ghaemiyeh.com
سرشناسه : نمازی شاهرودی، علی، 1293 1363.
Namazi Shahrood, Ali
عنوان قراردادی : الهادی الی الحق و الی صراط مستقیم . فارسی
سفینة البحارالانوار و مدینةالحکم والآثار. فارسی عربی. برگزیده
عنوان و نام پديدآور : راهنمای حق : فلسفه در قرآن و حدیث و کلام بزرگان/ نوشته علی نمازیشاهرودی ؛ ترجمه حسن نمازی.
مشخصات نشر : تهران: آوای نور، 1398.
مشخصات ظاهری : 215ص.؛ 14/5×21 سم.
شابک : 260000ریال: 9786003095120
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : بخشی از کتاب حاضر ترجمه مبحث فلسفه کتاب " مستدرک سفینهالبحار" عباس قمی است که خود فهرست"بحارالانوار"مجلسی است.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : اهل سنت عقاید
Sunnites Doctrines
اهل سنت دفاعیهها
Sunnites Apologetic works
احادیث شیعه قرن 12ق.
Hadith (Shiites) Texts 18th century
شناسه افزوده : نمازی، حسن، 1325 ، مترجم
شناسه افزوده : قمی، عباس، 1254 1319 . سفینه بحارالانوار و مدینهالحکم والآثار. برگزیده
رده بندی کنگره : BP206/5
رده بندی دیویی : 297/414
شماره کتابشناسی ملی : 5718910
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
بسم الله الرحمن الرحیم
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى الْإِمَامِ التَّقِیِّ النَّقِیِ وَ حُجَّتِکَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى الصِّدِّیقِ الشَّهِیدِ صَلاَةً کَثِیرَةً تَامَّةً زَاکِیَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً کَأَفْضَلِ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ.
برحمتک یا ارحم راحمین
راهنمای حق
ترجمه الهادي إلی الحق ِّ و إلی صِراطٍ مُستقیم فلسفه در قرآن و حدیث و کلام بزرگان
ترجمه مبحث فلسفه کتاب مستدرک سفینة البحار
نوشته: علّامه فقید آیت الله حاج شیخ علی
نمازی شاهرودی (قدّسسرّه)
ترجمه: حسن نمازی
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
اَلْحَمْدُلِلّهِ کَما هُوَ أَهْلُهُ، وَ سَلامٌ عَلی عِبادِهِ الَّذِینَ اصْطَفی، وَ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی وَ خالَفَ النَّفْسَ وَ الْهَوی.
یا إخواني: هذِهِ تَذْکِرَهٌ فَمَنْ شاءَ ذَکَرَهُ، وَ ما یَتَذَکَّرُ إِلّا مَنْ یُنِیبُ.
وَ لا تَظْلِموُا أَنْفُسَکُمْ بِإعْراضِکُمْ عَمّا جائَکُم مِنَ الْحَقِّ، فَإنَّ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحمنِ نَقیِّض لَهُ شَیْطاناً فَهُوَلَهُ قَرینٌ.
فَلا تَتَّبِعوُا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ.
وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ قالُوا إِنّا وَجَدنا آبائَنا عَلی أُمَّةٍ وَ إِنّا عَلی آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ.
وَ تَدبَّرُوا وَ تَتَفَکَّرُوا في ذلِک، وَ اسْمَعُوا وَ اعْقَلُوا، إِنَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِندَاللهِ الْصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذینَ لا یَعقِلُونَ.
پیشگفتار...1119
مقدّمه مؤلّف...21
بخش اوّل
توحید و صفات باری تعالی از دیدگاه اهل سنّت...25
بخش دوم
صفات پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در نزد اهل سنّت ...41
بخش سوم
احوال سه خلیفه به روایت اهل سنّت:
حرمت آوازخوانی و پایکوبی و خرید و فروش و آموزش کنیزان و عملۀ طرب)...47
برخی از اخبار دوران خلافت ابیبکر...52
اخباری از اقدامات ناخوشایند خلیفه دوم عمر...57
اخباری از اقدامات ناپسند خلیفه سوم عثمان...59
ویژگیهای امام، به روایت اهل سنّت...62
بخش چهارم
سیمای خلفای راشدین در نزد اهل سنّت:
2.خودرأیی خلفا در مخالفت با احکام الهی...83
بخش پنجم
فضائل جعلی خلفا:
1.احتجاج امام جواد 7 با یحیی بناکثم...111
احتجاج مأمون با یحیی بناکثم و دیگران...117
سخن جاعلان دیگر...131
بخش ششم
1.اُولوالأمر چه کسانیاند؟...139
2.«فرقۀ ناجیه» یعنی کدام گروه از مسلمین؟...148
فلسفه در قرآن و حدیث و کلام بزرگان
پیشگفتار...157
«فسلف»: نکوهش فلسفه...159
سخنان بزرگان...160
سخنان علّامه مجلسی در بحار...177
سخنان دیگر دانشمندان...186
آثار حضرت علاّمه نمازی قدّسسرّه در یک نگاه...201
قالَ النَّبیُّ صلّی الله علیه و آله: «أَلمْؤمِنُ إِذا ماتَ وَ تَرَکَ وَرَقَةً واحِدَةً عَلَیها عِلمٌ تَکُونُ تِلکَ الوَرَقَةِ یَوْمَ القِیامَةِ سِتْراً فیما بَینَهُ وَ بَینَ النّار ...»(1)
علّامه بزرگوار آیة الله حاج شیخ علی نمازی شاهرودی (قدّس سرّه)
ولادت: 1296 ه.ش
محل ولادت: شاهرود
وفات: 1364 ه.ش
محل دفن: صحن مطهر ثامن الأئمه(علیهم السلام)
محلّ تحصیل: شاهرود – مشهد – نجف
تألیفات: مستدرک سفینة البحار 10 جلد، مستدرکات علم رجال الحدیث 8 جلد و ...
مرحوم علّامه نمازی با علاقه بسیاری تحصیلات علوم دینی را نزد والد ماجدشان – که آیات عظام وی را سلمان زمانش مینامیدند و دیگر اساتید در شاهرود فرا گرفت و راهی دیار مشهد شد.
مرحوم والد 15 سال از محضر آیة الله العظمی میرزا مهدی غروی اصفهانی استفادهها بردند و به درجه اجتهاد رسید، به
1) . بحار: ج 2/ 144
گونهای که فقه استدلالی خود را در سنّّ 22 سالگی شروع به نوشتن نمود. زمان تحصیل و تدریس، تا پاسی از شب به مطالعه و نوشتن میپرداخت و پیش از اذان صبح، مشغول عبادت و راز و نیاز میشد.
مرحوم والد حاضر نبود لحظهای از عمر شریفش را هدر دهد.
وی در طول عمر معنای تعطیلی را نفهمیده بود. نظم، فروتنی، بیتوجّهی به ظواهر دنیا، خضوع و خشوع در عبادت و توسّل و إِلتجای همیشگی به درگاه اهل بیت علیهم السّلام از ویژگیهای برجسته ایشان بود.
مرحوم آیة الله العظمی مرعشی نجفی میفرمودند: علّامه نمازی، مجلسی زمان ما است.
مرحوم والد یکی از ارکان عمدۀ مکتب تفکیک به شمار میآید.
وی جامع علوم منقول و معقول بود: هم از ریاضیات (حساب، هندسه و جبر) سررشته داشت، هم در ستارهشناسی (نجوم) وارد بود، هم در طبّ (طبابت گیاهی) و گیاهشناسی صاحب نظر بود، هم در علوم غریبه تبحّر فراوانی داشت.
مرحوم والد در ابتدای بلوغ موفّق به حفظ تمام قرآن گردیدند.
کتابی که در پیش روی شما خواننده عزیز است ترجمۀ کتاب «الهادي الی الحقّ و الی صراط مستقیم» مرحوم علّامه
نمازی است که در سال 1399 ه.ق در چاپخانه امیر قم چاپ شده است.
گرچه مترجم خود طرفدار حفظ وحدت جهان اسلام و لزوم اجتناب از اموری است که احیاناً موجب ایجاد اختلاف و یا حدّ اقل تشدید آن میگردد، از آنجا که مظلومیّت راد مرد جهان اسلام حضرت امیر مؤمنان علیّ علیه السّلام و اولاد ایشان بسیار ناراحت کننده است به ترجمه آن اقدام نمودیم.
روش ما در ترجمه این بود که خلاصه مطلب را گرفته به رشته تحریر درآوردیم و بعضی از مطالب را که به نظر ما در ترجمه، اضافه بود حذف نمودیم.
امید است این کتاب وسیلهای برای تجدید همبستگی و برادریِ اسلامی گردد.
از خدای بزرگ مسئلت داریم ما را در این راه مدد بخشد و نیّت ما را خالص گرداند؛ إنّه سمیع مجیب و هو علی کلّ شيءٍ قدیر.
تهران – حسن نمازی
13/03/89 ه.ش
20/ج2/1431 ه.ق
هر انسانی براساس استعدادهای درونی خویش در یک چهره و یا چند صورت محدود جلوه میکند: فقیه نامی، فیلسوف بینظیر، مخترع بیبدیل، شجاع شکستناپذیر در میدانهای نبرد، مجاهد پیروز در مبارزه با نفس، بلیغ در جذب مخاطبان، فصیح در فنون بیان و ...
ولی در میان انسان ها آنانی که در همه میدانها اسوه و الگوی علی الاطلاق شدند، بهطوری که هرکس با هر گرایش فطری بتواند ایشان را معلّم و مراد خویش قرار دهد، اندک و انگشت شمارند.
خالق هستی و همه پیامبران الهی، بشریّت را به پیروی از چنین الگوهایی دعوت میکنند تا به سعادت ابدی برسند.
دومین اسوۀ جهان هستی از زبان پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله)
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): إنَّ الله تبارک و تعالی جَعَلَ لِأَخِي عَلِيِّ بن أَبي طالِب فَضائِلَ لا یُحْصِي عَدَدُها غَیرَهُ؛
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: همانا خداوند برای برادرم علیّ بن ابی طالب علیهالسلام فضائل و برتریهایی قرار داد که شمارشِ آن از توان غیر آفریدگار توانا خارج است.
در میان 12000 صحابه و یاران پیامبر خدا که در کتاب های رجالی و تراجم ثبت و ضبط گردیده یا معرّفی شده اند، تنها امیر مؤمنان علیّبن ابیطالب علیه السلام است که آیینۀ تمام نمای صفات جمال و جلال حق شده و همۀ کمالات الهی در سیرت و صورت او متجلّی و متبلور گشته است.
خشم و رحمت، زهد و قدرت، شجاعت و خوف، فقر و بخشندگی، عبودیّت و جسارت، تموّل و عدم وابستگی، بخشش فراوان و رسیدگی دقیق به انحرافات مالی و ... در او نمایان است.
گویا مجمع همۀ صفات متضادّی است که هرکدام در جای خود جلوه ای از صفات رحمانی است و هر سالک موحّدی چون می خواهد مُراد و کعبۀ دل خویش را پیدا کند و جلوه ای از حقیقت محمّدیه را ببیند، غیر از او مولا و اسوه ای را نمی تواند نشانه بگیرد تا آرامش پیدا کند و مظهر أَلا بِذِکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلوبِ(1)گردد.
صفی الدّین حلّی (ره) نسبت به جامعیّت امام علی علیه السلام چنین سروده اسست:
1) . رعد: 28.
جُمِعَتْ فی صِفاتِکَ الأضدادُ * فَلِهذا عَزَّتْ لَکَ الأنْدادُ
زاهِدٌ حاکِمٌ حَلیمٌ شُجاعٌ * ناسِکٌ فاتِکٌ فَقیرٌ جوادٌ
شِیَمٌ ما جَمَعْنَ فی بَشَرٍ * قطُّ و لا حازَ مِثلَهُنَّ الْعِبادُ
تمام صفات برجستۀ متضادّ در وجود گرانمایۀ علی علیه السلام جلوه گر شد؛ از این رو، پیدا کردن فردی همانندش بسیار سخت و دشوار گردید.
زاهدی (بی اعتنایِ به دنیا) حاکم، بردباری نترس و شجاع، عابدی مجاهد و نابودکنندۀ کفّار، فقیری بخشنده و جواد بود.
صفات برجستۀ او هرگز در کسی جمع نشد و بنده ای از بندگان خدا حائز آن ها نگردید.(1)
شاید از همین جهت بود که عبید حقیقی خدا فرمود: «اَلنَّظَرُ إِلی عَلِیِّ بن أَبي طالب علیه السلام عِبادَةٌ وَ ذِکرُهُ عِبادَةٌ وَلا یُقْبَلُ إِیمانُ عَبْدٍ إِلّا بِوِلایَتِهِ وَ الْبَراءَةَ مِنْ أَعدائِهِ»؛
نگاه به چهرۀ پرفروغ علّی بن ابی طالب بندگی خداست؛ ذکر و یاد او عبادت و خشوع در برابر خداست؛ و ایمان بنده ای پذیرفته نخواهد شد مگر با ولایت علّی و بی زاری جستن از دشمنان او.(2)
علی علیه السلام در اوج تموّل، فقیر و در کمال عزّت و قدرت، متواضع و فروتن بود. او در نهایت بهره مندی از فصاحت و بلاغت، در برابر پیامبر (صلی الله علیه و آله) سخنی نگفت و بعد هم لب به حشو و استهزای کس نگشود.
شیرین بیانی که در عرصه های مختلف نامه نگاری، خطابه، پند و اندرز، تبیین حکمت و سخنان پرنغز و ژرف، «امیر بیان» گردید و نهج البلاغه اش «أخ القرآن» نامیده شد و برای همیشه در کنار قرآن قرار گرفت.
بلیغ ترین و فصیح ترین انسان
تبلوّر و جلوۀ بی بدیل علیّ بن ابی طالب علیه السلامدر میدان فصاحت و بلاغت از جمله امور روشن و انکارناپذیری است که دوست و دشمن بر آن اعتراف کرده و هزاران مطلب و سخن بلند و کوتاه از وی نقل کرده اند، تا به آنجاکه گفته اند:
کلامُ عَليٍّ عَليُّ الکلام وَ ما قالَهُ المُرتضی مُرتضی
سخن و فرمایش علی ]بن ابی طالب[ بلند مرتبه ترین سخن است * و هر آنچه را او انشا و ایجاد کرد و به زبان آورد مورد پسند و ستایش همه قرار گرفت.
علّامه عبدالواحد بن محمّد تمیمی آمدی، متوفّای قرن ششم بیش از یازده هزار حدیث کوتاه نقل می کند و تألیف خود را «غُررالحکم و دُررالکلم» می نامد. بر این کتاب، ترجمه ها و شرح های فراوانی نوشته شده است که بهترین آن ها شرح جمال الّدین صالحی خوانساری است که به زبان فارسی نگاشته شده و در دو جلد به چاپ رسیده است.
مرحوم علّامه شیخ عزیزالله عطاردی محقّق سخت کوش معاصر مجموعۀ «مسند عليّ بن ابي طالب علیه السلام» را در 26 جلد به رشتۀ تحریر در آورده و بیش از 20 هزار حدیث و روایت نقل می کند که هرکدام بابی از ابواب رحمت الهی است.
به راستی «أَنا مَدینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيُّ بَابُهَا»(1)مظاهر شگفت انگیزی دارد که هرکدام بشریّت را به نوعی به دریای نور و هدایت متّصل می نماید.
تهران – حسن نمازی
17/12/1397 ه ش
اوّل رجب 1440 ه ق
1) . وسائل الشیعه: ج 27، ص 34.
اَلْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالمَیِنَ کَما هُوَ أَهْلُهُ، وَ لا إِلهَ غَیْرُهُ وَ صلّی اللهُ عَلی أَشْرَفِ خَلْقِهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیّبیِنَ الطّاهِرِینَ الْمَعْصوُمِینَ، وَاللَّعْنَةُ عَلی أَعْدائِهِمْ أَجْمَعِیْنَ مِنَ الْآنِ إِلی قِیام یَوْمِ الدّیِنَ.
خداوند بزرگ را که پروردگار جهانیان است سپاس گفته و بر محمّد صلّی الله علیه و آله و خاندانش درود فراوان میفرستیم. نیز، بر یاران او که هم از خودش، هم از نوری که همراه وی فرو فرستاده شده بود پیروی کردند(1)، آنان همان رستگاراناند.
برادران و خواهران گرامی! بیایید برای نیل به رستگاری واقعی از این روایت نبوی، که همۀ مسلمانان در مورد درستی آن اتّفاق نظر دارند و در صحاح اهل سنّت و سایر آن نیز آمده، پیروی کنیم که فرمود:
من دو یادگار گرانسنگ در میان شما به جا میگذارم: کتاب خدا و عترتم؛ تا هنگامی که شما به هر دوِ آنها چنگ بزنید، هزگز گمراه نخواهید شد.
1) . اقتباس از آیۀ 157 سورۀ اعراف (7)
آن دو هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد تا زمانی که بر سر حوض (کوثر) نزد من آیند.
این سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با فرموده ای دیگر از خود ایشان کامل میشود که در آن آمده است:
من دو امر در میان شما واگذاشتم که تا به هر دوِ آنها تمسّک بجویید، به هیچ وجه گمراه نخواهید شد: کتاب خدا و سنّت رسول خدا ... (1)
در اینجا دو نکته به ذهن آدمی خطور میکند (راه مییابد):
نخست اینکه عمل کردن به روایت اوّل به معنای اطاعت از سفارشی است که در روایت دوم صورت گرفته؛ زیرا حدیث ثقلین خود یکی از مصادیق سنّت نبویّ است.
نکتۀ دیگر اینکه اگر ما فقط به اخبار و آثار به جا مانده از پیامبر (صلی الله علیه و آله) عمل کنیم و به بیانات عترت ایشان توجّه نداشته باشیم، به موارد فراوانی برمیخوریم که در زمان حیات آن حضرت پیش نیامده تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دربارۀ آن ابراز نظر فرماید؛
1) . کتاب التاج: ج 1، ص 47، باب «الاعتصام بالکتاب و السنّة»؛ این روایت را ابو هریره از مالک بن اَنس نقل کرده است.
بنابراین، ناچاریم که این دو روایت را با هم جمع کنیم(1)
برای مثال، در خصوص تعیین یک محدودۀ زمانی برای شب قدر، وقتی در آیهای آمده: (ماه رمضان ماهی است که قرآن در آن نازل شده) بقره / 185، و در آیهای دیگر میخوانیم: (ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم) قدر / 1، از کنار هم گذاشتن این دو آیه، مسلمانان نتیجه میگیرند که شب قدر در ماه رمضان است.
همچنین، وقتی در آیهای میخوانیم: (دوران بارداری و شیردهی تا هنگامی که کودک را از شیر بگیرند 30 ماه است) احقاف / 15؛ و در آیۀ دیگر آمده است: (مادران فرزندان خود را دو سال تمام شیر میدهند)، بقره /233، میتوان نتیجه گرفت که کوتاهترین مدت بارداری (فاصلۀ زمانی میان لقاح و زایمان) 6 ماه تمام است.
.اینجاست که از برآیند حدیث اوّل (حدیث ثقلین) با روایت دوم درمییابیم:
آنچه از سنّت نبوی نقل میشود فقط در صورتی بایستۀ پیروی است که با فرمودههای عترت پیامبر (صلی الله علیه وآله) موافق باشد؛ در غیر این صورت، باید آن را به حال خود رها کرد و تعیین تکلیفش را به گویندهاش واگذاشت.
عمل کردن به این قاعدۀ کلّی بر هر مسلمانی لازم (واجب) است و صحت و سلامت اصول و فروع اعتقاداتش در دایرۀ آن قرار میگیرد.
بر عکس، بیاعتنایی به این قاعدۀکلّی، مفاسدی در پی دارد که ما در کتاب حاضر برآنیم به نمونههای اعتقادی آن
1) . این نحوۀ استفاده از نصوص نه فقط در مواجه با روایات گوناگون بلکه در مورد آیات قرآنی هم سابقه دارد.
از منابع اهل سنّت و جماعت اشاره کنیم؛ به آن امید که بر استواریِ باور پیروان اهل البیت علیهم السّلام نسبت به اعتقادات اصیلی که در دست دارند افزوده شود.
روایات مورد استناد در این اثر غالباً از کتاب «التّاج الجامع للأُصول في أحادیث الرَّسول» تألیف شیخ منصور علی ناصِف برگزیده شده است.
وی در کتاب خود روایات منابعی چون «صحیح بخاری، صحیح مسلم، سنن ابی داود، جامع ترمذی» و برخی دیگر از آثار مورد اعتماد اهل سنّت را گردآوری کرده و آن را با پاورقیها و توضیحات و بیانات هفت تن از استادان دانشگاه الأزهر مصر به انتشار رسانده است.
با نگاهی به روایات صحاح ستّه، میتوان دریافت که اهل سنّت به تجسّم پروردگار یکتا قایلاند و میپندارند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن ذات مقدّس را در همین دنیا به هنگام معراج با دو چشم خود رؤیت فرموده و در آخرت نیز همۀ اهل ایمان، حق تعالی را به دیدۀ سر خواهند دید.
برخی از گزاشهای ایشان دربارۀ موضوع بحث از این قرار است:
خدای متعال با چهره ای بسیار زیبا به نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) آمده و دست خود را بر سینۀ آن حضرت گذاشته است؛
خدای متعال دست راستش را پر کرده با آن به بندگانش روزی میدهد و با دست چپ خود ترازوی اعمال را گرفته است؛
خدای متعال هر شب به آسمان دنیا پایین میآید؛
خدای متعال را در آخرت به سهولت میتوان دید، چنان که در این دنیا همگان ماه را در آسمان با چشم خود میبینند؛
خدای متعال روز قیامت پای خود را تا زانو برهنه میکند و بر کرانههای دوزخ میگذارد تا از برافروختگی بیش از حدّ آن جلوگیری کند(1)
کتاب التّاج: ج 1، ص 137 (به سند حسن ازترمذی) + کتاب التّفسیر، سورۀ ص، ص 221 (به سند صحیح از همو + کتاب الصَّلوة، فصل «فضل الجماعة» + ]تفسیر[ سورۀ ق، ص 241 (از بخاری در کتاب التّوحید، مسلم، ترمذی) + ]تفسیر[ سورۀ ق، ص 242 + ج 5، ص 433 (از شیخین و ترمذی) + ]تفسیر[ سورۀ قلم، آیۀ 42 (از بخاری در کتاب التّوحید) + ]تفسیر[ سورۀ محمّد صلّی الله علیه وآله و سلم ص 234 (از بخاری و مسلم) + ]تفسیر[ سورۀ مائده، ص 104 (از ترمذی و بخاری) + ]تفسیر[ سورۀ زمر، ص 223 + ]تفسیر[ سورۀ حدید، ص 253 (از ترمذی) + ]تفسیر[ سورۀ هود (از همو و دیگران)/
همچنین اخبار امکان رؤیت حقّ تعالی را میتوانید در نشانیهای زیر ببینید:
کتاب التّاج: ج 1،ص 138 (کتاب الصّلوة + ج 4، ص 242 + ج 5، ص 422، کتاب القیامة، فصل «کشف الحجاب» + ج 5، ص 393و 371، فصل «الشّفاعة» + ج 5، ص 397 «سعة الکرم الإلهي» و باب «أسواق الجنة» + ج 5، ص 422 + ]تفسیر[ سورۀ نجم (روایت مربوط به 2 نوبتی که پیامبر صلَّی الله علیه و آله و سلم پروردگارش را دیده است)/ صحیح بخاری:ص 145، باب «فضیلت نماز عصر و نماز فجر» و « باب فضیلت سجود» + ج 8، باب «الصّراط» + ج 9، ص 156 و 158 (کتاب التّوحید)، باب «و کان عرشه علی الماء»/ صحیح مسلم: کتاب الإیمان / صحیح بخاری: کتاب التَّفسیر، سورۀ نساء، آیه 40/ صحیح ابن ماجه: باب «ذکر الشّفاعة» صحیح ترمذی: ج 2، ص 89، 91، 215/ صحیح ابن ماجه: ص 16، مکرراً. اما اخبار نزول حضرت حق به آسمان دنیا را در این منابع بنگرید:صحیح بخاری: باب «التّهجّد باللیل» + کتاب الدّعوات، باب «الدّعاء نصف اللّیل» کتاب التّوحید و مواضع دیگر/ صحیح مسلم: کتاب صلوة المسافرین، باب «التَّرغیب فيالدّعاء»/ صحیح ترمذی: ج 1، ص 90 + ج 2، ص 263/ صحیح ابوداوود: ج 8، باب «أيّ اللّیل أفضل» + ج 3، باب فی الرّؤیة/
صحیح ترمذی: ج 1، ص 143، باب «نزوله تعالی لیلة النّصف من شعبان»/
مسند احمد بن حنبل: ج 1، ص 130 و 446.
.1) . برای رؤیت اصل عربی این روایات، مراجعه کنید به:
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم پروردگارش را به چهرۀ نوجوانی که بالاپوشی سرخ رنگ به تن داشته، دیده است .... ! (1)
پیداست که این روایات نه با عقل سلیم سازگار است، نه با سیاق روایات و اخبار صحیح و معتبری که از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به ما رسیده است.
اما دلیل عقلی بطلان این روایات آن است که جسمانیت یک پدیده به معنای محدودیت و تناهی مکانی و زمانی آن است.
جسم دارای ابعاد سه گانۀ طول (درازا)، عرض (پهنا)، و ارتفاع (یا ژرفا) است و اگر در مکان معیّنی واقع شود، هم زمان، نمیتوان آن را در مکان دیگری حاضر یافت. به لحاظ زمانی هم باید توجّه داشت که هر جسمی آغاز و پایانی (فرجامی)
1) . تاریخ بغدادی: ج 11، ص 214
دارد؛ در لحظهای مشخّص پدید میآید و پس از سپری شدن مدت زمانی کوتاه یا طولانی، از میان میرود یا به صورت دیگری تغییر مییابد.
نسبت دادن امثال این صفات (محدودیت و تناهی و تبدیل و تغییر) به خداوند متعال مشابهت میان آن ذات مقدّس با سایر پدیدهها را میرساند و این – اگر به معنای شرک آشکار نباشد – به روشنی با این فرمودۀ خدای متعال در قرآن در تضادّ است:
لَیسَ کَمِثلِهِ شَيءٌ(1) به لحاظ نقلی هم، اخبار تجسّم در تضادّ و تناقض با روایات بسیار معتبری است که از جمله ی آنها میتوان به خطبههای امیر مؤمنان علیّ بن ابیطالب علیه السّلام در «نهجالبلاغه» اشاره کرد؛ خطبههای بلیغی که آن حضرت در مورد توحید حقّ تعالی و صفات ربوبی انشا فرموده و گذشته از دانشمندان نامیِ شیعه، بزرگان اهل سنّت مانند
1) . شوری (42): 11
شیخ محمّد عبده و ابن ابی الحدید معتزلی در شرح و تأیید آن قلم زدهاند.
آنچه گفتیم دربارۀ اخبار رؤیت نیز صادق است.
فقط پدیدههایی را میتوان رؤیت کرد که در موقعیّت مکانیِ معیّنی قرار گرفته و دارای خواصّ مادّی محسوسی باشند؛ زیرا برای رؤیت یک شیء باید، میان آن و بیننده، فاصلهای وجود داشته باشد که نور بتواند از آن فاصله و فضای بینابینی بگذرد و بازتابش آن به چشم ناظر برسد.
به عبارت دیگر، مرئی بودن اشیا از محدودیت مکانیِ آنها حکایت دارد.
اصولاً، هر چه در دایرۀ درک آدمی قرار میگیرد چیستی و چگونگی تعریفپذیری دارد که متعلّق به آفریدههای خداوند است و ذات مقدّس آفریدگار جهانیان خود از آن پیراسته است.
گذشته از این، اخبار رؤیت را نصّ صریح آیات قرآنی نفی میکند؛ آنجا که خدای تعالی دربارۀ ذات مقدّس خود میفرماید:
لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ(1)
1) . اَنعام (6): 103 گفتنی است که واژۀ (الأبصار» اسم عامَ است و شامل دیدۀ سرّ و دیدۀ دل میشود (ر ک اَنعام: 104)؛ یعنی وقتی که پندار آدمی و انگارههای دقیق ذهنی او نمیتواند آن ذات مقدّس و لایتناهی را ببیند چگونه ممکن است با چشم سر دیده شود؟!
دیدگان او را در نمییابند و او دیدگان را درمییابد.
همچنین در پاسخ درخواست حضرت موسی علیه السّلام برای رؤیت آن ذات لایتناهی، در قرآن کریم چنین میخوانیم:
وَلَمّا جَاءَ مُوسَى لِمِيقَاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَنْ تَرَانِي(1) چون موسی به میقات ما درآمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض کرد: پروردگارا، خود را به من بنمایان تا تو را ببینم. فرمود: هرگز مرا نخواهی دید.
استفاده از واژۀ «لن / هرگز» در این آیه به مخاطبان میفهماند که رؤیت خداوند (البته با چشم سر) به هیچ وجه برای هیچ کس حتّی پیامبران اُولوالعزم الهی ممکن نیست و در این واقعیت، با گذشت زمان، هیچ تغییری حاصل نخواهد شد؛ زیرا «لَنْ» دلالت بر نفی ابدی می کند.
1) . اعراف (7):143
همین مطلب در آیهای دیگر به این تعبیر بیان گردیده است:
وَما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ الَّلهُ إِلَّا وَحْيًا أَوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ أوْ یُرْسِلَ رَسوُلاً(1) خداوند با هیچ بشری جز از طریق وحی یا از پس پرده یا فرستادهای که میفرستد سخن نمیگوید.
پذیرش آنچه به صراحت در ظاهر این آیات آمده است، افزون بر دلایل عقلیِ ذکر شده، با روایات اهل سنّت نیز مورد تأکید قرار میگیرد.
برای نمونه، به روایتی از عایشه در اینباره توجّه کنید:
به نقل مسروق، عایشه یک بار گفت:
سه مطلب است که هرکس از هر کدامِ آنها سخن گوید، دروغ بسیار بزرگی به خداوند بسته است: ... اینکه کسی گمان کند محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم پروردگارش را دیده؛ حال آنکه خداوند میفرماید:
1) . شوری (42): 51
لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ، وَما كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلَّا وَحْيًا أَوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا مسروق میگوید: من که به بالِشی تکیه داده بودم خود را جمع و جور کرده نشستم و گفتم: یا اُمّالمؤمنین، صبر کن! مگر خداوند نمیفرماید:
وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى(1): و یک بار دیگر او را رسول (صلی الله علیه وآله) مشاهده کرد، وَلَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِينِ(2): و او را در افق آشکار دید. خلاصۀ مطلب آنکه عایشه به من گفت دربارۀ این دو آیه از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم سؤال کرده و آن حضرت پاسخ داده است:
صحبت از جبرئیل است؛ من به جز همان دو دفعه، وی را آن طور که خداوند آفریده ندیدم(3).
باری، روایات نفی رؤیت در کتابهای معتبر اهل سنّت مانند صحیح بخاری (در تفسیر سورۀ نجم) و مواضع دیگر نشانۀ این مطلب است که تناقضی آشکار در اخبار این مسئله وجود دارد؛ تناقضی که اگر اهل سنّت به بیان صریح قرآن در مورد نفی رؤیت ذات باری تعالی ارج مینهادند و به فرمودههای روشنگر امیرمؤمنان علیه السّلام خلیفۀ بر حقّ رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم توجّه میکردند، به آسانی برطرف میگردید.
مگر نه اینکه ایشان آن حضرت را خلیفۀ چهارم رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم و یکی از برترین و داناترین و پرهیزکارترین صحابه میشناسند؟
پس چرا به فرمودههای معتبر حضرتش وقعی و اعتباری نمینهند و به گرفتاری در چنبرۀ این تناقض آشکار تن میدهند؟
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اللهَ حَقَّ تُقَاتِهِ(1)وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ قَالُوا سَمِعْنَا وَهُمْ لا يَسْمَعُونَ* إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ(2)
امیر مؤمنان علیّ بن ابی طالب علیه السّلام در پاسخ شبهات آن کافری که ادعای وجود تناقض در میان آیات قرآن کریم را مطرح کرده بود، توضیحاتی بیان کردهاند که در بحث ما نیز به کار میآید.
یکی از آیاتی که در مباحثۀ ایشان مطرح شده – و اهل سنّت مفهوم نادرستی از آن را در روایات خود بازتاب دادهاند – این آیه است:
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌإِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ(1) آن روز (رستاخیز)، برخی چهرههایی خرّم و شادمان دارند و به پروردگارشان مینگرند.
آن حضرت واژۀ «ناظرة» را در این آیه به معنای «منتظرة» گرفتهاند؛ یعنی اینکه گروه مؤمنان یا بهشتیان با شادمانی منتظر و چشم به راه پاداش پروردگارشاناند، نه اینکه با چشم سر به خداوند متعال بنگرند.
امیر مؤمنان علیه السّلام مفهوم واژۀ مزبور را از آیۀ دیگری گرفتهاند که در داستان سلیمان نبیّ علیه السّلام آمده، آنجا که بلقیس میگوید:
وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ(2)
و قطعا من ارمغانی برای ایشان (سلیمان علیه السّلام و ملازمانش) میفرستم و منتظر میمانم که فرستادگان با پاسخ ایشان برگردند.
امام علیّبن موسیالرّضا علیه السّلام نیز همین مفهوم را برای واژۀ «ناظرة» مورد تأکید قرار دادهاند.
در توضیح دیگری که میتوان برای آیۀ مورد بحث ارائه کرد، واژۀ «ناظرۃ» به همان معنای «بیننده» فرض میشود و به جای آن، این بار معنایِ گوناگون لفظ «ربّ» مورد توجّه قرار میگیرد.
لفظ «ربّ» در واژه نامههای عربی دستکم دارای شش معنای متمایز است؛ از جمله: سرور، فرمانروا، پادشاه ... .
در قرآن مجید، در داستان حضرت یوسف علیهالسّلام آمده است:
وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ ....(1) (حضرت یوسف علیهالسّلام) به آن که میپنداشت از میان آن دو تن نجات مییابد فرمود:مرا نزد سرورت یاد کن. پس شیطان او را
1) . یوسف (12): 42 در آیۀ 50 از همین سوره نیز لفظ «ربّ» به معنای «سرور» به کار رفته است.
به فراموشی کشاند تا از ]یوسف علیهالسّلام در نزد[ سرورش یاد کند.
بنابراین، بعید نیست که در آیۀ مورد بحث (آیۀ 23 سورۀ قیامت) منظور از لفظ «ربِهّا» خداوند متعال نباشد و مثلاً، مراد از این آیه مؤمنانی باشند که در عرصۀ محشر یا بهشت به فیض زیارت سرور خود یعنی رسول اکرم صلّیالله علیه و آله و سلّم میرسند. این معنا از روایت دیگری که از امام رضا علیهالسّلام صادر گشته استفاده میشود.
به هر صورت، وقتی میتوان آیۀ مذکور را به دو معنای دیگر تفسیر کرد، وجه استدلالیِ آن برای امکان رؤیت خداوند متعال با چشم سر به شدّت تضعیف میشود.
در خاتمۀ این بخش، به ذکر چکیدۀ روایتی دیگر میپردازیم تا خوانندگان گرامی دریابند آیات روشنگر قرآن کریم پشتوانۀ استدلالیِ شیعه برای نفی رؤیت خداوند متعال با چشم سر است.
ابوقرّۀ محدّث به امام رضا علیهالسّلام عرض کرد: ما روایت داریم که خداوند متعال هم کلامی با ذات مقدّس خود را بهرۀ موسی علیهالسّلام قرار داد و دیدار خود را نصیب محمد صلّیالله و علیه و آله و سلّم فرمود. امام علیهالسّلام پرسید:
پس چه کسی بود که این آیات را به جنّ و انس ابلاغ فرمود:
لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ(1)وَلَا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْمًا(2)،لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ(3)؟ مگر محمّد نبود؟
ابوقرّه عرض کرد: آری. حضرت فرمود:
چطور میشود که مردی بیاید و به مردم بگوید که از جانب خدا آمده و به فرمان خود او آنان را به سویش دعوت میکند و این آیات را نیز بیاورد؛
آنگاه، بگوید که او صورتی دارد و من او را به چشم خود دیدهام و همه چیز را دربارۀ او میدانم؟!
آیا شرم نمیکنند که به آن حضرت تهمت میزنند از جانب خدا چیزی آورده و از جانب خودش چیز دیگری که با آن مخالف است؟
ابوقرّه گفت که خداوند خود میفرماید:
لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى(1). امام رضا علیهالسّلام فرمود: آنچه پس از این آیه آمده نشان میدهد که آن حضرت چه چیز را دیده، آنجا که خداوند میفرماید:
مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى(2)/ دلش آنچه را دید دروغ ندید.
سپس دربارۀ آنچه دیده بود خبر داد و فرمود:
لَقَدْ رَأَى مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَى(3) برخی از نشانههای بزرگتر پروردگارش را دید.
نشانههای خداوند چیزی است و خود خدا چیز دیگر. آن ذات مقدّس میفرماید:
وَلا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْمًا(4)
(مخلوقات) بر خدا احاطۀ علمی ندارند.
آخر اگر دیدگان او را ببینند، معنایش این است که میتوان همه چیز را دربارۀ او دانست و شناختِ وی ]به طور کامل[ صورت پذیرفته است.
ابوقرّه گفت:
پس شما روایات را تکذیب میکنید؟ آن حضرت فرمود:
وقتی که روایات برخلاف قرآن باشد، آن را تکذیب میکنم.
آنچه در این بخش از اهل سنّت نقل میکنیم به طور مشروح در کتابهای معتبر و صحاح ایشان آمده و ما در اینجا فقط به نقل خلاصه یا گزیدۀ مطالب تعدادی از آن روایات که در کتاب «التّاج» گردآوری شده، بسنده میکنیم.
به نقل ابوهریره، پیامبر صلّیالله علیه و آله و سلّم فرمود:
من نمیدانم که تُبَّع ملعون است یا نه؛ عُزیر پیامبر است یا نه؛
ذوالقرنین پیامبر بود یا نه؛ جاری کردن حدّ، گناهِ شخص خطاکار را پاک میکند یا نه!(1)
1) . کتاب التّاج: ج 3، ص 302 (کتاب النبوّة). ابو داود و حاکم و ابن عساکر نیز این خبر را نقل کردهاند.
نقل است که پیامبر صلّیالله علیه و آله و سلّم در بستر احتضارش به اطرافیان خود فرمود:
کاغذی بیاورید که برایتان نوشتهای بنویسم تا پس از من گمراه نشوید.
خلیفۀ دوم گفت: این مرد دارد هذیان میگوید! ]معاذالله[ پس پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم حاضران را از کنار بالین خویش بیرون راند(1).
باز به نقل ابوهریره، آن حضرت فرمود:
ابراهیم خلیل مگر در سه مورد دروغ نگفت ...!(2)
گویا جاعلِ این روایت با مفهوم واژۀ «توریه(3)»اصلاً آشنا نبوده و همین موجب شده که به آن حضرت نسبت دروغگویی بدهد.
1) . صحیح بخاری: ج 1، ص 39 (کتاب العلم، باب کتابة العلم) + ج 4، ص 85 و 120 (کتاب الجهاد)
2) . صحیح بخاری: کتاب النّکاح، باب «اتخاذ السّراری» + ج 4، ص 171 (کتاب بدء الخلق)
3) . توریه: پوشاندن و پنهان کردن حقیقت؛ امری را بر خلاف حقیقت نشان دادن؛ و خلاصه آن است که متکلّم خلاف ظاهر کلام خود را اراده کند.
به نقل ابوهریره و ابوسعید، آوردهاند که پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود:
سوگند به آن که موسی را بر تمامی آحاد بشر و بر محمّد برگزید، ]خداوند[ مرا نه بر موسی و نه بر دیگر انبیا رجحان نبخشیده است ....! (1)
در روایتی دیگر، آوردهاند:
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم هنگامی که داشت دربارۀ معراج خود سخن میگفت، نام پیامبری را که در آسمان پنجم دیده بود به یاد نمیآورد(2).
اهل سنّت در چندین گزارش جداگانه آوردهاند:
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در محراب مسجد به نماز ایستاده بود که به یاد آورد باید غسل کند؛ پس بیرون رفته غسل کرد و برای اقامۀ نماز به مسجد برگشت(1).
از عایشه نقل کردهاند:
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به هنگام ابتلای او به عادت ماهیانه، به مباشرت با وی اقدام کرده است(2).
میدانید که منظور از «مباشرت» نزدیکی است (رک. بقره:187) و تأسفآور است که اهل سنّت چنین نسبتی به پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم دادهاند؛ حال آنکه در قرآن کریم، از این کار نهی شده است (رک. بقره:222).
در روایات اهل تسنّن آمده است که آن حضرت فرمود:
من بشری هستم مانند شما و مانند شما نیز دچار فراموشی میشوم؛ پس هنگامی که دچار فراموشی شدم، مرا گوشزد کنید(1).
به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نسبت دادهاند که آن حضرت فرمود:
هیچ بندهای (یا: هیچ پیامبری) را نرسد که بگوید من از یونس بن متّی بهترم! (2)
سرانجام اینکه نقل کردهاند:
رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم به زبالهدان قبیلهای رسید و در آنجا، ایستاده بول کرد! (3)
در آغاز این بخش، ناگزیریم که مقدّماتی را به رشتۀ تحریر در آوریم تا خوانندگان گرامی روند منطقی بحث را به وضوح دریابند.
حرمت آوازخوانی و پایکوبی و خرید و فروش و آموزش کنیزان و عملۀ طرب)
خدای متعال میفرماید:
وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ(1) برخی از مردم بیهودهگویی را به داد و ستد میگذارند تا ندانسته دیگران را از راه خدا به گمراهی بکشانند.
1) . لقمان (31): 6
در منابع اهل سنّت، به نقل از ابواَمامه آمده است که حضرت رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود:
کنیزکان آوازه خوان را خرید و فروش نکنید و آموزش ندهید که هیچ خیری در تجارت آنان نیست و رد ّو بدل کردن بهایشان حرام است.
در مواردی مانند این است که نازل شده است:
وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ(1) در روایتی دیگر، ابومالک آورده است که پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود:
بیگمان، گروههایی از امّت من خواهند بود که زناکاری و پوشیدن پوشاک ابریشمین و نوشیدن شراب و استفاده از سازها را حلال بشمارند. .... (2).
همچنین نقل کردهاند که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود:
غنا بذر نفاق و دورویی را در دل میرویاند. (3)
روایات دیگر موضوع حرمت غنا را در همین منبع ج 5، ص 339 (کتاب الفتن) بنگرید.
علیرغم نقل این روایات، جای بسی تأسف است که چطور گزارشهای زننده و دروغی مانند مواردی که هم اکنون از نظرتان میگذرد، در منابع دست اوّل اهل سنّت راه یافته است.
(پیشاپیش، مراتب استغفار و اعتذار خود را به درگاه خداوند متعال و پیشگاه نورانی رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم به جهت نقل این گزارشها عرضه میداریم):
آوردهاند که یک گروه از مطربان حبشی در کوچههای شهر مشغول پایکوبی بودند. عایشه، که صدای ساز و آوازشان را شنیده بود، ابراز تمایل کرد آنان را ببیند.
بنابراین پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم او را بر دوش خود بالا برد تا بتواند از بالای دیوار خانه سرک بکشد و آنان را ببیند.
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم آن قدر عایشه را بالای دوش خود نگهداشت که وی از تماشای ایشان سیر شد. آنگاه، از او پرسید: بس است؟ عایشه پاسخ داد: آری. پس آنگاه پیامبر برگشت و آنان را به حال خود واگذاشت!
همین افسانه در گزارش دیگری از زبان عایشه چنین آمده است:
پیامبر (صلی الله علیه و آله) به من فرمود: تماشا کن. من نیز بر دوش ایشان بالا رفتم و مشغول تماشای آنان شدم. ایشان مدام میپرسید: سیر شدی؟! سیرشدی؟! من نیز هر بار میگفتم نه، تا بفهمم چقدر خاطرم برای ایشان عزیز است! ناگهان عمر از راه رسید و مطربان پراکنده شدند.
پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: میبینم که آدمیان و جنّیان شیطان صفت از عمر میگریزند. آنگاه بود که من نیز برگشتم(1).
آوردهاند: روزی، ابوبکر پیش عایشه رفت و دید که دو کنیز با ساز و آواز خود دارند او را سرگرم میکنند.
1) . کتاب التّاج: ج 1، ص 304 – 306 (کتاب الصّلوة)
پس گفت: ساز شیطان در خانۀ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) چه میکند؟!(1)
حتّی در خبری از قول بُرَیده آمده است که مطربی در نزد پیامبر دف میزده و با آمدن ابوبکر و عثمان و امیر مؤمنان علیهالسّلام هم نوازندگیاش را ادامه داده؛ اما به محض ورود عمر، از او ترسیده و دف را پنهان کرده است.
پیامبر نیز فرموده:
ای عمر، شیطان از تو میترسد!! (2)
به هر جای این اخبار که نگاه کنیم، آشکارا طعن و منقصتی نسبت به مقام شامخ خاتمالانبیا حضرت محمّد مصطفی صلّی الله علیه و آله و سلّم خودنمایی میکند؛ و با وجود این، هنوز محدّثان نامی اهل سنّت به نقل این حکایاتِ عجیب و ناپسند اصرار میورزند.
متأسفانه، گویا این بهایی است که باید برای پذیرش و اثبات برخی از فضایل ساختگی خلفا پرداخت کرد؛ حال آنکه تاریخ صدر اسلام گواهِ اتفاقات ناخوشایندی است که به دست آنان صورت پذیرفته است.
اینک، چکیدهای از اقدامات و اخبار ناخوشایند خلفای سهگانه:
نقل است که ابوبکر در سخنرانی خود پس از رحلت حضرت رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم به مردم چنین گفت:
اگر دیدید من به راه راست میروم، پیرویام کنید؛ ولی اگر به بیراهه لغزیدم، مرا نگاه دارید و به راه بیاورید ... . مرا شیطانی است که در من میآویزد؛ پس هنگامی که دیدید نزد من آمده و مرا خشمگین یافتید، از من دوری کنید(1).
از این سخن میتوان دریافت که اهل بیت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در زمان خلافت ابوبکر از دست کسانی مانند خلیفۀ دوم و مزدور او قنفذ چهها کشیدند؛ چنانکه شرح آن وقایع اسفبار در کتاب معتبر «الإمامة و السّیاسة» نوشتۀ دانشمند نامی اهل سنّت «ابن قُتیبۀ دینوری» ص 19، قسمت چگونگی بیعت علیّبن ابیطالب، آمده است.
1) . تاریخ ابن جریر: ج 2، ص 440 ة (قسم اوّل )/ طبقات ابنسعد: ج 3، ص 129/ الإمامة و السّیاسة: ص 6/ مجمع الزّوائد: ج 5، ص 183/ کنز العمّال: ج 3، ص 135 و 136 و ... .
همین قدر کافی است که بدانید ابوبکر در بیماری منجر به مرگش، افسوس میخورد و با دریغ و اندوه فراوان به اطرافیانش میگفت:
کاش من درِ خانۀ فاطمه علیها السلام را نمیگشودم و آن را به حال خود رها میکردم؛ حتّی اگر به من اعلان جنگ کرده بودند! (1)
شایسته است در اینجا روایاتی را از کتب معتبر اهل سنّت در خصوص منزلت حضرت زهرا علیهاالسّلام در نزد پیامبر گرامی اسلام یادآور شویم تا خوانندگان گرامی به زشتی اعمال کسانی که در صدر اسلام نسبت به آن بانوی گرامی ستم روا داشتند، بهتر پیببرند.
از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم نقل است که فرمودند:
فاطمه سرور بانوان بهشتی است(2).
امیرالمؤمنین علیه السّلام نقل میکند که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم به حضرت زهرا علیهاالسّلام فرمود:
خداوند، چون تو خشمگین شوی، غضب میکند و چون تو خشنود شوی، راضی میگردد(1).
در روایت دیگر، آن حضرت میفرماید:
«فاطِمةُ بَضْعَةٌ مِنيّ، فَمَنْ أغْضَبَها أغْضَبَني»
فاطمه پارۀ تن من است؛ پس هر که او را خشمگین سازد، مرا خشمگین ساخته است(2).
در اعتبار این روایت همین بس که یکی از محدّثان اهل سنّت به نام «سهیلی» در توضیح یکی از نظریات خود به آن استدلال کرده و گفته:
بنابراین، هر که به فاطمه دشنام دهد کافر است؛ و این نشانۀ برتری فاطمه علیها السّلام بر شیخین (عمر و ابوبکر) است.
این دو روایت، وقتی در کنار گزارشهای زیر قرار میگیرد، به ما میفهماند که چرا ابوبکر در روزهای پایانیِ حیاتش از رفتار خود با حضرت زهرا علیها السّلام اظهار افسوس و پشیمانی میکرد:
1) . مستدرک صحیحین: ج 3، ص 153 (وی گفته حدیث صحیح است)/ اُسدالغابه: 5، ص 522/ اصابه (ابن حجر):ج 8، ص 159/ تهذیب التّهذیب: ج 12، ص 441/ کنز العمّال: ج 7، ص 111 + ج 6، ص 219/ میزان الاعتدال: ج 2، ص 72 (اعتراف به صحّت حدیث نموده)/ ذخائر العقبی، ص 39 و ... .
2) . صحیح بخاری: کتاب بدءالخلق + ج 5، ص 26 و 36، باب «مناقب قرابة الرّسول صلی الله علیه و آله و سلم/ کنز العمّال: ج 6، ص 220 / فیض القدیر: ج 4، ص 421
به نقل از عایشه، حضرت زهرا علیها السّلام در پی مطالبۀ حقّ خود از خمس و فدک، نزد ابوبکر رفته بود که او با نقل حدیثی از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم ما ترک آّن حضرت را به عنوان «صدقه» ضبط و تصرف و از تحویل آن به فاطمه علیها السّلام خودداری کرد.
«فَغَضَبَتْ فاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ الله فَهَجَرَتْ أبابَکْر، فَلَمْ تَزَلْ مُهاجَرَتُه حتّی تُوُفِّیَتْ»
پس فاطمه علیها السّلام دختر پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم خشمگین شد و با ابوبکر قهر کرد. این قهر و دوری تا زمان وفات آن بانو ادامه یافت(1)
نیز رک. کتاب التّاج: ج 2، ص 263 + ج 3، ص 355 + ج 4 ص 381/صحیح بخاری: ج 8، ص 185 + ج 5 ص 177/ سیرۀ حلبیّه: ج 3، ص 361
.این روایت را به عبارتهای گوناگون در منابع اهل سنّت میتوان یافت؛ از جمله، در یکی از این گزارشها، دنبالۀ ماجرا چنین آمده است:
1) . صحیح بخاری: ج 4، ص 96، باب خمس/ مسند احمدبن حنبل: ج 1، ص 6/ سنن بیهقی: ج 6، ص 300/ طبقات ابن سعد.
«فَلَمّا تُوُفَیَّتْ دَفَنَها زَوْجُها عليٌ لَیلاً وَ لَمْ یُؤذَنْ بِها أبابَکر وَ صَلّیَ عَلَیْها عَليٌّ ...»
پس چون آن بانو وفات یافت، همسرش علی علیه السّلام وی را شبانه به خاک سپرد و بر او نماز گزارد و ابوبکر اجازۀ حضور در این مراسم را نیافت(1).
ابوهریره نقل کرده است که فاطمه علیها السّلام نزد ابوبکر و عمر رفت که میراث خود را از ماترک پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مطالبه کند. آن دو گفتند: از آن حضرت شنیدیم فرمود که من چیزی به ارث نمیگذارم. آن بانو هم فرمود:
«به خداوند سوگند که تا ابد با شما سخن نخواهم گفت.» پس در حالی از دنیا رفت که با آن دو سخن نمیگفت(2).
گفتنی است این حدیث جعلی که «پیامبران ارث نمیگذارند» برخلاف نصّ صریح آیات قرآنی است.
وانگهی اگر چنین حدیثی از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم صادر شده بود، حضرت زهرا علیها السّلام که نزدیکترین فرد به ایشان بود، از آن فرموده مُطّلع میشد و اصلاً به این استیفایِ حق و میراثخواهی اقدام نمیکرد؛ چه رسد به آنکه حدیث نبوی را نپذیرد و به این شدّت در برابر راویان آن موضعگیری کند.
جالب توجّه است که داستان دفن شبانۀ آن مخدّره به دست حضرت امیرمؤمنان علیه السّلام نیز در کتابهای اهل سنّت در ذیل ماجراهای مربوط به همین حدیث ساختگی نقل شده و به وضوح بر خشم ابدی آن بانوی گرامی نسبت به جاعلان حدیث مذکور دلالت میکند(1).
متأسفانه، یکی از اقداماتی که زیانهای جبرانناپذیری را بر امّت اسلامی تحمیل کرد به دست خلیفۀ دوم صورت پذیرفت.
گزارش آن را از زبان ابنعباس میخوانیم:
هنگامی که زمان رحلت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرا رسید، گروهی بر بالین آن حضرت گرد
1) . رک. صحیح بخاری: ص 177 / سنن بیهقی / مشکل الآثار طحاوی / طبقات ابنسعد / مستدرک صحیحین.
آمده بودند که عمربن خطّاب نیز در میان آنان بود. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود:«بیایید برایتان یادداشتی بنویسم که پس از آن گمراه نشوید.»
اما عمر گفت: بیماری بر پیامبر غالب گشته. شما قرآن را دارید و کتاب خدا برای ما بس است!
در گزارشهای دیگر، آمده است که عمر نظر خود را این چنین به زبان آورده:
«پیامبر خدا دارد هذیان میگوید» یا «مرد هذیان میگوید»(1)
به هر روی، عبارت عمر چنان زننده بوده است که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بر میآشوبد و حضّار را از منزل خود بیرون میکند.
نتیجۀ این گستاخی و بیادبی نیز حرمان و محرومیت امّت اسلامی از نسخۀ شفابخش هدایت نبوی بوده است که از همان
1) . صحیح بخاری: ج 1، ص 39 (کتاب العلم، باب کتابة العلم) + ج 7، ص 156 (کتاب المرض، باب قول المریض: قوموا عنّی) + ج 4، ص 85 (کتاب الجهاد و السّیر، باب هل یستشفع إلی أهل الذّمّة + باب الجزیة و الموادعة + باب إخراج الیهود من جزیرة العرب + باب مرض النّبيّ (ص)/ صحیح مسلم:کتاب الوصیّة، باب «ترک الوصیّة»/ مسند احمد بن حنبل: ج 1، ص 222 و 355 + ج 3، ص 346 و دیگر منابع
روز نامبارک نسل اندر نسل مسلمانان را در ورطۀ گمراهی وسرگردانی گرفتار ساخته؛ چنان که اختلافات قومی و فرقهای آنان تاکنون پایان نپذیرفته و همچنان صدمات و لطمات گوناگونی را از این بابت متحمّل میشوند.
اقدام دیگر عمر که پیامدهای زیانبار آن تاکنون ادامه دارد تحریم ازدواج موقت است که خداوند و رسولش آن را حلال کرده بودند؛ اما وی آن را برای مسلمانان غدغن و ممنوع کرد و شمار بسیاری از ایشان را به سوی برقراری روابط نامشروع و سایر انحرافات جنسی سوق داد(1).
ناآگاهی خلیفۀ سوم به احکام کتاب خدا و آداب سنّت نبوی واقعیتی است که شواهد تاریخی بسیاری از آن در دست است. این ناآگاهی در مواردی حتّی به مخالفت وی با دو خلیفۀ ماقبل خود انجامیده است.
از جمله آنکه نقل است پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم نماز واجب خود را در منی شکسته میخواندند و پس از ایشان دو
1) . رک. گفتار «خودرأیی خلفا در مخالفت با احکام الهی» از همین کتاب.
خلیفۀ دیگر از همین سنّت پیروی میکردند؛ اما عثمان چنین نمیکرد و نماز خود را در منی کامل میخواند(1).
همچنین نقل کردهاند زنی را پیش وی آوردند که پس از 6 ماه بارداری وضع حمل کرده بود. وی، به گمان اینکه دوران بارداری زن از شوهر خویش باید بیش از این مدت بوده باشد، وضع حمل زود هنگام او را نشانۀ خیانتش دانسته به سنگسار کردن وی امر کرد. امّا امیرالمومنین علیه السّلام با گوشزد کردن دو آیه از قرآن مجید، وی را از این کار منع کرد.
آن حضرت فرمود:
این (وضع حمل زود هنگام) چیزی را علیه او ثابت نمیکند.
خداوند متعال در کتابش میفرماید :
وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْرًا(2) دوران بارداری و شیردهی نوزادد 30 ماه است.
نیز میفرماید:
وَالْوَالِدَاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلَادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كَامِلَيْنِ(1) مادران باید فرزندان خود را دو سال تمام (24 ماه) شیر دهند.
پس ممکن است که دوران بارداری 6 ماهه نیز باشد.
پس از شنیدن این استدلال، عثمان کسی را فرستاد که از اجرای حکم در مورد آن زن جلوگیری کند؛ اما دیگر دیر شده بود و عمّال عثمان وی را بیگناه به قتل رسانده بودند(2).
از دیگر اقدامات ناپسند عثمان میتوان به دستور وی برای سوزاندن همۀ قرآنهایِ دستنویس دیگران اشاره کرد تا نسخهای که خود وی گردآوری کرده بود رسمیّت یابد(3).
همچنین، وی ابوذر را که پیامبر (صلی الله علیه و آله) بارها در فضیلت وی سخن گفته بود به ربذه تبعید کرد تا جلوِ حقطلبی و افشاگری او را بگیرد(4).
تحریم متعۀ حجّ، در مخالفت با حکم خداوند و رسولش، اقدام ناپسند دیگری بود که عثمان به تأسی و پیروی از خلیفۀ دوم انجام داد(1).
در این قسمت برآنیم که نشان دهیم خلفای سهگانه، با رفتار و گفتاری که از آنان دیدید، نیز با توجّه به معیارهایی که اهل سنّت برای مناصبی مانند فرماندهی لشکر یا امامت جماعت ذکر کردهاند، به هیچ وجه صلاحیّت خلافت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) و امامت بر امّت بزرگ اسلامی را نداشتند.
از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) نقل است که ایشان فرمود:
باید نخبگان شما برایتان اذان بگویند و قاریان شما به امامت بایستند(2).
نیز ایشان فرمودند:
امامت مردم از آنِ کسی باشد که بهترین قاری کتاب خداست. پس اگر قاریان همطراز و برابر بودند، از آنِ کسی باشد که نسبت به سنّت آگاهتر است. اگر در این ویژگی هم بر یکدیگر برتری نداشتند، آن که در هجرت پیشتاز بوده امام است(1).
عمروبن سلمه از طایفۀ بنی مخزوم نقل کرده است که جمعی از خویشان و نزدیکانش خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شرفیاب شده بودند. هنگامی که خواستند به قبیلۀ خویش بازگردند، به ایشان عرض کردند: یا رسولالله، چه کسی بر ما امامت کند؟ آن حضرت فرمود:
آنکه آگاهی او به قرآن بیشتر است.
عمروبن سلمه میگوید:
چون آگاهی من به قرآن بیشتر بود، آنان مرا مقدّم داشتند؛ با آنکه من در آن زمان، جوانی نوخاسته بودم. از آن پس تا همین امروز، در هر جماعتی از آنان حضور یافتم، امام ایشان بودهام؛ حتی بر
1) . کتاب التّاج: ج 1، ص 253 (کتاب الصلوة فصل «صفة الإمام»، به نقل از سنن بیهقی و صحاح اهل سنّت به جز صحیح بخاری)
جنازههایشان نیز من نماز میخوانم(1).
با توجّه به این روایات است که دانشمندان اهل سنّت فتوا دادهاند امام جماعت باید فقیه، قاری قرآن، پرهیزکار، منسوب به اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) خوبروی و خوش آواز باشد و مردم به امامت او رضا داده باشند تا بتواند امر وساطت میان خداوند و بندگانش را به نحو احسن انجام دهد.
از جمله، بیهقی و دیگران نقل کردهاند:
نخبگانتان را به امامت خود برگزینید؛ زیرا آنان واسطۀ میان شما و پروردگارتاناند(2).
اکنون، جا دارد بپرسیم که وقتی شرایط امامت بر جماعتی کم شمار در نظر گرامی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از این قرار باشد، آیا امام امّت اسلامی نباید دارای چنین ویژگیهایی باشد؟ آیا در میان صحابه کسی یافت میشد که گوی سبقت را در این صفات از امیرالمؤمنین علیّبن ابیطالب %% ربوده باشد؟
جای بسی تأسف است که علیرغم نقل این روایات، به خبری در منابع اهل سنّت برمیخوریم که حکایت میکند پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) در ایام کسالتِ منجر به رحلتش، پشت سر خلیفۀ اوّل نماز
خواندهاست!! (1)
آیا پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) خود به سفارشهایی که دربارۀ امام جماعت فرموده بود معتقد نبوده و عمل نمیکرده است؟! به این روایت از آن حضرت توجّه کنید:
هر قومی که به امامت کسی تن دهد، در حالی که داناتر از او در میان آنان باشد، پیوسته کارش به فرومایگی میگراید.
آیا
سزاوار است که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) کس دیگری را در نماز جماعت بر خویش مقدّم بدارد؛ در حالی که فرمودۀ بالا از سفارشهای خود ایشان است؟ این دروغ آشکار آنقدر بزرگ است که حتی شاهد کذب آن را در میان سخنان خود ابوبکر هم میتوان یافت، آنجا که گفته است:
پسر ابوقحافه را نرسد که جلوِ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نماز بگذارد(2)
البته عایشه دختر ابوبکر نیز گزارش خود را دارد و معتقد است که در نماز جماعت مزبور، ابوبکر کنار رسول خدا (ص) نشسته بود؛ لذا مردم دربارۀ اینکه در اصل به چه کسی اقتدا کردهاند دچار اشتباه شدند!!
رک. صحیح بخاری: کتاب الصلوة، ص 169، باب «حدّ المریض أن یشهد الجماعة» + ص 174، باب «من قام إلی جنب الإمام العلّة» + ص 175 و 176 و 183/ سیرۀ حلبیّه: باب «مرض النبیّ (ص) و وفاته»
.از دیگر روایاتی که در این بحث به کار میآید گزارشی است که آن را از قول ابوهریره نقل کردهاند:
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) میخواست دستهای را برای پیکار بفرستد. پس، از یکایک آنان خواست که قرآن بخوانند. هر کدام از آن مردان آنچه از قرآن بلد بودند، خواندند. نوبت به جوانترین آنان که رسید، حضرت از او پرسید: فلانی، تو چقدر میدانی؟ او عرض کرد: مقداری از سورههای قرآن را بلدم؛ از جمله، سورۀ بقره را.
حضرت فرمود: واقعاً سورۀ بقره را بلدی؟! عرض کرد: آری. پس ایشان فرمود: برو و فرماندهی ایشان را به عهده بگیر(1).
میبینم که در این روایت، آنچه ملاک فرماندهی قرار گرفته میزان علم و دانایی فرد به قرآن و شریعت مقدّس اسلام است و نه مثلاً سنّ و سال شخص؛ زیرا آنجا که قرار است جمعی از یک تن پیروی کنند، خردمندانهتر آن است که آن شخص از دانش کافی برای هدایت آنان بهرهمند باشد. خداوند متعال در این باره میفرماید:
1) . فضائل القرآن: ج 4، ص 16/ ترمذی نیز به سند حسن نقل کرده است.
أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلّا أَنْ يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ(1) آیا آن که به حق هدایت میکند سزاوارتر است که پیرویاش کنند یا کسی که خود نیازمند هدایت دیگری است؟ شما را چه میشود؛ چگونه داوری میکنید؟
بنابراین، شکّی نیست که در گزینش افراد برای رهبری و پیشوایی دیگران – حتی آنجا
که صحبت از ریاست و امارت بر جمعی کوچک در میان بوده – پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) داناترین فرد را بر میگزیده؛ و این همان معیاری است که خداوند متعال به بندگانش آموخته است.
در قرآن مجید، در داستان طالوت و جالوت، آمده است:
وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا قَالُوا أَنّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قَالَ إِنَّ اللّهَ
1) . یونس (10): 35
اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ(1) پیامبرشان به آنان گفت:خداوند طالوت را فرستاده است که فرمانروای شما باشد.
گفتند: چگونه فرمانروایی به او میرسد، حال آنکه ما برای فرمانروایی سزاوارتر از اوییم و او داراییِ چندانی هم ندارد؟!
فرمود: خداوند او را بر شما برگزیده و بر دانش و توانایی وی افزوده است.
خداوند فرمانرواییاش را به هر که بخواهد، میبخشد. خداوند گشایشگر و (از لیاقَت افراد برای منصبها) آگاه است.
اگر کمی در آیه دقّت کنیم، درمییابیم که معیارهای امارت و امامت در نظر تودۀ مردمان با آنچه خداوند متعال میپسندد کاملاً مغایرت دارد.
مردم دارایی و بهرهمندی از امکانات مادّی را از ویژگیهای اساسی فردی میدانند که بنا است به منصب رهبری جامعه گمارده شود؛
1) . بقره (2):247
اما خداوندِ متعال معیارهایی مانند دانایی و تواناییِ اشخاص را ارج مینهد(1)
آخر، فرمانروایی از آنِ خداست و هر که بدون اِذن و نصّ الهی این منصب را به تصرّف درآورد، غاصب محسوب میشود.
.دانایی شخصِ فرمانروا و رهبر لازمۀ هدایت خردمندانۀ جامعه به سوی سعادت دنیوی و اخروی است و توانایی او نیز، که در صفاتی مانند دلاوری و عدالتپروری و ظلم ستیزی نمود مییابد، لازمۀ مقابله با عناصری که در برابر حق صفآرایی و ستیزهجویی میکنند.
شایسته است در اینجا گریزی به تاریخ صدر اسلام بزنیم.
به راستی، در میان یاران پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) آیا میتوان کسی را داناتر و دلیرتر از امیرمؤمنان علیّبن ابیطالب %% پیدا کرد؟
آیا به هلاک رساندن یلان و زورآورانی مانند عمرو بنعبدود و مرحب خیبری و قلع و قمع سپاهیان کافر و مشرک عرب جز به دستانِ توانای آن امام هُمام صورت پذیرفته است؟
کسی که زره نبردش پشت ندارد و فقط سینۀ مبارکش را میپوشاند یگانه دلاوری است که، به فرمودۀ خود در
1) . شاید همین تفاوت در دیدگاه است که موجب میشود غاصبان خلافت پیامبر (ص) به محض تصدّی امور، به ضبط و تصرّف اموالی نظیر فدک اقدام کنند؛ غافل از اینکه چنین اقداماتی اتفاقاً از این حکایت میکند که ایشان استحقاق فرمانروایی بر مردمان را ندارند و رفتارشان نیز نامی جز غصب و مصادره ندارد.
نهجالبلاغه، هیچگاه پا به فرار نمیگذارد؛ حتی اگر تمامی عرب را رویاروی خود ببیند.
امیرالمؤمنین %% به لحاظ علمی نیز از همۀ یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله) برتر بوده است. چنان که تاریخ گواهی میدهد، ایشان همواره پاسخگوی مشکلات علمی دیگران بوده و خود هیچگاه در پاسخِ مسئلهای فرو نمانده تا آن را از کس دیگری بپرسد.
برای نمونه، عمر بن خطّاب بارها میگفت:
«لَولا عَلِیٌّ لَهَلَکَ عمرُ».
اگر علی نبود عمر هلاک میشد.
آری، حتی دشمنان آن حضرت نیز در موقعیتهای دشوار و پیچیده به ایشان پناه میبردند.
ایشان یگانه کسی است که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) دربارهاش فرموده:
«أنَا مَدِینةُ الْعِلمِ وَ عَليٌّ بابُها» یا، به عبارت دیگر: «أَنَا دارُ الحِکْمَة وَ عَليٌّ بابُها»(1)
1) . کتاب التّاج: ج 3، و 337 (باب فضائل علیّبن ابیطالب). ترمذی و طبرانی و حاکم این روایت را نقل میکنند و صحیح میدانند.
من خانۀ حکمتم و علی درِ آن است.
آیا این همه از فضیلت و برتری آن حضرت بر دیگران حکایت نمی کند؟
مورّخان مسلمان نقل کردهاند که پس از درگذشت خلیفۀ دوم، در شورایی که بنا به وصیت وی تشکیل شد، رئیس شورا عبدالرّحمان بنعوف معیار اسلامی خلافت را فضیلت شخص بر دیگران اعلام میکند. اما متأسفانه آن شورا نیز به بیراهه میرود و به جای امیرالمؤمنین (علیه السلام) کس دیگری عهده دار منصب خلافت میشود.
گذشته از این، اگر دیگران با خودرأیی و قهر و غلبه کرسی خلافت را غصب کردند، امیرالمؤمنین علیّبن ابی طالب (علیه السلام) یگانه کسی است که خداوند متعال ولایت مؤمنان را به او سپرده؛ آنجا که فرموده است:
إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ(1) همانا صرفاً ولیّ و سرپرست شما خدا و فرستادهاش و کسانی اند که ایمان آورده همواره
1) . مائده (5): 55
نماز را به پا میدارند و زکات میدهند، در حالی که در رکوعاند.
ماجرای بخششی که امیرمؤمنان (علیه السلام) در هنگام رکوع نمازش انجام میدهد و انگشتریِ خود را به آن شخص تهیدست میبخشد روایتی مشهور است.
افزون بر این، خداوند متعال پیامیر گرامیاش را مأمور میکند تا شخصاً انتصاب حضرت علی (علیه السلام) را به مقام عظمای ولایت الهی در ملأ عام به اطلاع مسلمانان برساند:
يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لَايَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ(1) ای فرستاده (خدا) آنچه از پروردگارت به سویت نازل شده، ابلاغ کن و اگر آن را انجام ندهی، پس رسالت خویش را ابلاغ نکردی و خدا تو را از گزند مردم حفظ میکند. همانا خدا گروه کافران را هدایت نمیکند.
1) . مائده (5): 6(علیه السلام)
پس از دریافت این دستور بود که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) در حَجّةالوداع، با بیان حدیث ثقلین و یادآوری اینکه عترت حضرتش همسنگ کتاب خداست، از مسلمانان اقرار گرفت:
«ألستُ أَولی بِکُمْ مِنْ أَنفُسِکُمْ؟» قالوا: بَلی. قالَ: «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَليٌّ مَولاهُ»(1)
آیا ولایت من بر شما بیش از خودتان نیست؟ گفتند: آری.
آن حضرت فرمود: هر که من مولای اویم، علی نیز مولای اوست.
این ماجرا – که علاوه بر راویان متعدّد از میان کاروانیان حَجّةالوداع دست کم به روایت 30 تن از یاران نزدیک پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) هم به ما رسیده – نشان میدهد که ولایت امام علیّ ابنابی طالب (علیه السلام) بر مؤمنان همان ولایتی است که از جانب خدای متعال ابتدا به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و پس از ایشان به آن امام هُمام واگذار شده است.
اینجا است که با شگفتی تمام دوباره به داستان جالوت برمیگردیم که خداوند در پایان آن میفرماید:
1) . سیرۀ حلبیّة: ص 395 (ماجرای غدیر از 84 نفر صحابی، 110 نفر از تابعین و در 360 کتاب از اهل سنّت نقل شده است.)
...وَقَتَلَ دَاوُودُ جالُوتَ وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمّا يَشَاءُ ...(1) داوود جالوت را کشت و خداوند فرمانروایی و حکمت را به او بخشید و از هر چه خواست، به او آموخت.
میبینید که این روند عیناً در مورد امیر مؤمنان علیّ بنابیطالب (علیه السلام) نیز اتّفاق افتاده که پس از به هلاک رساندن دشمنان سرسخت اسلام، خداوند متعال ولایت بر مؤمنان را همراه با علم و حکمت الهی از طریق پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) به ایشان بخشیده است.
پس از بیان مقدّماتی که از نظر گذشت، در بخش بعد، به ذکر روایات مشهوری دربارۀ خلفای سهگانه و امیرالمؤمنین (علیه السلام) میپردازیم که اهل سنّت آنها را در کتابهای معتبر خود آوردهاند.
غرض از ذکر این روایات آن است که بر استحقاق امام علیّ بن ابیطالب (علیه السلام) برای خلافت الهی و امامت بر مردم و بیکفایتی دیگرانی که این مناصب را غصب کردند تأکید کنیم.
1) . بقره (2): 251
بد نیست اینجا یادآوری کنیم که ما واژۀ «غصب» را با توجّه به اعتراف بزرگان اهل سنّت دربارۀ چگونگی به خلافت رسیدن ابوبکر و یارانش مورد استفاده قرار میدهیم.
ایشان اقرار کردهاند که برای خلافت ابوبکر هیچ تأییدی از بیانات صریح رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در دست نیست. به این عبارت عمر بنخطّاب توجّه کنید:
«کانَتْ بَیْعَةُ أبيبکر فَلْتَةً وَ قَی اللهُ شَرَّها(1)»
بیعت با ابوبکر ناگهانی و بدون اندیشه صورت گرفت؛ اما خدا شرّ آن را نگاه داشت!
1) . صحیح بخاری: ج 9، ص 100 و 101 (کتاب الأحکام). عبارت آخر این سخن ممکن است دعایی باشد؛ یعنی: خدا شرّ آن را نگاه دارد!
در تفسیر سورۀ حجرات (49) آمده است که ابوبکر و عمر در نشستی نزد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بگومگو میکردند؛ طوری که صدایشان، از عصبانیت، در آن مجلس بلند شده بود. پس این سوره بر پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) نازل شد که در آیات نخستین آن آمده است:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللهَ إِنَّ اللهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ *يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنْتُمْ لَا تَشْعُرُونَ(1) ای اهل ایمان، از خداوند و پیامبرش جلو نیفتید و
1) . حجرات: 1 و 2
پروای خدا را در پیش گیرید که خداوند شنوایِداناست.
ای اهل ایمان، صداهای خود را از صدای پیامبر بالاتر نبرید و با او چنان بلند سخن نگویید که گویی دارید با یکی از خودتان صحبت میکنید؛ مبادا (با این رفتار ناهنجار) ندانسته، اعمال نیکتان از میان برود.
یکی از دانشمندان اهل سنّت به نام ابومُلَیکه در ذیل این آیه گفته است:
نزدیک بود که دو تن از خوبان (ابوبکر و عمر) در این واقعه هلاک شوند(1).
با اینکه در آخر آیۀ یادشده آمده: کسی که صدایِ وی در برابر پیامبر(صلی الله علیه وآله) بلند شود، اعمالش حبط (باطل و بیاثر) میگردد.
در مورد دیگر، نقل شده است که پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) جنازههای مشرکان را، که در جنگ بدر به دست مسلمانان کشته شده بودند، با نام خودشان و پدرانشان مورد خطاب قرار داده بود و میفرمود:
ما درستی وعدۀ پروردگارمان را دریافتیم؛ شما چطور؟!(2)
ناگهان عمر گفت: یا رسولالله، این اجساد بیجان که گفت و گو نمیکنند! پس، آن حضرت فرمود:
سوگند به آن که جانم به دست اوست، شما سخن مرا بهتر از اینها نمیشنوید(1).
همچنین، وقتی پیامبر (صلی الله علیه وآله) میخواست بر جنازۀ عبداللهبن أُبَیّ نماز بخواند، عمر جامۀ ایشان را گرفته بود و از این کار جلوگیری میکرد. پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود:
خداوند مرا مخیّر کرده و فرموده:
اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ(2) برای آنان آمرزش بخواه، یا برای آنان آمرزش نخواه (که مختاری).
عمر گفت: وی منافق بود. اما رسول خدا (صلی الله علیه وآله) اعتنایی نفرمود و بر جنازۀ او نماز خواند(3).
زمانی هم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ابوهریره را فرستاده بود که به مردم بشارت دهد هرکس با یقین به یکتاییِ خداوند گواهی دهد اهل بهشت است.
اما عمر باز از این کار جلوگیری کرد و ابوهریره را به این خاطر به باد کتک گرفت(1).
میدانید که جعفر طیّار و همسرش اسماء بنت عمیس همراه با جمعی از مسلمانان به فرمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به حبشه مهاجرت کرده بودند. در بازگشت، اسماء پیش حفصه رفته بود که عمر نیز وارد شد و چون وی را دید، گفت:
ما پیش از شما هجرت کردهایم و لذا به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نزدیک تریم. اسماء برآشفت و گفت: دروغ میگویی، عمر!
بعداً اسماء نزد پیامبر (صلی الله علیه وآله) رفت و عرض کرد: یا نبیّ الله، عمر چنین و چنان گفته. پس آن حضرت فرمود:
وی از شما به من نزدیکتر نیست؛ حال آنکه او با یارانش یکبار هجرت کرده، اما شما اصحاب سفینه دو بار هجرت کردهاید. (2)
تأمّل اندکی در این روایت یک سؤال ساده را به ذهن متبادر میکند: کسانی که به اندازۀ یکی از زنان مسلمان صدر اسلام در نزد رسول خدا (ص) قرب و ارج نداشتند، چگونه خود را برای خلافت آن حضرت لایقتر از دیگران دانستند؟!
به راستی، آیا پیروان چنین کسانی هیچ تعقّلی در این نکات نمی کنند؟
در اینجا از تکرار داستان ناخوشایند دوات و قلم خودداری میکنیم؛ اما جا دارد که اشاره کنیم کسی که پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) را به پریشانگویی متّهم کرده قطعاً این کلام الهی را دربارۀ آن حضرت باور نداشته است:
وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى *إِنْ هُوَ إِلّا وَحْيٌ يُوحَى(1) او از سر هوی سخن نمیگوید؛ (سخنش) جز آنچه به او وحی میشود نیست.
این ناباوری در رفتار خلیفۀ دوم نمودهای دیگری هم داشته است.
از جمله پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، وی در میان مردم بانگ برمیآورد که «محمد نمرده»!
اما ابوبکر با این آیه از کتاب خدا ادعای او را رد میکند:
وَما مُحَمَّدٌ إِلّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ(2) محمد (صلی الله علیه وآله) کسی نیست مگر پیامبری که پیش از او نیز پیامبرانی در گذشتهاند.
آیا اگر بمیرد یا کشته شود، شما به (دین) گذشتگان خویش برمیگردید (پاپس میکشید)؟
ناگفته پیداست کسی که به کلام خدایِ متعال ایمان ندارد گفتههای پیامبرش را نیز باور نمیکند.
به این فرمودۀ نبوی (صلی الله علیه وآله) دربارۀ حجرالاَسود توجّه کنید:
حجرالاَسود سنگیِ بهشتی بود و سفیدتر از برف؛ اما گناهان آدمیان آن را سیاه کرد.
روز رستاخیز، خداوند او را با چشمان بینا و زبانی گویا برمیانگیزد تا به سود کسانی که برای پاس داشت آیین حق به آن دست مالیدهاند گواهی دهد. اگر با پلیدیهای جاهلیّت آلوده نشده بود، هیچ بیمار دردمندی آن را لمس نمیکرد مگر آنکه درمان میشد(1).
اکنون، از عمر بشنوید که یک بار نزد حجرالاَسود رفت، آن را بوسید و گفت:من میدانم تو سنگی هستی که سود و زیانی ندارد و اگر ندیده بودم که پیامبر تو را میبوسد، نمیبوسیدمت(2).
1) . صحیح نسائی: ج 2، ص 37/ مُسند احمد بن حنبل: ج 1، ص 373 و 307 + ج 2، ص 3+ ج 3، ص 277/ صحیح ترمذی: ج 1، ص 166 و 180/ سنن بیهقی: ج 5، ص 75 و باب «ماورد في الحجرالأسود» و .../ صحیح ابن ماجه ، باب «استلام الحجر»
2) . صحیح بخاری: کتاب الحجّ، باب «ماذکر في حجرالأسود» و صحیح مسلم، ترمذی، نسائی، ابو داود و منابع دیگر
از رفتارهای دیگر او در اجرای مناسک الهی اینکه گفته است:
من سپاهم را در حالی که به نماز ایستادهام تجهیز میکنم!(1)
کیفیت عبادت و میزان خشوع و حضور قلب چنین کسی را در نماز چگونه باید داوری کرد و اندازه گرفت؟ پیداست چنین نمازی آنقدر بیارزش بوده که عمر فتوا داده بود شخص جُنب، اگر آب در دسترس نداشت، میتواند یک ماه یا بیشتر نماز نخواند(2)
ولی افسوس که پیرو خواستههای نفسانی و مخالف فرمان خداوند که فرموده: اِتَّبِعوّا ما أُنْزِلَ اِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ/ آن چه را از طرف پروردگارتان فرستاده شد پیروی نمایید؛ حدیث نقل میکنند.
.رای نخستین مصداق این خودرأیی، به حکم عمر و عثمان دربارۀ سهم پدربزرگ و مادربزرگ شخص متوفّي از ارث اشاره میکنیم که آن دو تن میزان 1/3 را برای آن تعیین کردند.
این در حالی است که پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) این میزان را 1/6 تعیین فرموده بود؛ اما چون عمر و ابوبکر دربارۀ حکم این
مسئله اطّلاعی نداشتند، دربارهاش از این و آن پرس و جو و مردم مطّلع نیز همان میزان را تأیید کرده بودند(1).
حال، چرا بعدها عمر دوباره این حکم را تغییر داده، معلوم نیست!
همچنین، روایت شده که عمر معتقد بود زن از دیۀ شوهرش ارث نمیبرد؛ لذا وی مدّتی به همین قاعده عمل میکرد تا اینکه ضحّاک نامی به او گوشزد کرد پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) در نامهای خلاف این نظر را ابراز فرموده است. تازه، آن موقع بود که عمر از نظر خود برگشت(2).
در مورد دیگر، جابر روایت کرده است:
در زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و ابوبکر، ما کنیزان را خرید و فروش میکردیم. اما چون نوبت عمر شد، وی ما را از این کار بازداشت؛ ما نیز دست کشیدیم(3).
عمر در تعیین مجازات شرابخوار – چنان که نقل شده – به آراء عمومی مراجعه کرده؛ چون از حدّ شرابخوار هم آگاهی نداشته است(1).
به همین جهت، وی دستور میداد بیش از آنچه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) مقرّر کرده بود و ابوبکر هم اعمال مینمود به شرابخوار تازیانه بزنند(2).
حال آنکه خدای متعال فرموده است:
وَمَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ تَفْسَهُ(3) هر که از حدود الهی فراتر رود به خودش ستم روا داشته است.
نیز، فرموده است:
وَمَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللّهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ(4) هر که از حدود الهی تجاوز کند پس آنان بیگمان ستمکارند.
میرسیم به جملۀ معروف عمر که گفته است:
دو متعه در زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) حلال بودند که من
آنرا حرام میکنم و برایش کیفر قرار میدهم: متعۀ حجّ و متعۀ بانوان(1).
در این باره، عمران بنحصین گفته است:
آیۀ متعه در کتاب خدا نازل شده بود و ما نیز همراه پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) به آن عمل میکردیم؛ زیرا آیهای نبود که بعداً منسوخ شده باشد. آن حضرت نیز از آن نهی نمیفرمود تا اینکه ایشان درگذشت و کسی آمد که رأی دلخواه خود را دربارۀ آن به اجرا گذاشت(2).
این خبر به اضافۀ آیۀ متعه (نساء / (4): 24) اخبار دیگری را که اهل سنّت دربارۀ نهی پیامبر (صلی الله علیه وآله) از آن نقل کردهاند از اعتبار میاندازد؛ زیرا هر کدام از این اخبار (که موافق قرآن است) درست باشد، اخبار مخالف آن جعلی است و این نشان میدهد که در مورد مسئلۀ ازدواج موقت نمیتوان به اخبار راویان اهل سنّت اعتماد کرد.
گذشته از این، پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) میفرماید:
حلال آن است که خداوند در کتابش حلال کرده و
حرام آنچه خداوند در کتابش حرام فرموده (1).
همچنین، ابنعباس در حدیثی میگوید:
خداوند کتابش را فرو فرستاده و حلال و حرامش را مقرّر فرموده؛ پس آنچه او حلال کرده حلال است و آنچه او حرام کرده حرام است ... (2)
بعد این آیه را تلاوت کرد:
قُلْ لَا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّمًا(3) بگو جز آنچه به من وحی شده، چیزی را حرام نمییابم. (یعنی تمام حرامها منوط به وحی آنها از سوی خداست).
عایشه هم از پیامبر (صلی الله علیه وآله) روایت کرده است:
هر که در این کار ما تغییری پدید آورد که از آن نیست مردود است(4).
یا به عبارت دیگر:
هر کس کاری کند که فرمانش را از ما نگرفته پذیرفتنی نیست.
آن حضرت در بیماری منجر به رحلتش نیز فرموده است:
من چیزی را جز آنچه قرآن حلال کرده بود حلال ننمودم و چیزی را جز آنچه قرآن حرام کرده بود حرام ننمودم(1).
پس معلوم میشود اخباری که دربارۀ نهی از ازدواج موقت به پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) نسبت داده میشود ساختگی و دروغ محض است.
حال که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) چیزی را از جانب خود حلال یا حرام نمیکند، آیا عمر این حق را دارد که گاهی متعۀ حج را حرام کند و گاهی ازدواج موقّت را؟
چطور وی، بدون توجّه به آیۀ تیمّم، نماز شخص جُنبی را که آب در دسترس ندارد تا یک ماه یا بیشتر تعطیل میکند؟!
کاملاً پیداست که این خودکامگی از ویژگیهای نفسانی عمر بوده است و لذا در وقایع تاریخی بسیاری میتوان نمودِ آن را مشاهده کرد.
ابنجوزی میگوید:
1) . سیرۀ حلبیّه: ج 3، ص 350 (باب مرض النّبي و وفاته)
ابوبکر نامۀ اعادۀ فدک به فاطمه علیهاالسلام را نوشته بود که عمر سر رسید و گفت: این چیست؟ ابوبکر گفت: نامهای نوشتم که میراث فاطمه از پدرش را به او باز دهند.
اما عمر گفت: پس با چه چیزی خرج مسلمانان را میدهی، حال آنکه امّت عرب هم با تو سر جنگ دارد؟ آنگاه، عمر آن نوشته را گرفت و پاره کرد(1).
البته رفتار ابوبکر در وقایع پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نیز به همین منوال بوده است.
فراموش نکردهایم که او پیشتر با یک حدیث جعلی از تسلیم فدک به حضرت زهرا علیهاالسلام خودداری کرده بود.
اینکه پیامبران چیزی برای بازماندگان خود ارث نمیگذارند به وضوح با آیاتی از قرآن کریم ناسازگاری دارد؛
از جمله، این آیات:
وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ(2) سلیمان از داود ارث برد.
فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا*يَرِثُني وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ(1) (زکریّا عرض کرد: خداوندا،) از جانب خودت فرزندی به من ببخش که از من و خاندان یعقوب ارث ببرد.
گذشته از این، خداوند در آیۀ تطهیر (احزاب (33): 33) به پاکی فاطمه علیهاالسلام گواهی داده است.
آیا امکان دارد که آن بانوی بزرگوار چیزی را از ابوبکر مطالبه کرده باشد که حقّ ایشان نبوده است؟
یا اگر آن حدیث ساختگی ابوبکر بر زیان پیامبر (صلی الله علیه وآله) جاری شده بود، اصلاً احتمال داشت که اهل منزل ایشان و به ویژه فاطمه علیهاالسلام از آن حدیث بیخبر بوده و ابوبکر مطّلع شده باشد؟
اعتراض شدید و واکنش قهرآمیز حضرت زهرا علیهاالسّلام نسبت به رفتار ناهنجار ابوبکر نشانۀ آن است که احتمال مزبور منتفی بوده؛ یعنی آن بانوی گرامی نه تنها حدیث جعلی ابوبکر را تصدیق نفرموده، بلکه دروغ بودن آن را برای همۀ مسلمانان از آن زمان تاکنون افشا کرده است.
ابوبکر با غصب میراث حضرت زهرا علیهاالسلام کسی را به خشم آورده که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) دربارهاش فرموده است:
1) . مریم (19): 5 و 6
دخترم فاطمه پارۀ تن من است. آنچه او را پریشان سازد مرا پریشان میکند و آنچه او را بیازارد مرا میآزارد(1).
یا به عبارتی دیگر، فرموده:
فاطمه پارۀ تن من است. هر که او را به خشم آورد مرا خشمگین کرده است(2).
کسی هم که پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) را آزرده، در قرآن مجید، این گونه مورد نکوهش قرار گرفته است:
إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُهِينًا(3) خدا کسانی را که او و پیامبرش را بیازارند در دنیا و آخرت از رحمت خود دور کرده و برای آنان کیفری خوارکننده آماده کرده است.
آری، منزلت حضرت زهرا علیهاالسلام در نزد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) چنین بوده؛ و این واقعیت در زمان حیات آن حضرت برای همگان مسجّل بوده که هیچکس ارج و قرب فاطمه علیهاالسلام را در نزد پدرش ندارد.
حتّی عایشه، دختر ابوبکر، چنین روایت کرده است:
من هیچکس را ندیدم که رفتار و راه و روش او بیش از فاطمه به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شبیه باشد. هر گاه او نزد پدر میرفت، ایشان برمیخاست و دست او را میگرفت و میبوسید و در جای خودش مینشاند.
فاطمه هم، هر گاه که پدر به نزد او میرفت، بر میخاست و دست ایشان را میگرفت و میبوسید و آن حضرت را در جای خودش مینشاند(1).
پس از مطالبی که دربارۀ رفتار و خوی و منش ناپسند خلفا بیان گردید، ذکر فضایل امیرمؤمنان علیّ بنابیطالب (علیه السلام) به روایت محدّثان نامیِ اهل سنّت بایسته مینماید تا مخاطبان ما خود پی ببرند که حتّی سنجش شخصیت والای آن حضرت با دیگران کاملاً نادرست است.
1) . کتاب التّاج: ج 5، ص 254 (به نقل از اصحاب سنن)
در واقع، برتری مطلقِ آن حضرت بر دیگر معاصرانش جای هیچ شکّی باقی نمیگذارد که ایشان شایستهترین فرد برای خلافت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و رهبریِ جامعۀ اسلامی بوده است.
حق با علی است و همراه او حرکت میکند(1).
در روایتی دیگر، آمده است که پیامبر (صلی الله علیه وآله) این موهبت را خود در دعاهایش برای آن حضرت درخواست کرده و گفته:
بار خدایا، حق را به هر جانب که او میگردد، بگردان! (2)
سوگند به آن که دانه را شکافت و آفریدگان را پدید آورد، پیامبر (صلی الله علیه وآله) با من پیمان بسته است که هیچکس جز اهل ایمان مرا دوست نخواهد داشت و هیچکس جز اهل نفاق با من دشمنی نخواهد کرد(3).
من دو یادگار گرانسنگ در میان شما میگذارم:کتاب خدا و عترتم.
تا هنگامی که به آن دو تمسّک بجویید، هرگز گمراه نخواهید شد. آن دو هیچگاه از یکدیگر جدا نخواهند شد تا آنکه در کنار حوض (کوثر) نزد من آیند.(1)
این حدیث به ما نشان میدهد هر مسلمانی که متوجّه نیازمندی خود به قرآن کریم است باید به عترت پیامبر (صلی الله علیه وآله) مراجعه کند که شریک گویای کتاب خداست.
پس یکایک این خاندان آسمانی یگانه مرجع همۀ مسلمانان تا روز قیامت هستند که نیاز به هدایت را پاسخ میدهد و خود از دیگران بینیاز هستند.
1) . کتاب التّاج: ج 1، ص 47 + ج 3، ص 348 و 349 / جامع ترمذی: ج 5، باب «مناقب أهل بیت النّبّي (ص) و ...
آری، امیرمؤمنان (علیه السلام) از خاندان پیامبر (صلی الله علیه وآله) است که صدقه دادن به ایشان روا نیست(1).
وقتی آیۀ مباهله (آل عمران (3): 61) نازل گردید، پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را جمع کرد و به پیشگاه الهی عرضه داشت:
بار خدایا، اینها خانوادۀ مناند(2).
مفسّران میگویند که بنابر همین آیه، خداوند امیرمؤمنان (علیه السلام) را به منزلۀ «نَفْسِ» رسول خدا (صلی الله علیه وآله) قرار داده؛ و از آنجا که پیامبر (صلی الله علیه وآله) بر همۀ آفریدگان خداوند برتری دارد، کسی که به منزلۀ «خویشتن» اوست نیز بر دیگران برتری دارد.
در آیۀ تطهیر (احزاب (33): 33) هم امیرمؤمنان (علیه السلام) همراه با همسر و دو فرزند والا تبارش در جمع «اهل البیت» قرار میگیرد و وجود مبارکش از هر آلایشی پاک و پاکیزه دانسته میشود(3).
آن حضرت از «آلمحمّد» است که اهل ایمان پیوسته بر آنان درود فرستاده میگویند:
«اللّهمَّ صَلِّ علی مَحَمَّدٍ و آل مُحَمَّدٍ»(4).
فردا پرچم را به دست مردی میدهم که خداوند و رسولش را دوست دارد و خداوند و رسولش نیز او را دوست دارند ... (1).
آن مرد کسی نبود جز علیّ بن ابیطالب (علیه السلام) که با اوّلین یورش خود شکست سختی به سپاهیان یهودی خیبر وارد کرد و موجبات پیروزی مسلمانان در آن نبرد را فراهم آورد.
با کمی دقّت، به آسانی میتوان این فرمودۀ پیامبر (صلی الله علیه وآله) را کنایهای از بیایمانی آن دو فرمانده گریزپای و شکست خورده دانست؛ زیرا اگر آن دو نیز خدا و پیامبرش را دوست میداشتند، ذکر این ویژگی در صدر حدیث مزبور در معرفی امیرمؤمنان (علیه السلام) بیهوده مینمود. اما محبّت علیّبن ابیطالب (علیه السلام) به خدا و رسولش ثابت شده است؛ پس ایشان با خداوند و رسول اوست.
1) . کتاب التّاج: ج 4، ص 420 + ج 3، باب «فضائل عليّبن ابيطالب» ص 330 و 331 و 333و 336/ صحیح بخاری: ج 4، کتاب الجهاد (باب فضل من أسلم علی یدیه رجل)، ص 73 + ج 5، ص 22 و 171 (باب مناقب عليّبن ابيطالب و باب غزوۀ خیبر) و صحاح دیگر.
تو نسبت به من همان منزلت و جایگاهی را داری که هارون نسبت به موسی داشت؛ با این فرق که پس از من دیگر پیامبری نخواهد بود(1).
با نگاهی به آیات قرآن کریم، میتوان دید که این حدیث نبوی چه منزلتی را برای امیرمؤمنان (علیه السلام) ثابت میکند:
وَاجْعَلْ لِي وَزِيرًا مِنْ أَهْلِياُشْدُدْ بِهِ أَزْرِيوَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي(2) ]موسی (علیه السلام) عرض کرد: پروردگارا[ برای من وزیری از خانوادهام قرار بده: برادرم هارون؛ پشت مرا به او قرص و استوار گردان و او را در کار من شریک فرما.
وَقَالَ مُوسَى لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَ لَاتَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ(3)
موسی به برادرش هارون گفت: تو خلیفۀ من در میان امتّم باش و به اصلاح بپرداز و از راه تبهکاران پیروی مکن.
از کنار هم گذاشتن حدیث منزلت و آیات فوق، درمییابیم که خلافت پیامبر (صلی الله علیه وآله) از آنِ امیرمؤمنان (علیه السلام) بوده و فقط ایشان صلاحیّت رهبری جامعۀ اسلامی را داشته است.
اما افسوس که پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) همان اتّفاقی که در غیاب موسی (علیه السلام) برای برادرش هارون پیش آمد، برای امیرمؤمنان (علیه السلام) نیز تکرار شد. حکایت قرآن از این اتّفاق را با هم بخوانیم:
وَلَمَّا رَجَعَ مُوسَى إِلَى قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسِفًا قَالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَ أَلْقَى الْأَلْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْدَاءَ وَلَاتَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ(1)
1) . اعراف (7): 150 بد نیست بدانید که وقتی امیرمؤمنان (ع) را برای بیعت با ابوبکر به مسجد میکشانند، آن حضرت به آرامگاه مقدّس پیامبر (ص) رو میکند و چنین تلاوت میفرماید: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي ...
چون موسی با خشم و اندوه ]از انحراف قومش در غیاب وی که به میقات رفته بود[ نزد قومش برگشت، گفت: بعد از من، چه بد جانشینانی بودید! آیا شتاب کردید و فرمان پروردگارتان را نادیده گرفتید؟ آنگاه، الواح را انداخت و سر برادرش گرفت و او را به سوی خود کشید. هارون گفت:
ای فرزند مادرم! مردم ناتوانم ساختند و نزدیک بود مرا بکشند. پس دشمنان را بر من شاد نکن و حساب مرا از جرگهیِ مردمان ستمکار جدا ساز.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) دربارۀ این وقایع بارها به مسلمانان هشدار داده و پیشبینی فرموده بود که هر چه در امّتهای پیشین اتّفاق افتاده در این امّت نیز تکرار خواهد شد.
اما متأسفانه، غاصبان خلافت نبوی و هوادارانشان هیچ اعتنایی به این هشدارها نکردند و در فساد و نافرمانی حتّی از بنیاسرائیل هم پیشی گرفتند؛ چراکه آنان هارون را به قتل نرساندند، اما امیرالمؤمنین (علیه السلام) با توطئۀ کسانی که خود را مسلمان میدانستند و به دست پلیدترینِ ایشان به شهادت رسید.
در آن واقعه، رسول خدا صلّی الله علیه و آله علیّبن ابیطالب (علیه السلام) را فرستاد تا ابوبکر را از نیمه راه مکّه برگرداند و خودش پیام برائت از مشرکین را با تلاوت آیات سورۀ توبه در جمع مکّیان به آنان برساند؛ چون، جبرئیل (علیه السلام) نازل شده و به پیامبر (صلی الله علیه وآله) عرض کرده بود:
هرگز نباید کسی جز خود شما، یا مردی که از خودتان باشد، این پیام را ببرد(1).
نقل است که از عایشه پرسیدند: چه کسی در نزد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از همۀ مردم محبوبتر بود؟ گفت: فاطمه علیهاالسلام، گفتند: از میان مردان، چه کسی؟ پاسخ داد: همسرش(2).
همچنین، نقل کردهاند: روزی، مرغ بریانی در سفرۀ پیامبر (صلی الله علیه وآله) بود. ایشان دست به دعا بلند کرد و چنین گفت:
خداوندا، کاری کن کسی که تو وی را بیش از همۀ آفریدگانت دوست داری نزد من بیاید و با من همسفره شود!
پس امیرمؤمنان (علیه السلام) سر رسید و همراه آن حضرت مشغول غذا خوردن شد. (1)
این حدیث مشهور و در نزد همه مورد قبول است.
بدون آنکه حتّی یک لحظه بتی را پرستیده باشد.
نقل شده است که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) روز دوشنبه مبعوث گردید و علی (علیه السلام) نخستین نماز خود را فردای آن روز یعنی سهشنبه به جا آورد(3).
امّا غاصبان خلافت، بدون استثنا، سال های فراوانی را در زندگی خود به پرستش بتها گذراندند؛ چه قبل از بعثت و چه بعد از آن!
تا وقتی سه فضیلت آن حضرت را در خاطر دارم که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در مورد ایشان به زبان آورده هرگز چنین نخواهم کرد؛ همان سه فضیلتی که من حاضر بودم گله گله شتران سرخ موی را بدهم تا یکی از آنها به نام من ثبت شود.
آنگاه وی از حدیث منزلت و حدیث رایت (پرچم) خیبر و شفای چشم درد امیرمؤمنان علیّبن ابیطالب (علیه السلام) با آب دهان مبارک پیامبر (صلی الله علیه وآله)، در آن غزوه و حدیث مباهله یاد کرد(1).
«أنتَ مِنّی وَ أنَا مِنکَ»(2)
تو از منی و من از توام.
پیداست که معنای این حدیث و لفظ «أَنْفُسَنا» در آیۀ مباهله آن نیست که امیرمؤمنان (علیه السلام) عین رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است؛ بلکه منظور این است که ایشان همان حرمت و منزلت پیامبر (صلی الله علیه وآله) را دارد مگر در مواردی که به دلیلی مستثنی شود.
مثلاً این که علی (علیه السلام) نمیتوانسته حائز مقام نبوّت باشد، یا اینکه ازدواج دائم با بیش از 4 زن یا ازدواج با زنی که ممکن بود خود را در اختیار حضرتش قرار دهد برای ایشان جایز نبود؛ زیرا قرآن هم از خاتمیّت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) به صراحت یاد کرده، هم از حکم اختصاصی ازدواجی که ویژۀ پیامبر (صلی الله علیه وآله) بوده است.
یا دست برمیدارید، یا خداوند کسی را سراغتان میفرستد که به حکم دین گردنهایتان را میزند؛ کسی که خدا دلش را به ایمان آزموده است.
ابوبکر و عمر پرسیدند: او کیست، یا رسولالله؟ حضرت فرمود:
همین که نعلین را میدوزد(1).
دربارۀ مردی که خدا و پیامبرش را دوست دارد و خدا و پیامبرش نیز او را دوست دارند، چه میگویی؟!
آن شخص خود میگوید که عرض کردم: پناه میبرم به خداوند از خشم او و خشم پیامبرش! (2)
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به آنان چنین پاسخ داد:
علی از من است و من از اویم. پس از من، او بر هر شخص باایمان ولایت دارد(1).
از این حدیث، پیداست که پیامبر (صلی الله علیه وآله) شکایت معترضان را نابجا تشخیص داده و رفتار علیّبن ابیطالب (علیه السلام) را تأیید فرموده است.
نکتۀ دیگر اینکه این عبارت ما را به یاد آیهای از کتاب خدا میاندازد:
النَّبِیُّ أوْلَی بِالمُؤمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ(2) پیامبر بیش از خود مؤمنان بر آنان ولایت دارد.
بنابراین، وقتی ولایت بر مؤمنان پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به علیّبن ابیطالب (علیه السلام) میرسد، خود به خود، استحقاق آن حضرت برای احراز مقام خلافت و منصب حکومت بر آحاد و تک تک اهل ایمان ثابت میشود و همان اولویتی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در این زمینه نسبت به دیگران داشته به امام (علیه السلام) انتقال مییابد.
وی خبر داده که این چهار تن محبوب خدایند: اَبوذرّ، مقداد، سلمان و علی (علیه السلام).
نقل است که رسول خدا(صلی الله علیه وآله) به هنگام بیان این دستور برای دیگران، به جهت (به خاطر) تأکید و اصرار، سه بار تصریح میکند و میفرماید:
علی هم از آنان است؛(1)
یعنی از آن جمع چهار نفره.
علی از من است و من از اویم. هیچکس جز خود من یا علی آنچه را باید از جانب من به دیگران برساند، نمیرساند(2).
و چرا این گونه نباشد؟ حال آنکه علیّبن ابیطالب (علیه السلام) دروازۀ شهر دانش پیامبر است و معلوم است که تعالیم
1) .کتاب التّاج: ج 3، ص 335. در ص 405، نقل شده که بهشت مشتاق علی و عمّار و سلمان است؛ نیز جامع ترمذی، باب «مناقب سلمان» و بحار ج 23 / 324
2) . کتاب التّاج: جامع ترمذی همانند حدیث را آورده و گوید: این روایات آشکارا اعلام میدارد که تعالیم دین را چه در اصول (توحید و ...) و چه در فروع، هیچکس جز پیامبر (ص) یا علی (ع) که به منزلۀ اوست (حدیث منزلت) و از پیامبر (ص) است و برادر وی در دنیا و آخرت است، نمیتواند برساند.
الهی و معارف دینی فقط از طریق آن حضرت است که به دیگران میرسد.
هرگاه من از پیامبر سؤال میکردم، ایشان به من پاسخ میدادند و هرگاه من سکوت میکردم، خودشان سر صحبت را با من باز میکردند(1).
نخستین کسی که اسلام آورد و نمازگزارد علی (علیه السلام) بود. پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) ]در مدینه[ دستور داده بود همۀّ درهایی را که از خانههای مجاور به مسجد ایشان باز میشد ببندند مگر در خانۀ علی (علیه السلام) را(2).
روایاتی که در فضیلت علیّبن ابیطالب (علیه السلام) برایتان نقل کردیم، همگی حکایت از آن میکند که ایشان در دل رسول خدا (صلی الله علیه وآله) جایگاهی یگانه و ممتاز داشته است.
محبت پیامبر (صلی الله علیه وآله) به آن حضرت فضیلت بسیار والایی است؛ اما آنچه عیار این فضیلت را به نحو خارقالعادهای بالاتر میبرد این است که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به دستور مستقیم حق تعالی چنین محبتی را نثار امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرموده است.
گواه این ادعای ما کلامِ خداوند متعال در آیۀ مودّت است:
قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى(2). بگو: در برابر آن (زحمات پیامبری) مزدی از شما نمیخواهم جز دوست داشتن نزدیکانم.
علی و فاطمه و دو پسر ایشان(1).
پیامبر (صلی الله علیه وآله) دستان حسن و حسین را گرفت و فرمود:
هرکس من و این دو تن و پدر و مادرشان را دوست بدارد، روز رستاخیز، همراه و همپایۀ من خواهد بود(2).
همچنین، پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرموده است:
خانوادۀ مرا به خاطر من دوست بدارید.
هر که شما با او بجنگید، من نیز با او در جنگم و هر که شما با او سازش کنید، من هم با او سر صلح و آشتی دارم. (3)
در این خانوادۀ پاکنهاد، هر یک از اعضا مایۀ مباهات دیگری است. امیرمؤمنان (علیه السلام) قطعاً به این موهبت میبالد که «سرور بانوان بهشت» همسر اوست و «دو سرور جوانان بهشت»، آن دو شاخه گل محمدی، فرزندان اویند. حسنین علیهماالسلام کسانیاند که دربارۀ آنها از پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) شنیده شده:
بار خدایا، من آن دو را دوست دارم؛ تو نیز دوستشان بدار(1).
همچنین از پیامبر (صلی الله علیه وآله) نقل است که فرمود:
حسین از من است و من از اویم. هر که حسین را دوست بدارد، خدا نیز او را دوست میدارد(2).
میبینید که این محبت بیآلایش و بینظیر در همه جا صبغهای الهی دارد و درست بدین دلیل است که قلب مبارک رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از آن لبریز گشته؛ چنان که وقتی امیرمؤمنان (علیه السلام) را به جنگی میفرستد، دست به دعا میشود و به پیشگاه الهی عرض میکند:
بارالها، تا باز علی را نشانم ندادهای، مرگ مرا نرسان!(3)
پس از ذکر فضایلی که اهل سنّت برای امیرمؤمنان علی (علیه السلام) نقل کردهاند، جا دارد ببینیم که آنان به چه فضایلی برای شیخین قایل بودهاند و چرا علیرغم برتری آشکار امام (علیه السلام) بر آن دو تن به رأی اصحاب سقیفه گردن نهادند.
سخن را در این گفتار با مواردی که (به نقل طبرسی در کتاب احتجاج (1): 245) یحیی بناکثم قاضی در یک نشست علنی برای امام جواد (علیه السلام) نقل کرده آغاز میکنیم و در ذیل هر فقره، ردّیۀ آن حضرت را نیز میآوریم که مخالفت ادعاهای ابناکثم با قرآن کریم و عقل سلیم را نشان میدهد.
بدیهی است که این روایت بر خلاف قرآن است؛ زیرا خداوند متعال از آنچه در سینههاست آگاه است(1)و به آنچه پنهان میکنند داناست(2)و خود میفرماید:
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ(3). ما انسان را آفریدهایم و به آنچه نَفْس وی او را وسوسه میکند هم داناییم.
معیاری که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در حجّةالوداع به مسلمانان معرّفی کرده نیز نشان میدهد که خبر مزبور عاری از صحّت است:
به زودی، شمار دروغگویانی که سخنانی را به من نسبت میدهند فزونی میگیرد. من بر خلاف قرآن سخن نگفتهام.
این خبر نیز درست نیست؛ چون آن دو فرشتۀ مقرّب درگاه الهی به قدر پلک زدنی از فرمان خدا سرپیچی نکرده و یکدم از فرمانبرداری او دست نکشیدهاند.
اما شیخین، پیش از آنکه در میان سالی اسلام بیاورند، سالها بتپرستی کردهاند و محال است که بتوان ایشان را به جبرئیل و میکائیل تشبیه کرد.
این دروغ هم ناشیانه وضع گردیده است؛ چه ]به گفتۀ شخص پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله)[، بهشتیان همگی جوان اند و کهنسالی در میان آنان نیست (و این از الطاف الهی در حقّ مؤمنان است که آنان به محض ورود به بهشت، همگی به هیئت و صورت جوانانی برومند و شاداب درمیآیند).
شکّی نیست که امویان خبر جعلی مزبور را در برابر این حدیث معتبر و مشهور انتشار دادهاند:
حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتاند.(1)
با اینکه پیامبران و فرستادگان الهی و از همه برتر محمّد (صلی الله علیه وآله) و نیز فرشتگان مقرّب بارگاه خداوندی در بهشت حضور دارند و هیچ روایت نشده که بهشت به فروغ وجود نورانیِ آنان روشن میشود، چگونه میتوان چنین فضیلتی را فقط برای عمر پذیرفت؟
کذب این سخن از آنجا آشکار میشود که ابوبکر، با اینکه افضل از عمر بود، در ملأعام از حال خود چنین خبر میداد و میگفت:
مرا شیطانی است که به بیراههام میکشاند. هرگاه منحرف شدم، مرا به راه بیاورید! (2)
گذشته از این، نمونۀ سخنان عمر را در داستان دوات و قلم و تحریم متعه بر خلاف سیرۀ پیامبر (صلی الله علیه وآله) و ابوبکر
خواندید. آیا در قاموس چنین شخصی واژۀ «سکینه» جایی دارد؟!
این روایت نیز بر خلاف قرآن است که در آن میخوانیم:
وَإِذْ أَخَذْنا مِنَ الْنَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَمِنْكَ ......(1) و هنگامی را یاد کنی که از همۀ پیامبران (برای ابلاغ وحی) و نیز از تو پیمان گرفتیم.
میثاق نبوّت در عوالمی فراتر از این دنیا از جمعی گرفته شده که به قدر پلکزدنی غیر خدا را نپرستیده اند و کسی که سالیان سال به شرک و بتپرستی روزگار گذرانده جایی درمیان آنان ندارد.
وانگهی، سیاق روایت جعلی فوق به هیچوجه با قاطعیّت و یقینی که در این حدیث معتبر از پیامبر (صلی الله علیه وآله) دیده میشود سازگاری ندارد:
هنوز روح در کالبد آدم دمیده نشده بود که من پیامبر بودم.
1) . احزاب (33): 7
اگر این روایت را بپذیریم، باید قبول کنیم که آن حضرت در پیامبری خود شک داشته است.
گذشته از این، آیا پذیرفتنی است که نبوّت از کسی که برگزیدۀ خداوند بوده به کسی انتقال یابد که برای خدا شریک قرار داده و انواع و اقسام ستمها از او سر زده است؟!
این روایت آشکارا بر خلاف فرمودۀ خداوند متعال در قرآن است که خطاب به پیامبر (صلی الله علیه وآله) میفرماید:
وَما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ(1) و خدا آنان را عذاب نمی کند در حالی که تو در میان آنان هستی و خدا آنان را عذاب نمی کند در حالی که آنان آمرزش می طلبند.
1) . انفال (8): 33
به عبارت دیگر، در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه وآله)، خود آن حضرت مایۀ امان زمینیان از عذاب الهی بود و خداوند به برکت وجود ایشان همۀ مردم و نه اختصاصاً عمر را مشمول رحمت خویش فرموده بود.
مناظرۀ امام جواد (علیه السلام) با یحیی بناکثم در خصوص نقد و بررسی روایات فضیلت شیخین به همین مقدار پایان پذیرفته؛
گویا آن قاضیِ درباری نخواسته همۀ آنچه در موضوع مزبور شنیده بیان کند تا همگی آن فضایل جعلی در یک نشست عمومی با منطق بُرّان و قاطع امام (علیه السلام) نقش بر آب شود.
شاید هم وی به بیان اهمّ اخباری که شنیده بسنده کرده است و باقی موهوماتی را که سستی آنها از این هم کمتر بوده واگذاشته تا رسوایی بیشتری بار نیاورد.
امّا همین یحیی بناکثم، پیشتر درمجلسی دیگر و اینبار به دستور مأمون، چهل تن از دانشمندان اهل سنّت را گرد آورده بود تا به مباحثۀ مذهبی بپردازند.
در نشست مذکور، مأمون بطلان اعتقادات آن جماعت را نشان داد و وصایت امیرمؤمنان علیّبن ابیطالب (علیه السلام) را اثبات کرد(1).
شگفتا که حتّی خلیفۀ عباسی هم فضایل جعلی شیخین را با دلایل عقلی و نقلی ردّ میکند!
آنچه خواهید خواند گوشهای از احتجاج اوست؛ با این توضیح که روایت جعلی با شماره مشخص شده و آنچه در ذیل آن آمده مضمون پاسخ مأمون به علمای روزگار خود است، نه پاسخ نویسندۀ این کتاب.
حال که پیامبر (صلی الله علیه وآله) چنین فرموده، پس ناگزیر شیخین بهترین مردماناند.
در پاسخ، باید گفت که شیخین یا در همۀ جهات و نظریات و شئون یکسان بودهاند یا با هم اختلاف داشتهاند.
صورت اوّل که محال است؛ چون برابری مطلق آن دو به معنای این است که ما با واقعیّتی واحد روبهرو هستیم و شیخین نه دو نفر که یک نفر با دو کالبد است!!
1) . رک: عیون اخبار الرّضا، باب 45، و بحار الانوار: ج 23، ص 189
اما در صورت دوم، فرمان اقتدا به آن دو هم ناشدنی است، هم ناصواب؛ زیرا پیروی از یکی به معنای مخالفت با دیگری است.
توضیح آنکه ابوبکر و عمر در موارد متعددی با هم اختلاف داشتهاند.
از جمله، ابوبکر دستور داده بود جمعی از دشمنان اسلام معروف به «اهل الردّه» را به اسارت نگاه دارند، اما عمر آنها را آزاد کرد.
وقتی خالد بنولید مالک بننویره را کشت، عمر دستور عزل وی را داد؛ امّا ابوبکر این دستور را تنفیذ نکرد.
ابوبکر متعه را حلال میدانست، اما عمر آن را غدغن کرد و .... .
گذشته از این، روایت فوق (حدیث واحد) با حدیث متواتر ثقلین مخالف است؛
چه در آن حدیث متواتر دستور تمسّک به عترت را صادر کرده باشند، چه به پیروی از سنّت امر کرده باشند.
روایت مورد بحث (اقتدا) فقط در صورتی پذیرفتنی است که اِعراب اسامی آن (اَبابکر و عمرَ) را منصوب بدانیم، نه مرفوع؛ (اَبوبکر و عمرُ) که در این حالت (رفع) ترجمه روایت این چنین می باشد:
ای مردم، از آن دو (یعنی ثقلین) پیروی کنید؛ شما نیز همین طور، ابوبکر و عمر! (1)
و نقل بعدی منصوب «اقتدوُا باللّذین مِنْ بعدي ابابکر و عمرَ» که جمله آن (اقتدوا بالّلذین من بعدي کتاب الله و العترة یا ابابکر و عمرَ (به حذف حرف نداء)
شیخ صدوق (ره) میگوید: مأمون بخاطر دشمنی خودش ذکز نکرده در حالی که بعضی از علماء عامّه نقل هردو را کردند.
تمام پاورقی نقل از مرحوم والد است.
این روایت هم ساختگی است؛ زیرا در حدیث متواتر «اخوّت» آمده است که وقتی پیامبر (صلی الله علیه وآله) میان اصحاب خود پیمان برادری میبست، علی (علیه السلام) را برای خود برگزید نه ابوبکر را.
پاسخ این است که اگر پیامبر (صلی الله علیه وآله) آن دو نفر را بهتر از دیگران میدانست، یکبار عمروعاص و بار دیگر اسامة بن زید را فرمانده آنان نمیفرمود.
1) . متن عربی مرفوع «اقتدوُا باللّذین مِنْ بعدي ابوبکر و عمرُ» (اقتدوا ایّها التاس و ابوبکر و عمرُ بالّلذین من بعدي کتاب الله و العتر )
وانگهی، علیّبن ابیطالب(علیه السلام) پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه وآله) سخنانی گفته که این روایت را تکذیب میکند؛
از جمله، فرموده است:
استحقاق من برای پوشیدن جامۀ خلافت پیامبر بیش از سزاواریام برای به تن کردن پیراهن خودم است، ولی ترسیدم مردم کافر شوند.
همینطور، آن حضرت فرموده است:
چگونه ابوبکر و عمر از من بهتر باشند؛ در حالی که من پیش از اسلام آوردن آنها و پس از درگذشت آنها خدا را عبادت کردهام؟!
این روایت نیز درست نیست؛ زیرا علیّبن ابیطالب (علیه السلام) دستکم تا زمانی که فاطمۀ زهرا علیها السلام زنده بود، بیعت نکرد. وقتی هم که فاطمه علیهاالسّلام میخواست از دنیا برود، وصیت کرد شبانه او را به خاک بسپارند تا آن دو نفر حتی از
حضور درکنارجنازهاش
نیز بیبهره باشند.
اگر پیامبر (صلی الله علیه وآله) ابوبکر را مقدّم داشته، پس معنای این رفتار قهرآمیز دختر و دامادش چیست؟
ثانیاً، اگر این روایت ساختگی درست باشد، سخن ابوبکر با اصحاب سقیفۀ بنیساعده بیمعنی است که گفت: یا با ابوعبیده بیعت کنید، یا با عمر!
پرسید: محبوبترین
زن نزد شما کیست؟ ایشان فرمود عایشه! او باز پرسید: محبوبترین مرد کیست؟ حضرت پاسخ داد: ابوبکر!
در حدیث «طیر مشوی» یعنی همان داستان مرغ بریان، این فضیلت برای علیّبن ابیطالب (علیه السلام) نقل شده و پیداست که هر کدام از این دو روایت درست باشد، دیگری صحّت ندارد(1).
بنابراین، روایت فوق از اعتبار ساقط است و نمیتوان به آن استناد کرد.
1) . نیز، رک. ذیل عنوان «ذکر فضیلت امیر مؤمنان (ع) از منابع اهل سنّت»، ح 11
سؤال این است که پس جای خود پیامبر (صلی الله علیه وآله) در این بین کجاست؟ چه، اگر آن حضرت را از عموم مسلمانان بدانیم، نتیجه آن میشود که به صحّت امثال این روایت اهل سنّت نیز تن بدهیم:
پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: من داخل بهشت شدم، صدای نعلین شنیدم. نگاه کردم و دیدم بلال (حبشی)، غلام ابوبکر، جلوتر از من وارد بهشت شده است!
شگفتا که روایات اهل سنّت فضیلت عمر و بلال بر پیامبر(صلی الله علیه وآله) را به اثبات میرساند و روایات شیعه برتری علیّبن ابیطالب (علیه السلام) بر ابوبکر را (فاعتبروا یا اُولی الأبصار)!
خود عمر یکبار به اصرار از حذیفه پرسید: تو را به خدا سوگند، آیا من از جمله منافقان هستم یا نه؟
اگر آن بشارت صحّت داشت، این نگرانی چه علّتی داشته است؟ آیا عمر سخن پیامبر(صلی الله علیه وآله) را باور نمیکند و به سخن حذیفه آرام میگیرد؟! پیداست که هر یک از این دو روایت دیگری را نفی میکند.
من و امّتم را با میزانی سنجیدند؛ من بر آنان برتری داشتم. جای مرا با ابوبکر عوض کردند؛ او نیز بر آنان برتری داشت! سپس، عمر را به جای او گذاشتند؛ وی نیز برتری داشت!
پیداست، در این روایت، صحبت از ترازوی اعمال است. آیا هیچکس در این موضوع شک دارد که اعمال شایستۀ امّت پیامبر (صلی الله علیه وآله) از صدر اسلام تاکنون بسیار گران سنگتر از اعمال شیخین است؟ وانگهی، راویان موافق و مخالف شیعه یک صدا این روایت را از پیامبر نقل کردهاند:
«ضَرْبَةُ عليٍّ یَوْمَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الْثَقَّلِیْنِ»
ضربۀ (شمشیر) علی در روز خندق از عبادت اِنس و جنّ برتر است.
این سخن نیز اصلی ندارد؛ چرا که ابوبکر هیچگاه به ثروتمندیاش شناخته نشده و هیچ مورّخی از اینکه او داراییِ
کلانی داشته و در راه اسلام صرف کرده سندی به دست نداده است. در داستان غصب فدک هم ابوبکر از آن جهت به سخنان عمر گردن نهاد که دغدغۀ تأمین مالی حکومتش را داشت(1).
در ادامۀ این احتجاج مأمون خود رشتۀ سخن را به دست گرفت وخطاب به دانشمندان عامّه چنین گفت:
شما همانطور که روایاتی از این قبیل را دربارۀ فضایل ابوبکر و عمر نقل کردهاید، روایاتی هم دربارۀ فضایل علیّبن ابیطالب دارید.
اکنون، به داوری خِرد و انصاف خود تن بدهید که کدام یک از این اخبار بیشتر و مضامین آن عالیتر است.
آنگاه، مأمون پرسید: روز اوّل بعثت، افضل اعمال چه بوده است؟
گفتند: پیشقدمی در گرایش به اسلام؛ زیرا خداوند میفرماید:
وَالْسّابِقُونَ السّابِقُونَ*أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ(2) پیشروان پیشتاز؛ آنان همان مقرّبان اند.
مأمون گفت: آیا کسی را میشناسید که در گرایش به اسلام از علیّبن ابیطالب سبقت گرفته باشد؟
پاسخ دادند: علیّبن ابیطالب کودکی نابالغ بود ]که اسلام آورد[؛ ولی ابوبکر در میانسالی اسلام آورده است و این دو حالت با هم فرق دارد(1).
مأمون گفت: به نظر شما، الهام خدایی موجب گرویدن علیّبنابیطالب به اسلام شده، یا دعوت پیامبر؟
اگر بگویید الهام خدایی موجب شده، وی را بر پیامبر فضیلت دادهاید؛ چون حتّی خود پیامبر نیز با نزول جبرئیل و مشاهدۀ او ایمان آورده است.
اما اگر دعوت پیامبر را موجب ایمان او بدانید، این دعوت هم به امر خداوند بوده؛ چون از زبان پیامبر در قرآن آمده است:
وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ(2) من پیامبری خود خوانده نیستم (یعنی از جانب خود، سخنی نمیگویم).
خداوند هم در جایی دیگر دربارۀ او میفرماید:
وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى*إِنْ هُوَ إِلّا وَحْيٌ يُوحَى(1) پس دعوت پیامبر از سر هوی و هوس خود نبوده و به وحی پروردگار صورت گرفته است.
آیا ممکن است خداوند از سویی به پیامبر دستور داده باشد که علیّبن ابیطالب را دعوت کند و از سوی دیگر، اسلام و ایمان او را صحیح نداند و پذیرا نشود؟
چون پاسخ این سؤال منفی است، معلوم میشود که پیامبر دستوری مخصوص برای دعوت علیّبن ابیطالب دریافت داشته که شامل هیچ کودک و بزرگسال دیگری نشده؛ و این فضیلتی است ویژۀ علیّبن ابیطالب(2)
اما از میان خردسالان، هیچکس جز علیّ بن ابیطالب (ع) طرف دعوت پیامبر قرار نگرفته و به دین مبین اسلام نگرویده است.
.در ادامه، مأمون پرسید: بعد از سبقت در گرویدن به اسلام، کدام عمل بهتر و شریفتر است؟
پاسخ دادند: جهاد در راه خدا.
مأمون گفت: آیا کسی از اصحاب پیامبر را سراغ دارید که مانند علیّبن ابیطالب او را یاری کرده باشد و برای حمایت از دین خدا، به جهادی آن چنان نمایان اقدام کرده باشد که محدّثان و مورّخان جملگی آن را ستوده باشند؟
پس از این سؤال، مأمون دربارۀ شأن نزول سورۀ «هل اَتی» و حدیث «مرغ بریان» سخن میگوید و از آن جماعت برای فضایل امیر مؤمنان (علیه السلام) اقرار میگیرد.
اما سخنگوی آنان، برای آنکه یکباره قافیه را نباخته باشند، موضوع دیگری را پیش میکشد و میگوید:
إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا .....(1) خداوند، در این آیه، ابوبکر را صاحب (همنشین، دوست) پیامبر خوانده و فرموده است:
اگر شما او (پیامبر (صلی الله علیه وآله)) را یاری نکنید، بدانید که قبلاً هم خدا خود یاریاش کرد؛ آنگاه که کافران گروه دو نفرۀ وی و آن دیگری را بیرون رانده بودند و او در غار به صاحب خود میگفت:
1) . توبه (9): 40
اندوهگین نباش که خدا با ماست. پس خداوند آرامش خود را بر وی فرو فرستاد و او را با لشکریانی که شما ندیدهاید نیرو بخشید ... .
مأمون گفت: شما از قرآن و از دانش واژهشناسی آگاهی اندکی دارید. مگر این آیه را نخواندهاید:
قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَهُوَ يُحاوِرُهُ أَكَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرَابٍ(1)؟ صاحب (دوست، همنشین) او، که با او گفت و گو میکرد، گفت: آیا به کسی که تو را از مشتی خاک آفریده کافر شدی؟
در این آیه، یکی از طرفین گفت و گو کافر است و دیگری با ایمان؛ و خداوند یکی را صاحب دیگری خوانده است.
اما اینکه پیامبر در آیۀ مورد استناد شما میفرماید: «خدا با ماست»، این هم فضیلتی نیست؛ زیرا خداوند همواره همراه همۀ آفریدگان خوب و بد خویش است و این را در سورۀ مجادله (آیۀ 7) بیان فرموده است.
حال، شما بگویید معنای اینکه در آیۀ مورد بحث ما پیامبر (صلی الله علیه وآله) به ابوبکر میفرماید: «اندوهگین مباش» چیست؟
1) . کهف (18): 37
آیا حزن ابوبکر از سر اطاعت و مورد پسند خداوند بوده، یا وی مرتکب معصیت شده است؟
صورت اوّل که منتفی است؛ چون پیامبر هیچگاه از اطاعت خدا نهی نمیکند. اما اگر ابوبکر مرتکب معصیت شده، این آیه چه فضیلتی را برای او اثبات میکند؟ ...
امّا در مورد نزول آرامش الهی، در آیۀ مورد بحث، ضمیر مفرد به کار رفته و پیداست که این آرامش در ماجرای پناهندگی به غار فقط نصیب پیامبر (صلی الله علیه وآله) شده است.
گواه سخن ما این است که در سورۀ توبه (9): 25 و 26، خداوند از نزول آرامش الهی بر قلب پیامبر (صلی الله علیه وآله) و برخی از مؤمنان در جریان جنگ حنین یاد میکند.
نقل است که در آن جنگ فقط هفت نفر از بنیهاشم در میدان جنگ پایداری کردند و فرمانده آنان نیز کسی نبود جز علیّبن ابیطالب (علیه السلام) که پیشاپیش پیامبر (صلی الله علیه وآله) شمشیر میزد؛ اما باقی اصحاب پا به فرار گذاشته بودند[(1).
در ادامۀ احتجاج با علمای اهل سنّت، مأمون به «حدیث منزلت» اشاره میکند و آنان این فضیلت امیر مؤمنان (علیه السلام) را نیز میپذیرند.
1) . مطلب میان قلّاب ]کروشه[ سخن مؤلّف است نه سخن مأمون.
بعدها ابن ابی الحدید معتزلی هم در شرح نهجالبلاغه «حدیث منزلت» را نقل میکند و از اجماع مسلمانان همۀ فرقههای اسلامی در خصوص این حدیث خبر میدهد.
ج: سخن جاعلان دیگر!
پس از رحلت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله)، انصار در سقیفۀ بنیساعده نزد سعد بن عباده گرد آمدند و گفتند:
«منّا أمیّرٌ و منکُم أمیرٌ»
یک فرمانروا از ما باشد، یکی هم از شما.
ابوبکر گفت: ما (مهاجران) امیر باشیم و شما (انصار) وزیر.
حباببن منذر گفت: به خدا که ما این را نمیپذیریم. امارت و ریاست باید از آنِ قبیلههای هر دو ما باشد.
اما ابوبکر نپذیرفت و سخن خود را تکرار کرد. بعد هم گفت: یا با ابوعبیده بیعت کنید، یا با عمر.
اینجا بود که عمر ناگهان گفت: بلکه ما با تو بیعت میکنیم. تو سرور و نیک مرد مایی و محبوبترینمان به رسول خدا (صلی الله علیه وآله)!
سپس، دست ابوبکر را گرفت و با او بیعت کرد. بقیۀ حضّار نیز از او تبعیّت کردند و بیعت ابوبکر این گونه منعقد گردید(1).
معلوم نیست عمر با چه منطقی چنین سخنانی را ساخته و پرداخته، حال آنکه از «حدیث مرغ بریان» و «حدیث اخوّت» برمیآید که هیچکس به اندازۀ امیرمؤمنان علیّبن ابیطالب (علیه السلام) در نزد خدا و رسولش محبوب نبوده است.
وانگهی، اگر عمر واقعاً این اعتقاد را در حقّ ابوبکر داشت، زمانی که خود به حکومت رسید، نمیگفت:
بیعت با ابوبکر ناگهانی و یکباره صورت گرفت؛ ولی خدا شرّ آن را کم کرد! (2)
عایشه، دختر ابوبکر، میگوید که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در بیماری منجر به رحلتش، به من فرمود:
ابوبکر را حاضر کن تا من چیزی بنویسم؛ چون میترسم کسی آرزویی در دل داشته باشد و بگوید که از دیگران (برای خلافت) سزاوارتر است، حال آنکه خداوند و اهل ایمان کسی جز ابوبکر را نمیخواهد!
این خبر به علت اختلاف آشکار با حدیث مشهور غدیر، با آن همه راوی و سند، خود به خود از درجۀ اعتبار ساقط است.
همچنین، عایشه از قول پیامبر (صلی الله علیه وآله) نقل کرده است:
سزاوار نیست که ابوبکر در میان جمعی باشد و کسی غیر از او امامت آن جمع را عهدهدار شود!
چنان که پیشتر در ذیل عنوان «ویژگیهای امام به روایت اهل سنّت» گفتیم، امام جماعت باید اعلم باشد و تاریخ صدر اسلام گواه جهل ابوبکر در خصوص بسیاری از احکام الهی است.
اما بشنوید از عبدالله بنعمر که در مدح پدرش چه روایتی ساخته و پرداخته.
او میگوید که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) روزی دعا کرد: خدایا، اسلام را به یکی از این دو نفر که نزد تو محبوبتر است عزّت ببخش: ابوجهل یا عمربن خطّاب!
فردای آن روز، عمر اسلام آورد.
غیر از آنکه این خبر هم با مفاد «حدیث مرغ بریان» سازگار نیست، جاعل آن ابوجهل را با آن همه خباثت محبوب خداوند
متعال وانمود کرده و همین نکته برای اثبات بطلان این خبر کافی است.
باز، عبدالله در فضیلت پدرش این خبر را به پیامبر (صلی الله علیه وآله) نسبت میدهد:
خدا حق را بر زبان عمر و قلبش قرار داده است!
خبر عبدالله در تعارض آشکار با این حدیث مشهور نبویّ است که در صحاح اهل سنّت آمده:
حقّ با علی است و هر جا او بگردد، همراهیاش میکند.
این تعارض، خود به خود، خبر عبدالله بن عمر را از درجۀ اعتبار ساقط میکند.
همچنین، به نقل عبدالله، پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرموده است:
نخستین کسی که سر از خاک بردارد و در روز قیامت زنده شود منم؛ بعد، ابوبکر است؛ بعد، عمر.
سپس من به نزد اهل بقیع میروم و آنان با من محشور میشوند ... .
اگر فضیلت شیخین را بر همۀ خوبان عالم بپذیریم، باز این خبر از نظر ما صحّت ندارد؛ زیرا ممکن نیست که آن دو بر
پاکنهادانی که خداوند در آیه تطهیر به پاکی ویژۀ ایشان شهادت داده مانند حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) و حضرت زهرا و علی و حسن و حسین صلوات الله علیهم و دیگر شایستگان مدفون در بقیع تقدّم داشته باشند.
عبدالله بن عمر در جایی گفته است:
در زمان پیامبر (صلی الله علیه وآله) یک نفر هم نبود که ما او را با ابوبکر یا حتّی عمر یا دستکم عثمان همپایه و یکسان بدانیم.
میان سایر اصحاب نیز تفاوتی نبود و هیچیک بر دیگری فضیلتی نداشت!
کسی که میان امیر مؤمنان (علیه السلام) با سلمان یا ابوذر یا دیگران به هیچ تمایزی قایل نبوده، بیگمان یا در جهل مرکّب به سر میبرده یا معاند بوده است.
در مورد عبدالله بن عمر، با توجّه به اخبار سست و بیپایهای که از او نقل کردیم، باید گفت که هیچ شکّی در عناد او با اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام نیست.
در غیر اینصورت، مگر میشود باور کرد که او از مراتب علمی علیّبن ابیطالب (علیه السلام) آگاهی نداشته، یا آیات ذیل را در قرآن مجید نخوانده است؟
هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ(1) آیا دانایان و نادانان با هم برابرند؟ فقط خردمندان متذکر آن اند.
يَرْفَعِ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوُتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ(2) خداوند مؤمنان و دانایان شما را درجاتی بالا و بالاتر میبخشد.
هُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ اللّهِ(3) نزد خداوند، هرکس درجاتی (مراتبی) دارد.
به نقل از عبدالله، درمکالمهای، عمر به ابوبکر گفت: ای بهترین مردم پس از رسول خدا (صلی الله علیه وآله)! ابوبکر هم پاسخ داد که از پیامبر (صلی الله علیه وآله) شنیدم میفرمود: آفتاب بر کسی بهتر از عمر طلوع نکرده است!
میبینید که صدر و ذیل این خبر و هر دو قسمت آن با «حدیث مرغ بریان» منافات دارد.
آخرین خبر ساختگی را نیز بشنوید که از محمّد بن حنفیّه نقل کردهاند:
به پدرم (علی (علیه السلام)) گفتم: پس از پیامبر، بهترین فرد این مردم کیست؟ فرمود: ابوبکر!
عرض کردم: بعد از او؟ گفت: عمر! من که میترسیدم بعد از او نام عثمان را بیاورد، پیشدستی کردم و گفتم: پس از او حتماً شمایید! امّا ایشان فرمود: من کسی نیستم مگر یکی از مسلمانان!
کسی که خطبۀ شقشقیّه را در نهجالبلاغه خوانده باشد، یا دیگر بیانات حکیمانۀ آن حضرت را در آن کتاب ملاحظه کرده باشد، یا دستکم روایات صحاح اهل سنّت را در مورد فضایل علیّبن ابیطالب (علیه السلام) دیده باشد، آیا میتواند این خبر و امثال آن را درست بداند؟
پذیرفتن این اخبار جعلی فقط از غفلت یا تقلید کورکورانه از گذشتگان معاند و پیروی از وساوس شیطانی و نفسانی ممکن است و لاغیر.
بر هیچ مسلمانی پوشیده نیست که پس از رحلت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) در میان امّت اسلام، شکاف عمیق و اختلاف فاحشی نمودار شد.
رهبری حکومت نوپای اسلامی و جانشینی پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) مسئلهای نبود که بتوان به سادگی از کنار آن گذشت.
مَسند خلافت نمیبایست جایگاه نااهلان میشد.
در کشاکش جنگ قدرتی که دنیا طلبان برای تصاحب آن مَسند شریف به راه انداختند، اکثریّت مطلق مسلمانان دستورهای پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) را به فراموشی سپردند و از آن بدتر اینکه آیاتِ روشن قرآن کریم را نیز دربارۀ کسانی که باید زمام امور دین و دنیای خود را به آنان میسپردند، نادیده گرفتند.
از جملۀ آن آیات، این فرمودۀ خداوند متعال است:
يا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ(1) ای مؤمنان، از خدا و پیامبر و صاحبان امرتان فرمانبرداری کنید.
در تعیین مصداق صاحبان امر یا به تعبیر مشهور و قرآنی آن «اُولوالاَمر»، اختلاف بنیادین و مهمّی وجود دارد. در نظر اهل سنّت یکی از این اقشار اُولوالاَمر هستند:
1)رؤسا و فرماندهان لشکری و کشوری
2)فقها و دانشمندان
3)عاملان و ضابطان امر به معروف و نهی از منکر
البته اهل سنّت این گزینهها را به پشتوانۀ آیات قرآن یا روایات نبوی در نظر نگرفتهاند، بلکه با اندیشۀ خود و بر اساس مشاهداتشان از اوضاع سیاسی اجتماعیِ جوامع اسلامی به این نتیجه رسیدهاند.
اما شیعیان دوازده امامی معتقدند که مقصود از «أُولِی الاَمر» در آیۀ مزبور فقط حضرات ائمّۀ معصومین علیهم السّلام یا همان خلفای بر حقّ پیامبرند که خدا اطاعت از آنان را وابستۀ بلافصل اطاعت از خود و رسولش قرار داده است.
1) . نساء (4): 59
دلایل شیعیان برای این ادعّا از عقل و قرآن و سنّت پیامبر (صلی الله علیه وآله) و اجماع طایفۀ امامیّه برگرفته شده است.
یکی از دلایل عقلی آنان در اثبات نظریۀ خودشان این است که اگر اُولوالأمر معصوم نباشند و مرتکب خطا یا گناهی شوند، امکان دارد سهواً یا عمداً دستورهایی صادر کنند که بر خلاف دستورهای خدا و رسولش باشد.
در این صورت، امر آیه به اطاعت از دستورهای ایشان موجب تناقضی آشکار خواهد بود؛ زیرا ممکن است اُولوالأمر ندانسته یا از سر عصیان به کاری فرمان دهند که خدا و رسولش از آن نهی کردهاند و بالعکس.
دلیل عقلی دیگر اینکه، همانطور که بر پیامبر (صلی الله علیه وآله) واجب بود حدود و آدابِ وظایف شرعی نظیر نماز و روزه و سایر فرایض الهی را برای مسلمانان مشخص کند تا تغییر و تبدیلی در احکام عبادی پدید نیاید، تعیین اُولوالأمر نیز واجب بوده، تا کسی با ادّعای ناروایِ خود به تصاحب این مقام خداداد اقدام نکند و مسلمانان را به گمراهی دچار نسازد.
میدانید که این امر واجب را پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) با معرفی علیّبن ابیطالب (علیه السلام) برای احراز مقام والای ولایت در روز غدیر خم، در
ملأعام به انجام رسانید تا هیچ کس بهانهای برای تخطّی از دستور الهی نداشته باشد.
دانشمندان شیعه چگونگی دلالت آیات قرآنی بر این مطلب را چنین توضیح دادهاند که به طور کلّی برای استنباط یک حکم از قرآن کریم، باید آیات را کنار یکدیگر گذاشت و از مجموع آنها به نتیجه رسید.
اگر آیهای در مورد موضوعی به اطلاق و کلی سخن میگوید، باید دید که آیا در آیات دیگر قرآن قیدی به آن موضوع تعلّق گرفته است یا نه؛ و اگر آیهای بیان عامّ و همگانی دارد، باید دید که موارد خاصّی از موضوع مورد بحث در آیات دیگر آمده است، یا نه.
با این توضیح، توجّه شما را به چند آیه از قرآن کریم جلب میکنیم که استفاده از آن برای شناسایی « اُولوالأمر» ضرورت دارد:
وَلا تُطِيعوُا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ*الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لايُصْلِحُونَ(1) از فرمان زیادهخواهان اطاعت نکنید؛ آنان که در زمین به تبهکاری مشغولاند و به اصلاح نمیپردازند.
1) . شعرا (26): 151 و 152
وَلا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِمًا أَوْ كَفُورًا(1) از گنهکار و ناسپاس اطاعت مکن.
وَلا تَتَّبِعُوا أَهْوَاءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَأَضَلُّوا كَثِيرًا وَ ضَلُّوا عَنْ سَوَاءِ السَّبِيلِ(2) از خواستههای کسانی پیروی نکنید که سابقۀ گمراهی داشته اند؛ هم بسیاری را گمراه کردهاند، هم خودشان از راه راست لغزیدهاند.
وَلا تَرْكَنُوُا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ(3) به ستمگران میل نکنید که آتش دوزخ شما را در بر میگیرد.
دستور اطاعت از « اُولوالأمر» وقتی با توجّه به آیاتی از این دست مورد مداقّه قرار گیرد، ما را به این دریافتِ اساسی رهنمون میکند:
کسانی که اهل اسراف و فساد و بزهکاری باشند یا در پیشینۀ آنان اثری از کفر و ضلالت دیده شود یا در یک کلام، از آنان ستمی سر زده باشد به هیچ وجه در جمع « اُولوالأمر» قرار نمیگیرند.
همینطور، وقتی در قرآن کریم آیاتی دیده میشود که خداوند متعال در آنها برای ستمکاران و غاصبان حتّی جواز برخی از اختیارات پیش پا افتاده را صادر نکرده، چگونه میشود باور کرد که مسلمانان را به اطاعت از آنان امر کرده و اختیار دین و دنیای آحاد امّت اسلامی را به آنان سپرده باشد؟(1)
در این آیات، خداوند جواز اکل میته و گوشت خوک را برای همۀ مسلمانانی که از گرسنگی به سر حدّ مرگ میرسند و خوراک دیگری در دسترس ندارند صادر کرده جز برای ظلمه و غاصبان و یاغیان!
میدانید که مسافران همگی مشمول لطف باری تعالی قرار گرفتهاند و نمازهای چهار رکعتیشان را شکسته میخوانند.اما مسافری که به سفر معصیت رفته (مثلاً، برای کارگزاری شخصی غاصب و ظالم عازم سفر شده) از این لطف و تخفیف الهی نیز بینصیب است و باید روزه و نمازش را حتّی در سفر به طور کامل به جا بیاورد.
آیا خداوند ممکن است فرمانِ اطاعت از چنین اشخاصی را صادر کرده باشد؟ سبحان الله عمّا یصفون!
اکنون پشتوانۀ نظریۀ شیعه را در خصوص « اُولوالأمر» از سنّت پیامبر (صلی الله علیه وآله) نقل میکنیم.
جابربن عبدالله انصاری میگوید:
1) . برای نمونه، رجوع کنید به آیۀ 173 از سورۀ بقره با آیۀ 3 از سورۀ مائده.
چون این آیۀ شریفه نازل شد، من عرض کردم: یا رسولالله، خداوند و پیامبر را میشناسیم؛ اما اُولوالأمر چه کسانی هستند که خدا اطاعت از آنان را قرین اطاعت از شما ساخته است؟ حضرت (صلی الله علیه وآله) فرمودند:
جابر، آنان خلفای من و ائمّۀ مسلماناناند. نخستین فرد آنان علیّبن ابیطالب است. بعد، ]به ترتیب، نوبت[ حسن است و حسین و علیّبن الحسین. سپس ]نوبت[ محمّدبن علی است که در تورات به «باقر» معروف است و تو به حضور او می رسی. جابر، چون به او رسیدی، سلام مرا به او برسان. سپس، به ترتیب ]نوبت[ جعفربن محمّد صادق است و موسی بن جعفر و علیّبن موسی و محمّد ابن علی و علیّبن محمّد و حسن ابن علی.
آنگاه ]نوبت[ هم نام و هم کنیۀ من، حجّت خدا و بقیّةالله، فرزند حسنبن علی است که خاوران (شرق) و باختران (غرب) زمین را به دست خود فتح خواهد کرد.
اوست که از دیدگان پنهان خواهد شد(1).
روایت دیگر آنکه در تعیین «اُولوالاَمر»، ائمّه علیهم السلام فرمودهاند:
خداوند، به ویژه، ما را مورد نظر داشته و نه هیچکس دیگر را.
نیز فرمودهاند:
خداوند به همۀ مؤمنان تا روز قیامت دستور داده که فرمانبردار ما باشند.
روایات این موضوع به حدّ تواتر میرسد؛ چنان که فقط علّامۀ مجلسی در یک بخش از یک جلد بحارالانوار تعداد پنجاه روایت در این باره آورده است(2).
غیر از این، در کتاب های معتبری چون کافی (نوشته شیخ کلینی)، بصائر الدّرجات (اثر محمّد بن حسن صفّار)، تفسیر برهان (تألیف سید هاشم بحرانی) و نورالثّقلین (نگاشتۀ حویزی) به روایات فراوانی برمیخوریم که با عبارات مختلف به ما میفهمانند «اُولوالاَمر» همان دوازده امام معصوم شیعیاناند.
حال، ممکن است کسی بپرسد: اگر این موضوع این اندازه که شیعیان به آن معتقدند اهمیّت داشته باشد، چرا خداوند اسامی « اُولوالأمر» را در قرآن مجید به صراحت ذکر نفرموده است؟
پاسخ آن است که در این موضوع نیز، مانند سایر واجبات، کار بیان مصادیق و ریز احکام الهی به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) واگذار گردیده است. همانطور که آن حضرت دربارۀ تعداد رکعات نماز و حدّ نصاب زکات و مواردی از این دست شخصاً اجمال قرآن را تفصیل بخشیده، در ذکر اسامی اُولوالأمر نیز کوتاهی نفرموده و در قالب احادیثی مانند حدیث ثقلین و خطبۀ غدیر خم تکلیف مسلمانان را در پیروی از دوازده امام معصوم علیهم السّلام به آنان تفهیم کرده است.
از جمله منابعی که میتوان احادیث مربوط به این موضوع را در آن دید یکی کتاب شریف احقاق الحق(1)نوشتۀ مرحوم علّامه تستری مرجع عالی قدر شیعه آیتالله العظمی مرعشی نجفی است؛(2)و
دیگری اثبات خلافت علیّبن ابیطالب (علیه السلام) (ص 54)، نوشتۀ علّامه مدنی، که حاوی بیست و پنج روایت از اهل سنّت و
شیعیان است در تعیین ائمۀ هدی علیهم السّلام
به عنوان «اُولوالأمر».
در یک کلام، علمای شیعه در طول تاریخ اسلام در این مورد اجماع داشتهاند.
این مطلب با روایات کثیره «من أطاع علّیاً فقد أطاع الله و من عصاه فقد عصی الله» هم به اثبات می رسد.
در حدیث متواتر و مشهوری، عامّه و خاصّه از رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) نقل کردهاند:
به زودی، امّت من هفتاد و سه فرقه میشوند که فقط یک فرقه اهل نجات است و بقیه در میان آتش دوزخ جای دارند.
بیگمان، هفتاد دو گروهی که اکثریّت مطلق مسلماناناند و متأسفانه فرجام کارشان به جهنّم ختم میشود کسانیاند که با واپسگرایی به روحیۀ عصر جاهلی برگشته و با نادیده گرفتنرهنمودها و سفارشهای پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) به مقدّسات اسلامی پشت پا زدهاند.
خداوند متعال در قرآن کریم دربارۀ این افراد میفرماید:
وَما مُحَمَّدٌ إِلّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ(1) محمّد کسی نیست جز پیامبری که پیش از او نیز پیامبرانی گذشتهاند. اگر وی در گذرد یا کشته شود، شما به گذشتۀ جاهلی خود برمیگردید؟ واپسگراییِ شما هیچ زیانی به خداوند نمیرساند. خداوند به زودی پاداش شاکران را خواهد داد.
همچنین، در تفسیر آیۀ چهار سورۀ مائده که واپسگرایی و ارتداد برخی از اصحاب در زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در آن آیه پیشبینی شده، ابنعباس نقل کرده است که پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود:
مبادا پس از من ]به دوران جاهلی[ بازگشت کنید و به شیوۀ کافران، گردن یکدیگر را بزنید(2).
در حدیث دیگری ایشان فرموده است:
من جلودار شما در حضور بر سرِ حوض کوثرم. مردانی از شما بلند میشوند ]که بر سر حوض بیایند[؛ اما جلوشان را میگیرند که پیش من بیایند.
آنگاه، من عرض خواهم کرد: پروردگارا، اصحابم! گفته میشود: نمیدانی پس از تو از آنان چهها سر زد! (1)
این حدیث را، با اندک اختلافی در واژهها، اَنَس از پیامبر (صلی الله علیه وآله) نقل کرده است.
اما در روایت ابوسعید خدری از این حدیث، آمده است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) در عرصۀ محشر زبان به نفرین میگشاید و میفرماید:
هر که پس از من تغییری ]در احکام و تعالیم اسلامی[ پدید آورده از رحمت خدا دور باد، دور!(2)
گزارش دیگری از این روایت را ابن عباس در حدیثی آورده که به وصف قیامت مربوط است. در آن حدیث، از قول شخص پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) آمده است:
... من میگویم: پروردگارا! گفته میشود: تو نمیدانی آنان پس از تو چهها پدید آوردند. پس من همان سخن بندۀ شایسته (مسیح (علیه السلام)) را عرض میکنم:
وَكُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا ما دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَأَنْتَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ(1) تا من در میان ایشان بودم، خود شاهد کارهایشان بودم. پس چون زمان وفات مرا رساندی، خودت مراقب آنان بودی و تو بر هر چیزی گواهی.
آنگاه، به من میگویند: از آن زمان که تو از ایشان مفارقت کردی، آنان پیوسته در حال عقبگرد بودند و راه ارتداد را میپیمودند(2).
چنین نکوهشهایی دربارۀ صحابه در روایات فراوانی از پیامبر (صلی الله علیه وآله) نقل شده؛ حتی کتابهای معتبر اهل سنّت نیز حاوی گزارشهای متعددی با این مفاد و مضمون است(3).
1) . مائده (5): 117
2) . کتاب التّاج: ج 5، ص 364 + کتاب التفّسیر، آخر سورة المائدة (به نقل از صحیح بخاری و صحیح مسلم)
3) . صحیح بخاری: ج 8، ص 148 – 150 / صحیح مسلم: کتاب الطّهارة في الوضوء + کتاب الفضائل، باب «إثبات حوض نبیّنا»/ صحیح ابن ماجه: باب الخطبه یوم النّحر (من أبواب المناسک / مسند ابن حنبل: ج 2، ص 454 + ج 3، ص 28 و ...
بنابراین، هر که به قرآن و سنّت پیامبر (صلی الله علیه وآله) تمسّک بنماید درمییابد که برخی از اصحاب آن حضرت پس از رحلت ایشان مرتدّ و گمراه شدند و انحرافاتی در اصول و فروع اسلامی پدید آورند.
با عنایت به این موضوع که بسیاری از اطرافیان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و مسلمانانی که در مرکز حکومت اسلامی روزگار میگذراندند اهل نفاق بودند و در قرآن کریم و احادیث صحیح و مشهوری (از قبیل آنچه نقل کردیم) مورد نکوهش قرار گرفتهاند، حکم اهل سنّت به عدالت همگی صحابه هرگز پذیرفتنی نیست.
فراموش نکنیم که پیامبر (صلی الله علیه وآله) در اواخر عمر مبارک خویش، دستور دادند لشکری به فرماندهی اُسامة بن زید راهی جهاد شود؛ اما چون سرپیچی چهرههای مشهوری از اصحاب را دیدند، چنین فرمودند:
«لَعَنَ اللهُ مَن تَخَلَّفَ عَنْ جَیش أُسامَة»
نفرین خدا بر کسی که سپاه اُسامه را همراهی نکند!
بدین ترتیب، بسیاری از صحابۀ پیامبر (صلی الله علیه وآله) و هواداران ایشان از جمع «فرقۀ ناجیه» بیرون میروند.
اما هیچ شکّی نیست کسانی که در وقایعی مانند واقعۀ مباهله، داستان چگونگی نزول سورۀ «هل أتی»، ماجرای نزول آیۀ تطهیر و آیۀ مودّت (که دوستیشان پاداش رسالت قرار گرفت) و قضایای فراوان دیگری نظیر اینها مورد ستایش باری تعالی قرار گرفته و مشمول دعای شخص پیامبر (صلی الله علیه وآله) گشتهاند یعنی امیر مؤمنان علیّ بن ابی طالب و فاطمه زهرا و حسنین علیهم السّلام از افراد ممتاز این «فرقۀ ناجیه» به شمار میآیند.
اینان کسانیاند که به دلیلِ برتریِ خدادادی شان بر دیگران در کمالات علمی و عقلی و اخلاقی و نیز به دلیل پاکنهادیِ بینظیرشان شایستۀ فرمانرواییاند؛ و از این رو، پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) با عبارات مختلفی مردمان را به اطاعت از ایشان فراخوانده است.
پیروی از این فراخوان و دستور نبوی موجب میشود که ما نسبتی روحانی و معنوی با پیامبر (صلی الله علیه وآله) پیدا کنیم؛ چنان که در قرآن از زبان حضرت ابراهیمی (علیه السلام) آمده است:
فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي(1) هر که از من پیروی کند از من است.
1) . ابراهیم (14): 36
از سوی دیگر، بنا بر فرمودۀ خداوند در قرآن کریم، کسانی که ولایت شخص یا اشخاصی را بپذیرند و نهال دوستی آنها را در دل بپرورند به همان افراد منسوب میشوند:
وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ(1) هر کدام از شما که ولایت آنان را بپذیرد، از جملۀ ایشان است.
بنابراین، شیعیان که ولایت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام را از دل و جان پذیرفتهاند به آن بزرگواران ملحق و منسوب میشوند و چون خودِ آن پاکنهادان اهل نجاتاند، پیروانشان نیز از گمراهی در دنیا و از آتش دوزخ در آخرت نجات مییابند.
به عبارت دیگر،«فرقۀ ناجیه» یا همان گروهی که از مسلمانانِ 72 گروه دیگر جدا میشوند و به بهشت میروند پیروان و دوستان علیّبن ابیطالب (علیه السلام) و فرزندان معصوم ایشاناند.
«وَ السَّلام عَلَی مَنِ اتَّبَعَ الهُدَی».
1) . مائده (5): 51
ترجمه: مبحث فلسفه کتاب مستدرک سفینة البحار
نوشته: علّامه فقید آیت الله حاج شیخ علی نمازی شاهرودی (قدّسسرّه)
ترجمه: حسن نمازی
علم و معرفت بزرگترین و بهترین نعمت الهی است که خداوند متعال آنرا به بندگان صالح خویش عطا میفرماید و آنها را در مسیر عبودیت و کمال بندگی به سوی خود با آن یاری میدهد.
برترین مباهات بندگان خدا نیز، بر خود داری ازاین نعمت گرانسنگ است.
عالمان ربّانی و عارفان حقیقی کسانی هستند که در راه بندگی خدا همواره پیامبران الهی و امامان معصوم صلوات الله علیهم اجمعین را چراغ راه خویش قرار داده و هیچگاه از سلوک طریق علمی و عملی آنان احساس خستگی به خود راه ندادهاند و از هر طریق دیگری غیر از راه امامان علیهمالسّلام دوری و بیزاری جستهاند.
مرحوم والد یکی از ارکان عمدۀ مکتب تفکیک بهشمار میآید.
مرحوم آیه الله مرعشی نجفی می فرمودند:
«علّامه نمازی» مجلسیِ زمان ما است.
مرحوم والد جامع علوم منقول و معقول بود: هم از ریاضیات (حساب، هندسه، جبر) سررشته داشت، هم در ستاره شناسی (نجوم) وارد بود، هم در طب (طبابت گیاهی) و گیاه شناسی صاحب نظر بود، هم در علوم غریبه تبحّر فراوانی داشت.
مرحوم والد در ابتدای بلوغ موفّق به حفظ تمام قرآن گردیدند.
کتابی که در پیش روی شما خواننده عزیز است ترجمه قسمتی از مستدرک سفینة البحار ج 8/298 علّامه نمازی (قُدِّسَ سِرُّهُ) است لغت «فلسف».
مرحوم علّامه والد مبحث فلسفه از دیدگاه قرآن و حدیث و گفتار بزرگان دین را مورد گفتگکو قرار داده اند.
گرچه مترجم خود طرفدار حفظ شأن أعلام و پیشکسوتان میباشد و برای همه سروران احترام ویژه قائل هستم، صرفاً به خواهش جمعی از عزیزان اقدام بهترجمه نمودم.
از تمام استفادهکنندگان تمنای دعا و طلب آمرزش میکنم و اگر برادران دینی در اصلاحات آن سهوی ببینند، امید عفو و بخشش دارم.
«اَلإنسانُ مَحَلُّ السَّهوِ و النَسیانِ»
حسن نمازی
باسمه تعالی
«فلسف»: نکوهش فلسفه(1)
مولایمان امام صادق صلوات الله علیه در «توحید مفضّل» فرمودهاند:
«نگونساری و نابودی و ناکامی سزای مدّعیان فلسفه باد!»(2)
مولایمان امام حسن عسکری صلوات الله علیه نیز در روایتی شریف به ابوهاشم جعفری فرمودند:
«دانشمندان ایشان بدترین آفریدگان خدایند برروی زمین؛ زیرا به فلسفه و تصوّف گرایش دارند.
به خداوند سوگند که ایشان اهل واپسگرایی و کجروی (در دین هستند.)»
ما این حدیث را بهصورت کامل در کتاب «تاریخ فلسفه و تصوّف» آوردهایم.(3)
به عبارتی، میتوان گفت که پیامبر خدا محمّد مصطفی صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم و جانشینان شایستۀ ایشان که درود
خداوند برآنان باد برای ابطال فلسفۀ یونانی و دانش بشری به میدان آمدهاند؛
چنانکه به اختر تابناک آسمان فقاهت، مرحوم صاحب جواهر، منسوب است که فرموده: رسول خدا برانگیخته نشد مگر برای ابطال فلسفه.
از این جهت، قرآن کریم و عترت پاک رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم معارف برحقّ اِلهی را در قالب خطبهها و أدعیه و احادیث به روشنی بیان فرمودند تا کسانی که اهلیّت دارند و خواهان این علوماند آن را از صاحبانش فراگیرند و در کتابهایشان باز نشر دهند و بدینسان، به ردّ فلسفۀ بشری برخیزند.
درواقع، آن بزرگواران کسانی بودند که حکمت اِلهی را از بیت نبوّت و رسالت و معدن علوم اِلهی و ربّانی اقتباس نمودند.
در اینجا برخی از اصحاب ائمّه علیهمالسّلام را که به پیروی از موالیشان در این راه قدم برداشتهاند ذکر میکنیم:
یکی از یاران بزرگوار و اصحاب موثّق امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام بود و چنانکه کشّی نقل کرده و در «بحار» نیز آمده(1)، فلسفه را به بدی یاد میکرد.
1) . بحار: ج 48/189
وی چندین کتاب در مخالفت با آرای فلاسفه داشته که از آنجمله است: کتاب «الدّلالات الدلالة» در موضوع حدوث اجسام، کتاب «الردّ علی الزنادقة: ردّ زندیقان»، کتاب «الردّ علی اصحاب الطبائع: ردّ: مادّی گرایان» و کتاب «الردّ عَلی أرسطاطالیس: ردّ ارسطو».
نجاشی در رجال خود(1)و شیخ طوسی در کتاب فهرست(2)این کتابها را یاد کردهاند.
ثقۀ جلیل القدری که از دانشمندان نامی فقه و کلام بود، تعداد 180 کتاب نوشته است که یکی از آنها به نقل نجاشی در رجالش(3)و نیز فهرست شیخ «کتاب ردّ فلاسفه»(4)است.
وی از اصحاب بزرگوار حضرات رضا و جواد و هادی علیهمالسلام بود.
درگذشته به سال 352 هجری نیز کتابهایی داشته که ازآن جمله است: کتاب «ردّ أرسطاطالیس» و کتابی دیگر که به گفتۀ
نجاشی(1)درآن به ردّ نظریّۀ کسانی همت گماشته است که معتقدند شناخت (از ابتدا و بهخودی خود) از ناحیه موجودات صورت میپذیرد.
نجاشی(2)کتابهای او را یاد کرده است و این عناوین را ازجملۀ آنها برشمرده: کتاب «ردّ منطقیان»، کتاب «ردّ فلاسفه» و کتاب «ردّ عروض».
وی از جملۀ ثقات بوده و به گفتۀ نجاشی(3)، کتابی دارد که درآن به ردّ سخنان کسانی پرداخته است که به آنچه از پیامبر نقل میشود خدشه وارد میکنند و فقط به آنچه خرد و دانش بشری در مییابد اعتماد دارند.
تنی چند از دیگرانی که در این موضوع دست بهقلم زدهاند عبارتاند از:
وی به نقل روضات، علیه دانشمندان یونانی، بحث و گفتوگوی بسیار داشته است.
در فصل 52 کتاب «تلبیس ابلیس» دراین خصوص، مطالبی نوشته که در «سفینة البحار» هم ذکر شده است.
وی هم، در مقدّمۀ «کمال الدین» به عیبجویی و نکوهش فلاسفه اشاره نموده است.
وی چنانکه در «فهرست منتجب الدّین» آمده، خود صاحب کتابی بهنام «تهافت الفلاسفه: لغزشهای فیلسوفان» است.
کتابهایی دارد که یکی از آنها کتاب «پاسخهای فیلسوف در مسئلۀ اتّحاد» است و دیگری کتاب «ردّ یاران حلّاج».
وی هم، به نقل علّامۀ مامقانی از شیخ حرّ عامِلی، کتابی در موضوع نقض شبهات فلاسفه دارد.
علّامۀ محقّق دیگری است که کتابهایی نوشته و چنانکه در «جامع الرواة(1)» ذکر شده، کتابی گرانسنگ در ردّ حکمت فلاسفه دارد و نیز رسالهای در ردّ صوفیّه.
وی با آنکه در زمان چیرگی فلاسفه میزیسته، چنانکه در «روضات(2)» آمده، بهشدّت سخنان فلاسفه را ردّ میکرده و آنچه را بهرسوایی ایشان میانجامد آشکارا بیان مینموده است.
علّامه کامل و عالم عامل و جامع علوم معقول و منقول نیز در متن اجازهنامۀ مبسوطش برای علامۀ بحرالعلوم مینویسد:
«... وی را به تلاش در کسب مقامات عالی اُخروی سفارش میکنم؛ بهویژه، جدّیّت در نشر احادیث خاندان نبّوت و عصمت صلوات الله و سلامه علیهم و دورافکندن علایق پَست دنیوی.
همچنین، او را برحذر میدارم از اینکه نقد گرانبهای عمرش را در دانشهای دروغین فلسفی صرف کند؛ چه، آن به سرابی در بیابان میماند که تشنهلبان میپندارند آب است(1)...».
وی در «مستدرک الوسائل(2)» پس از نقل آنچه از اجازهنامه مذکور یافته است، بیان میدارد که بحرالعلوم خود در اجازهنامهای که برای سیّد عبدالکریم جزایری نوشته اوّلاً توجّه و عنایت گذشتگان به بازگویی و نشر و تدبّر در احادیث را به وی گوشزد میکند. ثانیاً: وی را با این عبارات از فلاسفه و همفکران ایشان برحذر میدارد:
«پس از ایشان، دیگرانی به جایشان آمدند که نماز را تباه کردند و از خواستههای نفسانیشان پیروی نمودند(3)و از فضل و داناییِ فاضلان و دانشمندان جدایی گزیدند... آنها عامیانی بودند که رویکردشان به دانش قشری بود و دانشمندان را به سخره میگرفتند...».
درآن اجازهنامه، سیّد روشن میکند ایشان جهالتی را که از سرکردگان کفر و گمراهی و منکران نبوّت و رسالت کسب کردند حکمت و دانایی نامیدند.
آنگاه، پیشتازان این نادانی را پیشوا و رهبر خود گرفتند و به پیروی گام به گام از رویّه و آثار ایشان پرداختند؛ بهنحوی که حتّی اگر آرای ایشان مخالف نصّ کتاب خدا بود، آنرا میپذیرفتند.
اگر هم ایشان امری را که حقّاً برصواب بود نمیپذیرفتند، دنباله روی آنان به ردّ آن میپرداختند.
از نظر سیّد، این افراد در زمرۀ دشمنان دین و کسانی بودند که تلاش میکردند شریعت حضرت سیّد المرسلین صلّی الله علیه و آله را نابود سازند.
وی چنانکه در الغدیر(1)به نقل از «معجم البلدان(2)» آمده است، سخنی در سرزنش شهرستانی صاحب کتاب «ملل و نحل» دارد که در بخشی از آن میگوید:
«جز این نیست که وی از روشنایی شریعت دوری گزیده و به تاریکیهای فلسفه درآویخته است.
میان ما دو تن گفتوگوهای فراوانی درگرفت و او همواره در یاری فلاسفه و دفاع از آرای ایشان زیاده روی میکرد.
من خود در شماری از مجالس وعظ وی حاضر بودم که درآن از هیچ عباراتی مانند «خداوند میفرماید» و «رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود: خبری نبود و نه از پاسخ مسائل شرعی نیز اثری».
آن علامۀ کامل که رکن فقها بود، چنانکه علّامۀ بزرگوار حاج میرزا ابوالحسن اصطهباناتی در کتاب «سلسبیل(1)» از شاگردان وی نقل میکند یکبار در مجلس درس خود، وقتی کتابی فلسفی را در دستان یکی از اهل علم میبیند، میگوید:
«به خداوند سوگند که محمّد صلّی الله علیه و آله از جانب خداوند نیامد مگر برای ابطال این خرافات و مزخرفات.»
وی نیز در جای جای «بحار» به این موضوع پرداخته است.
1) . السّلسبیل: ص 386
و در آغاز کتاب «مرآة العقول» پس از یاد کرد آرای پراکنده و ناسازگار مکاتب گوناگون فکری میگوید:
«برخی از آنان نیز جهالتی را که از اندیشۀ پلید کافران و گمراهان و منکران شریعت و اصل نبوّت اخذ کردند حکمت نامیده و پیشتازان آن سرگردانی و کوردلی را به پیشوایی برگزیدهاند، چنانکه با دوستان ایشان دوستی و با دشمنانشان دشمنی میکنند و فداییِ پیروانشان شده برای خوار ساختن کسانی که منکر اندیشهها و باورهای ایشاناند جانبازی میکنند.»
صاحب کتاب «وافی» و آثار متعدّد دیگر در کتاب «قرّة العین» که به سال 1378 قمری چاپ شده، میگوید:
«برادران! خداوند چنانکه مرا هدایت فرمود هدایتتان کند!
بدانید که من جز بهبرکت نور ثقلین (کتاب الله و عترت رسولالله صلّی الله علیه و آله) هدایت نیافتم و جز به پیشوایان برگزیده ]از اهل بیت علیهم السّلام[ اقتدا نکردم و به سوی خدا از
راهنمایی غیر او بیزاری جُستم؛ زیرا هدایت راستین همان هدایت اِلهی است.»
نه مُتکِلّمَم و نه متفلسف و نه متصوّف و نه متکلّف، بلکه مقلّد قرآنم و حدیث پیغمبر، و تابع اهل بیت آن سرور، از سخنان حیرت افزای طوائف أربع (چهارگانه) ملول و (بیزار) متأسّف، و از ماسوای قرآن مجید و حدیث اهل بیت و آنچه به این دو آشنا نباشد بیگانه.
من هرچه خواندهام از یاد من برفت * الاّحدیث دوست که تکرار میکنم
علّامه بزرگوار و مرجع فقید، سیّد ابوالحسن اصفهانی، در بخش وقف از کتاب «وسیله» دربارۀ فیض کاشانی میگوید:
«ایشان وقتی به یادکرد علما میپردازد به عالمان شریعت گرایش پیدا میکند و سخنش دانشمندان علوم دیگری مانند پزشکی و اخترشناسی و حکمت (فلسفه) را شامل نمیشود. از اینجا آشکار میشود که در نظر وی، حکما (= فلاسفه) مانند اخترشناسان از عالمان شریعت به شمار نمی آیند و کتابهایشان متون مقدّس دینی نیست.»
علّامۀ بزرگوار دیگری است که در کتابش «بیان الفرقان» بهویژه در بخش پایانی جلد چهارم(1)آن، سخنان علما را در نکوهش فلاسفه و عارفان صوفی مسلک نقل میکند و از کتابهایی که در ردّ و سرزنش ایشان نوشته شده نام میآورد.
در تفسیر سورۀ فیل، پس از نقل داستان مشهور آن، می گوید:
«در این واقعه، حجّت آشکاری هست که کسی فیلسوفان و دین ستیزانی را که منکر معجزات و آیات خارق العادۀ الهی اند می شکند؛ زیرا امکان ندارد بتوان آنچه را خداوند متعال در خصوص اصحاب فیل ذکر فرموده امری عادی و طبیعی قلمداد نمود (چنان که پیش تر فلسفه وقایعی مانند بانگ آسمانی و بادهای ریشه کن کننده و تیره و تار شدن مان را که موجب نابودی اِمّتهای کافر پیشین گشته به طبیعت نسبت داده بودند).
مگر می شود در قموس طبیعت، پرندگانی را سراغ گرفت که سنگریزه هایی را به منقار بگیرند و قصد جان
1) . بیان الفرقان: ج 4/154.
جماعتی خاص را بکنند و فقط آنان را به هلاک برسانند؛ بدون اینکه به دیگر مردمان لطمه ای بزنند؟!
هیچ خردمندی در این شک ندارد که چنین واقعه ای کار کسی نیست جز خداوندی که مسبّب السباب است و هر کار سختی را به آسانی جامۀ عمل می پوشاند.
انکار این واقعیت از هیچ کس برنمی آید؛ چرا که وقتی پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله این سوره را برای مکیّان تلاوت نمود، حتّی آنان نیز با همۀ حرصی که جهت تکذیب سخنان پیامبر داشتند و رد کردن فرموده هایش را وجهۀ همت خود قرار داده بودند، به خاطر اینکه واقعۀ اصحاب فیل در زمانی نزدیک به روزگار خودشان اتفاق افتاده بود، به درستیِ آن اقرار کردند و نتوانستند انکارش کنند.
اگر آنان ذرّه ای در مورد درستی واقعۀ اصحاب فیل تردید داشتند، حتماً در انکار و تکذیب آن می کوشیدند؛ امّا درست برعکس، ایشان همان طور که تاریخ بازسازی کعبه را نقل کرده اند، ماجرای اصحاب فیل را نیز در تواریخشان آورده اند. این واقعه حتّی در اشعار فراوانی از شهرای ایشان بازگو شده و نقل محافل راویان گشته است.»
مرجع فقید شیعه در چاپ دوم کتاب «بیان(1)» که مقدّمهای بر تفسیر قرآن محسوب میشود به این مهم پرداخته است.
در اعلامیّه آیة الله خوئی آمده است که ایشان، فرمودند:
«حزب توده مثل عقیده فلسفه که ضدّ اُصول اسلام هستند. پس این عقیده کفر و شرک است».
و در کتاب «تاریخ فلسفه و تصوّف» کیفیّت ورود علم فلسفه را در اسلام نوشتم.
در کتاب «خاطرات و زندگانی آقای حکیم» نیز مطالبی در این موضوع بیان شده است.(2)
در «بحار(3)» در خصوص نکوهش از تصوّف و فلسفه آمده است:
«هرکه به راه دیگری جز راه اهل بیت علیهم السّلام درآید به إلحاد گراید و هرکه به شیوهای غیر از ایشان تعبّد ورزد بیدین شود.»
در همان کتاب، هنگامی که سخنان ابن ابی الحدید را در فضیلت مولایمان امیر مؤمنان علیهالسّلام نقل میکند، از قول او میگوید:
«چه میتوان گفت در مورد مردی که حتّی اهل ذمّه و منکران نبوّت خاتم الأنبیا صلی الله علیهوآلهوسلّم او را دوست دارند و فلاسفه نیز درعین دشمنیشان با دینداران به بزرگداشت وی زبان گشودهاند؟!»(1)
کوتاه سخن اینکه روایات در سرزنش و نکوهش آنان بیشمار است و ما بسیاری از آنها را در کتاب «تاریخ فلسفه و تصوّف» آوردهایم.
برخی از آنها نیز در کتاب حاضر (مستدرک سفینة البحار) ذیل واژههای «أخذ، أمر، تبع، دین، بطل، مسک، علم، صوف، هدی، شبه، فسر، سین» آمده است که میتوان به آنها مراجعه کرد.
ازآن جمله، روایاتی است که تصریح دارد هرکه علم و هدایت را از منبعی بهجز قرآن طلب کند، خداوند او را بهحال خودش واگذارد که گمراه شود و هرکه علوم قرآن را از کسانی بهجز
1) . بحار: ج 41/150
عترت پاک پیامبر علیهم السّلام خواستار شود، خود و دیگران را به نابودی میکشاند.
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم در خطبهای میفرماید:
«خداوند عزّوجلّ قرآن را برمن فرو فرستاد؛ هرکه با آن مخالفت ورزد، گمراه شود و هرکه دانش آنرا از کسی جز علی علیه السّلام بخواهد، نابود گردد... و هرکه هدایت را از غیر ایشان ]اهل بیت علیهم السلام[ طلب کند مرا تکذیب کرده است...».(1)
آنچه به این موضوع مربوط میشود در (مستدرک سفینة البحار) ذیل لغت «هدی» مندرج گردیده است.
در کتاب «سلسبیل(2)»، روایت شده است که گروهی از مسلمانان دست نوشتههایی از یهود را خدمت حضرت رسول صلّی الله علیه و آله آورده اند. ایشان فرمودند:
«در گمراهی هرگروهی همان بس که از آنچه پیامبرشان آورده بهآنچه دیگران آوردهاند گرایش پیدا کنند.»
در «دایرة المعارف(1)» مهرداد مهرین، آمده است که فیثاغورث به تناسخ معتقد بود و میگفت که من (در حیات پیشین خود) زنی بدکاره بودم؛ ولی اکنون به اینصورت درآمدهام!
منقول است که ارسطو به خدمت حضرت عیسی نوشت که اگر کسی از وطن مألوف خود دور افتد و بخواهد به سوی آن برگردد چه کند؟ جواب فرمود: با عقل به متابعت شرع بپردازد.
همانا این قوم گمان کردهاند که بعضی از علوم دینیّه هست که در قرآن و حدیث یافت نمیشود و از کتب فلاسفه و متصوّفه می توان آنرا یافت.
بیچاره ندانسته که قصور در فهم حدیث است با اینکه اصل حکمت و فهمیدن حقائق اشیاء، به نورانیّت دل است «وَالْعِلْمُ نوُرٌ یَقْذِفُهُ اللهُ في قَلْبِ مَنْ یَشاء(2)»، و سبب و باب آن تقوی است «وَاتَّقوُا اللهَ وَ یُعَلِّمُکُمْ اللهُ(3)»، و قال: «قُلْ أَطِیعوُا اللهَ وَ الرَّسُولَ ... وَ اِنْ تُطِیعوُهُ تَهتَدوُا(4)».
1) . دایرة المعارف: ص 762
2) . قَذَفَ، قَدفاً: سخن گفتن بدن تعقل و تدبر است. المنجد علم و دانایی نوری است که خداوند در دل هر که به خواهد می اندازد.
3) . (بقره/ 282) از خدا پروا کنید و خدا ]احکامش را[ به شما می آموزد.
4) . (نور / 54) بگو: خدا را ]در همه امور[ اطلاعت کنید و این پیامبر را نیز اطاعت کنید... و اگر او را اطاعت کنید، هدایت می یابید.
پس نقل فرموده قضیّۀ ورود فلسفه را از یونان در اسلام و آنکه مقصود بنیعباس از اینکار اطفای نور خدا و سدّ باب هدی بوده، تا مردم را از توجّه به اهل بیت نبوّت دور نمایند و منصرف سازند و به این مطالب مشغول شوند، و دکانی مقابل دستگاه محمّدی بازنمایند.
سپس شروع فرموده به مذمّت متصوّفه و آنکه بنیعباس آنها را ترویج نمودند، و به کرامات باطله نسبت دادند، و عامّۀ مردم به حکم «الناس عَلی دِینِ مُلوکِهم» رو به ایشان کردند ...
حقیر می گوید: در روز 27 ع 1 سنه 1389 منزل عالم جلیل ثقۀ نبیل الحاج شیخ علیاصغرابرسجی شاهرودی امام جماعت در شاهرود بودم. فرمودند که از علّامه جلیلآقامیرزاجعفر شهرستانی(1)شنیدم: یک سال طلّاب در ماه رمضان از من درس خواستند و من قبول کردم.
تبانی شد که در حدیث «لاجبر و لا تفویض» بحث نمائیم، و بحث را سه قسمت کردیم. هشت روز در اثبات «جبر» و هشت روز در «تفویض» و هشت روز در اثبات «أمر بین الأمرین».
1) . مرحوم سیدجعفرشهرستانی از علمای برجسته و مدرّسین طراز اوّل مشهد بوده، در مسجد گوهرشاد در ایوان بزرگ مقصوره امام جماعت بوده، و معروف و مشهور به زهد و ورع و تقوی و علم و عمل بوده به طوریکه به طور کامل مقبول بوده است.
پس روز هفدهم که قسمت سوّم را شروع نمودیم، قبل از درس به خواب رفتم، دیدم کسی وارد مدرسه شد و نزدیک من نشست و عمّامه را به زمین گذاشت. دربین فهمیدم این عمر است، به او گفتم: حقیقتاً اشکال نداری، اگر اشکالی داشتی بعد از درس باشد. قبول کرده، من وارد درس شدم. اشکال کرد. من گفتم: قرار بود ساکت باشی، گفت: ببخشید فراموش کردم. باز وارد درس شدم اشکال نمود، گفتم: قرار سکوت بود، گفت: معذرت می خواهم. ساکت شد و همچنین تا سه مرتبه. مرتبه سوّم چند مشت برسر او زدم، ساکت شد و از خواب بیدار شدم، دیدم وقت درس است.
رفتم به مدرسه مشغول درس شدم، دیدم شخصی غریبی وارد در کنار من نشست، و عمّامه را به زمین گذاشت و همان جریان بین خواب واقع شد، و درمرتبه سوم که اشکال کرد گفتم: ساکت شو نفست قطع شود. ساکت شد، بعد از درس از حال او تفتیش کردم، گفتند: مردی فیلسوف است.
1از وجود مجرّدی جز خداوند متعال خبر و اثری درمیان نیست.(1)
1) . بحار: ج1/ 101 104
2 از سخنان فلاسفه درخصوص علم حقتعالی و صفات ربوبی چنین برمیآید که ایشان علم به جزئیّات را ازآن ذات مقدّس منتفی میدانند!(1)
امیرمؤمنان علیهالسّلام در خطبهای میفرمایند:
«اشیا را (خداوند) از اصول ازلی نیافریده است.»
علامۀ مجلسی، در شرح این فرمایش، سخنانی دارد که باور فیلسوفان معتقد به عقول و هیولای قدیم (= بیآغاز و ازلی) را ردّ میکند.(2)
3 دیگر اینکه سخنانشان در موضوع قضاوقدر محلّ تردید و تأمّل جدّی است.(3)
4 نیز، فلاسفه اعتقاد دارند که نفْس کونوفساد (=پیدایش و تباهی) نمیپذیرد و یکسره باقی است و آنچه تباهی و نابودی میپذیرد جسم مرکّب (از اجزای مادّی) است.(4)
5 ایشان عقایدی نیز در باب نابودی آفریدگان دارند که درجای خود آمده است.(5)
6 از جمله اینکه معتقدند معاد جسمانی امکانپذیر نیست؛ زیرا برگشت آنچه نیست و نابود شده امتناع عقلی دارد. این درحالی است که معاد جسمانی را همۀ ارباب مذاهب به اتّفاق پذیرفتهاند و از ضروریّات دین بهشمار میآید.(1)
علّامه مجلسی میگوید:
«بدانکه ایمان به بهشت و دوزخ، با همان توصیفاتی که در آیات و احادیث آمده و بدون تأویل، از ضرورّیات دین است و هرکه آندو را انکار کند یا تأویل فلاسفه را در مورد آندو بپذیرد از دین خارج شده است؛
چه، همۀ مسلمانان باور دارند که بهشت و جهنم پیش ازاین آفریده شدهاند.»(2)
آنگاه علّامۀ مجلسی پس از ذکر ویژگیهایی که آیات و احادیث برای بهشت و جهنم برشمرده میگوید:
«از اینروی، بایسته است که ما برخی از سخنان مدّعیان حکمت و فلسفه را که مخالف دین است
دراین مورد ذکر کنیم تا دشمنی آنان با حقّ روشن و آشکار و رویاروییشان با شریعت مسلمانان پدیدار گردد...
اگرچه برهرکه به کلام آنان مراجعه و اصول نظریّات آنان را دنبال نموده، پوشیده نیست که عمدۀ آنها با شریعت انبیا سازگار نیست.
دلیل آنهم که ایشان از برخی از اصول شرایع و ضروریّات دینی مردمان، زمانۀ خود دم میزنند این است که از خطر تکفیر شدن از جانب اهل ایمان و کشته شدن بهدست ایشان بپرهیزند و در امان بمانند.»
به دیگر سخن:
«ایمان ایشان فقط به زبان است و دلهایشان رویگردان؛ و بیشترشان از ایمان بهرهای نبردهاند.»(1)
به این نظریّات و قواعد فلسفی توجه کنید:
1) . اشاره به آیۀ 8 س ره توبه (9)
«از علّت واحد محض بیش از یک معلول پدید نمیآید؛
هرچه در پدید آمده مسبوق به مادّه است؛
آنچه ثابت شد که قدیم (= بیآغاز و ازلی) است نابودیش امتناع دارد؛
عقول و افلاک و هیولی و انواع متوالدۀ منطقی همگی قدیماند؛
برگرداندن آنچه نابود شده جواز عقلی ندارد؛
آسمانها چند لایهاند و فراتر از لایههای فوقانی آنها عنصری یافت نمیشود».
علامه می فرمایند:
«چگونه فیلسوفان که به این سخنان باور دارند میتوانند به آوردههای شرایع آسمانی و مفاد آیات و روایات متواتر ایمان بیاورند؟
حال آنکه در آموزههای دینی ثابت شده است گزینش خداوند بیچون و چراست؛
و او به خواست و ارادۀ خود، هرچه باشد، جامۀ عمل میپوشاند؛
جهان هستی حادث است، آدمی نیز؛
حشر جسمانی محقّق خواهد شد؛
بهشت در آسمان است و دربردارنده حورو قصور و ساختمانها و خانهها و اشجار و انهار؛
آسمانها روزی شکافته خواهد شد و در هم خواهد پیچید و ستارگان فرو میافتند و از بین میروند؛
فرشتگان دارای جسماند و آسمانها آکنده است از ایشان که مدام میان آسمان و زمین بالا و پایین میروند؛
پیامبر صلیالله علیه وآله و سلّم به آسمان عروج فرموده است و ....»(1)
از دیگر سخنان فلاسفه که در «بحار» به آنها اشاره شده میتوان به نظریّات ایشان دربارۀ جاودانگی(2)هیولی و صورتها(3)معراج جسمانی اشاره کرد و اینکه آسمان نه شکاف برمیدارد و نه اگر بشکافد، دوباره بههم میپیوندد.(4)
آنچه مولایمان امیرمؤمنان علیهالسّلام و نیز امام سجّاد علیهالسلام دربارۀ سرزنش برخی از دانشمندان فرمودهاند نیز با احوال فیلسوفان مطابقت دارد.(5)
در این خصوص، میتوان به کتاب «تاریخ فلسفه و تصوّف» هم مراجعه کرد.
علّامه مجلسی در ذمّ فلاسفه میگوید:
«آیا در سخنان هیچیک از اصحاب یا تابعین یا برخی از ائمۀ راشدین اَلفاظ هیولی، مادّه، صورت، استعداد، قوّه (به معنای مصطلح فلسفی و منطقیشان) دیده شده است؟!»
علّامه همواره با استناد به آیات و روایات از حدوث عالم سخن میگوید و به مخالفت با نظرّیۀ فلاسفه در باب حدوث یا قدمت اجزای جهان هستی میپردازد.
وی به نقل از محقّق دوانی در کتابش بیان میدارد که همۀ پیروان ادیان سهگانۀ آسمانی، برخلاف فلاسفه و برخی از زرتشتیان، به حدوث عالَم معتقدند.
امّا مشهور است که فیلسوفان دربارۀ قدمت عالَم همداستاناند، چنانکه این مطلب از افلاطون نیز نقل شده؛
البته برخی از آنها هم هستند که به حدوث ذاتی عالَم قایل شدهاند.
باری، چنانکه گفته شد، بیشتر فلاسفه معتقدند عقول و نفوس و اجرام آسمانی و حرکات و اوضاع و شکلپذیریشان قدیم است.
علّامۀ مجلسی پس از نقل این سخنان به پاسخگویی شبهات رایج این گروه میپردازد.(1)
علّامه می فرمایند: سخنان بیپایه و اساس فلاسفه درخصوص لوح و قلم که در «بحار» هم آمده خود موضوع شایان تأمّل دیگری است.(2)
از جمله، موارد ذیل در سخنان فلاسفه محلّ بحث است:
جرم ماه و کیفیّت نورافشانی آن؛
ماه گرفتگی و خورشیدگرفتگی؛
تجرّد ملائکه و تأویل آنان به عقول و نفوس آسمانی و قوا و طبایع؛
چگونگی وزش باد و نقش ریزگردها در پیدایش آن؛
نقش دریاها و موادّ رسوبی در تشکیل کوهها؛
حقیقت نفْس و روح؛
حقیقت رؤیا؛
جنّ و شیاطین؛
و دیگر مواردی که علّامۀ مجلسی به نقد و تضعیف آرای ایشان درآن موضوعات اقدام کرده است.
وی از کلام جالینوس و تفاوت میان ایمان حضرت موسی علیهالسّلام و ایمان او سخن میگوید و نیز از چگونگی ورود فلسفه در جهان اسلام با سعی و کوشش مأمون عباسی مطالبی را بیان میدارد.(1)
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمایشی از این قرار دارد:
«هرکه به خداوند و روز واپسین ایمان دارد در جایگاه مشکوک و شبهه برانگیز نایستد.»
علّامۀ مجلسی، در شرح این کلام، احتمال میدهد مراد آن حضرت جلوگیری از همنشینی با شکّاکان و شبهه افکنانی باشد که به نام زیرکی و باریک بینی، در دین القای شبهه میکنند و یقین مردم را زایل نموده ایشان را بهگمراهی میکشند.
وی فیلسوفان و متکلّمان را از این دسته میداند که هرکس با ایشان نشست و برخاست کند و مهار اندیشهاش را بهدست ایشان دهد، ایمانش را یکسره به باد داده به بیماری قلبی شکّ و نفاق مبتلا میشود؛
1) . بحار: ج60/ 191 197
چنانکه در هیچیک از امور دینی به یقین دست نمییابد.
این روّیه، به اذعان خود علّامه، راه و روش برگزیدۀ بیشتر معاصران اوست و کمتر کسی است که درآن روزگار بتوان در وی نشانی از ایمان حقیقی را جُست.(1)
علّامۀ مجلسی رسالهای در ردّ فلسفه و تصوّف دارد که نگارنده نسخه خطّی آن را در کتابخانه وزیری یزد دیده است.
راوندی وی دیگر دانشمندی است که به ذمّ فیلسوفان پرداخته و معتقد است آنان اصول اسلام را گرفتهاند و پس از تفسیر به رأی، آنها را بهدلخواه خود باز تولید نمودهاند.(2)
در جایی دیگر، گزارش اقدام فیلسوفی بهنام «یعقوببناسحاق کِندی» را میخوانیم که دست بهکار نوشتن کتابی در موضوع تناقض در قرآن میشود ولی امام عسکری علیهالسّلام وی را از اینکار بازمیدارد.(3)
در کتاب «سلسبیل(4)» آمده است که وقتی امیرالمؤمنین علیهالسّلام از جانب فردی یهودی بهجهت بیاطّلاعی از فلسفه مورد اعتراض قرار میگیرد، میفرماید:
«هرکه طبعش متعادل شود نهادش بهروشنی گراید؛
و هرکه چنین شود قوای نفسانیاش فزونی پذیرد؛
و آنکه به این مرتبه رسد به آنچه وی را فراتر بَرَد دست یابد؛
و نَفْس چنین کسی به اخلاق نیکو متخلّق شود و از مرتبۀ حیوانی گذر کرده به شرف انسانیّت مشرّف گردد؛
آیا هدف غاییِ فلسفه جز این است؟!»
آیت ا... سیدشهاب الدیّن مرعشی نجفی، مرجع فقید شیعه، در پاورقیهای کتاب «احقاق الحقّ(1)» در نکوهش صوفیان بهدرستی بیان میدارد:
«فیلسوفان با نظریّات ناسالم و خیالبافیهای کم بهای خود به راهزنانی میمانند که در شاهراه پیامبران و جانشینان برگزیدۀ ایشان تاخت و تاز میکنند. خداوند ما را از فتنههای گمراه کننده نگاه دارد!»
ابن جوزی در فصل 52 کتاب «تلبیس ابلیس» میگوید:
«ابلیس جماعتی از همکیشان ما (مسلمانان) را با سوءاستفاده از قوّت ذهن و تیزهوشیشان به
1) . احقاق الحق: ج 1/ 183 192 و 202
اشتباه افکنده و چنین به ایشان وانمود کرده است که کار درست پیروی از فلاسفه است؛
چه کردار و گفتار آنان برنهایت هوشمندی و کمال خوش فهمیشان دلالت میکند.
سخن از افرادی مانند سقراط و بقراط و افلاطون و ارسطو و جالینوس است که در دانشهای تجربی و نیز علومی از قبیل هندسه و منطق تبحّر داشتند و بدین وسیله، پرده از حقایقی پنهان برمیداشتند.
امّا همینکه ایشان در الهیّات داد سخن دادند، درمیانشان اختلاف افتاد؛
در صورتیکه در موضوعات دیگری مانند علوم تجربی و هندسه با هم اختلافی نداشتند.
گفته شده که ایشان وجود آفریدگار را انکار میکردند و شرایع را ردّ مینمودند و فرمانهای دینی را دامی برای فریب مردم میپنداشتند.
لذا برخی از متأخّران از امّت اسلام که این سخنان را باور کردهاند شعائر دینی را وانهادهاند و نسبت به اموری از قبیل نماز و
پوشش زیبندۀ یک مسلمان بیاعتنایی میکنند و پایبند احکام اسلامی نیستند.
از اینجهت، یهود و نصاری که احکام دینی خود را علیایّحال منتسب به پیامبران صاحب اعجاز میدانند و به آنها پایبندند از این فیلسوفان و دنبالهروان لااُبالی مسلمانشان عذر موجّهتری دارند.»
در ذیل لغت «جلس» (مستدرک سفینة البحار) مطالبی نظیر این آمده است.
صاحب کتاب «دارالسّلام» میرزاحسین نوری از عالم ربّانی سیّدابوالقاسم حسینی گیلانی نقل میکند:
«من از آغاز جوانی به مدّت چهل سال در شهر قزوین مشغول به تحصیل کلام و حکمت یونان بودم و از کتابهای علمای فقه و اصول اسلامی دوری میگزیدم.
وقتی هم که به زیارت مرقد امیرالمؤمنین علیهالسّلام مشرّف شدم، به مجالس بحث و درس علمای فقه و اصول رفتم و آنجا نیز شیرازۀ مطالب آنان را سستتر از تار عنکبوت دیدم.
لذا باردیگر عزم کردم که به مطالعه حکمت اصطلاحی بپردازم و چند روزی به فراگیریِ بخش الهیّات اسفار ملاّ صدرای شیرازی نزد یکی از اساتید فن پرداختم.
آنگاه در کار خود دچار تردید شدم و به قرآن مجید استخاره کردم. نخستین آیهای که چشمم بهآن افتاد این بود:
کافران گفتند: بار پروردگارا ! ما از سروران و بزرگان خود فرمانبرداری کردیم؛ ایشان بودند که ما را گمراه کردند.(1) پس، چند روزی عزمم برای فراگیری حکمت صدرایی سست شد.
امّا بار سوم که خواستم به سر درس برگردم، در عالم رؤیا دیدم که روز قیامت شده و مردمان عدّهای سرگرداناند و عدّهای هم معذّب به عذابهایِ گوناگونِ آن جهان.
دوستی در کنارم بود که دریافتم من و او را ازاین اهوال باکی نیست.
به وی گفتم: میخواهم دوزخ و عذابهای دردناک آن را ببینم! گفت: من ازآن میترسم و همراهیات نمیکنم.
1) . سوره احزاب (33): 67
لذا خود به این کار مبادرت کردم و در صحرای محشر راه افتادم تا به دوزخ رسیدم.
آن را مانند چاه عمیقی دیدم که چهار طرف آن، چهار فرشته با گرز آتشین بر دوش ایستاده بودند.
همینکه به یکی از آنها نزدیک شدم، فریاد زد: از اینجا دور شو که جای تو نیست! بدنم به لرزه افتاد و گفتم: به پاره اخگری ازآن نیاز دارم.
البتّه، غرضم این بود که بگذارند داخل دوزخ را ببینم و از احوال دوزخیان آگاه شوم!
آن فرشته پاسخ داد: تو قدرت اینکار را نداری. لذا خودش خواست که مرا همراهی کند و خواستهام را برآورده سازد؛
امّا چون همراه او برای انجام اینکار اقدام کردیم، موفّق نشدیم.
وی دوباره برسرم فریاد کشید و هیبتش موجب شد که من مسافتی را عقب بروم.
باز کمی برگشتم تا ببینم آن فرشتگان چه میکنند.
دیدم ایشان مرد بلند قدّ و بد هیبتی را که از منافذ اندامش آتش بیرون میزد خارج کرده به دیواری تکیهاش دادند.
آنگاه بر سر و سینه و دستان و دیگر اندامهایش میخهایی از آهن تفتیده کوبیدند. سپس سینهاش را شکافته یکی از دستانش را داخل آن کردند و از پشتش بیرون آوردند و از پشت سر، کتابی به دستش دادند.
پس گفتند: بخوان! پاسخ داد: چگونه میتوانم آن را بخوانم؛
حال اینکه کتاب در پشت سرم قرار دارد؟!
یکی از آن فرشتگان سر او را به پشت سرش چرخاند؛ بهگونهای که وی توانست شروع به خواندن آن کتاب کند. من به وی نزدیک شدم و داستان وجود و ماهیّت را از او شنیدم.
بعد، گرزهایی از آتش بر سر وی زدند و در دوزخش فرو انداختند.
من پرسیدم: این خبیث که بود؟! پاسخ دادند: او بهمنیار (شاگرد ابن سینا) است.
الغرض، اینگونه شد که من به مقصود خود رسیدم و از یاوهگوییهای فلاسفه به تبع کلمات معصومین علیهمالسّلام و تحصیل توشۀ آخرت روی آوردم».
در کتاب «حبل المتین فی معجزات أمیرالمؤمنین علیهالسّلام(1)» یکی از دانشمندان عصر صفوی یعنی
1) . حبل المتین: ص 195
سیدشمسالدین محمد رضوی از فرد مورد اعتمادی نقل میکند:
مردی از اهالی گیلان برای تحصیل علم به اصفهان آمد و دوازده سال از عمرش را صرف یادگیری کتاب اشارات نمود.
امّا یک شب، خواب امیرمؤمنان علیهالسّلام را دید که به او میفرماید:
«خداوند در ازای چهکاری دعای تو را اجابت فرماید؛ حال آنکه گویی تو برای تحصیل علم مهاجرت نکردهای؟! حال که فقط هفت روز از عمرت باقی مانده است، بگو که تاکنون چه علمی را فرا گرفتهای؟»
پس آن مرد هراسان از خواب بیدار شد و هفت روز بعد هم درگذشت.»
تو در این یک هفته مشغول کدام * علم خواهی گشت ای مرد تمام
فلسفه یا نحو یا طبّ یا نجوم * هندسه یا رمل یا اعداد شوم
همچنین او از دانشمند مورد اعتمادی نقل میکند:
«بخشی از عمرم را در تحصیل فلسفه صرف کردم؛ چراکه طبعم از علم الحدیث بیزار بود. یک شب در حین مطالعه به مسئلۀ پیچیدهای
در فلسفه برخوردم که هرچه درآن اندیشیدم، برایش راه حلّی نیافتم و به همین خاطر، کلافه شدم.
ناگاه کاغذی را دیدم که روی زمین افتاده بود و آموزههای مذهبی درآن مندرج گشته بود. با خود گفتم: سبحان الله، اینهم مسبّب کُندذهنی من دراین مسئله!! پس چاقویی برداشتم و آن برگه را ریزریز کردم.
همان شب، در عالَم خواب، امیرالمؤمنین علیهالسّلام را دیدم که از من رویگردان بود. ازآن حضرت سؤالی کردم و ایشان در پاسخ من کلامی به این مضمون فرمودند: " من از کسی که از شریعت رویگردان است هیچ درخواستی را نمیپذیرم."
پس، هراسان و توبهکنان از خواب پریدم؛ درحالیکه بعد ازآن، هیچ علمی برایم محبوبتر از علم الحدیث نبود و از فلسفه رویگردان شدم.»
شیخ بهایی در «کشکول» میگوید:
«هرکه از مطالعۀ علوم دینی رویگرداند و اوقاتش را در فراگیری فلسفه صرف کند به زودی، هنگامی که آفتاب عمرش رو به اُفول میگذارد، زبان حالش این خواهد شد:
تمام عمر با اسلام در داد و ستد بودم کنون می میرم و ازمن بت و زنّار می ماند»
همچنین، درآن کتاب، این اشعار از خاقانی نقل شده که با موضوع بحث ما مناسبت تام دارد:
جدلی فلسفی است خاقانی
تا به فلسی نگیری احکامش
فلسفه در جدل کند پنهان
وانگهی فقه برنهد نامش
مسّ بدعت به زر بیالاید
پس فرو شد به مردم خامش
دام در افکند مشعبدوار
پس بپوشد به خار و خس دامش
مرغ را هم به لطف صید کنند
پس ببّرّند سر به ناکامش
علم دین پیش آورد وآنگه
کفر باشد سخن به فرجامش
کار او و تو تا گه تطهیر
کار طفل است و کار حجّامش
شکّرش در دهان نهد وآنگه
ببُرد پارهای ز اندامش
امّا از میان فیلسوفان معاصر، می توان به علّامه طباطبائی صاحب تفسیر «المیزان» اشاره کرد که اشتباهات فراوانی در آن دیده می شود.
از جمله در تفسیر نخستین آیات سورۀ نساء، مؤلف محترم نظریه زرتشتیان در خصوص چگونگی ازدواج اولاد آدم ابوالبشر علیهالسّلام را ترجیح میدهد؛ در حالیکه حقیقت مطلب را علّامۀ مجلسی در «بحار» با عنایت به روایات اهل بیت علیهالسّلام روشن نموده است.
همچنین، در تفسیر آیۀ (اِهدِناَ الصِّراطَ الْمُستَقیِم)، آمده است که خداوند به بندگانش نزدیک است و نزدیکترین راه به وی نیز نیایش و بندگی اوست؛
امّا راه کافران بهسوی خداوند متعال دور است! بهعبارت دیگر، ایشان قایل به دو راه برای نزدیک شدن به خداوند است: راه نزدیک که راه اهل ایمان است و راه دیگران که اگرچه
دورتر است آنهم راه است، نه بیراهه و انسان را دیرتر به مقصود اَزلی و اَبدی اش میرساند!(1)
ایشان سخنانی در بحث جبر و اختیار دارد که چکیدهاش این است:
مالکیّت آفریدگان مالکیّتی ناقص است و فقط در بعضی از تصرّفات جایز است.
امّا مالکیّت خداوند متعال بهگونهای تامّ و تمام است که هر تصرّفی از جانب آن ذات مقدّس در آفریدگانش جایز است؛ بدون آنکه مستحقّ تقبیح و نکوهش باشد.
این کلام بهنظر میرسد که با حُسن و قبح عقلی سازگار نیست و برای مثال، اگر خداوند اشرف مخلوقاتش را بیجهت معذّب گرداند والعیاذ بالله به بندگانش ستم روا دارد، باز نمیتوان آن فعل را زشت و ناروا دانست و زبان به نکوهش ظلم و ستم گشود.(2)
در جای دیگر، ایشان آیات مربوط به آدم و حوّا و هبوط ایشان را بیشتر یک تمثیل میداند تا گزارش یک ماجرای واقعی(3).
باز در «المیزان» ایشان بهانکار تحریف قرآن میپردازد(1)، با اینکه درجای خود آمده: حقّ آن است که به جهت رعایت مصالحی چند، نباید نفیاً یا اثباتاً در این بحث ورود کرد.
ایشان همچنین در حدود اختیارات ائمّه علیهالسّلام نیز خدشه وارد میکند:
این در حالی است که مدلول روایات در خصوص گستردگی اختیاراتی که از جانب خداوند به ائمّه علیهمالسّلام واگذار شده به حدّ تواتر نزدیک است.
در این مورد میتوان به (مستدرک سفینة البحار) لغت «فوض» و «ادب» مراجعه نمود؛ گذشته از آنکه این بنده رسالهای جداگانه دراین باب نوشته و به انتشار رساندهام.
مورد
دیگری که ایشان به آن اقدام نموده ردّ عملی کلام علّامه مجلسی در شرح رسالهای است که امام صادق علیهالسّلام به اصحاب رأی و قیاس نوشتهاند. مجلسی گفته است:
«مخفی نماند که با تدبّر دراین خبر و مانند آن، در مییابیم پس از شناخت امام معصوم علیهالسّلام
1) . المیزان: ج 1/ 135
فرد مکلّف باید در تمامی امور بهایشان مراجعه کند و برعقول ناقص خلایق تکیه نکند.»(1)
حقیقت آن است که در غیر عبادات، بندگان تذکّر شارع و حضرات ائمّه علیهمالسّلام به احکام عقلی را نیاز دارند و ناچارند که به راهنمایی ایشان تن دهند؛
زیرا آنان کسانیاند که گنجینههای خرد را برای مردم از زیر خروارها شکّ و نادانی بیرون میکشند.
آری، فقط در مواردی که همۀ عاقلان این جهان حُسن و قبح آن را به وضوح درمییابند میتوان از کلام شارع و ائمّه علیهمالسّلام ابراز بینیازی کرد.
مطلب دیگر آنکه به فرمودۀ ایشان در «المیزان» مخالفان شیعه، اگر ناصبی نباشند، سرانجام به بهشت داخل میشوند.(2)
امّا این سخن با بسیاری از روایات اهل بیت علیهمالسّلام رد میشود؛
شایان ذکر است که به ویژه اینکه آن مخالفان، به لحاظ عقلی، مشمول عنوان «مستضعف» نباشند.
که معنای اصطلاحی مستضعف را در (مستدرک سفینة ذیل
لغت «ضعف» میتوان یافت.
از دیگر باورهای ناروای آن جناب اعتقاد به تجرّد نفس و برخی از دیگر پدیدههاست(1)که ما در (مستدرک سفینة) ذیل لغت «روح» به اثبات مادّی بودن و مدّتدار بودن آن پرداختهایم.
آخرین مورد از نظریّات ناصواب ایشان که در اینجا میآوریم نکتهای درخصوص علم ذاتی الهی است که گویا جنابشان برای آن محدودیّتی قایل میشود! برای تحقیق در مورد آن، خوانندگان میتوانند به کتاب «اختصاص»(2)شیخ مفید مراجعه کنند.
مرحوم علّامه طباطبایی بهسال 1402 ه.ق. دیده از دنیا فروبستهاند.
در زمینههای: معارف القرآن، حدیث، فقه، اصول، رجال، اعتقادات، متفرقات (گیاه شناسی، معرفة الاشیاء، مجموعۀ در طبّ و رسالههایی در علوم غریبه و ...)
و حاشیههایی بر کتب حدیثی، تفسیری، رجالی، فقهی و غیره که عبارتند از:
1 اساس معارف القرآن، پنج جلد، بالعربیّة؛ 5 مرتبه چاپ شده است.
2 مستدرک سفینة البحار، 10 جلد، بالعربیّة؛ 5 مرتبه تجدید چاپ (شرح هر کتاب در بخش کتاب شناسی خواهد آمد.)
در زمینه فقه و اصول
3 روضات النظرات (فقه استلالی)، حدود 10 جلد.
4 اصول، 2 دفتر
5 مستدرکات علم رجال الحدیث، 8 جلد، بالعربیّة؛ چاپ اوّل تهران و 2 مرتبه جامعه مدرّسین قم
6 مستطرفات المعالی (منتجب المقال و الأقول في علم الرجال)، بالعربِیّة؛ چاپ اوّل تهران و 2 مرتبه جامعه مدرسین قم
7 الأعلام الهادیة الرفیعة في اعتبار الکتب الأربعة المنیعة؛ بالعربیّة؛ مکرر چاپ شده و 4 مرتبه نیز جامعه مدرّسین قم آن را طبع نموده است.
8 کتاب في اثبات الولایة الکلّیة الإلهیّة للني و الأئمة صلوات الله علیهم اجمعین فی الاُمور الشرعیّة و الکائنات الخار حجیّة؛ چاپ شده است.
9 رسالة في اثبات علم الغیب للامام، به زبان اردو ترجمه و در پاکستان چاپ شده
10 رسالة في تفویض أمر الدینی إلی الأئمة صلوات الله علهم اجمعین، به زبان اردو چاپ شده
11 رسالة نور الأنوار في بدوِ خلقة الرسول و آله الأطهار، بالعربیّة
12 الاحتیاج بالتاج علی اصحاب الّجاج، بالعربیّة
13 الهادی إلی الحقّ و الی صراط مستقیم، بالعربیّة
14 رسالة في علاج مرض الوسوسه
ب) به زبان فارسی
15 اثبات ولایت؛ 10 مرتبه چاپ. این کتاب به زبانهای عربی در بیروت و اردو در پاکستان به چاپ رسیده، و در قم هم به زبان انگلیسی ترجمه و چاپ شده است.
16 کتاب علم غیب امام علیه السلام؛ 5 مرتبه چاپ شده (این کتاب نیز به زبان عربی چاپ شده است.)
17 مقام قرآن و عترت در اسلام؛ 5 مرتبه چاپ شده
18 رساله نورالأنوار: شرح خلقت نوریِ أئمه علیهمالسلام که به زبان اردو هم چاپ شده.
19 تاریخ فلسفه و تصوف در اسلام یا مناظره دکتر با سیّاح پیاده؛ 8 مرتبه چاپ و جلد دوم خطی است (جلد اوّل به زبان عربی هم چاپ شده در بیروت و تهران)
20 ابواب رحمت؛ جلد اوّل 8 مرتبه چاپ شده
21 ارکان دین؛ 5 مرتبه چاپ شده
22 اصول دین؛ 4 مرتبه چاپ شده
23 مناسک حجّ؛ بیانیۀ امام جعفر صادق صلوات الله علیه در بیان فلسفه و احکام حج؛ 3 مرتبه چاپ شده
24 زندگانی حبیب بن مظاهر اسدی؛ سه مرتبه چاپ شده
25 تاریخچه ی مجالس روضه خوانی و عزاداری سیّد مظلومان علیه السلام؛ 3 مرتبه چاپ شده
26 وسیلة النجاة؛ 2 مرتبه چاپ شده
27 راهنمای حق؛ همین کتاب ترجمه الهادی الی الحقّ است. مترجم آن حسن نمازی است و 4 مرتبه چاپ شده.
28 رسالهای در آنچه انسان را از دین خارج میکند.
29 رساله آداب سفر آخرت.
30 رسالة تحفة الاحیاء.
31 معرفة الأشیاء (الجمادات، النباتات، الأشجار، الحیوان). چاپ شده، فارسی
32 مجموعه ی نفیسه در طب گیاهی
33 بحر الغرایب و أشیاء متفرقه في العلوم الغربیه (رسالههایی در علوم غریبه).
34 گیاه شناسی و جزوهایی غیر از این.
35 وسیلة النّجاة؛ فارسی چاپ شده
36 بحارالانوار، چاپ کمپانی و جدید (حدود 2 جلد است) که جناب مستطاب آقای اعلمی در بیروت همراه بحارالانوار چاپ مؤسسه خود در پاورقی ها مطالب مرحوم علّامه نمازی را اضافه نموده اند.
بحمدالله با درخواست بعضی از دوستان این دو جلد را مستقلاً در شرف طبع هستیم.
37 تفسیر البرهان، (مشتمل بر احادیثی که در آن نیامده است).
38 بصائر الدرجات، (حاشیه از نظر متن و هم از نظر رجال).
39 تنقیح القال في الرجال للعلّامة الامقاني (ره).
40 معجم الرجال، آیۀ الله العظمی خوئی (ره).
41 رجال الشیخ الطوسی
42 الجواهر في الفقه، تألیف مرحوم شیخ محمد حسن نجفی.
43 الحدائق الناضره، تألیف مرحوم شیخ بحرانی.
44 کتاب وقایع الشهور، علّامه بیرجندی.
45 الرسالة الشریفه (الرجبیّه)، علّامه بیرجندی صاحب (کبریت احمر) و حواشی دیگر...
تعداد چاپ مکرر، تعداد صفحات 224 صفحه، وزیری.
در این کتاب، مؤلّف محترم ریشه و اساس شبهات به وجود آمده در دین را در عدم پیروی از حیث مشهور ثقلین میداند.
ایشان ضمن بیان حدیث ثقلین (قرآن و عترت) به پارهای از آدرسهای این حدیث شریف میپردازد، و نشانی هائی را هم از
کتب شیعه مثل: بحارالانوار و هم از کتب معتبره عامه نقل میکند. (که متجاوز از 100 روایت ازکتب معتبره شیعه و صحاح اهل سنّت)
بعد به آدرسها و تعداد روایات آن اشاره میکند، مانند: جامع الاحادیث 500 روایت که حدود 400 روایت آن را از عامّه نقل کرده و ... .
و ادامۀ بحث را در معرفت و شناسایی قرآن و عترت پی میگیرد.
در فصل اوّل و شناسایی قرآن مجید از نظر آیات، به 12 آیه از آیات معرفت قرآن اکتفا نموده، بعد به معرفی قرآن از زبان و کلمات امامان معصوم علیهمالسلام میپردازد که قرآن چیست، و در آن؛ چه علومی نهفته شده؟ و بیان علوم قرآن با اهل بیت علیهمالسلام است که راسخان در علم میباشند.
در فصل دوم اشارهای به آگاهی أئمه علیهمالسلام به جمیع علوم قرآن مینماید.
و با بیان روایاتی (صحیح و معتبر) و با ارائۀ آماری از کتابها و تعداد روایات آن، آنان را آگاهان به تأویل و تنزیل،
آنچه شده و خواهد شد، دنیا و آخرت، زمین و آسمانها، معلّم و مفسر و عالم به قرآن، مبلغ أوامر و نواهی پروردگار، صاحبان امر و اهل استنباط امر و علوم قرآن، راسخان در علم، وارث تمام علوم انبیاء و مرسلین، خصوصاً پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله معرفی میکند.
سپس با آیات قرآن به معرفی کتاب مبین میپردازد و اینکه، علم همه چیز در کتاب خدا و علم کل کتاب در نزد أئمه هدی میباشد.
در ادامه، برخی آمار کتابها را با تعداد روایات از فریقین (بیش از 100 روایت) نقل میفرماید.
در فصل سوم، ایشان تفسیر قرآن بدون بیان عترت را جایز و صحیح نمیدانند و با استفاده از روایات خاصّه و عامّه به مذمت تفسیر به رأی اشاره مینمایند.
در مبحث دوم، معرفت و شناسایی عترت بیان میشود، و به مباحثی چون اعطای فهم و علم رسول اکرم صلی الله علیه و آله به عترت پاکش، إحصاء و ضبط علوم در وجود امام علیه السلام، آگاهی آنان به تمام کتب آسمانی، علوم ملائکه و
پیامبران، دانستن گذشته و آینده، عرضه ملکوت آسمانها و زمین بر معصومین علیهم السلام، منابع علم امامان، برهان شب قدر بر عظمت و جلال آنان، اثبات علم غیب برای آنان را مطرح میکند.
به دنبال آن اشارۀ مختصری به روایاتی در اثبات علم غیب برای فرد فرد أئمه هدی و در پایان این مبحث ضمن شرح تواناییهای أئمه علیهمالسلام، بعضی از شبهات مربوط به علم غیب و پی آمدهای عمل پیامبر و امام را جواب میدهند.
در آخر بیان مدارک عرضۀ اعمال بندگان بر پیامبر و أئمه علیهمالسلام و شاهدبودن آنان بر خلق، واسطههای فیض بین خالق و مخلوق، بیان وسیله و اسماء حسنا بودن آنان بیان میکند.
در خاتمه، بحث در فضیلت زیارت قبول أئمه علیهمالسلام از کتب شیعه و سنّی با ذکر نام کتاب و تعداد روایات، وجوب بزرگداشت قبول معصومین علیهمالسلام، بوسیدن ضریح و شفیع قراردادن آنان و دلالت قرآن بر لزوم تجلیل و تعمیر قبور
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اًئمه هدی علیهمالسلام، و با دلالت قرآن بر هشداری به مؤمنان، کتاب ختم میشود.
دوره کامل 10 جلد، چاپهای متعدد، وزیری. چاپ سوم، چهارم و پنجم، جامعه مدرسّین قم
مؤلّف محترم مدت 34 سال شبانه روزی با تمام قدرت و توان برای این کتاب وقت صرف نمود.
این مجموعه حاوی جمیع مطالب کتاب بحارالانوار است، اعمّ از: آیات، تفسیر و تأویل، معارف الهیّه مربوط به اصول و فروع دین، حقیقت اشیاء و احوال و احکام و آثار آنها در لسان شرع، فروع فقهیّه، قصص و حکایات، خطبهها، دعاها، زیارات و ... .
این کتاب در هر لغتی، آنچه را مربوط به مشتقّات آن لغت و موضوعات فوق بوده جمع آوری کرده با آدرسهای بحار چاپ کمپانی و بحار طبع جدید.
در باب فضائل و غیر آن هم از روایات خاصّه مانند تفسیر برهان، وسائل الشیعه، مستدرک الوسائل و ... و هم از روایات عامّه مانند کتاب الغدیر، احقاق الحق، فضائل الخمسه، التاج الجامع للاُصول و... استفاه شده(1)
صحیح بخاری، مسلم، شواهد التنزیل تفسیر فخر رازی، النهایه، القاموس، دائرة المعارف، حیاة الحیوان، غایة المرام، التحفة الجعفریات، رجال کشی، کتب اربعه، کتاب صفین، المجمع طبرسی، ایضاح فضل بن شاذان، الخرایج، توحید صدوق، الناسخ، شرح نهج البلاغه لعلّامة الخوئی، کتاب زید النرسی، حلیة الابرار، مدینة المعاجز، معانی الاخبار، علل الشرایع، الروضات، دلائل الامامه للطبری، امامی مفید، کتاب جعفربن ممد بن شریح، عمدة الطالب، غیبة الطوسی، لئالی الاخبار، مجمع النورین لمرندی، البصائر، عوائد الأیام لنراقی، منتخب التواریخ، مجموعة الاخبار، نهج السعاده مستدرک نهج البلاغه، تتمة المنتهی، تفسیر عیاشی، اثبات الهداة لعلّامه الحر العاملی، کامل الزیاره.
، (مطالب اضافه بر متن بحار).غالب مطالب سفینَة البحار و مطالبی که مرحوم محدث قمی (ره) به آنها اشاره نکرده در این کتاب نقل شده است.
از ویژگیهای دیگر: بیان سند بعضی از مراسیل در کتب فقهی است مانند احادیث نهی النبی عن بیع الغرر.
1) . از کتب دیگری که از آن استفاده شده، از جمله:
نقل مدارک بعضی از فروغ فقهیّه، محوریّت اکثر لغات و موضوعات بر معارف و ولایت الهیه، بیاناتی از نظر: لغه، شرح قسمتی یا کلّ روایت حدیثی و فقهی، نقل روایتی از غیر بحار از سایر کتب حدیثی یا فقهی.
اضافه مدرک بر مدارک بحار، بیان مطالب معارفی در ضمن روایات مربوطه.
جمع آوری و دسته بندی مطالب موضوعی در بخشهای: اعتقادی، معارفی، ولایتی، تاریخی، اخلاقی، زندگانی معصومین، عبادات، طبیعیّات و خواصّ اشیاء، به عنوان مثال در باب خطبهها علاوه بر دسته بندی خطبههای معصومین به ترتیب نام آنها آورده شده.
خطبههای هر معصوم نیز دسته بندی شده؛ مثلا در باب امیرالمؤمنین علیه السلام خطبهها در جوامع توحید، مقام نوبت و رسالت، مقام عترت، فضایل خودشان، وصف قرآن و فضایل آن، وصف خلقت عالم، خطبههایی که جمله سلونی قبل از تفقدونی دارد، جنگهای جمل و صفّین و نهروان، ملاحم، متفرقات با ذکر آدرس از بحار و غیره دستهبندی شده است.
تعداد چاپ: 10 نوبت فارسی، تعداد صفحات: 431، وزیری.
این کتاب در دفاع از حریم ولایت و با مبحث وجوب تمسک به ثقلین (کتاب و عترت) شروع شده، و با اثبات افضل و اشرف و معصوم بودن عترت، لزوم ارجاع تمامی امت به آنان، وجود تمام علوم قرآن نزد أئمه علیهمالسلام و انحصار امامت و خلافت و هدایت در معصومین و .... .
و آمار تعداد روایات متواتر ثقلین را به آدرسهایی از کتب شیعه و اهل سنّت نقل میکند.
راجع به وجود مراجعه به عترت در تفسیر قرآن و تخصیص برخی از آیات قرآن به دلالت روایات با ذکر مثال، قرآن و علم غیب پیامبر و امام و این که بیان همه چیز در قرآن میباشد و علم تمام قرآن در مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب با استدلال به آیات و روایات و لزوم پیروی از قرآن و عترت بیان شده است.
ایشان با استفاده از آیات، به ضمیمه تفسیر و بیان عترت ولایت تکوینی (سلطنت و فرمانروایی بر تمامی کائنات) و ولایت تشریعی (حق قانون گذاری) را برای پیامبر صلی الله علیه و آله و أئمه هدی علیهمالسلام ثابت مینماید.
با بیان معنی مُلک، شرح مُلک یوسف، طالوت، داوود و سلیمان مقایسهای با مُلک عظیم، (مُلک أئمه اطهار) نموده اند و آن را شرح داده اند.
مؤلّف محترم با روایات صحیح و معتبر ثابت میکند که تمامی کتب و آثار و علوم پیامبران در نزد أئمه هدی است.
آنان به تمامی علوم اعطا شده به خلایق آگاهند و تمامی 72 حرف اعظم در نزد آنان موجود است.
ایشان با استفاده از روایات، در اثبات این مطلب میکوشد که پیامبر و أئمه هدی علیهمالسلام مظهر قدرت حضرت حقّ هستند، نفوذ ارادۀ آنان در تمامی کائنات نافذ و ساری و جاری است؛
از جمله، در جسم و صورت انسان.
ایشان توانایی زنده کردن مردگان را دارند، و جمادات، ابر و باد و آب، درختان و گیاهان، حیوانات و تصاویر آنان، جنّیان و شیاطین و ملائکه مطیع و فرمان بردار آنانند.
ایشان در بخش دوم به شبهات آیات و روایاتی پاسخ میدهد که برای نفی ولایت تکوینی به آنها استدلال کرده اند؛
و نیز تحقیقی ارائه میدهد دربارۀ اسماء و صفات حضرت حقّ و بیان و شرح غلوّ و تفویض و موارد آن.
در خاتمه، با بررسی پنج دلیل عقلی و اشاره به اخبار طینت و خلقت ابدان أئمه علیهمالسلام و شرح بعضی اخبار و نظرات فقها در تأیید ولایت تکوینی، کتاب را به پایان میبرند.