبُّ أنْ أُعْطِیک الْجواب مِنْ کِتابِ اللّهِ أمْ حِسابِک فقال أُرِیدُهُ أوّلاً مِن الْحِسابِ فقال علیه السلام : أ لیْس تقُولُون إِنّ طالِع الدُّنْیاالسّرطانُ و إِنّ الْکواکِب کانتْ فِی أشْرافِها قال نعمْ قال فزُحلُ فِی الْمِیزانِ و الْمُشْترِی فِی السّرطانِ و الْمِرِّیخُ فِی الْجدْیِ و الزُّهرةُ فِی الْحُوتِ و الْقمرُ فِی الثّوْرِ و الشّمْسُ فِی وسطِ السّماءِ فِی الْحملِ و هذا لا یکُونُ إِلاّ نهاراً قال نعمْ قال فمِنْ کِتابِ اللّهِ قال علیه السلام قوْلُهُ: (لا الشّمْسُ ینْبغِی لها أنْ تُدْرِک الْقمر و لا اللّیْلُ سابِقُ النّهارِ (1)) أیْ إِنّ النّهار سبقهُ.»
(امام رضا علیه السلام روزى در مجلس مأمون كه ذو الرياستين هم بود، حضور يافتند و دربارۀ شب و روز و اينكه كدامين از آن دو پيشتر از ديگرى آفريده شده، گفتگو به ميان آمد و ذو الرّياستين از امام رضا علیه السلام در اين مورد پرسيد. امام رضا علیه السلام فرمودند: دوست دارى كه از قرآن جواب تو را بدهم يا از محاسبات خودت؟ عرض كرد: نخست مىخواهم از حساب و اندازهگيرى جوابم را دهيد. امام علیه السلام فرمودند: آيا شما نمىگوييد كه طالع دنيا، سرطان است و حال آنكه ستارگان در برج شرف خود بودند. عرض كرد: آرى. امام علیه السلام فرمودند: پس زحل در ميزان، و مشترى در سرطان، و مريخ در جدى، و زهره در حوت، و قمر در ثور و خورشيد در ميان آسمان در حمل است و اين نباشد جز در روز. عرض كرد: پس، از كتاب امام علیه السلام در پاسخ من فرمودند: (نه خورشيد را سزد كه به ماه رسد و نه شب بر روز پيشى جويد). يعنى روز پيش از شب بوده است.)
1) يس: آيۀ 40.
«قال علِیُّ بْنُ شُعیْبٍ: دخلْتُ علی أبِی الْحسنِ الرضا علیه السلام فقال لِی: یا علِیُ! منْ أحْسنُ النّاسِ معاشاً، قُلْتُ: أنْت یا سیِّدِی! أعْلمُ بِهِ مِنِّی فقال علیه السلام : یا علِیُ! منْ حسّن معاش غیْرِهِ فِی معاشِهِ یاعلِیُ منْ أسْوأُ النّاسِ معاشاً قُلْتُ: أنْت أعْلمُ قال: منْ لمْ یُعِشْ غیْرهُ فِی معاشِهِ یا علِیُ! أحْسِنُوا جِوار النِّعمِ فإِنّها وحْشِیّةٌ ما نأتْ عنْ قوْمٍ فعادتْ إِلیْهِمْ یا علِیُ! إِنّ شرّ النّاسِ منْ منع رِفْدهُ و أکل وحْدهُ و جلد عبْدهُ.»
(علىّ بن شعيب گفت: به محضر امام رضا علیه السلام رسيدم امام علیه السلام به من فرمودند: اى على! زندگى چه كسى نيكوتر است؟ عرض كردم: اى سرورم! شما از من داناتر به آن هستيد. امام علیه السلام فرمودند: اى علىّ! آن كس كه زندگى ديگرى را در كنار زندگى خويش خوش بدارد. اى علىّ زندگى چه كسى نگون حالتر است؟ عرض كردم: شما داناتريد. امام علیه السلام فرمودند: آن كس كه ديگرى در سايه زندگى او زندگى نكند. اى علىّ! با نعمتها نيك برخوردى كنيد؛ چرا كه گريزپايند، از گروهى دور نشوند كه باز گردند. اى علىّ! به راستى بدترين مردم كسى است كه از كمك مالى مضايقه كند و به تنهايى غذا بخورد و غلامش را تازيانه بزند.)
«قال لهُ علیه السلام رجُلٌ فِی یوْمِ الْفِطْرِ إِنِّی أفْطرْتُ الْیوْم علی تمْرٍ و طِینِ الْقبْرِ فقال علیه السلام جمعْت السُّنة و الْبرکة.»
(مردى در روز عيد فطر به امام رضا علیه السلام عرض كرد: امروز من با خرما و تربت قبر امام حسين علیه السلام افطار كردم. امام علیه السلام فرمودند: سنّت و بركت را گرد هم آوردى.)
«قال علیه السلام : لِأبِیهاشِمٍ الْجعْفرِیِ یا أبا هاشِمٍ! الْعقْلُ حِباءٌ مِن اللّهِ و الْأدبُ کُلْفةٌ فمنْ تکلّف الْأدب قدر علیْهِ و منْ تکلّف الْعقْل لمْ یزْددْ بِذلِک إِلاّ جهْلاً.»
(به ابىهاشم جعفرى فرمودند: اى ابىهاشم! خرد ارزانى خداوندست و [به دست آوردن] ادب مشقّت آفرين است؛ پس هر كه مشقّت ادب آموزى را بر عهده گيرد به آن دست يابد و هر كه مشقّت خرد آموزى را بر عهده گيرد جز نادانى نيفزايد.)
«قال لهُ اِبْنُ السِّکِّیتِ ما الْحُجّةُ علی الْخلْقِ الْیوْم فقال علیه السلام الْعقْلُ یعْرِفُ بِهِ الصّادِق علی اللّهِ فیُصدِّقُهُ و الْکاذِب علی اللّهِ فیُکذِّبُهُ فقال: اِبْنُ السِّکِّیتِ هذا و اللّهِ هُو الْجوابُ.»
(ابن سكّيت به امام رضا علیه السلام عرض كرد: امروز حجّت بر مردم چيست؟ امام علیه السلام فرمودند: همان خرد باشد كه انسان به وسيلۀ آن، راستگوى بر خدا را مىشناسد و او را تصديق مىكند و از دروغ پرداز بر خدا آگاهى مىيابد و او را تكذيب مىكند، پس ابن سكّيت گفت: به خدا سوگند كه اين همان پاسخ [درست] است.)
«قال علیه السلام : لا یُقبِّلِ الرّجُلُ ید الرّجُلِ فإِنّ قُبْله یدِهِ کالصّلاةِ لهُ.»
(مرد، دست مرد ديگرى را نبايستى ببوسد؛چرا كه بوسيدن دستش همانند نماز گزاردن بر اوست.)
«قال علیه السلام : قُبْلهُ الْأُمِّ علی الْفمِ و قُبْلهُ الْأُخْتِ علی الْخدِّ و قُبْلهُ الْإِمامِ بیْن عیْنیْهِ.»
(بوسيدن مادر بر لب او و بوسيدن خواهر بر گونۀ او و بوسيدن امام ميان دو چشمش باشد.)
«قال علیه السلام : لیْس لِبخِیلٍ راحةٌ و لا لِحسُودٍ لذّةٌ و لا لِملُولٍ وفاءٌ و لا لِکذُوبٍ مُرُوّةٌ.» (1)
(براى تنگ نظر آسودگى و براى حسدورز لذّت و براى پادشاهان وفا و براى دروغ پرداز جوانمردى نباشد.)
1) تحف العقول، 802 تا 515.
اثبات الوصیه، مسعودی، علیّ بن حسین، انصاریان، قم، 1376ش.
أحداث التاریخ الاسلامی بترتیب السنن، ترمانینی، عبدالسلام، دمشق، دار طلّاس، چاپ اول، 1417ق.
اختیار معرفة الرجال معروف به رجال کشی، محمّد بن عمر کشی، مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث، قم، 1382ش.
ارشاد، مفید، محمّد بن محمّد، مترجم: رسولی، هاشم، اسلامیه، تهران.
اسرار الشهادات، فاضل دربندی، دار ذوی القربی، قم، 1420ق.
اطیب البیان، طیب، عبدالحسین، اسلام، تهران، 1377ش.
إعلام الوری بأعلام الهدی، طبرسی، فضل، مؤسسة آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، قم، 1417ق.
امام رضا علیه السلام از دیدگاه اهل سنه، چنارانی، محمّدعلی، مرکز پژوهش های صدا و سیما، 1391ش.
امام علیّ بن موسی الرضا علیه السلام منادی توحید و امامت، معینی، محمّدجواد و ترابی، احمد، آستان قدس رضوی، مشهد، 1381ش.
بحوث متفرقة هامّة، پیمانی سدهی، عبدالرسول، آیینه هستی، اصفهان، 1400ش.
بصائر الدرجات الكبري في فضائل آل محمد علیهم السلام، محمدبن الحسن صفار، المکتبه الحیدریه، قم، 1381ش.
پیشوایان هدایت زندگی نامه چهارده معصوم، جمعی از نویسندگان، مجمع جهانی اهل بیت، 1393ش.
تاریخ الامم والملوک، طبری، محمد، ایران، مکتبه ارومیه، بی تا.
تاریخ الطبری: تاریخ الأمم و الملوک، طبری، محمّد، [بی نا]، بیروت.
تاریخ برمکیان، سجادی، محمّدصادق، موقوفات دکتر محمود افشار، تهران، 1385ش.
تاریخ بیهق، بیهقی، علیّ بن زید، فروغی، تهران، 1361ش.
تاریخ حلب، ابن عظیمی، محمد، بی نا، بی تا.
تاریخ حلب، عظیمی، محمّد، [بی نا]، دمشق، 1984م.
تاریخ مذهبی قم، فقهی، علیّ اصغر، زایر، قم، 378ش.
تاریخ و آثار اسلامی مکه مکرمه و مدینه منوره، قائدان، اصغر، مشعر، تهران، 1386ش.
تجارب السلف در تواریخ خلفاء و فرزندان ایشان، هندوشاه بن سنجر، طهوری، تهران، 1357ش.
تحف العقول عن آل الرسول، ابن شعبه، حسن، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت.
تحفة الرضویة، فاضل بسطامی، نوروز علیّ بن محمّدباقر، چاپ سنگی، بی جا، کارخانه میرزا علیّ اکبر، 1288ق.
تحفة العالم، شوشتری، میر عبداللطیف خان، کتابخانه طهوری، تهران، 1363ش.
تحفة المجالس، ابن تاج الدین محمّد سلطان حسن، انتشارات کتابچی، چاپ چهارم، زمستان1373ش.
تحلیلی از زندگی امام رضا علیه السلام، رجائی، محمّدرضا، کیاراد، اصفهان، 1394ش.
تذکرة الخواص، ابن جوزی، یوسف بن قزاوغلی، المجمع العالمی لاهل البیت علیهم السلام، قم، 1426ق.
ترجمه اصول کافی، کلینی، محمّد، مترجم: مصطفوی، کتابفروشی علمیه اسلامیه، تهران، 1369ش.
ترجمه الأنوار البهیة، قمی، عباس، مترجم: محمدی اشتهاردی، محمّد، ناصر، قم، 1372ش.
ترجمه القطرة، مستنبط، احمد، مترجم: ظریف، حاذق، قم، 1384ش.
ترجمه کتاب الغیبة، طوسی، محمّد بن حسن، مترجم: عزیزی، مجتبی، مسجد جمکران، قم، 1387ش.
التنبیه و الإشراف، مصعودی، علیّ، دار الصاوی، قاهره، مصر.
الثقات، ابن حبّان، محمد، مؤسسة الکتب الثقافیة، بیروت، 1408ق.
جلاء العیون (تاریخ چهارده معصوم)، مجلسی، محمّدباقر، انتشارات سرور، قم، 1376ش.
حدیقة الشیعة، مقدس اردبیلی، احمد بن محمّد، انصاریان، قم، 1383ش.
الخرائج و الجرائح، راوندی، قطب الدین بن سعید بن هبة اللّه، مؤسسة الامام مهدی، 1368ش.
دار السلام، نوری، حسین بن محمّد تقی، دار البلاغة، بیروت، 1427ق.
داستانهای شگفت، دستغیب، عبدالحسین، دفتر نشر اسلامی.
الدعوات،قطب الدین راوندی، سعید، مدرسه الامام المهدی علیه السلام بقم المقدسه، مطبعه امیر، قم، 1407ق.
دلائل الامامة، طبری آملی، محمّد بن جریر، بنیاد بعثت، قم، 1413ق.
الذریعه، آقا بزرگ تهرانی، محمّدمحسن، دار الاضواء، بیروت.
رسالة فی تواریخ النبیّ و الآل:، شوشتری، محمّدتقی، جامعة المدرسین فی الحوزة العلمیة بقم، مؤسسة النشر الإسلامی، قم، 1423ق.
رفتار شناسی امام رضا علیه السلام و فرقههای درون شیعه، صفری فروشانی، نعمت اللّه، انتشارات آستان قدس رضوی، مشهد، 1391ش.
زندگانی حضرت رضا علیه السلام، سبزواری، سیدزین العابدین، بر گرفته از کتاب نامه آستان قدس، بی جا، بی نا، 13ش.
سراج الأنساب، کیاء گیلانی، احمد، کتابخانه آیت اللّه مرعشی، قم، 1409ق.
سیره پیشوایان، پیشوایی، مهدی، مؤسسه امام صادق، 1381ش.
شرح نهج البلاغه، ابن ابيالحديد معتزلي، موسسه دار الهجره، قم، 1407ق.
الصلة بین التصوف و التشیع، شیبی، کامل، دارالاندلس، بیروت، 1982ق.
صواعق المحرقه، هیثمی، احمد، قاهره، شرکة الطباعه الفنیه المتحده، چاپ دوم، 1385ق.
العدد القویة لدفع المخاوف الیومیة، حلی، رضی الدین علیّ، کتابخانه آیت اللّه مرعشی، قم، 1408ق.
عمدة الطالب فی انساب آل ابیطالب:، ابن عنبه، احمدعلیّ، کتابخانه آیة اللّه مرعشی، قم، 1384ش.
عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ابی جعفر محمّد بن علیّ بن حسین قمی، ابن بابویه، مترجم: علیّ اکبر غفاری و حمیدرضا مستفید، نشر صدوق، 1372ش.
الغارات، ثقفی، ابراهیم بن محمّد، انجمن آثار ملی، تهران.
الغدیر، امینی، عبدالحسین، بعثت، تهران، 1387ش.
فرائد السمطین،جوینی، ابراهیم، محمودی، بیروت، مؤسسه المحمودی، چاپ اول، 1400ق.
فرحة الغری فی تعیین قبر امیرالمؤمنین، ابن طاووس، عبدالکریم بن احمد، الشریف الرضی، قم.
الفوائد الرضویة، قمی، عبّاس، بوستان کتاب قم، قم، 1385ش.
الکافی، کلینی، محمّد بن یعقوب، دار التعاریف للمطبوعات، بیروت، 1411ق.
کشف الغمة فی معرفة الائمة، اربلی، علیّ بن عیسی، بنی هاشمی، تبریز، 1371ش.
لوامع صاحبقرانی، مجلسی، محمّدتقی، اسماعیلیان، 1414ق.
المجدی فی انساب الطالبین، عمری، علیّ، کتابخانه آیت اللّه مرعشی، قم، 1422ق.
المجروحین من المحدثین و الضعفاء و المتروکین، ابن حبّان، محمد، بیروت، دارالسوعی، 1402ق.
مجمع البحرین، طریحی، فخرالدین، مکتبه المرتضویه، تهران، 1362ش.
مدینة المعاجز، بحرانی، سیدهاشم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، قم، 1415ق.
مرآة الجنان و عبره الیقظان فی معرفة ما یعتبر من حوادث الزمان، یافعی، عبدالله، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ اول، 1417ق.
معارف و معاریف، حسینی دشتی، سیدمصطفی، مؤسسه فرهنگی آرایه، تهران، 1385ش.
المقاتل الطالبیین، ابو الفرج اصفهانی، علی، ترجمه: احمد صقر، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1419ق.
المقفی الکبیر، مقریزی، احمد، دار الغرب الإسلامی، بیروت، 1427ق.
من لایحضره الفقیه، ابن بابویه، محمّد بن علیّ، دار الکتب الاسلامیه، تهران، 1390ش.
المناقب، ابن شهرآشوب، محمّد بن علیّ، علامه، قم، ایران.
منتهی الآمال، قمی، عباس، انتشارات هجرت، قم، 1368ش.
ناسخ التواریخ، سپهر، عبّاسقلی، اسلامیه، تهران، 1388- 1398ق.
النقودالاسلامیه المسمی بشندور العقود فی ذکر الفقود، تقی الدین، قم، رضی، چاپ اول، 1407ق.
نگاهی بر زندگی چهارده معصوم ترجمه انوار البهیه، قمی، عباس، ناصر، ترجمه: محمدی اشتهاردی، محمّد، قم، 1372ش.
الوافی بالوفیات، صفدی، خلیل، محقق: ریتر، هلموت، دار النشر فرانز شتاینر، بیروت، 1401ق.
الوافی، فیض کاشانی، محسن، مکتبة الامام امیرالمؤمنین علیّ، اصفهان، 1406ق.
واقفیه و اندیشه واقفی گری پس از امام کاظم علیه السلام، ربانی، جعفر، مؤسسه فرهنگی تبیان، 1377ش.
وسیلة الخادم الی المخدوم، خُنجی، فضل الله، قم، انصاریان، چاپ اول، 1375ق.
وفیات الأعیان و أبناء، أبناء الزمان، ابن خلکان، احمد، الشریف الرضی، قم، 1364ش.