شرح تقدمة تقویم الایمان فی فضائل امیرالمومنین علیه السلام

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : میرداماد، محمدباقربن محمد، - 1041؟ق

عنوان و نام پديدآور : شرح تقدمه تقویم الایمان فی فضائل امیرالمومنین علیه‌السلام/ تالیف محمدباقر الداماد

مشخصات نشر : اصفهان: مهدیه المیرداماد، 1412ق. = 1371.

مشخصات ظاهری : 294 ص.نمونه

فروست : (مهدیه المیرداماد ;4)

شابک : بها:2200ریال

وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی

یادداشت : کتابنامه بصورت زیرنویس

عنوان دیگر : تقویم الایمان

موضوع : میرداماد، محمدباقربن محمد، - 1041؟ق. تقویم الایمان

علی‌بن ابی‌طالب(ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق.

ولایت

شناسه افزوده : میرداماد، محمدباقربن محمد، - 1041؟ق. تقویم الایمان

رده بندی کنگره : BP39/3/م‌9ت‌702

رده بندی دیویی : 297/951

شماره کتابشناسی ملی : م‌71-1975

اشاره

سرشناسه:میرداماد ، محمد باقر بن محمد

عنوان و نام پديدآور:شرح تقدمة تقویم الایمان فی فضائل امیرالمومنین علیه السلام / محمد باقر بن محمد میرداماد

مشخصات ظاهري:295 ص

موضوع :كلام و اعتقادات

مقدمه كتاب

لزوم وجود حكومت براى اجتماع

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على محمد و آله الطاهرين - سيما بقية اللّه فى الارضين - و لعنة اللّه على اعدائهم اجمعين.

از مسائل بسيار با اهميت اسلامى و مباحث دامنه دار كلامى مسئلۀ امامت و رهبرى مى باشد.

قبل از اينكه وارد بحث امامت شويم به لزوم وجود حكومت براى اجتماع اشاره اى خواهيم داشت.

ارسطو گفته: «انسانى كه بتواند بدون نظامات اجتماعى و حكومت زندگى كند، يا حيوان است، يا خدا»!(1)

گفته ارسطو بدين معنى است كه نياز انسان به نظام و حكومت بديهى است، و آدمى براى رسيدن به خوشبختى بايد حاكم و سرپرست داشته باشد.

اسلام و مكتب اهلبيت - عليهم السّلام - نيز بر همين معنى تأكيد داشته، و مسلك «انارشيسم» را رد مى كند(2). ولى نظر اسلام


1) جاهليت و اسلام ص 656.

2) اين مسلك عامل بدبختى و نابسامانيها را وجود حكومت مى داند و طرفدار زندگى بدون حكومت و نظام است.

در مورد كيفيت حكومت و شرايط حاكم نظر خاصى است، و با نظرات بسيارى از مكتب ها متفاوت است.

يكى از نويسندگان «ماترياليست» و مادى اخيرا كتابى عليه اسلام و تشيع نوشته، و با توسل به كلمات فريبنده، خواسته نسل جوان را منحرف و به انديشه «ماترياليسم ديالكتيك» ترغيب نمايد.

نويسندۀ مذكور با غرض ورزى عليه شيعيان و طرفداران حكومت اهلبيت - عليهم السّلام - قلمفرسائى كرده و مى گويد:

«فرقۀ شيعيان برخلاف خوارج مظهر تمايلات سلطنت طلبانه بودند».

و نيز در صفحۀ 61 از كتابش، شيعيان را داراى تمايل سلطنت - طلبانه، و حكومت موروثى معرفى مى كند.

پاسخ اين دروغپردازى ها براى كسانى كه با مبانى تشيع و تاريخ شيعه آشنائى دارند، معلوم است.

شيعه رهبران خود را منتخب حق تعالى شناخته، و طبق آيۀ شريفۀ «تطهير» آنها را از هرگونه پليدى و زشتى پاك مى داند.

نظام حكومت تشيع با نظام «تئوكراسى»(1)كاملا متفاوت است و رهبرى اهلبيت - عليهم السّلام - با نظام سلطنتى يكسان نمى باشد.

نظام امامت نظامى الهى بوده و بر پايۀ كمالات انسانى و پاكى و فضيلت بنا شده، و كاملا با زندگى فردى و اجتماعى و نظام سلاطين و خلفاء جور فرق دارد.

زندگى سلاطين و حكومت حكام جور با سياست به معنى مكر و ستم همراه، و رابطۀ آنها با ملتهاى خود، رابطۀ ظالم و مظلوم است.

اما زندگى «ائمه» - عليهم السّلام - و حكومت الهى آنهاد!


1) نظام سلطنتى، كه سلطان خود را نمايندۀ تام الاختيار خدا مى داند!

مصداق واقعى صداقت و پاكى، عدالت و اقامۀ حق، و فريادرسى محرومان بوده؛ و رابطۀ آنها با امتشان رابطۀ امام و امت، عالم و متعلم، و مراد و مريد مى باشد.

تعريف امامت:

متكلمين و علماء فريقين امامت را با عبارات گوناگون تعريف كرده اند، از جمله:

1 - رياست عامه در امور دين و دنيا براى شخصى از اشخاص، نيابت از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله(1).

2 - رياست عامه در امور دين و دنيا خلافت از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله(2).

لازم به تذكر است كه امامت بر دو نوع مى باشد:

1 - امامت حق

2 - امامت باطل

و به تعبير ديگر دو قسم امام در تاريخ داشته ايم:

امام نور و امام نار! امام نار در امور جامعه، آن هم به عنوان جانشينى پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) هرگز رياست و اختيارى ندارد.

و اما امام نور رياستش در امور دين و دنيا، و به عبارت ديگر در امور معاشى و معادى جامعه بايد از طرف خدا، و تصريح پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) باشد.

پس بايد به تعريفهائى كه در مورد امامت شده قيد «از طرف


1) باب حادى عشر ص 66 - علامه حلى رضوان اللّه عليه.

2) شرح تجريد قوشچى ص 399.

خدا و رسول» يا «بالنص» اضافه گردد.

حكيم عظيم الشأن اسلامى مرحوم خواجۀ طوسى - رضوان اللّه عليه - در تجريد الاعتقاد مى فرمايد:

«الامام لطف فيجب نصبه على اللّه تعالى تحصيلا للغرض»(1)يعنى:

وجود امام و رهبر براى جامعه بشرى لطف است؛ زيرا مردم با وجود امام به تكاليف الهيه آشنا، و به وسيله رهبرى او از معاصى و گمراهى دور مى گردند.

طبق قاعدۀ لطف(2)

محصلين علوم دينيه و طلاب گرامى براى اطلاع بيشتر به كتاب «كشف المراد» علامه حلى «رضوان اللّه عليه» ص 201 بحث لطف - و كتاب توضيح المراد ص 600 مراجعه نمايند.

بر خداى متعال است كه عالم را از امام و پيشوا خالى نگذارد، تا بدين وسيله غرضش كه هدايت و كمال انسانهاست حاصل شود.

مرحوم علامه مير محمد اشرف (ره) سبط معلم ثالث مرحوم ميرداماد (رض) در علاقة التجريد(3)ضمن شرح كلام خواجۀ طوسى (رضوان اللّه عليه) به كلام نورانى حضرت امير المؤمنين عليه السلام اشاره مى كند كه:

«اللهم بلى لا تخلو الارض من قائم للّه بحجة، اما ظاهرا مشهوراد.


1) كشف المراد ص 225.

2) غرض ما در اين مقدمه ساده نويسى است، بطوريكه همگان به اصل امامت، آشنائى كامل پيدا كنند.

3) علاقة التجريد شرح فارسى كتاب تجريد الاعتقاد مى باشد. مرحوم علامه مير محمد اشرف (ره) با عنايت و توجه به كشف المراد اين كتاب را نوشته و مشكلات تجريد الاعتقاد را آسان نموده است اين كتاب انشاء اللّه تعالى توسط مؤسسه تحقيقاتى «مهديه ميرداماد» منتشر خواهد شد.

و اما خائفا مغمورا، لئلا تبطل حجج اللّه و بيناته...»(1).

يعنى هرگز زمين خالى نمى ماند از كسى كه به حجت و دليل دين خدا را برپا مى دارد، يا آشكار و مشهور است - مانند يازده امام عليهم السّلام - يا ترسان و پنهان - مانند امام دوازدهم حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - براى اينكه حجتهاى خداوند و دليلهاى روشن او از بين نرود.

ابن ميثم - رحمه اللّه - فرموده: اين فرمايش تصريح است به اينكه وجود امام در هرزمانى بين مردم، چندانكه تكليف باقى است، واجب و لازم است(2).

پس وجود امام لطف حق تعالى است و ولايت و تصرفش نيز لطف مى باشد.

مردم موظفند امام را بشناسند، و در برابر حكومت وى تسليم گردند و او را مطاع بدانند.

اگر مردم به وظيفه عمل نكردند، و حكومت امام و رهبر الهى را قبول نكردند به لطف خداى متعال ضررى نمى رسد، باعث نمى شود خداى متعال نصب امام نكند، و عدم تصرف و حكومت امام به خداى تعالى مربوط نيست؛ بلكه تقصير و كوتاهى از ناحيه مردم است(3).د.


1) نهج البلاغه «مرحوم فيض الاسلام» ص 1158.

2) نهج البلاغه «مرحوم فيض الاسلام» ص 1158.

3) خواجه طوسى (رحمه اللّه) در تجريد الاعتقاد مى فرمايد: و وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا - ضمير «عدمه» راجع به تصرف است، يعنى عدم تصرف امام و تشكيل نشدن حكومت وى از ناحيه مردم مى باشد، خداى كريم با نصب امام لطفش شامل حال مردم شده، مردم موظفند امام را اطاعت كنند و مانع حكومت او نگردند. در بعضى از نسخه ها (غيبته منا) آمده كه با توجه به عمومى بودن بحث امامت (عدمه منا) مناسبتر به نظر مى رسد.

بيان علامه ميرسيد احمد علوى:

مرحوم علامه ميرسيد احمد علوى - رحمه اللّه - صهر و شاگرد معلم ثالث مرحوم ميرداماد - قدس سره - در كتاب محققانه (لطائف غيبيه)(1)مى فرمايد:

بدانكه دليل عقلى كه اقتضاء وجود امام مى نمايد اقتضاء امتناع خلو زمان تكليف از وجود او نيز مى نمايد، چه ظاهر است كه بقاء او در هرزمان لطف است و لطف بر خدا واجب، پس بودن امام در هرزمان واجب...».

عصمت:

اشارة

از مسائل با اهميت كه همواره مورد بحث و گفتگو بوده، مسئله عصمت امام و رهبر بعد از پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله - مى باشد.

پيروان آل عصمت - عليهم السّلام - و اسماعيليه گويند از شرائط مهم امام اين است كه معصوم و از هرگونه خطا و لغزش پاك باشد، ولى فرقه هاى ديگر اين شرط را براى امام قائل نيستند و امامت غير معصوم را بلا اشكال مى دانند.

دليل طرفداران لزوم عصمت:

بطور اختصار دليل طرفداران لزوم عصمت در امام را تذكر مى دهيم. عقل حكم مى كند كه امام و پيشواى مردم و خليفۀ پيامبر


1) «لطائف غيبيه» كتابى است در عقائد، كه مرحوم علامه ميرسيد احمد علوى، - رضوان اللّه عليه - بقلم محققانه خود، با استفاده از آيات و روايات، و ادله عقلى آنرا برشته تحرير درآورده، كتاب مذكور براى عموم، خاصه علماء و طلاب بسيار مفيد مى باشد.

• صلّى اللّه عليه و آله - بايد از رذائل و زشتيها پاك باشد، و از او خطا و گناه صادر نگردد، در غير اينصورت اولا:

او هم مثل ديگر مردم، براى هدايت يافتن، به امام و رهبر نيازمند است، امامى كه به او مراجعه مى كند اگر معصوم نباشد مثل مأمومين و ديگر مردم براى هدايت يافتن، به امام نيازمند است، رهبرى كه به او مراجعه مى گردد اگر معصوم نباشد، او هم براى يافتن حق به امام محتاج است، سخن را در اين امام نيز تكرار مى كنيم، كه اگر معصوم نباشد به امام ديگر نيازمند است، الى غير النهايه... و اين تسلسل است؛ و تسلسل محال مى باشد پس عاقبت همه بايد به امام معصوم مراجعه كنند و سخن به امام معصوم منتهى گردد.

بعضى گفته اند: مقتضى وجوب نصب امام، اقامۀ حدود و مواظبت مرزها و تجهيز جيوش و امورى از اين قبيل است، و اين كارها از دست غير معصوم هم برمى آيد، پس لازم نيست امام معصوم باشد.

مرحوم علامه حلى - رضوان اللّه عليه - به اين گفتار ناپسند پاسخ داده و مى فرمايد:

مقتضى وجوب نصب امام خطاى مردم است، امام مربى و رهبر جامعه است و بايد مردم را ارشاد به پاكى و تقوى نمايد و از لغزش و گناه بازدارد، پس چگونه خود خطاكار و داراى اخلاق بد و اعمال ناپسند باشد كه در اين صورت بايد بديگرى مراجعه كند»(1).

هرچه بگندد نمكش مى زنند واى بروزى كه بگندد نمك3.


1) شرح قوشچى ص 400 و توضيح المراد دانشمند معظم جناب آقاى تهرانى ص 693.

ثانيا: ممكن است در ابلاغ احكام و ارشاد جامعه و بيان اوامر و نواهى اعمال غرض كند و خلاف بگويد، و به نام دين مردم را منحرف سازد و دين فروشى كند، و اجانب را در باطن تقويت نمايد.

و بديهى است اگر دين فروشى و گناه او براى جامعه آشكار شود ديگر مردم به او اعتماد نمى كنند! و در نتيجه پيشوايى و امامت او لغو و نقض غرض، و خرق قانون لطف مى شود(1).

مرحوم علامه ميرمحمد اشرف - رضوان اللّه عليه - در «علاقة التجريد» مى فرمايد:

«امام حافظ شرع است و حافظ شرع بايد معصوم باشد، از جهت آنكه كتاب و سنت مشتمل بر جميع احكام مفصلا نيست، و به غير معصوم درك تفصيل معانى قرآن نمى توان نمود».

اين پاسخ كسانى است كه مى گويند، قرآن و سنت و اجماع امت مى تواند جايگزين امام معصوم باشد، كه چگونه غير معصوم از باطن قرآن و سنت آگاه است و چگونه احكام را از قرآن و سنت كه بازگوكننده احكام تفصيليه نيستند، مى تواند بطور يقين و بدون خطا استخراج نمايد.

اجماع معتبر هم بدون دخول معصوم و با وجود امكان خطا در هريك از اجماع كنندگان تحقق ندارد.

بازگشت ببحث لطف:

عصمت پيامبر و امام براى مكلفين لطف مى باشد، زيرا وقتى ثابت شد پيامبر و امام معصوم هستند، مردم به قول و فعل آنها


1) لطف را در اول بحث معنى كرديم.

اطمينان پيدا مى كنند و به اوامر و نواهى آنها توجه مى نمايند و در نتيجه بطاعت حق نزديك و از مخالفت و معصيت دور مى گردند، و چون گفتيم لطف بر خدا واجب است معصوم قرار دادن پيامبر و امام واجب است.

خوانندگان گرامى توجه دارند كه معصوم قرار دادن آن بزرگواران بنحو جبر نيست بلكه با فراهم شدن اسباب عصمت، باختيار خودشان اين افتخار شامل حالشان مى شود(1).

كما فى دعاء الندبة:

... بعد ان شرطت عليهم الزهد فى درجات هذه الدنيا الدنية و زخرفها و زبرجها فشرطوا لك ذلك و علمت منهم الوفاء به...(2).

معرفى امام:

خداى متعال از باطن اشخاص مطلع و داناى به اسرار بندگان است و معصوم و فرد لايق امامت را مى شناسد و براساس همين شناخت نصب امام مى فرمايد.

نصب امام، بايد با معرفى و نص همراه باشد، يعنى هنگاميكه خداى تعالى براساس شناخت، شخص واجد شرائط را برهبرى انتخاب مى كند، بايد مردم را در جريان اين انتخاب قرار دهد و به پيروى امام منصوب امر نمايد.


1) به (تجريد الاعتقاد) مرحوم خواجه طوسى (رحمه اللّه) و شرح آن (كشف المراد) مراجعه فرمائيد.

2) اين عبارت اختيار انبياء و اولياء (ع) را در مورد زهد و پاكى بازگو مى كند، بدين نحو كه خدا با آن بزرگواران شرط زهد نمود (توجه داريد شرط كردن با كسى كه مجبور است معقول نيست) و آنها هم قبول شرط نمودند (پس معلوم مى شود مختار بودند).

سيره و روش پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) و عطوفت و مهربانى او به امت اقتضاء مى كند نصب امام را از طرف حق تعالى بگوش مردم برساند و رهبر بعد از خود را به اجتماع معرفى نمايد.

پيامبرى كه حتى در جزئى ترين مسائل مردم را ارشاد مى نمود و در مدت موقتى كه از مدينه خارج مى گشت، مردم را بى سرپرست نمى گذاشت، بطور قطع بجريان خلافت و امامت بعد از خود توجه داشته و مردم را بى سرپرست و بدون هادى قرار نداده است(1).

ادله روشن:

بر امامت و رهبرى امير المؤمنين عليه الصلاة و السلام و يازده امام از فرزندان آنحضرت (ع) ادلۀ روشن و واضح در آيات و روايات فراوان موجود است.

حضرت امير المؤمنين عليه السلام مى فرمايد:

فيهم كرائم القرآن و هم كنوز الرحمن(2)، يعنى آل عصمت آيات كريمه و ستايشى در شأنشان نازل گشته و آنها گنجهاى خداى متعال هستند (كه انسانها جز با رنج در راهشان و مطالعه آثارشان به اين گنجها نمى رسند).

به پيروى از آل عصمت خصوصا امير المؤمنين عليهم السّلام بسيارى از علماء اسلام براى معرفى اهلبيت (ع) بقرآن متمسك شده و آيات مربوط بولايت و رهبرى آن بزرگواران را جمع آورى و از كلام خدا بحقانيت و برترى آنان استشهاد كرده و منصفين از


1) كشف المراد ص 229 را نگاه كنيد.

2) نهج البلاغه - فيض الاسلام - ص 480.

اهل سنت را بدوستى و قبول ولايت ائمه (ع) دعوت نموده اند.

مثلا مرحوم علامه ميرسيد احمد علوى (رض) كه تربيت شده مكتب معلم ثالث مرحوم ميرداماد (ره) مى باشد، در كتاب محققانه لطائف غيبيه، و مرحوم آيت اللّه سيد على بهبهانى (رض) از متأخرين در كتاب ارزنده مصباح الهداية فى اثبات الولاية، هر كدام چهل آيه از قرآن آورده و حقانيت آل عصمت (ع) را با آيات قرآن اثبات كرده اند(1).

البته قبل از ايشان شخصيتهائى مثل مرحوم سيد ابن طاووس (رض) در الطرائف و مرحوم خواجه طوسى (رض) در تجريد الاعتقاد و مرحوم علامه حلى در الفين و كشف المراد غير از ادله عقلى براى اثبات ولايت به آيات قرآن استشهاد كرده و از قرآن بهره گرفته اند.

روايات پيامبر اسلام (ص):

غير از آيات مربوط به ولايت رواياتى از رسول اكرم (صلى اللّه عليه و آله) بنقل فريقين بما رسيد كه هركدام دليلى روشن و برهانى واضح بر امامت ائمه معصومين عليهم السّلام است.

محقق عظيم الشأن و عالم جامع، معلم ثالث مرحوم ميرداماد (رض) در كتاب حاضر به بيان آيات و بيشتر به تشريح رواياتى پرداخته كه در همين موضوع است.

ايشان با احاطۀ كم نظير به كتب اهل سنت، با نقل روايات


1) كتبى كه آيات ولايت را بيان كرده، زياد است بعنوان نمونه از اين دو كتاب نام برديم - بعضى از علماء در زمينۀ آيات ولايت كتاب نوشته و آيات مربوط به امير المؤمنين - عليه السلام - را از قول مفسرين فريقين به پانصد عدد رسانده اند. رجوع كنيد به «الغدير» ج 7 ص 37 - و نيز شواهد التنزيل ج 1 ص 39 را ببينيد.

متواتره بين شيعه و سنى فضيلت و برترى امير المؤمنين و ائمه ديگر (ع) را بازگو مى فرمايد.

پاسخ به خواستۀ دلباختگان عترت (ع):

با چاپ و نشر بعضى از كتب معلم ثالث مرحوم ميرداماد (رحمه اللّه) عده اى از دوستان و دلباختگان آل عصمت (ع)، از اينكه كتب مذكور، به لسان عربى است، و فارسى زبانان نمى توانند از آنها استفاده كنند، گله مى نمودند و خواستار ترجمه و شرح اين آثار بودند(1).

لذا براى پاسخ به خواستۀ اين عزيزان كه در بلند نگهداشتن پرچم قرآن و عترت (ع)، سهمى دارند، و شاگردى خود را نسبت به ائمه دين (ع) عملا باثبات رسانده اند، و براى اينكه فارسى - زبانان شيفتۀ عترت (ع) و شيعيان دوستدار فضيلت، به بزرگى و برترى اولياء نعمت، (ائمه معصومين (ع) بيش از پيش آشنا گردند، و با سينه اى پرسوز و قلبى محزون، بر مظلوميت اول مظلوم، امير المؤمنين و اولاد طاهرين آن بزرگوار، اشك غم بريزند و بشاگردى در چنين مكتبى افتخار نمايند، و بخاطر اينكه منصفين اهل سنت خصوصا نسل جوان و تحصيلكردۀ آنان، بحقانيت و برترى عترت آگاهى پيدا كنند و با قبول حقيقت بجمع رستگاران بپيوندند و بر طبق آيۀ شريفۀ «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا» (2)در


1) از كسانى كه روى اين مطلب اصرار داشت، برادر ولائى خادم الحسين (ع) مرحوم مغفور حاج آقا مرتضى توتونكوبان رحمة اللّه عليه بود، اميدوارم با ائمه معصومين عليهم السّلام محشور گردد.

2) «حبل اللّه» وجود مقدس «امير المؤمنين» - عليه السلام - است، كه همه مسلمين بايد به او متوسل گردند و از تفرقه و جدائى دورى نمايند، به ينابيع المودة ص 119 مراجعه نمائيد.

مقابل كفار و مشركين همراه با حزب اللّه «- شيعه» صف واحدى تشكيل دهند، با اخوت اسلامى دشمنان اسلام را دفع نموده به ترويج مقاصد قرآن و عترت بپردازند، احقر و كمترين دوست خاندان رسالت (ص)، افقر و محتاجترين مردم بحبل ولايت، سيد محمود ميردامادى، بترجمه و شرح اجمالى چهل حديث از احاديثى كه در كتاب حاضر و غيره در باب ولايت از شيعه و سنى نقل شده پرداخته، اميد آنكه مشمول حديث شريف:

من حفظ على امتى اربعين حديثا مما يحتاجون اليه من امر دينهم بعثه اللّه فقيها عالما(1).

شده، اين خدمت ناچيز بدرگاه حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف قبول افتد و مورد توجه و عنايت حضرت قرار گيريم.

حديث افتراق:

حديث اول خبر افتراق امت است كه مشهور بين مسلمين مى باشد و شيعه و سنى آنرا نقل كرده اند، ولى در بعضى نقلها اختلاف عبارت وجود دارد و آنچه اتفاقى و قدر مشترك است، اينست كه پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود:

امت موسى (ع) هفتاد و يك فرقه و گروه شدند كه فقط يك فرقه از آنها اهل نجات هستند و بقيه اهل آتشند.

و امت عيسى (ع) هفتاد و دو فرقه و گروه گشتند كه فقط يك فرقه از آنها اهل نجات و بقيه معذب به آتش مى باشند. و زود باشد


1) فروغ هدايت ص 25 - بنقل از اربعين عالم عامل، فقيه جامع، مرحوم شيخ بهائى - رضوان اللّه عليه -.

امت من نيز هفتاد و سه فرقه شوند كه جز يك فرقه همگى اهل آتش و معذب خواهند بود.

در احاديث شيعه وارد شده كه پيامبر (ص) فرمود:

فرقه ناجيه از امت موسى (ع) كسانى هستند كه متابعت وصى او «يوشع» را نموده و فرقه رستگار از امت عيسى كسانى هستند كه پيروى وصى او «شمعون» را كرده و گروه رستگار و سعادتمند از امت اسلام كسانى هستند كه متابعت از وصى من «على ابن ابيطالب» (عليه الصلاة و السلام) بنمايند.

بلكه اين مطلب در روايات اهل سنت هم آمده، مثلا ابو بكر محمد ابن موسى شيرازى در كتاب خود (بعد از نقل حديث مذكور) مى گويد:

على (عليه السلام) گفت، يا رسول اللّه فرقه رستگار (در ميان هفتاد و سه فرقه) كدام است؟

پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود: پيروان و ياران تو رستگارند(1)حديث ديگرى را خوارزمى از سلمان (رضوان اللّه عليه) نقل كرده كه پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود:

امت (اسلامى) بعد از من سه فرقه مى شوند كه فقط يك فرقه آنها حقند.

سلمان (رض) گفت سؤال نمودم (گروه حق) و امامشان كدامند؟ پيامبر (ص) فرمود: اين على بن ابيطالب (ع) امام و پيشواى اهل تقوى مى باشد(2).7.


1) لطائف غيبيه ص 426.

2) گروه رستگاران ص 7.

حديث ثقلين:

بنابر حديث اول گروه سعادتمند و فرقه اهل نجات پيروان و دوستان مولانا امير المؤمنين عليه السلام هستند.

مؤيد اين مطلب حديث ديگرى است كه شيعه و سنى از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله نقل كرده و بنام حديث ثقلين مشهور است.

در اين حديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايد:

«من دو چيز گرانبها و پرارزش در ميان شما مى گذارم و آن دو، كتاب خدا و عترتم مى باشند، زمانى كه از اين دو پيروى كنيد گمراه نمى شويد و اين دو از هم جدا نمى شوند تا بر حوض كوثر بر من وارد شوند(1).

در روايت ابى سعيد خدرى، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله معنى عترت را بيان كرده زيرا مى فرمايد: و عترتى اهلبيتى، يعنى ثقل دوم عترت من است و آنها اهلبيتم مى باشند(2).

و در روايت «زيد بن ارقم» اهلبيت معنى شده، زيرا «حصين» بزيد بن ارقم مى گويد:

آيا زنان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اهلبيت اويند؟

زيد پاسخ مى دهد نه، اهلبيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كسانى هستند كه صدقه بر آنها حرام است(3).

حديث ثقلين، همانطور كه معلم ثالث مرحوم ميرداماد (ره) از فريقين نقل فرموده بعبارات مختلف نقل شده و همگى بر پيروى از قرآن و عترت تأكيد و سفارش داشته، مسلمين عالم را به رمز


1) الغدير جلد 3 ص 80.

2) فضائل الخمسه ج 2 ص 53.

3) فضائل الخمسة ج 2 ص 52.

خوشبختى و علت رستگارى رهبرى مى كند(1).

حديث سفينه:

حديث سفينه، از روايات متواترى است كه مردم را به توسل و پيروى اهلبيت عليهم السّلام دعوت نموده و سعادت را فقط از آن پيروان آل عصمت (ع) مى داند. پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) بنقل علماء فريقين فرمود:

مثل اهلبيت من همچون كشتى نوح است، هر كس در آن نشست نجات پيدا كرد و هر كس از آن روى تافت، غرق گرديد(2).

در حديث ديگر اهلبيت را محور وحدت دانسته، مى فرمايد:

«اهلبيت من امان امت از اختلاف هستند (همانطور كه نجوم امان اهل زمين از غرق شدن مى باشند»)(3).

حديث ديگر كه مردم را به پيروى اهلبيت عليهم السّلام دعوت مى كند، اينست:

«مثل اهلبيت من در بين شما مثل باب حطه در بنى - اسرائيل است، هر كس در آن داخل گرديد آمرزيده شد(4).


1) مرحوم آيت اللّه بهبهانى (رض) در مصباح هدايت اين حديث شريف را بخوبى شرح فرموده، اهل تحقيق به آن كتاب مراجعه نمايند - لازم به تذكر است كه رهبر انقلاب (قدس سره) در اول وصيتنامه خود اين حديث شريف را مرقوم فرموده و امت اسلامى را بعمل به اين حديث فراخوانده و به پيروى آل عصمت عليهم السّلام دعوت مى نمايد.

2) فضائل الخمسه ج 2 ص 64.

3) فضائل الخمسه ج 2 ص 67.

4) فضائل الخمسه ج 2 ص 66.

و در حديث ديگر خطاب بعلى عليه السلام فرمود:

«مثل تو و ائمه (از فرزندانت) مثل كشتى نوح است هر كس در آن نشست نجات يافت و هركس از آن روى تافت غرق شد.

حديث ديگر، پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود:

«على با حق و قرآن همراه است و حق و قرآن با على است و از يكديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد گردند.»(1)

و فرمود:

«على با حق است و حق با اوست، هرجا على باشد حق با او مى گردد.»

حديث غدير خم:

اشاره

حديث غدير خم از ادلۀ بسيار روشن و واضح خلافت على عليه السلام و يكى از پشتوانه هاى محكم براى تشيع مى باشد.

با مطالعه در كتب اخبار و تاريخ درمى يابيم كه اين حديث شريف از اخبار و احاديث مسلم بين شيعه و سنى است و بيش از صد نفر از صحابى آنرا نقل كرده اند.

مرحوم علامه حلى (رضوان اللّه عليه) در شرح تجريد الاعتقاد فرموده:

«و قد نقل المسلمون كافة هذا الحديث نقلا متواترا، لكنهم اختلفوا فى دلالته على الامامة»


1) الغدير ج 3 ص 178.

يعنى مسلمانان اين حديث را بتواتر نقل كرده ولى در دلالت آن بر امامت اختلاف نموده اند.

ولى بايد گفت اول مخالفت كردند و خشت اول را كج نهادند و بعد بهانه آوردند و الا در دلالت حديث غدير بر امامت امير المؤمنين عليه السلام هيچ ترديدى نيست.

اهل تحقيق از شيعه و سنى براى مطالعه در حديث غدير و دلالت آن بر امامت على عليه السلام بايد به كتاب ارزنده و محققانه «الغدير» نوشته محدث خبير و محقق گرانقدر، دلباختۀ آل رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم مرحوم آيت اللّه علامه امينى (رضوان اللّه عليه) مراجعه نمايند. ما براى تبرك و تذكر بنقل اين حديث از زبان ابن عباس مى پردازيم.

حافظ ابو سعيد سجستانى (متوفى 477) در كتاب «الولاية» از ابن عباس نقل كرده كه گفت:

پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) به تبليغ ولايت على عليه السلام امر شد. و روز غدير خم (در ميان مردم ايستاد و) حمد و ثناى الهى نمود و فرمود:

«آيا من مولى و صاحب اختيار شما نيستم؟»

مسلمين گفتند: بله اى رسول خدا.

فرمود:

«فمن كنت مولاه فعلي مولاه...

هركسى كه من مولى و صاحب اختيار او هستم، على مولا و صاحب اختيار اوست(1).»8.


1) الغدير ج 1 ص 218.

و ما ادراك ما يوم الغدير؟

راستى بجز خداى قدير، پروردگار جهانيان و خطيب غدير، پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله) و امام انتصابى آنروز ولى حق و حاكم مطلق امير المؤمنين - عليه السلام - و پيشوايان معصوم - عليهم السلام - چه كسى مى تواند ارزش غدير و عظمت امامت و ولايت را آنچنان كه هست تشريح و بازگو كند.

بعضى از علماء الهى و شيفتۀ آل عصمت (ع) دربارۀ غدير مطالب و بياناتى دارند و در تشريح عظمت و اهميت آن كوشيده اند ولى با اين وصف بزرگى غدير براى بسيارى ناشناخته مانده است(1).

غديريه عارف كامل شيخ محمد حسين اصفهانى (ره):

باده بده ساقيا ولى ز خم غدير چنگ بزن مطربا ولى بياد امير

تو نيز اى چرخ پير بيا ز بالا بزير داد مسرت بده ساغر عشرت بگير

بلبل نطقم چنان قافيه پرداز شد كه زهره در آسمان بنغمه دمساز شد

محيط كون و مكان دائره پرداز شد سرور روحانيان هو العلي الكبير

نسيم رحمت وزيد دهر كهن شد جوان نهال حكمت دميد پر زگل ارغوان

مسند حشمت رسيد بخسرو خسروان حجاب ظلمت دريد ز آفتاب منير


1) مرحوم عالم الهى ميرزا جواد آقا تبريزى (ره) در اعمال السنه درباره غدير خم بيان عارفانه اى دارد سزاوار است اهل تحقيق بدان مراجعه كنند.

وادى خم غدير منطقۀ نور شد يا ز كف عقل پير تجلى طور شد

يا كه بيانى خطير ز سر مستور شد يا شده در يك سرير قران شاه و وزير

(الى ان قال)

چون بسر دست شاه شير خدا شد بلند بتارك مهر و ماه ظل عنايت فكند

بشوكت فر و جاه بطالعى ارجمند شاه ولايت پناه بامر حق شد امير

مژده كه شد مير عشق وزير عقل نخست بهمت پير عشق اساس وحدت درست

بآب شمشير عشق نقش دوئيت بشست بزير زنجير عشق شير فلك شد اسير

(الى ان قال)

جلوه بصد ناز كرد ليلى حسن قدم پرده ز رخ باز كرد بدر منير ظلم

نغمه گرى ساز كرد معدن كل حكم يا سخن آغاز كرد عن اللطيف الخبير

بهر كه مولا منم على است مولاى او نسخۀ اسماء منم على است طغراى او

سر معما منم على مجلاى او محيط انشا منم على مدار و مدير

طور تجلى منم سينه سينا على است سر انا اللّه منم آيت كبرى على است

دره بيضا منم لؤلؤ لالا على است شافع عقبى منم، على مشار و مشير

حلقۀ افلاك را سلسله جنبان على است قاعدۀ خاك را اساس و بنيان على است

دفتر افلاك را طراز و عنوان على است سيد لولاك را، على وزير و ظهير

هادى امت:

از احاديثى كه بر برترى و امامت امير المؤمنين عليه السلام دلالت دارد حديثى است كه علماء شيعه و سنى از پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) ذيل آيه شريفه: إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ (1)نقل كرده و معلم ثالث مرحوم ميرداماد (ره) در كتاب حاضر بيان داشته است.

صاحب كتاب فردوس الاخبار و ابو نعيم در حلية الاولياء از ابن عباس نقل كرده:

هنگاميكه اين آيۀ شريفه نازل شد، پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود من منذر هستم و على (ع) هادى است، اى على بوسيلۀ تو اهل هدايت، هدايت يافته و بكمال مى رسند.(2)مرحوم علامه ميرسيد احمد علوى (رحمه اللّه) فرموده:

«تقديم كلمۀ «بك» در (بك يهتدى المهتدون) دليل


1) 6 - رعد.

2) لطائف غيبيه ص 395.

حصر است يعنى بسبب تو راه يابند نه بسبب غير تو و اين نص صريح است در ثبوت ولايت و امامت شاه ولايت».(1)

و از ابى هريره نقل شده كه گفت از رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - از آيه مذكوره سؤال نمودم پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود: على - عليه السلام - هادى اين امت است.

ابن شهر آشوب مى گويد: ابن عقده احمد بن سعيد، كتابى در تفسير آيه مذكوره تأليف كرده و گفته است كه اين آيه تنها دربارۀ أمير المؤمنين عليه السلام نازل شده است.(2)

مسئوليت:

صاحب كتاب فردوس الاخبار از ابى سعيد خدرى نقل كرده كه پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) در مورد آيه شريفه:

«وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ» (3)

فرمود:

«انهم مسئولون عن ولاية على بن ابيطالب»

يعنى: براستى آنها (در قيامت) از قبول حكومت و دوستى على بن ابيطالب - عليه السلام - سئوال مى شوند.

در خصوص سئوال از ولايت روايات زيادى از معصومين - عليهم السّلام - نقل شده و از شيعه و سنى منقول است كه:

هيچ بنده اى از پل صراط نمى گذرد و داخل بهشت نمى شود مگر اينكه فرمانى از امير المؤمنين (ع) در


1) لطائف غيبيه ص 395.

2) فروغ هدايت ص 121.

3) 24 - صافات.

دست داشته باشد كه آنحضرت و خاندان او را دوست مى دارد.(1)

خوشبخت كيست؟

مى خواهيد بدانيد خوشبخت كيست و خوشبختى چيست؟

پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله) در حديثى كه ام سلمه نقل كرده فرمود:

«ان شيعة علي هم الفائزون».

يعنى: براستى كه پيروان على عليه السلام رستگارانند پس خوشبختى در مكتب امير المؤمنين عليه السلام يافت مى شود و همانطور كه در حديث «افتراق» بيان شد فقط شيعيان على عليه السلام سعادتمند و پيروزند.

در حديث ديگر پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود:

«اى على شيعيان تو روز قيامت سعادتمند خواهند بود، كسى كه به يكى از شيعيان تو اهانت كند، به تو اهانت كرده و كسى كه به تو اهانت كند به من اهانت كرده و كسى كه به من اهانت كند، خدا او را براى هميشه در آتش جهنم قرار مى دهد.»

و در حديث ديگر فرمود:

«كسى كه از تو اطاعت كند سعادتمند است و كسى در برابر حكومت تو تسليم نباشد بدبخت است، سود برده كسى كه تو را دوست بدارد و زيان كرده كسى كه با تو دشمنى نمايد، رستگار است كسى كه


1) فروغ هدايت ص 104 - از مناقب خوارزمى ص 195 نقل كرده، در تفسير آيه مذكوره: كه مردم از ولايت على بن ابيطالب سؤال مى شوند.

پيرو تو باشد و هلاك است كسى كه از تو دورى نمايد.»

بهترين مخلوقات:

حافظ ابو نعيم روايت كرد باسناد از ابن عباس كه گفت چون آيه شريفۀ:

«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ» (1)نازل شد حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله بحضرت على - عليه السلام - فرمود:

تو و پيروانت بهترين مخلوقات هستيد...(2)

ابو مويد خوارزمى روايت كرده از جابر بن عبد اللّه انصارى كه گفت پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) دست بر ديوار كعبه زد و اشاره بعلى - عليه السلام - نمود و فرمود:

بحق آنكه جان من بيد قدرت اوست اين كس (يعنى على ع) بهترين خلايق و شيعه او در روز قيامت رستگارند.(3)

پدر امت:

از احاديثى كه بر حقانيت و برترى على عليه السلام دلالت دارد حديثى است كه صاحب كتاب «الفردوس» از جابر (رض) نقل كرده كه پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود:

«حق على بن ابيطالب بر امت مثل حق پدر بر فرزند مى باشد.»


1) 6 بينة.

2) لطائف غيبيه ص 422.

3) لطائف غيبيه ص 422.

و در حديث ديگر فرمود:

«اى على من و تو پدر اين امت هستيم، خدا لعنت كند كسى را كه عاق پدرش گردد».

جداكننده حق و باطل:

على عليه السلام پدر روحانى و رهبر الهى انسانهاست و اطاعت و پيروى او طبق احاديث منقول از پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) كه شيعه و سنى نقل كرده اند واجب و لازم است.

در حديثى پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود:

«الزموا علي ابن ابيطالب فانه الفاروق بين الحق و الباطل».

يعنى: همراه و پيرو على بن ابيطالب (ع) باشيد براستى كه او جداكننده حق و باطل است.

حديث دار:

از احاديثى كه معروف بين شيعه و سنى است و از ادله روشن بر امامت و رهبرى مولانا امير المؤمنين - عليه السلام - است حديث «دار» مى باشد.

حديث را از زبان خود حضرت بازگو مى كنيم:

«پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) بدستور خداى متعال خويشان خود را دعوت بمهمانى نمود.

جمع زيادى از خويشان و نزديكان پيامبر در اين مهمانى شركت كردند. بعد از صرف غذا، پيامبر رسالت خود را براى آنها بيان داشت و فرمود:

كدام يك از شما مرا در اين امر كمك مى كند تا

برادر و وصى و جانشين من باشد.

دعوت پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) را كسى اجابت نكرد جز من كه در آن زمان از نظر سن از همه كوچكتر بودم.

گفتم: يا نبى اللّه من حاضرم شما را يارى دهم و وزير شما باشم.

پيامبر گردن مرا گرفت و فرمود: اين برادر و وصى و جانشين من است در بين شما، سخنش را بشنويد و او را پيروى كنيد پس مردم برخاستند و مى خنديدند و بپدرم مى گفتند بر تو واجب است حرف فرزندت را بشنوى و اطاعت كنى.»(1)

حديث منزلت:

تاريخ زندگى پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) و روش او در تبليغ و ترويج اسلام و جنگهاى آنحضرت با كفار و مشركين، درسهاى اعتقادى عرفانى، اخلاقى و سياسى زيادى را بمسلمانان آموزش مى دهد.

از جمله، مطلبى كه از اولين روز تبليغ اسلام تا آخرين لحظات حيات ظاهرى، پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) بر آن قولا و عملا سفارش و پافشارى داشت، خلافت و رهبرى امير المؤمنين - عليه السلام - بود.

پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) در جريان جنگ تبوك، على (ع) را در مدينه بعنوان جانشين و سرپرست نزديكان خود قرار داد.


1) ينابيع المودة ص 105 - الطرائف ص 20 - مصباح الولاية ص 175.

منافقين زمان را مناسب ديده، عليه امير المؤمنين (ع) تبليغات سوئى براه انداختند.

از جمله گفتند پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) از على - عليه السلام - دلتنگ شده و از رفاقت و همنشينى با او بيزار گشته است، بدين جهت او را در مدينه گذاشته و همراه نبرده است.

على - عليه السلام - از سخن منافقين محزون شد و خدمت پيامبر (ص) از آنها گله و شكايت نمود.

پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود: منافقين دروغ گفته اند، بمدينه رجوع كن، اى خليفه من، آيا نمى خواهى نسبت به من مانند هارون باشى به موسى (با اين تفاوت كه بعد از من پيامبرى نيست)(1).

حديث ديگر:

و نيز از احاديثى كه خلافت و امامت امير المؤمنين عليه السلام را بازگو مى كند اين حديث است كه پيامبر فرمود:

«تو برادر و وصى و خليفۀ و اداءكننده دين من هستى»(2).

على عليه السلام و كعبه:

اشاره

حديث ديگر كه حقانيت و عظمت على عليه السلام را بازگو مى كند اينست كه پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود:

«براستى مثل على (ع) (در ميان جامعه اسلامى) مثل كعبه است كه نظر به آن عبادت و حج آن واجب است».


1) شرح تجريد الاعتقاد «علامه حلى» ص 231 - الغدير ج 3 ص 199 - الطرائف ج 1 ص 51.

2) شرح تجريد الاعتقاد «علامه حلى» ص 231.

و در حديث ديگر فرمود:

«مثل على بن ابيطالب در بين مردم، مثل «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» در قرآن است».

و در امالى شيخ صدوق ره از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله نقل شده كه خطاب بعلى عليه السلام فرمود:

«مثل تو در امتم، مثل «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» است كسى كه يك مرتبه اين سوره را بخواند، ثلث قرآن را خوانده و كسى كه دو مرتبه اين سوره را بخواند دو ثلث قرآن را خوانده و كسى كه سه مرتبه اين آيه را بخواند قرآن را ختم كرده است.

كسى كه تو را با زبانش دوست بدارد ثلث ايمان را دارا مى باشد.

و كسى كه با زبان و قلمش تو را دوست بدارد دو ثلث ايمان را دارا مى باشد.

و كسى كه با زبان و قلب تو را دوست بدارد و ناصر تو باشد براستى ايمانش كامل است.

سوگند بخدائى كه مرا مبعوث نمود (اى على) اگر مردم زمين همانند اهل آسمان تو را دوست مى داشتند عذاب از آنها برداشته مى شد.»(1)

اين حديث شريف را معلم ثالث مرحوم ميرداماد (رحمه اللّه) در رساله سورة الاخلاص شرح نموده و مى فرمايد «ما اين روايت را در شرح تقدمه تقويم الايمان (كتاب حاضر) آورده ايم» و در اين كتاب، شرح مفصل و بيان اسرار الهى اين روايت را باصل كتاب-.


1) على عليه السلام و سوره توحيد ص 36 - ترجمه رساله سورة الاخلاص - معلم ثالث مرحوم ميرداماد -.

يعنى «تقويم الايمان» موكول نموده است.(1)

شرح اجمالى حديث:

اشاره

براى استفادۀ اهل تحقيق و شيفتگان معرفت به ترجمه عبارات معلم ثالث، مرحوم ميرداماد - رحمه اللّه - در شرح حديث مذكور مى پردازيم:

جملۀ ممكنات و نظام آنها «عموما» كه بزرگان حكماء از آن به انسان كبير تعبير مى كنند، كتاب اللّه مبين است. اين كتاب تكوينى الهى جامع همه اشياء از كوچك و بزرگ است.

(بايد دانست اين كتاب از حروف و كلمات مفرده و كلام و جمل مركبه و آيات و سور تشكيل شده). اگر در آن ملاحظه اعميت صنف نسبت به شخص و اعميت نوع نسبت به صنف و اعميت جنس نسبت به نوع بشود (در اين صورت) گفته شده كه:

تشخصات و اشخاص بمنزله حروف و كلمات

اصناف بمنزله افراد كلام و جمل

انواع بمنزله آيات

اجناس بمنزلۀ سور (اين كتاب اللّه مبين) هستند و قوى و لوازم و اوصاف بمنزله تشديد و مد و اعراب مى باشند.


1) رسالۀ سورة الاخلاص در مجموعۀ جامع و ارزندۀ (اثنى عشر رساله) بهمت سرور معظم آقاى حاج سيد جمال الدين ميردامادى دامت بركاته با مقدمۀ فقيه جامع، مرجع عاليقدر شيعه مرحوم آية اللّه العظمى نجفى مرعشى «قدس سره» چاپ و منتشر گرديد، حقير اين رساله را ترجمه و شرح نموده و بهمت هيئت فاطميه - كربلائيها مقيم اصفهان منتشر شد اميد آنكه كتاب تقويم الايمان همانند «كتاب حاضر» بكمك و يارى خداى متعال و اقدام شيفتگان علم و دانش، چاپ و شرح رسالۀ سورة الاخلاص نيز مجددا منتشر گردد.

كتاب اللّه صورت اول حروف و كلمات مفرده اشخاص

كلام و جمل اصناف

آيات انواع

سور اجناس

تشديد و مد و اعراب قوى و لوازم و اوصاف

(البته به صورت ديگرى هم مى توان مسئله را مطرح ساخت با اين بيان كه):

اگر تركيب نوع از جنس و فصل

صنف از نوع و لواحق مصنفه

شخص از حقيقت صنفيه و عوارض مشخصه

ملاحظه شود مسئله عكس (صورت اول) مى شود زيرا در صورت اول اشخاص كلمه و در صورت دوم اشخاص سور هستند).

كتاب اللّه صورت دوم

حروف اجناس عاليه و فصول

كلمات انواع اضافيه

جمل انواع حقيقيه

آيات اصناف

سور اشخاص

انسان كامل:

بنابراين نفس ناطقه بشرى كه به كمال واقعى در جانب علم و عمل رسيده باشد صورت كماليه عالم وجود بتمامه است كه به

دليل شمول و جامعيتش خود كتاب مبين مى باشد (همانطورى كه مجموع عالم وجود كتاب حق تعالى است).

از اينجاست كه به انسان عارف (كامل) عالم صغير و به مجموع عالم انسان كبير گفته مى شود.

بلكه (چون انسان عارف نسخه عالم كبير و صورت كماليه آفرينش است و از نظر روح و غيره عظمت خاصى دارد) به او عالم كبير و به مجموع عالم انسان صغير گفته مى شود.

حال كه تو را از دو راه مذكور(1)(عكس يكديگر به تطبيق عالم وجود با كتاب تدوينى) راهنمائى نموديم پس بايد بدانى كه براى هركدام از اين دو اعتبار (و راه) درجه اى از تحقيق هست.

باعتبار اول (اطلاق كلمات بر اشخاص) قول خداوند جل سلطانه در قرآن كريم:

«إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ» (2)

آشكار مى گردد.

و باعتبار دوم (اطلاق سوره بر اشخاص) معنى و تفسير قول رسول اكرم (ص):

«مثل على بن ابيطالب فيكم مثل قل هو اللّه احد في القرآن» معلوم مى شود.

و از دقت در سخنان قبل سخن (ارزندۀ) پيامبر اكرم (ص) كه:

«مثل على بن ابيطالب في هذه الامة مثل عيسى بن مريم في بنى اسرائيل» ظاهر مى گردد.

(بايد دانست همانطور كه حضرت عيسى (ع) كلمة اللّه است4.


1) - يعنى راه اول كه اشخاص كلمات بودند و راه دوم كه اشخاص سور بودند.

2) آل عمران - 44.

حضرت امير المؤمنين عليه السلام هم كلمة اللّه است.

مطلب ديگر اينكه پيامبر (ص) خطاب به على (ع) فرمود: اگر از مردم نمى ترسيدم كه گويند درباره ات آنچه درباره عيسى (ع) گفتند، تو را تعريف و مدح مى نمودم كه خاك پايت را به تبرك برگيرند يعنى اگر آنطور كه هستى تو را تعريف نمايم چون مردم كشش فكرى و ظرفيت ندارند تو را خدا مى خوانند همانطور كه عيسى را خدا ناميدند)(1)

وصف تو حيف است با جسمانيانگويمش در محفل روحانيان

گر نبودى خلق محجوب و كثيفورنه بودى حلقها تنگ و ضعيف

غير اين منطق لبى بگشادمىدر مديحت داد معنا دادمى

.

و اين چيزى است كه از طريق عامه و خاصه روايت شده است.

وجه تشبيه على عليه السلام به سوره توحيد:

در سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» خداوند متعال خود را به برترين صفات جلاله و بالاترين مقامات وصف كرد (سؤال اينست كه به چه مناسبت على عليه السلام به اين سوره تشبيه شده و چگونه اين تشبيه مخصوص ايشان گشته، پاسخ بايد گفت) حال على عليه السلام در اخلاص براى خداى متعال و معرفت (آنحضرت) نسبت به حقائق توحيد گوياى همان چيزى است كه سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ»

آنرا بيان مى كند (و على (ع) مظهر حق و مجسمه اخلاص و همانند «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» جامع معارف الهى و مخالف شرك مى باشد به اين دليل على (ع) به سوره توحيد تشبيه شده است).

(آرى) على عليه السلام با سيره و روش خويش و با لسان حال به معارفى كه در «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» مندرج است گويا است و زبان


1) شعر:

حال فصيحتر و رساتر (از بكار بردن الفاظ) است.

بدينجهت (مولاى ما امير المؤمنين (ع) اشاره به قرآن نمود و) فرمود:

اين كتاب صامت است و من كتاب ناطق (گويا) مى باشم.

نتيجه:

پس على عليه السلام در كتاب آفرينش سوره اخلاص و توحيد و صورت كماليه «مشابه» عالم وجود است.

(آنچه گفتيم بقدر فهم ما مى باشد) و اسرار آيات و وسيله درك آن نزد خداى عليم و حكيم و رموز احاديث و علم به آن در پيشگاه نوربخش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است.

و فضل بدست خداوند و سعادت در پيروى رسول اكرم و توسل به اهلبيت (ع) مى باشد. صلوات اللّه عليه و عليهم اجمعين.(1)

ايمان على عليه السلام:

حديث ديگرى كه افضليت على - عليه السلام - را بازگو مى كند اينست كه پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود:

«اى مردم، كسى كه على (ع) را اذيت كند مرا اذيت كرده، و براستى على (ع) اول كسى است كه ايمان آورده و بعهد الهى از شما وفادارتر است.»

گوش شنوا:

حديث ديگرى كه برترى و افضليت امير المؤمنين - عليه السلام - را بيان مى كند اينست كه آنحضرت فرمود:

«پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) مرا بخود چسبانيد


1) پايان ترجمۀ عبارات معلم ثالث مرحوم ميرداماد دربارۀ حديث «تمثيل».

و فرمود خداوند مرا امر كرده ترا بخود نزديك كنم و از خويش دور نگردانم، گوش من مى شنود و حفظ مى كند بر خداست كه تو هم خوب بشنوى و از بر كنى، در اين وقت اين آيه نازل شد: وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ» (1)

مرحوم علامه مير سيد احمد علوى (رحمه اللّه) در لطائف غيبيه حديثى از پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) نقل كرده كه فرمود:

«اى على دعا كردم و از خداوند متعال خواستم كه «أُذُنٌ واعِيَةٌ» را گوش على قرار ده، پس حق تعالى اجابت فرمود.»(2)

علم كتاب:

فضيلت ديگرى كه دربارۀ حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - مفسرين شيعه و سنى ذيل آيه شريفه:(3)«قُلْ كَفى بِاللّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» نقل نموده اند اينست كه:

«آن كسى كه علم كتاب (يعنى قرآن) نزد اوست على بن ابيطالب مى باشد.»

مرحوم علامه مير سيد احمد علوى - رحمه اللّه - مى فرمايد:

«در كتب اهل خلاف زياده از شماره، خصوصا ثعلبى و واحدى و غيرهما، مسطور است كه چون از حضرت


1) يعنى: مى فهمد كلام حق را گوشى كه شنوا باشد. آيه 12 سوره الحاقه، مرحوم آية اللّه بهبهانى در (مصباح الهدايه فى اثبات الولايه) مى فرمايد: نه حديث از طريق اهل تسنن و هشت حديث از طريق شيعه نقل شده و همگى اين آيه را در شأن على عليه السلام دانسته اند.

2) لطائف غيبيه ص 401.

3) رعد آيه 43.

رسالت سؤال شد از صاحب علم كتاب، فرمود: على ابن ابيطالب است و بر نام نامى آنحضرت اقتصار نمود و چون سكوت در معرض بيان، مفيد حصر است، و تأخير بيان از وقت حاجت جايز نيست، دانسته مى شود كه علم كتاب در آنحضرت منحصر بوده و كسى ديگر بمشاركت آنحضرت در اين امر قائل نتواند بود.»(1)

مرحوم علامه امينى (رحمه اللّه) در جلد دوم الغدير از علماء اهل سنت نقل كرده كه پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود:

«آگاهترين افراد امت من على ابن ابيطالب است».

و در جلد ششم از الغدير از بسيارى از علماء اهل سنت نقل كرده كه پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود:

«من شهر علمم و على (ع) باب آن مى باشد»

و بتعبير ديگر فرمود:

«من دار حكمتم و على باب آن مى باشد، من ميزان حكمتم و على لسان آن مى باشد(2)».

(شعر)

چون تو بابى آنمدينه علم را چون شعائى آفتاب حلم را

باز باش اى باب بر جوياى باب تا رسند از تو قشور اندر لباب

باز باش اى باب رحمت تا ابد بارگاه ما له كفوا احد0.


1) لطائف غيبيه ص 419.

2) الغدير ج 6 ص 80.

از اهلبيت (ع) سؤال كنيد:

آيۀ شريفۀ:«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» (1)

دليل آگاهى و علم اهلبيت (عليهم السّلام) خصوصا امير المؤمنين عليه السلام باحكام دين و اسرار شرع مى باشد.

اين آيۀ شريفه همه مردم را بسوى مكتب آل عصمت (عليهم السلام) دعوت و به پيروى آنان امر مى نمايد.

مفسرين، اهل الذكر، را به اهلبيت (عليهم السّلام) تفسير كرده و در اين باره احاديثى از آن بزرگواران نقل نموده اند.

ثعلبى در تفسير خود ذيل اين آيه شريفه از جابر بن عبد اللّه انصارى روايت كرده است كه وقتى آيۀ «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ» نازل شد، على - عليه السلام - فرمود: اهل ذكر ما هستيم.(2)

قتال بر باطن قرآن:

در حديث پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) است كه:

«در بين شما كسى است كه قتال بر تأويل قرآن مى كند، همانطور كه من قتال بر تنزيل نمودم. ابا بكر گفت آيا من هستم؟ فرمود: نه، عمر گفت آيا من هستم؟ فرمود: نه، بلكه آن كسى است كه مشغول وصله كردن كفش مى باشد، نگاه كردند ديدند على - عليه السلام - مشغول وصله نمودن كفش است.(3)

در صحيفه سجاديه منقول است كه امام سجاد عليه السلام هنگام ختم قرآن اين دعا را مى خواندند:

اللهم انك انزلته على نبيك محمد صلّى اللّه عليه و آله


1) آيۀ 7 - انبياء - يعنى: اگر نمى دانيد از اهل ذكر سؤال نمائيد.

2) ينابيع المودة ص 119.

3) الغدير ج 7 ص 131.

مجملا و الهمته على عجائبه مكملا....(1)

پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله) علم بباطن قرآن و اسرار الهى آن داشت ولى براى اثبات حقانيت ظاهر قرآن مجاهده كرد و بيان باطن و تشريح حقيقت قرآن را بامير المؤمنين - عليه السلام - واگذار فرمود.

جنگهاى امير المؤمنين (عليه السلام) بعد از پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) براى معانى واقعى قرآن و تطبيق آيات با مصاديق حقيقى آنها بود و اين همان قتال بر تأويل است.

به تعبير ديگر، قتال امير المؤمنين - عليه السلام - با مسلمانان منحرف و كج فهمى بود كه ولايت آنحضرت را قبول نداشتند و با رأى ناقص خود قرآن را تفسير مى نمودند.

ولى قتال پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) با كسانى بود كه اصل قرآن را قبول نداشته و به پيامبرى آنجناب معتقد نبودند.

پس پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) براى اثبات حقانيت توحيد و نبوت و اصل دين مجاهده نمود، و امير المؤمنين عليه السلام براى اثبات حقانيت خود و مقام ولايت و علت مبقيۀ دين قتال كرد.

به تعبير بهتر، پيامبر براى «لا اله الا اللّه» زحمت كشيد، و امير المؤمنين براى حافظ «لا اله الا اللّه» «على ولى اللّه» مجاهده فرمود.

در واقع جنگهاى امير المؤمنين (عليه السلام)، بدست صاحب ولايت، و براى ولايت بوده است، ولايتى كه شرط اساسى قبول همه خيرات، از اصول و فروع، مى باشد.5.


1) شرح صحيفۀ سجاديه (مرحوم ميرداماد) ص 335.

از من سؤال كنيد:

از امير المؤمنين عليه السلام منقول است كه فرمود:

«آيات قرآن را از من سؤال كنيد زيرا من از هر آيه اى خبر دارم، كه در شب نازل شده يا در روز در زمين هموار نازل گشته يا در كوه(1)در قرآن آيه اى نيست جز اينكه مى دانم دربارۀ كى و در كجا نازل شده است(2)رسول خدا (ص) هزار در از علم را بروى من گشوده كه از هر درى هزار در باز شده پس هزار هزار در علم بر وى گشوده شد بطورى كه از گذشته و آينده خبر دارم، از مرگها و پيش آمدها و طريق قضاوت مطلع هستم»(3).

مخزن دانش:

حضرت امير المؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه آل عصمت را معرفى نموده، كلمات آن بزرگواران را بازگو مى فرمايد:

«آل پيامبر نگهدارندۀ راز نهان و پناه فرمان آنحضرت مى باشند، و خزينۀ دانش آنجناب و مرجع حكمتهاى آن وجود مقدس هستند(4).

و در جاى ديگر مى فرمايد:

«هيچيك از اين امت با آل محمد (صلّى اللّه عليه و آله) طرف مقايسه نبوده و كسانى كه از نعمت و بخشش آن بزرگواران بهره مند هستند با آنان برابر


1) الغدير جلد 2 ص 44.

2) ينابيع الموده ص 83.

3) ينابيع الموده ص 88.

4) نهج البلاغه فيض الاسلام ص 44.

نيستند(1).

فتح خيبر و قدرت على عليه السلام:

مطالعه تاريخ اسلام و نگاه بسيره پيامبر و آل (ص)، درس فداكارى و پاسدارى از دين و قرآن را بما مى آموزد.

بخصوص جنگهاى صدر اسلام، و مجاهده امير المؤمنين عليه السلام انسان را براى دفاع از مكتب آماده مى كند.

از جنگهائى كه دورنمائى از قدرت الهى «اسد اللّه على بن ابيطالب (ع) را نشان مى دهد جنگ خيبر است.

«متون و صفحات تاريخ اسلام در اين غزوه نشان مى دهد كه اگر جانبازى و دلاورى خارق العاده امير مؤمنان نبود، دژهاى خطرناك يهود خيبر گشوده نمى شد...

هنگامى كه امير مؤمنان (ع) از ناحيه پيامبر مأموريت يافت دژهاى «وطيح» و «سلالم» را بگشايد (دژهائى كه دو فرمانده قبلى موفق بگشودن آنها نشده بودند، و با فرار خود ضربه جبران ناپذيرى بر حيثيت ارتش اسلام زده بودند) زره محكمى را بر تن كرد و شمشير مخصوص خود ذوالفقار را حمايل نموده «هروله» كنان و با شهامت خاصى كه شايسته قهرمانان ويژه ميدانهاى جنگى است، بسوى دژ حركت كرد و پرچم اسلام را كه پيامبر (ص) بدست او داده بود، در نزديكى خيبر بر زمين نصب نمود.

در اين لحظه در خيبر باز گرديد، و دلاوران يهود از در بيرون ريختند.

نخست برادر مرحب جلو آمد، هيبت و نعره او آنچنان مهيب


1) نهج البلاغه فيض الاسلام ص 45.

بود كه سربازانى كه پشت سر على (ع) بودند، بى اختيار عقب رفتند، ولى على عليه السلام مانند كوه پاى برجا ماند، لحظه اى نگذشت كه جسد مجروح (حارث) بروى خاك افتاد و جان سپرد»(1).

جنگ مرحب:

«مرگ برادر، «مرحب» را سخت غمگين و متأثر ساخت، او براى گرفتن انتقام برادر در حالى كه غرق سلاح بود، و زره يمانى بر تن و كلاهى كه از سنگ مخصوص تراشيده شده بود بر سر داشت در حالى كه «كلاه خود» را روى آن قرار داده بود، جلو آمد و برسم قهرمانان عرب اشعار زير را بعنوان رجز مى خواند:

قد علمت خيبرانى مرحب شاكى السلاح بطل مجرب

يعنى: در و ديوار خيبر گواهى مى دهد كه من مرحبم، قهرمانى كارآزموده و مجهز با سلاح جنگى هستم...

على عليه السلام نيز رجزى در برابر او سرود، و شخصيت نظامى و نيروى بازوان خود را (بدشمن معرفى) و چنين گفت:

انا الذى سمتنى امى حيدرة ضرغام آجام و ليث قسورة

يعنى: من همان كسى هستم كه مادرم مرا حيدر (شير) خوانده، مرد دلاور و شير بيشه ها هستم...

رجزهاى دو قهرمان پايان يافت، صداى ضربات شمشير و نيزه هاى دو قهرمان اسلام و يهود، وحشت عجيبى در دل ناظران بوجود آورد، ناگهان شمشير برنده و كوبنده قهرمان اسلام، بر فرق «مرحب» فرود آمد، سپر و «كلاه خود» و سنگ و سر را تا دندان دو نيم ساخت.


1) فروغ ابديت ج 2 ص 650.

و اين ضربت آنچنان سهمگين بود كه برخى از دلاوران يهود، كه پشت سر مرحب ايستاده بودند پا بفرار گذارده، به دژ پناهنده شدند، و عده اى كه فرار نكردند با على (ع) تن به تن جنگيده و كشته شدند، على (ع) يهودان فرارى را تا در حصار تعقيب نمود.

در اين كشمكش يكنفر از جنگجويان يهود، با شمشير بر سپر على (ع) زد، سپر از دست وى افتاد، على (ع) فورا متوجه در دژ گرديد، و آن را از جاى خود كند، و تا پايان كارزار بجاى سپر بكار برد، پس از آنكه آن را بر زمين افكند هشت نفر از نيرومندترين سربازان اسلام ز آنجمله «أبو رافع» سعى كردند كه آن را از اين رو به آن رو كنند، نتوانستند، در نتيجه قلعه اى كه مسلمانان ده روز در پشت آن معطل شده بودند، در مدت كوتاهى گشوده شد(1).

معلم ثالث مرحوم ميرداماد (رحمه اللّه) در كتاب حاضر از شيعه و سنى نقل فرموده كه امير المؤمنين عليه السلام فرمود:

«بخدا قسم درب خيبر را با قوه جسمانى نكندم بلكه با قوۀ الهى (پيروز گشته و به اين معجزه دست زده و) درب خيبر را از جاى برداشتم(2)

شما را بخدا سوگند مى دهم، آيا شخص ديگرى جز من بود كه درب قلعه خيبر را از جا كنده و قلعه را فتح كرد در صورتى كه چهل تن نمى توانستند آن درب را حمل نمايند. (احتجاج طبرسى - ره - جلد 2 ص 29).

».

وصف تو حيف است با جسمانيان:

هنگامى كه على عليه السلام از فتح خيبر بازگشت پيامبر


1) فروغ ابديت ص 652.

2) در اشعار «ابن ابى الحديد» تعداد افرادى كه خواستند درب قلعه را جابجا كنند و نتوانستند، چهل و چهار تن ذكر شده و خود آنحضرت در احتجاج با اهل شورا، در بيان فضائلش مى فرمايد:

(صلّى اللّه عليه و آله) فرمود:

«اگر خوف آن را نداشتم كه مردم درباره ات همان گمانى را كه درباره عيسى نمودند پيدا كنند، سخنى در مديحت مى گفتم كه خاك پايت را به تبرك برگيرند و...

(شعر)

وصف تو حيف است با جسمانيان گويمش در محفل روحانيان

گر نبودى خلق محجوب و كثيف ور نبودى حلقها تنگ و ضعيف

غير اين منطق لبى بگشادمى در مديحت داد معنا دادمى

كوته فكرى:

ممكن است خواننده اى با مطالعه اين سطور كه دربارۀ فتح خيبر و اعجاز امير المؤمنين عليه السلام مرقوم گشت، شك و ترديد نمايد و مطالب مذكور را خرافه بپندارد.

پاسخ اينگونه افراد اينست كه:

اولا «كن ابن من شئت و اكتسب ادبا...»(1)- ادب خوب سرمايه اى است، از ادب و انصاف دور است كه ما هرچه را نفهميديم منكر آن بشويم و مغرور به فكر و دانش محدود خود گرديم، انسان با ادب و منصف هرچه را نفهميد با شجاعت مى گويد: نفهميدم، نمى گويد:


1) يغنيك محموده عن النسب - شعر منسوب به حضرت امام رضا - عليه السلام - مى باشد. منتهى الامال ص 186.

اين درست نيست و خرافه است.

ثانيا: چرا اين افراد به كوته فكرى و تنگ نظرى راضى شده، يك مقدار در معارف اسلامى و كتب دينى، سير نمى كنند و به معنويت خود نمى رسد؟

انسان با علم مادى و دانش آزمايشگاهى تنها، يقينا در قبول حقائق دينى و معجزات و كرامات اولياء خدا، مى ماند. قبول اين مطالب، ايمان بجهان غيب، شناخت خدا و تواضع نياز دارد.

ثالثا: بايد بدانيم حقايق دينى و معارف اسلامى با اشكال تراشى عده اى (بنام علم و تجدد) واقعيت و حقيقت خود را از دست نمى دهد.

حقيقت حقيقت است، بقبول ما نيازى ندارد بلكه ما بقبول حقيقت نيازمنديم.

امامت امير المؤمنين عليه السلام و برترى آنجناب به قبول و يا رد ما تغيير نمى كند. او ولى و نماينده حق تعالى است و دست او دست خدا مى باشد. چه حكومت ظاهرى داشته باشد، چه نداشته باشد. چه قبول بكنيم، چه (نعوذ باللّه) اشكال تراشى و كوته فكرى كرده، رد نمائيم.

از همه محروم تر خفاش بود كو عدوى آفتاب فاش بود

روز خفاشك نمى تاند پريد شب درآيد، همچو دزدان عنيد

نيست خفاشك عدوى آفتاب او عدوى خويش آمد در حجاب

تو عدوى او نئى خصم خودى چه غم آتش را كه تو هيزم شدى

قبول حقائق و اعتقاد بفضائل و رهبرى امير المؤمنين عليه السلام و ائمه ديگر عليهم السّلام براى خود ما نافع است و سعادت دنيا و آخرت ما را تأمين مى كند، همانطور كه اشكال تراشى و رد حقائق دينى و مذهبى، تنها بضرر خود ما مى باشد و ما را از جهان پرفيض معنويت و عالم پرلذت نورانيت بازمى دارد.

برخلاف نظر كوته نظران كه معجزه و كارسازى اولياء خدا (ع) را مخالف توحيد مى دانند، و شيعه و دوستان آل عصمت (ع) را مشرك مى خوانند، معجزات و كرامات انبياء و اولياء قبل از هرچيز انسان را متوجه مبدء قدرت (حق تعالى) مى نمايد و آدمى را به توحيد رهبرى مى كند، و هدف انبياء و اولياء (ع) اولا همين بوده و ضمنا مى خواسته اند ارتباط خود را با جهان غيب و مبدء كمال براى مردم آشكار سازند و حقانيت خود را ثابت نمايند.

شعر

قصۀ عاد و ثمود از بهر چيست تا بدانى كانبياء را يار كيست

اين بيان حنف و قذف و صاعقه شد نشان عز نفس ناطقه

جمله ذرات زمين و آسمان لشگر حقنه گاه امتحان

باد را ديدى كه با عادان چه كرد؟ آبرا ديدى كه با طوفان چه كرد؟

سنگ مى باريد بر اعداى لوط تا كه در آب سيه خوردند غوط

گر بگويم از جمادات جهان عاقلانه يارى پيغمبران

مثنوى چندان شود كه چل شتر گر كشد عاجز شود از بار پر

جزو جبروت لشگر او در وفاق مر ترا اكنون مطيعند از نفاق

گر بگويم چشم را كو را فشار درد چشم از تو برآرد صد دمار

حديث امام جواد عليه السلام:

وقتى ما اسرافيل و عزرائيل را حيات بخش و گيرنده جان باذن خداى متعال دانستيم و تصدى ملائكه ديگر را نسبت بكارهاى جهان قبول كرديم چه استبعادى در قبول ولايت تكوينى و علم و قدرت ائمه معصومين - عليهم السّلام - باقى مى ماند؟

مگر ائمه معصومين (ع) افضل از ملائكه نيستند؟ مگر آل عصمت (ع) انسانهاى برتر و نمايندگان حق تعالى نمى باشند؟

چطور خداى متعال علم و قدرت، پست و مقام حيات بخشى و حيات گيرى را به اين و آن از ملائكه مى دهد و حتى مى تواند به پائين تر از ملائكه و غير آن هم اين مقامات را افاضه نمايد، ولى به افضل از ملائكه و اشرف مخلوقات تفضل نكرده، از دادن ولايت و علم و قدرت به آنان دريغ مى كند؟

شخصى به امام جواد عليه السلام عرض كرد: شيعيان معتقدند كه شما از وزن آب دجله آگاه هستى.

حضرت فرمود: آيا خدا مى تواند اين علم را به پشه اى عطا فرمايد يا نه؟

جواب داد آرى مى تواند.

حضرت فرمود: من از پشه و از اكثر خلق خدا نزد او عزيزترم(1).

ولايت تكوينى:

از مفضل بن عمر روايت شده كه گفت: با حضرت صادق عليه السلام در مكه (يا منى) راه مى رفتيم رسيديم به زنى كه در مقابلش گاو مرده اى بود. آن زن و بچه هايش كه معاش آنها از همين حيوان بود سخت مى گريستند، حضرت صادق عليه السلام فرمود: اى زن دوست دارى كه خدا گاو ترا زنده كند؟

زن چون امام را نمى شناخت گفت اى مرد ما را تمسخر مى كنى؟

حضرت فرمود قصد تمسخر ندارم، سپس دعائى كرد و با پاى مبارك به گاو اشاره اى فرمود و آنرا صيحه اى زد گاو زنده شد، زن گفت بخدا اين مرد عيسى مسيح است. حضرت مخفى شد(2).

از عمار ياسر نقل شده كه گفت: خدمت امير المؤمنين عليه السلام آمدم در چهره ام پريشانى ديد.

فرمود: تو را چه مى شود (چرا پريشانى)؟

گفتم: طلبكار دارم (و مقروضم) سنگى را از زمين برداشت فرمود اين را بگير و قرض خود را با آن ادا كن.

گفتم: (اين) سنگ است.

فرمود: خدا را بنام من بخوان براى تو طلا خواهد شد.


1) امراء هستى ص 328 بنقل از انوار البهيه.

2) امراء هستى ص 355 بنقل از خرائج راوندى.

خدا را بنام على عليه السلام خواندم، سنگ طلا شد.

امام فرمود: حاجت خود را از آن بردار (يعنى باندازه نيازت از اين طلا جدا كن).

گفتم: چگونه برايم نرم مى شود؟

فرمود: اى ضعيف اليقين، خدا را بنام من بخوان تا نرم گردد، آهن براى داود (ع) بسبب نام من نرم مى شد.

پس خدا را بنام على (ع) خواندم طلا نرم شد و بمقدار حاجت برداشتم.

حضرت فرمود: باز خدا را بنام من بخوان بقيۀ آن سنگ مى شود.

دستور امام را انجام دادم بقيۀ طلا مبدل به سنگ شد.(1)

از ابو حمزۀ ثمالى نقل شده كه گفت: خدمت حضرت سجاد عليه السلام بودم، گنجشكان بالاى ديوار برابر حضرت صيحه مى كردند.

حضرت فرمود: اى ابا حمزه آيا مى دانى (اين گنجشك ها) چه مى گويند.

با هم حديث مى كنند كه وقتى برايشان مقرر شده تا روزى خود را در آن وقت از خدا بخواهند. اى ابا حمزه، قبل از طلوع خورشيد نخواب كه من آنرا براى تو دوست ندارم زيرا خداوند در آنزمان رزق بندگان را تقسيم مى كند و اجراى آن بدست ماست.(2)

عبد خدا:

در حديث از مولانا امير المؤمنين عليه السلام نقل شده كه


1) امراء هستى ص 340 بنقل از مدينة المعاجز.

2) امراء هستى ص 245 - بنقل از بصائر الدرجات باب (فى الائمة انهم يعرفون منطق الطير).

فرمود:

«از غلو دربارۀ ما دورى كنيد، ما را عبد و تربيت - شده حق بدانيد و در فضل ما آنچه (از بزرگى مقام و رفعت شأن) مى خواهيد بگوئيد»(1)

علت غائى:

در حديث قدسى خداى متعال به پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله) مى فرمايد:

«اى احمد اگر تو نبودى افلاك را خلق نمى كردم و اگر على نبود تو را نمى آفريدم و اگر فاطمه نبود هيچيك از شما را خلق نمى كردم»(2).

در نامه حضرت على عليه السلام بمعاويه آمده است:

«ما مخلوق خدا هستيم و خلقت مردم براى ما مى باشد»(3)

و اين همان معنائى است كه ابن ابى الحديد در اشعارش گفته اگر حيدر نبود آفرينش خلق نمى شد.(4)

و در حديث ديگر از حضرت صادق عليه السلام دربارۀ حضرت آدم آمده كه خدا فرمود: لولاهم ما خلقتكما... يعنى اگر محمد و آل محمد (صلوات اللّه عليهم) نبودند شما را خلق نمى كردم(5).


1) الغدير ج 7 ص 34.

2) دانشمند گرانمايه حضرت آقاى ميرجهانى دامت بركاته در كتاب ارزنده جنة العاصمه ص 148 مدرك حديث فوق را آورده اند.

3) احتجاج مرحوم طبرى (ره) ج 2 ص 141 - شرح زيارت جامعه كبيره نوشته «علامه فخر المحققين شيرازى» ص 101 شرحى بر حديث فوق دارد مراجعه فرمائيد.

4) «و اللّه لو لا حيدر ما كانت - الدنيا و لا جمع البرية مجمع» «القصائد العلويات السبع» لابن ابى الحديد المعتزلى - الروضة المختارة ص 142.

5) شفاء الصدور به نقل از بحار الانوار جلد 7 ص 350.

مرحوم فيض كاشانى (ره) گويد:

آدم چو ديد حكمت و سجده در بهشت گفتا در آسمان و زمين كيست مثل ما؟

آمد ندا كه سر بسوى عرش كن ببين آمد چو ديد در نظرش نور مصطفى

با نور اهل بيت ز اشباح منعكس اشباح كرده بود به صلبش ز عرش جا

تا آنجا كه مى گويد:

آدم ز رشك تمناى علمشان آورد در خيال بدى كاشكى مرا

آمد ندا ز غيب به آدم كه زينهار از ما مخواه رتبه اين قوم در دعا

نزديك اين درخت مرو آرزو مكن حد تو نيست منزلت سيد الورى

كرديم ما ملائكه را ساجدان تو زيرا كه بود صلب تو اين قوم را وعا(1)

باغبانى را تصور كنيد كه ايام زندگانى و ساعات عمر را در مزرعه و باغ مى گذراند و دائما در رنج و زحمت كارهاى مربوط بزراعت و باغبانى است.

اگر از او بپرسى براى چه اين همه زحمت و رنج را بر خود هموار مى كنى؟ مى گويد براى ثمر و ميوه.

درخت هدف نيست - شاخه و برگ و حتى شكوفه با آن زيبائى مقصد و مقصود باغبان نيستند بلكه فقط ميوه هدف است.


1) شوق مهدى (عج) ص 141.

ظاهرا گر شاخ اصل ميوه است باطنا بهر ثمر شد شاخ هست

گر نبودى ميل و اميد ثمر كى نشاندى باغبان بيخ شجر

پس بمعنى آن شجر از ميوه زاد گر بصورت از شجر بودش نهاد

ميوه اين عالم، محمد و آل محمد (صلوات اللّه عليهم) هستند و جهان آفرينش پرتو وجود آنان خلق شده است.

(شعر)

آن جماعت كز خودى وارسته اند در مقام بيخودى پيوسته اند

فانى از خود گشته و باقى بدوست جملگى مغز آمده فارغ ز پوست

مقصد و مقصود ايجاد جهان محرمان بزم وصل دلستان

مقتدا و رهنماى انس و جان آمده لولاك اندر شأنشان

گر قبول خاطر ايشان شوى شد مسلم بر تو ملك معنوى

مقصد چيست؟

مقصد از بيان آيات و تشريح روايات، در رابطه با پيشوايان معصوم و رهبرى و عظمت آنان اينست كه شك و ترديد، از افكار افرادى كه از نظر اعتقادى ضعيف هستند، برداشته شود و دوستان

اهلبيت - عليهم السّلام - به سلاح علم و آگاهى مسلح شده، از حقائق مكتب و معارف اسلام دفاع نمايند.

بايد توجه داشت كه شك در اصول اعتقادى و ترديد در بزرگى مقام و عظمت شأن اهلبيت - عليهم السّلام - مرض مهلكى است، كه مى تواند مانع سعادت بشر شده، و انسان را به وادى تاريك ماديگرى و كفر، گمراهى و فساد، دچار سازد.

بدين جهت، پيامبر اسلام - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود:

«من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية»(1)

كسى كه بميرد و به امام زمانش معرفت نداشته باشد «يعنى به مقام آن وجود مقدس بى توجه باشد و يا به ديدۀ شك به ايشان نگاه كند» مانند مردم جاهليت، همراه با كفر و گمراهى، مرده است.

شك مانع قبولى اعمال:

محمد بن مسلم گويد: به امام باقر «يا» امام صادق عليهما السلام عرض كردم، پاره اى از مخالفين شما را مى بينيم در عبادت كوشا و داراى خشوع هستند، آيا اين عبادات براى ايشان سودى دارد؟

فرمود: اى محمد مثل ما اهلبيت با شما مثل آن خاندان در بنى اسرائيل است كه كسى از آنها نبود كه چهل شب در عبادت بكوشد جز اينكه وقتى دعا مى كرد مستجاب مى شد. ولى مردى از آنان مدت چهل شب عبادت نمود و دعا كرد، مستجاب نشد.

خدمت حضرت عيسى (ع) رفته و از اينكه دعايش مستجاب نشده شكايت نمود.


1) الغدير ج 10 ص 360 - اصول كافى: ج 1 ص 376.

حضرت عيسى (ع) وضو ساخت و دعا كرد، خداوند به او وحى فرستاد: اى عيسى اين بنده از غير آن بابى كه بايد نزد من آيند نزد من آمده، او مرا خوانده «در حاليكه در نبوت و پيامبرى تو شك دارد» اگر باندازه اى مرا بخواند كه گردنش قطع و بندهايش از هم جدا شود، من دعايش را مستجاب نخواهم كرد.

عيسى (ع) به آن مرد رو كرد و فرمود:

خدا را عبادت مى كنى و در دل به پيامبرش شك دارى؟

گفت: اى روح و كلمۀ خدا، به خدا سوگند همينطور است كه مى فرمائى، از خداوند بخواه اين شك را از دل من بزدايد.

عيسى (ع) دعا كرد - شك از دل آن مرد برداشته شد - و او مثل ساير افراد خاندان خود - مؤمن - گرديد.

[بعد حضرت فرمود:] ما خاندان نيز چنين هستيم، خداوند عمل بنده اى را كه دربارۀ ما شك دارد قبول نمى فرمايد.(1)

تقواى دروغين:

شخصى خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيد، امام از حال برادر او جويا شد.

پاسخ داد، برادرم خوبست، جز اينكه اعتقاد به شما ندارد!! حضرت فرمود: براى چه اعتقاد به ما ندارد؟

پاسخ داد: ورعى دارد كه مانع شده اعتقاد به شما پيدا كند (يعنى تقواى دروغين و خشك مقدسى، او را فريب داده بدين جهت به شما اعتقاد ندارد).

حضرت فرمود: به او بگو ورع تو در كنار نهر بلخ كجا بود؟


1) امالى شيخ مفيد (رضوان اللّه عليه) ص 14، ترجمه شده.

اين شخص مى گويد: وقتى به برادرم مطلب را گفتم و سؤال امام - عليه السلام - را مطرح نمودم، برادرم پاسخ داد:

• بلى امام از راز من آگاهى دارد و بحال من عالم است، و جريان من از اين قرار مى باشد:

مدتى در ماوراء النهر به تجارت مشغول بودم، بعد از فراغت چون خواستم به بلخ بروم با شخصى همسفر شدم، او كنيز زيبائى همراه داشت، وقتى كنار نهر فرود آمديم، بنا شد يكنفر براى هيزم آوردن حركت كند و ديگرى از اسباب مسافرت حفاظت نمايد.

من به آن شخص گفتم: تو براى تهيه هيزم برو، او سخن مرا شنيد و رفت.

من (با كمال جرأت و بدون توجه به نهى الهى) به كنيز او تجاوز كردم (و هيچ كس از اين بى تقوائى و راز من اطلاع نداشت جز امام صادق - عليه السلام - كه بوسيله تو بمن خبر داده است.)(1)

البته اين افشاگرى امام - عليه السلام - باعث گرديد، اين شخص از گناهش توبه كند و به ولايت آنحضرت معتقد شود.

اشكال تراشى:

جريان فوق، انسان را به ياد مقدس نماهاى زمان امير المؤمنين - عليه السلام - مى اندازد كه نماز مى خواندند، اما با حجت خدا مبارزه مى نمودند، قرآن تلاوت مى كردند، ولى مقابل قرآن ناطق مى ايستادند.

و متأسفانه جامعۀ امروز هم از اين نوع افراد، با مراتب مختلف كم و بيش دارد، كسانى كه بعنوان قدس و تقوا و يا با


1) شرح زيارت جامعه كبيره ص 550 با مختصر تغيير عبارت.

ژست روشنفكرى، به عزادارى و مراسم مذهبى و توسلات اشكال مى كنند و گاه براى فرار از شرك، با وهابيهاى حجاز همصدا شده، اعتقاد به ولايت تكوينى و اختيارات ائمه اطهار - عليهم السّلام - در جهان هستى را با توحيد مخالف مى دانند.

آيا اينان ولايت تكوينى و مقام كارگشائى اهلبيت - عليهم السلام - را در روايات و زيارات نديده، و يا ديده ولى به اقوال معصومين و به آنچه عملا بدست قدرتمند آن بزرگواران انجام مى گيرد بى عقيده هستند؟

آيا عبارات زيارت جامعه كبيره كه مقامات آل عصمت - عليهم السلام - را از زبان امام هادى - عليه السلام - بيان مى كند، براى بيدارى و تذكر اين مقدسين دور از قدس و روشنفكران شرقزده يا غربزده، كه خود را از هر مسلمانى مسلمان تر مى دانند، كافى نيست؟

آيا عبارات زيارت مطلقه حضرت امام حسين - عليه السلام - كه از امام صادق - عليه السلام - بما رسيده، و بهترين كلاس امام شناسى است، براى اعتقاد به ولايت تكوينى و احاطه و حكومت و مقام كارگشائى ائمه - عليهم السّلام - در عالم، كافى نمى باشد؟

علل انكار فضائل اهلبيت:

عالم عامل، عارف الهى مرحوم سيد زين العابدين طباطبائى ابرقوئى - رحمه اللّه - در كتاب جامع و آموزندۀ خود، «ولاية المتقين» در اثبات ولايت اهلبيت - عليهم السّلام - بخوبى بحث نموده و به كمك آيات و روايات، و ادله عقلى و نقلى به شبهات

مخالفين مقدس نما و منكرين روشنفكرنما پاسخ داده است.(1)

ايشان بعد از نقل رواياتى در فضائل اهلبيت - عليهم السلام - و بيان كمالات آن بزرگواران مى فرمايد:

«و اما كسانيكه منكر اين فضائل و اين اخبار شده اند و دعوى علم و تشيع مى نمايند، چند جهت دارد كه اينها چنين شده اند كه به بعض از آن جهات تذكرا اشاره مى گردد:

اول بواسطۀ شدت انس بكلمات و كتب اعداء دين و دشمنان اهلبيت طاهرين - عليهم السّلام - است كه بخرافات آنها عظمت و بزرگى امامت در پيش چشمشان كم گشته، مثل تفاسير عامه...

دوم از چيزهائى كه مانع از تصديق به فضائل ائمه - عليهم السّلام - شده است، بى اطلاعى و بى تتبعى در اخبار و آثار است، يا بى تأملى و بى تعمقى در آنها.

سيم: حالات بشريۀ ائمه - عليهم السّلام - است مثل اكل و شرب و نكاح و خواب و تجملات و تعيشات و باقى حالات كه از قصور فهم و قلت ادراك و ضعف ايمان و تنگى نظر و كم ظرفى قلب، گمان كرده كه اين حالات بشريت منافات با ولايت كليه و قدرت كامله و سلطنت مطلقه دارد، مانند سابقين كه مى گفتند: اين چه پيغمبرى است كه مى خورد و مى آشامد و در بازارها راه مى رود...م.


1) اين كتاب اخيرا در قم با شرح حال مؤلف - رضوان اللّه عليه - به چاپ رسيده است، همگان خصوصا نسل جوان را به مطالعه دقيق اين اثر آموزنده و بسيار مفيد دعوت مى كنيم.

چهارم: مسئله طينت است، كه در اخبار بسيار در «كافى» وارد است، كه يك طائفه از مردم روح و قلبشان از طينت ابدان ما ائمه خلق شده، و اين قدر اخبار در اين باب وارد است كه قابل انكار نيست، و لذا مى بينى كه يك دسته از شيعيان دائما ديوانه وار در فكر و ذكر و مدح گوئى و ثناگوئى و در حزن و اندوه و تعزيه دارى و مرثيه سرائى مى باشند، هميشه به ذكر محمد و على و صاحب الزمان - صلوات اللّه عليهم - مشغول و لا يزال دل و جانش متوجه ايشان است...

پس اگر كسى خلقتش از طين آنها نيست، چنانچه مى بينى كه با هزاران فضل و تقوى و زهد و پارسائى، از كمال و جلال و فضيلت و منقبت و معجزات و شئونات ائمۀ هدى - عليهم السّلام - كناره جوئى مى نمايد و از اين قبيل سخنان بدش مى آيد...»(1).

شعر

كى شود دريا ز پوز سگ نجس كى شود خورشيد از پف منطمس

نيست خفاشك عدوى آفتاب او عدوى خويش آمد در حجاب

مه فشاند نور و سگ عوعو كند هر كسى بر طينت خود مى تند4.


1) ولاية المتقين ص 164.

موعظه اى از مؤلف ولاية المتقين:

مؤلف «ولاية المتقين» - رحمه اللّه - در صفحۀ 165 از كتابش موعظه اى دارد كه براى استفادۀ خوانندگان عزيز چند جمله از آن را نقل مى كنيم:

«پس اى عزيز، گوشت را بدون عناد باز كن تا به هوشت آورند و دل و جانت را متوجه كلام نما تا بخروشت اندازند.

غرض كه مستدلين [فضائل اهلبيت] چنين گويند كه به عموم اذن و رخصتى كه فرموده اند(1)كه هرچه صفت كمال است در شأن ما ائمه بگوئيد كه هرچه بگوئيد بانتهاء عمق درياى شئونات ما نخواهيد رسيد، لذا ماها به عقل ناقص و فهم قاصر خود مى خواهيم بگوئيم كه امام - عليه السلام - داراى دنيا و آخرت است كه خداوند - جل كرمه - به ايشان عطا فرموده و ايشان را مختار فرموده كه به هركس مى خواهيد بدهيد و ببخشيد كه «فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ» و اين منافات با دستگاه ربوبى و مقام الوهيت ندارد و در نزد عقول هم مستحيل نمى باشد و كفر و شركى هم لازم نمى آيد.»

و در صفحۀ 168 - از كتابش دربارۀ توسلات و عظمت «آل عصمت» - عليهم السّلام - بخوبى بحث مى كند كه چند جمله از آن را نقل مى نمائيم:


1) مقصد «قولوا فينا ما شئتم» است. هرچه از كمالات و خوبيها است دربارۀ ما بگوئيد ولى ما را مخلوق و تربيت شده خداى متعال بدانيد.

«پس درب خانۀ حضرت حق - جل لطفه - منحصر است به خانوادۀ عصمت و طهارت، چنانچه آن قطعۀ «و من لم يأتكم فقد هلك» صريح است در انحصار...

پس بعد از آنكه آنها باب اللّه، و خزان اللّه فى ارضه و سمائه مى باشند، گدائى از ايشان شرك نمى باشد، بلكه عين توحيد و محض ايمان بخدا و رسول است، و همچنين تواضع به اينها و اطاعت و محبت اينها، كه تمام اندر اين مقولات روى آوردن بخدا است، كه در زيارت جامعه مى خوانى «من اطاعكم فقد اطاع اللّه و...

با باقى جملات اين زيارت كه از براى طالب آخرت و تشنۀ آب معرفت كافى و وافى است»

انسانهاى برتر:

بعضى مى گويند مگر ائمه - عليهم السّلام - با ما فرق دارند؟ مگر قرآن پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله - را بشرى مثل ديگر انسانها معرفى نمى كند؟ اين همه احترام و تعظيم براى چيست؟

پاسخ بطور خلاصه اينست كه بله اينها بشرند اما چه بشر؟ بشرى كه با جهان غيب در ارتباط است و معلم و مربى بشريت مى باشد و علت غائى آفرينش و مبدء خيرات و سرچشمه نيكى ها و پرچمدار نور و هدايت بوده و هست.

«شعر»

ها على بشر كيف بشر ربه فيه تجلى و ظهر

كل من مات و لم يعرفه موته موت حمار و بقر

[على آمد بشر اما چه بشر؟ بشرى كوست خدا را مظهر]

[هركه او مرد و على را نشناخت مردنش مردن گاو آمد و خر]

هو و المبدء شمس و ضياء هو و الواجب نور و قمر

اذن اللّه و عين البارى يا له صاحب سمع و بصر

[على و حق چو ضياء و خورشيد على و حق به مثل نور و قمر]

[خود على گوش و على چشم خداست اى عجب حق بودش سمع و بصر]

علة الكون و لولاه لما كان للعالم عين و اثر

و له ابدع ما تعقله من عقول و نفوس و صور

[باشد او علت ايجاد دو كون گر نبودى نبد از خلق اثر]

[خلقت آنچه بعقلت گنجد بهر او شد ز عقول وز صور]

ما رمى رمية الا و كفى ما غزا غزوة الا و ظفر

حبه مبدء خلد و نعيم بغضه منشأ نار و سقر

[تير نگشود مگر خصم فكند جنگ ناورد مگر يافت ظفر]

[مهر او باعث جنات نعيم كين او مورث نار است و سقر]

خصمه بغضه اللّه و لو حمد اللّه و اثنى و شكر

و هو النور و اما الشركاء فظلام و دخان و شرر

[دشمن او بر حق مبغوض است گرچه حمد آرد و شكر داور]

[او بود نور ولى مدعيان همچو تاريكى و دودند و شرر]

من له صاحبة كالزهراء او سليل كشبير و شبر

من كمن هلل فى مهد صبى او كمن كبر فى عهد صفر

[خود كه را هست چو زهرا همسر يا دو فرزند چو شبير و شبر]

[كه بگهواره بگفتا تهليل يا كه تكبير به ايام صفر]

عنه ديوان علوم و حكم فيه طومار عظاة و عبر

بوتراب و كنوز العالم عنده نحو تراب و مدر

[زوست ديوان علوم و حكمت وندر آن درج بسى پند و عبر]

[بوترابست و همه گنج جهان نزد او پست تر از خاك و مدر]

لذراريك صلوة و سلام شارق العالم مالاح وذر

لحماك نفحات البركات كلما جاء نسيم بسحر

[باد بر آل كرامت صلوات تا كه خور مى زند از مشرق سر]

[بر طرفدار تو بادا بركات مى رود تا كه نسيمى به سحر]

قصيده اى مقبول:

يكى از شيفتگان امير المؤمنين - عليه السلام - نقل مى كند، من شعر «ها على بشر كيف بشر...» را در مشهد از واعظى شنيدم، از آن مجلس بخانه برگشتم و در حاليكه منقلب بودم در خود طبع رسائى يافتم، مداد را برداشتم، آن اشعار را شير و شكر (به اين صورت) تضمين كردم:

ها على بشر كيف بشر ربه فيه تجلى و ظهر

هو و الواجب نور و بصر هو و المبدء شمس و قمر

عشق افكند بدلها اخگر عشق بنمود هويدا محشر

عشق چه بود اسد اللّه حيدر ها على بشر كيف بشر

ربه فيه تجلى و ظهر بشرى پس گل آدم كه سرشت

گر حقى تخم عبادت كه بكشت رويت آئينه هر هشت بهشت

مويت آويزه هر دير و كنشت كيميا كن بنظر اين گل و خشت

تا شود خشت و گلم حور سرشت من نيم ناصبى و غالى زشت

عشق سرمشق من اينگونه نوشت كه به محراب تو هر شام و سحر

سجده آريم به نزد داور ها على بشر كيف بشر

ربه فيه تجلى و ظهر گفت غالى كه على اللّه است

نيست اللّه كه صفات اللّه است متشرع كه محب جاه است

او هم از بى خبرى در چاه است خوب از بيت حجر آگاه است

غافل از قبلۀ شاهنشاه است

شهر احمد عليش درگاه است رو به آن قبلۀ عرفان آور

درس اعمال ز قرآن آور ها على بشر كيف بشر

ربه فيه تجلى و ظهر على اى مخزن سر معبود

رونق افزاى گلستان وجود كعبه از قوس نزولت مسعود

مسجد كوفه تو را قوس صعود خالقت چون در هستى بگشود

عشق بازى بتو بودش مقصود غرض از عشق و محبت اين بود

تا گشايد بجهان سفرۀ جود من چه گويم به مديح حيدر

عاجز از مدح على جن و بشر ها على بشر كيف بشر

ربه فيه تجلى و ظهر حسن روسيه نامه تباه

پناه آورده به قنبر اى شاه اگرش بار دهد واشوقا

ور براند ز درش واويلا يا على قنبرت انشاء اللّه

رد سائل نكند از درگاه

قنبرا كن به من خسته نگاه حسبى اللّه و ما شاء اللّه

مستم از باده حب حيدر عليم جنت و قنبر كوثر

ها على بشر كيف بشر ربه فيه تجلى و ظهر

چهار سال گذشت نمى دانستم اين مدح قبول شده يا نه، روزى بعد از ناهار خوابيده بودم در عالم واقعه ديدم، به كربلا مشرف شده ام، وارد رواق شدم ديدم دربهاى حرم بسته است.

علت را جويا شدم، فهميدم علماء در حرم مشغول مدح و عزادارى هستند.

از شبكه هاى بالاى سر مبارك نظر كردم، علماء را ديدم و عده اى از آنها را شناختم، از جمله مرحوم مجلسى، ملا محسن فيض، سيد اسماعيل صدر، ميرزا حسن شيرازى، شيخ جعفر شوشترى حضور داشته و سركردۀ آنها مرحوم حاج آقا حسين قمى بود.

مرحوم حاج آقا حسين قمى دستور مى داد فلان كس برود بخواند، پس از خواندن همه احسنت مى گفتند و گريه مى كردند در همان عالم رؤيا از گوشه شبكه ها با فشار داخل شدم و كنار مرحوم حاج آقا حسين قمى نشستم.

همين كه ايشان مرا ديد، فرمود: مولوى حسن، عرض كردم بله قربان، فرمود برخيز و بخوان، من در فكر فرو رفتم چه بخوانم؟ ناگهان به دلم الهام غيبى شد كه شعر «ها على بشر كيف بشر...» تا آخر قصيده را بخوانم.

قصيده را حضور علماء اولين و آخرين در حرم مطهر حضرت سيد الشهداء - عليه السلام - خواندم و از خواب بيدار شدم و خدا

را شكر نمودم كه مديحه ام مورد عنايت واقع شده است.(1)

كتب انحرافى:

يكى از وظائف علماء و نويسندگان دينى توجه به اثرات سوء نوشته هاى قلمزنهاى استعمار و مخالفين اسلام است.

اخيرا كتابهائى به عنوان طرفدارى از وحدت اسلامى نوشته شده كه جز ضربه به وحدت اسلامى و تحريف حقائق چيز ديگرى در آنها مشاهده نمى گردد.

بنده كمترين همواره در فكر رد اينگونه كتابها بوده و هستم و دو كتاب در اين موضوع بنامهاى:

1 - فرياد عليه انحرافات فكرى

2 - صوفيگرى خواسته استعمار

نوشته، و در اين مقدمه هم بنا به وظيفه به مسئولين فكرى و فرهنگى جامعه خصوصا وزارت ارشاد اسلامى تذكر مى دهم: كه قلم هاى دشمنان دين از مسلسل هاى آنها عليه اسلام و مسلمين مضرتر و هولناك تر است.

فرياد عليه غاصبين:

بعضى از منحرفين و ايادى استعمار مطالبى بدور از واقعيتهاى تاريخى نوشته سعى بر اين دارند كه حكومت خلفاء جور را صحيح و حق جلوه دهند.

در اين ارتباط سيره و روش على - عليه السلام - را در مبارزه با ظالمين تحريف نموده و با تفسيرهاى پوچ و غير منطقى به كمك


1) داستانهاى شگفت ص 487 با مختصر تغيير در عبارت.

منحرفين صدر اسلام شتافته، على - عليه السلام - را موافق حكومت غاصبين جلوه داده، سكوت آنجناب را امضاء ستم آنها معرفى مى كنند!

پاسخ اين مطالب براى كسانى كه اندك آشنائى با زندگى سراسر مجاهدۀ امير المؤمنين - عليه السلام - دارند، معلوم و آشكار است.

امير المؤمنين - عليه السلام - در مدت حيات الهى و پرارزش خويش همواره طريق جهاد و مبارزه را پيموده و تسليم ستمگران و غاصبين نگشته است.

چرا اين نويسندگان ظالم پرور، شكايت ها و انتقادهاى على - عليه السلام - را نسبت به خلفاء جور نقل نمى كنند و از احتجاجهاى امام و خطبه هاى آتشين حضرت زهرا - سلام اللّه عليها - عليه غاصبين سخنى به ميان نمى آورند.

شكايت امام از خلفاء:

ابن ابى الحديد عالم سنى و شارح نهج البلاغه مى گويد، شكايت و انتقاد امام از خلفاء به حد تواتر است، روزى امام شنيد كه مظلومى فرياد مى كشيد كه من مظلومم و بر من ستم شده است.

على (ع) به او گفت، بيا با هم فرياد كنيم، زيرا من نيز مظلومم(1).

حق مسلم:

با توجه به آيات زياد و روايات فراوان در مورد امامت و ولايت على - عليه السلام - هر فرد مسلمان با انصاف و سليمى خلافت


1) سيرى در نهج البلاغه ص 157.

بعد از پيامبر اسلام - صلّى اللّه عليه و آله - را حق مسلم آنحضرت مى داند و بنا بر وظيفه اسلامى از مكتب انسان ساز او دفاع مى نمايد.

با وجود اين مطلب چطور خود آنجناب در برابر غاصبين ساكت مانده و راضى به ظلم آنان بوده است.

در نهج البلاغه به عباراتى برخورد مى كنيم كه حضرت خلافت را حق مسلم خود مى داند و با سركشان و ظالمين زمانش به احتجاج قيام مى كند.

در خطبۀ 170 مى فرمايد:

شخصى در حضور جمعى به من گفت: پسر ابو طالب، تو به خلافت حريصى! من گفتم: شما حريصتر و از پيغمبر دورتريد و من از نظر روحى و جسمى نزديك ترم، من حق خود را طلب كردم و شما مى خواهيد ميان من و حق خاص من حائل و مانع شويد و مرا از آن منصرف سازيد.

آيا آنكه حق خويش را مى خواهد حريصتر است يا آنكه به حق ديگران چشم دوخته است؟

همينكه او را با نيروى استدلال كوبيدم به خود آمد و نمى دانست در جواب من چه بگويد.(1)

ابن ابى الحديد جملاتى (در همين موضوع يعنى شكايت از خلفاء و غاصبين) نقل مى كند و مى گويد:

كلمات حضرت مبنى بر شكايت از ديگران و اينكه حق مسلم او به ظلم گرفته شده به حد تواتر نقل8.


1) سيرى در نهج البلاغه ص 148.

شده و مؤيد نظر اماميه است كه مى گويند على (ع) با نص مسلم تعيين شده و هيچكس (غير او) حق نداشت بر مسند خلافت قرار گيرد.(1)

نتيجه:

از مطالب ياد شده دريافتيم كه على - عليه السلام - هرگز به خلافت خلفاء راضى نبوده و در بيانات مختلف خشم خود را نسبت به ظالمين و غاصبين زمانش ابراز فرموده است.

و اگر در بعضى از مواقع حضرتش به سكوت و صبر مى پرداخته و به جنگ و مجاهده مسلحانه راضى نمى شده به خاطر مصالح اسلام و جامعه مسلمين بوده است.

خود حضرت اين صبر را سخت و تلخ توصيف فرموده و در خطبه 72 نهج البلاغه هدف از آن را اصلاح جامعه (و بقاء اسلام) معرفى مى فرمايد(2).

جواب به حضرت زهرا عليها السلام:

ابن ابى الحديد در ذيل خطبه 215 اين مطلب را نقل مى كند:

روزى فاطمه سلام اللّه عليها على عليه السلام را دعوت به قيام مى كرد در همين حال فرياد مؤذن بلند شد كه «اشهد ان محمدا رسول اللّه» على - عليه السلام - به زهرا - عليها السلام - فرمود آيا دوست دارى اين فرياد خاموش شود؟


1) سيرى در نهج البلاغه ص 149.

2) سيرى در نهج البلاغه ص 182.

فرمود: نه، على - عليه السلام - فرمود سخن من جز اين نيست.(1)

علاوه بر بيانات حضرت على - عليه السلام - مبنى بر شكايت از خلفاء، خطبه هاى آتشين و قاطع حضرت زهرا - سلام اللّه عليها - و احتجاج آن بانوى بزرگ عليه دستگاه خلافت و سرانجام شهادت آن مظلومه، بهترين دليل است كه خاندان رسالت هرگز به خلافت غاصبين و ستمگران زمانشان راضى نبودند.

دربارۀ مؤلف كتاب:

عالم جامع، محقق كامل، عارف الهى، معلم ثالث، آية الحق مرحوم سيد محمد باقر ابن عالم عامل، مير شمس الدين محمد حسينى استرآبادى، مشهور به «ميرداماد» از مفاخر جهان تشيع، و از اكابر علماء اسلامى، و صاحب تأليفات جامع و ارزشمند در موضوعات مختلفه مى باشد.

كتب مرحوم ميرداماد - رحمه اللّه - به بيش از صد جلد مى رسد و از نظر علمى داراى كيفيتى بسيار عميق است.

ايشان ضمن اينكه به فلسفه و حكمت اسلامى علاقه داشته، و خود در اين رشته صاحب نظر و استاد بوده، دوستدار فقه(2)

1 - شارح النجاة.

2 - ضوابط الرضاع

3 - عيون المسائل فى العبادات

4 - جواب استفتاآت

5 - تعليقات بر كتب فقهى...


1) سيرى در نهج البلاغه ص 184.

2) تأليفات ايشان در فقه زياد است، از جمله:

و اصول فقه(1)و تفسير قرآن(2)

1 - سدرة المنتهى

2 - تفسير «سورة الاخلاص».

3 - تفسير آيۀ «امانت»

4 - تفسير آيۀ «إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ»

از ايشان است، تفسير «سورة الاخلاص» و تفسير آيۀ «إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ» را اينجانب ترجمه و شرح نموده ام.

و شرح احاديث آل عصمت - عليهم السّلام - (3)

1 - تعليقه بر صحيفه سجاديه

2 - تعليقه بر اصول كافى

3 - رواشح سماويه در شرح احاديث اماميه و... چاپ و منتشر شده است.

و رجال(4)

1 - تعليقه بر رجال كشى

2 - تعليقه بر رجال نجاشى

3 - تعليقه بر رجال شيخ طوسى

4 - تعليقه بر رجال ابن داود، و...

و منطق(5)

1 - تشريق الحق فى المنطق

2 - رساله در تحقيق قياسات منطقى و...

را نوشته است.

و رياضى و هيئت(6)

در كتاب حاضر، مطالبى در شرح احاديث مشكله بيان داشته كه تخصص و تبحر ايشان را در علم رياضى و هيئت ثابت مى كند.

و ديگر علوم رسمى بوده و در اين موضوعات از علماء و انديشمندان بزرگ، سبقت گرفته و به جامعيت معروف، و به عنوان «معلم ثالث»، مشهور شده است.د.

1) در كتاب «شرعة التسميه» اشاره به تعليقات خود در اصول فقه، دارد، كتاب مذكور توسط - مؤسسۀ تحقيقاتى مهديه ميرداماد - چاپ و منتشر شده است.

2) در تفسير قرآن:

3) در اين موضوع:

4) در اين موضوع تعليقات زيادى ايشان دارد، از جمله:

5) در موضوع منطق،

6) ايشان تعليقاتى در اين دو موضوع دارد - الرياض 42/5.

معلم ثالث - رحمه اللّه - در علوم اسلامى، خصوصا در فلسفه و حكمت الهى، استادى عظيم الشأن و صاحب نظرى كم نظير بوده،(1)

1 - الافق المبين

2 - تقويم الايمان

3 - القبسات

4 - الصراط المستقيم

5 - نفى الجبر و التفويض

6 - نبراس الضياء فى معنى البداء

و... را مى نگاشته، و گاه در زمينۀ فقه و مسائل شرعى حركت مى نموده و حتى دربارۀ جزئى ترين مسائل، رساله هاى عالمانه از قبيل:

1 - رسالة فى ان اليوم الشرعى من طلوع الشمس لا طلوع الفجر

2 - شرعة التسمية فى النهى عن تسمية صاحب الامر - عجل اللّه تعالى فرجه -

3 - رسالة فى وجوب صلاة الجمعة

و... را مى نوشته و خلاصه با نوشتن:

1 - كلمات القصار فى المواعظ و النصايح

2 - شرح خطبة البيان

3 - ديوان شعر - عربى، فارسى - در توحيد و مناجات و مدح آل عصمت و... در تربيت نفوس و بيدارى مردم، سعى مى نموده، و مردم را به مبدء و معاد توجه داده است.

و شخصيت هائى مانند، مرحوم علامه مير سيد احمد علوى - رحمه اللّه - (2)و فيلسوف بزرگ مرحوم ملاصدرا - رحمه اللّه - به شاگردى در مكتبش افتخار نموده و او را «استاد البشر و العقل الحادى عشر»(3)

خوانده و خود را عبد و مملوك او شمرده اند.(4)

خود گويد:

تجهيل من اى عزيز آسان نبود بى از شبهات).


1) قلم معلم ثالث، قلمى جامع است، و در پى انجام مسئوليت بكار گرفته مى شده، گاه در غامض ترين مسائل عقلى و عقيدتى وارد مى گشته و

2) صاحب تأليفات زياد از جمله: لطائف غيبيه و شرح قبسات.

3) «شرح اصول كافى» مرحوم ملاصدرا (ره).

4) «شرح حال و آراء فلسفى» ملاصدرا (ره).

محكم تر از ايمان من ايمان نبود بعد از حضرات

مجموع علوم ابن سينا دانم با فقه و حديث

وينها همه ظاهر است و پنهان نبود جز بر جهلات

تلاوت قرآن و شب زنده دارى:

تلاوت قرآن، و تفكر در آن، و تهجد و شب زنده دارى، رمز پيروزى انسانهاى خوشبخت و موفق است.

آنچه در شرح حال معلم ثالث مرحوم ميرداماد - رحمه اللّه - تذكرش سازنده و آموزنده است، توجه او به قرآن و عبادت و بندگى مى باشد.

محدث خبير، مرحوم حاج شيخ عباس قمى - رحمه اللّه - در اين باره مى گويد:

«سيد اجل، محقق نحرير، و عالم مدقق خبير، حكيم متكلم، ماهر در عقليات، و كامل در نقليات «مير محمد باقر ابن محمد الحسينى الاسترآبادى» معروف به «ميرداماد»، براى آنكه والدش داماد شيخ اجل، محقق كركى بوده، و افتخار مى كرده به دامادى آن بزرگوار، پس اين لقب به ارث به اولادش، رسيد.

از حدائق المقربين مير محمد صالح نقل است، كه ميرداماد در تعبدات بنهايت رسيده بود، و قرآن مجيد را بسيار تلاوت مى كرد، بحديكه بعضى از

ثقات، براى من نقل كرد، كه در هرشب، پانزده جزو قرآن مى خواند(1).

توجه به عترت:

توجه به عترت - عليهم السّلام - و توسل به آنان، انسان را در مسير كمال، نيرو مى بخشد و به مقصد نزديك مى كند.

موفقيت معلم ثالث، «مرحوم ميرداماد» - رحمه اللّه - در طى مراتب علمى و معنوى، معلول توجه و تمسك او به «حبل اللّه المتين، امير المؤمنين» و فرزندان آنحضرت، خاصه امام عصر - عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - مى باشد.

شاعر گفته:

بذره گر نظر لطف، بوتراب كند به آسمان رود و كار آفتاب كند

مرحوم «ميرداماد» در اثر عبوديت حق، و توسل به خاندان رسالت و تربيت در مكتب آن بزرگواران، از عظمت و قدرت خاصى برخوردار شده، بطورى كه بر حكام زمانش، حكومت مى نموده و سلاطين معاصرش را به ترويج مكتب و تعظيم مذهب، و انجام واجبات، و حتى مستحبات، امر مى فرموده است(2).

راستى واقعيتى است انكارناپذير كه:

زهره شير شود آب ز دلدارى دل اسد اللّه گر آيد به هوادارى دل

معلم ثالث - رحمه اللّه - فرزند جسمانى و روحانى مولى


1) هدية الاحباب - محدث قمى - رحمه اللّه -.

2) در كتاب «اربعة ايام» عباراتى راجع به اين موضوع دارد.

الموحدين، امير المؤمنين - عليه السلام - مى باشد و براى دفاع از حريم ولايت، و مكتب آل عصمت، - عليهم السّلام - خدمات قابل توجه دينى، علمى، اجتماعى و سياسى، انجام داده است.

ايشان اضافه بر كتابهائى كه، مستقلا در زمينۀ ولايت اهلبيت - عليهم السّلام - (1)

1 - شرح تقدمه تقويم الايمان - كتاب حاضر -

2 - محجة الاستقامة فى الامامة (الرياض 42/5).

3 - رسالۀ «سورة الاخلاص» همراه با ترجمه و شرح چاپ و منتشر شده است.

و شرح ادعيه و زيارات آنحضرات(2)

1 - شرح صحيفۀ سجاديه - منتشر شده است.

2 - اربعة ايام - در بيان عظمت و بزرگى، «روز دحو الارض - 25 ذيقعدة الحرام - و روز غدير خم، و روز هفدهم ربيع الاول، و روز مبعث خاتم الانبياء - صلّى اللّه عليه و آله -» و شرح وظائف مردم از ادعيه و زيارات و توسلات، - اين كتاب تحت تحقيق است.

نوشته، در كتابهاى ديگرش، بمناسبت، به بيان حقانيت آل عصمت پرداخته و از خاندان رسالت، دفاع نموده است.(3).

نظر اهل معرفت، دربارۀ معلم ثالث، اينست كه، همه علومش از طريق تعلم نبوده، بلكه از طريق عبوديت حق و توسلات به معارف الهى دست يافته است.

او به هدايت الهى و عنايت آل عصمت - عليهم السّلام - خصوصا حضرت صاحب الامر - عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - كاشف اسرار حق، و مبين حقائق و معارف بوده است.

گويند: در وقت اقامه جماعت، كثرت جمعيت نمازگزار،د.


1) كتابهاى ايشان در زمينه ولايت:

2) كتابهاى ايشان در زمينه ادعيه و زيارات:

3) تعليقه «اختيار معرفة الرجال» ج 1 ص 234-225، و نيز ص 237 همين كتاب، و شرح صحيفه سجاديه «ميرداماد» ص 336 را نگاه كنيد.

خواست خلوصش را بربايد، بالبداهه فرمود:

سر خيل نماز گشتنم گرچه خطاست لكن بخدا كه از ريا مستثنى است

خوشبخت از آنم كه در اين وقت نماز پشتم به خلائق است و رويم بخداست

در مدح و منقبت ائمه معصومين - عليهم السّلام - اشعار ارزنده اى سروده است، كه بعضى از آنها را در خاتمه كتاب «شرعة التسميه(1)» كه در موضوع حرمت تسميه امام عصر - ارواحنا له الفداء - نوشته شده، آورده ايم و بعنوان ختامه مسك در اين مقدمه نيز مى آوريم.

در مدح و منقبت امير مؤمنان على بن ابيطالب عليه السلام

نفس نبى باب مدينه علوم در كف او آهن مريخ موم

سيد ابرار و شه اتقياء سرور و سرخيل همه اصفياء

خازن سبحانى تنزيل وحى عالم ربانى تأويل وحى


1) شرعة التسميه در حرمت تسميه حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف بقلم معلم ثالث مرحوم ميرداماد - رضوان اللّه عليه - با تصحيح و تحقيق حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى استادى (دام بقائه) در سال 1368 ه ش توسط مؤسسه تحقيقاتى - مهديه ميرداماد - اصفهان چاپ و منتشر گرديد مطالعۀ اين كتاب را به اهل علم و شيفتگان امام زمان (عج) توصيه مى نمائيم.

داغ كش نافه او مشك ناب جزيه ده سايه او آفتاب

فذلكه عالم و باب وجود سورۀ توحيد و كتاب وجود

حامل دين غيبه علم خدا عقل دهم كرده بر او اقتدا

خاك درش تاج سر سروران آب كفش كوثر دين پروران

راست به بازويش همى پشت دين لاغر از او پهلوى كفر اينچنين

اوست كه در ظلمت ست جهات كعبۀ نور است و سفينه نجات

كفر برآويخته دينش ز دار بر در او شرك همى سنگسار

كردن او گوش نه در بيعت است عروۀ(1)كفر و علم شقوت است(2)

جبهه آن گوش نه خاك ره است تيه(3)ضلالى است كه در لهله است

نسل نبى زايجه(4)صلب اوست خيل سعادت همه در طلب اوست

تا كه شده كنيت او بوتراب نه فلك از جوى زمين خورده آبت.


1) دستگيره - حلقه.

2) بدبختى.

3) بيابان بى آب و علف.

4) پيشگوئى پست.

صورت اشراق چه از خاك اوست در ره معنى سگ چالاك اوست

فضل الخطاب فى منقبت على عليه السلام

اى پدر عترت و زوج بتول حلقه كش علم تو گوش عقول

اى يد و بيضاى كفت ابر جود ذات تو سرمايه نظم وجود

اى بتو در خطۀ اقليم دين مسجد اقصاى جهان يقين

اى بتو مرجوع حساب وجود وى بتو مختوم كتاب وجود

عقل تو مفطوم(1)ز هر شك و ريب ذات تو معصوم ز هر شين(2)و عيب

صورت عقل آيت تنوير(3)تو عالم معنى همه تفسير تو

باطل از اعجاز تو افسون كفر ريختۀ خنجر تو خون كفر

آدم از اقبال تو موجود شد چون تو خلف داشت كه مسجود شد

با نبى از مرتبه توام توئى مير لوا صاحب توسم توئى


1) بازگرفته.

2) زشتى.

3) نور دادن - كتاب - قرآن.

راه حق و هادى هر گمرهى ما ظلماتيم و تو نور اللهى

صورت ميزان الهى توئى معنى قرآن الهى توئى

مصحف هستى ز تو تفسير يافت دعوى ملت ز تو تحرير يافت

نايب حقى تو و سلطان دين نباء(1)عظيمى و امام مبين

بحر و سحاب امت دست تواند خاك در ملت دست تواند

داده بدرگاه تو افلاك باج دست تو از ابر گرفته خراج

نعت جلال تو برون از حساب اسم تو من عنده علم الكتاب

خاتم دين نقش نگينش توئى پير خرد نور جبينش توئى

راى تو با نور ز يك دودمان دست تو و بحر همى توأمان

جهل ز تو شخص روانش مريض نقطه ز فيض تو طويل و عريض

خواب سخا دست تو تعبير كرد آيت دين علم تو تفسير كردر.


1) خبر.

طاق خلافت ز تو پر نور شد بيت هدايت ز تو معمور شد

شاخ يقين ميوۀ تر از تو يافت كوكب دين پرتو خود از تو يافت

آنكه گذشت از تو و غيرى گزيد نور بداد ابله و ظلمت خريد

وانكه بشب بر دگرى ديده دوخت خاك سيه بستد و گوهر فروخت

از تو منور حرم اهل بيت يافته مصباح نبى از تو زيت

معركه به كعبه هدى اندر رسيد از تو و سبطين پيمبر رسيد

هركه ره سر مع اللّه يافت نور شما بدرقه راه يافت

مرصد(1)اشراق رصد بند تو دين تو و يازده فرزند تو

در مدح و منقبت ائمه هدى سلام اللّه عليهم

اى گهر غيب ز كان شما وى حرم قدس مكان شما

قدس جهان وادى طور شماست مصحف كل سورۀ نور شماست


1) رصدخانه.

اى ز ازل نور شما مقتدا دين دو جهان را بشما اقتدا

حلقه كش علم شما گوش عقل واله و شيداى شما هوش عقل

شمس و قمر نور يقين شما سطح فلك روى زمين شما

آب شما روغن قنديل(1)عقل باز شما شهپر جبريل عقل

خاك شما خاك سر طور شرع مقتبس(2)از نار شما نور شرع

دور فلك حلقه بگوش شماست پير خرد نكته نيوش شماست

دولتتان منطقۀ چرخ دين رايتتان اختر برج يقين

طينتتان گوهر شرع رسول اصل همه عالم و فرع رسول

مهر شما داروى جان همه ياد شما حرز زبان همه

قائمتان خسرو هر دو جهان حجت حق مهدى آخر زمان

سرمه كش اشراق از آن خاك پاى تا كنمش جان و دل و تن فداه.


1) چراغ آويزان.

2) گرفته شده.

در نعت و فضائل امام دوازدهم عجل اللّه تعالى فرجه

اى علمت كنيت و نام نبى خورده لبت آب ز جام نبى

مهدى دين هادى عالم توئى روشنى ديدۀ آدم توئى

حافظ شرعى و امام امم طاعت تو فرض همى بر ذمم

جان توئى و هر دو جهانت تنست مهر و مه از نور رخت روشن است

آهن مريخ شده موم تو عيسى عقل آمده مأموم(1)تو

چرخ كه اين اوج فروشى كند بر در تو حلقه بگوشى كند

عقل كه لافش ز سروشى بود پيش تو در نكته نيوشى بود

اى ملك ملتت از خون دين خاك جهان كرد زمانه عجين

فتنه بر اقطار جهان تاخته است تيغ حوادث ز نيام آخته(2)است

بحر چه يك لحظه بخون ستم كل كنى خاك وجود و عدم


1) اقتداكننده.

2) كشيده شده - از غلاف بيرون آمده.

اى بدرت مقتدى افلاكيان سايه فكن بر سر اين خاكيان

شخص تو چون نفس و جهان چون بدن در چمنش طرح تصرف فكن

ما همه مقهور و توئى قهرمان خون دل و دين ز جهان واستان

ظلم ز عدل تو سقيم المزاج خود ز چه عدل تو ندارد رواج

عالم دين را بجهان شكفت ظلمت طوفان حوادث گرفت

شرع تو كشتى است بيا نوح باش ما همگى تن تو بيا روح باش

اسب تو بر آخر عطلت چراست؟ خود دو ركاب مه مهرت كجاست؟

زين فلك چونت ابر باره نيست اشهب(1)روز ادهم(2)شب بهر كيست

يار نشد دل تو بيا يار شو گردن غم بشكن و دلدار شو

درد تو جان داروى جانهاى ماست خاك درت آب روانهاى ماست

ديده بديدار بيا باز كن پرده آهنگ دگر ساز كنى.


1) اسب سفيد.

2) اسب خاكسترى.

كن فكن خلوت اسرار باش ما همه مستيم و تو هشيار باش

تا كه در افلاك بود سعد و نحس يادى و امروز بود قبل و بعد

سعد فلك باد بفرمان تو عيش جهان باد بدوران تو

عيش گر آبستن كامت شود يا چو مى فتح بجامت شود

باد ميسر ز تو تا صور عشق كار سقنقور(1)ز كافور عشق

روغن اشراق از آب تو باد در قدمت هم چو ركاب تو باد

كتاب حاضر:

كتاب حاضر، «شرح تقدمة تقويم الايمان» نام دارد، كتاب تقويم الايمان با اينكه بهترين متن در حكمت الهى است و شروحى بر آن نوشته شده، هنوز طبع نگشته است.

مرحوم ميرداماد (ره) در مقدمۀ كتاب مذكور - تقويم الايمان - بعد از حمد و تقديس الهى و سلام و صلوات بر كلمات تامات «رسول اسلام و اوصياء انجبين و عترت طاهرين آنجناب» به طور اختصار، با جملۀ:

اليست النجاة مقصورة في حديث افتراق الامة على فرقة واحدة و احاديث...(2)


1) جانور گزنده شبيه به سوسمار.

2) متن تقدمة تقويم الايمان را در همين كتاب آورده ايم.

به ادله حقانيت اهلبيت - عليهم السّلام - مى پردازد و به احاديث نبوى در موضوع ولايت امير المؤمنين - عليه السلام - تمسك مى جويد، و بعد شروع به مباحث عقلى و الهيات بمعنى الاخص مى كند.

و اين درسى بزرگ از استادى خبير و بزرگ است، و تذكرى براى طالبين دانش كه با توجه به خداى متعال و تمسك به پيامبر و آل به تعليم و تعلم بپردازند، و غايت تحصيل و علم آموزى را دفاع از مكتب و اثبات حقانيت اول مظلوم «على» - عليه السلام - و فرزندان بزرگوار آنحضرت بدانند.

قابل ذكر است كه ايشان به اين مختصر در موضوع ولايت اهلبيت - عليهم السّلام - اكتفاء نكرده و مقدمه كتاب تقويم الايمان را با كيفيتى كه ناظر آن هستيد و مطالعه مى نمائيد شرح نموده و بنام «شرح تقدمة تقويم الايمان» نامگزارى كرده است.

عكس نسخه خطى اين كتاب را عموزاده گرامى جناب آقاى حاج سيد جمال الدين ميردامادى (دام بقائه) در مشهد مقدس باينجانب اهداء نمودند.

بنده كمترين به شوق لقاى صاحب ولايت و جهت نشر فضائل خاندان عصمت - عليهم السّلام - و پاسخ شبهات مخالفين و افشاگرى خط منحرفين، به جناب آقاى شيخ غلامعلى نجفى و جناب آقاى حامد ناجى - وفقهما اللّه - پيشنهاد تصحيح و مقابله نسخ داده، آقايان محترم با توجه به نسخه مذكور كه از كتابخانه مركزى دانشگاه تهران مى باشد و نسخه كتابخانه مشكوة و نسخه كتابخانه آستان قدس رضوى كه به ترتيب با رمز - م - د - الف - از آنها ياد مى گردد، كار تصحيح و مقابله را انجام دادند و به استخراج

احاديث كه غالبا از كتب اهل سنت است پرداختند و به حمد الهى و با نظر حضرت صاحب الامر «عجل اللّه تعالى فرجه الشريف» كتاب آماده چاپ گرديد.

اما رحلت مدافع حريم ولايت، مبين اسرار قرآن و عترت(1)

رضوان اللّه عليه -.

، پدر و مربى عزيزم آيت اللّه بحر العلوم ميردامادى - قدس سره - در سال گذشته و غم فقدان او باعث گرديد قدرت كارهاى تبليغى و از جمله چاپ اين كتاب ارزنده از اينجانب سلب گردد.

ولى به جز «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» چه بايد گفت؟ و به جز سپاس و طلب صبر و استقامت چه بايد كرد؟

او با توشۀ فراوان معنوى و با دستى پر از خيرات و پرونده اى پر از دفاعيات از حضرات معصومين خصوصا مولانا امير المؤمنين - عليهم السّلام - به رحمت الهى پيوست، و ثمرات تلاشهاى علمى و فعاليتهاى تبليغى و روحانى خود را مشاهده نمود.

روح منور او از شاگردان و وابستگان و فرزندانش اولا: مجاهدۀ نفسانى و كسب معنويت،

ثانيا: كسب علم و آگاهى و آشنائى با معارف اسلامى،

ثالثا: دفاع از اسلام و مكتب مى طلبد.

و به كسانى كه با او دوستى و مصاحبت داشته اند و از نفس سليم و اخلاق نيكو و حسن خلق و صفاى روح و عطوفت و مهربانى و نوع دوستى و همت بلند او آگاهى دارند، يارى محرومان و درماندگان، توجه به ايتام و بى سرپرستان، كمك به خويشان-.


1) ايشان دو دوره تفسير قرآن فرمودند و دورۀ سوم شام شنبه 69/8/12 - به آيه نور ختم گرديد و پس از يك عمر نور گرفتن از قرآن و احاديث و نور دادن به نسل جوان و شيفتگان علم به لقاء ائمه نور خاصه «امير المؤمنين - (ع) شتافتند.

و همسايگان و خلاصه خدمت به جامعه اسلامى توصيه مى نمايد.

امروز پس از گذشت يك سال و اندى كه از ارتحال او مى گذرد براى شادى روانش و جهت اينكه در جوار مولايش امير المؤمنين - عليه السلام - و حضور جدۀ مظلومه اش حضرت صديقه كبرى - سلام اللّه عليها - براى ما شفيع گردد، با همكارى فاضل معظم حجة الاسلام جناب آقاى حاج آقا مهدى رجائى كه زحمت تنظيم فهرست و چاپ كتاب را بعهده گرفتند، به چاپ اين كتاب اعتقادى ولائى مى پردازم و از دوستان اهلبيت (ع) كه در امر چاپ اين كتاب ما را كمك نمودند كمال تشكر را داشته، به طلاب علوم دينيه و نسل جوان بشارت مى دهم كه آثار ديگر معلم ثالث مرحوم ميرداماد - رضوان اللّه عليه - و سبط ايشان مرحوم آيت اللّه بحر العلوم ميردامادى - قدس سره - بحول اللّه و قوته - بزودى چاپ و منتشر خواهد گرديد.

صلّى اللّه على محمد و آله الطاهرين.

و السلام عليكم - جمادى الاولى سنه 1412 ايام شهادت حضرت صديقه كبرى سلام اللّه عليها.

اصفهان - مهديه ميرداماد - سيد محمود ميردامادى

تقدمة تقويم الايمان

اشاره

بسم اللّه الرحمن الرحيم و الاستيفاق من العزيز العليم و الثقة بالعلي العظيم

تقدست يا من الانوار ظلالك، و تمجدت يا من الذوات أفعالك، عنت أشعة نور وجهك الكريم، و عنت الوجوه و النواصي لمجدك العظيم؛ لا استطيع في حمد مجدك سبيلا الى أداء حقه، و لا احصي للثناء على بهائك مبلغا في ازاء مستحقه؛ صلواتك السامات على كلماتك التامات محمد صفو الاصفياء المكرمين، و قرم الانبياء المرسلين، و عترته الاوصياء الانجبين، قادة الامم الى أمم الدين، و سادة الخلق أجمعين.

أما بعد، فان أحوج المفتاقين الى اللّه الغني محمد باقر الداماد الحسيني - ختم اللّه له بالحسنى - يقول: معاشر رواد الحق! اني قد ألقيت اليكم كتابا من كتب الدين، و أمليت عليكم صحيفة من صحف المتقين، لو أنكم وعيتموه و أحصيتموه(1)لالفيتم فيه مقرحكم على؛ و مبتغاكم مني معيار المعايير في تصحيح العقاد، و ميزان الموازين في «تقويم الايمان» و ان هو الا مخ السطر الربوبي من أعلى العلوم الذي هو علم الانوار العقلية و الجواهر القدسية؛ و قد


1) كذا فى النسخ.

بلغ من تمام النهج نصاب التسواء، و استقر أمره على مستقره، و استوى الحق فيه على عرشه.

و بالجملة ما يتلى عليكم أنوار محققة، و أسرار مروقة، فتلك حكمتي و اعتقادي و خبرتي و اجتهادى، و ما كنت مؤثرا الا قراح الحق و صراح العلم، اما التقاطا مما يهتف به صريح البرهان و قويم الدليل؛ و اما استباطا مما تنطق به آيات القرآن الحكيم و أحاديث تراجمه الوحى و خزنة التنزيل.

فيا قوم! اتبعون أهدكم سبيل الرشاد، و اقتاسوا بي، و اصطادوا على شاكلتي، أتقف بشبكة عقولكم على أسرار المبدأ و المعاد، فاني بفضل اللّه سبحانه و رحمته من سفرة عالم العقل و حملة عرش البرهان، و ما أنا من المتكلفين.

يا قوم! لا أسألكم عليه أجرا ان أجري الا على الذى فطرني، أفلا تعقلون! و ما توفيقى الا باللّه عليه توكلت و اليه انيب.

التقدمة:

أليست النجاة مقصورة في حديث افتراق الامة على فرقة واحدة، و أحاديث التمسك بالثقلين - و التمثيل بسفينة نوح، و بباب حطة، و تعيين الشجرة و الفرع و اللقاح و الثمرة و الورق؛ و أن شيعة علي - عليه السلام - هم الفائزون يوم القيامة، و أن عليا - عليه السلام - باب من دخله مؤمن و من خرج منه كافر، المتواطأ على روايتها بمتون متلونة و أسانيد مختلفة لدى الخاصة و العامة جميعا - ناصة بمناطيقها و أساليبها على أن المتمسكين في الدين بأهل بيت رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - و هم الذين انما أراد اللّه أن يذهب عنهم الرجس و يطهرهم تطهيرا؛ ناجون فائزون، و أنه لا فائز و لا ناجي

الا هم، و كان من على جبلة الاستقامة و غريزة الانصاف، - و هو ممن بمسالك أصحاب الاديان - خبير بصير لا يستنكر ان الشيعة، الخاصة الامامية، هم اولئك المتمسكون من الفرق لا غير. و ان العامة و أعنى بهم من عداهم على الاطلاق، و لا سيما الجماهير متخلفون عن السفينة، و خارجون عن الباب، و نابذون أهل البيت وراء ظهورهم، و أيضا هم على وصفيات اصولهم الموضوعة غير مستيقنين فوزا و لا نجاة؛ بل انما يخمنون رجما بالغيب و يخرصون ما لا يعلمون.

ثم من المستبين أن الامة المحكي عن افتراقها انما هي امة الاجابة لا امة الدعوة، فالاجابة هي علاقة النسبة و مصححة الاضافة في امتى، و الشيعة مفترقة ثلاث و سبعين. فاذن(1)انما هم الامة المفترقة من بعد الاجابة، و الامامية منهم هي الناجية، و الباقية هالكة. و اما من عداهم من جماهير المنتسبين الى الاسلام فمن امة الدعوة لا الاجابة.ا.


1) كذا.

شرح تقدمة تقويم الايمان

اشاره

خطبة الكتاب

بسم اللّه الرحمن الرحيم و الاستيفاق من العزيز العليم، و الثقة بالعلى العظيم

الحمد كله للّه رب العالمين، و الصلوة و السلام على سيد المرسلين و أهل بيته الطاهرين.

و بعد، فأخلاء(1)الحقيقة هذه معلقات على كتاب «تقويم الايمان» و هو كتاب «التصحيحات و التقويمات» الذي فيه تسوية الفلسفة الايمانية، و تقويم الحكمة اليمانية، و تتميم المعرفة البرهانية في الشطر الربوبي من أعلى العلوم، كمعقبات لحقائقه، يحفظها(2)من طوارق الظنون و الاوهام؛ و أزمة الامور كلها بيد اللّه المفيض المفضل المنعام.

معنى التقديس

قوله: «تقدست»

القدس: الطهر، اسم و مصدر، و التقديس: التطهير، و تقدس أي تطهر، و منه بيت المقدس لايليا، و هي أم بلاد فلسطين، لانه الذي يتقدس فيه من الذنوب، و يقال: بيت المقدس، و البيت المقدس - بتشديد الدال - و بيت القدس بضم الدال و سكونها - و حظيرة القدس للجنة و لعالم العقل. و روح القدس لجبرئيل عليه السلام، لانه خلق من طهارة عن الهيولى و أرجاسها، و عن الطبيعة و أدناسها.

و من الاسماء الحسنى الالهية «القدوس» - بالضم - من أبنية المبالغة. و الظاهريون القشريون يقولون [ب - 1] هو الطاهر،


1) - كذا فى النسخ.

2) - د: تحيطها.

المنزه عن الصمات و العيوب و النقائص، و بالجملة عن الهيولى و آفاتها، و عن الطبيعة و عاهاتها(1).

و الحكماء القدسيون ينزلون ذلك منزلة قول القائل: «ملك الاقطار و الافاق، و سلطان الاقطاع و الارباع، ليس بحائك(2)

و لاحجام(3)

ليس بحائك و لاحجام: أى لم يباشر بنفسه لامور الامور الدنيئة الخسسة.

». و يقولون: هو المتطهر عن الماهية، المتنزه عن كل وصف يدركه حس أو يتصوره خيال، أو يسبق اليه وهم، أو يختلج به ضمير، أو يفضى اليه تفكر؛ بل عن كل وصف يحسبه(4)أولو العقل من الخلق من أوصاف الكمال في حقهم، كعلمهم و قدرتهم و سمعهم و بصرهم و كلامهم و ارادتهم و اختيارهم على شاكلتها التي تنالها العقول، و سنتها التي تصل الى ادراكها البصائر. فهو سبحانه، مقدس عن الاوصاف الكمالية التي تتمثلها الضمائر و تكتنهها(5)

البصائر، فما ظنك بجنابه بالقياس الى النقائص و الصمات، تعالى عن ذلك علوا كبيرا.

و لولا سعة من الرخصة الالهية و توسط‌(6)من الاذن الرحماني لكاد(7)العقل يكف عن اطلاق تلك الاسماء عليه خوفا من سوء الادب.

تنبيه:

قدس العبد في قوتيه(8)«النظرية و العملية»، و حظه من التخلقه.


1) - العاهات: عرض يفسد ما أصابه.

2) - الحائك: الذى له صنعة الحياكة، و هى صنعة للثوب.

3) - الحجام: الذى له صنعة الحجامة، أى أخذ الدم من الكتف و غيره.

4) - تحسبه.

5) - د: تكفيها.

6) - الف: توسعة.

7) - م: يكاد.

8) - د: قوته.

باخلاق هذا الاسم المقدس أن ينزه علمه و ارادته.

أما علمه فعن المحسوسات و المتخيلات و الموهومات، و كل ما شاركه(1)فيها البهائم، من الادراكات بأن يجعل ترداد نظره و تطواف علمه حول الامور الالهية و الذوات القدسية المنزهة عن أن تقرب، فتدرك بالحس؛ أو تبعد فتغيب عن العقل، و يصير متجردا في نفسه عن [الف - 2] المحسوسات و المتخيلات كلها، و يقتنى(2)لجوهر ذاته من العلوم الحقة(3)الحقيقية ما لو سلبت عنه آلات الشرب من أنهار الادراكات الحسية و الخيالية، بقى ريانا(4)بالعلوم الشريفة الكلية الالهية المتعلقة بالمعقولات الابدية، دون الجزئيات المتخيلة المتغيرة الفاسدة.

و أما ارادته، فعن أن تدور شطر المستلذات الحسانية و تطوف حول الحظوظ البشرية الجسمانية التي فذلكتها(5)لذة الشهوة و الغضب، و ممتعتها متعة المطعم و المنكح و الملبس.

و بالجملة ما لا وصول اليه الا بالشركة(6)الجسدانية(7)و الشبكة القالبية من اللذات اللقلقية و القبقبية و الذبذبية، بل عن تحتب(8)

المهيات الهالكة و تتشوق الذوات الباطلة و الوجودات الداثرة، فيتجرد لمحبة اللّه سبحانه و يتفرغ للتشويق(9)اليه، فيصبح خالصا، قراحا،ق.


1) - م: تشاركه.

2) - يقنى: قنو، اقتنى المال، أى جمعه و اتخذه لنفسه.

3) - «من العلوم الحقة» ساقطة من «م».

4) - الريان: ضد عطشان.

5) - الفذلكة: المجمل.

6) - د: اليه بالشركة.

7) - د: الجسدية.

8) - تحتب: الحب اى الود و لم يذكر فى استعمال مصدره صيغة افتعال.

9) - د: المتشوق.

مخلصا، مصحاحا، لا يريد الا اللّه تعالى؛ و لا يبقى له حظ الا في شهود بهائه، و لا شوق الا الى(1)شرف لقائه، و لا فرح و تبجح(2)الا بالقرب من صقع جنابه؛ و لو عرضت عليه الجنة بما فيها من النعيم لاستحقرتها بهجته، و للم تلتفت لفتها(3)همته، أو لم يكن ممن يقنع بالدار عن رب الدار.

و بالجملة جلالة المريد على قدر جلالة مراده، و نعم ما دير به على الالسن في الامثال: «من همته ما يدخل في بطنه، فقيمته ما يخرج عن جوفه» فمن لم يكن له همة سوى اللّه سبحانه فدرجته(4)على قدر همته؛ و من رقى علمه عن درجة ادراك المحسوسات و المتخيلات و قدس ارادته (ب - 2) عن التعلق بنيل اللذات و الشهوات، فقد نزل بحبوحة حظيرة(5)القدس، و استوطن بطنان عرش الحكمة.

الانوار العقلية و الحسية

قوله: «يا من الانوار ظلالك»

أي جملة الانوار العقلية و الحسية، و قد أوردنا في بعض صحفنا و سنورد في هذا الكتاب حيث يحين حينه ان شاء اللّه العزيز.

انك لو فرضت ضوء الشمس قائما بذاته و غير متناه بحسب شدة الضوئية، و في تضاعف مرات لا تناهى الاضاءة و كذلك البياض قائما بذاته و غير متناه في شدة البياضية و في تضاعف مرات لا تناهى الشدة؛ فما قياسهما اذ ذاك الى الظلمة الصرفة، و الى السواد الصرف(6)، فأعقل النور الحق بالنسبة الى الانوار العقلية على هذا


1) - د: فى.

2) - التبجح: أى الافتخار.

3) - لف: أي جمعه و ضمه، اللف اى الحزب أو الصنف.

4) - د: تدرجته.

5) - الحظيرة: كل ما حال بينك و بين شىء، حظيرة القدس: أى الجنة.

6) - م: الصرفة.

القياس، بل أعلى و أرفع، فما ظنك بجلال جنابه بالقياس الى الانوار المحسوسة!؟

و في هذه الفقرة التفاتان: من الخطاب الى الغيبة، ثم من الغيبة الى الخطاب، و جلالة سر ذلك غير متسترة عن المتمهرين في علم المعاني من العلوم اللسانية العربية.

معنى المجد و السنا

قوله: «تمجدت»

المجد في كلام العرب الشرف البالغ، و الكرم الواسع، و يقال:

«اذا قارن شرف الذات حسن الفعال»، سمى مجدا. و الماجد المفضال: الشريف، و المجيد: فعيل منه للمبالغة، و أدل منه على الفضل و الشرف، اذ فعيل أبلغ من فاعل، و قد اقتر في علم تفسير أسماء الحسنى الالهية أن «المجيد» من أسماء اللّه تعالى، يجمع معاني [الف - 3] أسمائه المقدسة «الجليل» و «الوهاب» و «الكريم».

قوله: «الذوات افعالك»

على ما حققناه في صحفنا أن أثر الجاعل المخرج من الليس الى الايس هو جوهر الذات و نفس الماهية المجعولة جعلا بسيطا؛ و أن جاعل الذوات و فاعل الحقائق على الاطلاق، هو القيوم الواجب بالذات - جل ذكره - و من هناك ما أن اطلاق الجائز(1)على ذات الممكن أحق و أحرى في الاصطلاح الشائع، اذ الجواز أكثر شيوعا في الأفعال بحسب الاطلاقات العرفية.

قوله: «سنت»

السنا بالقصر: الضوء؛ و بالمد بمعنى الرفعة و الارتفاع، و السنى: الرفيع، و أسناه: رفعه، و سنت الناقة: اذا سقت الارض، و السحابة تسنو الارض: و (هي) الارض المسنوة و مسنية.


1) - د: الحايز.

قوله: «وعنت (الوجوه)»

يقال: عنى يعنو، اذا ذل و خضع و منه في حديث الفتح: أنه صلّى اللّه عليه و آله دخل مكة عنوة: أى قهرا و غلبة. و «العنوة»:

المرة الواحدة، منه كان المأخوذ بها يخضع و يذل.

و «الوجوه» ههنا بمعنى الذوات، و منه قوله سبحانه:«وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ» (1).

و النواصي بمعنى غرائز الماهيات، و طبائعها، كنى عن ملاك الامر في قوام جوهر الحقيقة و مناط ترتب خواصها عليها بالناصية.

و سلطان قدرة اللّه تعالى على حقائق الاشياء و غرائزها هو أخذ سبحانه بنواصيها.

قوله: «الى أداء حقه»

يحتمل عود الضمير الى المجد و الى الحمد.

قوله: «و لا أحصى»

أى لا أطيقه و لا أبلغ الواجب منه، و الضمير يحتمل العود الى البهاء و الى الثناء، أى مبلغا يوازى ما يستحقه بهاؤك أو ما يستحقه الثناء على [ب - 3] بهائك.

قوله: «صلواتك السامات...»

أى الخاصات. و في الدعاء: «أعوذ باللّه من شر السامة و العامة»(2)

أى الخاصة.

المراد من كلمات اللّه سبحانه

و كلمات اللّه سبحانه مجعولاته و معلولاته، و أكثر ما يعهد اطلاقها على الامريات و الابداعيات، فكل من عالم الامر فيه غالب على عالم الخلق، بحيث ان ملكه مستهلك في ملكوته؛ و ان هو من عالم النور حين اذ هو في عالم الظلمات فهو كلمة من كلمات اللّه سبحانه. و منه


1) - طه، 111.

2) - اصول «الكافى»: ج 569/2 ح 2 و «البحار» ج 56/6 ح 3.

قوله تعالى (عز) من قائل:«إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ» (1).

1 - و قول أمير المؤمنين عليه السلام: «أنا كلام اللّه الناطق»(2)

«بشارة المصطفى». ص 151 و «الوسائل» ج 20/18.

.

و محمد و أطائب أهل بيته الطاهرين صلوات اللّه و تسليماته عليه و عليهم أجمعين كلمات اللّه التامات.

2 - و قد ورد من الطرق الخاصية و العامية(3)

و أما من طرق العامة فمثل ما رواه ابن المغازلى الشافعى و غيره. (المناقب، ص 63 ح 89، «ينابيع المودة»: ص 97، «الدر المنثور»: ج 60/1) عن ابن عباس، قال: سأل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم عن الكلمات التى تلقى آدم من ربه فتاب عليه، قال: سأله بحق محمد و على و فاطمة و حسن و حسين. منه ره.

و أيضا منه: و من ذلك ما رواه الحافظ أبو نعيم الاصفهانى فى كتاب «حلية الاولياء» (ج 67/1-66) بسنده عن انس بن مالك، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لابى برزة و أنا أسمع، «يا أبا برزة ان اللّه - (فى المصدر: ان رب العالمين) - عهد الى فى على بن ابيطالب» (فقال): انه علم راية الهدى، و منار الايمان، و امام أوليائى، و نور جميع من أطاعنى، - (...) - و هو الكلمة التى ألزمها المتقين، من أحبه أحبنى، و من أبغضه أبغضنى، فبشره بذلك، (فجاد على) فبشرته، فقال: يا رسول اللّه أنا عبد اللّه، و فى قبضته، فان يعذبنى فبذنبى، و ان تم (مصدر: يتم) لى الذى بشرتنى به، فاللّه اولى به. فقلت (مصدر: قال قلت) اللهم أجل قلبه و اجعل ربيعة الايمان، فقال اللّه تعالى قد فعلت. منه ره.

و أيضا راجع: «احقاق الحق» ج 11/5.

عن سيدنا و مولانا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم، تفسير «الكلمات» في قوله تبارك اسمه و تعالى جده «فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ» (4)،6.

1) - آل عمران، 45.

2) - لم نعثر على نفس هذا الكلام، و لكن نقل مضمونها فى بعض الكتب. راجع:

3) - أما من طرق الخاصة فمثل ما رواه ابن بابويه - رحمه اللّه - (الخصال ج - 27، 304) عن ابن عباس - رضى اللّه تعالى عنه - قال: سألت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم... عن الكلمات التى تلقيها آدم من ربه فتاب عليه، قال: سأله بحق محمد و على و فاطمة و الحسن و الحسين الا تبت على فتاب عليه.

4) - البقره، 36.

بمحمد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين، فأوحى اليه أن يستشفع بهم فشفعهم فيه، فتاب عليه برحمته، رزقنا اللّه شفاعتهم، و حشرنا اليه(1)في زمرتهم.

و قد تكرر(2)في الحديث عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله «ان عليا عليه السلام هو الكلمة التي ألزمها المتقين»(3).

و هنالك ضروب من المعارف، جليلة القدر، فيعمه السمك سيلقى اليك طرف منها في أصل الكتاب ان شاء اللّه سبحانه.

معنى الصفاء و المقرم و الأمم

قوله: «صفو»

الصفاء - بالمد - خلاف الكدر، و صفو الشىء: خالصه. و محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم صفوة اللّه (الف - 4) من خلقه و مصطفاه.

قوله: «و قرم»

المقرم: البعير المكرم، لا يحمل عليه و لا يذلل، و لكن يكون للفحلة و الضراب، و كذلك القرم، و يقال للسيد الرئيس: «قرم مقرم» تشبيها به.

و منه الحديث عن مولانا أمير المؤمنين عليه السلام: «أنا أبو حسن القرم»(4)أى سيد المقدم في الرأى و العلم و السؤدده(5)

و الجلالة، منزلتى في الناس منزلة الفحل في الابل.

قوله: «الى امم الدين»

الامم - بالفتح - الطريق المستقيم، و قيل: الطريق القريب، يقال: أخذت ذلك من أمم، أى من قرب؛ و دارى أمم داره، أى مقابلتها.


1) - اليها ساقطة من «د».

2) - «و قد تكرر... المتقين» ساقطة من «م».

3) - «حلية الاولياء» ج 67/1.

4) - «النهاية» ج 49/4.

5) - السؤدد: كرم المنصب، السيادة، القدر الرفيع.

و «الموام» - بتشديد الميم المقارب - أخذ من الامم، و هو القرب.

و قيل: الامم، و بين القريب و البعيد، و هو من المقاربة.

معنى الرائد

قوله: «رواد الحق»

جمع رائد، مثل زائر و زوار، يقال: راد الكلام، أى طلب.

و في الحديث عن مولانا أمير المؤمنين عليه السلام يصف قوما من الصحابة: «يدخلون روادا و يخرجون أدلة»(1)، أى يدخلون عليه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم طالبين العلم و ملتمسين الحكم، - أى العقل - و يخرجون أدلة هداة للناس. و أصل الرائد الذي يتقدم القوم يبصر لهم الكلاء(2)، و مساقط الغيث.

و منه الحديث: «الحمى رائد الموت»(3)أى رسوله الذي يتقدمه، كما يتقدم الرائد قومه. و يقال: «سمعت الرواد تدعو الى روادتها» أى تطلب الناس اليها.

قوله: «لو وعيتموه»

يقال: أوعيت الزاد و المتاع اذا جعلته و أدخلته في الوعا، و وعاه اذا حفظه، و وعيت الحديث، أعيه وعيا، فانا واع، اذا فهمته و حفظته؛ و فلان أوعى من فلان، أى أحفظ و أفهم. و منه الحديث (ب - 4): «نضر اللّه امراء سمع مقالتى، فوعاها، فرب مبلغ أوعى من سامع»(4).


1) - «النهاية» ج 274/2.

2) - الكلاء: المكان المحفوظ من الريح.

3) - «النهاية» ج 275/2 و «الخصال» ج 620/2 ح 10.

4) - «النهاية» ج 208/5 و «اصول الكافى» ج 403/1.

قوله: «معيار المعاير»

اما مفعول ثان لالفيتم، أى وجدتم: أو حال من مقرحكم و مبتغاكم، كذلك ميزان الموازين.

قوله: «قد بلغ (من تمام النضج نصاب السواء)»

جملة حالية متعلقة بأعلى العلوم. و «من»: اما الابتدائية للمبتدائية و المنشأية، أى بلوغه نصاب التسواء، من جهة تمام النضج. و اما التبيينية، أى بلغ من تمام النضج مرتبة العليا و هي النصاب التسواء، و اضافة النصاب الى التسواء بيانية، و تسواء كل شىء: المستوى منه، و التاء زائدة للتفعال.

قوله: «مروقه»

راق الشيء، يروق روقا، أى صفا، و ريق كل شيء: أفضله.

قوله: «و خبرتى»

(1) اما بالباء الموحدة بعد الخاء المعجمة المضمومة أو المكسورة، يقال: من أين خبرت، أى من أين علمت. و الاسم: الخبر بالضم، و هو العلم بالشىء. و الخبير: العالم. و الخبرة - بالضم أيضا - النصيب المأخوذ من سمك أو لحم أو غيرهما. و خبرته. أخبره خبرا.

و خبرة بالكسر: اذا بلوته و اختبرته.

(2): و اما بالياء المثناة من تحت، بالفتح أو بالتسكين من بعد الخاء المكسورة، بمعنى المختار المنتخب، يقال: «محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم خيرة اللّه من خلقه»، أى اختاره و اصطفاه من كل الخلق.

قوله: «صراح العلم»

الصرح - بالتحريك -: الخالص من كل شيء، و الصريح: اللبن

اذا ذهبت رغوته(1) ، و انصرح الحق: أى بان، و شتمت فلانا مصارحة اى كفاحا و مواجهة. و الاسم الصراح، بالضم.

قوله: «و اقتاسوا»

أى اقتدوا بي، يقال: يقاس فلان بأبيه: أى يقتدى به و يسلك (الف - 5) سبيله.

قوله: «اتقف (بشبكة على اسرار المبدأ و المعاد)»

افتعال من الوقوف، و الباء في «بشبكة» للتعدية.

وجوه ما يقال في أنه تعالى اليه المبدء و المعاد

و المبدأ و المعاد يعتبر فريق قياسهما الى شيء واحد، أما الوجود كله و الموجودات كلها في النظام الجملي للوجود، و أما كل وجود وجود بعينه، و هما ليسا، اذ ذاك كله الا اللّه سبحانه، فهو عز مجد من البداية و اليه النهاية.

(1): اما لانه محيط سلسلتى البدو و العود، منه بدو الوجود في سلسلة البدو، و اليه عوده في سلسلة العود. (2): أو لانه الاول السابق على سائر الموجودات سبقا بالذات، (من) حيث انه جاعلها و موجدها، و الاخر الباقي بعد فنائها، و لو بالامكان بالنسبة الى جواهرها و ذواتها بما هي هي فى حد أنفسها مع عزل النظر عن غيرها و استنادها اليه.

(3): أو لانه الاول الذى يبتدىء منه الاسباب، و الاخر الذي تنتهي اليه المسببات.

(4): أو لان كل زمان و زماني فان نسبة أوله اليه تعالى كنسبة آخره، فكما أنه بأوله ينتهي اليه سبحانه، فكذلك بآخره منته اليه


1) - الرغوة: الزبد.

تعالى؛ و سبيل الزمانيات كلها بالنسبة اليه على هذه الشاكلة. و اما ما ليس بزماني فان أوله هو بعينه آخره، و هو منته اليه تعالى؛ فاذن هو أول كل شىء و آخره، فهو الاول و الاخر على الاطلاق من هذا السبيل أيضا. و قد بسطنا هذا ضربا من البسط في كتاب «الصراط المستقيم».

(5): أو لانه المبدأ الفاعلي من بدو الامر و بالقصد الاول لكل ذات و وجود، و لكل كمال ذات و كمال وجود؛ و كذلك هو (ب - 5) المبدأ الكمالي الغائي لكل وجود، و لكل كمال وجود بالذات؛ و بالقصد الاول اذ ذاته الحق غاية الغايات و الغاية الاخيرة على الاطلاق، فهو الاول و الاخر مطلقا.

(6): أو لانه الاول في الوجود الخارجي و الاخر فى الوجود الذهني العلمي على خلاف سنة كل موجود غيره، و ان لم يكن متعلق بكنه ذاته تمثل ذهني و وجود علمي أصلا.

(7): أو لانه الاول في حاق الاعيان و في صريح الواقع من حيث هو مستأثر بالسرمدية، و قاطبة ما سواه مأسورة في أغلال العدم الصريح، مقرنة في أصفاد(1)الحدوث الدهري؛ و الاخر من حيث هو بنفس ذاته واجب البقاء، و من عداه و من سواه ليس كذلك؛ و ان امتنع الارتفاع عن الدهر من حيث طباع الوعاء الذي هو الدهر، و من تلقاء اقتضاء وجود الجاعل، و أما المقيس اليه الانسان بخصوصه فبالحري أن يعتبر المبدأ فاعليا، و المعاد اما من اليه عوده و مرجعه و مصيره و منتهاه. فأما في هذه النشأة في سفر نفسه المجردة فى الاستكمال بحسب قوتيها النظرية و العملية، أو في النشأة الاخرةد.


1) - الاصفاد: الوثاق، القيود.

عند الموت الطبيعي الذي هو أول الحياة الطبيعية الابدية للنفوس المستكملة.

على هذا أيضا فالمبدأ و المعاد هو اللّه سبحانه، و أما هو حاله و شأنه عند العود؛ فأما في هذه النشأة عند قصيا منازل نفسه المجردة في سفرها الاستكمالي(1)؛ و أما فى النشأة الاخرة عند مصيرها من دار الغرور و البوار (الف - 6) الى دار السرور و القرار.

ثم هناك أيضا اما بحسب معادها الروحانى و مصيرها العقلاني، و اما بحسب معادها الجسماني من حيث استرجاع الوكر(2)الجسداني باذن اللّه. و على هذه الوجوه فالمعاد أمر وراء المبدأ، و المبدأ هو اللّه سبحانه وحده.

و فريق يأخذونهما لا بالقياس الى شىء واحد، بل المبدأ بالقياس الى الوجود كله أو الموجودات كلها أو كل وجود و المعاد بالقياس(3)

الى الانسان لا غير، اما في هذه النشأة، أو في النشأة الاخرة.

قوله: «و ما انا من المتكلفين»

اقتباس من القرآن الحكيم(4)، أى من المتصنعين بما لست أهله بحسب سنخ الفطرة الانسانية و الغريزة العقلانية(5)، على ما (ب - 6) هو ضريبة(6)جماهير المتكلمين و المقلدين و المتفلسفين،ه.


1) - د: الاستكمال.

2) - الوكر: عش الطائر.

3) - «الى شىء... و المعاد بالقياس» ساقطة من «الف».

4) - ص، 86.

5) - م، الف: العقلية.

6) - د: ضربته.

بل الفلاسفة التائهين في فلسفتهم الفجة(1)التية(2)التى هى جاهلية الفلسفة الى زماننا، هذا الذي هو زمان النضج و الاستواء، و أوان القسط و التسواء. و الحمد للّه رب العالمين.

قوله: «من سفرة»

معنى السفرة

جمع سافر، اما من السفر بمعنى الكتابة و التبيين و الايضاح، يقال: «سفرت المرأة»، اذا كشفت وجهها، و «أسفر الصبح»، اذا(3)

كشف و أضاء. و السفر بالكسر: الكتاب، و انما سمى الكاتب سافرا، لانه يبين الشىء و يوضحه.

و اما من السفارة بمعنى الرسالة، و بمعنى السعى للاصلاح، و تقول: «سفرت بين القوم» أسفر سفارة، اذا سعيت بينهم في الاصلاح، و السفير: الرسول و المصلح بين الاقوام، و الجمع:

السفراء و السفرة، و منه الحديث عن مولانا أمير المؤمنين عليه السلام انه قال لعثمان: «ان الناس قد استسفروني بينك و بينهم»(4).

و في التنزيل الكريم:«بِأَيْدِي سَفَرَةٍ، كِرامٍ بَرَرَةٍ» (5)أى كتبه من الملائكة أو الانبياء ينتسخون اللوح(6)أو الوحى، أو سفراء يسفرون بالوحى بين اللّه و رسله، أو بين اللّه و الامة.


1) - الفجة: الفرجة ما بين جبلين.

2) - التية: القفر الذى يضل فيه.

3) - د: ان.

4) - «النهاية» ج 372/2، و ايضا راجع: «نهج البلاغة»، الخطبة 163، ص 525، ط فيض الاسلام.

5) - عبس، 15.

6) - الف: منسخون الكتب.

حديث افتراق الامة

قوله: «فى حديث افتراق الامة»

هو المشهور المتفق على روايته و صحته عند الفرق كلها، و له ضميمة خاصية روتها الشيعة، و لاحقة عامية رواها الترمذي من العامة. أما القدر المشترك المتفق عليه فهو: أن سيدنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال: «قد افترقت أمة موسى عليه السلام احدى و سبعين فرقة، كلها في النار الا واحدة، و افترقت أمة عيسى عليه السلام اثنتين و سبعين فرقة، كلها في النار الا واحدة، و ستفرق أمتى ثلاثا و سبعين فرقة كلها في النار الا واحدة»(1).

و أما الضميمة الخاصية المروية عند الشيعة فهى: انه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم نص على الفرقة الناجية من أمة موسى عليه السلام بالتعيين فقال: «و هي التي اتبعت وصيه يوشع»، و على الفرقة الناجية من أمة عيسى عليه السلام فقال: «و هي التي اتبعت وصيه شمعون»، و على الفرقة الناجية من امته صلّى اللّه عليه و آله فقال:

«و هي التي تتبع وصيى عليا عليه السلام»(2).

بل ان هذا التنصيص و التعيين قد نقله رهط من أئمة التفسير و الحديث من العامة. و من ذلك(3)

أيضا ما رواه الحافظ أبو بكر بن مردويه بالسند المتصل الى أبان بن تغلب، عن مسلم، قال: سمعت أباذر و المقداد بن الاسود و سلمان الفارسى - رضى اللّه عنهم -، قالوا جميعا: كنا جلوسا عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم، ما معنا غيرنا اذ

ما أخرجه الحافظ محمد بن موسى

1) - هذه الرواية رويت بطرق متعددة و الفاظ مختلفة متظاهرة راجع: «صحيح الترمذى» ج 25/5 ح 2640، كتاب الايمان. «الخصال» ج 584/2 ح 10. «العمدة» ص 74، «المناقب» للخوارزمى ص 237. «سنن ابن ماجة»: ج 1321/2 ح 3991. «سنن ابى داود»: ج 259/2 كتاب السنة، «المسند» لاحمد ج 145/3. «سنن الدارمى»: ج 2 / 241. «الكامل» لابن عدى ج 1264/3 و «البحار» ج 29/28 ح 37، كتاب الفتن.

2) - راجع: «البحار»: ج 4/28 ح 5 نقلا من «الاحتجاج».

3) - قوله: «و من ذلك»:

الشيرازي(1)في كتابه المستخرج من التفاسير اثنى عشر في حديث يروى أمر رجل فيه نزول قوله عز من قائل «ثانِيَ (الف - 7) عِطْفِهِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ» (2)«ان عليا عليه السلام قال: يا رسول اللّه فمن الناجية فقال: المتمسك بما أنت عليه و أصحابك»(3)

و هذا الحديث قد رواه أيضا اخطب خوارزمى موفق بن محمود («المناقب» ص 226) و رواه أيضا ابو الفرج المعافا بن زكريا و هو شيخ البخارى و أسوة المحدثين عندهم. - منه ره -.

و راجع أيضا: «اثبات الهداة»: 230/2 ح 159، 160 «البحار»: ج 10/28 ح 16 و «اليقين»، ص 181 باب 184، 185.

.

و أما اللاحقة الترمدية، فما رواه في صحيحه انه قيل: «و من هم(4)

يا رسول اللّه؟ فقال: هم الذين هم على ما(5)أنا عليه و أصحابي»(6).2.


1) - هذا الرجل من اعيان علماء العامة، و التفسير الاثنى عشر التى استخرج كتابه منها هي: تفسير أبى يوسف يعقوب بن شيبان، و تفسير ابن خريج، و تفسير مقاتل بن سليمان، و تفسير وكيع بن جراح، و تفسير يوسف بن موسى القطان، و تفسير قتادة، و تفسير أبى عبيدة القاسم بن سلام، و تفسير على بن حرب الطائى، و تفسير السدى، و تفسير مقاتل بن حيان، و تفسير أبى صالح، و هم جميعا من أعلام أهل السنة و مفسريهم. منه ره. لم يطبع هذا التفسير.

2) - الحج، 9.

3) - أقبل ثلاثة رهط فى المهاجرين البدريين؟ فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم: «تفترق امتى بعدى ثلاث فرق، فرقة أهل حق لا يشوبونه باطل، مثلهم كمثل الذهب كلما فتنته بالنار ازداد جودة و طيبا، و امامهم هذا لا الثلاثة، و هو الذى أمر اللّه فى كتابه «إِماماً وَ رَحْمَةً» (هود/ 17) و فرقة أهل باطل لا يشوبونه بحق مثلهم كمثل خبث الحديد، كلما فتنته بالنار ازداد خبثا، و امامهم هذا لا الثلاثة. و فرقة أهل ضلالة، مذبذبين بين ذلك، لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء امامهم هذا لا أحد الثلاثة. قال: فسألتهم عن أهل الحق و امامهم، فقالوا: هذا على ابن أبى طالب، امام المتقين، و أمسك عن الثلاثة فجهدت أن يسميها فلم يفعل.

4) - فى المصدر: هى.

5) - فى المصدر: قال ما أنا عليه.

6) - «السنن» للترمذى: ج 26/5 كتاب الايمان. و أيضا راجع «السنن» لابن ماجة ج 1322/2 ح 2993-2992 و «السنن» لابى داود ج 259/2.

و اذن فيعلم أن الامر على اللاحقة الترمدية أيضا مستبين السبيل، كما هو على الضميمة المروية، و هما عند من ليس عمى القلب سواء على مسلك واحدة و منزلة واحدة، فان عليا عليه السلام آلى صحابي، أفضل الال، و سيد الصحابة.

و لذلك كان عليه السلام يقول: «وا عجباه! أتكون الخلافة بالصحابة و لا تكون بالصحابة و القرابة»(1)

قال السيد الرضى:

«فان كنت بالشورى ملكت امورهمفكيف بهذا و المشيرون غيب

و ان كنت بالقربى حججت خصيمهمفغيرك أولى بالنبى و أقرب»

.

تسوية على (ع) مع القرآن و الحق

و لم يذهب ذو تحصيل ما قط الى أن التمسك بعلي عليه السلام مزيغ عن سمت الهداية. و قد تواتر عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم عند الخاصة و العامة:

«القرآن مع علي و علي مع القرآن»(2)

فى الهامش: عن شهر بن حوشب قال: «كنت عند ام سلمة - رضى اللّه عنها - اذ استأذن رجل فقالت له: من أنت؟ قال: أنا أبو ثابت مولا على بن أبى طالب عليه السلام، فقالت ام سلمة: مرحبا بك يا أبا ثابت أدخل. فدخل فرحبت به، ثم قالت: يا أبا ثابت أين طار قلبك حين طارت القلوب مطارها؟ فقال: مع على عليه السلام. قالت: وفقت و الذى نفسى بيده، لقد سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم، يقول: «على مع الحق و القرآن، و الحق و القرآن مع على، و لا يفترقا حتى يردا على الحوض» منه ره.

راجع: «فرائد السمطين»: ج 177/1 ح 140. و «المناقب» للخوارزمى، ص 110.

.

1) - «نهج البلاغة»: الحكم 181 ص 1173. ط: فيض الاسلام.

2) - «ينابيع المودة»، ص 90 و أيضا راجع: «احقاق الحق»: ج 645/5-639 ج 354/9، ج 28/15، ج 398/16، ج 403/20 و ج 386/21، «كفاية الطالب»، ص 399، «مجمع الزوائد»: ج 134/9، «الغدير»: ج 180/3، «نور الابصار» للشبلنجى ص 73، «تاريخ الخلفاء»: للسيوطى ص 173 ط السعادة بمصر. «الصواعق» لابن حجر ص 122 ط المحمدية. «المعجم الصغير» للطبرانى ج 55/1 «المستدرك» للحاكم ج 124/3. «كنز العمال»: ج 153/6.

و «علي مع الحق و الحق مع علي يدور معه حيث ما دار(1)

«تاريخ بغداد» ج 321/14، «فرائد السمطين» ج 177/1 ح 140 «الغدير»: ج 177/3 و «منتخب كنز العمال»: ج 30/5.

و أيضا: «احقاق الحق»: ج 28/5، 623 و ج 397/16-384 «اثبات الهداة» ج 32/2 «بحار الانوار» ج 28/38.

»(2)

[راجع: «الصحيح»: للترمذى ج 297/5 ح 3714، «المستدرك»: ج 124/3، «المناقب» للخوارزمى ص 56، «جامع الاصول»: ج 420/9، «فرائد السمطين»: ج 1 / 176 ح 138، «مشكاة المصابيح»، ص 568. و «اثبات الهداة»: ج 210/2 ح 37].

و مما اتفقت عليه الرواة ما جرى بين سعد بن أبى وقاص و معاوية اذ قال سعد:

«انى سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يقول لعلى بن ابى طالب: «أنت مع الحق و الحق معك» فقال معاوية: يا سعد لتجيبنى (مصدر: لتجيئنى) بمن سمعه معك أو لافعلن بك كذا؟

قال ام سلمة، فقام و قاموا معه، حتى دخل على ام سلمة - رضى اللّه عنها - فبدأ معاوية فتكلم، فقال: يا ام المؤمنين ان الكذبة لقد كثرت على رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم بعده، فلا يزال قائل يقول: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم ما لم يقل، و أن سعد الان روى حديثا زعم انك سمعته معه، قالت: ما هو؟ قال:

زعم أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال لعلى: «انت مع الحق و الحق معك» قالت:

صدق فى بيتى قاله. منه ره.

راجع: «كشف الغمة»، ج 144/1.

.

«و ألزموا علي بن أبى طالب فانه الفاروق بين الحق و الباطل»(3)

فى الهامش كتاب «الفردوس» [«المناقب» للخوارزمى ص 57 نقلا عن الفردوس] عن أبى ليلى الغفارى، قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «ستكون من بعدى فتنة و اذا كان كذلك، فألزموا على بن ابى طالب، فانه الفاروق بين الحق و الباطل و فى غيره من كتب العامة. و الخاصة: «فاذا كان كذلك فألزموا على بن أبى طالب فانه أول من يرانى، و اول من يصافحنى يوم القيمة، و هو الصديق الاكبر، و هو فاروق هذه الامة، يفرق بين الحق و الباطل، و هو يعسوب المؤمنين، و المال يعسوب المنافقين». [«بشارة المصطفى» ص 152 و أيضا جاء قريب مضمونه فى «الامالى» للطوسى ج 365/1 و ج 532/2].

و هكذا رواه صاحب كتاب «الاربعين عن الاربعين» [ص 64 ح 33] و عن أبى ليلى الغفارى و ابى ذر - رضى اللّه عنه - قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول لعلى بن أبى طالب عليه السلام، «أنت أول من آمن بى، و أنت أول من يصافحنى يوم القيامة، و أنت الصديق الاكبر و [أنت] الفاروق الاعظم الذى يفرق بين الحق و الباطل، و أنت يعسوب المؤمنين. منه ره.

أيضا راجع: «فرائد السمطين»: ج 140/1 ح 103، 102.

.

1) - «انظر: سبيل النجاة فى تتمة المراجعات»، ص 170 نقلا من عدة مصادر و هي:

2) - فى الهامش: متن الحديث بهذه العبارة فى أكثر روايات العامة و الخاصة، و روى البخارى أيضا فى صحيحه. و رزين و الامام الحرمين فى «الجمع بين الصحاح الستة»: أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم، قال: «اللهم أدر الحق مع على حيث ما دار».

3) - فى الرواية «فالزموا». «المناقب» لابن شهر آشوب ج 91/3، «ينابيع المودة»، ص 251. «المناقب» للخوارزمى، ص 57، «احقاق الحق»: ج 308/15-307 «البحار»: ج 408/69 و ج 327/93، «كفاية الطالب» ص 188. «ترجمة على بن أبى طالب»: ج 88/1 ح 126-121. «منتخب كنز العمال»: ج 33/5 «الغدير»: ج 313/2، «شرح نهج البلاغه» لابن ابى الحديد ج 228/13 و «تاريخ بغداد»: ج 383/5.

و «كفي و كف علي في العدل سواء»(1)

«ينابيع المودة» ص 234. «ترجمة على بن أبى طالب»: ج 438/2 ح 952. «منتخب كنز العمال»: ج 31/5 و «فردوس الاخبار»: ج 305/5.

و جاءت فى «المناقب» لابن شهر آشوب ج 132/2 و للخوارزمى ص 211: «فى العدد سواء».

.

على (ع) مع العلم و الهداية

و «أنا مدينة العلم، و علي بابها، فمن أراد العلم فليأت الباب»(2)

رواه الترمذى فى صحيحه [ج 637/5 ح 3723 باب مناقب على (ع)] و البغوى فى مصابيحه [ج 174/4 ح 4772 باب مناقب على بن ابى طالب]: «أنا دار الحكمة، و على بابها».

و الفقيه الشافعى ابن المغازلى روى فى كتابه [المناقب ص 82 ح 22]: «أنا مدينة العلم و على بابها، و لا تؤتى البيوت الا من أبوابها».

و روى فيه أيضا [ص 80 ح 124-120] بسند أخر: «أنا مدينة العلم و على بابها فمن اراد العلم فليأت الباب».

و أيضا [ص 84 ح 125] باسناده المتصل الى جابر بن عبد اللّه الانصارى، يقول:

سمعت رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم - يقول يوم الحديبية، و هو آخذ بضبع على بن أبى طالب عليه السلام: «هذا امام البررة، و قاتل الفجرة، منصور من نصره، مخذول من خذله»، ثم مدبها صوته و قال: «أنا مدينة العلم و على بابها؛ فمن أراد العلم فليأت الباب».

و روى أيضا [ص 87 ح 129] بسنده معنعنا، عن النبى صلّى اللّه عليه و آله، قال: «أنا دار الحكمة و على بابها، فمن أراد الحكمة فليأت الباب» (فى المصدر:

فليأتها).

و من طرق أصحابنا برواية شيخنا المفيد - رحمة اللّه عليه - بسنده [«الارشاد»، ص 22] عن حمزة بن أبى سعيد الخدرى، قال: سمعت رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - يقول: «أنا مدينة العلم و على بابها، و من أراد العلم فليقتبسه من على».

و فى الصحيفة المطهرة الرضوية [«صحيفة الامام الرضا» ص 123 ح 82]: «أنا مدينة العلم و على بابها، فمن أراد العلم فليأت الباب». منه ره.

راجع أيضا: «العمدة» ص 285، «تذكرة الخواص» ص 47. «فرائد السمطين» ج 98/1، «التوحيد» للصدوق ص 307، «ترجمة الامام على بن ابى طالب»: ج 474/2 ح 1001 و مصادر ذيلها.

لتفصيل المصادر انظر: ذيل «صحيفة الامام الرضا» ص 132-123.

.

1) - «المناقب» لابن المغازلى ص 129 ح 170، «فرائد السمطين»: ج 50/1 ح 15.

2) - قوله: انا مدينة العلم.

و «ان تقتدوا(1)

و برواية الحافظ أبى نعيم فى حليته [ج 64/1] أنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم، قال: «ان تولوا عليا تجدوه هاديا مهديا يسلك بكم الصراط (مصدر: الطريق) المستقيم». و فى رواية أخرى [فى «حلية الاولياء ج 64/1] ان تستخلفوا عليا و ما أرايكم فاعلين، تجدوه هاديا مهديا يحملكم على المحجة البيضاء.» و على ما أورده ابو اسحق فى كتابه - [لم يطبع] - و ان تولوا عليا و أن تقبلوا تجدوه هاديا مهديا يسلك بكم الصراط المستقيم».

[أيضا راجع: أسنى المطالب: ص 85، 75، 73].

و في كتاب «الاربعين» - [لم يطبع] بالسند المتصل الى عبد اللّه بن مسعود، قال:

كنت مع النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم ليلة الجن فتنفس فقلت: «ما شأنك يا رسول اللّه؟ قال نعيت الى نفسى، فعاد بمثله، قال: فقلت: فاستخلف؟ قال: من؟ قلت: أبا بكر، فسكت ساعة؛ ثم عاد بمثل قوله، قلت: فاستخلف؟ قال: من؟ قلت: عمر، فسكت ساعة؛ ثم عاد بمثل قوله، قلت: فاستخلف؟ قال: من؟ قلت عليا، قال: أما و الذى نفسى بيده لو أطاعوه ليدخلن الجنة أجمعين أكتعين» منه ره.

بعدي بعلى و تولوه هذا الامر، تجدوه هاديا مهدياه.

1) - برواية احمد بن حنبل فى مسنده [ج 109/1]: «و ان تؤمروا عليا و لا أرايكم فاعلين، تجدوه هاديا مهديا يأخذ بكم الصراط المستقيم».

يسلك بكم الطريق المستقيم و لكنى ما أراكم فاعلين(1)».

حول الصحابة

تنبيه:

مجرد الصحابة(2)

فمن من يوطن النفاق بشهادة آى من كتاب العزيز، مثل قوله تعالى (وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِيماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ وَ اللّهُ يَعْلَمُ أَعْمالَكُمْ) [محمد: 30] و فى رواية ابراهيم الحافظ باسناده عن أبى سعيد الخدرى أى ببغضهم عليا عليه السلام. و مثل قوله تعالى «وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ.»[التوبة: 101] الى غير ذلك من الايات الكريمة.

فاذن صحبة النبى لا تجدى الا اذا علم كون الصحابى ناصح الجيب نقى القلب فى الاخلاص مادام حيا الى وقت الموت و نعم ما قال صاحب «الكشاف» [ج 571/4] فى تفسير قوله تعالى:«ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ، فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللّهِ شَيْئاً، وَ قِيلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلِينَ، وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ» الى قوله «وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ»الاية [التحريم: 10-11]. و فى طى هذين التمثيلين تعريض لامى (مصدر: بامى) المؤمنين المذكورين فى اول السورة (يعنى بهما عايشة و حفصة) و ما فرط منهما من التظاهر على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بما كرهه، و تحذير لهما على أغلظ وجه و أشده، لما فى التمثيل من ذكر الكفر، و نحوه فى التغليظ. قوله تعالى «وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ» [آل عمران: 97] اشارة الى أن من حقهما أن تكونا فى الاخلاص و الكمال فيه كمثل هاتين المؤمنين. و أن لا نتكلا على أنهما زوجا رسول اللّه، فان ذلك الفضل لا يسعهما (مصدر: لا ينفعهما) الا مع كونهما مخلصتين.

و التعريض لحفصه (مصدر: بحفصة) أرجح لان امراة لوط أفشت عليه كما أفشت حفصة على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.

و اسرار التنزيل و رموزه فى كل باب بالغة من اللفظ (المصدر: اللطف) و الخفاء حدا يدق عن توطن (المصدر: تفطن) العالم و يزل عن تبصره» انتهى قوله بألفاظه مع ما فيه من شدة التعصب فى مذهبه و فرط التعند فى طريقته. منه ره.

لا خير فيها ما لم تكن مصحوبة قلب سليم عن شوائب الغل و النفاق، و ما لم تكن مقرونة بسلامة العاقبة عن مغلات الفتن(3)و مضلات الفتن.

1) - جاء ما يقرب منه فى «احقاق الحق» عن عدة مصادر ج 286/4 و ج 386/7.

2) - قوله: «مجرد الصحابة»...

3) - م. د: عن مغلات الاهواء.

فلا تنس ما رواه ابو سعيد الخدري - رضى اللّه عنه - عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «يحشر المرء(1)

لما حضر أبا سعيد الخدرى الموت دعا بثياب جدد فلبسها، ثم ذكر عن النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم انه قال: «ان الميت يبعث فى ثيابه التى يموت فيها.» [«مصابيح السنة»: ج 1، ح 1164] قال الخطابى: أما أبو سعيد فقد استعمل الحديث على ظاهره، و قد رويت فى تحسين الكفن احاديث. قال: و قد تأوله بعض العلماء على المعنى، و أراد به الحالة التى يموت عليها من الخير و الشر و عمله الذى يختم له به. و يقال: فلان طاهر الثياب اذا وصفوه بطهارة النفس و البراءة من العيب. و جاء فى تفسير قوله تعالى «وَ ثِيابَكَ فَطَهِّرْ»، [المدثر/ 4] أى عملك، فأصلح. و فلان دنس الثياب اذا كان خبيث الفعل و المذهب. و هذا كالحديث الاخر: «يبعث العبد على ما مات عليه.»

[«مصابيح السنة» ج 454/4 ح 4115].

قال الهروى: و ليس قول من ذهب الى الاكفان بشىء، لان الانسان انما يكفن بعد الموت. منه ره.

فى ثيابه التى مات فيها(2).» و لا تذهل عن سر قوله سبحانه و تعالى «أَ فَإِنْ [ب - 7] ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» (3)[آل عمران/ 142].

ما روى في ارتداد بعض الصحابة

فقد روى أكثر صناديد المحدثين و أئمتهم من العامة: أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال: «يا أيها الناس! انكم محشرون الى اللّه حفاة عراة غرلا(4)، [ثم قال]: كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنا إِنّا كُنّا فاعِلِينَ» (5).

[ثم قال]: ألا و ان أول الخلائق يكسى (يوم القيامة) ابراهيم، ألا و انه يجاء - أو سيجاء - برجال من أمتى فيؤخذ بهم ذات الشمال(6).


1) - قوله: «يحشر المرء»...

2) - فى رواية الخدرى: «ان الميت يبعث...». راجع «النهاية» ج 227/1.

3) - آل عمران، 144.

4) - غرلا: غير مختون، غرلة: القلفة و الجلدة التى تقطع فى الختان، و المراد ههنا أنهم يحشرون كما خلقوا.

5) - الانبياء، 104.

6) - أى من جهة النار. قال شراح الحديث أجمعون. منه ره.

فأقول: يا رب أصحابى أو أصيحابي(1). فيقال: انك لا ندرى ما أحدثوا بعدك. فأقول كما قال العبد الصالح:«وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً ما دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَ أَنْتَ عَلى كُلِّ شَيْ‌ءٍ شَهِيدٌ» (2).

فيقال(3)لى: «انهم لا يزالون(4)مرتدين على أعقابهم منذ فارقتهم(5)».

فهذا ما اتفق عليه صحيحا البخارى(6)

افارقتهم). رواه فى موضع آخر فى صحيحه أيضا [ج 596/4] فى كتاب الانبياء فى باب ابراهيم، و أما مسلم [ج 2194/4] فرواه بسنده المعنعن عن ابن عباس قال:

«قام فينا رسول اللّه (ص) بموعظة فقال: ايها الناس» الى تمام الحديث، و منه:

«ألا و ان أول الخلايق يكسى يوم القيامة ابراهيم، و آية الكريمة الى قوله تعالى:

«إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ.» ثم قال: «فيقال انهم لا يزالون مرتدين على أعقابهم منذ فارقتهم». منه ره.

و مسلم و في «الجمع بين الصحيحين(7)

روى مثل ما أوردناه فى الحديث المسنبئين من المتفق عليه من مسند ابن عباس [المسند لاحمد ج 235/1] و روى ايضا فى مسند سهل بن سعد [جامع الاصول ج 20/11] فى الحديث الثامن و العشرين من المتفق عليه، قال: «سمعت رسول اللّه (ص) يقول انا فرطكم على الحوض من ورد شرب، و من شرب لم يظمأ أبدا، و ليردن على اقوام أعرفهم و يعرفوننى، ثم يحال يبين و يبينهم.» ثم نقل عن أبى حازم [جامع الاصول ج 120/11] انه قال: «أنا أشهد على ابى سعيد الخدرى لسمعته يزيد فأقول انهم منى، فيقال انك لا تدرى ما احدثوا بعدك فأقول سحقا سحقا لمن بدل بعدى و غيره» و روى أيضا من مسند أنس بن مالك فى الحديث الحادى و الثلاثين بعد المأتين [جامع الاصول ج 120/11] من المتفق عليه قال ان النبى (ص) قال: ليردن على الحوض رجال محز صاحبتى حتى رايتهم رفعوا الى اختلجوا من دونى فلاقولن أى رب اصحابى اصحابى فيقال انك لا تدرى ما احدثوا بعدك.» و روى أيضا فى مسند عبد اللّه بن مسعود [جامع الاصول ج 119/11] قال: قال رسول اللّه (ص): «أنا فرطكم على الحوض و ليرفعن الى رجال منكم حتى اذا أهويت لاناولهم اختلجوا دونى فاقول يا رب اصحابى فيقال انك لا تدرى ما احدثوا بعدك.» و روى مثل ذلك فى مسند حذيفة بن اليمان فى الحديث السابع [جامع الاصول: ج 122/11] المتفق عليه. و روى امامهم احمد بن حنبل فى مسنده [ج 384/1] فى مسند عبد اللّه بن مسعود قال: «قال رسول اللّه (ص): انا فرطكم على الحوض و ليختلجن رجال دونى (نيه: الحوض، و لا نازعن اقواما ثم لاغلبن عليهم فأقول) فأقول يا رب أصحابى فيقال انك لا تدرى ما احدثوا بعدك». منه ره.

» للحميدي من المتفق عليه منهما في مسند أبى هريرة -

1) - قال الكرمانى فى شرح صحيح البخارى... «اصيحابى» تصغير الاصحاب و هو تقليل عددهم. منه ره.

2) - المائدة، 118-117.

3) - الف: فقال.

4) - فى البخارى: لم يزالوا.

5) - «الصحيح» للبخارى ج 395/6. تفسير سورة المائدة. «الصحيح» لمسلم ج 1165/4 ح 58 كتاب الجنة و صفة نعيمها.

6) - أما البخارى فرواه فى تفسير قوله تعالى «كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً» [ج 390/6] بسنده معنعنا عن ابن عباس خطب رسول اللّه (ص) فقال: «ايها الناس» الى آخر الحديث. و فيه: «ان هؤلاء لم يزالوا مرتدين على اعقابهم منذ فارقهم (مصدر:

7) - قوله: «و فى الجمع بين الصحيحين» للحميدى.

مثله قال و أخرجه البخاري من حديث الزهري عن سعيد بن المسيب انه قال النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «يرد على الحوض رجال من أمتى فيحلؤن(1)

و رواه ابن الاثير [النهاية ج 421/1] على ما أخرجه «البخارى» من طريق ابن شهاب «يرد على يوم القيامة رهط من أصحابى فيحلؤن عن الحوض». ثم قال: «أى يصدون عنه و يمنعون من وروده» و قال فى الصحاح [ج 44/1] و حلات الابل عن الماء اذا طردها عنه و منعتها أن ترده، و كذلك غير الابل.

و نحن نقول و منه ما فى دعاء رويناه و اصحابنا الاماميون ممن يحضر احد المشاهد المعصومين فى شهر رجب [اقبال الاعمال، ص 631] «غير محلئين عن ورد فى دار المقامة و الخلد» و اما غير مخلئين بالخاء المعجمة و الهمزة فمن بدع التصحيف الشايع فى عصرنا و مما ليس له الى الاصول الغريبة من مساق. منه ره.

أيضا راجع: «العمدة» ص 467 و «البحار»: ج 23/2728.

عنه، فأقول: يا رب أصحابى. فيقول: انك لا علم لك بما أحدثوا بعدك، انهم ارتدوا على أدبارهم القهقرى(2)».

و روى عظيم علمائهم في شرح الحديث، ابن الاثير، فيقال:

«انهم كانوا يمشون بعدك القهقرى. قال: قال الازهرى: معناه الارتداد عما كانوا عليه(3)».4.


1) - قوله: «فيحلؤن عنه»...

2) - «الصحيح» للبخارى الجزء الثامن، ص 120، ط مصر مكتبة عبد الحميد الحنفى، «العمدة» ص 468 نقلا من «الجمع بين الصحيحين»، «البحار»: ج 25/28 و «جامع الاصول»: ج 122/11.

3) - «النهاية»: ج 129/4.

و في صحيح البخاري و النسائى مسندا عن أبى هريرة، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «انكم ستحرصون على الامارة، و ستكون ندامة(1)يوم القيامة(2)».

و في رواية لمسلم رواها صاحب «المشكاة» [الف - 8]: «أن النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال: يكون بعدي أئمة لا يهتدون بهداي، و لا يستنون بسنتى، و سيقوم فيهم رجال، قلوبهم قلوب الشياطين في جثمان انس. قال حذيفة: قلت: كيف أصنع يا رسول اللّه ان أدركت ذلك؟ قال: تسمع و تطيع الامير، و ان ضرب ظهرك و أخذ مالك فاسمع و اطع»(3).

و مما اتفقت عليه أعاظم علمائهم المحدثين، و قد رواه محيي السنة الفراء البغوي في كتاب «المصابيح فى باب الامارة و القضاء» من كتاب الحدود، أنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال لكعب بن عجزة:

«أعيذك باللّه من امارة السفهاء، قال: و ما ذاك يا رسول اللّه؟ قال:

أمراء سيكونون من بعدي، من دخل عليهم فصدقهم بكذبهم، و أعانهم على ظلمهم، فليسوا مني و لست منهم؛ و لم يردوا علي الحوض؛ و من لم يدخل عليهم و لم يصدقهم بكذبهم و لم يعنهم على ظلمهم فاولئك مني و أنا منهم، و أولئك يردون على الحوض»(4).

و عن أبي ذر، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «كيف أنتم و أئمة من بعدي يستأثرون بهذا الفىء(5)!؟ قلت: أما و الذىر.


1) - و في رواية فنعمت المرضعة و بئست الناعمة. منه ره.

2) - «الصحيح» للبخارى ج 704/9 كتاب الاحكام. باب ما يكره من الحرص على الاماره. «السنن» للنسائى ج 225/8 آداب القضاء و ج 162/7 كتاب البيعة. «المسند» لاحمد ج 448/2. و «السنن» لابن مالك جزء 7 ص 162.

3) - «مشكوة المصابيح»، كتاب الامارة و القضاء، ص 314.

4) - «مصابيح السنة»: ج 16/3 ح 2791.

5) - الفىء: المال المأخوذ من الكفار بغير قتال كالخراج و الجزية. راجع المصدر.

بعثك أضع سيفي على عاتقى، ثم أضرب به حتى ألقاك، قال: أولا أدلك على خير من ذلك؟ تصبر حتى تلقاني»(1).

و روى ذلك صاحب «المشكاة» ايضا بمثل تلك العبارة و كذلك ابن ماجه و النسائي و غيرهما(2)

«السنن» لابى داود ج 119/5 ح 4759 كتاب السنة و «المسند» لاحمد ج 180/5.

.

و البصير بالاخبار و الاثار خبير بأن أباذر توفى في خلافة عثمان من بعد ما نفاه من طيبة، ثانيا الى الربذة؛ و قد كان أخبره بذلك رسول اللّه [ب - 8] صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم، و كعب بن عجرة كان قد توفى من قبل، فانهما(3)لم يلقيا بعد رسول اللّه الا الخلفاء الثلاثة الذين تقمصوا(4)الخلافة قبل أمير المؤمنين عليه السلام، و قد ابتزوه(5)حقه و غصبوه ارثه، و لم يدركا الا زمنهم. فهم لا محالة أمراء الضلال السفها المخبرهما بهم، فليتدبر المتدبر اللبيب هل من ذلك من محيد(6)؟ ثم ليلق سمعه و ليحضره قلبه لدرر ألفاظ و دراري كلمات جرت على لسان السيدة الطاهرة البتول في خطبة، بليغه، بديعة العبارات، عجيبة الاشارات، خطبت بها اذ ما قد استأثروا بحقها عليها، فآذوها في ارثها، و أغضبوها في زوجها، ثم التفتتص.


1) - «مصابيح السنه»: ج 19/3 ح 2800 و «المسند» لاحمد ج 180/5.

2) - «مشكوة المصابيح» كتاب الامارة ص 314 ط دهلى. «السنن» لابن ماجه ج 1308/2 ح 3958، كتاب الفتن. «السنن» للنسائى ج 160/7.

3) - م: فاذن.

4) - تقمص: لبس القميص، تقمصت الروح: انتقلت من جسد الى جسد آخر على زعم بعضهم، و هو على جعل الاجساد اقمصة للارواح تنتقل من واحد الى آخر منها.

5) - ابتز: ابتزازا منه الشىء، أى: استلبه بحيلة.

6) - المحيد: المحيص.

الى قبر أبيها صلوات اللّه و تسليماته عليه و عليها و التفت به منشدة

انا فقد ناك فقد الارض وابلها(1)و اختل قومك لما غبت و انقلبوا(2)

حديث الثقلين

التمسك بالثقلين هو حديث صحيح، ثابت، متلون المتن، متشعب السند، قد أثبته شعوب الامة كافتها، و صححته خاصة الفرق و عامتها، و هو على الاتفاق و الاجماع بالمتواترات أشبه منه بأخبار الاحاد، كاد تكون أسانيده من التشعب غير محصاة، و طرقه من التكثر غير منهاة.

فمحيي السنة فى «المصابيح» روى فيما عده من الصحاح عن زيد بن أرقم: قال: قام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم خطيبا بماء يدعى خما بين مكة و المدينة، فحمد اللّه تعالى و أثنى عليه و وعظ و ذكر ثم قال: «أما بعد أيها الناس! انما أنا بشر يوشك أن يأتيني رسول ربى، فأجيب؛ و أنا تارك فيكم الثقلين، أولهما: كتاب اللّه فيه الهدى و النور، فخذوا بكتاب اللّه و [الف - 9] استمسكوا به، و أهل بيتي، أذكركم اللّه فى أهل بيتى، أذكركم اللّه فى أهل بيتى، أذكركم اللّه في أهل بيتى»(3).


1) - الوابل: المطر الشديد.

2) - «الاحتجاج»: ص 92.

3) - «مصابيح السنة»: ج 185/4 ح 4800 باب المناقب. «الصحيح» لمسلم ج 1873/4 كتاب فضائل الصحابة. «بصائر الدرجات» ص 433. «مشكاة المصابيح» ص 561 كتاب مناقب اهل بيت النبى، ط حيدرآباد. «البحار»: ج 107/23 ح 10 و 11، 23. و «اثبات الهداة» ج 290/2.

و من الحسان عن جابر، قال: رأيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم في حجته يوم عرفة و هو على ناقته القصواء يخطب، فسمعته يقول: «يا أيها الناس! اني تركت فيكم ما ان أخذتم به لن تضلوا، كتاب اللّه و عترتي أهل بيتي»(1).

و عن زيد بن أرقم قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم:

«اني تارك فيكم(2)، ما ان تمسكتم به لن تضلوا بعدي، أحدهما أعظم من الاخر؛ كتاب اللّه حبل ممدود من السماء الى الارض و عترتي أهل بيتي، و لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض، فانظروا كيف تخلفونني فيهما»(3).

و صاحب «المشكاة» رواه على الطرق الثلاثة، و في الاول قال رواه مسلم، و في كل من الاخيرين قال: رواه الترمذي(4)و الحميدي روى الاول بعينه في «الجمع بين الصحيحين» و من «الجمع بين الصحاح الستة» بحذف الاسناد: «اني تارك فيكم(5)ما ان تمسكتم به لن تضلوا بعدي، أحدهما أعظم من الاخر، و هو كتاب اللّه حبل ممدود من السماء الى الارض، و عترتى أهل بيتي، لن يفترقا حتى يردا علي الحوض»(6).

و روى «أحمد بن حنبل» في «مسنده» بسنده المتصل عن زيد بن ثابت، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «اني تارك فيكم خليفتين، كتاب اللّه حبل ممدود ما بين السماء الى الارض،ى.


1) - «مصابيح السنة» ج 189/4 ح 4815. باب مناقب اهل البيت و «السنن» للترمذى ج 662/5 ح 3786 باب مناقب أهل البيت.

2) - الف. م: فيكم الثقلين.

3) - «مصابيح السنة»: ج 190/4 ح 4816. و أيضا راجع «المسند» لاحمد بن حنبل ج 366/4، «ينابيع المودة» ص 32، و أيضا انظر الى ذيل «مصابيح السنة».

4) - «السنن» للترمذي ج 663/5 ح 3788، كتاب المناقب.

5) - الف، م: فيكم الثقلين.

6) - «مشكاة المصابيح» ص 561 كتاب مناقب اهل بيت النبى.

و عترتي أهل بيتى و أنهما لن يفترقا حتى يردا علي الحوض»(1).

و فيه أيضا قال: حدثنا ابن نمير، و عنعن سنده المتصل الى [ب - 9] حيث قال: عن أبى سعيد الخدري، قال: قال رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «اني قد تركت فيكم - ما ان تمسكتم به لن تضلوا بعدي - الثقلين، و أحدهما أكبر من الاخر، كتاب اللّه حبل ممدود من السماء الى الارض، و عترتي أهل بيتى؛ ألا و انهما لن يفترقا حتى يردا علي الحوض»(2)

«ايها الناس انى قد تركت فيكم الثقلين - خليفتين - ان أخذتم بهما لن تضلوا بعدى، أحدهما اكبر عن الاخر كتاب اللّه...».

قال ابن نمير: قال بعض أصحابنا عن الاعمش، قال: «أنظروا كيف تخلفونى فيهما»(3).

و من «تفسير الثعلبي»، رفعه الى أبى سعيد الخدري، قال:

سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم يقول أو قال: خطب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقال: «اني تارك فيكم الثقلين خليفتين، ان أخذتم بهما لن تضلوا بعدي، أحدهما أكبر من الاخر، كتاب اللّه حبل ممدود ما بين السماء و الارض - أو قال: الى الارض - و عترتي أهل بيتي، ألا و انهما لن يفترقا حتى يردا علي الحوض»(4).

و الفقيه الشافعي، ابن المغازلى الواسطى رواه فى مناقبه بطريق آخر، أسنده معنعنا الى أبى سعيد الخدري أيضا، ان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال: «اني أوشك أن أدعى فأجيب،3.


1) - «المسند» لاحمد ج 182/5. «العمدة» ص 69 ح 83.

2) - لم نعثر على صريح الفاظه، و لكن توجد فى «العمدة» ص 71 بهذه العبارة:

3) - «المسند» لاحمد ج 17/3 عن الاعمش: «انى تارك فيكم الثقلين... و ان اللطيف الخبير أخبرنى أنهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض، فانظروا بم تخلفونى فيهما».

4) - «العمدة»: ص 71 ح 87 ناقلا عن تفسير «الثعلبى» و فيها: «ايها الناس انى قد تركت فيكم الثقلين...» و «البحار»: ج 117/23.

فاني قد تركت فيكم الثقلين: كتاب اللّه حبل ممدود من السماء الى الارض، و عترتي أهل بيتى؛ و ان اللطيف الخبير أخبرنى أنهما لن يفترقا حتى يردا علي الحوض، فانظروا ما ذا تخلفوني فيهما»(1)

لاحمد ج 17/3.

.

و ابن الاثير في نهايته روى: «انى تارك فيكم الثقلين، كتاب اللّه و عترتي»، قال: سماهما ثقلين، لان الاخذ بهما و العمل(2)بهما ثقيل، و يقال لكل خطير نفيس: ثقل؛ فسماها ثقلين اعظاما لقدرهما [الف - 10] و تفخيما لشأنهما(3).

روى مسلم في صحيحه بسنده عن بريد(4)بن حيان، قال انطلقت أنا و حصين بن سبرة و عمرو بن مسلم الى زيد بن أرقم، فلما جلسنا(5)اليه، قال له حصين: لقد لقيت يا زيد خيرا كثيرا، رأيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم، و سمعت حديثه، و غزوت معه، و صليت خلفه، لقد لقيت يا زيد خيرا كثيرا، حدثنا يا زيد ما سمعت من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم؟

قال: يابن أخي لقد كبرت سنى، و قدم عهدي، و نسيت بعض الذي كنت أعى من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم، فما أحدثكم [به] فاقبلوه. ثم قال: قام فينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يوما خطيبا بماء يدعى خما بين مكة و المدينة، فحمد اللّه تعالى و أثنى عليه و وعظ و ذكر، ثم قال:

«أما بعد أيها الناس! انما أنا بشر يوشك أن يأتيني رسول ربي فأجيب، و أنا تارك فيكم الثقلين، أولهما كتاب اللّه فيه الهدىا.


1) - «المناقب» لابن المغازلى، ص 235 ح 283 و أيضا راجع: «المسند».

2) - في النسخ: العمل.

3) - «النهاية»: ج 216/1.

4) - فى المصدر: يزيد بن حيان.

5) - د: جالسنا.

و النور، فخذوا بكتاب اللّه و استمسكوا به - فحث على كتاب اللّه و رغب فيه، ثم قال: - و أهل بيتي، أذكركم اللّه فى أهل بيتى، أذكركم اللّه فى أهل بيتي، أذكركم اللّه فى أهل بيتي».

فقال له حصين: و من أهل بيته يا زيد! أليس نساؤه أهل بيته؟ قال: لا، أهل بيته من حرم الصدقة بعده»(1)

ج 185/4 ح 4800 كتاب مناقب أهل بيت النبى، «المناقب» لابن المغازلى ص 236 ح 284، «المسند» لاحمد ج 367/4.

.

حديث غدير خم

و في رواية الزهري، قال: «لما حج النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلم حجة الوداع، قام بغدير خم عند الهاجرة و قال: أيها الناس! اني مسؤول، و انكم مسؤولون، هل بلغت؟

قالوا: نشهد أنك قد بلغت و نصحت.

قال: و اني أشهد أني قد [ب - 10] بلغت و نصحت لكم [ثم قال أيها الناس أليس تشهدون أن لا اله الا اللّه و أني رسول اللّه؟

قالوا نشهد أن لا اله الا اللّه و أنك رسول اللّه.

قال: و أنا أشهد مثل ما شهدتم](2). ثم قال أيها الناس انى قد خلفت فيكم ما ان تمسكتم به لن تضلوا بعدي، كتاب اللّه و عترتي أهل بيتي، ألا و ان اللطيف الخبير أخبرني أنهما لن يفترقا حتى يردا علي الحوض، حوض(3)ما بين بصرى و صنعاء(4)، فيه من الانيه بعدد النجوم، ان اللّه سائلكم كيف خلفتموني فى كتابه و أهل بيتي.

فقال: أيها الناس! من أولى الناس بالمؤمنين؟.


1) - «الصحيح» لمسلم ج 1873/4 ح 36 كتاب فضائل الصحابة، «مصابيح السنة»:

2) - نقلنا بين المعقوفتين من «الغدير».

3) - «الغدير»: حوضى.

4) - فى الهامش: أي ما بين المشرق و المغرب.

قالوا: اللّه و رسوله أولى بالمؤمنين، يقول ذلك ثلاث مرات.

ثم قال في الرابعة - و آخذ بيد على عليه السلام - «أللهم من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه - ثلاث مرات - ألا فليبلغ الشاهد الغائب»(1)

ج 301/6.

و أيضا روى «الطبرى» خبر الغدير بخمس و سبعين طريقا فى كتابه «الولاية»، راجع «ذيل مناقب ابن المغازلى» ص 18.

و انظر الى ذيل «صحيفة الامام الرضا» ص 225-172 ح 109 بمصادر عديدة، و أسانيد مختلفة و رواة كثيرة.

.

و لحديث زيد بن أرقم عند كثير من أصحاب الحديث، من العاميين و الخاصيين طريق آخر، مديد الباع، طويل الذيل، و مقطعه أنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال: «ألا و اني فرطكم على الحوض، و أنتم(2)تبعي توشكون أن تردوا علي الحوض، فأسئلكم حين تلقوننى، عن ثقلي كيف خلفتمونى فيهما - فعيل(3)علينا فلم ندر ما الثقلان، حتى قام رجل من المهاجرين، فقال: بأبي أنت و أمي ما الثقلان؟ قال: - الاكبر منهما كتاب اللّه»؛ ثم ذكر العترة(4)و ساق الحديث الى آخره، و هو قوله: و خاذلهما خاذلي، و وليهما وليي، و عدوهما».


1) - اورد العلامة «الامينى» رواية الزهري مشروحا فى «الغدير» ج 33/1 و أيضا راجع «فرائد السمطين» ج 70/1 ح 37، «تاريخ دمشق»: ج 53/2 ح 552، «الفصول المهمة» ص 24، «مناقب الخوارزمى» ص 95-93، «تذكرة الخواص» ص 28، «كشف - الغمة»: ج 46/1، «خصائص النسائى» ص 93، «ارشاد المفيد» ص 93، «نزل الابرار» ص 51، «مناقب ابن المغازلى»: ص 18 ح 39-22، «ينابيع المودة» ص 31، «العمدة» ص 92، «مناقب ابن شهر آشوب»: ج 44/3-20، «مطالب السؤول»، ص 16، «صحيح الترمذى»: ج 633/5 ح 3713، «أمالى الصدوق» ص 12 ح 2 و ص 81 ح 1، «ذخائر العقبى» ص 67، «اليقين» ص 131 و «احقاق الحق»:

2) - فى بعض المصادر: انكم.

3) - فى بعض المصادر: فاعيل. عيل علينا أى أعجزنا.

4) - فى الحديث: «الاكبر منهما كتاب اللّه تعالى سبب طرف بيد اللّه و طرف بأيديكم، فتمسكوا به و لا تضلوا، و الاصغر منهما عترتى».

عدوي، ثم أخذ بيد علي عليه السلام فرفعها، و قال: من كنت وليه فعلي وليه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه»(1).

و بالجملة حديث يوم الغدير و نصب علي عليه السلام فيه للامامة و الخلافة و نزول قوله سبحانه «اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» (2)فيه [الف - 11] متواتر، غير محصور الاسناد من رجال العامة و من طرق اصحاب العصمة و أهل بيت النبوة عليهم السّلام؛ و ليس المجال في هذا الموضع تسع استقصاء القول فى ذلك.

حديث السفينة

اشاره

قوله: «و التمثل بسفينة نوح».

هذا أيضا كشقيقه السابق في التناقل و التواتر.

فمن طرق العامة

عن أبي ذر، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركبها نجا و من تأخر(3)عنها غرق».

رواه الفقيه الشافعي ابن المغازلي(4).

و روى عن ابن عباس أنه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم: «مثل أهل بيتى مثل سفينة نوح، من ركب فيها(5)نجا، و من تأخر(6)عنها غرق»(7).


1) - راجع: «المناقب» لابن المغازلى/ص 16 ح 23، «العمدة» ص 104 ح 14 و «كشف الغمة»: ج 49/1.

2) - المائدة، 3.

3) - فى المناقب: تخلف.

4) - «المناقب» لابن المغازلى: ص 132 ح 173، «ينابيع المودة»: ص 28.

5) - فيها: ساقطة من «د».

6) - فى المناقب: تخلف.

7) - «المناقب» لابن المغازلى عن ابن عباس: ص 134 ح 176 و فى «ذخائر العقبى» ص 20 عن ابن عباس: «مثل أهل بيتى كمثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تعلق بها فاز و من تخلف عنها غرق».

و روى عن ابن عباس أيضا يرفعه اليه، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تأخر عنها هلك»(1)

ج 92/5.

.

و عن ابن الاكوع عن ابيه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم: «مثل اهل بيتي مثل سفينة نوح من ركبها نجا»(2).

و روى الحاكم في «المستدرك على الصحيحين»(3)، و حكم بصحته عن أبى ذر رضى اللّه تعالى عنه، و هو أخذ بباب الكعبة، قال: من عرفنى فقد عرفنى، و من أنكرنى فأنا أبوذر، سمعت النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يقول: «ألا، ان مثل أهل بيتى فيكم مثل سفينة نوح من ركبها نجا، و من تخلف عنها هلك»(4)

و فى آخر الحديث: «و من قاتلنا فى آخر الزمان فكأنما قاتل مع الدجال» راجع «المناقب».

أيضا انظر الى ذيل «صحيفة الامام الرضا» ص 117.

.

و روى أحمد بن حنبل في مسنده بسنده عن أبي ذر، أنه قال و هو آخذ بباب الكعبة: سمعت النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يقول:

«ألا، ان مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركبها نجا، و من تخلف عنها هلك»(5).

و عن [ب - 11] عثمان بن عفان قال: رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم «مثل علي و فاطمة فى هذه الامة كمثل سفينة نوح، من8.


1) - فى المصادر تخلف عنها. «ينابيع المودة» ص 187 «منتخب كنز العمال»:

2) - «المناقب» لابن المغازلى ص 132 ح 174.

3) - «المستدرك»: ج 343/2 و ج 151/3.

4) - المصدر السابق - اعنى «المستدرك» - «ينابيع المودة» 187، «المناقب» لابن المغازلى ص 134 ح 177 و «فرائد السمطين»: ج 242/2 ح 516.

5) - أخرجه من طريق أحمد بن حنبل «مشكاة المصابيح»: ج 265/3 ط مصر و «ينابيع المودة» ص 27. أيضا انظر الى ذيل صحيفة الامام الرضا» ص 118.

ركبها نجا، و من تركها غرق»(1).

و رواه عنه أيضا من أصحابنا، صاحب «الاربعين عن الاربعين عن الاربعين»(2)

(3-4) - «الجامع الصغير»: ج 318/1 و «المستدرك»: ج 343/2، ج 151/3.

.

و روى ابن الاثير: «مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من تخلف عنها زخ به في النار.»(3) قال أى دفع و رمى.

و أورد السيوطى في «الجامع الصغير» في حرف الهمزة: «أن مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجا، و من تخلف عنها هلك». كذلك عن أبي ذر. أى رواه الحاكم فى «المستدرك» عن أبي ذر(4).

و من طرق الخاصة:

روى الشيخ الصدوق، عروة الاسلام، أبو جعفر محمد بن على ابن بابويه، رضوان اللّه تعالى عليهما باسناده عن ابن عباس، قال:

قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم لعلي بن أبي طالب عليه السلام:

«يا علي أنا مدينة الحكمة و أنت بابها، و لن تؤتي المدينة الا من قبل الباب، و كذب من زعم أنه يحبني و يبغضك، لانك منى و أنا منك، لحمك من لحمي، و دمك من دمي، و روحك من روحى، و سريرتك من سريرتي، و علانيتك من علانيتي، و أنت امام امتى و خليفتي [عليها] بعدي، سعد من أطاعك، و شقى من عصاك، و ربح من تولاك، و خسر من عاداك، و فاز من لزمك(3)، و هلك من فارقك.

مثلك و مثل الائمة من ولدك [بعدي] مثل سفينة نوح، من ركبها نجا و من تخلف عنها غرق، و مثلكم [الف - 12] مثل النجوم، كلما غاب(4)


1) - لم نعثر على صريح ألفاظها.

2) - «النهاية»: ج 298/2. «عيون اخبار الرضا»: ج 27/2 ح 10 «البحار» ج 23 / 133 ح 45. و «الاربعين»: ص 21 ح 3.

3) - فى النسخ: أمك.

4) - د: غلب.

نجم طلع نجم الى يوم القيامة»(1)

و في «الصحيفة المطهرة الرضوية، للبضعة الطاهرة النبوية في أرض طوس، عن مولانا الثامن - المعصوم - عن آبائه المعصومين صلوات اللّه عليهم أجمعين، عن علي أمير المؤمنين عليه من اللّه و ملائكته الصلوة و التسليم، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «مثل أهل بيتى كمثل سفينة نوح، من ركبها نجا، و من تخلف عنها زخ فى النار»(2).

حديث باب حطة

قوله: «بباب حطة»

روى صاحب كتاب «الفردوس»، ابن شيرويه الديلمي، من عظماء أهل الحديث و قدمائهم من العامة، بسنده المعنعن عن أبي سعيد الخدري رضي اللّه عنه، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «مثل أهل بيتى فيكم كمثل باب حطة، من دخل منه غفر له»(3).

و من طريق آخر، عن عمر بن محمد بن سعيد بن المسيب، عن أبيه، عن جده، عن أبي سعيد الخدري، قال: صلى بنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم صلاة الاولى، ثم أقبل بوجهه الكريم علينا، فقال:

«معاشر أصحابي ان مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح و باب حطة في بني اسرائيل، فتمسكوا بأهل بيتى بعدي، الائمة الراشدين من


1) - «الامالى» للصدوق ص 222، المجلس 45 ح 18.

2) - «صحيفة الامام الرضا» ص 116 ح 77.

3) - لم نعثر عليه فى «الفردوس»، لكن راجع: «فرائد السمطين»: ج 242/2 ح 516، «احقاق الحق»: ج 514/18-322-317 ج 86/5، ج 385/9، 271 و «ينابيع المودة» ص 28.

ذريتي، فانكم لن تضلوا أبدا. فقيل: يا رسول اللّه! كم الائمة بعدك؟ قال: اثنى عشر - من أهل بيتي، أو قال - من عترتي»(1).

و من طريق أبي محمد بن موسى التلعكبري رضي اللّه تعالى عنه، عن أبي ذر، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم:

«الائمة بعدي اثنى عشر، تسعة من صلب الحسين، تاسعهم قائمهم. - ثم قال [ب - 12] - ألا ان مثلهم فيكم كمثل(2)سفينة نوح، من ركبها نجا، و من تخلف عنها هلك، و مثل باب حطة في بني اسرائيل»(3).

و روى أحد صناديد أئمتهم المحدثين، «علي بن عمر الدارقطني»، و قد عد صاحب «المشكاة» من الذين قال فيهم: اني اذا نسبت الحديث اليهم كأني اسندت الى النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم بسنده في الاسناد الذي صححه و استصحه أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال: «علي باب حطة، من دخل منه كان مؤمنا، و من خرج منه كان كافرا»(4).

و قد أورده شيخهم العصيب، العنيد في طريقهم جلال الدين السيوطي في جامعه الصغير، ثم قال: قط فى الافراد عن ابن عباس، و زاد على قط بالحمرة صح بالسواد، أي رواه الدارقطني بالاسناد الصحيح في الافراد عن ابن عباس(5).

و روى من أشياخنا الاقدمين(6)، عروة الاسلام، الصدوق، أبو جعفر محمد بن علي بن حسين بن موسى بن بابويه القمي في الباب التاسع و العشرين من كتاب «عيون أخبار الرضا» بالاسناد عن مولاناى.


1) - «احقاق الحق» ج 317/18 بمصادر عديدة. و انظر الى «المصدر السابق».

2) - فى النسخ: مثل.

3) - «المناقب» لابن شهر آشوب ج 295/1.

4) - «كنز العمال» ج 603/11 ح 32910 عن الدارقطنى.

5) - «الجامع الصغير»: ص 125.

6) - م: أقدمى.

أبي الحسن علي بن موسى الرضا، عن أبيه، عن آبائه، عن أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه و عليهم السّلام، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «لكل أمة صديق و فاروق، و صديق هذه الامة و فاروقها علي بن أبي طالب، ان عليا(1)سفينة نجاتها و باب حطتها، انه يوشعها و شمعونها و ذو قرنيها»(2)

استدراك: و لتفصيل مراجع حديث «باب الحطة» راجع «تتمة المراجعات» ص 23.

و فيه اسانيد اخرى: «كفاية الطالب» ص 378، «مجمع الزوائد» ج 168/9، «معجم الصغير» ج 22/2، «احياء الميت» ص 113، «رشفة الصادى» ص 79، «الصواعق المحرقة» ص 91 و «أرجح المطالب» ص 33.

.

حديث الشجرة

قوله: «و تعيين الشجرة»،...

روى الحاكم في «المستدرك على الصحيحين» عن عبد الرحمن ابن عوف، انه قال: خذو عنى من قبل أن تشاب(3)الاحاديث بالاباطيل، سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يقول: «أنا الشجرة و فاطمة فرعها و علي لقاحها، و الحسن و الحسين ثمرتها، و شيعتنا ورقها، و أصل الشجرة في جنة عدن و سائر ذلك في [سائر] الجنة»(4).

و روى الفقيه الشافعي، ابن المغازلي فى كتابه مسندا بسنده المتصل الى جابر بن عبد اللّه الانصاري، قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم [الف - 13] ذات يوم بعرفات و علي عليه السلام تجاهه: «ادن مني يا علي، [خلقت] أنا و أنت من شجرة، فأنا أصلها و أنت فرعها، و الحسن و الحسين اغصانها(5)فمن تعلق بغصن منها،


1) - فى المصدر: انه سفينة.

2) - «عيون اخبار الرضا». ج 13/2 ح 30. الباب: 30.

3) - تشاب: من «شوب» أى خلط.

4) - «المستدرك»: ج 160/3.

5) - د: اعضائها.

أدخله اللّه الجنة»(1).

و روى صاحب كتاب «الفردوس» عن ابن عباس، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم باذنى و الا صمتا: «أنا شجرة، و فاطمة حملها، و على لقاحها و الحسن و الحسين ثمارها؛ و محبونا أهل البيت ورقها في الجنة حقا حقا»(2).

و روى فيه عن ابن عباس أيضا، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «أنا و علي من شجرة واحدة و الناس من أشجار شتى»(3).

و روى فيه عنه أيضا قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم: «أنا ميزان(4)العلم، و علي كفتاه، و الحسن و الحسين خيوطه، و فاطمة علاقته [و الائمة من امتي عموده، يوزن اعمال المحبين لنا، و المبغضين لنا](5).

و روى الشيخ الفقيه النبيه الجليل النبيل أبو عبد اللّه محمد بن الحسن الصفار - قدس اللّه نفسه الزكية - فى كتاب «بصائر الدرجات» عن الحسن بن موسى الخشاب، عن عمرو بن عثمان، عن محمد بن عذافر، عن أبي حمزة الثمالي، عن مولانا الخامس أبي جعفر محمد بن علي الباقر عليهما السّلام.

قال: سألته عن قول اللّه تبارك و تعالى:«كَشَجَرَةٍ‌(6)طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ» (7)فقال عليه السلام: قال رسول اللّه صلى4.


1) - «المناقب» لابن المغازلى ص 90 ح 133. و جاء قريب مضمونة فى: «فرائد السمطين»: ج 51/1 ح 16، «ترجمة الامام على بن أبى طالب»: ج 143/1 ح 179 و «المناقب» لابن المغازلى ص 297 ح 340.

2) - «الفردوس» ج 52/1 ح 135.

3) - «الفردوس» ج 42/1 ح 109.

4) - فى المصدر: ميزاب أى قناة يجرى فيها الماء (و اللغة فارسية) و الظاهر أنه تصحيف بالقياس الى ذيل الحديث.

5) - «الفردوس» ج 44/1 ح 107.

6) فى النسخ: «شجرة أَصْلُها ثابِتٌ».

7) - ابراهيم، 24.

اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «أنا أصلها، و علي فرعها، و الائمة أغصانها(1)، و علمائنا ثمرتها(2)، و شيعتنا ورقها»(3).

و روى ابن المغازلي [باسناده عن على بن جعفر] في تفسير قول اللّه عز و جل:«كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ» (4).

«المشكوة»: فاطمة صلوات اللّه عليها.

و «المصباح»: الحسن و الحسين عليهما السّلام.

و «اَلزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ» : كانت(5)فاطمة عليها السلام، كوكبا دريا من نساء العالمين.

«يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ» : الشجرة المباركة ابراهيم عليه السلام.

«لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ» : لا يهودية و لا نصرانية.

«يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ» : يكاد(6)العلم [أن] ينطق منها.

«وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ» : [قال] منها(7)امام بعد امام.

«يَهْدِي اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ» : يهدي(8)اللّه [عز و جل] لولايتناه(9)من يشاء(10).

و عن مولانا الرضا صلوات اللّه عليه: «نحن المشكوة، فيها المصباح يهدى اللّه لولايتناه من أحبه»(11).

و عن مولانا الباقر عليه صلوات اللّه و ملائكته [في قوله عز و جل]7.


1) - د: اعضائها.

2) - فى المصدر: «علمنا ثمرها» و المتن أصح.

3) - «بصائر الدرجات» ص 78 باب 2 ح 1.

4) - النور، 35.

5) - فى المصدر: قال كانت.

6) - فى المصدر: قال يكاد.

7) - فى المصدر: فيها.

8) - فى المصدر: قال يهدى.

9) - فى النسخ: لولايتهم.

10) - «المناقب» لابن المغازلى ص 316 ح 361.

11) - «مجمع البيان» ج 143/7.

«كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ» (1)[قال]:

«المشكوة»: نور العلم في صدر النبي صلّى اللّه عليه و آله.

«اَلْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ» : الزجاجة صدر علي عليه السلام، صار علم النبي الى صدر على.

«يُوقَدُ(2)مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ» : نور العلم.

«لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ» : لا يهودية و لا نصرانية.

«يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ» : قال: يكاد العالم من آل محمد يتكلم بالعلم، قبل أن يسأل.

«نُورٌ عَلى نُورٍ» : امام(3)مؤيد بنور العلم و الحكمة في أثر امام من آل محمد، [و ذلك من لدن آدم] الى أن تقوم الساعة»(4).

قال في «المجمع البيان»: «و تحقيق هذه الجملة تقتضى أن الشجرة المباركة المذكورة في الاية هي دوحة(5)التقى و الرضوان، و عترة الهدى و الايمان؛ شجرة أصلها النبوة، و فرعها الامامة، و اغصانها(6)التنزيل، و أوراقها التأويل، و خدمها جبرئيل و ميكائيل»(7).

و في معنى ذلك كله [الف - 14] ما رواه أفخر خوارزم باسناده، قال: قال: رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «فاطمة لهجة(8)

قلبي، و أبناها ثمرة فؤادي، و بعلها نور بصرى، و الائمة من ولدها امناء ربي، حبل ممدود(9)بينه و بين خلقه، من اعتصم به نجا و منح.


1) - النور، 35.

2) فى المصدر: «اَلزُّجاجَةُ كَأَنَّها... يوقد».

3) - فى المصدر: يعنى اماما مؤيدا.

4) - «التوحيد» للصدوق ص 158 باب 15، ح 4. «البرهان»: ج 134/3.

5) - الدوحة: الشجرة العظيمة المتسعة.

6) - د: اعضائها.

7) - «مجمع البيان»: ج 144/7.

8) - فى بعض المصادر: مهجة.

9) - فى بعض المصادر: و حبله الممدود. و هى الاصح.

تخلف عنه هوى»(1). و رواه أسعد بن ابراهيم الاربيلي المالكي فى «الاربعين حديثا»(2)باسناده.

تفريع لحديث الثقلين، و تعداد أهل بيت النبى (ص)

و من رواية حذيفة بن اليمان، قال: صلى بنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم، ثم أقبل بوجهه الكريم علينا، فقال: «معاشر أصحابي! اوصيكم بتقوى اللّه و العمل بطاعته، فمن عمل بها فاز و غنم و أنجح، و من تركها حلت به الندامة، فالتمسوا بالتقوى السلامة من أهوال يوم القيامة، كأنى(3)أدعى فأجيب. و انى تارك فيكم الثقلين، كتاب اللّه او عترتي أهل بيتي، ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا [و] من تمسك بعترتي [من] بعدي كان من الفائزين، و من تخلف عنهم كان من الهالكين».

فقلت: يا رسول اللّه! على من تخلفنا؟

قال: «على من خلف موسى بن عمران قومه»؟

قلت: على وصيه يوشع بن نون.

قال: «[فان] وصيي و خليفتي من بعدي على بن أبى طالب، قائد البررة و قاتل الكفرة منصور من نصره، مخذول من خذله».

قلت: يا رسول اللّه فكم(4)يكون الائمة من بعدك؟

قال: «عدد نقباء بني اسرائيل، تسعة من صلب الحسين، أعطاهم اللّه علمي و فهمي [و هم] خزان علم اللّه و معادن وحيه».

قلت: يا رسول اللّه فما لاولاد الحسن؟


1) - «مقتل الحسين» للخوارزمى ص 59. «الفضائل» لابن شاذان ص 104 و «ينابيع المودة» ص 82.

2) - لم يطبع. و لكن لتفصيل المصادر انظر ذيل «الفضائل» لابن شاذان ص 104.

3) - فى المصدر: فكأنى.

4) - فى النسخ: كم.

قال: «ان اللّه تبارك و تعالى جعل الامامة فى عقب [ب - 14] الحسين و ذلك قوله عز و جل(1)«وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ» (2).

و من رواية حذيفة بن أسيد، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يقول على منبره: «معاشر الناس! اني فرطكم و انكم(3)واردون علي الحوض حوضا أعرض(4)ما بين بصرى و صنعاء، فيه قدحان عدد النجوم من فضة(5)، و اني سائلكم حين تردون علي عن الثقلين، فانظروا كيف تخلفوني فيهما، الثقل الاكبر كتاب اللّه - الى أن قال - و عترتي أهل بيتي، فانه قد نبأنى اللطيف الخبير انهما لن يفترقا حتى يردا علي الحوض..

معاشر الناس! كأنى على الحوض انتظر من يرد علي منكم، و سيؤخر(6)اناس دوني، فأقول: يا رب مني و من امتي!

فيقال: يا محمد هل شعرت بما عملوا، انهم ما برحوا بعدك يرجعون على أعقابهم؟

ثم قال: أوصيكم في عترتي خيرا، ثلاثا، أو قال: في أهل بيتي.

فقام اليه سلمان فقال: يا رسول اللّه ألا تخبرني عن الائمة بعدك، أهم(7)من عترتك

قال: نعم؛ الائمة بعدي من عترتي عدد نقباء بني اسرائيل، تسعة من صلب الحسين، أعطاهم اللّه علمي و فهمي، فلا تعلموهم، فانهم أعلم منكم، و اتبعوهم، فانهم مع الحق و الحق معهم»(8).7.


1) - الزخرف: 28.

2) - «كفاية الاثر» ص 136 و «عوالم» ج (3/15) ص 181 ح 154.

3) - فى المصدر: أنتم.

4) - فى النسخ: عرض.

5) - فى المصدر: «فيه عدد النجوم قدحان من فضة».

6) - فى المصدر: سوف يؤخر.

7) - فى المصدر: أ انهم.

8) - «عوالم»: ج (3/15) ص 178 ح 148، «كفاية الاثر» ص 127.

تكملة بحديث الفرقدين

و من رواية سلمان الفارسى - رضي اللّه تعالى عنه - قال:

خطبنا(1)بنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فقال: «معاشر الناس! اني راحل عن قريب و منطلق الى المغيب؛ أوصيكم في عترتي خيرا، و اياكم و [الف - 15] البدع!! فان كل بدعة ضلالة، و الضلالة(2)

و أهلها في النار.

معاشر الناس! من افتقد الشمس فليتمسك بالقمر، و من افتقد القمر فليتمسك بالفرقدين(3)، فاذا فقدتم الفرقدين فتمسكوا بالنجوم الزاهرة بعدي، أقول قولي هذا، و أستغفر(4)اللّه لي و لكم.

قال فلما(5)نزل [عن المنبر تبعته] حتى دخل بيت عايشه، فدخلت اليه و قلت: بأبي أنت و أمي يا رسول اللّه سمعتك تقول: اذا افقدتم(6)

الشمس فتمسكوا بالقمر، [و اذا افتقدتم الفرقدين فتمسكوا بالنجوم الزاهرة] فما الشمس؟ و ما القمر؟ و ما الفرقدان؟ و ما النجوم الزاهرة؟

فقال: «أنا الشمس، و على القمر(7)، فاذا افقدتموني فتمسكوا به بعدي، و أما الفرقدان فالحسن و الحسين، اذا افتقدتم القمر فتمسكوا بهما، و أما النجوم الزاهرة فهم الائمة(8)التسعة من صلب الحسين، و التاسع مهديهم»(9).


1) - م: خطب بنا.

2) - فى المصدر: و كل ضلالة و اهلها.

3) - الفرقدين: نجم قريب من القطب الشمالى يهتدى به، و بجانبه آخر أخفى منه، منهما فرقدان.

4) - فى النسخ: استغفروا.

5) - فى النسخ: فلم يزل.

6) - فى المصدر: افتقدتم.

7) - فى المصدر: أما الشمس فأنا، و أما القمر فعلى.

8) - فى المصدر: فالائمة.

9) - «عوالم»: ج (3/15) ص 144 ح 83 عن «كفاية الاثر» ص 40، أيضا راجع: «شواهد التنزيل»: ج 59/1 ح 91 و ج 211/2 ح 922.

و من رواية جابر بن عبد اللّه الانصاري، و زيد بن ثابت، و عمران ابن الحصين، و أنس بن مالك، و أبى هريرة أمثال ذلك، و زيادة مثل قوله صلّى اللّه عليه و آله: «ألا ان من تمسك بهم بعدي فقد استمسك بحبل اللّه، و من تخلى منهم فقد تخلى من اللّه»(1).

تبصرة بوجوب ظهور اوصياء النبى قبل انقراض العالم

و قد روى البخاري، و مسلم و الترمذي، و النسائي، و ابن ماجه(2)، و أبو داود السجستاني في صحاحهم الستة، و مالك فى «موطأه»(3)، و صاحب «المصابيح»، و صاحب «المشكوة»، و صاحب كتاب «الفردوس»، و أحمد بن حنبل في مسنده، و الفقيه ابن المغازلي فى مناقبه، و الحافظ أبو نعيم في حليته و غيرهم من أئمة الحديث من العامة بأسانيدهم [ب - 15] المصححه عندهم، عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «ان الخلفاء و الائمة بعده اثنا عشر، لا يزال الدين بهم مستقيما الى أن تقوم الساعة»(4)

راجع «مصابيح الستة» ج 137/4 ح 4680.

و انظر الى «العوالم» ج (3/15)، ص 100-95.

.

1) - فى بعض الطرق كاسناد ابى هريرة جاءت: «فقد تخلى من حبل اللّه». راجع «عوالم»: ج (3/15) ص 60 ح 119 و «كفاية الاثر» ص 79. و لطريق جابر و زيد و عمران و أنس انظر الى «كفاية الاثر» ص 53، 93، 131، 68 و أيضا راجع «عوالم» ج (3/15) ص 166، 179.

2) - فى الهامش: و أما صحيح «ابن ماجة» فلا يعد من الصحاح الستة، بل هو صحيح شايع، مفرد برأسه، و أما صحيح مالك و يسمى «موطا» فهو من الستة. سمع منه قدس سره.

3) - «و مالك فى موطأه» ساقطة من «م».

4) - جاءت هذه الرواية بالفاظ متلونه و طرق متكثرة فى كتب الحديث للعامة و الخاصة ك: «لا يزال الدين قائما حتى تقوم الساعة، او يكون عليهم اثنا عشر خليفة كلهم من قريش».

و في «صحيح البخاري» باسناده الى جابر بن سمرة قال: سمعت النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يقول: «يكون بعدى اثنا عشر أميرا»(1).

و فيه أيضا يرفعه الى ابن عيينة قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «لا يزال أمر الناس ماضيا ما وليهم اثنا عشر رجلا»(2).

و في «صحيح مسلم» بسنده الى جابر بن سمرة، قال: دخلت مع أبى على النبي صلّى اللّه عليه و آله، فسمعته يقول:

«ان هذا الدين لا ينقضي حتى يمضى فيه اثنا عشر خليفة»(3).

و فيه أيضا أسنده الى جابر بن سمرة من طريق آخر، قال: سمعت النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يقول: «لا يزال أمر الناس ماضيا ما وليهم اثنا عشر رجلا»(4).

و فيه أيضا بسند آخر ثالث الى جابر بن سمرة يقول: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يقول: «لا يزال الاسلام عزيزا الى اثنى عشر خليفة»(5).

و فيه بسند رابع عن الشعبي، عن جابر بن سمرة، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «لا يزال الاسلام عزيزا الى اثنى عشر خليفة»(6).».


1) - «الصحيح» للبخارى ج 729/9 ح 2034، كتاب الاحكام من باب الاستخلاف، و «بعدى» ساقطة عنه.

2) - «الصحيح» لمسلم ج 1452/3 ح 6 كتاب العمارة، «العمدة» ص 416 ح 857 و الصحيح للبخارى ج 101/9 على ما فى ذيل، «عوالم» ج (3/15) ص 187 ح 164.

3) - «الصحيح» لمسلم ج 1452/3 ح 5. كتاب العمارة. و فيه «ان هذا الامر...».

4) - «الصحيح» لمسلم ج 1452/3 ح 5 كتاب العمارة. و «العمدة» ص 417 ح 862.

5) - «الصحيح» لمسلم ج 1452/3 ح 6 كتاب العمارة و «العمدة» ص 417 ح 862.

6) - «الصحيح» لمسلم ج 1453/3 ح 7 كتاب العمارة. «العمدة» ص 418 ح 864 و فيه: «لا يزال هذا الامر...».

و بسنده خامس أيضا عن الشعبى، عن جابر بن سمرة، قال:

انطلقت الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فسمعته يقول: «لا يزال هذا الدين عزيزا منيعا الى اثنى عشر خليفة»(1).

و فيه أيضا مسندا من طريق آخر الى عامر بن سعد بن أبي وقاص، قال: كتبت الى ابن سمرة مع غلامي [الف - 16] نافع أن أخبرني بشىء سمعته من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم، فكتب الي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يوم جمعة عشية رجم الاسلمى، يقول: «لا يزال هذا الدين قائما حتى تقوم الساعة، و(2)يكون عليهم اثنا عشر خليفة»(3).

و في «مصابيح» البغوي من الصحاح عن جابر بن سمرة، قال:

سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: «لا يزال الاسلام عزيزا الى اثنى عشر خليفة، كلهم من قريش»(4).

و في رواية: «لا يزال أمر الناس ماضيا ما وليهم اثنا عشر رجلا، كلهم من قريش»(5).

و في رواية: «لا يزال الدين قائما حتى تقوم الساعة، و(6)يكون عليهم اثنا عشر خليفة كلهم من قريش»(7).».


1) - «الصحيح» لمسلم ج 1453/3 ح 8 كتاب العمارة. «العمدة» ص 418 ح 865.

2) - فى المصدر: أو.

3) - «الصحيح» لمسلم ج 1453/3 ح 9 كتاب العمارة و «العمدة»، ص 418 ح 866.

4) - «مصابيح السنة»: ج 137/4 ح 4680 كتاب المناقب.

5) - «المصدر السابق».

6) - فى المصدر: أو.

7) - «المصدر السابق».

و أورد شيخهم جلال الدين السيوطي من الشام(1)، و هو من أعصب(2)

المتعنتين(3)في جامعة الصغير في حرف الهمزة: «ان عدة الخلفاء من بعدى عدة نقباء موسى»(4)- عدو بن عساكر عن ابن مسعود؛ اى - رواه [أيضا] ابن عدي في «الكامل»(5)و ابن عساكر عن ابن مسعود.

و قال: صاحب «المشكاة» في باب مناقب قريش. عن(6)

(7و8و9) - «مشكوة المصابيح»: ص 542 باب مناقب قريش.

جابر بن سمرة رضى اللّه عنه، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يقول:

«لا يزال الاسلام الى اثنى عشر خليفة، كلهم من قريش»(7).

و في رواية: «لا يزال أمر الناس ماضيا ما وليهم اثنا عشر رجلا.

كلهم من قريش»(8)..

و في رواية: «لا يزال دين قائما حتى تقوم الساعة، أو يكون عليهم اثنا عشر خليفة كلهم من قريش.» ثم قال: «متفق عليه، يعنى بين الصحيحين»(9)..

و بالجملة: روايات التنصيص على الائمة الاثنى عشر، و تسميتهم بأسمائهم، و ذكر أن أولهم علي عليه السلام، و آخرهم المهدى؛ يصلى خلفه المسيح عيسى بن مريم [ب - 16] عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم متواترة بحسب المعنى، و بحسب القدر المشترك بين الجميع عند الرواة و الاخباريين جميعا. و حديث جابر بن عبد اللّه الانصاري - رضى اللّه تعالى عنه - في ذلكش.


1) - «من الشام» ساقطة من «د».

2) - أعصب: اعصابا، عصبت الابل اى جدت فى السير.

3) - خ المتعندين. المتعنت: أي طالب الزلة.

4) - «الجامع الصغير» ج 304/1. أيضا راجع: «المناقب» لابن شهر آشوب ج 295/1.

5) - «الكامل» لابن عدى ج 888/3.

6) - فى النسخ: و عن.

7) «شواهد التنزيل»: ج 357/2. و فى ذيله عن «غاية المرام» الباب 27 من المقصد الثانى ص 327 عن «ابى نعيم الاصبهانى».

8) «شواهد التنزيل»: ج 357/2. و فى ذيله عن «غاية المرام» الباب 27 من المقصد الثانى ص 327 عن «ابى نعيم الاصبهانى».

9) «شواهد التنزيل»: ج 357/2. و فى ذيله عن «غاية المرام» الباب 27 من المقصد الثانى ص 327 عن «ابى نعيم الاصبهانى».

مستفيض مشهور(1)؛ و كذلك غيره من الاحاديث.

و ما في طريق الامامية(2)

ج (3/15) ص 67 ح 5 عن «امالى الطوسى» ص 297.

هنالك من النصوص خارجة عن وسع دائرة العد و الاحصاء.

شيعة على (ع) و مقاماتهم فى الفائزين

اشاره

قوله: «و ان شيعة على هم الفائزون».

رواه صاحب كتاب «الفردوس» مسندا، عن أم سلمة رضى اللّه عنها، عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «علي و شيعته هم الفائزون يوم القيامة»(3)

«كفاية الطالب» ص 245 و «بشارة المصطفى» ص 20.

.

و روى من صبغ يديه بالبراعة في العلوم العربية في «الكشاف»:

«يا علي؛ أنت و شيعتك هم الفائزون يوم القيامة»(4)

ج 348/2 ح 858.

.

و روى الحافظ أبو نعيم أحمد بن عبد اللّه، أحمد الاصبهاني باسناده الى ابن عباس، أنه لما نزلت هذه الاية:«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ‌5» قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لعلي عليه السلام: «هم أنت و شيعتك، تأتى أنت و شيعتك راضين مرضيين، و تأتي خصماؤك - أو اعداؤك أو عدوك - غضابا(5)

مقمحين»(6).


1) - «بشارة المصطفى»، ص 183.

2) - راجع: «اثبات الهداة»: ج 480/2، «البحار»: ج 378/52 ح 182 و «عوالم»:

3) - «فردوس الاخبار»: ج 61/3 ح 4172 «فرائد السمطين»: ج 156/1 ح 118، «ترجمة الامام على بن ابى طالب»: ج 442/2 ح 951، «شواهد التنزيل»: ج 362/2.

4) - لم نظفر به فى «الكشاف» و لالفاظه فليراجع: «ترجمة الامام على بن أبى طالب»:

5) - د: غضانا. و فى بعض المصادر غضبانا.

6) - «شواهد التنزيل»: ج 357/2. و فى ذيله عن «غاية المرام» الباب 27 من المقصد الثانى ص 327 عن «ابى نعيم الاصبهانى».

و في رواية ابن الاثير، قال النبي صلّى اللّه عليه و آله لعلي عليه السلام: «ستقدم أنت و شيعتك على اللّه راضين مرضيين و يقدم عليك أعداؤك - أو عدوك - غضانا مقمحين، ثم جمع يده الى عنقه و يريهم كيف الاقماح»(1).

قال ابن الاثير بعد ذكر الحديث: «الاقماح: رفع الرأس و غض البصر(2)، يقال: أقمحه الغل، اذا ترك رأسه مرفوعا من الضيق، و منه قوله تعالى [الف - 17]:«فَهُمْ مُقْمَحُونَ» (3).

و روى الحافظ أبو نعيم أيضا في قوله تعالى:«يَوْمَ لا يُخْزِي اللّهُ النَّبِيَّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ» (4)الاية.

مرفوعا الى ابن عباس: «أنهم علي و أصحابه و شيعته»(5).

و روى ابن المغازلي في مناقبه مسندا عن أنس بن مالك، قال:

قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «يدخل من أمتي الجنة سبعون ألفا، لا حساب عليهم». ثم التفت الى علي عليه السلام فقال:

«هم [من] شيعتك، و أنت امامهم»(6).

و روى الثعلبي(7)، أحد الائمة المفسرين منهم في تفسيره، مسندا الى أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام: قال:

شكوت الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله [عن] حسد الناس لى، فقال:

«أما ترضى أن تكون رابع أربعة أول من يدخل الجنة، أنا و أنت».


1) - «النهاية»: ج 106/4.

2) - د: البصير.

3) - يس، 8.

4) - التحريم، 8.

5) - «النور المشتعل» ص 263.

6) - «المناقب» لابن المغازلى ص 293 ح 335، و أيضا راجع: «المناقب» للخوارزمى ص 235. «ينابيع المودة» ص 124.

7) - لم يطبع. توجد نسخة منه فى «جامعة الازهر».

و الحسن و الحسين، و أزواجنا عن أيماننا و شمائلنا، و ذريتنا خلف أزواجنا، و شيعتنا خلف ذريتنا»(1).

و في كتاب «شرح السنة» عن جابر بالاسناد(2)قال: لما رجع علي عليه السلام من فتح خيبر، قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم: «لو لا أشفق أن تقول فيك طوائف من أمتي ما قالت النصارى للمسيح بن مريم، لقلت اليوم فيك قولا لا تمر بملاء الا أخذوا من تراب رجليك، و من فضل طهورك يستشفون به! و لكن حسبك أن تكون مني، و أنا منك، و أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى الا أنه لا نبي من بعدي. و انك تبر قسمي(3)، و انك تقاتل على سنتى، و انك فى الاخرة على الحوض خليفتي، و انك أول من يرد علي الحوض، و انك أول من يكسى معى، و ان شيعتك [ب - 17] على منابر من نور، مبيضة وجوههم، يكونون غدا في الجنة جيراني، و ان حربك حربي، و سلمك سلمي، و ان سريرتك سريرتى، و علانيتك علانيتى»(4). و أورده القاضي الميبدي(5)فى «شرح الديوان»(6).

فتلك من طرق العامة، و ان أمثالها في رواياتهم المعتبرة الموثوق بها، لمعول عليها عندهم لكثيرة.

و أما الطرق الخاصية في ذلك فلا يحيط بها طوق الاحصاء.

فضائل الشيعة

و منها ما رواه الصدوق، ابو جعفر محمد بن بابويه رحمهما اللّه


1) - «احقاق الحق»: ج 491/20.

2) - «بالاسناد» ساقطة من «م».

3) - فى الهامش: المراد ب «القسم» ههنا هو الحقوق.

4) - لم نعثر عليه في «شرح السنة» لكن راجع: «احقاق الحق» ج 220/15، 562، 564.

5) - «أورده... الديوان» ساقطة من «م».

6) - «شرح الديوان»، الفاتحة السابعة، ص 90، بهامش «شرح نهج البلاغة» للاهيجى.

تعالى في أماليه بسنده عن ابن عباس أنه قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله لعلي عليه السلام: «يا علي! شيعتك هم الفائزون يوم القيامة، فمن أهان واحدا منهم فقد أهانك، و من أهانك فقد أهانني، و من أهاننى أدخله اللّه - تعالى - نار جهنم خالدا فيها و بئس المصير.

يا على! أنت مني و أنا منك، روحك من روحي و طينتك من طينتي، و شيعتك خلقوا من فضل طينتنا، فمن أحبهم فقد أحبنا، و من أبغضهم فقد أبغضنا، و من عاداهم فقد عادانا، و من ودهم فقد ودنا.

يا على! [ان] شيعتك مغفور لهم على ما كان فيهم من ذنوب و عيوب.

يا علي! أنا الشفيع لشيعتك غدا، اذا قمت المقام المحمود؛ فبشرهم بذلك.

يا علي! شيعتك شيعة اللّه، و أنصارك أنصار اللّه، و أولياؤك أولياء اللّه، و حزبك حزب اللّه.

يا علي! سعد من تولاك، و شقى من عاداك.

يا علي! لك كنز في الجنة، و أنت ذو قرنيها»(1).

و رواية صفوان [الف - 18] بن يحيى الجمال، عن مولانا الصادق جعفر بن محمد صلوات اللّه عليهما و قد تداولتها الاصحاب و فيها:

«لا يَسْتَوِي أَصْحابُ النّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ» (2)

و هم شيعة علي عليه الصلوات و السلام: حدثنى بذلك أبى عن أبيه عن ام سلمة زوجة النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم أنها قالت:0.


1) - «الامالى» للصدوق ص 23، المجلس 4 ح 8. أيضا راجع «بشارة المصطفى» ص 18 و «الارشاد» ص 26.

2) - الحشر، 20.

أقرأنى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله «لا يَسْتَوِي أَصْحابُ النّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ‌(1)» فقلت: يا رسول اللّه من أصحاب النار؟

فقال: «مبغضوا علي و ذريته و منقصوهم».

فقلت: يا رسول اللّه! فمن الفائزون منهم؟

قال: «شيعة علي هم الفائزون»(2).

و حديث جابر بن عبد اللّه الانصاري، قال: كنا جلوسا عند النبي صلى اللّه عليه و آله، فأقبل علي بن أبي طالب عليه السلام، فقال النبي صلّى اللّه عليه و آله: «قد أتاكم أخى»، ثم التفت الى الكعبة فضربها بيده و قال: «و الذي نفسي بيده، ان هذا و شيعته هم الفائزون يوم القيامة». ثم قال: «انه أولكم ايمانا، و أوفاكم بعهد اللّه، و أقومكم(3)

بأمر اللّه، و أعدلكم بالرعية، و أقسمكم بالسوية، و أعظمكم عند اللّه مزية» قال: فنزلت(4):«إِنَّ‌(5)الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ».

[قال: و كان أصحاب محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم اذا أقبل علي عليه السلام قالوا: قد جاء خير البرية](6)

«الغدير»: ج 57/2 و «الدر المنثور» ج 379/6.

.

و نحن نقول تلك ألفاظ الحديث [التى] في كتب أصحابنا، و في بعض الكتب الجمهورية.

و رواه في كتاب «الاربعين عن الاربعين» مسندا عن جابر بلفظ‌6.


1) الحشر، 20.

2) - «تفسير البرهان»: ج 319/4 ح 4.

3) - م: أقويكم.

4) - فى «المناقب»: قال: و فى ذلك الوقت نزلت فيه.

5) البينة، 7.

6) - «المناقب» للخوارزمى ص 62، «ترجمة الامام على بن أبى طالب» و مصادر ذيلها ج 442/2 ح 958. «كفاية الطالب» ص 244.

الكعبة(1)مضبوطة. و الذي يستبين لي و العلم عند اللّه سبحانه، أنه يشبه أن يكون قد كنى عن أمير المؤمنين عليه السلام [الف - 18] بالكعبة، لما ورد عن سيدنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «ان مثل علي عليه السلام كمثل الكعبة» في روايات(2)عديدة.

منها ما رواه الفقيه ابن المغازلي الشافعي في كتابه «المناقب» بسنده المعنعن عن أبي ذر - رضى اللّه تعالى عنه - قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «مثل علي فيكم، - أو قال: فى هذه الامة - كمثل الكعبة المسورة - أو المستورة(3)، أو قال: المشهورة -، النظر اليها عبادة و الحج اليها فريضة»(4).

فلعل هذا أمتن مما يقال كان ذلك في المسجد الحرام، و ضرب النبي صلّى اللّه عليه و آله بيده توثيقا للامر و تأكيدا في الحلف.

و روى الاصحاب من طريق الحسين بن محمد بن سعيد عن أبي الاسود عن أم سلمة، قالت: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله:

«يا علي! ان اللّه تبارك و تعالى وهب لك» الى آخر الحديث.

و فيه: «يا علي! حربك حربى، و حربى حرب اللّه، من سالمك فقد سالمني، و من سالمني سالم اللّه.

يا علي بشر شيعتك أن اللّه قد رضى عنهم، و رضيك لهم قائدا و رضوا بك وليا.9.


1) - لم نعثر عليها فى «الاربعين» للرازى، و يمكن أن يكون المراد منه. اربعين الخزاعى التى لم تطبع.

2) - «ترجمة الامام على بن ابى طالب»: ج 406/2 ح 912 و «احقاق الحق»: ج 17 / 78، 150.

3) - فى المصدر: كمثل الكعبة المستورة.

4) - «المناقب» لابن المغازلى ص 106 ح 149.

يا علي أنت أمير المؤمنين، و قائد الغر(1)المحجلين(2)، و أنت أبو سبطى، و أبو الائمة التسعة من صلب الحسين، منها مهدي هذه الامة.

يا علي شيعتك المنتجبون و لو لا أنت و شيعتك ما قام للّه دين»(3).

و روى أبو عبد اللّه، محمد بن الحسن الصفار، في كتاب «البصاير» عن مولانا الصادق أبي عبد اللّه جعفر بن محمد عليهما السّلام، قال:

«[ان] الناس رجلان: عالم و متعلم، و سائر الناس غثاء(4). فنحن العلماء، و شيعتنا المتعلمون و سائر الناس [الف - 19] غثاء»(5).

و في «الصحيفة القدسية الرضوية»، روى ثامن أئمتنا الطاهرين مولانا الرضا صلوات اللّه و ملائكته عليه، عن أبيه المعصوم(6)، عن أبيه المعصوم، عن أبيه المعصوم، عن أبيه المعصوم، عن أبيه المعصوم، عن أبيه المعصوم، أمير المؤمنين و يعسوب المسلمين، عن أخيه و نبيه خاتم الانبياء و سيد المرسلين صلوات اللّه و تسليماته عليه و عليهم أجمعين قال صلّى اللّه عليه و آله: «يا علي اذا كان يوم القيامة أخذت بحجزة(7)

اللّه، و أخذت أنت بحجزتي و أخذ ولدك بحجزتك، و أخذت شيعة ولدك بحجزتهم(8)، فترى(9)أين يؤمر بنا»(10).0.


1) - الغر: بياض الذى يكون فى وجه الفرس، بياض الوجه، الشريف.

2) - المحجل: حجل من الخيل أى ما كان فى قوائمه بياض، يوم محجل: اى مضىء مشرق بالسرور.

3) - «كفاية الاثر» ص 184.

4) - الغثاء: الزبد.

5) - «بصائر الدرجات» ص 28، باب 5، ح 2.

6) -+ عن ابيه المعصوم: «د».

7) - الحجزة موضع شد الازار، فاستعارها للاعتصام و الالتجاء و التمسك بالشىء و التعلق به - «النهاية»: ج 344/1. الحجزة: النور، الدين، انظر: «البحار» ج 24/4 ح 2.

8) - فى المصدر: بحجزهم.

9) - فى المصدر: أفترى.

10) - «صحيفة الامام الرضا»: ص 92 ح 25. أيضا: «المناقب» للخوارزمى، ص 210.

و فيها بروايته عليه السلام بهذا السند الظاهر(1)الزاهر(2)، عن أمير المؤمنين علي عليه السلام، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «يا علي ان اللّه تعالى قد غفر لك، و لاهلك، و لشيعتك، و لمحبي شيعتك، و لمحبي محبي شيعتك؛ فأبشر، فانك الانزع البطين، منزوع من الشرك، مبطون من العلم.»(3). انتهى كريم قوله و شريف لفظه.

اللهم! فكما أنت بنورك هديتني لنورك، فأخذت في هداك بحجزتهم، فأسئلك بالجاه الذي لهم منك، و الشأن الذي لهم عندك، أن تصلى عليهم، و أن تحفني(4)برحمتك في شيعتهم، و تنظمني بمنك في عدتهم، و تحشرني اليك معهم و في زمرتهم.

فيارب عاملني بفضلك، و لا تعاملنى بعدلك؛ فانى أنا عبدك المذنب العاصي المقصر في حقك، المفرط في جنبك، مقر بأنى أنا المستحق أشد العقاب، و شاهد أنك أنت أرحم الراحمين.

تنبيه فى حديث باب حطة

قوله: «و ان عليا باب» الى آخره.

روى صاحب [ب - 19] كتاب «الفردوس» مسندا معنعنا، عن ابن عباس قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «على بن


1) - د: الطاهر.

2) - الزاهر: المشرق الصافى من الالوان.

3) - «صحيفة الامام الرضا» ص 171 ح 106. أيضا: «فرائد السمطين» ج 308/1 ح 247 و «المناقب» للخوارزمى ص 209. و انظر: مصادر ذيل «الصحيفة».

4) - تحفنى: الحفة أى الكرامة التامة، المحدقة، يحفونهم بأجنحتهم أى يطوفون بهم و يدورون حولهم.

أبي طالب باب [حطة] من دخله منه كان مؤمنا، و من خرج منه كان كافرا»(1).

و روى أيضا بسنده عن عمران بن حصين، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «على مني و أنا منه، و هو ولي كل مؤمن و مؤمنة بعدي»(2).

و هذا الحديث قد رواه البغوي بعينه عن عمران بن الحصين من الحسان، و كذلك البخاري و مسلم في صحيحيهما، و أحمد بن حنبل في مسنده. و بالجملة رواه المحدثون كافة من العامة و الخاصة(3)

أيضا انظر الى: «الامالى» للصدوق ص 81 المجلس 20 ح 1، «الامالى» للطوسى ج 344/1 و 277 ح 14، 41 و «الخصال» ج 496/2 ح 5.

.

و روى ايضا بسنده معنعنا عن عبد اللّه بن مسعود - رضى اللّه تعالى عنه - قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «لما أسرى بي ليلة المعراج فاجتمع على الانبياء في السماء. فأوحى اللّه تعالى الى، سلهم يا محمد بماذا بعثتم؟! فقالوا: بعثنا على شهادة «أن لا اله الا اللّه و على الاقرار بنبوتك و الولاية لعلي بن أبى طالب»(4).

و رواه الحافظ أبو نعيم بعينه في كتابه الذي استخرجه من كتاب «الاستيعاب» في تفسير قوله تعالى:«وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ».


1) - «فردوس الاخبار»: ج 64/3 ح 4179.

2) - المصدر: ج 61/3 ح 4171.

3) - «مصابيح السنة»: ج 172/4 ح 4766، «المسند» لاحمد ج 438/4، ج 356/5، «المستدرك» للحاكم ج 133/3، 111، «السنن» لابن ماجة ج 57/1، «الصحيح» للمسلم ج 187/4 ح 2404، «السنن» للترمذى ج 632/5 ح 3712 كتاب المناقب، «الصحيح» للبخارى ج 79/5 كتاب المناقب. «حلية الاولياء» ج 294/6، «ذخائر العقبى» ص 68 و «كنز العمال» ج 599/11 ح 32883 و ج 608/11 ح 32941.

4) - لم نعثر عليه فى «الفردوس».

مِنْ رُسُلِنا» (1). و كذلك الثعلبي في تفسيره، و الخطيب الخوارزمى فى كتاب «الاربعين» باسنادهما الى ابن مسعود على اختلاف(2)

ج 158/2 ح 857.

في المتن.

تفريع بحب على (ع) و بغضه

و روى أيضا بسنده عن أبي الدرداء، قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «على باب علمي، مبين لامتى ما أرسلت به من بعدي، حبه ايمان و بغضه نفاق، و النظر اليه رأفة، و مودته عبادة»(3).

و روى أيضا [الف - 20] مسندا عن عمار بن ياسر - رضى اللّه تعالى عنه - قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «أوصى من آمن بي و صدقني بولاية علي بن أبى طالب، فمن تولاه فقد تولانى، و من تولاني فقد تولى اللّه»(4).

و روى الفقيه الشافعي ابن المغازلي الواسطى فى كتابه «المناقب» بسنده معنعنا عن أبي ذر الغفاري - رضى اللّه تعالى عنه - قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «من ناصب عليا الخلافة بعدي فهو كافر، و قد حارب اللّه و رسوله، و من شك في على فهو كافر»(5). و رواه أخطب خوارزم في مناقبه عن أبي ذر أيضا بهذه الالفاظ‌(6).

و روى الحاكم في كتاب «شواهد التنزيل» باسناده الى ابن عباس


1) - الزخرف، 45.

2) - لم يطبع كتابا «تفسير الثعلبى» و «الاربعين». لكن راجع: «شواهد التنزيل»:

3) - «فردوس الاخبار» ج 65/3 ح 4181 عن أبى ذر.

4) - «المناقب» لابن المغازلى ص 230 ح 277 عن عمار، «كنز العمال» ج 154/6 ط حيدرآباد. و «فردوس الاخبار»: ج 429/1 ح 1751، و فيه: «بموالاة على».

5) - «المناقب» لابن المغازلى ص 45 ح 68.

6) - نقل العلامة العينى الحنفى الحيدرآبادى فى «مناقب سيدنا على» ص 52 عن الخطيب الخوارزمى. انظر: «احقاق الحق» ج 280/17. و لتفصيل المصادر راجع «احقاق الحق»: ج 331/7، 30 و ج 333/4.

في تأويل قوله تعالى:«وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً» (1).

قال: لما نزلت هذه الاية، قال النبي صلّى اللّه عليه و آله: «من ظلم عليا مقعدي هذا بعد وفاتي، فكأنما جعد نبوتى و نبوة الانبياء قبلى»(2). و في رواية أبى عبد اللّه محمد بن السراج فى كتابه «من ظلم عليا مجلسي هذا كمن جحد نبوتي و نبوة الانبياء من قبلي»(3)

و جاء فى الرواية: «و من جحد ما (- ولاية على) كان عندى من الكافرين» (احقاق الحق ج 46/5) و أيضا: «و العنيد من جحد ولاية على بن ابى طالب». (احقاق الحق ج 250/5) و أيضا: «كفى باللّه وليا... و منتقما من الجاحدين حقهم» (احقاق الحق ج 82/4).

.

و روى البغوي في «المصابيح» من الصحاح، أن أمير المؤمنين عليا عليه السلام قال: «و الذي فلق الحبة و برأ النسمة(4)، انه لعهد النبي الامى الى أن لا يحبنى الا مؤمن، و لا يبغضنى الا منافق»(5).

و رواه [أيضا] مسلم في صحيحه عن زر بن حبش(6)عن أمير المؤمنين عليه السلام.(7)

ج 190/2 ح 682.

و في صحيحين البخاري و أبي داود، و مسند أحمد بن حنبل و «فضائل» السمعاني، و «حلية» الحافظ أبي نعيم و غيرها من كتبهم من طرائق مختلفات و طرق شتى، أنه صلّى اللّه عليه و آله قال لعلي عليه السلام: «لا يحبك، الا مؤمن [ب - 20] و لا يبغضك الا منافق»(8).4.


1) - الانفال، 25.

2) - «شواهد التنزيل»: ج 206/1 ح 269.

3) - لم نظفر لرؤية مسند أبى السراج.

4) - برأ النسمة: أى خلق كل ذات روح.

5) - «مصابيح السنة»: ج 171/4 ح 4763 كتاب مناقب على.

6) - م: جيش.

7) - «الصحيح» لمسلم ج 86/1 ح 78 كتاب الايمان، «المناقب» لابن المغازلى و مصادر ذيله ص 190 ح 225، «الارشاد» ص 25 و «ترجمة الامام على بن ابى طالب»:

8) - «المسند» لاحمد ج 292/6، ج 84/1، 95. «السنن» للنسائى ص 117 كتاب الايمان «ترجمة الامام على بن أبى طالب» ج 64/1 ح 91، «ينابيع المودة» ص 47. «حلية الاولياء» ج 185/4، «المناقب» لابن المغازلى، ص 192 ح 232-227، «الخصائص» للنسائى ص 104 و «بشارة المصطفى» ص 64.

و قال: «لو لا أنت لم يعرف حزب اللّه»(1).

و قال: «من زعم أنه آمن بما جئت به، و هو يبغض عليا فهو كاذب، ليس بمؤمن»(2).

و قال اذ كان جالسا، فدخل علي بن أبي طالب عليه السلام: «كذب من زعم أنه تولاني و يحبني، و هو يعادي هذا، و يبغضه؛ و اللّه لا يبغضه و يعاديه الا كافر و منافق أو ولد زنية»(3).

و قال: «من تولاه فقد تولاني، و من تخلاه فقد تخلاني»(4).

و روى أحمد بن حنبل في مسنده مرفوعا الى أبي ذر - رضى اللّه تعالى عنه - قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «يا علي انه من فارقني فقد فارق اللّه، و من فارقك فقد فارقني»(5)

و فيها: «يا على من...».

.

و فيه رفعه الى ابن الزبير قال: قلت لجابر: كيف كان على فيكم؟ قال: ذاك خير البشر، ما كنا نعرف المنافقين الا ببغضهم اياه»(6).

تكملة فى حب على (ع) و معرفة المنافقين

و في كثير من الكتب الجمهورية و الخاصة عن أبي سعيد الخدري:

«كنا نعرف المنافقين على عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله


1) - «بشارة المصطفى» و فيها «لولاك...».

2) - جاء ما يقرب منه فى: «فرائد السمطين»: ج 134/1 ح 96.

3) - جاء ما يقرب منه فى «ترجمة الامام على بن ابى طالب»: ج 214/2 ح 718، و أيضا «احقاق الحق» بأسانيد مختلفة و ألفاظ متلونة ج 223/7، 382، 214.

4) - جاء ما يقرب منه فى «كفاية الطالب» ص 74 و «احقاق الحق»: ج 315/21، 314.

5) - «الفضائل» لاحمد ص 56 ح 85، «المناقب» لابن المغازلى ص 241 ح 288 و ص 278 ح 324، «المستدرك»: ج 146/3 و «فرائد السمطين»: ج 300/1 ح 238.

6) - «فضائل الصحابة»: ج 2 ص 671 ح 1146 و فيها «ذلك من خير...». أيضا راجع: «العمدة» ص 264 ح 425، و قريب مضمونه فى: «السنن» للترمذى ج 635/5 ح 3717.

ببغضهم عليا»(1).

و عن زيد بن أرقم: «ما كنا نعرف المنافقين و نحن مع النبي صلّى اللّه عليه و آله الا ببغضهم عليا و ولده»(2).

و عن جابر بن عبد اللّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله «بوروا أولادكم بحب علي بن أبي طالب، فمن أحبه فاعلموا أنه لرشد، و من أبغضه فاعلموا أنه لغية»(3).

و روى الهروي في «الغريبين» عن عبادة، قال: كنا نبور أولادنا بحب علي بن أبي طالب، فاذا رأينا أحدهم لا يحبه علمنا انه لغير رشده»(4).

و قال ابن الاثير في نهايته: و في الحديث: ان داود سأل سليمان - على نبينا [الف - 21] و عليهما السّلام - و هو يبتار علمه»، أي يختبره و يمتحنه. و منه الحديث: «كنا نبور أولادنا بحب علي بن أبي طالب». و حديث علقمة الثقفي: حبي له، و اللّه ما يحسب الا أن ذلك شيء يبتار به اسلامنا»(5).

و روى «البيهقي» أن الانصار كان(6)يقول: «انا كنا لنعرف الرجل لغير أبيه ببغضه علي بن أبي طالب عليه السلام» و قال ابراهيم بن محمد بن المؤيد بن حموية في كتاب «السمطين»:

«نقله من خط الحافظ ابى بكر البيهقي»(7)

ج 224/2 ح 736.

.6.

1) - «ترجمة الامام على بن أبى طالب»: ج 219/2 ح 722 و «السنن» للترمذى ج 635/5 ح 3717.

2) - «كفاية الاثر» ص 102، أيضا: «احقاق الحق»: ج 511/18 و ج 530/21-525 عن جابر.

3) - «الارشاد» ص 25.

4) - لم نعثر على كتاب الهروى لكن انظر الى «ترجمة الامام على بن أبى طالب ج 224/2 ح 735 و فيها: «... فاذا رأينا أحدا... أنه ليس منا و أنه لغير رشده».

5) - «النهاية»: ج 161/1.

6) - فى النسخ: كانت.

7) - «فرائد السمطين»: ج 365/1 ح 293 و «ترجمة الامام على بن أبى طالب»:

و روى الفقيه الشافعي علي بن المغازلى فى كتابه مسندا عن ابن عباس: أن النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قام مغاضبا، فقال:

«يا أيها الناس من آذى عليا فقد آذاني، ان عليا أولكم ايمانا، و أوفاكم بعهد اللّه. [يا] أيها الناس من آذى عليا بعث يوم القيامة يهوديا أو نصرانيا».

قال(1)جابر بن عبد اللّه الانصاري: يا رسول اللّه و ان شهد(2)أن لا اله الا اللّه، و أنك محمد رسول اللّه؟

فقال: يا جابر! كلمة يحتجزون(3)بها أن لا تسفك دماؤهم، و تؤخذ أموالهم(4)، و أن يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون(5)»(6)

و روى أبو عبد اللّه علي بن حرب الطائى في تفسيره، أنه قال عبد اللّه بن مسعود: الخلفاء أربعة:

[1]: آدم،«إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» (7).

[2]: و داود،«إِنّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ» (8)يعني بيت المقدس.

[3]: و موسى،«وَ قالَ مُوسى لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي» (9).

[4]: و علي،«وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ» (10).

• يعني علي بن أبى طالب «لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ

1) - فى النسخ: فقال.

2) - د: اشهد.

3) - خ: يحتجون. يحتجزون: أى يمتنعون.

4) - فى المصدر: دماؤهم، و أن لا يستباح أموالهم و أن لا يعطوا...».

5) - صاغرون: أى الراضون بالذل و الضيم (- الظلم).

6) - «المناقب» ص 52 ح 76.

7) - البقرة، 30.

8) - ص، 26.

9) - الاعراف، 142.

10) - النور، 55.

اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ» - آدم و داود و هارون -(1)، «وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي [ب - 21] اِرْتَضى لَهُمْ، وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً» - يعني من أهل مكة -«يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً، وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ»

• يعني بولاية على بن أبى طالب -«فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ‌(2)» يعنى العاصين للّه و لرسوله(3).

تبصرة عرشية فى معرفة نور على (ع) و منزلته

و من روايات الخلافة، ما رواه «ابن شيرويه الديلمي» في كتاب «الفردوس» في كتاب الخاء مسندا عن سلمان الفارسي - رضي اللّه تعالى عنه - قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «خلقت أنا و علي من نور واحد قبل أن يخلق اللّه آدم بأربعة عشر ألف عام(4)، فلما خلق اللّه آدم ركب ذلك النور في صلبه فلم يزل في شىء واحد حتى افترقا في صلب عبد المطلب، ففي النبوة، و فى على الخلافة»(5).

روى الفقيه على بن المغازلى الشافعي فى كتابه «المناقب» بسنده معنعنا عن سلمان الفارسي، قال: سمعت حبيبي محمد صلى اللّه عليه و آله يقول: «كنت أنا و علي نورا بين يدى اللّه عز و جل، و(6)يسبح اللّه ذلك النور و يقدسه قبل أن يخلق اللّه آدم بألف عام، فلما خلق اللّه آدم ركب ذلك(7)النور في صلبه، فلم يزل في شىء واحد


1) - «آدم و داود و هارون» ساقطة من «م» و فيها: يعنى الاسلام.

2) النور، 55.

3) - و الظاهر أن تفسير الطائى لم يطبع.

4) - فى المصدر: بأربعة آلاف عام.

5) - «فردوس الاخبار» ج 191/2 ح 2952.

6) - «و» ساقطة فى المصدر.

7) - الف، م: ركب آدم.

حتى افترقا(1)في صلب عبد المطلب، ففي النبوة، و فى على الخلافة»(2).

و روى أيضا باسناده الى أبى ذر قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: «كنت أنا و علي نورا عن يمين العرش، يسبح اللّه ذلك النور و يقدسه قبل أن يخلق آدم بأربعة عشر ألف عام، فلم أزل أنا و علي شىء واحد حتى افترقنا فى صلب عبد المطلب»(3).

و روى أيضا باسناده الى جابر بن [الف - 22] عبد اللّه الانصاري، عن النبي صلّى اللّه عليه و آله قال: «ان اللّه أنزل قطعة من نور، فأسكنها في صلب آدم، فساقها حتى(4)قسمها جزئين، جزءا فى صلب عبد اللّه، و جزءا في صلب أبي طالب، فأخرجنى نبيا، و أخرج عليا وليا(5)»(6).

و منها: حديث يوم الدار.

و هو مما قد اشتهر، و انتشر، و استفاض، و تواتر، فأزمعت(7)

على حمله حملة الاخبار، و اجتمعت على نقله نقلة الاثار، و استغنى عند نقاد الروايات برواية الناس اياه كافة عن تصحيح الرواة و نقد الاسانيد؛ و القدر المشترك منه بين الروايات المتشعبة المتشتتة كافتها.

ما رواه محيي سنتهم، البغوي في «معالم التنزيل»، و الثعلبي أحد


1) - في المصدر: افترقتا.

2) - «المناقب» لابن المغازلى ص 88 ح 130، أيضا جاء قريب مضمونه فى «كفاية الطالب» ص 315.

3) - «المناقب» لابن المغازلى ص 89 ح 131، أيضا جاء قريب مضمونه فى «ينابيع المودة»: ص 10.

4) - حتى ساقطة من «د».

5) - فى المصدر: وصيا.

6) - «المناقب» لابن المغازلى ص 89 ح 132.

7) - ازمع: ازماعا، زمع الامر و عليه و به: ثبت عليه، و أظهر فيه عزما.

أئمتهم المفسرين في تفسيره، و امامهم أحمد بن حنبل فى مسنده:

و هو أنه لما نزل روح القدس عليه السلام بقوله عز من قائل:

«وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» (1). جمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بني عبد المطلب في دار أبى طالب و هم أربعين رجلا يومئذ، يزيدون رجلا أو ينقصون رجلا، و أمر أن يصنع لهم فخذ شاة، و يعد لهم صاع من اللبن، و كان الرجل منهم يأكل الجذعة(2)

المسنة: من الدواب، اى الكبير السن.

أو المسنة(3)في مقعد واحد، و يشرب الفرق(4)أو العس(5)من الشراب في مقام واحد، ثم قال: أدنوا بسم اللّه. فدعا القوم عشرة عشرة، فأكلوا حتى شبعوا و تملؤا، ثم دعا بقعب(6)من لبن فجرع منه جرعة، ثم قال: اشربوا بسم اللّه، فشربوا حتى رووا، فبهرهم(7)بذلك، و بين لهم آية من آيات نبوته. فبدرهم(8)أبو لهب، فقال: هذا ما سحركم به الرجل، فسكت النبي صلّى اللّه عليه و آله يومئذ فلم يتكلم.

ثم دعاهم من الغد على مثل ذلك الطعام و الشراب، ثم أنذرهم [ب - 22] فقال:

«يا بني عبد المطلب! ان اللّه بعثنى الى الخلق كافة، و بعثنيق.


1) - الشعراء، 214.

2) - الجذعة: من البهائم، أى صغيرها و شابها، و من الابل ما دخل فى السنة الخامسة، و من البقر ما دخل فى الثانية.

3) - فى الهامش: فى رواية بعضهم «الجذعة» و فى رواية بعضهم «المسنة» و كذلك فى رواية بعضهم «الفرق» و فى رواية بعضهم «العس»؛ و لفظة «أو» انما أورده المصنف - رحمه اللّه - جمعا بين الروايات. سمع منه ره.

4) - الفرق: القسم من كل شىء. القطع العظيم من الغنم و نحوها، و أيضا واحدة للمكيال. و قيل: الفرق - مفتوحة العين - خمسة أقساط، و القسط: نصف صاع، فأما الفرق بالسكون فمائة و عشرون رطلا. «النهاية»: ج 437/3.

5) - العس: القدح العظيم.

6) - القعب: القدح الضخم الغليظ و فى «المسند» الغمر: أى قدح صغير.

7) - بهر: فلانا أى غلبه و فضله.

8) - بدر: أى أسرع و سبق.

اليكم خاصة، فقال:«وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» (1). أنا النذير اليكم من اللّه عز و جل، و البشير بما لم يجي به أحد، جئتكم بالدنيا و الاخرة، فأسلموا و أطيعوا تهتدوا.

و أنا أدعوكم الى كلمتين خفيفتين على اللسان، ثقلين في الميزان، تملكون بهما العرب و العجم، و تنقاد لكم بهما الامم، و تدخلون بهما الجنة، و تنجون بهما من النار: شهادة «أن لا اله الا اللّه، و أني رسول اللّه». فمن يجيبني الى هذا الامر و يوازرنى على القيام به يكن أخي و وصيي و وزيري و وارثى و خليفتى من بعدي».

فلم يجب أحد منهم، فقام علي بن أبي طالب عليه السلام، فقال:

أنا يا رسول اللّه أوزارك على هذا الامر، فقال: اجلس.

ثم أعاد القول على القوم ثانية، فأصمتوا، فقام علي عليه السلام فقال مثل مقالته الاولى، فقال صلّى اللّه عليه و آله: اجلس.

ثم أعاد على القوم مقالته ثالثة، فلم ينطق أحد منهم بحرف، فقام علي عليه السلام فقال: أنا أوازرك يا رسول اللّه على هذا الامر، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: اجلس؛ «فأنت أخى، و وصيي و وارثي، و خليفتي من بعدي، فأسمعوا له، و أطيعوه».

فنهض القوم، و هم يقولون لابي طالب: أطع ابنك، فقد أمر عليك أو لنهنئك اليوم ان دخلت في دين ابن أخيك، فقد جعل ابنك أميرا عليك(2)

أيضا انظر الى «كفاية الطالب» و مصادر ذيلها ص 204.

.

ثم ان لهذا الحديث شأنا روته الرواة الجمهورية، و هو: أن أمير المؤمنين و العباس اختلفا في بغلة رسول اللّه [الف - 23] صلى اللّه عليه و آله و سيفه و عمامته، فحكم بها أبو بكر لامير المؤمنين عليه4.


1) - الشعراء، 214.

2) - «المسند» لاحمد ج 159/1، «شواهد التنزيل» ج 420/1 ح 580، «مجمع البيان» ج 206/7 عن الثعلبي و «الغدير» ج 285/2-279.

السلام، و قال للعباس: لا تنازع عليا، فان الحق معه، و قد نهى النبي صلّى اللّه عليه و آله عن منازعته.

فقال العباس: و لم؟

فقال أبو بكر: ألم تحضر يوم الدار اذا وصى النبي به يوم كنا فيها، و أمر باطاعته، و نهى عن منازعته!!

فقال له العباس: ألم تك أنت أيضا حاضرا، فلم نازعته الخلافة؟ فأفحم و خرجا من عنده.(1)

حديث الاستخلاف

و منها ما رواه الحافظ أبو نعيم في كتاب «حلية الاولياء». أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال - حين اذا قيل له: ألا تستخلف علينا - «ان تستخلفوا عليا، و ما أراكم فاعلين، تجدوه هاديا مهديا، يحملكم على المحجة البيضاء»(2).

و في طريق آخر: «ان تولوا عليا تجدوا هاديا مهديا، يسلك بكم الطريق المستقيم»(3).

و في رواية امامهم أحمد بن حنبل في مسنده: «و ان تؤمروا عليا، و لا أراكم فاعلين، تجدوه هاديا مهديا، يأخذ بكم الصراط المستقيم(4)».

و فيما في كتاب أبي اسحاق: «و ان تولوا عليا و ان تقبلوا و ان تفعلوا - أو «و لن» مكان «و» - أن تجدوه هاديا مهديا يسلك بكم


1) - راجع: «البحار»: ج 87/8، الطبع الحجرى و ج 3/38.

2) - «حلية الاولياء» ج 64/1 و «كفاية الطالب» ص 164.

3) - «حلية الاولياء» ج 64/1، «كفاية الطالب» 163، و أيضا راجع: «المناقب» للخوارزمى ص 213 و كنز العمال ج 682/11 ح 32966 ط بيروت.

4) - «المسند»: ج 109/1.

الطريق المستقيم»(1). و صاحب «المشكاة» رواه برواية احمد بن حنبل و قال: رواه «أحمد».

و روى صاحب «كفاية الطالب» عن حذيفة بن اليمان قال: قالوا يا رسول اللّه! ألا تستخلف علينا؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله: «ان تولوا عليا تجدوه هاديا مهديا، يسلك بكم الصراط‌(2)المستقيم» ثم بعد ذكر الحديث قال: «و هذا حديث حسن عال»(3).

و منها ما رووه من طرق متعدده على ألوان مختلفة سندا و متنا:

انه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال له عليه السلام: «يا علي! أنت [ب - 23] أخي، و وصيي، و خليفتى من بعدي، و قاضى دينى»(4).

و قال صلّى اللّه عليه و آله: «وصيي، و خليفتي، و خير من أتركه بعدي علي بن أبي طالب»(5)

ج 157/1.

.

و في كتاب ابن مردويه و روايته عن سلمان عن النبي صلّى اللّه عليه و آله: «خير من اخلفه بعدي علي بن أبي طالب»(6).

و في كتابه و روايته أيضا عن أنس بن مالك، أن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله قال: «أخي، و وزيري، و خير من أخلفه بعدي علي بن أبي طالب»(7).

و في «مسند» أحمد بن حنبل، عن أنس بن مالك قال: قلنا1.


1) - جاء ما يقرب منه فى «المناقب» للخوارزمى ص 213، «احقاق الحق» ج 15 / 321-314.

2) - فى المصدر: الطريق.

3) - «كفاية الطالب» ص 163، «أسنى المطالب» ص 75.

4) - راجع: «احقاق الحق» ج 192/4، 339، 385 و ج 591/6-581، ج 15 / 574، 243 و ج 76/17 و ج 599/21 و «كشف الغمة» ج 157/1.

5) - راجع: «احقاق الحق»: ج 75/4 و ج 375/20-374 و «كشف الغمة»:

6) - «كشف الغمة» عن مردويه ج 156/1، أيضا راجع: «احقاق الحق»: ج 4 / 56-54، 76، 350 و ج 219/15-213.

7) - «كشف الغمة» ج 157/1.

لسلمان: سل النبي من وصيه؟

فقال له سلمان: يا رسول اللّه! من وصيك؟

فقال: «يا سلمان! من كان وصى موسى»؟

قال: يوشع بن نون.

فقال صلّى اللّه عليه و آله: «فان وصيي، و وارثي، يقضى دينى، و ينجز موعدي، علي بن أبي طالب»(1).

حديث المنزلة

اشاره

و منها: حديث المنزلة فى بعض الطرائق

اذ قال صلّى اللّه عليه و آله لعلي عليه السلام عند خروجه الى غزوة تبوك و استخلافه اياه على المدينة: «أما ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى، الا أنه لا نبي بعدي، انه لا ينبغي أن أذهب الا و أنت خليفتي». رواه ابن المغازلي و غيره(2).

و في صحيحى البخاري(3)[و مسلم] غير «أنه لا نبى بعدى»(4)

ج 158/13 ح 36488، 36489 و «المسند» لاحمد ج 175/1.

. و فى روايات جمة: الا أنه لا نبي بعدي و لو كان لكنته»(5).

و منها ما في كتابى أبى بكر، محمد بن مردويه و محمد السمعاني رويا باسنادهما الى عبد اللّه بن مسعود، قال: كنت مع النبي صلّى اللّه عليه و آله و قد تنفس، فقلت: ما لك يا رسول اللّه؟


1) - «فضائل الصحابة» لاحمد ج 615/2 ح 2052، و «العمدة» ص 76 ح 92 نقلا من «المسند».

2) - «المناقب» لابن المغازلى ص 27 ح 43، «المناقب» للخوارزمى ص 83 «ينابيع المودة» ص 49، «كنز العمال» ج 606/11 ح 32932.

3) - فى النسخ: البخاريين.

4) - الصحيح لمسلم ج 1870/4 ح 33-30 كتاب المناقب، «الصحيح» للبخارى ج 80/5 ح 225 كتاب المناقب. «السنن» للترمذى ج 641/5 ح 3731، «كنز العمال»:

5) - «ترجمة الامام على بن ابى طالب»: ج 376/1 ح 427.

قال: نعيت الى نفسى يابن مسعود.

قلت: استخلف؟!

قال: من؟

قلت: أبا بكر!!

فسكت، ثم مضى [الف - 24] ساعة ثم تنفس.

فقلت ما شأنك يا رسول اللّه؟

قال: نعيت الى نفسى.

قلت استخلف؟! قال: من؟

قلت عمر.

فسكت ثم مضى ساعة، ثم تنفس!!

فقلت: ما شأنك يا رسول اللّه؟

قال: نعيت الى نفسى.

قلت: فاستخلف؟!

قال: من؟

قلت: علي بن أبي طالب.

فسكت ثم قال: «و الذي نفسي بيده، لئن أطاعوه ليدخلن الجنة اجمعون أكتعون»(1).

و في أصحابنا من رواه بما يماثله في المتن.

و روى «ابن مردويه» في كتابه مسندا متصلا الى أبان بن تغلب عن مسلم، قال: سمعت أباذر و المقداد بن الاسود و سلمان الفارسي - رضى اللّه تعالى عنهم - قالوا جميعا: كنا جلوسا عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم، ما معنا غيرنا؟ - اذ أقبل ثلاثة رهط‌4.


1) - لم تطبع كتابى «مردويه» و «السمعانى» لكن راجع: «ترجمة الامام على بن أبى طالب» ج 95/3 ح 1124، «فرائد السمطين» ج 267/1 ح 209 و «المناقب» للخوارزمى ص 64.

من المهاجرين البدريين - فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله:

«تفترق أمتي بعدي ثلاث فرق:

[1]: فرقة أهل حق: لا يشوبونه بباطل، مثلهم كمثل الذهب، كلما فتنته بالنار ازداد جودة و طيبا، و امامهم هذا؛ لاحد الثلاثة، و هو الذي أمر اللّه به في كتابه «... إِماماً وَ رَحْمَةً..» (1).

[2] و فرقة أهل باطل؛ لا يشوبونه بحق؛ مثلهم كمثل خبث الحديد كلما فتنته(2)بالنار ازداد(3)خبثا، و امامهم هذا لاحد(4)الثلاثة.

[3] و فرقة أهل ضلالة: مُذَبْذَبِينَ ، لا إِلى هؤُلاءِ وَ لا إِلى هؤُلاءِ،

امامهم هذا لاحد الثلاثة».

قال: فسألتهم عن أهل الحق و امامهم، فقالوا: «هذا علي بن أبي طالب امام المتقين، و أمسك عن الاثنين فجهدت أن يسميهما فلم يفعل»(5).

و قد رواه أيضا أخطب خوارزم موفق بن محمود ابو الفرج المعافا ابن زكريا شيخ البخارى أسوة المحدثين عندهم(6).

و روى أبو عبد اللّه محمد بن [ب - 24] السراج في كتابه باسناده الى عبد اللّه بن مسعود، قال: قال النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلم: يابن مسعود! انه قد نزلت على آية:«وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ‌6.


1) - هود، 17.

2) - خ: فتنهم.

3) - خ: ازدادوا.

4) - م: «لا أحد... لا أحد... لا أحد». د: «الاحد... الاحد... الاحد».

5) - راجع «بحار الانوار»: ج 10/28 عن «كشف اليقين» عن كتاب احمد بن مردويه.

6) - «المناقب» للخوارزمى بعبارة اخرى ص 226.

اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً» (1). و أنا مستودعكما، و مسمى لك خاصة الظلمة، فكن لما أقول داعيا، و عني له موديا: «من ظلم عليا مجلسي هذا، كمن جحد نبوتي، و نبوة من كان قبلى».

فقال له الراوي: يا أبا عبد الرحمان! أسمعت هذا من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله؟

قال: نعم.

قال: قلت: كيف و آتيت للظالمين؟

قال: لا جرم جلبت عقوبة عملي، و ذلك انى لم أستأذن امامى كما استأذنه جندب و عمار و سلمان، و أنا استغفر اللّه و أتوب اليه(2).

فهذا الحديث قرن ما رواه الحسكاني(3)فى كتاب «شواهد التنزيل»(4).

و له طرق أيضا في مرويات أصحابنا(5)- رضوان اللّه تعالى عليهم - و أيم اللّه ان أعم الفتن و أشملها اصابة لجماهير الناس، لا للذين ظلموا منهم خاصة. على مرور الدهور و كرور(6)الاعوام قرنا غب(7)

قرن، و عصرا عقب عصر، لفتنة لصوص الخلافة، و مبتزيها و غصبة الامامة و منتهبيها(8)من بدو الامر؛ و ان قياسها الى ما قد انشعبت و تشعبت من بعد قياس البذور الى الزرع(9)، و الاصول الى الفروع «وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ» (10).7.


1) - الانفال: 25.

2) - لم نعثر على رؤية كتاب السراج، و معنى مصادر مضمونه.

3) - د: رواه الحاكم ابو القاسم فى.

4) - «شواهد التنزيل»: ج 206/1.

5) - «نور الثقلين»: ج 143/2 ح 62.

6) - كرور: عدد للتكثير و الزيادة.

7) - الغب: البعد، العاقبة، حمى الغب: اى هى التى تنوب يوما بعد يوم.

8) - م: منتهبيها. المنتهب أى الاخذ.

9) - م: الزراعة.

10) - الشعراء، 227.

فصل استفصايى حول منزلة على فى كلام الرسول (ص)

اشاره

ثم من الروايات الجمهورية فيما نحن في ذكره ما قد أطبقت الرواة على روايته، أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال:

«علي مني(1)، و أنا من على [الف - 25] و لا يؤدي عنى الا أنا أو علي.» رواه بعينه البغوي في مصابيحه و الترمذي و البخاري فى صحيحهما و أبو داود في كتابه «السنن» و هو أحد الصحاح الستة، و امام الحرمين في «الجمع بين الصحاح» كلها، و ابن المغازلى في مناقبه(2)

أيضا انظر الى: «ترجمة الامام على بن ابى طالب» و مصادر ذيلها ج 139/1 ح 173 «الفضائل الخمسة ج 339/1 و «احقاق الحق» ج 286/5-274 و ج 6 / 591-589.

.

و روى الحافظ أبو نعيم في كتاب «المناقب»، و محمد بن جرير


1) - د: على علمه منى.

2) - «السنن» للترمذى ج 636/5 ح 3719 كتاب المناقب، «الصحيح» للبخارى ج 79/5، كتاب المناقب، «مصابيح السنة» ج 172/4 ح 4768، «المسند» لاحمد ج 164/4، «السنن» لابن ماجة ج 44/1 باب فضائل اصحاب رسول اللّه. «المناقب» لابن المغازلى ص 227 ح 273-272، «فرائد السمطين»: ج 59/1 ح 25-24 «الفضائل» لاحمد ص 89 ح 132، «كفاية الطالب» ص 276، «كنز العمال»: ج 399/6 ط حيدرآباد و «الخصائص» للنسائى ص 90.

الطبرى صاحب التاريخ في كتاب «الولاية»، عن أنس، قالا عنه:

قال النبي صلّى اللّه عليه و آله: «يا أنس! اسكب لي وضوءا؛ ثم قال:

فصلى ركعتين؛ ثم قال: «يا أنس! يدخل عليك من هذا الباب أمير المؤمنين، و سيد المسلمين، و قائد الغر المحجلين، و خاتم الوصيين»

قال أنس، فقلت: أللهم اجعله رجلا من الانصار و كتمته اذ جاء علي.

فقال: من هذا يا أنس؟

فقلت: علي.

فقام مستبشرا، و اعتنقه(1)، ثم جعله يمسح عرق وجهه بوجه علي، و يمسح عرق وجه علي بوجهه.

فقال علي: يا رسول اللّه! لقد رأيتك صنعت بى شيئا ما صنعت بي قبل.

قال: «و ما يمنعني و أنت تؤدي عني، و تسمعهم صوتى، و تبين لهم ما اختلفوا فيه(2)[بعدي]».

و روى امام رواتهم أبو القاسم سليمان بن أحمد بن أيوب الطبراني في كتابه و أوردها القاضي الميبدي الشافعى فى «شرح الديوان»(3)بهذه الالفاظ ان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال:

«ان اللّه تبارك و تعالى أوحى الي فى على ثلاثة أشياء بليلة أسرى، بانه سيد المرسلين، و امام المتقين، و قائد الغر المحجلين»(4).9.


1) - فى مصدرنا: فاعتنقه.

2) - «حلية الاولياء»: ج 63/1 و ج 294/6.

3) - «و أوردها... شرح الديوان» ساقطة من «م»، «شرح الديوان»، الفاتحة السابعة، ص 84، بهامش شرح نهج البلاغة.

4) - «المعجم الصغير» للطبرانى ج 88/2 و فيه: «انه سيد المؤمنين، و امام المتقين، و قاتل الغر المحجلين»، «مجمع الزوائد» ج 121/9.

و «الحافظ أبو نعيم» أيضا في كتابه مسندا [ب - 25] بهذه العبارة: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم لعلي عليه السلام يوما: «مرحبا بسيد المسلمين(1)و امام المتقين»(2)

أيضا راجع «المناقب» لابن المغازلى و مصادر ذيله ص 104 ح 147-146 و «فرائد السمطين»: ج 141/1 ح 104 و جاء قريب مضمونه فى عدة من الكتب فليراجع:

«المناقب» للخوارزمى ص 210، «ذخائر العقبى» ص 70، «المناقب» لابن شهر ج 65/3.

.

و الشيخ كمال الدين محمد بن طلحة الشامي الشافعي أورده بعينه في كتاب «مطالب السؤول». ثم قال: «و ليعلم أن هذا الحديث هو من أسرار قوله تعالى في آية المباهلة:«فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ» (3). فالمراد نفس علي عليه السلام على ما تقدم. فان اللّه تعالى قرن(4)بين نفس رسول اللّه و بين نفس علي عليه السلام، و جمعهما بضمير مضاف الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، اثبت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لنفس علي عليه السلام بهذا الحديث ما هو ثابت لنفسه»(5).

ايضاح تنويرى

و نحن نقول: الذي يستبين لي أنه لعل لفظة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في الحديثين: «سيد المسلمين»، و انما الاشتباه من تلقاء الناقلين و الناسخين، و اللّه سبحان أعلم بأسرار كلام رسوله صلّى اللّه عليه و آله.

و منها ما رواه صاحب كتاب «الفردوس» عن جابر رضي اللّه


1) - فى النسخ: سيد المرسلين.

2) - «حلية الاولياء» ج 66/1، «ترجمة الامام على بن ابى طالب» ج 440/2 ح 956.

3) - آل عمران، 61.

4) - م: لما قرن.

5) - «مطالب السؤل» ص 17.

تعالى عنه، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «حق علي بن أبي طالب على هذه الامة كحق الوالد على ولده»(1).

و رواه ابراهيم بن محمد بن المؤيد في كتاب «دلائل النبوة» و في كتاب «السمطين» من هذا الطريق بسنده المتصل الى أنس بن مالك عن النبي صلّى اللّه عليه و آله(2).

و من طريق آخر بسنده من أبي يعلى، سبط ابن القطان، و أبى عبد اللّه حامد الاصفهانيان، متصلا الى أبي بكر أحمد [الف - 26] ابن الحسين بن علي بن البيهقي، معنعنا عن عمار بن ياسر، عن أبي أيوب الانصاري قال: قال النبي صلّى اللّه عليه و آله: «حق على ابن أبي طالب على كل مسلم حق الوالد على ولده»(3).

و في رواية مستفيضة عندهم: قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم:

«يا علي! أنا و أنت أبوا هذه الامة، و لعن اللّه من عق أباه»(4).

تبصرة في ذيل آية سورة رعد بأن عليا سبب الهداية

و منها ما اجتمعت عليه العامة و الخاصة، و رواه صاحب كتاب «الفردوس» عن ابن عباس: انه لما نزل قوله تعالى «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» (5)قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «أنا المنذر(6)، و علي الهادي، بك يا علي يهتد المهتدون»(7).

و أورده امامهم العلامة فخر الدين الرازي في «تفسير الكبير» و في تفسير علامتهم الاعرج النيشابوري: «المنذر: النبى، و الهادي


1) - «فردوس الاخبار»: ج 132/2 ح 2674 و «المناقب» للخوارزمى ص 219.

2) - «فرائد السمطين»: ج 297/1 ح 234.

3) - المصدر: ج 297/1 ح 235 و جاء ما يقرب منه فى «المناقب» لابن المغازلى ص 48 ح 70.

4) - راجع: «احقاق الحق» ج 95/5، ج 518/15، ج 227/4، 366 و ج 230/2.

5) - الرعد، 7.

6) - فى المصدر: النذير.

7) - «فردوس الاخبار»: ج 75/1 ح 103، ط: دار الكتاب العربى.

هو الولي» روى عن ابن عباس: أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وضع يده على صدره فقال: «أنا المنذر، و أومى [بيده] الى منكب علي عليه السلام و قال(1): و أنت الهادي، يا علي! بك يهتدى المهتدون [من] بعدي. قاله(2)في «التفسير الكبير»(3). و روايات أصحابنا الاماميين رضوان اللّه تعالى عليهم في ذلك كثيرة(4).

و رواه الثعلبي في تفسيره مسندا عن ابن عباس قال: لما نزلت هذه الاية، وضع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يده على صدره و قال:

«أنا المنذر»، و أومى بيده الى منكب علي بن أبى طالب عليه السلام فقال: «أنت الهادي، بك يهتدي المهتدون من(5)بعدي»(6).

و [روى] مسندا أيضا عن أمير المؤمنين عليه السلام، قال: قال عليه السلام: «المنذر النبي صلّى اللّه عليه و آله، و الهادي رجل من بني هاشم»، يعني نفسه(7).

و أورد الحسكاني(8)حاكم ابو القاسم [ب - 26] في «شواهد التنزيل» مسندا الى الضحاك و الزجاج:«إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ» (9)

رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله،«وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» : علي بن أبى طالب عليه السلام(10). و رواه الحافظ، البارع أبو نعيمه.


1) - فى المصدر: و قال.

2) - م: فانه.

3) - «التفسير الكبير»: ج 14/19 و «تفسير النيشابورى»: ج 367/1، الطبع الحجرى.

4) - راجع: «احقاق الحق»: ج 62/20 بعدة المصادر و أيضا مجلدات اخر منه.

5) - م: المهتدون بعدى.

6) - راجع: «شواهد التنزيل»: ج 296/1 ح 401 و «برهان»: ج 282/2 ح 21 نقلا عن الثعلبى.

7) - راجع: «شواهد التنزيل»: ج 300/1 ح 412.

8) - الحسكانى، ساقطة من «د».

9) - الرعد، 13.

10) - «شواهد التنزيل»: ج 303/1-293. كلام المؤلف - رحمه اللّه - اقتباس من كلام «الحسكانى» لا نفسه.

الاصفهاني فى كتابه الموسوم ب «ما نزل من القرآن فى علي بن أبى طالب عليه السلام» باسناده يرفعه الى عطاء ابن السائب، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس»(1).

و في رواية سعيد بن المسيب عن ابي هريرة قال: سألت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عن هذه الاية، فقال: «هادي هذه الامة علي بن أبي طالب»(2).

و روايات(3)أصحابنا الاماميين - رضوان اللّه عليهم - في ذلك كثيرة(4). و هذا يعرف بحديث النهاة.

تكملة بوجوب اتيان سبيل على (ع)

و منها: ما اتفقت على روايته العامة و الخاصة من طرق شتى، أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال لعمار بن ياسر رضي اللّه تعالى عنه: «ان سلك الناس واديا، و سلك علي واديا، فاسلك وادي علي، و خل عن الناس. يا عمار! ان عليا لا يردك عن هدى و لا يدليك الى ردى»(5)

راجع: «احقاق الحق»: ج 523/21، ج 314/17، ج 676/15، ج 461/8، 470 و ج 72/5.

. - و في رواية: «و لا يدلك على ردى»، و في رواية: «لا يدليك(6)الى ردى، و لا يدلك الا على هدى» - «يا عمار! طاعة علي طاعتي، و طاعتى طاعة اللّه عز و جل».

رووه و رويناه فى أكثر الاسانيد عن أبي أيوب الانصاري عن


1) - لم يطبع هذا الكتاب، لكن راجع: «النور المشتعل» ص 118.

2) - «شواهد التنزيل»: ج 297/1 ح 406 و «تفسير البرهان»: ج 282/2 ح 25.

3) - «و روايات... كثيرة» ساقطة من «م».

4) - راجع: «النور الثقلين» ج 482/2 نقلا عن عدة أصحابنا و مشايخنا رحمهم اللّه.

5) - فى بعض الروايات: «لا يدخلك على ردىء».

6) - فى الهامش: يدليك، يقال دلوت دلوا أى لنزعتها، و أدلتها اى أرسلتها.

رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم(1).

و في رواية: «يا عمار! ان رأيت عليا قد سلك واديا، و سلك الناس كلهم واديا، فاسلك مع علي؛ فانه لن يدليك الى ردي، و لن يخرجك عن هدى»(2).

طاعة علي عليه السلام طاعة اللّه

و في رواية: «فان سلك كلهم واديا، و سلك علي واديا [الف - 27] فاسلك وادي علي، و خل(3)الناس طرا». «يا عمار! طاعة علي من طاعتي و طاعتي من طاعة اللّه»(4).

و منها، ما رواه صاحب كتاب «الفردوس» عن حذيفة، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «لو يعلم الناس متى سمى علي أمير المؤمنين، ما أنكروا فضله، سمى بذلك و آدم بين الروح و الجسد، حين قال اللّه تعالى:«أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى» (5)فقال اللّه تعالى: أنا ربكم و محمد نبيكم و علي أميركم»(6).

و منها، ما رواه الفقيه الشافعي، ابن المغازلى فى كتابه عن عبد اللّه بن مسعود، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم:

«انتهت(7)الدعوة الي والى علي، لم يسجد أحدنا(8)لصنم قط، فاتخذني [اللّه] نبيا، و اتخذ عليا وصيا»(9).

و رواه أيضا قوم من أئمة المفسرين من العامة فى تفسير قوله


1) - راجع: «كشف الغمة» ج 143/1.

2) - جاء قريب مضمونه فى «المناقب» للخوارزمى، ص 57.

3) - د: دخل.

4) - جاء قريب مضمونه فى «كشف الغمة» ج 261/1، «ينابيع المودة» ص 128 و «فرائد السمطين» ج 178/1 ح 141.

5) - الاعراف: 172.

6) - «فردوس الاخبار»: ج 399/3 ح 5104، ط: دار الكتب العربى.

7) - فى المصدر: فانتهت.

8) - فى المصدر: لم نسجد أحد منا.

9) - «المناقب» للمغازلى ص 277 ح 322.

تعالى:«إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظّالِمِينَ‌(1)» (2).

و منها، ما رواه الحافظ أبو نعيم في حليته، و أخطب خوارزم في كتابه «المناقب» عن معاذ بن جبل قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «يا علي! أخصمك بالنبوة و لا نبوة بعدي، و تخصم الناس بسبع(3)و لا يحاجك فيهن(4)أحد من قريش، أنت أولهم ايمانا باللّه، و أوفاهم بعهد اللّه، و أقومهم بأمر اللّه، و أقسمهم بالسوية، و اعدلهم في الرعية، و أبصرهم بالقضية(5)، و أعظمهم عند اللّه يوم القيامة مزية»(6).

قال صاحب «كفاية الطالب»، محدثهم التقى كفاية و عاملهم الزاهد:

«هذا حديث حسن(7)عال»(8).

و منها، ما رواه الحافظ أبو نعيم، عن الشعبي، عن ابن عباس؛ و صاحب كتاب «الفردوس» عن أبي سعيد الخدري، عن النبي صلى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم في قوله تعالى:«وَ قِفُوهُمْ [ب - 27] إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ» (9)4.


1) البقرة، 124.

2) - راجع: «احقاق الحق»: ج 80/3 و ج 149/14.

3) - فى المناقب: لبيع.

4) - فى المصدر: فيه.

5) - فى المصدر: فى القضيه.

6) - «المناقب» للخوارزمى ص 61، «حلية الاولياء»: ج 65/1. و ترجمة الامام على بن ابى طالب»: ج 132/2 ح 160.

7) - د: حسن بث حسن.

8) - «كفاية الطالب»، ص 270.

9) - الصافات: 24.

«انهم مسؤلون عن ولاية علي بن أبي طالب»(1).

و رواه بعينه الحاكم و محمد بن اسحاق و الثعلبي و الاعمش و سعيد بن جبير و الطبري(2). و كذلك هو في روايات أصحابنا عن أصحاب العصمة و أهل بيت النبوة صلواة اللّه عليهم أجمعين(3).

تأييد بان عليا خير البشر

و منها، ما رواه محدثهم الثقة، المقدام عندهم أبو بكر، أحمد ابن موسى بن مردويه في كتابه يرفعه الى حذيفة، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «علي خير البشر، فمن أبى فقد كفر»(4)

«على خير البشر، من شك فيه فقد كفر».

.

و رواه مسندا أيضا عن حذيفة بن اليمان، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «علي خير البشر، و من أبى فقد كفر»(5).

و في كتابه أيضا سأل حذيفة عن علي عليه السلام، فقال: «خير هذه الامة بعد نبيها، و لا يشك في ذلك الا منافق»(6)

و فى «المناقب» لابن شهر آشوب ج 67/3 عن حذيفة و فيها: «لا يشك فيه الا كافر».

.

و في كتابه أيضا عن سلمان عن النبي صلّى اللّه عليه و آله:

«علي بن أبى طالب، خير من أخلفه بعدي»(7).

و في كتابه أيضا عن أنس بن مالك، أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال: «أخى و وزيرى و خير من أخلفه بعدى علي بن أبى طالب»(8).


1) - انظر: «شواهد التنزيل» ج 107/2 ح 789 عن ابى نعيم، و لم نعثر عليه فى «الفردوس».

2) - «شواهد التنزيل»: ج 106/2، «كفاية الطالب» ص 247 ناقلا عن الطبرى؛ و راجع: «برهان»: ج 17/4 ح 7 نقلا من كلهم.

3) - «نور الثقلين»: ج 401/4 عن عدة اصحابنا و مشايخنا رضى اللّه عنهم.

4) - «المناقب» لابن شهر آشوب ج 67/3، و فى «الفردوس»: ج 62/3 ح 4175:

5) - «الامالى» للصدوق عن حذيفة ص 71 المجلس 18 ح 5.

6) - «المصدر السابق»: عن حذيفة ص 71 المجلس 18 ح 4..

7) - «احقاق الحق»: ج 54/4، 350 و ج 219/15-213 «كشف الغمة» ج 156/1.

8) - «المناقب» للخوارزمى ص 62.

و روى أيضا في كتابه عن حبشي بن جناده قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «خير من يمشي(1)على [وجه] الارض بعدي علي ابن أبي طالب(2).

و روى الدارمى باسناده الى عايشة، و كذلك الديلمي في كتاب «الفردوس»، و ابن المجاهد في كتاب الولاية، و أحمد بن حنبل في «الفضائل»، عن الاعمش(3)عن أبي وائل، و عن عطية العوفي عن عايشة و قيس بن حازم عن جرير بن عبد اللّه، قالوا جميعا: قال النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم:

«علي خير البشر، من أبى فقد كفر [الف - 28] و من رضى فقد شكر»(4)

دار الكتب العلمية و «فضائل الخمسة»: ج 100/2 ط بيروت. و فى أكثر الروايات:

«فمن أبى»..

.

و في رواية الدارمي: أن عايشة لما روت هذا الخبر، قيل لها:

فلم حاربتيه(5)!؟ قالت: «ما حاربته من ذات نفسي الا حملني طلحة و الزبير». و في رواية: أمر نفذ، و قضاء غلب(6).

و أورده امامهم العلامة فخر الدين الرازي في كتاب «نهاية العقول». و فى كتاب «الاربعين» عن ابن مسعود، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «علي خير البشر، من أبى فقد كفر»(7).

و روى وكيع و يوسف القطان و الاعمش باسانيدهم، أنه سئل جابر و حذيفة عن على عليه السلام، فقالا: «علي خير البشر، لا يشك فيه5.


1) - م: مشى.

2) - «كشف الغمة»: ج 157/1.

3) - فى النسخ: و الاعمش.

4) - انظر الى «ترجمة الامام على بن ابى طالب»: ج 444/2-445 ح 967 - 962. «فرائد السمطين»: ج 154/1 ح 116، «الامالى» للصدوق ص 71 المجلس 18 ح 5. «فردوس الاخبار»: ج 89/3، ط: دار الكتب العربى و ج 62/3 ح 4175 ط:

5) - الظاهر: حاربته.

6) - لم نعثر عليه فى «الدارمى»، أيضا راجع «كنز العمال»: ج 625/11 ح 33045.

7) - لم تطبع «نهاية العقول». لكن راجع: «كفاية الطالب»، ص 245.

الا كافر»(1). و روى عطا عن عايشة مثله(2). و رواه الطبري و سالم عن جابر باحدى عشرة طريقة(3).

و عن جابر - رضي اللّه تعالى عنه - قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اذا أقبل علي يقول: «جاء خير البرية»(4).

و روى الحموئي في كتاب «السمطين» مسندا بسنده أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال: «من لم يقل علي خير الناس فقد كفر»(5). و في حديث آخر رواه فيه أيضا مسندا: و كان أصحاب محمد صلّى اللّه عليه و آله: اذا أقبل عليا قالوا: «قد جاء خير البرية»(6).

و روى بسنده عن أبي سعيد الخدري قال: قال النبي صلّى اللّه عليه و آله: «علي خير البرية»(7).

و روى الخطيب الخوارزمي بسند عن أمير المؤمنين عليه السلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «من لم يقل علي خير البشر فقد كفر»(8).

و عن أبي الزبير المكي و عطية العوفى قال كل منهما: رأيت جابر بن عبد اللّه الانصاري يتوكأ على عصاه و هو يدور في سكك المدينة و مجالسهم و يقول: قال النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم:

«علي خير البشر، من أبى فقد [ب - 28] كفر، و من رضى فقد شكر».

ثم يقول: «معاشر الانصار! أدبوا أولادكم على حب علي بن أبي5.


1) - جاء قريب مضمونه بهذه الاسناد فى «ترجمة الامام على بن ابى طالب» ج 446/2، ح 966-968.

2) - راجع: «كفاية الطالب»، ص 246 و «المناقب» لابن شهر آشوب، ج 67/3.

3) - راجع: «المناقب» لابن شهر ج 67/3 و «كفاية الطالب» ص 247.

4) - «المناقب» للخوارزمى، ص 62 و «كفاية الطالب»، ص 245.

5) - «فرائد السمطين»: ج 154/1 ح 116.

6) - المصدر: ج 155/1 ح 117 «شواهد التنزيل» ج 364/2 ح 1143 و «المناقب» للخوارزمى، ص 62.

7) - «فرائد السمطين»: ج 155/1 ح 117.

8) - لم نعثر عليه فى المناقب، لكن انظر: «كفاية الطالب» ص 245.

طالب، فمن أبى فلينظر في شأن أمه»(1).

و هذا قد رواه من أصحابنا الشيخ الصدوق، عروة الاسلام، أبو جعفر، محمد بن علي بن بابويه في أماليه، عن أبي الزبير المكي، أيضا قال: رأيت جابرا متوكأ على عصاه، و هو يدور في سكك الانصار و مجالسهم، و هو يقول: عن النبي صلّى اللّه عليه و آله:

«علي خير البشر، فمن أبى فقد كفر. يا معشر الانصار! أدبوا أولادكم على حب علي بن أبي طالب، فمن أبى فانظروا في شأن أمه»(2).

تتمة فى قتل شر الخلق على يد سيد الخلق

و منها، ما رووه بأجمعهم أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال في المخدج ذى الثدية: «يقتله خير الخلق و الخليقة»(3). و في رواية:

«يقتله خير هذه الامة»(4).

و في طائفة جمة من رواياتهم في ذلك، عن عايشة أنها قالت:

سمعت النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يقول: «هم - أي المخدج و أصحابه - شر الخلق و الخليقة، يقتلهم خير الخلق و الخليقة، و أقربهم الى اللّه وسيلة»(5).

و في بعض الروايات فيهم عنها، عنه صلّى اللّه عليه و آله: «شر الخلق و الخليقة يقتلهم سيد الخلق و الخليقة»(6).

و في ما رواه فيهم مسلما هم فى بخارييهما: «يمرقون(7)من


1) - جاء قريب مضمونه فى «فرائد السمطين»: ج 154/1 ح 116.

2) - «الامالى» للصدوق ص 72، المجلس 18، ح 6.

3) - «نزل الابرار» ص 58، و مصادر ذيلها.

4) - جاء ما يقرب منه فى: «المناقب» لابن المغازلى ص 56 ح 79.

5) - «كشف الغمة»: ج 159/1 و فيه: «أقربهم عند اللّه وسيلة».

6) - لم نعثر على صريح ألفاظها، و جاء ما يقرب منها فى الروايات السابقة كما لا يخفى على مدقق غير عنيد.

7) - مرق: مروقا السهم من الرمية: نفذ فيها و خرج منها.

الاسلام كما يمرق السهم من الرمية - الى قوله صلّى اللّه عليه و آله - يخرجون على خير فرقة من الناس»(1).

و في كثير من الروايات العامية و الخاصية أنه صلّى اللّه عليه و آله قال لعلي عليه السلام: «و انك أنت قاتله»(2).

ثم قد اتفقت الامة أن أمير المؤمنين عليه السلام قد قتله يوم نهروان، و أخبر الناس بذلك، و قد كان عليه السلام يخبر به من قبل، ثم استخرجه [الف - 29] من تحت القتلى، فوجدوه على ما كان يذكر من وصفه، فكبر اللّه و قال: صدق اللّه و بلغ رسوله.(3).

انارة بأن عليا (ع) نفس الرسول (ص)

و منها، ما رواه صاحب كتاب «الفردوس»، و كذلك السمعاني و الخطيب الخوارزمي مسندا عن البراء بن عازب، و عن عبد اللّه بن عباس، و اللفظ لابن عباس، و كذلك رواه الفقيه ابن المغازلي بسنده عن ابن عباس، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم:

«على مني مثل رأسى من بدنى»(4)

دار الكتب العربى، «المناقب للخوارزمى» ص 87 و «المناقب» لابن المغازلى ص 92 ح 135.

و فى بعض الروايات «كرأسى»، «المناقب» للخوارزمى ص 92 و أيضا راجع:

«الرياض النضرة» ج 162/2، و «الجامع الصغير» ج 240/2، «ترجمة الامام على بن أبى طالب» ج 375/2 ح 877، «ينابيع المودة» ص 185، «منتخب كنز العمال» ج 30/5، «ذخائر العقبى» ص 63.

و هو مروى فى كتاب الفقيه

1) - «الصحيح» لمسلم ج 746/2 ح 154 كتاب الزكوة، «الصحيح» للبخارى ج 5 / 47 ح 137، باب علامات النبوة من كتاب المناقب، و أيضا «الخصائص» للنسائى ص 135 و مصادر ذيلها، «نزل الابرار» ص 57 و «احقاق الحق»: ج 126/18 و ج 475/8.

2) - انظر: المصادر السابقة.

3) - راجع: «المناقب» لابن المغازلى ص 414 ح 460.

4) - الفردوس ج 62/3 ح 4174 ط: دار الكتب العلمية و ج 89/3 ح 3993 ط:

الشافعي من عدة طرق بأسانيدها(1).

و أيضا عن عبد اللّه بن عباس، قال: قال النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلم لعلي عليه السلام: «أنت مني كروحي من جسدي، و أنت منى كالضوء من الضوء، و أنت مني كزري(2)من قميصى»(3).

و منها، ما رواه مصبوغ اليدين بالبراعة في العلوم اللسانية في «الكشاف»، اذ يفسر قوله عز سلطانه:«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا» (4). أن رسول اللّه(5)صلّى اللّه عليه و آله بعث الوليد بن عقبة(6)

عقبة بفتح العين و القاف، و ضبط بعضهم بالعين المهملة المضمومة، و التاء الساكنة المثناة من فوق. منه ره.

. [أخا عثمان لامه، و هو] الذي ولاه عثمان الكوفة بعد سعد بن أبي وقاص، فصلى بالناس و هو سكران، صلوة الفجر أربعا؛ ثم قال: هل(7)أزيدكم [فعز له عثمان عنهم] مصدقا(8)الى بنى المصطلق، و كانت بينه و بينهم احنة فلما شارف ديارهم ركبوا مستقبلين له، فحسبهم مقاتليه فرجع و قال لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: قد ارتدوا، و منعوا الزكاة [فغضب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم، و هم أن يغزوهم فبلغ القوم] فوردوا و قالوا نعوذ باللّه من غضبه و غضب رسوله. فأتهمهم.

فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم [ب - 29]: «لتنتهن أو لابعثن اليكم رجلا، هو عندي كنفسي، يقاتل مقاتليكم و يسبىه.


1) - لم تطبع «المناقب» للشافعى: راجع ذيل «المناقب» لابن المغازلى ص 93.

2) - الزر: زر القميص: شد أزراره و أدخلها فى العرى، و يقال بالفارسية «تكمة».

3) -؟؟؟

4) - الحجرات، 6.

5) - فى المصدر: بعث رسول اللّه (ص) الوليد بن عقبة.

6) - و هو ابن أبى معيط، و ضبط بعضهم بالتاء المثناة من فوق مكان قاف، و الوليد، أخو عثمان لامه منه ره.

7) - م: هلا.

8) - أى بعث مصدقا آخذا للصدقة. سمع منه ره.

ذراريكم ثم ضرب بيده على كتف علي عليه السلام»(1).

و فيما رواه عامر بن واثله، عن أمير المؤمنين عليه السلام من حديث الاحتجاج يوم الشورى: فأنشدكم باللّه هل فيكم أحد، قال [فيه] رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لبنى وليعة: «لتنتهن أو لابعثن اليكم رجلا نفسه كنفسي، طاعته طاعتى و معصيته معصيتى(2)، يقضيكم بالسيف غيرى» قالوا: اللهم لا(3).

و في رواية عبد الرحمان بن عوف، من طريق المحدث، الحافظ أبي بكر، أحمد بن موسى بن مردويه: لما افتتح رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مكة، انصرف الى الطائف، فحاصرهم سبع عشرة أو ثماني عشرة، فلم يفتحها، ثم أوغل غدوة أو روحة ثم نزل، فهجر(4)، فقال «أيها الناس! اني لكم فرط، و أوصيكم بعترتى خيرا، و ان موعدكم الحوض، و الذي نفسي بيده لتقيمن الصلوة و تؤتن الزكوة، أو لابعثن اليكم رجلا مني و كنفسي، فليضربن أعناق مقاتليكم، و ليسبين ذراريكم».

قال عبد الرحمان بن عوف: فرأى الناس أبا بكر أو عمر، فأخذ صلّى اللّه عليه و آله بيد علي عليه السلام، فقال هو هذا(5)و كذلك رواه أيضا من أصحابنا صاحب كتاب «الاربعين عن الاربعين(6)عن الاربعين»(7)

منتخب كنز العمال ج 38/5 و «تذكرة الخواص» ص 40.

.0.

1) - «الكشاف» ج 359/4.

2) - فى بعض المصادر: «طاعته كطاعتى و معصيته كمعصيتى».

3) - «المناقب» لابن المغازلى ص 111، «الخصال» ج 555/2، «المناقب» للخوارزمى ص 222 و «الامالى» للطوسى ج 342/1 و ج 166/2-159.

4) - فى مصدرنا: ثم هجر.

5) - لم يطبع كتاب «مردويه» لكن انظر: «ترجمة الامام على بن أبى طالب» ج 2 / 368 ح 874.

6) - د: «الاربعين عن الاربعين».

7) - «الاربعين عن الاربعين» ص 25 ح 6، ط: قم، أيضا انظر الى مصادر ذيلها، «المستدرك» ج 120/2، «المناقب» لابن شهر آشوب ج 44/3، و قريب مضمونه فى:

و رواه أيضا أحمد بن حنبل في مسنده بسنده أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال لوفد ثقيف حين جاءوه: «لتسلمن، أو لابعثن اليكم رجلا مني، مثل نفسى، فليضربن أعناقكم، و ليسبين ذراريكم و ليأخذن [الف - 30] أموالكم» قال عمر: فو اللّه ما اشتهيت الامارة الا يومئذ، فجعلت انصبت(1)صدري لرجاء أن يقول هذا، فالتفت الى علي فأخذ بيده، ثم قال: «هو هذا، هو هذا»، مرتين(2).

و في رواية مرفوعة الى عبد اللّه بن شداد بن الهادي الليثى، أن النبي صلّى اللّه عليه و آله قال لوفد(3)اليمن: «لتقيمن الصلوة، و تؤتن(4)

الزكوة، أو لابعثن عليكم رجلا كنفسي»، و أشار بيده الى علي عليه السلام(5).

و مما يلتحق بهذا ما رووه مسندا، أن النبي صلّى اللّه عليه و آله سأل عن بعض الصحابة، فذكر فيه: فقال له السائل: فعلي؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله: «انما سألتني عن الناس، و لم تسألني عن نفسي»(6).

و رواه أسعد بن ابراهيم الاربيلي المكى فى «الاربعين» من طريق آخر بسنده عن شيخه الامام الحافظ أبي الخطاب، يرويه0.


1) - د: انصب.

2) - نقلت هذه الرواية في ذيل «المناقب» للكلابى ص 428 عن «مناقب» احمد، أيضا «ذخائر العقبى» ص 64.

3) - د: لوقد.

4) - د: تؤتون.

5) - جاء قريبها من طريق ابن أبي شيبة عن عبد الرحمن بن عوف فى «كنز العمال» ج 144/15 ط حيدرآباد، راجع: «احقاق الحق» ج 16/17.

6) - أيد هذه الرواية بالروايات التى دلت على أن عليا كنفس الرسول (ص)، فليراجع: «احقاق الحق» ج 449/6، 458 و ج 15/17-20.

باسناده الى أم المؤمنين عايشة، قالت: كنت يوما عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فمدح أبا بكر، و أثنى عليه، ثم مدح عمر و أثنى عليه، و أمسك. قلت له: ما أراك تمدح عليا؟ قال: «مه، يا عايشه! أرأيت من يمدح نفسه»(1).

حديث سد الابواب الا باب على (ع)

اشاره

و منها: ما اتفقت روات الامة على نقله، و رواياتهم فيه ذوات شجون(2)

و «الشجن» بفتح الفاء و العين، ج: شجون و أشجان اى: الهم، الحزن، هوى النفس.

و شواجن: أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أمر بسد الابواب، الا باب علي عليه السلام، فسدت أبوابهم كلها الا باب علي عليه السلام.

رواه الترمذي في صحيحه مسندا عن ابن عباس و الشعبة، عن زيد بن علي بن الحسين، عن أخيه المعصوم محمد بن على - عليهما السلام - عن جابر بن عبد اللّه الانصاري - رضى اللّه تعالى عنه(3)- و رواه صاحب «المشكاة» [ب - 30] ثم قال: رواه الترمذي و قال:

«هذا حديث غريب»(4).

و في بعض الطرق، عن ابن عباس، أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أمر بالابواب كلها أن يسد الا باب علي عليه السلام(5).

فكذلك رواه أبو المجامع الحموئي في «السمطين» فى بعض


1) - جاء ما يقرب منها فى «كفاية الطالب» ص 288.

2) - الشجن: بفتح الفاء و سكون العين، ج: شجون اى الطريق فى الوادى أو أعلاه.

3) - «السنن» للترمذى ج 641/5 ح 3732.

4) - «مشكاة المصابيح»، كتاب مناقب على، ص 556، ط حيدرآباد.

5) - «ترجمة الامام على بن أبى طالب» ج 282/1 ح 326 و «المناقب» لابن المغازلى ص 258 ح 307.

أسانيده عن عمرو بن ميمون عن ابن عباس(1)رضى اللّه عنه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «سدوا أبواب المسجد كلها الا باب علي عليه السلام»(2).

و روى امامهم أحمد بن حنبل في مسنده مسندا الى زيد بن أرقم، قال: كان لنفر من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أبواب شارعة في المسجد، فقال يوما: «سدوا هذه الابواب الا باب علي.» [قال]:

فتكلم في ذلك أناس. فقام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فحمد اللّه و أثنى عليه ثم قال: «أما بعد فاني أمرت بسد هذه الابواب غير(3)

باب علي عليه السلام، فقال(4)فيه قائلكم، و اللّه ما سددت شيئا و لا فتحته، و لكن أمرت بشىء فاتبعته»(5).

تأييد المرام فى ذيل الحديث من قول المخالف

و رواه أيضا عن عمر بن الخطاب أنه قال: «لقد أوتى علي ثلاثا لان أكون أوتيتها أحب الى أن اعطى حمر النعم؛ جوار رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في المسجد، و الراية يوم خيبر قال: و الثالثة نسيها الراوى السهيل»(6).

و عن عبد اللّه بن عمر: لقد أوتي ابن أبى طالب ثلاث خصال لان تكون لى واحدة منهن أحب الى من حمر النعم: زوجه رسول اللّه بابنته


1) - م: أيضا عن ابن عباس.

2) - المصدر السابق، «فرائد السمطين» ج 208/1 ح 164، «المناقب» للخوارزمى ص 74 و «الخصائص» للنسائى ص 75.

3) - فى المصدر: الا.

4) - فى المصدر: و قال.

5) - «المسند» لاحمد بن حنبل ج 369/4، أيضا: «المناقب» للخوارزمى ص 235، «العمدة» ص 175 ح 270 و «المناقب» لابن شهر آشوب ج 190/2.

6) - «فرائد السمطين» ج 345/1 ح 268 عن عمر بن الخطاب و «المناقب» للخوارزمى ص 238.

و ولدت(1)له، و سد [الف - 31] الابواب الا بابه في المسجد و أعطاه الراية يوم خيبر»(2)

تفصيل الكلام حول حديث سد الابواب

و روى الحافظ الاصفهاني مرفوعا الى ابن عباس، قال(3): حدثنى النبي صلّى اللّه عليه و آله قال: «ان عليا منى و أنا منه.» ثم قال لعلي:

«أنت وارثي.» و قال: «أن موسى سأل اللّه تعالى أن يطهر مسجدا لا يسكنه الا موسى و هارون و أبناء هارون، و أني سألت اللّه أن(4)

يطهر مسجدا لك و لذريتك من بعدك».

ثم أرسل الى أبى بكر أن سد بابك: فاسترجع و قال: فعل هذا بغيري، فقيل: لا، قال: سمعا و طاعة فسد بابه، ثم أرسل الى عمر، فقال: سد بابك، فاسترجع و قال: فعل هذا بغيري، فقيل بأبى بكر، فقال لي بأبى بكر أسوة حسنة، فسد بابه، ثم ذكر رجلا آخر سد النبي صلّى اللّه عليه و آله بابه و ذكر كلاما.

ثم قال: فصعد النبي صلّى اللّه عليه و آله المنبر، فقال: «ما أنا سددت أبوابكم و لا أنا فتحت باب علي، و لكن اللّه سد أبوابكم و فتح باب علي»(5).

و الفقيه الشافعي روى ذلك من طرق ثمانية آخر(6)؛ فرواه بسنده عن حذيفة بن أسيد الغفاري حديثا طويلا فيه بعد تسمية من سدت أبوابهم هذه العبارة بالفاظها: «و علي عليه السلام على ذلك يتردد


1) - م: ولد.

2) - «المسند» لاحمد بن حنبل ج 26/2.

3) - د: قال قال.

4) - م: أنه.

5) - «حلية الاولياء» ج 294/6.

6) - «المناقب» لابن المغازلى ص 253.

و لا يدرى أهو ممن يقيم(1)أو ممن(2)يخرج؟! و كان النبي صلّى اللّه عليه و آله قد بناله بيتا في المسجد بين أبياته. فقال له النبى صلّى اللّه عليه و آله: أسكن طاهرا مطهرا(3)!

فبلغ حمزة، فأتى النبي صلّى اللّه عليه و آله، فقال: يا رسول اللّه تخرجنا(4)و تسكن غلمان بنى عبد المطلب؟

فقال له: [نبي اللّه]: لو كان الامر الى(5)ما جعلت من دونكم أحد(6)، و اللّه [ب - 31] ما اعطاه اياه الا اللّه، و انك لعلى خير من اللّه و رسوله، أبشر. فبشره النبي صلّى اللّه عليه و آله، فقتل يوم احد(7)شهيدا.

و نفس ذلك رجال على علي عليه الصلاة و السلام، فوجدوا فى أنفسهم و تبين(8)فضله عليهم و على غيرهم من أصحاب النبي صلّى اللّه عليه و آله فبلغ ذلك النبي صلّى اللّه عليه و آله، فقام خطيبا و قال(9):

«ان رجالا يجدون فى أنفسهم فى أني اسكنت عليا فى المسجد(10)، و اللّه ما أخرجتهم و لا أسكنته، ان اللّه سبحانه و تعالى(11)أوحى الى موسى و أخيه: (أَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِكُما بِمِصْرَ بُيُوتاً، وَ اجْعَلُوا بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ.(12))»7.


1) - م: يقم.

2) - فى المصدر: فيمن.

3) - م: و مطهرا.

4) - فى المصدر: «فبلغ حمزة قول النبى (ص) لعلى، فقال يا محمد تخرجنا».

5) - فى المصدر: لى.

6) - «من» ساقطة من «د».

7) - فى النسخ: فقتل باحد.

8) - فى النسخ: بين.

9) - فى المصدر: فقال.

10) - فى النسخ: «فى ان اسكن اللّه عليا فى المسجد»، و لكن الصحيح ما هو يوجد فى المصدر كما نقلنا عنه فى المتن.

11) - فى المصدر: عز و جل.

12) - يونس، 87.

و أمر موسى أن لا يسكن مسجده، و لا ينكح فيه، و لا يدخله الا هارون و ذريته. [و] ان عليا مني بمنزلة هارون من موسى، و هو أخي دون أهلى، لا يحل مسجدي لاحد أن ينكح فيه النساء الا علي و ذريته [فمن ساءه فههنا، و أومأ بيده نحو الشام](1).

و رواه بمثله عن عدي بن ثابت، يرفعه اليه(2)؛ و عن البراء بن عازب أيضا يرفعه اليه(3)، و عن سعد بن أبي وقاص ايضا يرفعه اليه(4).

و عن سعد من طريق آخر يرفعه اليه أيضا: «ان النبي صلّى اللّه عليه و آله أمر بسد الابواب فسدت، و ترك باب علي عليه السلام، فأتاه(5)

العباس، فقال: يا رسول اللّه سددت أبوابنا و تركت باب علي؟ فقال:

ما أنا فتحته و ما(6)أنا سددتها»(7). و رواه أيضا عن ابن عباس من طريقين يرفعهما اليه(8).

و رواه أيضا يرفعه الى نافع مولى ابن عمر، قال: قلت لابن عمر: من خير الناس بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله؟ قال: ما أنت و ذاك [الف - 32] لا أم لك، ثم قال: أستغفر اللّه خيرهم بعده من كان يحل له ما كان يحل له، و يحرم عليه ما [كان] يحرم عليه، قلت: من(9)

هو؟ قال: علي؛ سد أبواب المسجد و ترك باب علي؛ و قال له: «لكن.


1) - «المناقب» لابن المغازلى ص 255-253، و انظر الى مصادر ذيلها. و أيضا «ترجمة الامام على بن أبى طالب» ج 271/1 ح 335 و مصادر ذيلها.

2) - «المناقب» لابن المغازلى ص 252 ح 301.

3) - المصدر: ص 257 ح 305، و «العمدة» ص 179 ح 277، «ترجمة الامام على ابن أبى طالب» ج 255/1 ح 324.

4) - المصدر: ص 255 ح 304 و «العمدة» ص 179 ح 276.

5) - فى النسخ: فأتى.

6) - فى المصدر: لا أنا سددتها.

7) - «المناقب» لابن المغازلى ص 257 ح 306 و انظر الى ذيلها و أيضا: «العمدة» ص 180 ح 278.

8) - «المصدر» ص 258 ح 307-308 و عليك بارجاع مصادر ذيلها.

9) - فى النسخ: و من.

فى هذا المسجد ما كان لي، و عليك فيه ما علي(1)، و أنت وارثى و وصيي، و تقضي دينى، و تنجز عداتى، و تقاتل على سنتى، كذب من زعم أنه يبغضك و يحبني»(2).

و روى ابن شيرويه في الجزء الاول من كتاب «الفردوس» فى باب «السين»، عن ابن عباس - رضي اللّه تعالى عنه -: «سدت الابواب كلها الا باب علي عليه السلام»(3).

و روى أبو المظفر السمعاني فى كتاب «مناقب الصحابة» بالاسناد عن أبي صالح عمر بن ميمون، عن ابن عباس - رضى اللّه تعالى عنه -: «ان النبي صلّى اللّه عليه و آله أمر بالابواب كلها أن تسد الا باب علي عليه السلام»(4).

و روى محمد بن اسحاق فى الجزء الثاني من كتاب «المغازي»، باسناده عن سعد بن أبي وقاص، قال:

«أمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بالابواب أن تسد من قبل المسجد الا باب علي تركه، و كانت أبواب الناس شارعة فى المسجد»(5).

و باسناده عن عامر الشعبي قال: جاء العباس الى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فقال: يا رسول اللّه ما بال باب رجل فتح في المسجد، و سددت أبواب رجال؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله: و اللّه يا عماه! ما سددت عن أمري، و لا فتحت عن أمرى. قال: فسمعت عامرا يقول:2.


1) - م: «عليك فيه ما على يا على، و أنت وارثى...»، د: «فيه ما كان لى و عليك يا على و انت».

2) - «المناقب» لابن المغازلى ص 261 ح 309.

3) - «المناقب» لابن شهر آشوب ج 190/2 ناقلا عن «الفردوس».

4) - المصدر السابق: ج 190/2 ناقلا عن السمعانى.

5) - جاء ما يقرب منه فى «المصدر السابق» ج 190/2.

«سدت الابواب كلها الا باب علي عليه السلام»(1).

و روى الحافظ أبو نعيم ذلك من طريقين، عن أبى صالح، عن عمرو بن ميمون، عن ابن عباس(2)و رواه أبو يعلى في مسنده، و أحمد في [ب - 32] «الفضائل»، و الخطيب الخوارزمى و كذلك صاحب «الابانة»(3).

و في رواياتهم: «فخرج العباس يبكى، و قال: يا رسول اللّه! أخرجت عمك و أسكنت ابن عمك؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله: «ما أخرجتك و لا أسكنته، و لكن اللّه أسكنه.» و جاء حمزة يبكي و يجر عباءه الاحمر، فقال له كما قال العباس.

و قال عمر: دع لى خوخه(4)اطلع منها الى المسجد. فقال صلّى اللّه عليه و آله: «و لا قدر أصبعة.» فقال أبو بكر: دع لى كوة أنظر اليها.

فقال: «و لا رأس ابرة.» فسأل(5)عثمان مثل ذلك، فأبى(6).

و في رواية بريدة الاسلمى قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «يا أيها الناس! ما أنا سددتها و ما أنا فتحتها، بل اللّه عز و جل سدها.» ثم قرأ: (وَ النَّجْمِ إِذا هَوى ) الى قوله سبحانه (إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى‌(7))(8).ة.


1) - جاء مضمونه فى «العمدة» ص 179 ح 278 بألفاظ اخر.

2) - «حلية الاولياء» ج 153/4 عن أبو بلج عن عمرو بن ميمون.

3) - «المسند» لابى يعلى ج 61/2 ح 15، «الفضائل» لاحمد ص 73 ح 109، «المناقب» للخوارزمى ص 235، و نقل عنهم طرا و عن «الابانة» ابن شهر آشوب فى «المناقب» ج 190/2.

4) - الخوخة: واحدة الخوخ، كوة تؤدى الضوء الى البيت، الباب الصغير فى الباب الكبير. أيضا ثمرة شجرة الخوخ.

5) - م: قال.

6) - راجع المصادر السابقة.

7) - النجم، 4-1.

8) - انظر «المناقب» لابن شهر آشوب ناقلا عن خصائص العلوية عن بريدة ج 2 / 190 و «فرائد السمطين» ج 205/1 ح 160 أيضا عن بريدة.

و في رواية ابراهيم أبى رافع، انه صلّى اللّه عليه و آله صعد المنبر و قال:

«ان رجالا يجدون في أنفسهم أن سكن علي فى المسجد و خرجوا، و اللّه ما فعلت ذلك الا من أمر ربى، ان اللّه تعالى أوحى الى موسى(1):

(أَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِكُما بِمِصْرَ بُيُوتاً(2)...)» - الآية - ثم أمر موسى أن يسكن مسجده، فلا يدخله جنب غيره و غير أخيه هارون و ذريته.

و اعلموا رحمكم اللّه! أن عليا مني بمنزلة هارون من موسى، الا أنه لا نبي بعدي، و لو كان لكان عليا»(3).

و روى الزمخشري الذى صبغت يداه بالبراعة في «الكشاف» و في «الفائق»(4)أنه قال سعد: لما نودى ليخرج من فى المسجد الا آل الرسول و آل علي، خرجنا نجر قلاعنا»، و هو جمع قلع، و هو الكنف(5).

و روى عظيم شراحهم للاحاديث [الف - 33] ابن الاثير في نهايته فقال: «و منه(6)حديث سعد، قال: لما نودى ليخرج من في المسجد الا آل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم و آل علي، خرجنا من المسجد نجر قلاعنا.» أى كنفنا و أمتعتنا، واحدها قلع بالفتح،ى.


1) - م: موسى و أخيه.

2) يونس، 87.

3) - جاء قريب مضمونه عن أبى رافع فى «المناقب» لابن شهر آشوب ج 194/2، و أيضا «ترجمة الامام على بن أبى طالب» ج 296/1 ح 335، «حلية الاولياء» ج 4 / 153، «المناقب» لابن المغازلى ص 253 ح 303 و «المناقب» للخوارزمى ص 235.

4) - «الفائق» ج 222/3 باب القاف، ط بيروت. و نقل عنه ابن شهر آشوب فى «المناقب» ج 191/2.

5) - م: الكيف.

6) - فى المصدر: و فى.

و هو الكنف(1)يكون فيه زاد الراعى و متاعه»(2).

و قال الشيخ ابن طلحة في كتابه عن ابن عباس - رضى اللّه عنه -: أن النبى صلّى اللّه عليه و آله أمر بسد الابواب كلها الا باب علي عليه السلام»(3).

و المحدث البارع، الناقد، أبو المجامع ابن المؤيد الحموئي روى ذلك في «السمطين» من طرق أربعة بأسانيد معتبرة عنهم جدا عن بريدة الاسلمي، و عن عبد اللّه بن عباس - رضى اللّه تعالى عنه - من طريقين. و قال في روايته من مسند بريدة: «أخبرنى المشايخ، الامام العلامة تاج الدين، أبو المفاخر محمد بن أبى القاسم محمود السديدى الزوزني كتابة من واشير(4)كرمان، و قاضى القضاة خطيب المسلمين شمس الدين أبو محمد عبد الرحمان بن محمد بن أحمد ابن محمد بن قدامة المقدسي كتابة الى من دمشق - فى سنة أربع و سبعين و ست مائة - و تاج الدين علي بن أنجب(5)بن عبد اللّه الخازن مشافهة ببغداد، بروايتهم من الامام مجد الدين أبى سعيد عبد اللّه ابن عمر بن أحمد بن منصور الصفاري النيسابورى اجازة. قال:

أخبرنا أبو علي الحسن بن أحمد الحداد اجازة، قال: أخبرنا الحافظ أحمد بن عبد اللّه بن أحمد(6)أبو نعيم بسنده معنعنا(7)«عن أبى داود، عن بريدة الاسلمى، قال:».


1) - م: الكيف.

2) - «النهاية» ج 102/4.

3) - «مطالب السؤول»، الفصل الخامس، ص 17، الطبع الحجرى.

4) - فى المصدر: الزوزنى من واشر كرمان.

5) - د: الخب.

6) - د: احمد بن.

7) - «بسنده معنعنا» كلام المؤلف بتلخيص المقام عن ذكر أسانيد «فرائد السمطين».

أمر رسول اللّه [ب - 33] صلّى اللّه عليه و آله بسد الابواب، و شق ذلك على الاصحاب، فلما بلغ ذلك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله دعا الصلاة جامعة حتى اذا اجتمعوا صعد المنبر - فلم يسمع لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله تحميدا أو تعظيما في خطبة مثل يومئذ، فقال(1): «يا أيها الناس! ما أنا سددتها و لا أنا فتحتها، بل اللّه عز و جل سدها» ثم قرأ:

«وَ النَّجْمِ إِذا هَوى، ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى» (2).

فقال رجل: دع لي كوة تكون فى المسجد، فأبى(3)، و ترك باب علي عليه السلام مفتوحا، و كان(4)يدخل و يخرج منه و هو جنب.»(5)

محتاج الى الغسل.

ثم قال: قال الحافظ أبو نعيم: أخبرنا عمر بن أحمد، قال: حدثنا عبد اللّه بن أبي داود قال: حدثنا يحيى بن حاتم(6)العسكري، قال:

حدثنا بشر بن مهران، قال: حدثنا شريك، عن عثمان بن المغيرة، عن زيد بن وهب، عن عبد اللّه بن مسعود قال(7): «انتهى الينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ذات ليلة و نحن في المسجد جماعة من الصحابة، [و فينا أبو بكر و عمر و عثمان و حمزة و طلحة و الزبير و جماعة من الصحابة] بعد ما صلينا(8)العشاء، فقال: ما هذه الجماعة؟ قالوا: يا رسول اللّه: قعدنا نتحدث، منا من يريد الصلاة و منا من ينام، فقال:ت.


1) - فى النسخ: ثم قال.

2) - النجم، 4-1.

3) - م: فأبى النبى (ص).

4) - فى المصدر: فكان.

5) - «فرائد السمطين» ج 205/1 ح 160.

6) - فى النسخ: خادم.

7) - د: و قال.

8) - فى النسخ: صليت.

«ان مسجدي لا ينام فيه، انصرفوا الى منازلكم، و من أراد الصلاة فليصل في منزله راشدا و من لم يستطع فلينم، فان صلاة السر تضعف على صلاة العلانية».

قال [ابن مسعود]: فقمنا، فتفرقنا و فينا علي بن أبي طالب عليه السلام، فقام معنا، قال: فأخذ بيد علي عليه السلام و قال: «أما أنت فانه يحل لك في مسجدي ما يحل [الف - 34] لى، و يحرم عليك ما يحرم علي.» فقال له حمزة بن عبد المطلب: يا رسول اللّه! أنا عمك، و أنا أقرب اليك من علي! قال: «صدقت يا عم، انه و اللّه ما هو عني انما هو عن اللّه عز و جل»(1).

و هذا الحديث الاخير أيضا مثبت في كتب الحديث برواية كثير من المحدثين بأسانيدهم، عن عبد اللّه بن مسعود و عن غيره من الصحابة. ثم صاحب «السمطين» قال: «حديث سد الابواب في مسانيد(2)نحو من ثلاثين رجلا من الصحابة، أغربها حديث عبد اللّه ابن عباس»(3).

و ان أصحابنا الاماميين رضوان اللّه تعالى عليهم أيضا(4)قد رووا ذلك مسندا بأسانيدهم، في مسانيدهم الى نحو ثلاثين رجلا من الصحابة(5).

ثم يلتحق بهذا الباب ما رواه الفراء البغوي، محي سنتهم فى مصابيحه عن أبي سعيد الخدري، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لعلي صلوات اللّه عليه: «يا على! لا يحل لاحد يجنب فى هذا المسجد غيري و غيرك». ثم قال البغوى: «قال ضرار بن صرد: معناه:ه.


1) - «فرائد السمطين»: ج 206/1-205 ح 160-161.

2) - فى المصدر: «سد الابواب رواه نحو».

3) - المصدر: ج 208/1 ح 163.

4) - «أيضا قد» ساقطة من «م».

5) - نقل هذا البيان ابن شهر آشوب فى «المناقب» ج 189/2، و فضل القول بذكر بعض طرقه.

لا يحل لاحد يستطرقه جنبا غيري و غيرك»(1).

و قد رواه الترمذي في جامعه و صحيحه و أبو يعلى فى مسنده، رويا عن أبي سعيد الخدري قال: قال النبي صلّى اللّه عليه و آله:

«يا علي! لا يحل أن يجنب فى هذا المسجد غيري و غيرك»(2)و كذلك رواه الشيخ كمال الدين محمد بن طلحة الشافعي في «مطالب السؤول» ثم قال: و المراد استطراقه جنبا. و في رواية: «لا يحل لاحد من هذه الامة غيري و غيرك»(3).

و روى صاحب كتاب «المشكاة» و أورد فيه بهذه العبارة: و عن أبى سعيد [ب - 34] - رضي اللّه تعالى عنه - قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله لعلي: «يا علي! لا يحل لاحد أن(4)يجنب فى هذا المسجد غيري و غيرك.»

قال علي بن المنذر قلت(5)لضرار بن صرد: ما معنى هذا الحديث؟ قال: لا يحل لاحد يستطرقه جنبا غيري و غيرك.»(6)و رواه الترمذى و قال: «هذا حديث حسن غريب»(7).

و روى أبو صالح في «الاربعين» و أبو العلا الهمدانى فى كتابه بأسنادهما الى أم سلمة - رضى اللّه تعالى عنها - عن النبي صلّى اللّه عليه و آله أنه صلّى اللّه عليه و آله قال بأعلى صوته: «ألا! ان هذا المسجد لا يحل لجنب الا للنبي و على و فاطمة بنت محمد»(8)

الا للنبى و ازواجه و فاطمة بنت محمد و على».

.».

1) - «مصابيح السنة» ج 175/4 ح 4774.

2) - «السنن» للترمذى ج 640/5 ح 3727 كتاب المناقب و «المسند» لابى يعلى ج 311/2 ح 1042.

3) - «مطالب السؤول»، الفصل الخامس، ص 17، الطبع الحجرى.

4) - «لاحد أن» ساقطة من «د».

5) - «قلت» ساقطة من «م».

6) - «مشكاة المصابيح»، باب مناقب على (ع) ص 564.

7) - «السنن» للترمذى ج 640/5 ح 3727.

8) - «المناقب» لابن شهر آشوب ج 194/2 ناقلا عنهما. و فى مصدرنا: «ألا...

و أشياخنا الافخمون، و أصحابنا الاقدمون قد رووا ذلك في مسانيدهم. فقد روى الشيخ الصدوق، عروة الاسلام، أبو جعفر ابن بابويه، في كتاب «عيون أخبار الرضا» فى باب «ما جاء عن الرضا عليه السلام من الاخبار المجموعة» بسنده عن مولانا ابى الحسن علي بن موسى الرضا باسناده عن أبيه، عن آبائه الطاهرين، عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، قال: قال النبي صلّى اللّه عليه و آله: «لا يحل لاحد أن يجنب في هذا المسجد الا أنا و على و فاطمة و الحسن و الحسين، و من كان من أهلي، فانهم منى»(1).

قال أبو حاتم: لو قرأت(2)هذا الاسناد على مجنون، لبراء.

قوله (ص): على منى و أنا من على

اشاره

و منها: ما رواه الترمذي في صحيحه، و أبو داود فى سننه و صحيحه، و البغوي محي السنة فى مصابيحه، عن حبشى بن جنادة، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله [الف - 35] و سلم: «علي منى و أنا من علي، و لا يؤدي عنى الا أنا أو على». و رواه الجامع بين الصحاح الستة عن عدة طرق(3).

و في «الجمع بين الصحيحين»(4)ل «أبى عبد اللّه الحميدي»:

«لا يؤدي عني الا أنا أو رجل منى» قال: و عنى به عليا.

و الفقيه الواسطي الشافعى روى عن حبش بن جنادة(5)بأسانيده من طرق ثلاثة. «علي منى، و أنا منه. و لا يؤدي عنى الا أنا أو على»(6).


1) - «عيون اخبار الرضا»: ج 60/2 ح 236.

2) - د: قرأ.

3) - «السنن» للترمذى ج 636/5 ح 3719 كتاب مناقب على (ع). «المسند» لاحمد ج 164/4، «المصابيح السنة»: ج 172/4 ح 4768 كتاب مناقب على (ع)، «السنن» لابن ماجة ج 42/1، نزل الابرار و مصادر ذيلها، ص 38، «المسند» لابى داود ص 111، الرقم 829 و «احقاق الحق» ج 589/6.

4) - لم يطبع.

5) - د: حباده.

6) - «المناقب» لابن المغازلى ص 221 ح 267، العمدة ص 199 ح 299 و «كفاية الطالب» ص 276.

و رووا(1)جميعا من طرائق شتى أنه صلّى اللّه عليه و آله قال: «ما تريدون من علي؟ ما تريدون من على؟ ان عليا منى، و أنا منه، و هو ولي كل مؤمن بعدي»(2).

و روى أبو سعيد الواعظ في كتاب «شرف النبى» باسناده أن النبى صلّى اللّه عليه و آله قال: «يا علي! لو لا انى أخاف أن يقال فيك ما قالت النصارى في المسيح بن مريم لقلت اليوم فيك مقالة لا تمر بملاء من المسلمين، الا أخذوا تراب نعليك، و فضل وضوئك يستشفون به، و لكن حسبك أن تكون مني و أنا منك، ترثنى و أرثك»(3).

تفريع فى ارسال أبى بكر بابلاغ آيات سورة البراءة و نزول جبرئيل عليه (ص)

و قد اجتمعت قاطبة المفسرين و المحدثين من كافة الامة أنه لما نزلت عشر آيات أو أربعون آية من سورة براءة، دعى النبي صلّى اللّه عليه و آله أبا بكر، فبعثه بها ليقرأها على أهل مكة، فهبط جبرئيل عليه السلام و قال: «يا رسول اللّه ان اللّه تعالى يقرءك السلام، و يقول: لا يؤدى عنك الا أنت أو رجل منك.». فاستدعى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عليا عليه السلام، و قال له: اركب ناقتي العضباء(4)

قال فى النهاية [ج 251/3] كان اسم ناقة رسول اللّه (ص) «الغضباء» هو علم لها، و قيل فى قولهم ناقة الغضباء أى مشقوقة الاذن، و الاول اكثر، و قال الزمخشرى هو منقول من قولهم ناقة العضباء و هى القصيرة اليد. منه ره.

،

1) - م: روى.

2) - «كنز العمال»: ج 599/11 ح 32883، «العمدة» ص 203 ح 310، «ترجمة الامام على بن أبى طالب» ج 412/1 ح 487 و «تذكرة الخواص» ص 36.

3) - «شرف النبى» باب 19 ص 293 مع اضافات و اختلاف فى اللفظ، و جاء مضمونه فى «كفاية الطالب» ص 264، «المناقب» لابن المغازلى ص 237، «المناقب» للخوارزمى ص 75، «فرائد السمطين» ج 172/1 ح 132، «ذخائر العقبى» ص 92 و «شواهد التنزيل» ج 260/2 ح 860.

4) - قوله: ناقتى الغضباء.

و الحق أبا بكر، و خذ براءة من أبي بكر! و أمض بها الى أهل مكة؛ فانبذ(1)بها عهد المشركين اليهم، و خير أبا بكر بين أن يسير مع ركابك، أو يرجع الي.

فركب أمير المؤمنين [ب - 35] عليه السلام الناقة العضباء و سار، فلما دنى سمع أبو بكر رغاء(2)ناقة رسول اللّه، فوقف، فلحقه أمير المؤمنين و أخذ منه السورة، و خير بين السير و العود.

فرجع اليه صلّى اللّه عليه و آله، فجزع و قال: يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أهلتنى(3)لامر طالت الي فيه الاعناق، فلما توجهت له رديتنى عنه؛ مالى انزل في شىء؟ أو قال: أنزل فى القرآن؟.

فقال النبى صلّى اللّه عليه و آله: «لا و لكن الامين هبط الي عن اللّه تعالى بأنه لا يؤدي عنك الا أنت أو رجل منك. و علي منى و لا يؤدى عنى الا على»(4).

روى ذلك البخاري في الجزء الاول من صحيحه مسندا الى أبي هريرة، و فى منتصف الجزء الخامس من صحيحه أيضا مسندا الى أبي هريرة، و مرفوعا اليه أيضا(5). و رواه الترمذي فى صحيحه(6)

بسنده عن أنس بن مالك، و باسناده الى عبد اللّه بن عباس أيضا.

و رواه أبو داود في صحيحه(7)- و هو السنن - مسندا الى ابن عباس.ة.


1) - فى المصدر: و انبذ.

2) - رغاء: رغو، رغا البعير أو النعام أو الضبع، أى: صوت و ضج.

3) - أهل للامر: صيره أهلا له، رآه أهلا له.

4) - جاءت هذه الرواية بالفاظ متلونة و اسانيد مختلفة فى اكثر مسانيد العامة و الخاصة، فليراجع: «الارشاد» للمفيد ص 37 مع اختلاف يسير و اضافات قليلة، تاريخ ابن كثير ج 38/5 و ج 358/7 و تفسيره ج 333/2، و تفسير الطبرى ج 10 / 46. و لتفصيل المصادر راجع: «الغدير» ج 350/6-338 و «احقاق الحق» ج 3 / 438-247.

5) - «الصحيح» للبخارى، ج 671/2 ح 1514 كتاب الحج، ج 228/5 ح 808 كتاب المغازى و ج 404/6 ح 1080 تفسير سورة البراءة.

6) - «السنن» للترمذى ج 275/5 ح 3091 كتاب تفسير القرآن.

7) - «السنن» لابى داود ج 306/1، كتاب مناسك يوم الحج، عن ابى هريرة.

و رواه امام الحرمين رزين العبدري في «الجمع بين الصحاح الستة»(1)

في تفسير سورة «براءة».

و رواه الثعلبي، و الواحدي و مجاهد، و السدى، و الشعبى، و الواقدي، و القشيرى، و السمعاني، و البلاذرى، و الطبرى، و ابن بطة، و محمد بن اسحق، و أبو يعلى الموصلي، و الاعمش، و سماك بن حرث في تفاسيرهم و كتبهم بأسانيدهم الى عروة بن الزبير، و أبى هريرة، و أنس، و أبي رافع، و زيد بن نفيع، و عبد اللّه بن عباس، و عبد اللّه بن عمر، و عبد الرحمان بن عوف(2).

و رواه امامهم أحمد بن حنبل في مسنده(3)مرفوعا الى على بن أبي طالب عليه(4)السلام. و رواه امامهم الشافعى(5)[الف - 36] عن محمد بن هريرة، عن أبيه. و نقله كمال الدين بن طلحة في كتابه(6)، عن ابن عباس.

و روى شيخهم الامام المحدث، سعيد الدين، محمد بن مسعود ابن محمد الكازروني بسنده فى كتابه «المنتقى»، و فى كتابه «تاريخ(7)

النبي» صلّى اللّه عليه و آله، و ما كان من أحواله صلّى اللّه عليه و آله من الولادة الى الارتحال الى اللّه تعالى، قال في الباب التاسع منه:

أخبرنا شيخنا صدر الدين، أبو المجامع ابراهيم بن المؤيد بن محمد الحموئي أخبرنا شيخنا السند محب الدين أبو العباس، أحمد ابن عبد اللّه الطبري معنعنا عن أبي سعيد الخدرى رضى اللّه تعالى عنه، قال:خ.


1) - لم يطبع.

2) - راجع «المناقب» لابن شهر آشوب ج 126/2 ناقلا عنهم.

3) - «المسند» لاحمد ج 283/3، 212، و ج 165/4-164.

4) - م: عليهما.

5) - لم يطبع كتاب «المناقب».

6) - «مطالب السؤول» باب مناقب آل الرسول، ص 17، الطبع الحجرى.

7) - م: التاريخ.

«بعث رسول اللّه(1)

و زاد فى الرواية أنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم بعث أبا بكر على الموسم، و بعثه أيضا بسورة براءة و بالكلمات، و أن عليا عليه السلام لما أمر بالتبليغ لحقه و أخذ منه السورة و الكلمات، فكان يبلغها و أبو بكر على الموسم، فلما رجعا الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال أبو بكر: يا رسول اللّه مالى هل نزل فى شىء؟ فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «لم يكن يبلغها الا أنا أو رجل منى و هو على».

و أن شيخه أبا المجامع الحموئى لم يروه فى كتاب «السمطين» كذلك، بل روى بالاسناد [ج 61/1 ح 28] أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال لعلى عليه السلام ألحقه فرد على أبا بكر و بلغها أنت ففعل فلما قدم أبو بكر على النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم بكى، و قال: يا رسول اللّه حدث فى شىء؟ فقال: أمرت أن لا يبلغ الا أنا أو رجل منى.

و قد أوردنا فى أصل الكتاب ما فى «السمطين» بحذف الاسناد، و كان من روى هذه الزيادة انما كان رواها حيث قد عشية العصبية، و هيجته الحميه، و شغفه حب المذهب لما قد صح عند أئمة الرواية من كافة الامة، و رووه فى صحاحهم الستة و غيرها أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم ما بعث قط بعثتين (خ: فئتين) فى أحدهما على، الا و قد قال اذا التقيتم فعلى على الكل، و اذا افترقتم فكل على جنده، و لم يجعل عليا فى جند قط الا و قد أمره عليهم، و سنتلو عليك ذلك بطرقه فى أصل الشرح ان شاء اللّه سبحانه. ثم من المستغرب أن يروى شيخهم فى كتابه على ما قد أخبره؛ و اللّه سبحانه أعلم. منه ره.

و أيضا فى الهامش: «و فى بعض طرق رواية أحمد بن حنبل فى مسنده [ج 3/1، 151] بالاسناد، ثم دعا النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم عليا عليه السلام، فقال: «أدرك أبا بكر، فحيثما لحقته فخذ الكتاب منه فاذهب به الى أهل مكة و اقرأه عليهم، قال:

فلحقه بالجحفة فأخذ الكتاب منه، فرجع أبو بكر الى النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم، فقال: يا رسول اللّه أنزل فى شىء؟ قال: لا و لكن جبرئيل جائنى فقال: لا تؤدى الا أنت أو رجل منك.» و فى طائفة من الروايات فادركه فى ضجنان، و أورده أيضا صاحب «روضة الاحباب». منه ره.

صلّى اللّه عليه و آله أبا بكر بسورة «براءة» و أربع كلمات، فلحقه علي بن أبى طالب عليهما السّلام فى الطريق، فأخذ علي عليه السلام السورة و الكلمات و كان يبلغ، فاذا قرأ السورة، نادى: لا يدخل الجنة الا نفس مسلمة، و لا يقرب المسجد الحرام مشرك بعد عامه هذا، و لا يطوفن بالبيت عريان، و من كان بينه و بين رسول اللّه عهد فأجله الى مدته. فلما رجعا قال أبو بكر:ه.

1) - قوله: «قال: بعث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم أبا بكر».

مالى! هل نزل في شىء؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله: لم يكن يبلغهما الا أنا أو رجل مني، و هو على عليه السلام»(1)

«فرائد السمطين» ج 61/1 ح 28.

.

و الكلمات الاربع في سائر الروايات من طرقهم و من طرقنا على هذه العبارة: كان علي عليه السلام يقرأ السورة و ينادي أيام التشريق ذمة اللّه و رسوله بريئة من كل مشرك، فسيحوا في الارض أربعة أشهر. و لا يحجن بعد العام مشرك، و لا يقربن المسجد الحرام، و لا يطوفن بالبيت بعد اليوم عريان، و لا يدخل [ب - 36] الجنة الا نفس مسلمة مؤمنة(2).

و روى الزمخشري بارع مفسرهم في «الكشاف»: «أن أبا بكر لما كان في بعض(3)الطريق هبط جبرئيل، فقال: يا محمد لا يبلغن رسالتك الا رجل منك، فأرسل عليا عليه السلام، فرجع أبو بكر الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله. فقال يا رسول اللّه أشىء نزل من السماء؟ قال: نعم»(4).

و روى عامر بن واثلة، عن أمير المؤمنين - صلوات اللّه عليه - في حديث الاحتجاج:

فأنشدكم(5)باللّه هل فيكم أحد أمره رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أن يأخذ براءة من أبي بكر، فقال له أبو بكر: يا رسول اللّه أنزل فى شيء؟ فقال له: انه لا يؤدي عنى الا علي؛ غيرى؟ قالوا: اللهم لا(6).1.


1) - لم نظفر برؤية كتابى الكازرونى و أثرها، و لعبارة الحموى، فليراجع:

2) - راجع: «السنن» للترمذي ج 275/5 ح 3091 كتاب التفسير، «شواهد التنزيل» ج 239/1 ح 322 و «ينابيع المودة»، باب 18، ص 88.

3) - فى المصدر: ببعض.

4) - الكشاف ج 243/2، سورة التوبة.

5) - نشدت فلانا أنشده نشدا، أنشدتك اللّه أو سألتك بالله كأنك ذكرية اياه، كذا فى «الصحاح» [ج 543/2] و قال فى «النهاية» (ج 53/5) يقال نشدتك اللّه و انشدتك اللّه و ناشدتك اللّه [و باللّه]: أى سألتك و أقسمت عليك. منه ره.

6) - جاء ما يقرب منه فى «الخصال» ج 558/2 ح 31.

و في روايات الجامع بين الصحاح الستة و البغوي محى السنة، و ابن سيرين و السمعاني، و غيرهم من ائمة الاحاديث عندهم، عن البراء بن عازب، و عن بريدة و غيرهما: «أن النبي صلّى اللّه عليه و آله قال لعلي عليه السلام: «يا على! أنت منى و أنا منك». فقال جبرئيل عليه السلام: «و أنا منكما»(1).

و روى أحمد بن حنبل في مسنده فى مسند أبى رافع، أنه لما قتل على عليه السلام أصحاب الالوية(2)يوم أحد، قال جبرئيل: «يا رسول اللّه! ان هذه لهى المواسات.» فقال النبي صلّى اللّه عليه و آله:

«انه مني و أنا منه.» قال جبرئيل عليه السلام: «و أنا منكما يا رسول اللّه»(3). و عن أبي ذر رضى اللّه تعالى عنه مثل ما فى صحيحين و «المصابيح»، و «المشكاة» عن حبشي بن جنادة و فى «الجامع الصغير» للسيوطي في حرف العين: «على منى و أنا من على، و لا يؤدي عنى الا أنا أو علي» - «حم، ت، ن، ة» - عن حبشى بن جنادة.(4)أي رواه أحمد في مسنده، و الترمذي و النسائى و ابن ماجة(5)

ج 172/4 ح 4768، «الصحيح» للمسلم ج 1870/4، «مشكاة المصابيح» ص 564، «المسند» لاحمد ج 164/4، «السنن» لابن ماجة ج 44/1 ح 119 و «كنز العمال» ج 603/11 ح 32913.

جميعا عن حبشى بن جنادة(6).».

1) - «مصابيح السنة» ج 172/4 ح 4765 كتاب المناقب. «فرائد السمطين» ج 258/1 ح 198، «ترجمة الامام على بن ابى طالب» ج 168/1 ح 215 و مصادر ذيلها، «المناقب» لابن المغازلى ص 224 ح 269، و «ذخائر العقبى» ص 68، و فى بعض الطرق: «انه منى و أنا منه».

2) - د: الولاية، و الظاهر أن الالوية هى اصحاب «ابن لوى».

3) - انظر: المصادر السابقة و «كفاية الطالب» ص 274.

4) - «جامع الصغير»: ج 225/2.

5) - «السنن» للترمذى ج 636/5 ح 3719 كتاب المناقب: «مصابيح السنة»:

6) - «و فى الجامع الصغير... جنادة» ساقطة من «م».

تأييد بكلام أبى ذر

و قال شيخهم المحدث ابن طلحة الشافعى [الف - 37] في كتابه «مطالب السؤول» بهذه العبارة. «و عن أبي ذر جندب بن جنادة - رضى اللّه عنه المخصوص - من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بقول: ما أظلت الخضراء و لا أقلت الغبراء على ذى لهجة أصدق من أبى ذر.

و قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «علي منى، و أنا من على، و لا يؤدي عني الا أنا أو على»(1).

تنبيه فى التعريض على المعاندين

و نحن نقول: معاشر أولى جبلات انسانية و عقول غير ظلمانية؛ انا نستشهد جبلات أفهامكم، و غرائز عقولكم، أليست هذه الروايات و أخواتهن المتلوات على اسماع قلوبكم من قبل و من ذى قبل منادية بأصوات عباراتهن و اشاراتهن، و ناطقة بألسنة حالاتهن، أنه ليس خليقا للتأدية عن اللّه و عن رسول اللّه، و لا حقيقا بتولية كفالة الدين، و تقلد(2)ولاية المؤمنين الا نفس رسول اللّه أو علي بن أبى طالب الذي هو عنده كنفسه و منه كرأسه من بدنه، و كروحه من جسده!!.

فاذا سمعتم بعض الزايفين(3)عن الدليل، الكائدين(4)عن السبيل، كالمفسر البيضاوي، و من يحتذيه في القيل(5)، يقول: «و لعل قوله


1) - «مطالب السؤول»، الفصل الخامس، ص 18: الطبع الحجرى.

2) - د: تقلده.

3) - الزايف: زيف الرجل، أى حقره.

4) - الكائد: المايل.

5) - «انوار التنزيل» للبيضاوى ج 405/1 و «الكشاف»: ج 344/2.

صلّى اللّه عليه و آله «لا يؤدي عني الا رجل منى»، ليس على العموم»(1)

كيف لا يكون على العموم؟ و العموم فيه مقتضى قواعد العربية و الاصول، و أما أنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم بعث لان يؤدى عنه كثيرا لم يكونوا من عترته، لم يقع ذلك قط لتبليغ الوحى و القرآن، و تأدية الرسالة الالهية. بل انما كان يكون ذلك لاخذ الزكوات أو لامارات الجيوش، او للحكومات و أمثالها، و بالجملة لم يبلغنا فى شىء من الروايات - العاميه و الخاصية - أنه قد تولى تبليغ الوحى و تأدية الرسالة غير نفس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم الا على عليه السلام الذى هو بمنزلة نفسه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم، و ذلك أيضا فى هذه الواقعة لا غير؛ فمن يدعى ذلك فعليه الاثبات.

و أما تخصيص ذلك بالعهود ففاسد من وجوه شتى.

(1): ان هذا القول قد قاله صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم فى مواقع كثيرة من قبل هذه الواقعة و من بعدها لا سابقه بعثة تعهد أو نقض عهد أصلا، على ما ملئت به كتب الحديث من طرق متلونه و أسانيد متشعبة، و قد نقلنا يسرا.

(2): منها، أنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قد كان بعث أبا بكر لتبليغ ما نزل من سورة براءة و تأدية الرسالة الالهية فيها، و بتبليغ كلمات أربع، واحدة منها متعلقة بالعهد، فانزل اللّه تعالى جبرئيل عليه السلام و نهاه عن ذلك! و أمر ان لا يتولاه الا هو أو رجل منه، فعزل أبا بكر عن ذلك كله، و نصب لذلك كله عليا؛ و قال: أمرت بأن لا يقوم بها أى باداء الرسالة و تبليغ القرآن و تأدية الاحكام الا أنا أو رجل منى - و هو على - فالكلام فى هذا المقام فى تبليغ الوحى و أداء الرسالة و تأدية الاحكام الالهية لا فى خصوص تلك الكلمة المتعلقة بالعهد، فشتان بين ما نحن فى تقريره و بين ما هم فى توجيهه و الاعتذار عنه.

(3): و منها أن تلك الكلمة الواحدة انما هى متعلقة بنبذ العهد (- نقض العهد) لا بالعهد، و ما هم فى تجشم ادعائه من عادة العرب، انما هو فى العهود و المواثيق.

(4): و منها أنه لو كان من الصحيح أن من عادة العرب ذلك لم يكن صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يبعث أبا بكر و يوليه الامر من بدو الامر حتى ينهاه ربه سبحانه عن ذلك.

(5): و منها أنه كفى فى تبعيد أبى بكر عن استيهال الامر و استحقاق الولاية، التنصيص على أنه ليس من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم؛ فليتبصر. منه ره.

فانه صلّى اللّه عليه و آله بعث لان يؤدي عنه كثيرا لم يكونوا عن عترته، بل هو مخصوص بالعهود.


1) قوله: و لعل قوله (ص): «و لا يؤدى عنى الا رجل منى.» ليس على العموم.

فهلا كنتم تقولون له و لمن ينزل ساحته، و يتقح وقاحته و يقول قوله: يا ذا الروية المدروسة(1)

داس: الشىء اى وطئه برجله، أذله.

و الغريزة المنكوسة؛ هبك قد غضضت من بصر بصيرتك، و تعاميت عن ساير النصوص و التصريحات.

أما تعتبر عبرة أن من لا يصلح لتأدية أربعين آية من القرآن كيف يخلق لتمشية(2)أحكام الايمان [ب - 37] و توليه أسرار الفرقان!؟

و من لم يستأهل أن يسكن مسجد رسول اللّه و يسد بابه عن مسجده، كيف يحل أن يجلس مجلسه؟ و يقعده مقعده؟ و يتمكن مكانه؟ و يتسلط سلطانه؟ فاعتبروا بأبصار بصائركم يا أولى البصائر و الابصار!

تكملة بعد تبصرة

ثم ان في طائفة من طرق هذا الحديث أنه لا يبلغ عن اللّه تعالى الا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أو علي عليه السلام، فقد روى محدثهم الامام الحافظ الوارع البارع أبو نعيم الاصفهانى في كتابه «الحلية» بالاسناد عن أنس بن مالك من طريقين، قال: «أرسل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم أبا بكر ببراءة يقرأها على أهل مكة، فنزل جبرئيل عليه السلام على محمد صلّى اللّه عليه و آله فقال:

يا محمد لا يبلغ عن اللّه تعالى الا أنت أو رجل منك. فلحقه علي عليه السلام، فأخذها منه»(3).

و كذلك أورده(4)في كتابه المستخرج من كتاب «الاستيعاب»


1) - درسوا الحنطة دراسا اى: داسوها. منه ره.

2) - م: تمشية.

3) - «حلية الاولياء»: ج 296/6، أيضا راجع «شواهد التنزيل»: ج 231/1 لمطالعة طرقه و مختلف الفاظه.

4) - راجع: «احقاق الحق»: ج 427/3 و ج 644/14 و «النور المشتعل»، ص 94.

لابن عبد البر في تفسير قوله تعالى:

(وَ أَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ (1).) و أورده أيضا في كتابه «فيما نزل من القرآن في أمير المؤمنين على عليه السلام»(2). و كذلك رواه فقيههم(3)الشافعى ابن المغازلي الواسطى باسناده عن أنس(4).

و في كتاب «فضائل الصحابة» لاحد أئمتهم أبى بكر البيهقى بالاسناد عن أنس، قال: بعث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله سورة براءة مع أبي بكر، فلما بلغ ذا الحليفة(5)

ضبط بعض شراح الحديث «ذا الخليفة» بالتعريف، و بالخاء المعجمة المفتوحة و اللام المكسورة قبل الياء، و التاء أخيرا بعد الفاء على أنه موضع فى بعض أودية ما بين مكة و المدينة على جنبه الوادى و الى جنب الطريق ما بين الجبلين، و من هذا البعض من قال الصحيح «ذو الخليف» باسقاط التاء. قال الجوهرى فى «الصحاح» [ج 1353/4]: «الخليف: الطريق بين الجبلين، و خليفا الناقة.» و بعضهم كذلك أيضا أى معرفا بالالف و اللام و الخاء المعجمة المفتوحة و اللام المكسورة، و التاء أخير، و لكن على أنه موضع على قرب جبل من جبال مكة، يقال له خليفة.

قال ابن الاثير فى كتاب «النهاية» [ج 69/2] فى باب الخاء المعجمة مع اللام و فيه: «اى فى الحديث ذكر خليفة، بفتح الخاء و كسر اللام: «جبل بمكة يشرف على جياد.» و من هذا البعض من يزعم أنه هو جياد و منه من يزعم أنه موضع قريب من جياد. و قال ابن الاثير فى باب الجيم مع الياء من كتاب «النهاية» [ج 324/1]: و فى الحديث ذكر جياد: «هو موضع بأسفل مكة معروف من شعابها.» و الشعب بالكسر الطريق فى الجبل، و الجمع: الشعاب.

و منه من يقول أنه هو «ضجنان» - بالضاد المعجمة و الجيم - و منه من يقول هو موضع على قرب «ضجنان»، يعنى به «العرج» قرية بين مكة و المدينة جامعة من عمل الفرع (أى من توابع الفرع) على أيام من المدينة. قال الجوهرى فى «الصحاح» [ج 2151/6] «الضجن» بالجيم جبل معروف، و «ضجنان» جبل بناحية مكة. و قال ابن الاثير فى «النهاية» [ج 74/3]: «ضجنان» هو موضع أو جبل بين مكة و المدينة، و قد تكرر فى الحديث».

و قيل ذو الحليفة موضع بين الحرمين الشريفين قريب من «الجحفة»، و «الجحفه» موضع معروف بين مكة و المدينة، و هى ميقات أهل الشام، و بعضهم «ذا خليفة» - من دون الالف و اللام، و بالخاء المعجمة المفتوحة، و اللام المكسورة، و التاء أخيرا - على أنه أحد المواضع على قرب «خليفة» من جبال مكة. و بعضهم ذا الحليفة - بالحاء المهملة المضمومة، و اللام المفتوحة قبل الساكنة، و التاء أخيرا بعد الفاء - على أنه الموضع المعروف صقع المدينة، و هو ميقات أهل المدينة، و من هذا البعض صاحب «روضة الاحباب» و أثنانه (- أشباهه) من متأخريهم.

و فى هذا الضبط تدافع بين الروايات اذ «ذو الحليفة» هو «مسجد الشجرة» على ستة أميال من المدينة المباركة و ساير الرواة ناطقة بأن أبا بكر أخذ السورة فسار بها ثلثا؛ ثم هبط الامين جبرئيل (ع)، فقال (ص): لعلى (ع) «اركب ناقتى العضباء، و الحق ابا بكر، فرده أو خيره بين السير و العود، و خذ السورة منه، و بلغها انت.» فلحقه على (ع) و هو بعد فى الطريق، فاسترد السورة و أخذها منه، فرجع هو الى النبى (ص) فجزع و بكى، و قال ما قال. منه ره.

- أرسل - فرده فأخذها منه، -

1) - التوبه، 3.

2) - «المصدر السابق» أيضا «احقاق الحق»: ج 62/20.

3) - م: فقيه.

4) - «المناقب» لابن المغازلى، ص 230-221.

5) - قوله: «فلما بلغ ذا الحليفة».

فدفعها الى على بن أبى طالب عليه السلام، قال: «أمرت أن لا يقوم(1)

و في رواية الثعلبى فى تفسير سورة براءة فى أواخر حديثه ما لفظه «فخرج على عليه السلام على ناقة الغضباء فسار حتى أدرك أبا بكر بذ الحليفه فأخذها منه فرجع أبو بكر الى النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم و قال: يا رسول اللّه! بأبى أنت و أمى أنزل فى شأنى شىء؟ فقال: «لا و لكن لا يبلغ غيرى أو رجل منى.» [راجع:

المناقب لابن شهر آشوب، ج 126/2] و فيما فى الجمع بين الصحاح الستة فى الجزء الثامن منه من صحيح أبى داود و صحيح الترمذى يرفعون [سنن الترمذى ج 5 كتاب تفسير القرآن باب 10 ح 3019] الى عبد اللّه ابن عباس رضوان اللّه تعالى عليه فيما أبو بكر فى بعض الطرق اذ سمع رغاء ناقة - رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم - العضباء فقام أبو بكر فزعا فظن أنه حدث أمر به فدفع اليه على عليه السلام كتابا من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم فيه أنه لا ينبغى أن يبلغ عنى الا رجل من أهل بيتى فانطلقا فقام بها على عليه السلام أيام التشريق يبلغ و ينادى بالكلمات.

منه ره.

أيضا راجع: «شواهد التنزيل» ج 239/1 ح 322.

بها الا أنا أو رجل من أهل بيتي» و كذلك فى كتاب مناقب الصحابة2.


1) - قوله قال: «أمرت أن لا يقوم بها» الخ.

لابى المظفر السمعاني(1)

ج 236/1 ح 317 و نقل ابن شهر آشوب فى «المناقب»: ج 126/2 عنه.

و في كتاب [الف - 38] «السمطين» لمحدثهم الناقد الفائق الحموئي باسناده عن زيد بن نقيع، عن أبى بكر بن أبى قحافه: «أن النبي صلّى اللّه عليه و آله بعثه ببراءة(2)الى أهل مكة، و أن لا يحج بعد العام مشرك، و لا يطوف بالبيت عريان، و لا يدخل(3)الجنة الا نفس مسلمة، و [أن] من كانت بينه و بين رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مدة فأجله مدته(4)، و اللّه برىء من المشركين و رسوله.

قال: فسار بها ثلاثا، ثم قال لعلي عليه السلام: ألحقه، فرد علي أبا بكر و بلغها أنت، ففعل، فلما قدم أبو بكر على النبي صلّى اللّه عليه و آله بكى و قال: يا رسول اللّه احدث في شىء؟

فقال: «أمرت أن لا يبلغ الا أنا أو رجل مني»(5)

ج 379/2 ح 877.

.

و روى أيضا في «السمطين» باسناده الصحيح المعتبر عن حبشى ابن جنادة، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله:

«على منى و أنا من علي، لا يقضى دينى الا أنا أو على.»(6)

و كذلك رواه الامام البيهقي فى كتابه بالاسناد عن حبشى بن جنادة(7).

حديث الراية

اشاره

و منها، ما أطبقت رواة الامة قاطبة على روايته و صحته أن النبي صلّى اللّه عليه و آله حاضر خيبر بضعا و عشرين ليلة و كانت


1) - لم نظفر برؤية هذا الكتاب لكن جاء ما يقرب منه فى «شواهد التنزيل»:

2) - براءة.

3) - م: يدخلن.

4) - فى المصدر: الى مدته.

5) - «فرائد السمطين»: ج 61/1 ح 28، أيضا «ترجمة الامام على بن ابى طالب»:

6) - المصدر: ج 58/1 ح 23.

7) - المصدر: نقلا عن البيهقى.

الراية لعلي بن أبى طالب عليه السلام، فلحقه رمد أقعده عن الحرب و خرج مرحب يتعرض للحرب. فدعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أبا بكر، فبعثه بالراية، فرجع منهزما، و لم يفتح له. ثم من الغد أخذها عمر بن الخطاب(1)

و فى طائفة جمة من روايات أئمتهم فى ذلك: أن عمر بن الخطاب أخذها و نهض بها بالقتال فى يومين، فرجع فيهما منهزما، و ذلك أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قد أخذته الشقيقة فلم يخرج الى الناس، فأخذ عمر الراية و قاتل بها فانهزم و رجع، ثم بعث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم أبا بكر بها فى اليوم الثانى فرجع منهزما، ثم بعث عمر بها فى اليوم الثالث فانهزم و رجع، فغضب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم فقال: «لاعطين الراية غدا رجلا». الخ. منه ره.

جاء قريب مضمونه فى «ترجمة الامام على بن ابى طالب» ج 220/2 ح 262.

، فانهزم و رجع و لم يفتح له، فأصابت الناس مخمصة شديدة. فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «لاعطين الراية غدا رجلا يحب اللّه و رسوله، و يحبه اللّه و رسوله، كرار غير فرار، لا يرجع [ب - 38] حتى يفتح اللّه على يديه».

فبات الناس يدوكون(2)

و فى روايات ائمتهم المحدثين و المورخين ان جمعا من أصحاب رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قالوا فى تلك الليلة؛ معلوم أنه ليس المراد به عليا اذ هو يشتكى عينيه بحيث لا يرى شيئا و اطمانت قلوبهم بذلك، فبلغ قولهم عليا عليه السلام، فقال:

«اللهم لا معطى لما منعت و لا مانع لما أعطيت» منه ره.

ليلتهم أيهم يعطاها، فلما أصبح الناس غدوا(3)

و فى كثير من روايات أئمتهم قال: رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم ذلك و ليس ثم على فلما كان الغد تطاول لها أبو بكر و عمر و رجال من قريش، و رجاء كل واحد منهم أن يكون صاحب ذلك، فأرسل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم سلمة بن الاكوع الى على بن ابى طالب عليه السلام فجائه على بعير له حتى أناخ قريبا من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم و هو أرمد، قد عصب عينيه بشقة برد قطرى، قال سلمة: فجئت به أقود الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، «فقال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «مالك»؟ قال: رمدت. قال: «أدن منى فدنا منه فتفل فى عينيه فماشكا وجعهما بعد حتى مضى بسبيله ثم أعطاه الراية فنهض عين اللّه». منه ره.

الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كل يرجو أن يعطاها.ه.

1) - قوله: «ثم أخذها من الغد عمر بن الخطاب» الخ.

2) - قوله: «فبات الناس يدوكون».

3) - قوله: «فلما أصبح الناس غدوا»...

فقال: أين علي بن أبى طالب؟ قالوا: هو يا رسول اللّه يشتكى عينيه. قال: فارسلوا اليه، فاتى به، فبصق في عينيه، و دعا له.

فبراء حتى كان لم يكن به وجع، فأعطاه الراية.

فقال علي: يا رسول اللّه اقاتلهم حتى يكونوا مثلنا؟

قال: «انفذ على رسلك حتى تنزل بساحتهم، ثم أدعهم الى الاسلام، و أخبرهم بما يجب عليهم من حق اللّه تعالى فيه. فواللّه لان يهدي اللّه بك رجلا واحدا خير لك من أن تكون لك حمر النعم».

فسار علي عليه السلام، ففتح اللّه تعالى على يديه(1).

رواه البخاري في صحيحه(2)فى الجزء الثالث، و فى الجزء الرابع، و في الجزء الخامس منه من طرق متعددة عن سلمة بن الاكوع و عن سهل بن سعد و غيرهما. و رواه مسلم في موضعين من صحيحه(3).

و رواه البغوى في مصابيحه(4)، عن الصحاح عن سهل بن سعد، و كذلك صاحب «المشكاة»(5)، و رواه أحمد بن حنبل في مسنده(6)من أكثر من ثلاثة عشر طريقا عن عبد اللّه(7)بن بريدة و غيره. و رواه الترمذى في صحيحه(8)في غزوة خيبر. و رواه الحميدي فى «الجمع بين الصحيحين» في مسند سهل بن سعد، و فى مسند سعد بن أبى وقاص، و فى مسندب.


1) - روى «ابن بطريق» حديث الراية فى العمدة ص 160-139 باربعين طريقا.

2) - «الصحيح» للبخارى ج 80/5 ح 220 كتاب المناقب عن سهل بن سعد، و ج 245/5 ح 678 كتاب المغازى عن سلمة و ج 476/4 ح 1191 كتاب الجهاد، فضل من اسلم على يديه، عن ابن سعد.

3) - «الصحيح» للمسلم ج 1441/3 ح 132 كتاب الجهاد، و ج 2872/4 ح 32 كتاب المناقب.

4) - «مصابيح السنة» ج 171/4 ح 4764 كتاب المناقب.

5) - «مشكاة المصابيح» ص 563 كتاب المناقب.

6) - «المسند» لاحمد ج 385/1، ج 384/2، ج 52/4 و ج 358/5، 333.

7) - د: عبيد.

8) - «السنن» للترمذى ج 638/5 ح 3724 فى كتاب المناقب.

أبي هريرة، و فى مسند سلمة بن الاكوع. و رواه العبدري فى «الجمع بين الصحاح الستة».

و رواه ابن الاثير في «جامع الاصول» و فى «النهاية». قال فى «النهاية»: «و في حديث خيبر، لاعطين الراية [الف - 39] غدا [رجلا يحبه اللّه و رسوله، و يحب اللّه و رسوله، يفتح اللّه على يديه] فبات الناس يدوكون تلك الليلة؛ أى يخوضون و يموجون، يقال:

وقع الناس في دوكة، و دوكة(1)، أى فى خوض و اختلاط»(2).

و في صحيح مسلم: «قال عمر بن الخطاب: فما أحببت الامارة الا يومئذ، فتساورت لها رجاءا أن أدعى لها»(3).

قال شيخهم المالكي نور الدين على بن محمد بن الصباغ المكى في كتاب «الفصول المهمة» بعد ما نقل ذلك عن صحيح مسلم، قال العلماء: قوله فتساورت(4)

و فى بعض نسخ صحيح مسلم «فتشارفت لها» بالشين المعجمة و الفاء - و كذلك ضبطها بعض الشراح، و الاصح ما فى اكثر النسخ.

و فى الجزء الرابع من صحيح مسلم [ج 121/7، كتاب الفضائل] بهذه الالفاظ:

«أن عمر بن الخطاب قال ما احببت الامارة الا يومئذ، فتساورت لها رجاء ان ادعى لها فدعى رسول اللّه (ص) عليا ابن ابى طالب (ع) و اعطاه اياه، فقال: امش و لا تلتفت حتى يفتح اللّه عليك. قال: فسار على شيئا ثم وقف و لم يلتفت فصرخ يا رسول اللّه على ما ذا اقاتل؟ قال: قاتلهم حتى يشهدوا ان لا اله الا اللّه و أن محمدا رسول اللّه، فان فعلوا فقد منعوا منك دماؤهم و اموالهم الا بحقها و حسابها». منه ره.

راجع: «ترجمة الامام على بن ابى طالب» ج 176/1 ح 221.

لها، بالسين المهملة: تطاولت، و حرصت عليها حتى أبديت وجهى، تصديت لذلك ليتذكرنى.

قالوا: و انما كانت محبة عمر لها! لما دلت عليه من محبة اللّه1.


1) - د: حركة.

2) - «النهاية» ج 140/2.

3) - «الصحيح» لمسلم ج 2871/4، كتاب الفضائل، باب مناقب على (ع).

4) - قوله: «فتساورت لها».

و رسوله و محبتهما له، و الفتح على يديه». نقل ذلك الشيخ عبد اللّه ابن أسعد اليافعي فى كتابه هذه ألفاظه فى «فصول المهمة»(1).

و في كتاب «النهاية» لمجد الدين ابن الاثير: «و منه حديث عمر(2): فتساورت لها، أى رفعت لها شخصي»(3).

و رواه الفقيه ابن المغازلي الشافعى من طريق عديدة(4)فى مسانيد جماعة من الصحابة. و كذلك الحافظ أبو نعيم(5). و رواه الثعلبي فى تفسيره قوله تعالى: (وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقِيماً )(6).

و رواه أبو بكر البيهقي، و محمد بن اسحاق، و ابن جرير الطبري و الواقدي، و محمد بن يحيى الازدى و غيرهم عن عبد اللّه بن عمر و سهل بن سعد، و سلمة بن الاكوع، و أبى سعيد الخدري، و جابر بن عبد اللّه الانصاري(7).

و في رواياتهم أن النبى صلّى اللّه عليه و آله بعث أبا بكر برايته مع المهاجرين في راية بيضاء، فعاد يؤنب(8)قومه و يؤنبونه، ثم بعث عمر من [ب - 39] بعده، فرجع يجبن أصحابه و يجبنونه حتى ساء ذلك النبي صلّى اللّه عليه و آله، فقال: «لاعطين الراية غدا رجلا يحب اللّه و رسوله، و يحبه اللّه و رسوله. كرار غير فرار، لا يرجع حتى يفتح اللّه على يديه» فأعطاها عليا عليه السلام، ففتح على يده(9).2.


1) - «فصول المهمة» ص 38.

2) - فى المصدر: و منه الحديث.

3) - «النهاية» ج 420/2.

4) - «المناقب» لابن المغازلى ص 176 ح 213.

5) - «حلية الاولياء»: ج 62/2.

6) - الفتح: 2.

7) - انظر: «المناقب» لابن شهر آشوب ج 127/3 ناقلا عنهم.

8) - يؤنب: أنب فلانا: عنفه و لامه.

9) - «المصدر السابق»: أيضا راجع: «ترجمة الامام على بن ابى طالب ج 202/1-182.

و عن عمرو بن ميمون فيما عد لعلي عليه السلام عشر فضائل ليست لغيره. قال: قال النبي صلّى اللّه عليه و آله: «لابعثن رجلا لا يخزيه اللّه أبدا يحب اللّه و رسوله».

فاستشرف لها من استشرف(1)، فقال: أين علي؟ الى قوله: فتفل في عينيه، ثم هز الراية ثلاثا، فأعطاها اياه، فجاء بصفية بنت حى(2).

و في حديث الاحتجاج برواية عامر بن واثلة عن أمير المؤمنين عليه السلام: فأنشدكم باللّه هل فيكم احد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «لاعطين الراية رجلا يحب اللّه و رسوله و يحبه اللّه و رسوله، لا يرجع حتى يفتح اللّه على يده، اذ رجع غيري منهزما غيرى»؟ قالوا: اللهم لا(3).

و في بعض روايات ابن المغازلى لهذا الحديث فى كتاب «المناقب» ما رواه بسنده عن سعيد بن المسيب، عن أبي هريرة، قال: بعث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أبا بكر الى خيبر فلم يفتح عليه(4)، ثم بعث عمر فلم يفتح عليه، فقال: «لاعطين الراية رجلا كرار غير فرار، يحب اللّه و رسوله، و يحبه اللّه و رسوله.» فدعى علي بن أبى طالب عليه السلام و هو أرمد العين، فتفل فى عينه، ففتح عينه كأنه(5)لم يرمد قط، فقال: «خذ هذه الراية، فامض بها حتى يفتح اللّه عليك.» فخرج يهرول و أنا خلف أثره حتى ركز(6)ض.


1) - استشرف: شرف اى انتصب، و استشرف الشىء: رفع بصره لينظر اليه باسطا كفه فوق حاجبه.

2) - راجع: «كفاية الطالب» ص 241.

3) - جاء ما يقرب منه فى «الخصال» ج 555/2 ح 31 عن عامر بن واثلة.

4) - فى النسخ: تفتح له.

5) - فى النسخ: كأن.

6) - ركز: الرمح و نحوه أى غرزه فى الارض.

رايته في أصلهم تحت الحصن(1)[الف - 40].

و في رواية(2)سلمة بن الاكوع:

ركز رأيته في رضم(3)

د: رضع، كذا فى «المناقب» لابن شهر آشوب ج 128/3.

من حجارة تحت الحصن فاطلع رجل يهودي من رأس الحصن، قال: من أنت؟ قال: علي بن أبى طالب، فالتفت الى أصحابه و قال: غلبتم، و الذي أنزل التورية على موسى. قال:

فما رجع حتى فتح اللّه عليه(4).

و في رواية محمد بن يحيى الازدي عن مسعدة بن اليسع، و عبيد اللّه بن عبد الرحيم، عن عبد الملك بن هشام و محمد بن اسحاق و غيرهم من أصحاب الاثار: فدعا له النبي صلّى اللّه عليه و آله، و تفل في يده و مسحها على عينيه و رأسه، فانفتحت عيناه و سكن الصداع.

و قال فى دعائه: «اللهم قه الحر و البرد»(5)

و فى رواية أحمد بن حنبل فى المجلد الثانى من مسنده [ج 133/1، 99] عن عبد الرحمن أبى ليلى و كان أبى يسمر مع على عليه السلام و كان عليه السلام يلبس ثياب الصيف فى الشتاء، و ثياب الشتاء فى الصيف!! فقيل له: لو سألته فسأله عليه السلام، فقال عليه السلام: ان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم بعث الى و أنا أرمد العين، فتفل فى عينى، و قال: اللهم أذهب عنه الحر و البرد، فما وجدت حرا و لا بردا منذ يومئذ! و قال: لاعطين الراية رجلا يحب اللّه و رسوله، و يحبه اللّه و رسوله كرار ليس بفرار فتشارف (مصدر:

فتشرف) لها أصحاب النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم فأعطانيها».

و الروايات بلبسه عليه السلام الثياب الصيفيه فى الشتاء، و الشتائية فى الصيف لدعاء رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم مستفيضة عند الخاصة و العامة. منه ره.

. و أعطاه الراية، و كانته.

1) - «المناقب» لابن المغازلى ص 181 ح 217.

2) - د: و فى بعض الروايات.

3) - الرضم: الصخور العظيمة يرضم بعضها فوق بعض فى الابنية.

4) - «المصدر السابق» و أيضا راجع: «ترجمة الامام على بن ابى طالب» ج 170/2 ح 235.

5) - قوله: «اللهم قه الحر و البرد».

بيضاء، و قال: «امض بها، و جبرئيل معك، و النصر أمامك، و الرعب مبثوث في صدور القوم.

و أعلم يا علي أن اليهود يجدون فى كتابهم «أن الذي يدمر عليهم اسمه «اليا»(1)فاذا القيتهم(2)فقل: أنا «علي بن أبى طالب»، فانهم يخذلون ان شاء اللّه»(3).

و قال الشيخ ابن طلحة الشافعي فى «مطالب السؤول»: «صح النقل لهذا الحديث في المسانيد الصحيحة للبخاري و مسلم و غيرهما»(4).

نقل كلام فخر الرازى و الخوض فيه

و امامهم المقدام، العلامة، فخر الدين الرازي أورد هذه الرواية في كتاب «نهاية العقول»(5)فى حجج الشيعة على أبلغ وجه و أسبغه في تقرير الاحتجاج، ثم حين انتصب و تثمر للاعتراض على ما هو شاكلته في اثارة فتنة التشكيك، رفض فيما وقع الى من نسخ الكتاب سنته المستمرة بالقياس الى هذه الحجة. فطفر عنها في تلك النسخة طفرة، و لم يحم حولها بسلوك سبيل اللانسلمية(6)و اللم لا يكونية أصلا، و أيم اللّه أن هذا منه لشىء عجاب!!


1) - الظاهر: ايلياء.

2) - م: لقيتم.

3) - راجع: «كشف الغمة» ج 214/1 و أيضا انظر: «فرائد السمطين» ج 263/1 ح 205، «تذكرة الخواص» ص 25، «ترجمة الامام على بن ابى طالب» ج 206/1 ح 259، «السنن» لابن ماجة ج 43/1 ح 117، «المسند» لاحمد ج 52/4.

4) - «مطالب السؤول» فصل 5 ص 15. الصحيح للبخارى ج 79/5 ح 220 و «الصحيح» لمسلم ج 1441/4 ح 132 و ج 1872/4 ح 32، 35 باب مناقب على.

5) - لم تطبع.

6) - م: الاسلامية.

قال: «و ثالثها خبر الراية و هو ما روى أنه صلّى اللّه عليه [ب - 40] و آله بعث أبا بكر الى خيبر، فرجع منهزما، ثم بعث عمر، فرجع منهزما. فبلغ ذلك من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كل مبلغ، فبات ليلته مهموما، فلما أصبح خرج الى الناس - و معه الراية - فقال: «لاعطين الراية اليوم رجلا يحبه اللّه و رسوله، و يحب اللّه و رسوله، كرار غير فرار».

فتعرض لها المهاجرون و الانصار.

فقال صلّى اللّه عليه و آله: «أين علي»؟

فقالوا: انه أرمد العين.

فتفل في عينه، ثم دفع، اليه الرأية».

ثم قال ناقلا عن الشيعة(1)

و أما فى كتاب «الاربعين» و بعض نسخ كتاب «نهاية العقول» فقد انتصب للاعتراض، فقال: و أما التمسك بقصة خيبر.» فجوابه أن ذلك الكلام يفيد أن مجموع الصفات المذكورة فى مدح الثانى غير حاصل للاول، فلما قال: «لاعطين الراية رجلا يحب اللّه و رسوله و يحبه اللّه و رسوله كرارا غير فرار.» فهذا يدل على أن هذا المجموع ما كان حاصلا لابى بكر و عمر لان كونه كرارا غير فرار ما كان حاصلا فيهما، فكان ذلك المجموع غير حاصل فيهما؛ و عدم كونه كرارا غير فرار لا يوجب نقصانا فى الفضيلة، ألا يرى أن الانبياء أفضل من الملائكة مع أنه ليس لهم من القدرة ما للملائكة، و قد قلده فى ذلك قطب فلك التحقيق و التحصيل من علمائهم، و اختتم عليه ما أورده من اصول الدين فى القطب الاول من خاتمة كتاب «درة التاج» على ترتيب الاربعين.

و نحن نقول هذا الجواب فاسد من وجوه شتى.

[1] منها، أن أجزاء الحديث متلازمة متعاكسة فى اللزوم وجودا و عدما؛ و لذلك أوردها (ص) مترتبة متدرجا من الملزوم الى اللازم، و منبها على أن كل تال مرتب على مقدمة و نتيجة، فان كون المرء يحب اللّه و رسوله، و يحبه اللّه و رسوله ملزوم أن يكون اللّه و رسوله يحبانه، و أن يكون يحب اللّه و رسوله، و يحبه اللّه و رسوله أن يكون كرارا غير فرار من الجهتين؛ فمن المستبين أن من يؤمن باللّه و رسوله ايمانا صحيحا غير مكذوب، و يحبهما محبة صادقة غير مشوبة يستحب الحيوة العقلية الابدية الالهية على الحيوة الجسدية المبايدة الطبيعة، و يستحقر هذه الخسيسة الفانية فى جنب تلك الشريفة الباقية، و يؤثر ما عند الباقى على ما عنده النافد، فلا يخاف من الموت أصلا بل يكاد يستطار شوقا الى الجنبة العالية، و الجناب الاعلى اذ يحسبه سبيلا الى نيل المبتغى، و يعده طريقا للوصول الى سدرة المنتهى، و من هناك ما فى الحديث عنه (ص) فوق كل بربر حتى يقتل الرجل فى سبيل اللّه، و عن على (ع): «فو اللّه ان ابن أبى طالب لانس بالموت من الطفل الى ثدى امه.» [نهج البلاغة، خطبة 5].

فاذن هو لا يكاد يفر من الزحف فى الجهاد الواجب أصلا فضلا عن أن يكون فرارا بل يكون قلبه أرسخ فى الثبات على المجاهدة من الجبال الرواسى فى الارض، فيكر و يضرب بالسيف أعداء اللّه الى أن يقتل أو يقتل. و كذلك أيضا أن من يحبه اللّه و رسوله يعصمه اللّه لا محالة عن اقتراف الذنوب و الاثام، و سيما عن أن يكفى يفر عن الزحف، و ينهزم، و يؤتى دبره، و لا سيما عن أن يكون فرارا ديدنه الفرار، و هو نفسه من اكبر المآثم، و أعظم الكبائر، فيكون التمرن به و الاصرار عليه، فاذن كما ان يكون المرء كرارا غير فرار آية أنه يحب اللّه و رسوله، و آية أنه يحبه اللّه و رسوله، فكذلك أن يكون فرارا غير كرار آية أنه ليس يحب اللّه و رسوله، اذ لو كان يحبهما لم يكن يستحب الفرار على الثبات، و الفرارية على الكرارية، و الحيوة الظاهرية التى باطنها الموت على الموت الظاهرى الذى باطنه الحيوة الشريفة الباقية كما عز من قائل فى القرآن الكريم «يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا، وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ» [الروم/ 7] و كذلك هو آية أنه ليس يحبه اللّه و رسوله، اذ لو كان يحبانه لكان اللّه تعالى يعصمه لا محالة عن اقتراف الذنوب الكبيرة و الاثام العظيمة، و سيما عن اقتراف ما هو من أعظم الاثام، و اكبر الكبائر، و لا سيما عن أن يكون مقرافا له قرافا فى اقترافه.

[2]: و منها، أن تلك الصفات سواسية فى أن الستة ناطقة فيها بالاختصاص، فما وجه تخصيص ذلك بالاخيرة دون الاوليين! بل لو احتمل اسلوب الكلام فى مثل ذلك المقام تخصيص، لكان ما هو منها متقدما فى الذكر أخرى بذلك التخصيص، لكنه ليس مما يسعه وعاء الكلام على ما يعتف من اساليب أحوال المقام.

[3]: و منها، أنه كفى بالرجل نقصا فى الفضيلة و خسرانا فى الاخرة أن لا يكون كرارا غير فرار، بل يكون فرارا غير كرار، و كيف لا يوجب نقصا ما فى فضيلة الرجل، اقترافه للكبيرة مقرافا لما قرافا فى اقترافها، و لا سيما كبيرة هى متضمنة للاعراض عن الاخرة، و الالتهاء بالحيوة الظاهرية عن الحيوة الحقيقية، و الانصراف عن صاحب حبيب الحق، و آية من آيات أنه ليس يحب اللّه و رسوله، و لا يحبه اللّه و رسوله؛و اذا كان يقتل الرجل فى سبيل اللّه فوق كل بر و أشرف من كل فضيلة كان لا محالة ضده، و هو أن يفر من ذلك دون كل اثم و أخس من كل رذيلة.

و لعمر الحبيب ان من اهتدى لهذا الجواب فقد تشمر للذب عن أبى بكر و عمر، و الانتصار لهما تشمر الصديق الجاهل، و ربما يحيق بالرجل من الصديق الجاهل ما لا يحيق به من العدو العاقل.

و أما أنه يفضل الانبياء على الملائكة من يعرف أنه ليس لهم من القوة و القدرة ما للملائكة فعن هذا المقام على بون بائن و مسافة بعيدة، فما للملائكة من القوة و القدرة ليس هو من الكمالات البشرى، و البشر الكامل من قد استكملت قوتاه العاقلة و العاملة بالفعل استكمالا هو فى قوة الطباع البشرى، و تحلى بقوتيه النظرية و العملية بالفعل بالكمالات البشرية، و تحقيق الامر فى تفضيل الانبياء على الملائكة أو العكس ليس قوة هذا المقام تقله، و انما الشغل به شأن ذمة حيزه الطبيعى فى صحفنا الحكمية. و بالجملة طريقة كتاب «نهاية العقول» و هى الطفرة فى المعارضة بالاعتراض، و الجواب عن هذه الحجة رأسا أدنى فى الذب عن أبى بكر و عمر، و الانتصار لهما الى رجاء النفع و الانتفاع من طريقة كتاب «الاربعين»، و فى بعض نسخ كتاب «نهاية العقول» على ما قد حكى عنه الفاضل الرومى فى شرحه للطوالع، و اللّه سبحانه هو الولى فى كل الامور،«وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ». [النور/ 40]. منه ره.

: قالوا: «و هذا الحديث و كيفية ما جرى -

1) - قوله: «ثم قال ناقلا عن الشيعة».

فيها يدل على أن ما وصف النبى صلّى اللّه عليه و آله به عليا لم يكن ثابتا في أبى بكر و عمر. لانهما لما رجعا منهزمين و غضب الرسول من ذلك و انكره(1).

ثم قال: «لاعطين الرأية رجلا من صفته كذا و كذا»، علم أن سيئا(2)

من تلك الصفات ما كان عند أولئك الذين غضب عليهم.

ألا ترى أن ملكا لو أرسل الى غيره برسالة و فرط الرسول في أداء رسالته و حرفها فغضب لذلك الملك، و قال: لارسلن غدا رسولا حصيفا حسن القيام بأدائها، لكان يعلم كل عاقل أن الذى وصف به الرسول الثاني و أثبته له ليس موجودا فى الاول، و ليس هذا من قبيل دليل الخطاب.

انما هو استدلال بكيفية ما جرت الاحوال عليه.» انتهت عبارته بالفاظها و ملخص كلامه.ا.


1) - و «أنكره» ساقطة من «م».

2) - د: سميئا.

ان ما تنطق به ألسنة الاحوال، و ينادى اليه الاحتفاف بالقرائن يكون من المعلومات بالعلوم القطعية بتة، و لا يستنكر ذلك أحد من ذوى قريحة صحيحة وجدانية و أولى غريزة سليمة انسانية. و انما الاحتجاج بهذه الرواية المتفق على صحتها [الف - 41] و تواترها من هذا الباب؛ لا من باب الاستدلال بمفهوم الخطاب و مفهوم المخالفة و مفهوم الشرط و غيرها من المفاهيم التى قصارى أمرها اثمار الظن و ايراث مجرد الرجحان.

ثم مقلدوه ممن تلاه و لاحقه و لم يلحقه في اثارة فتنة التشكيك من العلماء المشهورية الجمهورية لم ينهضوا لمقابلة(1)هذه الحجة بخصوصها لمناظرة و المعارضة و التشكيك و التشكك.

تنبيه فى التعريض على المخالفين فيما جرى يوم غزوة احد

و نحن نقول: لعل من المعلوم لكل من له قسط من الخبرة بالتفاسير و الاحاديث و السير و المغازى و التواريخ أن ذلك الفرار لم يكن أول قارورة كسرت(2)منهم فى الاسلام، فعمر بن الخطاب و عثمان بن عفان من الفارين(3)من الزحف(4)يوم احد(5)

و قد قال عز من قائل فى ذلك فى القرآن الكريم (إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا) [آل عمران/ 155] قال علامتهم المفسر البيضاوى [فى انوار التنزيل ج 188/1] على احتذاء ما فى «الكشاف» [ج 430/1] يعنى أن الذين انهزموا يوم احد انما كان السبب فى انهزامهم أن الشيطان طلب منهم الزلل فأطاعوه، و اقترفوا ذنوبا [لمخالفة النبى (ص)] بترك المركز و الحرص على الغنيمة أو الحياة، فمنعوا من التأييد و قوة القلب. و قيل استزلال الشيطان اياهم توليهم، و ذلك بسبب ذنوب تقدمت (خ: منهم) لهم فان المعاصى تجر بعضها بعضا كالطاعة تجر كذلك؛ و قيل استزلهم بذكر ذنوب سلفت منهم، فكرهوا القتل قبل اخلاص التوبة و الخروج من المظلمة».

و قال امامهم العلم من أفاخم أئمتهم على بن أحمد بن الواحدى فى تفسيره: [ج 1 ص] يعنى الذين انهزموا يوم أحد، انما استزلهم الشيطان أى حملهم على الزله و لسبهم الزله ببعض ما كسبوا قال: «مقاتل»، يعنى معصيتهم النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم و تركهم المركز.

و أما قوله سبحانه بعد ذلك (وَ لَقَدْ عَفَا اللّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رحيم)... [آل عمران / 155] فقد ذكر أكثر أئمتهم المفسرين فى معناه انه سبحانه: قبل توبتهم و غفر لهم خطيأتهم و تجاوز عن ذنبهم. قال الواحدى فى تفسيره [ج 1 /]: «غفر لهم تلك الخطيئة. قال قتاده فى هذه الاية تولى اناس من أصحاب النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يوم احد عن القتال و عن نبى اللّه، و كان ذلك من أمر الشيطان، فأنزل اللّه ما تسمعون أنه قد تجاوز عن ذلك و عفا عنهم.

أخبرنا سعيد بن محمد بن احمد بن حيان - بكسر المهملة و شدة الموحدة - ابى موسى المروى و ذكر الاسناد معنعنا عن سعيد بن مسيب أن عثمان بن عفان رفع صوته على عبد الرحمن بن عوف و هو يومئذ خليفة، فقال له عبد الرحمن بآيش ترفع صوتك على، و لقد شهدت بدرا و لم تشهد، و بايعت النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم و لم تبايع - يعنى بيعته الرضوان - و فرت يوم أحد و لم أفر، فقال له عثمان فيما قال عن الجواب: و أما قولك فررت يوم احد فلمت بذنب عفا اللّه عنه».

هذا قول امامهم الواحدى، و قد وافقه على ذلك أكثرهم، و أما امامهم البارع «الزمخشرى» العلامة فقد قال فى «الكشاف» [ج 430/1] فى معناه، و اللّه غفور للذنوب، لا لعاجل بالعقوبة. [فى الكشاف: «ان اللّه غفور» للذنوب، «حليم» لا يعاجل بالعقوبة] و قال فى تفسير [الكشاف ج 427/4 فى تفسير] قوله تعالى فى سورة النجم (فى النسخ التحريم)(أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلّى وَ أَعْطى قَلِيلاً، وَ أَكْدى، أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ فَهُوَ يَرى، أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِما فِي صُحُفِ مُوسى، وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفّى، أَلاّ تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى) [النجم: 33-38] ان عثمان كان يعطى ماله فى الخير، فقال له عبد اللّه بن سعد بن ابى السرح و هو أخوه من الرضاعة، يوشك أن لا يبقى لك شىء، فقال عثمان ان لى ذنوبا و خطايا، و انى أطلب بما اصنع رضا اللّه [تعالى]، و ارجو عفوه فقال عبد اللّه أعطنى ناقتك برحلها، و أنا أتحمل عنك ذنوبك كلها، فأعطاه و أشهد عليه، فأمسك عن العطاء فنزلت. و معنى (تولى) ترك المركز يوم احد.» انتهى قوله بألفاظه.

و هذا أيضا ناظر الى أن المراد بالعفو عدم المعاجلة بالعقوبة، اذ الغفور الرحيم لا يعير بذنب قد تجاوز عنه؛ و فى روايات كثيرة عندهم أن بعضا من الفارين المنهزمين كعثمان بن عفان و أترابه، قال: ليت ابن أبى يأخذ لنا أمانا من أبى سفيان.

و أورد المفسرون حتى العلامة البيضاوى فى تفاسيرهم». منه ره.

، اتفاقا من الامة

1) - م: المقالة.

2) - م: كسر

3) - م: الفرارين.

4) - الزحف: الجيش الكثير.

5) - قوله: «من الزحف يوم أحد».

كافة، و كذلك أبو بكر بن أبى قحافة عند أكثر الموثوق بهم من علماء العامة و رواتهم. و فى أكثر رواياتهم المعدودة عندهم من الصحاح و عند رواة الخاصة قاطبة و في رواياتهم جميعا.

ففي روايات أئمة العامة و صناديدهم من مسانيدهم، عن عمران بن الحصين، و عبد اللّه بن مسعود، و عبد اللّه بن عباس، و عكرمة، و غيرهم أنه: انهزم الناس كلهم عن الرسول صلّى اللّه عليه و آله الا على وحده، حيث كان مصلت سيفه قدام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و لم يفارقه(1)طرفة عين، و اذ قد رمى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الى الارض، و ضربه خالد بن الوليد و أصحابه المشركون بالسيوف و الرماح حتى غشى عليه، و قد تفرق المسلمون عنه صلّى اللّه عليه و آله، منهزمين جميعا. [ب - 41].

كان علي متقلدا بسيفه، قائما بين يديه صلّى اللّه عليه و آله فنظر اليه النبي صلّى اللّه عليه و آله بعد افاقته من غشيته، و قال:

«يا علي ما فعل المسلمون»؟

قال: نقضوا العهد(2)

و فى طائفة من الروايات قال عليه السلام: «كفروا يا رسول اللّه، و ولووا الدبر و أسلموك». منه ره.

راجع: «الارشاد» للمفيد ص 46.

و ولوا الدبر.

فقال: «مالك لم تكن من الفارين»(3)

راجع: «الارشاد» للمفيد ص 48.

؟8.

1) - م: لم يفارق.

2) - قوله: نقضوا العهد.

3) - روى فى طائفة من الروايات قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «مالك لا تذهب مع القوم. فقال عليه السلام: اذهب و ادعك يا رسول اللّه، و اللّه لابرحت حتى اقتل او ينجز اللّه ما وعدك من النصر، فقال صلّى اللّه عليه و آله: أبشر يا على! فان اللّه منجز وعده، و لن ينالوا منا مثلها أبدا، ثم نظر الى كتيبة قد اقبلت اليه فقال: احمل على هؤلاء يا على و اكفينهم. منه ره.

قال: يا رسول اللّه! ان لي بك أسوة. و فى عضة(1)من الروايات:

«مالك لم تفر مع الناس»؟

قال: يا رسول اللّه! أرجع كافرا بعد ايمانى(2)

فيما قال عليه السلام، صار من المنصوص عليه، أن التولى عن نبى اللّه، و عن المركز، و عن القتال، و الفرار عن القتل، و ايثار الحيوة الظاهرية، على الحيوة الحقيقية، كفر باللّه و برسوله؛ و أن من فر فقد كفر، و لا كذلك ساير الذنوب؛ و السر فى ذلك أن النشأتين تعد أن مما يدخل جنس الحيوة، و اللّه سبحانه قد أخبر على لسان رسوله الكريم أن لقاء اللّه تعالى و الحيوة الابدية فى جواره و لذاتها الشريفة لا تقاس فى البهجة و الكمال بالحيوة الجسدية الفانية و لذاتها الخسيسة الداثرة، فلو كان من يدعى الايمان صادقا فى التصديق و الاذعان لم يكن تلهيه هذه اللذة النزرة [- القليلة] الخسيسة عن ذلك الذات العظيمة الشريفة بته.

أليس من المستبين أنه اذا كان فى يدى رجل صرة من دراهم، ثم أتاه آت بصرة مصرورة [- موثوقة] فقال ما فى صرتك دراهم زايفة و ما فى صرتى أضعاف مضاعف من الدنانير المسكوكة من الابريز الخالص [- الذهب الخالص]، و أنى مؤتيكها ان رميت تلك من يديك؛ فانه لو كان صدقه فى قوله و اذعن له فى كلامه، و علم ذلك علما يقينيا لا يعتريه شك، و هو من ذوى العقول لم يكن يتراخى فى رمى صرته النزرة الزايفة على التراب، و أخذ تلك الصرة العظيمة الخالصة. فاذن قد استبان أن ذلك الفرار آية ان الفارين كاذبون فى دعواهم المحبة للّه و لرسوله، كما قال عز من قائل فى القرآن الكريم: (قُلْ يا أَيُّهَا الَّذِينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلّهِ مِنْ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ، وَ لا يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اللّهُ عَلِيمٌ بِالظّالِمِينَ) [الجمعة: 7-6]. منه ره.

؟

فقال: «يا علي اكفنى هؤلاء، فكشفهم عنه».

و لم يزل يصادم كتيبة كتيبة من المشركين الى أن هزمهم و هو ينادى المسلمين المنهزمين حتى تجمعوا و لثبات علي عليه السلام رجع بعض المسلمين، ثم كان المنهزمون يتراجعون الى أن رجعوا جميعا(3).1.


1) - عضة: أى عضو، عدة، فرقة.

2) - قوله: «أرجع كافرا بعد ايمانى».

3) - جاء قريب مضمونه فى «كشف الغمة»: ج 195/1.

و عثمان انما رجع بعد ثلاثة ايام، فقال له النبي صلّى اللّه عليه و آله: «لقد ذهبت بها عريضا.» و في رواية عبد اللّه بن مسعود، قال صلّى اللّه عليه و آله له: «لقد ذهبت فيها عريضة»(1).

و روى ابن الاثير أنه صلّى اللّه عليه و آله قال لهم جميعا: «لقد ذهبتم فيها(2)عريضة». و قال في «النهاية»: «و في حديث احد: قال صلّى اللّه عليه و آله للمنهزمين: «لقد ذهبتم فيها عريضة.» أى:

واسعة»(3).

و في رواياتهم جميعا أن جبرئيل عليه السلام قال للنبى صلّى اللّه عليه و آله: لقد عجبت الملائكة من مواسات علي لك بنفسه، فقال النبى صلّى اللّه عليه و آله: «و ما يمنعه(4)من ذلك و هو منى و أنا منه.» قال جبرئيل عليه السلام: و أنا منكما. و أن جبرئيل عليه السلام قال و هو يعرج الى السماء:

لا سيف الا ذوالفقار و لا فتى الا علي(5)

و في رواياتهم عن زيد بن وهب [الف - 42] عن عبد اللّه بن مسعود انه انهزم الناس عن النبى صلّى اللّه عليه و آله الا علي عليه السلام. ثم بعد ذلك قد التحق به عاصم بن ثابت، و أبو دجانه، و سهل بن حنيف، و لحقهم طلحة بن عبيد اللّه، قال: فقلت له: فأين كان أبو بكر و عمر؟

قال: كانا فيمن(6)تنحى(7).د.


1) - «الارشاد» للمفيد ص 45.

2) - فى النسخ: بما عريضة.

3) - «النهاية» ج 210/3.

4) - م: يمتنه.

5) - «فرائد السمطين»: ج 257/1 ح 198.

6) - فى المصدر: ممن.

7) - تنحى: - له و عليه و فيه اى اعتمد و تعمد.

قلت: فأين كان عثمان؟

قال: جاء بعد ثلاثة من الوقعة.

فقال له النبي صلّى اللّه عليه و آله: «لقد ذهبت فيها عريضة».

قلت: فأين كنت أنت؟

قال: فيمن(1)تنحى.

قلت: فمن حدثك بهذا؟

قال: عاصم بن ثابت، و سهل بن حنيف.

قلت: ان ثبات(2)علي فى ذلك المقام لعجب.

قال: ان تعجبت منه فقد تعجبت [منه] الملائكة، أما علمت أن جبرئيل عليه السلام قال فى ذلك اليوم و هو يعرج الى السماء:

«لا سيف الا ذو الفقار و لا فتى الا علي».

قلت: و من أين علم أن جبرئيل عليه السلام قال ذلك؟

فقال: سمع الناس(3)النداء بذلك، و أخبرهم به النبي صلّى اللّه عليه و آله(4).

و في رواياتهم عن قيس بن سعد، عن أبيه، قال: سمعت عليا عليه السلام يقول: أصابتني يوم أحد ست عشرة ضربة، سقت الى الارض في أربع منهن، فجائنى رجل حسن الوجه، حسن اللمة(5)، طيب الريح، فأخذ بضبعي، فأقامنى، ثم قال: أقبل عليهم قاتل(6)فى طاعة اللّه و طاعة رسوله، فهما عنك راضيان.ك.


1) - فى مصدرنا: ممن.

2) - فى مصدرنا: ثبوت.

3) - فى مصدرنا: سمع الناس صايحا يصيح فى السماء بذلك.

4) - «الارشاد» للمفيد، ص 45-46.

5) - اللمة: ج لمم و لمام، الشعر المجاوز شحمة الاذن.

6) - فى المصدر: فانك.

قال علي عليه السلام: فأتيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فأخبرته، فقال: «يا علي! أما تعرف؟ أقر اللّه عينيك(1)كان جبرئيل عليه السلام»(2).

فأما ما أورده امامهم، العلامة فخر الدين الرازي في «التفسير الكبير» عند ما يفسر قوله سبحانه في ثانية الزهراوين(3): (إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ [ب - 42] بِبَعْضِ ما كَسَبُوا ) الآية(4)، ناقلا عن القفال الشاشي(5): «ان الذي دلت(6)

عليه الاخبار [فى الجملة] أن نفرا من(7)المنهزمين تولوا و أبعدوا، فمنهم من دخل المدينة، و منهم من ذهب الى ساير الجوانب، و [أما] الاكثرون [فانهم] نزلوا عند الجبل و اجتمعوا هناك.

و من المنهزمين عمر(8)، الا أنه لم يكن في أوائل المنهزمين،ه.


1) - م: عليك، المصدر: عينك.

2) - «كشف الغمة» ج 197/1.

3) - أى: البقرة و آل عمران.

4) - آل عمران: 155.

5) - م: الشافعى، فى الهامش: «الشاش» بلد من بلاد سمرقند.

6) - فى المصدر: و الذى تدل.

7) - فى النسخ: نفرا قليلين من.

8) - و مما تناقلته المحدثون و تداولته المورخون و هو مما رواه امامهم البخارى فى صحيحه - [لم نعثر عليه فى «الصحيح»] -: «أمر أنس بن النضر، عم أنس بن مالك أنه لقى يوم احد عمر بن الخطاب، و قد انهزم فى طائفة من المسلمين المنهزمين لقيهم، و قد تنخوا جالسين فى ناحية من الجبل، محزونين متحيرين، فسألهم عن ذلك، فقال عمر بن الخطاب فى الجواب: ان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قد قتل. فقال لهم أنس: مالكم فى الحيوة من بعده قوموا فقاتلوا أعداء اللّه حتى تقتلوا فى سبيله؟! و تركهم جالسين و سل سيفه، و توجه، فلقى سعد بن أبى وقاص و قال له: و اللّه انى أستشم رائحة الجنة من صوب احد، ثم لاقى جيش المشركين فقابلهم، و قاتلهم، و حمل عليهم و حاربهم الى أن استشهد و على بدنه أكثر من ثمانين طعنا و جرحا من السيف و غيره.» فهذه رواياتهم الصحيحه الثابتة فانظروا معاشر المؤمنين فى ايمان الرجل. منه ره.

و لم يبعد بل ثبت على الجبل الى أن صعد النبي صلّى اللّه عليه و آله. و منهم أيضا عثمان، انهزم مع رجلين من الانصار يقال لهما: سعد و عقبة، انهزموا حتى بلغوا موضعا بعيدا ثم رجعوا بعد ثلاثة أيام. [...] و أما(1)الذين ثبتوا مع الرسول صلّى اللّه عليه و آله فكانوا أربعة عشر رجلا، سبعة من المهاجرين [و سبعة من الانصار، فمن المهاجرين] هم: علي عليه السلام، و أبو بكر(2)، و عبد الرحمان ابن عوف، و سعد بن أبى وقاص، و طلحة بن عبد اللّه، و الزبير بن العوام، و أبو عبيدة بن الجراح. و سبعة من الانصار، منهم(3): خباب ابن المنذر، و أبو دجانه، و عاصم بن ثابت [و الحرث بن الصمة]، و سهل بن حنيف، [و أسيد بن حضير، و سعد بن معاذ] و ثمانية من هؤلاء الثابتين، ثلاثة من أولئك المهاجرين هم: على(4)عليه السلام و طلحة و الزبير. و خمسة من أولئك الانصار(5)، منهم الاربعة المذكورون بايعوه صلّى اللّه عليه و آله يومئذ على الموت»(6).

فمما قد وردت به عندهم روايات عديدة، و كان الذى ريم(7)فيها هو أن أبا بكر كان من الثابتين حين اذ قد انهزم جيش المسلمين، و فر أكثرهم، و بقى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقاتل و يحارب بنفسه فى نفر قليلين، لا أنه ثبت حين اذ قد فجعت(8)الشدة و عظمع.


1) - فى النسخ: فأما.

2) - فى المصدر: فمن المهاجرين ابو بكر و على.

3) - فى المصدر: و من الانصار الخباب.

4) - فى المصدر: و ذكر ان ثمانية من هؤلاء كانوا بايعوه يومئذ على الموت ثلاثة من المهاجرين على.

5) - فى المصدر: و خمسة من الانصار: أبو دجانه و الحرث بن الصمة، و خباب المنذر، و عاصم بن ثابت، و سهل ابن حنيف؛ ثم لم يقتل منهم أحد.

6) - «التفسير الكبير» ج 51/9-50.

7) - ريم: أقام.

8) - مال فجع: أوجع.

[الف - 43] الخطب و آل الامر الى أن وقع صلّى اللّه عليه و آله مرميا على الارض مغشيا عليه، فقد تظافرت الاحاديث الناطقة بأنه لم يثبت. اذ ذاك الا علي عليه السلام وحده، فغاية ما يكون قد كان أن أبا بكر لم يكن من المبعدين في الذهاب الذاهبين فى الانهزام ذهابا عريضا، و لا من الفارين من بدو الامر في المنهزمين الغير الثابتين مع الرسول أصلا، أو أنه قد أسرع في الرجوع(1)

و هذا سبيل سلكه رهط من المورخين استنادا الى زيد بن وهب، سأل عبد اللّه بن مسعود فقال له: قد سمعت أنه لم يبق مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يوم احد الا على بن أبى طالب عليه السلام، و أبو دجانة و سهل بن حنيف أهو كذلك؟ قال عبد اللّه بن مسعود: لما انهزم جيش الاسلام فى أول الامر، لم يبق مع الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم الا على بن أبى طالب عليه السلام، ثم لحقه من بعد ساعة عاصم بن ثابت، و أبو دجانة، و سهل بن حنيف، و طلحة بن عبد اللّه، و أبو بكر و عمر كانا فيمن تنحى، و عثمان ممن رجع من الوقعة فى الثالثة؛ ثم تاب بعض المنهزمين.

فصار من مع الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم أربعة عشر رجلا منهم أبو بكر، ثم قد تاب عمر من بعد و لحقهم. منه ره.

؛ فكان فى أول رهط من أرهاط الراجعين، فهذا(2)سبيل التوفيق بين أخبارهم المتدافعة المتصادمة في ذلك فى غزوة أحد.

تتمة الكلام فيما وقع يوم غزوة حنين

و أما في غزاة حنين. فمما أطبقت عليه الامة أن أبا بكر و عمر كأنا من الفارين المنهزمين، و ذلك أنه خرج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الى الوقعة في اثنى عشر ألفا من المسلمين فعانهم أبو بكر، و قال: لن نغلب اليوم من قلة، و ساءت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و انهزموا جميعا، و بقى الرسول ثابتا في مركزه، و ليس معه غير تسعة من بنى هاشم(3). و فى ذلك قوله تعالى: (وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ


1) - قوله: قد أسرع.

2) - م: هلا.

3) - انظر: «المناقب» لابن شهر آشوب، ج 143/3.

كَثْرَتُكُمْ» الى قوله سبحانه:

«ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ» (1). قال في «الكشاف»(2)فى تفسيره: «ثم انهزمتم.»(3)و من المشهور ما قاله بعض الفصحاء في غزوة حنين:

«أبو بكر عانهم و علي اعانهم».

[تبصرة ارجاعية]

و بالجملة قول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فى حديث الراية «كرارا غير فرار» ناطق بأن أولئك الذين قد انهزموا بالراية، ديدنهم الفرار و سنتهم الانهزام. و قد قال عز من قائل في القرآن الحكيم:«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمُ [ب - 43] اَلَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ، وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ، وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ» (4).

قلع باب الخيبر

ثم من معجزات أمير المؤمنين عليه السلام في غزوة خيبر، انه قد قلع الباب بيده، فتترس به و اتخذه ترسا لقتاله، فكان لا يزال يقاتل متترسا به، الى أن فتح اللّه تعالى على يديه، و انصرم القتال، ثم جعله جسرا على الخندق ممسكا اياه بيده حتى عبر عليه المسلمون، و دخلوا الحصن، و أخذوا الغنائم، ثم لما انصرفوا دحاه بيمناه أربعين ذراعا، و في رواية: «دحا به بيمناه أذرعا».

و في رواية: «ثم رمى به خلف ظهره أربعين ذراعا.» و فى رواية: «و دحابه في الهواء أربعين ذراعا.» و فى رواية: «ثم دحاه


1) - التوبة: 20.

2) - الظاهر: قال صاحب «الكشاف» فى تفسيره.

3) - «الكشاف»: ج 260/2.

4) - انفال: 5.

من ورائه أربعين ذراعا»(1).

و قد عد من الصحيح الثابت عند جماهير أصحاب الرواية، أن ذلك الباب كان يغلقه عشرون رجلا من رجال خيبر، و أن المسلمين جربوه و راموا حمله فلم يقله الا سبعون رجلا، و ما أطاقوا اقلاله الا بجهدهم(2). و كذلك رواه أحمد بن حنبل و محمد بن جرير الطبري و غيرهما(3). و في رواية بعضهم: «الا خمسون رجلا.»(4)و عند كثير من المورخين ان وزنه كان ثلاثة آلاف من.

و روى أبو اسحاق و غيره: أن عليا عليه السلام قال: لما عالجت باب خيبر، جعلته مجنالى(5)و قاتلت القوم، فلما أخزاهم اللّه تعالى وضعت الباب على حصنهم طريقا، ثم رميت به في خندقهم. فقال له رجلا - و في رواية: فقال [الف - 44] له عمر - لقد حملت منه ثقلا! قال عليه السلام: «ما كان الا مثل جنتى التى في يدي فى غير ذلك اليوم»(6).

و من كلام أمير المؤمنين عليه السلام الثابت عنه عند الخاصة و العامة جميعا قوله عليه السلام(7): «و اللّه ما قلعت باب خيبر بقوة جسدانية - و في رواية: بقوة جسمانية - و لكن قلعته بقوة ربانية.»(8)و فى بعض طرق الاخبار: «و لكن بقوة الهية.» و في عضة8.


1) - راجع: «احقاق الحق»: ج 383/8 و ج 93/18.

2) - راجع: «كشف الغمة» ج 215/1.

3) - «المسند» لاحمد ج 8/6، «تاريخ الطبرى»: ج 300/2.

4) - اثبات الهداة ج 423/2 ح 69، و فى بعض الروايات «سبعون رجلا» و فى بعضها «اربعون رجلا». راجع: «احقاق الحق»: ج 384/8 و ج 480/21.

5) - المجنة: الترس.

6) - «كشف الغمة»: ج 215/1، غزوة خيبر، ط بيروت.

7) - د: صلوات اللّه عليه.

8) - راجع: «احقاق الحق»: ج 384/8.

من الروايات عنه عليه السلام: «و اللّه ما قلعت باب خيبر بقوة جسدية، و لا بحركة عضدية، و لكن ايدت بقوة ملكوتية، و نفس بنور ربها مضيئة»(1).

و لهذا الباب من المعجزة ذكر مرتقب في حيزه الطبيعى فى أصل الكتاب، ان شاء اللّه سبحان.

قتال على (ع) على تأويل القرآن

و منها: ما روته رواة الامة عن طائفة من الصحابة، كنا جلوسا في المسجد، فخرج علينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و قد انقطع شسع نعله، فدفعها الى علي عليه السلام ليصلحها، ثم جاء صلّى اللّه عليه و آله فقام علينا فقال: «ان منكم من يقاتل على تأويل القرآن كما قاتلت(2)أنا على تنزيله».

قال أبو بكر: أنا هو يا رسول اللّه؟

قال: لا.

و قال عمر: أنا هو يا رسول اللّه؟

قال: لا. «و لكنه خاصف النعل بالحجرة»(3). و في روايات عديدة:

و لكن خاصف النعل بالحجرة. قالوا: فابتدرنا(4)ننظر، فاذا هو علي يخصف نعل رسول اللّه في حجرة فاطمة صلوات اللّه عليه و عليها.

رواه أحمد بن حنبل في مسنده(5)بسنده عن أبي سعيد الخدري و رواه البغوي صاحب «المصابيح» بعينه في كتاب «شرح السنة»(6)


1) - راجع: «سفينة البحار»: ج 374/1 و «اثبات الهداة»: ج 424/2 ح 73.

2) - د: قتلت.

3) - جاء ما يقرب منه فى «فرائد السمطين» ج 160/1 ح 122.

4) - ابتدر: أسرع، و ابتدر القوم أمرا اى تبادروا اليهم أيهم يسبق اليه.

5) - «المسند» لاحمد ج 33/3، 82.

6) - لم نعثر عليه بعد الفحص.

عن أبي سعيد أيضا. و رواه ابن الاثير فى [ب - 44] كتابيه.(1)

و كذلك أورده الشيخ ابن طلحة الشامى الشافعي في «مطالب السؤول»(2)عن أبي سعيد الخدري - رضى اللّه تعالى عنه - و صاحب «السمطين» رواه بعينه، ثم قال: «قال الحاكم: و هذا اسناد صحيح قد أصح بمثله(3)

لا عدوى».

البخاري و مسلم في «الصحيح»(4).

و رواه الحافظ أبو نعيم في «حلية الاولياء» بسنده عن ابن سعيد قال: قال: كنا نمشي مع الرسول صلّى اللّه عليه و آله، فانقطع شسع نعله، فتناولها علي عليه السلام ليصلحها، ثم مشى، فقال النبي صلّى اللّه عليه و آله: [يا] «أيها الناس! ان منكم من يقاتل على تأويل القرآن كما قاتلت على تنزيله» الحديث. قال أبو سعيد:

فخرجت، فبشرت بما قال الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم و لم يكترث(5)ه.


1) - «النهاية» ج 38/2.

2) - «مطالب السؤول»، فصل 6، ص 23، الطبع الحجرى.

3) - يقال اصح المحدث فهو المصح اذا ارتفع الضعف عن حديثه، و سلمت عن الطعن روايته من قولهم قوم مصحون اى ارتفعت العاهة عن اموالهم. قال الجوهرى فى الصحاح [ج 381/1]: «أصح القوم فهم مصحون اذا كان قد اصابت اموالهم عاهة، ثم ارتفعت، و فى الحديث لا يوردن ذو عاهة على مصح». و قال ابن الاثير فى «النهاية» [ج 12/3]: «و فى الحديث لا يوردن ذو عاهة على مصح (...) المصح الذى صحت ماشيته من الامراض و العاهات (خ: لها)، أى لا يوردن من ابله مرضى على من أبله صحاح، و يسقيها معه كأنه كره ذلك [مخافة] أن يظهر بمال المصح ما ظهر بمال الممرض، فيظن أنها اعدتها فيأثم بذلك. و قد قال عليه السلام:

4) - «فرائد السمطين» ج 160/1 ح 121، و فيها: «قد احتج بمثله البخارى...»!!

5) - يقال ما اكترث له اى... ابالى كذا فى «الصحاح» [ج 290/1] و قال فى «النهاية» [ج 161/4] يقال: «ما اكترث به: أى ما ابالى، و لا تستعمل الا فى النفى؛ و قد جاء ههنا فى الاثبات و هو شاذ. منه ره.

به(1)فرحا، كأنه قد سمعه»(2)كذلك رواه «ابن بطة».

و روى الترمذي في صحيحه(3)عن ربعى بن خراش عن أمير المؤمنين عليه السلام عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ذلك مثل يوم الحديبية.

و كذلك رواه أبو داود في صحيحه و هو كتاب «السنن». و رواه أيضا رزين العبدري في «الجمع بين الصحاح الستة». و كذلك رواه السمعاني فى «الفضائل» و الخطيب فى التاريخ(4)و رواه أيضا أحمد ابن حنبل في مسنده(5)من طريق ربعى بن خراش، و من طريق عبيد اللّه ابن حنظب، و من طريق زيد بن نفيع(6)عن أمير المؤمنين عليه السلام، عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم.

و روى الديلمى في كتاب «الفردوس»، عن وهب ابن صفى(7)، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «أنا أقاتل على تنزيل القرآن و علي [الف - 45] يقاتل على تأويل القرآن»(8). و فيما رواه عامر بن واثله، عن أمير المؤمنين عليه السلام في حديث الاحتجاج، قال عليه السلام: «فأنشدكم باللّه هل فيكم أحد.» قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «انى قاتلت على تنزيل القرآن، و أنت تقاتلة.


1) - فى النسخ: بها.

2) - «حلية الاولياء» ج 67/1.

3) - «السنن» للترمذى ج 634/5 ح 3715.

4) - «تاريخ دمشق» أي: «ترجمة الامام على بن أبى طالب» ج 163/3 ح 1178.

5) - «المسند» ج 82/3.

6) - خ: تبيع.

7) - فى المصدر: صيفى.

8) - «فردوس الاخبار» ج 79/1 ح 118، ط دار الكتب العربى، و ج 46/1 ح 115 ط دار الكتب العلمية.

على تأويل القرآن؛ غيري؟ قالوا: اللهم لا»(1).

و بالجملة. حديث «لا» و «لكن خاصف النعل في الحجرة»، له طرق متكثر(2)، و موارد متعددة، عند العامة و عند الخاصة(3). و رواه في كتاب «الاربعين عن الاربعين»، بسنده من مسند أبي سعيد رضى اللّه تعالى عنه، على مضاهات ما رووه عنه على يسير اختلاف فى المتن(4).

تنبيه فى منزلة على (ع) عند اللّه و الرسول

اشاره

فاذا تؤمل بروية صحيحة أستوقن أن أمر التنزيل الى محمد صلّى اللّه عليه و آله، و أمر التأويل الى علي عليه السلام فكما الجاحدون لنبوة محمد صلّى اللّه عليه و آله كفار بالتنزيل، فكذلك الشاردون(5)عن ولاية علي عليه السلام كفار بالتأويل.

و منها ما رواه محدثهم، الحافظ الناقد أبو نعيم الاصفهاني فى كتاب «الحلية» مسندا: أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، قال: «لا تسبوا عليا، فانه ممسوس في ذات اللّه تعالى»(6). و أورده امام علمائهم، فخر الدين الرازي في «التفسير الكبير» عن كعب بن عجرة، عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله(7). و رواه ابن المؤيد الحموئي فى


1) - «المناقب» لابن المغازلى، ص 116، ح 155.

2) - و سيعاد اليك بعض من تلك الطرق فى أصل الشرح، ان شاء اللّه العزيز سبحانه. منه ره.

3) - راجع: «المناقب» للخوارزمى ص 222، «كفاية الطالب» ص 386، «الخصائص» للنسائى ص 131، و لتفصيل المصادر فليراجع: «ترجمة الامام على بن أبى طالب» ج 170/3-163 ح 1191-1178 و «احقاق الحق» ج 24/6، ج 28/5، 33، ج 332/4.

4) - لم نعثر عليه فى «الاربعين» للرازى.

5) - الشارد: الطارد.

6) - «حلية الاولياء»: ج 68/1.

7) - لم نعثر عليه.

«السمطين» بسنده المتصل الى اسحق بن كعب بن عجرة، عن أبيه، عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله؛ و هو أيضا بعينه(1)من مرويات أصحابنا رضوان اللّه تعالى عليهم(2). و رواه في كتاب «الاربعين عن الاربعين [ب - 45] عن الاربعين»(3)بسنده من مسند كعب بن عجرة رضي اللّه تعالى عنه، عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.

و يلتحق بذلك ما رواه امامهم أحمد بن حنبل في مسنده عن ام سلمة رضي اللّه عنها، قالت: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله «من سب عليا فقد سبني»(4). و رواه صاحب «المشكاة» عن ام سلمة و قال: رواه أحمد بن حنبل(5).

و روى شيخهم المحدث الامام الحافظ أبو عبد اللّه محمد بن يوسف الشافعي، فى كتاب «كفاية الطالب» عن عبد اللّه بن عباس، «و كان سعيد بن جبير يقوده فمر على صفة زمزم، فاذا قوم من أهل الشام يشتمون عليا عليه السلام؛ فقال لسعيد بن جبير: ردني اليهم، فوقف عليهم، فقال: أيكم الساب اللّه تعالى(6)؟ قالوا: سبحان اللّه!! ما فينا أحد سب اللّه تعالى. فقال: أيكم الساب رسول اللّه صلّى اللّهل.


1) - «فرائد السمطين»: ج 165/1 ح 127.

2) - «منتخب كنز العمال»: ج 34/5، «احقاق الحق»: ج 217/4-216، ج 20 / 535 و ج 563/21، «البحار»: ج 313/9 و «كنز العمال»: ج 621/11 ح 17-33.

3) - «الاربعين» ص 54، ح 26، ط قم.

4) - «المسند»: ج 323/6.

5) - مشكاة المصابيح»، باب مناقب على (ع)، ص 557.

6) - فى المصدر: للّه عز و جل.

عليه و آله؟ فقالوا؛ ما فينا أحد سبه(1). فقال: أيكم(2)الساب علي بن أبي طالب عليه السلام؟ فقالوا أما هذا فقد كان، قال(3): فأشهد على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم، سمعته اذ ناي و وعاه قلبي، يقول لعلي بن أبى طالب عليهما السّلام: «من سبك فقد سبنى، و من سبنى فقد سب اللّه تعالى، و من سب اللّه تعالى، أكبه اللّه تعالى على منخريه في النار ثم تولى عنهم»(4). و لهذا الحديث روايات فى كتبهم، و فى كتبنا من طرق مختلفة(5)

ج 299/2 و «المناقب» لابن المغازلى ص 394.

.

و رواه صاحب «السمطين» بسنده كذلك عن ابن عباس(6)، و روى بسنده عن ام سلمة رضى اللّه عنها أنها قالت لبعضهم: «أيسب رسول اللّه فيكم فقال: معاذ اللّه! أو سبحان اللّه! [الف - 46] أو كلمة نحوها. فقالت: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم «من سب عليا فقد سبني»(7).

و روى بأسانيد متعددة أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال:

«يا علي! من فارقنى فقد فارق اللّه، و من فارقك يا على! فقد فارقنى»(8).

و في الحكاية الثالثة عشر من حكايات كتاب «الاربعين عن الاربعين، عن الاربعين» مسندا عن سعيد بن جبير، قال: مر ابن عباس بنفر من7.


1) - فى المصدر: سب رسول اللّه.

2) - فى المصدر: قال فأيكم.

3) - فى النسخ: فقال.

4) - «كفاية الطالب» ص 83-82.

5) - «الاربعين عن الاربعين» ص 96، «الامالى» للصدوق ص 87 ح 2، «كشف الغمة»: ج 109/1، «المناقب» لابن شهر ج 221/3، «البحار»: ج 312/19، «الغدير»:

6) - «فرائد السمطين»: ج 302/1 ح 241.

7) - المصدر: ج 301/1 ح 240.

8) - المصدر ج 300/1 ح 238، «المناقب» لابن المغازلى ص 278، 240 ح 324، 287 و «المناقب» للخوارزمى ص 57.

قريش و قد كف بصره و معه ابن له يقوده فسمع صوتهم، فوقع عليهم، و سلم، فقاموا، و ردوا السلام، و مضى؛ فقال له ابنه: يا أبه سمعت ما قالوا؟ قال: لا، و ما قالوا؟ قال: سبوا عليا صلوات اللّه عليه نالوا منه. فقال: ردني اليهم، فرده، فقال: أيكم الساب اللّه تعالى؟ فقالوا: يا بن عباس! من سب اللّه فقد كفر(1)، فقال: أيكم الساب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله؟ فقالوا: يابن عباس من سب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقد اشرك(2). فقال: أيكم الساب عليا عليه السلام؟ فقالوا: أما عليا فقد نلنا منه.

فقال ابن عباس: أشهد باللّه و أشهد اللّه، لقد سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: «من سب عليا فقد سبني، و من سبنى فقد سب اللّه، و من سب اللّه فقد كفر»(3).

تنبيه فى التعريض على جاحدين الحق

و نحن نقول: تبا(4)و تعسا(5)لاسلام قوم يرون هذه الاحاديث ثم يوقرون المحارب الساب الملعن بذلك في صدور المهاجر، و الامر


1) - خ: فقد أشرك.

2) - فقد كفر.

3) - «الاربعين عن الاربعين» ص 96، أيضا انظر: «الامالى» للصدوق ص 87. ح 2، «الغدير» ج 299/2 و «المناقب» لابن شهر آشوب ج 221/3.

4) - تبا: الشىء: قطعه، هلك، تبت يداه: أى خسرتا، تباله: أى الزمه اللّه خسرانا و هلاكا

5) - تعسا: هلك، عثر و اكب على وجهه.

بالاعلان به على رؤوس المنابر، و يلقبونه خال المؤمنين(1)

و يعلم حاله بالنسبة الى المؤمنين من شنايع أعماله.

روى محدثهم الكازرونى - و هو عندهم امام الرحلة - فى كتابه «سير النبى و احواله و تاريخه من الولادة الى الانتقال الى جوار اللّه سبحانه»، عن جابر بن عبد اللّه الانصارى، انه قال: «قتل أبى و خالى يوم احد، فحملتهما امى على بعير، فأتت بهما المدينة، فنادى منادى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أن ردوا القتلى الى مصارعهم.

ثم روى أيضا أن الناس حملوا قتلاهم الى المدينة، فدفنوهم، فنادى منادى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: ردوا القتلى الى مضاجعهم.

ثم قال: فلما أمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بدفن الموتى، قال: انظروا عمرو ابن الجموع، و عبد اللّه بن عمرو بن حزام، فانهما كانا متصافيين فى الدنيا، فجعلوهما فى قبر واحد.

فلما احتفر معاوية القناة أخرجا و هما ينثينان، كأنهما دفنا بالامس، ثم قال: قال جابر بن عبد اللّه: كتب معاوية الى عامله بالمدينة أن يجرى عينا الى أحد، فكتب اليه عامله أنه لا تجرى الا على قبور الشهداء، فكتب أن أنفذها. قال: قال جابر:

فرأيتهم يخرجون على رقاب الرجال، كأنهم رجال نوم. انتهى بألفاظه. منه ره.

، و يعتذرون عن فظيع(2)قوله و شنيع [ب - 46] صنعه بما هو أفظع و أشنع فيسمون ارتداده عن الاسلام اجتهادا في الدين، تحاميا عن أن يرتقى تطرق الكفر الى لصوص الخلافة من قبل في الاولين، فيا أيها العلماء المشهورية الجمهورية! ليت شعر شاعر ما خطبكم في ابن ملجم المرادي قاتل أمير المؤمنين عليه السلام، و اذ وسعتم دائرة الاجتهاد الى حيث تشمل صريح الكفر و فظيع الارتداد، فما بالكم لم تدخلوه في تلك الدائرة!؟ و لم تخترطوه في نظم اولئك المجتهدين!؟.

فان حاججتم بأنه قد صح و ثبت عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله انه قال لعلي عليه السلام: يا على! أشقى الاولين عاقر ناقة صالح، و أشقى الاخرين من يخضب هذه من هذه.»(3)و لا اجتهاد في مقابلة7.


1) - قوله: «خال المؤمنين»، الى آخره.

2) - فظع: - الامر أى اشتدت شناعته، و جاوز المقدار فى ذلك.

3) - جاء ما يقرب منه فى «احقاق الحق»: ج 353/17.

النص، فأنتم محجوجون في اولئك بأشباه ذلك.

تفريع على أن التعريض لعلى مساوق للتعريض على اللّه

أليس من الحق الصحيح الثابت في صحاحكم الستة و فيما فى طبقتها من كتب صناديدكم المحدثين، و أئمتكم الحافظين قول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لعلي عليه السلام: «أنا حرب لمن حاربك، و سلم لمن سالمك»(1)

ج 414/18-411.

.

و قوله: «حربك حربي، و سلمك سلمى»(2).

و قوله: «من حاربك فقد حاربني، و من حاربنى فقد حارب اللّه»(3).

و قوله: «من فارقني فقد فارق اللّه، و من فارقك فقد فارقنى»(4).

و قوله: «من سب عليا فقد سبني، و من سبنى فقد سب اللّه، و من سب اللّه اكبه اللّه على منخريه في النار»(5).

و قوله: «و تعلمهم من القرآن ما لم يعلموا، و تجاهدهم على التأويل كما جاهدتهم على التنزيل»(6).

و قوله: «انك تقاتل الناكثين و القاسطين و المارقين، و انك(7)

أنت قاتل الناكثين [الف - 47] و القاسطين و المارقين»(8).


1) - فى المصادر: «أنا حرب لمن حاربكم أو حاربتكم» راجع: «احقاق الحق»:

2) - «المناقب» لابن المغازلى ص 50 ح 73.

3) - لم نعثر عليه بصريح ألفاظه.

4) - «المستدرك» للحاكم ج 124/3، «المناقب» لابن المغازلى ص 241 ح 288، «العمدة» ص 274 ح 436.

5) - «فرائد السمطين»: ج 302/1 ح 241.

6) - لم نعثر عليه.

7) - «و انك أنت... المارقين» ساقطة من «م».

8) - جاء قريب مضمونه فى «فرائد السمطين»: ج 282/1 ح 223.

و قوله: «يا علي! من آذى شعرة منك فقد آذانى»(1).

و قوله: «كذب من زعم انه يحبنى و يبغضك»(2)

ج 149/4، 482 و ج 73/6، 78، 552، 546 و ج 61/17-57.

.

و نظائرها التى لا يحيط بها طوق الاحصاء، فما شأنكم تتمسكون بذلك الحديث الصحيح الثابت، و تتخذون هذه الاحاديث الصحيحة الثابتة وراءكم ظهريا.

و بالجملة لعمر الحبيب أن صنيع معاوية و صنيع عايشه شقيقا صنيع المرادى بالعتو(3)و الجلاعة(4)، و دونه في الفظاعة و الشناعة.

فان كان انما ذاك هو الكفر الاكبر، فليكن انما ذانك هما الكفران الاصفران. و ان كان انما ذاك هو الفسوق الاحمر، و الارتداد المعصفر، فليكن انما ذانك هما الفسوقان الاصفران(5)و الارتدادان الاغبران(6). و أما فعلة أبى بكر و عمر من بدو الامر فما هي الا بذر الزروع، و أصل الفروع، و أم الفتن، و أس المحن.

حديث التمثيل

و منها: ما هو من مرويات العامة و الخاصة و له عند الفريقين طرق عديدة. و من طرقهم ما رواه الديلمي فى كتاب «الفردوس» عن حذيفة، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «مثل على بن أبي طالب فى الناس مثل (قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ) فى القرآن»(7).


1) - «احقاق الحق»: ج 596/16 و ج 391/6.

2) - «ترجمة الامام على بن أبى طالب»: ج 186/2 ح 674، أيضا راجع «احقاق الحق»:

3) - العتو: التكبر، التجبر.

4) - الجلاعة: الاجلع أى الذى لا تنضم شفتاه.

5) - م: اصفران.

6) - الاغبر: ما لونه غبرة.

7) - «الفردوس»: ج 134/4 ح 6417 ط دار الكتب العلمية و ج 422/4 ح 6740 ط دار الكتب العربى.

و رواه الفقيه الشافعي ابن المغازلى فى كتابه مسندا الى النعمان بن بشير، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «[انما] مثل علي بن أبى طالب فى هذه الامة مثل (قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ.) فى القرآن»(1).

قال امامهم العلامة الرازي في «التفسير الكبير»: «أن سورة الاخلاص للقرآن كالحدقة للانسان، و ان القرآن كله صدف، و الدر هو قوله [ب - 47]:(قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ) (2).

و نحن نقول طى ضرب هذا المثل أسرار حكمية لتكشفها حيز طبيع في أصل الكتاب ان شاء اللّه تعالى.

معيار الايمان هو حب على (ع)

و منها: ما رواه أحمد بن حنبل في مسنده و الترمذي فى صحيحه عن أم سلمة رضى اللّه تعالى عنها، قالت: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «لا يحب عليا منافق، و لا يبغضه مؤمن»(3). و رواه صاحب «المشكاة» عنها، و قال رواه أحمد و الترمذي، و قال: «هذا حديث حسن غريب»(4).

و منها: ما رواه صاحب كتاب «الفردوس» عن أنس بن مالك، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «عنوان صحيفة المؤمن حب علي بن أبى طالب»(5).


1) - «المناقب» لابن المغازلى ص 70 ح 100، أيضا انظر: «ينابيع المودة» ص 125.

2) - «التفسير الكبير»: ج 176/32.

3) - «السنن» للترمذى ج 635/5 ح 3717، «العمدة»: ص 218 ح 344 و «المسند» لاحمد بن حنبل ج 292/6 و فيه: «لا يبغضك مؤمن، و لا يحبك منافق».

4) - «مشكاة المصابيح»: ص 566 باب مناقب على (ع).

5) - «المناقب» لابن شهر آشوب ج 151/2 ناقلا عن الفردوس، «المناقب» لابن المغازلى و ذيلها ص 243 ح 290 و «كنز العمال» ج 601/11.

و منها: ما رواه في كتاب «الفردوس» أيضا عن عبد اللّه بن عباس - رضى اللّه عنهما(1)- قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم:

«قل لمن أحب عليا يتهيأ لدخول الجنة»(2).

و منها: ما رواه أيضا في كتاب «الفردوس» عن سعد بن أبى وقاص، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «من آذى عليا فقد آذانى.» قالها ثلاثا(3)

ج 421/1 ح 497-495.

.

غزارة من فضائله

و منها: ما رواه الفقيه ابن المغازلي الشافعى فى كتابه من عدة طرق مختلفة، بأسانيدها و معناها واحد، أن النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال: «ان ملكى علي [بن أبى طالب](4)ليفتخران على ساير الاملاك، بكونهما(5)مع علي، لانهما لم يصعدا الى اللّه قط منه بشىء يسخطه»(6).

و منها: ما رواه الشيخ المعتزلي، الحنفى عز الدين عبد الحميد ابن أبى الحديد في «شرح نهج البلاغة» المكرم، عن أمير المؤمنين علي بن أبى طالب عليه السلام أنه قال يوم المناشدة أو يوما آخر:

«أنا [الف - 48] من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كالعضد من المنكب، و كالزراع من العضد، و كالكف من الذراع رباني صغيرا، و آخاني كبيرا؛ و لقد علمتم أني كان لى منه مجلس سر لا يطلع عليه


1) - د: عنه.

2) - راجع: «احقاق الحق»: ج 365/7.

3) - لم نعثر عليه فى الفردوس، لكن انظر: «ترجمة الامام على بن ابى طالب»:

4) - فى النسخ: على صلوات اللّه.

5) - فى المصدر: لكونهما.

6) - «المناقب» لابن المغازلى ص 127 ح 167 و «العمدة»: ص 360 ح 698.

غيري، و أنه أوصى الي دون أصحابه و أهل بيته. و لاقولن ما لم أقله لاحد قبل هذا اليوم، سألته مرة أن يدعو لى بالمغفرة فقال: أفعل، ثم قام، فصلى؛ فلما رفع يديه(1)للدعاء(2)استمعت(3)اليه الدعاء فاذا هو قائل(4): «اللهم بحق علي عندك(5)اغفر لعلى عبدك»، فقلت: يا رسول اللّه! ما هذا؟ فقال: أو أحد أكرم منك عليه فأستشفع به اليه»(6).

و منها: ما رواه الفقيه ابن المغازلي باسناده عن ابن عباس رضى اللّه تعالى عنه، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «أتانى جبرئيل بدرنوك(7)من الجنة، فجلست عليه، فلما صرت بين يدي ربي كلمني و ناجانى، فما علمنى شيئا الا علمه(8)عليا ابن أبى طالب، فهو باب مدينة علمي»، ثم دعاه اليه، فقال [له]: «يا على! سلمك سلمي و حربك حربى، و أنت العلم بينى و بين أمتى [من] بعدي»(9).

حظ على (ع) من العلم

اشاره

و منها: ما رواه محدثهم الناقد، الحافظ أبو منصور بن شيرويه الديلمي الهمدانى فى «الفردوس» و أخطب خطبائهم موفق بن أحمد ابن الخوارزمي المكى فى «المناقب»، عن سلمان - رضى اللّه تعالى عنه - قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «أعلم أمتي من بعدي


1) - فى المصدر: يده.

2) - فى النسخ: فى الدعاء.

3) - فى المصدر: استمعت عليه.

4) - فى النسخ: قال.

5) - فى النسخ: عبدك.

6) - «شرح نهج البلاغة» لابن أبى الحديد ج 315/20 ح 625.

7) - الدرنوك: نوع من البسط أو الثياب له خمل.

8) - فى النسخ: علمه.

9) - «المناقب» لابن المغازلى ص 50 ح 73.

علي بن أبى طالب.»(1)و رواه المحدث ابن المؤيد الحموئى بسنده المعتبر الذي عليه تعويله في «السمطين»(2).

و منها: ما رواه الحافظ الناقد «ابو نعيم أحمد بن عبد اللّه بن أحمد في «الحلية» بسنده عن علقمة، عن عبد اللّه بن [ب - 48] مسعود، قال: كنت عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فسئل عن علي عليه السلام، فقال صلّى اللّه عليه و آله: «قسمت الحكمة(3)عشرة أجزاء، فأعطى علي تسعة أجزاء و الناس جزءا واحدا»(4).

و رواه الديلمي فى كتاب «الفردوس» باسناده الى ابن مسعود أيضا، و كذلك رواه ابن المؤيد بن حمويه في «السمطين» بسنده الى سفيان الثوري الى علقمة، عن ابن مسعود(5).

و روى أخطب خوارزم، أبو المؤيد الموفق بن أحمد المكى الخوارزمي فى كتاب «المناقب» عن عبد اللّه بن عباس أنه قال: «العلم ستة أسداس، لعلي عليه السلام خمسة أسداس؛ و للناس كلهم سدس واحد، و لقد شاركهم في السدس، حتى لهو(6)أعلم به منهم»(7).

و قال في كتاب «الاربعين»: قال عمر بن الخطاب: «العلم ستة أسداس، لعلي من ذلك خمسة أسداس، و لقد شاركنا فى السدس.2.


1) - «المناقب» للخوارزمى ص 40، «احقاق الحق»: ج 406/20 ناقلا عن الفردوس.

2) - «فرائد السمطين»: ج 97/1 ح 66.

3) - فى المصدر: الحكم.

4) - «حلية الاولياء» ج 65/1، «المناقب» لابن المغازلى ص 287 ح 328، «المناقب» لابن شهر آشوب ج 32/2، «المناقب» للخوارزمى ص 40 و «ترجمة الامام على بن أبى طالب»: ج 481/2 ج 1008.

5) - «فردوس الاخبار»: ج 277/3 ح 470 و «فرائد السمطين»: ج 94/1 ح 63.

6) - فى المصدر: هو.

7) - «المناقب» للخوارزمى ص 48، «فرائد السمطين»: ج 369/1 ح 298، «المناقب» لابن شهر آشوب ج 31/2.

حتى لهو أعلم به منا»(1).

و في رواية، عن عبد اللّه بن عباس، قال: «أعطى على بن أبى طالب تسعة أعشار العلم، و أنه لاعلمهم بالعشر الباقي»(2). و فى رواية اخرى عنه: «و اللّه لقد اعطى علي تسعة أعشار العلم، و أيم اللّه لقد شاركهم في العشر العاشر»(3).

و قال عالمهم العلم الناقد مجد الدين(4)علي بن محمد بن عبد الكريم المعروف ب «ابن الاثير» في كتابه «النهاية» فى باب «الثاء مع العين»(5): «المثعنجر» هو أكثر موضع في البحر ماءا، و الميم و النون زائدتان. و منه حديث ابن عباس: «علمي فى علم على عليه السلام كالقرارة في المثعنجر.»، القرارة: الغدير الصغير»(6).

و قال فيه أيضا في باب «القاف مع الراء». و حديث [الف - 49] ابن عباس، و ذكر عليا عليه السلام، فقال: «علمي فى(7)علمه كالقرارة في المثعنجر.» القرارة: المطمئن من الارض يستقر فيها ماء المطر، و جمعها القرار»(8).

و روى بعض المفسرين من العامة عن ابن عباس، أنه قال: «ما علمي و علم أصحاب محمد صلّى اللّه عليه و آله فى علم على عليه السلام الا كالقطرة في سبعة أبحر»(9).2.


1) - «المناقب» لابن شهر آشوب ج 32/2-31 ناقلا عن اربعين الخوارزمى.

2) - المصدر السابق: ج 30/2.

3) - المصدر السابق.

4) - الف: عز الدين.

5) - د: العين مع الثاء.

6) - فى المصدر: «فاذا علمى بالقرآن فى علم على كالقرارة فى المثعنجر...»!

7) - فى المصدر: علمى الى.

8) - «النهاية»: ج 38/4.

9) - راجع: «المناقب» لابن شهر آشوب ج 30/2.

و في كتاب «كفاية الطالب» فى مناقب أمير المؤمنين على بن أبي طالب عليه السلام لشيخهم الامام الحافظ الزاهد. أبى عبد اللّه محمد بن يوسف بن محمد الشافعي، عن سعيد بن المسيب قال:

سمعت رجلا يسأل ابن عباس - رضى اللّه تعالى عنه - عن علي بن أبي طالب عليه السلام، فقال له ابن عباس: «ان عليا عليه السلام صلى القبلتين، و بايع البيعتين، و لم يعبد صنما و لا وثنا، و لم يضرب على راسه بزلم(1)، و لا قدح ولد على الفطرة، و لم يشرك باللّه طرفة عين.»

فقال له الرجل: اني لم أسألك عن هذا انما أسألك عن حمل سيفه على عاتقه يختال به حتى أتى البصرة، فقتل بها أربعين ألفا، ثم سار الى الشام فلقى بها حواجب العرب فضرب بعضهم بعضا(2)

حتى قتلهم، ثم أتى النهروان، و هم مسلمون، فقتلهم عن آخرهم.

فقال له ابن عباس: أعلى أعلم عندك أم أنا؟

فقال الرجل: لو كان علي أعلم عندي منك ما سألتك!!

قال: فغضب ابن عباس حتى اشتد غضبه. ثم قال: ثكلتك أمك! علي علمنى، و كان علمه من النبى صلّى اللّه عليه و آله، و النبى علمه من اللّه تعالى من فوق عرشه، فعلم النبي صلّى اللّه عليه و آله من اللّهض.


1) - زلم: هى القداح التى كانت فى الجاهلية عليها مكتوب الامر و النهى، افعل، و لا تفعل؛ كان الرجل منهم يضعها فى وعاء له، فاذا أراد سفرا أو زواجا أو أمرا مهما أدخل يده فاخرج منها زلما، فان خرج الامر مضى لشأنه، و ان خرج النهى كف عنه و لم يفعله. «النهاية»: ج 311/2. و «الزلم» فى اللغة قط: نبات لا برز له و لا زهر، و فى عروقه التى تحت الارض حب مفلطح دسم، و هو معروف عند العامة بحب العزيز.

2) - د: ببعض.

تعالى، و علم علي من النبى صلّى اللّه عليه و آله، و علمى من علم علي عليه السلام [ب - 49] و علم أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فى علم علي عليه السلام كالقطرة الواحدة فى سبعة أبحر(1).

و منها: ما رواه الحافظ أبو نعيم في «الحلية» بسنده عن عبد اللّه ابن مسعود، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «ان القرآن أنزل على سبعة أحرف، ما منها حرف الا و له(2)ظهر و بطن، و أن علي بن أبى طالب عنده منه علم الظاهر و الباطن»(3). و رواه صاحب «السمطين» باسناده المتصل الى ابن مسعود(4).

و منها: ما رواه أكثر المحدثين على طباق رواية أحمد بن حنبل في مسنده، أن النبى صلّى اللّه عليه و آله قال لفاطمة الزهراء صلوات اللّه عليها: «ألا ترضينى اني زوجتك أقدم أمتى سلما، و أكثرهم علما، و أعظمهم حلما»(5)

د: «ألا ترضين فى زوجتك» و فى بعض المصادر: «أما ترضينى... افضلهم حلما.

.

و منها: ما رواه الحافظ أبو نعيم في «الحلية» و أبو المؤيد، الخطيب الخوارزمي المكى فى «المناقب» و أبو المجامع ابراهيم بن المؤيد الحموئي فى «السمطين»، بأسانيدهم أن عليا عليه السلام قال: يا رسول اللّه أوصني.

فقال صلّى اللّه عليه و آله: «قل ربي اللّه، ثم استقم».ا.


1) - لم نعثر على رواية من «سعيد بن المسيب». و جاء طريق «عبد اللّه بن عباس» فى «كفاية الطالب»، و لتفضيله (ع) بتقديم البيعة و صلوة القبلتين فليراجع: «مائة منقبة» لابن شاذان و مصادر ذيلها ص 136 و «فضائل الخمسة»: ج 191/1.

2) - فى المصدر: الا له.

3) - «حلية الاولياء» ج 65/1.

4) - «فرائد السمطين» ج 355/1 ح 281 و «احقاق الحق» ج 640/7-639.

5) - انظر: «احقاق الحق»: ج 151/4 و «فرائد السمطين»: ج 92/1 ح 61.

فقال علي عليه السلام: «ربى اللّه(1)و ما توفيقى الا باللّه عليه توكلت و اليه أنيب».

فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «ليهنك(2)العلم يا أبا الحسن لقد شربت العلم شربا، و نهلته(3)نهلا»(4).

حديث باب العلم

و منها: ما رواه الترمذي في صحيحه فى صفة أمير المؤمنين عليه السلام - بالانزع البطين - أن النبي صلّى اللّه عليه و آله قال:

«أنا مدينة العلم و علي بابها»(5)

ج 52/5، 501-469 و ج 376/4 و ج 184/8 و ج 149/9 و ج 297/16-277 و ج 428/21-415 و «كنز العمال» ج 600/11 ح 32890.

.

و روى أبو محمد الحسن بن مسعود البغوي في كتابه «المصابيح» أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: «أنا دار الحكمة و علي بابها»(6).

و رواه الترمذي أيضا في مسنده و صحيحه و رواه أيضا صاحب [الف - 50] «المشكاة»، ثم قال: رواه الترمذي و قال: «هذا حديث غريب»(7). و رواه أبو المظفر السمعاني فى كتاب «مناقب الصحابة»(8)

بالاسناد عن علي عليه السلام، عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.


1) - فى الحلية: «قال قلت: اللّه ربى...».

2) - فى بعض المصادر: ليهنيك.

3) - نهل: بكسر الهاء، نهلت الابل أى شربت أول الشرب.

4) - «حلية الاولياء» ج 65/1، «المناقب» للخوارزمى ص 41، «فرائد السمطين» ج 100/1 ح 69 و «المناقب» للكلابى ص 430 ح 8.

5) - لم نعثر عليه فى «السنن» للترمذى، و لتفضيل مصادره راجع: «احقاق الحق»:

6) - «مصابيح السنة»: ج 174/4 ح 4772، باب المناقب، «كنز العمال» ج 600/11 ح 32889 و «نزل الابرار» ص 74.

7) - «السنن» للترمذى ج 637/5 ح 3723 و مشكاة المصابيح ص 556 باب مناقب على.

8) - لم يطبع.

و روى الشافعي الفقيه، ابن المغازلى فى كتابه بسنده عن ابن عباس، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «أنا مدينة العلم و علي بابها، فمن أراد العلم فليأت الباب»(1).

و روى أيضا بسنده عن حذيفة أن النبي صلّى اللّه عليه و آله قال:

«أنا مدينة العلم و علي بابها، و لا تؤتى البيوت الا من أبوابها»(2).

و روى أيضا بسنده عن جابر بن عبد اللّه الانصاري يقول: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول يوم الحديبية، و هو آخذ بضبع(3)

علي بن أبى طالب: «هذا امام(4)البررة، و قاتل الفجرة، منصور من نصره مخذول من خذله.» ثم مد بها صوته و قال: «أنا مدينة العلم و علي بابها، فمن أراد العلم فليأت الباب.»(5)و فى رواية: «مد سوطه(6)

و قال»:

و روى أيضا بسنده عن مجاهد، عن ابن عباس، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «أنا دار الحكمة و علي بابها، فمن أراد الحكمة فليأت الباب»(7).

و روى أبو المجامع ابراهيم بن محمد بن المؤيد الحموئي فى «السمطين»، بسنده عن ابن عباس، عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله «أنا مدينة العلم و علي بابها، فمن أراد بابها فليأت عليا»(8).7.


1) - «المناقب» لابن المغازلى ص 80 ح 121 «كشف الغمة» ج 113/1، «المناقب» للخوارزمى ص 40، «فرائد السمطين» ج 98/1 و «نزل الابرار» ص 73.

2) - «المناقب» لابن المغازلى ص 82 ح 122. عن جرير و «العمدة» ص 293 ح 482 عن حذيفة.

3) - الضبع: وسط العضد.

4) - فى المصدر: أمير.

5) - «المناقب» لابن المغازلى ص 84 ح 125.

6) - سوط: ما يضرب به من جلد مضفور أو نحوه.

7) - «المناقب» لابن المغازلى ص 86 ح 128.

8) - «فرائد السمطين»: ج 98/1 ح 67.

و روى ابن شيرويه الديلمي فى الجزء الاول من كتاب «الفردوس» في باب «الف»، بالاسناد عن جابر بن عبد اللّه الانصاري - رضى اللّه تعالى عنه -، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «أنا مدينة العلم و علي بابها، فمن [ب - 50] أراد العلم فبالباب»(1).

و في رواية و أوردها الفاضل الرومى فى شرحه لكتاب «الطوالع»(2)قال النبى صلّى اللّه عليه و آله: «أنا ميزان الحكمة و علي لسانها»(3).

و من طرق أصحابنا برواية شيخنا «المفيد» - رحمه اللّه تعالى - بسنده عن حمزة بن أبي سعيد الخدري، عن أبيه، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول:

«أنا مدينة العلم و علي بابها، فمن أراد العلم فليقتبسه من علي»(4).

و في «الصحيفة المطهرة الرضوية» بالسند الطاهر الظاهر عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله:

«أنا مدينة العلم و علي بابها، فمن أراد العلم فليأت الباب»(5).

تفريع بحديث العصفور

و منها: ما في كتاب «أبى الحسن البصري»(6)«ان الخضر عليه السلام رأى عصفورا قد أخذ قطرة من البحر، و وضعها في يد


1) - د: فالباب. فى المصدر: فليأت الباب. الفردوس 44/1.

2) - لم يطبع.

3) - راجع: «احقاق الحق»: ج 46/6، «الغدير»: ج 80/6 و ج 183/7.

4) - «الارشاد» ص 22.

5) - «صحيفة الامام الرضا» ص 123 ح 82، فعليك بمصادر ذيلها فانها كثيرة النفع.

6) - لم نظفر برؤيته و لكن نقله العلامة المجلسى فى «البحار»: ج 189/40 ح 71 نقلا من «مشارق الانوار» للبرسى.

موسى عليه السلام: فقال: ما هذا؟ قال: هذا العصفور يقول: و اللّه ما علمكما في علم النبى الذي فى آخر الزمان، و فى علم وصيه الا كما أخذت من هذا البحر».

و في ما رواه محدثهم المالكى، أسعد بن ابراهيم الاربيلى فى «الاربعين حديثا»(1)أنه لما تشاجر موسى و الخضر على نبينا و عليهما السلام في قصة السفينة و الغلام و الجدار، و رجع موسى الى قومه سأله أخوه هارون عما شاهده من عجائب البحر.

فقال: بينا أنا و الخضر على شاطيء البحر، اذ سقط بين أيدينا طائر، فأخذ في منقاره جرعة، و رمى بها نحو المشرق، و أخذ ثانية، و رمى بها نحو المغرب، و ثالثة و رمى بها نحو السماء، و رابعة و رمى بها نحو الارض؛ ثم أخذ خامسة و رمى بها في البحر. فسألت الخضر عن ذلك، فلم يجب.

و اذا نحن بصياد فقال [الف - 51] مالى أراكما في تعجب من الطائر!! انه يقول برمى الماء من منقاره الى المشرق و المغرب و السماء و الارض: انه يبعث نبي بعدكما تملك امته المشرق و المغرب، و يصعد الى السماء و يدفن في الارض، و يرميه الماء في البحر، يقول: ان علم العالم عند علمه مثل قطرة من بحر، و يرث علمه وصيه و ابن عمه.

فسكن ما كنا فيه من التشاجر، و استقل كل منا علمه، ثم غاب الصياد عنا، فعلمنا أنه ملك بعث الينا ليعرفنا نقصنا حيث ادعينا الكمال(2).

فأما ما أورده صاحب «الكشاف» في حديث العصفور أنه قال».


1) - لم تطبع.

2) - راجع: «البحار»: ج 177/40 ح 60 نقلا عن «الكافى» و «الفضائل».

الخضر: «ما ينقص علمي و علمك من علم اللّه مقدار ما أخذ هذا العصفور من البحر»(1).

فلعله و العلم عند اللّه سبحانه من تحريفات الذين يحرفون الكلم من بعد مواضعه، فان علم الانسان متناه و علم اللّه - سبحانه - غير متناه مرات غير متناهية(2)شدة و عدة، و لا نسبة للمتناهي الى غير المتناهي بوجه من الوجوه أصلا. كما قال علامتهم المفسر النيسابوري الاعرج(3).

تتمة بأقاويله (ع) فى تبيين سعة علمه

و منها: ما في صحيح مسلم بن حجاج القشيري فى تأويل سورة «غافر» أعنى (حم تَنْزِيلُ الْكِتابِ )(4)«روى بعضهم عن ابن عباس - رضى اللّه تعالى عنه - قال: «كان علي عليه السلام يعرف بها الفتن.» ثم قال: و أراه زاد في الحديث: «و كل جماعة كانت فى الارض أو تكون في الارض، و من كل قرية كانت أو تكون فى الارض».

و روى أن عليا عليه السلام قال على المنبر: «سلوني قبل أن تفقدوني، سلونى عن كتاب اللّه تعالى، فما من آية الا و أعلم حيث نزلت بحضيض جبل أو سهل [الف - 52] أرض، و سلوني عن الفتن، فما من فتنة الا و قد علمت كبشها و من يقتل فيها»(5).

«و روى عنه من نحو هذا كثير.» هذا آخر كلام مسلم في الجزء


1) - «الكشاف» ج 732/2، سورة الكهف، الاية 60.

2) - «غير متناهية» ساقطة من «م».

3) - تفسير النيشابورى، ج 3، الطبع الحجرى.

4) - المؤمن: 23.

5) - «العمدة» ص 264 ح 416 نقلا عن صحيح مسلم.

الاول من صحيحه. و رواه أيضا في الجزء الخامس من صحيحه(1).

و روى أبو اسحاق الثعلبي فى تفسيره عن ابن عباس انه كان يقرء «حم عسق» (2)و يقول: كان على عليه السلام يعرف الفتن بهاتين اللفظتين.

و قول مسلم: «و روى عنه من نحو هذا كثير»، اشارة الى ما تواتر عن أمير المؤمنين عليه السلام عند الخاصة و العامة، و نبأت به الكتب الخاصية و الكتب الجمهورية من طرق غير محصاة. و اسانيد غير محصورة، انه عليه السلام كان يقول: «سلوني عن طرق السماوات، فاني أعرف منها بطرق الارض»(3). و كان يقول: «انى بطرق السماوات أخبر منكم بطرق الارض»(4). و كان يقول: «سلوني عما دون العرش»(5).

و كان يقول: «ان بين جنبيي لعلما جما لو اصبت له حملة لاظهرت».

و كان يقول: «سلوني من قبل أن تفقدونى فانما بين الجوانح منى علم جم، هذا سفط‌(6)العلم، هذا لعاب رسول اللّه، هذا ما زقني(7)

رسول اللّه زقا من غير وحى أوحى الي.

سلوني فان عندي علم الاولين و الاخرين، فو اللّه لو ثنيت لىه.


1) - راجع: «الطرائف»، ص 73، «البحار»: ج 189/40 نقلا عن الصحيح.

2) - الشورى: 1.

3) - راجع: المصدر الاتى.

4) - «المناقب» لابن شهر آشوب ج 39/2، «نهج البلاغة» خطبه 231 ص 760 ط فيض الاسلام، «مطالب السؤول» ص 15 و «البحار»: ج 153/40.

5) - راجع: «مشارق انوار اليقين»، ص 178.

6) - السفط: القشر الذى على جلد السمك، ما يعبأ فيه الطيب و ما أشبهه، وعاء.

7) - زق: زقا الطائر فرخه، أى: أطعمه بمنقاره.

و سادة فجلست عليها لافتيت أهل التوراة بتوراتهم و أهل الانجيل بانجيلهم، و أهل الزبور بزبورهم، و أهل القرآن بقرآنهم، حتى ينطق اللّه التوراة و الانجيل، و ينادى كل كتاب بأن حكم علي بما أنزل اللّه في»(1). و كذلك رواه صاحب «السمطين» و غيره(2).

و فى بعض الطرق: لو كسرت لي(3)الوسادة ثم جلست عليها، لقضيت بين أهل التوراة بتوراتهم و بين [الف - 52] أهل الانجيل بانجيلهم و بين أهل الزبور بزبورهم و بين أهل القرآن بقرآنهم حتى يزهر(4)كل كتاب و يقول: يا رب ان عليا قضى بقضائك(5).

و كذلك رواه أكثرهم و كان يقول: «بل اندمجت(6)علي مكنون علم لو بحت(7)به لاضطربتم اضطراب الارشية(8)في الطوى(9)البعيده»

كذلك أورده الشيخ ابن طلحة الشامي فى «مطالب السؤول»(10)، و رواه أبو الحسن مجد الدين علي المعروف ب «ابن الاثير» فى «النهاية» في باب «الدال مع الميم»(11).2.


1) - جاء ما يقرب منه فى «التوحيد» للصدوق ص 305 باب 43، «المناقب» لابن شهر آشوب ج 38/2 و «البحار»: ج 153/40.

2) - «فرائد السمطين» ج 339/1 ح 263-261، و أيضا راجع: «المناقب» للخوارزمى ص 47 و «الارشاد» للمفيد ص 23.

3) - د: الى.

4) - زهر: أضاء.

5) - راجع: «احقاق الحق»: ج 461/17، «فرائد السمطين»: ج 339/1 ح 261 و «البحار»: ج 153/40، 136.

6) - اندمجت: اجتمعت.

7) - بحت: باح، بوحا الشىء أى: ظهر و اشتهر.

8) - الارشية: جمع «الرشاء»، أى مطلق الحبل أو حبل الدلو.

9) - الطوى: البئر المطوية.

10) - «مطالب السؤول»، ص 23.

11) - «النهاية»: ج 132/2.

و كان يقول: «سلوني قبل أن تفقدونى، فو الذي فلق الحبة و برأ النسمة لو سألتموني عن أية آية في ليل أنزلت، أو فى نهار انزلت، مكيها و مدنيها، و سفريها و حضريها، و ناسخها و منسوخها، و خاصها و عامها، و محكمها و متشابهها، و تنزيلها و تأويلها، لاخبرتكم بها متى نزلت و فيم نزلت، و اللّه ما من فئة تضل أو تهدى الا و أنا اعرف قائدها و سائقها و ناعقها(1)الى يوم القيامة»(2)

و فيهما الى: «لاخبرتكم».

.

و كان يقول: و اللّه ما انزلت(3)آية الا و قد علمت فيم(4)نزلت، و أين نزلت، و على من نزلت، ان ربى وهب لي قلبا عقولا، و لسانا ناطقا سؤولا(5). و كذلك رواه ابراهيم بن محمد بن المؤيد الحموئي فى «السمطين»(6).

و رواه الحافظ الناقد أبو نعيم الاصفهاني فى «الحلية» و البلاذري في التاريخ بهذه الالفاظ: و اللّه ما نزلت آية الا و قد علمت فيما نزلت، و أين نزلت، أبليل نزلت، أو بنهار نزلت في سهل أو فى جبل، ان ربي وهب لى قلبا عقولا و لسانا سؤولا(7)

انزلت... انزلت) ان ربى وهب لى قلبا عقولا و لسانا سؤولا. و أيضا راجع: «ترجمة الامام على بن أبى طالب»: ج 26/3 ح 1047.

.7.

1) - الناعق: الصائح.

2) - «المناقب» لابن شهر آشوب ج 38/2، «التوحيد» للصدوق باب 43 ص 305.

3) - فى عدة المصادر: نزلت.

4) - فى عدة المصادر: فيما.

5) - راجع: «احقاق الحق»: ج 476/17، 467، «المناقب» لابن شهر آشوب ج 43/2 و «المناقب» للخوارزمى ص 46.

6) - «فرائد السمطين»: ج 201/1 ح 157.

7) - «حلية الاولياء»: ج 68/1، «انساب الاشراف» ج 98/2 ح 27 و فيهما: «و اللّه ما نزلت (- الحلية: أنزلت) آية الا و قد علمت فيما نزلت و أين نزلت (- الحلية:

و في أخبار جمة و روايات متظافرة كان [ب - 52] يقول: «و اللّه ما من أية نزلت في بر أو بحر و لا سهل و لا جبل و لا سماء و لا أرض و لا ليل و لا نهار الا و أنا أعلم فيمن نزلت، و فى أي شيء نزلت»(1).

و كان يقول: «لو شئت لاوقرت(2)بعيرا من تفسير «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» (3).

و كان يقول: «عندي علم البلايا و المنايا، و أنا صاحب الميسم(4)

و أنا الفاروق الاكبر، فسلوني عما يكون الى يوم القيامة»(5).

و نظائر(6)تلك الروايات عنه عليه السلام عند فرق الامة كلها كثيرة غير يسيرة.

تكملة بالاقوال المختلفة حول علمه (ع)

و منها: ما رواه أحمد بن حنبل في مسنده، عن سعيد بن المسيب أنه قال: «لم يكن أحد من أصحاب النبي يقول سلونى، الا على بن أبي طالب عليه السلام»(7).

و عن ابن شبرمة: «ما أحد قال على المنبر سلونى غير علي عليه السلام، قال اللّه تعالى:«وَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ» (8). فهو المعبر عنه بالامام المبين»(9).


1) - جاء ما يقرب منها فى «احقاق الحق»: ج 476/17-473، «المناقب» لابن شهر آشوب ج 43/2، «ترجمة الامام على بن أبى طالب» ج 26/3 ح 1048 و «مطالب السؤول» ص 26.

2) - أوقر: ايقارا الدابة أى: حملها ثقيلا.

3) - راجع: «مطالب السؤول»، ص 46.

4) - الميسم: الحسن و الجمال، الحديدة أو الالة التى يوسم بها أثر الوسم.

5) - المناقب، لابن شهر آشوب ج 39/2.

6) - م: ظاهر.

7) - «العمدة» ص 261 ح 407، «فضائل الصحابة» لاحمد ج 646/2 ح 1098.

8) - يس، 12.

9) - «المناقب» لابن شهر آشوب ج 39/2، عن ابن شبرمة.

و عن الشعبي: «ما أحد أعلم بكتاب اللّه بعد النبى صلّى اللّه عليه و آله من علي بن أبى طالب عليه السلام»(1).

و في رواياتهم و رواياتنا مرفوعا الى مولانا أبى جعفر محمد الباقر عليه السلام، قال: «لما نزل قوله تعالى:«وَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ» (2)قام رجلان من مجلسهما، فقالا: يا رسول اللّه هو التورية؟ قال: لا، قالا: هو الانجيل؟ قال: لا، قالا: فهو القرآن، قال: لا، فأقبل علي بن أبى طالب عليه السلام، فقال النبى صلّى اللّه عليه و آله: هذا هو الامام الذي أحصى اللّه تعالى فيه كل شيء»(3)

«... أحصى اللّه تعالى فيه علم كل شىء». و هو الاصح. أيضا تفسير «البرهان» ج 6/4 ح 6.

.

و عن ابن عباس انه سأل أمير المؤمنين عليه السلام عن تفسير القرآن، فقال عليه السلام: «ما أول القرآن» قال: الفاتحة، فقال:

فقال: «و ما أول الفاتحة»؟ قال: بسم اللّه، فقال: «و ما أول بسم اللّه» قال: بسم، فقال: «و ما أول بسم»؟ قال: الباء، فجعل عليه السلام:

[الف - 53] يتكلم في الباء طول الليل، فلما قرب الفجر فقال عليه السلام: لو زادنا الليل لزدنا.

ثم قال عليه السلام: لو شئت لا وقرت سبعين بعيرا في تفسير فاتحة الكتاب...»(4).

أورده صاحب «قوت القلوب» أبو طالب المكي. و أورده أبو جعفر محمد بن شهر آشوب أيضا في كتابه(5)

«احقاق الحق» ج 461/17.

.7.

1) - المصدر السابق: ج 43/2 ناقلا عن الشعبى.

2) - يس، 12.

3) - راجع: تفسير «نور الثقلين» ج 379/4 ح 27 ناقلا عن «معانى الاخبار» و فيه:

4) - مضى مصدره.

5) - «المناقب» لابن شهر آشوب ج 43/1 ناقلا عن «قوت القلوب». و أيضا راجع:

تنبيه [فى عدم علم الخلفاء بالاحكام و القرآن]

اشاره

و نحن نقول: ما خطب الذين يقرؤن قول اللّه العظيم في القرآن الكريم:

«أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ» (1)و قوله عز سلطانه:«أَ فَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلى وَجْهِهِ أَهْدى أَمَّنْ يَمْشِي سَوِيًّا عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» (2)ثم يحيدون(3)من بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عمن هو أقرب الخلق اليه صلّى اللّه عليه و آله، و هو يقول: «سلوني عما دون العرش»(4)، و يقول: «لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا»(5).

و ما من منقبة عليا من المناقب العلمية و العملية الا و هو أبو جلاها، و طلاع ثناياها، و لا مرتبة قصيا من مراتب كمالات القويين العاقلة و العاملة الا و هو ابن(6)بجدتها(7)و ساكن بلدتها مثابته من العقلاء مثابة الاحداق من الرؤوس، و نسبته الى العلماء و الحكماء نسبة


1) - يونس، 35.

2) - الملك: 22.

3) - يحيدون: حيد، حاد عن الطريق أى مال و عدل عنه.

4) - راجع: «مشارق انوار اليقين»، ص 178.

5) - راجع: «احقاق الحق» ج 461/17، ج 48/5، ج 48/5، ج 607/7-605 و «المناقب» لابن شهر آشوب ج 38/2. «مشارق انوار اليقين»، ص 178.

6) - البجدة: بجدة الامر أى باطنه و حقيقته؛ يقال: «عنده بجدة الامر» و «هو ابن بجدة الامر» أى: هو عالم به.

7) - قولهم عالم بجدة امرك أى بدخلة امرك و باطنه، و عنده بجدة ذلك أى علم ذاك، و من هناك يقال للعالم بالشىء المتقن له ابن بجدته، اى الذى له أن يتشمر فى مضمار علمه. منه ره.

المعقول الى المحسوس(1)، فيعدلون عنه الى الذي هو من الاباعد الاجانب، و هو في نفسه من ضعفاء العقل، و سخفاء اليقين، و من ذوى قسط طفيف(2)من علم الكتاب، و معرفة السنة المبعوث بهما سيد المرسلين، و نصيب ثقيل من الجهل بأحكام الدين، و من عدم الخبرة بأسرار الفرقان المبين الى حيث اذا ما سئل عن الاب في قوله جل سلطانه:«وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا» (3)افتضح بالجهالة، و أفحم عن الجواب.

فقد روى ذلك أئمة أحاديثهم و تفاسيرهم [ب - 53] من اولي الصحاح الستة و غيرهم عن أبي بكر و عمر من طرق مختلفة، و القدر المتفق عليه في الروايات ما أورده مصطبغ اليدين من زمخشر بالبراعة في «الكشاف» فى تفسير سورة «عبس»(4)، قال: و «عن أبي بكر انه سئل عن الاب، فقال: أي سماء تضلنى، و أى أرض تقلني، اذا قلت فى كتاب اللّه ما لا علم لى به. و عن عمر أنه قرأ هذه الاية، فقال: كل هذا قد عرفنا، فما الاب؟ ثم رفض عصا كانت بيده و قال: هذا لعمر اللّه التكلف، و ما عليك يابن ام عمران لا تدري ما الاب؟ ثم قال: اتبعوا ما تبين لكم من هذا الكتاب، و ما لا فدعوه»(5).

و روى محي سنتهم البغوى فى «معالم التنزيل»، عن ابراهيم التيمى أن أبا بكر سئل عن قول اللّه تعالى:«وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا» فقال:

«أي سماء تظلني و أى أرض تقلنى، اذا قلت فى كتاب اللّه ما لا أعلم».

ثم قال امامهم البغوي: «و روى ابن شهاب عن أنس، سمع عمر بن4.


1) - اقتباس من كلام شيخ الرئيس فى رسالة «معراج نامه»: «مثل على كمثل المعقول بين المحسوس» راجع: المصدر، بالفارسية، ص 15.

2) - الطفيف: غير التام، القليل، الحقير و الخسيس.

3) - عبس، 31.

4) - د: عليين.

5) - «الكشاف» ج 704/4.

الخطاب قرأ هذه الاية، ثم قال: و ما عليك يابن ام عمر، أن لا تدري ما الاب؟ ثم قال: اتبعوا ما تبين لكم من هذا الكتاب و ما لا فدعوه»(1).

و رواه بارعهم في نقد الروايات و شرح الاحاديث ابن الاثير مجد الدين علي بن محمد فى فاتحة أول أبواب «النهاية». قال: «فى حديث أنس ان عمر بن الخطاب قرأ [قول اللّه تعالى]:«وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا»

و قال: فما الاب؟ ثم قال: ما كلفنا أو ما أمرنا بهذا.» ثم قال ابن الاثير بعد ذكر الرواية: «الاب: المرعى، المتهيىء للرعى و القطع. و قيل:

الاب من المرعى للدواب كالفاكهة للانسان(2).

تنبيه فى سؤال اهل الكتاب من الخلفاء

أليس قد استبان فيما أسلفناه من المتواترات الثابتة عند كل من في دائرة دعوى الاسلام من أرباب الرواية و الدراية أن النبى صلّى اللّه عليه و آله انما جعل عترته شريك القرآن و شقيقه. و أحد الثقلين المتمسك بهما، و قال: انهما لا يفترقان أبدا الى يوم القيامة. و انما سيد العترة علي بن أبى طالب عليه السلام.

فياقوم أي سماء تظلكم؟ و أى أرض تقلكم؟ اذ اتخذتم هذا الثقل الناطق الذي هو عيبة(3)علم رسول اللّه و حامل أسرار شقيقه و صاحب الذي هو القرآن مهجورا.

و مما تظافرت به الروايات العامية و الخاصية أن بعض أحبار اليهود أتى أبا بكر في خلافته، فقال له: أنت خليفة نبى هذه الامة؟


1) - «معالم التنزيل» ص 158، الطبع الحجرى.

2) - «النهاية» ج 13/1، أيضا راجع: «المناقب» لابن شهر آشوب ج 357/2 و «الارشاد» للمفيد ص 107.

3) - العيبة: ما تجعل فيه من الثياب كالصندوق، الزنبيل.

قال: نعم.

فقال له: انا نجد في التوراة أن خلفاء الانبياء أعلم اممهم فخبرنى عن اللّه تعالى أين هو؟ في السماء هو أم فى الارض؟

قال أبو بكر: هو في السماء على العرش.

فقال اليهودي: فأرى الارض خالية منه، و أراه على هذا القول في مكان دون مكان.

قال له أبو بكر: هذا كلام الزنادقة أعزب(1)عني، و الا قتلتك.

فولى الحبر متعجبا يستهزىء بالاسلام.

فاستقبله أمير المؤمنين عليه السلام، فقال(2)له: يا يهودي! أين سؤال عن المكان و كان ربي و لا مكان؟ ان اللّه جل جلاله أين الاين، فلا أين له، و جل و عز أن يحويه مكان، و هو في كل مكان بغير مماسة و لا مجاورة، و يحيط علما بما فيها، و لا يخلو شيء منها من تدبيره تعالى. و اني مخبرك بما فى كتاب من كتبكم، فان عرفته أتؤمن به؟

قال الحبر اليهودي: نعم.

فقال: ألستم تجدون في بعض كتبكم أن موسى [ب - 54] بن عمران - على نبينا و عليه(3)السلام - كان ذات يوم جالسا اذ جاءه ملك من المشرق، فقال له موسى: من أين أقبلت؟ قال من عند اللّه عز و جل ثم جاءه ملك من المغرب، فقال له: من أين جئت؟ قال: من عند اللّه عز و جل، ثم جاءه ملك من جهة العلو(4)، فقال: قد جئتك من السماءر.


1) - الاعزب: الابعد.

2) - فى الارشاد: فقال: يا يهودى قد عرفت ما سئلت عنه، و ما أجبت به، و انا نقول ان اللّه عز و جل أين الاين...».

3) - د: نبينا و آله.

4) - «من جهة العلو» ساقطة من المصدر.

السابعة من عند اللّه تعالى، و جاءه ملك آخر من جهة السفل(1)، فقال له قد جئتك من الارض السفلى السابعة من عند اللّه تعالى. فقال موسى عليه السلام، سبحان من لا يخلو منه مكان و لا يكون الى مكان أقرب من مكان.

قال اليهودي: أشهد أن هذا هو الحق المبين، و أنك أحق بمقام نبيك ممن استوى عليه.

فهذا الحديث كذلك هو في مرويات أكثر من رواه من العلماء و الاخباريين منهم و منا بألفاظ متقاربة و عبارات متضاهية. و كذلك رواه شيخنا المفيد، ابن المعلم أبو عبد اللّه محمد بن محمد بن النعمان في كتاب «الارشاد»(2).

ما برز من علمه عليه السلام

و رواه شيخنا الاقدم، المقدام، الصدوق عروة الاسلام أبو جعفر محمد بن علي بن موسى بن بابويه، بسنده فى كتاب «التوحيد»، عن الصادق عليه السلام: «أن يهوديين قد قرءا التوراة(3)و صحف ابراهيم و موسى - عليهما السّلام - و علما علم الكتب الاولى. كانا يأتيان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و يسمعان منه(4)«فلما قبضه اللّه تبارك و تعالى، أتيا المدينة، و اقبلا يسألان عن خليفته(5)و صاحب الامر بعده، فأرشدا(6)الى أبي بكر، فقالا له(7): ما قرابتك من رسول اللّه


1) - م: السفلى. «من جهة السفل» ساقطة من المصدر.

2) - «الارشاد» ص 108.

3) - فى المصدر: «كان لرسول اللّه (ص) صديقان يهوديان، قد آمنا بموسى رسول اللّه، و أتيا محمدا رسول اللّه (ص) و سمعا منه، و قد كانا قرءا التوراة».

4) - م: عنه.

5) - «عن خليفته» ساقطة من المصدر.

6) - كلام المؤلف ههنا اقتباس و تلخيص من المصدر.

7) - فى المصدر: «ارشدا الى أبى بكر، فلما نظرا اليه قالا: ليس هذا صاحبنا، ثم قالا له».

[الف - 55] صلّى اللّه عليه و آله؟ قال: اني رجل من عشيرته و هو زوج ابنتي عايشة، قالا: هل غير هذا؟ قال: لا، قالا: ليست هذه بقرابة، فأخبرنا أين ربك؟ قال: فوق سبع سماوات. قالا: هل(1)غير هذا؟ قال: لا. قالا: دلنا على من هو أعلم منك، فانك لست بالرجل الذي نجد صفته في التوراة، أنه وصى هذا النبى و خليفته، فتغيظ‌(2)

من قولهما و هم بهما.

ثم أرشدهما الى عمر و ذلك أنه عرف من عمر أنهما ان استقبلاء بشيء بطش بهما. فلما أتياه قالا: ما قرابتك من هذا النبي؟ قال:

أنا من عشيرته و هو زوج ابنتي حفصة. قالا: هل غير هذا؟ قال: لا قالا: ليست هذه بقرابة و ليست هذه الصفة التي نجدها فى التوراة.

ثم قالا له: فأين ربك؟ قال: فوق سبع سماوات، قالا: هل غير هذا؟ قال: لا، قالا: دلنا على من هو أعلم منك.

فأرشدهما الى علي صلوات اللّه عليه، فلما جاءاه فنظرا اليه، قال أحدهما لصاحبه: انه الرجل الذي نجد صفته في التوراة، أنه وصي هذا النبى و خليفته و زوج ابنته، و أبو السبطين و القائم بالحق من بعده. ثم قالا لعلي عليه السلام: أيها الرجل! ما قرابتك من رسول اللّه؟ قال: [هو] أخي، و أنا وارثه و وصيه، و اول من آمن به، و أنا زوج ابنته فاطمة، و أبو ابنيه و ريحانيه الحسن و الحسين(3)، قالا: هذه القرابة الفاخرة و المنزلة القريبة، و هذه الصفة التي نجدها في التوراة، [ثم قالا له]: فأين ربك عز و جل؟

قال لهما علي عليه السلام: ان شئتما أنبأتكما بالذي كان علىر.


1) - «هل» ساقطة من «د».

2) - فى المصدر: قال تتغيظ.

3) - «و أبو ابنيه... الحسين» لم توجد فى المصدر.

عهد نبيكما موسى عليه السلام، و ان شئتما أنبأتكما بالذي كان على عهد نبينا محمد صلّى اللّه عليه و آله.

قالا: انبئنا [ب - 55] بالذي كان على عهد نبينا موسى عليه السلام.

قال علي عليه السلام: اقبل أربعة أملاك، ملك من المشرق، و ملك من المغرب، و ملك من السماء، و ملك من الارض، فقال صاحب المشرق لصاحب المغرب: من أين اقبلت؟ قال: اقبلت من عند ربي. و قال صاحب المغرب لصاحب المشرق من أين اقبلت؟ قال: أقبلت من عند ربي. و قال النازل من السماء للخارج من الارض:

من(1)أين اقبلت؟ قال: أقبلت من عند ربي. و قال الخارج من الارض للنازل من السماء: من أين اقبلت؟ قال: اقبلت من عند ربي. فهذا ما كان على عهد نبيكما موسى عليه السلام.

و أما ما كان على عهد نبينا [محمد] صلّى اللّه عليه و آله، فذلك قوله تعالى في محكم كتابه:«ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ، وَ لا خَمْسَةٍ إِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ، وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلاّ هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا» (2)الاية.

قال اليهوديان: ما(3)منع صاحبيك أن يكونا جعلاك في موضعك(4)

الذي أنت أهله؟ فو الذى أنزل التوراة على موسى انك لانت(5)الخليفة حقا، نجد صفتك في كتبنا و نقرؤه فى كنائسنا، و انك لانت أحق(6).

بهذا الامر و أولى به ممن(7)قد غلبك عليه.ن.


1) - «من» ساقطة من «م».

2) - المجادلة: 7.

3) - فى المصدر: فما.

4) - م: موضع.

5) - د: أنت.

6) - فى المصدر: لاحق.

7) - م: فمن.

فقال علي عليه السلام قدما و أخرا و حسابهما على اللّه عز و جل يوقفان و يسئلان»(1).

تفريع بحديث الرضا (ع)

و يضاهي هذا الاسلوب منه عليه السلام في الجواب، اسلوب خامس نوافله الطاهرين ثامن الائمة المعصومين، مولانا الرضا - علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن على [الف - 56] بن الحسين بن علي بن أبى طالب صلوات اللّه عليهم أجمعين - فيما ثبت بنقل رواتهم و رواتنا عنه عليه السلام أن رجلا من بني اسرائيل سأله بالمدينة، فقال: النهار خلق قبل ام الليل [فما عندكم]؟ و ذكر عليه السلام عند المأمون حيث اجتمع معه بمرو، فأداروا الكلام فلم يكن عندهم في ذلك شىء. فقال الفضل بن سهل للرضا عليه السلام: أخبرنا بها أصلحك اللّه.

قال: نعم من القرآن أم من الحساب؟

قال له الفضل: من جهة الحساب.

فقال: قد علمت يا فضل أن طالع الدنيا السرطان و الكواكب في مواضع شرفها، فزحل في الميزان و المشتري فى السرطان(2)و الشمس فى الحمل، و القمر في الثور، فذلك يدل على كينونة الشمس فى الحمل في العاشر من الطالع في وسط السماء، فالنهار خلق قبل الليل، و في قول(3)اللّه تعالى: (لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّيْلُ


1) - «التوحيد» للصدوق، ص 180 ح 15.

2) - «فى السرطان و الشمس» ساقطة من «د».

3) - د: قوله.

سابِقُ النَّهارِ) (1)اى النهار سبقه».

رواه العياشي فى تفسيره، و أورده العلامة الاعرج النيسابورى في تفسيره، و الشيخ ثقة الاسلام أبو على الطبرسى فى «مجمع البيان»(2).

حديث قدوم الجاثليق الى المدينة

[ارجاع الى اصل الكلام]

و من مستفيضات عند حملة الروايات حديث قدوم الجاثليق، المدينة، مع(3)مائة رجل من النصارى بعد وفاة النبي صلّى اللّه عليه و آله، و أنه سأل أبا بكر(4)عن مسائل لم يجبه عنها، ثم أرشد الى أمير المؤمنين علي بن أبى طالب عليه السلام فسأله عنها، فأجابه، و كان فيما سأل أن قال [له]: فخبرني عن اللّه تعالى أين هو؟

فقال علي عليه السلام: يا نصرانى! ان اللّه تعالى يجل عن الاين، و يتعالى عن المكان فيما لم يزل و لا مكان، و هو على ذلك اليوم و لم يتغير [ب - 56] من حال الى حال.

و قال(5): أخبرني عن وجه الرب تبارك و تعالى.

فدعا علي عليه السلام بنار و حطب، فأضرمه(6)، فلما اشتعلت قال علي عليه السلام: أين وجه هذه النار؟

قال النصراني: هى وجه من جميع حدودها.

قال علي عليه السلام: هذه النار مدبرة مصنوعة لا يعرف


1) - يس: 40.

2) - «مجمع البيان»: ج 425/8، الطبعة الاولى. «تفسير النيسابورى»: ج 3، الطبع الحجرى، «نور الثقلين»: ج 387/4 و «البرهان»: ج 11/4 نقلا من العياشى.

3) - فى النسخ: فى.

4) - فى «التوحيد»: سؤاله أبا بكر.

5) - «فخبرنى... و قال» ساقطة من «التوحيد».

6) - أضرم: أوقد، أشعل، ألهب.

وجهها - بل هي وجه كلها(1)- و خالقها لا يشبهها؛ (وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ، فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ لا يخفى على ربنا خافية(2).

و رواه في كتاب «التوحيد»(3)على التخريج بسنده عن سلمان الفارسي - رضى اللّه تعالى عنه -.

و في روايات جمهورية مسندة الى عثمان بن عفان، و رويناها نحن بأسانيدنا عن غيره. قال: كنت عند أبي بكر و قد وفد عليه من بلاد الروم وفد فيه راهب من رهبان النصارى، فأتى مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و معه بختي(4)

«النهاية»: ج 100/1.

موقر ذهبا و فضة و أبو بكر جالس و نحن حوله جماعة من المهاجرين و الانصار، و دخل علينا و حيانا ثم قال أيكم خليفة رسول اللّه و أمير دينكم؟ فاومأنا الى أبى بكر، فأقبل بوجهه، و قال: أيها الشيخ ما اسمك؟ قال عتيق، قال ثم ما ذا؟ قال: صديق، قال: ثم ما ذا؟ قال لا أعرف لنفسي اسما غيره، قال: لست بصاحبي.

فقال له: ما حاجتك؟ قال: أنا من بلاد الروم. جئت منها ببختي موقر ذهبا و فضة لاسئل أمير هذه الامة عن مسألة ان أجابني عنها أسلمت، و لما أمرني أطعت و هذا المال بينكم، فرقت، قال له أبو بكر سل عما بدالك، فقال: لا، حتى تؤمني من سطوتك [الف - 57] و سطوة أصحابك، قال أبو بكر: أنت آمن و ليس عليك بأس.1.


1) - «بل هى وجه كلها» ساقطة من «التوحيد».

2) - البقرة: 115.

3) - «التوحيد» للصدوق ص 182 ح 16.

4) - البختى: الانثى من الجمال «البخت»، و الذكر «بختى»، و هى جمال طوال الاعناق.

فقال الراهب: أخبرني عن شىء ليس للّه و لا من عند اللّه، و عن شيء لا يعلمه اللّه. فارتعش أبو بكر و صبر هنيئة. ثم قال لبعض من حضره ايتني بأبى حفص عمر، فجاءه، فجلس عنده. قال أبو بكر:

أيها الراهب: سله، فأقبل الراهب الى عمر و قال له مثل ما قال لابي بكر فلم يحر جوابا.

ففى رواياتهم: فأمر أبو بكر، فجىء بعلي عليه السلام. و فى رواياتنا: فقام سلمان و أتى بعلي بن أبى طالب - و معه الحسن و الحسين ابناه عليه و عليهما السّلام - فلما رأى الناس عليا كبروا و حمدوا اللّه، فلما جلس قال أبو بكر للراهب: سل هذا فعنده ما تلتمس من العلوم، و هو صاحبك و بغيتك.

فأقبل الراهب بوجهه الى علي عليه السلام، فقال: يا فتى! ما اسمك؟

قال: «اسمى عند اليهود «اليا» و عند النصارى «ايليا»، و عند والدى «علي»، و عند امى «حيدرة».

فقال: ما محلك من نبيك؟

قال: «أخي، و أنا صهره و ابن عمه».

قال الراهب: أنت صاحبي و رب عيسى، أخبرني عن شىء ليس للّه، و لا من اللّه و لا من عند اللّه، و عن شىء لا يعلمه اللّه

فقال له علي عليه السلام: «أما قولك: «ما ليس للّه» فان اللّه ليس له صاحبة و لا ولد. و أما قولك «و لا عند اللّه» فليس عنده ظلم للعباد، و أما قولك: «لا يعلمه اللّه»، فان اللّه لا يعلم له شريكا في الملك».

فقال له الراهب: انك أنت الخليفة و أمين الامة، و معدن الدين و الحكمة، و منبع عين البرهان و الحجة، و قد قرأت اسمك في التوراة و الانجيل، كما ذكرت وجدنا في الكتب السالفة [ب - 57] حيدرة،

و وجدتك بعد النبي وصيا و للامارة وليا، و أنت أحق بهذا المجلس من غيرك، فأخبرني ما شأنك معزولا عن مقامك؟ فأجابه على عليه السلام بشيء. فقام الراهب و سلم المال بأجمعه اليه، فما برح عن مكانه حتى فرقه في مساكين أهل المدينة و محاويجهم و انصرف الراهب الى أهله مسلما.

و روى محدثهم المالكي، أسعد بن ابراهيم الاربيلى فى «الاربعين» بسنده عن شيخه المغربي الاندلسى المعروف عندهم بالامام، الحافظ ذى الحسبين و النسبين جمال الدين أبي الخطاب، ابن دحية، و الحسين يرفعه الى غيلان بن طارق، عن أنس بن مالك قال: قدم أسقف نجران على عمر لاداء الجزية، فدعاه عمر الى الاسلام، فقال: يا عمر! أنتم تقولون للّه جنة عرضها كعرض السماء و الارض، فأين تكون النار؟ قال: فسكت عمر و كان علي عليه السلام حاضرا، فقال: جاوبه يابن عم رسول اللّه.

فقال للاسقف: أرأيت اذا جاء النهار أين تكون الليل.

و قال الاسقف: يا عمر! أخبرني عن بقعة فى الارض طلعت عليها الشمس ساعة و ما طلعت عليها قبل ذلك و لا تطلع. قال عمر:

سل عليا.

فقال علي عليه السلام: هو البحر حيث انفلق لموسى عليه السلام وقعت الشمس فيه و لم تقع قبله و لا تقع بعده.

قال: صدقت، فأخبرني عن شىء يؤخذه منه مهما أخذ منه لا ينقص بل يزيد.

قال: العلم.

قال الاسقف: أخبرني أين اللّه تعالى؟ فقال عليه السلام: أين سؤال عن المكان [الف - 58] و كان اللّه و لا مكان.

فأسلم الاسقف على يده(1).

جوابه عليه السلام عن أسئلة اليهودي

و روى أبو المجامع الحموئي فى «السمطين» بسنده: عن داود بن سليمان الكسائي عن أبى الطفيل - عامر بن واثلة(2)- قال:

شهدت جنازة أبي بكر يوم [مات]، و شهدت عمر حين بويع و على عليه السلام جالس ناحية، اذ أقبل غلام يهودي - عليه ثياب حسان و هو من ولد هارون عليه السلام - حتى قام على رأس عمر، فقال يا أمير المؤمنين! أنت أعلم هذه الامة بكتابهم و أمر نبيهم. قال:

فطأطأ عمر رأسه، فقال [له الغلام] آمني(3)، و أعاد عليه القول.

فقال له عمر: ما ذاك؟ قال: اني جئتك مرتادا لنفسى شاكا فى دينى، فقال: دونك هذا الشاب، [قال: و من هذا الشاب؟ قال:] فان هذا علي بن أبى طالب ابن عم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و هو أب الحسن و الحسين و زوج فاطمة بنت رسول اللّه.

فأقبل اليهودي على(4)علي بن أبي طالب. فقال: أكذلك أنت؟ قال: نعم، قال: فانى أريد أن أسألك عن ثلاث و ثلاث و واحدة [قال فتبسم علي عليه السلام، و قال: يا هارونى! ما منعك أن تقول سبعا؟ قال: أسألك عن ثلاث، فان علمتهن سألت عما بعدهن، و ان لم تعلمن علمت انه ليس فيكم علم] قال علي عليه السلام: ألا فانى أسألك بالذي تعبد، لئن [أنا] أجبتك في كل ما تريد لتدعن دينك و لتدخلن فى ديني. قال: ما جئت الا لذلك، قال: فأسأل.


1) - لم يطبع كتاب «الاربعين». و ايدت هذه الرواية بالروايات التى نقلها الصدوق فى «التوحيد»، فصل 28، ص 173.

2) - «عامر بن واثلة» ليس موجود فى المصدر.

3) - فى المصدر: اياك أعنى.

4) - خ: الى.

قال: أخبرني(1)عن أولى قطرة وقعت على وجه الارض، أية(2)

قطرة هي؟ و أول(3)عين فاضت على وجه الارض أية(4)عين هى؟ و أول شىء اهتز على وجه الارض أى شيء هو؟

فأجابه أمير المؤمنين عليه السلام، قال: فأخبرني عن الثلاث الاخر(5)؛ أخبرني عن محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم كم بعده من امام عدل؟ و في أى جنة يكون؟ و من ساكنه(6)معه فى جنته؟

فقال: [ب - 58] يا هارونى! ان(7)لمحمد صلّى اللّه عليه و آله و سلم من الخلفاء اثنى عشر اماما عدلا(8)، لا يضرهم من خذلهم، و لا يستوحشون لخلاف من خالفهم؛ و انهم أرسب(9)في الدين من الجبال الرواسي فى الارض، و مسكن محمد فى جنة عدن، و هو فى جنته مع أولئك(10)الاثنى عشر اماما العدل(11).

قال: صدقت، و اللّه الذي لا اله الا هو، اني لاجدها فى كتب أبي هارون، كتبه بيده و أملاء موسى عمى عليهما السّلام.

قال: فأخبرني عن الواحدة، أخبرنى عن وصى محمد، كم يعيش من بعده؟ و هل يموت أو يقتل؟

قال: يا هاروني! يعيش بعده ثلاثين سنة، لا يزيد يوما و لاا.


1) - فى المصدر: فأخبرنى.

2) - فى المصدر: أى.

3) - فى النسخ: أولى.

4) - فى المصدر: أى.

5) - فى النسخ: الاخرى.

6) - فى المصدر: يساكنه.

7) - «ان» ساقطة من «د».

8) - فى المصدر: عادلا.

9) - الارسب: الاحط الى الاسفل.

10) - فى المصدر: يسكن محمد فى جنة مع اولئك.

11) - كذا.

ينقص يوما؟ ثم يضرب ضربة ههنا - يعنى قرنه - فتخضب هذه من هذا.

قال: فصاح الهاروني [و قطع تسبيحه] و هو يقول: أشهد أن لا اله الا اللّه وحده لا شريك له(1).» و أشهد أن محمدا عبده و رسوله، و أنك أنت وصيه، ينبغى أن تفوق و لاتفاق، و تطاع و لا تطيع ثم مضى به علي عليه السلام، فعلمه معالم الدين.

الانباء الغيبى فى حديث الصخرة

و مما ملئت به بطون كتب السير و الاثار و حدثته كافة الاخباريين و صححته فقهاء الحزبين، و علماء الفريقين، ما رواه المحدث المالكي أسعد بن ابراهيم الاربيلي فى «الاربعين» بسنده عن شيخه الامام، الحافظ، أبي الخطاب، يرفعه الى ابن عباس: «أن عليا عليه السلام كلم صخرة، فأخبرته أن تحتها عين ماء و قد سدت بها و كان أصحابه قد هلكوا من العطش، فقال: ان هذه الصخرة أخبرتني أن تحتها عين ماء، فجاء جماعة [الف - 59] ليرفعوها، فما قدروا، فجاء أمير المؤمنين عليه السلام فرفع الصخرة، ففاض الماء. و روى الجيش و تركها على حالها»(2).

و رواه من عداه من طريق آخر. انه لما توجه أمير المؤمنين عليه السلام الى صفين نفد ما كان مع أصحابه من الماء، فأصابهم عطش شديد، و أخذوا يلتمسون الماء يمينا و شمالا، فلم يجدوا له أثرا؛ فعدل بهم أمير المؤمنين عليه السلام عن سمت الجادة، و سار قليلا، فلاح لهم في وسط البرية دير، فسار بهم نحوه حتى اذا صار


1) - «فرائد السمطين»: ج 355/1-354 ح 280.

2) - لم تطبع كتاب «الاربعين». أيضا راجع: «احقاق الحق»: ج 97/4 و ج 327/8 بألفاظ أخر.

في فنائه أمر، فنودى ساكنه بالاطلاع اليهم فاطلع، فقال له أمير المؤمنين: هل قرب قائمك هذا ماء يتغوث(1)به هؤلاء القوم.

قال: هيهات. هيهات بيني و بين الماء، ما بالقرب شىء من الماء، و لو لا انني أولي بما يكفينى كل شهر على التقتير(2)لتلفت عطشا.

فلوى أمير المؤمنين رأس بغلته نحو القبلة، و أشار لهم الى مكان يقرب الدير أن اكشفوه، فظهرت(3)لهم صخرة عظيمة لا تعمل فيها المساحي. فقال عليه السلام: هذه الصخرة على الماء.

فاجتهدوا في قلعها. فلم يتهيأ لهم، و راموا تحريكها، فاستصعب عليهم؛ فلوى عليه السلام رجله عن السرج(4)، و نزل، ثم حسر(5)عن ذراعيه، و وضع أصابعه الشريفة تحت جانبيها، فحركها و اقتلعها بيده، و دحا(6)بها أذرعا كثيرة. فظهر لهم الماء، فبادروا اليه، و شربوا منه، فوجدوه أعذب ماء شربوه و أبرده و أصفاه، فقال لهم: تزودوا و ارتووا(7). ففعلوا، ثم جاء الى الصخرة، فتناولها [ب - 59] بيده و وضعها على الماء حيث كانت، و أمر أن يعفى أثرها بالتراب.

و الراهب ينظر من فوق ديره؛ فلما استوفى علم ما جرى قال:

يا قوم! أنزلوني فاحتالوا فى انزاله، فوقف بين يدى أمير المؤمنين عليه السلام، فقال: يا هذا! أنت نبي مرسل؟ قال: لا. قال: فملكع.


1) - غوث: المعونة.

2) - التقتير: الرمقة من العيش.

3) - م: فظهر.

4) - السرج: الرحل، و غلب استعماله للخيل.

5) - حسر: كشف.

6) - دحا: رمى، دفع.

7) - ارتووا: شرب و شبع.

مقرب؟ قال: لا. قال: فمن أنت؟ قال: أنا وصي محمد رسول اللّه خاتم النبيين، قال: أبسط يدك، أسلم على يدك. فبسط عليه السلام يده، فقال الراهب: أشهد أن لا اله الا اللّه، و أشهد أن محمدا رسول اللّه، و أشهد أنك وصي رسول اللّه و أحق الناس بالامر من بعده، فأخذ عليه السلام شرائط الاسلام.

ثم قال له: ما الذي دعاك الى الاسلام بعد طول مقامتك على دينك؟ فقال: يا أمير المؤمنين! ان هذا الدير بنى على طلب قالع هذه الصخرة و مخرج الماء من تحتها، انا نجد في كتبنا و نأثر من علمائنا ان بهذا الصقع عينا عليها صخرة لا يعرف مكانها الا نبي أو وصي نبى، و أنه لا بد من ولى اللّه(1)، يدعو الى الحق آيته معرفة مكان هذه الصخرة و القدرة على قلعها.

فلما سمع أمير المؤمنين عليه السلام ذلك بكى، حتى أخضل(2)

بالدموع لحيته الشريفة، و قال: الحمد للّه الذي لم أكن عنده منسيا، الحمد للّه الذى كنت في كتبه مذكورا.

و القوم لما سمعوا الراهب يقول ذلك أكثروا من الحمد للّه و الشكر له، اذ ألهمهم معرفة حق أمير المؤمنين.

ثم سار عليه السلام بقومه و الراهب بين يديه حتى قاتل معه القاسطين [الف - 60]، و استشهد فيمن استشهد، فتولى عليه السلام الصلاة عليه و دفنه و أكثر من الاستغفار له، و كان اذا ذكره يقول ذاك مولاى.

و السيد الحميري قد نظمها على هذه الرواية في قصيدتهه.


1) - د: ولى للّه.

2) - أخضل: ندى و ابتل، أخضل الشىء أى نداه و بله.

البائية، و نقلها صاحب «كشف الغمة»(1)

و ابيات سيد الحميرى هى:

و لقد سرى فيما يسير بليلةبعد العشاء بكربلاء فى موكب

حتى أتى متبتلا فى قائمألقى قواعده بقاع مجدب

فدنا فصاح به فأشرف ماثلاكالنسر فوق شظية من مرقب

هل قرب قائمك الذى بوأتهماء يصاب؟ فقال: ما من مشرب

الا بغاية فرسخين و من لنابالماء بين نقا وقى سبسب

فثنى الاعنة نحو وعث فاجتلىملساء تلمع كاللجين المذهب

قال اقلبوها انكم ان تقلبواترووا و لا تروون ان لم تقلب

فاعصو صبوا فى قلبها فتمنعتمنهم تمنع صعبة لم تركب

حتى اذا أعيتهم أهوى لهاكفا متى يرد المغالب تغلب

فكأنها كرة بكف حزورعبل الذراع دحا بها فى ملعب

فسقاهم من تحتها متسلسلاعذبا يزيد على الالذ الاعذب

حتى اذا شربوا جميعا ردهاو مضى فخلت مكانها لم يقرب

اعنى ابن فاطمة الوصى و من يقلفى فضله و فعاله لم يكذب

.

من كراماته العلمية فى مسائل رياضية

اشاره

و رأيت فى كتاب «قبس الانوار» فى الافاق الحرفية و العددية يقول ما أورد فقال: «و كان علي بن أبى طالب عليه السلام يقول بالحروف و العدد، و كان أحسب الناس. ثم نقل من كتب الرواية أن يهوديا أتاه عليه السلام، فقال: يا علي! أعلمنى أي عدد تتصحح منه الكسور التسعة جميعا من غير كسر، و كذلك من كل من كسوره التسعة الا من أربعة فيكون له كل من الكسور التسعة مصححا من غير كسر، و لكل من كسوره التسعة كل من الكسور التسعة مصححا من غير كسر الا الثمن لربعه، و الربع لثمنه، و السبع لسبعه، و التسع لتسعه.

قال عليه السلام: ان أعلمتك تسلم؟


1) - «كشف الغمة»: ج 281/1-279، و أيضا راجع «احقاق الحق»: ج 135/15، «اثبات الهداة»، ج 454/2.

قال: نعم.

فقال عليه السلام: اضرب أسبوعك في شهرك، ثم ما حصل لك في أيام سنتك. تظفر بمطلوبك.

فضرب اليهودي سبعة في ثلاثين، فكان المرتقى(1)مأتين و عشرة (210)، فضرب ذلك فى ثلاثمأة و ستين (360)، فكان الحاصل ستمأة و خمسا و سبعين ألفا (75600)، فوجد بغيته، فأسلم(2).

و في كتب أصحاب الرواية انه قالت اليهود لما سمعت قوله سبحانه في شأن أصحاب الكهف:

(وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً(3)) ما نعرف التسع!

و ذكر رهط من المفسرين كالزجاج و غيره(4): أن جماعة من أحبار [ب - 60] اليهود أتت المدينة بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فقالت: ما في القرآن يخالف ما فى التوراة، اذ ليس فى التوراة الا ثلاثمأة سنين.

فأشكل الامر على الصحابة و بهتوا، فرفع الى علي بن أبى طالب عليه السلام، فقال عليه السلام: لا مخالفة اذ المعتبر عند اليهود السنة الشمسية، و عند العرب السنة القمرية؛ و التوراة نزلت على لسان اليهود، و القرآن العظيم على لسان العرب، و الثلاث مأة من السنين الشمسية، ثلاث مأة و تسع من السنين القمرية.1.


1) - م، الف: المراد.

2) - راجع: «الكشكول» للشيخ البهائى، ج 304/2، 190 نقلا من شرح النهاية.

3) - الكهف، 25.

4) - راجع: «التفسير الكبير» للامام فخر الرازى، ج 112/21.

و أورده الذي تفلسف في المتأخرين من خفر(1)فارس و كاد يتأله في آخر شرحه ل «ملخص الجغميني»(2)فى علم الهيئة. فقال: قالت اليهود: ما نعرف تسع سنين حين سمعوا و أزدادوا تسعا، و قالوا:

لا يوافق التوراة و وقع الاشكال على الصحابة، فحله على النهج المذكور الامام بالحق أمير المؤمنين علي بن أبى طالب صلوات اللّه و سلامه عليه.

تنبيه فى توضيح المرام و تبيين الحق

و التحقيق على ما حققناه في علم الهيئة أن السنة القمرية الوسطية ناقصة عن السنة الشمسية الحقيقية بعشرة أيام واحدى و عشرين ساعة بالتقريب، اذ التفاوت بين السنتين على التحقيق عشرة أيام، واحدى و عشرين ساعة؛ و خمس ساعة على قول من يقول بأن السنة الشمسية ثلاث مأة و خمسة و ستون يوما و ربع يوم؛ و عشرة أيام واحدى و عشرون ساعة و ثلاثة أخماس خمس ساعة على رأى بطليموس؛ المقرر أن السنة الشمسية ثلاث مأة و خمسة و ستون يوما و خمس ساعات [الف - 61] و خمس و خمسون دقيقة، و اثنى عشرة ثانية؛ و عشرة أيام واحدى و عشرون ساعة الا دقيقة و ثلاثة أخماس دقيقة من دقايق الساعات على ما ذهب اليه البتاني من المتأخرين، الذاهب الى أن السنة الشمسية ثلاث مأة و خمسة و ستون يوما، و خمس ساعات و ست و أربعون دقيقة و عشرون ثانية.

و ذلك مستبين لمن هو ذو دربة في الحساب، فاذن ما به المفاوتة


1) - أى: شمس الدين الخفرى.

2) - لم يطبع.

بين كل مأة سنة شمسية و مأة سنة قمرية، ثلاث سنين قمرية على التقريب.

و انما المفاضلة بين ما بالتحقيق و ما بالتقريب بعد جمع الكسور، و ضم الكبيسة بما هو بالقرب من عشرين يوما. فمأة سنة شمسية ليست على التحقيق الا مأة سنة و ثلاث سنين قمرية و قريبا من عشرين يوما، فاذن الثلاث مأة الشمسيات تزداد على الثلاث مأة القمريات تسعا و قريبا من شهرين؛ و الشهور و لا سيما ليسيرة منها لا تراعى عند ما تحسب السنون الكاملات(1).

فما أورده الفاضل، المفسر، الاعرج النيسابوري في تفسيره(2)

أن ذلك شي تقريبى مما لارادة له فى أثمار التشكك أصلا.

من كلامه (ع) فى تبيين أقسام الوحدات للبارى جل اسمه

و روى شيخنا، عروة الاسلام بسنده في كتابى «التوحيد» و «الخصال»: «ان أعرابيا قام يوم الجمل الى أمير المؤمنين عليه السلام، فقال: يا أمير المؤمنين! أتقول ان اللّه واحد؟ [قال]: فحمل الناس عليه و قالوا: يا أعرابي! أما ترى ما فيه أمير المؤمنين من تقسيم(3)القلب؟ فقال أمير المؤمنين عليه السلام: دعوه، فان الذي يريده الاعرابى هو الذي [ب 61] نريده من القوم.

ثم قال: يا اعرابي! ان القول فى أن اللّه واحد على أربعة أقسام:

فوجهان منها لا يجوزان على اللّه عز و جل، و وجهان يثبتان فيه.

فأما الذان لا يجوزان عليه فقول القائل: واحد، يقصد به [باب] الاعداد،


1) - أيضا راجع: «البحار»: ج 187/40.

2) - راجع: «انوار التنزيل»: ج 10/2.

3) - فى المصادر: تقسم.

فهذا ما لا يجوز، لان ما لا ثاني له لا يدخل فى باب الاعداد، أما ترى أنه كفر من قال: ثالث ثلاثة. و قول القائل: هو واحد من الناس، يريد به النوع من الجنس، فهذا ما لا يجوز [عليه]؛ لانه تشبيه، و جل ربنا عن ذلك و تعالى.

و أما الوجهان الذان يثبتان فيه، فقول القائل: هو واحد، ليس له في الاشياء شبيه(1)، كذلك ربنا. و قول القائل: انه عز و جل أحدى المعنى، يعني به أنه لا ينقسم فى وجود و لا عقل و لا وهم، كذلك ربنا عز و جل»(2). و من شريف قوله فيما من خطبة له فى «نهج البلاغة»:

«الاحد لا بتأويل عدد، و الخالق لا بمعنى حركة و نصب»(3).

و هذه أى ان وحدة الباري جل سلطانه ليست وحدة عددية، من غامضات المسائل في الفلسفة الاولى التى هى حكمة ما فوق الطبيعة، و جماهير أهل العلم بمعزل عن ادراكها و انما تحصيلها في صحفنا الحكمية، و في كتب الراسخين من شركائنا السالفين، ك «الشفاء» و «التعليقات»(4)للشيخ الرئيس أبي على بن سينا و ما في مرتبتهما لمن في طبقته.

من كلامه (ع) فى خطبة الاشباح

و من كرايم كلماته عليه السلام في تمجيد اللّه سبحانه [الف - 62] قوله في خطبة الاشباح و هى من جلائل الخطب فى «نهج البلاغة»:

«ما اختلف عليه دهر، فيختلف منه الحال، و لا كان في مكان، فيجوز


1) - فى المصدر: شبه.

2) - «التوحيد»، ص 83 ج 2 و «الخصال»: ج 2/1 ح 1.

3) - «نهج البلاغة»، خطبة 152، ص 231، ط فيض الاسلام.

4) - «الهيات الشفاء»، ص 349، ط مصر. «التعليقات»، ص 180، 132.

عليه الانتقال»(1).

معناه أن اللّه سبحانه أجل من أن يكون في عالمى الزمان و المكان، بل ان جميع الازمنة و الامكنة و قاطبة الزمانيات(2)

و المكانيات بالقياس اليه و بحسب المثول(3)بين يديه على نسبة واحدة، و على سنة غير متبدلة. و هذه أيضا من غامضات المسائل في الحكمة التى هى فوق الطبيعة، و هى أيضا مما قد ضاقت عنه أطوار عقول المتكلفين من العلماء المشهورية الجمهورية، و قد بسطنا تحقيقها في أكثر صحفنا و لا سيما «خلسة الملكوت»(4)، و عززنا الحجة و البرهان بالاستشهاد من كرائم كلماته الشريفة عليه السلام.

حديث العالم العلوى

و من محكمات ما في الروايات عنه عليه صلوات اللّه و تسليماته انه سئل عن العالم العلوي، فقال: صور عالية(5)عن المواد، خالية عن القوة و الاستعداد، تجلى لها فأشرقت؛ و طالعها فتلالات؛ و ألقى في هويتها مثاله، فأظهر عنها أفعاله، و خلق الانسان ذا نفس ناطقة، ان زكاها بالعلم، فقد شابهت جواهر أوايل عللها، و اذا اعتدل مزاجها و فارقت الاضداد فقد شارك بها السبع الشداد.»(6)

و هذا القول المحكم فيه عدة من جلائل المسائل الفلسفية و دقائقها.


1) - «نهج البلاغة»، خطبة 90، ط فيض الاسلام.

2) - د: قاطبة و الزمانيات.

3) - المثول: الحضور.

4) - راجع المصدر فى هامش «القبسات» بطبع حجرى.

5) - فى مصدرنا: عارية.

6) - راجع: «مصباح نهج البلاغة»: ج 600/1 ناقلا عن «المناقب» ج 49/2.

و قوله عليه السلام: «مزاجها» يعنى به المزاج المنتسب اليها بتعلقها به، و تدبيرها اياه [ب - 62].

و بالجملة ما في أقواله الكريمة من المسائل الحكمية و العلوم الحقيقية و المعارف الربوبية وراء نطاق طاقة الاستقصاء، و يكون سهمه من العلم و الحكمة أعلى السهام، و نصابه من الشرف و الكمال أتم النصب [و من] ما روته العامة و الخاصة، أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: «على بن أبى طالب ربانى هذه الامة»(1).

من خطبه (ع) بأخباراته الغيبية فى بيان الملاحم

و فيما من خطبة له عليه السلام في «نهج البلاغة»:

«فسلوني(2)قبل أن تفقدوني، فو الذي نفسى بيده، و لا تسألونني عن شيء فيما بينكم و بين الساعة، و لا عن فئة تهدى مائة و تضل(3)

مائة الا نبأتكم بناعقها و قائدها و سائقها و مناخ ركابها و محط رحالها، و من يقتل من أهلها قتلا، و من يموت منهم موتا».

ثم قال بعد يسير مما جرى على لسانه المطهر المكرم من القول: «ان الفتن اذا أقبلت شبهت، و اذا أدبرت نبهت، ينكرن مقبلات، و يعرفن مدبرات؛ يحمن حوم(4)الرياح، يصبن بلدا، و يخطئن بلدا، ألا و ان أخوف الفتن عندي عليكم فتنة بني أمية، فانها فتنة عمياء مظلمة، عمت خطتها، و خصت بليتها، و أصاب البلاء من أبصر فيها، و أخطأ البلاء من عمى عنها».


1) - راجع: «المناقب» لابن المغازلى ص 73 ح 107 و «ذخائر العقبى»، ص 79 بألفاظ مشابهة، أيضا: «احقاق الحق»: ج 273/4، ج 375/15.

2) - فى المصدر: فاسئلونى.

3) - د: تفيل.

4) - حوم: دوم، استدار.

ثم قال بعد شيء من القول: «ليس فيها منار هدى، و لا علم يرى، نحن أهل البيت منها بمنجاة و لسنا فيها بدعاة»(1).

و في «نهج البلاغة» فيما من كلام له عليه السلام، يخبر به عن الملاحم(2)

الملحمة هى الحرب و الفتنة، و فى الاصطلاح هى استعلام الفتن من اوضاع الكواكب.

الملحمة: الوقعة العظيمة فى الفتنة. منه ره.

فقال له بعض أصحابه: لقد أعطيت يا أمير المؤمنين [الف - 63] علم الغيب، فضحك عليه السلام و قال للرجل و كان كلبيا:

يا أخا كلب! ليس هو بعلم غيب، و لكن(3)هو تعلم من ذي علم».

ثم قال في آخر كلامه الشريف: «علمه اللّه تعالى نبيه صلّى اللّه عليه و آله، فعلمنيه، و دعا لى بأن يعيه صدري، و تضطم عليه جوانحي»(4).

و فيه أيضا فيما من خطبة له عليه السلام: «و الذي بعثه بالحق و اصطفاه على الخلق، ما أنطق الا صادقا، و لقد عهد الى بذلك كله، و بهلك من يهلك و منجى من ينجو، [و مال هذا الامر] و ما أبقى شيئا يمر على رأسي الا أفرغه فى أذنى، و أفضى بى الى»(5).

و في خاتمة خطبة خطب بها عليه السلام بين المدينة و الكوفة(6)

«كأني بالمنافقين يقولون نص على نفسه بالربانية ألا فاشهدوا شهادة أسألكم بها عند الحاجة اليها، أن عليا نور مخلوق، و عبد مرزوق، و من قال غير هذا فعليه لعنة اللّه لعنة اللاعنين.» ثم نزل عليه السلام، و هو يقول: «تحصنت بذي الملك و الملكوت من كلى.


1) - «نهج البلاغة»، خطبة 92، ص 274-273.

2) - قوله: «الملاحم».

3) - فى المصدر: انما هو.

4) - «نهج البلاغة»، خطبة 128، ص 398.

5) - المصدر، خطبة 174، ص 564.

6) - راجع: «مشارق انوار اليقين»، ص 170. و هذه الخطبة مسماة بخطبة تظنجية، و لها شروح عديدة، و أطولها و أعجبها شرح الشيخ الاجل السيد كاظم الرشتى.

ما أخاف و أحذر، أيها الناس! ما ذكر أحدكم هذه الكلمات عند نازلة أو شدة الا و أزاحها اللّه عنه.» فقال جابر: وحدها يا أمير المؤمنين؟ قال عليه السلام: «نعم» و أضف اليها ثلاثة عشر اسما و ضمنى اليها، ثم ركب و مضى.

انبائاته (ع) فى حال الاصحاب بعد موته

و مما تداولتها الاخباريون و روته ثقاة الرواة من أخباره عليه السلام بالواقعات بعد زمنه، أنه عليه السلام أخبر صاحبه ميثم بن يحيى التمار بأنه يصلب على باب دار عمرو بن حريث [ب - 63] و أراه النخلة التي يصلب عليها، و أخبر صاحبه و هو رشيد الهجري، و كان عليه السلام يسميه رشيد البلايا، بأنه تقطع يداه و رجلاه و يصلب و يقطع لسانه، ففعل عبيد اللّه بن زياد بهما كل ما أخبرهما به، و أخبر صاحبه كميل بن زياد بأن الحجاج يقتله، و مولاه قنبرا أنه يذبحه؛ فجرى ذلك على ما أخبر به. و أخبر جويرية بن مسهر العبدي بأن معاوية يقطع يديه و رجليه و يصلبه، ففعل به ذلك كله(1).

و قال للبراء بن عازب: يا براء! يقتل ابني الحسين عليه السلام و أنت حى و لا تنصره، و أخبر بموضع قتله. فصار الامر كما قاله عليه السلام. فقال البراء: صدق على عليه السلام، قتل الحسين عليه السلام و لم أنصره. و كان يتندم على ذلك و يتحسر(2).

قول عمر فى بيان علمه (ع)

و روى أبو المجامع الحموئي فى «السمطين» بسنده عن يحيى


1) - «المناقب» لابن شهرآشوب ج 272/2، «كشف الغمة»، ج 279/1-277 و راجع: «البحار»: ج 316/41.

2) - المصدر السابق، ج 270/2 «المناقب» للخوارزمى، ص 51.

ابن سعيد بن المسيب، قال سمعت عمر بن الخطاب يقول: اللهم لا تبقني بمعضلة ليس لها ابن أبي طالب حيا»(1).

و روى فيه بسنده عن محى بن عقيل، قال: كان عمر بن الخطاب كان يقول لعلي عليه السلام فيما كان يسأله عنه فيفرج عنه: «لا أبقانى اللّه بعدك يا علي»(2).

و روى فيه بسنده عن أبي بكر البيهقي بسنده عن يحيى بن سعيد، عن سعيد بن المسيب، قال: «قال عمر بن الخطاب: أعوذ باللّه من معضلة ليس لها أبو الحسن، يعني علي بن أبي طالب عليه السلام»(3).

و روى بسند آخر عن يحيى بن سعيد بن المسيب «ان عمر بن الخطاب كان يقول: أللهم لا تبقني لمعضلة ليس لها ابن [الف - 64] أبي طالب حيا»(4).

علم الخليفة فى اقل الحمل

و روى عن مشيخته الجله بروايتهم جميعا عن العلامة صاحب «الكشاف»، أبى القاسم محمود بن عمر الزمخشري بسنده عن أبى حرب بن الاسود: «أن عمر بن الخطاب أتى بامرأة وضعت لستة أشهر، فهم برجمها، فبلغ ذلك عليا عليه السلام، فقال: ليس عليها رجم، فبلق ذلك عمر، فأرسل اليه يسأله، فقال عليه السلام: قال


1) - «فرائد السمطين»، ج 344/1 ح 266 و مصادر ذيلها.

2) - المصدر: ج 349/1 ح 274 «المناقب» للخوارزمى، ص 54.

3) - «فرائد السمطين»: ج 345/1 ح 267.

4) - المصدر: ج 344/1 ح 266. و قد كرر الفاظها و مضمونها فى المصادر السابقة و لعل هذا سهو منه قدس سره. أيضا راجع «المناقب» لابن شهر آشوب ج 31/2 بألفاظ متظاهره.

اللّه عز و جل:«وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ أَرادَ

يُتِمَّ الرَّضاعَةَ» و قال عز و جل(1): (وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرا(2)... )

فستة أشهر للحمل، و حولان لتمام الرضاع، لاحد عليها. فخلى عمر عنها(3)

فخلى عنها».

. و رواه صاحب الكشاف في أكثر كتبه. و رواه الحميدي أيضا في «الجمع بين الصحيحين»(4).

علم الخليفة فى رجم المجنونة الحامل

و روى أيضا فيه بسنده عن الامام المطرزي بروايته عن أخطب خوارزم، الموفق بن أحمد المكي الخوارزمى، عن الامام العلامة الزمخشري، صاحب «الكشاف» باسناده المعتبر، أن عمر بن الخطاب أتى بامرأة مجنونة حبلى قد زنت، فأراد أن يرجمها، فقال له علي عليه السلام: أما سمعت قول النبي صلّى اللّه عليه و آله:

«رفع القلم عن ثلاثة.(5)» و رواه من عداه من أئمة أرباب الرواية مزيدا فيه، فقال عمر: «لو لا علي لهلك عمر»(6).

و رواه امامهم أحمد بن حنبل في مسنده قال ان عمر بن الخطاب أراد أن يرجم مجنونة، فقال له علي عليه السلام: مالك ذلك؟ سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول [ب - 64]: «رفع القلم عن


1) - البقرة، 233.

2) الاحقاف، 15.

3) - فى المصدر: «فستة اشهر حمله، و حولين تمام الرضاعة، لاحد عليها، قال:

4) - «فرائد السمطين»: ج 346/1 ح 269 ناقلا عن الزمخشرى. و أيضا «المناقب» للخوارزمى ص 49 ناقلا عن الزمخشرى، و انظر الى «الغدير» ج 94/6 لمصادر عديدة، و «كفاية الطالب»، ص 227.

5) - «المناقب»: للخوارزمى، ص 38. و «فرائد السمطين»: ج 349/1 ح 275.

6) - «المصدر»: ص 39.

ثلاثة: عن النائم حتى يستيقظ، و عن المجنون حتى يبرأ، أو يعقل؛ و عن الطفل حتى يحتلم.»(1)فدرأ عنها عمر الرجم و قال: «لو لا علي لهلك عمر».

علم الخليفة فى رجم الحامل

و روى فيه بسنده أن عمر أتى في ولايته بامرأة حامل من زنى فسأله عمر، فاعترفت بالفجور، فأمر بها أن ترجم، فلقيها علي بن أبي طالب عليه السلام، فردها الى عمر و قال له: أمرت بها أن ترجم؟ قال: نعم، اعترفت عندي بالفجور، فقال عليه السلام: هذا سلطانك عليها فما سلطانك على ما في بطنها؟ و لعلك انتهرتها أو أخفتها، قال عمر: و لو كان ذاك - في رواية قال: قد كان ذاك - قال عليه السلام: أو ما سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: «لاحد على معترف بعد بلاء، انه من قيدت أو حبست، أو تهددت، فلا اقرار له.» فخلى عمر سبيلها، ثم قال: «عجزت النساء أن يلدن مثل علي بن أبى طالب، و لو لا علي لهلك عمر»(2). و هذه قد رواها غير الحموئي أيضا، و هي من رواياتهم المستفيضة.

علم الخليفة فى سبب الميراث

و روى أيضا فيه بسنده عن ابن عباس، قال: كنا في جنازة غلام، فقال علي بن أبى طالب عليه السلام لزوج أم الغلام: أمسك عن


1) - «المسند» لاحمد ج 154/1، 140 مع فرق يسير و «الارشاد» ص 109.

2) - جاء قريب مضمونها فى «فرائد السمطين»: ج 350/1 ح 276 و «المناقب» للخوارزمى ص 39.

امرأتك! فقال عمر بن الخطاب: و لم يمسك عن امرأته؟ قال عليه السلام: يستبرء(1)رحمها لا يلقى فيه شيئا يستوجب به الميراث من أخيه و لا ميراث له، فقال عمر: «أعوذ باللّه من معضلة لا علي لها(2)».

علم الخليفة فى كفارة من كسر البيض فى ايام الحج

اشاره

و روى فيه بسنده عن عدلين سماهما بروايتهما معا باسناد [الف - 65] معتبر: «أن رهطا(3)من الحجاج في امارة عمر بن الخطاب أصابوا بيض نعام(4)، و هم محرمون؛ فلما قضوا مناسكهم وقع في أنفسهم منه شيء، فذكروا ذلك لعمر فأدبر و قال: اتبعوني حتى أتى عليا عليه السلام، فسأله عن ذلك، فقال عليه السلام: يضربون الفحل، قلائص(5)أبكارا بعدد البيض، فما نتج منها أهدوه، قال عمر: فان الابل تزلق(6). فقال علي عليه السلام: و البيض يمرق(7)فلما أدبر قال عمر: اللهم الا تنزلني بشديدة الا و أبو الحسن الى جنبى»(8). و هذه الرواية متفق عليها بين الفريقين(9).

و في بعض رواياتنا أن مولانا الحسن بن على بن أبى طالب - عليهما السّلام - أفتى بذلك اذا أمره أمير المؤمنين عليه السلام بالافتاء، فقال له أمير المؤمنين: قد علمت أن الابل ربما أزلقت


1) - فى المصدر: عن امرأة، أخرج عن ما جئت به. قال نعم يا أمير المؤمنين «يريدان يستبرء».

2) - «فرائد السمطين»: ج 348/1 ح 272.

3) - م: رهط.

4) - نعام: نوع من الطير، و يقال فيه انه مركب من خلقة الطير و خلقة الجمل.

5) - قلائص: - من الابل أى الطويلة القوائم، الشابة منها.

6) - تزلق: تجهض، الجهض: الولد السقط.

7) - يمرق: مرقت البيضة اى فسدت فصار ماءا.

8) - «فرائد السمطين»: ج 342/1 ح 264 مع اختلافات عديدة.

9) - راجع: «المناقب» لابن شهر آشوب ج 365/2، «ذخائر العقبى» ص 82، «الغدير»: ج 104/6 و «احقاق الحق»: ج 207/8.

او كان فيها ما يزلق، فقال: و البيض ربما أمرق أو لكان فيه ما يمرق، فصوبه أمير المؤمنين عليه السلام(1). و كذلك أورده شيخنا الشهيد، محمد بن مكي - رحمه اللّه - فى «الدروس»(2).

و نقل أبو جعفر محمد بن شهر آشوب في كتابه: «عن القاضى النعمان في شرح الاخبار بالاسناد عن عبادة بن الصامت، و عن جماعة عن غيره انه(3)سأل أعرابي أبا بكر، فقال: انى أصبت بيض نعامة(4)، فشويته و أكلته و أنا محرم، فما يجب على؟ فقال له: يا أعرابى! أشكلت على [في] قضيتك. فدله على عمر، و دله عمر الى(5)

عبد الرحمان، فلما عجزوا قالوا: عليك بالاصلع، فقال أمير المؤمنين عليه السلام: سل اى الغلامين شئت.

فقال الحسن عليه السلام: يا أعرابى! ألك ابل؟ قال [ب - 65]:

نعم. قال فاعمد الى عدد ما أكلت من البيض نوقا(6)، فاضربهن بالفحول، فما فصل منها فاهده الى بيت اللّه العتيق الذي حججت اليه.

فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أن من النوق السلوب، و منها ما تزلق، قال: ان يكن من النوق السلوب و ما يزلق فان من البيض ما يمرق.

قال: فسمع صوت معاشر الناس ان الذي فهم هذا الغلام هو الذي فهمها سليمان بن داود»(7).4.


1) - راجع: «المناقب» لابن شهر آشوب ج 10/4.

2) - «الدروس»: ص 147، الطبع الحجرى.

3) - فى المصدر رواه جماعة عن غيره سأل.

4) - فى المصدر: نعام.

5) - فى المصدر: على

6) - نوق: - الجمل، أى ذلله و أحسن رياضته.

7) - «المناقب» لابن شهر آشوب ج 10/4.

[كلام المؤلف فى المسألة]

و تفصيل المسألة أن المحرم اذا أصاب بيض النعامة فكسره فان وجد الفرخ متحركا كان قد قتل فرخ نعامة، فعليه مثله من الابل، و ان لم يكن متحركا كان يحتمل الفساد و الصحة، فكان فيه ما يوازيه من القاء منى الفحل في رحم الانثى المحتمل للصحة و الفساد، فوجب عليه أن يرسل فحولة الابل في أناث بعدد البيض، فما نتج فهدى بالغ الكعبة(1)، و لو ظهر البيض فاسدا أو الفرخ ميتا، فلا شىء عليه.

الخليفة الثانى و رجل مجهول الكلام

و روى أيضا في «السمطين» بسنده المعتبر: «أن الناس حملوا رجلا(2)، فجاؤا به الى عمر، قالوا: قلنا له: كيف أصبحت؟ قال: أحب الفتنة و أكره الحق، و أصدق اليهود و النصارى، و أومن(3)بما لم أره، و أقر بما لم يخلق.

فأرسل الى علي بن أبى طالب، فقال عليه السلام: صدق قال اللّه تعالى: (أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ )(4)، و يكره الحق يعنى الموت، قال اللّه تعالى: (وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ )(5)و يصدق اليهود و النصارى. قال اللّه تعالى: (وَ قالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصارى عَلى شَيْ‌ءٍ وَ قالَتِ النَّصارى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلى شَيْ‌ءٍ. )(6)و يؤمن بما لم يره، يعنى اللّه عز و جل و يقر بما لم يخلق يعنى الساعة.


1) - «فوجب... الكعبة» ساقطة من «د».

2) - فى المصدر: حمل رجل الى عمر.

3) - فى المصدر: آمن.

4) - الانفال، 28. التغابن، 17.

5) - قاف، 19.

6) - البقرة: 113.

قال عمر: لو لا علي لهلك عمر»(1).

و هذه في أخبارنا لها طريق آخر برواية [الف - 66] بعض الاصحاب(2).

و أوردها الشيخ الطبرسي فى «أسرار الامامة»: «أن رجلا حضر مجلس أبي بكر فى خلافته، فادعى أنه لا يخاف اللّه و لا يرجوا الجنة و لا يخشى النار، و لا يركع و لا يسجد، و يأكل الميتة و الدم و يشهد بما لم يره، و يحب الفتنة، و يكره الحق، و يصدق اليهود و النصارى و أن عنده ما ليس عند اللّه، و له ما ليس للّه.

فقال له عمر: ازددت كفرا الى كفرك، و كفرا على كفرك.

فقال له علي بن أبي طالب عليه السلام: هون عليك يا عمر! فان هذا رجل من أولياء اللّه، لا يرجوا الجنة و لكن يرجوا اللّه، و لا يخاف النار، و لكن يخاف ربه، و لا يخاف اللّه من ظلم، و لكن يخاف عدله؛ لانه حكم عدل لا يؤاخذ العبد الا بذنبه، و لا يركع و لا يسجد في صلاته على الجنازة، و يأكل الجراد و السمك، و يحب الاهل و الولد، و يشهد بالجنة و النار و لم يرهما، و يكره الموت و هو الحق، و يصدق اليهود و النصارى في تكذيب بعضهما لبعض، و له ما ليس للّه؛ لان له ولدا و ليس للّه ولد، و عنده ما ليس عند اللّه؛ لانه يظلم نفسه و ليس عند اللّه ظلم.

فانزعج عمر و قام و قبل رأس علي عليه السلام و قال: لا بقيت بعدك يا أبا الحسن»(3).2.


1) - «فرائد السمطين» ج 337/1 ح 259.

2) - راجع: «احقاق الحق»: ج 182/7 و ج 442/17.

3) - لم نعثر على كتاب «الطبرسى» لكن انظر لمضمونه الى «المناقب» لابن شهر آشوب ج 358/2.

[قول عمر فى منقبة على (ع)]

و الناقد الشارح للاحاديث ابن الاثير، مجد الدين علي بن محمد ابن عبد الكريم قال فى كتابه «النهاية»: «يقال: اعضل بى الامر»، اذا ضاقت عليك فيه الحيل، و منه حديث عمر: «قد اعضل بي أهل الكوفة! ما يرضون بأمير و لا يرضى بهم أمير.» أي ضاقت علي الحيل في أمرهم، و صعبت(1)على مداراتهم.

و [منه] حديثه الاخر: «أعوذ باللّه من كل معضلة ليس لها أبو حسن».

و يروى(2)معضلة أراد المسألة [ب - 66] الصعبة [أو الخطة الضيقة المخارج] من الاعضال(3)و التعضيل و يريد بأبي الحسن على ابن أبي طالب عليه السلام.

و منه حديث معاوية و قد جاءته مسألة مشكلة، فقال: «معضلة و لا أبا حسن.» أبو حسن: معرفة وضعت موضع النكرة، كأنه قال:

و لا رجل [لها] كأبى حسن، لان لا النافية لا تدخل الا على النكرات دون المعارف»(4).

و قال الشيخ ابن طلحة في «مطالب السؤول» بعد ما ذكر أن عليا عليه السلام كان متضلعا(5)من أقسام العلوم، مطلعا(6)على غوامض الاحكام، و لاجل ذلك قال عمر بن الخطاب «أي معضلة ليس لها أبو الحسن.» و قال سعيد بن المسيب: «كان عمر يتعوذ باللّه من معضلة ليس لها أبو الحسن»(7).


1) - فى النسخ: صعب.

2) - فى النسخ: تروى.

3) - د: الاغصان.

4) - «النهاية»: ج 254/3.

5) - متضلع: تضلع الرجل أى امتلا شبعا و ريا.

6) - د: مطلقا.

7) - «مطالب السؤول» ص 29، أيضا: «فرائد السمطين»: ج 344/1 ح 267.

و رواه امامهم أحمد بن حنبل عن سعيد بن المسيب، قال: كان عمر يتعوذ من معضلة ليس لها أبو الحسن، يعني عليا عليه السلام(1)

ج 98/3.

.

عمر و تسوره و تعسسه على قوم

و روى كثير من أئمتهم أن عمر بن الخطاب تسور(2)على قوم فوجدهم على منكرة، فقالوا: ان كنا أخطأنا من جهة فأنت قد أخطأت من جهات، تجسست، و قد قال اللّه تعالى:«لا تَجَسَّسُوا» (3)و تسورت و دخلت من غير الباب، و اللّه تعالى يقول: و لا تأتوا البيوت من ظهورها و أتو البيوت من أبوابها(4). و دخلت من غير اذن و لم تسلم، و قد قال اللّه تعالى:«لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها» (5)فاعتراه الخجل و تركهم(6).

و كذلك أوردها امامهم العلامة فخر الدين الرازي في «نهاية العقول».

و أوردها الذي قد يحوم حول التحقيق من علمائهم المتأخرين في «شرح [الف - 67] العقائد العضدية»، من طريق آخر: «ان عمر تسور على رجل جداره، فوجده على حالة منكرة، فأنكر عليه، فقال له الرجل: يا عمر! ان كنت قد عصيت اللّه من وجه فقد عصيته من ثلاثة أوجه، فقال: ما هي؟ فعدها عليه فتركه عمر و شرط عليه التوبة»(7)

راجع: طبع استانبول.

.

1) - راجع: «تذكرة الخواص»، ص 144 ناقلا عن فضائل أحمد، و «الغدير»:

2) - تسور: صعد.

3) - الحجرات 12.

4) - اقتباس من البقرة: 189.

5) - النور: 27.

6) - راجع: «الغدير»: ج 121/6 بمصادر عديدة.

7) - لم نعثر عليه فى «شرح عقائد العضدى» للدوانى مع انه من المستبصرين.

[عمر و نهيه عن المغالاة فى صداق النساء]

و من الثابت الصحيح في روايات صناديدهم أن عمر نهى عن المغالاة في المهر، و قال: من غال مهر ابنته جعلته فى بيت مال المسلمين، لشبهة أنه رأى النبي صلّى اللّه عليه و آله زوج ابنته فاطمة الزهراء صلوات اللّه عليها بخمس مائة درهم، فقامت امرأة اليه و نبهته بقوله تعالى:«وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً» (1)على جواز ذلك، فقال: كل الناس أفقه من عمر، حتى المخدرات في البيوت أو في الحجال(2).

و برواية الحميدي في «الجمع بين الصحيحين». أن عمر بن الخطاب أمر على المنبر أن لا يزاد في مهور النساء على مبلغ ذكره، فذكرته امرأة من جانب المسجد بقول اللّه تعالى:«وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً». فقال: كل أحد(3)أعلم من عمر حتى(4)النساء(5).

و في «شرح العضدي» لمختصر ابن الحاجب فى الاصول: «قالت امرأة أيعطينا اللّه بقوله:«وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً» و يمنعنا(6)عمر، فقال عمر: كل أفقه من عمر حتى المخدرات في الحجال.

و أما ما احتال به امامهم العلامة فخر الدين الرازي في «نهاية العقول» و اقتدى به مقلدوه من علمائهم المتأخرين في الاعتذار عن ذلك بأنه من باب نهى الاولوية لا نهى التحريم، و من باب هضم


1) - النساء: 20.

2) - راجع: «الغدير»: ج 96/6 بعدة مصادر. «اثبات الهداة»: ج 351/1.

3) - أحد ساقطة من «د».

4) - النساء ساقطة من «د».

5) - راجع: اثبات الهداة ج 370/2 ناقلا من الحميدى.

6) - د: أو يمنعنا.

النفس و الانقياد للعجوزة تواضعا لا من الاعتراف بالجهل»(1). فمع كونه مما [ب - 67] لا تحتمله الرواية و لا تقبله الدراية، تمحقه محقا خاتمتها الثابتة برواية أئمتهم.

و رواها مصبوغ اليدين منهم من زمخشر خوارزم بالبراعة في «الكشاف»، فقال في تفسير الاية الكريمة من سورة النساء: «و عن عمر أنه قام خطيبا، فقال: أيها الناس! لا تغالوا بصدق النساء، فلو كانت مكرمة «في الدنيا أو تقوى عند اللّه، لكان أولاكم بها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ما أصدق من نسائه أكثر من اثنتى عشرة أوقية.

فقامت اليه امرأة، فقالت له: يا أمير المؤمنين لم تمنعنا حقا جعله اللّه لنا!؟ و اللّه تعالى يقول:«وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً» فقال عمر «كل أحد أعلم من عمر» ثم قال لاصحابه: تسمعوننى أقول مثل هذا [القول]، فلا تنكرونه على حتى ترد علي امرأة ليست من أعلم النساء»(2).

عمر و قراءة سورة صلاة الفطر و الاضحى

و أورد الحميدي في «الجمع بين الصحيحين» فى مسند أبى أوفى من أفراد مسلم، عن أبى أوفى، أن عمر بن الخطاب سأله عما قرأ به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم في صلاة العيد، و لم يكن يعرفه، فأخبره أنه صلّى اللّه عليه و آله كان يقرأ فيها اقتربت الساعة و «ق» و القرآن المجيد. [و من مسند أبى أوفى أيضا].

و في كتاب الحميدي فى حديث ابن أنس عن عبد اللّه عمرو أن


1) - لم يطبع كتاب الرازى.

2) - «الكشاف»: ج 491/1.

عمر بن الخطاب سأل أبا واقد الليثي ما كان يقرأ به رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله في الاضحى و الفطر، فقال: كان يقرأ فيها ب «ق» و القرآن المجيد، و اقتربت الساعة [الف - 68] و انشق القمر»(1).

عمر و عجزه عن جواب الاسئلة

اشاره

و من بدع الاقاصيص أن رجلا قام الى عمر بن الخطاب في خلافته، فسأله عن مسألة فعجز عن معرفتها، فثنى السؤال عن اخرى، فثناها عمر بالعجز عن علمها، فثلثهما بثالثة، فثلث عمر العجز عن الجواب.

فجلس السائل، و قال: ما أشبه أمرنا فيك بأمر الاعرابي فى صيده.

تفريع بكلام الدميرى فى فهم الحكاية

أورد «الدميري من أعيان فقهاء الشافعية في كتاب «حياة الحيوان»: ان أعرابيا صاد سنورا، فلم يعرفه، فتلقاه رجل، فقال:

أتى لك هذا السنور؟ قال: صدته، و لقاه آخر فقال: أنى لك هذا القط؟ قال: صدته، ثم لقاه آخر، فقال: أنى لك هذا الهر؟ قال: صدته، ثم لقاه آخر، فقال: ما هذا الضيون؟ قال: صدته، ثم لقى آخر، فقال: ما هذا الخيدع؟ قال: صدته، ثم لقى آخر، فقال: أنى لك هذا الخيطل؟ قال: صدته، ثم لقاه آخر، فقال: ما هذا الدم؟ قال: صدته، ثم لقاه آخر، فقال: أنى لك أبو خداش؟ قال: صدته، ثم لقاه آخر، فقال: أنى لك أبو ثماخ؟ قال: صدته(2)، ثم لقى آخر، فقال: أنى لك أبو غزوان؟ قال: صدته، ثم لقى آخر، فقال: أنى لك أبو الهيثم؟ قال: صدته.


1) - راجع: «الغدير»: ج 320/6 بمصادر عديدة.

2) - «ثم لقاه... أبو خداش... صدته» ساقطة من «د».

فقال الاعرابى في نفسه: أحمله و أبيعه، فيجعل اللّه لى فيه مالا كثيرا لماله من الاسماء الكثيرة، و الكنى العديدة. فلما أتى السوق به قيل له: بكم هذا؟ قال: بمائة، فقيل: انه يسوى نصف درهم، فرمى به، و قال: لعنة اللّه عليك: ما أكثر أسمائك و ما أقل ثمنك(1).

قول عمر فى الكلالة

و روى ائمتهم من أصحاب الحديث و التفسير أن أبا بكر سئل عن الكلالة، فلم يعرف حكمها، و قال: «أقول فيها: برأيي، فان أصبت فمن اللّه، و ان أخطأت فمن الشيطان»(2).

و في «شرح العضدي» لمختصر ابن الحاجب [ب - 68] فى الاصول:

«فان كان صوابا فمن اللّه، و ان يكن خطأ فمني، و من الشيطان»(3).

و كذلك رووا عن عمر بن الخطاب انه حكم بقضية، ثم قال: ان عمر لا يدرى انه أصاب، و قال لكاتبه: اكتب، هذا ما رأى عمر فان يك خطأ فمنه، و ان كان صوابا فمن اللّه، و انه لم يكن يعرف نصيب الجدة من الميراث، سألته جدة عن ميراثها، فقال: لا أجد لك شيئا في كتاب اللّه، و لا سنة نبيه. فاخبره المغيرة بن شعبة و محمد بن سلمة أن النبي صلّى اللّه عليه و آله أعطاها السدس و عمل بذلك(4).

افطار عمر فى يوم غامت السماء

و روى أن السماء غامت(5)في يوم من شهر رمضان، فافطر عمر ابن الخطاب، ثم قال: الخطب فيه سهل.


1) - «حيوة الحيوان»: ج 42/2.

2) - راجع: «الارشاد»، ص 107، «الغدير»: ج 127/6 بمصادر مختلفة.

3) - ايضا راجع: «اثبات الهداة» ج 368/2 ح 212.

4) - المصدر السابق، و راجع «السبعة من السلف»، ص 85.

5) - غام: السماء، أى كانت ذات غيم أى سحاب.

قال مجد الدين ابن الاثير في كتاب «النهاية»: «الخطب الامر الذي تقع فيه المخاطبة، و الشأن و الحال، و منه قولهم: جل الخطب، أي عظم الامر و الشأن. و منه حديث عمر: و قد أفطر في يوم غيم هى(1)

رمضان، فقال: الخطب يسير»(2).

على (ع) و منزلته و درجته فى العلوم

و قد تواطأت عقلاء ساير الفرق و فقهاؤها و علماؤها على أن قاطبة العقلاء و العرفاء و الفقهاء و العلماء و الحكماء من امة محمد صلّى اللّه عليه و آله عيال علي بن أبى طالب عليه السلام فى العقل و العرفان؛ و الفقه و الايقان، و الكشف و المعرفة و العلم و الحكمة، و لا ينال بباع الاحصاء، و لا يكاد بصاع الاستقصاء ما في بحور أحاديثه و بطون اقاويله من خفيات أسرار العلوم، و غوامض مداحضها(3)، و لا سيما عويصات اعلى العلوم، أي الفلسفة الاولى [الف - 69] التي هى العلم الالهى، و الحكمة التى فوق الطبيعة، و مقامات علم السلوك الى اللّه تعالى، و السفر الى صقعه و المصير الى جنابه و القرار الى(4)جواره، و آيات نكات العلوم اللسانية، و الفنون البيانية، اذ خطبه و حكمه منهل الفصاحة، و موردها، و منشأ البلاغة و مولدها، و مظاهر مكنونات فني المعانى و البيان، مأخذ قوانينهما، حتى قيل: كلامه دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوق(5).


1) - فى النسخ: فى.

2) - «النهاية» ج 45/2.

3) - مداحض: مباحث.

4) - د: فى جواره.

5) - راجع: «المناقب» لابن شهر آشوب ج 57/2-29.

[من عجائب خطبه عليه السلام]

و روت(1)رواة الفريقين، و ثقات الطريقين: أن قوما تذاكروا لديه أن الالف من الحروف أكثرية الترداد في الكلام، و ميسور النطق من دونها، فأخذ عليه السلام يسرد(2)عليهم خطبة غريبة الطور، بعيدة الغور(3)، عزيزة النيل، طويلة الذيل، ليس فيها «الف»، و هى على أقصى أمد الفصاحة، و أقوم جدد البلاغة، لا يسابقه فكرة و لا تقدمه روية، أوردها بتمامها شيخهم الشافعي ابن طلحة الشامى فى «مطالب السؤول»(4).

و رواها من أصحابنا الاولين، و أشياخنا الاقدمين، رئيس المحدثين، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق الكليني(5).

و روى صاحب كتاب النخب، مسندا عن الكلبي، و عن أبى صالح انه اجتمعت الصحابة فتذاكروا أن الالف أكثر دخولا في الكلام، فارتجل عليه السلام الخطبة المونقة التى أولها «حمدت من عظمت منته، و سبغت نعمته، - [...] - و بلغت قضيته» الى آخرها(6).

ثم ارتجل خطبة آخر من غير النقطة التى أولها: «الحمد للّه أهل الحمد و مأواه، و له أوكد الحمد و أحلاه، و أسرع الحمد و أسراه [ب - 69] و أظهر الحمد و اسماه(7)و أكرم الحمد و أولاه.» الى آخرها(8).


1) - د: وردت.

2) - سرد: سنج، سرد الحديث و القراءة أى اجاد سياقهما، سرد الكتاب أى قرأه بسرعة.

3) - «بعيدة الغور» ساقطة من «د».

4) - «مطالب السؤول»، ص 60.

5) - لم نعثر عليه فى «الكافى».

6) - أيضا راجع: «المناقب» لابن شهر آشوب ج 48/2.

7) - م: سماه.

8) - «المصدر السابق».

[على (ع) و علم النحو]

و اتفقت رجال الطائفتين و حكاة الاخبار في الفئتين على أنه عليه السلام وضع علم النحو اذ ذكر له أبو الاسود الدؤلي أنه سمع لاحنا يلحن بالجر في قراءة قوله سبحانه و تعالى:«أَنَّ اللّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ» (1)بالضم(2).

و في طائفة من الروايات: كانت بنته تقوده الى أمير المؤمنين عليه السلام، فقالت: يا أبتاه: ما أشد حر الرمضاء، بالدال المضمومة فى أشد بعد ما التعجبية، فنهاها عن مقالها، و ذكر ذلك عنده عليه السلام(3).

و في بعض الروايات(4)كانت اللاحنة(5)بنت خويلد الاسدي. و فى رواية اخرى(6)انما كان ذلك خلف جنازة، و الروايات على اختلافاتها متفقة في أن أمير المؤمنين عليه السلام حيث سمع ذلك، اسس أساس النحو، فقال عليه السلام: «أقسام الكلمات ثلاث(7): اسم و فعل و حرف، فالاسم ما أنبأ عن المسمى، و الفعل ما أنبأ عن حركة المسمى و الحرف ما أوجد معنى في غيره، و الفاعل مرفوع و ما سواه فرع عليه و المفعول منصوب و ما سواه فرع عليه، و المضاف اليه مجرور و ما سواه فرع عليه، ثم قال: يا أبا الاسود: انح هذا النحو»(8).


1) - التوبة: 3.

2) - المصدر السابق: ج 47/2.

3) - «المصدر السابق».

4) - د: و فى روايته.

5) - د: تلك اللاحنة.

6) - م: و رواية آخر.

7) - فى مصدرنا: الكلام ثلاثة اشياء.

8) - «المصدر السابق».

[من علو كلماته (ع) فى القضاء و القدر]

و روى امامهم الشافعي المطلبى و أحد أئمة الحديث لهم «أبو بكر البيهقي»، و كثير من أئمتهم المحدثين و حفاظهم، الناقدين، و نقل شيخهم ابن طلحة الشامى الشافعي فى «مطالب السؤول»(1)كما روى أشياخنا المحدثون [الف - 70]، و أصحابنا الاقدمون(2): أن أمير المؤمنين عليه السلام قال يوما: «أعجب ما في الانسان قلبه، فيه مواد من الحكمة، و أضداد لها من خلافها.» وعدها عليه السلام عدا فقال رجل ممن شهد وقعة الجمل، فقال: يا أمير المؤمنين:

أخبرني عن القدر! فقال: «بحر عميق، فلا تلجه.» فقال: يا أمير المؤمنين! أخبرني عن القدر، فقال: «بيت مظلم، فلا تدخله.» فقال:

يا أمير المؤمنين! أخبرني عن القدر، فقال: «سر اللّه، فلا تبحث عنه».

و في رواية: طريق وعر(3)، فلا تسلكه، فقال: يا أمير المؤمنين! أخبرني عن القدر: فقال عليه السلام: صعود عسر، فلا تتكلفه، فقال:

يا أمير المؤمنين! اخبرني عن القدر! فقال عليه السلام: أما اذا أبيت فانه «امر بين الامرين، لا جبر و لا تفويض»، فقال: يا أمير المؤمنين! ان فلانا يقول بالاستطاعة و هو حاضر، فقال عليه السلام:

علي به، فأقاموه، فلما رآه قال له: الاستطاعة تملكها مع اللّه تعالى أو من دون اللّه تعالى، و اياك أن تقول: واحدة منهما فترتد، فقال:

و ما أقول يا أمير المؤمنين: قال عليه السلام: أملكها باللّه الذي ان شاء ملكها(4).


1) - «المصدر»: الطبع الحجرى.

2) - راجع: «بحار الانوار»: ج 97/5 ح 22 عن «العقائد» و ج 124/5 ح 72 عن «نهج البلاغة». بألفاظ اخر، «التوحيد»، ص 365 ح 3 و «علم اليقين»: ج 187/1.

3) - راجع: «علم اليقين»: ج 187/1.

4) - راجع لقريب مضمونه «البحار»: ج 110/5.

و نحن نقول: و هذا الحديث الشريف يبين ما في قول اللّه العظيم جل سلطانه في القرآن الكريم:«وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ» (1).

شيخ شيوخنا الصدوق، عروة الاسلام - رضوان اللّه تعالى عليه - رواه في كتاب «التوحيد» من طرق مختلفة، منها: عن أبيه رضوان اللّه بسنده عن علي بن يقطين، عن مولانا أبى ابراهيم موسى بن جعفر عليهما السّلام، قال: «مر أمير المؤمنين عليه السلام، بجماعة بالكوفة، و هم يختصمون في القدر، فقال لمتكلمهم: أ باللّه تستطيع أم مع اللّه أم من دون اللّه تستطيع!؟ فلم يدر ما يرد عليه. فقال أمير المؤمنين [ب - 70]: ان زعمت أنك باللّه تستطيع، فليس لك من الامر شيء، و ان زعمت أنك مع اللّه تستطيع فقد زعمت أنك شريك معه في ملكه، و ان زعمت أنك من دون اللّه تستطيع فقد ادعيت الربوبية من دون اللّه عز و جل. فقال: يا أمير المؤمنين: لا، بل باللّه أستطيع. فقال عليه السلام: أما انك لو قلت غير هذا لضربت عنقك»(2).

من كلامه (ع) فى معرفة المشية و الارادة

و في باب المشية و الارادة من كتاب «التوحيد» أيضا عن شيخه الجليل محمد بن الحسن بن أحمد بن الوليد - رضى اللّه تعالى عنه - بسنده الصحيح عن عبد اللّه بن ميمون القداح، عن مولانا الصادق، جعفر بن محمد، عن أبيه أبي جعفر الباقر عليهما السّلام «قال:

قيل لعلي عليه الصلاة و السلام - ان رجلا يتكلم في المشية، فقال:

ادعه لي؛ فدعى له، فقال عليه السلام: يا عبد اللّه! خلقك اللّه لما


1) - التكوير: 29.

2) - «التوحيد»، ص 352، ح 23.

شاء أو لما شئت؟ قال: لما شاء [قال: فيمر منك اذا شاء أو اذا شئت!؟ قال اذا شاء، قال: فيشفيك اذا شاء أو اذا شئت!؟ قال اذا شاء] قال: فيدخلك حيث يشاء أو حيث شئت!؟ قال: حيث يشاء، قال:

فقال علي عليه السلام [له]: لو قلت غير هذا لضربت الذي فيه عيناك»(1).

من كلامه (ع) فى الجبر و التفويض

اشاره

و في معناه ما رواه فى باب نفى الجبر و التفويض من كتاب «التوحيد» أيضا بسنده عن يونس بن عبد الرحمان عن غير واحد، عن أبي جعفر و أبى عبد اللّه - عليهما السّلام - «قالا: ان اللّه عز و جل أرحم بخلقه من أن يجبر خلقه(2)على الذنوب، ثم يعذبهم عليها، و اللّه أعز من أن يريد أمرا، فلا يكون. قال: فسألا - عليهما السّلام - هل بين الجبر و القدرة منزلة ثالثة؟ قالا: نعم، أوسع مما بين السماء و الارض [الف - 71]»(3).

و روى رضوان اللّه تعالى عليه في باب المذكور منه أيضا بسنده عن مولانا الصادق أبى عبد اللّه عليه السلام، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: من زعم أن اللّه [تبارك و] تعالى يأمر بالسوء و الفحشاء فقد كذب على اللّه - عز و جل - و من زعم أن الخير و الشر بغير مشية اللّه تعالى فقد أخرج اللّه تعالى من سلطانه(4)...».

تكملة تنويرية

و بالجملة، تلك كنه الحكمة في مسألة أفعال العباد، و بعض


1) - المصدر: ص 337 ح 2.

2) - «من... خلقه» ساقطة من «د».

3) - المصدر: ص 360 ح 3.

4) - المصدر: ص 359 ح 2.

أقاويل شركائنا في رياسة(1)العلوم الفلسفية فى دور الاسلام و فى الدورة اليونانية للتعبير عنها: الانسان مختار في صورة مضطر:

و بعضها: الانسان مضطر في صورة مختار(2). و بينها و بين الطريقة العامية التي ضلت فيها الاشعرية بعد المشرقين(3)و انما ضمان البسط في تحقيق القول فيها على ذمة حيزها الطبيعى من صحفنا الحكمية.

و روت العامة و الخاصة، كما روى الصدوق رضوان اللّه تعالى عليه في باب المشية و الارادة من كتابه «التوحيد» بسنده عن الاصبغ ابن نباته، قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: «أوحى اللّه عز و جل الى داود عليه السلام، فقال: يا داود! تريد و أريد، و لا يكون الا ما أريد؛ فان أسلمت(4)لما أريد أعطيتك(5)ما تريد، و ان لم تسلم لما اريد أتعبتك فيما تريد، ثم لا يكون الا ما اريد»(6).

من كلامه (ع) فى معرفة الجسم و الجسمانى

و روى رضوان اللّه تعالى عليه في كتاب «التوحيد» فى باب اثبات حدث(7)العالم بسنده عن جعفر بن محمد الصادق عن أبيه محمد بن علي عن أبيه على بن الحسين، عن أبيه الحسين بن على ابن أبى طالب - عليهم السّلام - قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: «ان للجسم [ب - 71] ستة أحوال: الصحة، و المرض،


1) - م: سياسة.

2) - م: مختاره.

3) - د: الشرقيين.

4) - م: سلمت.

5) - «اعطيتك... ما اريد» ساقطة من «د».

6) - «المصدر» ص 337، ح 4.

7) - كذا فى النسخ.

و الموت، و الحياة، و النوم، و اليقظة؛ و كذلك الروح، فحياتها علمها، و موتها جهلها، و مرضها شكها، و صحتها يقينها، و نومها غفلتها، و يقظتها حفظها...»(1)

(3،2) - م: العقليين.

.

و هذا منه عليه السلام قول حكيم، و حديث كريم، فيه عدة من الحقايق الحكمية، و المسائل الفلسفية، تجرد النفس الناطقة التي هي الروح الالهى، و اثبات اللذات و الالام العقلية و الصحة و المرض العقليتين(2) ، و تفضل الابدية الخالدة و المنصرمة الناقدة من السعادة و الشقاوة العقليتين(3). و ان قصيا مراتب الكمال للقوة العاقلة هي مرتبة العقل المستفاد، و من غامضات المسائل فى الفلسفة الاولى التي هى الحكمة الالهية أن اللّه سبحانه و تعالى ليس داخل العالم و لا خارجه؛ و هي متكررة التبيان فى كلام أمير المؤمنين عليه السلام على أبلغ الوجوه.

من كلامه (ع) فى معرفة البارى و تبيان معيتة بالممكنات

ففي خطبة له عليه السلام فى «نهج البلاغة» تجمع ما لا تجمعه خطبة من أصول العلم: «ما وحده من كيفه، و لا حقيقته(2)أصاب من مثله، و لا اياه عني من شبهه، و لا صمده من أشار اليه و توهمه، كل معروف بنفسه مصنوع، و كل قائم في سواه معلول؛ فاعل لا باضطراب آلة، مقدر لا بجول(3)فكرة، غنى لا باستفادة، لا تصحبه الاوقات، و لا ترفده(4)الادوات [...]، لا تناله الاوهام فتقدره، و لا تتوهمه


1) - المصدر: ص 300 ح 7.

2) - م: حقيقة.

3) - د: لا يحول.

4) - رفد: أعان.

الفطن فتصوره، و لا تدركه الحواس فتحسه، و لا تلمسه الايدي فتمسه، و لا يتغير بحال [الف - 72]، و لا يتبدل في الاحوال، و لا تبليه الليالي و الايام، و لا يغيره الضياء و الظلام، و لا يوصف بشىء من الاجزاء، و لا بالجوارح و الاعضاء، و لا بعرض من الاعراض، و لا بالغيرية و الابعاض [...]، و ليس في الاشياء بوالج و لا عنها بخارج، يخبر لا بلسان و لهوات(1)، و يسمع لا بخروق(2)و أدوات، يقول و لا يلفظ، و يحفظ و لا يتحفظ»(3).

و في بعض طرق حديث ذعلب اليمانى، المتلون الطرائق المتشعب الاسانيد عند العامة و الخاصة، برواية شيخنا الصدوق المقدام - رضوان اللّه تعالى عليه - في كتاب «التوحيد» ببعض أسانيده في روايته اياه عن الاصبغ بن نباته، قال: لما بويع على عليه السلام فجلس بالخلافة، و بايعه الناس، خرج الى المسجد متعمما بعمامة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، لابسا بردة رسول اللّه، منتعلا نعل رسول اللّه، متقلدا سيف رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.

فصعد المنبر، فجلس عليه متمكنا، ثم شبك بين أصابعه، فوضعها أسفل بطنه، ثم قال: «معاشر الناس! سلوني قبل أن تفقدونى.» الى آخر ما قال عليه السلام، فقام اليه رجل يقال له ذعلب و كان ذرب اللسان، بليغا في الخطب، شجاع القلب.

فقال: يا أمير المؤمنين! هل رأيت ربك؟ قال عليه السلام:

«ويلك يا ذعلب! لم أكن بالذي أعبد ربا لم أره، فقال: فكيف رأيته؟ صفه لنا، قال عليه السلام: ويلك! لم تره(4)العيون بمشاهدة الابصار،ه.


1) - لهوات: اللهوة ما يلقيه الطاحن من الحب فى فم الرحى بيده.

2) - د: لا بحروف، الخرق: المزق.

3) - «المصدر»: الخطبة 228، ص 748.

4) - فى النسخ: تراه.

و لكن رأته القلوب بحقايق الايمان، ويلك يا ذعلب(1)! ان ربي لا يوصف بالبعد و لا بالحركة، و لا بالسكون، و لا بالقيام، قيام انتصاب و لا بجيئة و لا بذهاب».

ثم قال عليه السلام في جملة ما قال(2)له وصب عليه من المعارف الربوبية: «هو في الاشياء على غير ممازجة، خارج [ب - 72] عنها(3)

(5،4) - فلا يقال.

على غير مباينة، فوق كل شيء و لا(4) يقال شىء فوقه؛ و أمام كل شىء و لا(5) يقال له امام؛ داخل في الاشياء لا كشىء فى شىء داخل، و خارج منها لا كشىء من شىء خارج. فخر ذعلب مغشيا عليه»(4).

و فيما رواه - رضوان اللّه تعالى عليه - بسند آخر له في روايته اياه، قال عليه السلام له في جملة ما قال له:

«[فلا يقال]: شىء (بعده) شائي الاشياء لا بهمة، دراك لا بمجسة(5)

هو في الاشياء [كلها]، غير متمازج بها، و لا بائن عنها، ظاهر لا بتأويل مباشرة، متجل لا باستهلال رؤية، بائن لا بمسافة، قريب لا بمداناة، لطيف لا بتجسم، موجود لا بعد عدم، فاعل لا باضطرار(6)، مقدر لا بحركة، مريد لا بهمامة، سميع لا بآلة، بصير لا بأداة، لا تحويه الاماكن، و لا تصحبه الاوقات، و لا تحده الصفات، و لا تأخذه السنات، سبق الاوقات كونه، و العدم وجوده، و الابتداء أزله، بتشعيره المشاعر(7)عرف أن لا مشعر له، و بتجهيزه الجواهر عرفر.


1) - «يا ذعلب لم اكن... يا ذعلب» ساقطة من «د».

2) - د: اقول.

3) - فى المصدر: منها.

4) - «التوحيد»، ص 306-305.

5) - فى المصدر: لا بخديعة.

6) - فى النسخ: باضطراب.

7) - م: المشاعير.

أن لا جوهر له، و بمضادته بين الاشياء عرف أن لا ضد له، و بمقارنته بين الاشياء عرف أن لا قرين له.» الى آخر ما نطق به لسانه المكرم و هو قوله الحكيم: «كان ربا اذ لا مربوب، و الها اذ لا مألوه، و عالما اذ لا معلوم، و سميعا اذ لا مسموع»(1).

و فيه من الحقايق الحكمية ما لا تسعه الاذهان المشهورية و القرايح الجمهورية.

و في رواية رواها - رضى اللّه تعالى عنه - بسنده فى كتاب «التوحيد» أيضا في باب أنه عز و جل لا يعرف [الف - 73] الا به، أنه سئل أمير المؤمنين عليه السلام بم عرفت ربك؟ قال عليه السلام:

«بها عرفنى نفسه، قيل: و كيف عرفك نفسه؟ فقال: «لا تشبهه صورة، و لا يحس بالحواس، و لا يقاس بالناس، قريب في بعده، بعيد في قربه، فوق كل شىء و لا يقال: شىء فوقه، أمام كل شىء و لا يقال له أمام، داخل في الاشياء لا كشىء فى شىء داخل، و خارج من الاشياء لا كشىء من شيء(2)خارج، سبحان من هو هكذا و لا هكذا غيره»(3).

و من خطبة له عليه السلام هي أولى الموردات من خطبة فى «نهج البلاغة»، يذكر فيها ابتداء خلق السماء و الارض، و أطوار الملائكة عليهم السّلام من طبقات العقول التي هى الجواهر العقلية، و الانوار القدسية، و النفوس المفارقة التي هى الجواهر العاقلة، و الانوار المدبرة، و النفوس المنطبعة التي هى القوى الجوهرية المنبثة في الابدان الفلكية، و خلق آدم عليه السلام مورد المسائل دقيقه من العلم الطبيعي من كتاب النفس فى جوهر النفس المجردة،2.


1) - «المصدر السابق»، ص 308 ح 2.

2) - «و لا يقال له... من شىء» ساقطة من «د».

3) - «المصدر»: ص 285 ح 2.

و مراتبها و قواها، و جوارحها و أدواتها، و تصرفها فيها، و اختدامها اياها و من مباحث المزاج و الكيفيات الاربع الفعليين(1)، و الانفعاليين.

[و هي: «الحمد للّه الذي لا يبلغ مدحته القائلون، و] لا يحصى نعماءه العادون، و لا يؤدى حقه المجتهدون، الذي لا يدركه بعد الهمم، و لا يناله غوص الفطن، الذي ليس لصفته حد محدود، و لا نعت موجود، و لا وقت معدود، و لا أجل ممدود، فطر الخلائق بقدرته، و نشر الرياح برحمته و وتد بالصخور ميدان أرضه؛ أول الدين معرفته، و كمال معرفته التصديق به، و كمال التصديق به توحيده، و كمال توحيده الاخلاص له، و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه، [ب - 73] بشهادة(2)كل صفة أنها غير الموصوف، و شهادة كل موصوف أنه غير الصفة، فمن وصف اللّه سبحانه فقد قرنه؛ و من قرنه فقد ثناه؛ و من ثناه فقد جزاه؛ و من جزاه فقد جهله [و من جهله فقد أشار اليه]، و من أشار اليه فقد حده، و من حده فقد عده، و من قال فيم؟ فقد ضمنه؛ و من قال على م (- علام)؟ فقد أخلى منه. كائن لا عن حدث، موجود لا عن عدم، مع كل شيء لا بمقارنة، و غير كل شيء لا بمزايلة، فاعل لا بمعنى الحركة و الالة، بصير اذ لا منظور اليه من خلقه»(3).

و من خطبة له عليه السلام، أورده صاحب كتاب «الواحدة»: «الحمد للّه مدهر الدهور(4)و مالك نواصي(5)الامور، منه بدأنا و اليه نعود»(6).».


1) - د: الفعليتين و الانفعاليتين.

2) - فى المصدر: لشهادة.

3) - «المصدر»، الخطبة 1، ص 24-22، ط فيض الاسلام.

4) - م: مدبر الامور.

5) - فى مصدرنا: مواضى.

6) - «مشارق انوار اليقين» ص 162 نقلا من كتاب «الواحدة».

و فيما في «نهج البلاغه» من خطبة له عليه السلام، خطب بها على حجارة منصوبة له و عليه مدرعة من صوف، و حمائل سيفه ليف، و في رجليه نعلان من ليف، و كان جبينه ثفنة بعير، ضروب من الغرايب، أولها:(1)«الحمد للّه الذي اليه مصائر الخلق و عواقب الامر.» و فيها: «دعاهن فأجبن(2)طائعات [مذعنات] غير متلكئات(3)و لا مبطئات»(4).

و فيما من خطبة له عليه السلام في «نهج البلاغة»: لا تستلمه المشاعر، و لا تحجبه السواتر لافتراق الصانع و المصنوع، و الحاد و المحدود، و الرب و المربوب الاحد لا بتأويل عدد، و الفاعل(5)

لا بمعنى حركة و نصب [و السميع لا بأداة، و البصير لا بتفريق آلة، و الشاهد لا بمماسة، و البائن]، و الظاهر لا برؤية، و الباطن لا باللطافة(6)

[بان من الاشياء بالقهر لها و القدرة عليها، و بانت الاشياء منه بالخضوع له و الرجوع اليه]، من وصفه فقد حده، و من حده فقد عده، و من عده فقد أبطل أزله، و من قال: كيف؟ فقد استوصفه، و من قال: اين؟ فقد حيزه، عالم اذ لا معلوم، و رب اذ لا مربوب، و قادر اذ لا مقدور»(7).

و في طى هذه الكلمات البرهانية القدسانية، أسرار ربانية، و معارف سبحانية، لست استحل أن يحم وحمها(8)الا من كان علىا.


1) - «أولها» ساقطة من «م».

2) - أى اجابت السموات و الارض.

3) - متلكئات: متأخرات.

4) - «المصدر»: خطبة 181، ص 589-587.

5) - فى المصدر: الخالق.

6) - فى النسخ: لا بمسافة.

7) - «المصدر»: خطبة 152، ص 468.

8) - يحم وحمها: يقصد قصدها.

جبلة قدسية في فطرته، و غريزة ملكوتية في جبلته؛ ثم قد خدم ملاوة(1)من العمر و برهة من الدهر، كتاب «التقديسيات» و كتاب «الايماضات» و كتاب «التشريفات»(2)، و كتاب «خلسة الملكوت»، و كتاب «المصححات و التقويمات»، و هو كتاب «تقويم الايمان»، و كتاب «الافق المبين»، و كتاب «الصراط المستقيم»، و سائر صحفنا الحكمية، و واظب على ملازمتها و خاض في أغوار أسرارها، و غاص في اعماق أغمارها مبتهلا(3)الى اللّه سبحانه سائلا وسائل(4)

الافاضه من جنابه جل سلطانه، و بهر برهانه.

ثم ان ما تلى عليك ليسير من غزير(5)ما في خطبه و كتبه و أقاويله، و أحاديثه - صلوات اللّه عليه و تسليماته - و أيم اللّه أن ماله من العبارات و الاشارات في خطبته العجيبة الغراء، و خطبة القاصعه، و خطبة الاشباح و غيرها من الخطب و غير الخطب في «نهج البلاغة» و غيره من براعة الفصاحة و البلاغة، و غزارة(6)العلوم و الحكم كادت تلتحق باساليب الكتب الوحيانية، و تنتظم في سمط‌(7)الاقاويل السماوية؛ و تقديس الباري سبحانه عن مقولة «متى» من غوامض أعلى العلوم؛ و مشارعه في كلام أمير المؤمنين عليه السلام فوق طوق الاحصاء.

روت حملة الروايات من العامة و نقل ناقدهم البصير عمرو بن بحر الجاحظ. و أورده(8)شيخهم ابن طلحة الشافعى: «انه قال لعلي عليه السلام بعض من حضر لديه من الواردين: متى كان ربنا؟د.


1) - ملاوة: برهة من الدهر.

2) - و هو كتاب الايماضات.

3) - مبتهل: متفرع.

4) - م: رسائل.

5) - غزير: الكثير من كل شىء، غزير المادة اى واسع الاطلاع.

6) - غزارة: كثرة.

7) - سمط: بكسر السين، ج سموط، الخيط مادام الخرز أو اللؤلؤ منتظما فيه.

8) - م: أورد.

فقال له عليه السلام: متى كان لشىء لم يكن، فكان هو كائن بلا كينونة [ب - 74]، كائن كان قبله هو قبل القبل بلا غاية، وسع كل شىء علما»(1).

المعارف الربوبية فى مناظراته (ع) مع مشايخ اليهود و النصارى

و في رواية شيخنا الصدوق - رضى اللّه تعالى عنه - ببعض أسانيده في كتاب «التوحيد» فى باب نفى المكان و الزمان، و الحركة و السكون عن اللّه عز و جل، قال رأس الجالوت لليهود: «ان المسلمين يزعمون أن عليا عليه السلام من أجدل الناس و أعلمهم، اذهبوا بنا اليه لعلي أسأله عن مسألة اخطئه فيها، فأتاه(2)فسأله متى كان ربنا؟ فقال عليه السلام: يا يهودي! [انما يقال] متى كان لمن لم يكن فكان؛ هو كائن بلا كينونة كائن(3)، يا يهودي كان بلا كيف، و هو قبل القبل بلا غاية و لا منتهى، غاية و لا غاية اليها، غاية انقطعت الغايات عنه، فهو غاية كل غاية.

قال اليهودي: أشهد أن دينك الحق و أن ما خالفه باطل»(4).

و بسنده آخر له في روايته اياه من طريق آخر أنه جاء حبر من الاحبار الى أمير المؤمنين عليه السلام، فسأله عن ذلك؟ فأجابه عليه السلام، ثم قال: «كان ربي قبل القبل بلا قبل، و يكون بعد


1) - «مطالب السؤول»، ص 27، الطبع الحجرى.

2) - فى المصدر: «فأتاه، فقال يا أمير المؤمنين انى اريد أن أسألك عن مسألة، قال: سل عما شئت، قال: يا امير المؤمنين متى...».

3) - فى المصدر: كائن، كان بلا كيف، يا يهودى! كيف يكون له قبل و هو قبل القبل...».

4) - «المصدر»، ص 175، ح 6.

البعد بلا بعد و لا غاية و لا منتهى لغايته، انقطعت الغايات عنه، فهو منتهى كل غاية.

قال الحبر(1): يا أمير المؤمنين! أفنبى(2)أنت؟ فقال عليه السلام:

ويلك! انما أنا عبد من عبيد محمد صلّى اللّه عليه و آله»(3). قال الصدوق - رضوان اللّه عليه -: «يعنى بذلك: عبد طاعة(4)لا غير».

و فيما من خطبة له عليه السلام في «نهج البلاغة»: «خرت له الجباه، و وحدته الشفاه و حد الاشياء عند خلقه لها ابانة له من شبهها، [الف - 75] لا تقدر الاوهام بالحدود و الحركات، و لا بالجوارح و الادوات، لا يقال له: متى؟ و لا يضرب له أمد بحتى؛ الظاهر لا يقال: مما؛ و الباطن لا يقال: فيما لا شبح فيقصى(5)؛ و لا محجوب فيحوى، لم يقرب من الاشياء بالتصاق، و لم يبعد عنها بافتراق، لا يخفى عليه من عباده شخوص(6)لحظة(7)، و لا كرور لفظة و لا ازدلاف(8)ربوة(9)، و لا انبساط خطوة في ليل داج(10)و لا غسق ساج»(11). الى قوله عليه السلام: «علمه بالاموات الماضين، كعلمهن.


1) - فى المصدر: فقال يا.

2) - فى المصدر: فنبى.

3) - «المصدر»: ص 174، ح 3.

4) - فى المصدر: عبد طاعته لا غير ذلك.

5) - فى المصدر: فينقضى، القص: تتبع الاثر.

6) - شخوص: شخص أى ارتفع، شخص بصره: فتح عينيه فلم يطرف.

7) - لحظ: و لحظ اليه اى نظر اليه بمؤخر عينه، مؤخر العين مثال مؤمن الذى يلى الصدغ، يقال نظر اليه بمؤخر عينه، قال فى «النهاية» [ج 237/4]. هى بالهمزة و السكون لغة قليلة فى اخرته، و قد منع منها بعضهم. منه ره.

8) - ازدلاف: تقدم، تقرب.

9) - د، خ: رتوة أى خطوة.

10) - داج: مظلم.

11) - ساج: ساجى أى الساكن اللين.

بالاحياء الباقين، و علمه بما في السماوات العلى، كعلمه بما فى الارضين السفلى»(1).

و في «نهج البلاغة» أيضا من خطبة له عليه السلام: «لا يشغله شأن [عن شأن] و لا يغيره زمان، و لا يحويه مكان، و لا يصفه لسان»(2).

و في غير موضع من خطبه عليه السلام: «ان اللّه سبحانه لم يتجاوره وقت و لا زمان، و لم يتعاوره زيادة و لا نقصان»(3).

و روى - رضى اللّه تعالى عنه - في كتاب «التوحيد» فى باب أنه عز و جل لا يعرف الا به، باسناد له من الاسانيد في روايته عن سلمان الفارسى - رضى اللّه تعالى عنه - [في] حديث قدوم الجاثليق المدينة مع مائة من النصارى، و ما سأل(4)عنه أبا بكر، فلم يات فيه بجواب أصلا(5)، ثم أرشد الى أمير المؤمنين علي بن أبى طالب عليه السلام فسأله(6)عن مسائل، فاجابه عنها - قال: تخريجا منه(7)- و كان فيما سأله أن قال له: أخبرني عرفت اللّه بمحمد صلّى اللّه عليه و آله [أم عرفت محمدا باللّه عز و جل]؟ فقال عليه السلام: ما عرفت اللّه - عز و جل - بمحمد صلّى اللّه عليه و آله، و لكن عرفت محمدا باللّه تعالى.» الى آخر قوله الشريف(8).

و هذه منه عليه السلام اشارة الى مسألة من أصول المسائل، أن العقائد الايمانية لا تقتنص من نقليات [ب - 75] الحجج بل6.


1) - «المصدر»: الخطبة 162، ص 520، ط فيض الاسلام.

2) - «المصدر»: الخطبة 177، ص 578.

3) -؟؟؟

4) - فى النسخ: سأله.

5) - فى المصدر: ابا بكر فلم يجبه.

6) - فسأله ساقطة من «م».

7) - من كلام المصنف.

8) - «المصدر»، ص 287-286.

انما اقتناصها بالبراهين العقلية، و أن معرفة الرسالة بالحجة، انما تتصح بعد معرفة الربوبية بالبرهان.

من قضاياه (ع) فى عهد عمر

و فيما روته رواتهم و حكاتهم، و أوردته فقهائهم و علمائهم، و رواه من أشياخنا الصدوق، عروة الاسلام في كتاب «من لا يحضره الفقيه»، باسناده عن مولانا الرضا عليه السلام. أنه أتى الى عمر ابن الخطاب برجل وجد على رأسه(1)قتيل، و في يده سكين مصبوغة(2)

دما، فقال الرجل: لا، و اللّه ما قتلته و لا أعرفه، و انما دخلت بهذه السكين أطلب شاة لي عدمت من بين يدي، فوجدت هذا القتيل، فأمر عمر بقتله. فقال الرجل القاتل:«إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» ، قد قتلت رجلا، و هذا رجل آخر يقتل بسببي، فشهد على نفسه بالقتل، فأدركهم أمير المؤمنين عليه السلام، و قال: لا يجب عليه(3)

القود ان كان قتل نفسا فقد أحيى نفسا، و من أحيى نفسا(4)فلا يجب عليه قود، فقال عمر: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم يقول: «أقضاكم علي، و أعطى ديته من بيت المال»(5).

و على ما رواه شيخنا الاقدم، رئيس المحدثين، أبو جعفر محمد بن يعقوب الكليني فى «الكافى» و شيخنا الاعظم، شيخ الطائفة، أبو جعفر محمد بن الحسن الطوسي فى «التهذيب» باسنادهما عن


1) - فى النسخ: رأس قتيل.

2) - فى بعض المصادر: مملوة: كالمناقب.

3) - «عليه» ساقطة من «م».

4) - و من أحيى نفسا ساقطة من «م».

5) - «من لا يحضره الفقيه» ج 14/3، «وسائل الشيعة» ج 107/13 و «المناقب» لابن شهر آشوب ج 11/4.

مولانا أبى جعفر الباقر عليه السلام أن أمير المؤمنين عليه السلام أمر ابنه الحسن عليهما السّلام بالافتاء، فقال: «يطلق كلاهما، والدية من بيت المال.» قال: و لم؟ قال لقوله تعالى: (وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النّاسَ جَمِيعاً )(1).

توزين القيد و الفيل، و استفادته (ع) من علم الفيزيق

و روى محدثهم الاربيلي المالكى فى «الاربعين» بسنده عن شيخه الامام [الف - 76] الحافظ أبي الخطاب بن دحية بن خليفة الكلبي، يرفعه الى كعب بن الاحبار: «قال: بينما رجلان جالسان في زمن عمر بن الخطاب، اذ مر بهما رجل مقيد، و هو عبد لبني(2)

نوفل، فتحاوروا في ثقل قيده، فقال أحدهما: امرأتى طالق ثلاثا، ان لم يكن وزنه كما قلت، و حلف الاخر بمثل ذلك على خلاف مقال صاحبه، فأشكل الامر بينهما، فمضيا الى مولى العبد و عرفاه الحديث و سالاه عن وزن القيد، قال: لا أعلم، فقالا: فكه، فحلف بالطلاق أن لا يفك القيد، فأخذاه و مضيا الى عمر و قصا عليه القصة.

فقال: اذهبوا الى علي بن أبى طالب، فلما حضروا عنده دعا بجفنة(3)و قال: ارفعوا القيد بخيط و أدخلوا القيد و رجليه في الجفنة، ثم صبوا فيها الماء حتى تملا فصبوا، فقال: ارفعوا القيد، فرفعوه حتى خرج من الماء، ثم دعا بزبر(4)من حديد، فوضعها في


1) - المائدة: 32.

2) - د: النبى.

3) - الجفنة: الخمرة، القصعة الكبيرة.

4) - زبر: قطعة.

الماء حتى تراجع الماء الى موضعه حين كان القيد فيه، ثم قال:

زنوا هذا الحديد، فانه بوزن القيد. و لما بلغ عمر ما جرى قال:

الحق لا يغطى»(1).

و برواية أبي عبد اللّه صاحب كتاب «نخب المناقب»: «سألا مولى العبد أن يحل قيده حتى يعرف وزنه، فابى، فارتفعا الى عمر، فقال لهما اعتزلا نساءكما، و بعث الى علي عليه السلام و سأله عن ذلك، فدعا عليه السلام باجانة(2)، و أمر الغلام أن يجعل رجله فيها، ثم أمر أن يصب فيها الماء حتى غمر القيد و الرجل، ثم أعلم في الاجانة علامة، ثم أمر أن يرفع القيد و يجعل فيها زبر الحديد الى أن يرجع الماء الى تلك العلامة. فقال [ب - 76] عليه السلام:

وزن هذا الحديد مثل وزن القيد فأخرج القيد(3)فوزن، فكان مثل ذلك، فعجب منه عمر»(4).

و مما سبيله ذلك في رواياتهم ما فى بعض ما وقع الي من كتبهم و ليس يحضرني الان.

و رويناه برواية شيخ الطائفة و غيره و هو من المذكور في «التهذيب»: «أنه قال رجل لامير المؤمنين عليه السلام: انى حلفت أن أزن الفيل، قال: و لم تحلفون بما(5)لا تطيقون؟ فقال: قد ابتليت، فأمر عليه السلام بقرقور(6)فيه قصب، فأخرج منه قصب كثير، ثم صير الفيل فيه، و علم صبغ الماء فيه، ثم أخرج الفيل منه، و اعيدة.


1) - لم يطبع كتاب «الاربعين» لكن راجع لمضمونه «المناقب» لابن شهرآشوب ج 50/2.

2) - الاجانة: اناء تغسل فيه الثوب، جرة كبيرة.

3) - «فأخرج القيد» ساقطة من «م».

4) - راجع: المصدر السابق.

5) - فى النسخ: لما.

6) - القرقور: السفينة الطويلة العظيمة.

اليه القصب حتى رجع الى ما كان قد انتهى اليه صبغ الماء اذ كان الفيل فيه، ثم أمر بوزن القصب الذى أخرج و أعيد. فلما وزن، قال: هذا وزن الفيل»(1).

المسألة المنبرية و الدينارية

و روى امامهم النوادي(2)في كتابه «الروضة» عنه عليه السلام القضية المعروفة عندهم بالمسألة المنبرية(3)، و هي صار ثمنها تسعا، فلا تطلب سواه ارثا، و يزعمون أن معناها انه عالت الفريضة عولا»(4)

أيضا راجع: «المناقب» لابن شهر آشوب ج 45/2، «مطالب السؤول» ص 28.

.

و رووا عنه عليه السلام القضية المعروفة عندهم بالمسألة الدينارية(5)

أيضا راجع: «المناقب» لابن شهر آشوب ج 45/2.

.

1) - «المناقب» لابن شهر آشوب ج 50/2 نقلا من «التهذيب» باختلاف يسير.

2) - م: النواوى.

3) - د: المنيرية.

4) - جاء فى «النهاية» (ج 321/3) فى حديث الفرائض و الميراث ذكر العول، يقال عالت الفريضة اذا ارتفعت و زادت سهامها على أصل حسابها الموجب عن عدد واريثها كمن مات و خلف ابنين، و أبوين، و زوجة؛ فللبنتين الثلثان، و للابوين السدسان، و هما الثلث؛ و للزوجة الثمن، فمجموع السهام واحد و ثمن واحد، فأصلها ثمانية؛ و السهام تسعة، و هذه المسألة تسمى فى الفرائض «المنبرية؛ لان عليا عليه السلام سئل عنها و هو على المنبر، فقال من غير روية عاد ثمنها تسعا»..

5) - جاء فى «مطالب السؤول» / 28: «ان امرأة جاءت الى على بن ابى طالب (ع) و قد خرج من داره ليركب، فترك رجله فى الركاب، فقالت له الامرأة: يا أمير المؤمنين ان أخى قد مات و خلف ست مائة دينارا، فدفعوا الى دينارا واحدا، فاسألك اهنافى و ايصال حقى الى، فقال (ع): لها خلف اخوك بنتين قالت نعم، قال: لهما الثلثان اربع مائة دينار و خلف. أما قالت: نعم. قال لها السدس مائة و خلف زوجة، قالت نعم، قال لها الثمن، خمسة و سبعون، و خلف معك اثنا عشر اخا قالت نعم، قال لكل اخ ديناران و لك دينار؛ قال (ع): فقد أخذت حقك، فانصرفى، ثم ركب فى وقته. سميت هذه المسألة الدينارية باعتبار ذلك».

[اسؤولة عجيبة و أجوبتها فى جامع الكوفة]

اشاره

و فيما رواه الصدوق عروة الاسلام فى كتاب «عيون أخبار الرضا» حديثا طويلا، بسنده عن أبي القاسم عبد اللّه بن أحمد بن عامر الطائي، عن مولانا أبى الحسن على بن موسى الرضا - عليهما السلام - من خبر الشامي و ما سأل عنه أمير المؤمنين عليه السلام في جامع الكوفة، انه قام اليه رجل من أهل الشام، فقال: يا أمير المؤمنين اني أسألك عن أشياء، فقال عليه السلام: سل، تفقها و لا تسأل تعنتا، فأحدق الناس بأبصارهم، فقال: أخبرنى [الف - 77] عن أول ما خلق اللّه تعالى؟ فقال(1)عليه السلام خلق النور [...]

و سأله عن طول الشمس و القمر و عرضهما، قال: تسع مائة فرسخ في تسع مائة فرسخ. [...] و سأله لم سمى آدم آدم؟ قال عليه السلام: لانه خلق من أديم(2)الارض. [...] و سأله كم كان عمر آدم؟ قال: تسع مائة سنة و ثلاثين سنة و سأله عن أول من قال الشعر؛ فقال: آدم عليه السلام و سأله ما كان شعر آدم(3)؟ فأنشد شعره، و شعر ابليس في جوابه(4). و سأله عن سفينة نوح ما كان عرضها و طولها و ارتفاعها(5)، فقال: كان طولها ثمان مائة ذراع، و عرضها خمس مائة ذراع، و ارتفاعها في السماء ثمانين ذراعا، فجلس(6)

الرجل.

فقام اليه آخر، فقال: يا أمير المؤمنين! أخبرنا عن أول شجرة


1) - فى النسخ: قال.

2) - أديم: الجلد المدبوغ، أديم الفحى اى اولها، أديم الارض: وجهها.

3) - فى المصدر «شعره».

4) - «فأنشد... جوابه» من كلام السيد الداماد ره بتلخيص المقال.

5) - «و ارتفاعها» ساقطة من المصدر.

6) - فى المصدر: ثم جلسوا.

غرست في الارض، قال: العوسجة(1)، و منها عصا موسى عليه السلام.

و سأله عن أول شجرة نبتت على(2)الارض، فقال: الدباء، و هي القرع.

و سأله عن أول من حج من أهل السماء، فقال: جبرئيل عليه السلام.

و سأله عن أول بقعة بسطت من الارض أيام الطوفان، فقال [له]:

موضع الكعبة، و كانت زبرجدة خضراء. [...] و سأله عن سجن سار بصاحبه، فقال: الحوت سار بيونس بن متى. و سأله عن ستة، لم يركضوا(3)في رحم، فقال: آدم، و حوا، و كبش ابراهيم، عصا موسى، و ناقة صالح، و الخفاش الذى عمله عيسى بن مريم عليه السلام، و طار باذن اللّه تعالى. و سأله عن شىء مكذوب عليه ليس من الجن و لا من الانس، فقال: الذئب الذي كذب عليه اخوة يوسف و سأله عن شيء أوحى اليه ليس من الجن و لا من الانس، فقال: اوحى اللّه تعالى الى النحل،...

و سأله عن موضع [ب - 77] طلعت عليه الشمس ساعة من النهار و لا تطلع عليه أبدا، قال: ذاك البحر حين فلقه اللّه تعالى لموسى فأصابت أرضه(4)الشمس، و أطبق عليه الماء فلن يصبه(5)الشمس.

و سأله عن شيء شرب(6)و هو حى، و أكل و هو ميت، فقال: [تلك] عصا موسى. و سأله عن نذير أنذر قومه ليس من الجن و لا من الانس، فقال هي النملة،...

و سأله عن أكرم الناس نسبا، قال(7): صديق اللّه يوسف بن يعقوب،ل.


1) - العوسجة: جنس شجيرات من فصيلة الباذنجانيات.

2) - فى المصدر: فى الارض.

3) - ركض: الضرب بالرجل و الاصابة بها.

4) - فى النسخ: ارضها.

5) - فى النسخ: تصيبه.

6) - فى النسخ: شربت.

7) - فى المصدر: فقال.

اسرائيل(1) [اللّه] بن اسحاق ذبيح اللّه بن ابراهيم خليل اللّه. و سأله عن ستة من الانبياء لهم اسمان، فقال: يوشع بن نون، و هو ذو الكفل، و يعقوب و هو اسرائيل(2) ، و الخضر و هو بليا(1)و يونس و هو ذو النون، و عيسى و هو المسيح، و محمد و هو أحمد صلّى اللّه عليه و آله. و سأله عن شيء يتنفس(2)ليس له دم و لا لحم، فقال [له]: ذاك الصبح اذا تنفس. و سأله عن خمسة من الانبياء تكلموا بالعربية، فقال: هود و شعيب و صالح و اسماعيل و محمد صلّى اللّه عليه و آله»(3).

و في الحديث اسؤولة عديدة غير هذه بأجوبتها.

تنبيه فى ايضاح الاجوبة

انما هذه السؤالات عن أشياء وجدها السائلون من أهل الكتاب في الكتب السماوية المنزلة على أنبيائهم، فامتحنوا بها أمير المؤمنين عليه السلام، و اختبروا بها علمه بالكتب الالهية و الصحف السماوية.

و قوله عليه السلام: «أول ما خلق اللّه النور.(4)» المعنى به الجوهر المفارق الذي هو أول الانوار العقلية، كما قال سيدنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «أول ما خلق اللّه العقل»(5).


1) - فى المصدر: حلقيا.

2) - فى النسخ: تنفس.

3) - «المصدر»: ج 240/1، الباب 24.

4) - فى الحديث: نورى، راجع: «بحار الانوار»: ج 6، باب بدء خلقه و ما جرى له.

5) - م: العقل نورى. راجع: «الوافى» ج 19/1-17.

[تحقيق اجتهادى فى قطر الارض]

و اما قوله عليه السلام: «تسع مائة فرسخ» في تسع مائة فرسخ(1)، فان المعنى به مكعب تسع مائة فرسخ، أي سبع مائة ألف ألف فرسخ و تسعة [الف - 78] و عشرون ألف ألف فرسخ المجتمع من ضرب تسع مائة فرسخ في تسع مائة فرسخ، ثم ضرب تسع مائة فرسخ في مربعها الحاصل من ضربها في نفسها، أي في ثمان مائة الف فرسخ، و عشرة آلاف فرسخ. و الذي رامه بطول الشمس و عرضها المتساويين هو مساحة جميع سطحها المستدير المحيط بجرمها، و كذلك ما يرام بطول القمر و عرضه.

و ليعلم ان ما نالته الحكماء التعليميون ببراهينهم(2)و ارصادهم و حصلته العلماء الرياضيون بحسبهم و حساباتهم في مقادير الابعاد و الاجرام، قد اختلفت مذاهبهم فيه اختلافا كثيرا، و ما ذلك الا اما لاختلالات في الالات الرصدية، أو لخلل و زلل في نصبها فى مناصبها اللائقة، و اما لمسامحات قلما تخلو عنها حسابات الحاسبين و مساهلات قلما تعرو عنها ارصاد الراصدين. فكذلك كله ما قد اختلفت أحكام الارصاد، و عز ما يتفق رصدان متفقان!

و بالجملة فاذا قد أقرت الجماهير أن بحث الاوائل، أوفى، فأعلمن أن بطلميوس أو من(3)في طبقته من الاوائل وجدوا بارصادهم حصة درجة واحدة من الدائرة العظمى التي تقع على سطح الارض اثنين و عشرين فرسخا، و تسعى فرسخ، فحكموا أن ثلاث مائة و ستين درجة، و هي محيط الدائرة العظمى الارضية ثمانية آلاف(4)

فرسخ، و قد بين «أرشميدس» في مقالته في مساحة الدائرة أن


1) - فى تسع مائة فرسخ ساقطة من «م».

2) - م: براهينهم.

3) - م: أو فى.

4) - م: ثمان مائة آلاف.

محيط كل دائرة كمجموع ثلاثة أمثال قطرها و سبع [ب - 78] قطرها على التقريب، فيكون مقدار قطر الارض ألفين و خمس مائة فرسخ و خمسة و أربعين فرسخا و نصف فرسخ تقريبا.

و قد بين فيها أيضا أن سطح نصف القطر في نصف المحيط مساو لتكسير الدائرة، فيستبين بقوة الخامس و العشرين من اولى كتاب «الكرة و الاسطوانة» لارشميدس أن السطح الذي يحيط به قطر الكرة في المحيط‌(1)أعظم دائرة تقع فيها مساو للسطح المحيط بالكرة، فاذا ضرب القطر في محيط الدائرة العظمى حصل تكسير سطح الارض و هو عشرون ألف ألف فرسخ و ثلاث مائة و ثلاثة و ستون ألف فرسخ، و ست مائة و ستة و ثلاثون فرسخا(2)

منه ره.

و أربعة أجزاء من أحد عشر جزءا من فرسخ.

و وجدوا قطر الارض مثل قطر جرم القمر ثلاث مرات و خمسي مرة، فيكون مقدار قطر جرم القمر سبع مائة فرسخ و خمسة(3)

و أربعين فرسخا بالتقريب(4)، فمحيط دائرة عظمى قمرية ألفان و ثلاث مائة فرسخ و أحد(5)و أربعون فرسخا و نصف فرسخ على التقريب، فمساحة جميع سطح القمر ألف ألف فرسخ و سبع مائة ألف فرسخ و ثلاثة و أربعون ألف فرسخ، و ثمان مائة فرسخ و خمسة و أربعون فرسخا.».


1) - د: محيط.

2) - لا كما فى «التذكرة» و «نهاية الادراك» و «التحفة» أى عشرون ألف ألف فرسخ و ثلاث مائة و ستون ألف فرسخ، اذ مبنى ذلك اهمال الكسر، و يقع منه تفاوت فاحش.

3) - م: سبعة.

4) - لا كما فى مسألة «سلم السماء» للفاضل الراصد الحاسب المهندس الكاشانى و هو سبع مائة فرسخ و أحد و ثلاثون فرسخا. منه ره.

5) - «أحد» ساقطة من «م».

و وجدوا قطر جرم الشمس خمسة أمثال و نصف مثل لقطر الارض، اذ كانوا وجدوا قطر الشمس بالنسبة الى قطر الارض كمجموع ثمانية عشر جزءا و أربعة أخماس جزء بالنسبة الى مجموع ثلاثة أجزاء و خمسى جزء، فخرج لهم من بعد القسمة خمسة و نصف، فمقدار قطر الشمس أربعة عشر ألف فرسخ، الا فرسخين و نصف [الف - 79] فرسخ؛ فمحيط دائرة عظمى على جرم الشمس أربعة و أربعون ألف فرسخ تقريبا قريبا من التحقيق على ذلك التقدير، فمساحة سطح جرم الشمس بناءا على ذلك ستمائة ألف ألف، و ستة عشر ألف ألف فرسخ؛ و مجموع مساحة سطح الشمس و القمر جميعا ست مائة ألف ألف فرسخ، و سبعة عشر ألف ألف فرسخ، و سبعة عشر ألف ألف فرسخ، و سبع مائة ألف فرسخ، و ثلاثة و أربعون ألف فرسخ، و ثمان مائة فرسخ، و خمسة و أربعون فرسخا. و استخرجوا بحسبهم على ما قد استحصلته أرصادهم أن من الارض الى بعد الشمس الاوسط ألف ألف فرسخ، و سبعة و ثلاثين ألف فرسخ، و ثلاث مائة فرسخ، و أحد و ثمانين فرسخا بالتقريب؛ و أن الشمس مائة و ستة و ستون مثلا، و ربع و ثمن مثل للارض، و ستة آلاف و ست مائة و أربعة و أربعون مثلا للقمر، و أن الارض تسعة و ثلاثون مثلا، و ربع مثل للقمر.

و قال قطب فلك التحصيل و التحقيق من العلماء المشهورية الجمهورية في طبيعيات كتاب «درة التاج»: «أن الحكيم الفاضل مؤيد الدين العرضى حقق الامر تحقيقا لم يسبقه اليه أحد، و لم يلحقه أحد». و فيما نقل عنه أن جرم الشمس مائة و سبعة و ستون مثلا لجرم الارض، و جرم الارض أربعون مثلا لجرم القمر»(1).

ثم ان هؤلاء الراصدين الحاسبين جعلوا البعد الابعد لكل كوكب4.


1) - «درة التاج و عزة الدباج» ص 678، أو ج 67/4.

البعد الاقرب للكوكب الذي فوقه، و كان من الواجب أن يجعل بعد محدب كل فلك بعد مقعر الفلك الذي [ب - 79] فوقه، لكنهم لم يعتبروا انصاف أقطار الكواكب و ثخن جوز هر القمر و ما يبقى من متمم عطارد بين أقرب أبعاده و مقعر فلكه اذ لم يكن غرضهم الاصلي الا الاطلاع على عظم هذه الاجرام الشريفة على الاجمال، ليعلم أن قدرة مبدعها جلت عظمته على أقصى غايات الكمال لا استثبات معرفتها للذهن البشري على طباق ما في العين، فان عقول الحكماء و أفهام العقلاء لا تصادف و لا تلقى الا راجعة عن ذلك بخفى حنين، فلذلك تراهم يتساهلون كثيرا في الحساب مع أن اهمال ثانية واحد يفضى الى التبعية بمراحل عن الصواب، و لقد أورد عليهم أن المسافة على ما في المجسطي و ما فى مرتبته بين محدب الفلك المائل للقمر، و مقعر فلك الشمس ليست تسع ثخنى فلكى الزهرة و عطارد، و فضلا عن أن يسعهما ما بين محدب جوز هر القمر و مقعر فلك الشمس؛ و الحق أن ذلك انما نشأ من المساهلة في الحساب بأهمال الكسور و ما يسير مسيره و يجري مجراه.

فالراصد الفاضل الحاسب المهندس الكاشانى قد تشمر(1)لحل الاشكال في رسالة «سلم السماء» باستيناف الحساب على سبيل الاستقصاء من غير اهمال الثواني بل الثوالث. و أورد قطر جرم القمر على أنه سبع مائة و أحد و ثلاثون فرسخا؛ و الصواب فيه ما أثبتناه، و قطر الشمس سبعة عشر ألفا و خمسة مائة(2)و ثمانية و ثلاثين فرسخا على أنه سبعة أمثال [الف - 80] قطر الارض الا عشر مثل(3)».


1) - تشمر: مر مسرعا و مختالا، تشمر الامر أي أراده و تهيأ له.

2) - م: مائة ساقطة من «م».

3) - «مثل» ساقطة من «م».

تقريبا، و الذي يوجبه الاستقصاء أنه مثل قطر الارض ست مرات و خمسة أسداس مرة و نصف عشرة مرة، و جرم القمر على أنه كجزء من اثنين و أربعين جزء، و سدس جزء من الارض؛ و الاحق فيه استبدال خمس مكان سدس، و جرم الشمس على أنها ثلاث مائة و ستة و عشرون مثلا للارض، و الاحق في ذلك و خمس مثلا أيضا تقريبا.

ارجاع تحصيلى

و اذ قد علم ذلك فليعلم أن ما قاله أمير المؤمنين عليه السلام في جواب سؤال الشامي انما هو على مطابقة الشايع المعتبر الذي اعتبرته الاوائل من الحكماء اليونانيين، ثم استمر شيوعا و استقر اعتبارا في العصور و الدهور الى هذه السنين الاخيرة، لكنه عليه السلام لم يساهل في الحساب، و لم يهمل اعتبار الكسور، فلعله عليه السلام اعتبر قطر الارض أكثر(1)مما هو المشهور بشيء يسير أو أنه عليه السلام اعتبر قطر الشمس ستة أمثال قطر الارض كثمانية عشر بالنسبة الى خمسة، و هم قد اعتبروه بالنسبة اليه كثمانية عشر جزءا و أربعة أخماس جزء بالنسبة الى ثلاثة أجزاء و خمسى جزء(2).

و بالجملة على ما قاله عليه السلام يجب أن يؤخذ قطر الشمس على أنه خمسة عشر ألفا و مائتا فرسخ تقريبا، و محيط دائرة عظمى شمسية على أنه سبعة و أربعون ألفا و سبع مائة فرسخ و أحد و سبعون فرسخا و نصف فرسخ تقريبا. و ليس هو على البعد من التحقيق، فاذن يكون مجموع مضروب قطرها في محيط عظماها و هو مساحة


1) - د: كثر.

2) - م: خمسين جزءا.

جميع(1)سطحها مع ما آتيناك في مساحة جميع سطح [ب - 80] القمر مساويا لمكعب تسع مائة فرسخ على التقريب القريب من التحقيق جدا(2)؛ و اللّه سبحان أعلم بأسرار كلام عبده و وليه و أخي رسوله و وصيه و باب علمه و عيبة حكمته. و لورام رائم أن يتعرف سبيل الجواب على الاستقصاء الذي تولاه الراصد الحاسب الكاشي على سبيل التقريب، قيل له ألف في تسع مائة، ثم في حاصل الضرب.

علم الطب و منزلته (ع) فيه

و في الروايات عنه عليه السلام من طرقهم و من طرقنا: «أن لبن الجارية يخرج من مثانة امها، و لبن الغلام يخرج من العضدين و المنكبين.»(3)رواه الاصحاب و لذلك ما أن لبن البنت قد نجسه بعض فقهائنا تمسكا بالرواية، و عنه عليه السلام من طرقهم و من طرقنا(4).

و أورده صاحب كتاب «النخب»: «أن الولد يعيش لسبعة أشهر(5)، و قد يعيش لستة أشهر، و لا يعيش لثمانية أشهر أبدا»(6).


1) - م: جمع.

2) - حد.

3) - راجع: «المناقب» لابن شهر آشوب ج 53/2.

4) - ذهب بعض الاصحاب كالصدوق، ابن جنيد و حمزة الى نجاسة لبن الصبية مستندة يخبر السكونى (وسائل الشيعة، الباب 2، من ابواب النجاسات، ح 4) و لكن ذهب أكثر أصحابنا الى طهارته موافقتا للاصول و العمومات الواردة فى الكتاب و السنة، كما أن الظاهر أيضا حكم بطهارته لان نجاسته مخالف للسنة الالهية و لتبيان المطلب فليراجع: «جواهر الكلام»: ج 83/6.

5) - «يعيش... اشهر» ساقطة من «د».

6) - راجع: «المناقب»: ج 53/2.

[العلم الرياضى و منزلته (ع) فيه]

و روى قوم من فقهائهم، و أورده شيخهم الشافعي ابن طلحة في «مطالب السؤول»: «انه رفع اليه عليه السلام أن شريحا القاضي قد قضى في امرأة قد ماتت و خلفت زوجا و ابنى عم أحدهما أخ لام، و قد أعطى الزوج النصف من تركتها، و أعطى الباقي لابن العم الذي هو أخ من أم، و حرم الاخر، فاحضره علي عليه السلام و قال له: ما أمر قد بلغني من قضائك في قضية المرأة المتوفات ذات الزوج و ابنى العم أحدهما أخ من أم؟

قال: يا أمير المؤمنين! قضيت بكتاب اللّه و اجريت ابن العم بكونه أخا من ام مجرى أخوين [الف - 81] أحد من أب و الاخر من أب و ام.

فأنكر علي عليه السلام عليه و قال: أ في كتاب اللّه أن الباقى بعد الزوج لابن العم الذي هو أخ من أم؟ قال: لا، قال: فقد قال اللّه تعالى:«وَ إِنْ كانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلالَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ» (1). فجعل عليه السلام للزوج النصف، و أعطى الاخ من الام السدس، ثم قسم الباقي ببني(2)ابنى العم، فحصل لابن العم الذي هو أخ من أم ثلث، و لابن العم الذى هو ليس أخا من أم سدس، و للزوج نصف، فتكملت الفريضة؛ ورد قضاء شريح، و استدركه عليه السلام»(3).

الاخبار الغيبى فى رد بعض المشاغبين

و روى أسعد الاربيلي المالكي المحدث فى «الاربعين»، بسنده


1) - النساء، 12.

2) - م: من ابنى.

3) - «مطالب السؤول»، ص 30.

عن زيد بن علي: «قال: جاء رجل الى علي بن الحسين عليهما السّلام، فقال له: ان جدك عليا عليه السلام قتل المسلمين فهملت(1)عينا علي عليه السلام و قال: و اللّه ما قتل علي مسلما قط؛ و انما قوما كتموا الكفر خوفا من القتل، و أظهروا الاسلام طمعا في الدنيا، فلما وجدوا على الكفر أعوانا أظهروه؛ و قد علمت صاحبة الخدر(2)و المستحفظون من آل محمد أن أصحاب الجمل و أصحاب صفين لعنوا على لسان النبي صلّى اللّه عليه و آله، انى سمعت سيد الشهداء يقول: جاءت امرأة متنقبة الى أمير المؤمنين عليه السلام، و هو على المنبر و قد قتل أخاها و أباها، و قالت: هذا قاتل الاحبة.

فقال أمير المؤمنين: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول:

ستأتي اليك امرأة و أنت تخطب و هي تقول: هذا قاتل الاحبة، و أنها بذية(3)مذكرة، لا تحيض على [ب - 81] ههنا شيء مدلى و اظنها هذه، ففتشوها، فأخذها عمرو بن حريث، و أدخلها داره، و أمر زوجته و نساء معها ففتشنها فاذا شيء على مركبها مدلي، قالت:

فو اللّه لقد أطلع علي على شيء لم يطلع عليه أبى و لا امى، فجاء ابن حريث و أعلم عليا بذلك، فقال عليه السلام: انها من أهل النار»(4).

و من غير طريق الاربيلي من طرقهم لهذه الرواية: «ان أمير المؤمنين عليه السلام كان جالسا في مسجد الكوفة في جماعة منهم عمرو بن حريث، فأقبلت امرأة متخمرة(5)لا تعرف، فوقفت و قالتا.


1) - همل: خاض.

2) - قوله: «الخدرة» يعنى عليه السلام بها عايشة. منه ره.

3) - بذية: بذاء اى الكلام القبيح.

4) - جاء ما يقرب منها فى «المناقب» ج 266/2.

5) - متخمرة: خمر الشىء اى تغير عما كان عليه، تخمرت و اختمرت المرأة: لبست الخمار، و الخمار: ما تغطى به المرأة رأسها.

لعلي عليه السلام: يا من قتل الرجال و سفك الدماء و أيتم الصبيان و أرمل(1)النساء. فقال عليه السلام: انها، أي هذه السلقلق الجلعة المجمعة، و انها شبيهة الرجال و النساء التي ما رأت دما قط، فولت هاربة منكسة رأسها فتبعها(2)عمرو بن حريث، و قال لها: و اللّه لقد سررت بما كان منك، و أدخلها داره، و أمر جواريه أن ينزعن ثيابها لينظر اليها، فبكت و سألته أن لا يكشفها، و قالت: أنا و اللّه كما قال أمير المؤمنين عليه السلام: لي ركب النساء و أنثيا الرجال، و ما رأيت دما قط. قال فتركها»(3).

و «السلقلق»: السليطة(4)، من السلق، و هو الذئب. و الجلعة المجعة:

الفاحشة اللسان. و الركب: الفرج و منبت العانة، قال في «الصحاح»(5)، و قيل: «هو للمرأة خاصة، و قيل: هو للرجل و المرأة».

و روى الشيخ الجليل محمد بن شهر آشوب في كتابه(6).

الانباء الغيبى فى فسخ تشاجر الفتى و المرأة

و أورد شيخهم الفاضل الشافعي محمد بن طلحة الشامي فى «مطالب السؤول»: أن أمير المؤمنين [الف - 82] عليه السلام لما قدم الكوفة وفد عليه الناس و كان فيهم فتى، فصار من شيعته و قاتل بين يديه في مواقفه، فخطب امرأة من عرب استوطنوا الكوفة، فأجابوه فتزوجها، و أن عليا عليه السلام صلى يوما صلوة الصبح،


1) - أرمل: - ت المرأة أى مات عنها زوجها.

2) - م: متبعها.

3) - راجع: المصدر السابق.

4) - د: السلطة.

5) - «الصحاح»، ج 139/1.

6) - «المناقب» لابن شهر آشوب ج 266/2.

و قال لبعض من عنده: اذهب الى محلة بني فلان، تجد فيها مسجدا الى جانبه بيت، تسمع فيه صوت رجل و امرأة يتشاجرون بأصوات مرتفعة، فاحضرهما الي.

فمضى، فما كان الا هنيئة(1)اذ عاد و معه ذلك الفتى و المرأة، فسألهما عليه السلام عن تشاجرهما، فقال الفتى: يا أمير المؤمنين! ان هذه المرأة خطبتها و تزوجتها، فلما خلوت بها وجدت في نفسي منها نفرة منعتني أن ألم(2)بها.

فقال عليه السلام لمن بحضرته: رب حديث لا يؤثر من يخاطب به أن تسمعه غيره، فقام من كان حاضرا و لم يبق عنده عليه السلام غيرهما. فقال عليه السلام للمرأة: أتعرفين هذا الفتى؟ قالت: لا، قال عليه السلام: اذا أنا أخبرتك بحالة تعلمينها، فلا تنكريها؟ قالت:

لا يا أمير المؤمنين، قال: أليس كان لك ابن عم و كل منكما راغب في صاحبه، و أن أباك منعك عنه و منعه منك، فخرجت ليلة فاغتا(3)

لك و وطئك، فحملت، فكتمت أمرك عن أبيك، و أعلمت امك، فلما أن الوضع اخرجتك ليلا، فوضعت ولدا، فلففتيه في خرقة و القيتيه خارج الجدران. فسكتت، فقال لها: تكلمني بحق!

فقالت: بلى و اللّه يا أمير المؤمنين! ان [ب - 82] هذا الامر ما علمه مني غير امي.

فقال عليه السلام: فقد اطلعني اللّه تعالى عليه، فهذا هو ذاك، و هو ابنك. فخذي ولدك، و انصرفي، فلا نكاح بينكما(4).1.


1) - هنيئة: بلا مشقة.

2) - الم: من ألمم، أى أصاب و قرب.

3) - اغتا: من غوى أى ضل.

4) - «مطالب السؤول»، ص 46. و أيضا راجع: «المناقب» لابن شهر آشوب ج 2 / 266. و «كشف الغمة»: ج 274/1.

[المسألة النجومية و على (ع)]

اشاره

و فيما نقله رهط من المفسرين، عن ابن عباس - رضي اللّه تعالى عنه - مما استفاد عن أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام في تفسير قوله سبحانه:«كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى...» (1)ان للشمس مائة و ثمانين منزلا في مائة و ثمانين يوما، ثم انها تعود مرة اخرى الى واحد واحد منها في أمثال تلك الايام، و مجموع تلك الايام سنة(2).

تنبيه فى نقل كلام النيشابورى و الرد عليه

قال علامتهم المفسر الاعرج النيسابوري في تفسيره: ان صح هذا عنه، فلعله أراد تصاعدها على دائرة نصف النهار، و تنازلها منها في أيام السنة، أو أراد نزولها في فلكها الخارج المركز من الاوج الى الحضيض، ثم صعودها من الحضيض الى الاوج، فان لها بحسب كل جزء من تلك الاجزاء في كل يوم من تلك الايام تعديلا خاصا زائدا؛ أو ناقصا»(3).

[تنبيه و ايضاح]

و نحن نقول: ذلك تجشم(4)و تكلف، بل أراد بمنازلها في أيام السنة مداراتها اليومية بحسب أجزاء مدارها الذي هي عليه طول السنة بحركتها الخاصة، فان ذلك المدار في سطح منطقة البروج مقاطعا لمنطقة معدل النهار على نقطى الاعتدالين، و كل جزئين


1) - الرعد: 2.

2) - راجع: لقريب مضمونه «مجمع البيان»: ج 274/6 نقلا من ابن عباس.

3) - «تفسير النيشابورى»: ج 366/2، الطبع الحجرى.

4) - تجشم: تكلف.

من أجزائه شماليين أو جنوبيين(1)هما متساويا البعد عن احدى نقطتي الانقلابين، و بعد أحدهما عن احدى نقطتي الاعتدالين كبعد الاخر عن الاخرى، فانهما متحدان في المدار اليومي، فالشمس بحسب كونها [الف 83] في أجزاء مدارها بحركتها الخاصة تعود بالحركة الشرقية في الربع الصيفي من أرباع السنة الى مداراتها اليومية الربيعية، و في الربع الشتوي الى مداراتها اليومية الخريفية، ففي النصف الشتوي و الربيعي من السنة تعود الى مداراتها الخريفية و الصيفية، و في النصف الصيفي و الخريفى الى مداراتها الربيعية و الشتوية. فاحتفظ بذلك انه من بدائع الصنائع الالهية.

الانباء الغيبى فى حبل صبية من الدويبة

و روى أسعد بن ابراهيم الاربيلي المالكي فى «الاربعين»، بسنده عن شيخه المغربي الاندلسي أبى الخطاب الكلبى(2)، عن عمار و زيد بن أرقم قالا: كنا عند علي عليه السلام فسمعنا ضجة(3)عظيمة و ما زالت تزيد الى أن وصلت الى باب المسجد، فخرج علي عليه السلام و معه ذو الفقار، و قال: ما هذه الضجة؟ فرأينا هودجا معه كتيبة من الفرسان، مقدمهم(4)فارس عليه ذي ملوك(5)العرب، و هو يقول: أين كشاف الكربات؟ قلنا: هذا، فنزل و سلم و قال: قد آتيناك لامردهم(6)و خطب نزل، أنا سيد قبائل عرب الشام، و في هذا الهودج


1) - م: شماليين أو جنوبيين.

2) - د: اللكنى.

3) - خ: سجة.

4) - خ: بمقدمهم.

5) - د: لملوك.

6) - دهم: عظيم.

بنت قد خطبها سادات العرب و هي بكر، و قد حملت من غير بعل و لافل ختم، و قد تحدث الناس فيها، و قد أجمعت الناس انك حلال المشكلات.

فدخل علي عليه السلام دار عطاف بن أسد، و هي قريبة من المسجد، و أحضر الصبية، و سألها عن حالها. فبكت و قالت: و اللّه انني كما خلقني ربى و أرى فى أحشائى ثقلا كانه حمل، و في بطنى نتوا كالحبل.

فقال علي عليه السلام لابيها: ان قريتك أسعار لها نهر فيه علق كبار بلعت بنتك علقة و هي صغيرة و قد كبرت، فهل تقدر على قطعة ثلج؟ قال: لا، فقام [ب - 83] علي عليه السلام و صلى ركعات و رفع طرفه الى السماء و مد يده الى الهواء، و ردها و فيها قطعة ثلج، ثم أمر باحضار داية الكوفة، و قال لها: ضعى(1)هذه الثلجة مما يلي فرجها ففعلت ذلك، فرمت علقة(2)كبيرة!! فكبر أبو الجارية و قال: أشهد أنك تعلم ما في الارحام.

فقال علي عليه السلام: ذلك هو اللّه، فقال له: أنت و اللّه وارث معجز ابن عمك، و وصيه». و رواه غير واحد من حكاة الاخبار، و رواة الاحاديث غيره.

الانباء الغيبى بقتل الخوارج و ذى الثدية

و مما استفاض في الروايات، و رواه جمهور الاخباريين أخبار أمير المؤمنين عليه السلام بأن المارقين و هم خوارج النهروان لم يعبروا النهر و أن مصرعهم و مهراق دمائهم دون النهر، و أنه


1) - م: صنيعى.

2) - علقة: دويبة سوداء.

لا يبقى منهم إلا أقل من عشرة(1)

ج 277/40 ح 42 عن الفضائل و الروضة.

.

و في روايات عديدة: الا تسعة، و لا يقتل من أصحابه الا أقل من عشرة، و في تلك الروايات العديدة الا تسعة، و فيمن يقتل منهم المخدج ناقص الخلقة، ذو الثدية على صفات كان عليه السلام يذكرها و يعدها عدا(2). فوقع الامر كله قد أنبأه(3).

و نقل صاحب «تاريخ فتوح الشام»، و الشيخ ابن طلحة و غيرهما أنه لما قال الفارس الراكض(4)ان القوم قد عبروا، قال عليه السلام:

أنت رأيتهم حين عبروا؟ قال: نعم، و قال عليه السلام: و الذي بعث محمدا صلّى اللّه عليه و آله بالحق لا يعبرون و لا يبلغون قصر بيت(5)

كسرى حتى يقتل(6)اللّه مقاتلهم على يدي، فلا يبقى منهم الا أقل من عشرة، و لا يقتل من أصحابي الا أقل من عشر»(7).

و ما عنه عليه السلام في ذلك في «نهج البلاغة» أنه [الف - 84] قيل له: «ان القوم قد عبروا جسر النهروان، فقال: مصارعهم دون النطفة، و اللّه لا يلفت منهم عشرة، و لا يهلك منكم عشرة»(8).

يعني عليه السلام بالنطفة ماء النهر و هي من أبلغ الكنايات و أفصح العبارات.م.


1) - لم يطبع كتاب الاربعين. و لمضمون هذه الرواية فليراجع: «بحار الانوار»:

2) - راجع: «المناقب» لابن المغازلى، ص 53 و «كفاية الطالب»، ص 167.

3) - راجع: «المناقب» لابن المغازلى، ص 416.

4) - راكض: ركض الفرس برجليه أى استحثه للعدو.

5) - فى مصادرنا: بنت كسرى.

6) - د: يقبل.

7) - راجع: «كشف الغمة»: ج 274/1 نقلا من «تاريخ فتوح الشام» و «المناقب» لابن شهر آشوب ج 269/2.

8) - «نهج البلاغة»، الخطبة 58، ص 149، ط فيض الاسلام.

و رووا و روينا خبرا شايعا، مستفيضا، عن جندب بن عبد اللّه الازدي، قال: «شهدت مع علي عليه السلام الجمل و صفين لا أشك في قتال من قاتله حتى نزلنا(1)النهروان، فدخلني شك [فى قتال القوم]، و قلت: قراؤنا و خيارنا نقتلهم ان هذا الامر عظيم، فخرجت غدوة امشى و معي أداوة(2)حتى برزت عن(3)الصفوف، فركزت(4)رمحى و وضعت ترسي(5)عليه، و استترت(6)من الشمس، فاني لجالس اذ ورد على علي(7)عليه السلام، فقال [لى]: يا أخا الازد! أمعك طهور؟ قلت:

نعم، فناولته الادواة، فمضى حتى لم أره، ثم أقبل و قد تطهر، فجلس في ظل الترس، فاذا(8)فارس يسأل عنه، فقلت: يا أمير المؤمنين! هذا فارس يريدك، قال: فأشر اليه، فأشرت اليه، فجاء، فقال: يا أمير المؤمنين! قد عبر القوم، و قطعوا النهر، قال(9)كلا ما عبروا، فقال: بلى و اللّه لقد فعلوا، قال: كلاما فعلوا(10)، قال: فانه(11)لذلك.

اذ جاء آخر فقال: يا أمير المؤمنين! قد عبر القوم، قال: كلا ما عبر القوم، قال: و اللّه ما جئتك حتى رأيت الرايات في ذلك الجانب و الاثقال، قال: و اللّه ما فعلوا و انه لمصرعهم و مهراق دمائهم، ثمه.


1) - فى مصدرنا: نزلت.

2) - الاداوة: المطهرة.

3) - فى مصدرنا: من.

4) - ركز: - الرمح اى غرزه فى الارض، أثبته.

5) - ترس: صفحة من الفولاد، تحمل للوقاية فى السيف و نحوه.

6) - د: استرت.

7) - فى مصدرنا: حتى ورد على (ع).

8) - فى مصدرنا: و اذ.

9) - فى مصدرنا: فقال.

10) - «قال كلاما فعلوا»، فى مصدرنا ساقطة.

11) - فى المصدر: و انه.

نهض و نهضت معه، فقلت(1)في نفسي: الحمد للّه الذي بصرنى بهذا(2)

الرجل و عرفني أمره هذا، أحد رجلين اما [رجل] كذاب جرى أو على [ب - 84] بينة من ربه، و عهد من نبيه.

اللهم اني أعطيتك عهدا تسألني عنه يوم القيامة، ان أنا وجدت القوم قد عبروا أن أكون أول من يقاتله و أول من يطعن الرمح في عينه، و ان كانوا لم يعبروا أن أتم(3)على المناجزة(4)و القتال(5)معه. فدفعنا الى الصفوف، فوجدنا الرايات و الاثقال كما هي قال، فأخذ بقفاي و دفعني، ثم قال: يا أخا الازد! أتبين لك الامر؟ فرأيته كأنه مطلع على ما أكننته في ضميري(6)، فقلت(7): أجل يا أمير المؤمنين»(8).

قوله (ع): سلونى قبل أن تفقدونى

و مما شاع فيما استفاضت به الاخبار العامية و الخاصية أنه عليه السلام كان يقول على المنبر في بعض أيام: «سلوني، فسلونى(9)

قبل أن تفقدوني، فو الذي نفسي بيده و(10)لا تسألوننى عن شىء فيما بينكم و بين الساعة و لا عن فئة(11)تهدي مائة و تضل مائة الا


1) - فى مصدرنا: و قلت.

2) - فى مصدرنا: هذا.

3) - فى مصدرنا: اقيم.

4) - المناجزة: أنجز الحاجة أى قضاها و أنجز الوعد أى وفى به.

5) - د: اتصال.

6) - «فرأيته... ضميري» ليست في مصدرنا.

7) - فى مصدرنا: قلت.

8) - «الارشاد» ص 167، «المناقب» لابن شهر آشوب ج 268/2.

9) - فى مصدرنا: فاسئلونى قبل أن تفقدونى، فو الذى.

10) - «و» ساقطة من المصدر.

11) - م: فتنة.

أنبأتكم(1)بناعقها و قائدها و سائقها الى يوم القيامة».(2)

فقام اليه رجل فقال: أخبرني كم في رأسى و لحيتى من طاقة شعر؟ فقال علي عليه السلام: و اللّه لقد حدثني خليلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بما سألت عنه، و أن على كل طاقة شعر من رأسك ملك يلعنك، و أن على كل طاقة شعر من لحيتك شيطانا يستفزك(3)

و أن في بيتك لسخلا(4)يقتل ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و لو لا أن الذي سألت عنه يعسر برهانه لاخبرت به، و لكن آية ذلك ما نبأت به عن لعنتك و سخلك الملعون. و كان ابنه في ذلك الوقت صغيرا، و هو الذي لما كبر تولى قتل الحسين عليه السلام»(5).

اخباره (ع) بما جرى على ابنه (ع)

و مما سبيله في الرواية ذلك السبيل أن رجلا جاء اليه [الف - 85] عليه السلام، فقال: ان خالد بن عرفطه قد مات فاستغفر له، قال عليه السلام: انه لم يمت، و لا يموت حتى يقود جيش ضلالة صاحب لوائه حبيب بن جمان(6). فقام رجل من تحت المنبر، فقال: يا أمير المؤمنين! و اللّه اني لك شيعة و محب، قال: من أنت؟ قال: أنا حبيب بن جمان، قال عليه السلام: اياك أن تحملها و لتحملنها، فتدخل بها من هذا الباب، و أومى بيده الى باب الفيل. و اتفقت مهرة المورخين و سفرة وقايع الدارجين كابن اعثم الكوفي، و ابن جرير


1) - فى النسخ: نبأتكم.

2) - «نهج البلاغة»، خطبة 92، ص 273، ط فيض الاسلام.

3) - يستفز: استفزه أى أزعجه، استفزه الخوف أى استخفه و استدعاه.

4) - السخل: الضعيف، سخيل القوم أى رذيلهم، و بفتح السين: ولد الشاة.

5) - راجع: «المناقب» لابن شهرآشوب ج 270/2 و «الارشاد»، ص 174 مع فرق يسير.

6) - فى بعض المصادر: جمار.

الطبري و غيرهما، أنه لما كان أمر الحسين عليه السلام جعل ابن زياد خالد بن عرفطه على مقدمة عمر بن سعد و حبيب بن جمان صاحب رايته، فسار بها حتى دخل من باب الفيل.

اخباره (ع) بالملاحم التى وقعت فى البصرة

و في كلامه الثابت عنه بالتواتر في «نهج البلاغة» و غيره فيما أخبر بما يقع من الملاحم و الفتن بالبصرة. قوله عليه السلام: «كأني أنظر الى مسجدها كجؤجؤ الطير في لجة بحر»(1).

قال عالمهم الناقد ابن الاثير في كتاب «النهاية» في باب «الجيم مع الهمزة»: في حديث علي كأنى انظر الى مسجدها كجؤجؤ الطير في لجة بحر. الجؤجؤ: الصدر، و قيل عظامه، و الجمع الجاجىء»(2).

اخباره (ع) بمن يقتله

و من المتواترات عنه عليه السلام عند الامم كلها اخباره عليه السلام بشهادة نفسه، و توقيت قتله، و تعيين قاتله أشقى الاخرين ابن ملجم المرادي - ضاعف اللّه عذابه - على تفاصيل مثبتة في صحف الاحاديث و كتب التواريخ(3).

اخباره (ع) بالمنايا و البلايا

و فيما له عليه السلام في «نهج البلاغة» [ب - 85] و غيره من الانباء بملوك بني امية و بني العباس، و ما حل من عظايم بلياتهم


1) - «المصدر»، خطبة 13، ص 64، ط فيض الاسلام.

2) - «النهاية»، ج 232/1.

3) - راجع: «المناقب» لابن شهرآشوب ج 271/2، «الارشاد»، ص 168 و «احقاق الحق»: ج 550/17.

بالناس و بالملاحم و الحوادث على البلاد و العباد، و لا سيما بالبصرة و الكوفة، و ما يدانيهما في السواد، و تسلط الترك(1)عليهم و تملكهم فيهم و نزع الملك من ملوكهم، أعجوبات لا يعاد لها سواها، و أغروبات لا يستغرب الا ما ساواها.

تفريع بمنزلة كلماته القدسية

اشاره

و في أدعيته و أثنيته و خطبه و كتبه و أقاويله و أحاديثه ضروب من سبل التماجيد و التقاديس و الترغيبات و الترهيبات و المواعظ و الجوازب و الروادع(2)و الزواجر تصطلب(3)و دك الوله(4)من أعماق العقول، و الالباب، و تجذب(5)القلوب السليم الى مطار البهجة الحقة في فضاء عالم القدس، و الى حط رحل القرار، في جوار صقع رب الارباب، و بالجملة أشعة أنوار كلامه محار أبصار العقول، و اسماع الافهام، و منار الرشد و الهدى لذوى الحجى(6)و البصائر و أولى النهى و الاحلام(7).

تأييد الكلام بقول الغزالى

و قال شيخهم الشافعي الامام العلم المتوحد من بين علمائهم بأنه حجة الاسلام، أبو حامد محمد بن محمد الغزالي في رسالته «اللدنية»(8)لاثبات العلم اللدني: «فمن افاضة العقل الكلي يتولد


1) - راجع: «نهج البلاغة»، الخطبة 128، ص 395 و أيضا: «الارشاد»، ص 135.

2) - الروادع: جمع الرادع، الردع: الكف.

3) - تصطلب: صلب العظام، أى استخرج كما، أى دسم لحمها و شحمها.

4) - الوله، ذهاب للعقل، و التحير من شدة الوجد.

5) - د: تجتذب.

6) - الحجى: العقل.

7) - الاحلام: جمع حلم بكسر الحاء و سكون اللام أى: العقل.

8) - م: الدينية.

الوحى، و من اشراف النفس الكلية يتولد الالهام، فالوحى حلية الانبياء، و الالهام زينة الاولياء فكما أن النفس دون العقل فالولي دون النبي، و كذلك الالهام دون الوحى، و هو ضعيف بالنسبة الى الوحى؛ قوى بالاضافة الى الرؤيا. و الالهام علم الانبياء و الاولياء، فأما علم الوحى [الف - 86] فخاص(1)بالرسل، موقوف عليهم، كما كان لادم و موسى و ابراهيم و محمد عليهم السّلام و غيرهم من الرسل.

و فرقا بين الرسالة و النبوة، فان النبوة قبول النفس القدسية حقايق المعلومات و المعقولات عن جوهر العقل الاول؛ و الرسالة تبليغ تلك المعلومات و المعقولات الى المستفيدين و المتابعين. و ربما يتفق قبول النفس من النفس و لا يتاتى لها التبليغ لعذر من الاعذار و سبب من الاسباب.

و العلم اللدني يكون لاهل(2)النبوة و الولاية، كما حصل للخضر عليه السلام، و كما حصل لعلي بن أبي طالب عليه السلام حيث أخبره الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم، كما(3)أدخل لسانه في في(4)فانفتح في قلبى ألف باب من العلم، مع كل باب ألف باب. و قال أيضا عليه السلام: لو ثنيت لي و سادة و جلست عليها لحكمت لاهل التوراة بتوراتهم، و لاهل الانجيل بانجيلهم، و لاهل الزبور بزبورهم، و لاهل الفرقان بفرقانهم(5). و هذه المرتبة لا تنال بمجرد التعلم، بل يتمكن المرء في هذه المرتبة لقوة العلم اللدني.

و كذا قال علي عليه السلام لما حكى عن عهد موسى عليه السلام:».


1) - م: خاص.

2) - «لاهل» ساقطة من «د».

3) - الف: كما قال عليه السلام.

4) - فى: فهى.

5) - قد مضى مصادرها، راجع: «الفهرس المعجمى».

أن شرح كتابه كان أربعين جملا لو أذن اللّه و رسوله لي لا شرع في شرح ألف الفاتحة، حتى يبلغ ذلك، يعنى أربعين وقرا أو حملا(1)

و هذه الكثرة و السعة و الافتتاح في العلم لا يكون الا لدنيا الهيا سماويا.» انتهى ما قاله شيخهم الغزالى بألفاظه(2).

تنبيه

فاذن فليتدبر العاقل، أيحل في دين العقل أن يحاد عن محجة علم علي [ب - 86] البيضاء و منهل(3)هداة، و يتاه في فلوات(4)

التمسك عن عداه، و بلاقع(5)الاقتداء بمن عاداه، و أيم اللّه لقد أحسن شيخهم الغزالي فيما قال في كتاب «المنقذ من الضلال» و هذه ألفاظه.

«و العاقل يقتدى بسيد العقلاء علي(6)عليه السلام، حيث قال: «لا يعرف الحق بالرجال، اعرف الحق تعرف أهله»(7).

منزلة على عليه السلام

و انى لاظن لا يكاد يختفى عن ذى بصيرة(8)ما غير مؤفة(9)من أولى العقول المتبصرة، أن علي بن أبي طالب عليه السلام هو الانسان المتأله العارف بالاسرار اللاهوتية و البشر المقدس الفائز بخواص القوة القدسية و بصفات الحضرة النبوية؛ و انه عليه السلام كما


1) - قد مضى مصادرها، راجع: «الفهرس المعجمى».

2) - لم نظفر برؤية كتابه فى مكتبات مدينتنا! مع طباعه المتعددة.

3) - منهل: المورد، موضع للشرب على الطريق.

4) - فلوات: جمع الفلاة أى الصحراء الواسعة.

5) - بلاقع: جمع البلقع أى الارض القفر.

6) - على، ساقطة من «م».

7) - «المنقذ فى الضلال»، ص 19 بهامش «الانسان الكامل» ج 2.

8) - د: بعير.

9) - مؤفة: من أف أى منفجرين و منكرين.

قال شريكنا السالف في رياسة الفلسفة الاسلامية في خاتمة الهيات الشفاء: «كاد [أن] يصير ربا انسانيا، يكاد(1)أن تحل عبادته بعد اللّه [تعالى] و طاعته بعد طاعة اللّه(2)و هو سلطان العالم الارضي(3)، و خليفة اللّه فيه.»(4)و هو و المعصومون من أولاده الطاهرين؛ كما قال عليه السلام في «نهج البلاغة»: «نحن شجرة النبوة و محط الرسالة، و مختلف الملائكة، و معادن العلم، و ينابيع الحكم»(5).

و فيما من خطبة له عليه السلام في «نهج البلاغة»: «هم - و يعنى آل النبي صلّى اللّه عليه و آله - موضع سره، و لجأ أمره، و عيبة علمه، و موئل حكمه، و كهوف(6)كتبه و جبال دينه، بهم أقام انحناء ظهره، و أذهب ارتعاد فرائصه».

ثم قال و يعنى عليه السلام قوما آخرين: «زرعوا الفجور، و سقوه الغرور، و حصدوا الثبور، لا يقاس بآل محمد صلّى اللّه عليه و آله [الف - 87] من هذه الامة أحد، و لا يسوى بهم من جرت نعمتهم عليه أبدا، هم أساس الدين، و عماد اليقين، اليهم يفيء الغالي، و بهم يلحق التالي، و لهم خصائص حق الولاية، و فيهم الوصية و الوراثة، ألان اذ رجع الحق الى أهله و نقل الى منتقله»(7).

و فيما من خطبة له عليه السلام في «نهج البلاغة»، خطب بها لما بويع بالمدينة يصف من تصدى للحكم بين الامة و لم يكن هو لذلك بأهل: «قد سماه أشباه الناس عالما و ليس به - [...] - فهو4.


1) - فى المصدر: و كاد.

2) - «طاعته... اللّه» ساقطة فى المصدر.

3) - فى النسخ: الارض.

4) - «الشفاء»، القسم الالهى، ص 455، ط مصر.

5) - «المصدر» الخطبة 108، ص 337.

6) - كهوف: جمع الكهف أى البيت المنقور فى الجبل، الملجأ.

7) - «المصدر»، الخطبة 2، ص 44.

من لبس الشبهات في مثل نسج العنكبوت، لا يدري أصاب أم أخطأ، فان(1)أصاب خاف أن يكون قد أخطأ، و ان أخطأ رجا أن يكون قد أصاب، جاهل خباط جهالات، عاش(2)ركاب عشوات، لم يعض على العلم بضرس قاطع يزروا الرواية ذرو الريح الهشيم(3).» و في رواية: «يذرى الروايات اذراء الريح الهشيم»(4).

و روته العلماء الجمهورية عنه عليه السلام، قال ناقدهم البارع، مجد الدين على المعروف بابن الاثير في كتاب «النهاية»: «يقال:

ذرته الريح و أذرته تذروه و تذريه، اذا أطارته. ثم قال: و منه حديث على عليه السلام: يذروا الرواية ذرو الريح الهشيم، اى يسرد(5)الرواية كما تنسف(6)الريح هشيم النبت(7)»(8).

و فيما من خطبة له عليه السلام في «نهج البلاغة»، و رواها عنه كثير من العلماء الجمهورية في ذلك المعنى: «و آخر قد تسمى عالما و ليس به - [...] - يقول أقف عند الشبهات و فيها وقع(9)و يقول أعتزل البدع [و] بينها اضطجع، فالصورة صورة انسان، و القلب قلب حيوان، لا يعرف باب الهدى فيتبعه، و لا [ب - 87] باب العمى فيصد عنه، فذلك ميت الاحياء، فأين تذهبون؟ و أنى تؤفكون؟ و الاعلام قائمة، و الايات واضحة، و المنار منصوبة، فأين يتاه بكم؟ع.


1) - د: ان.

2) - عاش: من ساء بصره بالليل و النهار، أو أبصر بالنهار و لم يبصر بالليل.

3) - الهشيم: نبت يابس متكسر، صارت الارض هشيما أى صار ما عليها من النبات و الشجر قد يبس و تكسر.

4) - «المصدر»، الخطبة 17، ص 71.

5) - د: يسرو.

6) - تنسف: تقلع، نسف البناء أى قلعه من أصله.

7) - فى النسخ: البيت.

8) - «النهاية»، ج 159/2.

9) - م: دفع.

بل كيف تعمهون(1). و بينكم عترة نبيكم! و هم أئمة(2)الحق [و أعلام الدين] و السنة الصدق! فانزلوهم بأحسن منازل القرآن و ردوهم ورود ألهيم(3)العطاش»(4).

و فيما من كلام له عليه السلام فيه أيضا: «تاللّه لقد علمت تبليغ الرسالات، و اتمام العدات، و تمام الكلمات، و عندنا أهل البيت و أبواب الحكم و ضياء الامر»(5).

قوله (ع) فى منزلة أهل بيت النبى

اشاره

و من كلام له عليه السلام رويناه عنه عليه السلام، و رواه عنه امامهم المحدث الحافظ الوارع البارع أبو نعيم الاصفهاني، و برهان عرفائهم في عصره(6)شيخهم القدوة الامام في الاجلة الاعلام، مفتي الانام، عز الدين عبد العزيز بن عبد السلام، و غيرهما:

«يا قوم! نحن أهل بيت عجنت طينتنا بيد العناية في معجن الحماية، بعد أن رش عليها فيض الهداية، ثم خمرت تخميرا النبوة، و سقيت بالوحى، و نفخ فيها من روح اللّه، فلا أقدامنا تزل، و لا أبصارنا تضل و لا أنوارنا تقل، و اذا نحن ضللنا فمن بالقوم يدل الناس من أشجار شتى! و الشجرة النبوة واحدة، محمد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم أصلها، و أنا فرعها و فاطمة الزهراء ثمرتها، و الحسن و الحسين أغصانها، و شيعتنا أوراقها، فأصلها نور


1) - تعمهون: تحيرون فى طريقه أو أمره.

2) - فى المصدر: أزمة.

3) - الهيم: الرمال التى لا تروى.

4) - «المصدر» الخطبة 86، ص 214.

5) - «المصدر»: الخطبة 119، ص 370.

6) - م: عصر.

و فرعها نور و ثمرها نور و غصنها نور، (يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ(1))(2).

و مما رواه [الف - 88] الصدوق، عروة الاسلام في كتاب «عيون أخبار الرضا»، بسنده عن أبي الحسن علي بن موسى الرضا باسناده عن آبائه الطاهرين عنه عليه و عليهم السّلام: «نحن أهل البيت(3)لا يقاس بنا أحد، فبنا(4)نزل القرآن، و فينا معدن(5)الرسالة»(6).

و مما رواه غير واحد من أعاظم أصحابنا عنه عليه السلام:

«اجعلونا مربوبين، و قولوا فينا ما شئتم، فانكم لن تصلوا الى كنه معرفتنا»(7).

و عنهم صلوات اللّه عليهم أجمعين، أنهم عليهم السّلام قالوا:

نزهونا عن الربوبية، و ارفعوا عنا حظوظ البشرية، فلا يقاس بنا أحد من الناس فانا نحن الاسرار الالهية المودعة في الهياكل البشرية، و الكلمات الربانية الناطقة في الاجساد الترابية، و قولوا بعد ذلك ما استطعتم، فان البحر لا ينزف و عظمة اللّه لا توصف».

تنوير عرشى

و بالجملة لا يعدل بالوصي الولي ابن عم النبى ذي القلب


1) - النور، 35.

2) - لم نعثر على صريح ألفاظها، و لمضمونها انظر: «البرهان»؛ ج 133/3.

3) - م: أهل بيت.

4) - فى المصدر: فينا.

5) - «معدن» ساقطة فى «د».

6) - «عيون اخبار الرضا»: ج 66/2 ح 297.

7) - راجع: «بحار الانوار»، ج 289/25.

العقول، و اللسان السؤول، و الاذن الواعية، و العين الراعية، و لا تحيد(1)عن أهل بيت النبوة الذين لولاهم ما قام للدين عمود، و لا اخضر للايمان عود الا زووا قلوب مريضة، و صدور مهيضة(2)، و أولو عقول عقيمة، و نفوس سقيمة. فلعمر الحبيب ما أسخفهم محيدا، و ما أسوؤهم مصيرا، و ما أخزاهم و أخجلهم اذا ما ناشدهم أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام يوم الفصل، فأنشد:

أيما تجعلون الى ندا و ما يتم لذي حسب نديد

و نعم ما قال العباس في نظمه يوم السقيفة:

ما كنت أحسب أن الامر منصرف عن هاشم ثم منها عن أبي الحسن

أليس أول من صلى بقبلتكم و أعلم الناس [ب - 88] بالاثار و السنن

منزلة على (ع) فى معرفة البلايا و المنايا

و اذ قد أوردنا جملة من الشواهد لما نقلناه عن صحيح مسلم و عن مسند أحمد بن حنبل، و عن الشعبي، و عن ابن شبرمة الفقيه الذي كان قاضيا للمنصور على سواد الكوفة: أن عليا عليه السلام كان يعلم بطون القرآن، و بواطن الفرقان، و كان يعرف بها الفتن و المحن و البلايا و المنايا، و أنه كان أعلم الناس بعد النبي بكتاب


1) - لا تحيد: لا تميل.

2) - مهيضة: مهيجة، الهيضة: المرضة بعد المرضة.

اللّه تعالى، و أن النبي صلّى اللّه عليه و آله قال في تفسير قول اللّه سبحانه: (وَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ )(1).

ان ذلك الامام المبين هو علي بن أبي طالب عليه السلام(2).

فلنعد الان الى حيث فارقناه مما كنا في ذكره.4.


1) - يس، 12.

2) - قد مضى بحثها و مصادرها، لتفصيل المطالب فليراجع: «احقاق الحق» ج 471/14، «تفسير البرهان»: ج 5/4، «نور الثقلين»: ج 378/4.

فصل استينافى

فيه أيضا احصاء طائفة من الاحاديث الثابتة التي هي أدلة واضحة لما نحن في سبيله.

تبصرة فى منزلة على (ع) فى ذيل آية سورة الحاقة

فمنها، ما رواه أكثر الامة و استمر عليه أكثر المفسرين و قد اعترف بذلك امامهم العلم العلامة فخر الدين، محمد بن عمر الرازى في كتاب «الاربعين»، و في «تفسير الكبير»: «أن قوله جل سلطانه:

(وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ )(1)انما المعنى به علي بن أبي طالب عليه السلام»(2).

روى اماماهم الاقدمان الافخمان أبو اسحاق أحمد بن محمد الثعلبي في تفسيره، و أبو الحسن على بن أحمد الواحدي فى كتابه الموسوم ب «أسباب النزول» يرفعه كل منهما بسنده الى بريده، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول لعلي عليه السلام:

«ان اللّه تعالى أمرني أن أدنيك و لا أقصيك و [أن] أعلمك، و أن تعى(3)، و حق على اللّه أن تعى، قال: فنزلت: (وَ تَعِيَها(4)أُذُنٌ واعِيَةٌ )(5).


1) - الحاقة، 12.

2) - «التفسير الكبير»، ج 106/30، و راجع: ذيل «شواهد التنزيل»: ج 272/2.

3) - فى مصدرنا، «و أن اعلمك و تعى».

4) الحاقة، 12.

5) - «اسباب النزول»، ص 329، تفسير الطبرى: ج 56/29.

و روى أبو اسحاق الثعلبي في تفسيره أيضا بسنده: «أنه لما [الف - 89] نزلت هذه الاية قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم:

«سألت اللّه أن يجعلها أذنك يا علي. قال علي عليه السلام: فما نسيت شيئا بعد ذلك و ما كان لي أن أنسى»(1).

و أورد ذلك جميعا شيخهم الشافعي كمال الدين محمد بن طلحة الشامي في «مطالب السؤول»(2).

و في كتاب «الكشف و البيان» لابي اسحاق الثعلبي عن ابن عباس، عن النبي صلّى اللّه عليه و آله: «لما نزلت قلت: أللهم اجعلها أذن علي، فما سمع شيئا بعدها الا حفظه»(3).

و قال امام علمائهم الحنفية، و قد صبغت من بينهم يداه بالبراعة في «الكشاف» في تفسير سورة «الحاقة» و عن النبى صلى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم انه قال لعلي عليه السلام عند نزول هذه الاية:

«سألت اللّه أن يجعلها أذنك يا علي». قال علي: فما نسيت شيئا بعد و ما كان لي أن أنسى. فان قلت: لم قيل: أذن واعية على التوحيد و التنكير؟ قلت: للايذان بأن الوعاة فيهم قلة؛ و لتوبيخ الناس بقلة من يعى منهم؛ و للدلالة على أن الاذن الواحدة اذا وعت و عقلت عن اللّه فهى السواد الاعظم عند اللّه، و أن ما سواها لا يبالى بهم [بآلة] و ان ملئوا ما بين الخافقين»(4).

و قال مفسرهم المؤول العارف الفاضل عبد الرزاق صاحب «اصطلاحات الصوفية» في تفسيره المعروف ب «التأويلات»:«وَ تَعِيَها4.


1) - راجع: «كفاية الطالب»، ص 108 و «النور المشتعل»، ص 271 ناقلا عن الثعلبى و فيه «... أن أنساه».

2) - «مطالب السؤول»، ص 22.

3) - راجع: المصدر السابق.

4) - «الكشاف»: ج 600/4.

أُذُنٌ واعِيَةٌ» أى تحفظها أذن حافظه، لما سمعت من اللّه في بدء الفطرة باقية على حالها الفطرية، غير ناسية لعهده و توحيده، و ما أودعها من أسراره بسماع اللغو في هذه النشأة و حفظ الباطل(1)، المنبعثين من آفة النسيان و شامة الاعراض عن جناب(2)[ب - 89] الرحمان، و لهذا لما نزلت قال النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم لعلي عليه السلام: سألت اللّه أن يجعلها أذنك يا علي، اذ هو الحافظ لتلك الاسرار، كما قال: ولدت على الفطرة و سبقت الى الايمان و الهجرة»(3).

و قال امامهم الراغب الاصفهاني في كتاب «المحاضرات»:

«قال الضحاك و ابن عباس:(وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ) أذن علي بن أبي طالب عليه السلام»(4).

و روى محدثهم الحافظ الوارع البارع أبو نعيم الاصفهاني، في الجزء الاول من كتاب «حلية الاولياء» بالاسناد عن محمد بن عمر بن سالم، عن أبى محمد القاسم بن محمد بن جعفر بن محمد ابن عبد اللّه بن محمد بن عمر بن علي بن أبي طالب عليه السلام، قال: «قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: يا علي! ان اللّه أمرني أن أدنيك و أعلمك لتعي، فأنزلت(5)هذه الاية: (وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ )ت.


1) - فى المصدر: «الباطل من الشيطان و الاعراض عن جناب...».

2) - م: «جانب» و الظاهر أنه أفصح.

3) - «تفسير القرآن الكريم» للشيخ محى الدين عربى، ج 691/2. و من التأسف أن النسخة التى طبعت بمصر على تحقيق الدكتور مصطفى الغالب وضعت على اسم الشيخ الاكبر، و لكن الصحيح كما وجد فى هذا المتن باسم العارف الكاشانى و ايدته منقولات عديدة توجد فى خلال كتب الصوفية من هذا التفسير.

4) - «المحاضرات»: ج 477/4.

5) - فى النسخ: فنزلت.

فقال: أنت(1)اذن واعية لعلمي»(2).

و رواه من طريق آخر أنه صلّى اللّه عليه و آله قال: «يا علي! ان اللّه عز و جل أمرني أن أدنيك و أعلمك لتعي، و أنزلت على هذه الاية: (وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ ) فأنت الاذن(3)الواعية(4).

و رواه باسناده عن مكحول عن علي عليه السلام: «قال: قال لي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: دعوت اللّه أن يجعلها أذنك يا علي»(5). و روى الفقيه ابن المغازلي الشافعى ذلك بسنده فى كتابه(6).

و روى الطبري باسناده عن مكحول، أنه لما نزلت هذه الاية، قال النبي صلّى اللّه عليه و آله: «اللهم اجعلها أذن علي، ثم قال علي عليه السلام: فما سمعت شيئا من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فنسيته»(7).

و روى أيضا باسناده عن عكرمة، عن بريدة [الف - 90] الاسلمي:

«أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال لعلي عليه السلام: «يا علي! ان اللّه تعالى أمرنى أن(8)أدنيك و لا أقصيك، و أن أعلمك و تعى و حق على اللّه أن تعى، [قال]: فنزلت (وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ )»(9).

و رواه أبو المجامع الحموئي في «السمطين» باسناده المعتبر4.


1) - فى المصدر: واعية، فأنت.

2) - «حلية الاولياء»: ج 67/1.

3) - فى مصدرنا: فأنت اذن واعية لعلمى.

4) - لم نعثر عليه في «حلية الاولياء»، لكن انظر: «فرائد السمطين»: ج 200/2 ح 156.

5) - لم نعثر عليه فى «حلية الاولياء»، لكن انظر: «شواهد التنزيل»: ج 275/2 ح 1011.

6) - «المناقب»، ص 319 ح 363. و فيها: «سألت اللّه».

7) - «جامع البيان» فى تفسير القرآن: ج 55/29، 35

8) - فى المصدر: «انى أمرت ان ادنيك».

9) - المصدر السابق، أيضا: «العمدة»، ص 290 ح 474 و «البرهان»: ج 376/4.

جدا عن مشايخه الاجلة قراءة عليهم و سماعا عليهم بمدينة القدس الشريف، و بمدينة نابلس، و بالصالحية بدمشق، و بمدينة حلب بروايتهم جميعا، بالاسناد عن أبى الدنيا عن علي عليه السلام، قال:

«سمعته» [عليا يقول] لما نزلت «وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ» قال النبي صلى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم: «سألت اللّه أن يجعلها أذنك يا علي.». «و ذكر أن أبا الدنيا هو عثمان بن عبد اللّه يكنى أبا عمرو، و أن أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام كناه بأبى الدنيا لعلمه بطول عمره»(1).

و رواه أيضا فيه من طريق آخر باسناده المعتبر، أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: «يا علي! ان اللّه تعالى أمرني أن أذنيك، فأعلمك(2)لتعي، و أنزلت هذه الاية «وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ» فأنت أذن واعية لعلمي»(3).

و نقل القاضي الميبدي من متأخرى علمائهم الشافعية في «شرح الديوان» عن امامهم الثعلبي: «انه لما نزلت، قال النبي صلّى اللّه عليه و آله «اللهم اجعلها أذن علي عليه السلام. و قال علي عليه السلام: فما نسيت من بعد شيئا»(4).

و روى من أشياخنا الافخمين شيخ الطائفة أبو جعفر محمد بن الحسن الطوسي رضوان اللّه تعالى عليهم في أماليه، عن مولانا الصادق عليه السلام:«وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ» اذن علي بن أبي طالب عليه السلام.» و رواه بعينه رهط من أصحابنا عن مولانا أبي جعفر الباقر عليه السلام(5).4.


1) - «المصدر»: ج 198/1 ح 155. و أيضا المصدر السابق.

2) - فى المصدر: و اعلمك.

3) - «المصدر السابق»: ج 200/1 ح 156.

4) - «شرح الديوان»، الفاتحة السابعة، ص 108.

5) - انظر: «البرهان»: ج 376/4.

و روى صاحب كتاب «النخب» حديثا مسندا [ب - 90] الى سعيد ابن جبير عن ابن عباس قال: «قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في قوله تعالى:«وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ» أذن علي بن أبي طالب عليه السلام. و قال صلّى اللّه عليه و آله: «ما زلت أسأل اللّه تعالى منذ أنزلت أن يكون أذنك يا علي»(1).

و روى حديثا مسندا الى جابر جعفي، و عبد اللّه بن الحسن، و مكحول، قالوا جميعا: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم:

«اني سألت ربي أن يجعلها اذنك يا على، أللهم اجعلها أذنا واعية أذن علي.» ففعل، فما نسى شيئا سمعه(2)بعده»(3).

و رواه الشيخ الثقة أمين الاسلام أبو علي الطبرسي فى «مجمع البيان» عن المفيد أبى الوفا عبد الجبار بن علي الرازي كتابة اليه بخطه، بالاسناد المعول عليه عن أبي الدنيا(4).

و في رواية ميمون بن مهران، عن ابن عباس عن النبي صلّى اللّه عليه و آله: «لما نزلت «وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ» قلت: أللهم اجعلها أذن علي»، فما سمع شيئا بعدها الا حفظه»(5).

منزلة على (ع) ذيل آية سورة هود

و منها ما رواه امامهم الثعلبي في تفسيره، و محى سنتهم البغوي


1) - المصدر السابق: ج 376/4 ح 13 و «شواهد التنزيل»: ج 283/2 عن سعيد بن جبير بألفاظ اخر.

2) - فى مصدرنا: «فما سمعت شيئا بعد الاوعيته».

3) - انظر: «البرهان»: ج 376/4 ح 14، و أيضا راجع: «شواهد التنزيل»: ج 2، ح 1016 و «انساب الاشراف»: ج 121/2 ح 8 و «النور المشتعل»، ص 271 بألفاظ اخر.

4) - «مجمع البيان»: ج 345/10.

5) - راجع: «شواهد التنزيل»: ج 283/2 ح 1026 من هذا الطريق بألفاظ اخر، و «البرهان»: ج 376/4 ح 12 بهذه الألفاظ من طريق آخر.

في «معالم التنزيل» كل منهما باسناده أن عليا عليه السلام قال:

«و الذي فلق الحبة، و برأ النسمة، لو كسرت لي و سادة فجلست عليها، لحكمت بين أهل التوراة بتوراتهم و بين أهل الانجيل بانجيلهم و بين أهل الزبور بزبورهم، و بين أهل الفرقان بفرقانهم، و اللّه ما من رجل من قريش الا و أنا أعرف آية تسوقه الى جنة أو تقوده الى ناره». فقام رجل، فقال: يا أمير المؤمنين! أية آية في شأنك؟ قال عليه السلام:«أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» (1)

فرسول اللّه على بينة من ربه، و أنا شاهد منه»(2). و كذلك أورده القاضي [الف - 91] الميبدي في «شرح الديوان»(3).

و في رواية: فرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله «أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ و أنا وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ »(4)

راجع: «شواهد التنزيل»: ج 282/1 ح 386 و «فرائد السمطين»: ج 339/1 ح 260.

.

و نقل الثعلبي أيضا عن الكلبي، عن أبى صالح عن ابن عباس:

«أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» الشاهد علي عليه السلام»(5).

و رواه القاضي أبو عمر و عثمان بن أحمد، و أبو نصر القشيري.

و كذلك رواه الفلكي المفسر و غيره، عن مجاهد و عن عبد اللّه بن شداد»(6)..ا.


1) - هود: 12.

2) - «معالم التنزيل»، ص 443 و أيضا راجع: «احقاق الحق»: ج 352/3، ج 14 / 359 و ج 33/2.

3) - «شرح الديوان»، الفاتحة السابعة، ص 108.

4) - لم نعثر على صريح الفاظها، و فى الروايات: «و أنا الشاهد منه أتلوه».

5) - «تفسير البرهان»: ج 214/2 ح 14 ناقلا عن الثعلبى و أيضا: «النور المشتعل»، ص 108، و «المناقب» لابن المغازلى ج 86/3.

6) - راجع: «البرهان»: ج 314/2 ح 15 ناقلا عنهم، و كلام المؤلف (ره) مطابق لعبارة مصدرنا.

و روى الفقيه الشافعي ابن المغازلي فى تفسير هذه الاية بسنده في كتابه: «أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله على بينة من ربه، و علي عليه السلام تاليه(1)، الشاهد منه»(2).

و روى المحدث، الحافظ الوارع البارع أبو نعيم الاصفهاني في كتابه «فيما نزل من القرآن في على بن أبى طالب عليه السلام»(3).

و في «حلية الاولياء من طرق ثلاثة بالاسانيد، أن أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام كان يقول: «ما أحد من قريش الا و قد نزلت فيه آية أو آيتان.» فقال رجل: فما نزل فيك؟ فغضب عليه السلام، ثم قال: «أما و اللّه لو لم تسألني على رؤوس القوم ما حدثتك، هل تقرأ سورة هود؟ ثم قرأ «أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: على بينة من ربه و أنا الشاهد».

و انه عليه السلام قال: «ما من رجل من قريش الا و قد نزلت فيه الاية و الايتان»، فقال رجل: فأنت أي شيء نزل فيك؟ قال عليه السلام:

أما تقرأ الاية التي هي فى هود!؟

«وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» فأنا الشاهد، و أنا منه». و ان ابن عباس كان يقول(4): «أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ رسول اللّه صلّى اللّه عليه1.


1) - فى المصدر: «و أنا الشاهد منه، اتلوه و أتبعه...». و أيضا «المناقب» لابن شهر آشوب ج 86/3.

2) - «المناقب»، ص 270 ح 318، و رواه القندوزى فى «ينابيع المودة» نقلا عن المغازلى بهذه العبارة: على بينة من ربه، و أنا التالى الشاهد منه».

3) - راجع: «النور المشتعل»، ص 106.

4) - راجع: «شواهد التنزيل»: ج 279/1 ح 381.

و آله وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ علي خاصة»(1)

و قال ابن شهر آشوب فى «المناقب»: ج 85/3 و البحرانى فى «البرهان»: ج 2 / 214 ح 12 ذيل هذه الاية: «الحافظ ابو نعيم بثلاثة طرق».

. و رواه الناقد، البارع الحموئي في «السمطين» بأسانيده من طرق ثلاثة، طريق الثعلبي فى تفسيره، و طريقين من طرق الحافظ أبي نعيم(2).

و في رواية حماد بن سلمة، عن ثابت، عن أنس:«أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ» هو رسول(3)اللّه صلّى اللّه عليه و آله «وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» هو علي بن أبي طالب، كان و اللّه لسان رسول اللّه [ب - 91] صلّى اللّه عليه و آله»(4)

و أصحابنا رضوان اللّه تعالى عليهم قد رووه من طرق مختلفة(5)

و في قراءة عبد اللّه بن مسعود: أفمن أوتى علما من ربه و يتلوه شاهد منه علي(6).

تنبيه:

فالقرآن جعل عليا عليه السلام تالي الرسول صلّى اللّه عليه و آله و شاهدا منه(7)، و الجمهور يفصلون بينه و بين من هو منه، و يجعلونه تالي ثالث ثلاثة.

منزلة على (ع) فى ذيل آية سورة الرعد

و منها: ما رواه امامهم أبو اسحاق الثعلبي في تفسير، من


1) - لم توجد هذه العبارة فى «حلية الاولياء» و جاء فيها (ج 68/1-67) خبر يطابق اوله بما نقل المغازلى فى «المناقب»، ص 270.

2) - «فرائد السمطين»: ج 338/1 ح 260.

3) - فى مصدرنا: «هو محمد».

4) - راجع: «شواهد التنزيل»: ج 280/1 ح 383.

5) - راجع: «البرهان»: ج 212/2 ح 22-1 و «نور الثقلين»: ج 346/2-344 بمصادر عديدة و «تفسير العياشى»: ج 141/2 ح 11.

6) - لم نعثر على قراءة عبد اللّه بن مسعود، و لكن روى الحسكانى فى «الشواهد التنزيل»: ج 280/1 ح 383 عن أنس رواية فى هذا المعنى.

7) - م: شاهدا له.

طريقين، عن عبد اللّه بن عباس و عن عبد اللّه بن عطا، عن عبد اللّه بن سلام:

«أنه انما من عنده علم الكتاب في قوله تعالى سلطانه:«قُلْ كَفى بِاللّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» (1)علي بن أبى طالب عليه السلام»(2).

روى بالاسناد عن كل منهما انه قال: سألت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عنه، فقال: انما ذلك(3)علي بن أبي طالب عليه السلام(4).

و كذلك رواه الحافظ البارع أبو نعيم الاصفهاني في كتابيه(5)بالاسناد؛ و أورده الميبدي من متأخريهم في «شرح الديوان»(6)و هو من مروياتنا في روايات أصحابنا من طرق عديدة، و في ذلك لعلى عليه السلام من نباهة(7)القدر، و جلالة الشأن، و غزارة العلم ما يجل عن احصاءه بالبيان.

اخباره (ع) بفتنة مروان

و منها: ما رواه المحدثون و المورخون من العامة و الخاصة جميعا، و أورده علامتهم الحنفي التفتازاني فى «شرح المقاصد»: «أن أمير المؤمنين عليه السلام عفى عن مروان حين أخذ يوم الجمل مع


1) - الرعد: 43.

2) - انظر: «البرهان»: ج 304/2 ح 24-21 ناقلا عن الثعلبي بالفاظ متلونة و طرق مختلفة.

3) - فى مصدرنا: ذاك.

4) - راجع: «شواهد التنزيل»: ج 308/1 ح 425 و لتفصيل مراجع هذه الروايات فليراجع: «نور الثقلين»: ج 520/2، «تفسير العياشى»: ج 220/2.

5) - راجع: «النور المشتعل»، ص 125.

6) - «شرح الديوان»: الفاتحة السابعة، ص 108.

7) - النباهة: بفتح النون، الفطنة، الشرف.

شدة عداوته له، و قال [الف - 92]: فيه ستلقى الامة منه و من ولده يوما أحمر(1)». و في ذلك كمال العلم و الحلم.

و مما قال عليه السلام في الانباء بفتنة مروان: «كأني بضليل(2)

بغى(3)بالشام و فحض براياته في ضواحي(4)كوفان»(5).

اخباره (ع) بفتنة الحجاج

و مما قال عليه السلام في اخباره بالحجاج: «ليسلطن عليكم غلام ثقيف.»(6)و أخوات تلك عنه عليه السلام في انباءه بالمغيبات كثيرة.

و منها: ما رواه أبو المؤيد الخطيب الخوارزمي و غيره: «أنه قيل لعبد اللّه بن عباس رضي اللّه تعالى عنه: لم الناس صفوا(7)الى علي بن أبي طالب عليه السلام؟ فقال: ان عليا عليه السلام كان(8)له ما شئت من ضرس قاطع في العلم، و كان له السطة(9)في العشيرة و القدم فى الاسلام، و الصهر للنبي(10)صلّى اللّه عليه و آله، و الفقه في السنة، و النجدة(11)فى الحرب، و الجود في الماعون(12)، و أنه قالت عايشة: علي


1) - فى الهامش: يوما احمر: يعنى القتل، لما فيه من حمرة الدم و شدته.

2) - الضليل: الكثير الضلال فى مصدرنا: «كأنى انظر الى ضليل».

3) - فى مصدرنا: نعق.

4) - ضواحى: جوانب، نواحى.

5) - «نهج البلاغة»، خطبة 100، ص 297 و خطبة 138، ص 426.

6) - «المصدر السابق»، خطبة 115، ص 364.

7) - صفو: مال، فى مصدرنا: «لم كان صفو الناس».

8) - فى مصدرنا: يا ابن اخى ان عليا كان.

9) - سطة: من وسط، و فى الحديث: «أنه كان من أوسط قومه.» أى من أشرفهم و أحسبهم. راجع: «النهاية»: ج 184/5.

10) - فى مصدرنا: و الصهر لرسول اللّه.

11) - النجدة: الشجاعة.

12) - الماعون: كل ما انتفحت من اشياء البيت.

أعلم الناس بالسنة»(1).

و منها: ما رواه أبو عيسى الترمذي في صحيحه أن عايشة قالت:

«من أفتاكم بصوم عاشورا؟ قالوا: علي بن أبي طالب عليه السلام، فقالت: هو أعلم الناس بالسنة»(2). و رواه ابن سعد الدين محمد بن المؤيد الحموئي بسنده في «السمطين»(3).

وجه تسمية على (ع) بأمير المؤمنين

و منها: ما رواه رهط من أئمة الحديث و التفسير من العامة كالفقيه ابن المغازلي، و الحافظ أبي نعيم، و الخطيب الخوارزمي، و من يقول الخطيب الخوارزمي و غيره فيه: أنه الامام الحافظ طراز المحدثين، و هو أبو بكر، أحمد بن مردويه، و يوسف بن موسى القطان و غيرهم في جملة ما رووه في تسمية على عليه السلام «أمير المؤمنين»(4). و كذلك في جملة ما رواه أصحابنا الاقدمون و أشياخنا الافخمون في ذلك(5)

«احقاق الحق»: ج 18/4، ج 222/15 و ج 293/20.

[ب - 92].

و في جملة من رواياتهم و رواياتنا في هذا الباب، أن الحارث ابن النعمان الانصاري، أو الحارث بن قيس بن خالد بن مخلد


1) - راجع: «كشف الغمة» ج 117/1 ناقلا عن مناقب الخوارزمى، و لكن على تفحصنا لم يوجد صدر هذا الحديث فى المناقب، انظر «المناقب»، ص 46. أيضا «ذخائر العقبى»، ص 78.

2) - لم نعثر عليه فى سنن الترمذى، لكن انظر «المناقب» للخوارزمى، ص 46.

3) - «المصدر»: ج 368/1 ح 297.

4) - انظر: «كشف الغمة»: ج 341/1 ناقلا عن الخوارزمى، و قد مضى بعض أسانيده فى ذيل حديث «قائد الغر المحجلين».

5) - «اليقين»، باب 68، ص 56. «البحار»: ج 199/27. «الفضائل» لابن شاذان، المنقبة التاسعة، ص 53. «اثبات الهداة»: ج 160/2 و لتفصيل مصادره فليراجع:

الانصاري الخزرجي، و بالجملة الحارث صاحب راية الانصار، قال:

قال النبي صلّى اللّه عليه و آله لعلي عليه السلام:

«لا يتقدمك الا كافر، و ان أهل السماوات يسمونك أمير المؤمنين». قال سلمان الفارسي - رضي اللّه تعالى عنه - سألت النبي صلّى اللّه عليه و آله عن ذلك، فقال صلّى اللّه عليه و آله: «انه يميرهم(1)العلم، يمتار منه، و لا يمتار هو من أحد»(2).

و منها: ما اتفقت على روايته العامة و الخاصة، رواه ابن عدي(3)

في «الكامل» بسنده عن ابن عباس، و الحافظ أبو نعيم، و أخطب خطباء خوارزم، و أبو بكر بن مردويه(4)، و ابراهيم بن الحموئي و غيرهم في كتبهم، بأسانيدهم عن ام سلمه - رضي اللّه تعالى عنها - أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: «عيبة علمي علي بن أبى طالب»(5).

و أورده شيخهم العصيب العنيد، جلال الدين السيوطي في جامعة الصغير في حرف «العين»: «علي عيبة علمي». عد عن ابن عباس، أي رواه ابن عدى في الكامل عن ابن عباس»(6).

تنبيه فى ردع المخالفين و العامة

ما خطب أقوام من العلماء الجمهورية يرون هذه الانوار، و يروون هذه الاخبار، ثم يقدمون و يفضلون علي على غيره، و هم


1) - يمير: من «مير» أى يجمع.

2) - «المناقب» لابن شهر آشوب ج 54/3 بحذف ذيلها.

3) - د: رواه عدى.

4) - د: ابو بكر مردويه.

5) - «الكامل»، ص 202 و «المناقب» لابن شهر آشوب ج 32/2. و لتفصيل مصادره فليراجع: «احقاق الحق»: ج 289/20.

6) - «جامع الصغير»: ج 67/2.

يتلون كتاب اللّه، و قد قال سبحانه و تعالى فيه:«هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ» (1)و قال:«يَرْفَعِ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ» (2). و يحملون أحاديث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و فيها أنه صلّى اللّه عليه و آله [الف - 93] قال: «من يرد اللّه به خيرا يفقهه في الدين»(3).

أورده صاحب «المشكاة»، و قال: متفق عليه أي بين الصحيحين.

و أنه قال: «ان فضل العالم على العابد كفضل القمر ليلة البدر على ساير الكواكب، و أن العلماء ورثة الانبياء و أن الانبياء لم يورثوا دينارا و لا درهما، و انما ورثوا العلم، فمن أخذه أخذ بحظ وافر»(4).

أورده صاحب «المشكاة»، و قال رواه أحمد و الترمذي و أبو داود و ابن ماجه، و الدارمي، و أنه ذكر لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رجلان، أحدهما عابد و الاخر عالم، فقال صلّى اللّه عليه و آله: «فضل العالم على العابد كفضلي على أدناكم، ان اللّه و ملائكته و أهل السماوات و الارض حتى النملة في حجرها و حتى الحوت، ليصلون على معلم الناس الخير»(5).

أورده صاحب «المشكاة»، ثم قال: رواه الترمذي، و رواه الدارمي عن مكحول مرسلا، و لم يذكر رجلان، و قال: فضل العالم على العابد كفضلي على أدناكم، و أنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم قال:(6)«فضل».


1) - الزمر، 9.

2) - المجادلة، 11.

3) - «المسند» لاحمد ج 93/4، «الصحيح» لمسلم ج 719/2، «السنن» لابن ماجة ج 80/1 ح 223، 220، «السنن» لابى داود، كتاب العلم، ح 1، «السنن» للترمذى ج 28/5 ح 2645، «الصحيح» للبخارى، كتاب العلم، ج 100/1 ح 70 ط مصر.

4) - «مشكاة المصابيح»: ج 70/1، «السنن» لابن ماجة ج 81/1 ح 223 و اصول «الكافى» ج 34/1 ح 1.

5) - «المصدر»: ج 74/1 ح 212، ط مصر.

6) - «فضل العالم على... قال» ساقطة من «م».

العالم الذي تصلي المكتوبة، ثم يجلس، فيعلم الناس الخبر على العابد الذي يصوم النهار و يقوم الليل كفضلي على أدناكم»(1).

أورده صاحب «المشكاة» و قال: رواه الدارمي، و أنه صلّى اللّه عليه و آله قال: «فضل العالم على العابد سبعين درجة ما بين كل درجتين كما بين السماء و الارض»(2).

أورده السيوطي في جامعه الصغير: ثم [قال] عن عبد الرحمان بن عوف، أي رواه أبو يعلى في مسنده بسنده عن عبد الرحمان بن عوف، و أنه صلّى اللّه عليه و آله قال: «فضل المؤمن [ب - 93] العالم على المؤمن العابد سبعون درجة».

أورده السيوطي في «الجامع الصغير» ثم قال: ابن عبد البر عن ابن عباس.

و انه صلّى اللّه عليه و آله قال: «فضل العالم على غيره كفضل النبي على امته»(3). أورده(4)السيوطي فى «الجامع الصغير»، ثم قال:

خط عن أنس، اي رواه الخطيب الخوارزمي في التاريخ عن أنس»(5).

و في رواياتهم: «العالم نبي لم يوح اليه»(6).

و رأيت في غير واحد من كتبهم أن أحمد بن حنبل كان في مجلس الدرس، فقام رجل ممن كان يقرأ عليه، فقال له: الام قمت؟ قال:

الى الصلاة، فقال:(7)ما ما قمت اليه بأفضل مما كنت فيه. هذا مع أن قاطبة الامة مجتمعة على أن علي بن أبي طالب عليه السلام كما قد».


1) - «المصدر»: ج 212/74/1، ط مصر.

2) - «المصدر»، ج 74/1 ح 213.

3) - «المصدر»: ج 75/2.

4) - م: أورد.

5) - المصدر السابق.

6) - لم نعثر عليه.

7) - «فقال» ساقطة من «د».

استأثر من بني نوع البشر بقصياء مرتبة من العلم، فكذلك قد استأثر من بقصوى مرتبة من كل ما يعده العقلاء منقبة ما من(1)

المناقب البشرية، و كمالا ما من الكمالات الانسانية.

و بالجملة لعمر العقلاء، أن من عدل بعلي عليه السلام، و حاد عنه الى غيره فقد شرى بصيرة عقله بثمن بخس، و اتجر في سبيل دينه بسلعة كاسدة.

فان قدم الاصحاب قوم بجهلهم فان عليا قدمته المناقب

و قال رسول اللّه و القول قوله و ان رغمت منه الانوف الكواذب

أنا الشمس حقا و ابن عمي هو القمر و أولادنا الغر النجوم(2)الثواقب

و انك مني يا علي من الورى كهارون من موسى أخ لي و صاحب

منزلة أهل بيت النبى ذيل آية سورة النحل

و منها: ما رواه محدثهم الثقة، الحافظ محمد بن مؤمن الشيرازي فيما أورده و استخرجه من التفاسير [الف - 94] الاثنى عشر، في تفسير قوله تعالى:«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» (3)باسناده الى ابن عباس، قال:«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» يعني


1) - د: منقبة من.

2) - خ: الزهر.

3) - نحل، 43.

أهل بيت محمد، عليا و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السّلام، هم أهل بيت النبوة، و معدن الرسالة، و مختلف الملائكة(1). و رواه أيضا من طريق آخر، عن سفيان الثورى، عن السدى بأتم من هذه الالفاظ‌(2).

علم على (ع) و التفريع بحديث المنزلة

و منها: ما رواه امامهم أحمد بن حنبل في مسنده، و فقيههم الشافعي ابن المغازلي فى كتابه يرفعانه الى اسماعيل بن أبى خالد، عن قيس بن أبي حازم، قال: جاء رجل الى معاوية، فسأله عن مسألة، فقال: سل عنها علي بن أبي طالب، فانه أعلم، فقال: أريد جوابك، فقولك(3)فيها أحب الي من قول علي: قال(4): بئس ما قلت، و لؤم ما جئت به، ويحك كيف كرهت(5)رجلا كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم يغره(6)بالعلم غرا، و لقد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله:

«أنت مني بمنزلة هارون من موسى الا أنه لا نبي بعدي». و لقد كان عمر بن الخطاب يسأله، فيأخذ عنه، و لقد شهدت عمر اذا أشكل عليه شيء، قال: اههنا(7)علي؟ قم لا أقام اللّه رجليك.» و زاد ابن المغازلى، قال: «و محا اسمه من الديوان»(8).

و رواه شيخهم الامام الثقة الناقد البارع الحموئي في «السمطين» بسنده المعتبر المعنعن عن اسماعيل بن أبي خالد عن قيس بن


1) - راجع: «البرهان»: ج 372/2 ح 25 ناقلا عن تفسير الشيرازي.

2) - راجع: «شواهد التنزيل»: ج 334/1 ح 459 ناقلا عن السدى.

3) - فى المصدر: أعلم، قال له: يا أمير المؤمنين قولك.

4) - فى المصدر: فقال.

5) - به، لقد كرهت.

6) - يغره: يلقمه، اغر الطائر فرخه اذا ازقه.

7) - فى المصدر: ههنا.

8) - «المناقب»، ص 34، ح 52، و قال محققه فى ذيله «الرياض النضرة» ج 2 / 195 نقلا من كتاب «المناقب للامام احمد بن حنبل».

أبي حازم بعينه مع الزيادة الابن المغازلية، أعني: «و محا اسمه من الديوان» و قال: «فضيلة استنار بزهر كواكبها المحبون، و استضاؤا و منقبة أقربها الجاحدون [ب - 94] و باؤا و الفضل ما شهدت به الاعداء»(1).

و أظن شيخهم الامام الفائق المحدث بالحرم الشريف النبوي، جمال الملة، شمس الدين محمد بن يوسف الزرندي، قد رواه في كتاب «درر السمطين»(2)، و ليس يحضرني(3)كتابه الان.

عمر و معضلة نكاح امرأة فى عدتها

و منها: ما رواه كثير من الفقهاء و المحدثين من العامة و الخاصة، و القدر المشترك بين رواياتهم ما في «السمطين» بالاسناد أن عمر بن الخطاب أتى [عمر] بامرأة أنكحت في عدتها، ففرق بينهما، و جعل صداقها في بيت المال، و قال: لا أجيز مهرا أرد نكاحه، و قال: لا يجتمعان أبدا. - [زاد الشعبى] - فبلغ ذلك عليا عليه السلام، فقال: و ان كانوا جهلوا السنة فلها المهر بما استحل من(4)

فرجها، و يفرق بينهما؛ فاذا انقضت عدتها فهو خاطب من الخطاب، فخطب عمر الناس، فقال: ردوا(5)الجهالات الى السنة، و رجع عمر الى قول علي عليه السلام»(6).


1) - «المصدر»: ج 371/1 ح 302 و مصادر ذيلها.

2) - «درر السمطين»، ص 134، ط تهران، و فيها: «عمر بن الخطاب يسأله، و يأخذ عنه، و تنقصه رجل يوما عند عمر، فقال عمر: لا أقام اللّه...».

3) - د: يحضرنى فى كتابه.

4) - فى النسخ: بما استحلت فرجها.

5) - فى النسخ: «فخطب عمر بالناس، فقال على: رد الجهالات».

6) - «فرائد السمطين»: ج 347/1 ح 270، «المناقب» لابن شهر آشوب ج 361/2، «المناقب» للخوارزمى، ص 50، «الغدير»: ج 113/6.

[عمر و امرأة مجهضة]

و منها: ما روته المحدثون و الاصوليون و الفقهاء من العامة و الخاصة جميعا أن أمير المؤمنين عليا عليه السلام قال لعمر بن الخطاب في قضية المجهضة، أى في المرأة الحامل التى استحضرها عمر فأجهضت(1)ما في بطنها، و قد قال له عثمان بن عفان، و عبد الرحمان بن عوف: - انك مؤدب لا نرى عليك بأسا، - ان كانا قد اجتهدا فقد أخطئا، و ان لم يجتهدا فقد غشاك عليك الدية؛ فرجع عمر اليه و عمل بقوله عليه السلام(2).

قول النبى (ص): أقضاكم على (ع)

و منها: ما روته أئمة الحديث من الامة، أن النبى صلّى اللّه عليه و آله قال: «أقضاكم علي»(3).

رواه امامهم البغوي في [الف - 95] «المصابيح»، و أورده صاحب «المشكاة» عن معمر، عن قتادة مرسلا في حديث أنس الذي رواه امامهم في المذهب أحمد بن محمد بن حنبل في مسنده، و امامهم في الحديث أبو عيسى محمد بن عيسى الترمذي في صحيحه، و قال هذا حديث حسن، صحيح، و نقله شيخهم الشافعى كمال الدين محمد بن طلحة في «مطالب السؤول»، و شيخهم المالكي على بن محمد بن الصباغ المكي في «الفصول المهمة» و علامتهم البيضاوي في كتاب «الطوالع» و غيرهم من شيوخهم و علمائهم. و من العلوم


1) - أجهضت: أسقطت.

2) - اشار ابن شهر آشوب فى «المناقب»: ج 367/2 الى هذه القضية منضما بقول الغزالى.

3) - رواها بطرق مختلفة و الفاظ متنوعه راجع: «فهرس ملحقات احقاق الحق»، ص 467.

أن القضاء لا يتم الا بجميع العلوم(1)

«احقاق الحق»: ج 321/4 و ج 366/5.

.

عمر و نادرة قتل البقرة، الحمار

و منها: ما من مستفيضات الروايات الثابتة عند أئمة الاخبار، المثبتة في الكتب الحديثية و الفقهية العامية و الخاصية من طرق مختلفة، يجمعها أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان جالسا في المسجد و عنده جمع من الصحابة، اذ جاءه صلّى اللّه عليه و آله رجلان يختصمان، فقال أحدهما: يا رسول اللّه ان لي حمارا و لهذا بقرة، و ان بقرته قتلت حماري، فقال صلّى اللّه عليه و آله: امضيا الى أبي بكر، فجائاه و قصا عليه القصة، فقال: بهيمة قتلت بهيمة لا شيء على ربها، فعادا الى النبي صلّى اللّه عليه و آله، فأخبراه بذلك، فقال لهما: امضيا الى عمر بن الخطاب، فذهبا اليه و قصا عليه القصة، فقال: ما أرى فيها الا(2)ما رأى أبو بكر، فرجعا الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فذكرا عنده ما قاله عمر، فقال صلى اللّه عليه و آله: اذهبا الى علي بن أبي طالب ليقضى بينكما، فذهبا اليه و قصا عليه ما جرى في قصتهما من البداية الى النهاية.

فقال عليه السلام: «ان كانت [ب - 95] البقرة دخلت على الحمار في منامه فعلى ربها قيمة الحمار لصاحبه؛ و ان كان الحمار دخل على البقرة في منامها فقتلته فلا غرم على صاحبها».

فعادا الى النبي صلّى اللّه عليه و آله فأخبراه يقضيته بينهما، فقال صلّى اللّه عليه و آله: لقد قضى علي بن أبي طالب بينكما بقضاء


1) - «مصابيح السنة»: ج 202/2، ط مصر، «المناقب» للخوارزمي، ص 47، «المناقب» لابن شهر آشوب ج 33/2، «مطالب السؤول»، ص 22، «الفصول المهمة»، ص 34 الطبع الحجرى و «طوالع الانوار»، ص 473، و لتفصيل المصادر فليراجع:

2) - «الا» ساقطة من «د».

اللّه سبحانه و تعالى. ثم قال: «الحمد للّه الذي جعل فينا أهل البيت من يقضى على سنن داود في القضاء»(1).

و في طائفة من طرق(2)هذه الرواية، أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان في أناس من أصحابه منهم أبو بكر و عمر اذ رفع اليه ذلك، فقال: يا أبا بكر! اقض بينهم، قال: يا رسول اللّه! بهيمة [قتلت بهيمة](3)و ما عليها شيء، فقال: يا عمر! اقض بينهم، قال:

يا رسول اللّه! ما أقول الا مثل قول أبي بكر، فقال: يا علي! اقض بينهم، قال: «نعم يا رسول اللّه! ان كان الثور دخل على الحمار في مستراحه ضمن أصحاب الثور، و ان كان الحمار دخل على الثور فى مستراحه فلا ضمان عليهم.» فرفع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يده الى السماء، فقال: «الحمد للّه الذي جعل مني من يقضى بقضاء النبيين»(4).

و من طريق الشيخ الشافعي ابن طلحة الشامي فى «مطالب السؤول» أن النبي صلّى اللّه عليه و آله كان جالسا في المسجد و عنده جمع من الصحابة، فجاء اليه رجلان، فقال أحدهما: يا رسول اللّه ان لي حمارا و لهذا بقرة، و ان بقرته قتلت حماري، فقال بعض الصحابة: - يعنى أبا بكر و عمر - لا ضمان على البهائم، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لعلي [الف - 96] عليه السلام: اقض بينهما! فقال لهما علي عليه السلام: «أكانا مرسلين؟» قالا: لا، قال: «أفكانا مشدودين»؟ قالا: لا. قال: «أفكانت البقرة مشدودة6.


1) - راجع: «المناقب» لابن شهر آشوب: ج 354/2.

2) - و كذلك رواه العلامة فى «التحرير» ألفاظ اخر فى كتاب الجنايات. منه ره.

3) - «قتلت بهيمة» ساقطة من «د».

4) - راجع: «الارشاد»، ص 106.

و الحمار مرسلا»؟ قالا: لا. قال: «أفكان الحمار مشدودا و البقرة مرسلة، و صاحبها معها»؟ قالا: نعم. قال: على صاحب البقرة ضمان الحمار(1). فحكم لصاحب الحمار بوجوب الضمان على صاحب البقرة بحضرة النبي، و النبي(2)صلّى اللّه عليه و آله قرر حكمه و أمضى قضاءه(3).

ثم قال في «مطالب السؤول» بعد الرواية على هذا الطريق بهذه الالفاظ: «و في هذه الواقعة بخصوصيتها دلالة واضحة للناضرين، و حجة راجحة عند المعبرين، و أنه لدى رسول اللّه مكين أمين حيث استقضاه بحضرته، و عنده أعيان من الصحابة ثم(4)قرر حكمه و أنفذ قضاءه، و ذلك على ما ذكرناه دليل مبين في متانته، و في(5)مكانته فى العلم آيات للمتوسمين»(6).

و من طريق الشيخ المكي المالكي فى «الفصول المهمة»: «أن النبي صلّى اللّه عليه و آله كان جالسا في المسجد و عنده جمع من الصحابة، اذ جاءه رجلان يختصمان، فقال أحدهما: يا رسول اللّه ان لي حمارا، و لهذا بقرة؛ و ان بقرته قتلت حماري، فبدر(7)رجل من الحاضرين و يعنى به أبا بكر فقال: لا ضمان على البهائم. ثم قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: اقض بينهما يا علي. فقالهما علي عليه السلام: «أكانا مرسلين؟ أم مشدودين؟ أم أحدهما مشدود و الاخر مرسل»؟ فقالا: كان الحمار مشدود، و البقرة مرسلة،ر.


1) - الف، د: قال: على صاحب الحمار ضمان البقرة.

2) - النبى: ساقطة من «م».

3) - راجع: «الفصول المهمة»، ص 16.

4) - ثم: ساقطة من «م».

5) - فى: ساقطة من «د».

6) - «مطالب السؤول»، ص 30.

7) - د: فيدر.

و صاحبها معها؛ فقال عليه السلام «على صاحب البقرة ضمان الحمار.» و ذلك [ب - 96] بحضرة النبي (ص)، فقرر صلّى اللّه عليه و آله حكمه، و أمضى قضاءه»(1).

و من طريق المحدث المالكي أسعد بن ابراهيم الاربيلي فى «الاربعين» حديثا بسنده عن شيخه أبي الخطاب المغربي الاندلسى، يرفعه الى مهدى(2)بن سايق عن الامام المعصوم أبي الحسن الرضا عليه السلام قال: من قضايا أمير المؤمنين عليه السلام ان ثورا قتل حمارا في عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فطالب صاحب الحمار صاحب الثور بقيمته، و تحاكما الى كثير من الصحابه فلم يفصل أحد بينهما، فجاؤا الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و الصحابه حوله فجعل يقول لواحد واحد ما تقول، فمنهم من يقول أيؤخذ الثور فيهم(3). من يقول غير ذلك فقال لعلي عليه السلام ما تقول قال: «ان كان الثور هجم على الحمار و هو غافل لزم أصحاب الثور قيمة الحمار، و ان كان الحمار دخل على الثور فلا ضمان على صاحبه.» فرفع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يديه الى السماء و قال: «الحمد للّه الذي من علي بمن يقضى بقضاء النبيين»(4).

قضاء على (ع) بدية الجروح

و منها ما روته العامة و الخاصة من الفقهاء من المخالف(5)

و المؤالف من أصحاب الحديث أن عليا عليه السلام قضى على القارصة


1) - «فصول المهمة»، ص 16 و «الارشاد»، ص 106.

2) - خ: المهدى.

3) - خ: و منهم.

4) - لم يطبع كتاب «الاربعين».

5) - د: الفقهاء و المخالف.

و القامصة او على الناخسة و القامصة فصوبه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فماتوا اطأت عليه رواياتهم. هو ما أورده امام علمائهم المفسرين علامتهم الحنفي الزمخشري في كتابه «الفائق»(1)و ناقدهم الشارح البارع مجد الدين ابن الاثير في كتابيه «النهاية» و «جامع الاصول» قال: في كتابه «النهاية» [الف - 97] في باب القاف مع الراء: في حديث علي عليه السلام [أنه] قضى فى القارصة و القامصة و الواقصة بالدية أثلاثا... هن ثلاث جواركن يلعبن، فتراكبن فقرصت السفلى الوسطى، فقمصت، فسقطت العليا فوقصت عنقها، فجعل ثلثى الدية على الثنتين و أسقط ثلث العليا؛ لانها أعانت على نفسها. جعل الزمخشري هذا الحديث مرفوعا و هو من كلام علي.

القارصة اسم فاعلة من القرص بالاصابع»(2)

نيشگون.

.

و قال في باب القاف مع الميم يقال: قمص الفرس قمصا و قماصا(3)، و هو أن ينفر و يرفع يديه و يطرحهما معا. و منه حديث علي «أنه قضى في القامصة(4)هي النافرة، و قد تقدم بيانه(5)فى القارصة، و [منه] حديثه الاخر: «قمصت بأرجلها، و قنصت بأحبلها»(6).

و قال: في باب الواو مع القاف: «الوقص: كسر العنق، و قصت عنقه أقصها و قصا، و وقصت به راحلته كقولك: خذ الخطام(7)ر.


1) - «الفائق»: ج 170/3.

2) - «النهاية»: ج 40/4. القرص: أخذ الجلد بين الاصبعين، و يقال بالفارسية:

3) - م: قيماصا.

4) - فى المصدر: «أنه قضى فى القارصة و القامصة و الواقصة بالدية اثلاثا»، القامصة: النافرة الضاربة برجليها».

5) - فى المصدر: بيان الحديث.

6) - «المصدر السابق»: ج 108/4، قنص: صاد.

7) - الخطام: جمع خطم أى كل ما وضع فى أنف البعير ليقاد به، حبل يجعل فى عنق البعير.

و خذ(1)بالخطام. و لا يقال وقصت(2)العنق نفسها، و لكن يقال وقص الرجل فهو موقوص. و منه حديث على: «قضى في القارصة و القامصة و الواقصة بالدية أثلاثا» الواقصة: بمعنى الموقوصة، و قد تقدم معناه(3)في القاف»(4).

و في رواياتنا في ذلك أن أمير المؤمنين عليه السلام قضى فى جارية ركبت أخرى فنخستها ثالثة فقمصت المركوبة فصرعت الراكبة فماتت.» فروى أبو جميلة المفضل بن صالح السكوني، و قيل: الاسدى مولاهم النخاس عن سعد بن طريف الحنظلى و قيل الدولى الاسكاف عن الاصبغ بن نباته انه عليه السلام بسط الدية على الناخسة و المنخوسة و القامصة بالتنصيف [ب - 97] و التناصف(5)

و عمل بموجبها شيخ الطائفة أبو جعفر الطوسي و جماعة من أتباعه و أسقط العمل بمضمونها المحقق نجم الدين أبو القاسم في «نكت النهاية» بضعف السند بضعف أبى جميلة(6).

و روى الشيخ المقدم المعظم المفيد في ارشاده أنه عليه السلام قضى بالدية أثلاثا، فأوجب ثلثهما على الناخسة و القامصة بالتناصف، و أسقط الثلث لركوب الواقصة عبثا على طباق ماروته العامة(7). و بذلك أفتى في «المقنعة(8)»، و قواه العلامة في3.


1) - م: خذه.

2) - فى النسخ: و قصيت.

3) - فى النسخ: فى معناه.

4) - المصدر: ج 214/5.

5) - انظر: «المناقب» لابن شهر آشوب ج 354/2. «الوسائل الشيعة»: ج 178/9 ح 1، «من لا يحضره الفقيه»: ج 125/4 ح 1.

6) - راجع: «وسائل الشيعة»: ج 178/19 ح 1، «تهذيب»: ج 241/10 ح 10، «من لا يحضره الفقيه»: ج 125/4، ح 1.

7) - «الارشاد»، ص 105.

8) - «المقنعة»، 190، و طبع الحجرى ص 118، س 33.

«المختلف»(1). و هو قول أبي الصلاح لكنه زاد فقال: ان كان تأخره فالدية بكمالها نصفان على الناخسة و القامصة، و تبعه ابن زهرة و خرج ابن ادريس وجها ثالثا اختاره العلامة في «الارشاد»(2)و شيخنا فخر المحققين في «الايضاح»(3)هو أن الناخسة ان كانت ملجئته القامصة الى القموص فعليه الدية بكمالها، و ان لم يكن ملجئتها اليه فالدية بكمالها على القامصة.

و لشيخنا الشهيد في «شرح الارشاد»(4)على احتجاجهم اشكالان، و الاصح الاقوى عندي رواية و دراية و سبيلا و دليلا هو مروى المفيد في ارشاد(5)، و مرضية في مقنعة، و انما بسط الكلام على ذمة بعض تعاليقنا(6)الفقهية.

قضاء على (ع) فى رجل مقتول بضربة رجل الفرس

و منها: ما في الروايات العامية و الخاصية، و رواه الصدوق عروة الاسلام باسناده الى عمرو بن جبير عن أبيه عن مولانا أبي جعفر الباقر عليه السلام أن من قضايا أمير المؤمنين عليه السلام في زمن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو اله و سلم [الف - 98] اذا بعثه صلّى اللّه عليه و آله على اليمن، أنه انفلت(7)فرس لرجل من أهل اليمن، فمر برجل و هو يعدو فنفحه(8)برجله فقتله، فجاء أولياء


1) - «مختلف الشيعة»، ج 259/2.

2) -؟؟؟

3) - «ايضاح القواعد»: ج 677/4.

4) - أيضا راجع: «الروضة البهية»، ج 416/2، الطبع الحجرى. و الظاهر أن تمام شرحه على الارشاد لم يطبع.

5) - م: فى ارشاد.

6) - م: تعاليقه، و لتفصيل الاراء و الاقوال فليراجع: «جواهر الكلام»: ج 43 / 78-74.

7) - انفلى: تخلص.

8) - خ: نفج، نفح: ضرب.

المقتول الى الرجل فأخذوه، و دفعوه(1)الى علي عليه السلام، فأقام صاحب الفرس البينة أن فرسه انفلت من داره فنفح(2)الرجل برجله، فأبطل علي عليه السلام دم الرجل فجاء أولياؤه من اليمن الى النبي صلّى اللّه عليه و آله فقالوا: يا رسول اللّه ان عليا ظلمنا، فأبطل دم صاحبنا، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ان عليا ليس بظلام، و لم يخلق على الظلم؛ و ان الولاية من بعدي لعلي، و الحكم حكمه، و القول قوله، لا يرد حكمه و قوله و ولايته الا كافر؛ و لا يرض بحكمه و قوله و ولايته الا مؤمن، فلما سمع اليمانيون قول رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فى علي قالوا: يا رسول اللّه رضينا بقول علي و حكمه.

فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: هو توبتكم مما قلتم»(3).

قضاء على (ع) في مسألة زبية الاسد

و منها: ما رواه الفقهاء و المحدثون من الفريقين جميعا في واقعة «الزبية» من طرق مختلفة، و هى نضم الزابى - بضم الزاى - حفيرة يحتفرها الاسد في المواضع العالية غالبا، و حفيرة تحضر للاسد و الصيد سميت بذلك لانهم كانوا يحضرونها في موضع عال؛ و أصلها الزابية التي لا يعلوها الماء، و الجمع الزباء، و في المثل: «قد بلغ السيل الزبا.» فالذي في روايات اكثر صناديدهم هو ما رواه علامتهم الفائق الزمخشري في «الفائق»(4)و غيره من كتبه و عالمهم الناقد البارع مجد الدين ابن الاثير في كتابيه «النهاية» و «جامع [ب - 98] الاصول».


1) - خ: رفعوه.

2) - م: نفج.

3) - راجع: «البحار»: ج 362/21 نقلا عن قصص الانبياء.

4) - «الفائق»: ج 102/2.

قال في «النهاية» في باب الزاء مع الباء: «و في حديث على عليه السلام أنه سئل عن زبية أصبح الناس يتدافعون فيها، فهوى فيها رجل، فتعلق بآخر، و تعلق الثاني بثالث، و الثالث برابع، فوقعوا أربعتهم [فيها فخدشهم الاسد] فماتوا، فقال علي: على حافرها الدية: للاول ربعها، و للثاني ثلاثة أرباعها، و للثالث نصفها، و للرابع جميع الدية؛ فأخبر النبي صلّى اللّه عليه و آله به فأجاز قضاءه»، الزبية: حفيرة(1)تحفر للاسد و الصيد، و يغطى رأسها بما يسترها ليقع فيها؛ و يروى عنه الحكم فيها بغير(2)هذا الوجه»(3).

انتهى قوله.

و الذي هو الصحيح، و هو الوارد في مضبوط غيره من علمائهم في هذا الطريق للرواية، و هذا الوجه للحكم، و للثاني ثلث الدية؛ و في رواياتهم عن سماك بن حرب عن الحسن الصنعاني: «أن عليا عليه السلام أوجب للاول ربع الدية؛ لانه مات ثلاثة فوقه، و للثاني ثلث الدية، لانه هلك فوقه اثنان؛ و للثالث نصف الدية لانه هلك فوقه واحد؛ و للرابع كمال الدية، فبلغ ذلك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فأمضاه(4).

و أما رواياتنا في ذلك فالنص مختلفة، فالشيخ - رحمه اللّه - روى بسنده في «التهذيب» عن محمد بن قيس عن مولانا الخامس أبي جعفر الباقر عليه السلام قال: «قضى أمير المؤمنين عليه السلام في أربعة نفر اطلعوا في زبية الاسد فخر أحدهم فاستمسك بالثانى،1.


1) - د: حفرة.

2) - فى المصدر: فى هذه المسألة على غير.

3) - «النهاية»: ج 295/2.

4) - راجع: «المناقب» لابن شهر آشوب ج 354/2 و «المسند» لاحمد ج 77/1.

فاستمسك الثاني بالثالث، و استمسك الثالث بالرابع، فقضى بالاول فريسة الاسد، و غرم أهله ثلث الدية لاهل الثاني، و غرم [الف - 99] الثاني لاهل الثالث ثلثي الدية، و غرم الثالث لاهل الرابع الدية كاملة»(1).

و روى أيضا بسنده عن مسمع بن عبد الملك، عن مولانا السادس أبي عبد اللّه الصادق عليه السلام: «ان قوما احتفروا زبية الاسد باليمن فوقع فيها الاسد، فازدحم الناس عليها ينظرون الى الاسد، فوقع رجل فتعلق بآخر، و تعلق الاخر بآخر، و الاخر بآخر، فجرحهم الاسد، فمنهم من مات من جراحة الاسد، و منهم من اخرج(2)فمات؛ فتشاجروا في ذلك حتى أخذوا السيوف، فقال أمير المؤمنين عليه السلام: هلموا أقض بينكم، فقضى أن للاول ربع الدية، و للثاني ثلث الدية، و للثالث(3)

نصف الدية و الرابع(4)الدية كاملة، و جعل ذلك على العاقلة(5)، من قبائل الذين(6)ازدحموا، فرضى بعض القوم، و سخط بعض، فرفع ذلك الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و أخبره(7)بقضاء أمير المؤمنين عليه السلام فأجازه صلّى اللّه عليه و آله و أمضاه(8)»(9).1.


1) - «تهذيب»: ج 236/10 ح 1، أيضا: «فروع الكافى»: ج 286/7 ح 3، «وسائل الشيعة»: ج 176/19 و مصادر ذيلها، «من لا يحضره الفقيه»: ج 86/4 ح 5 و «بحار الانوار»: ج 245/41.

2) - فى النسخ: خرج.

3) - فى بعض مصادرنا: الثالث.

4) - م: للرابع، كذا بعض مصادرنا.

5) - د: القافلة.

6) - فى عدة مصادرنا: على قبائل لذى.

7) - فى بعض المصادر: أخبر.

8) - «و أمضاه» ساقطة من مصادرنا.

9) - «التهذيب»: ج 236/10 ح 2، «فروع الكافى»: ج 286/7 ح 2، «وسائل الشيعة»: ج 176/19 ح 1.

و في طريق هذه الاخيرة الى مسمع ضعيف، و الاولى مشهورة بين الاصحاب، و عليها الفتوى عند الاكثر. قالوا و توجيها ظاهر، قال: الحسن بن أبي عقيل لان الثلثة قتلوا الرابع بجرهم اياه، فعلى كل واحد ثلث الدية، و لم يكن على الرابع شي. و أورده بعض المتأخرين من الاصحاب في تحصيل معناه أن أولياء الاول يدفعون الى الاولياء الثاني ثلث الدية، و يضيف أولياء الثاني اليه ثلثا آخر، و يدفعون ذلك الى أولياء الثالث، و يضيف أولياء الثالث اليه ثلثا آخر(1)؛ تتكمل به الدية فيدفعها، أهل الثالث الى أولياء الرابع، و ذكر [ب - 99] الراوندي أن الاولياء الرابع مطالبة كل من ولي الاول و الثاني و الثالث بثلث، من غير توسط أحد؛ و استحسنه(2)

شيخنا الشهيد(3)[الف - 100].

الحمد للّه أولا و آخرا و ظاهرا و باطنا.ل.


1) - «و يدفعون ذلك... آخر» ساقطة من «د».

2) - و لتفصيل آراء الفقهاء و احتجاجاتهم فليراجع: «جواهر الكلام»: ج 43 / 167-156.

3) - راجع: «الروضة البهية»: ج 400/2، من كتاب الديات، الفصل الاول، المسألة الحادية عشر، الطبع الحجرى المتداول.

فهرست مقدمۀ كتاب

لزوم وجود حكومت براى اجتماع 3

تعريف امامت 5

بيان علامه مير سيد أحمد علوى 8

عصمت، دليل طرفداران لزوم عصمت 8

بازگشت ببحث لطف 10

معرفى امام 11

ادلۀ روشن 12

روايات پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله 13

پاسخ به خواستۀ دلباختگان عترت عليهم السّلام 14

حديث افتراق 15

حديث ثقلين 17

حديث سفينه 18

حديث غدير خم 19

غديريه عارف كامل شيخ محمد حسين اصفهانى 21

هادى امت 23

مسؤوليت 24

خوشبخت كيست 25

بهترين مخلوقات 26

پدر امت 26

جداكنندۀ حق و باطل 27

حديث دار 27

حديث منزلت 28

على عليه السلام و كعبه 29

شرح اجمالى حديث 31

انسان كامل 32

وجه تشبيه على عليه السلام به سورۀ توحيد 34

ايمان على عليه السلام 35

گوش شنوا 35

علم كتاب 36

از اهل بيت عليهم السّلام سؤال كنيد 38

قتال بر باطن قرآن 38

از من سؤال كنيد 40

مخزن دانش 40

فتح خيبر و قدرت على عليه السلام 41

جنگ مرحب 42

وصف تو حيف است با جسمانيان 43

كوته فكرى 44

حديث امام جواد عليه السلام 47

ولايت تكوينى 48

عبد خدا 49

علت غائى 50

مرحوم فيض كاشانى گويد 51

مقصد چيست 52

شك مانع قبولى اعمال 53

تقواى دروغين 54

اشكال تراشى 55

علل انكار فضائل اهل بيت 56

موعظه اى از مؤلف ولاية المتقين 59

انسانهاى برتر 60

قصيده اى مقبول 63

كتب انحرافى 67

فرياد عليه غاصبين 67

شكايت امام از خلفا 68

حق مسلم 68

جواب بحضرت زهراء عليها السلام 70

دربارۀ مؤلف كتاب 71

تلاوت قرآن و شب زنده دارى 74

توجه به عترت 75

كتاب حاضر 85

تقدمة تقويم الايمان 89

فهرس الكتاب

خطبة الكتاب 3

معنى التقديس 3

الانوار العقلية و الحسية 6

معنى المجد و السنا 7

المراد من كلمات اللّه سبحانه 8

معنى الصفاء و المقرم و الامم 10

معنى الرائد 11

وجوه ما يقال في أنه تعالى اليه المبدء و المعاد 13

معنى السفرة 16

حديث افتراق الامة 17

تسوية علي عليه السلام مع القرآن و الحق 19

علي عليه السلام مع العلم و الهداية 21

حول الصحابة 23

ما روى في ارتداد بعض الصحابة 26

حديث الثقلين 29

حديث غدير خم 33

حديث السفينة 35

حديث باب حطة 38

حديث الشجرة 40

تفريع لحديث الثقلين، و تعداد أهل البيت عليهم السّلام 44

تكملة بحديث الفرقدين 46

تبصرة بوجوب ظهور أوصياء النبي عليهم السّلام قبل انقراض العالم 47

حصر عدد الائمة عليهم السّلام 49

شيعة علي عليه السلام هم الفائزون 51

فضائل الشيعة 53

تنبيه في حديث باب حطة 58

حب علي عليه السلام و بغضه علامة الايمان و النفاق 60

حب علي عليه السلام و معرفة المنافقين 62

معرفة نور علي عليه السلام و منزلته 65

حديث يوم الدار 66

حديث الاستخلاف 69

حديث المنزلة 71

حول منزلة علي عليه السلام في كلام الرسول صلّى اللّه عليه و آله 75

ايضاح تنويري 77

علي عليه السلام الهادي للامة 78

وجوب اتيان سبيل علي عليه السلام 80

طاعة علي عليه السلام طاعة اللّه 81

علي عليه السلام خير البشر 83

قتل شر الخلق على يد سيد الخلق 86

علي عليه السلام نفس الرسول صلّى اللّه عليه و آله 87

حديث سد الابواب 91

تأييد المرام في ذيل الحديث من قول المخالف 92

تفصيل الكلام حول حديث سد الابواب 93

علي مني و أنا من علي 103

حول تبليغ سورة البراءة 104

تأييد بكلام أبي ذر 110

التعريض على المعاندين 110

تكملة بعد تبصرة 112

حديث الراية 115

نقل كلام فخر الرازي و المناقشة فيه 122

التعريض على المخالفين فيما جرى يوم غزوة أحد 126

ما وقع يوم غزوة حنين 134

قلع باب الخيبر 135

قتال علي عليه السلام على تأويل القرآن 137

منزلة على عليه السلام عند اللّه و الرسول 140

التعريض على جاحدين الحق 143

حربك حربي و سلمك سلمي 145

حديث التمثيل 146

معيار الايمان هو حب علي عليه السلام 147

غزارة من فضائله 148

حظ علي عليه السلام من العلم 149

حديث أنا مدينة العلم و علي بابها 154

تفريع بحديث العصفور 156

أقاويله عليه السلام في تبيين سعة علمه 158

كلام المخالفين حول علمه عليه السلام 162

عدم علم الخلفاء بالاحكام و القرآن 164

أسؤلة أهل الكتاب عن المخالفين 166

ما برز من علمه عليه السلام 168

تفريع بحديث الرضا عليه السلام 171

حديث قدوم الجاثليق الى المدينة 172

جوابه عليه السلام عن أسئلة اليهودي 176

الانباء الغيبي في حديث الصخرة 178

علمه عليه السلام بالمسائل الرياضية 181

توضيح المرام و تبيين الحق 183

من كلامه عليه السلام في تبيين أقسام الوحدات للباري تعالى 184

من كلامه عليه السلام في خطبة الاشباح 185

حديث العالم العلوي 186

من خطبه عليه السلام باخباراته الغيبية في بيان الملاحم 187

انباءاته عليه السلام في حال الاصحاب بعد موته 189

قول عمر في بيان علمه عليه السلام 189

علم الخليفة في أقل الحمل 190

علم الخليفة في رجم المجنونة الحامل 191

علم الخليفة في رجم الحامل 192

علم الخليفة في سبب الميراث 192

علم الخليفة في كفارة من كسر البيض في أيام الحج 193

كلام المؤلف في المسألة 195

الخليفة الثاني و رجل مجهول الكلام 195

قول عمر في منقبة علي عليه السلام 197

عمر و تسوره و تعسسه على قوم 198

عمر و نهيه عن المغالاة في صداق النساء 199

جهل عمر عما كان يقرأ الرسول (ص) في صلاة العيد 200

عمر و عجزه عن جواب الاسئلة 201

تفريع بكلام الدميري في فهم الحكاية 201

قول عمر في الكلالة 202

افطار عمر في يوم غامت السماء 202

علي عليه السلام و منزلته و درجته في العلوم 203

من عجائب خطبه عليه السلام 204

علي عليه السلام و علم النحو 205

من علو كلماته عليه السلام في القضاء و القدر 206

من كلامه عليه السلام في معرفة المشية و الارادة 207

من كلامه عليه السلام في الجبر و التفويض 208

تكملة تنويرية 208

كلامه عليه السلام في معرفة الجسم و الجسماني 209

كلامه عليه السلام في معرفة الباري تعالى 210

المعارف الربوبية في مناظراته مع مشايخ اليهود و النصارى 217

من قضاياه عليه السلام في عهد عمر 220

توزين القيد و الفيل و استفادته عليه السلام من علم الفيزيق 221

المسألة العنبرية و الدينارية 223

أسؤلة عجيبة و أجوبتها في جامع الكوفة 224

ايضاح الاجوبة 226

تحقيق اجتهادي في قطر الارض 227

ارجاع تحصيلي 231

منزلته عليه السلام في علم الطب 232

منزلته عليه السلام في علم الرياضي 233

الاخبار الغيبي في رد بعض المشاغبين 233

الانباء الغيبي في فسخ تشاجر الفتى و المرأة 235

المسألة النجومية و علي عليه السلام 237

نقل كلام النيشابوري و الرد عليه 237

الانباء الغيبي في حبل صبية من الدوبية 238

الانباء الغيبي بقتل الخوارج و ذي الثدية 239

قوله عليه السلام سلوني قبل أن تفقدوني 242

اخباره عليه السلام بما جرى على ابنه عليه السلام 243

اخباره عليه السلام بالملاحم التي وقعت في البصرة 244

اخباره عليه السلام بمن يقتله 244

اخباره عليه السلام بالمنايا و البلايا 244

تفريع بمنزلة كلماته القدسية 245

تأييد الكلام بقول الغزالي 245

منزلة علي عليه السلام 247

قوله عليه السلام في منزلة أهل البيت 250

تنوير عرشى 251

منزلة علي عليه السلام في معرفة البلايا و المنايا 252

منزلة علي عليه السلام في ذيل آية سورة الحاقة 254

منزلة علي عليه السلام في ذيل آية سورة هود 259

منزلة علي عليه السلام في ذيل آية سورة الرعد 262

اخباره عليه السلام بفتنة مروان 263

اخباره عليه السلام بفتنة الحجاج 264

وجه تسمية علي عليه السلام بأمير المؤمنين 265

ردع المخالفين و العامة 266

منزلة أهل بيت النبي «ص» ذيل آية سورة النحل 269

علم علي عليه السلام و التفريع بحديث المنزلة 270

عمر و معضلة نكاح امرأة في عدتها 271

عمر و امرأة مجهضة 272

قول النبي صلّى اللّه عليه و آله: أقضاكم علي 272

قضاء علي عليه السلام في قتل البقرة و الحمار 273

قضاؤه عليه السلام في دية الجروح 276

قضاؤه عليه السلام في رجل قتل بنفحة الفرس 279

قضاؤه عليه السلام في مسألة زبية الاسد 280

فهرس الكتاب 285

منشورات مهدية الميرداماد

المطبوع:

1 - شرح الصحيفة الكاملة السجادية للمرحوم الميرداماد قدس سره

2 - شرعة التسمية للمرحوم الميرداماد قدس سره

3 - يادنامۀ علامه بحر العلوم ميردامادى قدس سره

4 - رسالۀ سير و سلوك مرحوم سيد بحر العلوم ميردامادى

5 - سورۀ توحيد و على سيد محمود ميردامادى

6 - دروغپردازى پشتوانۀ ماترياليسم سيد محمود ميردامادى

سيصدر قريبا انشاء اللّه:

1 - علاقة التجريد تأليف المير محمد أشرف سبط الميرداماد

2 - تفسير ان الذي فرض عليك القرآن للمرحوم الميرداماد مع الترجمة للسيد محمود الميردامادي

3 - كتاب أربعة أيام للميرداماد قدس سره