ghaemiyeh.com
سرشناسه : صافی گلپایگانی، لطفالله، ۱۲۹۸ -
Safi Gulpaygan, Lutfullah
عنوان و نام پديدآور : رسالت عاشورایی (ده درس و سخنرانی ویژه مبلغان)/ صافی گلپایگانی.
وضعيت ويراست : ویراست ۳.
مشخصات نشر : قم: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطفالله صافی گلپایگانی، ۱۳۹۵.
مشخصات ظاهری : ۱۲۸ ص.
شابک : 978-600-7854-24-2 :۵۰۰۰۰ ریال
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق -- مقالهها و خطابهها
موضوع : Hosayn ibn Ali, Imam III, 625 - 680 -- Adresses , essays , lectures
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق -- احادیث
موضوع : Hosayn ibn Ali, Imam III, 625 - 680 -- Hadiths
موضوع : واقعه کربلا، ۶۱ق -- مقالهها و خطابهها
موضوع : Karbala, Battle of, Karbala, Iraq, 680 -- Addresses, essays, lectures
موضوع : عاشورا -- مقالهها و خطابهها
موضوع : Tenth of Muharram -- Addresses, essays, lectures
شناسه افزوده : دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطفالله صافی گلپایگانی
رده بندی کنگره : BP۴۱/۵/ص۲۴ر۵ ۱۳۹۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۳۴
شماره کتابشناسی ملی : ۴۳۳۶۶۹۳
وضعيت ركورد : فیپا
رسالت عاشورايى (ده درس و سخنرانى ويژه مبلغان)
صافى گلپايگانى.
دفتر تنظيم و نشر آثار
حضرت آية الله العظمى صافى گلپايگانى مد ظله الشريف
نام كتاب:..... رسالت عاشورايى (ده درس و سخنرانى ويژه مبلّغان)
مؤلّف:..... حضرت آيتالله العظمى لطفالله صافى گلپايگانى مد ظله الوارف
چاپ اول (ويراست سوم، سوم كتاب):..... ذىالقعده 1437 / تابستان 1395
شمارگان:..... 3000
بها:..... 5000 تومان
شابك:..... 2-24-7854-600-978
سايت الكترونيك:..... www.saafi.net
پست الكترونيك:..... saafi@saafi.net
آدرس پستى:..... قم / انقلاب 6 / پلاك 181
تلفن:..... 37755543 (025)
فرازى از زيارت عاشورا..... 9
سخن ناشر..... 10
رسالت عاشورايى مبلّغان..... 13
اهميت تبليغ در ماه محرّم..... 15
نكاتى كه در مورد تبليغ بايد بدانيم..... 16
1 - مخاطبان را به اين مطالب حياتى هشدار دهيد..... 16
2 - اقليمهاى تبليغى را بشناسيد..... 19
3 - با جوانان ارتباط صميمى برقرار كنيد..... 19
درسهاى عاشورايى..... 21
درس معرفت..... 23
احاديث:..... 23
شاگردان مكتب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله..... 24
امامحسين عليه السلام، چراغ اسلام..... 25
امامحسين عليه السلام، شمع بزم عالمان..... 28
درس عبادت..... 31
احاديث:..... 31
امامحسين عليه السلام، عابدترين بندگان..... 33
درس سخاوت..... 35
احاديث:..... 35
مولاى نيازمندان..... 36
قرضت را ادا مىكنم..... 36
درس حُسن معاشرت..... 37
احاديث:..... 37
عذرپذيرى امامحسين عليه السلام..... 38
ادب نسبت به برادر..... 38
جواب نيكى به بهتر..... 39
درس عدالتخواهى..... 41
احاديث:..... 41
امامعدالتخواه..... 41
درس زهد..... 45
احاديث در مذمّت دنيا:..... 45
نگاه امامحسين عليه السلام به دنيا..... 46
درس تواضع..... 51
احاديث:..... 51
از افتادگى تا عزّت..... 52
آثار تواضع بر دوش حضرت..... 53
درس شجاعت..... 55
احاديث..... 55
شجاعت راستين..... 56
معيار بقاى امّتها..... 56
در رزمگاه امامحسين عليه السلام..... 57
درس عزم و اراده..... 61
احاديث:..... 61
عظمت در تصميم..... 61
عزم حسينى..... 64
عظمت در مردانگى..... 65
درس صبر..... 69
احاديث..... 69
مرد صبر..... 70
صبر در جهاد..... 70
صبر بر بلا..... 73
صبر در هنگامه غضب..... 74
فقه عزادارى..... 79
مقاتل معتبر..... 81
مجلس عزادارى بهصورت تئاتر..... 81
خواندن روضه بىسند..... 81
خصوصيات مدّاح..... 82
مدّاحى با ريتم موسيقى و غنا..... 82
صداى زنان نوحهخوان..... 82
تقليد صداى حيوانات در عزادارى..... 83
برهنهشدن هنگام سينهزنى..... 83
پابرهنهرفتن در عزادارى..... 83
گريبان چاكزدن..... 84
هروله..... 84
پوشيدن لباس مشكى در عزادارى..... 84
تعزيهخوانى..... 85
آلات موسيقى در عزادارى..... 85
نماز ظهر عاشورا..... 85
دستههاى عزا و سدّ معبر..... 85
استفاده از عَلَم..... 86
نخلگردانى..... 86
شمع روشنكردن در شام غريبان..... 86
تصاوير منسوب به ائمّه عليهم السلام..... 87
مصرف هدايا و نذورات در غير مورد..... 87
زنجيرهاى تيغدار..... 87
خراشيدن صورت..... 87
اشعار عاشورايى..... 89
سلطان عشق..... 91
انقلاب محرّم..... 93
خطاب به مردم كوفه..... 95
روز عاشورا..... 97
كشته راه خدا..... 98
مصيبتهاى عاشورايى..... 101
مصيبت اول..... 103
مصيبت دوم..... 104
مصيبت سوم..... 105
مصيبت چهارم..... 107
مصيبت پنجم..... 107
مصيبت ششم..... 108
مصيبت هفتم..... 109
مصيبت هشتم..... 110
مصيبت نهم..... 111
مصيبت دهم..... 112
كتابنامه..... 115
آثار حضرت آيتالله العظمى صافى گلپايگانى مد ظله الوارف در يك نگاه..... 123
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا أبَا عَبْدِ اللّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا خِيَرَةَ اللّهِ وَابْنَ خِيَرَتِهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ، وَابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ فَاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ اللّهِ وَابْنَ ثَارِهِ، وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ، السَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكُمْ مِنِّي جَمِيعاً سَلامُ اللّهِ أَبَداً مَا بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ، يَا أَبَا عَبْدِ اللّهِ، لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصِيبَةُ بِكَ عَلَيْنَا، وَعَلَى جَمِيعِ أَهْلِ الإِسْلامِ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصِيبَتُكَ فِي السَّمَاوَاتِ وَعَلَى جَمِيعِ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ، فَلَعَنَ اللّهُ امَّةً أَسَّسَتْ أَسَاسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ، وَلَعَنَ اللّهُ امَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقَامِكُمْ، وَأَزَالَتْكُمْ عَنْ مَرَاتِبِكُمُ الَّتِي رَتَّبَكُمُ اللّهُ فِيهَا، وَلَعَنَ اللّهُ امَّةً قَتَلَتْكُمْ، وَلَعَنَ اللّهُ الْمُمَهِّدِينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتَالِكُمْ، بَرِئْتُ إِلَى اللّهِ وَإِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَمِنْ أَشْيَاعِهِمْ وَأَتْبَاعِهِمْ وَأَوْلِيَائِهِم، يَا أَبَا عَبْدِ اللّهِ، إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ، وَحَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَلَعَنَ اللّهُ آلَ زِيَادٍ وَآلَ مَرْوَانَ، وَلَعَنَ اللّهُ بَنِي امَيَّةَ قَاطِبَةً، وَلَعَنَ اللّهُ ابْنَ مَرْجَانَةَ، وَلَعَنَ اللّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ، وَلَعَنَ اللّهُ شِمْراً، وَلَعَنَ اللّهُ امَّةً أَسْرَجَتْ وَأَلْجَمَتْ وَتَنَقَّبَتْ لِقِتَالِكَ، بِأَبِي أَنْتَ وَاُمِّي لَقَدْ عَظُمَ مُصَابِي بِكَ، فَأَسْأَلُ اللّهَ الَّذِي أَكْرَمَ مَقَامَكَ وَأَكْرَمَنِى بِكَ أَنْ يَرْزُقَنِي طَلَبَ ثَارِكَ مَعَ إِمَامٍ مَنْصُورٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ، صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي عِنْدَكَ وَجِيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ.
وسعت و عمق نفوذ حماسه پايدار عاشورا - كه خود نشانگر معجزهبودن اين حادثه عظيم است -، به تعبير والاى مرجع عالىقدر حضرت آيتالله العظمى صافى گلپايگانى مد ظله العالى، آن را تبديل به يك دانشگاه عظيم نموده است:
«بهراستى چه دانشگاهى مانند اين دانشگاه، به اين وسعت در طول قرون و مرور اعصار، دانشجو داشته است؟ دانشجويانى، مانند شيخ مفيدها و شيخ طوسىها و دهها هزار نخبه برجسته و ممتاز و هزاران شهيد كه به حضور خود در اين مكتب، افتخار مىنمايند و همه از بركات اين دانشگاه، بهرهمند و از خوان نعمت گسترده امامحسين عليه السلام برخوردارند».
در اين دانشگاه بزرگ، بايد معارف مكتب حسينى عليه السلام و رسالتهاى عاشورايى تعليم داده شود و شعار عزّتمدارى سيّدالشهدا عليه السلام:
«هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ»، تبيين گردد.
از ديرباز تاكنون، طلاب حوزه مباركه قم، در فرصتهاى تبليغى، مثل محرّم و صفر، براى تبليغ اين معارف و مطالب حياتى به شهرها و
روستاهاى مختلف مىروند و با استعانت از آثار معتبر و مهمّى كه پيرامون اين واقعه بزرگ به زيور طبع آراسته شده است، اين مكتب را ترويج و تبليغ مىنمايند.
رسالت عاشورايى كه برگرفته از آثار ارزشمند مرجع عالىقدر حضرت آيتالله العظمى صافى گلپايگانى مد ظله العالى و نيز والد معظّمشان رحمه اللّه مىباشد در همين راستا، گردآورى شده است، اميد است مرضى حضرت بقية اللّه عليه السلام قرار گيرد.
دفتر تنظيم و نشر آثار حضرت آيتالله العظمى صافى گلپايگانى مد ظله العالى
حوزه علميه كهنسال قم، در اين دوره جديد كه از سال 1340 هجرى قمرى به همّت مرحوم آيتالله العظمى حائرى يزدى قدس سره بازگشايى شد، در كنار برنامههاى تحصيلى، علمى و تحقيقى و تربيت اساتيد بزرگ، علما، آيات، مراجع، مؤلّفان، گويندگان، وعّاظ و مبلّغان لايق، موضوع تبليغ و نشر معارف دين و آثار و احاديث اهلبيت عليهم السلام و آشناكردن جوامع شهرى و روستايى و خلاصه، همه جامعه را با احكام اسلام نيز نصبالعين قرار داد، و در اين راه، با استفاده از مكتب حسينى و علاقه باطنى و پاك مردم به ذكر مصائب اهلبيت عليهم السلام، بهخصوص واقعه جانسوز كربلا بهرهها گرفت و علاوه بر ماه مبارك رمضان و فرصتهاى ديگر در ماه محرّم، در پرتو بيان مصائب آن حضرت و مقاصد نهضت بىنظير كربلا، اين مدرسه الهى هدايت و ارشاد، در طول بيش از هشتاد سال كه از عمر با بركت آن مىگذرد، خدمات تبليغى خود را ادامه داده است و در برابر انحرافات، كجروىها، كجفهمىها، بدعتها و اختناقى، مثل اختناق رضاخانى، ايستادگىها نموده و مواضع و مقاومت اين حوزه در ابطال باطل و حفظ عقايد جامعه همواره مؤثّر و كارساز بوده است.
حقير، مناسب ديدم بعضى نكات را كه شايد ازنظر خود آقايان و بسيارى از ديگران پنهان نباشد، تذكراً به عرض برسانم:
«اوضاع و احوال چنان پيش آمده است كه رويارويى تازهاى بين اسلام و كفر را نشان مىدهد؛ انقلاب اسلامى ايران، احياى تفكر اسلامى، گرايش مسلمانان به استقلال اسلامى و بازگشت به مجد و عظمت ديرين و خلاصه، بيدارى و هشيارى فراگير بهخصوص در طبقه جوان و تحصيلكرده و موارد ديگر، موجب شده كه دشمنان اسلام، كه تقريباً پس از جنگ جهانى اول بر كشورهاى پهناور اسلامى؛ مستقيم يا غيرمستقيم مسلّط شده و آنها را با تشكيل حكومتهاى دستنشانده زير نفوذ خود قرار داده بودند، از قطع نفوذ و سلطه خود بيمناك شوند، و از اين رو در مقام معارضه و كوبيدن مسلمانان و صداى اسلامخواهى برآمده و با تبليغات گسترده و وسايل گوناگون ظاهرى و سرّى، سياسى و اقتصادى و حتّى توسل به نيروى نظامى، با تمام توان عمل مىكنند.
بايد مسلمانان را به استقامت، صبر، پايدارى و اميدوارى به نصرت خدا و غلبه بر اعدا، تشويق و ترغيب نمود.
غربگرايى و پيروى از عادات و رفتار غربىها و تقليد از آنها حتّى در لباس و امور به ظاهر كوچك تا برسد به امور مهم، مانند ترويج
اختلاط زن و مرد، عنوانها و شعارهايى، مثل رفع تبعيض از زنان يا به بهانه آزادى بيان و آزادى مطلق، بعضى احكام شرع را زير سؤالبردن و ترويج موسيقى، نوازندگى، ملاهى، تشويق فراوان بهاصطلاح خودشان از هنرمندان بىاعتنا به شرع و تنازل از شعارهاى اسلامى، همه حركت بهسوى تغيير هويّت اسلامى يا تضعيف آن مىباشد.
بايد به مسلمانها هشدار داده شود كه به خطرات اين گرايشهاى غربمآبانه كه متأسّفانه گسترده مىشود، توجه داشته باشند و هويّت اسلامىشان را از جان خود هم عزيزتر بدانند و در همهجا و در همه مواضع به آن ملتزم و متعهّد باشند و به آن افتخار كنند؛ به اسلام، به قرآن، به تشيّع، به ولايت ائمّه عليهم السلام افتخار كنند و تمدّن و اخلاق اسلامى را برتر از هر تمدّن، اخلاق و مدنيتى بدانند».(1)
راه امامحسين عليه السلام، راه قرآن و راه عمل به احكام و راه افتخار به اسلاميّت و توحيد و ايمان به خداست، راه شرق و غرب و يمين و يسار نيست. راه افتخار به دورانهاى كفر و بتپرستى يا آتشپرستى و شرك يزدان و اهرمن و استكبار فرعون و نمرود و جمشيد نيست. راه امامحسين عليه السلام، راه ترويج فساد و نوازندگى و معاصى و ملاهى و فخر به اين برنامهها نيست. راه امامحسين عليه السلام، راه تجمّلپرستى و اسراف و علوّ و گردنكشى و استحقار مردم نيست. اعلام امامحسين عليه السلام و ابلاغش، ابلاغ قرآنى، مساوات زن و مرد در ارزشهاى حقيقى است:
1) پيام به مناسبت حلول محرّمالحرام، 1423 ه -. ق.
إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتِينَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصّادِقِينَ وَ الصّادِقاتِ وَ الصّابِرِينَ وَ الصّابِراتِ وَ الْخاشِعِينَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقِينَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصّائِمِينَ وَ الصّائِماتِ وَ الْحافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذّاكِرِينَ اللّهَ كَثِيراً وَ الذّاكِراتِ أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً (1)
در جامعهاى كه در راه امامحسين عليه السلام است، اين امور، ارزش و افتخار است و زنان با مردان در اين ارزشها بايد همطراز و بلكه مسابقه داشته باشند و مختلطشدن آنها با بيگانگان در مجالس و محافل، در دانشگاه و مدارس، در محلّ كار و مديريتها و مشاغلى كه در ارتباط مستمرّ با بيگانگان است، با شأن و پارسايى و تربيت اسلامى زن مسلمان سازگار نيست و غربزدگى حاكى از ضعف هويّت و شخصيّت است. بايد در اين ماه محرّم و صفر، آقايان فضلا وعلما و اساتيد و خطبا در سخنرانىها و مواعظ و منبرها كه دارند مردم را به اين مطالب حياتى توجّه دهند.
1) احزاب، 35. «به يقين، مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان باايمان و زنان باايمان، مردان مطيع فرمان خدا و زنان مطيع فرمان خدا، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان صابر و شكيبا و زنان صابر و شكيبا، مردان باخشوع و زنان باخشوع، مردان انفاقكننده و زنان انفاقكننده، مردان روزهدار و زنان روزهدار، مردان پاكدامن و زنان پاكدامن و مردانى كه بسيار به ياد خدا هستند و زنانى كه بسيار به ياد خدا هستند، خداوند براى همه آنان مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است».
بديهى است در سخنرانىها و منابر و مطالب، حديث شريف و پرمعناى:
«حَدِّثُوا النَّاسَ بِمَا يَعْرِفُونَ وَامْسِكُوا عَمَّا يُنْكِرونَ».(1)
دستورالعمل است و مقتضاى بلاغت در كلام و تكلّم به مقتضاى حال نيز همين است، و برنامه انبيا عليهم السلام در تبليغ نيز همين بوده و مناسب اين است كه در هر منطقه و ناحيهاى بررسى فرموده و نقاط ضعف دينى و مذهبى را - اگر در آنجا وجود دارد - شناسايى نماييد و به نحو شايسته در سخنرانىها رفع آن نقاط ضعف را در نظر داشته باشيد.
با جوانان و نوجوانان عزيز بهويژه دانشآموزان و دانشجويان، ارتباط برقرار نماييد و به گرمى از آنها استقبال و پذيرايى كنيد و با حوصله به پرسشها و مطالب آنان گوش فرا داده و پاسخ دهيد.(2)
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ؛ أَلا وَإِنَّ اللّهَ يُحِبُّ بُغَاةَ الْعِلْمِ».(1)
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: «أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَالْعَمَلُ بِهِ وَإِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ، إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ بَيْنَكُمْ مَضْمُونٌ لَكُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَيْنَكُمْ وَضَمِنَهُ سَيَفِي لَكُمْ وَالْعِلْمُ مَخْزُونٌ عَلَيْكُمْ عِنْدَ أَهْلِهِ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْهُمْ فَاطْلُبُوهُ».(2)
1) صفار، بصائرالدرجات، ص 22؛ كلينى، الكافى، ج 1، ص 30؛ حرعاملى، الفصولالمهمه، ج 1، ص 462؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 1، ص 172. «طلب دانش بر هر مسلمانى واجب است، آگاه باشيد كه خدا كسانى را كه طلب دانش كنند دوست دارد».
2) ابنشعبه حرانى، تحفالعقول، ص 199؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 1، ص 175. «اى مردم، بدانيد كاملشدن دين با دانشآموختن و به كار گرفتن آن است. دانشآموختن براى شما از طلب مال واجبتر است؛ مال تقسيم شده است و ضمانت گرديده و شخص عادلى آن را بين شما تقسيم نموده و ضمانت كرده است و بهزودى به آن وفا مىكند ولى علم و دانش پيش دانشمندان نهاده شده است و امر شدهايد علم را از آنان طلب كنيد پس آن را طلب نماييد».
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «تَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ فَإِنَّهُ مَنْ لَمْ يَتَفَقَّهْ مِنْكُمْ فِي الدِّينِ فَهُوَ أَعْرَابِيٌّ إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ فِي كِتَابِهِ : لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ ».(1)
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «عَلَيْكُمْ بِالتَّفَقُّهِ فِي دِينِ اللّه وَلا تَكُونُوا أَعْرَاباً فَإِنَّهُ مَنْ لَمْ يَتَفَقَّهْ فِي دِينِ اللّهِ، لَمْ يَنْظُرِ اللّهُ إِلَيْهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلَمْ يُزَكِّ لَهُ عَمَلاً».(2)
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «لَوَدِدْتُ أَنَّ أَصْحَابِي ضُرِبَتْ رُءُوسُهُمْ بِالسِّيَاطِ حَتَّى يَتَفَقَّهُوا».(3)
احاديث معتبر بر اين مطلب دلالت دارند كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله، على عليه السلام و فرزندانش را به دانشهايى مخصوص گردانيد. كتابى به خطّ على عليه السلام و املاى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله همواره در اين خاندان مورد استناد و
1) برقي، المحاسن، ج 1، ص 229؛ كليني، الكافي، ج 1، ص 31. «بصيرت و آگاهى در دين پيدا كنيد كه هركس از شما در دين بينش نداشته باشد اعرابى و بيابانى است. خداوند در قرآن فرموده: بايد بينش در دين پيدا كنيد و هرگاه بهسوى قوم خود برگشتيد آنان را هشدار داده (و از كارهاى ناشايست بترسانيد) شايد آنان از كارهاى ناشايست پرهيز كنند و بترسند».
2) كليني، الكافي، ج 1، ص 31. «بر شما باد كسب بينش و آگاهى در دين خدا، و اينكه دور از تمدّن و فرهنگ (اعرابى) نباشيد؛ زيرا هركس در دين خدا بصيرت و آگاهى نداشته باشد خداوند در روز قيامت به او نظر رحمت نمىكند و عملش را پاكيزه نمىشمارد».
3) كليني، الكافي، ج 1، ص 31. «هرآينه دوست دارم با تازيانه بر سر اصحابم بزنند تا بينش و آگاهى در دين به دست آورند».
مراجعه بوده است؛ درحقيقت، تبليغات و تعليمات امامان عليهم السلام و سيره و روش آنها مكمّل و متمّم هدف پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله در تربيت جامعه و هدايت بشر مىباشد.
بر اساس حديثِ متواتر و مشهور ثقلين،(1)پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله جميع امّت را به اين بزرگواران ارجاع داده است. با وجود اين حديث شريف، صلاحيت علمى اهلبيت پيغمبر عليهم السلام، ظاهر و آشكار مىگردد.
علاوه بر اينها روايات بسيار ديگرى از طرق اهلسنّت دلالت دارند بر آنكه در بين تربيتشدگان مكتب نبوّت، على عليه السلام بيشتر از همه صحابه، از تابش انوار نبوّت استفاده كرد؛ او بعد از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مرجع عموم در مسائل مشكل علمى مىباشد و علوم شرعيه همه به آن سرور منتهى مىشود.
بعد از على عليه السلام، منصب الهى امامت و رهبرى علمى و دينى با فرزندانش حضرت امامحسن مجتبى و حضرت امامحسين، سيّدالشهدا عليهما السلام بود. آنها ملجأ و پناه مردم در مسائل اسلامى، علوم تفسير و احكام شرعى بودند؛ سخنشان قاطع و مقبول، و روششان سرمشق و ميزان بود.
هرچه بيشتر در حالات سيّدالشهدا عليه السلام دقيق شويم اين رمز بر ما آشكارتر مىشود كه در امر دين، بصيرتى خارقالعاده و بينشى غيبى، راهنماى آن حضرت عليه السلام بوده است.
1) كوفى، مناقب الامام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص 98، 105، 112، 114؛ طبرانى، المعجمالكبير، ج 5، ص 167؛ طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص 216-217؛ ابنحجر هيتمى، الصواعق المحرقه، ص 150 149.
علم و دانش آن بزرگوار از احتجاجات او با دشمنان اهلبيت، بهخصوص معاويه و مروان، از نامههايى كه به معاويه مرقوم فرموده، از خطبههايى كه به مناسبتهاى مختلف انشا نمودهاند و از دعاى عرفه، و دعاهاى ديگرى كه از آن حضرت عليه السلام در كتابهاى شيعه و سنّى نقل است، ظاهر و آشكار مىگردد.
نافع بن ازرق، رهبر فرقه ازارقه خوارج به امامحسين عليه السلام عرض كرد:
خدايى را كه مىپرستى براى من توصيف كن!.
امامحسين عليه السلام فرمود:
«يَا نَافِعُ إِنَّ مَنْ وَضَعَ دينَهُ عَلَى الْقِيَاسِ لَمْ يَزَلِ الدَّهرَ فِي الإِلْتِبَاسِ مَائِلاً نَاكِباً عَنِ الْمِنْهَاجِ ظَاعِناً بِالإِعْوِجَاجِ ضَالّاً عَنِ السَّبِيلِ قَائِلاً غَيْرَ الْجَمِيلِ يَا ابْنَ الأَزْرَقِ أَصِفُ إِلَهِي بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ وَأَعْرِفُهُ بِمَا عَرَفَ بِهِ نَفْسَهُ، لا يُدْرَكُ بِالْحَواسِّ وَلا يُقَاسُ بِالنَّاسِ، قَرِيبٌ غَيْرُ مُلْتَصِقٍ، وَبَعِيدٌ غَيْرُ مُسْتَقْصِي، يُوَحَّدُ، وَلا يُبَعَّضُ، مَعْرُوفٌ بِالآيَاتِ، مَوْصُوفٌ بِالْعَلامَاتِ، لا إِلهَ إِلا هُوَ الْكَبِيرُ الْمُتَعَالُ»؛
«اى نافع! هركس دين خود را بر اساس قياس بنا نهد در تمام عمر در اشتباه خواهد شد و از راه منحرف مىشود، به اعوجاج و كژى روى كند، گمراه گردد و سخنان نازيبا گويد. اى پسر ازرق! من خدايم را وصف مىكنم به آنچه او خود را وصف فرموده است. او به
حواس ادراك نشود و به مردم قياس نگردد. نزديك است امّا به چيزى چسبيده نيست، دور است امّا دورى نجسته (دورى و نزديكى خداوند مانند دورى و نزديكى موجودات ديگر نيست. دورى و نزديكى او با حواس مادّى قابل درك نمىباشد). او يگانه است و تبعيض، تجزيه و تركيب در او راه ندارند، و به نشانهها شناخته شده و به علامتها وصف گرديده است؛ غير از خداوند بزرگ و بلندمرتبه، خدايى نيست».
ابنازرق گريست و گفت:
يَا حُسَيْنُ مَاأَحْسَنَ كَلامَكَ؛
چقدر نيكو است كلام تو!
امامحسين عليه السلام فرمود: «به من رسيده كه تو بر پدر و برادرم و بر من گواهى به كفر مىدهى!».
ابنازرق گفت: أَمَا وَاللّهِ يَا حُسَيْنُ لَئِنْ كَانَ ذَلك لَقَدْ كُنْتُمْ مَنَارَ الإِسْلامِ وَنُجُومَ الأَحْكَامِ.
اى حسين عليه السلام اگر اين ناسزا از من صادر شده، به خدا سوگند! به يقين، شما چراغ اسلام و ستارگان احكام خداييد.(1)يعنى مردم بايد از انوار علوم و معارف شما روشنى بجويند و در تاريكىها به ستارههاى وجود شما هدايت گردند.
1) ابنعساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج 14، ص 184؛ همو، ترجمۀ ريحانة الرسول صلّى اللّه عليه و آله الامام الحسين عليه السلام، ص 225؛ علايلى، سموالمعنى، ص 148.
ابنكثير در البداية و النهايه آورده است: امامحسين عليه السلام و ابنزبير از مدينه بهسوى مكه بيرون شدند و در مكه اقامت گزيدند. امامحسين عليه السلام مورد توجه مردم قرار گرفت. آنها بهسوى او مىآمدند در اطراف او مىنشستند و سخنش را مىشنيدند و از آنچه از او مىشنيدند سود مىجُستند وگفتههايش را ضبط كرده و مىنوشتند تا از او روايت كنند.(1)
علايلى در سموالمعني نگاشته است: مردم چنان شيفته معنويت و عظمت روح امامحسين عليه السلام بودند و چنان امامحسين عليه السلام محبوبيت داشت كه از همهكس و همهجا منصرف و منقطع شده و بهسوى او مىشتافتند. كسى جز امامحسين عليه السلام نبود كه اينهمه مريد و ارادتمند داشته باشد؛ گويى مردم در وجود امامحسين عليه السلام حقيقت ديگرى از عالم ابداع الهى را تماشا مىكردند. چون امامحسين عليه السلام سخن مىگفت مثل آن بود كه زبان عالم غيب باز شده و آنها را از رموز و اسرار پنهان وحقايق نهان آگاه مىسازد؛ و زمانى كه خاموش مىشد، سكوتش بهگونهاى متفاوت آنها را از حقايق ديگر باخبر مىساخت؛ زيرا پارهاى از حقايق را جز با خاموشى عميق نمىتوان اظهار كرد؛ مثل نقطه و فاصلهاى كه در ميان سطرها، كلمهها و جملهها مىگذارند و همان نقطۀ خالى از نوشته، مانند نوشتههاى كتاب،
1) ابنكثير، البداية و النهايه، ج 8، ص 162؛ ر. ك: علايلى، سموالمعنى، ص 99-100.
معنايى مىدهد كه جز با آن نقطه با هيچ نوشتهاى آن معنا را نمىتوان بيان كرد.(1)
كلام فوق نشان از واقعيتى انكارناپذير از محبوبيت علمى امامحسين عليه السلام در ميان مردم دارد. باآنكه مردم در فشار حكومت بوده و جاسوسان و كارآگاهان همهجا در تعقيب آنها بودند تا كسى با امامحسين عليه السلام رابطه نداشته باشند، امّا قدرت سرنيزه و زور نظامى چگونه مىتواند مردم را از خودشان، دلشان و ضميرشان جدا كند؟ قدرت، هر ميزان كه باشد نمىتواند بر شعور بشر مسلّط شود و سرنيزه هر قدر كه كارى و نافذ باشد به باطن انسان و معنويت او نفوذ نمىكند.
علايلى در ادامه آورده است: حسين عليه السلام كثير الحديث و الروايه بود، آن زمان بااينكه تعداد بسيارى از اصحاب پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله نقل حديث مىكردند، امّا مردم همه آنها را ترك كرده و به مجلس حسين عليه السلام مىآمدند. پس از اين، علايلى احاديثى از آن حضرت عليه السلام نقل مىكند.(2)
اخبارى كه از امامحسين عليه السلام نقل شده حاكى از علم و ذوق سرشار، قوّت فطانت، استعداد و قريحه و استحكام منطق اوست. اين اخبار بيش از آن است كه قابل شمارش باشد. آن حضرت عليه السلام بهگونهاى در مسائل علميه با جودت ذهن و حدّت خاطر اظهارنظر مىكرد و فتوا مىداد كه موجب تحيّر مردم مىشد، تا حدّى كه عبدالله بن عمر در حقّ او گفت:
إِنَّهُ يَغُرُّ الْعِلْمَ غَرّاً.(1)
همچنان كه مرغ، جوجه خود را با منقار خود غذا مىدهد، امامحسين عليه السلام نيز در بيت نبوّت و ولايت از سرانگشت علوم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله غذا خورد، و از سينه معارف اسلام شير مكيد و رشد و نموّ يافت.
1) علايلى، سموالمعنى، ص 148.
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «فِي التَّوْرَاةِ مَكْتُوبٌ: يَا ابْنَ آدَمَ! تَفَرَّغْ لِعِبَادَتِي أَمْلأُ قَلْبَكَ غِنًى وَلا أَكِلُكَ إِلَى طَلَبِكَ وَعَلَيَّ أَنْ أَسُدَّ فَاقَتَكَ وَأَمْلأَ قَلْبَكَ خَوْفاً مِنِّي وَإِنْ لا تَفَرَّغْ لِعِبَادَتِي أَمْلأُ قَلْبَكَ شُغُلاً بِالدُّنْيَا ثُمَّ لا أَسُدَّ فَاقَتَكَ وَأَكِلُكَ إِلَى طَلَبِكَ».(1)
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «قَالَ اللّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى يَا عِبَادِيَ الصِّدِّيقِينَ! تَنَعَّمُوا بِعِبَادَتِي فِي الدُّنْيَا فَإِنَّكُمْ تَتَنَعَّمُونَ بِهَا فِي الآخِرَةِ».(2)
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله: «أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ فَعَانَقَهَا وَأَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ وَبَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ، وَتَفَرَّغَ لَهَا
1) كلينى، الكافى، ج 2، ص 83. «در تورات نوشته شده است: اى فرزند آدم تمام توجّهت به عبادت و بندگى من باشد، آنگاه دلت را با بىنيازى پر كنم و تو را به جستجو و طلبت وانگذارم و بر عهده مىگيرم كه نيازمندى تو را چاره كنم و دلت را از ترس من پر مىكنم و اگر توجّهت به عبادت من نباشد دلت را با مشغولشدن به دنيا پر مىكنم و فقر تو را چاره نمىكنم و به طلبت وامىگذارم».
2) كلينى، الكافى، ج 2، ص 83. «خداوند فرمود: اى بندگان صديق و حقيقى من با عبادتم در دنيا متنعّم شويد همانا در آخرت با آن متنعّم خواهيد شد».
فَهُوَ لا يُبَالِي عَلَى مَا أَصْبَحَ مِنَ الدُّنْيَا عَلَى عُسْرٍ أَمْ عَلَى يُسْرٍ».(1)
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «إِنَّ الْعُبَّادَ ثَلاثَةٌ: قَوْمٌ عَبَدُوا اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ خَوْفاً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ وَقَوْمٌ عَبَدُوا اللّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى طَلَبَ الثَّوَابِ فَتِلْكَ عِبَادَةُ الأُجَرَاءِ وَقَوْمٌ عَبَدُوا اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ حُبّاً لَهُ فَتِلْكَ عِبَادَةُ الأَحْرَارِ وَهِيَ أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ».(2)
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله: «مَا أَقْبَحَ الْفَقْرَ بَعْدَ الْغِنَى، وَأَقْبَحَ الْخَطِيئَةَ بَعْدَ الْمَسْكَنَةِ، وَأَقْبَحُ مِنْ ذَلِكَ الْعَابِدُ للهِ ثُمَّ يَدَعُ عِبَادَتَهُ».(3)
قَالَ السَّجَّادُ عليه السلام: «مَنْ عَمِلَ بِمَا افْتَرَضَ اللّهُ عَلَيْهِ، فَهُوَ مِنْ أَعْبَدِ النَّاسِ».(4)
1) كلينى، الكافى، ج 2، ص 84. «برترين مردم كسى است كه عاشق عبادت باشد پس آن را در بر بگيرد و در قلبش آن را دوست بدارد و با بدنش انجام دهد و براى آن فارغ باشد و تمام توجهش به عبادت باشد و به سختى و آسانى دنيا اهميت ندهد».
2) كلينى، الكافى، ج 2، ص 84. «عبادتكنندگان سه دسته هستنند: گروهى از روى ترس خدا را عبادت مىكنند، اين عبادت بردگان است؛ عدّهاى خدا را براى ثواب عبادت مىكنند، اين عبادت اجيرشدگان است و گروهى از روى حبّ و علاقه عبادت مىكنند، اين عبادت، عبادت آزادمردان است كه بهترين نوع عبادت است».
3) كلينى، الكافى، ج 2، ص 84. «چقدر زشت است فقر بعد از بىنيازى، گناه و جنايت بعد از ندارى و بدبختى و زشتتر از آن كسى است كه عبادتش را از خدا رها كند».
4) كلينى، الكافى، ج 2، ص 84. «هركس به وظايفى كه خدا برايش واجب كرده عمل كند او از عابدترين مردم است».
ابن عبدالبر و ابناثير از مصعب زبيرى روايت كردهاند كه مىگفت:
«حسين بافضيلت و متمسّك به دين بود و نماز و روزه و حجّ او بسيار بود».(1)عبدالله بن زبير در وصف عبادت او گفت: «حسين در شب، بيدار و در روز، روزهدار بود».(2)
عقّاد مىگويد: «علاوه بر نمازهاى پنجگانه، نمازهاى ديگر نيز به جا مىآورد و علاوه بر روزه ماه رمضان، در ماههاى ديگر هم روزهايى را روزه مىگرفت، و در هيچ سال حجّ خانه خدا از او فوت نشد مگر آنكه ناچار به ترك شده باشد».(3)
در شبانهروز، هزار ركعت نماز به جاى مىآورد، و بيستوپنج مرتبه پياده حجّ گذارد(4)و اين دليل كمال عبادت و خضوع او به درگاه خداست. روزى از روزها، ركن كعبه را گرفته بود و بدينگونه دعا و اظهار بندگى و ذلّت به درگاه خداى عزيز مىكرد و او را مدح و ثنا و ستايش مىنمود:
«إِلَهِي نَعَّمْتَنِي فَلَمْ تَجِدْنِي شَاكِراً، وَابْتَلَيْتَنِي فَلَمْ تَجِدْنِي صَابِراً، فَلا أَنْتَ سَلَبْتَ النِّعْمَةَ بِتَرْكِ الشُّكْرِ،
وَ لا (أَنْتَ) أَدَمْتَ الشِّدَّةَ بِتَرْكِ الصَّبْرِ، إِلَهِي مَا يَكُونُ مِنَ الْكَرِيمِ إِلا الْكَرَمُ»؛(1)
«خدايا! مرا نعمت بخشيدى و مرا شكرگزار نيافتى، به بلا گرفتارم نمودى و با ترك شكرم، نعمتت را از من نگرفتى و سلب نكردى و با ترك صبرم شدّت بلا را ادامه ندادى. پروردگارا! از كريم غير از كرم صورت نپذيرد».
اگر كسى بخواهد حال دعا و پرستش و مسكنت آن امام مجاهد مظلوم را در درگاه خدا بداند كافى است كه به همان دعاى معروف عرفه رجوع نمايد.(2)
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله: «اَلسَّخَاءُ شَجَرَةٌ فِي الْجَنَّةِ أَغْصَانُهَا فِي الدُّنْيَا، مَنْ تَعَلَّقَ بِغُصْنٍ مِنْهَا قَادَهُ ذَلِكَ الْغُصْنُ إِلَى الْجَنَّةِ وَالْبُخْلُ شَجَرَةٌ فِي النَّارِ أَغْصَانُهَا فِي الدُّنْيَا، مَنْ تَعَلَّقَ بِغُصْنٍ مِنْهَا قَادَهُ ذَلِكَ الْغُصْنُ إِلَى النَّارِ».(1)
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله لِعَدِيِّ بْنِ حَاتِمِ طَيٍّ: «دُفِعَ عَنْ أَبِيكَ الْعَذَابُ الشَّدِيدُ لِسَخَاوَةِ نَفْسِهِ».(2)
قَالَ الرِّضَا عليه السلام: «إِيَّاكَ وَالسَّخِيَّ فَإِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَأْخُذُ بِيَدِهِ».(3)
1) حميرى قمى، قربالاسناد، ص 117؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 70، ص 303. «سخاوت درختى است در بهشت كه شاخههاى آن در دنياست. هركس به شاخهاى از آن درآويزد، او را به بهشت برد؛ و بخل درختى است در جهنّم كه شاخههاى آن در دنياست هركس به شاخهاى از آن درآويزد، او را وارد جهنّم نمايد».
2) مجلسى، بحارالانوار، ج 68، ص 345. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به عدى بن حاتم طايى فرمودند: «عذاب سخت پدرت برداشته شد بهخاطر سخاوتى كه داشت».
3) ابنبابويه، فقهالرضا عليه السلام، ص 363؛ مفيد، الاختصاص، ص 253؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 68، ص 355. «مبادا آدم باسخاوت را نكوهش كنى، كه خدا دست او را مىگيرد».
امامحسين عليه السلام، نماز را بهجاى آورد و بيرون آمد. اعرابى تنگدستى را مشاهده نمود، برگشت و قنبر را صدا زد.
قنبر گفت: لَبَّيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ.
فرمود: «از پول مخارج ما چقدر مانده است؟».
عرض كرد: دويست درهم كه فرمودى در بين اهلبيت، قِسمت كنم.
فرمود: «آن را بياور! كسى آمده كه از آنها به آن پول سزاوارتر است». سپس آن پول را گرفت، بيرون آمد و به اعرابى داد.(1)
روزى آن حضرت عليه السلام براى عيادت و احوالپرسى اسامة بن زيد به منزل او رفت.
اسامه ناله مىكرد و از غمناكى خود مىگفت.
فرمود: «برادر چه غمى دارى؟».
عرض كرد: «قرضى دارم كه شصت هزار درهم است».
امامحسين عليه السلام فرمود: «آن بر عهده من است».
اسامه گفت: «مىترسم بميرم و قرضم ادا نشده باشد».
فرمود: «نمىميرى تا من آن را ادا كنم».
ايشان آن قرض را پيش از مرگ او ادا كرد.(2)
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «يَا شِيعَةَ آلِ مُحَمَّدٍ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يَمْلِكْ نَفْسَهُ عِنْدَ غَضَبِهِ، وَمَنْ لَمْ يُحْسِنْ صُحْبَةَ مَنْ صَحِبَهُ، وَمُخَالَقَةَ مَنْ خَالَقَهُ، وَمُرَافَقَةَ مَنْ رَافَقَهُ، وَمُجَاوَرَةَ مَنْ جَاوَرَهُ، وَمُمَالَحَةَ مَنْ مَالَحَهُ».(1)
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام فِي قَوْلِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ : إِنّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ
، «كَانَ يُوَسِّعُ الْمَجْلِسَ، وَيَسْتَقْرِضُ لِلْمُحْتَاجِ، وَيُعِينُ الضَّعِيفَ».(2)
قَالَ البَاقِرُ عليه السلام: «عَظِّمُوا أَصْحَابَكُمْ وَ وَقِّرُوهُمْ، وَ لا
1) كلينى، الكافى، ج 2، ص 637. امامصادق عليه السلام فرمود: «اى پيروان آل محمد بدانيد از ما نيست كسى كه هنگام خشمگينشدنش بر خودش مسلّط نشود و همنشينى كسى را كه با او همنشينى مىكند نيكو ندارد و كسى كه با او خوشرفتارى كند با او مهربانى نكند و دوست كسى را كه با او رفاقت و دوستى كند با دوستى جوابش را ندهد و همسايگى همسايه را احترام نگذارد و حقّ همسايگى را رعايت نكند، و حقّ نمك و همكاسگى را رعايت نكند».
2) كلينى، الكافى، ج 2، ص 637؛ حرعاملى، وسائلالشيعه، ج 12، ص 14. امامصادق عليه السلام درباره قول خداوند «ما تو را از نيكوكاران مىبينيم»، فرمود: «او در مجلس جا مىداد و براى فرد نيازمند قرض مىداد و براى ضعيف و ناتوان يارى مىكرد».
يَتَهَجَّمْ بَعْضُكُمْ عَلَى بَعْضٍ، وَلا تُضَارُّوا، وَلا تَحَاسَدُوا، وَإِيَّاكُمْ وَالْبُخْلَ، كُونُوا عِبَادَ اللّهِ الْمُخْلَصِينَ».(1)
امامحسين عليه السلام در آداب اجتماعى و حسن معاشرت با دور و نزديك، بلندپايه و بىنظير بود. خصال آن حضرت عليه السلام، سرشار از عفو و گذشت است.
جمالالدّين محمد زرندى حنفى مدنى روايت كرده كه از حضرت زينالعابدين عليه السلام از پدرش امامحسين عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: «اگر مردى به من دشنام دهد در اين گوش (و به گوش راستش اشاره فرمود) و عذر بياورد در گوش ديگرم، عذر او را مىپذيرم؛ زيرا اميرالمؤمنين عليه السلام از جدّم پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله براى من نقل فرمود:
«لا يَرِدُ الْحَوْضَ مَنْ لَمْ يَقْبَلِ الْعُذْرَ مِنْ مُحِقٍّ أَوْ مُبْطِلٍ»؛
«وارد حوض (كوثر) نمىشود كسى كه عذر را نپذيرد؛ خواه عذرآورنده حقّ باشد يا باطل».(2)
امامحسين عليه السلام با فرزندان، بانوان، خويشان و اهلبيت خود در نهايت ادب، محبّت، رحمت، مهربانى، انس و مودّت برخورد مىكرد.
ابنقتيبه روايت مىكند كه مردى خدمت امامحسن عليه السلام آمد، و از آن حضرت عليه السلام درخواست چيزى كرد.
حضرت فرمود: «سؤال، شايسته نيست مگر براى وام سنگين يا فقرِ خواركننده و يا ديه و تاوانى كه ادانكردن آن سبب رسوايى شود».
عرض كرد: نيامدم به خدمت شما مگر براى يكى از آنها.
حضرت، فرمان داد تا صد دينار به او دادند.
سپس آن مرد خدمت امامحسين عليه السلام رفت و از آن حضرت عليه السلام نيز سؤال كرد، امامحسين عليه السلام هم همان سخن برادرش را به او فرمود و همان پاسخ را شنيد؛ سپس پرسيد: «برادرم به تو چقدر داد؟».
عرض كرد: صد دينار.
امامحسين عليه السلام نودونه دينار به او عطا كرد؛ زيرا نخواست با برادرش برابرى كرده باشد.(1)
ياقوت مستعصمى از انَس روايت مىكند كه در خدمت امامحسين عليه السلام بودم؛ كنيزكى دستهگلى براى آن حضرت آورد. امامحسين عليه السلام فرمود:
«أَنْتِ حُرَّةٌ لِوَجْهِ اللّهِ تَعَالَى».
«تو براى خدا آزادى».
گفتم: كنيزكى يك دستهگل برايت آورده و تو او را آزاد مىكنى؟ فرمود:
«اينچنين خدا به ما ادب آموخته است؛ زيرا مىفرمايد:
1) علايلى، سموالمعنى، ص 152.
وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها (1)
«هرگاه كسى شما را ستايش كند، شما نيز بايد در مقابل به ستايشى بهتر از آن، يا مانند آن، پاسخ دهيد. و نيكوتر از اين دستهگل، آزادساختن او بود».(2)
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: «كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً».(1)
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله: «الْعَدْلُ جُنَّةٌ وَاقِيَةٌ وَ جُنَّةٌ بَاقِيَةٌ».(2)
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «الْعَامِلُ بِالظُّلْمِ وَ الْمُعِينُ لَهُ وَ الرَّاضِي بِهِ شُرَكَاءُ، ثَلاثَتُهُمْ».(3)
يكى از داستانهايى كه گواه بر شدّت علاقه امامحسين عليه السلام به دفاع از مظلومين و حمايت از بيچارگان بىپناه مىباشد، داستان ارينب دختر
1) نهجالبلاغه، نامه 47 (ج 3، ص 76)؛ فتال نيشابورى، روضة الواعظين، ص 136؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 42، ص 256. «دشمن ستمكننده و يار ستمديده باشيد».
2) ابن ابىجمهور احسائى، عوالىاللئالى، ج 1، ص 293؛ مجلسى، بحار الانوار، ج 74، ص 165. «عدل و داد سپر نگهدارنده و بهشت جاودان است».
3) كلينى، الكافى، ج 2، ص 333؛ حرعاملى، وسائلالشيعه، ج 11، ص 345؛ ج 12، ص 128. «كسى كه جرم مىكنند و كسى كه كمك مىكند و كسى كه راضى به جرم است هر سه باهم شريكند».
اسحاق و همسر عبدالله بن سلام است. يزيد كه بهاصطلاح، شاهزاده و وليعهد معاويه بود و تمام اسباب شهوترانى، ازجمله پول، مقام، زور، كنيزكان ماهرو و زنهاى رقّاصه و خواننده خودفروش در اختيارش بودند، بااينوجود، باز چشم طمع به بانوى شوهردارى دوخت كه بايد او و پدرش معاويه پاسدار عصمت و عفّت او باشند. يزيد همچون اراذل و شهوتپرستانى كه در وفور عيش و نوشِ حكومت، تربيت مىشوند ناآرام شد، امّا از آنجا كه آن زن، نجيب، پاكدامن و عفيفه بود دسترسى به او از راه فريب و منحرفساختن وى ازطريق پارسايى محال مىنمود.
معاويه ناپاك، كه خود را اميرالمؤمنين مىخواند، براى خواهش نفس و شهوت يزيد دست به نيرنگ بسيار عجيب و بىسابقهاى زد. او مرد بدبخت را از زن عفيفه و زيبايش جدا نمود و مقدّمات كاميابى يزيد از آن زن را فراهم ساخت.
امّا امامحسين عليه السلام با غيرت و جوانمردى در مقابل اين تصميم زشت و شيطانى معاويه ايستاد، و نقشه او را نقشبرآب كرد. امامحسين عليه السلام غيرت و حميّت هاشمى و علاقه خود به حفظ نواميس مسلمين را نشان داد و مانع از رسيدن يزيد به هوس ناپاك و شريرش گرديد.
افتراقى را كه معاويه با نيرنگ ايجاد كرد، به اتصال مبدّل نمود، و آن ستم بزرگ را از عبدالله بن سلام و همسرش دفع گردانيد. اين
داستان در تاريخ مفاخر آل على عليه السلام و مظالم بنىاميّه جاودان باقى مانده است.(1)
1) در بعضى از خصوصيات اين داستان مانند بعضى اعلام اختلافاتى بين مصادر آن ديده مىشود. آنچه كه ما اجمال آن را نقل كرديم موافق است با نقل شبراوى در الاتحاف (ص 201-212) و ابنقتيبه در الامامة و السياسه (ج 1، ص 166-173). ر. ك: علايلى، سموالمعنى، ص 156-159.
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «جُعِلَ الْخَيْرُ كُلُّهُ فِي بَيْتٍ وَجُعِلَ مِفْتَاحُهُ الزُّهْدُ فِي الدُّنْيَا».(1)
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «إِذَا تَخَلَّى الْمُؤْمِنُ مِنَ الدُّنْيَا سَمَا وَوَجَدَ حَلاوَةَ حُبِّ اللّهِ».(2)
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «مَرَّ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله بِجَدْيٍ أَسَكَّ مُلْقًى عَلَى مَزْبَلَةٍ مَيْتاً. فَقَالَ لأَصْحَابِهِ كَمْ يُسَاوِي هَذَا؟ فَقَالُوا لَعَلَّهُ لَوْ كَانَ حَيّاً لَمْ يُسَاوِ دِرْهَماً. فَقَالَ النَّبِيُّ: وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَلدُّنْيَا أَهْوَنُ عَلَى اللّهِ مِنْ هَذَا الْجَدْيِ عَلَى أَهْلِهِ».(3)
1) كلينى، الكافى، ج 2، ص 128؛ طبرسى، مشكاة الانوار، ص 462. «تمامى خيرات در خانهاى قرار داده شده و كليد آن بىاعتنايى به دنيا قرار داده شده است».
2) كلينى، الكافى، ج 2، ص 130؛ حرعاملى، وسائلالشيعه، ج 11، ص 313. «هرگاه مؤمن از دنيا دل بكند، بالا رفته و شيرينى دوستى خدا را مىيابد».
3) كلينى، الكافى، ج 2، ص 129؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 70، ص 55. «رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از كنار بزغالهاى بىگوش مرده كه در زبالهگاهى انداخته بودند گذشت. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به اصحابش فرمود: اين بزغاله به چند مىارزد؟ گفتند: اگر زنده بود شايد به يك درهمى مىارزيد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: سوگند به خدايى كه جانم در دست اوست البتّه دنيا ناچيزتر است نزد خدا از اين بزغاله پيش صاحبش».
بهترين نشانه زهد كامل و خوارشمردن دنيا، همان فداكارى و گذشت سيّدالشهدا عليه السلام از جان خود، جوانان، برادران، اصحاب و ياران و تندادن به آنهمه مصيبت و بلا بود.
اگر دنيا و مال و نعمتهاى دنيوى در نظر كسى بىقدر و ارزش نباشد نمىتواند اينگونه در راه حقّ و يارى دين خدا و بزرگداشت هدف عالى خود پايدارى و استقامت ورزد تا به حدّى كه بدن قطعهقطعۀ عزيزانش را ببيند، صداى ناله كودكانش را از زحمت تشنگى بشنود، گريه زن و فرزند، دل پر مهر و عاطفه او را به درد آورد و بر پيكرش آنهمه زخمهاى كارى وارد آيد امّا در يارى دين خدا ثابت و پارجا بماند، در مقابل باطل، نرمش نشان ندهد و چون كوه در برابر تمام اين مصائب استوار بماند.
آرى! به امامحسين عليه السلام پيشنهاد كردند كه با يزيد از در مسامحه و سازش در آيد و به نحوى كه در عرف اهل دنيا خلاف شأن و شرف او شمرده نشود با او كنار بيايد و در عوض، خود، خاندان، فاميل و خويشانش از دنيا متمتّع و بهرهمند شوند؛ امّا امامحسين عليه السلام كسى نبود كه براى زندگى دنيا و خوشگذرانى، مصالح اسلامى را ناديده انگاشته و با گرفتن حقّالسّكوت، برقرارى آن دستگاه فاسد و سراسر ظلم و كفر را
امضا نمايد و در اداى تكليف و وظيفه مهمّى كه از سوى خدا عهدهدار شده، مسامحه و كوتاهى نمايد.
امامحسين عليه السلام پسر كسى است كه فرمود: «اگر خورشيد را در دست راست، و ماه را در دست چپم بگذارند كه دست از دعوت بردارم، برنخواهم داشت».(1)
او پسر كسى است كه مىگفت: «دنياى شما نزد من از آب بينى يك بز زكامى خوارتر است».(2)
علايلى مىنويسد: حسين عليه السلام در اين جانب، بزرگ و يگانه بود. زندگى دنيا را خوار مىشمرد و از مرگ بيم و هراسى نداشت. جز به برهان پروردگارش، كه همه چيز را فداى آن مىكرد، به هيچچيز توجه نداشت. از اين جهت سزاوار است مانند شاعر هندى، معينالدين اجميرى، او را دومين بناكنندۀ كاخ اسلام بعد از جدّش، و مجدّد بناى توحيد و يكتاپرستى بناميم.(3)
و نيز علايلى مىنويسد: حسين عليه السلام به كلّ وجود و تمام هستىاش از دنيا رو گردانده بود.(4)
پس امامحسين عليه السلام مانند پدرش، رئيس و سيّد زهّاد بود. پدر مىگفت:
«وَ اللّهِ لابْنِ أَبي طَالِبٍ آنَسٌ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْي امِّهِ»؛(1)
«به خدا سوگند! انس فرزند ابىطالب نسبت به مرگ از انس طفل به پستان مادرش بيشتر است».
«وَمَا كُنْتُ إِلا كَقَارِبٍ وَرَدَ وَطَالِبٍ وَجَدَ»؛(2)
«و من دربارۀ مرگ نيستم جز مانند جويندۀ آب در شب كه ناگاه آن را بيابد و يا كسى كه گمشدۀ خود را پيدا كند».
پسر مىگفت:
«إِنِّي لا أَرَى الْمَوْتَ إِلا سَعَادَةً، وَلا الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ إِلّا بَرَماً»؛(3)
«بهراستىكه مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمكاران را جز دلتنگى و گرفتگى دل نمىبينم».
ابنشهرآشوب در جملهاى در مورد زهد آن حضرت گويد كه به او گفته شد: بيم تو از پروردگارت به چه ميزان بزرگ است؟
فرمود:
«لا يَأْمَنُ يَوْمَ الْقِيامَةِ إِلا مَنْ خَافَ اللّهَ فِي الدُّنْيَا»؛(1)
«در امان نيست كسى در روز قيامت، مگر آنكس كه در دنيا از خدا بترسد».
1) ابنشهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 69.
درس تواضع
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «إِنَّ فِي السَّمَاءِ مَلَكَيْنِ مُوَكَّلَيْنِ بِالْعِبَادِ فَمَنْ تَوَاضَعَ للهِ رَفَعَاهُ وَمَنْ تَكَبَّرَ وَضَعَاهُ».(1)
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «مِنَ التَّوَاضُعِ أَنْ تَرْضَى بِالْمَجْلِسِ دُونَ الْمَجْلِسِ وَأَنْ تُسَلِّمَ عَلَى مَنْ تَلْقَى وَأَنْ تَتْرُكَ الْمِرَاءَ وَإِنْ كُنْتَ مُحِقّاً وَأَنْ لا تُحِبَّ أَنْ تُحْمَدَ عَلَى التَّقْوَى».(2)
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «فِيمَا أَوْحَى اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَى دَاوُدَ عليه السلام: يَا دَاوُدُ كَمَا أَنَّ أَقْرَبَ النَّاسِ مِنَ اللّه الْمُتَوَاضِعُونَ كَذَلِكَ أَبْعَدُ النَّاسِ مِنَ اللّهِ الْمُتَكَبِّرُونَ».(3)
1) كلينى، الكافى، ج 2، ص 122؛ طبرسى، مشكاة الانوار، ص 401. «در آسمان دو فرشته گمارده شده هستند هركس بر خدا تواضع و فروتنى كند او را بالامى برند و هركس تكبّر كند او را به زير مىآورند».
2) كلينى، الكافى، ج 2، ص 122-123؛ حرعاملى، وسائلالشيعه، ج 8، ص 447. «از تواضع است اينكه به هر كجاى مجلس خشنود باشى و به هركس رسيدى سلام كنى و جر و بحث و جدل را ترك كنى، هرچند حق با شما باشد و اينكه دوست نداشته باشى تو را بر تقوا ستايش كنند».
3) كلينى، الكافى، ج 2، ص 123-124؛ حرعاملى، وسائلالشيعه، ج 11، ص 216. «خداوند درضمن كلماتى كه به حضرت داوود عليه السلام وحى كرد فرمود: اى داوود، همانگونه كه نزديكترين مردم به خدا متواضعان هستند، دورترين مردم از خدا متكبّران هستند».
هرچه معرفت، خداشناسى، توحيد، علم و حكمت انسان بيشتر شود، تواضع و فروتنى او زيادتر مىگردد.
تكبر بشر، ناشى از جهل، نادانى، غفلت و خودپسندى است. در آيات كريمه و احاديث از تكبر بهشدّت مذمّت، و از تواضع، مدح و ستايش شده است.
امامحسين عليه السلام در نزد مردم بسيار محترم بود. زمانى كه او و برادرش، امامحسن مجتبى پياده به حجّ مىشتافتند تمام رجال و شيوخ صحابه كه همراه آنها بودند به احترامشان از مراكب پايين آمده و پياده راه مىپيمودند.
احترام امامحسين عليه السلام در ميان مردم نه براى آن بود كه او كاخ مجلّل داشت يا مركَبهاى سوارى او گرانقيمت بودند يا غلامان و سربازانى پيشاپيش يا دنبال مركَب او مىرفتند يا آنكه مسجد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله را براى او خلوت مىنمودند و راهها را در موقع آمدوشد وى بر مردم مىبستند، نه! براى هيچيك از اينها نبود. امامحسين عليه السلام با مردم زندگى مىكرد و جدايى از آنها را نمىپذيرفت. زندگى او مالامال از سادگى بود. همهساله پياده به حجّ مىرفت و با مردم نشست و برخاست، و آمدوشد مىنمود؛ با فقرا معاشرت مىكرد، در نماز جماعت، حاضر مىشد، به عيادت بيماران مىشتافت، در تشييع جنازهها شركت مىجست و در مسجد جدّش پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله با دوستان و اصحاب مىنشست. او دعوت فقرا را مىپذيرفت و آنها را ميهمان مىنمود، خودش براى محتاجان، بينوايان، بيوهزنان و يتيمان، نان و غذا مىبرد.
وقتى سپاهيان ستمپيشه و سنگدل كوفه بدن مطهّر ايشان را عريان بر خاك افكندند، بر شانه مباركش نشان از برداشتن بار ديدند، از علّت آن جويا شدند، حضرت سجاد عليه السلام فرمود: «اثر انبانهايى است كه در مدينه به دوش مبارك بر مىگرفت و به خانههاى فقرا، ايتام و بيوهزنان مىبرد».(1)
1) ابنشهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 66؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 190.
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: «إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ خَصَّ الأَنْبِيَاءَ بِمَكَارِمِ الأَخْلاقِ فَمَنْ كَانَتْ فِيهِ فَلْيَحْمَدِ اللّهَ عَلَى ذَلِكَ وَمَنْ لَمْ تَكُنْ فِيهِ فَلْيَتَضَرَّعْ إِلَى اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَلْيَسْأَلْهُ إِيَّاهَا. قَالَ: قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَمَا هُنَّ؟ قَالَ: هُنَّ الْوَرَعُ وَالْقَنَاعَةُ وَالصَّبْرُ وَالشُّكْرُ وَالْحِلْمُ وَالْحَيَاءُ وَالسَّخَاءُ وَالشَّجَاعَةُ وَالْغَيْرَةُ وَالْبِرُّ وَصِدقُ الْحَدِيثِ وَأَدَاءُ الأَمَانَةِ».(1)
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله: «أُعْطِينَا أَهْلَ الْبَيْتِ سَبْعَةً لَمْ يُعْطَهُنَّ أَحَدٌ قَبْلَنَا وَلا يُعْطَاهَا أَحَدٌ بَعْدَنَا: الصَّبَاحَةَ وَالْفَصَاحَةَ وَالسَّمَاحَةَ وَالشَّجَاعَةَ وَالْحِلْمَ وَالْعِلْمَ وَالْمَحَبَّةَ مِنَ النِّسَاءِ».(2)
1) كلينى، الكافى، ج 2، ص 56؛ طبرسى، مشكاة الانوار، ص 419. «همانا خداوند پيامبران را به مكارم اخلاق اختصاص داد. هركس در او مكارم اخلاق بود بايد خدا را برآن سپاس گويد؛ و هركس مكارم اخلاق را دارا نبود با تضرّع آن را از خدا بخواهد». گفتم فدايت شوم چيستند مكارم اخلاق؟ فرمود: «ورع، قناعت، صبر، شكر، حلم، حيا، سخاوت، شجاعت، غيرت، نيكى، راستگويى و اداى امانت».
2) محدّث نورى، مستدركالوسائل، ج 14، ص 157. «به ما اهلبيت عليه السلام هفت چيز عطا شده كه به احدى قبل و بعد از ما عطا نشده است: صباحت، فصاحت، سماحت، شجاعت، حلم، دانش و محبّت زنان».
شجاعت، يكى از فضايل برجسته امامحسين عليه السلام مىباشد. شجاعت اين قهرمان تاريخ، حالتى است نفسانى و روحى كه حدّ وسط بين تهوّر و جبن است، هركس واجد آن باشد داراى ضبط نفس خاصى است و عوامل ترس، جبن، كندى، سستى و فتور، و اسباب تندى، بىباكى، گستاخى و جسارت بر چنين شخصى مسلّط نمىشود. اين صفت اگر زورِ بازو، قدرت جسمى و هر قوّه و قدرت ديگر را رهبرى كند، آن قدرت، مظهر شجاعت خواهد شد در غير اين صورت سبب سرزنش و ملامت مىگردد.
اين صفت از شريفترين صفات فاضله است. ظهور استعدادهاى كمالآفرين بشر و فعليت قواى كامله در او به اين صفت وابسته مىباشد.
هر ملّتى كه افراد آن از شجاعت روحى و اخلاقى بهرهمند نباشند رهسپار ديار نيستى خواهد شد و بهزودى تحت تسلط بيگانگان قرار خواهد گرفت.
وجود و بقاى امّتها و عزّت و سربلندى آنها وابسته به ميزان بهرهمندى آنها از شجاعت است.
محافظهكارى، احتياطات بيجا، عوامفريبى، ترس از انتقاد، جلوگيرى از آزادى ديگران، اختناق افكار، تندروىها، جسارتهاى جنونآميز، باختن روحيه و ناشكيبى، ستمگرى و وطنفروشى، خيانت به ملّت و
پيشهكردن سياست محافظهكارانه در امور و راضىشدن به بىشرفى و بىآبرويى، همه كاشف از نداشتن صفت شجاعت است.
چنانچه ضبط نفس، خويشتندارى، صراحت لهجه، مقاومت در برابر ناملايمات و سختىهاى روزگار، بيمنداشتن از انتقاد و احترام به آزادى ديگران، ناشى از ملكه شجاعت مىباشد.
تمام مظاهر اين شجاعت در امامحسين عليه السلام تجلّى يافته بود. روح و جسم او مركز نمايش عالىترين مرتبه شجاعت بود تا جايى كه «شجاعةالحسينيه» ضربالمثل گشت.
وقتى امامحسين عليه السلام بهقصد كوفه حركت كرد، ابنزياد از شنيدن اين خبر، ناراحت و نگران گرديد. او بيست هزار نفر را براى نبرد با حضرت فرستاد و به آنها امر كرد تا براى يزيد از آن حضرت بيعت بگيرند و اگر بيعت نكرد او را بكشند. وقتى به او پيشنهاد بيعت شد، نپذيرفت و به جدّ و پدرش تأسّى نمود و به تحمّل ظلم و زور و ننگ و عار، راضى نگشت؛ شجاعت هاشميه را آشكار كرد و بااينكه خود، اهلبيت، عزيزان، كسان و اصحابش را محاصره كرده و هدف نيزه و تير قرار دادند، در جهاد، ثابتقدم ماند و با شهامت عالى بدون اضطراب و با قوّت قلب در چنين موقعيت خطيرى پايدارى نمود و ندا سر داد:
«يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ! مَا رَأَيْتُ أَغْدَرَ مِنْكُمْ قُبْحاً لَكُمْ،
وَتَعْساً لَكُمُ الْوَيْلُ ثُمَّ الْوَيْلُ. اسْتَصْرَخْتُمُونَا فَأَتَيْنَاكُمْ، وَأَسْرَعْتُمْ إِلَى بَيْعَتِنَا سُرْعَةَ الذُّبَابِ وَلَمَّا أَتَيْنَاكُمْ تَهَافَتُّمْ تَهَافُتَ الْفَرَاشِ، وَسَلَلْتُمْ عَلَيْنا سُيُوفَ أَعْدَائِنَا مِنْ غَيْرِ عَدْلٍ أَفْشَوْهُ فِيكُمْ، وَلا ذَنْبٍ مِنَّا كَانَ إِلَيْكُمْ أَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظَّالِمينَ».
ثُمَّ حَمَلَ عَلَيْهِمْ، وَسَيْفُهُ مُصَلَّتٌ فِي يَدِهِ وَ هُوَ يُنْشِدُ:
أَنَا ابْنُ عَلِيِّ الْحِبْرِ مِنْ آلِ هَاشِم كَفَانِي بِهَذَا مَفْخَراً حِينَ أَفْخُرُ(1)
«اى مردم كوفه! عهدشكنتر از شما نديدهام؛ زشتى، هلاكت، نابودى و شقاوت بر شما باد كه به ما استغاثه كرديد، و ما را به يارى خود خوانديد، ما دعوت شما را پذيرفتيم و شما بهسوى بيعت ما مانند مگس، شتاب گرفتيد! اكنون كه بهسوى شما آمديم مانند پروانه سبك فرو ريختيد، و بهسوى شرّ و بدى رو كرديد و شمشيرهاى دشمنان ما را به روى ما كشيديد بىآنكه آنها عدل و دادى در ميان شما فاش كنند، و از ما گناهى نسبت به شما صادر شده باشد. آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ستمكاران است!».
پس بر آن مردم غدار با شمشيرِ از نيامكشيده حمله مىكرد و مىفرمود:
«من فرزند على آن مرد عالم صالح هستم از آل هاشم و در مقام مفاخره، اين افتخار براى من بس است».
1) شبراوى، الاتحاف، ص 61 60؛ نيز ر. ك: طبرسى، الاحتجاج، ج 2، ص 24؛ ابنطلحه شافعى، مطالبالسؤول، ص 383 (با اختلاف در تعابير).
او همواره جهاد مىكرد تا بسيارى از شجاعان سپاه كوفه را به خاك هلاكت انداخت و در درياى جنگ فرو مىرفت و از مرگ، انديشه نمىكرد.(1)
ابن ابىالحديد مىنويسد: كيست در شجاعت مانند حسين بن على كه در ميدان كربلا گفتند: ما شجاعتر از او كسى را نديديم درحالىكه انبوه مردم بر او حملهور شده، و از برادران، اهل و ياران جدا شده باشد، مانند شير رزمنده، سواران را درهم مىشكست و چه گمان مىبرى به مردى كه راضى به پستى نشد، و دست در دست آنها نگذارد تا كشته شد.(2)
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: «أَصْلُ الْعَزْمِ الْحَزْمُ وَثَمَرَتُهُ الظَّفَر».(1)
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: «مِنَ الْحَزْمِ قُوَّةُ الْعَزْمِ».(2)
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: «لا تَعْزِمْ عَلَى مَا لَمْ تَسْتَبِنِ الرُّشْدَ فِيهِ».(3)
عظمت در تصميم به معناى عزم راسخ داشتن به انجام و پايان كار، بهطورىكه هيچگاه و به هيچگونه از عزم خود باز نگردد، و در تصميم خود سستى نورزد؛ از آغاز كار، ملاحظه پايان و عاقبت آن را بنمايد و هشيارانه تصميم بگيرد.
اكنون بخوانيد كه امامحسين عليه السلام چگونه با پيشبينى پايان كار، وارد ميدان شد و سخنان او چگونه از شعور خطيرش برمىخاست. آنگاه كه عزم خروج از مكه و سفر به عراق را داشت اين خطبه را خواند:
«اَلْحَمْدُ للّهِ، وَمَا شَاءَ اللّهُ وَلا حَوْلَ وَلاَ قُوَّةَ إِلا بِاللهِ، وَ صَلَّى اللّهُ عَلَى رَسُولِهِ وَسَلَّمْ. خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقَلادَةِ عَلَى جِيْدِ الْفَتَاةِ، وَمَا أَوْلَهَنِي إِلَى أَسْلافِي اشْتِيَاقَ يَعْقُوبَ إِلَى يُوسُفَ، وَخِيرَ لِي مَصْرَعٌ أَنَا لاقِيهِ كَأَنِّي بِأَوْصَالِي تَقَطَّعُهَا عُسْلانُ الْفَلَوَاتِ بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَكَرْبَلاءَ فَيَمْلأَنَّ مِنِّي أَكْرَاشاً جَوْفاً، وَأَجْرِبَةً سَغْباً لا مَحِيصَ عَنْ يَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ، رِضَا اللّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ نَصْبِرُ عَلَى بَلائِهِ، وَيُوَفِّينَا اجُورَ الصَّابِرِينَ، لَنْ تَشْذَ عَنْ رَسُولِ اللّهِ لُحْمَتُهُ وَهِيَ مَجْمُوعَةٌ لَهُ فِي حَظِيرَةِ الْقُدْسِ تَقِرُّ بِهِمْ عَيْنُهُ وَتُنْجِزُ لَهُمْ وَعْدَهُ أَلا فَمَنْ كَانَ فِينَا بَاذِلاً مُهْجَتَهُ، مُوَطِّناً عَلَى لِقَاءِ اللّهِ نَفْسَهُ فَلْيَرْحَلْ مَعَنَا فَإِنِّي رَاحِلٌ مُصْبِحاً إِنْ شَاءَ اللّهُ تَعَالَى».(1)
«سپاس براى خداست و آنچه خواست اوست مىشود و نيرويى جز به خدا نيست و درود خدا بر پيغمبرش. مرگ، بر فرزندان آدم نوشته شده و آنها را احاطه كرده، مانند گردنبند بر گردن دختر جوان. من بسيار
1) مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 366-367؛ بحرانىاصفهانى، عوالمالعلوم، ص 216-217؛ علايلى، سموالمعنى، ص 115.
مشتاق به ديدار گذشتگان خويشم همانگونه كه يعقوب مشتاق ديدار يوسف بود. براى من قتلگاهى است كه من آن را خواهم ديد. گويا مىبينم كه در ميان نواويس و كربلا، گرگان بيابان، رگهاى مرا پاره مىكنند تا شكمهاى گرسنه خود را سير نمايد. از چنان روزى كه با قلم قضا نوشته شده گريزى نيست، رضاى خدا رضاى ما خاندان است. بر بلاى او صبر مىكنيم تا به ما مزد صابران عطا فرمايد. هرگز پاره تن پيغمبر از او جدا نشود، بلكه با او در حظيره قدس در يكجا باشد، چشمش به پارههاى تنش روشن شود و بهواسطۀ ايشان به وعده خود وفا كند. آگاه باشيد! هركس از ريختن خون خويش در راه ما دريغ ندارد، و دل به شهادت و لقاى خدا مىنهد با ما كوچ كند كه من بامداد كوچ خواهم كرد. ان شاء اللّه تعالى».
اين بود منطق امامحسين عليه السلام، و سخنان شورانگيز و قاطع او در برابر كسانى كه وى را از تصميمى كه داشت باز مىداشتند.
بسا اشخاصى كه هدف و مقصد بزرگى را در نظر مىگيرند و برنامههايى عالى اعلام مىكنند، امّا در ميانه راه، آنگاه كه در برابر خطر قرار گرفتند برنامه را فراموش مىكنند يا هنگامى كه مال، اعتبار و مقامى به آنها پيشنهاد كردند مال و مقام يا شهوترانى، آنها را ذليل و بيچاره ساخته و از هدف خود چشمپوشى مىنمايند؛ اين افراد از
هدف خود دست مىكشند. اينان علاوه بر آنكه در ميدان فضيلت، سهمى نصيبشان نمىشود دامنشان به عيب و ننگ، آلوده مىگردد و اگر از آغاز سخنى نمىگفتند و برنامهاى اعلام نمىكردند شرافت و ايمانشان كمتر زيان مىديد.
امامحسين عليه السلام در اينجا نيز مانند جدّ و پدرش از تمام كسانى كه براى حقّ و به نام عدل قيام كردند برنده ميدان بود، و وقتى با همه نوع خطرى مواجه شد و هرگونه اسبابى كه ديگران را ناچار به تسليم مىساخت فراهم گشت، فرمود:
«لا وَاللّهِ لا اعْطِيكُمْ بِيَدِي إِعْطَاءَ الذَّلِيلِ، وَلا أَفِرُّ فِرَارَ الْعَبِيدِ يَا عِبَادَ اللّهِ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَرَبِّكُمْ أَنْ تَرْجُمُونِ. أَعُوذُ بِرَبِّي وَرَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مَتَكَبِّرٍ لاَ يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسَابِ»؛(1)
«نه، به خدا سوگند! به خوارى دست در دست شما نمىگذارم و چون بندگان از جهاد فرار نمىكنم. اى بندگان خدا! من پناه مىبرم به پروردگار خودم و پروردگار شما از اينكه مرا سنگباران كنيد، و پناه مىبرم به خدا از هر متكبرى كه ايمان به روز قيامت ندارد».
1) طبرى، تاريخ، ج 4، ص 323؛ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 98؛ طبرسى، اعلامالورى، ج 1، ص 459؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 7؛ علايلى، سموالمعنى، ص 117.
و نيز فرمود:
«ثُمَّ، (أَيْمُ اللّهِ)، لا تَلْبِثُونَ بَعْدَهَا إِلا كَرَيْثِ مَا يُرْكَبُ الْفَرَسُ حَتَّى تَدُورَ بِكُمْ دَوْرَ الرَّحَى، وَتَقْلُقُونَ بِكُمْ قَلَقَ الْمِحْوَرِ عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَى أَبِي عَنْ جَدِّي. «فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ، وَشُرَكَائَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَلا تُنْظِرُونَ. إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّهِ رَبِّي وَرَبِّكُمْ مَا مِنْ دَابَّةٍ إِلا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا إنَّ رَبِّي عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ»؛(1)
«به خدا سوگند! بعد از من درنگ مكنيد مگر به مقدارى كه كسى بر اسب نشيند، تا روزگار بر شما چون آسياب گردد و چون محور، مضطرب شويد؛ عهدى است كه پدرم از جدّم مرا به آن خبر داده است. پس شما كار خود را فراهم كنيد و همكارانتان را گرد آوريد و بر من بتازيد و مرا مهلت ندهيد، من بر خدايى كه پروردگار من و شماست توكّل كردهام، هيچ جنبندهاى نيست مگر آنكه ناصيه او به دست خداست، بهدرستىكه پروردگار من بر صراط مستقيم است».
در اين عظمت نيز امامحسين عليه السلام مقامى عجيب و سخت شگفتانگيز
1) اشاره به آيه 71 سوره يونس و آيه 56 سوره هود؛ ابننما حلى، مثيرالاحزان، ص 41 40؛ ابنطاووس، اللهوف، ص 60 59.
داشت و مردانگى در وجود او به حدّ اكمل نمايش يافت. شايد برجستهترين موارد ظهور مردانگى آن حضرت، زمانى بود كه سپاه كفرپيشه، او و اصحابش را تيرباران نمودند. امامحسين عليه السلام برخاست نگاهى به آن تيرها و نگاهى به اصحاب كرد؛ سپس فرمود:
«قُومُوا رَحِمَكُمُ اللّهُ إِلَى الْمَوْتِ الَّذِي لابُدَّ مِنْهُ فَإِنَّ هَذِهِ السَّهَامَ رُسُلُ الْقَوْمِ إِلَيْكُمْ»؛
«برخيزيد! خدا شما را رحمت كند، و از مرگى كه چارهاى از آن نيست پيشواز نماييد، اينك اين تيرها فرستادههاى اين مردم بهسوى شمايند».
فَاقْتَتَلُوا سَاعَةً مِنَ النَّهَارِ حَمْلَةً وَحَمْلَةً حَتَّى قُتِلَ مِنْ أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ عليه السلام جَمَاعَةٌ.
قَالَ: فَعِنْدَهَا ضَرَبَ الْحُسَيْنُ عليه السلام بِيَدِهِ إِلَى لِحْيَتِهِ وَجَعَلَ يَقُولُ:
اصحاب برخاستند و ساعتى را با آنها نبرد كردند تا جمعى از آنان به شهادت رسيدند. در اين هنگام امامحسين عليه السلام، دست بر محاسن شريف زد و فرمود:
«إِشْتَدَّ غَضَبُ اللّهِ عَلَى الْيَهُودِ إِذْ جَعَلُوا لَهُ وَلَداً، وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى النَّصَارَى إِذْ جَعَلُوهُ ثَالِثَ ثَلاَثَةٍ، وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى الْمَجُوسِ إِذْ عَبَدُوا الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دُونَهُ، وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى قَوْمٍ اتَّفَقَتْ كَلِمَتُهُمْ عَلَى قَتْلِ ابْنِ
بِنْتِ نَبِيِّهِمْ، أَمَا وَاللّهِ لا اجيبُهُمْ إِلَى شَيْءٍ مِمَّا يُرِيدُونَ حَتَّى ألْقَى اللّهَ وَأَنَا مُخَضَّبٌ بِدَمِي».(1)
«خشم خدا بر يهود شدّت يافت وقتى براى او فرزندى قرار دادند، و غضب خدا بر نصارا سخت شد وقتى او را ثالث ثلاثه خواندند، و غضب خدا بر مجوس سخت شد وقتى آفتاب و ماه را به جاى خدا پرستيدند، و خشم خدا شدّت يافت بر قومى كه همكلام و متّفق براى كشتن پسر دختر پيغمبر خودشان شدند، به خدا آنها را به آنچه مىخواهند جواب نمىدهم تا اينكه خدا را ملاقات كنم درحالىكه به خون خود خضاب شده باشم».
جملهاى كه از مردانگى امامحسين عليه السلام هراسانگيز است اين است كه فرمود:
«قُومُوا رَحِمَكُمُ اللّهُ إِلَى الْمَوْتِ...
أَمَا وَاللّهِ لا اجِيبُهُمْ».
اين دو جمله با كمال وضوح، مردانگى امامحسين عليه السلام را آشكار مىسازد كه در چنان موقف مهيب و وحشتناكى هيچگونه بيم و هراس، شكست و خودباختگى بر وجود او مستولى نگشت؛ اصحاب را به استقبال از مرگ دعوت فرمود مانند آنكه آنها را بر خوان لذيذترين غذاها بخواند.
1) ابنطاوس، اللهوف، ص 60-61؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 12؛ بحرانى اصفهانى، عوالمالعلوم، ص 255؛ علايلى، سموالمعنى، ص 118.
و به حقّ هم آن مرگى كه امامحسين عليه السلام به آن دعوت مىكرد، لذّتبخش بود؛ زيرا او مىخواست با باطل نبرد كند و برهان خداوند كه مبدأ او بود، در پيش چشمانش ترسيم شود و صداى خدا را كه صداى ضمير و وجدان پاك و ايمان سرشارش بود مىشنيد و جز اين كلمات چيزى ديگر نمىديد: خدا، پيغمبر خدا، قرآن (كتاب خدا).
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: «اَلصَّبْرُ صَبْرَانِ؛ صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِيبَةِ حَسَنٌ جَمِيلٌ وَ أَحْسَنُ مِنْ ذَلِكَ الصَّبْرُ عِنْدَ مَا حَرَّمَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ عَلَيْكَ».(1)
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: «اَلصَّبْرُ مِنَ الإِيمَانِ كَالرَّأسِ مِنَ الْجَسَدِ وَلا خَيْرَ فِي جَسَدٍ لا رَأْسَ مَعَهُ، لا خَيْرَ فِي إِيمَانٍ لا صَبْرَ مَعَهُ».(2)
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: «اِطْرَحْ عَنْكَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ، وَحُسْنِ اليَقِينِ».(3)
1) كلينى، الكافى، ج 2، ص 90؛ ابنشعبه حرانى، تحفالعقول، ص 216. طبرسى، مشكاة الانوار، ص 58. «صبر بر دو گونه است: صبر بر مصيبت كه نيكو و زيبا است و نيكوتر از آن صبركردن در مقابل چيزهايى است كه خدا آنها را بر تو حرام كرده است».
2) نهجالبلاغه، حكمت 82 (ج 4، ص 18)؛ سيّد رضى، خصائصالائمه، ص 94. «صبر نسبت به ايمان بهمنزلۀ سر نسبت به بدن است همانطور كه بدن بدون سر فايدهاى ندارد، ايمان بدون صبر نيز فايده ندارد».
3) نهجالبلاغه، نامه 31 (ج 3، ص 55)؛ ابنشعبه حرانى، تحفالعقول، ص 83؛ ابنطاووس، كشفالمحجه، ص 169. «با صبر و حسن يقين جلوى ورود غصّهها را بگير و آنها را برطرف كن».
امامحسين عليه السلام در مقام صبر، امتحانى داد كه دوست و دشمن از عظمت آن در شگفتى ماندند و حتّى فرشتگان آسمان نيز از آن صبر و شكيبايى در تعجّب فرو رفتند.
برحسب فقره زيارت ناحيه مقدّسه:
«وَقَدْ عَجَبَتْ مِنْ صَبْرِكَ مَلائِكَةُ السَّمَاوَاتِ»؛(1)
«از صبر تو فرشتگان آسمانها شگفتزده شدند».
ظهور اين فضيلت از آن حضرت به نوعى شد كه سخن از صبر و خويشتندارى آن امامشهيد، توضيح واضحات است. بااينحال، از جهت فايده اخلاقى، چند قسم از اقسام عالى صبر را بيان مىكنيم و سپس موقف عظيم و بىنظير آن حضرت را در هريك نشان مىدهيم:
صبر در جهاد اين است كه مجاهد راه خدا بهواسطۀ ايجاد جراحات و زخم اسلحه، پشت به ميدان نكند و از زخمهاى كارى، پريشانخاطر نشود و روحيهاش از يورش و حمله دستهجمعى قواى مسلّح دشمن ضعيف نگردد.
يكى از علل فتوحات مسلمانان در صدر اسلام اين بود كه مسلمين
1) مشهدى، المزار، ص 504؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 98، ص 240. «از صبر تو ملائكه آسمانها شگفتزده شدند».
براى كسب ثواب و فوز به قرب خدا در ميدانهاى نبرد، آسودهخاطر و با اطمينان، صابرانه جهاد مىكردند. قرآن اين مردم را مدح نموده، و از صبر آنان تمجيد كرده است:
وَ الصّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ .(1)
و در آيهاى ديگر مىفرمايد:
كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرِينَ .(2)
اين افتخار، در ميدانهاى جهاد اسلامى در درجه نخست، نصيب على عليه السلام و خاندان پاكش بود. آنان در هيچيك از جنگها، از جهاد، روى نگرداندند. على عليه السلام در جنگ بدر، حنين، احزاب و غزوات ديگر شركت داشت. او در نهايت صبر و تحمّل، ثابتقدم بود بهطورىكه در جنگ احد، نود جراحت بر بدنش وارد شد امّا همچنان مىجنگيد و از پيغمبر و اسلام مردانه و صادقانه دفاع مىنمود.(3)برادر آن حضرت، جعفر بن ابىطالب در جنگ موته بيش از هفتاد زخم شمشير و نيزه بر بدنش وارد شد.(4)آن مجاهد راه خدا، پرچم اسلام را نگاه داشت تا
دستهايش را قطع كردند و همچنان ثبات ورزيد تا او را برحسب بعضى تواريخ، به دو نيمه ساختند.(1)
امامحسين عليه السلام به روايت ابناثيرجزرى(2)و مسعودى(3)و نقل عقّاد(4)، سىوسه طعن نيزه و سىوچهار زخم شمشير و خنجر برداشت كه اين شصتوهفت زخم به غير از زخم تيرها بود.
عقّاد نقل مىكند: مجموع جراحاتى كه اثر آن در لباس امامحسين عليه السلام هويدا بود، صدوبيست جراحت بود؛(5)حتّى از بعضى روايات استفاده مىشود كه مجموع جراحات وارده از شمشير، تير، نيزه و سنگ بر آن بدن عزيز خدا بيش از سيصدوده جراحت بوده است و تمام اين زخمها از پيش رو و سينه مطهّر بر آن حضرت رسيده بود.(6)
امامحسين عليه السلام با اين كثرت جراحات، باز هم جنگ مىكرد و رجز مىخواند و تا ممكن بود سواره و سپس پياده به سپاه دشمن مردانه حمله مىكرد؛ حتّى آنوقتى كه بر زمين مىافتاد با كمك شمشير برمىخاست و آن مردمى كه ننگ عالم انسانيت شدند را از خود دور مىگرداند و دفاع مىكرد و صبر مىنمود.
اين نوع صبر، از صبر بر جراحات و آلام بدنى بهمراتب دشوارتر و طاقتفرساتر است. امّا امامحسين عليه السلام، كه صبر و شكيبايىاش از كوههاى عالم بيشتر بود، در داغ مرگ جوانان و برادران و مصيبت بهترين اصحاب و ياران كه همه را با لب تشنه در پيش رويش به فجيعترين وضعيتى به شهادت مىرساندند و بدنشان را پارهپاره مىكردند، صبرى كرد كه از آغاز عالم تابهحال، چنان صبرى از كسى آشكار نشده است.
آغوش آن امام، قتلگاه طفل ششماههاش گرديد.
برادرزاده سيّد شهيدان كربلا در آغوش آن امام مظلوم به شهادت رسيد.
كودك خردسال ديگرش را كه لرزان از خيمه بيرون آمده بود با ضربت عمود، تشنهكام كشتند.
او در تمام اين مصيبات جانكاه، صبر كرد؛ حتّى كودكى را كه شمشير دشمن دستش را قطع كرده بود مانند مردان دنياديده امر به صبر مىكرد و مىفرمود:
«يَا ابْنَ أَخِي! إِصْبِرْ عَلَى مَا نَزَلَ بِكَ، وَاحْتَسِبْ فِي ذَلِكَ الخَيْرَ».(1)
«اى برادرزاده من! صبر كن بر آنچه كه بر تو (از بلاها و مصيبتها) وارد شده و اينها را خير حساب كن».
1) طبرى، تاريخ، ج 4، ص 344؛ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 110؛ ابننما حلى، مثيرالاحزان، ص 56؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 54.
امامحسين عليه السلام اهلبيتش را در معرض اسيرى مىديد و بااينكه اين مصيبت براى او كه مجسّمه غيرت و مردانگى بود، بسيار سخت و جانگداز مىنمود، صبر فرمود و آنها را به صبر، وقار، خاموشى و خويشتندارى سفارش مىكرد و به رحمت خدا مژده داده و مىفرمود:
«وَرَحْمَةُ اللّهِ ونُصْرَتُهُ لا تُفَارِقُكُمْ فِي الدُّنْيَا وَلا فِىالآخِرَةِ»؛(1)
پيامبر اعظم صلّى اللّه عليه و آله در روايتى مىفرمايند: «نيرومند كسى است كه به هنگام خشم، مالك خويش گردد».(2)
امامحسين عليه السلام هرگز تحتتأثير خشم و غضب، كارى را انجام نداد؛ او به هنگام غضب، بر خود مسلّط بود و اگر تمام عوامل خشم فراهم مىشد، آن حضرت از طريق اعتدال و ميانهروى و راه صواب بهقدر چشم برهمزدنى بيرون نمىشد.
علايلى مىنويسد: غلامى از غلامان حضرت، آب بر دست مباركش مىريخت؛ ظرف آب از دست غلام در طشت افتاد، آب طشت بر روى مقدّس ايشان پاشيد. غلام عرض كرد: اى آقاى من! «وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ ».
فرمود: «خشمم را فرو خوردم». غلام گفت: «وَ الْعافِينَ عَنِ النّاسِ ». فرمود: «تو را عفو نمودم». عرضكرد: «وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ».
فرمود:
«اِذْهَبْ فَاَنْتَ حُرٌّ لِوَجْهِ اللّهِ الْكَرِيمِ»؛(1)
«برو كه تو در راه خدا آزادى».!
يكى از نمايشهاى حُسن خلق و كَرَم آن حضرت كه نشان مىدهد آن امامشهيد در برابر عوامل غضب، خشم و كينه، كمال قدرت و ايستادگى را داشت، سيرابكردن لشكر حرّ است.
وقتى لشكر حرّ در گرمگاه روز رسيدند و حضرت، تشنگى را مشاهده كرد فرمان داد تا به آنها و اسبهايشان آب بياشامند. برحسب امر امام عليه السلام، تمام سپاه دشمن را از مرد و مركَب، سيراب كردند و بر پاها و شكم چهارپايانشان آب پاشيدند.
على بن طعان محاربى گفت: من پس از همه رسيدم؛ آن بحر كَرَم و نورِ ديده ساقى كوثر مرا به آن حال ديد؛ به زبان مبارك و در نهايت لطف و مرحمت به لغت حجاز فرمود:
«اَنْخِ الرَّاوِيَةَ»؛
«شتر را بخوابان».
من معناى كلام امام را ندانستم، امام دانست كه نفهميدم پس فرمود:
«يَا بْنَ اخِي انْخِ الْجَمَلَ»؛
«برادرزاده، شتر را بخوابان».
1) مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 195.
من شتر را خوابانيدم. سپس فرمود:
«إِخْنِثِ السِّقَاءَ»؛
«دهانه مشك را برگردان و آب بنوش!».
من نتوانستم. امام پيش آمد و دهانه مشك را به دست مبارك پيچيد تا آب نوشيدم.(1)
از نمونههاى ديگر صبر آن حضرت، امتناع او از شروع جنگ بود. بااينكه مىدانست آن لشكر كفرپيشه بههيچوجه بر او و عزيزانش رحم نمىكنند و بااينكه از آنها رفتارها و حركاتى سر مىزد كه صبر بر آن اعمال نكوهيده، دشوار بود، آن حضرت، حجّت را بر آنها تمام ساخت و نه خود و نه اصحابش دست به اسلحه نبردند.
چون نامه ابنزياد به حرّ رسيد و در آن دستور داده بود كه حرّ بر امامحسين عليه السلام كار را تنگ بگيرد و ايشان را در بيابانى بىآب و سبزه فرود آورد، زهير بن قين به امام عليه السلام عرض كرد: «به خدا قسم! آن سپاهى كه پس از اينها بيايند بسى بيشتر باشند، اجازه بده تا هماكنون با اين گروه نبرد كنيم». آن حضرت عليه السلام فرمود: «من ابتدا جنگ را شروع نمىكنم».(2)
همچنين وقتى آب را بر روى امام و اصحابش بسته بودند و همه لشكريان آن حضرت از زن و مرد، كوچك و بزرگ، جوان و پير، بيمار و
سالم، حتّى اسبها و مراكب، تشنه بودند و صيحه تشنهكامان همواره به گوش امام مىرسيد، ايشان از شروع جنگ، خوددارى فرمود.
حتّى زمانى كه جرثومه شرارت و خباثت، شمر ملعون روز عاشورا به خيام طاهره نزديك شد و در پيرامون خيمههاى جلالت و عظمت مىگرديد تا نقطهاى را كه از آنجا مىتوان به خيام و لشكرگاه امام، حمله كرد معيّن سازد، خندقى را ديد كه آتش در آن افروختهاند؛ بانگ برداشت و به امام جسارت كرد. مسلم بن عوسجه كه در تيراندازى مهارت داشت اجازه خواست شمر را با تير بزند و زمين را از لوث وجود خبيث آن دشمن خدا پاك سازد. حضرت اجازه نفرمود؛ زيرا از شروعكردن جنگ كراهت داشت؛(1)مثل اينكه مىخواست جنگش با آنها صورت دفاع داشته باشد.
1) مفيد، الارشاد، ج 2، ص 96؛ طبرسى، اعلامالورى، ج 1، ص 458؛ ابنجوزى، المنتظم، ج 5، ص 339؛ معتمدالدوله، قمقام زخّار، ج 1، ص 390؛ عقّاد، ابوالشهداء، ص 237.
س. مقاتل معتبر اعم از فارسى و عربى ازنظر حضرتعالى كداماند؟
ج. مقاتل معتبر، متعدّد است، مثل نفسالمهموم و ابصارالعين و مقتل مقرم و قمقام زخار و مقتل بحارالانوار.
س. اخيراً مطرح مىشود كه مجالس عزادارى خصوصاً عزاى سيّدالشهدا عليه السلام از صورت سنّتى و روضهخوانى و استماع آن خارج بشود و بهصورت نمايشى و تئاترى تبديل گردد، بلكه به اين مطلب اصرار مىورزند. نظر مباركتان را بيان فرماييد.
ج. اقامه عزاى آن بزرگوار بايد با ذكر مصائب از كتب صحيحه معتبره توسّط ذاكرين و علماى محترم با حفظ شئون اهلبيت عليهم السلام باشد و بهصورت تئاتر درآوردن معمولاً خالى از لوازم فاسده و غيرشرعى نيست.
س. خواندن روضه بىاساس يا مشكوك توسّط مدّاح و يا سخنران، چه حكمى دارد؟
ج. خواندن روضه بىاساس، جايز نيست، و خواندن چيزى كه احتمال صحّت آن را مىدهد اگر بهصورت احتمال باشد، اشكال ندارد.
س. به نظر حضرتعالى، يك مدّاح اهلبيت عليهم السلام چه خصوصياتى بايد داشته باشد؟
ج. مدّاحى اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام، چنانچه براى خدا باشد عبادت است و اجر عظيم دارد و به همين جهت مدّاح بايد اهل تقوا و مقيّد باشد اشعارى كه مىخواند خلاف واقع و دروغ نباشد و اين عبادات را تا مىتواند بهقصد قربت انجام دهد تا از مثوبات آن برخوردار شود؛ هرچند گرفتن مزد در برابر آن اشكال ندارد.
س. آيا مدّاحى كه با ريتم موسيقى و بهصورت غنا خوانده شود، حرام است؟
ج. بلى، حرام است.
س. در برخى مواردِ مرثيهخوانى و يا مدّاحى زنان در مجالس زنانه، صداى آنان به گوش مردان مىرسد، آيا اين عمل جايز است؟
ج. اگر صداى آنان موجب لذّتبردن مردان و تحريك شهوت گردد، جايز نيست.
س. در برخى از جلسات مذهبى و عزادارى، براى اظهار نهايت تذلّل در برابر اهلبيت عليهم السلام، عدّهاى صداى حيوانات، مانند سگ از خود در مىآورند، حكم شرعى آن را بيان فرماييد؟
ج. چون در انظار، موهن است، سزاوار است اظهار ارادت و ولايت خود را در صورتهاى جالب و تحسينآميز انجام دهند.
س. آيا سينهزنى بهصورتى كه از كمر به بالا برهنه شوند، در عزادارى سيّدالشهدا عليه السلام جايز است؟
ج. اگر مستلزم نگاه نامحرم نباشد، اشكال ندارد.
س. بعضى عزاداران به خود گِل مىمالند و با پاى برهنه راه مىروند، اين نحوه عزادارى چه حكمى دارد؟
ج. اينگونه امور كه در محلّى طبق مرسوم آن محلّ بهوسيله آن، اظهار حزن و عزا نسبت به سالار شهيدان عليه السلام بنمايند، چنانچه ضرر معتدٌّبه براى جسم و جان نداشته باشد، مانعى ندارد.
س. حكم چاكزدن گريبان و بر سروصورت زدن در مصيبت امامحسين عليه السلام چيست؟
ج. بر سروصورت زدن و گريبان چاكزدن در مصيبت آن بزرگوار، مانعى ندارد.
س. «هروله» در جلسات عزادارى چه حكمى دارد؟
ج. گاه مىشود كه اشخاص مصيبتزده از شدّت تأثر از جا برمىخيزند و مىروند و مىآيند و خود را مىزنند و فرياد مىكنند؛ اگر كسى در مصيبت حضرت سيّدالشهدا عليه السلام كه اعظم مصائب است، واقعاً چنين حالى پيدا كند، يا مثل تباكى چنين حالى را دارد نمىتوان اين حالات را اهانت دانست. در اين موارد سليقهها مختلف است؛ بهحسب ازمنه و امكنه فرق پيدا مىكند و عرف عام را بايد ملاك دانست. آنچه لازم است اين است كه همه بر حفظ و شكوه و عظمت و حقيقت و وقار قدس و ملكوتى اين برنامه و نشاندادن كمال حزن و اندوه خود اهتمام نمايند.
س. آيا كراهتى كه در پوشيدن مشكى وجود دارد، لباس عزاى امامحسين عليه السلام را هم شامل مىشود؟
ج. پوشيدن لباس سياه در عزاى امامحسين عليه السلام مطلوب است.
س. نظرتان راجع به تعزيهخوانى چيست؟
ج. تعزيه و شبيهخوانى، اگر مشتمل بر آلات لهو، از قبيل طبل و شيپور و سنج نباشد و اشعار دروغ و غنا نخوانند و مرد، لباس زنان را نپوشد، اشكال ندارد.
س. استفاده از آلات موسيقى، مثل طبل، سنج، نى، ارگ و مانند آنها در خلال عزادارى چه حكمى دارد؟
ج. جايز نيست.
س. در ظهر عاشورا، عزاداران براى شور و اظهار حزن، آماده مىشوند و ازطرفى وقت نماز ظهر مىشود؛ وظيفه مؤمنين چيست؟
ج. در اين موارد، بايد جمع بين اغراض و كسب فضائل نمود؛ هم برنامهاى را كه بهصورت عزادارى براى حضرت سيّدالشهدا عليه السلام انجام مىشود، انجام دهيد و هم نماز ظهر را در اول وقت بهجا آوريد.
س. راهاندازى دستههاى عزادارى در كوچه و خيابان كه باعث ترافيك مىشود، چه حكمى دارد؟
ج. در حدّ متعارف ايّام عزادارى، اشكال ندارد.
س. استفاده از عَلَم چه حكمى دارد؟
ج. در مراسم عزادارى سالار شهيدان حضرت ابى عبداللّه الحسين عليه السلام، استفاده از عَلَم كه تعظيم شعائر محسوب مىشود بهشرط اينكه مشتمل بر مجسّمه ذىروح كه حرام است نباشد، اشكال ندارد؛ بلكه مطلوب است.
س. در ايّام عاشورا ضريحمانندى به نام نخل را به اسم و رسم عزادارى ملبّس به البسه و اقمشه فاخره مىكنند، با عنايت به فتواى مرحوم حضرت آيتالله العظمى بروجردى كه فرمودهاند: «عزادارى در ايّام عاشورا برحسب متعارف بلاد مختلف است وآنچه در هر بلدى مصداق عزادارى است مانعى ندارد»، نظر حضرتعالى در اين باره چيست؟
ج. آنچه استاد عظيمالشأن ما - اعلى اللّه مقامه - در پاسخ سؤال مذكور فرمودهاند مورد تأييد اينجانب است.
س. آيا شمع روشنكردن در شام غريبان سيّدالشهداء عليه السلام از مصاديق بدعت نمىباشد؟
ج. اشكال ندارد.
س. حكم خريد، فروش، چاپ، توليد و يا استفاده از عكسها و پوسترهايى كه از چهرۀ ائمّه معصومين عليهم السلام تهيه شده است، چگونه است؟
ج. عكسها و پوسترهاى مذكور، مستند صحيحى ندارند؛ خوب است از اين عمل خوددارى شود و مؤمنان بهجاى آن، احاديث اهلبيت عليهم السلام را با خطّى زيبا بنويسند و آن را در منازل خود نصب نمايند.
س. آيا وجوهى را كه براى منظورى خاص در عزادارى هديه شده است مىتوان در موارد ديگرى غير از آن، در عزادارى مصرف نمود، مثل پولى كه براى غذا و اطعام داده شده ولى به مصرف خريد لوازم برسد؟
ج. صرف وجوهى كه مصرفشان مورد خاص است، در غير آن مورد، جايز نيست، و موجب ضمان است.
س. استفاده از زنجيرهايىكه داراى تيغ هستند، چه حكمى دارد؟
ج. اگر استفاده از زنجيرهاى مزبور، باعث ضرر بدنى قابل توجهى گردد، جايز نيست.
س. برخى در جلسات سينهزنى و عزادارى معصومين عليهم السلام در حال
عزادارى صورت خود را خراش انداخته و به صورتشان خون جارى مىشود؛ عزادارى به اين شكل چه حكمى دارد؟
ج. معلوم نيست كه اين كارها بهعنوان ابراز شدّت تألّم بر مصائب اهلبيت عليهم السلام و عزادارى براى آن بزرگواران وهن باشد. بلى، اگر موجب ضرر قابل اعتنا شود، جايز نيست.
هلال ماه محرّم ز نو هويدا شد بيا كه رايت سلطان عشق بر پا شد
بيا كه رايت سلطان عشق بر پا شد بيا كه آيت فتح و ظفر هويدا شد
[درآ به مكتب حرّيت و فداكارى بيا كه دين ز قيام حسين احيا شد
شعار باطل و شرك و فساد شد محكوم بيا كه جلوه توحيد، عالمآرا شد
اگر كه حامى حقّى و يار قرآنى بيا كه پرچم دين و جهاد برپا شد
به ملك غيرت و جانبازى و اراده و عزم شهيد كرب و بلا، قهرمان دنيا شد
به دشت ماريه از همّت بلند حسين كتاب همّت و ايمان و صبر معنا شد
[حسين عدل و شهامت، حسين آزادى فداى دين خدا در هجوم اعدا شد
بزرگتر سند افتخار انسانها به خون پاك حسين شهيد امضا شد
مرامنامه آزادى و حقوق بشر از آن مجاهده بىنظير انشا شد
در اين جهاد مقدّس، حسين شد پيروز يزيد ننگ بشر گشت و خوار و رسوا شد
[يزيد كيست؟ هر آنكسكه ضدّآزادى است هرآنكه دشمن قرآن و آل طه شد
فداى رهبر لبتشنهاى كه در ره دين غريب و بىكس و تنها بهسوى هيجا شد
دريغ و درد كه در كربلا ز ظلم خسان جدا سر از تن پاك عزيز زهرا شد
به زير سمّ ستوران فتاد جسم حسين خيام محترم اهلبيت يغما شد
نگشت تابع ظالم، كه ظلم را كوبيد اگرچه رنج و بلايش فزون ز احصا شد
[بنال «لطفى صافى» كه روز عاشورا ز خون پاك شهيدان چو عيد اضحى شد
محرّم است و جهان پر ز انقلاب شده است به شيون و غم و اندوه شيخ و شاب شده است
ز بانگ شور برانگيز القيام و جهاد قلوب اهل ستم اندر اضطراب شده است
ز مكتب كَرَم و نهضت و عزاى حسين الى الأبد بهسوى خلق، فتح باب شده است
به مُلك عزّت نفس و ثبات و قوّت دين شهيد كرب و بلا، مالكالرّقاب شده است
براى اهلبيت پيمبر كنار شطّ فرات ز جور فرقه كفّار، قحط آب شده است
پيمبر است غمين و على عزادار است به روضه، حضرت زهرا در التهاب شده است
مگر حسين ز ميدان دوباره بهر وداع بهسوى خيمهگه زينب و رباب شده است
دريغ و درد كه از سنگ كينه دشمن ز خون، محاسن نورانيش خضاب شده است
مگر كه حضرت عبّاس باز از پى آب براى تشنهلبان پاى در ركاب شده است
مگر كه اصغر بىشير خسته مظلوم به ضرب تير ستمپيشگان به خواب شده است
مگر يگانه شبيه نبى، علىاكبر به عزم يارى دين، باز بر عقاب شده است
ز ظلم دشمن دين گرچه روز عاشورا ز رحم و عدل و شرف، چهره درحجاب شده است
ز قتل سبط پيمبر اگر به ظاهر حال يزيد پست فرومايه، كامياب شده است
به رغم آل معاويه و يزيد پليد كه كيدشان همه بر باد و در تباب شده است
ربوده است دل خلق را، قيام حسين جهان، مسخّر آل ابوتراب شده است
نصيب شيعه آل است روضه رضوان نصيب ناصبيان، لعنت و عذاب شده است
اساس حقّ و حقيقت هميشه آباد است بناى ظلم به هر بوم و بر خراب شده است
ظهور جوهر ايمان و استقامت شخص رهين عزم وى و صبر در صعاب شده است
خموش «لطفى صافى» كه در عزاى حسين قلوب اهل ولا از الَم كباب شده است
خاكتان بر سر كه فرزند پيمبر كشتهايد نور چشم حضرت زهرا و حيدر كشتهايد
[شخص ايمان، روح قرآن، سرور آزادگان خامس آل عبا محبوب داور كشتهايد
دين و وجدان و شرف، انصاف و رحم و معرفت پاسدار پرچم اللّه اكبر كشتهايد
دُرّ درياى ولايت، شمس تابان كمال حامى مستضعف و محروم و مضطرّ كشتهايد
اى گروه بىحميّت مردم پيمانشكن نور حقّ كز آن جهان مىبُد منوّر كشتهايد
از گلستان رسالت، بوستان مرتضى ارغوان و لادن و نسرين و عبهر كشتهايد
مقتداى رادمردان سيّد خوبان حسين حضرت عبّاس آن مير غضنفر كشتهايد
چون علىاكبر آن زيبا جوان بىهمال شبه پيغمبر كمالات مصوّر كشتهايد
[نوجوان نورس و پيران عالى مرتبت كودك ششماههاى مانند اصغر كشتهايد
تا ز خود سازيد راضى پور هند نابكار شافعان عرصه فرداى محشر كشتهايد
[قهرمانان فضيلت، ياوران دين حقّ پيش چشم همسران و مام و خواهر كشتهايد
قاريان و زاهدان و صالحان روزگار فاتحان جبهه و محراب و منبر كشتهايد
[مرگ بادا بر شما، نفرين و نفرت بر شما لعن بىحدّ بر شما، ننگ و مذلّت بر شما
باز صبح روز عاشورا رسيد شورش روز قيامت شد پديد
باز شد بر روى خلق از خاص و عام مكتب ايمان و ايثار و قيام
مكتب تسليم و تفويض و رضا مكتب صبر و گذشت از ماسِوا
مكتب قرب و عروج و ارتقا بينش و آگاهى و فوز لقا
روز عاشورا بُوَد روز خدا روز احرار است و روز اوليا
روز احمد، روز زهرا و على است روز فخر هر نبى و هر ولى است
روز عبّاس و على اكبر است روز جانبازان راه داور است
جلوهاش هر دم بود در ازدياد روز حقّ است و نخواهد شد زِ ياد
نور آن هرگز نخواهد شد خموش منبع شور و قيام است و خروش
پرچم دين ز آن بود در اهتزاز امّت اسلام از آن سرفراز
شور و شوق شيعيان از كربلاست نفى استكبارشان از كربلاست
شيعه يعنى شوق، يعنى انتظار شيعه يعنى ملّت امّيدوار
شيعه حزبالله و قوم رستگار آهنين عزم و قوى و استوار
ملّت توحيد و ايمان متين پيروان رهبران راستين
حقّپرست و حقّنهاد و حقّمرام مرتضى را از دل و از جان غلام
دشمن تبعيض و ظلم و قلدرى جهل و استضعاف و زور و خودسرى
شيعه، يعنى پيرو راه حسين رهروان غزوه بدر و حنين
شيرمردان جهاد و اجتهاد پاكبازان ره خير و سداد
يار مظلومان و خصم ظالمان همطراز فرقه كرّوبيان
من حسين سرجدايم كشته راه خدايم
شافع روز جزايم خامس آل عبايم
من حسين حقّپرستم من خدا را عين و دستم
بر همان عهد الستم تا ابد بر جاى هستم
من حسين سرجدايم كشته راه خدايم
من حسينم من حسينم افتخار عالمينم
آفتاب مشرقينم عرش حقّ را زيب و زينم
من حسين سرجدايم كشته راه خدايم
من حسين كربلايم ميهمان اشقيايم
من غريب نينوايم كشته تيغ جفايم
من حسين سرجدايم كشته راه خدايم
نور عين مصطفايم يادگار مرتضايم
زادۀ خيرالنسايم قبلۀ اهل وفايم
من حسين سرجدايم كشتۀ راه خدايم
بحر موّاج كمالم مهر تابان جلالم
سرخوش از جام وصالم يوسف مصر جمالم
من حسين سرجدايم كشتۀ راه خدايم
درّ بحر اصطفايم معدن جود و سخايم
لنگر أرض و سمايم مرد ميدان بلايم
من حسين سرجدايم كشته راه خدايم
محو ذات كبريايم غرقۀ بحر فنايم
شاهد بزم لقايم سيّد اهل ابايم
من حسين سرجدايم كشتۀ راه خدايم
سبط خيرالمرسلينم رهبر دنيا و دينم
دشمن مستكبرينم قهرمان ماء و طينم
من حسين سرجدايم كشتۀ راه خدايم
شِبل شير كردگارم قدرت پروردگارم
دين و ايمان را مدارم سومين هشت و چارم
من حسين سرجدايم كشتۀ راه خدايم
پاى تا سر افتخارم مركز مجد و وقارم
عرش حقّ را گوشوارم دين حقّ را جاننثارم
من حسين سرجدايم كشته راه خدايم
عالم علم كتابم مقتداى شيخ و شابم
شافع يومالحسابم هادى راه صوابم
من حسين سرجدايم كشته راه خدايم
رونق شرع مبينم خسرو ملك يقينم
خاتم دين را نگينم فخر و عزّت آفرينم
من حسين سرجدايم كشته راه خدايم
من صراط مستقيمم محور دين قويمم
عِدل قرآن كريمم من همان ذبح عظيمم
من حسين سرجدايم كشته راه خدايم
داغ ياران و جوانان گرچه سوزاند دل و جان
ليك اندر راه يزدان من گرفتم جمله آسان
من حسين سرجدايم كشته راه خدايم
دادم اندر راه داور كودك ششماهه اصغر
هم على شبه پيمبر هم ابوالفضل غضنفر
من حسين سرجدايم كشته راه خدايم
پيكرم گر غرق خون شد زخم تن از حدّ برون شد
عزّتم از آن فزون شد دشمنم خوار و زبون شد
من حسين سرجدايم كشته راه خدايم
مكتب سرخ شهادت عزم و ايثار و شهامت
دين و صبر و استقامت زنده كردم تا قيامت
من حسين سرجدايم كشته راه خدايم
(از مرحوم حضرت آيتاللّه آخوند ملا محمدجواد صافى گلپايگانى رحمه الله)
اشاره: مرحوم حضرت آيتالله آخوند ملا محمدجواد صافى، والد گرانقدر مرجع عالىقدر كه داراى تأليفات متعدّدى هستند، در اثر ارزشمند خود به نام نفايسالعرفان در پايان هر فصلى، با توسل به حضرت اباعبداللّه الحسين عليه السلام آن فصل را به پايان رسانده است. مصيبتهايى كه در اين بخش مىآيد از همين اثر ارزشمند انتخاب شده است. اشعار اين بخش نيز، سرودۀ آن فقيه صمدانى مىباشد.
آنوقتى كه هر دو دست مبارك ابىالفضل العباس قطع شده بود و تير كين بر ديده حقّبينش نشسته و بدن اطهرش مانند خانه زنبور از كثرت زخم سنان و تير، سوراخسوراخ گشته و آبى كه براى اطفال حمل مىنمود بر زمين ريخته بود: آيِساً مِنَ الحَيَاةِ وَقَرِيباً إِلَى الْمَمَاةِ بود كه ملعونى با عمودى از آهن رسيد.
چون ديد، عباس، دستى ندارد و توانايى دفاع در وجود مباركش نيست، از خدا و رسول شرم نكرده و بر مظلومى آن جناب ترحّم ننمود و چنان عمود را - به قوّت هرچه تمامتر - بر فرق مباركش زد كه مغز سرش بر شانه مبارك ريخت.
چو دشت بلا از غمش تار شد كشيد آه و از زين نگونسار شد
ور افتاد با سينه چاكچاك به سر باد خاكم، ز زين روى خاك
نَادَى: يَا أَخَاه! أَدْرِكْ أَخَاكَ الْعَبَّاسَ. چون امامحسين عليه السلام ناله برادر را شنيد: آهى از جگر كشيد و فرياد برآورد:
«اَلآنَ انْكَسَرَ ظَهْرِي وَانْقَطَعَ رَجَائِي وَقَلَّتْ حِيلَتِي». وَأَتَى زَيْنَبُ، فَنَادَتْ: «وَاعَبَّاسَاهُ!».(1)
همه شنيده و مىدانيد كه در روز عاشورا، چند تن را سنگباران كردند. يكى قاسم بن الحسن است كه بدن لطيف و نازكش را سنگباران كردند، و هدف تير و تيغ و سنگ ساختند، و بر بىكسى و غريبى و كوچكى و تشنگى و يتيمى او ترحّم ننمودند.
آه آه. وا اسَفاه! در بحارالانوار است كه حميد بن مسلم گويد: جوانى را ديدم چون يك پاره ماه كه يك بند نعلين او گسيخته و لشكر از هر طرف چون گرگان با او درآويخته و به هر طرفى كه حمله مىكرد، لشكر چو گوسفند از نهيب شير شجاعان، فرارى مىشدند. عمر بن سعد ازدى گفت: بر من گناه اين مردم كه اگر فرصتى يابم او را نكشم. پس فرصتى به دست آورد و از عقب قاسم تاخت، و چنان شمشيرى بر فرق مباركش نواخت كه تا پيشانى شكافت.
لشكر، اطرافش را گرفتند و بدن از گل نازكترش را معرض تير و تيغ و سنگ ساختند. چون قاسم از اسب درغلطيد فرياد كرد: يَا عَمَّاهُ! أَدْرِكْنِي.
1) مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 42.
امامحسين عليه السلام چون شير غاضب به جانب او روان شد. وقتى رسيد كه آن ملعون مىخواست سر قاسم را جدا كند. شمشيرى حواله او نمود، دست آن ملعون قطع شد.
از لشكر استمداد نمود، قوم او اطراف امامحسين عليه السلام را گرفتند. در اين زدوخورد و جنگ، بدن قاسم در زير سمّ اسبان با خاك و خون يكسان گشت. وقتى لشكر از حملات فرزند حيدر صفدر متفرّق شدند، امامحسين عليه السلام به بالين قاسم آمد كه هنوز كمى جان در تن او باقى بود و پاهاى خود را بر زمين مىساييد؛ فَبَكَى الْحَسَيْنُ عليه السلام وَقَالَ:
«وَاللّهِ يَعِزُّ عَلَى عَمِّكَ أَنْ تَدْعُوهُ فَلا يُجِيبُكَ أَوْ يُجِيبُكَ فَلا يُعِينُكَ أَوْ يُعِينُكَ فَلا يُغْنِي عَنْكَ».
صديقۀ صغرى فرمود:
لَيَتَ السَّمَاءَ طُبِقَتْ عَلَى الأَرْضِ وَلَيْتَ الْجِبَالَ تَدْكَدَكَتْ عَلَى السَّهْلِ(1)
اين، وقتى بود كه امامحسين عليه السلام از اسب به روى خاك در افتاد و تن مباركش در خاك و خون آغشته بود. عبداللّه بن الحسن كه نگران بود و عمّ اكرم خود در آن حال مىديد، بىتابانه و مُدهشانه به جانب آن جناب دويد. امامحسين عليه السلام فرمود:
«يَا اخْتَاه! أَحْبِسِيهِ»؛ «اى خواهر! عبداللّه را نگاه دار كه در اين بيابان بلاانگيز نيايد و خود را هدف تير و تيغ نسازد».
1) ابنطاووس، اللهوف، ص 73؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 54. «اى كاش آسمان بر زمين مىچسبيد و اى كاش كوهها بر دشتها خرد مىشد».
زينب او را گرفت و هرچند در منع او شدّت كرد، به جايى نرسيد.
فَقَالَ عَبْدُ اللّهِ: لا وَاللّهِ! لا أُفَارِقُ عَمِّيِ. قوّت كرد و خود را از چنگ زينب رها ساخت و دواندوان خود را به امامحسين عليه السلام رسانيد.
در اين وقت ابنكعب - عليه اللّعنه - خواست تيغ خود را بر امامحسين عليه السلام فرود آورد.
فَقَالَ لَهُ: وَيْلَكَ يَا بْنَ الْخَبِيثَة! أَ تَقْتُلُ عَمِّي؛ عبداللّه گفت: اى پسر زانيه! آيا مىخواهى عمّ مرا بكشى.
دست كوچك خود را وقايه و سپر عمّ بزرگوار نمود. شمشير آن ملعون، دست مباركش را قطع نمود، چنانكه با پوست آويخته گشت. پس فرياد برداشت كه يا امّاه! امامحسين عليه السلام او را گرفت و بر سينه خود چسبانيد، وَقَالَ:
«يَا ابْنَ أَخِي! اصْبِرْ عَلَى مَا نَزَلَ بِكَ وَاحْتَسِبْ فِي ذَلِكَ الْخَيْر فَإِنَّ اللّهَ يَلْحَقُكَ بِآبَائِكَ الصَّالِحِينَ».(1)
در همين وقت، حرمله ملعون همچنانى كه عبدالله در كنار امامحسين عليه السلام بود خدنگى بهسوى او روانه كرد و آن تير بر مقتل عبدالله آمده و درگذشت.
پس آنسان ظالمى تيرى رها كرد كه اندر مقتل شهزاده جا كرد
ندانم شاه را چون گشت احوال كه اينجا، عقل مات و نطق شد لال
چرا صافى نشد زين درد و ماتم بسيط خاك، جاى چرخ اعظم؟
1) طبرى، تاريخ، ج 4، ص 344؛ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 110؛ ابننما حلى، مثيرالاحزان، ص 55-56.
وقتى كه امامحسين عليه السلام، پسر ناكام خود را ديد كه با بدن پارهپاره و فرق شكافته و لبهاى خشكيده در ميان خاك و خون افتاده و مشغول جاندادن است، بىاختيار چنان صيحه بركشيد و فريادى برآورد كه دوست و دشمن به حال او گريستند.
پس خود را از اسب در انداخت وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلَى خَدِّه؛ از شدّت بىتابى، روى مبارك بر عارض چون ماه على گذاشت و شمس و قمر را به هم تلاقى داد. راوى مىگويد: طولى نكشيد كه امامحسين عليه السلام روى خود را برداشت و خون فرق على بر روى مباركش جارى بود؛
يقين شد صافى آنسان حالت شاه كه اشكش شد بماهى آه بر ماه
امامحسين عليه السلام تا آن دم آخر، صابر و راضى به قضاى الهى بود و منسوب به آن جناب است كه به درگاه الهى عرض مىكرد:
تَرَكْتُ النَّاسَ طُرّاً فِي هَوَاكَا وَ أَيْتَمْتُ الْعِيَالَ لِكَيْ أَرَاكَا؛
رها كردم مردم را در هواى تو و دوستى تو اى خداى من، و اطفال خود را يتيم و كسانم و عيالم را در بهدر كردم براى ديدن رضا و رسيدن به وصل تو.
وَلَوُ قَطَعْتَنِي فِي الْحُبِّ إِرْباً لَمَا حَنَّ الْفُؤَادُ إِلَى هَوَاكَا؛
و اگر قطعهقطعه كنى مرا و ريزريز سازى، هرگز دل من بهسوى غير تو
نرود و درد دل خود را بهجاى ديگر نگويد. و شايد اين كلمات را در وقتى فرموده باشد كه از روى زين به ضرب نيزه صالح بن وهب بر زمين افتاد.
جگر تفتيده با چشمان نمناك فتاد آن هيكل توحيد بر خاك
گُهر ريزان ز ديده لعل مىسُفت به شكر وصل در آن حال مىگفت
تَرَكْتُ النَّاسَ طُرّاً فِي هَوَاكَا وَ أَيْتَمْتُ الْعِيَالَ لِكَيْ أَرَاكَا
آنوقتى كه بدن مبارك على بن الحسين از كثرت زخم و سيلان خون، سستى گرفته بود. ملعونى فرصتى به دست آورد. شمشيرى بر فرق همايونش فرود آورد كه به آن ضربت، زخمى گران يافت و ساير لشكر جرى شدند؛ از چهار طرف او را هدف و نشانۀ تير و شمشير ساختند، چنانكه يكباره توانايى از على برفت. ناچار دست در گردن اسب درآورد و فرو خفت، عنان اسب را رها كرد، اسب از اينسوى و آنسوى مىتاخت و به هر سوارى كه مىرسيد، زخمى بر بدن مباركش مىزدند. فَقَطَّعُوهُ بِسُيُوفِهِمْ إِرْباً إِرْباً؛ بدن مطهّرش را با شمشير، قطعهقطعه و پارهپاره كردند. پس از اسب افتاد؛ فَنَادَى: يَا أَبَتَاه! هَذَا جَدِّي رَسُولُ اللّهِ قَد سَقَانِي بِكَأْسِهِ الأَوْفَى.
چون امامحسين عليه السلام بانگ فرزند ناكام را شنيد، صيحه از پردۀ جگر بركشيد و فرمود:
«قَتَلَ اللّهُ قَوْماً قَتَلُوكَ»؛(1)
گفت: اى جان پدر روحى فداك باد بر دنيا پس از مرگ تو خاك
1) مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 44؛ بحرانى اصفهانى، عوالمالعلوم، ص 286-287.
امامحسين عليه السلام باآنهمه مصيبات و شدائد و نوائب و دواهى - كه اگر بر كوهها وارد شدى طاقت نمىآوردند و اجزاى وجودشان از يكديگر متلاشى و متفرّق مىشد -، صابر و راضى به قضاى الهى بود و مكرّر در مكرّر به خداى خود - درحالىكه لبش تشنه و شكمش گرسنه و زخمش بىشمار و دشمنان وجود مباركش را احاطه كرده و زخم از پس زخم بر بدن مباركش مىزدند - عرض مىكرد:
«صَبْراً عَلَى بَلائِكَ وَرِضاً بِقَضَائِكَ»؛ و نيز با زبان خشكيده و جگر سوخته، گاهگاهى طلب آب مىنمود و مىفرمود:
«وَاعَطَشَاه! وَاقِلَّةَ نَاصِرَاه! يَا قَوْمِ ! ِ اسْقُونِي شَرْبَةً مِنَ الْمَاءِ قَبْلَ طُلُوعِ رُوحِي مِنْ جَسَدِي»؛
«اى مردم بىمروّت! اى خلق بىحميّت! يك شربت آب به من دهيد پيش ازآنكه روح از بدنم مفارقت نمايد».
به سبط پيمبر خدا را ثوابى گذاريد منّت به يك جرعه آبى
شد از تيغ و خنجر دلم پارهپاره شده زخمهايم فزون از ستاره
شما را گر از قتل من نيست چاره دهيد آب، رحمى به حال خرابى
بده مهلت اى شمر تا مادر آيد رها كن مگر باب من بر سر آيد
ز خيمه به بالين من خواهر آيد مكن بىمروّت به قتلم شتابى
منسوب به آن جناب است كه به درگاه الهى عرض مىكرد:
تَرَكْتُ النَّاسَ طُرّاً فِي هَوَاكَا وَأَيْتَمْتُ الْعِيَالَ لِكَيْ أَرَاكَا
وَلَوْ قَطَعْتَنِي فِي الْحُبِّ إِرْباً لَمَا حَنَّ الْفُؤَادُ إِلَى سِوَاكَا
نمودم ترك مردم را جميعاً در هواى تو يتيم و دربهدر كردم عيال خود براى تو
نمايى پارهپارهگر مرا اندر ره عشقت دلم هرگز نخواهد رفت سوى ماسواى تو
آه آه! نمىدانم در چه وقت اين كلمات را مىفرمود؛ آيا آن زمانى كه تير سه شعبه در قلب مباركش نشست و خون مانند ناودان از آن جريان داشت و دست مبارك به زير خون مىداشت و بر سر و روى مبارك مىماليد و مىفرمود:
«هَكَذَا أَكُونُ حَتَّى الْقَى جَدِّي رَسُولَ اللّهِ وَأَقُوُلَ قَتَلَنِي فُلانٌ وَفُلاَنٌ؟»(1)يا آن زمانى كه صالح بن وهب - عليه اللّعنه - چنان نيزه بر پهلوى مباركش زد كه از اسب در غلطيد و آسمان وجودش بر بسيط زمين قرار گرفت.
چو پهلو شد ز جنبالله پاره ز عينالله بر مه شد ستاره
شد اندر ذات حقّ چون باب ممسوس فتاد از صدر زين با آه و افسوس
1) مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 53.
اگر در صحراى كربلا، هيچ زخمى به بدن مطهّر امامحسين عليه السلام نمىرسيد و سر مباركش را از بدن اطهرش جدا نمىكردند، فقط آن تيرى كه بر قلب مباركش آمد، در شهادت آن جناب كافى بود؛ آنوقتى كه بوالحتوف ملعون تيرى از كمان رها كرد و بر پيشانى مباركش نشست و به روايتى، سنگى چنان بر پيشانى مباركش زد كه درهم شكست.
ز كف، سنگيندلى، سنگى رها كرد به پيشانى وجهالله جا كرد
چو پيشانى وجهالله بشكست به عينالله، خون، راه نظر بست
پر از خون گشت روى شاه اطهر چو در روز احُد روى پيمبر
خون بر روى و موى مباركش جارى شد. براى آنكه خون از چهرۀ پاك خود پاك نمايد، دامن زره به يكسو كرد و پيراهن خود را بر كشيد، قلب مباركش چون آفتاب درخشان ظاهر گشت؛ فَأَتَاهُ سَهْمٌ مَسْمُومٌ لَهُ ثَلاثَةُ شُعَبٍ؛(1)
چو دامان كرد بالا، شد نمايان دل پر نور، يعنى عرش رحمن
يكى تيرى سهپَر از شصت بدخواه رها گشت و نشست اندر دل شاه
1) ابنطاووس، اللهوف، ص 71؛ امين عاملى، اعيانالشيعه، ج 1، ص 610؛ همو، لواعجالاشجان، ص 187.
چو آن تير از قفايش سر به در كرد دل پاك پيمبر را خبر كرد
ندانم رفت چون بر شاه مظلوم دل نازك كجا و تير مسموم
چرا صافى نشد زين درد و ماتم بسيط خاك، جاى چرخ اعظم؟
يكى از مصائب بزرگ امامحسين عليه السلام، وداع آخرين او با اهلبيت طاهره است. درست تصوّر فرما كه حالت آن حضرت و اهلبيت او در آن حال چگونه و چه بوده، درصورتىكه مىدانستند ديگر آن حضرت را نخواهند ديد مگر با سر بريده و تن در خاك و خون آغشته؛ نه يارى، نه مددكارى، همه غريب و بىكس و بىيار و يك بيابان دشمن قسّىالقلب بىرحم.
قَالَتْ سَكِينَةُ: يَا أَبَتَاه! اسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْتِ؛ سكينه عرض كرد: اى پدر بزرگوار! آيا تن به مرگ در دادهاى؟
فرمود:
«كَيْفَ لا يَسْتَسْلِمُ (لِلْمَوْتِ) مَنْ لا نَاصِرَ لَهُ وَلا مُعِينَ»؛(1)
«چگونه تن به مرگ در ندهد كسى كه يار و ياورى ندارد؟».
1) مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 47.
سكينه بر سر زد و بَناى ناله و نوحه را گذاشت.
امامحسين عليه السلام فرمود:
لا تُحْرِقِي قَلْبِي بِدَمْعِكِ حَسْرَةً مَادَامَ مِنِّي الرُّوحُ فِي جُثْمَانِي
فَإِذَا قُتِلْتُ فَأَنْتِ أَوْلَى بِالَّذِي تَأْتِينَهُ يَا خَيْرَةَ النِّسْوَانِ(1)
1) ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 109110.
قرآن كريم.
نهجالبلاغه، الشريفالرضى، الامام على بن ابىطالب عليه السلام، تحقيق و شرح محمد عبده، بيروت، دار المعرفة، 1412 ق.
ابوالشهداء الحسين بن على عليه السلام، عقّاد، عبّاس محمود، تهران، المجمعالعالمى للتقريب بين المذاهب الاسلامية، 1425 ق.
الاتحاف بحب الاشراف، شبراوى، عبدالله بن محمد، قم، الشريف الرضى، 1363 ش.
الاحتجاج، طبرسى، احمد بن على (م. 560 ق.)، النجف الاشرف، دار النعمان، 1386 ق.
الاخبارالطوال، ابنداوود دينورى، احمد (م. 282 ق.)، القاهرة، دار احياء الكتب العربية، 1960 م.
الاختصاص، مفيد، محمد بن محمد (م. 413 ق.)، قم، نشر اسلامى، 1414 ق.
الارشاد فى معرفة حججالله على العباد، مفيد، محمد بن محمد (م. 413 ق.)، بيروت، دار المفيد، 1414 ق.
الاستيعاب فى معرفةالاصحاب، ابنعبدالبر، يوسف بن عبدالله قرطبى (م. 463 ق.)، بيروت، دار الجيل، 1412 ق.
اسدالغابة فى معرفةالصحابه، ابناثير جزرى، على بن محمد (م. 630 ق.)، تهران، انتشارات اسماعيليان.
إعلامالورى بأعلامالهدى، طبرسى، فضل بن حسن (م. 548 ق.)، قم، مؤسسة آل البيت عليهم السلام لاحياء التراث، 1417 ق.
اعيانالشيعه، امين عاملى، سيدمحسن (م. 1371 ق.)، بيروت، دار التعارف، 1403 ق.
اقبالالاعمال، ابنطاووس، سيدعلى بن موسى (م. 664 ق.)، تهران، دار الكتب الاسلامية، 1409 ق.
الامالى، طوسى، محمد بن حسن (م. 460 ق.)، قم، دار الثقافة، 1414 ق.
الامامة و السياسه، ابنقتيبه دينورى، عبدالله بن مسلم (م. 276 ق.)، قم، الشريف الرضى، 1413 ق.
بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمةالاطهار عليهم السلام، مجلسى، محمدباقر (م. 1111 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403 ق.
البداية و النهايه، ابنكثير، اسماعيل بن عمر (م. 774 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408 ق.
البلدالامين و الدرعالحصين، كفعمى، ابراهيم بن على (م. 905 ق.)، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1418 ق.
بصائرالدرجات فى فضائل آل محمد صلّى اللّه عليه و آله، صفار، محمد بن حسن (م. 290 ق.)، تهران، موسسة الاعلمى، 1404 ق.
تاريخ الامم و الملوك، طبرى، محمد بن جرير (م. 310 ق.)، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1403 ق.
تاريخ مدينة دمشق، ابنعساكر، على بن حسن (م. 571 ق.)، بيروت، دار الفكر، 1415 ق.
تاريخاليعقوبى، يعقوبى، احمد بن ابىيعقوب (م. 292 ق.)، بيروت، دار صادر.
تحفالعقول عن آل الرسول عليهم السلام، ابنشعبه حرانى، حسن بن على (م. قرن 4)، قم، نشر اسلامى، 1404 ق.
تذكرةالخواص، سبط ابنجوزى، يوسف بن حسامالدين (م. 654 ق.)، قم، الشريف الرضى، 1418 ق.
ترجمة ريحانةالرسول صلّى اللّه عليه و آله الامام الحسين عليه السلام من تاريخ مدينة دمشق، ابنعساكر، على بن حسن (م. 571 ق.)، قم، مجمع احياء الثقافة الاسلامية، 1414 ق.
تصنيف غررالحكم و دررالكلم، آمدى، عبدالواحد بن محمد (م. 510 ق.)، قم، انتشارات اسلامى، 1420 ق.
تفسيرالقمى، قمى، على بن ابراهيم (م. 307 ق.)، قم، دار الكتاب، 1404 ق.
تفصيل وسائلالشيعة الى تحصيل مسائلالشريعه، حر عاملى، محمد بن حسن (م. 1104 ق.)، قم، مؤسسة آل البيت عليهم السلام لاحياء التراث، 1414 ق.
خصائصالائمه عليهم السلام، سيد رضى، محمد بن حسين (م. 406 ق.)، مشهد، آستان قدس رضوى، 1406 ق.
روضةالواعظين و بصيرةالمتعظين، فتال نيشابورى، محمد بن حسن (م. 508 ق.)، قم، الشريف الرضى، 1375 ش.
زادالمعاد، مجلسى، محمد باقر (م. 1111 ق.) بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1423 ق.
سموالمعنى فى سموالذات أو اشعة من حياة الحسين عليه السلام، علائلى، عبدالله، مصر، مطبعة عيسى البابى الحلبى و شركاه، 1358 ق.
السير و المغازى (سيرة ابناسحاق)، ابناسحاق، محمد بن اسحاق (م. 151 ق.)، معهد الدراسات و الابحاث للتعريف.
السيرةالنبويه، ابنكثير، اسماعيل بن عمر (م. 774 ق.)، بيروت، دار المعرفة، 1396 ق.
السيرةالنبويه، ابنهشام، عبدالملك حميرى (م. 8-213 ق.)، القاهرة، مكتبة محمدعلى صبيح و اولاده، 1383 ق.
شرح احقاقالحق، مرعشى نجفى، سيدشهابالدين (م. 1411 ق.)، قم، كتابخانه مرعشى نجفى، 1409 ق.
شرح نهجالبلاغه، ابنابىالحديد، عزالدين (م. 656 ق.)، دار احياء الكتب العربية، 1378 ق.
الصواعقالمحرقه، ابنحجر هيتمى، احمد (م. 947 ق.)، القاهرة، مكتبة القاهرة، 1385 ق.
عوالمالعلوم و المعارف و الاحوال (الامام الحسين عليه السلام)، بحرانى
اصفهانى، عبدالله بن نورالله (م. قرن 12)، قم، مؤسسه امام مهدى عليه السلام، 1425 ق.
عوالىاللئالى العزيزية فى الاحاديثالدينيه، ابنابىجمهور احسائى، محمد بن على (م. 880 ق.)، قم، مطبعة سيدالشهداء، 1403 ق.
الغيبه، نعمانى، محمد بن ابراهيم (م. 360 ق.)، قم، انتشارات انوارالهدى، 1422 ق.
الفصولالمهمة فى اصولالائمه، حر عاملى، محمد بن حسن (م. 1104 ق.)، مؤسسه معارف اسلامى امامرضا عليه السلام، 1418 ق.
الفصولالمهمة فى معرفةالائمه عليهم السلام، ابنصباغ مالكى، على بن محمد (م. 855 ق.)، قم، دار الحديث، 1422 ق.
فقهالرضا عليه السلام، ابنبابويه، على بن حسين (م. 329 ق.)، مشهد، المؤتمر العالمى للامام الرضا عليه السلام، 1406 ق.
قربالاسناد، حميرى قمى، عبدالله بن جعفر (م. 300 ق.)، قم، مؤسسة آل البيت عليهم السلام لاحياء التراث، 1413 ق.
قمقام زخّار و صمصام بتّار (در احوالات حضرت مولىالكونين ابىعبداللّه الحسين عليه السلام)، معتمدالدوله، فرهاد ميرزا (م. 1305 ق.)، تهران، كتابفروشى اسلاميه، 1377 ق.
الكافى، كلينى، محمد بن يعقوب (م. 329 ق.)، تهران، دار الكتب الاسلامية، 1363 ش.
الكامل فى التاريخ، ابناثير جزرى، على بن محمد (م. 630 ق.)،
بيروت، دار صادر، 1386 ق.
كشفالغمة فى معرفةالائمه عليهم السلام، اربلى، على بن عيسى (م. 693 ق.)، بيروت، دار الاضواء، 1405 ق.
كشفالمحجة لثمرةالمهجه، ابنطاووس، سيدعلى بن موسى (م. 664 ق.)، النجف الاشرف، المطبعة الحيدرية، 1370 ق.
كشفاليقين فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام، علامه حلى، حسن بن يوسف (م. 726 ق.)، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1411 ق.
لواعجالاشجان فى مقتل الحسين عليه السلام، امين عاملى، سيدمحسن (م. 1371 ق.)، قم، مكتبۀ بصيرتى، 1331 ش.
اللهوف فى قتلىالطفوف، ابنطاووس، سيدعلى بن موسى (م. 664 ق.)، قم، انتشارات انوارالهدى، 1417 ق.
مثيرالاحزان، ابننما حلى، محمد بن جعفر (م. 645 ق.)، النجف الاشرف، المطبعة الحيدرية، 1369 ق.
المحاسن، برقى، احمد بن محمد (م. 274 ق.)، تهران، دار الكتب الاسلامية، 1370 ش.
المختصر فى اخبار البشر (تاريخ ابىالفداء)، ابىالفداء، عمادالدين اسماعيل (م. 732 ق.)، بيروت، دار المعرفه.
مروجالذهب و معادنالجوهر، مسعودى، على بن حسين (م. 345 ق.)، قم، دار الهجرة، 1409 ق.
المزارالكبير، مشهدى، محمد بن جعفر (م. 610 ق.)، قم، نشر اسلامى، 1419 ق.
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، محدّث نورى، ميرزاحسين (م. 1320 ق.)، بيروت، مؤسسة آل البيت عليهم السلام لاحياء التراث، 1408 ق.
مسند احمد بن حنبل، احمد بن حنبل، شيبانى (م. 241 ق.)، بيروت، دار صادر.
مشكاةالانوار فى غررالاخبار، طبرسى، على بن حسن (م. قرن 7)، انتشارات دار الحديث، 1418 ق.
المصباح، كفعمى، ابراهيم بن على (م. 905 ق.)، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1403 ق.
مطالبالسؤول فى مناقب آل الرسول صلّى اللّه عليه و آله، ابنطلحه شافعى، محمد بن طلحه (م. 652 ق.).
المعجمالكبير، طبرانى، سليمان بن احمد (م. 360 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1404 ق.
مناقب الامام اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليه السلام، كوفى، محمد بن سليمان (م. قرن 3)، قم، مجمع احياء الثقافة الاسلامية، 1412 ق.
مناقب آل ابىطالب، ابنشهرآشوب، محمد بن على (م. 588 ق.)، قم، انتشارات علامه، 1379 ق.
المنتظم فى تاريخ الامم و الملوك، ابنجوزى، عبدالرحمن بن على (م. 597 ق.)، بيروت، دار الكتب العملية، 1412 ق.
ناسخالتواريخ دراحوالات حضرت سيدالشهداء عليه السلام، سپهر، ميرزا محمدتقى، تهران، كتابفروشى اسلاميه، 1343 ش.
رديف..... نام كتاب..... زبان..... ترجمه
قرآن و تفسير
1..... تفسير آيه فطرت..... فارسى..... ---
2..... القرآن مصون عن التحريف..... عربى..... ---
3..... تفسير آية التطهير..... عربى..... ---
4..... تفسير آية الانذار..... عربى..... ---
5..... پيامهاى قرآنى..... فارسى..... ---
حديث
6..... منتخبالاثر فى الامام الثانىعشر عليه السلام در 3 جلد..... عربى..... اردو/انگليسى فارسى
7..... غيبة المنتظر..... عربى..... ---
8..... قبس من فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام (مئة و عشر حديث من كتب العامة)..... عربى..... فارسى
9..... پرتوى از فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام در حديث.......... فارسى
10..... احاديث الائمة الاثنىعشر، اسنادها و الفاظها..... عربى..... ---
11..... احاديثالفضائل..... عربى..... ---
فقه
12..... توضيحالمسائل..... فارسى..... ---
13..... منتخبالاحكام..... فارسى..... ---
14..... احكام نوجوانان..... فارسى..... انگليسى
15..... جامعالاحكام در 2 جلد..... فارسى..... ---
16..... استفتائات قضايى..... فارسى..... ---
17..... استفتائات پزشكى..... فارسى..... ---
18..... مناسك حجّ..... فارسى..... عربى
19..... مناسك عمره مفرده..... فارسى..... عربى
20..... هزار سؤال پيرامون حجّ..... فارسى..... ---
21..... پاسخ كوتاه به 300 پرسش در 2 جلد..... فارسى..... آذرى
22..... احكام خمس..... فارسى..... ---
23..... اعتبار قصد قربت در وقف..... فارسى..... ---
24..... رساله در احكام ثانويه..... فارسى..... ---
25..... فقهالحجّ در 4 جلد..... عربى..... ---
26..... هداية العباد در 2 جلد..... عربى..... ---
27..... هداية السائل..... عربى..... ---
28..... حواشى على العروة الوثقى..... عربى..... ---
29..... القولالفاخر فى صلاة المسافر..... عربى..... ---
30..... فقهالخمس..... عربى..... ---
31..... أوقات الصلوة..... عربى..... ---
32..... التعزير (احكامه و ملحقاته)..... عربى..... ---
33..... ضرورة وجود الحكومة..... عربى..... فارسى
34..... رسالة فى معاملات المستحدثة..... عربى..... ---
35..... التداعى فى مال من دون بينة و لا يد..... عربى..... ---
36..... رسالة فى المال المعيّن المشتبه ملكيته..... عربى..... ---
37..... حكم نكول المدعىعليه عن اليمين..... عربى..... ---
38..... ارث الزوجة..... عربى..... ---
39..... مع الشيخ جادالحق فى ارث العصبة..... عربى..... ---
40..... حول ديات ظريف ابن ناصح..... عربى..... ---
41..... بحث حولالاستسقام بالازلام (مشروعية الاستخارة)..... عربى..... ---
42..... الرسائلالخمس..... عربى..... ---
43..... الشعائر الحسينية..... عربى..... ---
44..... آنچه هر مسلمان بايد بداند.......... آذرى
45..... الرسائلالفقهيه من فقهالاماميه..... عربى..... ---
46..... الاتقان فى احكام الخلل و النقصان..... عربى..... ---
اصول فقه
47..... بيانالاصول در 3 جلد..... عربى..... ---
48..... رسالة فى الشهرة..... عربى..... ---
49..... رسالة فى حكم الاقل و الاكثر فى الشبهة الحكمية..... عربى..... ---
50..... رسالة فى الشروط..... عربى..... ---
عقايد و كلام
51..... عرض دين..... فارسى..... ---
52..... بهسوى آفريدگار..... فارسى..... ---
53..... الهيات در نهجالبلاغه..... فارسى..... ---
54..... معارف دين در 3 جلد..... فارسى..... ---
55..... پيرامون روز تاريخى غدير..... فارسى..... ---
56..... نداى اسلام از اروپا..... فارسى..... ---
57..... صبح صادق..... فارسى..... ---
58..... نگرشى بر فلسفه و عرفان..... فارسى..... ---
59..... نيايش در عرفات..... فارسى..... ---
60..... سفرنامه حجّ..... فارسى..... ---
61..... شهيد آگاه..... فارسى..... ---
62..... امامت و مهدويت..... فارسى..... ---
63..... نويد امن و امان/ 1..... فارسى..... ---
64..... فروغ ولايت در دعاى ندبه/ 2..... فارسى..... عربى
65..... ولايت تكوينى و ولايت تشريعى/ 3..... فارسى..... ---
66..... معرفت حجّت خدا/ 4..... فارسى..... ---
67..... عقيده نجاتبخش/ 5..... فارسى..... ---
68..... نظام امامت و رهبرى/ 6..... فارسى..... ---
69..... اصالت مهدويت/ 7..... فارسى..... عربى
70..... پيرامون معرفت امام/ 8..... فارسى..... ---
71..... پاسخ به ده پرسش/ 9..... فارسى..... آذرى
72..... انتظار، عامل مقاومت و حركت/ 10..... فارسى..... ---
73..... وابستگى جهان به امام زمان/ 11..... فارسى..... ---
74..... تجلّى توحيد در نظام امامت/ 12..... فارسى..... ---
75..... باورداشت مهدويت/ 13..... فارسى..... ---
76..... بهسوى دولت كريمه/ 14..... فارسى..... انگليسى
77..... گفتمان مهدويت/ 15..... فارسى..... عربى
78..... پيامهاى مهدوى/ 16..... فارسى..... ---
79..... توضيحات پيرامون كتاب عقيده مهدويت در تشيّع اماميه..... فارسى..... انگليسى
80..... گفتمان عاشورايى..... فارسى..... ---
81..... مقالات كلامى..... فارسى..... ---
82..... صراط مستقيم..... فارسى..... ---
83..... الى هدى كتابالله..... عربى..... ---
84..... ايران تسمع فتجيب..... عربى..... ---
85..... رسالة حول عصمة الانبياء و الائمة..... عربى..... ---
86..... تعليقات على رسالة الجبر و القدر..... عربى..... ---
87..... لمحات فى الكتاب و الحديث و المذهب..... عربى..... ---
88..... صوت الحق و دعوة الصدق..... عربى..... ---
89..... رد اكذوبة خطبة الامام على عليه السلام، على الزهراء عليها السلام..... عربى..... ---
90..... مع الخطيب فى خطوطه العريضة..... عربى..... اردو/ فرانسه
91..... رسالة فى البداء..... عربى..... ---
92..... جلاء البصر لمن يتولى الائمة الاثنىعشر عليهم السلام..... عربى..... ---
93..... حديث افتراقالمسلمين على ثلاث و سبعين فرقة..... عربى..... ---
94..... من لهذا العالم؟..... عربى..... ---
95..... بين العلمين، الشيخالصدوق و الشيخالمفيد..... عربى..... ---
96..... داورى ميان شيخ صدوق و شيخ مفيد..... فارسى..... ---
97..... مقدّمات مفصّلة على «مقتضبالاثر» و «مكيالالمكارم» و «منتقىالجمان»..... عربى..... ---
98..... امان الامّة من الضلال و الاختلاف..... عربى..... ---
99..... البكاء على الامام الحسين عليه السلام..... عربى..... ---
100..... النقود اللطيفة على الكتاب المسمى بالاخبار الدخيلة..... عربى..... ---
101..... پيام غدير..... فارسى..... ---
تربيتى
102..... بهار بندگى..... فارسى..... ---
103..... عالىترين مكتب تربيت و اخلاق يا ماه مبارك رمضان..... فارسى..... ---
104..... راه اصلاح (امر به معروف و نهى از منكر)..... فارسى..... ---
105..... با جوانان..... فارسى..... ---
تاريخ
106..... سيرحوزههاى علمى شيعه..... فارسى..... ---
107..... رمضان در تاريخ (حوادث تاريخى)..... فارسى..... ---
سيره
108..... پرتوى از عظمت امامحسين عليه السلام..... فارسى..... ---
109..... آينه جمال..... فارسى..... ---
110..... از نگاه آفتاب..... فارسى..... ---
111..... اشك و عبرت..... فارسى..... ---
تراجم
112..... زندگانى آيتالله آخوند، ملا محمدجواد صافى گلپايگانى..... فارسى..... ---
113..... زندگانى جابر بن حيّان..... فارسى..... ---
114..... زندگانى بوداسف..... فارسى..... ---
115..... فخر دوران..... فارسى..... ---
شعر
116..... ديوان اشعار..... فارسى..... ---
117..... بزم حضور..... فارسى..... ---
118..... آفتاب مشرقين..... فارسى..... ---
119..... صحيفة المؤمن..... فارسى..... ---
120..... سبطالمصطفى..... فارسى..... ---
121..... در آرزوى وصال..... فارسى..... ---
مقالهها و خطابهها
122..... حديث بيدارى (مجموعه پيامها)..... فارسى..... ---
123..... شبپرگان و آفتاب..... فارسى..... ---
124..... شب عاشورا..... فارسى..... ---
125..... صبح عاشورا..... فارسى..... ---
126..... با عاشوراييان..... فارسى..... ---
127..... رسالت عاشورايى..... فارسى..... ---