شب تاریک پاسخ به شبهات درباره امامت

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:خدامیان آرانی، مهدی، 1353 -

Khuddamiyan Arani, Mehdi

عنوان و نام پديدآور:شب تاریک : پاسخ به شبهات درباره امامت/ مهدی خدامیان‌آرانی.

مشخصات نشر:قم: دارالنشر اسلام، 1397.

مشخصات ظاهری:198 ص

شابک:978-964-475-213-1

وضعیت فهرست نویسی:فیپا

موضوع:علی‌بن ابی‌طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت

موضوع:Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate

موضوع:امامت -- دفاعیه‌ها

Imamate -- Apologetic works

امامت -- پرسش‌ها و پاسخ‌ها

Imamate -- Question and answers

رده بندی کنگره:BP223/5/خ4ش2 1397

رده بندی دیویی:297/45

شماره کتابشناسی ملی:5383393

اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا

اشاره

مقدمه

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

آن شب، چقدر بر من سخت گذشت، شبى كه براى من سراسر درد و رنج بود چرا كه مى ديدم يك نفر در لباس دين تلاش مى كند تا باورهاى اصيل شيعيان را ضعيف كند. كاش آن شب كسى بود كه مرا آرام كند! دردى جانكاه به جانم نشسته بود.

اگر تو جاى من بودى چه مى كردى؟ مى دانم كه تو هم اعتقاد دارى كه ولايت دوازده امام، هويّت ماست. غدير، روز كامل شدن اسلام است، در آن روز، پيامبر به امرِ خدا حضرت على(عليه السلام) را به عنوان "امام" منصوب كرد و از همه خواست از او اطاعت و پيروى كنند. اين ها باورهاى ماست، حالا يك شخص اين باورها را زير سؤال مى برد، اگر تو هم جاى من بودى وقتى سخنان او را مى خواندى، ديگر آرام نمى گرفتى. از جان و دل مى سوختى و مى خواستى از هوّيت خويش دفاع كنى!

آخر چگونه شخصى اجازه پيدا كرده است با اعتقادات شيعه اين گونه رفتار كند. عجيب اين است كه آن شخص خود را استاد حوزه مى داند و ادّعاهايى هم دارد،

من ترسيدم كه اگر سكوت كنم، گروهى از جوانان فريب بخورند و راه را گم كنند، براى همين بود كه تصميم گرفتم تا جواب سخنان آن شخص را بدهم.

در اين كتاب اصلاً بحثِ شخص مطرح نيست، پس نامِ اصلى او را ذكر نمى كنم و او را "آقاى سخنگو" مى نامم. تأكيد مى كنم: اين يك نام مُستعار براى اوست، اسم اصلى، او چيز ديگرى است. من او در اين كتاب او را با عنوان "آقاى سخنگو" خطاب مى كنم، زيرا او در مجالس مختلف سخنرانى مى كند و افكار خود را براى ديگران بازگو مى كند.

حرف هاىِ او، نتيجه يك "جريان فكرى" است. يك جريان فكرى كه از زمان هاى دور، شروع به فعاليت كرد و در آينده هم ادامه خواهد داشت، اين جريان فكرى خود را به ظاهر شيعه مى داند ولى تلاش مى كند جامعه شيعى را چند قدم به باورهاىِ وهّابيّت نزديك كند.

اينجاست كه وظيفه ما سنگين مى شود و هر كس به قدر توان خويش بايد به دفاع از مكتب شيعه بپردازد، بايد به هوش باشيم و به سخنان آن جريان فكرى پاسخ بدهيم. اين رسالت بزرگى است كه خدا بر دوش ما نهاده است، اگر به اين رسالت خود به خوبى عمل كنيم آن جريان فكرى در هدف خود، ناكام مى شود.

هر چند كه "آقاى سخنگو" در لباس روحانيّت شيعه است ولى تفاوت زيادى بين او و بين روحانيّت اصيل شيعه وجود دارد، به اميد آن روز كه مردم به آن بلوغ فكرى برسند و بدانند كه راه را بايد از چه كسى بجويند و دين را از كه بياموزند.

روحانيّت اصيل شيعه همواره نگهبان باورها بوده اند، اين سخن پيامبر است: "هر زمان كه بدعتى آشكار شد، بر عالِم واجب است تا علم خود را آشكار كند". در طول تاريخ، هر زمان كه طوفان شبهه ها برپا شد، آن علماى راستين به ميدان آمده اند و از سرزنش هيچ كس هم نهراسيدند، اكنون وظيفه ماست كه راه آنان بزرگواران را بپيماييم و قدم در راه آنان بنهيم.

مهدى خداميان آرانى

شهريور 1397

1

هيچ روزى به عظمت "غدير" نمى رسد، همه شيعيان اين روز را بزرگ مى شمارند و آن را عيد مى دانند . غدیر روزی است که پیامبر به امر خدا حضرت علی علیه السلام را به عنوان امام منصوب کرد و از مردم خواست تا با او بیعت کنند. در آن روز آیه ای بر پیامبر نازل شد که در اینجا درباره آن سخن می گویم:

روز هجدهم ماه ذى الحجّه سال دهم هجرى بود، بيش از صد هزار نفر همراه پيامبر از سفر حجّ بازمى گشتند. آنان به سرزمين غدير خمّ رسيدند. جبرئيل نزد پيامبر آمد و آيه 67 سوره مائده را بر او نازل كرد، اين سخن خدا بود:

(يَا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ...).

"اى پيامبر ! آنچه به تو گفته ام براى مردم بازگو كن كه اگر اين كار را نكنى،

وظيفه خود را انجام نداده اى. بدان كه من تو را از فتنه ها حفظ مى كنم".

پيامبر دستور داد تا همه در آن سرزمين توقّف كنند، او صبر كرد تا كسانى كه عقب كاروان بودند، برسند. منبرى از جهازِ شتران آماده شد، پيامبر به بالاى آن رفت و چنين گفت: "من چه پيامبرى براى شما بودم ؟"، همه گفتند: "تو پيامبر خوبى براى ما بوده اى ، خدا به تو بهترين پاداش ها را بدهد!" . سپس پيامبر على(عليه السلام) را صدا زد تا به بالاى منبر بيايد، بعد چنين گفت: "اى مردم ! چه كسى بر شما ولايت دارد ؟". همه گفتند: "خدا و پيامبر او" .(1)

پيامبر دست على(عليه السلام) را گرفت و با صداى بلند گفت : "هر كس من مولاى او هستم على، مولاى اوست. خدايا! هر كس ولايت على را بپذيرد، تو مولاى او باش و او را يارى كن و هر كس با على دشمنى كند با او دشمن باش و او را ذليل كن ".(2)

پيامبر اين سخن خود را سه بار تكرار كرد و سپس چنين گفت: "اى مردم ! هر دانشى كه خدا به من داده بود به على آموختم ، بدانيد فقط او مى تواند شما را به سوى رستگارى رهنمون شود... اى مردم! من پيامبر خدا هستم و على جانشين من و فرزندان او ، امامانِ شما هستند و آخرينِ آن ها، مهدى است. مهدى همان كسى است كه يارى كننده دين خدا مى باشد و پيامبرانِ قبل از من به او بشارت داده اند، او از جانب خدا انتخاب شده است و وارث همه علم ها و دانش ها مى باشد، او ولىّ خدا در روى زمين مى باشد".(3)


1) 1.. قال النبي : من أولی بكم من أنفسكم؟ فجهروا فقالوا: الله ورسوله، ثم قال ثانية...: تفسير العياشي ج 1 ص 332، بحار الأنوار ج 37 ص 139.

2) 2.. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه: بصائر الدرجات ص 97، قرب الإسناد ص 57، الكافي ج 1ص 294، التوحید ص 212

3) 3.. عاشر الناس، فآمنوا بالله ورسوله والنور الذي أنزل، أنزل الله النور في ثم في علي، ثم النسل منه إلى المهدي: الاحتجاج ج 1 ص 77، إقبال الأعمال ج 2 ص 247، بحار الأنوار ج 37 ص 132؛ معاشر الناس، إني نبي وعلي وصي، ألا إن خاتم الأئمة ما القائم المهدي ...... روضة الواعظین ص 97، الاحتجاج ج 1 ص 80، التحصين ص 588، بحار الأنوار ج 37 ص 213

سخن پيامبر به پايان رسيد، بعد از لحظاتى، پيامبر با صداى بلند "الله اكبر" گفت، جبرئيل آيه جديدى بر پيامبر نازل كرده بود، آن آيه، آيه سوّم سوره مائده بود:

(الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...).

"امروز من دين شما را برايتان كامل كرده و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و به اين راضى شدم كه اسلام، دين شما باشد".

در اين آيه، كلمه "أَكْمَلْتُ" آمده است (يعنى دين را كامل كردم) براى همين اسم اين آيه را "آيه اِكمال" يعنى "كامل كردن دين" گذاشته اند.

پيامبر اين آيه را براى مردم خواند ، همه مردم فهميدند كه اسلام با ولايتِ على(عليه السلام) كامل شده است . آرى، اسلام بدون ولايت على(عليه السلام)، دين ناقصى است كه هرگز نمى تواند انسان را به كمال برساند، خدا با ولايت، نعمت را بر مردم تمام كرد، ولايت بزرگ ترين نعمت خداست.(1)

بعد از آن پيامبر به مردم چنين گفت: "از شما مى خواهم تا با على بيعت كنيد و به او با لقب اميرِمؤمنان سلام كنيد ، خدا مرا مأمور كرده است تا از شما براى ولايت على و امامانى كه بعد از او مى آيند و از نسل او هستند، اقرار بگيرم". آن وقت مردم چنين پاسخ دادند: "ما سخن تو را شنيديم و به امامت و ولايت على و فرزندان او اقرار مى كنيم" و سپس با على(عليه السلام) بيعت كردند.(2)



1) 4.. فقام بولاية على يوم غدیر خم... فأنزل الله : الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ....... : الكافي ج 1 ص 289، و راجع:دعائم الإسلام ج 1 ص 15، الأمالي للصدوق ص 50، روضة الواعظین ص 350، إقبال الأعمال ج 2 ص 262، بشارة المصطفی ص 328، المناقب للخوارزمي ص 135، کشف الغمة ج 1 ص 296، تاریخ بغداد ج 8 ص 284، تاریخ مدينة دمشق ج 42 ص 233، البداية والنهاية ج 7 ص 386.

2) 5.. يا قوم، هنؤوني هنؤوني.. : مناقب آل أبي طالب ج 2 ص 237، بحار الأنوار ج 27 ص 159؛ معاشر الناس، قولوا الذي قلت لكم، وسلموا على علي بإمرة المؤمنين... ومن جاء بعده من الأئمة متي.. : روضة الواعظین ص 99، الاحتجاج ج 1 ص 83، تفسير الصافي ج 2 ص 66 تفسیر نور الثقلين ج 1 ص 305.

اين مطلب، اصلى ترين باور شيعه است، ولى "آن سخنگو" اين مطلب را قبول ندارد، او در تاريخ 5/6/1397 (دو روز قبل از عيد غدير) نوشته اى منتشر كرد، عنوان آن نوشته اين بود: "تفسير جديدى از سه آيه مربوط به ولايت حضرت على(عليه السلام)".

اين چكيده سخنان اوست: "هيچ روايت و نقل تاريخى صحيحى وجود ندارد كه به ما بگويد آيه اكمال در كجا و چه روزى نازل شده است". "نعمتى كه دين با آن كامل شد اين است كه به گوش مردم رسيد اسلام دين صلح است"، "اين كه مى گويند پيامبر اسم دوازده امام را براى مردم بيان كرده است، واقعيت ندارد"، "دليلى براى اين كه على(عليه السلام) از طرف خدا به عنوان امام، منصوب شده باشد وجود ندارد".

او در سخنرانى هاى ديگر خود اين مطالب را بيان كرده است: "امام فقط در بيانِ احكام و معارف دين، معصوم است، عصمت او مخصوص بيان دين است، او ممكن است در كارهاى ديگرش، اشتباه كند". "احتياط اين است كه در شب شهادت على(عليه السلام) جايى را سياه پوش نكنيم و لباس مشكى نپوشيم!"...

چه كسى باور مى كرد چنين روزى از راه برسد، كسى خود را استاد حوزه اصفهان بنامد و چنين سخنانى را مطرح كند؟ جا دارد كه حوزه اصفهان در مقابل اين سخنان، اقدامى شايسته و همراه با متانت انجام بدهد.


آقاى سخنگو! اكنون مى خواهم با تو سخن بگويم! سخن من با تو، يك بحث علمى است تا مخاطب بتواند حقّ را تشخيص بدهد و راه خود را پيدا كند و تو را "آقاى سخنگو" خطاب مى كنم.

عدّه اى خيال كرده اند كه اين افكار مى تواند نورِ مكتب شيعه را خاموش كند، ولى اين يك خيال باطل است، خدا خودش نگهبان اين مكتب است، اين دين، صاحب دارد، باورهاى اصيل شيعه، جاويد خواهد ماند، اين وعده خداست.

2

به راستى در چه روزى خدا دين را كامل كرد؟ آيه اكمال چه روزى نازل شد؟

(ألْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...): "امروز من دين شما را برايتان كامل كردم..."

باور شيعه بر اين است كه اين آيه در روز غدير نازل شد، روزى كه پيامبر على(عليه السلام)را به امامت منصوب كرد، عظمت غدير به اين آيه است.

آقاى سخنگو! اكنون اوّلين سخن تو را بازگو مى كنم و سپس آن را نقد و بررسى مى كنم، تو چنين مى گويى: "از راه روايات به جايى نمى رسيم و نمى توانيم زمان نزول آيه را پيدا كنيم".(1)

آرى، تو بر اين باور هستى كه هيچ حديثى، زمان نازل شدن اين آيه را بازگو نكرده است. سپس سخنى مى گويى كه از آن استفاده مى شود اين آيه چندين روز


1) 6.. « تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام»، صفحه 6 سطر 20

قبل از غدير نازل شده است، منظور تو اين است كه اين آيه در روز عرفه نازل شده است.(1)

اگر اين سخن تو را قبول كنيم، ديگر عظمت روز غدير كم مى شود، زيرا عظمت و شكوه عيد غدير، دو پايه دارد:

پايه اوّل: جمله "مَنْ كُنتُ مَولاه فعَلىّ مَولاه".

پايه دوّم: آيه اكمال، (ألْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...).

تو مى دانى كه نمى توانى پايه اوّل را خراب كنى، زيرا اين سخن از بيش از صد نفر از ياران پيامبر نقل شده است و در كتاب هاى زيادى از شيعه و اهل سنّت آمده است، پس تلاش كردى تا پايه دوّم را متزلزل كنى!

سخن تو باعث خوشحالى وهّابى ها شده است، هر كس دشمنِ على(عليه السلام) است با شنيدن اين سخن، شاد مى شود، زيرا با سخن تو، از شكوه و اهميّت غدير، كاسته مى شود. هر شيعه اى هم كه عشق غدير به سينه داشت وقتى اين سخن را شنيد غم به دلش آمد و اندوهناك شد.

اكنون شروع به تحقيق مى كنم تا ببينم احاديث ما در اين باره چه مى گويد. كتاب هاى زيادى را مطالعه مى كنم، پس به اين نتيجه مى رسم كه پنج حديث (به صورت روشن) مى گويد: "آيه اكمال در روز غدير نازل شده است"، پس چرا تو گفتى كه ما از راه احاديث نمى توانيم بفهميم كه آيه اكمال چه زمانى نازل شده است؟


1) 7.. « تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام » صفحه 9 سطر 4.

آقاى سخنگو! اين احاديث را با دقّت بخوان و به آن فكر كن!

1 - حديث على بن ابراهيم

اين حديث را "على بن ابراهيم" در كتاب خود ذكر كرده است، ما كتاب او را به نام "تفسير قمى" مى شناسيم. او در قرن سوّم هجرى در قم زندگى مى كرد و از بزرگان شيعه بود. همه علماى شيعه از او با عظمت و بزرگى ياد مى كنند.

در كتاب تفسير قمى جلد اوّل صفحه 162 سطر 5 حديثى آمده است. همه كسانى كه اين حديث را نقل كرده اند، افرادى راستگو بوده اند، پس اين حديث، صحيح است و مى توان به آن اعتماد كرد. در فصل 20 (آخرين فصل كتاب)، ثابت كردم كه چرا اين حديث، صحيح است، (براى اطلاعات بيشتر به فصل آخر مراجعه شود).

متنِ حديث چنين است: امام باقر(عليه السلام)به يكى از يارانش گفت:

آخِرُ فَرِيضَة أَنْزَلَهَا اللهُ الْوَلَايَةُ، ثُمَّ لَمْ يُنْزِلْ بَعْدَهَا فَرِيضَةً، ثُمَّ أَنْزَلَ (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ) بِكُرَاعِ الْغَميمِ...(1)

الف. نسخه ای که پاورقی تفسیر قمی چاپ شده به آن اشاره شده است.

ب. نسخه بحار الانوار (ج 37 ص 112) از تفسیر قمی.

ج. نسخه تفسير البرهان (ج 2 ص 222).

د. نسخه عوالم العوالم (الام علی بن ابی طالب علیه السلام ص 122) از تفسیر قمی.

آخرين امر واجبى كه خدا در قرآن نازل كرد ولايت بود، پس از نازل شدن ولايت، هيچ امر واجب ديگرى نازل نشد. وقتى آيه (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ)در سرزمين كُراعُ الغَميم نازل شد...

سرزمين "كُراع الغَميم" كجاست؟ چرا در اين حديث از سرزمين "غدير" نامى نيامده است؟


1) 8.. در تفسیر قمی در اینجا، اختلاف نسخه وجود دارد، در نسخه چاپ شده، «كراع الغيم» آمده است اما در چهار نسخه زیر «کراع الغميم» آمده است:

در زمان قديم كسى كه از مكّه به مدينه مى رفت ده روز در راه بود، وقتى 60 كيلومتر (سه روز) راه مى رفت به سرزمينى مى رسيد كه باريك به نظر مى آمد، يك طرفش كوه ها بود و طرف ديگر آن، درياى سرخ.

عرب ها آن سرزمين را مانند "ساق پا" در نظر آوردند و به آن "كُراع" گفتند، (در زبان عربى به ساق پا، كُراع مى گويند). از طرف ديگر هواى آنجا خيلى گرم بود، پس كلمه "غَميم" را هم به آن اضافه كردند و اسم آنجا "كُراعِ الغَميم" شد (يعنى سرزمين دراز و گرم)، در گوشه اى از آن سرزمين هم، بركه آبى بود كه در فصل باران پر از آب مى شد، آنجا را "غدير" مى گفتند.(1)

در اينجا يك مثال مى زنم: وقتى من به مشهد سفر مى كنم به حرم امام رضا(عليه السلام)مى روم، اگر دوستم تلفن بزند من به او مى گويم: "در مشهد به ياد تو هستم"، معلوم است كه منظورم اين است: "در حرم به ياد تو هستم". همه مى دانند "حرم" جزئى از "مشهد" است.

درست است كه در اين حديث، اسمى از سرزمين "غدير" نيامده است، ولى در اين حديث، نام منطقه "كُراع الغميم" ذكر شده است، كسانى كه با آن منطقه آشنايى دارند مى دانند كه "منطقه غدير" جزئى از "كُراع الغميم" است. وقتى اين حديث مى گويد آيه اكمال در "كُراع الغميم" نازل شده است مشخّص است كه منظور "سرزمين غدير" است.

وقتى پيامبر مراسم حجّ را به جا آوردند، روز چهاردهم ذى الحجّه از مكّه خارج


1) 9.. كراع الغميم موضع بين مكة والمدينة وهو واد أمام عسفان ، والكراع جانب مستطيل من الحرة تشبيها بالكراع وهو ما دون الركبة من الساق: النهاية في غريب الحدیث ج 4 ص 165، و راجع معجم البلدان ج 4 ص 214.

شدند، سه روز در راه بودند تا به سرزمين "كراع الغميم" رسيدند. عبور از اين سرزمين دو روز طول مى كشيد، پيامبر نزديك بركه آبى كه در وسط آن سرزمين بود توقّف كردند. عرب ها به آن بركه آب كه خيلى زلال بود، "غدير خُمّ" مى گفتند. در آن سرزمين بود كه آيه اكمال بر پيامبر نازل شد و پيامبر على(عليه السلام) را به امامت منصوب كرد و مردم با على(عليه السلام) بيعت كردند.

2 - حديثِ شيخ كُلينى

اين حديث را "شيخ كُلينى" در كتاب "اصول كافى" ذكر كرده است. هيچ كتابى در نزد شيعه به عظمت اين كتاب نمى رسد، علماى شيعه در طول تاريخ با ديده احترام به اين كتاب نگاه كرده اند. شيخ كلينى در مدّت 20 سال اين كتاب را نوشت و در اين راه تلاش فراوانى كرد، او در قرن چهارم هجرى زندگى مى كرد و رهبر شيعيان در زمان خود بود.

شيخ كُلينى در جلد اوّل صفحه 289 اين كتاب، حديثى را مى آورد كه راويان آن حديث، افرادى راستگو مى باشند، (به كسانى كه حديث را نقل مى كنند راويان حديث مى گويند). اين حديث، صحيح است و ما مى توانيم به آن اعتماد كنيم.(1)

متنِ حديث چنين است: امام باقر(عليه السلام) به شيعيان چنين فرمود:

فَقَامَ(صلى الله عليه وآله) بِوَلَايَةِ عَلِيّ يَوْمَ غَدِيرِ خُمّ... فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...)

پيامبر در روز غدير خُمّ، ولايت على(عليه السلام) را برپا كرد... پس خدا اين آيه را


1) 10.. روى الشيخ الكليني عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ اِبْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَیْنَهَ عَنْ زُرَارَهَ وَ اَلْفُضَیْلِ بْنِ یَسَارٍ وَ بُکَیْرِ بْنِ أَعْیَنَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ وَ بُرَیْدِ بْنِ مُعَاوِیَهَ وَ أَبِی اَلْجَارُودِ جَمِیعاً عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: أَمَرَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ رَسُولَهُ بِوَلاَیَهِ عَلِیٍّ وَ أَنْزَلَ عَلَیْهِ، «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ اَلزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ» فَرَضَ اَللَّهُ وَلاَیَهَ أُولِی اَلْأَمْرِ فَلَمْ یَدْرُوا مَا هِیَ، فَأَمَرَ اَللَّهُ مُحَمَّداً صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ أَنْ یُفَسِّرَ لَهُمُ اَلْوَلاَیَهَ کَمَا فَسَّرَ لَهُمُ اَلصَّلَوهَ وَ اَلزَّکَاهَ وَ اَلصَّوْمَ وَ اَلْحَجَّ، فَلَمَّا أَتَاهُ ذَلِکَ مِنَ اَللَّهِ ضَاقَ بِذَلِکَ صَدْرُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ تَخَوَّفَ عَنْ أَنْ یَرْتَدُّوا عَنْ دِینِهِمْ وَ أَنْ یُکَذِّبُوهُ فَضَاقَ صَدْرُهُ وَ رَاجَعَ رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، فَأَوْحَی اَللَّهُ إِلَیْهِ: «یا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اَللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ اَلنّاسِ» فَصَدَعَ بِأَمْرِ اَللَّهِ تَعَالَی ذِکْرُهُ، فَقَامَ بِوَلاَیَهِ عَلِیٍّ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ فَنَادَی اَلصَّلَوهَ جَامِعَهً، وَ أَمَرَ اَلنَّاسَ أَنْ یُبَلِّغَ اَلشَّاهِدُ اَلْغَائِبَ. قَالَ عُمَرُ بْنُ أُذَیْنَهَ ، قَالُوا جَمِیعاً غَیْرُ أَبِی اَلْجَارُودِ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ ، وَ کَانَتِ اَلْفَرِیضَهُ تَنْزِلُ بَعْدَ اَلْفَرِیضَهِ اَلْأُخْرَی، وَ کَانَتِ اَلْوَلاَیَهُ آخِرَ اَلْفَرَائِضِ، فَأَنْزَلَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، «اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی» قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ : یَقُولُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لاَ أُنْزِلُ عَلَیْکُمْ بَعْدَ هَذِهِ فَرِیضَهً قَدْ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ اَلْفَرَائِضَ.: الکافی ج 1 ص 289.

نازل كرد: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...).

به اين جمله امام بايد توجّه كرد: "فَأَنْزَلَ اللَّهُ..."، يعنى "سپس خدا آيه اكمال را نازل كرد"، كلمه "سپس" به چه برمى گردد؟ يعنى بعد از اين كه پيامبر ولايت على(عليه السلام) را در روز غدير براى مردم بازگو كرد، آيه اكمال نازل شد.

آقاى سخنگو! تو نمى توانى اعتبار اين حديث را انكار كنى، زيرا اين حديث در معتبرترين كتاب شيعه آمده است و سند آن، صحيح است، اين حديث مى گويد كه آيه اكمال در روز غدير نازل شده است، پس چرا تو گفتى كه هيچ حديثى، زمان نازل شدن آيه اكمال را بازگو نكرده است؟ مگر تو حديث اهل بيت(عليهم السلام) را قبول ندارى؟


من دو حديث در اينجا ذكر كردم، سه حديث ديگر را در پاورقى مى آورم، همه اين پنج حديث دلالت مى كند كه آيه اكمال در روز عيد غدير نازل شده است. (هر كس علاقه داشت به اين پاورقى مراجعه كند).(1)

اول: حديث ابن شهر آشوب ابن شهر آشوب، یکی از علمای شیعه است که در قرن ششم زندگی می کرد. او در کتاب «مناقب آل ابی طالب» درباره آیه اکمال چنین می گوید: أن رسول الله لمانت هذه الآية، قال: «الله أكبر على إكمال الدين وإتمام النعمة ورضا الرب برسالتي وولاية علي بن أبي طالب من بعدي» وقال :

من کنت مولاه فعلي مولاه).

وقتی که این آیه نازل شد، پیامبر گفت: «خدا بزرگ است به خاطر این که دین را با پیامبری من و ولایت علی علیه السلام کامل کرد». بعد از آن پیامبر چنین گفت: «هر کس من مولای اویم، پس على مولای اوست»: مناقب آل ابی طالب علیه السلام، لابن شهر آشوب ج 2 ص 226. همه می دانیم پیامبر جمله «هر کس من مولای او هستم، علی مولای اوست» را روز غدیر بیان کرد، این حدیث می گوید که پیامبر این جمله را بعد از نازل شدن آیه اکمال گفته است، پس ثابت می شود که آیه اکمال هم در روز غدیر نازل شده است.

دوم: حدیث شیخ طبرسی شیخ طبرسی یکی از علمای بزرگ شیعه در قرن ششم است، او کتابی به نام «مجمع البیان» نوشته است و همه قرآن را در آن کتاب، تفسیر کرده است، او وقتی به آیه اکمال می رسد از امام باقر و امام صادق علیهما السلام این حدیث را نقل می کند:

إنما أنزل بعد أن نصب النبي عليا علما للأنام يوم غدیر خم، منصرفه عن حجة الوداع. این آیه در روز غدیر خم، بعد از این که پیامبر علی علیه السلام را به عنوان رهبر مردم منصوب کرد نازل شد: مجمع البیان ج 3 ص 246. این حدیث به صورت روشن می گوید آیه اکمال در غدیر نازل شده است و جای هیچ تردیدی را باقی نمی گذارد.

سوم: حدیث شیخ طوسی

شیخ طوسی، بزرگ ترین عالم شیعه است، او در قرن چهارم هجری زندگی می کرد. تاریخ شیعه کسی همانند او را ندیده است، همه بزرگان در برابر عظمت او سر تعظیم فرود می آورند. او کتابهای زیادی نوشته است، یکی از کتاب های او «امالی» است. او در آن کتاب، این حدیث را از حضرت علی علیه السلام نقل می کند:

إذ يقول يوم الولاية لمحمد: صلی الله علیه واله يا محمد! أخبرهم أني أكملت لهم اليوم دينهم و أتممت عليهم النعم، ورضیت لهم إسلامهم: الأمالی للطوسی ج 1 ص 208. خدا در روز ولایت به محمد صلی الله علیه واله چنین وحی کرد: «ای محمد! به مردم خبر بده که من امروز دین آنها را کامل کردم و نعمت را بر آنان تمام نمودم و راضی شدم که اسلام، دین آنها باشد» منظور از «روز ولایت» همان روز غدیر است، هر کس در این حدیث دقت کند برایش ثابت

می شود که ایه کمال در غدیر نازل شده است.

آقاى سخنگو! چرا تو گفتى "از راه روايات نمى توانيم زمان نزول آيه را پيدا كنيم"؟ پس اين پنج حديث چيست؟ چرا گفتى كه آيه اكمال در غدير نازل نشده است؟ چرا دل وهّابى ها را شاد كردى؟


1) 11.. اکنون می خواهم در اینجا «قانون تأييد» را بازگو کنم، در اینجا ما دو حدیث صحیح داریم که دلیلی اصلی می باشند و پایه و اساس کار هستند، سه حدیث دیگر را به عنوان «تأیید» ذکر میکنم، حدیثی که برای تأیید ذکر می شود ممکن است سند آنها، ضیعف باشد، وقتی در کنار دلیل اصلی، چند حدیث به عنوان «تأیید» ذکر شود انسان یقین بیشتری به مطلب پیدا کند.

3

وقتى ما "آيه اكمال" را مى خوانيم مى دانيم كه خدا دين اسلام را با ولايت على(عليه السلام)كامل كرد و نعمت را بر مسلمانان تمام کرد . این باور ماست که روز غدیر ، روز کامل شدن دین و اتمام نعمت های خدا است. در آن روز خدا با ولایت علی علیه السلام نعمت خود را به مردم تمام کرد (بزرگترین نعمت خود را به مردم عطا کرد.)

آقاى سخنگو! تو اين مطلب را قبول ندارى و چنين مى گويى: "پيامبر در سفر حجّ (در روز عرفه) براى مردم سخنرانى كرد و جنگ و خونريزى را حرام اعلام كرد، پس از آن سخنان، آيه اكمال نازل شد و خدا به مردم خبر داد كه دين كامل شده است و نعمت بر آنان، تمام شده است". "نعمتى كه تمام شد اين است كه به گوش

مردم رسيد كه اسلام، دينِ صلح است".(1)

آقاى سخنگو! تو گمان كردى كه با اين سخنان مى توانى از شكوه روز غدير بكاهى، در حالى كه شكوه غدير، جاودانى است. (چقدر عجيب است تو نوشته خود را دقيقاً دو روز قبل از عيد غدير سال 1397 هجرى شمسى، منتشر كردى).

شيعه در طول تاريخ فرياد برمى آورد كه اگر كسى ولايت امامِ معصوم را قبول نكند، دينِ او، ناقص است، جامعه اى كه از ولايت امام فاصله بگيرد هرگز به كمال نخواهد رسيد، تو با سخن خود، مى خواهى اين باور را متزلزل بسازى.

اين سخن تو يك ستون مهم دارد كه بقيّه سخنان خود را روى آن بنا كردى! آن ستون مهم چيست؟ پايه و اساس سخن تو چيست؟ تو بايد ابتدا آن پايه و اساس را ثابت كنى و بعداً سخنان ديگر را بگويى.

اساس و ستون سخن تو اين است كه آيه اكمال در روز عرفه نازل شده است، از تو مى پرسم پيامبر در كجا براى مردم سخنرانى كرد و جنگ و خونريزى را حرام اعلام كرد و بر حرمت خون ها و مال ها و آبروى انسان ها تاكيد كرد؟

تاريخ نويسان مى گويند: "پيامبر اين سخنان را در روز عرفه در صحراى عرفات بيان كرد". اين سخنرانى مهم پيامبر در روز عرفه (روز نهم ذى الحجّه) بود. حالا تو مى گويى: "بعد از اين سخنرانى بود كه آيه اكمال نازل شد". آرى، پايه و اساس سخنان تو اين است كه آيه اكمال در روز عرفه نازل شده است.

من در فصل قبل ثابت كردم كه آيه اكمال در روز غدير نازل شده است، احاديثى


1) 12.. « تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام»، صفحه 8 سطر 6، صفحه 8 سطر.22

را ذكر كردم كه ثابت مى كند اساسِ و پايه سخنان تو باطل است. چه كسى گفته است كه آيه اكمال در روز عرفه نازل شده است؟ اين سخن چه دليلى دارد؟ وقتى پايه و اساسِ سخن تو خراب باشد، بقيّه سخن تو هم ويران است.

ما قبول داريم كه در روز عرفه پيامبر سخنرانى كرد و از مردم خواست تا جنگ و خونريزى را كنار بگذارند و حرمت خون و مال و آبروى يكديگر را نگه دارند، اين مطلب درست است و هيچ اشكالى در آن نيست. روز عرفه پيامبر از صلح و آشتى سخن گفت، ولى در آن روز، آيه اكمال نازل نشد، اين آيه نُه روز بعد از عرفه و در سرزمين غدير نازل شد و دين با ولايت على(عليه السلام) كامل شد.

آقاى سخنگو! بدان وقتى سؤالى براى ما شيعيان پيش مى آيد به سخنان اهل بيت(عليهم السلام) مراجعه مى كنيم، چون باور داريم اين تنها راه رستگارى است، هر مطلبى را كه اهل بيت(عليهم السلام) تأييد نكرده باشند، باطل است، هر چيزى كه آنها نگفته باشند ما را به بيراهه مى برد. اين سخن امام صادق(عليه السلام)است: "هر سخنى كه ما آن را نگفته ايم، باطل است و شما را گمراه مى كند".(1)

وقتى حديث صحيح و معتبر از اهل بيت(عليهم السلام) داريم كه مى گويد آيه اكمال در روز غدير نازل شده است، ديگر ما يقين مى كنيم دين با ولايت على(عليه السلام) كامل شده است، ما با جان و دل اين احاديث را مى پذيريم و سخنان تو را باطل مى دانيم.

در پاورقى سه حديث ديگر آوردم، اين احاديث نشان مى دهد كه دين با ولايت على(عليه السلام) كامل شده است و سخن تو را باطل مى كند(2)

اول: حديث شیخ صدوق

شیخ صدوق از علمای بزرگ شیعه در قرن چهارم است، او کتابی به نام «کمال الدين» دارد، او در آن کتاب، این حدیث را از امام رضا علیه السلام نقل می کند:وَ أَنْزَلَ فِی حِجَّهِ اَلْوَدَاعِ وَ هِیَ آخِرُ عُمُرِهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ «اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ اَلْإِسْلامَ دِیناً» وَ أَمْرُ اَلْإِمَامَهِ مِنْ تَمَامِ اَلدِّینِ. وقتی پیامبر در روزهای آخر عمر خود به حج رفت، خدا این آیه را بر پیامبر نازل کرد: امروز من دین را بر شما کامل کرده و نعمت خود را تمام نمودم و به این راضی شدم که اسلام، دین شما باشد)، پس بدان که امامت، همان چیزی است که دین با آن به اتمام رسید و کامل شد. این سخن امام رضا آشکارا نشان می دهد که منظور از اتمام نعمت، امامت و ولایت علی علیه السلام است.

دوم: حدیث شیخ طوسی

شیخ طوسی که از علمای بزرگ شیعه بود و در قرن چهارم هجری زندگی می کرد، در کتاب «امالی» این حدیث را از امام حسن علیه السلام نقل می کند: فَلَمَّا مَنَّ عَلَیْکُمْ بِإِقَامَهِ الْأَوْلِیَاءِ بَعْدَ نَبِیِّکُمْ قَالَ اللهُ فِی کِتَابِه:

(الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمْ الإِسْلامَ دِیناً) .. وقتی که خدا بر شما متت نهاد و جانشینان پیامبر را برای شما به پا داشت، پس این آیه را نازل کرد (امروز من دین را بر شما کامل کرده و نعمت خود را تمام نمودم...). پیامبر در روز غدیر برای مردم از دوازده امام سخن گفت و به همه خبر داد که بعد از او، آن دوازده امام، جانشینان او خواهند بود، اولین آنها علی علیه السلام و آخرین آنها مهدی علیه السلام است. در این حدیث امام حسن علیه السلام تصریح می کند که وقتی پیامبر امامان را برای مردم معرفی کرد آیه اکمال نازل شد، پس کمال دین و اتمام نعمت به خاطر امر ولایت بوده است.

سوم: حدیث تفسیر عیاشی

شیخ عیاشی یکی از علمای شیعه در قرن چهارم است. او اهل سمرقند بود. (نام یکی از اجداد او، عیاش بود برای همین او به این نام مشهور شد)، او کتاب تفسیری نوشته است که به نام « تفسیر عیاشی» مشهور شده است. در آن تفسیر، این حدیث از امام باقر علیه السلام نقل شده است: «آخِرُ فَرِیضَهٍ أَنْزَلَهَا اَللَّهُ اَلْوَلاَیَهُ اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ اَلْإِسْلامَ دِیناً. آخرین دستور واجبی که خدا نازل کرد ولایت است ( پس از آن، امام آیه اکمال را خواندند). وقتی به این سخن امام باقر علیه السلام دقت کنیم متوجه می شویم که امام با این سخن می خواستند آیه اكمال را تفسیر کنند، برای همین ابتدا از نازل شدن ولایت علی علیه السلام سخن گفتند و سپس آیه اکمال را خواندند تا همه با تفسیر صحیح این آیه آشنا شوند.


1) 13.. سمعت ابا جعفر يقول: كلما لم يخرج من هذا البيت فهو باطل: بصائر الدرجات ص 531، وسائل الشيعه ج 27 ص 75، مستدرک الوسائل ج 17 ص 282.

2) 14.. سه حدیث به شرح زیر می باشد:


آقاى سخنگو! تو نوشته خود را با عنوان "تفسير جديدى از سه آيه مربوط به ولايت حضرت على(عليه السلام)" منتشر كردى، به راستى كه اين تفسير تو با احاديث اهل بيت(عليهم السلام)سازگارى ندارد، براى همين يك شيعه واقعى به راهى كه تو مى روى قدم نمى گذارد و از تو پيروى نمى كند.

به راستى سخن جديد تو چه بود؟ تو گفتى كه خدا با اعلام صلح و آشتى، نعمت را بر مردم كامل كرد، تو اصرار دارى كه ثابت كنى دين با ولايت على(عليه السلام)كامل نشده است.

سخنِ جديد تو بار ديگر باعث شادى دل وهّابى ها شد، ولى اكنون يك سؤال از تو مى پرسم: كجاى اين سخن تو، تفسير جديدى است؟ كسى كه از اصل ماجرا باخبر نباشد خيال مى كند كه واقعاً تو مطلب جديدى گفته اى در حالى كه اين طور نيست! سخنى را كه مطرح كردى يك نفر هزار و چهارصد سال پيش، گفت و خريدارى نداشت، چطور شده است كه مطلبى كه اين قدر قديمى است، جديد مى دانى؟ قرار بود تفسير جديد بگويى، تو كه مطلبى بسيار قديمى را بازگو كردى!

حتماً نام "شَقيق اَسَدى" را شنيده اى! او يكى از مفسّران اهل سنّت است. او وقتى آيه اكمال را تفسير مى كرد چنين مى گفت: "منظور از كمال دين، امن و فراغ است".(1)

روشن است كه منظور او از "امن" همان صلح و آشتى است كه تو مى گويى و


1) 15.. «وقال شقيق في هذه الآية : كمال الدين في الأمن والفراغ»: تفسير السلمي، ج 1 ص 169، سید عمران، چاپ: الأولى، سال چاپ : 1421، بیروت.

منظور او از "فراغ" اين است كه ديگر جنگ ها به پايان رسيده است و خطرى متوجّه اسلام نيست، پس تو حرف جديدى نگفته اى!

اكنون وقت آن است تا قدرى درباره شقيق اسدى سخن بگويم: او كسى بود كه در آغاز به حضرت على(عليه السلام) اظهار علاقه مى كرد ولى وقتى عثمان (خليفه سوّم) به خلافت رسيد طرفدار عثمان شد و شروع به بدگويى درباره حضرت على(عليه السلام)كرد و دشمنى خود را با آن حضرت آشكار ساخت.

وقتى يزيد به حكومت رسيد به حاكم عراق دستور داد كه شقيق اَسَدى را مسؤول "بيت المال" كند، او خزانه دار كوفه شد، به راستى چرا يزيد اين مقام را به او داد؟ چرا او به اين مقام رسيد؟ معلوم است كه او به خاطر دشمنى اش با على(عليه السلام)به اين مقام رسيد.(1)

حجر : قيل لأبي وائل : أيهما أحب إليک علي أم عثمان ؟ قال : كان علي أحب إلي ثم صار عثمان. ولفظة «أحب» هناک ليست صيغة أفعل التفضيل بل المراد أنه كنت علويا ثم صرت عثمانيا ، وكان الحزبان يومذاك يبغض أحدهما الآخر ويشهد لذلك ما ذكره ابن أبي الحديد حيث قال : ومنهم أبو وائل شقيق بن سلمة ، كان عثمانيا يقع في علي علیه السلام ويقال إنه كان يرى رأي الخوارج ولم يختلف في أنه خرج معهم، قال وقد روى أبو بكر بن عياش عن عاصم ابن أبي النجود قال : كان أبو وائل عثمانیا و يكفي أنه كان من ولاة عبيد الله بن زیاد لعنه الله: قال ابن أبي الحديد : وقال أبو وائل: استعملني ابن زیاد على بيت المال بالكوفة: في ظل اصول الاسلام، الشيخ السبحانی ص .109

آقاى سخنگو! تو گفتى كه منظور از اتمام نعمت، صلح و آشتى است، اكنون از تو مى پرسم: چرا نگفتى كه اين سخن را شقيق اسدى، هزار و چهارسال پيش، گفته است؟ رعايت امانت در سخن، كار خوبى است، وقتى انسان سخنى را از كسى مى گيرد خيلى به جاست كه اسمى هم از صاحب سخن به ميان آورد، تو سخن خود را از كسى (كه دشمن حضرت على(عليه السلام) است و در حكومت يزيد، مقامى داشته است) گرفتى و انتظار دارى ما كه شيعه هستيم اين سخن را قبول كنيم؟ معلوم است كه شقيق اسدى اين آيه را آن طور معنا كرد تا حقّانيّت على(عليه السلام) را از بين ببرد، او دشمنىِ خود را اين گونه نشان داد و آن سخن را گفت، هدف او اين بود كه نورِ


1) 16.. أبو وائل الأسدي: وهو شقيق بن سلمة الكوفي . كان منحرفا عن علي بن أبي طالب ، قال ابن

غدير را خاموش كند، چرا تو از او پيروى كردى؟

شايد بگويى كه من اصلاً سخن شقيق اَسَدى را نديده بودم و از آن خبر نداشتم، در اين صورت، سخن تو را قبول مى كنم و باور مى كنم كه اين تفسير از خودت است و خودت با تفكّر و انديشه به آن رسيده اى، ولى يك سؤال از تو مى پرسم: تو با خود چه كردى، چه در سر پروراندى كه خروجى ذهن تو همان چيزى شد كه شقيق اَسَدى سال ها پيش گفته است؟ اشكال در كجاست؟ چرا انديشه تو، همان خروجى را مى دهد كه يك دشمن اهل بيت(عليهم السلام)سال ها پيش گفته است؟ چطور شد كه سخن دشمن على(عليه السلام) را زنده كردى؟

آيا مى دانى تو روح شقيق اَسَدى كه در جهنّم مى سوزد را هم شاد كردى و هم ناراحت. او را ناراحت كردى چون سخنِ او را به نام خودت، مطرح كردى و اسمى از او نياوردى! او را خوشحال كردى زيرا سخنِ او را بعد از هزار و چهارصد سال زنده كردى!

4

شيعيان بر اين باورند كه پيامبر به امر خدا، على(عليه السلام) را به عنوان جانشين خود منصوب كرد و در روز عيد غدير از مردم خواست تا با على(عليه السلام) بیعت کنند ، این دیدگاه نصب است یعنی خدا امام را به مقام امامت نصب می کند.

اهل سنّت "ديدگاه انتخاب" را باور دارند، آنها مى گويند: "پيامبر هيچ كس را به عنوان جانشينى خود انتخاب نكرد، او هيچ سخنى درباره رهبرىِ جامعه نگفت، وقتى او از دنيا رفت، مردم ابوبكر را به عنوان جانشين پيامبر انتخاب كردند".

اين دو ديدگاه از همان صدر اسلام مطرح بوده است، عدّه اى ديدگاه اوّل (ديدگاه نصب) را پذيرفتند و راه شيعه كه حقّ است را پيمودند، گروه زيادى هم ديدگاه دوّم (ديدگاه انتخاب) را پذيرفتند و به گمراهى افتادند و از سعادت دور شدند.

آقاى سخنگو! تو ديدگاه سوّمى را مطرح كرده اى و اسم آن را "ديدگاه معرفى" گذاشته اى، تو مى گويى كه پيامبر فقط على(عليه السلام)را به عنوان امام به مردم معرفى كرد، در اين ميان، انتخاب مردم هم نقش دارد، مردم هم بايد با علاقه خود على(عليه السلام)را انتخاب مى كردند. تو چنين مى گويى: "مردم بايد پس از پيامبر، بهترين فرد روزگار يعنى حضرت على(عليه السلام)را برمى گزيدند".

چنين مى گويى: "مردم به خاطر ترس يا هواى نفس، او را به امامت و ولايت برنگزيدند، پس مردم، مقصّر هستند".(1)

آقاى سخنگو! اگر كسى به قرآن و احاديث اهل بيت(عليهم السلام) مراجعه كند متوجّه مى شود سخن تو، باطل است، اين ديدگاه تو تلاشى است براى نزديك كردن شيعه به باورهاى وهّابى ها! تو اسم تشيّع را نگه داشته اى ولى محتواى آن را عوض كرده اى، مكتب شيعه با اين سخن تو، هيچ سنخيّتى ندارد.

اكنون مى خواهم چهار آيه از قرآن ذكر كنم كه ثابت مى كند سخن تو باطل است:

آيه اوّل

خدا در آيه 24 سوره سجده چنين مى گويد: (وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا )، "از آنان، امامانى قرار مى دهيم كه مردم را به امر ما هدايت مى كنند".

خدا در اينجا از بنى اسرائيل سخن مى گويد و اشاره مى كند كه به موسى(عليه السلام)كتاب تورات را داد تا بنى اسرائيل را هدايت كند، پس از وفات موسى(عليه السلام)، خدا گروهى را به عنوان "امام" قرار داد، (آنان را به امامت منصوب كرد)، زيرا آنان در راه خدا


1) 17.. «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی»، صفحه 22 سطر 17، صفحه 19 سطر 15

شكيبايى نمودند و به آيات خدا يقين داشتند.

آن امامان چه كسانى بودند؟

پيامبرانى كه پس از موسى(عليه السلام) به پيامبرى رسيدند و وظيفه هدايت مردم را به عهده گرفتند، آنها هم پيامبر بودند و هم امام. نام بعضى از آنان چنين است: داوود، سليمان، زكريا، يحيى، عيسى(عليهم السلام).

در آيه كلمه "جَعَلْنا" آمده است، اين كلمه از همان كلمه "جَعل" گرفته شده است و به معناى "قرار دادن" و "منصوب كردن" است.(1)

آرى، اين آيه از امامان، سخن مى گويد، امامانى كه خدا آنها را (بعد از موسى(عليه السلام)) براى هدايت بنى اسرائيل منصوب كرد. پس اين آيه ديدگاه نصب را بازگو مى كند، خدا در اينجا نمى گويد من افرادى را معرفى كردم تا مردم آنان را به امامت برگزينند.


روزى امام صادق(عليه السلام) همين آيه را براى ياران خود خواند: (وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا )، سپس چنين گفت: "خدا به پيامبر بشارت داد كه از خاندان او امامانى قرار مى دهد".(2)

سال هاست كه مى دانم اين آيه از يك قانون خدا سخن مى گويد، خدا براى هدايت مردم، رهبرانى آسمانى قرار مى دهد. اين يك قانون است و براى همه زمان ها و مكان ها مى باشد. خدا به حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله)بشارت داد كه در اين امّت


1) 18.. یکی از کتاب های لغت که شهرت زیادی پیدا کرده است کتاب «المنجد» است. در این کتاب، بهترین نظرات لغت شناسان جمع آوری شده است. آقای «بندر ریگی» به ترجمه این کتاب اقدام نموده است، او وقتی به واژه «جعل» می رسد چنین می گوید: «آن را منصوب کرد، مثل: جعله حاكم: او را به حکومت منصوب کرد»، مراجعه کنید: ترجمه المنجد، جلد 1 ص 198 سطر 13 از سمت راست

2) 19.. فصبر رسول الله في جميع أحواله ثم بشر بالائمة من عترته... تفسير القمي ج 1 ص 197، البرهان ج 2 ص 415.

هم امامانى قرار مى دهد، امامانِ بنى اسرائيل، پيامبر هم بودند، ولى امامان امّت اسلام، ديگر پيامبر نيستند، زيرا محمّد(صلى الله عليه وآله)آخرين پيامبر بود و پس از او هرگز پيامبرى نمى آيد. آرى، هيچ گاه خدا زمين را بدون امام نمى گذارد، دوازده امام معصوم، وظيفه رهبرى جامعه را به عهده دارند.

آيه دوّم

اكنون آيه 73 سوره انبيا را ذكر مى كنم: (وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا).

اين آيه بسيار شبيه آيه قبلى است، فقط در اينجا كلمه "مِنْهُم" قبل از كلمه "أَئِمَّةً" ذكر نشده است.

خدا در اينجا از حضرت ابراهيم(عليه السلام) سخن مى گويد، ابراهيم(عليه السلام) در راه خدا سختى هاى فراوان كشيد و در شهر خودش (بابِل عراق) گرفتار ستم نمرود شد، نمرود او را به آتش افكند ولى خدا او را نجات داد و ابراهيم(عليه السلام) به فلسطين مهاجرت كرد.

پس از آن، خدا به ابراهيم پسرى به نام اسحاق داد و نسل ابراهيم(عليه السلام) پر خير و بركت شد و پيامبران زيادى از اين نسل پديدار شدند (موسى، سليمان، زكريا، يحيى، عيسى(عليهم السلام)).(1)

قرآن در اين آيه چنين مى گويد كه خدا اين پيامبران را به مقام امامت منصوب كرد تا مردم را به فرمان خدا هدايت كنند، اصلاً حرفى از اين نيست كه خدا افرادى را معرفى كرد و مردم آنها را انتخاب كردند.


1) 20.. خدا به ابراهیم علیه السلام پسر دیگری به نام «اسماعیل» داد، ولی نام او در سوره ذکر نشده است، علت چیست؟ اسماعیل علیه السلام قبل از ابراهیم علیه السلام از دنیا رفت، این اسحاق بود که بعد از مرگ ابراهیم، زنده بود، برای همین خدا در این سوره از اسحاق و پیامبرانی که از نسل او بودند، نام برده است. البته حضرت محمد صلی الله علیه و اله از نسل اسماعیل است، وقتی نزدیک به 3500 سال از مرگ اسماعیل گذشت، محمد صلی الله علیه و اله به دنیا آمد. اسماعیل قبل از وفاتش ازدواج کرد و چند فرزند از او به دنیا آمد، محمد صلی الله علیه و اله این از نسل او است. «اسماعیل مات قبل ابراهیم و آن ابراهیم کان حجه لله قائما»: كامل الزیارات ص 138، مختصر بصائر الدرجات ص 177، بحار الأنوار ج 13 ص 390، البرهان ج 3 ص 720.

آيه سوّم

اكنون از آيه 124 سوره بقره سخن مى گويم:

(وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَات فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا...).

"به ياد آور زمانى را كه خدا از ابراهيم امتحان گرفت و او سربلند شد، خدا به او گفت: من تو را به امامت منصوب مى كنم".

خدا ابراهيم(عليه السلام) را الگوى يكتاپرستى معرّفى نمود و او را در امتحانات سخت قرار داد و او در همه آن امتحان ها موفّق و سربلند شد. آن وقت بود كه خدا او را امام قرار داد و به امامت منصوب كرد. (1)

به راستى امتحان ابراهيم(عليه السلام) چه بود؟ او در مقابل بُت پرستى قيام كرد، به بتكده شهر بابل رفت و همه بُت ها را نابود كرد و حاضر شد در آتش انداخته شود امّا دست از يكتاپرستى برندارد، خدا از او خواست تا زن و فرزندش را در سرزمين خشك و بى آب مكّه ساكن كند و او نيز چنين كرد. خدا از او خواست تا فرزندش اسماعيل را قربانى كند و او فرزندش را به قربانگاه برد و آماده شد تا او را براى خدا فدا كند، وقتى خدا ديد كه ابراهيم(عليه السلام) واقعاً در انجام دستوراتش كوتاهى نمى كند، گوسفندى برايش فرستاد تا آن گوسفند را به جاى فرزندش قربانى كند. بعد از آن امتحانات سخت، خدا او را به مقام امامت منصوب كرد. معلوم مى شود كه مقامِ امامت، بالاتر از مقامِ پيامبرى است، مقام امامت آخرين سير تكاملى


1) 21.. «جاعلک» در واقع اسم فاعل از «جعل» است، وقتی «جعل» به معنای منصوب کردن باشد، معنای دقیق «جاعلک» این می شود: خدا به ابراهیم می گوید: «من منصوب کننده تو هستم تا به مقام امامت برسی».

ابراهيم(عليه السلام) بود.(1)

كسانى كه در بيابانى گم مى شوند، راه به هيچ جا نمى برند، خطرات زيادى آنها را تهديد مى كند: تشنگى، گرسنگى، حمله درندگان و... در اين ميان، يك نفر پيدا مى شود و دست مردم را مى گيرد و در ادامه مسير آنان را كمك مى كند و نمى گذارد به بيراهه بروند، او آنان را به سلامت به مقصد مى رساند. اين مثالى بود براى بيان تفاوت پيامبر و امام، پيامبر مردم را به راه راست راهنمايى مى كند، ولى امام كسى است كه دست آنان را مى گيرد و آنان را به مقصد مى رساند.


وقتى خدا ابراهيم(عليه السلام) را امام قرار داد، او بسيار خوشحال شد و از خدا خواست تا اين مقام را به عدّه اى از فرزندانش هم عطا كند، خدا به او گفت: "امامت، عهد و پيمان من است، اين عهد و پيمان هرگز به ستمكاران، نخواهد رسيد".

آرى، خدا مى خواست به ابراهيم(عليه السلام) بگويد كه هر كس سابقه ظلم و ستم دارد، هرگز به امامت نخواهد رسيد. فقط كسى كه معصوم و بى گناه است، شايستگى اين مقام را دارد. با اين سخن معلوم مى شود كه اگر كسى مدّتى از عمر خود را به بُت پرستى مشغول باشد، به خود ظلم كرده است، او ستمگر است و هرگز شايستگى مقام امامت را ندارد.


آقاى سخنگو! تو چنين گفته اى: "آيا همان گونه كه خدا ابراهيم(عليه السلام) را امام قرار


1) 22.. إن الإمامة هي منزلة الأنبياء، وإرث الأوصياء، إن الإمامة خلافة الله وخلافة الرسول... الكافي ج 1 ص 200، الأمالي للصدوق ص 775، عيون أخبار الرضاج 2 ص 197، معاني الأخبار ص 98، تحف العقول ص 439، بحار الأنوار ج 25 ص 123.

داد، حضرت على(عليه السلام) را امام قرار داده است؟ اگر هست آدرس بدهيد".(1)

اين سخن تو نشان مى دهد كه تو قبول دارى امامتِ ابراهيم(عليه السلام) به نصب خدا بوده است، ولى مى گويى براى اين كه امامت على(عليه السلام)به نصب خدا بوده، دليلى پيدا نكرده اى، وقتى من اين سخن تو را خواندم خيلى تعجّب كردم، مگر تو همه اين آيه را نخوانده اى؟

به آيه خوب دقّت كن! از اين آيه استفاده مى شود كه خدا گروهى از فرزندان ابراهيم(عليه السلام) را به مقام امامت منصوب كرده است، زيرا وقتى ابراهيم، آن خواسته را به خدا گفت، خدا به طور كلى، خواسته او را ردّ نكرد. ابراهيم(عليه السلام) به خدا گفت: "وَمِنْ ذُرِّيَّتِي"، يعنى "خدايا! از فرزندان من هم، عدّه اى را به امامت منصوب كن!"، خدا در جواب گفت: "لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ"، يعنى عهد امامت به ستمكاران نخواهد رسيد. معنى اين سخن اين است: "از ذريّه تو هر كس را كه ستمكار نباشد امام قرار مى دهم". اين مطلب نشان مى دهد كه خدا على(عليه السلام)را كه از نسل ابراهيم(عليه السلام)است امام قرار داده است، زيرا على(عليه السلام)هرگز ستم نكرده است.

اگر بپرسى: آيا هر كس ستم نكرده باشد و از نسل ابراهيم(عليه السلام) باشد خدا او به را امامت منصوب كرده است!!

در جواب مى گويم: آرى! هر كس ستم نكرده باشد و از نسل ابراهيم(عليه السلام) باشد، امام است، ولى نكته مهم اين است كه ستم فقط اين نيست كه انسان به ديگران ظلم كند، هر كس در مدّت عمر خود، يك گناه (هر چند گناه كوچك) انجام بدهد


1) 23.. « تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام»، صفحه 22 سطر 13.

به خود ظلم كرده است و او ديگر ستمكار است، پس او ديگر امام نيست. امامت عهدى است آسمانى و به معصوم اختصاص دارد. اينجاست كه اهميّت و جايگاه عصمت در اعتقادات شيعه روشن مى شود.

آرى، اين آيه مى گويد هر كس كه از ذريه ابراهيم(عليه السلام) باشد و ستمكار نباشد خدا او را امام قرار داده است، مگر على(عليه السلام) از نسل ابراهيم(عليه السلام)نيست؟ مگر او معصوم نيست؟ تو اوّلِ آيه را خواندى و به دنبال دليل رفتى، چرا دقّت نكردى كه آخر همين آيه، جواب سؤال تو را مى دهد؟ اين چه روشى است كه تو دارى؟ آيا منظور تو از تفسير جديد اين بود كه ما به قسمتى از آيه توجّه كنيم و بقيّه آن را از ياد ببريم؟


اكنون روشن شد كه چرا ما مى گوييم خدا امام را انتخاب مى كند و او را نصب مى كند، زيرا فقط اوست كه مى داند چه كسى معصوم است و هرگز گناه نكرده است، ممكن است يك نفر در ظاهر خيلى آدم درستكارى باشد، امّا در قلب خود، نفاق داشته باشد و دورو باشد. در طول تاريخ، خيلى از افراد براى رسيدن به پست و مقام، ظاهرسازى كرده و مردم را فريب داده اند، آن افراد در ظاهر هيچ گناهى نمى كردند، هميشه اهل نماز و طاعت بودند، امّا همه نمازهاى آنان، براى رسيدن به دنيا بود. شايد ماجراى "عبدالملك مروان" را شنيده باشى، او در مدينه زندگى مى كرد و بيشتر وقت ها در مسجد پيامبر مشغول نماز و قرآن خواندن بود، وقتى به

او خبر دادند كه او را به عنوان "خليفه" انتخاب كرده اند، از جا برخاست و قرآن را به كنارى انداخت و رو به قرآن چنين گفت: "اين لحظه جدايى من از توست!". اين گونه بود كه او پنجمين خليفه حكومت بنى اُميّه شد و ستم هاى فراوانى نمود و با حقّ و حقيقت دشمنى كرد.

اين ماجرا يكى از هزاران ماجرايى است كه در تاريخ روى داده است، اگر قرار باشد كه مردم، پيامبر و امام را انتخاب كنند، سرانجام فريب مى خورند، هيچ كس جز خدا از راز دل انسان ها خبر ندارد.


پيامبر بارها به مردم خبر داد كه بعد از او دوازده امام كه همه از قريش هستند به امامت خواهند رسيد، اين حديث را اهل سنّت در كتاب هاى خود نقل كرده اند، يك روز با يكى از اهل سنّت سخن مى گفتم، به او گفتم: "آن دوازده امام را برايم بشمار!"، او چنين گفت: "ابوبكر، عمر، عثمان و...". اينجا بود كه به او گفتم:

-- مگر قرآن نمى گويد كه امامت، عهد خداست و هرگز به ظالمان نمى رسد؟

-- آرى، اين سخن خداست.

-- شما چگونه مى گوييد اين سه نفر به مقام امامت رسيدند؟

-- مسلمانان با آنان بيعت كردند و آنان امام شدند.

-- آيا قبول داريد كه اين سه نفر قبل از ظهور اسلام، بت پرست بودند؟

-- آرى، آن ها مثل بقيّه مردم بودند. آن زمان همه بت پرست بودند.

-- هر كس بت پرست باشد، ستمكار است و به خودش ظلم كرده است و نمى تواند به امامت برسد. اين مولاى من، على(عليه السلام)است كه هرگز بُت نپرستيد و شايسته اين مقام است.

آن وقت بود كه او به فكر فرو رفت و هيچ پاسخى به من نداد، آرى، اين آيه مهم ترين دليل براى اثباتِ حقانيّت مكتب تشيّع است.

آيه چهارم

اكنون آيه 5 سوره قصص را مى نويسم:

(وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الاَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً...).

من اراده مى كنم تا بر كسانى كه ضعيف و ذليل شده اند، منّت نهم و آنان را امامان مردم قرار دهم.

خدا در اين سوره از ماجراى فرعون و موسى(عليه السلام) سخن مى گويد، يك شب فرعون در خواب ديد كه آتشى از سوى سرزمين فلسطين به مصر آمد. اين آتش وارد قصر او شد و همه جا را سوزاند. اطرافيان او، اين خواب را اين چنين تعبير كردند: "به زودى در قوم بنى اسرائيل پسرى به دنيا مى آيد كه تاج و تخت تو را نابود مى كند".(1)

فرعون بسيار هراسان شد و دستور داد تا مأموران به ميان بنى اسرائيل بروند و هر نوزاد پسرى را كه مى بينند به قتل برسانند، اين گونه بود كه هفتاد هزار نوزاد پسر، مظلومانه كشته شدند.(2)


1) 24.. إنه یولد فی بنی إسرائیل غلام یسلبک ملکک ویغلبک علی سلطانک ویخرجک وقومک من أرضک ویذل دینک و قدأظلک زمانه ألذی یولد فیه : فرج المهموم لابن طاووس ص 27، جامع البيان ج 1 ص 390، تاریخ الطبری ج 1 ص 272، الكامل في التاريخ ج 1 ص 170.

2) 25.. لما كان بلغه عن بني إسرائيل أنهم يقولون: إنه يولد فينا رجل يقال له موسی بن عمران یکون هلاك فرعون وأصحابه على يديه... تفسير القمي ج 2 ص 135، تفسیر نور الثقلين ج 3 ص 378، بحار الأنوار ج 13 ص 25، ذبح في طلب موسی سبعين ألف وليد: تفسير القرطبي ج 13 ص 251، بحار الأنوار ج 13 ص 53.

فرعون مى خواست موسى(عليه السلام) به دنيا نيايد و بنى اسرائيل به قدرت و حكومت نرسند، امّا خدا چيز ديگرى اراده كرده بود، آرى، خدا اراده كرد كه بر موسى(عليه السلام)منّت بنهد و او و (پيامبرانِ بعد از او) را امام قرار دهد و آنان را وارث زمين كند، و اين گونه بود كه فرعون نابود شد و موسى(عليه السلام) پيروز شد، بنى اسرائيل آزاد شدند و به فلسطين بازگشتند و در آنجا قدرت يافتند.

منظور از پيامبرانِ بعد از موسى(عليه السلام)اين ها هستند: داوود، سليمان، الياس، زكريا، يحيى(عليهم السلام). همه نام سليمان را شنيده اند كه به پادشاهى بزرگى رسيد و قصّه او مشهور است.

وقتى به آيه 5 سوره قصص توجّه مى كنم مى بينم كه در آنجا كلمه "نَجعَلَهُم" آمده است، اين كلمه در اصل از كلمه "جَعل" گرفته شده است. (جَعْل: يعنى قرار دادن)، خدا اين گونه اراده كرده است كه براى مردم، امامان هدايت گر، منصوب كند، اين آيه نشان مى دهد كه مقام امامت به نصبِ خداست.


آقاى سخنگو! آيا نوشيدن شراب، حلال است يا حرام؟ اگر كسى به قرآن مراجعه كند مى بيند آيه 219 سوره بقره مى گويد: "شراب براى مردم هم ضرر دارد و هم منفعت ها". آيا او مى تواند فتوى بدهد كه شراب حلال است، چون چيزى كه خدا براى آن منفعت ذكر كرده است، حتماً حلال است! ما به چنين شخصى اعتراض مى كنيم كه چرا همه قرآن را بررسى نكردى؟ اين كه كسى يك آيه از قرآن را

بگيرد و فتوا بدهد، كار اشتباهى است. در زمان جاهليّت، نوشيدن شراب عادى بوده است، قرآن به صورت آرام با اين موضوع، برخورد كرده است، قرآن ابتدا به مردم گفت كه شراب هم ضرر دارد و هم منفعت، ولى ضرر آن بيشتر است. مدّتى كه گذشت آيه 90 سوره مائده نازل شد و چنين گفت: "همانا نوشيدن شراب از كارهاى پليد شيطانى است از آن دورى كنيد". اينجا بود كه شراب حرام شد.

آقاى سخنگو! حكايت تو هم اين چنين است، تو در نوشته خود سه آيه از سوره مائده را بررسى كردى (آيه 3 و 55 و 57) و نتيجه گرفتى كه اين آيات، نصب امام را اثبات نمى كند، مثلاً با ذكر آيه 55 مائده مى گويى: "اين آيه بر معرفى حضرت على(عليه السلام)دلالت مى كند نه بر نصب او".(1)

من بر اين باورم كه همين آيه 55 سوره مائده هم بر نصب امام دلالت دارد، ولى فعلاً از اين سخن كوتاه مى آيم و فرض مى كنم كه سخن تو درست باشد، پس از تو مى پرسم: "بر فرض كه اين آيه دلالت بر نصب امام نداشته باشد، چرا به آيات ديگر قرآن مراجعه نكردى؟ اين چه روشى است كه تو در تفسير قرآن دارى؟".

هر كس به به اين چهار آيه دقّت كند مى فهمد كه خدا امام را نصب كرده است:

اول: آيه 24 سوره سجده: (وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّة).

دوم: آيه 73 سوره انبيا (وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً).

سوّم: آيه 124 سوره بقره (إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا).

چهارم: آيه 5 سوره قصص (وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً...).


1) 26.. «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی عليه السلام »، صفحه 23 سطر 14.

در اين چهار آيه خدا درباره مقام امامت سخن مى گويد و در هر چهار آيه از واژه "جعل" استفاده مى كند، در فرهنگ قرآن، امامت همواره با "جَعل" همراه است، كلمه "جعل" كه به معناى "منصوب كردن" است. قرآن فرياد برمى آورد كه اين خداست كه امام را منصوب مى كند، چگونه شده است كه تو ديدگاه قرآن را زير سؤال مى برى؟


از آيه 5 سوره قصص سخن گفتم: (وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا...).

در اينجا خدا خبر مى دهد كه اراده كرده است تا بر كسانى كه ضعيف و ذليل شده اند، منّت نهد و آنان را امام قرار دهد: گاهى قلم در دست انسان بى تابى مى كند و مى خواهد براى خودش بنويسد، اينجاست كه ديگر نمى توان مانعِ اين قلم شد، پس قلم را به اختيار خودش مى گذارم...

به راستى كه اين آيه، چقدر اميدوار كننده است! فرعون چيزى خواست، ولى خدا چيز ديگرى خواست و موسى(عليه السلام) را حفظ كرد و تاريخ تكرار مى شود، خواست خدا هم تكرار مى شود...

موسى(عليه السلام)، مهدى(عليه السلام).

فرعون، مُعتّز عبّاسى!

مُعتّز خود را خليفه جهان اسلام مى دانست و در زمان امام يازدهم (امام عسكرى(عليه السلام)) حكومت مى كرد. مُعتّز شنيده بود پسرِ امام عسكرى(عليه السلام)، همان

مهدى(عليه السلام) است، همان مهدى موعود كه قرار است به همه حكومت هاى باطل پايان بدهد.

مُعتّز مى خواست تا از تولّد مهدى(عليه السلام) جلوگيرى كند و مهدى(عليه السلام) را قبل از اين كه به دنيا بيايد، بكشد. او زنان زيادى را به عنوان جاسوس استخدام كرد.

زنان هر روز به خانه امام عسكرى(عليه السلام) مى رفتند و همسر آن حضرت را (كه نرجس نام داشت) زير نظر مى گرفتند. وظيفه آنان اين بود كه اگر اثرى از حامله بودن در نرجس ديدند سريع گزارش دهند.

مُعتّز مى خواست اگر نرجس حامله شد هر چه زودتر او را همراه با فرزندش به قتل برساند. او مى خواست نقش فرعون را بازى كند، او براى حفظ حكومت خود، حاضر بود هر كارى انجام دهد، ولى خدا چيز ديگرى اراده كرد...


حكيمه، عمّه امام عسكرى(عليه السلام) بود، او در شب نيمه شعبان، مهمانِ امام عسكرى(عليه السلام) بود، آن شب مهدى(عليه السلام) به دنيا آمد، حكيمه مهدى(عليه السلام)را در آغوش گرفت و او را نزد پدر آورد. امام عسكرى(عليه السلام) پسرش را در آغوش گرفت و بر صورتش بوسه زد و در گوشش اذان گفت و سپس دستى بر سر فرزند خويش كشيد و فرمود: "به اذن خدا، سخن بگو! فرزندم!".

مهدى(عليه السلام) به صورت پدر نگاه كرد و لبخند زد. صداى زيباىِ مهدى سكوت فضا را مى شكند، او آيه 5 سوره قصص را مى خواند: "من اراده كرده ام تا بر كسانى كه

مورد ظلم واقع شدند، منّت نهم و آن ها را پيشواى مردم گردانم و آنان را وارث زمين نمايم".(1)

سخن گفتن يك نوزاد در آغوش پدر!

آيا اين عجيب نيست؟ بار ديگر بايد قرآن بخوانم. سوره مريم، آيه 29 را مى خوانم. آنجا از سخن گفتن عيسى(عليه السلام) سخن گفتى، مدّت زيادى از تولّد عيسى(عليه السلام) نگذشته بود، مريم(عليها السلام) روزه سكوت گرفته بود، او به مردم گفت كه با عيسى(عليه السلام) سخن بگويند، پس عيسى(عليه السلام) به آنان چنين گفت: "من بنده اى از بندگان خدا هستم كه خدا مرا به پيامبرى مبعوث كرده است".

آن خدايى كه قدرت دارد عيسى(عليه السلام) را در گهواره به سخن درآورد، مى تواند مهدى(عليه السلام) را در آغوش پدر به سخن آورد. اين هرگز عجيب نيست.

اكنون مى خواهم ماجراى آن روزى را بنويسم كه عزيزانِ پيامبر، كنار او نشسته بودند، آن روز فاطمه و على و حسن و حسين(عليهم السلام) مهمان پيامبر بودند، پيامبر از ديدن آن ها بسيار خشنود بود و با آنان سخن مى گفت. در اين ميان نگاه پيامبر به گوشه اى خيره ماند و اشك پيامبر جارى شد. همه تعجّب كرده بودند. به راستى چرا پيامبر گريه مى كرد؟

بعد از لحظاتى، پيامبر رو به آن ها كرد و گفت: "شما بعد از من مورد ظلم و ستم واقع مى شويد".(2)

پيامبر از همه ظلم هايى كه در آينده نسبت به عزيزانش مى شد خبر داشت. او


1) 27.. فناداني أبو محمد عليه السلام: یا عمة، هلني فأتيني بابني. فأتيته به، فتناوله وأخرج لسانه فمسحه على عينيه ففتحها. الغيبة ص 235، مدينة المعاجز ج 8 ص 29، بحار الأنوار ج 51 ص 17، تفسیر نور الثقلين ج 4 ص 111.

2) 28.. إن رسول الله صلى الله علیه و اله به نظر إلى علي والحسن والحسين علیهما السلام فبکی وقال: أنتم المستضعفون بعدي....: معاني الأخبار ص 79، وراجع: دعائم الإسلام ج 1 ص 225، عیون أخبار الرضا ج 1 ص 66،شرح الأخبار ج 2 ص 494، بحار الأنوار ج 24 ص 168 وج 28 ص 50.

مى خواست تفسير اين آيه قرآن را بازگو كند، آرى، به اهل اين خانه، ظلم هاى زيادى خواهد شد...

وقتى پيامبر از دنيا رفت، ظلم و ستم آغاز شد. مسلمانان چقدر زود ماجراى غدير را فراموش كردند و حكومت سياهى ها فرا رسيد. گروهى ابوبكر را خليفه كردند و از مردم براى او بيعت گرفتند ولى على(عليه السلام) براى بيعت با ابوبكر نيامد.

چند روز گذشت، ابوبكر عُمر را فرستاد تا على(عليه السلام)را براى بيعت به مسجد بياورد، عُمر در حالى كه شعله آتشى را در دست داشت به سوى خانه فاطمه(عليها السلام)آمد، او فرياد مى زد: "اين خانه را با اهل آن به آتش بكشيد"، هيچ كس جرأت نداشت مانع كار او شود ، او نزديك شد و شعله آتش را به هيزم ها گذاشت ، آتش شعله كشيد .(1)

درِ خانه، نيم سوخته شد . او جلو آمد و لگد محكمى به در زد، فاطمه(عليها السلام)پشت در ايستاده بود... صداى ناله فاطمه(عليها السلام)بلند شد . عُمَر درِ خانه را محكم فشار داد ، صداى ناله فاطمه(عليها السلام)بلندتر شد . ميخِ در كه از آتش، داغ شده بود در سينه فاطمه(عليها السلام) فرو رفت و فريادش در فضاى مدينه پيچيد: "بابا ! يا رسول الله! ببين با دخترت چه مى كنند... ".(2)


1) 29.. فجاء عمر ومعه قبس ، فتلقته فاطمة عليها السلام على الباب ، فقالت فاطمة : يا بن الخطاب ! أتراك محرقة علي بابي ؟ ! قال : نعم ! : أنساب الأشراف ج 2 ص 268، بحار الأنوار ج 28 ص 389، فقال عمر بن الخطاب: اضرموا عليهم البيت نار. الأمالي للمفيد ص 49، بحار الأنوار ج 28 ص 231، وكان يصيح: احرقوا دارها بمن فيها، وما كان في الدار غير علي والحسن والحسين: الملل والنحل ج 1 ص 57.

2) 30.. وهي تجهر بالبكاء وتقول: يا أبتاه یا رسول الله ، ابنتك فاطمة تضرب؟!... الهداية الكبرى ص 407، وقالت: يا أبتاه یا رسول الله، هكذا كان يفعل بحبيبتك وابنتك؟!......... بحار الأنوار ج 30 ص294.

5

آقاى سخنگو! تو درباره نصب على(عليه السلام) به مقام امامت چنين مى گويى: "نصبِ آن حضرت، روايت چندانى بر آن نبود و بر فرض كه روايتى باشد، مطلبِ اثبات شده ای نیست.(1)

هر كس سخن تو را بشنود خيال مى كند كه واقعاً در احاديث اهل بيت(عليهم السلام)اصلاً درباره اين كه خدا امام را نصب مى كند مطلبى نيامده است، اكنون مى خواهم ثابت كنم كه اين سخن تو، باطل است، پس سه حديث در اينجا مى نويسم:

1 - حديث اسحاق اَسَدى

اين حديث را "شيخ كلينى" در كتاب "اصول كافى" در جلد اوّل صفحه 203 ذكر كرده است، اين كتاب، معتبرترين كتاب حديثى شيعه است.


1) 31.. «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام »، صفحه 38 سطر 13.

همه كسانى كه اين حديث را نقل كرده اند، افرادى راستگو بوده اند، پس اين حديث، صحيح است و مى توان به آن اعتماد كرد.(1)

يك روز، امام صادق(عليه السلام) به اسحاق اَسَدى گفت: "هر كس كه امام زمان خود را بشناسد به ايمان واقعى رسيده است"، سپس امام به سخن خود ادامه داد:

لأَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى نَصَبَ الْإِمَامَ عَلَماً لِخَلْقِهِ وَ جَعَلَهُ حُجَّةً...

همانا خدا امام را به عنوان "نشانه حق" نصب كرده است، خدا او را حجّت خودش در ميان مردم قرار داده است.

در اين حديث، هم كلمه "نَصَبَ" هست و هم كلمه "جَعَل"، يعنى خدا امام را به عنوان نشانه حق، منصوب كرد و او را به عنوان حجّت، قرار داد. آقاى سخنگو! تو ادّعا كرده اى كه در احاديث اصلاً درباره اين كه خدا امام را نصب كرده است مطلبى نيامده است، تو گفتى كه احاديث فقط امام را معرفى مى كند، اكنون از تو مى خواهم تا اين حديث را يك بار با دقّت بخوانى، اگر سخن تو درست بود بايد در اين حديث چنين مى آمد "انّ الله عَرَّفَ الامامَ" يعنى خدا امام را معرفى كرد، در حالى كه در اين حديث، كلمه "نَصَب" آمده است.

اكنون از تو مى پرسم: آيا تو اين حديث را نديده اى؟ اين حديث در كتاب "اصول كافى" آمده است! تو نمى توانى اعتبار آن را زير سؤال ببرى، به راستى چرا از اين حديث غافل ماندى؟ آخر چگونه ادّعا مى كنى استاد حوزه هستى و براى عدّه اى تفسير مى گويى ولى براى يك بار هم، كتاب اصول كافى را مطالعه نكرده اى؟


1) 32.. روى الشيخ الكليني عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ غَالِبٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فِی خُطْبَهٍ لَهُ یَذْکُرُ فِیهَا حَالَ اَلْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ وَ صِفَاتِهِمْ فَقَالَ: إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَی أَوْضَحَ بِأَئِمَّهِ اَلْهُدَی مِنْ أَهْلِ بَیْتِ نَبِیِّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ عَنْ دِینِهِ وَ أَبْلَجَ بِهِمْ عَنْ سَبِیلِ مِنْهَاجِهِ وَ فَتَحَ لَهُمْ عَنْ بَاطِنِ یَنَابِیعِ عِلْمِهِ فَمَنْ عَرَفَ مِنْ أُمَّهِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَاجِبَ حَقِّ إِمَامِهِ وَجَدَ طَعْمَ حَلاَوَهِ إِیمَانِهِ وَ عَلِمَ فَضْلَ طَلاَوَهِ إِسْلاَمِهِ لِأَنَّ اَللَّهَ تَعَالَی نَصَبَ اَلْإِمَامَ عَلَماً لِخَلْقِهِ وَ جَعَلَهُ حُجَّهً عَلَی أَهْلِ طَاعَتِهِ أَلْبَسَهُ اَللَّهُ تَاجَ اَلْوَقَارِ ..... الكافی ج 1 ص 203.


اكنون كه روشن شد حديث اسحاق اَسَدى، سندى صحيح دارد، پس اين حديث، دليل اصلى است، پس حالا مى توانم دو حديث ديگر را به عنوان "تأييد" ذكر كنم:

2 - حديث شيخ طبرسى

شيخ طبرسى از علماى بزرگ شيعه در قرن ششم بود، او كتاب "مجمع البيان" را نوشت و همه قرآن را در آن، تفسير كرد، او وقتى به آيه اكمال رسيد اين حديث را از امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) نقل كرد:

إنّما اُنزل بعد أن نصب النبي عليّاً عَلَماً للأنام يومَ غدير خمّ

اين آيه در روز غدير خم، بعد از اين كه پيامبر على(عليه السلام) را به عنوان رهبر مردم منصوب كرد نازل شد.(1)

در اين حديث به صورت واضح، از كلمه "نصب" استفاده شده است و باطل بودن ديدگاه "معرفى" را آشكار مى كند.

3 - حديث شيخ صدوق

شيخ صدوق در كتاب "امالى" ص 126 اين مطلب را نقل مى كند كه يك روز، پيامبر به ياران خود رو كرد و چنين گفت:

يَوْمَ غَدِيرِ خُمّ أَفْضَلُ أَعْيَادِ أُمَّتِي وَ هُوَ الْيَوْمُ الَّذِي أَمَرَنِي اللَّهُ تَعَالَى ذِكْرُهُ فِيهِ بِنَصْبِ أَخِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِب عَلَماً لِأُمَّتِي يَهْتَدُونَ بِهِ مِنْ بَعْدِي... هُوَ إِمَامُ الْخَلْقِ بَعْدِي


1) 33.. مجمع البيان ج 3 ص 246.

روز غدير بهترين عيد امّت من است، روز غدير روزى است كه خدا به من امر كرد تا على(عليه السلام) را به عنوان نشانه حقّ، منصوب كنم تا امّت من به وسيله او هدايت شوند... او امامِ مردم بعد از من است.

در اين سخن پيامبر هم كلمه "نصب" آمده است و روشن است كه خدا امام را به مقام امامت منصوب مى كند و مردم در اين ميان، هيچ نقشى ندارند.(1)


آقاى سخنگو! تو مى گويى: "عبارت "مَنْ كُنتُ مَولاه فعَلىّ مَولاه" نيز نصب را نمى رساند".(2)

وقتى من موضوع را بررسى مى كنم مى بينم كه پيامبر در روز غدير در ميان آن همه جمعيّت فرياد برآورد: "مَنْ كُنتُ مَولاه فعَلىّ مَولاه": "هر كس من مولاى اويم، پس على مولاى اوست". احاديثى كه در اينجا ذكر كردم آشكار مى كند كه پيامبر در روز غدير على(عليه السلام)به امامت نصب كرده است، از طرف ديگر وقتى حوادث روز غدير را بررسى مى كنيم مى بينيم پيامبر دستور داد تا آن همه جمعيّت در آن هواى گرم توقّف كنند، پيامبر همه آن هايى را كه جلوتر رفته بودند، باز گرداند، براى چه پيامبر از همه مسلمانان خواست تا با على(عليه السلام)بيعت كنند، اين كارهاى پيامبر با "نصب على(عليه السلام)" سازگارى دارد نه با "معرفى على(عليه السلام)".

اصلاً بيعت كردن يعنى چه؟ اين كه پيامبر سه روز در سرزمين غدير ماند و به مردم دستور داد با على(عليه السلام) بيعت كنند چه معنايى را مى رساند؟ تو كه مى گويى خدا


1) 34.. شیخ عیاشی (که از علمای شیعه در قرن چهارم است) در تفسیر خود جلد اول صفحه 33 از «ابن عباس» و «جابر انصاری» مطلبی را نقل می کند. این دو نفر از یاران پیامبر بوده اند. ابن عباس به عنوان یکی از بزرگ ترین مفسران قرآن در نزد همه مسلمانان مطرح است. این سخن این دو نفر درباره روز غدیر است: أمر اللّه محمدا صلّی اللّه علیه و آله أن ینصب علیّا علیه السلام علما للناس فیخبرهم بولایته... خدا امر کرد به پیامبر که علی علیه السلام را برای مردم نصب کنند و ولایت علی علیه السلام برای مردم بازگو کند... ابن عباس و جابر انصاری که روز غدیر، همراه پیامبر بودند ماجرا را برای ما گزارش کردهاند، آنها در گزارش خود از کلمه «ينب» که از کلمه «نصب» گرفته شده است استفاده کرده اند.

2) 35.. «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام)، صفحه 16 سطر 18.

و پيامبر در روز غدير فقط على(عليه السلام) را معرفى كردند و اين مردم بودند كه بايد او را انتخاب مى كردند، آيا معرفى كردن هم بيعت مى خواهد؟ چرا پيامبر دستور داد تا مردم على(عليه السلام)را "امير مؤمنان" خطاب كنند؟ آيا در "معرفى"، احتمال خطر و فتنه اى مى رفت كه خدا به پيامبر وعده داد كه ما تو را از فتنه ها حفظ مى كنيم؟

6

آقاى سخنگو! نظر تو اين است كه در امر امامت، انتخابِ مردم نقش دارد، خدا امام را فقط معرفى مى كند، بعد از آن اين مردم هستند كه بايد امام را انتخاب كنند در بحث آیه اکمال می گویی که منظور خدا از آن آیه چنین است : « امروز کافران از مبارزه با شما ناامید شده اند پس از آنان نترسید و از من بترسید یعنی مواظب باشید خودتان راه کج نروید و مرتد نشوید در انتخابتان بهترین را اتنخاب کنید.»(1)

اين سخن تو با سخنان اهل بيت(عليهم السلام) سازگارى ندارد، من در اينجا حديثى از امام رضا(عليه السلام) را بازگو مى كنم:

يكى از ياران آن حضرت مى گويد: من به مسجد بزرگ شهر "مرو" رفتم، ديدم


1) 36.. «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام»، صفحه 14 سطر 24.

كه مردم درباره امامت سخن مى گويند. آنان مى گفتند: "اگر مردم با كسى به عنوان امام، بيعت كنند، او امام است و اطاعتش بر همه واجب است".

من اين سخنان را شنيدم، با خود گفتم بايد نزد امام رضا(عليه السلام) بروم و نظر آن حضرت را درباره امامت جويا شوم. از مسجد بيرون آمدم و به خانه امام رفتم و ماجرا را بيان كردم، آن حضرت لبخندى زد و چنين فرمود: "خدا دين خودش را با امامت ما كامل نمود، پيامبر در روز غدير خمّ، على(عليه السلام) را امام قرار داد و از مردم خواست تا با او بيعت كنند. به راستى مردم چه مى دانند كه امامت چيست؟ امام، همچون خورشيدى است كه جهان را روشن مى كند. امام همچون آب گوارا براى تشنگان است. امام همچون پدرى مهربان است. كيست كه بتواند امام را بشناسد يا او را انتخاب كند؟ انتخاب مردم كجا و اين مقام كجا؟ مردم كجا و درك اين مقام كجا؟ مردم پس از شهادت پيامبر، انتخاب خدا و پيامبر را كنار گذاشتند و انتخاب خود را در نظر گرفتند. به راستى آيا آنان مى توانستند امام را بشناسند و او را انتخاب كنند؟ چگونه مردم مى خواهند امام را برگزينند؟ امام، معصوم است و از خطا و لغزش در امان است، خدا او را اين گونه قرار داده است. اين فضل خداست كه به هر كس بخواهد مى دهد".(1)

آقاى سخنگو! امامت، عهدى است آسمانى! مردم هرگز نمى توانند امام را انتخاب كنند، امام بايد معصوم باشد و از هرگونه خطايى به دور باشد تا بتواند جامعه را به سوى رستگارى هدايت كند. فقط خداست كه مى داند چه كسى مقام عصمت دارد.


1) 37.. ووقعوا في الحيرة اذ تركوا الامام عن بصيره وزين لهم الشيطان أعمالهم... الكافي ج 1 ص 201، الأمالی للصدوق ص 777، كمال الدين ص 678، معانی الاخبار ص 99، البرهان ج 4ص284.

آرى، انسان ها هيچ اختيارى در انتخاب امام ندارند، همان گونه كه هيچ اختيارى در انتخاب پيامبر نداشتند. اين خداست كه هر كس را شايسته بداند به مقام پيامبرى يا مقام امامت مى رساند. خدا به امام مقام عصمت داده است و سپس اطاعت او را بر مردم واجب كرده است. مردم وظيفه دارند از امام، اطاعت كنند، زيرا او از هرگونه خطايى به دور است.

7

آقاى سخنگو! تو چنين مى گويى: "كارهاى خدا بر اساس حكمت است و مردم كم كم رشد مى كنند، خدا داوود(عليه السلام) را خليفه در روى زمين قرار داد، امّا با گذشت زمان و عاقل شدن مردم در زمان پیامبر مردم مدینه خودشان حضرت محمد صلی الله علیه و آله را حاکم قرار دادند ... آنان باید پس از پیامبر بهترین فرد روزگار یعنی حضرت علی علیه السلام را بر می گزیدند.»(1)

باور تو اين است كه عقل مردم در زمان پيامبر كامل شده بود و براى همين بود كه خدا فقط امام را معرفى كرد و انتخاب امام را به آنان سپرد. اين حرف جديدى نيست، اتّفاقاً در يكى از سفرهايى كه به مكّه رفته بودم اين سخن را از يكى از علماى وهّابى ها شنيدم.


1) 38.. «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی »، صفحه 22 سطر 15.

آن شب كه روبروى كعبه نشسته بوديم و با او سخن مى گفتم، او به من چنين گفت: "پيامبر مى دانست كه جامعه به آن رشد و كمال رسيده است و مى تواند رهبر را خودش انتخاب كند، براى همين بود كه پيامبر انتخاب جانشين خود را به مردم واگذار كرد".

اينجا بود كه من اين سؤال را از او پرسيدم: اگر جامعه به آن رشد و كمال رسيده بود پس چرا قرآن درباره آن جامعه، چيز ديگرى مى گويد؟ آيا آيه 144 سوره آل عِمران را به خاطر دارى؟ آيا ماجراى آن را مى دانى؟

سپس چنين توضيح دادم: در يكى از جنگ ها، دشمنان اين شايعه را در ميان مسلمانان انداختند كه "محمّد كشته شد"، اينجا بود كه مسلمانان دچار تزلزل شدند و با عجله فرار كردند، خيلى از آن ها به بالاى كوه پناه بردند، آن ها نگران بودند كه نتيجه چه خواهد شد، اگر كافران آنها را دنبال كنند، چگونه از خود دفاع كنند، بعضى ها با خود گفتند: "اكنون كه پيامبر كشته شده است، خوب است دست از اسلام برداريم و بت پرست شويم، اين گونه مى توانيم جان خود را نجات بدهيم!"، آن روز خدا اين آيه را نازل كرد:

(وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ...).

"محمّد پيامبرى است مانند پيامبرانى كه قبل از اين بوده اند، همه پيامبران قبلى از دنيا رفتند، محمّد هم روزى از ميان شما مى رود. اگر او بميرد يا كشته شود، شما

از دين خود دست برمى داريد و به كفر رو مى آوريد؟ اگر همه شما هم از اسلام بازگرديد، به من هيچ ضررى نمى رسد".

قرآن مى گويد: عدّه زيادى از مسلمانان با شنيدن شايعه قتل پيامبر به فكر آن افتادند از دين خود دست بردارند و بار ديگر بت پرست شوند، (فقط گروهى اندكى در آن روز، فداكارى كردند و بر پيمان خود باقى ماندند). به راستى آيا چنين جامعه اى، به آن رشد و كمال رسيده است كه رهبرش را خودش انتخاب كند؟

تاريخ از ياد نمى برد زمانى را كه پيامبر به قبرستان بقيع آمد، فقط چند روز ديگر از عمر او باقى مانده بود، آن روز پيامبر چنين گفت: "آگاه باشيد فتنه ها همچون شب هاى تاريك به سوى شما مى آيند" .(1)

آرى، پيامبر جامعه را به خوبى مى شناخت و نسبت به فتنه بزرگى كه در راه بود، هشدار داد، هر كس اين سخن پيامبر را بخواند مى فهمد كه از فتنه هاى سياه خبر داده بود، چنين جامعه اى مى توانست رهبرش را خودش انتخاب كند؟

پيامبر به خوبى شرايط جامعه را مى دانست و از فتنه ها و كارشكنى هاى منافقان باخبر بود، براى همين بود كه هرگز جامعه را به حال خود رها نكرد و على(عليه السلام) را به عنوان امام منصوب كرد تا جامعه مسير رستگارى را گم نكند.

آقاى سخنگو! هر كس به آنچه كه گفتم با ديده انصاف نگاه كند، يقين مى كند كه سخن تو باطل است، تو ادّعا مى كنى كه عقل مردم زمان پيامبر كامل شده بود، ولى قرآن چيز ديگرى مى گويد.


1) 39.. أقبلت الفتن كقطع الليل المظلم يتبع بعضها بعضا ، يتبع آخرها أولها ، الآخرة شر من الأولى ....... مسند أحمد ج 3 ص 488 ، وفيه «یرکب بعضها بعضا» بدل «يتبع آخرها أولها» ، سنن الدارمي ج 1ص 36، المستدرك ج 3 ص 56، المعجم الكبير ج 22 ص 347، تاریخ بغداد ج 8 ص 218، وراجع : الإرشاد ج 1 ص 181 ، مناقب آل أبي طالب ج 1 ص 201، بحار الأنوار ج 21 ص 409 و ج 22 ص 466 و 472.

8

آقاى سخنگو! اگر از تو بپرسند چرا خدا شخصى را به مقام امامت نصب مى كند، در پاسخ مى گويى براى اين كه نقص هاى آن شخص را برطرف كند. از طرف ديگر چون على علیه السلام هیچ نقصی ندارد پس دیگر نباید خدا او را به مقام امامت نصب کند بلکه خدا او را به مردم معرفی می کند و این مردم هستند که او را انتخاب می کنند تو چنین می گویی:« نصب ، تنها برای جبران نقص است و حضرت علی نقصی نداشته است که خدا بخواهد با نصب ، آن نقص را جبران کند.»(1)

من از اين سخن تو خيلى، تعجّب كردم، تو از كجا نتيجه گرفتى كه تنها دليل نصب امام اين است كه جبران نقص هاى او بشود! از كدام آيه و حديث به اين


1) 40.. « تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام )، صفحه 70 سطر 7.

نتيجه رسيدى؟ چرا هيچ دليلى براى سخن خود نياوردى؟

تو قبول دارى كه خدا ابراهيم(عليه السلام) را به مقامِ امامت، منصوب كرده است، (تو در آنجا قبول مى كنى كه امامت ابراهيم(عليه السلام)به نصبِ خداست ولى در همان جا تصريح مى كنى كه امامت على(عليه السلام) به نصب خدا نبوده است).(1)

حالا از تو مى پرسم: ابراهيم(عليه السلام) در ميان پيامبران، همچون خورشيد مى درخشد و پرچم دار يكتاپرستى است، تو كه قبول كردى كه خدا او را نصب كرده است، پس آيا ابراهيم(عليه السلام) نقصى داشت كه خدا آن را جبران كرد؟!

معلوم است كه تو مى گويى ابراهيم(عليه السلام) در اوج كمال بود، پس بگو بدانم چرا خدا او را به امامت نصب كرد؟ مگر تو نمى گويى: "نصب، تنها براى جبران نقص است"؟

تو چاره اى ندارى كه اين سخن خود را پس بگيرى و بگويى: خدا ابراهيم(عليه السلام)را به مقام امامت رساند با اين كه در ابراهيم(عليه السلام)هيچ نقصى نبود. وقتى اين سخن را بگويى، من هم مى گويم: خدا على(عليه السلام) را هم به مقام امامت رساند و در او هيچ نقصى نبود!


آقاى سخنگو! اكنون سؤال ديگرى از تو مى پرسم: چرا به اين نتيجه رسيدى كه تنها دليل براى نصبِ امامت، جبران نقص است؟ چه كسى گفته است كه اگر خدا على(عليه السلام) را به امامت نصب كند براى جبران نقص اوست؟ چرا نصبِ امام را به


1) 41.. «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام »، صفحه 22 سطر 11 تا سطر 15.

معناى جبران نقص مى گيرى؟

نصب امام مى تواند دليل هاى زيادى داشته باشد، در اينجا به يكى از آن دليل ها اشاره مى كنم:

خدا على(عليه السلام) را به امامت نصب كرد تا راه حقّ، آشكار باشد، خدا او را امام قرار داد تا راه حقيقت گم نشود، خدا اين كار را كرد تا برنامه هاى خطّ نفاق را نقش بر آب كند و دين حفظ شود.

پيامبر تلاش كرد تا يكتاپرستى را در جامعه رواج دهد و مردم بندگىِ خدا كنند، پيروان شيطان به دنبال فرصت بودند، خطّ نفاق كسانى بودند كه به ظاهر نماز مى خواندند، ريشِ سفيد داشتند ولى دلشان از ياد خدا خالى بود، ظاهرشان دم از اسلام مى زد ولى باطن آنان فريادگرِ كفر بود، نفاق چيزى جز دورويى نيست، آنان با ظاهر خود اسلام آورده بودند ولى در حقيقت، دشمن خدا و دين خدا بودند.

آرى، وقتى پيامبر از دنيا رفت، شيطان به ميدان آمد، سياهى همه جا را فرا گرفته بود، خطّ نفاق قدرت نمايى كرد، از مؤمنان تعداد انگشت شمارى باقى ماندند، كسانى كه سال ها در راه پيامبر تلاش كرده بودند، در امتحان سختى قرار گرفتند. گروهى در مكانى به نام "سقيفه" جمع شدند و ابوبكر را به عنوان خليفه، انتخاب كردند و با او بيعت نمودند.

خدا على(عليه السلام) را به امامت نصب كرد تا در آن اوج سياهى ها، حق از بين نرود، على(عليه السلام) با تمام وجود به دفاع از اسلام واقعى پرداخت، او بود كه دين را حفظ كرد

و نگذاشت منافقان به آرزوى هاى خود برسند، هر چند حكومت در دست او نبود ولى با سخنان خود از حقّّ و حقيقت دفاع كرد، عدّه اى مى گويند: "على(عليه السلام) براى حفظ اسلام، سكوت كرد"، اين سخن، باطل است، على(عليه السلام)دست به شمشير نبرد و صبر كرد، ولى او هرگز سكوت نكرد، او براى دفاع از حق خود، بارها سخن گفت و با سخنان كوبنده خود، زمينه هدايت را براى همه فراهم ساخت.

آقاى سخنگو! على(عليه السلام) در اوج كمال و زيبايى ها بود، او هيچ نقصى نداشت، خدا او را به مقام امامت نصب كرد تا راه گم نشود و چراغ هدايت خاموش نشود!


آقاى سخنگو! تو چنين مى گويى: "طبق نظر شيعه، نصبِ على(عليه السلام) صورت گرفت، پس چرا مشكل مردم حلّ نشد؟".(1)

اين سخن تو بسيار جالب است، تو خودت هم اعتراف مى كنى كه نظر شيعه، اين است كه خدا امام را نصب مى كند، اگر نظر شيعه اين است پس نظر تو كه مى گويى خدا امام را نصب نمى كند، نظر چه افرادى است؟ تو با اين سخن، اعتراف مى كنى كه از باورهاى شيعه فاصله گرفته اى.

از طرف ديگر تو مى گويى كه چون مردم بعد از پيامبر با ابوبكر بيعت كردند و حكومت را به او دادند و على(عليه السلام) را خانه نشين كردند، مشكلى از مردم حلّ نشد، پس بايد بگوييم كه خدا امام را نصب نكرده است! آخر اين چه سخنى است؟ مگر امامت، فقط حكومت ظاهرى است؟ من فكر كنم تو به معناى اصلى "امامت"


1) 42.. « تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام»، صفحه 19 سطر 3.

توجّه نكرده اى. امامت، يك عهد الهى است، يكى از جلوه هاى امامت اين است كه امام، حكومت را در دست بگيرد، ولى اگر ستمگران به ميدان آمدند و كودتا كردند و به حكومت رسيدند به امامت آسيبى نمى رسد.

على(عليه السلام) دلباخته حكومت و قدرت نبود، او مأمور به وظيفه بود و اطاعت امر خدا را بر هر چيز ديگرى برترى مى داد، خدا اراده كرد كه انسان با اختيار خودش هدايت شود، خدا مى خواست كه زمينه هدايت براى همه انسان ها فراهم باشد، اين برنامه خدا بود. مردم بايد امتحان بشوند، خيلى ها ادّعا مى كردند كه ما پيرو حق و حقيقت هستيم، بايد زمينه امتحان براى آنان پيش مى آمد.

وقتى پيامبر از دنيا رفت، مردم در حقّ على(عليه السلام) ظلم و ستم كردند، در همان زمان، او تلاش كرد كه زمينه هدايت براى همه آشكار و روشن كند، هدف او، همان هدف خدا بود، بايد حقّ آشكار باشد، راه حقيقت گم نشود، پس از آن، ديگر مردم بايد با اختيار خود، مسيرشان را انتخاب كنند، رسيدن به حكومت با هر قيمتى، هدف على(عليه السلام) نبود، او براى رسيدن به حكومت و يا حفظ آن، حاضر نبود يك دروغ بگويد! اين روش و منش على(عليه السلام)بود، او براى هميشه پيروز است چون به هدف خود رسيده است. هدف او، روشن بودنِ راه حقّ بود كه به آن هدف هم رسيد. او تسليم امر خدا بود، خدا اراده كرده بود كه مردم را امتحان كند، على(عليه السلام)هم در راستاى اين خواست خدا حركت كرد.

شايد كسى سؤال كند اگر خدا امام را نصب كرد، پس چرا جلوى كودتاى منافقان

را نگرفت؟ خدا كه قدرت داشت چرا كارى نكرد تا هر طور هست على(عليه السلام) به حكومت برسد؟ در جواب اين سؤال چنين مى گويم: چرا دولت ها براى ورود به دانشگاه، كنكور برگزار مى كنند؟ كنكور باعث مى شود كه عده زيادى وارد دانشگاه نشوند، كنكور باعث مى شود عده زيادى دكتر و مهندس نشوند! تو چه پاسخى براى اين سؤال دارى؟ معلوم است كه كنكور برنامه خوبى است، كنكور باعث مى شود تا افراد بى استعداد، دكتر نشوند.

خدا هم اين دنيا را محل امتحان قرار داده است، به انسان ها هم اختيار داده است، هر كسى به اختيار خود، راه خودش را انتخاب مى كند، اين قانون خداست، هرگز كارى نمى كند كه اختيار از انسان ها گرفته شود، در امتحان خدا، عدّه اى سربلند مى شوند و عدّه اى هم راه باطل را انتخاب مى كنند، خدا زمينه امتحان را به همه مى دهد، همانطور كه دولت ها زمينه كنكور را به جوانان مى دهد. خدا به انسان ها فرصت مى دهد، هر كس راه باطل را رفت به او مهلت مى دهد ولى سرانجام در روز قيامت به عذاب سختى گرفتار خواهند شد.


آقای سخنگو ! تو در صفحه 23 سطر 15 چنین می گویی:« چون اصول دین از اعتقادات است و باید بر آنها دلیل یقینی داشت و چون نصب حضرت علی علیه السلام از سوی خدا یا پیامبر به منزله دعوت به تعطیل عقل و پیروی از نصّ است با مرامِ شیعه سازگاری ندارد.»

تو مى گويى كه امام از طرف خدا نصب نشده است و بر اين باور دارى خدا امام را فقط معرفى مى كند (و مردم او را نصب مى كنند)، فرض كن كه من سخن تو را مى پذيرم، پس همين سخنِ تو را تحويل تو مى دهم و مى گويم: "اصول دين از اعتقادات است، معرفى على(عليه السلام)از طرف خدا همانند اين است كه عقل را تعطيل كنيم و اين با مرام شيعه سازگارى ندارد"، تو به اين سخن من چه پاسخى مى دهى؟ هر چه تو در اينجا بگويى من آن را در جواب سخن تو مى گويم.

آقاى سخنگو! اگر قرار است كه ملاك و محور در بحث امامت، عقل گرايى باشد پس حتّى معرفىِ امام هم مخالف عقل گرايى است! وقتى قرار است عقل انسان در بحث امامت، خودكفا باشد معرفىِ امام با نصبِ امام فرقى نمى كند.

طبق سخن تو، خدا امام را معرفى مى كند، اين معرفى براى چيست؟ مگر پيش فرض تو اين نيست كه عقل، خودكفا است و مى تواند راهش را خودش پيدا كند، اگر اين طور است ديگر بايد خدا امر امامت را كلاً به مردم مى سپرد و امام را معرفى هم نمى كرد زيرا معرفىِ امام هم دخالت در كار عقل است.

بدان كه نصبِ امام، تعطيل عقل نيست، بلكه ما شيعيان كه مى گوييم خدا امام را نصب مى كند عقل را در جايگاه صحيح خود مى نشانيم.

بدان كه اگر ما دين خدا را مى پذيريم به حكم عقل است، وقتى به جهان مى نگرم و نظم آن را مى بينم مى فهمم كه اين جهان، آفريدگارى دانا و توانا دارد، اين همان "خداشناسى" است كه عقل من به آن راهنمايى مى كند. اين سخن

امام صادق(عليه السلام) است: "حجّت ميان انسان ها و خدا، عقل است". آرى، زير بناى همه باورها، عقل است، هر چه خوبى و كمال هست از عقل انسان است، اين عقل است كه باعث رستگارى انسان مى شود، من با كمك عقل به توحيد مى رسم. زيربناى باورهاى من، عقل است، از عقل به خدا مى رسم سپس از خدا به پيامبر مى رسم، عقل من به من حكم مى كند وقتى معجزه را ديدم ايمان بياورم، قرآن، معجزه حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله) است و من با ديدن اين معجزه به او ايمان مى آورم.(1)

وقتى مسلمان شدم مى فهمم كه اسلام براى جزئيّات زندگى، برنامه دارد، پيامبر درباره جزئيّات زيادى سخن گفته اند، براى مثال، بيش از ده حديث از پيامبر درباره مسواك زدن به ما رسيده است، اينها سخنان پيامبر است: "قبل از نماز، دندان هاى خود را مسواك بزنيد"، "مسواك حافظه شما را قوى مى كند"، "دو ركعت نماز با مسواك بهتر از هفتاد ركعت نماز بدون مسواك است".

به راستى پيامبرى كه به مسواك زدن اين قدر اهميّت مى داد چطور مى شود كه براى رهبرى جامعه هيچ مطلبى نگفته باشد؟ چه مسأله اى به اندازه رهبرى جامعه، اهميّت دارد؟ وقتى پيامبر همراه با لشكر اسلام از مدينه خارج مى شد و به سوى دشمن مى رفت، ابتدا شخصى را در مدينه، جانشين خود قرار مى داد، (براى مثال در جنگ تبوك، على(عليه السلام) را در مدينه به عنوان جانشين خود انتخاب كرد و سپس به سوى تبوك حركت كرد) حال چگونه ممكن است او بعد از مرگ خود،


1) 43.. الكافی ج 1 ص 25.

جامعه را همان طور سرگردان رها كرده باشد؟

من ديده ام افرادى كه با پول خود و با عشق فراوان مدرسه اى ساخته اند و وقتى زمان مرگ آنان فرا رسيده است براى اداره آن مدرسه بعد از خود، مدير مشخص مى كنند، پيامبر براى اسلام و مسلمين آن قدر زحمت كشيد، هيچ كس به اندازه او دلش براى دين خدا نمى سوخت، پس چگونه مى توانم باور كنم كه او آن جامعه نوپا با آن دشمنان را به حال خود رها كرده و جانشينى معيّن نكرد!

عقل من حكم مى كند كه پيامبر جامعه را به حال خود رها نكرد و به امر خدا، على(عليه السلام) را به عنوان امام، منصوب كرد، زيرا امام بايد معصوم باشد، هيچ كس از راز دل انسان ها باخبر نيست، فقط خداست كه مى داند چه كسى معصوم است و هرگز گناه نكرده است، عقل من به من مى گويد امام بايد معصوم باشد، زيرا اطاعت از كسى كه معصوم نيست، آسيب هاى فراوان دارد، وقتى عقل من حكم كرد كه امام بايد معصوم باشد، پس همان عقل به من مى گويد انسان ها نمى توانند امام را انتخاب كنند و او را به امامت نصب كنند، زيرا انسان ها نمى دانند چه كسى معصوم است و گناه نكرده است. ممكن است يك نفر در ظاهر خيلى آدم درستكارى باشد، امّا در قلب خود، نفاق داشته باشد و دورو باشد.

اكنون روشن و آشكار شد كه من مسير عقل را پيموده ام و به اين رسيده ام كه خدا بايد امام را نصب كند، پس نصبِ امام، تعطيلى عقل نيست بلكه دقيقاً عمل به حكم عقل است.

آقاى سخنگو! من در تعجّب از تو هستم، به راستى تو با اين سخنان پرفريب خود با مردم چه كردى؟ امام زمان(عليه السلام) در پس پرده غيبت است، شيعيان همچون يتيمانى هستند كه از امام خويش جدا مانده اند، چرا آنان را در حيرت مى افكنى؟ چرا با اين سخنان قصدِ فريب آنان را دارى؟ چرا نصب امام را بى عقلى مى نامى؟ تو به دنبال چه هستى؟ به كجا مى خواهى برسى؟ اين يتيمان آل محمّد(عليهم السلام) چه گناهى كرده اند كه گرفتار اين سخنان تو شده اند؟

9

آقاى سخنگو! تو چنين مى گويى: "مردم بايد پس از پيامبر، بهترين فرد روزگار يعنى حضرت على(عليه السلام)را برمى گزيدند". "مردم به خاطر ترس يا هواى نفس، او را به امامت و ولایت بر نگزیدند پس مردم مقصر هستند » « در سقیفه از عقل پیروی نشد و خود آنها نیز گفتند که اشتباهی بوده است که خدا مردم را از شرش نگه دارد»«مردم بعد از 25 سال برخی از آنان به راه صحیح برگشتند و با علی علیه السلام بیعت کردند»(1)

تو در اين سخنان خود از كلمه "برگزيدن" استفاده كرده اى، اين نشان مى دهد كه تو اعتقاد دارى مردم بايد على(عليه السلام) را به امامت انتخاب مى كردند (او را برمى گزيدند).


1) 44.. «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام»، صفحه 22 سطر 15، صفحه 19 سطر 15، صفحه 20 سطر 8، صفحه 20 سطر 16.

تو مى گويى كه پيامبر على(عليه السلام)را به مردم معرفى كرد، ولى مردم او را به امامت و ولايت برنگزيدند و ابوبكر را انتخاب كردند و على(عليه السلام) 25 سال خانه نشين شد. تو مردم را مقصّر مى دانى، آنها خطا كردند و به عذاب گرفتار خواهند شد، اين حرف خوبى است، آفرين بر تو! ولى مگر تو نمى گفتى مردم به رشدِ عقلى رسيده بودند، پس چطور شد كه آنان اشتباه كردند و با ابوبكر بيعت كردند؟ اگر عقل آنان كامل شده بود پس چرا هواى نفس و ترس بر آنان غلبه كرد؟ چرا سخنان تو، تناقض دارد؟ يك جا مى گويى: عقل مردم كامل شده بود، اينجا مى گويى مردم اسير هواى نفس و ترس شدند.

طبق ديدگاه تو، بايد نقش مردم و على(عليه السلام) روشن و آشكار شود. تو مردم را مقصّر دانستى، اكنون بگو بدانم نقشِ على(عليه السلام) در اين ميان چه مى شود؟ تو مى گويى خدا و پيامبر فقط على(عليه السلام) را معرفى كردند، اين مردم هستند كه على(عليه السلام)را به امامت برمى گزينند، خوب، در آن بيست و پنج سال كه مردم على(عليه السلام)را برنگزيدند، آيا على(عليه السلام) امام بود يا نه؟ اين اساسى ترين سؤال من از توست.

تو يكى از دو جواب را مى توانى بدهى:

جواب اوّل

اگر پاسخ بگويى كه على(عليه السلام) در آن بيست و پنج سال، امام بود هر چند حكومت در دست او نبود، مردم در حق او ظلم كردند، حكومت حقّ او بود، امّا خطّ نفاق

دست به كودتا زدند و ابوبكر را روى كار آوردند و بناى ظلم و ستم را نهادند. على(عليه السلام) "امام" بود ولى "حاكِم" نبود. اگر تو چنين پاسخ بدهى كه سخن ما را گفته اى، سخن حقّ را بازگو كرده اى.

ولى سخن تو اين بود كه خدا و پيامبر فقط على(عليه السلام) را "معرفى" كردند، اگر تو اين جواب را بدهى، پس منظورت از "ديدگاه معرفى" همان "ديدگاه نصب" است. زيرا در آن مدّت كه مردم على(عليه السلام) را خانه نشين كرده بودند، آنان كه على(عليه السلام) را انتخاب نكرده بودند، پس امام بودن على(عليه السلام) در آن مدّت فقط به خاطر اين است كه خدا او را نصب كرده است.

روشن است كه با جواب اوّل، ديدگاه "معرفى" با ديدگاه "نصب" يكى مى شود، اكنون مى پرسم پس چرا اين همه سر و صدا راه انداختى؟ چرا گفتى كه من تفسير جديدى مى خواهم مطرح كنم، اين كه فقط بازى با الفاظ است! كدام آدم عاقل چنين كار بيهوده اى را انجام مى دهد؟ كدام عاقل هفتاد صفحه مطلب مى نويسد كه نتيجه اش اين است كه ما به جاى كلمه "نصب" بگوييم: "معرفى"؟ مردم اين را يك كار بيهوده مى پندارند، آخر چرا تو اين كار را كردى؟

جواب دوّم

سؤال مهم من اين بود: در آن 25 سال كه مردم على(عليه السلام) را برنگزيدند، آيا على(عليه السلام)امام بود يا نه؟ ممكن است تو در جواب بگويى: "على(عليه السلام) در آن مدّت، امام

نبود، زيرا مردم او را انتخاب نكرده بودند". روشن است كه اين سخن، باطل است، كسى كه اين حرف را بزند ديگر شيعه نيست زيرا اين همان سخنى است كه سنى ها مى گويند.

آقاى سخنگو! اگر كسى به اين سؤال، جوابِ دوّم را بدهد، بايد به اين نتيجه برسد كه در آن 25 سال همه مردم به مرگ جاهليّت مرده اند، پيامبر بارها به مسلمانان اين نكته را يادآور شد كه هر كس امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهليّت مى ميرد، از اين سخن معلوم مى شود كه امامت، اساس دين است، زيرا اگر كسى امام خود را نشناسد، توحيد و نبوّت هم به كارش نمى آيد و مانند كسى مى ميرد كه اصلاً دين نداشته است و در روزگار جاهليّت بوده است!


مناسب مى بينم در اينجا ماجرايى را از علاّمه امينى(قدس سره) نقل كنم، همان كسى كه كتاب "الغدير" را نوشته است، او از علماى بزرگ شيعه است كه در سال 1349 هجرى از دنيا رفت.

يك روز، گروهى از علماى اهل سنّت او را به يك مهمانى دعوت مى كنند، او ابتدا قبول نمى كند، آنها اصرار مى كنند، علاّمه امينى شرط مى گذارد كه مراسم بدون هر گونه بحث و مناظره باشد، آنها قبول مى كنند و علاّمه به مراسم آنها مى رود.

بعد از شام، يكى از مهمانان مى خواهد وارد بحث و مناظره بشود، علاّمه امينى به او مى گويد: قرار ما چيز ديگرى بود، او در جواب مى گويد: "براى اين كه جلسه

متبرّك بشود هر كسى يك حديث بخواند". علاّمه قبول مى كند، آنان شروع كردند و هر كس يك حديث مى خواند، نوبت به علاّمه مى رسد، علاّمه مى گويد: من براى خواندن حديث خود يك شرط دارم، من حديث مى خوانم و همه بايد نظر خود را درباره آن حديث بگويند كه آيا حديثى كه خواندم صحيح است يا ضعيف. همه از اين سخن استقبال مى كنند.

پس علاّمه چنين مى گويد: پيامبر فرمود: "هر كس بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهليّت مرده است". همه اين حديث را شنيده اند و به صحيح بودن آن، اعتراف مى كنند. آن وقت علاّمه مى گويد: "حالا كه همه حديث را تأييد كرديد يك سؤال از شما دارم، در كتاب هاى شما آمده است كه فاطمه(عليها السلام)، سرور زنان بهشت است، پس فاطمه(عليها السلام) اهل سعادت و رستگارى است، پس اكنون از شما مى پرسم آيا فاطمه(عليها السلام) امام زمان خود را مى شناخت يا نمى شناخت؟ اگر مى شناخت، امام زمان او چه كسى بود؟".

همه سرهاى خود را به زير مى اندازند، سكوت همه جا را فرا مى گيرد، سپس يكى يكى مجلس را ترك مى كنند. آرى، اگر آنان مى گفتند: فاطمه(عليها السلام)امام زمانش را نمى شناخت، پس بايد بگويند او كافر از دنيا رفته است و هرگز چنين سخنى را نمى توانند بگويند چرا كه پيامبر بارها فرموده است كه فاطمه سرور زنان بهشت است، پس چاره اى نداشتند بگويند كه فاطمه امام زمانش را مى شناخت، اين سؤال مطرح مى شود كه امام زمان او كه بود؟


آقاى سخنگو! جواب دوّم مى گويد در آن 25 سال، على(عليه السلام) امام نبود، پس نتيجه گرفته مى شود كه فاطمه(عليها السلام) به مرگ جاهليّت از دنيا رفته است، چون او كه با ابوبكر بيعت نكرد، على(عليه السلام) هم (كه طبق جواب دوّم) امام نبود، پس فاطمه، امام خود را نشناخت! چه كسى مى تواند چنين سخنى را بگويد؟ (پناه بر خدا!).

آيا مى دانى اگر كسى به اين سؤال، جوابِ دوّم را بدهد، ديگر اعتقاد به دوازده امام، بى معنا مى شود، زيرا در ميان دوازده امام، فقط على(عليه السلام) به مدّت پنج سال حكومت را در دست گرفت، يعنى وقتى خليفه سوّم (عثمان) كشته شد مردم با او بيعت كردند، بعد از پنج سال هم او به شهادت رسيد، امام حسن(عليه السلام) هم چند ماه حكومت كردند، پس از آن ديگر امامان شيعه به حكومت نرسيدند و مردم آنان را انتخاب نكردند.


آقاى سخنگو! گفتم كه نمى دانم جواب تو به آن سؤال مهم چيست، ولى اگر يك جوان به نوشته تو مراجعه كند چه مى فهمد؟ من مى خواهم سخنان تو را درباره "آيه ولايت" بنويسم، تا مردم، خودشان قضاوت كنند. قبل از اين كه سخنان تو را بنويسم، بايد درباره "آيه ولايت" توضيح بدهم: آيه ولايت، مهم ترين آيه در اثبات ولايت على(عليه السلام) است، هيچ آيه اى به اندازه آن در بحث ولايت، اهميت ندارد، ماجراى اين آيه اين چنين است:

پيامبر در شهر مدينه بود، چند نفر از يهوديان به تازگى مسلمان شده بودند، نام يكى از آنان "عبدالله بن سلام" بود، آنان به خانه پيامبر رفتند، آنان با كمال ادب و احترام نزد پيامبر نشستند، پيامبر از آنان به گرمى پذيرايى كرد.(1)

عبدالله بن سلام با تاريخ پيامبران به خوبى آشنا بود و مى دانست كه خدا براى پيامبران، وصى و جانشين قرار داده است، عبدالله بن سلام رو به پيامبر كرد و گفت: "اى پيامبر خدا! براى ما جانشين خود را معرّفى كن!".

در اين هنگام جبرئيل نازل شد و آيه 55 سوره مائده را براى پيامبر خواند:

(إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آَمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ)

فقط خدا و پيامبر و كسانى كه در ركوع نماز صدقه مى دهند ، بر شما ولايت دارند.در اين آيه، كلمه "وَليُّكم" آمده است براى همين اسم اين آيه را "آيه ولايت" گذاشته اند. همه به فكر فرو رفتند، به راستى منظور خدا از كسى كه در ركوع صدقه مى دهد كيست؟ چه كسى مانند خدا و پيامبر بر همه ولايت داشت؟ آنان كسى را نمى شناختند در ركوع ، صدقه داده باشد . پيامبر چنين گفت: "برخيزيد ! بايد به مسجد برويم و كسى را كه اين آيه درباره او نازل شده است، پيدا كنيم" .

همه به سوى مسجد رفتند، مسجد پر از جمعيّت بود و عدّه اى مشغول نماز بودند، فقيرى مى خواست از مسجد بيرون برود ، چهره او زرد بود، گويا خيلى


1) 45.. إِنَّ مَنَازِلَنَا بَعِیدَهٌ لَیْسَ لَنَا مَجْلِسٌ وَ لاَ مُتَحَدِّثٌ دُونَ هَذَا اَلْمَجْلِسِ وَ إِنَّ قَوْمَنَا لَمَّا رَأَوْنَا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ صَدَّقْنَاهُ رَفَضُونَا ... : شواهد التنزيل ج 1 ص 234، تفسير الألوسي ج 6 ص 167، أعيان الشيعة ج 1 ص 368، المناقب للخوارزمي ص 264، کشف الغمة ج 1 ص 306، بحار الأنوار ج 35 ص 196.

گرسنه بود، پيامبر به او گفت: "از كجا مى آيى ؟ چرا اين قدر خوشحالى ؟" . فقير با دست ، گوشه مسجد را نشان داد و گفت : "از پيش آن جوان مى آيم ، او به من اين انگشتر قيمتى را داد" .

صداى الله اكبرِ پيامبر در مسجد طنين انداز شد . همه از اين فقير خواستند تا بيشتر توضيح دهد . فقير گفت : "ساعتى قبل ، وارد مسجد شدم و از مردم درخواست كمك كردم ، امّا هيچ كس به من كمك نكرد ، من در مسجد دور مى زدم و طلب كمك مى كردم ، در اين ميان ، نگاهم به جوانى افتاد كه در ركوع بود ، او اشاره كرد تا من به سوى او بروم ، من هم پيش او رفتم و او انگشتر خود را به من داد" .

همه مردم ، "الله اكبر" گفتند و به سوى آن جوان رفتند، آن جوان ، هنوز در حال خواندن نماز بود، پيامبر تا او را ديد اشك در چشمانش حلقه زد، او على(عليه السلام) بود كه به حكم قرآن ، از آن روز بر همه مسلمانان ، ولايت داشت. پيامبر رو به مردم كرد و گفت: "على بعد از من، ولىّ و امام شماست". همه فهميدند كه منظور از "اهل ايمان" در اين آيه، على(عليه السلام) مى باشد.(1)


آقاى سخنگو! سخن من درباره "آيه ولايت" تمام شد، اكنون مى خواهم سخن تو را درباره اين آيه نقل كنم، تو در صفحه 10 چنين مى گويى: "اكنون در ميان مسلمانان كسى پيدا شده است كه در اوج ياد خدا و نماز، از فقيرى كه از مردم كمك


1) 46.. فأعطاني خاتمه. وأشار بيده فإذا هو بعلي بن أبي طالب فنزلت هذه الآية: الأمالي للصدوق ص 186، روضة الواعظین ص 102، بحار الأنوار ج 9 ص 329 و ج 35 ص 183، جامع أحاديث الشيعة ج 8 ص 442، تفسیر فرات الكوفي ص 125، تفسیر نور الثقلين ج 1 ص 647

مى خواهد غافل نمى شود، اين آيه در صدد معرفى چنين افرادى است".(1)

سپس مى گويى: "اين آيه در صدد جعلِ ولايت براى كسى نيست و نمى خواهد بگويد به صورت قهرى كسى را ولّىِ ديگران قرار بدهد، بلكه در صدد است فردى يا افرادى را كه قلبشان پر از حبّ به مردم است به مردم بشناساند، آن گاه مردم، خود از عمق وجودشان مى يابند كه چنين افرادى را دوست دارند و در صورت داشتن ساير شرايط، اين چنين افرادى را به سرپرستى يا رهبرى برمى گزينند".(2)

هر كس به اين سخنان تو دقّت كند، متوجّه مى شود كه تو در امر ولايت على(عليه السلام)، نقش اساسى را به انتخاب مردم مى دهى و چنين مى گويى: "اين آيه نمى خواهد على(عليه السلام)را به عنوانِ ولّى، منصوب كند، بلكه اين مردم هستند كه على(عليه السلام)را به عنوان امام برمى گزينند". روشن است كه منظور تو از كلمه "ولىّ" در اينجا همان مقام امامت است. آرى، تو نقشِ اساسى را در امر ولايت را به انتخابِ مردم مى دهى، اگر انتخاب مردم، نقشِ اساسى را دارد پس وقتى مردم، على(عليه السلام) را انتخاب نكردند، آيا او امام بود يا نه؟

تو در بحث آيه اكمال مى گويى كه منظور خدا از آن آيه چنين است: "امروز كافران از مبارزه با شما نااميد شده اند پس از آنان نترسيد و از من بترسيد، يعنى مواظب باشيد، خودتان راه كج نرويد و مرتدّ نشويد، در انتخابتان، بهترين را انتخاب كنيد". اين سخن تو نشان مى دهد كه تو نقش اصلى را به انتخاب مردم مى دهى.(3)


1) 47.. « تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی»، صفحه 10 سطر 12.

2) 48.. « تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی ) ، صفحه 12 سطر 22.

3) 49.. « تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام»، صفحه 14 سطر 24

تأكيد مى كنم اينجا سخن از حكومت نيست كه تو بگويى على(عليه السلام) امام بود ولى حاكم نبود. تو بايد تكليف خود را مشخّص كنى، تو مى گويى: "اين آيه در صَدَد جعلِ ولايت براى كسى نيست و نمى خواهد بگويد به صورت قهرى كسى را ولىّ ديگران قرار بدهد". روشن است كه تو نقشِ اصلى را در امر ولايت به انتخاب مردم مى دهى، كسى كه نوشته تو را بخواند به اين نتيجه مى رسد كه على(عليه السلام)در آن بيست و پنج سال، ولىّ و امام نبود چون مردم او را انتخاب نكرده بودند. (يعنى از آن سخنان تو برداشت مى شود كه به آن سؤال مهم من، جواب دوّم را مى دهى). وقتى از سخنان تو اين نتيجه به دست آيد، آشكار مى شود كه سخنان تو، دشمنان تشيّع را شاد مى كند.

10

آقاى سخنگو! تو در سخنان خود با يك مشكل روبرو مى شوى، از يك طرف تأكيد مى كنى كه خدا امام را نصب نمى كند، بلكه فقط امام را معرفى مى كند، از طرف ديگر حداقل در سه حدیث کلمه نصب امده است و این حدیث ثابت می کند که خدا(یا پیامبر به امر خدا) امام را نصب می کند، اینجاست که مشکل بزرگی در برابر تو آشکار می شود!

پيش از اين من، آن سه حديث را ذكر كردم، در اينجا اشاره اى كوتاه به آنها مى كنم:

1 - حديث اسحاق اَسَدى كه در كتاب "اصول كافى" آمده است، سند آن، معتبر است و حديث صحيح است. امام صادق(عليه السلام)چنين مى گويد: "نَصَبَ الْإِمَامَ"، يعنى

"خدا امام را نصب كرد".

2 - حديث شيخ طبرسى كه آن را در كتاب "مجمع البيان" آورده است. امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) مى گويند: "نصب النبي عليّاً". يعنى "پيامبر على(عليه السلام)را نصب كرد".(1)

3 - حديث شيخ صدوق كه در كتاب "امالى" آن را ذكر كرده است. پيامبر به ياران خود گفت "بِنَصْبِ أَخِي عَلِيِّ": "خدا مرا امر كرد كه برادرم على را نصب كنم".

سندِ حديث اوّل، صحيح است و هرگز نمى توانى آن را ضعيف بشمارى، دو حديث ديگر هم با همان حديث اوّل، تأييد مى شوند، تو خيلى فكر مى كنى و فكرى به ذهن تو مى رسد، پس چنين مى گويى: "اين گونه احاديث بر فهم راوى از كلام امام معصوم حمل مى شود نه اين كه لفظ نصب از امام، صادر شده باشد".(2)

تو دوست داشتى كه در اين سه حديث، كلمه "عرّف" آمده باشد تا ديدگاه تو را بازگو كند، "عَرَّف" يعنى "خدا امام را معرفى كرد"، ولى در اين سه حديث، كلمه "نصب" آمده است. اين كلمه در متن حديث به ضرر ديدگاه توست، تو چه مى كنى؟ تو مى گويى كه اين كلمه "نصب" را امام معصوم نگفته است!

اين سخن تو، خيلى عجيب است! تو مى گويى راوى (كسى كه حديث را شنيده است) سخنِ امام را تغيير داده است.

اين تغيير كلمات حديث، نتيجه خوبى براى تو دارد، اگر ثابت كنى كه امام در


1) 50.. مجمع البیان ج 3 ص 246.

2) 51.. «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام»، صفحه 70 سطر 8

اصل سخن خود، "عرّف" گفته است پس ديدگاه تو ثابت مى شود، يعنى خدا فقط امام را معرفى مى كند و اين مردم هستند كه او را انتخاب مى كنند، به راستى آيا راوى حديث، فرق معرفى كردن و نصب كردن را نفهميد؟ او چگونه جرات كرد سخن امام را تغيير بدهد به گونه اى كه اختلافى عميق در معناى حديث ايجاد شود. تو مى گويى امام چنين گفت: "عرَّف" يعنى "خدا معرفى كرد" ولى راوى فهم خودش را اين وسط آورد و سخن امام را تغيير داد و كلمه "نصب" را به جاى سخن امام قرار داد.

آقاى سخنگو! به جاست كه به خاطر اين سخن تو، فرياد "وا مصيبت" بلند شود! آيا مى دانى با اين سخن، جامعه را به كجا مى برى؟

به "ناكجا آباد"!

تو بزرگ ترين ضربه را به دين خدا و مكتب تشيّع زدى. اگر جامعه اين سخن تو را بپذيرد ديگر سنگ روى سنگ بند نمى شود، با اين سخن تو، ديگر هيچ كدام از احاديث اهل بيت(عليهم السلام) اعتبار ندارند، چون هر كس بخواهد به حديثى استناد كند، مردم مى توانند به او بگويند: اين حديثى كه تو مى گويى اصل سخن امام نيست، راوى فهم خودش را در ميان آورده است و كلمه هاى حديث را تغيير داده است!

در همه جاى دنيا به "متن" احترام مى گذارند، در همه قراردادها وقتى متنى نوشته مى شود، همان متن، ملاك داورى قرار مى گيرد، در دادگاه هيچوقت طرف دعوا نمى آيد بگويد من متن را قبول ندارم زيرا آن ها كه متن را نوشتند فهم

خودشان را نوشتند. اين سخن باعث مى شود كه نظم جامعه به هم بريزد.

به راستى ما چرا نماز صبح را دو ركعت مى خوانيم؟ چرا هنگام ازدواج، صيغه عقد مى خوانيم؟ چرا صيغه طلاق را در حضور دو شاهد مى خوانيم؟ و... همه اين ها را به دليل احاديث اهل بيت(عليهم السلام) انجام مى دهيم، اگر قرار باشد راويان حديث، فهمِ خودشان را به جاى سخن امام، تحويل ما داده باشند كه ديگر از دين چيزى نمى ماند. (راويان حديث كسانى هستند كه احاديث را براى ما نقل كرده اند).

اين سخن همه احاديث را از حجيّت و اعتبار مى اندازد، همه احاديث به وسيله راويان به ما رسيده است، اگر احتمال داده شود كه آنها، فهمِ خود را به جاى سخن پيامبر يا امام به ما تحويل داده اند، ديگر چگونه ما به احاديث اعتماد كنيم؟ همه آنها از اعتبار مى افتد، زيرا ديگر آن احاديث، سخنِ معصوم نيست. حديث وقتى براى ما اعتبار دارد كه سخنِ معصوم باشد.

ما درباره احاديث بايد دقّت كنيم، اصلاً علمِ رجال براى همين امر است، تو مى توانى يك حديث را با توجّه به علم رجال بررسى كنى، راويان آن را با دقّت موشكافى كنى، ولى وقتى حديثى صحيح و معتبر شد، معناى آن چيست؟ يعنى همه راويان آن مورد اعتماد بوده اند، علماى شيعه زحمت زيادى كشيده اند و راويان مورد اعتماد را مشخّص كرده اند، وقتى يك راوى "ثقه" و مورد اعتماد مى شود يعنى او ديگر هرگز فهم خود را به جاى سخن امام تحويل ما نمى دهد. من حديث اسحاق اَسَدى را براى تو ذكر كردم، اين حديث، صحيح است و همه

راويان آن مورد اعتماد هستند ما بايد به متن حديثى كه صحيح است اعتماد كنيم، حقّ نداريم راهى را شروع كنيم كه پايانش، نابودى اعتقادات و فقه شيعه است.


آقاى سخنگو! آيا مى دانى اگر كسى اين سخن تو را قبول كند، نتيجه اش همان شعارِ "حَسبُنا كتابُ الله" خواهد بود؟ به راستى اين شعار را چه كسى مطرح كرد؟ "قرآن براى ما كافى است". وقتى احاديث از حجيّت بيفتند نتيجه اش همان شعار مى شود.

در اينجا درباره اين شعار قدرى توضيح مى دهم: روز 24 ماه صفر بود، پيامبر در بستر بيمارى بود، سى نفر از مسلمانان در خانه پيامبر جمع شده بودند، پيامبر رو به آنان كرد و گفت: "براى من قلم و دوات بياوريد تا براى شما مطلبى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد" . يك نفر بلند شد تا قلم و كاغذى بياورد كه ناگهان اين فرياد بلند شد: "بنشين ! اين مرد هذيان مى گويد ، حَسْبُنا كتابُ الله. قرآن ما را بس است". همه از سخن او تعجّب كردند، او به سخنش ادامه داد: "بيمارى بر اين مرد غلبه كرده است ، مگر شما قرآن نداريد ؟ ديگر براى چه مى خواهيد پيامبر برايتان چيزى بنويسد ؟" .(1)

او عُمَر بود كه اين چنين سخن مى گفت، او چگونه جرات كرده بود كه نسبتِ هذيان و ياوه گويى به پيامبر بدهد؟ سر و صدا بلند شد، هر كس سخنى گفت، لحظاتى گذشت، قطرات اشك از چشمان پيامبر جارى شد و به آنان گفت: "از


1) 52.. فقال عمر : إن رسول الله صلی الله علیه واله از قد غلب عليه الوجع ، وعندنا القرآن ، حسبنا کتاب الله : مسند أحمد ج 1 ص 336، صحيح البخاري ج 7 ص 9، صحیح مسلم ج 5 ص 75، السنن الکبری ج 3 ص 433، صحیح ابن حبان ج 14 ص 561، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 55، فقال له عمر : ارجع ؛ فإنه يهجر ، فرجع... : الإرشاد ج 1 ص 183، بحار الأنوار ج 22 ص 468؛ قال عمر : إن الرجل اليهجر : کشف الغمة ج 2 ص 47، کشف الیقین ص 472؛ فقال عمر: لا تأتوه بشيء ؛ فإنه قد غلب عليه الوجع وعندكم القرآن : الأمالي للمفيد ص 36، فقال : ائتوني بدواة وكتف أكتب لكم كتابة لن تضلوا بعده أبدا ، فتنازعوا، ولا ينبغي عند نبي تنازع ، فقالوا : ما شأنه هجر : مسند أحمد ج 1 ص 222، وراجع : صحيح البخاري ج 4 ص 65، صحیح مسلم ج 5 ص 75، عمدة القاري ج 15 ص 90، مسند الحميدي ص 242، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 54، إمتاع الأسماع ج 14 ص 448، سبل الهدى والرشاد ج 12 ص 247.

پيش من برويد ، ديگر نمى خواهم شما را ببينم" .(1)

آنان بلند شدند و رفتند، فقط دو سه نفر باقى ماندند، پيامبر نگاهى به آنها كرد و گفت: "من هنوز زنده ام و شما اين گونه رفتار كرديد! از شما مى خواهم بعد از من با خاندانم مهربان باشيد".(2)


آقاى سخنگو! تو ماجراى "صحيفه ملعونه" را انكار مى كنى، اين ماجرا در كتاب "تفسير قمى" آمده است، اين سخن توست: "شايد ديگران در كتاب او چيزى اضافه كرده باشند، زيرا كتاب ها در سابق خطى بود و افرادى آن را به امانت مى گرفتند كه بخوانند يا از روى آن نسخه بردارى كنند و امكان دخالت در آن وجود داشت".(3)

همچنين تو ماجراى "گردنه هَرشا" را انكار مى كنى و احتمال مى دهى كه عدّه اى اين امور را ساخته اند و در كتاب ها جا داده اند.

آقاى سخنگو! من به زودى درباره صحيفه ملعونه و گردنه هَرشا توضيح مى دهم، ولى فعلاً به بررسى اين سخن تو مى پردازم: اين سخن، بار ديگر مرا متحيّر كرد، آخر با اين سخن تو ديگر به كدام كتاب شيعه مى توان اعتماد كرد؟ اين سخن تو، بنيان شيعه را نابود مى كند. آخر چه كسى به تو ياد داد كه هر مطلبى كه به تفكّر تو سازگار نبود، با احتمال اين كه شايد ديگران آن را به كتاب اضافه كرده اند آن را انكار كنى؟ اگر اين طور باشد ديگر هرگز نمى توان به كتابى اعتماد


1) 53.. فلما كثر اللغط والاختلاف قال رسول الله صلی الله علیه واله : قوموا عتي.. : الأمالي للمفيد ص 37، بحار الأنوار ج 22 ص 473، الطبقات الکبری ج 2 ص 244 ، أعيان الشيعة ج 1 ص 294.

2) 54.. فلما أفاق صلی الله علیه واله قال بعضهم : ألا نأتيك بدواير وكتف یا رسول الله ؟ فقال : أبعد الذي قلتم ؟ لا، ولكتي أوصيكم بأهل بيتي خير .... : بحار الأنوار ج 22 ص 468، أعيان الشيعة ج 1 ص 293

3) 55.. « تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام »، صفحه 51.

كرد.

خدا خودش مى داند كه من با شخص تو دشمنى ندارم ولى نگران هستم، خطر بزرگى در نوع تفكر تو مى بينم، آخر اين چه روشى است؟ با اين روش ديگر سنگ روى سنگ بند نمى شود. نه فقهى مى ماند، نه اعتقاداتى!

علماى شيعه تلاش زيادى كردند، كتاب ها را نوشتند، هر زمان و هر نسل با دقّت آن كتاب ها را بررسى كردند و از آن نسخه بردارى كردند. نسخه هاى خطى آن كتاب ها به دست ما رسيده است. علماى شيعه در هر زمانى، امانت دار ميراث اهل بيت(عليهم السلام)بودند.

آقاى سخنگو! اين كمال بى انصافى است كه ما با ميراث خود چنين كنيم، ممكن است شما در يك كتاب با شواهدى قطعى به اين نتيجه برسى كه مطلبى اضافه شده است، مثلاً در نسخه اى از "تفسيرقمى" حديثى را ببينى كه در نسخه خطى ديگر نيامده است.

اينجا دو احتمال وجود دارد: احتمال اين كه افرادى بعداً آن حديث را به كتاب اضافه كرده اند، ولى احتمال ديگرى هم هست. ممكن است خود نويسنده آن حديث را به كتابش اضافه كرده باشد. مثالى مى زنم: من نويسنده ام، كتاب هاى زيادى نوشته ام معمولاً بعد از چاپ كتاب ها، بعد از تحقيق بيشتر، مطالبى جديد به كتابم اضافه مى كنم، چاپ دوّم كتاب من با آن مطالب جديد، منتشر مى شود، وقتى كسى چاپ اوّل و چاپ دوّم كتاب را مقايسه مى كند، آيا مى تواند بگويد كه عدّه اى

مطالبى به كتاب اضافه كرده اند؟

آقاى سخنگو! اگر ماجراى "صحيفه ملعونه" فقط در كتاب "تفسير قمى" آمده بود، كمى آرام تر سخن مى گفتم، ولى اين ماجرا در كتاب "اصول كافى" هم آمده است، وقتى مطلبى در دو كتاب آمده باشد ديگر آن احتمالى كه تو مى دهى باطل مى شود، از طرف ديگر، آيا تو جرأت دارى درباره كتاب "اصول كافى" هم چنين سخنى بگويى!

آيا مى دانى ما 1600 نسخه خطى از كتاب كافى داريم؟ آيا مى دانى كه هر نسلى از علماى شيعه همچون جانِ خويش از اين كتاب، محافظت كرده اند. آيا تو از رسم "اجازه كتاب" خبر دارى؟ وقتى شيخ كلينى كتاب كافى را نوشت، آن را به هر كسى نمى داد كه از روى آن، نسخه بردارى كند، بايد شاگرد نزد او مى آمد، شاگرد كتاب را نسخه بردارى مى كرد سپس مدّتى نزد شيخ كلينى مى ماند و همه كتاب را براى او مى خواند، اينجا بود كه وقتى شيخ كلينى يقين مى كرد كه كتاب با دقت، نسخه بردارى شده است به شاگردش اجازه مى داد تا كتاب كافى را با خود ببرد، به تعبير امروزى تا مهر و امضاى كلينى در آن نسخه اى (كه شاگرد نوشته بود) نبود، هيچ كس به آن كتاب اعتماد نمى كرد.

آقاى سخنگو! تو با سخن خود، جسارتى بزرگ به علماى شيعه كردى! آخر چرا كار تو به اينجا رسيد، من نگران چيز ديگرى هستم، اين دو ماجرايى را كه تو انكار كرده اى از خطّ نفاق سخن مى گويد و فتنه هاىِ آنان را بازگو مى كند، مى دانى از چه

كسانى سخن مى گويم، همان كسانى كه حق على(عليه السلام) را غصب كردند، همان كسانى كه فاطمه(عليها السلام) را مظلومانه شهيد كردند، به راستى تو چرا مى خواهى دو ماجرايى كه آبروىِ آن قاتلان را مى برد مخفى سازى؟ آيا مى خواهى در جامعه شيعه براى آن قاتلان، آبرو جمع كنى؟ فكر مى كنى كه شيعه به اين سادگى، فريب حرف هاى تو را مى خورد؟


اكنون از ماجراى "صحيفه ملعونه" سخن مى گويم و آن را از كتاب اصول كافى نقل مى كنم، اين سخن امام باقر(عليه السلام) است:

سال ها پيش همراه با پدرم به داخل كعبه رفتم. دو ستون در داخل كعبه بود، كنار يكى از ستون ها، سنگ مرمر قرمزى بود. وقتى پدرم نمازش را خواند به من گفت: "در همين جا، دشمنان ما در زمان پيامبر نشستند و با هم پيمان بستند. پيمان آنان اين بود كه هر وقت پيامبر از دنيا رفت، آنان تلاش كنند كه حكومت به خاندان پيامبر نرسد".(1)

کان... وأبو عبيدة بن الجراح وسالم ابن الحبيبة: الکافی ج 4 ص 545.

سخن امام باقر(عليه السلام) كوتاه و مختصر بود، ولى حقيقت بزرگى را آشكار كرد و ماجراى آن صحيفه ملعونه را بازگو كرد، پيمان نامه اى كه بين گروهى از منافقان در كعبه بسته شد، آنان با هم پيمان بستند كه حقّّ على(عليه السلام) را غصب كنند. پيمان نامه اى كه لعنت خدا را براى آنان به همراه داشت.

عرب هاى جاهلى رسمى داشتند كه پيمان هاى مهم خود را يا در كعبه مى بستند


1) 56.. عن الحارث بن الحصيرة الأسدي ، عن أبي جعفر علیه السلام قال : كنت دخلت مع أبي الكعبة فصلی علی الرخامة الحمراء بين العمودين فقال : في هذا الموضع تعاقد القوم إن مات رسول الله (صلى الله عليه وآله ) أو قتل ألا يردوا هذا الأمر في أحد من أهل بيته أبدا ، قال : قلت : ومن كان ؟ قال :

يا نوشته اى مى نوشتند و آن را در كعبه قرار مى دادند. منافقان براى اين كه خاطرجمع باشند كه همه به اين پيمان عمل مى كنند، در داخل كعبه اين گونه پيمان بستند، سپس آن را در گوشه اى از كعبه زير خاك مخفى كردند.

مناسب مى بينم حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) بنويسم كه درباره اين "صحيفه ملعونه" است، اين حديث هم در اصول كافى آمده است. اين سخن امام صادق(عليه السلام)است: "زمانى كه آن نوشتار نوشته شد، حسين(عليه السلام) به شهادت رسيد". (هنگام نوشتن آن صحيفه، امام حسين(عليه السلام)تقريباً هفت سال داشت).(1)

آرى، همه مصيبت هاى اهل بيت(عليهم السلام) از همان روز آغاز شد، همه دشمنى ها در آن روز برنامه ريزى شد.


اكنون مى خواهم از ماجراى "گردنه هَرشا" سخن بگويم، اين ماجرا از كتاب "تفسير قمى" نقل مى كنم: سه روز از عيد غدير گذشت، پيامبر به سوى مدينه حركت كرد، شب 23 ذى الحجّه فرا رسيد، كاروان به منطقه اى كوهستانى رسيد و در ميان درّه اى به راه خود ادامه داد، گردنه اى ظاهر شد كه عبور از آن بسيار سخت بود، همه بايد در يك ستون قرار مى گرفتند و از آنجا عبور مى كردند. آنجا را گردنه "هَرشا" مى گفتند. شتر پيامبر اوّلين شترى بود كه از گردنه عبور كرد، پشت سر او ، حُذيفه و عمّار بودند.(2)

ناگهان صدايى به گوش پيامبر رسيد، اين جبرئيل بود كه با پيامبر سخن


1) 57.. هكذا كان في سابق علم الله عز وجل الذي أعلمه رسول الله صلى الله عليه وآله أن إذا كتب الكتاب قتل الحسين وخرج الملک من بني هاشم فقد كان ذلک کله: الکافی ج 8 ص 180، جامع احادیث الشيعة ج 13 ص 89، بحار الانوار ج 28 ص 123.

2) 58.. عقبة هرشي إلى ذات الأصافر میلان، ثم إلى الجحفة، وليس بين الطريقين إلا میلین: معجم ما استعجم ج 3 ص 954.

مى گفت : "اى محمّد ! عدّه اى از منافقان در بالاى همين كوه كمين كرده اند و تصميم به كشتن تو گرفته اند" .(1)

خدا پيامبر را از خطر بزرگ نجات داد، جبرئيل ، پيامبر را از راز بزرگى آگاه كرد، رازى كه هيچ كس از آن خبر نداشت، عدّه اى از منافقان، تصميم شومى گرفته بودند، آن ها وقتى ديدند پيامبر آن مراسم باشكوه را در غدير خُمّ برگزار كرد و از همه مردم براى على(عليه السلام) بيعت گرفت، جلسه اى تشكيل دادند و تصميم گرفتند تا پيامبر را ترور كنند .(2)

آنها مى دانستند كه پيامبر بايد از اين گردنه عبور كند، پس در تاريكى شب خود را به بالاى اين كوه رسانده بودند، آن ها چهارده نفر بودند و مى خواستند با نزديك شدن شتر پيامبر ، سنگ پرتاب كنند، آن وقت بود كه شتر پيامبر از اين مسير باريك خارج مى شد و به آن درّه عميق سقوط مى كرد. با سقوط شتر ، پيامبر كشته مى شد. خدا به پيامبر قول داده بود او را از فتنه ها حفظ مى كند، خدا در آيه 67 سوره مائده به پيامبر چنين گفت:

(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ)

"اى پيامبر ! آنچه به تو گفته ام براى مردم بازگو كن كه اگر اين كار را نكنى، وظيفه خود را انجام نداده اى. بدان كه من تو را از فتنه ها حفظ مى كنم".


1) 59.. قعدوا له في العقبة وهي عقبة آرشی (هرشی) بين الجحفة والأبواء، فقعدوا عن يمين العقبة ..... تفسير القتي ج 1 ص 174، بحار الأنوار ج 31 ص 632؛ اتفقوا على أن ينفروا بالنبي ناقته على عقبة هرشي، وقد كانوا عملوا مثل ذلك في غزوة تبوك: بحار الأنوارح 28 ص 97.

2) 60.. والرأي أن نقتل محمد قبل أن يدخل المدينة.. فقعد سبعة عن يمين العقبة... إقبال الأعمال ج 2 ص 249.

براى همين بود كه خدا جبرئيل را فرستاد تا ماجرا را به پيامبر خبر بدهد، جبرئيل نام آن منافقان را براى پيامبر گفت و پيامبر با صداى بلند آن ها را صدا زد، صداى پيامبر در دل كوه پيچيد ، منافقان با شنيدن صداى پيامبر متحيّر شدند، عمّار و حُذيفه ، شمشير خود را از غلاف كشيدند و از كوه بالا رفتند، منافقان در تاريكى شب فرار كردند.


آقاى سخنگو! ماجراى "صحيفه ملعونه" و ماجراى "گردنه هَرشا" به ما كمك مى كند تا تاريخ را به درستى بفهميم، تو خيال مى كنى كه اين دو ماجرا، مشكل ساز هستند پس مى خواهى آن را پاك كنى، در حالى كه اگر اين دو ماجرا نباشند، ما دچار مشكل در تحليل تاريخ مى شويم. منظورم را بيشتر توضيح مى دهم:

وقتى مى خواهد در كشورى، كودتا بشود، آيا سران كودتا، ناگهان و در يك شب، تصميم مى گيرند كه كودتا كنند؟ هرگز چنين نيست. فكر و ايده كودتا، از مدت ها قبل به ذهن چند نفر مى رسد، آنان شروع به برنامه ريزى دقيق مى كنند، نيروهاى لازم را شناسايى مى كنند، مخفيانه با آنان جلسه مى گذارند، منابع مادى را هم فراهم مى كنند، همه چيز را برنامه ريزى مى كنند و در زمان مشخّص، يك دفعه به خيابان مى ريزند، آرى به خيابان آمدن آنها، ناگهانى است ولى برنامه ريزى آنها، چند ماه يا شايد چند سال، زمان برده است!

بعد از اين كه پيامبر از دنيا رفت، عدّه اى دست به كودتا زدند و حكومت و قدرت را به ابوبكر دادند، آيا آنها بدون برنامه ريزى موفّق به اين كار شدند؟ هرگز. خطّ نفاق از مدت ها پيش براى كودتا برنامه ريزى كرده بود، آنها در كعبه دور هم جمع شدند و با هم توافق كردند و پيمان بستند كه چه كسى حكومت را در دست بگيرد، به هر كسى چه سهمى از قدرت برسد، اين همان ماجراى "صحيفه ملعونه" است. وقتى ماجراى غدير پيش آمد، آنان تصميم به ترور پيامبر در "گردنه هَرشا" گرفتند، ولى خدا جان پيامبر را حفظ كرد.

آقاى سخنگو! تو اين دو ماجرا را انكار مى كنى و مى خواهى بگويى همه چيز در آن جامعه، "گل و بلبل" بود، خطّ نفاقى وجود نداشت، همه چيز خوب و عالى بود، وقتى پيامبر از دنيا رفت، يك دفعه اى مردم عوض شدند، آنان ابوبكر را انتخاب كردند و او را رهبر خود قرار دادند، مردم اشتباه كردند. با اين سخنان تو، فقط مردم مقصّر خواهند بود و جنايت كسانى كه پشت پرده بودند آشكار نخواهد شد.

آقاى سخنگو! بدان كه تو با انكار اين دو ماجرا، دلِ قاتلان حضرت فاطمه(عليها السلام)را شاد كردى!

11

پيامبر مى خواست براى جامعه اسلامى، برنامه ريزى كند، او مى دانست كه هميشه زنده نخواهد بود، وقتى او از دنيا برود، چه كسى جانشين او خواهد بود؟ رهبرى این جامعه با که خواهد بود اینجا بود که خدا آیه 59 سوره نساء را بر پیامبر نازل کرد:

(أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الاَمْرِ مِنْكُمْ...).

"از من و پيامبر و صاحبان امر (جانشينان پيامبر) اطاعت كنيد".

در اين آيه، كلمه "أُولِي الاَْمْرِ" آمده است (به معناى صاحبان امر) براى همين، اين آيه را به اين نام مى خوانند. وقتى اين آيه نازل شد، جابر انصارى كه يكى از ياران پيامبر بود، نزد آن حضرت رفت، در حضور مردم از او چنين پرسيد:

-- اى پيامبر! منظور از "صاحبان امر" چه كسانى هستند؟

-- اى جابر! آنان جانشينان من هستند كه بعد از من امام و رهبر جامعه خواهند بود.

-- آنان را برايم نام مى برى؟

-- دوازده امام و جانشينان من اينان هستند: على، حسن، حسين، على بن الحسين (سجّاد)، محمّدبن على كه مردم او "باقر" خواهند خواند، اى جابر! تو "باقر" را مى بينى، سلام مرا به او برسان!

-- خدايا! شكر كه به من آنقدر عمر مى دهى تا امام باقر(عليه السلام) را ببينم، امامان بعدى چه كسانى هستند؟

-- جعفربن محمّد (صادق)، موسى بن جعفر (كاظم)، على بن موسى (رضا)، محمّدبن على (جواد)، على بن محمّد (هادى)، حسن بن على (عسكرى). آخرين امام كسى است كه همنام من است، او حجّت خدا بر روى زمين است، او ذخيره پيغمبران است. روزى فرا خواهد رسيد كه او بر شرق و غرب دنيا حكومت مى كند.

-- همان كه يك بار از او به "مهدى" ياد كردى! فهميدم، اسم اصلى او، "محمّد" است، لقب او "مهدى" است، يعنى "هدايت شده".

-- او همان كسى است كه از ديده ها پنهان مى شود، آن روز، خيلى ها دچار شك و ترديد مى شوند، فقط كسانى كه ايمان واقعى داشته باشند، در اعتقاد خود شك نخواهند كرد و به امامت او باقى خواهند ماند.

-- زمانى كه او از ديده ها پنهان خواهد شد، آيا مردم از او بهره خواهند برد؟

-- اى جابر! وقتى ابر روى خورشيد را مى پوشاند، هنوز هم مى توان از نور خورشيد استفاده كرد، روشنايى روز از خورشيد است. مردم آن زمان از امام غايب بهره مى برند همان طور كه از خورشيد پشت ابر بهره مى برند.(1)

و اين گونه بود كه همه با دوازده امام آشنا شدند، پيامبر در اين سخنان، حق را آشكار ساخت و راه بر همه نشان داد.


آقاى سخنگو! تو حرف عجيبى زده اى! حرفى كه خيلى ها را متحيّر كرده است، اين سخن توست: "بيان اسامى امامان از سوى پيامبر واقعيّت ندارد". "مردم و حتّى خودِ امامان، امامِ بعدى خود را نمى شناختند". سپس اين حرف عجيب را مى گويى: "شايد چون ما ايرانى ها مردمى هستيم با سابقه چند هزار ساله شاهنشاهى كه در هر سلسله هر شاهى، پسر خود را وليعهد قرار مى داده، كم كم همين پيش فرض باعث شده است كه سلسله امامان را نيز منصوب بدانيم".(2)

من باور نمى كردم كه تو تا اين حدّ جلو بروى و چنين امر مهمى را انكار كنى، به راستى تو دوستان خود را به كجا مى خواهى ببرى؟ آيا شايسته است اين گونه حقّ را براى كسانى كه به تو اطمينان كرده اند مخفى كنى؟ آيا مى دانى كه مخفى كردن حقّ، مجازاتى بسيار سنگين دارد؟

به راستى چه شد كه عدّه اى از جوانان فريب تو را خوردند؟ آيا تو دانى سخن تو،


1) 61.. ثم سميي وكنيي حجة الله في أرضه، وبقيته في عباده ابن الحسن بن علي، ذاك الذي يفتح الله تعالى ذكره على يديه مشارق الأرض ومغاربها..: كمال الدين ص 253، البرهان ج 2 ص 103.

2) 62.. «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی»، صفحه 18 سطر 10، صفحه 30 سطر 15، صفحه 18 سطر 13.

مخفى كردن حقّ و حقيقت است؟ بدان دينِ خدا، صاحب دارد، تو خيال نكن كه وقتى در امر دين، اين گونه مخفى كارى كنى مى توانى به هدف خود برسى! درست است كه خطر تو براى جوانان شيعه (كه به سخنت اعتماد مى كنند) از هر كس بيشتر است، ولى باور كن كه تو راه به جايى نمى برى، زيرا "هر كه با آل على(عليهم السلام)درافتاد، بر افتاد"، تاريخ اين را نشان مى دهد.

آقاى سخنگو! احاديث زيادى درباره 12 امام رسيده است كه اگر بخواهم آنها را ذكر كنم اين كتاب بيش از هزار صفحه مى شود. علماى شيعه در طول تاريخ در كتاب هاى متعددى، اين احاديث را ذكر كرده اند، آيت الله صافى گلپايگانى كتابى به نام "مُنتَخبُ الأَثَر" نوشته است كه به زبان فارسى هم ترجمه شده است و همه مى توانند از آن استفاده كنند.

در آن كتاب در "فصل اوّل" 148 حديث (از شيعه و سنّى) ذكر شده است كه مى گويد امامان، دوازده نفر هستند. در "فصل دوّم" 161 حديث ذكر شده است كه از اسمِ دوازده امام سخن به ميان آمده است. وقتى كسى "فصل دوّم" را با دقّت مى خواند مى بيند بعضى از احاديث اين فصل مى گويد: "امامان 12 نفرند و نام امام اول، على(عليه السلام) است"، بعضى ديگر مى گويد: "امامان 12 نفرند و اوّلين آنها، على(عليه السلام)و آخرين آنها، مهدى(عليه السلام) است"، بعضى ديگر مى گويد: "امامان 12 نفرند و 9 نفر آنان از فرزندان حسين(عليه السلام)هستند"، بعضى ديگر مى گويد: "امامان 12 نفرند و نام آنها ذكر شده است".

خلاصه سخن آن كه در كتاب "مُنتَخبُ الأَثَر" تعداد 309 حديث در اين موضوع ذكر شده است، آيا اين تعداد حديث را مى توان انكار كرد؟ مگر يك حديث و دو حديث است كه كسى بگويد شايد اين حديث ها، ضعيف باشد!

آرى، اگر ما در اين موضوع، دو يا سه حديث داشتيم بايد به علم رجال مراجعه مى كرديم، ولى وقتى احاديث اين موضوع به اين تعداد مى رسد براى هر انسانى كه انصاف دارد، يقين آور مى شود. همه علما بر اين باورند حديثى كه تَواتر معنوى دارد معتبر است و براى انسان يقين حاصل مى شود (احاديثى كه نام دوازده امام را بازگو مى كند تواتر معنوى دارد).(1)

آقاى سخنگو! به راستى تو با خودت چه كردى؟ اكنون آشكار شد كه تو حقّ و حقيقت را مخفى مى كنى، ديگر انتظار نداشته باش مردم به سخنانت اعتماد كنند، يك عمر در حوزه بودى، سر سفره امام زمان(عليه السلام) نشستى، تو نمك خوردى و نمكدان را شكستى! به چه قيمتى، دلِ مولاى ما را به درد آوردى؟ تو به دنبال چه بودى؟


آقاى سخنگو! تو گفتى: "مردم و حتّى خودِ امامان، امامِ بعدى خود را نمى شناختند"، من مات و مبهوت از اين سخن تو هستم! نمى دانم شايد اين همه حديث باز تو را قانع نكند! ولى اگر يك حديثى كه همه راويان آن، افراد مورد اعتماد باشند برايت نقل كنم، آيا قبول مى كنى؟ كتاب "اصول كافى" را كه همه


1) 63.. کدام حدیث، تواتر معنوی دارد؟ وقتی معنای یک حدیث توسط افراد زیادی نقل شود و انسان از زیاد بودن راویان آن، یقین کند که آن مطلب حتما از پیامبر یا امام، صادر شده است، چنین حدیثی، تواتر معنوی دارد.

علما قبول دارند، در جلد 1 ص 525 حديث شماره يك را با دقّت نگاه كن، تك تك راويان اين حديث را بررسى كن، به علم رجال مراجعه كن! همه راويان اين حديث مورد اعتماد هستند و اين حديث، صحيح و معتبر است. در اين حديث، نام 12 امام آمده است.(1)

حكايت آن شخصى را شنيده اى كه يك درخت در خانه داشت، يكى از شاخه هاى آن درخت، كج شده بود، آن شخص به جاى آن كه آن شاخه كج را ببرد، به جان اصل درخت افتاد و درخت را از ريشه كند، تو با يك نفر، دعواىِ سياسى داشتى، خوب با او وارد بحث و جدل مى شدى! چرا اين گونه به جانِ باورهاى شيعه افتادى؟ چرا به ريشه درخت حملهور شدى؟ چرا در اين دعواىِ سياسى به اعتقادات شيعه ضربه زدى؟

آقاى سخنگو! تو ادّعا مى كنى استاد حوزه هستى و ادّعاهايى هم دارى، به راستى آيا تو از اين همه حديث خبر نداشتى؟ فقط در كتاب "منتخب الأثر" 309 حديث براى اين موضوع آمده است، (كتاب هاى ديگر شيعه بماند)، آيا تو اين احاديث را نديدى؟ اگر بگويى من خبر نداشتم كه بى سوادى خود را ثابت كرده اى، آخر چگونه مى شود تو با آن همه ادّعا، چند كتاب حديثى را نخوانده باشى؟ من نمى توانم باور كنم كه تو ده ها سال در حوزه باشى و اين احاديث را نشنيده باشى! بگذار فاش بگويم، تو بهتر از هر كس ديگر اين احاديث را ديده اى و آنها را خوانده اى ولى حقّ را مخفى كردى و كمر همّت بستى تا به جنگ باورهاى شيعه


1) 64.. روى الشيخ الكليني عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِیِّ عَنْ أَبِی هَاشِمٍ دَاوُدَ بْنِ الْقَاسِمِ الْجَعْفَرِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الثَّانِی علیه السلام قَالَ: أَقْبَلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام وَ مَعَهُ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ علیه السلام وَ هُوَ مُتَّکِئٌ عَلَی یَدِ سَلْمَانَ فَدَخَلَ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ فَجَلَسَ إِذْ أَقْبَلَ رَجُلٌ حَسَنُ الْهَیْئَهِ وَ اللِّبَاسِ فَسَلَّمَ عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ- فَرَدَّ عَلَیْهِ السَّلَامَ فَجَلَسَ ثُمَّ قَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَسْأَلُکَ عَنْ ثَلَاثِ مَسَائِلَ إِنْ أَخْبَرْتَنِی بِهِنَّ عَلِمْتُ أَنَّ الْقَوْمَ رَکِبُوا مِنْ أَمْرِکَ مَا قُضِیَ عَلَیْهِمْ وَ أَنْ لَیْسُوا بِمَأْمُونِینَ فِی دُنْیَاهُمْ وَ آخِرَتِهِمْ وَ إِنْ تَکُنِ الْأُخْرَی عَلِمْتُ أَنَّکَ وَ هُمْ شَرَعٌ سَوَاءٌ فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام سَلْنِی عَمَّا بَدَا لَکَ قَالَ أَخْبِرْنِی عَنِ الرَّجُلِ إِذَا نَامَ أَیْنَ تَذْهَبُ رُوحُهُ وَ عَنِ الرَّجُلِ کَیْفَ یَذْکُرُ وَ یَنْسَی وَ عَنِ الرَّجُلِ کَیْفَ یُشْبِهُ وَلَدُهُ الْأَعْمَامَ وَ الْأَخْوَالَ فَالْتَفَتَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام إِلَی الْحَسَنِ فَقَالَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ أَجِبْهُ قَالَ فَأَجَابَهُ الْحَسَنُ علیه السلام فَقَالَ الرَّجُلُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ لَمْ أَزَلْ أَشْهَدُ بِهَا وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ لَمْ أَزَلْ أَشْهَدُ بِذَلِکَ وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَصِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ الْقَائِمُ بِحُجَّتِهِ وَ أَشَارَ إِلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَمْ أَزَلْ أَشْهَدُ بِهَا وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَصِیُّهُ وَ الْقَائِمُ بِحُجَّتِهِ وَ أَشَارَ إِلَی الْحَسَنِ علیه السلام وَ أَشْهَدُ أَنَّ الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ وَصِیُّ أَخِیهِ وَ الْقَائِمُ بِحُجَّتِهِ بَعْدَهُ وَ أَشْهَدُ عَلَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ أَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ الْحُسَیْنِ بَعْدَهُ وَ أَشْهَدُ عَلَی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ أَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ أَشْهَدُ عَلَی جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ بِأَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ مُحَمَّدٍ وَ أَشْهَدُ عَلَی مُوسَی أَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ أَشْهَدُ عَلَی عَلِیِّ بْنِ مُوسَی أَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ وَ أَشْهَدُ عَلَی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ أَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی وَ أَشْهَدُ عَلَی عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ بِأَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَ أَشْهَدُ عَلَی الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ بِأَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ أَشْهَدُ عَلَی رَجُلٍ مِنْ وُلْدِ الْحَسَنِ لَا یُکَنَّی وَ لَا یُسَمَّی حَتَّی یَظْهَرَ أَمْرُهُ فَیَمْلَأَهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ رَحْمَهُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ ثُمَّ قَامَ فَمَضَی فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ اتْبَعْهُ فَانْظُرْ أَیْنَ یَقْصِدُ فَخَرَجَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ علیه السلام فَقَالَ مَا کَانَ إِلَّا أَنْ وَضَعَ رِجْلَهُ خَارِجاً مِنَ الْمَسْجِدِ فَمَا دَرَیْتُ أَیْنَ أَخَذَ مِنْ أَرْضِ اللَّهِ فَرَجَعْتُ إِلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَأَعْلَمْتُهُ فَقَالَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ أَ تَعْرِفُهُ قُلْتُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ أَعْلَمُ قَالَ هُوَ الْخَضِرُ علیه السلام.: الکافی ج 1 ص 526.

بيايى!

آرى، وقتى هدف اين باشد كه باورهاى شيعه، ضعيف شود، مخفى كارى هم جايز مى شود، سخن تو مانند سخن كسانى است كه مى گفتند: "هدف، وسيله را توجيه مى كند". چه كسى باور مى كرد كه كسى مانند تو كه لباس روحانيّت به تن كردى و در اصفهان مسجد و محراب دارى، اين سخنان را بگويد و باورهاى شيعه را ضعيف كنى؟


وقت ان است که مطلب دیگری از تو نقل کنم تو می گویی:«معمولا از هر امامی پرسیده شده که آیا امام قائم تو هستی؟ اگر نام های امامان معلوم بود چنین سوالی جانداشت».(1)

آقاى سخنگو! آخر تو چگونه ادّعاى استادى دارى در حالى كه فرق بين "اسم" و "لقب" را نمى دانى!! هر كسى قدرى باسواد باشد اين مطلب را مى داند كه اين دو با هم فرق مى كنند.(2)

روزگاری یهودیان در اوج قدرت بودند و بر قسمت مهمی از دنیا حکومت می کردند، (زمان داوود و سلیمان )، ولی وقتی با حق و حقیقت دشمنی کردند خدا قدرتشان را گرفت و آنان روز به روز ذلیل تر شدند، آن وقت بود که آنان چنین گفتند: «دست خدا با زنجیر بسته شده است و برای همین نمی تواند به ما کمکی بکند». آنان معتقد به نوعی جبر بودند، می گفتند که سرنوشت همه انسانها در آغاز خلقت مشخص شده است و حتی خدا هم نمی تواند در این سرنوشت تغییر ایجاد کند، آنها به این باور رسیده بودند که از روز اول خلقت جهان، مقدر شده است که آنان شکست بخورند و قدرت خود را از دست بدهند و خدا هم هرگز نمی تواند این سرنوشت را تغییر بدهد. آنان می گفتند خدا فقط یک «قدر» برای جهان نموده است و دیگر نمی تواند آن را تغییر دهد؟

قرآن در آیه 64 سوره مائده، این عقیده یهودیان را باطل اعلام کرد و آنان را لعنت کرد. آری، قرآن به ما یاد می دهد که دست قدرت خدا، همواره گشاده است، او می تواند سرنوشت انسان و جامعه را تغيير بدهد، قدرت او بی پایان است. وقتی من عاق پدر و مادر شوم، خدا عمر مرا کوتاه می کند، قدر من این می شود که شش ماه دیگر از دنیا بروم، ولی اگر در این مدت به پدر و مادرم، مهربانی کنم، خدا قدر دیگری برای من رقم می زند و عمر مرا طولانی قرار می دهد، پس خدا بر هر کاری قدرت دارد، او می تواند سرنوشت مرا هر وقت بخواهد تغییر دهد، به این تغییر قدر، «بدا» می گویند. البته خدا به همه چیز آگاه است، او به قدر اول و قدر دوم من آگاه بود. وقتی می گوییم «بدا» حاصل شد، یعنی خدا قدر دوم را آشکار کرد و آن را حتمی کرد. اگر «بدا» را قبول نداشته باشیم، پیرو تفر یهود شده ایم که می گوید دست خدا برای تغییر در سرنوشت بسته است. شیعه برای این که ثابت کند پیرو تفر یهود نیست به «صیدا» باور دارد. خدا برای جامعه اسلامی چنین برنامه ریزی کرد که اگر در مقابل ظلم و ستم، قیام کنند، امام حسین علیه السلام در قیام خود پیروز شود و او همان «امام قائم» باشد. این قدر اول بود، ولی مردم امام حسین علیه السلام ما را یاری نکردند، پس خدا قدر دوم را آشکار ساخت، قدر دوم این بود که در زمان امام کاظم علیه السلام حکومت عدل برقرار شود ولی باز مردم یاری نکردند، اینجا بود که قدر سوم، حتمی شد و امام دوازدهم، همان «امام قائم» شد.

اسم امام دوازدهم چيست؟ او هم نام پيامبر است، اسم او "محمّد" است، ولى "قائم" لقب اوست، همان طور كه "مهدىّ" لقب اوست. "قائم" يعنى قيام كننده! كسى كه به امر خدا برمى خيزد و با حكومت هاى ستمگر مبارزه مسلحانه مى كند و ستمگران را نابود مى كند و حكومت عدل را برپا مى كند. اين معناى "قائم" است، "قائم" يك لقب است.


1) 65.. «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی»، صفحه 18 سطر 7.

2) 66.. در آنجا جواب این سوال را از زاویه دیگری بررسی میکنم: خدا به حکمت خویش، روزی عده ای را کم و روزي عده ای را زیاد می کند، عده ای در بیماری و سختی هستند و عده ای هم در سلامتی. عده ای در جوانی از دنیا می روند و عده ای دیگر در پیری! خدا برای جامعه هم برنامه ریزی ها مختلف در نظر می گیرد. به برنامه ریزی خدا، «قدر» می گویند.

شيعيان از ظلم هاى حكومت ها به تنگ مى آمدند، مثلاً آنها نزد امام محمّدباقر(عليه السلام) مى رفتند و مى پرسيدند: "آيا شما آن امامى هستيد كه قيام مى كند و حكومت ظلم و ستم را نابود مى كند؟"، آنان مى دانستند كه اسم امام پنجم چيست، در اين مطلب، شكى نداشتند، سؤال آنان درباره اسم او نبود، بلكه مى خواستند بدانند آيا "قائم"، لقب او هست يا نه؟

آرى، "امامِ قائم" اسم نيست، بلكه لقبى است كه ممكن بود براى هر كدام از امامان باشد، اگر شرايط فراهم مى شد و خدا اراده مى كرد هر كدام از آنها مى توانستند "امامِ قائم" باشند، ولى شرايط جامعه براى قيام آماده نبود، براى همين اين لقب مخصوص امام دوازدهم شد.

12

آقاى سخنگو! تو به بحث علمِ امام اشاره مى كنى و چنين مى گويى: "امام هادى(عليه السلام)گمان مى كرده است كه امام پس از او، سيد محمّد است".(1)

آرى، تو امام را اين گونه مى شناسى، معرفت تو به مقام امام در اين اندازه است كه مثلاً امام هادى(عليه السلام) نمى دانسته است امام بعدى او كيست.

بدان كه خدا علم فراوانى به امام داده است و به خاطر همين علم است كه او خطا و اشتباه نمى كند، وقتى مى گوييم امام، عصمت دارد، دقيقاً به خاطر اين علم آسمانى است. ما انسان ها خطا مى كنيم براى اين كه آگاهى نداريم، گاهى واقعاً عدّه اى نمى خواهند به جامعه خود، ضررى برسانند، امّا وقتى به قدرت مى رسند، تصميمى مى گيرند و به خيال خود، اين تصميم آنها به خير و صلاح جامعه است،


1) 67.. «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام »، صفحه 18 سطر 9.

ولى گذشت زمان نشان مى دهد كه آن تصميم براى جامعه ضرر داشته است.

مثلاً زمانى خيال مى كردند كه با فرزند كمتر، زندگى بهتر است! بودجه فراوانى صرف تبليغات اين ايده شد، كسانى كه اين تصميم را گرفتند به فكر خير و صلاح كشور خود بودند، ولى گذشت زمان ثابت كرد كه آن تصميم اشتباه بوده است، زيرا قدرت هر جامعه به نسل جوان اوست، آنها وقتى بعد از سى سال فهميدند كه جامعه به سوى كهنسالى پيش مى رود، جامعه اى كه اكثريّت افراد آن، پير باشند نشاط و رشد كافى را نخواهد داشت، بنابراين آنها حرف خود را پس گرفتند.

اين نتيجه علمِ انسان است، علمى كه ريشه در زمين دارد، خطا و اشتباه هم دارد، علم انسان از راه "آزمون و خطا" به پيش مى رود و گاهى در مسير خطاى خود، ضربه هاى هولناكى به فرد و جامعه مى زند ولى خدا به امام علم فراوان داده است و به خاطر همين علم است كه او اشتباه نمى كند.


امام به اذن خدا به همه آنچه در جهان وجود دارد علم دارد، او مى داند كه هر لحظه در گوشه و كنار جهان چه مى گذرد، خدا اين علم را به او داده است، او از راز دل انسان ها باخبر است و مى داند كه فرشتگانى كه در عرش خدا هستند چه مى كنند، او از مورچه اى كه در دل زمين در دل شب راه مى رود خبر دارد، البتّه امام از پيش خودش، علم به اين امور ندارد، اگر خدا به او اين دانش را ندهد، او از اسرار جهان چيزى نمى داند، ولى وقتى خدا به او اين دانش را مى دهد، او از اسرار نهان

جهان آگاهى پيدا مى كند. آرى، امام آفريده خداست، او هر چه دارد از خدا دارد، اگر خدا لحظه اى لطف و عنايت خود را از امام بردارد، او هيچ علم و دانشى نخواهد داشت.


در اينجا مى خواهم يك حديث كه سند آن، صحيح و معتبر است بازگو كنم، اين حديث درباره علم امام است. اين حديث را شيخ كلينى در اصول كافى جلد اول صفحه 261 نقل كرده است. همه كسانى كه اين حديث را نقل كرده اند، افرادى راستگو بوده اند.(1)

يك روز، جمعى نزد امام باقر(عليه السلام) بودند پس آن حضرت به آنان چنين گفت:

أَ تَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى افْتَرَضَ طَاعَةَ أَوْلِيَائِهِ عَلَى عِبَادِهِ ثُمَّ يُخْفِي عَنْهُمْ أَخْبَارَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ؟

آيا شما خيال مى كنيد خدا اطاعت از امامان را واجب مى كند ولى خبرهاى آسمان و زمين را از آنها پنهان مى كند؟

وقتى در اين حديث دقّت مى كنيم متوجّه مى شويم كه اطاعت از امام واجب است چون او معصوم است، شرطِ عصمت هم اين است كه امام (به اذن خدا) به خبرهاى آسمان و زمين، آگاهى داشته باشد و علم او بالاتر از انسان هاى معمولى باشد. (او علمِ غيب داشته باشد).



1) 68.. روى الشيخ الكليني عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ،عَنِ ابْنِ رِئَابٍ،عَنْ ضُرَیْسٍ الْکُنَاسِیِّ،عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ

تو گفتى: "امام هادى(عليه السلام)گمان مى كرده است كه امام پس از او، سيد محمّد است".

آيا تو از شرايط سياسى - اجتماعى آن روزگار باخبرى؟ مُعتّز خليفه عباسى، خفقان عجيبى در جامعه ايجاد كرده بود، او از تولّد مهدى(عليه السلام) در هراس بود. مُعتّز مى خواست پدرِ مهدى(عليه السلام) را شناسايى كند و او را به قتل برساند تا مهدى(عليه السلام) به دنيا نيايد! اين هدف اصلى او بود، به راستى امام يازدهم شيعيان كه بود؟ امام هادى(عليه السلام) (كه دهمين امام است) گاهى دوپهلو سخن گفته است، صلاح بر اين بود كه امام يازدهم به همه مردم معرفى نشود (زيرا او پدر امام دوازدهم بود و حكومت در فكر قتل او بود).

امام هادى(عليه السلام) سه پسر داشت: "سيّدمحمّد"، "سيّدحسن"، "سيّدجعفر". ابتدا بيشتر مردم خيال مى كردند كه سيّدمحمّد، امام يازدهم است، (البتّه كسانى كه رازدار بودند مى دانستند كه سيّدحسن(عليه السلام)، جانشين پدر است و او امام يازدهم است، ولى مصلحت بود كه اين موضوع پنهان باشد).

وقتى امام هادى(عليه السلام) از مدينه به سامرّا آمد، سيّدحسن را (كه نوزادى يك ساله بود) با خود به سامرّا نياورد و او را در مدينه كنار اقوام خود گذاشت. وقتى سيّدحسن تقريباً به سن نوزده سالگى رسيد، امام هادى(عليه السلام) دستور داد تا او به سامرّا بيايد، براى همين است كه خيلى از شيعيان كه در سامرا رفت و آمد مى كردند، سيّدحسن را نمى شناختند.

ولى سيّدمحمّد، همواره نزد پدر بود، او جوانى با ادب، خوش اخلاق و باوقار بود از

همان ابتدا در كنار پدر بود، عدّه اى از مردم به او علاقه زيادى داشتند و او را مايه اميد خود مى پنداشتند، امام هادى(عليه السلام) هم به خاطر حفظ جانِ سيدحسن(عليه السلام)سكوت مى كردند.

ايّام حجّ (در سال 252) نزديك شد، سيدمحمّد نزد پدرش (امام هادى(عليه السلام)) آمد و از او اجازه گرفت تا به سفر حجّ برود، امام به او اجازه داد، او با جمعى از شيعيان از سامرّا حركت كرد، تقريباً دو منزل را طى كرد و پنجاه كيلومتر از سامرّا دور شد و به منطقه "بلد" رسيد، در آنجا به شدّت بيمار شد به طورى كه ديگر توانايى حركت نداشت، نه مى توانست به سامرّا برگردد و نه راه را ادامه بدهد، بيمارى او غيرمنتظره بود.

او در بستر بيمارى قرار گرفت و سرانجام از دنيا رفت، همراهان او پيكرش را در همان جا دفن كردند، عدّه اى از آنان حدس زدند كه مأموران مخفى مُعتّز، او را مسموم كرده اند، آخر او براى سفر حجّ حركت كرد، كسى كه به سفر حجّ مى رود بايد در كمال سلامتى باشد، كسى كه مريض است حجّ بر او واجب نيست. سيّدمحمّد تا ديروز، سالم و سر حال بود، چه شد كه يكباره مريض شد؟

اين خبر به شيعيان رسيد، آنان كه خيال مى كردند سيدمحمّد، امام يازدهم خواهد بود تعجّب كردند، سؤال آنها اين بود: امام يازدهم كيست؟

مُعتّز خيلى خوشحال شد، او خيال كرد كه امام يازدهم شيعيان را از ميان برداشته است، به او خبر رسيد كه امام هادى(عليه السلام)مى خواهد مجلس ختمى براى پسر خودش

بگيرد، مُعتّز مخالفتى نكرد زيرا او مى خواست همه چيز را عادى نشان دهد.

مجلس ختم در خانه امام برگزار شد، فرشى را در حياط انداختند، عدّه اى گريه مى كردند، امام هادى(عليه السلام)به مردم خوش آمد مى گفت. شيعيان يكى يكى از راه مى رسيدند، نزديك به دويست نفر جمع شدند، جوانى خوشرو از اتاقى خارج شد و نزد امام هادى(عليه السلام)آمد و كنار او ايستاد، چشمان او از گريه سرخ شده بود، خيلى ها او را نمى شناختند، امام هادى(عليه السلام) به او نگاه كرد و گفت: "فرزندم! اكنون خدا را شكر كن كه او به تو مقامى بزرگ داد". آن جوان بار ديگر گريه كرد و چنين گفت: "حمد و ستايش، مخصوص خداست. او را به خاطر اين كه نعمتش را بر من تمام كرد، ستايش مى كنم. إنّا لله و إنّا اِلَيه راجِعُون".

همه اين سخن را شنيدند و از خود پرسيدند اين جوان كيست؟ گروه اندكى كه او را مى شناختند گفتند: "او سيّدحسن است. پسرِ امام هادى(عليه السلام)". گروهى از سن و سال او پرسيدند، پاسخ شنيدند كه او بيست سال دارد. آنجا بود كه همه شيعيان فهميدند كه او امام يازدهم است و از آن پس، او را اين گونه خواندند: "امام حسن عسكرى(عليه السلام)"، زيرا نام آن محلّه اى كه امام در آنجا زندگى مى كرد "عسكر" بود، (چون لشگريان در آنجا حضور داشتند)، پس امام يازدهم به "حسن عسكرى(عليه السلام)" مشهور شد.


آقاى سخنگو! سخنم به دراز كشيد، ولى چاره اى ديگر نداشتم، كاش تو مقدارى

مطالعات تاريخى داشتى! اگر اهل تاريخ بودى، هرگز آن سخن را نمى گفتى! امام هادى(عليه السلام)مى دانست امام بعد از او، سيّدحسن است، ولى به خاطر حفظ جان او، او را به سامرا نياورد و مطلب را از عموم مردم، پنهان داشت تا زمانى كه وقت آن فرا رسيد، اين يك تاكتيك براى حفظ جانِ امام بود، هر كس اين تاريخ را به خوبى بداند برايش حقيقت آشكار مى شود.

مبارزانى كه با حكومت ظلم و ستم مبارزه مى كنند، هرگز اسرار خود را علنى نمى كنند، اين ها براى حفظ جان مبارزان است، اين يك قانون است، وقتى جنگ و گريز در ميان است، بايد اسرار را حفظ كرد، اين امرى بسيار متعارف است، اگر كسى با تاريخ آشنا باشد مى داند كه مبارزان، رهبر بعدى خود را به صورت علنى اعلام نمى كنند مگر وقتى كه زمان آن فرا برسد!اگر تو به اين نكته توجّه مى كردى هرگز اين سخن باطل را نمى گفتى: "امام صادق(عليه السلام) نامِ امام پس از خود را نمى دانسته است".(1)

تو چرا به شرايط آن روزگار توجّه نكردى؟ در زمان مأموران حكومت عبّاسى به دنبال اين بودند كه امام هفتم را شناسايى كنند و هر چه زودتر او را به قتل برسانند، اينجا بود كه امام صادق(عليه السلام)"تاكتيك حفظ اسرار" را اجرا كردند و جانِ فرزند خويش را حفظ نمودند. آرى او چندين سال، امامتِ امام كاظم(عليه السلام) را از عمومِ مردم پنهان داشت البتّه شيعيان خاص از موضوع باخبر بودند. در واقع امام صادق(عليه السلام) در آن شرايط از عموم مردم، تقيّه كردند تا آن كه زمان مناسب آن


1) 69.. «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام)، صفحه 18 سطر 9.

فرا رسيد، آن وقت بود كه امام صادق(عليه السلام)مطلب را علنى و آشكار كردند.


سخن از "تقيّه" به ميان آمد، اگر اين موضوع براى كسى روشن شود، خيلى از سؤالات او، پاسخ خود را مى يابد، امام در شرايطى مصلحت مى ديد تا از عموم مردم تقيّه كند، امّا تقيّه چيست؟ ابتدا از ماجراى عمّار سخن مى گويم:

زمانى كه پيامبر در مكّه بود عدّه اى به او ايمان آورده بودند و بت پرستان آن مؤمنان را شكنجه مى كردند، شايد نام ياسر و سميّه را شنيده باشى، ابوجهل اين زن و شوهر را از خانه بيرون كشيد و آنان را شكنجه كرد و چنين فرياد زد: "اين سزاى كسانى است كه پيرو محمّد شده اند".

آفتاب سوزان مكّه مى تابيد، سنگ هاى بزرگ را روى سينه ياسر و سميّه قرار داده بودند، لب هاى آن ها از تشنگى خشك شده بود سميّه لبخند مى زد: "ما خون مى دهيم; امّا دست از اعتقاد خود برنمى داريم". ابوجهل عصبانى شد، شمشير خود را برداشت و آن را به سمت قلب سميّه نشانه گرفت و سميه را شهيد كرد، بعد از مدّتى، ياسر هم به شهادت رسيد.(1)

سپس نوبت عمّار رسيد، عمّار، فرزند ياسر و سميّه بود. آنان عمّار را با آتش شكنجه دادند و از او خواستند به پيامبر ناسزا بگويد و به بُت پرستى بازگردد. عمّار با خود فكر كرد كه چيزى بگويد تا آنان او را رها كنند، او سخنى گفت و بُت پرستان خوشحال شدند و او را رها كردند، عمار اينجا "تقيّه" كرد.(2)


1) 70.. الاستیعاب ج 4 ص 1864، الطبقات الکبری ج 8 ص 264، البداية والنهاية ج 3 ص 76.

2) 71.. تفسير القمي ج 1 ص 390، البرهان ج 3 ص 458، تفسیر نور الثقلين ج 3 ص 90

بُت پرستان در همه جا اعلام كردند كه عمّار كافر شده است، اين خبر به گوش مسلمانان رسيد، آنان با تعجّب درباره كفر عمّار گفتگو مى كردند، خبر به پيامبر رسيد، او چنين گفت: "همه وجود عمّار از ايمان بهره دارد".

بعد از مدّتى عمّار با چشمانى پر از اشك نزد پيامبر آمد، پيامبر به او گفت: "چرا گريه مى كنى؟ چه شده است؟"، عمار پاسخ داد: "من خطايى انجام داده ام، بُت پرستان مرا شكنجه كردند، آن ها مرا رها نكردند تا اين كه من به شما ناسزا گفتم و بُت هاى آنان را به خوبى ياد كردم". پيامبر جلو آمد، اشك از چشمان عمّار پاك كرد و گفت: "اى عمّار! اگر بار ديگر خواستند تو را شكنجه كنند، همين كار را تكرار كن!".

پس از آن جبرئيل نازل شد و آيه 106 سوره نَحل را نازل كرد: "اگر كسى زير شكنجه مجبور به كفرگويى شد ولى قلب او سرشار از ايمان بود، هيچ عذابى براى او نيست".

پيام اين آيه چه بود؟ اگر من در ميان كافران زندگى كنم، آيا بايد با آنان مبارزه كنم؟ اگر بدانم كه اين مبارزه هيچ فايده اى ندارد، بايد چه كنم؟ پاسخ اين سؤال، "تقيّه" است، تقيّه يعنى تغيير شكل مبارزه. در جايى كه مبارزه من با دشمنان، هيچ سودى ندارد و جان و مال و ناموسم در خطر مى افتد، وظيفه ام اين است كه تقيّه كنم و به صورت موقّت، از آشكار ساختن حقّ خوددارى كنم و پنهانى به وظيفه خود عمل كنم. كارى كه عمّار انجام داد، تقيّه بود. گاهى لازم است كه

نيروهاى انسانى با مراعات تقيّه، جان خود را نجات دهند تا بتوانند در فرصت مناسب به مبارزه با باطل برخيزند. (1)

شيعه معتقد است در چنين شرايطى بايد تقيّه كرد، تقيّه يك آموزه قرآنى است، اين سخن امام صادق(عليه السلام) است: "هر كس تقيّه ندارد، دين ندارد". وقتى كه دشمنان حق و حقيقت كار را بر شيعيان سخت كردند و خون هزاران نفر را ريختند، اهل بيت(عليهم السلام) از شيعيان خواستند در آن شرايط، تقيّه كنند، راز دل خود را نگه دارند و آشكارا با دشمنان به مبارزه نپردازند.


1) 72.. الكافي ج 2 ص 463، نور الثقلين ج 3 ص 89.

13

ما "امامت" را جزء اصول دين خود مى دانيم، امامت در نظر ما همانند ساختمانى است كه دو ستون دارد، اگر يكى از اين ستون ها ويران شود، كل ساختمان فرو مى ریزد دو ستون اصلی امامت این است:

1 - علم غيب امام

2 - عصمت امام در همه امور

چرا امام خطا نمى كند؟ چون خدا به او علم فراوانى داده است، او علم آسمانى دارد. او به اذن خدا، علمِ غيب مى داند. كسى كه علمش محدود است، حتماً خطا مى كند و ناخواسته اشتباه مى كند و ديگر معصوم نيست.

تا زمانى كه كسى علم غيب نداشته باشد "عصمت" ندارد و كسى هم كه عصمت

ندارد، امام نيست. اگر به اين سخن توجّه شود پيوستگى بحث علم امام با عصمت امام آشكار مى شود. كسانى كه مى خواهند به عصمت امام حمله كنند از اين راه مى آيند: آنان به علم غيبِ امام، اشكال مى كنند، آن وقت است كه عصمت امام هم زير سؤال مى رود.

آقاى سخنگو! تو هم ابتدا به "علم غيب امام" اشكال مى كنى و سپس "عصمت" را زير سؤال مى برى. سخنرانى تو به نام "واكاوى علم و عصمت امام" منتشر شده است. تو در آنجا چنين مى گويى: "امام در بيان احكام و معارف دين، معصوم است".

در آنجا به جمله اى از نامه شماره 71 نهج البلاغه اشاره مى كنى و سپس ادّعا مى كنى كه على(عليه السلام) در يك ماجرايى كه برايش پيش آمد، فريب خورد، تو از واژه "گول خوردن" استفاده مى كنى و تأكيد مى كنى كه على(عليه السلام) در امور عادى (كه ربطى به بيان احكام دين ندارد) حتّى فريب خورد. (من در ادامه كتاب درباره نامه شماره 71 نهج البلاغه توضيح مى دهم)، سپس اعتراض مى كنى كه چرا همه مى گويند: "امام هرگز اشتباه نمى كند!". اين سخن تو نشان مى دهد كه مى خواهى بگويى: "امام در غيرِ بيان احكام دين، ممكن است اشتباه كند!".

اكنون از تو سؤال مى كنم: آيا به نتيجه سخن خود فكر كرده اى؟ آخر خدا چگونه ما را به اطاعت كسى فرا مى خواند كه ممكن است اشتباه كند؟ اين سخن تو، همانند سخن اهل سنّت است كه مى گويند پيامبر فقط در بيان احكام دين معصوم

بود.


اكنون خاطره اى را نقل مى كنم: يكى از دوستان خوب من، حسين آقا است، وقتى او بيست و پنج سال داشت، موهاى سرش، شروع به ريزش كرد، او خيلى از اين موضوع ناراحت بود، به او گفتند كه در تهران دكتر متخصّصى هست كه كارش بسيار عالى است. او از كاشان به تهران رفت تا آن دكتر، ريزش مويش را درمان كند.

او به مطبّ دكتر رفت و منتظر ماند تا نوبتش بشود، نزديك به يك ساعت گذشت تا نوبت او فرا رسيد، وقتى وارد اتاق دكتر شد سلام كرد، نگاهى به دكتر كرد و ديد خود دكتر، سرش طاس است، جلو نرفت، همانجا برگشت و از مطب بيرون آمد و به كاشان بازگشت. آرى، اگر آن دكتر واقعاً راهى براى درمان ريزش موى سر داشت، اوّل سر خودش را درمان مى كرد.

دكترى كه درباره ضررهاى سيگار سخنرانى كند و مقاله بنويسد، اگر خودش سيگار بكشد، اثر سخنان او از بين مى رود و هيچ كس به سخنان او اهميّت نمى دهد، اگر رهبرى از عدالت سخن بگويد ولى خودش، اموال مردم را غارت كند مردم از او نااميد مى شوند، آرى، خدا مى خواهد پيامبر براى مردم بفرستد تا آنان را از گناه و پليدى دور كند، حالا اگر آن پيامبر به گناه آلوده باشد، مردم به سخن آن پيامبر گوش نمى دهند و به او اعتماد نمى كنند.

خدا به خوبى اين نكته را مى داند كه بايد كسى را به ولايت و امامت برگزيند كه در طول عمرش، گناه نكرده باشد و دروغ نگفته باشد تا مردم بتوانند به سخنش اعتماد كنند. اگر امام خودش گناه بكند، اثر سخن او در مردم كم مى شود زيرا مردم با خود مى گويند: "او كه خودش به گناه آلوده است چرا ما را به پاكى فرا مى خواند؟".

خدا به امام، مقام عصمت داده است و او را از هر خطا و اشتباهى دور كرده است، اين معنا ندارد كه خدا بگويد از كسى اطاعت كنيد در حالى كه ممكن است او خطا و اشتباه كند! امام قرار است الگوى ما باشد، او قرار است ما را به سوى پاكى ها ببرد و از آلودگى ها دور كند، وقتى خودش اشتباه مى كند، چگونه مى توان او را الگو قرار داد؟


آقاى سخنگو! من به سخنان تو دقّت كردم، ديدم ريشه انحراف تو اين است كه علمِ امام را زير سؤال برده اى، اگر تو علمِ امام را قبول مى كردى هرگز به آنجا نمى رسيدى كه بگويى امام ممكن است اشتباه كند.

اگر يك شيعه در بحث علمِ امام به جمع بندى برسد، هرگز سخنان تو در دل او اثر نمى كند، من مى خواهم در اينجا درباره علم امام بيشتر سخن بگويم، پس اين ماجرا را نقل مى كنم:

"سَدير" يكى از شيعيان بود، او با چند نفر از دوستانش دور هم جمع شده بودند،

ساعتى گذشت، امام صادق(عليه السلام) نزد آنان آمد و چنين گفت: "چقدر عجيب است! عدّه اى خيال مى كنند من علم غيب دارم در حالى كه ديروز خدمتكارى كه در خانه من است، خطايى انجام داد و سپس در خانه مخفى شد، من نمى دانستم كه او در كدام اتاق است و در ميان اتاق ها در جستجوى او بودم! چطور ممكن است كه من علم غيب داشته باشم؟".

امام اين سخن را گفت و بعد به سوى خانه خود رفت، بعد از لحظاتى، سَدير با دو نفر از دوستانش به خانه امام رفتند، آنجا بود كه سَدير به امام گفت: "آقاى من! ما مى دانيم كه شما علم زيادى داريد، شما حجّت خدا هستيد، ولى سخنى كه شما درباره خدمتكار خود گفتيد براى ما معما شده است، اگر صلاح مى دانيد اين معما را براى ما حلّ كنيد!". امام به او گفت: "اى سَدير آيا آيه 27 سوره نَمل را خوانده اى؟". سَدير آن آيه را به ياد آورد، قرآن در آنجا از سليمان سخن مى گويد، آن روزى كه او بر تخت خود نشسته بود، ولى از هدهد (پرنده اى كه آن را شانه به سر مى گويند) خبرى نبود، سليمان(عليه السلام) سراغ او را گرفت، بعد از مدّتى هدهد آمد و به او خبر داد كه در كشور "سبا" مردم همه خورشيد را پرستش مى كنند، ملكه آنجا نامش بلقيس است، او هم خورشيد را مى پرستد. هدهد به او خبر داد كه آن ملكه، تختى باشكوه دارد كه بر روى آن جلوس مى كند. پس سليمان(عليه السلام) به اطرافيان خود رو كرد و گفت: چه كسى مى تواند تخت ملكه سبا را برايم حاضر كند؟ بين فلسطين (كه سليمان(عليه السلام) در آنجا حكومت مى كرد) و بين كشور سبا (كه

در يمن واقع شده بود)، صدها كيلومتر فاصله بود، سليمان(عليه السلام) مى خواست كسى تخت ملكه سبا را براى او حاضر كند، آصف بن برخيا به سليمان(عليه السلام) گفت: "من در كمتر از يك چشم بر هم زدن، آن تخت را براى تو حاضر مى كنم". ناگهان نگاه كرد، ديد كه تخت ملكه در كمتر از يك لحظه در جلوى او قرار گرفته است. همه از كارى كه آصف بن برخيا كرد، تعجّب كردند، آخر او چگونه توانست اين كار را انجام بدهد، قرآن راز قدرت او را چنين بازگو مى كند، "او قسمتى از علم كتاب را داشت"، علم كتاب همان علم غيبى است كه خدا به بعضى از بندگان خوب خود مى دهد.

سَدير در فكر اين قدرت آصف بن برخيا بود كه امام به او گفت:

-- اى سَدير! آيا مى دانى او چقدر از علم كتاب را داشت؟

-- آقاى من! نمى دانم.

-- نسبت يك قطره از اقيانوس با اقيانوس چقدر است؟

-- نسبت قطره به اقيانوس، خيلى خيلى كم است.

پس از آن، امام دست به سينه خود زدند و گفتند: "آصف بن برخيا قطره اى از علم كتاب را داشت، ولى به خدا قسم همه علم كتاب نزد ماست". آن وقت بود كه سَدير فهميد علم آصف بن برخيا نسبت به علم امام همانند نسبت قطره به اقيانوس است، آصف بن برخيا كه قطره اى از آن علم را داشت چنان قدرتى داشت، امام كه همه آن علم را دارد پس چه قدرتى دارد؟ امام به اذن خدا بر همه

چيز آگاه است. اينجا بود كه سَدير دلش آرام شد و به حقيقت پى برد.

آرى، او قدرى فكر كرد، وقتى قطره اى از علم كتاب مى تواند تخت با آن عظمت را از آن فاصله دور در يك لحظه حاضر كند، پس اقيانوسى از آن علم چه اثرى دارد و چه كارهايى مى تواند بكند؟ به راستى كه عقل بشر نمى تواند عظمت آن را درك كند.


لحظه اى به فكر فرو مى روم، به راستى چرا امام ابتدا در جمع مردم گفت كه من در جستجوى خدمتكار خود بودم و علم غيب نمى دانم، حتماً در آنجا كسى از دشمنان بوده است، امام مصلحت را در اين ديده است كه آن گونه سخن بگويد، ولى در منزل خود، حقيقت را آشكارا بيان كرد.

امام به حساب اين كه يك انسان است (مثل بقيّه انسان ها) از غيب، خبر ندارد، ولى به حساب اين كه او حجّت خدا و نماينده خداست از غيب خبر دارد.

مثالى مى زنم: امشب در خواب مى بينم كه فردا باران مى آيد، صبح كه از خواب بيدار بشوم، اگر كسى از من بپرسد: آيا امروز باران مى آيد، من چه جواب مى دهم؟ اگر بگويم: "نمى دانم"، راست گفته ام زيرا در دنياى حقيقى، هيچ دليلى براى باريدن باران ندارم، اگر جواب بدهم: "مى دانم امروز باران مى آيد"، باز هم راست گفته ام زيرا از دنياى خواب، دليلى دارم.

وقتى امام سخن مى گويد بايد ما بررسى كنيم كه سخن او از كدام جهت است،

گاهى به خاطر شرايطى كه پيش مى آيد او از جهت انسان بودنش با ما سخن مى گويد، وقتى او به آن جهت، توجّه پيدا مى كند، از غيب خبر ندارد، ولى وقتى با نورِ ولايت به موضوعى نگاه مى كند علم و آگاهى دارد.

شيعيان واقعى به اين نكته اى كه گفتم دقّت مى كنند، آنان اين قاعده كلى را مى دانند، وقتى امام مى گويد: "نمى دانم"، به جهت انسان بودن خودش، توجّه كرده است ولى در همان حال اگر به جهت امام بودنش، توجّه كند مى داند.

ماجراى شهادت امام رضا(عليه السلام) هم روشن و آشكار مى شود، وقتى مأمون او را به قصر خود دعوت كرد و از او خواست تا از انگور بخورد، امام به علم امامت مى دانست كه آن انگور، مسموم است، اين مطلب براى او آشكار و روشن بود، امّا در آن لحظه خدا از او خواسته بود تا به آن علم خود، عمل نكند، اين پيمانى بود كه خدا از امام گرفته بود، او به آنچه خدا تقدير كرده بود راضى بود.


جارود در ابتدا مسيحى بود، سال هاى آخر زندگى پيامبر بود كه او نداى اسلام را شنيد و مسلمان شد، محل زندگى او با مدينه فاصله داشت و براى همين او موفّق نشد پيامبر را ببيند ولى در اسلام خود واقعاً راستگو بود و راه تقوا و پارسايى را در پيش گرفت.

وقتى پيامبر از دنيا رفت، تعدادى از قبيله هاى عرب دست از اسلام خود برداشتند، جارود مردم قبيله خود را جمع كرد و به آنان گفت: "اى مردم! پيامبر از دنيا رفته است ولى خدا زنده است و هرگز نمى ميرد، اسلام خود را حفظ كنيد و من در اين راه از شما حمايت مى كنم". مردم سخن او را پذيرفتند.

جارود پسرى به نام "مُنذِر" داشت، او در دامان چنين پدرى رشد كرد و براى همين در نزد همه احترام داشت. زمان گذشت تا على(عليه السلام) به حكومت رسيد، جارود از دنيا رفته بود ولى مُنذِر راه پدر را ادامه داد، وقتى كه دشمنان جنگ جَمَل را به راه انداختند او به لشكر على(عليه السلام) رفت و فداكارى زيادى كرد، در جنگ صفين هم به جنگ سپاهيان معاويه رفت و از على(عليه السلام) حمايت كرد. وقتى جنگ صفين تمام شد على(عليه السلام) او را به عنوان فرماندار شهر "استخر" منصوب كرد (اين شهر در استان فارس در ايران واقع است و در آن زمان، شهر بسيار مهمى به حساب مى آمد).

مدّتى از اين ماجرا گذشت، مُنذِر كم كم به زندگى اشرافى رو آورد و به امور مردم رسيدگى نمى كرد، بيشتر وقت ها به تفريح مى پرداخت و اموال بيت المال را حيف و ميل مى كرد. اينجا بود كه على(عليه السلام) نامه اى به او نوشت. اين همان نامه اى است كه در نهج البلاغه به عنوان نامه 71 آورده شده است. در آن نامه على(عليه السلام) به مُنذِر چنين مى گويد:

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ صَلَاحَ أَبِيكَ غَرَّنِي مِنْكَ وَ ظَنَنْتُ أَنَّكَ تَتَّبِعُ هَدْيَهُ وَ تَسْلُكُ

سَبِيلَهُ.

پدرت آدم خوبى بود، من خيال كردم تو هم مثل پدرت آدم خوبى هستى و از روش او پيروى مى كنى و به راه او مى روى.

وقتى على(عليه السلام) مى خواست فرماندار شهر استخر را انتخاب كند در آن شرايط، بهترين گزينه اين بود كه مُنذِر را به اين مقام منصوب كند، ما از جزئيّات شرايط سياسى و اجتماعى آن شهر خبر نداريم.

مُنذِر سابقه درخشانى داشت، در جنگ جَمَل و صفين، وفادارى خود را به امام نشان داده بود، او در دامان پدرى فرهيخته بزرگ شده بود، انتظار مى رفت او راه پدرش را ادامه دهد، در ذهن مردم آن زمان، پدرِ مُنذِر، جايگاه بزرگى داشت. هر كسى كه نمى تواند فرماندار بشود! در آن شرايطى كه نيروى شايسته كم بود، على(عليه السلام) با علم انسانىِ حكومت دارى، به مُنذر نگاه كرد و او را براى فرماندار شدن مناسب ديد، او اگر مى خواست در امر حكومت خود با علمِ غيب خود به انسان ها نگاه مى كرد كه خيلى ها شايستگى فرماندار شدن نداشتند، آيا صلاح بود كه شهرها بدون فرماندار باقى بمانند و كار مردم روى زمين بماند؟ از آسمان هم قرار نبود فرشتگان به زمين بيايند و فرماندار بشوند، پس على(عليه السلام)چه بايد مى كرد؟ او چاره اى نداشت جز اين كه از همان نيروهايى كه در دسترس بودند استفاده كند. در آن شرايط، مُنذِر هنوز خطايى انجام نداده بود، پس او را فرماندار استخر كرد و وقتى هم او خطا كرد اين نامه را به او نوشت و او را از خطايش باز داشت.

اين سخن پيامبر است: "إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ وَ الْأَيْمَانِ".

يعنى من در هنگام قضاوت بر اساس علمِ غيب، عمل نمى كنم، اگر در هنگام قضاوت، كسى شاهد آورد من بر اساس شهادت آن شاهد، عمل مى كنم، اگر سوگند خورد من بر اساس آن سوگند حكم مى كنم.

حالا اگر كسى در هنگام قضاوت پيامبر، قسم دروغ خورد يا شاهد دروغين آورد، پيامبر چه مى كرد؟ آيا از علمِ غيب خود استفاده مى كرد؟

نه. زيرا خدا نخواسته است كه اسرار دل هاى مردم در اين دنيا آشكار بشود. قرار نيست پيامبر و امام بر اساسِ علم غيب خود، قضاوت يا حكومت كنند. نكته بسيار مهم اين است: اگر پيامبر و امام، اسرار باطنى مردم را آشكار مى ساختند آن وقت خيلى از مردم، مجبور بودند آدم خوبى باشند! قانون خدا اين است كه انسان خودش راه خوب و بد را انتخاب كند، قرار نيست كه انسان ها مجبور بشوند خوب بشوند، ارزش انسان به اختيار اوست، خدا اراده كرده است كه انسان موجودى با اختيار باشد و گرنه براى خدا كارى نداشت كارى كند همه انسان ها، مؤمن و خداپرست بشوند.

خلاصه سخن آن كه وقتى مردم براى قضاوت نزد پيامبر يا امام مى آمدند، آنان با علمِ غيب مى دانستند كه حقّ با كيست، ولى بر اساس آن علم، قضاوت نمى كردند تا قانون خدا به هم نريزد، كسى كه مى خواهد در دادگاه، قسم بخورد، اختيار دارد، مى تواند راست بگويد، مى تواند دروغ بگويد، آن لحظه، لحظه امتحان

اوست، اگر قرار باشد وقتى امام دروغ او را شنيد به او بگويد: تو الان قسم دروغ خوردى، پس همه مردم وقتى در دادگاه او آمدند مجبور بودند راست بگويند و اختيار آنها زير سؤال مى رفت، آن وقت خوب بودن آنها ارزشى نداشت، خدا دوست دارد كه انسان به دادگاه برود و با اختيار خود، دروغ نگويد، اين ارزش انسان است.

در امر حكومت دارى هم همين است، على(عليه السلام) مى دانست مُنذِر بعد از مدّتى به راه خطا مى رود، اگر على(عليه السلام) بر اساس علم غيب، جامعه را اداره مى كرد مردم آن جامعه مجبور بودند خوب باشند و دروغ نگويند و... و خدا اين را نمى خواست.

آقاى سخنگو! تو در سخنرانى خود، اين نامه على(عليه السلام) را خواندى و به اين نتيجه رسيدى كه امام فقط در بيان احكام و معارف دين، عصمت دارد، دليل تو اين است كه على(عليه السلام) در اين نامه مى گويد من فريب خوردم، من گول خوردم! وقتى كسى مطالبى را كه من بيان كردم بداند، مى فهمد كه سخن تو، باطل است، زيرا او مى داند كه على(عليه السلام) در اين نامه از شيوه حكومت دارى خود سخن مى گويد، از قانون خدا كه هرگز اسرار مردم را آشكار نمى سازد، خدا به على(عليه السلام)علم غيب داده است ولى از او خواسته است در حكومت دارى بر اساسِ علم انسانى عمل كند.

14

آقاى سخنگو! تو درباره آيه "مودّت" هم سخنانى را مطرح كرده اى، من مى خواهم در اينجا به بررسى آن سخنان تو بپردازم، براى همين در ابتدا درباره اين آيه مطالبی می نویسم بعد سخن تو را بازگو می کنم:

پيامبر در راه هدايت مردم، سختى هاى زيادى را تحمّل نمود و با مشكلات زيادى روبرو شد، گروهى از مسلمانان با خود فكر كردند: "خوب است به پيامبر چيزى به عنوان مزد رسالت او بدهيم، به راستى كه او ما را از جهل و نادانى نجات داد و براى هدايت ما تلاش بسيارى نمود".

اينجا بود كه خدا آيه 23 سوره "شورا" را نازل كرد: (قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى). "اى محمّد! به مردم بگو كه من از شما هيچ مزدى جز

دوستى خاندانم نمى خواهم".

دقّت كن! در اين آيه، كلمه "مَوَدّة" آمده است (به معناى دوستى و محبّت) براى همين، اين آيه ر ا به اين نام مى خوانند.

وقتى اين آيه نازل شد، مردم از پيامبر پرسيدند: "منظور خدا از خاندان تو كيست؟ ما چه كسانى را بايد دوست بداريم؟". پيامبر پاسخ داد: "على و فاطمه و فرزندان آنها".(1)

آرى، خدا مزدِ رسالت پيامبر را دوستى اهل بيت(عليهم السلام) قرار داد، كسى كه مى خواهد راهى به سوى خدا داشته باشد بايد خاندان پيامبر را دوست بدارد. پيامبر از مسلمانان مزد و پاداش مادى نخواست، بلكه چيزى از آنان خواست كه نفعش به خود آنان بازمى گردد، دوستى خاندان پيامبر راه سعادت را براى آنان هموار مى سازد.

منظور از اين دوستى چيست؟ دوستى خاندان پيامبر يعنى ادامه راه نبوّت! راه امامت، استمرار راه پيامبران است، خدا هرگز انسان ها را بدون امام رها نمى كند.

خدا از ما مى خواهد تا دوازده امام را دوست بداريم و به آنان محبّت داشته باشيم، هر كس آنان را دوست بدارد، نفعش به خودش مى رسد و از نعمت هدايت آنان بهره مند مى شود و در روز قيامت از عذاب رهايى مى يابد.(2)

من بايد بدانم اگر اهل بيت(عليهم السلام) را دوست بدارم، به خود نفع رسانده ام، درست است كه مزد رسالت را ادا كرده ام، امّا اهل بيت(عليهم السلام)كه نيازى به اين دوستى من


1) 73.. عن سعيد بن جبير عن ابن عباس قال لما نزلت قل لا أسألكم عليه أجرا إلا المودة في القربی قالوا: يا رسول الله ومن قرابتک هؤلاء الذين وجبت علينا مودتهم قال: علي وفاطمة وابناهما: المعجم الكبير ج 3 ص 47، و راجع الغدير ج 2 ص 307.

2) 74.. اجر المودة الذي لم اسالكم غيره فهو لكم، تهتدون به... الكافي ج 8 ص 379، بحار الأنوارج 23 ص 253، التفسير الصافي ج 4 ص 226، البرهان ج 4 ص 232.

ندارند، اين من هستم كه با اين دوستى، پيش خدا ارزش پيدا مى كنم. خوشا به حال كسى كه اهل بيت(عليهم السلام) را با تمام وجود دوست بدارد و تلاش كند تا نام و ياد آنان را زنده نگاه دارد و محبّت آنان را بر دل هاى مردم، پيوند زند، چنين كسى مزد رسالت پيامبر را به خوبى ادا كرده است و از زندگى خود، توشه اى ارزشمند براى آخرت برگرفته است.

مودّت به معناى "دوستى دو طرفه" است، وقتى شما يك گل را دوست دارى به آن محبّت مى گويند ولى مودّت نمى گويند، زيرا تو گل را دوست دارى ولى گل، حس و دركى ندارد تا تو را دوست بدارد، ولى اگر شما معلّم خودت را دوست بدارى و آن معلم هم شما را دوست داشته باشد به اين، مودّت مى گويند، در واقع وقتى ما خاندان پيامبر را دوست داشته باشيم، آنها هم ما را دوست خواهند داشت و براى همين قرآن در اين آيه از كلمه "مودّت" استفاده كرده است.


آقاى سخنگو! وقت آن است تا سخن تو را درباره "آيه مودّت" بازگو كنم، يك فايل صوتى از تو منتشر شده است كه سخنرانى توست. در آن سخنرانى اين آيه را قرائت مى كنى و سپس تفسير خودت را اين گونه بازگو مى كنى: "پيامبر مى گويد من هيچ اجرى از شما نمى خواهم، به من مى خواهى اجر بدهى برو زن و بچه و خويشاوندان خودت را دوست بدار! برو خواهرت، برادرت، پسرِ برادرت، پسرِ خواهرت را دوست بدار!".

نظر تو اين است كه آيه، ربطى به دوست داشتن اهل بيت(عليهم السلام) ندارد، خدا در اين آيه از هر مسلمانى مى خواهد كه فاميل خودش را دوست داشته باشد، پيامبر هم اين را به عنوان مزدِ رسالتش بيان كرده است. اين تفسيرى است كه تو از اين آيه بازگو مى كنى.

اكنون اين سخن تو را در پنج نكته نقد و بررسى مى كنم:

نكته اوّل

در كتاب اصول كافى جلد هشتم صفحه 94 حديثى از امام صادق(عليه السلام) آمده است. همه كسانى كه اين حديث را نقل كرده اند، افرادى راستگو بوده اند، پس اين حديث، صحيح است و ما مى توانيم به آن اعتماد كنيم.(1)

در اين حديث امام صادق(عليه السلام) از يكى از يارانش سؤال مى كند كه مردم بصره درباره آيه مودّت چه مى گويند؟ آن شخص پاسخ مى دهد: "مردم بصره معتقدند كه اين آيه درباره همه بستگانِ پيامبر است". بستگان پيامبر زياد هستند، مثلاً عايشه، همسر پيامبر است، او از بستگان پيامبر مى باشد. او كسى بود كه جنگ جَمَل را به راه انداخت و باعث شد اختلاف بزرگى در جامعه بيافتد، او به روى امامِ زمان خويش شمشير كشيد، آيا يك مسلمان، او را هم بايد دوست بدارد؟ به هر حال مردم بصره چنين اعتقادى داشتند.


1) 75. . روى الشيخ الكليني عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ عَلِیِّ بْنِ اَلْحَکَمِ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ عَبْدِ اَلْخَالِقِ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ.

اينجا بود كه امام صادق(عليه السلام) چنين گفت:

كَذَبُوا إِنَّمَا نَزَلَتْ فِينَا خَاصَّةً فِي أَهْلِ الْبَيْتِ.

اين سخن مردم بصره، باطل است. اين آيه درباره ما نازل شده است، نه افراد ديگر. اين آيه مخصوص ما اهل بيت(عليهم السلام) است!

آقاى سخنگو! سند اين حديث، صحيح است، تو هرگز نمى توانى به اعتبار اين حديث، اشكالى وارد كنى، با اين حديث، معلوم مى شود كه حرف تو، باطل است، به راستى تو چرا قرآن را از پيش خود، تفسير مى كنى؟ چرا به حديث "ثَقَلين" عمل نمى كنى؟ مگر پيامبر از ما نخواست كه به قرآن و اهل بيت(عليهم السلام)مراجعه كنيم؟ چرا دقيقاً بر خلاف نظر اهل بيت(عليهم السلام) نظر مى دهى؟

نكته دوّم

آقاى سخنگو! تو در سخنرانى خود مى گويى: "من فكر مى كنم كه اين آيه مى گويد هر كس خويشاوندان خودش را دوست بدارد..."، تو به گونه اى سخن گفتى كه مردم خيال كردند اين تفسير از خودت است، اين كه حرف جديدى نيست!! اين حرف از هزار و دويست سال پيش است! من مى خواهم از ماجراى "ابو مسروق" سخن بگويم.

اين ماجرا در كتاب "قُربُ الاسناد" صفحه 60 آمده است. اين كتاب را "حميرى" كه از علماى شيعه در قرن سوّم بوده است نوشته است. وقتى سند اين حديث را بررسى مى كنيم مى بينيم كه اين يك "حديث حَسَن" است و خيلى از

علماى شيعه به آن اعتماد مى كنند.

در اين حديث چنين مى خوانيم: ابومَسروق از شيعيان بود، او يك روز نزد امام صادق(عليه السلام) رفت و چنين گفت: آقاى من! وقتى من با دشمنان شما وارد گفتگو مى شوم براى آنان آيه مودّت را مى خوانم. من به آنان مى گويم كه اين آيه از ما مى خواهد اهل بيت(عليهم السلام) را دوست بداريم. ولى آنان كه دشمن شما هستند سخن مرا قبول نمى كنند و به من مى گويند: "چه كسى گفته است آيه مودّت درباره اهل بيت(عليهم السلام) است؟ آيه مودّت درباره خويشاوندان مسلمانان است، هر مسلمان بايد خويشاوندان خود را دوست بدارد". ابومسروق چند آيه ديگر قرآن را هم خواند و اشكال هايى كه دشمنان به آن آيات مى گرفتند را بازگو كرد.

ابومسروق منتظر بود تا امام صادق(عليه السلام) راهى جلو او بگذارد، پس امام به او گفت: "حالا كه اين طور است پس آنان را به مباهله فرا بخوان!". ابومسروق گفت: "چگونه اين كار را انجام بدهم؟".

پس امام اين روشِ مباهله را ياد دادند:

1 - سه روز روزه بگير! بعد از سه روز، غسل كن، وضو بگير و با آن دشمنِ ما به بيابان برو!

2 - انگشتان دست راست خود را در انگشتان دست او قرار بده و چنين بگو: "اى خدايى كه آسمان ها و زمين را آفريدى، اى كسى كه از همه چيز باخبرى! اى خداى بخشنده و مهربان! اگر من حقى را انكار مى كنم، عذابى از آسمان براى من

بفرست!".

3 - بعد در حق آنِ دشمن ما نفرين كن و به او اشاره كن و بگو: "خدايا! اگر اين شخص حقى را انكار مى كند و سخن باطلى مى گويد پس عذابى از آسمان براى او بفرست!".

ابومسروق خيلى خوشحال شد و به شهر خود بازگشت و نزد همان كسانى رفت كه ادّعا داشتند آيه مودّت مى گويد: "خويشاوندان خودتان را دوست بداريد، اين آيه درباره اهل بيت(عليهم السلام) نيست". ابومسروق از آنان خواست تا براى مباهله بيايند، ولى هيچ كس حاضر نشد و همه بهانه اى آوردند.(1)

آقاى سخنگو! آيه مودّت آن قدر براى امام صادق(عليه السلام) مهم بود كه به ابومسروق پيشنهاد داد تا براى آن مباهله كند، اين ها اعتقادات شيعه است، مرز بين حقّ و باطل است. تو همان سخنى را مى گويى كه دشمنان در آن زمان مى گفتند، تو حقى را انكار كردى و سخن باطلى را بازگو كردى! به راستى چرا از فرهنگ اهل بيت(عليهم السلام) جدا شدى؟ چرا سخنان دشمنان را زنده مى كنى؟ چرا دل امام زمان را به درد مى آورى؟ چرا با باورهاى شيعه اين چنين مى كنى؟

من در اينجا اين دو حديث را ذكر كردم، از قديم گفته اند: "در خانه اگر كس است، يك حرف بس است"، اگر بخواهم احاديث ديگر را ذكر كنم سخنم طولانى مى شود ولى بيش از 20 حديث در اين باره داريم كه مى گويد اين آيه، مخصوص محبّت به آل محمّد(عليهم السلام) است.


1) 76.. روى الشيخ الكليني عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ اِبْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَکِیمٍ عَنْ أَبِی مَسْرُوقٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: قُلْتُ... وَ نحتج علیهم یقول اللَّهِ عزوجل -قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّهَ فِی اَلْقُرْبی فَیَقُولُونَ نَزَلَتْ فِی قُرْبَی اَلْمُسْلِمِینَ قَالَ فَلَمْ أَدَعْ شَیْئاً مِمَّا حَضَرَنِی ذِکْرُهُ مِنْ هَذَا وَ شِبْهِهِ إِلاَّ ذَکَرْتُهُ لَهُ فَقَالَ لِی إِذَا کَانَ ذَلِکَ فَادْعُهُمْ إِلَی اَلْمُبَاهَلَهِ ... الكافی ج 2 ص 514.

نكته سوّم

در ميان علماى اهل سنت، هيچ كس به اندازه "فَخر رازى" تعصّب به سنّى گرى نداشته است، او كسى است كه به حديث غدير (كه بيش از صد نفر از ياران پيامبر آن را نقل كرده اند) اشكال مى گيرد. به راستى كه هيچ كس مانند او به باورهاى شيعه حمله نكرد و دشمنى خود را با مكتب شيعه آشكار نساخت، البتّه علماى شيعه به همه اشكال هاى او پاسخ هاى محكمى داده اند.

او بر اين عقيده بود كه ابوبكر، معصوم بوده است (عصمت داشته است)، نتيجه سخن او اين مى شود: هر كارى كه ابوبكر كرد، صحيح و حق بوده است، آرى، فخر رازى، حمله ابوبكر به خانه حضرت فاطمه(عليها السلام) و آتش زدن آنجا را گناه نمى داند!!(1)

فخر رازى با چنين شخصيتى كه داشت وقتى به آيه مودّت مى رسد سر تسليم فرود مى آورد، او در كتاب خود اين حديث را نقل مى كند: "وقتى آيه مودّت نازل شد، مردم سؤال كردند: اى پيامبر! منظور از خويشاوندان در اين آيه چه كسانى هستند؟، پيامبر گفت: على، فاطمه و دو فرزند آنها". اين عادت فخر رازى است اگر مطلبى را قبول نداشته باشد به شدت به آن حمله مى كند، او در اينجا نه تنها به اين حديث، اشكال نگرفته است بلكه آن را تأييد كرده است.

اين سخن اوست: "اين آيه بر وجوب محبّت آل محمّد و محبّت ياران پيامبر


1) 77. . ابن عرفه ي مالكي (از علمای سرشناس اهل سنت) در کتاب «المختصر الكلامي» با اشاره به همین کلام فخر رازی می نویسد: «وهو وإن کان معصوما لم یکن واجب العصمة اتفاقا»: المختصر الكلامي، ص 1037 طبع دار الضياء.

دلالت مى كند".(1)

او با زرنگى خاص خودش، محبّت ياران پيامبر را هم به محبّت آل محمّد اضافه مى كند، اين كار او نشان مى دهد كه او در جايى كه نمى تواند اصل مطلبى را انكار كند، چيزى به آن اضافه مى كند (در اينجا محبّت ياران پيامبر را از پيش خودش، اضافه مى كند)، هر چند اين كار او خطا است، ولى مهم اين است كه او اصلِ مطلب را قبول كرده است، او اعتراف كرده است اين آيه درباره آل محمّد(عليهم السلام)است. فخر رازى اين حديث را هم ذكر كرده است كه پيامبر فرمود: "هر كس با محبّت آل محمّد از دنيا برود، من بهشت را براى او ضمانت مى كنم. هر كس با محبّت آل محمّد از دنيا برود، شهيد مرده است و خدا به او ثواب شهيد مى دهد، خدا گناهش را مى بخشد، وقتى او را داخل قبر بگذارند دو فرشته به او مژده بهشت مى دهند".(2)

آقاى سخنگو! چقدر عجيب است، فخر رازى كه اين قدر دشمن شيعه بود قبول كرد كه آيه مودّت درباره آل محمّد(عليهم السلام) است، امّا تو اين مطلب را قبول نمى كنى؟ تو كه ادّعا مى كنى استاد حوزه هستى، در تفسير اين آيه، اصل و اساس محبّت آل محمّد(عليهم السلام)را انكار مى كنى و مى گويى: "هر كسى بايد خويشاوندان خودش را دوست بدارد".

نكته چهارم

1) 78. . والحاصل أن هذه الآية تدل على وجوب حب آل رسول الله و حب أصحابه: تفسير الرازی ج 27 ص 167.

2) 79.. من مات على حب آل محمد مات شهيدا ألا ومن مات على حب آل محمد مات مغفورا له ، ألا ومن مات على حب آل محمد مات تائبا ، ألا ومن مات على حب آل محمد مات مؤمنا مستكمل الايمان ألا و مات على حب آل محمد بشره ملک الموت بالجنة ثم منکر و نکیر: بحار الانوار ج 37 ص 112، تفسير الرازی ج 27 ص 166، کشف الغمة ج 1 ص 104، ينابيع الموده ج 2 ص 333

آقاى سخنگو! تو به خوبى مى دانستى اگر شيعه به كربلا مى رود، اگر روز عاشورا عزادارى مى كند و همه شهر سياه پوش مى شود، اگر در ايّام اربعين، سيل جمعيّت با پاى پياده به كربلا مى رود، همه به خاطر اين است كه قرآن ما را به دوستى آل محمّد(عليهم السلام) فراخوانده است.

درست است كه ما درباره عزادارى و زيارت، احاديث زيادى داريم، ولى وقتى با وهّابى ها بحث و گفتگو مى كنيم هيچ چيز مانند آيه قرآن نيست. خاطره اى را ذكر مى كنم، چند سال قبل در شهر مدينه بودم، صبح زود به قبرستان بقيع رفتم، شيعيان در مقابل قبر چهار امام ايستاده بودند و آرام آرام زيارت نامه مى خواندند.

من هم در بين جمعيّت بودم، ناخودآگاه صداىِ گريه من بلند شد، دست خودم نبود، وقتى غربت ائمه بقيع را با چشم ديدم تاب نياوردم، صداى گريه ام بلند شد، ناگهان يكى از وهّابى ها جلو آمد و با فرياد از من خواست آنجا را ترك كنم، او وقتى اشك چشم مرا ديد گفت: "براى چه اينجا آمده اى! برو مسجد پيامبر نماز بخوان و در نماز و دعا براى خدا گريه كن!". او فارسى حرف مى زد تا شيعيان اين سخنش را بشنوند و در دلشان شكّ ايجاد شود.

من به او گفتم: "تو كه قرآن را قبول ندارى چرا به من اعتراض مى كنى؟"، او از سخنم تعجّب كرد و گفت: "بگو بدانم كجاى قرآن را قبول ندارم؟"، يادم نمى رود كه با صداى بلند آيه مودّت را خواندم و گفتم: "ما اينجا آمده ايم تا به اين آيه عمل كنيم، اينجا قبر عزيزان پيامبر است، مگر خدا نمى گويد ما آنها را دوست بداريم؟

اين گريه من، گريه محبّت است!". يادم نمى رود وقتى سخنم به اينجا رسيد او سريع از آنجا رفت و يك هفته اى كه در مدينه بودم ديگر او را در قبرستان بقيع نديدم.

آقاى سخنگو! آيه مودّت، مهمترين دليل ما شيعيان است، اگر ما براى اهل بيت(عليهم السلام) اشك مى ريزيم، عزادارى مى كنيم، به دليل اين است كه خدا بر ما واجب كرده است اين خاندان را دوست بداريم، تو حالا آمده اى و مى خواهى اين سرمايه را از شيعه بگيرى! آيا مى دانى كه سخن تو چه ضربه اى به مكتب شيعه مى زند؟ آيا تا به حال به نتيجه سخنان خود فكر كرده اى؟

نكته پنجم

اكنون مى خواهم ماجرايى را بازگو كنم تا نشان بدهم آيه مودّت چگونه باعث بيدارى وجدان يك نسل شد. من از زمانى سخن مى گويم كه يزيد مى خواست اسيران كربلا را وارد شهر شام كند. مردم در ميدان اصلى شهر جمع شده بودند، جشن و پايكوبى بود، پيرمردى به سوى ميدان آمد، او از بزرگان شام بود و براى ديدن اسيران آمده بود، او جلو آمد و با امام سجاد(عليه السلام)اين گونه گفتگو كرد:

-- خدا را شكر كه خدا شرّ شما را كوتاه كرد و شما را شكست داد! من خدا را شكر مى كنم كه شما خوار و ذليل شديد.

-- اى پيرمرد! آيا قرآن خوانده اى؟

-- آرى! من حافظ قرآن هستم و همواره آن را مى خوانم.

-- آيا آيه مودّت را خوانده اى؟ آنجا كه خدا به پيامبر مى گويد (قُل لاَّ أَسْ-َلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى)، "اى پيامبر! به مردم بگو كه من مزد رسالت از شما نمى خواهم، فقط به خاندان من مهربانى كنيد".(1)

-- آرى! من اين آيه را خوانده ام و مى دانم كه هر مسلمان بايد خاندان پيامبرش را دوست داشته باشد.

-- اى پيرمرد! آيا مى دانى ما همان خاندانى هستيم كه بايد ما را دوست داشته باشى!

پيرمرد به يكباره منقلب شد و بدنش لرزيد. اين چه سخنى بود كه او شنيده بود... پس او دست هاى خود را به سوى آسمان گرفت و گفت: "خدايا! من به سوى تو توبه مى كنم".(2)

پس نزديك تر آمد و پاى امام سجّاد(عليه السلام) را بر صورت خود گذاشت و گفت: "آيا خدا توبه مرا مى پذيرد؟ من سال ها قرآن خواندم، ولى آن را نفهميدم!".(3)

امام سجّاد(عليه السلام) به او نگاهى كرد و گفت: "آرى، خدا توبه تو را قبول مى كند و تو با ما هستى" پيرمرد از صميم قلب، توبه كرد و فرياد زد: "اى مردم! من از يزيد بيزارم. او دشمن خداست كه خاندان پيامبر را كشته است. اى مردم! بيدار شويد!".(4)

وجدان ها بيدار شد و دروغ يزيد آشكار گرديد، خبر به يزيد رسيد. او دستور داد


1) 80.. «یا شیخ! هل قرأت القرآن؟ فقال: نعم، قد قرأته.قال: فعرفت هذه الآیه قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبی؟ قال الشیخ: قد قرأت ذلک. قال علیّ بن الحسین رضی اللّه عنه: فنحن القربی یا شیخ.»: الفتوح، ج 5، ص 129؛ مقتل الحسين علیه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 61.

2) 81.. «فرفع الشامي يده إلى السماء، ثم قال : اللهم إني أتوب إليك - ثلاث مرات - اللهم إني أبرأ إليك من عدو آل محمد، ومن قتلة أهل بيت محمد ..»: الأمالي، للصدوق، ص 230، ح 242؛ روضة الواعظین، ص 210.

3) 82.. «و لقد قرأت القرآن منذ دهر فما شعرت بهذا قبل اليوم»: الاحتجاج، ج 2، ص 120، ح 172؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 166، ح 9.

4) 83.. «فقال له: نعم، إن تبت تاب الله عليك وأنت معنا، فقال : أنا تائب . فبلغ یزید بن معاوية حديث الشيخ، فأمر به فقتل»: اللهوف، ص 103.

فوراً گردن او را بزنند، بعد از لحظاتى، مأموران از راه رسيدند و آن پيرمرد را به قتل رساندند، آرى پيرمرد به شهادت رسيد ولى وجدان مردم بيدار شد و حقّ آشكار گشت...

آرى، اين آيه مودّت بود كه باعث بيدارى يك نسل شد، اگر اين آيه به معنايى باشد كه آقاى سخنگو مى گويد، هرگز وجدان ها را بيدار نمى كرد.

15

آقاى سخنگو! تو هر سال مى بينى وقتى شب 21 ماه رمضان كه شبِ شهادت اميرمؤمنان على(عليه السلام) است، فرا مى رسد، شيعيان پرچم هاى مشكى در شهر مى زنند، هر جا که مجلسی برپا می شود ، سیاه پوش است و مردم عزاداری می کنند ، پس سخنرانی کردی و چنین گفتی:« شب قدر، سالروز تولد قرآن است و نیز سالروز شهادت حضرت علی علیه السلام احتیاط این است که در این ایام جایی را سیاه پوش نکنیم و لباس مشکی نپوشیم تا مبارکی ایام حفظ شود و از سوی دیگر فضائل حضرت علی علیه السلام را بیان کنیم تا ثمره شب قدر را بیشتر حس کنیم».

سخنان تو براى جوانان ظاهرى فريبنده دارد، تو مى گويى كه چون شب قدر، شب تولد قرآن است، پس ديگر لباس مشكى نپوشيم! تو معتقد هستى كه شب

شهادت حضرت على(عليه السلام) شب مباركى است! چقدر شباهت بين اين سخن و سخنان بنى اميه است كه عاشورا را روز مباركى مى دانستند!

تو از ما مى خواهى فقط فضائل حضرت على(عليه السلام) را نقل كنيم، (چه بسا نظر تو اين باشد كه شب هاى قدر، روضه نخوانيم، عزادارى نكنيم) اين همان چيزى است كه وهّابى ها دوست دارند، آنان با نقل فضائل اهل بيت(عليهم السلام) مشكلى ندارند، آنها با نقل حوادث تاريخى مشكل دارند فقط از ما مى خواهند براى مردم از ستم هايى كه به اهل بيت(عليهم السلام) شد سخن نگوييم!

غزالى در قرن پنجم زندگى مى كرد، او از علماى بزرگ اهل سنّت بود و همواره به مردم مى گفت: "يزيد مؤمن بود، پس وقتى نام او را مى بريد بگويد: خدا او را رحمت كند". "بدانيد هر كس يزيد را لعنت كند كار حرامى انجام داده است". غزالى چنين شخصيتى بود.

اكنون مى خواهم سخن ديگر او را نقل كنم: او مى گويد: "اگر كسى جريان كربلا و كشته شدن حسين را براى مردم بگويد، كار حرامى انجام داده است. شما بايد از اين كار حرام دورى كنيد. شما مواظب زبان خود باشيد، اين زبان شما بايد ذكر خدا بگويد، نه اين كه به گناه و كار حرام مشغول باشد".(1)

مگر چه رمز و رازى در نقل حوادث تاريخى اسلام است كه هم تو و هم غزالى مرا از گفتن آن باز مى داريد؟

احمدبن حنبل يكى ديگر از علماى اهل سنّت است كه در قرن دوّم زندگى


1) 84.. قال الغزالي: يحرم على الواعظ وغیره رواية مقتل الحسین و حکایته... الصواعق المحرقة ص 221، وراجع الغدير ج 10 ص 211.

مى كرد، او نيز از اين تفكّر دفاع مى كند. يك روز، جمعى از پيروانش از او سؤال مى كنند كه نظر خود را درباره جنگ معاويه با على(عليه السلام) بگويد، او پاسخ مى دهد: "در اين باره جز خير و خوبى چيزى نمى گويم!".(1)

آرى، به نظر احمدبن حنبل بايد اين حوادث را به خير و خوبى تفسير كرد! وقتى مردم با على(عليه السلام) به عنوان خليفه بيعت كردند، معاويه از بيعت با آن حضرت خوددارى كرد و با على(عليه السلام) دشمنى فراوان نمود و در صفين با سپاه خود به جنگ آن حضرت آمد. معاويه ظلم هاى زيادى نمود، تعداد زيادى از مسلمانان را فقط به خاطر دوستى با على(عليه السلام) به قتل رساند و خانه هاى آنان را خراب كرد. طبق نظر احمدبن حَنبَل ما بايد همه اين حوادث را به خير و خوبى تفسير كنيم و از آن عبور كنيم!

آرى، گروهى بر اين باورند كه نبايد تاريخ اسلام را بررسى كرد، نبايد حوادثى را كه بعد از پيامبر در جامعه اسلامى روى داد، تحليل كرد.

ديگر وقت آن است كه حديث مهمى را بيان كنم تا حقيقت آشكار شود، روزى از روزها كه جمعى از شيعيان خدمت امام باقر(عليه السلام)بودند، امام رو به آنان كرد و فرمود: "عدّه اى از ظلم و ستم هايى كه دشمنان بر ما روا داشته اند، بى خبرند و از آن هيچ اطلاعى ندارند، چنين افرادى شريك دشمنان ما هستند".(2)

اين سخن، پيام مهمّى دارد: اگر ما براى مردم نگوييم بر اهل بيت(عليهم السلام) چه ستم هايى روا شده است، شريكِ دشمنان آنها هستيم.


1) 85. . أخبرنا أبو بكر المؤوذي، قال: قيل لأبي عبد الله ونحن بالعسکر..... فقال: يا أبا عبد الله، ما تقول فیما کان من علیٍّ ومعاویه رحمهما اللَّه؟ فقال أبو عبد اللَّه: ما أقول فیها إِلَّا الحُسنی، رحمهم اللَّه أجْمعین: السنه لابی بکر بن الخلال ج 2 ص460 ح 713.

2) 86.. عن أبی جعفرعلیه السلام قال : من لم یعرف سوء ما اتی إلینا من ظلمنا وذهاب حقنا وما رکبنا به، فهو شریک من أتی إلینا فیما ولّینا به: بحار الانوار ج 27 ص 55.


آقاى سخنگو! تو امروز مى گويى كه در شب هاى قدر لباس مشكى نپوشيم، عزادارى نكنيم، اگر جامعه اين سخن تو را گوش كرد، فردا عدّه اى هم مى گويند: "روز عاشورا هم سياه نپوشيد و عزادارى نكنيد!"، اگر عزادارى در شب قدر تضعيف شد، كم كم عاشورا هم كم رنگ خواهد شد، وقت آن است كه درباره دليل عزادارى مطالبى بنويسم، به راستى چرا شيعه اين قدر به عزادارى اهميت مى دهد؟ هدف او از اين كار چيست؟

در كتاب "صحيح مسلم" كه از معتبرترين كتاب هاى اهل سنّت است چنين آمده است: "بعد از پيامبر، رهبرانى به حكومت مى رسند كه اهل هدايت نيستند، جسم آنان، جسم انسان است ولى روح آنها، روح شيطانى است، در آن هنگام وظيفه همه آن است كه از آن رهبران ستمگر پيروى كنند حتّى اگر مردم را بزنند و اموال آنان را به زور بگيرند".(1)

همچنين اهل سنّت اين حديث را هم نقل كرده اند: "اگر سياه پوست گوش بريده اى امير و حاكم شد از او اطاعت كن، اگر او از تو چيزى خواست كه باعث مى شود به دين تو ضرر مى رسد، باز هم از او اطاعت كن!".(2)

اهل سنّت قبول دارند كه شخص گناهكارى كه روحش، شيطانى است مى تواند به امامت و رهبرى جامعه برسد، ظلم و ستم كند و مردم در هر شرايطى بايد از او اطاعت كنند، از حاكم بايد اطاعت كرد هر چند دستور او به دين ضرر بزند!


1) 87.. صحيح مسلم ج 6 ص 20.

2) 88.. السنن الكبرى للبيهقی ص 159،کنز العمال ج 5 ص 778.

من قدرى فكر مى كنم، به راستى من چرا مسلمانم؟ براى چه دين را پذيرفتم؟ هدف از دين دارى چه بود؟ من براى پاكى و عدالت به سوى دين رفتم، مى خواستم به كمال برسم براى همين دين را قبول كردم و نماز مى خوانم و روزه مى گيرم، از اهل سنّت مى پرسم: اطاعت از حاكم براى چه واجب است؟ براى اين كه مرا در مسير پاكى و عدالت يارى كند، حالا چطور شده است كه دين از من مى خواهد از حاكمى كه روحش، شيطانى است، اطاعت كنم؟ اين چه دينى است؟ اگر قرار است كه من مسير شيطان را بروم، خوب! چه لزومى دارد كه دين را قبول كنم و اين همه به خودم زحمت بدهم! دستورات دين را انجام بدهم، سپس از رهبر ستمگر اطاعت كنم؟ سؤال ديگر من اين است: اگر حاكم آمد و خواست دين مرا از من بگيرد و سخنى بگويد كه به ضرر دين من است، من چه بايد بكنم؟ من براى دين از حاكم اطاعت مى كنم، حالا او از من مى خواهد كه من، دين خود را كنار بگذارم؟ چگونه چنين چيزى ممكن است؟ آيا دين مى تواند از من بخواهد پل هاى پشت سرم را خراب كنم؟ من با اصل عدالت، دين را قبول كردم حالا چگونه اين دين مى تواند از من بخواهد از ستمگر اطاعت كنم؟

آرى، به خوبى مى دانم كه چنين دينى، اساسى ندارد، دين آنها مى گويد بر من واجب است از حاكم ظالم اطاعت كنم، دين آنها به من مى گويد بر ظلم، چشم بپوشم و خليفه ستمگر را به عنوان "امام" قبول كنم!

اين سيستم فكرى اهل سنّت، كار را به آنجا رساند كه مردم براى اطاعت از يزيد،

امام حسين(عليه السلام) را مظلومانه شهيد كردند، طفل شيرخواره او را با لب تشنه شهيد كردند، خدا به من عقل داده است، اصلاً من فرض مى كنم كه شيعه نيستم، انسان كه هستم! هر انسانى مى داند كشتن يك نوزاد شيرخواره، ظلم است! اين ستم آشكار است و نمى شود آن را توجيه كرد، كشتن يك بچّه شيرخواره، يك جنايت جنگى است. آن كسانى كه در كربلا على اصغر(عليه السلام) را كشتند، چه فكرى داشتند؟ آنان اطاعت از يزيد را واجب مى دانستند و خيال مى كردند با اين كار به بهشت مى روند! فرمانده آنان، عمرسعد بود، صبح روز عاشورا به آنان چنين گفت: "اى لشكر خدا! شما را به بهشت بشارت مى دهم"، آنان اين گونه به جنگ امام حسين(عليه السلام) آمدند و آن همه ستم كردند.

من عقل دارم، مى فهمم كه بى دينى، بهتر از دينى است كه به من مى گويد: "از فردى مثل يزيد اطاعت كن!". من مى فهمم نمى توانم مثل خيلى ها، عقل را كنار بگذارم، عقل زير بناى باورهاى من است، اگر خداپرستم، اگر به نبوّت ايمان آوردم به خاطر حكم عقل بود. اكنون عقل به من مى گويد: دينى كه مرا به اطاعت بى چون و چرا از غير معصوم برساند، مايه مصيبت است! نتيجه آن دين، حادثه دردناك كربلاست!

من شيعه هستم، مى دانم كه خدا اطاعت از امام معصوم را واجب كرده است، امامى كه هرگز گناه نمى كند و از هر خطايى به دور است، اين دين، دينى است كه براى آن حاضرم از جان خود بگذرم! ولى دينى كه مى گويد از كسانى همچون

يزيد اطاعت كن و او را امام خود بدان، بيزارم!

اكنون به ياد سخن امام باقر(عليه السلام) مى افتم، آن روز كه آن حضرت به يارانش رو كرد و گفت: "خدا مردمى را كه ولايت رهبرى ستمگر را بپذيرند عذاب خواهد كرد هر چند كه آن مردم، كارهاى نيكو انجام داده باشند". آرى، خدا نماز كسى كه ولايت شخصى همانند يزيد را پذيرفته است، نماز نمى داند و خدا به چنين كسى نظر رحمت نمى كند.(1)


زمانى كه يزيد حكومت را در دست گرفته بود و خود را خليفه خدا مى دانست، خيلى ها سخن او را باور كرده بودند، اين خون امام حسين(عليه السلام) بود كه حقيقت را آشكار كرد، اگر كربلا نبود چه بسا من خيال مى كردم دين يعنى اطاعت از يزيد! آن وقت بود كه اين دين، براى من، بى مفهوم مى شد، گفتم بى دينى هزار بهتر از دينى كه يزيد، امام و رهبرش باشد! كربلا باعث شد كه من، معناى دين واقعى را بفهمم!

من سال ها بر مظلوميّت امام حسين(عليه السلام) گريستم، بارها به كربلا رفتم، ولى امروز با نگاهى ديگر به كربلا نگاه مى كنم، مجلس روضه براى من معناى ديگرى دارد، اين ها با ارزش ترين چيز زندگى من است، همين اشك بر امام حسين(عليه السلام) بود كه دين مرا نگه داشت، من فهميدم دين واقعى كدام است! آرى، اگر كربلا نبود، راه رستگارى گم مى شد.


1) 89.. الکافی ج 1 ص 376، بحار الانوار ج 27 ص 193.

آرى، كربلا عدّه زيادى را شيعه كرد در حالى كه بحث هاى سنگين فلسفى، نتوانست آنان را شيعه كند، نمى دانم چرا عدّه اى تلاش مى كنند ذهن جوانان را با مباحث فلسفى خسته كنند! در حالى كه هر چقدر ما به كربلا فكر كنيم راحت تر مى توانيم راه حق را كشف كنيم. بى جهت نيست كه علماى اهل سنّت، تحقيق درباره كربلا را حرام مى دانند و غزالى فتوا داد كه نقل حوادث كربلا، حرام است.(1)

غزالى مى دانست در كجا كم مى آورد، او هرگز مردم را از بحث هاى فلسفى و عقلى در بحث امامت نهى نمى كند، چون او مى تواند با شيطنت چيزى ببافد و جوابى بدهد و ذهن مردم را منحرف كند، ولى او مى داند در مقابل بحث تاريخى و تحليل حادثه عاشورا كم مى آورد، اينجا ديگر نمى تواند با شيطنت، چيزى ببافد و جوابى درست كند!

اكنون ديگر مى دانم چرا اهل بيت(عليهم السلام) اين قدر به زنده نگه داشتن حماسه عاشورا تأكيد كرده اند، چرا اين قدر سفارش كرده اند به زيارت كربلا برويم، كربلا، راه را آشكار مى كند. به راستى كسانى كه روضه را تضعيف كردند بزرگ ترين خيانت را به شيعه كردند و دل دشمنان را شاد كردند.

در حديث داريم وقتى كسى بر مظلوميّت امام حسين(عليه السلام) گريه مى كند، خدا او را به بهشت مى برد، اكنون راز اين حديث را بهتر مى فهمم، گريه بر امام حسين(عليه السلام)راه را براى من آشكار مى سازد، مرا از گمراهى نجات مى دهد، مرا در مسيرى قرار مى دهد كه سرانجامش بهشت است، من با اين اشك، راه خود را پيدا كردم و


1) 90.. الصواعق المحرقة ص 221، وراجع الغدير ج 10 ص 211

مى روم، شايد گاهى گناه كنم، ولى اين گناه قابل بخشش است، زيرا راه را اشتباه نرفته ام، خدا مرا به سختى ها و بلاها مبتلا مى كند و اين كفّاره گناهان من مى شود و من از آلودگى پاك مى شوم، ولى كسى كه راه را اشتباه مى رود از كجا سر در مى آورد؟


زيارت رفتن يعنى پيمان با ولايت و امامت! زيارت، يعنى اين كه من در راه راست هستم (چه به مشهد بروم چه به كربلا). ممكن است كسى نماز بخواند، امّا منافق باشد، كسانى كه در روز عاشورا، امام حسين(عليه السلام) را شهيد كردند، نماز مى خواندند و حجّ هم به جا آورده بودند، بعضى از آنان، چندين بار حجّ رفته بودند، امّا راه را گم كردند.

مهم اين است كه انسان راه را گم نكند، زيارت، نشان مى دهد كه راه را صحيح انتخاب كرده ام، براى همين است كه اين قدر ثواب دارد. (هر قدمى كه در راه كربلا يا مشهد برمى دارم خدا ثواب هزار حجّ به من مى دهد). پذيرش امامت، همانند ريشه درخت است، ممكن است كسى همه شاخه هاى يك درخت را نابود كند، امّا وقتى ريشه آن سالم است، بار ديگر آن درخت رشد مى كند و شاخه و برگ مى دهد. امان از وقتى كه ريشه خراب شده باشد! كسى كه ولايت ندارد، ريشه ندارد، نمازها و روزه هاى او، همانند شاخ و برگ درختى است كه ريشه اش تباه شده است، به زودى نابود مى شود و از بين مى رود.


چه كسى فكر مى كند زمان اين حرف ها گذشته است؟

معلوم است وهّابيّت اين سخن را مى گويند، آنان دوست دارند كسى از تاريخ سخن نگويد، آرزوى آنان اين است كه كربلا و عاشورا فراموش شود.

من به سخن "شيخ عبدالعزيز آل شيخ" كه در برنامه زنده (شبكه المجد عربستان) پخش شده است دقت كردم، وقتى از او درباره كربلا سؤال مى شود چنين مى گويد: "زمان فكر كردن به اين مسائل گذشته است! اين ماجرا صدها سال پيش اتّفاق افتاده است و سؤال و جواب درباره آن فايده اى ندارد، ولى بدانيد كه بيعت مردم با يزيد، بيعتى شرعى بود ولى حسين با يزيد بيعت نكرد، او كار اشتباهى كرد، ما براى حسين طلب بخشش مى كنيم و از خدا مى خواهيم خدا او را ببخشد، اصلاً اين سؤالات چه فايده اى دارد، حسين هر اشتباهى كرده براى خود كرده است...".

آرى، من بايد به هوش باشم، هميشه بين نور و ظلمت درگيرى بوده است، بايد فكر كنم كه در كدام جبهه ايستاده ام; نقش من در اين ميان چيست؟ درگيرى حقّ و باطل براى چيست؟ يك طرف مى خواهد خدا عبادت شود، عبوديّت شكل بگيرد، امّا طرف ديگر مى خواهد خدا از يادها برود و شيطان حكم فرما شود. يك طرف "عقل" است و طرف ديگر "جهل"، يك طرف "بندگى خدا" است و طرف ديگر "گناه و معصيت".

16

آقاى سخنگو! تو درباره "توسّل"، "تبرّك" و "شفاعت" مطالبى را هم گفته اى، جوانى كه آن سخنان تو را بشنود عقيده اش به اين سه موضوع كم رنگ مى شود، من مناسب می بینم که مقداری درباره آنها سخن بگویم:

سخن اول: شفاعت

در روز قيامت، هيچ كس حقّ شفاعت كردن ندارد مگر كسانى كه از طرف خدا، عهد و پيمانى داشته باشند و خدا به آنان اجازه شفاعت داده باشد. اكنون اين سؤال مطرح مى شود: چه كسى در آن روز، عهد و پيمان براى شفاعت كردن دارد؟ خدا به اهل بيت(عليهم السلام) اجازه داده است تا از دوستان خود شفاعت كنند و آنان را از آتش جهنّم برهانند.(1)


1) 91.. تفسير القمي ج 2 ص 57، تفسير الصافي ج 3 ص 295.

خدا در قرآن به پيامبر وعده داد كه به او "مقام محمود" عطا كند، مقام محمود، يعنى مقام شايسته، مقامى بزرگ كه خدا به پيامبر مى دهد، منظور از آن، همان مقام شفاعت است. (بعضى از مؤمنان نيز با اجازه اهل بيت(عليهم السلام)مى توانند از ديگران شفاعت بنمايند).

در اينجا مى خواهم ماجرايى را از كتاب "صحيح تَرمذى" نقل كنم، اهل سنّت اين كتاب را كتابى معتبر مى دانند، نويسنده اين كتاب چنين مى نويسد: يكى از ياران پيامبر، نزد پيامبر آمد و گفت: "اى رسول خدا! از تو مى خواهم در روز قيامت مرا شفاعت كنى"، پيامبر پاسخ داد: "من در آن روز تو را شفاعت مى كنم"، او گفت: "در قيامت من در كجا مى توانم شما را پيدا كنم؟"، پيامبر پاسخ داد: "كنار پل صراط...".(1)

از اين ماجرا مشخّص مى شود كه اهل سنّت هم شفاعت پيامبر را قبول دارند، ما پيامبر و اهل بيت(عليهم السلام)را بندگان برگزيده خدا مى دانيم و مى دانيم كه خدا به آنان اجازه داده است تا گرفتاران را در روز قيامت شفاعت كنند.

بعضى از كسانى كه در مسير ايمان بوده اند به گناهان آلوده مى شوند و چه بسا ممكن است دچار روحيّه يأس و نااميدى شوند، (هيچ گناهى بدتر از نااميدى نيست)، شفاعت مى تواند با اين روحيّه نااميدى مبارزه كند و راه بازگشت به سوى اطاعت خدا را براى آنان باز كند، آرى، ايمان به شفاعت، پنجره اى را به سوى روشنايى براى ما باز مى كند و با اميد به آمرزش، ما را به جبران گذشته تشويق


1) 92. . ابن أنس بن مالك عن أبيه قال : سألت النبي أن يشفع لي يوم القيامة ، فقال أنا فاعل . قلت يا رسول الله فأين أطلبك ؟ قال أطلبني أول ما تطلبني . على الصراط... سنن الترمذی ج 4 ص42

مى كند، شفاعت مى تواند از يك فرد گناهكار، يك فرد نيكوكار بسازد، براى همين است كه مى بينيم در قانون كشورهاى مختلف براى كسانى كه "حبس ابد" گرفته اند و بايد براى هميشه در زندان باشند، روزنه شفاعت و بخشودگى قرار مى دهند تا مبادا يأس و نوميدى آنها را تبديل به كانون خطرى در درون خود زندان ها كند و يا گرفتار اختلال روانى سازد.

سخن دوم: توسّل، تبرّكبار اوّلى بود كه به شهر مدينه رفته بودم، بعد از زيارت حرم پيامبر به سوى قبرستان بقيع رفتم، صورتم را به پنجره هاى بقيع گذاشتم و اشكم جارى شد. قبر امام حسن، امام سجّاد، امام باقر و امام صادق(عليهم السلام) در چند قدمى من بود، در حال و هواى خودم بودم و آرام آرام زمزمه مى كردم: "سلام بر شما اى فرزندان رسول خدا! من رو به شما نموده ام و شما را در درگاه خدا وسيله قرار داده ام و دست توسّل به عنايت شما زده ام".

صدايى توجّه مرا به خود جلب كرد: "أنتَ مُشرِك!". جوان عربى بود كه چفيه قرمزى به سر داشت و با تندى با من سخن مى گفت، چون من در اين نيمه شب اينجا ايستاده ام، مشرك و بت پرست هستم. او مى گفت كه ايستادن زياد كنار قبر حرام است، تو بايد يك سلام بدهى و بروى. تبرّك به اين قبرها و توسّل حرام است.

براى او توضيح دادم كه اگر من به اين قبرها احترام مى گذارم به اين دليل است كه پيامبر به ما دستور داده است تا فرزندان او را دوست داشته باشيم. من اين گونه عشق و علاقه خود را به فرزندان پيامبر نشان مى دهم و ما آن ها را بندگان خدا مى دانيم.

آن جوان به من مى گفت كه چرا صورت خود را بر اين پنجره ها گذاشته اى؟ اين شرك است. اين همان بُت پرستى است. ناگهان به ياد آيه اى از قرآن افتادم. آنجا كه وقتى برادران يوسف به مصر مى آيند و برادر خود را مى شناسند يوسف به آن ها مى گويد: "پيراهن مرا نزد پدرم ببريد تا او به چشمان خود بمالد كه به اذن خدا بينا خواهد شد".

من به آن جوان گفتم: آيا قبول دارى كه وقتى يعقوب(عليه السلام) آن پيراهن را به چشم خود گذاشت بينا شد؟ او گفت: آرى، قرآن به اين نكته اشاره مى كند. گفتم: چرا يوسف پيراهن خود را فرستاد؟ حتماً در اين پيراهن اثرى بوده است. قرآن شهادت مى دهد كه پيراهن يوسف به اذن خدا شفا مى دهد. چطور وقتى يعقوب(عليه السلام)پيراهنى را به صورت مى كشد و شفا مى گيرد، مُشرك نيست; امّا اگر من بخواهم به قبر فرزندان پيامبر تبرّك بجويم، مُشرك شده ام!

قرآن در سوره يوسف، آيه 98 مى گويد كه وقتى پيراهن يوسف را بر چهره يعقوب(عليه السلام) انداختند، يعقوب(عليه السلام) بينا شد.

وقتى يعقوب(عليه السلام) چشمش با پيراهن يوسف شفا گرفت، پس خدا شفا را در اين

پيراهن قرار داده است. اين همان تبرّكى است كه من به آن اعتقاد دارم. اگر من در اين نيمه شب اينجا ايستاده ام، براى اين است كه اينجا قبر عزيزان پيامبر است و خود خدا به من دستور داده است كه خاندان پيامبر خويش را دوست بدارم.

آن جوان به سخنان من گوش مى داد، فرصت را غنيمت شمردم و به او گفتم: "اگر تو باور دارى توسّل، شرك است پس بايد خليفه دوّم (عُمَر) را نيز مشرك بدانى"، او با تعجّب گفت: "اين چه حرفى است كه مى زنى؟"، من پاسخ دادم: "در كتاب صحيح بخارى كه معتبرترين كتاب شماست چنين آمده است: يك سال در مدينه خشكسالى شد، عمر چنين دست به دعا برداشت: "خدايا! ما به عموىِ پيامبر توسّل پيدا مى كنيم، پس باران براى ما بفرست!". اينجا بود كه آن جوان سكوت كرد و چيزى نگفت. اين ماجرا در كتاب معتبر آنان آمده بود، او نمى توانست آن را انكار كند، خليفه دوّم به عبّاس (عموى پيامبر) توسّل جسته بود و او را واسطه درِ خانه خدا قرار داده بود، چگونه است كه توسّل به عموى پيامبر شرك نيست، ولى توسّل به فرزندان پيامبر شرك است؟ اين چه دينى است كه وهّابى ها دارند؟ به راستى آيا آنان منطق دارند؟(1)

وقتى ما به اهل بيت(عليهم السلام) توسّل مى جوييم هرگز آنان را جاى خدا قرار نمى دهيم، ما آنان را بندگان برگزيده خدا مى دانيم، خدا به آنان مقامى بس بزرگ داده است.


آقاى سخنگو! تو چرا خيال مى كنى كه توسّل به اهل بيت(عليهم السلام) كار مردم بى سواد


1) 93.. صحيح البخاري ج 2 ص 16.

است؟ شايد سخنم در اينجا طولانى شود، ولى چاره اى ندارم، بايد بنويسم، آن حرف هاى بى ربطى كه تو درباره توسّل گفتى، دلم را به درد آورد، بايد يك روش توسلّى را كه شيخ طوسى آن را نقل كرده است بازگو كنم تا بدانى كه علماى بزرگ شيعه با چه روشى توسّل مى جسته اند.

شيخ طوسى، بزرگ ترين عالم شيعه است، او در قرن چهارم هجرى زندگى مى كرد. تاريخ شيعه كسى همانند او را نديده است، همه بزرگان در برابر عظمت او سر تعظيم فرود مى آورند. او كتاب هاى زيادى نوشته است، يكى از كتاب هاى او "اَمالى" است. او در صفحه 292 آن كتاب، اين روش توسّل را آورده است و اين حديث را ذكر كرده است:

"سليمان ديلمى" يكى از شيعيان بود، او قرض زيادى داشت، حكومت نيز مى خواست از او ماليات زيادى بگيرد، او به مدينه سفر كرد و نزد امام صادق(عليه السلام)رفت و به آن حضرت چنين گفت: "آقاى من! به من دعايى ياد بده تا ثروتى به دست آورم، قرض هاى خود را بدهم و ماليات ظالمانه حكومت را پرداخت كنم".

امام صادق(عليه السلام) يك نماز و روش توسّل را به او ياد داد، سليمان ديلمى از امام تشكر كرد و به شهر خود بازگشت. چند ماه گذشت، او با خوشحالى به مدينه آمد و از امام تشكّر كرد، زيرا همه مشكلات او حل شده بود و به حاجتش رسيده بود.

او اين نماز را به دوستانش ياد داد، اين گونه بود كه اين نماز به "نماز سليمان ديلمى" مشهور شد، شيوه اين توسل اين گونه است:

1.

اين نماز را بايد در شب بخوانم، وقتى كه هوا تاريك است، بهتر است كه نور اتاق را هم كم كنم (در فضايى كه تقريباً تاريك است بهتر است اين نماز را بخوانم).

2.

دو ركعت نماز مى خوانم، در ركعت اوّل، ابتدا سوره حمد را مى خوانم و بعد از آن، آية الكرسى را مى خوانى. (اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الاَْرْضِ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيْء مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضَ وَلَا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ).

دو آيه ديگر (كه بعد از آية الكرسى) لازم نيست حتماً بخوانم (اگر بخوانم مشكلى ندارد).

3.

در ركعت دوم، سوره حمد را مى خوانم، سپس آيات آخر سوره حشر را مى خوانى: (لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَل لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ).

4.

وقتى دو ركعت نماز را تمام كردم، قرآن را برمى دارم و آن را روى سر خود مى گيرم و چنين مى گويم: "بِهَذَا الْقُرْآنِ وَ بِحَقِّ مَنْ أَرْسَلْتَهُ بِهِ، وَ بِحَقِّ كُلِّ مُؤْمِن مَدَحْتَهُ

فِيهِ، وَ بِحَقِّكَ عَلَيْهِمْ، فَلَا أَحَدَ أَعْرَفُ بِحَقِّكَ مِنْكَ". "خدايا! تو را به حقّ اين قرآن و به حقّ پيامبرى كه اين قرآن را بر او نازل كردى مى خوانم، تو را به حقّ مؤمنان واقعى (امامان معصوم) كه در اين قرآن، آنان را مدح كرده اى مى خوانم، تو را به حقّى كه تو بر آنان دارى مى خوانم، به راستى كه هيچ كس حقّ تو را بهتر از خود تو نمى داند".

5.

اكنون همان طور كه قرآن روى سرم است ده بار مى گويى: "بِك َ يَا اللَّهُ".

6.

سپس ده بار پيامبر را صدا مى زنم و مى گويم: "يَا مُحَمَّدُ"، سپس ده بار امام اوّل را صدا مى زنم: "يَا عَلِيُّ"، بعد ده بار مى گويم: "يَا فَاطِمَةُ".

بعد امام دوّم را ده بار صدا مى زنم: "يَا حَسَنُ"، بعد امام سوم را ده بار صدا مى زنم: "يَا حُسَيْنُ"، امام سجّاد(عليه السلام) را ده بار صدا مى زنى: "يَا عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ"، امام باقر(عليه السلام) را ده بار صدا مى زنم: "يَا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيّ"، امام صادق(عليه السلام)را ده بار صدا مى زنم: "يَا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّد"، امام كاظم(عليه السلام) را ده بار صدا مى زنم: "يَا مُوسَى بْنَ جَعْفَر"، امام رضا(عليه السلام) را ده بار صدا مى زنم: "يَا عَلِيَّ بْنَ مُوسَى"، امام جواد(عليه السلام) را ده بار صدا مى زنم: "با مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيّ"، امام هادى(عليه السلام) را ده بار صدا مى زنم: "يَا عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّد"، امام حسن عسكرى(عليه السلام) را ده بار صدا مى زنم: "يَا حَسَنَ بْنَ عَلِيّ"، امام زمان(عليه السلام) را ده بار صدا مى زنم: "يَا حُجَّةُ".

7. آن وقت حاجت خود را به زبان مى آورم.

من هر وقت حاجت مهمى دارم اين گونه اهل بيت(عليهم السلام) را در درگاه خدا واسطه قرار مى دهم، من وقتى قرآن بر سر مى گيرم، اول خدا، بعد چهارده معصوم را صدا مى زنم، راه توحيد را پيموده ام، اين همان راهى است كه خدا دوست دارد ما آن را بپيمايم.

17

يكى از بحث هايى كه در جامعه مطرح است بحث "كثرت گرايى" است كه به آن، "پُلوراليزم" هم مى گويند. كثرت گرايى اوّلين بار در كليسا مطرح شد و كم كم طرفداران زیادی پیدا نمود و سپس بعضی از مسلمانان به آن باور پیدا کردند.

به كسى كه اين نظريه را قبول دارد "كثرت گرا" مى گويند، او معتقد است كه همه دين ها، راهى به سوى حقيقت دارند و ما نبايد حقّ را مخصوص يك دين كنيم و بگويم فقط يك دين، حقّ است و بقيّه دين ها باطل است و هر دينى راهى به سوى سعادت و رستگارى دارد. همه دين ها مى توانند انسان را به حقيقت و نجات برسانند و باعث رستگارى انسان بشوند!!

فكر كنم ديگر معناى "كثرت گرايى" روشن شد، "كثرت گرايى" يعنى "چند

دينى"، يعنى لازم نيست ما يك دين را حق بدانيم. اين سخن باطل است، زيرا ما شيعيان بر اين باوريم كه فقط دين اسلام حقّ است و اسلام هم بدون ولايت اهل بيت(عليهم السلام)دينِ كاملى نيست، پس حقّ فقط در مكتب شيعه است، اين باور ما را "وحدت گرايى" مى گويند، به ما كه اين چنين فكر مى كنيم "وحدت گرا" مى گويند، زيرا ما حقّ را فقط در يك راه مى دانيم و بقيّه راه ها و دين ها را باطل مى دانيم.


آقاى سخنگو! از سخنان تو معلوم مى شود كه به "پلوراليزم" يا "كثرت گرايى" اعتقاد دارى و در تاريخ 5/6/1396 هجرى شمسى در اين باره سخنرانى مى كنى. در آنجا پلوراليزم را اين گونه معنا مى كنى: "پلوراليزم اين است كه به هر گروهى، مقدارى از حقّ را بدهيم". سپس سخن خود اين چنين ادامه مى دهى: "اسلام بهترين دين است، دينِ برتر است ولى اگر كسى مسيحى بود و با اسلام هم دشمنى نداشت، جهنّمى نيست، با آمدن اسلام، دينِ مسيحيّت، باطل نشده است. خدا خودش دين هاى مختلفى براى بشر قرار داده است، خدا اعلام نكرده است كه بقيّه دين ها، باطل است".

به راستى چرا تو به اين باور رسيدى؟ دليل تو براى اين سخنان چيست؟ تو آيه 69 سوره مائده را به عنوان دليل خود بازگو مى كنى، آنجا كه خدا مى گويد:

(إِنَّ الَّذِينَ آَمَنُوا وَالَّذِينَ هَادُوا وَالصَّابِئُونَ وَالنَّصَارَى...).

تو اين آيه را اين طورى معنا مى كنى: "همه كسانى كه پيرو پيامبران ديگر هستند

و كردار شايسته دارند اهل بهشت هستند". وقتى اين آيه را اين طور معنا كردى، پس مى گويى كه دين هاى ديگر هم قسمتى از حق را دارند.

آقاى سخنگو! قبلاً مثال "حرمت شراب" را بيان كردم، اگر كسى فقط به آيه 219 سوره بقره مراجعه كند چه بسا بگويد كه شراب، حلال است چرا كه در آنجا قرآن مى گويد: "شراب براى مردم هم ضرر دارد و هم منفعت ها"، ما به او مى گوييم: چرا همه قرآن را بررسى نكردى؟ اين كه كسى يك آيه از قرآن را بگيرد و فتوا بدهد، كار اشتباهى است. اگر به آيه 90 سوره مائده مراجعه كند مى بيند كه قرآن مى گويد: "نوشيدن شراب از كارهاى پليد شيطانى است از آن دورى كنيد".

آقاى سخنگو! اشكال تو اين است كه در تفسير قرآن به همه آيات مراجعه نمى كنى، مخاطب خود را اين گونه فريب مى دهى، خود قرآن درباره افرادى مانند تو مى گويد: "آنان به آياتى از قرآن ايمان مى آورند ولى به آيات ديگر كفر مىورزند". تو كه مى خواستى "كثرت گرايى" را ثابت كنى، چرا اصلاً به آيه 85 سوره آل عمران اشاره اى نكردى؟ چرا براى كسانى كه سخنان تو را گوش مى كردند نگفتى كه ما چنين آيه اى هم در قرآن داريم؟

خدا در اين آيه مى گويد:

(وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِسْلَامِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الاَخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ )

"هر كس دينى غير از اسلام بياورد پس از او قبول نمى شود و در روز

قيامت او از زيانكاران خواهد بود".

قرآن فرياد مى زند كه فقط دين اسلام، حقّ است، هر كس دين ديگرى داشته باشد در روز قيامت از زيانكاران خواهد بود، كسى كه به بهشت مى رود ديگر زيانكار نيست، روشن است كه منظور از زيانكاران همان اهل جهنّم هستند، يعنى هر كس، مسيحى باشد به جهنّم خواهد رفت. به راستى خدا به چه زبانى بگويد كه فقط دين اسلام، حق است؟ او در اين آيه مى گويد: "دين هاى ديگر قبول نمى شود"، آيا جمله اى واضح تر از اين وجود دارد؟ تو چرا در سخنرانى خود، اصلاً اين آيه را ذكر نمى كنى؟

براى فهم قرآن بايد همه آيات قرآن را بررسى كرد، الان ما دو آيه قرآن داريم، اين ها را كنار هم مى گذاريم تا تفسير صحيحى از آن داشته باشيم:

آيه اوّل: آيه 85 آل عمران

اين آيه مى گويد: "هر كس دينى غير از اسلام بياورد پس از او قبول نمى شود و از زيانكاران (اهل جهنّم) خواهد بود".

آيه دوّم: آيه 69 مائده

اين آيه مى گويد: "همه كسانى كه پيرو پيامبران ديگر هستند و كردار شايسته دارند اهل بهشت هستند".

در نگاه اوّل، اين دو آيه با هم اختلاف دارند، يكى مى گويد: "مسيحيان اهل بهشت هستند"، ديگرى مى گويد: "مسيحيان اهل جهنّم هستند". ما چگونه بايد

اين دو آيه را معنا كنيم؟ آيا درست است يك آيه را در گوشه فراموشى قرار بدهيم؟ آيا خدا در قرآن دو معناى ضدّ هم را در نظر گرفته است؟ هرگز. ما بايد دقّت بيشترى كنيم.

راه صحيح اين است كه بررسى كنيم منظور اصلى از آيه دوّم چيست؟

گروهى از مسيحيان به پيامبر ايمان آوردند و مسلمان شدند، آنها وقتى آيه اوّل را شنيدند كه خدا غير از دين اسلام را قبول نمى كند به فكر فرو رفتند، پدران آنها مسيحى از دنيا رفته بودند، آن زمان هنوز، اسلام نيامده بود، آيا خدا دين آنها را هم قبول نخواهد كرد؟ خدا در آيه دوّم مى خواهد پاسخ سؤال آنها را بدهد، جواب اين بود: "كسانى كه قبل از اسلام، مسيحى بودند اهل بهشت هستند".

آرى وقتى جهار كلمه "قبل از آمدن اسلام" را به تفسيرِ آيه دوّم اضافه كنيم، مشكل حلّ مى شود و ديگر اختلافى بين اين دو آيه باقى نمى ماند، يك آيه مى گويد: "هر كس دينى غير از اسلام بياورد به جهنّم مى رود" آيه ديگر مى گويد: "هر كس قبل از آمدن اسلام، مسيحى بود اهل بهشت است".

اينجاست كه اهميّت توّجه به كلمات قرآن آشكار مى شود، در آيه دوّم، كلمه "آمَنَ" آمده است، اين كلمه، فعل ماضى است (يعنى از زمان گذشته، حكايت مى كند)، معناى آن چنين مى شود: "كسى كه در گذشته به مسيحيّت ايمان آورد، اهل بهشت است".

هر كس مقدارى با زبان عربى آشنا باشد تفاوت فعل ماضى (آمَنَ) و فعل مضارع

(يُؤمِنُ) را مى داند، اگر در اين آيه، فعل مضارع (يُؤمِنُ) ذكر شده بود مطلب فرق مى كرد و چه بسا حقّ بودن مسيحيان امروزى را ثابت مى كرد، ولى ما مى بينيم كه قرآن فعل ماضى (آمَنَ) را ذكر كرده است، پس خدا در اين آيه، فقط درباره كسانى كه قبل از ظهور اسلام، مسيحى بودند سخن مى گويد و هرگز درباره كسانى بعد از آمدن اسلام، مسيحى مى شوند، حرف نمى زند.

ما پيامبران را معلّمان بزرگ بشريّت مى دانيم كه هركدام در يك رتبه و كلاسى، به آموزش بشر پرداخته اند، پيامبران همگى از اصول و برنامه يكسانى پيروى كرده اند كه خدا به آنان نازل كرده است. هدف همه يكى بوده است، قبل از اين كه اسلام بيايد هر كس مسيحى بود بر دين حقّ بود، راه او صحيح بود، ولى وقتى دين اسلام آمد، خدا دين هاى قبلى را باطل اعلام كرد.


آقاى سخنگو! تو ادّعا مى كنى استاد حوزه هستى، چرا در سخنرانى خود اصلاً به آيه اوّل، اشاره اى نمى كنى؟ آيا مى دانى اين سخنى كه تو مى گويى به كجا مى رسد؟ تو در اينجا از دين مسيحيّت نام مى برى ولى با زرنگى خاصى از "وهابيّت" نام نمى برى! وقتى تو مى گويى كه مسيحى ها به جهنّم نمى روند، معلوم است كه اهل سنّت را هم حقّ مى دانى! به راستى تو مى خواهى جامعه را به كجا ببرى؟ مگر پيامبر نفرمود: "هر كس امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهليّت مى ميرد"؟ چطور مى شود كسى امام زمانش را نشناسد و به بهشت برود؟

آيا ماجراى "مُيّسِر" را شنيده اى؟ او يكى از ياران امام صادق(عليه السلام) بود، يك روز او نزد آن حضرت رفت و چنين گفت:

-- آقاى من! همسايه اى دارم كه شب ها من با صداى قرآن خواندن او، براى نماز شب بيدار مى شوم. او گاهى قرآن مى خواند، گاهى گريه مى كند و خدا را مى خواند. او آدم خوبى است و اهل گناه و معصيت هم نيست.

-- اى مُيّسر! آيا او ولايت ما اهل بيت(عليهم السلام) را قبول دارد؟

-- نه.

-- آيا مى دانى بهترين نقطه زمين براى عبادت كجاست؟

-- نه. نمى دانم.

-- دو نقطه زمين، بهترين مكان ها هستند، اوّل: كنار كعبه، بين حجرالأسود و مقام ابراهيم. دوّم: مسجد پيامبر در مدينه، بين منبر پيامبر و قبر پيامبر.

-- ممنونم كه اين را به من ياد داديد.

-- اى مُيّسِر! اگر كسى هزار سال در اين دو مكان، خدا را عبادت كند و بعداً در راه خدا مظلومانه كشته شود، اگر ولايت ما را قبول نداشته باشد، خدا در روز قيامت او را به جهنّم مى افكند.(1)


"مُستَضعف فكرى" كيست؟

او كسى است كه به سبب ضعف فكرى نتوانسته است حقّ را تشخيص بدهد،


1) 94.. دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ لِي جَاراً لَسْتُ أَنْتَبِهُ إِلاَّ عَلَى صَوْتِهِ إِمَّا تَالِياً كِتَاباً يَخْتِمُهُ أَوْ يُسَبِّحُ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ إِلاَّ أَنْ يَكُونَ نَاصِبِيّاً ...يَعْرِفُ شَيْئاً مِمَّا أَنْتَ عَلَيْهِ قُلْتُ اَللَّهُ أَعْلَمُ فَحَجَجْتُ مِنْ قَابِلٍ فَسَأَلْتُ عَنِ اَلرَّجُلِ فَوَجَدْتُهُ لاَ يَعْرِفُ شَيْئاً مِنْ هَذَا اَلْأَمْرِ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَأَخْبَرْتُهُ بِخَبَرِ اَلرَّجُلِ فَقَالَ لِي مِثْلَ مَا قَالَ فِي اَلْعَامِ اَلْمَاضِي يَعْرِفُ شَيْئاً مِمَّا أَنْتَ عَلَيْهِ قُلْتُ لاَ قَالَ يَا مَيْسَرَةُ أَيُّ اَلْبِقَاعِ أَعْظَمُ حُرْمَةً قَالَ قُلْتُ اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اِبْنُ رَسُولِهِ أَعْلَمُ قَالَ يَا مَيْسَرَةُ مَا بَيْنَ اَلرُّكْنِ وَ اَلْمَقَامِ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ اَلْجَنَّةِ وَ اَللَّهِ لَوْ أَنَّ عَبْداً عَمَّرَهُ اَللَّهُ فِيمَا بَيْنَ اَلرُّكْنِ وَ اَلْمَقَامِ أَلْفَ عَامٍ....ثُمَّ لَقِيَ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِغَيْرِ وَلاَيَتِنَا لَكَانَ حَقِيقاً عَلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُكِبَّهُ عَلَى مَنْخِرَيْهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ : ثواب الأعمال ص 210، بحار الأنوار ج 27 ص 179، جامع أحاديث الشيعة ج 1 ص 439.

مثل انسانى كه ديوانه است يا كودكى كه در همان سن كودكى از دنيا برود. كسى كه اصلاً پيام اسلام به او نرسيده است يا كسى كه اصلاً چيزى از تشيّع به گوش او نرسيده است، "مستضعف فكرى" است.

در احاديث آمده است كه وقتى چنين كسى از دنيا مى رود در "برزخ"، عذاب نمى شود، او بايد صبر كند تا روز قيامت فرا برسد، در آن روز، خدا براى او زمينه امتحان فراهم مى كند و به او حقِ انتخاب مى دهد. او به اختيار خود، ايمان يا كفر را مى پذيرد، اگر ايمان را انتخاب نمود به بهشت مى رود و گر نه جهنّم جاى اوست.

پس سخن ما اين است: كسى كه حقّ را شناخت، حق به گوش او رسيد و آن را انتخاب نكرد بر باطل است و هيچ سهمى از حقّ ندارد، او از صراط مستقيم دور شده است. كسى كه نداىِ اسلام به او رسيد ولى مسيحى ماند، كافر است، كسى كه نداى مكتب تشيّع به گوش او رسيد ولى راه امامت را انتخاب نكرد از سعادت به دور مانده است و جايگاه او در روز قيامت در جهنّم خواهد بود!


آقاى سخنگو! يكى از فروع دين در مذهب شيعه، "تبرّى" است، يعنى ما بايد از دشمنان اهل بيت(عليهم السلام) بيزارى بجوييم. اين معناى "تبرّى" است. آيا مى دانى اگر سخن تو را قبول كنيم و مانند تو "كثرت گرا" شويم، ديگر "تبرّى" در جامعه كم رنگ مى شود، زيرا "كثرت گرايى" يعنى كه هيچ گروهى را باطل ندانيم، وقتى

اين طور شد پس چرا از دشمنان اهل بيت(عليهم السلام) بيزارى بجوييم! خود تو در سخنرانى خود اشاره مى كنى كه بايد آن بُغض را دشمنان كم كرد!

تبرّى از باورهاى اصيل شيعه است، بيم آن مى رود كه اين باور در جامعه كم رنگ شود، سخنان تو هم كمك بزرگى مى كند تا اين باور از يادها برود، پس من مقدارى از تبرّى سخن مى گويم:

براى زندگى در اين دنيا دو راه بيشتر ندارم، يا بايد به حزب خدا بپيوندم يا به حزب شيطان. وقتى من از دشمنان آل محمّد(عليهم السلام)بيزارى مى جويم، از شيطان و حزب او و دوستانش بيزار شده ام. حقيقت دين چيزى جز تولّى و تبرّى نيست. تولّى يعنى با دوستان خدا دوست بودن! تبرّى يعنى با دشمنان خدا دشمن بودن! دين يعنى اين كه من دوستان خدا را دوست بدارم و دشمنان خدا را هم دشمن بدارم! تبرّى، يعنى شيطان ستيزى و شيطان گريزى!

آرى، تبرّى و بيزارى از دشمنان اهل بيت(عليهم السلام) باعث مى شود انسان راه را گم نكند و گرفتار راهزن ها نشود، براى همين اهل بيت(عليهم السلام) به بيزارى از دشمنان تأكيد زياد داشته اند. يكى از شيعيان نزد امام صادق(عليه السلام) آمد و گفت: يكى از آشنايان من، حضرت على(عليه السلام) را دوست دارد، امّا از دشمنان او، بيزارى نمى جويد. امام صادق(عليه السلام)فرمود: "چنين شخصى دشمن ماست، پشت سر چنين شخصى، نماز نخوان زيرا او شايستگى امام جماعت شدن را ندارد".(1)

روزى از روزها به امام صادق(عليه السلام) خبر دادند كه يكى از دوستان ما، شما را دوست


1) 95. . تهذیب الاحکام ج 3 ص 28، وسائل الشيعة ج 8 ص 309.

دارد، ولى در دشمنى با دشمنان شما، ضعيف است، ما او را به خوبى مى شناسيم، او هرگز محبّتى به دشمنان شما ندارد، امّا بيزارى او از دشمنان شما كم است! امام صادق(عليه السلام)چنين فرمود: "او هرگز از شيعيان ما نيست. كسى كه ادّعاى محبّت ما بنمايد ولى از دشمنان ما بيزارى نجويد، دروغگويى بيش نيست".(1)

در پايان اين جمله زيارت عاشورا را مى نويسم:

يا اَباعَبدِ الله! إنّي سِلمٌ لِمَن سالَمَكُم، وَحَربٌ لِمَن حارَبَكُم.

اى حسين! من با دوستان تو، دوست هستم و با دشمنان تو، دشمن هستم!


1) 96.. مستطرفات السرائر ص 266، بحار الانوار ج 27 ص 58.

18

در اينجا فهرستى از باورهاى شيعه را ذكر كنم، سپس حرف هاى آقاى سخنگو و سخن وهابيّت را مى آورم تا به راحتى بتوان ميان آنها مقايسه كرد:

نكته 1

سخن شيعه: آيه اكمال در روز غدير (18 ذى الحجّه) نازل شد و شكوه و عظمت غدير به خاطر اين آيه است: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...)، "امروز من دين را بر شما كامل كردم...". (سوره مائده آيه 3).

آقاى سخنگو: در روز 18 ذى الحجّه، هيچ آيه اى نازل نشده است، آيه اكمال ربطى به ولايت و امامت على(عليه السلام)ندارد. نزول اين آيه بعد از سخنرانى مهم پيامبر (در روز عرفه) بوده است.

سخن وهابيّت: خليفه دوّم (عُمربن خطاب) براى ما نقل كرده است كه آيه اكمال در روز عرفه در صحراى عرفات نازل شده است، ما از سخن او پيروى مى كنيم و چنين مى گوييم: "در روز 18 ذى الحجّه، هيچ آيه اى نازل نشده است".(1)

نكته 2

سخن شيعه: اكمال دين و اتمام نعمت با ولايت على(عليه السلام) واقع شد.

آقاى سخنگو: دين با ولايت على(عليه السلام) كامل نشده است، اتمام نعمت اين بوده است كه پيامبر، صلح و آشتى را اعلام كرد.

سخن وهابيّت: اصلاً على(عليه السلام) ولايت ندارد كه بخواهد دين با ولايت او كامل بشود.

نكته 3

سخن شيعه: خدا امام را به مقام امامت نصب مى كند.

آقاى سخنگو: خدا فقط امام را معرفى مى كند و اين مردم هستند كه امام را انتخاب مى كنند و او را به رهبرى و سرپرستى برمى گزينند.

سخن وهابيّت: خدا هيچ برنامه اى براى جانشين پيامبر نداشت. نه كسى را معرفى كرد و نه كسى را نصب. اين مردم بودند كه ابوبكر را انتخاب كردند و او خليفه شد.

نكته 4

سخن شيعه: على(عليه السلام) همه خوبى ها و زيبايى ها را داشت و خدا على(عليه السلام) را به مقام امامت، منصوب كرد تا دين خدا حفظ شود.

1) 97.. «أَنَّ رَجُلاً مِنَ الْیهُودِ قَالَ لَهُ یا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ، آیهٌ فِی کِتَابِکُمْ تَقْرَءُونَهَا لَوْ عَلَینَا مَعْشَرَ الْیهُودِ نَزَلَتْ لاَتَّخَذْنَا ذَلِکَ الْیوْمَ عِیدًا. قَالَ أَیُّ آیهٍ قَالَ {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا}. قَالَ عُمَرُ قَدْ عَرَفْنَا ذَلِکَ الْیوْمَ وَالْمَکَانَ الَّذِی نَزَلَتْ فِیهِ عَلَی النَّبِیِّ’ وَهُوَ قَائِمٌ بِعَرَفَهَ یوْمَ جُمُعَهٍ». صحیح بخاری، ج1، ص16

آقاى سخنگو: اگر بگوييم خدا على(عليه السلام) را به مقام امامت، نصب كرده است، ثابت مى شود كه على(عليه السلام) نقص و كاستى هايى داشته است، پس مى گوييم: "خدا فقط على(عليه السلام) را معرفى كرد، خدا او را به امامت نصب نكرد".

سخن وهابيّت: خدا كسى را براى امامت نه معرفى كرد و نه نصب!

نكته 5

سخن شيعه: پيامبر در غدير گفت: "مَنْ كُنتُ مَولاه فعَلىّ مَولاه"، "هر كس من مولاى اويم، پس على مولاى اوست". اين جمله دلالت مى كند كه پيامبر على(عليه السلام)را به مقام ولايت و امامت، منصوب كرد.

آقاى سخنگو: اين جمله دليل بر نصب على(عليه السلام) بر امامت نيست!

سخن وهابيّت: دقيقاً همان سخن آقاى سخنگو است.

نكته 6

سخن شيعه: يكى از آيه هايى كه بر ولايت على(عليه السلام) دلالت مى كند "آيه ولايت" است: (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آَمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ) "فقط خدا و پيامبر و كسانى كه در ركوع نماز صدقه مى دهند ، بر شما ولايت دارند". (آيه 55 سوره مائده). اين آيه على(عليه السلام) را به عنوان "ولىّ" منصوب مى كند.

آقاى سخنگو: اين آيه فقط على(عليه السلام) را به مردم معرفى مى كند امّا او را به عنوان

"ولىّ" منصوب نمى كند.

سخن وهابيّت: اين آيه على(عليه السلام) را به عنوان "ولىّ" منصوب نمى كند.

نكته 7

سخن شيعه: اسم دوازده امام براى مردم به طور دقيق بيان شده بود.

آقاى سخنگو: نام آنها قبلاً مشخّص نشده بود و مردم نام آنها را نمى دانستند.

سخن وهابيّت: ما اصلاً امامت دوازده امام را قبول نداريم.

نكته 8

سخن شيعه: امام هادى(عليه السلام) مى دانست فرزندش (حسن عسكرى(عليه السلام)) امام يازدهم است. همچنين امام صادق(عليه السلام) مى دانست فرزندش (موسى كاظم(عليه السلام)) امام هفتم است.

آقاى سخنگو: امام هادى(عليه السلام) نمى دانست كه چه كسى قرار است بعد از او امام بشود، همچنين امام صادق(عليه السلام) هم نمى دانست امام بعد از او چه كسى است!

سخن وهابيّت: امامان شيعه، علم غيب نداشتند و مثل بقيّه مردم بودند.

نكته 9

سخن شيعه: امام در همه امور، معصوم است و او در هيچ چيز، خطا نمى كند. عصمت امام در همه كارها و رفتار اوست.

آقاى سخنگو: امام فقط در بيانِ احكام و معارف دين، معصوم است، عصمت او

مخصوص بيان دين است، او ممكن است در كارهاى ديگرش، اشتباه كند.

سخن وهابيّت: امامان شيعه، معصوم نيستند، فقط پيامبر معصوم است آن هم فقط در بيان احكام و معارف دين! پيامبر در كارهاى ديگرش، اشتباه مى كرد.

نكته 10

سخن شيعه: امام هرگز اشتباه نمى كند، خدا او را از هر گونه اشتباهى دور كرده است.

آقاى سخنگو: امام گاهى فريب مى خورد، چون از آينده خبر ندارد، چرا عدّه اى مى گويند "امام هرگز اشتباه نمى كند"؟.

سخن وهابيّت: امامان شيعه، فريب مى خورند، چون از آينده خبر ندارند.

نكته 11

سخن شيعه: ما بايد آل محمّد(عليهم السلام) را دوست بداريم، دليل اين امر هم آيه مودّت است، آنجا كه خدا به پيامبر مى گويد: (قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى). "اى محمّد! به مردم بگو كه من از شما هيچ مزدى جز دوستى خاندانم نمى خواهم"، (آيه 23 سوره شورا). اين آيه درباره دوستى آل محمّد(عليهم السلام)است.

آقاى سخنگو: اين آيه اصلاًدرباره دوستىِ آل محمد(عليهم السلام) نيست، بلكه اين آيه از ما مى خواهد كه فاميل خود را دوست بداريم.

سخن وهابيّت: دقيقاً همان سخن آقاى سخنگو است.

نكته 12

سخن شيعه: خطّ نفاق براى دشمنى با ولايت على(عليه السلام) برنامه ريزى مى كرد، آنها در كعبه جمع شدند و پيمان نامه اى نوشتند تا حقّ على(عليه السلام) را غصب كنند. ماجراى صحيفه ملعونه، اتّفاق افتاده است.

آقاى سخنگو: اين مطلب دروغ است!

سخن وهابيّت: دقيقاً همان سخن آقاى سخنگو است.

نكته 13

باور شيعه: خطّ نفاق، سه روز بعد از روز غدير، تصميم به ترور پيامبر در گردنه هَرشا گرفتند، ولى خدا جان پيامبر را حفظ كرد.

آقاى سخنگو: اين مطلب دروغ است!

سخن وهابيّت: دقيقاً همان سخن آقاى سخنگو است.

نكته 14

سخن شيعه: در ميان دين ها فقط اسلام و مذهب شيعه حقّ است. پس يهوديان و مسيحيان بر باطل هستند همان گونه كه راه اهل سنّت، راهى به سوى گمراهى است و باطل است.

آقاى سخنگو: اسلام، دين برتر است، دين هاى ديگر هم حقّ است، هر كسى

سهمى از حق دارد (طبق سخن او، اهل سنّت و وهابى ها، حقّ هستند).

سخن وهابيّت: راه ابوبكر و عُمَر و عثمان بر حقّ است و ما پيرو آنها هستيم و شيعه بر باطل است.

نكته 15

سخن شيعه: تبرّى از فروع دين است، بايد از دشمنان اهل بيت(عليهم السلام)بيزارى بجوييم و نسبت به آنها بغض داشته باشيم.

آقاى سخنگو: وقتى هر كسى سهمى از حق دارد، پس بايد بغض نسبت به ديگران را كم كنيم.

سخن وهابيّت: هيچ كس حقّ ندارد از كسانى كه بعد از پيامبر به حكومت رسيدند، بيزارى بجويد. ما وظيفه داريم آنها را دوست بداريم.

نكته 16

سخن شيعه: در شب شهادت على(عليه السلام) عزادارى كار خوبى است، زيرا راه حقّ را آشكار مى كند، شايسته است كه لباس سياه بپوشيم.

آقاى سخنگو: بهتر است كه در شب شهادت على(عليه السلام) جايى سياه پوش نشود و كسى لباس مشكى نپوشد.

سخن وهابيّت: آن مراسم عزادارى كه شيعيان برگزار مى كنند، گناه و بدعت است. حتماً بايد از اين كار جلوگيرى كرد.


هر كس به اين نكاتى كه در اينجا آوردم دقّت كند متوجّه مى شود كه شباهت عجيبى بين ديگران و سخنان آقاى سخنگو وجود دارد! به راستى كه ضرر آقاى سخنگو براى جوانان شيعه، صدها برابر بيشتر از ضرر ديگران است، زيرا جوانان شيعه، كمتر جذب سخنانِ ديگران مى شوند! جوانان شيعه پاى سخنرانى ديگران نمى نشينند، همان جوانان به سخنان آقاى سخنگو، گوش مى دهند زيرا حقيقت را نمى دانند، آقاى سخنگو به آنان مى گويد كه من استاد حوزه هستم، در حوزه اصفهان كلاسِ تفسير قرآن برگزار مى كنم و مسجد و محراب هم دارم، اينجاست كه جوانان فريب مى خورند.

آقاى سخنگو در سخنرانى هاى خود، بسيار زيركانه عمل مى كند و با فريب كارى و با زبانى نرم و آرام به سوى هدف خود گام برمى دارد. كسى كه مدّتى به سخنان او گوش مى دهد از باورهاى شيعه فاصله مى گيرد و به افكار ديگران علاقه پيدا مى كند.


آقاى سخنگو با سخنانش، باورهاى اصيل شيعه را زير سؤال برد و اين بار اوّل نيست كه اين شبهه ها در جامعه مطرح مى شود و بار آخر هم نخواهد بود، اين يك جريان فكرى است كه آرزو دارد شيعيان را به وهّابى ها نزديك سازد، در مقابل، روحانيّت اصيل شيعه همواره از آن باورها دفاع كرده اند، كتاب ها نوشته اند

و فريادها برآورده اند.

اميد است روزى فرا برسد كه مردم به آن بلوغ فكرى برسند و بدانند كه راه را بايد از چه كسى بجويند و دين را از كه بياموزند، به هر كس كه خود را استاد حوزه ناميد، اعتماد نكنند و سخن او را حقّ نپندارند، بلكه درباره سخنان او، تحقيق و سؤال كنند!

19

شايد كسى سؤال كند: چرا آقاى سخنگو به اين نتايج رسيده است؟ اشكال او در كجا بوده است؟

در جواب مى گويم: او پيش فرض هاىِ باطلى داشته است و با آن پيش فرض ها شروع به تفسير قرآن كرده است. وقتى اساسِ فكر و پيش فرض ها باطل باشد، طبيعى است كه نتايج باطلى به دست مى آيد.

در اينجا به سه پيش فرض باطل او اشاره مى كنم:

پيش فرض اوّل

آقاى سخنگو، قرآن را بدون مراجعه به احاديث تفسير مى كند و حتّى در بحث "آيه مودّت" با اين كه احاديث زيادى داريم كه منظور از آيه اين است كه ما بايد

آل محمّد(عليهم السلام) را دوست بداريم ولى او اين بر خلاف همه آن احاديث، نظر مى دهد و اين باعث شده است از راه حق دور شود.

در حالى كه ما براى فهم قرآن بايد به اهل بيت(عليهم السلام) مراجعه كنيم، زيرا آنان بهترين مفسران قرآن هستند، اگر در آيه اى آنها حديثى نداشتند ما مى توانيم خودمان آن آيه را تفسير كنيم، امّا اگر اهل بيت در يك حديث صحيح، آيه اى از قرآن را براى ما تفسير كردند، ما بايد آن را بپذيريم و دنبال فهمى كه مخالف آن است نرويم.

پيش فرض دوّم

وقتى آقاى سخنگو آيه اى را تفسير مى كند حتّى براى فهم به آيات ديگر مراجعه نمى كند، همانطور كه او به احاديث بى اعتنا است به آيات ديگر قرآن هم بى اعتنا است، او مانند كسى رفتار مى كند كه فقط به قسمتى از قرآن ايمان دارد!

در بحث "كثرت گرايى" يا "پلوراليزم" او فقط از آيه 69 سوره مائده سخن مى گويد و خيال مى كند كه دين مسيحيّت هم حقّ است، ولى هرگز به آيه 85 سوره آل عمران مراجعه نمى كند، آنجا كه قرآن مى گويد "هر كس دينى غير از اسلام بياورد پس از او قبول نمى شود".

اگر او براى فهم آيات قرآن به كل قرآن مراجعه مى كرد هرگز دچار آن خطاهاى بزرگ نمى شد.

پيش فرض سوّم

وقتى آقاى سخنگو يك حديث را مى بيند كه سند صحيح دارد و معتبر است و آن حديث با عقيده او مخالف است به مشكل برمى خورد، در اينجا او بايد در مقابل حديث تواضع و فروتنى كند، ولى او حرف عجيبى مى زند، او مى گويد: راويانِ احاديث، "فهمِ خود" را به جاى "سخن امام" تحويل ما داده اند.

او با اين سخن خود، در واقع، همه احاديث اهل بيت(عليهم السلام) را از اعتبار مى اندازد، اين كار بسيار خطرناكى است و اساس فقه و اعتقاداتِ شيعه را از بين مى برد، اين كار، لبّيك گفتن به شعار "حَسبُنا كتابُ الله" است كه همان سخن عُمَر (خليفه دوم) است.

آقاى سخنگو، مطالب ديگرى هم دارد كه آنها را ذكر نكردم زيرا آن مطالب، چندان مهم نبود و كتاب هم طولانى مى شد. مهم اين بود كه پيش فرض هاى او باطل شود، وقتى من اين كار را انجام دادم سخنان ديگر او هم باطل مى شود، مانند يك ساختمان بلند كه سه ستون اصلى دارد، وقتى آن سه ستون خراب بشود، همه ساختمان فرو مى ريزد. وقتى مردم بدانند فضاى ذهنى او چگونه است و با چه پيش فرض هاى باطلى، سخن مى گويد، ديگر به سخنان او توجّهى نمى كنند.


آقاى سخنگو! درست است كه در اين كتاب، سخنان تو را نقد كردم، ولى من با

تو دشمنى شخصى ندارم، دعواى ما بر سر عقيده است، سخنان تو باورهاى شيعه را نابود مى كند، براى اين بود كه من برآشفتم و دست به قلم بردم، اگر تو از آن سخنان دست بردارى من در مقابل تو، تواضع و فروتنى مى كنم و تو را دوست، خطاب مى كنم چرا كه من به آن سخنان تو اشكال داشتم، وقتى تو آن سخنان را رها كنى و به باورهاى اصيل شيعه بازگردى، وظيفه من است كه تو را دوست بدارم.


ارتباط با نویسنده و ارسال نظر : پیامک به شماره 30004569

دانلود بیش از صد کتاب نویسنده در سایت: www.Nabnak.ir

تصویر

168

تصویر

169

20

آقاى سخنگو بر اين باور است كه هيچ حديثى، زمان نازل شدن آيه اكمال را بازگو نكرده است، در جواب حديثى از كتاب "اصول كافى" ذكر كردم كه امام باقر(عليه السلام) چنين فرمود: فَقَامَ بِوَلَايَةِ عَلِيّ يَوْمَ غَدِيرِ خُمّ... وَ كَانَتِ الْوَلَايَةُ آخِرَ الْفَرَائِضِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...) پيامبر در روز غدير خُمّ، ولايت على(عليه السلام) را برپا كرد... پس خدا اين آيه را نازل كرد: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...).

اين حديث دلالت مى كند كه آيه اكمال در روز غدير نازل شده است، اكنون وقت آن است تا درباره سند اين حديث سخن بگويم و صحيح بودن اين حديث نشان بدهم:

اين حديث از امام باقر(عليه السلام) است، بين شيخ كلينى تا امام باقر(عليه السلام) نزديك به 200 سال

فاصله است، براى همين شيخ كلينى اين حديث را با پنج واسطه از امام باقر(عليه السلام)نقل مى كند. سند حديث اين چنين است: "از على بن ابراهيم از پدرش، ابراهيم بن هاشم از ابن ابى عمير از عمر بن اُذينه از زراره از امام باقر(عليه السلام)". اكنون درباره آنها سخن مى گويم:

اوّل: ابراهيم بن هاشم

آيت الله خويى(قدس سره) يكى از علماى شيعه در اين قرن است كه در علم رجال، صاحب نظر است، وقتى او شخصى را مورد اعتماد بداند، همه اين سخن را قبول مى كنند. ايشان درباره ابراهيم بن هاشم چنين مى گويد: "او بسيار مورد اعتماد است و احاديث او صحيح است": معجم احاديث الشيعة ج 11 ص 193.

دوم: ابراهيم بن هاشم

آيت الله خويى چنين مى گويد: "شايسته نيست كسى در وثاقت ابراهيم بن هاشم شكّ كند".

اين سخن نشان مى دهد كه آيت الله خويى اين راوى را مورد اعتماد مى دانسته است و به احاديث او اعتماد داشته است: معجم رجال الحديث 1 : 317.

سوّم: ابن ابى عُمير

آيت الله خويى چنين مى گويد: "او مقام بسيار بزرگى در ميان شيعيان داشته است، جايگاه او در نزد ما بسيار بالاست و بزرگان به احاديث او اعتماد مى كنند". اين سخن

نشان مى دهد كه احاديث ابن ابى عمير در بالاترين درجه اعتبار است: معجم رجال الحديث ج 14 ص 280.

چهارم: عمر بن اُذينه

آيت الله خويى چنين مى گويد: "او مورد اعتماد است، او رهبر شيعه در شهر بصره بود و از بزرگان به شمار مى آمد": معجم رجال الحديث ج 13 ص 19.

پنجم: زُراره

آيت الله خويى چنين مى گويد: "او از بزرگان شيعه در زمان خودش بود، همه خوبى ها در او جمع شده بود و سرآمد شيعه در علم و دين بود": معجم رجال الحديث ج 7 ص 218.

اكنون روشن و آشكار شد كه اين پنج راوى، مورد اعتماد هستند، پس اين حديث، صحيح است و ما مى توانيم به آن اعتماد كنيم.

در ادامه شرح توثيق روايان اين حديث را به زبان عربى با جزئيات بيشتر بيان مى كنم.


بسم الله الرحمن الرحيم

الآن نتكلّم في وثاقة رجال السند:

1 - وثاقة علي بن إبراهيم الهاشمي

أورده النجاشي في رجاله قائلاً: "علي بن إبراهيم بن هاشم أبو الحسن القمّي: ثقة في الحديث، ثبت ، معتمد، صحيح المذهب، سمع فأكثر، وصنّف كتباً وأضرّ في وسط عمره" .(1)

وذكره الشيخ في فهرسته قائلاً : "علي بن إبراهيم بن هاشم القمّي، له كتب، منها كتاب التفسير" .(2)

ووثّقه ابن داود في رجاله قائلاً: "علي بن إبراهيم بن هاشم القمّي، أبو الحسن، ثقة في الحديث، ثبت، معتمد، صحيح المذهب" .(3)

وكذلك العلاّمة في خلاصة الأقوال قائلاً: "علي بن إبراهيم بن هاشم القمّي، أبو الحسن، ثقة في الحديث، ثبت، معتمد، صحيح المذهب، سمع وأكثر، صنّف كتباً، وأضرّ في وسط عمره" .(4)

2 - وثاقة إبراهيم بن هاشم القمّي

أورده النجاشي في رجاله قائلاً: "إبراهيم بن هاشم، أبو إسحاق القمّي، أصله كوفي، انتقل إلى قمّ، قال أبو عمرو الكشّي: تلميذ يونس بن عبد الرحمن، من أصحاب


1) 98.. رجال النجاشي : 290 الرقم 180.

2) 99.. فهرست الطوسي : 152 الرقم 380.

3) 100.. رجال ابن داود: 237.

4) 101.. خلاصة الأقوال : 100.

الرضا(عليه السلام)، هذا قول الكشّي، وفيه نظر، وأصحابنا يقولون: أوّل من نشر حديث الكوفيّين بقمّ هو" .(1)

وذكره الشيخ في فهرسته قائلاً : "إبراهيم بن هاشم، أبو إسحاق القمّي، أصله الكوفة، وانتقل إلى قمّ ، وأصحابنا يقولون: إنّه أوّل من نشر حديث الكوفيّين بقمّ، وذكروا أنّه لقي الرضا(عليه السلام)" .(2)

وذكره في رجاله في أصحاب الرضا(عليه السلام)، قائلاً: "إبراهيم بن هاشم الهاشمي: تلميذ يونس بن عبد الرحمن" .(3)

وقال العلاّمة في خلاصة الأقوال: "لم أقف لأحد من أصحابنا على قول في القدح فيه ولا على تعديله بالتنصيص، والروايات عنه كثيرة، والأرجح قبول قوله" .(4)

ثمّ إنّه وقع الكلام في توثيق الرجل، فقيل بأنّه لم يصرّح الرجاليون بتوثيقه، ونحن نعتقد أنّ شأن إبراهيم بن هاشم أجلّ من أن يوثّق، وفي الواقع أنّه غنيّ عن التصريح بالتوثيق.

وبيان ذلك: ذكر الشيخ والنجاشي أنّه أوّل من نشر حديث الكوفيّين بقمّ، وهذا إن دلّ على شيء فهو يدلّ على اعتماد القمّيّين على روايات إبراهيم بن هاشم.

وأنت خبير بأنّ القمّيّين كانوا مستصعبين ومتشدّدين في قبول التراث الحديثي وتوثيقه، فلو كان في إبراهيم بن هاشم شائبة من غمز لم يعتمدوا على رواياته.

والشواهد تشير بأنّه لمّا هاجر من الكوفة إلى قمّ وقام بنشر الحديث في هذه المدينة، اعتمد أصحابنا القمّيون عليه واهتمّوا برواياته أكبر اهتمام، وكلّ ذلك إنّما يكون


1) 102.. رجال النجاشي : 16 الرقم 18.

2) 103.. فهرست الطوسي : 30 الرقم 6.

3) 104.. رجال الطوسي : 303 الرقم 5226.

4) 105.. خلاصة الأقوال : 4.

بسبب أنّهم وجدوه ثقة جليلاً معتمداً.

فعدم التصريح بتوثيق إبراهيم بن هاشم لم يكن إلاّ لعدم الحاجة إلى ذلك.

نعم، لقد ادّعى السيّد ابن طاووس الاتّفاق على وثاقة علي بن إبراهيم، حيث قال عند ذكر رواية في سندها علي بن إبراهيم: "ورواة الحديث ثقات بالاتّفاق" .(1)

وذكر الشهيد الثاني أنّ إبراهيم بن هاشم كان من أجلّ الأصحاب وأكبر الأعيان، وحديثه من أحسن مراتب الحسن .(2)

ولقد أجاد المحقّق الهمداني حين قال: "قد يناقش في وصف حديث إبراهيم بن هاشم بالصحّة، حيث إنّ أهل الرجال لم ينصّوا بتوثيقه، وهذا لا ينبغي الالتفات إليه، فإنّ إبراهيم بن هاشم - باعتبار جلالة شأنه وكثرة رواياته واعتماد ابنه والكليني والشيخ وسائر العلماء والمحدّثين - غنيّ عن التوثيق، بل هو أوثق في النفس من أغلب الموَثّقين الذين لم يُثبت وثاقتهم إلاّ بظنون اجتهادية غير ثابتة الاعتبار. والحاصل من هذا: أنّ الخدشة في روايات إبراهيم في غير محلّها" .(3)

وتجدر الإشارة هنا إلى أنّ الشيخ الكليني في كتابه الكافي نقل عن اُستاذه علي بن إبراهيم عن إبراهيم بن هاشم في أكثر من 4800 رواية، وكما هو معلوم إنّ مجموع ما أورده الشيخ الكليني في الكافي حدود 15000 حديث، ممّا يعني أنّ حدود ثلث التراث الحديثي عند الشيخ الكليني إنّما يكون من طريق إبراهيم بن هاشم.

وإليك كلام السيّد الداماد في المقام: "الأشهر الذي عليه الأكثر عدّ الحديث من جهة إبراهيم بن هاشم حسناً، ولكن في أعلى درجات الحسن التالي لدرجة الصحّة...


1) 106.. فلاح السائل : 108.

2) 107.. مسالك الأفهام 9: 75.

3) 108.. مصباح الفقيه 3: 25.

والصحيح الصريح عندي أنّ الطريق من جهته صحيح، فأمره أجلّ وحاله أعظم من أن يعدّل بمعدّل أو يُوثّق بموثّق، حكى القول بذلك جماعة من أعاظم الأصحاب ومحقّقيهم، وعن شيخنا البهائي، عن أبيه أنّه كان يقول : إنّي لأستحيي أن لا أعدّ حديثه صحيحاً، يفهم توثيقه من تصحيح العلاّمة طرق الصدوق" .(1)

كما أنّ السيّد الخوئي صرّح بأنّه لا ينبغي الشكّ في وثاقة إبراهيم بن هاشم .(2)

فتحصّل من جميع ما ذكرنا: أنّ إبراهيم بن هاشم أجلّ من أن يوثّق بكلام أحد غيره، بل غيره يوثّق به.

3 - وثاقة صفوان بن يحيى

عدّه البرقي في رجاله ممّن نشأ في عصر الرضا(عليه السلام)، وذكره أيضاً في أصحاب الجواد(عليه السلام) قائلاً : "صفوان بن يحيى : بيّاع السابري ، مولى بَجِيلة ، كوفيّ" .(3)

وذكر الكشّي في شأنه مدائح عظيمة، وكذلك ذكر ذمّه، وعدّه ممّن أجمع أصحابنا على تصحيح ما يصحّ عنهم .(4)

أورده النجاشي في رجاله مع وصفه بالبَجَلي ، وذكر أنّه كان بيّاع السابري ، ووثّقه مرّتين ، وذكر أنّه كانت له منزلة شريفة عند الرضا(عليه السلام) ، وأنّه صنّف ثلاثين كتاباً .(5)

وذكره الشيخ في فهرسته قائلاً : "صفوان بن يحيى : مولى بَجِيلة ، يُكنّى أبا محمّد ، بيّاع السابري ، أوثق أهل زمانه عند أصحاب الحديث وأعبدهم ... وروى عن أبي الحسن الرضا وأبي جعفر(عليهما السلام)" .(6)


1) 109.. انظر : أعيان الشيعة 2: 236، والفوائد الرجالية للسيد بحر العلوم: 235 نقلا عن الرواشح السماوية.

2) 110.. انظر: معجم رجال الحدیث 1: 317.

3) 111.. رجال البرقی : 55.

4) 112.. انظر: اختيار معرفة الرجال : 502، و 504، و 556.

5) 113.. انظر: رجال البرقي : 197 الرقم 526.

6) 114.. فهرست الطوسي: 145 الرقم 356.

وذكره في رجاله تارةً في أصحاب الكاظم(عليه السلام) قائلاً : "صفوان بن يحيى : وكيل الرضا(عليه السلام) ، ثقة ".

واُخرى في أصحاب الرضا(عليه السلام) قائلاً : "صفوان بن يحيى البَجَلي : بيّاع السابري ، مولىً ، ثقة ، وكيله(عليه السلام) ، كوفيّ ".

وثالثةً في أصحاب الجواد(عليه السلام) قائلاً : "صفوان بن يحيى البَجَلي : بيّاع السابري" .(1)

4 - وثاقة علاء بن رزين

عدّه البرقي في رجاله في أصحاب الصادق(عليه السلام) قائلاً : "العلاء بن رَزين : مولىً ، كوفيّ" .(2)

أورده النجاشي في رجاله مع وصفه بالقلاّء. وذكر أنّه صحب محمّد بن مسلم وتفقّه عليه، وكان ثقةً وجهاً .(3)

ووثّقه الشيخ في فهرسته، وذكر أنّه كان جليل القدر .(4)

وذكره في رجاله في أصحاب الصادق(عليه السلام) قائلاً : "العلاء بن رَزين القَلاّء : مولى ثقيف ، كوفيّ" .(5)

5 - وثاقة محمد بن مسلم

ذكره البرقيّ في رجاله تارةً في أصحاب الباقر(عليه السلام) قائلاً : "محمّد بن مسلم الثقفي : طائفيّ ".


1) 115.. رجال الطوسي : 338 الرقم 5038، و 359 الرقم 5311، و 379 الرقم 5559.

2) 116.. رجال البرقي : 25.

3) 117.. انظر : رجال النجاشي : 298 الرقم 811.

4) 118.. انظر: فهرست الطوسی: 182 الرقم 699.

5) 119.. رجال الطوسي: 267 الرقم 3665.

واُخرى في أصحاب الصادق(عليه السلام) قائلاً : "محمّد بن مسلم بن رياح ، ثمّ الثقفي الطائفي ، ثمّ انتقل إلى الكوفة ، عربيّ ، والعامّة تروي عنه، وكان منّا ...".(1)

وعدّه الكشّيّ ممّن اجتمعت العصابة على تصديقهم والانقياد لهم بالفقه .(2)

وأورده النجاشيّ في رجاله قائلاً: "محمّد بن مسلم بن رَبَاح : أبو جعفر ، الأوقص ، الطحّان ، مولى ثقيف الأعور ، وجه أصحابنا بالكوفة ، فقيه ، ورع ، صحب أبا جعفر وأبا عبد الله(عليهما السلام) وروى عنهما ، وكان من أوثق الناس".(3)

وذكره الشيخ في رجاله تارةً في أصحاب الباقر(عليه السلام) قائلاً : "محمّد بن مسلم الثقفي الطحّان : طائفي ، وكان أعور ".

واُخرى في أصحاب الصادق(عليه السلام) قائلاً : "محمّد بن مسلم بن رَبَاح الثقفي : أبو جعفر ، الطحّان ، الأعور ، أسند عنه ، قصير ، دَحدَاح(4)، روى عنهما(عليهما السلام) ، وأروى الناس عنه العلاء بن رَزِين القلاّء ، مات سنة خمسين ومئة وله نحو من سبعين سنة ".

وثالثةً في أصحاب الكاظم(عليه السلام) قائلاً : "محمّد بن مسلم الطحّان : لقي أبا عبد الله(عليه السلام) ".(5)

فاتّضح من جميع ما ذكرنا من الأقوال أنّ رجال هذا السند كلّهم من الثقات وعليه فالحديث صحيح.


1) 120.. رجال البرقي : 9 و 17.

2) 121.. اختيار معرفة الرجال : 162، و 170.

3) 122.. رجال النجاشي : 323 الرقم 882.

4) 123.. الأحداح : القصير من الرجال (تاج العروس للزبيدي114:11 «دعع»).

5) 124.. رجال الطوسي : 144 الرقم 1570، و 294 الرقم 4293، و 342 الرقم 5100.

پی نوشت ها

1.

قال النبي : من أولی بكم من أنفسكم؟ فجهروا فقالوا: الله ورسوله، ثم قال ثانية...: تفسير العياشي ج 1 ص 332، بحار الأنوار ج 37 ص 139.

2.

اللهم وال من والاه و عاد من عاداه: بصائر الدرجات ص 97، قرب الإسناد ص 57، الكافي ج 1ص 294، التوحید ص 212

3.

عاشر الناس، فآمنوا بالله ورسوله والنور الذي أنزل، أنزل الله النور في ثم في علي، ثم النسل منه إلى المهدي: الاحتجاج ج 1 ص 77، إقبال الأعمال ج 2 ص 247، بحار الأنوار ج 37 ص 132؛ معاشر الناس، إني نبي وعلي وصي، ألا إن خاتم الأئمة ما القائم المهدي ...... روضة الواعظین ص 97، الاحتجاج ج 1 ص 80، التحصين ص 588، بحار الأنوار ج 37 ص 213

4.

فقام بولاية على يوم غدیر خم... فأنزل الله : الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ....... : الكافي ج 1 ص 289، و راجع:دعائم الإسلام ج 1 ص 15، الأمالي للصدوق ص 50، روضة الواعظین ص 350، إقبال الأعمال ج 2 ص 262، بشارة المصطفی ص 328، المناقب للخوارزمي ص 135، کشف الغمة ج 1 ص 296، تاریخ بغداد ج 8 ص 284، تاریخ مدينة دمشق ج 42 ص 233، البداية والنهاية ج 7 ص 386.

5.

يا قوم، هنؤوني هنؤوني.. : مناقب آل أبي طالب ج 2 ص 237، بحار الأنوار ج 27 ص 159؛ معاشر الناس، قولوا الذي قلت لكم، وسلموا على علي بإمرة المؤمنين... ومن جاء بعده من الأئمة متي.. : روضة الواعظین ص 99، الاحتجاج ج 1 ص 83، تفسير الصافي ج 2 ص 66 تفسیر نور الثقلين ج 1 ص 305.

6.

« تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام»، صفحه 6 سطر 20

7.

« تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام » صفحه 9 سطر 4.

8.

در تفسیر قمی در اینجا، اختلاف نسخه وجود دارد، در نسخه چاپ شده، «كراع الغيم» آمده است اما در چهار نسخه زیر «کراع الغميم» آمده است:

الف. نسخه ای که پاورقی تفسیر قمی چاپ شده به آن اشاره شده است.

ب. نسخه بحار الانوار (ج 37 ص 112) از تفسیر قمی.

ج. نسخه تفسير البرهان (ج 2 ص 222).

د. نسخه عوالم العوالم (الام علی بن ابی طالب علیه السلام ص 122) از تفسیر قمی.

9. كراع الغميم موضع بين مكة والمدينة وهو واد أمام عسفان ، والكراع جانب مستطيل من الحرة تشبيها بالكراع وهو ما دون الركبة من الساق: النهاية في غريب الحدیث ج 4 ص 165، و راجع معجم البلدان ج 4 ص 214.

10 . روى الشيخ الكليني عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ اِبْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَیْنَهَ عَنْ زُرَارَهَ وَ اَلْفُضَیْلِ بْنِ یَسَارٍ وَ بُکَیْرِ بْنِ أَعْیَنَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ وَ بُرَیْدِ بْنِ مُعَاوِیَهَ وَ أَبِی اَلْجَارُودِ جَمِیعاً عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: أَمَرَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ رَسُولَهُ بِوَلاَیَهِ عَلِیٍّ وَ أَنْزَلَ عَلَیْهِ، «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ اَلزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ» فَرَضَ اَللَّهُ وَلاَیَهَ أُولِی اَلْأَمْرِ فَلَمْ یَدْرُوا مَا هِیَ، فَأَمَرَ اَللَّهُ مُحَمَّداً صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ أَنْ یُفَسِّرَ لَهُمُ اَلْوَلاَیَهَ کَمَا فَسَّرَ لَهُمُ اَلصَّلَوهَ وَ اَلزَّکَاهَ وَ اَلصَّوْمَ وَ اَلْحَجَّ، فَلَمَّا أَتَاهُ ذَلِکَ مِنَ اَللَّهِ ضَاقَ بِذَلِکَ صَدْرُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ تَخَوَّفَ عَنْ أَنْ یَرْتَدُّوا عَنْ دِینِهِمْ وَ أَنْ یُکَذِّبُوهُ فَضَاقَ صَدْرُهُ وَ رَاجَعَ رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، فَأَوْحَی اَللَّهُ إِلَیْهِ: «یا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اَللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ اَلنّاسِ» فَصَدَعَ بِأَمْرِ اَللَّهِ تَعَالَی ذِکْرُهُ، فَقَامَ بِوَلاَیَهِ عَلِیٍّ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ فَنَادَی اَلصَّلَوهَ جَامِعَهً، وَ أَمَرَ اَلنَّاسَ أَنْ یُبَلِّغَ اَلشَّاهِدُ اَلْغَائِبَ. قَالَ عُمَرُ بْنُ أُذَیْنَهَ ، قَالُوا جَمِیعاً غَیْرُ أَبِی اَلْجَارُودِ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ ، وَ کَانَتِ اَلْفَرِیضَهُ تَنْزِلُ بَعْدَ اَلْفَرِیضَهِ اَلْأُخْرَی، وَ کَانَتِ اَلْوَلاَیَهُ آخِرَ اَلْفَرَائِضِ، فَأَنْزَلَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، «اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی» قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ : یَقُولُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لاَ أُنْزِلُ عَلَیْکُمْ بَعْدَ هَذِهِ فَرِیضَهً قَدْ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ اَلْفَرَائِضَ.: الکافی ج 1 ص 289.

11. اکنون می خواهم در اینجا «قانون تأييد» را بازگو کنم، در اینجا ما دو حدیث صحیح داریم که دلیلی اصلی می باشند و پایه و اساس کار هستند، سه حدیث دیگر را به عنوان «تأیید» ذکر میکنم، حدیثی که برای تأیید ذکر می شود ممکن است سند آنها، ضیعف باشد، وقتی در کنار دلیل اصلی، چند حدیث به عنوان «تأیید» ذکر شود انسان یقین بیشتری به مطلب پیدا کند.

اول: حديث ابن شهر آشوب ابن شهر آشوب، یکی از علمای شیعه است که در قرن ششم زندگی می کرد. او در کتاب «مناقب آل ابی طالب» درباره آیه اکمال چنین می گوید: أن رسول الله لمانت هذه الآية، قال: «الله أكبر على إكمال الدين وإتمام النعمة ورضا الرب برسالتي وولاية علي بن أبي طالب من بعدي» وقال :

من کنت مولاه فعلي مولاه).

وقتی که این آیه نازل شد، پیامبر گفت: «خدا بزرگ است به خاطر این که دین را با پیامبری من و ولایت علی علیه السلام کامل کرد». بعد از آن پیامبر چنین گفت: «هر کس من مولای اویم، پس على مولای اوست»: مناقب آل ابی طالب علیه السلام، لابن شهر آشوب ج 2 ص 226. همه می دانیم پیامبر جمله «هر کس من مولای او هستم، علی مولای اوست» را روز غدیر بیان کرد، این حدیث می گوید که پیامبر این جمله را بعد از نازل شدن آیه اکمال گفته است، پس ثابت می شود که آیه اکمال هم در روز غدیر نازل شده است.

دوم: حدیث شیخ طبرسی شیخ طبرسی یکی از علمای بزرگ شیعه در قرن ششم است، او کتابی به نام «مجمع البیان» نوشته است و همه قرآن را در آن کتاب، تفسیر کرده است، او وقتی به آیه اکمال می رسد از امام باقر و امام صادق علیهما السلام این حدیث را نقل می کند:

إنما أنزل بعد أن نصب النبي عليا علما للأنام يوم غدیر خم، منصرفه عن حجة الوداع. این آیه در روز غدیر خم، بعد از این که پیامبر علی علیه السلام را به عنوان رهبر مردم منصوب کرد نازل شد: مجمع البیان ج 3 ص 246. این حدیث به صورت روشن می گوید آیه اکمال در غدیر نازل شده است و جای هیچ تردیدی را باقی نمی گذارد.

سوم: حدیث شیخ طوسی

شیخ طوسی، بزرگ ترین عالم شیعه است، او در قرن چهارم هجری زندگی می کرد. تاریخ شیعه کسی همانند او را ندیده است، همه بزرگان در برابر عظمت او سر تعظیم فرود می آورند. او کتابهای زیادی نوشته است، یکی از کتاب های او «امالی» است. او در آن کتاب، این حدیث را از حضرت علی علیه السلام نقل می کند:

إذ يقول يوم الولاية لمحمد: صلی الله علیه واله يا محمد! أخبرهم أني أكملت لهم اليوم دينهم و أتممت عليهم النعم، ورضیت لهم إسلامهم: الأمالی للطوسی ج 1 ص 208. خدا در روز ولایت به محمد صلی الله علیه واله چنین وحی کرد: «ای محمد! به مردم خبر بده که من امروز دین آنها را کامل کردم و نعمت را بر آنان تمام نمودم و راضی شدم که اسلام، دین آنها باشد» منظور از «روز ولایت» همان روز غدیر است، هر کس در این حدیث دقت کند برایش ثابت

می شود که ایه کمال در غدیر نازل شده است.

12 . « تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام»، صفحه 8 سطر 6، صفحه 8 سطر.22

13. سمعت ابا جعفر يقول: كلما لم يخرج من هذا البيت فهو باطل: بصائر الدرجات ص 531، وسائل الشيعه ج 27 ص 75، مستدرک الوسائل ج 17 ص 282.

14 . سه حدیث به شرح زیر می باشد:

اول: حديث شیخ صدوق

شیخ صدوق از علمای بزرگ شیعه در قرن چهارم است، او کتابی به نام «کمال الدين» دارد، او در آن کتاب، این حدیث را از امام رضا علیه السلام نقل می کند:وَ أَنْزَلَ فِی حِجَّهِ اَلْوَدَاعِ وَ هِیَ آخِرُ عُمُرِهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ «اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ اَلْإِسْلامَ دِیناً» وَ أَمْرُ اَلْإِمَامَهِ مِنْ تَمَامِ اَلدِّینِ. وقتی پیامبر در روزهای آخر عمر خود به حج رفت، خدا این آیه را بر پیامبر نازل کرد: امروز من دین را بر شما کامل کرده و نعمت خود را تمام نمودم و به این راضی شدم که اسلام، دین شما باشد)، پس بدان که امامت، همان چیزی است که دین با آن به اتمام رسید و کامل شد. این سخن امام رضا آشکارا نشان می دهد که منظور از اتمام نعمت، امامت و ولایت علی علیه السلام است.

دوم: حدیث شیخ طوسی

شیخ طوسی که از علمای بزرگ شیعه بود و در قرن چهارم هجری زندگی می کرد، در کتاب «امالی» این حدیث را از امام حسن علیه السلام نقل می کند: فَلَمَّا مَنَّ عَلَیْکُمْ بِإِقَامَهِ الْأَوْلِیَاءِ بَعْدَ نَبِیِّکُمْ قَالَ اللهُ فِی کِتَابِه:

(الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمْ الإِسْلامَ دِیناً) .. وقتی که خدا بر شما متت نهاد و جانشینان پیامبر را برای شما به پا داشت، پس این آیه را نازل کرد (امروز من دین را بر شما کامل کرده و نعمت خود را تمام نمودم...). پیامبر در روز غدیر برای مردم از دوازده امام سخن گفت و به همه خبر داد که بعد از او، آن دوازده امام، جانشینان او خواهند بود، اولین آنها علی علیه السلام و آخرین آنها مهدی علیه السلام است. در این حدیث امام حسن علیه السلام تصریح می کند که وقتی پیامبر امامان را برای مردم معرفی کرد آیه اکمال نازل شد، پس کمال دین و اتمام نعمت به خاطر امر ولایت بوده است.

سوم: حدیث تفسیر عیاشی

شیخ عیاشی یکی از علمای شیعه در قرن چهارم است. او اهل سمرقند بود. (نام یکی از اجداد او، عیاش بود برای همین او به این نام مشهور شد)، او کتاب تفسیری نوشته است که به نام « تفسیر عیاشی» مشهور شده است. در آن تفسیر، این حدیث از امام باقر علیه السلام نقل شده است: «آخِرُ فَرِیضَهٍ أَنْزَلَهَا اَللَّهُ اَلْوَلاَیَهُ اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ اَلْإِسْلامَ دِیناً. آخرین دستور واجبی که خدا نازل کرد ولایت است ( پس از آن، امام آیه اکمال را خواندند). وقتی به این سخن امام باقر علیه السلام دقت کنیم متوجه می شویم که امام با این سخن می خواستند آیه اكمال را تفسیر کنند، برای همین ابتدا از نازل شدن ولایت علی علیه السلام سخن گفتند و سپس آیه اکمال را خواندند تا همه با تفسیر صحیح این آیه آشنا شوند.

15. «وقال شقيق في هذه الآية : كمال الدين في الأمن والفراغ»: تفسير السلمي، ج 1 ص 169، سید عمران، چاپ: الأولى، سال چاپ : 1421، بیروت.

16 . أبو وائل الأسدي: وهو شقيق بن سلمة الكوفي . كان منحرفا عن علي بن أبي طالب ، قال ابن

حجر : قيل لأبي وائل : أيهما أحب إليک علي أم عثمان ؟ قال : كان علي أحب إلي ثم صار عثمان. ولفظة «أحب» هناک ليست صيغة أفعل التفضيل بل المراد أنه كنت علويا ثم صرت عثمانيا ،

وكان الحزبان يومذاك يبغض أحدهما الآخر ويشهد لذلك ما ذكره ابن أبي الحديد حيث قال : ومنهم أبو وائل شقيق بن سلمة ، كان عثمانيا يقع في علي علیه السلام ويقال إنه كان يرى رأي الخوارج ولم يختلف في أنه خرج معهم، قال وقد روى أبو بكر بن عياش عن عاصم ابن أبي النجود قال : كان أبو وائل عثمانیا و يكفي أنه كان من ولاة عبيد الله بن زیاد لعنه الله: قال ابن أبي الحديد : وقال أبو وائل: استعملني ابن زیاد على بيت المال بالكوفة: في ظل اصول الاسلام، الشيخ السبحانی ص .109

17. «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی»، صفحه 22 سطر 17، صفحه 19 سطر 15

18 . یکی از کتاب های لغت که شهرت زیادی پیدا کرده است کتاب «المنجد» است. در این کتاب، بهترین نظرات لغت شناسان جمع آوری شده است. آقای «بندر ریگی» به ترجمه این کتاب اقدام نموده است، او وقتی به واژه «جعل» می رسد چنین می گوید: «آن را منصوب کرد، مثل: جعله حاكم: او را به حکومت منصوب کرد»، مراجعه کنید: ترجمه المنجد، جلد 1 ص 198 سطر 13 از سمت راست

19.

فصبر رسول الله في جميع أحواله ثم بشر بالائمة من عترته... تفسير القمي ج 1 ص 197، البرهان ج 2 ص 415.

20.

خدا به ابراهیم علیه السلام پسر دیگری به نام «اسماعیل» داد، ولی نام او در سوره ذکر نشده است، علت چیست؟ اسماعیل علیه السلام قبل از ابراهیم علیه السلام از دنیا رفت، این اسحاق بود که بعد از مرگ ابراهیم، زنده بود، برای همین خدا در این سوره از اسحاق و پیامبرانی که از نسل او بودند، نام برده است. البته حضرت محمد صلی الله علیه و اله از نسل اسماعیل است، وقتی نزدیک به 3500 سال از مرگ اسماعیل گذشت، محمد صلی الله علیه و اله به دنیا آمد. اسماعیل قبل از وفاتش ازدواج کرد و چند فرزند از او به دنیا آمد، محمد صلی الله علیه و اله این از نسل او است. «اسماعیل مات قبل ابراهیم و آن ابراهیم کان حجه لله قائما»: كامل الزیارات ص 138، مختصر بصائر الدرجات ص 177، بحار الأنوار ج 13 ص 390، البرهان ج 3 ص 720.

21.

«جاعلک» در واقع اسم فاعل از «جعل» است، وقتی «جعل» به معنای منصوب کردن باشد، معنای دقیق «جاعلک» این می شود: خدا به ابراهیم می گوید: «من منصوب کننده تو هستم تا به

مقام امامت برسی».

22.

إن الإمامة هي منزلة الأنبياء، وإرث الأوصياء، إن الإمامة خلافة الله وخلافة الرسول... الكافي ج 1 ص 200، الأمالي للصدوق ص 775، عيون أخبار الرضاج 2 ص 197، معاني الأخبار ص 98، تحف العقول ص 439، بحار الأنوار ج 25 ص 123.

23.

« تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام»، صفحه 22 سطر 13.

24.

إنه یولد فی بنی إسرائیل غلام یسلبک ملکک ویغلبک علی سلطانک ویخرجک وقومک من أرضک ویذل دینک و قدأظلک زمانه ألذی یولد فیه : فرج المهموم لابن طاووس ص 27، جامع البيان ج 1 ص 390، تاریخ الطبری ج 1 ص 272، الكامل في التاريخ ج 1 ص 170.

25.

لما كان بلغه عن بني إسرائيل أنهم يقولون: إنه يولد فينا رجل يقال له موسی بن عمران یکون هلاك فرعون وأصحابه على يديه... تفسير القمي ج 2 ص 135، تفسیر نور الثقلين ج 3 ص 378، بحار الأنوار ج 13 ص 25، ذبح في طلب موسی سبعين ألف وليد: تفسير القرطبي ج 13 ص 251، بحار الأنوار ج 13 ص 53.

26.

«تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی عليه السلام »، صفحه 23 سطر 14.

27.

فناداني أبو محمد عليه السلام: یا عمة، هلني فأتيني بابني. فأتيته به، فتناوله وأخرج لسانه فمسحه على عينيه ففتحها. الغيبة ص 235، مدينة المعاجز ج 8 ص 29، بحار الأنوار ج 51 ص 17، تفسیر نور الثقلين ج 4 ص 111.

28.

إن رسول الله صلى الله علیه و اله به نظر إلى علي والحسن والحسين علیهما السلام فبکی وقال: أنتم المستضعفون بعدي....: معاني الأخبار ص 79، وراجع: دعائم الإسلام ج 1 ص 225، عیون أخبار الرضا ج 1 ص 66،شرح الأخبار ج 2 ص 494، بحار الأنوار ج 24 ص 168 وج 28 ص 50.

29.

فجاء عمر ومعه قبس ، فتلقته فاطمة عليها السلام على الباب ، فقالت فاطمة : يا بن الخطاب ! أتراك محرقة علي بابي ؟ ! قال : نعم ! : أنساب الأشراف ج 2 ص 268، بحار الأنوار ج 28 ص 389، فقال عمر بن الخطاب: اضرموا عليهم البيت نار. الأمالي للمفيد ص 49، بحار الأنوار ج 28 ص 231، وكان يصيح: احرقوا دارها بمن فيها، وما كان في الدار غير علي والحسن والحسين: الملل والنحل ج 1 ص 57.

30.

وهي تجهر بالبكاء وتقول: يا أبتاه یا رسول الله ، ابنتك فاطمة تضرب؟!... الهداية الكبرى ص

407، وقالت: يا أبتاه یا رسول الله، هكذا كان يفعل بحبيبتك وابنتك؟!......... بحار الأنوار ج 30 ص294.

31. «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام »، صفحه 38 سطر 13.

32 . روى الشيخ الكليني عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ غَالِبٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فِی خُطْبَهٍ لَهُ یَذْکُرُ فِیهَا حَالَ اَلْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ وَ صِفَاتِهِمْ فَقَالَ: إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَی أَوْضَحَ بِأَئِمَّهِ اَلْهُدَی مِنْ أَهْلِ بَیْتِ نَبِیِّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ عَنْ دِینِهِ وَ أَبْلَجَ بِهِمْ عَنْ سَبِیلِ مِنْهَاجِهِ وَ فَتَحَ لَهُمْ عَنْ بَاطِنِ یَنَابِیعِ عِلْمِهِ فَمَنْ عَرَفَ مِنْ أُمَّهِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَاجِبَ حَقِّ إِمَامِهِ وَجَدَ طَعْمَ حَلاَوَهِ إِیمَانِهِ وَ عَلِمَ فَضْلَ طَلاَوَهِ إِسْلاَمِهِ لِأَنَّ اَللَّهَ تَعَالَی نَصَبَ اَلْإِمَامَ عَلَماً لِخَلْقِهِ وَ جَعَلَهُ حُجَّهً عَلَی أَهْلِ طَاعَتِهِ أَلْبَسَهُ اَللَّهُ تَاجَ اَلْوَقَارِ ..... الكافی ج 1 ص 203.

33. مجمع البيان ج 3 ص 246.

34 . شیخ عیاشی (که از علمای شیعه در قرن چهارم است) در تفسیر خود جلد اول صفحه 33 از «ابن عباس» و «جابر انصاری» مطلبی را نقل می کند. این دو نفر از یاران پیامبر بوده اند. ابن عباس به عنوان یکی از بزرگ ترین مفسران قرآن در نزد همه مسلمانان مطرح است. این سخن این دو نفر درباره روز غدیر است: أمر اللّه محمدا صلّی اللّه علیه و آله أن ینصب علیّا علیه السلام علما للناس فیخبرهم بولایته... خدا امر کرد به پیامبر که علی علیه السلام را برای مردم نصب کنند و ولایت علی علیه السلام برای مردم بازگو کند... ابن عباس و جابر انصاری که روز غدیر، همراه پیامبر بودند ماجرا را برای ما گزارش کردهاند، آنها در گزارش خود از کلمه «ينب» که از کلمه «نصب» گرفته شده است استفاده کرده اند.

35.

«تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام)، صفحه 16 سطر 18.

36.

«تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام»، صفحه 14 سطر 24.

37.

ووقعوا في الحيرة اذ تركوا الامام عن بصيره وزين لهم الشيطان أعمالهم... الكافي ج 1 ص 201، الأمالی للصدوق ص 777، كمال الدين ص 678، معانی الاخبار ص 99، البرهان ج 4ص284.

38.

«تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی »، صفحه 22 سطر 15.

39.

أقبلت الفتن كقطع الليل المظلم يتبع بعضها بعضا ، يتبع آخرها أولها ، الآخرة شر من الأولى .......

مسند أحمد ج 3 ص 488 ، وفيه «یرکب بعضها بعضا» بدل «يتبع آخرها أولها» ، سنن الدارمي ج 1ص 36، المستدرك ج 3 ص 56، المعجم الكبير ج 22 ص 347، تاریخ بغداد ج 8 ص 218، وراجع : الإرشاد ج 1 ص 181 ، مناقب آل أبي طالب ج 1 ص 201، بحار الأنوار ج 21 ص 409 و ج 22 ص 466 و 472. 40. « تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام )، صفحه 70 سطر 7.

41. «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام »، صفحه 22 سطر 11 تا سطر 15.

42 . « تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام»، صفحه 19 سطر 3.

43 . الكافی ج 1 ص 25.

44.

«تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام»، صفحه 22 سطر 15، صفحه 19 سطر 15، صفحه 20 سطر 8، صفحه 20 سطر 16.

45.

إِنَّ مَنَازِلَنَا بَعِیدَهٌ لَیْسَ لَنَا مَجْلِسٌ وَ لاَ مُتَحَدِّثٌ دُونَ هَذَا اَلْمَجْلِسِ وَ إِنَّ قَوْمَنَا لَمَّا رَأَوْنَا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ صَدَّقْنَاهُ رَفَضُونَا ... : شواهد التنزيل ج 1 ص 234، تفسير الألوسي ج 6 ص 167، أعيان الشيعة ج 1 ص 368، المناقب للخوارزمي ص 264، کشف الغمة ج 1 ص 306، بحار الأنوار ج 35 ص 196.

46.

فأعطاني خاتمه. وأشار بيده فإذا هو بعلي بن أبي طالب فنزلت هذه الآية: الأمالي للصدوق ص 186، روضة الواعظین ص 102، بحار الأنوار ج 9 ص 329 و ج 35 ص 183، جامع أحاديث الشيعة ج 8 ص 442، تفسیر فرات الكوفي ص 125، تفسیر نور الثقلين ج 1 ص 647

47.

« تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی»، صفحه 10 سطر 12.

48 . « تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی ) ، صفحه 12 سطر 22.

49 . « تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام»، صفحه 14 سطر 24

50.

مجمع البیان ج 3 ص 246.

51.

«تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام»، صفحه 70 سطر 8

52.

فقال عمر : إن رسول الله صلی الله علیه واله از قد غلب عليه الوجع ، وعندنا القرآن ، حسبنا کتاب الله : مسند أحمد ج 1 ص 336، صحيح البخاري ج 7 ص 9، صحیح مسلم ج 5 ص 75، السنن الکبری ج 3 ص 433، صحیح ابن حبان ج 14 ص 561، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 55، فقال له عمر : ارجع ؛

فإنه يهجر ، فرجع... : الإرشاد ج 1 ص 183، بحار الأنوار ج 22 ص 468؛ قال عمر : إن الرجل اليهجر : کشف الغمة ج 2 ص 47، کشف الیقین ص 472؛ فقال عمر: لا تأتوه بشيء ؛ فإنه قد غلب عليه الوجع وعندكم القرآن : الأمالي للمفيد ص 36، فقال : ائتوني بدواة وكتف أكتب لكم كتابة لن تضلوا بعده أبدا ، فتنازعوا، ولا ينبغي عند نبي تنازع ، فقالوا : ما شأنه هجر : مسند أحمد ج 1 ص 222، وراجع : صحيح البخاري ج 4 ص 65، صحیح مسلم ج 5 ص 75، عمدة القاري ج 15 ص 90، مسند الحميدي ص 242، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 54، إمتاع الأسماع ج 14 ص 448، سبل الهدى والرشاد ج 12 ص 247.

53.

فلما كثر اللغط والاختلاف قال رسول الله صلی الله علیه واله : قوموا عتي.. : الأمالي للمفيد ص 37، بحار الأنوار ج 22 ص 473، الطبقات الکبری ج 2 ص 244 ، أعيان الشيعة ج 1 ص 294.

54.

فلما أفاق صلی الله علیه واله قال بعضهم : ألا نأتيك بدواير وكتف یا رسول الله ؟ فقال : أبعد الذي قلتم ؟ لا، ولكتي أوصيكم بأهل بيتي خير .... : بحار الأنوار ج 22 ص 468، أعيان الشيعة ج 1 ص 293

55 . « تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام »، صفحه 51.

56. عن الحارث بن الحصيرة الأسدي ، عن أبي جعفر علیه السلام قال : كنت دخلت مع أبي الكعبة فصلی علی الرخامة الحمراء بين العمودين فقال : في هذا الموضع تعاقد القوم إن مات رسول الله (صلى الله عليه وآله ) أو قتل ألا يردوا هذا الأمر في أحد من أهل بيته أبدا ، قال : قلت : ومن كان ؟ قال :

کان... وأبو عبيدة بن الجراح وسالم ابن الحبيبة: الکافی ج 4 ص 545.

57.

هكذا كان في سابق علم الله عز وجل الذي أعلمه رسول الله صلى الله عليه وآله أن إذا كتب الكتاب قتل الحسين وخرج الملک من بني هاشم فقد كان ذلک کله: الکافی ج 8 ص 180، جامع احادیث الشيعة ج 13 ص 89، بحار الانوار ج 28 ص 123.

58.

عقبة هرشي إلى ذات الأصافر میلان، ثم إلى الجحفة، وليس بين الطريقين إلا میلین: معجم ما استعجم ج 3 ص 954.

59.

قعدوا له في العقبة وهي عقبة آرشی (هرشی) بين الجحفة والأبواء، فقعدوا عن يمين العقبة ..... تفسير القتي ج 1 ص 174، بحار الأنوار ج 31 ص 632؛ اتفقوا على أن ينفروا بالنبي ناقته على عقبة هرشي، وقد كانوا عملوا مثل ذلك في غزوة تبوك: بحار الأنوارح 28 ص 97.

60.

والرأي أن نقتل محمد قبل أن يدخل المدينة.. فقعد سبعة عن يمين العقبة... إقبال الأعمال ج 2

ص 249.

61.

ثم سميي وكنيي حجة الله في أرضه، وبقيته في عباده ابن الحسن بن علي، ذاك الذي يفتح الله تعالى ذكره على يديه مشارق الأرض ومغاربها..: كمال الدين ص 253، البرهان ج 2 ص 103.

62.

«تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی»، صفحه 18 سطر 10، صفحه 30 سطر 15، صفحه 18 سطر 13.

63.

کدام حدیث، تواتر معنوی دارد؟ وقتی معنای یک حدیث توسط افراد زیادی نقل شود و انسان از زیاد بودن راویان آن، یقین کند که آن مطلب حتما از پیامبر یا امام، صادر شده است، چنین حدیثی، تواتر معنوی دارد.

64 . روى الشيخ الكليني عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِیِّ عَنْ أَبِی هَاشِمٍ دَاوُدَ بْنِ الْقَاسِمِ الْجَعْفَرِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الثَّانِی علیه السلام قَالَ: أَقْبَلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام وَ مَعَهُ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ علیه السلام وَ هُوَ مُتَّکِئٌ عَلَی یَدِ سَلْمَانَ فَدَخَلَ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ فَجَلَسَ إِذْ أَقْبَلَ رَجُلٌ حَسَنُ الْهَیْئَهِ وَ اللِّبَاسِ فَسَلَّمَ عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ- فَرَدَّ عَلَیْهِ السَّلَامَ فَجَلَسَ ثُمَّ قَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَسْأَلُکَ عَنْ ثَلَاثِ مَسَائِلَ إِنْ أَخْبَرْتَنِی بِهِنَّ عَلِمْتُ أَنَّ الْقَوْمَ رَکِبُوا مِنْ أَمْرِکَ مَا قُضِیَ عَلَیْهِمْ وَ أَنْ لَیْسُوا بِمَأْمُونِینَ فِی دُنْیَاهُمْ وَ آخِرَتِهِمْ وَ إِنْ تَکُنِ الْأُخْرَی عَلِمْتُ أَنَّکَ وَ هُمْ شَرَعٌ سَوَاءٌ فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام سَلْنِی عَمَّا بَدَا لَکَ قَالَ أَخْبِرْنِی عَنِ الرَّجُلِ إِذَا نَامَ أَیْنَ تَذْهَبُ رُوحُهُ وَ عَنِ الرَّجُلِ کَیْفَ یَذْکُرُ وَ یَنْسَی وَ عَنِ الرَّجُلِ کَیْفَ یُشْبِهُ وَلَدُهُ الْأَعْمَامَ وَ الْأَخْوَالَ فَالْتَفَتَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام إِلَی الْحَسَنِ فَقَالَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ أَجِبْهُ قَالَ فَأَجَابَهُ الْحَسَنُ علیه السلام فَقَالَ الرَّجُلُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ لَمْ أَزَلْ أَشْهَدُ بِهَا وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ لَمْ أَزَلْ أَشْهَدُ بِذَلِکَ وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَصِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ الْقَائِمُ بِحُجَّتِهِ وَ أَشَارَ إِلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَمْ أَزَلْ أَشْهَدُ بِهَا وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَصِیُّهُ وَ الْقَائِمُ بِحُجَّتِهِ وَ أَشَارَ إِلَی الْحَسَنِ علیه السلام وَ أَشْهَدُ أَنَّ الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ وَصِیُّ أَخِیهِ وَ الْقَائِمُ بِحُجَّتِهِ بَعْدَهُ وَ أَشْهَدُ عَلَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ أَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ الْحُسَیْنِ بَعْدَهُ وَ أَشْهَدُ عَلَی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ أَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ أَشْهَدُ عَلَی جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ بِأَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ مُحَمَّدٍ وَ أَشْهَدُ عَلَی مُوسَی أَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ أَشْهَدُ عَلَی عَلِیِّ بْنِ مُوسَی أَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ وَ أَشْهَدُ عَلَی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ أَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی وَ أَشْهَدُ عَلَی عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ بِأَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَ أَشْهَدُ عَلَی الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ بِأَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ أَشْهَدُ عَلَی رَجُلٍ مِنْ وُلْدِ الْحَسَنِ لَا یُکَنَّی وَ لَا یُسَمَّی حَتَّی یَظْهَرَ أَمْرُهُ فَیَمْلَأَهَا عَدْلًا کَمَا

مُلِئَتْ جَوْراً وَ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ رَحْمَهُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ ثُمَّ قَامَ فَمَضَی فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ اتْبَعْهُ فَانْظُرْ أَیْنَ یَقْصِدُ فَخَرَجَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ علیه السلام فَقَالَ مَا کَانَ إِلَّا أَنْ وَضَعَ رِجْلَهُ خَارِجاً مِنَ الْمَسْجِدِ فَمَا دَرَیْتُ أَیْنَ أَخَذَ مِنْ أَرْضِ اللَّهِ فَرَجَعْتُ إِلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَأَعْلَمْتُهُ فَقَالَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ أَ تَعْرِفُهُ قُلْتُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ أَعْلَمُ قَالَ هُوَ الْخَضِرُ علیه السلام.: الکافی ج 1 ص 526.

65 «تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی»، صفحه 18 سطر 7.

66. در آنجا جواب این سوال را از زاویه دیگری بررسی میکنم: خدا به حکمت خویش، روزی

عده ای را کم و روزي عده ای را زیاد می کند، عده ای در بیماری و سختی هستند و عده ای هم در سلامتی. عده ای در جوانی از دنیا می روند و عده ای دیگر در پیری! خدا برای جامعه هم برنامه ریزی ها مختلف در نظر می گیرد. به برنامه ریزی خدا، «قدر» می گویند.

روزگاری یهودیان در اوج قدرت بودند و بر قسمت مهمی از دنیا حکومت می کردند، (زمان داوود و سلیمان )، ولی وقتی با حق و حقیقت دشمنی کردند خدا قدرتشان را گرفت و آنان روز به روز ذلیل تر شدند، آن وقت بود که آنان چنین گفتند: «دست خدا با زنجیر بسته شده است و برای همین نمی تواند به ما کمکی بکند». آنان معتقد به نوعی جبر بودند، می گفتند که سرنوشت همه انسانها در آغاز خلقت مشخص شده است و حتی خدا هم نمی تواند در این سرنوشت تغییر ایجاد کند، آنها به این باور رسیده بودند که از روز اول خلقت جهان، مقدر شده است که آنان شکست بخورند و قدرت خود را از دست بدهند و خدا هم هرگز نمی تواند این سرنوشت را تغییر بدهد. آنان می گفتند خدا فقط یک «قدر» برای جهان نموده است و دیگر نمی تواند آن را تغییر دهد؟

قرآن در آیه 64 سوره مائده، این عقیده یهودیان را باطل اعلام کرد و آنان را لعنت کرد. آری، قرآن به ما یاد می دهد که دست قدرت خدا، همواره گشاده است، او می تواند سرنوشت انسان و جامعه را تغيير بدهد، قدرت او بی پایان است. وقتی من عاق پدر و مادر شوم، خدا عمر مرا کوتاه می کند، قدر من این می شود که شش ماه دیگر از دنیا بروم، ولی اگر در این مدت به پدر و مادرم، مهربانی کنم، خدا قدر دیگری برای من رقم می زند و عمر مرا طولانی قرار می دهد، پس خدا بر هر کاری قدرت دارد، او می تواند سرنوشت مرا هر وقت بخواهد تغییر دهد، به این تغییر

قدر، «بدا» می گویند. البته خدا به همه چیز آگاه است، او به قدر اول و قدر دوم من آگاه بود. وقتی می گوییم «بدا» حاصل شد، یعنی خدا قدر دوم را آشکار کرد و آن را حتمی کرد. اگر «بدا» را قبول نداشته باشیم، پیرو تفر یهود شده ایم که می گوید دست خدا برای تغییر در سرنوشت بسته است. شیعه برای این که ثابت کند پیرو تفر یهود نیست به «صیدا» باور دارد. خدا برای جامعه اسلامی چنین برنامه ریزی کرد که اگر در مقابل ظلم و ستم، قیام کنند، امام حسین علیه السلام در قیام خود پیروز شود و او همان «امام قائم» باشد. این قدر اول بود، ولی مردم امام حسین علیه السلام ما را یاری نکردند، پس خدا قدر دوم را آشکار ساخت، قدر دوم این بود که در زمان امام کاظم علیه السلام حکومت عدل برقرار شود ولی باز مردم یاری نکردند، اینجا بود که قدر سوم، حتمی شد و امام دوازدهم، همان «امام قائم» شد.

67.

«تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام »، صفحه 18 سطر 9.

68.

روى الشيخ الكليني عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ،عَنِ ابْنِ رِئَابٍ،عَنْ ضُرَیْسٍ الْکُنَاسِیِّ،عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ

69.

«تفسیر جدیدی از سه آیه مربوط به ولایت حضرت علی علیه السلام)، صفحه 18 سطر 9.

70.

الاستیعاب ج 4 ص 1864، الطبقات الکبری ج 8 ص 264، البداية والنهاية ج 3 ص 76.

71.

تفسير القمي ج 1 ص 390، البرهان ج 3 ص 458، تفسیر نور الثقلين ج 3 ص 90

72.

الكافي ج 2 ص 463، نور الثقلين ج 3 ص 89.

73 . عن سعيد بن جبير عن ابن عباس قال لما نزلت قل لا أسألكم عليه أجرا إلا المودة في القربی قالوا: يا رسول الله ومن قرابتک هؤلاء الذين وجبت علينا مودتهم قال: علي وفاطمة وابناهما: المعجم الكبير ج 3 ص 47، و راجع الغدير ج 2 ص 307.

74. اجر المودة الذي لم اسالكم غيره فهو لكم، تهتدون به... الكافي ج 8 ص 379، بحار الأنوارج 23 ص 253، التفسير الصافي ج 4 ص 226، البرهان ج 4 ص 232.

75 . روى الشيخ الكليني عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ عَلِیِّ بْنِ اَلْحَکَمِ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ عَبْدِ اَلْخَالِقِ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ.

76. روى الشيخ الكليني عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ اِبْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَکِیمٍ عَنْ أَبِی مَسْرُوقٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: قُلْتُ... وَ نحتج علیهم یقول اللَّهِ عزوجل -قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ

أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّهَ فِی اَلْقُرْبی فَیَقُولُونَ نَزَلَتْ فِی قُرْبَی اَلْمُسْلِمِینَ قَالَ فَلَمْ أَدَعْ شَیْئاً مِمَّا حَضَرَنِی ذِکْرُهُ مِنْ هَذَا وَ شِبْهِهِ إِلاَّ ذَکَرْتُهُ لَهُ فَقَالَ لِی إِذَا کَانَ ذَلِکَ فَادْعُهُمْ إِلَی اَلْمُبَاهَلَهِ ... الكافی ج 2 ص 514.

77 . ابن عرفه ي مالكي (از علمای سرشناس اهل سنت) در کتاب «المختصر الكلامي» با اشاره به همین کلام فخر رازی می نویسد: «وهو وإن کان معصوما لم یکن واجب العصمة اتفاقا»: المختصر الكلامي، ص 1037 طبع دار الضياء.

78 . والحاصل أن هذه الآية تدل على وجوب حب آل رسول الله و حب أصحابه: تفسير الرازی ج 27 ص 167.

79.

من مات على حب آل محمد مات شهيدا ألا ومن مات على حب آل محمد مات مغفورا له ، ألا ومن مات على حب آل محمد مات تائبا ، ألا ومن مات على حب آل محمد مات مؤمنا مستكمل الايمان ألا و مات على حب آل محمد بشره ملک الموت بالجنة ثم منکر و نکیر: بحار الانوار ج 37 ص 112، تفسير الرازی ج 27 ص 166، کشف الغمة ج 1 ص 104، ينابيع الموده ج 2 ص 333

80.

«یا شیخ! هل قرأت القرآن؟ فقال: نعم، قد قرأته.قال: فعرفت هذه الآیه قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبی؟ قال الشیخ: قد قرأت ذلک. قال علیّ بن الحسین رضی اللّه عنه: فنحن القربی یا شیخ.»: الفتوح، ج 5، ص 129؛ مقتل الحسين علیه السلام، للخوارزمي، ج 2، ص 61.

81.

«فرفع الشامي يده إلى السماء، ثم قال : اللهم إني أتوب إليك - ثلاث مرات - اللهم إني أبرأ إليك من عدو آل محمد، ومن قتلة أهل بيت محمد ..»: الأمالي، للصدوق، ص 230، ح 242؛ روضة الواعظین، ص 210.

82.

«و لقد قرأت القرآن منذ دهر فما شعرت بهذا قبل اليوم»: الاحتجاج، ج 2، ص 120، ح 172؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 166، ح 9.

83.

«فقال له: نعم، إن تبت تاب الله عليك وأنت معنا، فقال : أنا تائب . فبلغ یزید بن معاوية حديث الشيخ، فأمر به فقتل»: اللهوف، ص 103.

84.

قال الغزالي: يحرم على الواعظ وغیره رواية مقتل الحسین و حکایته... الصواعق المحرقة ص 221، وراجع الغدير ج 10 ص 211.

85 . أخبرنا أبو بكر المؤوذي، قال: قيل لأبي عبد الله ونحن بالعسکر..... فقال: يا أبا عبد الله، ما تقول

فیما کان من علیٍّ ومعاویه رحمهما اللَّه؟ فقال أبو عبد اللَّه: ما أقول فیها إِلَّا الحُسنی، رحمهم اللَّه أجْمعین: السنه لابی بکر بن الخلال ج 2 ص460 ح 713.

86.

عن أبی جعفرعلیه السلام قال : من لم یعرف سوء ما اتی إلینا من ظلمنا وذهاب حقنا وما رکبنا به، فهو شریک من أتی إلینا فیما ولّینا به: بحار الانوار ج 27 ص 55.

87.

صحيح مسلم ج 6 ص 20.

88.

السنن الكبرى للبيهقی ص 159،کنز العمال ج 5 ص 778.

89.

الکافی ج 1 ص 376، بحار الانوار ج 27 ص 193.

90.

الصواعق المحرقة ص 221، وراجع الغدير ج 10 ص 211

91.

تفسير القمي ج 2 ص 57، تفسير الصافي ج 3 ص 295.

92 . ابن أنس بن مالك عن أبيه قال : سألت النبي أن يشفع لي يوم القيامة ، فقال أنا فاعل . قلت يا رسول الله فأين أطلبك ؟ قال أطلبني أول ما تطلبني . على الصراط... سنن الترمذی ج 4 ص42

93.

صحيح البخاري ج 2 ص 16.

94.

دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ لِي جَاراً لَسْتُ أَنْتَبِهُ إِلاَّ عَلَى صَوْتِهِ إِمَّا تَالِياً كِتَاباً يَخْتِمُهُ أَوْ يُسَبِّحُ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ إِلاَّ أَنْ يَكُونَ نَاصِبِيّاً ...يَعْرِفُ شَيْئاً مِمَّا أَنْتَ عَلَيْهِ قُلْتُ اَللَّهُ أَعْلَمُ فَحَجَجْتُ مِنْ قَابِلٍ فَسَأَلْتُ عَنِ اَلرَّجُلِ فَوَجَدْتُهُ لاَ يَعْرِفُ شَيْئاً مِنْ هَذَا اَلْأَمْرِ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَأَخْبَرْتُهُ بِخَبَرِ اَلرَّجُلِ فَقَالَ لِي مِثْلَ مَا قَالَ فِي اَلْعَامِ اَلْمَاضِي يَعْرِفُ شَيْئاً مِمَّا أَنْتَ عَلَيْهِ قُلْتُ لاَ قَالَ يَا مَيْسَرَةُ أَيُّ اَلْبِقَاعِ أَعْظَمُ حُرْمَةً قَالَ قُلْتُ اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اِبْنُ رَسُولِهِ أَعْلَمُ قَالَ يَا مَيْسَرَةُ مَا بَيْنَ اَلرُّكْنِ وَ اَلْمَقَامِ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ اَلْجَنَّةِ وَ اَللَّهِ لَوْ أَنَّ عَبْداً عَمَّرَهُ اَللَّهُ فِيمَا بَيْنَ اَلرُّكْنِ وَ اَلْمَقَامِ أَلْفَ عَامٍ....ثُمَّ لَقِيَ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِغَيْرِ وَلاَيَتِنَا لَكَانَ حَقِيقاً عَلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُكِبَّهُ عَلَى مَنْخِرَيْهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ : ثواب الأعمال ص 210، بحار الأنوار ج 27 ص 179، جامع أحاديث الشيعة ج 1 ص 439.

95 . تهذیب الاحکام ج 3 ص 28، وسائل الشيعة ج 8 ص 309.

96.

مستطرفات السرائر ص 266، بحار الانوار ج 27 ص 58.

97.

«أَنَّ رَجُلاً مِنَ الْیهُودِ قَالَ لَهُ یا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ، آیهٌ فِی کِتَابِکُمْ تَقْرَءُونَهَا لَوْ عَلَینَا مَعْشَرَ الْیهُودِ نَزَلَتْ لاَتَّخَذْنَا ذَلِکَ الْیوْمَ عِیدًا. قَالَ أَیُّ آیهٍ قَالَ {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا}. قَالَ عُمَرُ قَدْ عَرَفْنَا ذَلِکَ الْیوْمَ وَالْمَکَانَ الَّذِی نَزَلَتْ فِیهِ عَلَی النَّبِیِّ’ وَهُوَ

قَائِمٌ بِعَرَفَهَ یوْمَ جُمُعَهٍ». صحیح بخاری، ج1، ص16

98.

رجال النجاشي : 290 الرقم 180.

99.

فهرست الطوسي : 152 الرقم 380.

100.

رجال ابن داود: 237.

101.

خلاصة الأقوال : 100.

102.

رجال النجاشي : 16 الرقم 18.

103.

فهرست الطوسي : 30 الرقم 6.

104.

رجال الطوسي : 303 الرقم 5226.

105.

خلاصة الأقوال : 4.

106.

فلاح السائل : 108.

107.

مسالك الأفهام 9: 75.

108.

مصباح الفقيه 3: 25.

109.

انظر : أعيان الشيعة 2: 236، والفوائد الرجالية للسيد بحر العلوم: 235 نقلا عن الرواشح السماوية.

110.

انظر: معجم رجال الحدیث 1: 317.

111.

رجال البرقی : 55.

112.

انظر: اختيار معرفة الرجال : 502، و 504، و 556.

113.

انظر: رجال البرقي : 197 الرقم 526.

114.

فهرست الطوسي: 145 الرقم 356.

115.

رجال الطوسي : 338 الرقم 5038، و 359 الرقم 5311، و 379 الرقم 5559.

116.

رجال البرقي : 25.

117.

انظر : رجال النجاشي : 298 الرقم 811.

118.

انظر: فهرست الطوسی: 182 الرقم 699.

119.

رجال الطوسي: 267 الرقم 3665.

120.

رجال البرقي : 9 و 17.

121.

اختيار معرفة الرجال : 162، و 170.

122.

رجال النجاشي : 323 الرقم 882.

123.

الأحداح : القصير من الرجال (تاج العروس للزبيدي114:11 «دعع»).

124.

رجال الطوسي : 144 الرقم 1570، و 294 الرقم 4293، و 342 الرقم 5100.

منابع

تصویر

197

تصویر

198