ghaemiyeh.com
سرشناسه:صادقی، محمود، 1360 -
عنوان و نام پديدآور:ملاقات در میقات/ تالیف محمود صادقی.
مشخصات نشر:اصفهان: کانون پژوهش، 1395.
مشخصات ظاهری:192 ص.
شابک:100000 ریال: 978-600-7305-32-4
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص. [188] - 192؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، 255ق. - -- رویت
موضوع:Muhammad ibn Hasan, Imam XII -- Vision
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، 255ق. - -- داستان
موضوع:Muhammad ibn Hasan, Imam XII -- Fiction
موضوع:مهدویت -- انتظار
موضوع:Mahdism -- *Waiting
رده بندی کنگره:BP224/4/ص2م8 1395
رده بندی دیویی:297/462
شماره کتابشناسی ملی:4271750
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا
تقديم به:
حضرت ام المؤمنين خديجه کبری سلام الله عليها و تمامی صاحبان حق مخصوصاً استادی که شوق و محبّت امام زمان (علیه السلام) را در قلب من احياء نمود.
اللهم ارني الطلعة الرشيدة والغرّة الحميدة واکحل ناظري بنظرة مني إليه وعجّل فرجه
مقدمه 9
بخش اوّل: پیرامون امام زمان(علیه السلام) 13
اثبات وجود مقدس امام زمان(علیه السلام) 15
امکان ملاقات در زمان غيبت کبری 16
تشرّف تابع شرايط و قوانين خاصی نمیباشد 18
شناخت حضرت حجّت ارواحنا فداه 19
بخش دوّم: راجع به تشرف افرادی که به فیض دیدار رسیدهاند 25
در مسیر مکه
او را ديدهام 27
هفت روز در محضر امام زمان(علیه السلام) بودم 28
يا اباصالح راه را نشانم بده 32
آب گوارا 34
من حجت خدا بر بندگانش میباشم 36
بيابان روشن شد 38
ما تو را در کشتی مینشانيم 39
دردهايم را فراموش کردم 42
او را به مکه برسان 45
نافله شب بخوان، جامعه بخوان، عاشورا بخوان تا راه را پيدا کنی 49
زائر اين راه نبايد بداخلاق باشد 52
يک قِران اُجرت میگيرم 57
مير سيّد علی چه اتفاقی افتاده است؟ 59
در شهر مکه
به خدا سوگند در همه اوقات حج همراهت بودم 61
آموختن صلوات، هديهای از جانب حضرت 63
ميهمانی 73
پناه بیپناهان 79
التجاء و استغاثه به امام زمان(علیه السلام) 81
حوالهای از جانب امام زمان(علیه السلام) 84
فرزندان فاطمه(علیها السلام) با ايمان به حق از دنيا میروند 86
فايده امام غائب 91
ملجأ کل 93
أنت فقيه اصفهان 95
آقا به جان مادرت، آبرويم را حفظ فرما 96
در مسجد الحرام
دعای امام زمان(علیه السلام) در کنار خانه خدا 99
دعای امام زمان(علیه السلام) در کنار خانه خدا 100
روح طواف امام(علیه السلام) است 101
نصب حجرالأسود 102
من مهدی(عج) هستم 105
بيا و طواف کن 107
نتيجه نجابت و حيا 111
طواف در کنار قطب عالم امکان 114
دلم گواهی میداد که او صاحب الزمان(علیه السلام) است 117
او هر سال پياده به حج میآيد 121
به حاجت خود رسيدی 127
اهدای گل سرخ 130
جبران خسارت 131
آثار ختم امن يجيب 133
شک در طواف 135
شک در طواف 136
امام زمان(علیه السلام) جذبکننده قلوب است 137
طبيب واقعی 139
گفتگو با امام زمان(علیه السلام) 141
در عرفات
جوانی علوی است که هر سال پياده به حج میآيد 142
چرا حياء نمیکنی؟ 144
خوشا به حالت حاج محمّدعلی 146
وقليل من عبادي الشکور 151
در منی
رساندن گم شده 155
امام زمان(علیه السلام) زنده و پنهان است 159
يا ابا صالح المهدی ما را درياب 161
امام زمان(علیه السلام) را صدا زدم 162
شربت گوارا 164
در مسیر بازگشت
مردم شهر شما، مرا انکار میکنند 170
هم غذا شدن با حضرت 173
هر جا بخواهی به ديدارت میآيم 175
مگر ما امام زمان نداريم 178
متفرقه
به تارک حج میگويند: يهودی يا نصرانی يا مجوسی بمير 181
هرکس صدای حضرت را به زبان مادری خود میشنيد 183
اطفأ السراج طلع الشمس 185
فهرست مصادر 188
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله ربّ العالمین وصلی الله علی سیدنا محمّد وآله اجمعین سیّما الإمام المبین الحجة القائم المنتظر المهدي (عجل الله تعالی فرجه الشریف).
مکه سرزمین امن الهی و قبلهگاه مسلمین است که هر فرد مسلمانی تلاش میکند تا شرایط این سفر معنوی را فراهم سازد و حداقل یکبار در طول عمر به زیارت خانه خدا برود و لحظهای را در خانه توحید سپری نماید.
دین مبین اسلام برای هر عمل عبادی شرایطی را وضع نموده که شخص با انجام آن شرایط میتواند به مقبولیت عمل نزد پروردگار امیدوار باشد.
با رجوع به روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و الصلاة میتوان دریافت که شرط رسیدن به کمال در مناسک حج، اتمام این اعمال با زیارت و دیدار با امام معصوم(علیه السلام) میباشد.
امام صادق(علیه السلام) میفرمایند: إذا حجّ احدکم فلیختم حجّه بزیارتنا لانّ ذلك من
تمام الحجّ.(1)
هرگاه یکی از شما مشرف به حج گردید. پس حج خود را با زیارت ما اهل بیت به پایان رساند چرا که زیارت ما از جمله شرایط تمامیت و تکمیل حج میباشد.
امام باقر(علیه السلام) نیز میفرماید: کمال حجّ دیدار با امام(علیه السلام) است.(2)
متأسفانه در زمانهای زندگی میکنیم که راهی به سوی مأوی و مسکن حضرت ولیعصر ارواحنا
فداه نداریم و امام(علیه السلام) به صورت ناشناس زندگی میکند، تا به زیارتش برویم و حج خود را با دیدار او تکمیل نماییم. امّا با تمام این احوال خوب است بدانیم که ایشان همه ساله در موسم حج حاضر میباشد و همراه حاجیان طواف میکند، در مشعر و منی و عرفات حضور دارد و در لحظه لحظه مناسک همراه زائران خانه خدا میباشد و برای آنها دعا میکند
زیرا ایشان امیر حاجیان و روح حج میباشد.
محمّد بن عثمان نائب دوم حضرت در زمان غیبت صغری میفرماید: به خدا قسم صاحب الامر همه ساله در موسم حج حاضر میشود و مردم را میبیند و میشناسد و مردم نیز او را میبینند امّا قدرت و قابلیّت شناسایی او را ندارند.(3)
امام صادق(علیه السلام) نیز در این رابطه میفرمایند: مردم امامشان را گم میکنند، او در موسم حج در بین مردم است و آنها را میبیند ولی آنها او را نمیبینند.(4)
کتاب حاضر سرگذشت انسانهای خوشبخت و سعادتمندی است که در این
سفر معنوی به فیض دیدار امام زمانشان علیه الصلاة والسلام نائل شده و با ایشان ملاقات داشتهاند.
امید است با خواندن این مجموعه، شوق دیدار یار درونمان شعلهور گردیده و لحظاتی را با یاد آن عزیز سپری نماییم. شاید هم بارقه امیدی بر قلبمان ببینند و راهی برایمان باز شود و لحظهای را در محضر مولایمان - که جان و مال هستی و تمام وجودمان فدای ایشان باشد - به فیض دیدار میهمان گردیدیم.
27 / رجب المرجب / 1436
مبعث حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه واله)
محمود صادقی
1- اثبات وجود مقدس امام زمان (علیه السلام)
2- امکان ملاقات در زمان غیبت کبری
3- تشرف تابع شرایط و قوانین خاصی نمیباشد
4- شناخت حضرت حجّت ارواحنا فداه
یکی از راههای اثبات وجود حضرت بقیةالله ارواحنا فداه که برای تمام اقشار و عموم مردم قابل فهم است، بررسی کسانی است که به محضر حضرت مهدی(علیه السلام) تشرف یافته و ایشان را ملاقات نمودهاند.
این تشرفات را میتوان به چند دسته تقسیم کرد:
1- کسانی که در زمان حیات امام عسکری(علیه السلام)، ایشان را زیارت کردهاند مانند حکیمه خاتون و نسیم و محمّد بن ایوب و احمد بن اسحاق و... .
2- عدّه کثیری که در غیبت صغری با حضرت ملاقات داشتهاند که در رأس آنها چهار نائب خاص حضرت میباشند که از وثاقت و جلالت خاصی برخوردار بودهاند.
3- کسانی که در غیبت کبری، در زمانهای مختلف و اماکن و بلاد متفاوت به ملاقات امام عصر ارواحناه فداه گردیدهاند که تعداد آنها از حدّ تواتر میگذرد.(1)
تمامی این تشرفات حکایت از وجود نازنین حضرت حجة بن الحسن(علیه السلام) دارد و جای انکار برای هیچکس باقی نمیگذارد.
1) . دوازده گفتار درباره حضرت مهدی(علیه السلام)، ص89.
با نگاهی به کتب روایی و مصادر اوّلیه شیعه میتوان دریافت که علماء بزرگ شیعه از زمان غیبت صغری تا به امروز توجّه خاصّی به نقل تشرفات داشتهاند، تا جایی که بابی در کتب خود به نام ذکر من رأي الإمام الثاني عشر(علیه السلام) اختصاص دادهاند و حکایات و داستانهایی را پیرامون ملاقات با امام زمان (علیه السلام) نقل کردهاند که در صدر این کتب میتوان از کتاب شریف کافی نام برد، که نشانه و علامتی از اهمیت این موضوع را میرساند.
نکتهای که در این میان جای تأمل و بررسی دارد و اهمیّت فراوانی بر آن مترتب است این است که آیا ملاقاتها و دیدارهای زمان غیبت کبری با توجه به توقیعی که از ناحیه مقدسه صادر گردیده و به وسیله نائب چهارم جناب علی بن محمّد سمری اعلان گردیده که نفی هرگونه مشاهده را کرده منافاتی ندارد؟
علی بن محمّد سمری چند روز قبل از وفات خود توقیعی را برای مردم قرائت نمود که از ناحیه مقدس امام زمان (علیه السلام) صادر گردیده بود.
متن توقیع به شرح زیر میباشد:
بسم الله الرحمن الرحیم
یا علي بن محمّد السمري أعظم الله أجر إخوانك فیك فإنك میّت ما بینك وبین ستّة أیّام. فاجمع أمرك ولا توص إلی احد فیقوم مقامك بعد وفاتك فقد وقعت الغیبة التامّة فلا ظهور إلّا بعد إذن الله تعالی ذکره وذلك بعد طول الأمد وقسوة القلوب وامتلاء الأرض جوراً وسیأتی لشیعتی من یدّعی المشاهدة قبل خروج السفیاني والصیحة وهو کذاب مفتر ولا حول ولا قوّة إلّا بالله العلیّ العظیم.(1)
1) . الاحتجاج، ج2، ص479.
به نام خداوند بخشنده مهربان
ای علی بن محمّد سمری خداوند اجر و پاداش دوستان و برادرانت را بیفزاید، شما در شش روز آینده فوت خواهی کرد کار خود را مرتّب کن و به عنوان نائب خاص و جانشینی خود کسی را معرّفی نکن چرا که غیبت کبری شروع میشود و هر زمان که خداوند اراده کند، ظهور فرا میرسد و این امر بعد از گذشت زمانها و قساوت قلبها و پر شدن زمین از ستم خواهد بود. عدّهای پیش از خروج سفیانی و صیحه آسمانی، ادعای مشاهده و ملاقات با من را خواهند نمود که اینها دروغگو و حقّهباز میباشند.
ملاحظه میکنید که در ذیل این نامه، آمده است که هرکس در زمان غیبت کبری و قبل از خروج سفیانی و صیحه آسمانی که هر دو از علائم حتمی ظهور حضرت میباشند، ادعای ملاقات نماید، دروغگو و حقّهباز است، لذا باید دید این جمله را با آن همه حکایات فراوان که هزاران انسان مضطر و یا مؤمن پاک سیرت در رابطه با ملاقات خود بیان کردهاند چگونه توجیه باید کرد؟
علّامه بزرگوار مجلسی; در این رابطه میفرمایند: مقصود حضرت، کسانی میباشند که ادّعا میکنند حضرت را دیده و از جانب حضرت نیابت دارند و بخواهند مانند سُفَرایی که در زمان غیبت صغری اخبار آن حضرت را به شیعیان میرسانند عمل نمایند.(1)
در واقع این توقیع شریف برای بستن دکانها و جلوگیری از بدعتها و تکذیب مدعیان خاصه مانند اقطاب صوفیه و رکن رابع شیخیه و مدعیان مهدویت صادر گردیده است، تا به ما بفهماند راه بابیت و نیابت خاصه بسته است و هرکس چنین ادعایی کرد دروغگو و حقّهباز است.
شاهد بر این معنا سخن حضرت ولیعصر(علیه السلام) خطاب به علی بن محمّد سمری است که میفرمایند: کسی را به عنوان نیابت و سفارت مشخص نکن.
1) . بحارالأنوار، ج53، ص319.
امکان دارد جمله «کذاب مفتر» را حمل کنیم بر ادعای ملاقات اختیاری که شخص مدّعی بشود که هر وقت بخواهد میتواند خدمت حضرت برسد و یا مکان زندگی امام زمان (علیه السلام) را میداند و رفت و آمد همیشگی و مداوم و رابطهای خاص با امام زمان (علیه السلام) دارد که چنین قدرت و سمتی در غیبت کبری به احدی داده نشده است، مگر خواصی که هیچکس از رابطه آنها با امام زمان (علیه السلام) در زمان حیاتشان اطلاع ندارد و اگر مصلحت باشد در انتهای حیات خود و یا بعد از وفات آنها این روابط فاش میشود که در این کتاب به چند نمونه اشاره شده است.
پس میتوان نتیجه گرفت که این توقیع شریف درصدد بیان نفی امکان رؤیت آن حضرت در زمان غیبت کبری نمیباشد.
محدّث نوری; از جناب مولای سلماسی; نقل میکند که میگفت: در مجلس درس سیّد بحرالعلوم1 حاضر بودم که شخصی از امکان رؤیت طلعت غرّاء امام عصر ارواحنا فداه در غیبت کبری سؤال کرد؟
سیّد سر را به زیر انداخت و خود را مخاطب ساخت و آهسته میفرمود: چه بگویم در جواب او و حال آنکه آن حضرت مرا در بغل کشید و به سینه خود چسبانید.و وارد شده تکذیب مدّعی رویت در زمان غیبت کبری.
آنگاه در جواب سائل فرمود: از اهل بیت: رسیده تکذیب کسی که مدّعی شده دیدن حضرت حجّت(علیه السلام) را و به همین دو جمله قناعت فرمود.(1)
رسیدن محضر حضرت حجّت روحی فداه در زمان غیبت کبری تابع شرایط و قوانین خاصی نمیباشد و در این زمینه هیچ پیش شرطی در روایات و احادیث ذکر
1) . امام زمان (علیه السلام) و سیّد بحرالعلوم;، ص163.
نگردیده است و اگر خداوند متعال مصلحت بداند تکه سنگی لایق دیدار میشود.
با رجوع به آیات نورانی قرآن و روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم الصلاة والسلام میتوان دریافت: گرامیترین و مقرّبترین افراد نزد امام زمان (علیه السلام)، افراد باتقوا هستند(1)کسانی که درون خود را از صفات رذیله پاک کرده و آیینه دل را مهبط صفات جمال و جلال الهی قرار دادهاند.
این افراد ظرفیت درک محضر آن حضرت را دارند همانطور که قرآن میفرماید: «لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ (79)»(2).
بزرگی از فقیهان و دلسوختگان حضرت ولیعصر(علیه السلام) میفرمایند: از حاج ملّا آقاجان زنجانی پرسیدم: چرا من امام زمان (علیه السلام) را نمیبینم؟ او در پاسخ فرمود: سن تو کم است! در جواب گفتم: اگر به لیاقت ما باشد هیچکس حتّی سلمان فارسی هم لیاقت تشرّف به خدمت حضرت را ندارد ولی اگر به لطف آن حضرت باشد حتّی میتواند به سنگی هم این ارزش را عنایت فرماید.
ای سیّد و سرور من!
غیبت تو خواب را از دیدگانم ربوده و عرصه را بر من تنگ نموده و آرامش دل را از من سلب کرده است.
سرور من! غیبت تو مصیبتی جانکاه بر سراسر وجودم فرو ریخته و از دست دادن یکی پس از دیگری، اجتماعات را پراکنده ساخته، هستیها را بر باد میدهد.
اشکهایی که در اثر بلاها و گرفتاریها از دیدگانم فرو میریزد و نالههایی
که از اعماق دلم برمیآید، هرگاه مختصر تسکینی مییابد و به سردی میگراید، احساس میکنم مصیبتی جانکاهتر و فاجعهای اسفبارتر و حادثهای دلخراشتر، در برابر دیدگانم مجسّم میشود که رویدادهای تأثرانگیزی است که با خشم تو آمیخته و حوادث فاجعهآمیزی است که با تو عجین شده است.
سدیر میگوید: امام صادق(علیه السلام) را مشاهده کردیم که بر روی خاکها نشسته و همچون مادری فرزند مرده گریه میکند و سراسر وجود مقدّس آقا را حزن و اندوه فرا گرفته و آثار آن در صورت ایشان آشکار گشته، رنگ مبارکش دگرگون شده و سیل اشک که از دلی پرخون و قلبی پرسوز برخاسته و بر گونههای مبارکش فرو میریزد.(1)
سخن از غیبت است و امام زمان ارواحنا فداه.
کلمات قاصر است و قلم بشکسته. امّا از کلام بزرگان دین او را معرّفی مینمایم.
نام بلند آوازه آن گرانمایه محمّد و به مهدی(علیه السلام) شهرت دارد.
او فرزند امام حسن عسکری(علیه السلام)،
فرزند امام هادی(علیه السلام)،
فرزند امام جواد(علیه السلام)،
فرزند امام رضا(علیه السلام)،
فرزند امام کاظم(علیه السلام)،
فرزند امام صادق(علیه السلام)،
فرزند امام باقر(علیه السلام)،
فرزند امام سجاد(علیه السلام)،
1) . کمال الدین وتمام النعمة، ج2، ص352، ح51؛ یاد مهدی، ص200.
فرزند امام حسین(علیه السلام)، و فرزند امام علی(علیه السلام) و فاطمه(علیها السلام) دخت گرانمایه پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه واله) میباشد.
مادرش، بانوی بزرگ، نیک بخت، پرشکوه و گرانقدری به نام نرجس است.(1)
ایشان در شب پانزدهم شعبان در سال 255 هجری قمری در شهر سامراء دیده به جهان گشوده(2)و تا امروز 1180 سال از عمر مبارکشان میگذرد.(3)
در سن پیری ظهور مینماید ولی چهرهای جوان دارد به طوری که هرکس به او نظاره کند گمان میکند که سن او چهل سال یا کمتر است و گذشت زمان در او تأثیری ندارد.(4)
بسیار قدرتمند است، به طوری که اگر به درخت بزرگی دست بزند آن را از ریشه میکند و اگر بر کوهی فریاد زند، سنگهای آن کوه فرو میریزد.(5)
چهارشانه و راست قامت است(6)صورتی گرد همچون ماه درخشان، بینی باریک، پیشانی گشاده و ابروانی به هم پیوسته دارد که بر چشمانش سایه انداخته است.(7)
بر روی گونه راستش خالی است، همچون دانه مشک که برقطعه عنبرسائیده
شده است(1)و رنگ رخسارهاش گندمگون و دندانهایش همچون شانه منظم است.(2)هالهای از نور او را در برگرفته است.(3)چشمانی سرمه کشیده و سیاه رنگ که از شب زندهداری گود افتاده است.(4)و محاسنی پر پشت، امّا نور چهرهاش بر سیاهی محاسنش برتری دارد و موهایش بر روی شانههایش ریخته است.(5)
از لحاظ شکل ظاهری و اخلاق و خُلق باطنی شبیهترین مردم به وجود نازنین رسول خدا(صلی الله علیه واله) میباشد.(6)
ایشان برای مردم نسبت به خودشان شایستهتر و مهربانتر از پدر و مادرشان نسبت به آنهاست و متواضعترین مردم نسبت به خداوند متعال است.(7)خداوند ولادت او را مخفی و خودش را در غیبت نگاه داشته است.(8)
دو غیبت دارد: اوّلین آن کوتاه و دومی بلند مدّت و طولانی است. در غیبت صغری محل اقامتش را فقط شیعیان خاص میدانستند امّا در غیبت کبرای حضرتش احدی از دوستان و دیگران از مکان او باخبر نمیباشند مگر کسی که خدمتگزار او باشد.(9)
خضر نبی(علیه السلام) مونس تنهایی او(1)وسی نفر همیشه ملازم و همراه او میباشند.(2)
شباهت زندگی ایشان در زمان غیبت همانندزندگی حضرت یوسف(علیه السلام) در مصر است که بین مردم رفت و آمد میکند و در بازارهایشان راه میرود و در خانههایشان داخل میشود و بر فرش خانههایشان گام برمیدارد، سخنان آنها را میشنود و بر جماعت آنها سلام میکند ولی هیچکس او را نمیشناسد.
بِسان برادران یوسف با آنکه عاقل و فرزند پیامبر بودند نزد یوسف آمدند با او خرید و فروش و صحبت کردند ولی با این حال او را نشناختند تا آنکه یوسف(علیه السلام) خودش را به ایشان معرفی نمود و فرمود: أنا یوسف وهذا أخي.(3)
در زمان غیبتش شیعیان از نور ولایتش بهرهمند میشوند همانند زمانی که مردم از خورشید پشت ابر بهره میگیرند.(4)
هرچند از دیدگان پنهان است امّا یادش از دل مؤمنان پاک نمیشود.(5)مؤمنانی که در دین ثابت قدم و با روح یقین همراه میباشند به طوری که بر لوحه قلبشان کلمات ایمان حکّ شده و خداوند، ولایتش را از ایشان عهد گرفته است.(6)
امّا با تمام این اوصاف پس از یک غیبت طولانی و سرگردانی مضلّه همچون ستارهای نورانی ظاهر میگردد و شب تاریک را با نورش روشنایی میبخشد(7)و
1) . کمال الدین وتمام النعمة، ج2، ص390، ح4.
2) . الغیبة للطوسي، ص162.
3) . الإمامة والتبصرة من الحیره، ص121، ح121.
4) . کفایة الأثر في النص علی الأئمة الاثنی عشر، ص54.
5) . کفایة الأثر في النص علی الأئمة الاثنی عشر، ص270.
6) . کفایة الأثر في النص علی الأئمة الاثنی عشر، ص269.
7) . تفسیر صافی، ج4، ص292.
زمین را پر از عدل و داد میکند پس از آنکه با ستم و نابرابری پر شده است.(1)
او موعود ادیان است. اگر از عمر دنیا به جز یک روز باقی نباشد خداوند آن روز را آنقدر طولانی میسازد تا ایشان ظهور نماید و امر خدا را آشکار و دین حق را ظاهر سازد.(2)
در بالای سر او ابری خواهد بود که فرشتهای میان آن بانگ بر میآورد: این خلیفه خدا مهدی است او را پیروی کنید.(3)
به خدا سوگند، گویی او را با چشم خود میبینم که در میان رکن و مقام ایستاده و از مردم برای کتابی تازه بیعت میگیرد.(4)پس به سوی او بشتابید اگر چه سینهخیز و روی برف باشد چرا که او جانشین خداوند عزوجل و خلیفه رسول خداست.(5)
در مسیر مکّه
در شهر مکّه
در مسجد الحرام
در عرفات
در منی
در مسیر بازگشت
متفرقه
محمّد بن اسماعیل بن موسی بن جعفر که از جمله مسنترین فرزندان رسول خدا(صلی الله علیه واله) در عراق بود میگوید:
امام زمان (علیه السلام) را در حالیکه جوان نورسی بود در میان دو مسجد(1)- یعنی بین مکه و مدینه - مشاهده نمودم.
1-الکافي، ج2، ص128، ح2
2-الإرشاد في معرفة حجج الله علی العباد، ج2، ص351
3-الغیبة للطوسي، ص268
4-أعلام الوری بأعلام الهدی، ص421
5-کشف الغمة في معرفة الأئمة، ج2، ص449
6-حلیة الأبرار في أحوال محمّد وآله الأطهار:،ج4، ص246
7-بحارالأنوار، ج52، ص13، ح8
1) . بین المسجدین یعنی بین مکه و مدینه و یا در هر دو مسجد یعنی مسجد النبی(صلی الله علیه واله) و مسجد الحرام یا بین مسجد کوفه و مسجد سهله و یا بین مسجد سهله و مسجد صعصعه. (مرآه العقول، ج4، ص8).
حاج سید عزیزالله تهرانی به فرزندش میگوید:
ایامی که در نجف اشرف بودم، مشغول به جهاد اکبر و ریاضتهای شرعی از قبیل روزه و نماز و ادعیه و... بودم.
چند روزی برای زیارت مخصوصه امام حسین(علیه السلام) در عید فطر به کربلای معلّی مشرّف شدم و در مدرسه صدر در حجره بعضی از رفقا منزل نمودم. غالباً در کربلا در حرم مطهّر مشرف بودم و بعضی از اوقات برای استراحت به حجره میآمدم. روزی رفقا از من زمان برگشتم به نجف را سؤال نمودند.
گفتم: من قصد مراجعت ندارم و امسال میخواهم پیاده به حجّ مشرف شوم و زیر گنبد مقدس سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین(علیه السلام) از خداوند متعال این مطلب را خواستهام و امید اجابت آن را دارم.
رفقا از روی تمسخر و استهزاء گفتند: از بس ریاضت کشیدهای مغزت عیب کرده است. چطور پیاده به حج رفتن برای تو بی زاد و توشه و مرکب و با وجود ضعف مزاج ممکن است!
خلاصه آنقدر مرا مسخره کردند که سینهام تنگ شد و با حزن و اندوه
فراوانی از حجره خارج شدم و به حرم مطهر رفتم. زیارت مختصری کردم و متوجه سمت بالای سر مقدس شدم و با حزن تمام متوسّل به سیّدالشهداء(علیه السلام) شدم.
به ناگاه دستی بر کتف من گذاشته شد. وقتی رو برگرداندم، دیدم مردی است که ظاهراً از اعراب بود. امّا با من فارسی تکلّم نمود و مرا به اسم نام برد و فرمود: آیا میخواهی پیاده به حجّ مشرف شوی.
گفتم: آری.
فرمود: من هم اراده حج دارم آیا با من میآیی؟
گفتم: بلی.
فرمود: پس مقداری نان خشک که یک هفته را کفایت کند، مهیّا کن و آفتابه آبی بیاور و احرامت را بردار و فلان روز در فلان ساعت به همین جا بیا و زیارت وداع را بخوان تا به حجّ برویم.
گفتم: سمعاً وطاعةً.
از حرم مطهر خارج شدم و مقدار کمی گندم گرفتم و به یکی از
زنهای فامیل دادم تا نان بپزد. رفقا هم همان روز به نجف اشرف مراجعت کردند.
چون روز موعود شد، وسائل را برداشته و به حرم مطهّر مشرف شدم و زیارت وداع را خواندم.
آن مرد در همان وقت مقرّر آمد و با هم از حرم مطهّر و صحن مقدس و از شهر کربلا بیرون رفتیم و تقریباً یک ساعت راه پیمودیم.
در بین راه نه او با من صحبت میکرد و نه من به او چیزی میگفتم تا به برکه آبی رسیدیم. ایشان خطیّ کشید و فرمود: این خط، قبله است و این هم آب اینجا بمان، غذا بخور و نماز بخوان. همین که عصر شد، میآیم. بعد از من جدا شد و دیگر او را ندیدم.
غذا خوردم و وضو گرفتم و نماز خواندم و آن جا بودم. ایشان عصر آمد و فرمود: برخیز برویم.
برخاستم و ساعتی با او رفتم باز به آب دیگری رسیدیم. دوباره خطیّ کشید و فرمود: این خط قبله است و این آب است شب را اینجا میمانی و من صبح نزد تو میآیم. او به من بعضی از اوراد را تعلیم داد و خود برگشت.
شب را به آرامش در آنجا ماندم. صبح که شد و آفتاب طلوع کرد؛ آمد و فرمود:برخیز برویم. به مقدار روز اوّل رفتیم؛ باز به آب دیگری رسیدیم و باز خط قبله را کشید و فرمود: من عصر میآیم. عصر که شد مثل روز اوّل آمد و به همان شکل رفتیم وبه همین ترتیب هر صبح و عصر میآمد و مسیر را طیّ مینمودیم امّا طوری بود که احساس خستگی از راه رفتن نمیکردیم چون خیلی راه نمیرفتیم تا خسته شویم.
هفت روز به این شکل گذشت.
صبح روز هفتم فرمود: اینجا برای احرام مثل من غسل کن و احرامت را بپوش و مثل من تلبیه بگو. من هم حسب الامر ایشان اعمال را به جا آوردم آنگاه کمی که رفتیم، ناگاه صدایی شنیدیم مثل صدایی که در بین کوهها ایجاد میشود. سؤال کردم: این صدا چیست؟
فرمود: از این کوه که بالا رفتی، شهری را میبینی. داخل آن شهر شو.
این را گفت و از نزد من رفت. من هم تنها بالای کوه رفتم و شهر عظیمی را دیدم. از کوه فرود آمده و داخل آن شهر شدم و از اهل آن پرسیدم: اینجا کجاست؟
گفتند: مکه معظّمه. آن وقت متوجه حال خود شده و از خواب غفلت بیدار شدم و دانستم که به خاطر نشناختن آن مرد، فیض عظیمی از من فوت شده است. لذا پشیمان شدم اما پشیمانی چه سود.
دهه دوم و سوم شوال و تمام ماه ذی القعده و ایامی از ذی الحجه را در مکه بودم تا اینکه حجاج رسیدند. همراه آنان عموزادهام حاج سیّد خلیل پسر حاج سیّد اسدالله تهرانی بود که با عدهای از حجاج تهران از راه شام آمده بودند و ایشان از آمدن من اطلاعی نداشت.
همین که یکدیگر را ملاقات کردیم مرا نزد خود نگه داشت و مخارجم را برعهده گرفت و در راه مراجعت کجاوهای برای من گرفت و بعد از حجّ مرا از راه جبل تا نجف اشرف و از نجف اشرف تا تهران همراهی نمود.
1- العبقري الحسان، ج2، ص517
2- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص207
3- ملاقات با امام زمان (علیه السلام)، ج2، ص184
علّامه مجلسی اوّل; نقل میکند که:
مرد شریف و نیکوکاری به نام امیراسحاق استرآبادی در زمان ما بود که چهل بار با پای پیاده به زیارت بیت الله الحرام رفته و در میان مردم مشهور بود که طی الأرض دارد.
نامبرده سالی به اصفهان آمده بود، من نزد او رفتم و از آنچه دربارهاش شهرت داشت سؤال کردم.
ایشان در پاسخ عرضه داشت: در یکی از سفرهای حج به محلی رسیدیم که تا مکه هفت منزل یا نه منزل راه بود به عللی از کاروان بازماندم و راه را گم کردم. سرگردان به این طرف و آن طرف میرفتم تا آنکه تشنگی بر من غلبه کرد و از زندگی مأیوس و ناامید گردیدم. شروع کردم مولایم را صدا زدن: یا صالح یا ابا صالح راه را نشانم بده خدا تو را رحمت کند. در اندک مدتی جوانی خوشسیما و گندمگون و پاکیزه که به هیئت مردمان شریف، سوار بر شتر بود، نمایان شد.
بر وی سلام کردم و او هم به زیبایی پاسخ داد و پرسید: تشنه هستی؟
گفتم: آری.
مشک آبی به من داد و من نوشیدم.
فرمود: آیا میخواهی به کاروان برسی؟
گفتم: آری.
او مرا پشت سر خود سوار بر شتر کرد و به طرف مکه رهسپار شدیم.
عادت داشتم که هر روز حرز یمانی را بخوانم. شروع به خواندن کردم. در بعضی از فرازها میفرمود: اینطور بخوان.
چیزی نگذشت که به من فرمود: اینجا را میشناسی؟
دقت کردم خود را در سرزمین ابطح دیدم.
فرمود: پیاده شو و از نظر ناپدید شد.
تازه متوجه شدم که ایشان امام زمان (علیه السلام) بود. به خاطر نشناختن و مفارقت ایشان بسیار متأثر شدم.
کاروان ما بعد از هفت روز به مکه رسید و چون مرا در مکه دیدند شگفتزده شده و شهرت به طی الأرض پیدا کردم.
علّامه مجلسی اوّل میگوید: من هم حرز یمانی را نزد وی خواندم و آن را تصحیح نمودم و برای قرائت آن از وی اجازه گرفتم و الحمد لله.
1- بحارالأنوار، ج52، ص175
2- اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات، ج5، ص336
3- ریاض الأبرار في مناقب الأئمة الأطهار، ج3، ص152
4- مهدی موعود (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ص936
سیّد علیخان مشعشعی در کتاب خیر المقال میگوید:
مردی از اهل ایمان به نام شیخ قاسم خیلی به حج میرفت. او میگفت: در یکی از سفرها از راه رفتن خسته شدم. زیر درختی خوابیدم و خوابم طول کشید. حجاج هم از من گذشته و بسیار دور شدند. وقتی بیدار شدم، متوجه شدم که خیلی خوابیدهام و حجاج از من دور شدهاند.
از طرفی نمیدانستم به کدام سمت متوجه شوم لذا به طرفی متوجه شده و با صدای بلند فریاد میزدم: یا اباصالح و با این جمله حضرت صاحب الأمر(علیه السلام) را قصد میکردم. همانطوری که سیّد بن طاووس در کتاب اَمان فرموده است که در وقت گم کردن راه این جمله گفته شود.
در حال فریاد زدن بودم که ناگاه شخصی را دیدم که بر شتری سوار است ایشان در زیّ و شمایل عربهای بدوی بود. وقتی مرا دید فرمود: از حجاج دور افتادهای؟ عرض کردم: آری.
فرمود: پشت سرم سوار شو تا تو را به آنها برسانم.
من هم پشت سر ایشان سوار شدم. ساعتی نکشید که به قافله رسیدیم و در
نزدیکی آنها مرا پیاده کرد و فرمود: پی کار خود برو. عرض کردم: عطش و تشنگی مرا اذیت کرده است. در اینجا از زیر شتر خود مشک آبی درآورد و مرا از آن سیراب نمود.
به خدا قسم از آن آب گواراتر نخورده بودم. پس از نوشیدن آب رفتم تا به حجاج رسیدم. بعد متوجه او شدم اما کسی را ندیدم.
1- العبقري الحسان، ج6، ص762
2- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص245
مردی صالح از شیعیان اهل بیت: نقل میکند:
سالی به مقصد تشرف حج بیت الله الحرام به راه افتادم. در آن سال گرما بسیار شدید بود و بادهای سَموم خیلی میوزید. به دلایلی از قافله عقب ماندم و راه را گم کردم. از شدت تشنگی و عطش از پای درآمده و بر زمین ا فتادم و مشرف به مرگ شدم.
ناگهان شیهه اسبی به گوشم رسید. وقتی چشم گشودم، جوانی خوشرو و خوشبو را دیدم که بر اسبی خاکستری رنگ سوار است.
آبی به من داد. آن را آشامیدم، دیدم از برف خنکتر و از عسل شیرینتر است.
آن آب مرا از هلاکت نجات داد. گفتم: مولای من، تو کیستی که این لطف را نسبت به من نمودی؟
فرمود: منم حجت خدا بر بندگانش و بقیّة الله در زمین.
منم آن کسی که زمین را از عدل و داد پر میکند همانطوری که از ظلم و ستم پر شده است.
منم فرزند حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب:.
بعد فرمود: چشمانت را ببند. چشمهایم را بستم.
فرمود: بگشا، گشودم.
ناگاه خود را در پیش روی قافله دیدم و آن حضرت از نظرم غایب شدند.
1- العبقري الحسان، ج5، ص248
2- کتاب برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص77
عابد زاهد حاج ملّا عباسعلی جورتانی; میگوید:
در سفر به مکه معظّمه با اهل قافله بر قطار شتران سوار بودیم. شتر من در آخر قرار داشت ناگاه از تشنگی و ضعف خوابید. با توقّف حیوان، بند قطار گسیخته شد و مقداری از قافله عقب ماندم. ناگاه خنجری بر سر و پیشانیم خورد و به زمین افتادم. احساس کردم کسی بر پشت من آمده است تا سرم را از تن جدا کند. در این لحظه چون زبان نداشتم، در دل متوسل به حضرت بقیةالله ارواحنا فداه شده و گفتم: یا حجةالله ادرکني. فوراً دیدم بیابان روشن شد و پشتم سبک گردید و آن ظالم هم دفع شد.
بعد از این قضیه بیهوش شدم و همانجا افتاده بودم، تا روز بعد، قبل از ظهر که همراهان به سراغم آمده و مرا بردند و چون زخم عمیقی برداشته بودم، طبیب به آنها گفت: تلف خواهد شد. وقتی به مدینه طیّبه رسیدم با کمال ضعف به حرم مقدس رفتم و به پیغمبر اکرم(صلی الله علیه واله) پناهنده شدم. پس از این توسل آن زخم با آنکه احتیاج به بخیّه داشت درمان شد.
1- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص331
حاج ملّا هاشم صلواتی سدهی; میگوید:
در بوشهر برای گرفتن جواز به دفتر صاحب کشتی رفتم. وقت تنگ و مسافر زیاد بود. در آن موقع همین یک کشتی برای حمل حجّاج حاضر بود و عدّه مسافرین تکمیل و بلکه اضافه بر ظرفیت آن بود. لذا جوازها تمام شد و اصرار هم اثری نمیبخشید.
با رفقا به حالت ناامیدی در قایق نشسته و به طرف کشتی حرکت کردیم. نردبانهای کشتی نصب شد و حجاج به نوبت بالا رفتند. من هم بالا رفتم تا در کشتی بنشینم ولی چون گذرنامه نداشتم، نگهبان و بازرس به زور مرا از سر نردبان پایین فرستاد. با دل شکسته و حال پریشان گفتم: اگر نگذارید سوار کشتی شوم، خود را در آب میاندازم، اما بازرسها اعتنایی نکردند.
من دیوانهوار گفتم: خدایا به امید تو میآیم و خود را در آب انداختم و دیگر نفهمیدم چه مقدار آب از سرم گذشت و از خود بی خود شدم.
یک وقت به هوش آمدم، دیدم بر روی شنهای ساحل افتادهام و لباسهایم خیس است. سیّدی جوان در شمایل اعراب، فصیح و ملیح و معطر و خوشبو، با
کمال ملاطفت بازوهایم را ماساژ میداد. ایشان جریان افتادن در آب را سؤال فرمود و من همه قضایا را خدمت ایشان عرض کردم.
فرمود: ناامید مباش که ما تو را به کشتی مینشانیم و به مقصد میرسانیم و برایت مهماندار معیّن میکنیم. چون ما در این کشتی سهمی داریم. برخیز و این طناب را بگیر و بالا برو.
دیدم پهلوی دیوار کشتی هستم و طنابی از آن آویزان است. طناب را گرفتم و آن سیّد هم زیر بازوهایم را گرفت و کمکم کرد تا بالا رفتم و دیدم هنوز کسی از مسافرین در کشتی ننشسته است.
مقداری در آنجا گشتم و عرشه را پسندیدم. بعد هم نشستم و خوابم برد. وقتی بیدار شدم دیدم به قدری جمعیّت در کشتی نشسته بود که نمیشود حرکت کرد. شاهزادهای اهل شیراز کنارم بود، پرسید: از کجا به کشتی آمدید؟ شما همان کسی نیستید که در آب افتادید و هرچه ملّاحان گشتند شما را نیافتند؟
گفتم: چرا و قضیه نجات خود را برای او گفتم.
خیلی گریه کرد و بر حالم غبطه خورد و گفت: تا وقتی با هم هستیم شما مهمان من میباشید. پاسبانی که معروف به عبدالله کافر بود برای بازرسی گذرنامهها آمد و یک یک آنها را بررسی میکرد. شاهزاده گفت: برخیزید و در صندوق من که خالی است مخفی شوید تا بگذرد چون جواز ندارید.
گفتم: یقیناً جواز من از شما قویتر است و هرگز مخفی نمیشوم.
مأمورین به ما رسیدند و گذرنامه خواستند. دست خالیام را باز کردم یعنی صاحب کشتی به من چیزی نداد. خواستند به اجبار مرا از عرشه جدا کنند که به آنها پرخاش کردم و گفتم: شما اوّل جلوی مرا گرفتید امّا شریک کشتی از بیراهه مرا به اینجا رسانید.
هیاهو زیاد شد. مردم از اطراف به صدا آمدند که این همان بیچارهای است که او را از نردبان ردّ کردید و خودش را در آب انداخت و ملّاحان او را نیافتند.
وقتی عبدالله قضیه را فهمید از ما گذشت. امّا طولی نکشید که صاحب کشتی و کاپیتانها نزد ما آمدند و عذرخواهی کردند. خواستند از من پذیرایی کنند مخصوصاً یکی از صاحبان کشتی که مسلمان بود به عنوان اینکه حضرت بقیةالله(علیه السلام) در این کشتی سهم دارند و این حکایت شاهد صدق دارد ولی آن شاهزاده مانع شد و میگفت: هادی نجاتدهنده، دستور ضیافت را قبلاً به من فرموده است. انصافاً شرط پذیرایی را کاملاً به جا آورد و در هیچ جا کوتاهی نکرد تا به شیراز برگشتیم یعنی محبّت را از حدّ گذرانید. خدا به او جزای خیر بدهد.
1- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص129
2- العبقري الحسان، ج5، ص411
حاج ملّا هاشم صلواتی سدهی میگوید:
در یکی از سفرهایی که به حج مشرّف میشدم، شبی از قافله عقب ماندم بهطوری که نتوانستم خود را به ایشان برسانم و در بیابان گم شدم. اگرچه صدای قافله را میشنیدم ولی قدرت رساندن خود به قافله را نداشتم.
خلاصه در آن شب گرفتار خارهای مغیلان هم شدم. لباسها و کفشهایم پاره و دست و پایم مجروح شد بهطوری که قدرت حرکت نداشتم. با هزار زحمت کنار بوته خاری، دست از حیات شستم و بر زمین نشستم. از بس خون از پاهایم آمده بود، خسته شده بودم و پاهایم حالت خشکیدگی پیدا کرده بودند. از طرفی به خاطر عادت داشتن به اوراد و اذکار مشغول خواندن دعای غریق و سایر ادعیه تا نزدیکی اذان صبح شدم.
در آن حال بودم که صدای سمّ اسبی به گوشم خورد و گمان کردم یکی از عربهای بدوی است که به قصد قتل و اسارت و سرقت اموال بازماندگان از قافله آمده است.
از ترس سکوت کرده و در زیر آن بوته خار خود را از سوار مخفی کردم. امّا
آن سوار بالای سرم آمد و فرمود: حاجی قُمْ. (حاجی بلند شو).
از ترس جواب نمیدادم. سر نیزه را به کف پایم گذاشت و به زبان فارسی فرمود: هاشم برخیز.
سرم را بلند کردم و سلام کردم. ایشان جواب سلام مرا دادند و فرمودند: چرا خوابیدهای؟ چه ذکری میگفتی؟
جریان را کاملاً برای او شرح دادم.
فرمود: برخیز تا برویم.
عرض کردم: مولانا، من ماندهام و پاهایم به قدری از خارها مجروح شده که قدرت بر حرکت ندارم.
فرمود: باکی نیست. زخمهایت هم خوب شده است.
به سختی حرکت کردم و یکی دو قدم با پای برهنه راه رفتم.
فرمود: بیا پشت سر من سوار شو.
چون اسب بلند و زمین هم هموار بود اظهار عجز نمودم.
فرمود: پایت را بر روی رکاب و پای من بگذار و سوار شو.
پا بر رکاب گذاشتم و دستش را گرفتم. از تماس دستش لذتی احساس
نمودم که دردهای گذشته را فراموش کردم و از عبایش بوی عطری استشمام نمودم که دلم زنده شد. امّا خیال میکردم که یکی از حجاج ایرانی میباشد که با من رفیق سفر بوده است. چون بیشتر صحبت ایشان از خصوصیات راه و حالات بعضی مسافرین بود.
در این هنگام آثار طلوع فجر ظاهر شد. فرمود: این چراغی که در مقابل مشاهده میکنی منزل حاجیان و رفقای شماست. اسم صاحب قهوهخانه را هم فرمود و ادامه داد که نزدیک قهوهخانه آبی است دست و پایت را بشوی و جامهات
را از تن بیرون آور و نمازت را بخوان. همین جا باش تا همراهانت را ببینی.
پیاده شدم و دست بر زانوهایم گرفتم تا ببینم آثار خستگی و جراحت باقی است و حالم بهتر شده، که در این حال از سوار غافل ماندم. وقتی متوجه او شدم، اثری از او ندیدم و به قهوهخانه آمدم و صاحب آن را به اسم صدا کردم. آن مرد تعجّب کرد! من شرح جریان را برای او گفتم، او متأثر شد و بسیار گریه کرد و خدمتهای زیادی نسبت به من انجام داد. وقتی جامهام را بیرون آوردم. خون بسیاری داشت، امّا زخمی باقی نمانده بود فقط در جای آن پوست سفیدی مثل زخم خوب شده، مانده بود.
عصر فردا کاروان حجاج به آن جا رسید. همین که همراهان مرا دیدند، از زنده بودن من بسیار تعجّب کردند و گفتند: ما همه یقین کردیم که در این بیابانها ماندهای و به دست عربهای بدوی کشته شدهای.
در این هنگام قهوهچی داستان آمدن مرا به ایشان نقل کرد. وقتی آنها قصّه را شنیدند، توجهشان به حضرت بقیةالله روحی فداه زیاد شد.
1- العبقري الحسان، ج5، ص408
2- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص127
آیةالله آقای حاج شیخ جمالالدین نجفی اصفهانی(1); (1284-1354ق) میگوید:
من برای نماز ظهر و عصر به مسجد شیخ لطفالله که در میدان شاه(2)اصفهان واقع است میآمدم.
روزی نزدیک مسجد، جنازهای را دیدم که میبرند و چند نفر از حمّالها و کشیکچیها همراه او هستند. حاجی تاجری از بزرگان تجار هم که از آشنایان من است پشت سر آن جنازه بود و به شدت گریه میکرد و اشک میریخت.
1) . شرح حال او را میتوانید در این کتابها ببینید: .دانشمندان و بزرگان اصفهان، ج1، صص 451 و 452؛ تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان، ج3، صص 68-85؛ اعلام اصفهان، ج2، ص367،؛ سیری در تاریخ تخت فولاد، ص93؛ گلشن اهل سلوک، صص 92-111؛ زندگانی آیتالله چهارسوقی، صص 154 و 155؛ تاریخ اصفهان (جابری)، ص326؛ نسبنامه الفت، خطی؛ مکارم الآثار، ج7، صص 2613-2629؛ رجال اصفهان (دکتر کتابی)، ج1، صص 200-202؛ زندگینامه رجال و مشاهیر ایران، ج1، صص 190-191؛ گنجینه دانشمندان، ج3، صص 235 و 236؛ احوال و آثار شیخ محمّدتقی رازی نجفی اصفهان و خاندانش، ص583.
2) . در حال حاضر به میدان نقش جهان و میدان امام معروف است.
من بسیار تعجّب کردم چون اگر این میّت از بستگان بسیار نزدیک حاجی تاجر است که اینطور برای او گریه میکند، پس چرا به این شکل مختصر و اهانتآمیز او را تشییع میکنند. و اگر با او ارتباطی ندارد پس چرا اینطور گریه میکند؟
تا آنکه نزدیک من رسید پیش آمد و گفت: آقا به تشییع جنازه اولیاء حقّ نمیآیید. با شنیدن این کلام از رفتن به مسجد و نماز جماعت منصرف شدم و به همراه آن جنازه تا سرچشمه پاقلعه در اصفهان رفتم. غسالخانه شهر در آنجا بود. وقتی به آنجا رسیدیم از کثرت پیادهروی خسته شده بودم. در آن حال ناراحت بودم که چه دلیل داشت نماز اوّل وقت و جماعت را ترک کردم و به خاطر حرف حاجی این همه خستگی را تحمّل کردهام. با حال افسردگی در این فکر بودم که حاجی پیش من آمد و گفت: شما نپرسیدید که این جنازه از کیست؟ گفتم: بگو. گفت: میدانید امسال به حج مشرف شدم. در مسافرتم به نزدیک کربلا که رسیدم؛ دزد همه پول و مخارج سفر و همه اثاثیه و لوازم مرا برد و در کربلا هم هیچ آشنایی نداشتم که از او پول قرض بگیرم.
تصوّر آنکه این همه دارایی داشتهام و تا اینجا رسیدهام ولی از حجّ محروم شده باشم بیاندازه مرا غمگین و افسرده کرده بود. در فکر بودم که چه کنم تا آنکه شب را به مسجد کوفه رفتم. در بین راه که تنها و از غم و غصّه سرم را پایین انداخته بودم دیدم سواری با کمال هیبت و اوصافی که در وجود مبارک حضرت صاحب الامر(علیه السلام) توصیف شده در برابرم پیدا شد و فرمود: چرا اینطور افسرده حالی؟
عرض کردم: مسافرم و خستگی راه سفر دارم.
فرمودند: اگر علّتی غیر از این دارد بگو؟ با اصرار ایشان شرح حالم را عرض کردم. در این حال صدا زدند: هالو.
دیدم ناگهان شخصی به لباس کشیکچیها و با لباس نمدی پیدا شد. در اصفهان در بازار نزدیک حجره ما یک کشیکچی به نام هالو بود. در آن لحظه که آن شخص حاضر شد خوب نگاه کردم دیدم همان هالوی اصفهان است. به او فرمودند: اثاثیهای را که دزد برده به او برسان و او را به مکّه ببر و خود ناپدید شدند.
هالو به من گفت: در ساعت معیّنی از شب و جای معیّنی بیا تا اثاثیهات را به تو برسانم. وقتی آنجا حاضر شدم او هم تشریف آورد و بسته پول و اثاثیهام را به دستم داد و فرمود: درست نگاه کن و قفل آن را باز کن و ببین تمام است؟ دیدم چیزی از آن کم نشده است.
فرمود: برو اثاثیهات را به کسی بسپار و فلان وقت و فلان جا حاضر شو تا تو را به مکه برسانم.
سر موعد حاضر شدم. او هم آمد. فرمود: پشت سر من بیا. به همراه او رفتم مقدار کمی از مسافت که طی شد، دیدم که در مکه هستم.
فرمود: بعد از اعمال حج در فلان مکان حاضر شو تا تو را برگردانم و به رفقای خود بگو با شخصی از راه نزدیکتر آمدهام تا متوجّه نشوند.
ضمناً در مسیر رفتن و برگشتن بعضی صحبتها را با من بهطور ملایمت میزدند ولی هر وقت میخواستم بپرسم شما هالوی اصفهان ما نیستید هیبت او مانع از پرسیدن این سؤال میشد.
بعد از اعمال حج در مکان معیّن حاضر شدم و مرا به همان صورت به کربلا برگرداند. در آن موقع فرمود: تقاضایی از تو دارم موقعی که از تو خواستم انجام بدهی و رفت. تا آنکه به اصفهان آمدم و برای رفت و آمد مردم نشستم. روز اوّل دیدم همان هالو وارد شد. خواستم برای او برخیزم و به خاطر مقامی که از او دیدهام او را احترام کنم اشاره فرمود که مطلب را اظهار نکنم و رفت در قهوهخانه پیش
خادمها نشست و در آنجا مانند همان کشیکچیها قلیان کشید و چای خورد.
بعد از آن وقتی خواست برود نزد من آمد و آهسته فرمود: آن مطلب که
گفتم این است که در فلان روز دو ساعت به ظهر مانده من از دنیا میروم و هشت تومان پول با کفنم در صندوق منزل من است به آنجا بیا و مرا با آنها دفن کن.
در اینجا حاجی تاجر گفت: آن روزی که جناب هالو فرموده بود امروز است که رفتم و او از دنیا رفته بود و کشیکچیها جمع بودند. در صندوق او نیز هشت تومان پول با کفن او بود آنها را برداشتم و الآن برای دفن او آمدهایم.
بعد گفت: آقا! با این اوصاف آیا چنین کسی از اولیاء الله نیست و فوت او گریه و تأسف ندارد.(1)
1- العبقري الحسان، ج5، ص419
2- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص125
1) . قبر هالوی اصفهان در تخت فولاد اصفهان واقع شده و موردتوجه اهل دل و دوستداران امام زمان (علیه السلام) میباشد.
حاج سیّد احمد رشتی میگوید:
در سال 1280 به قصد حج بیت الله الحرام از رشت به تبریز آمدم و در خانه حاج صفرعلی تاجر تبریزی منزل کردم. اما چون قافلهای نبود متحیّر ماندم تا آنجا که حاج جبّار جلودار سدهی اصفهانی برای طرابوزَن از شهرهای ترکیه بار داشت. من هم به تنهایی از او حیوانی کرایه کرده و رفتم. وقتی به منزل اوّل رسیدیم سه نفر دیگر به تشویق حاج صفرعلی به من ملحق شدند: یکی حاج ملّا باقر تبریزی، دیگری، حاج سیّد حسین تاجر تبریزی وسومی حاجی علی، نام داشت که خدمت میکرد؛ به اتفاق روانه شدیم. به ارزنة الروم که شهری تجاری و صنعتی در شرق ترکیه است رسیدیم و از آنجا عازم طرابوزن شدیم در یکی از منازل بین این دو شهر حاج جبّار جلودار آمد و گفت: منزلی که فردا در پیش داریم مخوف است. امشب زودتر حرکت کنید که به همراه قافله باشید. این مطلب را به خاطر آن میگفت که ما در سایر منازل غالباً با فاصلهای پشت سر قافله راه میرفتیم. لذا حدود سه ساعت پیش از اذان صبح، حرکت کردیم. حدود نیم فرسخ از منزل خود دور شده بودیم که ناگاه هوا دگرگون شد و برف باریدن گرفت به طوری که هرکدام از رفقا، سر
خود را پوشاندند و به سرعت رفتند. امّا من هرقدر تلاش کردم نتوانستم به آنها برسم و در آنجا تنها ماندم.از اسب پیاده شدم و در کنار راه نشستم. خیلی مضطرب بودم چون حدود ششصد تومان برای مخارج سفر همراه داشتم و ممکن بود راهزن یا دزدی پیدا شود و مرا به خاطر آنها از بین ببرد. بعد از تأمّل و تفکّر به خود گفتم: تا صبح همین جا میمانم و به منزل قبلی برگشته چند محافظ همراه خود میآورم و به قافله ملحق میشوم. در همان حال ناگاه باغی مقابل خود دیدم و در آن باغ باغبانی که در دست بیلی داشت، مشاهده میشد. او بر درختها میزد تا برف آنها بریزد. پیش آمد و نزدیک من ایستاد و فرمود: تو کیستی؟
عرض کردم: رفقایم رفته و من مانده و راه را گم کردهام.
فرمود: نافله شب بخوان تا راه را پیدا کنی.
مشغول نافله شب شدم. بعد از نماز دوباره آمد و فرمود: نرفتی؟
گفتم: والله راه را بلد نیستم.
فرمود: جامعه بخوان تا راه را پیدا کنی.
من جامعه را از حفظ نداشتم و الآن هم از حفظ نیستم با آنکه مکرر به زیارت عتبات مشرف شدهام. از جای برخاستم و زیارت جامعه را از حفظ خواندم. باز آن شخص آمد و فرمود: نرفتی؟
بیاختیار گریهام گرفت و گفتم: همین جا هستم چون راه را بلد نیستم.
فرمود: عاشورا بخوان.
من زیارت عاشورا را از حفظ نداشتم و الآن هم حفظ نیستم. در عین حال برخاستم و مشغول زیارت عاشورا از حفظ شدم و تمام لعن و سلامها و دعای علقمه را خواندم.
دیدم دوباره آمد و فرمود: نرفتی؟
گفتم: نه، تا صبح همین جا هستم.
فرمود: الآن تو را به قافله میرسانم.
ایشان رفت و بر الاغی سوار شد و بیل خود را به دوش گرفت و آمد و فرمود: پشت سر من بر الاغم سوار شو.
سوار شدم و اسب خود را کشیدم امّا حیوان حرکت نکرد.
فرمود: دهنه اسب را به من بده.
ایشان بیل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را با دست راست گرفت و به راه افتاد. اسب کاملاً آرام میآمد و ایشان را اطاعت مینمود بعد آن بزرگوار دست خود را به زانوی من گذاشت و فرمود: شما چرا نافله نمیخوانی؟ نافله، نافله، نافله. باز فرمود: شما چرا عاشورا نمیخوانید؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا. بعد فرمود: شما چرا جامعه نمیخوانید؟ جامعه، جامعه، جامعه.
در زمان طی مسافت مسیری دایرهای را پیمودیم. ناگاه برگشت و فرمود: اینها رفقای شما هستند دیدم رفقا کنار نهر آبی مشغول وضو برای نماز صبح بودند. از الاغ پیاده شدم تا سوار اسب خود شوم، نتوانستم. آن جناب پیاده شد و بیل را در برف فرو کرد و مرا سوار نمود و سر اسب را به سمت رفقا برگرداند. من در آن حال به فکر افتادم این شخص که بود که به زبان فارسی صحبت میکند در حالی که این طرفها زبانی جز ترکی و مذهبی جز مذهب عیسوی وجود ندارد! تازه چطور به این سرعت مرا به رفقایم رسانید. به همین خاطر، پشت سرم را نگاه کردم امّا کسی را ندیدم.
1- العبقري الحسان، ج6، ص467
2- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص254
حاج ابوالقاسم یزدی میگوید:
من از گماشتگان حاج سیّد احمد که از تجّار محترم یزد و معروف به کلاهدوز است بودم و با ایشان به سفر حج مشرف شدم. در این سفر مسیر ما از نجف اشرف و راه جبل بود.
سه منزل بعد از نجف، یک روز صبح پس از طلوع آفتاب حرکت کردیم. نزدیک دو فرسخ رفته بودیم؛ ناگاه شتری که اثاثیه روی آن بود و من بر آن سوار بودم، رم کرد و مرا با اثاثیه و بار انداخت و فرار کرد. ارباب من هم غافل از جریان بود و هرچه صدا زدم و یاری خواستم، کسی به حرف من گوش نداد. تمامی قافله عبور کردند به طوری که دیگر کسی دیده نمیشد.
خیلی میترسیدم زیرا شنیده بودم عربهای عُنَیْزه برای بدست آوردن پول و اجناس دیگر حجاج را میکشند.
نزدیک دو ساعت طول کشید و من در فکر چاره بودم که ناگاه شخصی از پشت سرم رسید که سوار بر شتری با مهار پشمینه بود. سؤال کرد: چرا معطّلی؟
گفتم: من عربی نمیدانم شما چه میگویید؟
به زبان فارسی فرمود: چرا ایستادهای؟
گفتم: چه کنم، شتر، مرا به زمین زد و فرار کرد و در این بیابان متحیّر و سرگردان ماندهام. چیزی نگفت ولی بازوی مرا گرفت و پشت سر خود سوار کرد.
گفتم: اثاثیهام اینجا مانده است.
فرمود: بگذار به صاحبش میرسد.
قدری که راه رفتیم به یک تلّ خاکی خیلی کوچک رسیدیم. شتر سوار چوب کوچکی مانند عصا در دست داشت با آن به گردن شتر اشاره نمود و شتر خوابید. مرا پیاده کرد و با عصا اشارهای به تلّ نمود. نصف آن تلّ به طرفی و نصف دیگر به طرف دیگر رفت. در وسط دری از سنگ سفید و برّاق باز شد امّا من متوجه چگونگی باز شدن آن در نشدم.
فرمود: حاجی با من بیا.
چند پله پایین رفتیم. جایی مثل دهلیز دیده شد طرف دیگر چند پله داشت از آنجا بالا رفتیم صحن بسیار وسیعی دیدم که اتاقهای بسیاری داشت. باغی را دیدم که به وصف درنیاید این باغ خیابانهایی داشت.
فرمود: نگاه کن.
قصرهای عالی دیده میشد. وقتی به آن غرفهها رسیدیم. اتاقی را به من نشان داد و فرمود: این مقام حضرت رسول(صلی الله علیه واله) است دو رکعت نماز بخوان.
گفتم: وضو ندارم.
فرمود: بیا برویم. دو یا سه پله بالا رفتیم حوض کوچکی دیدم که آب بسیار زلال و صافی داشت بهطوری که زمین حوض پیدا بود. من مشغول وضو گرفتن به روشی که رسم خودمان است شدم ولی با ترس و رعب که مبادا این شخص سنّی باشد و برخلاف روش او وضو گرفته باشم.
فرمود: حاجی نشد، وضو را این طور بگیر. اوّل شروع به شستن دست نمود بعد از آن بر جلوی پیشانی آب ریخت و انگشت شصت و سبابه را تا چانه پایین کشید. پس از آن به چشم و بینی دست کشید. سپس مشغول شستن دستها از آرنج تا سر انگشتها، بعد هم به رسم خودمان سر و پاها را مسح کرد: بعد از مسح فرمود: این روش در وضو را ترک نکن.
به مقام حضرت رسول خدا(صلی الله علیه واله) رفتیم. فرمود: دو رکعت نماز بخوان.
گفتم: خوب است شما جلو بایستید و من اقتدا کنم.
فرمود: فرادی بخوان. من دو رکعت نماز خواندم.
بعد از نماز قدری راه رفتیم تا به غرفهای رسیدیم. فرمود: اینجا هم دو رکعت نماز بخوان اینجا مقام امیرالمؤمنین(علیه السلام) داماد حضرت رسول(علیه السلام) است.
گفتم: خوب است شما جلو بایستید و من اقتدا کنم.
فرمود: فرادی بخوان. دو رکعت دیگر نماز به جا آوردم.
قدری راه رفتیم فرمود: اینجا هم دو رکعت نماز بخوان اینجا مقام جبرئیل(علیه السلام) است من هم دو رکعت نماز خواندم.
سپس به وسط صحن و فضای آن آمدیم. ایشان فرمود: دو رکعت نماز هم به نیّت صد و بیست و چهار هزار پیغمبر در اینجا بخوان. من هم همین کار را کردم.
مقام حضرت رسول(صلی الله علیه واله) سبز رنگ و مقام حضرت امیر(علیه السلام) سفید و نورانی و خط دور آن هم سفید رنگ و نورانی بود. همه غرفهها جز مقام جبرئیل سقف داشت.
وقتی از نماز فارغ شدیم فرمود: حاجی بیا برویم و از همان راهی که آمده بودیم، برگشتیم با خود گفتم: روی بام بروم تا یک دفعه دیگر آن مناظر را تماشا کنم.
فرمود: حاجی بیا اینجا بام ندارد و باز مرا سوار کرد.
وقتی که شتر مرا به زمین زده بود خیلی تشنه بودم و بعد از آنکه همراه او سوار شدم هرچه با هم میرفتیم، اثر تشنگی رفع میشد.
وقتی با ایشان سوار بودم میدیدم زمین زیر پای ما غیر طبیعی حرکت میکند تا اینکه از دور یک سیاهی به نظرم رسید.
گفتم: معلوم میشود اینجا آبادی است. فرمود: چرا؟ گفتم: چون نخلهای خرما به نظر میرسد.
فرمود: اینجا عَلَم حجاج و چادرهای آنهاست. قافلهدار شما کیست؟
گفتم: حاج مجید کاظمینی. طولی نکشید که به منزل رسیدیم. شتر ما مثل بَبر از وسط طناب چادرها عبور میکرد ولی پای او به طناب هیچ خیمهای بند نمیشد تا به پشت خیمه قافلهدار رسیدیم. باز با همان چوب به چادر او اشاره نمود.
حاج مجید کاظمینی بیرون آمد و همین که چشمش به من افتاد بنای بداخلاقی و تغیّر با من گذاشت که کجا بودی و چقدر مرا به زحمت انداختی و بالاخره هم تو را پیدا نکردم.
آن شخص کمربند او را گرفت و نشاند. حال آنکه حاج مجید مرد قویهیکل و با قدرتی بود.
به او فرمود: به حج و زیارت پیغمبر میروی و کسی که به حج و زیارت پیغمبر میرود نباید این اخلاق را داشته باشد این حرفها چیست؟ توبه کن. بعد روانه شد تا به چادر ارباب من رسید. فاصله تا آنجا حدوداً ششصد متر بود ولی فوراً به آنجا رسید و بدون آنکه از کسی چیزی بپرسد. دوباره با چوب دستی خود به چادر اشاره کرد.
ارباب بیرون آمد و همین که چشمش به من افتاد گفت: آقا ابوالقاسم آمد.
شتردار حاج سیّد احمد گفت: داخل بیایید. من با آن شخص به داخل چادر رفتیم.
آن شخص گفت: این هم امانتی است که بین راه مانده بود. حاج سیّد احمد نسبت به من تندی کرد که کجا بودی.
آن شخص فرمود: حاجی، هر جا که بود آمد. دیگر حرفی نمیخواهد.
سپس آن شخص پا در رکاب کرده و روی شتر نشست و خواست برود. حاج سیّد احمد به پسرش گفت: برو برای حاجی قهوه بیاور.
فرمود: من قهوه نمیخورم.
حاج سیّد احمد به پسرش گفت: برو انعام این شخص را بیاور. رفت و یک طاقه شال خلیل خانی و یک کلّه قند آورد.
آن شخص قند را برداشت و کنار گذاشت و فرمود: این برای خودت باشد. شال را برداشت و فرمود: به مستحق میرسانم و بیرون رفت.
ارباب برای مشایعت ایشان بیرون رفت به محض اینکه از چادر خارج شد او را ندید و یک مرتبه از انظار غایب شد.
آن وقت من حکایت خود را گفتم و ارباب از این جریان افسوس خورد. شب آنجا بودیم. صبح قبل از بار کردن و حرکت، برای کاری از چادر بیرون رفتم، شخصی را دیدم که باری به دوش گرفته و میآورد. به من رسید و فرمود: اینها اثاثیه شماست بردار.
من آنها را از دوش او برداشتم و ایشان رفت ولی این شخص، آن مرد
سابق نبود.
1- العبقري الحسان، ج2، ص563
2- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص232
حاج شیخ علی محمّد کَرْکَری، چند سفر پیاده با یک انبان آرد بر دوش به حج مشرّف شد.
در یکی از منازل بنا شد سماور برنجی بزرگی را آتش کنند. ایشان برخاست و آتش زیادی در سماور انداخت ولی آب ریختن را فراموش کرده بود.
بعد از گذشت مدّتی اجزاء سماور از هم پاشید و جدا شد. غیرت ترکی و تقدّس حاج شیخ به جوش آمد که چرا سماور مردم در چنین راهی که ابداً چیزی پیدا نمیشود، این طور شد؟ به حدّی حزنش شدید گشت که از خود بی خود شده، قطعات سماور را جمع نمود و از خیمه بیرون آمد.
هرچه گفتند: کجا میروی فایدهای نداشت.
از اوّل قافله حجاج تا آخر قدم زد و به چند نفر از عربها که سفیدگر بودند و مس را سفید میکردند، رسید. به ایشان گفت: سماور را درست کنید آنها در پاسخ گفتند: کار ما نیست و ما ابزار لازم را نداریم. مأیوس گشت و متحیّر ماند.
ناگاه سیّد عمّامه سبزی پیدا شد و به ایشان فرمود: من سماور را درست میکنم و یک قِران اُجرت میگیرم. تو برو و یک قِران را بیاور. من سماور را درست
میکنم و نزد این عربها میگذارم.
حاج شیخ علی محمد، سماور را تحویل داده و به سمت خیمه که نزدیک یک فرسخی بود به راه افتاد و جریان را به رفقا اظهار داشت. ایشان گفتند: یعنی چه در این محل چه کسی پیدا میشود که سماور درست کند؟
بالاخره وقتی شیخ بازگشت، سماور را در آنجا درست شده یافت و از آن سیّد نشانی به دست نیاورد. از اعراب پرسید؟ آنها گفتند: ما سیّدی را ندیدیم و از سماور شما هم خبر نداریم.
1- العبقري الحسان، ج2، ص489
2- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص197
آقای میرزا هادی بجستانی فرمود:
بعد از تشرف مرحوم میرزای شیرازی به مکه معظمه، پدرم مرحوم آقای سیّد علی بجستانی در سال بعد به مکه مشرف شد و چون در تطهیر و وضو بسیار محتاط بود در سفرها خصوصاً در راه مکّه به ایشان سخت گذشت. بهطوری که نمازهای پنجگانه را با وضوی صبح به جا میآورد. در یکی از منازل، بر سر برکهای نشست و آفتابه بزرگی را پر از آب کرد، اما دید که سوراخ شده و آبش هدر میرود. اندوهی بر ایشان عارض شد. به دقّت نظر کرد و سوراخ آفتابه را دید. همانجا نشست و در اندوه و حیرت فرو رفت. ناگهان از طرف دیگر برکه جوانی در لباس اعراب، رو به ایشان کرد و بانهایت مهربانی و شیرین زبانی فرمود: میر سیّد علی اشبیك؟ میر سیّد علی تو را چه میشود؟
بالاخره به مجرّد تکلّم آن جوان، پدرم با ایشان مأنوس شد که معمولاً اگر کس دیگری صحبت میکرد، به خاطر آن اندوهی که برای سوراخ شدن آفتابه و
نداشتن ظرفی برای تطهیر و وضو، با او تندی میکرد.
ظاهراً دو سه مرتبه آن جوان لطف فرموده از حال پدرم پرسش نمودند و ایشان هم جواب دادند و نیز در حق ایشان دعا فرمودند.
پدر میگوید: من از نام و مسکن و احوال ایشان سؤال نمودم و همانطور که ایشان مرحمت فرموده و از من سؤال کرده بودند پرسیدم: نام شما چیست؟ فرمودند: عبدالله. پرسیدم: اهل کجایید؟ فرمودند: حرم الله.
پرسیدم: شغل شما چیست؟ فرمودند: طاعة الله.
و همینطور چند مطلب را با قافیه فرمودند، تا آنکه سؤال کردند: چرا ناراحتی؟
بیان حال کردم و احتیاج زیاد خودم و کمبود آب و سوراخی آفتابه را گفتم.
فرمود: آفتابه سوراخ نیست.
عرض کردم: خودم به دقّت نگاه کردم و سوراخ را دیدهام و الآن آب آن خالی میشود.
فرمودند: نه، دوباره ملاحظه کن. چون مشغول نگاه کردن شدم آن سوراخ را در آفتابه ندیدم.
متعجب شدم و در آن حال حیرت، به خود آمدم که او کیست و چه شد؟ و ملتفت شدم آن بزرگوار امام(علیه السلام) بودهاند.
آفتابه را به زمین زدم و سر و سینهزنان راه بیابان را پیش گرفتم. چند نفر از رفقا و علماء که همراه ما بودند مرا نصیحت کردند و حقیر را برگرداندند.
1- العبقري الحسان، ج2، ص488
2- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص182
حسن بن وجناء نصیبی میگوید:
پس از نماز عشاء در حجر اسماعیل و زیر ناودان حال خوشی داشتم و در سجده تضرع و گریه میکردم که به ناگاه کسی مرا تکان داد و گفت: ای حسن بن وجناء برخیز.
از سجده برخاستم. کنیزی زردرنگ و لاغر بود که سنش چهل یا بیشتر بود. پیش روی من حرکت کرد و من نیز به دنبال او و در راه سؤالاتی از او پرسیدم تا آنکه مرا به خانه خدیجه(علیها السلام) برد.
در آن خانه، اتاقی بود که درش در وسط حیات بود و پلکانی چوبی از نوع ساج داشت. کنیز بالا رفت. نوایی به گوش رسید: ای حسن بالا بیا. من نیز اطاعت امر کردم و بالا رفتم و کنار در ایستادم.
صاحب الزمان (علیه السلام) فرمود: ای حسن! آیا میپنداری که از من نهانی؟ به خدا سوگند در همه اوقات حجّ همراهت بودم و شروع به شمردن اوقات من نمود.
با شنیدن این کلام من به روی درافتادم و احساس کردم دستی مرا نوازش
میکند. برخاستم. ایشان به من فرمود: ای حسن! در مدینه در خانه جعفر بن محمّد(علیهما السلام) اقامت کن و در فکر طعام و نوشیدنی و لباس مباش.
دفتری به من داد که دعای فرج و صلوات خاصهای در مورد حضرت حجّت در آن بود و فرمود: این دعا را بخوان و این چنین بر من درود فرست و این دفتر را فقط به دوستان شایستهام بده همانا خداوند , تو را توفیق دهد.
حسن بن وجناء میگوید: به مولا و سرورم گفتم: آیا شما را بعد از این زیارت نمیکنم؟ فرمودند: زمانی که خدا بخواند.
پس از حج برگشتم و در خانه جعفر بن محمّد(علیهما السلام) اقامت گزیدم.
گاهی از آنجا بیرون میآمدم و برای تجدید وضو یا خواب و یا افطار به خانه باز میگشتم.
چون هنگام افطار میآمدم کاسهای بزرگ و پر آب، تکهای نان و طعامی که در آن روز دلم میخواست آنجا آماده بود. غذا به حدّ کفایت بود. در زمستان، لباس زمستانی و در تابستان لباس مخصوص تابستان برایم میرسید. من در روز آب میآوردم و خانه را آبیاری میکردم.
اگر روزی به غذایی که میرسید نیازی نداشتم آن را شبانه صدقه میدادم تا آنکه همیشه همراه من است از حالم مطلع باشد.
1- کمال الدین و تمام النعمة، ج2، ص443
2- الثاقب فی المناقب، ص612
3- الخرائج والجرائح، ج2، ص961
4- نوادر الأخبار فیما یتعلق بأصول الدین، ص246
5- مدینة المعاجز الأئمة الأثنی عشر، ج8، ص190
6- بحارالأنوار، ج52، ص31، ح27
7- الزام الناصب فی اثبات الحجه الغائب، ج1، ص327
یعقوب بن یوسف ضّراب غسانی میگوید:
در سال 281 هجری با گروهی از اهل سنت از اصفهان، به حج رفتیم. وقتی به مکه رسیدیم یکی از همراهان خانهای را در بازار سوق اللیل اجاره کرد.
این خانه حضرت خدیجه کبري(علیها السلام) و معروف به خانه امام رضا(علیه السلام) بود و زنی گندمگون در آن خانه زندگی میکرد.
از پیرزن سؤال کردم تو با اهل این خانه چه نسبتی داری و چرا اینجا را خانه امام رضا(علیه السلام) میگویند؟
پیرزن گفت: من از دوستداران ائمه هستم. این خانهی امام علی بن موسی الرضا(علیهما السلام) است که امام حسن عسکری(علیه السلام) مرا در آن ساکن گردانیده است زیرا من از جمله خدمتکاران حضرتش بودم.
چون این را از پیرزن شنیدم با او انس گرفتم و مطلب را از همراهانم که در مذهب با من مخالف بودند پنهان داشتم.
شبها که از طواف برمیگشتم با همراهان در رواق خانه میخوابیدم و در خانه را بسته و سنگ بزرگی را پشت آن میگذاشتیم.
چند شب پی در پی نور چراغی شبیه مشعل را مشاهده کردم که رواقی را که ما در آن میخوابیدیم روشن کرده است.
درب خانه را میدیدم که گشوده میشد بدون اینکه کسی از اهل خانه آن را بگشاید. مردی معتدل القامه و گندمگون مایل به زردی را دیدم که صورتش کم
گوشت و در پیشانیش آثار سجده نمودار بود. دو پیراهن به تن داشت و سر و گردن خود را با پارچه نازکی پیچیده و کفش بی جورابی به پا کرده بود و به اتاقی که محل سکونت پیرزن بود بالا میرفت.
قبلاً پیرزن به ما گفته بود که دختری در آن اتاق سکونت دارد و نمیگذاشت کسی به آنجا برود.
نوری را که موقع عبور آن مرد در رواق پرتو افکنده بود، به همان درجه موقع بالا رفتن به طرف اتاق میدیدم و سپس آن نور را در خود اتاق میدیدم بدون اینکه چراغی در آنجا روشن باشد.
همراهان من گمان میکردند این مرد با دختر پیرزن آمد و رفت و سر و سری دارد به همین جهت میگفتند این شیعیان متعه را حلال میدانند ولی به عقیده آنها حرام بود.
ما شاهد بودیم مرد ناشناس داخل و خارج میشود بدون آنکه سنگی را که پشت در گذاشته بودیم تکانی بخورد. برای فهمیدن حقیقت نزد پیرزن رفتم.
به او گفتم: میخواهم خصوصی با تو صحبت کنم و پرسشی از تو بنمایم ولی وجود رفقا مانع است. خواهش میکنم وقتی مرا در خانه تنها دیدی از غرفه پایین بیا تا مطلبی را از تو سؤال کنم.
پیرزن فوراً پاسخ داد: من هم میخواهم رازی را با تو درمیان بگذارم ولی وجود همراهانت تاکنون مانع بوده است.
پرسیدم چه بگویی؟ گفت: به تو دستور میدهد که با رفقاء و شرکاء خود دشمنی مکن و دعوا منما که آنها دشمنان تو میباشند بلکه با آنان طریق رفق و مدارا پیش گیر. پرسیدم: این حرفها را چه کسی میگوید؟
گفت: من میگویم.
از هیبتی که به دلم افتاده بود جرأت نکردم مجدداً سؤالم را تکرار کنم. ولی پرسیدم: کدام یک از رفیقهای من را میگویی؟ زیرا من گمان کردم که همراهانم را منظور داشته است.
گفت: مقصود کسانی هستند که در وطن، شریک تو میباشند و فعلاً در این خانه با تو میباشند.
اتفاقاً بین من و آنها بر سر مذهب گفتگویی پیش آمده بود و آنها درباره من نزد حکومت سعایت کرده بودند تا جایی که فرار نموده و پنهان گشتم و از اینجا مقصود پیرزن را فهمیدم.
آنگاه پرسیدم: شما از کجا با امام رضا(علیه السلام) مرتبط شدهای؟
گفت: من خادمه امام عسکری(علیه السلام) بودم.
وقتی یقین کردم پیرزن از دوستان اهل بیت است پیش خود گفتم: احوال امام غائب را از وی میپرسم، لذا گفتم تو را به خدا قسم! آیا با چشم خود امام زمان را دیدهای؟
گفت: ای برادر! نه! با چشم خود ندیدهام زیرا وقتی من از نزد امام حسن عسکری(علیه السلام) بیرون آمدم خواهرم (مقصود مادر امام زمان است که روی علاقه او را خواهر خوانده است) آبستن بود و امام حسن عسکری(علیه السلام) به من مژده داد که در آخر عمر او را خواهی دید و فرمود: تو برای او چنان هستی که نزد من میباشی قبلاً مدتی در مصر بودم و الآن به حج و مکه آمدهام، آن هم به خاطر نامه و خرجی 30 دیناری که حضرت توسط مردی از اهل خراسان به من رسانده است و در نامه امر فرموده بودند که امسال به حجّ مشرف میشوم و من هم از شدت اشتیاقم به دیدار حضرت از مصر خارج شدهام.
یعقوب غسانی میگوید: در همین حین به دلم افتاد که مردی را که میدیدم
وارد و خارج میشود همان حضرت است. نذر کرده بودم ده درهم صحیح که شش درهم آن به نام حضرت رضا(علیه السلام) ضرب شده بود در مقام ابراهیم بیندازم به همین منظور در همیان پنهان کرده بودم. آنها را به پیرزن دادم و با خود گفتم آن را به پیرزن میدهم که به سادات ذریه حضرت زهرا(علیها السلام) بدهد زیرا بهتر از این است که آن را در مقام ابراهیم بیندازم. در فکر این بودم که پیرزن این پولها را به آن مرد میرساند و آن مرد ناشناس همان امام زمان است.
پیرزن درهمها را گرفت و به طبقه بالا و اتاق خودش رفت و ساعتی بعد برگشت وگفت: میفرماید ما در این حقی نداریم چون نذر است آن را در همانجا که نذر کردهای بیانداز. من هم عیناً همین کار را کردم و با خودم گفتم: آنچه پیرزن امر کرد و از طرف همان مرد است.
بعد نسخه توقیع شریف صاحب الزمان (علیه السلام) را که برای قاسم بن علاء در آذربایجان صادر شده بود و همراه من بود به پیرزن داده و گفتم: این نسخه را به کسی که توقیعات حضرت را دیده باشد نشان بده تا صحت و سقم آن معلوم شود.
پیرزن گفت: نسخه را به من بده من توقیع را میشناسم. نسخه را دید و من گمان میکردم میتواند بخواند. ولی پیرزن گفت: نمیتوانم آن را اینجا بخوانم. لذا به اتاق رفت و برگشت و گفت: توقیع صحیح است و عبارت آن نسخه این بود: به شما مژدهای را بشارت میدهم که تا به حال به کسی مژده آن را ندادهام.
پیرزن گفت: به تو میفرماید: که اگر بخواهی بر پیامبر خدا(صلی الله علیه واله) صلوات بفرستی چه میگویی؟ گفتم میگویم: اللهم صل علی محمد وآل محمد وبارك علی محمد وآل محمد کافضل ما صلّیت وبارکت وترحّمت علی إبراهیم وآل إبراهیم انك حمید مجید.
گفت: نه. وقتی خواستی بر آنها درود بفرستی بر همه آنها درود فرست و یک
یک را نام ببر.
روز بعد پیرزن پایین آمد و دفتر کوچکی در دستش بود، گفت: به شما میفرماید: وقتی که بر پیامبر صلوات میفرستی به ایشان و اوصیای بزرگوارش مطابق با این نسخه صلوات بفرست.
من هم نسخه را گرفته و به آن عمل کردم. بعد از آن هم چندین شب همان مرد را میدیدم که از اتاق پایین میآید و نور چراغ پشت سر او باقی است. من در خانه را باز کرده به دنبال آن روشنی میرفتم ولی در آن روشنایی کسی را نمیدیدم تا آنکه به مسجد الحرام رفت.
جماعتی از مردم را که از شهرهای متفرقه آمده بودند، میدیدم که به در آن خانه میآیند و بعضی از نامههایی را که با خود داشتند به پیرزن میدادند و پیرزن هم نامه را برمیگردانید و به آنها میداد.
آنها با پیرزن صحبت میکردند و پیرزن هم با آنها گفتگو مینمود. من آنها را نمیشناختم ولی بعضی از آنها را موقع برگشتن در راه بغداد دیدم.
«متن نسخه دفتری که از ناحیه حضرت صادر شده است»
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صلّ علی محمد سیّد المرسلین وخاتم النّبیین وحجّة ربّ العالمین، المنتجب في المیثاق، المصطفی في الظلال، المطهَّر من کلّ آفةٍ، البريءِ من کلّ عیب المؤمّل للنجاة، المرتجی للشفاعة، المفوَّض إلیه دین الله.
اللهمّ شرّف بنیانه وعظّم برهانه وافلج حجّته وارفع درجته، واَضِيءْ نوره وبیّض وجهه، واعطه الفضل والفضیلة والدرجة والوسیلة الرفیعة، وابعثه مقاماً محموداً یغبطه به الأولون والآخرون.
وصلّ علی أمیرالمؤمنین ووارث المرسلین وقائد الغرّ المحجلّین وسیّد الوصیین
وحجّة رب العالمین.
وصلّ علی الحسن بن عليّ إمام المؤمنین ووارث المرسلین وحجّة رب العالمین.
وصلّ علی الحسین بن علي إمام المؤمنین ووارث المرسلین وحجّة رب العالمین.
وصلّ علی عليّ بن الحسین إمام المؤمنین ووارث المرسلین وحجّة رب العالمین.
وصلّ علی محمّد بن علي إمام المؤمنین ووارث المرسلین وحجّة رب العالمین.
وصلّ علی جعفر بن محمّد إمام المؤمنین ووارث المرسلین وحجّة رب العالمین.
وصلّ علی موسی بن جعفر إمام المؤمنین ووارث المرسلین وحجّة رب العالمین.
وصلّ علی علي بن موسی إمام المؤمنین ووارث المرسلین وحجّة رب العالمین.
وصلّ علی محمّد بن علي إمام المؤمنین ووارث المرسلین وحجّة رب العالمین.
وصلّ علی علي بن محمّد إمام المؤمنین ووارث المرسلین وحجّة رب العالمین.
وصلّ علی الحسن بن علي إمام المؤمنین ووارث المرسلین وحجّة رب العالمین.
وصلّ علی الخلف الصالح الهادی المهدی إمام المؤمنین ووارث المرسلین وحجّة رب العالمین.
اللهمّ صلّ علی محمّد وأهل بیته الأئمة الهادین المهدیین، العلماء الصادقین، الأبرار المتقین دعائم دینك وأرکان توحیدك وتراجمة وحیك، وحججك علی خلقك، وخلفائك فی أرضك الذین اخترتهم لنفسك واصطفیتهم علی عبادك وارتضیتهم لدینك وخصصتهم بمعرفتك وجلّلتهم بکرامتك وغشّیتهم برحمتك وربّیتهم بنعمتك وغَذیتهم بحکمتك والبستهم نورك ورفعتهم فی ملکوتك وحففتهم بملائکتك وشرّفتهم بنبیّك.
اللهمّ صلّ علی محمّد وعلیهم صلاة کثیرة دائمة طیّبة لا یحیط بها إلّا أنت ولا یسعها إلّا علمك ولا یحصیها احد غیرك.
اللهمّ صلّ علی ولیك المحیي سنّتك القائم بأمرك الداعی إلیك والدلیل علیك
وحجّتك علی خلقك وخلیفتك فی أرضك وشاهدك علی عبادك.
اللهمّ اعزّ نصره ومدّ في عمره وزیّن الأرض بطول بقائه.
اللهمّ اکفه بغي الحاسدین واعذه من شر الکائدین وادحر عنه إرادة الظالمین وتخلّصه من أیدي الجبّارین.
اللهمّ اعطه في نفسه وذرّیّته وشیعته ورعیّته وخاصّته وعامّته وعدوّه وجمیع أهل الدنیا ما تقرّ به عینه وتسّر به نفسه وبلّغه أفضل أمله في الدنیا والآخرة انكّ علی کلّ شيء قدیر.
اللهمّ جدّد به ما محي من دینك واحي به ما بدّل من کتابك وأظهر به ما غیّر من حکمك حتّی یعود دینك به وعلی یدیه غضّاً جدیداً خالصاً مخلصاً لا شكّ فیه ولا شبهة معه ولا باطل عنده ولا بدعة لدیه.
اللهمّ نوّر بنوره کلّ ظلمة وهدّ برکنه کلّ بدعة واهدم بعزّته کلّ ضلالة واقصم به کلّ جبّار واخمد بسیفه کلّ نار وأهلك بعدله کلّ جبّار واجر حکمه علی کلّ حکم واذلّ لسطانه کلّ سلطان.
اللهمّ اذلّ کلّ من ناواه وأهلك کلّ من عاداه وامکر بمن کاده واستأصل من حجه حقّه واستهان بأمره وسعی فی اطفاء نوره وأراد اخماد ذکره.
اللهمّ صلّ علی محمّد المصطفی وعليّ المرتضی وفاطمة الزهراء والحسن الرضا والحسین المصطفی وجمیع الأوصیاء، مصابیح الدجی وأعلام الهدی ومنار التقی والعروة الوثقی والحبل المتین والصراط المستقیم وصلّ علی ولیّك وولاة عهده والأئمة من ولده ومدّ في أعمارهم واَزِدْ فی آجالهم وبلّغهم أقصی آمالهم دیناً ودنیاً وآخرة إنّك علی کلّ شيء قدیر.
به نام خداوند بخشنده مهربان
خداوندا! بر محمّد درود فرست، او که آقای رسولان و آخرین پیامبران و حجّت پروردگار عالمیان و برگزیده عهد و پیمان خداوند و اختیار شده در عالم میثاق، پاک و پاکیزه از هر آفت،
آرزوی نجات از مهالک دنیا و آخرت و امید شفاعت است و دین خدا به او سپرده شده است.
خداوندا بنیانش را شریف و برهان و دلیلش را بزرگ فرما و حجتش را بر خلائق واضح نما و روز قیامت او را با مقام پسندیده مبعوث فرما که اولین و آخرین به مقام و منزلت او غبطه بخورند.
و درود و رحمت خود را بر امیرمؤمنان و وارث رسولان و امام و پیشوای پیشانی سفیدان روز قیامت و آقای وصیّان و حجت پروردگار عالمیان بفرست.
و درود و رحمت خود را بر حسن بن علی که امام مؤمنان و وارث رسول و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و درود و صلوات خود را بر حسین بن علی که امام مؤمنان و وارث رسولان و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و درود و صلوات خود را بر علی بن الحسین که امام مؤمنان و وارث رسولان خدا و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و درود و صلوات خود را بر محمّد بن علی که امام مؤمنان و وارث رسولان و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و درود و صلوات خود را بر جعفر بن محمّد که امام مؤمنان و وارث رسولان و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و درود و صلوات خود را بر موسی بن جعفر که امام مؤمنان و وارث رسولان و
حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و درود و صلوات خود را بر علی بن موسی که امام مؤمنان و وارث رسولان و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و درود و صلوات خود را بر محمّد بن علی که امام مؤمنان و وارث رسولان و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و درود و صلوات خود را بر علی بن محمّد که امام مؤمنان و وارث رسولان و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و درود و صلوات خود را بر حسن بن علی که امام مؤمنان و وارث رسولان و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و درود و صلوات خود را بر خلف صالح که هدایتکننده و هدایت شده است او که امام مؤمنان و وارث رسولان و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
خداوندا رحمت و صلوات خود را بر محمّد و اهل بیتش که پیشوایان هدایتگر و هدایت شدهاند بفرست، آنان که عالمان راستگو، نیکوکاران پرهیزکار، ستونهای دین تو و لایههای توحیدت و ترجمهکنندگان وحی تو میباشند و حجّتهای تو بر خلقت و جانشینان تو در زمینت هستند.
کسانی که ایشان را برای خود اختیار کردی و بر بندگانت آنها را برگزیدی و برای تبلیغ دینت به آنها راضی شدی و به معرفت و شناخت خودت مخصوصشان فرمودی و به کرامت و بزرگواریت از آنها تجلیل کردی و در رحمت گستردهات ایشان را غرق نمودی و به نعمتت تربیتشان فرمودی و حکمتت را نصیب و روزی آنان گردانیدی.
و ایشان را با نورت پوشاندی و ذکر و نامشان را در ملکوت بلند مرتبه فرمودی و ایشان را در حلقهای از ملائکهات قرار دادی و به وسیله پیامبرت شرافت و بزرگی به ایشان عنایت فرمودی.
خداوندا! رحمت و صلواتی فراوان، دائم و پاک را بر محمّد و خاندان او فرست که کسی به جز تو بر آن احاطه نداشته باشد و دانشی جز علم تو به آن نرسد و هیچ کسی غیر از تو نتواند آن را بشمارد.
خداوندا! صلوات و رحمت بر ولیّت فرست، او که سنّت تو را زنده میکند و قائم به امر تو و دعوتکننده به ولایت توست و بر صراط تو دلیل است و حجتت بر همگان و خلیفهات در زمین و گواه بر بندگانت میباشد.
خداوندا! او را از ظلم حسودان محافظت کن و از شر حیلهگران پناه ده و قصد و غرض ظلم ستمگران را از او دور کن و از دست جباران و مستکبران نجاتش فرما.
خداوندا! در خصوص او و اولادش و شیعیانش، رعیت و خاصان درگاه او و عموم منسوبان به او و دشمنان و تمام اهل دنیا به آن حضرت چیزی عطا فرما که چشمش روشن و موجب خشنودی و سرور او گردد. ایشان را با بهترین آرزوهایش در دنیا و آخرت برسان که تو بر هر امری قادر و توانا هستی!
خداوندا! آنچه از دین، از بین رفته به وسیله ایشان تازه گردان و آنچه از کتاب تبدیل شده،
زنده کن و آنچه از احکام و دستوراتت تغییر یافته، آشکار و اصلاح کن، تا آنجا که دینت به سبب او تازه و خالص و پاک شده و هیچ شک و تردیدی در آن نباشد و بدعت و باطلی باقی نماند.
بار الها! هر ظلمت و تاریکی را به وسیله نور ایشان، روشنایی بخش و بنای هر بدعتی را از هم بپاش و با عزت او هر ضلالت و گمراهی را از میان ببر. و به وسیله او هر جباری را درهم شکن و هر آتش فتنهای را با شمشیرش خاموش فرما و هر گردنکش متکبری را با عدل او هلاک فرما.
و حکمش را بر هر حکمی غالب و حاکم نما و هر سلطان و فرمانروایی را در
برابر سلطنتش خاضع و فروتن نما.
خداوندا! خوار و ذلیلی کن هر کس را که قصد آزارش را دارد و نابود گردان همه کسانی را که با ایشان دشمنی میکنند و هر حلیهگری را که بر علیه او حیله میکند، و بیچاره و مستأصل کن هر کسی را که حق او را انکار میکند و امر ولایتش را سبک میشمارد و برای خاموش کردن نورش و فراموش شدن ذکر و یادش تلاش میکند.
بار پروردگارا! بر محمّد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه زهرا و حسن رضا و حسین مصطفی و تمامی اوصیاء و جانشیان، درود و سلام و صلوات فرست، آنان که چراغهای تاریکی و نشانههای هدایت و منارههای پرهیزکاری و ریسمان مستحکم و ناگسستنی و راه مستقیم هستند و بر ولیت و والیان عهد و پیمانت و امامان از نسل او صلوات فرست.
خدایا! عمرشان را طولانی فرما و آنها را در منتهای آرزوهایشان در دین و دنیا و آخرت برسان که تو بر هر چیز توانایی.
1- الغيبة للطوسي، ص274
2- الخرائج والجرائح، ج1، ص461
3- بحارالأنوار، ج52، ص17، ح14
4- عوالم العلوم، ص299
5- الزام الناصب، ج1، ص332
6- جامع أحاديث الشيعة، ج1، ص888
7- دلائل الامامة، ص546
8- جمال الاسبوع، ص494
9- مدينة المعاجز، ج8، ص123
10- بحارالأنوار، ج91، ص78
جناب علی بن مهزیار میگوید:
بیست بار با قصد اینکه شاید به خدمت حضرت صاحب الامر(علیه السلام) برسم به حجّ مشرف شدم. امّا در هیچ کدام از سفرها موفّق نشدم. تا آنکه شبی در رختخواب خود خوابیده بودم، ناگاه صدایی شنیدم که کسی میگفت: ای پسر مهزیار، امسال به حج برو که امام خود را خواهی دید. بسیار شاد از خواب بیدار شدم و بقیّه شب را به عبادت سپری کردم.
صبحگاهان چند نفر رفیق راه پیدا کردم و به اتّفاق ایشان مهیّای سفر شدم و پس از چندی به قصد حجّ به راه افتادیم. در مسیر خود وارد کوفه شدیم. جستجوی زیادی برای یافتن گمشدهام نمودم؛ امّا خبری نشد. لذا با جمع دوستان به عزم انجام حجّ خارج شدیم و خود را به مدینه رسانیدم. چند روزی در مدینه بودیم. باز من از حال صاحب الزمان (علیه السلام) جویا شدم؛ ولی مانند گذشته خبری نیافتم و چشمم به جمال آن بزرگوار منوّر نگردید. مغموم و محزون شدم و ترسیدم که آرزوی دیدار آن حضرت بر دلم بماند. با همین حال به سوی مکه خارج شده و جستجوی بسیاری کردم. امّا آن جا هم اثری به دست نیامد. حج و عمرهام را ظرف یک هفته انجام
دادم و تمام اوقات در پی دیدن مولایم بودم. متفکّرانه در مسجد نشسته بودم. ناگاه در کعبه گشوده شد. مردی لاغر که با دو بُرْد مُحْرِم بود، خارج گردید و نشست. دل من با دیدن او آرام شد. به نزدش رفتم ایشان به احترام من برخاست.
مرتبهی دیگری او را در طواف دیدم. گفت: اهل کجایی؟ گفتم: اهل عراق.
گفت: کدام عراق؟ گفتم: اهواز.
گفت: ابن خضیب را میشناسی؟ گفتم: آری.
گفت: خدا او را رحمت کند. چقدر شبهایش را به تهجّد و عبادت میگذرانید و عطایش زیاد و اشک چشم او فراوان بود. بعد گفت: ابن مهزیار را میشناسی؟ گفتم: آری. ابن مهزیار منم.
گفت: خدای تعالی ای ابالحسن تو را حفظ کند. سپس با من مصافحه و معافته نمود و فرمود: یا ابالحسن، کجاست آن امانتی که میان تو و حضرت امام حسن عسکری(علیه السلام) بود؟
گفتم: موجود است و دست به جیب برده، انگشتری که بر آن، دو نام
مقدّس محمد و علی(علیهما السلام) نقش شده بود، بیرون آوردم. همین که آن را خواند، آن قدر گریه کرد که لباس احرامش از اشک چشمش تر شد و گفت: خدا تو را رحمت کند یا ابا محمّد زیرا که بهترین امت بودی. پروردگارت تو را به امانت شرف داده و تاج علم و معرفت بر سرت نهاده بود ما هم به سوی تو خواهیم آمد.
بعد از آن به من گفت: چه را میخواهی و در طلب چه کسی هستی یاابالحسن؟
گفتم: امام محجوب از عالم را.
گفت: او محجوب نیست از شما لکن اعمال بد شماست که او را پوشانیده است. برخیز به منزل خود برو، آماده باش. وقتی که ستاره جوزا غروب و
ستارههای آسمان درخشان شد من در انتظار تو، میان رکن و مقام ایستادهام.
ابن مهزیار میگوید: با این سخن روحم آرام شد و یقين کردم که خدای تعالی به من تفضّل فرموده است؛ لذا به منزل رفته و منتظر وعده ملاقات بودم تا آنکه وقت معیّن رسید. از منزل خارج و بر حیوان خود سوار شدم. ناگاه متوجه شدم آن شخص مرا صدا میزند: یا ابالحسن بیا. به طرف او رفتم. سلام کرد و گفت: ای برادر روانه شو. و خودش به راه افتاد. در مسیر، گاهی بیابان را طیّ میکرد و گاه از کوه بالا میرفت.
بالاخره به کوه طائف رسیدیم. در آنجا گفت: یا ابالحسن پیاده شو نماز شب بخوانیم
پیاده شدیم و نماز شب و بعد هم نماز صبح را خواندیم.
باز گفت: روانه شو ای برادر. دوباره بالا رفتیم. در آن طرف، بیابانی پهناور دیده میشد. چشم گشودم و خیمهای از مو دیدم که غرق نور است و نور آن تلألویی داشت. آن مرد به من گفت: نگاه کن چه میبینی؟.
گفتم: خیمهای از موکه نورش تمام آسمان و صحرا را روشن کرده است.
گفت: منتهای تمام آرزوها در آن خیمه است. چشم تو روشن باد.
وقتی از گردنه خارج شدیم، گفت پیاده شو که اینجا هر چموشی رام میشود از مرکب پیاده شدیم. گفت: مهار حیوان را رها کن گفتم: آن را به چه کسی بسپارم؟
گفت: اینجا حرمی است که داخل آن نمیشود مگر ولیّ خدا.
مهار حیوان را رها کردیم و روانه شدیم، تا نزدیک خیمه نورانی رسیدیم گفت: توقف کن تا اجازه بگیرم. داخل شد و بعد از زمانی کوتاه بیرون آمد و گفت: خوشا به حالت که به تو اجازه دادند.
وارد خیمه شدم، دیدم ارباب عالم هستی، محبوب عالمیان، مولای عزیزم حضرت بقیةالله الاعظم، امام زمان مهربانم روی نمدی نشستهاند. چرم سرخی بر روی نمد قرار داشت و آن حضرت بر بالشی از پوست تکیه کرده
بودند. سلام کردم.
بهتر از سلام من، جواب دادند.
در آنجا چهرهای مشاهده کردم مثل ماه شب چهارده، پیشانی گشاده با ابروهای باریک کشیده و به یکدیگر رسیده، چشمهایش سیاه و گشاده، بینی کشیده، گونههای هموار و بر نیامده، در نهایت حُسن و جمال. بر گونه راستش خالی بود قطرهای از مشک که بر صفحهای از نقره افتاده باشد. موی عنبر بوی سیاهی داشت که تا نزدیک نرمه گوش آویخته و از پیشانی نورانيش نوری ساطع بود مانند ستاره درخشان، نه قدّی بسیار بلند و نه کوتاه امّا کمی متمایل به بلندی داشت. آن حضرت روحی فداه را بانهایت سکینه و وقار و حیاء و حُسن و جمال زیارت کردم. ایشان احوال یکایک شیعیان را از من پرسیدند. عرض کردم: آنها در دولت بنیعباس درنهایت مشقّت و ذلّت و خواری زندگی میکنند.
فرمود: ان شاء الله روزی خواهد آمد که شما مالک بنی عباس شوید و ایشان در دست شما ذلیل گردند.
بعد فرمودند: پدرم از من عهد گرفته که جز در جاهایی که مخفیتر و دورتر از چشم مردم است سکونت نکنم. به این خاطر که از اذیّت و آزار گمراهان در امان باشم تا زمانی که خدای تعالی اجازه ظهور بفرماید و به من فرموده است: فرزندم خدا در شهرها و دستههای مختلف مخلوقاتش همیشه حجّتی قرار داده است تا مردم از او پیروی کنند و حجّت بر خلق تمام شود.
فرزندم، تو کسی هستی که خدای تعالی او را برای اظهار حقّ و محو باطل و از
بین بردن دشمنان دین و خاموش کردن چراغ گمراهان، ذخیره و آماده کرده است. پس در مکانهای پنهان زمین، زندگی کن و از شهرهای ظالمین فاصله بگیر و از این پنهان بودن وحشتی نداشته باش. زیرا که دلهای اهل طاعت به تو مایل است مثل مرغانی که به سوی آشیانه پرواز میکنند و این دسته کسانی هستند که به ظاهر در دست مخالفان خوارو ذلیلاند ولی در نزد خدای تعالی گرامی و عزیزند.
اینان اهل قناعت و متمسک به اهل بیت عصمت و طهارت: و تابع ایشان در احکام دین و شریعت میباشند. با دشمنان طبق دلیل و مدرک بحث میکنند و حجّتها و خاصان درگاه خدایند یعنی در صبر و تحمّل اذیّت از مخالفان مذهب و ملّت چنان هستند که خدای تعالی آنان را نمونه صبر و استقامت قرار داده است و همه این سختیها را تحمّل میکنند.
فرزندم، بر تمامی مصائب و مشکلات صبر کن تا آنکه خدای تعالی وسایل دولت تو را مهیّا کند و پرچمهای زرد و سفید را بین حطیم و زمزم بر سرت به اهتزاز در آورد و فوج فوج از اهل اخلاص و تقوا نزد حجرالاسود به سوی تو آیند و بیعت نمایند. ایشان کسانی هستند که پاک طینتند و به همین جهت قلبهای مستعدّی برای قبول دین دارند و برای رفع فتنههای گمراهان بازوی قوی دارند. آن زمانی است که باغهای ملّت و دین بارور گردد و صبح حقّ درخشان شود.
خداوند به وسیله تو ظلم و طغیان را از روی زمین برمیاندازد و امن و امان را در سراسر جهان ظاهر مینماید. احکام دین در جای خود پیاده میشوند و باران فتح و ظفر زمینهای ملت را سبز و خرّم میسازد.
بعد فرمودند: آنچه را در این مجلس دیدی باید پنهان کنی. و به غیر اهل صدق و وفا و امانت اظهار نداری.
ابن مهزیار میگوید: چند روزی در خدمت آن بزرگوار ماندم مسائل و
مشکلات خود را سؤال نمودم. آنگاه مرخصّ شدم تا به سوی اهل و خانواده خود برگردم.در وقت وداع بیش از پنجاه هزار درهمی که با خود داشتم به عنوان هدیه خدمت حضرت تقدیم نموده و اصرار کردم که ایشان قبول کنند.
مولای مهربان تبسّم نموده و فرمودند: این مبلغ را که مربوط به ما است در مسیر برگشت استفاده کن و به طرف اهل و عیال خود برگرد. چون راه دوری در پیش داری. بعد هم آن حضرت برای من بسیار دعا فرمودند. پس از آن خداحافظی کردم و به طرف شهر و دیار خود بازگشتم.
1- کمال الدين وتمام النعمة، ج2، ص465
2- الغيبة للطوسي، ص263
3- بحارالأنوار، ج52 ص9، ح6
4- الزام الناصب، ج1، ص328
5- مدينة المعاجز، ج8، ص201، ص132
6- رياض الأبرار، ج3، ص91
سیّد عالم و عامل سیّد محمّدحسین شوشتری میفرمود:
یکی از حجاج شوشتری گفت: سالی که به سفر حج مشرّف شدم، وبای عظیمی شیوع داشت. هرکس را به بیمارستان دولتي میبردند، جز مُردن چارهای نداشت و به سرعت از خستگی دنیا راحت میشد. چون من مبتلا شدم و کسی را هم نداشتم، مرا به بیمارستان بردند. در آنجا مشرف به موت افتاده بودم ولی قبل از رسیدن مأمورین بیمارستان بر بالینم، مردی در لباس نظامیان عثمانی ظاهر شد و مواظب حالات من گردید و از من پرسید: به چه چیزی میل داری! برای تو آش ماش خوب است. لذا رفت و طولی نکشید که با کاسه آشی برگشت و آن را نزد من گذاشت. خواستم یک قاشق بخورم، دیدم از گلویم فرو نمیرود. دست در جیب نمود و نارنج یا مثل آن بیرون آورد و شکست و روی آش فشرد. به خاطر ترشی آن، کمی آش از حلقم فرو رفت. بعد از آن فرمود: به تو باکی نیست برخیز و از اینجا خارج شو.
عرض کردم: مأموران کنار در هستند و حتماً مرا از خارج شدن منع میکنند.
فرمود: برو شاید تو را نبینند.
من برخاستم و به اتفاق او از آن محل خارج شدیم و ابداً کسی متعرّض ما نگردید.
عرض کردم: شما که هستید که این همه به من احسان نمودید؟
فرمود: وقتی به وطن برگشتی سومین کسی که با تو مصافحه کرد مرا میشناسد. این را فرمود و رفت.
شبانه وارد شوشتر شدم. در بین راه، قبل از ورود به دروازه، مردی با من مصافحه کرد. من به یاد آن شخص افتادم. بعد دیگری مصافحه کرد و من هم منتظر سومین نفر شدم.
دروازهبان که مأمور گمرک بود پیش دوید و با من مصافحه کرد. من ایستادم و متعجّبانه به او نظر کردم.
آن مرد دروازهبان به من گفت: چرا متعجّبی؟ آن شخص بزرگوار که در مکه به فریاد تو رسید حضرت ولی عصر(علیه السلام) بود.
تعجّب من زیاد شد که گمرکچی و این مقام شامخ!
آن مرد فرمود: حال برو چند روز دیگر به تو خواهم گفت.
بعد از گذشت ایامی، نزد او رفتم. فرمود: اینکه مرا گمرکچی مییابی. بدان هر ماهه حقوقی دارم که نزد یکی از تجّار حواله میباشد و تا به حال ابداً یک شاهی از کسی قبول نکردهام. ثانیاً مأموریت من در شب است و در
اینجا اگر خواب باشم فَبِها و اگر هم بیدار باشم خود را به خواب میزنم و هرکس هرچه بخواهد بیرون میبرد و یا وارد میکند و متعرّض او نمیشوم.
سؤال کردم: از کجا میگویی که آن شخص بزرگوار حضرت بقیّةالله (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بوده است؟!
فرمود: ابداً این سرّ بر تو فاش نمیگردد و اگر مرگ من نزدیک نشده بود همین قدر هم بر حال من مطلّع نمیشدی!
1-العبقري الحسان، ج2، ص493
2-برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص193
حاج سیّد احمد اصفهانی که به همراه عالم عامل حاج ملّا محمّدعلی سلطانآبادی به حج مشرف شده بود میگوید:
در آن سفر چون وارد مکه معظمه شدیم چند شتر را برای رفتن به منی از شخص شترداری که نامش صالح بود و به همین مناسبت به او صالح جمّال میگفتند، اجاره کردیم.
وقتی شترها را از خارج شهر آوردند یکی از آنها مفقود شده بود. او حجاج را سوار کرد و ایشان رفتند و گفت: بگذارید حجاج بروند، من یک شتر میفرستم که شما را بدون تأخیر و معطّلی ببرد.
من تنها ماندم و در خانهای که منزل کرده بودم جز پیرزنی که او را به خاطر حفاظت در آنجا گذاشته بودند کسی نماند. لذا من تنها و محزون و غمگین بدون اینکه چاره و علاجی داشته باشم ماندم.
بر در خانه منتظر شتربان بودم که الآن شتری را میفرستد و به حجاج ملحق میشوم تا اینکه آفتاب غروب کرد و شب تاریک شد. در آن وقت از پیرزن خواستم که به خانه صالح جمال رفته و خبری بیاورد و در مقابل یک لیره عثمانی به او اجرت
بدهم. قبول نکرد و گفت: اگر هزار لیره هم بدهی خانه را رها نمیکنم.
با شنیدن این جواب حال زار و رسوایی دنیا و آخرت مرا گرفت. زیرا حج من استیجاری بود به همین دلیل به بالای بام رفتم و گریه زیادی کردم و بر روی خاک به سجده افتادم و التجاء و استغاثه به حضرت صاحب الامر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نمودم. ناگاه مردی را دیدم که شکل شتردارها بود و در خانه ایستاده و با او شتری است.
به آن پیرزن فرمود: به سیّد اطلاع بده و بگو صالح جمّال مرا فرستاده است که او را به حجّاج برسانم.
پیرزن به طبقه چهارم آمد و اثاثیه مرا برداشت و در خانه برد. من هم پشت سر او رفتم. آن شخص مرا به بهترین وجهی سوار کرد و زمام شتر را به دست من داد و فرمود: اصلاً نترس این شتر تو را به حجّاج میرساند و از نظرم غائب شد. به راه افتادم و کمتر از یک ساعت به حجّاج رسیدم. صالح جمّال را حاضر کرده و موضوع را از او سؤال کردم.
گفت: من نتوانستم برای تو شتر بفرستم و این شتر هم از شترهای من نیست. و مثل آن در شترهای حجاز یافت نمیشود بلکه از شترهای یمن است.
خلاصه مشاجرهای بین حجّاج و راهنما و شتردار افتاد و راهنما حکم کرد که جمّال باید حبس و از او جریمه گرفته شود. امّا جناب حاج ملّا محمّدعلی سلطانآبادی دستور دادند که این مشاجره را ترک کنیم تا نزاع خاتمه یابد و همین کار هم شد. وقتی به مکه مراجعت نمودیم و از اعمال حج فارغ شدیم و حجّاج خواستند به اوطان خود مراجعت نمایند، راهنما به دلّالها دستور داد تمام شتربانان را جمع نمایند و آنها را به حضور تمامی حجّاجی که باقی مانده بودند بیاورند و از آنها سؤال شود که کدامیک از جریان شتر اطلاع دارد و کدامیک از آنها بوده که به منزل من آمده است.
هیچیک جوابی ندادند و اطلاعی از این مطلب نداشتند. بعد هم آن شتر را به شصت لیره عثمانی خریدند و به من تقدیم کردند.
1- العبقري الحسان، ج2، ص519
2- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص177
آخوند ملّا زینالعابدین سلماسی ناظر امور جناب سیّد بحرالعلوم در ایام مجاورت مکه معظمه نقل میکند:
در مدتی که سیّد در مکه معظمه سکونت داشت؛ با آنکه در شهر غربت به سر میبرد و از همه دوستان دور بود در عین حال از بذل و بخشش کوتاهی نمیکرد و اعتنایی به کثرت مخارج و زیاد شدن هزینهها نداشت.
یک روز که چیزی باقی نمانده بود، چگونگی حال را خدمت سیّد عرض کردم، ایشان چیزی نفرمود.
برنامه سیّد بر این بود که صبح طوافی دور کعبه میکرد و به خانه میآمد و در اتاقی که مخصوص خودش بود میرفت. آن وقت ما قلیانی برای ایشان میبردیم. آن را میکشید بعد بیرون میآمد و در اتاق دیگری مینشست و شاگردان از هر مذهبی جمع میشدند و او هم برای جمعی به روش مذهب خودشان درس میگفت.
فردای آن روزی که از بیپولی شکایت کرده بودم وقتی از طواف برگشت طبق معمول قلیان را حاضر کردم امّا ناگاه کسی در را کوبید.
سیّد به شدتّ مضطرب شد و به من گفت: قلیان را بردار و از اینجا بیرون
ببر. و خود با عجله برخاست و رفت و در را باز کرد.
شخص جلیلی به هیئت اعراب داخل شد و در اتاق سیّد نشست و سیّد در نهایت احترام و ادب دم در نشست و به من اشاره کرد که قلیان را نزدیک نبرم. ساعتی با هم صحبت میکردند. بعد هم آن شخص برخاست. باز سیّد با عجله از جا بلند شد و در خانه را باز کرد. دستش را بوسید و آن بزرگوار را بر شتری که کنار در خانه خوابیده بود، سوار کرد.
او رفت و سیّد با رنگ پریده برگشت. حوالهای به دست من داد و گفت: این کاغذ، حوالهای به مرد صرّافی در کوه صفا است. نزد او ببر و آنچه حواله شده بگیر. من هم حواله را گرفتم و نزد مرد صرّاف بردم. وقتی آن را گرفت و در آن نظر کرد، کاغذ را بوسید و گفت: برو چند حمّال بیاور.
من رفتم و چهار حمّال آوردم صرّاف مقداری که آن چهار نفر قدرت داشتند پول فرانسه آورد و ایشان برداشتند و به منزل آوردند.
پس از مدتی روزی نزد آن صرّاف رفتم تا از او بپرسم که این حواله
از چه کسی بود امّا با کمال تعجب نه صرافی دیدم و نه دکّانی! از کسی که در آنجا بود پرسیدم این صراف با چنین خصوصیاتی کجا است؟ گفت: ما اینجا هرگز صرافی ندیده بودیم و این جا مغازه فلان شخص میباشد. دانستم این موضوع از اسرار ملک علّام و پروردگار متعال بوده است.
1- العبقري الحسان، ج6، ص488
2- نجم الثاقب، ص615
3- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص42
4- امام زمان (علیه السلام) و سیّد بحرالعلوم، ص170
آیتالله سیّد محسن امین عاملی1 صاحب کتاب نفیس و ارزشمند اعیان الشیعه از مردان بزرگ علم و تقوا در جهان معاصر بود. او و از نامداران و قهرمانانی است که دو بار در مکّه مکرّمه و کنار خانه خدا به محضر مقدس امام عصر(علیه السلام) تشرف یافته است.
جریان بسیار شنیدنی دیدار او را آقای حاج میرزا علی حیدری تهرانی معروف به صنیع الدوله از مرحوم آیتالله حاج شیخ اسحاق رشتی برای نگارنده نقل کرد و خود نگارنده نیز در بازگشت از سفر حج موفق به دیدار او در شام شدم و چگونگی جریان را از خود او دریافت داشتم و اینک این شما و این هم داستان او:
در زمان حکومت شریف علی، پدر شریف حسین، آخرین پادشاه و از شرفای حجاز که حسنی و زیدی و از سادات و فرزندان پیامبر بودند، اینجانب به مکّه مشرّف شدم و در همه جا از طواف گرفته تا عرفات، منی و مشعر دل در شور و عشق حضرت ولی عصر(علیه السلام) داشتم چرا که با الهام از روایات و استفاده از اخبار یقین داشتم که آن بزرگوار همه ساله در موسم حج تشریف دارند و مناسک را به جا میآورند.
دست دعا و تضرّع به بارگاه خدا برداشتم و از او خواستم که مرا به فیض دیدار نائل آورد، امّا ایّام حجّ سپری شد و موفق نشدم. در این اندیشه بودم که چه کنم؟ آیا به لبنان باز گردم و سال بعد برای زیارت و در پی مقصود باز گردم یا اینکه همانجا رحل اقامت افکنده و از خدا حجت او را بطلبم؟
پس از محاسبه بسیار دیدم با وسائل مسافرت روز که همانند امروز نبوده است بهتر است بمانم شاید خدا مدد کند و توفیق یار گردد و به منظور نائل آیم.
بنا را بر ماندن نهادم و تا مراسم سال بعد ماندم امّا با همه تلاش و جستجو سال بعد هم توفیق دیدار نیافتم، باز هم ماندم و تا سال سوم، چهارم، پنجم یا هفتم این توقّف ادامه یافت.
در این مدت طولانی با مرحوم شریفعلی پادشاه آن روز حجاز طرح دوستی ریخته شد به صورتی که گاه و بیگاه بدون هیچ مانعی به اقامتگاه او میرفتم و با او ملاقات میکردم. در آخرین سال توقّفم در مکه بود که موسم حج فرا رسید و من پس از انجام مناسک حج روزی پرده خانه کعبه را گرفتم و بسیار اشک ریختم و به بارگاه خدا گله بردم که: چرا در این مدّت طولانی به این سیّد عالم و خدمتگزار دین و ملّت و از شیفتگان آن حضرت توفیق دیدار حاصل نیامده است؟
آری! پس از راز و نیاز بسیار از خانه خدا خارج و به دامنه کوهی از کوههای مکّه بالا رفتم، هنگامی که به قلّه کوه رسیدم در آن سوی کوه دشت سرسبز و بسیار پر طراوت و خرّمی که همانندش را در همه عمر ندیده بودم در برابر خویش نظاره کردم.
شگفت زده شدم، با خود گفتم: در اطراف مکه و به بیان قرآن: در دشت فاقد کشت و زرع... این همه طراوت و سرسبزی و چمن از کجا؟ چگونه من در این سالها اینجا را ندیدهام؟
از فراز کوه به سوی دشت گام سپردم که در میان آن صحرای پر طراوت و خرّم خیمهای شاهانه دیدم نزدیک شدم تا بنگرم جریان چیست که دیدم گروهی در میان خیمه نشسته و انسان والا و وارستهای برای آنان صحبت میکند.
نزدیکتر شدم دیدم خیمه لبریز از جمعیت است در گوشهای گوش به سخنان آن بزرگوار سپرم دیدم میگوید: از کرامت و بزرگواری مادرمان فاطمه(علیها السلام) این است که فرزندان و دودمان پاک او با ایمان به حقّ از دنیا میروند و در هنگام سکرات مرگ ایمان واقعی و ولایت به آنان تلقین شده و با دین حق از دنیا میروند.
با شنیدن این نکته عقیدتی، نگاهی به طراوت و زیبایی و خرّمی آن پهن دشت سبزهزار نمودم و باز گشتم تا به خیمه و چهرههایی که در درون آن نشسته بودند بنگرم که دیدم خیمه و کسانی که در درون آن بودند از نظرم ناپدید شدند. با عجله بار دیگر چشم به آن دشت سرسبز و پر طراوت دوختم که دیدم از آن هم خبری نیست و خود را در دامنه کوهها و بیابانهای گرم و سوزان حجاز یافتم.
با اندوهی جانکاه برخاستم و از کوه پایین آمدم وارد شهر مکّه شدم و اوضاع و احوال شهر را غیر عادی یافتم. دیدم مردم شهر آهسته با هم گفتگو میکردند و نیروهای انتظامی شهر اندوهگین به نظر میرسیدند.
پرسیدم: چه خبر است مگر اتّفاقی افتاده است؟
گفتند: مگر نمیدانی که شریف مکّه در حال احتضار است!
با شتاب خود را به اقامتگاه شریف که در جوار حرم و بازار صفا بود رساندم. امّا دیدم کسی را راه نمیدهند من به قصد دیدار او پیش رفتم و چون مرا میشناختند و سابقه دوستی مرا با او میدانستند مانع ورود من نشدند.
وارد اقامتگاه شریف مکه شدم و او را در حال سکرات مرگ دیدم، قضّات و ائمّه چهار مذهب حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی در کنار بستر او نشسته بودند و
فرزندش شریف حسین نیز در کنار پدر بود. من نیز نزدیک شریف نشستم و سر سخن را با برخی گشوده که ناگاه دیدم همان شخصیت والایی که در میان آن خیمه و در آن دشت سرسبز و خرم برای آن گروه سخن میگفت وارد شد و بالای سر شریف نشست و به او فرمود: شریف علي! قل: أشهد أن لا إله إلّا الله.
زبان شریف که تا آن لحظه بسته بود به دستور او گشوده شد و گفت: أشهد أن لا إله إلّا الله.
و نیز فرمود: شریف علي! قل: أشهد أن محمّداً(صلی الله علیه واله) رسول الله.
و او نیز به دستور او آن جمله را تکرار کرد.
و نیز فرمود: قل: أشهد أن علیّاً ولی الله و خلیفة رسول الله.
و شریف سومین جمله را نیز باز گفت.
و نیز فرمود: قل أشهد أن الحسن حجة الله.
و شریف اطاعت کرد.
و فرمود: قل أشهد أن الحسین الشهید بکربلا حجة الله.
و شریف باز گفت. و همینطور یک یک امامان نور را به شریف علی تلقین کرد و او نیز اطاعت نمود و باز گفت تا اینکه فرمود: قل أشهد أنّك حجة بن الحسن حجة الله.
و او نیز باز گفت.
غرق تماشای این منظره شگرف بودم که آن شخصیّت والا برخاست و بیرون رفت و شریف علی نیز از دنیا رفت.
من که از خود بیخود شده بودم تازه به خود آمدم با عجله به دنبال آن بزرگوار رفتم تا ببینم کیست اما به او نرسیدم. از دربانها و نگهبانها و مأموران سراغ او را گرفتم که گفتند جناب نه کسی اینجا وارد شده است و نه کسی از اینجا
خارج شده است.
به داخل کاخ بازگشتم دیدم علمای چهار مذهب اهل سنّت در مورد سخنان آخرین شریف علی صحبت میکنند و با اشاره به یکدیگر میگوید: «الرّجل یهجر»؛ او هذیان میگوید.
اما من به خوبی دریافتم که آن تلقین کننده امام عصر(علیه السلام) بود و من در آن روز خاطرهانگیز دو بار به دیدار آن حضرت نائل آمدهام امّا او را نشناختهام.
1- کرامات الصالحین، ص91
2- شیفتگان حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ج2، ص279
حاج آقا محسن سلطانآبادی; میگوید:
در سفری که از طریق شام به حج بیت الله مشرّف شده بودم. در بعضی از منازل قافله چند روزی معطّل شد و من در آن منزل سینهام تنگ شد. سؤال کردم: که در این قریه عالمی هست که با او ملاقات کنیم و مأنوس شویم؟
گفتند: از علماء جعفریه کسی نیست ولی از علماء اهل سنّت هست و اسم او را ذکر کردند. گفتم: باکی نیست با او مأنوس خواهیم شد و مذاکره علمی میکنیم.
نزد آن عالم رفتم. وقتی بر او داخل شدم، مشغول تدریس بود و تا چشمش به من افتاد نهایت اکرام و تعظیم را کرد و مرا در صدر مجلس نشاند و به شاگردانش گفت: امروز درس به جهت اکرام این سیّد تعطیل است.
بعد از رفتن شاگردان از او سؤال کردم: آیا این اکرام و تعظیم مخصوص من بود یا هرکسی بر شما وارد شود به این نحو او را اکرام میکنید؟
گفت: مخصوص تو و هر فاطمی که بر من وارد شود.
از مذهبش سؤال کردم، گفت: من جعفری مذهب هستم. گفتم: پس چگونه برای غیر مذهب خودت تدریس میکنی؟
گفت: من از اهل این قریه هستم و تقیّه میکنم. سپس از سبب تشیعش پرسیدم.
گفت: من در دو مسأله بسیار فکر کردم یکی اینکه شیعه میگوید: علویین (سادات) برحق و با ایمان میمیرند و من میبینم بسیاری از آنها را که از اشرار هستند و به آن حال از دنیا میروند و یکی اینکه قائل به امام غائبی هستند که کسی او را نمیبیند پس فایده چنین امامی چیست؟
به حج مشرّف شدم. شنیدم شریف مکه، شریف حسین مریض است. نزد او رفتم. چون مرض او مسری بود او تنها بود و از او اجتناب میکردند.
او را در حال جان کندن دیدم که ناگاه سیّدی نورانی بر او وارد شد و تلقین شهادتین و اسماء الله: را به او میکرد سپس وفات کرد.
آن سیّد رو به من کرد و فرمود: به این نحو میشود حال اولاد فاطمه(علیها السلام) و به این نحو امام غائب فایده دارد و غائب شد.
من زود بیرون آمدم و کسی را هم به فوت شریف خبر ندادم که مبادا مرا متّهم به قتل او کنند.
چون به منزل رسیدم، صدای گریه از خانه شریف بلند شد.
بعد از آن صحت نسب شریف برایم معلوم شد و همچنین چگونگی حال اولاد فاطمه(علیها السلام) در وقت مردن و فایده وجود امام غائب را دانستم.
1- العبقري الحسان، ج2، ص561
2- ملاقات با امام عصر(علیه السلام)، ص198
آیةالله شیخ محمّدتقی آقانجفی اصفهانی(1)(1262-1332ق) میگوید:
در سفر حج و مکه معظمه روزی به خارج شهر رفته و مشغول عبادت بودم. در بین نماز که آن را با کمال شرایط و آداب به جا میآوردم یکی از اعراب و اشقیاء از بالای کوه مرا دید و آتش بغض در سینه پرکینهاش سرشار گردید.
دست به خنجر برد و به سوی من دوید. چون فضا خلوت از مردم و فارغ از ازدحام بود، یقین نمودم الآن است که آن نابکار کار را تمام خواهد ساخت.
1) . تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان، ج1، صص 343-509؛ رجال اصفهان یا تذکرة القبور، صص 173-175؛ دانشمندان و بزرگان اصفهان، ج1، صص 53-56؛ اعلام اصفهان، ج2، ص213؛ مزارات اصفهان، ص55؛ رجال اصفهان (دکتر کتابی)، ج1، صص 171-179؛ الاصفهان: رجال و مشاهیر، صص 673-667؛ تاریخ اصفهان (جابری)، صص 319-323 و 395؛ ریحانة الأدب، ج1، ص57؛ مکارم الآثار، ج5، ص1662؛ مؤلفین کتب چاپی، ج2، صص 198 و 203؛ الذریعه: مجلدات مختلف؛ مقتبس الأثر، ج2، ص222؛ تکمله نجوم السماء، ج2، ص278؛ شمس التواریخ، صص 97 و 98؛ نقباء البشر، ج1، صص 247 و 248؛ شرح حال رجال ایران، ج3، صص 326 و 327؛ الاعلام، ج6، ص63؛ علمای معاصر، صص 175 و 176؛ المآثر والآثار یا چهل سال تاریخ ایران، ج1، ص218؛ حکم نافذ آقانجفی؛ در حریم وصال؛ احوال و آثار شیخ محمّدتقی رازی نجفی اصفهانی و خاندانش، ص245.
در همان حال نماز و توجّه به مناجات حضرت کارساز بینیاز، دست توسل به ملجأ کل حضرت ولی عصر(علیه السلام) زدم.
فوراً پای آن خبیث به سنگی گرفت و واژگون گردید. گویا کسی دستی بر قفایش زده و او را از بالای کوه به زمین افکند و همان دم او را به جهنم فرستاد.
1- العبقري الحسان، ج2، ص469
2- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص330
مرحوم آیةالله حاج شیخ محمّدتقی آقانجفی اصفهانی میگوید:
شبی بعد از ادای فریضه و نوافل از مسجدالحرام متوجه منزل گردیدم. در بین راه که خالی از رفت و آمد بود، بزرگواری خود را به من نمود و فرمود: شیخ محمّدتقی! أنت فقیه اصفهان. از استماع این سخن روحافزا روحم تازه و فرحم بیاندازه گشت ولی در حیرت ماندم که در این شب تار، چه کسی این غریب از شهر و دیار را میشناسد، که نام و حال مرا میداند و متعجّب بودم از کجا میداند؟ در دل خیال کردم شاید حضرت ولی عصر و ناموس دهر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشد.چون نظر کردم احدی را ندیدم بنابراین دانستم بیش از این قابلیت تشرّف خدمت آن سرور را نداشتم.
1- العبقري الحسان، ج2، ص504
حجةالاسلام آقای حاج شیخ محمّد ارگانی میگوید:
در سال شصت و دو که به مکه معظّمه مشرف بودم، مکان ما ایرانیان در عزیزیه چهار مکّه بود. برحسب اتفاق شب هشتم ذی الحجة الحرام آن سال مصادف با شب جمعه بود. با آقای ربیعی مدیر کاروان خوزستان وعده گذاشتم که حجّاج را حوالی ساعت یک بعد از نیمه شب جمعه به طرف عرفه حرکت دهیم. وقت را غنیمت شمرده و به ایشان گفتم: به مسجدالحرام مشرف میشوم. مواظب حجاج باش که متفرق نشوند.
برحسب اتّفاق در شب و روز عرفه در شهر مکه ماشین عمومی برای مسافرین خیلی کم پیدا میشود. به هر نحوی که میسّر بود با پرداخت پنج ریال سعودی به مسجدالحرام مشرف شدم بعد از نماز تحیت رو به روی ناودان طلا آقایی از اهل علم را در حالتی خاص، مشغول دعای کمیل دیدم. وی حالی پیدا کرده بود در کنارش نشستم و استماع دعای کمیل نمودم تا به پایان رسید. تصمیم گرفتم به نیابت حضرت ولی عصر ارواحناه فداه هفت بار طواف مستحبی به جا آورم بعد از فراغ و نماز آن وارد حجر اسماعیل شدم و پس از راز و نیاز در حجر اسماعیل رو به روی
ناودان طلا به نماز مشغول گردیدم. بعد از پایان نماز شب یکباره به فکر فرو رفتم که ساعت چند است؟ متوجه شدم بعد از نیمه شب است سخت مضطرب و ناراحت شدم که قدری دیر کردهام.
از مسجدالحرام بیرون آمدم و سوار ماشین بلیزر که آماده حرکت بود شدم تا مرا به عزیزیه چهار برساند. از قضا ماشین هنگامی که به پل نزدیک به عزیزیه چهار رسید پلیس سعودی نگذاشت از بالای پل رد شویم ناچاراً از راه دیگری راننده ماشین حرکت کرد، یک وقت متوجه شدم که مرا به منی آورده است به راننده گفتم: من روحانی کاروانم و باید به عزیزیه چهار برسم. قبول کرد و گفت: ترا به عزیزیه خواهم برد.
از منی به طرف مکه حرکت کردیم پلیس سعودی از پیش روی ما مانع شد ناگاه متوجه شدم مرا به عرفه آورده خیلی مضطرب و ناراحت شدم. مجدداً ملتمسانه از راننده خواهش کردم که مرا به مکه برساند. باز دیدم، در منی هستیم.
خلاصه، پلیس جلوی راننده را گرفت و هرچه تلاش و خواهش نمودیم
پلیس به ما اجازه حرکت از راههای مشخص را نمیداد که به مکه بیاییم. راننده بلیزر عصبانی شد و رو به من کرد و گفت: از ماشین خارج شو.
در این موقع بود که از احساس مسئولیت و اینکه باید زائرین کاروان را به عرفه حرکت دهم و راهی جز تسليم و بیرون آمدن از ماشین برایم نمانده بود، با دلی شکسته و مضطربانه عرض کردم: یا اباصالح ادرکنی. آقا امام زمان ترا به جان مادرت زهرا سلام الله علیها قسمت میدهم که آبرویم را حفظ فرما و خودت برایم چارهای بفرما. از ماشین بلیزر بیرون آمدم بعد از چند قدمی که بیاختیار راه میرفتم ملاحظه کردم در مجاورت خانه و محل سکونتمان در عزیزیه چهار هستم.
از فرط خوشحالی و این همه رنج و ناراحتی باورم نمیشد که این خودم
باشم، ناگهان دیدم مقابل درب کاروان آقای ربیعی ایستاده و تازه از خواب بیدار شده است. به من گفت: کجا بودی؟ گفتم: از مسجدالحرام برمیگردم. گفت: خیلی خوشحالی. گفتم: آری. جریان را به ایشان گفتم و کلیه ماوقع را تعریف نمودم.
پس از تجدید وضو همان ساعت حجاج کاروان را به طرف عرفه حرکت دادم و بحمد الله و المنة تا صبح در سرزمین عرفات به دعاهای وارده و مناجات با خداوند متعال مشغول راز و نیاز بودم.
1- شیفتگان حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ج1، ص273
عبدالله بن جعفر حمیری میگوید:
از محمّد بن عثمان عمری نائب خاص امام(علیه السلام) در زمان غیبت صغرا سؤال کردم: آیا صاحب الامر(علیه السلام) را دیدهای؟
او در پاسخ گفت: آری. آخرین دیدار من نزد خانه خود بود که ایشان میفرمودند: اللّهم انجزلي ما وعدتني. بار الها! آنچه را به من وعده فرمودهای برآور.
1- من لا یحضره الفقیه، ج2، ص520
2- کمال الدین وتمام النعمة، ج2، ص440، ح9
3- الغیبة للطوسي، ص251
4- وسائل الشیعة، ج13، ص259، ح1
5- اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج5، ص66، ح69
9- حلیة الأبرار في احوال محمّد وآله الأطهار، ج6، ص282، ح5
10- بحارالأنوار، ج52، ص30، ح23
11- ریاض الأبرار في مناقب الأئمة الأطهار، ج3، ص83
عبدالله بن جعفر حمیری میگوید:
از محمّد بن عثمان عمری - نائب خاص امام زمان (علیه السلام) در غیبت صغری - شنیدم که میگفت: حضرت مهدی صلوات الله علیه را ملاقات کردم در حالی که در مستجار(1)پرده کعبه را گرفته بود و میفرمود: اللّهم انتقم مِن اعدائي. بار الها! از دشمنانم انتقام بگیر.
1-کمال الدین وتمام النعمة، ج2، ص440
2-حلیة الأبرار في أحوال محمّد وآله الأطهار، ج6، ص282
3-الغیبة للطوسي، ص251
4-الاحتجاج علی أهل اللجاج، ج2، ص470
5-مناهج الأخیار في شرح الاستبصار، ج3، ص733
6-لوامع صاحبقرانی، ج8، ص351
7-روضة المتقین، ج5، ص217
8-وسائل الشیعة، ج13، ص259، ح2
9-بحارالأنوار، ج52، ص30، ح23
1) . مستجار: مکانی است در بین رکن یمانی و درب بسته پشت کعبه که به آن ملتزم هم میگویند.
عبدالله بن صالح میگوید:
امام زمان (علیه السلام) را در مقابل حجرالأسود دیدم در حالی که مردم برای بوسیدن حجرالأسود با هم نزاع میکردند و ایشان میفرمودند: مأمور به این نشدهاید.(1)
1-الکافي ج2، ص130، ح7
2-الإرشاد ، ج2، ص352
3-کشف الغمة، ج2، ص45
4-بحارالأنوار، ج52، ص60، ح46
5-وسائل الشیعة، ج13، ص327، ح9
6-الوافی، ج2، ص399، ح6
7-مجموعة نفیسة في تاریخ الأئمة:، ص340
1) . شاید مقصود این باشد که به چنگ زدن به دامان امام مأمورید، آن را رها کرده و برای رساندن دست به حجرالأسود اینگونه کشمکش و نزاع میکنید. (مضمون اين سخن در روایات کتاب شريف کافی موجود میباشد).
ابوالقاسم جعفر بن محمّد قولویه میگوید:
در سال سیصد و سی و هفت به عزم رفتن به خانه خدا وارد بغداد شدم. قرار بود قرامطه(1)حجرالأسود را به جای خود برگردانند.
بزرگترین فکر برای من این بود که امسال را به حج بروم و ببینم چه کسی حجرالأسود را در جای خود نصب میکند. زیرا در بعضی از کتابها دیده بودم که نوشته بودند: حجرالأسود را میربایند و مجدداً امام آن عصر، حجرالأسود را در جای خود نصب میکند. چنانچه در زمان حجاج بن یوسف، امام سجاد(علیه السلام) آن را در جای خود قرار داد و به همان حال ماند.
متأسفانه در بغداد به بیماری سختی دچار شدم بهطوری که جان خود را در معرض خطر میدیدم و نتوانستم شخصاً به حج بروم.
به ناچار شخصی به نام ابن هشام را نائب گرفتم و نامه سربستهای را خطاب
1) . قرامطه: همان اسماعیلیه بودند که در آن روزگار سر به شورش برداشتند و رئیس ایشان ابوطاهر قرمطی بود. ایشان حجرالأسود را کنده و به بحرین بردند و مدت بیست و دو سال نزد خود نگه داشتند.
به حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) نوشته بودم به وی سپردم. در آن نامه از مدت عمر خود و درباره اینکه آیا در این مرض میمیرم یا نه سؤال شده بود.
به ابن هشام تأیید کردم که تمام مقصود من این است که این نامه را به دست کسی که حجرالأسود را در جای خود میگذارد، برسانی و جواب آن را برایم بیاوری و من تو را فقط برای این کار میفرستم.
ابن هشام بعد از مراجعت از مکه ماجرا را تعریف میکند:
چون وارد مکه شدم و مردم قصد نصب حجرالأسود را در جای خود داشتند، مبلغی پول به عدهای از خدّام حرم دادم تا راه را باز کنند تا بتوانم آن شخص نصّاب را ببینم و چند نفر از خدام را مأمور کردم تا جمعیت را کنار بزنند تا من بتوانم به نزدیک محل برسم.
هرکس حجرالأسود را برداشت تا در جای خود نصب کند قرار نگرفت تا اینکه جوانی گندمگون و زیباروی تشريف آورد، سنگ را برداشت و در جای خود قرار داد بهطوری که گویی اصلاً کنده نشده بود.
صدای شادی حاجیان از هر سو برخاست و آن جوان از یکی از درهای مسجدالحرام خارج شد من برخاستم و مردم را متفرق میساختم و به دنبال جوان میشتافتم. مردم همه به من راه میدادند و مرا دیوانه میپنداشتند ولی من در آن گیر و دار چشم از او برنمیگرفتم تا اینکه از میان جمعیت بیرون آمدم.
او آهسته راه میرفت ولی من با سرعت در پی او میدویدم ولی با این وجود به او نمیرسیدم در مکانی ایستاد و به من نگریست و فرمود: آنچه با خود داری بیاور! من نیز نامه را به او دادم. بدون اینکه در آن بنگرد فرمود: بگو از این بیماری وحشت مدار که بعد از سی سال خواهی مرد!
در این وقت گریهام گرفت و چنان گریستم که قدرت هر گونه حرکت از من
سلب شد. آن مرد نیز رفت.
چون سال سیصد و شصت و هفت رسید ابن قولویه مریض شد و به امور خود پرداخت و تهیه لوازم قبر میدید. وصیت خود را نوشت و در این راه سعی فراوانی مبذول میداشت. به او گفتند: این همه ترس برای چیست؟ امید است خداوند سلامتی بدهد ترس ندارد ولی ابن قولویه میگفت: این همان سالی است که قبلاً وعده مرگ مرا دادهاند و بالاخره در همان بیماری رحلت فرمود.
1- بحارالأنوار، ج52، ص58، ح41
2- استبصار فیما اختلف من الأخبار المشيخة، ص307
3- الخرائج والجرائح، ج1، ص475، ح18
4- فرج المهموم في تاریخ علماء النجوم، ص254
5- کشف الغمة في معرفة الأئمة، ج2، ص502
6- مدینة المعاجز الأئمة الإثنی عشر، ج8، ص154
7- مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل الخاتمة، ج3، ص246
8- الزام الناصب فی اثبات الحجة الغائب، ج1، ص346
علی بن ابراهیم فدکی از قول ازدی میگوید:
در مسجدالحرام مشغول طواف بودم، دور ششم را انجام داده و میخواستم هفتمین دور را انجام بدهم که صحنهای در سمت راست کعبه مرا به خود مشغول نمود.
جوانی زیبا، صاحب عظمت و با ابهت در میان جمعیتی مشغول صحبت بود. به سخنانش گوش دادم، کلامی بهتر از آن را تا به حال نشنیده بودم. بیانی شیوا و رسا و جلسهای بسیار نیکو.
نزدیک او رفتم تا با او همصحبت شوم امّا ازدحام جمعیت مرا از او جدا کرد.
از شخصی پرسیدم: این جوان کیست؟
گفت: فرزند رسول خدا(صلی الله علیه واله) است که هر سال یک روز برای خواصش ظاهر میشود و با آنها گفتگو میکند.
رو به جوان کرده و گفتم: من خواهان ارشاد و هدایت هستم مرا ارشاد کن.
ایشان مقداری سنگریزه به من داد.
یکی از حضّار سؤال کرد: فرزند رسول خدا(صلی الله علیه واله) چه چیزی به تو داد؟
گفتم: مقداری سنگریزه. وقتی دستم را گشودم دیدم طلای خالص است.
از آنجا رفتم. ناگهان دیدم آن جوان خود را به من رسانید و فرمود: حجّت برایت ثابت شد و حق برایت روشن گردید و کوری از قلب تو رفت! آیا مرا شناختی؟
گفتم: به خدا قسم نه!
ایشان فرمود: أنا المهدي، أنا قائم الزمان، من همان کسی هستم که زمین را پر از عدل و داد میکند بعد از آنکه پر از ظلم و ستم شده است.
همانا زمین از حجّت خدا خالی نمیماند و مردم بیشتر از بنی اسرائیل در فترت و سرگردانی نمیمانند و ایّام خروج و قیام من فرا خواهد رسید.
این گفته امانتی است در اختیار تو و آن را فقط برای برادرانت که اهل حق در رهرو طریق حق هستند، نقل کن.
1- کمال الدین و تمام النعمة، ج2، ص444، ح18
2- الغیبة للطوسي، ص253
3- الثاقب في المناقب، ص613، ح599
4- الخرائج و الجرائح، ج2، ص784، ح110
5- اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج5، ص298، ح39
6- فرج المهموم في معرفة نهج الحلال من علم النجوم، ص258
7- بحارالأنوار، ج52، ص1، ح1
8- نوادر الأخبار فیما یتعلق بأصول الدین، ص245
اسماعیل خان نوایی نقل میکند:
مادری داشتم که در کمالات و حالات معنوی از اکثر زمان این زمان ممتاز بود و اوقات خود را در طاعات و عبادات بدنی صرف میکرد. گناه و معصیتی را مرتکب نمیشد و از زنهای صالحه عصر خود محسوب میشد و بلکه کمنظیر بود. مادر ایشان نیز زنی صالحه بود و از نظر مادی وضعیت خوبی داشت بهطوری که مستطیع شد و عازم حج بیت الله الحرام گردید و مادر مرا هم با آنکه ده ساله بود از ثروت خود مستطیع کرد و با خود برد و با سلامتی از حج مراجعت کردند.
مادرم میگفت: پس از ورود به میقات و احرام عمره تمتع و داخل شدن به مکّه معظمه وقت طواف تنگ شد بهطوری که اگر تأخیری صورت میگرفت وقوف اختیاری عرفه فوت میگشت وبه وقوف اضطراری تبدیل میشد. به همین جهت حجاج مضطرب بودند تا طواف و سعی صفا و مروه را تمام کنند.
از طرفی تعداد آنها در آن سال از سالهای دیگر بیشتر بود لذا والده و من و جمعی از زنان همسفر، راهنمایی برای آموزش حج گرفتیم و با عجله تمام به قصد طواف و سعی خارج شدیم. با حالتی که از اضطراب گویا قیامت برپا شده است.
همانطوری که خداوند تعالی بعضی از حالات آن روز را فرموده که «يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ »(1)در آن روز مادر، بچّه شیرخواره خود را فراموش میکند.
وقتی والده و دیگر همراهان مشغول انجام وظایف خود بودند به کلّی مرا فراموش کردند در اثنای راه ناگاه متوجه شدم که با والده و بقیّه همراهان نیستم. هر قدر دویدم و فریاد زدم، کسی از آنها را پیدا نکردم و مردم هم چون به کار خود مشغول بودند به هیچ وجه به من اعتنایی نداشتند. ازدحام جمعیت هم مانع از حرکت و جستجو میشد. از طرفی چون همه یک شکل لباس پوشیده بودند، نمیتوانستم از این طریق هم به جایي برسم. راه را نمیدانستم و کیفیت اعمال را هم بدون راهنما نیاموخته بودم و تصور میکردم که ترک
طواف در آن وقت باعث فوت کلّ حج در آن سال میشود و باید این مسیر پرخطر و پرزحمت را دوباره طی کنم و یا تا سال آینده در آنجا بمانم به هر حال نزدیک بود عقل از سرم برود و نفس در گلویم حبس شود و بمیرم بالاخره چون دیدم فریاد و گریه فایدهای ندارد خود را از مسیر عبور مردم به کناری رسانیدم تا لااقل از فشار حجاج محفوظ بمانم و در گوشهای مأیوس و ناامید توقّف کردم. در آنجا به انوار مقدسه و ارواح معصومین: متوسل شدم و عرض میکردم: یا صاحب الزمان ادرکنی و سر را بر زانو نهادم.
ناگاه صدایی را شنیدم که مرا به اسم میخواند وقتی سر برداشتم، جوانی نورانی را با لباس احرام نزد خود دیدم که فرمود: برخیز بیا و طواف کن.
گفتم: شما از طرف والدهام آمدهاید؟ فرمود: نه.
گفتم: پس چطور بیایم؟ من اعمال طواف را بلد نیستم تازه به تنهایی
1) . سوره حج، آیه 2.
نمیتوانم خودم را از جمعیت حفظ کنم.
فرمود: اینها با من. هر جا که من رفتم بیا و هر کاری که میکنم بکن. نترس و جرأت داشته باش.
با شنیدن این گفته، غصّهام از بین رفت و قلب و اعضایم قوّتی گرفتند. لذا برخاستم و با آن جوان به راه افتادم. چیزهای عجیبی از ایشان دیدم. گویا به هر طرف که رو میآورد مردم بیاختیار راه را باز میکردند و به کناری میرفتند. بهطوری که با این همه جمعیت من اصلاً احساس فشاری نمیکردم. تا اینکه وارد مسجدالحرام شده و به محلّ طواف رسیدیم. جوان به من رو کرد و فرمود: نیت طواف کن و به راه افتاد مردم اینجا هم بیاختیار راه میدادند تا آنکه به حجرالأسود رسید. حجر را بوسید و به من نیز اشاره فرمود: حجر را ببوس. من هم آن را بوسیدم و روانه شد تا آنکه به جای اوّل رسید، توقف کرد و اشاره فرمود: که نیّت را تجدید کن و دوباره حجرالأسود را بوسید. همینطور تا آنکه هفت شوط(1)طواف را تمام کرد و در هر بار حجر را میبوسید و به من میفرمود: که ببوسم و معمولاً این سعادت برای همه کس میسّر نمیشود مخصوصاً اگر بخواهد بدون زحمت و فشار باشد.
به هر حال برای نماز طواف به مقام حضرت ابراهیم(علیه السلام) رفتند و من هم با ایشان بودم پس از نماز فرمودند: برنامه طواف دیگر تمام شد.
من به خاطر تشکّر و قدردانی چند تومان طلایی که با خود داشتم بیرون آوردم و با عذرخواهی تمام، نزد ایشان گذاشتم که قبول کنند.
اشاره فرمودند: بردار.
از اینکه تعدادشان کم بود، معذرت خواستم.
1) . هر شوط یک بار دور زدن به گرد خانه کعبه است.
فرمودند: برای دنیا این کار را نکردم. بعد به سمتی اشاره نموده و فرمودند: مادر و همراهانت آنجا هستند به آنها ملحق شو.
وقتی متوجه آن طرف شدم و دوباره به سمت ایشان نظر انداختم کسی را ندیدم. با سرعت خود را به همراهان رساندم. دیدم آنها ایستاده و نگرانند. وقتی مادرم را دیدم خوشحال شد و از حالم پرسید. واقعه را نقل کردم. همه تعجّب کردند مخصوصاً آنکه در هر دور حجرالأسود را بوسیدهام و احساس فشار و مزاحمت نکردهام و اینکه نام خود را از آن شخص شنیدهام.
از راهنمایی که با ایشان بود، پرسیدند: آیا این شخص را میشناسی؟ و آیا از جمله راهنماهای اینجاست؟
گفت: این شخص را که میگوید: از جمله این راهنماها و آدمها نیست. بلکه او کسی است که پس از یأس و ناامیدی دست امید به دامن او زده شده است.
همگی نظر او را تحسین کردند خودم هم بعد از دقت و توجّه به مشخصات قضیثه یقین کردم که او امام زمان (علیه السلام) بوده است.
1- العبقري الحسان، ج6، ص786
2- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص147
این قضیه متعلّق به صبّیه شیخ الطائفه الاعلام آیتالله آقای آقا میرزا محمّدعلی اراکی; است که از علمای برجسته و طراز اوّل حوزه مقدسه علمیه قم و از زهاد و عباد و عدولی است که در متانت و شخصیت و تقوای ایشان در نزد خاصه و عامه جای تردید و گفتگو نیست.
ایشان میفرمودند: این صبّیه من از زنان صالحه و متدیّنه است و من خودم مستقیماً از زمان صباوت متکفّل امور شرعیه و تعلیم و آداب و تربیت او شدهام و همه کارهای او زیر نظر من بوده است و در صدق گفتار او هیچگونه تردیدی نیست. در موسم حج تنها عازم بیت الله الحرام شد و شوهرش با او نبود و آنقدر عفیف و باحیا است و از برخورد با مردان اجتناب دارد که تنهایی در این سفر برای او ایجاد نگرانی نموده بود.
و پیوسته در فکر بود که خدایا چگونه من تنها بروم؟ من که تا به حال به زیارت بیت الله مشرف نشدهام و از مناسک و آداب حج عملاً چیزی نمیدانم چگونه طواف و سعی کنم؟ تا اینکه در آستانه سفر قرار گرفت و من در موقع حرکت به او گفتم: این ذکر را پیوسته بگو و برو یا حفیظ یا علیم. خدا را تو
دستگیری خواهد نمود. چون این سفر واجب است و البته خداوند از میهمانان خود که راه را نمیشناسد و آشنایی ندارند حمایت مینماید.
صبّیه ما بحمد الله و المنّه سفر خود را به خوبی و به سلامتی و موفقیّت به پایان رسانید و مراجعت کرد و برای ما واقعه خود را در مکه مکرمه هنگام ورود به بیت الله الحرام برای انجام طواف چنین تعریف کرد:
من پس از آنکه از میقات احرام بستم و وارد مسجدالحرام شدم که طواف را به جای بیاورم، دیدم در اطراف کعبه آنقدر جمعیت متراکم است که ابداً من قدرت طواف ندارم. حجرالأسود را که نقطه ابتدای شروع طواف است پیدا کردم و هرچه خواستم از آنجا شروع کنم و به گرد خانه کعبه طواف کنم، ابداً مقدور نیست. بیچاره شدم گفتم خدایا من برای طواف خانه تو آمدهام و میبینی که با این ازدحام و انبوه جمعیت قدرت ندارم. خدا چه کنم نمیتوانم؟!
در اینجا ناگهان دیدم از مکان محاذی حجرالأسود فضایی به شکل استوانه باز شد و کسی به گوش من گفت: خودت را به امام زمانت بسپار و در این فضا با او طواف کن. من وارد این محل خالی استوانهای شدم و دیدم در جلو حضرت امام زمان مشغول طواف هستند و پشت سر آن حضرت کمی به طرف دست چپ، شخص دیگری است و من وارد شدم و پشت سر آن دو مشغول طواف شدم.
از حجرالأسود شروع کردم و تا هفت شوط را به همین منوال تمام کردم و در این مدت نه تنها احساس فشار جمعیت نمیکردم بلکه ابداً حتی انگشت کسی به دست یا به بدن من برخورد نکرد و در تمام هفت شوط حال طواف متوسل به آن حضرت بودم و دست و التماس و تضرع داشتم و میگفتم آقا قربانت بروم ای امام زمان فدایت بشوم. ولی چهره آن حضرت را نمیدیدم چون روی آن حضرت به طرف جلو و در حال طواف بودند. چون هفت شوط طواف به پایان رسید خود را
خارج از آن حلقه نگریستم و دیگر ابداً امام زمان و شخص دیگری نبود و دیگر آن حضرت را ندیدم و من فقط یک تأسف دارم و آن اینکه من چرا به آن حضرت سلام نکردم تا جواب سلام آن حضرت را نیز دریافت کنم.
آیتالله اراکی; میفرمودند: این نتیجه توجه به خداست و خود را عاجز و فقیر دیدن و تبتل و ابتهال و زاری به سوی او نمودن.
من در سفر حج که مشرف شدم بسیار مشتاق بودم که حجرالأسود را استلام کنم و یک روز با جمعی از دوستان همراه، برای طواف رفتیم که شاید به کمک و مساعدت آنان قدری جمعیت راه بدهند و ما بتوانیم برای یک بار استلام حجر را نماییم. همین که با آن همراهان و یاوران به نزدیک حجر رسیدیم و نزدیک بود استلام کنیم ناگهان یک فشار انبوه جمعیت چنان ما را از آنجا برکنار زد که هر کدام به گوشهای پرتاب شدیم! و این نتیجه عدم توجه به خدا و همان فی الجمله اعتماد و اتکایی بود که به آن همراهان داشتیم.
1- شیفتگان حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ج1، ص216
2- معادشناسی علّامه تهرانی، ج7، ص175
3- ملاقات با امام عصر(علیه السلام)، ج2، ص259
عالم بزرگوار حضرت آیتالله سیّد محمّدمهدی مرتضوی لنگرودی, قصه تشرفش را به محضر والای امام زمان (علیه السلام) اینچنین نوشتهاند:
بیست و هشت سال پیش که تشرف اوّلم به بیت الله بود. در حال طواف هرچه خواستم طبق مذهب جعفری طواف کنم مقدور نبود، چون سودانیها، اهل سنت و بعضی از عوام رعایت طواف را نمیکردند و حجاج را به این طرف و آن طرف منحرف مینمودند و به هیچ وجه نمیتوانستم طبق دستور طواف کنم. گاهی تا پنج شوط طواف میکردم در شوط ششم مرا منحرف مینمودند.
چندین مرتبه این کار تکرار شد، دیگر از خود بیخود شدم، به گوشهای از مسجدالحرام رفته و با حزن و اندوه شدید، های های گریه میکردم.
در حال گریه به حضرت حق جلّ وعلا توسل یافته عرض نمودم: پروردگارا! تو را به ارواح مقدسه انبیاء و ائمه اطهار علیهم أفضل التحیة والثناء قسم میدهم ولی الله اعظم حضرت حجة بن الحسن روحی له الفداء را امر نما تا مرا صدا کند و من با آن حضرت طواف را انجام دهم. چیزی نگذشت که دیدم شخصی در سنّ چهل سالگی که یک موی سفید هم در سر و محاسن شریفش نبود مرا به اسم صدا کردند و
فرمودند: میخواهی طواف کنی؟
عرض کردم: آری. فرمود: بیا با ما طواف کن.
شخص پیری که محاسنش با حنا خضاب شده با ایشان بود. اینجانب به هیچ وجه توجّه نداشتم که آن حضرت ولی عصر و امام زمان میباشند لذا به ایشان عرض کردم: طواف طبق دستور ابداً مقدور نیست.
فرمودند: چرا مقدور است بیا با ما طواف کن.
فوراً به قلبم خطور کرد که تقاضایی از ایشان بنمایم و آن اینکه: پس آقا! اجازه بدهید من احرامی شما را بگیرم و پشت سر شما به همان نحوی که شما طواف میکنید، طواف کنم.
فرمودند: مانعی ندارد، احرامی مرا بگیر.
عرض کردم: این پیرمرد در این صورت عقب بنده قرار میگیرد، چه باید کرد؟
فرمود: عیبی ندارد، شما فرزند پیغمبر هستید، او راضی خواهد بود.
من احرامی آن سیّد را گرفتم.(1)
من در وسط و آن سیّد بزرگوار در جلو و آن پیرمرد در عقب بنده، شروع به طواف نمودیم. در حین طواف مشاهده نمودم که در جلو و طرفین ما هیچکس وجود ندارد و مثل اینکه خانه خدا را برای ما قُرُق کردهاند ولی باز متوجه نشدم که این شخص بزرگوار کیست تا اینکه فرمود: هفت شوط تمام شد، استلام حجر کن.
عرض کردم: آقا مثل اینکه شش شوط شده نه هفت شوط.
یک مرتبه هر دو از نظرم غائب شدند ولی صدایی به گوشم رسید که: با امام زمان خود و خضر طواف نمودی، شک مکن و وسوسه را از خود دور نما.
1) . اینکه میگویم سیّد، چون دیدم شال سبزی بر روی لنگ خود بسته بودند.
در این حال حزن و اندوه من بیش از پیش شدید شد و با خود گفتم: ای کاش امام زمانم را میشناختم و با آن حضرت بودم و در کنارش من نماز طواف را انجام میدادم و با ایشان سعی بین صفا و مروه مینمودم.
بعد با خود گفتم: تأثر بیجا است بیش از این نصیب تو نبوده چون بیش از طواف نخواسته بودی.
1- شیفتگان حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ج2، ص182
محمّد بن احمد بن خلف میگوید:
در راه مصر در محلی به نام عباسیه پیرمردی را در مسجد مشاهده کردم که بسیار تسبیح خداوند را بر زبان جاری میکرد.
هنگام ظهر بعد از نماز، از پیرمرد تقاضا کردم که غذا را با من میل نماید. او نیز درخواست مرا پذیرفت. بعد از صرف غذا، از نام او و پدرش و شهر و حرفهاش سؤال نمودم.
متذکر شد که نامش محمّد بن عبدالله و از اهالی شهر قم میباشد. سی سال است که در جستجوی حق در شهرها و سواحل سیر میکند و حدود بیست سال در مکه و مدینه زندگی میکرده و پیگیر اخبار و آثار بوده است.
ایشان میگفت: در سال 273ه-.ق بعد از طواف در مقام ابراهیم نماز خواندم و بعد از نماز خواب چشمانم را ربود. ناگهان صدای دلنشین دعایی را شنیدم که خواب را ازسرم پراند. با دقّت به خواننده دعا نگاه کردم. دیدم جوانی گندمگون است که در زیبایی صورت و اعتدال قد و قامت نظیر او را ندیده بودم.
بعد از اتمام دعا، نماز خواند و بعد از آن مشغول سعی بین صفا و مروه گردید.
پشت سرش به راه افتادم، دلم گواهی میداد که او صاحب الزمان(علیه السلام) است. زمانی که از سعی فارغ شد به قصد یکی از درههای کوه حرکت کرد، من هم پشت سرش او را تعقیب میکردم. وقتی به او نزدیک شدم، یک دفعه با مرد سیاه و تنومندی برخورد کردم. او به من اعتراض کرد و فریادی زد که از آن فریاد بسیار وحشت کردم. او گفت: خدا به تو سلامتی بدهد چه میخواهی؟
از ترس سر جایم ایستاده و متحیّر بودم که آن مرد سیاه از نظرم ناپدید گردید و به طور کلی از هدف و مقصودم غافل شدم. بعد از مراجعت خودم را سرزنش میکردم که چرا دنبال امام نرفتم و حواسم پرت شد.
با خدای خویش خلوت کرده و مشغول دعا شدم و از خداوند خواستم که به حق پیامبرش و اهل بیت پیامبر: سعی و تلاشم را در یافتن امام زمانم ضایع نگرداند و آنچه که موجب ثبات قلب و ازدیاد بصیرتم میشود را برای
من ظاهر کند.
دو سال از ماجرا گذشت. به زیارت قبر مطهر پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) مشرّف شدم و در روضه مبارکه بین قبر و منبر نماز میخواندم و دعا میکردم.
لحظهای خواب چشمانم را ربود. به خود آمدم و متوجه شدم که کسی مرا تکان میدهد از خواب بیدار شدم. دیدم همان مرد سیاه و تنومند است.
گفت: چه خبر؟ حالت چطور است؟
گفتم: شکر خدا. از تو راضی نیستم و تو را مذمّت میکنم.
گفت: مرا مذمت نکن چرا که مأمور بودم با تو آنگونه صحبت نمایم.
به تحقیق تو در آن لحظه خیر بسیاری را درک کردی! جان و نفست را از کینه پاکیزه کن و به واسطه آنچه که دیدی شکر خدا را به جای آور.
پرسید: فلانی چه کرد و نام یکی از دوستان و برادران مستبصر که شیعه شده
بود را برد.
گفتم: در برقه است.
گفت: درست گفتی.
دوباره پرسید: از فلانی چه خبر و نام یکی از دوستانم که بسیار اهل دیانت و عبادت و فردی با بصیرت بود را برد.
گفتم: اسکندریه است.
همینطور تعدادی از برادران دینیم را نام برد. بعد اسم عجیبی را به زبان آورد و گفت نقفور چه میکند؟
گفتم: نمیشناسم.
گفت: او اهل روم است و خداوند او را هدایت کرده و برای یاری کردن دین از قسطنطنیه قیام میکند. نام مرد دیگری را برد که من نمیشناختم. خودش ادامه داد او مردی اهل هیت است که از یاران مولای من است.
سپس فرمود: نزد دوستانت برو و به آنها بگو: امید داریم که خداوند متعال برای یاری کردن مستضعفین و انتقام گرفتن از ستمکاران اذن و اجازه بدهد.
من نیز تعدادی از دوستانم را ملاقات کرده و پیغام را به ایشان رساندهام و اکنون به تو نصیحت میکنم که کارهایی را که موجب سنگینی پشتت شده و جسم و جانت را به سختی میاندازد مرتکب نشو، خودت را فقط مشغول اطاعت از پروردگار کن که ان شاء الله امر ظهور نزدیک است.
محمّد بن احمد بن خلف میگوید: به خزانه دارم دستور دادم که پنجاه دینار حاضر کند و از پیرمرد خواهش کردم که آن بپذیرد.
او گفت: ای برادر! خداوند بر من حرام فرموده که از تو چیزی را که نیازی به آن ندارم، بگیرم. به همان ترتیبی که بر من حلال فرموده تا آنچه را که نیازمندم از
تو قبول کنم.
1- الغیبة للطوسي، ص254
2- بحارالأنوار، ج52، ص3، ح2
3- الزام الناصب في اثبات الحجة الغائب، ج1، ص338
ابونعیم محمّد بن احمد انصاری زیدی میگوید:
من به همراه سی نفر از حاجیان که تقصیر کرده بودند یعنی موی سر و شارب خود را زده بودند از جمله: محمودی و علّان کلینی و ابوالهیثم دیناری و ابوجعفر همدانی و محمّد بن قاسم علوی که شخص بااخلاصی بود در روز ششم ذی الحجه سال دویست و نود و سه هجری در کنار مستجار نشسته بودیم که به ناگاه جوانی از میان طوافکنندگان به سوی ما آمد که دو حوله احرام بر تن و کفشهایش را در دست داشت.
از هیبتش همه از جا برخاسته و بر او سلام کردیم. در میان ما نشست به راست و چپ نگریست و فرمود: آیا میدانید ابا عبدالله(علیه السلام) در دعای الحاح چه میفرمودند؟
گفتیم: چه میفرمود؟
در پاسخ فرمودند: ایشان میفرمود: اللّهم إنّي أسئلك باسمك الّذی به تقوم السماء و به تقوم الأرض، وبه تفرّق بین الحقّ والباطل وبه تجمع بین المتفرّق وبه تفرّق بین المجتمع وبه أحصیت عدد الرِّمال وزنة الجبال وکیل البحار ان تصلّي علی محمّد وآل
محمّد وان تجعل لي من امدي فرجاً ومخرجاً.
بار الها! از تو درخواست میکنم به حقّ آن اسمی که آسمان و زمین بدان برپاست و به وسیله آن حقّ و باطل را از یکدیگر جدا میکنی و متفرّق را گرد میآوری و مجتمع را پراکنده میسازی و به واسطه آن عدد ریگها و وزن کوهها و پیمانه دریاها را شمردهای بر محمّد وآل محمّد درود فرست و در کارم فرج و گشایشی قرار بده!
سپس برخاست و وارد طواف شد و ما هم به احترام او بلند شدیم و فراموش کردیم که به ایشان بگوییم: تو کیستی؟
فردا همان ساعت از صف طواف خارج شد، نزد ما آمد و مانند روز گذشته به احترام او برخاستیم و در میان ما نشست و سمت راست و چپ نگاهی کرد و فرمود: آیا میدانید که امیرالمؤمنین(علیه السلام) پس از نماز واجبش چه میفرمود؟
گفتیم: چه میفرمودند؟
ایشان پاسخ داد: امیرالمؤمنین(علیه السلام) میفرمود: اللّهم إلیك رفعت الأصوات ودعیت الدعوات ولك عنت الوجوه ولك خضعت الرقاب وإلیك التحاکم في الأعمال یا خیر مسؤول وخیر من أعطي، یا صادق یا بارئ یا من لا یخلف
المیعاد، یا من أمر بالدعاء وتکّفل بالاجابة، یا من قال أدعوني استجب لکم یا من قال وإذا سألك عبادي عنّي فانّي قریب أجیب دعوة الداع إذا دعان فلیستجیبوا لي ولیؤمنوا بي لعلهم یرشدون.
یا من قال: یا عبادي الذین اسرفوا علی أنفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعاً انّه هو الغفور الرحیم. لبیك وسعدیك ها انا ذابین یدیك المسرف وأنت قائل: لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعاً.
بار الها! آوازها به سوی تو بلند است و صورتها بر آستان تو بر خاک است و گردنها برای تو خاضع است و محاکمه اعمال با توست ای بهترین مسؤول و بهترین عطاکننده. ای صادق و ای خالق و ای کسی که خُلف وعده نمیکنی ای کسی که دستور به دعا دادی و اجابت را ضامن شدی و فرمودی: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم. و فرمودی: و بندگان من، از تو درباره من
بپرسند، بدانند که من به آنان نزدیکم. دعای دعاکننده را - آنگاه که مرا بخواند - اجابت میکنم. پس باید دعوت مرا بپذیرند و به درگاه من دعا کنند و به من ایمان بیاورند که دعایشان را اجابت میکنم. امید آنکه در دعایشان به درگاه خدا راهیاب شوند.
و فرمودی: ای بندگان گنهکار من که با گناه کردن بر خود اسراف کردهاید از رحمت الهی ناامید و مأیوس نشوید زیرا که خداوند همه گناهان را میآمرزد و او بخشنده و مهربان است. لبیک، از تو طلب سعادت میکنم و در مقام خدمتگزاری و بندگیت هستم.
اینک در پیش روی تو با اسراف و گنهکاری ایستادهام و تو خود گفتهای: که از رحمت خداوند ناامید نشوید چرا که او همه گناهان را میبخشد.
پس به سمت راست و چپ نگاهی انداخت و فرمود: آیا میدانید که امیرالمؤمنین(علیه السلام) در سجده شکر چه بیان مینمود؟
گفتیم: چه میفرمودند؟
فرمود: ایشان خداوند را خطاب میفرمودند و عرضه میداشتند: یا من لا یزیده الحاح الملحّین إلّا جوداً وکرماً، یا من له خزائن السماوات والأرض، یا من له خزائن مادقّ وجلّ، لا تمنعك إساءتي من أحسنك إليّ، إنی أسألك ان تفعل بي ما أنت أهله وأنت أهل الجود والکرم والعفو یا ربّاه یا الله إفعل بي ما أنت أهله فأنت قادر علی العقوبة وقد استحققتها لا حجّة لي ولا عذر لي عندك أبوء إلیك بذنوبي کلّها واعترف بها کي تعفو عني وأنت أعلم بها منّي بؤت إلیك بکلّ ذنب اذنبته وبکلّ خطیئة اخطأتها وبکلّ سیئة عملتها یا ربّ اغفرلي وارحم وتجاوز عمّا تعلم انّك أنت الأعزّ الأکرم.
ای کسی که پافشاری درخواستکنندگان جز بر جود و کرمش نیفزاید، ای کسی که خزانههای آسمان و زمین از آن اوست، ای کسی که خزانههای کوچک و بزرگ از آن اوست. بدکاری من تو را از احسان باز نمیدارد از تو درخواست میکنم که با من چنان کن که خود شایسته آن هستی تو اهل جود و کرم و عفوی. پروردگارا! با من چنان کن که خود شایسته آن هستی، تو بر کیفر من توانایی و من سزاوار آن هستم. هیچ حجت و عذری در پیشگاه تو ندارم و به همه گناهان خود اقرار میکنم، اعتراف میکنم تا آنها را ببخشایی و تو بهتر از من آنها را میدانی،
به گناهان و خطاها و سیئات خود اعتراف میکنم. ای پروردگار من! مرا ببخش و بر من ترحّم نما و از آنچه میدانی در گذر که تو عزیز و کریمی.
بعد از بیان این فقرات دعا، جوان بلند شد و وارد طواف شد و ما هم به
احترام او برخاستیم.
فردا همان وقت آمد و ما هم چون گذشته به استقبالش برخاستیم در میان ما نشست و به راست و چپ نگریست و فرمود: سیّدالعابدین علی بن الحسین(علیهما السلام) در سجود نمازش در این مکان چنین میفرمود: و با دست به جانب حجر اسماعیل و ناودان اشاره کرد: عبیدك بفنائك، مسکنیك ببابك أسألك ما لا یقدر علیه سواك.
بنده کوچک تو در آستان توست و بنده مسکین تو به درگاه توست از تو چیزی را درخواست میکنم که غیر از تو بر آن توانا نیست.
آنگاه به راست و چپ نگریست و به محمّد بن قاسم علوی نظر کرد و فرمود: ای محمّد بن قاسم ان شاء الله عاقبت تو به خیر خواهد بود و برخاست و داخل در طواف شد و همه ما دعاهای او را آموختیم و کسی از ما باقی نماند مگر اینکه این دعاها را یاد گرفت و به او الهام شد. و فراموش کردیم که تا پایان روز درباره او گفتگو کنیم تا آنکه محمودی به ما گفت: آیا او را شناختید؟ گفتیم: خیر.
گفت: به خدا سوگند که او صاحب الزمان(علیه السلام) است.
گفتیم: ای ابا علیّ! از کجا چنین میگویی؟
گفت: هفت سال است که از درگاه خدای تعالی مسألت میکنم که صاحب الزمان(علیه السلام) را ملاقات کنم. در شامگاه یک روز عرفه همین جوان را دیدم که دعایی میخواند، آن دعا را حفظ کردم.
از جوان پرسیدم: شما که هستید؟
فرمود: از این مردم.
گفتم: از کدام مردم؟
فرمود: از عرب.
گفتم: از کدام عرب؟
فرمود: از شریفترین و بلندترین آنها.
گفتم: آنها چه کسانی هستند؟
فرمود: از بنیهاشم.
گفتم: از کدام بنیهاشم؟
فرمود: از عالیترین و رفیعترین ایشان از جهت مقام و شخصیت.
گفتم: از نسل چه کسی؟
فرمود: از کسانی که جماعات مردم را شکافتند و مردم را اطعام کردند و در دل شب که مردم در خوابند، نماز میخوانند.
دانستم که او علوّی است و به واسطه علوی بودنش به او علاقمند شدم. به ناگاه از نظرم نهان گشت و ندانستم که به آسمان رفت یا به زمین. از مردمی که اطرافش بودند، پرسیدم: آیا این علویّ را میشناسید؟
گفتند: آری او هر ساله با ما پیاده به حجّ میآید.
گفتم: سبحان الله! به خدا سوگند نشانه پیادهروی در او ندیدم و با دلی
مغموم و محزون از فراقش به مزدلفه آمدم و در آن شب بیتوته کردم. در خواب رسول خدا(صلی الله علیه واله) را دیدم. ایشان فرمود: ای محمّد! آیا مطلوب خود را دیدی؟
گفتم: ای آقای من! او چه کسی است؟
فرمود: کسی را که در شامگاه عرفه دیدار کردی صاحب الزمان شماست.
و چون این داستان را از او شنیدیم او را سرزنش کردیم که چرا پیشتر ما را از آن مطّلع نکردی.
او گفت: تا به حال این ماجرا را فراموش کردهام.
1- کمال الدین و تمام النعمة، ج2، ص470، ح23
2- الغیبة للطوسي، ص259
3- نزهة الناظر الفاظة وتنبیه الخاطر، ص147
4- دلائل الإمامة، ص542، ج127
5- فلاح السائل ونجاح المسائل، ص179
6- مدینة المعاجز الأئمة الإثنی عشر، ج8، ص119
7- بحارالأنوار، ج52، ص6، ح5
8- مستدرك الوسائل ومستنبط المسائل، ج8، ص32
ابوعلی محمّد بن احمد محمودی میگوید:
بالغ بر بیست حج به جا آوردم و در جمیع آنها به جامههای کعبه میچسبیدم، بر حطیم و مقام ابراهیم میایستادم به حجرالاسود میچسبیدم و مداومت بر دعا مینمودم و بیشتر خواسته من در دعاها این بود که به شرف ملاقات مولای خود صاحب الزمان صلوات الله علیه فایز شوم. تا آنکه در یکی از سالها در شهر مکه به دنبال خریدن حاجتی بودم و همراهم جوانی بود که در دستش ظرفی از شیر گوسفند بود که قطعات خرما در آن بود.
پول ظرف را به او دادم و ظرف را از او گرفتم ولی جوان در مورد قیمت چانهزنی میکرد.
ناگاه کسی دامن عبای مرا کشید چون متوجه او شدم، مردی را دیدم که از مهابتش لرزیدم. از من پرسید: این ظرف را میفروشی؟
از غایت مهابت نتوانستم به او پاسخ گویم سپس از نظرم غائب شد گمان کردم مولای من باشد زیرا یک روز در باب صفا به مکه نماز میخواندم در سجده آرنجم را به سینه خود گذاشته بودم که شخصی با پا مرا حرکت داد.سر برداشتم. فرمود: آرنج خود را از سینه بردار. همین مرد بود که حالا از من درخواست کرد!
در حج دیگری در موقف بسیار دعا کردم تا آنکه روزی در کنار کعبه در حوالی ظهر نشسته بودم یمان بن فتح بن دینار و محمّد بن قاسم علوی و علّان کلینی نیز همراه من بودند که دیدم مردی مشغول طواف است، من اشاره به او کردم تا همراهانم او را نگاه کنند و خود نیز از جا برخاستم تا از او در طواف متابعت نمایم. در طواف به حجر اسماعیل رسید، سائلی آنجا بود که مردم را به خدای عزوجل قسم میدهد که به او کمکی بکنند.
آن مرد خم شد و از روی زمین شیای را برداشته و به آن سائل عطا فرمود.
من نزد سائل رفتم و از او پرسیدم که آن مرد به تو چه چیزی داد. از اظهار آن امتناع ورزید.
دیناری به او دادم و به او گفتم: دست خود را باز کن تا ببینم در آن چیست؟
چون دستش را گشود تقریباً بیست دینار در دستش بود پس یقین پیدا کردم که آن مرد مولای من است.
به طرف دوستانم رفتم و با چشم در میان جمعیت طوافکننده به دنبال آن مرد میگشتم. آن مرد از طواف خود فارغ شد و به سمت ما آمد.
با دیدن او تپش قلبی شدیدی بر جمع ما عارض گردید ناخواسته از جای برخاسته و ناخودآگاه به تعظیم او برخاستیم و او در میان ما نشست.
ما به ایشان عرضه داشتیم: شما از کدام قوم میباشید؟
فرمود: از عرب.
گفتیم: از کدام طایفه؟
فرمود: از بنیهاشم و ادامه داد: ان شاء الله بر شما پنهان نخواهد ماند.
سپس فرمود: آیا میدانید زینالعابدین(علیه السلام) بعد از خواندن نماز در سجده شکر چه میفرمودند؟
گفتیم: نه.
فرمود: ایشان عرضه میداشتند: یا کریم مسکینك بفنائك، یا کریم فقیرك زائرك، حقیرك ببابك یا کریم.
این را فرمود و از نزد ما رفت.
فردا نیز او را در طواف مشاهده کردیم. بعد از فارغ شدن از طواف به سوی ما آمد و نزد ما نشست و با ما انس گرفت. سپس فرمود: آیا میدانید زینالعابدین(علیه السلام) بعد از فارغ شدن از نماز چه دعایی میخواند؟
گفتیم: نه، ما را تعلیم فرما!
فرمود: او عرضه میداشت: اللّهم إني أسئلك باسمك الذی به تقوم السماء والأرض وباسمك الذی به تجمع بین المتفرّق وبه تفرّق بین المجتمع وباسمك الذی به تفرّق بین الحقّ والباطل وباسمك الذی تعلم به کیل البحار وعدد الرمال ووزن الجبال ان تفعل کذا وکذا...
این را فرمود و رفت.
ما به عرفات رفتیم و از آنجا به مشعر و مزدلفه و در آنجا بیتوته نمودیم.
رسول خدا(صلی الله علیه واله) را در خواب دیدم که به من فرمودند: آیا به حاجت خود رسیدی؟
گفتم: آن حاجت چه بود؟
فرمود: آن مرد صاحب و آقای تو بود.
1- دلائل الإمامة، ص537
2- مدینة المعاجز الأئمة الإثنی عشر، ج8، ص112
3- الزام الناصب في اثبات الحجة الغائب، ج1، ص326
میرزا محمّد استرآبادی میگوید:
شبی دور خانه خدا طواف میکردم که جوانی خوشسیما آمد و شروع به طواف کرد. وقتی نزدیک من رسید یک دسته گل سرخ به من هدیه نمود که موسم آن نبود.
دسته گل را بوییدم و سؤال نمودم: آقا این گل از کجاست؟
فرمود: از خرابات(1)و از نظر غائب شد.
1-بحارالأنوار، ج52، ص176
2-اثبات الهداة، ج5، ص336، ح162
3-ریاض الأبرار في مناقب الأئمة الأطهار، ج3، ص152
4-مستدرك الوسائل، خاتمه، ج2، ص80
5- مهدی موعود، ص937
1) . خرابات نام جزیرهای است واقع در بحر محیط (اقیانوس اطلس) که دانشمندان و محدثین زیادی از آنجا برخاستهاند و به آنجا منسوبند.
شیخ محمّد رشتی از ذاکرین با تقوا و شیفته اهل بیت عصمت: خصوصاً حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است و به خاطر آنکه نام مقدس امام زمان(علیه السلام) را در منبر و غیر آن زیاد میبرد معروف به شیخ محمّد صاحب الزمانی شده است و حتی کتابی در احوالات آن حضرت نوشته است. ایشان میگوید:
در سال 1338ه- به حج مشرف شدم. در شهر جدّه خرجی مرا دزدیدند. رفقا به خاطر اینکه مجبور به کمک کردن من نشوند، از من دوری نمودند. لذا از هر جهت ناامید و بیچاره ماندم.
از کشتی خارج و محرم شدم و بعد هم متوجه به مکه شدم و از در بنیشیبر داخل مسجدالحرام گردیدم و برای هرچه بر سرم میآید آماده شدم، چون چارهای نداشتم در مسیر رفت و آمد حجاج با حال تضرع به خدای تعالی ایستاده و عرض میکردم: پروردگارا اگر در مشهد مقدس این معامله با من میشد به حضرت رضا(علیه السلام) شکایت میکردم. آیا در بین این همه حاجی خرجی من باید سرقت شود؟
ناگاه مردی خوشرو که چشمهای سیاهی داشت و هیچکس را به آن خوشرویی و خوش قامتی ندیده بودم و در لباس اهل یمن بود به من گفت: خیر است چه بسیار خرجیها که سرقت شده است. خرجی فلان سیّد را هم بردهاند داخل طواف شو و خود را مشغول کن.
گفتم: یا أخي ما ترید مني دعني واذهب عنّي. یعنی ای برادر از من چه میخواهی؟ مرا بگذار و برو.
تبسمی نمود و من مشغول طواف شدم. چند قدمی رفتم، دومرتبه آمد و گوشه احرام مرا کشید و فرمود: تعال اعطیك من الدراهم وتتشرف إن شاء الله إلی المدینة وتروح إلی الزینبیّة وترجع من طریق الشام إلی النجف إن شاء الله تعالی فتنفد نفقتك ویصلك هناك ما یوصلك إلی خراسان بحال حسن.
بیا به تو مقداری پول بدهم ان شاء الله به مدینه مشرف میشود و به زینبیه میروی و از راه شام به نجف اشرف برمیگردی خرجی تو تمام میشود و آن جا ان شاء الله به قدری که به راحتی به خراسان برسی، پول میرسد.
وقتی گوشه احرام مرا گرفت، صد و چهارده لیره عثمانی شمرد و در احرام من ریخت. یکی از آنها روی زمین افتاد.
فرمود: احرام را محکم ببند تا پولت را ندزدند. من خم شدم تا لیرهای را که افتاده بود از روی زمین بردارم و با خود گفتم: ببینم این لیرهها چیست که به من داده است؟ سرم را بلند کردم ولی کسی را ندیدم. آن وقت دانستم که این شخص حضرت حجّت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بوده است.
در راه بازگشت به نجف اشرف که رسیدم، خرجیم تمام شد. از آنجا به کربلا رفتم این سفر من، سال آخر عمر مرحوم میرزا محمّدتقی شیرازی1 و در دهه عاشورا بود. ایشان شبهای دهه را روضهخوانی و اطعام میکردند منبری هم تنها من بودم.
بعد از دهه عاشورا آنقدر به من پول دادند که مرا با کمال راحتی به خراسان رسانید.
1- العبقري الحسان، ج2، ص533
2- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص216
شیخ متعبد، حاج عنایتالله میگوید:
شب جمعه از منی با دو نفر از اتقیاء به مسجدالحرام آمده و نزدیک محلّ تولّد حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) نشستیم و مشغول به ختم امّن یجیب المضطرّ إذا دعاه ویکشف السوء. برای تعجیل فرج حضرت ولی عصر(علیه السلام) شدیم.
از آنجایی که تقدیر الاهی را تدبیر بندگان تغییر نمیدهد، همه را خواب ربود، در حالی که نزدیک دو هزار مرتبه از ذکر را گفته بودیم. ناگاه از خواب بیدار شدم، دیدم که یکی از دو رفیقم از مسجد بیرون رفته است. خیلی ناراحت شدم و فوراً رفتم و تجدید وضو نمودم و با نهایت تأسف برگشتم.
در آنجا به جز ما دو نفر کسی در کنارخانه خدا نبود و از اعراب هم دو سه نفر سنّی مشغول مناجات بودند.
من آمدم و در موضعی مشغول به تضرّع و زاری شدم. هنگام سحر بود که احساس کردم بزرگواری دست به شانه من گذاشت و فرمود: وقت بسیار خوبی است، حال بسیار خوبی داری در دعا اهتمام کن.
به مجرّد شنیدن این کلمات، بدنم مرتعش گردید و حالم دگرگون شد. وقتی
نظر کردم، احدی را نیافتم و در مسجد عجم دیگری جز رفیقم وجود نداشت یقین کردم حضرت ناموس دهر ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بوده است.
1- العبقري الحسان، ج2، ص994
2- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص195
حسن بن حسین استرآبادی میگوید:
در حالی که مشغول طواف بودم شک داشتم که چند بار طواف نمودهام؟! جوانی نیکورو نزد من آمد و فرمود: هفت شوط دیگر طواف کن.
1- الخرائج والجرائح، ج2، ص697، ح13
2- وسائل الشیعة، ج13، ص362، ح13
3- اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات، ج5، ص324، ح124
4- مدینة المعاجز الأئمة الإثنی عشر، ج8، ص169، ح112
5- بحارالأنوار، ج52، ص60، ح44
شک در طواف
دانشمند محترم آقای حاج محمّد قاضی زاهدی میگوید:
در سال 1365ش که توفیق زیارت بیت الله الحرام نصیبم شد و با حضرت آیتالله حاج آقا موسی زنجانی شبیری همسفر بودم. چون سفر اوّلم بود آن مناظر روحانی در آنجا مرا بهتزده کرده بود.
به هر حال جهت طواف مهیّا شدم. یکی از همراهان گفت: میل داریم با شما طواف را انجام دهیم و شروع کردیم. چون ایشان تسبیح در دست داشت به ایشان عرض کردم: شما هر دور را با تسبیح حسابش را داشته باشید. قبول کرد و اتفاقاً در دور بین ششم و هفتم نسیان حاصل شد.
از حضرت ولی عصر استمداد کرد بغتتاً شخصی نورانی دست بر شانهام گذاشت و فرمود: شما باید یک دور دیگر بروید. این قضیه باعث تعجب و تحیّر بنده گردیده و دور هفتم را انجام دادم.
1- شیفتگان حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ج1، ص252
حجةالإسلام والمسلمین حاج آقا علی قاضی زاهدی میگوید:
یک سال قبل از به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی ایران بود که با جمعی از مؤمنان و همشهریان با اتوبوس از طریق ترکیه و سوریه و اردن برای عمره مفرده به مکّه معظمه مشرف شدم.
شب جمعه بود رفقا عازم رفتن به مسجدالحرام و طواف خانه حق بودند. امّا من درنهایت ضعف و ناتوانی و تب و رنج به سر میبردم و حال حرکت نداشتم. رفقا گفتند: شما حرم نمیآیید؟ اظهار تأسف و عجز کردم. آنها رفتند و من تنها در مسافرخانه ماندم.
پس از گذشت مدتی به حال خود رقّت میکردم و از بیسعادتی خود منقلب و متأثر که چرا در آن شب جمعه توفیق رفتن به مسجد و طواف کعبه و راز و نیاز با قاضی الحاجات از من سلب شد. امّا طولی نکشید که در خود قوّتی یافتم و رنج و تب از من زایل و بیش از پیش به رفتن به حرم مایل شدم.
از جای برخاستم و وضو ساختم و تنهایی به جانب مسجد روانه گشتم. چون به مطاف گاه رسیدم و مشغول طواف خانه گردیدم شخصی را دیدم که توجه
مرا به خود جلب کرد.
شخصی بود چهارشانه و معتدل القامه و خوش چهره و با اینکه هوا گرم بود عبای ضخیم و زمستانی بر دوش داشت و به زی اعراب که مغناطیسوار قلب مرا به خود جلب میکرد. او در جلوی من مشغول طواف بود و با آنکه معتدل القامه بود یک سر و گردن از همگان بلندتر بوده و به آرامی و وقار طواف مینمود و به کسی و به جایی توجه نمیکرد. من هرچه میکوشیدم به او نمیرسیدم. چشم به او دوخته و حتّی یک لحظه از او غافل نبودم.
طواف تمام شد و در عقب مقام ابراهیم مشغول نماز شد و من هم قدری دورتر، پشت سر او نماز خواندم. ملهم بودم که او محبوب مطلوب است امّا تصرّفی در وجود من شده بود که سر از پا نمیشناختم و در حالتی بودم که وصف آن را نمیتوانم بیان کنم. پس از نماز برابر کعبه مقابل درب خانه ایستاد و دست به دعا برداشت و با خداوند به راز و نیاز پرداخت بعد از فراغ دیدم دست پسر بچهای را گرفت و از خانه دور شد و پس از چند قدم که رفت دیگر او را نیافتم.
طاهره فائزیپور صبیّه حجةالإسلام اصغر فائزیپور تهرانی میگوید:
پس از عمل جراحی و شش ماه شیمی درمانی دکتر گفت: متأسفانه کلیه 94 درصد و کبد 97 درصد آلوده به سرطان شده است.
در هفتم ماه مبارک رمضان بود که همسرم گفت: قرار است به عنوان خدمه به مکّه بروم، اگر موافق باشی با هم برویم. استخاره کردیم، خوب آمد. مقدمات سفر فراهم شد و به مکه مشرف شدیم. آنجا به همسرم گفتم: حال که اینجا آمدیم، خواهشم این است که اجازه بدهید من در خانه خدا بمانم تا حاجتم را بگیرم. قبول کرد. سه شبانه روز در خانه خدا در کنار کعبه ماندم و گفتم: اگر بنا باشد شفا پیدا کنم باید به گوشم بگویند نه اینکه در خواب ببینم.
شب چهارم حدود ساعت 12 نیمه شب با یکی از هم اتاقیهایم نیت کردیم برای شفای همه مریضها طوافی انجام دهیم. دور دوم طواف بود که او را گم کردم و طواف را ادامه دادم پس از پایان طواف کنار حجر اسماعیل ایستادم و از خدا خواستم که زیر ناودان طلا دو رکعت نماز بخوانم. ناگهان شخصی با قد رشید دیدم در گوشم فرمود: میخواهی نماز بخوانی؟ گفتم: بلی! دستی بر حجر اسماعیل
گذاشت و دست دیگر را باز کرد دیدم با اینکه در ایام حج بود هیچکس در حجر نیست فقط یک خانم در آنجا بود که گریه میکرد. نماز را خواندم آقا فرمود: میخواهی باز هم نماز بخوانی؟
جواب دادم: نه! چون مریض هستم.
فرمود: خدا تو را شفا داده است. بیا و از آب زمزم استفاده کن.
گفتم: دردم بد دردی است.
فرمود: مگر سرطان نیست؟!
گفتم: چرا.
فرمود: خدا تو را شفا داده است بیا برو و از آب زمزم استفاده کن.
وقتی روی برگرداندم، دیدم کسی نیست. احساس کردم که دردم رفع شد و آن خلوت از بین رفته است و مردم در اطراف من بودند.
بعد از آنکه به ایران آمدیم، آزمایش دیگری دادم که درنتیجه کبد هفت درصد و کلیه هشت درصد آلوده بودند و دکترها گفتند: آثار بیماری از بین رفته است.
1- شیفتگان حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ج2، ص190
2- ملاقات با امام عصر(علیه السلام)، ج2، ص287
کنیز و خدمتکار ابراهیم بن عبده نیشابوری که از زنان نیککردار و صالحه میباشد میگوید:
من و ابراهیم روی کوه صفا ایستاده بودیم که حضرت(علیه السلام) تشريف آورد و کنار ابراهیم ایستاد. کتاب مناسک او گرفت و مطالبی را با او در میان گذاشت.
1- الکافي، ج2، ص129، ح6
2- الغیبة للطوسي، ص268
3- الإرشاد في معرفة حجج الله علی العباد، ج2، ص352
4- أعلام الوری بأعلام الهدی، ص422
5- الصراط المستقیم إلی مستحقی التقدیم، ج1، ص240
6- مجموعة نفیسة في تاریخ الأئمة:، ص340
7- بحارالأنوار، ج52، ص14، ح9
شخصی از اهالی مدائن میگوید:
من به همراه یکی از دوستانم به حج رفته بودیم. جوانی را دیدم که در گوشهای نشسته و لنگ و روپوشی بر تن دارد و کفشهای زردی به پا کرده بود.
لنگ و روپوش او به نظر من صد و پنجاه دینار ارزش داشت. کمی که دقّت کردم آثار و علامت سفر را در او مشاهده نکردم.
در این بین گدایی نزد ما آمد و درخواست کمک کرد. ما او را رد کردیم. او نزد آن جوان رفت و درخواست کمک کرد. جوان چیزی از زمین برداشت و به او داد گدا نیز در مقابل بسیار جدی برای او دعا میکرد.
آن جوان از جا برخاست و از دیدگان پنهان شد و رفت. ما نزد آن گدا رفتیم و به او گفتیم: آن جوان به تو چه داد که اینگونه او را دعا میکردی؟ او به ما ریگهای طلای دندانهداری را نشان داد که قریب بیست مثقال بود.
به دوستم گفتم: آقا و سرور ما نزد ما بود و ما ندانستیم.
در جستجوی او تمام موقف را گشتیم اما او را نیافتیم.
از افرادی که اهل مکه و مدینه بودند و اطراف او نشسته بودند راجع به او
سؤال کردیم. در جواب گفتند: جوانی است علوی که هر سال پیاده به حج میآید.
1- الکافي، ج2، ص134، ح15
2- إثبات الهداة بالنصوص والمعجزات، ج5، ص284، ح1
3- مدینة معاجز الأئمة الإثنی عشر، ج8، ص71
4- الوافي، ج2، ص401، ح12
5- مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج4، ص15، ح15
6- الزام الناصب في اثبات الحجة الغائب (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ج1، ص343
ابو محمّد دعلجی از برگزیدگان علماء زمان بود که احادیث بسیاری از ائمه: شنیده بود.
صاحب دو پسر بود. یکی از پسران او به نام ابوالحسن مردی متدین بود و پسر دیگر راه انحراف و گناه را میپیمود.
یک سال ابو محمّد اجیر شد که به نیابت از امام زمان(علیه السلام) به حج برود. این کار در آن موقع میان شیعیان مرسوم بود. ابو محمّد مبلغی از پول حج را به پسری که اهل فساد بود داد و به حج رفت.
او میگوید: در اثنای اعمال حج در عرفات ایستاده بودم که جوانی خوشروی و گندمگون را که موی سرش از دو طرف گوشش دیده میشد کنار خود در حال خشوع و دعا و زاری مشاهده کردم.
زمانی که مردم در حال متفرق شدن بودند متوجه من شد و خطاب به من فرمود: ای شیخ! حیا نمیکنی؟
گفتم: آقا از چه چیز حیا کنم؟
فرمود: پولی برای نیابت حج کسی که میدانی کیست به تو میدهند و تو آن
را به فاسق شرابخوار میدهی.
عنقریب این چشمت نابینا میشود و اشارهای به چشم من کرد و من از آن روز در هول و هراس بودم.
شیخ مفید بیان میکند که هنوز چهل روز از مراجعت وی از سفر مکه نگذشته بود که دملی در همان چشم ظاهر شد و او نابینا گردید.
1- الخرائج والجرائح، ج1، ص480، ح21
2- فرج المهموم في تاریخ علماء النجوم، ص256
3- وسائل الشیعة، ج11، ص208، ح2
4- اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات، ج5، ص323، ح120
5- مدینة المعاجز الأئمة الإثنی عشر، ج8، ص158
6- بحارالأنوار، ج52، ص59، ح42
7- مستدرك الوسائل، ج8، ص70، ح9098
حاج محمّدعلی فشندی تهرانی میگوید:
سال اوّلی که به مکه مشرف شدم از خدا خواستم 20 سفر به مکه بیایم تا بلکه امام زمان(علیه السلام) را زیارت کنم. بعد از سفر بیستم نیز خداوند متعال منت نهاد و سفرهای دیگری هم به زیارت خانه خدا موفق شدم. ظاهراً سال 1353 بود که به عنوان کمکی کاروان از تهران رفته بودم. شب هشتم از مکه آمدم برای عرفات تا مقدمات کار را فراهم کنم که فردا شب وقتی حاجیها همه باید در عرفات باشند از جهت چادر و وضع منزل نگران نباشند.
شرطهای آمد و گفت: آقا چرا الآن آمدی؟ کسی نیست.
گفتم: برای این جهت که مقدمات کار را آماده کرده باشم.
گفت: پس امشب باید خواب نروی. گفتم: چرا؟ گفت: به خاطر آنکه ممکن است دزدی بیاید و دستبرد بزند. گفتم: باشد و بعد از رفتن شرطه، تصمیم گرفتم شب را نخوابم. برای نافله شب و دعاها وضو گرفته، مشغول نافله شدم.
بعد از نماز شب حالی پیدا کردم و در همین حال بود که شخصی آمد درب چادر و بعد از سلام وارد شد و نام مرا برد. من از جا بلند شدم پتویی چند لا کرده
زیر پای آقا افکندم.
او نشست و فرمود: چایی درست کن. گفتم: اتفاقاً تمام اسباب چایی حاضر است. ولی چای خشک از مکّه نیاوردهام و فراموش کردهام.
فرمود: شما آب روی چراغ بگذار تا من چایی بیاورم.
از میان چادر بیرون رفت و من هم آب را روی چراغ گذاشتم. طولی نکشید که برگشت و یک بسته چای در حدود هشتاد الی صد گرم به دست من داد. چایی را دم کرده پیش رویش گذاشتم، خورد و فرمود: خودت هم بخور. من هم خوردم. اتفاقاً عطش هم داشتم چایی لذت خوبی برای من داشت. بعد فرمود: غذا چه داری؟ عرض کردم: نان. فرمود: خورش چه داری؟ گفتم: پنیر. فرمود: من پنیر نمیخواهم. عرض کردم: ماست هم از ایران آوردهام. فرمود: بیاور. گفتم: اینکه از خود من نیست مال تمام اهل کاروان است. فرمود: ما سهم خود را میخوریم و دو سه لقمه خورد.
در این وقت چهار جوان که موهای پشت لبشان تازه سبز شده بود جلوی چادر آمدند با خود گفتم: نکند اینها دزد باشند. امّا دیدم سلام کردند و آن شخص جواب داد. خاطرم جمع شد.
سپس نشسته و آن آقا فرمودند: شما هم چند لقمه بخورید. آنها هم خوردند.
سپس آقا به آنها فرمود: شما بروید. خداحافظی کردند و رفتند ولی خود آقا ماند و در حالی که نگاهش به من بود سه بار فرمود: خوشا به حالت حاج محمّدعلی.
گریه راه گلویم را گرفت. گفتم: از چه جهت؟
فرمود: چون امشب کسی در این بیابان برای بیتوته نمیآید، این شبی است که جدّم امام حسین(علیه السلام) در این بیابان آمده.
بعد فرمود: دلت میخواهد نماز و دعای مخصوص که از جدم است را
بخوانی؟ گفتم: آری.
فرمود: برخیز غسل کن و وضو بگیر. عرض کردم: هوا طوری نیست که من با آب سرد بتوانم غسل کنم. فرمود: من بیرون میروم تو آب را گرم کن و غسل نما. او بیرون رفت، من هم بدون اینکه توجه داشته باشم چه میکنم و این کیست، وسیله غسل را فراهم کرده و غسل نمودم و وضو گرفتم. دیدم آقا برگشت فرمود: حاج محمّدعلی غسل کردی و وضو ساختی؟ گفتم: آری.
فرمود: دو رکعت نماز به جا بیاور، بعد از حمد، یازده مرتبه سوره «قل هو الله» را بخوان این نماز امام حسین(علیه السلام) در این مکان است.
بعد از نماز شروع کرد، دعایی خواند که یک ربع الی بیست دقیقه طول کشید و هنگام قرائت اشک مانند ناودان از چشم مبارکش جریان داشت. هر جمله دعا را که میخواند در ذهن من میماند و حفظم میشد. دیدم دعای خوبی است و مضامین عالی دارد و من با اینکه دعا زیاد میخواندم و با کتب دعا آشنا بودم به مانند این دعا برخورد نکرده بودم. به همین خاطر در فکرم خطور کرد و تصمیم گرفتم فردا برای روحانی کاروان بگویم تا بنویسد ولی تا این فکر در ذهنم آمد، آقا فرمود: این خیال را از دل بیرون کن زیرا این دعا در هیچ کتابی نوشته نشده و مخصوص امام(علیه السلام) است و از یاد تو میرود.
بعد از تمام شدن دعا نشستم و عرض کردم: آقا آیا توحید من خوب است که میگویم: این درخت و گیاه و زمین و همه اینها را خدا آفریده؟ فرمود: خوب است و بیشتر از این از تو انتظار نمیرود.
عرض کردم: آیا من دوست اهل بیت هستم؟ فرمود: آری و تا آخر هم هستید و اگر آخر کار شیطانها فریب دهند آل محمّد به فریاد میرسند.
عرض کردم: آیا امام زمان(علیه السلام) در این بیابان تشریف میآورند؟
فرمود: امام الآن در چادر نشسته. با اینکه به صراحت فرمود اما من متوجه نشدم و به ذهنم رسید که یعنی امام در چادر مخصوص به خودش نشسته. بعد گفتم: آیا فردا امام با حاجیها در عرفات میآید؟
فرمود: آری.
گفتم: کجاست؟
فرمود: در جبل الرحمة است.
عرض کردم: اگر رفقا بروند میبینند؟ فرمود: میبینند ولی نمیشناسند.
گفتم: فردا شب امام در چادرهای حجاج میآید و نظر دارد؟
فرمود: در چادر شما چون فردا شب مصیبت عمویم حضرت ابوالفضل خوانده میشود امام میآید.
بعد دو اسکناس صد ریالی سعودی به من داد و فرمود: یک عمل عمره برای پدرم به جای بیاور.
گفتم: اسم پدر شما چیست؟ فرمود: حسن.
عرض کردم: اسم شما؟ فرمود: سیّد مهدی.
قبول کردم: آقا بلند شد، برود. او را تا دم چادر بدرقه کردم. حضرت برای معانقه برگشت و با هم معانقه نمودیم و خوب یاد دارم که خال طرف راست صورتش را بوسیدم. سپس مقداری پول خرد سعودی به من داده فرمودند: برگرد تا برگشتم دیگر او را ندیدم.
این طرف و آن طرف نظر کردم، کسی را نیافتم. داخل چادر شدم و از خود سؤال میکردم: این شخص که بود؟
پس از مدتی با قرائن زیاد مخصوصاً اینکه نام مرا برد و از نیت من خبر داد و نام پدرش و نام خودش را بیان فرمود، فهمیدم امام زمان(علیه السلام) بوده. شروع به گریه
کردن کردم.
یک وقت متوجه شدم شرطه آمده و میگوید: مگر دزدها سروقت تو آمدند؟
گفتم: نه. گفت: پس چه شده؟ گفتم: مشغول مناجات با خدایم.
به هر حال به یاد آن حضرت تا صبح گریستم و فردا که کاروان آمد قصّه را برای روحانی کاروان گفتم، فقط فراموش کردم که بگویم آقا فرموده فردا شب چون در چادر شما مصیبت عمویم خوانده میشود میآیم.
شب شد، اهل کاروان جلسه تشکیل دادند و ضمناً حالت توسل آن هم به حضرت عباس(علیه السلام) بود. اینجا بیان امام زمان(علیه السلام) یادم آمد. هرچه نگاه کردم آن حضرت را داخل چادر ندیدم ناراحت شدم و با خود گفتم: خدایا وعده امام حق است.
بیاختیار از مجلس بیرون آمدم. درب چادر آقا را دیدم. عرض ادب کرده میخواستم اشاره کنم، مردم بیایند. آن حضرت را ببینند اما آقا اشاره فرمود که حرف نزن. به همان حال ایستاده بود تا روضه تمام شد و دیگر حضرت را ندیدم. داخل چادر شده جریان را تعریف نمودم.
1- شیفتگان حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ج1، ص149
شیخ آقابزرگ تهرانی صاحب کتاب الذریعة از دایی خود حاج سیّد خلیل تهرانی نقل میکنند که ایشان گفت: در سال 1312ه- برای چهارمین بار به مکه مشرف میشدم. در آن سال به همراه مرحوم ملّا محمّدعلی رستمآبادی که از زاهدترین علماء عصر خود در تهران بود از راه شام مشرف شدیم.
بین شیعه و سنی درباره اوّل ماه ذی حجه اختلاف ایجاد شد. روز هفتم که اهل سنت آن را هشتم گرفته بودند، تمامی حجاج، چه شیعه و چه سنّی، احرام بسته و به منی رفتند و عدهای که از جمله آنها من و مرحوم آخوند ملّا محمّدعلی بودیم، تخلف نمودند. یعنی احرام بسته و شب را در مکه معظمه بیتوته کرده و صبح روز هشتم که نزد اهل سنت نهم بود، به منی رفتیم اما توقف نکردیم و متوجه صحرای عرفات شدیم و خودمان را به حجاج دیگر رساندیم.
برای ملاقات سیّد حسین تهرانی داماد حاج ملّا هادی اندرمانی در عرفات از خیمه بیرون آمدم و در بین حجاج میگشتم و جستجو مینمودم.
نزدیک ظهر، خیلی خسته شدم ولی خیمه ایشان را نیافتم و تا آخرین جایی که حجاج خیمه داشتند - یعنی پشت نهری که در سمت چپ کوه واقع شده است -
رفتم. آخرین خیمه از پشم سیاه بود و خطوط سفیدی روی آن دیده میشد.
کنار خیمه نشستم که قدری استراحت نمایم؛ شخصی از درون خیمه به اسم مرا صدا زد و فرمود: حاج سیّد خلیل. نظر کردم، دیدم آن شخص در خیمه ایستاده است. گفتم: چه میگویی؟
فرمود: بیا و داخل شو.
داخل خیمه شدم و سلام کردم. جواب سلامم را داد. دیدم وسط خیمه روی زمین رو به قبله ایستاده و بساطی از پشم شتر و پوست در آنجا فرش است. در گوشه خیمه، پشت سر آن شخص، دو نفر بر روی آن فرش نشسته و هر دو ساکت بودند.
ایشان سؤال فرمود: به دنبال که میگردی؟ سپس ادامه داد: به دنبال حاج سیّد حسین داماد مرحوم حاج ملّا هادی؟! حال او و همسرش خوب است خیمه آنها، آنجاست و با دست به طرفی اشاره نمود و فرمود: نزدیک فلان کاروان خیمه زدهاند.
باز فرمود: از کدام راه آمدهای؟ و خودش ادامه داد: از راه شام و از تهران. گفتم: بلی. خلاصه از هرچه در راه واقع شده بود سؤال کرد و خودش جواب میداد. از جمله چیزهایی که در بین راه برای من اتفاق افتاد اینکه در بیابان لیمو در حالی که مُحرم بودم بین من و یکی از اعراب اختلافی واقع شد و آن شخص چند مرتبه با تازیانه بر سر من زد اما من عکس العملی نشان ندادم چون احرام داشتم و نمیشد نزاع کرد. هرچه بر بندگان خدا واقع میشود خوب است.
دیدم نزدیک ظهر است خواستم احتیاطاً نیت وقوف عرفات را بنمایم که فرمود: امروز روز هشتم و فردا نهم است. امروز نیت وقوف نکن. اجمالاً از او پذیرفتم. و نیت نکردم بعد از آن برخاسته و از ایشان التماس دعا نمودم و از آن خیمه
بیرون آمدم و به خیمه خود بازگشته و خوابیدم.
فردا که روز نهم بود با جناب حاج ملّا محمّدعلی و دو نفر دیگر به دیدن حاج سیّد حسین رفتیم و در بین راه که از منزل او سؤال مینمودیم، شخصی نام کاروانی که دیروز آن شخص ذکر کرده بود را برد. خلاصه از حاج سیّد حسین دیدن کردیم و به مسجد رفته چند رکعت نماز خواندیم و در حین بازگشت از مسجد همگی آن خیمه روز گذشته را دیدیم.
بعضی از رفقای ما گفتند: آن قدر حاجی زیاد شده که تا اینجا خیمه زدهاند.
عدهای دیگر گفتند: اینجا خیمه هیزمفروشهاست.
من گفتم: این خیمه حجاج است.
نزدیک ظهر، در آن نهر غسل کردیم و به منزل رفتیم و بعد از غروب آفتاب از عرفات به سوی مشعر حرکت کرده و وقتی صبح شد از مشعر به سوی منی به راه افتادیم.
در وقت قربانی، من و چند نفر دیگر قربانیهایمان را برداشتیم که آنها را به مکان مخصوص قربانی ببریم. وقتی از بین خیمهها خارج شده و در جاده قرار گرفتیم، شخصی که دیروز در آن خیمه بود و با من صحبت کرد، نزد من آمد و اسم مرا برد و فرمود: قربانیت را آنجا مبر و خودش مکان دیگری را نشان داد وبا دستش به آنجا اشاره کرد.
من قبول کردم و سه نفر از رفقا همراه من آمدند ولی بقیّه نپذیرفتند. در آن وقت در دست آن شخص عصای کوچک یا چیزی غیر از آن بود و سخنی میگفت. آنچه از کلام او فهمیدم و به یادم ماند این بود: وقلیل من عبادی الشکور.
بعد از قربانی و سایر اعمال، به مکه بازگشتیم. در مسجدالحرام مشغول طواف بودم که آن مرد را در یک متری خود دیدم که دستها را مقابل صورت نگه
داشته و مشغول دعاست و در هر هفت دور او را به همان حال دیدم.
بعد از طواف خواستم حجرالاسود را ببوسم به سمت آن شخص رفتم،
دیدم حجاجی که در طوافند همین که به او میرسند هیچیک از جلویش نمیروند و ایشان مثل کوهی ایستاده است و مردم از پشت سر او طواف میکنند.
چون خواستم حجر را ببوسم و بر آن دست بکشم آن شخص دست مرا گرفت و به حجرالاسود رسانید. با کمال اطمینان آن را بوسیده و مسّ نمودم و دستم را بر کتف او گذارده و گفتم: التمس منکم الدعاء وأسئلکم الدعا. یعنی از شما التماس دعا دارم. ایشان قبول نمود و برای من دعا کرد.
برای نماز طواف به طرف مقام حضرت ابراهیم(علیه السلام) رفتم و چیزی به خادم مقام دادم و همانجا مقابل در مقام ایستادم و مشغول نماز طواف شدم.
در بین نماز دیدم آن شخص مقابل حجرالاسود ایستاده است و هیچ چیز بین من و او حائل نیست، نه خود مقام و نه ضریح.
به خاطر این مطلب در فکر فرو رفتم وقتی مشغول تشهد شدم متوجه شدم و به خود گفتم: هیهات. چطور مردم بین من و او حائل نشدهاند با اینکه باید حائل باشند؟ خواستم نماز راقطع کنم به من اشاره فرمود که حرکت مکن.
نماز را تمام کردم و از جای خود برخاسته و دویدم. امّا به زمین خوردم وقتی به محلی که ایشان آنجا ایستاده بود رسیدم حضرتش را ندیدم.
هرچه در اطراف خانه کعبه نظر کردم و جستجو نمودم آن وجود مقدس را نیافتم لذا یقین کردم که ایشان حضرت بقیةالله (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بوده است.
1- العبقري الحسان، ج2، ص522
2- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص212
آقای محمّد خزاعی که از خدمتگزاران با اخلاص و رئیس اداره خدمه حرم مطهّر امام رضا(علیه السلام) است میگوید:
در سال 1370ش به عنوان مدیرگروه مشرّف به حج شدم. اکثر مسافرین همراه ما، از خانواده محترم شهدا بودند. یکی از حجاج شخصی به نام آقای حاج عباس کاریزنوئی بود که مبتلا به نفس تنگی شدید بود و به همین جهت این پیرمرد ضعیف و ناتوان به نظر میرسید. در مدینه مرتّب به دکتر مراجعه میکرد و دوا میگرفت و برای تنفّس از پمپ مخصوص آسم استفاده میکرد.
روزی خبر دادند که حاج عبّاس در شرف مرگ است و به حالت اغما افتاده، بالای سرش رفتم. بیهوش افتاده بود، فوراً از همان پمپ استفاده کرده و به او نفس دادیم. با تلاش زائرین، حالش رو به بهبودی رفت و قدری بهتر شد. توقفمان در مدینه تمام شد و به مکه رفتیم.
با سختی اعمال عمره تمتع را انجام داد و آماده برای حجّ تمتع شد. وقتی به عرفات رسیدیم باز حالش دگرگون و ناراحتیش شدید شد به درمانگاه رفت و دوا گرفت.
بعد از بیتوته در مشعر به منی رفتیم، صبح به چادر مخصوص من آمد و گفت: من دارم میمیرم زود مرا به دکتر برسان و خیلی ناراحت بود.
با یکی از خدمه او را به درمانگاه فرستادم. وقتی برگشت، اظهار داشت ما که وارد چادر دکتر شدیم، تعداد زیادی مریض مرد و زن به انتظار ایستاده بودند لکن چون دکتر حال مرا دید بدون نوبت مرا صدا زد و معاینه کرد و دارو داد. شخصی که همراه او بود گفت: من از دکتر پرسیدم حال بیمار چگونه است؟ گفت: خیلی وخیم است به همین جهت بدون نوبت او را دیدم شما هم هوای او را داشته باشید.
حجاج برای رمی جمرات آماده شدند و این مریض با چند نفر در چادر ماندند. بعد از بازگشت از مسلخ، خدمه کاروان و چند نفر از حجاج اظهار داشتند که عباس را آوردند و همه خوشحال شدند. معلوم شد که بعد از رفتن ما به جمرات ایشان به اتفاق خانم یکی از بستگان و حاجی دیگری، برای رمی جمرات رفته بودند و ایشان گم شده بود و ما خبر نداشتیم وقتی که گفتند حاج عباس را آوردند. من نزد او رفتم و از حالش پرسیدم و اینکه کجا گم
شدی؟
گفت: تا محل رمی با رفقا بودم بعد که بیرون آمدیم گم شدم به طرف چادرها به راه افتادم چون حواسّم جمع نبود و ناراحت بودم یک وقت متوجه شدم که در جایی هستم که جز من کسی در این مسیر نیست. هوا گرم و آفتاب داغ و با وضع ناراحتی که داشتم خیلی نگران شدم.
در این هنگام چشمم به اتومبیلی که در کنار بیابان ایستاده بود افتاد. برای کمک به طرف اتومبیل رفتم، دیدم چند نفر که اعضای یک خانوادهاند، سرنشین این ماشینند. پیش مرد خانواده رفتم و با مختصر عربی که میدانستم فهماندم که آب میخواهم گفت: بنشین تا برایت آب بیاورم تا نشستم گفتم یا الله یا علی یا محمّد. مرد
عرب با عصبانیت و پرخاش گفت: هو علي، هو محمّد فقط الله أنت جعفري؟ گفتم: نعم مرا طرد کرد و گفت: اِمش و به من آب هم نداد.
از ترس بلند شدم و به راه افتادم. جوان آن مرد دنبالم آمد و ظرف آب را به دستم داد و فهماند که پدرم خیلی عصبانی است زود بخور و برو که ممکن است تو را بکشد به راه افتادم و چون جایی را بلد نبودم تا نزدیک غروب راه میرفتم.
حالم کاملاً دگرگون و مشرف به مرگ بودم. نفس تنگی و ضعف مرا ناراحت کرده بود از خداوند مدد خواستم و توسل به اهل بیت: خصوصاً امام زمان(علیه السلام) پیدا کردم. در این هنگام چشمم به درختی افتاد با خود گفتم: حالا که میمیرم، بهتر است خودم را به درخت برسانم که زیر درخت بمیرم.
هنوز به درخت نرسیده بودم که صدایی شنیدم به زبان فارسی میگفت: حاج عبّاس، حاج عبّاس.
برگشتم، جوانی را با پیراهن سفید و عبای زرد رنگی که حاشیه داشت دیدم فرمود: بیا به طرف او رفتم و دست آن جوان را بوسیدم. احساس کردم بوی عطر مخصوصی دارد که تا به حال چنین عطری را استشمام نکرده بودم.
با خود گفتم: من نفس تنگی دارم و دکتر مرا از این بوها و عطرها منع کرده الآن حالم بدتر میشود. جوان در حالی که به من نگاه میکرد سرش را بالا آورد متوجّه سینه من شد، به طرف سینهام دمید و فرمود: اینجا چه میکنی؟
گفتم: آقا کاروان خود را گم کردهام. و نتوانستم اسم کاروان را به خوبی ببرم.
آن جوان اسم کاروان را برد گفتم: آری همین است.
دست خود را جلو آورده و برای دومین بار دست او را بوسیدم، چند لحظه طول نکشید و چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که به من فرمودند: بالای سر خود را
ص: 15(علیه السلام)
نگاه کن. نگاه کردم، دیدم ماهی بزرگی که ستاد امدادکنندگان
بالای چادرهای نزدیک چادر ما نصب کرده بودند، پیدا شد. بعد پرسید: کاروان و چادر را میدانی؟ گفتم: بلی! همین جاست! این علامتش میباشد.
مجدداً فرمودند: خوب نگاه کن و من دومرتبه سر بلند کردم، نگاه به ماهی کرده گفتم: همین جاست. سر را پایین آوردم دیدم کسی نیست و تنها ماندم.
متوجه شدم که به من عنایتی شده و این آقای عربی که به زبان فارسی با من سخن گفت، وجود اقدس امام زمان ارواحناه فداه بود که در طیّ چند قدم مرا به اینجا رساند! اینکه بعد فهمیدم از مشعر به عرفات رفته بودم بعد شروع کردم به سر و صورت خود زدن که چه نعمت بزرگی را از دست دادهام و حضرت را نشناختم.
یک جوان شیرازی با مادرش نزدیک من بودند، جلو آمدند و گفتند: چرا خود را میزنی؟ چه شده؟ گفتم: شما این آقایی را که همراه من بود ندیدید کجا رفت؟
جوان شیرازی به من گفت: من کسی را ندیدم ولی مادرش گفت: من شنیدم که این آقا با شخصی صحبت میکرد لکن کسی را ندیدم و دستش را از زیر چادر به دست من مالید و برای تیمّن و تبرّک به سر و صورتش مالید و به پسرش گفت تا مرا به چادر بیاورد.
بعد از این جریان، حالش کاملاً خوب و دواها را کنار گذاشت و ضعف نداشت و تا مدّتی که آنجا با هم بودیم، سرحال بود و هر وقت میخواست اتوبوس سوار شود مثل جوانی سرحال و شاد، سوار میشد و محتاج کسی نبود.
دانشجویی مسلمان و ایرانی در آمریکا تحصیل میکرد، حسن اخلاق و برخورد اسلامی او موجب شد که یکی از دختران مسیحی آمریکا به او محبت خاصی پیدا کرد، در حدی که پیشنهاد ازدواج به او نمود.
دانشجو به او گفت: اسلام اجازه نمیدهد که من مسلمان با تو که مسیحی هستی ازدواج کنم. مگر اینکه مسلمان شوی. دانشجو به دنبال این سخن، کتابهای اسلامی در اختیار او گذاشت، او در این باره تحقیقات و مطالعات فراوانی کرد و به حقانیت اسلام پی برد و مسلمان شد و با آن دانشجو ازدواج کرد.
سفری پیش آمد و این زن و شوهر به ایران آمدند، زمانی بود که حرف حج در میان بود. شوهر به همسرش گفت: ما در اسلام کنگره عظیمی به نام حج داریم، خوب است اسمنویسی کنیم و در حج امسال شرکت نماییم.
همسر موافقت کرد و آن سال به حج رفتند. در مراسم حج روز شلوغ عید قربان، زن در سرزمین منی گم شد، هرچه تلاش کرد و گشت، شوهرش را نجست. خسته و غمگین همچنان به دنبال شوهر میگشت تا اینکه به یادش آمد در مکه کنار کعبه شوهرش میگفت: ما امام زمان(علیه السلام) داریم که زنده است و پنهان.
توسل به امام زمان(علیه السلام) پیدا کرد و عرض کرد: ای امام بزرگوار و پناه بیپناهان مرا به همسرم برسان.
هنوز سخنش تمام نشده بود، دید شخصی به شکل و قیافه عربی، نزد او آمد و فرمود: چرا غمگین هستی؟ او جریان را تعریف کرد.
آن شخص فرمود: ناراحت مباش با من بیا شوهرت همین جاست. او را چند قدم با خود برد ناگهان زن، شوهرش را دید و اشک شوق میریخت ولی دیگر آن عرب را ندیدند.
آن بانو جریان را از ابتدا تا انتها شرح داد. معلوم شد حضرت ولی عصر(علیه السلام) او را به شوهرش رسانده است.
1- ملاقات با امام عصر(علیه السلام)، ج1، ص245، به نقل از کتاب داستانهای حج
حجةالاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ محمّدباقر ملبوبی صاحب کتاب الوقایع والحوادث میگوید:
در سال 1353ه-.ق که به مکه مشرف بودم، در منی به اتفاق یکی از رفقا به نام سیّد باقر عازم جمرات بودیم. در بازگشت فشار جمعیت چنان زیاد شد که نزدیک بود زیر دست و پا از بین برویم و خفه شویم. در این هنگام به مقام ولایت عظمی متوسل و به آقا سیّد باقر گفتم: بگو: «یا اباصالح المهدی ادرکنا» یک باره دیدم دستی ما را برداشت و به جای آرامی گذاشت. به لطف غیاث المضطرّ المستکین نجات یافتیم و ماندیم تا از کاروان به سراغ ما آمده و ما را به چادر رهنمود کردند.
امام زمان(علیه السلام) را صدا زدم
آقای حاج عبّاس اطمینان میگوید:
سالی که به مکه معظمه مشرف شده بودم بعد از اعمال، برای رمی جمره عقبه در منی رفتم. جمعیت خیلی زیاد بود بهطوری که ما سه نفر اهل کاروان احرامی یکدیگر را گرفته و با هم میرفتیم. ناگهان دست من از احرامی رفیقم جدا شد و با فشار زیاد جمعیت، از آنها دور افتادم و یک وقت به خود آمدم که زیر پای جمعیّت افتاده بودم.
کسی قدرت نداشت نجاتم بدهد چون هرکس چنین تصمیمی میگرفت و خم میشد او هم میافتاد و زیر دست و پا میماند. مردم از روی سر و سینهام ردّ میشدند. با هر زحمتی بود خود را حرکت دادم که به طرفی بروم. به شخص دیگری که او هم افتاده بود برخورد کردم بالاخره خودم را به طرف جمره و موضعی که سنگ میزدند کشیدم. نفسی کشیدم و با اینکه مرتّب سنگ به طرفم پرتاب میشد با زحمت زیاد موفق شدم که سنگها را کنار بزنم و به گوشهای رفتم که از آنجا بیرون بروم.
جمعیت مهلت نمیداد از یک آقایی اجازه گرفتم دست روی شانهاش بگذارم
و ردّ شوم، اجازه داد. دست روی شانهاش گذاشتم و گفتم: کمک کن، ردّ شوم. همینطور که دستم روی شانهاش بود در اثر تنه جمعیت شانهاش از زیر دستم ردّ شد و دومرتبه افتادم
افتادنی که دیگر هر چه سعی کردم بلند شوم ممکن نبود. نفسم گرفت و از زندگی مأیوس شدم. لحظات بسیار سختی به من میگذشت. ناگاه به فکرم رسید که باید توسل به اهل بیت: پیدا کنم و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را صدا بزنم.
قدرت حرکت زبان از من سلب شده بود، در دل متوجّه آقا شدم و گفتم: آقا! نجات من به دست شماست. ناگهان دیدم آقایی در جلوی من با لباس غیر احرامی و به هیئت عربی فرمود: دستت را به من بده، و دستم را گرفت و بلندم نمود. دیدم با دست مبارک اشاره به این طرف و آن طرف نمود و با اشاره دست آقا، راه باز میشد. مرا تا جایی که کسی نبود برد، پای ستونی نشستم. زن عربی مرا با این حال دید گفت: چه میخواهی؟ به دهان اشاره کردم و گفتم آب. ظرف آبی به من داد و نفسی کشیدم گفتم: این آقا چه کسی بود که مرا نجات داد؟ تشکری بنمایم. دیدم کسی نیست. به ذهنم رسید که این
آقا امام عصر ارواحنا له الفداء بود که من توسل به آن حضرت پیدا کردم مرا نجات داد و دیگر او را ندیدم.
1- شیفتگان حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ج2، ص106
محب خاندان اهل بیت: حاج آقا رضا بختیاری میگوید:
در بهار سال 73 به اتفاق استاد بزرگوار حضرت آیتالله سیّد حسن ابطحی خراسانی مدظله العالی توفیق پیدا کرده و به سفر حج مشرف شدیم.
روز عرفه به همراه استاد بزرگوار و جناب حاج علی آقای نعیمی که در مدینه منوره با او آشنا شده بودیم به صحرای عرفات مشرّف شدیم. بعد از قرائت دعای عرفه به کنار جبل الرحمة رفتیم و مقابل آن نشستیم. حضرت استاد مشغول خواندن دعای ندبه شدند، حال عجیبی دست داده بود همگی به پهنای صورت اشک میریختیم و با سوز و گداز به نوای دعای ندبه با آن شور و حالی که قرائت میشد، گریه میکردیم.
بعد از دعا عربی بزرگوار با دست به روی شانه من زد. با همان صورت خیس از اشک برگشتم. جوانی لیوان شربت بستهبندی شدهای به من داد، گرفتم و تشکر کردم. او به هر کدام از ما یک لیوان شربت داد. شربت را نوشیدیم بسیار خنک و گوارا و خوشمزه بود، خارج از حدّ وصف! بدون آنکه توجّه کنیم این آقا کیست و این شربت گوارا و خنک که گویی الآن از یخچال درآمده، کجا بود. زیرا
در عرفات در آن موقع یخچال یا ماشین دارای سردخانه نبود و چرا فقط ما را برای پذیرایی انتخاب کرد زیرا وقتی فرد دیگری که نزدیک ما نشسته بود درخواست یک لیوان شربت کرد آن آقا فرمود: تمام شد، خلاص.
این گذشت تا آنکه صبح روز دوازدهم پس از بیداری شب و عبادت در مسجدالحرام میخواستیم از مکه و هتل محل اقامت عازم منی شویم امّا تا خواستیم حرکت کنیم گفتند: یکی از اتوبوسها به منی میرود، هرچه صبر کردیم، اتوبوس حرکت نکرد و به دلایل مختلفی که قدری عجیب بود حدود سه ساعت معطّل ماندیم و بالاخره تصمیم گرفتیم خودمان برویم، ما شش نفر جلوی ساختمان محلّ کاروان ایستاده بودیم که یک تاکسی که از آنجا عبور میکرد بوق و چراغ زد یعنی کجا میروید، من بیتوجه به آنکه اوّلاً ما شش نفریم و یک تاکسی این تعداد را سوار نمیکند و ثانیاً ابتدا باید بگویم عزیزیه یعنی انتهای شهر بعد با ماشینهای بین شهری به منی برویم چون تاکسیها اجازه خروج از مکه را ندارند، یک دفعه به تاکسی گفتم: منی.
در کمال تعجب تاکسی نگه داشت و هر شش نفر ما را سوار کرد و از اتوبان و راههای ناشناختهای ما را به پشت تپهای برد و گفت: این منی است ما با ناباوری تپّه را دور زدیم و دیدیم در کنار جمره سوم هستیم در حالی که اگر از راه معمولی میآمدیم باید مسافت زیادی را پیاده طی میکردیم و جناب استاد هم فرمودند: من تا به حال نمیدانستم راهی به این نزدیکی هم وجود دارد.
به سمت جمرات رفتیم، عده زیادی از مردم روی زمین نشسته بودند که تمام قسمتهای زمین را پوشانده بود. اینطور فهمیدم که عدهای از ایشان شیعیانی هستند که رمی جمرات را انجام دادهاند و منتظرند تا اذان ظهر را بشنوند و بتوانند از منی خارج شوند و مابقی اهل سنتند که منتظرند اذان ظهر را بشنوند تا مجوّزی باشد
برای هجوم به سمت جمرات برای رمی.
به هر حال در آن لحظه که ما رسیدیم هر سه جمره خلوت خلوت بود گویی آنها را برای ما قُرُق کردهاند بهطوری که به نزدیکی دیوار دور جمرات رفتیم بیآنکه کسی جلوی ما باشد به راحتی رمی جمرات نمودیم و در مرز منی ایستادیم تا صدای اذان را بشنویم و بتوانیم از آنجا به سمت مکه خارج شویم. در همان حال که منتظر اذان بودیم. چهار نفر تشریف آوردند که یکی از آنها بسیار جلیل القدر بود و بدون آنکه لهجه عربی داشته باشد، به خوبی فارسی صحبت میکرد و همراهان محترم ایشان در ایستادن و حرف زدن در خدمت ایشان رعایت ادب و احترام بیشتری مینمودند و یکی دیگر از آن چهار نفر که مُسنتر از بقیه و پیرمرد بود با زبان عربی با استاد بزرگوار تکلّم میکرد و شخص سوم از این بزرگواران که جوانی بود کیسهای همراه داشت و در زمانی که آن مرد مسن با استاد عزیز صحبت میکردند او در کیسه دست برد و یک لیوان شربت یا نوشیدنی دیگری که شبیه آن را قبل از آن زمان و بعد از آن زمان هرگز نخورده بودم به من داد که بسیار خنک و گوارا بود، دقیقاً مانند همان شربتی که در عرفات هنگام قرائت دعای ندبه به ما دادند.
من هم تشکر کردم و آن را به حضرت استاد دادم، دوباره لیوان بعدی و لیوان بعدی به تعداد نفرات ما که همراه استاد بودیم به ما مرحمت فرمود.
در این هنگام نفراتی که اطراف ما بودند به طرف آن آقا آمدند و درخواست کردند که به آنها نیز از این شربت خنک و گوارا بدهند که آن مرد کیسه خالی را نشان داد و گفت: تمام شد.
به محض تمام شدن نوشیدنیها، آن شخص بزرگوار که به فارسی مسلط بودند، رو به ما کرده و فرمودند: خب! بروید دیگر اینجا نایستید.
حضرت استاد گفتند: ما باید منتظر شویم تا اذان ظهر را بگویند و بعد برویم،
امّا ایشان بسیار جدّی فرمودند: اذان گفته شده بروید.
در این اثنا من سعی کردم از اطرافیان تحقیقی کنم که آیا اذان گفتهاند یا خیر که ایشان به تندی و بسیار جدّی به حالت تشر فرمودند: مگر نگفتم اذان
شده بروید اینجا نایستید. ما هم اطاعت کردیم.
ضمناً ایشان وقتی میفرمودند بروید، به همان طرفی که از آنجا آمده یعنی همان تپهای که پشت آن پیاده شده بودیم، اشاره کردند. ما هم به آن طرف رفتیم و به محض اینکه پشت تپه رسیدیم یک ماشین جیپ بزرگ مشکی را دیدیم که راننده آن از ما پرسید: کجا؟ من به جای آنکه اوّل بگویم مکه بلافاصله در جواب راننده آدرس محل اقامت را که در آن طرف شهر مکه بود گفتم و ایشان بدون معطلی گفت بفرمایید سوار شوید. ضمن آنکه هتل ما به قدری از مکه فاصله داشت که در محدوده خارج حرم حساب میشد و ما از همانجا سنگریزههایمان را برمیداشتیم.
همین که رفتیم سوار ماشین شدیم چشم من به جمعیت بسیار عظیمی با ترافیک خیلی عجیب افتاد که مرا به یاد روز استقبال از حضرت امام; در دوازدهم بهمن ماه 1357 آورد که گمان نمیکردم هرگز آن گره ترافیکی حل شود.
لذا به حضرت استاد عرض کردم حاج آقا اگر سوار ماشین شویم حداقل چهار تا پنج ساعت باید همین جا در ماشین بنشینیم، اگر صلاح بدانید پیاده برویم تا این راهبندان را پشت سر بگذاریم و از آنجا سوار ماشین شویم.
حاج آقا فرمودند: چقدر پیاده برویم تا چشم کار میکند راهبندان است، بیا سوار شویم، اتومبیل هم کولر دارد و خنک است و هم قدری خستگی از تن میگیریم تا ببینیم ان شاء الله کی راه باز میشود.
همگی سوار شدیم و حاج آقا شروع به صحبت کرده و مطلبی را بیان میفرمودند که پس از چند دقیقه ناگهان متوجه شدیم نه جمعیتی و نه راهبندانی،
هیچکدام وجود ندارد و ما در همان بزرگراهی که ما را آوردند، هستیم. گویی ماشین ما در یک لحظه پرواز کرده و کیلومترها بلکه فرسنگها راهبندان و گره ترافیکی را پشت سر گذاشته و در این اتوبان به زمین نشسته است.
همه مات و مبهوت و شبیه به کسی که از خواب پریده بودیم و از یکدیگر میپرسیدیم آن جمعیت و ترافیک و شلوغی بیحد چه شد؟
تا اینکه تاکسی در فرعیهای آخر خیابان حجّون جلوی درب اقامتگاه همان نگه داشت و گفت بفرمایید پایین. انگار نقشه محل اقامت ما را قبلاً داشت و از خود ما بهتر میداشت ما کجا ساکن هستیم.
به داخل اقامتگاه رفتیم و ناهار را میل کردیم. حدود ساعت چهار بعدازظهر دیدیم همسفرهای ما که در یک کاروان بودیم فوج فوج با حال پریشان و نگران و مضطرب میآیند در حالی که کفش یا دمپایی آنها پاره شده و یا پای برهنهاند. لباس احرام یا لباس عمومی ایشان پاره و کثیف و گاهی خونی است و میگفتند حاج آقا چه کنیم ما موفق به رمی جمره نشدیم ما با تعجب پرسیدیم چطور نشدید؟ میگفتند از ازدحام جمعیت بهطوری که
نردههای پل هوایی از فشار ازدحام شکست و مردم از بالا به پایین ریختند و صدها نفر کشته و زخمی شدند که البته تعداد آمار کشتهشدگان را 430 نفر اعلام کردند و معجزهای که در اینجا انجام شد و ما از آن بیخبر بودیم آن بود که شکسته شدن پل و ریختن آن بر سر مردم و کشته شدن بیش از چهارصد نفر دقیقاً در همان محلی انجام شده بود که ما حضور یافته بودیم و آن مرد بزرگوار به ما فرمود: زود از اینجا بروید و نمانید.
به هر حال هم کاروانیها با تعجب و مکرر از ما سؤال میکردند مگر شما توانستید رمی کنید؟ کی؟ چه موقع؟ مگر ممکن است؟ چه ساعتی؟
من گفتم: حدود ساعت 10 الی 5/10 صبح آن قدر خلوت بود که ما
دستهایمان را روی دیوار بُتُنی دور جمره گذاشتیم و نزدیکترین فرد به جمره بودیم که تعدادی از ایشان به حالت تکذیب و با لبخندی مملو از ناباوری گفتند: ما از ساعت 6 صبح تا 3 بعدازظهر آنجا بودیم و هرچه تلاش کردیم نتوانستیم خود را حتّی به صد متری جمره برسانیم، شما یا خواب دیدهاید یا بیراه میگویید!
در این موقع حاج آقا مورد به مورد حوادث پیش آمده را برای من بازگو کردند و مرا متوجه عنایات انجام شده نموده و فرمودند: آن مرد مسن حضرت خضر(علیه السلام) و آن مرد جوان خوشسیما و با جلالتی که به راحتی فارسی سخن میگفتند حضرت ولی عصر(علیه السلام) و شخص سوم هم خدمتگزار ایشان بودند.
حاج علی آقای نعیمی هم که فقط به نیّت تشرف و زیارت امام زمان(علیه السلام) به مکه مشرف شده بودند، کمی در دل تردید کردند، امّا همان شب در خواب دیدند که کسی به ایشان میگوید: مگر به قصد زیارت و تشرف خدمت آقا مشرف نشدی؟ پس چرا شک میکنی؟
صبح آن شب با صدای گریه وی از خواب پریدیم، مدتی صبر کردیم تا گریهاش بند آمد و جریان خواب را برای ما تعریف کرد... که مؤیّد تمام این ماجراها بود.
1- ملاقات با امام زمان(علیه السلام) در عصر حاضر، ص61
در همدان مردمی هستند که به بنی راشد شهرت دارند و همه آنها شیعه میباشند. از ایشان سؤال کردم که چرا در میان مردم همدان تنها این خاندان شیعه هستند؟ یکی از پیرمردان آنها که ظاهر الصلاح و وجیه بود. گفت: سبب آن است که جدّ ما راشد سالی برای زیارت خانه خدا رفته بود.
خودش تعریف میکرد: در راه بازگشت از حج چند منزل را در بیابان پیموده بودیم که میل پیدا کردم از مرکب فرود آیم و قدری پیاده بروم. در اثر پیادهروی خسته شدم و خوابم گرفت، با خود گفتم: اندکی میخوابم و چون دنباله کاروان رسید برمیخیزم خواب سیری کردم و چون از حرارت آفتاب برخاستم کسی را ندیدم. بسیار وحشت کردم چرا که نه راه را میشناختم و نه اثری از کاروان نمایان بود.
به خدا توکل کردم و به خود گفتم: به راهی میروم که او میخواهد.
هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بودم که خود را در سرزمین سبز و خرمی دیدم که گویا به تازگی در آنجا باران باریده بود. در وسط آن قصری بود که مانند شمشیر میدرخشید.
با خود گفتم: ای کاش میدانستم این چه قصری است که تاکنون آن را ندیده و وصف آن را نشنیدهام.
به طرف قصر رفتم. دو خدمتکار را در قصر دیدم به آنها سلام کردم و آنها نیز به گرمی پاسخ داده و گفتند: بنشین که خداوند خیر تو را خواسته است.
یکی از آنها برخاست و به درون قصر رفت و طولی نکشید که بیرون آمد و گفت: برخیز و به درون قصر داخل شو.
پس زمانی که داخل شدم جوانی را دیدم که در وسط اتاقی نشسته جوانی همانند ماه شب چهارده که در تاریکی شب میدرخشد و بر بالای سرش شمشیر بلندی از سقف آویخته شده بهگونهای که نوک آن نزدیک سر آن جوان بود.
سلام کردم و او با لطف و نیکوی پاسخ گفت.
سپس فرمود: آیا میدانی من کیستم؟
گفتم: به خد اقسم نمیدانم!
فرمود: من قائم آل محمّد هستم. همان کسی که مردم شهر شما در
مورد او شک دارند و او را انکار میکنند. همان کسی که در آخر الزمان با این شمشیر قیام میکند و زمین را پر از عدل و داد مینماید همانگونه که پر از ظلم و ستم شده است.
من به سجده افتادم و صورت بر خاک مالیدم.
فرمود: چنین مکن و سر بردار! تو فلان شخص هستی که اهل شهری کوهستانی به نام همدانی!
گفتم: ای سیّد و سرورم همینطور است.
فرمود: آیا میل داری نزد خانواده خود برگردی؟
گفتم: آری، ای آقای من و به آنها مژده دیدار شما را خواهم داد.
او اشارهای به خدمتکار کرد. خدمتکار دست مرا گرفت و کیسهای به من داد
و چند قدم همراه من آمد. گویی زمین زیر پای من حرکت میکرد. به ناگاه سایهها و درختها و مناره مسجدی ظاهر شد.
خدمتکار گفت: آیا این شهر را میشناسی؟
گفتم: در نزدیکی وطن ما شهری است که به آن اسدآباد میگویند و این مکان شبیه به آنجاست.
خدمتکار گفت: این اسدآباد است برو ای راشد! پس به خود آمدم و کسی را ندیدم.
وارد اسدآباد شدم. درون کیسه را نگاه کردم. پنجاه دینار در آن بود.
به طرف همدان حرکت کردم و به خانه رفتم. خانوادهام را جمع کردم و آنها را بدانچه خداوند برایم میسّر کرده بود مژده دادم و تا آن دینارها باقی بود روزگار خوبی داشتیم.
1- کمال الدین وتمام النعمة، ج2، ص453، ح20
2- الخرائج والجرائح، ج2، ص788، ح112 و ص938
3- السلطان المفرج عن أهل الإیمان في من رأي صاحب الزمان، ص62
4- نوادر الأخبار في یتعلق بأصول الدین، ص247، ح3
5- ریاض الأبرار في مناقب الأئمة الأطهار، ج3، ص95، ح140
6- إثبات الهداة بالنصوص والمعجزات، ج5، ص298، ح40
7- الزام الناصب في اثبات الحجة الغائب، ج1، ص356
شیخ اسدالله زنجانی میگوید:
این قضیه را دوازده نفر از بزرگان از شخصی که در محضر سیّد بحرالعلوم بود نقل میکند. ایشان میگوید:
هنگامی که جناب آقای شیخ حسین نجفی از زیارت بیت الله حرام به نجف اشرف مراجعت نمود؛ بزرگان دین و علماء برای تبریک و تهیت به حضور او رسیدند و منزل ایشان جمع شدند.
سیّد بحرالعلوم1 چون با جناب آقا شیخ حسین کمال رفاقت و صمیمیت را داشت در اثناء صحبت روی مبارک خویش را به طرف او گرداند و فرمود: شیخ حسین تو آنقدر سربلند و بزرگ گشتهای که باید با حضرت صاحب الزمان(علیه السلام) هم کاسه و هم غذا شوی. شیخ متغیّر و حالش دگرگون شد.
حضار مجلس، از شنیدن سخن سیّد بحرالعلوم اصل قضیه را از ایشان سؤال کردند.
سیّد فرمود: آقا شیخ حسین آیا به یاد نداری که بعد از مراجعت از حج در فلان منزل در خیمه خود نشسته و کاسهای که در آن آبگوشت بود برای نهار خود
آماده کرده بودی. ناگاه از دامنه بیابان جوانی خوشرو و خوشبو در لباس اعراب وارد گردید و از غذای تو تناول فرمود.
همان آقا، روح همه عوالم امکان حضرت صاحب الامر و الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بودهاند.
1- العبقري الحسان، ج2، ص543
2- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص228
متقی صالح، حاج شیخ محمّد کوفی شوشتری ساکن شریعه کوفه میگوید:
در سال 1315 با پدر بزرگوارم حاج شیخ محمّدطاهر به حج مشرف شدیم. عادت من این بود که در روز پانزدهم ذیحجة الحرام با کاروانی که به طیّاره معروف بودند رجوع میکردم به خاطر آنکه آنها سریعتر برمیگشتند تا حائل با ایشان میآمدم و در آنجا از ایشان جدا میشدم و با صُلَیب آمده، آنها مرا به نجف میرساندند ولی در آن سال تا سَماوه همراه ما آمدند.
من در خدمت پدرم بودم و از جنّازها - کسانی که به نجف اشرف جنازه حمل میکنند - برای ایشان قاطری کرایه کرده بودم تا او را به نجف اشرف برسانند.
خودم هم سوار بر شتر به همراهی یک جنّاز مسیر را میپیمودم.
در راه نهرهای کوچک بسیاری بود و شتر من به خاطر ضعف، کند حرکت میکرد تا به نهر عاموره که نهری عریض و عبور نمودن از آن دشوار است رسیدیم.
شتر را در نهر انداختیم و جنّاز کمک کرد تا از آنجا عبور کردیم. کنار نهر بلند و پرشیب بود. پاهای شتر را با طناب بستیم و او را کشیدیم. اما حیوان خوابید و دیگر حرکت نکرد. متحیّر ماندم و سینهام تنگ شد. به قبله توجه نمودم و به حضرت بقیةالله ارواحنا فداه استغاثه و توسل کردم و عرض نمودم: یا فارس الحجاز، یا
أباصالح أدرکني. افلا تعیننا حتی نعلم انّ لنا إماماً یرانا ویغیثُنا. آیا به فریاد ما نمیرسی تا بدانیم امامی داریم که ما را همیشه مدّنظر دارد وبه فریاد ما میرسد؟
ناگاه دو نفر را دیدم که نزد من ایستادهاند. یکی جوان و دیگری مرد کاملی بود. به آن جوان سلام کردم. پاسخ داد . خیال کردم که یکی از اهل نجف اشرف است که اسمش محمّد بن الحسین و شغلش بزّازی است.
فرمود: نه من محمّد بن الحسن(علیه السلام) هستم.
عرض کردم: این شخص کیست؟
فرمود: این خضر است و وقتی که دید محزونم، تبسّمی کرده و بنای ملاطفت گذاشت و از حال من جویا شد.
گفتم: شتر من خوابیده است و ما در این صحرا ماندهایم. نمیدانم مرا به خانه میرساند یا نه؟ ایشان نزد شتر آمد و پایش را بر زانوهای آن گذاشت و سر خود را نزد گوشش برد.
ناگهان شتر حرکت کرد، بهطوری که نزدیک بود از جا بپرد.
دستش را بر سر آن حیوان گذاشت حیوان آرام شد. بعد روی خود را به من کرد و سه مرتبه فرمود: نترس تو را میرساند.
سپس فرمود: دیگر چه میخواهی؟
عرض کردم: میخواهید کجا تشریف ببرید.
فرمود: میخواهیم به خضر(1)برویم.
گفتم: بعد از این شما را کجا ببینم؟
فرمود: هر جا بخواهی میآیم!
گفتم: خانهام در کوفه است.
1) . خضر مقام معروفی در شرق سماوه است.
فرمود: من به مسجد سهله میآیم.
در اینجا چون به سوی آن دو نفر متوجه شدم، غایب شدند. به راه افتادیم. تا آنکه نزدیک غروب آفتاب، به خیمههای عدهای از بدویها رسیدیم و به خیمه شیخ و بزرگ آنها وارد شدیم. شیخ گفت: شما از کجا و از چه راهی آمدهاید؟
گفتیم: ما از سماوه و نهر عاموره میآییم. از روی تعجب گفت: سبحان الله راه معمول سماوه به نجف این نیست. با این شتر و قاطرها چگونه از نهر عبور کردهاید؟! حال آنکه گودیاش به حدّی است که اگر کشتی در آن غرق شود دکلش هم نمایان نخواهد شد.
بالاخره بعد از قضیه شتر ما را تا مقابل قبر میثم تمّار آورد و در آنجا روی زمین خوابید. من نزدیک گوشش رفته و آهسته گفتم: بنا بود که تو مرا به منزلمان برسانی. تا این حرف را شنید فوراً حرکت نموده و به راه افتاد و تا ما را به خانه رسانید.
بعدها آن شتر صبحها از منزل بیرون میآمد و رو به صحرا نموده و به چرا و علف خوردن مشغول میشد، بدون آنکه کسی از او مواظبت و نگهداری کند و غروب هم به جایگاه خود در منزل ما برمیگشت و مدتها بر این منوال بود.
1- العبقري الحسان، ج2، ص574
2- برکات حضرت ولی عصر(علیه السلام)، ص23
3- ملاقات با امام زمان(علیه السلام)، ج1، ص114
4- شیفتگان، ج3، ص134
حضرت حجةالاسلام والمسلمین حاج شیخ اسماعیل نمازی; که در مشهد مقدس زندگی میکردند و به تازگی از دنیا رفتهاند میگوید: در سفری که همراه کاروان با ماشین به عنوان مسؤول کاروان به مکّه مشرف شده بودیم، در راه بازگشت در بیابان راه را گم کردیم و سه شبانه روز در بیابان سرگردان بودیم بهطوری که بنزین ماشین تمام شد. من و هفده نفر دیگر که از نجات ناامید شده بودیم، قبر خودمان را آماده کرده و همچنین نذر کردیم اگر نجات پیدا کنیم، تمام اموالمان را در راه خدا انفاق کنیم.
از خدا و امام زمان(علیه السلام) خواستیم که اگر مرگ ما رسیده، درندگان بدن ما را در داخل قبر از بین نبرند.
یک دفعه به فکر من آمد که مگر ما امام زمان نداریم، مگر نه این است که او در همه جا فریادرس درماندگان است پس بهتر است از رفقا جدا شوم و به آقا متوسل شوم. لذا رفتم در یک قسمت نسبتاً گودی نشستم بهطوری که دیگران مرا نبینند و دائماً صدا میزدم: یا صاحب الزمان ادرکنی. و با گریه و تضرع به درگاه خدا و امام زمان(علیه السلام) مناجات میکردم و با خودم میگفتم: امام زمان که هست پس چرا
به فریاد ما نمیرسد؟ در این حال بودم که ناگهان متوجه شخص عربی شدم که افسار هفت شتر را به دست داشتند و در حال عبور بودند، من با مشاهده ایشان صدا زدم: آقا ما در این جا گم شدهایم راه را به ما نشان بده.
ایشان شترها را خواباندند و پیش من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و در حالی که با من عربی صحبت میکردند، مرا دلداری دادند و فرمودند: راه را گم کردهای؟ گفتم: بلی. فرمودند: من شما را راهنمایی میکنم. سپس راه را به ما نشان دادند و فرمودند: وقتی از میان آن دو کوه عبور کردید به طرف دست راست، مستقیم بروید، حدود غروب آفتاب به راه خواهید رسید.
من قرآن کوچکم را بیرون آوردم و ایشان را به قرآن قسم دادم که خودتان ما را برسانید. ایشان اجابت نموده و فرمودند: رفقایت را صدا کن.
من همراهانم را صدا کردم، فرمودند: سوار ماشین شوید، ما هم سوار شدیم و حرکت نمودیم بدون آنکه ما متوجّه شویم ماشین بنزین ندارد!
در بین راه حضرت به فارسی با ما صحبت میکردند و از بعضی از علماء همچون ملّا علی همدانی و سیّد ابوالحسن اصفهانی; تعریف میکردند.
در بین راه به راننده فرمودند: ظهر شده لطفاً نگه دار و او هم نگه داشت. فرمودند: شما که آب ندارید؟ عرض کردم: نه. فرمودند: ظرفهایتان را پر کنید و وضو هم بگیرید.
ما رفتیم پایین و دیديم چشمه آبی هست. وضو گرفتیم و نمازمان را خواندیم و ظرفهایمان را از آب پر کردیم. در حالی که هیچ از آب چشمه کم نشد، بعد به ما فرمودند: ناهار را داخل ماشین بخورید. سپس ایشان از شهر مشهد تعریف نموده و آنجا را به بهشت تشبیه کردند. آنگاه به ما فرمودند: لازم نیست به آن نذری که کردهاید عمل کنید.
وقتی به جاده اصلی رسیدیم فرمودند: من کارهای زیادی دارم که باید به آنها برسم، چون شما مرا قسم دادید، آمدم. خداحافظی کرده و غایب شدند ما نفهمیدیم ایشان به کدام طرف رفتند. بعد به رفقا گفتم: آقا را دریابید کجا رفتند؟
یک موقع راننده با دست به سرش زد و گفت: ماشین که بنزین نداشت!
ما چطور همه راه را آمدیم؟ اصلاً عامل ماندن ما در بیابان، همین نبودن بنزین بود! چطور آمدیم؟!
من هم گفتم: آن آقا اسم مرا از کجا میدانست و چطور از نذر ما باخبر بود؟
فهمیدیم که ایشان وجود مقدس حضرت بقیةالله ارواحنا فداه بودند که ما ساعتها در خدمتشان بودهایم ولی ایشان را نشناختهایم.
1- ملاقات با امام زمان(علیه السلام) در عصر حاضر، ص80
آیتالله العظمی میلانی1 میفرماید:
دو برادر سیّد تبریزی بودند که یکی بازاری و دیگری روحانی بود. هر دو مستطیع شدند و امکان تشرف به مکه برایشان فراهم شد.
برادر بازاری گفت: به خواست خدا امسال باید برویم و خانه خدا را زیارت کنیم امّا دیگری گفت: من امسال آمادگی و فرصت ندارم، از سوی دیگر، محرّم نزدیک است و مجالس متعدّدی دعوت شدهام، شما برو. ان شاء الله من سال آینده میروم.
برادر کاسب اصرار کرد و آیه و حدیث خواند، امّا اثری نبخشید، به همین جهت خودش رفت و برادر روحانی او پس از چند ماه از دنیا رفت و حج به گردنش ماند.
برادر کاسب، نسبت به او بسیار تأسّف خورد و همواره در این اندیشه بود که او گرفتار عذاب است یا مورد بخشایش قرار گرفته است؟ یک شب او را در خواب دید که در باغ زیبایی با وضعیت مطلوب و پسندیدهای زندگی میکند و به برادرش گفت: نگران من نباش که از نجات یافتگان هستم.
پرسید: چطور مورد لطف قرار گرفتی؟
پاسخ داد: پس از مرگ مرا پای حساب بردند و به جرم ترک فریضه حج در یک نقطه تاریک و وحشتناک و بدبو زندانی ساختند و دچار کیفر کردار شدم. زیر فشار عذاب طاقت فرسا دست توسل به سوی مادرم حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) گشودم و گفتم: مادر جان! درست است که من فریضهای را ترک نمودهام، امّا من عمری از حسین عزیزت سخن گفتهام، شما مرا نجات بخش و پس از این توسل خالصانه بود که درب زندانم گشوده شد و گفتند: مادرت فاطمه، تو را خواسته است مرا نزد مادرم بردند و او از امیرمؤمنان(علیه السلام) درخواست کرد که مرا ببخشاید و نجاتم را از خدا بخواهد، امّا او فرمود: دختر گرامی پیامبر! ایشان روی منبر به مردم بارها گفته است که: اگر کسی فریضه حج را در صورت امکان و توان ترک کند به هنگام مرگ به او گفته میشود: یهودی یا نصرانی یا مجوسی بمیر! امّا خودش ترک کرده است من چه کنم؟
مادرم فرمود: راهی برای نجات او بیابید.
امیرمؤمنان(علیه السلام) فرمود: تنها یک راه به نظر میرسد که خدا او را ببخشاید و آن این ا ست که از فرزندت مهدی(علیه السلام) بخواهی امسال به نیابت او حج کند و مادرم چنین کرد و فرزندش مهدی(علیه السلام) پذیرفت و من نجات یافتم و آنگاه مرا به این باغ زیبا و پرطراوت آوردند.
1- شیفتگان حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ج2، ص231
2- کرامات الصالحین، ص256
در کتاب 50 داستان از شیفتگان حضرت مهدی(علیه السلام) مینویسد: از یکی از علمای معاصرنقل شده که گفت:
در سال 1353ش به مکه معظمه مشرف شدم، یکی از روزها که برای طواف به مسجدالحرام رفته بودم جمعی را دیدم که در گوشه مسجدالحرام نشسته و خطیبی از اهل سنت برای آنها سخن میگفت، نزدیک رفتم تا بدانم چه میگوید، دیدم درباره حضرت ابوطالب(علیه السلام) سخن میگوید و ادّعا میکند که او ایمان نیاورده و اگر حمایتی از پیغمبر6 داشته به خاطر عدم ایمان به حالش سودی ندارد، از جهالت و نادانی او خشمگین شدم به حدی که چشمانم پر از اشک شد، متوسّل به حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شدم و عرضه داشتم: آقا من که چارهای ندارم خودتان جواب این نادان را بدهید.
پس از اعمال حج برای زیارت رسول اکرم(صلی الله علیه واله) و ائمه بقیع: به مدینه رفتم، یک روز صبح در حرم حضرت رسول(صلی الله علیه واله) پس از فریضه صبح ناگهان مرد عربی را دیدم که ایستاد و به زبان عربی فصیح مشغول سخنرانی شد و با اینکه بعد از نماز اکثراً مسجد را ترک میکنند، معذلک کسی از جا بلند نشد و سخنان آن عرب را استماع میکردند، آن روز درباره عظمت اسلام سخن گفت و از سران ممالک انتقاد کرد واز نابسامانی مسلمین اظهار تأسف نمود، سخنانش که به پایان رسد خواستم با او آشنا شوم نزدیک رفتم ولی به خاطر کثرت جمعیت نتوانستم خود را به
او برسانم.
فردا نیز پس از نماز صبح همان شخص از جا بلند شد و به سخنرانی پرداخت و من تا دو متری او نزدیک رفتم ولی به خاطر ازدحام جمعیت همان جا نشستم. آن روز درباره خلافت بلافصل حضرت علی(علیه السلام) سخن گفت و آشکارا شیخین را مورد تخطئه قرار داد.
خیلی تعجب کرده با خود گفتم: چطور جرأت میکند که در میان اهل سنت چنین سخن میگوید و خدا کند کسی به او آزاری نرساند در پایان سخنرانی جلو رفتم تا با او آشنا شوم ولی باز هم موفق نشدم و او را ندیدم.
روز سوم که به اتّفاق پدرم و جمعی از اهل کاروان و ایرانیان به مسجد پیغمبر(صلی الله علیه واله) رفتیم من جلو رفتم تا پهلوی آن ستونی که هر روز آنجا سخن میگفت جا گرفتم، همین که نماز صبح تمام شد آن آقا را دیدم که کنار ستون ایستاده و شروع به سخن کرد، امروز درباره ایمان حضرت ابوطالب(علیه السلام) سخن گفت و دلائل بسیاری برای اثبات این موضوع بیان داشت، سخنانش که تمام شد با اینکه کنارش بودم ولی متأسفانه باز هم موفّق نشدم دستش را ببوسم، چون دسترسی به وی پیدا کردم از نظرم ناپدید شد. به پدرم گفتم: عجب بیان شیرینی داشت و سخنان را با عربی فصیح بیان میکرد.
پدرم گفت: او که به زبان فارسی سخن میگفت.
شخص دیگری از ایرانیان که زبانش ترکی بود گفت: من که به زبان ترکی از او میشنیدم.
معلوم شد که هرکس سخنان آن آقا را به زبان خودش میشنیده است.
1- ملاقات با امام عصر(علیه السلام)، ج1، ص256
کتاب چهرههایی که در جستجوی قائم(علیه السلام) پیروز شدند، مینویسد:
جناب آقای حاج شیخ عبّاس مصباحزاده که از مفاخر عصر حاضر و از شخصیتهای علمی جهان اسلام هستند این قضیه را که در سال 1348ش شخصاً ناظر بودند، نقل کردند:
مسجد مالامال از جمعیت بود، هرکس به دعا و زیارت و دیگر کارها سرگرم بود، بزرگ سخنگوی وهابیها نیز برای صدها نفر خطابه ایراد میکرد، در بین سخنانش به شیعیان مخصوصاً ایرانیها سخت تاخت.
او میگفت: ایرانیها شیعه هستند، تمامی مشرک و از راه حق منحرفند زیرا به آهن و نقرهای که پیرامون قبر پیامبر(صلی الله علیه واله) کشیده شده احترام میگذارند و آن را میبوسند و حال آنکه قرآن درباره پیامبر(صلی الله علیه واله) میگوید: تو و آنان میت هستید، بنابراین توسل به مرده جز شرک نیست.
او به اینگونه جسارتها ادامه میداد و شنوندگان لحظه به لحظه نسبت به شیعیان بیشتر دشمن میشدند و بیاعتناتر، که پیرمردی روحانی در حالی که عمامه سفیدی بر سر داشت و حدوداً هفتاد ساله بود با قیافهای بسیار گیرا پیش آمده
گفت: ای استاد سؤال دارم و پس از اذن سخنگو گفت: مگر نه در حدیث از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه واله) نقل شده، در آن زمان که آدم ابوالبشر هنوز بین آب و گل بود من نبی بودم؟
پیرمرد روحانی میخواست سر سخن را باز کرده و او را در موضوع بوسیدن ضریح و توسلات و ایرادات دیگر پاسخ گوید که دیگر مجال سخن به او نداده سخنگو از کرسی خطابه فرود آمد و دست آن پیرمرد را گرفته، رو به جمعیت کرد و گفت: شنید که این شخص چه مطلبی را بیان کرد؟ و چون جمعیت او را تصدیق کردند گفت: همگی نزد قاضی بزرگ بیایید و شهادت دهید تا درباره این مرد حدّ شرعی جاری شود.
وضع مسجد به هم ریخت، جمعیت چون دریا هنگام طوفان، به موج درآمد. مأمورین حرم پیغمبر اکرم(صلی الله علیه واله) سوت کشیده، شرطههای امدادی حاضر شدند و دست پیرمرد روحانی را محکم گرفته و با هیاهویی از درب غربی مسجد پیامبر(صلی الله علیه واله) میخواستند خارج شوند و معمولاً در اینگونه شرایط که جمعیت جهت خروج هجوم میآورند اجازه ورود به کسی نمیدهند ولی آقای مصباحزاده گفت: در همان لحظه مرد درشت اندامی که عمامه سبزی بر سر داشت و خال گوشتی سیاهی بر گونهاش نمایان بود، بدون عبا، با یک جهان وقار از همان درب وارد شد، فشار سیل جمعیت کوچکترین مزاحمتی برای آن آقا ایجاد نکرد و با کمال آرامش دست پیرمرد روحانی را گرفت و از میان آن گروه خشن بیرون کشید و کنار ستون حنّانه دستی به پشت آن پیرمرد زد و فرمود: برو دنبال کار خود و بعد رفت.
من که میخواستم با آن آقا ملاقات کنم، هرچه کوشیدم ایشان را ندیدم. با پای برهنه از کفشدار پرسیدم: سیّدی به این قیافه از حرم خارج نشد؟ او گفت: ندیدم. مقداری در خیابانهای اطراف گشتم ولی هیچ اثری از آن سیّد بزرگوار
نیافتم. وقتی به مسجد بازگشتم، جمعیت را در هیجان فوقالعادهای دیدم و همگی بهتزده به نظر میرسیدند.
روز بعد پیرمرد روحانی را در زاویهای از مسجد النبی(صلی الله علیه واله) دیدم، نشسته و برای جمعی مناسک حج میگوید، لذا پیش رفتم و گفتم: ای استاد دوست دارم حمد و سوره خود را نزد تو بخوانم تا اگر ایرادی دارد، تذکّر دهی.
ایشان فرمودند: بخوان و بعد از قرائت، بسیار تحسین نمود.
سپس گفتم: آیا شما همان شخص روز گذشته نبودی که در برابر خطیب وهابی حدیث خواندی و او میخواست تو را نزد قاضی بزرگ ببرد؟
فرمود: چرا. من همانم.
گفتم: پس لطفاً بفرمایید آن آقایی که عمّامه سبز داشت و شما را از دست آنان نجات داد که بود؟
پیرمرد لب را به دندان گزید و گفت: یا شیخ! اطفأ السراج طلع الشمس. یعنی چراغ را خاموش کن که صبح دمید و با این عبارت از پاسخ خودداری کرد.
1- ملاقات با امام عصر(علیه السلام)، ج1، ص264
1- قرآن کریم.
2- اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات، شیخ حرّ عاملی، نشر اعلمی (بیروت)، 1425ق.
3- الاحتجاج علی أهل اللجاج، احمد بن علی طبرسی، نشر مرتضی (مشهد)، 1403ق.
4- الاستبصار فیما اختلف من الأخبار، محمّد بن حسن طوسی، دارالکتب الاسلامیّه (تهران)، 1390ق
5- الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، محمّد بن محمّد مفید، کنگره شیخ مفید (قم)، 1413ق.
6- أعلام الوری بأعلام الهدی، فضل بن حسن طبرسی، اسلامیه (تهران)، 1390ق.
7- امام زمان(علیه السلام) از ولادت تا ظهور، سیّد محمّدکاظم قزوینی، الهادی (قم)، 1391ش.
8- امام زمان(علیه السلام) و سیّد بحرالعلوم، سیّد جعفر رفیعی، یاران قائم، 1377ش.
9- امامشناسی، سیّد محمّدحسین حسینی طهرانی، علّامه طباطبایی (مشهد).
10- الإمامة والتبصرة من الحیرة، علی بن حسین بابویه، مدرسة الإمام المهدي (عجل الله تعالی فرجه الشریف) (قم)، 1404ق.
11- الأمالي للطوسي، محمّد بن حسن طوسی، دارالثقایة (قم)، 1414ق.
12- بحارالأنوار، محمّدباقر مجلسی، دار احیاء التراث العربي (بیروت)، 1403ق.
13- برکات حضرت ولیعصر(علیه السلام)، سیّد جواد معلم، تکسوار حجاز (مشهد)، 1382ش.
14- تبصرة الولی في من رأي القائم المهدي،
15- تفسیر صافی، محمّد بن شاه مرتضی فیض کاشانی، مکتبة الصدر (تهران)، 1415ق.
16- الثاقب في المناقب، محمّد بن علی ابن حمزه طوسی، انصاریان (قم)، 1419ق.
17- جامع أحادیث الشیعة، آقا حسین بروجردی، فرهنگ سبز (تهران)، 1386ش.
18- جمال السبوع بکمال العمل المشروع، علی بن موسی ابن طاووس، دارالرضي (قم)، 1330ق.
19- حلیة الأبرار في أحوال محمّد وآله الأطهار:، سیّد هاشم بحرانی، مؤسسه المعارف الاسلامیه (قم)، 1411ق.
20- الخرائج والجرائح، سعید بن هبةالله قطبالدین راوندی، مؤسسه امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) (قم)، 1409ق.
21- دوازده گفتار درباره حضرت مهدی(علیه السلام)، حسین اوسطی، مشعر (تهران)، 1386ش.
22- روزگار رهایی، کامل سلیمان، ارمغان طوبی (تهران)، ص1386ش.
23- روضة المتقین في شرح من لا یحضره الفقیه، محمّدتقی مجلسی، مؤسسه فرهنگی اسلامی کوشانپور (قم).
24- ریاض الأبرار في مناقب الأئمة الأطهار، نعمتالله جزائری، مؤسسة التاریخ العربي (بیروت)، 1427ق.
25- السلطان المفرج عن أهل الإیمان فیمن رأي صاحب الزمان، نیلی نجفی، دلیل ما (قم)، 1426ق.
26- شیفتگان حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، احمد قاضی زاهدی، حاذق، قم.
27- الصراط المستقیم إلی مستحقي التقدیم، عاملی نباطی، المکتبة الحیدریة (نجف)، 1384ق.
28- العبقري الحسان، علیاکبر نهاوندی، انتشارات مسجد مقدس جمکران، 1387ش.
29- عوالم العلوم والمعارف والأحوال، عبدالله بحرانی اصفهانی، مؤسسة الإمام المهدي (عجل الله تعالی فرجه الشریف) (قم)، 1382ش.
30- الغیبة للطوسي، محمّد بن حسن طوسی، دارالمعارف الاسلامیة (قم)، 1411ق.
31- الغیبة للنعماني، محمّد بن ابراهیم ابن ابیزینب، صدوق (تهران)، 1397ق.
32- فرج المهموم في تاریخ علماء النجوم، علی بن موسی بن طاووس، دارالذخائر (قم)، 1368ق.
33- فلاح السائل ونجاح المسائل، علی بن موسی ابن طاووس، بوستان کتاب قم، 1406ق.
34- الکافي، محمّد بن یعقوب کلینی، دارالحدیث (قم)، 1429ق.
35- کرامات الصالحین، محمّدشریف رازی، نشر حاذق (قم)، 1385ش.
36- کشف الغمة في معرفة الأئمة، علی بن عیسی اربلی، بنی هاشم (تبریز)، 1381ق.
37- کفایة الأثر في النص الأئمة الاثنی عشر، علی خزاز رازی، بیدار (قم)، 1401ق.
38- کفایة الموحدین، سیّد اسماعیل طبرسی نوری، علمیّه اسلامیه.
39- کمال الدین وتمام النعمة، محمّد بن علی بن بابویه، اسلامیه (تهران)،
1395ق.
40- لوامع صاحبقرانی، محمّدتقی مجلسی، اسماعیلیان (قم)، 141ق.
41- مجموعة نفیسة في تاریخ الأئمة:، عدّهای از علماء، دارالقاری (بیروت)، 1422ق.
42- مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، محمّدباقر مجلسی، دارالکتب الاسلامیه (تهران)، 1404ق.
43- مدینة المعاجز الأئمة الإثنی عشر، سیّد هاشم بحرانی، مؤسسة المعارف الاسلامیة (قم)، 1413ق.
44- مستدرک الوسائل ومستنبط المسائل، حسین نوری، آل البیت: (قم)، 1408ق.
45- معانی الأخبار، محمّد بن علی ابن بابویه، دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1403ق.
46- ملاقات با امام زمان(علیه السلام)، سیّد حسن ابطحی، آل یاسین (مشهد)، 1351ش.
47- ملاقات با امام عصر(علیه السلام)، سیّد جعفر رفیعی، یاران قائم (قم)، 1378ش.
48- ملاقات با امام عصر(علیه السلام) در عصر حاضر، ابوالفضل سبزی، عصر رهایی، 1385ش.
49- من لا یحضره الفقیه، محمّد بن علی ابن بابویه، دفتر انتشارات اسلامی (قم)، 1413ق.
50- المنتخب الأنوار في ذکر القائم الحجة(علیه السلام)، نیلی نجفی، مطبعة الخیام (قم)، 1360ش.
51- مناهج الأخیار فی شرح الاستبصار، احمد علوی عاملی، اسماعیلیان (قم)، 1399ق.
52- مهدی موعود، محمّدباقر مجلسی، اسلامیه (تهران)، 1378ش.
53- النجم الثاقب.
54- نزهة الناظر وتنبیه الخاطر، حسین حلوانی، مدرسة الإمام المهدي (عجل الله تعالی فرجه الشریف) (قم)، 1408ق.
55- النوادر الأخبار في یتعلق بأصول الدین، محمّدمحسن فیض کاشانی، مؤسسه مطالعاتی و تحقیقاتی فرهنگی (تهران) 1371ش.
56- الوافی، محمّدمحسن فیض کاشانی، کتابخانه امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) (اصفهان)، 1406ق.
57- وسائل الشیعة، شیخ حر عاملی، آل البیت: (قم)، 1409ق.
58- الهدایة الکبری، حسین بن حمدان خصیبی، البلاغ (بیروت)، 1419ق.
59- یاد مهدی، محمّد خادمی شیرازی، انتشارات مسجد جمکران، 1380ش.