ghaemiyeh.com
سرشناسه : سعيدى، غلامرضا
عنوان و نام پديدآور : مبادى اسلام و فلسفه غرب به ضميمه چند كتاب ديگر
با ترجمه سيد غلامرضا سعيدى به كوشش و مقدمه سيد هادى خسروشاهى .
مشخصات نشر : قم: كلبه شروق، 1393.
مشخصات ظاهرى : 376ص.
شابك : ريال --7255-964-978:
وضعيتفهرستنويسى: فيپا
يادداشت : نمايه.
رده بندى كنگره : 1391 4 ش 8 ع / 34 BP
رده بندى ديويى : 942/297
شماره كتابشناسىملى : 2896237
اين كتاب با حمايت معاونت فرهنگى وزارت
فرهنگ و ارشاد اسلامى به چاپ رسيده است
بسم الله الرحمن الرحیم
مجموعه آثار
29 - 22
مبادى اسلام و فلسفه احكام
به ضميمه
برنامه انقلاب اسلامى پايههاى اخلاقى براى جنبش اسلامى نظريه اخلاق اسلامى اول اخلاق ما، بعد تمدن آنها عبوديت فكرى مدلول فداكارى حسين(ع) اسلاموجاهليّت
ترجمه
سيد غلامرضا سعيدى
ترجمه
سيد غلامرضا سعيدى
به كوشش و مقدمه:
سيد هادى خسروشاهى
كتاب اول
22 - مبادى اسلام و فلسفه احكام... 21
مقدمه مترجم... 23
فصل اول: اسلام... 27
چرا دين اسلام به اين اسم ناميده شده است.... 27
معنى كلمه اسلام... 27
حقيقت اسلام... 28
حقيقت كفر... 30
ضررهاى كفر و عواقب زشت آن... 31
فوايد اسلام... 35
فصل دوم: ايمان و اطاعت... 41
احتياج انسان به علم و يقين براى اطاعت... 41
معنى ايمان... 43
وسيله تحصيل علم و يقين... 44
ايمان به غيب... 46
اين است ايمان به غيب... 47
فصل سوم:نبوت... 49
حقيقت نبوّت... 49
شناخت پيامبر... 52
اطاعت از پيامبر... 53
نياز انسان به ايمان نسبت به پيامبران... 55
خلاصه تاريخ نبوّت... 57
نگاهى به عصر نبوّت... 62
نبوّت محمّد9... 64
ختم نبوّت... 72
دلايل ختم نبوّت... 72
فصل چهارم:ايمان به تفصيل... 75
معنى جمله لاالهالااللّه... 77
حقيقت لاالهالااللّه... 77
تأثير عقيده به توحيد در زندگانى انسان... 83
ايمان به فرشتگان خدا... 87
ايمان به كتابهاى خدا... 89
ايمان به پيامبران خدا... 93
ايمان به روز جزا... 95
احتياج به ايمان به روز جزا... 95
راستى و درستى عقيده به آخرت... 98
كلمه طيّبه... 102
فصل پنجم: عبادات...103
معناى عبادت... 104
نماز...105
روزه...108
زكات...110
حجّ...112
حمايت از اسلام... 115
فصل ششم:دين و شريعت... 119
تفاوت بين دين و شريعت... 119
وسايل شناخت احكام شريعت... 119
فقه...121
تصوّف... 123
فصل هفتم: احكام شريعت...127
مبادى شريعت... 127
حقوق و اقسام چهارگانه آن... 130
حقوق خدا... 130
حقوق شخصى... 134
حقوق بندگان خدا... 136
حقوق ساير مخلوقات... 143
شريعت جهانى دائم... 144
كتاب دوم
23 - برنامه انقلاب اسلامى... 147
مقدمه مترجم... 149
برنامه انقلاب اسلامى... 153
ارتقاى طبيعى براى نظام حكومت... 154
حكومت فكرى... 155
خلافت الهى... 159
راه انقلاب اسلامى... 163
آرزوهاى شيرين... 165
برنامه ويژه براى جنبش اسلامى... 173
24 - كتاب سوم
پايههاى اخلاقى براى جنبش اسلامى... 195
پايههاى اخلاقى براى جنبش اسلامى... 197
اهمّيّت و ارزش رهبرى و پيشوايى... 198
هدف دين حقيقى... 201
سنّت و قانون الهى درباره رهبرى و پيشوايى... 204
اخلاق، مناط ترقى و انحطاط انسان... 207
اخلاق انسانى... 208
اخلاق اسلامى... 210
قانون الهى درباره رهبرى و پيشوايى... 215
تفاوت اخلاق انسانى با اخلاق اسلامى... 217
مراتب اخلاق اسلامى... 225
ايمان... 226
كتاب چهارم
25 - نظريه اخلاق اسلامى... 231
نظريه اخلاق اسلامى... 233
عقايد باطل... 241
نيروى اخلاقى و معنوى... 245
گرايشهاى اخلاقى... 249
پرسش اساسى در فلسفه اخلاق... 252
هرج و مرج در اخلاق... 257
فراگيرى اخلاق اسلامى... 265
كتاب پنجم
26 - اول اخلاق ما بعد تمدن آنها... 277
مقدمه... 279
ثبات اخلاق و قانون فضيلت... 281
كتاب ششم
27 - عبوديت فكرى... 299
عبوديت فكرى... 301
سبب عبوديت و عوامل تاريخى آن... 304
پيدايش فلسفه و علوم غربى... 306
كتاب هفتم
28 - مدلول فداكارى حسين... 311
مدلول فداكارى حسين... 313
تغيير در قانون اساسى... 314
نقطه انحراف... 315
آغاز ملوكيت... 315
بىتوجهى به تعهدات اخلاقى، امر به معروف و نهى از منكر...316
اصول و اركان قانون اساسى اسلام... 317
انتخاب آزاد... 317
سيستم مشورتى... 318
آزادى عقيده... 319
حسّ مسؤوليت نسبت به خدا و خلق... 320
بيتالمال امانت بود... 321
نقش قانون... 323
برابرى كامل در حقوق و مقام... 324
اخلاق حسين (ع) به عنوان يك انسان مؤمن... 324
29 - كتاب هشتم
اسلام و جاهليّت... 327
اسلام و جاهليّت... 329
مسايل اساسى زندگى... 331
جاهليّت محض... 335
شرك...341
رهبانيّت... 344
وحدت وجود... 346
اسلام... 349
نظريه پيامبران درباره جهان و انسان... 351
نظريه اسلام در ميزان انتقاد... 357
فهرستها (اعلام، اماكن، كتب) ... 369
عصر ما كه قرن بيدارى اسلامى و خيزش مسلمانان جهان به شمار مىرود، با تغيير و تحولات اساسى و چشمگير در ميان ملتها و جوامع اسلامى همراه بوده است. اين بيدارى و حركت نه تنها در كشورهاى عربى - اسلامى، بلكه در كشورهاى اسلامى غير عربى هم با شور و شوق و نشاط بيشترى دنبال شده است. و بىترديد اين بيدارى و حركت ملتهاى مسلمان، در سايه بيدارگرىها و تلاشهاى بىوقفه انديشمندان و دانشمندان مسلمانى بوده است كه با دعوت مردم به بازگشت به اصل و اساس اسلام راستين و حذف بدعتهاى راه يافته در آن همراه بوده است.
يكى از انديشمندان مسلمانى كه در اين راه به فعاليتهاى پرثمر و خستگىناپذيرى پرداخته و حتى تا مرحله اعدام پيش رفته، سيد ابوالاعلى مودودى است. او يكى از متفكران و پرچمداران جنبش تجديد بيدارى اسلامى در دنياى معاصر مىباشد.
سيد ابوالاعلى مودودى (1903 - 1979 م - 1282 - 1358 ق) در واقع از متفكران و انديشمندان به نام و پرآوازه معاصر جهان اسلام بود كه اسلامگرايان در مبارزه با ملىگرائى كور و نفوذ غرب صليبى در جهان اسلام و كشورهاى اسلامى و مقابله با رهبران تحجر گراى دنياى اسلام و... از انديشههاى او رهنمود گرفتهاند. مودودى با به چالش كشيدن رهبران به ظاهر اسلامى برخى از كشورها كه بر مبناى روشهاى غربى با گرايش ناسيوناليستى شكل گرفته بود، آنان را - كه به نظر او غرب زده بودند - مورد انتقاد قرار مىداد و حكومتهاى كشورهاى مزبور را، حكومت اسلامى واقعى نمىشناخت و پيوسته براى تشكيل يك حكومت اسلامى راستين تلاش مىكرد و در اين راستا ابتدا در سال 1938 م / 1357ق سازمان
يا مؤسسه «دارالسلام» و سپس در سال 1941 م/ 1360ق «جماعت اسلامى» را در پاكستان در همين رابطه تأسيس نمود.
نسب سيد ابوالاعلى مودودى بعد از 38 نسل و از طريق امام ابوالحسن على النقى، امام هادى عليهالسلام به حضرت امام حسين عليهالسلاممىرسد.(1)
ابوالاعلى مودودى در منطقه اورنگ آباد واقع در نزديكى ولايت حيدرآباد كن - هند در سال 1903 م در خانوادهاى مذهبى و مشهور به علم و تقوى، چشم به جهان گشود.
او خود در شرح حالش مىگويد: «من در خانوادهاى به دنيا آمدم كه به مدت 13 قرن برنامه هدايت و فقر درويشى در آن حاكم بود. تيرهاى از خاندان و اولاد پيامبر صلىاللهعليهوآلهكه در قرن سوم هجرى به محلى به نام «چشت» در نزديكى هراتوارد شد. بزرگ اين خاندان ابواحمد ابدال چشتى به سال 1358 ه از فرزندان حسن مثّنى فرزند امام حسن(2)است كه صوفيان چشتيه از دودمان او مىباشند. و قطب الدين چشتى مرشد اعلاى تمام سلسلههاى چشتيه هند و جد اعلاى مودوديه بهشمار مىرود».(3)
از اتفاقات مهم زندگى مودودى فوت پدرش بود. فوت پدر گرچه او را تنها و بىپناه ساخت ولى عزم آهنين او را دو چندان نمود و بيش، از پيش بر اراده و تصميم او افزود.
مودودى در پس از فوت پدر، دريافت كه اكنون بايد به تنهايى و با بىكسى، هزينه زندگى خود را تأمين نمايد. او رنج و مشقت زيادى را متحمل مىشد و در واقع نااميد و خسته و كوفته! براى تأمين معاش از اين شهر به آن شهر، از آن شهر به اين شهر! سفر مىكرد تا هزينه معاش درويشى خود را تأمين كند.
مودودى پس از ترجمه كتاب «المرأة الجديدة» از عربى به اردو در 14 سالگى در سال 1918 م همراه برادرش ابوالخير كه مديريت روزنامه «مدينه» در شهر بجنور را به عهده داشت، به دنياى روزنامهنگارى وارد شد و پس از دو ماه كار در روزنامه مزبور كه همزمان با اوج حركتهاى سياسى در هند بود، او در هر حركت و نهضتى كه بر ضد انگليسصورت مىگرفت، براى آزادى هندوستان فعاليت مىكرد و در آن زمان بود كه مودودى با عدهاى از همفكران خود انجمن «كمك به زندانيان» را ايجاد كردند. همچنين با مجله هفتگى «تاج» در شهر جبلپور، همكارى كرد، ولى اين امر چند ماهى بيش، دوام نياورد.
مودودى همزمان با آغاز نهضت سياسى و ضداستعمارى در هند با علاقهاى آتشين و با نوشتههاى خود، احساسات مردم را تحريك و شعلهور مىساخت و در واقع او در اوجگيرى اين نهضت سهم به سزايى داشت و آنگاه از درآمد مطبوعاتى خود «صندوق اعانه جريده» را تقويت مىكرد و دو كتاب «النشاطات التبشيرية فى تركيا» و «حجاز اليونانيين فى سمرنا» را به رشته تحرير درآورد.
مودودى سپس وارد دهلى شد و از هند قديم و جديد بازديد به عمل آورد و با دو تن از علماى برجسته هند به نام: «كفايت الله مفتى الديار و شيخ احمد سعيد»، مشهور به «سحبان الهند» كه از مهاتما گاندى (رهبر هند) تبعيت مىكردند، آشنا شد. او در سال 1920 م از طرف علماى هند به مدير مسئولى روزنامه «مسلم ليك» انتخاب شد و تا پايان عمر اين روزنامه، نيز - تا سال 1923 م - مديريتش ادامه داشت. در سال 1924م با مولانا محمد على جوهر(رهبر جنبش خلافت) آشنا شد و از طرف جمعيت علماى هند از اوايل سال 1925 تا 1928 م به تنهايى مسئوليت آن را به عهده گرفت و اين روزناهم نقش مهمى در هدايت مردم هند داشت.(1)
مودودى پس از فروپاشى امپراطورى عثمانى و پس از جنگ جهانى اول در سال 1924م نسبت به ناسيوناليسم و ملىگرايى كه به اعتقاد او باعث گمراهى تركها و مصرىها شده بود، به شدت بدبين بود، و بههمين دليل با جمعيت علماى هند كه در جهت مبارزه با انگليس
1) گيلانى، سعيد اسعد، صص 60 و 61.
حركت مىكردند، دست همكارى داد.
مودودى در سال 1928 م با تأليف كتاب «الجهاد»، خود را نجات يافته از سردرگمى تلقى كرده مىگويد: «... برايم روشن شد كه حكومت اسلامى به خاطر تأكيد آن بر عدل و قسط، امانت و صدق، عنايت به فقرا و ضعفا، توجه به ادارات مدنى و نظامى و... هدايت و دعوت به سوى حق و حكومت عقيدتى است و خداوند جهاد را بر مؤمنين براى غلبه اسلام بر كفر، واجب گردانيده است.»
همو مىنويسد:«... كتاب جهاد در اسلام بيش از هر كسى در من اثر گذاشت. هنگامى كه نوشتن آن را آغاز كردم يك شخص متعصب قومى بودم، ولى پس از آن اين نكته، تبديل بر حميت اسلام شدم و اسلام و روش زندگى را شناختم.»(1)
سيد ابوالاعلى مودودى در راستاى اهداف اجتماعى خود آثار قلمى زيادى در زمينههاى، فكرى، فرهنگى و سياسى از خود به جاى گذاشته است كه ما به برخى از اسامى آنها اشاره مىنماييم.
اتفاقا يكى از شنوندگان اين سخنرانى، ابوالاعلى مودودى بيست و سه ساله بود. او با شنيدن اين سخنرانى تصميم گرفت اين كار را انجام دهد. در اين راستا تاريخ جنگهاى تمام قبايل گذشته و معاصر را بررسى كرد و در اين رابطه مقالاتى در روزنامه «الجمعية» نوشت و بر استحكام بخشيدن به باورهاى مسلمانان درباره جهاد افزود و افتراهاى واهى و بىاساس
1) خليل احمد حامدى، امام مودودى، چ لاهور، ج 1983 م ص17 و 18.
را خاموش ساخت و سپس اين مقالات - كه مشتمل بر پانصد صفحه بزرگ بود - به صورت كتاب درآمد و اسمش را «الجهاد فى الاسلام» گذاشت.(1)
مودودى به تنهايى مجله «ترجمان القرآن» را منتشر مىساخت كه گستره توزيع اين مجله در مراحل نخست، هزاران نسخه فقط در شبه قاره هند با هدف اعتلا بخشيدن به دين خدا و دعوت به سوى جهاد در راه خدا و پاكسازى افكار جديد بر اساس اصول قرآن بود.
كتاب ديگرى كه از مودودى به يادگار مانده، به نام «مبادى الاسلام» است كه اين اثر به سى زبان مختلف جهان ترجمه شده و عده زيادى از مردم با مطالعه آن، راه واقعى اسلام را دريافتند. و درواقع اين كتاب در بعضى از جوامع، تحولى ايجاد كرد كه به نوشته احمد حامدى، «اين كتاب هنگامهاى به پا كرد».(2)
كتاب ديگر ايشان، «شريعت آزادگان تا شريعت بردگان» مىباشد كه در آن كتاب به صراحت اعلام مىكند و مىنويسد: «اسلام به ناتوانان و ضعيف نفسان احتياجى ندارد، اسلام نيازمند شجاعان و دليران است»(3)
تفسير «تفهيم القرآن» در شش جلد، در سطح عموم و بر مبناى انديشههاى سياسى در اسلام نوشته شده و منتشر گرديد.(4)
علاوه بر اينها، وى دهها كتاب و رساله در زمينههاى مختلف ديگر نيز تأليف و منتشر ساخته كه بعضى از آنها توسط استاد سيدغلامرضا سعيدى و اينجانب به فارسى هم ترجمه و منتشر شده است.
از جمله آثار اجتماعى - سياسى مولانا مودودى كه در جهان تأثير به سزايى داشته و ماندگار بوده، تأسيس «جماعت اسلامى» است كه در 24 آگوست 1941 م با هدف «اعلاى
كلمه خدا» به وجود آمد.
همچنين در تأسيس پاكستان در سال 1947 م پس از زجر و شكنجه دويست ساله مردم از سوى انگليس مىباشد مودودى نقش خاصى بهعهده داشت. مودودى در راستاى تأسيس دولت اسلامى، دو سخنرانى پرشور و پشت سر هم و در عين حال حماسى تحت عنوان «قانون اسلامى و راه اجراى آن در پاكستان» كه اكثريت قاطع رجال قانونى از او حمايت مىكردند، ايراد نمود، ولى حكومت وقت با اتهامى دروغين او را در سال 1948 م دستگير و بيست ماه زندانى كرد ولى او پس از آزادى، فعاليتهاى خود را ادامه داد و پس از قيام مسلمانان بر ضد قاديانىها و شهيد شدن عدهاى از مسلمانان و همزمان با انتشار رساله مودودى تحت عنوان «مسأله قاديانيگرى»، او به همراه عدهاى از مسلمانان دستگير شد و در دادگاه نظامى محكوم به اعدام گرديد.
خليل احمد حامدى مىنويسد: «جلاد حكم اعدام را به امام مودودى عرضه نمود و گفت: «اى فاضل! مىتوانى در اين هفته درخواست عفو خود را تقديم دارى»! چهره او دگرگون شد و صورتش چون پارچه آتش، گلگون گشت و با لحن تندى گفت: «من از هيچ كس طالب عفو نيستم، زيرا حكم مرگ و زندگى از سوى خداوند فرود مىآيد، اگر آسمان حكم مرگم را صادر كند، احدى نخواهد توانست از مرگ نجاتم دهد و اگر آسمان حكم مرگم را فرود نفرستده باشد، هيچ كس حتى به اندازه يك مو نخواهد توانست به من زيانى برساند».
سپس خطاب به دوستان خود در دادگاه گفت: «نه پدرم، نه مادرم، نه همسرم و نه اولادم و... نبايد درخواست عفو مرا به دادگاه تقديم دارند»(1)... مشيت الهى هم اين بود كه با تشكيل دادگاه تجديدنظر، مودودى طى حكمى به حبس ابد - كه در آن هنگام بيست و يك سال داشت -، محكوم شد، ولى پس از يك سال و سه ماه، حكومت جديدى روى كار آمد و در اثر تظاهرات و اعتراض مردم به قضاوت و حكومت نسبت به اين حكم، او آزاد شد.
مودودى بار ديگر در زمان ايوب خان در سال 1957 م بر سر مسأله تظاهرات سراسرى
1) امام مودودى، ص98 و 99.
در عيد فطر بازداشت شد، اما با گذشت چند ماه، كاخ حكمروايى ايوب خان نيز فرو ريخت و او دوباره آزاد گشت.
مودودى مبارزهها و نبردهاى گوناگونى داشت. او در برابر دشمنان مختلف اسلام مبارزه مىكرد، بر ضد كمونيسم و ساير افكار الحادى، قاديانىگرى، منكران سنت، فرنگى مآبان، بدعت گذاران و معاملهگران حرفهاى دين قيام كرد و پيروز شد.
مودودى، عمرى طولانى در تلاش و كوشش بود و سرانجام در روز 23 دسامبر 1989 م رخت از جهان بربست و به ديار باقى شتافت(1)
امام خمينى(ره) پيام تسليتى به همين مناسبت فرستاد:(2)
«با درگذشت مولانا مودودى، امت اسلام از يك روحانى و عالم ممتاز و متفكرى كه مايه افتخار بود، محروم شد. مولانا مودودى براى اهداف اسلامى و براى مسلمانان سراسر جهان خدمات بسيار ارزندهاى انجام داد.
او نه تنها براى مسلمانان پاكستان، بلكه براى تمام مسلمانان جهان يك رهبر عظيم دينى بود. فكر اسلامى ايشان نهضت انقلاب اسلامى را در تمام قلمرو اسلام زنده كرد. تلاش ايشان انقلاب اسلامى را در سراسر دنيا گسترش خواهد داد. رحلت ايشان خسارت جبرانناپذيرى براى جهان اسلام است.
لازم است كه اهداف دينى ايشان ادامه داشته باشد. طرفداران نهضت اسلامى بيش از پيش براى پيروزى اهداف دينى استاد مودودى بايد كوشا باشند... روح اللّه الموسوى».
مودودى گرچه يك مسلمان الهام يافته از اسلام و تعاليم اسلامى است، ولى كسانى را كه در او تأثير به سزايى داشتهاند نبايد غفلت كرد از جمله پدر و مادر مودودى كه يك خانواده مذهبى را تشكيل داده بودند. مذهب فقهى مودودى، حنفى بود و بههمين سبب او توجه خاصى به ابوحنيفه دارد و در مقالهاى كه مىنويسد، ابوحنيفه را از هر جهت، چه كلام و چه
فقه برتر از ديگران مىداند(1)و البته مىتوان گفت كه مودودى تحت تأثير افرادى چون ابوالحسن على بن محمد بن حبيب الماوردى (364 - 450 ق) و ابن خلدون و شاه ولى الله دهلوى قرار داشته است.
در راستاى عمل تقريبى، استاد سيدغلامرضا سعيدى و اينجانب و بعضى ديگر از اساتيد مانند آية اللّه ابراهيم امينى، آية اللّه محمدعلى گرامى و... از نيم قرن پيش عليرغم مشكلات متعدد و تحجّر حاكم بر حوزه! و جامعه آن روز، به ترجمه و نشر آثارى از رهبران حركتهاى اسلامى معاصر در جهان عرب و اسلام، از جمله: شهيد حسن البناء، شهيد سيدقطب، استاد شيخ محمد غزالى، استاد محمد قطب و ديگران پرداختيم و در اين زمينه، به ترجمه و نشر آثار و رسالههاى مولانا سيدابوالاعلى مودودى امير جماعت اسلامى پاكستان نيز اقدام شد.
پس از نشر ترجمه فارسى رسالههاى: «معضلات الاقتصاد فى الاسلام»، «نظرية الاخلاق فى الاسلام»، «نظرية الاسلام السياسيه»، «الدستور الاسلامى»، «منهج الثورة الاسلامية»، و... توسط اينجانب و دوستان و برادرانى كه همكار من در حوزه علميه قم بودند، نمونه هايى از آنها را همراه نامهاى در تسليت درگذشت «شيخ غلام محمد»، از اعضا رهبرى جماعت اسلامى - به استاد ابوالاعلى مودودى و استاد خليل الحامدى مسؤول بخش عربى جماعت اسلامى، فرستادم كه چندى نگذشت و پاسخ ايشان، همراه تعدادى ديگر از رسالهها و آثارشان به زبان عربى، به دستم رسيد...
... از جمله آثار ارسالى، رساله «لماذا استشهد الامام الحسين» بود كه در واقع متن سخنرانى استاد مودودى در يك اجتماع عاشورايى، براى اهل سنت و شيعيان پاكستان، آن را ايراد كرده بود...
1) مودودى، ابوالاعلى، ابوحنيفه و ابويوسف، ترجمه على اصغر حلبى، از كتاب تاريخ فلسفه در اسلام. ميان محمد شريف، ج2، فصل 34، زير نظر نصر الله پور جوادى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، 136 ش، ص126.
اين رساله هم همان روزها - ساليانى دراز پيش - توسط اينجانب به فارسى ترجمه شد ولى انتشار نيافت... و بعدها به هنگام اقامت اينجانب در مصر، به درخواست حقير، نسخهاى از متن عربى آن در قاهره و توسط «دار المختار الاسلامى» وابسته به اخوان المسلمين مصر، در هزاران نسخه، تجديد چاپ و توزيع گرديد و اكنون نامهاى از مولانا مودودى - به عنوان سندى از روابط اخوت و دعوت تقريبى - در اينجا درج مىشود و خوشبختانه ترجمه فارسى آن سخنرانى نيز جهت استفاده علاقهمندان در ماه محرم 1434 ه- - 1391- تقديم علاقمندان گرديد(1)در اينجا بىمناسبت نيست كه يكى از نامههاى از استاد مودودى را نقل كنم.
از: ابوالاعلى مودودى
رئيس جمعيت اسلامى پاكستانحضور برادر بزگوار جناب مستطاب آقاى سيدهادى خسروشاهى
(شماره نامه) 193
تاريخ: 12/30/90 ه-.ق، 18/5/1970 م
سلام و رحمت و بركات خداوند بر شما باد
نامه شريف مورخه 18/1/1390 ه-. ق جنابعالى را با شوق و مسرت فراوان دريافت نمودم و از همدردى شما در رابطه با از دستدادن برادرمان استاد مرحوم غلام محمد سپاسگزارم و حقا كه وفات او خسارات جبران ناپذيرى براى نهضت اسلامى پاكستان است.
خداى بزرگ او را مشمول رحمت واسعه خود قرار دهد. و شما را از اينكه عزيزى را از دست بدهيد دور بدارد. و از اينكه نشريات ما را ترجمه و پخش مىكنيد، سپاسگزارى مىنمايم و كتابهاى جديد
عربى خود: «ماهو القاديانية» و «الاسلام والمَدنية الحديثة» و «رسالتان للبابا والمودودى» و «دورالطلية المسلمين فى بناء مستقبل العالم الاسلامى» و «مبادى السياسة لفهم القرآن» و «بين الدعوة القومية والرابطة الاسلامية» و «نحو ثورة سلمية» و «لماذا استشهد الحسين» را خدمت شما ارسال مىنمايم.
1) در ضمن مجموعه «فلسفه نهضت حسينى».
ترجمه فارسى كتابهاى بنده را كه فرستاد بوديد، دريافت كردم و تشكر مىنمايم خداوند به شما جزاى خير عنايت كند.
سلامهاى گرم و صميمانه ما را خدمت حضرت آيهاللّه شريعتمدارى و برادران عزيز ابلاغ نمايند.
ارادتمند ابوالاعلى المودودى
لاهور پاكستان
در مجموعه حاضر، علاوه بر «مبادى اسلام» ترجمه رسالههاى ديگر مولانا مودودى تحت عناوين: برنامه انقلاب اسلامى، پايههاى اخلاقى براى جنبش اسلامى، نظريه اخلاق اسلامى، اول اخلاق ما، بعد تمدن آنها، عبوديت فكرى، مدلول فداكارى حسين عليهالسلام، اسلام و جاهليت، كه همه آنها ترجمه استاد سيدغلامرضا سعيدى است، پس از ويرايشى كوتاه، تقديم علاقمندان مىگردد و اميدواريم كه چندين رساله ديگر استاد مودودى كه توسط اينجانب و دوستان، در ساليانى پيش ترجمه و منتشر شده بودند، پس از ويرايشى جديد، تحت عنوان «رسائل مودودى» منتشر گردد.
سيدهادى خسروشاهى
قم: مركز بررسىهاى اسلامى محرم الحرام 1434 ه-
تأليف
ابوالأعلى مودودى
ترجمه
سيد غلامرضا سعيدى
به كوشش
سيد هادى خسروشاهى
قدر فلك را كمال و منزلتى نيست
در نظر قدر باكمال محمّد صلىاللهعليهوآله
(سعدى)
به نام آنكه جان را فكرت آموخت
محققين و متفكرين بزرگى كه به درجه كمال و معرفت رسيدهاند، مىگويند: همانگونه كه با طلوع خورشيد و انعكاس اشعه تابناكش، سرچشمهاى از نور به نام «روز» به وجود مىآيد، با ولادت پيامبر نيز در جهان انسانيت، سرچشمهاى از نور به نام «دين» ايجاد مىشود.
روز، عبارت است از بيدار شدن حيات براى تحقق دادن وظايفى كه بر عهده دارد و دين عبارت است از بيدارى روح براى تحقق دادن فضايل و كمالات انسانى. خداى متعال خورشيد را آفريده و اين خاصيت را به آن بخشيده است كه در جهان ماده، تغيير و تحول ايجاد كند و پيامبر را خلق كرده و اين خاصيت را به او مكرمت فرموده كه روح انسان را ترقى و تكامل بخشد.
اشعه انوار حيات، براى هدايت و رشد و تكامل همه موجودات، به صورت كلاهى از «نور» تابش مىكند، لكن اشعه وحى در وجود پيامبر به منظور هدايت و ارشاد انسان، به شكل «نورى» از كلام منعكس مىگردد.
عامل نافذ و مؤثر بزرگ خدايى، در سلسله نظام «نفس انسانى» و در سلسله نظام ارضى، به وسيله دو عامل متشابه به كار مىافتد به اين معنى كه:
در مورد زمين، به وسيله اجرام نور آفتاب و ستارگان و در مورد عقل به وسيله انبيا و رسل صورت مىگيرد. بايد به اين نكته توجّه داشت كه پيامبر از جمله بزرگانى نيست كه بتوان تاريخ وى را با فكر و انديشهاى مقرون با منطق و منطقى مقرون با شك و ترديد، مطالعه كرد و سپس همه اين معانى را در نهاد او بر اساس اصول طبيعت كلّى و خاصيت ذات بشرى بررسى نمود، بلكه پيامبر موجودى است نجمى و آسمانى، يعنى همانطور كه ستاره به كمك علم و با كمال دقت، به وسيله «تلسكوپ» مورد بررسى قرار مىگيرد، وجود پيامبر را نيز بايد با علمى مقرون با ايمان و با نظرى دقيق به وسيله تلسكوپى مخصوص به اين كار- با علم و بصيرت - تحت بررسى قرار داد و سپس تمام خصوصيات و امتيازات او را فقط بر اساس طبيعت و خاصيت ذات نورانى وى مطالعه نمود.
خلاصه كلام اينكه با توجّه اجمالى به اين معانى، همانگونه كه ثابت و مسلم شد، بايد اعتراف نمود كه جهان بشريت محتاج به وجود مربى و پرورش دهندهاى است به نام «پيامبر»
تا نفوس بشر را تربيت كند و در پناه اشعه وحى، او را از تاريكىهاى جهالت، خيرهسرى و خودخواهى، نجات بخشد.
اولين مرحله تربيت اين مربى بزرگ اين است كه لكههاى تيره و تارى را كه بر صفحه حساس و شفاف فطرت عارض مىشود، بزدايد و دستگاه فكر بشر را تصفيه كند تا افق مبهم و مهآلود حيات، به روى فرزندان آدم روشن گردد؛ آنگاه بتوانند راه پر پيچ و خم زندگى را در پرتو هدايت الهى به سهولت طى كنند.
اين معناى بديهى و مسلم، بر اثر خودخواهى و تيرهدلى بسيارى از افراد زورمند و نيرنگ باز، بارها مورد ترديد قرار گرفته و تا توانستهاند در راه كاروان ترقى و تكامل انسان مانع ايجاد كردهاند. بدين جهت بشريت دردمند و جهول، باركش غول بيابان شده است!
اين دو دسته از دشمنان واقعى ترقى و تكامل بشر، برخى در لباس فرعون و بعضى با حربه سحر و جادو و خرافات، در لباس روحانيت كاذب، مردم بيچاره را با نيرنگ و زور، سالها بلكه قرنها، حيرتزده و سرگردان، در وادى جهالت نگاه داشتهاند، ولى بالاخره گردنكشان اجتماعى و راهزنان دينى، با همه زور و نيرنگى كه به كار بردند در برابر تابش خورشيد هدايت و حقيقت، مغلوب و مقهور گرديده و مردم بهتدريج، از فيض تربيت راهنمايان حقيقى - يعنى فرستادگان خدا - برخوردار گرديدند.
امّا با كمال تأسف بايد اعتراف كرد كه پس از روى كار آمدن حكومت معنوى و استقرار هدايت و ارشاد پيشوايان واقعى بشر كه برانگيختگان خدا بودند، باز هم سازمان مقدّس رهبرىِ معنوى، از گزند نفوذ فرعونها و جادوگران نوعى كه به نام حمايت از حريم مقدّس دين، زمام اختيار مردم را در دست گرفته بودند، مصون و محفوظ از تعرض و مداخله نماند؛ زيرا تأثير اين دو عامل مخرب، موجب گرديد كه مردم، فداى مطامع پست و پليد ديگران گرديده و از كسب معارف حياتبخش الهى محروم بمانند. ولى همين كه خورشيد تابناك سعادت نهايى بشر، از افق حجاز طلوع كرد، بساط خودسرى و گردنكشى خدايان موهوم و بازار سحر و افسون پيشوايان مزعوم را بىرونق ساخت و منشور آزادى بشر را به وسيله ايجاد رابطه مستقيم بين مخلوق و خالق از قيد ظلم، ستم، خرافات و سخافات پوچ رها نمود و در نتيجه آن، نه فقط بتهاى خرافات و سخافات مجعول، نابود گرديد، بلكه بتهاى گوشتى نيز يكسره، بىآبرو و نقش زمين شدند و بساط غرور و خودخواهى و كبريايى همه آنها در هم پيچيده شد.
بشريت رنجديده كه افتان و خيزان مىرفت تا از زير بار سنگين تحميلات گذشته شانه خالى كند، در چند قرن اخير دچار مشكل تازهاى به نام «علوم طبيعى» شد؛ به اين معنى كه جمعى از دانشمندان علوم تجربى همين كه به مقدارى از رازهاى جهان طبيعت و به تعبير
قرآن كريم، به گوشهاى از «آيات الهى» پى بردند، عَلَم طغيان برافراشته و با ساختن بت جديدى به نام علوم طبيعى به جنگ معنويات برخاسته و بنيان سعادت بشر را - كه جز در پناه دين نمىتواند از نعمت آسايش، آرامش و اطمينان خاطر برخوردار گردد - متزلزل ساختند.
در اين باره اگر انصاف را از دست ندهيم، بايد اعتراف كنيم كه قيام علماى طبيعى در برابر معنويات، در حقيقت عكسالعمل حكومت خرافات كليسا و ستمگرىهاى دستگاه شيطانى پانصد ساله «انگيزيسيون» يعنى محكمه تفتيش عقايد مذهبى بود كه آشكارا با هر گونه علم و دانشى معارضه مىكرد.
در نتيجه معارضه علماى طبيعى با دستگاه كليسا در اروپا و انعكاس اين معانى در شرق، كيش مقدّس اسلام نيز در نظر بىخبران، در عداد كيش تحريف شده مسيحيت انگاشته شد و به وسيله مقلّدين اروپا، در اين قسمت از جهان نيز بازار لاابالىگرى و بىاعتنايى و معارضه با مقدّسات و معنويات رواج گرفت.
در خلال اين احوال بر اثر پيشرفتهاى علمى و صنعتى اروپا و سيطره سياسى و استعمارى اين قاره زورمند بر آسيا و آفريقاى ناتوان، احتياجات جديدى براى ملّتهاى شرقى احساس شد كه مىبايست همدوش با علوم معنوى و اخلاقى آن عصر، براى كسب معلومات جديد نيز سهم و برنامهاى قايل مىشدند و ضمنا در سبك و اسلوب دروس قديم، تجديد نظرى به عمل مىآمد، ولى چون زمامداران شيوه تعليم و تربيت قديم، براى تأمين چنين منظورهايى روى مساعد نشان ندادند، بلكه تا حدودى به مخالفت برخاستند، لذا به اجبار، سازمانهاى تازهاى به وجود آمد تا نيازمندىهاى عصر و زمان را تأمين كند.
در اين حيص و بيص، بين دو دستگاه تعليم و تربيت قديم و جديد شكافى ايجاد شد و علاوه بر اينكه زمامداران سبك قديم از مداخله در شيوه تعليم و تربيت جديد بر كنار ماندند، عوامل تخريب خارجى و داخلى، با تمام وسايلى كه در اختيار داشتند بر توسعه اين شكاف افزودند. در نتيجه كار تأمين سازمانهاى آموزش و پرورش جديد از لحاظ تعليمات دينى و امور معنوى - يعنى نفيسترين و ارزندهترينمواريث اجتماعى ما كه هستى و اركان استقلال ما بر اساس آن استوار است- به جايى رسيده كه دانشآموزان و دانشجويان كشور حتّى از حداقل معلومات مذهبى و اطلاعات دينى بهرهاى ندارند!
اين وضع نامطلوب، منحصر به كشور ما نيست، بلكه همه جوامع اسلامى استعمار زده، از اين سبك و اسلوب نامرغوب رنج مىبرند و كم و بيش براى ترميم اين خرابىها در تلاشند.
بديهى است علاقمندان و دانشمندانى كه ناظر اين جريان عنيف و شاهد اين روش ناپسند مىباشند، با توجّه به اينكه هستى و قوام همه اجتماعات اسلامى، وابسته به استقرار اركان معنويات اسلام است، از خطر اضمحلال و انقراض مسلمانان بر خود مىلرزند و مىكوشند
تا جوانان مسلمان را از اين مهلكه خطرناك نجات دهند.
از جمله شخصيتهاى گرانمايه بصير و جهانشناس دستگاه علمى اسلام، استاد سيّد ابوالاعلى پاكستانى - از علماى عامه - در طراز اول دانشمندان عالى قدرى است كه در راه تنوير افكار جوانان اسلام، مردانه كمر همّت بسته و سالها است كه در شهر لاهور از طريق نشر مقالات علمى، خطابه و رسالههاى استدلالى به جهاد علمى و عقيدتى و مبارزه فكرى و قلمى قيام فرموده است.
استاد موصوف، تأليفاتش را به زبان اردو نشر مىدهد و سپس به وسيله عدهاى از مترجمان عرب زبان به عربى ترجمه و نشر مىشود. نگارنده، اين رساله را از متن عربى اقتباس نموده و با اطمينان به اينكه مطالعه چنين اثرى مىتواند در تنوير افكار و تقويت ايمان دانشآموزان و دانشجويان عزيز، مفيد و مؤثر باشد، موفق شدم كه ترجمه آن را با زبانى ساده در معرض استفاده نيازمندان بگذارم و يقين دارم توجّه به مندرجات اين رساله براى دانشجويان، مفتاح هدايت و مقدّمهاى خواهد بود كه در آينده به تفصيل با معارف عاليه اسلام و گنجينههاى نفيس و علمى اين سازمان مقدّس آشنا شوند و سپس در حفظ و حراست اين ميراث گرانبها كه بزرگترين سرمايه افتخارآميز فرهنگ انسانى است، با گذشتگان بزرگوار ما شركت جسته و اين «وديعه آسمانى» را با كمال امانت، به نسلهاى آينده تحويل دهند.
آشنايى با روش تحقيق و استدلالى كه از امتيازات اين رساله است، براى محصّلين علوم دينى ما آموزنده و مفيد خواهد بود و اميد است آقايان مبلّغين جوان ما با توجّه به اين سبك و اسلوب، در روش تبليغاتى رايجى كه چندان مطلوب عصر و زمان ما نيست، تجديد نظر فرمايند.
در خاتمه اين مقال، همانطور كه آغاز كلام با مديحه پادشاه ادب فارسى (سعدى) به نام پيشواى عظيمالشأن اسلام و رهبر بزرگ انسانيّت زينت داده شد، پايان آن را نيز به نام مباركش مزيّن مىسازم كه گفت:
چندين هزار سكه پيغمبرى زدند *** اول به نام آدم و خاتم به مصطفى
الهامش از جليل و پيامش ز جبرئيل *** رأيش نه از طبيعت و نطقش نه از هوا
در نعت او زبان فصاحت كجا رسد؟ *** خود پيش آفتاب چه پرتو دهد، سها؟
شعر آورم به حضرت عاليش؟ زينهار! *** بسا وحى آسمان چه زند سحر مفترا؟
نوزاد - شهرستان بيرجند
رمضان المبارك 1383- بهمن ماه 1342
سيّد غلامرضا سعيدى
چرا دين اسلام به اين اسم ناميده شده است؟ معنى كلمه اسلام حقيقت اسلام حقيقت كفر ضررهاى كفر و عواقب زشت آن فوايد اسلام
اديان مختلفى كه در روى زمين وجود دارند، هر يك با اسامى مخصوصى نامگذارى شدهاند، به اين معنى كه هر يك به شخص خاص يا به ملّت معيّنى نسبت داده شده است؛ مثلاً دين مسيحى نامش را از حضرت مسيح عليهالسلام گرفته، كيش بودايى به نام «بودا» مؤسس اين كيش، معروف شده و ديانت زرتشتى به اسم زرتشت، مؤسس و پرچمدار اين دين مشهور گرديده است. ديانت يهودى نيز به مناسبت اينكه در ميان قبيلهاى معروف به «يهودا» رواج گرفته، به نام يهوديت شهرت گرفته است، مگر كيش اسلام كه نه به نام مرد خاصى ناميده شده و نه به نام ملّت معيّنى، بلكه نام اسلام دلالت بر صفت خاصى دارد كه همين صفت، متضمن معنى كلمه اسلام است. همانگونه كه از ظاهر اين اسم پيداست، در ايجاد اين دين نه فردى از افراد بشر دخالت داشته و نه مخصوص ملّت معيّنى است كه ساير ملّتهادر آن سهمى نداشته باشند، بلكه هدف اين دين آن است كه همه مردم روى زمين به صفت اسلام مزيّن باشند. بنابراين هر كس چه در گذشته داراى چنين صفتى بوده و چه در حال حاضر مسلمان شناخته شود و نيز هر كس در آينده به چنين صفتى مزيّن شود، مسلمان خواهد بود.
اگر به كتابهاى لغت عربى مراجعه كنيد، خواهيد دانست كه معنى كلمه اسلام عبارت است از «تسليم و امتثال» يعنى پذيرفتن امر و نهى امر كننده و نهى كننده، بدون اعتراض و اين دين از آن جهت «اسلام» ناميده شده است كه اطاعت امر خدا و تسليم شدن در برابر فرمان خدا، بدون هيچگونه اعتراضى لازمه آن است.
مسلم است كه هر چيزى در اين جهان تابع قاعده معيّن و قانون خاصى است، مثلاً آفتاب و ماه و ستارگان، همه تحت قاعده معيّنى هستند كه به قدر مويى از اين قانون، تخطى و تجاوز نمىكنند.
زمين به دور محورش مىگردد و از مقدار و ميزانى كه از لحاظ زمان و حركت و سير براى آن مقرر گرديده، كوچكترين تغيير و تبديلىدر آن ديده نمىشود. آب و هوا و نور و حرارت، همه و همه مطيع نظم خاصى هستند. جمادات، نباتات و حيوانات نيز ضابطهاى دارند كه رشد و نمو و افزايش و كاهش و زندگى و مرگشان، جز به موجب آن ضابطه صورت نمىگيرد! حتّى انسان نيز از هر جهت مطيع ضابطه طبيعت است؛ زيرا جز اينكه مطابق ضابطه طبيعت نفس بكشد و طبق همان ضابطه به آب و غذا و نور و حرارت احساس نياز كند، راهى ندارد و همچنين حركت قلب انسان و جريان خون و دستگاه تنفس وى تابع همين قانون است و نيز همه اعضاى بدن انسان مانند مغز، معده، ريه، اعصاب، عضلات، دست، پا، زبان، چشم و بينى و گوش، همه و همه مطيع همين قانونند و خلاصه گفتار اينكه همه وظايفى را كه اعضا و جوارح انسان انجام مىدهند، چيزى جز آنچه طبيعت متصوّر داشته، نيست و راهى ندارند مگر اينكه به دستورى كه معيّن شده عمل كنند.
بنابر آنچه گفته شد بايد دانست كه اين قانون همه جانبه كه در اين جهان حكومت مىكند و همه مخلوقات از بزرگترين كره در آسمان تا كوچكترين ذره خاك در زمين، مطيع و تابع آن هستند و از اطاعت آن سرپيچى ندارند، قانونى است كه فرمانرواى جليل و مقتدرى آن را وضع كرده و چون آنچه در آسمان و زمين و بين اين دو قرار گرفته، مطيع و تابع اين قانون است، در اين صورت بايد گفت:
«همه جهان، مطيع و فرمان بردار قانون و امر همان فرمانروايى هستند كه آن را وضع كرده است.»
با توجّه به اين معانى روشن و آشكار است كه اسلام، دين سراسر جهان است، زيرا به طورى كه قبلاً دانستيد روشن شد معناى اسلام عبارت است از تسليم و امتثال، يعنى پذيرفتن امر و نهى امر كننده و نهى كننده، بدون اعتراض.
در اين صورت آفتاب و ماه و زمين و همچنين درخت و سنگ و چهار پايان نيز مسلمانند، حتّى انسانى كه خدايش را نمىشناسد و منكر وجود خدا و آيات اوست و كسى كه غير خدا را عبادت مىكند يا براى خدا شريكى قايل است، از لحاظ فطرتى كه بر اساس آن آفريده شده
مسلمان است؛ زيرا ولادت، حيات و مرگ وى جز به موجب قانونى كه خدا وضع كرده، صورت نمىگيرد.
همچنين كليه اعضاى بدن انسان جز دين اسلام دينى ندارند، زيرا پيدايش و رشد و حركت اعضاى بدن انسان جز به موجب همين قانون الهى به وسيله ديگرى انجام نمىگيرد. البته حقيقت امر اين است كه زبانى را كه انسان براى اظهار نظر در مورد شرك، كفر، جهالت و سفاهت به كار مىبرد، بذاته جز دين اسلام راهى و طريقى ندارد و نيز سرى كه انسان با كمال كراهت خاطر در برابر غير خدا كج مىكند، بر حسب فطرتى كه به موجب آن آفريده شده، جز اسلام دينى ندارد و نيز قلبى كه از روى نادانى و سفاهت، جايگاه محبت و احترام غير خدا قرار مىدهد، بر حسب فطرت و نهاد اصلى، مسلمان است. بنابراين بايد گفت: همه چيز تسليم فرمان و قانون است.
حال كه اين مطلب روشن شد، مىتوان اين موضوع را از جهت ديگرى مورد بررسى قرار داد. انسان در زندگى داراى دو بُعد مختلف مىباشد:
بُعد اول اين است كه بر حسب فطرت، مطيع قانون است و پيروى از قانون ويژگى ذاتى اوست.
بعُد دوم اين است كه انسان داراى عقل، نيروى فهم و تأمل و نيز قدرت ابراز رأى و نظر مىباشد.
در نتيجه در برابر امرى تسليم مىشود و منكر امر ديگرى مىگردد. يك راه را دوست مىدارد و راه ديگر را نمىپسندد و براى جهات مختلف زندگى خود به وضع قانون مىپردازد يا تابع نظام و رژيمى مىشود كه ديگرى وضع كرده است. از اين جهت بر خلاف ساير مخلوقات دنيا كه تابع قانون معيّن و مسلمى هستند، انسان به قانون معيّن و مسلمى مقيد نيست، بلكه در رأى و عمل، داراى آزادى فكر و عقيده و نظر است و هر نظرى را كه بپسندد، مىتواند انتخاب كند.
اين دو جهت مختلف، هر يك جداگانه در زندگى انسان وجود دارد؛ به اين معنى كه از جهت اول، اسلام ويژگى فطرى اوست و مانند ساير مخلوقات اين جهان، بر حسب فطرت، مسلمان است و اين معنى قبلاً روشن شد و از جهت دوم، مختار است كه مسلمان باشد يا غير مسلمان و همين اختيار است كه انسان را دو نوع قرار مىدهد.
نوع اول انسانى است كه آفرينندهاش را مىشناسد و به او ايمان دارد و او را پرورش دهنده و مالك و آقاى خود مىداند و با اختيارى كه در زندگى خود دارد، همانگونه كه در حيات
جبرى، تابع قانون طبيعى اوست، از قانون شرعى او نيز به اختيار پيروى مىكند.
چنين كسى مسلمان كاملى است كه اسلامش را به سر حدّ كمال رسانيده است؛ زيرا حيات او در چنين وضعى عينا به صورت اسلام درآمده است و با كمال ميل و رغبت، اسلام را پذيرفته است. چنين انسانى كه قبلاً بدون تعقل و تفكر، مطيع قانون بوده، اينك با قصد و عمد، مطيع قانون خدايى شده است، زيرا دريافته است كه اين دانش و معرفت را خدايى به او مرحمت فرموده كه نيروى دانش و آموزش را به وى بخشيده است. بديهى است چنين كسى داراى فكر محكمى گرديده است، زيرا از روى تفكر و بينش تصميم گرفته است جز خدايى را كه موهبت فهم و رأى در امور را به او مكرمت فرموده، كسى را نپرستد و باز مسلم است كه زبان چنين كسى از روى كمال صدق و راستى، به حق ناطق و گويا شده است و جز به خداى يگانهاى كه نيروى نطق و كلام را به او بخشيده به چيز ديگرى اقرار و اعتراف ندارد.
گويى در سراسر حيات چنين كسى، جز صدق و راستى، چيز ديگرى وجود ندارد؛ زيرا با اختيار و آزادى تام و تمام، مطيع قانون خدا شده است. در نتيجه بين او و ساير مخلوقات جهان رابطه آشنايى و انس و الفت برقرار گرديده است؛ چرا كه جز خداى حكيم و عليم كه وضعيتى «خليفه» يعنى نايب و جانشين خدا در روى زمين قرار مىگيرد و از آنجايى كه هرچه در دنياست متعلق به خداست، جانشين و نايب خدا نيز مالك همه چيز شناخته مىشود.
در برابر چنين كسى، انسان ديگرى نيز يافت مىشود كه مسلمان به دنيا آمده و در سراسر دوران زندگى، بدون اينكه خود احساس كند و بدون اينكه توجّه داشته باشد، مسلمان زيسته است؛ لكن نيروى عقلى و علمى خود را به كار نبرده تا بداند چه كسى او را آفريده و چشم و گوش او را باز كرده است. چنين كسى، چون در امور حياتى خود، حق تصرف، مداخله و آزادى عمل دارد و به عبارت ديگر چون مختار است، منكر وجود خدا مىشود و از پرستش خدا خوددارى كرده، تكبر مىورزد و مطيع قانون شرعى خدا نمىشود، نسبت به خدا شرك مىورزد و به آياتى كه دليل بر يگانگى اوست ايمان نمىآورد، چنين شخصى كافر است؛ زيرا معنى كفر عبارت است از پوشاندن، سرپوش گذاشتن و كارى را وارونه انجام دادن، به دليل اينكه گفته مىشود:
«كَفَرَ دِرَعه بِثَوبِه» يعنى فلان مرد جامهاش را روى زرهش پوشيد.
به چنان كسى از آن جهت «كافر» مىگويند كه فطرتش را پوشانده و سرپوشى از نادانى و سفاهت روى آن گذاشته، در حالى كه همانگونه كه قبلاً نيز بيان شد اين مرد جز بر فطرت اسلام زاييده نشده و هيچ عضوى از اعضاى بدن او جز مطابق فطرت اسلام، كارىرا انجام نمىدهد و آنچه در اطراف او مىگذرد جز طبق سنن اسلام نمىگذرد. ولى از آنجايى كه عقلش را به وسيله پردهاى از جهل و سفاهت پوشانده و فطرت دنيا و فطرت خودش از ديده بصيرت وى مكتوم مانده قواى فكرى و عملى خود را جز در راه مخالف فطرتش به كار نمىبرد و آنچه را مىبيند و مىانديشد، مخالف فطرت اوست، در نتيجه هيچ گامى را برنمىدارد مگر اينكه فطرتش را باطل و ضايع سازد.
با توجّه به اين معانى مىتوان ميزان ضلالت و گمراهى كافر و اندازه وارونهكارىهاى او را سنجيد و مقدار آن را تعيين نمود.
كفر نادانى است، بلكه نادانى حقيقى كفر است. چه نادانى بزرگتر و چه مصيبتى بالاتر از جهل كسى كه خدايش را نشناسد؟ كافر به چشم خود اين جهان با عظمت را مىبيند، ولى نمىداند چه كسى آن را آفريده است. او حركت مستمر شب و روز را مىبيند، امّا نمىداند چه كسى آن را به اين حركت مستمر، واداشته است و نيز نمىداند چه كسى زغال، هيدروژن، اكسيژن، ازت، سديم، كلسيم و ساير مواد بىجان و بىعقل را با هم آميخته و از اين تركيب، چنين موجود عظيم و گرانمايهاى به نام انسان را بيرون آورده است؟
آيا شگفتآور نيست كه انسان در هر گوشهاى از جهان، اشياى زيادى را ببيند كه زيبايى تحسينآميز هر يك از آنها از لحاظ هندسه و رياضيات و شيمى و ساير علوم، خود نيازمند براعت و مهارت نادر و بىمانندى است، امّا عقل وى، او را به شناخت خداى عزيز، حكيم و عليمى كه به صنع و ايجاد آن پرداخته، رهبرى نكند؟ چگونه ممكن است، دريچه علم صحيح به روى چنين انسانى كه حتّى از مبدأ علم، غفلت دارد و به گمراهى افتاده گشوده شود؟
مسلم است چنين كسى هر اندازه در تفكر و تجسس بكوشد و در راه بحث و فحص تلاش كند، هيچگاه به طريق مستقيمى كه او را به شعبهاى از شعبههاى حيات رهبرى كند، راه پيدا نخواهد كرد و از همان آغاز امر با تاريكى و نادانى روبرو شده و طبيعى است كه در پايان امر نيز وضع او چنين خواهد بود.
كفر، ظلم است و حتّى مىتوان گفت: بزرگترين و زشتترين ظلمها همانا كفر است. به
دليل اينكه معنى ظلم اين است كه چيزى در محلّى كه شايسته آن نيست گذاشته شود و به اجبار در راهى به كار رود كه مناسب فطرت و طبيعت آن نباشد.
بنابراين آنچه در زمين و آسمان وجود دارد، مطيع امر و فرمانبردار حكم و دستور خداست و مفطور بر فطرت اسلام. حتّى انسان و تمام اعضاى بدنش جز بر اين فطرت به وجود نيامدهاند.
بدون ترديد خداوند مقدارى حق تصرّف در اين اعضا را به انسان داده است، امّا بدون رضاى آفريننده، حق هيچگونه تصرفى در اعضاى بدنش را ندارد.
چه بسا اشخاصى يافت مىشوند كه قلبشان را مملو از محبت و احترام و ترس از غير از خدا مىنمايند، در صورتى كه قانون فطرت، حكم مىكند كه انسان قلبش را با نور خدا روشن نگاه دارد و آن را جايگاه عشق به خدا و مركز اجلال و اكرام او قرار دهد و تنها از خداى بىنياز و يگانه بترسد. همچنين اشخاصى كه تمام اعضاى بدن و آنچه را در اين جهان در اختيار دارند، در طريق خلاف رضاى خدا به كار مىبرند، در حالى كه طبيعت فطرتى كه جبّلى اعضا و اشياى اوست به انسان حكم مىكند كه جز مطابق قانون خداى متعال، عملى را انجام ندهد و اين اعضا را در راه خلاف به كار نيندازد. در اين صورت آيا مىتوان ظالمتر از كسى كه در سراسر حيات بر همه چيز حتّى بر نفس خويش ستم روا مىدارد، پيدا كرد؟
كفر نه فقط ظلم است، بلكه سركشى، تعدّى، طغيان، لجاج، عناد و انكار نيز هست.
آيا مىتوان تصوّر كرد همه اشيايى را كه انسان در اختيار دارد، متعلق به خود اوست؟
همچنين بايد پرسيد: چه كسى عقل و مغز انسان را آفريده است؟ آيا اين كار را انسان كرده يا خداى عزوجل؟
و باز بايد پرسيد: چه كسى قلب و زبان و چشم و گوش و دست و پا و ساير اعضاى بدن انسان را آفريده است؟ آيا اين كار را انسان كرده است يا خداى متعال؟
چه كسى اين چيزها را به اين خوبى ساخته و پرداخته و آن را مفيد و نافع قرار داده و در دسترس انسان گذاشته تا آنها را براى بهرهمندى خويش به كار برد؟
آيا چنين اعمالى از انسان سر زده يا خداى سبحان؟
به ناچار پاسخ همه اين پرسشها اين است كه همه مخلوقات، از آن خداى يگانه است و هموست كه همه چيز را آفريده و چنين صورتهاى زيبايى به آنها داده است و بالاخره مالك همه اين اشيا خداست و اوست كه اين همه نعمت را به انسان ارزانى داشته است.
اگر حقيقت امر چنين باشد و بدون ترديد غير از اين نيست، پس چه كسى ظالمتر،
گمراهتر، متجاوزتر و متعدّىتر از آن كسى است كه عقلش را در راه خلاف رضاى خداى متعال به كار مىبرد؟ و قلبش را مملو از احساساتى مىسازد كه موجب خشم و سخط خدا مىگردد؟ و زبان و چشم و دست و پايش را به كارهايى وادار مىكند كه منافى احكام و اوامر خداوند است؟
بدون ترديد هر كس خدمتگزارى را ببيند كه نان آقايش را مىخورد، امّا حق خدمتگزارى را رعايت نمىكند، او را ياغى و طاغى خواهد دانست، همچنين كارمند دولتى را كه بر خلاف دستور دولت عمل كند و از اختيارى كه دارد سوء استفاده نمايد، محكوم به خيانت و شخصى كه حق دوستى و محبت رفيق و دوستش را رعايت نكند، به حق ناشناسى محكوم خواهد كرد.
با همه اين احوال بايد توجّه داشت كه حقيقت كفران انسان و طغيان و حق ناشناسى وى در برابر احسان ديگرى، قابل قياس با كفران احسان در مقابل پروردگار نيست؛ زيرا بايد پرسيد:
آن رزقى را كه شخصى به ديگرى مىرساند از كجا آمده است؟ و انسان چه حقّى دارد كه بر ديگرى منّت بگذارد؟ و چه قدرتى دارد كه به ديگرى احسان كند؟
مگر نه اين است كه قدرت احسان و توانايى نيكوكارى را خدا به انسان مىدهد؟
بزرگترين حقّى كه در اين دنيا بر عهده انسان قرار مىگيرد، حق پدر و مادر است، لكن بايد پرسيد: چه كسى مهر و محبت اولاد را در دل پدر و مادر جاى داده است؟
چه كسى حس ترحم را به مادر داده كه بار حمل كودك را با آن همه زحمت تحمّل كند و با آن همه مشقت، آن را بر زمين بگذارد؟
چه كسى در دل پدر انداخته كه آنچه را با عرق جبين به دست مىآورد به طيب خاطر و با كمال اطمينان، در راه يك «پاره گوشت ناچيز» خرج كند و تا سرحد فداكارى، وقت و جان و مالش را در طريق تعليم و تربيت او صرف كند و آسايش و آرامش خود را از دستبدهد؟
حال بايد پرسيد: آيا فظيعتر و رسواتر از كفر كسى كه به خدا ايمان نداشته باشد، به خداوندى و ربوبيت او اعتراف نكرده باشد و از اطاعت و امتثال امر او سر باز مىزند، كفرى وجود دارد؟
آيا سركشى و طغيانى زشتتر و زنندهتر، غدر و مكرى شرمآورتر و عناد و لجاجى شديدتر از اين، امكان دارد؟
مسلما كفر انسان در اثر كمترين ضرر و زيانى به خدا وارد نمىآيد. در صورتى كه خداى
متعال، مالك كشورى است عظيم كه مبدأ و منتهاى آن ناپيداست، حتّى اگر انسان تا جايى كه مىتواند كوشش كند و دوربينهاى بسيار بزرگى را براى شناخت مملكت بىانتهاى او به كار اندازد!
زمين، آفتاب، مريخ و ساير كرات بىشمارى كه آن قدر بزرگ به نظر مىآيند، همه از آن او و همه در كشور بىانتهاى او، كوچك و حقيرند، خزينههاى آسمانها و زمين بدون شريك و منازع مال او هستند و او خداى بخشنده بىنياز و كريمى است كه همه موجودات به او محتاجند، ولى او به احدى محتاج نيست. در اين صورت اگر اين مخلوق ناچيز و ضعيف كافر شود، چه زيانى خواهد توانست به او برساند؟ بنابراين نتيجه ايمان و كفر انسان، تنها متوجّه خود اوست.
از نتايج حتمى كفر و عصيان اين است كه زيان و عصيان براى انسان نوشته مىشود. آنگاه ديگر به هيچ وجه در راه علم مستقيم و دانش صحيح وارد نخواهد شد؛ زيرا علمى كه وسيله شناخت خدا نباشد، چگونه ممكن است وسيله شود تا انسان چيز ديگرى را به طور صحيح بشناسد؟
نكته ديگر اينكه عقل كافر ناگزير است كه در هر شأنى از شؤون حيات در راه كج به كار افتد؛ زيرا عقلى كه به شناخت آفرينندهاش راه نداشته باشد نمىتواند به شناسايى چيز ديگرى راه درستى پيدا كند.
بنابراين شخص كافر ناچار است با سرگردانى بسر برد و در هر امرى از امورش به نوميدى پس از نوميدى مبتلا گردد و در نتيجه آن، اخلاق، تمدّن، معيشت، حكومت و سياستش با فساد و تباهى مقرون شود. آنگاه چنين كسى انسان مفسدى خواهد بود كه در روى زمين به فساد و خونريزى مىپردازد، حقوق مردم را پايمال مىكند و با افكار فاسد و اعمال نارواى خود صحنه حيات را تيره و تار مىسازد!
وضع زندگى دنيوى كافر چنين خواهد بود. امّا در آخرت، همه اعمال او چه كوچك و چه بزرگ، در برابر او خواهند ايستاد و عليه او شهادت خواهند داد.
آرى، در محكمه عدالت خداى متعال، عقل، قلب، چشم، گوش و دست و پاى شخص كافر، عليه او شكايت خواهند كرد و عرض حال خواهند داد و خواهند گفت:
بار خدايا! اين ظالم در زندگى دنيا بر تو خروج كرد و از نام تو روى برگردانيد و ما را با اجبار و اكراه در طريق معصيت تو به كار انداخت!
آرى، در چنين محكمه عادلانهاى كه نه خريدى است و نه فروشى، نه شفاعتى است و نه
دوستى و رفاقتى، حتّى زمينى كه روى آن گام برداشته يا سكونت نموده و در آن معصيت خداى متعال را مرتكب شده، به دشمنى او برخواهد خاست، همچنين مالهايى را كه در راه حرام خرج كرده و اشيايى را كه به طريق غصب و عدوان تصرّف كرده و ابزار، ادوات و نيروهايى را كه در ضمن اين ظلم و عدوان با اجبار به كار برده، همه و همه به دشمنى او برخاسته، از او در محكمه عدل الهى شكايت خواهند كرد و خداى متعال كه حاكمى عادلتر و بهتر از او نيست به همه اين شكايتها رسيدگى خواهد كرد و در مورد ستمگرىهايى كه كافر مرتكب شده، قضاوت خواهد كرد و حكم صادر خواهد فرمود و سزاى ستمگرى و عصيان و گناهكارى وى را خواهد داد و شكنجه، عذاب، سرشكستگى و خوارى را به ستمگر خواهد چشانيد.
در قسمتهاى قبل ضررهاى كفر و عواقب آن مورد بررسى قرار گرفت، امّا درك فوايد اسلام در صورتى براى انسان حاصل خواهد شد كه اسلام را بر كفر ترجيح دهد و به طيب خاطر از تعليمات اسلام پيروى كند.
همچنين ثابت شد آيات و نشانههايى كه در هر گوشهاى از اين جهان پخش شده، همه دليل بر الوهيت و ربوبيت خداست. مثلاً اين كارخانه عظيم و اين دستگاه پر دامنه جهان هستى كه خود به خود در سير و حركت است و تابع نظم همه جانبه و مطيع قانونى ثابت است به زبان حال گواهى مىدهد كه آفريننده و اداره كننده امور آن، فرمانروايى است جليل كه داراى سلطه و نيرويى عظيم مىباشد، به طورى كه هيچ چيز در آسمان و زمين، خارج از حيطه نفوذ او نيست و انسان نيز بر حسب فطرتى كه دارد، مانند همه موجودات جهان بايستى مطيع او باشد.
شب و روز هر يك بدون اينكه خود احساس كند، مطيع امر و دستور و تابع قانون اوست و انسان نيز در صورت مخالفت با قانون طبيعت، محال است آنى زنده بماند. ولى نكتهاى كه در كار اين است كه خداى متعال يك نوع آزادى اراده و اختيار به انسان مكرمت فرموده و او را به وسيله ملكه علم، نيروى فكر و قوه تميز و تشخيص بين نيكى و بدى بر همه جهانيان برترى داده تا با علم، عقل، قوه تميز و تشخيص خود، براى امتحان در اين آزادى، آماده و خاضع باشد، همچنين انسان با داشتن قوه تميز و تشخيصى كه خدا به او داده هميشه مراقب است كه اين آزادى، چگونه و در چه راهى مصرف شود.
انسان مجبور به اجراى برنامه معينى در اين جهان نيست، زيرا در صورت اجبار، هدف و منظور امتحان باطل خواهد شد.
اين معنى از هر جهت روشن است، زيرا اگر در جلسه امتحان از فرد تقاضا شود كه به سؤالات مطرح شده جواب معيّن و معلومى بدهد، چه فايدهاى از اين امتحان به دست خواهد آمد؟
حقيقت اين است كه كفايت و شايستگى انسان به طور صحيح، معلوم و آشكار نخواهد شد، مگر اينكه در هنگام پاسخ دادن كاملاً مختار و آزاد باشد؛ در آن صورت اگر جواب درست نباشد، در امتحان كامياب و پيروز نخواهد بود، ولى در صورت دادن پاسخ صحيح، موفق و كامياب خواهد گرديد.
بدين طريق خداى متعال، انسان را براى امتحانى كه در پيش دارد، آزادى داده و او را مختار آفريده تا در طريق حيات، هر راهى را كه مىخواهد انتخاب كند.
انسانى كه نه فطرت خويش را مىشناسد و نه فطرت اين جهان را و در شناخت آفريننده و صفات او اشتباه مىكند، راه معصيت و سركشى را انتخاب مىكند و از آزادى ارادهاى كه به او داده شده استفاده نمىكند، بديهى است موفق نخواهد شد و در امتحان علم، عقل وقوه تميز بين خوبى و بدى و احساس وظيفهشناسى، از كاميابى محروم خواهد ماند؛ در نتيجه به زيان خود شهادت خواهد داد و ثابت خواهد كرد كه از هر جهت انسانى است از «اسفل السافلين» يعنى عقب ماندهتر و پستتر و نازلتر از هر كس و هر چيز!
بدون ترديد پايان كار چنين شخصى غير از اين نخواهد بود. در مقابل چنين شخصى، فرد ديگرى كه از هر جهت موفق و كامياب گرديده، كسى است كه نيروى فكرش را به كار برده و از علم و عقلى كه خدا به او داده درست استفاده نموده است؛ به اين معنى كه آفرينندهاش را شناخته و بدون هيچگونه اكراه و اجبارى به او ايمان آورده است و نيز در تشخيص بين بدى و خوبى و تميز بين خير و شر، اشتباه نكرده و با داشتن استقلال رأى، نيكى را انتخاب نموده است. در صورتى كه اگر مىخواست شر و بدى و زشتى را انتخاب كند، مانعى در راه او وجود نداشت. چنين كسى با فطرت خويش مطلب را دريافته و خدايش را شناخته و با اختيارى كه در انتخاب بين طاعت و معصيت خدا داشته، طاعت را انتخاب كرده است.
حال بايد پرسيد: چه عاملى در كار بوده كه اين فرد را در امتحان كامياب ساخته و چه انگيزهاى او را به هدف و منظورش رسانيده است؟
پاسخ اين پرسش اين است كه اين فرد عقلش را به خوبى به كار برده و از چشم، گوش و مغزش استفاده كرده و از ته دل تصميم گرفته كه جز از گفتار صحيح و رفتار درست از هيچ
چيز پيروى نكند، از اين گذشته به دليل پيروى از گفتار صحيح و رفتار درست، دليل و برهان اقامه كرده و ثابت نموده كه حق را شناخته و با آگاهى تمام در برابر حق تسليم گرديده و عملاً از آن پيروى كرده است.
روشن و آشكار است كه اگر انسانى با داشتن چنين صفات عالى، در دنيا و آخرت موفق شود، تعجبآور نخواهد بود.
چنين فردى در ميدان علم و عمل، جز راه مستقيم و درست، راهى را انتخاب نخواهد كرد، زيرا خدا و صفات او را شناخته و به مبدأ و منتهاى علم، معرفت حاصل كرده است. اين فرد هيچگاه در دوران حيات خود در راههاى پيچيده و گمراهى سير نخواهد كرد، زيرا اولين گامى را كه برداشته با علم و بصيرت بوده و هدفى را كه در نظر گرفته و خواسته است به آن برسد، هيچگاه بر او پوشيده نخواهد ماند. انسانى كه به اين درجه از معرفت و شناخت برسد حتّى هنگامى كه به ملكوت آسمانها و زمين، يعنى به اسرار و رموز غيب كه در درون آسمانها و در داخل زمين نهفته است نگاه كند و طريق فلسفى را براى آشنايى با رازهاى جهان هستى انتخاب كند، در تاريكىهاى شك و ترديد گمراه نخواهد شد، بلكه علوم تجربى (SCIENCE) را براى شناخت قوانين طبيعت به كار خواهد برد و خزينههاى جهان هستى را استخراج خواهد كرد.
همچنين نيروهايى را كه خداى متعال در اين دنيا و در نفوس بشر به وديعت گذاشته، كشف خواهد كرد. او با استفاده از نيروى فكرى و عملى خود بهترين وسايل و راههاى استفاده از آنچه را در زمين و آسمانها وجود دارد، اختراع خواهد كرد. از آنجايى كه چنين فردى از نعمت تقوا برخوردار است و ايمان دارد كه در روز قيامت بايد در محضر خداوند پاسخگوى اعمال خود باشد، هيچگاه در راه سوء استعمال از اين علوم، گامى برنخواهد داشت و دچار وسوسه نفسانى نخواهد شد، در هيچ مرحلهاى از مراحل سير و حركت خود، فريب نفس را نخواهد خورد و خود را صاحب و مالك اين چيزها نخواهد دانست و چنين انديشهاى به ذهن او راه پيدا نخواهد كرد كه تصوّر كند چون بر طبيعت چيره شده و پيروزى يافته، مىتواند اين علوم را در راه نفع شخصى استخدام كند و جايز نخواهد شمرد كه به وسيله اين علوم كشورهايى را تسخير كند، بلادى را ويران كند و يا به وسيله نابود ساختن منابع كشاورزى و نابودى بشر و خونريزى، در قلوب بشر، ترس و وحشت ايجاد كند.
بدون ترديد، ارتكاب چنين مفاسد و تبهكارىهايى تنها كار عالم (SCIENTIST) كافر است و بس!
در مقابل، هر اندازه عالم مسلمان بر علوم تجربى پيروز شود، در اين زمينه مهارت پيدا
كند و به رازهاى آسمانها و زمين بيشتر آشنا شود، به همان نسبت بر ايمان او به خدا افزوده خواهد شد و يقين او نسبت به يگانگى خدا و سپاسگزارى او در برابر نعمتهاى او فزونى خواهد گرفت و اعتقاد او به اينكه خداى متعال همه وسايل و اسباب جهان هستى را در اختيار او گذاشته تا آن را در راه خدمت به بندگان او مصرف كند و بكوشد تا از اين راه به خود و به همه مردم خير برساند، راسختر خواهد شد.
اين است معنى شكر و سپاسگزارى حقيقى در برابر نعمتهايى كه خداوند به انسان ارزانى فرموده است.
مسلمان هيچگاه در تحقيق و اجتهاد خود در زمينههاى مختلف تاريخى، اقتصادى، سياسى و ساير علوم و فنون از كافر عقب نمىماند، ولى نكتهاى كه در كار است اين است كه بين نظر مسلمان و كافر در اين باره تفاوت زيادى وجود دارد، زيرا مسلمان، هر يك از اين علوم را با نظرى صائب و براى هدفى صالح و مطلوب تحصيل مىكند و تحقيقات او به نتيجه درست و سالمى مىرسد، مثلاً در تاريخ از تجربيات گذشتگان پند مىآموزد و علل و اسباب حقيقى ترقى و انحطاط را با نظرى دقيق مىنگرد و براى كسب اطلاع از آنچه كه در پيشرفت تمدّن و فرهنگ ملتهاى گذشته مفيد و مؤثر بوده، مىكوشد و از اوضاع و احوال و همچنين از گفتار و رفتار آنان رجال لايق و شايسته و افراد صالح دورههاى گذشته استفاده مىكند و از اسباب و علل زيان آورى كه باعث زوال و فناى ملّتهاى گذشته گرديده اجتناب مىكند.
انسان مسلمان در علم اقتصاد براى كسب ثروت و مصرف آن، راههايى را انتخاب نمىكند كه سود آن براى دسته معيّنى تضمين شود، بلكه راهى را انتخاب مىكند كه سود آن شامل همه مردم باشد.
در سياست نيز تمام كوشش فرد مسلمان صرف آن مىشود كه مبادى امن و صلح و سلم و عدل و خير و نيكوكارى و جوانمردى، بر جهان حكومت كند، نه اينكه عده معيّنى بر گردن مردم سوار شوند يا مردم را خوار و ذليل سازند يا فرد و گروهى از مردم را بنده و برده خويش قرار دهند، بلكه مسلمان مىكوشد تا همه معتقد شوند كه قدرت، سلطه، حكومت، آقايى و دستگاه فرمانروايى، وديعه و امانتى است خدايى كه بايد در راه سعادتمند ساختن و بهبود زندگانى و رستگارى همه بندگان خدا به كار برده شود.
در قلمرو قانون نيز تلاش مىكند كه براى همه افراد بشر مقرراتى را در نظر بگيرد كه حقوق و تكاليفشان در نهايت عدل و امانت رعايت شود و هيچكس مورد ظلم و ستم قرار نگيرد.
راستى، امانت، عفاف، پاكدامنى، ترس از خدا و پيروى از حق و حقيقت، همه و همه
اجزاى تشكيل دهنده اخلاق مسلمان مىباشند.
انسان مسلمان در تمام لحظات زندگى خود ايمان دارد كه خداى متعال، پرورش دهنده و مالك اين جهان هستى است و هر آنچه در اختيار او و افراد ديگر است، همه از خداست و او مالك هيچ چيزى نيست.
حتّى جسم و جانش نيز متعلق به او نيست، همچنين مىداند كه آنچه دارد امانتى است از خدا و او حق هيچگونه تصرّف و مداخله ندارد مگر آنكه رضاى خدا در آن رعايت شده باشد. بالاخره مسلمان مىداند كه خدا در روزى كه در وجود آن شك و ترديدى نيست [روز قيامت] اين همه امانت را از او باز خواهد گرفت و با دقت تمام به حساب او رسيدگى خواهد كرد.
چنين فردى كسى است كه قلبش را از پندارها و گمانهاى باطل تطهير كرده، ذهنش را از توجّه به بدى و زشت كارى بازداشته و زبانشرا از سخن مخالف حق حراست كرده است. او ترجيح مىدهد كه از گرسنگى بميرد ولى شكمش را از حرام پُر نكرده و دستش را به ظلم و تعدّى براى سلب حق ديگرى دراز نكند؛ گامى را در طريق بدى برندارد، و سرش را در برابر باطل كج نكند، حتّى اگر او را به دار آويزند و بدنش را قطعه قطعه كنند، هيچ يك از آرزوها و احتياجاتش را از راه نامشروع و از طريق ظلم و تعدّى تأمين نخواهد كرد و عزيزترين اشيا در نظر او، حق و صدق و امانت خواهد بود و در راه انجام اين منظور حتّى از بذل نفس و جانش مضايقه نخواهد كرد. مبغوضترين اشيا در نظر او، ظلم و دروغ و خيانت خواهد بود و هيچگاه به پيروزى ظلم و باطل راضى نخواهد شد و از ترس ضرر و زيان يا اميد سود و منفعت راه خدا را از دست نخواهد داد.
بارى، چنين انسانى به رستگارى دنيا نيز خواهد رسيد و در سراسر جهان كسى را عزيزتر، شريفتر، فاضلتر، برتر و والاتر از او نمىتوان يافت، به دليل اينكه چنين كسى سرش جز در برابر خدا پيش هيچكس كج نخواهد شد و دستش جز به سوى خدا به طرف هيچ انسانى دراز نخواهد شد. در اين صورت هيچ عاملى از عوامل ذلت و خوارى بر او چيره نخواهد گشت و نيز در سراسر جهان، انسانى نيرومندتر و مصممتر و جرىتر از او وجود نخواهد داشت؛ زيرا جز از خدا از كسى نمىترسد و از كسى جز خدا، اميد و آرزويى ندارد. در اين صورت چه قدرتى مىتواند او را از راه حق منحرف كند و چه ثروتى مىتواند كالاى ايمان او را بخرد؟
و نيز بايد دانست كه در سراسر جهان مردى غنىتر و ثروتمندتر از او يافت نخواهد شد، زيرا سگ دنيا نيست كه بر اين حطام فانى، حريص باشد. او هيچگاه تابع شهوات نفسانى خود نخواهد بود، بلكه به آنچه از راه مشروع به دست مىآورد قانع است و بر ثروت حرام چشم
نمىدوزد، حتّى اگر خروارها درهم و دينار حرام بر او عرضه شود، با كمال تحقير و استخفاف آن را رد خواهد كرد و نخواهد پذيرفت.
اين است سرمايه و ثروت قناعت و اطمينان و امكان ندارد در سراسر دنيا ثروتى ارزندهتر و گرانمايهتر از آن به دست آورد!
در سراسر دنيا كسى محبوبتر از او در قلوب مردم و عزيزتر از او در نظر مردم، پيدا نخواهد شد، زيرا حقوق كامل همه افراد را بدون كم و كاست ادا مىكند، نسبت به همه نيكى روا مىدارد و با هيچكس بد رفتارى نمىكند، بلكه براى سعادت همه مىكوشد و از آنها جزا و پاداشى نمىخواهد. اينها عوامل و موجباتى هستند كه قلوب مردم را جذب مىكنند و همه را وادار مىكنند تا چنين كسى را دوست بدارند و مورد احترام قرار داده، تجليلش نمايند.
در هيچ كجاى جهان، نمىتوان انسانى را يافت كه بتواند اينگونه وثوق و اعتماد مردم را به خود جلب كند؛ زيرا چنين فردى در امانتهاى مردم خيانت نمىكند، هميشه با راستى و نيكوكارى معامله مىكند، به عهد و پيمان خود وفادار مىماند و در هيچ شأنى از شؤونش، هيچ چيز را جايگزين راستى و امانت قرار نمىدهد؛ چرا كه يقين دارد حتّى در اوضاع و احوالى كه هيچكس نمىتواند او را ببيند، خدا مراقب اوست.
مسلما فرد مسلمان با داشتن چنين ويژگىهايى هيچگاه در دنيا، موهون و خوار و زبون و در هيچ امرى از امور مغلوب نخواهد شد. بلكه در تمام زندگى خود محبوب و سر بلند خواهد زيست، چرا كه با داشتن چنين صفاتى كه اسلام به او مكرمت كرده، هيچ قدرتى از قدرتهاى جهان نمىتواند او را مغلوب كند.
اين است امتيازات فرد مسلمان در زندگى اين دنيا، امّا در آخرت، رضوان و خرسندى خدا، سراسر وجودش را فرا خواهد گرفت و او را در باغهايى جاى خواهد داد كه نهرهاى آب از تحت آن جارى باشد و به پاس اينكه حق امانت را ادا كرده و در امتحانى كه در دنيا داده كامياب بوده، آنچه بخواهد براى او آماده خواهد بود. اين است رستگارى روشن و ابدى كه بنده مسلمان در دنيا و آخرت به دست مىآورد.
اين است اسلام و دينى كه فطرى انسان است و ضمنا بايد دانست كه اين دين مخصوص امّت و ملّت معيّنى نيست كه ديگران در آن سهم و بهرهاى نداشته باشند و همچنين به كشور و عصر و زمان خاصى تعلق ندارد، بلكه دينى است كه براى هر كس كه خدا را بشناسد، تابع قانون او باشد و راه مستقيم او را طى كند، در هر زمان و ميان هر ملّتى يا در هر كشورى اعم از اينكه بر حسب ظاهر، دين او اسلام باشد يا به لفظ ديگر و به لسان قوم ديگرى، نام ديگرى بر آن بگذارند.
احتياج انسان به علم و يقين براى طاعت معنى ايمان وسيله تحصيل علم و يقين ايمان به غيب
اسلام عبارت است از اطاعت خداى متعال و آماده بودن براى اجراى احكام و اوامر او امّا انسان نمىتواند خدا را اطاعت كند و پيرو قانون او باشد و در راه او سير كند، مگر اينكه شناخت كاملى از صفات خداوند پيدا كند و علم او در اين زمينه به حد يقين برسد.
اولين چيزى كه در اين باره براى انسان واجب است اين است كه از اعماق قلب خود به وجود خداى متعال يقين داشته باشد، زيرا اگر به وجود خدا يقين نداشته باشد، چگونه از او اطاعت خواهد كرد و پيرو قانون او خواهد شد؟
همچنين واجب است كه شناخت كافى از صفات خداى متعال داشته باشد، زيرا اگر انسان نداند كه خداى واحد و بدون شريكى وجود دارد، چگونه مىتواند از تسليم شدن در برابر غير خدا و از دراز كردن دست به سوى غيرخدا خوددارى كند؟
و نيز اگر نداند كه خدا به هر چيزى دانا و بينا و شنواست، چگونه مىتواند مانع از معصيت هواى نفس خود شود؟
بنابراين مادامى كه انسان صفات خداى متعال را نشناسد و علم صحيح و كاملى در اين باره به دست نياورد، ممكن نيست بتواند در افكار و اعمال و اخلاق خودش، صفاتى را كه لازمه سير و سلوك در راه مستقيم خداست، به وجود آورد، البته به اين مقدار از شناخت نيز نمىتوان اكتفا كرد، بلكه اين شناخت بايد سراسر قلبش را احاطه كند تا اينكه قلبش از گمانهاى خطا و حياتش از عمل بدان چه مخالف علم اوست، مصون و مأمون بماند.
همچنين بر انسان واجب است كه بداند، براى زندگى در اين دنيا مطابق رضاى خداى متعال، راه صحيح چيست و خداى متعال چه چيزى را دوست مىدارد تا همان را انتخاب كند و چه چيز را دشمن مىدارد تا از آن دورى كند.
براى انجام اين منظور، انسان به ناچار بايد با قانون خدا آشنا شود و يقين كند كه اين قانون از طرف خداى متعال نازل شده و نيز بايد يقين داشته باشد كه اگر قانون خدا را به طور كامل پيروى نكند، منظور خدا را انجام نداده است.
از اين گذشته در صورت عدم شناخت قانون خدا، تبعيت از آن در دوره حيات ممكن نخواهد بود و اگر علم او به اين قانون به درجه يقين نرسيده باشد يا اينكه تصوّر كند در دنيا قانون ديگرى وجود دارد كه از لحاظ درستى و سداد و استحكام نظير اين قانون است، چگونه ممكن است قانون الهى را با مواظبت و دقت پيروى كند و دستورات آن را انجام دهد؟
وظيفه انسان حكم مىكند كه پايان كار را در نظر بگيرد و بداند كه اگر معصيت خدا را بر طاعت او ترجيح دهد و در راه مستقيم او سير نكند چه نتيجهاى به دست خواهد آورد؟ بالعكس اگر مطابق قانون خدايى رفتار كند، عاقبت كار او چه خواهد بود؟ و براى اين منظور ناگزير است به زندگانى آخرت و به ايستادن در برابر پروردگار در روز قيامت و به سزا و جزاى اعمال - كه اگر خير باشد خير و اگر شر باشد شر - يقين داشته باشد.
ولى كسى كه شناختى از زندگانى آخرت - يا عالم بعد - نداشته باشد، طاعت و معصيت در نظر او يكسان است و تفاوتى بين اين دو معنى وجود نخواهد داشت. چنين كسى كه تفاوتى بين نتايج مختلف اين دو موضوع قايل نباشد، چنين مىانگارد كه سرنوشت كسى كه مطيع خدا باشد با سرنوشت كسى كه معصيت خدا را مرتكب مىشود بعد از مرگ يكسان خواهد بود.
از چنين كسى، مادامى كه از ضرر و زيان ارتكاب گناه در اين دنيا ترسى ندارد و نمىتواند خود را بر طاعت خدا و تحمّل زحمات و مقتضيات آن، صابر و پايدار نگاه دارد، چگونه مىتوان انتظار داشت كه از ارتكاب گناه، خوددارى كند؟
بديهى است هيچ انسانى با داشتن چنين عقيدهاى نخواهد توانست تابع قانون خدا باشد. همچنين كسى كه به زندگانى آخرت و ايستادن در برابر خدا در روز قيامت علم داشته باشد، ولى علم او به درجه يقين نرسيده باشد، ممكن نيست بر طاعت خدا استوار بماند و تابع قانون او باشد. زيرا انسان نمىتواند با شك و ترديد در هيچ مسألهاى پايدار باشد، ولى اگر در يك امر معيّن و معلومى براى خود نفعى در نظر داشته باشد يا در امر ديگرى زيان و ضرر مسلمى پيش بينى كند، امكان دارد كه در آن امر مواظبت كند، زيرا به وجود نفع يا ضرر براى خود يقين دارد.
به هر صورت، هر فردى ناگزير است نتيجه راهى را كه در پيش مىگيرد پيش بينى كند و
آگاه باشد كه پايان كار به كجا خواهد انجاميد و اين آگاهى و معرفت بايد به درجه اعتماد و يقين برسد.
منظور از ايمان، علم و معرفت و يقين است كه در قسمت قبل راجع به آن بحث شد.
در نتيجه هر كس به يگانگى خدا پى برده و از صفات حقيقى و قانون خدا و جزايى كه براى اعمال مردم در روز قيامت مقرر داشته، آگاه باشد و به همه اين معانى از اعماق دل يقين داشته باشد، «مؤمن» است. از نتايج ايمان اين است كه انسان مسلم يا به تعبير فارسى، مسلمان باشد، يعنى مطيع خدا و پيرو قانون او و لازمه مسلمان بودن، ايمان فرد است. در اين صورت، رابطه ايمان با اسلام مانند رابطه تخم يا هسته با درخت است، زيرا ممكن نيست درختى برويد مگر آنكه قبلاً تخم يا هستهاى كاشته شده باشد. حتّى ممكن است تخم يا هستهاى در زمين افشانده شده باشد امّا درختى نرويد يا درختى ناقص برويد و اين نقص ممكن است ناشى از زمين غير مساعد يا فساد در هوا باشد. بنابراين انسان، مسلمان نخواهد بود، مگر اينكه ايمان در قلب او ريشه دوانيده باشد.
البته ممكن است فرد مسلمان قلبا ايمان داشته باشد، لكن به واسطه سستى در تصميم يا نقص در تعليم و تربيت يا بر اثر تأثير محيطى كه در آن پرورش يافته، اسلامش كامل نباشد.
با روشن شدن اين معنى بايد گفت كه انسانها به اعتبار دو اصل «ايمان و اسلام» به چهار درجه تقسيم مىشوند:
1- كسانى كه به خدا ايمان دارند به نحوى كه ايمانشان آنها را نسبت به خدا مطيع بار آورده و از هر جهت كاملاً تابع احكام خدا هستند و از آنچه خدا نهى كرده مىترسند، همانگونه كه شخص از دست زدن به آتش مىترسد. اين دسته از اشخاص، كسانى هستند كه در عمل به احكام خدا و جلب رضاى او بر يكديگر پيشى مىگيرند، چنانچه در كسب اموال مسابقه مىگذارند. اينها كسانى هستند كه به راستى مؤمنند.
2- افرادى كه به خدا ايمان دارند، ولى ايمان آنها به گونهاى نيست كه از هر جهت مطيع باشند و احكام خدا را به طور كامل پيروى كنند. با اينكه ايمان اين دسته از افراد به درجه كمال نرسيده، ولى به هر حال مسلمانند و به مقدار معصيتى كه مرتكب شدهاند مانند مجرمين، مجازات خواهند شد، امّا به منزله سركشان و تمردكنندگان شناخته نمىشوند، زيرا حكومت و فرمانروايى خدا را قبول دارند و در برابر قانون خدا خاضع مىباشند.
3- كسانى كه به خدا ايمان ندارند، لكن در ظاهر، اعمالشان شبيه مسلمانان است. اين
اشخاص در حقيقت مردمى ياغى و سركش هستند، ولى اعمالشان در ظاهر درست است امّا از آنجايى كه اعمال آنها به منظور تبعيت از قانون خدا نيست، هيچگونه ارزش و اعتبارى ندارد.
وضع اينان مانند وضع كسى است كه در كشورى زندگى كند كه فرمانرواى آن را به رسميت نمىشناسد و در برابر قانونش خاضع نيست، امّا اگر مرتكب اعمالى شود كه مخالف قانون فرمانرواى آن كشور نباشد، نمىتوان چنين كسى را نسبت به آن فرمانروا وفادار و مطيع قانون كشورش دانست، بلكه چنين كسى، عاصى و ياغى است و بر قانون كشور خروج كرده است.
4- عدهاى از انسانها كه به خدا ايمان ندارند و مرتكب اعمال زشتى مىشوند كه مخالف احكام و قوانين خداست. اينان بدترين مردمند و در عين حال ياغى و خرابكار.
هدف از اين تقسيمبندى اين است كه ثابت شود ايمان همان معنايى است كه رستگارى و سعادت انسان در دنيا و آخرت منحصر به آن است و اسلام - چه كامل و چه ناقص - جز از بذر ايمان به وجود نخواهد آمد و هر جا ايمان نباشد، كفر خواهد بود و كفر ضد اسلام است، يعنى خروج بر امر خداى متعال به اختلاف درجات.
طاعت، محصول ايمان و نتيجه قطعى آن است. حال اين سؤال مطرح است كه وسيله تحصيل علم صحيح و يقين كامل درباره صفات خداى متعال و قانونى كه مورد خرسندى ذات بارى تعالى و زندگانى آخرت باشد، چيست؟
در پاسخ بايد گفت كه آثار رحمت و نشانههاى صنع خداى متعال در هر گوشهاى از گوشههاى جهان پراكنده است. هر يك از اين آثار ونشانهها به زبان حال شهادت مىدهند كه جز خداى يگانه كسى در آفرينش اين جهان عنايت و دخالتى نداشته است و هموست كه اين جهان را مىگرداند و تمام امور آن را اداره مىكند. همچنين هر كس در اين آثار نگاه كند، خواهد ديد كه همه صفات خداى متعال با كمال وضوح جلوهگر است.
همچنين بايد پرسيد:
كدام يك از صفات حكمت، علم، ابداع، ابتكار، عفو، كرم، رحمت، ربوبيت، قهر و غلبه و امثال اين صفات خدايى است كه دست خدا و بدايع صنع وى در آن جلوهگرى نداشته باشد؟
آرى، چنين است، لكن عقل انسان و استعداد كلّى وى در مشاهده اين آثار و ضمن تأمل در
حقيقت آن، گاهى اشتباه مىكند و با اينكه همه اين آثار، در برابر چشم او روشن و آشكار است و هميشه به يگانگى خداى متعال در جميع صفات وى گواهى مىدهد، يكى مىگويد:
دو خدا در جهان وجود دارد، ديگرى مىگويد: سه خدا و ديگرى خدايان بىشمارى قايل مىشود و نيز شخص ديگرى الوهيت را ميان خدايان متعددى تقسيم مىكند و براى باران، آتش و بالاخره براى هر نيرويى از نيروهاى اين جهان، خداى مخصوصى قايل مىشود. سپس بالاتر از همه اين خدايان، خداى بزرگترى قايل مىشود كه به او پناه مىبرد و به فرمان او اقتدا مىكند! همچنين عقل بشرى در ادراك ذات خداى متعال و معرفت صفات او، دچار خبط و خطا مىشود و كور كورانه در راههايى مىرود كه اين مقام، اقتضاى بحث و تفصيل آن را ندارد.
گروهى نيز يافت مىشوند كه درباره حيات آخرت و جهان ديگر، دچار پندارهاى خطا و گمانهاى بىاساس و فكرهاى كاذبى مىشوند، يكى مىگويد:
زندگانى منحصر به همين دنياست و انسان پس از مرگ برانگيخته نخواهد شد!
ديگرى معتقد است كه مرگ و زندگى انسان در همين عالم تكرار مىشود و جزاى اعمالش را فقط در همين دنيا مىبيند.
لكن قانونى كه انسان موظّف است آن را رعايت كند و زندگانى خود را آنگونه كه خداى متعال مىپسندد، قرار دهد، قانونى است كه يا بايد انسان خودش آن را وضع كند يا هنگامى كه قادر به شناخت ذات خداى متعال شد، بايد به كمك عقل خود، آن را درك كند.
امّا عقل انسان هر اندازه كه پخته و رسا شود و به بالاترين درجه كفايت و استعداد علمى برسد، نمىتواند در اينگونه از امور نظر، فكر يا شبه نظرى ابراز كند، مگر بعد از سالها تجربه و آزمايشهاى مكرر و تأمل طولانى، حتّى بعد از طى همه اين مراحل نيز نمىتواند به خود اعتماد كند و مدعى آن شود كه حق را شناخته و احاطه علمى تامى به شناخت حق پيدا كرده است.
بدون شك بهترين راه آزمايش عقل و علم انسان اين است كه بدون راهنمايى از طرف مافوقش به حال خود گذاشته شود تا با تلاش خود، حق و راستى را بشناسد. آنگاه رستگارى و كاميابى نصيب كسى شود كه كوشش بيشترى كرده و شايستگى بهترى از خود بروز داده و زيان و نوميدى نيز نصيب كسى گردد كه كوشش و استعداد كافى از خود بروز نداده است.
لكن خداى عزوجل به واسطه لطف و رحمتى كه به بندگانش دارد، آنها را به چنين امتحان سختى مبتلا نكرده است.
بدين جهت از ميان خودشان انسانهايى را برانگيخته و درباره صفات خود، علم صحيحى به آنها آموخته است و راه درستى را كه انسان بايد در زندگى اين دنيا مطابق رضاى خدا طى كند به آنها نشان داده است. همچنين علم صحيح راجع به حيات آخرت را نيز به آنها داده و آنها را مأمور كرده كه اين علم و اطلاع را به همه مردم برسانند. كسانى كه چنين علم و اطلاعى به آنها داده شده پيامبران خدايند و طريق دستيابى به اين علم، «وحى» است و كتابى كه اين علم در آن درج مىشود «كتاب خدا يا كلام خدا» است. بنابراين ديگر نيازى به امتحان و آزمايش عقل و استعداد انسان باقى نمىماند، مگر از حيث ايمان به پيامبر يا انكار او، آن هم بعد از مطالعه تاريخ حياتِ سراسر هدايت و زندگانى پاك و پاكيزه وى.
آنگاه هر كس استعداد شناختن حق و پيروى از آن را داشته باشد با درستى، راستى و با كمال صدق و صفا اين مكرمت و لطف خدا را تصديق خواهد كرد و به آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآلهآورده، ايمان خواهد آورد و در ميدان آزمايش و امتحان، كامياب و رستگار خواهد شد. بالعكس، هر كس اين لطف و رحمت پروردگار را تكذيب كند و خود را از اين رهبرى و ارشاد بىنياز بداند، صلاحيت معرفت حق و صدق و شايستگى پذيرش اين دو معنى را از خود سلب كرده، موجبات نوميدى خود را در اين دو امتحان فراهم خواهد ساخت و از شناخت صحيح خدا، قانون خدا و زندگانى جهان ديگر محروم خواهد ماند.
هنگامى كه انسان چيزى را نداند، در جستجوى كسى مىرود كه آن را بداند. در نتيجه رأى و نظر او را پذيرفته و به گفته او عمل خواهد كرد، مثلاً وقتى كه فردى بيمار مىشود، شخصا خود را معالجه نمىكند، بلكه به پزشك مراجعه مىكند و چنانچه پزشك حاذق و ماهرى باشد و افراد زيادى به دست او معالجه شدهاند، فرد بيمار اطمينان حاصل خواهد كرد كه براى معالجه شايستگى لازم را دارد، بنابراين به واسطه ايمانى كه به چنان پزشكى دارد جز همان دارويى را كه او تجويز كرده، داروى ديگرى را مصرف نخواهد كرد و از خوردن آنچه كه او نهى كرده خوددارى خواهد نمود.
همچنين در موضوع قانون، به وكيل دعاوى و درباره تعليم و آموزش به استاد مراجعه مىكند و نيز هنگامى كه فرد قصد رفتن به جاى معيّنى را دارد و راه را نمىشناسد، كسى را كه راه را مىشناسد، راهنماى خود قرار مىدهد و به معرفت و راهشناسى او ايمان آورده، گفته او را تصديق مىكند و در همان راهى سير مىكند كه او نشان مىدهد و هكذا در هر كارى از
كارهاى دنيا.
بنابر آنچه گفته شد، معناى ايمان به غيب اين است كه انسان براى كسب اطلاع از آنچه نمىداند به كسى رجوع مىكند كه اطلاع كافى در آن زمينه دارد و سپس گفته او را تصديق مىكند. مسأله شناسايى ذات و صفات خداى متعال نيز چنين است زيرا انسان اطلاعاتى در اين باره ندارد و نيز نمىداند كه فرشتگان خدا، شؤون جهان هستى را به امر او اداره مىكنند و از هر طرف بر مردم احاطه دارند، همچنين نمىداند كه راه صحيح زندگى مطابق رضاى خدا چيست و از آخرت - يعنى زندگانى در جهان ديگر و آنچه براى بندگان خدا در آنجا به دست مىآيد - علم و اطلاعى ندارد. در اين صورت همه اين امور و امثال آن را بايد از كسى پرسيد كه از علم، راستى، عفاف و تقواى او در تمام شؤون زندگى وى، اطمينان كافى وجود داشته باشد و در كارهاى پاكيزه و گفتارهاى حكيمانهاش مورد امتحان قرار گرفته باشد. آنگاه به دليل اينكه چنان كسى جز حق چيزى نمىگويد و نيز به دليل اينكه همه گفتههاى او شايسته پذيرش است، تسليم اومىشود.
اين است ايمان به غيب و طاعت خداى متعال و عمل به دستورات او ممكن نيست، مگر اينكه به اين علم صحيح دست يابد. در نتيجه به راه مستقيم اسلام هدايت شده و در آن طريق سير خواهد كرد.
حقيقت نبوّت شناختن نبوّت اطاعت از پيامبر احتياج به ايمان نسبت به پيامبران خلاصه تاريخ نبوّت نبوّت محمّد صلىاللهعليهوآله ثبوت نبوّت محمّدى ختم نبوّت دلايل ختم نبوت
از مباحث فصل قبل سه نتيجه حاصل شد:
1- انسان براى پى بردن به ذات و صفات خداى متعال و روشهايى كه او مىپسندد، همچنين به منظور شناخت آخرت و مجازاتهاى آن جهان و چگونگى پذيرش اوامر و احكام خدا، محتاج به علم صحيح يعنى دانش درستى است كه بايد آن را كسب كند. علاوه بر اين بايستى اين علم، از جهت قدرت، اتفاق و استحكام به درجه يقين و به مرحله وثوق، يعنى اعتماد كامل برسد.
2- خداى متعال بندگانش را مكلّف نفرموده كه اين علم را با زحمت و مشقت تحصيل كنند، بلكه از ميان توده بشر، مردانى را برگزيده - كه آنها پيامبرانند - و اين علم را به آنها داده و آنها را مأمور نموده كه اين علم را به ساير بندگانش برسانند.
3- تنها وظيفه مردم اين است كه پيامبران راستگوى خدا را بشناسند و پس از اينكه او را شناختند و اطمينان حاصل كردند كه او پيامبر خداست و براى راهنمايى مردم آمده، بايد به او ايمان بياورند، حرف او را بشنوند، گفتار او را اطاعت كنند و فرمان او را اجرا كنند و در همه شؤون زندگى و كارهايى كه دارند، از او پيروى نمايند.
اينك به تشريح و توضيح مطلب پرداخته تا حقيقت نبوّت و راه شناخت پيامبران روشن شود.
خداى متعال آنچه را انسان در اين دنيا بدان نيازمند است، براى او خلق كرده است.
انسان از همان آغاز ولادت براى ديدن به دو چشم، براى شنيدن به دو گوش و براى نفس كشيدن و بوييدن به بينى، مجهز گرديده و براى حس كردن نيز قوه لامسه به او داده شده است. همچنين براى راه رفتن دو پا، براى كار دو دست و براى فكر كردن، قواى ذهنى به او اعطا گرديده و نيز اعضاى متعدد ديگرى براى وظايف فرعى در پيكر او آفريده شده است.
خداى متعال به منظور رفع احتياجات بشر، چنين سازمانى در داخل و خارج بدن او به وجود آورده است و هنگامى كه وارد اين دنيا مىشود و زندگى را آغاز مىكند، همه وسايل مورد نياز براى زندگى از قبيل هوا، آب، نور، حرارت، شير پستان مادر و محبتى كه در قلوب پدر و مادر و خويشاوندان و غيره ذخيره شده است را براى او آماده كرده است. سپس هنگامى كه به تدريج رشد و نمو مىكند، اسباب رفع نيازمندىهاى وى در دنيا فزونى مىگيرد، به طورى كه گويى آنچه در آسمان و زمين است، تنها براى نشو و نماى او آفريده شده و در راه خدمتگزارى او آماده گرديده است!
همين كه يك گام به جلو برمىدارد، مىبيند كه خداى متعال استعدادها، لياقتها، شايستگىها و نيروهايى در اختيار او گذاشته تا به كار پردازد و رفع همه احتياجاتش را بنمايد.
هر فردى از افراد بشر، كم و بيش از نيروى جسمى، عقلى و از نيروى فهم و هوش برخوردار است.
آرى، شأن و منزلت خداى متعال را در خلقتى كه كرده، جز خودش كسى نمىتواند بستايد. خداى متعال در تقسيم اين موهبتها و شايستگىها و استعدادها، همه افراد بشر را يكسان قرار نداده است، زيرا اگر همه را در اين تقسيم يكسان قرار مىداد، هر فردى از برادرش بىنياز مىشد و هيچ اعتنايى به او نمىكرد.
بدين جهت خداى متعال مجموع كفايتها و استعدادهايى را كه مورد نياز نوع بشر است به جامعه انسانى مكرمت كرده و سپس آن را بين افراد مختلف تقسيم نموده، به نحوى كه سهم هر فردى از حيث استعداد و لياقت با سهم فرد ديگر تفاوت دارد و سهم آن فرد نيز با فرد ديگر تفاوت دارد. به همين دليل است كه مشاهده مىشود نيروى بدنى فلان شخص معيّن بر ديگران برترى دارد و يا فرد ديگرى را كه از حيث مهارت در فن يا حرفه معيّنى امتيازاتى دارد كه ديگران فاقد آن امتياز هستند، همچنين شخص يا اشخاصى ديده مىشوند كه از لحاظ هوشمندى، عقل و نيروى فهم در وضعيتى متفاوت از ديگران قرار دارند. يكى به حكم فطرت به كارهاى نظامى علاقه خاصى دارد، ديگرى براى حكومت و فرمانروايى، استعداد و
لياقت مخصوصى از خود نشان مىدهد و يا شخصى كه استعداد نويسندگى خاصى دارد كه ديگران واجد آن نيستند.
براى مثال دانشآموزى كه با فكرى روشن و هوشى سرشار، استعداد رياضى مخصوصى دارد كه به سهولت مىتواند بسيارى از مسايل رياضى مشكل را حل كند! در صورتى كه ديگرى از حل آن عاجز است و يا شخص ديگرى كه قادر به انجام اختراعات عجيبى است و جهانى را از اختراعاتش مبهوت مىكند و نيز فرد ديگرى كه در قانون، ذهن نافذى دارد و ذهنش به نكات زيادى مىرسد كه ذهن ديگران حتّى پس از چندين سال به آن نكات نمىرسد!
همه استعدادها ناشى از فضل خداوند است كه به هر يك از بندگانش آنچه را بخواهد مىدهد و هيچكس نتوانسته و نمىتواند چنين استعدادهايى را براى خود ايجاد كند و دستگاه تعليم و تربيت نيز نمىتواند چنين استعدادهايى را به كسى بدهد. بلكه اين موهبتها، فطرى اشخاص است كه خداى متعال به هر يك از بندگانش كه بخواهد چنين امتيازاتى را مىبخشد.
انسان با دقت و توجّه به استعدادها و موهبتهاى مختلفى كه خداى متعال به افراد گوناگون بخشيده به اين نتيجه خواهد رسيد كه خداوند داراى حكمت بالغهاى است كه اين استعدادها را به مقدار نياز نوع بشر، در اختيارش قرار داده است.به همين جهت به عدهاى از افراد براى تصدى كارهاى لشكرى و به عدهاى ديگر به منظور انجام كارهاى كشاورزى، بازرگانى، آهنگرى، بافندگى و ساير حرفهها استعداد خاصى بخشيده است، لكن شماره صاحبان قواى علمى، فكرى و كسانى كه داراى استعدادهاى سياسى، پيشوايى و رهبرى هستند، كمتر از ديگران است و عددشان از ساير كسانى كه در فن مخصوصى مهارت و شايستگى دارند، كمتر است. علّت كمتر بودن اين نوع افراد نسبت به افراد طبقات ديگر، اين است كه اعمال اين دسته قليل، بشريت را در اين فن و هنر مخصوص براى قرون متمادى، از داشتن نظاير و امثال آنان، مستغنى و بىنياز مىدارد.
حال بايد پرسيد: آيا براى احتياج نوع بشر و زندگانى سعادتآميز وى، همين قدر كافى است كه در ميان مردم، اشخاص لايق و ماهر در فنون هندسه، رياضيات، شيمى، قانون، سياست، اقتصاد و فنون ديگر يافت شوند؟
البته چنين نيست. بلكه بزرگترين احتياجات و شديدترين نيازمندىهاى بشر اين است كه در ميان مردم كسى پيدا شود تا دستش را بگيرد و او را به راه مستقيم خدايى رهبرى كند.
آرى، هر يك از دانشمندان در فنون مختلف، بشر را به راهى كه مىداند رهبرى مىكند و
به ديگران نيز مىآموزد كه هر يك از اين فنون را چگونه بايد آموخت و هر فنى را چگونه بايد به كار برد؛ امّا مسأله مهمتر اين است كه كسى براى او توضيح دهد و بگويد:
«چه كسى مالك و صاحب اوست، چه كسى آسمانها و زمين را به او بخشيده و خرسندى و رضاى خاطر اين بخشنده در چيست تا سراسر حياتش را مطابق رضاى او بگذارند و به رستگارى و سعادت ابدى، نايل گردد.»
مطلبى را كه عقل انسان از قبول آن امتناع دارد اين است كه تصوّر شود، خداى متعال كه اين همه نعمتهاى بزرگ و كوچك براى او خلق كرده تا تمام نيازمندىهاى او را برطرف سازد، از اين احتياج انسان كه بزرگترين و شديدترين احتياجات اوست، غفلت داشته و اصلاً بدان اعتنايى نداشته باشد.
بدون ترديد چنين چيزى امكان ندارد، بلكه خداى متعال از ميان مردم انسانهايى را برگزيده است كه از استعداد زيادى براى شناخت او برخوردارند. آنان كسانى هستند كه خدا علم دين، اخلاق و شريعت را مستقيما به آنها عطا فرموده و آنها را مكلّف ساخته كه اين علم را به ساير بندگانش در اين دنيا بياموزند. آنان كسانى هستند كه ما آنها را پيامبران خدا صلواتاللّه و سلامه عليهم اجمعين مىناميم.
همانگونه كه افراد برگزيده و ممتازى در همه علوم و فنون، با قريحه خاصى متولّد مىشوند و داراى طبيعت غير عادى هستند و نسبت به ديگران امتيازاتى دارند، به همين طريق، انبيا نيز، با قريحه خاص و طبيعت غير عادى متولّد مىشوند و بر ديگران امتياز دارند.
هنگامى كه كلام منظومى از يك شاعر خوشطبع شنيده مىشود، ذوق، قريحه و شايستگى شاعر براى شنونده آشكار مىگردد و مشخص مىشود كه شاعر در شعرى كه گفته داراى ملكه خاصى است و شاعر ديگر هرچه بكوشد نخواهد توانست چنان شعرى بسرايد. همچنين هنگامى كه كار ارزنده يك خطيب بليغ و شيرين سخن، نويسنده با ذوق و توانا، مخترع هنرمند و پيشواى مصلح و نيرومندى مورد ارزيابى قرار گيرد، ثابت مىشود كه هر يك از اين افراد به واسطه استعداد ذاتى خود، اعمالى را انجام دادهاند كه براى همه مردم بىسابقه بوده است.
وضع پيامبر نيز چنين است، زيرا در قلب پيامبر و در ذهن او، معانى و افكار بكرى خطور مىكند كه به قلب هيچ بشرى خطور نمىكند.
در نتيجه، پيامبر مسايل و موضوعاتى را براى مردم تشريح مىكند كه افراد ديگر نمىتوانند و چنان با دقّت نظر و عميق در امور مىنگرد كه ساير مردم، حتّى اگر سالها تلاش كنند، نمىتوانند به چنين دقّتى برسند.
به همين دليل است كه هر عقل سليمى، سخنان پيامبر را مىپذيرد و همه دلها به راستى آن، گواهى مىدهند و نيز تجربيات دنيا و مظاهر جهان هستى هر يك از گفتههاى او را تصديق مىكنند و اگر كسى بخواهد سخنى مشابه سخن پيامبر بگويد، هيچ وقت نخواهد توانست.
نكته ديگرى كه مسلم است اين است كه فطرت پيامبر پاك و سرشت او تميز و منزه است و در هيچ شأنى از شؤون، راهى جز راه صدق، عفاف و شرف نمىپويد، هيچ گفتار و رفتارى كه مطابق حق نباشد، از او صادر نمىشود، مردم را به ترقى و تكامل هدايت مىكند، در آنچه ديگران را به انجام آن امر مىكند، خود پيشى مىگيرد، در سراسر دوران حياتش هيچ موردى ديده نمىشود كه در آن، عملش با گفتارش تطبيق نكند، پيامبر در راه مصالح مردم، متحمّل ضرر و زيان فراوانى مىشود، ولى در راه مصلحت خود به هيچكس ضرر و زيانى نمىرساند.
تمام زندگانى پيامبر، راستى، امانت، شرافت، صفا، خوشرفتارى، فكر، انديشه بلند، جوانمردى، بلند نظرى و بلند همتى است و هيچ عيب و نقصى در او ديده نمىشود. اين همه معانى و صفات، شاهد ناطقى است بر اينكه چنين مردى، پيامبر راستگوى خداست كه براى راهنمايى مردم فرستاده شده است.
پس از آنكه ثابت شد چنين مردى پيامبر صادقى از سوى خداى متعال، است بر انسان واجب است مطيع او باشد، زيرا عقل بشر اجازه نمىدهد كه تسليم پيامبرى بشرى شود، ولى مطيع او نباشد. از طرف ديگر جايز نيست انسان تسليم پيامبرى او شود، مگر اينكه ايمان داشته باشد كه او از روى هوا و هوس حرف نمىزند و سخنى را نمىگويد مگر اينكه از طرف خدا باشد و دستورى را ابلاغ نمىكند مگر اينكه مطابق رضاى خدا باشد. بنابراين اگر انسان بر خلاف رأى و عقيده پيامبر عمل نمايد، گويى بر خلاف امر خداى متعال عمل كرده است.
با توجّه به اين معانى، ايمان فرد نسبت به پيامبر، مستلزم آن است كه بىدرنگ و بدون اعتراض از هر جهت مطيع پيامبر باشد و امر و نهى او را حتّى اگر حكمت آن را درك نكند به
كار بندد؛ زيرا مجرد مأموريت او از طرف خداوند، بزرگترين شاهد و دليل راستگويى او است و همه حكمتها و فوايد را در بر دارد.
بنابراين اگر فردى حكمتى از حكمتها يا فايدهاى از فوايد احكام و اوامر او را نفهميده باشد، نبايد آن را به خداوند نسبت داد، بلكه اين امر ناشى از فساد يا قصور فهم خود شخص خواهد بود.
اين نكته بديهى و آشكار است كه اگر كسى در فنى از فنون، ماهر نباشد يا احاطه علمى به آن موضوع نداشته باشد و به صرف اينكه حكمت و فايده گفته شخص ماهر را نمىفهمد يا نمىتواند درك كند، قول او را رد كند، قطعا سفيه خواهد بود.
البته هر يك از كارهاى دنيا، نيازمند وجود فرد ماهر و حاذقى است كه بر آن كار، احاطه كامل داشته باشد و هرگاه مردم با چنين شخصىمواجه شوند به او رجوع خواهند كرد و عمل او را تصديق و به او اعتماد خواهند نمود، بر آنچه بگويد هيچگونه اعتراضى نخواهند كرد و در كارهاى او دخالتى نخواهند نمود. به دليل اينكه ممكن نيست همه مردم در همه علوم و فنون ماهر باشند و بتوانند همه امور دنيا را درك نمايند.
بنابراين انسان وظيفه دارد تمام قواى عقل و فهم خود را در جستجوى شخص ماهرى به كار برد تا او را به دست آورد، ولى پس از به دست آوردن چنان شخصى، بايد از هر جهت به او اعتماد كند، معترض هيچ يك از اعمال او نشود و در فكر و رأى خود اصرارى نداشته باشد.
و چنانچه شخصى در برخورد با اين فرد حاذق به او بگويد:
مادامى كه علم خودتان را در موضوع اين عمل در اختيار من نگذاريد تا از حكمت و فايده آن مطلع شوم، عمل شما را تصديق نخواهم كرد و به صحت آن ايمان نخواهم آورد، اين عمل را بايد سفاهت دانست.
وقتى كه فرد طرح دعوايى را در محكمه به عهده فلان وكيل دعاوى قرار مىدهد، آيا تمام اختيارات خود را به او نمىسپارد؟ و در صورت مداخله در عمل وكيل دعاوى، آيا او را از دفترش اخراج نمىكند؟
همچنين اگر فردى از پزشكى كه وظيفه معالجه او را بر عهده دارد، براى اثر هر دوايى كه دستور مىدهد از او دليل بخواهد، آيا دست از معالجه بر نمىدارد؟
امر دين نيز عينا چنين است، زيرا انسان محتاج به علم خداست و براى جلب رضاى خداوند در طول زندگى بايد راه صحيح زندگى را بشناسد، امّا هيچ وسيلهاى براى تحصيل اين علم و شناخت در دست ندارد. در اين صورت وظيفه انسان اين است كه در جستجوى
پيامبر خدا برآيد و براى شناخت او از نيروى عقل، بصيرت، فهم، هوش و فراستى كه خداوند به انسان عنايت فرموده، حداكثر استفاده را بنمايد.
هنگامى كه انسان كسى را كه مدعى پيامبرى است، امّا برانگيخته خدا نيست، به پيامبرى شناخت، او را گمراه خواهد كرد و به جاى راه حق، در راههاى كج وارد خواهد نمود، لكن هرگاه بعد از تحقيق، تجسس، تدقيق و امتحان يقين حاصل شد كه آن مرد، فرستاده خداست، بايد از هر جهت به او اعتماد كرد و در هر موضوعى، امر و نهى او را پذيرفته، از او اطاعت كرد.
راه مستقيم اسلام، راهى است كه پيامبر به فرمان پروردگار، مردم را به آن هدايت و ارشاد مىكند و همه افراد بشر محتاجند كه به پيامبر ايمان آورده، از او پيروى كنند و امر او را بپذيرند، چرا كه هر كس با پيامبر مخالفت كند و از اطاعت او سر باز زند و شخصا راه ديگرى را ابداع كند، بدون شك چنين كسى گمراه است.
مردم در اين زمينه به كارهاى عجيبى دست مىزنند، مثلاً عدهاى پيامبر را تصديق مىكنند، ولى به او ايمان نمىآورند و امر او را اطاعت نمىكنند! چنين كسانى نه تنها كافرند بلكه سفيه مىباشند، زيرا معنى ندارد كسى به پيامبر معتقد باشد و اعتراف كند كه او از نزد خدا آمده، امّا از اطاعت امر او روى برگرداند، در نتيجه بايد گفت: چنين كسى با آگاهى تمام باطل را بر حق و گمراهى را بر هدايت ترجيح داده است. بدون ترديد حماقتى رسواتر از اين حماقت نيست.
عده ديگرى معتقدند محتاج به پيروى از پيامبر خدا نيستند و با كمك نيروى عقلى خود به راه مستقيم، هدايت خواهند شد. اين مطلب نيز خطايى بزرگ و گمراهى و ضلالتى آشكار است!
در علم رياضى ثابت شده كه خط مستقيم بين دو نقطه جز يكى نمىتواند باشد و اگر خط دومى بين دو نقطه امتداد داده شود، يا غير مستقيم خواهد بود يا اينكه رابط بين اين دو نقطه نخواهد بود.
در نتيجه راه حق كه به اصطلاح اسلام «صراط مستقيم» ناميده مىشود، راهى است بين بنده و پروردگارش و به حكم همين قاعده رياضى، جز يكى نمىتواند باشد. در اين صورت اگر جز همين راه، راه ديگرى در نظر گرفته شود يا غير مستقيم خواهد بود و يا اينكه بنده را با
خدايش ارتباط نخواهد داد.
بنابراين تنها راهى كه به سوى خدا باز است و انسان را به خدا مىرساند راهى است كه پيامبر خدا آن را نشان مىدهد. در اين صورت هر كس از اين راه منحرف شود و در جستجوى راه ديگرى، خود را به تعب و مشقت اندازد، از دو شكل خارج نيست:
يا اين است كه راهى را كه او را به خدا مىرساند هيچگاه پيدا نكند يا اگر هم راهى پيدا كند، طولانى و منحنى يعنى كج خواهد بود.
در صورت انتخاب راه اول بدون ترديد دچار هلاكت و نابودى خواهد گرديد و هرگاه راه دوم را در نظر بگيرد، دست كم به حماقت و گمراهى منتهى خواهد شد.
حتّى حيوان نيز هنگامى كه مىخواهد به جايى برود، خط سير مستقيمى را انتخاب مىكند، چه رسد به انسان كه خدا به او عقل داده است و يكى از بندگان صالح خود را فرستاده تا او را به سوى خدا دعوت كند و راه خير، صلاح، ترقى و تكامل را به او نشان دهد و با اين حال به پيامبر بگويد: هيچگاه از تو پيروى نخواهم كرد و در راهى كه تو به من نشان مىدهى گام برنخواهم داشت، بلكه خود خواهم كوشيد و در راههاى تاريك و پر پيچ و خم خواهم رفت تا به هدف خود دست يابم!
با كمترين تأملى مىتوان، اين مطلب را درك كرد كه هرگاه كسى از ايمان به پيامبر خوددارى كند، ممكن نيست بتواند براى رسيدن به خداى متعال راهى پيدا كند، چه مستقيم و چه غير مستقيم؛ زيرا در هر كسى ذاتا نقص عقلى وجود دارد كه همان عامل، او را از قول حق باز مىدارد. به اين معنى كه يا ممكن است انسان ناقصالعقل باشد و يا اينكه ذاتا متكبر باشد و در طبيعت او انحراف وجود داشته باشد و با داشتن چنين صفتى به قبول حق تن در ندهد. همچنين ممكن است كور كورانه، غرق در تقليد از پدرانش باشد و حاضر به شنيدن حرفى كه مخالف افكار، رسوم، عادات و آدابى باشد كه از آنها به ارث برده نباشد، يا بندهاى باشد كه خداى او، هوسهاى اوست و ميل و رغبتى به پذيرش تعليمات پيامبر ندارد، زيرا مىداند كه در صورت پذيرش تعليمات پيامبر خدا ديگر براى ارتكاب گناهانى كه در سراسر دوران زندگى به آن آلوده بوده، مجالى نخواهد داشت.
بارى، هر كس كه يكى از اين علل و اسباب در نهاد او وجود داشته باشد، به سوى خدا هدايت نخواهد شد. همچنين اگر كسى از اين علّتها و سببها بر كنار باشد، محال است از اطاعت پيامبر صادق و پذيرش تعليمات او، روى برگرداند.
نكتهاى را كه در اين زمينه نبايد از نظر دور داشت اين است كه، خداى متعال پيامبر را
تنها به اين منظور برمىانگيزد كه مردم به او ايمان داشته باشند و از تعليمات او پيروى كنند؛ در اين صورت اگر كسى به پيامبر ايمان نياورد و از اطاعت او تمرد كند، گويى بر خدا خروج كرده است.براى مثال چنانچه فردى تابع دولتى باشد و آن دولت حاكمى را تعيين كند، فرد ناگزير است از او اطاعت كند، در غير اين صورت اگر او را بر خود حاكم نداند و از اجراى حكم او خوددارى كند، مثل اين است كه بر دولت خروج كرده است. ولى تسليم شدن به تبعيت از دولت و سرپيچى از امر حاكمى كه يقين كرده با يكديگر سازگار نيستند، زيرا همانگونه كه گفتهاند: «نقيضان لايجتمعان» يعنى دو چيز كه ضد و نقيض يكديگر باشند، با هم جمع نمىشوند.
اين مثل از هر جهت با چگونگى رابطه بين خدا و پيامبرى كه از طرف او برانگيخته شده، صدق مىكند؛ زيرا خدا براى همه مردم پادشاه و فرمانرواى حقيقى است و هر كس را كه اين پادشاه حقيقى براى هدايت و ارشاد، فرستاده باشد و به مردم امر كرده باشد كه از او پيروى كنند، بايد به او ايمان بياورند و اطاعت او را بر هر چيز ترجيح دهند و كسى كه از اطاعت او سرپيچى كند، كافر است، چه به خدا ايمان داشته باشد و چه نداشته باشد.
در اين قسمت چگونگى برانگيخته شدن پيامبران، همچنين پيشرفت دعوت آنها كه منتهى به نبوّت پيامبر جليل و بزرگوارى شد كه سيّد و سرور ساير پيامبران و ختم كننده نبوّت است، شرح داده خواهد شد.
اين معنى بر هيچكس پوشيده نيست كه خداى متعال در آغاز آفرينش، «نفس واحده» يعنى فرد معيّنى را خلق كرد و از همان «نفس واحده»، جفتش را آفريد، سپس همه كسانى را كه در حال حاضر در نواحى مختلف جهان پراكنده و به ملّتها و امّتهاى گوناگونى تقسيم شدهاند، از آن دو به وجود آورده است.
روايتهاى دينى و تاريخى همه ملتها به طور يكنواخت حكايت مىكنند كه سلسله نوع بشر در آغاز امر از يك مخلوق شروع شده است. همچنين تحقيقات علوم تجربى (SCIENCE) ثابت نكرده است كه در مناطق مختلف كره زمين افراد گوناگونى وجود داشته و اين سلالهها و ملّتهاى متعدد كه امروز روى زمين سكونت دارند، از اين سلالهها متفرع شده باشند، بلكه آنچه را كه اكثر علماى اين علوم به طور قياس استنتاج مىكنند، اين است كه
در آغاز امر يك نفر به وجود آمده و از وجود اين يك نفر، سلالههاى انسانى كه اكنون وجود دارند، روى زمين پخش شدهاند.
اين همه زاد و ولدى كه از انسان در حال حاضر ديده مىشود، از نسل همان انسان اوليه مىباشد و آن انسان اوليه در لغت، «آدم» ناميده مىشود و كلمه «آدمى» كه به معنى انسان است از همان كلمه مشتق شده است.
بنابراين آدم عليهالسلام همان كسى است كه خداى متعال آن را برگزيد و او را در روى زمين، اولين رسول - يعنى فرستاده و پيامبر - قرار داد و به او امر كرد كه اسلام را به فرزندانش تعليم دهد؛ يعنى براى آنها توضيح دهد و بگويد كه شما و ساير موجودات اين جهان جز خداى يگانه خدايى نداريد، هيچ مقامى و شخصى و شىاى را جز او نپرستيد و به يارى نخواهيد، جز براى او سجده نكنيد و ايام حياتتان را جز مطابق رضاى او - بر اساس عدالت و صفا - سپرى نكنيد كه اگر مرتكب چنين اعمالى شديد، پاداش عمل شما همانا پاداش اشرار و بدكاران خواهد بود.
نيكوكاران ذريه آدم كسانى بودند كه از پدرشان پيروى كردند و با دست زدن به حبل متين الهى - يعنى ريسمان محكم خدايى - به صراط مستقيم او هدايت شدند؛ لكن ستمكاران حاضر به پيروى از پدرشان نگرديدند، بلكه از هوا و هوس خود پيروى كردند. در نتيجه انواع زشتكارى و منكرات به تدريج در ميان آنها رواج گرفت. عدهاى آفتاب، ماه، ستارگان، جمعى درخت، سنگ، نهر يا حيوانى را مورد پرستش قرار دادند و جمعى ديگر تصوّر كردند كه آب، آتش، بيمارى، تندرستى و نيروهايى از اين قبيل و نيز نعمتهاى ديگر، هر يك خداى مخصوصى دارند و به اين قاعده وظيفه انسان دانستند كه همه اين خدايان را بپرستد و در راه رضاى آنها تلاش كند تا فضل و انعام همه اين خدايان، شامل حال انسان گردد. بنابراين جهالت انسان موجب رواج اشكال مختلف شرك و بتپرستى در ميان مردم شد و از شرك و بتپرستى، دينهاى متعددى به وجود آمد.
همه اين پيشامدها هنگامى روى داد كه ذريه آدم يعنى نسل و تبار او در سراسر جهان پراكنده شدند و هر ملّت و امتى براى خود دين خاصى قرار داد و رسوم و شعارهايى وضع كرد كه با ديگرى تفاوت داشت.
خلاصه كلام اينكه چون مردم، خدا را فراموش كردند قهرا دينى را كه پدرشان آدم عليهالسلام آورده و آنها را به وسيله آن دين هدايت كرده بود، فراموش كردند و تابع هوسهاى خود گرديدند. آنگاه انواع رسوم و سنتهاى زشت در ميان مردم نفوذ كرد و افكار باطل و عقايد
جاهليّت در ميان مردم رواج گرفت و در تشخيص بين نافع و مضر و حق از باطل دچار اشتباه گرديدند.
بدين جهت خداى متعال فرستادگان و پيامبرانى را در ميان هر ملّتى برانگيخت تا به تعليم و توضيح آنچه را كه قبلاً آدم عليهالسلام آورده بود، پرداخته و آنچه را كه مردم فراموش كرده بودند به مردم يادآور شوند و آنها را به پرستش خداى يگانه هدايت كنند، از شرك و پرستش بتها باز دارند، سنتهاى فاسد و رسوم باطل را ريشهكن سازند، مردم را براى حيات تازهاى كه مورد پسند خدا باشد، راهنمايى كنند، قوانين صحيح و نظامات درستى براى آنها بيان كنند و مردم را به پيروى از نظم و قانون وادار كنند و هيچ كشورى از كشورهاى زمين اعم از هند، ايران، چين، عراق،مصر، آفريقا و اروپا از وجود فرستادگان و پيامبران خدا خالى نماند.
همه اين پيامبران بر كيش واحدى بودند كه اسلام ناميده مىشود.(1)
چيزى كه هست اين است كه در ميان قوانين و روشهاى گوناگونى كه پيامبران به منظور ارشاد آوردهاند، مختصر تفاوتى ديده مىشود و دليل آن اين است كه تلاش هر پيامبرى در جهت ريشهكن ساختن جهالت رايج در ميان ملّتش بوده است. در هر مرحلهاى، تعليمات پيامبران متناسب با فرهنگ، تمدّن، علم و عقل مردم بوده است.
به همين دليل در مراحل اول تعليمات و شرايع سادهاى آوردهاند و هرچه از اين جهات جلوتر رفتهاند، قلمرو تعليمات، شرايع و برنامههاى ملّتها، توسعه يافته است؛ لكن اين اختلاف فقط در ظاهر بوده وگرنه روحى كه در همه اين شرايع و تعليمات، سارى و جارى بوده، همانايگانگى خدا در عقيده، راستى و اخلاق در عمل و ايمان به حيات آخرت بوده است.(2)
رفتار مردم با اين فرستادگان و پيامبران شگفتآور است! زيرا آنها را اذيت كردند، از اطاعت آنها سر باز زده و تكبر ورزيدند! در نتيجه بعضى را كشتند و بعضى را از شهر و
1) از جمله سوء تعبيرهايى كه در ميان قاطبه مردم بلكه در ميان بسيارى از اهل علم مىبينيم اين است كه آغاز اسلام را در نبوّت محمّد صلىاللهعليهوآله مىدانند و اين خطايى است فاحش كه بايد ذهن هر دانشجويى از اين خطا مصون و مأمون بماند، هر دانشجويى بايد بداند كه از همان آغاز امر، تنها دين واحد و حقيقى نوع بشر، اسلام بوده و هر پيامبرى از پيامبران خدا در هر زمان و مكانى همين دين را آورده است.
2) براى مطالعه تفصيل اين اجمال به كتاب «راه طى شده» تأليف استاد جليل، آقاى مهندس مهدى بازرگان مراجعه شود. مترجم
ديارشان اخراج كردند تا جايى كه جز تعداد معدودى به اين پيامبران ايمان نياوردند، آن هم پس از آنكه سراسر عمرشان را در راه دعوت و تبليغ فدا كردند. لكن اين بندگان برگزيده خدا در راه جهاد كوتاهى نكرده و از پاى ننشستند تا اينكه بزرگترين ملّتهاى روى زمين، دعوت آنها را پذيرفته و تابع آنها شدند.
بعد از سپرى شدن اين دوره، ضلالت و گمراهى قالب تازهاى پيدا كرد، به اين معنى كه پس از وفات پيامبران، تعليمات آنها دچار تحريف شد و مردم پندارهاى دروغ خود را وارد كتب آنها كردند و روشهاى تازهاى را از پيش خود اختراع كردند.
عدهاى شروع به پرستش پيامبران كردند، جمعى گفتند: خدا به صورت پيامبرش به زمين فرود آمده است، عدهاى پيامبر خدا را پسر خدا قرار دادند و بعضى پيامبر خدا را شريك الوهيت قرار دادند.
بدين طريق، بشر پس از درگذشت پيامبران در دورههاى مختلف تاريخ با تعليمات اين فرستادگان خدا بازى كرد و همان كسانى كه در گذشته بتها را در هم شكسته بودند، بتها و مجسمههايى ساختند، آنها را مقدّس شمرده و پرستيدند و تعليمات و شرايع پيامبران را مسخ كردند و با انواع بدعتها و رسوم جاهليّت و سنتهاى دروغ و افسانههاى مجعول آلوده ساختند! و با قوانينى كه خود وضع كرده بودند، مخلوط كردند تا جايى كه براى انسان پس از گذشت چند قرن وسيلهاى نمانده بود كه بتواند هدايت پيامبران و شريعت اصلى آنها را از آنچه پيروان بعديشان ساخته و پرداختهاند، تميز دهد(1)و نيز سرگذشت پيامبران و سيرهحقيقى آنان در خلال روايات ساختگى از بين رفت تا جايى كه نزد مردم چيز قابل اعتمادى از آن مطالب باقى نماند.
امّا با وجود مسخ شدن تعليمات پيامبران و ممزوج شدن آن با خواستههاى ديگران، همه كوششهاى آنها از بين نرفت و نزد هر ملّتى مقدارى از صدق و حق باقى ماند؛ به اين معنى كه عقيده به خدا و حيات آخرت در ميان همه ملّتها و امّتها به اشكال مختلفى منتشر شد و مجموعهاى از مبادى صلاح، صدق و اخلاص به جاى مانده است. هر پيامبرى امتش را براى
1) ملّتهاى گذشته دين حقيقى خود يعنى اسلام را عوض كردند و اديان مختلفى با نامهاى گوناگون كه امروز در جهان وجود دارد، اديانى است كه ملّتهاخود اختراع كردهاند. مثلاً روح تعاليم حضرت مسيح عليهالسلام غير از دين اسلام حقيقى نبوده است، لكن كسانى كه بعد از آن حضرت آمدند، با دين او بازى كردند و تعليمات پاك او را با اباطيلى كه خود ساختند، آلوده كرده و دين جديدى را براى مردم آوردند و آن را «مسيحيت» ناميدند!
قبول حق تربيت كرده است، تا جايى كه اين امكان به وجود آمده كه دين واحدى در سراسر جهان عموميت پيدا كند و بدون توجّه به تفاوتى كه ميان ملّتهاى جهان وجود دارد، تنها دين همه انسانها شناخته شود.
همچنين براى هر ملّتى، پيامبران مخصوص به آن ملّت فرستاده مىشد و دعوت اين پيامبران منحصر به همان ملّت بود. علّت اين امر اين بوده كه آن روزها ملّتها از يكديگر دور بوده و با يكديگر مخلوط نشده بودند و هر ملّتى مقيد به حدود سرزمين خودش بود.
در چنان شرايطى، مشكل بود كه تعاليم مشترك، همه جانبه و يكنواختى در ميان همه امّتها و ملّتهاى سراسر جهان منتشر شود. علاوه بر اين، شرايط زندگى و اوضاع و احوال هر ملّتى با ملّت ديگر اختلاف داشت و گمراهى سراسر جهان را فراگرفته بود. بدين جهت گمراهى در عقيده و اخلاق از خلال اين مفاسد به صورتهاى گوناگون و با توجّه به اختلاف مكان و زمان به وجود مىآمد.
با توجّه به مجموع اين عوامل و انگيزهها، لازم بود براى تعليم و ارشاد هر ملّتى از ملّتهاى آن روز، پيامبرى مخصوص برانگيخته شود و اوهام باطل آن ملّت را از بين ببرد و به تدريج افكار صحيح و انديشههاى درست را نشر دهد، مردم را از شيوههاى باطل باز دارد، آنها را به پيروى از قوانين عادلانه عالى هدايت كند، افراد امتش را مانند مادرى كه كودكان كوچكش را تربيت مىكند، تربيت كند و كسى جز خدا نمىداند كه چند هزار سال بر تربيت ملّتها و امّتها بدين منوال گذشت تا اينكه دورانى براى انسانيّت پيش آمد كه ايام كودكى را پشت سر گذاشت و آغاز بلوغش فرا رسيد.
با پيشرفت صنعت و تجارت، روابط بين ملّتها افزايش يافت، به طورى كه مردم از سرزمين ژاپن و چين با وسايل دريايى و زمينى به كشورهاى دور دست اروپا و آفريقا مسافرت مىكردند. خط و كتابت در ميان اكثر ملل رواج گرفت و علوم و فنون نيز در ميان مردم منتشر شد و نظريات، افكار و موضوعات علمى ميان ملّتها مبادله مىشد.
سرداران، فاتحين و رجال مقتدرى پيدا شدند كه كشورهاى مجاورشان را مغلوب مىكردند و كشورهاى بزرگى را به وجود مىآوردند، به طورى كه هر كشورى داراى چندين استان بود و در هر كشورى چند ملّت، تحت نظام سياسى معيّن و رژيم واحدى زندگى مىكردند و دورى و پراكندگى و بيگانگى به تدريج از بين مىرفت. همچنين اين امكان به وجود آمد كه تعاليم يكنواخت اسلام به مردم عرضه شود و شريعت واحدى براى سراسر زمين اعلام گردد. مطالعه تاريخ بشر نشان مىدهد كه جامعه بشرى آن روز، دين كاملى را كه
دين همه مردم باشد، مىطلبيد. براى مثال بايد گفت: دين بودايى دين كاملى نبود بلكه دينى مشتمل بر مبادى اخلاقى بود كه در كشور چين، ژاپن، مغولستان، افغانستان و بخارا رواج گرفت. سپس بعد از قرنها ديانت مسيحى به وجود آمد.
بدون شك دينى كه حضرت مسيح آورد اسلام خالص بود، لكن كسانى كه بعد از او آمدند، اين دين را با آنچه خود مىخواستند ممزوج كردند تا اينكه چيزى از آن باقى نماند، مگر دين ناقصى كه آن را مسيحيت ناميدند. حتّى همين دين ناقص نيز در ايران، آفريقا و اروپا منتشر شد و اين انتشار دليل آن است كه دنيا در آن زمان، تشنه دين جهانى كاملى بود و چون چنان دينى را نمىيافت به همان دينهاى ناقص قناعت كرد و به آن ايمان آورد و اين اديان به مرور زمان رواج گرفتند.
در زمانهاى اين چنين كه وضع آن بيان شد، براى دنيا و براى همه ملتها و امّتهاى روى زمين يگانه پيامبرى كه برانگيخته شد، سرور و مولاى عالميان حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله بود كه در عربستان طلوع كرد و مأمور شد كه رهبرى و هدايت مردم را بر عهده گيرد و دين حق و قانون همه جانبه الهى را به همه جهانيان ابلاغ كند.
وضعيت جغرافيايى عربستان در جهان نشان مىدهد كه اين منطقه، مناسبترين محل براى رسالت جهانى اسلام بود، چرا كه بين آسيا وآفريقا واقع شده و نزديكترين كشور به اروپا بود و فاصله ملّتهاى راقى متمدّن كه در قسمتهاى جنوبى اروپا سكونت داشتند با عربستان، معادل فاصله هندوستان با اين كشور بود.
علاوه بر اين، مطالعه كتب تاريخ نشان مىدهد كه در سراسر جهان، امّت و ملّتى مناسبتر از ملّت عرب براى اين رسالت جهانى يافت نمىشد.
نكته ديگر اينكه موجبات انحطاط و انحلال، ساير ملّتهاى راقى و قدرتهاى عظيم آن روز را فراگرفته بود و اوضاع جهان رو به دگرگونى گذاشته بود. در صورتى كه آن روزها ملّت عرب داراى خونى داغ و قلبى قوى بودند، از طرف ديگر، رشد تمدّن و ارتقاى فرهنگ و خوشگذرانى و عيش و نوش در ميان ساير ملّتها، عادات و اخلاق مردم را فاسد كرده بود، لكن ملّت عرب در آن روزگار داراى تمدّنى نبود كه مردم را نازپرورده بار آورده باشد و با عيش و نوش خو گرفته و به رذالت و پستى مايل باشند. اين ملّت در قرن ششم ميلادى از آثار زشت و پليدى كه در ميان ساير ملتها رواج داشت بر كنار مانده بود.
خلاصه كلام اينكه كليه صفات عاليه انسانى كه امكان داشت كه از طوفان آثار تمدّن آن عصر، جان سالمى به در برده باشد در اين مدت وجود داشت.
عربها مردمى بودند دلير و مصمم كه براى ترس اهميتى قايل نبودند! آنها مردمى گشادهدست، درست پيمان، آزاده و آزاد فكر بودند كه آزادى و استقلال را دوست مىداشتند و اين دو معنى را بر همه چيز ترجيح مىدادند و گردنشان در برابر هيچ ملّت بيگانهاى كج نمىشد و عاطفه فداكارى و از جان گذشتگى در راه دفاع از مقاصدشان در خونشان جريان داشت.
آنها زندگانى سادهاى داشتند كه خوشگذرانى و عيش و نوش در آن راه نداشت. البته بسيارى از زشتىها و منكرات در ميان اين ملّت رواج داشت، ولى حقيقت امر اين است كه آن همه زشتى و پليدى ناشى از آن بود كه از دو هزار و پانصد سال پيش، پيامبرى برانگيخته نشده بود.(1)
پيشوا و رهبرى در ميان اين قوم قيام نكرده بود كه آنها را تزكيه و تربيت كند و به اصلاح اخلاقشان بپردازد و مدنيت و فرهنگ را به آنها بياموزد و چون قرنها در ميان صحرا زندگى كرده بودند به زندگانى آزاد خو گرفته بودند و عادات جاهليّت در ميان آنها رواج گرفته بود. از آنجايى كه دوران جاهليّت به طول انجاميده بود، هيچكس توانايى آن را نداشت كه آنها را تهذيب كند و از تاريكىهاى بهيميت به روشنايى انسانيّت هدايت نمايد.
با همه اين اوصاف استعداد آن را داشتند كه اگر انسان نابغه و فوقالعادهاى به اصلاح و تعليم و تربيت آنها بپردازد، دنيا را زير و رو كنند و دعوت او را ادامه دهند تا آنها بتوانند رسالت شريف خود را تبليغ كنند و مردم را به هدف عالى انسانيّت برسانند. رسالت جهانى اسلام براى تبليغ و تعميم دعوتش در ساير اطراف و اكناف جهان به چنين جوانمردان دلير و مصممى محتاج بود.
صرف نظر از اين معنى چنانچه كسى لغت عرب را آموخت و با دقت آن را مطالعه و تحصيل كرد، بدون شك و ترديد تصديق خواهد كرد كه براى اداى فكرهاى بلند و تعبير دقيقترين معانى علم الهى و تأثير در قلوب، در تمام دنيا زبانى مناسبتر از زبان عربى يافت نمى شود، زيرا به وسيله جملههاى كوتاهى از اين زبان، موضوعات بسيار مهمى ادا مىشود.
1) زمان ابراهيم و اسماعيل عليهالسلام دو هزار و پانصد سال قبل از بعثت محمّد صلىاللهعليهوآله بود و در ضمن اين مدت طولانى، پيامبر ديگرى در ميان اعراب برانگيخته نشده بود.
باتوجّه به اين معانى و سوابق، حكمت بالغه خداى متعال و رحمت كامل و شامل او به بندگانش، چنين اقتضا كرد كه سرزمين عرب را براى نبوّت جهانى بر ساير زمينها ترجيح دهد. در اين قسمت آنچه را اين مرد برگزيده خدا - كه مثل و مانندى براى او نمىتوان فرض كرد - براى تبليغ نبوّت انجام داد توضيح داده مىشود.
جامعه بشرى در حدود هزار و چهارصد سال پيش از وسايل ارتباطى مانند راديو، خط آهن، اتومبيل، روزنامه يا كتاب برخوردار نبود و هيچ يك تسهيلاتى كه امروز براى مسافرت مردم ايجاد شده، وجود نداشت و مسافرت از يك كشور به كشور ديگر ماهها به طول مىانجاميد.
در آن روزگار بلاد عرب با ساير كشورهاى جهان هيچگونه رابطهاى نداشت و با وجود اينكه كشورهاى ايران، روم و مصر در اطراف عربستان واقع شده بودند، لكن كوهها و ريگزارهاى عربستان، اين كشور را از ساير بلاد به كلّى جدا ساخته بود.
بازرگانان عرب براى تجارت روى شتر مىنشستند و به اين كشورها مىرفتند و هفتهها و ماهها صرف راهپيمايى مىكردند، لكن در اين مسافرتها هدفى غير از خريد و فروش نداشتند. در سرزمين عربستان نه تمدّن راقى وجود داشت، نه مدرسهاى و نه كتابخانهاى. مردم اين كشور نيز از نعمت دانش و آموزش بىبهره بودند و تعداد كسانى كه خواندن و نوشتن مىدانستند از عدد انگشتان تجاوز نمىكرد و كسانى كه به خواندن و نوشتن آشنايى داشتند، توجّه و اعتنايى به علوم و فنون خارج از كشورشان نداشتند.
عربها نه حكومتى داشتند كه به زندگى آنها سر و سامانى بدهد تا اجتماعى داشته باشند و نه قانونى داشتند كه به موجب آن نهى و امرى در كار باشد، بلكه هر قبيله و طايفهاى از خود استقلال داشتند و با كمال آزادى، مردم را غارت مىكردند، در جنگهاى خونين خون يكديگر را مىريختند و براى نفوس بشر، قدر و قيمتى قايل نبودند. هر كس مىتوانست و مىخواست ديگرى را بكشد، مىكشت و بر دارايى او مسلط مىشد و هيچ اثرى از فرهنگ در جامعه آنها وجود نداشت. پليدى، زشتكارى، فحشا، شراب و قمار رواج كامل داشت، آنها با كمال بىشرمى به هر نوع پليدى و زشتى دست مىزدند تا جايى كه زنانشان با بدن برهنه براى طواف كعبه مىرفتند! و حلال را از حرام تميز نمىدادند. آزادى اين مردم به جايى رسيده بود كه به هيچ قاعده و قانونى پايبند نبودند، هيچگونه عامل اخلاقى بر آنها حكومت نداشت و به
حكومت هيچ حاكمى تن در نمىدادند. علاوه بر اين، جهالت به گونهاى در نهادشان ريشه دوانيده بود كه بتها را مىپرستيدند و آنها را سجده مىكردند.
هرگاه به سفرى مىرفتند و در منزل و ايستگاهى فرود مىآمدند و قطعه سنگ زيبايى را مىديدند، آن را خداى خود قرار داده و در برابر آن سجود مىكردند و برآوردن حاجتشان را از آن مىخواستند و سرهايى كه در برابر هيچ كس خاضع نمىشد، براى سنگها و بتها خاضع مىشد. آنها تصوّر مىكردند كه اين سنگها، حاجاتشان را برآورده و آنها را به آرزوهايشان مىرسانند.در ميان چنين قومى و در چنين شرايطى مولودى به وجود آمد كه پدرش قبل از ولادتش از دنيا رفته بود و مادر و پدر بزرگش نيز در دوران كودكيش وفات كردند. در نتيجه اين كودك در چنين محيط مغشوش و مشوشى بىسرپرست ماند و كسى را نداشت كه از او اميد پرورشى داشته باشد.
همين كه مختصرى رشد كرد با ساير پسران هم سن و سالش مشغول گوسفند چرانى شد. هنگامى كه دوران جوانيش فرا رسيد به شغل تجارت سر گرم شد و مجالس و معاشرت و آميزش وى جز با همان عربهايى كه اوضاع و احوالشان ذكر شد، با كس ديگرى نبود. اين مرد «امّى» بود، يعنى خواندن و نوشتن را نمىدانست.
لكن عادات، اخلاق، صفات و افكارش با عادات، اخلاق، افكار و خصلتهاى قومش به كلّى اختلاف داشت. او هيچگاه دروغ نمىگفت، با زبان يا دستش كسى را مورد آزار قرار نمىداد. مردى بود ملايم، متواضع و شيرين سخن، چنانكه هر كس يك بار با او همنشين مىشد، او را تا سر حد فداكارى دوست مىداشت.
او حتّى حاضر نبود ناچيزترين اشيا را به طور نامطلوبى از كسى بگيرد، در امانتدارى و پاكدامنى بىنظير بود، به همين جهت مردم هر چيز گرانبهايى را به امانت نزد وى مىگذاشتند و او از امانتهاى آنها همچون جان و مال خويش حفاظت مىكرد. مردم به اندازهاى به او اعتماد داشتند كه او را «امين» لقب دادند. شرم و حياى او به اندازهاى بود كه پس از رسيدن به سن بلوغ هيچكس بدن او را عريان نديد.
اين مرد در تمام اعمالش پاك و پاكيزه بود و به قدرى خوش نيّت و پاكدل بود كه هر وقت مىديد قوم او دست به غارتگرى و خونريزى مىزنند، متأثر مىگرديد. هنگامى كه آتش جنگ و زد و خورد ميان مردم شعلهور مىشد، او دامن اصلاح به كمر مىزد و جنگجويان را آشتى مىداد. او انسانى بود مهربان، رحيم و ملايم و در مصيبتهاى مردم شركت مىكرد. به
يارى يتيمان و بيوه زنان مىپرداخت، به گرسنگان خوراك مىداد و رهروان بىپناه را ميهمان مىكرد، آنها را محترم مىداشت و بار زحمت و زيانشان را بر دوش مىكشيد. با اينكه سراسر دوران حياتش را با مردم شرور و رذل به سر برده بود، معذلك از شرارت و رذالت نفرت داشت.
مردى بود روشندل و داراى قريحهاى برافروخته و با اينكه معاشرتش با مردمانى بود كه بتپرستى، فطرت ثانوى و دين اجدادى آنها بود، امّا از بتپرستى ننگ داشت و هيچگاه سرش را نزد كسى كج نكرد.
گويى قلبش به او خبر داده بود كه آنچه در زمين و آسمان است ارزش پرستش را ندارد و تنها خداى يگانهاى كه نمىتوان براى او شريكى قايل شد، سزاوار پرستش است و بس. وجود اين مرد در ميان چنان قوم نادانى چنان درخشندگى داشت كه گويى گوهرى گرانمايه در ميان سنگهاى معمولى يا چراغى در تاريكى شب است.
پس از آنكه يك دوره زندگانى سراسر نظافت و طهارت مقرون با رفعت را تمام كرد و به چهل سالگى رسيد، پيمانه صبرش از ديدن چنين پرده تاريكى كه از هر طرف بر اجتماع سايه انداخته بود، لبريز گرديد و تصميم گرفت خود را از اين درياى ژرف جهل، هرج و مرج، انحطاط اخلاقى و عملى و شرك و بتپرستى نجات دهد، زيرا در اين محيط، چيزى را كه مناسب فطرتش باشد نمىديد. بدين جهت از شهر مكّه بيرون مىرفت و روزهاى طولانى در عالم تنهايى و خلوت به سر مىبرد.
در اين ضمن، قلب و روحش را با گرسنگى و عبادات مستمر و متوالى شبانه تزكيه مىكرد و به فكر و تأمل فرو مىرفت و در جستجوى نورى بود كه بدان وسيله، تاريكى و ظلمتى را كه بر قومش چيره شده بود از بين ببرد و جوياى چيزى بود كه به وسيله آن، اين جهان پر از پليدى و فساد و هرج و مرج را اصلاح كند.
در اين هنگام تغيير حالى براى او روى داد و قلبش به طور ناگهانى به وسيله آن نورى كه فطرتش در جستجوى آن بود روشن گرديد و از نيرويى كه قبلاً وجود نداشت پر شد. بدين جهت از غارى كه در آنجا خلوت گزيده بود بيرون آمد و در ميان قومش ندا داد و گفت: اين بتهايى را كه مىپرستيد نمىتوانند به شما سود يا زيانى برسانند، از آنها دست برداريد. زمين، خورشيد، ماه، ستارگان و آنچه در آسمانها و زمين است را خداى يگانه آفريده است، اوست كه شما را آفريده و به شما روزى مىدهد و هموست كه شما را مىميراند و زنده مىكند، پس آنها را نپرستيد و از آنها يارى نخواهيد و حاجات خود را تنها از خدا بخواهيد، از
گناه دزدى، غارتگرى، فحشا و شراب خوارى، قمار بازى و امثال اين پليدىها بپرهيزيد، در گفتار و كردارتان راستگو باشيد، عدالت را پيشه سازيد.
هيچ ذىروحى را نكشيد مگر به حق، دارايى مردم را از آنها مرباييد و هيچ چيز را از كسى نستانيد و ندهيد مگر به حق، همه شما بشريد و همه افراد بشر مساوى و يكسانند، شرف، افتخار و برترى به نسب، رنگ، جامه، جاه و ثروت نيست، بلكه شرف و برترى بسته به تقوا -پرهيزكارى و صلاح و نيكوكارى - است.
در اين صورت هر كس صالح باشد و از خدا بترسد و خود را از كارهاى بد بر كنار نگاه دارد، انسانى شريف و كامل است، در غير اين صورت داراى هيچگونه شرف و برترى نخواهد بود و از حيات آخرت - يعنى زندگانى جهان ديگر - حظ و بهرهاى نخواهد داشت و نيز گفت: پس از گذراندن زندگانى اين دنيا، همه شما نزد پروردگارتان جمع خواهيد شد و در آن محاكمه عادلانه خدايى نه شفاعتى در كار خواهد بود، نه دوستى و نه رشوتى و از نسب عالى شما نيز نخواهند پرسيد، بلكه چيزى كه در آنجا سودمند خواهد بود ايمان و اعمال صالح شماست، هر يك از شما كه عمل نيكى انجام دهد، داخل بهشت خواهد شد و هر كس كار خوبى انجام نداده باشد، زيان آشكارى خواهد ديد و وارد جهنّم خواهد شد.
لكن اقوام او دست به اذيت و آزارش زدند، فقط بدان جهت كه او عادات و رسوم جاهليّتى را كه از پدرانشان ارث برده بودند، منسوخ اعلام كرد و همه مردم را از پرستش بتها منع و به ايمان به خداى يگانه دعوت مىكرد. به همين علّت او را به شيوههاى مختلف از جمله سخنان توهينآميز و پرتاب سنگ مورد اذيت و آزار قرار مىدادند و كار را بر او سخت مىگرفتند.
حتّى محرمانه تصميم گرفتند تا او را به قتل برسانند و تا جايى كه مىتوانستند انواع سختىها و اذيتها و آزارها را بر او وارد مىآوردند تا اينكه حضرتش صلىاللهعليهوآله بعد از سيزده سال مجبور به هجرت از مكه به مدينه شد. با اين حال مردم دست بردارش نبودند و حتّى در شهر مدينه نيز پيوسته در اذيت و آزار او مىكوشيدند.
حال بايد پرسيد كه اين بنده نيكوكار چرا اين همه شدايد و مصايب را تحمّل كرد و در برابر اذيت و آزارى كه از قومش مىديد تا آن حد صبر مىكرد؟
پاسخ اين پرسش اين است كه او مىخواست آنها را به راه حق و مستقيم هدايت كند. حتّى به او پيشنهاد كردند كه پادشاهشان شود يا آنچه مال و ثروت مىخواهد به او بدهند تا از همه مردم بالاتر و ثروتمندتر باشد و در عوض از دعوت به سوى خدا دست بردارد، لكن او به
شدت اين پيشنهادها را رد كرد و دعوتش را ادامه داد.
حال جاى اين پرسش را دارد كه آيا در سراسر جهان مردى صالحتر و راستگوتر و فداكارتر از او پيدا شده و مىشود؟اين مرد ثابت كرد كه اين همه رنج و مشقت و اذيت و آزار را در راه خود تحمّل نمىكرد، بلكه در راه اصلاح ساير بندگان خدا بود. مردم به سوى او سنگ پرتاب مىكردند و با زشتترين كلمات او را مخاطب قرار مىدادند، ولى او جز دعاى خير براى آنها چيزى نمىگفت.
حالا قدرى درباره اين وضع تازه و تغيير عظيمى كه پس از بيرون آمدن از غار براى پيامبر روى داده فكر كنيد:
كلامى را كه بر مردم مىخواند به حد اعلاى فصاحت و بلاغت رسيده بود، به نحوى كه هيچكس پيش از او چنين كلامى را نياورده بود.
به طورى كه بر كسى پوشيده نيست، اعراب به شعر و فصاحت خود افتخار مىكردند، بدين سبب از آنها دعوت كرد كه اگر مىتوانند يك سوره مانند آنچه او آورده، بياورند،(1)ولىهيچكس نتوانست و همه سر عجز فرود آوردند.
مطلب شگفتآورتر اين است كه زبانى را كه در خطبهها و گفتگوى با مردم به كار مىبرد، از حيث بلاغت و فصاحت با كلام قرآن هم طراز نبود و اگر بين آن كلام و بين بيانى كه در خطبهها، گفتهها و محاورات با مردم داشت مقايسه شود، فرق واضح و آشكار بين اين دو نوع سخن معلوم خواهد شد.
اين «امى» - صلواتاللّه و سلامه عليه - كه در صحرا متولّد شد، سراسر دوره زندگيش را با همان صحرانشينان امى - يعنى بى سواد - مىگذرانيد، امّا توانست حكمتها و موعظههايى را بياورد كه هيچكس نه قبل و نه بعد از او نتوانست چنان كلماتى را بر زبان آورد و قبل از آنكه به چهل سالگى برسد، مردم چنين سخنانى از او نشنيده بودند! همچنين قوانينى در اخلاق، اجتماع، سياست و در ساير شؤون انسانيّت وضع كرد كه حتّى دانشمندان بزرگ و حكماى سترگ - با همه وسعت نظر و تجربياتى كه در زندگى آموختهاند، جز با صعوبت زياد - نمىتوانند حكمت و اسرار آن را درك كنند. بلكه هرچه بر تجربيات و معلومات بشر افزوده
1) .بايد توجّه داشت كه كوچكترين سوره قرآن «كوثر» است كه داراى دوازده كلمه است و كسى نتوانست مانند اين سوره بيانى بياورد. مترجم
شود، اسرار و مقاصد آن قوانين در آينده بيشتر كشف خواهد شد. اين مرد «امى» در حدود چهارده قرن پيش قوانينى را وضع كرده است كه بشر در حال حاضر، حتّى در يك مورد آن نمىتواند تجديد نظر كرده يا آن را تغيير دهد! در صورتى كه قانونهاى وضعى ديگر بارها وضع شده و دچار تغيير و تبديل گرديده است.
در مدت بيست و سه سال، بسيارى از دشمنان در كمين وى نشسته، نقشه قتل او را طرح كردند و از هيچ اذيت و آزارى درباره او خوددارى نكردند و در برابر، دوستان فداكار وى نيز تا پايان جان، از او دفاع مىكردند.
همه موفقيت او و فداكارى دوستان وى، در سايه اخلاق، شرف، فضايل و تعليمات عاليه او صورت گرفت و لذا قدرتهاى عظيمى كه در برابر او قيام كردند، شكست خورده و در برابر او كوچك شدند. با تمام اين اوصاف، هنگامى كه بر اين دشمنان پيروز شد، از هيچ كدام انتقام نگرفت، بلكه همه را رهين فضل، اكرام و انعامش قرار داد. حتّى كسانى كه عمو و برادر رضاعى او «حمزة بن عبدالمطلب» را كشته بودند و شكمش را شكافته و جگر او را مكيده بودند، بخشيد و بر كسانى كه سنگ بر او پرتاب كرده بودند و او را از وطنش آواره ساخته بودند، ترحم نمود و آنها را مورد عفو قرار داد.
نسبت به هيچكس مكر نورزيد و با هيچكس عهدشكنى نكرد، حتّى در جنگ نيز به كسى تعدى و تجاوزى ننمود. اين ويژگىها به گونهاى آشكار است كه حتّى بدترين دشمنان وى، جرأت نكردهاند كه او را به مكر و ظلم و عهدشكنى متهم سازند.
اين معانى بود كه دلهاى همه اعراب را مجذوب و مسخّر اراده او ساخت و آنها را به وسيله تعليماتش از تاريكىهاى نادانى و وحشيگرى نجات داد و از آنها ملتى ساخت كه در نظم و تهذيب از همه پيشى گرفتند، در اثر تعليمات او اعرابى كه پايبند هيچ قانونى نبودند، به ملّتى تبديل شدند كه از هر جهت مقيد به نظم و قانون شدند تا جايى كه از اين لحاظ در تاريخ جهان، نظيرى براى اين ملّت نمىتوان پيدا كرد.
همين مردمى كه حاضر به اطاعت از هيچكس نبودند، مطيع دولت بزرگى گرديدند كه مال و جانشان را در راه او فدا مىكردند، كسانى كه داراى هيچگونه آداب و اخلاقى نبودند، به گونهاى آدابشان را تزكيه و اخلاقشان را تهذيب كرد كه مردم دنيا در حال حاضر وقتى كه حالات و وقايع مربوط به آنان را در كتابهاى تاريخ مىخوانند از تعجب خوددارى نمىكنند، نازلترين و ناتوانترين ملّتهاى روى زمين، در سايه نفوذ اخلاقى و تأثير تربيت اين مرد و در پناه دعوت 23 ساله وى داراى قدرت نفس و نيروى ارادهاى شدند
كه دولتهاى ايران، روم و مصر را تسخير كردند و براى تعليم شرف، تمدّن، اخلاق و انسانيّت قيام كردند تا اين معانى را به دنيا بياموزند و در آسيا، آفريقا و اروپاى دور به نشر تعليم اسلام و قانون آن پرداختند.
اينها آثارى بود كه آن مرد امى در نفوس عرب به جاى گذاشت، ولى تعليمات او در نفوس ساير ملّتهاى روى زمين، بيشتر و شگفتآورتر از اين بود، زيرا انقلابى عظيم در افكار، عادات و قوانين ساير مردم روى زمين به وجود آورد. هيچ يك از كسانى كه از پيروى او روى برگرداندند و به مخالفت با او قيام كردند و به جاى پيروى از او آشكارا دست به دشمنى با او زدند، نتوانستند خود را از دامنه نفوذ اين مرد «امى» بر كنار نگاه دارند!
دنياى آن روز، «توحيد» - يعنى يگانگى خداى متعال - را فراموش كرده بود كه ناگاه اين مرد «امى» صلىاللهعليهوآله آمد و درس يگانهپرستى را از نو به مردم ياد داد تا جايى كه حتّى بتپرستان و مشركين نيز به ناچار مدعى يگانهپرستى خداى متعال شدند.
همچنين مبادى و اصولى را كه در اخلاق و آداب به مردم تلقين كرد، به اندازهاى قوى و نيرومند بود كه اخلاق و آداب ساير ملّتهاى روى زمين را تحت تأثير قرار داد و همچنان نيز تحت تأثير آن قرار دارند، همچنين درستى، راستى و محكمى مبادى و اصولى را كه در قانون، سياست، مدنيت و اجتماع آورده بود، به اندازهاى بود كه حتّى دشمنان و منكران را وادار كرد تا از او اقتباس يا سرقت كنند و تاكنون نيز اين اقتباس و سرقت ادامه دارد.
همانگونه كه سابقا نيز بيان شد اين مرد در ميان ملتى كه جهل و وحشيگرى در نهادشان ريشه دوانيده بود تنها بر اساس فطرت، رشد كرد و به كارى جز گوسفند چرانى و بازرگانى دست نزد تا اينكه به چهل سالگى رسيد و در طول اين مدت هيچگونه تعليم و تربيتى از كسى فرا نگرفت. در اين صورت چگونه اين همه مظاهر كمال، يك مرتبه پس از رسيدن به چهل سالگى در او جمع شد و اين معرفت و علم را از كجا تحصيل كرد و اين نيروى غير عادى از كجا پيدا شد؟
آرى، او انسانى است كه در آن واحد در ميان سرداران جنگى؛ سردارى است بىنظير؛ در ميان قضات، قاضى و حاكمى است ماهر؛ در ميان قانونگذاران، قانونگذارى است غيرعادى؛ در مجمع فيلسوفان، فيلسوفى است ماهر و حاذق؛ در عداد مصلحان اخلاق و تمدّن، مصلحى است مبتكر و در صف رجال سياست، سياستمدارى است باتدبير. او با وجود داشتن فعاليتهاى زياد روزانه، چندين ساعت از شب به عبادت پروردگارش اختصاص مىداد. همچنين با دقت و نظم زيادى، حقوق زنان، فرزندان و
خانوادهاش را اداره مىكرد و به خدمتگزارى درماندگان و بينوايان مىپرداخت و به نوازش و همدردى بيچارگان و يتيمان مشغول مىشد و با اينكه به حد اعلاى فرمانروايى رسيده بود، روى حصير مىخوابيد، جامه زبر و خشن مىپوشيد و از گوشت بريان شده چند روزه مىخورد، حتّى گاهى چند روز تمام بىخوراك مىماند!
اگر اين مردى كه به چنين كارهاى دهشتآورى دست زده، به مردم بگويد كه من مانند شما نيستم و بالاتر از نوع بشرم، هيچ فردى قادر نخواهد بود گفته او را تكذيب كند و ادعاى او را نپذيرد، با اين حال چنين حرفى را نگفت و ادعا نكرد كه اين موهبتهاى غير عادى را از خود دارد، بلكه هميشه مىگفت: هيچ يك از اين موهبتها متعلق به خودم نيست، بلكه هرچه دارم از خدا و براى خداست و اين كلامى را كه براى شما آوردهام و جن و انس از آوردن كلامى مانند آن عاجزند، زاييده فكر و محصول قريحه من نيست، بلكه كلام خداست و فضل و برترى اين كلام نيز جز به خدا به ديگرى مربوط نيست. هيچ يك از كارهاى من ناشى از كفايت و شايستگى خودم نيست، بلكه خداى متعال است كه مرا چنين توفيقى داده و هيچ عملى را انجام نمىدهم و هيچ سخنى را بر زبان نمىآورم، مگر اينكه خداى متعال آن را امر كرده باشد. با توجّه به همه اين ويژگىها:
چرا انسان به چنين مرد راستگويى ايمان نياورد و در برابر امر او كه فرستاده خداست تسليم نشود؟
انسانى كه جهان نه پيش از او و نه بعد از او مردى را نظير او پرورش نداده است، در راستگويى و امانتدارى بىنظير است و به آنچه دارد افتخار نمىكند و خود را نسبت به آنچه دارد ثنا نمىگويد، بلكه همه چيز را به خدايى نسبت مىدهد كه اين نعمتها را به او ارزانى داشته است. در اين صورت چرا انسان، سخنان او را تصديق نكند و هنگامى كه مىگويد: همه اين شايستگىها و مظاهر كمال، از خداست، او را تكذيب نموده، به او بگويد كه همه اين سخنان را خودت ساختهاى و از ذهن و افكار خودت تراوش كرده است.
اين مرد راستگوى امى، به سهولت مىتوانست همه اين امتيازات و محسنات را به خود نسبت دهد، ولى از اين عمل امتناع داشت، در صورتى كه جز خود او، كسى منبع و منشأ اين محسنات و امتيازات را نمىدانست.
بنابر آنچه گفته شد، حتّى اگر اين مرد مدعى مىشد كه داراى شخصيتى مافوق همه افراد بشر است، هيچ كس نمىتوانست ادعاى او را رد كند، لكن او چنين ادعايى نمىكرد؛ پس بايد پرسيد: راستگوتر، منزهتر و امينتر از او كيست؟
اين مرد راستگو، سرور و سيّد همه انسانها، محمّد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله است و راستگويى او دليل نبوّت اوست. كارهاى بزرگ و برجسته و اخلاق عالى او و همه وقايع و رويدادهاى دوره زندگى وى در كتب تاريخ ثبت و تدوين شده و هر كس با قلبى سليم، در جستجوى حق و راستى باشد، بدون ترديد، دلش گواهى خواهد داد كه او پيامبرى است كه از طرف خداى متعال فرستاده شده و كلامى را كه او بر قوم خود عرضه داشته، قرآن كريم است و هنگامى كه آن را با قلبى گشوده و باز بخواند و معناى آن را بفهمد، به ناچار اقرار خواهد كرد كه از طرف خداى متعال نازل شده و هيچ بشرى نمىتواند مانند آن را بياورد!
با توجّه به اين مقدّمات، بايد دانست كه براى شناخت اسلام و صراط مستقيم - يعنى راه راست اسلام - جز تعليمات پيامبر صلىاللهعليهوآله و قرآن كريم، - راه ديگرى وجود ندارد و محمّد صلىاللهعليهوآلهپيامبرى است كه براى تمام نوع بشر فرستاده شده و سلسله وحى و نبوت و رسالت، به وجود او ختم شده است.
خداى متعال، آنچه را از نور و هدايت كه خواسته، به واسطه او فرستاده است. هر كس طالب حق و جوياى حقيقت باشد و بخواهد بندهاى سراپا تسليم به امر خداى متعال باشد، ناگزير است به خاتم پيامبران صلىاللهعليهوآله ايمان بياورد و به هدايت، دلايل و بيّناتى را كه او آورده، اقرار و اعتراف كند، تابع طريقه او باشد و از هر جهت او را پيروى كند.
اگر درك حقيقت نبوّت اين نكته را روشن مىسازد كه هر روز پيامبرانى متولّد نمىشوند و نيز ضرورتى ندارد كه در هر وقتى از اوقات، هر ملتى پيامبرى داشته باشد، زيرا زندگانى و حيات پيامبر در حقيقت عبارت از زنده بودن هدايت و تعليمات اوست و مادامى كه هدايت او زنده باشد، او زنده است.
همه پيامبران قديم مردهاند، زيرا مردم تعليماتشان را عوض كرده و از روى هوا و هوس خويش خروج كردهاند و امروز كتابى از كتابهاى آنها به صورت اصلى در دست نيست و پيروانشان نيز چنين ادعايى ندارند. همچنين سيره آن پيامبران به دست فراموشى سپرده شده و از حالات صحيح پيامبران گذشته چيزى كه قابل اعتماد باشد در دست نيست. حتّى كسى از زمان و محل تولّد آنها و كارهايى را كه در دوران حياتشان انجام دادهاند اطلاعى ندارد و
خلاصه گفتار اين است كه:
در حال حاضر، محال است كسى بداند كه آن پيامبران، چگونه ايام حياتشان را سپرى كرده و چه اوامر و نواهى صادر كردهاند؟ همچنين تاريخ وفاتشان نيز معلوم نيست. امّا پيامبر ما محمّد صلىاللهعليهوآله هنوز زنده است، زيرا تعليمات و هدايت او زنده است و نيز قرآن كريمى را كه خداى متعال نازل فرموده، با همان كلمات و الفاظ اصلى در دست ماست و هيچگونه تغيير و تبديلى حتّى در حرفى از حروف يا نقطه و حركتى از حركات آن راه پيدا نكرده و سيره و كارهاى دوره زندگانى و همه گفتههاى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله پس از گذشت سالهاى دراز، در كتابها محفوظ و مدون باقى مانده است، به طورى كه گويى همين امروز، نيز مىتوان شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله را با چشم خود ديد و كلمات او را با گوش خود شنيد.
در سراسر تاريخ جهان، كسى پيدا نمىشود كه وقايع دوره زندگانى او مانند وقايع دوران حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله محفوظ مانده باشد. بدين جهت انسان مىتواند در هر شأنى از شؤون حيات و در هر وقتى از اوقات، به او اقتدا و تأسى جويد، يعنى رفتار و كردار او را سرمشق قرار دهد. اين معنى دليل بر آن است كه مردم جهان در حال حاضر نيازى ندارند كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرستاده ديگرى از طرف خداى متعال بيايد.
اين نكته را نيز بايد در نظر گرفت كه هيچ پيامبرى بعد از پيامبر ديگر نمىآيد مگر به سه علّت كه در زير بيان مىشود:
علّت اول اين است كه تعليمات پيامبر پيشين از بين رفته باشد، در نتيجه نياز باشد كه بار ديگر بر مردم عرضه شود.
علّت دوم اين است كه تعليمات پيامبر پيشين كامل نباشد، در آن صورت، نياز به تكميل و اتمام آن خواهد بود.
علّت سوم اين است كه تعليمات پيامبر پيشين منحصر به امّت و ملّت خاصى باشد و امّت ديگر يا ساير امّتها نيازمند به پيامبرى مانند اوباشند.(1)
در حال حاضر هيچ علتى از علتهاى سهگانه وجود ندارد به دليل اينكه:
1) علّت چهارمى نيز ممكن است وجود داشته باشد و آن اين است كه همراه پيامبر، پيامبر ديگرى براى تأييد و تصديق او فرستاده شود و ما از آن جهت از ذكر اين علّت خوددارى مىكنيم كه در قرآن كريم جز دو نمونه از اين نوع ذكر نشدهاست و نمىتوان از اين دو مثال استثنايى چنين نتيجه گرفت كه خداى متعال به صورت قاعده كلّى و عمومى، پيامبران ديگرى را براى تأييد و كمك به پيامبران مىفرستاد.
1- تعليمات رسول اكرم صلىاللهعليهوآله زنده است و مادامى كه اين دين پابرجاست، در هر زمان، مىتوان از اين تعليمات بهرهمند شد و از هر هدايتى كه آورده و از هر طريقى كه براى زندگى نشان داده و ترويج كرده است، برخوردار شد، همچنين از راههايى كه ناپسند و پوشيده است تا مردم را از آن برحذر دارد، دور ماند. پس تا زمانى كه هدايت او زنده و در دسترس است، ديگر نيازى به پيامبر ديگر در كار نيست كه نبوّت را تجديد كند و مجددا آن را بر مردم عرضه دارد.
2- با نبوّت محمّد صلىاللهعليهوآله تعليمات كامل اسلام بر دنيا عرضه داشته شده است، بدين جهت ديگر نيازى به افزودن يا كاستن چيزى از آن وجود ندارد و نيز قصورى در آن نيست كه براى جبران آن، بعد از او پيامبر ديگرى بيايد، پس به همين دليل، علّت دوم نيز منتفى است.
3- نبوّت محمّد صلىاللهعليهوآله براى سراسر جهان و براى همه جهانيان آمده و منحصر به امّت يا زمان معيّنى نبوده است، بنابراين هيچ امّت و ملتى نياز به پيامبر خاصى ندارد كه از طرف خدا فرستاده شود، بنابراين علّت سوم نيز صحت ندارد.
با توجّه به همه اين دلايل است كه محمّد صلىاللهعليهوآله خاتم پيامبران ناميده شده است، يعنى بعد از او پيامبر ديگرى نخواهد آمد.
بنابر آنچه گفته شد، دنياى امروز نياز به پيامبر ديگرى ندارد، بلكه نيازمند مردانى است كه از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله پيروى كنند و مردم را نيز به پيروى از او دعوت كنند، همچنين هدايت و رهبرى او را بفهمند و بفهمانند و بدان عمل كنند و در روى زمين، حكومت و دولتى را برقرار سازند كه محمّد صلىاللهعليهوآله از طرف خدا آورده است.
ايمان به خدا يعنى لاالهالااللّه حقيقت لاالهالااللّه تأثير عقيده به توحيد در زندگى انسان ايمان به فرشتگان خدا ايمان به كتابهاى خدا ايمان به پيامبران خدا ايمان به روز جزا راستى و درستى عقيده به آخرت كلمه طيبّه
در آغاز اين فصل مرورى بر آنچه در فصلهاى قبل ذكر شد، لازم به نظر مىرسد.
1- بدون ترديد، اسلام عبارت است از طاعت خداى متعال و تسليم شدن در برابر امر او، لكن براى شناخت ذات و صفات خداى متعال، همچنين راه پرستش و سپرى كردن دوره زندگى مطابق رضاى او و چگونگى تحصيل ثواب يا عقاب اعمالى كه انسان به جاى مىآورد، جز از طريق پيامبرى كه برانگيخته خدا باشد راه ديگرى وجود ندارد.
تعريف صحيح دين اسلام اين بود كه انسان به تعليمات پيامبر صلىاللهعليهوآله ايمان آورده و خدا را مطابق هدايت و راهنمايى او پرستش كند.
بنابراين هر كس از هدايت و رهبرى اين پيامبر صلىاللهعليهوآله روى برگرداند و آن را وسيله شناخت خداى متعال و قانون او قرار ندهد، مسلمان نيست، گو اينكه ادعا كند مطيع خدا و تسليم به قانون اوست.
2- در زمان گذشته پيامبرانى در ميان ملّتهاى مختلف جهان مىآمدند و هر پيامبرى براى ملّت معيّنى برانگيخته مىشد، حتّى گاهى در ميان يك ملت، چند پيامبر يكى پس از ديگرى برانگيخته مىشدند و نام دينى را كه هر يك از پيامبران براى هر ملّت يا امتى مىآورد! «اسلام» بود.
هر چند حقيقت اسلام در هر عصر و زمانى يكى بود، لكن در شرايع مختلف، ملتها در قوانين و راههاى عبادت، اندك اختلافى با يكديگر داشتند و با اينكه مردم بر عهده داشتند كه به همه پيامبران خدا ايمان داشته باشند، با اين حال هيچ ملتى وظيفه نداشت كه تابع پيامبر امّت ديگرى باشد.
3- همين كه محمّد صلىاللهعليهوآله برانگيخته شد، خداى متعال تعليمات اسلام را كه براى همه مردم جهان نازل فرموده بود تا شريعت عمومى بشر باشد، به وسيله رسول اكرم صلىاللهعليهوآله تكميل فرمود.
رسالت محمّد صلىاللهعليهوآله به سوى ملّت خاص يا براى زمان معيّنى نبود، بلكه پيامى بود به سوى همه مردم جهان براى هميشه و خداى متعال با رسالت او كليه شرايع اسلام را كه در گذشته، پيامبران گوناگون براى ملّتهاى مختلف آورده بودند، نسخ كرد. بنابراين بعد از او تا روز قيامت، ديگر نه پيامبرى خواهد آمد و نه شريعتى.
با توجّه به آنچه گفته شد، اسلام، جز پيروى از محمّد صلىاللهعليهوآله كه خاتم پيامبران است و جز ايمان به او، معناى ديگرى ندارد و اگر كسى به او ايمان نداشته باشد، كافر خواهد بود.
اينك امورى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به آن امر كرده و از همه افراد بشر خواسته است كه بدان ايمان داشته باشند، براى شما شرح داده مىشود:
اولين و مهمترين امرى را كه پيامبر صلىاللهعليهوآله صادر كرده و همه بايد به آن ايمان داشته باشند، جمله «لاالهالااللّه» است و همين كلمه است كه فرق بين انسان مؤمن به آن را با انسانى كه از آن روى گردان باشد، روشن مىسازد.
بنابر آنچه گفته شد كسانى كه به چنين معنايى ايمان داشته باشند، به رستگارى، نيكبختى، كاميابى و ترقّى در دنيا و آخرت خواهند رسيد؛ ولى كسانى كه از اين معنى روى برگردانند، در دنيا و آخرت دچار زيان و سرشكستگى خواهند شد؛ ولى بايد دانست كه اين تفاوت عظيم بين دو نفر، به مجرد اينكه كسى جمله تركيب شده از «ا - ل - ه» و غيره را بر زبان آورد با شخص ديگرى كه بر زبان نمىآورد، معلوم نمىشود.
براى روشن شدن مطلب بايد مثالى زده شود و آن اين است كه اگر فردى به بيمارى «مالاريا» مبتلا باشد و بخواهد معالجه شود، با گفتنكلمه «گنهگنه» شفا نخواهد يافت، حتّى اگر اين كلمه را هزار بار تكرار كند، مگر اينكه «گنه گنه» را گرفته و آن را بخورد.
گفتن كلمه «لاالهالااللّه» نيز چنين است كه اگر بدون توجّه به معناى آن و بدون اقرار قلبى و توجّه به مسؤوليت عظيمى كه با گفتن اين كلمه بر عهده فرد مىگيرد، بر زبان رانده شود، هيچ سودى نخواهد داشت!
حقيقت امر اين است كه تفاوت حقيقى حاصل نخواهد شد مگر وقتى كه اين كلمه در اعماق قلب، جاى گرفته و به راستى و از روى صداقت به اين معنى يقين داشته باشد و اين رسوخ عقيده و يقين نبايد كمتر از عقيده به سوزاننده بودن آتش يا كشنده بودن زهر باشد.
مقصود اين است كه همانگونه كه ايمان به خاصيت سوزندگى آتش، اجازه نمىدهد كه
فرد دست خود را در آتش فرو برد، عقيده به جمله «لاالهالااللّه» نيز بايد چنين باشد كه در عقيده يا عمل، كوچكترين عملى صادر نگردد كه دليل شرك يا كفر يا الحاد شناخته شود.
معنى كلمه «اله» چيست؟
معناى لغوى كلمه «اله» مستحق عبادت است، يعنى كسى باشد كه از حيث بزرگى و جلالت شأن و علو مقام و منزلت، شايسته آن باشد كه مردم او را بپرستند و به منظور عبادت در برابر او، گردن كج كنند و سر تعظيم فرود آورند.
معناى ديگر كلمه «اله» دارنده نيروى جبار و عظيمى است كه عقل انسان از ادراك پايان آن، حيران باشد و نيز متضمن معناى كسى كه محتاج به هيچ كس نباشد و همه محتاج به او باشند و مجبور باشند كه در جميع شؤون حيات، از او يارى بخواهند، مىباشد.
همچنين به معناى كسى كه از مردم محجوب باشد - يعنى كسى كه نيروهاى او ديده نشود- تفسير و تعبير شده است.(1)واژههاى «خدا» در زبان فارسى، «ديونا» در زبان هندى و «GOD»در زبان انگليسى همه مرادف كلمه «اله» هستند، همچنين در ساير لغات جهان، كلماتى شبيه اين كلمه يافت مىشود و كلمه «اللّه» علم (با فتح ل) براى ذات بارى تعالى است.
پس معنى «لاالهالااللّه» اين است كه در اين جهان هيچ كس شايسته آن نيست كه مردم او را بپرستند و به عنوان طاعت و عبادت نزد او سجده كنند، مگر خداى متعال كه در اين جهان، مالك و حاكمى جز او يافت نمىشود و همه مخلوقات ناگزيرند كه از او يارى بخواهند. او در ماوراى حواس قرار گرفته و عقل انسان در ادراك ذات او سرگشته و حيران است!
اين معنى «لاالهالااللّه» در لغت بود و اينك حقيقت اين كلمه بيان مىشود:
آنچه از قديمىترين دورههاى تاريخ درباره احوال انسان در دست است و آنچه در اين جهان از آثار قديم و جديد ملتها مشاهده گرديده، دال بر اين است كه هيچ دورهاى بر بشر نگذشته مگر اينكه براى خود اله يا خدايى در نظر گرفته و او را پرستيده است.
وضع فعلى همه ملتها و جوامع بشرى - چه وحشى و چه متمدّن - در سراسر جهان نيز
1) مراجعه شود به «المصطلحات الاربعة فىالقرآن»، تأليف مؤلف.
چنين است كه هر يك به الهى معتقد شده و آن را مىپرستند و همين امر از هر جهت دليل آن است كه تصوّر «اله» يا خدا در نهاد همه نفوس بشر جايگزين است و ريشه دوانيده و در ذهن همه افراد بشر چنين چيزى هست كه او را وادار مىكند تا براى خود خدايى در نظر گرفته و او را پرستش كند، حال بايد پرسيد علّت اين امر چيست؟
هر كسى مىتواند با اندك توجّهى به حال درونى خود و با توجّه به حال همه افراد بشر، چنين وضعى را مشاهده كند.
از آنجايى كه انسان از لحاظ فطرت، محتاج و ضعيف است، براى بندگى آفريده شده است. انسان براى بقاى خود به چيزهاى زيادى نيازمند است كه در دسترس او نيست. گاهى اين چيزها را به دست مىآورد و گاهى از دست مىدهد.
چه بسا بعضى از آنها به حال او نافع است و مىكوشد تا آنها را تحصيل كند، ولى گاهى موفق مىشود و گاهى موفق نمىشود. اين امر، دليل بر آن است كه به دست آوردن آنچه براى آن تلاش مىكند، در اختيار او نيست و چه بسا چيزهايى كه براى انسان زيانآور است و تمام آرزوهايش را بر باد مىدهد، سعى و كوشش او را بيهوده مىسازد و براى او مصيبت و محنت و مرض به بار مىآورد، در نتيجه انسان تلاش مىكند تا آن را دفع كند. با اين حال گاهى مىتواند و گاهى نمىتواند. اينها همه دليل آن است كه وقوع و عدم وقوع حوادث يا دفاع از آن در اختيار خود شخص نيست.
همچنين چيزهايى وجود دارد كه عظمت و ابهت آن، انسان را مرعوب مىكند. مثلاً كوهها، رودخانهها و گزندگان مهيب و مخوفى را مىبيند و مىترسد و نيز طوفانهاى شديد، زلزلهها و سيلها او را به وحشت مىاندازد و منظرههاى رعد و برق، ابرهاى تيره و ريزش بارانهاى سخت، او را مىترساند. اين پديدهها در نظر انسان به اندازهاى بزرگ و نيرومند جلوه مىكند كه انسان خود را در برابر آن ناچيز و عاجز مىانگارد. اين است تصوّر و خيال انسان درباره حوادث!
انسان همين كه با اين منظرههاى گوناگون مواجه مىشود و به عجز و ناتوانى خود توجّه مىكند، قلبا احساس مىكند كه بندهاى ناتوان و محتاج به غير است و همين كه چنين احساسى در قلبش به وجود آمد، تصوّر «اله» يا خدا در ذهن او بيدار مىشود. آنگاه دو دست به نظر وى مىرسد كه همه اين چيزهاى بزرگ را در اختيار دارد در نتيجه عظمت و جلالت قدر اين دو دست نيرومند را احساس مىكند و همين احساس او را مجبور مىسازد كه سرش را در برابر اين دو دست قوى به عنوان عبادت و اطاعت كج كند و همان احساس به قوت اين دو دست،
وادارش مىكند تا حاجتش را عرضه دارد و عجز و درماندگيش را اعلام كند. همچنين احساس به قوت و قدرت آن دو دست، او را مجبور مىكند كه آن را سودمند بداند.
بدين جهت دست نياز به سوى او بلند مىكند و به او پناه مىبرد، در مقابل چنانچه به قواى زيانآور آن دو دست بينديشد، چنين انديشهاى، او را مجبور مىكند تا از آن بترسد و از غضبش به او پناه برد.
بنابراين انسانى كه در نازلترين درجات نادانى جاى دارد، گمان مىكند اين چيزهايى را كه مىبيند داراى قدرت عظيمى هستند و به همين جهت وجود آنها را به نحوى از انحا براى خود سودمند يا زيانآور مىانگارد، در نتيجه اين همه مظاهر قدرت را خدايانى مىپندارد.
به همين مناسبت است كه وحوش، رودخانهها و كوهها را عبادت مىكند و در برابر آنها به سجده مىافتد و نيز زمين، باران، باد، ماه، آفتاب و ستارگان و ... را عبادت مىكند.ولى همين كه اين نادانى اندكى از او زايل مىشود، تابشى از علم و نور در فكر او نفوذ مىكند. آنگاه مىفهمد كه همه اين اشيا مانند خودش ناتوان و درماندهاند و مىبيند كه مرگ، بزرگترين و قوىترين حيوانات را مانند كوچكترين و ناچيزترين حيوانات از پاى در مىآورد، رودخانههاى بزرگ مىخشكد و آبشان هميشه در معرض جزر و مد است، انسان كوهها را مىشكافد و مىتراشد، زمين تنها با وجود آب نمىتواند حاصلخيز شود و از شكم خود گياهى بروياند و هنگامى كه آب كافى به زمين نرسد خشك و سفت مىشود، او مىبيند كه باران خود به خود از آسمان نمىبارد، بلكه وزش باد و حركت ابر باعث ريزش باران مىشود و ملاحظه مىكند كه هوا نيز به خودى خود قادر بر وزيدن نيست و نمىتواند بذاته سودمند يا زيانآور باشد، بلكه وجود همه اين پديدهها ناشى از علل و اسباب ديگرى است و بالاخره مىبيند كه خورشيد، ماه و ستارگان همه تابع قانون ثابتى هستند كه به قدر مويى نمىتوانند از حكم اين قانون تجاوز كنند.
در اين مرحله ذهنش به اين نكته متوجّه مىشود كه عمل همه اين اشياى ظاهرى متكى و مستند به نيروهايى است كه در عالم وجود پنهانند و اين نيروهاست كه بر همه اشيا و بر كليه پديدهها حكومت مىكنند و بر هر چيز قادرند.
عقيده انسان به خدايان متعدد نهانى از اينجا سرچشمه مىگيرد و تصوّر مىكند كه نور، هوا، آب، بيمارى، تندرستى، زشتى و زيبايى هر يك خداى مخصوصى دارند. آنگاه براى هر يك از اين خدايان، به خيال خود در ذهنش صورتى تصوير مىكند و دور او مىگردد و سجدهاش مىكند، ولى پس از آنكه نور علم و معرفت در ذهنش فزونى گرفت، مىبيند كه در
نظام عالم هستى، قانون ثابت و نافذى وجود دارد كه براى انضباط دقيق و محكم آن، مواظبتى در كار است، سپس مشاهده مىكند كه باد چگونه مىوزد، باران چگونه مىبارد، سيارات چگونه در آسمان مىگردند، فصلهاى سال چگونه عوض مىشوند و به چه ترتيب، تحت قاعده ثابت و دائمى ميوهها مىرسند و كاشتهها رشد مىكنند، چگونه نيروهاى مختلف با يكديگر متحد شده و با نظمى خاص با يكديگر همكارى مىكنند.
در نتيجه با توجّه به اتقان و استحكام اين قانون، مشاهده مىكند كه اسباب و موجبات همكارى براى همه عوامل نهانى اين قانون، بدون تخلف و تأخير فراهم مىشود تا هر عملى از اعمال اين عالم در زمانى معين انجام بگيرد، همچنين هر مشركى همين كه به جهان هستى نظر مىافكند و اين نظم دقيق و محكم را از نظر مىگذراند، ناچار است به اين معنى تسليم شود كه اين جهان خدايى دارد كه او بزرگترين خدايان است و بر همه خدايان حكومت مىكند و به اين نتيجه مىرسد كه اگر اين خدايان متفرق، استقلال عمل داشته باشند، نظام هستى مختل مىشود و فساد و هرج و مرج همه جا را فرا مىگيرد.
انسان اين خداى بزرگ را «اللّه» يا «برميشود» يا «خداى خدايگان» مىنامد، ولى ضمن عبادت كردن اين خداى بزرگ به خدايان كوچك ديگر شرك مىورزد و گمان مىكند كه مقام الوهيت مانند پادشاهى اين جهان است، يعنى همانطور كه پادشاه در اين دنيا، وزيران بسيارى دارد كه مورد اعتماد اوست و در امور كشوردارى با آنها مشورت مىكند و بسيارى از منصبها را به آنها واگذار مىكند، اين خداى بزرگ نيز در اداره كردن امور اين جهان، از خدايان كوچك يارى مىطلبد و تصوّر مىكند بدون جلب رضايت خدايان كوچك، رسيدن يا نزديك شدن به خدا امكان ندارد.
به اين دليل انسان موظّف است آن خدايان كوچك را نيز عبادت كند، دور آنها بگردد و از خشم آنها بپرهيزد، آن را براى رسيدن به خداى بزرگ، وسيله قرار دهد، دست استمداد به سوى آنها دراز كند و از آنها نصرت بخواهد و براى تحصيل خرسندى و رضاى خاطر آنان، نذر و قربانى كند.
امّا پس از آنكه علم انسان ترقى مىكند و بر بصيرتش مىافزايد، به تدريج از عدد خدايان كاسته مىشود. به اين معنى كه راجع به خدايانى كه مردم نادان در نظر گرفتهاند، فكر مىكند و درباره هر يك از آنان تأمل مىكند، در نتيجه مىفهمد كه هيچ يك از آنها خدا نيستند، بلكه آنها نيز بندگانى هستند مانند ساير بندگان، اگر ناتوانتر از ساير بندگان نباشند؛ بدين جهت از آنها صرفنظر كرده و از عبادت يك يك آنها دست برمىدارد تا اينكه در پايان كار جز يك خدا
براى او باقى نمىماند.
چيزى كه هست هنوز مقدار زيادى جهل و نادانى درباره اين خداى واحد در افكار انسان به حال خود باقى است، زيرا خيال مىكند كه خدا مانند انسان داراى جسم است و در گوشهاى نشسته و مردم را مىبيند و مردم او را پرستش مىكنند، يا اينكه زن و فرزندانى دارد و مانند بشر داراى نيروى تناسلى است، ديگرى تصوّر مىكند كه خدا به صورت بشر به زمين فرود مىآيد.
عدهاى نيز معتقدند كه خدا پس از آنكه جهان را آفريد از توجّه به كار جهان دست كشيد و دستگاه آفرينش را به حال خودش واگذار كرد تا به كارش ادامه دهد و حالا در گوشهاى نشسته و به استراحت پرداخته است.
گروه ديگرى مىگويند: تنها راه اين است كه شفاعتى در كار باشد و اوليا و ارواح مقدسه از مردم شفاعت كنند و نزد خدا واسطه باشند، ديگرى از خداى متعال تصوير خيالى مىكشد و ضرورى مىداند كه هنگام عبادت، آن را جلوى نظرش نگاه دارد و با اينكه به توحيد معتقد است، بسيارى از اوهام سست و بىاساس در ذهن او باقى مىماند، در نتيجه در لجنزار شرك و كفر، دست و پا مىزند. اين آلودگىها هيچ علّت و جهتى ندارد مگر اينكه آن را از نتايج نادانى بدانيم.
آخرين و بالاترين اين درجات همانا جمله «لاالهالااللّه» است. يعنى هيچ خدايى جز خداى يگانه وجود ندارد و اين همان علمى است كه خداى متعال آن را به پيامبرانش داده و آنها را با اين سرمايه علمى در هر زمانى به كشورى فرستاده تا اين علم را به بندگانش بياموزند. اين علم در آغاز امر به آدم و بعد به نوح، ابراهيم، موسى و ساير پيامبران و در پايان كار به محمّد صلىاللهعليهوآله داده شد.
اين علم همان دانش خالصى است كه به هيچ يك از شائبههاى جاهليّت آلوده نيست، زيرا علّت اصلى آلودگى و ابتلاى مردم به صورتهاى گوناگون شرك و بتپرستى، جز اين نبوده كه از تعليمات پيامبران روى برگردانيده و بر حواس و عقل خودشان تكيه كردهاند.
اينك همين نكته موجز و مختصر توضيح داده مىشود تا معلوم شود كه اين معنى، متضمن چه حقيقت ثابت و چه معانى بلندى است.
1- اولين و مهمترين نكته، مسأله تصوّر الوهيت است به اين بيان كه اين جهان بزرگ كه عقل انسان از درك خصوصيات و آغاز و پايان آن عاجز است، جهانى كه آفريده شده و آفريدههاى موجود در آن به شماره درنمىآيند و هر روز، حوادث، پديدهها و اختراعاتى در
آن روى مىدهد كه عقل انسان را مبهوت مىسازد، امكان ندارد بدين صورت باشد، مگر اينكه خدايى داشته باشد زنده كه نه بميرد و نه محدود به حدّى باشد، بلكه خدايى باشد «صمد» يعنى بىنياز و مستغنى از غير و بر همه چيز قادر، حكيمى باشد مصون از اشتباه، دانايى باشد كه هيچ چيز بر او پوشيده نباشد، غالب و قاهرى باشد داراى نيروهاى بى حد و مرز كه تخلف از امر او ممكن نباشد و همه موجودات اين جهان، موجبات و اسباب حيات و رزق خود را از او بخواهند و از معايب و نقايص، منزه و هيچ كس قدرت مداخله در كار او را نداشته باشد.
2- كليه صفات الوهيت بايد در ذات واحد و يگانهاى جمع شده باشد و امكان ندارد كه اين صفات به طور يكسان در دو ذات فراهم آيد. به دليل اينكه امكان ندارد كه ذات غالب، قاهر و حاكم بر همه جز يك ذات معيّن باشد، همچنين محال است كه اين صفات در ميان خدايانمختلفى تقسيم شود، زيرا اگر يكى حاكم، ديگرى عالم و سومى روزى دهنده باشد و با يكديگر همكارى نكنند، به ناچار دنيا نيست و نابود خواهد شد و نيز امكان ندارد كه اين صفات از يكى به ديگرى انتقال داده شود، يعنى يك بار آن يكى خدا باشد و بار ديگر آن يكى. پس آن خدايى كه قادر بر نگهدارى حيات خود نيست، چگونه خواهد توانست به ديگرى حيات ببخشد؟ بنابراين آن خدايى كه نتواند نگهدار الوهيتش باشد، نخواهد توانست بر اين جهان حكومت كند و در كارهاى آن مداخله نمايد.
حقيقت امر اين است كه هر قدر نور علم بيشتر بر انسان بتابد، بر يقينش خواهد افزود كه صفات الوهيت جز در ذات واحد و معيّنى، جمع شدنى نيست.
3- وقتى كه انسان تصوّر صحيح و همه جانبه الوهيت را در ذهن خود جاى داد و سپس به اين جهان نظر افكند، يقين پيدا خواهد كرد كه آنچه را مىبيند يا با يكى از حواس خود حس مىكند يا از هر جهت معلومات كافى درباره آن به دست مىآورد، به هيچ وجه داراى چنين صفاتى نيستند. آرى، همه موجودات اين جهان محتاج به موجودات ديگر و مقهور عوامل خاصى هستند. زنده مىشوند و مىميرند، درست مىشوند و نابود مىشوند و در يك حالت مستقل باقى نمىمانند و نمىتوانند به دلخواه خود كارى انجام دهند، همچنين توانايى آن را ندارند كه برخلاف قانونى كه از بالا بر آنها حكومت دارد، عملى انجام دهند. هر يك از آنها به زبان حال شهادت مىدهند كه خدا نيستند و كوچكترين اثرى از الوهيت در وجود آنها وجود ندارد و در هيچ يك از كارهاى خدايى، مداخلهاى ندارند. اين است معنى «لااله» يعنى هيچگونه خدايى وجود ندارد.
4- وقتى كه انسان از هر چيز كوچك يا بزرگى كه در اين جهان وجود دارد سلب الوهيت نمود، به ناچار بايد اقرار كند كه ذاتى بالاتر از همه مخلوقات وجود دارد كه صفات الوهيت را جز آن ذات، هيچ ذاتى دارا نيست؛ اين است «لاالهالااللّه» يعنى هيچ ذاتى كه داراى صفات خدايى باشد، جز خداى يگانه وجود ندارد.
اين است آن علم بزرگتر، معرفت يا شناخت تام و تمام كه هر اندازه بشر درباره اين موضوع بيشتر تفكر كند، يقين خواهد كرد كه مبدأ و منتهاى علم يعنى آغاز و فرجام دانش همين است و بس و هرگاه يكى از علومى را كه درباره حقايق عالم هستى بحث مىكند، مانند طبيعيات، شيمى، هيأت، زمينشناسى، زيستشناسى، حيوانشناسى و انسانشناسى تحصيل كند و در خصوصيات آن عميق شود، بر ايمان و تصديق او خواهد افزود به اينكه «لااله الا اللّه» يعنى جز خداى واحد و يگانه هيچ خدايى وجود ندارد و نيز در هر گامى كه در ميدان تحقيق علمى به جلو بردارد بر او آشكار خواهد شد كه اگر اين حقيقت درخشان علمى مورد انكار قرار گيرد، ديگر در اين جهان هيچ چيز معنايى نخواهد داشت.
در اين قسمت توضيح داده مىشود كه اقرار به توحيد در زندگى انسان چه تأثيرى دارد و چرا كسى كه به اين كلمه ايمان داشته باشد، دچار ناكامى و زيان نخواهد شد.
1- امكان ندارد انسان مؤمن به اين كلمه، كوتاه نظر بار آيد، زيرا به كسى ايمان دارد كه آسمانها و زمين را آفريده و شرق و غرب زمين متعلق به اوست. او پروردگار عالميان است كه به همه روزى مىرساند و همه را پرورش مىدهد، براى چنين شخصى بعد از ايمان آوردن، هيچ چيز تعجبآور نخواهد بود، زيرا مىداند كه آنچه در اين جهان وجود دارد، مال او و رعيت اوست و در اين جهان چيزى وجود ندارد كه بتواند در برابر او مقاومت كند و يا عاطفه محبت، مواسات و خدمتگزارى او را محدود كند، بلكه شخصى خواهد بود وسيعالنظر و با ظرفيت، همچون ظرفيت و فراخناى ملك خداى متعال. بديهى است براى كسى كه به وجود خدايان متعدد اعتقاد دارد يا خدا را داراى صفات ناقص انسانى مىداند و يا اصلاً قايل به وجود خدا نباشد، چنين كاميابى و توفيقى به دست نخواهد آمد.
2- ايمان به اين كلمه در انسان چنان عزّت نفس و علو همتى ايجاد مىكند كه هيچ چيز ياراى مقاومت آن را نخواهد داشت، زيرا صاحب اين عقيده مىداند كه مالك حقيقى جهان و آنچه در جهان است همان خداى واحد است و هيچ زيان دهنده، سود دهنده، زنده كننده و
ميرانندهاى جز او نيست و هيچ صاحب قدرت و حكومت و سيادتى جز او به تنهايى وجود ندارد. اين علم يقينى، چنين شخصى را از غير خدا مستغنى و بىنياز مىدارد و ترس از غير خدا را نيز از دل او خارج مىكند، در نتيجه در برابر هيچ كس گردن خم نخواهد كرد و نزد هيچكس تضرع و زارى نخواهد كرد و نيز از عظمت، ابهت، جلال و شوكت هيچ كس نخواهد ترسيد. بديهى است تنها كسى كه مؤمن به اين كلمه باشد، داراى چنين صفاتى خواهد بود. در مقابل آنچه مستلزم شرك، كفر و الحاد است اين است كه انسان سرش را در برابر غير خدا كج كند، او را قادر بر جلب نفع و دفع ضرر بداند، از او بترسد و به او اميدوار باشد.
3- ايمان به اين كلمه، علاوه بر اينكه به انسان بلند نظرى و بلند همتى مىدهد، درس تواضع و فروتنى نيز به او مىآموزد، زيرا انسان معتقد به «لاالهالااللّه» هيچگاه گردنكش و متكبر نخواهد بود و امكان ندارد كه شيطان غرور، او را به ثروت، قدرت، نيرو و كفايتش مغرور سازد، به دليل اينكه يقين دارد كه آنچه را در اختيار دارد، خداى متعال به او بخشيده است و هرگاه اراده كند مىتواند از او سلب كند، ولى انسان ملحدى كه به وجود خدا ايمان ندارد به محض اينكه نعمتى به او روى آورد سركشى مىكند و تكبر مىورزد. زيرا اين نعمت را نتيجه كوشش و فعاليت و كفايت خودش مىانگارد. همچنين انسان مشرك هنگامى كه به نعمتى از نعمتهاى دنيا رسيد، تكبر مىورزد، زيرا گمان مىكند كه او با خدايانش رابطهاى دارد كه ديگران از آن محرومند.
4- مؤمن به اين كلمه يقين دارد كه براى نجات و رستگارى راهى جز تزكيه نفس و عمل صالح وجود ندارد، زيرا به خداى غنى، بىنياز و عادلى ايمان دارد كه با هيچكس رابطه خصوصى ندارد و كسى در الوهيت او دخالت يا نفوذى ندارد، لكن كفار و مشركين، سراسر دوران زندگى خود را به اميد آرزوهاى باطل مىگذرانند.
يكى مىگويد: پسر خدا نزد پدرش كفاره گناهان ما شده است، ديگرى مىگويد: ما بزرگان و پرهيزكارانمان را شفيع قرار خواهيم داد، ديگران نذرها و قربانىهايى تقديم خدايان خود مىكنند و تصوّر مىكنند با اين عمل، اجازه انجام هر عملى را دارند. اين معتقدات فاسد و امثال آن، مردم را در لجنزار گناه و معصيت فرو مىبرد و با تكيه بر اين اوهام و خيالات بيهوده، از تزكيه نفوس و اصلاح كارهايشان باز مىمانند.
امّا ملحدانى كه به وجود خدا عقيدهاى ندارند معتقدند كه از هيچ يك از اعمال آنها پرسشى نخواهد شد، به طورى كه اگر كار خوبى كرده باشند خدا به آنها پاداش نخواهد داد و
اگر مرتكب عمل بدى شده باشند، آنها را مجازات نخواهد كرد، خودشان را در دنيا آزاد مىدانند و به قانونى كه از طرف مافوق صادر شده مقيد نيستند، شهوات نفسانى خداى اين اشخاص و آنها بنده آن هستند.
5- كسى كه گوينده اين كلمه است در هيچ حالتى دچار يأس و نوميدى نمىشود، زيرا به كسى ايمان دارد كه خزانههاى زمين و آسمان دراختيار اوست و نعمتها و مكرمتهاى او قابل شمردن نيست و توانايى او را نمىتوان با هيچ مقياس و اندازهاى سنجيد. اين ايمان به قلب انسان اطمينان بىاندازهاى مىدهد و قلب را لبريز از سكون و آرامش مىنمايد، گو اينكه خوار و از هر درى رانده شده باشد و راههاى زندگى بر او تنگ و كليه وسايل و اسباب مادى از او سلب و منقطع شده باشد، زيرا يقين دارد كه خدا از او غافل نيست و او را به خود واگذار نخواهد كرد، چنين كسى با توكل بر خدا از سعى و كوشش متوالى خوددارى نكرده و در هر حالى از خدا معونت و كمك خواهد طلبيد. تحصيل چنين سكون قلبى و اطمينان روحى جز به وسيله عقيده توحيد امكانپذير نيست. امّا از آنجايى كه كافران، مشركان و ملحدان ضعيفالنفس و ناتوان هستند و اعتمادشان بر نيروهاى محدود و معيّنى است، به زودى دچار يأس مىشوند. آنها هنگامى كه با مشكلات مواجه مىشوند دچار نوميدى مىگردند و چه بسا كه اين نوميدى به خودكشى منجر مىگردد.
6- وقتى كه انسان به منظور جلب رضاى خدا به كارهاى بزرگ دست مىزند، ايمان به اين كلمه به او نيروى تصميم، عزم، اقدام و پايدارى مىدهد، زيرا مؤمن به اين كلمه يقين دارد كه تمام نيرو و قدرتى كه آسمان و زمين را فرا گرفته، پشت سر او و در هر مرحلهاى از مراحل، دستگير اوست. آنگاه رسوخ، پايدارى، استقامت و پشت كارى را كه چنين تصوّرى كسب مىكند كمتر از رسوخ، ثبات، پايدارى و سرسختى كوه نيست تا جايى كه هيچ مصيبتى از مصيبتهاى دنيا و هيچ نيرويى از نيروهاى مخالف، او را از عزم و تصميم باز نخواهد داشت.
حال بايد پرسيد: آيا ممكن است چنين نيرويى براى شرك، كفر و الحاد وجود داشته باشد؟
7- اين كلمه به انسان شجاعت و دلاورى مىدهد و قلب را لبريز از جرأت مىكند، به اين دليل كه حب ذات، مال، زن و فرزند و اعتقاد به اينكه كسى غير از خدا مىتواند شخص را بميراند و يا با حيله و تدبير مانع از مرگ او شود، در اثر ايمان انسان به كلمه «لاالهالااللّه» از دل شخص زايل مىشود و دل را از آلودگىها تطهير مىسازد.
علّت اول بدين جهت از دل انسان خارج مىشود كه شخص يقين پيدا مىكند كه تنها
مالك نفس و مال او، خداست، در نتيجه اين توجّه و يقين، تا سر حد فداكارى هرچه دارد براى جلب رضاى او مىدهد.
علّت دوم بدان جهت از دل انسان بيرون مىرود كه يقين پيدا مىكند كه حيوان، انسان، بمب، توپ، شمشير، سنگ و چوب هيچ كدام نمىتوانند از انسان سلب حيات كنند، بلكه تنها كسى كه توانايى آن را دارد خداى يگانه است و اوست كه زمان مرگ انسان را معيّن كرده است و اگر تمام قواى دنيا جمع شوند نمىتوانند در آن تسريع كنند و يا آن را به تعويق اندازند. به همين دليل است كه در سراسر جهان، انسانى شجاعتر و با جرأتتر از كسى كه به خداى يگانه ايمان دارد، يافت نمىشود. چنين مردى نه از لشكرهاى آماده خواهد ترسيد، نه از شمشيرهاى كشيده، نه از رگبار مسلسل و نه از ريزش بمب و هنگامى كه براى جهاد در راه خدا گام برمىدارد نيرويى را كه ده برابر نيروى او باشد از پاى درمىآورد.
اينجا نيز بايد پرسيد: مشركان، ملحدان و كافرانى كه نفوسشان را عزيزترين دارايى خويش مىدانند و نيز كسانى كه معتقدند مرگ با حمله دشمن فرا مىرسد و با عقبنشينى دشمن برمىگردد، چگونه مىتوانند داراى چنين نيرويى باشند؟
8- ايمان به «لاالهالااللّه» قدر انسان را بالا مىبرد، بلند همتى و قناعت و استغنا را به او مىآموزد، قلب مؤمن را از طمع، حرص، حسد، لئيمى و ساير صفات زشت و عواطف پليد پاك مىكند و هيچگاه به دلش خطور نخواهد كرد كه براى به دست آوردن موفقيت و پيروزى از راههاى نامشروع استفاده كند. فرد با ايمان معتقد است كه روزى فقط به دست خداى يگانه است كه به هر كس بخواهد مىدهد و به هر كس نخواهد نمىدهد و نيز مىداند كه عزّت، قوت، شهرت، سلطه، نفوذ و غلبه جز به دست خداى يگانه نيست و به هر كس به اقتضاى حكمتش هر چه بخواهد مىدهد، انسان نيز موظّف است به قدر توانايى خود بكوشد، چرا كه كاميابى و ناكامى هر دو در اختيار اوست و هيچكس نمىتواند مانع روزى كسى يا روزى بخش ديگرى شود.
لكن ملحدان، مشركان و كافران، كاميابى يا ناكامى خودشان را در مساعدت يا مخالفت قواى دنيوى مىدانند، آنها بنده حرص و طمعند و براى كاميابى خود از ارتشا، تملق، توطئه، پشت هماندازى و امثال اين وسايل پست خوددارى نمىكنند، بر كاميابى و موفقيت ديگران حسد مىبرند و براى از بين بردن مخالفين يا محسودينشان با كمال بىشرمى به هر حيله مشروع يا نامشروعى دست مىزنند.
9- آنچه در اين باره از همه مهمتر است اين است كه ايمان به «لاالهالااللّه» انسان را مقيد به
حفظ قانون الهى مىسازد، زيرا مؤمن به واسطه اعتقاد به اين كلمه يقين دارد كه خدا از هر چيزى خبر دارد و از «حبل الوريد» يعنى شاهرگ او به او نزديكتر است و نيز مىداند كه هر كارى را ولو در تاريكى شب يا در حالت تنهايى انجام دهد، خدا مىبيند و اگر مطلب ناروايى در دل او خطور كند خدا كه به همه چيز احاطه دارد، آگاه مىشود. بنابراين انسان مىتواند در خلوت مرتكب اعمالى شود كه ديگران از آن اطلاعى ندارد، ولى هيچگاه نخواهد توانست آن را از خداى عزوجل پنهان سازد.
در نتيجه هر اندازه اين ايمان در ذهن انسان راسختر باشد، بيشتر مطيع احكام خدا خواهد بود و حدود احكام را بيشتر رعايت خواهد كرد. در آن صورت، هيچگاه مرتكب عملى كه خداوند آن را حرام كرده، نخواهد شد، بلكه در كارهاى خير خواهد كوشيد و در اجراى امر خدا مواظبت خواهد كرد، حتّى اگر در تاريكى شب يا در خلوت باشد، زيرا نگهبانى همراه اوست كه در هيچ حالتى از او جدا نمىشود و هميشه آن محكمه الهى را كه هيچ بشرى نمىتواند از دايره حسابرسى آن بيرون برود، مدّ نظر خواهد داشت. به همين دليل ايمان به «لاالهالااللّه» اولين و مهمترين شرط براى كسى است كه مىخواهد مسلمان باشد، زيرا همانگونه كه در فصل اول توضيح داده شد، معناى كلمه مسلم يا مسلمان اين است كه او بنده مطيع و منقاد خداى متعال است و امكان ندارد كه كسى بنده مطيع و منقاد خداى متعال باشد مگر اينكه از ته دل ايمان داشته باشد كه «لاالهالااللّه» يعنى خدايى جز خداى يگانه نيست.
بايد دانست كه ايمان به «لاالهالااللّه» ركن مهم و اساسى تعليمات رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و مركز اسلام و ريشه و منبع نيروى آن است و كليه احكام و قوانين اسلام بر همين اساس استوار است و از هيچ جا جز همين منبع، نيرو نمىگيرد. بنابراين اگر اين اساس و پايه از جا برداشته شود از اسلام چيزى باقى نخواهد ماند.
دومين امرى را كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مقرر داشته كه انسان بعد از ايمان به خداى عزوجل بدان ايمان داشته باشد، وجود فرشتگان است و بزرگترين فايده اين ايمان اين است كه عقيده توحيد از همه آلودگىهاى شرك و خطرات آن تطهير مىشود.
مشركين دو نوع مخلوق را شريك خداى متعال مىدانستند:
نوع اول مخلوقاتى بودند كه وجود جسمى داشته و چشم قادر به ديدن آنهاست، مانند آفتاب، ماه، ستارگان، آتش، آب و مردان بزرگ.
نوع دوم مخلوقاتى كه وجود جسمانى ندارند و از انظار پوشيدهاند و از پشت پرده، امور جهان هستى را اداره مىكنند. بعضى هوا و باد را مىفرستند، بعضى ابرها را به جلو مىرسانند و باران مىبارند و بعضى نور تهيه مىكنند.
آفريدگان نوع اول همانهايى هستند كه در برابر ديدگان انسان قرار دارند و الوهيت آنها به مجرد لفظ «لاالهالااللّه» منتفى شده، از بين مىرود، لكن آفريدگان نوع دوم از نظرها پوشيدهاند و از طريق حواس نمىتوان به وجود آنها پى برد. اين نوع از آفريدگان هستند كه مشركان به شدت به آنها علاقه مىورزند و خدايان و معبودهايى از ميان آنان براى خود انتخاب مىكنند يا اينكه آنها را ذرّيه خداى متعال مىدانند و براى آنها صورتهاى خيالى تصوير مىكنند، در برابر آنها سجده مىكنند و براى تقرب به آنها نذرهايى تقديم مىدارند. بدين جهت اسلام براى اينكه عقيده مردم را از اين شعبه دوم شرك، منزه ساخته و افكار مردم را به نور توحيد خالص منور نمايد، عقيده مستقل ديگرى را بيان كرده است.
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله براى ما توضيح داد كه آن آفريدگان نورانى را كه بعضى آنها را خدا مىپندارند يا آنها را ذرّيه خداى متعال مىانگارند، در حقيقت فرشتگان خداى متعال هستند كه در الوهيت - يعنى دستگاه خدايى - او مداخلهاى ندارند، بلكه همه مطيع امر خداى متعال مىباشند و برخلاف امر او كارى نمىكنند. خداى متعال به وسيله اين فرشتگان، امور عالم را اداره مىكند، فرشتگان نيز امر او را به خوبى انجام مىدهند و از خود هيچ قدرتى و نيرويى ندارند و در سايه قدرت و توانايى كه به آنها داده شده، نمىتوانند در برابر خداى متعال طرح و پيشنهادى داشته باشند و نيز توانايى آن را ندارند كه در پيشگاه او براى كسى شفاعت كنند. بنابراين براى انسان مايه سرشكستگى و ننگ است كه آنها را عبادت كند يا از آنها يارى بخواهد، زيرا خداى متعال روزى كه آدم را آفريد به آنها امر كرد كه او را سجده كنند و به آدم علمى داد كه به آنها نداده است، آدم را خليفه و جانشين خود قرار داد، امّا براى آنها چنين عنوانى قايل نشد. در اين صورت براى انسان چه ننگى بالاتر از اينكه در برابر فرشتگانى سجده كند كه قبلاً در برابر آدم سجده كردهاند؟
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ما را از عبادت كردن فرشتگان منع فرموده است، امّا از طرف ديگر براى ما تشريح كرده كه آنها بندگان برگزيده خدايند و از گناه و اشتباه منزهند. آنها بر اساس فطرتشان هيچگاه امر خدا را به تأخير نمىاندازند و آنچه را كه از بالا به آنها امر مىشود اجرا مىكنند، آنها هميشه در حال عبادتند. خداى متعال از ميان آنان فرشته كريمى را برگزيده كه جبرئيل عليهالسلام نام دارد. او براى فرستادگان و پيامبران خدا وحى مىآورد و همان فرشته است كه قرآن را بر
محمّد صلىاللهعليهوآله نازل كرده است. گروهى از اين فرشتگان در تمام لحظات همراه انسان هستند و تمام اعمال خوب و بد انسان را مىبينند و مىشنوند، حتّى هر حرفى را كه از دهان انسان بيرون آيد - چه پسنديده و چه ناپسند - ثبت و ضبط مىكنند، فرشتگان سجل اعمال - يا پرونده رفتار و گفتار - هر فردى را ضبط مىكنند و در آن روزى كه شخص، نزد خداى متعال در محكمه خدايى مىايستد، پرونده او را بر او عرضه داشته و درباره تمام اعمالى كه در زندگى اين دنيا انجام داده، اعم از خوب و بد يا نهانى و آشكار شهادت خواهند داد.
راجع به حقيقت فرشتگان و چگونگى خلقت و نيز راه شناخت آنها، هيچگونه اطلاعاتى موجود نيست و فقط به انسان امر شده كه به وجود آنان ايمان داشته باشد و براى شناخت چگونگى آنان راهى وجود ندارد و اگر كسى در خصوص چگونگى آنان چيزى از پيش خود بسازد، البته دليل نادانى او محسوب خواهد شد، ولى انكار وجود آنان كفر است و هيچكس نيز نمىتواند دليلى بر انكار وجود فرشتگان اقامه كند. از آنجايى كه وجود فرشتگان از طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله تكذيب نشده انكار آنها امرى است بىمعنى.
حقيقت امر اين است كه ايمان به وجود فرشتگان تنها از آن جهت است كه پيامبر راستگوى تصديق شده، امر كرده است كه همه انسانها بايد به وجود فرشتگان ايمان داشته باشند.
سومين موضوعى كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به انسان امر كرده كه به آن ايمان داشته باشد، كتابهاى خداست كه بر فرستادگان و پيامبران خدا نازل گرديده است.
همانگونه كه خداى متعال، قرآن كريم را بر محمّد صلىاللهعليهوآله نازل كرده، كتابهاى ديگرى را قبل از آن بر پيامبرانش نازل كرده و نام بعضى از آن كتابها را به ما خبر داده است.
صحف ابراهيم بر ابراهيم عليهالسلام، تورات بر موسى عليهالسلام، زبور بر داود عليهالسلام و انجيل بر عيسى عليهالسلامنازل شده است.
ولى از نام كتابهاى ديگرى كه بر ساير پيامبران نازل شده اطلاعى در دست نيست، همچنين در مورد اينكه آيا كتابهاى دينى ديگر از طرف خدا بوده يا نبوده خبرى موجود نيست، جز اينكه همه ايمان دارند كه هر كتابى كه از طرف خداى متعال آمده باشد حق است.
از ميان كتابهايى كه خداوند از نام آنها خبر داده، از صحف ابراهيم اثرى در دنيا نيست، لكن تورات و زبور و انجيل، هر چند نزد يهود و نصارا موجود است، ولى همه اين كتابها را
تحريف و مطالب آن را جا به جا و حذف كرده و نظرياتى را از خود بر آن افزودهاند. حتّى خود يهوديان و مسيحيان امروز اعتراف دارند كه كتابهاى اصلى كه بر موسى، عيسى و داود عليهالسلامنازل شده در دسترس آنها نيست، بلكه ترجمه كتابها موجود است و همين ترجمهها نيز در طى اعصار و قرون دچار تغيير، تبديل، زياده و نقصان گرديده است، چنانكه به محض خواندن اين كتابها به خوبى آشكار مىشود كه بسيارى از مطالبى كه در آنها به چشم مىخورد، امكان ندارد از نزد خدا آمده باشد.
به هر حال مسلم است كه كتابهاى موجود در دنيا دقيقا همان كتابهايى كه خداى متعال بر موسى، عيسى و داود عليهالسلام نازل كرده، نيست، بلكه كلام خدا در اين كتابها با كلام مخلوق مخلوط شده است، به گونهاى كه براى تميز كلام خدا از كلام مردم وسيلهاى در دست نيست.
علت ايمان مسلمانان به كتابهاى گذشته اين است كه قبل از نزول قرآن، خداى متعال پيامبرانش را با احكامى معيّن نزد هر يك از ملّتهاى گذشته فرستاده است و اين احكام جز از نزد خدايى كه قرآن را بر محمّد صلىاللهعليهوآله نازل كرده نبوده است و قرآن كريم نيز تنها به اين منظور آمده كه آن هدايتى را كه مردم در زمان گذشته از آن برخوردار بودهاند و سپس آن را ضايع ساخته يا عوض كرده يا با كلام بشر مخلوط كردهاند، زنده كند.
قرآن، آخرين كتابى است كه از طرف خداى متعال نازل شده و تفاوت بين آن و كتابهاى گذشته به چند دليل است:
1- نسخههاى اصلى كتابهايى كه قبل از قرآن نازل شده، از بين رفته و جز ترجمههايى از آن، اثرى از آنها باقى نيست، در صورتى كه قرآن يعنى همان كلمات و حروفى كه از نزد خداى متعال نازل شده تاكنون محفوظ مانده و هيچگونه تغييرى در حرفى از حروف يا حركتى از حركات آن راه نيافته است.
2- در ساير كتابها، مردم كلام خود را با كلام خدا مخلوط كردهاند؛ به اين معنى كه در هر يك از اين كتابها، كلام مردم، تاريخ قومى و ملى، سيره مردان بزرگ و پيامبران، تفسير و مسايل شرعى كه فقها استنباط كردهاند ديده مىشود، به طورى كه كلام خدا از كلام غير خدا شناخته نمىشود، لكن قرآن به همان صورتى كه بوده باقى است و سراسر آن، كلام خالص خداى متعال است و به كلام ديگرى آلوده و مشوب نگرديده. مسلمانان نيز آنچه را كه در تفسير، حديث، فقه، سيره رسول اكرم صلىاللهعليهوآله، سيره صحابه يا تاريخ اسلام نوشتهاند با قرآن مخلوط نكردهاند و سراسر اين مطالب در كتابهايى غير از قرآن، مدون و محفوظ است.
3- همه كتابهايى كه امروز نزد امّتها و ملّتهاى مختلف جهان ديده مىشود، امكان
ندارد كسى بتواند به استناد تاريخى، ثابت كند كه بر پيامبر منسوب اليه نازل شده است، بلكه بسيارى از كتابهاى دينى موجود است كه معلوم نيست بر چه كسى و در چه زمانى نازل شده است، لكن وضع قرآن اين گونه نيست، زيرا شواهد تاريخى بسيار قوى و دلايل قطعى در دست است كه اين كتاب بر محمّد صلىاللهعليهوآله نازل گرديده و هيچكس كوچكترين شكى در اين باره ندارد، حتّى معلوم و مسلم است كه هر آيهاى از آيات قرآن كريم در چه وقت و در چه محلى بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده است.
4- گذشت زمان لغتهايى را كه كتابهاى قديم به آن لغات نازل شده، از بين برده است و فقط خبرى راجع به آن لغتها از دوران بسيار قديم باقى مانده، به طورى كه در هيچ گوشهاى از كشورهاى جهان، كسى به آن لغات تكلّم نمىكند و تنها افراد معدود و معيّنى مىتوانند آن لغتها را بفهمند و هرگاه آنچنان كتابهايى به همان شكل ابتدايى باقى مىماند، امروز محال بود كه مردم آن را فهميده و احكام آن را پيروى كنند، لكن لغتى كه قرآن كريم به آن لغت نازل شده، لغتى است زنده كه دهها ميليون از افراد بشر به آن تكلّم مىكنند و صدها ميليون از مردم جهان آن را مىفهمند، در هر كشورى تدوين مىشود و هر كس بخواهد مىتواند با كمال سهولت آن را بياموزد و هرگاه مجال آموختن آن را نداشته باشد هر جا كه باشد مىتواند به كسى مراجعه كند كه معانى و احكام قرآن را به او بفهماند.
5- با مراجعه به كليه كتابهاى دينى كه نزد ملّتهاى مختلف جهان يافت مىشود روشن خواهد شد كه روى سخن در هر يك از اين كتابها با ملّت معيّن و مخصوصى است نه با همه ملتها و بدون شك اكثر احكام مندرج در اين كتابها براى زمان خاصى بوده كه به اقتضاى شرايط و مقاصد و احتياجات آن زمان آمده، ولى در زمان حاضر مردم به آن احكام نيازى ندارند و عمل كردن به آن نيز ممكن نيست، در اين صورت معلوم مىشود كه اين كتابها مخصوص زمان معيّن و ملّت معيّنى بوده نه اينكه براى هميشه و براى همه ملتها آمده باشد و هيچ يك از اين كتابها براى همه مردم نبوده است.
نكته ديگر اينكه احكام اين كتابها احكام جاويد و هميشگى نبوده و حتّى براى همان ملّتهايى هم كه آمده، براى مدّت محدودى بوده است. لكن وقتى كه با اين نظر به قرآن نگاه شود، روشن مىشود كه در هر جاى قرآن، روى سخن به طور كلى با انسان است و هيچگاه در خواندن هيچ آيهاى به خاطر خوانندگان خطور نمىكند كه آن آيه، مخصوص به امّت معيّنى باشد و شامل همه ملتها نباشد.
همچنين عمل كردن به احكامى كه در قرآن ذكر شده، در هر عصر و زمان و در هر محل و
مكانى كه باشد ممكن است و اين معانى همه شاهد ناطق و دليل گويايى است بر اينكه قرآن براى همه جهانيان آمده تا ابدالدهر.
6- هر چند كتابهاى قديم هر يك مشتمل بر كارهاى خير و درستى و راستى است و مبادى اخلاق و صلاح را به انسان تلقين كرده و نيز براى ارشاد وى به طريق مستقيم و برآوردن حاجات و نيازمندىهايش مطابق رضاى خدا تعليماتى مىدهد، ولى هيچ يك از آنها حاوى كليه فضايل و محسنات نيست و نمىتوان اطمينان داشت كه نكتهاى از آن نكات فروگذار نشده باشد، ولى چيزى كه قرآن را در اين باره از ساير كتابهاى قديم ممتاز قرار مىدهد اين است كه آنچه از فضايل در كتابهاى قديم نگاشته شده و آنچه در آن كتابها ديده نمىشود، علاوه بر محسنات و خيراتى كه در آن كتابها ديده نمىشود، در قرآن جمعا بيان شده است.
7- از آنجايى كه انسان در كتابهاى دينى قديم تصرفاتى كرده، بسيارى از امورى كه موافق عقل و حقيقت نيست و بر ظلم و تعدى استوار است و عقيده و عمل انسان را فاسد و تباه مىسازد در آن كتابها راه يافته است، حتّى بعضى از اين كتابها حاوى مطالبى از قبيل فحشا، منكر و انحطاط اخلاقى است، لكن قرآن از هر جهت از چنين مطالبى منزه است و چيزى كه مخالف عقل باشد يا بتوان با برهان و يا تجربه آن را تخطئه كرد در آن وجود ندارد، در هيچ يك از اوامر يا احكام قرآن ظلم، تجاوز و يا چيزى كه موجب گمراهى انسان باشد ديده نمىشود و نيز اثرى از فحشا، منكر و بىقيدى به قيود اخلاقى در آن وجود ندارد، بلكه مملو از حكمتهاى عالى و موعظههاى خوب و سودمند است. اين كتاب عدل و داد را به مردم مىآموزد و آنها را به صراط مستقيم و بهترين احكام و قوانين ارشاد مىكند. اين است مزايايى كه به خاطر آن، مردم سراسر زمين مأمورند كه به قرآن ايمان بياورند و فقط تابع همين كتاب باشند نه كتابهاى ديگر، زيرا آنچه را كه انسان براى زندگانى مطابق رضاى خداى متعال از لحاظ ارشاد و هدايت نياز دارد قرآن كريم آن را بدون كم و زياد بيان كرده است. در نتيجه با بودن قرآن، انسانى نيازى به كتاب ديگر نخواهد داشت.
با مشخص شدن تفاوت بين قرآن و ساير كتابها، تفاوت بين ايمان به قرآن با ايمان به ساير كتابها نيز روشن مىشود.
مقصود اين است كه انسان بايد به كتابهاى قديم نيز تا حدّى تصديق و ايمان داشته باشد، يعنى اقرار كند كه اين كتابها از طرف خداست، در اصل درست بوده و فقط براى همان منظورى آمده كه قرآن براى تكميل آن نازل شده است. ايمان به قرآن از اين لحاظ است
كه كلام خالص خدا و حق است و هر يك از الفاظ آن به همان صورت اول محفوظ مانده و هر كلمه آن صحيح و درست است و اجراى تمام اوامر آن فرض و واجب است، در نتيجه آنچه را كه مخالف احكام قرآن باشد، بايد رد كرد.
بعد از ايمان به كتابهاى خدا، ايمان به پيامبرانش دستور داده شده است.
در فصل سابق توضيح داده شد كه براى همه مردم زمين پيامبرانى از طرف خدا آمدهاند و مردم را به اسلامى دعوت كردهاند كه در پايان آن محمّد صلىاللهعليهوآله آمده است، به طورى كه گويى همه فرستادگان و پيامبران خدا از سلسله معيّنى بودهاند. در اين صورت اگر كسى يكى از آنان را تكذيب كند مثل اين است كه همه را تكذيب كرده و هر كس يكى از آنان را تصديق كند مثل اين است كه همه را تصديق كرده است.
به طور مثال اگر فردى با ده نفر سر و كار داشته باشد كه گفتار همه آنها يكسان است، در اين صورت تصديق حرف يكى از آن ده نفر مثل اين است كه حرف همه آن ده نفر را تصديق كرده باشد و اگر حرف يكى را تكذيب كرد مثل اين است كه حرف همه را تكذيب كرده باشد، زيرا همه همان حرفى را مىگويند كه آن يك نفر مىگويد. بنابراين كسى كه بين پيامبران خدا تفاوت قايل شود، يعنى به يكى ايمان بياورد و به ديگرى يا به ديگران ايمان نياورد، چنين آدمى به راستى كافر است.
بر اساس گفته پيامبر صلىاللهعليهوآله عدد پيامبرانى كه خدا براى امّتها و ملّتهاى مختلف جهان فرستاده، يكصد و بيست و چهار هزار نفر بودهاست كه با توجّه به عمر اين جهان و اقوام و ملّتهايى كه در اين جهان بوده و از بين رفتهاند تعداد اين پيامبران زياد نيست، همچنين انسان بايد به پيامبرانى كه قرآن داستان آنها را بيان كرده، به طور صريح ايمان داشته باشد و نيز بايد نسبت به ساير پيامبرانى كه داستان آنها در دست نيست، به طور اجمال مؤمن باشد، زيرا همه كسانى را كه خداى متعال براى تعليم بندگانش فرستاده و مردم را به راه راست هدايت كردهاند، راستگو بودهاند، بدين جهت بايد به تمام كسانى كه اميد مىرود جزء پيامبران خدا باشند و به كشورهاى هند، چين، ايران، مصر، آفريقا، اروپا و ساير كشورهاى جهان فرستاده شدهاند، ايمان داشته باشد. لكن به طور قطع نمىتوان گفت كه فلان پيامبر يا آن پيامبر غير مشهور، فرستاده خدا بوده يا نبوده است، زيرا اطلاعاتى درباره او موجود نيست.
ولى هيچ كس حق ندارد به يكى از كسانى كه مردم پيرو دين او هستند اهانت كند يا نام او
را به زشتى برد، زيرا ممكن است او به راستى از پيامبران خدا باشد و مردم پس از در گذشت آنان، دينشان را عوض كرده باشند، همانگونه كه پيروان موسى و عيسى عليهالسلام كردهاند و ابراز عقيده در مورد آنها بايد صرفا در مورد عادات، رسوم و تشريفات دينى آنها باشد، ولى درباره كسانى كه اين اديان را تأسيس كردهاند، بايد كاملاً ساكت بود، براى اينكه عملى كه خلاف ادب باشد نسبت به فرستادهاى از فرستادگان خدا انجام نشود.
بين محمّد صلىاللهعليهوآله و ساير پيامبران خدا فرقى نيست، زيرا همه راستگويانى بودهاند كه از طرف خدا فرستاده شدهاند و راهنماى راه راست خدايى بودهاند و ايمان به همه آنها واجب است.
امّا در اين زمينه سه تفاوت بين پيامبر صلىاللهعليهوآله و ساير پيامبران وجود دارد:
1- پيامبران پيشين براى امّتهاى خاص و زمانهاى معيّنى آمدهاند، لكن محمّد صلىاللهعليهوآله براى همه جهانيان فرستاده شده است تا روز قيامت.
2- تعليمات آن پيامبران به كلى از بين رفته و اگر هم بعضى از آثار آنها باقى مانده باشد، به صورتهاى اصلى نيست، همچنين از سيره، رفتار و احوالشان چيزى در دست نيست و حقيقت آن در ميان روايتها، افسانهها و داستانهايى كه مردم از پيش خود ساختهاند گم شده است، حتّى اگر كسى بخواهد و بكوشد نيز امكان ندارد كه حقيقت آن را به دست آورد، در صورتى كه تعليمات، سيره، رفتار، گفتار، كردار، اخلاق، عادات و خصلتهاى محمّد صلىاللهعليهوآله از هر جهت در كتابها ثبت و در دسترس مردم مىباشد.
پس حقيقت امر اين است كه در ميان تمام فرستادگان و پيامبران خدا تنها فرد جاويد، محمّد صلىاللهعليهوآله است و او تنها كسى است كه همه مردم مىتوانند پيرو او باشند و از هدايت و راهنمايى او برخوردار گردند.
3- تعليمات پيامبران پيشين، تعليمات كاملى نبوده، به همين جهت هر پيامبرى كه ظهور مىكرد، تعليمات پيامبران قديم، احكام، قوانين و روشهاى هدايت و رهبرى آنان را اصلاح و قسمتهايى را حذف مىكرد و چيزهايى بر آن مىافزود. بدين طريق عامل ترقى، تكامل و اصلاح قبل از محمّد صلىاللهعليهوآله ديگر اثرى نداشت، لذا خداى متعال پس از گذشتن دوران آنها تعليماتشان را حفظ نكرد، زيرا پس از آمدن تعليمات كامل جديد، مردم نيازمند تعليم ناقص سابق نيستند.
در نهايت محمّد صلىاللهعليهوآله تعليمات كامل و جامعى را آورد و بدين طريق شرايع ساير پيامبران با رسالت محمّد صلىاللهعليهوآله منسوخ گرديد و دليل آن اين است كه پيروى از ناقص در برابر كامل مخالف عقل است. بنابراين كسى كه از محمّد صلىاللهعليهوآله پيروى كند از همه پيامبران قبل از او نيز
پيروى كرده است، به جهت آنكه آنچه خير و صلاح در تعليمات پيامبران قديم بوده، در تعليمات محمّد صلىاللهعليهوآله نيز وجود دارد و هر كس از اجراى اين تعليمات روى برگرداند و پيرو پيامبر ديگرى شود، از تمام خير و بركت و امتيازاتى كه در تعليمات گذشته وجود نداشته، محروم خواهد ماند و به واسطه همين امتيازات است كه همه افراد بشر ناگزيرند به محمّد صلىاللهعليهوآلهايمان آورده و از تعليمات او پيروى كنند. بنابراين وظيفه مسلم و به تعبير فارسى «مسلمان» اين است كه به سه دليل به محمّد صلىاللهعليهوآله ايمان داشته باشد:
1- او انسان صادق و راستگويى است كه از طرف خدا آمده است.
2- هدايت و راهنمايى او كامل است و نقص، خطا و اشتباهى ندارد.
3- او آخرين پيامبرى است كه از طرف خداى متعال براى هدايت هر ملّتى و هر امتى از ملّتها و امّتهاى جهان فرستاده شده است تا روز قيامت و بعد از او پيامبر ديگرى كه ايمان به او شرط اسلام باشد و عدم ايمان به او كفر محسوب شود، ظهور نخواهد كرد.
پنجمين مطلبى كه بايستى به آن ايمان داشت، موضوع روز جزا است. به آنچه درباره آن روز بايد ايمان داشت اين است كه:
1- خداى متعال اين جهان و همه آفريدههاى موجود در آن را در روزى كه معروف به «روز قيامت» است، محو و نابود خواهد ساخت.
2- سپس خداى سبحانه تعالى بار ديگر مردم را زنده كرده و نزد خود جمع مىكند. آن روز به نام «حشر» يعنى جمع شدن يا به نام «بعث» كه به معنى برانگيختن است، ناميده مىشود.
3- سپس آنچه را مردم كسب كردهاند چه خوبى و چه بدى، بدون كم و زياد به محكمه خداى متعال تقديم مىشود.
4- خداى متعال اعمال خوب و بد هر يك از افراد بشر را وزن مىكند. آنگاه كسى كه كفه كارهاى خوب او برترى داشته باشد، آمرزيده مىشود و آن كس كه كفه كارهاى بد او برترى داشته باشد، مجازات مىشود.
5- كسانى كه آمرزيده مىشوند به بهشت و كسانى كه مستحق مجازات هستند به دوزخ مىروند.
عقيده به آخرت را همانگونه كه ساير فرستادگان و پيامبران خدا عرضه داشتهاند،
محمّد صلىاللهعليهوآله نيز عرضه داشته و آن را براى هر عصر و زمانى شرطى از شرايط اسلام دانسته است و كليه پيامبران كسى را كه به اين موضوع عقيده نداشته باشد يا در آن شك كند، كافر شمردهاند، زيرا ايمان به خدا، كتابها و فرستادگان او بدون اين عقيده معنى ندارد. همچنين بايد دانست كه اين موضوع امرى است واضح و فهم آن كار مشكلى نمىباشد، زيرا هنگامى كه از شخصى انجام كارى را بخواهند، اولين سؤالى كه به ذهن او خطور مىكند اين است كه بگويد:
انجام اين كار چه فايدهاى خواهد داشت و انجام ندادن آنچه ضررى را وارد خواهد ساخت؟ چرا اين پرسش به ذهن خطور مىكند؟
علّت آن اين است كه آدمى بر اساس فطرت خويش از انجام اعمالى كه داراى بازدهى و سود نباشد، اجتناب مىنمايد، از اين رو از عملى كه اميدى براى سود ندارد نيز اجتناب مىورزد. از كارى كه اطمينان داشته باشد زيانى نخواهد داشت، باز نخواهد ماند.
شك و ترديد نيز چنين است: به اين معنى كه اگر در مفيد بودن كارى ترديدى وجود داشته باشد، آن كار با ميل و رغبت انجام نخواهد شد،همچنين اگر در ضرر كارى شك وجود داشته باشد، از انجام آن لزوما احتراز نخواهد شد.
به طور مثال علت اينكه بچهها خود را در آتش مىاندازند اين است كه به طور علماليقين نمىدانند كه آتش سوزاننده است.
همچنين علت فرار بچهها از درس و مدرسه اين است كه نفوس كودكان فوايد علمى را كه افراد بزرگتر مىخواهند در ذهن آنان تلقين كنند، قبول نمىكند. وضع كسى كه به روز جزا ايمان نمىآورد نيز چنين است. زيرا ايمان به خدا و پيروى از احكام خدا را كارى عبث و بيهوده مىانگارد. در نتيجه اطاعت خدا را بىفايده و معصيت خدا را بىضرر مىداند. از چنين كسى نمىتوان اميد داشت كه اوامرى را كه خداوند بر پيامبرانش نازل كرده و در كتابهايش توضيح داده، اجرا كند و حتّى اگر چنين كسى به خدا نيز ايمان بياورد، ايمان او بىمعنى خواهد بود، زيرا او خدا را اطاعت نخواهد كرد و هيچگاه در زندگى مطابق رضاى خداى متعال گامى بر نخواهد داشت.
مطلب به همين جا ختم نمىشود، بلكه انكار و اقرار انسان به زندگى آخرت، تأثير عميق و قاطعى در حيات او خواهد داشت. همانگونه كه قبلاً توضيح داده شد، فطرت انسان به او حكم مىكند كه مرتكب هيچ عملى نشود، مگر اينكه نفع يا ضرر آن را حساب كند، در اين صورت از كسى كه جز به همين نفع و ضرر دنيوى نظرى ندارد، چگونه مىتوان انتظار داشت
به عمل صالحى اقدام كند كه در اين دنيا اميد فايدهاى از آن نداشته باشد يا از عمل زشت و ناروايى اجتناب نمايد كه در اين دنيا ضررى براى او نداشته باشد؟
لكن كسى كه به ظاهر كارها اعتنايى ندارد و نظرش متوجّه نتايج كارهاست، نفع يا ضرر اين جهان را امرى عرضى مىانگارد و حق را بر باطل و خير را بر شر ترجيح مىدهد، زيرا او فايده يا ضرر ابدى آن را در نظر مىگيرد حتّى اگر انجام عمل خير، مستلزم بزرگترين زيانها و ارتكاب عمل زشت، بزرگترين فايدهها را در برداشته باشد.
فرق عظيم و تفاوت فاحش بين اين دو در اين است كه خير يا نيكى در نظر شخص اول آن است كه نفعش در همين زندگانى فانى به دست آيد، مثل اينكه ثروتى را تحصيل كرده يا در ميان مردم به عنوانى مشهور گردد و يا به لذّت و مسرتى برسد كه مقدارى از خواستههاى نفسانى او را تأمين كند. همچنين شر يا بدى در نظر او چيزى است كه در اين دنيا براى او ايجاد ناراحتى كند و يا اينكه از نتيجه آن بترسد. مانند نقص در اموال، نفوس، ميوهها و يا مبتلا شدن به بيمارى يا بدنام شدن در ميان مردم، مجازات دولت و يا حزن و اندوه و دلتنگى و ناگوارى، در حالى كه خير يا نيكى در نظر شخص دوم، چيزى است كه باعث رضاى خدا باشد و شر يا بدى چيزى است كه خدا را به خشم آورد. چنين شخصى، خير و نيكى را خير مىداند ولو اينكه در اين دنيا هيچ سودى براى او نداشته باشد و حتّى او را به ضرر و زيان مبتلا سازد، چرا كه يقين دارد خداوند در آخرت، نفع ابدى و سود جاويد به او عطا خواهد نمود.
و نيز عقيده دارد كه شر و بدى در هر حال بد است، حتّى اگر در اين دنيا از زشتى و شومى آن صدمهاى به او نرسد و حتّى موجب منفعت وى گردد، زيرا ايمان دارد كه اگر در اين دنيا از عقاب و مجازات اعمال ناپسندش نجات يابد، در آخرت راه فرارى نخواهد داشت.
هر انسانى يكى از دو طريق را در زندگانى خود انتخاب مىكند به اين معنى كه: كسى كه به آخرت ايمان نياورد، حتّى يك قدم نيز در طريق اسلام برنخواهد داشت، زيرا هنگامى كه اسلام از او بخواهد در راه رضاى خداوند زكات مالش را پرداخت كند، او خواهد گفت: زكات موجب كاهش دارايى من خواهد شد. بنابراين بهتر است به جاى پرداخت زكات، «ربا» بگيرم و عليه كسانى كه از من وام مىگيرند به محكمه شكايت كنم و همين كه حكم به نفع من صادر شد، خانه، دارايى و اثاثيه او را مصادره خواهم نمود.
همچنين هنگامى كه اسلام او را به راستگويى دعوت نموده، از زورگويى و دروغگويى منع نمايد، در حالى كه در راستگويى بزرگترين ضررها و در دروغ، بزرگترين منفعتها باشد، پاسخ خواهد داد: چنانچه راستگويى نتيجهاى جز ضرر و زيان نداشته باشد، دليلى
براى راستگويى وجود ندارد و نيز هنگامى كه زورگويى يا دروغگويى نفعى در پى داشته باشد و از بدنامى در ميان مردم نيز هراسى نداشته باشم، دليلى براى احتراز از اين كار وجود نخواهد داشت.
و نيز هنگام يافتن شىاى گرانبها اسلام به او مىگويد: آنچه را كه يافتهاى متعلق به تو نيست، امّا او در پاسخ مىگويد:
چرا از چيزى كه بدون رنج و زحمت به دست آمده و پولى براى آن پرداخت نشده و نيز كسى شاهد آن نيست تا در محكمه شهادت دهد و يا موجب بدنامى من ميان مردم شود چشمپوشى كنم و آن را در راه مصلحت خود مصرف ننمايم؟
زمانى كه شخصى امانتى را به او مىسپارد اسلام به او مىگويد: در مال دوستت خيانت مكن و امانتش را به خانوادهاش تسليم كن. لكن او مىگويد: چه ضرورتى براى انجام چنين كارى وجود دارد وقتى كه نه شاهدى وجود دارد و نه ورثه او از وجود چنين امانتى با خبر هستند. در صورتى كه به سهولت مىتوانم اين مال را تصاحب كنم، بدون اينكه مرا به محكمه جلب كند و يا موجب بدنامى من شود، پس اگر اين امانت را به صاحبانش برسانم، سفاهت خواهد بود.
خلاصه گفتار اينكه اسلام انسان را در تمام مراحل زندگى به صراط مستقيم هدايت مىكند ولى او معارضه مىكند و جز راهى كه مطابق هوا و هوسش باشد، راه ديگرى را انتخاب نمىكند. ارزش هر چيزى در اسلام تابع نتايج ابدى آن در آخرت است، ولى چنان كسى تنها به نتايج حاصله در اين دنيا توجّه دارد.
به همين دليل بدون عقيده به آخرت، هيچ انسانى مسلمان شناخته نخواهد شد بلكه انكار كردن حيات آخرت - يعنى زندگانى در جهان ديگر - انسان را از درجه انسانيّت به پستترين درجات حيوانيت، سقوط مىدهد، چه رسد بهاينكه مسلمان باشد!
عقيده به آخرت، نياز انسان به آن و فايده آن روشن شد، اينك به طور اختصار توضيح داده مىشود كه بيان رسول اكرم صلىاللهعليهوآله درباره آخرت به حكم عقل نيز حق است. اين عقيده هر چند ناشى از ايمان به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله است و در اين باره نيازى براى رجوع به عقل وجود ندارد، لكن با اندك تفكرى مشخص مىشود كه در باب آخرت، اين عقيده از هر جهت به عقل نزديك است.
راجع به آخرت و زندگانى در آن جهان، سه عقيده وجود دارد:
1- گروهى معتقدند كه زندگانى جز حيات دنيوى نيست و بعد از مرگ حيات ديگرى در كار نيست. البته اين عقيده ملحدان - يعنى كسانى كه به نام علماى علوم طبيعى (SCIENTST) شناخته مىشوند - مىباشد.
2- جمعى ديگر مىگويند: براى اينكه انسان به سزاى اعمالش برسد، در اين دنيا چند بار مىميرد، به اين معنى كه چنانچه اعمال انسان در دوره اول زشت باشد، در دوره دوم به شكل يكى از حيوانات مانند روباه، سگ يا گربه و يا به صورت درخت و يا به شكل يكى از نازلترين و پستترين افراد بشر در خواهد آمد، ولى چنانچه اعمال خوبى را انجام داده باشد، ترقى خواهد كرد و درجه بالاترى را احراز خواهد نمود. بديهى است افرادى كه داراى تفكر دينى نارسا و نادرستى باشند، طرفدار چنين عقيدهاى هستند.3- گروه سوم كسانى هستند كه به روز جزا، حشر و به حاضر شدن در پيشگاه خدا و مجازات انسان به واسطه اعمالى كه انجام داده، ايمان دارند. اين عقيدهاى است كه همه پيامبران عليهمالسلام آن را تبليغ كردهاند.
اينك با نگاهى كوتاه به اين عقايد سه گانه بايد گفت: حرفى را كه گروه اول بر زبان مىرانند و در اثبات عقيدهشان بر آن اعتماد مىكنند اين است كه مىگويند:
تاكنون هيچ انسانى پس از مرگ دوباره زنده نشده، بلكه خاك، همه را در بر مىگيرد و بعد از وفات همه را نابود مىكند، در پاسخ چنين افرادى مىتوان گفت:
چنين چيزى را نمىتوان حجّت انگاشت، زيرا اين عقيده كه هيچكس ديده نشده كه پس از مرگ زنده شود، آخرين حرفى است كه در اين زمينه مىتوان گفت، ولى ادعاى اينكه پس از مرگ حياتى نيست، حرفى است كه دليلى براى آن وجود ندارد.
به طور مثال فرد روستايى كه هواپيما را نديده، ممكن است بگويد: من نمىدانم هواپيما چيست؟ ولى اگر بگويد: من اطمينان دارم كه در اين جهان چيزى به نام هواپيما وجود ندارد، همه مردم او را احمق خواهند دانست، زيرا معنى نديدن شىاى معيّن، آن نيست كه اصلاً چنان چيزى با آن نام و نشان وجود ندارد، بنابراين جايز نيست ادعا كنند كه چنان چيزى اصلاً وجود ندارد يا امكان ندارد كه چنان چيزى وجود داشته باشد.
امّا گروه دوم كه معتقدند موجودى كه در زندگى فعلى به صورت انسان ديده مىشود به جهت آن است كه در دوره قبل كه حيوان بوده اعمال خوبى را انجام داده و حيوان از آن جهت در زندگى فعلى، حيوان است كه در زندگى سابق كه انسان بوده اعمال بدى را مرتكب شده است.
به عبارت ديگر دليل انسان، انسان است و حيوان، حيوان است و درخت، درخت است، نتيجه اعمال خوب يا بد زندگى گذشته اوست، بدين طريق مرگ و زندگى در اين دنيا به دنبال هم در جريان است.
پرسشى كه در اين باره پيش مىآيد اين است كه در آغاز امر چه چيزى وجود داشته است؟
اگر پاسخ، انسان باشد به ناچار بايد گفت:
اين انسان قبل از انسان شدن، حيوان يا درختى بوده است وگرنه به پاس چه عمل صالحى در قالب انسان ريخته شده است.
و چنانچه پاسخ اين باشد كه اين موجود پيش از آنكه به صورت انسان درآيد، حيوان يا درخت بوده باز بايد گفت:
قبل از آن انسان بوده وگرنه كارهاى زشتى را كه مرتكب شده و به مجازات آن در قالب حيوان يا درخت درآمده چه بوده است؟
در نتيجه طرفداران اين عقيده نمىتوانند آغاز آفرينش را از يك طبقه معيّن شروع كنند، زيرا هر طبقهاى بايد مسبوق به طبقه ديگرى باشد تا اينكه طبقه ديگر نتيجه اعمال طبقه سابق شناخته شود. چنين ديدگاهى به هيچ وجه با عقل سازگار نيست.
گروه سوم معتقدند كه خداى متعال روز معيّنى را مقرر داشته كه اين جهان در آن روز به پايان برسد و زمين و آسمان هر يك به صورت ديگرى درآيند. هيچ انسان عاقلى در اين موضوع شكى ندارد و هر اندازه انسان درباره دستگاه آفرينش بيشتر فكر كند، بيشتر بر معرفتش خواهد افزود كه اين جهان بقايى ندارد، زيرا همه قوا، ابزار و ادواتى كه در اين دستگاه وجود دارد محدود است و به ناچار هر محدودى روزى نابود خواهد شد. به همين جهت است كه همه علماى علوم طبيعى اجماع دارند كه خورشيد روزى سرد خواهد شد و نورش از بين خواهد رفت و نيز ستارگان و سيارهها روزى با يكديگر برخورد خواهند نمود و در آن وقت دنيا منقرض خواهد شد.
سپس در ضمن همين عقيده چنين آمده است كه به انسان حيات ديگرى داده خواهد شد. آيا چنين امرى محال است؟
چنانچه چنين امرى محال انگاشته شود، بايد پرسيد:
حيات دنيوى چگونه براى انسان آماده شده است؟
بدون ترديد خدايى كه انسان را در اين جهان آفريده، پس از مرگ نيز مىتواند دوباره او را خلق كند.
مطلب ديگرى كه در خلال اين عقيده به چشم مىخورد اين است كه اعمال خوب يا بدى
كه از انسان صادر شده در روز قيامت به صورت سند ناطق و پرونده منظمى در برابر او گذاشته خواهد شد.
صحت اين مطلب در زمان حاضر به ثبوت رسيده است.
در زمان گذشته مردم تصوّر مىكردند، صدايى كه از دهان خارج مىشود، در هوا مىپيچد و پس از تموج در هوا نابود مىگردد، ولى اخيرا ثابت شده كه هر صدايى مىتواند در اشياى مجاور خود تأثير بگذارد به گونهاى كه ممكن است بعدها بتوان آن را ضبط و احيا نمود. بر اساس همين تشخيص، انسان «گرامافون» را اختراع كرد. اين اختراع دليل آن است كه هر حركتى كه در اين دنيا از انسان صادر مىشود، در برخورد با چيزهاى ديگر به نحوى از انحا مسجل و مضبوط مىماند.
با آگاهى از اين مطلب، روشن خواهد شد كه همه اعمال انسان در اين دنيا مسجل و مدوّن مىماند و احيا و تجديد و احضار آن براى بار دوم امكانپذير است.
همچنين در ضمن اين عقيده آمده است كه خداى متعال در روز قيامت، پاداش همه اعمال خوب و بد بندگانش را به حق خواهد داد. حال چه كسى مىتواند بگويد چنين امرى محال و يا مخالف عقل است؟
اين مطلب نه تنها مخالف عقل نيست، بلكه عقل نيز تأييد مىكند كه خداى متعال در روز معيّنى بندگانش را جمع و در ميان آنها به عدل حكومت خواهد كرد، به همين دليل است كه گاهى ديده مىشود فردى كار خوبى را انجام مىدهد، ولى پاداش آن را در اين دنيا نمىبيند يا اينكه مرتكب عمل بدى مىشود ولى سزايش را در اين جهان نمىبيند، چه بسا اشخاص صالح و درستكارى كه دچار ضرر و خسارت مىشوند و بدكارانى را كه غرق در نعمت هستند. بديهى است هر عقلى در چنين شرايطى حكم مىكند كه انسان در هر دو حالت بايد جزاى عمل خوب و سزاى عمل بدش را ببيند.
آخرين موضوع مربوط به اين عقيده وجود بهشت و جهنم است. در اين باره نيز بايد گفت: وجود اين دو محال نيست، زيرا خداى متعال كه قادر است خورشيد، ماه، مريخ و زمين را خلق كند، چگونه از آفريدن بهشت و جهنم عاجز است؟
هنگامى كه خداى متعال مردم را در محكمه عدلش جمع مىكند، شايسته و سزاوار است كه به كسانى كه پاداش نيك مىدهد، عزّت، كرامت، نعمت و مسرت مكرمت كند و نيز براى كسانى كه سزاوار عذاب و شكنجهاند ذلت و خوارى و شكنجه و اندوه و درد مقرر دارد.
با كمى تأمل در اين زمينهها روشن خواهد شد كه از ميان همه عقايدى كه امروز، در دنيا وجود دارند، عقيده وجود حيات بعد از مرگ، از هر جهت به عقل نزديكتر است و در اين
عقيده نكتهاى كه مخالف عقل و يا وجود آن محال باشد، به نظر نمىرسد.
بنابراين از آنجايى كه چنين امرى از زبان محمّد صلىاللهعليهوآله كه در راستگويى، امانت و عفاف او ترديدى وجود ندارد و از هر جهت به خيرو صلاح انسان است و عقل نيز حكم مىكند كه بايد به آن ايمان داشت، نبايد در صحت آن ترديد داشت، در حالى كه هيچ دليل و حجّتى برخلاف آن وجود ندارد.
آنچه ذكر شد، عقايد پنج گانهاى است كه بناى اسلام بر اساس آن استوار شده است(1)
يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَمَلاَئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الْأَخِرِ»؛ «هر كس به خدا و به فرشتگان او و به كتابهايش و به فرستادگانش و به روز آخر كافر شود». بدون ترديد پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: «القدر خيره و شره»، «تقدير چه خوب آن و چه بد آن، از امورى است كه بايد به آن نيز ايمان داشت». ولى حقيقت امر اين است كه ايمان به تقدير چيزى نيست كه مستقل باشد، بلكه جزيى است از اجزاى ايمان به خدا، به همين دليل قرآن كريم آن را در ضمن بيان توحيد، ذكر فرموده است. به همين جهت اين مطلب ضمن شرح كلمه «لاالهالااللّه» ذكر شده و همچنين ذكر بهشت، جهنم، آتش، صراط و ميزان در بعضى احاديث، مستقل از امور ديگرى كه ايمان به آن واجب است، آمده و در واقع اين معانى نيز اجزايى از ايمان به آخرت هستند.
و همه اين معانى در يك كلمه واحد كه عبارت از «لاالهالااللّه» و «محمّد رسولاللّه» باشد، خلاصه شدهاست.بنابراين ذكر «لاالهالااللّه» به معنى اقرار به بندگى خداى يگانه و نفى ساير خدايان باطل مىباشد و «محمّد رسولاللّه» به معنى تصديق پيامبرى محمّد صلىاللهعليهوآله است كه خدا او را به سوى بندگانش فرستاده است. تصديق رسالت محمّد به اين معنى است كه:
انسان به آنچه محمّد صلىاللهعليهوآله درباره وجود خداى متعال، صفات او، فرشتگان، كتابها، پيامبرانش و روز قيامت بيان كرده، ايمان آورده و در همان راهى سير خواهد كرد كه خداى متعال آن را به بندگانش نشان داده و به آنها امر كرده است كه خداى را به همان طريق عبادت كنند و احكام و اوامر او را پيروى نمايند.
1) در اين مورد پنج مطلب ذكر شد كه انسان بايد به آن ايمان داشته باشد و اين مطالب مأخوذ از آيه 285 سوره بقره است كه خداى متعال فرموده است: «ءَامَنَ الرَّسُولُ بِمَآ أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ»؛ «پيامبر و مؤمنان، به آنچه خدا بر او نازل كرده ايمان آوردهاند» و در آيه 136 از سوره نسا آمده است: «وَمَن
معنى عبادت نماز روزه زكات حجّ حمايت از اسلام
در فصل گذشته توضيح داده شد كه پيامبر اسلام محمّد صلىاللهعليهوآله به همه افراد بشر امر فرموده است كه به اين معانى ايمان داشته باشند:
1- به خداى متعال كه شريكى ندارد.
2- به فرشتگان خدا
3- به كتابهاى خدا مخصوصا به قرآن كريم
4- به پيامبران او، به ويژه خاتم پيامبران محمّد صلىاللهعليهوآله
5- به حيات آخرت يعنى زندگى در جهان ديگر
بنابراين هر فردى با ايمان به اين امور پنج گانه در زمره مسلمانان وارد شده و فردى از آنان شناخته خواهد شد. ولى اسلام او كامل نخواهد بود، زيرا اسلام شخص كامل نمىشود مگر اينكه از احكام و اوامرى كه محمّد صلىاللهعليهوآله از نزد خدا آورده اطاعت كند.
البته ايمان به هر چيزى مستلزم اطاعت كردن از آن است كه اين اطاعت بعد از ايمان، اسلام است.
شما اقرار كردهايد كه «اللّه» به تنهايى خداى شماست. معنى آن اين است كه خدا مولاى شما و شما بنده او هستيد، خدا مالك، صاحب و امر و نهى كننده شماست و شما مطيع امر و نهى او هستيد و حدودى را كه او مقرر داشته رعايت مىكنيد، اگر بعد از اين اقرار باز عصيان كرديد، به موجب اقرارى كه كردهايد، بر مولاى خودتان خروج كردهايد. سپس اقرار كردهايد به اينكه قرآن كتاب خداست و معناى آن اين است كه اعتراف كردهايد به اينكه آنچه در اين كتاب آمده، از طرف خداست و حق، پس همين اعتراف شما موجب آن مىشود كه در هر امرى از اوامر و در هر نهى از نواهى، مطيع و فرمانبردار باشد.
بعد از آن، اعتراف كردهايد كه محمّد صلىاللهعليهوآله فرستاده خداست و معنى اين اعتراف اين است
كه همه اوامر و نواهى پيامبر صلىاللهعليهوآله از جانب خداست و اين تصديق و اعتراف، موجب اطاعت از پيامبر صلىاللهعليهوآله مىشود. بدين جهت مادامى كه عمل شما موافق ايمان شما نباشد، هيچ وقت اسلام شما كامل نخواهد بود وگرنه هر قدر ايمان شما با عمل شما فرق داشته باشد، به همان اندازه، ايمان به خدا ناقص و غير كامل خواهد بود.
در اين قسمت روشى كه پيامبر اسلام محمّد صلىاللهعليهوآله به آن امر فرموده و دستور داده كه انسان حيات خود را بر مبناى آن قرار دهد، به تفصيل بيان مىشود:
اولين مطلب در اين باب، عبادات مكتوبه - يعنى عبادتهايى كه مقرر شده و روى كاغذ آمده - مىباشد.
معنى و حقيقت عبادت، بندگى است. انسان بنده و خدا معبود اوست. پس آنچه را بنده در راه اطاعت معبودش انجام دهد، عبادت است. مثلاً هنگام سخن گفتن با مردم اگر از دروغگويى، غيبت، فحش و تحقير ديگران به دليل اينكه خدا نهى كرده، احتراز شود و راستگويى، عدل، خيرخواهى و نيكخواهى به دليل اينكه خدا اين روش را دوست مىدارد، رعايت شود، همه سخنان عبادت خداى متعال محسوب مىشود، حتّى اگر تمام اين رعايتها مربوط به شؤون دنيايى انسان باشد.همچنين در معامله و داد و ستد با مردم، در موضع خريدار يا فروشنده و در معاشرت با پدر و مادر، برادران، خواهران و نيز مجالست با دوستان و خويشاوندان، وقتى كه احكام و قوانين پروردگار رعايت شود و نيز هنگامى كه حق هر ذىحق ادا شود و از حق هيچ كس چيزى فرو گذار نشود به دليل اينكه خدا چنين امر كرده است، چنان است كه سراسر حيات انسان را در عبادت خداى متعال سپرى شده است.
همچنين احسان به بينوايان، كمك به مظلومان، اطعام گرسنگان و عيادت بيماران چنانچه بدون توجّه به جلب نفع يا كسب احترام يا شهرت و فقط در جهت جلب رضاى خدا باشد، عبادت محسوب خواهد شد.
و نيز هنگامى كه فردى به تجارت و صناعت پرداخته و با كمال امانتدارى و راستى و به منظور جلب رضاى خداوند انجام وظيفه نمود و تمام سعى و كوشش خود را در جهت كسب روزى حلال و اجتناب از تحصيل مال حرام مبذول داشت، تمام اين سعى و كوشش با وجود اينكه در جهت كسب رزق و روزى خود فرد انجام شده، عبادت خداى متعال
شناخته خواهد شد.
در نتيجه ترس از خداى متعال در هر وقتى از اوقات و در هر شأنى از شؤون حيات - با در نظر گرفتن رضاى خداى متعال و پيروى از قانون خدايى - و نيز خوددارى از تحصيل نفعى كه برخلاف رضاى خدا باشد و صبر و استقامت در برابر ضررى كه در راه اطاعت از خدا وارد شده، عبادت خداى متعال شناخته مىشود. خوردن، نوشيدن، خواب، بيدارى، نشستن، ايستادن، راه رفتن، كلام و سكوت او در چنين حياتى جز عبادت چيز ديگرى نيست.
اين است عبادت و اين است معناى حقيقى آن و مقصود اسلام جز اين نيست كه انسان را بندهاى قرار دهد تا در هر آن، خدا را بدينسان عبادت كند. بدين منظور مجموعهاى از عبادتها را براى انسان فرض قرار داده تا او را براى چنين عبادت بزرگى آماده سازد، به طورى كه گويى همه عبادتهاى ديگر را واجب شمرده تا به مثابه تربيتى باشد براى عبادت بزرگى كه كمال مطلوب يا آرمان انسانى است.
پس هر كس چنين تربيتى را به بهترين وجه فرا گيرد، عبادت حقيقى را به طور مطلوب انجام خواهد داد. بدين جهت اين عبادات در اسلام فريضه و عين وظيفه شناخته شده و گفته شده است كه اين عبادتها اركان دين يعنى به عنوان پايههايى كه بناى دين روى آن قرار گرفته، به شمار مىرود و همانگونه كه هيچ بنايى جز بر مجموعهاى از پايهها نمىتواند استوار باشد، بناى حيات اسلامى نيز جز بر اساس اين پايهها نمىتواند پايدار و استوار بماند، پس هر كس اين پايهها را منهدم كند گويى بناى اسلام را منهدم كرده است.
اولين ركن اسلام، نماز است. در حقيقت نماز به اين معنى است كه انسان در شبانه روز پنج مرتبه خدا را به وسيله زبان و اعمالى كه به جاى مىآورد، ياد كند و نيز وظايفى را كه بر عهده گرفته به خاطر بياورد.
بنابراين هر روز صبح كه بيدار مىشود، قبل از آنكه به كارى بپردازد با بدنى پاك و پاكيزه، نزد پروردگار حاضر مىشود، سپس چه ايستاده و چه نشسته، چه در حال ركوع و چه در حال سجود نزد خداى متعال به بندگى خود اقرار و از او يارى و راهنمايى مىطلبد و عهد و پيمان طاعت و بندگى خود را با او تجديد نموده و هر بار آرزوى خود را در رسيدن به رضاى او و دورى از خشم و غضب او تكرار نموده و درس كتاب او را اعاده مىنمايد، همچنين به راستى و درستى رسالت پيامبر او و آن روزى كه در محكمه او حاضر خواهد شد تا پاسخگوى
اعمال خود باشد و پاداشى را كه شايسته آن است دريافت كند.
با اين عمل روز آغاز مىشود، سپس طى چند ساعت مؤذن اعلام مىكند كه بياييد و باز خدا را به ياد آوريد و بار ديگر درستان را تكرار كنيد كه مبادا آن را فراموش كرده و غافل بمانيد، آنگاه از جايى كه هست، برمىخيزد و پس از آنكه ايمان خود را تجديد كرد دوباره به كارهاى دنيا مشغول مىشود.
براى مرتبه سوم و بعد از چند ساعت مؤذن همه را براى نماز عصر دعوت مىكند. همين كه روز به پايان آمد و شب فرا رسيد، نماز عشا به جاى آورده مىشود و براى آخرين بار خداى خود را به ياد مىآورد.(1)حال ديگر وقت آسايش و آرامش است و بايد از آن برخوردارشود و راحتى و آسايشى را كه در طول روز با ضوضاى كار و غوغاى معاش از دست رفته بود جبران كند.
نماز تنها عاملى است كه روزى پنج بار اساس اسلام را تقويت نموده و انسان را براى عبادت حقيقى و پر دامنهاى كه اخيرا بيان شد آماده مىسازد و عقايدى را كه طهارت نفس، ارتقاى روح و اصلاح اخلاق و اعمال منحصر در آن است، متذكر مىشود.
آيا هيچ وقت فكر كردهايد چرا در وضو همان طريق خاصى كه محمّد صلىاللهعليهوآله به شما دستور داده است پيروى مىكنيد و در نماز همان كلمات معيّن و مخصوصى را كه محمّد صلىاللهعليهوآله به شما تعليم داده مىخوانيد؟ آيا جز اين است كه اطاعت پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر خود واجب مىدانيد؟ و چرا آن قسمت از قرآن را كه در نماز مىخوانيد عمدا اشتباه نمىكنيد؟ آيا علّت آن غير از اين است كه شما يقين داريد كه قرآن كتاب خداست؟
به طور مثال اگر در نماز خود كلماتى غير از كلماتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تعليم داده بخوانيد يا اصلاً آن كلمات را نخوانيد و كسى هم حضور نداشته باشد كه گوش بدهد، چه چيزى مىخوانيد و چه چيزى نمىخوانيد، از چه كسى مىترسيد؟
آيا غير از اين است كه يقين داريد حتّى هنگامى كه آن كلمات را به طور نهانى مىخوانيد، خدا مىشنود؟
چه عاملى در تنهايى، انسان را از خواب بيدار مىكند و به نماز وادار مىسازد، در حالى كه
1) بايد يادآور شد كه اهل سنّت و جماعت نماز را در پنج نوبت مىخوانند و اگر كسى چنين توفيقى داشته باشد ارجح و اولى است، ولى چون پس از خواندن نماز ظهر مثلاً اجازه دادهاند كه مىتوان نماز عصر را نيز خواند بدين جهت ما شيعيان اماميه، اغلب دو نماز را در فاصله بسيار كم و نزديك به يكديگر مىخوانيم. مترجم
هيچ كس او را نمىبيند؟ آيا غير از اين عقيده كه خداوند ناظر بر اعمال همه انسانهاست، عامل ديگرى در كار است؟ و باز چه عاملى موجب مىشود كه هنگام نماز، كار را رها نمايد؟ آيا جز اين است كه معتقد است خداوند انجام اين فرضيه را واجب كرده است؟
چه چيز در صبح زمستان و ظهر تابستان و هنگام بازى، تفريح، طرب و تفريحات شب شخص را وادار مىسازد كه به موقع نماز خود را بخواند؟ آيا اين عمل ناشى از احساس وظيفهشناسى او نيست؟ وانگهى در صورتى كه نماز نخواند يا در نماز دچار اشتباه شود، از چه كسى مىترسد؟ آيا جز اين است كه از خدا مىترسد و مىداند كه روز قيامت همه انسانها به او رجوع خواهند نمود و در محضر او به پاخواهند خاست؟
با توجّه به اين معانى بايد گفت:
چگونه ممكن است در دنيا وسيله تربيتى بهتر از نماز وجود داشته باشد كه به حقيقت انسان را مسلمان بار آورد؟
آيا براى انسان، تربيتى بهتر از ذكر خداى متعال، ترس از او، يقين به خبير و بصير بودنش و اعتقاد به اينكه روز قيامت در محكمه او حاضر خواهد شد و نيز پنج مرتبه اداى نماز به پيروى از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله امكان دارد؟
البته از چنين انسانى مىتوان انتظار داشت كه بعد از خروج از مسجد و مشغول شدن به امور معاش، از خدا بترسد و قانون خدا را اجرا كند و هرگاه شيطان او را به عمل خطايى تحريك نموده، دلش را با فكر خطايى زينت دهد، متذكر خواهد بود كه خدا ناظر اوست و هيچ امرى از امور بر او پوشيده نيست. امّا چنانچه كسى پيدا شود كه بعد از اين تربيت عالى از خدا نترسد و از معصيت و مخالفت با احكام او خوددارى نكند، شكى نيست كه در اصل تربيتى او علتى وجود دارد و آن علّت نيز جز اين نيست كه در نهاد و طبيعت چنين كسى، فساد و پليدى و شرارت ريشه دوانيده است.
علاوه بر اين خداى متعال تأكيد فرموده كه مسلمانان فريضه نماز را به جماعت انجام دهند و نيز مقرر فرموده كه نماز جمعه را هر هفته به صورت معيّن و شكل خاصى بخوانند.
نماز جماعت موجب وحدت، محبت و برادرى همه مسلمانان مىشود و از آنها «تودهاى متراكم و فشرده» به وجود مىآورد، زيرا هنگامى كه به صورت دسته جمعى در برابر خداوند قنوت مىخوانند، سجود مىكنند و به ركوع مىروند، دلهايشان به يكديگر نزديك مىشود و اين احساس در آنها بيدار مىشود كه همه برادرند. از اين گذشته نماز جماعت اين خاصيت را دارد كه آنها را بر اطاعت از فرمانروايى كه از ميان خود انتخاب مىكنند، مجهز و آماده
مىسازد، همچنين آنها را براى ايجاد نظم زمانى تربيت مىكند و حس همدردى، ائتلاف، انس و همكارى ميان آنها به وجود مىآورد.
در هنگام نماز همه افراد اعم از غنى و فقير، صغير و كبير و بالاترين و نازلترين فرد، پهلو به پهلوى يكديگر مىايستند، آنگاه ديگر نه اشرافى وجود دارد و نه غير اشرافى، نه رفيعى و نه وضيعى. اينها تنها نمونه كوچكى از منافعى است كه نماز براى انسان در بر دارد و خداوند نماز را تنها براى مصلحت بشر واجب كرده است و علت اينكه ترك نماز موجب خشم او مىشود، اين نيست كه به او ضررى وارد مىشود، بلكه از آن جهت است كه انسان بر خود ظلم مىكند.
چه قدر شرمآور است كه خداى متعال از روى لطف چنين نيروى عظيمى را به انسان مكرمت فرموده امّا او گريزان است.
آدمى به زبان خود به الوهيت خدا و اطاعت پيامبر صلىاللهعليهوآله و روز قيامت اقرار مىكند، ولى بزرگترين فريضه و وظيفهاى را كه بر عهده او قرار داده شده، انجام نمىدهد.
اين عمل دو صورت دارد، يا اين است كه انسان اعتقاد ندارد كه نماز از طرف خدا واجب شناخته شده است و يا اينكه با وجود فرض بودن آن، از طرف خدا، همچنان از اداى آن اعراض مىكند.
در صورت انكار واجب بودن نماز، قرآن و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز مورد تكذيب قرار مىگيرند در اين صورت ادعاى ايمان چنين شخصى دروغ است. ولى در صورت اقرار به واجب بودن نماز، اگر باز هم از اداى آن شانه خالى كند، همين قدر كافى است كه اعتماد مردم به امانتدارى چنين شخصى از بين مىرود و در مورد او خواهند گفت: از چنين كسى كه در اداى فريضه و وظيفه خدايى خيانت مىكند، چه اميدى هست كه در حقوق و امانتهاى مردم خيانت نكند؟
دومين ركن اسلام، روزه است. درسى را كه نماز، پنج مرتبه در طول شبانه روز يادآورى مىكند، روزه در هر دقيقهاى و هر آنى، در مدت يك ماه كامل يادآورى مىكند.
با فرا رسيدن ماه رمضان از طلوع فجر تا غروب خورشيد نه چيزى خورده مىشود و نه نوشيده مىشود. در هنگام سحر فرد روزهدار با شنيدن صداى مؤذن، يك مرتبه دست از خوردن و نوشيدن كشيده و تا غروب خورشيد از هر نوع غذاى لذيذ و شربت گوارايى چشمپوشى مىكند.
او نه تنها در انظار مردم بلكه در تنهايى نيز كه هيچ كس او را نمىبيند، از خوردن و نوشيدن خوددارى مىكند، بارى، در طول اين ساعتها - از طلوع فجر تا مغرب - نه يك جرعه آب نوشيده و نه يك لقمه طعام خورده مىشود.
لكن اين خوددارى از خوردن و نوشيدن، محدود به وقت معيّنى است و با رسيدن غروب آفتاب و شنيده شدن صداى اذان مؤذن، فورى افطار مىشود و در طول شب هر آنچه را كه فرد بخواهد مىخورد و مىنوشد.
به راستى چه عاملى فرد را به انجام چنين عملى وادار مىسازد؟
بدون ترديد، ترس از خداى متعال و يقين به اينكه خدا دانا و بيناست و نيز ايمان به روز قيامت و حضور در محكمه خدايى، اطاعت از قرآن و پيامبر، احساس وظيفهشناسى، افزايش نيروى صبر و استقامت و قدرت غلبه بر شهوات نفسانى موجب چنين عملى است.
ماه رمضان چنين صفاتى را در انسان تقويت مىكند تا فرد آمادگى و شايستگى لازم براى عبادت حقيقى را كسب نمايد و مسلمان كاملى باشد.
مقصود از عبادت حقيقى، انجام همان واجبات و وظايفى است كه مسلمان بايد در لحظات حيات خود - نه فقط در ماه و ساعت معيّنى - آن را انجام دهد.
از ديگر امتيازات ماه رمضان اين است كه خداى متعال، روزه اين ماه را بر همه واجب فرموده كه به صورت دسته جمعى - نه متفرق و جدا از يكديگر - روزه بگيرند كه اين عمل منافع بسيارى را در بر دارد؛ زيرا با فرا رسيدن ماه رمضان، سراسر محيط اجتماع اسلامى را طهارت، نظافت، ايمان، ترس از خدا، اطاعت از احكام خدا و خوشاخلاقى و نيكرفتارى فرا مىگيرد، بازار منكرات، كساد و بىرونق مىشود، انتشار خيرات و حسنات عموميت پيدا مىكند و بندگان نيكوكار خدا به كارهاى نيك و احسان و نيكوكارى مىپردازند و به يكديگر كمك مىكنند. بدكاران نيز از ارتكاب منكرات خجل مىشوند و عاطفه مساعدت و كمك نسبت به درماندگان و بينوايان، در اغنيا و ثروتمندان بيدار مىشود و دارايى خود را در راه خدا انفاق مىكنند، در نتيجه همه مسلمانان در وضعيت يكسانى قرار مىگيرند.
اين وضعيت يكنواخت، در ميان مسلمانان احساس مشتركى ايجاد مىكند و در نتيجه اين احساس مشترك به صورت افكار عمومى درمىآيد و همه اعتراف مىكنند كه مسلمانان جمعيت واحدى هستند.و اين معانى، وسيله مؤثر و قاطعى مىشود تا در ميان مسلمانان عاطفه دوستى، محبت، برادرى، همدردى، همكارى و يگانگى به وجود آيد.
البته بازگشت همه اين منافع به خود انسان است و تحمل گرسنگى در ماه رمضان هيچ سودى براى خدا ندارد و خداى متعال از واجب قرار دادن روزه ماه مبارك رمضان، جز مصلحت بشر منظور ديگرى نداشته است. در اين صورت كسانى كه بدون سبب و بدون عذر مشروع اين فريضه را به جاى نمىآورند، تنها بر خودشان ظلم مىكنند و باز بىشرمتر و پليدتر از آنها، اشخاصى هستند كه با كمال بىحيايى و بدون اينكه براى خود قدر و قيمتى قايل شوند، در گوشه و كنار، آشكارا اقدام به روزه خوارى مىنمايند. چنين اشخاصى با كمال بىپروايى، اعلام مىكنند كه جزء جمعيت مسلمان نيستند و به احكام دين اسلام اعتنايى ندارند. آنها به زبان حال مىگويند:
«ما كسانى هستيم كه بر اسلام خروج كرده و از جرگه مسلمانان خارج شدهايم.» اينگونه اشخاص به حقيقت بر خالق خود خروج كردهاند و از مخالفت با قانون پيشواى بزرگ و رهبر معظمشان محمّد صلىاللهعليهوآله، بيمى به خود راه نمىدهند.
از چنين كسانى چه انتظارى مىتوان داشت كه وفادارى، امانتدارى، اخلاق و وظيفهشناسى را رعايت نموده، حافظ و نگهبان قانون باشند؟
سومين ركن اسلام، «زكات» است كه خداى متعال آن را بر هر فردى از افراد مسلمان كه داراييش به حدّ معيّنى برسد و يك سال كامل بر آن بگذرد، واجب قرار داده و امر فرموده كه زكات بايد به يكى از فقرا، مساكين يا ابناء سبيل و يا كسانى كه اميد مىرود به كيش اسلام هدايت شوند و نيز به ورشكستگان پرداخت شود يا در راهى از راههاى خدايى به مصرف برسد.
بدين طريق خداى متعال در دارايى افراد مؤمن غنى سهمى را كه عبارت از (212%) دو و نيم درصد باشد، براى فقرا معيّن فرموده است، ولى هر كس داوطلبانه و به طيب خاطر به ميزان بالاترى انفاق كند، براى خودش بهتر خواهد بود و اجر و پاداش زيادترى خواهد داشت.
اين حق يا سهم معيّن به خداى متعال نمىرسد و خدا نيز نيازى به آن ندارد، لكن خداى متعال به بندگانش مىفرمايد:
«اگر شما به طيب خاطر يعنى با رضايت قلبى و داوطلبانه به نام من و براى رضاى من چيزى از دارايى خود را به برادر محتاج و بينواى خود تصدق كنيد، مثل اين است كه به من
دادهايد». در اين صورت نبايد بر آن كسى كه چيزى به او داده مىشود، منّت گذاشته يا تحقير شود و يا مورد اذيت و آزار قرار گيرد و نيز نبايد انتظار پاداش و تشكرى از او داشت. عمل انفاق نبايد به صورتى باشد كه مردم از آن مطلع شوند و درباره آن با يكديگر گفتگو كنند و از شخص انفاق كننده تمجيد نمايند. هرگاه مؤمن سهم فقرا و مساكين يعنى بينوايان، درماندگان و نيازمندان را از دارايى خود پرداخت نموده و دلهاى خود را از چنين افكار باطل و پندارهاى پستى، پاك نمايد، خداوند از دارايىهاى عظيم خود به او سهم و بهرهاى خواهد داد كه تمام شدنى و كهنه شدنى نباشد.
خداى متعال اين زكات را بر انسان فرض قرار داده، همانگونه كه نماز و روزه را واجب كرده است.
زكات ركنى از اركان اسلام است، زيرا مسلمان را محض خاطر خدا به صفات فداكارى و ايثار، يعنى از خود گذشتگى و برترى دادن ديگران بر خود، مزيّن مىسازد و خودپسندى، خودخواهى، كوتاه نظرى، مالپرستى و از اين قبيل صفات پست را از دل مسلمانان زايل مىنمايد.
اسلام به پيروان بخيل، حريص و مالپرست احتياجى ندارد، زيرا وجود چنين افرادى براى اسلام هيچگونه سودى ندارد، بلكه تنها كسانى مىتوانند به وسيله اسلام هدايت شوند و راه مستقيم اسلام را در پيش گيرند و مستمرا در اين راه سير كنند كه اگر امرى از اوامر خدا به آنها ابلاغ شود، مالى را كه به عرق جبين به دست آوردهاند بدون كوچكترين غرض شخصى در راه خدا فدا مىكنند.
زكات، فرد مسلمان را براى اينگونه فداكارى ورزيده و آماده مىسازد و اين قابليت را به او مىدهد كه به اموال خود دلبستگى پيدا نكند و در وقت ضرورت آن را با طيب خاطر و سعه صدر و گشادهرويى تام و تمام در راه اسلام انفاق كند.
يكى از فوايد زكات در دنيا اين است كه مسلمانان يكديگر را يارى كنند و به وسيله آن، كفيل و ضامن خرج يكديگر باشند تا در نتيجه اين عمل نه گرسنهاى در ميان ايشان پيدا شود، نه برهنهاى، نه سرافكنده و ذليلى. همچنين ثروتمندان كفيل فقيران باشند و افراد فقير از دراز كردن دست حاجت و استمداد به سوى ثروتمندان، بىنياز باشند، هيچكس دارايى خود را در راه عياشى و خوشگذرانىهاى نامشروع صرف نكند و بداند كه افراد يتيم، بيوه، بينوا و درمانده امّت و ملّت همكيش او و نيز كسانى كه توانايى كار دارند ولى به واسطه نداشتن پول قادر به تحصيل معاش نيستند در دارايى او سهم دارند، همچنين كودكان بااستعدادى كه به
واسطه فقر قادر بر تحصيل علم نيستند و اشخاص عاجزى كه قادر بر انجام عملى نيستند، همه در دارايى او حق معيّنى دارند. بنابراين هر ثروتمندى كه به اين حقوق قايل نباشد و طبقات نام برده را در مال خود سهيم نداند، ظالم است.
به راستى چه ظلمى زشتتر و شنيعتر از اينكه فردى داراى ثروت انبوهى باشد، اسباب عيش و عشرت و رفاه و آسايش بىشمارى در اختيار داشته باشد، در كاخهاى رفيع سرگرم خوشگذرانى باشد، از وسايل نقليه لوكس و مجلل استفاده كند، امّا در اطراف او هزاران انسان بينوا با تنگدستى و فقر دست به گريبان باشند و براى تحصيل قرص نانى معطل باشند و هزاران نفر قادر بر انجام كار باشند امّا بيكار و سرگردان بگردند؟
اسلام چنين كسانى را دشمن مىدارند و با عاطفه خودخواهى و خودكامى اشخاص مبارزه مىكند.
اين خودخواهى و خودكامى فقط در خور شيوه و روش كافرانى است كه مدنيّتشان به آنها آموخته است كه هر چه مىتوانند مال و ثروت بيندوزند و با رباخوارى بر ثروتشان بيفزايند و هر چه را كه در دست سايرين مىبينند، بربايند.(1)لكن مسلمانان نمىتوانند چنين باشند،زيرا دينشان به آنها امر كرده كه چنانچه خداوند بيشتر از مقدار مورد نيازشان به آنها روزى داد، آن را ذخيره نكنند، بلكه آن را به افراد نيازمند بدهند تا آنها نيز همچون سرمايهداران، قادر بر كسب معيشت گردند و به وسيله آن رفع حاجت كنند.
چهارمين ركن اسلام، حجّ است، اسلام حج را بر كسانى واجب قرار داده كه از ثروت كافى برخوردار باشند تا بتوانند اين فريضه الهى را در مكّه به جاى آورند، همچنين اين سفر تنها براى يك بار در طول عمر واجب شده است.
كعبه، در حدود چند هزار سال قبل، توسط ابراهيم خليلاللّه عليهالسلام به صورت خانه كوچكى در محلى كه فعلاً مكّه ناميده مىشود، به منظور عبادت خدا بنا شد. خداى متعال سعى و كوشش او را قبول كرد، اخلاصش را پذيرفت و بدين وسيله پاداش عملش را داد. به اين معنى
1) اخيرا در يكى از جرايد تهران به نقل از اخبار خارجه آمده بود كه بر اثر همين روش سرمايهدارى ظالمانه، در ميان جمعيت دويست ميليونى آمريكا بالغ بر بيست ميليون انسان مستمند و مستحق وجود دارد. مترجم
كه آن خانه را به خود نسبت داد و «بيتاللّه» يعنى خانه خدا ناميده شد. خداوند در اينباره فرمود:
«هر كس بخواهد مرا عبادت كند، بايد در حين عبادت روى به كعبه داشته باشد و هر كس توانايى عبادت داشته باشد، واجب است كه حداقل يك بار در عمر براى زيارت اين «خانه» بيايد و دور آن بگردد، همانگونه كه بنده و دوست من ابراهيم عليهالسلام بر اثر محبت و عشقى كه به من داشت دور اين خانه گرديد و طواف كرد.»
بدين طريق خداى متعال امر كرده است كه هرگاه انسان قصد حج كرد و از خانه خود به نيّت زيارت اين خانه محترم بيرون آمد، بايد قلب خود را از آلودگىها پاك كند، شهوات نفسانى را از خود بزدايد، از فسوق و جدال و خونريزى و بدگويى بپرهيزد و با چنين احوالى به اين خانه بيايد.
به طورى كه گويى با ادب و احترام و عجز و خشوع به حضور پروردگار حاضر مىشود، پروردگارى كه فرمانروايى آسمان و زمين به دست اوست و همه محتاج اويند. هنگامى كه انسان با چنين حالت عجز و خشوع و اخلاصى نزد او حاضر شود و عباداتى را كه بر عهده دارد با حضور قلب و صفاى نيّت انجام دهد، او نيز اجر عظيم و پاداش بزرگى عنايت خواهد فرمود.
هنگامى كه از زاويه ديگرى به موضوع حج نگاه شود، روشن مىشود كه اين مسأله، مهمترين عبادت خداى متعال است و شأن عظيمى دارد، زيرا اگر قلب انسان خالى از محبت خداى متعال باشد، چه دليلى دارد كه انسان كسب و كار و تجارت و خانواده و دوستان خود را ترك كند و رنج و مشقّت اين سفر طولانى را برعهده گيرد؟
واضح است كه همان قصد و نيّت انسان براى حج، دليل اخلاص و عشق او به خداى متعال است. از اين گذشته همين كه شخص از خانه خود به سوى خانه خدا حركت مىكند، احساس مىكند كه اين سفر غير از سفرهاى ديگر است، زيرا تمام همّش متوجّه خداى متعال است و هر چه به «كعبه» نزديكتر مىشود، شعله عشق و محبتش بيشتر مىشود، جاذبه شوقش فزونى مىگيرد و دلش از گناه و معصيت بيشتر بيزارى مىجويد، از گناهان گذشتهاش پشيمان گرديده و به خدا نزديك مىشود و به دعا و راز و نياز مىپردازد و از خدا مىخواهد كه او را براى طاعت و عبادت روزگار آيندهاش توفيق دهد.
در چنين حالى از ذكر خداى متعال و عبادتش لذّت فوقالعادهاى احساس مىكند و سجدههاى طولانىترى مىكند، تا جايى كه مايل نيست سر از سجده بردارد. همچنين هنگام
تلاوت قرآن احساس مىنمايد كه اين لذّت با لذّتهاى قبلى تفاوت زيادى دارد و حتّى وقتى كه در مكّه روزه مىگيرد، حلاوتى را در اين روزه احساس مىكند كه در مواقع ديگر احساس نمىكرد.(1)
صرفنظر از اين معانى همين كه شخص وارد سرزمين حجاز مىشود، تاريخ صدر اسلام در نظرش مجسم مىشود و آثار وجودى كسانى را كه «خدا از آنها راضى شد و آنها نيز از خدا راضى شدند»، در هر يك از نقاط آن سرزمين مقدّس مشاهده مىكند. آرى، آنها كسانى بودند كه خدا دوستشان مىداشت و آنها نيز خدا را دوست مىداشتند و جان و مال خود را در راه او نثار كردند.
آرى، هر ذرّه ريگى در آن سرزمين مقدّس به عظمت اسلام گواهى مىدهد و هر سنگى از سنگهاى آن به زبان حال گوياى اين معنى است كه:
«اين سرزمين مقدّس همان جايگاهى است كه اسلام از آنجا طلوع كرد و نور اين آفتاب درخشان از آنجا ساطع شد و كلمه آن از آنجا علو و رفعت گرفت».
بدين طريق قلب انسان از عشق خدا و علاقه به دينش لبريز مىشود و پس از بازگشت به وطنش، آنچنان اثرى از آثار اسلام در دلش احساس مىكند كه تا زنده است محو نمىشود.
فريضه حج علاوه بر منافع دينى، داراى منافع دنيوى زيادى است. از جمله اين منافع يكى اين است كه مكّه معظمه براى همه مسلمانان، مركزى است كه دلهاى تمام مسلمانان جهان با همه اختلافات نژادى، ملّى و وطنى، مجذوب آنجاست، همه احساس مىكنند كه با يكديگر برادرند و خود را يك امّت واحد مىدانند. حج از طرفى عبادت خداى متعال و از طرف ديگر
1) .علاوه بر آنچه مؤلف توضيح فرموده، همين كه شخص محرم مىشود، تمام خطاياى وى مانند فيلم سينما در نظرش مجسّم مىشود و احساس مىكند كه تنها اشك ندامت، موجب شستشوى انحرافات گذشتهاش مىشود و راه توبه و استغفار به رويش باز مىشود، او ضمن انجام اعمال حج به خوبى درك مىكند كه شخصيت واقعى او چيز ديگرى است و وحدت عمومى در نظرش مجسّم مىگردد و احساس مىكند كه وظيفه اساسى او صلح و سلم و برادرى و برابرى است نه برترىجويى و چون در آن اجتماع عظيم، راه تفاهم به روى همه گشوده شده با همه به زبان دل - كه زبان فطرت بشر است - گفتگو مىكند و چون در محيط صلح و صفا زيست مىكند و از جنگ نژادى و امتيازات طبقاتى و تعينات جعلى و ساختگى خبرى نيست خود را همانگونه كه خلق شده و بايد باشد، مىشناسد و از آنجايى كه راه تفاهم به وسيله دل باز شده، مردم بدون سخن گفتن، زبان يكديگر را مىفهمند و عوارض اجتماعى نامعقول را از ياد مىبرند. ولى هزار افسوس كه در بازگشت به وطن اين ادراكات كم مىشود. مترجم
مجمع جهانى، يا كنفرانس بينالمللى ساليانه اسلامى است كه مسلمانان از اطراف زمين در اين مركز واحد، دور هم جمع مىشوند چرا كه اصل اتحاد، محبت و همكارى، مؤثرترين وسيله براى تربيت اخوت جهانى است.(1)
آخرين فريضه خدايى كه بر ذمه بندگان خداست، حمايت از اسلام است. هر چند اين فريضه كه حمايت ناميده مىشود از اركان اسلام نيست، لكن از فريضههاى مهم اسلام است و در كتاب و سنّت در موارد متعددى به آن اشاره شده است.
بايد پرسيد كه حمايت از اسلام چيست و چرا خداى متعال آن را بر مسلمانان واجب قرار داده است؟ مىتوان اين معنى را با مثالى روشنكرد:
معمولاً در هنگام مشكلات و گرفتارىها، دوستان واقعى شناخته مىشوند و كسى كه به گرفتارى دوست خود اعتنايى ندارد و هيچ علاقهاى به نفع و ضرر او نشان نمىدهد، در صورتى كه نفع شخصى خود اقتضا كند، از اينكه خسارت و گرفتارى او را زيادتر كند باكى ندارد و چه بسا كه از انجام هر عملى كه به نفع دوستش باشد، امّا براى خودش سودى در آن كار متصوّر نيست خوددارى كند و در هنگام وقوع مصيبتى، هيچ كمك و مساعدتى ابراز ننمايد، بلكه در مذمت و طعنزدن بر او با ديگران همراهى نموده، آنان را تشجيع نمايد و يا دست كم در برابر مذمت ديگران سكوت كند و نيز در نقشههاى فريبكارانه دشمنان عليه او شركت كند و براى نجات او از مكر و فريب آنان قدمى برندارد، آيا مىتوان چنين كسى را دوست واقعى دانست و او را در ادعاى دوستى راستگو انگاشت؟
بديهى است چنين كسى را نمىتوان دوست واقعى دانست، زيرا ثابت كرده است كه دوستى او زبانى است نه قلبى.
دوستى به اين معنى است كه انسان با همه وجود دوستش را دوست بدارد، نسبت به او خلوص نيت داشته باشد، با او همدردى كند و در غم و شادى او شريك باشد، در برابر دشمنان، يار و مددكارش باشد و راضى نشود كه هيچ كس از او بدگويى كند. ولى چنانچه
1) .اگر جوانان پيشآهنگ ما توفيق داشته باشند كه در موقع انجام فريضه حج شركت جويند، به خوبى تشخيص خواهند داد كه پيشآهنگى چيست و وظايف مقدّس آن چگونه آغاز و انجام مىشود. مترجم
كسى داراى اين ويژگىها نباشد، امّا ادعاى دوستى كند، البته در ادعاى خود منافق و دروغگو است.
همين مثال را مىتوان براى اثبات مسلمانى در نظر گرفت. ادعاى مسلمانى به اين معنى است كه فرد داراى حميت مسلمانى و غيرت ايمانى مىباشد، دوستدار دين است، نسبت به برادران مسلمان خود، ناصح صديق و مشفق است، در همه اعمال خود نفع اسلام و خير مسلمانان را هدف قرار مىدهد، به منظور تحقق دادن مصلحتى از مصالح خود و دفع آفتى از آفتهاى ذاتى، عملى را كه به ضرر اسلام و مخالف احكام و مقاصد اسلام باشد انجام نمىدهد، همچنين وظيفه هر فرد مسلمانى حكم مىكند كه در هر عملى كه خير اسلام و مسلمانان در آن باشد با جان و مال شركت نموده و از هر عملى كه به ضرر اسلام و مسلمانان باشد، دورى كند و عزّت خود را جز در عزّت اسلام و مسلمانان نداند، همانگونه كه تحمّل خوارى و ذلت خود را ندارد، خوارى اسلام و مسلمانان را تحمّل ننمايد، با دشمنان اسلام و مسلمانان مانند دشمنان خود رفتار نموده، با آنان همكارى نكند و باز همانطور كه در مورد مصالح خود از هيچگونه دفاعى تا سر حد فداكارى خوددارى نمىكند، براى دفاع از اسلام و حمايت از موجوديت مسلمانان نيز با جان و مال آماده فداكارى باشد.
كسى كه ادعاى مسلمانى مىكند، بايد داراى چنين صفاتى باشد والا جزء منافقان شمرده خواهد شد و عمل چنين كسى نشان مىدهد كه در ادعايى كه به زبان دارد، صادق نيست.
يكى از شعبههاى حمايت از اسلام، جهاد فى سبيل اللّه يعنى جهاد در راه خداست كه در اسلام معروف است.
كلمه «جهاد» در لغت به معنى كوشش و استفاده از تمام قدرتها و نيروها در همه كارهاست.
پس در اين صورت هرگاه كسى براى اعلاى كلمه اسلام چه با مال، چه با جان و چه با قلم كار كند، بدون ترديد به معنى عام كلمه در راه «جهاد فى سبيل اللّه» گام برداشته است.
ولى معنى خاص كلمه جهاد عبارت از جنگى است كه مسلمانان در برابر دشمنان اسلام و صرفا به منظور رضاى خدا و بدون هيچ غرض دنيوى بر عهده مىگيرند.
در شريعت اسلام چنين جهادى براى مسلمانان واجب كفايى است، يعنى با اينكه نتيجه و آثار چنين جهادى متوجّه همه مسلمانان مىشود، ولى هنگامى كه جمعيتى معيّن، اين وظيفه را عهدهدار شدند، از ذمه ديگران ساقط مىشود. امّا زمانى كه دشمنان اسلام به يكى از كشورهاى اسلامى هجوم بياورند، اين جهاد همچون نماز و روزه بر همه مردم آن كشور
واجب مىشود و اگر مردم كشور مورد هجوم، قادر به دفاع از خويش نباشند بر همه افراد مسلمانى كه در همسايگى آن كشور هستند، شركت در جهاد واجب مىگردد كه با جان و مال خود از آنها دفاع كنند و چنانچه بعد از كمك مسلمانان كشور مجاور باز هم مسلمانان پيروز نشدند، جهاد مانند نماز و روزه بر همه مسلمانان جهان واجب مىگردد، در چنين مرحلهاى در صورتى كه يكى از مسلمانان در جنگ دفاعى شركت نكند، گناهكار شناخته خواهد شد.
در اين شرايط اهميت جهاد فى سبيل اللّه از اهميت نماز و روزه بيشتر است، زيرا كسى كه اسلام را حتّى در هنگام شدت ابتلا و گرفتارى يارى نكند، مسلمانى او مشكوك است چنين نماز و روزه او هيچ سودى نخواهد داشت. ولى مسلمانى كه از اسلام به دور باشد و به طور غير مستقيم به دشمنان اسلام كمك كند، البته منافق است و شكى در شقاوت و نفاق او باقى نمىماند و نماز، روزه، زكات و حجّ او نيز ارزشى نخواهد داشت.
تفاوت بين دين و شريعت وسايل شناخت احكام شريعت فقه تصوّف
آنچه در فصول گذشته بيان شد، راجع به دين بود؛ اينك مختصرى درباره شريعت محمّد صلىاللهعليهوآله بيان مىشود، ولى قبل از ورود در اين بحث، بايستى تفاوت بين دين و شريعت روشن شود.
چنانچه قبلاً توضيح داده شد همه پيامبران الهى جز تبليغ دين اسلام و تعليم آن به مردم مأموريتى نداشتهاند.
تعليمات اسلام عبارت است از ايمان به ذات و صفات خداى متعال و روز قيامت، به صورتى كه پيامبران هدايت كردهاند و نيز به كتابهاى خدا. بر اساس تعاليم اسلام، مسلمان موظّف است جز همان راه مستقيمى را كه اين كتابها نشان مىدهند، از راه ديگرى پيروى نكند و پيرو پيامبران راستگوى خدا بوده و جز از آنان، كسى را پيروى نكند، همچنين يگانگى خدا را تصديق نموده و براى او شريكىقايل نشود و جز او از هيچكس اطاعت نكند.
بعد از موضوع دين به شرحى كه اشاره شد، موضوع ديگرى پيش مىآيد و آن «شريعت» است، يعنى طرق عبادت، مبادى، اصول معيشت و اجتماع، قوانين رايج در ميان بندگان خدا، علايق، روابط اجتماعى و حدود بين حلال و حرام تا روز قيامت.
شناخت مبادى شريعت محمّدى و احكام آن از دو طريق امكانپذير است:
1- قرآن
2- سنت
قرآن كريم كلام خداست و تك تك الفاظ آن از نزد خداى متعال آمده است، ولى مقصود از سنّت، رواياتى است كه از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله رسيده است.
سراسر حيات رسول اكرم صلىاللهعليهوآله از اول تا آخر آن، شرح و تفسير عملى قرآن كريم است و پيامبر بزرگوار صلىاللهعليهوآله از آغاز بعثت - يعنى از اولين روزى كه به رسالت برانگيخته شد - به مدت 23 سال سرگرم تعليم و ارشاد مردم بود تا مردم زندگى خود را مطابق با رضاى خدا و موافق با طريق و برنامهاى كه او تعيين فرموده، سپرى كنند.
در طول اين مدت اصحاب آن حضرت - از زن و مرد و خويشان نزديك آن حضرت تا همسران پيامبر - با كمال دقت و علاقمندى به كلام او گوش مىدادند و از رفتار او پيروى مىكردند.
آنها در تمام شؤون زندگى و معاملاتشان، از او كسب تكليف مىكردند. پيامبر گاهى آنها را به اجراى امرى مأمور مىفرمود و گاهى آنها را از كار ديگرى نهى مىكرد. كسانى كه حاضر و شاهد بودند، اين اوامر و نواهى را فرا مىگرفتند و اين احكام را به ديگران كه حضور نداشتند، مىرسانيدند.
همچنين هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله عمل خاصى را انجام مىداد، كسانى كه شاهد بودند آن را ياد مىگرفتند و به ديگران كه غايب بودند، ابلاغ مىكردند و نيز وقتى كه شخصى از همراهان پيامبر، عملى را انجام مىداد كه حضرت صلىاللهعليهوآله سكوت مىفرمود يا او را از آن عمل نهى مىكرد، مردم آن موضوع را الگوى عملى خود قرار مىدادند.
كسانى كه بعد از اين اشخاص مىآمدند، با كمال علاقمندى و نيكرفتارى تابع آنها بودند و آنچه را كه سابقين و گويندگان نخستين از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله روايت مىكردند، حفظ نموده و سپس همه اين گفتهها و احاديث را ضبط مىكردند و روى كاغذ مىآوردند.
اين احاديث با ذكر نام اشخاصى كه آنها را از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله يا از اصحاب پيامبر شنيده بودند، به صورت كتاب تدوين مىشد. بدين طريق مجموعه بزرگى از احاديث نبوى به دست مردم رسيد.
مشهورترين و قابل اعتمادترين اين كتابها را امام بخارى، امام مسلم، امام مالك، امام ترمذى، امام ابوداود، امام ابن ماجه و امام نسايى تدوين كردهاند.
فقه(1)
عدهاى از بزرگترين پيشوايان اسلام، احكام قرآن و سنّت را مورد رسيدگى قرار داده و بر اساس آن، قوانين مفصل اسلامى را مرتب كرده و در كتابها نشر دادند.
هدف آنها از انجام اين عمل، اين بود كه اين قوانين را به سهولت در دسترس مسلمانان قرار دهند.
اين قوانين كه از احكام قرآن و سنّت استنباط شده، به نام «فقه» شناخته مىشود.
براى هيچ فردى از افراد امّت اسلام امكان ندارد كه احكام قرآن را استنباط كند، مگر اينكه سنّت را بداند، تا حدّى كه بتواند شخصا با احكام شريعت آشنا شود.
بدين جهت است كه مسلمانان جهان نمىتوانند از عهده سپاس گزارى پيشوايان بزرگى كه آن همه زحمت و مشقت را براى نظم و ترتيب قوانين و تهيه كتب فقهى - بعد از تحقيق مستمر و كوششهاى متوالى و خسته كننده - بر عهده گرفتهاند، برآيند. بدون شك، در اثر كوششهاى آن پيشوايان بزرگوار است كه كليه مسلمين جهان، در حال حاضر مىتوانند با اين سهولت با احكام شريعت اسلام آشنا شده و پيرو اين شريعت باشند.
در آغاز امر، بسيارى از رجال اسلام كتابهاى فقه را به سبك و اسلوب اين دانشمندان ترتيب دادهاند، ولى در نهايت، چهار مذهب فقهى باقى مانده است و قسمت اعظم مسلمانان جهان در حال حاضر پيرو اين مذاهب چهارگانه هستند، بدين قرار:
1- فقه حنفى
كه به وسيله امام ابوحنيفه و با مساعدت و مشاوره اصحابش از جمله ابويوسف، محمّد، زفر و ساير علماى بزرگ ايجاد شده است.
2- فقه مالكى
1) بايد دانست كه پس از رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله طبق نص صريح: «انى تارك فيكم الثقلين كتاباللّه و عترتى ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابدا و انهما لن يفترقا حتّى يرداعلى الحوض»، اميرالمؤمنين على عليهالسلام و يازده فرزندش - امامان دوازدهگانه شيعه - علاوه بر مقام خلافت، مقام فقاهت را نيز بر عهده داشتهاند و فقه آنان در جميع اعصار اسلامى در دسترس عموم بوده است. اين فقه را على عليهالسلامبدون واسطه، از منبع وحى -نبىاكرم صلىاللهعليهوآله - دريافت نموده و بعد از او فرزندان گراميش امامان معصوم يكى پس از ديگرى از پدران خود بدون واسطه آن را بر مردم عرضه داشتهاند. طبق مدارك موجود نزد على عليهالسلام كتابى به خط خود و املاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده كه اكثر فروع فقهى در آن ثبت و ضبط بوده است.
كه توسط امام مالك بن انس به وجود آمده است.
3- فقه شافعى
كه امام محمّد بن ادريس شافعى آن را ايجاد نموده است.
4- فقه حنبلى
كه توسط امام احمد بن حنبل ترتيب داده شدهاست.(1)تنظيم و ترتيب اين مذاهب فقهى چهارگانه بعد از رحلت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در قرن اول و دوم هجرى صورت گرفته است و اختلافاتى كه در اين چهار مذهب ديده مىشود ناشى از اختلافات فطرى است.
زيرا هنگامى كه موضوعى در برابر نظر رجال متعدد قرار مىگيرد و هر يك در صدد كشف حقيقت آن هستند، به ناچار آرا، افكار و نظريات هر يك ولو بسيار ناچيز، با ديگران متفاوت خواهد بود.
همچنين از آنجايى كه همه آنان پيشوايانى نيكوكار، صادق و زاهد بودهاند كه هدفى جز پيروى از حق نداشتند و نمىخواستند هيچ چيز را جايگزين آن قرار دهند، بدين جهت همه مسلمانان به راستى و درستى مذاهب آنها معتقدند و آنها را بر حق مىدانند.
ظاهر امر اين است كه مسلمان ناگزير است در هر امرى از امور پيرو يكى از مذاهب چهارگانه باشد و نظر بيشتر علماى مسلمان اين است كه مسلمانان بايد پيرو يكى از اين چهار مذهب باشند، ولى جمعى از علما معتقدند كه ضرورتى نيست كه فرد حتما تابع يكى از مذاهب چهارگانه باشد، بلكه هر كس به مقدار كافى علم استنباط از قرآن و سنّت را عملاً به دست آورد، بايد به رأى خود عمل كند.(2)
لكن كسانى كه علمى ندارند و نمىتوانند شخصا احكام را از قرآن و سنّت استنباط كنند، موظفند كه هر يك از علماى مسلمين را كه بر حق مىدانند و به علم، راستى و تقواى او
1) كلمه امام به معنى پيشواست و با توجّه به آنچه از قرآن كريم استفاده مىشود كه مثلاً در مورد حضرت ابراهيم خليل و ساير پيامبران به كار رفته، اهميت و عظمت مفهوم آن بيشتر از آن است كه مثلاً بر بزرگترين فقيه يكى از مذاهب اربعه اطلاق شود و ما بدون اينكه بخواهيم به مقام فقاهتى آنان بىاعتنا باشيم مىگوييم: اينكه در مذهب شيعه، كلمه امام بر پيشوايان بزرگ اهل بيت به موقع و به جا اطلاق شده از آن جهت است كه دانش، بينش، درايت و بصيرتشان تالى مقام نبوّت و معصوم از خطا مىباشند. مترجم
2) .اجتهاد جز اين چيزى نيست. مترجم
اطمينان دارند، پيروى كنند. اين دسته به اهل حديث معروفند و آنها را نيز، مانند چهار طايفه مذكور بايد بر حق دانست.(1)
براى رفع اين نقيصه، خود را ناگزير مىدانم با كمال اختصار مطالبى بر اين فصل بيفزايم: پنجمين مذهب از مذاهب رسمى اسلام «مذهب اماميه» است. اين مذهب نيز بر اساس دو ركن «قرآن و سنت» استوار است، با اين تفاوت كه پيروان مذهب اماميه، كليات و جزييات سنّت را از منبع روايات و احاديث اهل بيت عليهالسلام كه آنها را معصوم از خطا مىدانند مىگيرند، زيرا معتقدند كه «اهلالبيت ادرى بما فىالبيت» يعنى افراد هر خانوادهاى بهتر از ديگران به وضع داخلى خانه آشنايى دارند. در اين زمينه هر شخص بىطرفى مىتواند تصديق كند كه فرزندان پيامبر صلىاللهعليهوآله كه تمام اهل سنّت و جماعت به پاكى آنها گواهى مىدهند و قرآن كريم آنها را به طهارت ستوده، به گفتار و رفتار رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بيشتر آشنايى دارند تا فلان مرد بخارايى و امثال او يا فلان مرد رومى كه خليفه دوم او را به جرم اختلاس اموال مسلمانان تازيانه زد!
صرف نظر از اين سابقه و سوابق دقيق ديگر كه مجال بحث در مورد آنها نيست، مسأله ديگرى كه موجب شگفتى من شده اين است كه استاد محترم فعاليتهاى علمى علماى بزرگ اهل سنّت و جماعت و برگزيدگان مذهب اماميه را در چهارده سال اخير تحت عنوان «دار التقريب بين المذاهب الاسلامية»، ناديده انگاشته و فتواى مرحوم شيخ محمود شلتوت، رييس فقيد الازهر، داير بر اعتراف به اصالت و رسميت مذهب اماميه را نشنيده انگاشتهاند!!!
مگر اينكه بگوييم: چون چاپ اول اين رساله در سال 1373 يعنى ده سال قبل صورت گرفته و از آن به بعد تجديد نظرى در محتويات آن به عمل نيامده، لذا در چاپ سوم كه در سال 1381 انجام شده، بايد ايشان را از غفلت دوم معذور داشت و توفيق بيشتر استاد را در اشاعه افكار بلند اسلامى، همراه با خدمت در راه ائتلاف فريقين كه طليعه آن از افق دانشگاه الازهر در مصر هويدا گرديده، از خدا بخواهيم. مترجم
فقه تنها به ظاهر عمل انسان توجّه دارد، يعنى آيا فرد به وجه مطلوب به آنچه مأمور بوده عمل نموده يا نه؟ و اگر قيام به اين امر كرده باشد، به نيت قلبى و كيفيت آن، توجّهى ندارد. امّا چيزى كه متعلق به قلب است و درباره كيفيت آن بحث مىكند، تصوّف ناميده مىشود.
1) تبصره و يادآورى از استاد مودودى با توجّه به مقام علمى و احاطهاى كه در عمومات كيش مقدّس اسلام دارند و هيچ يك وقايع تاريخ اسلام از نظر دقيق معزى اليه پوشيده نيست، تعجب مىكنم كه چرا در اين بحث از ذكر مذهب اماميه كه در حال حاضر بيشتر از هفتاد ميليون مسلمان تابع آنند و پرچم كشور بيست ميليونى ايران به نام دولت «شيعه اثنى عشرى» در اهتزار است، غفلت فرمودهاند!!!
آنچه در فقه مورد نظر است اين است كه مثلاً آيا فرد در مقدّمات نماز، وضوى خود را مطابق دستور و به شكل مطلوب، انجام داده يا خير؟
آيا در موقع نماز روى به كعبه - مسجدالحرام - ايستاده يا نه؟
آيا همه اركان نماز را به جاى آورده و در نماز خود خواندن آنچه را كه واجب شمردهاند انجام داده يا نه؟
چنانچه فرد همه اين كارها را انجام داده باشد، به حكم فقه نماز او صحيح است، امّا آنچه در تصوّف مهم است، حالتى است كه قلب بايد در هنگام نماز داشته باشد، به اين معنى كه، آيا شخص نمازگزار در حال نماز نزد خداى متعال توبه و انابه كرده يا نه؟
آيا قلب او از توجّه به مطالب دنيوى و شؤون مربوط به آن مجرد گرديده؟
آيا اين نماز، ترس از خداى متعال را در او ايجاد كرده و يقين پيدا كرده كه خدا دانا و بيناست و از همه چيز آگاه است؟ آيا نماز موجب شده كه شخص تنها به دنبال جلب رضاى خداوند باشد؟
نماز تا چه اندازه موجب پاكيزگى روح و اصلاح اخلاق فرد شده است؟ و تا چه حد او را مؤمن و صادق قرار داده تا به اقتضاى ايمان عمل نمايد؟
از نظر تصوّف هر اندازه اين امور كه هدف و مقصد حقيقى نماز است، در نماز تحصيل شده باشد، به همان نسبت نماز كامل خواهد بود و هر چه از اين جهات نقص داشته باشد به همان نسبت از لحاظ تصوّف ناقص خواهد بود؛ همچنين فقه در ساير احكام شرعى نيز تنها به اين موضوع اهميت مىدهد كه آيا شخص، اعمال مذهبى را به نحوى كه امر شده انجام داده است يا خير؟
لكن تصوّف خلوص قلبى، صفاى نيّت و صدق طاعت را در اقدام به اين اعمال مورد بحث قرار مىدهد.
فرق بين فقه و تصوّف را مىتوان با مثالى روشن كرد:هر انسانى در برخورد با اشخاص ديگر به دو صورت به او نگاه مىكند: صورت اول اين است كه آيا داراى بدن سالم و اعضاى كاملى است يا اينكه نقصى از قبيل كورى يا لنگى در او وجود دارد؟
آيا زيباست يا بد قيافه و آيا لباس فاخرى پوشيده است يا جامهاى كهنه؟
صورت دوم اين است كه به جاى مسايل ظاهرى، اخلاق، عادات، خصال، مقدار علم و عقل و صلاحيت او را مورد سنجش قرار مىدهد. صورت اول فقه است و
صورت دوم تصوّف.
همچنين در هنگام انتخاب دوست نيز، بديهى است از هر دو بُعد خصوصيات او را مورد رسيدگى قرار مىدهد و البته هر كسى دوست دارد كه ظاهر و باطن و صورت و سيرت او هر دو خوب باشد.
نظر اسلام نيز جز اين نيست و آنچنان حياتى را مىپسندد كه احكام شريعت از لحاظ ظاهر و باطن به طور كامل اجرا شود. مَثَل كسى كه در ظاهر طاعتش درست باشد ولى روح طاعت حقيقى در باطن او نباشد، مانند بدنى است كه ظاهرش آراسته و زيباست ولى روح ندارد.
و باز مثل كسى كه كمالات باطنى همه در او جمع شده ولى طاعت صحيح او در خور ظاهر او نيست، مانند مرد صالحى است كه بدقيافه و لوچ و لنگ باشد.
با توجّه به اين مثال به سهولت مىتوان علاقه و رابطه بين فقه و تصوّف را درك كرد.
لكن چيزى كه دل را به درد مىآورد و چشم را اشكبار مىسازد، اين است كه در دورههاى اخير، پس از آنكه علوم و اخلاق، رو به زوال و انحطاط گذاشت و در نتيجه اين همه مفاسد و زشتى و پليدى روى داد، سرچشمه صاف تصوّف نيز مغشوش و كثيف شد.
مسلمانان بسيارى از فلسفههاى غير اسلامى را از امّتهاى گمراه آموختند و به نام تصوّف آن را داخل اسلام كردند و نام تصوّف را بر بسيارى از عقايد و روشهاى بيگانه كه در كتاب و سنّت، اصلى نداشت، اطلاق كردند.
سپس به تدريج همين اشخاص، خودشان را از قيود اسلام آزاد ساخته و گفتند: هيچ رابطهاى بين تصوّف و شريعت وجود ندارد. به اين معنى كه تصوّف در وادى خاصّى سير مىكند و شريعت در وادى ديگر و الزامى نيست كه خود را به قانون و احكام شريعت مقيد سازد.
اين گونه اوهام و توهمّات از بسيارى صوفيان جاهل شنيده مىشود، ولى در حقيقت امر، اين حرفها جز خرافات و اكاذيب چيز ديگرى نيست.
هيچ صوفى نمىتواند حكم نماز، حجّ و زكات را بشكند و نيز حق ندارد با حكمى از احكام خداى متعال و رسول اكرم صلىاللهعليهوآله كه در مورد اقتصاد، اجتماع، معاشرت، اخلاق، معاملات، حقوق، واجبات، حدود و حلال و حرام بيان كردهاند مخالفت كند.
كسى كه به طور صحيح پيرو رسول اكرم صلىاللهعليهوآله نباشد و به راه راستى كه هدايت فرموده مقيد نباشد، شايسته آن نيست كه خود را صوفى اسلامى بنامد، زيرا چنين تصوّفى به هيچ وجه
در اسلام نيست.
در حقيقت تصوّف عبارت است از دوستى خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله تا سرحد عشق و فداكارى در راه خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و آنچه مقتضى اين عشق و فداكارى است اين است كه مسلمان به قدر مويى از احكام خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله منحرف نشود.
خلاصه گفتار اينكه تصوّف اسلامى خالص، مستقل از شريعت نيست بلكه عبارت است از اخلاص، صفاى نيت و طهارت قلب.(1)
«اى كميل! اينكه نماز بخوانى و روزه بدارى مهم نيست، بلكه اهميت مطلب در اين است كه نماز با قلبى پاك و عملى كه نزد خدا پسنديده باشد و با خضوع و خشوع تام و تمام خوانده شود. توجّه داشته باش كه در چه حالى نماز مىخوانى و بر چه چيز نماز مىخوانى، زيرا اگر نماز تو از راه خود و با شرايط مخصوص به خود ادا نشود پذيرفته نخواهد بود». مترجم
1) آنچه علماى اماميه به ما آموختهاند اين است كه در طريقه حقه اثنا عشريه، فقه از عرفان - يعنى تصوّف به معنى واقعى - جدا نيست و عرفان و معرفت مرادف يكديگرند و به اين قاعده، فقه و تصوّف - به معنى اصلى - در مذهب اماميه از يكديگر انفكاك ندارند، به دليل اينكه رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهفرموده است:«نماز معراج مؤمن است». در اين صورت بايد پرسيد: اگر حضور قلب و طهارت نفس و ارتباط دقيق بىشائبهاى بين آفريده و آفريننده وجود نداشته باشد چگونه نمازگزار مىتواند معراج داشته باشد. براى تأييد اين منظور حديثى را كه مؤلف جليل كتاب تحفالعقول عن آل الرسول از حضرت مولاى متقيان نقل كرده اقتباس مىكنيم كه به كميل فرمود:
مبادى شريعت حقوق و اقسام چهارگانه آن حقوق خدا حقوق شخصى حقوق مردم حقوق ساير مخلوقات شريعت دائمى جهانى
در اين فصل مبادى شريعت و احكام مهم آن تشريح مىشود تا روشن شود چگونه شريعت اسلام، حيات انسان را به ضابطه محكمى مقيد مىسازد و چه حكمتها و مصلحتهايى در اين ضابطه گنجانيده شده است.
انسان در حالى پا به عرصه وجود گذاشته كه بسيارى از نيروها در نهاد او به وديعت نهاده شده است. بنابراين وظيفه دارد كه هر يك از اين نيروها را در راه خود به كار برد و هيچ يك از آنها را مهمل نگذارد.
در نهاد هر انسانى نيروى عقل، اراده، ميل و رغبت، بينايى، شنوايى و چشايى وجود دارد، هر يك از اعضاى بدن مانند دست و پا نيرويى دارند، همچنين احساس نفرت، غضب، شوق، محبت، ترس و طمع را در خود احساس مىكند. هر انسان عاقلى به خوبى تشخيص مىدهد كه هيچ يك از اين نيروها بىفايده و بىهدف نيست بلكه براى ادامه زندگى محتاج به همه اين نيروها مىباشد.
نكتهاى كه بايد به آن توجّه داشت اين است كه رستگارى و موفقيت آدمى در اين دنيا منوط به اين است كه آنچه فطرت و طبيعت ذات او مىطلبد عملى سازد، لكن اجراى اين منظور انجامپذير نيست جز اينكه از نيروهايى كه در وجود او به وديعت نهاده شده استفاده كند، يعنى هر يك از اين نيروها را به موقع و در راه خود به كار برد. براى اين منظور وسايلى را در دست دارد كه مىتواند با استفاده از آنها،نيروهاى خود را به كار برد.
اولين وسيله بدن انسان است كه كليه اسباب و ابزار لازم در آن وجود دارد، گذشته از اين
ابزارها، وسايل بىشمارى در اين دنياى وسيع به صورتهاى گوناگون پخش شده و در اختيار بشر قرار داده شده است. همه مخلوقات اعم از انسان، حيوان، گياهان، جمادات، زمين، آب، هوا، حرارت، نور و امثال اين وسايل كه شماره آن را غير از خدا كسى نمىداند تنها براى اين منظور آفريده شدهاند كه انسان براى رفع احتياجات خود از آنها استفاده نمايد.
سپس اگر در واقعيت امر از زاويه ديگرى نگاه شود به خوبى روشن مىشود كه همه اين نيروها تنها براى نفع و استفاده انسان آفريده شده است نه براى ضرر او، پس نحوه صحيح استخدام اين نيروها، نفع و استفاده بردن از آنهاست نه شكل ضرر و اگر احيانا در مواردى صورت ضرر داشته باشد، تا حدّى از آن گريز و گزيرى نيست.
عقل مىگويد: هر شكل و صورتى غير از اينكه هست، درست نيست، هر چيزى كه هست آنچنان است كه بايد باشد. مثلاً وقتى كه شخصى عمل مضرى را درباره خود مرتكب مىشود، مرتكب خطا شده است، همچنين هنگامى كه هر يك از نيروهايى را كه در اختيار دارد به صورتى به كار برد كه به ديگران ضرر برساند، البته از خطاكاران محسوب خواهد شد و نيز اگر يكى از نيروهايى را به صورتى به كار برد تا يكى از وسايلى را كه در نهاد او به وديعت گذاشته شده مهمل بگذارد، باز خطاكار شناخته خواهد شد.
عقل گواهى مىدهد كه از ضرر، هر نوعى كه باشد، بايد دورى كرد و اگر دورى كردن از آن غير ممكن باشد يا در ازاى آن فايده زيادى باشد، بايد بر تحمّل ضرر صبر نمود. انسانها به دو گروه تقسيم مىشوند:
گروه اول كسانى هستند كه پارهاى از نيروهايشان را عمدا در راههايى به كار مىبرند كه ساير قوايشان را فاسد و تباه مىكند يا اينكه باعث ضرر و زيان افراد ديگر مىشود و يا نيروها، اسباب، ابزار و ادواتى كه در نهادشان به وديعت گذاشته شده، مهمل مىگذارند.
گروه دوم كسانى هستند كه همه اين كارها را بدون قصد انجام مىدهند.
مردم نوع اول، اشرار و بدكارانند و براى جلوگيرى از شرارت و بدكارى آنها قوانين سختى لازم است تا آنها را از شرارت بازدارد.
افراد نوع دوم، مردم نادانى هستند كه هيچ چيز نمىدانند، زيرا شيوه صحيح استفاده از اين نيروها را نمىدانند. آنها محتاج به علم و دانشى هستند كه راه به كار بردن صحيح نيروها را به آنها بياموزد.
شريعت اسلام بدين منظور آمده است كه اين نياز را رفع كند و اين مقصود را تحقق دهد، زيرا از كسى نمىخواهد كه هيچ يك از اين نيروها را نديده بگيرد و مهمل بگذارد يا رغبتى از
رغبتهاى خود را محو كند يا اينكه عواطف خود را از بين ببرد.
شريعت اسلام هيچگاه نمىگويد:
دنيا را ترك كنيد، در كوه و جنگل و غار به سر بريد، زندگى را بر خود سخت بگيريد، نيروى حيات را در هم شكنيد و نفوس خودتان را به وسيله مصايب و شدايد خوار كنيد و زينت حيات دنيا و لذتها و نعمتهاى آن را بر خود حرام كنيد، زيرا آن خدايى كه همه اين نعمتها را براى انسان آفريده، اين شريعت را وضع كرده است، در اين صورت چگونه راضى مىشود كه دنيايى را كه او آفريده خراب كنند و از بين ببرند؟
خداى متعال در نهاد انسان نيرويى به وديعت نگذاشته كه در آن نفعى نباشد و احتياجى به آن نباشد. همچنين در آسمانها و زمين چيزى را بيهوده نيافريده است، بلكه مىخواهد كه دستگاه عالم وجود بر اساس نظامى آميخته با تدبير، سير مستمرى داشته باشد تا انسان از همه چيز استفاده كند و اسباب و وسايل گوناگون اين جهان را استخدام كند، لكن اين استخدام بايد به صورتى باشد كه انسان نه به خود ضررى برساند و نه به ديگرى. به همين منظور است كه خداى متعال قواعد شريعت و ضوابط آن را وضع كرده است و به موجب اين قوانين هر چيزى كه براى انسان مضر باشد، حرام و آنچه براى انسان نفعى در برداشته باشد و به ديگرى ضررى نرساند، حلال است.
بنابراين بناى شريعت اسلام بر اين اصل استوار است كه انسان حق دارد به منظور تحقق دادن رغبتها، خواستهها و احتياجاتش بكوشد و در راه تحصيل منفعت ذاتى خود، هر طور كه بخواهد تلاش كند.
امّا بهرهمندى از اين حق مشروط به اين است كه حقوق ديگرى بر اثر نادانى او ضايع نشود بلكه تا جايى كه مىتواند بايد يار و مددكارشان باشد.
لكن در كارهايى كه جنبه نفع و ضرر، هر دو در آن متصوّر است، بر اساس شريعت اسلام انسان بايد ضرر كم را براى به دست آوردن نفع زياد، تحمّل كند و نيز براى احتراز از ضرر شديد، از نفع جزيى صرفنظر كند.
از آنجايى كه براى هيچ انسانى ممكن نيست كه در هر زمانى، راجع به هر چيزى يا هر عملى، تمام جنبههاى نفع و ضرر آن را بداند، خداى متعال كه دانا و خبير است و هيچ سرّى از اسرار عالم وجود بر او پوشيده نيست، نظام كامل صحيحى را براى زندگى وضع كرده است. انسانها در قرنهاى قديم براى پىبردن به بسيارى از مصالح اين نظام، آگاهى كافى نداشتند، لكن با پيشرفت علم پرده از روى آن برداشته شد؛ با اين حال هنوز، مردم بسيارى از مصالح آن
را نمىدانند و هر اندازه علم پيشرفت كند، مصالح اين نظام در نظر مردم روشن خواهد شد. كسانى كه بر علم ناقص و عقل ضعيف خودشان تكيه داشتند، پس از اينكه قرنها حيرت زده و درمانده در تاريكى جهالت، خبط، خطا و گمراهى فرو رفته بودند، در نهايت ناچار شدند، قاعدهاى از قواعد همين شريعت را انتخاب كنند.
امّا كسانى كه بر پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله اعتماد كردند و با هدايت و ارشاد او راهنمايى شدند و از نور او روشنايى گرفتند، از عواقب نادانى و مضرات آن مأمون ماندند. اين اشخاص هميشه در اجراى قانونى كه بر اساس قواعد علم صحيح و خالص، وضع شده بود، چه مصالح و منافع پيروى از آن را درك كرده و چه درك نكرده بودند مواظب و كوشا بودند.
به حكم شريعت اسلام، بر هر فردى از افراد بشر رعايت چهار قسم حقوق واجب است:
1- حقوق خدا
2- حقوق شخصى
3- حقوق مردم
4- حقوق مربوط به آنچه در اين دنيا تحت اختيار شخص قرار گرفته و از آن استفاده مىكند.
بر هر مسلمان واقعى واجب است كه اين چهار قسم حقوق را بداند و با كمال اخلاص و امانت و صدق، آن را رعايت كند.
شريعت اسلام هر يك از اين اقسام را جداگانه تشريح كرده و براى اجراى آن طرق واضح و برنامههاى روشنى وضع كرده است تا بشررا در اجراى تمام مواد آن، در آن واحد كمك كند، به طورى كه در حد امكان هيچگونه حقى از اين حقوق تضييع نشود.
اولين حق از حقوق خداى متعال بر ذمه مسلمان، اين است كه به خدا ايمان داشته باشد، به او شرك نورزد و هيچكس غير از او را «اله» و پروردگار خود قرار ندهد و اين حق ايمانى را به وسيله كلمه «لاالهالااللّه» ادا كند.
حق دوم از حقوق خدا، اين است كه مسلمان اعتراف كند به اينكه آنچه از جانب خدا آمده، حق است و اداى اين حق، به طورى كه قبلاً توضيح داده شد عبارت است از ايمان به
اينكه محمّد صلىاللهعليهوآله فرستاده خداست.
حق سوّم از حقوق خدا اين است كه اطاعت از خداى متعال است و اداى اين حق عبارت است از اجراى قانونى كه قرآن كريم، آن را بيان كرده و همانگونه كه قبلاً اشاره شد، سنّت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله آن را توضيح داده و تشريح كرده است.
حق چهارم از حقوق خدا عبادت پروردگار است و براى اداى اين حق، فرايض و واجباتى كه ذكر شد، بر انسان واجب قرار داده شده است.
از آنجايى كه رعايت اين حق نسبت به پارهاى از حقوق ديگر اولويت دارد، براى اداى آن بايستى تا حدّى ساير حقوق را فداى آن كرد؛ به طور مثال وقتى كه انسان براى اداى فريضه نماز يا روزه قيام مىكند، بسيارى از حقوق نفس يا حقوق شخصى از قبيل به موقع بيدار شدن در هنگام صبح، وضو گرفتن با آب سرد و صرفنظر كردن از بسيارى كارهاى مهم و گرفتارىهاى ضرورى روز يا شب را بايد فداى فريضه نماز كند، همچنين در مورد روزه كه از خوردن و نوشيدن خوددارى مىكند و يك ماه تمام لجام بر سر نفس مىزند، چنان است كه از بسيارى حقوق شخصى صرفنظر كرده و آن را فداى روزه مىنمايد.
در مسأله زكات نيز قسمتى از حقوق شخصى فدا مىشود به اين معنى كه فرد دوستى خدا را بر دوستى مال ترجيح مىدهد، در هنگام حج نيز ملاحظه مىشود كه مشقت سفر را بر عهده مىگيرد و مال زيادى را در اين راه خرج مىكند، همچنين هنگام جهاد، جان و مال خود را فداى آن مىنمايد.
صرفنظر كردن از حقوق شخصى براى اداى حقوق خدا و تا حدى به نفع مردم، نيز از قبيل همين فداكارىهاست.
در مسأله نماز، مستخدمى كه خدمت شخص معيّنى را بر عهده دارد و از او حقوق مىگيرد، در موقع معيّنى از خدمتگزارى آقاى خود، صرفنظر مىكند، براى اينكه آقاى بزرگش را - كه خداست - عبادت كند تا بدين وسيله حق او را ادا كرده باشد و در سفر حج نيز از شؤون معاش و تجارتش دست مىكشد و زن و فرزندش را رها مىكند و به خانه خدا مسافرت مىكند.
بدون ترديد اداى حق خدا با بسيارى از حقوق شخصى تماس دارد، به طور مثال فردى كه به جهاد مىرود، كشتن يا كشته شدن او صرفا براى رضاى خداست. همچنين انسان براى اداى حق خدا، بسيارى از چيزهايى را كه در اختيار اوست فدا مىكند، مانند حيوانى كه مال شخصى اوست و آن را قربانى مىكند يا پولى كه متعلق به اوست و از آن صرفنظر كرده، در
راه خدا انفاق مىنمايد.
ولى بايد دانست كه خداى متعال براى حقوق خود، حدودى معيّن كرده است تا حقوق ديگران فداى حق او نشود، مگر در حد معيّنى كه از آن گريزى نيست.
مثلاً در موضوع نماز خداوند قصد سختگيرى ندارد، بلكه «يسر» يعنى سهولت و آسايش بندهاش را مىخواهد، به اين معنى كه چنانچه براى وضو آب در دسترس نباشد يا فرد بيمار باشد، مىتواند به جاى آب از خاك پاك استفاده كند و يا تيمم كند و نيز در هنگام مسافرت نماز را «قصر» يعنى كوتاه بخواند، فرد بيمار مىتواند به صورت نشسته يا دراز كشيده نماز را به جاى آورد و مقدار كمترى از آيات قرآن را بخواند، به طورى كه نماز چند دقيقه بيشتر طول نكشد.
اسلام مىگويد:
زمانى كه فرصت كافى وجود دارد هر مقدار از آيات قرآن مانند سوره بقره، آل عمران، نساء يا يكى از سورههاى طولانى را مىتوان خواند، ولى در هنگام كمبود وقت و مشغله كارى طول دادن نماز جايز نيست.
همچنين زمانى كه انسان داوطلبانه و به طيب خاطر و به نيت «قربت» يعنى به قصد نزديك شدن به خداى متعال بعد از نمازهاى واجب، نمازهاى نافله را بخواند، باعث خرسندى خداست، ولى خدا هيچ وقت راضى نيست كه فرد خواب شب و راحتى روز را بر خود حرام كند، وقت كسب و كار را به خواندن نوافل بگذراند يا اينكه آن قدر مشغول نماز خواندن شود كه از كليه شؤون زندگى باز بماند و به حقوق بندگان خدا كه بر عهده دارد بىاعتنا بماند.
در مسأله روزه نيز خداى متعال تسهيلات زيادى قايل شده است به دليل اينكه در تمام دوره سال فقط يك ماه روزه را واجب قرارداده و حتّى در هنگام بيمارى و مسافرت مىتوان روزه را به تأخير انداخت و جايز نيست كه به وقت معيّن روزه حتّى يك دقيقه اضافه شود.
خوردن و نوشيدن شخص روزهدار بايد تا زمانى باشد كه «دو خط ابيض از خط اسود» يعنى رشته سفيدى صبح از تاريكى شب، جدا و مشخص شود و به عبارت ديگر وقت سحر از سپيده دم تشخيص داده شود، سپس همين كه آفتاب غروب كرد و مغرب فرا رسيد، بايد بلافاصله افطار كند.
و باز هر چند خداى متعال از بندهاى كه پس از سپرى شدن ماه رمضان كه مخصوص روزه است، داوطلبانه و به طيب خاطر روزه مىگيرد، خرسند و شاد مىشود، ولى هيچگاه دوست ندارد كه بندهاش هميشه روزهدار باشد، بنيهاش را از دست بدهد و از كارهاى دنيوى عاجز
بماند و يا در مورد انفاق مال، خداى متعال آن را در حد معيّنى كه به حدّ نصاب برسد، واجب قرار داده و آن نيز به مقدار ناچيزى است، ولى اگر كمى پس از پرداخت زكات، داوطلبانه و با رضاى خاطر بيشتر از آن مقدار در راه خدا انفاق كند، با اينكه خدا از او راضى مىشود، ولى اجازه نمىدهد كه تمامى حقوق شخصى و حقوق اهل و عيالش را فداى ديگران نمايد و همه دارايى خود را در راه او انفاق كند و خود را در ميان مردم، دست خالى و حسرت زده نگاه دارد، بلكه در اين باب نيز بر او واجب است كه اعتدال و ميانهروى را از دست ندهد.
مسأله حج نيز همين طور است، زيرا همه مىدانند كه خداى متعال حج را فقط بر عهده كسانى مقرر داشته كه ثروت كافى داشته باشند و قادر بر تحمّل زحمت و مشقت سفر باشند، زايد بر اين نيز تسهيل ديگرى رعايت شده و آن اين است كه اين فريضه نيز در طول عمر فقط يك بار بر عهده شخص واجد شرايط، فرض شده است و مقرر گرديده كه در صورت ناامنى يا احساس خطر از سفر حج صرفنظر كند تا زمانى كه امنيت حكمفرما شود.
نكته ديگرى كه در اين باره رعايت شده اين است كه مطابق مقررات اسلامى هر فردى موظّف است كه در صورت داشتن پدر و مادرپير و از كار افتاده قبل از سفر حج، رضايت آنها را تحصيل كند و مطمئن شود كه غيبت او باعث زحمت و ناراحتى پدر و مادرش نخواهد بود.
از اين بيانات روشن شد كه خداى متعال بسيارى از حقوق ديگران را بر حقوق خود مقدم دانسته است.
بزرگترين فداكارى در راه تأمين حقوق انسانيّت وظيفهاى است كه شخص مسلمان در هنگام جهاد بر عهده مىگيرد، زيرا در اين هنگام جان و مال خود و جان و مال ديگران را محض رضاى خدا از بين مىبرد، ولى چنانچه قبلاً اشاره شد قواعد و مبادى اسلام حكم مىكند كه شخص مسلمان براى احتراز از زيان زياد، زيان كم را تحمّل كند.
هر انسانى با قدرى تفكر درباره اين مبدأ و اصل، تصديق خواهد كرد كه كشتن چند صد يا چند هزار نفر در برابر مفسده حكومت باطل بر حق است و غلبه دين خدا بر نيروهاى اهريمنى كفر، شرك و الحاد و از بين بردن گمراهى و هرج و مرج و اباحيه - يعنى نبودن حلال و حرام - در حكم تحمّل زيانى كوچك در برابر چنان زيانهاى سنگينى است و با توجّه به اين زيانهاى سنگين است كه خداى متعال براى احتراز از آن، به بندگان مؤمنش امر فرموده كه به نام او و در راه او اين زيانهاى سبك را تحمّل كرده و جان و مالشان را فدا سازند، با اين حال به آنها امر كرده كه فقط كسى را بكشند كه از كشتن او گريزى نباشد و بر اشخاص عاجز، زنان،
كودكان، مجروحان و بيماران تعدى نكنند و جز كسانى كه به منظور حمايت از باطل دست به كار جنگ مىشوند، كسى را نكشند. در هنگام تسخير سرزمين دشمن بدون دليل، فسادى راه نيندازند و پس از آنكه دشمن مغلوب و كشورش تسخير شد، در ميان دشمنان مغلوب و شكست خورده به عدالت رفتار كنند، هر نوع تعهدى را كه بر عهده مىگيرند انجام دهند، مطابق پيمانى كه با دشمن مغلوب مىبندند رفتار كنند و همين كه دشمن از معارضه و دشمنى با حق دست برداشت و از حمايت باطل منصرف شد، به او كارى نداشته باشند.
اين معانى دليل بر آن است كه خداى متعال براى حق خود اجازه فداكارى به كسى نداده مگر اينكه آن فداكارى در راه تأمين حقوق انسانيّت و خير و صلاح عامه بشر باشد.
دومين قسمت حقوقى كه انسان بر ذمه دارد، حقوق شخصى ناميده مىشود.
اگر گفته شود كه انسان بيشتر از آنكه بر ديگران ظلم مىكند بر خودش ظلم مىكند، شايد موجب تعجب باشد، زيرا هر كسى چنين احساس مىكند و تصوّر مىكند كه خودش را بيشتر از ديگران دوست مىدارد، ولى بعيد است كه كسى اقرار كند، دشمن خودش است. ولى با كمى تفكر در اين موضوع حقيقت امر روشن خواهد شد.
يكى از بارزترين موارد ضعفى كه فطرى و جبلى انسان است اين است كه اگر يكى از شهوات و خواستههاى او بر او غلبه كند، از هر جهت مطيع و منقاد آن خواهد شد و از اين رهگذر هر چه به او ضرر برسد باكى نخواهد داشت، چه آن را احساس كند و چه نكند.
شخصى كه دلباخته مستى شده است، اين دلباختگى، چشم او را كور مىكند و در راه تحصيل مستى زيانهاى سنگينى به سلامتى چشم، جان، مال و عرضش مىرساند.
شخص ديگرى كه به غذاهاى لذيذ علاقمند است، اين علاقه موجب مىشود كه هر نوع غذاى مفيد يا غير مفيدى را بخورد و خودش را در اين راه هلاك كند.
همچنين شخصى كه بنده شهوات نفسانى خود گرديده، كارهايى مىكند كه او را به هلاكت و نابودى مىرساند.
كسى كه براى نجات جان و نفس خودش مىكوشد و به عبارت ديگر مىخواهد تهذيب نفس كند، در اين مورد به نام تزكيه روح و براى ترقى دادن آن گوشهنشينى اختيار مىكند تا جايى كه با خود دشمنى مىكند و همه لذتها، شهوتها و خواستهها را زير پا گذاشته و از تحقق دادن احتياجات نفس امتناع مىكند. مثلاً از ازدواج خوددارى مىكند، خوردن و
نوشيدنش را بىاندازه تقليل مىدهد، لباس خوب نمىپوشد و حتّى نفس كشيدن در اين دنيايى كه پر از گناه است را دوست نمىدارد. بدين جهت به مغارههاى كوه و درون جنگلها پناه مىبرد و تصوّر مىكند كه اين دنيا اصلاً براى او ساخته نشده است.
اينها نمونهها و شواهد كوچكى از افراط و تفريط انسان در اين جهان است. براى بحث در اين زمينه نمونههاى بسيار زيادى در گوشه و كنار مشاهده مىشود.
ولى از آنجايى كه شريعت اسلام خواستار رستگارى و سعادت انسان است، او را به حقيقت ثابتى توجّه مىدهد و مىگويد: «نفس تو بر تو حقى دارد».
اين تذكر، انسان را از هر كارى كه موجب ضرر و زيان وى باشد از قبيل نوشيدن شراب، كشيدن حشيش و افيون و ساير چيزهاى مست كننده، خوردن گوشت لاشه مرده، خون، گوشت خوك و گوشت ساير درندگان مضر و موذى و مسموم و حيوانات نجس، باز مىدارد، زيرا تمام اين موارد آثار سويى را در تندرستى، اخلاق، نيروهاى عقلى و روحى انسان باقى مىگذارند ولى به جاى اين چيزهاى ناروا، چيزهاى مفيد و پاك و پاكيزه را حلال مىشمارد و به انسان مىگويد:
«خودت را از چيزهاى حلال محروم مكن، زيرا بدن تو بر تو حقى دارد».
شريعت اسلام، انسان را از لخت زيستن منع مىكند و به او امر مىكند كه از زينتهايى كه خداى متعال در اين دنيا براى او آفريده برخوردار شود و آن قسمت از اعضاى بدن را كه لخت بودن آن باعث رسوايى و دليل بىشرمى است، بپوشاند.
در مورد تحصيل رزق و كسب روزى به انسان امر مىكند كه آنچه مىتواند بكوشد و مىگويد:
«در خانه بيكار منشين، دست حاجت به طرف مردم دراز مكن، از آنها چيزى مخواه و در عين حال خودت را گرسنه مگذار و از نيروهايى كه خدا به تو مكرمت كرده است استفاده كن، از راههاى مشروع براى رسيدن به آنچه خداى متعال در زمين و آسمان براى آسايش و تربيت تو آفريده بكوش و وسايل راحتى خودت را فراهم كن».
درباره شهوات نفسانى نيز اجازه سركوب آن را به طور دائم نمىدهد بلكه براى جوابگويى به شهوت جنسى به ازدواج امر مىكند.
و باز براى حفظ عزّت نفس به انسان اجازه نمىدهد كه نفس را خوار كند و خود را از لذتهاى زندگى و نعمتهاى حيات محروم سازد و به انسان مىگويد:
چنانچه طالب ترقيات روحانى و تقرّب به خداوند هستى و مىخواهى در آخرت نجات
يافته باشى، نيازى نيست كه دنيا را ترك كنى، زيرا در ياد خدا بودن، از لذتهاى زندگى برخوردار شدن و نيز اجتناب از معصيتهاى خدا و پيروى از قانون و شريعت خدا بزرگترين و نافذترين وسيله رستگارى و نيكبختى در دنيا و آخرت است.
شريعت اسلام خودكشى را بر انسان حرام كرده و به انسان مىگويد:
اين «نفسى» را كه به تو دادهاند مال تو نيست بلكه امانتى است كه به تو سپرده شده تا آن را براى مدت معيّنى استخدام كنى و اين امانت بازيچه تو نيست و نمىتوانى آن را نابود كنى.
شريعت اسلام از طرفى به انسان امر كرده كه حقوق نفس و حقوق جسمش را رعايت كند و از طرف ديگر به او امر مىكند كه اين حقوق را به گونهاى ادا كند كه با حقوق ساير بندگان خدا در اين دنيا تماس نداشته باشد، زيرا اگر شهوات و رغبتهاى خودش را بدين گونه ارضا كند، مثل اين است كه روحش را نجس كرده و به ديگرى زيان وارد ساخته است؛ بدين جهت غارت، سرقت، ارتشا، خيانت، تزوير، مكر، عهدشكنى و خوردن ربا را حرام كرده است، زيرا نفعى را كه انسان با اين وسايل به دست مىآورد، در حقيقت به وسيله ضرر رساندن به ديگران تحصيل مىكند. همچنين شريعت اسلام دروغ، غيبت و تهمت زدن را حرام قرار داده است، زيرا چنين اعمالى به بندگان خدا ضرر مىرساند و نيز قمار، بختآزمايى و شرطبندىهاى نامشروع را از آن جهت حرام قرار داده كه تحصيل منفعت از اين راهها مستلزم ضرر و زيان هزاران نفر ديگر است و نيز غل و غش در هر جنسى و مغبون ساختن ديگران را در كارهاى مالى از جهت اينكه به ديگران زيان مىرساند تحريم كرده است.
اسلام كشتن، فساد در روى زمين و فتنهانگيزى را حرام كرده، زيرا براى هيچ فردى از افراد بشر حلال نيست كه ديگرى را بكشد يا به اميد به دست آوردن مال يا تسكين خاطر به نحوى از انحا به ديگرى صدمه برساند و نيز زنا و عمل قوم لوط را حرام دانسته است، زيرا اينگونه اعمال از طرفى تندرستى و اخلاق فرد را فاسد مىكند و از طرف ديگر اباحه يعنى بىبندوبارى، بىشرمى و پردهدرى را در اجتماع رواج مىدهد و در پايان كار بيمارىهاى پليدى روى مىدهد، انسان را فاسد مىكند و در نهايت موجب فتنهانگيزى، اختلال در روابط انسانى و تزلزل پايههاى فرهنگ و تمدّن جامعه مىشود.
شريعت اسلام چنين قوانينى را وضع كرده تا انسان در برابر تأمين حقوق شخصى، حقوق ديگران را سلب نكند و از حقوق ديگران چيزى نكاهد.
ولى بايد دانست كه براى پيشرفت تمدّن بشرى و تأمين سعادت انسان، اين اندازه كافى نيست كه ضرر انسان به ديگرى نرسد، بلكه براى تأمين اين منظور همه بايد در راه خير با يكديگر همكارى كنند و در مصالح اجتماعى يار و مددكار يكديگر باشند. در سطور آينده خلاصه قوانينى كه شريعت اسلام براى تأمين اين منظور وضع كرده ذكر خواهد شد.
روابط بشرى از زندگى خانوادگى شروع مىشود. بدين جهت بايستى قبل از هر اقدامى تعريفى از زندگى خانوادگى ارائه شود.
حقيقت امر اين است كه خانواده جز مجموعهاى از زن و شوهر و فرزندان چيز ديگرى نيست و شالودهاى را كه اسلام براى خانواده پايهگذارى كرده، اين است كه شوهر موظّف است براى تحصيل روزى افراد خانواده به كسب و كار بپردازد و آنچه را خانواده بدان نيازمند است آماده سازد و از افراد خانواده دفاع كند، ولى وظيفه زن اين است كه امور داخلى خانواده را به وسيله درآمد شوهر اداره كند و محيط راحت و آرامى را براى شوهر و فرزندانش آماده سازد و به تربيت فرزندانش بپردازد.
وظيفه فرزندان اين است كه مطيع پدر و مادرشان باشند، احترام آنها را رعايت كنند و خدمتگزار آنها باشند. همچنين اسلام به منظور حفظ نظام خانواده و پيشرفت آن در جهت خير و صلاح، دو نوع تدبير را در نظر گرفته است:
اولين تدبير اين است كه پدر و مادر را حاكم خانواده قرار داده و مقرّر داشته كه امور خانواده را پدر و مادر اداره كنند. زيرا همانگونه كه امكان پيشرفت هيچ شهر و كشورى بدون وجود حاكمى مسلط بر امور وجود ندارد و نظم هيچ مدرسهاى بدون وجود مدير و رييس امكانپذير نيست، به همان دليل محال است نظام خانواده بدون وجود حاكمى كه ناظر و مراقب امور خانواده باشد، صورت گيرد و اگر هر يك از اعضاى خانواده داراى فكر و نظر مستقلى باشد و مسؤوليت كارهاى خود را نپذيرد، هرج و مرج و آشفتگى در خانواده حكومت خواهد كرد و آسايش، آرامش، سكون و اطمينان خاطر از فضاى خانواده رخت برخواهد بست. پس براى از بين بردن اين مفاسد، هر خانوادهاى ناگزير است حاكمى داشته باشد كه ناظر بر امور خانواده باشد و بديهى است تنها مرد مىتواند مسؤول تربيت و حمايت افراد خانواده باشد.
دومين تدبير اين است كه چون كارهاى خارج از منزل و معاملات بر عهده مرد است، وظيفه زن اين است كه بدون داشتن نياز شديد از خانه خارج نشود. به همين دليل است كه زن از مسؤوليت كارهاى خارج از خانه معاف شده است تا بتواند با كمال آرامش خاطر و بهترين
نحو در داخل منزل، به وظايف خود عمل كند و نظم خانواده و تربيت اولاد به واسطه خارج شدن زن از منزل مختل نگردد.
معنى اين عمل اين نيست كه زن هيچگاه حق خارج شدن از خانه را نداشته باشد، بلكه در هنگام ضرورت مىتواند از خانه بيرون برود. اسلام در اين مورد معتقد است كه منزل براى زن، مركز دايره حقيقى وظايف اوست. بنابراين بايد تمام توانايى، هوش و استعداد خود را در اصلاح كارهاى داخلى منزل به كار برد.
دايره خانواده به تناسب رابطه خونى و روابطى كه ازدواج ايجاد مىكند توسعه مىيابد. شريعت اسلام به منظور اصلاح روابط بين افراد خانواده و بستگان هر خانوادهاى قواعد گوناگونى را بر اساس حكمت و مصلحت وضع كرده تا همه افراد با يكديگر همكارى كنند.
از جمله قواعد و مقررات مربوط به نظام خانواده مواد زير است:
1- شريعت اسلام ازدواج زنان و مردانى از قبيل مادر با فرزندانش، پدر با دخترانش، همسر مادر با ربيبه، زن پدر و پسر همسر، خواهر و برادر رحمى و خواهر و برادر رضاعى، عمو و دختر برادرش، عمه و پسر برادرش، خالو و دختر خواهرش، عمه و پسر برادرش، مادر زن و شوهر دخترش، پدر شوهر و زن پسرش را تحريم كرده است.
يكى از فوايد بسيارى كه در اين تحريم محسوس و مشهود است اين است كه روابط و علايق بين اين مردان و زنان هميشه پاك و پاكيزه باقى مىماند و اين گونه زنان و مردان بدون تكليف و بدون شايبه با يكديگر مربوط مىشوند.
2- اسلام بعد از حفظ اين روابط، ازدواج بين ساير افراد خانواده را حلال شمرده است تا موجب قرابت و محبت بيشتر ميان افراد گردد.
اين معنى روشن و واضح است كه ازدواج كسانى كه به عادات، طبايع و اخلاق يكديگر آشنايى دارند، نسبت به ازدواج افرادى كه سابقه آشنايى با يكديگر را ندارند و به خصوصيات يكديگر معرفتى ندارند با موفقيت بيشترى همراه است. در بسيارى از موارد، مشاهده مىشود كه ازدواج بين بيگانگان به خصومت و عدم توافق مىانجامد و سازشى صورت نمىگيرد، بدين مناسبت اسلام ازدواج با كفو كريم - يعنى همسر متناسب و قريب الافق - را بر ديگران ترجيح مىدهد.3- در مورد خانواده غنى و فقير، اسلام مطابق نص صريح، دستور مىدهد كه بزرگترين حقوقى را كه انسان نسبت به بندگان خدا بر عهده دارد رعايت خويشاوندان نزديك اوست و اين معنى در زبان شرع به «صله ارحام» تعبير شده است، به همين دليل در قرآن كريم و سنّت
نبوى كرارا توصيه و تأكيد شده و قطع اين رابطه جزء گناهان كبيره شناخته شده است.
رعايت حال خويشاوندان و نزديكان مفهوم وسيعى دارد، به اين معنى كه اگر كسى دچار تنگدستى شد، بر خويشاوندان نزديك او كه قدرت مالى كافى دارند واجب است به كمك او بشتابند و دست معنويت به سوى او دراز كنند، كما اينكه در مورد صدقه، حق خويشاوندان بر ديگران مقدم است.
4- اسلام براى ارث، قانونى وضع كرده و دستور داده است كه اگر بعد از مرگ فردى، مالى از او بماند، نبايد اين مال در يك محل جمع شود، بلكه هر يك از نزديكترين افراد متوفى بايد از مال او سهمى ببرند و چون پسر، دختر، زن، شوهر، پدر، مادر، برادر و خواهر، نزديكترين افراد ذىحق هر شخصى شناخته مىشوند، لذا شريعت اسلام، قبل از اينكه سهم ديگران را تعيين كند، سهم نزديكترين افراد را از مال متوفى معيّن كرده و ضمنا دستور داده است كه اگر نزديكان طبقه اول وجود نداشته باشند به خويشاوندان طبقه دوم داده شود. بدين طريق ثروت شخص معيّنى بين بسيارى از نزديكان او تقسيم مىشود و بعد از فوت او، همه از ارثيهاى كه گذاشته بهرهمند مىشوند.
با توجّه به اين معانى بايد گفت: در ميان قوانين عالم قديم و جديد، قانون اسلام بىنظير است و حتّى بعضى از ملّتها به تازگى گامهايى در اين راه برداشتهاند تا از قانون اسلام بهرهمند شوند.
لكن جاى تأسف است كه بعضى از مسلمانان به واسطه جهالت و سفاهتى كه دامنگيرشان شده، شروع به مخالفت با اين قانون كردهاند، تا جايى كه مرض محروم كردن دختران از ميراث در بسيارى از نواحى كشور ما (پاكستان) مخصوصا در دهات رواج پيدا كرده و اين ظلم شنيع و مخالفت صريح و واضح، با احكام قرآن كريم تقريبا عموميت يافته است.
بعد از مسأله روابط خانوادگى، موضوع روابط با دوستان، همسايگان، اهل محله، همشهريان، هموطنان و همچنين اشخاص ديگر پيش مىآيد.
اسلام به همه افراد امر مىكند كه با اين اشخاص با صداقت، راستى، درستى، عدل و حسن خلق رفتار كنند، هيچ فردى را مورد آزار و اذيت قرار ندهند، از بد زبانى و بد رفتارى با آنها احتراز كنند، يار و ياور يكديگر باشند، از بيماران عيادت كنند، در تشييع جنازه مردگان شركت كنند، اگر فردى از اين افراد دچار مصيبتى شد با او همدردى كنند، به بينوايان و نيازمندان و درماندگان، محترمانه و آشكارا كمك كنند، از كودكان يتيم و پيرزنان دلجويى كنند، گرسنگان را اطعام نموده و برهنگان را بپوشانند، بدهكاران را همراهى كنند تا براى
خودشان كسب و كارى پيدا كنند و اگر خدا تفضلى كرد نعمت خدا را در راه اسراف، عياشى و خوشگذرانى مصرف نكنند و نيز شريعت اسلام، خوردن و نوشيدن در ظرف طلا و نقره و پوشيدن جامههاى ابريشمى را حرام كرده و اجازه نمىدهد كه فرد پول خود را در راه عياشى و طرب، بيهوده خرج نمايد، زيرا ثروتى را كه ممكن است صدها و هزارها نفر از بندگان خدا مورد استفاده قرار دهند، سزاوار نيست كه كسى آن را به ميل خود و بر اساس هواى نفس مصرف نمايد.
مالى را كه هزاران نفر از بندگان خدا مىتوانند رمق حياتشان قرار دهند، اگر مبدل به جواهرات يا زينتآلات گردد و به گردن آويخته شود يا به صورت زينتآلاتى درآيد و روى ميزها قرار گيرد، به شكل ظروف طلا و نقره درآيد يا تبديل به فرشهاى گران قيمت شود و زينت منازل قرار گيرد و يا در راه آتش بازىهاى مصنوعى كه در هوا دود مىشود، خرج شود، البته ظلم است.
مقصود از اين دستور اين نيست كه اسلام بخواهد ثروت افراد را از آنها بگيرد، بلكه كليه ثروتى كه از طرف پدر و مادر به فرد رسيده، حق مشروع اوست و جايز است كه انسان در همه شؤون زندگى مانند لباس، خوراك، منزل و مركب خود آثار نعمتى را كه خدا به او داده نشان دهد. بنابراين هدف از تعليمات اسلام اين است كه زندگانى پاك و پاكيزهاى آميخته با اعتدال و صرفهجويى داشته باشد و در تشريفات زندگى افراط نكند، بلكه در آنچه خدا به او مكرمت فرموده، حقوق خويشاوندان، دوستان، همسايگان، هموطنان، همكيشان و همه فرزندان آدم را رعايت نمايد.
در چنين شرايطى است كه مىتوان از اين دايره تنگ خارج شد و به دايره وسيعترى كه مشتمل بر همه مسلمين جهان باشد، نظر افكند.
اسلام در اين دايره وسيع، قوانين و ضوابطى را وضع كرده و بدين وسيله همه مسلمانان را موظّف نموده كه در كارهاى خير، نيكوكارى و پرهيزكارى با يكديگر همكارى كنند و يار و مددكار يكديگر باشند و تا جايى كه ممكن است اجازه ندهند پليدى و زشت كارى در روى زمين رواج پيدا كند.
در سطور آينده به پارهاى از اين قوانين اشاره مىشود:
1- اسلام براى حفظ اخلاق اجتماعى، امر كرده است كه زنان و مردانى كه در اجتماع داراى روابط مشروعى نيستند به صورت آزاد با يكديگر آميزش نداشته باشند، نيز زنها محيط جداگانهاى از محيط مردها داشته باشند و نيز دستور داده است كه همّشان را صرف
انجام وظايف مربوط به زندگى خانوادگى نمايند؛ همچنين تأكيد نموده كه اگر زنان محتاج به خروج از منزل شدند، بدون زيور و زينت با لباس ساده بيرون روند و بدنشان را نيز بپوشانند و مادامى كه احتياج شديدى در كار نباشد، صورت و دو دستشان را نيز بپوشانند، ولى فقط در موقع لزوم مىتوانند صورت و دو دستشان را باز نگاه دارند. اين عمل در اصطلاح شرع «حجاب» ناميده مىشود.
از جهت ديگر اسلام به مرد امر كرده كه از نگاه كردن به صورت زنان ديگر «غير از زن خود» اجتناب كند و در صورتى كه چشم مرد بدون قصد و عمد بر روى زن ديگرى افتاد، چشمش را برگرداند و ديگر بار به صورت آن زن نگاه نكند، زيرا نگاه كردن به صورت زن نامحرم، اخلاق مرد را فاسد مىكند و اگر مردها بخواهند با زنها آميزش كنند موجب فساد بيشتر آنها خواهد شد.
وظيفه هر زن و مردى حكم مىكند كه اخلاقش را حفظ كند و اجازه ندهد كه ميل و رغبتى ولو بسيار خفيف براى شهوات نفسانى وى خارج از دايره ازدواج مشروع در قلبش بيدار شود، چه رسد به آنكه داراى چنين قصدى باشد.
2- اسلام به منظور حفظ اخلاق اجتماعى، باز گذاشتن فاصله ناف و سر دو زانو را براى مرد منع كرده است، همچنين كشف تمام اعضاى بدن زن جز صورت و پنجه دست را حتّى براى نزديكترين خويشاوندان حرام نموده است.
اين عمل در اصطلاح شرع «ستر» يعنى پوشش ناميده مىشود و براى هر زن و مردى واجب است كه بر اين امر مواظبت كند.
هدف اسلام از چنين امرى اين است كه اصل و ماده حيا در نهاد مردم رشد كند و از فواحش و منكرات كه فرد را به اباحيت - يعنى بىبندوبارى - و انحطاط اخلاقى مىكشاند، جلوگيرى كند.
3- اسلام كارهاى طربانگيز و لهوى را كه باعث فساد اخلاق انسانى، تهييج شهوات پست، تضييع اوقات، تباهى، تندرستى و از بين رفتن اموال شخص مىشود، نمىپسندد.البته چنين اعمالى در صورتى كه موجب ايجاد نشاط و تقويت نيروى عمل شود لازم است.
لكن لهو و تفريح بايد موجب نشاط شود و روح را تازه نگاه دارد ولى نبايد صورتى داشته باشد كه روح را تاريك و كثيف نمايد. امّا كارهاى طربانگيز و تفريحات زشت و پليد مانند زمانى كه هزاران نفر دور هم نشسته و حوادث فرضى و وقايع موهومى از ارتكاب جرايم و
منظرههاى ساختگى مملو از بىبندوبارى و انحطاط اخلاقى را روى پرده سينما مشاهده مىكنند، نتيجهاى جز فساد اخلاق و تقليدهاى زشت و قبيح و عادتهاى نكوهيده از آن حاصل نمىشود، گو اينكه پرده سينما گاهى ظاهرا مناظر زيبايى را نمايش مىدهد كه به نظر مردم خوشايند جلوه مىكند.
4- اسلام به منظور حفظ يگانگى و سعادت اجتماعى، مسلمانان را از مخالفت با يكديگر منع كرده و دستور داده كه از عوامل تخرب و تفرقه اجتناب كنند و در صورتى كه با يكديگر اختلاف پيدا كردند با كمال اخلاص و حسن نيّت به كتاب خدا و سنّت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مراجعه كنند و هرگاه درباره آن امر اتفاق نظرى حاصل نكردند، امرشان را به خدا واگذارند و دست از نزاع و دشمنى بردارند، در كارهايى كه متضمن صلاح و رستگارى همگانى و سعادت عمومى است با يكديگر همكارى كنند و مطيع اولوالامر باشند.(1)از مردان شرور و فتنهانگيز دورى كنند و نيروى خودشان را ضايع نسازند و ملتشان را به وسيله جنگهاى داخلى بىآبرو و رسوا ننمايند.
5- اسلام به مسلمانان اجازه داده است كه علوم و فنون را فراگيرند و طرق نافع آن را از غير مسلمانان بياموزند، امّا نبايد خود را در زندگى شبيه ديگران سازند، زيرا هيچ ملتى شبيه به ملّت ديگر نمىشود مگر وقتى كه به ذلت، خوارى و زيردستى خود و به برترى و ترقى ديگران اعتراف كرده باشد و چنين اعترافى از پليدترين و كثيفترين انواع عبوديت و بندگى است و نيز بديهى است چنين اعترافى حاكى از مغلوبيت و انحطاط است و نتيجه قطعى آن انقراض مدنيّت ملّت تقليد كننده است. به همين مناسبت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله همه مسلمانان را از پيروى ملّتهاى بيگانه و اختيار نمودن تمدّن آنان بر حذر داشته است و هر كس اندك عقلى داشته باشد مىفهمد كه قدرت يك ملت، وابسته به لباس يا شيوه زندگى آن ملّت نيست، بلكه به علم و انضباط و نيروى عمل آن وابسته است. در اين صورت كسى كه خواستار قدرت و كمال و ترقى است، بايستى از ملتهاى بيگانه آنچه را كه موجب نيرو و ترقى و كمال آنها شده، فرا گيرد و به آنچه باعث ذلت و خوارى و سرافكندگى ملّتهاست، رغبتى نشان ندهد و بالاخره ضميمه ملّتهاى ديگر نشود و حيات ملى خود را از دست ندهد.
مسلمانان اجازه معامله با غير مسلمانان متعصّب و كوتاه نظر را ندارند. همچنين آنها حق
1) بديهى است اولوالامر كسى است كه مقامش تالى مقام نبوّت يا اولوالامرى كه در خور نيابت از چنان مقام مقدمى باشد. مترجم
اهانت به خدايان، بزرگان و اديان آنها را ندارند و نيز اجازه ندارند كه با ديگران آغاز خصومت كنند و مادامى كه غير مسلمانان نسبت به مسلمانان خواستار مصالحت و مسالمت باشند و به حقوق مسلمانان تعدى نكنند، وظيفه مسلمانان اين است كه نسبت به آنان با مصالحت و مسالمت يعنى با روح صلح جويى و سازش رفتار كنند.
بنابراين وظيفه يك مسلمان اين است كه بكوشد تا حداكثر محبت، مواسات و اخلاق عاليه انسانى را نسبت به كسانى كه مسلمان نيستند از خود نشان دهد و بايد توجّه داشت كه اگر رفتار با غير مسلمانان آميخته با تعصّب، بد اخلاقى، ستمكارى و كوتاهنظرى باشد، اين عمل مخالف احكام اسلام و فطرت مسلمانى است، زيرا عامل اصلى و انگيزه اساسى قيام مسلمانان جز اين نبوده و نيست كه مسلمانان از لحاظ حسن اخلاق، شرف، سعه صدر، بلند نظرى و صلاح انديشى سرمشق باشند تا همه مردم جهان به آنان تأسى نموده و از ايشان پيروى كنند و در عين حال به وسيله رفتار نيك، قلوب ديگران را به مبادى پاك و پاكيزه اسلام كه مبتنى بر حق و عدالت است، جلب كنند.
چهارمين نوع حقوق، حقوق ساير مخلوقات است. خداى متعال انسان را بر بسيارى از مخلوقاتش برترى داده و به او اجازه داده است كه حاكم بر بسيارى از مخلوقاتش باشد و آنها را به وسيله قدرت و نيرويى كه دارد مطيع اراده خويش قرار دهد. از آنجايى كه انسان بهترين و برگزيدهترين مخلوقات خدا در روى زمين است، اين اختيار جزيى از حق مشروع او محسوب مىشود.
در برابر همه اين امتيازات خداى متعال براى اين مخلوقات حقوقى بر عهده انسان قرار داده است.
از جمله اين حقوق يكى اين است كه انسان بدون داشتن احتياج شديد نبايد هيچ يك از اين مخلوقات را از بين ببرد يا به آنها ضررى برساند و تنها در صورت لزوم مىتواند به آنها ضرر و صدمهاى وارد سازد، در غير اين صورت موظّف است كه براى استخدام و بهرهبردارى از اين مخلوقات، بهترين و عادلانهترين طريق را انتخاب كند.
شريعت اسلام در راه اجراى اين منظور احكام متواترى را افاضه كرده و به انسان اجازه نداده كه حيوانى را جز براى تغذيه يا براى احتراز از ضرر و زيان به قتل برساند و با تأكيد تمام امر كرده كه هيچ حيوانى را جز در مورد احتياج شديد و بر سبيل تفريح از بين نبرد، همچنين
در مورد كشتن حيوانات حلال گوشت، طريق خاصى را به عنوان «ذبح» مقرر داشته كه براى به دست آوردن گوشت نافع بهترين طريق شناخته مىشود.
لازم به ذكر است كه هر طريقى غير از طريق «ذبح اسلامى» اگر چه براى حيوان حلال گوشت، كم زحمتتر باشد، امّا بسيارى از فوايد گوشت را از بين خواهد برد و در مقابل هر طريقى غير از اين طريق كه شريعت اسلام تعيين كرده، اگر چه براى حفظ فوايد گوشت نافعتر باشد، زحمت و اذيت بيشترى براى حيوان خواهد داشت.
اسلام از اين دو جنبه احتراز دارد، زيرا كشتن حيوان حلال گوشت را با قساوت و اذيت شديدا نهى كرده است و نيز كشتن حيوانات درنده و حشرات سمّى را بدان جهت مجاز دانسته كه قدر و ارزش حيات بشر از حيات درندگان بيشتر است. معذلك اجازه نداده است كه حتّى درندگان را با عذاب و اذيت و شكنجه بكشند.
اسلام، گرسنه نگاه داشتن حيواناتى را كه براى سوارى يا باركشى مورد استفاده قرار مىگيرند، شديدا نهى كرده است و به هيچ وجه اجازه نمىدهد كه زايد بر طاقت و استعدادى كه دارند بارى بر آنها تحميل شود يا ضربات شديدى بر آنها وارد شود.
همچنين حبس كردن پرندگان را بدون ضرورت مكروه دانسته و حتّى رضايت نمىدهد كه به اشجار صدمه و زيانى وارد شود چه رسد به حيوانات و در اين مورد نيز اجازه داده است كه از گلها و ميوههاى درختان استفاده شود، امّا قطع شاخه درختان و از ريشه درآوردن آنها را مجاز نمىداند. از اين بالاتر صرفنظر از نباتات كه داراى حياتند، اسلام اجازه ضايع كردن چيزى كه فاقد حيات است را نداده است،به دليل اينكه حتّى از ريختن آب و ضايع ساختن بىدليل آن منع كرده است.
آنچه اخيرا به زبان قلم تشريح شد، خلاصه مختصر و كوتاهى است از احكام و قوانين آن «شريعت بيضآء» يعنى قوانين درخشانى كه به وسيله پيامبر صلىاللهعليهوآله از طرف خداى متعال مرحمت شده است و بايد دانست كه در اين شريعت هيچ چيز، بشرى را از بشر ديگر جدا نمىكند مگر عقيده و عمل و باز بايد به اين نكته توجّه داشت كه در حقيقت همه شريعتها و اديانى كه بين افراد بشر بر اساس مسأله نژاد، وطن يا رنگ تفاوت قايل شدهاند، نمىتوانند شرايع جهانى باشند، زيرا به حكم طبيعت محال است فردى از يك نژاد معيّن به صورت فردى از نژاد ديگر شناخته شود، كما اينكه براى همه مردم زمين امكان ندارد كه در هم فشرده
شوند و خودشان را محدود به سرزمين معيّنى بدانند و آن سرزمين را وطن خاصشان بشناسند همانطورى كه امكان ندارد سياهى رنگ حبشى يا زردى چينى يا سفيدى فرنگى را از فطرت و طبيعت او زايل نمود. پس ظاهر امر حكم مىكند كه چنين اديانى جز در ميان ملّت معيّنى نمىتواند به وجود آيد و باقى بماند، ولى در برابر همه اين اديان، اسلام شريعت جهانى آورده است كه توسط آن، هر فردى كه به عقيده اسلامى بگرايد و بگويد: «لاالهالااللّه محمّد رسولاللّه»
در زمره مسلمانان محسوب مىشود و از همان حقوقى كه ساير مسلمانان برخوردارند، بهرهمند مىگردد، زيرا در اين شريعت نژاد، لغت يا وطن هيچ كدام اعتبارى ندارند. از همه مهمتر اينكه اين شريعت، شريعتى است دائم و قوانين آن مبتنى بر اعتراف و تصديق ملّت خاص يا بر اساس عادات و رسوم زمان محدود و معيّنى نيست، بلكه مبتنى بر مبدأ و اصل فطرتى است كه ذاتى و جبلى انسان است و از آنجايى كه اين فطرت در هر زمانى ثابت و پايدار است و هيچگونه تغييرى در آن روى نمىدهد، پس سنن و نظاماتى كه بر اساس فطرت پايهگذارى شده، در هر زمانى و در هر حالى به همين صورت، ثابت و پايدار خواهد ماند.
و آخر دعوانا ان الحمدللّه رب العالمين، حمد و سپاس مخصوص آن خدايى است كه پروردگار جهانيان است.
تأليف
ابوالأعلى مودودى
ترجمه
سيد غلامرضا سعيدى
به كوشش
سيد هادى خسروشاهى
طوفان تلاطم افكار در عصر حاضر امرى محسوس و مشهود است.
بشريت زجر ديده و ستم كشيده به پا خاسته تا زنجيرهاى بندگى را بشكند و از نعمت آزادى برخوردار گردد. بدين مناسبت افرادى به عنوان قيادت و با ادعاى رهبرى در گوشه و كنار جهان براى تأمين اين منظور - يعنى پايهگذارى بناى آزادى و تعميم خير و صلاح - قيام نموده و مكتبهاى فكرى گوناگونى را ايجاد كردهاند.
اين مكاتب برنامههاى اصلاحى خود را با كلمات اروپايى كه به «ايسم» ختم مىشود از قبيل كاپيتاليسم، سوسياليسم، كمونيسم و نازيسم بر افكار مردم عرضه مىدارند. از آنجايى كه اجراى هر نوع برنامه فكرى و به اصطلاح رايج اروپايى «ايدئولوژى» محتاج به حكومتى جهت تنفيذ مواد آن مىباشد، پيروان هر يك از مكاتب، حكومتشان را به همان نام مىنامند.
جهان اسلام كه قرنهاست بر اثر فشار حكومتهاى استبدادى و بر اثر قهر و غلبه آزمندان غرب از پاى درآمده و رشتههاى ارتباطى بين جوامع آن از يكديگر گسيخته شده، از اوايل قرن بيستم مسيحى، بلكه از اوايل قرن چهاردهم هجرى، مانند غريقى در درياى مظالم سبك و اسلوب حكومتهاى كهنه به تكاپو افتاده و راه نجات مىپويد، چرا كه نمىتواند به هيچ يك از «ايسمها» يا مكتبهاى جديد اروپايى قانع شود، درنتيجه راه نجاتش را در ميان تعليمات اسلامى جستجو مىكند.
چه بسيار مردان فكور و غيورى كه در طول اين مدت براى نجات ملل اسلامى قد عَلَم كرده و هر يك به سهم خويش در اين راه كوشيدهاند، ولى از آنجايى كه پرده جهالت از طرفى و پنجه نيرومند غرب از طرف ديگر، صفحه قلب و فكر ملل اسلامى را تيره و تار ساخته، نتيجه مطلوبى به دست نياورده و به مقصد نرسيدهاند.
متأسفانه گروهى از رجال اصلاح طلب شرق، به اميد نجات ملل اسلامى، فريب دموكراسى غرب را خورده و كوشيدهاند تا به تقليد از ملل اروپايى حكومتهاى مشابهى برقرار سازند و در اين ضمن، بسيارى از اصول و قوانين غرب را در اجتماع اسلامى حاكم ساختند. نتيجهاى كه از اين تغييرات و تبدلات بدست آمد اين بود كه ملل اسلامى از تعليمات اصيل و حياتبخش كيش خدايى فاصله گرفته و بر گرفتاريشان افزوده شد.
رهبران دينى تنها به ابراز تأسف از اين پيشامدها قناعت ورزيده و تمام وقت خود را به بحث در متون كتب فقهى و مسايل فرعى اختصاص دادند و به حكم اجبار در تعيين خط مشى مسلمين، جنبه بىطرفى به خود گرفتند! سپس گروهى از مردان روشنفكر، بصير و جهانشناس به مدد جوانان غيور اسلامى شتافته و پويندگان راه حقيقت را با راه و رسم تحقيق در علوم اجتماعى و مباحث سياسى بر اساس منطق اسلامى آشنا كردند و نسل جديد را در استفاده از منابع فكرى اسلامى رهبرى نمودند.
يكى از اين شخصيتهاى ارزنده،استاد جليل سيّد ابوالاعلى مودودى از رجال مهم دينى و فكرى پاكستان (مقيم لاهور) بود كه در اين زمينه، طريق تازهاى را به روى نسل معاصر گشود. مباحث فكرى و اجتماعى اين استاد بزرگوار مورد توجّه و محل قبول نسل جديد واقع گرديده كه رساله حاضر نمونهاى از آن است.
اين رساله را نگارنده چند سال قبل از زبان عربى نقل كرده و به چاپ رسانيدم. اينك براى بار دوم انتشارات حرّ بذل اهتمام فرموده و به عنوان هديه سال نو در دسترس جوانان غيور و فكور اسلامى و پرچمداران حكومت قرآنى قرار مىدهد تا از مطالعه آن بهرهمند گرديده و بنيان افكار زنده و مترقّى خداييشان را استحكام بخشند. باشد كه با اميد به لطف خداى متعال و همّت روزافزون دانشجويان اسلامى و شيفتگان راه اصلاح در اين كشور و ساير كشورهاى همكيش ما طبق برنامه قرآن كريم و به بركت ارواح طيبه اهل بيت كه ملّت ما اختصاصا افتخار پيروى از آنان را احراز كرده است، حكومت اسلامى واقعى مستقر شود و همگان از ثمرات آن برخوردار گردند.
اينك در آرزوى وصول به چنان هدفى است كه بايد با فعّاليت و كوشش بيشترى براى عملى ساختن اين منظور مقدّس، ساعى و كوشا باشيم و در پيشگاه ربوبيّت از جان و دل استغاثه كنيم و بگوييم:
«اللهم انا نرغب اليك فى دولة كريمة تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله و تجعلنا فيها من الدعاة الى طاعتك و القادة الى سبيلك و ترزقنا بها كرامة الدنيا و الآخرة».
بار خدايا! تمنى و آرزوى ما از تو، سر و سامان دادن به چنان حكومت و دولت با شرافتى است كه به وسيله آن، اسلام و مسلمين را عزّت بخشى و نفاق و منافقين را خوار و زبون سازى و در آن حكومت به ما توفيق دهى كه مردم را به طاعت تو دعوت كنيم و ما را به افتخار قيادت، سردارى و رهبرى در راه خودت سرافراز نمايى و بالاخره به وسيله چنان دولت با شرفى، كرامت و شرافت دنيا و آخرت را به ما ارزانى فرمايى.
تهران به تاريخ رمضان المبارك 1381
اسفند ماه 1340
سيّد غلامرضا سعيدى
اين روزها كلمه «حكومت اسلامى» در مجالس و محافل مسلمين ورد زبانها قرار گرفته و همه با شور و شعف وصفناپذيرى درباره آن بحث مىكنند و آرزوى تأسيس چنان حكومتى را دارند، لكن راه تأسيس و تشكل آن را نمىدانند و چه بسا اشخاصى كه در جهت اجراى اين منظور برنامههايى را وضع مىكنند، امّا با كمى تأمل در شيوه تفكر آنها اين نتيجه حاصل مىشود كه وصول به هدف و مقصود از طريق روشى كه آنها در پيش گرفتهاند غير ممكن و محال است.
اين قبيل اشخاص مانند كسانى هستند كه بخواهند با اتومبيل از اين طرف كره به طرف ديگر آن، يعنى آمريكا مسافرت كنند!
علّت اصلى گفتارهاى سست و انديشههاى خامى كه بر زبان مىرانند، همانا شوق مفرط و علاقه خاصى است كه به تشكيل حكومت اسلامى دارند، در نتيجه انجام آن را سهل و ساده مىانگارند.
از طرف ديگر، توجّه به نوعى عوامل تاريخى و سياسى كه در زواياى دلشان جاى گرفته، بر شوق و شعفشان مىافزايد، در صورتى كه هيچگونه بحث علمى در رابطه با اين موضوع نكردهاند تا در نتيجه آن بتوانند صورت خالصى از نقشه خود را ترسيم نموده و سپس براى تأسيس چنان حكومتى، برنامههاى معيّن و متناسبى طرح نمايند.
با توجّه به اين معانى است كه به تهيه و نشر اين رساله اقدام مىشود تا در نتيجه بحث و فحص علمى، روشن گردد كه حكومت اسلامى آنچنان دستگاهى است كه محصول كار آن، با اين تحقيقات مطابقت داشته باشد.
كسانى كه اندك آشنايى با علوم اجتماعى و عمرانى دارند، مىدانند كه هيچ نوع حكومتى با وسايل مصنوعى به وجود نمىآيد، يعنى نمىتوان شالوده سازمان دولت و حكومت را در قالبى مخصوص ريخت و سپس آن را به جاى ديگرى انتقال داد. بلكه پيدايش حكومت در هر اجتماعى ناشى از فعل و انفعالاتى است كه در آن اجتماع صورت مىگيرد و به تدريج رشد مىنمايد، آنگاه به صورتى متناسب با مقدّماتى كه انجام گرفته، عملى خواهد شد. براى اين منظور رشتهاى از عمليات مقدّماتى، محركات اجتماعى و مقتضيات فطرى دست به دست يكديگر مىدهند تا در نتيجه آن حكومتى به وجود آيد.
همانطور كه در منطق، نتيجه هر قضيهاى تابع مقدمه آن است و در شيمى مشاهده مىشود كه تركيب شيميايى، در نتيجه اختلاط و امتزاج اجزاى متناسب، به صورت تركيب خاصى درمىآيد، به همين قاعده، علماى علم الاجتماع، تشكيل حكومت راسخ البنيان را نتيجه طبيعى مقتضيات و شرايط محيط مىدانند و نيز معتقدند كه تعيين شكل و وضع خاص آن حكومت از تمام جهات، وابسته به مقتضيات و شرايط محيطى است كه آن را به وجود آورده است.
يعنى همانگونه كه محال است قضاياى منطقى صورت خاصى داشته باشند و پس از ترتيب مقدّمات مربوطه، نتيجهاى بدون تناسب به دست آيد و يا اجزاى شيميايى با خواص معيّن، پس از خلط و مزج، تركيبى غير متناسب با تركيب مطلوب به وجود آورند و نيز همانطور كه غير ممكن است در زمينى هسته زردآلو غرس شود، امّا پس از رشد و نمو به صورت درخت سيب يا انار درآيد، به همان قاعده معقول نيست كه براى تشكيل حكومتى با شكل و صورت مخصوص به خود، اسباب و موجباتى با فعل و انفعالات خاص و متناسب با پيدايش آنچنان حكومتى فراهم شود، امّا آنگاه كه شكل آن، صورت كمال به خود مىگيرد يا نزديك به تكامل مىشود، به صورتى درآيد كه با نتيجه مقدّمات تأسيس آن حكومت اختلاف داشته باشد.
هدف از بيان اين مطالب اثبات مسأله جبر و نفى اختيار و اراده انسان نيست، بلكه تأكيد بر اين مسأله است كه در هر صورت در تعيين و تحديد نوع حكومت، اعمال افراد و جماعات، سهم وافرى دارند.
با كمى دقت در بيان گذشته و تعمق در آن، روشن و آشكار خواهد شد كه هرگاه ملّتى طالب حكومت و دولت نظامى باشد، ولى طرق رهبرى و سيره فردى و اجتماعى آن ملّت و
آنچه لازمه آن است، برخلاف هدف آنها باشد، بدون شك چنين ملّتى سفيه و احمق است. در نتيجه هر انسان عاقلى حكم خواهد كرد كه چنين آرزويى جز نتيجه عدم رشد فكرى و عقلى نيست و دليل واضحى بر فقدان شعور است.
نكته ديگرى كه به اقتضاى موقعيت، تأكيد بر آن لازم است اين است كه براى تأسيس و تشكيل آن نوع حكومتى كه آرزوى يك ملّت است، بايد موجبات و اسبابى، متناسب با خاصيت و فطرت آن جمع شود، آنگاه براى تحصيل آن، راهى را انتخاب كرد كه منتهى به هدف مطلوب گردد.
پس براى رسيدن به اين مقصد، بايد حركت و جنبشى شروع شود كه موافق طبيعت آن نوع حكومت و مناسب آن باشد و در نهايت براى تكميل اين منظور تنها راه اين است كه سيره فردى و اخلاق اجتماعى در مجرايى سير كند كه متناسب با ساختار حكومت مورد نظر باشد.
از اين گذشته، اين جريان نيازمند نوعى رهبرى و تعامل اجتماعى است كه قطعا بايد متناسب با نظام خاصى باشد كه ملّت در صدد ايجاد آن است.
با فراهم شدن اين عوامل، هر يك در ديگرى تأثير خواهد نمود و بالاخره پس از ممارست، پايدارى و صبر زياد به صورت سيل خروشانى در خواهد آمد كه هيچ يك از نظامهاى ديگر را ياراى آن نخواهد بود كه در برابر اين دستگاه خودنمايى كند.
در نتيجه نظام جديد كه مولود فعل و انفعال اسباب و علل قوى و محصول عوامل نافذ آن بوده است، نظامهاى سابق را نابود خواهد كرد و طبعا جانشين آن خواهد شد.
مَثَل اين شيوه عمل، مثل دانهاى است كه در قعر زمين كاشته مىشود و تا زمانى كه خداوند مقدر كرده، در داخل آن باقى خواهد ماند، سپس به صورت نهالى درآمده و درختى خواهد شد.
آنگاه كه به رشد كافى رسيد، ميوهاى را كه مورد انتظار است و فطرت آن اقتضا دارد، پرورش مىدهد و در نهايت مورد استفاده همه مردم قرار خواهد گرفت.
در اين قسمت امتيازات و خصوصيات حكومت اسلامى مورد بحث قرار مىگيرد.اولين خصوصيت حكومت اسلامى كه آن را از ساير حكومتها ممتاز قرار مىدهد اين
است كه عنصر ملّيت(1)در ايجاد و تركيب آن سهمى ندارد، بلكه يك نوع حكومت فكرىمبتنى بر مبادى و غاياتى معيّن است.
چنين حكومتى جزء مواردى است كه دنيا در قرون گذشته نظير آن را نديده و نشناخته است و تا امروز نيز اين فكر در نظر مردم اين زمان بعيد و در نظر رجال اين عصر غريب مىنمايد. چرا كه در گذشته حكومت و دولت معمولاً بر اساس عناوين خانوادگى و طبقاتى تأسيس مىشد و بعد از آن نيز حكومتهايى كه روى كار آمدند به سلسلههاى معيّن يا ملّتهاى خاصى منسوب بودهاند.
امّا آن نوع حكومت فكرى كه پايه آن بر اساس مبادى و اصول خاصى استوار باشد به طورى كه اشخاص، آن اصول و مبادى را بپذيرند و بدون توجّه به ملّيت، پايبند آن حكومت باشند و در اداره امور آن شركت كنند، هيچگاه به ذهن بشر خطور نكرده است، زيرا افكار محدود مردم گنجايش درك معانى آن را ندارد.
نمونه مبهم و غامضى از اين نوع حكومت در محيط تعليمات مسيحيت ديده مىشود، لكن دستگاه مسيحيت تا به امروز موفق به وضع نظام فكرى كاملى نشده است تا حكومتى بر پايههاى آن تأسيس شود.
با بروز انقلاب كبير فرانسه، گوشهاى از رخسار چنان حكومت فكرى در جهان اجتماع آن روز جلوهگر شد، لكن طولى نكشيد كه آن نيز در تاريكىهاى مليّت خواهى مفرط فرو رفت و از انظار ناپديد شد. همچنين كمونيزم (اشتراكى) در آغاز امر با ادعاى تأسيس چنين كشورى قيام كرد و كوشش مىنمود كه حكومتى بر اساس تفكر محض به وجود آورد. به دنبال آن، گروه زيادى از مردم نيز به اميد تحصيل محسنات چنان كشورى به هواخواهى برخاستند، امّا همان روح ناميمون مليّت پرستى يا وطن پرستى مفرط در عروق آن نفوذ كرد و از مبدأ اصلى منحرف شد و تا كنون نتوانسته است حالت ثابتى به خود بگيرد.
لكن اسلام از ابتدا اين امتياز را براى خود حفظ كرده است و پايه و اساس آن تنها بر مبناى تفكر بنا شده است. همچنين قوانينى را وضع نمود كه از تعصّبهاى نژادى و مفاسد آن
1) لازم به ذكر است كه تنها ملّيتى كه در نظر اسلام مردود است آنى است كه به اصطلاح رايج امروز ناسيوناليزم يعنى علاقه مفرط به ملّيت ناميده مىشود كه مخالف مبادى اسلاماست، امّا قوميت به معنى و مفهوم جنسيت كه به ناسوناليته تعبير مىشود با تعليمات اسلامى منافاتى ندارد، زيرا اين مفهوم مانند مفهوم صله ارحام است كه ناشى از عواطف خويشاوندى و قوم دوستى است و اسلام نه تنها مردم را از رعايت اين معنى منع نمىكند، بلكه تشويق مىنمايد.
بركنار است به اين معنى كه بدون توجّه به نژاد و ملّيت از همه مردم دعوت مىكند كه به اصالت اين دين اعتراف كنند و زير پرچم آن جمع شوند و بر اساس اين مكتب فكرى، كشورى تأسيس نمايند.
شكى نيست كه وضع چنين حكومتى موجب شگفتى است. زيرا چنين دولتى وضع جهان را به كلى دگرگون خواهد كرد. از اينجاست كه ابناء عصر ما و حتّى خود مسلمين از فهم مزايا و درك محسنات و منافع آن عاجزند.
كسانى كه در خانوادههاى اسلامى متولّد شده و در محيط آن رشد كردهاند، امّا تحت تأثير تربيت و فرهنگ اروپايى پرورش يافته و افكار و نظريات آنان را از لحاظ عمران و اجتماع فراگرفتهاند، به هيچ وجه قادر به درك تفكر اسلامى نيستند. به همين مناسبت اخيرا در بلادى كه اكثر ساكنين آن را مسلمانان تشكيل مىدهند نوعى استقلال سياسى تحصيل شد و زمام امور آن به دست اين قبيل رجال افتاد. ملاحظه مىشود كه فكر آنها به تأسيس حكومتى متوجّه شد كه رنگ و بوى ملّيت دارد، زيرا اين آقايان از معرفت اسلام و مزاياى آن بهرهاى نبرده بودند به حدّى كه حتّى واژه حكومت اسلامى به گوششان نرسيده بود.
وضع فكرى مسلمين هندوستان نيز از همين مقوله است، زيرا براى رجال مسلمانى كه تمدّن و فرهنگ اروپايى را پذيرفته بودند، درك اين حقيقت عالى مقدور نبود. هر چند رجال آنها درباره مملكت اسلامى حرف مىزنند، معذلك بر اثر طبيعت تفكر و تمدّن اروپايى ناگزيرند همان حكومت ملّى و قومى را در نظر بگيرند.
به همين جهت هر طريقى را كه براى عمل و اقدام در نظر مىگيرند فكرشان از دايره فكر ملّيت و قوميت خارج نمىشود. بنابراين تنها چيزى را كه مهم مىشمارند اين است كه زمام امور به دست ملّت مسلمان بيفتد يا حداقل در يكى از نواحى اين كشور عظيم، مقدارى قدرت سياسى به دست آورند. بنابراين اين دسته از رجال هر اندازه درباره راههاى وصول به اين هدف ملّى و قومى بينديشند غير از همان روشهايى كه عموم ملل جهان براى تحقق آمال سياسى خود در نظر گرفتهاند، به نتيجه ديگرى نخواهند رسيد.
خلاصه كلام اينكه اين آقايان مىخواهند هر نوع عنصر رطب و يابس و صالح و فاسدى از عناصر ملّى را روى يك دايره بريزند و از اين عناصر تركيبى به وجود آورند، آنگاه روح ملّيت و قوميت را در آن بدمند و داراى زعامت مركزى و ارتش ملّى مرتبى بشوند و در نقاطى كه اكثريت ملّى دارند، كشورهايى بر اساس ملّت تشكيل داده و طبق قانون جمهورى كه مورد پذيرش محافل بينالمللى قرار گرفته، حكومتهاى ملّى به وجود آورند.
همچنين در بلادى كه مسلمين در اقليت واقع شدهاند، حقوق ملى آنها مانند حقوق اقليتهاى ملّى در ساير كشورها تضمين شود، به نسبت موجوديتشان در اشغال كرسىهاى حكومت سهيم باشند و نمايندگان خود را طبق قوانين مصوّبه انتخاب كنند و در تشكيل وزارتخانهها به معنى دموكراسى رايج اين زمان از لحاظ اينكه ملّت مستقلى هستند، شركت داشته باشند. در اين صورت اين مسلمانان ملّى يا قومى همان كارى را مىكنند كه ساير اقوام و ملل انجام مىدهند و از ارتكاب آن هيچ باكى ندارند.
لكن چيزى كه هست اين است كه از كلمات امّت، جماعت، ملّت، اولوالامر، اطاعت اولوالامر و غيرها كه از اصطلاحات شرعى است سوء استفاده مىكنند، امّا به كار بردن چنين اصطلاحاتى در چگونگى تفكر اين جمع، هيچگونه تأثيرى ندارد، جز اينكه براى تقويت دين جديدشان - كه دين قوميت و ملّيت است - تا حدّى مفيد به نظر مىرسد.
خوشبختانه يا بدبختانه چون اين اصطلاحات شرعى كه در متون كتب اسلامى استعمال شده، متناسب با افكار اين دسته است، در موقع لزوم آن را دستاويز قرار مىدهند و به منظور اخفاى افكار خود كه در تناقض با تعليمات اسلامى است مورد استفاده قرار مىدهند. كاربرد اين كلمات شرعى، در حكم پردهاى است كه روى مقاصد نهانى خويش مىكشند.
بنابراين جاى هيچگونه شگفتى نيست اگر گفته شود كه چنين جنبشى نمىتواند مقصد و هدف مشروع اين حكومت فكرى قرار گيرد، چه رسد به اينكه كسى آن را وسيله تكميل بناى اين كاخ عظيم بداند، بلكه اصلح آن است كه گفته شود هر جزيى از اجزاى اين فكر در جاى خود يكى از عوامل مؤثر در تخريب بنيان اين حكومت فكرى خواهد بود، زيرا حكومتى كه بر اساس مبادى و اصول خاصى تشكيل شود، نمىتواند به قوميتها و ملّيتها نظر داشته باشد، بلكه با ديده انسانيّت به انسان مىنگرد، هدفهاى روشن و واضحى را به عموم مردمعرضه مىدارد و به آنها مىگويد:
مدار رستگارى و سعادت بشرى بر اين است كه همگان، نظام تمدّن و حكومت خود را بر اين پايه تأسيس كنند و حتّى اگر كسى چنين تفكرى را نپذيرد، سهم و بهره او در تأسيس و اداره اين دستگاه، با سهم و بهره سايرين برابر خواهد بود.
در اين مورد اين پرسش به ميان مىآيد:
كسى كه فكر، زبان، اعمال و حركاتش رنگ قوميت و ملّيت و تعصّب داشته باشد، چگونه ممكن است به چنين دعوتى قيام كند؟
بديهى است چنين كسى از آغاز امر باب دعوت انسانيّت را به كلّى به روى خود بسته است
و در همان قدم اول در ورطه ملّيت غوطهور شده است. وانگهى ملل و اقوامى را كه تعصّبات قومى و ملّى ديده بصيرتشان را كور كرده و جز براى تأسيس حكومت ملّى تلاشى ندارند، نمىتوان به سوى مبادى عاليه انسانيّت دعوت نمود و نيز هنگامى كه كسى به چنين دعوتى قيام كند حق مطالبه حقوق ملّى و كشور ملّى را نخواهد داشت.
اين عمل بدان ماند كه فردى قيام كند و مردم را از تنازع و تخاصم منع نمايد، امّا در همان آغاز دعوت به نفع خويش به حاكم مربوطه عرض حال و ادعانامه تقديم كند!
دومين امتياز حكومت اسلامى اين است كه بناى آن بر اين مفهوم استوار است:
لا حكم الا اللّه الواحد القهار؛ جز خداى يگانه قاهر مقتدر كسى حق حكومت ندارد. بدين معنى كه سراسر زمين ملك خداست و پرورش دهنده كاينات و متصرّف در عالم وجود اوست و هيچ يك از افراد بشر، حق حكومت و قانونگذارى ندارند.
بنابراين در محيط اسلام و قلمرو نفوذ آن، تنها حقى كه براى بشر محفوظ است اين است كه كليه وظايفى را كه به عنوان خليفه و نماينده خداى متعال بر عهده دارد، انجام دهد. خلافت و جانشينى دو صورت دارد:
اول، اينكه آن خليفه و جانشين، فرستاده خدا باشد.
دوم، اينكه آن شخص، كسى باشد كه آنچه را فرستاده خدا به عنوان شرع و قانون الهى ابلاغ كرده، به طور كامل تبعيت و اجرا كند.
كسانى كه به اين قانون ايمان داشته باشند و صلاحيت و استعدادشان را براى تبعيت از فرستاده خدا نشان بدهند، همه در اداره امر خلافت مساوى و برابرند.(1)بنابراين از آنجايى كههمه مسلمين، در پيشگاه خداوندى كه داناى سرائر نفوس و خفاياى صدور است و به تمام رموز ذهن و فكر بشر توجّه دارد و حركت كوچكترين ذره در زمين و آسمان از نظر او
1) مؤلف محترم در اين مورد از بيان يك نكته حساس غفلت كرده و آن اين است كه در خلافت نوعى و اجراى وظايف اسلامى همه افراد صالح، مساوى و برابرند، ولى امر خلافت به معناى خاص و به عبارت ديگر احراز جنبه اولوالامرى بدون شك، وظيفه فرد افضل و اتقى است. مترجم
مكتوم نيست، مسؤولند، دستگاه حكومت بايد به افكار عموم مردم توجّه داشته باشد و اولياى امور بايد بدانند كه مقام خلافت و مديريت به آنها واگذار نشده است كه بندگان خدا را استعباد و استعمار كنند و آنها را به جبر و عنف، به حقارت و خضوع و خشوع وادار نمايند يا مالياتهاى سنگين بر دوش آنها بگذارند، براى خود كاخهاى رفيع بسازند و در منجلاب شهوات و لذّات حيات غوطهور شوند، بلكه بايد در عمل، تصديق و اعتراف كنند كه مسؤوليت خلافت به منظور تنفيذ قانون الهى بر عهده آنها قرار گرفته است تا عدل و داد را در ميان بندگان خدا گسترش دهند و هرگاه در اجراى اين وظيفه الهى قصور ورزند يا خودخواهى، حب شهوت، تعصّب و طرفدارى از افراد خاصى را پيشه سازند و خيانت كنند، ناچار نزد خدا گناهكار خواهند بود، گو اينكه در اين دنيا با حيله و مكر از دام مجازات فرار كنند.
بديهى است حكومتى كه شالوده آن بر اساس اين نظريه استوار شود با حكومتى كه بر اساس نظرياتى برخاسته از جوامع بىدين تشكيل شده باشد متفاوت خواهد بود. تأسيس چنين حكومتى و نيز اداره شؤون مربوط به آن، نيازمند قواى عقلى، اخلاق مخصوص و سيره و روش ممتازى خواهد بود. در نتيجه جنبههاى لشكرى، پليسى، محاكم، مالياتها، مشى ادارى، سياست خارجى و قوانين جنگ و صلح آن از هر جهت با سازمانهاى مشابه در كشورهاى بىدين تفاوت زيادى خواهد داشت.
بديهى است كه قضات و رؤساى كشورهاى بىدين، حتّى صلاحيت تصدّى كوچكترين پست قضاوت و رياست را در چنين حكومتى نخواهند داشت. چه رسد به اشخاص معمولى و مأمورين عادى!
همچنين رؤساى پليس كشورهاى بىدين، صلاحيت آن را نخواهند داشت كه حتّى وظيفه پليس معمولى چنين كشورى را برعهده بگيرند و به همين قرار فرماندهان ارتش و امراى لشكر كشورهاى بىدين، شايستگى خدمت سربازى در سپاه اسلام را نخواهند داشت و نيز وزراى امور خارجه دولتها و كشورهاى بىدين، صرفنظر از اينكه در محيط كشور اسلامى لياقت و صلاحيت وزارت را نخواهند داشت، مسلما از تعقيب و مجازات حبس كه لازمه ارتكاب آن همه دروغ و مكر و حيله است، مصون نخواهند بود و مورد تعقيب قرار خواهند گرفت.
خلاصه كلام اينكه هيچ يك از اعضاى دستگاه حكومت عرفى كه در يك محيط بىدين پرورش يافته و با چنان افكارى خو گرفتهاند، تحت هيچ شرايطى، صلاحيت لازم براى تصدى امور حكومت اسلامى را - چه بزرگ و چه كوچك - نخواهند داشت و هيچ نوع امتيازى را نمىتوان براى آنها قايل شد، زيرا كشور الهى نيازمند آن است كه كليه عناصر و اجزاى حيات اجتماعى و همه اداره كنندگان آن اعم از رعيت، انتخاب كنندگان، نمايندگان، كارمندان، قضات، فرمانداران، سران لشكر، وزرا، سفرا و مديرانى كه هر يك جهت انجام كارى منصوب مىشوند، نمونه بارزى از خصوصيات اسلامى باشند.
براى انجام چنين منظورى متصدّيان امور بايستى كسانى باشند كه از خدا بترسند و از محاسبه اعمال خود در پيشگاه او نگران باشند. طبعا آنها، افرادى هستند كه آخرت را بر زندگى اين جهان ترجيح مىدهند و كفه سود و زيان اخلاقى چنين كسانى در ميزان عمل سنگينتر از كفه سود و زيان عاجل اين عالم خواهد بود.
بنابراين حكومت الهى بايد از عناصرى تشكيل شود كه هميشه خود را پايبند اجراى اوامر الهى و برنامههاى ابدى اسلام مىدانند و لاينقطع براى كسب رضاى خدا تلاش مىكنند، اغراض قومى، نژادى و شخصى بر نفوس آنها حكومت ندارد و افكارشان را از تنگ نظرى و تعصّب كوركورانه تطهير كردهاند، هيچگاه به واسطه قدرت و سلطنتى كه خداوند به آنها عنايت فرموده مغرور نمىشوند و درخشندگى زندگى اين جهان و نعمتهاى آن، چشمشان را خيره نخواهد كرد.چنين افرادى هيچگاه تشنه ثروت و مقام نخواهند بود و هرگاه بر تمام خزاين جهان دسترسى پيدا كنند، امين و نيكوكار باشند، آنگاه كه امارت و فرمانروايى شهرهايى به آنها سپرده شود، براى تأمين عرض و ناموس و دارايى مردم، خواب و راحتى را بر خود حرام كنند، در هنگام فتح و پيروزى به مردم سرزمين مغلوب امان بدهند و جان و مال و عرض و حيثيت و ناموس آنها را حفظ كنند، به گونهاى كه مردم آن سرزمين هر سرباز مسلمانى را حافظ شرف و مدافع حقوق خود بشناسند، كسانى كه در مجامع بينالمللى وظيفهاى را بر عهده مىگيرند بايد نيك نام و مقبول الكلام باشند و در نظر ملل متنوع از لحاظ حقپرستى و عدالت دوستى و وفاى به عهد باشند.
بنابراين تنها افرادى با اين خصوصيات، توانايى اداره امور و شؤون كشور را
دارا مىباشند.
در مقابل شهوت پرستان و سگ طبيعتان اين دنياى پست كه به اصطلاح امروز طرفدار مكتب نفع پرستى و فايده دوستى هستند و كسانى كه به منظور ارضاى شهوات و اغراض خصوصى، منافع شخصى و تأمين مقاصد عمومى و نژادى هر روز به رنگى در مىآيند و اصول و مبادى تازهاى وضع مىكنند.
همچنين كسانى كه از خدا نمىترسند و اميد آخرتى ندارند و در هر گامى كه برمىدارند جز نفع عاجل و ترقى مادى، خط مشى و نظرى ندارند، شايسته آن نيستند كه امرى از امور حكومت اسلامى به آنها تفويض شود، بلكه در حقيقت همچون موريانههايى هستند كه به چوب خشكى حملهور شده و هر دقيقه آن را به زوال و نابودى تهديد مىكنند.
در فصل قبل توضيح داده شد كه حكومت اسلامى چه نوع حكومتى است. در اين قسمت راههاى تشكيل چنين حكومتى مورد بررسى قرار مىگيرد.
به طورى كه در مقدمه كتاب حاضر ذكر شد، پيدايش هر نوع حكومتى مولود عوامل فكرى، اخلاقى، مدنى و اجتماعى جامعهاى است كه آن را به وجود آورده است، همچنان كه ميوه هر درختى همان است كه طبيعت و ذات آن اقتضا دارد.
موضوع حكومت اسلامى نيز از همين مقوله است و نمىتوان ظهور و بروز آن را به طور خارقالعادهاى انتظار داشت؛ بلكه ايجاد و تأسيس آن منوط به حركت و جنبشى است كه بر اساس نظريه حياتى اسلام و بر پايه قواعد و ارزشهاى اخلاقى و عملى موافق با طبيعت آن صورت گيرد.
لازمه چنين حركتى اين است كه در جوامع اسلامى افرادى چنين وظيفه مهمى را بر عهده گيرند كه استعداد پذيرش اين رنگ خاص انسانيّت را دارا باشند، در نشر و بسط تفكر اسلامى تمام سعى و كوشش خود را مبذول دارند، در راه تعميم روح اخلاقى اين مكتب در اجتماع، فداكار و از جان گذشته باشند و بتوانند نظام تعليم و تربيت اسلامى را بر اين اساس استقرار دهند و رجالى را تربيت كنند كه نماينده واقعى اين مكتب فكرى باشند؛ به عبارت ديگر مارك مخصوص اسلام بر جبهه آنان منقوش باشد و در سايه چنين نظامى، بتوانند شخصيتى تربيت نمايند كه تفكر اسلامى با گوشت و خونشان آميخته باشد و همچنين از نيروى ذهنى مهذبى برخوردار باشند تا بتوانند بر اساس اصول و مبادى اسلامى، نظام فكرى سالمى را براى مردم وضع نمايند و نيز قادر باشند رهبران فكرى مخالف را - يعنى اشخاصى كه به خدا و آخرت عقيده ندارند - مقهور فكر و اراده خود نمايند و آنها را وادار به تسليم در برابر قيادت و
زعامت فكرى مسلمين نمايند و پس از احراز اين مقام، جنبش را به مرحلهاى برسانند كه بتوانند به وسيله سيادت فكرى و عقلى خود، با نظامهاى فكرى باطل ديگران كه در جامعه انسانى حكومت دارند، به معارضه و مبارزههايى پرداخته و آنها را از پاى درآورند.
در چنين مبارزه و مقاومتى است كه قيام كنندگان و پرچمداران، با انواع مصايب و شدايد اعم از جلاى وطن، قتل و ضرب و جرح مورد امتحان قرار مىگيرند. چنين افرادى با اخلاص و عزمى راسخ در راه وصول به هدف از هيچ فداكارى خوددارى نخواهند كرد، زيرا پس از ابتلاى به اين شدايد است كه همچون طلاى گداخته، صاف و پاك از بوته امتحان بيرون آيند.
چنين افرادى بر اثر مبارزه در راه هدف خود ثابت خواهند كرد كه دعوتى را كه بر عهده گرفتهاند و نظريهاى را كه تعقيب كردهاند، عملى و انجامپذير است. به تعبير ديگر كشور ايدهآلى كه در صدد ايجاد آن بودهاند، همان است كه چنان مردانى بر اساس راستى، عفت، صفاى قلب، اخلاص در عمل و به كار بستن اصول و مبادى و به منظور تأمين سعادت بشر به وجود آوردهاند.
بنابراين در اثر چنين مكتب فكرى است كه رفاه و صلح و سلم همگانى تأمين شده و جهان انسانيّت از رنج و شكنجه و عذاب ديگران نجات مىيابد.
هرگاه صحنه مبارزهاى آراسته شود، اشخاص نيك فطرت و خيرخواه، مجذوب آن خواهند شد و به اين جبهه خواهند پيوست، لكن فرومايهگانى كه قلوبشان مملو از مرض است و جز پيروى از هوا و هوس هدفى ندارند، قهرا صداى منكرشان خاموش خواهد شد و تدريجا نفوذشان از بين خواهد رفت. در اين هنگام انقلابى عظيم در افكار عمومى پديد مىآيد و عطش اجتماعى براى تأسيس حكومت الهى افزايش مىيابد. آنگاه در اين اجتماع تازه و انقلابى هيچ حكومتى جز بر پايه همان نظامى كه موجبات خاص آن از قبل فراهم شده، به وجود نخواهد آمد. با تأسيس اين نظام، در سايه برنامه تعليم و تربيتى كه قبلاً به آن اشاره شد، متخصصين فراوانى به منظور اداره سازمان كشور تربيت خواهند شد.اين است طريق اسلامى و راه طبيعى ايجاد حكومت فكرى اسلامى.
بر كسانى كه با تاريخ انقلاب و تطور در ملل قديم و جديد آشنايى دارند، پوشيده نيست كه اين نوع انقلاب خاص، نيازمند حركت، احساسات، شعور اجتماعى و محيط اخلاقى مخصوصى مىباشد. به عنوان مثال انقلاب فرانسه نيازمند نظام فكرى و اخلاقى بود كه روسو، ولتر، منتسكيو و امثال اين متفكرين فرانسوى به وجود آوردند و انقلاب كمونيستى روسيه نيز جز بر اساس نظام فكرى كه شالوده آن توسط كارل ماركس ريخته شد و تحت
رهبرى لنين، تروتسكى و صدها مبلّغ كمونيستى - كه آرزوى تأسيس يك دولت كمونيستى در قلوبشان اشراب شده بود و به اين رنگ درآمده بودند - پيشرفت كرد، نمىتوانست به وجود آيد.همچنين جنبش نازى آلمان تنها در همان سرزمينى به وقوع پيوست كه متفكرينى امثال هگل، نيچه و گوته، اين طرز فكر را با بيان نظريات و افكار خود ترويج كردند، سپس براى آن، محيط اخلاقى، نفسانى و مدنى مخصوصى به وجود آوردند و آبيارى آن بر عهده هيتلر و رهبران ديكتاتور مَنش ديگر قرار گرفت.
انقلاب اسلامى نيز مشمول همين قاعده است. مادامى كه جنبش عمومى بر اساس نظريات و احكام قرآنى و با اتكا به سيره محمّدى صلىاللهعليهوآله، همراه با مجاهدات مستقر و شديد به وجود نيايد و بنيان مبانى جاهليّت فكرى، اخلاقى و فرهنگى كه بر حيات اجتماعى فرد حكومت مىكند ريشه كن نشود، مكتب فكرى اسلام به وجود نخواهد آمد.
چيزى كه درك آن براى نگارنده مشكل است اين است كه عدهاى گمان مىكنند با قيام ملّى به معنى متداول اين زمان كه بر اساس تعليمات عقيمى كه از دير باز رواج گرفته و اين بناى كج را تنها بر پايههاى اخلاقى نفع طلبى(1)و فلسفه عملى به نام پراگماتيزم(2)قرار دادهاند،خواهند توانست انقلاب اسلامى به وجود آورند. همچون مسيو رينو، نخست وزير اسبق فرانسه معتقد به خوارق و معجزات نيستم(3)، بلكه عقيده دارم كه هر نتيجهاى تابع مقدمه آناست و براى گرفتن نتيجه مطلوب بايد فكر و انديشه و تدبير را به كار برد و جد و جهد نمود.
در هندوستان و پاكستان عامه مسلمين تصوّر مىكنند كه تنظيم صفوف مسلمين شفاى هر دردى است و گمان مىكنند كه راه وصول به حكومت اسلامى يا «اسلام آزاد در هند آزاد» عبارت از اين است كه كليه مسلمانان تحت رهبرى مركز واحدى درآيند، لكن حقيقت اين
1) معنى اين نظريه اين است كه در كارها جز تحصيل نفع، مقصودى در كار نباشد.
2) مكتب پراگماتيزم درستى يا نادرستى كارها را وابسته به نتايجى مىداند كه در زندگى همين دنيا تحصيل مىشود.
3) چند روز قبل از سقوط فرانسه در جنگ اخير، مسيو رينو نخست وزير وقت به وسيله راديو، نطقى ايراد كرد و در ضمن آن گفت: «اكنون هيچ چيز موجب نجات فرانسه نخواهد شد، مگر معجزه و من به معجزه عقيده دارم.»
است كه آنها تنها يك برنامه قومى و نژادى خالص را انتخاب نمودهاند زيرا هر ملّتى اعم از هندو، ايتاليايى يا آلمانى نيز هنگامى كه براى اعلاى كلمه و بالا بردن نام و نشان خود قيام كنند، جز همين برنامهاى را كه مسلمين سابقالذكر انتخاب كردهاند در نظر نخواهند گرفت.
همچنين هر رهبرى كه غرق در حب ملّت و قوم خويش باشد، در مذاكرات سياسى ماهر و به طرق مختلف آن عارف باشد و از شايستگى لازم جهت اداره امور كشور برخوردار باشد، صلاحيت رهبرى ملّتهاى ديگر را كه براى اعلاى كلمه حق و بالا بردن شؤون ملّى خود مبارزه مىكنند خواهند داشت، خواه زعيم و رهبر، هندى باشد مانند گاندى و جواهر لعل نهرو و يا اروپايى باشد مانند هيتلر و موسولينى.
نكته ديگر اينكه صدها هزار جوانى كه به واسطه حس وطن پرستى از رهبر خود اطاعت مىكنند و استعداد خود را براى مبارزه زير پرچم رهبرشان بروز مىدهند، بدون توجّه به مليّت آنها اعم از ژاپنى، چينى يا اروپايى، قادر به ايجاد جنبشى ملّى مىباشند، زيرا قوانين طبيعى براى جنبش ملّى و اعلاى كلمه آن، درباره هر ملّتى و در هر زمانى يكى است.
چنانچه فرض شود موجوديت مسلمين جز ملّيت تاريخى و آبا و اجدادى چيزى نيست و هدفى جز بالا بردن شؤون ملّى خود، در نظر ندارند، ناچار بايد تصديق كرد راهى را كه در پيش گرفتهاند حق است و بعيد نيست بتوانند با طى اين طريق، موفق به تأسيس حكومتى ملّى شوند يا حداقل سهم كاملى در اداره حكومت وطنى خود به دست آورند، ولى هرگاه ملّتى بخواهند با چنين برنامهاى به غايت انقلاب اسلامى و هدف كشور اسلامى ايدهآل خود نايل گردند، بايد صريحا گفت كه اين آرزو از آرزوهاى شيرينى است كه هيچگاه عملى نخواهد شد، بلكه هر گامى كه در اين طريق برداشته شود، جز قدمى به قَهقرا نخواهد بود، در نتيجه همان اندازه از مقصود دور خواهند شد.
ملّتى كه امروز مسلمان ناميده مىشود هر نوع رطب و يابس و غث و سمينى از افراد مختلف را جمع كرده است، به گونهاى كه بسيارى از خصوصيات اخلاقى كه در ميان ملل كافر وجود دارد، نزد اين افراد موجود است. چنين افرادى با شهادت دروغ در محاكم، گرفتن رشوه، ارتكاب زنا، سرقت، دروغ عمدى و غير آن، از مقوله اخلاق پست با كفار مسابقه گذاشتهاند، حتّى در طريق كسب معيشت و به دست آوردن روزى نيز همان راه كفار را دنبال مىكنند. به طور مثال شيوه دفاع وكيل مدافعه مسلمان از موكّل خويش همانند وكيل مدافع كافر است در صورتى كه خود از باطل بودن ادعاى وى آگاه است و مىداند حق با طرف مقابل او است، با اين حال از ظالم دفاع مىكند و قلبش از ترس خدا خالى است همچنين سرمايهدار
مسلمانى كه ثروتمند مىشود و يا كارمند مسلمانى كه عهدهدار منصبى مىگردد مرتكب اعمال نكوهيدهاى مىشوند كه ثروتمند كافر و كارمند مشرك مىشود! در اين صورت بايد گفت:
ملّتى كه به درجهاى از انحطاط اخلاقى رسيده باشد كه افراد پاك و آلوده آن در يك زمره قرار گرفته باشند، مانند گوسفندان سياه و سفيدى هستند كه در يك گله وارد شده و بر اساس مكر و حيله روباه يا درندگى گرگ، در سياست و تمرينات لشكرى تربيت شوند. قطعا چنين گوسفندانى براى زندگانى در جنگل و تنفيذ امر و نهى درندگان آن، شايستگى خواهند داشت و اين نوع تربيت براى اينها مفيد خواهد بود، لكن چنان تربيتى با طبيعت انقلاب اسلامى سازگار نيست و به هيچ وجه در جهت اعلاى كلمه حق و اقامه دين حق، مفيد نخواهد بود.
در اين صورت چه كسى به فضيلت اخلاقى، شرافت كردار و پاكى رفتار چنين مردمى اعتراف خواهد نمود؟
كدام چشم با نظر اجلال و اكرام به آنها خواهد نگريست؟
چگونه ممكن است مردم در برابر اخلاق فاضله ايشان متأثر شوند و فوج فوج در دين خدا داخل شوند؟
كدام ملّت به سيادت روحى آنان و علوّ مقام آنها در اخلاق ذاتى و اجتماعى اعتراف خواهد نمود.
ملل رنج ديده و ستمكش كدام سرزمين به اميد رهايى از چنگال عبوديت و تيرهبختى از اينها استقبال خواهند كرد؟
امّا موضوع اعلاى كلمة اللّه و دعوت براى قيام به آن، نيازمند مردان شايستهاى است كه در نهان و آشكار به خدا ايمان داشته و پرهيزكار باشند و هيچ يك از مطامع دنيوى، شدايد و اهوال، آنها را از مسير الهى منحرف ننمايد. قطعا انجام اين امر مهم جز از چنين مردان صالح و پاكى ساخته نيست، چه اين اشخاص بر حسب وراثت، اسلام آورده باشند، چه خود اين عقيده را پذيرفته باشند.
آرى، سوگند به حق و حقيقت! كه در ميزان انقلاب اسلامى، كفه ده نفر از امثال چنين مردانى از كفه هزاران فرد ضعيف الاخلاقسنگينتر خواهد بود.
مقصود اين است كه اسلام محتاج سكههاى درخشان ولى مغشوش نيست، بلكه قبل از اينكه مفتون درخشندگى ظاهر مسكوكات بشود، به خلوص عيار آن نظر دارد و مسكوك پاك و بىغش را از مسكوك صاف و مغشوش تجزيه و تفكيك مىكند، به اين قاعده، يك
دينار زر ناب در نظر اسلام بر خروارها مسكوك مغشوش ترجيح دارد.
موضوع زعامت و رهبرى در راه اعتلاى كلمة اللّه، زعامتى است كه نمىتوان آن را در بازار مطامع و شهوات خريدارى كرد، زيرا در شرايطى كه همه مسلمين از گرسنگى يا خطر قتل در معرض هلاكت و نابودى هستند، براى كسانى كه پرچم رهبرى را بر دوش گذاشتهاند، كمترين تزلزل و انحرافى از اصول و مبادى اسلام جايز نيست.
در چنين شرايطى براى دفاع از دين و تأييد اين مشى مستقيم، عزمى راسخ و صبرى پايدار لازم است.(1)
موحد چه در پاى ريزى زرش *** چه شمشير هندى نهى بر سرش
هراس و اميدش نباشد ز كس *** همين است معنى توحيد و بس
مترجم
لكن آن نوع رهبرى كه به نفع عاجل و حاضر، علاقمند و تنها جز به مصالح ملّى و قومى نظر داشته باشد در مكتب اسلام در خور اعتنا نيست و از تقوا و اخلاق زكيه برخوردار نباشد، در مكتب اسلام شايان توجّه و در خور اعتنا نيست.لكن نظام تعليم و تربيت كه در عصر حاضر شالوده آن بر مبناى يك ضرب المثل قديمى قرار گرفته كه مىگويد:
«نان را به نرخ روز بخوريد»، چگونه ممكن است با طبيعت اسلام سازگار باشد؟
دين اسلام تبعيت از طريقى را كه قرآن كريم ارشاد مىكند، فرض واجب دانسته و كسانى كه به حدّ بلوغ فكرى رسيدهاند محكوم به اجراى جزء به جزء آن هستند، گو اينكه بادهاى مخالف از هر طرف بوزد و جهانى مخالف آن باشد.
به طور قطع اگر در هر يك از نواحى جهان، محيط آزادى در اختيار مسلمين گذاشته شود، مسلمانان فعلى جهان، قادر به تأمين حكومتى بر اساس مبادى و اصول اسلام نخواهد بود كه حتّى يك روز قابل بقا باشد، زيرا مسلمين در هيچ نقطهاى از جهان، تا كنون نتوانستهاند ابزار لازم براى اين منظور آماده كنند، چرا كه انجام اين منظور، مستلزم تربيت رجال و جوانانى متناسب با طرز فكر و اخلاقى است كه حكومت اسلامى بدان نيازمند است. چنين افرادى بايستى توانايى لازم براى اداره دواير عديده حكومت از قبيل شهربانى، دادگسترى، لشكرى، ماليه، فرهنگ، شؤون اقتصادى و سياست خارجى را دارا باشند، امّا سيستمهاى آموزشى امروز، تنها متخصصينى را تربيت مىكنند كه براى دستگاه حكومتى غير اسلامى مفيد مىباشند.
1) با توجّه به همه اين معانى است كه سعدى مىگويد:
بنابراين اگر با صراحت تمام گفته شود كه اين نوع دستگاه تعليم و تربيت، نمىتواند حتّى كوچكترين خدمتگزار يا پاسبانى براى محاكم اسلامى تربيت كند، جاى هيچگونه رنجشى وجود ندارد.
اين نقص مخصوص دستگاه تعليم و تربيت جديد نيست بلكه برنامه تعليماتى قديم كه حتّى به گردش و حركت زمين نيز عقيده ندارد از چنين نقصى برخوردار است. اين دستگاه تعليماتى كهنه و قديمى به قدرى قشرى، جامد و متحجر است كه حتّى قادر به تعيين يك قاضى، وزير ماليه، فرمانده لشكر، ناظر فرهنگ و سفيرى براى امور خارجه نمىباشد!
بنابراين، به كسانى كه واژه مملكت اسلامى را ورد زبان دارند، امّا هيچگونه ابزار كارى براى آن تهيه نكرده و در صدد تهيه آن هم نيستند، با كمال صراحت و وضوح بايد گفت:
اين آقايان حقيقت كشور اسلامى را نشناخته و مقصد آن را درك نكردهاند.
گروه ديگرى معتقدند كه مسلمين بايد يك كشور ملّى و قومى تشكيل دهند، حتّى اگر اساس آن متكى بر پايههاى شريعت نباشد. آنها چنين عقيدهاى را تبليغ مىكنند و تصوّر مىنمايند همين كه مسلمين توانستند كشورى بر اساس ملّيت به وجود آورند، به تدريج به وسيله تعليم و تربيت و در سايه اصلاحات اخلاقى و اجتماعى خواهند توانست آن را به كشور اسلامى تبديل كنند، لكن شواهد تاريخى، سياسى و علوم اجتماعى، نادرستى اين نظريه را ثابت كرده، حصول چنان نتيجهاى را محال مىشمارد و چنانچه چنين نقشهاى به گونهاى كه آنها تصوّر مىكنند عملى شود، بايد آن را معجزه دانست، زيرا به طورى كه در مقدمه اين بحث ذكر شد، نظام حكومت در حيات اجتماعى اصل ثابتى دارد و مادامى كه در حيات اجتماعى، تبديل و تحولى صورت نگرفته باشد، حدوث انقلاب در نظام مملكت به هيچ وجه انجام نخواهد گرفت.
نمونه چنين مسألهاى حكومت خليفه عادل و زاهد، عمر بن عبدالعزيز است. با اينكه عدهاى از تابعين(1)و اتباع آنها پشتيبان خليفه بودند، عمر در انجام وظيفه خطير و مهمى كه برعهده گرفته بود توفيق حاصل نكرد. زيرا در عصر او شرايط اجتماعى براى اصلاحات آماده نبود. مأمون، فرمانرواى بزرگ سلسله بنىعباس نيز مىخواست در اوضاع ظاهرى حكومت، بدون توجّه به مبادى و اصول تغييراتى ايجاد كند، لكن موفق نشد. همچنين دو نفر از
1) تابعين كسانى هستند كه معلومات دينى و روش اسلامى را بدون واسطه از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله فراگرفتهاند. مترجم
سلاطين مسلمان هند، به نامهاى محمّد تغلق (826-752 ه) و عالمگير (1068 - 1118 ه) با وجود زهدى كه داشتند و از مطامع و شهوات پست بركنار بودند، نتوانستند در نظام حكومت تغييرى ايجاد كنند. با توجّه به اين سوابق تاريخى و امثال آن، بايد گفت:
وقتى كه انجام چنين منظورى در دوران حكومت مطلقه استبدادى كه امر و نهى در تمام شؤون كشور با پادشاه است، انجامپذير نباشد، چطور ممكن است براى تكميل اين اصلاح اساسى، كشورى بر اساس ملّيت و به صورت جمهورى تأسيس گردد؟
از طرف ديگر در حكومت جمهورى، قدرت در دست كسانى قرار مىگيرد كه رضايت ملّت را جلب كرده باشند و مورد اعتماد مردم باشند تا بتوانند انتخاب شوند. در اين صورت اگر تفكر اسلامى در اذهان انتخاب كنندگان وجود نداشته باشد و اخلاق و سجاياى مهذب اسلامى، از آمال و آرزوهاى آنها نباشد و نيز اگر آمادگى لازم براى تسليم و خضوع در برابر عدل منزه الهى و مبادى ثابت و راسخى كه موجب قوام كشور اسلامى است نداشته باشند، قطعا فرد مسلمان و پرهيزكارى به نمايندگى از آنها كرسى مجالس قانون گذارى را اشغال نخواهد كرد، بلكه در نتيجه انتخابات، قدرت به دست كسانى خواهد افتاد كه شناسنامه مسلمانى دارند، امّا از اسلام جز نامى ندانند و نظريات و عملياتشان دليل بر خروج از اسلام يا حداقل حاكى از جهل آنان به مبادى اسلام مىباشد.بنابراين اگر حكومت در دست چنين افرادى قرار بگيرد، وضيعت كشور همانند زمانى است كه رجال غير مسلمان حكومت را در دست داشته باشند، زيرا حكومت ملّى كه با مكر و فريب براى خود مارك و شعار اسلامى انتخاب كند، در مورد سركوبى انقلاب و سران انقلاب اسلامى، بسيار جسورتر و جرىتر از حكومت غير اسلامى خواهد بود. چنين حكومتى مجازاتهاى غير اسلامى از قبيل حبس را در مورد مسلمانان اجرا مىكند و چه بسا از اعدام و تبعيد نيز باكى نداشته باشد و بدتر از آن، اينكه رهبران چنين دستگاهى در زمان حيات به لقب غازى و مجاهد ملقب مىشوند و بعد از حيات در عداد شهدا و صلحا شمرده مىشوند.
خطايى بالاتر از اين نيست كه كسى تصوّر كند چنين حكومتهاى قومى يا ملّى مىتوانند در اين امر مهم به مردم كمك كنند و در ايجاد انقلاب اسلامى به هر صورت كه باشد مؤثر باشند.
امّا چنانچه با وجود حكومتهاى قومى يا ملّى ايجاد تغييراتى در اساس حيات اجتماعى ضرورى احساس شود و مردم براى وصول به اين هدف و جهاد در اين طريق بدون استمداد
از دولت يا علىرغم تضييقات اين دستگاه - كه مردم را از مشى در راه خدا باز مىدارد - در آينده ناگزير از مبارزه باشند، بايستى با موانع حصول به اين مقصود آشنا شوند و در انتظار اقدامات حكومت قومى يا ملّى كه به دروغ و مكر، مارك اسلام به خود زده است، بيهوده وقت خود را تلف نكنند و قواى خود را در راه تقويت اركان آن ضايع نسازند زيرا به تجربه ثابت شده كه حكومتهاى قومى يا ملّى صرفنظر از اينكه در طى اين طريق هيچ نوع كمك و مساعدتى به مردم نمىكنند، بلكه وجود اين حكومت خود مانعى در راه وصول به مقصد است.
براى روشن شدن مطلب بيان توضيح تاريخى در رابطه با چگونگى ايجاد تغييرات اساسى در بنيان حيات اجتماعى و تحكيم كاخ انقلاب اسلامى خالى از فايده نيست. در ضمن اين گفتار، برنامه عملى مخصوص (تكنيكى) براى وصول به اين مقصد تشريح خواهد شد.
اسلام عبارت از جنبشى است كه در سايه آن، كاخ رفيع انسانيّت را به تمامه بر اساس حاكميت خداى واحد پىريزى مىكند. اين حركت و جنبش از قديمىترين ادوار تاريخ با سنن واحدى جريان داشته است. رهبران اين جنبش، افراد زبده، نخبه و برگزيده رجال انسانيّت هستند كه پيامبران خدا ناميده شدهاند. بنابراين هنگامى كه ملّتى چنين حركت و جنبشى را آغاز كرد، ناگزير است از همان رهبران و قائدين پيروى كند، زيرا براى انجام چنين جنبشى غير از همان برنامه عملى، نقشه و طرحى وجود ندارد.
امّا در تبعيت از روش انبيا و بحث درباره آثار آنها، مشكلات بزرگى مشاهده مىشود، زيرا كتب تاريخى درباره پيامبران و كارهاى بزرگى كه انجام دادهاند جز به اختصار بحثى نكرده و شرح و تفصيل كافى نداده است.
در قرآن كريم اشارات موجز و مختصرى به كارها و طرق دعوت انبيا وجود دارد، ولى مطلب را به تفصيل بيان نمىكند تا بتوان بر اساس آن طرح و برنامه جامعى براى عمل تهيه كرد.
در كتاب عهد جديد گفتههايى منسوب به حضرت مسيح ديده مىشود كه استناد آن به حضرت مسيح عليهالسلام ضعيف است، امّا تا اندازهاى روشن مىشود كه جنبش اسلامى در آغاز امر، حول چه محورى بايد بگردد و در مراحل ابتدايى با چه جرياناتى مواجه مىشود. امّا نكته مهم اين است كه براى حضرت مسيح عليهالسلام مقدّر نشده بود كه مراحل نهايى جنبش را كه به حدّ
كمال مىرسد، درك كند و از اين جهت راجع به اين مراحل در گفتههاى او اثرى مشاهده نمىشود. در هر حال از ميان تمام پيامبران، دوران حيات پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله و تاريخ آن، تنها مرجعى است كه حقيقت اين منظور به خوبى در آن جلوه كرده است و تمام خفايا و زواياى اين جنبش اعم از حركت، اوج، حضيض، سهولت، اشكال، شدّت و رخاء در آن منعكس است.
چنين نظرى از جهت عشق و علاقه به وجود مقدّس آن حضرت نيست، بلكه حقيقت امر اين است كه هر كس قصد چنين حركتى را داشته باشد و سهل و صعب اين راه را بشناسد، ناگزير است كه از چشمه صاف و زلال حيات سراسر سعادت آن حضرت سيراب شود، زيرا در ميان رهبران اين حركت، محمّد صلىاللهعليهوآله تنها رهبرى است كه زندگى درخشان او، تاريخ جامع اين جنبش را از ابتداى شروع تا تأسيس حكومت اسلامى نشان مىدهد و نيز از انعكاس اشعه حيات او، در تمام مسايل و مشكلات، اعم از قانون، سياست داخلى و خارجى و نظام مملكتدارى، مىتوان نور گرفت و در تمام ادوار زندگى و هر فرعى از فروع آن، مىتوان با اعتماد و اطمينان خاطر از تعليمات ايشان استفاده نمود.
اينك با استفاده از اين سرچشمه صاف و زلال و منهل عذب و گوارا و با استناد به تنها مرجع موجود، به توفيق خدا به طور اجمال و اختصار صورتى از برنامه عملى اين جنبش بر افكار و انظار عموم عرضه مىشود:
مطلبى را كه عارف و عامى مىدانند اين است كه در هنگام رستاخيز اسلام يعنى زمانى كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله دعوت خدايى را آغاز نمود، سراسر جهان به امراض اخلاقى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى مبتلا بود، در نتيجه محتاج به طبيب حاذقى بود كه اين امراض را معالجه كند و آلام بشريت رنجور و دردمند را تخفيف دهد.
در دوران بعثت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله علاوه بر كشمكش ميان دو امپرياليزم روم و ايران منازعه تحصيل امتيازات ميان طبقات مختلف بشر، استثمار ظالمانه و بهرهبردارى اقتصادى جابرانه و بالاتر از همه اخلاق فاسد و پليد در اقطار مختلف جهان حكومت مىكرد.
عربستان از هيچگونه نظم و امنيتى برخوردار نبود و با وجود مشكلات و معضلاتى كه در آن سرزمين وجود داشت، محتاج به زعيم وراهنماى ماهر و حاذقى بود كه اين مشكلات را حل كند. جهل، انحطاط اخلاقى، فقر و هرج و مرج كه نتيجهاى جز جنگ و قتل و غارت نداشت، عموميت پيدا كرده بود. شهرهاى ساحلى عربستان تا بلاد حاصلخيز و آباد يمن و عراق، تحت سيطره حكومت ايران قرار گرفته بود.
در قسمت شمال، نفوذ رومىها تا مرز حجاز بلكه تا داخل آن رسوخ كرده بود. از اين عجيبتر اينكه بر اثر سلطه مالى يهود و سيطره سرمايهداران اين قوم، چنگال رباخواران جهود در اعماق قلوب اجتماع عرب فرو رفته بود و اين ناحيه را تحت عنوان تجارت و داد و ستد، سنگر تجاوز و تعدّى قرار داده بودند و خون عرب را به وسيله دامهاى ظالمانه مىمكيدند و با فعاليت هر چه شديدتر ناخنهاى ستمگرى خود را تيز مىكردند تا در جسد اين مردم بيچاره فرو برند.
در سواحل شرقى عربستان، پرچم حكومت نصرانى حبشى در اهتزاز بود كه در سالهاى متمادى، بارها به قصد غارتگرى به مكّه حمله كردند. در ناحيه نجران (واقع بين حجاز و يمن) دسته ديگرى از نصارا بودند كه روابط سياسى و اقتصادى محكمى با برادران همكيش حبشى خود داشتند.
در چنين شرايطى خداوند از ميان بندگانش راهنمايى براى هدايت بشر انتخاب كرد كه در اوايل امر به حلّ هيچ يك از اين مشكلات نپرداخت، بلكه تنها كارى كه كرد اين بود كه قيام فرمود و با صداى بلند و تصميم قاطع، مردم را به پرستش خداى يگانه و اجتناب از طاغوت دعوت فرمود.(1)
كسانى كه اندك آشنايى با تاريخ دارند مىدانند در نظر اين رهبر بزرگ هيچ يك از مشكلات قابل اعتنا نبود، بلكه حل هر يك از آنها را به آينده موكول مىكرد.
آرى، رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در اوايل امر همه كوشش و فعاليت خود را منحصر در نشر دعوت توحيد فرمود و كوچكترين عنايتى به حلّ ساير مشكلات ابراز ننمود. علّت اين امر آن بود كه مطابق تشخيص اسلام هر يك از مفاسد اجتماعى و اخلاقى كه در جامعه بشر روى مىدهد ناشى از يك علّت اساسى است و آن اين است كه:
بشر، خود را مستقل، آزاد و غير مسؤول مىانگارد، به عبارت ديگر خود را براى هيچ يك از اعمالى كه مرتكب مىشود، مسؤول نمىداند، بلكه خود را خداى خود مىداند و يا فرمانرواى مقتدرى غير از خدا را كه همان طاغوت باشد، براى حكومت انتخاب مىكند؛ چه اين آمر، بشر باشد و چه غير بشر و مادامى كه اين فساد در رگ و ريشه حيات اجتماعى نفوذ
1) طاغوت يعنى متجاوز، متعدّى و گردنكش و به تعبير رايج اين عصر به معنى ديكتاتور يا هر معبودى غير از خداست. اين كلمه بر شيطان نيز به همين مناسبت اطلاق مىشود، زيرا شيطان نيز همچون ديكتاتورها موجب گمراهى مردم مىشود و آنها را از خداپرستى باز مىدارد. مترجم
داشته باشد، هيچ قانون و نقشهاى نمىتواند در قلع و قمع جرثومههاى شرور و مفاسد فردى و اجتماعى مؤثر باشد، زيرا اگر دريچهاى از آن مسدود شود، دريچه ديگرى باز خواهد شد.
بنابراين تنها راه اقدام به چنين امر مهمى، تصفيه اذهان و افكار مردم از هوس استقلال طلبى مطلق و تبعيت از شهوات خودپسندى و خودخواهى است تا هر فردى اين معنى را از دل و جان بشنود و بپذيرد:
اين جهان وسيع و عظيمى كه تو در آن زندگى مىكنى و نفس مىكشى، نمىتواند خودسر و بدون صاحب باشد، بلكه حق اين است كه داراى حاكم يا مدير قاهر و مقتدرى باشد كه حق هر گونه تصرفى براى او محفوظ است امّا به عبوديت هيچ بندهاى نيازمند نيست، امّا نكتهاى در كار است و آنكه:
تو با هيچ قدرت و قيمتى نمىتوانى بر او غالب آيى و غير ممكن است كه از ملكوت او - يعنى از محيط قدرت و حكومت او - تجاوز نمايى. در اين صورت ادعاى استقلال كردن تو، در برابر اين حقايق ثابت، جز غلط و اشتباهى احمقانه چيز ديگرى نيست و زيان اين حماقت دامنگيرت مىشود و اين ميوه جنايت را جز خودت كسى نخواهد چيد. بنابراين عقل و شعور و تشخيص حقيقت واقع و ملموس «رئاليسم» اقتضا دارد كه در مقابل اين حقيقت مسلم تسليم شوى و در برابر عظمت و قدرت لايزال او جلت قدرته و تعالى شأنه سر تعظيم فرود آورى و در برابر اوامر او بندهاى مطيع و فرمانبردار باشى.
همچنين لازم است گوشهاى از اين حقيقت باز بر انسان ناسپاس و سركش عرضه شود:
در اين جهان هيچگونه حاكم، والى يا پادشاه مقتدرى وجود ندارد مگر خداى واحد و صمد.(1)
و خدا همان فرمانرواى قاهرى است كه هيچكس را ياراى سرپيچى از حكم او نيست، فرمانروايى منحصر به ذات اوست و امر او در آسمان و زمين نافذ است.
بنابراين تو بايد بنده او باشى و در برابر امر هيچكس جز او تسليم نشوى و تنها در مقابل او، سجده نمايى، هيچ صاحب جلالت و قداستى جز او وجود ندارد و جلالت و قداست مخصوص ذات او جلّ و علا است و نيز هيچ والاحضرت و صاحب سموى جز او نيست، زيرا سمو و علو منحصر در ذات اوست، هيچ آقا و سيّدى وجود ندارد، زيرا
1) مستغنى از هر كس و هر چيز. مترجم
سيادت و بزرگى از آن او و در خور اوست و آقايى و سيادت مقتبس از شرف او جلّت قدرته و عظم شأنه است، هيچ قانونگذار و شارعى جز او نيست و هيچكس جز ذات پاك او، سزاوار تشريع و قانونگذارى نيست و در هر حال قانون، قانون اوست، هيچ پادشاهى يا روزى دهندهاى جز او وجود ندارد، جز او شخصى يا مقامى وجود ندارد كه دعاى مردم را اجابت كند و مفاتيح كبريا و جبروت همه در اختيار اوست، و براى هيچ كسى در اين دنيا علو و سموى وجود ندارد جز براى او و همه كسانى كه در زمين و آسمان هستند، بندگانى هستند امثال شما و پرورش دهنده و مربى كل تنها اوست، تو موظّفى كه حلقه عبوديت هيچ فردى را برگردن نگذارى، جز عبوديت او را و از هر جهت تسليم اوامر و مطيع فرامين او باشى.
بنابراين بر اساس چنين اصلى، شالوده بناى سيره فردى و نظام اجتماعى به طرز خاصى استوار مىشود و بدين طريق تمام مشكلاتى كه از دوران آدم تا امروز به وجود آمده، حل و فصل مىشود و نيز همه مشكلات و معضلاتى كه تا روز قيامت به وجود آيد مرتفع خواهد شد و اين اسلوب و سيستم طريق مخصوص و بكرى است بىسابقه و بىمثل و مانند.
سيّد و مولاى ما، پيامبر عربى، محمّد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله نداى اين دعوت را سر داد و براى نشر آن قيام كرد و دعوت به اين اصلاح اساسى را بدون تمهيد مقدّمه و طرح نقشه قبلى براى اين مقصد اعلى بر عهده گرفت و مردم را مستقيما به طرف اين مقصود فرا خواند.او براى رسيدن به اين هدف مقدّس، از راههايى مانند اصلاحات سياسى و اجتماعى كه دل و عقل مردم را ربوده بود، استفاده نكرد تا در سايه آن قدرت و حكومت را به دست آورد و سپس قدم به قدم جلو برود يا پله پله، گام را فراتر گذارد و خلاصه مقال اينكه در طريق دعوت، براى اينكه مردم را به هدف و مقصود برساند و مردم بتوانند گم شده خود را در آغوش كشند، هيچ يك از اين وسايل و اسباب را به كار نبرد.
همه مردم به چشم خود ديدند كه بندهاى از بندگان خدا برخاست و با صداى بلند ندا در داد: «لاالهالااللّه»، «در تمام عالم وجود، خدايى جز خداى يگانه وجود ندارد.» و حتّى به قدر چشم به هم زدنى، در اجراى اين منظور مقدّس به امر ديگرى اعتنا نكرد.
نكته قابل توجّه اين است كه دعوت به اين امر تنها ناشى از پايدارى و استقامتى نيست كه خداوند آن را مخصوص پيامبران قرار داده، بلكه براى نهضت و جنبش اسلامى تنها برنامه همين است، زيرا نفوذ و سيطرهاى كه با وسايل ديگرى تحصيل شود، در راه اجراى اين منظور كارگشا نخواهد بود. كسانى كه بخواهند در اجراى چنين وظيفه مهمى بر اساس اصل
ديگرى غير از لاالهالااللّه قيام و اقدام كنند و معاونت و معاضدت نمايند، قيام و اقدام و كمك و مساعدتشان به قدر پشيزى ارزش نخواهد داشت.
در هر حال براى تحصيل اين مقصود و وصول به اين هدف، تنها مساعدت افرادى مفيد و مؤثر خواهد بود كه عقيده لاالهالااللّه محرك درونى آنها باشد و از روى ميل و رغبت مجذوب اين كلمه شده و آن را بنيان حياتشان قرار داده باشند و اجابت دعوت، قيام و مبارزه در اين راه را جز بر اساس اين منظور، بر عهده نگرفته باشند.
بنابراين با توجّه به شيوه مخصوصى از حكمت سياسى، تدبير و انديشهاى كه در قيام به دعوت اسلامى و تنظيم شؤون آن لازم است، مقتضى است كه شروع اين عمل بدون تمهيد مقدّمه و فقط با نيّت توحيد خالص و يگانهپرستى بىشائبه باشد.
توجّه به اين نكته ضرورت دارد كه عقيده به توحيد، منحصر به غوطهور شدن در ماوراء الطبيعه نيست، بلكه حقيقت امر اين است كه اين عقيده، ريشه شجره نظام حيات اجتماعى را كه بر اساس استقلال و آزادى مطلق بشر يا اعتقاد به حاكميت و الوهيت غير از خدا، غرس شده، قلع و قمع نموده و بذر اين شجره ملعونه را كه در مزرع افكار و اوهام مردم پاشيده شده، نابود مىكند. در نتيجه قيام و بنيان نهضت، بر پايه جديدى غير از اين اساس استوار مىگردد.
براى نمونه مؤذنين در شبانه روز چند نوبت از فراز مأذنهها، اذان مىدهند و با صداى بلند مىگويند:
اَشهدُاَن لاالهالااللّه
تمامى مردم از نژادها و طبقات مختلف با كمال سكون و آرامش به آن گوش مىدهند، ولى در اذهان و قلوبشان اثر ندارد، بايد هم، چنين باشد. زيرا مؤذن نمىداند كه مردم را به كجا دعوت مىكند، مردم نيز نمىفهمند كه اين كلمات، چه معانى بلندى را در بردارد و آنها را به چه مقصد اعلايى رهبرى مىكند.
ولى اگر روزى برسد كه مردم دنيا هدف عالى اين دعوت را درك كنند، و منادى با اين ندا، عزم و تصميم خود را اعلام كند، در آن زمان همگان خواهند ديد كه چه انقلابى در جهان پديد مىآيد و چگونه اوضاع جهان دگرگون شده و قيافهها، صورت ديگرى به خود مىگيرد.
امّا دنيايى كه از پستان جاهليّت شير خورده و در مهد آن پرورش يافته، چگونه مىتواند به چنين ندايى گوش فرا دهد؟
دنياى آلوده فعلى، مىداند كه منادى مىگويد:
«هيچ پادشاه و حاكمى را غير از خدا نمىشناسم و در مقابل هيچ حكومت قانون و دستورى غير از حكومت الهى، قانون الهى و دستور الهى تسليم نمىشوم، هيچ محكمهاى از محاكم دنيايى و هيچ قدرتى از قدرتهاى عرفى را به رسميت نمىشناسم و در برابر هيچ امرى غير از امر خدا تمكين نمىكنم، به هيچ تقليد و قيدى از تقاليد و قيود جاهليّت ارثى مقيّد نيستم و به هيچ يك از امتيازاتى كه اشخاص به نام اشرافيت براى خود قائلند اعتنا ندارم، هيچ لردى را به عنوان آقا و هيچ پاپى را به عنوان قديس قبول ندارم، از هيچ سلطهاى از سلطههاى آميخته به تكبر كه در مقابل حق، تمرد و سركشى را پيشه كردهاند باكى ندارم؛ بلكه تنها در برابر اراده پروردگار تسليم مىشوم و به همه طاغوتها - بتهاى گوشتى - و خدايان دروغى كافرم!!»
حال بايد پرسيد كه آيا دنيا و اهل آن اين ندا را با توجّه به همه آن معانى مىشنوند و ساكت مىمانند؟
غير ممكن است، بلكه دنيا و اهل آن به محض شنيدن اين كلمه در برابر معتقدين به آن، صف آرايى مىكنند و عليه آنها اعلان جنگ مىدهند. چه قصد مقاتله با آن وجود داشته باشد و چه نداشته باشد، در هر صورت آنها به جنگ برمىخيزند!
با شنيده شدن صداى مؤذن وضع زمين و آسمان دگرگون مىشود و همه مخالفين اين عقيده مانند مار و عقرب و حيوانات درنده نيش خود را در بدن مؤمنين فرو مىبرند و چنگالها را براى دريدن آنها تيز مىكنند.
در زمان قيام رسول اكرم صلىاللهعليهوآله، دنيا در چنين وضعيتى بود.
پيامبر خود مىدانست به چه دعوتى برخاسته و نيز در نظر كسانى كه كلام او را مىشنيدند، هدف و مقصود مخفى نبود. به همين جهت، هر كس كه احساس خطر مىكرد و مىفهميد در جريان اين دعوت، چه زيانهايى متوجّه او خواهد شد، چه خطرهايى متوجّه مصالح و منافع اوست! براى نابود كردن اين نور الهى، از هيچ عملى چشم پوشى نمىكرد.
سدنه و كهنه يعنى كسانى كه به عنوان رهبران دينى، خدمتگزارى معابد و صومعهها را بر عهده گرفته بودند، از شنيدن اين صدا خطر سقوط برهمائيت و نابودى دستگاه پاپى را احساس مىكردند. رؤساى قبايل و عشاير نيز مىديدند كه اين صدا بنيان رياست آنها را از پايه و اساس منهدم خواهد ساخت، همچنين رباخواران و سرمايهداران و كسانى كه با اتكاى به حسب و نسب خانوادگى در قلّه مجد و شرف جاى گرفته بودند و پرستندگان قوميت و ملّيت هر يك به سهم خود، فهميده بودند كه شرف و امتيازاتى را كه به خود تخصيص داده و
باقى مردم را از آن محروم كردهاند، ناچار روزى از بين مىرود. گروه ديگرى به عقايد آبا و اجدادى خود دل بسته و دست بردار آن نبودند و آن را همچون بت مىپرستيدند كه آنها نيز احساس كردند كه اين عادات و رسوم را در خطر مىديدند.
خلاصه كلام اينكه، ملاحظه مىكردند كه عزيزانشان به زودى نابود مىشوند و در عين حال مىديدند كه دستهاى از بتهاى گوشتى خودسر و سركش با اخلاق ديكتاتور منشى كه در مقابل خدا عرض اندام كرده و معبود مردم شدهاند، آنها نيز محكوم به انقراض و فنا گردند.
آنها با اينكه سالهاى زيادى با يكديگر در حال جنگ بودند، امّا در هنگام اين دعوت خدايى يك دل و يك زبان، متّحد شده و تصميم گرفتند اين سنگى را كه سدّ راهشان شده، از ميان بردارند.
در چنين شرايطى تنها، كسانى كه داراى فطرت پاك و مستعد پذيرش حق و مفطور بر ديانت و صدق بودند، پس از شناخت حق و چشيدن طعم گواراى آن، همه شدايد و مشقات را به طيب خاطر تحمّل مىكردند. براى آنها غلبه بر مرگ يا مغلوب نمودن آن تفاوتى نداشت،هدف آنها اجابت دعوت حق بود و ديگران نيز وظيفهاى جز عناد و لجاج در برابر اينها، براى خود قايل نبودند.
عدد افرادى كه در آغاز امر، دعوت خدا و رسولش را اجابت كردند، از شماره انگشتان تجاوز نمىكرد، لكن به تدريج بر تعداد آنها افزوده شد. از آن پس، افراد و جماعات زيادى، به سوى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله روى آوردند تا اينكه دعوت به مرور زمان پيشرفت كرد، به گونهاى كه هرچه فشار مخالفين افزايش مىيافت، بر نيروى مقاومت و استقامت گروندگان افزوده مىشد؛ حتّى بسيارى از گروندگان از شغل و مقامى كه داشتند بركنار شده و از خانه و كاشانه خود تبعيد شدند.
چه بسا كسانى كه آشنايان و دوستان نزديكشان از آنها دورى گزيدند و يا افرادى كه در اثر شكنجههاى مخالفين مضروب و مجروح مىشدند و يا هنگام ظهر در آفتاب سوزان بدنشان روى ريگهاى داغ بطحاء غلطيده و سينههايشان زير سنگهاى گداخته سوخته بود.
عده زيادى از آنها در مقابل چشم مردم فحش و ناسزا مىشنيدند، سنگسار مىشدند، ميلههاى گداخته در چشمشان فرو مىرفت و از نعمت بينايى محروم مىشدند و يا در راه قبول دعوت سر از تنشان جدا مىشد. حتّى اشخاص ديگرى بودند كه به وسيله جلب شهود، پول، زن، سيادت و امارت تطميع مىشدند، امّا باز هم از راه حق منصرف و منحرف نبودند.
همه اين جريانات در كار بود و جز اين ممكن نبود، زيرا پيشرفت جنبش اسلامى تنها در
سايه صبر، پايدارى و مقاومت در برابر شدايد و سختىها امكانپذير بود و درخت برومند اسلام جز با موادى از اين دست، نمىتوانست بارور شود!
اين حوادث با همه مشكلات و مصايبى كه دربر داشت، داراى يك امتياز بود و آن امتياز اين بود كه:
اشخاص بىاراده، سست عنصر، فاسد الاخلاق و ضعيف النفس جرأت نمىكردند كه به اين دعوت لبيك اجابت گويند و نمىتوانستند خود را در صف مردان عقيده، ايمان و حق پرستى نشان دهند.
از طرف ديگر در نتيجه اين آزمايش، فقط مردانى كه زبده و نخبه دودمان بشرى بودند و مانند ستارگان درخشانى در فضاى آسمان انسانيّت تشعشع و تلألؤ داشتند، اين سعادت را درك كردند و تا ابد مانند الماس درخشانى در جبين انسانيت، جلوهگرى خواهند كرد.
آرى، در چنين هنگامهاى، دعوت اسلام به چنين مردان نجيب و عالى مقامى نياز داشت و تنها راه اين بود كه در ميان آن همه جمعيت، پاك از ناپاك تميز داده شود و نيكوكاران مخلص، صادق، صاحبان عزم و اراده و حق پرستان، همچون طلاى ناب از بوته آزمايش بيرون آيند. بنابراين هر كس به اين دعوت لبيك اجابت مىگفت، ناگزير از تحمّل اين عقبات و شدايد بود. چه عقباتى و چه شدايدى، عقبات فداكارى و جانبازى در برابر مخالفين ستمگر جائر و جابر!
اين جمله بر آنچه گذشت بايد اضافه شود كه:
كسانى كه به خدا و به فرستاده او ايمان آوردند، آن همه شدايد و مشكلات و مقاومت در برابر مصايب را براى تأمين مقاصد شخصى، اغراض نفسانى و مطامع خانوادگى، قومى و ملّى تحمّل نكردند، بلكه انواع اذيت و آزار و ضرب و جرح و گرسنگى را در راه خدا و به نام خدا به جان خريدند و فقط در راه خدا فداكارى كردند و تنها به همين جرم و براى سير در همين راه مبارك و مقدّس بود كه از هر طرف در معرض حمله و هجوم ستمگران، باطل پرستان و خودخواهان قرار گرفتند.
نتيجه اين شد كه بر قوت ايمان آنها افزوده شد، آن نوع تفكر اسلامى كه دنيا به شدت نيازمند آن بود، به وجود آمد و بر اثر همين سختىها به اخلاق مهذب و مصفاى اسلامى مزين شدند. از آن پس نيروى تفكر، عمل، استحكام، صلابت عقايد دينى و عشق به خدا، در ذهن
آنان مخمر گرديد، روح و روانشان از سرچشمه معارف و فكر اسلامى شاداب و لبريز گرديد و علاقه و ايمان به اين دستگاه، با خون و گوشتشان ممزوج شد.
آرى، پيدايش اين شيوه تفكر اسلامى خالص در اين مدرسه و مكتب، كه مكتب رنج و محنت و مشقت بود، امرى طبيعى بود.
زيرا اگر فردى با توجّه به هدفى اعلى و مقدس، در راهى قدم گذارد و شروع به اقدام كند، آنگاه در راهى كه پيش گرفته دچار انواع شدايد مانند ضرب و جرح و گرسنگى و تبعيد گردد و مراحل بىشمارى از مبارزه را طى نموده و عقبات و تبعات مختلف و مشقتآور آن را تحمّل نمايد، چنين كسى بر اثر تجربياتى كه اندوخته، بيشتر از گذشته به هدف اعلى و مقصد مقدّسش علاقمند خواهد شد، در نتيجه شخصيت ديگرى به دست خواهد آورد و اين شخصيت جديد، در قالبى مخصوص و متناسب با هدف ريخته خواهد شد، تا جايى كه اين شخصيت از هدف مورد نظر تفكيكپذير نباشد.
شرع مقدّس اسلام براى ايجاد اين شخصيتها و تقويت اين گونه سجايا، نمازهاى پنجگانه را بر مسلمين واجب قرار داده تا انظار و افكار همه مردم در همان هدف اعلى متمركز باشد و عزم و تصميمشان را با مقاومت و استقامت تام و تمام در راه وصول به كمال مطلوب تمركز دهند و اعتقادشان را براى تجديد عهد محبت و بندگى، نسبت به مقامى كه ملكوت زمين و آسمان و تمام نيروهاى آشكار و نهان در اختيار اوست، تقويت كنند و حاكميت آن خداى مقتدرى را به ياد آورند كه از هر جهت خود را تسليم اراده او كردهاند.
شرع اسلام نمازهاى پنجگانه را واجب قرار داد تا در نتيجه آن بر وثوق و ايمان مسلمين بيفزايد و تأييد كنند كه با خدايى عهد و پيمان بستهاند كه مالك روز جزا، عالم به غيب و داناى رموز آشكار و نهان است و همو است كه همه نوع قدرتى بر بندگانش دارد.
بنابراين هدف از اين عبادت اين است كه تمام مسلمين با اطمينانى خاص، احكام و اوامر الهى را به كار برند و اطاعت از هيچ مقام و شخصى جز خداى متعال به ذهنشان خطور نكند.
آرى، افرادى كه در آغاز بعثت، اسلام را در آغوش گرفتند و به كلمهاللّه ايمان آوردند بر اين روش تربيت شدند. از طرف ديگر همين تربيت بىنظير و ابتكارى، قوىترين و مؤثرترين عامل در انتشار دعوت بود، زيرا مردم به چشم خود مىديدند كه افرادى از جنس خودشان، مفتون و شيفته اسلام مىشوند و با وجود انواع سختىها اعم از شكنجه، تبعيد و
جلاى وطن، كوچكترين تزلزلى در ايمانشان ايجاد نمىشود و با سر سختى بىمانندى مانند فولاد آب ديده، ثابت و پايدار مىايستند!
هدف از اين همه فداكارى چه بود؟
افراد زيادى براى يافتن پاسخ اين پرسش، تلاش كردند و به اين نتيجه رسيدند كه اهدافى از قبيل به دست آوردن زن، عشق به زن و فرزند يا تحصيل خروارها طلا و نقره موجب تحمّل اين همه رنج نمىشود، پس تحمّل اين همه شكنجه و عذاب در راه نگهدارى عقيده و ايمان، دليل بر صدق دعوت و حقانيت آن است و همين واقعيت است كه آنها را اين گونه مفتون و مقهور كرده است.
همين كه به اين نتيجه مىرسيدند بر حس كنجكاويشان افزوده مىشد و درباره حقيقتى كه ديگران در راه نگهدارى آن، چنين شكنجههاى دردناكى را تحمّل مىكردند، بيشتر دقيق مىشدند و وقتى كه به آنها گفته شد كه آن حقيقت، چيزى جز مفهوم لاالهالااللّه نيست، در اين افراد نيز همان انقلاب صالح و ريشهدار به وجود مىآمد و در راه همين كلمه بود كه دست از همه مطامع دنيوى شسته و براى بقاى آن، جان و مال و فرزند و همه لذايذ اين جهان را نثار مىكردند. در پرتو چنين عقيده و ايمانى بود كه تيرگىها از قلوبشان زدوده مىشد و پرده جهلو نادانى از برابر ديدگانشان كنار مىرفت، آنگاه جلوه حق در مزرع قلوبشان همچون ريزش باران در زمين مستعد و صالح، تأثير مىكرد.
در مقابل اين افراد صالح، عده ديگرى بودند كه نخوت سيادت، آقايى جاهليّت، تفاخر به استخوانهاى پوسيده آبا و اجداد و حرص و ولع بر تأمين شهوات و مطامع دنيا، چشمان آنها را از ديدن چهره دلآراى حق، كور كرده بود، ولى اشخاصى كه به اين دردها مبتلا نبودند، خود به خود مجذوب دعوت مىشدند. گروه ديگرى مدتى در برابر آن از خود مقاومت نشان مىدادند و سپس در برابر عظمت حق خاضع مىشدند و در نهايت كار به جايى كشيد كه در محيط جاهليّت تنها كسانى از نعمت اسلام بىبهره ماندند كه از مواهب سلامت طبع، طهارت قلب، نزاهت فكر و صدق و امانت محروم بودند.
در خلال اين كشمكش و در ضمن اين جريان، نمونه ديگرى از حق و حقيقت به شكل ديگرى آشكار شد و هدف حقجويى و حقگويى كه مورد نظر صاحب دعوت بود با زيباترين صورتى در رفتار و كردار رسول اكرم صلىاللهعليهوآله جلوهگر شد، به اين بيان كه:
هر بينندهاى روح واقعى اسلام را در حركات و سكنات رسول اكرم صلىاللهعليهوآله از حيث گفتار، رفتار و كردار مجسم مىديد(1)و به سهولت همه معانى اسلام را در آيينه اخلاق زكيه و حياتطيب و طاهر وى، روشن و آشكار و به عنوان بهترين نمونه مشاهده مىكرد.
هر چند اين موضوع مهم، محتاج به شرح و تفصيل بيشترى است، لكن با رعايت اختصار به بحث در امور مهم ديگرى كه مورد نظر است مىپردازيم:
قبل از طلوع فجر نبوّت يعنى پيش از تابش آفتاب جهانتاب اسلام، رسول اكرم صلىاللهعليهوآله با سرمايه خديجه دختر خويلد - رضى اللّه عنه - همسر با وفايش كه از متمولترين و بزرگترين سرمايهداران حجاز بود، تجارت مىكرد، لكن چون خداى متعال او را براى دعوت مردم به كلمه حق برانگيخته بود، انجام اين وظيفه بازار تجارتش را كساد كرد. از طرف ديگر قيام رسول اكرم صلىاللهعليهوآله براى تبليغ اسلام، انقلابى ايجاد كرد كه در تمام عربستان مبارزات زيادى عليه او شروع شد. در نتيجه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و همسر بزرگوارش تمام ثروت خود را با طيب خاطر و سخاوتمندى تمام در راه دعوت خرج كردند تا جايى كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به منظور نشر دعوت خود، ناگزير از سفر به طائف شد، امّا هيچ مركب و راحلهاى - حتّى الاغى - نداشت، در نتيجه پياده طى طريق نمود و اين همان كسى است كه تا ديروز از متمولترين تجار حجاز بود و دست او در تملك بر موارد ثروت و منابع رزق از همه بالاتر و بازتر بود.
در چنين وضعى جمعى از قريش نزد رسول اكرم صلىاللهعليهوآله آمدند و گفتند:
«اگر مقصود از قيام به اين امر، مال و ثروت و مكنت است، آنچه ثروت بخواهى در اختيار تو مىگذاريم كه از همه ما متمولتر شوى، اگر مقصود تو كسب شرف و تحصيل مقام و جاه است، رياست مطلقه از آن تو باشد و ما بدون امر و اجازه تو در هيچ كارى تصميم نخواهيم گرفت و در هيچ راهى قدم برنخواهيم داشت و اگر منظور تو تحصيل قدرت و سلطنت است، تو را به مقام سلطنت ارتقا مىدهيم و اگر زن مىخواهى بهترين و زيباترين دختران را به ازدواج تو در مىآوريم.»
1) فرومايگانى كه در سالهاى اخير با اتكا به عنوان ملّيت در ايران ميدانى پيدا كرده و خرافات و ياوه سرايىهاى قبل از اسلام را براى زنده كردن آيين مجوسى تحت عنوان «پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك» به رخ مردم مىكشند، خوب است در تاريخ زندگى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله يا رهبر بزرگ انسانيّت اندك مطالعهاى بكنند و تفسير صحيح و معنى واقعى پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك را دريابند، آنگاه از شرمسارى دم فروبندند و از سير قهقرايى و ارتجاعى خجالتزده شوند. مترجم
همه اين پيشنهادات به رسول اكرم صلىاللهعليهوآله عرضه شد، لكن آن كسى را كه خدا او را برگزيده تا جامعه بشريت را از چنگال كفر، جهل، بينوايى، درماندگى و بدبختى نجات دهد و آن همه بارهاى سنگين را از دوششان بردارد و غلها و زنجيرهايى را كه دست و پايشان را بسته، در هم شكند، نمىتوان با هيچ يك از اين پيشنهادها تمكين نمود و او را از دعوت منصرف كرد. در عوض رضايت داد كه از قوم و قبيله و از خويش و بيگانه، فحش، دشنام، لعن و نفرين بشنود و به انواع اذيت و آزار و شكنجه و درد تسليم شود و در جواب همه گفت:
«به من چه مىگوييد؟ نه مالتان را مىخواهم و نه رياست و افتخارات و سلطنت شما را، بلكه واقع امر اين است كه خدا مرا برانگيخته و به سوى شما فرستاده و همو است كه كتابى بر من نازل كرده و مأموريتم داده است كه بشير و نذير باشم، يعنى شما را به درك نعمتهاى او بشارت دهم و از عذابهاى او بترسانم. اين است كه پيامهاى پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و شما را پند و اندرز دادم، اگر آنچه را آوردهام از من بپذيريد، حظ و بهره دنيا و آخرت را خواهيد برد و اگر رد كرديد، براى پيشرفت دادن امر خدا صبر مىكنم تا خدا ميان من و شما حكومت كند.»
و اضافه نمود كه:
«اگر آفتاب را در دست راست و ماه را در دست چپم بگذاريد، از تبليغ رسالت خدا و ابلاغ پيام او منصرف نخواهم شد!!!»
روزى دستهاى از سران قريش نزد رسول اكرم صلىاللهعليهوآله آمدند و ديدند كه چند تن از ضعفاى مسلمين از قبيل صهيب و بلال و عمار در حضور حضرت نشستهاند، سران قريش چنين گفتند:
اى محمّد! از همه افراد قوم و قبيله بريدى و به اينها پيوستى و به مصاحبتشان قانع و راضى شدى؟ همينها هستند كه جانشين آن همه دوست و آشناى تو شدهاند و خداوند نعمت مصاحبت آنها را به تو داده و بدين وسيله بر تو منت گذاشته است؟ آيا ما تابع چنين افرادى شويم و در عداد آنها قرار گيريم؟ اين افراد را از خودت بران، شايد پس از راندن اينها ما نيز از تو تبعيت كنيم.
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله با دقت به اين سخنان گوش داد، لكن از آنجايى كه خداوند از ميان همه پيامبرانش تنها او را به رسالت انسانيّت كامل و قيام به عدل و داد مطلق در ميان مردم، مأموريت داده، به اين گفتهها اعتنايى نكرد و حاضر نشد اين انسانهاى بينوا و ضعيف و اين مساكين را محض خاطر اشرافى كه به سيادت و آقايى موهومشان دلخوش بودند و فخر
مىورزيدند، از مجلس خود براند.
رسول انسانيّت در راه تبليغ و نشر دعوتش به هيچ وجه به مصالح بلاد و قوم و عشيره و خانوادهاش علاقهاى نداشت و به واسطه همين ويژگى پيامبر بود كه مردم يقين داشتند كه اين مرد بزرگوار تنها به منظور تأمين سعادت قاطبه بشر و مجتمع انسانى قيام كرده است و همين معنى بود كه مردمانى را از هر جنس و امتى مجذوب دعوتش قرار داد. براى مزيد توضيح بايد گفت:
چنانچه اين مصلح بزرگ فىالمثل به امور خانواده و منافع و پيشرفت كارهاى بنىهاشم مىپرداخت، قطعا اعراب غير بنىهاشم دعوتش را نمىپذيرفتند و اگر همش را صرف حمايت قريش و تثبيت سيادت سياسى اين قبيله مىكرد، مسلما ساير قبايل عرب از دعوت او استقبال نمىكردند و اگر تنها به اعلاى كلمه عرب توجّه مىكرد و در راه تقويت مصالح ملّى آنها مىكوشيد، محال بود كه بلال از حبشه،صهيب از روم و سلمان از ايران به او پناه برند و تحت لواى او درآيند.
بنابراين مىتوان گفت كه تنها عاملى كه همه مردم را از عالى و دانى و سياه و سفيد مجذوب اين دعوت نمود، همانا محبت و عشق خالصى بود كه اين مرد بزرگوار به خدا داشت و از تمام اغراض و منافع ذاتى، خانوادگى، قبيلهاى، قومى، ملّى و وطنى بركنار بود، زيرا تنها هدف او اعلاى كلمه حق و اصلاح جهان انسانيّت بود.
همين كه خداى متعال اجازه هجرت از مكّه به مدينه را به پيامبر داد، كليه امانات و ودايعى را كه خويشاوندان مخالف وى به او سپرده بودند، تسليم پسر عمش على بن ابىطالب عليهالسلامنمود و توصيه فرمود كه هر يك از اين امانات را به صاحبش تحويل دهد.
كسى كه در زندگى جز به حطام اين دنياى پست به چيز ديگرى علاقه ندارد، در چنين شرايطى فرصت را مغتنم مىشمارد و آنچه را در اختيار دارد، اختلاس و ضبط خواهد نمود، لكن بنده مطيع خدا، حتّى در شرايطى كه مخالفينش كمر به قتل او بستهاند و انواع حيله و مكر را در راه نابودى او به كار مىبرند، تمام همّ خود را به كار مىبرد كه امانات دشمنانش را به آنها تسليم نمايد.
در هر صورت، همين خصوصيت اخلاقى عظيم بود كه اثر شگرفش را در اعماق فكر و روح اعراب به جاى گذاشت و آنها را محو و مدهوش عظمت و بزرگى رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهقرار داد.
با توجّه به اين معانى، مىتوان گفت كه اين جميعت پس از دو سال كه در جنگ بدر با
صفوف مسلمين مواجه شدند و به قتال پرداختند، به صحت عمل خود اطمينان نداشتند، بلكه وجدانشان به اين اقدام راضى نبود و به آنها نيش مىزد و مىگفت:
«با كه جنگ مىكنيد؟ آيا با مردى مىجنگيد كه حقوق بشر را حتّى در آخرين ساعتى كه از مكر و كيد مخالفينش رهايى مىيابد - همان مخالفينى كه تصميم به قتل او گرفتهاند - فراموش ندارد و امانات دشمنانش را به آنها مسترد مىدارد؟»
بنابراين هر چند اين جمعيت با دست و اسلحه و از روى عناد و لجاج با رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهمىجنگيدند، ولى مطمئنا از نيش وجدان و توبيخ ضمير مصون نبودند، زيرا احساس مىكردند با كسى مىجنگند كه نمونه اعلاى امانت، صدق، عفاف و طهارت اخلاق است. در نتيجه اگر اين معنى، يكى از عوامل اخلاقى مؤثر در شكست كفار در جنگ بدر، محسوب شود خطا نخواهد بود.
پس از سيزده سال جهاد متوالى و مبارزه عنيف و شديد، ضرورت تشكيل دولت كوچك اسلامى در مدينه احساس مىشد تا كشورى نوبنياد به وجود آيد. در اين هنگام اصحاب رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در حدود سيصد نفر بودند كه از تربيت اسلامى كاملى برخوردار بودند و هر يك صلاحيت آن را داشتند كه كارهايى به آنها سپرده شود و به عنوان مسلمان وظيفهشناس قيام به واجب كنند و اين دسته از اصحاب رسول اكرم صلىاللهعليهوآله شايستگى اداره امور كشور اسلامى را احراز كرده بودند.
بنابراين دولت و مملكتى تأسيس و پايهگذارى شد و از اين تاريخ به بعد، زندگانى پيامبر گرامى اسلام، ده سال به طول انجاميد و در طول اين مدت نظارت بر امور مسلمين را عهدهدار بودند.
آن بزرگوار در خلال اين مدت كوتاه، اصحابش را براى تنظيم دواير حكومت و اداره هر يك از فروع آن مطابق برنامه اسلامى تربيت كرد. در ضمن اين جريان، تفكر اسلامى نضج گرفت و از شكل ساده و خالص ابتدايى به صورت نظام مدنى كاملى درآمد و هر يك از ابعاد مختلف ادارى، تعليماتى، قضايى، اقتصادى، مالى و اجتماعى اسلام و نيز جوانب سياست بينالمللى و برنامه عملى آن، چه از لحاظ صلح و چه از لحاظ جنگ، روشن گرديد، در نهايت براى هر يك از فروع زندگى، اصول و قوانينى وضع شد و همين اصول و قواعد، صورت عمل به خود گرفت.
خلاصه كلام اينكه بر اساس اين برنامه و با عمل به اين طرز تعليم و تربيت و تجربيات عملى مخصوص، مردانى ورزيده و مجرّب روى كار آمدند و اين دولت نوپاى اسلامى در
شهر كوچكى مانند مدينه، نمونهاى شد كه پس از چند سال اين حكومت محلّى را به حكومت عظيمى تبديل نمود و پر و بال رحمت خود را بر تمام جزيرهالعرب بسط داد.
از آن پس هر اندازه مردم، حكومت اسلام و روش اسلامى آن را بيشتر در زندگى خود مجسم مىديدند و هر چه اين معنى در آيينه اعمال روزانه آنها، بيشتر جلوهگرى مىكرد و نتايج آن را به صورت محسوسترى مىديدند، بيشتر بر يقينشان افزوده مىشد كه:
انسانيّت همانى است كه مىبينند!
پس تأمين سعادت بشرى جز در سايه حمايت اسلام، ممكن نخواهد بود و براى انسانيّت دردمند و مجروح، جز در كنف حمايت اسلام راهى نيست!
در چنين مرحلهاى حتّى كسانى كه سالها در برابر اسلام مقاومت كرده و با تمام وسايل به جنگ و ستيز برخاسته بودند، اين دعوت را تصديق نموده و به ساحت مقدّس صاحب دعوت تقرب جستند.
از آن جمله خالد بن وليد، عمرو بن العاص، عكرمة بن ابىجهل، ابوسفيان بنحرب و حتّى قاتل حمزة بن عبدالمطلب - عم پيامبر و برادر رضاعى حضرت - در برابر عظمت و جلال اسلام خاضع شدند و ايمان آوردند. همچنين هند دختر عتبه، زن ابوسفيان كه جگر حمزه سيدالشهدا را پس از شهادت حمزه در جنگ احد مكيده بود، تسليم امر خدا شد و مجبور به اطاعت از كسى شد كه او را قلبا مبغوضترين دشمنانش مىانگاشت.
امّا جاى تأسف است كه مورّخين در شرح غزوات به قدرى بحث كرده و حرف زدهاند كه ممكن است خوانندگان تاريخ، تصوّر كنند اين انقلاب عظيم در عربستان نتيجه جنگ و محصول معركههاى خونين بوده است.
امّا حقيقتى كه قابل تشكيك نيست، اين است كه شعله اين جنگها در عربستان بيشتر از چند سال افروخته نبود و عاملى كه مردمان خشن و تندخويى مانند اعراب را مسخر فكر اسلام كرد، جنگ نبود.
زيرا در تمام اين جنگها عدّه مقتولين از طرفين، بيش از هزار و چند صد نفر نبود.(1)
1) .علامه جليل استاد سيد ابوالحسن ندوى هندى كه از اقطاب دانش و بينش عصر ماست در كتاب ماذا خسرالعالم بانحطاط المسلمين به نقل از تحقيقات يكى از دانشمندان و محققين مسلمان هند كه از روى متون تواريخ اسلامى، آمار دقيقى از مقتولين دوران نبوّت به دست آورده، مىگويد: مجموع تلفات نفوس انسانى در جنگهاى عصر رسول اكرم صلىاللهعليهوآله از طرفين، هزار و هيجده نفر بوده است! ولى دكتر محمّد حميداللّه در كتاب رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در ميدان جنگ، مقتولين يهوديان بنىقريظه را كه به حكم حكميت سعدبنمعاذ بر اساس احكام تورات صورت گرفته بود، از اين عدّه كسر نموده و در نتيجه مىگويد: عدّه مقتولين جمعا در ميدانهاى جنگ، بالغ بر سيصد و بيست و چند نفر مىشود. (مترجم)
بنابراين كسى كه با تاريخ انقلابهاى جهان آشنايى داشته باشد به ناچار اعتراف خواهد نمود كه در اين انقلاب آنچه خون ريخته شد، داراى دليل عقلى، فكرى و منطقى بود، در نتيجه بايد آن را انقلاب سلمى يا اصطلاحا انقلاب سفيد ناميد.از اين گذشته، در سايه اين انقلاب نه تنها شيوه نظم كشورى تغيير كرد بلكه شيوه تعقل، وجهه نظر و برنامه تفكر و نيز طرق زندگى، اخلاق و عادات به كلّى تغيير كرد. خلاصه كلام اينكه سرزمين عربستان به صورت ديگرى درآمد و ملّت عرب، تحول بىسابقهاى به خود ديد.
بر اثر اين تحولات، بيشتر مردانى كه در گذشته با كمال بىباكى مرتكب فحشا مىشدند، حامى و نگهبان عرض و ناموس زنان شدند.
كسانى كه مستمرا شراب مىخوردند، در راه الغاى مسكرات و ريشهكن كردن عادت مِىخوارگى، تبليغ و دعوت مىكردند و افرادى كه رسم و عادتشان دزدى و راهزنى بود، عفاف و زهدشان به جايى رسيد كه حتّى گاهى نزد دوستانشان از خوردن غذا خوددارى مىكردند كه مبادا غذايى كه در برابر آنها گذاشته شده است، از مال حرام و باطل تهيه شده باشد، تا اينكه خداوند آياتى نازل فرمود و آنها اطمينان يافتند كه اكل و شرب در چنين شرايطى مانعى ندارد.
و باز كسانى كه خلق و خوى غارتگرى و تجاوز به حقوق ديگران، عادت ثانوى ايشان شده بود به مدارجى از زهد و تقوا ترقى كردند كه در هنگام فتح پايتخت ايران، يكى از سربازان عرب، تاج سلطنتى را كه ميليونها ليره قيمت داشت به چنگ آورد و در تاريكى شب آن را زير عباى مندرس خود پنهان و نزد فرمانده لشكر برد تا مبادا كسى آن را ببيند و انعكاس اين عمل موجب حسن شهرت وى گردد و اين حسن شهرت، صدق و اخلاق او را مشوب به شائبه ريا سازد.
همچنين كسانى بودند كه براى نفوس بشرى كمترين وزنى قايل نبودند، خون تعداد زيادى از افراد بىگناه را مىريختند و دختران و پارههاى تن خود را به دست خود زنده به گور
مىكردند، امّا شعور و احساسات لطيف همين مردم درباره احترام به نفوس به جايى رسيد كه نمىتوانستند ببينند خون پرندهاى بدون رعايت شفقت و ترحم ريخته شود و يا كسانى كه قبل از اين انقلاب به هيچ وجه معنى امانت و عدل را نمىفهميدند به انسانهاى نيكوكارى تبديل شدند كه سمبل امانت و عفاف شناخته شدند.
يكى از اين افراد پس از تصرّف خيبر به دست مسلمين هنگامى كه براى جمعآورى عوايد خالصه به آن سرزمين رفت، جهودهاى خيبرى مبلغ زيادى پول جمعآورى كردند و خواستند به عنوان رشوه به او بدهند تا براى آنها تخفيفى قايل شود، ولى او تمام محصول را به دو قسمت متساوى تقسيم كرد و آنها را مخيّر ساخت كه هر يك از دو قسمت را كه تمايل دارند انتخاب كنند.
همين كه جهودها اين معامله عجيب را از مأمور دارايى ملاحظه كردند، سخت دچار تعجب شده و با خجلت دهشتآورى گفتند:
«زمين و آسمان محال است جز بر اساس چنين عدل و نظمى پايدار بماند!»
از ميان همين مردم، فرمانداران و فرماندهانى برخاستند كه حاضر نبودند مقر فرمانروايى و فرماندهى خود را در كاخهاى حكومتى قرار دهند، بلكه در ميان توده مردم و در خانههاى روستايى و رعيتى به سر مىبردند، در بازار قدم مىزدند و حاجب و دربانى نداشتند.
در چنين شرايطى هر يك از آحاد و افراد مردم به سهولت، مىتوانستند فرماندار يا فرمانده را در هر ساعتى از روز يا شب ملاقات كنند.
نمونه ديگر قضات عادلى بودند كه وقتى خليفه شكايتى عليه يك نفر جهود به محكمه تقديم كرد، خليفه را محكوم نموده و به نفع جهود حكم صادر كرد. زيرا خليفه براى اثبات ادعاى خود غير از پسر و برادرش شاهدى نداشت.
و نيز از ميان آنها فرماندهانى برخاستند كه يكى از آنها كليه جزيهاى را كه از مردم شهرى گرفته بودند به آنها باز گرداند.
شرح داستان اين است كه شهر حمص از شهرهاى شام در تصرّف مسلمين بود و چون فرمانده لشكر مسلمين بر حسب اقتضاى مصلحت ناگزير از تخليه شهر بود، قبل از حركت، وجوهى را كه به عنوان جزيه از مردم غير مسلمان شهر گرفته بود به آنها مسترد داشت و تصريح كرد كه:
چون مسلمين اين وجوه را در ازاى پاسدارى و حمايت از مردم گرفتهاند و در حال حاضر انجام اين وظيفه براى مسلمين مقدور نيست، لذا اين پولها پس داده مىشود و
اضافه نمود كه چون از كمك و دفاع شما منصرف هستيم، اينك اختيار امر با خودتان است.
مردم غير مسلمان شهر از اين عدالت و نيكوكارى فرمانده مسلمان به شدت متأثر شدند و گفتند:
«حكومت و عدالت شما در نظر ما بسى پسنديدهتر و مطلوبتر از ظلم و تعدّى همكيشان ماست كه قبلاً بر ما حكومت داشتند، ما حاضريم به كمك فرمانده شما با لشكريان هراكليوس بجنگيم.»(1)
سفرايى از ميان اين قوم برخاستند كه وقتى يكى از آنها وارد سراپرده سر فرماندهى ارتش ايران شد كه جمع كثيرى از اعيان و رجال و امرا در آنجا حضور داشتند، مبادى عاليه انسانيّت مخلّد و جاويد اسلامى را به كاملترين صورتى تجسم داد، به گونهاى كه قلوب حاضرين را تسخير كرد و به شدت از اختلافات طبقاتى و امتيازات نامعقولى كه ميان اين قوم رواج داشت به اقتضاى مقام، صريحا انتقاد كرد و به هيچ وجه مسحور و مفتون آن همه طنطنه و جلال و شكوه مصنوعى نگرديد و خدا مىداند كه اظهارات اين سفير و جلال و عظمت دين انسانيّت در اين موقف تاريخى و موقع مهيب در اذهان و افكار لشكريان و سران لشكر ايرانى كه در سراپرده مجلل حضور داشتند چه تأثيرى نمود.
رعايايى را مىتوان مثال زد كه از لحاظ احساس مسؤوليت اخلاقى به حد اعلاى ترقى و كمال رسيدند و هرگاه فردى از آنها مرتكب گناه و جنايتى مىشد، نزد امير و فرماندار مىآمد و با كمال صراحت به گناه خود اعتراف مىنمود و اصرار مىكرد كه حدود الهى را درباره او اجرا كنند!
به اين معنى كه اگر به طور مثال دزد بود، دستش قطع شود و چنانچه مرتكب زنا شده، سنگ باران شود تا بميرد. تحمّل اين مجازات بدين منظور بود كه از پليدىهاى قبلى كه مولود ارتكاب معاصى بود، تطهير شود و در جهان آينده به صورت يك سارق يا زانى با خداى متعال روبرو نگردد.
1) .احنفبنقيس، سردار نامى اسلام پس از فتح خوارزم و تسخير شهر بلخ، مورد استقبال قرار گرفت و چون تسخير شهر بلخ مصادف با جشن مهرگان بود، مقدارى طلا، نقره و هداياى گرانبها را كه به رسم معمول به فرمانروايانشان تقديم مىكردند، به او اهدا نمودند. امّا احنف از پذيرفتن هدايا خوددارى كرد و گفت: ما جز آنچه به عنوان جزيه از شما خواهيم گرفت، نمىتوانيم چيز ديگرى از شما بپذيريم. مترجم
و بالاخره در اجتماع اين مردم سربازانى به وجود آمدند كه به منظور تحصيل روزى نمىجنگيدند، بلكه به خرج خودشان براى اعلاى كلمه حق كه به آن ايمان داشتند، به ميدان جنگ مىرفتند.
آنها براى اين فداكارى، اجر و پاداشى نمىخواستند و غنايمى را كه به دست مىآوردند، جزء اموال خود نمىدانستند، بلكه آن را نزد امير و فرمانده لشكر مىبردند تا مطابق حكم شرع درباره آن عمل شود!با اين وصف آيا مىتوان تصوّر كرد كه حدوث چنين انقلاب عظيمى در اخلاق اجتماعى و شيوه تفكر جمعيتى تنها با جنگ ممكن شود؟
اوراق تاريخ در دسترس همه است. آيا نظير چنين تحول مدهش و معجزهآسايى در مجتمع انسانى با نيروى شمشير وجود دارد؟
شگفتآور اينكه در طول مدت سيزده سال بيشتر از سيصد نفر به اسلام نگرويدند، ولى در ده سال اخير تمام جمعيت عربستان اسلام آوردند و اين مسأله معمايى است كه حلّ آن براى مردم به سهولت امكانپذير نيست.
از اين جهت به تأويل و تعبير دور و درازى متوسّل مىشوند كه عقل از قبول آن ابا دارد. در صورتى كه موضوع روشن و آشكار است و هيچگونه غموض و ابهامى ندارد. حقيقت مطلب اين است كه تا وقتى كه اوضاع زندگى و قوانين مربوط به آن بر اساس تفكر جديد موجوديتى نداشت، مردم قادر به درك اهداف و سخنان اين قائد بىنظير نبودند و آن همه اوهام و ظنون كه موجب تشنج و اضطراب مردم گشته بود، باعث معارضه جمعى و بلاتكليفى دستههاى ديگرى شده بود.
به همين دليل يكى صاحب دعوت را شاعر مىپنداشت و ديگرى ساحر و كاهن. فرد ديگرى مىگفت: اين مرد جنزده است و باز يكى مىگفت: صاحب دعوت، فريب اوهام و احلام نفسش را خورده و به مرض خيالبافى مبتلا گرديده است. در نتيجه درباره دعوت و صاحب دعوت راههاى دور و درازى مىرفتند كه با حقيقت تطبيق نمىكرد و همه غرق در اوهام بودند.
به همين جهت در بادى امر جز كسانى كه خدا نيروى ذكاوت و فهم و بصيرت به آنها مكرمت كرده بود و صورت درخشان سعادت بشر را به وسيله اين دعوت، بىپرده مىديدند، كسى ايمان نياورد.
لكن پس از اينكه بر اساس اين فكر، نظام شامل و كاملى به وجود آمد و بناى اين عمارت
به مرحله كمال رسيد، مردم ثمرات عملى اين سازمان را به چشم خود ديدند و نتايج محسوس و عمومى آن را مشاهده نمودند، آنگاه دانستند كه:
اين همان چيزى است كه بنده مطيع خدا در راه ايجاد آن، آن همه مشقت و شدايد را به جان مىخريد و آسايش و آرامش را بر خود حرام كرده بود.
در اين هنگام بنيان مكابره و لجاج و عناد متزلزل شد و راه معارضه و مخالفت مسدود گرديد.
آرى، چنين بود، زيرا جلوه حق آشكار شده و پرده از روى حقيقت برداشته شده بود و جمال دل آراى آن، همه را واله و مفتون خود ساخته بود و براى كسى كه چشم بينايى داشت، محال بود منكر اين حقيقت محسوس گردد.
اين است آن راه انقلابى كه اسلام مىخواهد و طريق آن همين است، بر اين طراز شروع مىشود و بدين ترتيب پيشرفت و ترقى مىكند.
پارهاى از مردم، حدوث انقلاب را معجزه خارقالعادهاى فرض مىكنند و مىگويند:
ما در دوران فعلى و در عصر كنونى چگونه مىتوانيم به اين نتيجه برسيم، در صورتى كه اين كار، كار پيامبران است.
لكن مطالعه تاريخ بدون شك اين درس را به همه انسانها مىآموزد كه اين انقلاب و نتايج حاصل از آن، امرى است طبيعى، زيرا در جريان اين امر، ربط علّت و معلول و اتصال و ارتباط قضايا با نتايج، مبرهن است و در شرايط كنونى چنانچه بر اساس اين برنامه، عمل شود، همان نتايجى حاصل خواهد شد كه در گذشته از آن گرفتهاند، ولى اقدام در اين امر، مستلزم ايمان صادق، شعور اسلامى، توجّه دقيق به هدف، عزم راسخ، فدا كردن عواطف شخصى و انصراف از آرزوها و تمنيات شخصى و ذاتى است.
علاوه بر احتياج به همه اين معانى، انقلاب نيازمند مردان مصمم و با ارادهاى است همچون مردانى كه خداى متعال آنها را در قرآن كريم ستوده است، آنجايى كه فرمود:
«الّذين قالو ربّنا اللّه ثم استقاموا».(1)
از آن پس به هيچ چيز اعتنا نكردند و به اندازه سر مويى از هدف اعلايى كه نصبالعين خويش ساخته بودند، منصرف و منحرف نشدند و حوادث متوالى و دگرگونى شرايط،
1) آنچنان مردانى كه گفتند: پروردگار ما خداست و بر اين گفتار استقامت ورزيدند و پايدار ماندند.
كوچكترين تأثيرى در عزم و اراده آنها ايجاد نكرد.
اينها كسانى بودند كه دنيا را به آخرت مىفروختند و تمام آمال و آرزوهاى مترقّى و آينده معيشتشان را در راه آن فدا مىكردند و در طريق پيشرفت تفكر اسلامى تمام منافع خود، پدر، مادر و خويشاوندان را كه هر يك آينده درخشانى براى خود در نظر مىگرفتند، نثار مىكردند، از جدايى نزديكان و دوستان، حزنى به خود راه نمىدادند. اين مردان شريف و از جان گذشته همه صعوبتها و رنجهايى را با صبر و پايدارى تحمّل مىكردند.
آرى، در گذشته چنين مردانى بودند كه پرچم اين دعوت مقدّس را بر دوش و اعلاى كلمهاللّه را بر عهده گرفتند و امروزه نيز مانند همان روزها جامعه اسلامى نيازمند چنان مردانى است كه اين پرچم مقدّس را با همان شور و ايمان و خلوص، بر دوش گيرند و به پيش رانند.
تأليف
ابوالأعلى مودودى
ترجمه
سيد غلامرضا سعيدى
شايد از نوشتهها و رسالههاى ما اين نكته روشن شده باشد كه مقصود از كوشش و جهادى كه آغاز كرده و هدفى كه در نظر گرفتهايم، همانا ايجاد انقلاب در امر رهبرى و قيادت است.
هدف از جنبش اسلامى كسب رضاى خداى متعال و به دست آوردن پيروزى و موفّقيّتى است تا بدان وسيله، صحنه زمين از آلودگىهاى قيادت و رهبرى مردم فاسد و فاجر و از لوث آلودگىهاى آقايى اين دسته فاسق و فاجر پاك شود و به جاى آن دستگاه رهبرىِ با صلاحيّتى مشتمل بر نظام رهبرى و پيشوايى صحيح به وجود آيد.
اين كوشش و جهاد پىگير و مستمر، بزرگترين و مؤثّرترين وسيله جلب رضاى خدا و كسب سعادت دنيا و آخرت است.
امّا جاى تأسف است كه در عصر حاضر همه مردم، چه مسلمان و چه غير مسلمان از هدف و مقصود اصلى غفلت دارند. افراد مسلمان از اين لحاظ به اين موضوع بىتوجّه هستند كه آن را هدف سياسى محض مىدانند و مقام و منزلت اين منظور از نظرشان دور مانده و اهمّيت آن را از لحاظ دينى درك نكردهاند.
افراد غير مسلمان، صرفنظر از تعصّبى كه عليه اسلام دارند، اسلام را نمىشناسند و از تعليمات آن بىخبرند. بدين جهت آنها نمىدانند كه قيادت و رهبرى مردم فاسق، منشأ همه گرفتارىها و بدبختىهايى است كه دامنگير بشر شده است و سعادت، رفاه و آسايش انسان از هر جهت موكول به آن است كه زمام امور بشر در اختيار مردم صالح و عادل قرار گيرد.
فساد، ظلم، سركشى، طغيان، عصيان و هرج و مرجى كه سراسر اخلاق بشر را فرا گرفته، زهر كشندهاى است كه در رگ و ريشه تمدّن، عمران و سياست بشرى راه يافته، در نتيجه كليّه
وسايل زمينى و ساير قوايى را كه علوم بشرى ابداع كرده، به جاى اينكه در راه نيكبختى بشر و آماده ساختن وسايل و اسباب رستگارى و كاميابى وى به كار برده شود، در راه نابودى وى به مصرف مىرسد و نتايج حاصله از آن به ضرر جهانيان تمام مىشود. در چنين شرايطى اداره زندگى اجتماعى محض را با زندگى اجتماعى ايدهآل تفكيك مىكنند و به قول وايتهد به تناقضات غير قابل حل و فصل گرفتار مىشوند.
در اين صورت چنانچه كسى بخواهد صفحه زمين را از اين آلودگىها پاك كند و آشفتگىها را به امنيّت و زشتىها را به نيكىها مبدّل سازد، چنين منظورى تنها با دعوت مردم به تقوا، خير و نيكى و ستايش نيكوكاران حاصل نمىشود. همچنين كافى نيست كه تنها مردم را از خدا بترساند و يا آنها را به پيروى از اخلاق حسنه ترغيب و تشويق كند، بلكه لازم است كه عدهاى از عناصر صالح، برگزيده و ممتاز را تا جايى كه ممكن است گرد هم آورده و مجمعى از افراد شايسته به وجود آورد تا با همكارى و پشتيبانى يكديگر به پا خيزند و آرمانهاى اعلاى اجتماعى را تنظيم نمايند.
هر كس اندك بصيرتى در مسايل حيات اجتماعى انسان داشته باشد، به خوبى مىداند كه مهمترين موضوعى كه صلاح و فساد شؤون بشرى منوط به آن است، همانا مسأله زعامت و رهبرى شؤون بشرى و موضوع شخصيّتهايى است كه زمام امور بشر در اختيار آنها قرار دارد.
براى توضيح مطلب بايد گفت: همانطور كه قطار جز در همان طريقى كه راننده آن را سوق مىدهد به جهت ديگرى حركت نمىكند و مسافرين نيز ناچارند به همان جهت سير كنند، مسافرين قطار تمدّن نيز جز در همان جهت و مسيرى كه زمامداران آن تمدّن معين مىكنند، نمىتوانند به جهت ديگرى حركت كنند.
اين نكته به خوبى آشكار است كه جهان انسانيّت تحت هيچ شرايطى نمىتواند در خطى جز خطى كه زمامداران امور با داشتن وسايل لازمترسيم مىكنند، راه ديگرى را در پيش گيرد. به دليل اينكه زمامداران امور قدرت لازم جهت تدبير شؤون انسانيّت را در اختيار دارند و آمال و آرزوهاى عامّه مردم متوجّه آنها مىباشد.
زمامداران امور براى تكوين افكار و نظريّات و قرار دادن آنها در قالبهايى مطابق با سليقه خود ابزار و وسايل لازم را در اختيار دارند. چنين افرادى در رشد طبايع فردى، ايجاد
نظام اجتماعى و تحديد و تعيين ارزشهاى اخلاقى مرجع شناخته مىشوند.
در اين صورت اگر اين زعما و پيشوايان از جمله كسانى باشند كه به خدا و حساب روز جزا ايمان داشته باشند، بدون ترديد نظام حيات، به طور كامل در طريق خير و رشد و صلاح سير خواهد كرد و به ناچار حتّى اشرار و مردم بىخبر و منحرف نيز به سوى دين پناه خواهند برد و شؤون زندگى خود را اصلاح خواهند نمود، نيكىها فزونى خواهد گرفت و كمترين تأثير آن بر اجتماع، جلوگيرى از افزايش ناهنجارىها و زشتىهاست، حتّى اگر همه آثار آن به كلّى محو و نابود نگردد.
امّا چنانچه قدرت رهبرى در دست كسانى باشد كه از خدا و پيامبر روى برتافته، پيرو شهوات گرديده و غرق فسق و فجور و طغيان شده باشند، بدون شك سراسر نظام حيات در طريق تعدّى و تجاوز و فحشا سير خواهد كرد.
رسوخ فساد و هرج و مرج در افكار، نظريّات، علوم، ادبيّات، سياست، تمدّن، فرهنگ، اخلاق، معاملات، عدالت و قانون اركان اجتماع را فاسد و نابود خواهد كرد، زشتىها و پليدىها رونق خواهد گرفت و همه كارها مشكل خواهد شد. آنگاه زمين، آب و هوا ديگر خيرى نخواهند داشت كه به عنوان رزق و روزى به بشر بخشند و زمين پر از ظلم و جور خواهد شد.
در چنين نظامى براى هر فردى بسيار سهل و آسان خواهد بود كه در راه شر و فساد گام بردارد، حتّى ثبات بر خيرانديشى شكل نخواهد گرفت، چه رسد به اينكه كسى بتواند در راه خير گام بردارد. قرار دادن افراد در چنين اجتماع فاسدى در صورتى كه بخواهند به همان جهت و مقصدى كه اجتماع مىرود سير كنند، محتاج به هيچ نوع كوششى نخواهد بود، بلكه تحت تأثير همين اجتماع فاسد بخواهند يا نخواهند، زندگى خواهند نمود، امّا چنانچه كسى در جهت مخالف چنين اجتماعى حركت كند، حتّى اگر تمام قدرت و امكاناتش را به كار اندازد، حتّى قادر به برداشتن چند گام نيز نخواهد بود و در وضعى قرار خواهد گرفت كه اگر يك گام به جلو بردارد، ازدحام مهيب و خطرناك اجتماع او را چندين گام به عقب خواهد راند.
نظام اجتماعى كه تحت قيادت مردمى سركش، در راه طغيان شهوات و بىخبرى سير كند نيز چنين است. بدين معنى كه افرادى كه تحت رهبرى چنان عناصرى در راه شر و فساد گام برمىدارند به سهولت و بدون سعى و كوشش در همين مسير قرار مىگيرند و اگر بخواهند در طريقى غير از اين طريق كج و معوج گام بردارند، حتّى چند قدم هم نخواهند توانست به جلو
بروند، زيرا مقاومت در برابر چنين اجتماع پر ازدحامى آنها را خرد خواهد كرد و چندين ميل بلكه فرسنگها آنها را به عقب خواهند راند، مگر اينكه نهايت سعى و كوشش خود را در برابر اجتماع به كار برند.
بحث مطرح شده در حقيقت يك نظريّه غامض و مبهم نيست كه محتاج به دليل و برهان باشد، بلكه حوادث گذشته اين معنى را به صورت حقيقى و آشكار در معرض افكار همگان گذاشته و حتّى براى كسانى كه اندك بهرهاى از علم و معرفت داشتهاند، نيز قابل اشكال و انكار نيست. شاهد محسوس و مشهود اين ادّعا، انقلاب دهشتناك كشور هند در قرن گذشته است.
مگر ملاحظه نمىكنيد كه چگونه شرايط دچار تغيير گرديده و افكار و آرا به چه صورتى درآمده است؟
صبايع و سجاياى موروثى چه شكلى به خود گرفته و چگونه برنامههاى تفكر و شيوههاى نظر كرده شده و انقلاب، مقياسهاى اخلاقى، مدنى، موازين شرف و افتخار به كلى دگرگون گرديده است؟
آيا از اين طوفانهاى تغيير و تبديل چيزى سالم به جاى مانده است؟
حال بايد پرسيد كه علت اين تغيير و انقلابى كه هر روز از بام تا شام روى مىدهد چيست؟
آيا جز اين است كه زمامداران كشور و كسانى كه كرسىهاى رهبرى، وزارت و فرماندهى را اشغال نمودهاند، اخلاق، عقول، غرايز، معاملات و نظام تمدن اين مردم را به رنگ و طبع خاص خودشان درآورده، در قالبهاى كج و معوج خودشان ريختهاند؟
از اين گذشته اندكى تأمل در وضعيت مردانى كه در برابر اين انقلاب قيام نورزيده و حداكثر سعى و كوشش را ابراز داشتهاند روشن مىكند كه حد موفقيت يا ناكامى آنها چه بوده است؟ حقيقت امر و واقعيت دردناك اين است كه مردانى كه تا ديروز پيشآهنگ مقاومت بودهاند، عظمتها و ارزشهاى خود را فراموش كرده، در مجراى جبرنماى انحرافات قرار گرفتهاند.
آيا حقيقت غير از اين است كه از خاندانهاى علم و شرف كه تا ديروز ضربالمثل زهد و ورع بودهاند، امروز نسلى به وجود آمده كه گمراهى و تيرهدلى آنان به زندقه، الحاد و كفر به خدا، پيامبر و روز قيامت انجاميده است؟
آيا بعد از اين تجربههاى متوالى و مشاهدات يكنواخت، شكى نسبت به مسأله قيادت و
رهبرى، به عنوان اصلالاصول و امالمسايل حيات باقى مىماند؟
اهميت و ارزش اين مسأله امر تازهاى نيست كه جزء اكتسابات اين عصر باشد، بلكه از قديمىترين دوران، زندگى بشر منوط و مقرون به آن بوده و مصداق ضربالمثل قديمى است كه مىگويد:
«الناس على دين ملوكهم» به همين مناسبت در احاديث به كرّات نقل شده كه علما و فرماندهان ملّت، مسؤول خير و شر و جوابگوى صلاح و فساد ملّت مىباشند؛ زيرا پرچم رهبرى، قدرت اداره و انضباط امور را در دست دارند.
همه مىدانند كه هدف دين حقيقى ايجاد نظام رهبرى صحيح و پيشوايى مردم است.
مباحث گذشته اهميت و ارزش نهايى اين مسأله را از ديدگاه دين روشن نمود. بدون شك اولين چيزى را كه دين خدا از بندگانش مىخواهد اين است كه با كمال اخلاص همه مردم بنده حق شوند و با اطاعت و انقياد كامل، اوامر او را بپذيرند تا براى پرسش غير خدا در قلوبشان جايى باقى نماند. در نتيجه قوانينى وضع كنند كه مستند به عقل سليم و وجدان پاك باشد كه دو وسيله معصوم در درك حقايق مىباشند تا ريشه زشتىها، پليدىها و منكراتى كه موجب خشم و غضب خداى متعال مىشود از ريشه خشك شود.
بديهى است در صورتى كه رهبرى و زمامدارى ابناى بشر و اداره امورشان در اختيار پيشوايان سركش و گمراه باشد، تحقق هيچ يك از اين اهداف عالى امكانپذير نخواهد بود. از طرف ديگر وضع پيروان دين حق نيز اجازه نمىدهد كه انحرافى در اجتماع بروز كند و عوامل اساسى بروز شخصيتهاى صالح نابود گردد.
اهميت و ارزش زمامدارى و پيشوايى صحيح و ايجاد نظام حق كه از اهداف دين و اركان بناى اصلى آن شمرده مىشود از اينجا معلوممىشود. حقيقت امر اين است كه اگر انسان از انجام هر عملى كه مستلزم فراموشى چنين وظيفه مهمى مىباشد، خوددارى نمايد ممكن نيست بتواند رضاى خداى متعال را جلب كند.
در كتاب و سنّت، درباره جماعت، اجتماع و لزوم توجّه به آن اشارات زيادى شده و اطاعت و انقياد اجتماع اسلامى را به كرات تذكر داده است. همچنين اگر فرد مسلمان نماز بخواند و روزه بگيرد، ولى به قدر سر مويى از حكم جماعت و اجتماع حقيقى اسلامى سرپيچى كند، عمل او مستلزم قتل خواهد بود. هدف دين حق از صدور چنين حكمى همانا
ايجاد نظام حق و پيشوايى و زمامدارى صحيح است به طورى كه پايه و اساس آن در زمين پايدار بماند.
به هر حال تحقق چنين منظورى منوط به قدرت جماعت و اجتماع است و كسى كه قدرت اجتماع را متزلزل سازد يا صدمهاى به آن وارد كند، مرتكب جنايت بزرگى عليه اسلام و مسلمانان خواهد شد كه با هيچ عملى حتّى نماز و اقرار به توحيد جبران نخواهد شد.
موضوع ديگرى كه در دين اسلام، جايگاه مهمى را احراز نموده، جهاد است تا جايى كه قرآن، كسانى را كه از جهاد طفره مىروند و به زمين مىچسبند، به «نفاق» متهم مىكند. اين بدان جهت است كه جهاد كوششى مستمر و مبارزهاى پىگير در طريق تأسيس نظام حق است.
خداى متعال در قرآن كريم جهاد را ميزانى قرار داده كه ايمان و اخلاص دينى انسانها را با آن مىسنجد. به عبارت ديگر هر كس به خدا و پيامبرش ايمان داشته باشد، هيچگاه به سيطره و تسلط نظام باطل رضايت نخواهد داد و از فداكارى جان و مال در طريق تأسيس نظام حق خوددارى نخواهد كرد.
بنابر آنچه گفته شد ايمان كسانى كه در انجام اين وظيفه مهم، ضعف و فتورى از خود نشان دهند، بدون ترديد مغشوش و مشكوك است. در اين صورت هيچ يك از اعمال انسان براى او نافع يا مفيد نخواهد بود.
در اين باره مقام اقتضاى بحث بيشتر را ندارد و تصوّر مىكنم توضيحى كه در اين زمينه داده شد براى روشن كردن اين حقيقت مهم كافى باشد.
خلاصه گفتار اينكه تأسيس نظام رهبرى و پيشوايى صالح در اسلام داراى اهميت اساسى و ارزشى عظيم است. بنابراين هر كس به خدا و پيامبرش ايمان دارد و متدين به دين حق است، موظّف است زندگانى خود را در حد توان در چارچوب اسلام قرار دهد و از اين فريضه مهم شانه خالى نكند. همچنين موظّف است كه از همه توان خود به منظور نجات حكومت و زمامدارى از دست فساق، فجار و ستمگران استفاده نمايد تا اينكه افراد باصلاحيت يعنى كسانى كه داراى تقوا و معتقد به روز جزا هستند زمام امور را در دست بگيرند. در نتيجه نظام حق و حكومت صالحى كه صلاح امور دنيا و قوام شؤون آن مورد پسند خدا باشد، به وجود آيد.
در هر صورت اگر تحقّق دادن به اين هدف اعلى با تلاش و كوشش دسته جمعى به دست نيايد چارهاى نيست جز اينكه افراد با صلاحيتى كه مؤمن به مبادى حق و پاسبان آن باشند
گرد هم آيند و تنها هدف خود را در زندگى تأسيس نظام حق و اداره شؤون آن به بهترين وجه، قرار دهند و اين اهتمام و عنايت بايستى ادامه يابد تا اينكه هميشه صداى حقجويى بلند باشد و به گوشها برسد.
به خدا سوگند! اگر در سراسر كره زمين تنها يك فرد مؤمن وجود داشته باشد، براى او جايز نخواهد بود كه به تسلط نظام باطل رضايت دهد يا اينكه بخواهد تحت پوشش حيله شرعى از قبيل پناه بردن به «اهون البيتين» خود را راضى نگاه دارد و بگويد به بليه خفيفتر تسليم مىشوم و يا به حكم اجبار در ظاهر به حكومت فسق و فجور تمكين مىكنم.(1)بلكه حق مطلب در اين است كه تنها يك راه را در نظر داشته باشد و آن راه عبارت از اين است كه عامه مردم را به اجراى برنامه حياتى كه موجب رضاى خداست، دعوت كند. در اين صورت حتّى اگر يك نفر هم دعوتش را اجابت نكند، همان قيام و استقامت او بر صراط مستقيم و استمرار بر دعوت تا روزى كه به لقاى پروردگارش برسد، هزار بار براى او بهتر از آن است كه اندكى از راه حق منصرف گردد و يا اينكه براى فلان مردى كه در ميدان گمراهى و ضلالت سير مىكند، نعرههاى زنده باد بكشد و يا حاضر شود تحت زعامت و رهبرى فرد ستمگر، در راه جور و ظلم گام بردارد.
امّا چنانچه در ميان بندگان خدا، افرادى يافت شوند كه دعوتش را بپذيرند، البته او موظّف است كه ميان آنها اتحاد ايجاد كند و همّتشان جز اين نباشد كه تمام قواى اجتماع را در راه تحقق هدف اصلى به كار برند.
البته هر كس كه خداوند معرفتى از قرآن كريم و سنّت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله را به او ارزانى داشته باشد، رأى او نيز به اقتضاى دين الهى چنين حكم خواهد نمود كه سنّت همه پيامبران همين
1) اين موضوع از قبيل بحث تقيه است كه اغلب در ميان شيعيان تا سر حد افتضاح و رسوايى و تا حد همكارى با ستمگران رواج يافته است. بسيارى از افراد ضعيفالنفس، شكمپرست و جاهطلب در كسوت پيشواى روحانى، مردم را به تحمل ستمگرى معتاد كردهاند و چنانچه با اعتراض كسى مواجه شوند كه آنها را چنين روشى كه مورد پسند خدا و رسول نيست منع مىكند، چند حديث مجعول و مشكوك يا غير قابل تطبيق و تصديث بر موضوع بحث به شخص معترض تحويل مىدهند و با كمال بىشرمى براى دفاع از آلودگىهاى خود آبروى امام مفترضالطاعه را نيز مىبرند و مىگويند: «فلان امام عليهالسلام فرمود: چه بسا دستهايى را بوسيدم كه اگر قدرت مىداشتم آن دستها را مىبريدم». در پاسخ به اينگونه مردم سادهدل، كمفهم و شياد بايد گفت: اگر امام العياذ باللّه چنان كسى بود كه دست ستمگران را ببوسد، پس علّت آن همه آزار و اذيتى كه هر يك از امامان متحمل شدند چه بود؟ مترجم
بوده و قرآن كريم نيز همين رويه و روش را طلب مىكند.
در هر صورت، مادامى كه كتاب خدا و سنّت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله از چنين انديشهاى پشتيبانى مىكند، بايستى در اين عقيده صحيح و درست ثابت و پايدار بود و هيچگونه ترديد و تزلزلى در قلب راه نداد و همين عامل و انگيزه است كه مرا نيز به عمل و كوشش برانگيخته است.
پس از شناخت مسأله زعامت و پيشوايى، شناخت سنّت خداى متعال امرى ضرورى است، زيرا جز با شناخت سنّت و قانون الهى نمىتوان به هدف اصلى كه ايجاد نظام رهبرى صحيح است، دست يافت.
خداى متعال به موجب قانون معينى اين جهان و همه پديدههاى آن را آفريده و براى هر چيزى ضابطه و قاعدهاى مقرر داشته كه به هيچ وجه انحراف و تخطى از آن ممكن نيست. دستيابى به هدف مورد نظر به صرف رغبت و آرزوهاى نيك و نيت خالص و بدون سعى و كوشش تحققپذير نيست و تنها به بركات نفوس قدسيه نمىتوان ثمره مطلوبى به دست آورد، بلكه براى دستيابى به مقصود بايد از شرايطو مقتضياتى كه قانون الهى آن را مقدر داشته استفاده نمود.(1)
براى مثال فردى كه به شغل كشاورزى مشغول است هر اندازه كه داراى حسن اخلاق و حسن نيت باشد و از جهت تسبيح و تهليل به مقام رفيعى رسيده باشد و به عبارت ديگر مقدسترين اشخاص شناخته شده باشد، چنانچه در امور مربوط به كشاورزى، قانون الهى و سنتى را كه خداى متعال براى رويانيدن گياه مقرر داشته، رعايت نكند و سعى و كوشش خود را به كار نبرد، آن بذر نخواهد روييد و بهرهاى به او نخواهد رساند.
همچنين محال است به واسطه دعاهاى طيب و طاهر و آرزوهاى شيرين چنان نظام رهبرى و پيشوايى كه مورد نظر است به دست آيد. بلكه به منظور تحقق آن بايستى تلاش نمود تا به قانون الهى كه به موجب آن، مسأله رهبرى و پيشوايى در زمين عملى مىشود، دسترسى پيدا كرده و قوانين مربوط به آن را رعايت نمود.
1) تجربه نشان داده كه استمداد از نفوس قدسيه نيز گاهى جزء همين قانون الهى است و نمىتوان منكر فايده چنين امرى شد وگرنه اصل مسلم، همانا استفاده از عمومات قانون الهى است. مترجم
اين موضوع از هر جهت مهم و ارزنده است، بدين جهت قبلاً نيز در نوشتهها و رسالههايى كه منتشر شده است، در اينباره بحث كردهام. ولى در اين رساله مىخواهم شرح و توضيح بيشترى بدهم، زيرا مادامى كه به علم و معرفت كافى احاطه نداشته باشيم، راه روشن نخواهد شد.
با مطالعه در مورد شخص انسان و نيز تأمل و تدبر درباره وجود او در اين دنيا روشن مىشود كه هر انسانى داراى دو جنبه متضاد و دو شخصيت مختلف است، به عبارت ديگر موجودى مزدوج يا دوگانه است.
جنبه اول اين است كه انسان موجودى طبيعى و داراى جنبه حيوانى است و همان قوانين طبيعى و حيوانى كه بر ساير موجودات اين عالم حكومت مىكند بر او نيز جارى و سارى است. عمل اين موجود مانند عمل ساير موجودات، منحصر در ابزار و اسباب مادى و شرايط طبيعى است. اين موجود در ضمن قوانين منحصر در شرايط طبيعى عكسالعمل طبيعى خواهد داشت و كليه قوانينى كه در عالم اسباب وجود دارد در اعمال انسان يا اثر موافق دارد يا اثر مخالف.
دومين جنبه وجود انسان اين است كه موجودى بشرى است. يعنى داراى وجود اخلاقى معينى كه تابع طبعيات نمىشود، بلكه بر آنها مسلط مىشود و بر آن حكومت مىكند تا جايى كه بدن حيوانى و طبيعى انسان را مسخّر مىكند و آن را مانند ابزارى در جهت تسلط بر اسباب و عوامل خارجى دنيا مورد استفاده قرار مىدهد. در نتيجه هر گونه تصرّفى در اسباب و امور عالم براى او امكانپذير مىباشد.
قواى حاكمه انسانى همانا صفات اخلاقى خاصى است كه به وسيله خداى متعال در نهاد انسان به وديعت گذاشته شده و همين قواى حاكمه است كه اجراكننده قوانين اخلاقى و حاكم بر قوانين طبيعى است.
همانگونه كه در قسمت قبل ذكر شد، دو بعد حيوانى و انسانى بشر به طور دائم با يكديگر در تعامل مىباشند و به طور كلى كاميابى، ناكامى و ترقى و انحطاط انسان منوط به فعل و انفعال قواى مادى و اخلاقى انسان است كه با يكديگر توأمند.
خلقت انسان به گونهاى است كه نه از قواى مادى بىنياز است و نه از نيروى اخلاقى. بنابراين موفقيت و كاميابى انسان در گرو همين دو قوه است و انحطاط و زيان وى نيز معلول از دست دادن اين دو نيرو يا عدم استفاده صحيح از آنها مىباشد.
هر انسان عاقلى با تأمل و تعمق در چنين مسألهاى تصديق خواهد كرد كه نيروى اجرايى حقيقى در حيات انسان، قوه اخلاقى است نه مادى و نيز ترديدى وجود ندارد كه تحصيل وسايل مادى، طبيعى و همگانى يا همكارى عوامل خارجى با عوامل داخلى نيز از شرايط لازم براى موفقيت و پيروزى است و مادامى كه انسان در اين عالم طبيعى زيست مىكند، به هيچ وجه از اين شروط و شرايط بىنياز نيست، لكن حق اين است كه گفته شود آن چيزى كه انسان را بزرگ مىكند، به او رفعت مىدهد و يا موجب تنزل او مىشود و نيز عاملى كه سهم بيشترى در نيكبختى يا بدبختى انسان دارد، جز قوه معنوى چيز ديگرى نيست.
نكته قابل توجّه اين است كه هيچ فردى به اعتبار جسمانيت و حيوانيت و به تعبير ديگر به اعتبار نيروى بدنى و قواى بهيميت، انسان شناخته نمىشود، بلكه به اعتبار صفات و فضايل اخلاقى است كه انسان شمرده مىشود و باز ناگفته نماند كه آنچه انسان را در اين جهان از ساير موجودات متمايز و مشخص مىسازد نيازهاى اوليه از قبيل تأمين آب، هوا، محلى براى زندگى و يا ايجاد نسل نيست، بلكه امتيازاتى كه او را از ساير موجودات جدا مىكند و بر همه برترى مىدهد، احراز صلاحيتهاى اخلاقى و پيروى از معنويات است.
در اين صورت بايد تصديق نمود كه جوهر و ملاك امر انسانيت، «اخلاق» است و عامل اخلاق در صلاح و فساد انسانيّت به عنوان فصلالخطاب و عامل نهايى محسوب مىشود كه بر ترقى و انحطاط انسان حكومت و سيطره دارد.
پس از درك اين حقيقت چنانچه مسأله اخلاق را مجددا در معرض مطالعه و بحث قرار دهيم، ملاحظه مىكنيم كه به طور كلى اخلاق به دو دسته مهم تقسيم مىشود:
1- اخلاق انسانى
2- اخلاق اسلامى
مراد از اخلاق انسانى، صفاتى است كه اساس خلقت آدمى، بر آن قرار گرفته است. اين صفات مشتمل بر ساير صفاتى است كه براى رستگارى انسان، پيروزى و كاميابى وى در اين جهان از داشتن آنها گريزى نيست.
بنابراين انسان در همه حالات چه هنگامى كه هدف مورد نظرش هدفى صحيح و درست باشد يا مقصدى نادرست و شيطانى، چه صاحب اين اخلاق به خدا و به جهان ديگر و به وحى و رسالت ايمان داشته باشد و چه ايمان نداشته باشد، چه داراى طهارت نفس، نيت خالص و عمل صالح باشد يا نباشد و اينكه آيا كوشش و تلاش وى براى رسيدن به هدف مقدس و خيرى باشد يا اينكه هدف ناچيز و پستى را در نظر گرفته باشد، به اين صفات نيازمند است.
در هر صورت كسى كه داراى چنين اخلاق و صفاتى باشد، بدون ترديد به زودى از ثمرات كوشش خود بهرهمند خواهد شد و پيروزى و موفقيت وى همچون سپيده دم در همين دنيا محسوس و مشهود خواهد گرديد و بر كسانى كه داراى چنين اخلاقى نباشند سبقت خواهد گرفت يا دست كم بهره ديگران از او كمتر خواهد بود.
باز بايد اين جمله را اضافه كنيم كه چه سينه چنان انسان كامياب و كامروايى از تابش نور ايمان روشن شده باشد و چه نشده باشد و چه زندگانى پاك و پاكيزهاى داشته باشد و چه نداشته باشد، اعم از اينكه از سعى و كوششى كه به كار مىبرد خيرى در كار باشد يا شرى، آنچه مسلم است اين است كه هر انسانى اعم از مؤمن، كافر، نيكوكار و بدكار ممكن نيست در اين جهان به جايى برسد و در شمار اشخاص كامياب درآيد مگر اينكه از نيروى اراده، عزم، اقدام، صبر و پايدارى، تسلط بر نفس، تحمل شدايد، شجاعت و دليرى، نشاط، انرژى، سرسختى و مقاومت برخوردار باشد، به هدفى كه در نظر گرفته علاقمند باشد و نيز به منظور
تحقق هدف خود از هيچ فداكارى خوددارى نكند، از نعمت حزم و احتياط و سنجش عواقب امور برخوردار باشد، داراى چنان قدرت و نيرويى باشد كه اعمالش را منظم و مرتب سازد، از حس وظيفهشناسى، احساس مسؤوليت و توان ارزيابى موقعيتهاى گوناگون برخوردار باشد، صلاحيت لازم جهت تطبيق اين معانى با شرايط مختلف و متغير را دارا باشد، قادر به رعايت شؤون حياتى مطابق با شرايط زمان باشد و در نهايت بتواند بر عواطف، رقبات، شهوات و تمايلات نفسانى خود لجام زند، همچنين توانايى دلجويى از مردم را دارا باشد، خود را محبوب مردم قرار دهد و در مواقعى كه به مردم نياز دارد، از آنها استفاده نمايد.
از اين گذشته ناگزير است از فضايلى مانند عزّت نفس، مهربانى، غمخوارى، سعه صدر و كسب اعتماد مردم، حسن نظر، نيكبينى، راستى، امانت، نزاهت و وفاى به عهد، اعتدال، تهذيب، طهارت، نظافت و خويشتندارى برخوردار باشد.
اگر اكثريت افراد ملّت چنين صفاتى را احراز كنند، مثل اين است كه ثروت و سرمايه انسانيّت را به دست آوردهاند، زيرا همين ثروت و سرمايه به نيروى اجتماعى فعالى تبديل مىشود. ولى بايد دانست چنين ثروتى خود به خود جمع و به قدرت اجتماعى مبدل نمىگردد؛ مگر اينكه صفات ديگرى به آن ضميمه شود.
به اين معنى كه همه يا بيشتر اين افراد داراى هدف مشتركى بوده و آن هدف را از جان، اولاد و اموالشان بيشتر دوست بدارند و نيز از همكارى و دوستى يكديگر برخوردار باشند. در كارهاى اجتماعى همكارى كرده و در نيكوكارى و احسان پشتيبان يكديگر باشند.
دست كم حاضر باشند تا حدّ فداكارى حس برترىجويى و امنيت خود را براى نفع دسته جمعى منظم از دست بدهند.
آنگاه پيشواى صالح را از رهبر گمراه كننده تشخيص دهند و بار سنگين مسؤوليت رهبرى و حكومت را به دوش رجال صلاحيتدار قرار دهند.
پيشوايان ايشان داراى حسن نيت، اخلاص، حسن تدبير و صفات ديگرى كه مستلزم رهبرى است، باشند و ملّت طاعت رهبران را به طيب خاطر پذيرفته و كمال اعتماد را به آنان داشته باشند و داوطلبانه همه وسايل و مواهب فكرى، جسمى و مادى خود را تحت اختيار رهبر قرار دهند. افكار عمومى زنده فعال در ميان جمعيت نيز به حدى باشد كه اجازه ندهد در ميان آنها مسألهاى به وجود آيد كه با اساس هستى آنها تضاد داشته باشد و پيروزى اجتماعى آنها را مخدوش كند.
اگر چنين هدف صحيحى در پيش رو باشد، بديهى است نه به سلاح آهنى نياز خواهد بود
نه حتّى چوبى كه موريانه آن را خورده باشد و توانايى وارد ساختن كمترين ضربهاى را نيز نداشته باشد.
بدين مناسبت پيامبر بزرگوار ما به اين معنى اشاره كرده و فرموده است: «خيارهم فىالجاهلية خيارهم فىالاسلام»؛ همان كسانى كه در عصر جاهليّت بهترين بودند در اسلام نيز از جمله بهترين مردان شناخته شدند. يعنى كسانى كه در دوران جاهليّت بر پايه فطرت اوليه بودند، همان افرادى هستند كه توانستند براى اسلام نيز نافع باشند و ثابت كردند كه براى قبول هر نوع مسؤوليتى در امور مربوط به اسلام شايستگى دارند. با اين تفاوت كه در دوران جاهليّت، موهبتها، نيروها و استعدادهاى آنان در طريق شر و معصيت مصرف مىشد، لكن با طلوع اسلام، همه اين نيروها، استعدادها و موهبتها در طريق خير و رشد و صلاح به كار افتاد.
حاصل گفتار اين است كه از مردودين و طفيلىهاى بىارزش نه در جاهليّت اميد فايده و اثرى بوده و نه در اسلام، بلكه پيروزى عظيم و درخشانى كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در ميان اعراب بدان نايل گرديد، چنان پيروزى و فتحى بود كه پس از گذشت مدتى كوتاه، قسمت اعظم معموره زمين از نهر سند تا اقيانوس اطلس، تحت نفوذ اسلام قرار گرفت. علت چنين واقعهاى اين بود كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در جزيرهالعرب به ذخيرهاى از كفايت و استعداد انسانى برخورد كه هر يك از دارندگان اين استعداد و كفايت از لحاظ روش فردى، سيره و طبيعتهاى ذاتى، واجد نيروى نافذ و تسخير كننده بىمانندى بودند.
جاى هيچگونه ترديدى نيست كه اگر رسول اكرم صلىاللهعليهوآله اصحاب خود را از ميان افراد پست، دون صفت، متزلزل الاراده و غير قابل اعتمادى كه قابل اتكا نبودند انتخاب مىكرد، تحصيل چنان نتايج درخشانى براى او ممكن نبود.
دومين شعبه اخلاق كه از آن به اخلاق اسلامى تعبير مىشود، مستقل از اخلاق انسانى نيست، بلكه متمم و مكمل آن است. به اين معنى كه تعليمات اسلامى اخلاق انسانى را در مركز صحيح و قطب مستقيمى جاى مىدهد و آن در هنگامى است كه محيط را از هر جهت تصفيه كرده و رشد و صلاح را به همه افراد جمعيت آموخته باشد.قرآن كريم اين معنى را تصريح كرده و در وصف رسول اكرم فرموده است: «َيُزَكِّيهِمْ
وَيُعَلِّمُهُمْ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ»؛(1)يعنى اول آنها را تربيت و تهذيب مىكند و سپس تعليم مىدهد و كتاب و حكمت را به آنها مىآموزد.(2)
اين اخلاق در آغاز امر نيروى خالص و بىرنگى است كه مىتوان آن را در هر دو راه خير و شر به كار برد؛ مَثَل اين نيرو، مَثَل شمشير برّندهاى است كه اگر در دست راهزنى قرار گيرد، آلت ظلم و ابزار خونريزى و جور و تعدى مىشود، ولى اگر همين شمشير در دست مجاهد فى سبيلاللّه قرار گرفت، آلت خير و ابزار پيشرفت حق خواهد شد. در اين صورت به اعتبار موجوديت اوليه اخلاق نمىتوان حكم كرد كه خير و صلاح محض است، بلكه صلاح و خير آن منوط به آن است كه در راه خير به كار برده شود. بنابراين دعوت اسلام به توحيد از اين روست كه اسلام به قرارگيرى اخلاق در طريق خير و حق، توجّه و عنايت دارد و نيز بايد دانست كه از مقتضياتى كه مستلزم دعوت اسلام به توحيد است اين است كه هدف نهايى و مقصد اصلى انسان و فعاليتهايى كه در اين جهان به عهده مىگيرد، چيزى جز تحصيل رضاى خداى متعال نباشد. انسان بايد افق فكر و حيطه عمل خود را محدود به همان حدودى بنمايد كه پروردگار جليل امر كرده است. به همين جهت در بسيارى از دعاها آمده: «اياك نعبد و لك نصلى و نسجد»؛ يعنى فقط تو را مىپرستم و به امر تو نماز مىخوانم و سجده مىكنم.
در نتيجه كليه صفاتى كه قبلاً ذكر شد، متوجّه «صراط مستقيم» يعنى راه راست است و نيروهايى كه با وجود اين اخلاق بروز مىكنند به جاى اينكه در راه خودپرستى، حفظ منافع خانواده، ملّت يا وطن به طريق جايز و غير جايز به كار برده شود، تنها جز در راه اعلاى كلمه حق و با وسايلى مجاز و مباح به كار برده شود.
آرى، اين است آن عامل و انگيزهاى كه موجب جهش و جنبش اخلاق از مرتبه قوه مجرد، بىرنگ و خالص آن مىشود و آن را براى همه جهانيان به صورت خير و رحمت همه جانبهاى در مىآورد.
دومين نكته مهمى كه اسلام در جهت اخلاق بدان اهميت داده و عنايت خاصى به آن دارد اين است كه اخلاق انسانى را در نهاد افراد به صورت عميق و ريشهدارى ايجاد مىكند، به طورى كه از طرفى اركان آن را پايهگذارى نموده و استحكام مىبخشد، از طرف ديگر تطبيق
آن را بر مظاهر حيات انسانى به حد اعلا توسعه مىدهد.
براى مثال هر اندازه نيروى صبر و شكيبايى در نهاد كسى وجود داشته باشد و بتواند در تحمل رنج و مشقت، صبور و بردبار باشد، امّا اگر اين بردبارى براى اغراض و مقاصد عاجل و زودگذر باشد تا شخص از منبع اين نيرو استمداد كند و از ريشههاى فكرى مربوط به شرك و مادهپرستى نيز تغذيه كند، طبعا تحمل وى در نقطه معين و حد معلومى متوقّف خواهد شد و ثبات و پايدارى وى به پايان خواهد رسيد.
لكن شكيبايى و صبرى كه از ريشههاى توحيد نيرو مىگيرد و هدفى جز جلب رضاى خداوند ندارد، آنچنان ذخيره بىپايان و گنج نهفتهاى است كه دست هيچ دزدى به آن نمىرسد و هيچ لشكر جرار و نيرومندى هر چه دلاورى و پايدارى نشان دهد، نخواهد توانست در برابر آن مقاومت كند و شخص مورد تعرض نيز در هيچ حالى ولو در شديدترين شكنجهها از پاى در نخواهد آمد. ولى صبر و شكيبايى غير مسلمان بسيار اندك است. به اين معنى كه چنين شخصى هر چند در ميدان جنگ در برابر رگبار مسلسلها و ريزش بمبهاى آتشزا مانند كوه ثابت و پايدار بماند، معذلك اگر در معرض لرزشهاى غريزه سركش قرار گيرد، قادر به مقاومت در برابر طوفان شهوات نفس سركش و عواطف تند و كوبنده نخواهد بود. امّا شخص مسلمان با تمام قوا پايدارى مىكند و شكيبايى را بر ساير عوارض حيات انسانى به طور وسيع و پردامنهاى تطبيق مىدهد و نه تنها اين صبر و شكيبايى را پناهگاهى حصين و سدى منيع در برابر خطرات قرار مىدهد، بلكه هيچ يك از موانع، خطرات، وسوسهها، تمايلات و رغبتها او را از صراط مستقيم منحرف نخواهد ساخت.
حقيقت امر اين است كه اعتقاد به اسلام در نهاد مسلمان خاصيت و نيرويى ايجاد مىكند كه در سراسر دوره زندگى خود، هر چند با خطرات و مشكلات طاقت فرسايى مواجه باشد، ثابت و پايدار خواهد ماند و هيچ يك از لذتهاى دنيوى نظر او را جلب نخواهد كرد و طريق فكرى يا راه عملى غير از طريق حق را انتخاب نخواهد نمود. حتّى اگر بستانى دلانگيز، آرزوهايى شيرين و رؤياهاى دلپذير و جالبى از منافع و فوايدى كه مورد آرزوى بشر است در نظر وى جلوهگر شود.
بنابر آنچه گفته شد، كنارهگيرى از شر و مواظبت و مراقبت در سير بر طريق خير و حق در طول حيات اين دنيا به حساب نتايج اخروى و عواقب اطمينانآميز آن، به معنى صبر اسلامى است. چنين صبر و شكيبايى به شكلى كه توضيح داده شد، در حيات شخص كافر طبعا صورت محدودى دارد. محدوديت و ضعف ساير قسمتهاى اخلاقى در زندگى كفار نسبت
به مسلمين با توجّه به اينكه به قالب فكرى صحيحى نياز دارد، بر اين قياس است. زيرا اسلام همه اين جهات اخلاقى را در نظر مىگيرد و اساس محكم و صحيحى به آن مىدهد و دايره نفوذ آن را توسعه مىبخشد.
سومين موضوع مهمى كه قوام اسلام وابسته به آن است اين است كه اسلام اخلاق عمومى و كلى را طبقه اولِ بنا قرار مىدهد و طبقه دوم را كه عبارت از اخلاق فاضله باشد، روى آن مىسازد تا اينكه انسان بدين وسيله به عالىترين درجات شرف و كمال برسد.
اسلام، قلب انسان را از آلودگىهاى برترىجويى، خودپسندى، خودخواهى، ستمگرى، وقاحت، بىشرفى و پردهدرى تطهير مىكند، بذر تقوا و ترس از خدا را در مزرعه قلوب انسان مىپاشد، حقجويى و حقگويى و زهد را به او مىآموزد و شعله احساس نتايج خير و شر را در قلب او برمىافروزد، او را به حفظ نفس و خوددارى از ارضاى شهوات نفسانى عادت مىدهد، او را موجودى سخاوتمند، كريم، شريف، مهربان، ناصح، امين، مخلص، عادل و صادق نسبت به همه مخلوقات خدا تربيت مىكند كه اميدى جز خير نمىتوان از او داشت و از شر او هيچگاه نبايد ترسيد.
با همه اين اوصاف اسلام تنها به اين اكتفا نمىكند كه شخص را بذاته صالح و رشيد و نيكوكار بار بياورد، بلكه بالاتر از همه اين معانى به شرحى كه در حديث شريف وارد شده، او را مفتاح خير و مانع شر قرار مىدهد؛ يعنى مسأله مهم تعميم خير و ريشهكن كردن شر را در سراسر زمين بر عهده او مىگذارد.
آنچه مسلم است اين است كه طبيعت و خاصيت ذاتى چنين اخلاق و سيرهاى از لحاظ محسنات و جاذبه و نيروى تأثير و تسخير قلوب بهگونهاى است كه اگر جمعيت معينى با نظم و ترتيب چنين روشى را انتخاب كنند و مطابق وظيفهاى كه اسلام بر عهده آنان قرار داده، همت بورزند و در راه تبليغ آن قيام كنند، در سراسر جهان هيچ نيرو و قدرتى تاب مقاومت در برابر آن را نخواهد داشت.
در اين قسمت سنّت و قانونى كه خداى متعال در باب پيشوايى و رهبرى انسانها وضع كرده و از روز ازل نافذ بوده به اختصار شرح داده مىشود و مادامى كه نوع بشر بر اساس فطرت به همين منوال زنده و باقى باشد سنّت خداى متعال نيز راسخ خواهد ماند.
اگر در روى زمين چند دسته و جمعيت منظم وجود داشته باشد كه از اخلاق انسانى و اسلامى برخوردار نباشند امّا اسباب و وسايل مادى را به كار برند، بدون ترديد مردم ناگزير خواهند شد كه زمام قيادت و حكومت را به كسانى تسليم كنند كه از تعداد بيشتر و نيز از اخلاق انسانى و اسلامى و اسباب مادى و غير مادى برخوردار باشند.
اين معنى ناشى از آن است كه اراده الهى حكم مىكند كه نظام جهان هميشه و در همه حال بر همين منوال جارى باشد و اداره امور بشر و نظم شؤون عمومى در اختيار كسانى قرار گيرد كه داراى قدرت و استعداد بيشترى باشند، برعكس اگر در روى زمين دسته و جمعيت منظمى وجود داشته باشند كه بر ساير جمعيتها و دستهجات از لحاظ اخلاق اسلامى و انسانى از هر جهت برترى داشته باشند، امّا به صورت بايسته و شايستهاى از اسباب و وسايل مادى استفاده ننمايند، در چنين صورتى محال است كه زمام قيادت و رهبرى جهان را به دست آورده، بر ديگران حكومت كنند، زيرا اين معنى با فطرت عالم وجود و قانون خداى متعال كه آن را براى اداره امور بشر مقرر داشته و نيز با وعدهاى كه در قرآن كريم در موارد متعدد به بندگان مؤمن و صالح داده، در تناقض است. زيرا بر همه آشكار است كه خداى متعال، فساد را در زمين دوست نمىدارد.
بنابراين چه فسادى زشتتر و زنندهتر از اينكه زمام امور جهان در دست كسانى قرار گيرد كه مقدرات مردم را به بازى گرفته و جهان را پر از ظلم و جور نمايند، در صورتى كه
افراد شايسته و توانايى وجود داشته باشند كه بتوانند اداره امور جهان را مطابق اراده و مشيت خداى متعال بر عهده گيرند.
نكتهاى را كه نبايد از نظر دور داشت اين است كه نظام خلافت و جانشينى خدا در زمين به وسيله فرد يا افراد صالحى كه از هيچ نظم و هماهنگى با يكديگر برخوردار نيستند، تغيير و تبديل نخواهد يافت، حتّى اگر اين افراد از اولياءاللّه و يا از پيامبران باشند.
به دليل اينكه خداى متعال هيچگاه به افراد متفرق و متشتت وعده قاطعى نداده بلكه وعده موفقيت را به طور قاطع به كسانى داده كه از هر جهت منظم و مرتب باشند، در حسن اداره امور و انضباط و انتظام آن با يكديگر همكارى كنند، يار و ياور يكديگر باشند و با كمال ثبات و اقدام دسته جمعى عملاً بكوشند تا امور اجتماع را سر و سامان داده و همه از نعمت امنيت و انتظام امور برخوردار گردند.
توجّه كنيد كه قرآن كريم اين نعمت و امتياز را به گروههايى اعطا فرموده كه مشمول عنوان «امة وسطاً يا خير امة» باشند.
روشن است كه مقصود از «امّت وسط» اجتماع منظم، صالح و شايستهاى مركب از افراد ممتازى است كه به حليه اخلاق انسانى و مكمل آن يعنى اخلاق اسلامى مزيّن باشند و رعايت اعتدال و دورى گزيدن از افراط و تفريط را بنمايند و يا مشمول عنوان «بهترين امّت و ملّت» باشند. در چنين شرايطى جامه زيباى قيادت، رهبرى و زمامدارى بر قامت رساى آنها دوخته و برازنده خواهد بود.
امّا بايد اين نكته را نيز در نظر داشت كه به صرف وجود چنين افرادى در روى زمين، هيچگونه تغيير يا انقلابى روى نخواهد داد. به طورى كه اگر احيانا چنين افرادى به يكديگر پيوسته، مقام و منزلتى به دست آوردند، بلافاصله فرشتگانى از آسمان فرود آيند و مردم فاسق و فاجر را از كرسى قدرت و سلطنت پايين آورده و اين آقايان صالح و مؤمن را به جاى آنان بگمارند.
بلكه چنين دسته و جمعيت مؤتلف، صالح و شايستهاى ناگزيرند در هر نفسى كه مىكشند و در هر گامى كه برمىدارند، با قواى كفر و فسق و فجور در حال مبارزه باشند و ثابت كنند كه عشق حقگويى، حقجويى و عمل به حق در نهاد آنها ريشه دوانيده و در سايه فداكارى و سعى و تلاش در راه اقامه و تأمين حق، صلاحيت و شايستگى خود را نشان دهند.
ضمنا بايد دانست كه حتّى پيامبران - عليهم الصلوة والسلام - نيز از اين شرط مستثنى نيستند چه رسد به فرد ديگرى كه مثلاً در حال حاضر از خدا تقاضا كند تا او را از اين قاعده
مستثنى كند.
مطالعه دقيق قرآن كريم و بررسى عميق در تاريخ روشن كرده است كه خداى متعال درباره توازن بين دو نيروى مادى و اخلاقى، قانونى ثابت و لايتغير وضع كرده و آن عبارت از اين است كه هر چند نيروى اخلاقى به تمامه در اخلاق انسانى متمركز شود، معذلك وسايل مادى نيز از اهميت زيادى برخوردار است.
چرا كه ممكن است زمام امور در اختيار كسانى قرار بگيرد كه وسايل و اسباب مادى بيشترى در دست دارند، امّا از نيروى اخلاقى بهره اندكى داشته باشند، در مقابل جمعيتى كه از لحاظ نيروى اخلاقى بر ديگران برترى دارند، صرفا به دليل كمبود وسايل مادى، مغلوب و مقهور ديگران شوند.
لكن اگر اخلاق انسانى با اسلحه اخلاق اسلامى مقرون و ممزوج گردد، به طور قطع مجموعه اين دو نيرو، حتّى با كمبود وسايل مادى برساير قوايى كه جز اخلاق انسانى و اسباب مادى تكيهگاهى ندارند، غالب و قاهر خواهد شد.
در حقيقت تفاوت نسبى بين دو نيرو از اينجا درك مىشود كه اگر فىالمثل نياز اخلاق انسانى به وسايل مادى صد در صد باشد، با اتحاد اخلاق اسلامى و اخلاق انسانى جز به 25 درصد از آن وسايل مادى احتياج نخواهد شد و 75 درصد باقى مانده را اخلاق اسلامى به وسيله محرك و انگيزهاى كه در طبيعت و ذات آن ذخيره شده، جبران خواهد نمود.
حتّى بر اساس آزمايشها و تجربيات دوران نبوى مىتوان گفت كه اگر اخلاق اسلامى از نوع اخلاق رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و صحابه برگزيده آن حضرت باشد، 5 درصد از وسايل مادى جايگزين صد در صد آن خواهد بود. قرآن كريم در آيه 65 سوره انفال به اين معنى اشاره مىكند:
إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ؛ «اگر در ميان شما بيست نفر مرد ثابت قدم وجود داشته باشد بر دويست نفر غلبه خواهند كرد».
تشريح چنين موضوعى تنها ناشى از حسن عقيده به شخص رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و اصحاب برگزيده ايشان و يا نقل معجزات و كرامات ايشان نيست، بلكه حقيقتى فطرى و ثابت است كه هر روز در اين جهان كه عالم اسباب و علل است، مطابق با قانون علت و معلول روى مىدهد و هرگاه علت آمد، معلول نيز بروز خواهد كرد.
قبل از آغاز بحث لازم است به طور اختصار توضيح داده شود كه اخلاق اسلامى با توجّه به اينكه متضمن اخلاق انسانى نيز هست چگونه مىتواند 75 بلكه 95 درصد از نيروى مادى را جبران كند، چنين حقيقتى را مىتوان با توجّه دقيق و امعان نظر در وضع اخير جهان درك نمود.
توضيح مطلب اين است كه نائره جنگ دوم جهانى بر اثر فسادى كه سراسر جهان را فراگرفته بود، برافروخت و به مغلوبيت آلمان و ژاپن منتهى شد.
بدون شك اين دو دسته جنگجو از لحاظ اخلاق، پيشرفت در علوم طبيعى و راههاى استفاده از آن تقريبا با يكديگر مساوى و برابر بودند، حتّى مىتوان گفت كه دلايل و قراينى در دست است كه از پارهاى جهات، نيروى اخلاقى ملّت آلمان و ژاپن بر نيروهاى متحدين، برترى و فزونى داشت.
امّا نكته مهمى كه بر هيچكس پوشيده نيست اين است كه اگرچه نمىتوان گفت كه ژاپن بر ساير دولتهاى جهان تفوق و برترى داشت، لكن آلمان از اين جهت بر ساير دولتهاى جهان برترى داشت.
امّا آنچه موجب تسلط و چيرگى يك دسته بر دسته ديگر مىشد، يكنواختى و هماهنگى وسايل مادى بود. چيرگى و غلبه دسته فاتح تنها ناشى از فزونى تعداد نفرات، مقدار تجهيزات و وسايل مادى آنها نسبت به حريف مغلوب بود.
البته عوامل ديگرى نيز از قبيل موقعيت جغرافيايى، موجبات تاريخى، محيط و شرايطى كه در دسترس دسته غالب بود و حريف بهره و نصيبى از آن نداشت، در نتيجه جنگ مؤثر بود. به همين دليل در حال حاضر نمىتوان توقع داشت كه ملّتى با داشتن نفرات كم در برابر ملّت قوى و نيرومندى قيام كند كه داراى وسايل و اسباب مادى زياد و تجهيزات عظيمى باشد، حتّى اگر از لحاظ تخلق به اخلاق اسلامى پيشى گرفته باشد و در به كار بردن علوم طبيعى ماهرتر باشد.
همچنين بايستى به اين موضوع توجّه داشت كه هر ملّتى كه پايه و اساس جنبش خود را بر روى ستون و شالوده قواعد اخلاق انسانى و علوم طبيعى قرار دهد، يكى از اين دو حالت را خواهد داشت:
يا اين است كه غرق در حس غرور ملّتى تند و سركش گردد و براى تأمين مصالح ملى چشم به تسخير جهان بدوزد و يا اينكه پرچم پارهاى از مبادى عالى جهانى را در دست گرفته
و ساير ملّتهاى زمين را به پيروى از آن مبادى دعوت كند.(1)
هر دولت يا ملّتى به صورت اول نخواهد توانست بر مركب مراد سوار شود، مگر اينكه از لحاظ وسايل و قواى مادى و تجهيزات بر همه ملّتها و دولتها برترى داشته باشد و الا ساير ملتها در برابر اين دولت قيام كرده و در صدد طرد آن برخواهند آمد.
امّا صورت دوم قضيه اين است كه بدون ترديد امكان دارد كه شيوه تفكر دولت مقتدر، اذهان ملّتهاى ديگر را تسخير كند، در نتيجه تسليم به دعوت انقلابى وى شوند كه براى انجام چنين منظورى جز به مقدار كمى قوه مادى احتياج نخواهند داشت. لكن بر صاحبنظران پوشيده نيست كه دلها تنها مجذوب مبادى شيرين و اميد بخش نمىشود، بلكه به منظور رسوخ در دلها بايد آگاه باشد كه تنها با غذاى نصيحت، خيرخواهى، راستى، امانت، طهارت، سعه صدر، مواسات، شرف و عدل مىتواند ارواح مردم را سير كند و نيز بايد ثابت كند كه خود در دامن اين اخلاق فاضله حقيقى پرورش يافته و مىتواند اين فضايل را به خوبى تحقق بخشد و اين فضايل در هيچ يك از فراز و نشيبهايى كه در طول حيات پيش مىآيد از قبيل جنگ، صلح، شكست، پيروزى، دوستى و يا دشمنى، مشوب و آلوده به اغراض پست نيست، بلكه اخلاق فاضلهاى است كه از عالىترين اخلاق انسانى بالاتر و والاتر است.
به همين دليل است كه در حال حاضر هر ملّتى كه نهضتش را صرفا بر اساس اخلاق انسانى و قواى مادى پايهگذارى مىكند، ناگزير است همه كوششهاى خود را منتسب به مقاصد عاليه فلان فرد معين، طايفه يا ملّت خاص بنمايد، برنامه عمل و اقدامش را بر حسب ظاهر، رنگ قومى و ملى بدهد و يا اين معانى را در پرده دعوت و تبليغ جهانى پنهان نموده، پرچم دعوتش را برافرازد و براى اجراى مبادى عاليه تظاهر كند، همانطور كه در حال حاضر
1) مصداق نوع اول، امپراطورى انگلستان بود كه روزى ادعا مىكرد آفتاب از سرزمين تحت حكومت آن غروب نمىكند و خوشبختانه فعلاً تا حدود زيادى اين سيطره از بين رفته و از باقيمانده نفوذ جهانيش به كمك وسايل گوناگون و با ماسك ديگرى كم و بيش بهرهمند مىشود و از اوهامى كه رسوباتى از آن هنوز در اذهان ملّتهاى استعمار زده به جاى مانده، حداكثر استفاده را مىكند. مصداق نوع دوم، دولت آمريكاست كه با ادعاى رهبرى، ملّتهارا به پيروى از مبادى عالى دعوت مىكند و كمر ملّتهاى ضعيف را با وامهاى سنگين شكسته و با در دست گرفتن بازارها از راه سيطره اقتصادى بر جهان و جهانيان منت مىگذارد و منابع گرانبهاى ثروت عمومى آنها را هر جا توانسته به دست گرفته و عجيب اينكه با همين وسايل به جنگ غول مهيب و هولناك كمونيزم در آمده است. مترجم
نيز اين معانى به وضوح در سياست خارجى دولتهاى آمريكا، انگليس، روسيه و شوروى ملاحظه مىشود.
بنابراين در چنين مبارزه و كشمكشى مشهود است كه هر ملّتى در برابر ملّت ديگر ايستاده و مانع از تحقق آمال و آرزوهاى ملّت ديگر مىشود و تا سر حد فداكارى از تمام قواى مادى و معنوى خود در اين مبارزه استفاده نموده و اجازه نمىدهد كه ملّت طرف معارضه، براى ترقى و پيشرفت مقاصد خود در سرزمين اين ملّت، راهى باز كند. مگر آنكه ملّت معارض با تمام وسايل مادى و تجهيزات فراوانىكه در اختيار دارد، بر ملّت ديگر، غلبه كند و آن را مقهور نمايد.
اينك با توجّه به چنين شرايطى جمعيت برخاسته از ميان يك ملّت معين، كه به صورت جماعت و حزبى قيام كرده، نه به صورت قومى يا ملى، اين امتياز را دارد كه از اغراض شخصى، طبقاتى، قومى و ملى مبرّاست و در برابر كوششهاى خود، هيچ نمىخواهد جز اينكه نظام جديد را بر اساس مجموعهاى از مبادى و اصولى قرار دهد كه به آن ايمان دارد و تضمين سعادت نوع بشر را در پيروى از آن مىداند.
نيز اجتماعى كه اين جمعيت به وجود مىآورد از آلودگى به امتيازات قومى، ملى، منطقهاى، طبقاتى و نژادى مبرّاست و تمام افراد بشر با كمال سهولت مىتوانند به آنها پيوسته و با شركت در مسلك آنها از حقوق يكسان و مقام و منزلت همانندى برخوردار گردند.
همچنين هر فرد يا مجموعهاى از افراد كه در پيروى از اين اصول و مبادى بر ديگران برترى داشته باشند، مىتوانند مقام و منصب قيادت، امامت و به تعبير ديگر مقام رهبرى و پيشوايى را قطع نظر از مليت، نژاد يا اقليم احراز كنند.
علاوه بر اين چنانچه فردى از افراد ملّت مغلوب به اين اصول و مبادى مؤمن شد و در سلك اين جمعيت قرار گرفت و نيز ثابت كرد كه نسبت به كشور غالب و فاتح، براى اداره امور كشور لياقت و كفايت بيشترى دارد، مىتواند قدم جلو گذاشته و از ثمرات كوشش و تلاش فرد فاتح و غالب برخوردار شود و مقام رهبرى و پيشوايى را در دست بگيرد. در نتيجه همان كشور فاتح با رضايت خاطر پيرو او گردد و اوامرش را به كار بندد.
بايد توجّه داشت كه بعد از قيام و دعوت اين جمعيت كسانى كه به انتشار چنين مبادى و اصول راضى نبودند، در برابر اين دعوت قيام كردند و در راه پيشرفت و ترقى آن موانعى ايجاد كردند و از هيچگونه كارشكنى و مخالفتى خوددارى نكردند.
در چنين هنگامهاى بود كه منازعاتى ميان دو نيرو ايجاد شد و هر چه اين اشكالتراشى و
كارشكنى فزونى مىگرفت بر صبر و شكيبايى و مقاومت اين دسته افزوده مىشد و در برابر اين تعديات و تجاوزات حداكثر شرافت اخلاقى و بزرگوارى را از خود نشان مىدادند و با اين طرز رفتار و برنامه عملى ثابت مىكردند كه از اين همه كوشش و تلاش و تحمل جز سعادت تام خلق خدا آرزويى ندارند.
اين جمعيت هيچگونه عداوتى نه با شخصيت، قوميت و مليت دشمنان خود نداشتند، بلكه با گمراهى و برنامههاى پوچ آنها مىجنگيدند و هرگاه مخالفين و معاندين، آنها را به حال خود وا مىگذاشتند، روابط دوستانهاى ميان آنان برقرار مىشد.
اين جمعيت به دارايى، ثروت، تجارت و صنايع مخالفين نظرى نداشتند، بلكه تمام عشق و علاقه آنها به هدايت مردم و نيز به سعادت رساندن مخالفينشان بود و اگر بدين پايه از ترقى روحانى و تربيت اخلاقى مىرسيدند، تشخيص مىدادند كه ارزش آن بسى بيشتر از ثروت و دارايى است.
اين دسته و جمعيت حتّى در شديدترين مواقع و گرفتارىها دروغ، خدعه، مكر و فريب را به كار نمىبستند، بدى را به وسيله خوبى دفع مىكردند، توطئههاى زشت و ناهنجار را جز از راه تدبير و به صورت طريق شرافتمندانه در هم نمىشكستند، هيچگاه در صدد كينهتوزى، تعدى و تجاوز بر نمىآمدند و حتّى در شديدترين موارد جنگى و خطرناكترين مواقف، از دعوت مردم به سوى اصول و مبادى حق غافل نمىشدند، پيوسته و در همه احوال در راه پايهگذارى صدق، وفاى عهد، خوشرفتارى و عدالت گسترى كوشا بودند، خود را مسؤول مىدانستند تا شروط امانت، نزاهت، صفا و پاكى را براى اولين بار بر جهان جهانيان عرضه دارند و اين فضايل را مقياس كمال انسانيّت معرفى كنند.
در هنگام رويارويى اين دو دسته در ميدان جنگ، يعنى هنگامى كه ناپاكان، شرابخواران و قماربازان دشمن در طرفى و پاكان، پرهيزكاران، عبادت كنندگان صالح و مجاهدان دلرحم از اين دسته در طرف ديگر قرار داشتند، جوانمردى و انصاف و مروت هر مردى از اين مردان پاكدل و پاك نهاد و علوّ مقام انسانيّت و رفعتشان بر وحشىگرى صف مقابل با كمال وضوح و روشنى جلوهگر مىشد.
هنگامى كه برخى از افراد مخالف در ميدان نبرد اسير يا مجروح مىشدند، بر اثر شفقتى كه از فاتحين مىديدند، ارواح پليدشان كه آلوده به كفر و گمراهى بود، به تدريج پاك و پاكيزه مىشد و نيز هنگامى كه افرادى از اين دسته به اسارت كفار در مىآمدند و در چنگال قساوت و سنگدلى آنها گرفتار مىشدند، طهارت و اخلاق و جوهر انسانيتشان به نحو خاصى جلوه
مىكرد كه اجتماع تاريك دستگير كنندگان را روشن مىنمود و باز هرگاه بر ناحيهاى مسلط مىشدند، جمعيت مغلوب به جاى اينكه در معرض كينه توزى يا انتقام واقع شوند مورد عفو و بخشش آنها قرار مىگرفتند و بالاخره مواسات، جايگزين تعرض و تشدد و تكبر، جايگزين حلم و بردبارى و تواضع مىگشت و دعاى هدايت، جانشين فحش و تعرض مىشد و دعوت به مبادى حق جايگزين ادعاهاى كذب مىگشت.
مردم كشور مغلوب پس از آنكه اطمينان مىيافتند كه فاتحين امين به زنان مغلوبين نظر سوء ندارند، در جستجوى اموال پنهان شده آنها نيستند، در كشف اسرار صناعتشان اصرار نمىورزند، در صدد محكوم كردن نيروى اقتصادى آنها نبوده، به كرامت و شرافت ملى آنان تعرض نمىكنند و نسبت به آنها بدخواهى روا نمىدارند، تعجب مىكردند و به خوبى احساس مىكردند كه فاتحين نهايت اهتمام خود را به كار مىبرند تا هيچ يك از افراد كشور مغلوب مورد بىاحترامى واقع نشود، مال احدى مورد تعرض واقع نگردد، حق مشروع هيچ فردى ضايع نشود و هيچ يك از رذايل اخلاقى و هيچ شكلى از اشكال مظلمه اجتماعى روى ندهد.
در مقابل هرگاه دسته مخالف، گوشهاى از زمين را تسخير مىكرد، صداى ضجه و ناله سكنه آن سرزمين از مظالم فاتحين به آسمان بلند مىشد. حال مىتوان ميزان حوادث چنين جنگى را با جنگهاى قومى و ملى سنجيد.
به طور قطع انسانيّت عالى در چنين معركهاى با كمبود وسايل مادى مخالفينش را هر چند مسلح و مجهز به آلات دمار و هلاك باشند، مغلوب خواهد نمود و مسلم است كه اسلحه اخلاق فاضله بر توپها و بمبهاى آتشزا غلبه خواهد كرد و دشمنان در همان زمانى كه كوره جنگ، مشتعل و برافروخته است، دوست خواهند شد.
در چنين شرايطى قبل از آنكه بدنها تسليم شوند دلها مجذوب خواهند شد و مردم بدون نشان دادن كمترين مقاومتى به تدريج وارد حوزه تابعيت خواهند گرديد. اين دسته صالح با عده اندك و ساز و برگ مختصرى كه دارند به تدريج احتياجات خود را از جهت فرماندهى، افراد لشكر، حذاقت و مهارت در فنون جنگى و نيز اسلحه و ابزار جنگى بهبود بخشيده و بر اردوگاههاى دشمنان و رخنههاى نفوسشان غالب خواهند آمد.
مطالب ذكر شده بر پايه حدس و تخمين نيست، بلكه وضع دوران رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و خلفاى راشدين هر گونه ترديدى را در اين زمينه از بين مىبرد. حتّى در عصر حاضر نيز امكان وقوع چنين جرياناتى وجود دارد به شرط اينكه مردانى با شهامت و حميت كه از روح
حماسى كافى برخوردارند، وارد ميدان عمل شوند و اين آزمايشها تجديد گردد.
بيانات گذشته نشان مىدهد كه منشأ قدرت و منبع اصلى آن، نيروى اخلاقى است و اگر همين امروز در روى زمين دسته منظمى متخلق به اخلاق اسلامى و اخلاق انسانى باشند، محال است كه افرادى غير از اين دسته و جمعيت زمام امور را دست بگيرند و در دنيا آقايى و حكومت كنند. با توجّه به همين نكته مىتوان علت اصلى تأخر و عقب افتادگى مسلمانان را در جهان حاضر درك نمود.
بنابراين ملّتى كه نه از وسايل مادى استفاده مىكند، نه به اخلاق انسانى مزين است و نه صفتى از صفات جماعت اسلامى را احراز نموده است، قادر به احراز مقام آقايى و حكومت دنيا نخواهد بود. امّا به اقتضاى سنّت الهى و قانون خلقت كه هيچگونه تغيير و تبديلى در آن راه ندارد، چنانچه ملّتهاى كافرى وجود داشته باشند كه از جهت به كار بردن وسايل مادى و داشتن اخلاق انسانى براى اداره شؤون زمين داراى استعداد و كفايت بيشترى باشند، ولى واجد اخلاق اسلامى نباشند، قادر بر تسلط و حكومت بر زمين و اهل آن نخواهند بود.
در اين صورت اگر در نفوس مسلمين قصور و نقصى وجود داشته باشد و شايستگى اداره امور زمين را نداشته باشند، بايستى خود را ملامت كنند نه سنّت و قانون خدايى را و نيز در نتيجه چنين تشخيصى به خود آيند، بينديشند و براى جبران نقصى كه آنها را عقب انداخته و از قيادت جهان محروم ساخته و آنها را مركب مطيع و رام هر قاهر مستبدى قرار داده، كوشش نمايند تا از اين وضع ناهنجار رهايى يابند.
به موجب قرآن كريم و سنّت نبوى، اخلاق اسلامى مشتمل بر چهار مرتبه است:
1- ايمان 2- اسلام 3- تقوا 4- احسان
مراتب ذكر شده به طور فطرى از نظم و ترتيب خاصى برخوردارند، به گونهاى كه هر يك به ترتيب از ديگرى به وجود مىآيد و بايد بر همين اساس پايهگذارى شوند. مادامى كه طبقه اول اين بنا بر پايه محكم و مستحكمى قرار نگرفته باشد، نمىتوان طبقه دوم را روى آن ساخت.
آرى، ايمان به منزله اساس اين بناست و طبقه دوم يعنى اسلام، روى طبقه اول قرار دارد. سپس تقوا و طبقه چهارم اين بنا «احسان» است.
خلاصه گفتار اين است كه مادامى كه ايمان زير بناى اخلاق اسلامى است، منعدم باشد به هيچ وجه اسلام و تقوا و احسانى وجود نخواهد داشت. همچنين تا زمانى كه ايمان ضعيف و متزلزل باشد، محال است بتوان روى آن ساختمانى بنا كرد و اگر هم ساختمانى روى چنين اساس ضعيف و متزلزلى بنا شود طبعا اركان آن سست خواهد بود. همچنين اگر ايمان دامنه محدودى داشته باشد، به طور قطع وضع اسلام، تقوا و احسان نيز از هر جهت محدود خواهد بود و در خارج اثرى و نفوذى نخواهد داشت.
در اين صورت بايد گفت: مادامى كه ايمان صحيح، محكم، پردامنه و همه جانبهاى وجود نداشته باشد، نبايد در خاطر كسى كه به دين علاقه دارد خطور كند كه بناى اسلام، تقوا و احسان را مىتوان روى آن بنا نمود و نيز قبل از اصلاح تقوا و توسعه مفهوم احسان بايستى درباره اصلاح اسلام اهتمام نمود. لكن غالباً مردم اين ترتيب را فراموش كرده و به اين معنى توجّهى ندارند و قبل از تأسيس مبانى اصلى ايمان و اسلام، شروع به تعمير كاخ تقوا و ايمان
مىنمايند. گروهى از مردم به واسطه تصوّر محدودى كه از ايمان و اسلام دارند، گمان مىكنند همين كه اندامشان را به شكل خاصى بيارايند، جامه مخصوصى بپوشند و طرز نشست و برخاست و اكل و شرب و اينگونه اعمال ظاهرى را در قالب مخصوصى بريزند، به كمال تقوا رسيده و عالىترين درجات احسان را احراز كردهاند.
بر پايه چنين گمانى تصوّر مىكنند اگر مقدار معينى از نوافل، اذكار و اوراد را بخوانند و به مقدارى از مستحبات شرعى عمل كنند، بالاترين درجات احسان را طى كردهاند. لكن با كمى دقت در زندگى همين مردمى كه خود را با تقوا و نيكوكار مىدانند، شواهد گويا و امارات ناطقى مشاهده مىشود حاكى از اينكه كاخ ايمان را بر مبناى متينى پايهگذارى نكردهاند.
در هر صورت مادامى كه چنين اشتباهات و خطاهايى باقى بماند، براى استكمال ادوات و ابزار اخلاق اسلامى و تحصيل موفقيت، هيچگونه اميدى وجود نخواهد داشت. بنابراين بايستى تصوّر دقيقى از مراتب چهارگانه ايمان، اسلام، تقوا و احسان داشت و سپس آن را با درك و فهم صحيحى از ترتيب طبيعى و فطرى آن، تكميل نمود.
ايمان اساس حيات اسلامى است و عبارت است از اقرار به توحيد و رسالت. پس چنانچه كسى به اين دو معنى اقرار كند، شرط قانونى داخل شدن در اسلام را رعايت كرده، در شمار مؤمنين در مىآيد و حق دارد كه مسلمان شناخته شود و همه مؤمنين نيز بايد به حكم اسلام او را مسلمان بدانند و با او رفتار مسلمانى نمايند.
ولى بايد پرسيد: آيا چنين اقرارى كه تنها وسيله قانونى براى شناخت شخص مسلمان محسوب مىشود، كافى است؟
آيا اقرار به توحيد و رسالت مىتواند اساس كاخ حيات اسلامى با سه طبقه اسلام، تقوا و احسان قرار گيرد؟
جاى تأسف است كه بسيارى از مردم چنين تفكرى دارند و درك درستى از موضوع ندارند. بدين جهت به محض شنيدن اين اقرار، شروع به ساختن كاخ اسلام مىنمايند و تقوا و احسان را بر چنين اساس سست و ناپايدارى قرار مىدهند كه در معرض سقوط و انهدام است.لكن براى ساخت بناى كامل و با شكوه اسلام كه اركان آن مستحكم باشد، بايستى پايه ايمان آن را چنان محكم، مستحكم و همه جانبه قرار داد كه هيچگونه ضعف و نقصى در آن
مشاهده نگردد. همچنين بايد توجّه داشت كه نقص يك شعبه از شعبات آن از لحاظ حيات، مانند نقص تمام آن است و در صورتى كه در رسوخ ايمان به ريشه آن ضعفى مشاهده شود، بناى حيات اسلام در همان موضع ضعف، دچار سستى و انهدام خواهد گرديد.
ايمان سرمايه دين و سنگ اول بناى آن است و هر اندازه كه اقرار به خدا از صورت عادى خارج شده و مورد شرح و تفصيل قرار گيرد، به صورت مظاهر گوناگون و بىشمارى در خواهد آمد.
به اين معنى كه گروهى از مردم اقرار به خدا را به معناى اعتراف به وجود خدايى مىدانند كه آفريننده اين جهان است و شريكى ندارد. گروه ديگرى معتقدند كه چون خداى متعال پروردگار ماست بايد او را عبادت نمود. جمعى صفات و حقوق و تصرفات خداى متعال را با مفهوم وسيع آن، منحصر در همين مىدانند كه او عالم به غيب و شهود، شنوا، جواب دهنده درخواستها، پذيرنده دعاها، برآورنده نيازمندىها و بىنظير و بىهمتاست كه استحقاق عبادت و پرستش را دارد و بر حسب اطلاع محدود خودشان كتاب خدا را آخرين مرجع شؤون دينى خود مىدانند.
شكى نيست كه ايجاد نظام حيات معين بر پايه چنين تصوّرات گوناگونى ممكن نخواهد بود، بلكه هر اندازه تصوّر محدودتر باشد، نفوذ اسلام در زندگى عملى و اخلاقى نيز به همان نسبت محدود خواهد بود، تا جايى كه عدهاى از آنها كه ايمانشان بر حسب تصوّرات دينى شايع و رايج، به حد اعلا رسيده، طاعت خداى متعال را با اطاعت از طاغوتها(1)جمع مىكنند و در عين مسلمانى و اظهار اطاعت از احكام خدا در برابر هر گردنكشى مطيع و تسليم مىشوند و يا نظام كفر را ضميمه نظام اسلام نموده و تركيب تازهاى از آن را به دست مىآورند كه هرچه دلخواه آنان است، در آن وجود داشته باشد.
بدين طريق ميزان رسوخ ايمان در دلها و عمق آن، در افراد مختلف تفاوت دارد، به اين معنى كه افرادى با وجود اقرار و ايمان به خداى متعال حاضر نيستند حتّى شىء ناچيزى را در راه خدا بذل كنند.
اشخاص ديگرى هستند كه خدا را فقط از بعضى از چيزهايى كه دارند، بيشتر
1) كلمه طاغوت بر شيطان، مردان ستمگر و انواع بتها اعم از ذىروح و غير ذىروح و نيز مردم زورگوى متعدى و متجاوز كه با هوا و هوس مطلق بر مردم حكومت مىكنند اطلاق مىشود. مترجم
دوست مىدارند.
همچنين افرادى ديده مىشوند كه از بذل جان و مال در راه خدا دريغ ندارند، ولى از فديه كردن افكار و نظريات خاصى كه بدان خو گرفتهاند و يا شهرت و حيثيتى را كه در ميان مردم به دست آوردهاند، مضايقه مىكنند.
آنچه ذكر شد، مقياس سنجش اندازه و نوع ايمان مردم مسلمان است كه به موجب آن استقامت يا تزلزل امور مربوط به حيات اسلامى اندازهگيرى مىشود. بدين طريق وقتى كه بنيان ايمان ضعيف و سست باشد، انسان از اين راهها به اخلاق اسلامى خود خيانت مىكند.
حقيقت امر اين است كه كاخ حيات اسلامى، تنها بر پايههاى همان اقرار به توحيدى كه به جميع نواحى و اطراف حيات انسانى فردى و اجتماعى، محيط باشد تأسيس مىشود.
در آن صورت، انسان يقين مىكند كه آنچه در اختيار دارد متعلق به خدايى است كه تنها معبود مطاع است و مالك قانونى او و همه جهان است. امر و نهى مخصوص اوست و سرچشمه هدايتى جز او وجود ندارد. آن وقت است كه نفس انسان با احساس صحيح و ادراك عميق اطمينان مىيابد كه انحراف از طاعت خدا يا تصوّر بىنيازى از هدايت او يا ديگرى را در ذات، صفات، حقوق، تأثير و تصرّف او، شريك قرار دادن جز غرق شدن در گمراهى و سرگردانى نتيجهاى ندارد و اينكه اين گمراهى از هر جا ناشى شده يا هر رنگى داشته باشد، اهميتى ندارد.
همچنين بايد اعتراف نمود كه بناى ايمان به خدا آنچنان ساختمانى است كه تحكيم پايههاى آن زمانى ممكن است كه انسان با تمام وجود و با شعور كامل، اراده قوى، عزم راسخ و تصميم قاطع بپذيرد كه خود و آنچه در اختيار دارد، متعلق به خداست و تنها به دنبال جلب رضاى او باشد.
همچنين مقياس و ميزانى قايل شود تا به موجب آن خرسندى خدا را كسب كند و از خشم او بپرهيزد و در همه حال به خرسندى و خشم خداى متعال تسليم باشد.
خودخواهى، خودپسندى، برترىجويى و تكبر را كنار بگذارد و نظريات، افكار، آرا، رغبتها، خواستهها و برنامههاى فكرى خود را در قالب علم و دانشى بريزد كه خداى متعال آن را در كتاب كريمش نازل فرموده است و نيز انواع محبتها و دوستىهايى را كه با اطاعت خداى متعال سازگار نيست از نظر دور داشته باشد، بلكه با اينگونه معانى مخالفت كند و عشق به خدا را به گونهاى در اعماق قلبش جاى دهد كه از ته دل هر بتى را كه از او مىخواهد تا او را بيشتر از خدا اكرام و احترام نمايد، از خود دور كند.
چنين انسانى بايستى محبت، دشمنى، صداقت، عداوت، رغبت، نفرت، صلح و جنگش را در راه رضاى خدا به كار بيندازد و همه اين معانى را به گونهاى در يكديگر ادغام كند و همه اين مقاصد شكلى به خود بگيرد كه جز رضاى خدا هيچ چيز نخواهد و به هيچ چيز خرسند نشود جز به آنچه او مىخواهد و مىپسندد و از هيچ چيز كراهت نداشته باشد جز آنچه خدا از آن كراهت دارد.
اين است مرتبه ايمان حقيقى به خدا و هدف نهايى آن، ضمنا همانگونه كه محسوس است مادامى كه ايمان پردامنه، همه جانبه، پخته، مستحكم و مضبوط نباشد چگونه ممكن است تقوا و احسانى به وجود آيد؟
آيا اصرار ورزيدن در بلندى ريش، هيأت و هيكل صورى، پوشيدن جامه معين، در دست گرفتن تسبيح و حتّى شبخيزى اين رخنهها را مسدود خواهد و اين نواقص را جبران خواهد نمود؟
ايمان به نبوت و كتاب و روز قيامت و غيره را نيز بايد به همين قياس سنجيد، زيرا ايمان به نبوت نيز تكميل نخواهد شد مگر وقتى كه شخص به پيامبر ايمان داشته باشد و او را رهبر و پيشوايى بداند كه در سايه رهبرى و راهنمايى او هدايت شود، در هر شأنى از شؤون حيات او را سرمشق عمل قرار دهد، از اطاعت ساير طاغوتها يا بتهاى گوشتى بپرهيزد، از اطاعت گردنكشانى كه مخالف راهنمايى پيامبرند سر باز زند و اوامر آنان را مردود دانسته، خود را از هر جهت بىنياز بداند.
مادامى كه كوچكترين شائبهاى كه از اطمينان قلبى بكاهد در قلب وجود داشته باشد و مبادى حياتى را كه ديگران در برابر كتاب خدا وضع كردهاند به حساب بياورد يا اينكه قلب و روح دچار تشويش باشد كه چرا از تبعيت اوامر دنيوى غفلت كرده، چنين ايمانى ارزشنخواهد داشت و نيز مادامى كه نفس انسان خير آخرت را بر دنيا ترجيح ندهد و ارزشهاى دنيوى را در برابر ارزشهاى اخروى ناچيز نشمارد و در هر گامى كه در زندگى اين جهان برمىدارد احساس مسؤوليت اخروى ننمايد، ايمان وى به آخرت كامل نخواهد بود. بنابراين تا زمانى كه چنين پايهها و بناهايى وجود نداشته باشد، امكان تأسيس بنا و ساختمانى براى حيات اسلامى ممكن نخواهد بود.
امّا گروهى از مردم تصوّر مىكنند كه مىتوانند كاخ اخلاق اسلامى را بدون توسعه، تكميل و اتقان اين پايهها و اركان بسازند، در نتيجه كارشان به جايى مىرسد كه در حال حاضر مشاهده مىشود كه باب تقوا، احسان و مراتب عاليه به صورتى به روى قضات گشوده
شده كه برخلاف احكام خدا حكم مىدهند، وكلاى دعاوى با يكديگر بر اساس غير شرعى معارضه و مشاجره مىكنند، كارگران، شؤون حيات انسانيّت را با نظامات كفر و الحاد اداره مىكنند، رهبران و پيشوايان با يكديگر در مسابقه و مشاجرهاند تا حيات بشرى را به شكل ديگرى درآورند و آن را بر اساس سياست كافرانه سازمان دهند.
هنگامى كه چنين ملّتى اهتمام بورزند و ظواهر زندگى خود را به شكل خاصى آراسته و نيز مقدارى معلومات به دست بياورند به حدّى كه بتوانند نوافل و اذكارى بخوانند، همه خود را جزء پرهيزكاران و نيكوكاران خواهند شمرد!!!
تأليف
ابوالأعلى مودودى
ترجمه
سيد غلامرضا سعيدى
مادامى كه آب حيات انسانيّت با سكون و آرامش در جريان و اوضاع و احوال با سكون مقرون باشد، سطح صاف و پاك آب، همچون پردهاى نمىگذارد چشم آدمى، آلودگىها و كثافتهايى را كه در زير آب پنهان است، ببيند.
در چنين حالتى انسان از تماشاى جريان آب و نظافت ظاهرى آن، احساس آرامش و اطمينان مىكند و لذا وقتى صفاى سطح آب را مشاهده مىكند، خود را محتاج نمىداند كه در جستجوى گل و لاى و مواد كثيفى كه در قعر آب رسوب شده، بر آيد و منشأ آن را به دست آورد.
ولى همين كه اين آب حيات، زير و رو شد و امواج آن به تلاطم در آمد، هر كس كه داراى اندك بصيرتى باشد، به خوبى ملاحظه خواهد كرد كه آب حيات انسانيّت همانطور كه در جريان است انواع كثافات و آلودگىها را به همراه دارد. اين بصيرت هنگامى شكل خواهد گرفت كه قاطبه مردم علاقمند باشند كه منشأ كثافتها و نجاستهايى كه آب را آلوده كرده به دست آورند و براى تطهير آب از آلودگىها راهى پيدا كنند. لكن اگر آدمى در چنين مرحلهاى متنبّه نشود و در صدد تدارك امر برنيايد، دليل بر آن است كه از باده غفلت سرمستاست و به ضرر و خطرى كه انسانيّت را فرا گرفته، اعتنا ندارد.
بدون شك بايد گفت كه اين زمانه نيز چنين وضعى به خود گرفته و درياى حيات انسانيّت دچار اضطراب گرديده و طوفانى شده است. در نتيجه ملاحظه مىكنيم كه نزاع و كشمكش به شديدترين صورتى در ميان كشورها و ملّتها روى داده و اين حالت آشفتگى و اضطراب شكلى به خود گرفته است كه اين وضع خطرناك منحصر به طوايف و ملتها نيست. بلكه به تكتك افراد و اشخاص نيز سرايت كرده و همانطور كه ملّتها و كشورها در برابر يكديگر به صفآرايى پرداختهاند، اشخاص حقيقى نيز سرگرم جدال شدهاند و كار به جايى كشيده كه
با كمال كراهت خاطر بايد گفت كه گويا قسمت اعظم جهان بشرى دچار سرگيجه و تهوّع گرديده و آنچه را كه ساليان دراز درون خويش متراكم كرده بود، يكباره در برابر ديدگان جهانيان بيرون مىريزد. در نتيجه آلودگىهاى پنهانى كه در اخلاق و طبايع بشرى، مستور بوده، اينك محسوس و آشكار شده است، در صورتى كه در گذشته، چنين وضع و حالتى، جز با دقت و كنجكاوى مشهود نبود.
اينك كه پرده از درون اجتماع بشرى برداشته شده، هيچكس نمىتواند تصوّر كند كه جسم سالم و تندرستى دارد و بيمارى در آن راه نيافته است، مگر كسى كه خود را فريب داده و نخواسته باشد كه حقايق جهان را ببيند.
در عصر حاضر هيچكس قادر نيست از بحث در منشأ اين مرض خوددارى كند و در جستجوى علاج نباشد، مگر كسانى كه همچون چهار پايان، فاقد شعورند و نيز كسانى كه احساسات و مشاعر آنان فلج و اعصابشان تخدير شده باشد.
اخلاق فاسد و غريزههاى زشت و پليد از قبيل ستمگرى، سنگدلى، اذيت و آزار، دروغ، مكر، فريب، حيله، نيرنگ، عهدشكنى، خيانت، غدر، بىشرمى، شهوتپرستى، برترىجويى، استثمار و كلاهبردارى و امثال اينگونه گناهان و انحرافات، گناهانى هستند كه نه تنها افراد و اشخاص معينى مرتكب آن مىشوند، بلكه جزء اخلاق ملى و عادات اجتماعى انسان شده است. در نتيجه اين وارونه كارىها، ملاحظه مىكنيد كه ملتها و دولتهاى بزرگ مرتكب جرايم و جناياتى مىشوند كه اگر افراد عادى مرتكب چنين اعمالى شوند، به عنوان مجرم و جانى مورد تعقيب قرار گرفته، زندانى مىشوند.
وضع فعلى جهان چنين است كه هر ملّتى، بزرگترين بزهكاران، مكارترين افراد و فاسدترين شخصيتها را انتخاب نموده، زمام امور حكومت و قيادت را به آنها مىسپارند و ملّت مانند سايه شخص كه از او جدايى ندارد به دنبال اين زمامداران فاسد به راه افتاده، مطيع بىچون و چراى آنها مىگردند. در نتيجه اين عمل، زمامداران امور، زشتترين و پليدترين مفاسد را با كمال بىشرمى در پيش چشم جهانيان مرتكب مىشوند.
ملّتها و طوايف نيز لاينقطع و آشكارا به يكديگر تهمت مىزنند و هر نوع تهمت و افترايى را نسبت به يكديگر در سراسر جهان پخش مىكنند تا جايى كه بر اثر پخش اين همه دروغ و تهمت كه از طريق رسانههاى جمعى صورت مىگيرد، فضاى جهان آلوده و نجس شده است.
بدين طريق مردم همه كشورها و سكنه همه قارهها به راهزنانى تبديل شده و به جان
يكديگر افتادهاند و باز هر دسته و جمعى در عين غارتگرى، قتل نفوس، تخريب آبادىها و نابود كردن شهرها و در حالى كه سياهىنامه اعمال هيچ يك از آنها كمتر از سياهىنامه دسته مقابل نيست، بدون رعايت كمترين ادب و نزاكتى، گناهان و اعمال زشت دسته ديگر را اعلام مىكند.
نطاق مفاهيم عدل و انصاف در نظر اين گروه ستمگر و متعدى بسيار محدود گرديده است، به اين معنى كه عدل و انصاف را تنها براى ملتها و جمعيتهاى خود مىخواهند. آنها چنين مىانگارند كه عدل و انصاف بايد براى خودشان باشد و حق نيز مال خودشان و براى خودشان است و اخلاق عاليهشان، آنان را مجاز قرار داده كه به دلخواه خود حقوق ديگران را از بين ببرند و به پيروى از هواى نفسشان حق ديگران را لگد كوب نمايند، حتّى چنين عملى را نيك و پسنديده مىدانند!!
خصوصياتى همچون سوء رفتار، زشتى كردار، مكر، خيانت، فريبكارى و غلّ و غش كه اكثريت قاطع اين ملتها واجد آن هستند كار را به جايى رسانيده كه آنچه را از ديگران مىگيرند با ميزان و مقياس و كيل و وزن صحيح تحويل مىگيرند، امّا آنچه را به ديگران مىدهند با وزن كمتر تحويل مىدهند و با نيرنگ، مقياسها و موازين خاصى در جهت تأمين منافع و مصالح خودشان وضع مىكنند و به هر حال تعيين مقياس خير و شر بسته به آن است كه خيرشان در آن باشد، ولى در مورد ملّتهاى ديگر مقياس و ميزان خير و شر به گونه ديگرى است و به اين قاعده دو نوع مقياس و ميزان براى خير و شر قايل مىباشند.
در نتيجه، رواج انحرافاتى از قبيل غدر و مكر و خيانت به عهد موجب بىاعتمادى ملتها به يكديگر شده است. چه بسا در مواقعى كه نمايندگان دولتها و ملّتهاى بزرگ براى تنظيم قرارداد و ترتيب ميثاق و پيمانى در اطراف يك ميز با كمال جديت و وقار گرد آمده و مىخواهند عهدنامهاى را به امضا برسانند، امّا در همان آغاز امر و در آخرين لحظه امضاى قرارداد، به دنبال راهى هستند تا در صورتى كه اغراض و مطامع قوى و ملى آنها مقتضى باشد، بتوانند از فرصت استفاده كرده و اين سند متقن و پيمان مقدس را ابطال كنند.
شگفتآورتر اينكه چنانچه رهبر ملّت يا رييس دولت خود را آماده سازد تا اين قربانى مقدس را ذبح كند و فرصتى به دست آورد كه اين پيمان را نقض كند، حتّى يك نفر از افراد ملّت مربوطه حاضر به قيام و اعتراض در برابر اين مفسده اخلاقى و اين عمل زشت نخواهد بود، بلكه تمام افراد ملّت به طور دسته جمعى همصدا شده و در ارتكاب اين جرم و عهدشكنى شركت مىنمايند.
كار مكر و فريب و نفاق به جايى رسيده كه نيرنگ بازان، فريب كاران و حيلهگران دست برادرى به يكديگر داده و با صداى بلند اينگونه زشتىها و پليدىها را به عنوان اخلاق عالى و مبادى گرانمايه مىستايند و مىكوشند تا از راه مكر و خدعه، مردم را بفريبند و آنان را ابزار رسيدن به مقاصد و اغراض زشت و پليدشان قرار دهند و ضمنا براى مردم ساده و فريب خورده بخوانند و سخنرانى كنند و بگويند:
«ما طرفدار اصلاحيم و جز خير و مصلحت شما هدفى نداريم و اگر شما را به فداكارى جان و مال دعوت مىكنيم، صرفا براى تأمين مصالح و منافع خود شماست و قصد و غرض ديگرى در كار نيست و تحمل اين همه مشكلات را تنها به منظور سعادت مردم و صلاح انسانيّت بر عهده مىگيريم»!
مسأله سنگدلى و خشونت از نتايج طبيعى چنين جو متلاطمى است، زيرا هنگامى كه يكى از دولتهاى بزرگ بر ديگرى حملهور مىشود، تنها به مغلوب كردن و تسليم نمودن طرف مقابل اكتفا نمىكند، بلكه با كمال نشاط، آرامش خاطر و با سربلندى تمام، رفتار زشت و جنايتهاى جانگدازش را از طريق رسانههاى عمومى اعلام مىكند، به طورى كه گويى اطمينان پيدا كرده كه در سراسر جهان هيچ صاحبدل و عاقلى پيدا نمىشود و همه مردم، گرگان خون آشامند!
وضع خودپرستى و استبداد نيز چنين است، به اين معنى كه ملّتهاى بزرگ پس از آنكه بر ملّتهاى كوچك، غلبه نموده، آنها را مطيع اراده خود ساختند و مطامع خويش را تأمين كردند، به همين قدر اكتفا نمىكنند كه با برنامههاى منظم و تدبيرهايى كه انديشيدهاند بدون رفق و مدارا، دست تطاول و غارتگرى به دارايى و ثروتشان دراز كنند، بلكه با وسايل منظم و برنامههاى وسيع مىكوشند تا لباس عزتو مناعت و شرافت را از تن مردم مغلوب بيرون آورده، آنها را از كليه فضايل اخلاقى و خصلتهاى پسنديده محروم نمايند و سعى مىكنند كه به جاى آن امتيازات، اخلاق نكوهيده و رفتار زشتى را كه خود از آن نفرت دارند، در ميان ملّت تسخير شده ترويج كنند.
آنچه در اين باره گفته شد شمهاى از مفاسد بزرگ و پليدى است كه نحوست آن آشكار است و نمونههايى از آن ذكر شد و جز در حكم قطرهاى از دريا و ذرّهاى از خروار نيست. بررسى دقيق جوامع بشرى نشان مىدهد كه سراسر جهان انسانيّت و بدن اجتماع بشرى متعفن شده و فساد اخلاق و خبث غرايز و طبايع نقطه سالمى را در بدن جا نگذاشته است، زيرا اماكن فساد از قبيل فاحشه خانه، قمار خانه و مجالس شراب خوارى و لهو و لعب كه از
زشتترين و پستترين مزبلههاى شر و شرارت شمرده مىشود و در جسم بشر به منزله بزرگترين دمل چركين شناخته مىشود، اينك همه جا به چشم مىخورد، فساد و اختلال همه جوانب تمدن بشر را فرا گرفته و اين فساد به همه اركان بدن انسانيّت سرايت كرده است، به گونهاى كه مواد فاسد در آن جمع شده، به صورت دمل چركينى در آمده است.
پارلمانها، مجالس قانونگذارى، وزارتخانهها، مكتبهاى رسمى، سالنهاى محاكمه، دفترهاى وكلاى دعاوى، چاپخانهها، مراكز پخش صوت، دانشگاهها، مؤسسات تعليم و تربيت، مراكز تجارت و صناعت و كليه مظاهر تمدن و عمران بشرى جز جراحتهاى خطرناك و قرحههاى خونين پر از چرك و فساد چيز ديگرى نيست و براى علاج آن، دست جراح ماهرى بايد به كار افتد تا اين چرك فساد را بيرون بريزد.
در حقيقت بزرگترين مصيبت و سرآمد همه آفتها و بليّهها اين است كه علم و معرفت كه در گذشته و هماكنون از نفيسترين و گرانبهاترين فضايل و نعمتهايى شمرده مىشود كه خداى متعال به انسان بخشيده است، در عصر حاضر در راه نابودى انسانيّت و تضيع آبادى و عمران به كار مىرود.
بشر امروز اين همه نعمتى را كه خداى متعال براى انسان فراهم ساخته تا آن را در راه خير به كار برد، همه را ضايع نموده، در راه فساد و دمار مصرف مىكند؛ حتّى صفات عالى انسانى از قبيل شجاعت، ايثار جان و مال در راه خير و نيز بخشش، صبر، پايدارى، عزت نفس، علوّ همت و نيروى عزم و تصميم را كه جزء فضايل انسانيّت شمرده مىشود، بشر امروز همه آن فضايل را وسيله فساد و افساد ساخته و به صورت رذايل اخلاقى درآورده و آن را آلت فساد و ابزار شر قرار داده است.
شكى نيست كه فساد اجتماعى در هيچ اجتماعى حكومت نخواهد كرد و زشتى و پليدى چيره نخواهد شد، مگر اينكه اين مفاسد در افراد به حد اعلى رسيده باشد.
اين نكته مسلم است كه نمىتوان تصوّر كرد اجتماعى عظيم، مركب از افراد صالح و نفوس پاك و پاكيزهاى وجود داشته باشد و با اين حال در هيأت اجتماع آن، آثار فسق، فجور، طغيان و عصيان ديده شود، همچنين معقول نيست كه در اجتماعى نيكان و اخيار و ابرارى باشند كه زمام امورشان را به دست افراد فاسد و مفسدى دهند و آنها را در اداره امور و شؤون وطنى، ملى و مسايل دولتى آزاد بگذارند تا آنچه مىخواهند بكنند و صلحاى قوم انتظار داشته باشند كه كارها مطابق قواعد و اصول اخلاقى انجام شود.
با توجّه به اين معانى وقتى كه مشاهده مىشود ملّتهاى جهان با كمال وقاحت و
بىشرمى از هيچگونه انحراف اخلاقى و پليدى خوددارى نمىكنند، هر نوع رذالتى را آشكارا و بدون بيم و هراس مرتكب مىشوند و مؤسسات اجتماعى آنها خود، مروج زشتى و پليدى هستند، دليل آن است كه نوع بشر، با وجود اين همه پيشرفت و ترقى در ميدان علم و معرفت و تمدن، گرفتار انحطاط اخلاقى شديدى گرديده كه اين بيمارى به قسمت اعظم افراد اجتماع سرايت كرده و در نهادشان ريشه دوانيده است.
به خدا سوگند! اگر وضع بدين منوال باقى بماند و برنامه چنين باشد و بشريت را از مقام رفيع، به پستى تنزل دهد، بدون ترديد در آيندهاى نه چندان دور، انسانيّت به نابودى خواهد گراييد و در جهنم هلاك و دمار خاكستر خواهد شد.
در اين صورت براى جلوگيرى از مبتلا شدن به چنين مصيبتى نبايد اين بليّه را ناديده انگاشت و از اين شر و شررى كه به مرور زمان همه را فرا مىگيرد چشمپوشى نمود، بلكه هر انسانى بايد با نظرى دقيق در اين سرچشمهاى كه هر لحظه فساد از آن مىجوشد و به صورت سيل خروشان به همه اطراف و نواحى اجتماع انسان سرازير مىشود، توجّه نمايد و از آنجايى كه اين فساد تنها در اخلاق و عادات انسان راه يافته، بديهى است منشأ و مصدر آن را در زمان حاضر جز در افكار و تصوّراتى كه در باب اخلاق راه يافته در جاى ديگر نمىتوان ديد.
اكنون اين پرسش به ميان مىآيد كه چنين افكار و تصوّراتى كه امروزه در زمينه اخلاق شايع و رايج شده چيست؟
در پاسخ اين پرسش بايد گفت كه با فكر و بحث و امعان نظر در اين مسأله اين نتيجه حاصل مىشود كه اين مسأله از لحاظ مبادى و اصول، حاوى دو نوع اعتبار است:
نوع اول عبارت از تصوّراتى است كه بنيان آن بر اساس ايمان به خدا و حيات آخرت استوار است. ولى نوع دوم شامل ساير تصوّراتى است كه اساس آن بر پايه مبادى ديگرى مخالف عقيده نوع اول - يعنى عقيده ايمان به خدا و به حيات آخرت - پايهگذارى مىشود.
اينك با بررسى دقيق و امعان نظر در دو نوع تصوّر رايج و شايع درباره اخلاق، كيفيت اين دو نوع عقيده كه در جهان رايج است و نتايج حاصله از هر يك در اجتماع بشرى روشن مىشود.
بر عالم بصير پوشيده نيست كه وضع و شكل تصوّراتى كه بنيان آن بر پايههاى ايمان به خدا و آخرت استوار شده، به كيفيت ايمانى بستگى دارد كه مردم به خدا و روز قيامت و نيز مقتضيات آن داشته باشند. بدين جهت لازم است نظرى به اطراف جهان افكنده تا روشن
شود ايمان نوع بشرى به خدا چگونه است و تصوّر كلى و افكارى كه او درباره حيات آخرت دارد از چه قرار است؟
با مطالعه اين معنى و روشن شدن نتيجه آن، معلوم خواهد شد كه سواد اعظم ملّتهايى كه به خدا ايمان دارند، در ورطه شرك غرق شده و براى خدا شريكها، ارباب و انواعى قايل شدهاند كه خدا هيچ نوع قدرتى به آنها نداده است.
علاوه بر اين، قدرتهاى مخصوص خدا را در ميان خدايان، ارباب و انواع به گونهاى تقسيم كردهاند كه هر يك از آنها در حيات روزانه مردم و در شؤون زندگانى آنان سهم و بهرهاى دارند.
اين مردم به دلخواه و به خيالات خودشان ارباب و انواعى را قايل شدهاند و اين ارباب و انواع را مطيع اراده خود دانستهاند و چنين تصوّر مىكنند كه اين خدايان يا نيمه خدايان، قدرت و سلطه خودشان را جز در راهى كه همين مردم مىخواهند و جز مطابق هوا و هوس اين مردم به كار نمىبرند.
اين دسته از مردم عقيده دارند كه اگر مرتكب خطايى شوند و گناهانى را به عهده گيرند، خدايان كوچك يا نيمه خدايان براى آنان شفاعت و استغفار خواهند كرد. آنها چنين تصوّر مىكنند كه اگر همچون چهارپايان در چراگاه اين جهان به آزادى بچرند و براى خود وظيفهاى و براى ديگران حقى قايل نباشند و بين زشت و زيبا و بين پاك و ناپاك، تفاوتى قايل نشوند، ارباب و انواعشان نجات و رستگارى ابدى رادر برابر نذوراتى كه كرده و صدقههايى كه دادهاند، تضمين خواهند نمود.
از اين شگفتآورتر اين است كه معتقدند چنانچه يكى از اين افراد به قصد دزدى از خانهاش بيرون برود، ارباب و انواع او را به عنايت خود از تعرض پليس و پاسبان محفوظ خواهند داشت و چشم پليس را خواهند بست تا سرقت را به راحتى انجام دهد!
گويى اين معامله بين اين دسته از مردم مشرك و ارباب و انواع انجام گرفته است. بر اساس پيمان منعقد شده ميان آنها، وظيفه اين دسته، ايمان راسخ به ارباب و انواع مىباشد. همچنين آنها بايد ايمان داشته باشند كه هر نوع خير و بركتى از طرف ارباب و انواع به آنان خواهد رسيد و نيز خود را مقيّد به اداى نذورات و صدقاتى به ساحت مقدّس ايشان بدانند تا در ازاى عمل آنها، ارباب و انواع نيز مشكلاتشان را حل نموده، آنچه از خير و شر مىخواهند به آنها برسانند. از اين گذشته همين كه پس از مرگ برانگيخته شده و در روز قيامت به حضور خداى متعال احضار شدند، ارباب و انواع حاضر شده و از آنها شفاعت خواهند كرد و به خدا
خواهند گفت:
«اين افراد از بستگان ما و نهالهاى دست نشانده ما هستند. خدايا! از آنها بگذر و آنها را مورد مؤاخذه قرار مده»!
گروهى از اين مردم معتقدند كه هيچگاه برانگيخته نخواهند شد و حسابى از آنها مطالبه نخواهد شد، بلكه بدون حساب و بدون اينكه ترازوى اعمالشان نصب شود، وارد بهشت خواهند شد و اطمينان دارند كه ارباب و انواع قبلاً گناهانى را كه در اين دنيا مرتكب شدهاند بخشيده و قلم عفو بر جرايمشان كشيدهاند.
عقايد باطل و اوهام سخيف و پوچى كه زاييده شرك است، چهره ايمان به حيات آخرت و زندگى پس از مرگ را مسخ كرده است. يكى از نتايج فاسد اينگونه عقايد و اين نوع ايمان اين است كه همه قواعد و اصول اخلاقى را كه اديان آسمانى پايهگذارى كرده و شرايع الهى اثبات نمودهاند از بين برده است.
بدون ترديد قواعد و اصول اخلاقى در متون كتابها نوشته شده و مردم با كمال ادب و احترام آن را به زبان مىآورند. ولى حقيقت امر اين است كه مشركين تصوّر مىكنند براى فرار از تقيّد به اين قواعد و اصول اخلاقى و عملى ساختن آن در شؤون حياتشان، راههاى متعدد و وسيلههاى زيادى وجود دارد تا بتوانند از اجراى آن شانه خالى كنند. چنين اوهامى ناشى از عقايد آميخته با شرك است و همانگونه كه در نفوس مشركين جايگزين شده، يقين دارند كه وقتى قيود اخلاقى را از بين بردند و از حدود آن تجاوز كردند و راه فرارى به دست آوردند در نهايت موفقيت را به دست خواهند آورد و به ساحل نجات خواهند رسيد.
صرفنظر از مسأله شرك بررسى اديان ديگرى هم كه ايمان به خدا و قيامت را به وضعى بهتر از مشركين و به صورت كاملترى در آوردهاند، نشان مىدهد كه آنها نيز برترى چندانى ندارند، زيرا اوامر خدا و مقتضيات ايمان به خدا، منحصر و محدود به دايره بسيار تنگى از شؤون حيات انسانى گرديده است.
به اين معنى كه اوامر خدايى را در اجراى كارهاى معدود، معين، شعاير خاص و حدود معلومى مىدانند و تصوّر مىكنند خدا چنين كارهايى را مىخواهد، در نتيجه حد اعلاى آنچه را كه دستور داده در نطاق محدود و تنگى از زندگانى فردى و خانوادگى قرار مىدهند. آنها معتقدند كه اجراى همين كارها موجب مىشود خداوند آن بهشتى را كه عرض آن، آسمانها و زمين است به آنها ببخشد و اگر واجبات شبانه را به جاى آورند و همان وظايف
معين را در مقابل خداى متعال انجام دهند تكليف خود را در برابر خدا انجام دادهاند و در كارهاى ديگرى كه بر عهده دارند مختارند كه امور حياتشان را مطابق با آنچه هواى نفسشان حكم مىكند، اجرا كنند.
سپس همچنين تصوّر مىكنند كه اگر در انجام وظايف و فرايض مختصرى كه بر عهده دارند قصورى حاصل شد، اهميتى ندارد و قابل اعتنا نيست، زيرا رحمت خدا وسيع است و لطف و فضل او شامل همه مىباشد. به همين دليل به خود اميد مىدهند كه خدا گناهانشان را خواهد بخشيد و درِ بهشت را به روى آنها خواهد گشود و از روى كرم و لطف خود آنها را با كمال عزت و احترام وارد بهشتى خواهد كرد كه نهرهاى آب در آن جارى است.
چنين تصوّر محدود و تنگى درباره دين موجب مىشود كه قواعد اخلاقى شرايع و اديان آسمانى به صورتى كه وضع شده با شؤون مختلف زندگى تطبيق نكند و موجب كاهش تأثير آن در نشاط اجتماعى انسان شود.
نتيجه چنين تصوّرى اين است كه كليه شعبههاى بزرگ و فروع مهم حيات انسانى خالى از هر گونه ارشاد و هدايتى باشد و كليه حدود يا قيود اخلاقى كه اديان آسمانى مىتوانند براى نوع بشر مهيا سازند، متروك بماند.
نكته ديگر اينكه مفهوم دايره تنگ ايمان به خدا و روز قيامت، براى فرار از انجام وظيفه، رخنهاى وسيع باز مىكند و بهانه به دست كسانى مىدهد كه مىخواهند از قيود اخلاقى نجات يابند و از انجام وظيفه طفره روند. در اين صورت به ندرت كسانى پيدا خواهند شد كه چنين فرصتهايى را از دست بدهند و از چنين راههايى كه براى طفره باز مىشود، استفاده نكنند.
گروههاى دينى ديگرى هستند كه نسبت به دو دسته سابق، ايمان درستتر و وضع بهترى دارند و از شرك بركنارند. ايمان صادقى به خدا دارند و جز خدا، اوليا و انصار كاذبى ندارند تا در روز قيامت از آنها يارى خواسته و به آنها پناهنده شوند.
بدون ترديد در اين دستهجات، نفوس پاك، پاكيزه و با اخلاق پسنديدهاى پيدا مىشوند و مردانى منزّه و ممتاز با رفتارى كريمانه در ميان آنان ديده مىشود، ولى حقيقت امر اين است كه در نتيجه تصوّر محدود و تنگى كه درباره دين دارند و از جهت ارتباط روحانى كه بين اين بندگان و خدا وجود دارد، مسأله دين در هر حال و بدون شك و ترديد، دچار فساد و اختلال گرديده است؛ به اين معنى كه افراد وابسته به اين دستهجات از دنيا روى برتافته و از توجّه به مسايل زندگى و امور معيشت دست مىكشند و در برابر اينگونه معانى اصيل و حياتى
دهنكجى مىكنند و مىانگارند كه دين چنين حكم مىكند و ايمان يعنى همين!
افراد زيادى از اين نوع ديده مىشوند كه به خود مشغول مىشوند و به منظور تزكيه نفس به رياضتهايى مىپردازند تا براى استماع صداهايى از عالم غيب يا براى مواجهه با تابش برقى از جمال الهى در اين جهان مادى خود را آماده سازند. آنان چنين مىانگارند كه طريق رستگارى و سعادت در اين است كه از معركه زندگانى بركنار بمانند. در نتيجه مىكوشند تا يكسره از كار اجتناب و احتراز كنند و تصوّر مىكنند براى تقرب به خداى متعال راهى جز اين نيست كه انسان قسمتى از ظواهر زندگى و پارهاى از طرق حيات را به گونهاى ترسيم كند كه با شرايع و اديان الهى تطبيق كند.
به عقيده و نظر اشخاص، گويى خداى متعال از آفرينش اين جهان قصد و منظورى نداشته جز اينكه براى خود در اين عالم آيينهاى صاف، نازل و شفاف، بلندگويى با صداى دلپذير، پخش صوتى نفيس با ابزار و ادواتى دقيق و ماشينى براى ترسيم تصويرهايى جالب و دلكش فراهم سازد.
به همين دليل نوع بشر را در اين دنيا با همه اين وسايل و ابزار برانگيخته و چنين دستگاهى را ابداع نموده تا در اطراف و جوانب جهان به وسيله تزكيه نفوس اين افراد و رياضتهاى روحانى كه بر عهده مىگيرند، خود را جلوه دهد و اين اشخاص به وسيله اين آلات و ادوات مظهر ربوبيت شوند و سپس با كمال اطمينان و آرامش روح به سوى پروردگارشان برگردند.
بزرگترين ضرر و آفتى را كه اين تصوّر خطا و اين انديشه ناروا براى دين و نظام روحانى ايجاد كرده و بشريت را به زيانكارى سوق داده اين است كه صاحبان اخلاق كريمه و نفوس زكيه را به گونهاى از صحنه حيات و از ميدان مبارزه زندگى دور كرده كه به زواياى خلوت و مغارههاى كوه پناه بردهاند.
بديهى است در چنين حالى ميدان براى مردم پست همت، كوتاه نظر و رذال خالى مىشود و به گفته معروف:
مهر فروزنده چون پنهان شود *** شب پره بازيگر ميدان شود
وضع جهان در حال حاضر بدين منوال است و با مختصر توجّهى به اوضاع و احوال حاضر جهان به سهولت مىتوان اين معنى را درك نمود و به خوبى مشاهده كرد كه گروههاى عظيم و انبوه بشر، دين را پشت سر انداخته، در نتيجه از نيروى اخلاقى و روحانى كه مولود ايمان به خدا و محصول پرستش پروردگار است، محروم گرديدهاند.
از طرف ديگر گروه اندكى از افراد بشر كه تاكنون از اين نيروى اخلاقى كه زاييده دين است بهرهمند هستند، خود به خود از قيادت و رهبرى نوع بشر دست كشيده و از ميدان مبارزه خارج شدهاند. وضع اين افراد مانند ظرفى مملو از نيروى برق است كه دست نخورده و متروك افتاده، به گونهاى كه هيچگونه بهره و سودى از آن به دست نمىآيد. در اين صورت به تدريج جريان برق تمام مىشود و نيروى برق از بين مىرود.
مبادى اخلاقى كسانى كه در عصر حاضر، زمام تمدن بشرى را در دست گرفته و سياست جهان را اداره مىكنند، از ايمان به خدا و روز قيامت عارى و برى است، حتّى آن مقدار از مبادى اخلاقى را كه روزى به آن پايبند بودهاند و حدود و قيودى را كه عقيده به خدا و روز قيامت در آنها نفوذ داشته از دست دادهاند و در عوض خودبينى و خودپرستى جاى آن معانى را گرفته و به جاى دين، فلسفه اخلاقى خاصى ايجاد كردهاند. آنها خود را بزرگتر از آن مىدانند كه در زمينه اخلاق از هدايت خداى متعال برخوردار گرديده و از نور ارشاد الهى بهرهمند شوند.
در عين حال بايد به اين نكته توجّه داشت كه اغلب و اكثر زمامداران بشر هر يك به كيش و مذهب خاصى وابستگى دارند. ولى اين وابستگى و علاقه منحصر به اين است كه تصوّر مىكنند مسأله دين و مذهب امرى شخصى و مربوط به فرد است نه به جامعه بشرى، در اين
صورت بايستى محدود به ذات شخص و منحصر در اعمال شخصى و فردى وى باشد. آنها معتقدند مادامى كه مذاهب و اديان هيچگونه علاقه و ارتباطى با حيات اجتماعى و مسايل و شؤون زندگى نداشته باشند چه دليلى دارد كه براى تدبير شؤون حياتى به هدايت آسمانى متوسّل گردند و براى تنظيم امورشان از تعليمات الهى راهنمايى بخواهند.
مبدأ اساسى جنبش اخلاقى تازهاى كه در اواخر قرن نوزدهم مسيحى در آمريكا آغاز شد و سپس موج آن به انگلستان و ساير كشورها رسيد، در بيان «رابطه اخلاقى آمريكايى»(1)به اين صورت ذكر شد:
بايد نسبت به اهميت، مقام و منزلت اخلاق از لحاظ علايق و روابط مختلف در حيات انسانى، چه از جهت فردى و چه از جنبه اجتماعى، وطنى يا دولتى، توصيه و تأكيد شود و اين منظور بايد به صورتى عملى گردد كه عقايد دينى و تصوّرات الهى هيچگونه مداخلهاى در اين امر نداشته باشند.
سپس به منظور پيروى از اين جنبش، رابطه جمعيّتهاى اخلاقى به عنوان Vnion Ethical Societiesدر انگلستان تشكيل شد و به رابطهاخلاقى آمريكايى پيوست و هدف اساسى اين تشكل جديد به اين شرح بيان شد:
ملتها به منظور خدمت به انسانيّت، همكارى و تضامن بايستى برنامهاى را در نظر بگيرند كه شامل موارد زير باشد:
1- مسلم است كه بزرگترين مقاصد اديان اين است كه علاقه به خيرخواهى و عشق به نيكوكارى را در نفوس بشر برانگيزند.
2- بشر در تصوّرات و حيات اخلاقى خويش نيازمند آن نيست كه به حقيقت اين دنيا و به زندگى پس از مرگ معتقد باشد.
3- نوع بشر بايد براى معرفت حق و حقيقتپرستى تربيت شود و در همه شؤون زندگى خود به اقتضاى همين معنى عمل كند و براى رسيدن به اين منظور بايستى فقط از وسايل انسانى محض و طرق فطرى خالص استفاده كند!
همانگونه كه ملاحظه مىشود عبارات ذكر شده حاكى از تمايلات طبقهاى است كه در ميدان فكر و فرهنگ و در محيط تمدن و شؤون اجتماعى، مقام قيادت و رهبرى و پيشوايى جهان بشريت را احراز كردهاند و حقيقت امر اين است كه آن كسانى كه در حال حاضر
1) American Ethical Vnion
زمامدار امر بشر مىباشند، از معناى دين، مفهوم محدود و پوچى در ذهن دارند كه با عبارات سابقالذكر بيان شده است.
خلاصه گفتار اين است كه همه اين افراد، خودشان را از قيد مبادى اخلاقى كه از ايمان به خدا و روز قيامت ناشى مىشود آزاد كرده و در زمينه اخلاق خود را از هدايت دين بىنياز مىدانند.
در اين قسمت به بحث درباره اخلاقى كه انسان پس از اعراض از دين، انتخاب كرده و از هدايت دين سر باز زده است، پرداخته مىشود تا چگونگى اين فلسفهها و حقيقت آن روشن شود.
اولين پرسش اصلى و اساسى در زمينه فلسفه اخلاق اين است كه عالىترين و بالاترين درجه خير حقيقى كه بايستى هدف، مقصود و نقطه اميد باشد و بشر بايد براى وصول به آن بكوشد و آن را عملى سازد، چيست؟
همچنين ميزان و مقياس كلى و عامى كه اعمال و افعال مردم بايستى مطابق آن سنجيده شود و خوبى، بدى، صواب و خطا به موجب آن شناخته شود، چيست؟
حقيقت امر اين است كه تاكنون انسان قادر به يافتن پاسخ متينى براى اين پرسش كه مورد قبول همگانى نيز باشد نبوده است و مردم در رابطه با اين موضوع با يكديگر از هر جهت اختلاف دارند و راههاى گوناگونى را در نظر گرفتهاند.
گروهى تصوّر مىكنند كه خير مطلوب عبارت است از كمال، جمعى تصوّر مىكنند كه خير حقيقى عبارت است از مسرت و خوشى و جمعى ديگر مىگويند: خير مطلق عبارت است از اداى وظيفه براى وظيفه.
در برابر كسانى كه خير مطلوب و كمال مقصود را در مسرت و خوشى مىدانند اين پرسشها پيش مىآيد:
حقيقت آن مسرت و خوشى چيست؟ آيا خوشى و مسرت عبارت از اين است كه انسان بكوشد تا لذتهاى جسمى و شهوات نفسانى خود را تأمين كند يا اين است كه انسان تلاش كند تا درجات عالى عقلانى را طى كند و به مرحله كمال برسد و يا اين است كه سعى كند خود
را به زينت هنر و ذوق و علوّ روحى مزيّن نمايد؟
از اين گذشته صاحبان اين مسرت و كسانى كه به اين خوشى و خرسندى نايل مىشوند چه كسانى هستند؟
آيا اين مسرت و خرسندى براى فرد منظور است يا براى اجتماع بشرى كه همه افراد از آن بهرهمند شوند يا اينكه عده معينى از افراد نوع بشر بايد تأمين گردند؟
همچنين از كسانى كه كمال را هدف، مقصود و نقطه مطلوب مىدانند بايد پرسيد:
تصوّر كمال در نظر آنها چيست؟ چه مقياس و معيارى در نظر گرفتهاند؟ آيا كمال فرد منظور است يا كمال جماعت يا كمال همه انسانها؟
جمعى از طرفداران اين منطق، وصول به كمال مطلوب را انجام وظيفه براى وظيفه مىدانند و ضمنا اطاعت از كمال و خضوع تامّ و تمام در برابر وجدان يا ضمير نهانى را عامل اجراى اين منظور و عالىترين خير حقيقى مىدانند.(1)
از هواخواهان اين منطق بايد پرسيد:
حقيقت اين قانون چيست و چه كسى آن را وضع و تشريع كرده است؟ واضع قانونى كه خضوع و انقياد در برابر آن واجب است چه كسى است؟
روشن است كه پاسخ اين پرسشها از طرف دستهجات و جمعيتهاى مختلف، متفاوت و متباين است و اين اختلاف و تباين نه فقط در محيط فكر و كتب فلسفه، بلكه در ميدان عمل نيز همين اختلاف و تباين، محسوس و مشهود است.
به خدا سوگند! هيچ يك از جمعيتهاى بزرگ و عظيم كه چرخهاى ماشين تمدن انسانى را به حركت آورده و آن را اداره مىكنند و نيز هيچ يك از وزيران دولتها، فرماندهان ارتش، قضات محاكم و كسانى كه براى معاملات بشرى به وضع قانون مىپردازند، معلمان و استادانى كه تربيت نسل بشر را بر عهده دارند، صاحبان صناعت و تجارت كه مالك وسايل ثروت و اسباب معيشت مردم مىباشند وكارگرانى كه در كارخانههاى تمدن انسانى در ردههاى مختلف، سرگرم كارند، ميزان و مقياس درستى براى تشخيص خير حقيقى كه مورد اتفاق همگان باشد، در دست ندارند، بلكه هر يك از اين افراد، ميزان و معيار خاصى متفاوت با ديگران دارد و همچنين همه دستهجات و جمعيتها براى خودشان موازين و مقياسات معين و گوناگونى دارند.
1) بايد دانست كه اين اصطلاح را، فيلسوف معروف آلمانى، كانت Kant وضع كرده است.
همچنين با وجود اينكه افراد و آحاد هر جامعه و اجتماعى، تحت نظام مدنى و رژيم خاصى زندگى مىكنند، معذلك هر يك از آنها مسير خاص و هدف مخصوص به خود را دارند، به اين معنى كه يكى نهايت آرزو و كمال مطلوب او، در تحصيل مسرت و خوشى خلاصه مىشود و مسرت و خوشى را در تحقق شهوات نفسانى و لذايذ جسمى مىداند.
ديگرى اين طور وانمود مىكند كه در صدد كسب مسرت و خرسندى ذاتى است، ولى در باطن چيز ديگرى مىخواهد و در درون قلبش آرزوهاى ديگرى دارد، در نتيجه همه اعمال و رفتارش را در راه تحصيل همان خوشى و خرسندى كه منظور اوست قرار مىدهد. در نتيجه آنچه با حصول منظور وى تطبيق كند، خير و صلاح و آنچه را مخالف آرزوى وى باشد، شر و فساد مىانگارد. با اين حال چنين شخصى با چنان وقار و هيمنهاى حركت مىكند و به شكلى تظاهر مىكند كه گويى به مقام وزارت، قضاوت يا معلمى و استادى رسيده و عنصر صالحى از اجتماع تمدن انسانى مىباشد.
همچنين عدهاى مىگويند مقصود ما از مسرت و خرسندى، رفاه و آسايش و مسرت جماعت محدودى از انسانهايى است كه از لحاظ مطامع شخصى و مقاصد ذاتى با ساير افراد جامعه خودشان مشتركاتى دارند و خودشان را افراد ملّت معينى مىدانند. اين اشخاص مىكوشند تا به كمال مطلوبشان كه عبارت از تأمين رفاه و آسايش افراد جنس خودشان است، دست يابند و اين كوشش را عالىترين درجه خير و نيكوكارى مىدانند.
بلى! وقتى كه وجهه نظر و سيستم و علل انسان به چنين مرحلهاى برسد بديهى است جز ملّت و امّت و وطن خودش به شخص يا جاى ديگرى علاقه نخواهد داشت و براى ملتها و جمعيتهاى ديگر به صورت مار و عقرب گزندهاى در خواهد آمد. اما ملّتهاى ديگر فريب اهميت زيبا، لباس فاخر و تميز و وضع جالب توجّه او را مىخورند و او را مردى كريم و شريف و جوانمرد مىانگارند.
وضع كسانى كه خير حقيقى و نيكى مطلق را در كمال مىدانند و نيز كسانى كه كمال مطلوب را اداى «وظيفه براى وظيفه» مىدانند نيز چنين است. به دليل اينكه در ميان اين دسته، انواع گوناگونى از افراد و شخصيتها ديده مىشوند كه نظرات و تصوّراتشان از لحاظ ضرر و زيان به فرهنگ و تمدن انسانى و عواقب سوء آن در زندگى عملى انسان مانند زهر كشنده است.
به طورى كه پردههايى از تدبير و تحقيق و فلسفه بر روى خراب كارىهاى خود كشيده و تحقيقات فلسفى خود را كه جز زهر مهلك چيزى نيست، به نام «ترياق» بر مردم عرضه
مىدارند و سمومشان را در حيات اجتماعى مردم پخش مىكنند و پيوسته از اين طريق در اجتماع اثر مىگذارند.
دومين پرسشى كه از همه پرسشهاى اساسى در فلسفه اخلاق مهمتر است اين است كه خير و شر يا نيكى و بدى را با چه وسيلهاى مىتوان شناخت؟
به منظور تميز خير از شر و نيز تشخيص زشت از زيبا به چه منبع و مصدرى بايد مراجعه نمود تا روشن شود چه چيزى درست و چه چيزى خطا و نادرست است؟
درباره اين پرسش نيز بايد گفت: تاكنون بشر قادر به يافتن پاسخ اقناع كننده و يكنواختى براى اين پرسش نبوده است و در پاسخ اين پرسش، پاسخهاى متعددى ارائه شده است.
يكى مىگويد: وسيله تشخيص خير از شر و مصدر و منبعى كه به وسيله آن درست از نادرست و صحيح از خطا تشخيص داده مىشود، همانا تجربههاى بشر مىباشد.
ديگرى معتقد است كه وسيله معرفت خير و شر و منبع و مصدر تشخيص افراد، شناخت نواميس حيات و احوال عالم وجود است.
فرد ديگرى بهترين وسيله را وجدان مىداند.
و نيز شخص چهارمى تصوّر مىكند كه وسيله اصلى عقل است و لاغير.
اينجاست كه هرج و مرج و اضطراب و تشويش به جايى مىرسد كه ضمن بحث در مورد پرسش اول پايان آن را ملاحظه نموديد.
با توجّه به اين معانى اگر انسان اين امور مختلف را مأخذ و مصدر تشخيص خير از شر بداند، به اين نتيجه مىرسد كه براى اخلاق، ميزان و مقياس واحد و معينى وجود ندارد: بلكه مانند معدنى در حال غليان و ذوب است كه به صورتهاى گوناگون و اشكال مختلف و در قالبهاى متعدد و مختلفى در مىآيد.
در زمينه استفاده و بهرهبردارى و استمداد از معرفت صحيح و تجربيات بشر، بايد گفت كه براى انسان امكان جمعآورى كامل همه معلوماتى كه توده بشر از اين رهگذر به دست آورده وجود ندارد و چنين ذهن نيرومندى با افقى وسيع كه از هر جهت معتدل باشد و بتواند از مجموع تجربيات بشر، نتايجى استنباط كند و از ميان آن نتايج، معرفت صحيحى كسب نمايد، پيدا نمىشود.
بنابراين بايد گفت كه تحصيل چنين امرى براى انسان امكان ندارد؛ علاوه بر اينكه
تجربيات نوع بشر، هنوز به پايان نرسيده و بشر هميشه در راه تجربه سير مىكند. از اين گذشته تجربياتى را كه نوع بشر تاكنون به دست آورده، به صورت يك مجموعه كامل در دسترس هيچكس نيست، بلكه اجزاى مختلف تجربيات بشر، نزد افراد مختلفى يافت مىشود و هر فردى به اقتضاى عقل و تمايلات خود، نتايج گوناگونى از تجربيات مىگيرد. در اين صورت بايد پرسيد:
آيا امكان دارد كه همه نتايجى را كه عقول ناقص و مختلف، با توجّه به اميال و رغبتهاى گوناگون از اين معلومات ناقص و محدود به دست مىآورند، سالم و مصون از خطا باشد؟
بنابراين از آنجايى كه تاكنون انجام چنين عملى ميسر نشده، در آينده نيز حصول آن امكانپذير نخواهد بود، در نتيجه بايد گفت:
عقولى كه تصوّر مىكنند تجربيات انسان براى تحصيل چنين علم و معرفتى و نيز تشخيص خير از شر كافى است، از هر جهت عقولى عليل و بيمار مىباشند.
همچنين اگر نواميس و قوانين حيات و اوضاع و احوال عالم وجود وسيله معرفت و تميز خير از شر در نظر گرفته شوند، همين نتيجه حاصل خواهد شد. به دليل اينكه استفاده از اين دو عامل براى تحصيل اين منظور موجب سردرگمى در ميان دو امر خواهد شد.
به اين معنى كه فرد بايد صبر كند و انتظار بكشد تا علم او در مورد آن قوانين و اوضاع و احوال به حد كمال برسد و معرفت او بهمرحلهاى برسد كه موجب اطمينان خاطر و حصول يقين گردد و يا اينكه اشخاص ديگرى با عقول مختلف و درجات متفاوت در علم، متصدى كشف اين مجهول شوند و معلومات ناقصى درخور امكان به دست آورند و با آگاهى از نقص اين معلومات، آن را وسيله حكومت و قضاوت در اين مسأله بدانند و از آن پس هر يك جداگانه اين معلومات ناقص را اساس و پايه حكومت و تشخيص قرار دهند. آنگاه احكامى صادر كنند و در عين حال هر گامى را كه به جلو برمىدارند و هر اندازه بر معلوماتشان افزوده مىشود، حكم تازه و نظر جديدى را كه با احكام و نظريات سابقشان متفاوت باشد، اعلام دارند تا جايى كه آنچه را امروز خير مىانگارند فردا شر بدانند و باز آنچه را ديروز شر مىانگاشتند در روزهاى بعد خير بدانند.
امّا در موضوع عقل و وجدان بايد گفت: وضع اين دو عامل نيز با آنچه سابقا ذكر شد تفاوتى ندارد.
البته نمىتوان انكار كرد كه نيروى عقل براى تشخيص خير از شر تا حدودى صلاحيت دارد و هر فردى از افراد بشر از نيروى عقل، سهم و بهرهاى دارد. همچنين بايد تصديق كرد كه
وجدان تا حدودى براى تشخيص خير از شر صلاحيت دارد و انسان به حكم فطرت و طبيعت خود از الهام وجدان بهرهمند مىشود، لكن حقيقت امر اين است كه هيچ يك از اين عوامل براى احراز معرفت مطلوب كافى نيست و انسان نمىتواند هيچ يك از اين دو نيرو را براى علم و معرفت، تنها وسيله نهايى بداند. به دليل اينكه اگر فرد به هر يك از دو عامل عقل و وجدان استناد كند و هر يك را بذاته كافى بداند، مثل اين است كه به يك وسيله علمى ناقص و محدود تكيه كرده بلكه در واقع حكم اين دو وسيله با اختلاف اوضاع و احوال فرق خواهد كرد؛ به اين معنى كه هرگاه اشخاص و طبقات مختلف مردم در زمانها و شرايط گوناگون بخواهند از اين وسيله استفاده كنند و آن را ميزان و مقياس تميز خير از شر قرار دهند و بدين طريق نيكى و بدى را تشخيص دهند و آن را محك بزنند، هر يك به صورت خاصى تشخيص خواهند داد.
وضعيت آشفتهاى كه بدان اشاره شد، منحصر در مقالات علمى و مباحث فلسفى نيست، بلكه آثار آن به طور آشكار در همه مظاهر تمدن و فرهنگ جهان ديده مىشود. به دليل اينكه طبقات كارگر شامل رهبران و ارباب حلّ و عقد و نيز اتباع و اعضايى كه در هيأت رهبرى تأثير دارند و از طرف ديگر در ايجاد طبقه كارگر - كه تابع هيأت رهبرى است - سهم دارند همه، چه به حالت انفرادى و چه به صورت دستهجات متفرق، هر يك براى تشخيص خير از شر به همان ماخذ و منابع مختلف چشم دوخته و از آن استفاده مىكنند. هر فردى از اين دسته و جمعيت، خير و شر را با مقياس خاص خودش مىسنجد و هر طبقهاى از طبقات مردم نيز خير و شر را با ميزان و مقياسى كه در دست دارند، تعيين و تحديد مىكنند.
نتيجه اختلاف در موازين و مقياسات خير و شر اين است كه آنچه در نظر شخصى خير مىباشد، ديگرى شر مىانگارد و آنچه را كه فردى شر مىداند، فرد ديگر خير مىشناسد.
ثمره و حاصل اين هرج و مرج و اختلال در اخلاق بشر اين شده كه اساس ثابت و قاعده متينى را نگذاشته است، در نتيجه اعمال و افعالى را كه انسان در گذشته جرم و خيانت و گناه مىدانسته، امروز در نظر يكى از طبقات انسانيّت عين خير و صواب انگاشته مىشود و اگر از هر جهت آن را خير محض محسوب نكنند، بدون ترديد خير نسبى تلقّى خواهند كرد. همچنين فضايل و مكارمى را كه بشر از قديم الايام، خير و صلاح مىدانسته در حال حاضر اكثر آن معانى، سفاهت و حماقت و مضحك انگاشته مىشود و طبقات مختلف، بدون شرم و حيا و با كمال تفاخر و گردنفرازى آنها را بيهوده دانسته و آشكارا ريشخند مىكنند.
با اينكه در دوران گذشته نيز دروغگويانى وجود داشتند، امّا صداقت و راستى و درستى،
قوام اخلاق عالى بشرى بود.
لكن فلسفههايى كه امروز بر عقول بشر حكومت مىكنند، دروغ و زور را جزء مكارم و فضايل به حساب مىآورند، امّا مسأله به همين جا ختم نمىشود، بلكه دروغگويى و دروغپردازى هنرى بزرگ و علمى مستقل شده و پيوسته ملتها و دولتها نشر اكاذيب نموده، اين دروغها را به وسيله راديو در محيط پهناورى پخش مىكنند و اين معنى درباره هر گونه اخلاق ناروا و عمل زشتى صدق مىكند، به اين معنى كه فلسفههاى جديد وقتى به بحث اخلاق مىرسند، آنچه را كه در گذشته به عنوان اخلاق ناپسند و اعمال زشت محسوب مىشد، امروزه همه آن زشتىها و پليدىها را به خير مطلق يا خير نسبى مبدّل كردهاند.
پرسش سوم كه از پرسشهاى اساسى در فلسفه اخلاق مهمتر است اين است كه آن نيرويى كه پشتيبان اين قوانين اخلاقى باشد و بتواند اين قوانين را اجرا كند و مردم را نيز وادار به اجراى آن كند، چيست؟
دوستداران مسرّت و خوشى و پرستندگان «كمال» چنين جواب مىدهند كه همان فضايل و مكارمى كه انسان را به درجات عالى مسرّت و كمال ترقى مىدهد، قادر است هر كسى را وادار به اجراى آن بنمايد و نيز همان زشتىها و گناهانى كه انسان را دچار اندوه و تألّم و تأثر مىنمايد و او را در پرتگاه خوارى و مسكنت مىاندازد، مانع و رادعى دارد كه براى احتراز و اجتناب انسان از آن كافى است و همان مانع، زشتى عمل را به انسان نشان مىدهد.
در اين صورت قوانين اخلاقى نيازمند سلطه خارجى نيستند تا يك قدرت خارجى به جريان افتاده، آن قوانين را تنفيذ كند.
گروه دوم كه معتقد به انجام وظيفه براى وظيفه هستند، مىگويند:
قانون وظيفه، اراده عادلانهاش را بر انسان فرض قرار داده و ديگر نيازى به وجود نيروى خارجى نيست تا قوانين اخلاقى از آن نيرو بگيرد و بر آن تكيه كند.
دسته سوم نظرشان اين است كه سلطه سياسى تنها قدرت اجرايى اصيلى است كه در راه تنفيذ قوانين اخلاقى به كار برده مىشود. در نتيجه كليه قدرتهايى را كه انسان در گذشته مخصوص به خداى متعال مىدانست، اينك به دولت تفويض گرديده است. به اين معنى كه دولت حدّ و مرز راه حق و باطل را به مردم تعليم مىدهد و به مردم نشان مىدهد كه چه راههايى را در زندگى و به چه كيفيتى طى كنند.
گروه چهارمى وجود دارد كه اين سلطه و قدرت را به جاى دولت در اختيار اجتماع گذاشته است.
پاسخهاى مذكور موجب ايجاد انواع و اقسام شر و فساد در حيات بشر گرديده است.
امّا پاسخ فلاسفه در برابر دو پرسش اول، موجب افزايش گمراهى و خودخواهى افراد و اشخاص مىگردد و در نتيجه آن نظام حيات اجتماعى رو به زوال رفته و رشتههاى آن به كلى گسيخته مىشود.
نتيجه ديگرى كه چنين وضعيتى ايجاد كرده، ناشى از همان فلسفههاى متعددى است كه در عالم انديشه انسانى پديد آمده و كار به جايى رسيده كه بعضى از اين فلسفهها دولت را در مقام «خداى مطاع» قرار داده و افراد ملّت را بندگانى مىداند كه از هر جهت بايد مطيع و منقاد اوامر دولت باشند.
دستگاه فلسفى ديگرى كه به ميدان عمل آمده، امر تعيين خير و شر در اخلاق را در اختيار اجتماع گذاشته، همانگونه كه تدبير معاش و امور خواربار مردم را به اختيار اجتماع گذاشته است. در صورتى كه نه اجتماع و نه دولت هيچ يك از آن عصمت و نزاهتى كهمخصوص خداى يگانه سبوح و قدوس است، برخوردار نيستند.
هنگامى كه انسان در صدد جوابگويى به اين پرسش برمىآيد كه با وجود اميال و رغبتهايى كه در فطرت بشر وجود دارد، چگونه و چه عامل و انگيزهاى مىتواند انسان را برانگيزد تا به مقتضاى قوانين اخلاقى عمل كند و به موجب آن در اين طريق سير نمايد، با نظريات گوناگونى مواجه مىشود.
در اين باره گروهى معتقدند كه طمع در مسرّت و خوشى و رغبتى كه براى خوشگذرانى در نهاد بشر وجود دارد و نفرت و انزجارى كه طبعا از اندوه و تألم احساس مىكند، كافى است كه انسان را تشويق نمايد تا به قوانين اخلاقى متوسل گردد.
جمع ديگرى مىگويند: طمع در احتراز از نقص و ميل و رغبتى كه براى تحصيل كمال در طبيعت انسان وجود دارد، دو عاملى هستند كه انسان را براى مقيّد شدن به قوانين اخلاقى و توسل به اوامر آن تحريك مىكند و اثر همين دو عامل براى بشر كافى است.
دسته ديگرى از مردم كسانى هستند كه عامل احترام به قانون را براى تحريض بر پذيرفتن نمونههاى اعلاى اخلاقى كافى مىدانند و نيز در ميان همين جمع افرادى هستند كه مردم را به طمع گرفتن پاداش از دولت تشويق مىكنند و از خشم دولت در مورد انحرافات اخلاقى مىترسانند و مردم را از انجام عملى كه موجب خشم و مجازات دولت شود، بر حذر مىدارند.
برخى با كمال سماجت، توجيه مىكنند كه مردم به گونهاى رفتار كنند كه اجتماع، پاداش
عملشان را بدهد. آنها معتقدند كه ترس از خشم اجتماع موجب مىشود كه اشخاص از بدكارى دورى جويند و همين عامل و انگيزه از هر جهت براى رعايت جانب اخلاق كافى است.
هر يك از اين پاسخهاى گوناگون در مورد قوانين اخلاقى رايج در اين عصر و زمان، مقامى رفيع و منزلتى بلند دارد. ولى وقتى انسان صورت اين مسأله را در نظر بگيرد و در اين باره امعان نظر نمايد، تصديق خواهد كرد كه همه اين عوامل و انگيزهها همانطور كه انسان را براى كسب فضيلت تشويق و تحريك مىكند، گاهى باعث تحريك مفاسد و رذايل اخلاقى نيز مىشود. حتّى مىتوان گفت كه عوامل و انگيزههاى شر در اين ميان بيشتر از عوامل و انگيزههاى خير است. در هر صورت، ترديدى وجود ندارد كه همه اين عوامل و انگيزهها به طور كلى و دسته جمعى قادر به ايجاد خلقى عالى يا فضيلتى رفيع در نهاد انسان نمىباشند.
بعد از مرورى گذرا بر وضع كنونى اخلاق در جهان، در وهله اول اين نكته روشن مىشود كه هرج و مرج و نگرانى شديدى سراسر جهان را فرا گرفته است. بشر پس از آنكه خود را از پروردگارش بىنياز ديد و از هدايت خدا سر باز زد، تاكنون نتوانسته است شالوده اساسى را براى حق و حقيقت پايهگذارى كند و كاخ حيات اخلاقى خود را به صورت رضايتبخشى كه موجب اطمينان خاطرش باشد، روى آن بسازد. به همين دليل از آن زمان به بعد در وضعيتى گرفتار شده كه نتوانسته و نمىتواند به همه مسايل اساسى در فلسفه اخلاق پاسخى شافى و كافى بدهد و راه حل معقول و پسنديدهاى كشف كند.
بدين جهت بشر نه تنها قادر به يافتن راهى براى وصول به خير حقيقى و اعلايى كه همچون قطب آسيا، همه فعاليتها و مساعى خود را در زندگى اين جهان بر محور آن قرار دهد و نيز مقياس و ميزانى باشد كه اعمال و افعالش را مطابق آن بسنجد و بدين وسيله خير و شر و درست و نادرست را از يكديگر تشخيص دهد، نبوده و نتوانسته است مرجعى را به منظور تشخيص خير از شر پيدا كند و حق را از باطل تشخيص دهد، بلكه توفيق آن را به دست نياورده تا بتواند از ميان قوانين اخلاقى، قانون كلى عالى و همه جانبهاى را برگزيده و نيز قدرت و سلطهاى ايجاد كند كه در سايه آن بتواند نيروى اجرايى شايسته و مناسبى به دست آورده و مقررات آن قانون را تنفيذ كند و نيز به عامل و انگيزه مناسب و شايستهاى دسترسى پيدا نكرده تا بدان وسيله بتواند رغبت صحيح و تمايل درستى را براى پيروى از حق
و سركوبى باطل در نفوس مردم برانگيزد.
بنابراين پس از آنكه انسان در برابر خداى متعال طريق طغيان و سركشى پيش گرفت و عصيان ورزيد، در صدد آن بر آمد كه اين مسايل را شخصا حل كند و بدون اقتباس نورى از هدايت خدا و استفاده از اين روشنايى، راه گشايشى بيابد و خود مشكلاتش را حل كند و تصوّر مىكرد كه راه صحيح را پيدا كرده است.
لكن حقيقت امر اين است كه اين انحطاط اخلاقى شديدى كه در جهان مشاهده مىشود و نزديك است كاخ تمدن انسانيّت را زير و زبر كند، فقط و فقط ناشى از نتايج تفكر غلط و نظريات خطاى بشر است.
با توجّه به اين معانى بايد پرسيد كه آيا هنوز زمان آن نرسيده است كه در جستجوى حل اين مشكل برآييم و بكوشيم تا شالوده صحيحى را پايهگذارى كنيم و بنيان اخلاق انسانى را بر اساس محكمى قرار دهيم؟
حقيقت و واقع امر اين است كه بحث و فحص در اين موضوع تنها يك بحث علمى نيست، بلكه يكى از ضرورتهاى واقعى حيات عملى ما محسوب مىشود، مخصوصاً در اين دوران اضطراب و آشفتگى جهان كه هر روز بر اهميت آن افزوده مىشود، بنابراين بايد گفت كه در حال حاضر اين معنى از مهمترين ضرورتهاى حياتى ماست.
در اين قسمت لازم است نتايج مطالعه و تحقيقات به دست آمده در اين زمينه در معرض بررسى خوانندگان قرار بگيرد تا كسانى كه به اهميت و ارزش اين ضرورت توجّه دارند در اين زمينه فكر و دقت كنند، سپس تمام نيروى تأمل و انديشه خود را به كار برده و جواب دهند كه چه شالوده و مبنايى شايستگى آن را دارد كه كاخ اخلاق انسانيّت بر اساس آن استوار گردد؟
نتايجى كه از مطالعه و بحث در اين زمينه به دست آمده اين است كه براى اخلاق انسانى جز همان اساسى كه اسلام شالوده آن را ريخته و انسانيّت را مجهز ساخته، اساس ديگرى وجود ندارد.
اين معنى به طور كافى و شافى مىتواند جوابگوى تمام پرسشهاى اصولى و جوهرى فلسفه اخلاق باشد، همچنين سستىها و نقيصههاى موجود در فلسفههاى ديگر كه بدان اشاره شد، در اينجا وجود ندارد و از ضعف و فتورى كه نظامهاى دينى و اخلاقى ديگر بدان آلوده شده و نمىگذارد كه در وجود انسان سيرهاى قوى و خلقى عالى پايدار شود تا بتواند بارهاى سنگين و مسؤوليتهاى متعددى را عهدهدار گردد، اثرى نيست.
در اين دستگاه نوعى هدايت و رهبرى اخلاقى همه جانبه يافت مىشود كه دست انسان را مىگيرد و او را در كليه شعب زندگى به عالىترين و راقىترين درجاتى كه براى بشر وصول به آن ممكن است، صعود مىدهد. تعليمات اسلامى داراى مبادى اخلاقى عالى و شريفى است و شايستگى آن را دارد كه صالحترين و برگزيدهترين نظامات مدنيت بتواند بر اساس آن استوار شود.
در نتيجه هرگاه بنيان اعمال انسانى و رفتار فردى و اجتماعى او بر پايه اين مبادى اخلاقى قرار گيرد، حيات انسانى از هر گونه فساد و اختلالى مصون و مأمون خواهد بود.دلايل و براهينى كه براى تحصيل اين نتايج به دست آمده، به طور اختصار در معرض مطالعه خوانندگان قرار مىگيرد.
بايد به اين نكته توجّه داشت كه مقامى را كه فلسفه، بحث در اخلاق را در ابتداى امر از آنجا شروع مىكند، در واقع اصل و مبدأ مسأله اخلاق نيست، بلكه مباحثى فرعى است كه در دسترس فلسفه قرار گرفته و آن را آغاز بحث و عنوان گفتارش قرار داده، كه اين اولين اشتباه و خطاى فلسفه مىباشد.
زيرا مسايلى از قبيل سؤالات مطرح شده در مورد مقياس و ميزان تشخيص حق از باطل و معيار سنجش كردار و رفتار انسان و نيز پرسش در مورد اينكه آن خير حقيقى كه هدف، مقصود و گمشده انسان است و براى وصول به آن بايستى در تلاش و كوشش باشد، چيست و كجاست، اولين پرسش اساسى نيست و نبايد در آغاز بحث مربوط به اخلاق مطرح شود. بلكه اولين مسألهاى را كه انسان بايد حل كند و قبل از هر چيزى مشكل آن را بگشايد اين است كه مقام و منزلت انسان در اين جهان چيست؟
اين پرسش بر كليه پرسشهاى ديگر مقدم است. به اين دليل كه مادامى كه درباره مقام و منزلت خود در اين جهان، رأى قاطعى نداشته باشد، بحث او راجع به مسأله اخلاق امرى عبث و بيهوده است و هيچ فايدهاى نخواهد داشت.
بنابراين تا زمانى كه مقام و منزلت انسان در اين دنيا روشن نشده باشد، راه بحث و تحقيق به طور واضح و به صورت مستقيم به روى انسان گشوده نخواهد شد و ناگزير از سير در راههاى پر پيچ و خم خواهد بود، در نتيجه از هر نوع بحثى كه طرح كند و هر گونه قواعد و مقررات اخلاقى از آن بحث اخذ كند، اصولاً خالى از كجى و انحراف نخواهد بود.
براى توضيح مطلب بايد مثالى زد و آن اين است كه:
فرض كنيد هنگامى كه قصد اجراى برنامه عملى را در ملك يا مزرعهاى داريد، ناگزيريد
مطالبى را براى خود در نظر بگيريد و محاسبه كنيد كه چه نوع تصرّفاتى براى شما مجاز است و چه نوع عملياتى جايز نيست. در اين صورت آيا قبل از آنكه مقام و موقعيت خود را در اين مورد تشخيص داده باشيد و قبل از آنكه نوع علاقه خود را به صورت قاطعى بدانيد، مىتوانيد چنين مسألهاى را حل كنيد؟
بدون شك اگر اين ملك و مزرعه متعلق به ديگرى باشد و شما نماينده و امين ديگرى باشيد، عمل و تصرّف شما شكل خاصى خواهد داشت و بالعكس اگر شما خود صاحب و مالك آن باشيد و داراى حقوق مالكيت وسيع و نامحدودى باشيد، طرز عمل و چگونگى تصرّفات شما در آن صورت شكل ديگرى خواهد داشت كه از هر جهت مغاير با شكل اول خواهد بود. امّا مطلب به همين جا ختم نمىشود كه مقام و موقعيت شما در اين ملك و مزرعه و نحوه ارتباطى كه ديگران با آن دارند، وضع و طريق عمل شما را تحديد و تعيين كند، بلكه پاسخ به اين پرسش نيز كه:
چه كسى شايستگى آن را دارد كه وضع عمل و اجراى صحيح برنامه را در اين ملك و مزرعه بر عهده بگيرد؟ متوقف بر آن است و مطلب اين است كه:
آيا شما شخصا اين كار را بر عهده مىگيريد و خود را مالك مطلق مىانگاريد يا به نمايندگى از كسى كه امين و نايب او هستيد، عمل مىكنيد؟
اسلام براى جوابگويى به اين پرسش، عنايت و اهتمام ورزيده و قبل از هر چيزى اين مشكل را حل كرده است و بدون هيچ ترديدى و خالى از هر اشتباهى روشن مىكند كه انسان در اين جهان بنده خداى عزّوجل و نماينده و نايب اوست.
اسلام تصريح مىكند كه آنچه در زمين و آسمان به چشم مىخورد متعلق به خداى متعال و جزيى از آفريدههاى اوست، حتّى بدن انسان و تمام قوا و موهبتهايى را كه خداى متعال در نهاد بشر به وديعت گذاشته و آنچه در اين عالم وجود دارد همه متعلق به اوست. خداوند انسان را در اين دنيا نماينده و جانشين خود قرار داده و به او اين حق را داده كه در آنچه در زمين و بين زمين و آسمان است و نيز در كليه قوا و موهبتهايى كه به او مكرمت كرده، بتواند تصرّف كند. همچنين لازم به ذكر است كه انسان در احراز اين مقام و منزلت يعنى مقام خلافت و جانشينى در زمين، مورد آزمايش و امتحان عظيمى قرار گرفته است.
نتايج چنين آزمايش و امتحانى كه خدا براى انسان در نظر گرفته، در اين دنيا ظاهر نمىشود، بلكه هنگامى كه تمام اعمال افراد و ملّتها و رفتار و كردار نوع بشر به حد نهايى رسيد و بشر نتايجى كه در اين دنيا كسب كرده و نيز عواقبى كه در پايان كار بدان مىرسد درك
نمود، آنگاه خداى متعال همه انسانها را كه از دوران آدم آفريده تا آخرين ساعتى كه حيات نوع بشر به پايان مىرسد، برمىانگيزد و حساب همه افراد و جمعيتها را در يك آن، مورد رسيدگى قرار مىدهد، سپس در حق همه حكومت و قضاوت مىكند. در آن هنگام است كه وضع همه روشن مىشود و معلوم مىشود چه كسانى حق بندگى و جانشينى او را به بهترين وجه ادا كرده و چه كسانى قصور ورزيده و كوتاهى كردهاند.
اين آزمايش و امتحان منحصر به امر معينى از امورى كه انسان آن را انجام مىدهد نيست، بلكه شامل همه امور زندگى اوست. همچنين منحصر در يك ناحيه معينى از نواحى حيات او نيست، بلكه خداوند به تمام جوانب زندگانى بشر و به همه فروع و شعب آن احاطه دارد و انسان در مورد همه موهبتها و ملكاتى كه به او بخشيده شده اعم از جسم و روح و از چگونگى آنچه در مورد جسم و جانش انجام داده و از تصرّفاتى كه در اشيا و مرافق خارجى به عمل آورده، مورد آزمايش و امتحان قرار مىگيرد تا معلوم شود كه از اعضا و جوارح خود در چه راهى استفاده نموده و چگونه از آنها بهرهبردارى كرده است.
پس از آنكه مقام و منزلت انسان در اين جهان معين شد، از نتايج عقلى آن اين است كه ديگر حقى براى او باقى نمىماند كه براى زندگى دنيوى خود برنامه خاص و معينى طرح و ترسيم كند، بلكه مرجع همه حقوق خداى متعال و آفريننده اين جهان است كه برنامه عملى انسان را تعيين و تحديد مىكند و چراغ زندگى را فرا راه حياتش برمىافروزد و او را در پرتو آن هدايت مىكند تا در طريق زندگى سير كند.
با توجّه به اين معانى، كليه مسايلى را كه فلاسفه در باب اخلاق مطرح كردهاند، حل و اين گره گشوده مىگردد.
بالاتر از همه اينكه هيچ مجوزى باقى نمىماند كه براى هر يك از آن پرسشها دهها پاسخى داده شود كه هر يك با ديگرى متفاوت است و نيز مجالى پيدا نمىشود كه هر دسته و گروهى جوابهاى متعددى تهيه كنند و آن جواب را به منزله چراغى بدانند كه در پرتو آن در مسير اشتباهى كه در پيش گرفتهاند، طى طريق كنند.
بنابراين نتيجه اين خواهد بود كه گروههاى گوناگون نتوانند براى وصول به هدفهاى متنوع در راههاى مختلفى سير كنند، همچنين مانع از به وجود آمدن مفسدههايى مىشود كه بر اثر گمراهى اين گروهها ايجاد مىگردد و نيز به آنها اجازه نمىدهد كه به پيروى از هوا و هوس خويش انواع و اقسام هرج و مرج و زورگويى و اختلال را توليد نمايند، با اينكه همه، اعضاى تمدن واحد و نظام واحدى هستند.
هنگامى كه انسان به اين مقام و منزلت خويش اعتراف كند و آنچه را اسلام براى اين جهان مقرر داشته بپذيرد، براى او محقق مىشودكه خير حقيقى و اعلايى را كه شايسته مقام انسانيّت و درخور حيات انسان است، به دست آورده است، در نتيجه يقين خواهد كرد كه تنها راه اين است كه خود را در معرض آزمايش و امتحان خداى متعال قرار داده و بكوشد تا خرسندى او را به دست آورد.
بنابراين درستى و نادرستى هر راهى براى عمل انسان و هر برنامهاى براى سعى و كوشش و مبارزه وى در اين دنيا متوقف بر اين است كه تا چه حد براى وصول انسان به اين خير اعلا مفيد باشد و چه موانعى در راهى كه براى رسيدن به اين منظور در پيش گرفته، براى وى فراهم گردد.
نكته ديگرى كه از اينجا ثابت مىشود اين است كه مرجع اصلى و صحيح براى معرفت خير و شر و تميز درست از نادرست در كردار و رفتار انسان، همانا هدايت خداى متعال و ارشاد اوست.
لكن اگر انسان براى تحصيل آن معرفت در صدد كسب وسايل و مآخذ و مدارك ديگرى برآيد، هر چند آن وسايل براى وصول به مرجع اصلى موافق و مساعد باشد، معذلك مرجع اصلى و مأخذ حقيقى و صحيح نخواهند بود.
معناى ديگرى كه از اين نتيجه به دست مىآيد اين است كه مرجع سلطه قانونى و پشتيبان قانون اخلاقى فقط خداى متعال است. در اين صورت شايسته است كه محرك و انگيزه حقيقى انسان براى كسب اخلاق عالى و خصلتهاى شريف و نيز اجتناب از اخلاق زشت و عادات ناپسند، محبت خداى متعال، عشق در تحصيل رضاى او و ترس از خشم و سخط او باشد.
با قبول اين معنى و ايمان به آن، نه تنها كليه مسايل اساسى در فلسفه اخلاق حل خواهد شد، بلكه نظام اخلاقى خاصى مبتنى بر نظريات اسلام به صورتى وسيع و همه جانبه به وجود خواهد آمد، در نتيجه آنچه را علما و اقطاب فلسفه اخلاق درباره نظامات مختلف اخلاقى وضع كردهاند، خود به خود با اين معانى هماهنگ خواهد شد و هر يك از آن مفاهيم مطلوب مندمج در فلسفههاى اخلاقى عالى، جزء اين تركيب خواهد شد و هر يك از آن اجزا در محل مناسب و مقام شايسته خود جاى خواهد گرفت.
ضمنا بايد گفت كه عادلانه نيست كه بگوييم در سراسر قوانين اخلاقى كه فلاسفه طرح كردهاند، چيزى از حق و صدق وجود ندارد. بلكه تنها اشكال وارد بر آن اين است كه هر يك
جزيى از اجزاى حقيقت را به دست آورده و مدعى آن است كه حق منحصرا همان است. به عبارت ديگر مقصود هر يك از آنها اين است كه همان جزء واحد را كل تام و تمامى معرفى كند و هنگامى كه احساس مىكند اين جزء نمىتواند جاى كل را بگيرد و داراى كمبود است، براى جبران آن ناگزير است اجزاى باطلى را بر آن جزء بيفزايد تا آن را كامل نمايد.
اينجاست كه تركيب اجزاى باطل با جزء حق، اختلاط ناروايى را به وجود مىآورد، برخلاف وضع اسلام كه تمام آن حق و صدق تام و تمام است و آنچه دارد عبارت است از حق كاملى كه شامل همه اجزاى ناقص و متفرق حقى است كه نزد همه مردم وجود دارد.
براى مثال مىگوييم: اسلام براى مسرت و خوشى مقام منزلتى را قايل است، البته مراد از مسرت و خوشى در اسلام بهجت و رفاهى است كه در سايه پيروى از اوامر خداى متعال و در پناه هدايت الهى نصيب شخص مىشود.
اين خوشى و مسرت به گونهاى است كه هم جنبه مادى دارد و بدن انسان از آن لذّت مىبرد و هم جنبه روحى و معنوى كه ذوق آن را درك مىكند و طبع انسان آن را احساس مىكند. علاوه بر اينكه اين مسرت و خوشى و رفاه شامل مسرت و رفاه فرد و اجتماع و شامل نوع بشر مىشود و در هيچ يك از انواع مختلف اين مسرت و خوشى تضاد و تناقضى وجود ندارد، بلكه از هر جهت متناسب و هماهنگ است.
همچنين اسلام براى «كمال» مقام عالى و رفيعى قايل است. مقصود از كمال در اسلام اين است كه انسان موفق گردد تا آن رستگارى مطلوب را ضمن آزمايش و امتحانى كه خداوند در اين دنيا از او به عمل مىآورد به دست آورد.
اين كمالى است كه فرد و اجتماع و امّت و نوع بشر، همه و همه در آن شركت دارند.
بنابراين روش اخلاقى صحيح و پسنديده در اسلام اين است كه انسان تنها ترقى خود را در طى درجات، كمال نداند. بلكه بالاتر از كسب كمال مرحله ديگرى وجود دارد و آن اين است كه انسان زمينه رشد افراد ديگرى را كه در طريق حيات همگام او هستند و در راه كسب كمال تلاش مىكنند، فراهم كند و هيچ فردى مانع پيشرفت و ترقى برادرش نباشد.
با توجّه به اين معنى مشاهده مىشود كه نظريه كانت(1)كه قايل به خضوع تام در برابر ضمير نهانى (وجدان) است، داراى مقام و منزلتى رفيع است. اين نظريه براى چنين سفينهاى كه در گذشته در اقيانوس فلسفه گاهى به چپ و گاهى به راست متمايل مىشد، در حكم
1) Kant immanval
لنگرگاهى است كه سرنشينانش را از اضطراب و تشويش نجات مىدهد.
قانون Categoricalimperative كه قايل به اطاعت مطلق در برابر ضمير نهانى يا وجدان است و كانت مبتكر اين نظريه است، موضوعى است كه خود كانت نيز نتوانسته است حق مطلب را درباره آن ادا كند. ولى در عين حال بايد گفت:
اين معنى و اين نظريه دقيقا همان قانونى است كه از طرف خداى متعال نازل شده و عبارت از همان شريعتى است كه خداى متعال - جلّت قدرته - براى مردم وضع و حقيقت آن را بيان كرده و توضيحاتى در مورد آن داده است.
بدين جهت اطاعت مطلق از اين شريعت دستور داده شده و هيچ عاملى بهتر از اين نيست كه انسان آن را اطاعت كند و با كمال راستى و درستى دستورهاى آن را اجرا كند.
صرفنظر از اين معنى، مرجع و مأخذى را كه اسلام براى معرفت خير و شر در اخلاق انسانى مشخص كرده و ما را به پيروى از آن مأمور نموده، ساير مراجع و مآخذى را كه فلاسفه در دسترس مردم گذاشته و به آن استناد مىكنند، نفى نمىكند و آن را باطل نمىداند. بلكه آنچه را نفى مىكند اين است كه مىگويد:
انسان نبايد همه آن مأخذها يا قسمتى از آنها را اصيل و حقيقى و تنها وسيله علم و معرفت بداند. بلكه اسلام به اين معنى اقرار دارد كه مرجع اصلى علم و نيروى معرفت و تشخيص خير از شر كه به انسان داده شده، به واسطه هدايت و ارشاد الهى است، لكن علمى را كه انسان از طريق تجربه به دست آورده يا از قوانين حيات و اوضاع احوال عالم وجود كسب كرده و همچنين علم و معرفتى را كه عقل و وجدان وى حكم مىكند، براى انسان تنها در حكم شواهدى بيش نيستند.
چه بسا كارهايى را كه هدايت و ارشاد الهى و تعليمات آسمانى آن را خير و صلاح دانسته و به ما ابلاغ شده، تجربيات نوع بشر به درستى و نيكى آن شهادت نمىدهند، امّا نواميس حيات يا قوانين زندگى راستى و درستى آن را تأييد مىكنند و عقل و وجدان انسانى نيز مؤيد آن است.لكن با همه اين تفصيلات چيزى كه هيچ شبههاى در آن وجود ندارد اين است كه مقياس حق و ميزان صدق و راستى، همانا هدايت الهى است نه وسايل مختلفى كه انسان از طريق علم مىتواند آن را تحصيل كند.
در اين صورت چنانچه نكتهاى از تجربيات تاريخى يا قانونى از قوانين حيات يا رأى و نظرى از آرا و نظرياتِ مستند به عقل يا وجدان، احيانا برخلاف حكمى از احكام هدايت و
ارشاد خداى متعال به نظر برسد، بايستى در چنين موردى بدون در نظر گرفتن آن رأى يا استنباط، هدايت و ارشاد خداى متعال را معتبر دانست.
از فوايد ديگر اعتقاد و اعتماد به برترى هدايت الهى و پذيرفتن اين معنى به عنوان مقياس صحيح براى علم واقعى، اين است كه كليه علوم و معارف انسانى از هر جهت تحت نظام واحدى قرار گرفته و يكنواخت مىشود.
همچنين از هرج و مرج و اضطراب و آشفتگى خاطر كه مولود نداشتن ميزان و مقياس قابل اعتماد و استناد است و بالطبع هر صاحب نظرى را به درد خودپسندى و خودبينى مبتلا مىسازد و منجر مىشود كه در فكر و رأى خود سماجت مىورزد، انسان را نجات مىدهد.
اسلام مشكل قوه اجراييه را كه قوانين اخلاقى به آن نيازمند هستند و نيز مسأله عوامل و انگيزههايى را كه انسان را به كارهاى خوب وادار كرده و از كارهاى زشت باز مىدارد، حل مىكند.
در چنين موردى اسلام هيچگاه ساير آرا، نظريات و طرحهايى را كه فلاسفه براى حل اين مشكل عرضه مىدارند رد نمىكند، بلكه در صدد اصلاح و تهذيب آن برمىآيد و خطاها و اشتباهاتى را كه حاصل نظريات نادرست مىباشد، تصحيح نموده و همه اين معانى را مرتب و منظم مىكند. در حقيقت همانگونه كه مرواريدها را در يك رشته مىكشند، اسلام نيز اين معانى را به صورت نظام همه جانبهاى به يك رشته منظم تبديل مىكند.
از آنجايى كه شريعت الهى از ساحت خداى متعال نازل گرديده، از چنان قدرت و استعدادى برخوردار است كه مىتواند قائم به نفس و متكى به خود باشد و حكومتش را در ميان مردم نفوذ دهد.
اين قدرت و نيرويى كه به اجراى شريعت الهى كمك مىكند، در روح فرد با ايمانى كه در راه رضاى خدا گام برمىدارد، نيز موجود است و همين عامل و انگيزه او را براى كسب كمال كه مطلوب هر انسانى است، نيرو و نشاط مىدهد. در نتيجه با تقرب به خداوند اين منظور عالى را تحصيل مىكند و نيز همين قوه اجرايى قوانين اخلاقى در اجتماع كسانى كه به خداى متعال ايمان دارند و در دولت با صلاحيت و لايق و شايستهاى كه داراى رشد باشد و بر اساس شريعت الهى پايهگذارى شده باشد، ايجاد مىشود.
اين معنى و به عبارت ديگر همين نيرو يكى از عوامل و انگيزههايى است كه انسان معتقد
به خدا را به حركت و جنبش وادار مىكند و او را به قوانين اخلاقى مقيد مىسازد تا به اين ريسمان چنگ زند و در پناه انجام وظيفه و اهتمام جدى در تبعيت از فرايض دينى و فداكارى آگاهانه در راه حق عنايت تام و تمام خداى متعال را جلب كند. چنين فردى با علم به حقيقت امور از باطلپرستى بركنار مىماند.
در نتيجه شخص مؤمن به خدا اميدوار مىشود و به ثواب و پاداش اعمالش اطمينان مىيابد و از ترس عذاب و شكنجه و حسابهاى جهان آخرت به لحاظ اينكه از خدا ترس داشته و از ارتكاب پليدىها احتراز جسته، اطمينان خاطر دارد.
ملاحظه نموديد كه اسلام چگونه آن هرج و مرج و اختلالى را كه ناشى از فكر و عمل كسانى است كه مىخواهند براى بشر نظام اخلاقى وضع كنند و بشر را به پيروى از آن نظام وادار كنند و تصوّر مىكنند نه خدايى وجود دارد و نه پرورش دهندهاى، از بين مىبرد؟
اكنون با آگاهى از اين موضوع، خوب است در اين زمينه گامى به جلو برداريم و بگوييم:
آن خدايى را كه اسلام تصوير كرده، خدايى است كه جز او آفرينندهاى نيست و نوع بشر و آنچه در سراسر جهان وجود دارد، متعلق به اوست.
او خدايى واحد و يگانه است. خدايى جز او وجود ندارد و هيچكس جز او حق حكومت ندارد و نيز هيچ شريكى نمىتوان براى او تصوّر كرد و مجالى براى شفاعت نزد او نيست (مگر در مورد كسانى كه خودش بخواهد - مترجم).
بنابراين تنها راه صحيح اين است كه هر گونه برّ و احسانى را از آسمان رحمت و بركت او بخواهيم و در برابر او خضوع و تضرع كنيم.
رستگارى و زيانكارى انسان در نظر خدا منوط به اين است كه انسان در اين دوره زندگى چه اعمالى را انجام داده است و هيچكس نمىتواند گناهان ديگرى را ببخشد و جايز نيست كه بار گناه كسى بر دوش ديگرى گذاشته شود، همچنين ثواب هيچكس به حساب ديگرى گذاشته نخواهد شد.
از اين گذشته خداى متعال منزه است از اينكه به گروه معينى از افراد بشر علاقهاى داشته باشد و نسبت به آنان تعصّب بورزد و به ديگران بىاعتنا باشد و نيز بالاتر و والاتر از آن است كه به فرد معينى تمايلى داشته باشد، امّا به ديگران ميل و رغبتى نداشته باشد يا بر يك خانواده يا قوم و قبيله معينى بدى روا دارد يا اينكه ملّت خاص يا نسل به خصوصى را مورد عنايت و مرحمت خاصش قرار دهد، بلكه همه مردم در پيشگاه او برابرند و براى همه افراد بشر قانون اخلاقى واحدى وضع كرده است. تنها امتيازى كه نزد خداوند منزلت خاصى دارد، همين
امتياز اخلاقى است.
صرفنظر از اين معانى خداوند مهربان و رحيم است، به همين دليل اين مهربانى و رأفت و رحم را براى بندگانش مىپسندد و چون سخاوتمند و كريم و بخشنده است، دوست دارد كه بندگانش نيز چنين صفاتى را دارا باشند.
از آنجايى كه خداوند عفو كننده و آمرزنده است، دوست دارد كه بندگانش نيز داراى اين صفات باشند و از قصور و تقصير يكديگر بگذرند و به لحاظ اينكه عدالت گستر و بىطرف است، دوست دارد كه بندگانش نيز چنين باشند و اينگونه بندگانش را دوست مىدارد.
ذات مقدس خداوند بالاتر از آن است كه به صفات ستمگرى، سختگيرى و كوتاهنظرى آلوده باشد و به همين دليل از سنگدلى و تعصّب و تمايل به جهتى معين منزه و بركنار است. در نتيجه تنها كسانى را دوست مىدارد كه از اين زشتىها و پليدىها منزه باشند.
او خدايى است كه بزرگى و كبريا و عظمت از هر جهت مخصوص ذات مقدس اوست و هيچ مقامى داراى چنين خصوصياتى نيست و به هيچ وجه دوست ندارد كه بشرى در زمين او تكبر ورزد و بدون حق، خود را كسى بداند. او خداى واحد و يگانهاى است كه جز او خدايى نيست و همه كسانى كه در اين جهان هستند، بدون استثنا بندگان او هستند. بدين جهت راضى نمىشود كه بندگان او ديگرى را به جاى او خداى مطاع و آمر مطلق بدانند، بلكه تنها مالك آنچه در زمين و آسمان است اوست و هر چه را كه بشر در اين جهان دارد امانتى است از خدا كه نزد او به وديعت گذاشته شده است.براى هيچ يك از بندگان خدا جايز نيست كه در برابر او اظهار وجود كنند، در مقابل اوامر و احكام او استبداد و خودسرى نشان دهند يا خود را منشأ و مصدر امرى بدانند و براى آفريدگان او قانونى وضع كنند و دستورى صادر نمايند و خود را متبع و مطاع بدانند.
زيرا تنها مقام متّبع و مطاع براى همه خلق، مقام خدايى است و خير و صلاح بشر از هر جهت اقتضا مىكند كه كاملاً مطيع او باشند و به امر مقدس او معترف و مذعن باشند.
از اين گذشته خداى متعال بر بندگانش منت گذاشته و نسبت به همه احسان فرموده است. بنابراين شايسته است كه انسان سپاسگزار او باشد، او را دوست بدارد و به ساحت او تقرب جويد و چون منعم حقيقى خداست پس شايسته است كه انسان در نعمتهاى خدا جز مطابق امر و اراده او تصرّفى نكند و نيز به واسطه عدل و انصاف خداى متعال، انسان موظّف است كه از عدل او كه به موجب آن، عقوبت و مجازات بندگان را مقرر مىدارد، بپرهيزد، همانطور كه به واسطه لطف و مكرمت او اميدوار است كه بهترين پاداش را دريافت كند.
نكته ديگر اين است كه خداى متعال آن دانا و خبيرى است كه حتّى وزن ذرهاى در آسمانها و زمين از نظر او دور نيست و آنچه در دلهاست، مىداند. در اين صورت غير ممكن است كه بشر بتواند با تظاهر به خوش اخلاقى، وسعت نظر و سعه صدر خودنمايى كند.
بنابراين از آنجايى كه خداوند به تمام خصوصيات بندگانش احاطه دارد، بشر نبايد تصوّر كند كه اگر مرتكب گناهى شود، خواهد توانست از خشم و غضب او نجات يابد.
صرفنظر از توجّه به همه اين معانى، وقتى كه چنين خدايى را در ذهن تصوير كنيد ملاحظه خواهيد كرد كه نتيجه طبيعى اين مطالعه، صورت واضح و روشنى از حيات اخلاقى كامل است.
يكى از امتيازات اين تصوير، اين است كه معايب و نقيصههاى ديگرى كه در مبادى اخلاقى اديان و مذاهب مختلف شرك و الحاد وجود دارد، در اسلام يافت نمىشود، همچنين براى فرار از اداى وظايف اخلاقى نيز هيچ راه فرارى نيست.
نكته جالب ديگرى كه وجود دارد اين است كه در اين بحث، براى فلسفههاى جائرانه و تجاوز كارانهاى كه بشر را وادار مىكند تا معموره نوع انسانى را به اعتبار اميال و رغبتهاى خويش به دو دسته تقسيم كند و دستهاى از بشريت را انسانهاى شريف و عالى مقام، با اخلاق عالى در نظر بگيرد و دسته ديگر را شيطان رجيم بداند و براى آنها عذاب اليم بخواهد محل و مجالى باقى نمىماند. از ديگر امتيازات اين تصوير اين است كه از نقيصههاى اساسى و اصولى كه مبادى اخلاقى الحادى بر مردم تحميل مىكند و نمىگذارد اخلاق انسانى، ريشهدار و نيرومند شود و بر اساس قاعده متينى استوار گردد، مبرّاست.
علاوه بر امتيازاتى كه در قسمت قبل راجع به آن بحث شد، مزاياى ديگرى هم وجود دارد به اين معنى كه اين شكل و اين صورت، براى انسان هدفى عالى و مقصدى رفيع براى كسب فضيلت ايجاد مىكند كه وسعت و علوّ آن حدى ندارد و انسان را به وسيله عوامل و انگيزههايى كه او را از جهت طهارت نفس و هدف اعلا به منتهاى آرزويش برساند، الزام مىكند.
به موجب چنين تصوّرى كه اسلام در روح شخص القا مىكند، امتحان و آزمايش انسان به يكى از حالات متعدد و يا يكى از مراحل مختلف حيات او محدود نمىشود، بلكه شامل كليه حالاتى مىشود كه براى او روى مىدهد و محيط به همه مراحلى است كه در اين دنيا طى مىكند و بالاخره منحصر در فرعى از فروع حيات انسان نيست، بلكه متضمن جميع فروع و
شعب حيات اوست. اين تصوّر، محيط اخلاق انسانى را به اندازه دايره امتحان الهى توسعه مىدهد.
در حقيقت آنچه انسان دارد اعم از عقل، وسايل علمى، مآخذ و مدارك علمى و نيز آنچه از قواى فكرى، عقلى، حواس، مشاعر، عواطف، شهوات و نيروى بدنى در اختيار اوست، داخل در اين محيط قرار گرفته و در معرض آزمايش و امتحان گذاشته مىشود و به عبارت ديگر امتحان الهى به كاملترين صورتى شامل حال انسان مىشود و از هر جهت محيط به شخصيت او خواهد بود.
بنابراين انسان در برخورد با همه اشيايى كه در اين جهان با آن سر و كار دارد و با همه افراد بشر كه به نحوى از انحا با آنها تماس پيدا كند، در معرض امتحان پروردگار قرار مىگيرد. بالاتر از همه اين معانى، اين است كه آنچه را خداى متعال انسان را بدان مبتلا مىكند و در معرض آزمايش قرار مىدهد، اين است كه آيا انسان در كلّيه امور به الوهيّت پروردگار ايمان دارد و قلباً تصديق دارد كه در اين دنيا بنده و نايب خداست يا اينكه آزادانه كار مىكند، از هر جهت خود را مستقل و خودسر مىانگارد و خود را بنده غير خدا مىداند و مطيع طاغوتها يعنى فرمانروايان خودسر و خودخواه ديگرى مىگردد؟
شما در تصوّر چنين معنايى براى اخلاق، دچار هيچگونه اشكالى كه ناشى از تصوّر دين محدود و تنگى باشد، نخواهيد شد. بلكه چنين تصوّرى انسان را در هر ميدانى از ميدانهاى حيات به پيشرفت و ترقى سوق مىدهد و مسؤوليتها و تبعاتى را كه هر يك از اين ميدانها بر دوش او بار كرده، به او خاطرنشان مىسازد و او را به قبول مبادى اخلاق صحيح وادار مىكند. همچنين اين نكته را به او يادآورى مىكند كه اگر به درستى آن مبادى اخلاقى را رعايت بنمايد و به اقتضاى آن عمل كند، در هر ميدانى از ميدانهاى زندگى موفقيت و پيروزى را براى او تضمين خواهد كرد و از بوته آزمايش و امتحانى كه خداوند مقرر داشته، كامياب و سربلند بيرون خواهد آمد.
علاوه بر اين كاميابى، نتيجه چنين تصوّر و تفكرى - يعنى امتحان خدايى - تنها در اين دنيا آشكار نمىشود، بلكه نتيجه قاطع و بهره و ثمره نهايى آن در جهان ديگر معلوم خواهد شد.
نكته ديگر اين است كه رستگارى صحيح و ناكامى نهايى كه در انتظار انسان است، همانى است كه در جهان ديگر نصيب او خواهد شد، نه آنچه در اين دنيا به دست مىآورد. اين شيوه تفكر و تصوّر، وجهه نظر انسان را تغيير مىدهد و او را وادار مىكند كه به شؤون و معاملات اين دنيا از زاويه ديگرى بنگرد.
به موجب چنين ديدگاهى انسان به اين نتيجه مىرسد كه مقياس حقيقى نيكى، بدى، درستى و نادرستى در اين جهان غير از آن چيزى است كه از نتايج اعمال و ثمرات كردار او ظاهر مىشود و اين مقياس براى تشخيص حق از باطل و تحصيل پيروزى يا زيانكارى، ميزان ثابت و محققى نيست و نتايج پيروى انسان از قوانين اخلاقى يا اعراض از آن نيز متوقف بر اين امر نيست.
بدين معنى كه چنانچه انسان در مورد زندگانى در جهان ديگر چنين تصوّرى داشته باشد و به مرحله يقين رسيده باشد، به ناچار در تبعيت از قوانين اخلاقى پايدار خواهد بود و در همه احوال، نتيجه ظاهرى آن در اين دنيا چه خوب باشد و چه بد و چه بهره وى پيروزى باشد و چه زيان، به اين اخلاق مقيد و پايبند خواهد ماند.
البته مقصود از بيان اين مطلب اين نيست كه انسان به نتايج اعمال و ثمرات كردارش در اين جهان بىاعتنا باشد، بلكه مقصود اين است كه به نتايج حاصله و ثمرات ناپايدارى كه در اين دنيا به مقدار معينى به دست مىآورد، دلخوش نباشد. بلكه كوشش، اهتمام و علاقه وى، كسب نتايج اخروى، عواقب ابدى و جاويد باشد و برنامه زندگى خود را به گونهاى طرح كند كه نتايج مفيد و اميدبخش اعمال او در جهان باقى نصيب وى گردد.بنابراين در هنگام قبول پارهاى از امور و رد كردن بعضى از كارها، ملاك انتخاب او نبايد لذّتها و دلخوشىهايى باشد كه منحصر به همين مرحله از مراحل حياتش باشد، بلكه مدار حكم و قضاوتش در كارها، نتايجى باشد كه در مرحله دوم حيات يعنى زندگى در جهان آينده، حتمى و پايدار باشد.
بدون شك در نتيجه داشتن چنين رويهاى اخلاق او پيشرفت خواهد كرد و مبادى اخلاقش در معرض تغيير و تبديل واقع نخواهند شد. به عبارت ديگر اگر تصوّرات اخلاقى انسان با ترقى فرهنگ و پيشرفت تمدن ترقى كند و توسعه يابد، مبادى و اصول اخلاقى او در سير حوادث و برخورد با پيشامدهاى گوناگون تغيير نخواهد كرد و قواعد اخلاقى وى در هيچ دورهاى تابع اوضاع و احوال نخواهد شد.
چنين فردى نمىتواند به بهانه تغيير محيط و به اقتضاى شرايط، از تبعيت اصول و مبادى اخلاقى سرباز زند و هر روز رنگى تازه به خود بگيرد، به طورى كه نه خلق ثابتى داشته باشد و نه عمل دائم و ثابتى و مشمول عنوانى نباشد كه گفتهاند:
كريشة فى مهبّ الريح طائرهلا تسقر على حال ممن القلق
يعنى پرى است در گذرگاه باد كه حال ثابتى نمىتواند داشته باشد، بلكه به هر طرف كه باد
بوزد به همان طرف خواهد رفت.
بنابراين انسان با داشتن اين تفكر اسلامى درباره حيات آخرت، دو فايده بزرگ و ارزشمند به دست مىآورد كه تحصيل آن به هيچ وسيلهاى غير از آن ممكن نيست.
فايده اول اين است كه با اين تصوّر، مبادى اخلاقى به حد اعلا تثبيت مىشود و به گونهاى استحكام مىپذيرد كه هيچگونه تزلزلى در آن راه نداشته باشد.
فايده دوم اين است كه مادامى كه انسان در امر دين ثابت و قلبش به وسيله ايمان مطمئن باشد، سيره و سلوك اخلاقى استقرار خواهد داشت و از بيم و نگرانى و نيز از تمايلات نامشروع، عدول و انحراف مصون و محفوظ خواهد ماند.
هر كسى مىداند كه صداقت و راستى در همين دنيا، دهها نتيجه گوناگون مىدهد، امّا در اين ميان بسيارى از فرصتطلبان و صاحبان مطامع و اغراض به اقتضاى وقت و با توجّه به شرايط زمان و مكان و از طرق مختلف از اين رهگذر بهرههاى فراوانى كسب مىنمايند، لكن عاقبت صداقت و راستى در عالم آخرت بدون شك يكى بيش نيست و اختلاف و تبديل و تغييرى در آن راه ندارد.
در اين صورت كسى كه به عالم آخرت و به عاقبت امر ايمان داشته باشد، ناگزير است در همه احوال براى كليه اعمالش يك برنامه داشته باشد و براى نتايجى كه در اين دنيا مىگيرد چه سودمند و چه زيانآور، اهميت و اعتنايى قايل نباشد، به دليل اينكه اگر كسى نظرش منحصرا به نتايج همين دنياى زودگذر باشد، خير و شر در نظر او عبارت از يك شىء معين و محدود نخواهد بود، بلكه يك امر معين به اعتبار نتايج مختلفى كه از آن حاصل مىشود، گاهى به صورت شر و گاهى به صورت خير جلوهگر خواهد شد.
به همين دليل كسانى كه سراسر عمرشان را براى انتهاز فرصت در اين دنيا مىگذرانند، هميشه در نگرانى دائم، اضطراب و تحول مستمر به سر مىبرند. ولى اگر نتايج و عواقب اخروى آن مراعات شود، بدون شك خير و شر، شىاى معين و محدود خواهد بود.
در آن صورت هيچگاه تغييرى در سيرت و سلوك كسانى كه به آخرت ايمان داشته باشند، ايجاد نخواهد شد و نيز طريق زندگى خود را گاهى از بيم اينكه مبادا عاقبت خير مبدل به شر گردد و يا گاهى به اميد اينكه به طور قطع نتيجه خيرى به دست خواهند آورد، تغيير نخواهند داد، به طورى كه گاهى به چپ گرايند و گاهى به راست متمايل گردند. (همانطور كه سعدى گفته است: غم و شادى بر عارف چه تفاوت دارد؟ مترجم).
علاوه بر اين اگر انسان يقين داشته باشد كه در اين جهان نيابت دارد و حق تصرّف و عمل
او جز بر اساس اينكه جانشين و نايب خداست، نبايد صورت ديگرى به خود بگيرد، چنين تفكر و تصوّرى غايت حيات انسانى و هدف نهايى او را محدود و معين مىنمايد و راه زندگى او را روشن و برنامه عمل او را معين و مشخص مىسازد.
البته اين شيوه تصوّر و تفكر انسان را مجاز مىداند كه در برابر پروردگارش خودسرى كند، از طاعت او سر باز زند يا اينكه غير از خدا كسى را بپرستد، در برابر گردنكشان و خودسران تسليم شود يا بر بندگان خدا تكبر كند و در دنيا بلند پروازى كند، آنگونه كه خود را پروردگار جهان و جهانيان بپندارد. بلكه هيچ حقى ندارد جز اينكه در جستجوى رضاى خدا باشد و هر عملى را كه انجام مىدهد و در هر امرى كه تصرّف مىكند، مطيع همان قانون اخلاقى باشد كه خداى متعال آن را مقرر داشته است.
خاصيت و اثر ديگر اين شيوه تصوّر و تفكر اين است كه انسان علاوه بر اينكه از جهات اخلاقى و عملى مطابق همان برنامه خدايى عمل مىكند، از هر عمل و اقدامى كه رايحه طغيان، عصيان، تمرّد و سركشى استشمام مىشود، احتراز مىجويد و تلاش مىكند از هر عملى كه اثرى از عبادت غير خدا، بلند پروازى يا كبر و غرور در آن راه يافته باشد، دورى كند. زيرا اين عمليات سهگانه درخور مقام كسى كه خود را در زمين نايب و جانشين خدا مىداند نيست، بلكه از هر جهت معارض و منافى اين منظور است.
از طرف ديگر شايسته مقام چنين انسانى اين است كه تصرّف و مداخله او در آنچه خداوند به او داده و چگونگى استفاده از نيروهاى مختلف و مواهبى كه خدا به او ارزانى داشته، بر اساس همان برنامه اخلاقى خدايى باشد و حكومت و سلطنت خدا را بر بندگان و رعايايش محترم بشمارد و آنچه مىكند مطابق امر و دستور خدا باشد.
لازم به ذكر نيست كه اقتضاى نيابت و جانشينى خدا اين است كه آنچه نايب و جانشين خدا مىكند و برنامه عملش قرار مىدهد، برخلاف نظر و دستور خداوند نباشد.
بنابراين اخلاق نايب و جانشين نبايد با نظر منسوب عنه كه خدا باشد، مغايرت داشته باشد.
از اين گذشته اين فكر و تصوّر مستلزم آن است كه انسان مأمور باشد و قوايى را كه خداى متعال به او مكرمت كرده و وسايل و اسبابى را كه در اختيار او گذاشته جز بر اساس رضاى خدا و عشق به خدا مورد استفاده قرار ندهد.
يكى از لوازم چنين ديدگاهى اين است كه براى مثال اگر پادشاهى در محيط فرمانرواييش نايبالسلطنه و جانشينى منصوب نمايد، امّا او برخلاف اراده پادشاه در كشور عملى انجام
دهد و با مردم كه رعاياى او هستند، به گونهاى رفتار كند كه مخالف نظر و دستور پادشاه باشد، چنين نايب و نمايندهاى كه از حقوق خود تجاوز نموده، اوامر صادر شده را به خوبى و درستى به كار نبرده، از نيروها و قوايى كه به او سپرده شده، استفاده صحيح ننموده و يا آنها را مهمل گذاشته است، از اتخاذ اقدام به نحوى كه خوشايند پادشاه باشد خوددارى مىنمايد يا در راه اجراى آن قصور و تقصيرى مرتكب شود، از انجام يكى از وظايف و تكاليفى كه پادشاه بر عهده او گذاشته خوددارى كند و آن را پشت سر اندازد، چه مجازاتى خواهد داشت؟
بنابر آنچه گفته شد توجّه به چنين احساسى ايجاب مىكند كه حيات نوع بشر و همه شؤون اجتماعى وى به صورتى انجام شود كه براى همه افراد بشر و به عبارت ديگر براى همه جانشينان خدا در معموره زمين به سهولت و مقرون با آرامش صورت بگيرد و همه براىاجراى فرايض و واجباتى كه بر عهده دارند برادرانه بكوشند و همكارى كنند.
آنگاه در نظام تمدن و عمران انسانى، عامل و انگيزهاى وجود نخواهد داشت كه فردى بتواند به حقوق برادرش از لحاظ جانشينى خدا و وظيفه مشتركى كه با يكديگر دارند، تجاوز كند يا گروهى از مردم بر گروه ديگر بتازند و حق نيابت و جانشينى خدا را از آنها سلب نمايند يا مانع شوند كه از حقوق حياتى خود، متمتع و برخوردار گردند، مگر وقتى كه نوع انسان يا گروهى از نوع بشر خود را از مقام خلافت تنزل داده، در برابر مالك مطلق و فرمانرواى عالم وجود راه عصيان و طغيان را پيش گرفته باشند.
اين است آن برنامه اخلاقى انسان كه نتيجه حتمى و قطعى فكر و تصوّر خلافت و نيابت او از خداست.
ضمنا غايت و نهايت حيات و هدف وى از سعى و كوشش وى در اين دنيا، به دليل منطقى واضح و روشن از اين تصوّر و فكر به دست مىآيد و نتيجه آن اين خواهد بود كه چون انسان از طرف پروردگارش در اين جهان مأموريت دارد و نايب و جانشين اوست، به ناچار چنين اقتضا دارد كه انسان هدفى نداشته باشد جز اينكه در اين معموره زمين، حكم او را تنفيذ و امر او را اجرا نمايد و نيز انسان موظّف است كه از جهت تدبير امور در زمين نيز قانون الهى را به همان صورتى كه به وى ابلاغ شده به كار برد.
او وظيفه دارد نظام امنيت و صلاح و عدل را مطابق اراده خدا انجام دهد، انواع زشتىها و پليدىهايى را كه شياطين جن و انس در اين نظام ايجاد مىكنند، از بين ببرد و مفاسد را ريشهكن نمايد، فضايل و خوبىها را ايجاد كند، درخت حسنات و اعمال نيكويى را كه خداى متعال دوست مىدارد و مىخواهد زمين او به واسطه چنين اعمالى آباد گردد و در نتيجه آن
مردم سراسر زمين به زيور پاكى و صلاح و سداد مزين باشند، غرس كند.
بنابراين غايت و هدف اعلاى هر انسانى كه اين احساس در او به وجود آمده باشد - يعنى خود را جانشين خدا بداند - چنين خواهد بود. در نتيجه همه مساعى و فعاليت خود را در اين راه مصرف خواهد كرد و از سعى و كوشش باز نخواهد ماند.
اين هدف و اين مقصد به همين جا ختم نمىشود كه همه مقاصد و اهدافى را كه دوستداران لذّت و خوشگذرانى، ماده پرستان، پرستندگان ملّيت، مدعيان وطنپرستى و افراد ديگرى كه از اين معانى پوچ و بيهوده طرفدارى مىكنند و به ياوهگويىهاى گوناگون دست مىيازند، ابطال كند و از بين ببرد. بلكه به طور قطع و به صورت قاطعى اهداف مهمل و پوچى را كه طرفداران يك دسته از نحلههاى مذهبى و رجال دينى تحت تأثير آن قرار گرفتهاند و با تصوّر نوعى از خطاهاى ذهنى، اين تصوّرات بيهوده و پوچ را در لباس روحانيت جلوه مىدهند، از بين مىبرد و نابود مىسازد و فكر خلافت و نيابت الهى را بين اين دو قطب متناقض كه هر دو از اعتدال به دور مىباشند، قرار مىدهد و در دسترس انسان مىگذارد تا آن را غايت اصلى و هدف آسمانى بشناسد.
چنين ديدگاهى كه تمام قواى انسان را به عمل وامىدارد و همه موهبتهايش را به كار مىاندازد، هدف او را براى هر گامى كه در زندگى برمىدارد مشخص مىسازد و او را برمىانگيزد تا به آن هدف برسد و در نهايت، تمام قواى فكرى، ذهنى و موهبتهايش را در راه شايستهترين نظامهاى تمدن، فرهنگ، ترقى و تعميم خير و بركت برمىانگيزد.
اين است مبانى، پايهها و اساسى كه اسلام وجود انسان را بدان مجهز ساخته تا به وسيله آن بتواند بنيان اخلاق انسانى را بالا برد.
ضمنا اين نكته نيز نبايد فراموش شود كه اسلام متعلق به يك ملّت معين يا طايفه خاصى از طوايف بشرى نيست، بلكه ميراثى است براى عموم افراد بشر و همه در اين ميراث با يكديگر شريك مىباشند. بنابراين هر كس طالب سعادت خود و سعادت نوع بشر باشد، بايستى در اين باره تأمل و فكر كند و بگويد:
كدام يك از پايهها و شالودههايى كه براى انشا و ايجاد اخلاق انسانى قوىتر باشد و رشد و ترقى آن را تسريع كند ثمر بخشتر و سودمندتر خواهد بود.
آيا آن مبادى و اساسى كه اسلام، ما را بدان مجهز ساخته شايستهتر، برازنده و ثمر بخشتر است يا آنچه را كه ساير اديان روحانى و مكتبهاى فلسفى طرح كردهاند؟
به هر حال اگر روح و روان كسى مطمئن شد و قلب كسى شهادت داد به اينكه مبانى و
اساس اسلامى درستتر و پايندهتر است و براى وصول انسان به هدف و مقصود مطلوب نزديكتر است، ديگر هيچگونه تعصّبى از تعصّبهاى جاهلى نخواهد توانست او را از پذيرش اسلام و پيروى از احكام آن منصرف سازد. (همانطور كه اين عمل در طى چهارده قرن صورت گرفته و تعداد زيادى از مردم اعم از عرب، ترك، ايرانى، هندى، اندونزى، چينى، بربرى، فليپينى، انگليسى، آمريكايى و غير، تعصّبات جاهلانه خود را در عقيده مقدس اسلام فدا كرده و به اين كيش مقدس گراييدهاند و هم اكنون پيشرفت آن از بسيارى از اديان ديگرى كه آن همه پول و تبليغ و قدرت سياسى برخوردارند دارند، بيشتر است).
الحمدللّه ربّ العالمين
سيّد غلامرضا سعيدى
تأليف
ابوالأعلى مودودى
ترجمه
سيد غلامرضا سعيدى
از قديمالايام جهانى را كه در آن زندگى مىكنيم، «عالم كون و فساد» ناميدهاند.
اين تعبير از هر جهت درست و مورد تصديق همه متفكران جهان مىباشد، زيرا به طور كاملاً محسوس مشاهده مىكنيم كه همه چيز در اين جهان در حال دگرگونى است و از شكلى به شكل ديگر و از صورتى به صورت ديگر در مىآيد. اين تعبير به صورتهاى ديگرى از قبيل: تحول، تطوّر، تجدّد و امثال آن نيز بيان شده و مىشود.
قرآن كريم همه اين مفاهيم را با تعبير «سنهاللّه» بيان كرده و تأييد مىكند كه در سنّت الهى - يعنى قوانين جاويد حيات - هيچگونه تغيير و تبدّلى راه نخواهد يافت، زيرا قانون آفرينش بر اين اساس پايهگذارى شده و عامل تجدّد در حيات، اصلى قاطع، ثابت و لايزال است.
در عين حال مشاهده مىكنيم كه معانى و مفاهيم خاصى در جهان وجود دارد كه مانند ديگر قوانين عالم وجود، جاويد و پايدار بوده و با هيچ قاعده و قانونى تصرّف در آن مقدور و معقول نمىباشد و همانطور كه به اصل قانون تحول و تطوّر ايمان داريم، بايستى به ثبات و پايدارى آن نيز ايمان داشته باشيم و در پرتو توجّه و به كار بردن آن، سير حيات را ادامه دهيم.
يكى از اين اصول تغييرناپذير «قانون فضيلت و ثبات اخلاق» است كه به حكم عقل سليم، بايستى همانگونه كه به قانون جاذبه عمومى ايمان داريم، به آن قانون نيز بدون چون و چرا، ايمان داشته باشيم، در برابر آن خاضع باشيم و از آن پيروى كنيم.
اين رساله كوچك با توجّه به همين معنى، در گير و دار بحران فكرى كه براى مشرق زمين به وجود آمده، تنظيم و براى روشن شدن افكار نسل جوان به عنوان يادگار در معرض انتشار گذاشته مىشود.
استاد گفت: اگر از من بخواهند كه تمام فلسفه دين اسلام را در دو كلمه خلاصه كنم، خواهم گفت: ثبات اخلاق.
سپس اگر از بزرگترين فيلسوفان جهان تقاضا شود تا علاج همه دردهاى انسانيّت را به طور اختصار بيان كنند، آنها نيز خواهند گفت:ثبات اخلاق.
همچنين اگر همه دانشمندان، تمدّن اروپا را مورد مطالعه و بررسى قرار دهند و بخواهند كليه نيازمندىهاى آن را در دو كلمه خلاصه كنند، خواهند گفت: ثبات اخلاق.
آرى، جهان ما از اين پس انتظار ندارد كه پيامبرانى بيايند يا فيلسوفان، علما و مصلحينى پيدا شوند و براى مردم ابتكاراتى ابداع كنند، بلكه منتظر آن است كه كسى يا كسانى بيايند و بتوانند براى جهانيان، اسلام را بدين گونه تفسير كنند و براى دنيا ثابت نمايند كه كليه عبادتهاى اسلامى، از كوچك و بزرگ، همه و همه وسايلى عملى هستند براى جلوگيرى از تغيير و تبدّل اخلاق انسانى، تا اين معنى در نهاد انسان زنده، ثابت و پايدار بماند.
بنابراين عبادات، عواملى هستند كه موجب مىشوند هرگاه شرايط زندگى فرد يا افرادى دچار دگرگونى گرديد و در اوضاع و احوال انسان فراز و نشيبى ايجاد نمود، اخلاق آن فرد يا افراد به صورت خلع و لبس درنيايد و در هر حال مرد و مردانه مانند كوه استوار بمانند. زيرا كيش اسلام به هيچ مسلمانى اجازه نمىدهد كه مطيع عواملى مانند ثروت يا تنگدستى، ترقى يا تنزل و گمنامى يا شهرت گردد.
آيين مقدّس اسلام، هر مسلمانى را مكلّف و موظّف مىداند كه به درجهاى از رفعت و علو و كمال برسد كه عالم وجود به آن رسيده و نيز بايد بداند كه جهان هستى، اين درجه از رفعت و كمال را زمانى احراز كرده است كه شريعتى پس از شريعتى آمده و تجربههايى پس
از تجربههايى روى داده و دانستنىهايى بعد از دانستنىهايى به دست آمده تا به اين پايه و مرتبه رسيده است.
سرانجام تمدّن جديد به جايى رسيده كه با تغيير شرايط زندگى، وضع اخلاق نيز عوض مىشود. به اين معنى كه اگر فىالمثل فرد پرهيزكارى، روزگارى را با تنگدستى سپرى كرده و از انواع لذتها محروم بوده و سپس گشايشى در كارش پيدا شود و اتفاقا ثروتى در اختيارش قرار گيرد، در چنين وضع و موقعيتى مىتواند مرتكب هر نوع فسق و فجورى بشود و تا جايى كه دارايى و امكاناتش اجازه مىدهد به عيش و نوش بپردازد؛ حتّى اگر هر مبلغ و مقدار از دارايىاش را كه صرف مىكند، موجب بدبخت شدن وى و بدبخت ساختن انسانيّت باشد!!!
همچنين مقتضيات تمدّن جديد چنين حكم مىكند كه اگر فىالمثل كودكى در كلبهاى يا كنار راهى از مادر زاييده شده باشد، بايد در اين اجتماع مانند زمين، لگدكوب همگان باشد، به طورى كه گويى خداى متعال از آفرينش وى هدفى نداشته، جز اينكه با گوشت و پوست و استخوان و خون وى، خرابهاى بدون اندازه و بىنظم و ترتيب از جنس بشر به وجود آورده باشد!
در برابر چنين مولودى، كودك ديگرى كه در كاخ بزرگ يا كوچكى به وجود آمده باشد، حكم ديگرى دارد، به نحوى كه گويى خداى بزرگ چنين خواسته كه از استخوان و گوشت و پوست و خون وى، تركيبى ايجاد كرده باشد كه آيتى از نظم و ترتيب و اندازه و مخلوق ممتازى از جهت تدبير باشد. به عبارت ديگر شىاى مخصوص و ممتاز و نمونه خاصى از طبقه برگزيده و بىمانند باشد.
لكن در برابر اين گونه تضادها و وارونه كارىها، كيش اسلام، پايه و اساس كار را بر مبناى «ثبات اخلاق» قرار داده و تعليمات اسلام ايجاب مىكند كه روح انسانى و نفس بشرى بر اين مبنا قرار گيرند و ثبات اخلاق را به منزله حصار اجتماع و پاسبان انسانيّت مىشمارد، زيرا در انسانيّت حد و مرز وجود دارد كه با حد و مرز «حيات» مشخص مىگردد و انسان ناگزير است كه قاعده و ضابطه انسانيّت، همچنين قاعده و ضابطه حيات را در مرز معيّن و مشخصى رعايت كند تا هيچگاه وضعى ناموزون و خارج از اندازه به وجود نيايد و هيچگونه اندازه و مقياسى نيز بدون ارزيابى صحيح صورت نگيرد. علاوه بر آن هيچگونه ارزيابى خالى از حكمت و هيچ نوع حكمتى خالى از مصلحت ديده نشود.
به تعبير ديگر بايد گفت: نظر اسلام در اين باره اين است كه پستى و بلندى در اوضاع
زندگى، مانند دو كفه ترازو، در حال پايين رفتن و بالا آمدن نباشد، بلكه نفس حيات، خود ميزان و ترازويى باشد كه آنچه را سبك است، سبك و آنچه را سنگين است، سنگين نشان دهد. در آن صورت مىتوان گفت كه اسلام به منزله تمدّنى است براى تمدّن.
ما همه به خوبى مىدانيم كه ماده استخوان و گوشت و خون در كارگاه خلقت انسان، تغييرپذير نيست و مقدار آن هميشه ثابت بوده و خواهد بود، سنن و قوانين الهى نيز كه ايجاد كننده و زايل كننده اين دستگاه است، هيچگاه دچار تغيير و تبديل نخواهند شد و بدون ترديد اين سنن و قوانين هميشه در كارگاه وجود انسان حكومت خواهد داشت و آن را اداره خواهد نمود. ضمنا بايد دانست كه اسرار و رموز عالم تكوين، بين عمل اين ماده و عمل قانونى كه بر آن حكومت دارد، نهفته است و در خلال همين اسرار و رموز است كه مشاهده مىشود سراسر تاريخ انسانيّت در خون موج مىزند.
هر يك از غريزههايى كه در جهان انسانيّت حكمفرماست به وظيفه الهى خود عمل مىكند. با همه اختلاف و تضادى كه در ميان غريزهها ديده مىشود، هر يك از آنها به طور شايستهاى در حدود و مرز خود، محكم و محدود، به عمل خود مشغول است، به طورى كه گويى هر يك از اين غريزهها براى مجموع غرايز آفريده شدهاند و از اينجاست كه «اخلاق صحيح» به معناى خودش مانند نيرو و ضابطه عالم وجود، نيرويى معيّن و مشخص است و بالاخره قانونى خدايى است كه بر نهاد بشر حكومت دارد.
بايد به اين نكته مهم توجّه داشت كه اگر اخلاق، سخت و صلب و محكم و متين باشد، به خوبى مىتواند ماده سخت و محكم را دگرگون كند ولى اگر سست و ضعيف باشد، ضمن دگرگونى ماده، خود نيز دچار تزلزل و دگرگونى شده و از حالت ثابت، خارج خواهد گرديد.
به هر صورت اخلاق مانند تقدير و سرنوشت است ولى تقدير و سرنوشتى است كه در اختيار فرد قرار دارد، زيرا نيرويى كه حد فاصل بين انسانيّت و حيوانيّت قرار گرفته، از طرفى نيروى امتزاجى است در ميان اين دو جنبه و از طرف ديگر موجب تعادل بين اين دو دستگاه است و به خوبى تشخيص مىدهيم كه چنين قدرتى در اختيار انسان گذاشته شده است.
هرگاه چنين قدرت و چنين عاملى در نهاد انسان وجود نمىداشت، انسانيّت تاريخى نداشت، در آن صورت چنين جهانى نيز وجود نمىداشت كه فضايل انسانيّت در تاريخ آن ثبت شود و مورد ستايش قرار گيرد و رذايل انسانيّت نيز در صفحات تاريخ ديده نمىشد تا كسى از آن مذمت كند.
نكته جالب ديگر در اين زمينه اين است كه مظهر زندگى در وجود افراد نمىتواند ملاك
اعتبار شناخته شود، چرا كه هر فردى بذاته مقيّد به مجموعهاى از عوامل است كه بر اجتماع حكومت دارد و مخصوص او نيست، زيرا غريزهها به وسيله سنن و قوانين معيّنى بر فرد حكومت دارند كه هستى و نيستى فرد تابع آن است. در اين صورت قانون فردى، امرى است عرضى. بنابراين ممكن است فرد به وسايل گوناگون و تحت تأثير عوامل مختلفى دچار تغيير و تحول گردد، ولى اخلاقى كه بين او و اجتماع حكومت مىكند، ثابت و پايدار مىماند.
بنابر آنچه گفته شد، اخلاقى كه بايد بر افراد حكومت كند در حقيقت همان حكومت اجتماع بر افراداست. در اين صورت قوام و ملاك اخلاق، تنها منوط به اعتبار اجتماع است.هنگامى كه آداب و رسوم مردم دچار فساد شود و آنچه راست و مستقيم است، منحرف گردد، پست و بلند با يكديگر مشتبه شود، وجدان و ضمير اجتماعى مورد بىاعتنايى قرار گيرد، حكم و حكومت در اجتماع به نفع قبايح و منكرات باشد، رذايل و محرّمات ملاك اعتبار شناخته شود و مردم شيفته و فريفته مفاسد باشند و اين معانى شكل قانونى به خود گرفته و جايگزين آداب و رسوم فرد گردد، ديگر هيچ عاملى نخواهد توانست براى فرد، خوى صحيح و اخلاق سليمى حفظ كند و فرد در چنين محيطى ناگزير است كه حقيقت شخصيتش را از دست بدهد و از هر جهت به رنگ اجتماع درآيد.
در چنين شرايطى ملاحظه خواهند كرد كه سراسر كارهاى مردم مغشوش و مخدوش مىشود و در عين حال در چنين حالتى فرد، بدون توجّه به قوانين اوليه از عالم اول، وارد عالم دوم خواهد شد. در چنان محيط و شرايطى جز پيامبران و معدودى از حكما و علما مستثنى نخواهند ماند. اين دسته كسانى هستند كه در تاريخ انسانيّت به منزله «قانون تحول» شناخته مىشوند.
هدف از برانگيخته شدن پيامبران جز اين نبوده كه در تاريخ جنبشى به وجود آورند، مردم را از فساد و تباهى رهانيده و به راههاى تازهاى سوق دهند. عاملى كه پيامبران را به انجام چنين مأموريتى تحريك مىكند گويى طوفان و زلزلهاى است نه شريعت و مبادى و اصول و آداب.
لكن حكما و علما و دانشمندان بلندپايه و عالىقدر، در جامعه انسانى به منزله پايگاهى براى حفظ و حراست ذخاير گرانبهاى انسانى هستند كه اين معانى گرانبها را با دقت و ممارست، در نفوس خويش حفظ كرده و با حفظ و حراست آن در مقام رفيعى كه براى رهبرى و راهنمايى اجتماع احراز كردهاند، مانند كوه پايدار و استوار بمانند.
براى تأييد فرموده استاد بايد گفت:
جلوه اين معنى به كرّات در تاريخ ديده شده و هم اكنون نيز به چشم مىخورد و صرفنظر از قيام ائمه دين و شهداى نامى اسلام، براى ايرانيان و مسلمانان، وجود حكيم عالى مقام و عالم بزرگوارى چون خواجه نصيرالدين طوسى در هنگام حمله جهان سوز مغول و حفظ و حراست معارف انسانى و علوم و اخلاق اسلامى، بهترين شاهد و دليل گويا در تاريخ است؛ زيرا همه مىدانند كه اين مرد بزرگ در آن مرحله حساس تاريخ، تمام ذخاير نفيس معنوى و اخلاقى و علمى را از دستبرد ضياع و فنا نجات داد. به همين مناسبت است كه محققين تاريخ و فرهنگ و ادب انسانى، اين مرد بزرگ و اين حكيم سترگ اسلام را به عنوان يكى از بزرگترين مهندسان كاخ تمدّن، فرهنگ و نگهبان اخلاق عاليه انسانى مىشناسند و به تعبيرهاى گوناگون، او را مىستايند.
استاد مىگفت: به نظر من «اخلاق» طريقه و روشى است براى تنظيم و تربيت شخصيت فردى به طورى كه وظايف عمومى حكم مىكند. بنابراين اصلاح در اخلاق، عملى است كه از ناحيه اجتماع و كسانى كه قوام حكومت وابسته به وجود آنهاست، بر عهده فرد قرار مىگيرد.
و باز مىگفت: به عقيده من ملّت ظاهرى دارد و باطنى. باطن ملّت همانا دينى است كه بر فرد حكومت مىكند، ولى ظاهر وى، قانونى است كه بر همه حكمفرماست. بديهى است بر باطنى كه طبعا با عالم غيب مرتبط است، هيچ عاملى جز همان حكم دينى مربوط به غيب، نمىتواند حاكم باشد.
استاد بر اين معنى مىافزود و مىگفت:
اختلال و آشفتگى در تمدّن جديد اروپا ناشى از همين معنى است، زيرا با اينكه قانون بر ظاهر ملّت حكومت مىكند، ولى در باطن وى از حكومت و نفوذ دين خبرى نيست و نيز مسلم است وقتى كه باطن شخص از حكومت دين خالى باشد، طبعا شخص فاسد مىشود. ولى از آنجايى كه ظاهر اجتماعى وى تابع قانون و آداب عمومى است و قانون آداب عمومى را به رسميت مىشناسد، چنين شخصى صالح شناخته مىشود، گو اينكه بر اخلاق ريشخند زند و آن را مسخره انگارد! ولى از آنجايى كه چنين شخصى در حفظ و حراست اخلاق پايدار نيست و آنچه را كه منافع او را تأمين نكند و مانع لذّت و عيش و نوش گردد، اخلاق نمىداند و آنچه به او زيانى برساند، مضر مىانگارد، بديهى است چنين فردى هميشه در حال تحول و دگرگونى است. زيرا در باطن، خود را آزاد مىداند و جز هوا و هوس و تمايلات و شهوات نفسانى به چيز ديگرى پايبند و مقيد
نيست. مسلم است كه دو كلمه فضيلت و رذيلت، در قاموس شهوات نفسانى معنايى ندارد، زيرا هدف اصلى، عيش و نوش و لذّت و خوشگذرانى است و عوامل ديگر اهميتى ندارند.
بدين جهت است كه با تأكيد و اصرار تمام مىگوييم مادامى كه در اروپا، متديّنين در معرض زوال يا ملحدين در اكثريت باشند، قوانين پايدار نخواهد ماند و حال اينكه با چشم باز مىبينند كه دو جنگ بزرگ چه ويرانىهايى به بار آورد و سرانجام تمدن آنها چه شده به خوبى محسوس است كه تزلزل اركان اخلاقى منجر به وقوع چنين حوادثى شد و نيز ملاحظه مىشود كه اعصاب اروپاييان در حال حاضر نيز قرين تزلزل و ارتعاش است و دلهايشان لبريز از كينهتوزى است.
هر چند فعلاً جنگ ملتها به پايان رسيده، ولى جنگ اخلاقى آنها ثابت و پابرجاست و همين جنگ اخلاقى است كه به نام تعارض ايدئولوژىهاى مختلف - يعنى طرز فكرهاى گوناگون - در لباس جنگ سرد ادامه دارد.
در دوران قديم، مسلمانان دست به كار جنگ شدند و جهان آن روز را مسخّر ساخته و بسيارى از ملتها را نيز از بين بردند، لكن در هر سرزمينى كه وارد شدند چراغ هدايت و رهبرى دينشان را برافروختند و نيروى ثابت اخلاقشان را پايدار ساختند؛ ولى در باطن جنگى كه بر عهده گرفته بودند، معانى ديگرى براى صلح و سلم ذخيره شده بود كه ناشى از ثبات باطن آنها بود و قابل تغيير و تبديل و دگرگونى نبود. معانى كه نتها منطق حيات را سبك و بىوزن نمىشناخت، بلكه ارج و بهاى آن را تأييد مىكرد و آن را حمل بر طغيان نمىنمود و مدنيّت نيز آن را ناچيز نمىانگاشت. با توجّه به اين معانى و سوابق، بايد گفت:
در صورتى كه دو جنگ جهانى اخير به دست مسلمانان صورت مىگرفت، دنيا دچار اين همه مصايب و مشكلات نمىشد؛ زيرا نيروى موجوديّت هر فرد در گرو قوه عقلانى و حكومت باطنى اوست كه در حدود معيّن، تقسيمات صحيح و اجزاى دقيق، طرح و ترسيم گرديده و اجراى وظايفى از قبيل نماز، روزه، زكات و صدقه را كه اسلام به شديدترين وجهى بر عهده مسلمانان گذاشته بر عهده دارد. اين احكام و اوامر كه شخص مسلمان را اداره مىكند، براى اين است كه مانع از تغيير و تبدل و دگرگونى وى شود و نگذارند كه بر اثر حادثهاى تغيير روش دهد. اين احكام و فرايض مانند حارس و پاسبان بر اراده انسان تسلط دارند و او را هر روز، چندين بار به حفظ و حراست اخلاق و روش ثابت و پايدار مكلّف مىسازند.
مسأله ظاهر و باطن كه به آن اشاره شد مصداق موج و ساحل است. به اين معنى كه هرگاه ساحل، محكم و مضبوط و سخت باشد و پايههاى آن در طبقات زمين فرورفته باشد، موج نخواهد توانست به آن صدمهاى برساند، چنانچه سست باشد، وضع و اسلوبى به خود خواهد گرفت كه نه براى آب آرامش و ثباتى باقى مىماند و نه براى ساحل ثبات و بقايى و طبعا در چنين وضعيتى ساحل فرو خواهدريخت.
در جهان آفرينش قانون ثابتى وجود دارد به نام حفظ نيرو و مصرف آن به اقتضاى حكمت. در برابر اين قانون، در نهاد بشر نيز قانونى وجود دارد كه براى ضبط و اداره و مصرف معانى انسانيّت در راه وصول به مرحله كمال، از تبعيت و اجراى آن گريز و گزيرى نيست و هدف از وضع كليه فرايض، آداب و واجبات دين اسلام اين است كه در راه تحريك و اجراى اين قانون و عملى ساختن آن مصرف شود. اينها همه وسايل و طرقى هستند براى ايجاد حس ادبى و تثبيت آن به وسيله تكرار و لازمه آن اين است كه اين حس ادبى به صورت يك قانونى طبيعى در همه نفوس اعمال گردد تا در مجراى عادت به جريان افتد و آن را نيرويى قرار دهد كه در باطن نفس مستقر گردد. به همين مناسبت وظايف و آداب در اسلام، فرايض دينى شمرده مىشوند. اين وظايف و مقررات فقط بدين منظور بر عهده مسلمان فرض شده است تا روحى بلند و نفسى عالى پرورش دهد و اين اوامر به صورت حقايق درآيد. اين است دوره درخشان سازندگى اسلام در جهان بشريت. استاد در حاشيه اين مطلب تبصرهاى افزود و چنين اضافه فرمود: چون كمال آتاتورك از توجّه به اين نكته و بحث دقيق غفلت داشت، اين بىتوجّهى موجب گمراهى و فريب خوردگى وى و مقلّدين او گرديد، ولى در صورتى كه اين مرد چنين معنايى را به درستى درك كرده بود، مىتوانست نه فقط تركيه بلكه جهان اسلام را احيا و تازه كند، ولى از آنجايى كه شخصى كوتاهنظر بود از درك اين مطلب عاجز مانده و كارى نكرد جز اينكه لباس و كلاه مردم را عوض نمود.
توجّه به اين معنى نشان مىدهد كه ميزان آشنايى ما شرقىها با قوانين آفرينش بيشتر از اروپايىهاست به دليل اينكه به قوانين آفرينش نزديكتريم و بيشتر از اروپاييان با اين قوانين آشنايى داريم. از طرف ديگر در نفوس ما عوامل و ضوابط نيرومند و متينى وجود دارد كه اگر بخواهيم تمدن اروپاييان را در نفوس خود استقرار دهيم، طبعا نفوس ما جز جنبههاى نيك اين تمدّن را نخواهد پذيرفت. ما داراى اين امتياز هستيم كه پيشآهنگ تمدّن بودهايم و آنچه غربيان دارند، گرد و غبار موكب و مركب ماست كه بر چهره آنان نشسته است.
از اين گذشته ما آن طبقه تصفيه و تهذيب شدهاى بودهايم كه، غربيان هرچه تلاش كنند نمىتوانند صفا و طراوت را در خود ايجاد كنند.
امتياز ديگرى كه ما بر آنان داريم اين است كه تمدّن فعلى جهان را به صورتى كه اروپاييان دارند ايجاد نكردهايم و آن تمدّن به شكلى كه فعلاً وجود دارد نيز ايجاد كننده ما نيست. در اين صورت به حقيقت، ما مجبور نيستيم زشتىهاى تمدن غربىها را به عنوان حسن و حماقتهاى آن را به عنوان حكمت و تزوير آن را به عنوان حقيقت بپذيريم و تلخ و شيرين و خام و پخته و زشت و زيباى آن را بدون چون و چرا قبول كنيم. بلكه آنچه بر عهده داريم اين است كه محسنات آن را اقتباس كنيم و جز آنچه پسنديده و نيكو است به خودشان واگذاريم و از آن پس آنچه را كه اقتباس مىكنيم و آنچه را طرد مىنماييم، جز بر اساس ضابطه محكم دين نباشد.
براى مزيد توضيح، اين قسمت را بايد بر گفته استاد افزود كه:
فقيد اسلام، فيلسوف و متفكر بزرگ جهانى، مرحوم دكتر محمّد اقبال كه سالها از نزديك، تار و پود تمدّن غرب را با نظرى عميق و دقيق مورد مطالعه قرار داده و سپس زشت و زيباى آن را تجزيه و تحليل نموده، براى رفع اشتباه كسانى كه تمام مظاهر تمدّن و علوم و معارف و فنون عصرى را زاييده فكر اروپايى مىدانند، مىگويد:
حكمت اشياى فرنگى زاد نيست *** لذّتش جز لذّت ايجاد نيست
چون نكو بينى مسلمان زاده است *** اين گهر از دست ما افتاده است
و نيز براى تنبيه فريب خوردگان و شيفتگان تمدّن اروپايى كه پيروى بىقيد و شرط از كليه جهات و نكات آن را توصيه مىكنند و به زشتىها و زيانهاى آن توجّه ندارند، شرقيان را از زشتىها و زيانهاى اين تمدّن بر حذر مىدارد و درباره تمدّن غرب مىگويد:
نوا از سينه مرغ چمن برد *** ز خون لاله سرخى كهن برد
بدين دانش بدين بينش چه نازى؟ *** به كف ناداده نان جان از بدن برد
و بالاخره با رأيى قاطع مىفرمايد:
ما به اروپا از لحاظ اخذ و اقتباس تمدّن و فرهنگ، هيچگونه نيازى نداريم، جز اينكه آنچه از مبادى علوم و فنون كه اروپا از ما گرفته و در پارهاى از موارد آن را تكميل كرده، پس بگيريم و راه خويش را در پيش گرفته و به كار خود بپردازيم.
و باز استاد فرمود:
نكته جالب ديگر اين است كه تمدّن ما در حال حاضر مانند وضع فعلى تمدّن
اروپاييان با گذشته اين تمدّن مربوط نيست و تعجب من بيشتر از اين است كه متجددين ما در مشرق زمين نديده و نسنجيده، همّت گماشتهاند تا ضوابط و قوانين محكم و متينى را كه از سابق داشتهايم و مايه برترى و امتياز ماست و جز منطق حيات چيزى نيست از بين ببرند، در صورتى كه اروپا براى ضبط تمدّن از هر جهت نيازمند اين ضوابط است. با اينحال آقايان متجدد ما همين عمل تخريب را تجدد مىنامند، در صورتى كه درستتر اين است كه آن را حماقت و جهالت بنامند.
استاد بزرگوار ادامه داد و فرمود:
مىگويم و باكى ندارم كه ما در نهضت خود با گروهى از مترجمانى مواجه هستيم كه حرفه آنها نقل ترجمههايى از زبانهاى اروپايى است و از خود انديشهاى ندارند؛ بلكه انديشه آنها همانى است كه آن را نقل مىكنند و هنرشان همانا ترجمهاى است كه دانسته و فهميده يا ندانسته و نفهميده بر عهده گرفتهاند و اين عمل عبارت از صنعت تقليد است و بس. در نتيجه اگر عقل اين آقايان، به حكم عادت و طبيعت، به تفكر و انديشه بپردازد باز مجذوب همان اصل ترجمه مىشود و ديگر از خود نيرو و قدرتى ندارد كه بتواند از آن اصل انتقاد كند و چنانچه گفته بعضى از حكما، را تصديق كنيم كه گفتهاند:
اعمال و كردار ما همانى است كه ما را مىسازد، بايد اعتراف كرد كه وجود اين دسته براى ملّت، ملّيت، ذانيت و خصايص ملّيت خطرى است عظيم و اگر ملّتهاى شرقى به آنچه اين دسته از مترجمين دعوت مىكنند گوش فرا دهند و از آن پيروى كنند، نتيجه اين خواهد شد كه هر يك از ملّتهاى شرقى مبدل به آن ملّتى شود كه مترجم، تابع منويات و مروّج مقاصد آن ملّت است.
گفتار استاد بزرگوار به اينجا منتهى شد كه فرمود:
ارزش اروپا و تمدّن آن نزد ما بستگى دارد به اينكه تا چه اندازه مىتواند به كمك علوم و فنون خود موجب رشد و پيشرفت شخصيت و ذاتيت ما گردد، زيرا در تنازع جهانى و مظاهر آن، ذاتيت به تنهايى اساس قدرت است و به اعتبار اين ذاتيت بايد آنچه را لازم است، بايستى از مدنيت اروپا اخذ و اقتباس نموده و آنچه را در خور ذاتيت ما نيست، طرد نماييم؛ همچنين بايد در ارزيابى اين حساب،هيچگونه تسامح و اهمالى روا نداريم.
بنابر آنچه گفته شد چهار ركنى كه بناى شرق بر آن استوار است به شرح زير مىباشد:
اول - مواظبت و مراقبت از ضوابط نيرومند و حفظ عوامل اصلى انسانيّت در اجتماع بر
مبناى دين.
دوم - وارد كردن وظايف اجتماعى جديد در اين ضوابط، به منظور ايجاد ارتباط بين ضوابط و زمان و فرهنگ زمان.
سوم - تنظيم و ترتيب مظاهر ملّت به اقتضاى اين وظايف و ضوابط.
چهارم - اقدام در وحدت و يگانگى احساسات و ممزوج ساختن آن براى تقدير و ارزيابى صحيح مظاهر ملّيت و تلفيق وظايف و ضوابط و ارزيابى دقيق وظايف و اجزاى تركيب كننده آن.
لكن از الحاد و شهوات پستى كه زاييده الحاد است و از انوثيتها يا مخنثىهاى تمدّن اروپا و اروپايى كارى ساخته نيست، جز اينكه خطر را به شكلى بسيار زيبا نشان دهد و همه را بفريبد.
از اين گذشته عدم آگاهى نسبت به علوم مربوط به قدرت غرب و بىتوجّهى به اصول تدبير و احاطه بر اجتماع و آنچه جارى مجراى آن است و بالاخره تدليس و تزوير با ملّتهاى شرقى به وسيله اعمال نظريات و عقايد مقلّدين و دغلكاران، فريبكاران و استعمارگران جهت سركوب اخلاق نيرومند ملّى و آنچه مربوط به آن است و دست آخر، خوار شمردن مردم و ايجاد شقاق و اختلاف در ميان طوايف و قبايل و امثال آن، چهار كلنگى است كه بناى ساختمان شرق را جز آن، هيچ وسيلهاى نخواهد توانست ويران كند.
بنابراين با توجّه به همه اين معانى، شعار همه شرقىها بايد اين باشد:
«اول اخلاق ما، بعد تمدّن آنها»
اين است منطق اسلام كه به گفته بزرگان و متفكران عالىقدر، منطق حيات و رمز مجموعه قوانين اجتماع است و اين است قانون فضيلت، ايدئولوژى و شيوه تفكر و كمال مطلوب مسلمان تا در نتيجه اين طرز تفكر و به كار بردن اين فكر درست و سير در اين مسير، هر مسلمانى به آرمان اصلى و هدف مطلوب خودش برسد. در نتيجه جهانى بسازد سراسر نور، معرفت، رفاه، آسايش، نظم، انضباط، ترقى و كمال و محيطى آماده براى برخوردارى از همه نعمتهاى ظاهرى و باطنى جهان طبيعت.
با توجّه به همه اين معانى كه به اجمال گفته شد بايد يادآور شد كه كليه رهبران اجتماعى و مسؤولان جوامع اسلامى كه به منظور اصلاح و رفرم جامعههاى كم رشد، كمر خدمتگزارى مىبندند در برابر تاريخ، مسؤوليت بسيار عظيمى بر عهده دارند. آنها بايد توجّه داشته باشند كه اگر از اجراى چنين برنامهاى - كه مورد آرزوى مسلمانان است - غفلت
ورزيده يا خداى نكرده روش مدنيت اروپا (بلا شرط) آنها را فريفته باشد، علاوه بر اينكه به كمال مطلوب مسلمانان نخواهند رسيد، بر آشفتگى اوضاع و احوال جامعه مورد نظر نيز خواهند افزود و طبعا نعمت استقلال را از دست خواهند داد.
نگارنده با عشق سوزانى كه از اوان جوانى براى اصلاح و بهبود حال جامعههاى اسلامى داشتهام، هميشه با چشمى اميدوار به رجال بزرگ و قائدين سترگ كشورهاى اسلامى، نظر دوخته و توفيقشان را از خدا مسألت كردهام. به همين مناسبت، قيام مردانه كمال آتاتورك، سردار نامى ملّت همسايه و همكيش را در آن دوره بحرانى با كمال اعجاب مىنگريستم، زيرا مىديدم كه چگونه مهاجمين خارجى را با مقاومت خارقالعادهاى از خاك ترك رانده و پرچم استقلال اين ملّت دلير را برافراشت. از طرف ديگر بر دو ضربت محكمى كه اين مرد توانا بر پيكر فرسوده و رنجور دو دستگاه خلافت مزعوم آل عثمانى و مشيخه اسلامى موهوم آن روز تركيه وارد ساخت و تركيه نوينى به وجود آورد، آفرين مىگفتم.
سفرى را كه آن روزها به هندوستان كرده بودم خوب به خاطر دارم. انعكاس پيروزى اين مرد مقتدر و فداكار در اجتماع اسلامى هند آنچنان غوغايى به راه انداخته بود تا جايى كه عكس تمام قد اين سردار بزرگ، زينتبخش تمام مغازههاى مسلمانان شده بود و نفيسترين سوغاتى كه از آن سفر براى دوستان و همشهريان بيرجنديم همراه آوردم، عكس آن سردار بزرگ بود كه به نام «غازى مصطفى كمال» معروف بود و مايه سرافرازى تمام مسلمانان جهان شمرده مىشد.
چندى نگذشت كه اقدامات متهوّرانه اين سردار فاتح و آفريننده تركيه نو، همه متفكّرين و علاقمندان جهان اسلام را دچار حيرتزدگى كرد. در نتيجه طولى نكشيد كه با استاد عالىقدر سابقالذكر هم داستان شده و تصديق كردم كه اين مرد توانا كارى نكرد جز اينكه كلاه و لباس مردم را عوض كرد و ندانست كه هر سردار فاتحى نمىتواند مصلح اجتماعى كاملى باشد!
ما از راه دور به خوبى مىبينيم كه اصلاحات و رفرمهاى داخلى اين قهرمان تاريخ ترك، در آن جامعه اسلامى موجب آشفتگىهايى گرديده كه پس از سى و چند سال هنوز جانشينان، همكاران و شاگردان مكتب او دچار گرفتارىهاى ناشى از آن رفرم و اصلاحات هستند و نتوانستهاند مسلمانان آن كشور را به آرمان و كمال مطلوبشان نزديك كنند و از آن استقلال درخشان اول نيز خبرى نيست، به دليل اينكه همين اواخر در روزنامه كيهان به نقل از مطبوعات تركيه مىخواندم كه فلان نويسنده ترك نوشت:
«... مقامات امريكايى يا مطبوعات امريكايى بر ما منّت مىگذارند كه براى ما چنين و چنان
كردهاند و فىالمثل مىگويند: ميليونها دلار به عناوين مختلف به ما كمك كردهاند... ولى حساب آن را ندارند كه در پايان كار ضمن اين معامله، زيان ما از سود ما بيشتر است، چرا كه در برابر كمكها و مساعدتهاى ادعايى امريكا، ما استقلال خود را از دست دادهايم...»!
اكنون كه بحث به اينجا كشيده شد، از آنجايى كه گوش اصلاح طلبان يا مصلحين جديد ما، براى شنيدن گفتههاى ديگران بيشتر از گفتههاى نزديكان باز است و هر صاحبنظرى را به سخافت رأى و كهنگى عقيده و به اصطلاح اين زمان به «ارتجاع» متهم مىكنند، مناسب مىدانم ترجمه مقاله «سرنوشت اسلام ما» را كه خانم دانشمند اسلامشناس امريكايى، در اينباره نگاشته و دو سال قبل در مجله «اسلاميك رىويو» چاپ شده است، بر اين گفتار بيفزايم تا بر روشن شدن مطلب كمك كند. ترجمه مقاله چنين است:
آتاتورك، گفته است: «حقيقىترين راهنماى حيات، علوم طبيعى است»!
اين بيان آتاتورك چه قدر صريح و واضح و روشن به نظر مىآيد.
سرانجام فكر حيرت زده بشر در ظاهر راه را پيدا كرده است و احتمالاً عده زيادى در خاور نزديك و خاورميانه اين فكر را عملى دانسته و آن را به اجرا گذاشتهاند؛ پايان كار به هر جا برسد خواهد رسيد!
بايد اعتراف كرد كه گامهاى اوليه كه در طريق علوم طبيعى برداشته مىشود، محكم و استوار است، زيرا در اين زمينه قبلاً مجموعه علمى عظيمى فراهم گرديده و در اين مرحله روش تحقيق، تكنيك (فنون)، امتحان، تجربه و آزمايش در دسترس همه قرار گرفته است.
محصل جوانى كه در آغاز تحصيل علوم طبيعى، سرمست شور و عشق و علاقه به اين رشته مىشود، جاى هيچگونه تعجبى ندارد؛ زيرا علم و دانش منظم و مرتب براى كسى كه خودداراى فكر منظمى است، بسى شعفانگيز و لذّتبخش است. معذلك از ذكر اين نكته نبايدخوددارى كرد كه تحصيل علوم طبيعى، نيروى بصيرت انسان را كاهش مىدهد و به تعبير ديگر اثر و خاصيت آن اين است كه با كوتاهنظرى خاصى دمساز مىشود. بايد پرسيد آيا شخصيت انسان عبارت از عقل و فكر است يا روح؟
آيا خاصيت اصلى و اساسى بشر جنبههاى فكرى، ذهنى و عقلانى اوست يا جنبه روحانى و معنوى او؟
خاور نزديك و خاور دور به آتاتورك و «راهنمايىهاى» او نظر دوخته و مردم اين سرزمين گاهى با توجّه به گذشته و سوابق فرهنگى خويش و گاهى بدون توجّه و بدون نظر داشتن به اين معانى، گامهاى اوليه را در راه علوم طبيعى برمىدارند. ولى بايد دانست كه اگر
كسى چهل يا پنجاه سال با تمدّن غرب به سر برد، به خوبى خواهد توانست كه اين راهنماى اطمينانآور و اين تنها طريق حقيقى را آزمايش كرده، آنگاه از تشنگى شديد روحى غرب داستانها بگويد!
پس از دهها سال آزمايش و امتحان، براى مردم غرب به خوبى روشن است كه علوم طبيعى نمىتواند عطش و گرسنگى عميق بشر را برطرف كند و آمال، آرزوها و اشتياق وى را تسكين دهد. آنها مىدانند كه ظرف حيات كسانى كه زندگيشان را كاملاً صرف تحصيل علوم طبيعى مىكنند، بيشتر از گذشته مجوف و خالى مىشود.
هر سالى كه بر عمر غرب مىگذرد، بيشتر از خدا دور مىشود و سرزمين غرب بيشتر از قبل مسكن و مأواى ماده پرستان مىگردد. چند سال پيش در مغرب زمين پرسش نامهاى منتشر گرديد و نسخههايى از آن نزد همه علماى علوم طبيعى و رهبران اين دسته فرستاده شد. از پاسخهايى كه در پرسشنامهها درج شده بود معلوم شد كه اكثريت علماى طبيعى به هيچ حقيقتى جز به حقيقت «ماده» عقيده ندارند. در اين صورت بايد پرسيد:
آيا چنين قومى از اين پس بايد رهبران عالى مقام معنوى نسل جديد شناخته شوند؟
آيا مطمئنترين راه زندگى را همين اشخاص بايد به نسل جديد ارائه دهند؟
تنها فكر حقيقى، زنده، نورانى و درخشنده همانا فكر خداپرستى است. تنها همين فكر خدايى است كه مىتواند، به حيات بشر جلال و جمال بخشد و زندگى را قابل تحمّل نمايد و تنها همين فكر است كه قدرت دارد.
علوم طبيعى كه آتاتورك آن را مىپرستيد قادر به تغيير شكل حيات بشر نيست و نمىتواند به آن شرافت و زيبايى ببخشد.
نبوغ محمّد و ابراهيم از انواع روحانيت عالى برخوردار شده بود و در پناه چنان نيرويى بود كه هر يك از اين دو شخصيت به تنهايى و بدون دفاع، با اعتماد به خدا توانستند چنان مقاومت و استقامتى از خود بروز دهند.
اگر مسلمانان اين بيان آتاتورك را بپذيرند، به ناچار بايد همان طريق ماترياليزم (ماده پرستى) غرب را طى كنند و سراسر زندگى خود را با ترديد، الحاد، عيش و نوش، هزل و لهو و لعب به سر برند و به تدريج كليه ايدهآلها و آمال بلند خود و نيز همه روحانيتها و معنويتها و در نهايت «روح» خود را از دست بدهند.
در مقابل اين جريان، سخنان مردى در دست است كه از ماترياليزم (ماده پرستى) روى برگردانده و خداپرست شده بود.
گفتههاى اين مرد خداشناس در كتاب نفيس «انواع بصيرتهاى مذهبى»، تأليف ويليام جيمس (William James) روانشناس معروف مندرج است كه مىگويد:
«اينك احساس مىكنم كه درهاى همه آسمانها گشوده شده و اشعه نور و جلال و شكوه را پخش مىكنند. اين وضع، منحصر به يك آن و مخصوص يك لحظه نيست، بلكه سراسر روز و شب به همين منوال است، زيرا سيلهاى نور و جلال در لابهلاى روح من جريان دارد. به به! حالا احساس مىكنم كه عوض شدهام و همه چيز تازه شده است!»
بديهى است علوم طبيعى در برابر چنين كشفى، مات و مبهوت است و هيچگاه نمىتواند چنين بصيرتهايى را ايجاد يا چنين معنايى را تشريح كند.
با توجّه به چنين وضعيتى و با در نظر گرفتن اختلاف بين دو مكتب بايد پرسيد كه آيا بايد از علوم طبيعى صرفنظر كنيم و آن را طرد نماييم؟
به هيچ وجه چنين اقدامى ضرورت ندارد، بلكه آنچه لازم و ضرورى است اين است كه علوم طبيعى را بايد ابزار و وسيله حيات محسوب كرد نه «راهنماى حيات».
عقل بشر يكى از نيرومندترين و مؤثرترين ابزارها و وسايل روح است و شخصيت انسان عبارت از روح است نه عقل.
انسان يعنى روح و اين روح است كه به وسيله عقل و جسم انسان در جهان مادى به كار افتاده و انجام وظيفه مىكند.
در سوره مؤمن، آيه 39 آمده است:
«يَا قَوْمِ إِنَّمَا هَذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا مَتَاعٌ وَإِنَّ الاْخِرَةَ هِيَ دَارُ الْقَرَارِ»
«اى مردم! همانا زندگى اين دنيا لذّتى است زودگذر و آنچه مسلم است اين است كه سرمنزل جاويد و قرارگاه دائم، آخرت است».
اين مقاله نيازمند تفسير نيست، ولى بايد گفت: يكى از نتايج رفرم كمال آتاتورك كه لازمه طرز تفكر اوست، خبرى است كه در روزنامه اطلاعات، شماره 11003، مورّخ 30 دى ماه 41 درج شده بود بدين قرار:
عشق بازى در پارك شهر استامبول آزاد شد.
خبرگزارى آسوشيتد پرس: آنكارا-
اكنون عشق بازى و معاشقه زنها و مردها در يكى از پاركهاى استامبول آزاد شده است.
خبر فوق از طرف رييس اداره پاركهاى شهردارى اعلام شد.
يك سخنگوى شهردارى گفت: مأمورين دولت همچنان در روزها و شبهاى تابستان به گشت خود در پاركها ادامه مىدهند، ولى بعد از اين «عشق بازى» منع قانونى ندارد و عشاقى كه به اين كار اقدام نمايند مورد تعقيب قرار نخواهند گرفت. اقدام فوق به منظور جلب جهانگرد و سياح انجام گرفته است.
با توجّه به اين خبر كه موى را بر بدن هر انسان با شرافتى راست مىكند بايد پرسيد:
صرفنظر از آشفتگى اوضاع و احوال اين جامعه اسلامى و از دست دادن استقلال (به قول آن نويسنده ترك) آيا نتيجه آن همه كوشش به نام اصلاح، بايد چنين عملى باشد و آشكارا ارتكاب فحشا به نام جلب سياح و به دست آوردن ليره و دلار مجاز شمرده شود؟
شگفتا! يكى دو سال قبل در روزنامهاى آمده بود كه يكى از نمايندگان مجلس عوام انگليس كه در يكى از زواياى هايد پارك لندن ناظر چنين منظره شرمآورى بوده، در مجلس عوام با صداى بلند شهردارى لندن و مقامات انتظامى را نكوهش و تقبيح كرد. ولى اكنون شهردارى استانبول رسما چنين عمل زشت حيوانى را مجاز مىشمارد!با همه شگفتى و حيرتزدگى از شنيدن چنين خبرى، بايد تصديق كرد كه اين موضوع و امثال آن، نتيجه حتمى همان شعارى است كه به گفته خانم دانشمند امريكايى، كمال آتاتورك برگزيده و گفته بود:
«حقيقىترين راهنماى حيات، علوم طبيعى است». در اين صورت ديگر براى شگفتى جايى نمىماند. ولى اشكالى كه در اين زمينه به نظر مىرسد و از ذكر آن نمىتوان خوددارى كرد اين است كه علت مخالفت و معارضه اين دستگاه و سازمانهاى مشابه، با تفكر مخرب كمونيستى چيست و چرا سرايت و نفوذ آن را تقبيح مىكنند؟ در صورتى كه محصول ايدئولوژى كمونيزم با تكيه بر علوم طبيعى، همان ماترياليزم است كه بنيان اخلاق و معنويت را زير و زبر مىكند و اين انسان با شرافت و معنويت را در عداد جمادات و حيوانات مىشمارد!
افسوس و هزار افسوس كه در جامعه اسلامى ترك به گفته خانم دانشمند امريكايى، نبوغ محمّد صلىاللهعليهوآله و ابراهيم عليهالسلام ناديده انگاشته مىشود و علوم طبيعى تنها راهنماى حقيقى حيات شناخته مىشود.
آرى، بزرگى شخصيت قهرمان تاريخى ملّت ترك را نمىتوان انكار كرد، امّا از ذكر اين
نكته نيز نمىتوان خوددارى كرد كه متفكرين عالىقدر و شخصيتهاى بزرگتر از كمال آتاتورك درست گفتهاند كه:
«اشتباه مرد بزرگ نيز بسى بزرگ تمام مىشود».
بدين جهت با كمال جرأت و صراحت مىتوان گفت كه بزرگى اشتباه كمال آتاتورك، بزرگى شخصيت و بزرگى پيروزى اول او را تحت الشعاع قرار داد!
بنابراين با توجّه به تحولاتى كه در كشور ما روى داده، يادآورى گفتار استاد عالىقدر(ره) كه آرزو و هدف ملّت مسلمان ايران نيز جز آن نمىتواند باشد به مسؤولان امور اجتماع خالى از فايده نيست كه فرمود:
«اول اخلاق ما، بعد تمدّن آنها»
اكنون كه آفتاب عمرم بر لب بام رسيده، به حكم وظيفه مقدسى كه در خود احساس مىكنم و با توجّه به افتخار درك معارف اسلامى و يك عمر برخوردارى از منهل عذب آن و با توجّه به اينكه خود را وارث اين ارثيه گرانبها مىدانم و به اميد اينكه در جهان ديگر در محضر مبارك رهبر جهان انسانيّت يعنى فرستاده برگزيده خداى متعال سرافكنده نباشم، با يك دنيا عجز از اظهار نظر تفصيلى، با نشر اين مقال اجمالى به همه برادران روشندل ايمانى اخطار و به رهبران و متصديان امور اجتماع هشدار مىدهم و دعا مىكنم كه خداى نكرده راه كعبه را با راه تركستان اشتباه نكنند و بكوشند تا در كليه اصلاحاتى كه به حكم ضرورت دوران و به حكم جبر زمان بايد براى بهبود وضع اين ملّت مسلمان انجام گيرد، از افكار بلند علماى جهانشناس اسلام كه نگهبان اين همه ذخاير نفيس و راهنمايان حقيقى اجتماعند، استفاده شود. همچنين به ياد داشته باشند كه علماى عالىقدر اسلام، خود بيشتر از هر كسى مخالف جمود و ركودند.
از آنجايى كه بسيارى از علماى بزرگ معتقدند كه احكام دين اسلام تابع مصلحت است و نيز با توجّه به اينكه حتّى محققان خارجى و ناظران بىطرف دقيقالنظر سر بقا و رمز جاويد بودن احكام اسلام را در اصل مسلم و متبع «الضرورات تبيح المحظورات» مىدانند، به همين دليل علماى بزرگ قادرند هر مشكلى را كه مقتضيات زمان ايجاد كند حل كنند. پس بايستى مقامات مسؤول در حل مشكلات عصر و زمان از مقامات عاليه علمى كمك بخواهند و بدان عمل كنند و سد جمود و ركود را با كمك رهبرى آنان بشكنند.
درود فراوان بر جويندگان حقيقت و پيروان هدايت و رحمت پروردگار بر روان پاك استاد بزرگوارم كه فرمود:
«اول اخلاق ما، بعد تمدّن آنها»
در پايان گفتار، صرفنظر از بيان افكار عاليه استاد عالىقدر(ره) كه استفاده از آن براى همگان ارزنده خواهد بود، با كمال اعتذار در پيشگاه بزرگان علم و فكر اسلامى از آنچه در اين بحث اصولى و حياتى كه محصول خاطرات شخصى نگارنده ضعيف است، بايد به زبان استاد سخن «سعدى» پوزش بطلبم كه فرمود:
شرم آيد از بضاعت بىقيمتم وليك *** در شهر آبگينه فروهشت جوهرى!
تأليف
ابوالأعلى مودودىترجمه
سيد غلامرضا سعيدى
با اختراع ديگ بخار و سپس پيدايش ماشين و حكومت آن، توازن شرق و غرب مختل شد و متعاقب آن، غلبه ماديات بر معنويات، لوازم برترى و حكومت مطلقه غرب را بر شرق مهيا كرد. در نتيجه مشرق زمين براى مردم غرب در حكم مستعمره و مستملكه درآمد و جمعيت اين قسمت از جهان يوغ رقيت اروپاييان را بر گردن گذاشتند.
در رابطه با اين موضوع و در بيان علل اين وضع عنيف اجتماع، محققين و متفكرين به منظور نجات مشرق زمين از اين مصيبت، سالها قلمفرسايى كرده و كوشش نمودهاند تا پرده وهم و رعب را دريده و مشرق زمين را بيدار كنند.
خوشبختانه در نيم قرن اخير مخصوصا پس از خاتمه جنگ دوم، اوضاع جهان به نفع ملل مظلوم و مغلوب تغيير پيدا كرد. در اثر اين تحولات جنبشهاى اميدبخشى در آسيا و آفريقا به وجود آمد كه تا حدّى ثمربخش گرديده و بسيارى از ملّتها غل و زنجير استعمار و استعباد را شكسته و از نعمت آزادى نسبى برخوردار گرديده و در جامعه بشرى با سرافرازى زندگى مىكنند. امّا هنوز هم تا حصول به هدف و مقصود نهايى، فاصله زيادى وجود دارد كه بايد طى شود و به دليل تشتتى كه در جامعه اسلامى وجود دارد، به طور كامل از نعمت آزادى برخوردار نشده است، در نتيجه اين بحث بايستى سالها ادامه يابد تا افكار خوابيده و مأيوس و مرعوب كاملاً بيدار شود و مسلمين به وظايف خود جهت اداره امور جهان، آشنا شوند و رسالت تاريخى خويش را با توجّه به تشنگى مفرطى كه بشر براى پذيرش تعليمات اسلام دارد، انجام دهند.
نگارنده به همين منظور، نظر دقيق و تحقيق عميق استاد «سيد ابوالاعلى مودودى» را كه در مجله تئوريك «المسلمين» دمشق مرقوم داشتهاند، براى مزيد استفاده برادران ايمانى
ترجمه و تلخيص مىكنم. باشد كه توجّه به اين معانى براى تشنگان معارف اسلامى و جوانان برومندى كه در راه سعادت اجتماع مسلمين كمر همت بستهاند، مفيد و سودمند باشد و نقص مهم فرهنگ اروپايى را دريابند. استاد گرانقدر تحت عنوان «عبوديت فكرى» مىگويد:
حكومت، سيادت و غلبه بر دو نوع است: نوع اول غلبه معنوى و اخلاقى و نوع دوم غلبه مادى و لشكرى است.
غلبه نوع اول بدين معنى است كه ملّتى از لحاظ قواى فكرى و عملى به نحوى پيشرفت كند كه ساير ملتها به افكار وى احترام گذاشته و به صحت آن ايمان بياورند. در آن صورت نظريات آن ملّت بر اذهان ديگران غلبه كرده و تمايلات و معتقدات آن ملّت بر احساسات و مشاعر ديگران حاكم خواهد شد. آنگاه عقول ديگران رنگ عقلى آن ملّت را خواهد گرفت و فرهنگ و علوم و تحقيق ديگران تابع آن ملّت خواهد شد و در نهايت حق همان خواهد بود كه ملّت غالب آن را حق بداند و باطل همان چيزى خواهد بود كه آن ملّت آن را باطل بداند.
غلبه نوع دوم عبارت از اين است كه ملّتى از جهت قدرت، رفعت و برترى، به اندازهاى برسد كه ساير ملل در برابر قدرت و استعدادهاى آن ملّت، نتوانند استقلال سياسى خود را حفظ كنند. طبيعى است در چنين مرحلهاى دولت و ملّت مقتدر، به وسيله نيرو و ثروت خود همه ملل يا اكثر ملل را تحت نفوذ و سيطره خويش قرار خواهد داد و چه بسا كه حكومت و استقلال صورى را نيز از ديگران سلب نمايد.
در مقابل مغلوبيت نيز بر دو نوع است: اول مغلوبيت فكرى و دوم مغلوبيت سياسى.
بديهى است بيان اين معنى را نيز بايد با دو نوع غلبه و سيطرهاى كه توضيح داده شد، قياس كرد.
همچنين اين نكته بايد تصريح شود كه دو نوع سيطرهاى كه قبلاً ذكر شد، در اغلب موارد جنبه ارتباط و اتصال ندارند، به اين معنى كه لازم نيست غلبه معنوى، مقرون با غلبه سياسى باشد، همانگونه كه هميشه ضرورت ندارد كه غلبه مادى هم عنان با غلبه معنوى باشد.
نكته مهم اين است كه بر اساس قانون طبيعت، هر ملّتى كه از قواى عقلى، فكرى و مواهب الهى به خوبى استفاده نمود و زودتر در طريق تحقق، بحث و اكتشاف وارد شود، طبعا در نتيجه ترقى فكرى به ترقى مادى نيز نايل خواهد شد و بالعكس هر ملّتى كه در مسابقه تفكر و تعمق در علم و دانش، عقب بيفتد، در نتيجه انحطاط عقلى، مصايب تأخّر مادى نيز گريبانگير وى خواهد شد و از قافله ترقى و تكامل باز خواهد ماند كه در نتيجه آن به اضمحلال مادى نيز مبتلا خواهد شد.
از آنجايى كه غلبه و سيطره، نتيجه قوت و قدرت است و مغلوبيت به ناتوانى و عجز منتهى مىشود، هر اندازه كه ملّتهاى ناتوان و عقب افتاده به لحاظ ضعف معنوى و مادى، دچار ناتوانى و سستى شوند، به همان نسبت استعداد محكوميت بيشترى خواهند داشت و ربقه عبوديت را زودتر به گردن خواهند گذاشت. آنگاه ملّتهاى نيرومند به اعتبار ماديات و معنوياتى كه دارند به سهولت خواهند توانست بر عقل و جسم و جانشان حكومت كنند.با كمال تأسف بايد اعتراف كرد كه بدون شك در حال حاضر مسلمين دچار هر دو نوع عبوديت شدهاند، با اين تفاوت كه در پارهاى از جوامع اسلامى، عبوديت سياسى بيشتر محسوس است و در برخى ديگر عبوديت معنوى و متأسفانه در سراسر كره زمين فعلاً حتّى يك كشور اسلامى پيدا نمىشود كه از هر دو وجهه سياسى و معنوى داراى استقلال كاملى باشد. آن تعداد از كشورهاى اسلامى هم كه از آزادى و استقلال سياسى برخوردار هستند، اهالى آن از ربقه عبوديت فكرى آزاد نيستند؛ زيرا فرهنگ اروپايى در مكاتب، مدارس، سازمانها، خانهها، بازارها و اجتماعات آنها محسوس و مشهود است و تمام ظواهر حياتى آنها چه از جهت هيأت و چه از لحاظ پوشاك، مغلوب همان فرهنگ گرديده و افكار غربى در نفوسشان رسوخ يافته و علوم و ادبيات اروپايى بر آنها حكومت دارد.
اين مردم عقل خود را به دست اروپاييان داده و همه چيز را از نظر اروپاييان مىبينند و جز راهى را كه آنها رفتهاند نمىروند. در اين جوامع، مردم دانسته يا ندانسته به اين نتيجه رسيدهاند كه حق آن است كه اروپايى آن را حق مىداند و باطل آن است كه اروپايى آن را باطل مىداند. آنها معتقدند كه مقياس صحيح براى حق، صدق، آداب، اخلاق، انسانيّت و تهذيب، همانا مقياس و ميزانى است كه اروپايى مقرر داشته است، در نتيجه همه عقايد خود را با اين مقياس مىسنجند و افكار، تصوّرات، تمدّن، تهذيب، اخلاق و آداب خود را با اين ميزان رسيدگى مىكنند، آنچه را كه با اين مقياس تطبيق كرد، صحيح مىانگارند و از اينكه با معيار اروپايى تطبيق پيدا كرده است بر خود مىبالند و هر چه را كه با اين معيار مطابقت نداشته باشد، دانسته يا ندانسته، خطا و باطل مىپندارند.
آنگاه گروهى از مردم كه در تبعيت و تقليد بلاشرط از اروپايى گام برمىدارند، آن را بالمره از نظر دور مىدارند، ولى آنهايى كه جانب اعتدال را رعايت مىكنند، مجددا خود را به زحمت مىاندازند تا با مطالعه و تحقيق، راهى براى تطبيق آن با مقياس اروپايى به دست آورند.
هنگامى كه وضع ملل مستقل بدين منوال باشد، به طريق اولى وضع ملّتهاى مسلمانى كه تحت حكومت غرب هستند، معيّن است. سبب و علّت اين عبوديت محتاج به شرح و بسط است و نياز به تأليف كتابى جداگانه دارد، لكن در اين مقاله به طور اختصار مورد بحث قرار گيرد:
در حقيقت پايه و بنيان غلبه و سيطره، بر اجتهاد و تحقيق علمى گذاشته شده است. در نتيجه هر ملّتى كه در اين طريق جلو افتاد، قيادت جهان و رهبرى ملل را به دست خواهد گرفت و هر ملّتى كه در اين سير و پيشرفت عقب بماند، جز تقليد و تبعيت چارهاى نخواهد داشت، چرا كه در افكار و معقولات چنين مردم عقب افتادهاى، قدرت، سيطره و رمقى باقى نمانده است تا بر افكارشان حكومت كند.
در اين مرحله است كه امواج خروشان و عقايد راسخى كه ملل كوشا و پويا را به جلو رانده، محيط مردم عقب افتاده را فرا گرفته و در برابر امواج خروشان همچون حباب بر روى سيل قرار مىگيرند، به گونهاى كه نه نيروى مقاومت دارند و نه توانايى ثبات و استقامت.
با توجّه به همين معانى، مادامى كه مسلمانان جهان در ميدان مسابقه تحقيق، كوشش و اجتهاد پيشروى داشتند، همه ملل عالم، تابع آنها بودند و در التزام ركاب آنها حركت مىكردند و پيوسته تفكر اسلامى بر افكار نوع بشر حاكم و غالب بود، هر چه را كه اسلام مقياس خير و شر، زيبا و نازيبا و درست و نادرست تشخيص داده بود، نزد همه ملل جهان و سراسر كره ارض، دانسته يا ندانسته مقياس و معيار شناخته شده بود، در نتيجه دنياى آن روز، افكار و اعمال خود را با مقياس و معيار اسلامى مىسنجيد.
امّا پس از آنكه نبوغ اهل فكر و اصحاب تحقيق در ميان مسلمين منقطع شد و مسلمين از سير در راه تفكر و بحث و تدقيق باز ماندند و از ادامه و استمرار در اجتهاد و تحقيق و تحصيل علم خسته شدند، به تدريج موقعيت و مقامشان را از جهت رهبرى جهان از دست دادند. از طرف ديگر ملّتهاى غربى در اين راه جلو افتادند و از نيروى تفكر و تدبرى كه خدا به آنها داده بود استفاده نموده و در صدد كشف اسرار و رموز عالم وجود برآمدند و به بحث و فحص در ذخاير نيروهايى كه در شكم زمين و قعر درياها نهفته است پرداختند.
نتيجه اين فعاليتها و كوششها به جايى منتهى شد كه بايد بشود. يعنى قيادت و رهبرى جهان در اختيار غربىها قرار گرفت و مسلمين نيز به ناچار در برابر قدرت غربىها خاضع گرديدند، همانطور كه در گذشته ساير ملل در برابر مسلمين خاضع بودند.
مسلمين به مدت چهار يا پنج قرن از عزّت و مجد و ساير نعمتهايى كه از پدرانشان به ارث برده بودند، متنعم بودند. در همين اثنا كه ملّتهاى غربى به كوشش و اجتهاد و تحقيق پرداخته بودند، سيل سلطه و سيطره غربىها به شرق و غرب سرازير گرديد و در مدت يك قرن سراسر كره زمين را فراگرفت. سپس همين كه اين مردم غفلتزده از خواب طولانى بيدار شدند و چشمشان را باز كردند تا ببينند در ضمن اين مدت چه بر سر دنيا آمده است، غرق در تعجب و حيرت گرديدند. آنها مشاهده كردند كه اروپاى مسيحى به دو نيروى «قلم و شمشير» مجهز گرديده و در سايه اين دو قدرت، حكومت و سيادت جهان را به دست گرفته است. در اين هنگام دستهجاتى از ميان مسلمين برخاسته و كوشيدند تا جلوى نفوذ و سيطره غرب را در شرق بگيرند، امّا از آنجايى كه نيروى قلم و شمشيرشان در برابر غرب چندان ارزشى نداشت، مغلوب گرديدند.
قسمت اعظم ملّت مسلمان به همان راهى رفتند كه مردم ناتوان و سست از روز ازل به آن راه مىرفتهاند، به اين بيان كه صاحبان عقلهاى ضعيف و افكار مغلوب، كليه افكار، مبادى و نظرياتى را كه با پشتيبانى اسلحه و مقرون با دلايل و شواهد علمى و با رنگ و جلاى اروپايى در مشرق زمين راه پيدا مىكرد، به منزله حقايقى تلقى مىكردند كه لزوما بايد به آن ايمان داشت. در اين جريان عقايد دينى و قوانين مدنى قديم كه بر اثر تقليد و توجّه به آثار كهن، نزد اين مردم باقى مانده بود، به وسيله همين طوفان عنيف از بين مىرفت و در ذهن اين مردم مغلوب، ناخودآگاه اين معنى راه يافت كه:
هر چه از اروپا مىآيد حق است و مقياس درستى همان است و بس!
ملّتهايى كه در معرض نفوذ فرهنگ اروپايى قرار گرفته و به معارضه پرداختند سه دسته بودند.
1- ملّتهايى كه فرهنگ مستقل و مخصوصى نداشتند.
2- ملّتهايى كه فرهنگ مخصوص به خود داشتند، ولى نيروى كافى جهت مقاومت در برابر فرهنگ نيرومند ديگرى را نداشتند تا بتوانند مقاومت كنند و خصوصيات ملى خود را حفظ كنند.
3- ملّتهايى كه فرهنگشان اصولاً با فرهنگ جديد اختلافى نداشت.
همه اين فرهنگها با كمال سهولت در فرهنگى اروپايى جذب شد و بدون تصادم و برخورد شديد، رنگ فرهنگ اروپايى را به خود گرفت. لكن وضع مسلمين با اوضاع ملل ديگر تفاوت داشت، زيرا مسلمين داراى فرهنگ مستقل و تام و تمامى بودند كه در تمام
شؤون زندگى، چه فكرى و چه عملى شامل قوانين و مقررات خاصى بود كه از هر جهت با اصول و مبادى فرهنگ غربى متفاوت بود. بدينجهت، در تمام موارد بين اين دو فرهنگ، تصادم و تعارض درگرفت و اين برخورد و اصطكاك در تمام شؤون زندگى ملّى و عقيدتى تا زمان حاضر ثابت و پايدار باقى مانده است.
فلسفه و علوم طبيعى كه تمدّن اروپايى را به وجود آورده، از پنج يا شش قرن پيش تا زمان حاضر هميشه در مسير لاابالىگرى، الحاد و عقايد دهرى و طبيعى جريان داشته است.
پس از آنكه اين تمدّن پا به عرصه وجود گذاشت، به معارضه و مخاصمه با «دين» برخاست، حتّى به تعبير صحيحتر بايد گفت: اين تمدّن مولود نزاع عقل و تجربه با دين و ايمان است.
با اين وجود كه دين، هيچگاه مخالف مشاهده آثار، تحقيق و تجسس در اسرار و رموز عالم كون و اكتشاف قواعد اصلى آن نبوده و تعليمات دينى به هيچ وجه مانع از تفكر در مظاهر اين آثار و استخراج نتايج آن بر اساس نظم و تربيت و استدلال نبوده است، معذلك همين كه در اوايل نهضت «رنسانس» حركت علمى جديد در اروپا شروع شد، بين پايهگذاران و طرفداران نهضت و كشيشهاى مسيحى كه بناى عقايد دينى خود را روى مبانى فلسفه و حكمت يونانى قديم گذاشته بودند، معركه شديدى آغاز شد. آنها چنين مىپنداشتند كه تحقيق علمى و اجتهاد فكرى جديد، به جنگ مبانى قديم آمده تا اركان آن را متزلزل سازد، در نتيجه بنيان دين منهدم خواهد شد.
اين تصوّر غلط، كشيشها را به مخالفت با حركت علمى جديد واداشت و منجر شد كه تمام نيروى خود را در جلوگيرى از نهضت به كار برند. آنگاه محاكم تفتيش عقايد (Inguisitionts) به وجود آمد. در اين محاكم طرفداران حركت علمى جديد محاكمه مىشدند و در نهايت با شديدترين و عنيفترين شقوق قساوتها، مورد شكنجه قرار مىگرفتند. اين شيوه عمل موجب خسارات و زيانهاى بسيارى گرديد. لكن از آنجايى كه اين حركت و جنبش، نتيجه نهضت علمى ريشهدارى بود، با وجود آن همه مخالفت و شدت عمل و قهر و اجبار پيشرفت كرد تا اينكه سيل حركت فكرى در سراسر اروپا طغيان كرد و امواج خروشان آن نفوذ و سيطره دين را از بين برد.
در آغاز امر، بين مبلّغين آزادى فكر و رهبران دينى، جنگ و كشمكش درگرفت، امّا چون
رهبران دينى به نام «دين» در برابر طرفداران آزادى فكر به جنگ برخاستند، طولى نكشيد كه اين كشمكش به صورت جنگ بين نصرانيت و آزادى فكر درآمد. در نتيجه «دين» با تمام مفاهيم و اشكال آن، دشمن سرسخت اين آزادى شناخته شد و تفكر علمى منظم نيز از هر جهت مخالف و نقيض فكر دينى و مستقل از آن معرفى شد. آنگاه كسانى كه مبناى تفكر خود را در مسايل عالم وجود بر علم و منطق قرار مىدادند، ملزم شدند كه جهت حل اين مسايل طريقى را در پيش گيرند كه از هر جهت مباين با نظريه دينى باشد.
نظريه دينى درباره عالم وجود اين است كه بايستى علت تمام مظاهر و آثار اين عالم طبيعى (Phisical world) به قدرتى بالاتر و والاتر از اين عالم ربط داده شود و چون صاحبان اين فكر، دشمن و مخالف نهضت علمى جديد شمرده مىشدند، طرفداران نظريه علمى جديد خود را موظّف دانستند كه معماى عالم وجود را به گونهاى حل كنند كه فرض وجود خدا يا قدرتى ماوراء الطبيعه (Supernatural) لزومى نداشته باشد. در نتيجه كار به جايى كشيد كه هر نوع روش و طريقى كه بحث در مراتب عالم وجود را مسبوق به فرض جود خدا مىدانست، آن را طريق ارتجاعى يا غير علمى (Unsinetific) مىناميد.
اين سوابق و مقدّمات موجب شد كه در دوره جديد، عليه وجود خدا، روح، روحانيت و آنچه مافوق الطبيعه است، تعصّبى در قلوب طرفداران حكمت و فلسفه به وجود آيد. بديهى است كه اين پيشامد، مولود تعقل و استدلال نبود، بلكه ناشى از انقلاب، هيجان و طغيان عواطف و محصول غليان احساسات بود.
علت مخالفت اين دسته از حكما و فلاسفه روشنفكر با ذات بارى تعالى، اثبات عدم وجود خدا يا عدم وجوب آن از طريق دليل و برهان نبود، بلكه از اين جهت از توجّه به بحث درباره خدا گريزان بودند كه خدا را معبود دشمنانشان مىدانستند و مىگفتند:
همين دشمنانند كه مخالف آزادى فكرند.
خلاصه گفتار اينكه نتيجه افكار و فعاليتهاى علمى اين دسته در پنج، شش قرن اخير ناشى از اين تمايل غير منطقى بوده است.
با وجود اينكه فلسفه و علوم طبيعى همين كه وارد ميدان عمل مىشد در طريقى سير مىكرد كه مخالف با ايمان به خدا بود، معذلك به حكم فضاى دينى كه در آن عصر وجود داشت، فلسفه و علوم طبيعى به خوبى توانست در چنان محيطى رشد و پيشرفت كند. در نتيجه از همان آغاز امر، هماهنگى بين تمايلات طبيعى (Naturalism) و ايمان به خدا محسوس و مشهود بود. لكن با پيشرفت فلسفه و علوم طبيعى، تمايلات طبيعى بر ايمان به
خدا غالب آمد، تا جايى كه همان فلسفه و علوم طبيعى در تصوّر وجود الهى و هر چيز ماوراء الطبيعهاى مداخله كرد و كار به جايى كشيد كه گفتند:
«جز ماده و حركت، هيچ چيزى از اشياى عالم وجود، به عنوان حقيقت انگاشته نمىشود.»
از آن پس علوم طبيعى مرادف با تمايلات طبيعى يا به عبارت ديگر «مسلك طبيعى» قرار گرفت و اصحاب حكمت و فلسفه معتقد شدند كه هر چه قابل وزن و اندازه نباشد، خيالى خالى از حقيقت است. به طور كلى تاريخ فلسفه و علوم اروپايى شاهد اين معنى است.
سنگ اول بناى اين تفكر را دكارت (Descartes) كه مصحح و مصلح فلسفه غرب است به جا گذاشت. او از طرفى به حد اعلايى به وجود خدا ايمان دارد و اقرار مىكند كه بايد وجود روح را مستقل از ماده دانست، از طرف ديگر، اولين كسى است كه تعليل آثار عالم طبيعت را به طريق مكانيكى (Mechanical) ابداع و ابتكار كرده است. او باعث گرديد كه همين فكر بعدها به ماديگرى (Materialism) خالص مبدل شود.
بعد از دكارت، هوبز (Hobbes) به ميدان آمد و در اين جهت گام ديگرى به جلو برداشت و آشكارا با موضوع ماوراء الطبيعه (Supernaturalism) مخالفت كرد. او نظم اين عالم و هر شىاى از اشيا را ناشى از علل مكانيكى دانست و درباره وجود يك قوه نفسى، روحى يا عقلى كه متصرّف در اين دنياى مادى باشد، حرفى به ميان نمىآورد، امّا با همه اين اوصاف به وجود خدا اعتقاد داشت، از آن جهت كه اعتقاد به اين «علت العلل» را ضرورت عقلى مىدانست.
در همين دوره يعنى در قرن هفدهم، اسپينوزا(1)Spinosa)) پرچمدار مكتب عقلى (Rationalism) به عنوان رهبر اين مكتب، قدم به ميدان گذاشت. اين مرد كسى است كه بين ماده، روح و وجود الهى تفاوتى قايل نمىشود، بلكه خدا و كاينات را با يكديگر جمع كرده و از اين رويك «كل واحد» را جعل مىكند و در اين «كل» براى خدا قدرت مطلقهاى قايل نيست.
همچنين لايبنيتز(2)Leibnitz)) و لاك(3)Locke)) انگليسى نيز هر دو قايل به وجود خداهستند، امّا داراى مسلك طبيعى هستند.
اين است فلسفه قرن هفدهم كه ايمان به خدا و ايمان به طبيعت به موازات يكديگر گام برمىدارند. ولى تا اين دوره هنوز الحاد كامل بر علوم تجربى غالب نشده بود.
كوپرنيك (Copernicus)، كپلر (Keppler)، گاليله (Galilio) و نيوتن (Newton) و غيره هم كه از اقطاب علوم طبيعى هستند، هيچ كدام منكر وجود الهى نبودند، ولى در بحث از اسرار عالم وجود و كوششهايى كه در اين راه به كار مىبردند تا نيروهاى اداره كننده اين نظام و قوانين مربوط به آن را درك كنند، از عنايت به فكر الهى بر كنار بودند. همين عدول و احتراز از نظريه الهى، هسته اصلى عقيده دهرىگرى و مسلك طبيعى را كه بعدها از درخت آزادى فكر به وجود آمد، ايجاد كرد.
با همه اين اوصاف بايد اعتراف نمود كه حكماى قرن هفدهم خود اين معنى را احساس نكردند و نتوانستند بين ايمان به خدا و طبيعت، هدف مشتركى قايل شوند، بلكه تصوّر مىكردند كه اين دو معنى در حكم دو عقيده قريب به يكديگرند كه انسان مىتواند در آن واحد هر دو را با يكديگر جمع كند.
در قرن هجدهم متفكرين و صاحبنظران دريافتند كه هر نوع سبك و اسلوب فكرى كه صرفنظر از وجود «خدا» درباره نظام اين عالم بحث كند، ناگزير به الحاد، مادىگرى و لادينى منتهى خواهد شد.
نوابغى از قبيل جان تولند (John Toland)، ديويد هارتلى (David Hartley)، يوسف برتيلى (yousef Bertilie)، ولتر (Voltaire)، لامترى (La Mettrie)، هولباخ (Holbach)، كيبانيس (Cabanis)، دنس ديدرو (Denis Diderot)، منتسكيو و روسو كه از جمله اقطاب تفكر آزاد و از حكما و فلاسفه نامى هستند، در اين قرن به ميدان آمدند كه يا وجود خدا را به طور آشكارا نفى مىكردند و يا اينكه وجود او را مانند پادشاه كشور مشروطه مىانگاشتند.
آنها عقيده داشتند كه خدا بعد از آنكه اين عالم را ابداع كرد و دستگاه عالم وجود را به حركت انداخت و نظم و انضباطى براى آن مقرر داشت در ملكوت آسمان منزوى شد و ديگر در تدبير و اداره اين نظام دخالتى ندارد. اين دسته از حكما و فلاسفه به چيزى خارج از طبيعت و مافوق عالم ماده و حركت، عقيده نداشتند. در حقيقت آنها به هيچ چيز معتقد نبودند، مگر اينكه تحت مشاهده و تجربه انسان قرار گيرد.
سپس هيوم (Hume) اين طرز تفكر را به شديدترين صورتى تقويت كرد و آن را به وسيله نظريه تجربه و آزمايش (Empiricism) و فلسفه تشكيكيه (Scepticism) تأييد نمود و مسأله شك را براى تجربه و آزمايش، مقياس تعيين صحت علوم عقلى قرار داد.
بعدها بركلى (Burkeley) در برابر طغيان امواج مادىگرى قيام كرد و با تمام قوايى كه داشت به معارضه پرداخت، ولى موفقيتى حاصل نكرد. همچنين هگل به وسيله نشر فلسفه تخيلى (Idealism) با افكار مادى مخالفت نمود، امّا جز معدودى از متفكرين كسى به اين آرمان معنوى و لطيف توجّه نكرد و از ماده مجسم، محسوس و مشهود منصرف نشدند.
كانت (Kant) نيز در صدد برآمد تا قدر مشتركى بين ماده و روح بجويد. او اعلام كرد كه وجود خدا، بقاى روح و آزادى اراده، چيزهايى نيستند كه تحت مشاهده و علم انسان قرار گيرند، بدين جهت امكان درك اين معانى از طريق حس، وجود ندارد، معذلك مىتوان به عنوان ايمان به غيب به همه اين معانى اعتقاد داشت كه حكمت عملى (WisdomPractical) آن را تأييد مىكند.
اين آخرين اقدامى بود كه براى هماهنگى بين اعتقاد به خدا و تمايلات طبيعى به عمل آمد، ولى منجر به شكست شد.
بنابراين در اثر گمراهى فكرى و عقلى كسانى كه وجود خدا را نتيجه وهم و خيال قلمداد مىنمايند يا كسانى كه معتقدند خداوند در تدبير و تصرّف در امور عالم دخالتى ندارد و حكومت و سلطنتى براى خدا قايل نيستند، عقيده به وجود او و رغبت در جلب رضاى او نيز صرفا به منظور صيانت اخلاق و حفظ آداب خواهد بود. بديهى است چنين معنايى البته در پيشگاه عقل، موضوع بيهودهاى شناخته خواهد شد، زيرا اين معنى جز صورت تشريفاتى، شكل و معناى ديگرى نخواهد داشت.
خدا آن ملّتى را سرورى داد *** كه تقديرش به دست خويش بنوشت
به آن ملّت سر و كارى ندارد *** كه دهقانش براى ديگرى كشت
«اقبال پاكستانى»
تأليف
ابوالأعلى مودودى
ترجمه
سيد غلامرضا سعيدى
با آغاز ماه محرم هر سال، ميليونها نفر از مسلمانان جهان، عزاى شهادت حسين عليهالسلام را از سر مىگيرند.آنچه كه باعث تأسف است اينكه در ميان اين همه عزادار، تنها عده بسيار معدودى توجه خود را به هدفى كه حسين عليهالسلام به خاطر آن نه فقط زندگى خود، كه زندگى نزديكان و تبارش را نيز فدا كرد، معطوف مىدارند.
براى خويشاوندان، اصحاب و پيروان مخلص و فداكار هر شهيدى، محزون بودن، امرى طبيعى است كه البته اين احساسات، ارزش اخلاقى چندانى ندارد و چيزى جز عكسالعمل طبيعى و فكرى اقوام، خويشان و همدردان به شمار نمىرود.
نكته مورد بحث ما درباره شهادت حسين عليهالسلام اين است كه بدانيم چه دليلى حزن و اندوه مربوط به شهادت او را از هزار و سيصد سال پيش تا به امروز تازه نگه داشته است؟
اگر شهادت، مربوط به آرمان و ايدهآل عالى و بلندى باشد، ديگر گفتن اينكه عزادارى حسينى بايستى فقط از روى جهات خاصى ادامه داشته باشد، حرفى بىمعنى خواهد بود.
چراكه هر كسى حق دارد بپرسد حسين عليهالسلام شخصا چه ارزشى براى اين نوع فداكارى قايل است و اگر زندگى شخص خودش از هدف و ايدئولوژىاى كه در نظر گرفته، باارزشتر و عزيزتر بود، چرا دست به چنين كار عظيمى زد؟
فداكارى حضرت خود دليلى قاطع است كه هدف ايشان، از جانش عزيزتر بود و اگر ما ايده و نظر روشنى از هدف و مقصود حسين عليهالسلام نداشته باشيم و باز در هر سال نوحه و عزاى خود را از شهادتش تجديد كنيم، نبايستى در روز قيامت انتظار تقديرى از امام حسين عليهالسلامداشته باشيم و اين عمل نزد خدا نيز ارزشى نخواهد داشت.
اكنون سؤال اينجاست كه آن آرمان و موضوع چه بود؟
آيا حسين عليهالسلام ادعاى خلافت داشت و جانش را براى وصول به آن از دست داد؟
هر كس به محدوده اخلاق عالى خاندان حسين عليهالسلام آشنايى داشته باشد، نمىتواند قلبا چنين معنايى را بپذيرد و اظهارات نامرغوبى از اين دست بر زبان آورد و بپذيرد كه چنان خاندان مقدسى، در ميان مسلمانان خونريزى ايجاد كنند تا براى خود قدرت سياسى به دست بياورند؟
اگر بر فرض اين نظريه كه بنىهاشم، ادعاى قدرت داشتند نيز پذيرفته شود، تاريخ شهادت مىدهد كه تا آن زمان كه پنجاه سال از تاريخ سپرى شده بود، هيچگاه برافروختن آتش جنگ تنها به منظور به دست آوردن قدرت، به ذهنشان نيز خطور نكرده بود و بايستى به حكم منطق قبول كرد كه چشم تيزبين حسين عليهالسلام آثار و علايم تغيير، انحطاط و فساد را در سيستم حكومتى آن روز به خوبى مشاهده كرده و از اين رو بود كه ناگزير شد در برابر اين انحطاط و تغيير پليد مقاومت كند.
مردم در آن دوران به حسب ظاهر از مذهب منحرف نشده بودند. همه مردم، از جمله طبقه حاكم، به خدا، پيامبر و قرآن كريم ايمان داشتند و در قوانين دولتى نيز تغييرى ديده نمىشد. محاكم قضايى دولت اموى، احكام را مطابق اوامر قرآن كريم و روايات مانند دوران قبل از حكومت اموى صادر مىكردند و در حقيقت قبل از قرن نوزدهم ميلادى، در هيچ دولت اسلامى جهان تغييرى روى نداده بود.
پس آن تغيير و انحطاط اساسى چه بود؟
عدهاى راجع به جنبههاى تاريك اخلاق يزيد سخن مىگويند. طبعا اين مطلب، نظريه مشتركى را حاكى از اينكه قيام حسين عليهالسلام بجا وبهنگام بوده، فراهم مىسازد.
زيرا اين قيام اجازه نمىداد، مردى مانند يزيد با چنان اخلاق زشت و زنندهاى در رأس حكومت اسلامى قرار گرفته باشد.
علىرغم اعتراف به اخلاق پليد يزيد، باز نمىتوان گفت فقط همين عامل موجب قيام حسين عليهالسلام گرديده و اين عامل شخصى موجب آشفتگى خاطر او را فراهم آورده باشد، گرچه با توجه به وضع آن زمان، اين اقدام حسين عليهالسلام كار درستى مىنمايد.
حقيقتى كه پس از بررسى عميق تاريخى مشخص مىشود، اين است كه روش نامزدى يزيد به جاى پدرش و در ادامه تاجگذارى وى به عنوان سلطنت، عملاً نمايانگر تغيير
ريشهدارى در روش اجراى قانون اساسى اسلام بود.
با وجود اينكه در آن دوران نتايج اين امر روشن نبود، ولى هر شخص دورنگرى با كمى دقت مىتوانست به سهولت آن را درك كند و دريابد كه اين تغيير به كجا خواهد انجاميد.
در نظر اول، حسين عليهالسلام طوفان و مصيبتى را كه جهان اسلام را گرفتار خواهد كرد، پيشبينى نموده و آنگاه تصميم گرفت جانش را در گرو آن بگذارد و از آن طوفان جلوگيرى نمايد.
براى تبيين بهتر موضوع بايستى ابتدا چهره واقعى قانون اساسى اسلام را كه طىّ مدّت چهل سال جهان اسلام را زير نظر رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و خلفاى راشدين رهبرى مىكرد، آشكار سازيم. همچنين ببينيم با آغاز حكومت يزيد و در ادامه در طى حكومت امويان و عباسيان، چهرههاى كلى و خاصى كه در سيستم ادارى اسلامى به جود آمده بود، چه بود؟
از اين بررسى نسبى خواهيم توانست تفاوتهاى ميان دو دوره حكومت كه يكى به وسيله دولت اسلامى صدر اسلام و ديگرى به وسيله دولتهاى متعاقب آن اداره مىشد تا زمانى كه به نقطه انحراف رسيد، را تشخيص دهيم.
همچنين خواهيم فهميد كه چرا شخصى كه تحت رهبرى مستقيم پيامبر صلىاللهعليهوآله، فاطمه و على عليهاالسلام تربيت شد و از دوران كودكى تا دوران ميانسالى از امتيازات بهترين اصحاب پيامبر برخوردار بود، بدون كمترين توجهى به نتايج حاصله، به محض آغاز نقطه انحراف با تغيير جديد به مخالفت برخاست.
به موجب قوانين اسلام:
1- حاكميت دولت اسلامى به طور كلى و از هر جهت در اختيار مقام اعلاى ربوى است.
2- مردم همه تابع و رعيت او هستند.
3- حكام و فرمانروايان در برابر خداى متعال مسؤولند و نسبت به همه اعمال و رفتار خود پاسخگو خواهند بود و نيز رفتار فرد و دولت بايستى به موجب اين آيين مشخص شود.
البته تنها تصديق و اعتراف شفاهى نسبت به اين مسايل كافى نيست.
اولين و مقدمترين ويژگى دولت اسلامى اين است كه شخص، ايمان كامل و قاطعى به اللّه
داشته باشد. بر اساس همين ويژگى دولت و حكومت بر هيچ يك از افراد جامعه حاكميت و آمريت مطلق ندارد و مردم و اتباع كشور اسلامى بنده و برده او محسوب نمىشوند.
حكام و فرمانروايان بايد خود را بنده خدا بدانند و مؤظفند قوانين الهى را در ميان اتباع دولت اجرا كنند. اما نامزدى يزيد به عنوان جانشين پدرش معاويه آغاز آن نوع ملوكيتى را نشان مىداد كه در طى آن، تنها اعتراف شفاهى مردم را نسبت به اينكه حاكميت مطلق از آن خداست، مىطلبيد. در عمل فرمانروايان مسلمان مانند همه ملوك سابق به گونهاى رفتار مىكردند كه گويى مسلمانان تنها مخزن دارايى آنها هستند و حاكميت در اختيار فرمانروايان و جانشينان آنها قرار گرفته است.
فرمانروايان تصور مىكردند كه صاحب و مالك مطلق و بلامنازع زندگى، مال، شرف و حيثيت رعايا و اتباع كشور هستند. در سرزمين تحت سلطه اين فرمانروايان اجراى قانون تنها در مورد مردم معمولى بود.
فرمانروايان لجام گسيخته خود به قوانين الهى تجاوز مىكردند و آن را عفو مىناميدند و اعيان و اشراف نيز تابع همين رسم و عادت بودند.
هدف اصلى دولت اسلامى تأسيس و ترويج فضايلى است كه به وسيله خداى متعال انتخاب شده است و نيز جلوگيرى از انتشار معايب و مفاسدى است كه آنها را مردود دانسته است. در صورتى كه حكومت مستبد و خودكامه اين سلاطين جز غصب اموال، بزرگ جلوه دادن خود، جمعآورى ماليات و تأمين تمايلات شهوى و جنسى هدفى نداشتند.
در ميان ملوك به ندرت كسانى وجود داشتند كه مروج حق و طرفدار عدالت و انصاف باشند. ملوك، اعيان، اشراف و مأمورانشان بيشتر از آنكه در نشر فضيلت بكوشند، مفاسد را تبليغ مىكردند.
اكثر مردان خداپرست كه فكر خود را در طريق امر به معروف و نهى از منكر، تبليغ مناسب اسلام، تأليف كتب مذهبى و تحقيق علمى و بررسى مسايل اسلامى به كار مىبردند، نه تنها مورد حمايت فرمانروايان قرار نمىگرفتند، بلكه مورد بىلطفى آنها بودند.
اين دسته از مردان فضيلت به جاى مقاومت و مخالفت با قدرتهاى دولتى به رسالت خود ادامه و استمرار مىدادند، ولى برخلاف كوشش اين مردان پژوهشگر، باتقوا و بافضيلت، سبك زندگى و سياست فرمانروايان، مأموران و اتباع آنها پيوسته جامعه اسلامى را
به فساد اخلاق سوق داده و چه بسا كه به منظور دستيابى به مقاصد پليد خود، موانع و مشكلاتى را در راه تبليغ اسلام ايجاد كردهاند. زشتترين نمونه اين عمل در هنگام وضع ماليات دوره اموى ديده مىشود.آنها از كسانى كه مسلمان شده بودند جزيه مىگرفتند. تنها مخالف چنين عمل شنيعى عمر بن عبدالعزيز بود كه در طى نامهاى نوشت:
خداى متعال، محمّد صلىاللهعليهوآله را مأمور وصول ماليات قرار نداده، بلكه او را مأمور هدايت مردم قرار داده است. صلاح و تقوا - ترس از خدا - در قلب كيش اسلام قرار گرفته و اين صفات ممتاز و اين دو فضيلت بايستى در رأس فضيلتهاى دولت اسلامى قرار داشته باشد.
مأموران دولت، دادگستران و افسران ارتش بايد داراى چنين روحيهاى باشند و هر يك به نوبه خود اين روح را در جامعه اسلامى تزريق كنند. آن زمان كه فرمانروايان مسلمان، شكوه و عظمت حكومت قيصرى را به خود گرفتند و به جاى عدالت، تعدى اعمال شد، طبعاعياشى و تشريفات نيز رايج شد.
فرمانروايان از تشخيص حلال و حرام عاجز شدند. روش سياسى ديگر با اخلاق سازگار نبود و مأموران به جاى اينكه ترس از خدا را در دل مردم رشد دهند، مردم را زير سلطه خود گرفتند و به جاى اينكه وجدان مردم را بيدار كنند، آنها را دچار انواع وسوسه و ترديد كرده، بساط رشوت را گستراندند.
اين چنين تغيير فاحشى در روح و هدف و اخلاق فرمانروايان مسلمان پديد آمد و نيز همانند اين تغيير در اصول قانون اساسى اسلام به ظهور پيوست و هريك از هفت اصل مهم آن كاملاً دچار تغيير گرديد.
تشكيل دولت با رضايت كامل مردم سنگ اول بناى قانون اساسى اسلامى است. هيچكس حق ندارد به منظور تحصيل قدرت و به نفع خود اعمال زور نمايد. مردم پس از مشورت با يكديگر بايستى قدرت را به بهترين فردى كه نامزد مىشود، تسليم نمايند. همچنين افراد بايد از آزادى كاملى در رابطه با بيعت يا عدم بيعت با نامزد حكومت برخوردار باشد.
براى تحكيم و تثبيت حكومت، سوگند وفادارى نبايد به صورت مانور برگزار شود و مردم بايد در اين خصوص كاملاً آزاد باشند.
مادامى كه سوگند بيعت ادا نشده است، هيچكس نبايد قدرت را در دست بگيرد و در صورت سلب اعتماد مردم از فرد منتخب، او مجاز به ادامه آن شغل نخواهد بود.
هر يك از جانشينان پيامبر مطابق ترتيبى كه شرح داده شد قدرت را دست مىگرفتند. اما معاويه با موجود نبودن اين شرايط فقط ادعاى مشكوك و مرددى را براى جانشينى ابراز كرد و با وجود اينكه خود يكى از اصحاب پيامبر بود، از جمله اشخاص واجد شرايط جانشين حقيقى، محسوب نمىشد.
نامزدى يزيد به جانشينى وى موجب بروز انقلابى شد كه با قوانين اساسى اسلام تطبيق نمىكرد و در نتيجه آن سلطنت به امرى موروثى تبديل شد. از آن پس چون قانون حاكم بر انتخاب خليفه اعمال مىگرديد، هر انسان زرنگ و متمولى در صدد برمىآمد تا به جاى اينكه آزادانه از طرف امّت مسلمان انتخاب شود، قدرت را به زور در دست گيرد.
بيعت به جاى اينكه به صورت داوطلبانه انجام شود، به وسيله قدرت تحصيل مىشد و مردم براى سوگند بيعت آزادى نداشتند. تحصيل بيعت از آن پس مقدمهاى براى احراز قدرت محسوب مىشد.
در مرحله اول، مردم جرأت نداشتند در برابر كسانى كه قدرت را به دست آوردهاند از بيعت خوددارى كنند و چنانچه مردم به طور كلى از بيعت امتناع مىكردند، شخصى كه قبلاً تحصيل قدرت كرده بود، از تشريك مساعى با مردم خوددارى مىنمود.
وقتى كه امام مالك در زمان حكومت منصور عباسى به وضع موجود اعتراض كرد و تقاضا نمود براى تحصيل بيعت از روش ظالمانه خوددارى كنند، او را شلاق زدند و بازوهايش را از شانههايش جدا كردند.
از ديگر عناوين مهم قانون اساسى، پايهگذارى يك سيستم مشورتى براى دولت است. مشورت دانشمندان و مردم باتقوا و كسانى كه صلاحيت مشورت را دارند و مورد اعتماد مردم هستند، بايستى تحصيل شود.
در طول دوران حكومت چهار تن از خلفاى راشدين، اعضاى هيأت مشورتى انتخاب نمىشدند. آنها كسانى بودند كه به موجب رضايت مردم حق رأى داشتند و با هيچ تصورى نمىتوان گفت كه داوطلب خلافت، آنها را انتخاب مىكرد، بدان جهت كه مىدانست آنها از او پشتيبانى خواهند كرد.
در حقيقت مردم با كمال صداقت و بدون علاقمندى بهترين فرد را از ميان امّت انتخاب مىكردند و انتظار داشتند كه اين افراد حق را بگويند و عقايد خود را مطابق امر وجدان با قاطعيت و صداقت ابراز كنند و كوچكترين شكى وجود نداشت كه ممكن است هيأت حاكم مردم را گمراه كند. اگر در آن زمان انتخاب مطابق روش موجود انجام مىشد عامه مسلمين به همان اشخاص در نهايت اطمينان، رأى اعتماد مىدادند.
اما روش سيستم ملوكيت، مبتنى بر خودكامگى و خودسرى بود. شاهزادگان، امرا، درباريان، حكام استانها و فرماندهان قواى نظامى، اعضاى شورا بودند. فقط كسانى به مقام مستشارى مىرسيدند كه اگر به نفع آنها رأى گرفته مىشد، در ميان هزار رأى مخالف يك رأى موافق وجود نمىداشت. بالعكس مردم حقپرست، حقگو، دانا، باتقوا و خداترس كه از اعتماد عمومى برخوردار بودند، در نظر فرمانروايان خودكامه هيچ ارزشى نداشتند و حتّى آنها خشم پادشاهان را برمى افروختند يا دست كم با نظر شك و ترديد تلقى مىشدند.
سومين عنوان قانون اساسى ايجاد آزادى عقيده است. امر به معروف و نهى از منكر نه تنها حق مردم تلقى مىشد، بلكه اسلام نيز انجام آن را واجب قرار داده بود.
آزادى وجدان و آزادى گفتار به منزله قطبنمايى بود كه جامعه و اداره امور دولت اسلامى مسير مستقيم خود را به وسيله آن طى مىكرد. مردم مىبايست آزادى داشته باشند كه اشتباهات مهمترين شخصيتها را در جامعه اسلامى در نظر گرفته و آشكارا انتقاد نمايند.
در دوران خلافت خلفاى راشدين نه تنها حق مردم كاملاً محفوظ بود(1)بلكه خلفا آن راوظيفه خود مىدانستند و مردم را تشويق مىكردند تاآن وظيفه را اجرا كنند. آزادى گفتار، دادن اخطار و موعظه خليفه نه تنها براى هيچ يك از اعضاى شورا ممنوع نبود، بلكه هر مسلمانى از اين حق استفاده مىكرد و اگر از اين حق استفاده مىكردند كسى آنها را منع
1) اين نظريه به طورى كه تاريخ ثبت كرده در مورد شيخين به نسبت زيادى مصداق داشته است. ولى در دوران حكومت خليفه سوم عثمان خصوصا سالهاى اخير كه اختيارات در دست اقوام اموى خليفه قرار گرفته بود به قدرى انحرافات رواج پيدا كرد كه منتهى به آن شورش عظيم و قتل خليفه شد. در آن دوران قوانين قضايى تا حدودى رعايت مىشد و اجراى آن بستگى به شخصيت قضات داشت. بايد توجه داشت كه هر جا ذكرى از دوران خلفاى راشدين به ميان مىآيد، اين معنى مصداق است. (مترجم)
نمىكرد. از طرف ديگر اين اقدام جسورانه مردم، مورد تمجيد واقع مىشد.
اين آزادى، موهبتى از جانب حاكم محسوب نمىشد، بلكه حقى بود كه قانون اساسى اسلام به مردم داده بود و حكام وظيفه خود مىدانستند تا به اين عمل احترام بگذارند. استفاده از اين حيثيت براى بهرهبردارى از حقوق تعهدى بود كه خدا و پيامبرش بر عهده مردم گذاشته بودند. آماده ساختن محيط اجتماع و حكومت براى انجام اين تعهد، جزء لاينفك وظايف خليفه بود.
با تسلط سلاطين، صداى وجدان كوبيده شد و آزادى گفتار به طور كلى از بين رفت. فضاى جامعه در آن وقت به گونهاى بود كه اگر كسى حرف مىزد، بايد تنها در جهت منافع حاكم و دولت باشد وگرنه بايستى سكوت اختيار كند.
اگر انگيزه وجدان آنقدر نيرومند بود كه كسى نمىتوانست از اظهار نظر خوددارى كند، به ناچار بايد خود را حاضر مىكرد تا از او سلب آزادى و حتى سلب حيات شود. چنين وضعيتى اثر نامطلوبى در اخلاق عمومى به جاى گذاشت.
مسلمانان تحت تأثير اين شرايط دلسرد، ترسو و مطيع مقتضيات زمان گشتند. عدد كسانى كه حيات خود را در راه علاقه به حقيقت به خطر مىانداختند رو به كاستى گذاشت. تملّق در جامعه رواج گرفت. طرفداران حقيقت و مردم حقگو از هيچ ارزشى برخوردار نبودند.
مردم شريف و عفيف و صاحب فضيلت كه نظريات مستقلى داشتند روابط خود را با حكومت قطع كردند. نفرت مردم از حكومت به حدى بود كه نمىخواستند وجود داشته باشد.
وقتى حزب و دسته تازهاى به جاى حزب و دسته قديم روى كار مىآمد، مردم كوچكترين توجهى به آنها نمىكردند و ورود و خروج آنها را با نظر بىتفاوتى مىنگريستند.
چهارمين عنوان كه رابطه نزديكى با عنوان سابق دارد، حس مسؤوليت خليفه و دولتش در برابر خدا و خلق است و همين احساس مسؤوليت موجب آشفتگى خاطر چهار خليفه شده بود، زيرا هر يك خود را در برابر خدا و مردم مسؤول مىدانست و نسبت به رفتار و گفتار خود احساس مسؤوليت مىكرد، چرا كه معتقد بود بايد نسبت به همه اعمال
خودپاسخگو باشد.
استيضاح خليفه تنها محدود به پارلمان نبود، بلكه روزى پنج بار در مسجد و اجتماع عمومى با مردم روبرو مىشد. همچنين خليفه هر هفته روز جمعه عامه مردم را با كارهاى دولت آشنا مىكرد و به اظهارات مردم نيز گوش مىداد.
خلفا بدون قراول، نگهبان و بدون اينكه كسى از آنها محافظت كند در بازار حركت مىكردند و با مردم ممزوج بودند. درهاى اداره حكومتى كه فقط يك بناى معمولى بود هميشه به روى مردم باز بود و همه مردم به خليفه دسترسى داشتند.
افراد از هر قشرى كه بودند مىتوانستند خليفه را ملاقات كنند، از او سؤال كنند و توضيح بخواهند و خلفا نيز ناگزير بودند حضور پيدا كنند و در برابر هر فردى مورد پرسش قرار گيرند.
حق پرسيدن از خليفه مخصوص نمايندگان نبود، بلكه هر مسلمانى از اين حق برخوردار بود. آنها قدرت را با رضايت مردم احراز مىكردند و مقام اعلاى قدرت، خود مردم بودند كه مىتوانستند خليفه را عزل نمايند و فرد ديگرى را به جاى او نصب كنند. بنابراين خليفه انتخابى از ملاقات با مردم احساس خطر نمىكرد و حتى از اينكه روزى عزل شود، وحشتى نداشت.
اما رژيم امپرياليستى به كلى از مفهوم دولت مسؤول بركنار بود. براى اين دسته از حكام، مسؤوليت در برابر خدا فقط امرى شفاهى بود و به ندرت صورت عملى به خود مىگرفت. در زمينه مسؤوليت در برابر مردم كسى حق نداشت از آنها توضيحى بخواهد. حاكميت اين افراد بر مردم به صورت مطلق بود و قدرت را به وسيله زور تحصيل كرده بودند. در اين صورت چنانچه كسى پيدا مىشد كه قصد داشت قدرت را از آنها سلب كند، سركوب مىشد.
چگونه اين چنين مردمى مىتوانستند با آنها روبرو شوند و به آنها دسترسى داشته باشند.
وقتى كه در مسجد به نماز مىايستادند تحت مراقبت نگهبان بودند و اگر در محل ديگرى نماز مىخواندند، در ميان دوستان و نزديكان محصور مىشدند. هرگاه بر ارابهاى سوار مىشدند، نگهبانان و محافظين، آنها را احاطه مىكردند، وسايل نقليه ديگران متوقف مىشد و به ندرت اتفاق مىافتاد كه در ميان مردم ديده شوند.
پنجمين عنوان قانون اساسى اين بود كه بيتالمال به خدا تعلق دارد و امانتى براى
مسلمانان است. هيچ يك از اموال بيتالمال را نمىتوان مورد استفاده قرار داد مگر از طريق مجارى حلال و هيچ چيزى از بيتالمال نبايد خارج شود مگر براى مقاصد حلال. حق تصرف خليفه در بيتالمال برابر بود با حق تصرف يك فرد مسلمان نسبت به دارايى يتيمى كه به امانت نزد او سپرده شده بود؛ به طورى كه قرآن كريم دستور مىدهد:
وقتى كه كسى از دنيا رفت و نزديكان، يتيمان و بينوايان براى تقسيم دارايى او حاضر شدند آنها را بهرهمند نماييد و گفتار نيكويى با آنها داشته باشيد.
خليفه مكلف بود چگونگى دخل و خرج بيتالمال را به مسلمانان گزارش دهد و هر مسلمانى حق داشت از خليفه راجع به دخل و خرج بيتالمال توضيح بخواهد و خلفاى راشدين به درستى اين اصول را رعايت مىكردند.
هر چه در بيتالمال توديع مىشد، مطابق دستور اسلام به امانت گرفته مىشد و مخارج آن نيز بر روال صحيح بود.
هر فردى كه در ميان مسلمانان به نيكوكارى شناخته مىشد به صورت افتخارى اين خدمت را انجام مىداد، بدون اينكه دينارى از بيتالمال را براى مصارف شخصى برداشت كند. از آن گذشته هيچ وقت از اينكه از اموال خودش به نفع ملت خرج كند خوددارى نمىكرد. كسانى كه نمىتوانستند اين خدمت را بلاعوض انجام دهند به اندازه حداقل نياز خود از بيتالمال برداشت مىكردند. هر آدم معقولى اعتراف مىكرد كه آنچه كارگزاران مىگيرند، خيلى كمتر از ميزان مزدى است كه بايد بگيرند و هيچ نقاد مخالفى حتى جرأت نداشت كه چنان عملى را تكذيب كند. هر مسلمانى حق داشت در مورد چگونگى دخل و خرج بيتالمال از خلفا توضيح بخواهد و خلفا هميشه آماده توضيح بودند.
هر مسلمانى حق داشت از خليفه بپرسد چگونه توانسته است براى خود چنان جامه بلندى از پارچهاى كه از يمن آوردهاند تهيه كند درصورتى كه جامه ديگران كه از آن پارچه تهيه شده كوتاهتر از جامه خليفه است.
وقتى كه خلافت به صورت ناروايى به شكل خودكامگى درآمد، كليه بيتالمال به جاى اينكه متعلق به خدا شمرده شود يا بيتالمال عمومى خوانده شود خزانه فرمانرواى وقت شد. پول به طور مشروع و غير مشروع گرفته مىشد و در راههاى مشروع و غير مشروع صرف مىشد. هيچكس جرأت مطالبه صورت حساب نداشت و تمامى ماليات دولت منشأ لذت و بهره بود كه هر فردى از نامهرسان گرفته تا مدير كل به قدر كفايت خود از آن بهرهمند مىشد.
آنها همه به اين حقيقت بىاعتنا بودند كه برخوردارى از قدرت جوازى براى سوء استفاده از امانت مردم نيست.
ششمين عنوان قانون اساسى اسلام ناظر به اين معنى است كه موضوع تأسيس سلطنت خدا در كار است و هيچ مقامى بالاتر از مقام قانون نيست و هيچكس حق ندارد از حدود قانون تجاوز كند، بلكه همه مردم از فرد معمولى گرفته تا رييس مملكت در مقابل قانون برابرند و قانون بايد در مورد همه به صورت يكنواخت و بدون تبعيض اجرا شود. در مسايل مربوط به حق و انصاف، طرفدارى ممنوع است. محاكم قضايى بايد از فشار خارجى آزاد باشند. چهار خليفه بهترين نمونه رعايت اين اصل بودند و به جاى اينكه بيشتر از پادشاهان كسب قدرت كند به طور جدى رعايت قانون الهى مىكردند.
دوستى و خويشاوندى هيچگاه موجب غفلت خلفا از قوانين و مقررات نمىشد و نيز عدم رضايت آنها از كسى موجب نمىشد كه برخلاف قوانين اسلامى مورد آزار و اذيت قرار دهند و چنانچه كسى به حقوق خصوصى آنها تجاوز مىكرد، آنها نيز موضوع را همچون بقيه مردم معمولى به محكمه ارجاع مىدادند. اگر كسى شكايتى از آنها داشت به محكمه شكايت مىكرد.
در نتيجه همه فرمانداران و فرماندهان قواى نظامى در چنگ قانون اسير بودند. هيچكس جرأت نمىكرد قاضى را به نفع خود تحت نفوذ قرار دهد و هر كس از رعايت قانون تخلف مىكرد از نتايج قانونى نجات نمىيافت.
با تبديل خلافت به ملوكيت، اين ايدئولوژى اسلامى نيز در فراموشى و غفلت فرو رفت. نه تنها پادشاهان بلكه شاهزادگان، اشراف، مأمورين، فرماندهان و حتى زيبارويان و كليه افراد وابسته به دربار نيز در مقام بالاتر و برتر از قانون قرار گرفتند. مردم جسما و اخلاقا مورد ترحم مأمورين رسمى دولت واقع شدند.
به منظور تشخيص حق و باطل و قوى و ضعيف دو مقياس و دو معيار برقرار گرديد. قضات محاكم تحت فشار شديدى قرار گرفتند. كسانى كه به دنبال بودند بايستى جريمه سنگينى بپردازند و سزاى عدالتپرورى را دريافت كنند. قضاتى كه از خدا مىترسيدند، تحمل رنج و مشقت را ترجيح مىدادند. آنها حاضر بودند زندانى شوند اما آلت جرم و ابزار تعدى ستمكاران نباشند و مورد عذاب و عقاب الهى واقع نگردند.
هفتمين عنوان قانون اساسى اسلام عبارت است از برابرى كامل اشخاص از لحاظ حقوق، موقعيت و مقام از ديدگاه قانون. اين معنى در دوران حكومت صدر اسلام كاملاً محفوظ بود. در ميان مسلمانان هيچگونه تبعيضى از لحاظ نژاد و زبان و محل ولادت وجود نداشت. هيچ فردى از جهت امتيازات قبيلهاى، خانوادگى و نژادى بر ديگرى برترى نداشت. مساوات مطلق در حقوق همه افرادى كه معتقد به اللّه و فرستاده او بودند، رعايت مىشد. تنها ملاك برترى و امتياز افراد بر يكديگر اخلاق، كفايت، شايستگى و خدمتگزارى بود. با روى كار آمدن امپرياليزم به جاى خلافت، ديوهاى تعصّب و خودپسندى از هر جهت به كار افتادند. وضع و مقام اعضاى وابسته به خاندان سلطنتى نسبت به ديگران صورت خاصى پيدا كرد و وابستگان به اين مقامات و حمايت كنندگان آنان نيز بر ديگران برترى پيدا كردند. قبايل وابسته به خاندان سلطنتى نسبت به ساير قبايل داراى امتيازاتى شدند. تفاوت و امتياز بين عرب و غير عرب آشكار گشت و كوشش و تلاش براى تحصيل قدرت، رابطه بين قبايل عرب را مسموم ساخت. تاريخ شاهد است كه اين امتيازات چه صدمات و لطماتى را به دنبال داشت.
تغييراتى كه در خلال تبديل خلافت اسلامى به امپرياليزم و ملوكيت ايجاد شد، بر همگان آشكار است و بر هيچكس پوشيده نيست كه نامزدى يزيد به جانشينى پدرش، نقطه آغاز اين تغيير و تبدلات بود.
ناگفته نماند كه پس از گذشت مدت كوتاهى از نقطه اصلى انحراف همه اعمال فاسد و كارهاى زشت و پليدى كه قبلاً ذكر شد به وجود آمد. در آن زمان كه اين قدم انقلابى برداشته شد، نشانى از اين مفاسد به چشم نمىخورد. ولى يك انسان بصير و دورانديش قادر بود نتايج غير قابل احتراز چنان آغازى را درك كند. اصلاحاتى كه به وسيله اسلام از لحاظ ادارى و سياسى صورت گرفته بود، مىرفت كه بر اثر اين تغييرات به كلى نابود گردد.
اين است علت و جهتى كه حسين عليهالسلام نتوانست با بروز چنين اوضاع نامطلوب و ناگوارى بىتفاوت بماند. بدين جهت تصميم گرفت قبل از آنكه جامعه اسلامى با آن نيروهاى پليد روبرو شود و نتايج شوم آن آشكار گردد، عليه چنان حكومتى قيام كند.
نتايج مقاومت دليرانه آن حضرت بر هر كسى آشكار است.
حقيقتى را كه حسين عليهالسلام مىخواست بر آن تأكيد كند و خود را دچار چنان خطر دهشتناكى نمايد و نتايج آن را با دلاورى تمام به جان بخرد، اين بود:
دولت اسلامى سرمايهاى بسيار نفيس و ارزنده است و اگر هر مؤمنى حياتش را در راه حفظ اين سرمايه فدا سازد و اعضاى خانوادهاش را به كشتن دهد تا از اين سرمايه نفيس نگهدارى شود، ارزش دارد و فداكارى براى نيز جلوگيرى از چنين خطر اساسى براى كيش اسلام و امّت اسلامى، ضرورى مىنمايد.
هر كسى آزاد است كه با وسوسه و ترديد اين حادثه را در حكم مانور يا نمايشى براى كسب قدرت تلقى كند، ولى در نظر حسين بن على عليهالسلام اين امر قبل از هر چيز تعهدى مذهبى محسوب مىشد. بنابراين جانش را در اين راه از دست داد و در عوض تاج شهادت را ربود.
تأليف
ابوالأعلى مودودى
ترجمه
سيد غلامرضا سعيدى
انسان در اين جهان ناگزير است كه با هر كس و هر چيز كه مواجه مىشود رأى و نظر نهايى خود را درست يا نادرست ابراز كند، زيرا مادامى كه رأى و نظر خود را درباره حقيقت و ماهيّت آن و نيز ميزان علاقه و رابطه با آن را تعيين نكند، تكليفش معلوم نيست و نمىتواند ارتباط خود يا نحوه معاملهاى را كه با آن خواهد نمود، معيّن كند. در هر حال طبعا و قهرا ناگزير است كه نظر و رأى نهايى خودش را درست يا نادرست، درباره آن ابراز كند.
با توجّه به تجربيّات و جريانات روزانه براى مثال مىگوييم:
وقتى كه براى نخستين بار به كسى برخورد مىكنيد، طبيعتا تمايل به شناخت او داريد، بنابراين از خود مىپرسيد: اين فرد كيست؟ شغل او چيست؟ مقام و منزلت او در اجتماع چيست و چه نوع عوامل و روابطى مرا با او مرتبط مىسازد؟
به هر حال طبيعى و قهرى است كه تا چنين مقدّماتى طى نشود و از اين پرسشها نتيجهاى به دست نيايد، راه ارتباط شما با آن شخص روشن نخواهد شد و نخواهيد دانست با او چه معامله و رفتارى را بايد داشته باشيد. بنابراين تا زمانى كه اطلاعات كافى در مورد شخص مورد نظر به دست نياوردهايد، مجبوريد رأى و نظر خودتان را در خصوص چنين شخصى بر اساس حدس و گمان قرار دهيد و از قرائن و امارات استفاده كنيد. در هر حال بديهى است روشى كه در طرز ارتباط با شخص مورد نظر انتخاب مىكنيد، مبتنى بر رأى و نظرى است كه اتّخاذ كردهايد. براى روشن شدن مطلب مثال ديگرى بيان مىشود:
چيزهايى را كه معمولاً مىخوريد و از آن تغذيه مىكنيد اشيايى هستند كه نسبت به خواص آن اطمينان كافى داريد، همچنين هر چيزى كه طرد مىكنيد يا مورد استفاده قرار مىدهيد و در نگهدارى آن سعى مىكنيد - چه بزرگ و چه كوچك - و نيز چيزهايى را كه
دوست مىداريد يا از آن نفرت داريد، در هر صورت مورد آزمايش و تحقيق قرار مىدهيد.
در نتيجه اختلاف نظر درباره هر چيزى نسبت به چيز ديگر يا چگونگى رابطه و علاقهاى كه به صورتهاى گوناگون و اشكال مختلف بااشخاص يا اشيا پيدا مىكنيم، ناشى از اختلاف نظرى است كه نسبت به حقيقت و ماهيت آن اشيا يا اشخاص پيدا مىكنيم، ولى درستى يا نادرستى نظر ما درباره اشخاص يا اشياى مختلف در هر حال بسته به طريقى است كه براى ارتباط يا تماس با اشخاص و اشيا انتخاب كردهايم و باز درستى يا نادرستى اين نظر منوط و مربوط به اساس و مبنايى است كه تفكر خود را بر آن استوار كردهايم. در هر صورت مرجع اين گونه امور، معلوماتى است كه بر اساس حدس، تخمين، گمان و وهم يا مشاهده حسّى به دست آمده است.
جهت روشن شدن اين مطلب، ذكر مثال ديگرى لازم است:
هنگام مواجه شدن كودك، با آتش از آنجايى كه وجود آتش را از حس و شهود درك كرده است، آن را بازيچه زيبا و قشنگى مىپندارد، در نتيجه دستش را به طرف آن دراز مىكند تا آن را بگيرد و با آن بازى كند، در عين حال فرد ديگرى كه به آتش نگاه مىكند، از روى احساس يا توهّم، تصوّر مىكند كه در اين آتش عنصرى از الوهيت وجود دارد يا اينكه آن را يكى از مظاهر الوهيت مىپندارد.
طبيعى است كه چنين تصوّرى، در فكر و عمل او تأثيرگذار خواهد بود، در نتيجه بر خود واجب مىداند كه تسليم اين آتش فروزان شده و در مقابل آن خاضع و متواضع گردد.
شخص سومى كه به آتش نگاه مىكند، نظر و رأيى غير از نظر كودك و فرد نخستين خواهد داشت، زيرا با نظرى دقيقتر نگريسته و در ماهيت و حقيقت آن فكر كرده است و در نهايت پس از تحقيق و مطالعه به حقيقت وجود آتش نزديكتر شده و تا حدّى ماهيت آن را شناخته است.
او به اين نتيجه رسيده است كه آتش وسيلهاى براى طبخ كردن و گرم كردن است و بالاخره درك مىكند كه رابطه بين او و آتش، رابطه خادم و مخدوم است. بنابراين نه آتش را بازيچه مىانگارد و نه خدا را، بلكه براى طبخ كردن و گرم شدن بر حسب اقتضا و احتياج از آن استفاده مىكند.
پس دو طريق اول، يعنى نظر كودك و نظر آتشپرست را بايد از طريق جاهليّت دانست، زيرا نادرستى نظر كودك درباره آتش كه آن را بازيچهاى مىانگاشت، به تجربه آشكار مىشود و نظر آتشپرست نيز كه آتش را خدا يا يكى از مظاهر خدا مىداند، مستند به تحقيق
علمى نيست، بلكه منشأ آن توهّم و خيال است، لكن نظر سوم يعنى نظر كسى كه آتش را وسيلهاى جهت رفع نياز انسان مىشناسد، طريق علمى قطعى است، زيرا نظر او در اين زمينه متكى به دانش و تحقيق دقيق است، بنابراين چنين نظرى قابل اعتماد مىباشد.
پس از بحث و تحقيق در جزييات موضوع و روشن شدن مطلب، در اين قسمت كليات بحث مطرح مىشود.
هر انسانى همين كه به جسم خود نگاه مىكند، قواى عديدهاى را كه در وجود او به وديعت گذاشته شده مىبيند و در آسمانى كه روى سرش قرار گرفته و زمينى كه زير پايش گسترده شده است، اشياى بديع، عجيب و بىشمارى را مشاهده مىكند كه مىتواند آنها را مسخّر كرده و مورد استفاده قرار دهد. همچنين در اطراف خود موجودات زيادى را اعم از انسان، حيوان، گياه و جماد را مشاهده مىكند كه زندگى وى منوط و مربوط به همه آنهاست، امّا مادامى كه درباره خويش مطالعه صحيحى نكرده و هويت و ماهيت خود را به طورى كه بايد و شايد نشناسد و برنامهاى براى زندگانى خود طرح نكند، نخواهد توانست تعريف معينى از رابطه و علاقه خود با ساير موجودات ارائه دهد.
در اين صورت لازم است براى سؤالات زير پاسخهاى روشنى ارائه دهد:
آيا در اين جهان مسؤوليتى دارد؟ آيا در زندگى مستقل و آزاد است يا اينكه ناگزير است در برابر مقام ديگرى مطيع و منقاد باشد؟
در صورتى كه مطيع و منقاد اراده ديگرى است، صاحب آن اراده كيست؟ و اگر در برابر او مسؤول است، مسؤوليت او به چه صورتى است؟
آيا در زندگى اين جهان براى انسان هدف و غايتى معيّن شده است يا خير؟ و چنانچه غايت و هدفى وجود دارد، آن غايت و هدف چيست؟
از اين گذشته آيا توانايى آن را دارد كه براى قواى مكنونه در ذات خويش مجرايى معيّن كند و منفذ و مخرجى تعيين نمايد؟
آيا اين جسم و قواى جسمانى كه در اختيار اوست ملك خاص و ذاتى اوست يا يكى از مواهبى است كه از جاى ديگرى به او داده شده است؟
آيا غير از خودش كسى وجود دارد كه حساب او را مورد رسيدگى قرار دهد؟
آيا تعيين حد و مرز استخدام اين قوا به دست خود اوست يا بر عهده مرجع ديگرى است؟
آيا انجام وظايف و اجراى برنامه زندگى وى در برابر جهان و آنچه در آن است، به دست خود اوست يا خير؟
آيا آنچه در اطراف او و محيط مالكيت و قدرت او قرار گرفته است، در حقيقت متعلق به خود اوست يا اينكه ملك ديگرى است و خود او نيز مملوك ديگرى است؟
آيا براى ميزان تصرّف او در اشيا و احوال موجود، حد و مرزى وجود دارد يا خير؟ و اگر حد و مرزى وجود دارد، مرجع تعيين آن كيست؟
بنابراين مادامى كه شخص درباره جهان انسانى فكرى نكرده و درباره حقيقت و ماهيت آن نينديشيده، در مورد چگونگى ارتباط و رفتار با مردم روش معيّنى را اختيار نكرده و قوانينى را ميان افراد مختلف آن در نظر نگرفته، تفاوت بين افراد و آحاد جامعه بشرى را درك نكرده و در اين زمينه حد و مرزى را معين ننموده و نيز نداند كه اساس دوستى، دشمنى، ائتلاف، اختلاف و همكارى يا عدم همكارى با افراد را بر چه پايهاى استوار كند، قادر به تعيين حد و مرزى جهت امور مربوط به اجتماع و طرح برنامهاى براى زندگى نخواهد بود.
با توجّه به اين سوابق تا زمانى كه انسان درباره حقيقت و ماهيت اين عالم فكر و تأمّلى به كار نبرده باشد و مقام و منزلت خود را در اين جهان و محيطى كه در آن زندگى مىكند درك نكرده باشد، قطعا نخواهد توانست به نتيجهاى برسد.
به هر حال با توضيحاتى كه داده شد مطلب تا حدّى روشن گرديد. بنابراين با تأكيد و اصرار تمام مىتوان گفت كه هرگاه انسان در اين زمينه مطالعه كافى نداشته باشد و درباره تمام اين امور تصميم قاطعى نگيرد، بديهى است نخواهد توانست روش و برنامه روشن و درستى براى زندگى وضع كند.
حقيقت امر اين است كه هر يك از افراد بشر در اين موضوع دانسته يا ندانسته نظرى دارد و طبعا هر فردى ناگزير از اتخاذ نظر است و جز با استناد و اتكا به عقيده و نظر معيّنى نخواهد توانست در زندگى گامى بردارد.
مقصود از اين عقيده و نظر اين نيست كه هر يك از افراد بشر بايد در اين مسايل، تدبّر و تعمّق نمايد و مانند يك فيلسوف جواب مورد نظرخود را بر اساس فلسفه معيّن و معلومى استوار كرده و يا اينكه درباره هر عملى دقت نظر خاصى به كار برده ببرد.
بلكه به ندرت افرادى ديده مىشوند كه صورت درستى از امثال اين مسايل در ذهنشان ترسيم شده باشد. اصولاً كمتر در اين باره فكر مىكنند.
با همه اين اوصاف معمولاً فكر فرد چه به صورت مثبت و چه به صورت منفى، با يك نوع
فكر اساسى كه در ذهن متفكرين جاى گرفته است، تطبيق مىكند و طبعا طريقى را كه هر فردى براى زندگى خويش انتخاب مىكند، متناسب با اوضاع و احوال و مقتضيات محيط خود اوست.
نكتهاى كه درباره فرد مطرح شد، بر جمعيتها نيز صدق مىكند. از آنجايى كه طرح چنين پرسشهايى راجع به مسايل اساسى حيات بشر، براى زندگى لازم و ضرورى است، در نتيجه وضع برنامهاى براى نظامى از نظامهاى عمران و فرهنگ يا اجتماعى از اجتماعات بشر تنها در صورتى ممكن است كه جوابى براى آن پرسشهاى مهم تعيين شود. بديهى است جوابى كه براى اين براى آن پرسشها داده مىشود، اين است كه قوانين زندگى به طور كلّى بر اساس مقتضيات تشكيل مىشود.
بنابر آنچه گفته شد، تئورى (نظريه) اخلاقى نيز هر چه باشد، مادامى كه مطابق همان جواب نباشد و ذهن را اقناع نكند، قوام و اساسى نخواهد داشت.
از اين گذشته همه نواحى و جوانب اصلى و فرعى زندگى بايد متناسب و ملايم با دواعى و مطالب مربوط به آن باشد.
خلاصه كلام اينكه كليه اركان تمدن، از هر نوع كه باشد، به همان شكل و روشى تأمين خواهد شد كه جواب مورد نظر اقتضا دارد و در نهايت به همان رنگى در خواهد آمد كه طبيعت آن اقتضا دارد و خلاف آن غير ممكن است.
در اين صورت شيوه عمل هم براى فرد و هم براى جمعيت بايستى به همان شكلى درآيد كه مقتضى همان جواب باشد و وضع خاص آن ايجاب كند. در هر حال محال است كه ماهيت طريق فردى يا اجتماعى مخالف جواب منظور باشد.
گاهى ممكن است ميان گفتار و اقرار به زبان و طريق عملى به طورى كه بايسته و شايسته است اختلافى باشد، ولى ممكن نيست بين طريق عملى و جوابى كه براى آن پرسشها داده مىشود، مخالفت يا مباينتى وجود داشته باشد.
با روشن شدن اين مطلب، راه بحث باز مىشود و مىتوان يك گام به جلو برداشت و آن اين است كه با توجّه به مسايل اساسى كه در زندگى بشر وجود دارد، براى هيچكس مقدور نيست كه قدمى در ميدان زندگى بردارد، مگر اينكه در ذهن و فكر خود آن را به طور رضايتبخشى حل كرده باشد.
نكته ديگرى كه وجود دارد اين است كه همه اين مسايل مربوط به مغيبات و مسموعات است و جواب آن را نمىتوان سرسرى انگاشت و به سهولت بيان كرد تا هر كسى بدون تأمل و
تفكر آن را دريابد. از طرف ديگر مطلب اين قدر ساده و آسان نيست كه هر كسى بتواند بدون مطالعه و به كار بردن انديشه حقيقت آن را درك كند. به همين دليل است كه نمىتوان آن را به صورتى حل كرد كه همه مردم در مورد آن اتفاق نظر داشته باشند.
بلكه حقيقت اين است كه از دوران قديم تاكنون مردم در اين باره با يكديگر اختلاف دارند و هر دسته و جمعيتى آن را به طريق خاصى حل كرده و فكر و برنامه مخصوصى در اين زمينه طرح كرده است.
در اين صورت دانستن اين مسأله نيز ضرورت دارد كه حل اين مشكل تاكنون بر چه اساسى قرار گرفته و مردم جهان تا امروز براى كشف اين معضل چه طرقى را انتخاب كردهاند و نيز بايد بدانيم كه طرق مختلف حل اين مشكل چيست؟
طريق اول اين است كه انسان به حواس خود اطمينان داشته باشد و هر چه را از راه حس درك مىكند، به كار بندد.
طريق دوم اين است كه شخص گمان و حدس و تخمين را ضميمه محسوساتش قرار دهد و نتيجه حاصله از آن را درباره اين مسايل ملاك و مأخذ عمل قرار دهد.
طريق سوم اين است كه آنچه را پيامبران خدا آوردهاند بپذيرد و آن را راه حل رضايتبخشى بداند و ايمان داشته باشد كه پيامبران پشت پرده را ديدهاند و حقيقت را از منبع و مبدأ به دست آورده و به عمق و كنه آن دسترسى داشتهاند.
بنابراين كليه راهحلهايى كه تاكنون بشر انتخاب كرده، همين سه طريق است و طريق چهارمى وجود ندارد. هر يك از اين طرق سه گانه برنامه عملى خاصى طرح مىكند. يعنى براى اخلاق، نظم و نظامى متين و براى عمران، نظم و نظامى جداگانه تعيين مىكند و هر يك از اين دو برنامه از لحاظ حقيقت و جوهر، مخالف برنامهها و قوانينى است كه ديگران به اقتضاى تشخيص خويش وضع كردهاند.
اينك طرق مختلف حل اين مسايل و برنامههاى گوناگونى كه از جهات متعدد در نظر گرفته شده، توضيح داده مىشود.
هرگاه انسان با اعتماد به محسوسات در اين مسايل رأى و نظرى اتخاذ كند، طبعا خاصيت اين طرز فكر و عوامل نهانى آن، شخص را وادار به چنين نتيجهگيرى مىكند كه اين عالم با همه نظم و انضباطى كه به آن حاكم است، هدف معيّن و مصلحت خاصى ندارد و بر حسب تصادف و بدون مقصود خاصى به وجود آمده است. لازمه چنين شيوه تفكر اين عقيده است كه دستگاه عالم وجود در مسير مجهولى سير مىكند و هيچگونه فكر و تعقلى درباره آن به كار برده نشده است و بدون اينكه نتيجه وافرى بر آن بار باشد به ناچار روزى منقرض و نابود خواهد شد.خلاصه اينكه اين جهان نه خالقى دارد، نه پرورش دهندهاى و نه گردانندهاى و هرگاه آفرينندهاى هم وجود داشته باشد نه با انسان رابطهاى دارد و نه سيطره و نفوذى بر آن و بشر به منزله حيوانى است كه بر حسب تصادف به وجود آمده است. در نتيجه كسى كه او را از نيستى به وجود آورده، نمىشناسد، بلكه معتقد مىشود كه خود به خود از نيستى در جهان هستى قدم گذاشته است.
در هر صورت كسى كه داراى چنين طرز فكرى باشد، چيزى از جهان هستى نخواهد فهميد و در عين حال از بحث و فحص بىنياز نخواهد ماند.
آنچه درباره شناخت انسان مسلم است اين است كه انسان از همان آغاز كه پا به عرصه وجود مىگذارد، داراى رغبتها و آرزوهايى است كه طبعا بايد براى تأمين آن اقدام كند. بنابراين ناگزير است از كليه نيروها و ابزارى كه در اين زمينه به او كمك مىكنند، استمداد كند.
انسان چنين مىانديشد كه در عالم لذايذ بىشمارى وجود دارد و مىتواند براى به دست آوردن آن، تمام نيروى خود و اسباب و ابزارى كه در اختيار دارد را به كار اندازد تا تمايلات خود را تسكين دهد و براى انجام اين منظور هر چه طبيعتش به او حكم مىكند انجام مىدهد.
به عقيده چنين كسى دنيا همچون سفره گستردهاى است كه تمام نعمتها و لذايذ روى آن فراهم آمده است و مالك و صاحبى هم ندارد. در نتيجه حق هر گونه دخل و تصرّفى در آن را دارد و بر اساس آنچه هوا و هوسش حكم مىكند مىتواند از آن برخوردار شود و رادع و مانعى در برابر او وجود ندارد. در مقابل هيچ مقامى مسؤول نيست و هيچ سرچشمهاى براى دانش وجود ندارد كه از آن سيراب شود تا حس دانشجويى و شوق كسب معرفتش را بدان وسيله تسكين دهد و براى سير در ظلمات زندگى نيز هيچگونه نور و روشنايى وجود ندارد.
در اين صورت انسان، قائم به نفس و در تمام شؤون زندگى مستقل و آزاد است، بدون اينكه مسؤوليتى داشته باشد و يا اعتقاد داشته باشد كه سرانجام همه اعمال او را در محكمه خاصى مورد رسيدگى قرار مىدهند. بنابراين خود به وضع قانون مىپردازد و ميزان و حدود قوايى را كه در اختيار دارد تعيين مىكند. همچنين در معاملاتى كه با انسانهاى ديگر دارد يا در روابط خود با ساير موجودات، مرجع و قاضى خود اوست و هرگاه مرجع و مصدرى غير از خود را در نظر بگيرد، همانا عالم حيوانات و جهان جمادات خواهد بود و يا تجربياتى خواهد بود كه در دوران زندگى خود بر اساس اين عقيده به دست آورده است. هرگاه خود را نزد مقامى مسؤول بداند، آن مقام و مرجع يا خود او يا شهواتش خواهد بود و يا مقامى مقتدرتر و نافذتر از خودش كه مردم او را به وجود آوردهاند و به حكم قدرت و مقامى كه دارد، اين شخص ناگزير از اطاعت اوست و او را به حكم اجبار مرجع نهايى مىداند.
به عقيده چنين شخصى، زندگى جز حيات همين دنيا چيز ديگرى نيست و انسان پاداش همه اعمال خود را در همين دنيا مىبيند و سعادت و شقاوت او محدود به همين زندگى است و نيز خطا، صواب، نفع، ضرر و هر آنچه كه اجتناب از آن ضرورى است يا كسب آن لازم تشخيص داده مىشود، قطعا طبق نتايجى است كه در همين عالم آشكار مىشود.
در نظر طرفداران اين عقيده، چنين نظرى براى زندگى از هر جهت كامل است و كليه مسايل اساسى حيات بشر را حل كرده و پاسخ پرسش معهود را داده است و بر پايه مشاهدات حسى استنتاجاتى كرده است.
بدون شك بين اجزاى مختلف اين جواب و فروع حل اين مشكل، مناسبات و روابط منطقى وجود دارد كه به موجب آن انسان مىتواند راه معيّن و برنامه خاصى را انتخاب كند.
اكنون صرفنظر از درستى يا نادرستى اين جواب و مسيرى كه براى زندگى بر طبق آن تعيين مىشود، بايد ديد تأثير نهايى آن در نواحى مختلف زندگى چيست؟
تأثير اين تئورى يا نظريه طبيعى در حيات فردى اين است كه انسان در تمام شؤون زندگى
خود مستقل است و برنامه حياتش را خود تعيين مىكند. هر عملى را كه مرتكب شود، در برابر هيچ شخص يا مقامى مسؤوليتى ندارد و هيچ مانع و رادعى نمىتواند او را از اين سركشى و گمراهى منع كند و هيچ عاملى هم نمىتواند شهوات و تمايلات او را محدود كند.
چنين كسى خود را مالك جسم و تمام نيروهاى نهانى كه در آن به وديعت گذاشته شده مىداند و تمامى قواى حياتى را كه در اختيار دارد به ميل خود و مطابق هوا و هوسش صرف مىنمايد.
هر چه از لذايذ زندگى و اسباب وصول به آن، تحت تصرّفش قرار گيرد در آن تصرّف مالكانه مىكند. همانطور كه شترچران شترهايى را كه به او سپرده شده به هر طرف بخواهد مىراند، او نيز خود را حاكم مطلق العنان مىداند. چنين فردى هرگاه با كسانى مواجه شود كه بر آنها تسلط قاطعى ندارد و نمىتواند همه امورشان را قبضه كند با آنها همان معاملهاى را خواهد كرد كه ديكتاتورها با بندگان و بردگان مىكنند. در اين مورد نيز صاحب قدرت، حد و مرزى براى تسلط و غلبه بر ديگران قايل نمىشود و هيچ مانع و رادعى براى طغيان شهوات و هوسهاى نفسانى او جز همان حد طبيعى و نهايى شهوات كه در آنجا ناگزير از توقف است، وجود نخواهد داشت و هر اندازه انسان تلاش كند كه كوچكترين اثر و عاملى از اخلاق را در وجود چنين شخصى پيدا كند، قادر نخواهد بود.
پس هرگاه چنين فرض كنيم كه حدود، عقبات و تبعاتى در كار نباشد و شخص از آنچنان آزادى عملى برخوردار باشد كه بدون توجّه به حدود و تبعاتى بتواند در هر راهى كه مىخواهد سير كند، لازمه طبيعت و نواميس فطرى در چنين محيطى اين خواهد بود كه انسانى شرور، متجاوز و ديكتاتور منش بار آيد كه هيچكس نتواند بر او اعتماد كند يا از تجاوز او مصون و مأمون باشد. قهرا چنين كسى غرق در حب ذات و خودخواهى و خودپرستى و شهوتپرستى خواهد بود و براى تأمين هوا و هوس خويش از هيچ چيز فروگذار نخواهد كرد و از هر فرصتى استفاده خواهد كرد.
تنها هدف مطلوب او در زندگى، ارضاى غرايز حيوانى و اغراض شخصى خواهد بود و جز به آنچه فورى و آنى منافعش را تأمين كند به چيز ديگرى اهميت نخواهد داد. شكى نيست كه ظهور چنين سجيه و اخلاقى در افراد، مستلزم چنان عقيدهاى است و از نتايج منطقى و قهرى آن است.
در عين حال ممكن است چنين شخصى به اقتضاى مصلحت يا به واسطه هدف خاصى به يك نوع اخلاق فاضله و حسنه متخلق شود، براى مثال با همسايگانش مواسات كند، نسبت به
مساكين و نيازمندان عاطفهاى ابراز كند، مال يا وقتش را در راه ترقى ملّتش صرف كند يا براى ترقى و رفاه هم نوعش كوششى منظور دارد، تا آنها را به مدارج كمال و رستگارى رهبرى كند. لكن با نظرى دقيق در اخلاق او و نيز كنكاش در عمق فكر و طريق او روشن خواهد شد كه تنها هدف او از اين كوشش و نوع دوستى اين است كه از لذايذ حيات، بيشتر برخوردار گردد و اين نيز جز صورت و شكلى از خودخواهى و خودپرستى چيز ديگرى نيست. چرا كه چنين شخصى در ترقى ملّت و افراد هم نوع خود، ترقى، تكميل آرزوها و مطامع خويش را جستجو مىكند و اين نيت براى اصلاح امور آنان كمر همت مىبندد.هدف اصلى و آخرين نقطه نظر او در كمال مطلوبى كه دارد اين است كه فردى ملّى و يا وطنى شناخته شود و نهايت آرزوى او، احياى سنن ملّى و قومى است كه در زبانهاى اروپايى به «ناسيوناليزم» تعبير مىشود.
از خصوصيات بارز اجتماع يا جامعهاى كه از چنين مردانى تشكيل شده باشد اين خواهد بود كه:
1- بنيان سياست، مماس حاكميت بشرى تأمين شود، چه آن حكومت جنبه فردى يا خانوادگى داشته باشد و چه جنبه طبقاتى و چه عنوان جمهوريت. عالىترين مراحلى كه در چنين اجتماعى طى مىشود و مهمترين و راقىترين «نظريه اجتماعى» كه مدّ نظر قرار مىگيرد تصوّر «حكومت مشترك المنافع» خواهد بود.
بديهى است در چنين كشورى قدرت قانونگذارى در دست مردم خواهد بود و قوانين و مقررات قهرا بر اساس تمايلات، آرزوها و تجربيات بشرى استوار خواهد بود و طبعا مشى سياسى نيز طبق منافع و مصالح همان جمعيت صورت خواهد گرفت.
بدون شك در چنين محيطى كسانى زعامت اجتماع را تحصيل خواهند كرد و حكومت را در دست خواهند گرفت كه حداكثر دهاء، مكر، خدعه، فريب، دروغگويى، دروغ پردازى و قساوت و خبث طينت را احراز كنند.
در چنين شرايط و احوالى طبق شرايع و قوانين چنين مردمى «باطل» به صورت حق جلوهگر خواهد شد، زيرا قدرت به دست طرفداران باطل افتاده و طبيعى است كه هرگاه حق، طرفدار و مدافعى نداشته باشد حكومت و قضاوت تحت سيطره باطل قرار خواهد گرفت.
2- نظام عمران و حيات اجتماعى بر اساس خودخواهى و شهوتپرستى استوار خواهد شد. در چنين جامعهاى حدود اخلاقى باقى نخواهد ماند تا بتواند اشخاص را از سير در مسير شهوت و هوا و هوس نفسانى مانع شود.
آنگاه براى اخلاق، ميزان ديگرى به وجود خواهد آمد كه بر اساس آن جز لذتها، اسراف و مطامع حيات منظورى در بين نباشد و اگر احيانا و استثنائا در گوشه و كنار مختصرى از فضايل اخلاقى رعايت شود، همانا براى چشمبندى حسودان خواهد بود و نيز براى رعايتى از سوگند وفادارى كه در اوايل زمامدارى به نام راستى و درستى، ياد كردهاند!
3- طبيعى است كه در چنين محيطى آداب و فنون يا صنعت و هنر (Arts) تحت تأثير همين عوامل قرار گرفته، همان رنگ را خواهد گرفت و عناصر رذالت و فحشا در آن روز افزون خواهد شد.
4- حيات اقتصادى و به عبارت ديگر امور معيشت مردم در چنين محيطى بدوا به صورت «فئوداليزم» يا خانخانى در خواهد آمد و پس از آن، نظام سرمايهدارى جانشين آن خواهد شد. سرانجام نوبت انقلاب كارگران فرا مىرسد و حكومت ديكتاتورى كارگرى به وجود مىآيد و خلاصه كلام اينكه نظام اقتصادى هيچگاه بر مبناى ميزان مستقيم و صحيحى مشاهده نخواهد شد، زيرا فكر اساسى و اصلى كه بر هر فردى از افراد چنين جامعهاى حكومت مىكند اين است كه:
تمام ثروت و مكنتى كه در جهان وجود دارد، غنيمتى مفت و رايگان است كه براى تملك آن شرط و شروطى در كار نيست و انسان هر اندازه كه بهره بيشترى از نيروى تملك و تصرّف داشته باشد، به همان نسبت مىتواند از دارايى برخوردار شود و هر اندازه كه محيط و اوضاع و احوال به او اجازه مىدهد، نبايد خوددارى كند.
5- نظام تعليم و تربيت اطفال و پرورش دادن مردان كار و عمل در چنين محيطى همانند نظام اقتصادى است كه قبلاً تشريح شد. طبيعى است كه چنين نظام تعليم و تربيتى نيز از هر جهت متناسب با همان فكر و موافق با همان نوع تصوّرى است كه درباره حيات كردهاند و راه عملى آن نيز همان است.
در نتيجه با توجّه به اين سابقه در مدارس چنين اجتماعى از رابطه انسان با جهان و از ميزان تصرّف و نيز مقام انسان در عالم وجود به نسل جديد درسى آموخته نمىشود. برنامه تعليماتى چنين جامعهاى حاوى همان تصوّر عقيمى است كه قبلاً بيان شد و هر چه به دانشآموزان و دانشجويان تلقين مىشود و انواع مختلف معلوماتى كه به آنان القا مىشود، در واقع ترتيب و انتظامى است كه آنها را بر اين فكر بار آورده است و در ذهن آنان بر اساس همين تصوّر بشرى دانسته و يا ندانسته نقش مىبندد.
اين نظام تعليم و تربيت مىكوشد تا تهذيب و تربيت جوانان را طبق اين برنامه عملى
سازد و آنها را وادار كند كه همين طريق را در زندگى انتخاب كنند و با طيب خاطر در چنين اجتماعى مندمج شوند.
درباره خصوصيات اين نوع تعليم و تربيت و نتايج حاصله آن لازم به توضيح بيشترى نيست، زيرا خوانندگان خود بهتر مىدانند و در اين باره تجربياتى دارند. از طرفى اكثر دانشكدهها و دانشگاههايى كه جوانان در آن به تحصيل مشغولند بر اساس همين نظريه به وجود آمده است، البته پارهاى از اين دانشكدهها و دانشگاهها با صفت اسلام و مسلمان علم شدهاند، از قبيل «كلژ اسلامى» يا «اونيورسيته مسلمان».
به هر حال طريق عملى كه توضيح داده شد طريق جاهليّت محض است و شكل آن با شكل تشخيص كودكى كه به محسوسات اعتماد مىكند، فرقى ندارد.
به اين بيان كه كودك آتش را بازيچه قشنگى تشخيص مىدهد و با آن بازى مىكند، ولى پس از بازى كردن متوجّه مىشود كه آتش بازيچه سوزانندهاى است و به زودى با تجربه حسى خطاى خودش را درك مىكند، زيرا احساس مىكند كه آنچه را بازيچه ديده بود، سوزنده و گدازنده است. امّا مدت زمان زيادى براى كشف اين خطا لازم است و چه بسا بسيارى از انسانها تا پايان دوره حياتشان متوجّه اين خطا نشوند، زيرا آتشى را كه در اين نحوه زندگى با آن بازى مىكنند، سوزاننده نيست و دست كسى را كه با آن بازى مىكند فورا نمىسوزاند، بلكه مردم قرنهاى متمادى و روزگار درازى از گرمى آن بهرهمند مىشوند، امّا لهيب آن را متوجّه نيستند و چنانچه كسى بخواهد از تجربيات و حوادث مربوط به اين جريان عبرت بگيرد، دوران آزمايش بىاندازه وسيعى براى عبرت گرفتن لازم دارد.
لكن مرد دلآگاه و بصيرى كه شبانه روز خيانت رجال، مظالم فرمانروايان، عدوان قضات و خودخواهى و نفعطلبى توانگران را ملاحظه مىكند و نتايج وخيمى را كه بر اثر اين تئورى (نظريه) در سراسر جهان مترتب شده و اين همه خرابى بار آورده است و موجب آن همه وبال گرديده و منتهى به تمايلات ناسيوناليزم، امپرياليزم (سلطه استعمار) و استعباد ملل ضعيف و نابودى ملّتهاى كوچك شده مشاهده مىكند، به خوبى همه مفاسد اين نظريه را درمىيابد و به اين نتيجه مىرسد كه:
اين روش و طريقه از طرق جاهليّت محض است و به هيچ وجه ناشى از دانش و تحقيق نيست.
زيرا اين تئورى (نظريه) را كه بشر از خود ابداع نموده و به اين عالم ارتباط داده و بر آن تكيه كرده است، مطابق واقعيت و حقيقت نفسالامر نيست و اگر مىبود، نبايد حاصل
درختى كه به دست خود غرس كرده، چنين ميوه تلخ و پليدى باشد و چنين عواقب وخيمى را در برداشته باشد.
بنابراين نظريه دوم را تحت مطالعه و بررسى قرار مىدهيم.
همانگونه كه قبلاً نيز به آن اشاره شد طريق دوم براى حل اساسى مسايل حيات بشرى و كشف معضلات آن ممزوج نمودن حدس و گمانو تخمين با مشاهده و حس است، آنگاه به منظور حل اين مشكل با اتكاى به اين دو وسيله مىتوان رأى نهايى را صادر نمود.
در رابطه با اين طريق، سه نظريه مختلف وجود دارد كه از هر يك، طريقه علمى خاصى گرفته شده است.
از جمله اين نظريات سهگانه يكى اين است كه براى اين عالم بايد آفريننده، مدير و مدبرى وجود داشته باشد. ذهن بشر در مرحله اول به جايى سير مىكند كه خيال مىكند خداى يگانهاى وجود ندارد، بلكه براى اين جهان خدايان متعددى وجود دارند و قواى مختلف اين عالم ميان آنها تقسيم شده است و سعادت و شقاوت انسان و رستگارى خسران وى يا سود و زيان او منوط به جلب رضا و يا جلوگيرى از غضب و خشم آن خدايان است.
كسانى كه به اين نتيجه رسيدهاند و اين تئورى (نظر) را درباره اين جهان و قوانين حاكم بر آن انتخاب كردهاند، از لحاظ حدس و گمان و خيال و تخمين يك قدم به جلو برداشتهاند و در تحديد حدود و قدرت خدايان متعدد و تعيين ذات و هويت هر يك از آنان سعى و كوشش به كار بردهاند، به نحوى كه براى هر يك از مظاهر عالم وجود و بدايع آن، خداى خاصى قايل شدهاند.
طريق عملى را كه انسان بدوى بدين طريق انتخاب كرده و بر اين عقيده اتكا دارد، داراى خصوصيات و مميزات متعددى است كه در ذيل به آنها اشاره مىشود:
اول - زندگى انسان و سراسر محيط ذهنى او مرتع آباد و پردامنهاى مىشود كه اوهام و ظنون مىتوانند به حد اعلا در آن چرا كنند و از اين چراگاه به اندازه كافى بهرهبردارى كنند.
صاحب چنين عقيدهاى كه او را مشرك مىنامند، صرفا از روى توهّمى كه در ذهن او حكومت مىكند، براى بسيارى از اشيا، تأثيراتى قايل است و گمان مىكند كه هر يك از آنها در نيكبختى يا بدبختى او مؤثر هستند، حتّى اگر هيچگونه دليل و برهانى نداشته باشد.
در نتيجه اين توهّم فرد مقدار زيادى از وقت خود را به اميد جلب نفع يا دفع ضرر در
راههاى بيهوده ضايع مىكند و با اينكه در اين خصوص، عقيده و رأى او بر اساس دانش و تحقيق قرار نگرفته است، معذلك با اوهام خود دلخوش است.
چنين فردى براى رسيدن به آرزوى خود گاهى به قبرى پناه مىبرد و گاهى نزد بتى زانو مىزند و معتكف مىشود و اميدوار است كه به نيكبختى و رستگارى نايل گردد.
گاهى صبح يا شام به حضور شخص يا فرد معيّنى تشرّف حاصل مىكند و او را ولى يا ناصر خود مىداند.
گاهى دچار تطيّر مىشود و از برخورد با موجود معيّنى فال بد مىزند و اين عمل، تصميم او را درباره اقدامى كه بر عهده گرفته سست مىكند، زيرا تصوّر مىكند اگر در راهى كه گام برداشته، جلوتر برود نتيجه نامطلوبى خواهد گرفت. چه بسا گاهى اتفاق مىافتد كه برخورد با موجود ديگرى را به فال نيك گرفته و آرزوهاى شيرين و اميدهاى درخشانى در ذهن او بيدار مىشود و او را به هر طرفى سوق مىدهد.
اين جريانات افكار او را به خود مشغول داشته و از طريق مساعى طبيعى و ذاتى، تعديلى در ذهن او ايجاد مىكند، لكن روشن است كه اينگونه دلخوشىها با فطرت اصيل و جبلّت او سازگار نيست و نمىتواند به طور قاطع او را راضى و قانع كند.
دوم - اين تئورى (نظر) به جايى منتهى مىشود كه انسان را وادار به طرح برنامهاى طولانى براى اجراى شعائر، آداب و اعمالى مىكند كه با زندگى روزانه ارتباطى ندارد و در رستگاه دينى، هيچكس براى آن قيمتى قايل نيست.
براى مثال اين اشخاص به اميد درك موفقيت و وصول به مطلوب وليمههايى براى مردگان مىدهند يا در برابر مقابر آنان گوسفندهايى قربانى مىكنند و يا انواع و اقسام تقليدهاى موروثى و وظايفى را كه ميان اين طبقه از مردم شايع است، عملى مىكنند. در هر صورت دست زدن به اين قسم عمليات مقدارى از مساعى و وقت بشر را بيهوده صرف مىكند.
سوم - كسانى كه به اين نوع شرك كه ناشى از توهّم و اعتقاد به خرافات است مبتلا مىشوند، طبعا براى شعبده بازان و دجالان طعمه لذيذى محسوب مىشوند يا شكار حيلهگران و مكارانى مىشوند كه راه بازى كردن با عقول ساده بشر را آموخته و مردم سادهلوح را استثمار مىكنند.
از اينجاست كه در ميان مردم افرادى پيدا مىشوند كه خود را شاه خطاب نموده، نسبشان را به خورشيد و ماه مىرسانند، مانند خانواده سلطنتى ژاپن و امثال آن يا افراد ديگرى كه
رابطه نسبى خودشان را به خدايان موهوم ديگرى منتهى مىكنند و مردم را نيز به اين عقيده وادار مىكنند كه اين اشخاص به مقام الوهيت رسيدهاند و ساير مردم براى آنان در حكم بنده و بردهاند.
دسته ديگرى پيدا مىشوند كه مانند كاهنها خود را خدمتگزار و نگهبان خانه فلان ربالنوع معرفى مىكنند يا مجاور و متولى قبر يكى از صالحين مىشوند و مىگويند:
«ميان ما و كسانى كه از آنها اميد نفع يا خوف ضرر داريد رابطه خاصى است و نمىتوانيد به ساحت آنها دسترسى پيدا كنيد مگر به وسيله ما».
عده ديگرى تحت عنوان پانديت (شيخ هندوها) يا پير طريق - در ميان ملل ديگر - به ميدان مىآيند و ادعا مىكنند كه به وسيله تعويذ دعا، اوراد و ساير وسايل مكر و فريب، مىتوانند حوايج مردم را برآورند و گرفتارىهاى آنان را به طريقى كه از عهده هيچ بشر ديگرى ساخته نيست، برطرف كنند.
از اين بدتر اينكه حقوق، وظايف و امتيازات موهوم و مجعول همين دجالهاى شعبدهباز به اولاد و احفاد و حلقههاى سلسله خانواده آنها منتقل مىشود و به مرور زمان، همين سوابق براى افراد چنين خاندانهايى مايه تفاخر، مجد، بزرگوارى و اصالت حسب و نسب شناخته مىشود به گونهاى كه هيچ نيرويى نمىتواند آن را متزلزل كند يا با آن در ستيزه درآيد.
چنين عقيده سخيفى موجب استعباد بشر مىشود و مردم براى افراد خاندان سلطنتى و وابستگان به آن و نيز براى كهنه و سدنه معابد، مراجع دينى، شيوخ روحانى و متوليان مزارها در حكم بنده و برده قرار مىگيرند! لكن خدايان دروغى، مردم ساده لوح را استثمار كرده، آنها را در حكم مركب راهوار و گاو شيردهاى محسوب مىدارند و مقاصد خصوصى و اغراض شخصى خود را بدين وسيله تأمين مىكنند.
چهارم - اين تئورى (نظريه) براى علوم، فلسفه، ادبيات، عمران و فرهنگ، مايه و مادهاى تهيه نمىكند و نمىگذارد كه اين دستگاه بر اساس صحيح و درستى تأسيس شود. از اين خدايان دروغى هيچ نوع رهبرى و ارشادى براى بشر ساخته نيست تا مردم بتوانند از آن بهرهاى به دست آورده و هدايت شوند، بلكه تنها چيزى كه از اين رهگذر نصيب مردم مىشود اين است كه مردم به اميد جلب عواطف ومراحم خدايان موهوم و مزعوم به نوعى شعائر و آداب عبوديت پايبند مىشوند و به آن خو مىگيرند.
امّا حل مسايل حيات و مشكلات گوناگون آن به عهده خودشان است و بايستى قوانين و
مقرراتى را براى سير و سلوك در طريق حيات و حل مشكلات آن تهيه كنند و طريق عملى آن را خودشان به دست آورند.
بنابراين بايد گفت:
ساختار اجتماعى كه بر پايه قواعد شرك تأسيس شود، بايد دنبالرو همان ساختار اجتماعى جاهليّت محض باشد و قدم روى قدم آن بگذارد و براى سير در حيات عملى نيز عينا همان راههاى كج و معوج را طى كند.
در اين صورت در زمينه اخلاق، اعمال نيك، عمران، سياست، نظام اقتصادى، علوم و ادبيات، بين دو طريق شرك و جاهليّت محض، فرق اساسى و اصولى وجود ندارد.
دومين نظر و قضاوتى كه در نتيجه استمداد از نيروى وهم و گمان - همراه با مشاهده و حس - براى انسان حاصل مىشود اين است كه مىگويد:
حيات دنيوى و وجود بشرى كه تركيبى از گوشت و خون است، هميشه مورد حمله و هجوم آلام و موطن بدبختى و شقاوت است. انسان به واسطه اين ديدگاه چنين مىپندارد كه روح انسان در اين بدن خالى همچون اسيرى است در سياهچال زندان و اين حبس، كيفر پارهاى از خطاهايى است كه مرتكب شده است.
همچنين معتقد است كه تمامى نيازمندىهاى انسان در اين زندگى از قبيل رغبتها، شهوات و مطالب گوناگون ديگر، در حكم غل و زنجيرهايى هستند كه به او پيچيده شده است و هر اندازه كه ميل انسان به اين لذتها و خواستهها بيشتر شود و هر قدر بيشتر مفتون آن گردد، بيشتر دچار شكنجه اين غلها خواهد شد و به عذاب بيشترى در اين خانه تاريك مبتلا خواهد گرديد.
در نتيجه راه نجاتى ندارد مگر اينكه مطلقا از دنيا و آنچه در آن است و نيز از همه رغبتها و لذايذ اين جهان چشم بپوشد و شهوات نفسانى و لذتهاى حيات را ترك نموده، به هيچ يك از خواستههاى زندگى مادى اعتنا نكند.
خلاصه گفتار اينكه ساير علايق و روابطى را كه ناشى از فعل و انفعالات گوشت و خون است، ناديده انگاشته و خود را براى مبارزه با دو دشمن «نفس و جسم» به وسيله مجاهدتهاى نفسانى و رياضتهاى روحانى آماده سازد تا جايى كه اين دو نيرو هيچگونه سلطهاى بر روح نداشته باشند. آنگاه روح سبك و صاف خواهد شد و هيچ يك از عوارض
نفسانى بر آن حكومت نخواهد داشت.
در نتيجه خواهد توانست در فضاى عالى نجات و در ملأ اعلى پرواز كند.
طريق عملى كه از اين تئورى (نظريه) حاصل مىشود داراى نتايج و خصوصياتى است كه در ذيل شرح داده مىشود:
اول: كليه تمايلات انسان و عوامل طبيعى درونى، انسان را به طور كامل از زندگى اجتماعى به زندگى فردى سوق مىدهد و روى هم رفته شخص را از مدنيت به سمت هجميّت و وحشىگرى مىكشاند. به واسطه پيروى از چنين ديدگاهى انسان ناگزير مىشود از دنيا و آنچه در آن است دورى گزيند و از زير بار تحمّل تكاليف و وظايف حيات شانه خالى كند. همانگونه كه شخص سالم از مريض جذامى فرار مىكند، چنين كسى از كارهاى زندگى فرار مىكند!
در نهايت در زندگى از اجتماع منقطع مىشود، از آميزش و معاشرت با مردم اجتناب مىكند و ديگر در فكر تعاون و همكارى با افراد همنوع خود نخواهد بود و بالاخره اخلاق او جنبه منفى به خود خواهد گرفت.
دوم: در نتيجه تبعيت از چنين نظرى، بندگان صالح خدا جز در راه نجات و استخلاص خود از آلام اين جهان قدمى برنخواهند داشت و براى اين منظور به غارها و صومعهها پناه خواهند برد تا گليم خودشان را از آب بيرون بكشند. آنگاه زمام امور جهان به كلى به دست كسانى خواهد افتاد كه جز افساد و تخريب كارى از آنها ساخته نيست.
سوم: از ديگر آثار اين تئورى (نظريه) بر عمران و تمدّن ايجاد اخلاق سلبى يا منفى بافى در مردم است. بدين ترتيب هر فردى تنها در جهت ارضاى تمايلات فردى خود خواهد كوشيد و جنبه اجتماعى حيات انسان به كلى از بين خواهد رفت و نتيجه آن اين خواهد شد كه افكار افراد مملو از يأس و نوميدى گردد و شعله نيروى عملى در وجود آنها خاموش شود.
طبيعى است كه در چنين شرايطى همه افراد جامعه، طعمههاى لذيذ و شيرينى براى اشخاص متكبر و خودخواه خواهند بود و هر قدرت جابر و جائرى به سهولت خواهد توانست بر مردم مسلط شود. و به جان حق و حقيقت سوگند مىخورم كه اين تئورى (نظريه) براى افراد قدرت طلب در حكم ابزار و عاملى است كه بدان وسيله بتوانند بر جامعه حكومت كنند و بر مردم سوار شوند.
چهارم: تئورى (نظريه) رهبانيّت به طور دائم با فطرت بشر در تنازع است و اغلب عامل رهبانيّت، مغلوب عامل فطرت مىشود. همين كه عامل فطرت در نهاد كسى كه به سوى
رهبانيّت رفته بر عامل رهبانيّت غلبه كند، آن شخص ناگزير مىشود بر مغلوبيت عامل رهبانيّت پرده استتار كشيده و به حيلههاى شرعى متوسل شود تا مجبور نشود به سستى تصميم خود و مغلوبيت عامل رهبانيّت، اعتراف كند، زيرا با تصديق اين حقيقت، ناچار است غلبه فطرت را نيز تصديق كند و به مغلوبيت خويش اذعان نمايد!
از اينجاست كه در پارهاى از سازمانهاى دستگاه رهبانيّت، عقيده كفاره پيدا شده و طرفداران اين مكتب بر عوامل طبيعى، فطرى، عواطف قلبى و تمايلات ذاتى خود پردههايى مىكشند و آن را «عشق مجازى بىشائبه» مىنامند و نيز دستهاى از اين اشخاص كسانى هستند كه در گوشه و كنار خلوتهاى رهبانيّت به صورتى تسليم شهوات و منكرات مىشوند كه روى انسانيّت و جوانمردى از ارتكاب آن سياه است و قلم از تذكار و افشاى آن ننگ دارد.
اينها همان كسانى هستند كه براى فرار از لذايذ زندگى مبارزه كرده و به مغارهها پناه برده و ناگزير شدهاند كه به زشتترين صورتى در منجلاب شهوت پرستى غوطهور گردند.
بر اساس سومين تئورى (نظريه) كه از جمع بين حدس و گمان و تخمين با حس و شهود به منظور حل مسايل اصلى زندگى به وجود مىآيد، انسان و هر چه در اين عالم است، در واقع حقيقتى ندارد و مستقل نيست، بلكه وجود واحدى كه عبارت از «بارى تعالى» است آنها را وسيله ظهور خود قرار داده است و همان وجود است كه در مظاهر گوناگون عالم خلقت، چه در انسان و چه در غير انسان، بروز مىكند.اين تئورى (نظريه) با شرح و تفصيلاتى كه دارد به آرا و نظريات متعددى منشعب مىشود. لكن فكر مشتركى كه بر همه شعب اين دستگاه حكومت مىكند به طورى كه اجمالاً بيان شد، اين است كه همه موجودات، مظاهر خارجى موجود واحدى هستند و در حقيقت موجودى جز او وجود ندارد.
عقيدهاى را كه انسان با توجّه به اين سوابق در زندگى خود انتخاب مىكند نتيجه طبيعى آن اين است كه در وجود خود شك مىكند، چه رسد به اينكه خود را محتاج بداند تا در ميدان حيات به كوشش و فعاليت پردازد و راه عملى معيّنى را براى اين منظور در نظر بگيرد.
چنين كسى وجود خويش را همچون بت چوبى مىانگارد كه جز با تحريك سازنده آن يا جز به حركت صانع درونى آن حركت نكند. بديهى است لازمه چنين عقيدهاى اين خواهد
بود كه صاحب آن در وادى خيالات و اوهام گمراه باشد و در زندگى هدفى نداشته باشد كه نظرش را به سوى آن متوجّه سازد و طبعا برنامهاى براى عمل نخواهد داشت تا كارهاى روزانهاش را با آن تطبيق دهد.
چنين فردى خيال مىكند كه وجود او در اين جهان وسيع ارزشى ندارد و در اين جهان هيچ كارى بر عهده ندارد كه انجام دهد. همچنين تصوّر مىكند چنانچه قصد انجام كارى را هم داشته باشد، از عهده او ساخته نيست.
او معتقد است كه آن وجود كلى كه بر اين عالم احاطه دارد از ابتداى خلقت تا هر زمان كه بخواهد در وجود اين شخص و ساير موجودات سارى و نافذ بوده و خواهد بود. او همان كسى است كه مرجع همه اعمال است و هر آنچه را كه بخواهد مىكند و حكومت و قضاى مطلق نيز با اوست.
هرگاه آن وجود كلى را كامل بدانيم بر اساس اين عقيده بايد معتقد باشيم كه بدون شك وجود ما نيز كامل است. در اين صورت چه احتياجى به كوشش و فعاليت و مبارزه در راه كسب كمال وجود دارد؟
و باز صاحب اين عقيده مىگويد:
اگر بنا باشد كه او براى كسب كمال كوشش كند، ناچار همان حركت وجود كلى كه شامل اين وجود جزئى نيز هست، براى رسيدن وى به مرحله كمال كافى خواهد بود و او را به نهايت ترقى و كمال خواهد رسانيد. در اين صورت خود را محتاج به حركت و جديت و فعاليت نمىداند و منطقش اين است كه:
من نمىدانم كه آن وجود كلى به كجا حركت مىكند و مقصود او چيست؟
به هر حال نتايج عملى اين تئورى (نظريه) شبيه نتايج حاصله از همان فكر و نظر مكتب رهبانيّت است كه قبلاً ذكر شد و چه بسا كه طريق مشى صاحبان اين عقيده و نظر نزديك به طريق همان كسانى باشد كه تئورى (نظريه) جاهليّت محض را انتخاب كردهاند و آن را بر مكتبهاى ديگر ترجيح مىدهند، زيرا اين تئورى (نظريه) اختيار امور را به دست شهوات مىدهد و زمام كار را به هوسهاى نفسانى تسليم مىكند و با كمال خرسندى و بدون معطلى به همان طرفى مىرود كه شهوات او را سوق مىدهند.
چنين فردى خيال مىكند آن كسى كه در اين راه سير و حركت مىكند همان وجود كلى است و مسؤوليت و تبعات اين حركت و سير نيز بر عهده اوست، نه بر عهده اين شخصى كه وجودى جزئى و ناچيز است.
در هر صورت اين تئورىهاى سهگانه نيز مانند نظريه اول از نظريات جاهليّت است، بنابراين برنامهها و طرق عملى ناشى از اين نظريات نيز از مقوله برنامهها و طرق جاهليّت است، چرا كه هيچ يك از اين دو نظريه متكى به تحقيق علمى و مستند به ثبوت نيست، بلكه واقعيت امر اين است كه اين تئورىهاى مختلف و نظريات گوناگون بر اساس خيال به وجود آمده و عناصر تركيب كننده آن نيز وهم و حدس و گمان و تخمين بوده است.
همچنين تجربه ثابت كرده است كه اين تئورىها موافق حقيقت و واقعيت نيستند، زيرا اگر هر يك از اين تئورىها (نظريات) بر اساس آنچه كه از آن به وجود آمدهاند، مطابق با حقيقت مىبود، نبايستى عمل به آن چنين نتايج نامطلوب و سويى را ايجاد كند.
براى اثبات اين ادعا بايد مثالى بيان كرد و آن اين است كه:
اگر كسى را ديديد كه غذايى را مىخورد و در نتيجه آن به درد شكم مبتلا مىشود، بدون شك حكم مىكنيد كه معده او براى هضم چنان غذايى ساخته نشده و آن غذا طبعا با مزاج او سازگار نيست.
به همين قاعده وقتى كه مسلّم شد جامعه بشرى از انتخاب نظريات شرك، رهبانيّت و وحدت وجود، به نتيجهاى نرسيده، بلكه جز ضرر و خسارت چيز ديگرى به دست نياورده است، پس چنين نتيجهگيرى مىشود كه هيچ يك از آن نظريات مطابق حقيقت و واقعيت نمىباشد.
اكنون كه از بحث و تحقيق درباره طريق حل اساسى مسايل حيات فراغتى حاصل شد، به توضيح و تشريح شكل سوم آنكه براى كشف اين معضل به كار رفته و آخرين راه چاره را نشان داده است مىپردازيم و آن عبارت است از اينكه:
آنچه را پيامبران خدا - عليهم الصلوة و السلام - براى حل اين مسايل اساسى آوردهاند، بپذيريم و با نظر تكريم و تسليم به اصالت و اصابت آن اعتراف نموده و باور كنيم كه اين طريق، در حيات بشر، فطرى و طبيعى است.
اينك براى توضيح مقال، مثالى از زندگى روزانه شما ذكر مىكنيم:
تصوّر كنيد وارد سرزمينى شدهايد كه در آن غريب هستيد، هيچكس را نمىشناسيد و با اوضاع و احوال و مقتضيات آن آشنايى نداريد.
در اين صورت ناگزيريد يكى از اهالى همان محل را به عنوان رهبر و راهنما انتخاب كنيد و در حوايجى كه داريد از او كمك بخواهيد تا بتوانيد در نواحى مختلف آن گردش كنيد و اطلاعاتى را كه لازم داريد به دست آوريد. در اين صورت چه خواهيد كرد؟
قطعا قبل از شروع به هر عمل و اقدامى سراغ كسى خواهيد رفت كه معرفت و احاطه كافى در شناسايى محل دارد.
آنگاه در قيافه، حركات، سكنات و طرز گفتار و رفتار او دقيق خواهيد شد تا به امانتدارى و اهليت او مطمئن شويد.
پس از آنكه اطمينان حاصل كرديد، پابهپاى او راه خواهيد افتاد و به دنبال او حركت خواهيد كرد و از روشنايى چراغى كه فرا راه شمابرافروخته، بهرهمند خواهيد شد.
پس از آنكه به تجربه براى شما ثابت شد عملى را كه انجام دادهايد و راهى را كه طبق معلومات راهنما رفتهايد، نتيجه نامطلوبى را بار نياورده است، قلب شما درباره راهنما مطمئن خواهد شد و يقين خواهيد كرد كه آن شخص با وضعيت محل آشنايى داشته و
معلوماتى را كه درباره آن سرزمين در اختيار شما گذاشته است، از هر جهت درست و صحيح بوده است.
طريقه عملى همين است و براى رسيدن به رأى قاطعى درباره مسايل اساسى حيات بشرى، طريق، تنها منحصر به همين است و بس.
بنابراين چنانچه درباره مسايل جهان نيز بر اساس مثال فوق، فكر كنيم:
شكى نيست كه دنيا براى ما خانه غربتى است كه به حقيقت آن علمى نداريم و از نظم و قاعدهاى كه براى تدبير مصالح آن لازم است نيز بىخبريم، قطبى را كه اين چرخ به دور آن مىگردد نمىشناسيم و از مقام و منزلت خود در آن آگاه نيستيم و نيز نمىدانيم براى زندگى در اين جهان چه برنامهاى بايد انتخاب كنيم؟
بنابراين چون در بادى امر كه چشم ما به اين جهان باز شد و دنيا را مشاهده كرديم، تصوّر كرديم كه با همان چشم، حقيقت آن را تشخيص دادهايم، در نتيجه بر اساس آن تشخيص عمل كرديم، لكن نادرستى نتيجهاى كه از آن گرفتيم به خوبى روشن شد.
از آن پس بر اساس حدس و گمان و تخمين، فكرهاى ديگرى كرديم و طبق همان عمل نموديم و هر يك از آن افكار را در بوته آزمايش و تجربه به صورت عمل درآورديم، لكن نتيجه آزمايشها خطاى فكر ما و عدم تطبيق آن با حقيقت را ثابت كرد.
در نهايت به اين نتيجه رسيديم كه تنها راه، رجوع به پيامبران عظام و طلب كمك و راهنمايى از آنها به منظور حل اين مشكل است، زيرا آنها مدعى آنند كه حقيقت امر را مىدانند. بنابراين به آنها مراجعه نموديم و در اين راه هر چه بيشتر درباره حالات و طباع و شرح خصوصيات زندگى آنها بحث و فحص كرديم، بيشتر به امانت، صدق گفتار، صفاى طينت و حسن اخلاق آنها پى برديم و دانستيم كه ذرّهاى خودخواهى در وجود آنها راه نيافته است. سپس به خوبى دريافتيم كه عقل آنها پختهتر و فكرشان عميقتر و استحكام رأى و اصابت نظرشان از هر جهت بيشتر است.
در نتيجه گشودن اين گره به دست آنان بر اعتماد و وثوق ما افزود و علاقه و محبت به آنها در دل ما فزونى گرفت.
در اين صورت بعد از اين همه تحقيق و تدقيق تنها وظيفهاى كه بر عهده ما قرار گرفته اين است كه ببينيم معلومات آنها از دنيا و نيز آگاهى آنها از مقام و منزلت انسان در آن چقدر است و آيا آن معلومات با حقيقت وفق مىدهد يا خير؟
آيا از نظر علمى چيزى كه مغاير نظر و تشخيص آنان باشد وجود دارد يا خير؟
آيا تجربيات به عمل آمده، درستى برنامه آنها و طرقى را كه در جهان انتخاب شده و مطابق آن عمل كردهاند، تأييد مىكند يا خير؟
در اين صورت اگر نتيجه بحث و تحقيق و تدقيقى كه در رابطه با اين مسايل صورت گرفته رضايتبخش است و موجب اطمينان قلب و آسايش خاطر مىگردد، بايد به رسالت آنان ايمان بياوريم و در زندگى خود برنامه و طريق عملى را كه متناسب با اين نظر باشد انتخاب كنيم.
همانگونه كه قبلاً نيز ذكر شد، تنها طريق عملى همين طريق است و هرگاه انسان خود را تسليم اين علم كند و به حكومت آن تن در دهد، از خودخواهى و خودبينى منصرف شود، خود را مستقل در رأى نداند و راه و برنامه خود را مقيد و محدود به حدودى سازد كه اين علم تعيين مىكند، چنين طريقى، طريق اسلام خواهد بود.
پيامبران خدا عليهمالسلام معتقدند:
اين جهان با همه اجزاى آن اعم از انسان و غير انسان و با همه موجودات بىشمار زمينى و آسمانى كه در آن است، بىمقدمه و به طور تصادفى به وجود نيامده است، بلكه دستگاهى است مرتب كه طبق قوانين معيّنى اداره مىشود.
مالك اين جهان خدايى است كه آن را از عدم به وجود آورده است و تمام قوانين آن نيز در اختيار اوست. قدرت و سيطره او بر همه اجزاى اين جهان گسترده است. اين نوع نظم و قانون همانى است كه در عرف و اصطلاح جديد آن را سيستم توتاليتر (Aota Iiterian System) مىنامند. در اين نوع نظام كليه امور حكومت، قانونگذارى و اجرا از هر جهت در دست دستگاه مركزى است. به عبارت ديگر به طور مطلق امر و نهى با همان مالك مقتدرى است كه آن را خدا مىنامند و ساير قوايى كه به نظر ما در جهان و اداره امور آن دخالت دارند، همه و همه تحت امر و اراده او هستند و هيچكس قادر نيست كه به اراده خود و بدون اذن او ساكنى را به حركت درآورد و يا از امر و حكم او سرپيچى كند.
خلاصه كلام اينكه در چنين دستگاه پر قدرت و منظمى براى هيچكس، در هر مقام و جايگاهى كه باشد مجالى براى استقلال در امور (Independence) يا عدم توجّه به مسؤوليت تكاليفى كه بر عهده او قرار گرفته است، (Irrosponsibility) وجود ندارد.
پيامبران اين امر را لازمه طبيعت اين نوع نظم جهانى مىدانند و مىگويند: خدا جبلت و
خاصيت كلى نظم جهان را بر اين اساس قرار داده است و انسان نيز در اين جهان مملوكى بيش نيست كه نمىتواند از خود اختيار و قدرتى داشته باشد و غير از اين هم نمىتواند باشد.
بنابراين حق ندارد براى زندگى، روش و برنامهاى وضع كند و حدود آن را تعيين نمايد. بلكه جسم انسان و تمام قواى نهانى كه در درون آن جاى داده شده است، متعلق به خدا و موهبتى از سوى خداست كه به انسان داده شده است. بنابراين انسان حق ندارد اين دستگاه را به اراده و ميل خود استخدام كند، بلكه موظّف است كه از اين مواهب و نعمتها جز در راه امر و اراده خدا هيچگونه استفاده و انتفاعى حاصل نكند.
آنها معتقدند كه آنچه در اطراف انسان است، اعم از انواع موجودات و بدايع مخلوقات، مانند زمين، كوه، چهارپايان، آب، درخت، معادن و امثال آن، همه و همه متعلق به خداى بزرگ است و حتّى ذرّهاى از اين موجودات متعلق به انسان نيست.
بنابراين انسان حق ندارد به دلخواه خود در آنها مداخله يا تصرّف نمايد، بلكه موظّف است هر گونه دخل و تصرّف در موجودات را مطابق و موافق با قانونى انجام دهد كه خداى متعال آن را وضع نموده و اصول و قواعد آن را تعيين كرده است و نيز مىگويند: همه افراد بشر كه در اين جهان زندگى مىكنند و در معاملات و امور معيشتى به يكديگر مربوطند، در اين كشور وسيع بنده و رعيت او هستند. به اين جهت حق ندارند كه براى خود اصول و مبادى وضع كنند و نمىتوانند در معاملات و روابط بين يكديگر و همچنين در حفظ و نگهدارى آنچه به آنها سپرده شده است، قوانينى وضع كنند. بلكه شايسته و بايسته است كه كليه رفتار و كردار و معاملاتشان را با يكديگر مبتنى بر قوانينى قرار دهند كه خداى بزرگ وضع كرده است.در اين مقام، اين پرسش به ميان مىآيد كه:
آن قانون الهى چيست و از كجا مىتوان به آن دسترسى پيدا كرد؟
پاسخ اين پرسش به زبان پيامبران گرامى اين است:
«همان وسيله علمى كه به وسيله آن اين حقايق را درباره دنيا و در خصوص انسان براى شما بيان كرديم ما را به علم درباره قانون الهى رهبرى كرده و خداى بزرگ خود آن علم را به ما آموخته است و به ما مأموريت داده كه آن را به شما ابلاغ كنيم. بر عهده شماست كه به ما اعتماد كنيد، به رسالت ما ايمان بياوريد و بدانيد كه همه ما، پيامبران خداييم كه براى راهنمايى شما برانگيخته شدهايم. بنابراين آن قانونى را كه خداوند و براى رستگارى و نجات شما تشريع كرده و اجراى آن را وسيله هدايت و ارشاد قرار داده است، از ما بپذيريد و
همه بدان چنگ زنيد».
و نيز همان پيامبران مىگويند:
«اينكه به چشم خود مىبينيد كه نظام اين كشور وسيع يا اين جهان پردامنه بر اساس تدبير و انتظام گذاشته شده است، بدون اينكه مدير و مدبر آن و يا عواملى كه اين چرخ را به حركت آوردهاند، ببينيد، در نفوس خود رايحه استقلال را حس مىكنيد و هر آنچه را كه اراده كنيد، مىتوانيد انجام دهيد و تا جايى كه قدرت داريد حتّى در كارهاى خودتان مستقل باشيد يا زمام امورتان را به دست خدايان دروغى و يا پادشاهان جبار، متكبر و ديكتاتورمنشى كه بدون حق در زمين حكومت مىكنند بسپاريد و اينكه احساس مىكنيد كه در هر صورت روزى شما خواهد رسيد و محيط مناسبى براى كار و فعاليت شما ايجاد خواهد شد و در آن محيط مىتوانيد از دستورات خداى بزرگ سرپيچى كنيد، امّا مجازات سريعى براى هيچ يك از اين تخلفات و انحرافات به شما داده نمىشود، هر چه از اين قبيل ببينيد، اينها امتحانات و آزمايشهايى از طرف خدا براى شما است.
خداى متعال آنچه از امتيازات عقلى، مدارك استنباط و استنتاج كه براى معرفت خير از شر مورد نياز است، به شما داده و ميان شما و ذات مقدّس خود و نظام هستى پردهاى از پردههاى غيب آويخته و از پس اين پرده مراقب شماست و شما را مورد آزمايش قرار مىدهد كه آن قوايى را كه در اختيار شما گذاشته است، چگونه مصرف مىكنيد.
خداوند به شما عقل داده و شما را موجودى مختار و مستقل (Autonomy) آفريده است. در نتيجه مسؤوليت همه اعمالتان را به خودتان سپرده است و نظارت مىكند تا ببيند از آن مواهب چگونه استفاده مىكنيد و با ساكنين كشور بزرگ او و زيردستان خود چه معاملهاى مىكنيد.
آنگاه اگر به حقيقت اين امر پى برديد و متذكر شديد كه شما رعيت آن پادشاه بزرگى هستيد كه همه جهان از آن اوست و اين مقام و منزلت را به طيب خاطر و رضاى نفس بدون هيچگونه اجبارى، براى خود انتخاب كرده، به اين مقام و منزلت قانع شديد، طبعا در امتحانى كه خداوند براى شما قايل شده است، موفق و كامياب خواهيد شد.
امّا چنانچه با آگاهى از مقام و منزلت خويش در اين جهان فراموش كرديد كه رعاياى آن پادشاه بزرگ هستيد، در قلمرو حكومت او تكبر ورزيديد و در برابر قوانين و دستورات او راه عصيان و طغيان پيش گرفتيد، قطعا در امتحان مردود خواهيد شد و به درد پشيمانى و خسران مبتلا خواهيد گرديد. به منظور همين آزمايش و امتحان است كه اين اندازه از نفوذ و
تسلط به شما داده شده است و در مقابل بسيارى از مخلوقات امانتدار خدا قرار داده شدهايد و خداوند در اين زندگى فانى اين همه مجال و مهلت را به شما داده است.
تعليمات پيامبران ما را به نكته ديگرى نيز ارشاد مىكند و آن اين است كه:
از آنجايى كه اين دنيا دار امتحان و آزمايش است، همه عقابها و مجازاتها در اين دنيا به مردم داده نمىشود.(1)
عوامل طبيعى جهت بروز آن نتيجه اخلاقى مساعد بوده است و هرگاه قوانين طبيعى با حصول چنان نتيجه اخلاقى موافق نباشد ظهور و بروز آن قطعا غير ممكن است.
براى روشن شدن مطلب بايد مثالى ذكر كرد به اين شرح:
فرض كنيد فردى توسط فرد ديگرى كشته مىشود!
در اين مورد نتيجه اين عمل، يعنى مكافات و سزاى قاتل در صورتى به او خواهد رسيد كه قوانين طبيعى براى دستگيرى وى مساعد باشد و در محيطى امن و امان، تحقيق كافى صورت گيرد و مجازات اخلاقى به صورت كيفر قانونى، در حق او اجرا شود. هر اندازه كه محيط عمل قوانين طبيعى مساعد نباشد، هيچگونه نتيجه اخلاقى نيز گرفته نخواهد شد.
حتّى اگر قوانين و عوامل طبيعى نيز براى اجراى اين منظور مساعد باشد، باز هم ممكن نيست تمام نتايج اخلاقى چنين عملى از هر جهت، آشكار شود، زيرا كيفر قاتل به جرم خيانتى كه مرتكب شده، نتيجه كامل اخلاقى اين عمل نخواهد بود. بدين جهت گفتيم:
دنيا دار مجازات قطعى نيست و ممكن هم نيست كه دار مجازات قطعى باشد.
در هر صورت، براى دار مجازات، جهان ديگرى با قوانينى غير از قوانين اين عالم بايستى به وجود آيد كه اداره امور آن بر اساس قوانين اخلاقى باشد و قوانين در چنان عالمى تنها به منزله تابع و ابزارى جهت اجراى قوانين اخلاقى باشد.
همه نعمتهايى كه در اين زندگى فانى به انسان داده مىشود، پاداشاعمال خير او محسوب نمىشود هنگامى كه نعمت يا نعمتهايى به كسى رو آورد دليل بر آن نيست كه خدا از او راضى بوده و آنچه كرده يا مىكند خوب و پسنديده باشد، بلكه همه جريانات و پيشامدها تنها براى امتحان و آزمايش بندگان است.بنابراين هدف از هر گونه دلخوشى، از قبيل مال، فرزند، لذايذ دنيوى از نوع حكمرانى و خوشگذرانى و خدم و حشم كه به انسان داده مىشود، اين است كه خدا آنها را آزمايش كند و آنها نيز به نوبه خود نشان دهند كه چگونه از آن همه نعمت استفاده كرده و در چه راههايى آن
1) در اين موضوع بايد به اين نكته توجّه داشت كه جهانى كه ما در آن زيست مىكنيم، عالم طبيعت است و به اين معنى كه كليه قوانينى كه نظام اين عالم بر دو قطب آن حركت مىكند، قوانين اخلاقى نيست، بلكه قوانين طبيعى است. بنابراين ممكن نيست كه در نظام كون، از قوانين طبيعى بتوان نتيجه اخلاقى گرفت و هرگاه از پارهاى قوانين طبيعى، نتيجه اخلاقى گرفته شود، باز محصول آن متناسب با فعل و انفعالاتى است كه خارج از محيط اثر عوامل طبيعى نباشد. به عبارت ديگر بايد گفت:
را مصرف نمودهاند و در نهايت به وسيله اعمالى كه انجام مىدهند صلاحيت، شايستگى يا عدم اهليتشان ثابت شود. همچنين اگر كسانى دچار زحمت، شفقت، درد، رنج و مصيبت شوند، نبايد آن را نتيجه مستقيم عمل بد يا گناهى كه مرتكب شدهاند دانست.
بلكه حقيقت امر اين است كه در پارهاى از موارد گرفتارىها و مشقات حاصله، نتيجه طبيعى(1)
ابتلاى به اين بيمارى نتيجه اخلاقى آن فحشا است، بلكه بايد گفت:
نتيجه طبيعى همان امر منكرى است كه مرتكب گرديده است. به اين معنى كه اگر باز از راه طبيعت در صدد معالجه مرض برآيد و داروهاى لازم جهت معالجه را مصرف كند، بدون ترديد بهبود خواهد يافت و مرض مرتفع خواهد شد، ولى در عين حال از عقوبت و مجازات اخلاقى آن منكر رهايى نخواهد داشت. اين نكته را نيز بايد اضافه كرد كه در اين مورد، عقاب و مجازات اخلاقى نمىتواند باعث برطرف شدن مرض طبيعى باشد.
بعضى از اعمال ناروايى است كه اشخاص مرتكب مىشوند.از طرف ديگر ممكن است گرفتارىها و مصايبى كه براى شخص ديگرى فراهم مىشود، صرفا جنبه آزمايش و امتحان داشته باشد(2)و خدا بخواهد بدان وسيله بندهاش را در معرض امتحان قرار دهد.
از اين گذشته گاهى اتفاق مىافتد كه افرادى در نتيجه اشتباهى كه مرتكب شدهاند و از راه صواب منحرف شدهاند، به زحمت مىافتند.(3)به اين بيان كه اگر شما در طى طريق حيات، كار معيّنى را بر عهده گرفتيد و در اجراى آن از راه درست، منحرف و منصرف شديد و به عبارت
1) مثلاً اگر كسى مرتكب فحشايى بشود و در نتيجه مبتلا به بيمارى خطرناكى گردد، نبايد گفت:
2) مانند كسى كه در امور معيشت دچار سختى و تنگدستى مىشود و خدا اين جريان را وسيله آزمايش او قرار مىدهد و در اين مورد بنده خود را امتحان مىكند تا ببيند كه آيا اين بنده براى رفع حاجت خود به هيچ يك از وسايل نامشروع دست خواهد زد يا بالعكس با ايمانى راسخ و عقيدهاى محكم پابرجا خواهد ماند تا اينكه وسايل مشروعى در دسترس وى قرار گيرد.
3) اگر انسان در زندگى مشى و روشى را انتخاب كند و ضمن آن بگويد: اين جهان خدا و آفرينندهاى ندارد و انسان از هر جهت مستقل و آزاد است كه هر چه مىخواهد بكند، هيچ حساب و كتابى در بين نيست و كسى حساب عمل او را نخواهد خواست، چنين كسى ناچار سرش به سنگ خواهد خورد و با صخره حقيقت مصادم خواهد كرد، زيرا فرضيه او برخلاف حقيقت و مخالف واقعيت بوده است و هر كس برخلاف حقيقت و واقعيت چيزى بينگارد و به موجب آن عمل كند و بال خبط و خطاى خود را خواهد چشيد. همانگونه كه قبلاً روشن شد، بديهى است كه «جهان را صاحبتى باشد خدا نام» و مردم بندگان اويند. مثل چنان كسى كه ذكر شد، مثل كسى است كه آتش را بازيچه مىانگاشت و دستش را دراز كرد تا آن را بگيرد. در نتيجه دستش سوخت، زيرا اين شخص رأى و نظرش با واقع و حقيقت تطبيق نمىكرد و به موجب همين نظر غير واقع و خلاف حقيقت، عمل و اقدام كرده بود.
ديگر رأى باطلى را به كار بستيد، لازمه آن اين است كه با صخره حقيقت برخورد خواهيد كرد و طبعا سر شما به سنگ خواهد خورد و پاى شما خواهد لنگيد، زيرا از طريق حقيقت و واقعى حيات دور افتادهايد.
خلاصه كلام اين است كه:
اين دنيا دار مجازات و مكافات نيست، بلكه دار امتحان و آزمايش و اختيار است و نتايج حاصله در اين جهان ميزان يا مقياسى نيست كه بتوان صحت و صواب را به وسيله آن به دست آورد و به موجب آن چيزى را پذيرفت يا طرد كرد، بلكه ميزان و مقياس حقيقى اعمال، نتايجى است كه در جهان ديگر آشكار شود.
در هر حال آن نتايج پس از انقضاى اين جهان و مهلتى كه به او داده شده است، معلوم خواهد شد و حساب بشر در آن جهان مورد رسيدگى قرار خواهد گرفت و به موجب آن اشخاص محاكمه خواهند شد. آنگاه معلوم خواهد شد چه كسى در امتحان كامياب و چه كسى مردود شده است.
آنچه در جهان آينده مناط نيكبختى يا بدبختى است دو امر است:
اول اينكه آيا در آيات وسيع خدا فكر و مطالعه كردهايد؟
آيا از راه استدلال و تعقّل و منطق تصديق كردهايد كه در ملكوت زمين و آسمان و به عبارت ديگر كه در كليه قلمرو حيات و جهان آفرينش، تنها حاكم حقيقى خداست؟
آيا آنچه را پيامبران خدا از طرف او براى هدايت و ارشاد آوردهاند شناختيد و به كار بستيد؟
دوم اين است كه پس از آنكه حقيقت را درك كرديد، آيا به طيب خاطر و رضاى نفس آن را پذيرفتيد و خود را در برابر حاكميت مطلق خداى يگانه تسليم دانستيد؟
آيا با كمال اخلاص و با داشتن آزادى فكر و عقيده و اختيار، شريعت و قانون او را عملى نموديد؟
نظريهاى كه پيامبران درباره انسان و جهان بيان كردهاند نظريه كاملى است كه تمام حلقههاى آن در نهايت تناسب به يكديگر پيوسته و بين اجزا و فروع مختلف آن انسجام و ارتباط منطقى، محكم و مستحكمى وجود دارد به گونهاى كه هيچ يك نقيض و مخالف ديگرى نيست. با اين عينكى كه پيامبرها به چشم ما گذاشتهاند مىتوانيم صور و اشكال واقعى جهان را از آنچه روى داده و از آنچه بعد از اين روى خواهد داد، مرتب و موزون مشاهده كنيم.
همچنين مىتوانيم آنچه را در اين جهان از بدايع آفرينش، نظامات و قوانين وجود دارد به طور رضايتبخش و به صورت صحيحى تفسير كنيم و نيز غير ممكن است در اين جهان چيزى را از راه حس و شهود يا از طريق تجربه درك كنيم و بشناسيم و سپس نتوانيم آن را بر اين نظريه تطبيق دهيم.
در اين صورت حكم مىكنيم كه اين نظريهاى علمى است. (Scientific Theory) و اين عنوان يعنى اطلاق اصطلاح علمى به تعليماتاسلامى، با رعايت حد و رسم تعريف آن، از هر جهت صحيح و درست است.
علاوه بر اينكه تاكنون هيچ چيزى از طريق مشاهده و تجربه، ديده نشده است كه خلاف آن را ثابت كند يا بتواند بنيان علمى آن را متزلزل كند.
اين است كه اين اصل، يعنى «اصابت و اتقان نظريه علمى اسلام» هميشه بدون تزلزل، در محل خود ثابت و پابرجا باقى مانده است.
اين نكته را نيز بايد اضافه كرد كه اين نظريه علمى، از مقوله تئورىهاى مرده و نظريات
مردود مكاتب منهدم شده نيست.(1)
تناقض ميان نظريات علمى معمولى و باطل شدن يك نظريه توسط نظريه ديگر امرى طبيعى است ولى تنها چيزى كه به طور قاطع بتواند، نظريه يا نظرياتى را باطل كند، حقايق (Facts) است و چون تاكنون صاحبان تئورىهاى (نظريات) مختلف نتوانستهاند با اتكاى به حقايق و واقعيات، نظريه پيامبران را درباره جهان و انسان باطل كنند و هيچ وقت نخواهند توانست، لذا براى يك عالم يا طالب علم و بصيرت شايسته نيست كه اين نظريه را مردود بشمارد و آن را از مقوله نظريات مرده و باطل بينگارد و اگر احيانا كسى جرأت انكار اين معنى را بنمايد و چنين ادعايى بكند، فقط ادعايى خواهد بود بر اساس مكابره و لجاج.
از اين گذشته آنچه را از بدايع و عجايب صنع آفريننده جهان با چشم مىبينيم، اين نظريه را تأييد مىكند و ما را به اين حقيقت رهبرى مىكند كه اين نظريه از هر جهت به فهم نزديكتر و با حقيقت سازگارتر است.
مشاهده اين همه نظم و ترتيب و تدبير و حسن انجام و تنسيق كه در جزء جزء عناصر اين جهان، محسوس و مشهود است ما را به اين حقيقت ارشاد مىكند كه:
عقيده به وجود آفرينندهاى مدبر، مدير و گرداننده در نظر صاحبان عقل و درايت و انديشه، بر عقيده كسانى كه معتقدند اين عالم هيچ آفريننده و مدير و مدبرى ندارد، ترجيح دارد.
كليه صاحبان افكار مهذب و روشن و دارندگان عقل سليم با توجّه به نظم و ترتيب و تنسيق جهان تصديق مىكنند، كه همه نظام هستى به دور مركز واحدى مىچرخد و همان مدير و مدبر واحد، بنا به خواست و اراده خود در اين جهان تصرّف مىكند.
حتّى اگر افراد ديگرى باشند كه از مشاهدات و مطالعات آنان چنين نتيجه گرفته شود كه:
اين نظام به دور يك قطب واحدى نمىگردد، بلكه مديرانى دارد كه هر يك به نوبه خود، قسمتى از امور جهان را بر عهده دارند و مطابق ذوق و سليقه خود آن را اداره مىكنند.
امّا آنچه از آثار و امارات حكمت در نظم اين جهان جلوهگر است و نيز توجّه به آن همه بدايع آفرينش در نظر صاحبان عقول كه افكار را به حيرت و انظار را به تعجب مىاندازد، همه و همه دليل بر آن است كه شالوده و بنيان اين اساس بر حكمت استوار است و قطعا بايد عنايت و مقصد و هدفى وجود داشته باشد.
1) در اين زمينه اين حقيقت را نبايد از نظر دور داشت كه دليل مخالفت پارهاى از نظريات علمى و تعارض آن با نظريهاى كه پيامبران آوردهاند، اين است كه توانسته باشند اين نظريه را باطل يا بنيان آن را منهدم كرده باشند. البته به اين نكته نيز بايد توجّه داشت كه:
از نظر صاحبان عقول و متفكرين جهان چنين نتيجهاى بر نظر كسانى كه معتقدند: «اين نظام عنايت و هدفى ندارد» ارجح است.
همچنين بايد اين نكته را اضافه كرد كه نظر و انديشه دسته اخير مانند نظر كودكانى است كه بتها يا تمثالهايى را مىسازند و آن را بازيچه قرار مىدهند.
هرگاه اين جهان را با همه نظم و ترتيبى كه در آن وجود دارد، كشورى بدانيم و انسان را جزيى از آن بدانيم و از اين نظر درباره آن تعمق و تدبر كنيم با اطمينان خاطر به اين نتيجه مىرسيم كه:
انسان در اين دستگاه منظم و مرتب نمىتواند از هر جهت مستقل و آزاد باشد و در راهى كه سير مىكند مسؤول نباشد، بلكه مقام و منزلت وى اقتضا دارد كه در اين دايره، مملوكى تابع نظم و قانون و بندهاى مطيع و فرمانبردار باشد. آنگاه از اين وجهه نظر، باز به اين نتيجه مىرسيم كه:
اين نظريه از هر جهت به منطق نزديكتر و با عقل سليم سازگارتر است.
هرگاه اين موضوع را از لحاظ علمى مورد بررسى قرار دهيم به اين نتيجه مىرسيم كه اين نظريه را با كمال سهولت مىتوان عملى كرد و با نظم و انضباط تمام، موافق مقتضيات آن، اقدام و عمل نمود.
بر اساس همين فكر و انديشه است كه برنامه جامعى با تمام اصول و فروع متناسب، براى زندگى طرح شده است و باز همين نظريه است كه براى علوم، فنون، صناعت، سياست اداره امور كشور، صلح و جنگ و روابط بينالمللى برنامه كاملى را پىريزى مىكند.
خلاصه كلام اينكه:
اين نظريه براى هر يك از نواحى حيات و حوايج زندگى، اساس و بنيان مستقلى را تأسيس مىكند و انسان براى تعيين وجهه علمى، با توجّه به تمام فروع حيات، احتياجى ندارد كه از اين دايره خارج شود.
تنها چيزى كه در اين مورد باقى مىماند، اين است كه ببينيم راه عملى تبعيت از اين نظريه در زندگى اين جهان چيست و نتايج آنچه خواهد بود؟
در پاسخ اين پرسش مىگوييم:
برخلاف نظريات جاهليّت - كه قبلاً به آن اشاره شد - اين نظريه براى زندگى فردى طريق منظم، محدود و مشخصى را تعيين مىكند كه تمام جهات دقت و اهتمام به مسؤوليت در آن رعايت شده است.
به اين بيان كه، اعتقاد و ايمان به اين نظريه انسان را موظّف مىكند كه جسم و تمام قواى جسمانى و آنچه از ابزار و ادوات حيات و وسايل كامرانى را كه در اختيار او گذاشتهاند متعلق به خود نداند و چنين نپندارد كه در استفاده و انتفاع از آن، از هر جهت مستقل و آزاد است و در هر طريقى كه بخواهد مىتواند آزادانه و به دلخواه خود آن را مصرف كند يا هر نوع تصرّفى را به دلخواه خود در آن بنمايد، بلكه بايد معتقد باشد كه:
آنچه در دسترس انسان قرار داده شده، ملك خداى واحد است و نبايد آن را جز در همان راههايى كه خداوند معيّن نموده، مصرف كند.
بر همين اساس بايستى معتقد باشد كه آنچه از نعمتهاى دنيا به تصرّف او درآمده است، وديعه و امانتى است از جانب خدا كه به او سپرده شده و نبايد در آن هيچگونه تصرّفى بنمايد، مگر اينكه يقين داشته باشد كه نسبت به همه اين امانات و وديعهها، در محضر پروردگار پاسخگو خواهد بود و حتّى به اندازه ذرهاى از كارهاى او، از نظر خدا پوشيده نخواهد ماند، بلكه كوچكترين خلجاناتى كه درضمير او به وجود مىآيد و ناچيزترين انديشهها و نيتهايى كه در قلب او خطور مىكند، نزد خداى او آشكار است و بايد مطابق همان حساب، جوابگو باشد.
با توجّه به اين معانى، بديهى و آشكار است كه چنين كسى هميشه داراى مبدأ و مسلك و مطيع و منقاد همان قوانين و مقررات محدود و معيّن خواهد بود و هيچگاه عنان اختيار خود را به دست شهوات نخواهد سپرد. چنين كسى در تبعيت از هوا و هوس مرتكب نخواهد شد به گونهاى كه به هيچ نظم و قاعدهاى پايبند نباشد يا انجام هر عملى براى او بلامانع باشد.
ممكن نيست چنين كسى جائر و جابر باشد يا دست به خيانت زند، بلكه از جمله كسانى خواهد بود كه مردم به امانتدارى و صداقت او وثوق داشته باشند و بر اخلاق و سجاياى وى كاملاً اعتماد كنند.
به علاوه چنين كسى براى اجرا و تبعيت از قوانين و مقررات و نيز امتثال اوامر و علاقمندى به مبادى و اصول عاليه نيازمند عامل يا دافع خارجى نخواهد بود، بلكه در درون ضمير او و در نهان خانه نفس و جبلت و سجيت او، عامل و حاكم وجدانى و اخلاقى متين و نيرومندى به وجود خواهد آمد كه خود به خود او را به سوى حق سوق خواهد داد و در تبعيت از حق و حقيقت و اجتناب از باطل، او را ثابت و مستقر نگاه خواهد داشت.
سرانجام چنين كسى به جايى خواهد رسيد كه از لوم لائم و از توبيخ سرزنش كنندگان هراسى به خود راه نخواهد داد و به هيچ قدرتى از قدرتهاى دنيايى اعتنا نخواهد كرد.
نكته ديگرى كه شايان توجّه است اين است كه براى پرورش دادن مردانى امين و درست كار كه بتوانند مسؤوليت امور مهم اجتماع را عهدهدار شوند و بار سنگين وظيفهشناسى را بر خود تحميل كنند، وسيلهاى مؤثرتر و نافذتر از ترس از خدا در سر و علن و تقواى دينى، وجود ندارد، زيرا چنين مردانى كه در خلوت و جلوت خدا را ناظر بر اعمال خويش بدانند، محال است از طريق مستقيم منحرف شوند و يا راه خيانت پيشه سازند.
از ديگر آثار پيروى از اين نظريه اين است كه تبعيت از اين دستور نه تنها انسان را در طريق فعاليت و كوشش و مبارزه، تشويق و تقويت مىكند، بلكه او را به درجهاى بالاتر و مرحلهاى رفيعتر مىرساند.
به اين بيان كه:
فعاليتها و مجاهدتهاى او را از لوث خودخواهى، خودپسندى و حس وطنپرستى محدود و تنگ كه معارض با حقوق ديگران باشد، تطهير مىكند و او را به تبعيت از حق و حقيقت محض و انتخاب رشد و فلاح كه منتهى به مقاصد و معانى عاليه اخلاقى مىگردد، رهبرى و هدايت مىكند.
كسى كه معتقد است بيهوده و عبث آفريده نشده، بلكه خداى متعال او را به اين دنيا فرستاده است كه وظايفى را انجام دهد و زندگى او مختص انجام حوايج شخصى و اغراض خصوصى خود يا بستگان نزديك به او نيست، بلكه نعمت حيات به اين منظور به او داده شده است كه در طول زندگى رضاى خدا را به دست آورد و مادامى كه اعمال و رفتار خود را مطابق با مقياسى كه خداوند مقرر فرموده انجام ندهد، او را رها نخواهند كرد و حتّى براى وقت و ساعتى كه مصرف نموده مسؤول است و بايد در مورد چگونگى استفاده از قواى ذاتى خويش پاسخ دهد، همانا كسى خواهد بود كه راقىترين مراحل كمال را خواهد پيمود و طبيعى است كه در جهان هيچ فردى كوشاتر، پركارتر و مفيدتر از او يافت نخواهد شد.
در هر صورت روشن و آشكار است كه اين نظريه، يعنى تبعيت از تعليمات اسلامى، مردانى را در صحنه كارزار حيات آماده و تجهيز مىكند كه از لحاظ سيره فردى و اخلاقى ذاتى، به كمال مطلوب خواهند رسيد و سرآمد رجال جهان خواهند شد.
هرگاه از لحاظ اجتماعى اين نظريه را مورد بررسى قرار دهيم خواهيم ديد كه اولين تأثير اين نظريه بر اجتماع اين است كه:
به اساس مجتمع بشرى تحول كاملى مىدهد، زيرا به موجب اين نظريه تمام افراد بشر رعايا و بندگان خدا محسوب مىشوند. با توجّه به اين نظريه همه انسانها از حيث حقوق،
منزلت و وسعت دايره عمل و ترقى با يكديگر مساوى و برابرند. بنابراين هيچ فرد، خانواده، طبقه، ملّت يا نژادى بر افراد، خانوادهها، طبقات، ملّتها و نژادهاى ديگرى از نوع بشر و فرزندان آدم برترى و رجحان ندارد و طبعا هيچ فردى نمىتواند به حقوق و امتيازات ديگران تجاوز نمايد.
در نتيجه عملى ساختن اين نظريه و به كار بردن اين دستور و فرمان، ريشه حاكميت بشر و تسلّط فردى بر فرد ديگر از نوع خود، قلع و قمع خواهد شد و كليه مفاسد از بين خواهد رفت.
كدام مفاسد؟
همان مفاسدى كه به نام قدرت طلبى و تحت عنوان ملوكيت، ملوك الطوايفى (فئوداليزم)، آريستوگراسى (اشرافيت)، پاپى و برهمايى اين همه مشقت و مرارت را براى بشر فراهم كرده است.
و نيز همين نظريه است كه عواطف و تعصّبهاى قبيلهاى، جنسى، نژادى، جغرافيايى و تفاوتهاى رنگ و خون را محكوم مىسازد و بر همه دستهبندىها و حزبسازىهايى كه براى جهان وبال عظيمى شده و بر اثر آن خونهاى زيادى ريخته شده است، خط بطلان مىكشد.
اين نظريه مىگويد:
سراسر سرزمين ملك خداست و همه افراد بشر، اولاد آدم و بندگان خدايند. فضيلت و شرف به حسب و نسب خانواده، ثروت يا رنگ وابسته نيست، بلكه مدار آن بر تقوا، نمو اخلاق و ملكات فاضله است و برترى از آنِ كسانى است كه از حيث تقوا، اخلاق و صلاح و سداد بر ديگران تفوق داشته باشند.
و باز در نتيجه همين نظريه است كه ميزان و مقياس و علايق و روابط اجتماعى بين افراد بشر به صورت ديگرى درآمده و موازين اختلاف و تفاوت بين مردم و تفاضل آنها بر يكديگر در محيط اين دايره، شكل ديگرى به خود گرفته است.
امورى را كه انسان شخصا اختراع كرد و آن را اساس همكارى يا عدم همكارى و ائتلاف يا اختلاف ميان اولاد آدم قرار داد، آنچنان تفرقه و تشتت ايجاد كرد كه جامعه بشرى را به تقسيمات جزء و واحدهاى بىشمارى تقسيم نمود و سپس در ميان اين واحدهاى جزء، موانع و عقبات بىشمارى را به وجود آورد كه به هيچ وجه قابل احصاء نيست.
به اين نكته نيز بايد توجّه كرد كه:
نژاد، وطن، ملّيت يا رنگ چيزى نيست كه هر كسى بتواند ديگرى را مطابق با نوع خاصى از آن درآورد و در عين حال عامل يا فارقى نيست كه بتواند ديگرى را به آن منظم كند يا از آن دور نمايد.
ولى در نظريه مورد بحث، بندگى خدا و تبعيت از شريعت و قانون اساس و پايه محسوب مىشود، به اين دليل كه اين مكتب، اين عواملرا به عنوان ميزان تشخيص حق از باطل مىشناسد، به اين شرح كه:
اشخاصى كه حاضر نيستند اختيار خود را به دست افرادى نظير خود بدهند و تنها خدا را مرجع و مافوق همه چيز مىدانند، اسلام را شريعت و قانون خود شناختهاند و به ساير اديان و شرايع معتقد نيستند، اينها يك حزبند، ولى كسانى كه با اين دسته مخالفند و دين خالص خدايى را نپذيرفتهاند، حزبى جداگانه، غير از حزب خدا هستند.
با اين كيفيت همه فوارق از بين مىرود و اختلافى باقى نمىماند، مگر در يك چيز كه رفع اين اختلاف نيز بدون اينكه موجب خونريزى، فساد و نزاع شود! امكانپذير است، زيرا براى هر كس كه بخواهد و اراده كند مقدور و ميسّر است كه عقيدهاش را تغيير دهد و طريق زندگيش را عوض كند و از آن گروهى كه در آن زيست مىكرده فاصله بگيرد و به اين گروه ملحق شود.
در اين صورت، مجتمعى كه بنيان حياتش را بر اين پايه استوار مىكند، بعد از تكميل اين اصلاح و تهذيب، عقل و روح و بنيه اجتماعى (Seial Structure) او كاملاً تغيير مىكند.
آنگاه در چنين محيط و سازمانى، مملكت بر اساس حاكميت بشر اداره نخواهد شد، بلكه بر مبناى حاكميت خداى متعال قرار خواهد گرفت. در چنين كشورى حكومت و تشريع فقط مخصوص خدا خواهد بود و هيچكس در آن شركت نخواهد داشت و انسان جهت اداره امور اين مملكت هر عملى را كه انجام دهد و به هر يك از وظايف خود كه عمل كند، به عنوان خليفه يعنى جانشين خدا خواهد بود.
با اجراى همين منظور است كه ريشه همه مفاسدى كه مولود تسلّط و حاكميت بشر بر بشر گرديده است و روش مستبدانه و ديكتاتورمنشى افراد معيّنى را در وضع قانون و تشريع موجب شده است، به كلى قلع و قمع مىشود.
بنابراين، نتيجهاى كه از موجوديت مملكتى بر اساس اين نظريه حاصل مىشود، اين است كه:
روح عبادت و تقوا در سراسر كشور نفوذ مىكند. آنگاه راعى و رعيت كلاً معتقد
مىشوند كه همه و همه در كنف حمايت و صيانت خداى متعال و سكنه كشور او هستند و همه امور راسا و مستقيما منوط به اراده همان خداى بزرگى است كه عالم به غيب و شهود است.
در اين صورت كسى كه مالياتى را بر عهده دارد و مىپردازد، معتقد است كه به نام خداى قدوس عزيز و براى او مىپردازد و همين بنده در عين عبوديت، خود را در روى زمين، وكيل و نماينده خدا مىداند.
با چنين عقيدهاى و در چنين محيطى، عمال دولت از پليس گرفته تا قاضى و والى، هر يك به وظيفه خود عمل مىكنند و كليه وظايف خود را با همان شيوه تفكر، عقيده و نيتى كه نمازهاى پنجگانه را به جا مىآورند، انجام مىدهند و در هر حال همه وظايفى را كه بر عهده دارند با روح تقوا و ترس از خدا به عنوان عبادت، ايفا مىكنند. چنين مردمى كسانى را براى قيام به واجبات خلافت الهى انتخاب مىكنند كه بيشتر و بهتر از ديگران، به زيور تقوا، صدق، امانت و نزاهت آراسته باشند.(1)
در چنين محيطى زمام امور كشور به دست كسانى سپرده خواهد شد كه از لحاظ حسن اخلاق، علو طبع، امانت، صداقت و از جنبه عقل و فكر نسبت به ديگران ممتاز باشند. از امتيازات اين نظريه است كه روح تقوا، علو همّت، اخلاق، ادب و نزاهت را در عمران و حيات مدنى بسط مىدهد، به اين معنى كه ترس از خدا و تقوا، جانشين حس خودخواهى و حب شهوات مىگردد و رابط بين افراد بشر در چنين اجتماعى علايق و عواملى است كه قانون الهى آن را ايجاد كرده و فروع آن را در ذهن اشخاص تثبيت و تحكيم نموده است. از آنجايى كه چون اين قانون را خدايى وضع كرده است كه از هوا و هوسهاى شخصى و اغراض خصوصى منزه و مبرى است و ذات او نيز متصف به علم و حكمت است، لذا همه اطراف و جوانب مقتضيات فطرت بشرى و آنچه مورد احتياج انسان است در آن به عمل آمده است، همچنين تمام ابواب فتنه، فساد، طرق شرارت و عناد در اين دستگاه بسته شده است.
چيزى كه موجب تأسف است اين است كه اين مقام و اين مقال، اقتضا ندارد كه درباره حيات اجتماعى كه بر اساس اين نظريه تشكيل مىشود بسط كلام داده شود يا صورت كاملى
1) براى كسب اطلاعات بيشتر در اين مورد به كتاب «نظريه سياسى اسلام» تأليف مؤلف همين رساله مراجعه شود.
از بنيان اجتماعى متكى به اين نظريه مجسم و مصور گردد. لكن با همان مقدار توضيحى كه قبلاً داده شد، مىتوانيد وضعيت طريق عملى روشى را كه پيامبران در خصوص جهان و انسان نشان دادهاند، نتايج حاصله از آن را دريابيد، آنگاه درباره محصول عمل چنان دستگاهى قضاوت كنيد.
نبايد تصوّر كرد كه اين دستور و اين موضوع در حكم نمونهاى از مدينه فاضلهاى (Utopia) است كه تاكنون در عالم وجود تحقق نيافته است، بلكه حق و واقع مطلب اين است كه چنين كشورى بر اساس چنان نظام اجتماعى، بر مبناى اين نظريه چهارده قرن پيش به وجود آمد.
از آغاز آفرينش تاكنون، دنيا به خاطر ندارد كه نمونه مردانى كه بر اساس اين نظريه و در سايه چنان تعليماتى تربيت شدند و در صحنه تاريخ جلوهگرى نمودند، در هيچ گوشهاى از جهان ديده شده باشند و در عين حال هنوز هيچ كشورى ديده نشده است كه بركات و منافع حاصله در آن، به پايه چنين كشورى كه بر اساس اين نظريه تأمين گرديده است، برسد و تاريخ براى صدق اين گفتار بهترين شاهد و دليل است. در چنين كشورى بود كه حس مسؤوليت، شعور وجدان به حدّى ترقى كرده بود كه تصوّر آن حتّى در غير چنين محيطى، محال است.
براى نمونه بيان اين داستان كافى است كه:
زن عربى از نامحرم حامله شد. آنگاه احساس كرد كه بر اثر اين خطيئه، مرتكب گناه شده است و باز متوجّه شد كه سزاى ارتكاب چنان فحشايى رجم يا سنگباران شدن است. معذلك همين زن راه دورى را طى كرد و خود را به زمامدار وقت معرفى نموده و به گناه خويش اعتراف كرد و تقاضا نمود براى نجات از سرزنش وجدان و استخلاص از عذاب آخرت حد شرعى و مجازات قانونى درباره وى اجرا گردد.
براى اجراى حد به زن مهلتى داده شد و بدون اينكه ضامنى معرفى كند مرخص شد تا پس از وضع حمل مراجعت كند.
همين كه وضع حمل نمود برگشت. آنگاه باز دستور گرفت كه به خانهاش مراجعت كند و هنگامى كه دوران شيرخوارگى كودكش به پايان رسيد برگردد.
اين مرتبه نيز بدون اينكه پليس يا نگهبانى از او مراقبت كند، به صحرا برگشت تا اينكه دوران شيرخوارگى كودك سپرى شود.
سرانجام پس از انقضاى دوران شيرخوارگى كودك، برگشته و خود را به رسولاكرم صلىاللهعليهوآله معرفى كرد و درخواست نمود كه مجازات شرعى درباره وى مجرى شود تا از گناه پاك شود.
همچنين تقاضا نمود كه پس از سنگباران شدن و مردن براى بخشايش گناه او دعا كنند. هنگامى كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ملاحظه فرمود كه مردى از اين زن سنگسار شده بدگويى مىكند، فرمود: «به حق كسى كه جان من، در قبضه اختيار اوست، توبهاى كرد كه اگر هر گناهكار و ظالمى چنان توبهاى بكند، گناه او آمرزيده مىشود».(1)
زن غامديهاى به حضور رسول اكرم صلىاللهعليهوآله درآمد و گفت: يا رسولاللّه! من زنا كردهام و استدعا دارم مرا از اين آلودگى تطهير كنيد. پيامبر به او جواب رد داد... و گفت: حالا برو تا اينكه وضع حمل كنى. همين كه زن وضع حمل كرد، كودك را در خرقهاى پيچيده و آورد. آنگاه گفت: اين است آن كودكى كه او را زاييدهام. پيامبر فرمود: برو و او را شير بده تا وقتى كه دوره شيرخوارگيش سپرى شود. همين كه دوره شيرخوارگى كودك سرآمد، زن او را آورد در حالى كه قطعه نانى در دست كودك بود و گفت: «اى پيامبر خدا! اينك كودك را از شير گرفتهام و خوراك مىخورد»... در اين موقع كه بايد مجازات اجرا شود، پيامبر حكم كرد كه چالهاى را حفر كردند و زن تا سينه در آن فرو رفت. آنگاه امر فرمود كه زن خطاكار سنگسار شود. خالد بن وليد پيشقدم شد و سنگى بر سر زن خطاكار فرود آورد كه خون از آن جارى شد و مقدارى به صورت خالد ترشح كرد. خالد شروع كرد به فحش دادن به زن. همين كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فحش خالد را نسبت به زن شنيد، فرمود: «خالد آگاه باش! به حق كسى كه جان من در قبضه اختيار اوست اين زن توبهاى كرد كه اگر هر ظالم و گناهكارى چنان توبهاى بكند گناهش آمرزيده خواهد شد». و باز مسلم در روايت ديگرى از عمرانبنحسين نقل مىكند كه پيامبر فرمود: «اين زن توبهاى كرد كه اگر آن توبه ميان هفتاد نفر از اهالى مدينه قسمت شود، شامل همه آنها خواهد شد» و اضافه نمود كه: «آيا توبهاى بهتر از اينكه اين زن نمود و جانش را در راه خدا تسليم كرد ديدهاى».
عظمت قدر و جلالت شأن اين كشور بدان پايه رسيده بود كه درآمد ساليانه آن ميليونها دينار مىشد و خزانه آن از عوايد خزاين ايران و شام و مصر پر بود، معذلك رييس و زمامدار مسؤول اين كشور براى مخارج خود و قوت اهل و عيالش، در ماه بيشتر از معادل ده ليره، برداشت نمىكرد! در عين حال وضع زندگى مردم آن كشور به گونهاى بود كه در آن كشور هر چه كوشش مىكردند، كسى مستحق دريافت صدقه باشد، يافت نمىشد!
كسانى كه اين تجارب و سوابق آنها را اقناع نكند و بعد از همه اين ملاحظات قلبشان مطمئن نشود و تصديق نكند كه اين نظريهاى را كه پيامبران خدا درباره عالم وجود و درباره مقام و منزلت انسان در اين جهان ابراز كردهاند حقيقت دارد و در اصالت و اصابت آن شك كنند، اقناع چنين كسانى به طريق ديگر محال است.
1) اين حديث را مسلم در كتاب صحيح خود ضمن فصل حدود از طرق عديده، من جمله آنچه را ابنعبداللّه بنبريده از پدرش درباره زن اعرابى شنيده بدين طريق نقل مىكند:
زيرا در هيچ حال و هيچ صورتى ممكن نيست كه بشر بتواند با چشم سر، خدا و ملائكه را ببيند و باز با همين چشم، جهان آخرت را با حسن و ايمان مشاهده كند.
آنچه ظاهر و آشكار است اين است كه در مواردى كه كشف حقايق بر اساس مشاهده و حس، ميسر و مقدور نيست، تجربه بهترين مقياس معرفت و درستترين ميزان نقد و انتقاد است.
در اين موضوع نيز ناگزيريم مثلى بيان كنيم و آن اين است كه:
اگر بيمارى، به پزشك مراجعه كند و از درد شكم يا از درد سينه شكايت نمايد يا از نقص ديگرى كه در جسم وى احساس مىشود، معالجهاى از پزشك بخواهد، معلوم است كه چون پزشك درد را نمىتواند با چشم ببيند به انواع دارو متوسل مىشود و آن را در دسترس بيمار مىگذارد. شخص بيمار نيز به دستور پزشك هر يك از داروها را به نوبه خود مصرف مىكند تا اينكه معلوم شود كدام يك از داروها براى رفع مرض مفيد و مؤثر است. آنگاه با ادامه استعمال آن دارو، مرض مرتفع مىشود و شكايت بيمار نيز از بين مىرود. در اين صورت بيمار يقين مىكند كه همان داروى معيّن براى رفع مرض، مؤثر بوده و موافق با طبيعت مرضى است كه او را ناراحت كرده بود.
به همين قاعده و بر اساس همين قياس وقتى كه مشاهده نموديم كه پايه و كيان زندگى بشر، جز بر اساس نظريهاى كه پيامبران آوردهاند، مستقر نمىشود و با مشاهده اينكه ساير نظرياتى كه ديگران آوردهاند جز شر و فساد، نتيجه ديگرى ندارد، عقلاً مجبوريم به آن تسليم شويم و از جان و دل آن را بپذيريم.
و بالاخره با مشاهده همه اين جريانات و احاطه به نتايج حاصله از آن، ناگزيريم تصديق كنيم كه:
دليل قاطع ديگرى كه اين نظريه با حقيقت و واقع تطبيق مىكند، اين است كه:
اين جهان و آنچه در آن است متعلق به خداست و هيچكس در آن حكومتى ندارد و در عقب زندگى اين دنيا، عالم ديگرى است كه حساب همه بندگان در محضر عدل پروردگار رسيدگى خواهد شد، آنگاه جزا و سزاى كارهاى خوب و بد داده خواهد شد.
«و آخر دعوانا، ان الحمدللّه ربالعالمين»
آرى، چنين است و آخرين دعاى ما هميشه بايد اين باشد كه بگوييم:
«سپاس و ستايش خدايى را شايسته و برازنده است كه پروردگار همه جهانيان است»
پايان
فهرست آيات
فهرست اشعار
فهرست اعلام
فهرست اماكن
فهرست كتب
سوره بقره، آيه 285؛ 108
«آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصيرُ»
سوره آل عمران، آيه 164؛ 219
«لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي ضَلالٍ مُبينٍ»
سوره نساء، آيه 136؛ 108
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذي نَزَّلَ عَلى رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الآْخِرِفَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعيداً»
الهامش از جليل و پيامش ز جبرئيل، 29
بدين دانش بدين بينش چه نازى؟، 296
به آن ملّت سر و كارى ندارد، 318
چندين هزار سكه پيغمبرى زدند، 29
چون نكو بينى مسلمان زاده است، 296
حكمت اشياى فرنگى زاد نيست، 296
خدا آن ملّتى را سرورى داد، 318
در نعت او زبان فصاحت كجا رسد؟، 29
شرم آيد از بضاعت بىقيمتم وليك، 305شعر آورم به حضرت عاليش؟ زينهار!، 29
كريشة فى مهبّ الريح طائره، 278
موحد چه در پاى ريزى زرش، 176
مهر فروزنده چون پنهان شود، 251
نوا از سينه مرغ چمن برد، 296
هراس و اميدش نباشد ز كس، 176
ابن ماجه، 120
ابوالاعلى پاكستانى، 26
ابوالاعلى مودودى، 150، 301
ابوداود، 120
ابوسفيان بنحرب، 188
ابويوسف، 121
احمد بن حنبل، 122
امويان، 315
بخارى، 120
بركلى، 310
بلال، 185، 186
بنىعباس، 169
بنىهاشم، 186، 314
ترمذى، 120
تروتسكى، 165
جان تولند، 309
جبرئيل، 26، 88
جواهر لعل نهرو، 166
حضرت آدم عليهالسلام، 58، 59، 81، 140، 261، 362
حضرت ابراهيم عليهالسلام، 81، 89، 112، 113، 295
حضرت حسين عليهالسلام، 313، 314، 315، 324، 325
حضرت داود عليهالسلام، 89، 90
حضرت على عليهالسلام، 186، 315
حضرت عيسى عليهالسلام، 27، 62، 89، 90، 94، 173
حضرت فاطمه عليهاالسلام، 315
حضرت محمد صلىاللهعليهوآله، 23، 24، 46، 57، 62، 64، 68، 70، 72، 73، 74، 75، 76، 81، 87، 88، 89، 90، 91، 93، 94، 95، 96، 98، 102، 103، 104، 105، 106، 107، 108، 109، 110، 119، 120، 122، 125، 126، 130، 131، 142، 144، 165، 174، 175، 177، 179، 180، 183، 184، 185، 186، 187، 199، 200، 202، 203، 204، 210، 217، 222، 229، 295، 314، 315، 317، 318، 320، 365، 366
حضرت موسى عليهالسلام، 81، 89، 90، 94
حضرت نوح عليهالسلام، 81
حمزة بن عبدالمطلب، 69، 188
خالد بن وليد، 188
خواجه نصيرالدين طوسى، 285
خويلد، 184
دكارت، 308
دنس ديدرو، 309
ديويد هارتلى، 309
روسو، 164، 309
زفر، 121
سعدى، 23، 26، 271، 297
سلمان، 186
صهيب، 185، 186
عباسيان، 315عتبه، 188
عكرمة بن ابىجهل، 188
عمار، 185
عمر بن عبدالعزيز، 169، 317
عمرو بن العاص، 188
غازى مصطفى كمال، 291
غلامرضا سعيدى، 26، 151
كارل ماركس، 164
كانت، 263، 264، 310
كپلر، 309
كمال آتاتورك، 287، 291، 292، 293، 294، 295، 296
كوپرنيك، 309
كيبانيس، 309
گاليله، 309
گاندى، 166
گوته، 165
لامترى، 309
لنين، 165
مالك، 120
مالك بن انس، 122
محمد اقبال لاهورى، 288، 310
محمد بن ادريس شافعى، 122
محمد بن عبداللّه، 72
محمد تغلق، 170
مسلم، 120
مسيو رينو، 165
معاويه، 316، 318
منتسكيو، 164، 309
منصور عباسى، 318
موسولينى، 166
نسايى، 120
نيچه، 165
نيوتن، 309
وايتهد، 198
ولتر، 164، 309
هراكليوس، 191
هگل، 165، 310
هند، 291
هوبز، 308
هولباخ، 309
هيتلر، 165، 166
هيوم، 309
يزيد، 314، 316، 318، 324
يوسف برتيلى، 309
آسيا، 25، 62، 70، 301
آفريقا، 25، 59، 62، 70، 93، 301
آلمان، 165، 218
آمريكا، 153، 220، 246، 292
اروپا، 25، 59، 61، 62، 70، 93، 281، 285، 286، 288، 289، 290، 291، 305، 306
استامبول، 294
استانبول، 295
افريقا، 61
افغانستان، 62
اقيانوس اطلس، 210امريكا، 291
انگليس، 220، 246، 295
ايران، 59، 62، 64، 70، 93، 174، 186، 189، 191، 296، 366
بخارا، 62
بيرجند، 26، 291
پاكستان، 139، 150، 165
تركيه، 287، 291
تهران، 151
جزيرهالعرب، 188، 210
چين، 59، 61، 62، 93
حبشه، 186
حجاز، 24، 114، 175، 184
حمص، 190
روسيه، 164، 220
روم، 64، 70، 174، 186
ژاپن، 61، 62، 218، 342
شام، 190، 366
شوروى، 220
طائف، 184
عراق، 59، 174
عربستان، 62، 64، 174، 175، 184، 188، 189، 192
فرانسه، 156، 164، 165
لاهور، 26، 150
لندن، 295
مدينه، 67، 186، 187، 188
مسجدالحرام، 124
مصر، 59، 64، 70، 93، 366
مغولستان، 62
مكه، 64، 66، 67، 112، 113، 114، 124، 175، 186، 296
نهر سند، 210
هند، 59، 62، 93، 157، 165، 170، 200
يمن، 174، 175، 322
قرآن كريم، 25، 68، 72، 73، 88، 89، 90، 91، 92، 93، 103، 106، 108، 109، 114، 120، 121، 122، 131، 132، 138، 139، 150، 165، 168، 173، 193، 202، 203، 204، 210، 215، 216، 217، 225، 279، 314، 322
اسلاميك رىويو، 292
المسلمين، 301
انجيل، 89
تورات، 89
روزنامه اطلاعات، 294
زبور، 89
صحف ابراهيم، 89
عهد جديد، 173