ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : خلافت و انتخاب در بوته نقد/ نوشته احمد نمایی.
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1386.
مشخصات ظاهری : 148 ص.
شابک : 11000 ریال 978-964-971-191-1 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : نمایه.
یادداشت : کتابنامه: ص. [131] - 135؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت
موضوع : خلافت
موضوع : امامت
موضوع : شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : خلفای راشدین
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP223/5/ن85خ8 1386
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 1118929
خلافت و انتخاب
در بوته نقد
نوشته
احمد نمایی
پیشگفتار··· 7
شعری از فردوسی··· 11
شعری از مولانا عبدالرحمن جامی··· 13
شرح کوتاهی از زندگانی پیامبر صلیاللهعلیهوآله··· 15
جانشینی پیامبر صلیاللهعلیهوآله··· 29
خلافت ابوبکر بن ابی قحافه··· 59
خلافت عثمان··· 87
خلافت علی بن ابی طالب··· 91
فضیلتهای صحابه··· 105
افسانه تحریف قرآن··· 121
خاتمه··· 127
کتابنامه··· 131
نمایه آیات··· 137
نمایه اعلام ··· 139
شکر و سپاس خدای یکتا و بی همتایی که بر مؤنان منت گذاشت و رسولی از خود آنان در میانشان برانگیخت و درود و سلام بر رسول او که با مردم خوشخوی بود و با بهترین روش با آنان مناظره میکرد و درود و سلام بر خاندان شایسته او که خداوند آنان را از هر عیب و آلایشی پاک و منزّه گردانید و مزد رسالت پیامبر خود را دوستی در حق آنان قرار داد و بر اصحاب او که در لحظههای سخت او را یاری کردند و عزّت و حرمت او را نگاه داشتند و در حقیقت آنان رستگاران عالماند.
چندی پیش کتابی منتشر شد به نام خلافت و انتخاب،(1)که برای «مخلصینی که در جستجوی حقیقت و آرمانهای اصیل اسلامی زحمت کشیدهاند و روحانیان، دانشمندان، پژوهشگران، دانشجویان و جوانانی که درباره تشخیص هویت و شناخت مقام و منزلت رفیع
1) سلیمی، عبدالرحمن، خلافت و انتخاب، عقیده اهل سنت پیرامون خلافت، چاپ دقت، ناشر مؤف، چاپ دوم، مشهد، 1384 = خلافت و انتخاب.
صحابه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به اقوال، نوشتههای تاریخ نگاران، ملحدان، مستشرقان اعتماد نکرده، گرفتار دام تزویر و شکار وساوس مزوّرانه و پلید آنها نشدهاند» نوشته شده بود. از جنبه شعاری این سخن که بگذریم نویسنده کتاب و هر پژوهشگری که بخواهد به حقایقی درباره گذشتگان دست یابد لازم است به سخن تاریخنگاران، محدثان، مفسران، ملحدان، مستشرقان، موافقان و مخالفان گوش فرادهد و بهترین آن را پیروی کند.
سنیان و شیعیان در دفاع از عقاید خود کتابهای بیشماری نوشتهاند و هر یک در ردّ دیگری داد سخن دادهاند. در این جا قصد ما آن نیست که همه دلایل محکم و مفصّلی را که شیعیان در تأیید عقاید خود و ردّ ادعاهای مخالفان نوشتهاند بازگو کنیم؛ بلکه هدف آن است که در حد نوشتههای کتاب مورد بحث برای «مخلصینی که در جستجوی حقیقت و آرمانهای اصیل اسلامی» هستند مطلب را روشن کنیم و در این سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی دلها را به هم نزدیک سازیم که ما همه پرستندگان یک خدا و پذیرندگان یک دین و مؤنان به یک رسول و قاریان یک قرآن و نمازگزاران به سوی یک قبلهایم و اختلاف در انتخاب روش نباید موجب بر هم خوردن اتحاد ملی و انسجام اسلامی ما شود.
البته این وحدت و انسجام مانع آشنایی با حقایقی درباره دین و شناخت اصول و سنتهای اسلامی نیست. از این رو به رفع شبهههای این برادر عزیز میپردازیم.
پیش از پرداختن به اصل مطلب لازم است شرح کوتاهی از زندگانی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهگفته شود؛ چون شناخت جانشین پیامبر صلیاللهعلیهوآله بدون آگاهی از تاریخ زندگانی خود آن حضرت دشوار است.
شرح زندگانی حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله از تاریخ تحلیلی اسلام(1)به اختصار نقل شده است. در این «شرح کوتاه» آن چه مورد قبول همگان است بدون ذکر مأخذ و آن چه مورد اختلاف است با ذکر سند آمده است.
چون کتاب خلافت و انتخاب با قطعه شعری از فردوسی و اقبال لاهوری شروع شده بود ما نیز شعری از فردوسی، از جایی که نویسنده آن را رها کرده بود، آوردیم؛ به علاوه قطعه شعری از مولانا عبدالرحمن جامی، شاعر هم نام، هم دین، و هم شهری نویسنده کتاب. امید است جویندگان حقیقت و پژوهشگران مقام و منزلت رفیع صحابه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این نوشته را، بدون پیشداوری، بخوانند و در انتخاب راه درست تصمیم بگیرند.
احمد نمایی
مشهد 13 رجب 1428
برابر ششم مرداد ماه 1386
1) شهیدی، سیدجعفر، تاریخ تحلیلی اسلام تا پایان امویان، مرکز نشر دانشگاهی، چاپ هشتم، تهران، 1367.
منم بنده اهل بیت نبی
ستاینده خاک پای وصی
حکیم این جهان را چو دریا نهاد
برانگیخته موج از او تند باد
چو هفتاد کشتی بر و ساخته
همه بادبانها بر افراخته
یکی پهن کشتی بسان عروس
بیاراسته همچو چشم خروس
محمّد بدو اندرون با علی
همان اهل بیت نبی و ولی
خردمند کز دور دریا بدید
کرانه نه پیدا و بن ناپدید
بدانست کو موج خواهد زدن
کس از غرق بیرون نخواهد شدن
بدل گفت اگر با نبی و وصی
شوم غرقه دارم دو یار وفی
همانا که باشد مرا دستگیر
خداوند تاج و لوا و سریر
خداوند جوی می و انگبین
همان چشمه شیر و ماء معین
اگر چشم داری بدیگر سرای
بنزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست
چنین است و این دین و راه منست
برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
دلت گر براه خطا مایلست
ترا دشمن اندر جهان خود دلست
نباشد جز از بی پدر دشمنش
که یزدان بآتش بسوزد تنش
هر آنکس که در جانش بغض علیست
ازو زارتر در جهان زار کیست
نگر تانداری ببازی جهان
نه برگردی از نیک پی همرهان(1)
1) شاهنامه فردوسی، متن انتقادی، تحت نظر ی.ا. برتلس، انستیتوی ملل آسیا، مسکو، 1963، ج 1، ص 19 و بعد.
دوستدار رسول و آل ویم
دشمن خصم بد خصال ویم
جوهر من ز کان ایشان است
رخت من ازدکان ایشان است
همچو سلمان شدم زاهل البیت
گشت روشن چراغ من زان زیت
مست عشقند عاشقان دائم
لا یخافون لومة اللاّئم(1)
چون بود عشق صادقان درسمکی زکید منافقان ترسم
این نه رفض است محض ایمان استرسم معروف اهل عرفان است
1) اشاره است به «وَلاَیَخَافُونَ لَوْمَةَ لاَئِمٍ» مائده (5: 54) (و از سرزنش هیچ ملامتگری نمیترسند).
رفض اگر هست حبّ آل نبی
رفض فرض است بر ذکی و غبی
شافعی آن که سنّت نبوی
ز اجتهاد قویم اوست قوی
به زبان فصیح و لفظ متین
گفت در طیّ شعر سحر آیین
گر بود رفض حبّ آل رسول
یا تولا به خاندان بتول
کو گوا باش آدمی و پری
که شدم من زغیر رفض بری
کیش من رفض و دین من رفض است
رفع من رفض و مابقی خفض است(1)
جابلقا دادعلیشاه و دیگران دفتر نشر میراث مکتوب، آیینه میراث، تهران، 1378، ج 1، ص 209 و بعد .
1) جامی، نورالدین عبدالرحمن بن احمد، مثنوی هفت اورنگ، تصحیح و تحقیق
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله در عام الفیل متولد شد. پدرش عبداللّه پیش از تولد فرزندش یا چند ماهی پس از تولد او درگذشت. حضرت محمّد در شش سالگی مادرش را از دست داد و نیای او عبدالمطَّلب سرپرستی او را به عهده گرفت. محمّد صلیاللهعلیهوآله هشت ساله بود که نیای او در گذشت. در این زمان عمویش ابوطالب او را زیر سایه حمایت خود قرار داد. از اوان کودکی آثار بزرگی در سیمای محمّد پدیدار بود. هرگز بت نپرستید و پیوسته امانتدار و درستکار و مورد احترام مردم بود. محمّد صلیاللهعلیهوآله در سن بیست و پنج سالگی از طرف خدیجه به سفر بازرگانی به شام رفت. امانتداری و دیگر نشانههای عظمت که در این سفر از محمّد آشکار شد موجب ازدواج او با خدیجه گردید. حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآلهپیش از رسیدن به درجه نبوت در انجام کارهایی بزرگ چون حلف الفضول و نصب حجر الاسود شرکت داشت.
پیامبر در سالهای نزدیک به بعثت از مردم کناره میگرفت و به پرستش خدای یکتا میپرداخت. سالی یک ماه در غارِ حرا، منزوی میشد و عبادت خدا میکرد. در یکی از همین سالهای گوشهگیری
در حراء بود که جبرئیل نزد او آمد و گفت: «اِقْرَاْ بِاص سْمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ»
(علق (96): 1) «بخوان به نام پروردگارت که آفرید.» و در این هنگام رسول خدا چهل ساله بود. پس از نزول آیههای آغازین سوره علق، که تا آن زمان برای او بی سابقه بود، پیامبر به خانه خود بازگشت. علی بن ابی طالب که از کودکی با حضرت محمّد و در خانه او میزیست(1)و خدیجه همسر گرامی رسول خدا اولین کسانی بودند که به محمّد صلیاللهعلیهوآلهایمان آوردند و پس از آن دو زید بن حارثه بنده آزاد شده رسول خدا اسلام آورد و پس از علی با پیامبر نماز خواند.(2)
چون سه سال از بعثت پیامبر گذشت خدای متعال آیه انذار را نازل کرد «وَ اَ نْذِرْ عَشیرَتَکَ الاَْقْرَبینَ وَ اخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ فَاِنْ عَصَوْکَ فَقُلْ اِنّی بَریءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ» (شعراء (26): 214 - 216) «و خویشان نزدیکت را هشدار ده. و برای مؤنانی که تو را پیروی کردهاند بال خود را فرو گستر. و اگر تو را نافرمانی کردند، بگو: من از آنچه میکنید بیزارم.» علی بن ابیطالب میگوید: قوم خاموش ماندند و من که از همه خردسالتر بودم گفتم:
1) نهج البلاغه، تحقیق شیخ محمّد عبده، المطبعة الرحمانیه، مصر، بی تا، ج 1، در بخشی از «خطبه قاصعه» ص 395، آن جا که میفرماید: «من همواره با پیامبر بودم چونان فرزند که همواره با مادر است»، ص 417؛ نیز ر.ک: پس از این، ص 73 و بعد .
2) ابن هشام، السیرة النبویه، تحقیق مصطفی السقّا، ابراهیم الابیاری، عبدالحفیظ شلبی، مطبعه مصطفی البابی الحلبی و اولاده، بمصر، 1355 / 1936، چاپ افست، حاج محمّد باقر کتابچی حقیقت، تبریز، بی تا = سیره ابن هشام، ج 1، ص 262 - 264.
«ای پیامبر خدا من پشتیبان تو خواهم بود.» و رسول خدا گردن مرا بگرفت و گفت: «این برادر و وصی و جانشین من است، مطیع وی باشید.»(1)
پاینده، انتشارات اساطیر، چاپ پنجم، تهران، 1375 = تاریخ طبری، ج 3، ص 866 .
شمار مسلمانان روزافزون بود و نگرانی بزرگان قریش بیشتر میشد. آنان نزد ابوطالب آمدند و از وی خواستند برادر زادهاش را از دعوتی که آغاز کرده است باز دارد؛ روزی از وی خواستند محمد صلیاللهعلیهوآله را به آنان بسپارد تا او را بکشند. ابوطالب مؤن قریش، که چون مؤن آل فرعون ایمان خود را پنهان میداشت، در برابر اصرار دشمنان پایداری کرد و دست از یاری برادرزاده خود برنداشت.(2)
سه سال پیش از هجرتِ رسول خدا ابوطالب حامی و یاور پیامبر درگذشت. با مردن ابوطالب ریاست بنی هاشم به ابولهب رسید. او از دشمنان سرسخت پیامبر بود و از آن پس محمّد کسی را نداشت که در برابر آزار قریش از او حمایت کند. خدیجه همسر پیامبر که در تمام دوران سختی یار و غمخوار رسول خدا بود نیز در همان سال درگذشت.
در زمانی که قریش با کوشش بسیار مردم را از گرویدن به دین اسلام باز میداشتند و از آزار نومسلمانان دریغ نداشتند مردمی از یثرب در موسم حج به مکه میآمدند و حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله رسالت
خود را به آنان ابلاغ میکرد. نمایندگانی از مردم یثرب با پیامبر بیعت کردند که با دشمن او دشمن و با دوست او دوست باشند و با هر که به جنگ او بر خیزد بجنگند. سران قریش احساس خطر کردند و درصدد کشتن رسول خدا بر آمدند، امّا کشتن او کار آسانی نبود، چون بنی هاشم به خونخواهی او بر میخاستند. سرانجام به این نتیجه رسیدند که از هر قبیلهای جوانی آماده شود تا دسته جمعی بر سر محمّد صلیاللهعلیهوآله بریزند و همه به یکباره شمشیرهای خود را بر او بزنند و او را بکشند. در این صورت بنیهاشم توان جنگ با تمام قبیلهها را نخواهند داشت و به گرفتن خون بها راضی خواهند شد.
در آن شب که قریش میخواستند چنین توطئهای را عملی کنند، پیامبر به فرمان خدا از مکه خارج شد و علی را در بستر خویش خوابانید(1)و خود با ابیبکر بن ابی قحافه عازم یثرب شد. آن دو وارد غاری در نزدیکی مکه شدند که غار ثور نام داشت، چون وارد آن جا شدند به امر خداوند درختی بر درِ غار رویید؛ کبوتری وحشی در آن لانه گرفت؛ عنکبوتی بر دهانه غار تنید و پیامبر و یار او را از دید بینندگان پنهان داشت. صبحگاهان قریش به جستجوی محمّد صلیاللهعلیهوآله برخاستند. مردی از بنی مدلج که در ردیابی مهارتی داشت رد پای رسول خدا را از منزلش گرفت و همچنان پیش رفت تا به غار رسید. جلو غار درختی دید و توقف کرد و گفت مرد مورد نظر شما از اینجا تجاوز نکرده است. در این زمان ابوبکر در اندوه شد و پیامبر فرمود:
1) سیره ابن هشام، ج 2، ص 126.
«لاَ تَحْزَنْ اِنَّ اللّهَ مَعَنَا» (توبه (9): 40)«اندوه مدار که خدا با ماست» پس خدا آرامش خود را بر او فرستاد.(1)سه روز در غار ماندند و سپس روی به یثرب نهادند. پیامبر پس از آن که سیزده سال در مکه مردم را به دین خدا دعوت کرده بود اکنون وارد یثرب شد که از آن پس مدینهالنبی یا مدینه نام گرفت.
چندی از توقف رسول خدا در مدینه نگذشته بود که پیمان نامه معروف مدینه که آن را «نخستین قانون اساسی» خواندهاند بین رسول خدا و سران قبایل و یهودیان مدینه به امضا رسید. پس از آن برای آن که دو دسته مهاجر و انصار را با هم متحد سازد میان آنان عقد برادری بست. آن گاه دست علی بن ابیطالب را گرفت و گفت این برادر من است.(2)
در دومین سال هجرت پیامبر به مدینه، جنگ بدر روی داد که به پیروزی قاطع مسلمانان انجامید، در این جنگ ابوجهل و هفتاد تن دیگر از سران قریش کشته شدند. علی بن ابی طالب بیست و دو نفر از دلاوران مکه که به شجاعت معروف بودند، از جمله ولید بن عتبة بن ربیعه و حنظلة بن ابیسفیان را کشت و شجاعت حضرتش یکی از عوامل پیروزی اسلام بود. عثمان در این جنگ حضور نداشت و هیچ
کس به دست ابوبکر کشته نشد.(1)
ابوسفیان که نمیتوانست شکست جنگ بدر را تحمل کند، با تلاش بسیار توانست قبیلههای عرب را با هم متحد سازد و با لشکری حدود سه هزار مرد و دویست اسب و هزار شتر رو به مدینه نهاد و در کنار کوهی به نام احد در شمال مدینه توقف کرد. در این لشکرکشی شمار سپاهیان پیامبر بیش از هزار نفر نبود. پیش از شروع جنگ عبداللّه بن اُبیّ با سیصد تن از مردم خود به مدینه بازگشت. با جدا شدن او تنها هفتصد نفر در سپاه اسلام باقی ماندند که اسب و شتر نداشتند. هنگام صفآرایی، پیامبر به عبداللّه بن جبیر، سر دسته تیراندازان گفت مواظب باش دشمن از پشت سر به ما حمله نکند. جنگ به سود ما باشد یا به زیان ما تو نباید از جای خود تکان بخوری. در حمله نخست پیروزی با مسلمانان بود و توانستند دشمن را عقب برانند. امّا تیراندازان به محض عقبنشینی دشمن جایگاه خود را ترک گفتند. سواره نظام دشمن به سرکردگی خالد بن ولید به سپاه اسلام حمله کرد و مسلمانان را شکست داد. در این جنگ حمزه عموی پیامبر به شهادت رسید و هند دختر عتبة بن ربیعه و مادر معاویه، حمزه را مثله کرد. جگرش را به دندان گرفت و بینیاش را برید. این مصیبت بر رسول خدا بسیار گران آمد. پیامبر که پیشانی و دندان او شکسته بود در گودالی افتاد که مشرکان سر راه مسلمانان
1) واقدی، محمّد بن عمر، مغازی، «تاریخ جنگهای پیامبر صلیاللهعلیهوآله»، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، تهران، 1361، ج 1، ص110، 111 و 113.
کنده بودند. و دشمنان فریاد برآوردند که محمّد کشته شد و مسلمانان پا به فرار نهادند. جز علی بن ابیطالب و طلحه و زبیر کسی با پیامبر نماند. یاران نزدیک پیامبر به کوهها گریختند و به پشت سر خود هم نگاه نکردند و خداوند در ملامت فراریان میفرماید: «اِذْ تُصْعِدُونَ وَلاَ تَلْوُونَ عَلی اَحَدٍ وَالرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ فی اُخْریکُمْ»(آل عمران (3): 153)
«هنگامی که در حال گریز از کوه بالا میرفتید و به هیچ کس توجه نمیکردید و پیامبر شما را از پشت سرتان فرا میخواند.»(1)انس بن نَضْر فریاد کرد اگر محمّد کشته شد خدای محمّد زنده است. در این گیرو دار علی بن ابیطالب دست پیامبر را گرفت و او را از زمین برداشت و طلحة بن عبیداللّه زیر بدن او رفت و او را بلند کرد تا مسلمانان ببینند پیامبر زنده است. علی در پیش روی پیامبر ایستاد و دشمنان را با شمشیر میراند یا میکشت. سرانجام گروهی از فراریان بازگشتند و گرد پیامبر را گرفتند. ابوسفیان پیروز شده بود امّا جرئت حمله به مدینه را نکرد.
در سال پنجم هجرت با هماهنگی مشرکان خارجی و دشمنان و یهودیان داخلی جنگی سخت در مدینه در گرفت. ابوسفیان با سپاهی بین هفت تا ده هزار نفر که ششصد تن آنان سواره بودند رو به مدینه نهاد. چون این سپاه از قبیلههای مختلف عرب تشکیل شده بود جنگ احزاب نام گرفت. در این جنگ گروهی از یهودیان بنی نضیر با قریش
1) یعقوبی، احمد بن ابییعقوب «ابن واضح یعقوبی»، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمّد ابراهیم آیتی، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1362، ج 1، ص 407.
و قبیله غطفان علیه پیامبر متحد شدند؛ یهودیان بنی قریظه که در اطراف مدینه سکونت داشتند با مردم مکه همدست شدند. در مقابل این لشکر انبوه پیامبر فقط سه هزار سپاهی داشت که به جز چند تن بقیه پیاده بودند. مردم مدینه این بار در داخل شهر به دفاع از خود پرداختند. شهر را از سه طرف نخلستانها و ساختمانها در بر گرفته بود. به پیشنهاد سلمان فارسی در بخش شمالی شهر خندقی کندند. پیش از آن که سپاه دشمن به شهر نزدیک شود کندن خندق پایان یافته بود. سواران نمیتوانستند از خندق بجهند و چون نزدیک میشدند تیراندازان به آنان مجال نمیدادند. عمرو بن عبدود تصمیم گرفت از خندق عبور کند. چون از آن گذشت هماورد طلبید. او از شجاعان نامدار عرب بود و کسی جز علی بن ابیطالب نتوانست به جنگ با او برخیزد. علی او را به هلاکت رساند. تدبیر حضرت محمّد و تقدیر الهی به یاری مسلمانان آمد. بادی تند وزیدن گرفت و سرمایی شدید کار را بر سپاهیان مکه دشوار کرد. ابوسفیان دستور بازگشت داد و مدینه پس از پانزده روز از محاصره دشمن رهایی یافت.
مکه در سال هشتم هجری گشوده شد. عباس عموی پیامبر ابوسفیان دشمن دیرین رسول خدا را پناه داد و او را به نزد رسول خدا برد. ابوسفیان که تیزی شمشیر را بر گردن خود حس میکرد شهادتین را بر زبان آورد و پیامبر او را بخشید. لشکر انبوه مسلمانان به آرامی وارد مکه شد. سعد بن عباده، چون به مکه درآمد گفت: امروز روز کشتار است؛ امروز روز درهم شکستن حرمت است. امّا پیامبر
بیدرنگ علی بن ابیطالب را فرستاد تا پرچم را از سعد بگیرد و فرمود امروز روز رحمت است. پیامبر وارد مسجدالحرام شد و طواف خانه خدا کرد و بتهایی را که در مسجد بود درهم شکست. او دو هفته در مکه ماند و کارها را سر و صورت داد. قریش که مدت بیست سال از هیچ آزاری نسبت به پیامبر و پیروان او کوتاهی نکرده بودند از کیفر میترسیدند، امّا رسول خدا فرمود: «هان چه زشت همسایگانی که شما بودید، بروید همه شما آزاد شدگانید.»(1)
در سال نهم هجری به پیامبر خبر رسید که رومیان سپاهی انبوه در تبوک گردآوردهاند و آمادهاند به مسلمانان حمله کنند. تابستانی بس گرم و راهی بس طولانی در پیش بود. در این لشکرکشی پیامبر علی بن ابیطالب را به جانشینی خود در مدینه گذاشت. منافقان گفتند او دوست نداشت علی در این سفر همراه او باشد. علی بن ابیطالب شکایت به پیامبر برد و او فرمود: «یا علی! من ترا خلیفه خود کردم، که تو برای من همانند هارون برای موسی هستی جز آن که بعد از من پیامبری نیست.»(2)
در همان سال پس از جنگ تبوک که هنوز بعضی از مردم مکّه مشرک بودند، سوره برائت بر پیامبر نازل شد. رسول خدا به ابوبکر گفت به مکه رود و در هنگام حج آن را بر مردم بخواند. جبرئیل بر پیامبر وارد شد و گفت: «این را کسی جز خودت یا مردی از خاندانت نمیرساند.» پس رسول خدا صلیاللهعلیهوآله علی بن ابیطالب را مأمور این کار
ساخت. علی بر شتر پیامبر که غضبا نام داشت نشست و در راه به ابوبکر رسید. ابوبکر پرسید من امیرم یا مأمور؟ علی گفت تو مأموری و فرمان را از او گرفت و به حج رفت و آن گونه که پیامبر گفته بود پیام خدا و رسولش را به مردم رساند.(1)
رسول خدا در ذیقعده سال دهم هجری به قصد حج عازم مکه شد. در این سفر بود که مناسک حج و احکام دین را به تمام به مردم آموخت. در این زمان علی بن ابیطالب به فرمان پیامبر به جنگ یمن رفته بود و پیش از احرام خود را به پیامبر رساند. لشکریانش پس از او رسیدند و علی دید آنان جامههایی را که غنیمت جنگی بود پوشیدهاند. دستور داد جامهها را برکنند و به جای خود گذارند، سپاهیان از او به رسول خدا شکایت بردند. او فرمود: «ای مردم، از علی شکایت نکنید که او در کار خدا - یا در راه خدا - سختگیر است.»(2)
در بازگشت به مدینه در منزل جُحفه - آن جا که راه مردم مصر، حجاز و عراق از یک دیگر جدا میشود - در موضعی به نام غدیر خم به رسول خدا وحی رسید: «یَاءَیُّهَا
الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا اُ نْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ اِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرینَ» (مائده (5): 67) «ای پیامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده ابلاغ کن، و اگر نکنی پیامش را نرساندهای. و خدا تو را از گزند مردم نگاه میدارد. آری خدا گروه کافران را هدایت
نمیکند.» در این هنگام پیامبر رفتگان را بازگرداند و منتظر آیندگان شد و چون همه گرد آمدند پس از نماز ظهر بر منبری که از پالان شتر فراهم شده بود بالا رفت و در ضمن خطبهای فرمود: همانا من در انتقال به سرای دیگر و رسیدن به کنار حوض بر شما سبقت خواهم گرفت. بیندیشید که پس از درگذشتن من با دو چیز گرانبها که در میان شما میگذارم چگونه رفتار خواهید کرد. در این موقع یکی بانگ برآورد که ای رسول خدا آن دو چیز گرانبها چیست؟ پیامبر فرمود: آن که بزرگتر است کتاب خداست که یک طرف آن در دست خدا و طرف دیگر آن در دست شماست. آن را محکم بگیرید و از دست ندهید تا گمراه نشوید. و آن دیگر که کوچکتر است عترت من، اهلبیت من، میباشد و این دو هرگز از یک دیگر جدا نخواهند شد تا کنار حوض بر من وارد شوند. سپس دست علی بن ابیطالب را گرفت و او را بلند کرد تا به حدی که سفیدی زیر بغل هر دو نمایان شد. آنگاه فرمود: ای مردم آیا من سزاوارتر از مؤنان به خود آنها نیستم؟ مردم گفتند بلی یا رسولاللّه. گفت آیا من از هر مؤنی به خود او سزاورتر نیستم؟ گفتند بلی، سپس با اشاره به علی بن ابیطالب فرمود: پس هر کس من مولای اویم علی مولای اوست و این سخن را سه بار تکرار کرد: آنگاه دست به دعا گشود و گفت: خدایا دوست بدار آن که او را دوست دارد و دشمن بدار آن که او را دشمن دارد. یاری فرما یاران او را و خوار بگردان خوارکنندگان او را. هنوز جمعیت پراکنده نشده بود که جبرئیل رسید و این آیه را آورد: «الْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ
نِعْمَتی» (مائده (5): 3) «من امروز دین شما را برایتان کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم، و دین اسلام را برای شما پسندیدم.» پس از آن مردم به علی بن ابیطالب تبریک گفتند و از جمله ابوبکر و عمر به او گفتند: «آفرین بر تو ای پسر ابیطالب که صبح را به شب آوردی در حالی که مولای هر زن و مرد مؤن گشتی.»(1)
پس از بازگشت از حج در حالی که قوت و شوکت اسلام روزافزون شده بود، تندرستی پیامبر به خطر افتاد. رسول خدا در واپسین روزهای عمر خود قلم و کاغذی خواست تا چیزی بنویسد که مردم پس از او گمراه نشوند؛ عمر گفت: «درد بر پیامبر غلبه کرده است. قرآن نزد شماست و کتاب خدا ما را کفایت میکند.» اهل خانه که در
1) این حدیث با موضوع واحد و عبارات متفاوت از 110 نفر از اصحاب رسول خدا، 84 نفر از تابعین، 360 نفر از علما و استادان و حفاظ با ذکر سند و نام کتاب نقل شده است. همچنین 26 نفر از علمای اهل سنت در این موضوع کتاب نوشتهاند. یادآوری آن در روز شورا و سوگند دادن علی بن ابیطالب رقیبان خود را، یادآوری آن در ایام عثمان، یادآوری آن در کوفه در سال 35 و گواهی 24 تن از صحابه به شنیدن حدیث غدیر، یادآوری آن به طلحه در روز جمل و... تفسیرهای زیادی در ذیل دو آیهای که ذکر شده و روایات و اشعار بسیاری درباره غدیر خم نقل شده است که بازگویی همه آنها نیاز به کتاب یا کتابهایی جداگانه دارد. علامه شیخ عبدالحسین امینی همه این مطالب را در کتاب الغدیر جمعآوری و به نقد و بررسی آن پرداخته است. ر.ک: امینی، عبدالحسین، الغدیر فی الکتاب و السنه، ترجمه محمّد تقی واحدی، ترجمه الغدیر، انتشارات کتابخانه بزرگ اسلامی، تهران، بی تا، ج 1 و 2. نیز ر.ک: یعقوبی، ج 1، ص 508؛ میبدی، ابوالفضل رشیدالدین، کشف الاسرار و عُدة الابرار فارسی، به اهتمام علیاصغر حکمت، تهران، بی تا، ج 3، ص 181 و بعد.
نزد پیامبر بودند نزاع کردند. عدهای گفتند امر رسول خدا را اطاعت کنید و دستهای جانب عمر را گرفتند؛ وقتی گفتگو بالا گرفت پیامبر فرمود برخیزید و از کنار من بروید. نزاع در نزد رسول خدا روا نیست.(1)به هر حال چندی نگذشت که رسول خدا به ملکوت اعلا پیوست و جهانی را به سوگ خود نشاند.
1) عبدالرزاق بن همام صنعانی، المصنف، دارالمکتب الاسلامی، بیروت، 1403/ 1983، ج 5، ص 438 - 439؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، چاپ دوم، بیروت، 1418، ج 2، ص 187 و بعد؛ بخاری، صحیح، قاهره، 1351، ج 1، ص 36 - 37 «باب کتابة العلم»؛ همان، ج 4، ص 31 «باب جوائز الوفد»؛ همان، ج 4، ص 65 «باب اخراج الیهود من جزیرة العرب»؛ همان، ج 5، ص 137 «باب مرض النبی و وفاته»؛ همان، ج 7، ص 9 «باب قول المریض قوموا عنی»؛ همان، ج 8، ص 161 «باب کراهیه الخلاف»؛ شهرستانی، عبدالکریم، الملل والنحل، ترجمه فارسی با عنوان توضیح الملل از مصطفی خالقداد هاشمی، به اهتمام سیدمحمدرضا جلالی نایینی، چاپ دوم، تهران، 1358، ج 1، ص 35 و بعد. نویسنده خلافت و انتخاب، ص 63 - 69 هفت صفحه را به رد این حدیث اختصاص داده و از جمله نوشته است (ص 64 - 65) «این داستان خرافی متأسفانه در کتب احادیث اهل سنت راه یافته است. ولی هرگاه اندکی در آنها تفکر شود واضح خواهد شد که عاری از حقیقت و فاقد واقعیت میباشد و به نظر میرسد که بعداً در ایام بروز فتنهها و منازعات شعوب و فرقههای مذهبی که باطناً و در پس پرده استتار قیام کردهاند ساخته شده و توسط بعضی از مسلمین سادهلوح بیفکر، در کتب اهل سنت راه یافته است.» ما نفهمیدیم صنعانی، ابن سعد، بخاری و شهرستانی و بسیاری از محدثان و مورخان دیگر که این حدیث را نقل کردهاند از نظر نویسنده «ساده لوح بیفکر» هستند یا از نظر اهلسنت. ما با وجود اختلاف نظر به همه بزرگانی که در راه جمعآوری و ضبط احادیث و اخبار پیامبر و اصحاب بزرگوارش کوشش کردهاند احترام میگذاریم و آنان را بزرگ میشماریم.
برای بعضی از مسلمانان مرگ پیامبر باور کردنی نبود. مردی به نام خدا برخاست؛ عربستان پراکنده و پریشان را که تا آن تاریخ روی آرامش و وحدت ندیده بود با هم متحد ساخت. حکومتی براساس دین پدید آورد و جنگ داخلی در آن سرزمین را از میان برد. پس چگونه ممکن است چنین مردی بمیرد. عمر در جمعِ مسلمانانی که پس از رحلت پیامبر بر در مسجد گرد آمده بودند گفت: «برخی از منافقان گمان کردهاند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهمرده است. ولی به خدا سوگند او نمرده و مانند موسی بن عمران به نزد پروردگار خود رفته است و چهل روز از نظر مردم غایب خواهد بود و پس از آن باز خواهد گشت و باید دست و پای کسی را که خیال میکند رسول خدا مرده است، قطع کرد.»(1)
امّا پیامبر به عالم ملکوت رخت بربسته بود و دیگر در بین مردم
1) سیره ابن هشام، ج 4، ص 305.
نبود محمّد صلیاللهعلیهوآلهخاتم الانبیا بود و پس از او پیامبری نبود. پس رهبری امت اسلامی را چه کسی باید به عهده بگیرد؟
اهل سنت معتقدند: «خلافت مولود رای اجتماع است و تمامی خلفای راشدین با رأی مردم سر کار میآیند. اسلام انتخاب خلیفه و حاکم بر سرنوشت ملت را به مسلمین اهل شورا و اهل علم و اخلاص واگذار نموده است. به همین دلیل رسول اللّه تصریح نفرمود، که چه کسی جانشین وی و سرپرست امور مسلمین گردد. اگر پیامبر بعد از خود جانشین تعیین نکرد، اولاً به این خاطر بود تا مردم بعد از او دچار شک و تردید نشوند. یا خدای نکرده عدهای او را قبول نکنند و مرتد گردند. چون او مسلماً تعیین شده خداوند است و خداوند میخواست از ارتداد عدهای جلوگیری کند. همانطور که بدون این عدهای مرتد شدند. ثانیاً اگر جانشین تعیین میشد در حکم نبی بود که از طرف خداوند تعیین شده است، در حالی که محمّد خاتم پیامبران بود. ثالثاً اگر این سنت از طرف خداوند انجام میگرفت سرانجام به حکومت ظالمان منجر میگردید و مردم از حق خود محروم میشدند و سرانجام مسئولیت این امر به عهده خدا بود.»(1)
شیعیان معتقدند هدف اصلی خداوند از فرستادن پیامبران هدایت مردم به امر خداست و حکومت و اداره مملکت در سایه آن قرار دارد. سیزده سالی که رسول خدا تحت آزار و اذیت قریش در مکه به امر خدا دعوت میکرد پیامبر بود و ده سالی که در مدینه علاوه بر
1) خلافت و انتخاب، ص 5 و بعد .
دعوت، رهبری سیاسی امت را نیز به عهده داشت پیامبر بود. عیسی که پیوسته از شهری به شهری میرفت و جایی و منزلی برای خود برنگزید پیامبر بود و داوود و سلیمان که سلطنتی عظیم داشتند نیز پیامبر بودند.
علی بن ابی طالب تنها فردی از اصحاب رسول خدا بود که هرگز بت نپرستید و در جاهلیت و اسلام مرتکب هیچ گناهی نشد. او پسر عمو و داماد پیامبر و تربیت شده در دامن عصمت او بود. پیش از آغاز وحی و از کودکی در خانه رسول خدا بود و اوّل مردی بود که به او ایمان آورد و با او نماز خواند و تا آخرین لحظهای که رسول خدا در دامن او جان سپرد، از او جدا نشد و او بود که رسول خدا را به خاک سپرد. او داناترین، شجاعترین، عادلترین و پرهیزکارترین مردم بعد از رسول خدا بود. خداوند آیاتی چند در شأن او نازل کرد: از جمله آیه «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَءُوفٌ بِاص لْعِبَادِ » (بقره
(2): 207) «و از میان مردم کسی است که جان خود را برای طلب خشنودی خدا میفروشد و خدا نسبت به این بندگان مهربان است.» که درباره علی بن ابی طالب نازل شد، در شبی که پیامبر اکرم از مکه به طرف مدینه هجرت کرد و آن حضرت به جای او خوابید.(1)و آیه «اِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ امَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکوةَ وَهُمْ
1) ر.ک: پیش از این، ص 18؛ حسکانی، عبیداللّه بن احمد، شواهد التنزیل، تحقیق محمّد باقر محمودی، تهران، 1411، ج 1، ص 123؛ رازی، فخرالدین، التفسیر الکبیر، تصحیح محمّد عبدالرحمن محمّد مصطفی، قاهره، بی تا، ج 5، ص 223 و بعد.
رَاکِعُونَ»(مائده (5): 55) «ولیّ شما، تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آوردهاند: همان کسانی که نماز بر پا میدارند و در حالت رکوع زکات میدهند.»(1)و آیه تطهیر: «اِنَّمَا یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرًا» (احزاب (33): 33) «خدا فقط میخواهد آلودگی را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند.»(2)و آیه مباهله: «فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ اَبْنَاءَنَا وَاَبْنَاءَکُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکُمْ وَاَ نْفُسَنَا وَاَ نْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکَاذِبینَ» (آل عمران (3): 61) «پس هر که بعد از آنچه از دانش بر تو فرود آمده است درباره او با تو ستیزه کند، پس بگو بیایید تا پسران خودمان و پسران شما و زنان خودمان و زنان شما و خودهامان و خودهاتان را بخوانیم سپس نفرین کنیم پس لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.»(3)همچنین حدیثهایی مانند حدیث یوم الدار(4)و حدیث استخلاف(5)و حدیث غدیر(6)و آیات و احادیث
دیگری که بیان همه آنها نیاز به فرصتی دیگر دارد. از این رو شیعیان علی بن ابی طالب را خلیفه و جانشین بلافصل رسول خدا میدانند، چه در زمانی که حق او را گرفتند و چه در زمانی که این حق را به او واگذاردند.
این است اختلاف نظر بین ما و برادران اهل سنت ما و اکنون
داوری باید که بین ما داوری کند. داوری مورد قبول دو طرف، و چه داوری بهتر از خدا و رسول اوست که مورد قبول هر دوی ماست. خداوند میفرماید: «فَاِنْ تَنَازَعْتُمْ فی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ اِلَی اللّهِ وَالرَّسُولِ اِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاص للّهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَاَحْسَنُ تَاْویلاً» (نساء (4): 59) «پس
هرگاه در امری اختلاف نظر یافتید، اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید، آن را به خدا و پیامبر او عرضه بدارید، این بهتر و نیک فرجامتر است.» پس نگاهی داشته باشیم به کتاب خدا و سنت رسول او.
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله رسول خدا و خاتم پیامبران است، امّا پیش از او نیز رسولانی بودند که قرآن مجید از آنان و خاندانها و جانشینان آنان نام برده است. حال ببینیم نظر قرآن نسبت به خاندانها و جانشینان آنان چیست و پیامبران گذشته چگونه جانشینان خود را انتخاب میکردند.
خاندانهای پیامبران سلف، به نقل قرآن، اهمیت ویژهای داشتند. اهل بیت معمولاً یاور اصلی پیامبران در مقابل مخالفان آنان در جامعه بودند. پس از مرگ پیامبران، خاندان آنان وارثان معنوی و مادی ایشان بودند. پیامبران از خدا درخواست میکردند که آنان را از یاری فرزندانشان بهرهمند سازد و لطف و مرحمت خود را شامل حال آنان گرداند. پیامبران گذشته از آدم تا عیسی در واقع همه فرزندان یک خاندان بودند: «اِنَّ اللّهَ اصْطَفی ادَمَ وَنُوحًا وَ الَ اِبْرهیمَ وَ الَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمینَ ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَاللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ» (آلعمران (3): 33 - 34) «به یقین خداوند، آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر
مردم جهان برتری داده است. فرزندانی که بعضی از آنان از نسل بعضی دیگرند، و خداوند شنوای داناست.» قرآن پس از نقل داستان موسی، اسماعیل و ادریس میافزاید: «اُول-ئِکَ الَّذینَ اَ نْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیّینَ مِنْ ذُرِّیَّةِ ادَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّیَّةِ اِبْرهیمَ وَ اِسْرَاءیلَ وَ مِمَّنْ هَدَیْنَا وَ اجْتَبَیْنَا» (مریم (19): 58) «آنان کسانی از پیامبران بودند که خداوند بر ایشان نعمت ارزانی داشت: از فرزندان آدم بودند و از کسانی که همراه نوح بر کشتی سوار کردیم؛ و از فرزندان ابراهیم و اسرائیل و از کسانی که آنان را هدایت نمودیم و برگزیدیم.» شرح مفصلتری از سلسله انبیا و خاندانهای آنان در این آیات آمده است: «وَوَهَبْنَا لَهُ اِسْحقَ وَیَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَیْنَا وَنُوحًا هَدَیْنَا مِنْ قَ-بْلُ وَمِنْ ذُرِّیَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَیْمنَ وَاَیُّوبَ وَیُوسُفَ وَمُوسی وَ هرُونَ وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ وَزَکَرِیَّا وَیَحْیی وَعیسی وَاِلْیَاسَ کُلٌّ مِنَ الصَّالِحینَ وَاِسْمعیلَ وَالْیَسَعَ وَیُونُسَ وَلُوطًا وَکُلاًّ فَضَّلْنَا عَلَی الْعَالَمینَ وَمِنْ ابَائِهِمْ وَذُرِّیَّاتِهِمْ وَاِخْوَانِهِمْ وَاجْتَبَیْنَاهُمْ وَهَدَیْنَاهُمْ اِلی صِرَاطٍ مُسْتَقیمٍ ذلِکَ هُدَی اللّهِ یَهْدی بِهِ مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَلَوْ اَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ اُول-ئِکَ الَّذینَ اتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ فَاِنْ یَکْفُرْ بِهَا هؤُلاَءِ فَقَدْ وَکَّلْنَا بِهَا قَوْمًا لَیْسُوا بِهَا بِکَافِرینَ» (انعام (6): 84 - 89) «و به او [ ابراهیم ]اسحاق و یعقوب را بخشیدیم، و همه را به راه راست در آوردیم، و نوح را از پیش راه نمودیم، و از نسل او داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را هدایت کردیم و این گونه نیکوکاران را پاداش دهیم. و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس را که همه از شایستگان بودند. و اسماعیل و یَسَع و یونس و
لوط . که جملگی را بر جهانیان برتری دادیم. و از پدران و فرزندان و برادرانشان برخی را بر جهانیان برتری دادیم، آنان را برگزیدیم و به راه راست راهنمایی کردیم. این هدایت خداست که هر کس از بندگانش را بخواهد بدان هدایت میکند. و اگر آنان شرک ورزیده بودند، قطعاً آنچه را انجام میدادند، از دستشان میرفت. آنان کسانی بودند که کتاب و داوری و نبوت بدیشان دادیم؛ و اگر اینان بدان کفر ورزند، بی گمان دیگرانی را بر آن گماریم که بدان کافر نباشند.»
«وَ نُوحًا اِذْ نَادی مِنْ قَ-بْلُ فَاص سْتَجَبْنَا لَهُ فَنَجَّیْنَاهُ وَ اَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظیمِ»
(انبیاء (21): 76). «و نوح را یاد کن آنگاه که پیش از سایر پیامبران ندا کرد، پس ما او را اجابت کردیم و وی را با خانوادهاش از بلای بزرگ رهانیدیم.»
خاندان لوط نبی نیز همراه او نجات پیدا کردند در صورتی که بقیه مردم شهرش نابود شدند. «کَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِاص لنُّذُرِ اِنَّ-ا اَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ حَاصِبًا اِلاَّ الَ لُوطٍ نَجَّیْنَاهُمْ بِسَحَرٍ »(قمر (54): 33 - 34) «قوم لوط
هشدار دهندگان را تکذیب کردند. ما بر آنان سنگبارانی فرو فرستادیم و فقط خاندان لوط بودند که سحرگاهشان رهانیدیم.» خانواده لوط به درجهای از پاکی و صفا رسیده بود که آنان را از دیگر مردمان متمایز میساخت. زمانی که لوط مردمی را که تسلیم فساد و تباهی شده بودند سرزنش کرد: «فَمَا کَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ اِلاَّ اَنْ قَالُوا اَخْرِجُوا الَ لُوطٍ مِنْ قَرْیَتِکُمْ اِنَّهُمْ اُنَاسٌ یَتَطَهَّرُونَ فَاَنْجَیْنَاهُ وَ اَهْلَهُ اِلاَّ امْرَاَتَهُ قَدَّرْنَاهَا مِنَ الْغَابِرینَ » (نمل (27): 56 - 57) «پاسخ قومش غیر از این نبود که گفتند: خاندان
لوط را از شهرتان بیرون کنید که آنها مردمی هستند که به پاکی تظاهر مینمایند. پس او و خانوادهاش را نجات دادیم، جز زنش را که مقدر کردیم از باقی ماندگان باشد.» همسر لوط، همانند همسر نوح، چون اسرار شوهرش را فاش کرد، مجازات شد: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَ-لاً لِلَّذینَ کَفَرُوا امْرَاَتَ نُوحٍ وَ امْرَاَتَ لُوطٍ کَانَتَا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَیْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ یُغْنِیَا عَنْهُمَا مِنَ اللّهِ شَیْ-ٔا وَ قیلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلینَ »(تحریم (66): 10). «خدا برای کسانی که کفر ورزیدهاند، زن نوح و زن لوط را مَثَل آورد که هر دو در نکاح دو بنده از بندگان شایسته ما بودند و به آنها خیانت کردند و کاری از دست شوهران آنها در برابر خدا ساخته نبود و گفته شد: با داخل شوندگان داخل آتش شوید.»
ابراهیم شیخ الانبیای بنی اسرائیل بود و همه پیامبران پس از او از جمله رسول اکرم از نسل او بودند. «وَ لَقَدْ اَرْسَلْنَا نُوحًا وَ اِبْرهیمَ وَ جَعَلْنَا فی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْکِتَابَ»(حدید (57): 26) «و در حقیقت نوح و ابراهیم را فرستادیم و در میان فرزندان آن دو نبوت و کتاب را قرار دادیم.» چون خدا ابراهیم را به امامت امتش برگزید، ابراهیم از پروردگارش درخواست کرد این شرف و افتخار را به فرزندان او نیز ارزانی دارد: «وَ اِذِ ابْتَلی اِبْرهیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَاَتَمَّهُنَّ قَالَ اِنّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ اِمَامًا قَالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ»(بقره (2): 124) «و چون ابراهیم را پروردگارش با کلماتی چند بیازمود، و وی همه را به انجام رسانید، به او فرمود: من تو را پیشوای مردم قرار دادم. ابراهیم پرسید از دودمانم چطور؟ فرمود: پیمان من به بیدادگران نمیرسد.» از
این فرمان خدا فقط شامل فرزندان دادگر ابراهیم شد. خداوند پس او اسحاق و نوهاش یعقوب را به او داد که آنان به نبوت مبعوث شدند: «فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ مَا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَهَبْنَا لَهُ اِسْحقَ وَ یَعْقُوبَ وَ کُلاًّ جَعَلْنَا
نَبِیًّا وَوَهَبْنَا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنَا وَ جَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِیًّا»(مریم (19): 49 - 50) «و چون از آنها و از آنچه به جای خدا میپرستیدند کناره گرفت، اسحاق و یعقوب را به او عطا کردیم و همه را پیامبر گردانیدیم. و از رحمت خویش به آنان ارزانی داشتیم. و ذکر خیر بلندی برایشان قرار دادیم. «وَ وَهَبْنَا لَهُ اِسْحقَ وَ یَعْقُوبَ وَ جَعَلْنَا فی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَ الْکِتَابَ وَ اتَیْنَاهُ اَجْرَهُ فِی الدُّنْیَا وَ اِنَّهُ فِی الاْخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحینَ»(عنکبوت (29): 27). «و اسحاق و یعقوب را به او عطا کردیم و در میان فرزندانش پیامبری و کتاب قراردادیم و در دنیا پاداشش را به او بخشیدیم و قطعاً در آخرت نیز از شایستگان خواهد بود.»
هنگامی که فرشتگان ابراهیم را به تولد قریب الوقوع پسرش اسحاق و پس از او نوهاش یعقوب مژده دادند، همسرش ساره با توجه به سن زیادش در این خبر خوش تردید داشت. امّا هنگامی که فرشتگان مقام والای شوهرش ابراهیم را به یاد او آوردند: «وَ امْرَاَ تُهُ
قَائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِاِسْحقَ وَ مِنْ وَرَاءِ اِسْحقَ یَعْقُوبَ قَالَتْ یَا وَیْلَتی ءَاَلِدُ وَ اَنَا عَجُوزٌ وَ هذَا بَعْلی شَیْخًا اِنَّ هذَا لَشَیْءٌ عَجیبٌ قَالُوا اَتَعْجَبینَ مِنْ اَمْرِ اللّهِ رَحْمَتُ اللّهِ وَ بَرَکَاتُهُ عَلَیْکُمْ اَهْلَ الْبَیْتِ اِنَّهُ حَمیدٌ مَجیدٌ»(هود (11): 71 - 73) «زن او که ایستاده بود خندید. پس وی را به اسحاق و پس از اسحاق به یعقوب مژده دادیم. همسر ابراهیم گفت: ای وای بر من، آیا
فرزند آورم با آنکه من پیر زنم، و این شوهرم پیرمرد است؟ واقعاً این چیز بسیار عجیبی است. گفتند آیا از کار خدا تعجب میکنی؟ رحمت خدا و برکات او بر شما خاندان رسالت باد. او ستودهای بزرگوار است.»
تولد معجزهگونه اسحاق دلیلی است بر لطف بیپایان خدا نسبت به پیامبر برگزیدهاش. کسانی که لطف خدا آنان را متمایز ساخته است نباید مقام والای آنان مورد حسادت دیگران باشد. «اَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلی مَا اتیهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ اتَیْنَا الَ اِبْرهیمَ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَ اتَیْنَاهُمْ مُلْکًا عَظیمًا»(نساء (4): 54). «بلکه به مردم، برای آنچه خدا از فضل خویش به آنان عطا کرده رشک میورزند؛ در حقیقت ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم، و به آنها مُلکی بزرگ بخشیدیم.»
موسی با وجود مخالفت بنی اسرائیل، از پروردگارش خواست که او را از کمک برادرش هارون بهرهمند سازد. «وَ اجْعَلْ لی وَزیرًا مِنْ اَهْلی هرُونَ اَخی اُشْدُدْ بِهِ اَزْری وَ اَشْرِکْهُ فی اَمْری»(طه (20): 29 - 32) «و برای من دستیاری از کسانم قرار ده. هارون برادرم را، پشتم را به او استوار کن و او را شریک کارم گردان.» خدا دعای او را اجابت کرد: «قَالَ قَدْ اُوتیتَ سُؤْلَکَ یَا مُوسی »(طه (20): 36) «فرمود: ای موسی، خواستهات به تو داده شد.» «وَ لَقَدْ اتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ وَ جَعَلْنَا مَعَهُ اَخَاهُ هرُونَ وَزیرًا»(فرقان (25): 35). «و به یقین به موسی کتاب عطا کردیم و برادرش هارون را همراه او دستیارش گردانیدیم.»
خدا به داوود، پیامبر و خلیفه روی زمین، پسرش را عطا کرد که یار
و جانشینش باشد: «وَ وَهَبْنَا لِدَاوُودَ سُلَیْمنَ نِعْمَ الْعَبْدُ اِنَّهُ اَوَّابٌ »(ص (38): 30) «و سلیمان را به داوود بخشیدیم چه نیکو بندهای! به راستی او توبه کار و ستایشگر بود.» «وَ وَرِثَ سُلَیْمنُ دَاوُودَ وَ قَالَ یَاءَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَ اُوتینَا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ»(نمل (27): 16) «و سلیمان از داوود میراث یافت و گفت: ای مردم، ما زبان پرندگان را تعلیم یافتهایم و از هر چیزی به ما داده شده است.»
زکریا به درگاه خدا دعا کرد: «وَ اِنّی خِفْتُ الْمَوَالِیَ مِنْ وَرَاءی وَ کَانَتِ امْرَاَتی عَاقِرًا فَهَبْ لی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنی وَ یَرِثُ مِنْ الِ یَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ
رَضِیًّا »(مریم (19): 5 - 6) «و من پس از خویشتن از بستگانم بیمناکم و زنم نازا ست، پس از جانب خود ولی (جانشینی) به من ببخش که از من ارث برد و خاندان یعقوب را نیز ارث برد و او را ای پروردگار من پسندیده گردان.» و خداوند در جواب او گفت: «یَا زَکَرِیَّا اِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلاَمٍ اسْمُهُ یَحْیی»(مریم (19): 7). «ای زکریا، ما تو را به پسری که نامش یحیی است مژده میدهیم.»
علاوه بر این، در داستان پیامبران غیر اسرائیلی خاندانهای این پیامبران از لحاظ یاری و پیروی از آن نقشی حیاتی و سازنده داشتند. مردم گناهکار مدین به پیامبرشان شعیب گفتند: «قَالُوا یَا شُعَیْبُ مَا نَفْقَهُ کَثیرًا مِمَّا تَقُولُ وَ اِنَّا لَنَریکَ فینَا ضَعیفًا وَ لَوْلاَ رَهْطُکَ لَرَجَمْنَاکَ وَ مَا اَ نْتَ عَلَیْنَا بِعَزیزٍ »(هود (11): 91) «ای شعیب! بسیاری از آنچه را میگویی نمیفهمیم، و واقعاً تو را در میان خود ضعیف میبینیم، و اگر عشیره تو نبود قطعاً سنگسارت میکردیم، و تو بر ما پیروز نیستی.» گروهی از
ثمود، قوم صالح پیامبر گفتند: «قَالُوا تَقَاسَمُوا بِاص للّهِ لَنُبَیِّتَنَّهُ وَ اَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِیِّهِ مَا شَهِدْنَا مَهْلِکَ اَهْلِهِ وَ اِنَّا لَصَادِقُونَ»(نمل (27): 49) «با یکدیگر
سوگند بخورید که: حتماً به صالح و کسانش شبیخون میزنیم، سپس به ولی او خواهیم گفت: ما در محل قتل کسانش حاضر نبودیم، و ما قطعاً راست میگوییم.»
خاندان خاتم پیامبران چه در مقام جانشینی او و چه در مقام دفاع از او جدای از خاندانهای پیامبران گذشته نبودند. هنگامی که قریشیان گرد هم آمدند و پیمان بستند با بنیهاشم و بنی عبدالمطب خرید و فروش نکنند و به آنان زن ندهند و از ایشان زن نگیرند و نامهای در این باب نوشتند و در دل کعبه آویختند که پیمان مؤدتر شود و کار برایشان بسیار دشوار شد. چیزی از غذا بدیشان نمیرسید مگر پنهانی و دو سال بر بنیهاشم و بنی عبدالمطلب چنین گذشت.(1)در این مصیبت و آزار قریش فقط خاندان پیامبر در غم او شریک بودند. ابوطالب مؤن قریش، که چون مؤن آل فرعون ایمان خود را پنهان میداشت، تا زمانی که زنده بود از پیامبر دفاع میکرد. شبی که قرار بود مردم قریش از هر قبیله، یک نفر، به پیامبر خدا حمله کنند و خونش را بریزند. علی بن ابیطالب بود که از جان خود در راه رضای
1) تاریخ طبری، ج 3، ص 878؛ مقدسی، مطهر بن طاهر، البدء و التاریخ، ترجمه فارسی، آفرینش و تاریخ، مقدمه، ترجمه، تعلیقات از دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، 1374، مجلد چهارم تا ششم، ص 656.
خدا گذشت و در جای رسول خدا خوابید.(1)رسول خدا فرمان یافت به مؤنان بگوید: «قُلْ لاَ اَسْ-ٔلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْرًا اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی»(شوری (42): 23). «به ازای این رسالت پاداشی از شما خواستار نیستم، مگر دوستی درباره خویشاوندانم.»
اشارههای دیگری به خویشاوندان پیامبر هست که مخصوصاً بر خانواده و خویشاوندان نسبی او دلالت دارد. قرآن بخشی از خمس و غنیمت و نیز قسمتی از فیء را به خویشاوندان حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله و به خود اختصاص داده است: «مَا اَفَاءَ اللّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْ اَهْلِ الْقُری فَلِلّهِ
وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتَامی وَالْمَسَاکینِ وَ ابْنِ السَّبیلِ»(حشر (59): 7) «آنچه را خدا از دارایی ساکنان آن قریهها عاید پیامبرش گردانید، از آنِ خدا و از آنِ پیامبر و متعلق به خویشاوندان نزدیک او و یتیمان و در راه ماندگان است.»
سهم خویشاوندان پیامبر از فیء و غنیمت، بر حسب روایات بسیاری در کتب حدیث، جبرانی برای استثنا کردن آنان از دریافت صدقه و زکات بود. خویشاوندان رسول خدا مانند خود او از سهم بردن از زکات منع شده بودند. زکات نوعی تزکیه اندوختههای ناپاک شمرده میشد و شایسته نبود خاندان نبوت به خاطر پاکیزگی و طهارتشان به آن دست بزنند. این طهارت مقام که خاندان پیامبر را از مسلمانان عادی متمایز میساخت موافق با مقام والای خاندانهای پیامبران گذشته بود. چنان که پیشتر اشاره شد خاندان لوط مردمی
1) ر.ک: پیش از این، ص 18.
بودند که خود را پاک نگاه داشته بودند. در آیه خطاب به همسران پیامبر به روشنی به این مقام طهارت اشاره دارد:
«وَ قَرْنَ فی بُیُوتِکُنَّ وَ لاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الاُْولی وَ اَقِمْنَ الصَّلوةَ وَ اتینَ الزَّکوةَ وَ اَطِعْنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ اِنَّمَا یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرًا» (احزاب (33): 33) «در خانههایتان قرار گیرید و مانند روزگار جاهلیت قدیم زینتهای خود را آشکار مکنید و نماز بر پا دارید و زکات بدهید و خدا و فرستادهاش را فرمان برید. خدا فقط میخواهد آلودگی را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند.» . در این آیه زنان آن حضرت مسلماً جزء اهلبیت او نیستند، زیرا درست نیست ضمیر «کُم» مخصوص مردان را به زنان ارجاع داد. این تغییر ضمیر از «کُنَّ» به «کُم» نظر همه مفسران شیعه و بیشتر مفسران سنی را که مراد از آن آل عبا، یعنی محمّد، علی، فاطمه حسن و حسین، هستند تأیید میکند. طبری از ابوسعید خدری، عایشه، اَنس، ام سلمه، ابوهریره و عمر بن ابیسلمه نقل کرده است که این آیه در شأن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله و علی و فاطمه و حسن و حسین نازل شده است.(1)
در سال دهم هجری اهل نجران نزد پیامبر آمدند. سرورشان ابو حارثه اسقف، و عاقب و سید و عبد المسیح همراه او بودند. آنگاه رسول خدا را دیدار کردند و آنچه خدا خواست از او پرسش کردند.
1) طبری، محمّد بن جریر، جامع البیان عن تأویل اَی القرآن، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1421/2001، ج 22، ص 10 - 13.
پس ابو حارثه گفت: ای محمّد درباره مسیح چه میگویی؟ گفت او بنده خدا و پیامبر اوست. پس گفت: ای ابوالقاسم، خدا از آنچه گفتی برتر ست. و درباره ایشان آیه مباهله (آل عمران (3): 61)(1)نازل شد. رسول خدا در حالی که دست حسن و حسین را گرفته بود و فاطمه پشت سر و علی پیش رویش بودند، بیرون آمد. ابو حارثه گفت اینان که همراه اویند کیستند؟ گفتند: این پسر عمویش و این دخترش و این دو پسرانش هستند. ابو حارثه چون این را دانست گفت: ای ابوالقاسم با تو مباهله نمیکنم. لیکن به تو جزیه میدهم.(2)در این آیه خداوند نَفْس پیامبر و نَفس علی را یکی دانسته است.
این بود سنت خداوند نسبت به جانشینان پیامبران سلف و نظر او نسبت به خاندان پیامبر. «سُنَّةَ مَنْ قَدْ اَرْسَلْنَا قَ-بْلَکَ مِنْ رُسُلِنَا وَ لاَ تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْویلاً»(اسراء (17): 77) «سنتی که همواره در میان امتهای فرستاد گانی که پیش از تو گسیل داشتهایم جاری بوده است و برای سنت ما تغییری نخواهی یافت.»
حال نظری داشته باشیم به شیوه پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله:
رسول خدا فرماندهانی بر دستهها و لشکرها میفرستاد و برای آنها پرچمها و رایتها میبست؛ یا سفیران و فرستادگانی نزد پادشاهان گسیل میداشت و آنان را دعوت به اسلام میکرد و یا
:مردانی از یاران خویش را برای کشتن مردمی از مشرکان میفرستاد(1)امّا هرگز ابوبکر را به امامت یا سفارت یا مأموریت برای کاری نفرستاد. تنها مأموریتی که به ابوبکر داد ابلاغ سوره برائت به مشرکان مکه بود که جبرئیل از طرف خدا بر پیامبر وارد شد و گفت: «این را کسی جز خودت یا مردی از خاندان نمیرساند.» و رسول خدا علی بن ابیطالب را مأمور کرد که فرمان را از ابوبکر بگیرد و خود آن را بر مردم مکه بخواند.(2)
همچنین رسول خدا جانشین بعد از خود را در حدیث غدیر(3)و حدیث ثقلین(4)بیان کرد، هر چند نویسنده حدیث ثقلین را این گونه نقل کرده است: «همانا من بعد از خود دو چیز مهم در میان شما به جای میگذارم که مادامی که به آنها عمل نمائید هرگز گمراه نخواهید شد. یکی کتاب اللّه (قرآن) و دیگر سنت و روشم.»(5)و علاوه بر آن فرمود: «مثل اهلبیت من در میان شما همچون کشتی نوح است. کسی که بر آن سوار شد نجات یافت و کسی که از آن تخلف ورزید غرق شد.»(6)
1) ر.ک: یعقوبی، ص 431 - 444.
2) ر.ک: پیش از این، ص 23 و بعد.
3) ر.ک: پیش از این، ص 24 - 26.
4) حدیث ثقلین با مضمونی واحد امّا با عبارتهای متفاوت نقل شده است: برای آگاهی بیشتر ر.ک: پیش از این، ص 25 و بعد؛ پس از این، ص 58، پانوشت 1.
5) خلافت و انتخاب، ص 69.
6) طبرانی، المعجم الصغیر، دارالکتب العلمیه، بیروت، بی تا، ج 1، ص 139، حدیث 392؛ ج 2، ص 22، حدیث 826 .
اکنون که از داوری خدا و رسول او نسبت به مقام خاندان نبوت و اولویت آنان برای در دست گرفتن مقام خلافت و امامت آگاه شدیم دیگر شبههای برای شناخت جانشین پیامبر وجود ندارد؛ امّا برادر ما به ذکر چند ایراد پرداخته که لازم است به آنها پاسخ داده شود.
1 - چگونه میشود که رسول اللّه در خطبه حجهالوداع طبق این حدیث صحیح بفرماید: هدایت و سعادت شما در قرآن و سنت من است، پس از آن بفرماید میخواهم برای شما چیزی بنویسم تا گمراه نشوید.(1)
اندکی از منابع بسیار حدیث ثقلین(2)و قرطاس(3)بیان شد و جای
شک در صحت این حدیثها نیست؛ و علت آن که خواست چیزی بنویسد تا مردم گمراه نشوند دستور خداوند است که میفرماید: «فَذَکِّرْ اِنْ نَفَعَتِ الذِّکْری»(اعلی (87): 9) «پند ده اگر پند سود بخشد.» «وَ ذَکِّرْ فَاِنَّ الذِّکْری تَنْفَعُ الْمُؤْمِنینَ » (ذاریات (51): 55) و «و پند ده، که مؤنان را سود بخشد.»
2 - نویسنده بر شأن نزول و تأویل آیه «اِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ
امَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکوةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ»(مائده (5): 55) «ولیّ شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آوردهاند: همان کسانی که نماز بر پا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.» که در شأن علی بن ابیطالب نازل شده، تشکیک کرده و نوشته است «امّا در
نزد ما این آیه بر این موضوع وارد نشده است.»(1)
نفهمیدیم منظور از «ما» مفسران و محدثان است یا خود نویسنده. اگر منظور مفسران است باید بگوییم تمام مفسران و محدثان شیعه و بسیاری از مفسران و محدثان اهل سنت، مانند، مقاتل،(2)بلاذری(3)، طبری،(4)جصاص(5)، سیوطی(6)، و دیگران این آیه را در شأن علی بن ابیطالب میدانند. اگر منظور خود او باشد، آن امر دیگری است. نویسنده به قرینههای دیگری سعی کرده است شأن نزول این آیه درباره علی بن ابیطالب را رد کند:
«قرینه اوّل: این آیه در شأن تمام مهاجرین و انصار نازل شده است به دلیل اینکه با صیغه جمع «الذین» آمده است و این معنی حقیقی «الذین» است، اگر چه گاهی مجاز حمل بر مفردهم میشود. امّا در این جا دلیلی برای صرف نظر کردن از معنای ظاهری آن وجود ندارد. و امّا مراد «وَهُمْ رَاکِعُونَ» رکوع حسی و عملی نیست زیرا صدقه دادن در
1) خلافت و انتخاب، ص 29.
2) مقاتل بن سلیمان الازدی، تفسیر، تحقیق عبداللّه محمود شحاته، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1424، ج 1، ص 486.
3) بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق دکتر سهیل زکار و دکتر ریاض زرکلی، دارالفکر، بیروت، 1417 / 1996، ج 2، ص 381.
4) طبری، محمّد بن جریر، جامع البیان، ج 6، ص 344.
5) جصاص، احمد بن علی، احکام القرآن، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1415/1994، ج 2، ص 557.
6) سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1421/ 2001، ج 3، ص 99.
حال نماز مبطل نماز است، بلکه مراد از آن خشوع و فروتنی است «وَ هُمْ خَاشِعُونَ».(1)
باید دانست لفظ جمع برای مفرد در جاهای دیگری از قرآن کریم به کار رفته است، مانند، آیه مباهله، که تنها زن حاضر در آن جمع حضرت فاطمه زهرا بود.(2)و خداوند برای یک نفر (فاطمه زهرا) لفظ «نساءنا» را به کار برده است که مفرد آن «امرأة» است. در آیه «یَاءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوااذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ اِذْ هَمَّ قَوْمٌ اَنْ یَبْسُطُوا اِلَیْکُمْ اَیْدِیَهُمْ فَکَفَّ اَیْدِیَهُمْ عَنْکُمْ» (مائده (5): 11) «ای کسانی که ایمان آوردهاید، نعمت خدا را بر خود، یاد کنید: آنگاه که قومی آهنگ آن داشتند که بر شما دست یازند، و خدا دستشان را از شما کوتاه داشت.» مفسران و مورخان(3)شأن نزول این آیه را در جریان جنگ ذات الرقاع دانستهاند که عمرو بن حجاش از بنینضیر شمشیر کشید و آن را به حرکت درآورد و خواست بر رسول خدا فرود آرد و پروردگار مانع آن گردید. در این جا خداوند کلمه «قوم» را برای این «یک مرد»، عمرو بن حجاش، به کار برده است. نویسنده کتاب در تاویل آیه: «یَاءَیُّهَا الَّذینَ
امَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ یَاْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ» (مائده (5): 54) «ای کسانی که ایمان آوردهاید، هر کس از شما از دین خود برگردد، به زودی خدا گروهی دیگر را میآورد که آنان را دوست
میدارد و آنان را نیز او را دوست دارند.» مراد از «قوم» را که جمع است «ابوبکر» میداند که مفرد است.(1)نویسنده در مقابل نص اجتهاد میکند و میگوید: «صدقه دادن در حال نماز مبطل نماز است.» - پناه بر خدا! گویا خدا و رسول او که شارع دینند از احکام دین بیخبر بودهاند و این نویسنده بزرگوار و منبع خبری او به چنین کشف بزرگی رسیدهاند.
«قرینه دوم: از لفظ ولیّ معنای رهبری لازم نمیآید بلکه گاهی مراد از آن یاور، دوست، همسر و رئیس است. و آیه بعد از آن یعنی «یَاءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا الَّذینَ اتَّخَذُوا دینَکُمْ هُزُوًا وَلَعِبًا مِنَ الَّذینَ اُوتُوا الْکِتَابَ مِنْ قَ-بْلِکُمْ وَالْکُفَّارَ اَوْلِیَاءَ»(مائده (5): 57) «ای کسانی که ایمان آوردهاید، کسانی را که دین شما را به ریشخند و بازی گرفتهاند چه از کسانی که پیش از شما به آنان کتاب داده شد و چه از کافران، دوستان خود مگیرید.» مانع از آن میشود که در اینجا (ولی) به معنای رهبر باشد، زیرا ممکن نیست که در این آیه اولیا را که (جمع ولیّ) است به معنای رهبر گرفت. چون به ذهن هیچ یک از مؤنان خطور نکرده و نخواهد کرد) که کسی از یهود یا نصاری را خلیفه کنند (امّا طرح دوستی و رفت و آمد به عنوان همکار و همسایه قابل تصور بوده است لذا خداوند اهل ایمان را از دوستی با آنان بر حذر داشته است).(2)
البته ممکن است یک کلمه در جاهای مختلف با معناهای متفاوت
به کار رود و برای این که چنین ابهامی در مورد آیه «إِنَّمَا وَلِیُّکُم اللّهُ وَرَسَولَهْ» (مائده (5): 55) پیش نیاید پروردگار عالمیان «ولیّ» را با لفظ «انما» منحصر کرده است: «تنها خدا و پیامبر او و کسانی که ایمان آوردهاند ولیّ شما هستند: همان کسانی که نماز بر پا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.» اگر ولیّ را در این آیه به معنای دوست، همکار و همسایه بدانیم ما غیر از خدا و رسول او و مؤنانی که در این آیه وصف آنها آمده است دوستانی دیگر داریم و در این صورت کلمه «انما» در این آیه مفهومی ندارد. البته در آیه «یَاءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا
لاَ تَتَّخِذُوا» (مائده (5): 57) «ولیّ» به معنی «دوست» به کار رفته است، امّا اگر آن را به معنی امیر و رهبر هم بگیریم راه دوری نرفتهایم. اگر ما مسلمانان از دستور خدا پیروی میکردیم که فرموده است: «وَاَطیعُوا اللّهَ وَرَسُولَهُ وَلاَ تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ ریحُکُمْ وَاصْبِرُوا اِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرینَ»(انفال (8): 46). «و از خدا و پیامبرش اطاعت کنید و با هم نزاع مکنید که سست شوید و مهابت شما از بین برود و صبر کنید که خدا با شکیبایان است.» «یَاءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اَطیعُوا اللّهَ وَاَطیعُوا الرَّسُولَ
وَاُولِی الاَْمْرِ مِنْکُمْ فَاِنْ تَنَازَعْتُمْ فی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ اِلَی اللّهِ وَالرَّسُولِ اِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاص للّهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَاَحْسَنُ تَاْویلاً»(نساء (4): 59) «ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را نیز اطاعت کنید؛ پس هرگاه در امری اختلاف نظر یافتید، اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید، آن را به کتاب خدا و سنت پیامبر عرضه بدارید. این بهتر و نیک فرجامتر است.» و به اطاعت ولیّ امری
که خداوند برای ما برگزیده بود گردن مینهادیم، همه با میل و رغبت دین خدا را میپذیرفتند و غیر مسلمانی در جهان نبود. امّا متأسفانه مسلمانان از آغاز، کلام خدا را نادیده گرفتند و آرزوها و تعصبات قومی خود را مقدم بر فرمان خدا دانستند و به جنگ و ستیز با یکدیگر برخاستند تا این که امروز نه تنها به «ذهن مؤنان خطور کرده» بلکه با چشم خود میبینیم و با تمام وجود حس میکنیم که در بسیاری از بلاد اسلامی سرنوشت مسلمانان و ولایت و امارت آنان به دست یهود یا نصاری است. در افغانستان، در شرق سرزمین ما، و در کنار گوش برادران ما در تربت جام و در عراق در غرب کشور ما و در همسایگی برادران کرد ما، سرنوشت مسلمانان و امیر و حاکم آن جا را همین نصارای امریکایی تعیین میکنند. بر مسجد الاقصی قبله اوّل مسلمانان و محل معراج پیامبر ما یهودیان فرمان میرانند و هر روز برادران مسلمان ما را به خاک و خون میکشند و ما مسلمانان به علت همین اختلاف نظرها قادر به گشودن گرهی از کار این برادرانمان نیستیم. دیگر کشورهای اسلامی نیز از توطئههای شوم این استعمارگران در امان نیستند و چه بهتر که جلو ضرر را از همین جا بگیریم و با اتحاد و اتفاق خود امارت و ولایت یهود و نصارا بر مسلمانان را از بیخ و بن برکنیم. چه ما مسلمانان از هر فرقه و مذهبی همه پرستندگان یک خدا و پذیرندگان یک دین و مؤنان به یک رسول و قاریان یک قرآن و نمازگزاران به سوی یک قبلهایم.
«قرینه سوم» و «قرینه چهارم» دنباله همان قرینه اوّل است و
بحثهای دستوری و جدلی و بازی با کلمات که ارتباطی با اصل موضوع ندارد و پاسخ به آن جز خستگی و سر درگمی خواننده نتیجهای ندارد، لذا از آن میگذریم.
«قرینه پنجم: خوب حال زکوة را در رکوع انجام دادن یک داستانی بیان شده، ولی نماز را در رکوع چطور انجام میدهند، این معنی ندارد که نمازی در رکوع انجام میگیرد.»(1)
ما نویسنده کتاب را، که به دفاع از عقیده خود پرداخته و رنج نوشتن کتاب را بر خود هموار کرده است، مسلمان متعهدی میدانیم هر چند با هم اختلاف نظر داریم، امّا علت این که قرآن را داستان و افسانه خوانده است ندانستیم. معنی نماز در رکوع را هم نفهمیدیم و شاید زکات در رکوع بوده که چاپ دقت در چاپ آن دقت نکرده است.
«قرینه ششم: از این هم بگذریم این قول را بپذیریم مسئله اینجاست که گفته شده که زکات میدهند این برای ما ثابت نشده که حضرت علی غنی و صاحب زکات بوده تاریخ زندگی حضرت علی گواهی میدهد که حضرت علی بیش از غذای یک شبانه روز را در منزل نگه نمیداشت. اجازه نمیداد که در منزلش بیش از یک شبانه روز غذای باشد چه برسد به پول، چه برسد به طلا و نقره و وسائل انفرادی دیگر که زکات واجب شود. طبق قانون شرعی زکات بر صاحب نصاب واجب است نه بر آدم فقیر و آن هم شرط است که یک
1) خلافت و انتخاب، ص 31 و بعد.
سال بگذرد چطور زکات واجب شد از این هم بگذریم.»(1)
علاوه بر فدک که در زمان رسول خدا در اختیار او بود، املاک دیگری داشت که آن را به این صورت وقف بر اولاد خود کرد:
«این دستوری است که بنده خدا علی بن ابیطالب، امیرمؤنان نسبت به اموال شخصی خود، برای خشنودی خدا، داده است تا خداوند با آن به بهشتش درآورد و آسودهاش گرداند. همانا سرپرستی این اموال بر عهده فرزندم حسن بن علی است آن گونه که رواست از آن تصرف کند و از آن انفاق نماید. اگر برای حسن حادثهای رخ داد و حسین زنده بود، سرپرستی آن را پس از برادرش بر عهده گیرد و کار او را تداوم بخشد. پسران فاطمه از این اموال به همان مقدار سهم دارند
1) خلافت و انتخاب، ص 32.
2) آری از آنچه آسمان بر زمین سایه افکنده فدک در دست ما بود که مردمی بر آن بُخل ورزیده، و مردمی دیگر سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند. و بهترین داور خداست. مرا با فدک و غیر فدک چه کار؟ نهج البلاغه، ج 2، ص 73. فدک ملکی بود در مدینه که پس از فتح خیبر، دیگر یهودیان آن سامان با رسول خدا صلح کردند و خیبر را به او بخشیدند. رسول خدا آن را به فاطمه بخشید. چون ابوبکر به خلافت رسید فدک را از چنگ فاطمه درآورد و احتجاج او را نادیده گرفت و شهادت شهود او (علی، حسن و حسین که خداوند آنان را پاک و پاکیزه گردانده بود. و ام ایمن که پیامبر او را از زنان اهل بهشت دانسته بود) نپذیرفت (یعقوبی، ج 2، ص 492 و بعد).
که دیگر پسران علی خواهند داشت. من سرپرستی اموالم را به پسران فاطمه واگذاردم، تا خشنودی خدا و نزدیک شدن به رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله و بزرگ داشت حرمت او، و احترام پیوند خویشاوندی پیامبر را فراهم آورم، و با کسی که این اموال در دست اوست شرط میکنم که اصل مال را حفظ کرده تنها از میوه و درآمدش بخورد و انفاق کند و هرگز نهالهای درخت خرما را نفروشد، تا همه این سرزمین یک پارچه به گونهای زیر درختان خرما قرار گیرد که راه رفتن در آن دشوار باشد.»(1)
بنابر این خاندان حضرت علی بن ابیطالب، بر خلاف آنچه نویسنده فکر کرده، خاندان فقیری نبودند بلکه زهد میورزیدند و هر چه داشتند در راه کمک به بندگان خدا صرف میکردند. از این رو خداوند در شأن این خانواده فرمود: «وَ یُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکینًا وَ یَتیمًا وَ اَسیرًا اِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لاَ نُریدُ مِنْکُمْ جَزَاءً وَ لاَ شُکُورًا»(انسان / دهر (76): 8 - 9) «و به پاس دوستی خدا بینوا، و یتیم و اسیر را خوراک میدادند. ما برای خوشنودی خداست که به شما میخورانیم و پاداش و سپاسی از شما نمیخواهیم.»(2)
دیگر آن که نویسنده زکات را فقط در اصطلاح فقهی آن دانسته که «مقدار معیّنی است از مال که مسلمان آزاد مکلف از اموال معین خود پس از حصول نصاب و گذشتن یک سال خارج ساخته و تنها برای امتثال امر خدا به فقیر مسلمان غیر هاشمی میدهد بدون انتظار
داشتن هیچ گونه سودی.»(1)و ندانسته که به معنی صدقه و بخشش نیز به کار میرود بیان مانند:
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
(حافظ)
و قرطبی میگوید: این آیه دلالت دارد که بر صدقه مستحبی زکات صادق است. زیرا علی علیهالسلام خاتم را در رکوع داد.(2)
«قرینه هفتم زکات دادن به مسلمانان لازم است و به کافر لازم نیست...»(3)- معلوم نیست نویسنده کلمه «کافر» را از کجا آورده است؛ به علاوه همانگونه که پیشتر گفته شد خداوندی که این آیه را نازل کرده خود شارع دین است و نیازی ندارد که بندگان برایش فتوای جواز یا عدم جواز امری صادر کنند.
«قرینه هشتم: اگر این داستان و این مسائل را بپذیریم نتیجهاش این میشود که پرداخت زکات در حال رکوع مورد ستایش قرار گرفته و مسلماً چیزی که در آیه مورد ستایش قرار گیرد اگر فرضاً واجب قرار نگیرد حداقل مستحب قرار میگیرد بنابر این استحباب، این لازم است همانطور که در جاهای دیگر زکات ادا کرده میشود در رکوع نیز ادا شود در حالی که چنین چیزی مشاهده نمیشود و هرگز ادا
نمیشود.»(1)
1) خلافت و انتخاب، ص 32 و بعد.
قرینه نهم باز به بحثهای بینتیجه دستوری پرداخته است و چنان که پیشتر گفته شد، پاسخ به این مسائل جز خستگی خواننده و نرسیدن به نتیجه مطلوب فایدهای ندارد و در پایان مینویسد «این داستان را تمام محدثین و حفاظ حدیث مانند ابن حجر و غیره مینویسند که کلاً ضعیف است.»(1)
لازم است گفته شود یک نفر (ابن حجر) را نمیتوان «تمام محدثین و حفاظ حدیث» دانست. از طرفی نگفته است این محدثین و حفاظ حدیث کجا چنین نظری دادهاند. ما منابع شأن نزول این آیه درباره علی بن ابیطالب را پیشتر بیان کردیم.(2)
«قرینه دهم: این داستان را اگر بپذیریم این داستان به مقام حضرت علی و به مقام نماز توهینی است زیرا حضرت علی شخصی بوده است که او را تاریخ به اینصورت معرفی میکند که از پای مبارکش تیر در میآورند و اطلاع پیدا نمیکند، در حال نماز به بدنش تیر زده میشود متوجه نمیشود که من تیر خوردم خون جاری میشود از بدنش در حال نماز متوجه نمیشود که خون از بدنش جاری شده، چطور متوجه میشود که سائلی آمده و بعد انگشترش را در آورده و انداخت که بردارد و برود این عمل کثیر خلاف مقام نماز است و هم خلاف مقام حضرت علی است اصلاً معرفی توهینآمیزی است به
حضرت علی.»(1)این ایراد را بر یعقوب پیامبر هم گرفتند:
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند
که ای روشن گهر پیر خردمند
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی
چرا در چاه کنعانش ندیدی
بگفت احوال ما برق جهان است
دمی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارم اعلی نشینیم
گهی بر پشت پای خود نبینیم(2)
این نقطه اوج معرفت و غرقه شدن در دریای عشق الهی است که چون تیر از پای او در میآورند از خود فراموش میکند و لذت سخن گفتن با معبود را از دست نمیدهد. امّا چون سائلی نام معبود را بر زبان میآورد، عشق او به هیجان میآید و با ارزشترین مال بخشودنی که همراه دارد نثار نام معبود میکند.
باز گردیم به اصل مطلب و مسئله جانشینی پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله سخن بر سر جانشینی بود و اختلاف نظر ما با برادران اهل سنت. ما اختلاف نظر خود را به خدا و پیامبر او عرضه داشتیم و رأی و نظر مطلوب را شناختیم. همچنین پیام رسول خدا را شنیدیم که فرمود: «من دو چیز
گران بها در میان شما میگذارم: کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم. این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا در حوض بر من وارد شوند.»(1)و یا به گفته نویسنده: «همانا من بعد از خود دو چیز مهم در میان شما به جای میگذارم که مادامی که به آنها عمل نمائید هرگز گمراه نخواهید شد. یکی کتاب اللّه (قرآن) و دیگر سنت و روشم.»(2)و سخن پیامبر خدا را نیز به یاد داریم که فرمود: «مثل اهلبیت من در میان شما همچون کشتی نوح است. کسی که بر آن سوار شد نجات یافت و کسی که از آن تخلف ورزید غرق شد.»(3)و منابع هر یک از این گفتهها را از منابع معتبر اهل سنت بیان کردیم. حال ببینیم امت رسول خدا برای تعیین جانشین چه معیارهایی را برگزیدند.
1) حدیث ثقلین در تمام منابع حدیث اهل سنت با جمله «کتاب اللّه و عترتی اهلبیتی» آمده است برای نمونه ر.ک: ابن حنبل، مسند، دار صادر بیروت، بی تا، ج 3، ص 14، 17، ج 4، ص 367، ج 5، ص 182؛ دارمی، سنن، دارالکتب العلمیه دار احیاء السنة النبویه، بیروت، بی تا، ج 2، ص 432؛ مسلم، صحیح، دارالفکر، بیروت، بی تا، ج 7، ص 122 و بعد؛ ترمذی، الجامع الصحیح یا سنن ترمذی، تحقیق محمّد حسن نصار، بیروت، 1421/2000، ج 5، ص 662، حدیث 3786؛ طبرانی، المعجم الکبیر، چاپ دوم، ناشر مکتبة ابن تیمیه، قاهره، بی تا، ج 3، ص 65 و بعد؛ حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق دکتر یوسف عبدالرحمن المرعشلی، دارالمعرفه، بیروت، 1406، ج 3، ص 110. تنها از مالک بن انس (موطّأ، تحقیق محمّد فؤد عبدالباقی، چاپ اوّل داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1406، ج 2، ص 899) نقل شده که «حدثنی عن مالک أ نّه بلغه أنّ رسول اللّه قال ترکت فیکم امرین لن تضلوا ما مسّکتم بهما: کتاب اللّه وسنّة نبیّه».
2) خلافت و انتخاب، ص 69.
3) ر.ک: پیش از این، ص 44، پانوشت 6 .
روز دوشنبهای بود که خبر رحلت رسول خدا به گوش مردم مدینه رسید. آنان از هر سو بر در خانه او گرد آمدند. عمر ضمن ایراد خطبهای خطاب به مردمی که بر در خانه بودند گفت محمّد نمرده و به نزد پروردگار خویش رفته است و به زودی باز خواهد گشت. ابوبکر پس از دیدن پیکر رسول خدا سخن عمر را رد کرد و در تأیید نظر خود این آیه را بر مردم خواند «وَمَا مُحَمَّدٌ اِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَ-بْلِهِ الرُّسُلُ اَفَاoئِنْ مَاتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی اَعْقَابِکُمْ وَمَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّهَ شَیْ-ٔا وَسَیَجْزِی اللّهُ الشَّاکِرینَ»(آل عمران (3): 144) «و محمّد جز فرستادهای، که پیش از او هم پیامبرانی آمده و گذشتند، نیست. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، از عقیده خود بر میگردید؟ و هر کس از عقیده خود باز گردد، هیچ زیانی به خدا نمیرساند و به زودی خداوند سپاسگزاران ر ا پاداش میدهد.»(1)
در این گفتگو بودند که عویم بن ساعده و معن بن عدی، از
1) ر.ک: تاریخ طبری، ج 4، ص 1329.
مخالفان سعد بن عباده و از دوستان ابوبکر وارد شدند و از اجتماع انصار در سقیفه بنی ساعده به ابوبکر و عمر خبر دادند و از آن دو خواستند وارد عمل شوند.(1)این دو تن شتابان به سوی سقیفه رفتند و در راه ابوعبیدة بن جراح را دیدند و با هم روان شدند.
علی بن ابی طالب و عباس بن عبدالمطلب و فضل بن عباس و قثم بن عباس و اسامة بن زید و شقران آزاد شده پیامبر عهدهدار غسل وی شدند. اوس بن خولی از جنگاوران بدر نیز هنگام غسل پیامبر حضور داشت. علی بن ابیطالب پیامبر را به سینه خود تکیه داد و عباس و فضل و قثم وی را میگردانیدند و اسامة بن زید و شقران آب بر او میریختند و علی او را غسل میداد. علی در حال غسل میگفت: «پدر و مادرم بفدایت که در زندگی و مرگ پاکیزهای» که از پیامبر چیزی که از مردگان دیده میشود دیده نشد. وقتی خواستند قبر پیامبر را بکنند به دنبال ابوعبیدة جراح گور کن مکی فرستادند و او در سقیفه سرگرم توطئه برای تعیین خلیفه بود. پس ابو طلحه زید بن سهل آمد و در همان جا که پیامبر در گذشته بود به رسم مردم مدینه گوری با لحد کند. مردم دسته دسته میآمدند و بر پیامبر نماز میگزاردند و کسی در کار نماز بر پیکر پیامبر پیش نمازی نکرد و در نیمه شب چهارشنبه او را
1) ر.ک: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم، داراحیاء الکتب العربیه، 1387/ 1967، چاپ افست منشورات مکتبة آیهاللّه العظمی المرعشی النجفی، قم، 1404، ج 6، ص 6 .
به خاک سپردند.(1)
در تمام این مدت ابوبکر و عمر در سقیفه و یا در حال بیعت گرفتن از مردم مدینه بودند و جای تردید است که آیا این دو موفق شدند برای ادای آخرین احترام نسبت به پیامبر شرکت کنند یا خیر. بدون شک ابوبکر مایل بود چون پیامبر که پیشنمازی نماز میت بر اصحاب درگذشتهاش را به عهده داشت، امام جماعت نماز بر پیکر پیامبر باشد، امّا سرگرمی او برای بیعت گرفتن از مردم چنین افتخاری را نصیب او نکرد.
روایت اصلی درباره سقیفه به ابن عباس بر میگردد و او نقل میکند در سال 23 هجری در آخرین حج به رهبری عمر مردی نزد وی آمد و گفت: «فلانی میگوید اگر عمر بن خطاب بمیرد من با فلان شخص بیعت میکنم. بیعت با ابوبکر هم کاری بدون فکر و اندیشه بود.» عمر بعد از بازگشت به مدینه در روز جمعهای بر منبر رفت و ضمن خطبهای گفت: «خدای محمّد را برانگیخت و کتاب بر او نازل کرد و از جمله چیزهایی که بر او نازل کرد آیه رَجْم بود و پیامبر سنگسار کرد و ما نیز پس از وی سنگسار کردیم و من بیم دارم زمانی دراز نگذرد و کسانی بگویند، سنگسار را در کتاب خدا نمیبینیم و
فریضهای را که خدا نازل کرده متروک دارند و گمراه شوند؛ و ما در کتاب خدا میخوانیم: «از سنت پدران خود باز نگردید که بازگشتن از سنت پدران مایه کفر است.» (لاَ تَرَغَبُوا عَن آبَائِکُمْ فإِنَّهُ کُفْرٌ بِکُمْ أَنْ
1) ر.ک: تاریخ طبری، ج 4، ص 1338 - 1340.
تَرغَبوُا عَنْ آبائکُمْ). سپس به موضوع اصلی بازگشت و گفت: «به من خبر رسیده که یکی از شما گفته است: به خدا سوگند اگر عمر بن خطاب بمیرد، من با فلان بیعت میکنم. کسی فریب نخورد و نگوید که بیعت با ابوبکر کاری بدون فکر و اندیشه بود و انجام یافت. این چنین بود ولیکن خدا شر آن را دفع کرد.» پس از آن به سخن خود ادامه میدهد و میگوید: «هنگام درگذشت رسول خدا، انصار به مخالفت با ما برخاستند و بزرگان آنها در سقیفه بنی ساعده جمع شدند. و علی بن ابیطالب و زبیر بن عوام و کسانی که با آنان بودند نیز با ما مخالفت کردند. مهاجران(1)به ابوبکر روی آوردند و من به ابوبکر گفتم نزد برادرانمان انصار برویم. به راه خود ادامه دادیم و آنان را در سقیفه بنی ساعده دیدیم و مردی به ردا پیچیده در میانشان بود. گفتم این کیست؟ گفتند سعد بن عباده است. یکی از انصار به پا خاست و در فضیلت انصار سخن گفت. بعد ابوبکر چنین گفت: ای گروه انصار هر چه از فضیلت خود بگویید شایسته آنید، امّا عرب این حکومت را جز برای این طایفه قریش نمیشناسد که محل و نسبشان بهتر است.» (ولن تعرف العرب هذا الامر لهذا الحی من قریش، هم أوسط العرب
1) غیر از ابوبکر و عمر و دوست آنها ابوعبیده هیچ یک از اصحاب برجسته مکی در اجتماع سقیفه حضور نداشتند. امّا یعقوبی ج 1، ص 522 از عبدالرحمن بن عوف نیز نام میبرد که برخاست و گفت ای گروه یاران پیامبر، هر چند شما برتری داشتهاید لیکن مانند ابوبکر و عمر و علی در میان شما نیست. یکی از انصار گفت برتری کسانی را که نام بردی انکار نمیکنیم و راستی در میان ایشان مردی است که اگر خواستار میشد، هیچکس با او به نزاع بر نمیخاست و مقصود او علی بن ابیطالب بود.
نسباً و داراً).(1)
آن گاه ابوبکر دست عمر و ابوعبیده را گرفت و گفت من یکی از این دو مرد را برای شما میپسندم، با هر کدامشان میخواهید بیعت کنید. عمر میگوید من خوش نداشتم سالار قومی شوم که ابوبکر در میان آنهاست. در این هنگام مردی انصاری برخاست و گفت: «من مردی کار آزموده و سرد و گرم جهان دیدهام. ای گروه قریش یک امیر از ما و یک امیر از شما.» با شنیدن این سخن از هر طرف سر و صدا برخاست و عمر ترسید اختلافی پیش آید و به ابوبکر گفت: «دست پیش آر تا با تو بیعت کنیم.» و او دست پیش آورد و عمر با او بیعت کرد و مهاجران(2)نیز با وی بیعت کردند. انصار نیز بیعت کردند. و چنان شد که سعد بن عباده زیر دست و پای ماند و یکیشان گفت: «سعد بن عباده را کشتید.» عمر گفت: «خدا سعد بن عباده را بکشد.» و عمر نتیجهگیری میکند که «کاری استوارتر از بیعت با ابوبکر نبود که بیم داشتیم اگر قوم از ما جدا شوند و بیعتی نباشد، پس از ما بیعتی باشد و ناچار شویم بر خلاف میل خود پیرو آنها شویم یا مخالفت کنیم و فساد پیدا شود.»(3)
چنان که دیده میشود این انتخاب همان گونه که عمر گفته بود کاری بدون فکر و اندیشه بود. هیچ یک از افراد خاندان پیامبر که
اهمیت و شایستگی آنان برای جانشینی پیامبر از نظر قرآن و سنت مورد بررسی قرار گرفت در سقیفه حضور نداشتند. از صحابه برجسته مکی هم جز چند نفر معدود کسی در سقیفه نبود. از معیارهای اسلامی برای جانشینی پیامبر که همان قرآن و عترت و یا بنا به گفته اهل سنت قرآن و سنت بود سخن به میان نیامد و محور بحث گرایشهای قومی و قبیلهای بود که ریشه در جاهلیت داشت. جایگاه ممتاز حاکمیت بر جامعه اسلامی که ابوبکر آن را به قریش اختصاص داده بود هیچ مبنایی در قرآن نداشت. در دوران رسالت پیامبر صلیاللهعلیهوآله قریش از سرسختترین دشمنان اسلام بودند. البته خداوند مهاجران (نه قریش) را تحسین میکند، امّا جایگاه آنان با انصار کاملاً برابر است «اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا بِاَمْوَالِهِمْ وَاَ نْفُسِهِمْ فی سَبیلِ اللّهِ وَالَّذینَ اوَوْا وَنَصَرُوا اُول-ئِکَ بَعْضُهُمْ اَوْلِیَاءُ بَعْضٍ» (انفال (8): 72) «کسانی که
ایمان آورده و هجرت کردهاند و در راه خدا با مال و جان خود جهاد نمودهاند و کسانی که مهاجران را پناه دادهاند، آنان یاران یکدیگرند.» «وَالَّذینَ امَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فی سَبیلِ اللّهِ وَالَّذینَ اوَوْا وَنَصَرُوا اُول-ئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَریمٌ»(انفال (8): 74) «و کسانی که ایمان آورده و هجرت کردهاند و در راه خدا به جهاد پرداخته و کسانی که مهاجران را پناه داده و یاری کردهاند، آنان همان مؤنان واقعیاند. برای آنان بخشایش و روزی شایستهای خواهد بود.» «وَ السَّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرینَ وَالاَْ نْصَارِ وَ الَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسَانٍ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ اَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْری تَحْتَهَا الاَْ نْهَارُ خَالِدینَ فیهَا اَبَدًا ذلِکَ الْفَوْزُ
الْعَظیمُ»(توبه (9): 100) «و پیشگامان نخستین از مهاجران و انصار، و کسانی که با نیکوکاری از آنان پیروی کردند، خدا از ایشان خشنود و آنان نیز از او خشنودند، و برای آنان باغهایی آماده کرده که از زیر درختان آن نهرها روان است. همیشه در آن جاودانهاند، این است همان کامیابی بزرگ.» «لَقَدْ تَابَ اللّهُ عَلَی النَّبِیِّ وَ الْمُهَاجِرینَ وَ الاَْ نْصَارِ الَّذینَ اتَّبَعُوهُ فی سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ مَا کَادَ یَزیغُ قُلُوبُ فَریقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ اِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَحیمٌ»(توبه (9): 117) «به یقین، خداوند بر پیامبر و مهاجران و انصار که در آن ساعت دشوار از او پیروی کردند ببخشود، بعد از آنکه چیزی نمانده بود که دلهای دستهای از آنان منحرف شود. باز برایشان ببخشود، چرا که او نسبت به آنان مهربان و رحیم است.»
پس معلوم شد انتخاب ابوبکر به خلافت:
1 - بر مبنای کتاب و عترت یا کتاب و سنت و توصیههای قرآن و رسول اکرم نبود.
2 - بر مبنای برتری مهاجران بر انصار نبود چون هر دو از نظر خداوند احترامی مساوی داشتند و قریش از آغاز بعثت تا پایان زندگی پیامبر از سر سختترین دشمنان او بودند.
3 - بر مبنای کهنسالی و بزرگی قوم نبود چون ابوقحافه پدر ابوبکر عمری پیش از فرزندش داشت.
4 - بر مبنای شایسته سالاری نبود، چون تنها مأموریتی که رسول خدا در تمام دوران رسالتش به ابوبکر داد ابلاغ سوره برائت به
مشرکان مکه بود که خدا آن را نپسندید و رسول خدا علی بن ابیطالب را مأمور این کار کرد.(1)
5 - بر مبنای برتری و فضیلت نبود چون اندکی از فضایل بیشمار علی بن ابیطالب را در صفحات پیشین کتاب گفتیم. فضیلتهای ابوبکر را بنابر آنچه نویسنده گفته است در بخش فضیلتهای صحابه(2)خواهیم گفت و خواننده خود میتواند درباره آن قضاوت کند.
6 - بر مبنای وصیت پیامبر نبود چون پیامبر جانشین خود را پیشتر در حدیث یوم الدار و حدیث استخلاف و حدیث غدیر تعیین کرده بود.(3)و ابوبکر در سقیفه از وصیت نام نبرد، او ابتدا عمر و ابوعبیده را برای بیعت معرفی کرد و پس از آن عمر با ابوبکر بیعت کرد.(4)عمر به هنگام مرگ و نوشتن وصیت خود بر نبودن وصیتی برای خلافت ابوبکر تصریح کرد و گفت: «اگر جانشین تعیین کنم، کسی که بهتر از من بوده جانشین تعیین کرده و اگر رها کنم، باز کسی که از من بهتر بوده است رها کرده است».(5)
پس مبنای خلافت ابوبکر چه بود؟
1) ر.ک: پیش از این ص 23 و بعد، 44.
2) پس از این ص 105 - 120.
3) ر.ک: پیش از این: حدیث یوم الدار ص 17 ؛ حدیث استخلاف، ص 23؛ حدیث غدیر، ص 25 و بعد و ص 26، پانوشت 1؛ نیز، ر.ک: پس از این ص 83 که ابوبکر هنگام مرگ میگوید «ای کاش از رسول خدا پرسیده بودم خلافت از آن کیست که کسی در باره آن اختلاف نکند.»
4) ر.ک: پیش از این، ص 63 .
5) سیره ابن هشام، ج 4، ص 302 یا 303؛ مقدسی، مجلد چهارم تا ششم، ص 765.
قریش از آغاز بعثت پیامبر خصومت و حسادت شدیدی نسبت به او داشتند، در زمانی که رسول خدا در مکه بود از هیچ گونه آزاری نسبت به او خودداری نکردند. پس از هجرت او به مدینه با او به جنگ برخاستند. در جنگ بدر و در جنگهای دیگری که روی داد بیشتر قریشیانی که کشته شدند به دست علی بن ابیطالب به قتل رسیدند. اگر چه قریش از نظر نظامی شکست خوردند و تسلیم پیامبر شدند امّا نتوانستند کینه پیامبر و علی بن ابیطالب را از دل بیرون کنند. این دشمنی در شعر یزید بن معاویه به خوبی نمایان است. هنگامی که حسین بن علی علیهالسلام سبط پیامبر و پسر فاطمه زهرا به شهادت رسید، عبیداللّه بن زیاد سر او را با فرزندانش نزد یزید بن معاویه فرستاد. یزید فرمان داد زنان و دختران امام حسین را بر پله مسجد، آن جا که اسیران را نگاه میداشتند ببرند تا مردم بدیشان بنگرند و سر او را در برابر خویش نهاده بود و با چوب در چهره او میزد و میگفت:
کاش پیران و بزرگان من در بدر، میدیدند/ بیتابی خزرج را از فرود آمدن نیزهها
تا شاد باش گویند و هلهله کنند از سرِ شادی / و بگویند: ای یزید دست مریزاد!(1)
عمر نیز از این دشمنی آگاه بود و ضمن گفتگویی که در یکی از شبهای واپسین دوران زندگی خود با ابن عباس داشت، پس از
1) مقدسی، مجلد چهارم تا ششم، ص 904.
بررسی خصوصیات اخلاقی یکایک کسانی که احتمال جانشینی او را را داشتند، از ابن عباس پرسید آیا علی را شایسته خلافت میدانی؟ ابن عباس گفت علی با فضیلت و سابقه و خویشاوندی پیامبر و دانشی که دارد چرا شایسته نباشد؟ عمر گفت به خدا سوگند او چنان است که گفتی و اگر بر مردم حکومت یابد آنان را به راه راست برد و راه روشن را در پیش گیرد جز این که در او خصلتهایی است: شوخی کردن در انجمن، و استبداد رأی، و بیاعتنایی به مردم در عین جوانی. ابن عباس گفت امیر مؤنان: چرا روز خندق او را کم سن نشمردید، هنگامی که عمرو بن عبدود بیرون تاخت و دلاوران را بیم گرفت و پیران از او عقبنشینی کردند، و نیز روز بدر هنگامی که سر از تن حریفان بر میگرفت؛ چرا در اسلام از او پیش نیفتادید. عمر گفت: بس کن ای پسر عباس مگر میخواهی با من چنان کنی که پدرت و علی با ابوبکر کردند، روزی که هر دو نزد وی رفتند؟ ابن عباس گفت پس نخواستم که او را به خشم آورم و خاموش گشتم. پس عمر گفت: ای پسر عباس به خدا سوگند که پسر عمویت علی از همه مردم به خلافت سزاوارتر است لیکن قریش زیر بار او نمیرود و اگر بر مردم حکومت یابد البته ایشان را به مُرّ حق وادارد چنان که راهی جز آن نیابند و اگر چنین کند البته بیعت او شکسته شود و سپس با او بجنگند.(1)
ابوبکر و عمر مردانی زیرک و سیاست پیشه و از اوضاع اجتماعی
1) یعقوبی، ج 2، ص 48 - 49.
و گرایشهای قومی مردم مدینه و مکه به خوبی آگاه بودند. از طرفی چون دختران این دو، همسران پیامبر بودند از وضع داخلی خانه پیامبر و از گرفتاری علی بن ابیطالب و اندوه او برای مرگ پیامبر به خوبی خبر داشتند. حضور عدهای در سقیفه بنی ساعده را فرصتی طلایی برای کسب قدرت دانستند و از اختلاف بین اوس و خزرج و آشوب و جنجالی که در آن اجتماع به پا شد برای دستیابی به قدرت بهره بردند. آنان به عمد از کتاب خدا و سنت رسول او نام نبردند و خواست قریش را بر خواست خدا برتری دادند تا بتوانند از یاری سران قریش که نفرتی دیرینه از پیامبر و علی داشتند بهره برند. نویسنده گفته است: «جای بس تعجب است که یکصد و بیست و چهار هزار نفر که در غدیر خم حضور داشتند در ظرف یک سال همه مردند و منقرض شدند یک نفر هم باقی نمانده بود که داستان غدیر را به اهل سقیفه بنی ساعده تذکر بدهد.»(1)
پیش از پاسخ دادن به این پرسش بهتر است نگاهی داشته باشیم به این آیهها از سوره طه. «قَالَ فَاِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَکَ مِنْ بَعْدِکَ وَ اَضَلَّهُمُ السَّامِرِیُّ فَرَجَعَ مُوسی اِلی قَوْمِهِ غَضْبَانَ اَسِفًا قَالَ یَا قَوْمِ اَلَمْ یَعِدْکُمْ رَبُّکُمْ وَعْدًا حَسَنًا اَفَطَالَ عَلَیْکُمُ الْعَهْدُ اَمْ اَرَدْتُمْ اَنْ یَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَاَخْلَفْتُمْ مَوْعِدی»(طه (20): 85 - 86). «فرمود: در حقیقت ما قوم تو را پس از عزیمت تو آزمودیم و سامری آنها را گمراه ساخت. پس موسی خشمگین و اندوهناک به سوی قوم خود برگشت و گفت: ای قوم من،
1) خلافت و انتخاب، ص 44.
آیا پروردگارتان به شما وعده نیکو نداد؟ آیا این مدت بر شما طولانی مینمود، یا خواستید خشمی از پروردگارتان بر شما فرود آید که با وعده من مخالفت کردید؟» «قَالَ یَا هرُونُ مَا مَنَعَکَ اِذْ رَاَیْتَهُمْ ضَلُّوا اَلاَّ تَتَّبِعَنِ اَفَعَصَیْتَ اَمْری قَالَ یَاص بْنَؤُمَّ لاَ تَاْخُذْ بِلِحْیَتی وَ لاَ بِرَاْسی اِنّی خَشیتُ اَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنی اِسْرَاءیلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلی»(طه (20): 92 - 94) «موسی گفت: ای هارون، وقتی دیدی آنها گمراه شدند چه چیز مانع تو شد، که از من پیروی کنی؟ آیا از فرمانم سر باز زدی؟ گفت: ای پسر مادرم، نه ریش مرا بگیر و نه موی سرم را، من ترسیدم که بگویی: میان بنی اسرائیل تفرقه انداختی و سخنم را مراعات نکردی.»
بنابر این جای تعجب نیست. ملاحظه میفرمایید چون سامری گوسالهای ساخت همه روی از خدا برگردانیدند و به گوساله روی آوردند و هیچ کس وجود خدای رحمان را به این گوسالهپرستان تذکر نداد. از طرفی چنان آشوب و غوغایی در سقیفه پدید آمد و آبها گلآلود شد که گوش شنوایی نبود که حرفی بشنود و گرنه انصار و یا بعض انصار فریاد برآوردند: «ما جز با علی بیعت نمیکنیم.»(1)
پس از بیعت تعداد اندک مهاجران و برخی از انصار حاضر در سقیفه،(2)عمر مأموریت یافت از مردم مدینه بیعت بگیرد. در آغاز با
کمک بنی اسلم و بعداً عبدالاشهل از قبیله اوس بر کوچهها مسلط شد. بنیهاشم و تعداد دیگری از مهاجران در خانه فاطمه جمع شده بودند. عمر تهدید کرد که همه از خانه بیرون آیند و با ابوبکر بیعت کنند، و گرنه خانه را آتش میزند.(1)آن گاه به خانه فاطمه ریختند. از ضربتی که عمر بر فاطمه زد محسن او سقط شد(2)پس فاطمه بیرون آمد و گفت: «به خدا قسم باید بیرون روید و گرنه مویم را برهنه سازم و نزد خدا ناله و زاری کنم.»(3)در این جا نمیخواهم قلم را بر سوگ فاطمه بگریانم و دل دوستداران پیامبر را بر اندوه تنها باز ماندهاش به غم بنشانم. تنها به این بسنده میکنم که فاطمه پس از مرگ، شبانه دفن شد و هیچ کس جز سلمان و ابوذر و به قولی عمار حاضر نبود. زنان پیامبر و زنان دیگری از قریش در بیماری فاطمه نزد او آمدند و گفتند چگونهای؟ گفت: «خود را از دنیای شما بیزار و از جدایی شما شادمان میبینم، چه حق من نگهداشته نشد. و پیمان رعایت نگردید، و وصیت پذیرفته نگشت و حرمت ناشناخته ماند.» و سن فاطمه به هنگام مرگ بیست و سه سال بود(4)و هنگامی که وفات یافت بر ابوبکر و عمر خشمگین بود.(5)علی بن ابیطالب به هنگام وداع با سیده نساء عالمین خطاب به پیامبر چنین فرمود: «به زودی دخترت تو را آگاه خواهد ساخت که امت تو چگونه در ستمکاری بر او اجتماع کردند. از
فاطمه بپرس، و احوال اندوهناک ما را از او خبرگیر، که هنوز روزگاری سپری نشده و یاد تو فراموش نگشته است.»(1)
علی بن ابی طالب و زبیر و چند تن از بنی هاشم با ابوبکر بیعت نکردند. پس عمر سوی علی و زبیر رفت و آنها را به ناخواه بیاورد و گفت: «یا به دلخواه بیعت کنید و یا نا به دلخواه بیعت میکنید.»(2)امّا علی و بنی هاشم از بیعت خودداری کردند. در این مدت بر بنی هاشم سخت گرفتند و آنان خود را در وضعی دیدند که یادآور تحریم کفار مکه برای فشار بر بنیهاشم بود تا حمایت خود را از محمّد پس بگیرند. لیکن این بار مسلمانان بودند که بر آنها فشار میآوردند تا از حمایت علی دست بردارند.(3)تا فاطمه زنده بود علی با ابوبکر بیعت نکرد،(4)و پس از رحلت فاطمه بود که علی به جمع مردم پیوست.
نویسنده گفته است: «حضرت علی رضیاللهعنه اگر کوچکترین دلیلی را در قرآن یا حدیث غدیر خم بر خلافت خود سراغ میداشت و خود را از جانب خدا و رسول خلیفه میدانست ممکن نبود از امر خدا و رسول تخلف کند همانطور که حضرت رسول تک و تنها بدون اعتنا به کشته شدن در برابر انبوه کفار نبوت خود را اظهار نمود، بر او واجب بود، که رسول را مقتدای خویش قرار دهد، بصیرت حضرت علی رضیاللهعنه از خدا
و رسول موقعشناستر نبود که گفته شد صلاح ندانست که شمشیر بکشد، علی از امر خدا و رسول سرکشی نمیکند، علی ترک واجب نمیکند، علی رضیاللهعنه از بشر نمیترسد، علی از بذل جان نمیهراسد، علی رضیاللهعنه زیر بار ظلم نمیرود، علی با ظالم بیعت نمیکند، علی رضیاللهعنه 25 سال پشت سر ظالم نماز نمیخواند...»(1)
پیش از پاسخ به گفتههای این برادر لازم است مثالی را از صحیح بخاری و مسلم نقل کنیم.
«گرگی دو پسر بچه را از دو زن ربود. یکی از کودکان را از هم درید و دیگری جان سالم به در برد، هر یک از این دو زن کودک زنده را از آن خود میدانست. آن دو برای داوری نزد داوود رفتند. او بدون فوت وقت تصمیم گرفت کودک را به زنی که پیرتر و مُصرّتر بود بدهد. امّا سلیمان پیشنهاد کرد این کودک را با شمشیر به دو بخش تقسیم کنند و نیمی از کودک را به هر یک از این مدعیان بدهند. زن پیرتر این پیشنهاد را پذیرفت. امّا آن که جوانتر بود آن را رد کرد و از دعوی خود چشم پوشید تا به کودک آسیبی نرسد...»(2).
عشق علی بن ابیطالب به اسلام کمتر از عشق مادر به فرزند نبود. او در بخشی از خطبه معروف به قاصعه، سابقه خود در اسلام و رابطهاش با پیامبر خدا را چنین توصیف میکند:
«شما موقعیت مرا نسبت به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در خویشاوندی
نزدیک، در مقام و منزلت ویژه میدانید، پیامبر مرا در اتاق خویش میخوابانید، بدنش را به بدن من میچسپاند و بوی پاکیزه خود را به من میبویاند، و گاهی غذایی را لقمه لقمه در دهانم میگذارد، هرگز دروغی در گفتار من و اشتباهی در کردارم ندید. از همان لحظهای که پیامبر صلیاللهعلیهوآله را از شیر گرفتند، خداوند بزرگترین فرشته خود را مأمور تربیت پیامبر کرد، تا شب و روز او را به راههای بزرگواری و راستی و اخلاق نیکو راهنمایی کند و من همواره با پیامبر بودم چونان فرزند که همواره با مادر است. پیامبر هر روز نشانه تازهای از اخلاق نیکو را برایم آشکار میفرمود و به من فرمان میداد که به او اقتدا کنم. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چند ماه از سال را در غار حِرا میگذراند، تنها من او را مشاهده میکردم، و کسی جز من او را نمیدید. در آن روزها، در هیچ خانهای اسلام راه نیافت جز خانه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که خدیجه هم در آن بود و من سومین آنان بودم، من نور وحی و رسالت را میدیدم و بوی نبوت را میبوییدم. من هنگامی که وحی بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرود میآمد، ناله شیطان را شنیدم، گفتم ای رسول خدا این ناله کیست؟ گفت: شیطان است که از پرستش خویش مأیوس شد. و فرمود آنچه من شنوم تو شنوی و آنچه من میبینم تو میبینی، جز آن که تو پیامبر نیستی بلکه وزیر منی و به راه خیر میروی.»(1)
پس از رحلت رسول خدا اوضاع مدینه سخت آشفته بود. مسیلمه کذاب، سجاح را به عقد خود در آورده بود و برای نابودی اسلام
1) نهج البلاغه، ص 416 - 417.
پیمان بسته بودند؛ عدهای از مسلمانان پیمان شکن به این دو روی آوردند. روم و ایران در کمین اسلام نشسته بودند؛ منافقان در داخل مدینه و اعراب تازه مسلمان در خارج از مدینه در پی فرصتی بودند تا به نابودی دین خدا برخیزند و رحلت رسول را مغتنم شمردند تا خواستههای خود را بر آورده کنند. علی بن ابی طالب این مادر مهربان و دلسوز اسلام با دو مشکل رو به رو بود مشکل از دست دادن حق خود و مشکل نابودی اسلام. او مدتی اندیشید و با مردم سخن گفت و حق خود را طلبید. در این هنگام ابوسفیان نزد علی آمد و گفت: من شور و آشوبی میبینم که آن را جز افشاندن خون فرو ننشاند. ای فرزندان خاندان مناف، ابوبکر را چه رسد که رشته فرمانروایی شما به دست گیرد؟ بر سر علی و عباس چه آمده است؟ چرا باید این کار به دست کم شمارترین تیره قریش افتد؟ آن گاه به علی گفت دست خود بگشای تا با تو بیعت کنم. امّا علی او را از خود راند و گفت: تو را از این کار جز آشوب انگیزی آهنگی نیست. به خدا دیر زمانی است که پیوسته به اسلام گزند میرسانی. ما را به اندرز تو نیازی نیست.(1)او از این ترسید که اگر شکافی در اسلام ایجاد کند یا اسلام را یاری نکند مصیبت از دست رفتن اصل اسلام بزرگتر از مصیبت از دست دادن حق خود باشد. در این هنگام بود که به صف مسلمانان پیوست و دامن همت بر کمر زد تا باطل نابود شود و سخن حق بر فراز هر سخن بماند و پیوسته مصاحب و نیک خواه ابوبکر بود و در هر کاری که در
1) ابن اثیر، ج 3، ص 1200.
آن اطاعت خداوند بود از او اطاعت میکرد.(1)بنابر این او هرگز در بر حق بودن خود شک نکرد و چون کسی که خار در چشم و استخوان در گلو دارد برای بقای اسلام از دعوی خود چشم پوشید(2)، امّا هرگز آنان را تأیید نفرمود.
پس از ماجرای سقیفه علی بن ابیطالب با ابوبکر بیعت نکرد و پس از رحلت فاطمه بود که به جمع مردم پیوست(3). بعد از مرگ عمر و شورای جانشینی، عبدالرحمان بن عوف با علی بن ابیطالب خلوت کرد و گفت: «برای ما خدا بر تو گواه باشد که اگر زمام این امر را به دست گرفتی در میان ما به کتاب خدا و روش پیامبرش و روش ابوبکر و عمر رفتار کنی.» علی گفت: همانا با کتاب خدا و روش پیامبرش نیازی به روش هیچ کس نیست.(4)هر چند با اصرار بر این نظر او از رسیدن به حق خود باز ماند. بار دیگر هنگامی که خوارج فتنه آفریدند، یاران و شیعیان علی پیش وی آمدند و با او بیعت کردند و گفتند: «با هر که دوستی کنی دوست اوییم و با هر که دشمنی کنی دشمن اوییم.» علی پیروی از سنت پیامبر را شرط کرد. و چون به ربیعة بن شداد خثعمی گفت: «بر کتاب خدا و سنت پیمبر بیعت کن.» ربیعه گفت: «بر سنت ابوبکر و عمر.» علی گفت: «وای بر تو، اگر
ابوبکر و عمر جز به کتاب خدا عمل کرده بودند بر حق نبودند.»(1)
نویسنده گفته است: اینکه در نهج البلاغه خطبه (37) حضرت علی میفرماید: «من به موجب عهد و میثاقی که در گردن داشتم با خلفا بیعت کردم.» کسی که خودش خلیفه است، چگونه برای بیعت با دیگران میثاق میبندد. اعتراف به عهد و میثاق برای بیعت با دیگران دلیل روشنی است بر اینکه حضرت علی دارای مقام خلافت نبوده و موضوع غدیر خم ارتباط به امر خلافت نداشته است.»(2)
خطبه مورد نظر چنین است: «در برابر خواستههای خدا راضی، و تسلیم فرمان او هستم. آیا پندارید من به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دروغ
میبندم. به خدا سوگند من نخستین کسی هستم که او را تصدیق کردم و هرگز اوّل کسی نخواهم بود که او را تکذیب کنم. در کار خود نگریستم، دیدم پیش از بیعت، پیمان طاعت بر عهده دارم و از من برای دیگران میثاق گرفتهاند.»(3)به طوری که شیخ محمّد عبده در ذیل این خطبه در پانوشت شماره 2 آورده است: علی بن ابیطالب این خطبه را بعد از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ایراد کرد و اشاره دارد به این که رسول خدا از او پیمان گرفته بود که اگر: بر سر خلافت با او به نزاع برخاستند با آنان مدارا کند و از حق خود چشم پوشد.(4)در مورد صحت اسناد و مدلول حدیث غدیر پیش از این سخن گفتیم و نیازی
به تکرار نمیبینیم.(1)
نویسنده گفته است: «اگر حضرت علی نسبت به حضرت عمر سوء نیتی میداشت یا قلباً از او ناراضی بود و او را غاصب حق خود میدانست. همواره منتظر فرصتی برای اعاده حق خود میشد از این فرصت طلایی استفاده میکرد آنجا که حضرت عمر از سیدنا علی مشاورهای در مورد رفتن خود برای جنگ با رومیان خواست او را راهنمایی میکرد که شخصاً به میدان نبرد برود و در آنجا کشته و زمینه برای خلافت علی فراهم آید. امّا میبینیم که چگونه با دلسوزی و صمیمیت فوقالعاده در راستای خیرخواهی عمر و سایر مسلمین میکوشد. همانا مشورت او از عمق جان برخاسته بود و حقا که چنین پیشنهادی جز از قلب پاک و بی غرض و از مردی بلند همت و آیندهنگر صادر نمیشود...»(2)
اگر علی بن ابیطالب فرصتطلب و مشاوری نامؤمن بود، جای تعجب بود. کسی که خداوند «آلودگی را از او زدوده و او را پاک و منزّه گردانیده»(3)و «با نفس پیامبر خدا یکی دانسته است»(4)حتی چنین تصوری درباره او گناهی نابخشودنی است. برادرانی که چنین
1) ر.ک: پیش از این، ص 26، پانوشت 1.
2) خلافت و انتخاب، ص 47.
3) ر.ک: «یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرًا» احزاب 33: 33.
4) ر.ک: «فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ اَبْنَآءَنَا وَاَبْنَآءَکُمْ وَنِسَآءَنَا وَنِسَآءَکُمْ وَاَ نْفُسَنَا وَاَ نْفُسَکُمْ»آل عمران 3: 61 .
اندیشهای درباره علی به دل راه دادهاند، چون کسانی که به یوسف تهمت زدند باید اعتراف کنند که «حَاشَ للّهِِ مَا عَلِمْنَا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ»
(یوسف (12): 51) «منزه است خدا، ما برای او گناهی نمیدانیم.»
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه ماند در نبشتن شیر و شیر
(مولوی)
او برای حفظ یک پارچگی و وحدت امت اسلامی با خلفا همکاری داشت و در این کار صادق بود و جز صداقت و وفای به عهد از او انتظاری نیست. او با قاتل خود عبدالرحمن بن ملجم کینه و دشمنی نداشت و نسبت به خوشرفتاری با او سفارش کرد،(1)چه رسد به خلفای سه گانه پیش از خود که همه از اصحاب پیامبر و از همرزمان و خویشاوندان او بودند. البته تغییر جهت خلافت مسئلهای بود و برتری و پیشرفت اسلام مسئلهای دیگر که پیش از این از آن سخن گفتیم.(2)
نویسنده با اشاره به خطبههای 91 و 198 میگوید علی بن ابی طالب «همه جا» و «همواره» از خلافت گریزان بود.(3)امّا نمیگوید این واژههای «همه جا» و «همواره» را از کجا آورده است.
علی بن ابیطالب خطبه 91 را در روز 25 ذیحجه سال 35 یعنی 7 روز پس از کشته شدن عثمان و 25 سال پس از رحلت رسول خدا در زمانی ایراد کرد که مردم از هر طرف به او روی آوردند تا با او بیعت
کنند.
او از سرچشمه وحی رسول خدا سیراب شده و علم او را به میراث برده بود. از انحرافهای سیاسی و تغییر ارزشهای اسلامی در طی این 25 سال پس از رحلت رسول خدا به خوبی آگاه بود. و از کینه عایشه و دشمنی بنیامیه نسبت به خود خبر داشت. او آرزوهای طلحه و زبیر را برای دستیابی به قدرت و سهم بردن از حکومت میدانست. و آنان را در پیشاپیش جمعیتی میدید که فریاد بیعت سر میدادند. از این رو فرمود.
«مرا واگذارید و دیگری را به دست آرید، زیرا ما به استقبال حوادث و اموری میرویم که رنگارنگ و فتنهآمیز است. و چهرههای گوناگون دارد و دلها بر این بیعت ثابت و عقلها بر این پیمان استوار نمیماند. افق حقیقت را ابرهای تیره فساد گرفته و راه مستقیم حق ناشناخته مانده است. آگاه باشید، اگر دعوت شما را بپذیرم، براساس آنچه میدانم با شما رفتار میکنم و به گفتار این و آن و سرزنش سرزنش کنندگان گوش نمیدهم. اگر مرا رها کنید یکی از شما هستم که شاید شنواتر و مطیعتر از شما باشم. در حالی که من وزیر و مشاورتان باشم بهتر است که امیر و رهبر شما باشم.»(1)
با وجود این بیان صریح علی و آگاهی از برنامه حکومتی او طلحه و زبیر با او بیعت کردند. امّا چندی نگذشت که سهم خود را از حکومت خواستند و بر او اعتراض کردند که چرا از مشورت با آنان
1) نهج البلاغه، ج 1، ص 198.
خودداری شده است. او در جواب فرمود:
«به اندک چیزی خشمناک شدید و خوبیهای فراوان را از یاد بردید.
ممکن است به من خبر دهید کدام حقی را از شما باز داشتهام؟ یا کدام سهم را برای خود برداشتهام... به خدا سوگند من به خلافت بر شما رغبتی نداشته، و به ولایت بر شما علاقهای نشان نمیدادم. و این شما بودید که مرا به آن دعوت کردید و آن را بر من تحمیل نمودید.»(1)
باز گردیم به مطلب اصلی و پیامدهای اجتماع سقیفه و خلافت ابوبکر.
پس از آن که ابوبکر به خلافت رسید توانست با یاری و همکاری مسلمانان فتنهها را سرکوب و دشمنان را نابود کند و در توسعه و اقتدار دولت اسلامی بکوشد. امّا مرتکب کارهایی شد که در مواردی حتی مورد قبول یاران او نبود. از جمله به خالد بن ولید نوشت که به سراغ مالک بن نویره یربوعی برود. مالک بن نویره برای مناظره نزد خالد آمد و زنش نیز در پی او رسید و خالد که او را دید شیفته وی گردید. پس به مالک گفت: به خدا قسم به آنچه در دست داری نمیرسم تا تو را بکشم.(2)ابوبکر به ایشان سفارش کرده بود که چون وارد جایی شدند اذان گویند و اگر مردم با ایشان اذان گفتند دست از آنها بردارند. و اگر اذان نگفتند ایشان را بکشند. گواهانی گفتند که مالک با ایشان اذان گفته و نماز خوانده است؛ امّا خالد مالک بن نویره را کشت و همان شب با زن او همبستر شد. عمر به ابوبکر گفت
شمشیر خالد به ناروا سر بریده است امّا ابوبکر گفت: «خفه شو ای عمر! رای زد و لغزش کرد.»(1)ابوبکر اموال خاندان پیامبر را مصادره کرد و هنگامی که فاطمه و عباس پیش ابوبکر آمدند و میراث پیامبر را از او طلب کردند که زمین فدک و سهم خیبر را میخواستند ابوبکر به آنها گفت: «من از پیامبر خدا شنیدم که گفت: ما ارث نمیگذاریم و هر چه از ما بماند صدقه است، خاندان محمّد فقط از این مال میخورند. و من کاری را که پیامبر کرد تغییر نمیدهم.»(2)فاطمه گفت: «آیا حکم خداست که تو از پدر میراث بری و من از پدرم میراث نبرم؛ آیا پیامبر خدا نگفته است: حق مرد درباره فرزندانش رعایت شود؟» ابوبکر که حرفی برای گفتن نداشت فقط گریه کرد.(3)
ابوبکر با این سخن نه تنها خاندان پیامبر را از حقی که خدا برای مؤنان قرارداده محروم کرد بلکه تأیید کرد که آنان به جای سهم قرآنی فئ و خمس که خداوند به آنان اختصاص داده بود باید از زکات، که استفاده از آن برایشان حرام بود، بهره برند.
خود او میگوید: آری از آنچه شده تأسف ندارم مگر سه کار که کردهام و خوش بود نکرده بودم: ای کاش خانه فاطمه را اگر هم به قصد جنگ بسته بودند نگشوده بودم. ای کاش فجاه سلمی را زنده در آتش نسوزانیده بودم، یا کشته بودم یا آزاد کرده بودم. ای کاش به روز
سقیفه بنی ساعده کار خلافت را به گردن یکی از دو مرد، یعنی عمر و ابوعبیده انداخته بودم که یکیشان امیر شده بود و من وزیر شده بودم.» و دو دست خود را باز کرد و گفت: «ای کاش از پیامبر خدا پرسیده بودم خلافت از آن کیست که کس درباره آن اختلاف نکند. ای کاش از او صلی اللّه علیه و آله پرسیده بودم آیا انصار نیز در این کار سهمی دارند؟ ای کاش درباره میراث خواهر زاده و عمه از او پرسیده بودم که درباره آن دلم آرام نیست.»(1)
نویسنده گفته است: «اگر این سنت [تعیین جانشین] از طرف خدا
انجام میگرفت سرانجام به حکومت ظالمان منجر میگردید و مردم از حق خویش محروم میشدند و سرانجام مسئولیت این امر بعهده خدا بود.»(2)
او خدایی را که بهتر میداند رسالتش را کجا قرار دهد،(3)و پیامبری را که به مؤنان از خودشان سزاوارتر است(4)شایسته انتخاب جانشین برای پیامبر نمیداند؛ آن هم در زمانی که اوضاع مدینه سخت آشفته بود و پیامبران دروغین و دشمنان اسلام در صدد نابودی دین خدا بودند،(5)به عقیده اهل سنت پیامبر برای خود جانشینی انتخاب نکرد، امّا ابوبکر در زمانی که آرامش به مدینه بازگشته بود و شرایطی بسیار
مناسبتر از اوضاع زمان رحلت رسول خدا بر آن حکم فرما بود در فکر تعیین جانشینی برآمد و عثمان را در خلوت پیش خواند و گفت «بنویس بسم اللّه الرحمان الرحیم. این پیمان ابوبکر بن ابی قحافه است برای مسلمانان امّا بعد... و در این هنگام از هوش رفت و عثمان چنین نوشت: «امّا بعد، من عمر بن خطاب را خلیفه شما کردم و در نیک خواهی شما کوشیدم.»(1)پیامبری که خدا در وصف او فرموده است «مَا ضَلَّ صَاحِبُکُمْ وَ مَا غَوی وَ مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی اِنْ هُوَ اِلاَّ وَحْیٌ یُوحی»(نجم (53): 2 - 4) «یار شما نه گمراه شده و نه در نادانی مانده؛ و از سر هوس سخن نمیگوید. این سخن به جز وحیی که وحی میشود نیست.» چون گفت: «صحیفهای و دواتی بیاورید تا چیزی بنویسم که از این پس هرگز گمراه نشوید.» میان مردم نزاع در گرفت، یکی گفت: «این مرد هذیان میگوید.» و عمر گفت: «درد بر او شدت یافته، کتاب خدا ما را بسنده است.»(2)امّا ابوبکر که در زمان بیماری و در حالتی بین هوشیاری و بیهوشی وصیتی نوشت بر او ایرادی نیست.
پس از مرگ ابوبکر بنابر وصیت او عمر جانشین او شد. عمر کار انتخاب خلیفه بعد از خود را به شورایی واگذار کرد که شش عضو داشت: عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابیوقاص، طلحه، زبیر،
عثمان و علی. طلحه در مدینه نبود و سعد بن ابی وقاص در ظاهر وکیل طلحه بود. نقش اصلی تصمیمگیری در شورا را عبدالرحمان بن عوف بر عهده داشت. علی بن ابی طالب با آنان استدلال کرد و گفت شما را به خدا سوگند میدهم بگویید آیا در بین شما کسی هست که پیش از من خدا را به یگانگی پرستیده باشد؟ گفتند، خیر. آیا غیر از من کسی هست که رسول خدا او را برادر خود دانسته باشد؟ گفتند، خیر. آیا غیر از من کسی هست که پیامبر او را به منزله هارون نسبت موسی دانسته باشد جز آن که بعد از او پیامبری نیست؟ گفتند: خیر. آیا غیر از من کسی هست که همسری مانند فاطمه سیدة نساء اهل الجنه داشته باشد؟ گفتند: خیر. آیا غیر از من کسی هست که پدر دو سبط پیامبر حسن و حسین باشد که سیدا شباب اهل الجنهاند؟ گفتند: خیر. آیا غیر از من کسی هست که پیامبر درباره او فرموده باشد «هر که من مولای اویم، علی مولای اوست، خدایا دوست بدار آن که او را دوست دارد و دشمن بدار آن که او را دشمن دارد و حاضران این را به غایبان برساند.» گفتند: خیر. آیا غیر از من کسی هست که رسول خدا درباره او فرموده باشد «فردا پرچم را به دست کسی دهم که خدا و رسول او را دوست دارد و خدا و رسول او نیز او را دوست دارند و باز نمیگردد تا این که به دست او پیروزی به دست آید.» گفتند: خیر. او آنان را به آیات و روایات دیگری که در شأن او نازل شده بود سوگند داد و همه آن را تأیید کردند.(1)امّا ترکیب شورا به گونهای بود که قبای
1) در مورد احادیث مطرح شده در شورا و سند آن ر.ک: الشمّری، حبیب طاهر، منهاج السالکین، بنیاد پژوهشهای اسلامی، چاپ دوم، مشهد، 1385، ص 54 - 77.
خلافت را بر قامت عثمان دوختند.
عثمان از اعضای اشرافیت قریش، فرزند بازرگانی مکّی و نوه ام حکیم، عمه رسول خدا، بود. عثمان با آن که بازرگان برجسته و موفّقی بود، هیچگاه پیش از انتخاب شدنش به خلافت ویژگیهای لازم را برای رهبری اجتماعی از خود نشان نداده بود. او پس از انتخاب لقب خلیفة اللّه را برای خود برگزید از این رو حق میدانست که از قدرت و ثروت خلافت به نفع خود استفاده کند. او میکوشید خویشاوندانش را خشنود و از کسانی که به سبب دشمنی با اسلام مغضوب پیامبر شده بودند اعاده حیثیت کند. و بر این اعتقاد بود که بنی امیه، یعنی تیره اصلی قریش، تنها گروه شایسته برای حکومت اسلام هستند. او از آغاز خلافت خود خویشاوندانش را که در دشمنی با اسلام شهرت داشتند به کارهای حکومتی منصوب کرد. عبداللّه بن سعد بن ابی سرح را، که از جمله کسانی بود که پیامبر در فتح مکه درباره آنان گفته بود «اگر آنها را زیر پردههای کعبه یافتید بکشید.»(1)به
1) سیره ابن هشام، ج 4، ص 51 - 52.؛
حکومت مصر منصوب کرد. عبداللّه بن سعدبن ابی سرح به خونخواهی یک مرد، هفتصد مرد را کشت و عثمان فقط او را عزل کرد و این کار او را زشت نشمرد.(1)فدک را که مال پیامبر بود و آن را به دخترش فاطمه زهرا بخشیده بود، و ابوبکر آن را به نفع بیتالمال مصادره کرده بود، به داماد خود مروان پسر حکم، رانده شده رسول خدا، داد و خمس غنیمتهای افریقیه را نیز به او بخشید. او تباهکاری چون ولید بن عقبة بن ابی معیط را - که برادر مادری او بود - کارگزار کوفه کرد. آن مرد به بادهگساری پرداخت و در غیر وقت نماز میخواند، یک روز نماز بامداد را چهار رکعت با مردم خواند و مست مست بود. چون خواست روانه شود گفت: «اگر میخواهید باز هم بخوانم چرا که من شاد و شنگم.» و چون از او به عثمان شکایت کردند، سعید بن عاص را به جای او گماشت.(2)نارضایتی مردم از عثمان به حدی رسید که بر او شوریدند. طلحه نامههایی به ولایات نوشت و آنان را دعوت به شورش کرد. و با شورشیان مصر هنگام محاصره کاخ عثمان هم زبان شد.(3)عایشه همسر پیامبر از جاهطلبیهای خویشاوند خود، طلحه حمایت میکرد. به احتمال زیاد عایشه نامههایی به ولایات مینوشت و آنان را به شورش ترغیب میکرد هر چند پس از قتل عثمان منکر این امر شد.
سرانجام شورشیان خانه عثمان را محاصره کردند. عایشه و ام سلمه تصمیم گرفتند به حج بروند تا از شورش برکنار باشند. عثمان مروان بن حکم را فرستاد تا عایشه را تشویق کند در مدینه بماند. اما عایشه با خشم گفت: «ای کاش عثمان میتوانست در خورجین عایشه جا بگیرد تا وی را با خود ببرد و به دریا افکند.»(1)
در مدتی که عثمان در محاصره بود از طرف معاویه و دیگر خویشاوندان اموی او برای شکستن محاصره و دفاع از او کمکی نرسید و چون کشته شد، شورشیان از دفن او در قبرستان بقیع جلوگیری کردند و تنها چهار نفر در تشییع جنازه او شرکت جستند، اما پس از مرگ او همان کسان که مردم را به قتل او تحریک میکردند درصدد خونخواهی او برآمدند و فتنهها بر پا کردند.
1) همان، ج 5، ص 75.
پس از کشته شدن عثمان مردم از هر طرف به علی بن ابی طالب روی آوردند و او را شایستهترین فرد برای در دست گرفتن امور مسلمانان دانستند. طلحه و زبیر از نخستین کسانی بودند که با او بیعت کردند. بنی امیه و مروان بن حکم و سعید بن عاص و ولید بن عقبه از بیعت با او خودداری کردند. در این هنگام عایشه از حج بر میگشت. سواری با او روبه رو شد. عایشه از او پرسید «در پشت سرت چه خبر؟» سوار گفت عثمان کشته شد. او گفت: «چنان است که گویی میبینم مردم با طلحه بیعت میکنند.» سوار دیگری آمد. عایشه پرسید: «در پشت سرت چه روی داد؟» گفت مردم با علی بیعت کردند. عایشه فریادِ «واعثمانا» برآورد و گفت: «کسی جز علی او را نکشت. یک شب از روزگار عثمان بهتر از تمام روزگار با علی»(1)و روانه مکه شد.
طلحه و زبیر بیعت را شکستند و در مکه به عایشه پیوستند. علی
1) مقدسی، مجلد چهارم تا ششم، ص 875.
عبداللّه بن عامر را از ولایت بصره بر کنار کرد و عثمان بن حنیف را به جای او فرستاد. عبداللّه بن عامر و یعلی بن منیه با اموال بسیاری که اندوخته بودند نزد عایشه رفتند و او را برای جنگ با علی تشویق به رفتن بصره کردند. یعلی بن منیه، عامل عثمان در یمن، مالی از یمن آورده بود، که گفتهاند مبلغ آن چهار هزار دینار بود، او این مال را در اختیار طلحه و زبیر گذاشت و با کمک آن رهسپار بصره شدند.(1)
معاویه به زبیر نامه نوشت که «من با تو بیعت کردم و پس از تو با طلحه. از عراق فراموش مکنید.» ابن عامر و ابن منیه این دو را نیز به مال و پشتیبان و ستوران همراهی کردند. آنها عایشه را برداشتند و با خود بردند تا به بصره رسیدند(2). در بصره عثمان بن حنیف کارگزار علی را گرفتند، خواستند او را بکشند امّا از خشم انصار بر کسانی که در مدینه جا گذاشته بودند ترسیدند. موی او را گرفته و موی ریش، ابروان و مژگان او را کندند(3)و چهل مرد از خازنان بیتالمال را کشتند و اموال را غارت کردند.(4)
چون جنگ آغاز شد علی بی شمشیر و زره به نزد طلحه و زبیر رفت و با آنان به گفتگو پرداخت. به زبیر گفت: آن روز را به یاد میآوری که همراه پیامبر خدا بر بنی غنم گذشتی. پیامبر نگاهی به سوی من افکند و لبخند زد و من بر وی لبخند زدم. تو گفتی: پسر
ابوطالب دست از بزرگ منشی خود بر نمیدارد. پیامبر خدا به تو گفت: او هیچ بزرگیمنشی ندارد بی گمان روزی بیاید که با وی پیکار کنی و تو ستمکار باشی. زبیر گفت: بار خدایا آن روز را به یاد میآورم. اگر از آغاز به یاد میداشتم این راه دراز را نمیپیمودم. برخی گویند زبیر از آن رو دست از کارزار کشید که دانست عمار بن یاسر با علی است. ترسید که عمار را بکشد. زیرا پیامبر گفته بود: «ای عمار، تو را گروه ستمکار خواهد کشت.»(1)زبیر منصرف شد و رفت ولی پسرش عبداللّه او را برگرداند. سپس علی رفت تا به طلحه رسید. بدو گفت: «همسر پیامبر خدا را آوردی و همسر خود را در خانه نهادی.»(2)
علی جوانی از یاران خود را برگزید و به او گفت: «این قرآن را به آنها عرضه کن و بگو این قرآن میان ما و شما باشد، در مورد خونهای ما و خودتان خدا را به یاد داشته باشید.» شورشیان به آن جوان حمله کردند و دو دستش قطع شد، قرآن را به دندان گرفت تا کشته شد، علی گفت: «اینک حمله کردن رواست».(3)
آن گاه علی بر ایشان حمله کرد و آنان گریزان شدند. زبیر پشت گرداند. عمار یاسر در پی او رفت و گفت: «ای ابوعبداللّه تو ترسو نیستی امّا میبینیم که در شک هستی.» زبیر گفت: «چنین است.» و رفت تا به وادی السباع رسید.(4)عمرو بن جرموز به دنبال او رفت و چون هنگام نماز رسید نیزهای بر او زد و او را کشت. آن گاه به نزد علی
آمد و به دربان وی گفت برای کشنده زبیر دستوری بگیر. علی فرمود او را به آتش جهنم مژده بخش. او به شمشیر زبیر نگریست و گفت: شمشیری است که روزگاری دراز اندوه از چهره پیامبر زدود.(1)
طلحه پشت برگردانده بود که مروان بن حکم تیری بر او زد. و مروان در حال گریز بود. دو ساق پای طلحه را به یکدیگر دوخت و او را کشت و به ابان بن عثمان گفت: «یکی از کشندگان پدرت را کشتم.»(2)
مروان بن حکم زخمی شد و عبداللّه بن زبیر سی و هفت زخم سبک و سنگین از تیر و شمشیر و نیزه برداشت. عایشه همچنان بر شتر سوار بود و هر کس لگام شتر را برداشت کشته شد چندان که لگام تباه گشت. سرور خداگرایان علی با آواز آسمانی و دلنشین خود فریاد برآورد: اُشتر شوم را پی کنید که اگر آن را از پای درآورید، اینان دست از او بردارند و پراکنده شوند. مردی اُشتر را زد و جانور بر زمین افتاد.(3)چون شتر بر زمین افتاد محمّد بن ابیبکر سرش را به درون هودج برد. عایشه گفت: «کیست این کس که سر در حرمِ پیامبر خدا میکند.» محمّد گفت: «دشمنترین کس از خانوادهات به تو.» گویند عایشه گفت: اگر میدانستم که جنگ روی میدهد حاضر نمیشدم و من فقط میخواستم که میان مردمان صلح برقرار کنم. و چندان گریست که چشمانش کور شد. و میگفت: ای کاش من چیزی بی ارج و
فراموش شده بودم و در جنگ جمل حضور نمییافتم.(1)
قصد ما این نیست که در این جا یک دوره تاریخ اسلام را بازگو کنیم. امّا خواستیم خواننده عزیز بداند چرا امیرالمؤنین علی برای حفظ وحدت اسلام از حق قاطع خود گذشت و با خلفای سه گانه به مبارزه بر نخاست و چگونه گروهی پیمان شکستند و با امام زمان خود به جنگ برخاستند و چه خونها که در این فتنه بر باد رفت. نویسنده همیشه خواسته است از این پیمان شکنان دفاع کند و آنان را از عشره مبشره و اهل بهشت بداند.(2)البته ما نه دربان بهشتیم، نه نگهبان جهنم و خدا هر که را بخواهد پاداش یا کیفر میدهد و اوست که «یَعْلَمُ مَا یُسِرُّونَ وَمَا یُعْلِنُونَ اِنَّهُ عَلیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ»(هود (11): 5) «آنچه را نهفته و آنچه را آشکار میدارند، میداند، زیرا او به اسرار سینهها داناست.» بنابر این دفاع یا عیبجویی ما از کسی تأثیری در سر نوشت او ندارد.
برادران ما این آیه را خواندهاند: «یَاءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ لاَ تُبْطِ-لُوا اَعْمَالَکُمْ»(محمّد (47): 33) «ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا را اطاعت کنید و از پیامبر او اطاعت نمایید و کردههای خود را تباه مکنید.» مگر مؤنینی که در زیر درخت بیعت کردند و خداوند از آنان خوشنود شد با مؤنین دیگری که خداوند به آنها میفرماید: «کردههای خود را تباه مکنید.» تفاوتی دارند و آیا خداوند در آیه مباهله علی را نفس پیامبر نخوانده است و پیامبر
درباره علی نفرمود خدایا دوست بدار هر که او را دوست دارد و دشمن بدار هر که او را دشمن دارد؟(1)آیا جنگیدن با علی چیزی از غیر دشمنی با اوست؟
و این آیه از قرآن را نیز خواندهاند: «وَ اِنْ طَ-ائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَاَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا فَاِنْ بَغَتْ اِحْدیهُمَا عَلَی الاُْخْری فَقَاتِلُوا الَّتی تَبْغی حَتّی تَفیءَ اِلی اَمْرِ اللّهِ فَاِنْ فَاءَتْ فَاَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا بِاص لْعَدْلِ وَ اَقْسِطُوا اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ»(حجرات (49): 9) «اگر دو طایفه از مؤنان با هم بجنگند، میان آن دو اصلاح دهید و اگر باز یکی از آن دو بر دیگر تعدّی کرد با آن طایفهای که تعدی میکند بجنگید تا به فرمان خدا باز گردد، پس از بازگشت، میان آنها را دادگرانه سازش دهید و عدالت کنید که خدا دادگران را دوست دارد.»
برادران ! خدا، رسول و قرآن هر دوی ما یکی است. بیایید برای رفع این اختلاف، خدا و رسول او را داور خود قرار دهیم و آنچه رسول خدا به ما داد آن را بگیریم و از آنچه ما را نهی کرد باز ایستیم و از خدا پروا داریم که او سخت کیفر است.
نویسنده گفته است: «اگر در نتیجه دعوت پیامبر حکومت و سلطنتی موروثی پدید میآمد و در هدایت امر جانشینی بلافاصل آن حضرت بفردی از خاندانش منتقل میشد، آیا جهان اینگونه استنباط نمیکرد که دعوت نبوی و کوششهای اصلاحی معاذاللّه همه در خدمت خاندان پیامبر بوده و تمام تلاشهای وی بخاطر به قدرت
1) ر.ک: پیش از این، ص 25.
رساندن خاندان خود و فراهم آوردن زندگانی مرفه و آینده درخشان و اختصاص زعامت و رهبری به آل خود بوده است.»(1)
ما ندانستیم خداوند با علم ذاتی و آگاهی که از گذشته و آینده دارد به بندگان و سرنوشت آنان دلسوزتر بوده است یا این برادران ما. سنت الهی و آیات قرآنی درباره خاندانهای پیامبران پیشین و نظر خداوند و رسول او را نسبت به اهل بیت پیامبر در فصل «جانشینی حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله»(2)بیان کردیم و دانستیم که از نظر قرآن و سنت جز کسی از خاندان پیامبر دیگری شایستگی جانشینی او را نداشت. از طرفی این برادر ما و پیشینیان او هدف نبوت را تشکیل خاندانهای سلطنتی و حکومتی دانستهاند و ما گفتیم هدف اصلی خداوند از فرستادن پیامبران هدایت مردم به امر خداست و حکومت و اداره مملکت در سایه آن قرار دارد. عیسی که پیوسته از شهری به شهری میرفت و جایی و منزلی برای خود برنگزید پیامبر بود و داوود و سلیمان که سلطنتی عظیم داشتند پیامبر بودند.(3)
نویسنده گفته است: «اگر این سنت [ انتخاب خلیفه] از طرف خداوند انجام میگرفت سرانجام به حکومت ظالمان منجر میگردید و مردم از حق خویش محروم میشدند و سرانجام مسئولیت این امر به عهده خدا بود.»(4)
حال ببینیم آنان را که خداوند تعیین کرده بود چه کسانی بودند و
آنهایی که در نتیجه تصمیمگیری در سقیفه به حکومت رسیدند که بودند و آیا سنت الهی بود که به حکومت ظالمان انجامید یا کسانی که در پیامد کار سقیفه بر سر کار آمدند از ظالمان بودند و مسئولیت این خونهای ریخته، پردههای عصمت دریده و خانه کعبه سوخته بر ذمه کیست؟
زندگانی دوازده معصومی که از طرف خداوند به جانشینی رسول او تعیین شده بودند روشن است. شرح احوال علی بن ابی طالب و یازده معصوم از نسل او در کتابهای تاریخ و اخبار آمده است. سخنان آنان و نیایشهای ایشان و رفتارشان در جامعهای که در آن میزیستند همه حکایت از آن دارد که آنان وارثان بر حق نبوت و معدنهای رحمت حق و گنجهای علم و صاحبان حلم و درهای ایمان و چراغهای هدایت و پرچم داران علم و تقوی و ثابت قدمان در ایمان به خدا و آمران به معروف و ناهیان از منکرند. در هیچ کتابی سخنی در عیب جویی از آنان نیامده است و همگی روش این بزرگواران را ستودهاند.
امّا از نهالی که در سقیفه کاشته شد سرانجام شجرهای پدید آمد که حکومت اموی میوه آن بود.(1)در زمان امویان اساس خلافت تغییر
1) هنگامی که ابوبکر نقشه فتح شام را کشید، خالد بن سعید بن عاص اموی را در مقام فرمانده اوّل لشکر برگزید. و چون به سبب اعتراض شدید عمر او را کنار گذاشت، به جای او یزید بن ابی سفیان را تعیین کرد. یزید بن ابی سفیان پیش از اسلام در نزدیکی دمشق صاحب زمین بود بلاذری، فتوح البلدان، بیروت، 1398، ص 130. ابوبکر در زمان خلافت خود رهبری بخشی از سپاهی که فرماندهی آن به عهده یزید بن ابی سفیان بود به برادرش معاویه واگذار کرد. در زمان عمر معاویه به حکومت اردن منصوب شد و پس از مرگ برادرش یزید، عمر حکومت دمشق را به او سپرد و عثمان امارت تمام شام را بر عهده معاویه گذاشت.
یافت. سنت نبوی به کلی دگرگون شد. برادری مطلق اسلامی، احترام به حرمت خون مسلمان که پیامبر خدا وضع کرده بود از بین رفت، حتی سنتهای قومی و عربی نادیده گرفته شد.(1)
خلیفه همتا و جانشین امپراتور روم شد. معاویه تمام املاک خالصهای را که سربازان در جنگ گرفته بودند خود تصرف کرد. او حاکم بود و مسلمانان رعیت او بودند و بر مرگ و زندگی آنان حکومت مطلق داشت. او خود را برتر از شرع و قصاص میدانست و هر که را تهدیدی برای قدرت خود میدید به راحتی میکشت. در این زمان دولت بر اسلام حکومت میکرد. درست مانند سه سده پیشتر که استبداد روم بر مسیحیت حکومت میکرد.
او لعن بر علی بن ابی طالب بزرگترین صحابی رسول خدا و داماد
1) بُسر بن ابی ارطاة که به دستور معاویه برای ایجاد وحشت و قتل و غارت مردم مکه اعزام شده بود چون به سرزمین کنانه رسید به عبدالرحمان و قثم، دو کودک خردسال عبیداللّه بن عباس، برخورد. آنان نزد مردی از بنی کنانه بودند تا آداب زندگانی در بادیه را بیاموزند. چون بُسر آهنگ قتل آن دو کودک کرد حامی کنانی آنان شمشیر برگرفت و به مقابله با بُسر رفت و با او و یاران او جنگید تا کشته شد. بُسر دستور داد کودکان را نزد او آوردند و هر دو را با کارد سر برید. جمعی از زنان بنی کنانه از خانهها بیرون آمدند و یکی از آنان به او گفت: «این مردان را میکشی، چرا که کودکان را میکشی؟ به خدا سوگند نه در جاهلیت هرگز کودکان را میکشتهاند و نه در اسلام» بُسر به خشم آمد وگفت: «قصد آن دارم که شمشیر در میان شما زنان بگذارم و یک تن از شما زنده نگذارم.» ر.ک: ثقفی، ص 610 و بعد.
و جانشین او را اجباری کرد و کسانی را که بر این کار اعتراض کردند، مانند حجر بن عدی و عمرو بن حَمِق خزاعی و همراهان آنان را به قتل رساند.(1)
استبداد و حکومت موروثی که برادر ما از آن میترسید از شجرهای که بر بستر سقیفه روییده بود سر بر آورد. معاویه خود را پادشاه خواند(2)و پسرش یزید را به ولایتعهدی خود منصوب کرد. و از مردم برای او بیعت گرفت. او حسن بن علی سبط پیامبر و یکی از دو سرور اهل بهشت را که خاری بر سر راه ولایتعهدی یزید میدید مسموم کرد. او حتی عبدالرحمان بن خالد بن ولید سردار جنگی وفادار به خود را که تصور میکرد رقیبی بالقوه برای یزید باشد نیز مسموم کرد. معاویه در سال 60 درگذشت و پس از او پسرش یزید به جای او نشست. وقتی یزید به زمامداری رسید اندیشهای نداشت جز آن که از چند نفر - حسین بن علی و عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن زبیر - که دعوت معاویه را به بیعت یزید نپذیرفته بودند بیعت بگیرد.(3)حسین بن علی علیهالسلام به مکه حرم امن خدا پناه برد و چون دانست بنیامیه حرم امن خود را برای او ناامن کردهاند برای حفظ حرمت مکه و این که در آن جا خونی ریخته نشود روی به کوفه نهاد. لشکر یزید راه را بر او گرفت و با او به جنگ برخاست. حسین بن علی علیهالسلام با
یزیدیان جنگید تا همه یارانش به شهادت رسیدند و امام تنها ماند و از
اهل و فرزندانش کسی باقی نماند. در آن حال نوزادی که در همان ساعت تولد یافته بود به دست او دادند. پس در گوش او اذان گفت و کام او را بر میداشت(1)که تیری در گلوی کودک نشست و او را به شهادت رساند.(2)چون حسین بن علی به شهادت رسید اسب بر بدن او تاختند، خیمهها را غارت کردند و خاندان رسول خدا را که خداوند دوستی آنان را مزد رسالت قرار داده بود اسیر کردند و شهر به شهر گرداندند.(3)
سال بعد یزید مسلم بن عقبه را به جنگ مردم مدینه فرستاد. مردم مدینه سخت از شهر دفاع کردند، امّا مروان بن حکم به مردم شهر خیانت کرد و همراه صد سوار به شهر درآمد و سواران پشت سر او به مدینه درآمدند و کمتر کسی باقی ماند که کشته نشد. حرم پیامبر خدا را مباح گذاشت تا آن که دوشیزگان فرزند آوردند و شناخته نبود چه کسی آنها را باردار کرده است. سپس مردم را گرفت که بیعت کنند بندگان یزید بن معاویهاند.(4)دو مرد قرشی گفتند: «بر کتاب خدا و سنت پیامبر وی با تو بیعت میکنیم.» گفت: «نه، به خدا هرگز این را به
1) بنا به روایت سید بن طاووس، امام کودک شیر خوارش را بر روی دست گرفت و فرمود: «ای قوم! شیعیان و اهل بیتم را کشتید و فقط این طفل باقی مانده که از عطش بخود میپیچد و او را با شربتی آب سقایت کنید. سید بن طاووس، لهوف ترجمه فارسی، سیدابوالحسن میرابوطالبی (حسینی، انتشارات دلیل، قم، 1379، ص 150 و بعد.)
2) یعقوبی، ج 2، ص 181.
3) تاریخ طبری، ج 7، ص 3064 - 3082.
4) یعقوبی، ج 2، ص 190.
شما نمیبخشم.» و آنها را پیش آورد و گردنشان بزد.(1)
پس از فتنه مدینه و واقعه حره مسلم آهنگ مکه کرد امّا در راه هلاک شد و حصین بن نُمیر کار او را ادامه داد. حصین بن نمیر به مکه آمد و در جنگ با ابن زبیر به سوی کعبه آتش انداخت و کعبه را سوزاندند، یاران ابن زبیر خواستند آتش را خاموش کنند امّا مردم شام جلو آنان را گرفتند و بین حرمت کعبه و اطاعت از خلیفه، اطاعت را برگزیدند.(2)
یزید در سال 64 در قصر عیش و نوشش در حوارین به هلاکت رسید. در حالی که بر زمین افتاده و در کنار بالش او جامی و مشکی شراب دیده میشد و زنی گریان که بر این مست به خواب مرگ رفته گریه میکرد.(3)
نویسنده گفته است: «خلافت در نزد اهل سنت مولود رأی اجتماع است و تمامی خلفای راشدین با رأی مردم بر سر کار آمدند.» و در پانوشت گفته است: «چگونگی انتخاب حضرت ابوبکر و علی با رأی عموم بر همگان مسلم است و چگونگی انتخاب حضرت عمر که با رأی عموم میباشد بعداً توضیحش میآید امّا حضرت عثمان که با رأی شورای شش نفره انتخاب شدند این شورای بمنزله انتخاب مردم است زیرا آنان نمایندگان مسلمین در آن زمان بودند پس این شورای
(که متشکل از خبرگان قوم بود) مشابه مجلس ملی یا مجلس نمایندگان یا مجلس خبرگان امروزی است.»(1)
کدام یک از خلفا با رای مردم سر کار آمدند؟ آیا سوء استفاده از غیبت صاحبان اصلی حکومت که سرگرم کفن و دفن پیامبر خدا بودند و بیعت سه نفر مهاجر با ابوبکر و سپس سر و صدا راه انداختن و به زور بیعت گرفتن از مردم که سبب شکسته شدن درِ خانه فاطمه زهرا و سقط محسن او و شهادت زود هنگام دختر رسول خدا شد بیعتی عمومی بود؟ آیا عمر با وصیت ابوبکر بر سر کار نیامد آن هم وصیتی در حال هوشیاری و اغما و وصیتی ناقص که عثمان از جانب خود نوشت «عمر»(2)و ابوبکر پس از خارج شدن از حال اغما آن را تأیید کرد یک انتخاب عمومی بود؟
شورای شش نفره را به مجلس ملی یا مجلس نمایندگان یا مجلس خبرگان امروزی تشبیه کرده است. آیا نویسنده هیچ اطلاعی از انتخاب نمایندگان و چگونگی نامزدی تا مرحله انتخاب شدن داشته است یا خیر؟ اگر آگاهی نداشته میگوییم: پیش از انتخاب عدهای از افراد واجد صلاحیت داوطلب نمایندگی میشوند و در زمان رأیگیری، مردم آرای خود را آزادانه و بر حسب صلاحدید خود به صندوق آراء میریزند و کسی که بیشترین رأی را داشت انتخاب میشود.
در شورایی که عمر تعیین کرده بود علی بن ابی طالب، عثمان بن عفان، عبدالرحمان عوف، زبیر بن عوام، طلحة بن عبیداللّه و سعد بن ابی وقاص حضور داشتند. و ابوطلحة بن زید انصاری را بر این کار گماشت و گفت: اگر چهار نفر نظری دادند و دو نفر مخالف شدند، آن دو نفر را گردن بزن. و اگر سه نفر توافق کردند و سه نفر مخالفت نمودند سه نفری را که عبدالرحمان [شوهر خواهر عثمان] در میان ایشان نیست گردن بزن؛ و اگر سه روز گذشت و بر کسی توافق حاصل نکردند همه ایشان را گردن بزن.(1)اکنون خواننده عزیز خود قضاوت کند چه شباهتی بین این دو وجود دارد.
1) یعقوبی، ج 2، ص 50.
نویسنده فضیلتهایی برای خلفا نقل کرده است و فصلی را به «حضرت ابوبکر در پرتوی آیات قرآن»(1)و فصل دیگری را به «اثبات خلافت حضرت ابوبکر رضیاللهعنه از احادیث و روایات»(2)اختصاص داده
است که به بررسی آن میپردازیم.
1 - او آیه غار(3)را نقل کرده و گفته است خداوند متعال او را در این آیه ستوده است، چون او هنگام هجرت در غار ثور همراه رسول خدا بوده است. البته ما این را میپذیریم که یارِ غار و همدل و همراه پیامبر بودن و هم صبحتی او مایه شرف و افتخار و فضیلتی بزرگ است، امّا افضل از ابوبکر علی بن ابیطالب بود که پیوسته یار و همدم رسول خدا بود و هر سال هنگامی که پیامبر در غار حِرا به سر میبرد تنها او بود که رسول خدا را مشاهده میکرد و کسی جز علی او را نمیدید.(4)علاوه بر این آیه مورد نظر نقل یک خبر است که پیشتر شرح آن
گذشت.(1)و داستان از این قرار بود که در شبی که پیامبر از مکه هجرت فرمود، در راه به ابوبکر برخورد و با هم به غار ثور پناه بردند. مشرکین همراه با مردی از بنی مدلج که مهارتی در ردیابی داشت به تعقیب پیامبر پرداختند تا به غار رسیدند. مرد مدلجی گفت مرد مورد نظر شما از این جا تجاوز نکرده است. در این زمان ابوبکر در اندوه شد و پیامبر فرمود: «اندوه مدار که خدا با ماست.» درست است کسی که همراه رسول خدا بود ابوبکر بود، امّا این آیه در ستایش کسی نیست.
2 - آیه «وَ سَیُجَنَّبُهَا الاَْتْقی. اَلَّذی یُؤْتی مَالَهُ یَتَزَکّی» (لیل (92): 17 - 18) را در وصف ابوبکر دانسته و گفته است مفسرین بر این اتفاق دارند که این آیه در شأن حضرت صدیق نازل شده است. البته مفسران اهل سنت چنین نظری دارند و فخر رازی در تفسیر کبیرش گفته همه مفسران اجماع دارند بر این که مراد به آن یعنی به کلمه «اتقی» ابوبکر است، ولی باید دانست که تمام شیعیان منکر این روایتند و میگویند این آیه درباره علی ابن ابی طالب نازل شده است، به دلیل این که در آیه دیگری نیز به دادن زکاتش ستوده و فرموده است: «وَیُؤْتُونَ الزَّکوةَ
وَهُمْ رَاکِعُونَ»(مائده (5): 55)، آیه «الذی یؤی ماله یتزکی»اشاره به علی بن ابی طالب دارد. از طرفی کسی که خود او میگوید: «آری از آنچه شده تأسف ندارم مگر سه کار که کردهام و خوش بود نکرده بودم: ای کاش خانه فاطمه را اگر هم به قصد جنگ بسته بودند نگشوده بودم. ای کاش فجاه سلمی را زنده در آتش نسوزانیده بودم. یا
1) ر.ک: پیش از این، ص 18 و بعد.
کشته بودم یا آزاد کرده بودم. ای کاش به روز سقیفه بنی ساعده کار خلافت را به گردن یکی از دو مرد، یعنی عمر و ابوعبیده انداخته بودم که یکیشان امیر شده بود و من وزیر شده بودم.» و «ای کاش از پیامبر خدا پرسیده بودم خلافت از آن کیست که کسی درباره آن اختلاف نکند. ای کاش از او صلی اللّه علیه و آله پرسیده بودم آیا انصار نیز در این کار سهمی دارند.»(1)و پس از چند سال خلافت در کار خود شک میکند و میگوید کاش روز سقیفه کار خلافت به گردن عمر و ابوعبیده انداخته بودم. او در سقیفه بنی ساعده به مردم میگوید «عرب این حکومت را جز برای این طایفه قریش نمیشناسد.»(2)و در حال مرگ میگوید: «ای کاش از پیامبر پرسیده بودم آیا انصار در این کار سهمی دارند» و عمل خلاف شرع اسلام و سنت عربی خالد بن ولید در کشتن مالک بن نویره و همبستر شدن با همسر او را که حتی عمر بر آن اعتراض دارد بدون هیچ پوزشی میپذیرد(3)پرهیزکارتر از کسی است که هرگز بت نپرستیده و در جاهلیت و اسلام مرتکب هیچ گناهی نشده است؟ آیا کسی که مسائل دینی را که خود بر آن حکومت میکند نمیداند با کسی که میگوید: «ای مردم پیش از آن که مرا نیابید از من بپرسید که من راههای آسمان را بهتر از راههای زمین میشناسم.»(4)برابر است؟ خواننده عزیز خود به دقت بنگرد و قضاوت کند که چه کسی پرهیزکارتر است.
3 - او آیه «لَقَدْ رَضِیَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنینَ اِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ»(فتح (48): 18) را در وصف ابوبکر و رضایت خداوند از او دانسته است. امّا باید دانست که در حدیبیه هفتصد مرد با رسول خدا بودند(1)که یکی از آنان ابوبکر بود. البته چنان که پیشتر گفته شد(2)خداوند میفرماید: «یَاءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ لاَ تُبْطِ-لُوا
اَعْمَالَکُمْ»(محمّد (47): 33) «ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا را اطاعت کنید و از پیامبر او اطاعت نمایید، و کردههای خود را تباه مکنید.» آیا کسی که خود اعتراف میکند ای کاش خانه فاطمه را نگشوده بودم.(3)و فاطمه زهرا دختر رسول خدا - که خداوند مزد رسالت را دوستی او قرار داده است -(4)چون از دنیا میرود از او خشمگین است(5)آیا با وجود خشم فاطمه از او باز هم خدا از او خشنود است. و خدا بهتر میداند.
4 - او آیه «وَ لاَ یَاْتَلِ اُولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَ السَّعَةِ اَنْ یُؤْتُوا اُولِی الْقُرْبی»
(نور (24): 22) را در وصف ابوبکر میداند. درست است این آیه در وصف اوست، نه در فضل او، و نقل شده که این آیه در باره ابوبکر و مِسطَح بن اُثاثه، پسر خاله او، نازل شد. او از مهاجران و از جمله اصحاب بدر و مردی ندار بود. ابوبکر زندگی او را تأمین میکرد. چون
در قضیه افک به عایشه تهمت زد ابوبکر سوگند خورد تا ابد کمترین نفعی به او نرساند، امّا با نزول این آیه ابوبکر به روش پیشین بازگشت و گفت به خدا، من دوست دارم که خدا مرا بیامرزد.
5 - او آیه «یَاءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ یَاْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ اَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنینَ اَعِزَّةٍ عَلَی الْکَافِرینَ»(مائده (5): 54) را در وصف ابوبکر دانسته و مفسران شیعه آن را در وصف علی بن ابی طالب میدانند و میگویند منظور از این قوم علی بن ابی طالب و اصحاب اویند که در راه خدا با «ناکثین»، «قاسطین» و «مارقین» جنگیدند و دلیل آن را روایتی از پیامبر میدانند که چون پیامبر صلیاللهعلیهوآله در
روز خیبر ابوبکر را برای جنگ فرستاد، او جنگید امّا پیروزی نصیب او نشد. روز بعد عمر را فرستاد، او برگشت و پیروزی به دست نیاورد. پس رسول خدا فرمود: «خدا بخواهد فردا پرچم را به مردی بسیار حمله کننده نه گریزنده دهم، که خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسولش او را دوست میدارند، باز نمیگردد تا خدا بر دست او بگشاید.» رسول خدا علی را خواند و او چشم درد داشت. رسول خدا آب دهان خود را بر چشم علی مالید و پرچم را به او داد و گفت خداوند پیروزی را بر دست او قرار داده است. علی مرحب یهودی را کشت و درِ قلعه را که سنگی بود به درازای چهار ارش(1)در پهنای دو
1) ارش مقدار معینی است از سر انگشت میانین یک دست تا سر انگشت میانین دستی دیگر چون کسی دستها را از هم گشاده دارد لغت نامه دهخدا، ذیل کلمه ارش؛ واحدی برای اندازهگیری طول، از آرنج تا سر انگشت، ذراع (فرهنگ فارسی معین، ذیل کلمه ارش).
ارش در بلندی یک ارش از جا کند. علی بن ابی طالب آن را پشت سرش انداخت و به قلعه در آمد و مسلمانان نیز وارد شدند.(1)نرمش با مؤنان و سختگیری علی بر کفار و جهاد او در راه خدا و نهراسیدن او از سرزنش کنندگان را هم کسی نمیتواند انکار کند.(2)
6 - و آیه «اَتَقْتُلُونَ رَجُلاً اَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللّهُ» (مؤن / غافر (40): 28) در وصف ابوبکر دانسته است. اصل آیه چنین است «وَ قَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ الِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ ایمَانَهُ اَتَقْتُلُونَ رَجُلاً اَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللّهُ»(مؤن / غافر (40): 28) «و مردی مؤن از خاندان فرعون که ایمان خود را نهان میداشت. گفت: آیا مردی را میکشید که میگوید پروردگار من خداست؟» این آیه ربطی به دوران رسول خدا ندارد و معنی آیه روشن است. بحث از موسی و فرعون است که «وَ قَالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونی اَقْتُلْ مُوسی وَلْیَدْعُ رَبَّهُ اِنّی اَخَافُ اَنْ یُبَدِّلَ دینَکُمْ اَوْ اَنْ یُظْهِرَ فِی الاَْرْضِ الْفَسَادَ وَ قَالَ مُوسی اِنّی عُذْتُ بِرَبّی وَ رَبِّکُمْ مِنْ کُلِّ مُتَکَبِّرٍ لاَ یُؤْمِنُ بِیَوْمِ الْحِسَابِ وَ قَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ الِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ ایمَانَهُ اَتَقْتُلُونَ رَجُلاً
اَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللّهُ» (مؤن/ غافر (40): 26 - 28) «فرعون گفت: مرا بگذارید موسی را بکشم تا پروردگارش را بخواند. من میترسم آیین شما را تغییر دهد یا در این سرزمین فساد کند. و موسی گفت: من از هر متکبری که به روز حساب عقیده ندارد، به پروردگار خود و پروردگار شما پناه بردهام. و
مردی مؤن از خاندان فرعون که ایمان خود را نهان میداشت گفت: آیا مردی را میکشید که میگوید پروردگار من خداست؟ .
ابوبکر از روزی که مسلمان شد اسلام خود را آشکار ساخت (فلما اسلم ابوبکر رضیاللهعنهاظهر إسلامه، و دعا الی اللّه و الی رسوله).(1)تنها مسلمانی که تا زمان مرگ ایمان خود را پنهان میداشت تا بتواند از رسول خدا دفاع کند، ابوطالب بود که این آیه در باره او هم نیست بلکه به همان معنای ظاهری آن درباره مردی از آلفرعون است. و ما ندانستیم نویسنده این داستان مربوط به ابوبکر را از کجا آورده است.
سپس نویسنده احادیث و روایاتی در اثبات خلافت ابوبکر آورده است.(2)
پیش از پرداختن به این بخش لازم است گفته شود از همان آغاز اسلام و زمان رسول خدا جعل حدیث و دروغ بستن به رسول خدا رواج یافت و علی بن ابی طالب ضمن خطبهای میگوید: «احادیثی که در دسترس مردم قرار دارد، هم حق است هم باطل، هم راست هم دروغ، هم ناسخ هم منسوخ، هم عام هم خاص. هم محکم و هم متشابه، هم احادیثی که به درستی ضبط شده و هم احادیثی که با ظن و گمان روایت شده. در روزگار پیامبر صلیاللهعلیهوآله آن قدر دروغ به آن حضرت
نسبت دادند که ایستاد و خطبه ایراد کرد و فرمود: هر کس از روی عمد به من دروغ نسبت دهد جایگاه او پر از آتش است.»(3)
این در زمان پیامبر بود و پس از پیامبر اختلافات و حوادثی میان مسلمانان پدید آمد، که در زمینه آن احادیثی جعل و بدین وسیله موضوع تثبیت شد، که مهمترین آنها از این قرار است:
1 - موضوع خلافت و جانشینی پیامبر، که جمعی به نص و گروهی آن را به حسب شورا میدانستند.
2 - روی کار آمدن معاویه، به دست آویز خون خواهی از کشندگان عثمان.
3 - موضوع خوارج و تشکیل اصول اعتقادی به خلاف مبانی عامه که گروهی به نفع آنان و گروهی به ضرر آنان حدیث جعل میکردند.
4 - گروه گراییهای مذهبی و آراء و معتقدات گروههای مختلف مانند زیدیان، معتزلیان، حنبلیان، و غیره.
5 - احترام فوق العادهای که مردم نسبت به راویان داشتند.
6 - نزدیک شدن یک عده از راویان حدیث به خلفا و جعل حدیث برای جلب نظر آنان.
و دهها دلیل دیگر مردم به جعل حدیث پرداختند تا آن که کار به جایی رسید که روزی احمد بن حنبل و یحیی بن مَعین در مسجدی نماز میخواندند. قصهگویی بساط خود را در مسجد باز و به نقل حدیثی جعلی از احمد و یحیی پرداخت. احمد و یحیی نگاهی با هم مبادله کردند و قصه گو را به نزد خود خواندند و پرسیدند این حدیث را از که شنیدی؟ گفت از احمد بن حنبل و یحیی بن مَعین. یحیی به او گفت من یحیی و این احمد بن حنبل است و ما خود از این حدیث
خبر نداریم. قصهگو بیدرنگ گفت من شنیده بودم یحیی بن مَعین مرد احمقی است و تاکنون یقین نداشتم. گویی در جهان یحیی بن مَعین و احمد بن حنبل فقط شمایید. همانا من از هفده احمد بن حنبل و یحیی بن مَعین حدیث نوشتهام و با تمسخر از آن دو جدا شد.(1)
انتشارات اسلامی، قم، 1362، ص 95 - 108.
با توجه به این احادیث درست و نادرست جمعی به نقد حدیث پرداختند و قواعدی برای تشخیص حدیث سره از ناسره وضع کردند. امّا موضوع بحث ما در این جا علم الحدیث و درایة الحدیث نیست بلکه خواستیم بگوییم همه آنچه از رسول خدا نقل شده از صحت و اعتبار یکسانی برخوردار نیست.
با توجه به این مقدمه به بررسی احادیث مربوط به خلافت ابوبکر میپردازیم.
الف - روایتهایی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل شده که اشاره به خلافت ابوبکر دارد مانند حدیث 1 - ... «نمیدانم ماندن من در میان شما تا چه موقع است لذا با دو نفر (ابوبکر و عمر) که بعد از من خلیفه میشوند، اقتدا کنید.» حدیث 3 - ... «زنی پیش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهآمد و با آن حضرت نسبت به معاملهای گفتگو کرد. آن حضرت دستور دادند بعداً بیاید. آن زن گفت: اگر آمدم و شما را نیافتم (اگر شما فوت کردید) پیش چه کسی بیایم؟ آن حضرت فرمود پیش ابوبکر بیا... و از حضرت انس رضیاللهعنه منقول است، که قبیله بنی مصطلق او را به نزد آن
1) ر.ک: مدیرشانه چی، کاظم، علم الحدیث و درایه الحدیث، چاپ سوم، دفتر
حضرت فرستادند که ما زکات خود را بعد از شما به چه کسی بدهیم فرمودند به ابوبکر رضیاللهعنهبعد از او نام حضرت عمر و حضرت عثمان را بردند.» حدیث 8 - «... برای جماعتی که ابوبکر در آن وجود داشته باشد مناسب نیست که شخص دیگری امامت بدهد.» حدیث 11 - «از حضرت عایشه رضیاللهعنه [کذا ]روایت شده پیامبر صلیاللهعلیهوآله در موقعی که
مریض بودند به من فرمودند: پدرت و برادرت را برایم صدا کن. تا این که بنویسم نوشتهای را، هر آینه من میترسم که آرزو کنندهای خلافت را آرزو کند و بگوید که من هستم و خداوند و مؤنان غیر از ابوبکر رضیاللهعنه کسی دیگر را ناپسند دانند.»
ما نمیدانیم این نوشته کجا رفت که ابوبکر در احتجاجهایی که با علی بن ابیطالب داشت هرگز از آن نام نبرد. در 1 یفه، 3سقیفه نیز از آن نامی نیامد و از سه یا چهار مهاجری که در 1 یفه بنی ساعده، 3سقیفه بنی ساعده بودند تردید داشت با کدام یک بیعت کند: با 1 ر، 3عمر یا 1 وعبیده، 3ابوعبیده یا خود او. 12 - از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت شده: که فرمودند بر شماست عمل کردن به سنت من و سنت خلفای راشدین، هدایت شده، (راه یافته) و بگیرید سنتها را با دندانهای نواجذ (محکم بگیرید). این حدیث در جای دیگری از کتاب(1)به همراه احادیث دیگری در وصف 1 وبکر، 3ابوبکر آمده است. اوّل لازم است بدانیم واژه «خلفای راشدین» اصطلاحی است که پس از رحلت رسول خدا پیدا شد و در زمان آن حضرت چنین عنوانی به کار نمیرفت. دوم پیامبری که عقل کل و خاتم رُسُل است
1) خلافت و انتخاب، ص 73.
چگونه از اولین روز و ساعت بعثت(1)و 1 یث غدیر، 3حدیث غدیر در آخرین ماههای زندگی خود(2)بر اساس سنت الهی که شرح آن در بخش «جانشینی پیامبر صلیاللهعلیهوآله» گذشت علی را به جانشینی خود معرفی میکند، بعد ناگهان تغییر رأی میدهد و سنت و کتاب خدا و همه گفتههای پیشین خود را نادیده میگیرد و از 1 وبکر، 3ابوبکر و 1 ر، 3عمر و 1 مان، 3عثمان به عنوان جانشینان پس از خود نام میبرد، آیا عقل سلیم چنین چیزی را میپذیرد و حدیثی خلاف عقل را میتوان حدیثی صحیح دانست؟ او حدیثی از پیامبر نقل کرده که فرمود: «الخلافه بعدی ثلاثون سنه ثم تصیر ملکا عضوضاً»(3)و آن را چنین ترجمه کرده است «حضرت خبر دادند که بعد از وفات وی صلی اللّه علیه و آله خلافت نبوت و رحمت خواهد بود و بعد از آن ملک عضوض».(4)و نفهمیدیم چگونه «ثلاثون سنه» را «نبوت و رحمت» ترجمه کرده است. علاوه بر آن پیشگویی امری دلیل بر حق بودن آن نیست. مثلاً پیامبر فرموده بود: «جبرئیل مرا خبر داده است که امت من 1 ین، 3حسین را میکشند.»(5)و چنان که فرموده
بود حسین بن علی علیهالسلام را به شهادت رساندند و لکه ننگی ابدی از خود بر جای گذاشتند و «شجره ملعونه»(6)ای که خداوند رسول خود را از آن آگاه کرده بود، دلیل بر حق بودن این شجره نیست.
1) ر.ک: نهج البلاغه، ج 1، ص 417؛ پیش از این، ص 74 .
2) ر.ک: پیش از این، ص 25 و بعد.
3) خلافت و انتخاب، ص 73 پانوشت 3 .
4) همان، ص 73 .
5) یعقوبی، ج 2، ص 183.
6) ر.ک: «وَ مَا جَعَلْنَا الرُّءْیَا الَّتی اَرَیْنَاکَ اِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْ انِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَمَا یَزیدُهُمْ اِلاَّ طُغْیَانًا کَبیرًا»اسراء 17: 60 .
همچنین خبری نقل کرده است که «آن حضرت در آخرین بیماری حضرت ابوبکر صدیق را امام نماز ساختند و به امامت دیگری راضی نشدند و این دلالت بر شایستگی وی دارد»(1)به فرض صحت این خبر، این دلالت بر شایستگی بر مبنای چه حقیقت قرآنی، فقهی یا عرفی است؟ پیامبر در موارد دیگر و هنگامی که به جنگی میرفت یکی را جانشین خود میکرد که به جای او در مدینه نماز بخواند و هیچ یک از جانشینان نماز او ادعای جانشینی بعد از او را نداشتهاند.
سپس روایتهایی از علی بن ابیطالب در تأیید خلافت ابوبکر نقل میکند.(2)
حدیث 2 - «حضرت قیس بن عباده از حضرت علی روایت میکند: که آن حضرت چند شبانه روز مریض بودند و برای نماز اذان گفته میشد، آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهمیفرمود: که ابوبکر را بگویید که برای مردم امامت دهد. زمانی که آن حضرت وفات یافت من اندیشیدم که نماز شعار اسلام و اساس و ستون دین است لذا ما برای دنیای خود کسی را انتخاب میکنیم که او را آن حضرت صلیاللهعلیهوآله برای پیشوایان دین ما انتخاب کردند، پس ما به دست ابوبکر رضیاللهعنه بیعت کردیم.»
در این حدیث دو دروغ آشکار دیده میشود.
1 - پیامبر اکرم اسامة بن زید بن حارثه را با گروهی از مهاجران اولیه به سوی شام فرستاد(3)و ابوبکر و عمر نیز از لشکریان او بودند. رسول
خدا پیش از آن که لشکر را روانه سازد بیمار شد و اسامه در جرف توقف داشت. پس چون بیماری او سخت شد. گفت «لشکر اسامه را روانه سازید.»(1)و در همان حال بیماری تأکید فرمود: «لعن اللّه من تخلف عنها» (دوری از رحمت خدای باد کسی را که تخلف کند از آن).(2)
در این صورت اگر ابوبکر در اطاعت رسول خدا بود که نمیتوانست چند روز در مدینه باشد و به جای رسول خدا نماز بخواند و اگر از رسول خدا تخلف کرده بود رسول خدا چگونه کسی را که نافرمانی او کرده است برای نماز مسلمانان میفرستد مگر پیامبر کاری بدون اندیشه و هدف انجام دهد.
2 - علی بن ابیطالب بارها(3)موضع خود را نسبت به خلفا بیان کرده و حق غصب شده خود را به یاد مردم آورده بود. و اگر چنین بود که او به دست ابوبکر بیعت میکرد چرا به خانه دختر رسول خدا هجوم بردند و در را شکستند و محسن او را سقط کردند و فاطمه زهرا به علت این اندوه و جراحت، اندکی بعد از رحلت پدر به او پیوست.(4)
حدیث 4 - «حضرت علی رضیاللهعنه از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت میکند: که آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهفرمودند: حضرت ابوبکر و حضرت عمر سردار بزرگان
(سالخوردگان) اهل جنتاند غیر از انبیاء و مرسلین علیهمالسلام.» بعد به یاد میآورد که پیامبر در جایی دیگر فرموده است حسن و حسین سردار جوانان اهل جنتاند و در جنت کسی سالخورده نمیشود و همه نوجوان خواهند شد، پس آن را توجیه میکند و میگوید کسانی که در دنیا سالخورده و پیر فوت میکنند سردارشان خواهند شد.»
دو حدیث دیگر (حدیث 5 و 10) از علی بن ابی طالب در وصف ابوبکر و عمر نقل شده است. همان گونه که پیشتر گفته شد علی بن ابی طالب در موارد مختلف از جمله در خطبه «شقشقیه» نظر خود را نسبت به خلفا بیان کرده و نیاز به تکرار گفتههای پیشین نمیبینیم.
حدیث 7 - «...حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله فرمودند به تحقیق که از همه بیشتر احسان کننده به من در رفاقت به اموال خویش ابوبکر است، اگر من غیر از خدا کسی را خلیل میگرفتم پس ابوبکر را خلیل میگرفتم. لکن محبت و اخوت اسلام است و در مسجد به غیر از دروازه ابوبکر دروازه کسی دیگر باز نشود.»
در این حدیث دو اشکال است یکی این که پیامبر فرمود: «اگر من غیر از خدا کسی را خلیل میگرفتم پس ابوبکر را خلیل میگرفتم.» اگر پیامبر چنین تعهد و محبتی به ابوبکر داشت میتوانست او را مانند علی بن ابی طالب برادر خود بگیرد. دو یا چند برادر داشتن اشکالی پیدا نمیکند. دوم این که تمام محدثان شیعه و بسیاری از محدثان اهل سنت نقل کردهاند که رسول خدا تمام درهایی را که به مسجد باز میشد بست به جز درِ خانه علی را. برای نمونه دو حدیث از اهل
سنت را که صاحب کتاب احقاق الحق و ازهاق الباطل آن را از کتابهای اهل سنت با ذکر نام کتاب و نام راویان حدیث نقل کرده است میآوریم.(1)
حافظ محمّد بن عیسی بن سوره ترمذی متوفی سنه 290 در صحیح خود (ج 13، ص 173، طبع العبادی، مصر) نقل کرده است «حدثنا محمّد بن حمید الرازی، حدثنا ابراهیم بن المختار عن شعبه عن ابی یحیی عن عمرو بن میمون عن ابن عباس: ان رسول اللّه امر بسد الابواب الا باب علی.»(2)رسول خدا در همه خانهها را بست جز در خانه علی را. علامه سمهودی متوفی سنه 911 در تاریخ المدینة
المنوره (ج 1، ص 338 طبع مصر) نقل کرده است: «ما اسنده یحیی من طریق ابن زباله و غیره عن عبداللّه بن مسلم الملائی عن ابیه عن أخیه قال: لما امر بسد ابوابهم التی فی المسجد خرج حمزة بن عبدالمطلب یجر قطیفة له حمراء و عیناه تذرفان یبکی یقول: یا رسول اللّه اخرجت عمّک و اسکنت ابن عمّک؟ فقال: ما انا اخرجتک ولا اسکنته ولکن اللّه اسکنه.»(3)از سند حدیث که بگذریم متن حدیث چنین است: حمزة بن عبدالمطلب به رسول خدا گفت تو عمویت را از مسجد بیرون میکنی و پسر عمویت را در آن مسکن میدهی؟ رسول خدا فرمود من تو را بیرون نکردم و او را در آن ساکن نکردم،
بلکه خدا او را در آن سکونت داد.» و این به حقیقت نزدیکتر است. زیرا مردمان در صورتی میتوانند وارد مسجد شوند که پاک و پاکیزه باشند و خداوند آلودگی را از خاندان پیامبر (محمّد، علی، حسن، حسین و فاطمه) زدوده و آنها را پاک و پاکیزه گردانده بود.(1)از این رو آنان میتوانستند در هر حالی وارد مسجد شوند.
آخرین حدیث (حدیث 13) نقل کرده که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «ابوبکر بهشتی است، عمر بهشتی است، عثمان بهشتی است، علی بهشتی است، طلحه و زبیر بهشتی است. سعد بن ابی وقاص بهشتی است، سعید بن زید بهشتی است و ابوعبیده بن جراح بهشتی است.»
همان گونه که پیشتر گفتیم(2)ما نه دربان بهشتیم نه نگهبان جهنم و خداوند هر که را بخواهد پاداش یا کیفر میدهد. ولی نفهمیدیم از هفتصد نفری که در حدیبیه با پیامبر بیعت کردند(3)چرا فقط از نُه(4)نفر نام برده است که به بهشت میروند و سرنوشت دیگر بیعت کنندگان با رسول خدا چیست! آیا بهشتیاند یا جهنمی؟
1) ر.ک: «اِنَّمَا یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرًا» احزاب (33: 33).
2) ر.ک: پیش از این، ص 95 .
3) ر.ک: پیش از این، ص 108 .
4) نویسنده (خلافت و انتخاب، ص 27) از نُه نفر اسم برده و نام عبدالرحمن بن عوف را نیاورده است. علاوه بر این طلحه و زبیر را یک نفر دانسته و نوشته است: «طلحه و زبیر بهشتی است.»
نویسنده گفته است: «دستهای از غلو کنندگان قرآن را تحریف شده میدانند و میگویند: که آیات و سورههایی که در باب ولایت و جانشینی علی رضیاللهعنه بوده دزدیده شده است. و میگویند: قرآن موجود را که خلیفه سوم آن را گردآورده قبول ندارند و معتقدند به این که حضرت عثمان رضیاللهعنه آیات را به میل خود تحریف کرده و با دست خودش تغییر داده و کم و زیاد نموده است. مثلاً میگویند: که سوره احزاب که مشتمل بر 73 آیه است. قبل از جمعآوری 286 آیه بوده است و سوره حِجر که اکنون 99 آیه دارد، سابقاً 190 آیه داشته است و از همه آنها عمدةً آیاتی ساقط شده که غالب آنها درباره ولایت علی بن ابیطالب رضیاللهعنه بوده است. در هندوستان نسخه مجهولی از قرآن پیدا شده که غیر از این سوره و سوره نور، سورهای دیگر مشتمل بر 7 آیه در بر دارد که به زعم ایشان سوره ولایت علی و ائمه است.» و بعد به نقل سوره جعلی پرداخته است.(1)
1) خلافت و انتخاب، ص 58 - 59.
ما در سه بخش به پاسخ این برادر میپردازیم:
1 - غلو کنندگان یا غلاة فرقههایی از شیعه هستند که درباره ائمه خود گزافهگویی کرده و آنان را به خدایی رسانیده یا قایل به «حلول» جوهر نورانی الهی در امامان خود شدند و یا به تناسخ قایل گشتند. عدد فرقههای «غلاة» در اسلام شاید متجاوز از صد و پنجاه فرقه باشد و هیچ کدام از این فرقهها مورد قبول و تأیید شیعه امامیه یا اثنا عشریه نیستند. امامان شیعه مکرر از این گزافهگویان بیزاری جستند و در احادیث خویش آنان را لعنت فرمودند. از حضرت رضا علیهالسلام روایت شده که فرمود: «غلاة کافرند و مفوضان مشرکند، هر که با ایشان بنشیند و بیامیزد و بخورد و بیاشامد و بپیوندد و ازدواج کند از ولایت خداوند و ولایت ما اهلبیت بیرون است.»(1)بنابر این غلاة از ما نیستند که به دفاع از آنان برآییم و ما هم مانند برادران اهل سنت آنان را کافر میشماریم.
2 - عقیده شیعیان در مسئله تحریف قرآن - معروف و مشهور در میان مسلمانان این است که تحریف به معنای کم شدن قسمتی از آیات هرگز رخ نداده است. قرآنی که فعلاً در دست مسلمین است، عیناً همان قرآن است که بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله نازل شده است. از کسانی که تحریف به معنای تنقیص را در قرآن نمیپذیرند، مفسر معروف
1) فرهنگ فرق اسلامی، محمّد جواد مشکور، با مقدمه استاد کاظم مدیرشانهچی، بنیاد پژوهشهای اسلامی، مشهد، 1368، ص 344.
طبرسی است که در تفسیر خود مجمع البیان به رد آن صراحت دارد.(1)
باز از منکرین تحریف شیخ الفقها شیخ جعفر است که در کشف الغطا بر عدم تحریف در قرآن ادعای اجماع مینماید و از آنهاست علامه بزرگ شهشهانی که در کتاب خود عروة الوثقی قول به عدم
تحریف را به اکثریت قاطع مجتهدین نسبت میدهد و باز از آنهاست، محدث مشهور، مرحوم ملا محسن فیض در وافی و علم الیقین و مجاهد بزرگ و قهرمان علم و دانش شیخ محمّد بلاغی در مقدمه تفسیر خود آلاء الرحمن.(2)
عدهای از علما نیز عقیده عدم تحریف را به اکثر دانشمندان بزرگ نسبت دادهاند. مانند شیخ بزرگوار شیخ مفید و جامع علوم مختلف مرحوم شیخ بهایی و محقق دانشمند قاضی نوراللّه شوشتری و میتوان گفت که: تمام دانشمندان و علمای شیعه که درباره امامت کتابی تألیف نمودهاند همان نظریه و عقیده به عدم تحریف را داشتهاند.
خلاصه این که: نظریه مشهور در میان دانشمندان و محققین شیعه، همان نظریه عدم تحریف است، بلکه این نظریه مورد اتفاق در میان آنان میباشد. تنها افراد معدودی از محدثین شیعه و عدهای نیز از
علمای اهل سنت نظریه وقوع تحریف را پذیرفتهاند.(1)
3 - باز گردیم به نظر اهل سنت بنابر آنچه در کتاب اتقان سیوطی آمده است.
ابن ابی مریم برایمان حدیث آورد از ابولهیعه از ابوالاسود از عروة بن الزبیر از عایشه که گفت: سورة الاحزاب در زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله دویست آیه خوانده میشد. پس هنگامی که عثمان مصحفها را نوشت جز آنچه اکنون موجود است از آن بدست نیاورد. و حدیث آورد برای ما اسماعیل بن جعفر از مبارک بن فضاله، از عاصم بن ابی النجود، از زرّ بن حُبیش که گفت اُبیّ بن کعب به من گفت: چقدر سورة الاحزاب را میشماریم؟ گفتم هفتاد و دو یا سه آیه. گفت: معادل سورة البقره بود و در آن سوره آیه رجم خوانده میشد، گفتم: آیه رجم کدام است؟ گفت: «اذا زنا الشیخ والشیخه فارجموهما البته نکالاً من اللّه و اللّه عزیز حکیم.»(2)
حائری قزوینی، چاپ سوم، تهران 1380، ج 2، ص 83 .
ملاحظه میفرمایید چیزی که خود بدان اعتقاد دارند آن را بی پروا به شیعه نسبت میدهند. همچنین بیش از این گفتیم در خطبهای که عمر در سال 23 درباره سقیفه بنی ساعده ایراد کرد گفت «خدای محمّد را برانگیخت و کتاب بر او نازل کرد و از جمله چیزهایی که بر او نازل کرد آیه رَجْم بود و پیامبر سنگسار کرد و ما نیز پس از وی سنگسار
کردیم و من بیم دارم زمانی دراز نگذرد و کسانی بگویند، سنگسار را در کتاب خدا نمیبینیم؛ و ما در کتاب خدا میخواندیم: «از سنت پدران خود باز نگردید که بازگشتن از سنت پدران مایه کفر است.»(1)
برادرانی که ما را به اعتقاد به تحریف و کم و زیاد کردن در قرآن متهم میکنند بگویند این آیههایی که عمر نقل کرده است در کجای قرآن است؟
البته افتراهای بی پایه و اساس اهل سنت بر شیعیان یکی و دو تا نیست و ما برای مثال دو نمونه از آن را به نقل از کتاب شریف البیان فی تفسیر القرآن نوشته حضرت آیهاللّه العظمی حاج سیدابوالقاسم خوئی نقل میکنیم:
1 - «از کسانی که در عقاید شیعه بدون علم و تحقیق قضاوت نمودهاند یکی هم فخر رازی است زیرا وی در تفسیر آیه شریفه «یمحو اللّه ما یشاء ویثبت...» (رعد (13): 39) میگوید: رافضیها (شیعه)، «بدا» را درباره خدا روا میدارند و بدا هم بدین معناست که علم خداوند به چیزی تعلق بگیرد ولی خلاف آن به وقوع میپیوندد. منظور رازی از این سخن آن است که به نظر وی شیعه با پذیرفتن مسئله بدا نسبت جهل به خدا میدهد.»
«پروردگارا گواهی که آنچه رازی درباره شیعه میگوید افترایی بیش نیست.»(2)
2 - آلوسی در تفسیر آیه «کُلُوا وَاشْرَبُوا حَتّی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الاَْبْیَضُ»
(بقره (2): 187) میگوید: «شیعیان روزه را از طلوع آفتاب شروع میکنند. به عقیده آنان روزهدار تا طلوع آفتاب برای خوردن و آشامیدن آزاد است.» من نمیدانم آلوسی این علوم و اطلاعات شگفتانگیز را از کجا گرفته و در این گفتار و قضاوت واهی به چه سند و دلیلی تکیه و استناد کرده است؟ در صورتی که او در بغداد سکونت داشت و میتوانست اطلاعات صحیحی از خود شیعیان به دست آورد. واقعاً جای شگفت و تعجب است. از این تهمت زدنهای بی جا و از این نوشتههای بی پایه از یک محقق بزرگ.(1)
1) خوئی، ص 687 - 688.
ما مسلمانان، شیعه و سنی، هر دو از قبیله اسلام و نمازگزاران به سوی یک قبلهایم. معتقد به اصولی مشترک هستیم و در مواردی اندک با هم اختلاف نظر داریم. چرا به جای یاری و همکاری باید به یک دیگر تهمت و افترا زنیم و با هم به جنگ و ستیز برخیزیم و آب به آسیای دشمن بریزیم. ما این کلام خداوند را در قرآن میخوانیم: «وَاَطیعُوا اللّهَ وَرَسُولَهُ وَلاَ تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ ریحُکُمْ وَاصْبِرُوا اِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرینَ »(انفال (8): 46) «و از خدا و پیامبرش اطاعت کنید و با هم نزاع مکنید که سست شوید و مهابت شما از بین برود، و صبر کنید که خدا با صابران است.» ، پس بیایید دلها را به هم نزدیک کنیم و یار و غمخوار یک دیگر باشیم، نه دشمن خونخوار هم. دشمن ما را به بازی گرفته و ما را به جنگ و ستیز با هم واداشته است؛ چرا ما فریب دشمن را بخوریم و عقل خود را به کار نبریم. دشمن هرگز دل بر ما نسوزانده و همیشه نابودی ما را خواسته است. برای اطلاع بیشتر از چگونگی برخورد دشمن با ما نمونهای از رفتار مسیحیان اسپانیا بعد از باز پس گرفتن سرزمینهای اسلامی را نقل میکنیم.
در اوایل سده شانزدهم میلادی که مسیحیان بخشهایی از اسپانیا را به تصرف خود در آورده بودند، شورشیان مسیحی به آزار و شکنجه مسلمانان پرداختند. با چوبِ تر و نثار فحش و دشنام مسلمانان را وادار میکردند که دین مسیح را بپذیرند. در یکی از شهرها، مسلمانان به قلعهای پناه بردند و مقاومت کردند. امّا پس از چندی تسلیم شدند و غسل تعمید را پذیرفتند. پس از آن که غسل تعمید تمام شد ششصد نفر از این مسلمانان مسیحی شده که در قلعه بودند محکوم به مرگ شدند. از آن پس هیچ کس نمیتوانست آشکارا به عنوان یک مسلمان در شبه جزیره ایبری (اسپانیا) زندگی کند. مسلمانان دست نیاز به سوی کشورهای اسلامی دراز کردند امّا اختلاف در بین کشورهای اسلامی بیش از آن بود که گرهی از کار این بندگان خدا بگشایند.(1)
وضع امروز مسلمانان را خود به چشم میبینیم. با تحریک و تشویق دشمنان اسلام مدتها دو کشور برادر و مسلمان عراق و ایران به جنگ با یک دیگر برخاستند. چه خونهایی که ریخته شد و چه ثروتها و منابع عظیم انسانی و مالی که بر باد رفت. اکنون دشمنان اسلام به کشتار مسلمانان در عراق ادامه میدهند. برادران افغانی ما را به خاک و خون میکشند و دشمن بر جان و مال و ناموس مسلمانان فلسطین حکومت میکند. حق آزادی به طور کامل از برادران مسلمان
1) ر.ک: جیوسی، سلمی خضرا، میراث اسپانیای مسلمان، ترجمه گروه ترجمه زبانهای اروپایی بنیاد پژوهشهای اسلامی، مشهد، 1380، ج 1، ص 378 و بعد.
ما گرفته شده و در چنگ یهودیان اسیرند. پس بهتر است این ناکامیها برای ما درس عبرتی باشد و ما با همدلی و دوستی با هم، دشمن خونخوار را به زانو درآوریم. و برای پیروزی اسلام از اختلاف نظرهای اندک بپرهیزیم.
قرآن کریم، ترجمه محمد مهدی فولادوند، چاپ اوّل، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، 1377.
نهج البلاغه، تحقیق شیخ محمّد عبده(1)، المطبعة الرحمانیه، مصر، بی تا.
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم، داراحیاء الکتب العربیه، 1387 / 1967، چاپ افست منشورات مکتبة آیهاللّه العظمی مرعشی النجفی، قم 1404.
ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ترجمه فارسی، تاریخ کامل، برگردان سیدحسین
روحانی، چاپ اساطیر، تهران، 1374.
ابن حنبل، مسند، دار صادر، بیروت، بی تا.
ابن سعد، الطبقات الکبری، چاپ دوم، بیروت، 1418.
ابن هشام، السیرة النبویة، تحقیق، مصطفی السقّا، ابراهیم الابیاری، عبدالحفیظ شلبی، مطبعه مصطفی البابی الحلبی و اولاده بمصر 1355/ 1936، چاپ افست حاج محمّد باقر کتابچی حقیقت، تبریز، بی تا (= سیره ابن هشام).
1) در برگردان فارسی از ترجمه نهج البلاغه، محمّد دشتی، چاپ هفتم، نشر مشرقین، قم، 1379 و نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدی، چاپ دهم، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1376 بهره بردهام.
امینی، عبدالحسین، الغدیر فی الکتاب والسنه، ترجمه محمدتقی واحدی، ترجمه الغدیر، انتشارات کتابخانه بزرگ اسلامی، تهران، بی تا.
ایوب، محمود، «مشیّت الهی و امید آدمی»، ترجمه احمد نمایی، مشکوة، شماره 20، پاییز 1367.
بخاری، صحیح، قاهره، 1351.
بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق دکتر سهیل زکار و دکتر ریاض زرکلی، دارالفکر، بیروت 1417 / 1996.
، فتوح البلدان، بیروت، 1398.
تاریخ طبری طبری، محمّد بن جریر.
ترمذی، الجامع الصحیح یا سنن ترمذی، تحقیق محمّد حسن نصار، بیروت، 1421 / 2000.
تفسیر المیزان طباطبائی، محمدحسین
ثقفی، ابوالقاسم ابراهیم، الغارات، ترجمه عبدالمحمد آیتی، تهران، 1361.
جامی، نورالدین عبدالرحمن بن احمد، مثنوی هفت اورنگ، تصحیح و تحقیق
جابلقا داد علیشاه و دیگران، دفتر نشر میراث مکتوب، آینه میراث، تهران، 1378.
جصّاص، احمد بن علی، احکام القرآن، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1415/ 1994.
جیوسی، سلمی خضرا، میراث اسپانیای مسلمان، ترجمه گروه ترجمه زبانهای اروپایی، بنیاد پژوهشهای اسلامی، مشهد، 1380.
حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق دکتر یوسف عبدالرحمن المرعشلی، دارالمعرفه، بیروت، 1406.
حسکانی، عبیداللّه بن احمد، شواهد التنزیل، تحقیق محمّد باقر محمودی،
تهران، 1411.
خلافت و انتخاب سلیمی، عبدالرحمن
خوئی، آیهاللّه سید ابوالقاسم، البیان فی تفسیر القرآن، ترجمه محمّد صادق نجمی و هاشم هاشم زاده هریسی، بیان، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، 1382.
دارمی، سنن، دارالکتب العلمیه (دار احیاء السنة النبویه)، بیروت، بی تا.
رازی، فخر الدین، التفسیر الکبیر، تصحیح محمّد عبدالرحمن محمّد مصطفی، قاهره بی تا.
زمخشری، محمود بن عمر، ربیع الابرار، منشورات شریف رضی، قم، 1410، جزء 4.
سلیمی، عبدالرحمن، خلافت و انتخاب، عقیده اهل سنت پیرامون خلافت، چاپ دقت، ناشر مؤف، چاپ دوم، مشهد، 1384 (= خلافت و انتخاب).
سید بن طاووس، لهوف، ترجمه فارسی، سیدابوالحسن میرابوطالبی (حسینی)، انتشارات دلیل قم، 1379.
سیره ابن هشام ابن هشام
سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، الاتقان فی علوم القرآن، ترجمه سیدمهدی
حائری قزوینی، چاپ سوم، تهران، 1380.
--------------- ، الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1421/2001.
شاهنامه فردوسی، متن انتقادی، تحت نظر ی .ا. برتلس، انسیتیوی ملل آسیا، مسکو، 1963.
الشمّری ، حبیب طاهر، منهاج السالکین، بنیاد پژوهشهای اسلامی، چاپ دوم، مشهد 1385.
شهرستانی، عبدالکریم، الملل و النحل، ترجمه فارسی با عنوان توضیح الملل از مصطفی خالقداد هاشمی، به اهتمام سیدمحمدرضا جلالی نائینی، چاپ دوم، تهران، 1358.
شهیدی، سیدجعفر، تاریخ تحلیلی اسلام تا پایان امویان، مرکز نشر دانشگاهی، چاپ هشتم، تهران، 1367.
طباطبائی، سیدمحمّد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه سیدمحمّد باقر
موسوی، کانون انتشارات محمدی، تهران، 1362 (= تفسیر المیزان).
طبرانی، المعجم الصغیر، دارالکتب العلمیه، بیروت، بی تا.
------------- ، المعجم الکبیر، چاپ دوم، ناشر، مکتبة ابن تیمیه، قاهره، بی تا.
طبری، محمّد بن جریر، تاریخ طبری، «تاریخ الرسل والملوک»، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، چاپ پنجم، تهران، 1375 (= تاریخ طبری).
------------- ، جامع البیان عن تأویل اَی القرآن، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1421/ 2001.
عبدالرزاق بن همام صنعانی، المصنف، دارالمکتب الاسلامی، بیروت، 1403 / 1983.
عبدالملک السعدی، شرح عقاید اهل سنت، انتشارات کردستان، بی جا، بی تا (به نقل عبدالرحمن سلیمی).
فرهنگ فارسی معین.
فرهنگ فرق اسلامی، محمّد جواد مشکور، با مقدمه استاد کاظم مدیر شانهچی، بنیاد پژوهشهای اسلامی، مشهد 1368.
قاضی سید نور اللّه حسینی مرعشی تستری (شوشتری)، احقاق الحق و ازهاق الباطل، به اهتمام سید محمود مرعشی، قم، بی تا.
القرطبی، محمّد بن احمد الانصاری، الجامع لاحکام القرآن، دار الفکر عربی، قاهره، 1409 / 1989.
کلیات سعدی، به اهتمام محمّد علی فروغی، به تصحیح بهاءالدین خرمشاهی، مؤسه انتشارات امیرکبیر، تهران، 1365.
لغت نامه دهخدا.
مادلونگ، ویلفرد، جانشینی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، پژوهشی پیرامون خلافت
نخستین، ترجمه احمد نمایی، جواد قاسمی، محمّد جواد مهدوی، دکتر حیدر رضا ضابط، چاپ سوم، بنیاد پژوهشهای اسلامی، مشهد، 1386.
مالک بن انس، موطّأ، تحقیق محمّد فؤد عبدالباقی، چاپ اوّل، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1406.
مدیر شانهچی، کاظم، علم الحدیث و درایة الحدیث، چاپ سوم، دفتر انتشارات
اسلامی، قم، 1362.
مسلم، صحیح، دارالفکر، بیروت، بی تا.
مقدسی، مطهر بن طاهر، البدء والتاریخ، ترجمه فارسی، آفرینش و تاریخ، مقدمه، ترجمه، تعلیقات از دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، 1374.
مقاتل بن سلیمان الازدی، تفسیر، تحقیق عبداللّه محمود شحاته، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1424.
میبدی، ابوالفضل رشید الدین، کشف الاسرار و عدة الابرار (فارسی)، به اهتمام علی اصغر حکمت، تهران، بی تا.
واقدی، محمّد بن عمر، مغازی، «تاریخ جنگهای پیامبر صلیاللهعلیهوآله»، ترجمه دکتر
محمود مهدوی دامغانی، تهران، 1361.
یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب «ابن واضح یعقوبی»، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمّد ابراهیم آیتی، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1362.
بقره (2): 124، 36
= : 187، 126
= : 207، 31
آل عمران (3): 33 - 34، 33
= : 61، 32، 43، 47، 78، 95
= : 144، 59
= : 153، 21
نساء (4): 54، 38
= : 59، 33، 49
مائده (5): 3، 26
= : 11، 47
= : 54، 13، 47، 109
= : 55، 31 و بعد، 45، 49، 106
= : 57، 48، 49
= : 67، 24
انعام (6): 84 - 89، 34
= : 124، 83
انفال (8): 46، 49، 127
= : 72، 64
= : 74، 64
توبه (9): 40، 19، 105
= : 100، 64 و بعد
= : 117، 65
هود (11): 5، 95
= : 71 - 73، 37
= : 91، 39
یوسف (12): 4، 55
= : 51، 79
= : 100، 55
رعد (13): 39، 125
إسراء (17): 60، 115
= : 77، 43
مریم (19): 7، 39
= : 49 - 50، 37
= : 58، 34
طه (20): 29 - 32، 38
= : 36، 38
= : 85 - 86، 69
= : 92 - 94، 70
انبیاء (21): 76، 35
نور (24): 22، 108
فرقان (25): 35، 38
شعراء (26): 214 - 216، 16
نمل (27): 16، 39
= : 49، 40
= : 56 - 57، 35
عنکبوت (29): 27، 37
احزاب (33): 6، 83
= : 33، 32، 42، 78، 120
ص (38): 30، 39
مؤن / غافر (40): 26 - 28، 110
شوری (42): 23، 41، 108
محمّد (47): 33، 95، 108
فتح (48): 18، 108
حجرات (49): 9، 96
ذاریات (51): 55، 45
نجم (53): 2 - 4، 84
قمر (54): 33 - 34، 35
حدید (57): 26، 36
حشر (59): 7، 41
تحریم (66): 10، 36
انسان / دهر (76): 8 - 9، 53
اعلی (87): 9، 45
لیل (92): 17 - 18، 106
علق (96): 1، 16
آدم، 33
آل عبا، 42
آلفرعون، 111
آل نبی، 14
آیه تطهیر، 32
آیه رَجْم، 61 ، 124
آیه مباهله، 32، 43، 95
ابان بن عثمان، 94
ابراهیم، 34، 36، 37
ابراهیم بن المختار، 119
ابن ابی الحدید، 60
ابن ابی مریم، 124
ابن اثیر، 43، 88
ابن حجر، 56
ابن حنبل، 58
ابن زباله، 119
ابن زبیر، 102
ابن سعد، 27
ابن عباس، 61، 67، 68، 119
ابن هشام، 16، 19، 23، 63
ابوالاسود، 124
ابوالقاسم، 43
ابوبکر، 18، 20، 23، 24، 26، 44، 48، 59، 60، 61، 62، 63، 64، 65، 66، 68، 71، 72، 75، 76، 81، 82، 83، 84، 88، 98، 102، 103، 106، 108، 109، 110، 111، 113، 114، 115، 116، 117، 118
ابوبکر بن ابی قحافه ابوبکر
ابوبکر صدیق ابوبکر
ابوجهل، 19
ابوحارثه، 42، 43
ابوذر، 71
ابوسعید خدری، 42
ابوسفیان، 20، 21، 22، 75
ابوطالب، 15، 17، 26، 40، 111
ابو طلحه زید بن سهل، 60
ابوطلحة بن زید انصاری، 104
ابوعبداللّه زبیر بن عوام
ابوعبیدة بن جراح، 60، 63، 66، 83، 107، 114
ابوقحانه، 65
ابولهب، 17
ابولهیعه، 124
ابوهریره، 42
اُبیّ بن کعب، 124
ابی یحیی، 119
احد، 20
احمد بن حنبل، 112، 113
ادریس، 34
اردن، 98
اسامة بن زید بن حارثه، 60، 116، 117
اسپانیا، 127، 128
اسحاق، 34، 37
اسرائیل، 34
اسلام، 31، 99
اسماعیل، 34
اسماعیل بن جعفر، 124
اصحاب بدر، 108
اصحاب پیامبر، 79
اصحاب رسول خدا، 31
افریقیه، 88
افغانستان، 50
اقبال لاهوری، 9
الشمّری، حبیب طاهر، 85
القرطبی، محمّد بن احمد الانصاری، 54
الیاس، 34
ام ایمن، 52
ام حکیم، 87
ام سلمه، 42، 89
امویان، 98
امینی، عبدالحسین، 26
اَنس، 42، 113
انس بن نَضْر، 21
انصار، 19، 46، 60، 62، 63، 64، 65، 70، 83، 92، 107
انگشتر، 56
اوس، 69، 71
اوس بن خولی، 60
اهل بیت، 11، 13، 25، 33
اهل سنت، 30، 32، 46، 58، 83، 118، 119، 122
اهل شورا، 30
اهل علم و اخلاص، 30
ایران، 75، 128
ایوب، 34
ایوب، محمود، 125
بت، 23
بخاری، 27، 73
بدر، 60، 67، 68
بُسر بن ابی ارطاة، 99
بصره، 92
بغداد، 126
بقیع، 89
بلاذری، احمد بن یحیی، 46، 88، 98
بنی اسرائیل، 36، 38، 70
بنی اسلم، 71
بنیامیه، 80، 87، 91، 100
بنی عبدالمطب، 40
بنی غنم، 92
بنی قریظه، 22
بنی کنانه، 99
بنی مدلج، 18، 106
بنی مصطلق، 113
بنی نضیر، 21
بنی هاشم، 17، 18، 40، 71، 72
بیتالمال، 88
پسر ابوطالب، 92
پیامبر، 9، 18، 23، 27، 33، 43، 68، 87، 94
پیامبران سلف، 33
پیمان طاعت، 77
تبوک، 23
تحریف قرآن، 121، 122
تربت جام، 50
ترمذی، 58
ثقفی، ابوالقاسم ابراهیم، 76
جامی، 9، 13، 14
جاهلیت، 31، 64، 99
جبرئیل، 16، 23، 25، 44
جُحفه، 24
جرف، 117
جزیره ایبری، 128
جصاص، 46
جعل حدیث، 112
جمل، 26
جنگ احزاب، 21
جنگ بدر، 19، 20، 67
جنگ جمل، 95
جیوسی، سلمی خضرا، 128
چاپ دقت، 51
حافظ، 54
حافظ محمّد بن عیسی، 119
حاکم نیشابوری، 58
حج، 23، 24
حجاز، 24
حجر الاسود، 15
حجر بن عدی، 100
حجهالوداع، 45
حدیبیه، 120
حدیث استخلاف، 32، 66
حدیث ثقلین، 44، 45، 58
حدیث غدیر، 32، 44، 66، 72، 115
حدیث قرطاس، 84
حدیث یوم الدار، 32
حراء، 16
حرم پیامبر، 101
حسکانی، عبیداللّه بن احمد، 31
حسن بن علی علیهالسلام، 42، 43، 52، 85، 100، 118
حسین بن علی علیهالسلام، 42، 43، 52، 67، 85، 100، 101، 115، 118
حصین بن نُمیر، 102
حضرت رضا، 122
حضرت علی علیهالسلام، 51، 52، 56، 57، 78
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، 15، 33، 41
حکومت اموی، 98
حکومت ظالمان، 97، 98
حلف الفضول، 15
حمزة بن عبدالمطلب، 20، 119
حنبلیان، 112
حنظلة بن ابیسفیان، 19
حوض، 25
حیدر، 12
خاتم الانبیا، 30
خاتم پیامبران، 33، 40
خالد بن سعید بن عاص اموی، 98
خالد بن ولید، 20، 81، 107
خاندان ابراهیم، 33
خاندان پیامبر، 120
خاندان عمران، 33
خاندان لوط، 35، 36، 41
خاندان مناف، 75
خانه عثمان، 89
خدای رحمان، 70
خدیجه، 15، 16، 17، 74
خزرج، 67، 69
خزرجی، 70
خطبه شقشقیه، 76
خطبه قاصعه، 16
خلفای راشدین، 30، 114
خلفای سه گانه، 95
خمس، 41
خندق، 22، 68
خوئی، آیهاللّه سیدابوالقاسم، 123، 125
خوارج، 76، 112
خورشید، 55
خیبر، 82
دارمی، 58
داوود، 31، 34، 38، 39، 73، 97
دختر رسول خدا، 117
دمشق، 98
دوشیزگان، 101
دین مسیح، 128
رازی، فخرالدین، 31
ربیعة بن شداد خثعمی، 76
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله، 13، 16، 24، 26، 27، 30، 31، 33، 36، 41، 45، 53، 59، 65، 74، 77، 101، 105، 110، 111، 114، 116، 117
رفض، 14
رکوع، 51
روز بازپسین، 33
روم، 75
رومیان، 23، 78
زبیر بن عوام، 21، 62، 72، 80، 84، 91، 92، 93، 94، 104
زرّ بن حُبیش، 124
زکات، 51، 53، 54، 82، 114
زکریا، 34، 39
زکوة، 51
زمخشری، محمود بن عمر، 102
زیدیان، 112
ساره، 37
سامری، 69، 70
ستاره، 55
سجاح، 74
سعد بن ابی وقاص، 84، 104
سعد بن عباده، 22، 60، 62، 63، 70
سعدی، 57
سعید بن عاص، 88، 91
سقیفه بنی ساعده، 60، 61، 62، 64، 69، 70، 76، 81، 82، 98، 100، 107، 114
سلمان فارسی، 13، 22، 71
سلیمان، 31، 34، 39، 73، 97
سلیمی، عبدالرحمن، 7
سنگسار، 61
سنی، 42
سنیان، 8
سوره بقره، 124
سوره احزاب، 121، 124
سوره برائت، 23، 44، 65
سوره حِجر، 121
سوره نور، 121
سید، 42
سید بن طاووس، 101
سیوطی، 46
سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، 46، 124
شافعی، 14
شام، 15، 98
شتر، 94
شجره ملعونه، 115
شرک، 55
شعبه، 119
شعیب، 39
شقران، 60
شقشقیه، 118
شورای جانشینی، 76
شورای شش نفره، 103
شورشیان مصر، 88
شهرستانی، عبدالکریم، 27
شهشهانی، 123
شهیدی، سیدجعفر، 9
شیخ بهایی، 123
شیخ جعفر، 123
شیخ محمّد بلاغی، 123
شیخ مفید، 123
شیطان، 74
شیعه، 42، 46، 118
شیعیان، 8، 30، 32، 76، 122
صالح، 40
طباطبائی، سیدمحمّد حسین، 19
طبرانی، 44، 58
طبرسی، 123
طبری، محمّد بن جریر، 17، 42، 46
طلحه بن عبیداللّه، 21، 26، 80، 84، 88، 91، 92، 93، 94، 104
عاصم بن ابی النجود، 124
عاقب، 42
عایشه، 42، 80، 88، 89، 91، 92، 94، 114، 124
عباس بن عبدالمطلب، 20، 60، 75
عباس عموی پیامبر عباس بن
عبدالمطلب
عبدالاشهل، 71
عبدالرحمان (بن عبیداللّه
بن عباس)، 99
عبدالرحمان بن خالد بن ولید، 100
عبدالرحمان بن عوف، 62، 76، 84، 104
عبدالرحمن بن ملجم، 79
عبدالرزاق بن همام صنعانی، 27
عبداللّه (بن عبدالمطلب)، 15، 93
عبداللّه بن ابی سرح، 88
عبداللّه بن اُبیّ، 20
عبداللّه بن جبیر، 20
عبداللّه بن زبیر، 94، 100
عبداللّه بن سعد بن ابی سرح، 87، 88
عبداللّه بن عامر، 92
عبداللّه بن عمر، 100
عبداللّه بن مسلم الملائی، 119
عبد المسیح، 42
عبدالمطَّلب، 15
عبدالملک السعدی، 47
عبده، شیخ محمّد، 16، 77
عبیداللّه بن زیاد، 67
عبیداللّه بن عباس، 99
عثمان، 19، 26، 79، 84، 85، 87، 88، 89، 91، 103، 104، 112، 114، 115، 121، 124
عثمان بن حنیف، 92
عدم تحریف قرآن، 123
عراق، 24، 50، 92، 128
عربستان، 29
عروة بن الزبیر، 124
عشره مبشره، 95
علامه سمهودی، 119
علی بن ابیطالب علیهالسلام، 11، 12، 16، 18، 19، 21، 22، 23، 24، 25، 26، 31، 32، 40، 42، 43، 44، 45، 46، 52، 53، 56، 60، 62، 66، 67، 68، 69، 72، 73، 75، 76، 77، 78، 79، 84، 85، 91، 93، 99، 102، 104، 105، 106، 109، 110، 111، 116، 117، 118، 121
عمار بن یاسر، 71، 93
عمر، 26، 29، 59، 60، 61، 62، 63، 66، 67، 68، 71، 72، 76، 78، 81، 82، 84، 98، 102، 107، 113، 114، 115، 116، 117، 118، 125
عمر بن ابیسلمه، 42
عمرو بن جرموز، 93
عمرو بن حَمِق خزاعی، 100
عمرو بن عبدود، 22، 68
عمرو بن میمون، 119
عویم بن ساعده، 59
عیسی، 31، 33، 34، 97
غار ثور، 18، 105، 106
غار حِرا، 15، 74، 105
غدیر خم، 24، 26، 69، 77
غسل تعمید، 128
غضبا، 24
غطفان، 22
غلاة، 122
غلو کنندگان، 121، 122
غنیمت، 41
فاطمه زهرا علیهاالسلام، 42، 43، 47، 72، 76، 82، 85، 103، 108، 117
= ، بیماری، 71
= ، پسران، 52، 53
= ، خانه، 71، 106، 108
= ، خشم، 108
فتح مکه، 87
فجاه سلمی، 82، 106
فخر رازی، 125
فدک، 52، 82، 88
فردوسی، 9، 11
فرزندان آدم، 34
فرعون، 110، 111
فضل بن عباس، 60
فلسطین، 128
فیء، 41
قاسطین، 109
قاصعه، 73
قاضی سیدنور اللّه حسینی مرعشی تستری (شوشتری)، 119، 123
قثم (بن عبیداللّه بن عباس)، 99
قثم بن عباس، 60
قرآن مجید، 33، 55، 65
قرآن و سنت، 64، 97
قرآن و عترت، 64
قرطاس، 45
قرطبی، 54
قریش، 17، 18، 23، 30، 40، 62، 63، 64، 65، 67، 68، 69، 75، 87
قلم و کاغذ، 26 (و نیز قرطاس)
قیس بن عباده، 116
کاخ عثمان، 88
کافران، 48
کتاب و سنت، 65
کتاب و عترت، 65
کشتی نوح، 44
کعبه، 102
کنعان، 57
کوفه، 100
گوساله، 70
گوسالهپرستان، 70
لشکر اسامه، 117
لوط، 35
مادلونگ، ویلفرد، 72
مارقین، 109
مالک بن انس، 58
مالک بن نویره ، 81، 107
ماه، 55
مبارک بن فضاله، 124
مجلس خبرگان، 103
مجلس ملی، 103
مجلس نمایندگان، 103
محسن، 71، 103، 117
محمّد (بن عبداللّه) صلیاللهعلیهوآله، 9، 11، 18، 21، 22، 72
محمّد بن ابیبکر، 94
محمّد بن حمید الرازی، 119
مدیرشانه چی، کاظم، 113
مدینه، 19، 20، 21، 22، 24، 30، 31، 59، 60، 61، 67، 70، 75، 83، 92، 101، 116، 117
مدینهالنبی، 19
مرحب یهودی، 109
مروان بن حکم، 88، 89، 91، 94، 101
مسجد الاقصی، 50
مسجدالحرام، 23
مسِطَح بن اُثاثه، 108
مسلم، 58، 73
مسلمانان، 128
مسلم بن عقبه، 101، 102
مسیح، 43
مسیحیان، 127، 128
مسیلمه کذاب، 74
مشرکان، 66
مشکور، محمّد جواد، 122
مصحف، 124
مصر، 24، 57، 88
معاویه، 20، 89، 98، 112
معتزلیان، 112
معراج، 50
معن بن عدی، 59
مقاتل، 46
مقدسی، مطهر بن طاهر، 40
مکه، 18، 19، 22، 23، 24، 30، 31، 44، 66، 72، 99، 100، 102
ملا محسن فیض، 123
منافقان، 29، 75
موسی بن عمران، 23، 29، 34، 38، 69، 70، 85، 110
مولوی، 79
مؤن آل فرعون، 17
مؤن قریش، 17
مهاجران، 19، 46، 62، 63، 64، 65، 71، 108
میراث خواهر زاده، 83
میراث عمه، 83
ناکثین، 109
نبی، 12
نجران، 42
نصاری، 48، 50
نماز، 51، 56
نوح، 33، 34، 35
وادی السباع، 93
واقدی، محمّد بن عمر، 20
وصی، 12
وصیت، 66، 71
ولیّ، 48
ولیّ امر، 49
ولید بن عتبة بن ربیعه، 19
ولید بن عقبة بن ابی معیط، 88، 91
هارون، 23، 34، 38، 70، 85
همسر نوح، 36
هند دختر عتبة بن ربیعه، 20
هندوستان، 121
یاران، 76
یثرب، 17، 18
یحیی، 34
یحیی بن مَعین، 112، 113
یزید بن ابی سفیان، 98
یزید بن معاویه، 67، 100، 101
یَسَع، 34
یعقوب، 34، 37، 39، 55، 57
یعقوبی، احمد بن ابییعقوب، 21
یعلی بن منیه، 92
یمن، 24، 92
یوسف، 34
یوم الدار، 66
یونس، 34
یهود، 48، 50
یهودیان، 19، 21، 50، 129