حدیث روزگار2 خاطرات مستند سید هادی خسروشاهی درباره تاریخ نگاری معاصر و کودتای 28 مرداد

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:خسروشاهی، سیدهادی، 1317 -

عنوان و نام پديدآور:درباره تاريخ‌نگاری معاصر و کودتاي 28 مرداد / سیدهادی خسروشاهی.

مشخصات نشر:قم: کلبه شروق، 1395.

مشخصات ظاهری:160 ص.: مصور.

فروست:خاطرات مستند سید‌هادی خسروشاهی ؛ 21.

حدیث روزگار ؛ 15.

شابک:0-66-7255-964-978

وضعیت فهرست نویسی:فیپا

موضوع:ایران -- تاریخ -- پهلوی، 1320 - 1357 -- کودتای 28 مرداد 1332

موضوع:Iran -- History -- Pahlavi, 1941-1978 -- Coup d'etat of 19th August ,1953

موضوع:ایران -- سیاست و حکومت -- 1320-1332

موضوع:Iran -- Politics and goverment -- 1941-1953

موضوع:ایران -- تاریخ -- پهلوی، 1320 - 1357 -- کودتای 28 مرداد 1332 -- اسناد و مدارک

موضوع:Iran -- History -- Pahlavi, 1941-1978 -- Coup d'etat of 19th August ,1953 -- Sources

رده بندی کنگره:1395 4د5خ / DSR1519

رده بندی دیویی:955/0824045

شماره کتابشناسی ملی:4510796

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

حديث نيک و بد ما نوشته خواهد شد *** زمانه را قلم و دفتری و ديواني است

حديث روزگار2 : خاطرات مستند سید‌هادی خسروشاهی

درباره

تاريخ نگاري معاصر

و:

کودتاي 28 مرداد

فهرست مطالب

درباره اين کتاب... 7

درباره تاريخ نگاري معاصر و کودتاي 28 مرداد. 11

ديدار با صاحب‌نظران: استاد سيد‌هادي خسروشاهي.. 13

گفتگويي درباره تاريخ‌نگاري معاصر. 13

چگونه تاریخ انقلاب را بنویسیم؟. 15

پیوست‌ها 59

پیوست شماره 1 سندی درباره کودتا 59

پیوست شماره 2 آیا مصدق جمهوری می‌خواست؟ چه کسی زاهدی را از مجلس بیرون برد؟ 68

پیوست شماره 3 دستور مصدق در روز 27 مرداد. 74

پیوست شماره 4 آیت‌الله کاشانی و تجدید رابطه با انگلیس.... 81

موضع آيت‌الله کاشاني و نقش دکتر مصدق در کودتاي 28 مرداد. 85

چرا تاريخ نخواهد بخشيد؟. 87

فدائيان اسلام و نهضت ملي ايران.. 145

ديدار با مهندس عزت‌الله سحابي.. 145

دیدگاه خلیل ملکی.. 157

مسئله کودتا و: گریزی به صحرای کربلای طهران! 161

فهرست‌ها (اعلام اماکن کتب) 171

فهرست اعلام. 173

فهرست اماکن.. 177

فهرست کتب... 179

اسناد و تصاویر. 181

درباره اين کتاب

کتاب حاضر شامل دو گفتگوي تاريخي مشروح با حجت‌الاسلام والمسلمين استاد سيد هادي خسروشاهي درباره مسائل تاريخ معاصر و نیز کودتاي 28 مرداد سال 1332 است که در مجموع اطلاعات وسيع و مستندي را در این رابطه ارائه می‌کند و یک پیوست هم در آخر کتاب، موضوع کودتا و نقش دیگران را در آن روشن‌تر می‌سازد.

گفتگوي اول در سال 1368 توسط افاضل محترم مجله وزين و گرانسنگ «حوزه» انجام پذيرفته که در همان سال در مجله چاپ و منتشر گرديد.(1)

گفتگوي دوم در مرداد 1394 درباره کوتاي 28 مرداد و موضع مرحوم آيت‌الله کاشاني و عملکرد يا نقش آقاي دکتر مصدق در آن، انجام يافت که در دو شماره از روزنامه «جوان»، منتشر گرديد(2)و اکنون تکميل شده اين بحث، به اضافه متن کامل و ويرايش شده گفتگوي


1) . مجله حوزه، سال دهم، شماره‌های 42 تا 47، سال 1368، چاپ قم.

2) . قسمت‌های اول و دوم این بخش از کتاب، نخست به عنوان مصاحبه و گفتگو، در دو شماره از روزنامه جوان - شماره‌های 4609 و 4611 - مورخ 2 و 5 شهریور 94 به چاپ رسیده است.

اول، يکجا، همراه اسناد و عکس‌هايي جالب، در اختيار عموم قرار مي‌گيرد...

بعضي از اين اسناد و عکس‌ها براي نخستين بار منتشر مي‌شود که بي‌ترديد مورد توجه علاقمندان قرار خواهد گرفت.

دليل اصلي چاپ و نشر اين رساله که پس از اشاره اجمالي به مسأله تاريخ‌نگاري معاصر، عمدتاً مسأله نهضت ملي ايران و حوادث 28 مرداد را بررسي مي‌کند، آنست که امسال با نزديک شدن روز 28 مرداد، دوستان ملي‌گرا يک بار ديگر و طبق عادت ديرينه در شماره‌های ویژه جرائد و مجلات، که در واقع آنها را بايد «مصدقي‌نامه» ناميد، اغلب به طور يک‌جانبه به داوري نشسته و مدعي شده‌اند که گويا پايه‌گذار و همه‌کاره نهضت ملي ايران، ملي‌گرايان و شخص آقاي دکتر مصدق بوده است و هيچ نقش سازنده و يا تأثيرگذاري براي ديگران، به ويژه آيت‌الله کاشاني و فدائيان اسلام قائل نشده‌اند که در واقع تحريف علني و عملي مسائل تاريخ معاصر است.

... در اين ميان از مصاحبه استاد خسروشاهي یا دیگر صاحب‌نظران و تاریخ‌نگاران منصف خبري نبود و آیا در چنين شرايطي سکوت شخصيت‌هايي مانند ايشان که در واقع شاهد و ناظر عيني حوادث نهضت ملي و نقش فدائيان اسلام و آيت‌الله کاشاني و مراجع و علماي قم و تهران در پيشبرد اهداف نهضت بودند، نوعي سکوت غيرمقبول و کناره گرفتن از مسائل روز محسوب نمی‌شود؟

با مطرح شدن اين پرسش توسط «بخش تاريخ» مرکز بررسي‌هاي اسلامي - قم، استاد پاسخ‌هايی کوتاه اما مستند به سئوالات ما درباره

مواضع دکتر مصدق، آيت‌الله کاشاني و فدائيان اسلام و نیز نوع اتهامات بيگانگان و روايت‌گران معاصر، ارائه کردند که به دنبال بحث قبلي و در واقع براي تکميل آن، در اینجا آورده می‌شود.

بخش آخر کتاب، در واقع پیوستی است که اشاره کوتاهی به حوادث 28 مرداد دارد و پرسش‌های جناب دکتر زیباکلام را در این رابطه به نقد می‌کشد و پاسخ می‌دهد... نقل این پیوست، نقش دوستان! را در مسئله کودتای 28 مرداد و علل و عوامل آن روشن می‌سازد.

البته هرگونه نقد منطقي و يا پاسخ و توضيحات مستند را پذيرا هستيم و بي‌ترديد از آن‌ها، در تجديد چاپ اين رساله استفاده خواهيم کرد.

مرکز بررسی‌های اسلامی

مهر 1395 - قم

1. درباره تاريخ نگاري معاصر و کودتاي 28 مرداد

اشاره

ديدار با صاحب‌نظران -گفتگويي درباره تاريخ‌نگاري معاصر

اشاره: سلسله مقالات تاريخ و تاريخ‌نگاري به ويژه جريان‌شناسي تاريخ‌نگاري‌ها در ايران معاصر، با استقبال بسيار از سوي محققان، پژوهشگران، مورخان و آشنايان به تاريخ معاصر، روبرو گرديد.

بسياري از کساني که در اين زمينه‌ها انديشيده‌اند و از نزديک دستي بر آتش دارند، در چگونگي اين مقالات، با تلفن و نامه و يا حضوراً اظهار نظر کرده‌اند.

جناب حجت‌الاسلام والمسلمين آقاي سيد هادي خسروشاهي، که از محققان و نويسندگان ديرين حوزه علميه و از جمله آشنايان به تاريخ معاصر و جريان‌هاي گوناگون آن هستند و در اين زمينه پژوهش‌هاي شايسته‌اي نيز دارند، ضمن تقدير از گشودن اين صفحات، در ارتباط با آنچه در اين مقالات آمده اظهار نظر کرده‌اند و ديدگاه‌ها و اظهار نظرهاي ايشان زمينه گفتگویي را فراهم آورد. آنچه مي‌خوانيد، حاصل

اين گفتگوست درباره تاريخِ تاريخ‌نويسي در عصر حاضر و شرايط ضروري براي تدوين تاريخ انقلاب اسلامي.

در پايان اين گفتگو، به تناسبي، به مسأله «به فراموشي سپردن عمدي برخي از مسائل تاريخي» اشاره شد که آقاي خسروشاهي در توضيح چگونگي آن، مسأله کودتاي 28 مرداد را به عنوان نمونه مطرح کردند که به تناسب تقارن انتشار اين شماره با 28 مرداد، مجموع آن گفتگو را به دست چاپ مي‌سپاريم.

مجله حوزه، اين بحث را به عنوان ديدگاه يک صاحب‌نظر منتشر مي‌سازد و آماده نشر ديدگاه‌هاي ديگر صاحب‌نظران و هرگونه بحث تکميلي در اين باره خواهد بود.

سردبیر مجله «حوزه»(1)



1) . مجله حوزه، چاپ قم، سال دهم، شماره‌های 47 - 42، سال 1368.

چگونه تاریخ انقلاب را بنویسیم؟

■ در مورد نویسنده تاريخ انقلاب اسلامي چه نظري داريد؟

«تاريخ انقلاب اسلامي» را کسي بايد بنويسد که علاوه بر در اختيار داشتن اسناد لازم، خود در متن مسائل و حوادث آن بوده باشد و يک بُعدي و خطي برخورد نکند و حق هرکسي و هر گروهي را، آن مقداري که حق داشته‌اند، ادا کند و در «رجال‌شناسي معاصر»، علاوه بر شناخت عيني و حضوري، دچار حب و بغض‌هاي شخصي نگردد. در انديشه مقايسه انقلاب اسلامي با انقلاب‌هاي ديگر - مثلاً انقلاب کبير فرانسه و يا انقلاب اکتبر روسيه - نباشد بلکه عمق انقلاب ما را خوب درک نمايد و به ويژه ابعاد الهي - معنوی، اهمیت رهبري آن، ضد استبدادي - ضد استعماري و مردمي بودن انقلاب را به طور کامل لمس کند.

... و همزمان ارزش‌ها و ضد ارزش‌ها را با معيارهاي اسلامي، از هم تفکيک نمايد. با مباني فکري - فرهنگي انقلاب آشنا باشد و تازه پس از داشتن اين شرايط - که البته بخشي از شرايط است - تاريخ‌نويس انقلاب اسلامي، بايد در آن مرحله از اوج تهذيب و تقوي باشد که به هنگام نوشتن آن، وضو بگيرد و رو به قبله بنشيند و سپس قلم بر دست بگيرد... يعني در واقع بايد احساس کند که یک عمل عبادی و یک فريضه‌ای را انجام مي‌دهد و مشغول امري عادي و ساده نيست.

... علاوه بر اين‌ها، مورخ انقلاب باید تاريخ را به خاطر «حقيقت» بنويسد، نه به عنوان آن که «کارمند نهاد» يا مؤسسه‌اي است. يادم هست روزي استاد محمدتقي جعفري داستاني تعريف مي‌کرد که نقل آن بي‌تناسب نيست. ايشان مي‌گفت: چند سال پيش عده‌اي از دانشمندان فلسفه و علوم انساني آلمان، همراه آقاي دکتر جواد فلاطوري، که به ايران سفر کرده بودند، به منزل ما آمدند. ضمن مذاکرات، من از آنان پرسيدم: فلسفه که در سرزمين شما، سابقاً عميق‌تر و سيستماتيک‌تر از فلسفه‌هاي ديگر کشورهاي مغرب زمين بوده و در واقع طی دو سه قرن در آلمان شکوفايي خاصي داشته چرا اکنون آن هستي‌شناسي سيستماتيک، به پوزيتويسيم تبديل شده است؟... يکي از آنان، که مُسن‌تر بود، در پاسخ من گفت: چون ما در گذشته، «محققان فلسفه» داشتيم و امروز «کارمندان فلسفه» داريم!...

پاسخ، کوتاه ولي رسا بود. يعني در گذشته با نگرش هستي‌شناسي به مسائل فلسفي توجه مي‌شد، ولي امروز به فلسفه‌دانان، حقوق مي‌دهند و به آنان مي‌گويند برويد تحقيق کنيد که فلان فيلسوف چه نظري داشت و يا فلسفه چيست و چه مي‌گويد و چه مي‌خواهد؟ و معني اين، آن است که او «کارمند» است و ديگر خود فیلسوف نیست و علاقه‌اي به کشف حقیقت رابطه انسان با هستي ندارد.

به نظر من، اين نکته اساسي و مهم در فلسفه امروز دنیای غرب را در مورد تاريخ‌نويسان هم مي‌توان صادق دانست. تاریخ‌نویس اگر «کارمند» باشد، با عینک خاصی به همه مسائل خواهد نگریست و بي‌شک اگر مورخي، با عينک سياه حوادث تاريخي را بررسي کند،

همه چيز را «سياه» خواهد ديد و محصول اين «تاريک‌بيني» در نهايت، «تاريخ‌نگاري روشن» نخواهد بود.

تاريخ بدون سند هم بي‌ترديد، ارزش واقعي نخواهد داشت، ولي اگر مورخي، کتاب خود را مالامال از اوراق و اسناد و گزارش‌ها کند، امّا در تنظيم و پهلوي هم قرار دادن آنها، «حقيقت» را مراعات نکند و فقط نقاط ضعف را تقويت نمايد و سندهاي مثبت را نادیده بگیرد و یا به طور مطلق محو کند، اين کتاب هم ارزش واقعي - تاريخي نخواهد داشت.

به عبارت ديگر، با مونتاژ گزارش‌ها و اسناد منفي در مورد اشخاص یا موضوعی خاص، نمي‌توان مطلبي را اثبات کرد. و اين درست به اين مي‌ماند که در يک کتاب تاريخ مربوط به عهد قجري، صد مکتوب را در کنار هم قرار دهند و يک صد عکس هم از زيارت رفتن ناصرالدين شاه در آن چاپ کنند و بعد هم نتيجه بگيرند حق با ناصرالدين شاه بوده است، نه سيد جمال‌الدين اسدآبادی!...

■ نظر شما درباره نگارش تاريخ کامل معاصر چيست و چه کسي صلاحيت آن را دارد؟

«تاريخ کامل معاصر» را نمي‌توان نوشت مگر آن که همه اسناد و گزارش‌ها در اختيار باشد و پس از اين مرحله، يعني با در دسترس قرار گرفتن گزارش‌های مختلف و اسناد آشکار، محرمانه، خيلي محرمانه، و حتی سري و به کلي سري است که مي‌توان به نوشتن «تاريخ کامل» دست زد و البته تا آن مرحله، به علت اين که همه اسناد در اختیار نیست - و می‌دانیم در پاره‌اي از کشورها، اسناد تا سي سال قبل خود را

در اختيار پژوهشگران قرار نمي‌دهند - نبايد دست روي دست گذاشت و به انتظار نشست. در اين مدت، آن بخش از رويدادهاي علني و رسمي و آشکار تاريخي را بايد ثبت کرد. از خاطره‌هاي اشخاص سهيم در انقلاب و يا هر مسأله تاريخي ديگر معاصر، باید استفاده کرد و اسناد موجود غيرمحرمانه را به طور دقيق ثبت و ضبط نمود و منتشر ساخت تا اگر ما نتوانستيم، کساني که در آينده مي‌آيند با استفاده از مجموعه اينها و اسنادي که سي سال بعد منتشر مي‌گردد، حقايق تاريخي را آن طور که بوده، به رشته تحرير درآورند.

اما اين که کسي «تاريخ‌نويسي» را به نام خود ثبت کند و هر چه را که خود مي‌خواهد، جمع‌آوري و مونتاژ کند و به عنوان «تاريخ» منتشر سازد، اين امر، ارزش تاریخی و تحقيقي نخواهد داشت. حذف بخشي از اسناد تاريخ، اعمال غرض در ثبت و ضبط حوادثي که هزاران انسان باشعور شاهد چگونگي آنها بوده‌اند و سرانجام تحريف رسمي و علني مسائل، نمي‌تواند راه به جايي ببرد.

اصولاً کسي که نمي‌داند «تاريخ» چيست و «فلسفه تاريخ» کدام است و به چه چيز «علم تاريخ» مي‌گويند و يا فرق بين «خاطره‌نگاري» و «وقايع‌نگاري» و «تاريخ‌نگاري» را درک نکند و يا تحليل و جمع‌بندي تاريخي را نداند و يا از تفاوت بين «سند» و گزارش يک «مأمور»، «خبرنگار» يا «گزارشگر»، آگاه نباشد و يا از شيوه کاربرد اسناد تاريخي مطلع نباشد و يا به دلايل خصوصي و رواني، بخواهد با وارونه جلوه دادن حقايق، کمبودهاي خود و یا سازمان و نهاد وابسته را براي مدتي

جبران کند، اين شخص به نظر من اصولاً صلاحيت آن را ندارد که در «جرگه تاريخ‌نويسان» به شمار آید.

■ با توجه به اين امر، شما در مورد «نقل ناقص تاريخ» چه اعتقادي داريد؟

اصولاً افشاي بخشي از اسناد يا گزارش‌ها و مخفي نگهداشتن بخش ديگر آن، يک امر پژوهشي - تحقيقي مستند، محسوب نمي‌شود.

به نظر من، به طور کلي، نمي‌توان با استناد به يک گزارش يا مقاله و يا حتي مصاحبه منتسب به کسي، قضاوت نهايي را در مورد یک حادثه و یا عملکرد یک فرد انجام داد؛ چرا که در همه اين‌امور، احتمال صدق و کذب هست و تا مسأله مستند نباشد، نمي‌توان تمام حقيقت را

بيان کرد.

■ از ديدگاه شما سند چيست و چه چيزي را مستند مي‌دانيد؟

شناخت سند، مانند شناخت يک حديث، داراي ضوابط و اصولي است. مثلاً ديدگاه مکتوب رسمی يک فرد درباره حادثه‌اي مي‌تواند سند محسوب شود، اما گزارش يک مصاحبه‌گر و يا خبرنگار و يا مقاله مندرج در يک روزنامه، يا برداشت يک نويسنده از سخن يک فرد ديگر، هيچ گاه و هیچ کدام «سند» ناميده نمي‌شود.

حتي به عنوان مثال بايد گفت: گزارش يک سفير درباره يک موضوع و يا محتواي ملاقات با يک فرد، سند نيست، بلکه يک گزارش است. ممکن است اضافاتي از سوي سفیر و گزارشگر بر آن افزوده شده باشد؛ چون یک سفير، نوعاً مي‌خواهد جوّ تفاهم و حُسن روابط را بين کشورها و دولت‌ها ايجاد کند و در اين راستا،

نوعاً برداشت‌هاي مثبت خود را به وزارت دولت متبوع خود گزارش مي‌دهد.

اگر محتواي گفتگوی مقام رسمی و مسئول، در اختيار قرار دادن اطلاعات نباشد و شامل تفاهم‌طلبي در چارچوب سياست کلي کشور باشد، اين هرگز نمي‌تواند «سندي» بر ضد کسي تلقي شود، بلکه بايد آن را نوعي «انديشه» در برخورد با طرف و يا کشور مورد نظر، در راستای منافع ملی نام داد، نه سندي براي اثبات و يا رد قضيه‌اي. بي‌شک اگر محتوا، افشاي اطلاعات واقعی و راه‌جويي براي حفظ منافع نامشروع يک کشور خارجي باشد، و اين گزارش، توسط فردی یا نهادی، کتباً تأييد شود، اين را مي‌توان سند ناميد و عامل آن هم به طور طبيعي مسئول آن خواهد بود.

پس به طور کلي از نظر من، گزارش يک سفير، يک پليس، یک مأمور اداری و یا امنیّتی، روايت يک خبرنگار، مقاله یک روزنامه‌نويس، تحليل يک گزارشگر و اين قبيل امور، «سند» محسوب نمي‌شود، بلکه گزارش يا ديدگاه و برداشت فردي و شخصي است که اغلب همراه با صداقت نیست و با تحليل منصفانه، مي‌توان انگيزه‌هاي پشت پرده آن را فهميد که آيا هدف نوعي پرونده‌سازي و تخريب است يا اشتباه گزارشگر و يا يک روايت صادقانه از واقعيت؟!

مثلاً، با بررسي مقاله‌ها و تحليل‌ها و حتي گزارش‌هاي محرمانه در رابطه با انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي که در سطح جهاني منتشر شده‌اند، به خوبي مي‌توان فهميد که اغلب آنها غيرواقعي، همراه با تحريف کامل و در راستاي اهداف امپرياليسم خبري و صهيونيسم جهاني است.

روي همين اصل، تهيه کتابي تاريخي درباره انقلاب اسلامی و درباره ملي شدن صنعت نفت و نقش آيت‌الله کاشاني، دکتر مصدق، شهيد نواب صفوي و ديگران، با استناد به روزنامه‌هاي توده‌اي - نفتي يا ملي‌گراهاي تکسّبي و يا اروپايي و آمريکايي منتشره در آن دوران، هرگز ارزش واقعي نمي‌تواند داشته باشد.

■ شما خودتان که حداقل شاهد حوادث ملي شدن صنعت نفت به وسيله آيت‌الله کاشاني و دکتر مصدق و فدائيان اسلام بوده، و اين حضور در صحنه را تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داده‌ايد، قصد نوشتن خاطره‌ها يا تاريخ حوادث اين دوران را نداريد؟

متأسفانه بايد گفت که بعضي از حوادث‌نگاران معاصر، که گويا «تاريخ معاصر» را مي‌نويسند، کليه اسناد دوران ملي شدن صنعت نفت را ناديده مي‌گيرند و فقط کارهاي اجرايي و روزمره آقاي «دکتر مصدق» را در زمان نمايندگي مجلس و يا تصدي نخست‌وزيري عامل ملي شدن صنعت نفت مي‌دانند و بعد هم شکست‌هاي دولت او را ناشي از مثلاً مخالفت يک فرد يا يک گروه تلقي مي‌کنند و آن را به رشتۀ تحرير در مي‌آورند ولي اين امر، تاريخ‌نگاري نيست، بلکه عُقده‌گشايي است. وقتي انسان مي‌بيند که در يک کتاب چند صد صفحه‌اي، که گويا درباره «ملي شدن صنعت نفت» است، حتي در مراحل مقدماتي آن، هيچ نامي از نقش «فدائيان اسلام» نيست و يا بعد، در حوادث سي تير و اسقاط دولت قوام‌السلطنه حتي نامي از آيت‌الله کاشاني به میان نمی‌آید، به خوبي درمي‌يابد که نويسنده کتاب، دچار نوعي کج‌انديشي و داراي عقده رواني است و گرنه چگونه مي‌توان

نقش‌هاي مثبت افراد و سازمان‌ها را ناديده گرفت؟ و بعد در جنبه‌هاي منفي - مثلاً در سقوط دولت مصدق و کودتاي 28 مرداد - همين افراد را که کودتاچيان، خانه‌نشين‌شان کرده بودند، صاحب نقش اصلي در شکست نهضت قلمداد کرد؟

به هر حال، من به عنوان شاهد و ناظر در پاره‌اي از امور، و داخل در مراحل بعدي، معلومات يا خاطرات و اسناد زيادي دارم، اما هنوز به خود اجازه نداده‌ام که وارد مرحله «تاريخ‌نويسي» بشوم؛ چون تاريخ‌نويسي شرايطي را لازم دارد که به بعضي از آنها قبلاً اشاره کردم و متأسفانه من، فقط بخشي از آن شرایط را فعلاً دارا هستم و اميدوارم که اگر شرايط ديگر، از جمله دسترسي يافتن به اسناد محرمانه و بايگاني‌شده در ايران يا خارج از ايران درباره حوادث و مسائل روز، تحقق يافت بتوانم به وظيفه خود در اين رابطه، عمل کنم اما اين به آن معني نيست که در تلاش و پي‌گيري امر نيستم.

من درباره تاريخ يک صد سال اخير ايران و جهان اسلام، به ويژه در رابطه با حرکت‌ها و جنبش‌هاي اسلامي و ملي، شايد از سي و پنج سال پيش(1)در داخل و خارج، به تحقيق و بررسي پرداخته‌ام و شايد از لحاظ داشتن مدارک و مآخذ، آرشیوی غني محسوب شود، آن هم با توجه به اين نکته که کار جنبه فردي داشته و هيچ نوع وابستگي به هيچ يک از ارگان‌ها و نهادها نداشته است، کار ارزشمندي است. مشخصاً از حرکت سيد جمال‌الدين شروع مي‌کنيم تا به مشروطيت مي‌رسيم و


1) . با توجه به تاریخ مصاحبه - 1368 - اکنون می‌شود بیش از 60 سال پیش.

سپس از مشروطيت و تبديل آن به استبداد سلطنتي تا ملي شدن صنعت نفت و بعد آغاز مراحل نخستين نهضت اسلامي و مرحله پيروزي آن. اما بررسی و ارزیابی اينها هيچ‌کدام در مرحله تحقق عيني نيست و بالطبع کامل هم نيست.

■ اشارتي داشتيد به عدم استيفاي حق آيت‌الله کاشاني و يا فدائيان اسلام در کتب تاریخی مربوط به پيروزي نهضت ملي شدن صنعت نفت، به نظر شما «ملي‌گرايان» در اين رابطه چه نقشي داشتند و منشأ آن چيست؟

در مورد فدائيان اسلام، بحث را مي‌گذاريم براي فرصتي ديگر(1)اما در مورد آيت‌الله کاشاني، طبق اسناد سري وزارت امورخارجه انگليس، ايشان به دستور امپرياليسم، توسط ملي‌گراها و در روزنامه‌هاي وابسته به آنان، به شديدترين و ناجوانمردانه‌ترين وجهي، مورد حمله و هجوم و اتهام قرار گرفت و از صحنه سياسي ايران خارج شد.(2)علاوه بر روزنامه‌هاي آن زمان و کتاب‌هايي که جبهه ملي و حزب توده، عليه آيت‌الله کاشاني منتشر ساختند، هم اکنون هم، نويسندگان چپ و راست، ايشان را با نشر دروغ‌هاي گوناگون، از جمله شرکت در توطئه موهوم قتل!! دکتر مصدق، همراهي با دربار و غيره، متهم مي‌کنند. به


1) . در این مورد رجوع شود به دو کتاب اینجانب که تحت عنوان: «فدائیان اسلام؛ تاریخ، عملکرد و اندیشه» و «زندگی و مبارزه شهید نواب صفوی» از طرف انتشارات روزنامه «اطلاعات» چندین بار چاپ شده‌اند... و همچنین رساله‌های کوچکی که با عنوان: «حدیث روزگار» به عنوان «خاطرات» منتشر کرده‌ام.

2) . رجوع شود به جزوه: «نگاهي به اسناد سري انگلیس در مورد آیت‌الله كاشاني و اخوان‌المسلمین» كه توسط اینجانب تهیه و در سال 1363 در رم - ایتالیا، چاپ شده است.

عنوان نمونه رجوع کنيد به کتاب: «گذشته، چراغ راه آينده»، تأليف گروه چپ (جامي)، چاپ تهران، سال 1364 و يا به کتاب آقاي سرهنگ غلامرضا نجاتي به نام «جنبش ملي شدن صنعت نفت» که حتي در اصالت نامه و هشدار آيت‌الله کاشاني به دکتر مصدق، درباره کودتاي ژنرال زاهدي، ترديد مي‌کند(1)و زاهدي را آن‌چنان به مرحوم کاشاني مي‌چسباند که گويا همين زاهدي تا دیروز وزير مقرّب کابينه همين آقاي دکتر مصدق نبوده و يا بعد از کودتا، مورد حمله و هجوم رسمي و علني آيت‌الله کاشاني قرار نگرفته است.(2)

البته جناب سرهنگ نجاتي، به اين بسنده نمي‌کند و در جزوه‌اي که بعدها و به عنوان «ضميمه»، ولي به طور مستقل، منتشر ساخته و ترجمه گزارش سياسي دانشگاه ايالتي «لوئيزيانا»ی آمريکا به قلم مارک. ج. گازيوروسکي است، مي‌گويد: «جدايي کاشاني از نهضت و جانبداري از دربار... در شکست نهضت ملي تأثير زيادي داشت و تبريک مرجع تقليد شيعيان به مناسبت پيروزي کودتاي 28 مرداد و بازگشت شاه عامل مؤثري در تثبيت رژيم کودتا بوده.»(3)

و البته جناب سرهنگ نمي‌خواهد بپذيرد که آيت‌الله کاشاني از نهضت جدا نشد، بلکه در راه اصلاح آن و جلوگيري از ديکتاتوري ويژه ناشي از اختيارات تامّه، خواستار «رعايت قانون» شد و بعد پناه


1) . به پیوست شماره 1 مراجعه شود.

2) . به كتاب «جنبش ملي شدن صنعت نفت»، ص 503، چاپ سوم، تهران، 1366 مراجعه شود.

3) . كودتاي 28 مرداد، ص 8.

بردن آقاي مصدق به زير پتو و پیش از آن، زنداني ساختن و یا کنار زدن رهبری همه گروه‌هاي اصيل اسلامي و سپس زد و بندهاي داخلي و محرمانه با دربار، عامل شکست نهضت گرديد... و يا نمي‌خواهد توضيح دهد که مرجع تقليد شيعيان(1)به تلگراف کمک‌خواهي شاه از رم، اصولاً پاسخ نداد، ولي پس از مراجعت و پيام و گله وي، طي تلگرافي، براي وي آرزوي «توفيق هدايت» نمود...

و صد البته جناب سرهنگ تاريخ‌نگار، هرگز به القاب و عناوين و ادعيه خالصانه‌اي که آقاي مصدق‌السلطنه در دادگاه قلابی و حتي در «احمدآباد» و در کتاب «خاطرات و تألمات»! به هنگام ذکر نام اعلي‌حضرت! به کار مي‌برند، اشاره‌اي نمي‌کنند(؟)

جناب سرهنگ نجاتي، در اين کتاب ضميمه، که بي‌شک توسط عناصر وابسته و اجاره‌اي، در راستاي اهداف امپرياليستي تهيه شده و متأسفانه ايشان - و سپس بعضی دیگر از دوستان - گرفتار ترجمه آن شده‌اند، از زد و بند حزب توده با آيت‌الله کاشاني و حتي اخذ پول(؟!) از حزب توده، سخن به ميان مي‌آورند(2)

که واقعاً نقل و ترجمه آن هم شرم‌آور است. ولي وقتي بنا باشد تاريخ‌نگاري مغرضانه و يک سويه باشد، اشاره‌اي نمي‌شود که مي‌توان از آمريکاييان هديه گرفت! همان‌طور که هداياي مستشاران اصل چهار ترومن در دوران آقاي مصدق پذيرفته شد! و اخذ گرديد.

... اما خيانت به تاريخ، در اينجا خاتمه نمي‌پذيرد و جناب سرهنگ


1) . آیت‌الله سید حسین بروجردی.

2) . همان، ص 51.

نجاتي در ترجمه و نشر گزارش آمريکاييان ادامه مي‌دهد که: «چون گروه سيا با کاشاني رابطه مستقيم نداشت، دو تن از مأموران سيا با احمد آرامش ملاقات کردند و مبلغ ده هزار دلار در اختيار او گذاشتند که به کاشاني بدهد.»(1)و با اين که خود «گزارشگر» آمریکایی مي‌نويسد که: «هيچ‌يک از مقامات سيا که پول را به آرامش دادند، نتوانستند اين نکته را ثابت کنند که مبلغ مزبور به کاشاني رسيده است يا خير.»(2)

اما تاريخ‌نگار معاصر، جناب سرهنگ نجاتي، بي‌پروا، اين گزارش آمريکايي را براي متهم ساختن يک شخصيت برجسته روحاني مبارز، ترجمه مي‌کند و «شرکت انتشار» ما هم آن را به دست چاپ مي‌سپارد و وزارت ارشاد ما هم به آن اجازه نشر مي‌دهد و دیگران نیز سکوت مي‌کنند. آن وقت بعضي‌ها در حال تحقيق درباره اين نکته هستند که آيا «شمس‌آبادي» - مهاجم به شاه در کاخ دربار - گرايش چپ داشته يا مسلمان بوده است؟

و به هرحال، اين نوع تحريف تاريخ و اين نوع ارزش دادن به گزارش‌هاي دشمنان و نشر آنها در ميان نسل جوان ما، که شاهد آن دوران نبوده‌اند، خود خيانتي بزرگ بر تاريخ است و اي کاش مقامي هم بود که به اين نوع خيانت‌ها رسيدگي مي‌کرد.

البته بايد اشاره کرد که اگر آقاي سرهنگ نجاتي و تاريخ‌نويسان همفکرت و مشابه ایشان ادعا کنند که سلمان فارسي عضو فراماسون


1) . كودتاي 28 مرداد، ص 36.

2) . همان، ص 60.

بوده و از لژ بابل، ديپلم گرفته و براي اثبات ادعاي خود، کتاب «سلمان پاک» تأليف ماسينيون فرانسوي را به عنوان سند! ارائه کنند و يا از «اوستا» براي اثبات نظریه خود، آيه‌اي نقل نمايند، اين ديگر تاريخ‌نويسي نيست، بلکه افسانه‌بافي و قصه‌سرايي است.

نقل داستان دريافت پول از حزب توده! و سپس از عاملان سيا، آن هم به واسطه احمد آرامش، که تازه خود مدعيان نمي‌دانند که پول رسيده يا نه؟ و سپس جمع‌بندي و اثبات اين که آيت‌الله کاشاني در کودتاي 28 مرداد دست داشته است، بي‌شباهت به همان داستان مالیخولیایی فراماسون بودن سلمان فارسي نمي‌تواند باشد - ولو اینکه در آن زمان اصولاً سازمان فراماسونری به وجود نیامده بود -.

البته اتهامات ناجوانمردانه، در مورد آيت‌الله کاشاني در اينجا ختم نمي‌شود و خان‌زاده‌اي هم که ناگهان خاطرات‌نويس شده، اظهار نظر شرم‌آوري دارد که بي‌مناسبت نيست به آن هم اشاره‌اي بشود.

خاطرات ناصرخان قشقایي، که پس از فوت وي، در آمريکا و سپس در تهران! به دست چاپ سپرده شده است، طبق ادعاي خود ناشر در مقدمه، «به طور خاصي» - لابد از طريق رمل و اسطرلاب - کشف شده و سپس براي روشنگري تاريخ! چاپ شده است، ولي ظاهراً هدف از پيدايش و نشر اين خاطرات آن است که اثبات شود اين «خان‌ها» غير از کارهاي معروفشان(1)خاطرات هم مي‌نوشته‌اند و صد البته من نمي‌دانم که اين خاطرات محصول دوران استراحت منجر به فوت ايشان در


1) . مراجعه کنيد به کتاب جديد الانتشار «کودتاي نوژه» تا نوع آن روشن شود.

آمريکاست، يا واقعاً در بحران سال 32 در کوه‌هاي ايل قشقايي، در منطقه فارس تحرير يافته است.

به هرحال، در اين کتاب از قول ناصرخان، با کمال بي‌شرمي چنين نقل مي‌شود: «حالا ديگر آشکار شد که آيت‌الله کاشاني از نوکرهاي مخصوص انگليس‌ها بوده است»!(1)بلی! با همین وقاحت و دریدگی و بی‌شرمی و به همین سادگی!...

البته نويسنده خاطرات، روشن نمي‌سازد که اين امر، پس از اعترافات بعضی از خان‌هاي قشقايي به همکاري با امپرياليسم آمريکا و اخذ کمک‌هاي ميليون دلاري براي ايجاد آشوب در منطقه قشقايي‌ها

• پس از پيروزي انقلاب اسلامي - برايشان معلوم شده، يا پس از اخذ گرين کارت و اقامت دائم در دامن امپرياليسم؟...

■ به نظر شما، تحريف تاريخ مختص ملي‌گراهاست يا گروه‌هاي ديگري هم در نگارش تاريخ تحريف شده معاصر، نقشي داشته و دارند؟

متأسفانه جواب منفي نيست. بعضي از تاريخ‌نگاران معاصر اسلام‌گرای ما هم براي تصفيه حساب‌هاي عقيدتي - سياسي يا گشودن عقده‌هاي خود، يا به هر انگيزه ديگري، به سياه‌نمايي و متهم ساختن ديگران پرداخته‌اند که اينک مجال تفصيل و پرداختن به نمونه‌هاي عيني آن نيست، ولي تذکر اين نکته خالي از لطف نخواهد بود که نويسندگان اين‌گونه آثار، بايد توجه داشته باشند که آيا مي‌شود به محض يافتن مطلبي و يا مثلاً گزارش و روايتي، آن هم از سوي دشمن


1) . خاطرات ناصرخان قشقایی، چاپ تهران، ص 455.

• و یا متهمان به فسق که عامدان در انجام فسق و فجور و داعيه‌داران جعل و تحريف هستند - کسي را متهم به اخاذي يا انتساب به اين و آن نمود؟

در اين آثار، گاهي برخي از اسناد! آمده است که هيچ پژوهنده و تاريخ‌نگار منصفي، نمي‌تواند در سامان بخشيدن به پژوهش تاريخي‌اش به این‌گونه اسناد استناد کند. خب، نقل اين گزارش به عنوان سند، چه ثمره تاريخي دارد؟ اصولاً يک حادثه منقول در يک گزارش يا حتي سند، اگر تضادي با قرينه‌هاي خارجي داشته باشد، بي‌شک حکم عقل، جاي نقل را مي‌گيرد، به قول استاد دکتر سيد جعفر شهيدي: «اگر قرينه‌اي با مضمون روايتي تاريخي، مخالف بود، نمي‌توان به آن روايت اعتماد کرد و اگر آن روايت براي محدثان عصر حجت بوده، براي ما با توجه به ملاک‌هاي جديدي که وجود دارد، نمي‌تواند حجيت

داشته باشد».(1)

روي همين اصل، اگر روزنامه‌هاي دشمن، از قول «بالاترين مقام امنيتي» خود، مطلبي را نقل کنند و به کسي نسبت دهند و آن فرد رسماً آن را تکذيب کند يا مجموعه موضع‌گيري‌اش در عمل، آن را نفي کند اين گزارش، با توجه به تکذيب رسمي و اقدامات جدي در


1) . به عنوان نمونه، سندسازی اخیر سازمان سیا بر ضد امام خمینی (ره) که گویا ایشان در زمان حصر در تهران، توسط آیت‌الله حاج میرزا خلیل کمره‌ای به آمریکایی‌ها پیغام فرستاده که «ما مخالف منافع آمریکا نیستیم»! و موضع‌گیری امام، از آغاز تا روز رحلت، علیه آمریکا، شیطان بزرگ، به خوبی نشان می‌دهد که این به اصطلاح سند! - که تازه توسط بی بی سی خبیث انگلیس خبیث پخش شده است! - از اساس جعلی و ساختگی است...

استمرار مبارزه، هيچ‌گونه سنديت و ارزشي نمي‌تواند داشته باشد و نقل آن هم توسط هر کسی، به نظر من دور از انصاف و عدل و منطق بوده و کاملاً مغرضانه است.

و اگر تاريخ‌نگاري، مثلاً از مجموعه پرونده هزار صفحه‌اي فردي، فقط يک گزارش منفي را پيدا کرد و نشر نمود و يا بعضي از مسائل حاد معاصر را، به عمد، به دست فراموشي سپرد اين چنين تاريخي، به طور طبيعي باز ارزش خود را از دست مي‌دهد. در واقع بريدن پرونده و آوردن يک بخش و اخفاي بخش ديگري، که مي‌تواند حقيقت

را روشن سازد، اگر به قول معروف یک «دروغ کامل» نباشد، دور از معنويت انقلابي اسلام و در واقع نوعي «پرونده‌سازي» ضد اخلاقي است.

من به خاطر دارم که شهيد بهشتي، حتي در مورد نشر «اسناد لانه جاسوسي»، در يک مصاحبه مطبوعاتي با «کيهان» گفت: «اولاً اين اسناد بايد هرچه سريع‌تر منتشر گردد تا به مرور زمان موجب سوء ظن مردم نگردد و ثانياً مجموعه اسناد مربوط به يک فرد يا يک موضوع، بايد به طور کامل و يک جا چاپ شود و ثالثاً به طرف، هر که باشد، امکان داده شود که به همان مقدار که درباره او مطلبي در مطبوعات يا وسایل ارتباط جمعي ديگر منتشر شده است، توضيح و پاسخ بدهد.» این بی‌شک نشانه بینش اسلامی و درک صحیح و تقوای مرحوم بهشتی است...

اکنون، با توجه به ثبات نظام اسلامي، تنها حفظ معنويت انقلابي اسلام مي‌تواند سازنده باشد، نه تحريکات موضعي و سندسازي و

اقدامات غير مسئولانه ديگر. آسيب‌پذير ساختن افراد، با سوءاستفاده از فرصت، هيچ منزلتي براي هيچ کس، در درازمدت، باقي نمي‌گذارد. اين، با بنياد جامعه‌اي که بر اساس عدل و قسط بايد استوار باشد، تضاد آشکار دارد و البته مي‌دانيم که اصولاً انديشه اسلامي با تکفير و تضييق و متهم نمودن افراد شديداً مخالف است، بلکه نظام براساس متحد کردن نيروها و حفظ و احترام به ارزش‌هاي والاي انساني پايه‌گذاري شده است و حفظ اين ارزش‌ها، به ويژه در تاريخ‌نگاري هم، بايد مدنظر باشد.

■ با توجه به علاقه مردم، به ويژه جماعت اهل کتاب به مطالعه تاريخ، آيا فکر نمي‌کنيد که نوشتن و نشر تاريخ معاصر، يک ضرورت است، به ويژه که انسان، معتقد به بي‌طرفي در داوري هم باشد؟

من مخالف ضروري بودن نگارش تاريخ معاصر نيستم، اما قبلاً هم اشاره کردم که بنا به دلايل سياسي يا امنيتي يا حفظ مصالح ويژه مملکتي، اغلب اسناد در اختيار مورخين علاقمند نيست، به همين دليل، چه بخواهيم و چه نخواهيم، هيچ کتابي درباره تاريخ معاصر، کامل و مستند نخواهد بود.

اما در مورد بي‌طرف بودن مورخ، من فکر نمي‌کنم که هيچ مورخي، بي‌طرف مطلق باشد، بي‌طرفي مطلق در «نگارش تاريخ» سر از «وقايع‌نگاري» در مي‌آورد و آن ديگر حقيقت تاريخ نيست و اصولاً ما مي‌بينيم که «مورخين»، حتي درباره حوادث دوران‌هاي پيشين، بي‌طرف نيستند و برداشت‌هاي شخصي خود را حتي بدون حضور فيزيکي در صحنه و در آن برهه از زمان، در تحرير تاريخ دخالت مي‌دهند، آن

وقت چگونه مي‌توان تصور کرد که مورخ معاصر، در نقل و تحلیل حوادث عصر خود که به هرحال يا در آن حضور و نقشي داشته و يا حداقل ناظر حوادث آن بوده است، بتواند بي‌طرف باشد؟ به نظر من به مجرد اين که انسان در صحنه حضور داشته باشد، همين امر موجب موضع‌گيري خواهد بود و موضع‌گيري، يعني عدم بي‌طرفي. پس بي‌طرفي محض معقول نيست، ولي اين امر نبايد موجب تعطيلي تاريخ‌نويسي گردد و حتي همين موضع‌گيري‌ها و بي‌طرف نبودن‌ها، اگر در کتاب‌هايي جمع و به نام تاريخ منتشر گردد، در درازمدت و پس از تکميل اسناد، مي‌تواند موجب نگارش «تاريخ جامع» بشود و نقش واقعی جریان‌ها و افراد را هم روشن سازد.

پس به طور کلي بايد گفت که تاريخ‌نگاری هيچ‌گاه بي‌طرف نمي‌تواند باشد و هر مورخي، بنا به ساخت و بافت وجودي خود، داراي موضعي درباره حوادث گوناگون است و اين امر، حتي عليرغم ادعاهاي بي‌طرفانه بودن مؤلف، در لابه‌لاي سطور همه کتاب‌های تاريخ ديده مي‌شود و مورخان، با به کارگيري ذهنيت‌ها و يا برداشت‌هاي خود، در عمل نشان مي‌دهند که بي‌طرف نبوده‌اند. البته اين امر، اعتبار و ارزش کتب تاريخي را مشروط و نسبي مي‌کند.

البته اگر حکومت‌ها بخواهند تاريخ‌نويسان حقوق‌بگيري را به استخدام خود درآورند که در اين صورت مسائل تاريخي، به گونه خاص و به نحو مورد علاقه دولت‌ها و حکومت‌ها تدوين خواهد شد که من در شماره‌هاي گذشته مجله حوزه، بحث‌هايي در اين زمينه ديدم که مسأله «تاريخ‌نگاري درباري» را مطرح ساخته است که در اين شکل از تاريخ‌نگاري، جمع‌بندي نهايي با اميال و هوس‌هاي خودکامه

حاکمان زر و زور و تزوير، هماهنگ خواهد بود، ولي قانونمندي عام حاکم بر روند کلي تاريخ، نشان مي‌دهد اين نوع تاريخ‌نگاري، با انقراض سلسله مربوطه، پايان مي‌يابد. تاريخ‌نگاري دوران قجري و سپس پهلوي، در يک صد سال اخير، نمونه‌اي از اين نوع تاريخ‌نگاري درباری بي‌ارزش است.

البته مراد از تاريخ‌نگاري درباري، الزاماً به معني تاريخ‌نگاري دوران «حاکميت ملوک» نيست. اگر حاکمیت «رؤساي جمهوري» هم بخواهد که طبق اميال حاکمان، تاريخ ثبت و ضبط شود، شامل همين حکم کلي خواهد شد و مردم نيز خوب مي‌فهمند که نويسنده چه نوع انگيزه‌هايي در تحرير تاريخ داشته است و به همين دليل، قطعيت تاريخي، مانند قطعيت در علوم تجربي، وجود خارجي نمي‌تواند

داشته باشد.

چندي پيش که در استانبول بودم، سميناري از طرف بخش فرهنگ و تاريخ و هنر سازمان کنفرانس اسلامي، با شرکت دانشمندان و نويسندگان بيست کشور اسلامي در «کاخ يلدز» تشکيل گرديد که هدف آن بررسي امکان بازنگري و بازنويسي تاريخ اسلامي بود. نماینده بنی سعود، در اين سمينار پيشنهاد تأسيس «مرکز کتب عربي» را مطرح ساخت که هدف نهايي آن، به ظاهر امکان تأليف «تاريخي جديد براي اسلام و جهان اسلام» بود.

اگر اين طرح را به خبری تقريباً همزمان، که تشکيل «سمينار سالانه اتحاديه تاريخ‌نگاران عرب» در بغداد با حضور «صدام» بود و در آن تصميم گرفتند نخست «تاريخ عراق را که خداوند! به آن توفيق داد تا

در قبال هجوم فارس از کل اعراب دفاع کند!» بنگارند،(1)

و سپس خبر ديگري که باز در همين ايام از مصر - قاهره رسيد، و در آن آمده بود: «کميته نگارش تاريخ» که به دستور عبدالناصر به وجود آمده و بعد از وي تعطيل گرديده بود هم اکنون به دستور حُسني مبارک با شکل ديگري تجديد حيات مي‌کند تا «تاريخ عرب»! را بنويسند،(2)

ضميمه کنيم در جمع‌بندي نهايي، به خوبي در مي‌يابيم که «تاريخ‌نگاري درباري» در همه جا، در حال شکل گرفتن است.

در واقع تاريخ‌نگاري دربار يا هر حکومتي، توسط نويسندگان اجاره‌اي، با پوشش ديگري، همچنان ادامه دارد و به همين دليل براي نسل فعلي و آينده، شناخت حقايق آسان نخواهد بود.

■ چرا تاریخ‌نویسی در ايران کنوني، مانند دوران پس از مشروطيت، شکوفا نيست و چرا مورخين محققي ديده نمي‌شوند که خالق آثار تاريخي ارزنده‌اي باشند؟

اولاً، ما به علت حضور در متن حوادث تاريخي بي‌شمار و پُرسرعت، که از کثرت و شتاب وقايع حتي بر زمان سبقت مي‌گيرند، نمي‌توانيم با فراغ بال بنشينيم و تاريخ بنويسيم و ثانياً، خلق يک اثر تاريخي واقعی، نيازمند ابزاري است که باز به علت کامل نبودن شرایط، نمي‌توان به سرعت در انتظار آن بود و ثالثاً، بسیاری از کساني که آثار تاريخي پُرارزشي در گذشته به وجود آورده‌اند، تاريخ را به خاطر


1) . مجله التضامن، شماره 303، چاپ لندن، مورخ 30/1/1989 م، ص 42.

2) . روزنامه الوفد، چاپ قاهره، مورخ ربیع الثاني، 1409 ه-، ص 11.

تاريخ نوشته‌اند، ولي در زمان ما متأسفانه اکثريت چنين نيستند که قبلاً به همه این نکات اشاره شد.

■ به نظر شما چگونه مي‌توان يک تاريخ نسبتاً جامع، با توجه به اسناد موجود و برداشت‌هاي عيني ما از حوادث، تهیه کرد؟

تهيه يک تاريخ جامع، نيازمند ابزار و امکانات فراواني است، مثلاً جمع‌آوري خاطره‌ها، اسناد، مدارک، جمع‌بندي تحليل‌هاي گوناگون و... اين امر در عصر ما، ظاهراً از عهده يک فرد خارج است و يا حداقل آن که کار فردي در اين رابطه بي‌خطا و پُراشتباه نخواهد بود. به نظر من بايد کساني که استعداد و يا علاقه به دانش تاريخ‌نويسي دارند، دور هم جمع شوند و در خلق يک اثر تحقيقي تاريخي مستند، همکاري کنند؛ چون همکاري در تأليف يک اثر، موجب برخورد افکار و آراء مي‌شود و نتيجه نهايي آن، بي‌شک بهتر از «دست پُخت» يک نفر خواهد بود.

■ تاريخ‌نويسي غربي‌ها يا شرقي‌ها را درباره مسائل ما چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟

از اين نوع تاريخ‌نگاري، سابقه خوبي سراغ نداريم و اگر نام آن را «تاريخ‌نگاري استعماري» بگذاريم، زياد از حقيقت دور نرفته‌ايم. داوري يک خارجي، درباره تاريخ معاصر ما، به دلايل زيادي مشکوک و غيرقابل قبول و حتي فاقد ارزش تاريخي خواهد بود و نمونه‌های فراوان آن در رابطه با تاریخ و حوادث انقلاب اسلامی ایران، این ادعا را کاملاً ثابت می‌کند... اما اگر اين آدم‌ها، درباره مثلاً خواندن خطوط قديمي و کتيبه‌هاي تاریخی و کارهای باستان‌شناسي يا سکه‌شناسي و اموري از اين قبيل، که نيازمند آشنايي با خط و زبان‌هاي مُرده

دارد، فعاليت کنند، نمي‌توان کليت آن را مورد شک قرار داد و يا

آن را نپذيرفت.

■ اشاره کرديد به اين نکته که بعضي از مسائل حاد در تاريخ‌نويسي معاصر، به عمد به دست فراموشي سپرده مي‌شود، مي‌توانيد مشخصاً موردي را بيان کنيد؟

موارد متعدد و گوناگونی را مي‌توان ذکر کرد، ولي براي احتراز از تفصيل، فقط به موضوعي اشاره مي‌کنم که چندي قبل با آن رو به رو شدم. در مرداد سال 1367(1)

عکس شد!

برخورد سکوت‌آميز مطبوعات ما با کودتاي امپرياليستي 28 مرداد، قابل تأمل و تعمّق بود. روز پنجشنبه 27 مرداد ماه 67، در قم روزنامه‌ها را خواندم که در آن کوچکترين خبر و اشاره‌اي، درباره کودتاي 28 مرداد نبود... فکر کردم که شنبه 29 مرداد از اين فاجعه ننگين و ضدبشري امپرياليسم غرب، ياد خواهند کرد، اما روز شنبه هم در جراید معتبر کشور، حتي اشاره‌اي هم به اين امر نشده بود. گويا که نويسندگان همه جراید و يا اهل تحقيق در تاريخ، حادثه به اين بزرگي را که هنوز ابعاد گوناگون آن، به علت در دسترس نبودن همه اسناد، روشن نشده است، فراموش کرده‌اند. در صورتي که با توجه به شرایط خاص و حاد موجود در سطح جهاني، به ويژه در منطقه خليج فارس، که عمدتاً ناشي از ماهيت تجاوزکارانه امپرياليسم آمريکا و هم‌پيمانان اروپايي آن بوده و با همکاري مزدوران محلي و بومي، وارد

1) . یکی دو سال بعد هم این امر تکرار گردید!... ولی در سال‌های اخیر، موضوع به

مرحله خطرناک و در عين حال سرنوشت‌سازي شده است، پرداختن به اين موضوع و بررسي ابعاد مختلف آن مي‌توانست نشان‌دهنده ماهيت رذيلانه مزدوران داخلي و خصلت تجاوزکارانه ذاتي تغييرناپذير امپرياليسم جهانخوار، باشد.

اتفاقاً، آن ايام، مصادف با ايام عاشورا بود و در «قم» امکان پرداختن به اين مسأله نبود و زمانی که به تهران رسيدم از موضوع دور شده بوديم. يکي دو هفته گذشت، در شب دوشنبه 14/6/67 (ساعت ده و نيم شب) به طور اتفاقي به برنامه عربي «بي بي‌سي» بخش: «السياسة بين السائل و المجيب» گوش مي‌دادم، ناگهان شنیدم که آقايان! برخلاف ما، در فکر تحليل تاريخي اين مسأله هستند و محصول نيم ساعت بحث تاريخي - سياسي تهيه‌کنندگان برنامه در اين رابطه، اين شد که: «کودتاي 28 مرداد با هزينه‌اي معادل يک ميليون دلار که توسط سازمان جاسوسي سيا در اختيار بعضي از شخصيت‌ها!، مردم! و روحانيون! قرار گرفته بود، توانست در ايران به طور موفق انجام شود...» تأکيد گويندگان برنامه، بر روي اين نکته بود که «المخابرات المرکزيه الامريکيه» - سيا - اين برنامه را پياده کرده است.

به فراموشي سپردن عمدي نقش کلیدی «انگلستان» در اين کودتاي ضدانساني، هشدار ديگري بود که اگر ما به عمد غافل شويم و حقايق تاريخي را مکتوم بداريم، دشمنان غافل نيستند، هم کودتا مي‌کنند و هم بعداً تحليل تاريخي تحويل ما مي‌دهند. به طور طبيعي، در اين تحليل تاريخي استعماري، چيزي از حقيقت يافت نمي‌شود، ولي افکار را مي‌تواند مشوب سازد.

همان‌طور که قبلاً اشاره شد، نمونه ديگري از اين تاريخ‌نگاري، از

يک نويسنده آمريکايي تحت عنوان «کودتاي 28 مرداد» توسط چند نويسنده ايراني ترجمه و چاپ مي‌شود که در عمق، براي توجيه اهداف امپرياليستي کودتاگران است.

■ بي بي سي به عمد، نقش انگلستان را مسکوت گذاشت و جراید ما نیز به اصل موضوع نپرداختند، آيا فرصت هست که به نقش انگلستان در اين کودتا و هزينه‌اي که براي موفقيت آن شد، اشاره‌اي بکنيد؟

از نظر من که فرصت هست! اتفاقاً در اين رابطه، اشاره به دو نکته مي‌تواند روشنگر بخشي از حقايق بشود:

1- نقش دولت انگلستان در مسأله کودتا؛

2- مدارک مربوط به هزينه کودتا که ظاهراً توسط «آمريکا» پرداخت شده است(؟) گرچه اکنون، آمريکا ديگر به طور مستقيم از اين حماقت‌ها نمي‌کند و هزينه ترورها و کودتاها و کمک‌هاي ضدانقلابي را، از مزدوران خود در جهان، به ويژه ارتجاع عرب، تأمين مي‌کند که نمونه آن، پرداخت مستقيم سه ميليون دلار، براي ترور علامه آیت‌الله سيد محمدحسين فضل‌الله، توسط بندر بن سلطان، سفير بني‌سعود در آمريکا و يا تأمين هزينه باند ضدمردمي کونترا، باز توسط بني‌سعود حاکم بر جزيرة‌العرب، مي‌باشد.

در مورد نکته اول، اشاره به نام چند کتاب کافي خواهد بود:

سي. ام. وودهاوس، C.M.Woodhouse، عضو ارشد ام. آي. 6،

M.I.6، يک سازمان سري وابسته به اينتليجنت سرويس، در کتاب «Something Ventured» چاپ انگليس، چگونگي طرح برنامه توطئه کودتا در انگلستان را که به نام «آژاکس»، Ajax، معروف شده بود، شرح مي‌دهد و بعد روشن مي‌سازد که چرا آمريکا تمايل پيدا کرد که نقش عمده‌تري را در اين ماجرا، به عهده بگيرد.(1)

بريان لپينگ، Brian Lapping، در کتاب «سقوط امپراطوري انگليس»،(2)

به طور مشروح نقش بريتانياي کبير! سابق را در اين کودتا شرح مي‌دهد و کيم روزولت، K.Roosevelt، در کتاب «Countercoup» چاپ آمريکا، علاوه بر توضيح نقش «انگلستان» چگونگي اجراي طرح کودتا توسط آمريکا را نيز شرح داده است. و همچنين نايگل وست، Nigel West، در کتاب دوستان، «The Friends»، که اخيراً در لندن چاپ شده، باز مشروح داستان! را آورده است.

در مورد نکته دوم هم بايد اشاره کرد که: هزينه اجراي کودتاي امپرياليستي 28 مرداد، برخلاف ادعاي مجريان برنامه عربي بي بي سي، يک ميليون دلار نبود، بلکه خيلي بيشتر از آن بوده است.

روزولت، مؤلف کتاب «ضد کودتا» در يک مصاحبه با روزنامه «لس آنجلس تايمز» مورخ 29 مارس 1979 مي‌گويد: «مبلغ يک ميليون دلار فقط براي ترتيب دادن تظاهرات خياباني در اختيار ما بود که مبلغي از


1) . ترجمه بخشي از این كتاب، صفحات 296 تا 446، در كتاب جدیدالانتشار «زندگي سیاسي مصدق» تألیف فؤاد روحاني كه اخیراً - 1366 ه-. ش - در لندن به طبع رسیده، نقل شده است.

2) . ترجمه محمود عنایت، چاپ تهران، 1365.

آن خرج شد و بقيه پس از کودتا به شاه تحويل داده شد»؟! و ثريا، همسر اسبق محمدرضا پهلوي در خاطرات خود مي‌نويسد: «ژنرال آمريکايي، شوارتسکف، طي چند روز، بيش از 6 ميليون دلار براي کودتا هزينه کرد.»(1)

البته خود محمدرضا پهلوي هم رقم اول را قبول ندارد و در کتاب: «پاسخ به تاريخ» مي‌نويسد: «چگونه ممکن است با چنين مبلغ ناچيزي، مردم را وادار به قيام کرد؟»(2)و به نوشته مجله «الشراع»، چاپ لبنان، به نقل از کتاب جديدالانتشار «الاستخبارات البريطانيه و عملياتها السريه»، چاپ بيروت، ترجمه عفيف الرزاز، اين مبلغ در حدود ده ميليون دلار بوده است(3).(4)

■ در مورد نقش مزدوران داخلي، در موفقيت اين کودتاي استعماري و ضد ملي، اگر توضيح يا اشاره‌اي داشته باشيد، بي‌مناسبت نخواهد بود؛ چرا که ما از موضوع اصلي در زمینه تاريخ‌نگاري معاصر کمي دور شده‌ايم، گرچه همين مسأله خود نمونه بارزي از چگونگي تاريخ نوين معاصر مي‌تواند باشد.

اشاره به اين امر، اگر همراه با مقدمه‌اي باشد، به نظرم مستندتر خواهد بود.


1) . مذكّرات ثریا، چاپ بغداد، 1964 م، ص 128.

2) . پاسخ به تاریخ، چاپ پاریس، ص 91.

3) . مجله الشراع، شماره 276، مورخ جولای 1987 م، ص 32.

4) . در بخش بعدی این کتاب، آقای ابوالقاسم امینی، وزیر دربار وقت و برادر دکتر علی امینی، به طور مستند نقل می‌کند که مبلغ هفت میلیون دلار فقط توسط برادرش! دریافت شده است.

پس از آن که در سال 1360 در ايتاليا - رم مستقر شدم، با استفاده از شرايط و امکانات موجود، به تأسيس مرکز فرهنگي اسلامي اروپا - رم پرداختم. هدف عمده اين مرکز، فعاليت‌هاي فرهنگي - اسلامي در سطح اروپا بود و با توجه به اين امر که تعداد کثيري از برادران مسلمان عرب و حدود پانزده هزار ايراني در ايتاليا زندگي مي‌کردند، فعاليت‌هاي اين مرکز، با استقبال پُرشور آنان روبه‌رو گرديد و سپس کار ما از محدوده ايتاليا خارج شد و به ديگر کشورهای اروپایی رسيد.

... نشر کتب و مجلات، به زبان‌هاي گوناگون و توزيع آنها در سطح جهاني(1)

به طور طبيعي تبادل فرهنگي را به دنبال داشت و در واقع، ارتباط وسيعي با مسلمانان جهان، به ويژه رهبری حرکت‌هاي اسلامي معاصر، به وجود آمد. البته بايد يادآور شد که پيش از مرکز فرهنگي ما، مرکز ديگري به نام مرکز اسلامي فرهنگي - ايتاليا توسط آقاي ابوالقاسم اميني در رم تأسيس شده بود که بيشتر در رابطه با امور مذهبي مسلمانان در رم و حومه، فعاليت داشت و روزهاي جمعه، در مقر کوچک آنها، نماز جمعه‌اي هم برپا مي‌شد.

... آشنايي من با آقاي اميني از سال 1352 آغاز شد. در آن تاريخ که من از کنفرانس انديشه اسلامي منعقد در الجزاير، برمي‌گشتم و با مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی در مراجعت یک روز در «رم» بودیم،


1) . چاپ و نشر 160 عنوان كتاب، نشریه، مجله، به زبان‌هاي: ایتالیایي، عربي، انگلیسي، فارسي و فرانسه، در طول حدود پنج سال اقامت من در ایتالیا، جمعاً در تیراژي بالاي پانصد هزار نسخه، یكي از این نمونه فعالیت‌ها بود كه توضیح آن خود نیازمند گفتگوي دیگري خواهد بود.

ديداري از مرکز اسلامي - فرهنگي ايتاليا داشتم که مسئول آن آقاي اميني بود. آقاي اميني، کفيل وزارت دربار در زمان حکومت دکتر مصدق، به علت اظهار نظر درباره فرار شاه و مراجعت شاه پس از کودتا، از ايران به رم تبعيد شده بود که از آن تاريخ به بعد، در آنجا مقيم شده و اين مرکز اسلامي را تأسيس کرده است.

به علت سبقت زماني آن مرکز و شباهت نام‌ها، گاهي «چاپارخانۀ» ايتاليا - که در اروپا به پُست شتري معروف است - مطبوعات واصله براي مرکز ما را به آن مرکز مي‌فرستاد که بعد از مدتي به دست ما مي‌رسيد!

در محرم سال 62 بود که آقاي اميني بسته‌اي باز شده از مطبوعات واصله براي «مرکز فرهنگي - اسلامي اروپا» را همراه با يادداشت عذرخواهي از باز شدن آن و استجازه نگهداري يک نسخه از نشريه موجود در آن براي کتابخانه مرکز اسلامي، بر من فرستاد که تاريخ «28 محرم» را داشت.

... چند روز بعد، خود آقاي اميني، طبق قرار قبلي براي بازديد ما به محل سفارت آمد و ضمن مذاکره درباره ضرورت فعال شدن «مرکز اسلامي - فرهنگي ايتاليا» و آغاز ساخت مسجد رم و بازگو کردن نتيجه مذاکره من با عالي‌جناب پاپ ژان پل دوم، در ضرورت اقدام ايشان براي رفع مشکلات به اصطلاح قانوني ايجاد شده توسط دست راستي‌ها و فاشيست‌هاي ايتاليا، مسأله آغاز ساخت مسجد را پي گرفتيم. ايشان از وعده مثبت «پاپ» در اين زمينه، اظهار خوشوقتي نموده و با اشاره بيان داشت که متأسفانه سفراي کشورهاي اسلامي مقيم واتيکان، تاکنون اقدام جدي در اين رابطه به عمل نياورده بودند.

... پس از اين گفتگوها، من سخن از کودتاي 28 مرداد و دستگيري ايشان را به ميان آوردم و ماجراي مصاحبه ايشان عليه شاه و سپس توقيف و زنداني شدن و بعد هم تبعيد ايشان به رم را پرسيدم که آقاي اميني به علت بيزاري مطلق از سياست - به مفهوم مصطلح آن - گفت: من سعي دارم که حوادث دردناک سياسي را فراموش کنم. البته مرور زمان و کبر سن هم تا حدودي به من کمک کرده است و بقيه را هم خودم به فراموشي مي‌سپارم و من از روز ورود به رم - پس از سال 32 - تصميم گرفتم که هيچ دخالتي در اين امور نکنم و با خود عهد بستم که چون مسلمانان رم و ايتاليا مسجد و مقبره‌اي ندارند، اين دو فريضه را انجام دهم و خوشبختانه دومي را مدت‌هاست که توانسته‌ام با کسب اجازه و تهيه زمين، آماده کنم، اما اولي با مشکلات اداري عجيب و غريبي روبه‌رو شده که ما مدت دوازده سال است که با آن دست به گريبانيم و انشاءالله با کمک شما و وعده‌اي که عالي‌جناب پاپ به شما داده است، بتوانيم اين مشکل را پشت سر بگذاريم و مسجد را هم بسازيم. (داستان گفتگوي ما با پاپ و سرانجام آغاز کار ساخت مسجد و سوءاستفاده تبليغاتي «رابطة العالم الاسلامي» بنی‌سعود، و نیز کمک و همکاري همه کشورهاي اسلامي در ساخت آن که اکنون رو به اتمام است، در فرصت ديگري با اسناد و مدارک، شايد براي خوانندگان عزيز، نقل شود.)

من به آقاي اميني گفتم: «بيزاري از سياست حتي از نوع کثيف و مصطلح آن، منافاتي با اظهار حقايق و شهادت براي ثبت در تاريخ، ندارد. شما در آن بحران در واقع، وزير دربار بوديد، با دکتر مصدق هم

رابطه خويشي داشتيد - هر دو از خاندان قاجار بودند! - پس از فرار شاه هم مصاحبه‌اي عليه او ترتيب داديد که به همين دليل پس از کودتا و مراجعت شاه، زنداني شديد و بعد هم تبعيد هميشگي به رم و آن هم به اين دليل که شاه در آن فرار، مجبور شده بود به رم بيايد و چون در رم، اين چند ساعت! بر او خوش نگذشته بود، خواسته از شما هم انتقام بگيرد و شما را به اينجا فرستاده است، در حالی‌که خود می‌گویید مایل بودید به سوئیس بروید...

آنچه که مهم است نقش اخوي شما، علي اميني، در اين کودتا می‌باشد. البته از نظر من، به عنوان يک کارشناس و محقق تاريخ معاصر، خود آقاي مصدق‌السلطنه، پيشاپيش با عملکردهاي انحصارطلبانه خود، زمينه پيروزي کودتا را فراهم کرده بود. در دوران حکومت اين آقايان، در آن زمان شخصيت‌ها، گروه‌ها، حرکت‌ها و سازمان‌هاي اسلامي به وجود آورنده نهضت، يکي پس از ديگري زنداني، متهم، سرکوب و منزوي شده بودند. به طور طبيعي هر نهضتي که پايگاه توده‌اي خود را از دست بدهد، ديگر «استحضار به پشتيباني مردم»! سودي نمي‌تواند داشته باشد، همان‌طور که ديديم پس از سرکوب فدائيان اسلام، و زنداني کردن 20 ماهه رهبر آن، شهید نواب صفوی، توسط اين آقايان ملی‌گرای دموکرات‌منش!، نوبت به متهم ساختن آيت‌الله کاشاني رسيد که در واقع نقش اصلي را در مردمي ساختن نهضت، به عهده داشتند. و چون ايشان هم توسط اين آقايان، متهم و خانه‌نشين شد و استبداد سياسي با کسب اختيارات تام استقرار يافت، ديگر حتي اگر مصدق هم به نامه مورخ 27 مرداد آيت‌الله

کاشاني اهميت مي‌داد و آن را با «استحضار از پشتيباني مردم»! رد نمي‌کرد، پيروزي کودتا، تقريباً اجتناب‌ناپذير بود؛ چرا که زمينه، از لحاظ مقدمات خاص اجتماعي - سياسي براي اين کار قبلاً با توجه به نوع عملکرد خود اين آقايان، آماده شده بود.(1)

آقاي ابوالقاسم اميني با کلمات مؤدبانه‌اي گفت: «قربان! شما ماشاءالله جوان هستيد و پُرشور و من از اين مراحل گذشته‌ام. به علت عمل قلب، اکنون قلب من با باطري کار مي‌کند و در خود، توان شما را نمي‌بينم که مسائل تاريخي را تجزيه و تحليل کنم و يا بتوانم کتابي بنويسم. اين، به عهده کساني است که قدرت آن را دارند. خداوند هم تکليف بما لايطاق نفرموده است...»

گفتم: «اجازه بدهيد. مطلب شما درست است و من از جناب‌عالي توقع ندارم که بنشينيد و خاطرات روزانه خود را در دوران ولايت و امارت و وزارت و سپس تبعيد سي ساله بنويسيد، اما اين توقع را دارم که در يک گفتگوي دوستانه، حقيقت دخالت اخوي، آقای دکتر علي اميني، را در کودتاي امپرياليستي 28 مرداد توضيح دهيد و سپس به من هم اين اجازه را بدهيد که آن را آن طور که خودتان نقل مي‌کنيد، روزی در جايي به مناسبتي نقل کنم. گرچه اين ديگر حق شخصي نيست، ولي من اخلاقاً خود را موظف مي‌دانم از هر کسي که مطلبي مي‌پرسم و نقل آن انعکاس خاصي مي‌يابد، استجازه هم بکنم. به هرحال، مقصودم آن است که آيا آنچه از قول شما در سال 1340، در


1) . به ملحق شماره 2 مراجعه کنید.

رابطه با نقش برادرتان نقل شده است، صحت دارد يا نه؟ و آيا من مي‌توانم نامه تاريخي آن زمان شما را که به دست فراموشي سپرده شده است، چاپ کنم؟»

آقاي اميني گفت: «قربون جدت برم! من متشکرم که شما امانت را تا اين حد مراعات مي‌کنيد. بايد بگويم که آن مطلب، کاملاً صحيح است و برادر من که البته مشرب سياسي ما، با ايشان هيچ وقت يکي نبوده است، متأسفانه واسطه اين امر بوده و الآن هم فعاليت‌هايش را من کاملاً بي‌فايده مي‌دانم و اخيراً هم به او تلفن کردم که عملکرد و روش‌هاي گذشته ايشان براي خاندان ما کافي است و سر پيري، ديگر اين غوغاها چه فايده دارد؟ و او در پاسخ گفت: خود من هم مي‌دانم که ديگر وضع برگشته، ولي اين کارها را فقط براي مشغوليت انجام مي‌دهم و در واقع نوعي دلخوش‌کنک است.

به هرحال، من نسخه‌اي از نامه‌اي را که در ژوئن 1961 ميلادي براي روزنامه باختر امروز چاپ خارج نوشته بودم، براي شما مي‌فرستم،(1)

اين در واقع، مطلب مورد نظر شما را دارد. البته دوست ديگري هم از لندن اخيراً طي نامه‌اي از من خواسته بود که خاطرات خود را بنويسم که متأسفانه نتوانستم. اگر براي تکميل مطلب بخواهيد آن نامه را هم مي‌توانيد ضميمه نامه اول کنيد.»

پس از اين گفتگو، سخن باز به موضوع اصلي یعنی ساختمان


1) . البته اینجانب نسخه‌اي از آن داشتم و نیازي به زحمت آقاي امیني در ارسال مجدد آن نبود.

مسجد رم، کشيده شد و آقاي اميني با مسرّت خاصي درباره آغاز اين امر و رفع مشکلات آن، مطالبي نقل کرد و بعد هم گزارش مشروحي، درباره سابقه امر و اقدامات انجام شده، همراه نامه‌اي براي من فرستاد که اصل گزارش ايشان، درباره مسجد رم، همان وقت به مرکز ارسال شد. کپي نامه ايشان را در اين رابطه، در بخش اسناد اين کتاب مي‌بينيد.

■ بي‌شک اين نامه، با توجه به موقعيت آقاي ابوالقاسم اميني، مي‌تواند از ارزش تاريخي خاصي برخوردار باشد، به اضافه نامه‌اي که به آن اشاره کرديد درباره گزارش ايشان در موضوع مسجد رم.

البته من متن کامل هر دو نامه را دارم. نامه دوم ضميمه گزارش مشروح مربوط به مسجد رم و طبعاً با آرم و مهر مرکز اسلامي رم بود.

اما در مورد نامه اول، به روزنامه «باختر امروز» چاپ اروپا، براي اين که مطلب به درازا نکشد، فکر مي‌کنم نشر تلخيص‌شده آن، مناسب‌تر باشد. در اين نامه، به وضوح نقش مزدوري علي اميني و مبلغ پولي که توسط امپرياليسم، براي اجراي کودتا پرداخت شده، آمده است. البته نکته مهمي در اين نامه هست که ادعاهاي دشمنان روحانيت را در مورد اين که پول به «روحانيون»! پرداخت شده است، تکذيب و اثبات مي‌کند پول برخلاف ادعاي بعضی از تاريخ‌نويسان ملی‌گرا و تهيه‌کنندگان برنامه‌هاي راديويي خارجي، به مزدوران خودشان از قبيل ژنرال زاهدي، علي اميني و امثال آنان پرداخت شده است.

من در پايان گفتگو، عليرغم اينکه روشن بود ايشان علاقه‌اي به ادامه ندارد، پرسيدم: «نکته‌اي را که مي‌خواستم اشاره‌اي به آن بشود، مسأله پرداخت پول - مثلاً ده هزار دلار - از طرف کودتاچيان، توسط

عناصري مجهول‌الهويه، به آيت‌الله کاشاني است. آيا اين امر صحت دارد؟»

آقاي اميني گفت: «البته من در جريان کامل چگونگي پخش پول بين افراد نيستم و کلياتي را مي‌دانم، اما اينکه ايشان پولي در اين زمينه دريافت کرده باشند، با توجه به مناعت طبع و سوابق نزاهت ايشان در اين قبيل امور، به طور کامل مي‌توانم آن را ردّ کنم، به ويژه که مي‌دانيم اگر ايشان نيازي به پول داشت مي‌توانست آن را از طريق معمول و وجوهات ديني و مريدان خود در بازار تأمين کند و اينکه ايشان چهل پنجاه هزار تومان پول مشکوک را قبول کند، اصلاً باورکردني نيست و به نظرم در ادامه تخريب شخصيتي ايشان، که متأسفانه در اواخر کار عملي شد، اين شايعه را راه انداخته‌اند.

آيت‌الله کاشاني با اقدامات بعدي خود و اخطار به سپهبد زاهدي، نشان داد که مخالف سلطه مجدد انگليس و آمريکا است و حتي به اخوي من گفته بود که براي حفظ حيثيت خاندان از پُست وزارتي کنار برود، اما اخوی شيفته قدرت بود و اين نصيحت را نپذيرفت... به هر حال من شخصاً آيت‌الله کاشاني را از اين قبيل اتهامات مُبرّي مي‌دانم.»

بدين ترتيب گفتگوي ما با آقاي اميني به پايان رسيد و اينک خلاصه‌اي از نامه ايشان را که در روزنامه «باختر امروز» چاپ اروپا، نقل شده، مي‌آوريم:


هيأت محترم تحريريه روزنامه باختر امروز

شماره ششم روزنامه شما متأسفانه به دستم رسيد. مي‌گويم متأسفانه؛ زيرا مرا وادار کرد، با تمام نفرتي که نسبت به سياست دارم،

چند کلمه‌اي نوشته و خاطرات تلخ گذشته را ياد کنم.

من هم مثل شما جوان بودم، حرارت داشتم و به دنبال ايده‌آل خدمت به کشور بودم. در جلسه‌اي که با کافتارادزه، در سفارت شوروي همراه با عباس مسعودي و مجيد موقر و ديگران داشتم و رفع اختلافات مي‌کرديم، به شهادت آنان، نتوانستم از گريه خودداري کنم.

در منزل شهاب خسرواني که گفتگويی درباره اختلافات نفت با انگليس‌ها داشتم، حالم به هم خورد که بيچاره شهاب، بسيار نگران شد و همه جا اين بحث وطن‌پرستي را در ميان مي‌گذارد.

خلاصه، من هم مثل شماها جوان بودم و به دنبال ايده‌آل، صدمات زياد بردم تا آنجا که وقتي به مقامات بالاتر رسيدم، فهميدم سياستي که به دست خود ما نيست و با ميل و هوا و هوس و نظرهاي بيگانه اداره مي‌شود، ارزش صدمه و عذاب ندارد. و فعلاً در گوشه‌اي، مرغداري را بر کرسي‌هاي عاليه کشور ترجيح مي‌دهم و با دو گاو که يکي را امير و ديگري را وزير نام نهاده‌ام، در تبعيدگاه غربت ساخته و به تربيت پسرهاي خود مشغولم و به ياد جدم، امين‌الدوله و صدراعظم، که نوشته است: «وقتي به مدينه رسيدم متوجه شدم که کفشداري اين آستان بر صدارت ايران رجحان دارد.» من نيز با بد و خوب روزگار ساخته و ديگر يادي از سياست‌هاي عاليه! کشور نمي‌کنم. در اين صورت بسيار متأسف هستم که خواندن مقاله: «و اين مرد نمي‌خواهد با فساد مبارزه کند» مرا مجبور ساخت براي رفع سوء تفاهم، اين چند سطر را براي شما بنويسم.

من به شهادت دوستان و آشنايان که با هم در سياست همکاري

داشتيم، هيچ وقت با برادرم، دکتر اميني، در يک راه نبوديم. او در طريق سياست، نظرهاي ديگري دارد و من راه ديگري پيموده‌ام، بنابراين، هرگز مدافع سياست او نيستم، ولي آنچه مي‌خواهم توضيح دهم مربوط به اين قسمت از مقاله است که مي‌نويسد: «او وزير دارايي کابينه زاهدي بود که پس از برکناري مصدق قدرت را به دست گرفت. همين کابينه، عاقد قرارداد نفت بود و پنج ميليون دلار از کنسرسيوم به عنوان دستمزد دريافت داشت. نخست وزيرکابينه بعد رسماً، طي نامه‌اي که در پارلمان ايران نيز خوانده شد، ادعا کرد که تنها دو ميليون دلار از اين پول به عنوان دستمزد به اميني پرداخت شده است!»

براي روشن شدن مطلب، من بايد يکي از اسرار عاليه دولتي را فاش کنم؛ زيرا اگر غير از اين باشد، متأسفانه سرّي را به گور برده‌ام که دور از انصاف و جوانمردي است. وقتي در دربار بودم يکي از دوستان که نامش را نمي‌برم و فعلاً در اروپاست، حامل پيامي از يکي از سفراي دول بيگانه بود و نزد من آمد. بايد عرض کنم که اين شخص، منظوري جز در ميان گذاردن مطالب از لحاظ روابط دوستانه که با آن سفير داشت، ابراز نداشت و عنوان کرد که آنها حاضر هستند پنج ميليون دلار براي مخارج يا براي دستمزد به شرط اين که اقداماتي براي سرنگون کردن دولت شود، بپردازند و عقيده دارند که اين کار بايد به وسيله برادر شما، سرتيپ محمود اميني، که رئيس ژاندارمري وقت بود، انجام شود. من عنوان کردم تصور نمي‌کنم سرتيپ محمود اميني، اين وظيفه را تعهد کند. او اصرار کرد که با مشاراليه صحبت گردد؛ زيرا بايد جواب داده شود. من با سرتيپ اميني مذاکره کردم و ايشان رد کرد. البته اين مذاکرات و مباحثات به اين اختصار نيست که امروز

مي‌نويسم و حاشيه زياد دارد که از موضوع روزنامه خارج است. خلاصه جريان بعدي را همه مي‌دانند و امروز ديگر مطلبي نيست که بر کسي نهفته باشد و منجر به سقوط دولت شد. من هم پس از حبس سياسي به تبعيد به رم آمدم تا زماني که دکتر اميني به سمت سفير ايران در آمريکا منصوب شد و در عبور از رم ديداري دست داد و ضمن بحث درباره ماجرا، به اين مطلب اشاره کردم. ايشان گفت: «پنج ميليون دلار پرداختند و بعد نخست وزير وقت، زاهدي، از من پرسيد: پنج ميليون دلار چه شد؟ ايشان فشار آورد که اين براي مخارج بوده است. من ناچار شدم به پرداخت کننده مراجعه کنم. آنها دو ميليون ديگر دادند که به آقاي زاهدي تحويل شد.»

اگر دکتر اميني خود را نوه امين‌الدوله، صدراعظم، مي‌خواند که زير نامه دستور پادشاه وقت، همان مظفرالدين شاه، که نوشته است: «امين‌الدوله، من ناخوش هستم و ناگزير بايد براي معالجه به مسافرت اروپا بروم، شما قرض از روس‌ها بکنيد که من بتوانم اين مسافرت را انجام دهم»، نوشته: «اعلي‌حضرت، راضي نشويد که ايران زير بار قرض خارجي رود و من افراد اين مملکت را سرانه به يک پول به روس‌ها بفروشم.» پس به عقيده من بايد اين مطلب روشن شود و برحسب وظيفه بگويد که اين پول چه شده و به کي داده شده و به چه مصرفي رسيده است؟ ولو اين که به ارزش از دست دادن کرسي صدارت ايشان تمام شود. او بايد اين سر را براي مردم ايران روشن سازد و از زير بار ننگي که براي اسلاف و اعقاب خواهد گذاشت، خود را برهاند.

بايد مخبران جرايد دولتي داخلي و خارجي از ايشان سؤال کنند که

موضوع چه بوده و براي روشن شدن افکار عمومي، مطلب را چنانچه بوده توضيح دهند. شما هيأت تحريريه، که نمي‌دانم کي هستيد و در کجا مي‌باشيد و فقط آدرس شما را در سوئيس با شماره بانکي شما که در روزنامه نوشته‌ايد، مي‌شناسم، وظيفه داريد در جواب مقاله‌اي که نوشته‌ايد، نامه مرا درج کنيد. گو اين که اين مطلب براي من گران تمام مي‌شود و با اين که در اين گوشه خود را دور از سياست نگاه داشته و توقعي از هيچ کس و هيچ مقامي و هيچ جمعيت و جبهه‌ای ندارم، ولي ناگزيرم اين چند کلمه را نوشته و مطلب را تا آنجا که مي‌دانم روشن سازم. فقط توقع من از تمام وطن‌خواهان و جبهه‌هاي مختلف، اين است که موضوع را دنبال کنند و انتظار من از دکتر اميني، اين است که از اين نصيحت غفلت نکند.

از من شنو نصيحت خالص،که ديگري *** چندان دلاوري نکند با دلاوران

داني که دير و زود به جاي تو ديگري *** حادث شود، چنانکه تو برجاي ديگران

راه صواب رو که به عالم نبرده‌اند *** بهتر ز نام نيک بضاعت، مسافران

رم - 15 ژوئن 1961

ابوالقاسم اميني(1)



1) . متن اصلی روزنامه باختر امروز در بخش اسناد آمده است.

... اين نامه آقای ابوالقاسم امینی، به خوبي نقش خائنانه علي اميني را در رابطه با کودتاي امپرياليستي 28 مرداد در سال 32، نشان مي‌دهد و چنان که قبلاً اشاره شد، نايگل وست، در کتاب جديدالانتشار «دوستان» توضيح مي‌دهد که انگلستان چگونه در اين امر، سر آمريکا کلاه گذاشت و با اين که طرح اصلي از سازمان انگلیسی «ام. آي. 6»، M.I.6، بود هزينه اجراي طرح را آمريکا پرداخت، ولي در نهايت، آمريکا هم در قراردادهاي نفتي ايران، سهم لازم! را دريافت نمود و البته علي اميني عاقد کنسرسيوم هم، ارتباط خائنانه خود را با امپرياليسم ادامه داد. در همين راستا بود که پس از پيروزي انقلاب اسلامي هم در غرب و با پول امپرياليسم، باند «نجات ايران» را در پاريس براي به اصطلاح مبارزه با حاکميت مردم و تداوم انقلاب اسلامي ايران، راه انداخت که طبق نوشته روزنامه «واشنگتن پست» با هزينه ماهانه صد هزار دلار، توسط امپرياليسم، اداره مي‌شد که اخيراً به علت عدم کارايي آن، هزينه را تقليل دادند و حقوق بگيران اين باند، به گروه‌هاي ديگر نقل مکان کردند. (شرح اين داستان باشد براي فرصتي ديگر) جالب است بدانيد که اکنون گروه‌هاي سلطنت‌طلب هم، علي اميني را مهره‌اي سوخته و غيرقابل استفاده مي‌دانند و در اين رابطه کتاب‌ها و نشرياتي هم منتشر ساخته‌اند، رجوع شود به کتاب «نام‌هاي ننگين» تأليف تراب سلطان‌پور، چاپ پاريس، سال 1365 و کتاب «علي اميني باباقندي شماره يک» نوشته سياوش بشيري، چاپ پاريس، سال 1360.

البته موجب تعجب است که در کتاب «زندگی سیاسی علی امینی» که اخیراً در تهران منتشر شده است، کوچکترین اشاره‌ای به نقش وی

در کودتای 28 مرداد نشده و فقط به نقل مطالب بعضی از مطبوعات درباره علی امینی در رابطه‌های دیگری، اکتفا شده است.

■ آقاي ابوالقاسم اميني، فقط به خاطر مصاحبه پس از فرار شاه مغضوب شد، يا علت ديگري هم داشت؟

آقاي ابوالقاسم اميني پس از فرار شاه از ايران، نخست به اتهام شرکت در کودتاي نافرجام دستگير و زنداني مي‌شود و از زندان نامه‌اي به دکتر مصدق، که از خويشان وي بود، مي‌نويسد که در آن آمده است:

«... از حضرت‌عالي کسب تکليف کردم که از اين کار گند کناره‌جويي کنم، موافقت نفرموديد. بالأخره، اين جوان آن چه را نبايد بکند کرد و با حيله و مکر همه را از من پنهان داشت. من چه مسئوليتي در قبال عمل خلاف کسي که خود مسئول بود و فرار اختيار کرده است مي‌توانم داشته باشم؟ اين گندکاري و اين عمل ناجوانمردانه، دستوري است که خود لابد از آنجا به رئيس گارد داده است. آخرين ضربه بي‌آبرويي را اين جوان به من زد، خداوند انشاءالله جزاي او را بدهد. به هرحال، آبرويي براي من باقي نماند و متهم به خيانت هستم.

کفيل دربار، ابوالقاسم اميني »

علاوه بر مصاحبه، اين نامه هم در تبعيد او شايد بي‌تأثير نبود که هم وزارت دربار را «کاری گند» می‌نامد و هم شاه را مسئول مستقیم کودتای شکست‌خورده می‌داند...

■ از خود علي اميني شخصاً خاطره‌اي نداريد؟

من علي اميني را يک بار، آن هم در آغاز دوران به اصطلاح فضاي باز سياسي، در قم و در منزل حضرت امام خمینی ديدم(1)- چون امام ملاقات خصوصی را نپذیرفت و او به هنگامی که طلاب و شاگردان امام در بیت معظم له بودند به آنجا آمد - او پس از نخست‌وزيري به دنبال جلب رضايت مراجع قم بود و قلم و کاغذ به دست، به منزل يک يک آقايان مي‌رفت و تذکرات آنان را يادداشت مي‌کرد. البته به هيچ کدام هم عمل نکرد. ولي بعد که اربابش «صداي انقلاب مردم» را شنيد، او باز به ميدان آمد و در مصاحبه‌ای تلويزيوني شرکت کرد. او در اين مصاحبه که به مشکلات و راه‌حل‌هاي جامعه رسيدگي مي‌کرد، علل نارضايتي مردم را چنين تبيين کرد: «مردم آبگوشت مي‌خواهند! چون ديزي آنها خالي است، ناراضي شده‌اند و روحانيت هم احترام مي‌خواهد، همين و بس!» اين، نوع انديشه ته‌مانده اشرافيت ايران و نجات دهنده حاکميت بود. طبيعي بود که رژيم، با اين ايدئولوگ‌هاي پوک مغز، سرنوشتي آن‌چنان هم داشته باشد. البته اميني، در همان مصاحبه تلويزيوني به نکته‌اي هم اشاره کرد که اي کاش ملي‌گرايان متشرّع به آن توجه مي‌کردند، اميني گفت: «پس از آن که من وزير شدم و قرار بود قرارداد کنسرسيوم را امضاء کنم، شبي آقاي کاشاني به من تلفن کرد و گفت: به جاي امضاي قرارداد، استعفا کن و من گفتم که شما مرا دعا کنيد.»


1) . تفصیل داستان دیدارهای او در قم و با امام خمینی را در خاطرات مربوط به امام آورده‌ام.

خوب، همين نکته نشان مي‌دهد که مرحوم آيت‌الله کاشاني، علاوه بر اعلاميه‌اي که عليه حکومت زاهدي و نظام کودتا داد،(1)و علاوه بر ارسال تلگراف شکايت به مجامع بين‌المللي، در اين زمينه حتي به طور فردي هم در فکر جدا کردن عناصر عمده، از حاکميت کودتاچيان بود که طبعاً موفق نشد.

■ اشاره‌اي به «باختر امروز» شد، اين همان روزنامه مرحوم دکتر فاطمي نبود؟

اصل روزنامه که در دوران ملي شدن صنعت نفت، در ايران منتشر مي‌شد متعلق به شادروان دکتر سيد حسين فاطمي بود، ولي پس از کودتا و اعدام وي طبعاً تعطيل شد. اما «باختر امروز» خارج از کشور، در سال 1340 در اروپا شروع به کار کرد، ولي زير عنوان «مؤسس: شادروان دکتر حسين فاطمي، ارگان جبهه ملي ايرانيان مقيم خارجه.» مي‌توان مطمئن بود از ايرانيان مقيم آمريکا نيز، کساني دستشان در کار اداره آن بود. در آن زمان، هنوز سازمان‌هاي جبهه ملي در اروپا و آمريکا تشکيل نشده بود. اين نشريه هم از جانب جبهه ملي در ايران رسميتي نداشت و ناشرين، آن را «ارگان جبهه ملي ايرانيان» مي‌ناميدند. وقتي سازمان جبهه ملي در اروپا درست شد، کار از دست «باختر امروز» درآمد و «ايران آزاد» به عنوان ارگان اين سازمان شروع به کار کرد. پشتوانه مالي باختر امروز، خسرو قشقايي بود. سردبير و گرداننده آن هم محمد عاصمي که پيش از آن تاريخ، عضو حزب توده بود و در آن زمان هم به عنوان توده‌اي، يا سمپاتيزان حزب توده، شناخته مي‌شد،


1) . به ملحق شماره 3 مراجعه شود.

اما تظاهر به هواخواهي از جبهه ملي مي‌کرد. آقاي عاصمي يکي دو سال بعد به رژيم سابق ملحق شد و مجله «کاوه» را از آلمان منتشر ساخت.

درباره ميزان مشارکت آقاي شاهين فاطمي، در انتشار باختر امروز، من اطلاعات دقيقي ندارم، ولي با توجه به موقعيتي که هم از نظر خانوادگي و هم از نظر شهرتي که به عنوان رهبر «جناح چپ جبهه ملي» - در آن زمان - در آمريکا داشت، مي‌توانست در جريان کار باشد. بعضي از مقالات باختر امروز در آن زمان بدون ترديد توسط اعضا و رهبران رسمي حزب توده نوشته مي‌شد، به خصوص «داود نوروزي» که در آن سوي اروپا بود و از روشنفکران و رهبران حزب توده به شمار مي‌رفت.

قابل توجه است که ناشران همين روزنامه، مديران بعدي «ايران و جهان» ارگان باند ضدانقلاب علي اميني شدند، با اين تفاوت که ديگر از سوابق علي اميني ذکري به ميان نياوردند؛ چرا که او رهبر «جبهه نجات ايران»! شده بود و اين روشنفکرنمايان، قلم به مزدان او که بعد هم سر از آخور ديگران درآوردند.

■ به روابط علي اميني با آمريکا اشاره داشتيد، آیا مدارک خاصي در اين زمينه در دست هست؟

سوليوان، آخرین سفیر آمریکا در ایران، جملاتي درباره علي اميني دارد که نقل آن، براي شناخت هرچه بيشتر وي، بي‌مناسبت نخواهد بود و البته با توجه به اين جملات و سوابق علي اميني در مسأله کودتا و عقد قرارداد ننگين کنسرسيوم و عملکرد او پس از

پيروزي انقلاب، ظاهراً ديگر نيازي به مدرک معتبر ديگري نباشد. سوليوان مي‌نويسد:

«... همزمان با ملاقات‌هايي که با شاه داشتم، اميني را هم ملاقات مي‌کردم. اميني از اين که شايع شده او مأمور آمريکايي است، ناراحت بود و به همين علت مايل نبود که ملاقات‌ها در سفارت يا در منزل او انجام بگيرد. در نتيجه، ما به طور تقريباً محرمانه در خانه يکي از کارمندان قسمت اطلاعات آمريکا ملاقات مي‌کرديم. اين ملاقات‌هاي «مخفي»، البته از نظر مأموران و همچنين پليس که همراه من بودند، پنهان نمي‌ماند و اين سوءظن را که اميني واقعاً عامل آمريکاست، تقويت مي‌نمود در حالي‌که اگر اين ملاقات‌ها به طور علني در سفارت يا در خانه خود اميني صورت مي‌گرفت، کمتر ايجاد سوءظن مي‌کرد.»(1)

■ از اينکه وقت خود را در اختيار ما قرار داديد و اين گفتگوي مستند و تاريخي انجام پذيرفت، از جنابعالي تشکر مي‌کنيم.

بنده هم از شما دوستان مجله وزین «حوزه» و پژوهشگران تاريخ معاصر سپاسگزارم که «باني خير» شديد و اين مطالب مطرح گرديد.


1) . كتاب: «مأموریت در ایران»، به قلم سولیوان؛ سفیر سابق آمریكا در ایران، چاپ تهران، ص‌133.

پیوست‌ها

پیوست شماره 1 : سندی درباره کودتا

در یکی از دیدارهایی که همراه برادر گرامی حجت الاسلام علی حجتی کرمانی، پس از کودتای 28 مرداد، با آیت‌الله کاشانی در منزل معظم له در «پامنار» داشتیم، ایشان ضمن گله و شکایت از ظلم و ستم ملی‌گرایان نسبت به وی، به ویژه در متهم ساختن ایشان به انگلیسی بودن!، گفتند: «این زندگی من است که می‌بینید! یک منزل مخروبه قدیمی و مقداری قرض... حتی تلفن مرا چون بدهی آن را نتوانسته‌ام بپردازم، اخیراً قطع کرده‌اند، آن وقت من انگلیسی هستم و این آقایان ملی!، آزاد همراه با زندگی خوب و مرفّه».

... بعد که ناراحتی ما را دیدند، موضوع را عوض کرده و به شوخی گفتند: «بی‌سواد! ناراحت نشوید! عوضش من شب‌ها با طیّ الارض به لندن، پیش ملکه انگلیس می‌روم که شوهر ندارد! و صبح‌ها برمی‌گردم!»!

پس از این شوخی، من گفتم: شما چرا در جریان کودتا به دکتر مصدق کمک نکردید؟ بالأخره کودتاچیان که بهتر از او نبودند و با خانه‌نشین نمودن حضرتعالی، ظلم پیشینیان را هم تکمیل کردند.

مرحوم آیت‌الله کاشانی گفتند: من در جریان 30 تیر، به شاه هشدار

دادم و اخطار کردم که اگر قوام نرود و مصدق برنگردد، با شخص او مبارزه خواهم کرد و در آن ایام چون من تضعیف نشده بودم، توانستم قوام السلطنه را برکنار و مجدداً دکتر مصدق را بر سر کار بیاورم، اما در این جریان، من پیشاپیش توسط همین دکتر مصدق و یاران خانه‌نشین شده بودم... با این حال، آخرین هشدارم را به طور کتبی قبل از آغاز کودتا برای وی فرستادم، اما او جواب مساعد نداد و در واقع با این کار خود، به کودتاچیان کمک کرد... او مرد مبارزه با کودتاچیان نبود و این بیشتر به اشراف‌زاده بودن او مربوط می‌شود...»

این هشدار کتبی که آیت‌الله کاشانی به آن اشاره کردند، در واقع همان سندی است که بعدها منتشر شد ولی تاریخ‌نویسان معاصر، با استناد به این امر که گویا در آن تاریخ «ناصرخان قشقایی» در تهران نبوده است تا از طرف ایشان به نزد دکتر مصدق برود، در اصالت آن نامه، تردید کرده‌اند ولی به این نکته توجه نشده است که اگر ناصرخان در آن ایام در تهران نبوده، این دلیل بر عدم صدور و ارسال نامه توسط آیت‌الله کاشانی به دکتر مصدق نمی‌تواند باشد؛ زیرا که آیت‌الله کاشانی با توجه به علاقه و روابط! دوستانه مصدق با خاندان قشقایی‌ها! فکر کرده او را برای ایجاد یک تفاهم مجدد، به نزد دکتر مصدق بفرستد... و طبیعی است وقتی انسان در نامه‌ای نام کسی را می‌نویسد ضرورتی نمی‌بیند که نخست تحقیق کند که آیا آن شخص هم اکنون در محل هست یا نه؟... به ویژه که آن آقایان اغلب در تهران بودند... و اینکه در آن ایام بحرانی، هم ناصرخان و هم خسروخان به کوه‌های فارس مراجعت کرده و به خاطره‌نویسی! و استراحت پرداخته باشند،

خود نشان‌دهنده اینست که «یاران مصدق» هم پیشاپیش از حادثه خبر داشته و صحنه را ترک کرده‌اند!

سندی که با امضای آیت‌الله کاشانی موجود است، به خوبی نشان می‌دهد عدم مقاومت مردم در قبال قیام اوباش و تبدیل آن به یک کودتای موفق، ناشی از خیانت عده‌ای و ضعف و ناتوانی و خودخواهی و خودمحوری عده‌ای دیگر بوده است.

این سند، بسیاری از حدس و گمان‌ها را باطل می‌سازد و در ارزیابی واقعیت‌ها و روشن نمودن ماهیت افراد، ما را یاری می‌بخشد. متن نامه و پاسخ آن، چنین است:

«حضرت نخست وزیر معظم جناب آقای دکتر مصدق دام اقباله

عرض می‌شود گرچه امکانی برای عرایضم نمانده ولی صلاح دین و ملت برای این خادم اسلام بالاتر از احساسات شخصی است و علیرغم غرض‌ورزی‌ها و بوق و کرنای تبلیغات، شما خودتان بهتر از هر کسی می‌دانید که هم و غمم در نگهداری دولت جنابعالی است که خودتان به بقای آن مایل نیستید. از تجربیات روی کار آمدن قوام و لجبازی‌های اخیر، بر من مسلم است که می‌خواهید مانند سی‌ام تیر کذایی یکبار دیگر ملت را تنها گذاشته و قهرمانانه بروید. حرف اینجانب را در خصوص اصرارم در عدم اجرای رفراندوم نشنیدید و مرا لکه حیض کردید، خانه‌ام را سنگ باران و یاران و فرزندانم را زندانی فرمودید و مجلس را، که ترس داشتید شما را ببرد، بستید و حالا نه مجلسی هست و نه تکیه‌گاهی برای این ملت گذاشته‌اید. زاهدی را که من با زحمت در مجلس تحت نظر و قابل کنترل نگاهداشته بودم با

لطایف الحیل خارج کردید و حالا همانطور که واضح بوده درصدد به اصطلاح کودتا است. اگر نقشه شما نیست که مانند سی‌ام تیر عقب‌نشینی کنید و به ظاهر «قهرمان زمان» بمانید و اگر حدس و نظر من صحیح نیست که همانطور که در آخرین ملاقاتم در دزاشیب به شما گفتم و به هندرسن هم گوشزد کردم که آمریکا ما را در گرفتن نفت از انگلیسی‌ها کمک کرد و حالا به صورت ملی و دنیاپسندی می‌خواهد به دست جنابعالی این ثروت ما را به چنگ آورد و اگر واقعاً با دیپلماسی نمی‌خواهید کنار بروید، این نامه من سندی است در تاریخ ملت ایران که من شما را با وجود همه بدی‌های خصوصی‌تان نسبت به خودم، از وقوع حتمی یک کودتا به وسیله زاهدی که مطابق با نقشه خود شماست آگاه کردم که فردا جای هیچگونه عذر موجهی نباشد. اگر به راستی در این فکر اشتباه می‌کنم با اظهار تمایل شما سید مصطفی و ناصرخان قشقایی را برای مذاکره خدمت می‌فرستم، خدا به همه رحم بفرماید. ایام به کام باد.

سید ابوالقاسم کاشانی»

ولی پاسخ نامه چنین است: «27 مرداد مرقومه حضرت آقا به وسیله آقای حسن آقای سالمی زیارت شد، اینجانب مستظهر به پشتیبانی ملت ایران هستم. و السلام. دکتر محمد مصدق.»


برای کسانی که وقایع و حوادث داخلی و خارجی ایران را در دوره زمامداری دکتر مصدق مطالعه کرده‌اند سند فوق نیاز به هیچگونه توضیحی ندارد، نامه انعکاسی است از آنچه روی داده و انتظاری است بر آنچه باید با 28 مرداد پیش آید، اما اشاره به چند نکته کلی برای آگاهی بیشتر نسل جوان ضروری است:

1- آیت‌الله کاشانی به رسالت و پیام خود آگاه بود. در آن روزهای پرآشوب احساسات درونی بر او اثر نگذاشته و با تمام دشواری که نوشتن چنین نامه‌ای داشته به خوبی از عهده آن برآمده است و به قول خودش صلاح دین و ملت انگیزه آن گردیده. آیت‌الله کاشانی در مقابل جهات شخصی «غرض‌ورزی‌ها، بوق و کرنا، تبلیغات دولتی، لکه حیض شدن، سنگ‌باران خانه و بازداشت شدن یاران و فرزندان» جهت عمومی را در درون خود فائق دیده و این از خصائص ایمان و نشانه‌های تربیت‌یافتگان مکتب اسلام است که در لحظات حساس ظاهر می‌شود و به صورت ادعا باقی نمی‌ماند.

2- آیت‌الله کاشانی معتقد است که مصدق تمایل به ادامه نخست وزیری ندارد، ولی علاقمند است که به شکل یک قهرمان میدان را ترک کند. اعتقاد آیت‌الله کاشانی بر این امر که به صراحت در نامه آمده، مبتنی بر سابقه نمایندگی مصدق و سخنرانی‌های او و جریان 30 تیر و نتیجه‌گیری از یک بینش دقیق است. دکتر مصدق توانایی اجرای کارهای مهم را، به خصوص از اینکه در معرض اتهام قرار بگیرد، نداشت ولی در لباس یک نماینده اقلیت خوب انتقاد می‌کرد، او به آن

دسته از اطرافیان ارج می‌گذاشت که حرف او را ولو ناصواب تأیید نمایند و تکرار کنند ولی از خود ابتکار نداشته باشند و بنابراین بر دسته‌ای اتکاء کرد که کمک به قهرمان ماندن او می‌کردند. آیت‌الله کاشانی و همراهان همگام او به همین دلیل اگر انتقادی هم از مصدق می‌کردند در ادامه کار او را تأیید می‌نمودند و از این حیث کوچکترین بهانه‌ای به او نمی‌دادند.

3- گفته می‌شود که آیت‌الله کاشانی در نخست وزیر شدن زاهدی او را حمایت کرده ولی این نامه عکس آن را محرز می‌سازد و این اتهام را از او دور می‌نماید: «زاهدی را که من با زحمت در مجلس تحت نظر و قابل کنترل نگاهداشته بودم با لطایف الحیل خارج کردید»، و عمل برمی‌گردد به خود دکتر مصدق. ما می‌دانیم زاهدی در زمان ریاست آیت‌الله کاشانی در مجلس متحصن شد و بعد در زمان ریاست دکتر معظمی و با اتومبیل شخصی رئیس مجلس از مجلس خارج و به جای امنی برده شد و او در همین دوره است که مقدمات کودتا را فراهم می‌کند و این کاشانی است که قبل از کودتا واقعیت را به مصدق می‌گوید. چیزی که مصدق نمی‌خواهد افشا شود، چیزی که با بوق و کرنا و تبلیغات رادیویی و مطبوعات چپ به دوش کاشانی گذاشته بود.

4- آیت‌الله کاشانی می‌گوید: «شما خودتان بهتر از هر کسی می‌دانید که هم و غمم در نگهداری دولت جنابعالی است که خودتان به بقای آن مایل نیستید»، ادعای آیت‌الله کاشانی این نظر را تأیید می‌کند که 28 مرداد قبل از اینکه سقوط مصدق باشد شکست نهضتی بود که ملت به

وجود آورده بود و این فکر را تقویت می‌کند که با شکست نهضت، نخست وزیر آن قهرمان می‌ماند و این فرصت مطلوب مصدق بود که خود را در بن بست اجرایی یافته بود.

5- «مجلس را، که ترس داشتید شما را ببرد، بستید و حالا نه مجلسی هست و نه تکیه‌گاهی برای این ملت گذاشته‌اید» مجلس نیم‌بند هفدهم را مصدق برخلاف اظهار مکرری که در عدم انحلال و تعطیل آن کرده بود با رفراندوم به تعطیلی کشاند(1)و این خود سبب شد که شاه بتواند فرمان عزل بدهد و خود را در این امر مجاز بداند، همان مجلسی که مصدق از آن ناراضی بود تقریباً به اتفاق آراء تا زمان انحلال به مصدق رأی اعتماد داده بود و با خاطره‌ای که از 30 تیر داشت ممکن نبود که به شخصی مثل زاهدی ابراز تمایل نماید و اکنون با انحلال مجلس، شاه به سادگی او را معزول می‌ساخت.

6- آیت‌الله کاشانی می‌گوید: «... به شما گفتم و به هندرسن هم گوشزد کردم که آمریکا ما را در گرفتن نفت از انگلیس‌ها کمک کرد و حالا به صورت ملی و دنیاپسندی می‌خواهد به دست جنابعالی این ثروت ما را به چنگ آورد...»

این مهم‌ترین فراز این سند تاریخی است، قسمتی که اهمیت آن بعد از انقلاب قابل ارزیابی بوده و در آن، نقطه اصلی و اساسی برخوردهای مربوط به نفت و آینده آن در عبارتی کوتاه یادآوری شده است. تمام


1) . به ملحق بعدی - خاطرات دکتر سنجابی و خلیل ملکی - مراجعه شود.

نقشه کودتا هم در همین عبارت مخفی است و آیت‌الله کاشانی در صورت وقوع کودتا مصدق را مسئول می‌داند و گویا کاشانی تمام مسائل ضمیر مصدق را کشف کرده و او را با این نامه می‌خواهد بر سر یک دو راهی قرار دهد و با او با ذکر چنین جملاتی اتمام حجت می‌کند: «اگر نمی‌خواهید نهضت شکست بخورد و آمریکا جای انگلیس را بگیرد، اگر نمی‌خواهید با دیپلماسی کنار بروید، اگر نمی‌خواهید کودتا بشود، اگر شما در این نقشه شرکت ندارید...»، آیا نوع جواب مصدق این امر را اثبات نمی‌کند؟

7- «فردا جای هیچگونه عذر موجهی نباشد»، کدام فردا؟ فردایی که 25 سال طول کشید و اکنون نیز از لحاظ زمانی آن فردا را در بردارد. «مطابق با نقشه خود شماست»، چه چیز مطابق نقشه شما است؟ کودتای زاهدی؟ چطور ممکن است مصدق در این نقشه شرکت داشته باشد؟ زاهدی در مخفیگاه است و برای سرش جایزه تعیین شده، چگونه ممکن است؟ «...اگر به راستی در این فکر اشتباه می‌کنم... خدمت می‌فرستم»! آیا مصدق قبول کرد که کاشانی اشتباه می‌کند؟ آیا مصدق انکار کرد و تکذیب نمود؟ جواب بالأخره چیست؟

«اینجانب مستظهر به پشتیبانی ملت ایران هستم»، بدین معنی که پشتیبانی ملت برای من کافی است. اما آیا ملت را آگاه کرد؟ آیا ملت را برای تجهیز در مقابل کودتا به میدان آورد؟ آیا همین نامه را در رادیو خواندند؟ در مقابل کودتایی که در شرف تکوین بود و هاریمن هم یک روز قبل به او توضیح داده بود، چه اقدامی انجام داد؟

سئوالات بسیاری این دو سند پیش می‌آورند که در اینجا ضرورتی به توضیح بیشتر آن نمی‌بینم.(1)


در پایان این ملحق جالبست اشاره شود که علیرغم انکار اصالت و صحت نامه توسط مورخان معاصر ایران!، مورخان غربی و شرقی صدور آن را قبول دارند... مراجعه شود به کتاب: «الغرب ضد العالم الاسلامی»، تألیف بونداریفسکی، مورخ روسی، چاپ دارالتقدم، مسکو، 1985 م، صفحه 322 و کتاب «مذهب و سیاست در ایران» به انگلیسی، تألیف نیکی کدی، 1983 م، صفحه 10.


1) . تاریخ سیاسی ایران، ج 1، دکتر مدنی، صفحات 282 - 280.

پیوست شماره 2 : آیا مصدق جمهوری می‌خواست؟ چه کسی زاهدی را از مجلس بیرون برد؟

این امر که زمینه کودتا را رهبری جبهه ملی خود پیشاپیش آماده کرده بود، فقط ادعا نیست. یک تحلیل تاریخی منصفانه، بی‌شک به این نتیجه می‌رسد... و اتفاقاً پس از چاپ گفتگوی من در «مجله حوزه» کتاب آقای دکتر کریم سنجابی، از رهبران قدیمی و معروف جبهه ملی به دست من رسید که برای اثبات ادعای ما «شاهد از درون» می‌تواند باشد.

آقای سنجابی در مجموعه خاطرات سیاسی خود، که تحت عنوان «امیدها و ناامیدی‌ها» در سال 1368 از طرف انتشارات جبهه - زیر نظر آقای انواری - در لندن چاپ شده است، درباره حوادث قبل از کودتا و دیدگاه‌های دکتر مصدق و پایان ماجرا و عوامل اصلی آن،

چنین می‌گوید:

«... من مخالف بستن مجلس توسط دکتر مصدق بودم و به او گفتم: شما مجلس را نبندید که به ضرر شما است. اگر مجلس را ببندید در غیاب آن ممکن است با دو وضع مواجه بشوید: 1- فرمان عزل شما از طرف شاه صادر بشود؛ 2- با یک کودتا مواجه بشوید... آن وقت چه می‌کنید؟ دکتر گفت: شاه فرمان عزل می‌تواند بدهد و اگر داد،

گوش نمی‌دهیم! اما کودتا؛ چون قدرت حکومت در دست ما است خودمان از آن جلوگیری می‌کنیم... خلاصه ایشان از بحث من ناراحت شد...»(1)

دکتر سنجابی در مورد میدان دادن به توده‌ای‌ها و تظاهرات آنها داستانی نقل می‌کند که نشان می‌دهد همه بازی‌ها، به قول مرحوم آیت‌الله کاشانی، زیر سر خود آقای دکتر مصدق بوده است: «... بنده، خلیل ملکی، داریوش فروهر، مرحوم شمشیری، یک نفر از حزب ایران و یکی دو نفر از بازاری‌ها که جمعاً هفت هشت نفر بودیم نزد دکتر مصدق رفتیم، خلیل ملکی تند صحبت کرد و گفت: آقا چه دلیلی دارد که شما قدرت توده ای‌ها را این همه به رخ ملت می‌کشید؟ مردمی که از شما دفاع می‌کنند، کم یا زیاد همین‌ها هستند، چرا این مردم را متوحش می‌کنید؟ دکتر گفت: چه کارشان بکنم؟ خوب آنها هم تظاهر می‌کنند! ملکی گفت: جای آنها توی خیابان‌ها نیست، جای آنها باید در زندان باشد، مصدق گفت: کی باید بکند؟ این آقای سنجابی حاضر نیست وزیر دادگستری بشود و با آنها مبارزه کند! بنده عرض کردم: جناب دکتر به قول معروف، ماهی را که نمی‌خواهند بگیرند از دمش می‌گیرند...»!(2)

دکتر سنجابی در مورد کودتا و بیرون رفتن زاهدی از مجلس هم، که به دستور دکتر مصدق انجام گرفته است، مطالبی می‌گوید که در


1) . امیدها و ناامیدی‌ها، چاپ لندن، صفحه 137.

2) . همان، ص 138.

واقع برای نخستین بار ما این مطالب را از زبان این آقایان می‌شنویم؛ چون تاکنون یکی از اتهامات آیت‌الله کاشانی این بود که به زاهدی اجازه داده در مجلس متحصن شود - البته منطق خود آن مرحوم این بود که در واقع زاهدی را از هرگونه فعالیتی باز داشته و محدود کرده است - و بعد هم به موقع او را بیرون بردند! که البته می‌دانیم در آن موقع دیگر آیت‌الله کاشانی رئیس مجلس نبود تا بتواند اجازه مرخصی وی را بدهد... .

■ شب 27 مرداد از طرف دولت به طرفداران دکتر مصدق اطلاع داده شد که روز بعد، یعنی 28 مرداد، به خیابان‌ها نیایند و تظاهرات نکنند، چرا چنین دستوری داده شد؟

من اطلاع دارم که به توده‌ای‌ها از طرف مقامات خودشان دستور داده شده بود که در تظاهرات به نفع مصدق شرکت نکنند و در خانه‌ها بمانند... و یک نفر از خود عوامل کودتا با مصدق ارتباط محرمانه داشت و جریان‌ها را مرتباً به وسیله تلفن به او خبر می‌داد. ولی متأسفانه مصدق اقداماتی که برای جلوگیری از کودتا لازم بود، نتوانست به عمل بیاورد و باز متأسفانه چند روز پیش از کودتا به

زاهدی اجازه داد که از تحصن مجلس سالم بیرون برود. یعنی من در منزل آقای دکتر مصدق بودم که معظمی رئیس مجلس آمد و

به او گفت اجازه بدهید او را از مجلس خارج کنم، بعد که از مجلس بیرون آمد شما هر کارش می‌خواهید بکنید. مصدق هم اجازه داد. بعد هم آنطور که باید، دنبالش باشند، نبودند... و روز 28 مرداد

هیچکس نبود و همه تصور می‌کردند که محیط آرام و امنی است...(1)

پس ملاحظه می‌کنید آقای دکتر که می‌گفت قدرت حکومت در دست ماست و خودمان جلوگیری می‌کنیم و نیز از درون عوامل کودتا هم کسی بوده که مرتب به او گزارش می‌داده، نتوانسته‌اند چند تا تانک و عده‌ای سرباز برای جلوگیری از اوباش کودتاچی به صحنه بفرستند در حالیکه رئیس ستاد ارتش جناب ریاحی هم در اختیار ایشان بود و خودشان هم عملاً فرمانده کل قوا!...

بعد هم که زاهدی با اجازه ایشان از مجلس بیرون می‌رود، کسی در مجلس نیست که او را دستگیر کند و بعد هم که دنبالش نمی‌روند! و به هواداران ایشان هم - که مستظهر به پشتیبانی آنها بود - اطلاع نمی‌دهند که فردا کودتا می‌شود تا به خیابان‌ها بریزند و کودتا را خنثی کنند! و تازه آقایان تصور می‌فرموده‌اند که محیط آرام و امنی است!

دنباله داستان را از قول آقای سنجابی بخوانید بهتر است:

«... من کودتا را توطئه پیش‌ساخته انگلیس‌ها می‌دانم که آمریکا هم با آن موافقت کرد و با عوامل ارتشی و درباری و با کوتاهی و مسامحه و غفلتی که در دستگاه مصدق بود، توانستند به مرادشان برسند... اگر ما قبلاً به مردم اعلام کرده بودیم که در صحنۀ دفاع حاضر بشوند یا اینکه یک دستۀ نظامی کافی با چند تانک جلوی آنها را می‌گرفت، از همان ابتدا حرکت این جمعیت آشوبگر سرکوب می‌شد. تا بعد از ظهر هم از زاهدی و همراهان او هیچ گونه خبری نبود... متأسفانه تدارک


1) . همان، صص 145 - 144.

مختصری که لازم بود برای این کار بشود، ترتیب داده نشده بود...»(1)

«... اما اینکه مصدق می‌خواست جمهوری اعلام کند، اصلاً واقعیت ندارد، حتی زمانی که شاه در رم بود، مصدق می‌خواست با او ارتباط پیدا کند و تأمینی به او بدهد که برگردد. به هیچ وجه گفتگوی اینکه اعلام جمهوری بشود، در مصدق نبود. قبلاً هم من خودم صورت قسم‌نامه‌ای را در نزد مصدق دیدم که برای شاه فرستاده بود که به هیچ وجه در پی جمهوریت نیست...»(2)

پس کوتاهی و غفلت و یا تعمد دستگاه حاکمه جبهه ملی، باعث شد که کودتا پیروز شود تا آقایان به اصلاح خودشان «وجیه الملّة»! بشوند و گرنه کسی که قدرت حکومت در دست او است با نیروی مردم و کمک سربازان، می‌توانست آشوبگران را سرکوب کند!

■ من شنیدم که بعد از 28 مرداد کاشانی بیمار بود و شاه به ملاقات او رفت، شما اطلاعی دارید؟

در بیمارستان بود که شاه آنجا می‌رود، رفیع به کاشانی ندا می‌دهد که اعلیحضرت به دیدن شما آمده‌اند ولی کاشانی پشتش را به شاه و رو به دیوار می‌کند... و می‌گوید با آن همه خدمت این جور با من


1) . همان، صی 147 - 146.

2) . همان، صفحه 148.

رفتار کردید؟ ... ناقل آن برای من آقای نصرت‌الله امینی بود...(1)

پس آیت‌الله کاشانی این قدر شخصیت داشت که حتی در آخرین لحظه به شاه پشت کند... ولی خود آقای سنجابی در خاطرات خود با افتخار یاد می‌کند که «بارها دست اعلیحضرت! را بوسیده است» و فقط پس از مراجعت از پاریس و دیدار امام، دست شاه را نبوسید، آن هم به این دلیل که میزی بین آن دو حایل شد! و شاه جلو نیامد که آن جناب انجام وظیفه کند!...


1) . همان، صفحه 153.

پیوست شماره 3 : دستور مصدق در روز 27 مرداد

برای شناخت حقیقت جریانات که به شکست نهضت ملی ایران و موفقیت کودتای امپریالیستی 28 مرداد منجر شد، باید از اطلاعات افراد مسئول در آن زمان، استفاده کرد... متهم ساختن یک فرد و سپس محکوم نمودن وی به اینکه عامل اصلی پیروزی کودتا بود، مشکلی را حل نمی‌کند و برای آیندگان نیز نمی‌تواند درس عبرتی باشد، در حالی که تاریخ‌نگاری برای آشنایی با گذشته و عبرت‌گیری برای آینده است.

خاطرات بعضی از مسئولین جبهه ملی در رابطه با تعطیل نمودن مجلس، رفراندوم و مسائل بعدی به خوبی نشان می‌دهد که در درون حاکمیت وقت چه می‌گذشته است... علیرغم مخالفت همگان با تعطیل مجلس، آقای مصدق با «لجبازی ویژه پیشوا»! آن را عملی می‌سازد و مصلحت‌اندیشی کسی را هم نمی‌پذیرد... سپس به نیروهای فعال جبهه ملی دستور عدم اقدام می‌دهد و سرانجام ارتش را در خارج گود نگه می‌دارد و بالأخره کودتا که موفق شد خود پیروزمندانه «فرار»! می‌کند.

آقای همایون کاتوزیان در مقدمه‌ای مفصل بر خاطرات خلیل ملکی، حقایقی را روشن می‌سازد:

«... با این وصف دلیل مصدق برای رفراندوم این نبود، در همان

زمان علی زهری دولت را به ادعای اینکه برخی از متهمان پروندۀ قتل افشار طوس شکنجه شده‌اند استیضاح کرده بود. مصدق نگران شده بود که آن اکثریت ضعیفی که مکی را در شورای نظارت بر اندوختۀ اسکناس نماینده کرده بود، در جریان استیضاح زهری به دولت رأی اعتماد ندهد و آن را ساقط کند. حرف او این بود که: اکثریت بزرگی از این نمایندگان، کاندیدای نهضت ملی بوده و سپس راه خود را عوض کرده‌اند. اکنون اگر دولت به صورت ظاهرالصلاح و قانونی از کار برکنار شود صدبار بدتر از آن خواهد بود که با جبر و زور ساقط گردد؛ چون در صورت نخست نیروهای واقعی که در پس کار بودند مستور خواهند ماند و نهضت ملی ظاهراً با حربۀ خودش - یعنی دموکراسی و حکومت قانون - شکست خواهد خورد و در نتیجه امکان مقاومت بلافصل یا تجدید حیات آینده از او گرفته خواهد شد.

اشکال بزرگ این محاسبه در این بود که قیاس بین رأی دادن برای نمایندگی مکی در شورای نظارت و رأی دادن به استیضاح زهری از نوع قیاس مع‌الفارق بود. این دو مسئله اصلاً با هم نسبتی نداشتند و ممکن نبود که اکثریت مجلس به آن استیضاح رأی دهد، یعنی از دادن رأی اعتماد به دولت خودداری کند. دلیلش هم خیلی ساده است: با اینکه اکثریت بزرگی از نمایندگان - و از آن جمله بیشتر نمایندگان عضو فراکسیون نهضت ملی - با تصمیم مصدق به رفراندوم مخالف بودند، ولی وقتی این تصمیم اتخاذ و اعلام شد دو سوم کل نمایندگان مجلس استعفا دادند تا کار رفراندوم و بستن مجلس را برای دولت آسان‌تر سازند. اصلاً معلوم نیست چرا وقتی این عده استعفا دادند

مصدق باز هم دست به رفراندوم زد، و بلافاصله مجلس را تعطیل نکرد و به انتخابات جدید نپرداخت. چون با بیست و چند نفر وکلای غیرمستعفی مجلس هیچگونه حد نصابی نداشت، و چاره‌ای جز انتخابات جدید نمی‌ماند. و این نکته‌ای است که تاکنون هیچ کس - و از جمله خود مصدق - نه اشاره‌ای به آن کرده و نه توضیحی درباره آن داده است.

تصمیم به رفراندوم فقط به دلایل بالا غلط نبود بلکه بزرگ‌ترین دلیل بر ضد آن - که در همان زمان بسیاری از مشاوران و دوستان و هواخواهان مصدق به او گفتند - این بودکه در دورۀ فترت مجلس بیم کودتا می‌رفت. هیچ معلوم نیست که اگر در حوادث سی‌ام تیر مجلسی نبود که نمایندگان نهضت ملی در آن بست بنشینند نتیجۀ کار به نفع این نهضت تمام می‌شد. تازه، مرداد 32 و تیر 31 با یکدیگر فرق زیادی داشت، یکی اینکه یک جناح از سران و هواخواهان نهضت - که در سی‌ام تیر نقش عمده‌ای ایفا کرد - اینک در برابر آن قرار گرفته بود. دولتی که یک پشتیبان خارجی نداشت و دو قدرت عظیم جهانی با آن مخالف بودند، که شاه با آن دشمن بود، که اکثریت سران ارتش و اکثریت سران مذهبی و روحانی کشور دیگر با آن موافق نبودند، و بانفوذترین طبقات اجتماعی کشور انهدام آن را آرزو می‌کردند، نمی‌بایست که تنها نهاد عمدۀ اجتماعی - یعنی مجلس - را که اختیار آن هنوز در دست خودش بود با دست خودش از میان بردارد. مطابق شهادت دکتر غلامحسین صدیقی - در نامه‌ای که به نگارنده مرقوم داشته‌اند - مرحوم سید محمود نریمان بلافاصله پس از 28 مرداد در

زندان به ایشان گفته بود: تاریخ ما را به خاطر این اشتباه نخواهد بخشید.»

در هر حال، اغلب رجال و شخصیت‌های ملی و از آن جمله دکتر صدیقی، دکتر سنجابی و دکتر شایگان دلایل مخالفت خود را با بستن مجلس، شخصاً به مصدق ابراز کردند و کمترین نتیجه‌ای نگرفتند. خلیل ملکی نیز به همین دلایل بستن مجلس را کاری خطرناک می‌دانست و نهایت سعی خود را به کار برد که مصدق را از این تصمیم منصرف سازد. آنچه اینک در اینجا نقل می‌کنیم عین مطالبی است که دکترکریم سنجابی در ملاقاتی در منزل مسکونی سابق خود، واقع در محلۀ دروازه شمیران، در سال 1339 برای نویسندۀ این سطور شرح داده است:

«در آن زمان، آقای ملکی که از مخالفت من (دکتر سنجابی) و داریوش فروهر با بستن مجلس باخبر بود، به من تلفن زد و پیشنهاد کرد که ما سه تن - سنجابی، ملکی و فروهر - به عنوان نمایندگان احزاب هوادار نهضت ملی - «ایران»، «نیروی سوم» و «ملت ایران» - به دیدار دکتر مصدق برویم و از جانب این احزاب با بستن مجلس مخالفت کنیم. ما هم پذیرفتیم و هر سه تن متفقاً به ملاقات دکتر مصدق شتافتیم. در این ملاقات ما (سنجابی و فروهر) میدان را به ملکی سپردیم که از جانب ما نیز دلایل مخالفت با بستن مجلس را عرضه سازد و دکتر مصدق را از تصمیم خود منصرف کند. اما مصدق این نظر را نپذیرفت و روی دلایل خود برای بستن مجلس تأکید کرد. بالأخره، آقای

ملکی، با همان تندی خاصی که در او سراغ دارید، از جا برخاست و گفت: آقای دکتر مصدق! این راهی را که شما می‌روید به جهنم است، ولی ما تا جهنم به دنبال شما خواهیم آمد. در اینجا، ما نیز برخاستیم و هر سه نفر پس از خداحافظی با مصدق جلسه را ترک کردیم.»

شاه و هم‌دستان داخلی و خارجی او از بستن مجلس سوءاستفاده کردند و شب هنگام 24 مرداد 1332، پس از دزدیدن دکتر حسین فاطمی (وزیر خارجه)، مهندس حق‌شناس (وزیر راه)، مهندس زیرک‌زاده (نماینده مجلس) و محبوس ساختن آنان در کاخ شاه، فرمانی به دست سرهنگ دوم نصیری (فرماندۀ گارد سلطنتی) دادند که نیمه شب، پس از محاصرۀ محل با نیروهای نظامی و از جمله چند تانک، به دکتر مصدق تسلیم کند. این فرمان، فرمان عزل دکتر مصدق بود و همزمان، سرلشکر بازنشسته فضل‌الله زاهدی به نخست وزیری «منصوب» شده بود... بر اثر کشف - و سپس شکست - کودتا، شاه که در کلاردشت، در کنار دریای خزر، در انتظار نتیجه بود، با ثریا به بغداد فرار کرد و از آنجا نیز به رم رفت. تودۀ مردم، که بر اثر خبر شکست کودتا به هیجان آمده بودند دو سه روز تمام به خیابان‌ها ریختند، مجسمه‌های شاه و رضاشاه را از میدان‌های شهر پایین کشیدند و خواهی نخواهی نظم شهر را نیز بر هم زدند. در این میان، زاهدی، کیم روزولت - نمایندۀ سازمان جاسوسی آمریکا - و عوامل و نیروهای ارتجاعی داخلی نیز متفقاً درصدد بودند که نقشۀ اضطراری را، که برای شکست

احتمالی کودتای اولی در نظر گرفته شده بود، به اجرا گذارند.(1)

آقای همایون کاتوزیان، سپس درباره کودتای 28 مرداد و سکوت و عدم مداخله گروه‌های ضد شاه، می‌نویسد:

«... در آن روز فقط چند واحد ارتشی فعالانه و با نقشه قبلی از ابتدا در کودتا دخالت داشتند. دیگران در پادگان‌ها و خانه‌هایشان نشستند و نه از ستاد ارتش و نه از حزب توده، که شبکه نظامی وسیع و منظمی داشت، دستوری دریافت نکردند. فقط سرتیپ دفتری که از جانب مصدق به ریاست شهربانی منصوب شده بود، علی‌رغم خویشاوندی خود با مصدق، نیروهای خود را در اختیار دشمن گذاشت!

روز بیست و هفتم مرداد مصدق به ملکی تلفن زد و از او خواست که اعضای «نیروی سوم» را در روز بعد مرخص کند و به آنان جداً توصیه نماید که از شرکت در تظاهرات خیابانی - تا چه رسد به تشکیل تظاهرات خیابانی - پرهیز کنند و در نتیجه، بخشی از اعضای «نیروی سوم» در آن روز تاریخی در انتظار دستور تشکیلاتی در خانه‌هایشان بودند...»(2)

و به نظر ما رهبری جبهه ملی، نه در آن زمان و نه بعد از کودتا، هرگز اهل مبارزه نبودند... آنها بیشتر «معامله‌گر» بودند و روش‌های بعدی آنان تا پیروزی انقلاب اسلامی و بعد از آن، به خوبی ثابت کرد


1) . مقدمه آقای کاتوزیان بر «خاطرات سیاسی» خلیل ملکی، چاپ دوم، تهران، 1368، صص 103 - 101.

2) . مقدمه آقای کاتوزیان بر «خاطرات سیاسی» خلیل ملکی، چاپ سوم، لندن، 1362، صفحه 105 (چاپ دوم، تهران، شرکت سهامی انتشار، 1368، صفحه 104)

که خط مشی آقایان، جز سازش و جز «محبوب القلوب بودن» - همان خصلتی که آیت‌الله کاشانی در نامه‌اش به مصدق به آن تصریح می‌کند - چیز دیگری نبوده و یا نمی‌توانسته است که باشد.

خلیل ملکی در یک نامه مشروح به دکتر مصدق، ضمن گزارش دیدار دوم خود با شاه که «مانند ملاقات اول با اطلاع و مشورت آن جناب در گذشته صورت گرفته بود»؟! از سران جبهه ملی به شدت انتقاد کرده و سپس به نکته‌ای اشاره می‌کند که مرحوم آیت‌الله کاشانی در آخرین نامه خود به دکتر مصدق، آن را به صراحت اعلام می‌دارد. ملکی می‌نویسد:

«... من این مطلب را به آقایان اطلاع دادم ولی در آن روزها بازار منفی‌بافی مطلق رواج داشت و رهبران نهضت، مانند موارد گذشته حتی عوام فریب هم نبودند، بلکه فریفته تمام و کمال عوام بودند. متأسفانه سران جبهه ملی در عمل نشان دادند که مردانی نیستند که در جریان‌های سیاسی آگاهانه دخالت کنند و با تدبیر و موقع‌شناسی از فرصت‌ها استفاده کنند. آنها نشان دادند که هدفشان محبوب القلوب بودن صرف است نه اقدام و خدمت اجتماعی که محبوبیت تاریخی بیاورد. آنان در سنگر راحت منفی‌بافی موضع گرفتند...»(1)


1) . خاطرات سیاسی خلیل ملکی، نامه به دکتر مصدق، چاپ سوم، اروپا، صفحه 475 (چاپ دوم تهران، 1368، ص 421) این کتاب با اضافاتی در مقدمه، از آقای کاتویان، اخیراً توسط شرکت انتشار تهران تجدید چاپ شده است.

پیوست شماره 4 : آیت‌الله کاشانی و تجدید رابطه با انگلیس

اعلامیه‌ای را که آیت‌الله کاشانی برای جلوگیری از تجدید رابطه با انگلستان، پس از کودتای 28 مرداد سال 1332 صادر نمود، نشان‌دهنده اعتقاد و ایمان این مرد، در ضرورت مبارزه با استکبار جهانی است. این اعلامیه به هنگامی صادر شده که ظاهراً هیچ یک از رهبران چپ و راست جبهه ملی و دیگر مدعیان! عکس‌العملی از خود نشان نداده‌اند. متن اعلامیه چنین است:

بسم الله الرحمن الرحیم

ولاتحسبن الله غافلاً عمّا یعمل الظالمون

گمان نکنید خداوند غافل از رفتار و کردار ظلم‌کنندگان است.

هموطنان گرامی! با اینکه به کرات چه شفاهاً و چه ضمن اعلامیه و مصاحبه و نامه در مورد تجدید رابطه با انگلستان و مسئله نفت و تعدّیاتی که به حقوق حقّه مردم و سلب آزادی و اختناق مطبوعات که از طرف دولت اعمال می‌شود به موقع تذکرات خیرخواهانه به منظور حفظ منافع و مصالح عالیه ملت و مملکت به رئیس دولت داده و به خصوص درباره رعایت آزادی کامل انتخابات که با حیات سیاسی و استقلال ملت و مملکت بستگی تام دارد، صریحاً اهمیت آن را

خاطرنشان نمودم، مع‌الأسف مشاهده می‌شود که هیچ وقت وضعیات مملکت تا این اندازه اسف‌انگیز و دلخراش نبوده و آزادی جز برای عمال انگلیس نیست. مطبوعات و نشریات ملی امکان هیچگونه اظهار عقیده در بیان حقایق را ندارد، به طوری که امروز یک روزنامه ملی وجود نداشته و همه در توقیفند و همچنین بسیاری از ملیون و آزادی‌خواهان متدین در زندان‌ها به سر می‌برند. دزدان و جانیان و عناصر بدسابقه کثیف‌ترین عمال انگلیسی با سرنیزه بدون هیچ بیم و هراسی در مراکز انتخابیه تحمیل به ملت می‌شوند و تصمیم گرفته‌اند دوباره انگلیس‌ها را به جان و مال و عرض و ناموس ملت مسلط ساخته و مملکت را مستعمره انگلیس قرار دهند.

این اختیارات را چه کسی به آقای زاهدی داده که این دیکتاتوری شدید و رفتار قرون وسطایی را با مردم شرافتمند ایران بنماید و مملکت را بعد از آن همه فداکاری‌هایی که ملت برای قطع ریشۀ استعمار نموده دوباره اسیر چنگال اجانب کند. اگر در این جنایات در امور داخلی و خارجی اتکای او به نظامیان وطن‌خواه و شریف است، اطمینان دارم هیچ وقت آنها حاضر به این جنایات و قبول ذلت و خیانت به ملت و مملکت نیستند، آنها حلال‌زاده و اولاد ملت مسلمان ایران هستند و در «روز سی تیر قوام» امتحان خود را داده‌اند. صریحاً می‌گویم که اگر دست از خیانت برداشته نشود ملت رشید و غیور ایران با قیام شجاعانه خود، خائنین و مسببین بدبختی خود را هر کس و در هر مقام که باشد در اولین فرصت ممکنه به شدیدترین وجهی مجازات خواهند نمود.

در خاتمه چنانچه در پایان نامۀ خود به آقای زاهدی قبلاً متذکر گردیدم، اعلامیه‌هایی که در رادیوهای دنیا نیز منتشر گردیده، گفته‌ام اگر مجلس هجدهم با این وضعیت ننگین تشکیل شود، هیچکس جز معدودی نوکران و سرسپردگان اجنبی آن را به رسمیت نمی‌شناسند و هر قراردادی که به تصویب برساند، سرنوشت آن بدتر از قرارداد نفت 1933 خواهد بود. شکی نیست که با صدور این اعلامیه گرفتار انواع تهمت‌ها و حمله جرائد مزدور دولت و اجانب خواهم شد، ولی من همه مصائب را استقبال می‌کنم؛ زیرا تصمیم خود را از نخستین روز مبارزه گرفته‌ام که برای حفظ شئون و حیثیت و شرف و دیانت ملت و مملکت تن به همه مشقت و مصیبتی داده و بدهم.

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

سید ابوالقاسم کاشانی - 14/11/32


2. موضع آيت‌الله کاشاني و نقش دکتر مصدق در کودتاي 28 مرداد

اشاره

چرا تاريخ نخواهد بخشيد؟

■ 28 مرداد، با کودتاي معروف شناخته مي‌شود. امسال(1)هم اغلب مطبوعات به طور يکجانبه به تحليل آن پرداخته‌اند، بدون آن‌که به علل و عوامل پيدايش و پيروزي و سپس شکست آن بپردازند... نظر شما در اين زمينه چيست؟

بلي! متأسفانه امسال هم جراید مربوطه، به حادثه یا کودتاي 28 مرداد، همان‌گونه نگريسته‌اند که شصت و دو سال است به نقل و تکرار آن عادت کرده‌اند و در واقع، آنقدر آن را تکرار نموده‌اند که گويا خودشان هم باورشان شده که نقليات آنها، تمام حقايق است: توطئه انگليس و آمريکا بود... عوامل وابسته به دربار و بعضي از روحانيون! و مزدوران داخلي آن را طرح و اجرا کردند و نهضت ملي شدن صنعت نفت، در عمل شکست خورد! ... يعني به همين سادگي!...

ولي به نظرم پس از شصت و دو سال، دوستان بايد تحليل جامع و


1) . هفته نامه بعثت، سال 36، شماره 9، نیمه اول مردادماه 1394.

کاملي از موضوع ارائه دهند؛ يعني نخست به آسيب‌شناسي مسأله بپردازند و علل و عوامل پيدايش و پيروزي نهضت را بررسي کنند و سپس به عملکرد «پيشوا» و مسئولين سطح بالا در طول دوران سلطه و قدرت مطلقه جبهة ملي، بپردازند و بعد عوامل و عناصر شکست را معرفي کنند و به داوري بگذارند.

به نظر من، عوامل پيروزي عبارت بود از:

1- استمرار مبارزه حق‌طلبانه و آزادي‌خواهانه مردم ايران به رهبري روحانيت مبارز، رجال سياسي و مردم بيدار و مطرح شدن حق مشروع ملت ايران در ضرورت ملي شدن صنعت نفت، طرد استعمار انگليس و ايجاد کشوري آزاد و مستقل، بدون فرمانروايي اجانب و عوامل داخلي آنها.(1)

2- ايجاد روحيه مبارزه و استقلال‌طلبي در ميان عموم اقشار و مردم کشور، توسط مراجع دینی و علمای عظام و ايجاد بستر لازم براي وحدت همگاني در پيمودن اين راه...

3- هماهنگي نيروهاي اسلامي و عناصر محافل مذهبي و گروه‌هاي ملي‌گرا، با اشراف کامل و رهبري روحانيت مبارز و همکاري رهبري سياسي ملي‌گراها در اين راستا، بدون هيچ‌گونه قيد و شرط و يا «سهم‌خواهي» و «تفوّق‌طلبي!»...


1) . البته مسأله ملی شدن صنعت نفت، قبل از مطرح شدن آن توسط آقایانی چون دکتر حسین مکی و دکتر حسین فاطمی و یا دیگران، در مانیفست فدائیان اسلام که تحت عنوان «راهنمای حقایق...» در سال 1328 تنظیم و سپس چاپ و منتشر گردید، توسط شهید نواب صفوی به شکل صریح و روشنی مطرح شده بود که مورد توجه علمای بلاد و محافل و مجامع مذهبی کشور و توده مردم قرار گرفت.

4- عملکرد واحد همه نيروها به شکل متحد و سازمان‌يافته، با شرکت همه اقشار و رهبري مشترک... .

البته به موازات اين عوامل و شرايط مثبت و سازنده، ارتجاع داخلي و امپرياليسم خارجي، موانع ويژه‌اي در سر راه ايجاد کرده بودند و در واقع عوامل سرسپرده و مزدوران امپرياليسم و ارتجاع - تبلور يافته در نهاد دربار و سلطنت و پيرامونيان آن - با عملکردهاي ضد ملي خود، موانع اصلي از تحقق آرمان‌هاي مردم و پيروزي همه‌جانبه به شمار مي‌رفتند که اين موانع را «اسلام‌گرايان» با توافق قبلي با «ملي‌گرايان» از سر راه برداشتند.

مرحوم آيت‌الله طالقاني، در يک سخنراني مشروح در احمدآباد پس از پيروزي انقلاب، به طور رسمي اعلام نمود که یک مانع را جوانان فدائيان اسلام از سر راه برداشتند که مرادشان رزم‌آرا بود که گويا معتقد بود ايراني نمي‌تواند لولهنگ بسازد تا چه رسد به اينکه بتواند صنعت نفت را ملي کرده و اداره نمايد.

آيت‌الله طالقاني در آن سخنراني افزودند: معاندين مانع ديگري در مسير ايجاد کرده بودند که آن را هم فرزندان فدائيان اسلام از ميان برداشتند که مرادشان هژير، وزير دربار شاه و عامل مهندسي کردن انتخابات قلابي مجلس بود.

... پس از طي اين مراحل، اعضای وابسته به جبهه ملي تازه تأسيس يافته، در انتخابات آزاد به مجلس راه يافتند و نهضت ملي شدن صنعت نفت اوج گرفت و پس از تصويب، به مرحله اجرا رسيد. متأسفانه در اين مرحله حساس، به تدريج انحصارگرايي‌ها، خودخواهي‌ها،

سهم‌طلبي‌ها، برتري‌جويي‌ها، حذف عملي دگرانديشان و روش‌هاي اختلاف‌انگيز دیگری آغاز شد.

... رهبري فدائيان اسلام که از آغاز، شرط همکاري خود را «اجرای احکام اسلامي» اعلام کرده بودند - و در يک جلسه خاص، نمايندگان جبهه ملي عملي ساختن آن شرط را پذيرفته و وعده داده بودند - در عمل ديدند که دوستان! به عهد خود وفادار نبوده و به آن پاي‌بند نيستند و حتي منکر آن تعهّد هستند و اتفاقاً در اين مرحله بود که قانون منع توليد و فروش مشروبات الکلي مصوبه مجلس شوراي ملي، عليرغم ابلاغ به دولت، اجرا نگرديد و گويا دولت مدعي شد که چون از راه درآمد مالياتي آن، به دولت کمک مي‌شود و دولت نيازمند آنست، «فعلاً» اين قانون اجرا نمي‌شود!

بدين ترتيب و در عمل، خواستند که فدائيان اسلام کنار گذاشته شوند و براي تکميل «توطئه» شهيد نواب صفوي به دستور دوست من! مرحوم اميرعلایي، وزير کشور دولت ملي، دستگير شد و به زندان رفت - و اين زنداني شدن بيش از 20 ماه طول کشيد! - اتهام يا جرم شهيد نواب صفوي آن بوده که در دوران سلطه شاه، در شمال کشور در يک سخنراني از فروش علني مشروبات الکلي در يک کشور اسلامي، انتقاد کرده بود و مأموران رژيم، مدعي شدند که عده‌اي از مردم، پس از سخنراني نواب صفوي، به يک مشروب‌فروشي حمله کرده و آن را تخريب نموده‌اند! و گویا در همان زمان شهيد نواب صفوي در يک دادگاه سفارشي - نمايشي رژيم، به اتهام «تحريک مردم» به دو سال زندان محکوم شده بود که اين حکم مسخره و

مضحک دادگاه رژيم شاه، توسط وزير کشور دولت ملي اجرايي شد که خود به کمک همين شخص و جوانان فدائيان اسلام به قدرت رسيده بود!

■ در آن برهه غير از شهيد نواب صفوي، عناصر ديگري از فدائيان اسلام، دستگير و زنداني نشدند؟

چرا، اتفاقاً در همان دوران سلطة دولت ملي!، عده‌اي از عناصر و اعضاي فدائيان اسلام که براي ملاقات با شهيد نواب صفوي به زندان قصر رفته بودند، پس از ملاقات تصميم مي‌گيرند که در همان‌جا بمانند و متحصن بشوند و از زندان بيرون نيايند مگر آن‌که همراه نواب صفوي باشند...

در اين موقع زندانيان توده‌اي، کاغذهاي باطله و روزنامه‌ها را آتش مي‌زنند و بر سر و روي فدائيان اسلام مي‌ريزند که چند نفري زخمي مي‌شوند و دولت ملي هم، چون مانند بعضي از معاصرين ما خيلي قانونمند! بود، همه آنها را بازداشت کرده و به دادگاه تحويل مي‌دهد که داستانش طولاني است... اين محاکمه جمعي و گروهي، انسان را به ياد محاکمات استالينيستي(1)در شوروي مي‌اندازد...

برادر عزيز، شادروان مهندس عزت‌الله سحابي در خاطرات خود در اين زمينه اشاره‌اي دارد که خلاصه‌اي از آن را نقل مي‌کنيم:

«مصدق که بر سر کار آمد، نواب و تعدادي از فدائيان اسلام


1) . عکس‌هایی از این دادگاه را که مرحوم آیت‌الله طالقانی به عنوان پشتیبانی از متحصنین، در جلسات آن شرکت می‌کند و حضور می‌یابد در بخش اسناد، بخش دوم نقل می‌کنیم.

بازداشت شدند. مرحوم طالقاني بعضي از جمعه‌ها براي ديدار با آنها به زندان مي‌رفت و چون با پدرم هم ارتباط داشتند، مسائل داخل زندان را برايشان نقل مي‌کردند. آن موقع طالقاني خيلي داغ بود و از رفتار بسيار بدي که در زندان با اينها مي‌شد، خيلي ناراحت بود. خاطرم هست روزي در يکي از جلسات ميان مرحوم طالقاني و مرحوم مهندس حسيبي، درباره اين موضوع، برخورد سختي صورت گرفت؛ چون حسيبي عضو جبهه ملي بود، از دولت دفاع مي‌کرد و معتقد بود: حق دارند با فدائيان اين برخوردها را بکنند و طالقاني مي‌گفت: به زندان‌ها برويد و ببينيد چه برخوردهايي با اينها مي‌شود! اينها که مدت محکوميت‌شان معلوم است و بايد آن را تحمل کنند، ولي در زندان دارند اينها را خفه مي‌کنند! مي‌گفت: در زندان از يک طرف نيروهاي دولتي با اينها درگيرند و از طرف ديگر هم توده‌اي‌ها دائماً با اينها درگيري ايجاد مي‌کنند. اکثر زندانيان فدائيان اسلام در عرض هفت هشت ماه آزاد شدند، ولي خود نواب صفوي تا اوايل سال 32 در زندان ماند و پس از آزادي از ايران خارج شد و به مصر و ساير کشورهاي عربي رفت و لذا در جريان 28 مرداد در ايران نبود.»

■ دليل و هدف دولت از اين فشار چه بود؟

البته هدف بدون اقامه دليل هم روشن بود: کنار زدن فعال‌ترين شاخه نهضت و عنصر پيروزي نهضت ملي شدن صنعت نفت... و دشمنان، نخست از حذف رهبري فدائيان اسلام شروع کردند تا نوبت به بقيه برسد!، برادر عزيز من، شادروان مهندس عزت‌الله سحابي باز در خاطرات خود مي‌گويد: در بحران و آشفته‌بازار پيش از پيروزي در

انتخابات، اين جوانان فدائيان اسلام بودند که در حوزه‌هاي رأي‌گيري، از صندوق‌ها محافظت مي‌کردند؛ زيرا که «اعضاي جبهه ملي اصولاً اهل اين نوع ريسک‌ها و فداکاري‌ها نبودند»!

با پيدايش اين تنش که به طور عمد توسط دولت دوستان ملي‌گرا به وجود آمد، فدائيان اسلام به آيت‌الله کاشاني که رهبري معنوي نهضت را به عهده داشت، فشار آوردند که شهيد نواب صفوي که به طور ظالمانه بازداشت و زنداني شده است، آزاد شود... آيت‌الله کاشاني در نزد مقامات دولت منبعث از فتاوي و همکاري‌هاي وي، وساطت نمود که موضوع را خاتمه دهند، ولي اين نصيحت و وساطت، از طرف دولت ملي، به عنوان «دخالت در امور»! توسط آيت‌الله کاشاني، نام گرفت و اجرايي نشد و فدائيان اسلام تصور کردند که آيت‌الله کاشاني هم مانند جبهه ملي، علاقه‌اي به آزادي رهبرشان ندارد! و روي همين تصور اشتباه، اختلاف بين آنها و هواداران آيت‌الله کاشاني نيز اوج گرفت... که بي‌ترديد خواست دشمنان نهضت بود.

... پس مي‌توان نتيجه گرفت که راز و رمز پيروزي نهضت وحدت عمل نيروها و وحدت هدف بود و عامل شکست و سقوط، انحصارطلبي و به وجود آوردن اختلاف و کنار زدن دوستان فداکار ديروز بود!

در واقع اعضای دولت حاکم - جبهه ملي - خيال کردند که بر خر مراد سوار شده‌اند و ديگر نيازي به آيت‌الله کاشاني و مراجع عظام قم و فدائيان اسلام و سازمان‌هاي مذهبي ندارند و همين دوستان سکولار و غرب‌گرا، خود مي‌توانند کشور را بدون دخالت!! آيت‌الله کاشاني و

نیروهای اسلام‌گرا اداره کنند. به موازات اين عملکردها، نشر اتهامات بي‌شرمانه در روزنامه‌ها و نشريات چپ و راست، عليه آيت‌الله کاشاني و فدائيان اسلام اوج گرفت تا آنجا که اين فداکاران مبارز ضد امپرياليسم پير انگليس، «جاسوس»!! انگليس نام گرفتند.

من هنوز يک شماره از روزنامه «شورش» را دارم که به مديريت شخصي به نام «کريم پورشيرازي» اداره مي‌شد و در آن ضمن چاپ کاريکاتوري از مجموع افراد مخالف دولت و تحت عنوان: «ما بچه‌هاي استوکسيم»! عمامه آيت‌الله کاشاني را با پرچم انگليس آلوده ساخته بود و اين البته فقط نمونه‌اي از بي‌شرمانه‌ترين توهين‌هاي علني يک روزنامه وابسته به دولت دکتر مصدق بود.

■ چرا مراجع و علمايي که اغلب آنها نخست مدافع نهضت ملي بودند کم‌کم و به تدريج تقريباً همه آنها کنار کشيدند؟

اشاره کردم که متأسفانه کودتاي 28 مرداد در شصت و دو سال گذشته مورد تجزيه و تحليل منصفانه و داوري عادلانه قرار نگرفته است... شصت و دو سال است که دوستان مي‌نويسند که عده‌اي اوباش و عناصر بدنام و بدکاره، به خيابان‌ها ريختند و با شعار جاويد شاه، يک دولت ملي را ساقط کردند و کودتا پيروز شد؟!... ولي همه مي‌دانيم که شکل کلاسيک يک کودتا آنست که ارتش يا نيروهاي مسلح کشوري، با قيام مسلحانه، مراکز دولتي را اشغال و سران و عوامل اصلي حکومت را بازداشت کنند و سپس پيروزي کودتا را اعلام دارند، اما اگر چند صد نفر از اوباشان و بدنامان، صبح به خيابان‌ها بيايند و تا ساعت ده، بدون هيچ مانعي شعار بدهند و بعد کم‌کم به تعداد آنها

افزوده شود و به چند هزار نفر برسد که ديگر فقط جاويد شاه نمي‌گفتند، بلکه «مرگ بر مصدق» را هم بر آن افزوده بودند و ساعت حدود يک بعد از ظهر هم اداره راديو را اشغال نموده و اعلاميه سرلشکر زاهدي را قرائت کنند، اين چه نوع کودتايي است؟ ... آقایان جبهۀ ملی و نيروهاي وفادار دولت ملی تا آن مرحله کجا بودند؟ چرا در آغاز به ميدان نيامدند که اوباش را فراري بدهند؟

فرض کنيم که آيت‌الله کاشاني و علماي عظام سکوت کردند، مردمي که در حوادث سي تير يکسال قبل - تير 1331 - خيابان‌ها را پُر کردند و با شعار «يا مرگ يا مصدق» راه افتادند، کجا رفتند؟ دوستان و رهبران جبهه ملي، به جاي آن‌که خود به خيابان‌ها بريزند، چه شدند؟ گويا فقط توانستند جان خود را نجات دهند و دکتر مصدق را هم از پشت بام منزل خود فراري دهند.

اينکه دوستان فقط تهمت بزنند و همه گناهان را به گردن آيت‌الله کاشاني بياندازند، مشکلي حل نمي‌شود و حقايق تاريخ هم روشن نمي‌گردد. بعضي‌ها مي‌گويند چرا آيت‌الله کاشاني مانند حوادث 30 تير، اعلاميه‌اي صادر نکرد و فتواي قيام نداد؟ ولي پاسخ نمي‌دهند که چرا آيت‌الله کاشاني که به قول خود از «حيّز انتفاع افتاده بود» اينطوري شد؟ چه کساني او را جاسوس انگليس ناميدند؟ و چه کساني آبرو و حيثيت يک شخصيتي را بردند که در عراق، در اقدام مسلحانه عليه استعمار و سلطه انگليس جنگيده و محکوم به اعدام شده، و او را خانه‌نشين کردند؟ داستان مضحکي است! ژنرالي را بازنشسته کرده و از او خلع قدرت و مسئوليت نموده‌اند، بعد مي‌گويند که چرا فرماندهي

لشکر خود را بر عهده نگرفت؟ کدام سربازي از فرمانده معزول اطاعت مي‌کند؟...

مي‌دانيم که مراجعي در قم چون: آيت‌الله خوانساري، آيت‌الله صدر، آيت‌الله حجت و آيت‌الله فيض از نهضت ملي پشتيباني کردند. - و اخيراً بعضي‌ها مدعي شده‌اند که جناب دکتر مصدق آنها را بسيج کرده بود!! -. مي‌گويند چرا اين مراجع اقدام نکردند؟ ولي پاسخ نمي‌دهند که علما و مراجع با چه اطميناني مي‌توانستند مجدداً به ميدان بيايند در حالي که ديدند از رهبري معنوي و مذهبي نهضت، عملاً خلع يد شده است، پس آنها به چه اميدي مجدداً به ميدان بيايند؟ و قدرت را تحويل چه کسي بدهند؟ به آنهايي که فرار را بر قرار ترجيح دادند و بعد نوحه‌سرايي کردند که کسي به ياري ما نشتافت؟ يعني آنها نمي‌خواهند بپذيرند که در سي تير 1331، همۀ مردم با فتواي آيت‌الله کاشاني به خيابان‌ها ريختند و کشته شدند و آقايان را بر سر کار برگرداندند، اما پاسخ و پاداش معمار جريان، چون «کيفر سنمّار!» بود.(1)در واقع عملکرد و واکنش دکتر مصدق پس از پيروزي نهضت در سي تير که با پشتيباني مردم و فتواي آيت‌الله کاشاني انجام گرفت، منطقي و مطابق با اصول دموکراسي ادعايي دوستان نبود...

اصولاً دکتر مصدق، حتي به حرف‌ها و پيشنهادها و رهنمودهاي دوستان و همکاران خود در دولت هم، اهميت نداد و با


1) . سنمّار معماری بوده که کاخی باشکوه برای طاغوتی ساخته بود که در پایان کار، او دستور داد معمار را از بالای کاخ به پایین بیاندازند تا کشته شود و کاخ مشابهی برای دیگران نسازد!

«خودمحوربيني» متکبّرانه با آنها رفتار نمود و به جاي توجه به شرايط کشور و ايجاد همکاري و وحدت بين همه نيروها، به طور مطلق‌العنان و خودسرانه، با مجبور کردن نمايندگان به استعفا، مجلس شورای ملی منتخب مردم را به زور «منحله» اعلام نمود و سپس علي‌رغم مخالفت دوستان خود، ماجراي «رفراندوم» را به راه انداخت و نتيجه همان شد که همگان ديديم و آن‌گاه گناه افتاد گردن آيت‌الله کاشاني که چرا فتواي قيام نداد؟ و نمي‌گويند که با کدام زمينۀ مساعد بايد فتوا مي‌داد؟ و کدام گوش شنوايي نصيحت او را مي‌شنيد؟ و البته اين سئوال نيز بدون پاسخ مانده است که پس از انحلال عملي مجلس، ديگر براي منحل کردن آن، چه نيازي به انجام رفراندوم بود؟...

■ واقعاً هدف آقاي مصدق از اجراي همه‌پرسي يا رفراندوم چه بود؟ به قول شما مجلس که عملاً منحل شده بود، ديگر چه نيازي به رفراندوم وجود داشت؟

اين سئوالي است که ما هم داريم و کسي پاسخگو نيست و عجيب آن‌که بعضي از هواداران آقاي دکتر مصدق هم اخيراً اعتراف کرده‌اند که خود پيشوا هم نمي‌دانست که چرا با وجود انحلال عملي مجلس، به همه‌پرسي پرداخت؟ آقاي دکتر کاتوزيان در اين باره مي‌گويد:

«... با اين‌که اکثريت بزرگي از نمايندگان، و از آن جمله بيشتر نمايندگان عضو فراکسيون نهضت ملي، با تصميم مصدق به رفراندوم مخالف بودند، ولي وقتي اين تصميم اتخاذ و اعلام شد، دو سوم کل نمايندگان مجلس استعفا دادند تا بستن مجلس را براي دولت آسان‌تر

سازند. اصلاً معلوم نيست چرا وقتي اين عده استعفا دادند مصدق باز هم دست به رفراندوم زد، و بلافاصله مجلس را تعطيل نکرد و به انتخابات جديد نپرداخت. چون با بيست و چند نفر وکلاي غيرمستعفي مجلس هيچ‌گونه حد نصابي نداشت، و چاره‌اي جز انتخابات جديد نمي‌ماند. و اين نکته‌اي است که تاکنون هيچ‌کس - از جمله خود مصدق - نه اشاره‌اي به آن کرده و نه توضيحي درباره آن داده است.

تصميم به رفراندوم فقط به دلايل بالا غلط نبود، بلکه بزرگ‌ترين دليل بر ضد آن - که در همان زمان بسياري از مشاوران و دوستان و هواخواهان مصدق به او گفتند - اين بود که در دورة فترت مجلس بيم کودتا مي‌رفت. هيچ معلوم نيست که اگر در حوادث سي‌ام تير مجلسي نبود که نمايندگان نهضت ملي در آن بست بنشينند نتيجة کار به نفع اين نهضت تمام مي‌شد. تازه، مرداد 32 و تير 31 با يکديگر فرق بسياري داشت، يکي اين که يک جناح از سران و هواخواهان نهضت - که در سي‌ام تير نقش عمده‌اي ايفا کرد - اينک در برابر آن قرار گرفته بود. دولتي که يک پشتيبان خارجي نداشت و دو قدرت عظيم جهاني با آن مخالف بودند، که شاه با آن دشمن بود، که اکثريت سران ارتش و اکثريت سران مذهبي و روحاني کشور دیگر با آن موافق نبودند، و بانفوذترين طبقات اجتماعي کشور انهدام آن را آرزو مي‌کردند، نمي‌بايست که تنها نهاد عمدة اجتماعي - يعني مجلس - را که اختيار آن هنوز در دست خودش بود با دست خودش از ميان بردارد. مطابق شهادت دکتر غلامحسين صديقي - در نامه‌اي که به نگارنده

مرقوم داشته‌اند - مرحوم سيد محمود نريمان بلافاصله پس از 28 مرداد در زندان به ايشان گفته بود: تاريخ ما را به خاطر اين اشتباه نخواهد بخشيد.»(1)

به هر حال بايد به اين نکته هم اشاره کنم که دفاع مراجع عظام و علمای بلاد از نهضت ملي، در اصل به علت آن بود که در رهبري نهضت، شخصيت مورد اعتمادي چون آيت‌الله کاشاني قرار داشت و با حذف عملي ايشان، ديگر مراجع نمي‌توانستند اقدام کنند. همان‌طور که در نهضت مشروطيت، علت استقبال علماي بلاد و مراجع نجف از آن، حضور شخصيتي چون آيت‌الله شيخ فضل‌الله نوري، در رأس آن بود، ولي وقتي که شيخ را يپرم خان ارمني به دار مي‌کشد و تقي‌زاده سکولار حاکم مي‌گردد، ديگر مراجع نجف چگونه از آن دفاع کنند؟

البته آقاي دکتر مصدق حتي به رأي مشورتي همکاران و وزرای دولت خود هم اهميتي نداد و خود یک تنه! آنچه را که مي‌خواست انجام داد و گويا که خود، عين «قانون»! شده بود.

■ شواهد يا دلايل شما بر عدم قبول پيشنهادهاي اصلاحي وزرا و همکاران از طرف مصدق چيست؟

بنده دلايل و شواهد زيادي دارم که نقل آنها در يک مصاحبه کوتاه مقدور نيست، ولي ترجيح مي‌دهم در اين رابطه نکاتي را، نه به طور تفصيل بلکه پس از تلخيص، باز از قول آقاي دکتر همايون کاتوزيان نقل کنم که خود يک پژوهشگر تاريخ و از هواداران آقاي


1) . مقدمۀ کتاب: خاطرات سیاسی خلیل ملکی، ص 92، چاپ تهران، شرکت سهامی انتشار.

دکتر مصدق است. اين شهادت دوستان و همکاران دکتر مصدق نشان مي‌دهد که او در اواخر، دچار نوعي «خودمحوري» شده بود و البته در هر حکومتي، تک‌روي و «شخص محوري» مقدمه سقوط خواهد بود...

آقاي کاتوزيان مي‌نويسد: «... وقتي که دکتر مصدق تصميم گرفت مجلس هفدهم را با مراجعه به آرای عمومي يا رفراندوم ببندد، با مخالفت جدي چند تن از نزديکان و هواداران خود روبه‌رو شد. در واقع بسياري از ياران و هواخواهان مصدق با رفراندوم مخالف بودند. دکتر عبدالله معظمي، يار مصدق و رئيس مجلس، بدون اعلام علني مخالفت خود، از رياست مجلس استعفا کرد و با حالت قهر به موطنش رفت تا در هنگام برگزاري رفراندوم در تهران نباشد. مخالفت سه تن از اعضاي مهم نهضت ملي مستند و غيرقابل ترديد است: دکتر غلامحسين صديقي، نايب نخست وزير و وزير کشور؛ دکتر کريم سنجابي، وزير سابق مصدق و از سران فراکسيون نهضت ملي در مجلس و از رهبران حزب ايران؛ و خليل ملکي، رهبر حزب نيروي سوم که بزرگ‌ترين و فعال‌ترين حزب نهضت ملي و طرفدار دولت بود.

هنگامي که کتابم را درباره مصدق و نهضت ملي به زبان انگليسي مي‌نوشتم - که بعداً فرزانه طاهري آن را با عنوان «مصدق و مبارزه براي قدرت در ايران» به فارسي ترجمه کرد -، از جمله براي روشن شدن پاره‌اي نکات، با برخي از سران برجسته نهضت ملي مکاتبه کردم. يکي از آنها غلامحسين صديقي بود و پرسش من از او دقيقاً به روايت او از ماجراي رفراندوم و موضعش در اين زمينه ارتباط داشت. صديقي در پاسخ، نامه بسيار بلندي در اين باره نوشت. خلاصۀ آنچه صديقي در

نامه‌اش نوشت اين بود که وقتي مصدق به من گفت که درصدد بستن مجلس است گفتم پس اجازه دهيد من استعفا بدهم. توضيح اين که پيش از آن چند بار در مجلس از صديقي به عنوان نایب، به معناي قائم‌مقام يا جانشين نخست وزير، سؤال کرده بودند که گويا دولت قصد بستن مجلس را دارد و او صادقانه انکار کرده بود. و اکنون نه فقط انکارهايش خلاف واقع از آب درمي آمد، بلکه علاوه بر آن بايد به عنوان وزير کشور رفراندوم را سازمان مي‌داد و برگزار مي‌کرد. صديقي، به مصدق گفته بود که اگر مجلس تعطيل شود، شاه شما را با يک فرمان عزل خواهد کرد و مصدق پاسخ داده بود که جرأت نمي‌کند!

بالأخره پس از آن که مصدق به نمايندگان پيشنهاد کرد که داوطلبانه استعفا بدهند و اکثريت آن‌ها پذيرفتند، صديقي حاضر شد رفراندوم را برگزار کند. صديقي ضمناً در نامه‌اش نوشت که پس از 28 مرداد محمود نريمان به او گفته بود: تاريخ ما را به خاطر اين اشتباه نخواهد بخشيد.»

و اما دکتر کريم سنجابي: سنجابي يک بار شخصاً درگفت‌وگو با مصدق با رفراندوم مخالفت کرده بود که تفصيل آن را در مصاحبه خود با «تاريخ شفاهي» دانشگاه هاروارد ارائه کرده است. او مي‌گويد:

«... روز پنجشنبه‌اي بود که از مجلس بيرون آمدم، مستقيماً رفتم به ديدن مصدق. او را در حالت عصبانيت و آشفتگي مطلق ديدم. به من گفت آقا ما بايد اين مجلس را ببنديم. گفتم چه طور ببنديم؟ گفت: اين مجلس مخالف ما است و نمي‌گذارد که ما کار بکنيم. ما بايستي آن را

با رأي عامه ببنديم. بنده گفتم جناب دکتر من با اين نظر مخالف هستم.»

و ادامه مي‌دهد: «گفتم اگر اجازه مي‌فرماييد بنده شب فکر کنم و جناب‌عالي هم بعد از ظهر امروز با رفقاي ديگر که خدمتتان مي‌آيند مشورت بکنيد. من فردا صبح دوباره مي‌آيم و نظريات خود را عرض مي‌کنم... بنده صبح اول وقت به منزل مصدق رفتم... و گفتم جناب دکتر من فکرهايم را کردم و در اين موضوع با دليل مي‌خواهم خدمتتان صحبت کنم. من با بستن مجلس مخالفم و دلايلم را هم مفصلاً خدمتتان عرض مي‌کنم.»

سپس به دنبال ارائه چندين دليل ادامه مي‌دهد:

«بعد گفتم آقا من يک عرض اضافي دارم. اگر شما مجلس را ببنديد در غياب آن ممکن است با دو وضع مواجه بشويد. يکي اين که فرمان عزل شما از طرف شاه صادر بشود. ديگر آن که با يک کودتا مواجه بشويد. آن وقت چه مي‌کنيد؟ گفت شاه فرمان عزل را نمي‌تواند بدهد و بر فرض هم بدهد ما به او گوش نمي‌دهيم. اما امکان کودتا؛ قدرت حکومت در دست ما است و خودمان از آن جلوگيري مي‌کنيم... مصدق مي‌گفت چون مجلس به من رأي داده و چون ملت پشتيبان من است و در سي تير سال پيش با قيام مردم بر سر کار آمده‌ام، شاه نمي‌تواند فرمان عزل بدهد.»

دکتر سنجابي به نقل از آقاي کاتوزيان در ادامه مي‌گويد:

«... ايشان از بحث طولاني من ناراحت شد و يک کلامي به من گفت که تاريخي است و چون زشت است در بيان آن ترديد دارم... او گفت: آقا جناب‌عالي که امروز صبح اين جا آمده‌ايد چرس کشيده‌ايد؟

من از اين حرف او بسيار ناراحت شدم. گفتم آقاي مصدق من چرس نکشيده‌ام. شما هر کاري بکنيد ما از پشتيباني شما دست نمي‌کشيم، ولي در مقابل وجدانم خود را مسئول ديدم آن چه را مفيد به حال مملکت و شما مي‌دانم خدمت‌تان عرض کنم و ديگر عرضي ندارم. مرحمت زياد.»

و اما خليل ملکي؛ او مخالفت خود را در همه جا و به ويژه در جلسات و ميتينگ‌هاي حزب نيروي سوم اعلام مي‌کرد،آن چنان که هم در آن زمان و هم سال‌ها بعد، گمان مي‌رفت که او تنها مخالف رفراندوم بوده است. مسعود حجازي در خاطراتش، «رويدادها و داوري‌ها»، مي‌نويسد دليل مهمی که او و چند تن ديگر از حزب نيروي سوم انشعاب کردند و به ملکي تهمت خيانت زدند، همان مخالفت او با رفراندوم بود... . درباره چگونگي مخالفت خليل ملکي با رفراندوم دکتر مصدق، مرحوم سنجابي مطلبي را مي‌گويد که آقاي کاتوزيان آن را چنين نقل مي‌کند:

«در آن زمان آقاي ملکي که از مخالفت من [دکتر سنجابي] و داريوش فروهر با بستن مجلس باخبر بود به من تلفن زد و پيشنهاد کرد که ما سه تن [سنجابي، ملکي و فروهر] به عنوان نمايندگان احزاب هوادار نهضت ملي [«ايران»، «نيروي سوم» و «ملت ايران»] به ديدار دکتر مصدق برويم و از جانب اين احزاب با بستن مجلس مخالفت کنيم. ما هم پذيرفتيم و هر سه تن مُتفقاً به ملاقات دکتر مصدق شتافتيم. در اين ملاقات، ما [سنجابي و فروهر] ميدان را به ملکي سپرديم که از

جانب ما نيز دلايل مخالفت با بستن مجلس را عرضه و دکتر مصدق را از تصميم خود منصرف کند. اما مصدق اين نظر را نپذيرفت و بر دلايل خود براي بستن مجلس تأکيد کرد. بالأخره آقاي ملکي، با همان تندي خاصي که در او سراغ داريد، از جا برخاست و گفت: آقاي دکتر مصدق! اين راهي که شما مي‌رويد به جهنم است، ولي ما تا جهنم دنبال شما خواهيم آمد. در اين‌جا ما نيز برخاستيم و هر سه نفر پس از خداحافظي با مصدق، مجلس را ترک کرديم.»(1)

البته اينها فقط نمونه‌هايي از يادداشت‌ها و خاطرات ياران و هواداران دکتر مصدق است که در قبال دليل و منطق، دوست و همکار خود را که شخصيت محترمي است، به «وافوري»! بودن متهم مي‌سازد... و يا به نقل بعضي‌ها، خليل ملکي را با اهانت و تندی از اطاق خود بيرون مي‌کند...

البته خليل ملکي در يادداشت‌هاي سياسي خود درباره حوادث 28 مرداد، شرح مبسوطي دارد که علاقمندان به تاريخ معاصر حتماً آن را بخوانند. و در کتاب ويژه‌اي هم که براي اعضاي حزب خود - نيروي سوم - نوشته و نسخه‌اي از آن در بين اسناد مربوط به حزب، اخيراً به دست آمده و تحت عنوان: «درس 28 مرداد» با مقدمه‌اي از آقاي کاوه بيات و دکتر کمال قائمي، منتشر شده است، ضمن تحليل تاريخي موضوع، خيانت عمدي حزب توده در مخالفت با نهضت و نقش آن در پيروزي کودتا را افشا مي‌کند.


1) . مراجعه شود به مقدمه کتاب: خاطرات سیاسی خلیل ملکی، ص 93، چاپ تهران، شرکت سهامی انتشار.

■ بدين ترتيب جنابعالي دکتر مصدق را يک ديکتاتور خودسر و مطلق‌العنان مي‌دانيد.

البته بنده نمي‌دانم که مراد شما از «ديکتاتور خودسر مطلق‌العنان»! چيست؟ به ظاهر شاید دکتر مصدق به مفهوم مصطلح امروز، يک ديکتاتور محسوب نشود، اما عملکرد او نشان مي‌دهد که در اواخر حکومتش «خودمحور» شده بود. يعني در دوره قبل از حوادث سي تير چنين نبود، اما رفته رفته امر بر او مشتبه گرديد و مانند بعضی از حکام معاصر، خيال کرد که همه مردم طرفدار او هستند و همة افراد هم بايد مطيع او باشند و مجلسي هم که منتخب مردم است، ولي با او در همۀ امور همراه نيست، بايد منحل گردد... و اگر دولت پول لازم داشت، بدون مجوز قانوني هم مي‌توان سيصد و دوازده ميليون تومان پول چاپ نمود، در واقع قانون يعني چيزي که او خود تشخيص مي‌دهد و تشخيص او عين قانون است!

در ايران معاصر من چند نفر را، علاوه بر محمدرضا پهلوي، چنين يافته‌ام: دکتر محمد مصدق، دکتر ابوالحسن بني‌صدر که پس از جلوس بر اريکه قدرت، در مورد مصوبۀ مجلس، رسماً گفت: «من اين قانون را قبول ندارم» و امام خميني در يک سخنراني فرمود: «... تو غلط مي‌کني که قانون را قبول نداري، قانون تو را قبول ندارد...» و آخرين نمونه هم شخصی به نام احمدی‌نژاد، گویا رئيس جمهوري - قبلي و معاصر - بود که به طور صريح گفت: «من آن قانوني را قبول دارم که خودم تشخيص مي‌دهم» و روي همين مبنا، بعضي از قوانين مصوبه مجلس را اجرا نکرد، ولي خود ده‌ها مصوبه! يک برگي را که برخلاف مسير

قانوني، تصويب و امضاء نموده بود، براي اجرا به دولت ابلاغ هم کرده بود!... که اين روش‌ها بي‌ترديد نوعي ديکتاتوري قُلدرمآبانه است.

البته همه مي‌دانيم که امام خميني همواره صريحاً از اجراي قانون دفاع مي‌کرد و خود را مافوق قانون نمي‌دانست.

■ تاريخ‌نويسان ملي‌گرا، اکنون مدعي هستند که قيام مردم در سي تير به اصطلاح خودجوش بوده و ديگران نقشي در آن نداشتند.

متأسفانه بعضي از دوستان تاريخ‌نويس معاصر که در آن دوران يا اصلاً به دنيا نيامده بودند و يا کودکاني کم سن و سال به شمار مي‌رفتند، حوادث سي تير و پيروزي مردم را ناشي از علاقه مردم به دولت معرفي مي‌کنند و به ياد نمي‌آورند که آيت‌الله کاشاني که خود در معرض بازداشت توسط نيروهاي دولتي بود که کشتي‌بانش را سياستي دگر آمده بود! در 26 تير ماه اعلام داشت: «بر عموم برادران مسلمان لازم است که در راه جهاد اکبر کمر همت محکم بربندند...» و به کشتي‌بان دگر سياست‌دار، اخطار کرد که اگر به سرعت کنار نرود، اعلام جهاد مي‌کند و خود کفن مي‌پوشد و همراه مردم در نبرد شرکت مي‌کند... و اين بار، هدف اصلي دربار خواهد بود.

■ به نظر شما سکوت کامل حزب توده در مقابل کودتا با وجود امکاناتي که داشت چه بود؟

من در ديداري با آقاي نورالدين کيانوري - دبيرکل حزب توده ايران - در دفتر وزارت ارشاد اسلامي، در اوائل انقلاب، در يک گفتگوي کوتاه ولي صريح، گفتم که شما اگر واقعاً ضد امپرياليست بوديد! چرا در جريان کودتاي 28 مرداد، سازمان نظامي و گروه‌هاي وابسته به حزب را به خيابان‌ها نياورديد؟

کيانوري گفت: اولاً بايد بپرسيد که افسران و نظاميان و مردم وابسته به دولت و رهبران جبهه ملي کجا بودند و چرا به ميدان نيامدند؟ ثانياً تظاهرات ضدسلطنتي حزب توده، دو روز قبل از کودتا، به دستور صريح آقاي دکتر مصدق به شدت سرکوب شد و بيش از سیصد نفر از اعضاي فعال حزب دستگير شدند و ثالثاً من در صبح روز 28 مرداد، از طريقي که داشتيم، به شخص دکتر مصدق تلفن کردم که آقا فکري بکنيد، کودتا دارد عملي مي‌شود، ما چه کار کنيم؟ ايشان گفتند: نه، شماها حرکت نکنيد، تا خون‌ريزي نشود، مردم هستند و ارتش هم به ما وفادار است. بدين ترتيب ما چه کار مي‌توانستيم بکنيم؟

البته اين استدلال آقاي کيانوري را من نپذيرفتم، بدون آن‌که در آن جلسه به ايشان بگويم، نظرم آن بوده - و هست - که حزب توده منتظر نظر موافق آقاي دکتر مصدق نبود، بلکه در انتظار دستور از سوي پدر حزب مادر! يعني استالين، يا رهبران و کاخ‌نشينان کرملين در اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي! بود، که چون صادر نشد، حزب هم اقدامي نکرد و البته رفتار غيردوستانه دولت شوروي در قبال مسائل نهضت ملي هم بر کسي پوشيده نيست تا آنجا که در اوج نياز دولت به طلاهاي اماني ايران در شوروي، حاضر نشد آنها را به ايران پس بدهد، ولي پس از به روي کار آمدن دولت کودتا، اين طلاها را به ژنرال زاهدی پس داد!...

■ راجع به نامه آيت‌الله کاشاني و هشدار به دکتر مصدق، جناب‌عالي گويا با آقاي دکتر سالمي که حامل نامه بوده، گفتگويي داشته ايد.

بنده با آقاي دکتر محمدحسن سالمي، نوه برومند آيت‌الله کاشاني

که مقيم آلمان بود، مکاتبه داشتم و ايشان شرح مبسوطي در اين زمينه نوشته و همراه با اسنادي برای اينجانب فرستاد که در ويژه‌نامه فصلنامه «تاريخ و فرهنگ معاصر» درباره آيت‌الله کاشاني، که از حوزه علميه قم و زير نظر اينجانب چاپ مي‌شد، آن را منتشر ساختم که بعدها خود ايشان اين مطلب را، به طور مبسوط‌تر و مستندتر در کتابي

منتشر ساخت.

نکته‌اي که در اينجا و براي تأييد صحت ادعاي آقاي دکتر سالمي بايد نقل کنم اينست که بنده پس از کودتاي 28 مرداد و سرکوب نهضت و خانه‌نشين شدن آيت‌الله کاشاني - که به علت مخالفت ايشان با قرارداد کنسرسيوم و مسائل جاري کشور، توسط سرتيپ فرزانگان، وزير کشور رژيم کودتا، «سيد کاشي»!! نام گرفت - هر وقت به تهران مي‌آمدم، نوعاً با برادر عزيزم مرحوم علي حجتي کرماني، در محله پامنار به منزل آيت‌الله کاشاني مي‌رفتیم که گوشه‌هايي از خاطرات آن ديدارها را در کتاب مربوط به آيت‌الله کاشاني، آورده‌ام و اين نکته را هم در اينجا بايد اضافه کنم که در ديداري با آيت‌الله کاشاني با مرحوم علي حجتي کرماني، من از آيت‌الله کاشاني پرسيدم که در ماجراي 28 مرداد که جناب‌عالي وقوع آن را گويا پيش‌بيني مي‌کرديد، چرا اقدامي نکرديد؟

آيت‌الله کاشاني در حالي که به وضوح معلوم بود متأثر است، گفتند: بي‌سوات! مثلاً چه اقدامي مي‌کردم؟ اعلاميه مي‌دادم که مانند 30 تير مردم به خيابان‌ها بيايند؟ که خوب عملي نبود و نتيجه نداشت و کسي گوش نمي‌داد.

من گفتم: مثلاً هشداري به خود آقاي دکتر مصدق مي‌داديد که خطري در راه است. آيت‌الله کاشاني گفتند: البته لارأي لمن لايطاع! ولي من شخصي را بدون اطلاع قبلي، براي جلوگيري از اخلال کودتاچيان، به منزل ايشان فرستادم که پيام مرا به طور شفاهي ابلاغ کند که متأسفانه او را به منزل راه ندادند، بعد من به عنوان نصيحت طي يادداشتي موضوع را يادآور شدم که پاسخ نامبرده مثبت نبود و خود را از پشتيباني کامل ملت، مطمئن مي‌دانست، در حالي که اگر در سي تير پشتيباني ملت کامل بود، به دليل همکاري دسته‌جمعي مردم و اخطار من بود که مردم به خيابان‌ها ريختند و قوام مجبور شد به کنار برود و شاه هم مجبور شد مجدداً دکتر مصدق را به نخست‌وزيري منصوب نمايد. در 28 مرداد، ديگر اين زمينه مساعد وجود نداشت و مصدق‌السلطنه، همه پل‌ها را پشت سر خود، خراب کرده بود و در عالم خيال منتظر قيام مردم بود که ديديم کسي، حتي هواداران خود او هم به ميدان نيامدند و يک مُشت اراذل و اوباش به خيابان‌ها آمدند و بستر موفقيت کودتاچيان را آماده کردند و بعد هم بي‌شرمانه مدعي شدند که من باعث پيروزي کودتا بودم و از خطاها و عملکردها و کج‌روي‌هاي خود يادي نکردند...

در اين گفتگو البته ايشان به ارسال نامه توسط آقاي سالمي اشاره‌اي نکردند، شايد مراد آيت‌الله کاشاني از يادداشت ارسالي، همين نامه‌اي بوده که توسط نوه خود - آقاي دکتر سالمي - به دفتر آقاي مصدق فرستاده‌اند و پاسخ را هم بعدها همه ديديم و خوانديم که پيشوا در زير پتو! «منتظر پشتيباني ملت» بوده‌اند!

■ در مورد تجليل‌ها و تکريم‌هاي مبالغه‌آميز اخير درباره دکتر مصدق چه نظري داريد؟ هدف آقايان چيست؟

البته هدف نهايي و اصلي آقايان را بايد از خودشان بپرسيد، ولي مي‌توان اشاره کرد که در اوایل پيروزي انقلاب اسلامي هم آقاي بني‌صدر و حزب او: «دفتر همکاري‌هاي مردمي!» مي‌کوشيدند که شهيد مدرس و دکتر مصدق را در قبال برتري همه‌جانبه رهبري امام خميني «عَلَم» کنند و يا سازمان خلق مي‌خواست مرحوم آيت‌الله طالقاني را به عنوان «پدر طالقاني!» شخصيتي هم‌طراز امام قلمداد نمايد که به طور طبيعي اين نقشه نگرفت، ولي هدف آنها موازي‌سازي در برابر رهبري انقلاب بود، و اگر هدف آنها واقعاً تجليل از بزرگان ملي کشور است از اشخاص ديگري مانند امير کبير، ستارخان، مدرس، شیخ محمد خیابانی و... هم بايد تجليل کنند که چنين نشده است. در مورد تجليل مبالغه‌آميز از دکتر مصدق هم به طور عمد فراموش مي‌کنند که اصولاً نقش آقاي مصدق در نهضت و يا به عنوان رئيس دولت در همگام شدن با قيام مردم بود و در واقع نقش ايشان يک نقش غيرانحصاري و ناشي از پشتيباني مراجع تقليد و علما و مردم بود و اگر بخواهيم به عنوان هم‌نوايي با دوستان، ايشان را عنصري مثبت در اين جريان بدانيم، نبايد از ياد ببريم که جايگاه وي در نهضت ملي، از نتايج مبارزات و فداکاري‌هاي جناح مذهبي نهضت به ويژه مراجع قم، آيت‌الله کاشاني، فدائيان اسلام و علماي بلاد به دست آمده بود و متأسفانه امروزه روزنامه هاي ما، به جاي تحليل علمي - تاريخي جريان،

فقط به چهره‌سازي از يک فرد بسنده مي‌کنند، در حالي که گويا خود با «شخص‌محوري» و «فردگرايي!» هم مخالفند و نقش انکارناپذير و بنيادي جناح مذهبي نهضت را ناديده مي‌گيرند.

■ مجله اي(1)در شماره «مصدق‌نامه» خود، خواستار نام‌گذاري خياباني به نام دکتر مصدق شده است، نظر جناب‌عالي چيست؟

البته نام‌گذاري خيابان‌ها يا اماکن ويژه به نام شخصيت‌هاي برجسته و شهيدان بزرگوار، يک اقدام نيکو و ستودني است، ولي بايد پرسيد که هدف کنوني دوستان از اين پيشنهاد چيست؟...

اجازه بدهيد به خاطره‌اي از دوران آغاز انقلاب و تغيير نام خيابان‌ها اشاره کنم... در آن دوران بنده نماينده امام خميني (ره) در وزارت ارشاد بودم، و مراجعاتي از بعضي بزرگان و محافل مذهبي تهران به عمل آمد که چرا خياباني به نام آيت‌الله کاشاني و شهيد نواب صفوي نيست؟ و خيابان‌ها فقط به نام ملي‌گرايان مانند دکتر مصدق، دکتر حسين فاطمي و حتي کريم پورشيرازي! - مدير روزنامه هتّاک - اختصاص يافته است؟

من خواستم موضوع را با شهردار محترم وقت، که از دوستان قديمي من بود و مکاتباتي هم با ايشان در دوران اقامتش در خارج در رابطه با مبارزات شجاعانه با رژيم داشتم، مطرح کنم و تلفن کردم، نخست تلفن از اطاق منشي يا رئيس دفتر! به اطاق رئيس! وصل نشد!... مجدداً تلفن کردم و پس از تأخيري غيرمطلوب، تلفن وصل شد و برادرمان در


1) . مجله هفتگی «پایتخت کهن»، شماره مرداد 94.

پاسخ من گفت: شما اين موضوع را بنويسيد ما در شورا! مطرح مي‌سازيم، اگر موافقت کردند، اقدام مي‌شود! بنده گفتم: ضرورتي بر نوشتن نامه نمي‌بينم، اگر صلاح مي‌دانيد خود موضوع را در شورا مطرح و اقدام کنيد!... و صد البته نتيجه رأي شورا! هم - اگر اصلاً در آن مطرح شده باشد - هيچ وقت معلوم نشد، و اين نوع «انحصارطلبي» بي‌ترديد واکنشي مي‌توانست داشته باشد، که دوستان بعدها خود شاهد آن شدند!

البته به نظر من اصولاً انحصارگرايي در دولت‌هاي بعدي هم از همان نقطه اول، آغاز شد و ادامه يافت... که داوري را به عهده اهالي عدل و انصاف مي‌گذاريم.

■ ظاهراً همة هواداران دکتر مصدق، نوعي عناد و دشمني با آيت‌الله کاشاني داشته و در اظهارنظرها و خاطرات خود، به نحوي آن را منعکس کرده‌اند.

البته نمي‌توان گفت همه عناصر وابسته و يا علاقمند به دکتر مصدق چنين هستند... ما شخصيت‌هايي چون: اللهيار صالح، مهندس بازرگان، دکتر یدالله سحابي، مهندس حسيبي، مهندس عزت‌الله سحابي،(1)

دکتر شريعتمداري و ديگران را داريم که در داوري‌هاي خود موازين اخلاقي و انصاف را تا حدودي مراعات نموده و در کنار مثلاً انتقاد از روش آيت‌الله کاشاني، به اشتباهات آقاي دکتر مصدق هم اشاره مي‌کنند...


1) . متن کامل سخنان مهندس سحابی را در آخر این بخش و به عنوان «پیوست» نقل خواهیم کرد.

■ نمونه بارز اين افراد چه کسانی هستند و چه نوع اظهار نظرهايي کرده‌اند؟

براي نمونه به برادر مکرم جناب استاد دکتر علي شريعتمداري(حفظه الله) اشاره مي‌کنم که جزو سران «حزب مردم ايران» بود و همراه مرحوم دکتر محمد نخشب، دکتر کاظم سامي، حسين راضي، دکتر معين‌الدين مرجاني و... حزب را اداره مي‌کردند و از ياران وفادار دکتر مصدق محسوب مي‌شدند که دکتر شریعتمداری مکاتباتي هم با وي داشته است.

من از دوران اقامت آقاي دکتر شريعتمداري در اصفهان، با ايشان ارتباط داشتم و در سفري همراه با آيت‌الله ناصر مکارم شيرازي به آن شهر، روزي ميهمان ايشان بوديم، دو سه نفر ديگر هم بودند و آن روز تا غروب مباحثه علمي - فلسفي بين آن دو بزرگوار جريان داشت...

پس از پيروزي انقلاب اسلامي و فعاليت‌هاي آقاي دکتر شريعتمداري در جناح جبهه ملي - جاما - از ايشان خواستم که گوشه‌اي از خاطرات سياسي خود را بازگو کنند و ما آن را در فصلنامه «تاريخ و فرهنگ معاصر» منتشر سازيم... ايشان پذيرفتند و من همراه يکي از دوستان - مرحوم علي محمدي - به منزلشان در تهران، که يک آپارتمان کوچک در يک مجتمع مسکوني بود، رفتيم و چندين ساعت با آقاي دکتر شريعتمداري گفتگو کرديم که دوست ما آنها را ضبط کرد و بعد از پياده کردن از نوار، در چندین شماره از فصلنامه «تاريخ و فرهنگ معاصر»، منتشر گرديد و اخيراً البته با اجازه خود ايشان، ناشر محترمي مجموعه آن‌ها را به شکل کتابي در تهران منتشر ساخته است.

■ در بازگويي آن خاطرات راجع به اختلافات آيت‌الله کاشاني و دکتر مصدق، چه بياناتي داشتند و در واقع نوع داوري ايشان چگونه بود که جناب‌عالي آن را مي‌پسنديد؟

ببينيد! آقاي دکتر شريعتمداري مانند هر فرد متشرّع و پاي‌بند به اصول و مبادي مذهبي، از هجمه به ديگران به خاطر اختلاف نظر سياسي به شدت پرهيز کرده و در نقل مسائل به اشتباهات افراد، بدون توهين و به طور منصفانه، اشاره دارد.

مثلاً ايشان ضمن اشاره به سوابق مبارزاتي آيت‌الله کاشاني مي‌گويد: «... مسأله‌اي که محور فعاليت‌هاي سياسي را تشکيل مي‌داد براي آنها که وطن‌دوست بودند و مي‌خواستند به مملکت خدمت کنند، مبارزه با انگلستان بود. در آن زمان استعمار انگليس را منبع بدبختي‌ها و منبع تسلط رضاخان بر ايران مي‌دانستند و همين طور تسلط انگليس بر نفت ما و فعاليت شرکت نفت ايران و انگليس و دخالت انگليس در همه شئون زندگي، عده‌اي را متوجه کرده بود که اگر بخواهند فعاليت سياسي را آغاز کنند بايد عليه انگليس قيام بکنند و کم‌کم در تهران همه مجامع سياسي تشکيل شده بود. شايد واقعاً يکي از شخصيت‌هاي برجسته‌اي که در عراق عليه استعمار انگليس سابقه مبارزاتي داشتند، مرحوم آيت‌الله کاشاني بود. ايشان را از همان اوائل شهريور به دليل مخالفت با انگليس تحت عنوان طرفداري از آلمان! گرفتند و به زندان انداختند و ايشان در مواقع متعدد فعاليت عليه استعمار انگليس را ادامه دادند و اين الگويي بود براي آنهايي که علایق ديني يا سياسي داشتند و

مي‌ديدند که يک روحاني بزرگ به مسائل سياسي مي‌پردازد؛ چون آن زمان فعاليت سياسي خيلي محدود بود...» (1)

بدين ترتيب ايشان مي‌پذيرند که فعاليت‌هاي آيت‌الله کاشاني عليه انگليس، الگويي شده بود براي کساني که به دلايل ديني و يا سياسي، مي‌خواستند فعاليت کنند و با استعمار انگليس مبارزه نمايند.

■ در همين حد فقط؟...

نخير! بحث ايشان طولاني بود که گفتم علاوه بر مجله ما، بعدها به شکل کتاب چاپ شد، ولي در اينجا، براي ثبت در تاريخ، بخشي از آنچه را که آقاي دکتر شريعتمداري درباره علل اختلافات و مسائل آن دوران بيان کرده‌اند، به طور اجمال مي‌آورم و البته علاقمندان به تفصيل مي‌توانند به فصلنامه «تاريخ و فرهنگ معاصر» مراجعه نمايند.

آقاي شريعتمداري مي‌گويند:

«... اما درباره مسأله آيت‌الله کاشاني، بايد اين را عرض بکنم که ادامه حکومت دکتر مصدق در حد وسيع معلول حمايت‌هاي بي‌دريغ آيت‌الله کاشاني بود. حالا بنده چگونگي آن را عرض مي‌کنم. در تيرماه 1331 آقاي دکتر مصدق مي‌خواست وزارت دفاع را خودش در اختيار بگيرد، شاه موافقت نکرد؛ چون تا آن زمان شاه وزير دفاع را معين مي‌کرد. دکتر مصدق در 26 تيرماه بود که استعفا داد و رفت به احمدآباد. اين موقع دستگاه حاکمه - حتماً با صلاحديد اجانب - آمد باز يکي از افراد سياسي مخالف نهضت و طرفدار انگلستان را روي کار


1) . تاریخ و فرهنگ معاصر، سال دوم، 1372، شماره 8، ص 117.

آورد؛ براي اينکه اين فرد با داشتن سوابق سياسي بتواند اصولاً نهضت ملي را از ميان ببرد و مسأله را به نفع انگلستان تمام بکند. اين شخص کي بود؟ قوام‌السلطنه!، براي اينکه قوام‌السلطنه شناخته بشود، بد نيست خوانندگان مجله بدانند او کسي بود که سه دوره نخست وزير شده بود و حتي خود رضاخان زماني وزير جنگ او بود. يعني رضاخان به عنوان وزير جنگ در سه کابينه قوام شرکت داشت و وقتي مي‌خواست خود بيايد روي کار، بالأخره موجبات تبعيد قوام را فراهم کرد؛ چون با بودن قوام اصلاً نمي‌توانست حکومت بکند در ايران.

چنين شخصي را روي کار آوردند و او مي‌خواست دکتر مصدق و آيت‌الله کاشاني را از ادامه فعاليت باز دارد و به اصطلاح جنبش را از مسير اصلي خارج بکند، سرکوب بکند و به نفع انگلستان قدم‌هايي بردارد و بالأخره مسأله نفت را به نفع انگلستان حل بکند! قوام‌السلطنه روي کار آمد و اعلاميه شديد و غليظي صادرکرد که کشتي‌بان را سياست ديگر آمد! من محکمه انقلابي تشکيل مي‌دهم! دين از سياست جداست! و از اين تهديدها...

ما در اين زمان در شيراز بوديم. وقتي که خبر استعفاي دکتر مصدق به گوش ما رسيد، عده‌اي از آزادي‌خواهان آمدند نزد من و گفتند چه کار کنيم؟ اعلاميه صادر کنيم؟ بالأخره بايد فعاليتي انجام بشود! من متوجه بودم که مجلس ختمي به مناسبت درگذشت يکي از تجّار مسلمان شيراز برگزار مي‌شود. گفتم که ما مي‌توانيم از آن مجلس استفاده کنيم و اعلاميه دادن ممکن است فايده‌اي نداشته باشد. با چند نفر از دوستان که علاقمند به نهضت هم بودند، رفتيم به مسجد وکيل و

در آن مجلس ختم شرکت کرديم. ولي مجلس خيلي عظيم بود و ما نتوانستيم چند نفري دور هم جمع شويم که بتوانيم خطاب به مردم چند کلمه‌اي صحبت کنيم. اين بود که بعد از اينکه مجلس ختم تمام شد، من رفتم روي سکوي درب مسجد وکيل. يکجا که جمعيت عظيم از در مسجد مي‌آمدند بيرون، گفتم: مردم دکتر مصدق استعفا داده، بياييد برويم تلگراف‌خانه و درخواست کنيم که دولت برگردد! در آن موقع پنج نفر با من آمدند که من يادم هست شخصي به نام ذوالقدر که تابناک تخلّص او بود - و شعري از آن مرحوم را آيت‌الله مطهري که مدتي با آن مرحوم در زندان هم‌زنجير بودند نقل کرده‌اند، اين مرد بسيار مرد فاضل، مؤمن و طرفدار نهضت بود - وقتي ديد پنج نفر آمدند، ناراحت شد و قهر کرد و رفت! در هر حال وضع چنين بود، ولي طولي نکشيد آيت‌الله کاشاني اعلاميه صادر کردند که اگر ظرف 48 ساعت قوام بر کنار نشود من کفن مي‌پوشم و به ميدان مي‌آيم... قوام‌السلطنه با آن سوابق!...»(1)

■ مثل اينکه آيت‌الله کاشاني گفته بودند اگر قوام کنار نرود، بعد از اين، حمله من متوجه شخص شاه و دربار خواهد شد.

اين هم شايد باشد، در هر حال در اعلاميه‌اي که صادر شده بود آيت‌الله تأکيد کرده بودند که اگر دکتر مصدق نيايد من کفن مي‌پوشم. اين اعلاميه به قدري روی مردم تأثير داشت که همان‌طور که گفتم روز 30 تير ديگر قوام‌السلطنه ساقط شده بود و بعد دکتر مصدق


1) . فصلنامه «تاریخ و فرهنگ معاصر»، چاپ قم.

مجدداً سر کار آمد و اينکه من گفتم آيت‌الله کاشاني نقشی اساسي در تثبيت و ادامه حکومت دکتر مصدق داشت، يکي از دلایل آن همين قيام مردم در 30 تير بود. همان‌طور که مي‌دانيد تهران را مردم گرفتند و در واقع مردم اداره مي‌کردند شهر را، دستگاه راهنمايي و رانندگي را هم مردم خودشان هدايت مي‌کردند. بنابراين آيت‌الله کاشاني با آن نفوذ و قدرتي که داشت قوام‌السلطنه‌اي را که با آن هدف آورده بودند، ظرف چند روز ساقط کرد. حال چنين شخصي با سابقه 50 سال مبارزه و با آن سن و سال در اثر اختلاف کوچکي که با دولت پيدا مي‌کند، آیا به یک باره بايد وی را اينگونه مورد حمله قرار داده و به اين شخص محترم هتاکي کرده و نسبت‌هاي ناروا بدهند؟ خود اين رويه از اشتباهاتي بود که در نهضت صورت گرفت و متأسفانه آثار و نتايج بسيار بدي داشت.

... راستش اينکه در بين طرفداران آقاي کاشاني اشخاصی بودند مثل شمس قنات‌آبادي که به ظاهر روحاني بود، ولي یادم می‌آید همان وقت مرحوم نخشب که در مجمع مجاهدين شرکت مي‌کرد، به ما گفت بسياري از اعضاي مجمع، اعتقادي به شمس قنات‌آبادي ندارند و من حتي در شرح حال مرحوم نواب صفوي خواندم که ایشان نیز اعتمادي به او و مجمع مجاهدين نداشت.

دومين شخصی که در بين ظاهراً طرفداران آيت‌الله کاشاني، در جدا کردن ایشان و دکتر مصدق نقش داشت، دکتر بقایي بود. دکتر بقایي سوابق عجيب و غريبي دارد و متأسفانه يکي از عوامل اختلاف بود.

البته در ميان طرفداران دکتر مصدق هم افرادي بودند که با

روحانيت ميانه‌اي نداشتند. آنها تصور مي‌کردند بدون حمايت روحانيون مي‌توانند حکومت را در دست داشته باشند. زمانی که بر سر اختيارات ميان آقاي دکتر مصدق و آيت‌الله کاشاني اختلاف نظر پديد آمد، دشمنان مردم اختلاف ميان اين دو را تشديد کردند و موجبات ضعف نهضت را فراهم نمودند.

در واقع دوستان دکتر مصدق فراموش کردند که همين آيت‌الله کاشاني توانست در عرض چند روز حکومت قلدر قوام‌السلطنه را با آن همه سوابق و نفوذ و قدرت و وابستگي، سرنگون سازد و همين آيت‌الله کاشاني اگر اعلاميه و فتوا نمي‌داد، توده مردم جلب و جذب نمي‌شدند، به هر حال دشمنان از اختلاف نظرها سوءاستفاده کردند.

از آن طرف چند نفري که اطراف آيت‌الله کاشاني بودند و از اين طرف چند نفري که احساسات ضد ديني داشتند و نمي‌خواستند بگذارند اصول ديني در نهضت قدرت پيدا بکند، سبب شدند که اين دو شخصيت از هم جدا شوند. مرحوم آيت‌الله طالقاني هم در يک سخنراني اشاره کردند که: «من مي‌رفتم براي اصلاح ولي نتيجه زحمات روز بعد به هم مي‌خورد و راستش اينست که من تعجب مي‌کنم از مرحوم دکتر مصدق؛ براي اينکه دکتر مصدق سابقه مبارزاتي‌اش خوب بوده! با سلطنت رضاشاه مخالفت کرده. خود ايشان براي ما تعريف مي‌کرد که زمان رضاخان ما هفت نفر بوديم، يکي آيت‌الله کاشاني بود و يکي من بودم و چند نفر ديگر را نام مي‌برد که مخالفت کرديم با رضاخان و بعد رضاخان کشف کرد تشکيلات ما را. پس ايشان بايد آيت‌الله کاشاني را بهتر از ديگران بشناسد.»

متأسفانه روي همان فکر غلطي که حاکم بر ذهن بعضي‌ها بود، به

محض اينکه اندک مخالفتی از کسي ظاهر مي‌شد خيال مي‌کردند که اينها دشمن هستند. چون مخالفت آيت‌الله کاشاني با دکتر مصدق بر سر اختيارات بود، مصدق چند بار اختيارات گرفت و باز هم بالأخره آيت‌الله کاشاني يک مقدار جلو آمدند و با اختيارات اول و دوم موافقت کردند ولي در اين بين همان‌طور که عرض کردم عده‌اي بودند که همين مخالفت با اختيارات را مثل مخالفت با نهضت و حاکميّت مردم و آزادي

تلقي کردند.

به نظر من هر دو گروه اشتباه کردند و در نتيجۀ آن، نهضت عظيمی که به آن شکل رشد و قدرت پيدا کرد و توانست افرادي مثل رزم‌آرا و هژير را از سر راه خودش بردارد، شکست خورد و آن وقت ژنرال زاهدي آمد و به سادگي راديو را گرفت و توانست به اصطلاح حاکميت خودش را برقرار کند. البته آن روزنامه‌نگاراني که به آيت‌الله کاشاني جسارت نموده و ايشان را انگليسي معرفي مي‌کردند اينها به نظر من مقصرتر هستند و در اين جدايي و شکست نهضت بيشتر نقش دارند. البته آيت‌الله کاشاني هم بايد حساب خودشان را جدا مي‌کرد از امثال بقایي‌ها و شمس قنات‌آبادي‌ها؛ براي اينکه اينها به هيچ وجه در خط آيت‌الله کاشاني نبودند و در گذشته نه آن سابقه، نه آن حُسن شهرت و نه آن مبارزات را داشتند. خود آقاي دکتر مصدق هم بي‌اشتباه نبود و فکر مي‌کرد مي‌توان قدرت را حفظ کرد...(1)


1) . مجله تاریخ و فرهنگ معاصر، سال سوم، شماره 11 و 12، ص 90 تا 95، چاپ قم، 1373، مجموعه گفتگوهای اینجانب با دکتر شریعتمداری اخیراً تحت عنوان «سیاست و خردمندی»، خاطرات تاریخی - سیاسی دکتر شریعتمداری، توسط مؤسسه فرهنگی «رسا» به شکل کتابی مستقل چاپ و منتشر شده است.

■ شخصيت ديگري از اين دوستان در نظرتان هست که منصفانه داوري کرده باشد؟

مرحوم دکتر سحابي، مهندس حسيبي، مهندس بازرگان و مهندس سحابي هم داوري‌هاي منصفانه‌اي در خاطرات و نوشته‌هاي خود دارند و من يادم هست که شادروان مهندس بازرگان، در سرمقاله شماره پنج ماهنامه گنج شايگان - که آخرين شماره آن هم بود - ضمن بررسي نتايج اختلافات و تبيين اين نکته که «ضرر» اختلافات آقايان، بيشتر از «نفع» ملي شدن صنعت نفت بود، مي‌نويسد: آيت‌الله کاشاني تصور کردند هر کس ديگري را که بتراشند و به جاي دکتر مصدق بگذارند، مي‌توانند به کار ادامه بدهند و آقاي دکتر مصدق هم خيال کرد اگر يک رهبر مذهبي ديگري جانشين آيت‌الله کاشاني بشود، مي‌توان به نهضت ادامه داد! در حالي‌که هر دو تصور اشتباه بود!...

■ درباره کنفرانس بين‌المللي اسلامي در تهران يا قاهره که قرار بود تشکيل شود و دولت ملي با آن مخالفت کرد، توضيحي بدهيد.

آيت‌الله کاشاني در سفر حج ديداري با شهيد شيخ حسن البناء، مؤسس و مرشد اخوان‌المسلمين مصر، داشت که در آن ديدار تصميم مي‌گيرند يک کنفرانس بين‌المللي در تهران يا قاهره، با شرکت علماي همۀ بلاد عربي - اسلامي تشکيل دهند و درباره مسائل جهان اسلام به ويژه موضوع «وحدت بين شيعه و سني» و مسأله «فلسطين» تصميماتي بگيرند...

... پس از مراجعت آيت‌الله کاشاني به تهران و مطرح ساختن اين موضوع، دولت ملي به بهانه نداشتن بودجه لازم! براي انعقاد يک

کنفرانس جهاني، حاضر به اقدام نشد، در واقع چون مي‌دانست انعقاد اين چنين کنفرانسي باعث تحکيم موقعيت بين‌المللي آيت‌الله کاشاني خواهد شد، آن را اجرا نکرد و بعد هم مسأله ترور شخصيتي ايشان مطرح و اجرايي شد... و شيخ حسن البناء هم پس از مراجعت به قاهره، توسط مزدوران رژيم شاه فاروق ترور شد و به شهادت رسيد و در واقع، طبق نوشته پژوهشگران مصري، با عدم انعقاد اين مؤتمر، اهداف بزرگ مطرح شده در ديدار دو رهبر بزرگ ايران و مصر، تحقق نيافت... من تفصيل اين داستان را با اسناد مربوطه در کتابي درباره «روابط ايران با اخوان» آورده‌ام که البته هنوز چاپ نشده است.

■ موضوع بستن نمايندگي اسرائيل در تهران، در دوران نهضت ملي چه بود؟

دولت ايران در رژیم شاه، اسرائيل را به شکل «دوفاکتو» به رسميت شناخت و نمايندگي اسرائيل در تهران و کنسولگري ايران در سرزمين اشغالي بازگشايي شد. اين اقدام که موجب ناراحتي ملل عرب و مسلمان شده بود، سبب گردید که علماي الأزهر و شخصيت‌هاي برجسته سياسي از جمله رهبري اخوان‌المسلمين، در دوره شکوفايي نهضت ملي، از آيت‌الله کاشاني بخواهند به موازات مبارزه با انگليس، مبارزه با اسرائيل را هم مدنظر قرار دهند و نمايندگي اسرائيل در تهران را تعطيل کنند.

در ارديبهشت 1330 گزارشي از اقدامات علماي «الأزهر» براي جلوگيري از به رسميت شناخته شدن اسرائيل توسط ايران، در روزنامه «المصري» قاهره بدین مضمون چاپ شد: «علماي الأزهر بيانيه مفصلي

براي ارسال به آيت‌الله کاشاني آماده کرده‌اند که در آن از اقدامات آيت‌الله کاشاني، رهبر معنوي جمعيت فدائيان اسلام، در راه اسلام و مسلمين و در راه خدمت به ميهن خود تمجيد و قدرداني کرده‌اند و گفته‌اند که خدمات درخشان ايشان به اسلام و نبردشان با استعمار و موقعيت ممتازي که در بين هم‌ميهنان خود دارند و ميل و رغبت کابينه‌هاي مختلف ايران در انجام تقاضاهاي ايشان، الأزهر را بر اين واداشت که از او بخواهند و تقاضا کنند اقدامات صادقانه‌ای به عمل آورد که دولت ايران شناسايي اسرائيل را که در تمام کشورهاي عربي، مخصوصاً مصر تأثير بسيار بدي داشته است، مُلغي کند. علماي الأزهر با خواهش انجام اين تقاضا، معتقدند که اين عمل در راه تحکيم روابط دوستانه بين ايران و دول اسلامي و عربي که به وحدت کلمه و اتحاد ملل عربي و اسلامي علاقمندند، قدم مؤثري خواهد بود. علماي الأزهر تصميم دارند امروز اين بيانيه را براي آقاي آيت‌الله کاشاني ارسال نمایند. همچنين از دانشجويان هيأت اعزامي اسلامي در الأزهر هم بيانيه‌اي به همين مضمون به روزنامه المصري رسيده که آن را براي آيت‌الله کاشاني فرستاده‌اند.»

در 29 ارديبهشت در مقاله‌اي ديگر که تحت عنوان «دولت‌هاي شرقي و اسلامي اعراب را ناديده گرفته‌اند و اسرائيل را شناخته‌اند» که در روزنامه النذير حلب - سوريه - چاپ شد، اين سئوال مطرح گرديد: «آيا مي‌توانيم به پيشواي ايران که تخت انگلستان را لرزانيده، اميدوار باشيم که کاري کند تا ايران شناسايي خود را نسبت به دولت اسرائيل پس بگيرد؟...» در همين رابطه در اوايل خرداد همان سال، حسين

مکي، در نطقي در مجلس شوراي ملي، به موضوع شناسايي اسرائيل در زمان محمد ساعد به شدت حمله کرد و انجام اين عمل را فقط با دريافت رشوه از سوي نخست وزير وقت - ساعد - امکان‌پذير دانست. او در سخنان بسيار کوتاه خود گفت: «جبهه ملي از اول موافق اين امر نبوده و نيست.»

به هر حال در نتيجه پي‌گيري آيت‌الله کاشاني و فدائيان اسلام که حاضر شده بودند ده هزار نيروي رزمنده براي نبرد با اشغالگران صهيونيست به فلسطين اعزام دارند - که البته دولت ساعد موافقت نکرده بود - سرانجام در دوره حکومت ملي، نمايندگي اسرائيل در تهران تعطيل گرديد و اکنون با تحريف تاريخ، دوستان مورخ معاصر! آن را به حساب آقاي دکتر مصدق گذاشته‌اند، در حالي که خطاب يا درخواست علمای الأزهر و ديگران از آيت‌الله کاشاني بود، نه آقاي دکتر مصدق!...

■ دوست شما در سرمقاله مجله خود، «چشم‌انداز»، نوشته است که دکتر مصدق «بنيان‌گذار دانش راهبردي» در ايران بوده و شاگرداني چون مهندس بازرگان و مهندس حسيبي را تربيت کرده است، نظر شما چيست؟

من البته مقاله اين دوست عزيز نيم قرني، - جناب آقاي ميثمي - را خوانده‌ام. ايشان از باب «حب الشيء يعمي و يصم»! از کثرت علاقه به دکتر مصدق، در همان مقاله آرزو مي‌کند که اي کاش «حداقل در راه مصدق شهيد مي‌شد»؟! که اين آرزو موجب تعجب - و تأسف - اينجانب گرديد و نمي‌خواهم آن را بشکافم. و البته من نمي‌دانم تحليل

علمي ايشان در بنيان‌گذاري دانش راهبردي! در ايران توسط دکتر مصدق چيست؟ و اين دانش! در کجا و چگونه به بار نشست و سرنوشت بعدي آن به کجا کشيد؟ اما اين را مي‌دانم که نه آقاي مهندس بازرگان و نه آقاي مهندس حسيبي - هر دو از ياران دکتر مصدق و از دوستان صميمي اينجانب - هيچ‌کدام شاگرد دکتر مصدق نبوده‌اند، بلکه در امر پيشرفت نهضت با او همکاري مي‌کرده‌اند و تا آخر هم به اين هدف، باورمند ماندند...

نکته‌اي که جناب‌عالي به آن اشاره نکرديد اينست که دوست عزيز بنده در همان مقاله مي‌نويسد که گويا «مصدق علاوه بر بسيج روحانيت و همراه کردن دربار توانست بازار، دانشجويان، اساتيد دانشگاه، عشاير و عموم مردم را نيز با خود همراه کند»! که البته اين ادعا با واقعيت و حقيقت همراه نيست... وحدت ملي حاکم بر جوّ آن زمان، همان طور که قبلاً اشاره شد، ناشي از وحدت همه گروه‌ها، جريان‌ها و شخصيت‌هاي ملي و رهبري مذهبي ايران بود و ربطي به آقاي دکتر مصدق نداشت... بلکه بايد گفت که آقاي مصدق با عملکرد خود، به تدريج اين وحدت را از هم پاشيد و متلاشي ساخت و به همين دليل هم سقوط کرد...

«بسيج روحانيت» توسط آقاي دکتر مصدق البته به يک شوخي بيشتر شباهت دارد تا يک حقيقت... اگر مراجع قم و آيات عظام: خوانساري، صدر، حجت، فيض و علمای دیگر بلاد در امر نهضت شرکت کردند و فتوا دادند، به خاطر بسيج! جناب دکتر مصدق نبود، بلکه به دليل شرکت آيت‌الله کاشاني در رهبري نهضت بود... و ديديم

که پس از متهم ساختن و خانه‌نشين کردن آيت‌الله کاشاني، همۀ روحانيون از پشتيباني دولت کنارکشيدند و از بين آنان فقط مرحوم آيت‌الله سيد ابراهيم ميلاني باقي ماند که ايشان هم پس از دستگيري در جلسه کميتة نهضت مقاومت ملي در مشهد، سياست را بوسيد و کنار گذاشت... و ضمن مصاحبه و اعترافات! و کناره‌گيري کامل از سياست، به تکفير دکتر شريعتي پرداخت!!

حالا آقاي مصدق چگونه توانسته بود روحانيت را بسيج کند، بنده دلایل آن را نمي‌دانم!... ولي چرا بعدها نتوانست آنها را «بسيج»! کند، علل آن را مي‌دانم!

■ ظاهراً در کتابي هم که ايشان درباره کودتاي 1332 چاپ کرده، اتهاماتي هم به آيت‌الله کاشاني زده است.

کتاب «کودتاي 1332» تأليف آقاي ميثمي نيست. کتاب را آقاي آبراهاميان تأليف و آقاي دکتر بهفروز ترجمه کرده‌اند و «نشر صمديه» آن را منتشر ساخته است... متأسفانه دوستان در اين کتاب هم، مانند کتاب‌هاي ديگري که درباره «آژاکس» ترجمه و بارها منتشر شده است، اتهامات غيرمنصفانه و به دور از عدل و اخلاق اسلامي را نقل کرده‌اند؛... به طور مثال يک آمريکايي در کتابش مي‌نويسد: «در ايام کودتا، ده هزار دلار - معادل هفتاد هزار تومان!! در آن زمان - براي آيت‌الله کاشاني فرستاده شد که اصولاً معلوم نيست واسطه آن پول را به ايشان داده و به دست ايشان رسيده باشد.» که در بخش اول اين کتاب به آن اشاره کردم. در همين کتاب هم اتهامات مشابه زياد است،

مانند: «... به روايت انگليسي‌ها از آنجا که او - آيت‌الله کاشاني - و پسرانش رشوه‌خوار و خريدني هستند، هر رقيبي که آماده پرداخت پول کافي باشد، مي‌تواند به راحتي آن‌ها را از مصدق جدا سازد»! به نظر من نشر اين نوع اتهامات رذيلانه، آن هم به روايت انگليسي‌ها و از سوی دوستان محترم، دور از اخلاق انساني - اسلامي است.

اصولاً به نظر مي‌رسد که دوستان فرق بين: خبر، گزارش، روايت!، جعل حديث! و سند را نمي‌دانند. اگر يک گزارشگر و روايتگر «فاسق»، - آن هم از نوع انگليسي ضربت ديده! و شکست خورده - مطلبي را ادعا مي‌کند، چگونه مي‌توان آن را پذيرفت و يا بدون توضيح و تکذيب، منتشر ساخت؟ اگر اين نوع تهمت‌ها درباره آقاي دکتر مصدق هم روايت شده بود، آيا آنها را هم نقل مي‌کردند؟

سندي که من در ويژه‌نامه مربوط به آيت‌الله کاشاني آورده‌ام و از اسناد وزارت خارجه انگلستان به دست آمده، به صراحت مي‌گويد که «کاشاني را نمي‌توان خريد و نمي‌توان در او نفوذ کرد، تنها راهي که باقي مي‌ماند آنست که او را بي‌آبرو و متهم کنيم تا در انظار مردم سقوط کند...» و صد البته، اين وظيفه را انگليسي‌ها، توسط مزدوران داخلي و روايتگران خارجي خود، در سايۀ حکومت آقايان ملي‌ها، به خوبي انجام دادند و به نظر می‌رسد توضيح ديگري در اين زمينه لازم نباشد.(1)

البته بي‌مناسبت نيست خلاصه‌اي از آنچه را که در مجله «تاريخ و فرهنگ معاصر» در اين رابطه نوشته‌ام، در اينجا نقل کنم:


1) . به شمارۀ 6 و 7 فصلنامه «تاریخ و فرهنگ معاصر» ویژه‌نامه آیت‌الله کاشانی مراجعه شود.

«اسناد محرمانه وزارت خارجه انگليس که پس از هر سي سال يکبار در اختيار عموم قرار مي‌گيرد، نشان مي‌دهد که انگلستان در لبنان، براي کمک به پيشرفت اهداف «بريتانياي کبير»! به فکر استفاده از عناصر حرکت اسلامي در سوريه و لبنان است و براي همين منظور، سفير انگليس در بيروت در گزارش خود به «الي اربوکر»، رئيس بخش شرقي وزارت خارجه انگليس، عنوان می‌کند که «مارون عرب»، دبير امور شرقي سفارت، با شخصي به نام «ابوالخود» تماس برقرار کرده که او با شخصيت‌هاي مهم اسلامي و عرب، در ارتباط است. در ميان اين شخصيت‌ها نام الفضل الورطلاني، شخصيت اسلامي «آفريقاي شمالي» تبعيد شده به وسيله فرانسوي‌ها، به چشم مي‌خورد. «ابوالخود» همچنين مدعي مي‌شود که با آيت‌الله سيد ابوالقاسم کاشاني، رهبر ديني ايران، هم روابط دوستانه دارد که به علت قيام عليه نفوذ و سلطه بريتانيا، از ايران تبعيد شده است، و سومين شخصيت معروف، شيخ مصطفي السباعي، رهبر اخوان‌المسلمين سوريه، است که «ابوالخود» مدعي است «مي‌تواند همکاري اين سه شخصيت را جلب کند»!...

... به محض وصول گزارش سفير به لندن، رئيس بخش شرقي وزارت خارجه انگليس، پاسخي به او مي‌فرستد که خلاصه آن چنين است:

«... ورطلاني بايد همچنان تحت نظر قرار بگيرد، اگر او به عدن يا جاي ديگر برود، موجب ناراحتي و گرفتاري شديد ما خواهد بود و من شک دارم که او حاضر بشود به نفع ما کاري انجام دهد.

در مورد کاشاني من اطلاعات زيادي ندارم، ولي همين اندازه

مي‌دانم که او نقش عمده‌اي در مبارزه بر ضد انگليس در منطقه خليج فارس داشته است. اما مصطفي سباعي هم به عنوان رهبر اخوان‌المسلمين سوريه، به نظر نمي‌آيد و معقول نيست که تغيير موضع سياسي بدهد و همکاري او جلب شود، البته در صورت امکان ارتباط برقرار شود»!

ولي اربوکر به همين پاسخ اکتفا نمي‌کند، بلکه بلافاصله از سفيران انگليس در «تهران» و «دمشق» در اين مورد نظريه مي‌خواهد... و نخستين پاسخ از سر فرانسیس شپرد، سفير وقت انگليس در تهران، به لندن مي‌رسد. او خيلي صريح مي‌نويسد: «عقلایي و منطقي به نظر نمي‌رسد که براي برقراري روابط با اين شخصيت‌هاي مذهبي، وقتي صرف شود... البته اگر کوچکترين احتمال نفوذ در کاشاني هم وجود داشته باشد، نبايد آن را از دست داد، ولي من تنها اميدي که در مورد کاشاني دارم آنست که بتوانيم او را در افکار عمومي بي‌آبرو و متهم سازيم، تا نفوذ خود را از دست بدهد»!

و بدين ترتيب، توطئه و اجراي طرح آغاز مي شود... و بعدها، به تدريج آيت‌الله کاشاني، رهبر ملي شدن صنعت نفت و دشمن ديرين و سرسخت و آشتي‌ناپذير انگليس، به وسيله «ملي‌گراها»! و «حزب توده»! متهم به همکاري با «انگليس» مي‌گردد و بدين‌سان تنها آرزوي جناب سفير انگليس و مقام آمريکايي توسط مزدوران داخلي تحقق مي‌پذيرد.

اينکه مي‌گويم مقام آمريکايي، بي‌دليل نيست و اين ديدگاه، ويژه مقامات وزارت امورخارجه انگلستان نبود، بلکه «مقامات عالي‌رتبه

آمريکايي» هم در انديشه بوده‌اند که با بي‌آبرو کردن آيت‌الله کاشاني، زمينه را براي سلطۀ خود آماده سازند و مانع اصلي را بر سر راه! منافع خود، آيت‌الله کاشاني مي‌دانسته‌اند.

سي. ام. وود‌هاوس، C.M.Woodhouse، مقام برجسته انگليسي، در کتاب خود به نام Something Ventured، چاپ لندن، 1982م، ضمن شرح فعاليت‌ها و خدمات! خود، نظريه آمريکايي‌ها را در اين رابطه چنين نقل مي‌کند: «... مذاکرات ادامه يافت و مقام بلندپايۀ آمريکايي پرسيد: آيا بريتانيا فوراً با دولت جديد ايران قرارداد نفتي منعقد خواهد کرد؟ اما برخلاف انتظار پيشنهاد نکرد که مفاد قرارداد بايد مساعدتر از آنچه که به مصدق پيشنهاد شده بود، باشد. يکي ديگر از آمريکايي‌ها پيشنهاد پيچيده‌اي را مطرح کرد مبني بر اينکه تشکيلات و سازمان ما، به جاي براندازي مصدق، در جهت بي‌اعتبار کردن کاشاني و دوستان چپ‌گراي وي به کار گرفته شود تا اقدام مؤثر مصدق عليه حزب توده تسهيل گردد؛ زيرا چنين به نظر مي‌رسيد که کاشاني و دار و دسته‌اش، مانع از موفقيت مصدق در اين امر بودند.

اين بلاهت زيرکانه، بيانگر طرز فکر آمريکايي‌هايي بود که تصور مي‌کردند مي‌توانند مصدق را در مسند قدرت نگه دارند و خواهند توانست او را به عنوان آلت دستي، در اختيار گيرند...»(1)


1) . فصل 8 و 9 کتاب وود‌هاوس که درباره مسائل ایران و کودتای 28 مرداد است، اخیراً با دو ترجمه در ایران منتشر شده است: یکی به نام «عملیات چکمه» با ترجمه فرحناز شکوری و دیگری به نام «اسرار کودتای 28 مرداد» توسط آقای نظام‌الدین دربندی... که مطلب فوق، در صفحه 50 ترجمه اول و صفحه 64 ترجمه دوم آمده است.

پس ديدگاه آمريکاييان نيز، مانند سفير انگليس آن بوده که به هر حال نخست بايد آبروي کاشاني برود تا زمينه براي سلطه مجدد آنها آماده و هموارگردد... و مي‌دانيم که جريان کاملاً مطابق برنامه آنها پياده شد و اين طرح، متأسفانه به دست همين ملي‌گراها! و حزب توده نفتي! به مورد اجرا گذاشته شد...

■ گفته شده که ترور دکتر فاطمي يکي از علل تشديد اختلافات بين آيت‌الله کاشاني و دکتر مصدق بوده است.

به هيچ‌وجه! اين حادثه مدت‌ها پس از بروز اختلافات اتفاق افتاد و بي‌ترديد آيت‌الله کاشاني در آن هيچ‌گونه دخالتي نداشت و اصولاً در همان برهه، فدائيان اسلام با آيت‌الله کاشاني هم به علت ادامه زنداني شدن شهيد نواب صفوي، اختلاف پيدا کرده بودند. و البته مي‌دانيم که در زمان سوءقصد به دکتر فاطمي، شهيد نواب صفوي خود در زندان بود و قاعدتاً در اين مورد نمی‌توانست تصميم گيرنده باشد و همان‌طور که مشهور است شهید سيد عبدالحسين واحدي، که مرد شماره دو فدائيان اسلام نام گرفته بود، عامل اين طرح بود...

■ باز گفته شده که دکتر فاطمي تا آخر عمر، با مشکلات جسماني ناشي از اين ترور ناموفق در رنج بوده است.

البته من اطلاعي در اين زمينه ندارم، ولي بي‌مناسبت نيست اشاره کنم که اصولاً تير شليک شده به وسيله آقاي محمدمهدي عبدخدايي، به او اصابت نکرده است. شما اگر عکس قبل از حادثه را با دقت نگاه کنيد، مي‌بينيد که کيف دستي بزرگ دکتر فاطمي، به شکل ایستاده،

در روي ميز و مقابل شکم او قرار دارد و اين تير، در واقع به کيف خورده و گير کرده و از آن عبور نکرده است...

من سال‌ها پيش مدتي براي تحقيق درباره اسناد سيد جمال‌الدين حسيني اسدآبادي در بايگاني وزارت امور خارجه، به بخش اسناد راکد مي‌رفتم، روزي برادري که مسئول آن بخش بود، به من گفت: اسناد دکتر فاطمي هم در اين بخش است؛ نمي‌خواهيد آنها را هم ببينيد؟ گفتم: نه، من قصد پژوهش در اين زمينه را ندارم... او گفت: آيا نمي‌خواهيد کيف دستي دکتر را هم که گلوله شليک شده هنوز در داخل آنست ببينيد؟... گفتم: چرا! و علاقمند شدم که کيف را ببينم... يک کيف چرمي، که در آن ايام به کار مي‌رفت و رجال آن را در دست مي‌گرفتند، با چند لايه چرم داخل آن را به من نشان داد که دو سه لايه چرم آن سوراخ شده بود، ولي از آن طرف - از لايه آخری - خارج نشده بود که به شکم دکتر فاطمي اصابت کند... گلوله هم همچنان در داخل کيف بود. البته بعد چرا ايشان را به بيمارستان بردند و يا به خارج اعزام کردند؟! من نمي‌دانم. شايد آقاي عبدخدايي، تير ديگري هم شليک کرده و خارج از کيف را نشانه گرفته است... که چنين چيزي را ما نشنيده‌ايم، البته اين مسأله را خود ايشان بايد پاسخ بدهد.

به هر حال: کيف سوراخ نشدۀ مرحوم دکتر فاطمي در بخش اسناد وزارت امور خارجه موجود است و در اين حادثه هم آيت‌الله کاشاني مطلقاً دخالتي نداشت که عامل تشديد اختلافات بشود.

■ از نظر مليگرايان، انتقاد از دکتر مصدق و عملکرد دولت جبهه ملي، تاکنون يک تابو بود و نوعي جرم! محسوب مي‌شد، ولي ظاهراً به تدريج رضايت داده‌اند که آقاي مصدق هم مانند بقيه افراد، دچار اشتباهاتي شده است.

درست است، البته آقاي دکتر مصدق هم مانند همۀ ابناء بشر جايز الخطا بود و اشتباهات زيادي حتي در زندگي شخصي خود داشته، مثلاً طبق نوشته خود او، دو بار هم تصميم به خودکشي گرفته که بي‌شک ریشه رواني داشته و يک اشتباه بزرگ از يک شخصيت سياسي محسوب مي‌شود... متأسفانه اغلب دوستان تاکنون اعتقاد داشته‌اند که جناب پيشوا در همه امور بر حق است و مخالفان ايشان «اشتباه‌کار» و يا «خيانتکار» بوده‌اند، حتي اگر يک عمر تمام در راه آزادي و طرد استعمار تلاش کرده باشند!... ولي اکنون پذيرفتن اينکه پيشوا هم اشتباه مي‌کرده، مي‌تواند راه‌گشایي براي ارائه تحليل و پژوهش تازه‌اي در تاريخ معاصر باشد.

■ چه کساني از هواداران آقاي دکتر مصدق، اين روش را در پيش گرفته و معتقد نيستند که فقط مخالفان وي گناهکار! بوده‌اند؟

البته افراد زيادي را مي‌توان نام برد، ولي من ترجيح مي‌دهم به «آخرين آنها» اشاره کنم. مثلاً آقاي دکتر احمد نقيب‌زاده از هواداران معروف و سرسخت «پيشوا» در آخرين مصاحبه خود در يک مجله ماهانه به صراحت مي‌گويد: «... من خودم يک مصدقي دو آتشه بودم،

ولي بعد ديدم که ايشان هم اشتباه زياد دارند.»(1)

«... واقعه 28 مرداد، اگر از بعد حقوقی به آن نگاه کنیم، کودتا نبود؛ زیرا همان پادشاهی که فرمان نخست وزیری مصدق را صادر کرده بود این اختیار را نیز داشت که طبق همان قانون، او را از این سمت برکنار کند و این مصدق بود که در 25 مرداد از این قانون سرپیچی کرد. شاه در برابر نیروهایی که مصدق بسیج کرده بود قرار گرفت و در نهایت توانست در 28 مرداد او را برکنار کند. همان طور که گفتم از بعد حقوقی و از نظر ظاهری کودتا نبود اما از نظر آثار چیزی فراتر از کودتا بود؛ زیرا پای خارجی‌ها به ایران باز شد و تقریباً کودتایی علیه مصدق و همچنین شاه به شمار می‌رفت، چرا که شاه نیز باید تعهداتی را می‌داد و آن آزادی عمل را از دست داد و خیلی‌ها معتقد هستند که این مصدق بود که از یک پادشاه لیبرال یک پادشاه مستبد ساخت و کودتا یا حادثه 28 مرداد سبب شد که تمام آزادی‌ها از بین برود، رجال سیاسی به زندان بیفتند و برای مدت طولانی حکومت فردی در ایران برقرار شود.

مصدق در مدتی که قدرت را در دست داشت اشتباهاتی را مرتکب گردید که به نارضایتی اطرافیان او منجر شد. حتی مرحوم خلیل ملکی به او گفت: «راهی که شما می‌روید به جهنم ختم می‌شود اما ما همراه با شما تا جهنم هم می‌آییم.» یعنی ما به تو وفادار می‌مانیم اما می‌دانیم راه تو غلط است. به همین دلیل، نیروهای مختلفی که پشت سر او قرار داشتند یک به یک از او جدا شدند. به اعتقاد من حتی اگر مصدق موفق می‌شد او نیز در نهایت، یک حکومت دیکتاتوری تشکیل می‌داد. به همین دلیل، این حرکت خیلی سریع به موفقیت رسید و آب از آب نیز تکان نخورد.

از همۀ اينها جالب‌تر، اعتراف فرزند دکتر مصدق دربارۀ بي‌منطق بودن پدر خود مي‌باشد. آقاي دکتر عبدالکريم انواري، که از اعضای برجسته و دائمي بود، در پاسخ به پرسش من گفت: «توقعات کاشاني از پدرم و دولت او بسيار کم و نازل بود و اگر پدرم خشکي زياد و بي‌منطقي به خرج نداده بود، اين اختلافات حاصل نمي‌شد.»(2)


1) . مجله «مهرنامه»، شماره 41، اردیبهشت 94، ص 175. پس از این گفتگو، آقای نقیب‌زاده استاد محترم علوم سیاسی دانشگاه تهران، در مصاحبه‌ای مشروح با روزنامه اعتماد، تحت عنوان: «دیکتاتوری به نام مصدق»، مورخ 27 مرداد 95، صفحه 9، چنین می‌گوید:

2) . کتاب: تلاش در راه استقلال، خاطرات سیاسی عبدالکریم انواری، چاپ لندن، ژانویه 2015 م - بهمن 1393، صفحات 67 و 68.

البته بايد اشاره کرد که توقعات آيت‌الله کاشاني، هرگز شخصي و فردي نبود، بلکه براي رفع مشکلات مردم، رعايت مصالح کشور و در راستاي حفظ وحدت نيروها و پيشرفت اهداف بود... مثلاً مخالفت با منصوب کردن بعضي از عناصر معلوم‌الحال در پست‌هاي حساس لشکري و کشوري مانند سرتيپ دفتري، که عملکرد بعدي وی نشان داد همکار و همگام با کودتاچيان بوده است، يکي از اين توقعات بود. يا مخالفت با تمديد و تجديد اختيارات تامه، که تکرار آن از نظر ايشان مخالف قانون اساسي بود، يکي ديگر از اين توقعات قابل پذيرش بود و يا توصيه‌هايي براي رفع مشکلات مردم، به طور مکتوب انجام مي‌شد که متأسفانه «پيشوا» آن را هم تحمل نکرد و نوعي دخالت در امور دولت قلمداد نمود و توضيح نداد که چرا رياست مجلس شورا و رکن اصلي نهضت، حق دخالت و يا حتي توصيه براي پيشبرد اهداف و رفع مشکلات مردم و کشور را ندارد، ولي کساني که با کمک او بر سر کار آمده‌اند، حق مطلق دخالت در همۀ امور را دارند و طالب «اختيارات تامه»! هم هستند؟...

به هر حال آنچه که به طور اجمال نقل شد، نشان مي‌دهد که اکنون بعضی از دوستان کمي از «دو آتشه بودن!» دور شده و راه عقلانيت و اعتدال را در پيش گرفته‌اند و داوري منصفانه‌تري ابراز مي‌دارند و همين نکته مي‌تواند زمينه را براي تاريخ‌نگاري صحيح با رعايت عدل و انصاف مساعد سازد و در واقع بسترساز پيدايش تحليل نوين و جامعي از مسائل نهضت ملي و علل شکست آن گردد... که اميدواريم چنين شود.

■ ظاهراً اگر به نوع انتصابات آقاي دکتر مصدق، که به قول آقاي دکتر انواري مورد اعتراض آيت‌الله کاشاني بود، اشاره‌اي بنماييد، بي‌مناسبت نباشد.

قبل از اشاره به موضوع انتصابات، نخست بايد بگويم که آقاي دکتر مصدق، که به قول هوادارانش خيلي «قانون‌مدار» بود، پس از حوادث سی‌ام تير و قتل عام مردم به دستور قوام‌السلطنه، اجازه نداد که نامبرده حتي توسط دادگستري، و نه دادگاه نظامي، تحت پيگرد قانوني قرار گيرد و مجازات شود. گويا قوام‌السلطنه هم «خط قرمز»! کابينه! جناب دکتر مصدق بوده و کسي حق نداشته در اين زمينه اقدامي به عمل آورد...

طبق اتهاماتي که مطرح بود، مسئوليت مستقيم کشتار سي‌ام تيرماه به عهده قوام بود و مردم خواستار آن بودند که وي طبق قانون تحت تعقيب و محاکمه قرار گيرد و اموالش هم مصادره گردد، ولي قانون‌مداري همراه با قوم و خويشي با حاکميت! اجازه نداد که پرونده وي مراحل قانوني را طي کند و او به منزل خود رفت و نگهبانان رسمي گماشته شده از سوي دولت، از منزل وي حفاظت مي‌کردند...

دکتر حسن ارسنجاني، که معاونت قوام را چند روزي به عهده داشت، در خاطرات خود در اين رابطه مي‌نويسد: «... دکتر مصدق، دکتر فاطمي را به ديدن قوام‌السلطنه فرستاد و قرار شد که وی را به خانه خويش عودت دهند.... به اين ترتيب قوام‌السلطنه بعد از چند ماه، به خانه خودش مراجعت کرد و چند نفر پليس جلوی خانه او گماشتند که مراقبت کنند...»(1)


1) . یادداشت‌های سیاسی سی‌ام تیر، حسن ارسنجانی، ص 76، چاپ تهران.

انتصابات هم علي‌رغم قانون‌مداري! برخلاف قانون انجام مي‌گرفت، به طور مثال: سرلشکر وثوق، فرمانده کل ژاندارمري و مشاور ويژه قوام‌السلطنه به معاونت وزارت دفاع منصوب گرديد، همان وزارتخانه‌اي که پس از قيام سي‌ام تير، نصيب آقاي دکتر مصدق شده بود.

سهام‌السلطان بيات، با آن همه سوابق از دوران رضاخان و به بعد، در رأس شرکت نفت قرار گرفت.

سرتيپ دفتري، خواهرزاده آقاي مصدق و رئيس دژبان دوره رزم‌آرا، که به هنگام دستگيري آيت‌الله کاشاني در حادثه 15 بهمن سال 1327 به ايشان اهانت کرده و حتي سيلي به صورتش زده بود، یک روز قبل از کودتاي 28 مرداد به رياست شهرباني کشور منصوب مي‌گردد و همين تيمسار! در عمليات کودتا، تمامي نيروهاي تحت فرمان را در اختيار ژنرال زاهدي مي‌گذارد و ابلاغي هم براي رياست شهرباني، از ژنرال زاهدي در جیب خود همراه دارد...

رضا فلاح، از سرسپردگان معروف شرکت نفت انگليس، که به خاطر همکاري‌هاي خاص با آن شرکت از بريتانياي کبير! مدال طلا گفته بود، باز در پست حساس شرکت نفت جاي گرفت.

و شاپورخان بختيار، که طبق سندي که درباره ارتباط وي با شرکت نفت پس از خلع يَد به دست آمده بود، به عنوان معاون وزارت کار منصوب مي‌شود و...

■ چرا آيت‌الله طالقاني که با همۀ شخصيت‌ها و جناح‌ها ارتباط داشت، در رفع اختلافات تلاش نکرد؟

مرحوم آيت‌الله طالقاني علاوه بر دکتر مصدق و جبهه ملي، همزمان با آيت‌الله کاشاني و فدائيان اسلام هم مرتبط بود و تلاش بسياري هم در راه رفع اختلافات نمود، اما متأسفانه «شياطين و نفسانيات افراد» مانع از اصلاح امر گرديد.

به عقيده من داوري آيت‌الله طالقاني در اين زمينه، يک داوري شرعي، عادلانه، منصفانه و به دور از تعصب جناحي است و بی‌مناسبت نيست که متن حرف‌هاي ايشان را که در اين رابطه - تحليل علل پيروزي و شکست نهضت - در يک سخنراني در احمدآباد ايراد شده است، براي ثبت در تاريخ در اينجا نقل کنم:

«... نهضت اوج گرفت، چه شد که اوج گرفت؟ مي‌رسيم به اشاره آيه قرآن: )إِنَّ اللَّهَ لَا يغَيرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يغَيرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ( آن وقتي که وحدت نظر بود، گروه‌هاي ملي و ديني و مذهبي همه در يک مسير حرکت کردند، مراجع ديني مانند مرحوم آيت‌الله خوانساري، آيت‌الله کاشاني و فدائيان اسلام اينها هر کدام با هم شروع کردند به حرکت و به حرکت درآوردن ملت، هر کدام به جاي خود. فدائيان اسلام و جوانان پُرشور و مؤمن راه را باز مي‌کردند، موانع را برطرف مي‌کردند، يک مانع را از سر راه برداشتند، انتخابات آزاد شروع شد، مانع ديگر را برداشتند، صنعت نفت در مجلس ملي شد. فتواي مراجع و علما براي انتخابات و پشتيباني از دولت ملي در تمام دهات و روستاها و در ميان

کارگرها، همه يک شعار شد، همه يک حرکت بود، همه يک هدف بود، بعد چه شد؟ از کجا ضربه خورديم؟ پيش از ضربۀ خارجي، ضربه از درون خودمان خورديم، اينها همه براي تذکر است، بيان واقعيات است. براي اينکه موضع و موقع کنوني خودمان را درک کنيم، برگشت مي‌کنيم به همان روحيات و نفسيات انسان، همان‌طوري که انواع ميکروب‌ها در پيرامون انسان موجود است، ولي وقتي که بدن عليل شد، زخم و جراحتي پيش آمد از همان جا نفوذ پيدا مي‌کند. در روحيات و اخلاق انسان‌ها هم مسأله همين‌طور است. عوامل استعمار، استبداد داخلي، جاسوس‌ها، اطراف اين قدرت‌ها، شروع به تفحص کردند، نقطه ضعف‌ها را پيدا کردند، به فدائيان گفتند شما بوديد که اين نهضت را پيش برديد. فدائيان مي‌گفتند ما حکومت تامۀ اسلامي مي‌خواهيم، اينها به آنها مي‌گفتند دکتر مصدق بي‌دين است يا به دين توجه ندارد و نمي‌خواهد خواسته‌هاي شما را انجام بدهد. آنها به دکتر مصدق مي‌گفتند اينها جوانان پُرشور و تروريستاند، از آنها بايد بپرهيزيد. من که خودم در اين ميان مي‌خواستم بين اينها تفاهم ايجاد کنم ديدم نمي‌شود، امروز صحبت مي‌کردم فردا مي‌ديدم چهره‌ها عوض شده است! باز خصومت، باز موضع‌گيري، مرحوم دکتر مصدق مي‌گفت: من نه مرد مدعي حکومت اسلامي هستم، و نه مي‌خواهم هميشه حاکم و نخست وزير شما باشم، مجال بدهيد، بگذاريد من قضيۀ نفت را حل کنم. آنها مي‌گفتند ما سهم بزرگي داريم، بايد خواسته‌هاي ما را انجام بدهيد. اين جناح را جدا کردند. نتوانستيم آن ترکيب، آن

وحدت، آن نيروي انقلابي مسلحانه را دو مرتبه التيام بدهيم، آنها يک طرف رفتند، آمدند دو مرتبه سراغ مرحوم آيت‌الله کاشاني باز از راه نفسيات، اين نهضت مال توست، دکتر مصدق چه کاره است؟ تمام دنيا به دست توست، دور آن پيرمرد را گرفتند، او را از او جدا کردند، يادم هست روزي که گفتگو در بين مردم بود که توطئه‌اي در کار است به تنهايي رفتم منزل ايشان در همين قسمت پل چوبي، تنها بود در اتاقي به انتظارش نشستم، آمد، ظرف خربزه‌اي در دستش بود به عنوان تعارف جلوي من گرفت، تا خربزه را ديدم گفتم حضرت آيت‌الله دارند زير پايت پوست خربزه مي‌گذارند، مواظب باش! گفت نه، اينطور نيست من حواسم جمع است. گفتم من شما را مردي پاک و مبارز (مي‌دانم)، مبارزه‌هاي شما در عراق عليه انگلستان، در نهضت عراق فراموش شدني نيست، شما اين مزايا و اين سوابق را داريد، درست متوجه و هوشيار باشيد تفرقه ايجاد نشود، گفت خاطرتان جمع باشد.

با همين مسائل جزئي و خصلت‌ها و غرورها! پناه بر خدا از غرور! اين شياطيني که مظهر شياطين دروني هستند، جاسوس‌ها، کارکشته‌ها، افراد، گروه‌ها، مي‌گردند: بابا تو همچنين هستي، نهضت مال توست، سهم بزرگ مال توست، اين بيچاره را بادش مي‌کنند. آن ديگر را همين‌طور، اينها را مقابل هم قرار مي‌دهند. اينها را هم از هم جدا کردند. آن چند نفري را هم که دور و بر مرحوم دکتر بودند، آنها را هم در گوششان گفتند اين دکتر پيرمرد است، عقلش کم شده است، مردني است تو بايد بيايي جاي او را بگيري باد به آستين او کردند، او را به يک

طرف بردند، همان دکتر مصدقي که با يک حرکتش، مردم اجابت مي‌کردند، وقتي که از درون، اين قوا و نيروها متلاشي شد با يک ضربه 28 مرداد چنين فاجعه‌اي براي ملت ايران پيش آوردند...»(1)

■ درباره علل پيروزي کودتا اشاراتي داشتيد، دوستان و هواداران آقاي دکتر مصدق در این رابطه چه مي‌گويند؟

اجازه بدهيد براي تکميل بحث در اين زمينه، باز هم شاهدي از هواداران معروف آقاي دکتر مصدق بياورم تا دوستان ملي‌گرا، ما را متهم به تعصب نسبت به آيت‌الله کاشاني و ناديده گرفتن حقايق تاريخي نکنند... نقل سطوري چند از آقاي کاتوزيان که باز در مقدمه خاطرات سياسي خليل ملکي آورده است، در پاسخ به سوال شما، کافي خواهد بود. آقاي کاتوزيان مي‌نويسد:

«... در نتيجه، به شرحي که تفصيل آن در کتاب‌ها موجود است، مبالغي پول در اختيار عوامل کودتا گذاشته شد که در ميان چاقوکشان و باج‌گيران و ميدان‌داران پخش شود... تا با توزيع آن پول‌ها، قوّادان و فاحشگان، قيام ملي 28 مرداد را به وجود آورند، نهضت بزرگي را درهم شکنند و دستاورد ملتي را بر باد دهند. در آن روز فقط چند واحد ارتشي، فعالانه و با نقشۀ قبلي از ابتدا در کودتا دخالت داشتند. ديگران در پادگان‌ها و خانه‌هايشان نشستند و نه از ستاد ارتش و نه (ظاهراً) از حزب توده - که شبکه نظامي وسيع و منظمي داشت - دستوري دريافت نکردند. فقط سرتيپ دفتري که از جانب مصدق به


1) . «مصدق از دیدگاه طالقانی: سخنرانی آیت‌الله طالقانی در احمدآباد به مناسبت سالروز درگذشت دکتر مصدق، 14 اسفند 1357»، چاپ دوم، با مقدمه و به کوشش محمد بسته‌نگار، صفحات 18- 16، چاپ تهران، انتشارات قلم، 1378.

رياست شهرباني منصوب شده و قرار بود در مقابل مهاجمان مقاومت کند، به رغم خويشاوندي خود با مصدق، نيروهاي خود را در اختيار دشمن گذاشت!

از آنجا که خانواده‌ها و مردمان عادي از بي‌نظمي شهر به وحشت افتاده بودند، روز 27 مرداد مصدق به ملکي تلفن زد و از او خواست که اعضاي نيروي سوم را در روز بعد مرخص کند و به آنان جداً توصيه نمايد که از شرکت در تظاهرات خياباني - تا چه رسد به تشکيل تظاهرات خياباني - پرهيز کنند. در نتيجه، بخشي از اعضاي «نيروي سوم» در آن روز تاريخي، در انتظار دستور تشکيلاتي در خانه‌هایشان بودند و آنهايي نيز که قبلاً مطلع نشده بودند و مي‌خواستند براي کسب تکليف به دفتر حزب رجوع کنند، فرصتي نيافتند و پس از زد و خوردي، آن را تصرف کردند و آتش زدند... خانۀ مصدق، پس از دفاع مردانۀ نيروهاي محافظ آن - به فرماندهي سرهنگ ممتاز - به دست شاه‌پرستان افتاد، اموال آن به تاراج رفت و بناي آن منهدم شد. اما مصدق به همراه یارانش و با اصرار شديد آنان - به ويژه شادروان محمود نريمان که گويا تهديد به خودکشي کرده بود - حاضر شد که پيش از سقوط خانه‌اش آن را ترک کند و در جاي ديگري بماند. در آن شب تاريخي خيلي کسان به اختفا رفتند. يکي از اينان خليل ملکي بود...»(1)

■ قبل از پايان گفتگو و پيش از آخرين سئوال بفرماييد آشنايي جناب‌عالي با آيت‌الله کاشاني از چه زماني آغاز شد و روابط شما با ایشان چگونه بود؟


1) . خاطرات سیاسی خلیل ملکی، چاپ تهران، شرکت سهامی انتشار، صفحه 92.

آشنايي من با آيت‌الله کاشاني، همزمان با آغاز نهضت ملي ايران بود... البته من در آن زمان نوجواني بودم که در تبريز اقامت داشتم... بعدها که به قم آمدم و با شخصيت‌هاي مختلف و محافل سياسي و مذهبي تهران آشنا شدم، شناخت ما از بزرگان «عيني» شد و به همين دليل خدمت بزرگان از جمله آيت‌الله کاشاني مي‌رسيدم.

آيت‌الله کاشاني، با توجه به شناختي که از مرحوم والد من - آيت‌الله سيد مرتضي خسروشاهي - داشت، در ديدارها اظهار محبت زيادي مي‌کرد و در زير عکس خودشان که به درخواست بنده زيرنويس کردند، نوع محبت و لطف ايشان به وضوح ديده مي‌شود و البته من در آن تاريخ بيست و دو - سه سال بيشتر نداشتم.

آيت‌الله کاشاني در زير عکس چنين نوشته‌اند:

«يهدي الي السيد السند المجاهد بقلمه و لسانه الفاضل البارع السيد هادي الخسروشاهي دام بقائه و زيد تقاه

سيد ابوالقاسم کاشاني(1)

يوم الاثنين 4 شوال 80 ه-

■ نتيجه‌اي که از اين مقدمات گرفته مي‌شود، چيست و شما در جمع‌بندي خود به چه نتيجه‌اي رسيده‌ايد و عامل اصلي پيروزي کودتاچيان را در چه مي‌دانيد؟

مي‌توان منصفانه نتيجه گرفت و پذيرفت که همه جناح‌ها و طرف‌هاي مبارزه، هر کدام به نحوي، در شکست نهضت و پيروزي کودتا، نقشي ولو ناخودآگاه داشته‌اند؛ چرا که اصولاً هدف غايي و


1) . عکس را در بخش اسناد ملاحظه نمایید.

اصلي و نهایي آنها «خدا» و «وطن» و «مصالح عموم» نبوده، بلکه در عمل، به خود فکر مي‌کردند و در واقع تابع نفسانیات بوده‌اند که آيت‌الله طالقاني به آن اشاره مي‌کند...

در عصر ما هم همين نفسانيات، با ادعاهاي واهي و بي‌ريشه خداجويي و اسلام‌خواهي و انقلابي‌گري و... متأسفانه حاکم است که اختلافات را به اوج رسانده و بيشتر از هر چيزي، اخلاق نسل جوان و انسجام جامعه را تباه ساخته و در معرض خطر جدي قرار داده است.

امام خميني(ره) جمله‌اي درباره اين قبيل مسائل که در اوايل انقلاب هم مطرح بود، مي‌فرمايد: «... دعواهاي ما دعوايي نيست که براي خدا باشد... همه ما از گوشمان بيرون کنيم که دعواي ما براي خدا است و ما براي مصالح اسلامي دعوا مي‌کنيم... دعواي من و شما و همۀ کساني که دعوا مي‌کنند، همه براي خودشان است...»(1)

شايد اين جمله پُرمعني، بتواند «حسن ختام» و «فصل‌الخطاب» در تبيين علل واقعي شکست نهضت و پيروزي کودتا باشد... در دعاها هم مي‌خوانيم: اللّهم أحفظنا من شرور أنفسنا. آمين!

■ متشکريم که اين فرصت را به ما داديد تا اين گفتگوي طولاني و تاريخي را با شما داشته باشيم، اگر چه خود قبول داريم که سئوالات ما پراکنده بود و از توازن و انسجام لازم برخوردار نبود، ولي به هر حال با پاسخ‌هاي مستندي روبه‌رو شديم.

من هم از شما سپاسگزارم که باعث شديد کمي هم به بيان حقايق تاريخي بپردازيم.


1) . صحیفه امام، ج 14، صفحه 479، چاپ تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی.

پيوست 1 : فدائيان اسلام و نهضت ملي ايران - ديدار با مهندس عزت‌الله سحابي -

پيوست 1(1)

■ آقاي مهندس سحابي! لطفاً بفرماييد سابقه فعاليت فدائيان اسلام، قبل از سال 27، در جريانات سال‌های 27 تا 34 چگونه بوده است؟

حرکت فدائيان اسلام که عمدتاً با فعاليت‌هاي خود مرحوم نواب صفوي شروع مي‌شود، از سال 1322 بود که در آن موقع ايشان هنرجوي هنرستان صنعتي بوده و در حادثه‌اي که در آذرماه سال 22 در تهران اتفاق افتاد، يکي از کساني بود که دانش‌آموزان را براي دفاع از محرومين و گرسنگان بسيج کرده و به خيابان‌ها آورده بود. بعد از آن اسم نواب تا حدودي در مطبوعات مطرح شده بود. ايشان بعداً به عتبات رفت و در رابطه با جريان کسروي به ايران برگشت. در نجف که بود زمينه فکر فعاليت مذهبي - سياسي در او پيدا شد و پس از بازگشت به تهران از بُعد مذهب به مبارزه پرداخت.

پس از ترور کسروي به وسيله فدائيان و تبرئه شدنشان در محاکمه،


1) . برای روشن‌تر شدن حقایق در پایان بخش دوم، دو پیوست تاریخی اضافه می‌شود که برای اهل عدل و انصاف سودمند خواهد بود.

نواب صفوي مسافرتي به دور ايران کرد، به خصوص در مناطق عشايري به کنکاش وضع زندگي و اخلاقيات آنها پرداخت و وقتي که برگشت متحول شده بود. نواب به اين نتيجه رسيد که مسأله ايران با ترور کسروي خاتمه نمي‌يابد، بلکه مسأله عميق‌تر است و بايد به خود استعمار بپردازد؛ چرا که استعمار در اعماق جامعه نفوذ کرده بود. بنابراين فکر حرکت سياسي - انقلابي در او ايجاد شد. از سال 27 به بعد ايشان در حرکات سياسي ضد استعماري، که در شکل مبارزه نفت متجلّي شده بود، حضور فعال يافت. در جريانات سال 1327 با همکاري و پيشگامي مرحوم کاشاني شرکت کرد، که مخالفت‌هاي آنان منجر به سقوط دولت هژير شد، بعدها در جريان تشکيل فراکسيون وطن همکاري داشت و در جلسات تهيه مقدمات تشکيل جبهه ملي هم شرکت نمود.

در زمستان سال 28 در تحصن دکتر مصدق و همراهانش در دربار، باز هم فدائيان حضور فعال داشتند و مرحوم سيد حسين امامي که از فدائيان و از تربيت‌شدگان نواب محسوب می‌شد، عصاي دست مصدق بود.

در اواخر سال 28 که در انتخابات تهران تقلّبات زياد شده بود، با ترور هژير توسط مرحوم سيد حسين امامي انتخابات به هم خورد و دوباره در سال 29 انتخابات دوره 16 تجديد شد، که اين امر با فداکاري فدائيان اسلام و سيد حسين امامي انجام گرفته بود. در جريان آوردن جنازه رضاخان از مصر به ايران در فروردين سال 29، فدائيان به مخالفت پرداختند و نزد علماي قم رفتند تا مانع آوردن جنازه او به ايران و لااقل

به قم شوند، ولي کسي به آن اعتنا نکرد. در قم آنها را کتک زدند، که عامل کتک زدن آنها هنوز هم هست.(1)

در انتخابات مجدد دوره 16 فدائيان دخالت مؤثر داشتند و در واقع گارد ضربه و عامل فعال بودن جبهه ملي آن موقع همين فدائيان بودند.

اداره انتخابات و حفاظت از صندوق‌هاي رأي را نيروي عملي آنان مي‌گرداند و الا افراد جبهه ملي اهل آن جور کارها نبودند و در واقع، روشنفکراني اهل بحث و مباحثه بودند، ولي فدائيان اسلام اهل مبارزه و عمل بودند. در سال 1329 که رزم‌آرا روي کار آمد، باز هم فدائيان اسلام در مبارزه جبهه ملي عليه او نقش اساسي داشتند تا اينکه شعار: «ملي شدن نفت» مطرح شده و آيت‌الله کاشاني هم در همان سال از تبعيد برگشت. فدائيان اسلام استقبال بسيار شاياني از ايشان به عمل آوردند.

در بيت مرحوم کاشاني افرادي نفوذ کردند که بعدها موجبات بدنامي او را فراهم نمودند، يکي از آنها شمس قنات‌آبادي بود. از همان سال 29 مرحوم نواب به وضعي که اطراف مرحوم کاشاني ايجاد شده بود اعتراض کرد، که اين اعتراض اثر نکرد، لذا نواب با مرحوم کاشاني قطع رابطه کرد، و فدائيان اسلام به نشانه اعتراض نسبت به عدم پاکسازي اطرافيان ايشان، ديگر به منزل ايشان رفت و آمد نکردند.

نواب و دوستانش مشکل اصلي ايران را در وجود «شاه» مي‌ديدند و نظر آنها مبارزه با دربار بود. ولي جبهه ملي، مرحوم کاشاني، دکتر


1) . البته فدائیان اسلام اجازه ندادند که از جنازه رضاخان در قم تجلیل شود و علمای عظام هم موافق اقدامات فدائیان بودند و مسأله کتک خوردن آنها، مربوط به دوران بعدی است... (خ)

مصدق و ديگران، «رزم‌آرا» را مشکل اساسي مي‌دانستند. نواب سرانجام تسليم نظر آنها گردید و قرار شد که رزم‌آرا به وسيله فدائيان ترور شود. در اسفند 1329 مرحوم خليل طهماسبي، رزم‌آرا را ترور کرد. پس از ترور او، راه براي بالا آمدن جبهه ملي و ملي شدن نفت باز و يک گام به پيش عليه استعمار انگليس براي ملت ايران برداشته شد، و در اين جريان دربار ناچار به عقب‌نشيني گردید و با رياکاري در مقابل نيروهاي ملي، تسليم شد.

در اين موقع بين نواب صفوي و جبهه ملي اختلاف ايجاد شد. فدائيان معتقد به ادامه مبارزه عليه شاه بودند ولي جبهه ملي اين را مصلحت نمي‌دانست، دکتر مصدق و مرحوم کاشاني هم اين اعتقاد را داشتند. همه اعضاي جبهه ملي جز «نريمان»، خواهان مبارزه در چارچوب قانون بودند و اينکه عملاً «کاري به کار دربار نداشته باشيم». فدائيان به سمت مبارزه قهرآميز کشيده شدند. جبهه ملي مي‌خواست در کادر قانون اساسي عليه استعمار بجنگد و چون عليه استعمار مي‌جنگيد، مي‌خواست در آن مرحله به نيروهاي داخلي نپردازد. البته بعدها خود مرحوم دکتر مصدق به اين مسأله پي برد که نمي‌توان با استعمار جنگيد و پايگاه‌هاي داخلي‌اش را کاري نداشت، به همين جهت پس از جريان 30 تير مبارزه‌اش با شاه و دربار شروع شد. اختلاف مشي فدائيان با جبهه ملي کار را به مبارزه رو در رو کشاند. اعضاي جبهه ملي دو سه روز پس از ترور رزم‌آرا ميتينگي برگزار کردند که در آن هيچ‌گونه نقشي براي فدائيان اسلام قائل نشدند و اين امر از ناحيه فدائيان بي‌وفايي و عدم صداقت تلقی شد، و مبارزه را شروع کردند.

پس از ترور رزم‌آرا که دولت «علاء» بر روي کار آمد، شروع به دستگيري فدائيان نمود. درست در شب عيد سال 29، بعد از تصويب قانون ملي شدن نفت، دستگيري فدائيان آغاز شد، ولي نواب تا دو ماه مخفي بود. زمانی که دکتر مصدق در مجلس مأمور تشکيل کابينه شد و هنوز قدرت را به دست نگرفته بود، در روز 6 ارديبهشت نواب هم دستگير شد. جبهه ملي‌ها به خاطر اختلافي که با فدائيان داشتند، پس از روي کار آمدن دکتر مصدق آنها را در زندان نگه داشتند و مرحوم نواب به واسطه محکوميتي که از سابق داشت زنداني شد، ولي فدائيان ديگر هم که محکوم نبودند، در زندان نگه داشته شدند و زد و خوردهايي در زندان پيش آمد؛ چون شهرباني آن موقع ضد فدائيان اسلام بود وآنها را اذيت مي‌کرد. البته بعضي از اعضاي جبهه ملي هم با فدائيان خيلي بد بودند.

بعد از ملي شدن نفت که دولت و مصدق درگير مبارزه با انگليس بودند، افراد فدائيان اسلام که خارج از زندان به سر می‌بردند به نواب پيشنهاد ترور مصدق را دادند که اين امر مورد مخالفت قاطعانه نواب قرار گرفت. ليکن در ميان افرادي که خارج زندان بودند، عناصري از حزب «اراده ملي» سيد ضياءالدين طباطبايي نفوذ کرده بودند. شخصي به نام صراف‌زاده یکی از همین عناصر بود که در ميان فدائيان اسلام خارج از زندان نفوذ کرد و ترور دکتر فاطمي به دنبال اين جريان رخ داد در حالیکه نواب از اين ماجرا خبر نداشت.

نواب تا حوالي 30 تير سال 31 در زندان بود. قوام‌السلطنه، که با توطئه آمريکا و انگليس و با ياري دربار روي کار آمده بود، شخصي

را به زندان فرستاد تا نظر او را براي همکاري جلب کند. نواب علي‌رغم اينکه با جبهه ملي بد بود همکاري قوام را قبول نکرد. هوشياري سياسي و صداقت و اخلاص نواب کم‌نظير بود و با وجود دشمني با جبهه ملي، همکاري با قوام‌السلطنه را نپذيرفت، در حالي که بعضي از فدائيان اسلام سازش کردند.

نواب تا پايان سال 31 در زندان بود و در آغاز سال 32 از زندان آزاد شد، ما در آن موقع در «انجمن اسلامي دانشجویان» دانشگاه فعاليت مي‌کردیم و به واسطه سوابقي با نواب آشنايي داشتيم و با او ملاقاتي کرديم. بين ما همفکري وجود داشت، منتهي ما دانشجو بوديم و در سطح روشنفکري کار مي‌کرديم، ولي بين ما وحدت وجود داشت.

نواب در ارديبهشت 32 به کشورهاي اردن، مصر، عراق و فلسطين سفر نمود. در آن موقع به دنبال نهضت ملي شدن نفت در ايران، شور و هيجاني براي ملي کردن کانال سوئز در مصر به راه افتاده بود. نواب در قاهره سخنراني‌اي کرد که روي اخوان‌المسلمين خيلي اثر گذاشت. اين تأثير آنقدر مهم بود که جمال عبدالناصر، که در آن موقع وزير کشور مصر بود، ماندن نواب را در مصر جايز نديد و محترمانه او را اخراج کرد!

هنگام کودتاي 28 مرداد نواب صفوي در بغداد بود. او روي سوابقي که در رابطه با مصدق داشت در مصاحبه اي که در آنجا ترتيب يافت از سقوط دولت مصدق اظهار رضايت کرد. وليکن در آذر سال 32 که به ايران بازگشت در ملاقاتي که با هم داشتيم، از فساد زاهدي و اعوان و انصار او سخن گفتيم، که خود او هم در جريان بود، از

همان موقع تصميم گرفت با رژيم کودتا نسازد و دولت کودتا کوشيد به نواب که ضد مصدق معرفي شده بود، نزديک شود.

نواب آهنگ مبارزه با دستگاه را نمود. در جريان انتخابات دوره 18 مجلس که در دي و بهمن سال 32 بود، افراد وابسته به دستگاه کوشيدند تا نواب را به پذيرش پست و مقام وادارند. نواب هيچ‌يک را نپذيرفت و حتی به او پيشنهاد پول هم نمودند که نواب قاطعانه رد کرد. دوستان نواب بدون اطلاع وي او را کانديداي قم نمودند ولي وقتي او فهميد، دستور داد تمام اعلاميه‌هايي را که براي اين قضيه چاپ شده بود، بسوزانند و حاضر نشد کانديداي مجلس شود.

به اين ترتيب دستگاه به زودي دريافت که نمي‌تواند با نواب کنار بيايد. نواب با مرحوم کاشاني ارتباطي نداشت تا دي و بهمن سال 1322، که دستگاه زاهدي عليرغم تأييد مرحوم کاشاني ازکودتا، خيلي زود به او پشت کرد، که از آن به بعد نواب دوباره با کاشاني ارتباط برقرار کرد.

پس از کودتا، نهضت مقاومت ملي که از طرفداران دکتر مصدق و عناصر ضد استعمار و در واقع از «روشنفکران مذهبي» تشکيل شده بود، شروع به فعاليت زيرزميني کرد.

انجمن اسلامي دانشگاه نيز تمام فعاليت‌هايش را در رابطه با نهضت مقاومت ملي متمرکز ساخته بود. در تماس‌هايي که با نواب داشتيم، او از ما خواست تا ترتيب ملاقاتش را با مهندس بازرگان، که رهبر نهضت مقاومت ملي بود، بدهيم.

در آن ملاقات مرحوم خليلي طهماسبي، نواب صفوي، مهندس

بازرگان و من حضور داشتيم. نواب به مهندس بازرگان گفت: ما در اختيار شما هستيم، اگر شما بتوانيد يکي از برادران ما را در باغ مقر حکومت زاهدي - باغ قيطريه - به عنوان کارگر وارد کنيد، ما ترور او را تعهد مي‌کنيم.

اين مطلب در آن جسله مورد قبول واقع شد، ولي به واسطه اينکه مشي نهضت مقاومت ملي ترور نبود، اين توافق به جايي نرسيد. منظورم اين است که نواب خود را در اختيار نهضت مقاومت قرار داد، نهضت مقاومتي که طرفدار حکومت مصدق بود.

اين مطلب را به عنوان نمونه‌اي برايتان نقل مي‌کنم که اگر شخصي مسلمان متعهد خالص باشد، اگر با کساني اختلاف خصوصي يا گروهي پيدا کند، مسأله شخصي و گروهي برايش مهم نيست. نواب عليرغم ضرباتي که در دوره حکومت جبهه ملي خورده بود، هم از مرحوم کاشاني، هم از دکتر مصدق، ولي وقتي فهميد حکومت مصدق ضد استعمار بود، عليرغم رفتارهايي که با او شده بود، از آنها حمايت کرد. اين امر اخلاص و صداقت انسان مسلمان انقلابي را نسبت به «راه» نشان مي‌دهد، نه تعصب بر سر مسائل شخصي و گروهي خود. اين رفتار نواب بايد براي ما سرمشق باشد. اين چيزهايي را که مي‌گويم، خودم حضوراً درک کرده‌ام. نواب از آن تاريخ تا سال 1334 مؤيد نهضت مقاومت ملي بود. در آن سال مسأله پيمان مطرح شد. نواب بسيار کوشيد تا جلوي شرکت ايران را بگيرد، ولي چون مشي نهضت مقاومت، قانوني و سياسي بود، در اين زمينه کاري نشد و نواب تصميم گرفت خودش وارد عمل شود.

فرد تازه‌کاري به نام ذوالقدر که تازه وارد تشکيلات فدائيان اسلام شده بود، مأمور ترور علاء شد. اين ترور ناموفق ماند و موجب تحت تعقيب قرار گرفتن فدائيان شد و فرمانداري نظامي وقت، که رئيس آن تيمور بختيار بود، با شدت تمام به پيگرد آنان پرداخت.

نکته‌اي که مي‌خواهم بگويم اينست: در روزگاري که نواب و برادرانش تحت تعقيب بودند، واقعاً در اين شهر تهران و کشور ايران بي‌کس بودند، هيچ‌يک از کساني که امروز سنگ فدائيان اسلام را به سينه مي‌زنند به آنان پناه ندادند و تنها کسي که به آنان پناه داد مرحوم طالقاني بود.

طالقاني خانه کوچکي در خيابان قلعه وزير داشت که خيلي شلوغ بود و از دهات طالقان دائماً به آنجا رفت و آمد مي‌شد؛ چون روحاني بود، خانه‌اش شلوغ بود. نواب و برادرانش به آنجا رفتند. پس از چند روز مرحوم طالقاني مرا خواست. من تازه از زندان درآمده بودم. صبح زود به آنجا رفتم. ايشان صحبت را به فدائيان کشاند و اينکه «وضعشان خيلي بد و جانشان در خطر است»، مرحوم طالقاني وقتي اين حرف را مي‌زد گريه مي‌کرد. طالقاني مي‌گفت «من از يک طرف نگران جان اينها هستم، از طرف ديگر نمي‌دانم چرا هيچ‌کس به فکر اينها نيست.» من با پيشنهاد آقاي طالقاني به ديدن آنها رفتم. مرحوم نواب، خليل، سيد محمد واحدي و عبدخدايي آنجا بودند. وضعي داشتند که مرا به ياد شب عاشوراي حرم امام حسين7 مي‌انداخت، «يکي قرآن مي‌خواند، ديگري نماز مي‌خواند و يکي از شوق شهادت گريه مي‌کرد.» بعد از آن جلسه ديگر نواب را نديدم.

چند روز بعد آنها تصميم گرفتند، به خانه وکيلشان ذوالقدر بروند، حرکت آنها بسيار جسورانه بود. روز روشن راه افتادند و سوار تاکسي شدند و به منزل ذوالقدر رفتند، در حالي که فرمانداري نظامي سايه آنها را با تير مي‌زد.

فدائيان در خانه ذوالقدر دستگير شدند و به دنبال آن شکنجه‌هاي عجيب و غريبي بود که مخصوصاً به اين چند نفر دادند. نواب و خليل خيلي شکنجه شدند.

در مورد شکنجه‌هاي خليل و نواب داستان‌ها شنيديم. شخصي به نام استوار تيموري در قزل قلعه بود، که همه زندانيان پس از 28 مرداد او را مي‌شناختند. پس از پايان محاکمه خليل، نظاميان به واسطه کينه‌اي که به جهت ترور رزم‌آرا از او داشتند، او را به قزل قلعه فرستادند تا با شکنجه کشته شود. تيموري مي‌گفت: «مأمور اين کار من بودم. ما هر شب به او شيشه استعمال مي‌کرديم، شيشه شکسته براي خونين کردن او به کار مي‌برديم. او را دولا در بشکه مي‌کرديم و روي زمين مي‌غلطانيديمش، به طوري که تمام بدنش مجروح شد، ولي او حتي يک آخ نمي‌گفت. او را مي‌زديم تا يک آخ بگويد، ولي او نمي‌گفت.»

خود تيموري مي‌گفت: من يک شب براي اولين بار متأثر شدم. آن شب بعد از تمام اين کارها فکر کرديم مُرد، پارچه سفيدي روي او کشيديم. وقتي نزديکش رفتم ديدم نفس مي‌کشد. به من گفت: «حالا خيالت راحت شد» و باز هم شروع به ذکر گفتن کرد. نواب هم بسيار شکنجه شد. افسران حزب توده به من مي‌گفتند: «تا شب شهادت آنها

در قزل قلعه، ما اعتقاد داشتيم که فدائيان اسلام انگليسي هستند.» يکي از آنها که در قزل قلعه بود، تعريف مي‌کرد که: «آن شب آخر، ما ديديم که آنها چه حالي داشتند. انگار که به عروسي مي‌خواستند بروند. نيمه شب نواب آب خواست، همه غسل کردند و نماز خواندند.» آن افسر توده‌اي مي‌گفت: «ما تحت تأثير قرارگرفته بوديم.»

■ نواب که ماهيت رژيم شاه را مي‌دانست، پس چگونه کودتاي ننگين 28 مرداد را تأييد کرد؟ مطمئناً نواب ماهيت رژيم را درک کرده بود که آن طور قاطعانه با آن به مبارزه پرداخته بود.

نواب با مصدق اختلافاتي داشت بنابراين قاعدتاً مي‌بايست از سقوط او، نه روي کار آمدن زاهدي، خوشحال باشد. اظهار رضايت نواب تا وقتي بود که در بغداد اقامت داشت. وقتي به ايران آمد و با مسائل از نزديک برخورد کرد، ديگر برخورد سابق را نداشت. نواب هيچ‌گاه با شاه سرآشتي نداشت. در اواخر حکومت دکتر مصدق - سال 32 - دامنه اختلافات بسيار گسترش يافته بود. جناحي مثل مرحوم کاشاني، بقایي و مکي جدا شده بودند و عليه مصدق مبارزه مي‌کردند. بقایي و حائري‌زاده شديداً و کاشاني و مکي کمتر. بقایي و حائري‌زاده قصد ساقط کردن حکومت مصدق را داشتند. گسترش اختلافات در مردم ايجاد نااميدي نمود. حزب توده از اين يأس سوءاستفاده کرد، به حدي که مذهب را مورد اهانت قرار مي‌داد. عناصر ضد ملي و يا به اصطلاح امروزي ضد انقلاب خواهان رشد حزب توده و لااقل بزرگ نشان دادن آن بودند تا روحانيت و مذهبي‌ها را از ترس آنها در مقابل مصدق به مقاومت وادارند، که اين کار را کردند و اکثريت قريب به اتفاق

روحانيون در اواخر حکومت مصدق با او مخالف بودند، نه به واسطه شخص خودش، بلکه حکومت مصدق را سبب جلو آمدن حزب توده مي‌دانستند. فدائيان اسلام هم در اين رابطه نسبت به سقوط مصدق تمايل داشتند، ولي نه به روي کار آمدن زاهدي و شاه.

من شنيده‌ام که روز 28 مرداد، که نواب ايران نبود، واحدي و ديگران که در تهران بودند به مصدق اطلاع دادند که «ما حاضريم از شما حمايت کنيم.» فدائيان اسلام به دنبال حرکت نواب متشکل شدند و شخصيت نواب با ديگران بسيار متفاوت بود. همه فدائيان صادق و از جان گذشته بودند و در حقيقت بازوي عملي جبهه ملي و نهضت ملي بودند، ولي هوشياري و اخلاص نواب را هيچ‌يک ندشتند. در برخوردهاي سياسي هيچ‌گاه کلاه سر نواب نرفت. او آدم مخلصي بود.(1)


1) . هفته نامه «بعثت»، سال اول، شماره 51، ص 8 و 3، مورخ 8/11/1359، چاپ قم.

پیوست 2 : دیدگاه خلیل ملکی

تهران، 18 اردیبهشت 1346

دوست عزیز(1)

شمارۀ دوم [ماهنامۀ سوسیالیسم، دورۀ دوم] نیز، مانند اولی یک نسخه به دست ما رسید، آن هم به وسیله یک شخص به کلّی خارج از محیط خود ما! جای تعجب است که حتی آن دو سه نفر دوست نیز [که تازه به ایران برگشته‌اند] نسخه‌ای از این نوع برای ما نیاورند.(2)

هر چند که بارها نوشته‌ام باز تکرار می‌کنم که تئوری‌های اجتماعی شاه ایران راجع به تحول مترقّی است! هر چند کامل نیست. اگر مجریان و طراحان برنامه تحول ایمان به آن ندارند، مسئله‌ای است جداگانه. به خصوص ملی کردن آب! همواره یکی از هدف‌های ما بوده است.(3)

باری، در این شماره [ماهنامه سوسیالیسم] آنچه راجع به استراتژی و تاکتیک نوشته شده است(4)و به خصوص آنچه مربوط به تعریف


1) . امیر پیشداد.

2) . به دلیل خطراتی که داشت، یکبار حتی در مرز بازرگان دو تن از سوسیالیست‌ها به جرم «حمل و نقل اوراق ضالّه» دچار زحمت و دردسر شدند و برای مدتی از کار و فعالیت شغلی محروم گشتند.

3) . این عبارت، عیناً به همین شکل، در وسط صفحه و با حروف درشت نوشته شده که طنز و طعنۀ آن روشن است. در یکی دو نامۀ دیگر نیز، در همین کتاب، این «ترفند» به کار رفته.

4) . مراجعه فرمایید به ماهنامۀ سوسیالیسم، شمارۀ دوم، دورۀ دوم، صفحه اول، فروردین 1346.

مارکسیسم است، کاملاً مورد تأیید من نیز هست. البته مارکسیسم آن چیزی نیست که مارکس، در زمان حیات خود، یکبار برای همیشه گفته باشد. مارکسیسم به عنوان مکتب زنده‌ای در طول تاریخ بر طبق آزمایش‌ها ساخته شده.

انتقادی که این بار دارم مربوط به این است که از دکتر مصدق بُتی ساخته می‌شود و اشتباهات سیاسی او را به احزاب نسبت می‌دهید که گویا، به مناسبت ضعف ایدئولوژیک احزاب طرفدار جبهۀ ملی بوده که مصدق موفق نشده است. البته موضوع مفصّل است و در این جا نمی‌توان [آن را به تفصیل] طرح کرد. به طور خلاصه و در حقیقت، اعلام عقیده و تذکر بعضی از واقعیات:

1- دکتر مصدق به احزاب عقیده نداشت و حتی خود را مافوق جبهۀ ملی و احزاب اعلام کرده و موقع انتخابات [دورۀ هفدهم مجلس شورای ملی] موجب شد که جبهۀ ملی به کلی تعطیل گردد و پس از آن، من اصطلاح «نهضت ملی» را جانشین «جبهۀ ملی» - که دیگر نبود - کردم. در مجلس [هفدهم] نیز دیگر فراکسیون جبهۀ ملی نبود، بلکه فراکسیون نهضت ملی بود. با وجود تذکرات مستمر و دائمی من، به حزب و حزب بزرگ عقیده نداشت. فقط بعد از [حوادث] 9 اسفند توانستم او را متقاعد کنم،(1)اما متأسفانه به مناسبات دیگر، کار از کار گذشته بود.

2- صحیح است که حزب استالینی توده کارشکنی می‌کرد اما


1) . پس از انشقاق در حزب زحمتکشان ملت ایران و جدا شدن دکتر مظفر بقایی از آن به تشویق و با کمک دکتر حسین فاطمی، خلیل ملکی هفته‌ای یکبار، شنبه شب‌ها، از دی ماه 1331 تا مرداد 1332، به دیدن دکتر مصدق می‌رفت و دربارۀ مسایل ایران و جهان گفت و گو و تبادل نظر می‌کردند. برای آگاهی بیشتر از علل و عوامل انشقاق در حزب زحمتکشان و حوادث نهم اسفند 1331 مراجعه فرمایید به کتاب خاطرات سیاسی خلیل ملکی با مقدمۀ محمدعلی همایون کاتوزیان.

صحیح‌تر، اصطلاحی است که عامّه مردم آن را اختراع کردند: «توده نفتی»، یعنی ترکیب سیاست انگلیس و حزب توده کارشکنی می‌کرد، و این ضعف ایدئولوژیک ما نبود که موجب شکست شد، ضعف ایدئولوژیک دکتر مصدق و تمام رهبران نهضت ملی بود که از کارشکنی‌های حزب توده نفتی سر درنیاوردند و آلت دست انگلیسی ها گردیدند و ما را که از کارشکنی‌های حزب توده پرده بر می‌داشتیم، اغلب تخطئه کردند.

3- 28 مرداد اجتناب پذیر بود و عدم آگاهی رهبری موجب شکست شد. این موضوعی نیست که ما پس از گذشت زمان گفته باشیم. در آن زمان، هم شرایط و عوامل شکست را برشمردیم و هم عوامل پیروزی را پیشنهاد کردیم. اسناد و مدارک و شواهد زیاد هست که حزب زحمتکشان - نیروی سوم - عوامل پیروزی را برشمرده و پیشنهاد کرده، هم در روزنامه [نیروی سوم] و هم بیشتر به طور شفاهی به خود دکتر مصدق اعلام کردیم. اما ضعف ایدئولوژیک او و عدم آشنایی او به سیاست جهانی روز موجب شکست گردید. پیشنهاد من [به اختصار چنین بود]:

•

به وجود آوردن گارد نهضت ملی، مستقل از دیگر نیروها؛

•

به وجود آوردن کمیته‌های نهضت ملی در وزارت‌خانه‌ها و بنگاه‌ها؛

•

پیش گرفتن سیاست واقع‌بینانه نسبت به مسئله نفت؛

•

کوشش برای جدا نگاه داشتن آمریکا از انگلستان.

البته تراست‌های نفت آمریکا پیوسته پشتیبان شرکت نفت [ایران و انگلیس] بود، اما سیاست دولت آمریکا در بدو کار و تا اواخر عین

سیاست انگلستان نبود. مصدق کاری کرد که آمریکا را دربست با انگلیس هماهنگ ساخت تا نقشه کودتای 28 مرداد به دست سیا و حکومت نامرئی(1)عملی شد... و بسیاری نکات دیگر، که امیدوارم حوصله کنم و آنها را روی کاغذ بیاورم.

رضا ملکی میل دارد با مؤسسات دارویی [اروپا] مکاتبه کند. آدرس: تهران خیابان ناصر خسرو، سرای روشن، بنگاه دارویی ملکی. البته اسم من در روی مطالب [پاکت] باشد نه [نامه] خطاب به شخص او.

خلیل ملکی(2)


1) . اشاره‌ای است به کتاب حکومت نامرئی، تألیف دیوید وایز و توماس راس، 1964 م. چکیده‌ای از این کتاب در شمارۀ پنجم مجله سوسیالیسم، آبان ماه 1344، صص 65 - 64، به فارسی ترجمه و منتشر شده است.

2) . نامه‌های خلیل ملکی، امیر پیشداد، محمدعلی همایون کاتوزیان، صص 416 - 414، چاپ تهران، نشر مرکز، 1381.

پیوست 3 : مسئله کودتا و گریزی به صحرای کربلای طهران!

اشاره: در تاریخ 12 تیرماه سال جاری - 1395 - در روزنامه جوان گفت و شنودی با آقای صادق زیباکلام درباره سالگرد حمله آمریکا به هواپیمای مسافربری ایرانی منتشر شد که نکاتی درباره وقایع روز 28 مرداد 1332 و نقش و وضعیت نیروهای مذهبی و ملی را در خود داشت. از آنجا که نکات مطرح شده توسط وی جای نقد و تأملی جدی دارد، در این باره استاد سید هادی خسروشاهی یادداشتی نوشته‌اند که متن آن در

ادامه می‌آید:

... دوست عزیز ما آقای دکتر صادق زیباکلام، هرچندی یکبار که به بهانه‌ای نامی از کودتای 28 مرداد به میان می‌آید، گریزی هم به صحرای کربلای تهران می‌زند و با کنایه أبلغ من التصریح! به عوامل کودتا اشاره می‌کند و البته برای ایشان فرقی هم نمی‌کند که یاد آورنده حادثه کیست و چه هدفی دارد؟ ایرانی ملی‌گرا است یا یک آمریکایی جدید الولادة که می‌خواهد رئیس جمهور بشود؟ در واقع آنچه که برای ایشان مطرح است اینست که: اصلاً کودتای 28 مرداد چگونه

اتفاق افتاد؟ و از نظر ایشان قضیه اینطور نبوده که صبح روز 28 مرداد، گروه قلیلی در جنوب شهر، جاویدشاه‌گویان به مرکز شهر بیایند و به تدریج جمعیت آنها افزون گردد و به چندین هزار نفر برسد که بعد هم همه جا را می‌گیرند! و کودتا انجام می‌شود!

ایشان شاید برای چندمین بار - که من در جرائد تهران دیده‌ام - از خود! می‌پرسد: «یک سئوال خیلی ساده که در این 62 سال از خودمان نپرسیده‌ایم این است که طرفداران دکتر مصدق، که از ساعات ابتدایی صبح که می‌دیدند دارد کودتا می‌شود، کجا بودند؟ آیت‌الله کاشانی که می‌گوید به دکتر مصدق نامه نوشته و به او هشدار داده که سرلشکر زاهدی دارد اقدام به کودتا می‌کند، خود چرا اقدامی برای جلوگیری از کودتا نکرد؟... طرفداران مصدق و آیت‌الله کاشانی و نواب صفوی کجا بودند؟ خود نواب صفوی کجا بود؟ مجاهدین اسلام کجا بودند و غیره و ملی‌گرایان کجا بودند؟...»!

• بدین ترتیب گویا آقای زیباکلام نمی‌دانند در دوران مصدق بر پایه‌گذاران نهضت ملی چه گذشت!

ظاهراً آقای دکتر زیباکلام، در برهۀ کودتای 28 مرداد هم هنوز در حال و هوای آغاز نهضت و همکاری مشترک آیت الله کاشانی، دکتر مصدق، فدائیان اسلام، جبهه ملی، مجاهدین اسلام و غیره است و گویا نمی‌دانند که قبل از آغاز کودتا در مدت 28 ماه حکومت آقای مصدق - که او را پیشوا می‌نامیدند - بر همکاران و پایه‌گذاران اصلی و اصیل نهضت چه گذشته بود؟

من به این نکات فقط اشاره می‌کنم و اگر آقای زیباکلام

علاقه دارند، می‌توانیم که قلیل باقیماندگان آن دوران را دور هم جمع کنیم و قضیه را منصفانه و عادلانه بررسی کنیم.

اما اشارات!... بعد از ملی شدن صنعت نفت و برگزاری انتخابات آزاد و به روی کار آمدن جبهه ملی که به قول آیت‌الله طالقانی در سخنرانی احمدآباد با اقدامات و «مبارزه مسلحانه انقلابی» فدائیان اسلام و با از سر راه برداشتن مانع اول و دوم - ژنرال رزم‌آرا و عبدالحسین هژیر - تحقق یافت، کم‌کم دوستان جبهه ملی به تمامیت‌خواهی پرداخته و عناصر اصلی تشکیل دهنده نهضت را ظالمانه و ناجوانمردانه کنار گذاشتند و ظاهراً فراموش کردند که اگر فتاوی آیت‌الله کاشانی نبود نه «بانک ایران و انگلیس» در تهران تعطیل می‌شد و نه ماجرای پرشکوه قیام 30 تیر به وجود می‌آمد و نه مجلسیان قانون ملی شدن صنعت نفت را امضا می‌کردند! و نه... و نه...

... بعد پیشوا، مجلس را که مدعی شده بود با او هم‌آهنگ نیست، منحله اعلام نمود! و سپس رفراندوم بی‌ثمری(1)که اغلب اعضای جبهه ملی مخالف آن بودند، برگزار کرد و در پاسخ انتقاد آقای دکتر سنجابی فرمود: «مگر امروز جنابعالی چرس مصرف کرده‌اید؟» - رجوع کنید به کتاب خاطرات دکتر سنجابی - و آقای خلیل ملکی هم که از


1) . امام خمینی طی بیاناتی ضمن برشمردن بعضی از اشتباهات و غفلت‌های دکتر مصدق، از جمله عدم اهتمام به سرنگونی رژیم شاهنشاهی - علیرغم توان و قدرت مردم مسلمان ایران - و اقدام به رفراندوم و انحلال مجلس شورای ملی، می‌گویند: «... غفلت دیگر اینکه مجلس را ایشان منحل کرد و یکی یکی وکلا را وادار کرد که بروید استعفا بدهید. وقتی استعفا دادند یک طریق قانونی برای شاه پیدا شد و آن اینکه چون دیگر مجلس نیست، تعیین نخست وزیر با شاه است. شاه تعیین کرد نخست وزیر را و این اشتباهی بود که از دکتر واقع شد...» (صحیفه امام، ج 4، ص 371).

این امر ناراحت بود و پیشنهادهای وی مقبول پیشوا واقع نگردیده بود، گفت: «آقای دهتر - با تلفظ ترکی ما - این راهی که جنابعالی می‌روید به ترکستان هم نیست بلکه به جهنمستان است ولی ما تا آنجا هم با شما می‌آییم.» - رجوع کنید به خاطرات و مجموعه نامه‌های خلیل ملکی -

• رهبران جبهه ملی همراه «پیشوا» فرار را بر قرار ترجیح دادند

سئوال می‌فرمایید: جبهه ملی کجا بود؟ خوب، مگر نمی‌دانید که رهبران جبهه ملی همراه پیشوا «فرار» را بر «قرار» ترجیح دادند... پیشوا هم نه خود اعلامیه‌ای داد که مردم را به خیابان‌ها بکشد و نه اجازه داد کسی در رادیو مردم 30 تیر را دعوت به قیام کند و نه حتی به حزب توده رخصت داد که به مقابله برخیزد، و به گفته آقای دکتر کیانوری - دبیر کل حزب توده - به اینجانب - پس از پیروزی انقلاب اسلامی - پیشوا در پاسخ درخواست حزب گفته بودند که صلاح نیست! خون‌ریزی می‌شود! و کیانوری البته برای من تعریف کرد که به دستور آقای دکتر مصدق روز قبل از کودتا، سیصد نفر از کادرهای حزبی به علت تظاهرات خیابانی روز قبل، بازداشت شده بودند!...

بعضی از اعضای حزب توده و از جمله شادروان احمد منزوی، بعدها به اینجانب گفتند که: ما در خانه‌های خود، منتظر دستور حزب بودیم که به خیابان‌ها بیاییم، ولی دستوری نرسید!...

می فرمایید: آیت‌الله کاشانی چرا اقدام نکرد؟ نه برادر!، شما واقعاً فکر می‌کنید که آیت‌الله کاشانی می‌توانست کاری انجام دهد و نکرد؟ واقعیت امر اینست که پیشوا که در پاسخ هشدار ایشان مرقوم داشت:

«مستظهر به پشتیبانی ملت است» - و این حرف را به دکتر سنجابی و بقیه هم که مخالف انحلال مجلس بودند، گفته بود که نگران نباشید، مردم با ما هستند!! و ارتش هم در اختیار ما است و شاه هم جرأت نمی‌کند مرا «عزل» کند - زمینه‌ای برای اقدام ایشان نگذاشته بود...

• نقش ملی‌گرایان، در خانه‌نشینی آیت‌الله کاشانی

آیت‌الله کاشانی توسط عناصر و اعضای وابسته به پیشوا و روزنامه‌های ملی‌گرا، خانه‌نشین شده بود... یعنی: آیت‌اللهی که در قیام مردم عراق اسلحه به دست گرفته و با نیروهای اشغالگر انگلیسی، مسلحانه جنگیده و سپس از طرف آنها محکوم به اعدام شده و به ایران فرار کرده بود، اکنون شده بود: «جاسوس انگلیس»! ... و می‌دانیم که این مرد، نخست جاسوس آلمان هیتلری بود! و به همین جرم! دستگیر و تبعید شده بود و بعد در جریان ترور شاه توسط ناصر میرفخرایی، خبرنگار روزنامه پرچم اسلام، متهم به نقش داشتن در ترور شاه شد و توسط سرتیپ دفتری! - قوم و خویش جناب پیشوا که چند روز قبل از کودتا هم توسط خود پیشوا رئیس کل شهربانی کشور شده بود و در کودتا شرکت مستقیم داشت - دستگیر و به لبنان تبعید شد... و بعد هم توسط روزی‌نامه‌نگاران: پرخاش، شورش، جبهه و غیرهم! جاسوس انگلیس نام گرفت و در عکس‌ها و کاریکاتورهای شرم‌آور، عمامه او را با پرچم انگلیس! چاپ کردند و بعد...

خوب بفرمایید این آیت‌الله چه کاری می‌توانست بکند و نکرد؟ من در همان دوران، روزی با مرحوم علی حجتی کرمانی، که از قم آمده بودیم، به قصد دیدار به منزل ایشان در پامنار رفتیم... ایشان عازم

مسجد بود برای نماز جماعت! و ما هم همراه ایشان رفتیم؛ در مسجد فقط سه نفر حضور داشتند و من و آقای حجتی هم بر آنها اضافه شدیم!... - یعنی فقط 5 نفر! -.

آیا این آیت‌الله کاشانی می‌توانست مانند 30 تیر کفن بپوشد و مردم را به قیام و حضور در خیابان‌ها دعوت کند؟ انصاف هم خوب چیزی است و لابد می‌دانید که در تخریب شخصیت ایشان، ملی‌گرایان یعنی اصلاح‌طلبان آن دوران نقش اساسی بر عهده داشتند، مانند حوادث دوران‌های بعدی... و مدعیان مصلح بودن که مفسد بودند، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی را نخست عالیجناب سرخ‌پوش نامیدند و سپس کردند آنچه را که نمی‌بایست...

راستی! پرسیدید که آیت‌الله کاشانی کجا بود؟ باید بگویم که آیت‌الله کاشانی، همانجا بود که پیشوا می‌خواست: محله پامنار، منزل مسکونی... و در همین منزل مسکونی هم که همه‌ساله روضه برگزار می‌شد، شبی مردم عادی مورد هجوم و حمله عناصر خودسر! با لباس شخصی! به طور خودجوش! - یا به تحریک پان ایرانیست‌های هوادار جناب پیشوا - قرار گرفتند و با سنگ و آجر و چماق و قمه و ساطور، مردم را در بیت ایشان مضروب و مجروح ساختند و یک نفر هم به نام حدادزاده به قتل رسید، البته بعضی از عناصر لباس شخصی! خودسر! خودجوش!، دستگیر و بازجویی شدند، ولی هیچوقت محاکمه نشدند. - مراجعه کنید به اسناد مربوطه در مرکز اسناد انقلاب اسلامی با دستخط‌ها و یادداشت‌های دوستان و از جمله شادروان داریوش فروهر -

آیا باز هم بگویم استاد؟

راستی! از آیت‌الله کاشانی، سهمی هم باید به آمریکا می‌رسید که دوستان ملی‌گرا با ترجمه کتاب «کودتا»ی یک روزنامه‌نگار مجهول‌الهویه آمریکایی - و چاپ چند ده نوبتی آن - آن را هم رقم زده و اعلام فرمودند که گویا آمریکا مبلغ ده هزار دلار، توسط احمد آرامش، به آیت‌الله ارسال داشته که در کودتا شرکت کند! و البته همان‌ها - ناشران آمریکایی کتاب - خودشان هم نوشته‌اند که ما نمی‌دانیم این پول به دست آیت‌الله رسیده یا نه؟... ولی دوستان ما در ایران اصرار دارند که بلی! آیت‌الله ده هزار دلار - یعنی 70 هزار تومان - گرفته‌اند تا در پیروزی کودتا سهیم شوند... و بدین ترتیب سهمی هم در جاسوسی آمریکا، نصیب ایشان گردید!...

• فدائیان اسلام، به عنوان گارد ضربت جبهه ملی، کجا بودند؟

اما به دوست محترم بگویم که شهید نواب صفوی و فدائیان اسلام کجا بودند؟ نواب صفوی که به اعتراف همگان نقش اصلی را در به پیروزی رساندن جبهه ملی در انتخابات به عهده داشت و به قول مرحوم مهندس عزت‌الله سحابی، گارد ضربت جبهه ملی بودند و اگر آنها به میدان نمی‌آمدند، جبهه ملی به روی کار نمی‌آمد - رجوع کنید به خاطرات شادروان مهندس عزت‌الله سحابی - به اتهام تحریک مردم برای تخریب یک مشروب فروشی در شمال کشور در دوران قبل! دستگیر و به زندان دوستان رفت! و این زندانی شدن توسط دوستان ملی‌گرا، علیرغم همۀ وساطت‌ها، توسط آقای امیرعلایی وزیر کشور پیشوا، 20 ماه تمام ادامه یافت - یعنی 20 ماه از مجموع حکومت 28 ماهۀ پیشوا - و سپس گروه 70 نفری فدائیان اسلام هم که به عنوان

اعتراض به این ظلم آشکار، در زندان تحصن کرده بودند، توسط پلیس ملی‌گرا! مضروب و بازداشت شدند و همگی به زندان رفتند و در یک محاکمه استالینی دسته‌جمعی، به 6 ماه زندان محکوم شدند! - مراجعه شود به خاطرات شهید مهدی عراقی که خود جزء آن 70 نفر بود - پس ملاحظه می‌فرمایید که فدائیان اسلام کجا بودند؟

البته از حسن تصادف، شهید نواب صفوی سه ماه قبل از وقوع کودتا از زندان آزاد شد و همزمان دعوتی از شهید سید قطب به ایشان رسید که در مؤتمر قدس در عمان شرکت کند و نواب که عاشق مسئله فلسطین بود، رهسپار عراق شد و از آنجا به اردن رفت و پس از پایان کنفرانس، باز به دعوت شهید سید قطب به مصر رفت و میهمان اخوان المسلمین گردید و سپس به لبنان و سوریه سفر کرد و در بازگشت وقتی در عراق بود، کودتا شد!

البته این دوری از وطن موجب کمال خوشوقتی است وگرنه اگر شهید نواب در آن برهه، در ایران بود، اکنون سهمی هم از پیروزی کودتا نصیب ایشان می‌گردید... و البته ایشان پس از مراجعت به ایران نخستین اعلامیه را بر ضد روش رژیم کودتا منتشر ساخت و سپس در جلسه‌ای مشترک در منزل آیت‌الله زنجانی، که حقیر هم به طور اتفاقی آن روز به آنجا رفته بودم، آمادگی فدائیان اسلام برای همکاری با «نهضت مقاومت ملی» بر ضد رژیم کودتا را اعلام کرد - مراجعه کنید به خاطرات شادروان مهندس سحابی - بدین‌ترتیب باید روشن شده باشد که نواب صفوی کجا بود و فدائیان اسلام چرا نتوانستند قیام کنند؟

• بازیگر فیلم «اژدها» و شهادت دروغ؟

در خاتمه باید یادآور شوم که من با بیشتر نوشته‌های آقای زیباکلام، آشنا هستم و منهای بعضی مسائل مانند دفاع از رضاخان و امثال آن! شاید با ایشان هم‌عقیده باشم، ولی حیف نبود که آخر کار!، «بازیگر» فیلم «اژدها» بشوید و به دروغ شهادتی بدهید که خود می‌دانستید دروغ است و اکنون هم احساس گناه می‌کنید؟ به نظر من که کار درستی نبود: و الله العالم.

یادم آمد که وقتی شیخ محمدباقر کمره‌ای با سید علی‌اکبر برقعی قمی - هر دو روحانی - در فستیوال صلح بخارست به دعوت جمعیت هواداران صلح، وابسته به حزب توده، شرکت کردند و لابد در آنجا حرکات موزون دختران کمونیست را - که گویا هُنَّ کالحُمُر! - ناظر بودند و به طور مشروع! به تماشا نشستند، پس از مراجعت مورد انتقاد بعضی‌ها قرارگرفتند و جریده‌ای نوشته بود:

جناب شیخ ...

... من فکر می‌کنم که زیادنویسی و اصرار بر حضور همیشگی در صحنه! موجب این عوارض می‌گردد.(1)


1) . بعداً این بحث، به شکل «مصاحبه» در روزنامه «جوان»، شماره 4859، مورخ 22 تیرماه 1395، صفحه 9 به چاپ رسید.

فهرست‌ها

اشاره

اعلام، اماکن، کتب

فهرست اعلام

ابراهيم ميلاني........................ 126

ابوالحسن بني صدر...... 105, 110

ابوالخود................................. 128

ابوالقاسم اميني 41, 42, 43, 45, 46, 47, 48, 50, 51, 52, 54

احمد آرامش........................... 27

احمد نقيب زاده.................... 133

اربوکر.................................... 129

استالين.................................... 107

استوار تيموري....................... 154

الفضل الورطلاني.................. 128

اللهيار صالح........................... 112

الي اربوکر............................. 128

امام حسين (ع)....................... 153

امام خمینی(ره) 55, 105, 106, 110, 111, 144

امير علاني................................ 90

امير کبير................................. 110

امين الدوله........................ 49, 51

آبراهاميان............................... 126

آیت الله ابوالقاسم کاشاني 7, 8, 9, 21, 23, 24, 25, 26, 27, 28, 44, 45, 48, 55, 56, 85, 93, 94, 95, 96, 97, 99, 106, 107, 108, 109, 110, 111, 112, 114, 115, 116, 117, 118, 119, 120, 121, 122, 123, 124, 125, 126, 127, 128, 129, 130, 131, 132, 134, 135, 136, 137, 138, 140, 141, 142, 143, 146, 147, 148, 151, 152, 155

آیت الله بهشتي......................... 30

آيت‌الله حجت................ 96, 125

آيت‌الله خوانساري 96, 125, 138

آيت‌الله صدر.................. 96, 125

آيت‌الله طالقاني 89, 92, 110, 119, 138, 144, 153

آيت‌الله فيض............................ 96

آیت الله ناصر مکارم شيرازي 113

آیت الله مدرس..................... 110

آيت‌الله مطهري...................... 117

بريان لپينگ.............................. 39

بندر بن سلطان......................... 38

بختيار..................................... 137

بهفروز.................................... 126

پاپ................................... 42, 43

تراب سلطان پور...................... 53

تيمور بختيار........................... 153

ثريا ........................................... 40

جعفر شهيدي........................... 29

جمال الدين حسيني اسدآبادي 132

جمال عبدالناصر.................... 150

حائري زاده............................ 155

حسن البناء.......... 121, 122, 136

حسني مبارک.......................... 34

حسين امامي........................... 146

حسين راضي.......................... 113

حسين مکي.................. 124, 155

خسرو قشقايي.......................... 56

خليل ملکي 100, 103, 104, 141, 142

خليلي طهماسبي 148, 151, 153, 154

داريوش فروهر...................... 103

داود نوروزي............................ 57

دفتري........................... 137, 141

دکتر بقائي.......... 118, 120, 155

دکتر سحابي................. 112, 121

دکتر شريعتي......................... 126

ذوالقدر............... 117, 153, 154

رزم آرا 89, 120, 137, 147, 148, 149, 154

رضا خان 114, 116, 119, 137, 146

رضا فلاح............................... 137

سالمي................. 107, 108, 109

سپهبد زاهدي 24, 47, 48, 50, 51, 56, 95, 120, 137, 150, 151, 152, 155, 156

ستار خان................................ 110

سرفرانسس شپرد................... 129

سلمان فارسي.................... 26, 27

سهام السلطان بيات................ 137

سوليوان............................. 57, 58

سي. ام. وودهاوس......... 38, 130

سياوش بشيري......................... 53

سيد جمال الدين............... 17, 22

شاهين فاطمي........................... 57

شمس قنات آبادي 26, 118, 120, 147

شهاب خسرواني...................... 49

شوآرتسکف............................ 40

صدام........................................ 33

صراف زاده............................ 149

ضياءالدين طباطبايي.............. 149

عباس مسعودي........................ 49

عبدالحسين واحدي............... 131

عبدالکريم انواري........ 134, 136

عبدالله معظمي........................ 100

عبدالناصر................................. 34

عزت الله سحابي 91, 92, 112, 145

علاء.............................. 149, 153

علي اميني 44, 45, 47, 53, 55, 57, 58

علي حجتي کرماني............... 108

علي شريعتمداري 112, 113, 114, 115

علي محمدي......................... 113

غلامحسين صديقي 98, 100, 101

غلامرضا نجاتي........................ 24

فاروق..................................... 122

فلاطوري.................................. 16

فاطمي 56, 111, 131, 132, 149

فرزانه طاهري......................... 100

فرزانگان................................. 108

فضل الله نوري......................... 99

قوام السلطنه 21, 109, 116, 117, 118, 119, 136, 137, 149, 150

کاشاني................................... 130

کاظم سامي............................ 113

کاوه بيات.............................. 104

کريم پور شيرازي................. 111

کريم سنجابي 100, 101, 102, 103

کسروي.................................. 145

کمال قائمي........................... 104

کيم روزولت........................... 39

گافتارادزه................................ 49

مارک. ج. گازيوروسکي....... 24

مارون عرب........................... 128

ماسينيون فرانسوي.................... 27

مجيد موقر................................ 49

محمد تقي جعفري.................. 16

محمد ساعد........................... 124

محمد عاصمي.................. 56, 57

محمد مصدق 7, 8, 9, 21, 22, 23, 24, 25, 42, 43, 44, 50, 54, 85, 91, 94, 95, 96, 97, 98, 99, 100, 101, 102, 103, 104, 105, 107, 109, 110, 111, 112, 113, 114, 115, 116, 117, 118, 119, 120, 121, 124, 125, 126, 127, 130, 131, 133, 134, 136, 137, 138, 139, 140, 141, 142, 146, 148, 149, 150, 151, 152, 155, 156

محمد مهدي عبدخدايي 131, 132, 153

محمد نخشب............... 113, 118

محمد واحدي........................ 153

محمدحسين فضل الله.............. 38

محمدرضا پهلوي........... 40, 105

محمود اميني............................ 50

محمود نريمان...... 99, 101, 142

سید مرتضي خسروشاهي...... 143

مسعود حجازي...................... 103

ممتاز....................................... 142

مصطفي السباعي.......... 128, 129

مظفرالدين شاه......................... 51

ميثمي............................ 124, 126

معين الدين مرجاني............... 113

مهدی بازرگان 112, 121, 124, 125, 152

مهندس حسيبي 92, 112, 121, 124, 125

ناصرالدين شاه......................... 17

ناصرخان قشقائي.............. 27, 28

نايگل وست...................... 39, 53

نجاتي......................... 24, 25, 26

نواب صفوي 21, 90, 91, 92, 93, 111, 118, 131, 145, 146, 147, 148, 149, 150, 151, 152, 153, 154, 155, 156

نورالدين کيانوري....... 106, 107

سید هادي خسروشاهي 7, 8, 13, 14

وثوق...................................... 137

هژير...................... 89, 120, 146

همايون کاتوزيان 97, 99, 100, 102, 103, 141

يبرم خان ارمني........................ 99

فهرست اماکن

احمد آباد...... 25, 89, 115, 138

اردن....................................... 150

اروپا 41, 47, 48, 50, 51, 56, 57

استانبول.................................... 33

اسرائيل................ 122, 123, 124

اصفهان................................... 113

آفريقاي شمالي..................... 128

الجزاير...................................... 41

آلمان..................... 16, 108, 114

امريکا...................... 48, 87, 149

آمريکا 24, 27, 28, 36, 38, 39, 51, 53, 56, 57, 58

انگليس 23, 37, 38, 39, 48, 49, 53, 87, 88, 94, 114, 115, 116, 122, 123, 127, 128, 129, 131, 137, 140, 148, 149

ايتاليا........................... 41, 42, 43

ايران 8, 13, 16, 22, 23, 34, 37, 42, 49, 50, 51, 53, 54, 55, 56, 57, 88, 92, 103, 105, 106, 107, 113, 114, 116, 117, 122, 123, 124, 128, 130, 143, 145, 146, 147, 148, 150, 153, 155, 156

بريتانيا.................. 128, 130, 137

بغداد............................... 33, 155

بيروت............................. 40, 128

پاريس...................................... 53

تبريز....................................... 143

تهران 8, 24, 27, 37, 108, 111, 113, 114, 118, 121, 122, 124, 129, 143, 145, 146, 153, 156

جزيره‌العرب............................. 38

خليج فارس.............................. 36

دمشق...................................... 129

رم. 41, 42, 43, 44, 47, 51

سوريه........................... 128, 129

سوئيس..................................... 52

شوروي............ 15، 49, 91, 107

شيراز...................................... 116

طالقان..................................... 153

عراق..... 33, 95, 114, 140, 150

فارس........................................ 28

فرانسه....................................... 15

فلسطين................................... 150

قاهره............ 34, 121, 122, 150

قم. 8, 9, 36, 37, 55, 96, 108, 125, 143, 146, 147, 151

لبنان................................. 40, 128

لندن...... 39, 46, 128, 129, 130

لويژيانا...................................... 24

مدينه......................................... 49

مشهد...................................... 126

مصر 34, 92, 121, 122, 123, 146, 150

نجف............................... 99, 145

واتيکان..................................... 42

فهرست کتب

Counter coup................................... 39

Something Ventured.................. 39, 130

The Friends..................................... 39

الاستخبارات البريطانيه و عملياتها السريه 40

پاسخ به تاريخ.......................... 40

جنبش ملي شدن صنعت نفت. 24

خاطرات و تألمات................... 25

دوستان..................................... 53

روابط ايران با اخوان............. 122

سقوط امپراطوري انگليس...... 39

سلمان پاک.............................. 27

ضد کودتا................................ 39

عفيف الرزاز............................. 40

علي اميني باباقندي شماره يک 53

کودتاي 28 مرداد.................... 38

کودتاي نوژه............................ 27

گذشته، چراغ راه آينده.......... 24

مصدق و مبارزه براي قدرت در ايران 100

نامهاي ننگين............................ 53

اسناد و تصاویر

تصویر

183

تصویر

184

تصویر

185

تصویر

186

تصویر

187

تصویر

188

رم، 23 می‌1984

بسم الله الرحمن الرحیم

المرکز الاسلامی الثقافی - ایطالیا

عاليجناب سيد هادي خسروشاهي سفير ايران در واتيکان

رم

عالیجناب محترماً: طبق دستورالعملي که از سوي شوراي مديريت مرکز اسلامي به اينجانب، جهت درخواست از دولت‌هاي اسلامي براي تأمين و تکميل بودجه و هزينه ساخت مسجد رم اعلام گرديد، خوشوقت هستم که نامه حاضر را خدمت‌تان ارسال دارم.

شايان ذکر است که ارجاع مستقيم اين نامه درخواست، به دولت شما، يا تغيير مفاد آن مطابق با شرايط ديپلماتيک، به نظر شخص جناب‌عالي بستگي دارد.(1)

با بهترین احترام‌ها

ابوالقاسم امینی

مدیر کل


1) . در این رابطه، نخست حق عضویت ایران در مرکز اسلامی رم، که سال‌ها پرداخت نشده بود و سفیر ایران هم، برخلاف دیگر سفرای کشورهای اسلامی در جلسات آن شرکت نمی‌کرد، پرداخت گردید و سپس برای کمک به تکمیل امور مسجد و کارهای فرهنگی مرکز، اقدامات لازم به عمل آمد.

تصویر

190

بسم الله الرحمن الرحيم

مرکز فرهنگي اسلامي - ايتاليا

جناب آقاي خسروشاهيان، سفير محترم جمهوري اسلامي ايران

چون هميشه لطف جنابعالي شامل حال ارادتمند بوده است و دليل آن هم روشن است؛ علاقه خاص جنابعالي به اتمام مسجد رم و 25 سال که ارادتمند افتخاري براي گرفتن زمين قبرستان مسلمانان و سه هکتار زمين براي ساختن مسجد رم زحمت کشيده‌ام، مورد علاقه خاص جنابعالي شده‌ام.

فراموش نفرموده‌ايد که در زمان جنگ ايران و عراق از گرفتن پانسيون صرف نظر کردم و اخيراً هم پنجاه ميليون لير ايتاليایي براي ساختن درب مسجد پرداخته‌ام. خواهشي از جناب‌عالي دارم و آن اين است که خانه‌اي در الاهيه ارث پدري دارم که در آن يک نفر نشسته است و چون پسر بزرگم مهدي اميني کسالت دارد و پس از رفع مرض بايد به ايران برود و در آن خانه سکونت کند، بايد لطف فرماييد که آن خانه تخليه شود و به نماينده اينجانب که حضورتان خواهد آمد تحويل شود.

از اين لطفي که به بنده خواهيد فرمود هزار بار شاکرم.

ارادتمند

ابوالقاسم اميني

11/7/69

تصویر

192

بسم الله الرحمن الرحيم

مرکز فرهنگي اسلامي - ايتاليا

28 محرم

جناب آقاي خسروشاهيان، سفير محترم جمهوري اسلامي ايران

پس از عرض سلام خواستم به وسيلة تلفن جوياي حال حضرتعالي شوم، جواب دادند که تشريف نداريد. بسته‌اي امروز به مرکز اسلامي رسيد و بدون توجه به اسم حضرتعالي آن را باز کردند. گناه از پُست نيست؛ زيرا آدرس مرکز اسلامي بود، چنانچه در روي بسته ملاحظه مي‌فرماييد. با معذرت از اين اتفاق، بسته را حضورتان مي‌فرستم و يک نسخه از آن مجله را براي استفاده در مرکز اسلامي نگاه داشتم.

با دعاي خير براي سلامتي جنابعالي و فاميل محترم به اين مختصر تصديع داده و خاتمه مي‌دهم.

ارادتمند

ابوالقاسم اميني

تصویر

194

تصویر

195

تصویر

196

تصویر

197

تصویر

198

تصویر

199

تصویر

200