ghaemiyeh.com
سرشناسه: صافى گلپايگانى، لطفالله.
عنوان و نام پديدآور: آينه جمال: نگرشى بر مكارم اخلاق حضرت أباعبدالله الحسين عليه السلام / صافى گلپايگانى.
مشخصات نشر: قم: دفتر تنظيم و نشر آثار حضرت آيتالله العظمى صافى گلپايگانى، 1393.
وضعيت ويراست: ويراست 3.
مشخصات ظاهرى: 73 ص
شابك: 1-21-7854-600-35000978: ريال.
وضعيت فهرست نويسى: فيپا.
يادداشت: چاپ چهارم.
يادداشت: كتابنامه.
موضوع: حسين بن على عليهما السلام امام سوم، 4-61 ق -- اخلاق.
موضوع: حسين بن على عليهما السلام امام سوم، 4-61 ق -- فضايل.
موضوع: حسين بن على عليهما السلام امام سوم، 4-61 ق -- احاديث.
شناسه افزوده: دفتر تنظيم و نشر آثار حضرت آيتالله العظمى صافى گلپايگانى.
ردهبندى كنگره: 9 1395 آ 225 ص/ 41/4 BP
ردهبندى ديويى: 297/953
شماره كتابشناسى ملّى: 4336698
خیراندیش دیجیتالی : بیادبود مرحوم حاج سید مصطفی سید حنایی
دفتر تنظيم و نشر آثار
نام كتاب: آينه جمال (نگرشى بر مكارم اخلاق حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام)
مؤلف: حضرت آيتالله العظمى لطفالله صافى گلپايگانى مدظله الوارف
به كوشش: محمدصادق منتظرى / احمد كريمى
چاپ اول (ويراست سوم، چهارم كتاب): ذىالقعده 1437 /تابستان 1395
شمارگان: 3000
بها: 3500 تومان
شابك: 1-21-7854-600-978
سايت الكترونيك: www.saafi.net
پست الكترونيك: saafi@saafi.net
آدرس پستى: قم / انقلاب 6 / پلاك 181
تلفن: 37755543 (025)
آينه جمال
نگرشى بر مكارم اخلاق حضرت أباعبدالله الحسين عليه السلام
صافى گلپايگانى
سخن ناشر 7
فصل اول: جمال آدمى 9
برترى انسان 9
برنامۀ پيامبر صلى الله عليه و آله 10
رمز بقاى حسين عليه السلام 12
چرا او را ياد كنيم؟! 13
فصل دوم: خورشيد انديشه 15
شاگردان مكتب پيامبر صلى الله عليه و آله 15
حسين عليه السلام چراغ اسلام 16
حسين عليه السلام، شمع بزم عالمان 18
فصل سوم: بر سجّاده نياز 21
روح عبادت 21
فصل چهارم: باران سخاوت 23
مولاى نيازمندان 23
قرضت را ادا مىكنم 23
فصل پنجم: يك آسمان كرم 25
مرامنامۀ حسين عليه السلام 25
فصل ششم: پرچم عدالتخواهى 29
امام عدالتخواه 29
فصل هفتم: به رنگ سادگى 33
نگاه به دنيا 33
فصل هشتم: بر قلّه تواضع 37
از افتادگى تا عزّت 37
فصل نهم: قهرمان تاريخ 39
در معناى شجاعت 39
شجاعت راستين 40
معيار بقاى امّتها 40
در رزمگاه حسين عليه السلام 41
فصل دهم: روح پرشكوه 45
عظمت در تصميم 45
عزم حسينى 48
عظمت در مردانگى 49
فصل يازدهم: كوه صبر 53
جايگاه صبر 53
مرد صبر 55
صبر در جهاد 56
صبر بر بلا 58
صبر در هنگامه غضب 60
صبر بر تشنگى 64
صبر در بندگى 65
كتابنامه 67
آثار حضرت آيتالله العظمى صافى گلپايگانى مدظله الوارف در يك نگاه 75
جمال حسين عليه السلام، آينۀ تمامنماى مكرمتهاى اخلاقى است و ياد سيدالشّهدا، مرور درسهاى اخلاق و معنويت است.
اكنون قرنهاست خورشيد حيات طيبۀ حسين عليه السلام، كه تجلّى جمال الهى است در افق حركت جامعۀ بشرى نورافشانى مىكند و كاروان كمال و تعالى، قافلهسالارى همچون حسين عليه السلام دارد.
معرفت حسين عليه السلام و فضائل و مكارم اخلاق آن امام خوبىها، درس جاودانۀ چگونه زيستن و چگونه بودن است.
معرفت حسين عليه السلام، معرفت به انسانيت و اخلاق و بزرگى و كرامت نفس است.
كتاب آينۀ جمال، مرورى است اجمالى بر جلوههايى از مكارم اخلاق مولاى خوبان و امام شهيدان حضرت حسين بن على عليه السلام؛ جلوههايى كه بايسته است در نگرش به حيات آن امام همام مورد توجه ويژه قرار گيرد.
آينۀ جمال نشان مىدهد كه شخصيت رفيع حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام، چگونه مجموعهاى از صفات ممتاز انسان كامل و برگزيدۀ پروردگار بوده است و حيات طيبۀ آن عصارۀ خوبىها، تصويرى از
كرامت، شجاعت، صبر، عدالت، سخاوت و در يك كلام عظمت را به نمايش مىگذارد.
و اينك پرتوى از آينۀ جمال خورشيد هدايت حسين عليه السلام، در مقابل ماست.
كافى است تا پنجرۀ دل را بگشاييم...
مركز تنظيم و نشر آثار
حضرت آيتالله العظمى صافى گلپايگانى مدظله العالى
مسلّم است كه ارزش واقعى انسانها به علم، كمالات، فضايل و صفات اخلاقى است. افراد بشر هرچند از جهت جسم، ظاهر، لباس، مكان، مال، مقام و اينگونه موارد با هم تفاوتهايى دارند امّا اين تفاوتها سبب امتياز آنها بر يكديگر نيست؛ آنچه سبب امتياز حقيقى است، علم، فضيلت، اخلاق و رفتار نيك است.
فضيلت آدميان در بهرهگيرى از لذائذ حيوانى و برخوردارى از آنچه بين انسان و ساير حيوانات مشترك است نمىباشد؛ بلكه كمال آدمى وابسته به امتيازات او از حيوانات است. هرچه بهرۀ او از اين امتيازات بيشتر باشد، فاصلهاش از عالم حيوانى زيادتر، و جلوه و نمايش انسانى او بيشتر مىشود.
انسان فطرتاً شيفتۀ اخلاق پسنديده است؛ او صاحبان مكارم اخلاق
را دوست مىدارد و تحتتأثير مناظر حسّاس اخلاقى قرار مىگيرد.
در تمام قرون و اعصار، عدالت، طهارت نفس، امانت، صداقت، استقامت، ثبات قدم، شجاعت، صراحت لهجه، صبر و حلم، وفاى به عهد، تواضع، رحم، احسان، اغماض و گذشت، فداكارى و ايثار، آزادىخواهى و خدمت به همنوع، و ساير صفات حميده، محبوب بشر بوده است. هرچه شكل دنيا عوض شود و ظواهر زندگى تغيير كند در اين احساس بشرى و احترام او به نيكوكاران و نيكوخويان، تغييرى حاصل نخواهد شد. چنانچه صفاتى مانند، حسد، تكبّر، نفاق، ظلم و بىرحمى، خيانت، دروغ، كينهتوزى و خودبينى، هميشه مورد تنفّر بوده و نامطبوع مىباشد. علم اخلاق بر اساس همين توجّه فطرى انسان و درك باطنى او به وجود آمده است.
قرآن مجيد برنامۀ كار و دعوت پيغمبر صلى الله عليه و آله را در سه قسمت خلاصه مىكند:
در حديث معروف، پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
1) (1)
«إِنَّمَا بُعِثْتُ لاُتَمِّمَ مَكَارِمَ الأَخْلاقِ»؛(1)
ابنسلامه قضاعى، مسندالشهاب، ج 2، ص 192-193؛ بيهقى، السننالكبرى، ج 10، ص 192؛ ابنعبدالبر، الاستذكار، ج 8، ص 576؛ طبرسى، مكارمالاخلاق، ص 8؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 16، ص 210؛ ج 68، ص 382. اگر مسلمانان با داشتن تعاليم پرارزش اخلاقى و برنامههاى جامع آسمانى، در سياهى فساد اخلاق گرفتار شوند جاى بسى تأسّف است و به تقليد از مسيحىها و ملل مغرب زمين، كه فاقد مدنيت اخلاقى مىباشند، از صفات ممتاز اسلامى و آداب پسنديده كه موجب مباهات ملل اسلام بود دست شسته و به بىعفّتى، بىغيرتى و هتك شرف، منحرفساختن جوانان و بانوان و آميزشدادن آنها با بيگانگان، ميگسارى، قمار، رقص و توسعۀ فساد افتخار كنند و مجلّات و مطبوعاتى داشته باشند كه اين روشهاى ناپسند را ترويج و با انتشار داستانها و سرگذشتهاى شهوتانگيز و عكسهاى قبيح، آتش غرايز حيوانى جوانان را روشن سازند.
وضعيت فعلى مسلمين و ضعف كنونىشان بهعلّت ملتزمنبودن آنها به احكام اسلام، بيرونشدن امور از برنامههاى شرعى و جهل به معارف عاليه و اهداف اسلامى و ضعف آنها در علوم تجربى و صنعت است. مسلمانان بايد با تكميل صنايع و علوم جديد، خود را از بيگانگان بىنياز كرده و پولهايى را كه صرف تقليد از روشهاى نكوهيده و آداب زشت غربىها مىنمايند صرف ترقّى علم و صنعت كنند تا هم كشورهاى اسلامى در شاهراه ترقّى بهسرعت، گام بردارند و هم از فساد اخلاق و آفات تمدّن جديد محفوظ و مصون بمانند.
«همانا برانگيخته گرديدم تا مكارم اخلاق را به سر حدّ كمال برسانم».
شخص پيامبر صلى الله عليه و آله به تمام اخلاق فاضله و صفات ممتاز آراسته و در
1) (1)
حسن اخلاق، يگانه نمونۀ كمال بشرى و به تصديق دوست و دشمن مثل اعلا، و سرآمد تمام مردم بود.(1)
اكنون دنيا در آتش نكبت اخلاقى غربىها مىسوزد و اضطراب فكرى و آشفتگى روحى، ميلياردها انسان را درمانده كرده و هيچكس از طغيان ناگهانى حرص و آز صاحبان سلاحهاى ويرانكننده در امان نيست و هر روز از سوء اخلاق و مظالم آنها مطالبى مىشنويم و مىخوانيم كه انسان از نقل آن شرمنده مىشود.
آرى! مسلمانها بايد در فضايل، كرامت نفس، پاكدامنى، عفّت و امانت، ملّتى نمونه باشند و با تمسّك به كلمۀ توحيد و اتّحاد و همبستگى اسلامى، از قوىترين ملل دنيا به شمار روند و نبايد حركتى كنند كه اجتماع آنها به يك اجتماع مسيحى و اجتماع دورانهاى جاهليت شبيهتر باشد تا به يك اجتماع عالى و درخشان اسلامى.
استقامت، شجاعت، پايدارى و مناعت از هيچكس قابل تحقّق نيست مگر آنكه در نواحى ديگر اخلاق نيز عظيم، برجسته و ممتاز باشد. ايمان و معرفت، يقين و بصيرت، توكّل و اعتماد بر خدا، زهد و صبر بايد به حدّ اعلا و وفور در شخص، وجود داشته باشد تا بتواند مظهر آن آيات عظيم و عجيب، خويشتندارى، صبر و استقامت گردد.
علايلى مىنويسد: در آنچه از اخبار و تاريخ حسين عليه السلام نزد ماست مىبينيم كه وى كمال مواظبت را در تأسّى به خويش داشت بهطورىكه از همۀ جهات و نواحى، نمونۀ كامل پيغمبر صلى الله عليه و آله بود.
1) (1)
كسى كه همه حالات و سكون، حركت، فكر و تأمّلاتش الهى بود، مىبينيم كه در جهاد، فداكارانه شمشير مىزد و ازخودگذشته بود؛ هيچ كار و تكليفى او را از وظيفه و تكليف ديگر باز نمىداشت.(1)
علايلى، سموالمعنى، ص 102.
ما اگر حسين عليه السلام را در بين بزرگان و صاحبان شخصيت و عظمت، مقدّم مىداريم فقط به اين دليل نيست كه مرد عظيمى را مقدّم داشتهايم؛ بلكه عظيمى را مقدّم مىداريم كه هر باعظمتى در برابر عظمت او در حال كُرنش است و شخصى را برترى مىدهيم كه از هر شخصيتى بالاتر است و مردى را مقدّم مىداريم كه فوق تمام رجال تاريخ در اجتماع آنهاست و اين تقديم، هيچ كار تازه و بديعى نيست؛ زيرا مردان تاريخ، عُمر خود را در تحصيل مجد و بزرگوارى زمين به پايان رساندند، امّا حسين عليه السلام جان خود را در راه تحصيل مجد آسمان فدا كرد و چنين كسى بالاتر و برتر از همه است.
مردى كه از عظمتِ نبوّتِ محمد صلى الله عليه و آله، عظمت مردانگى على عليه السلام و عظمت فضيلت فاطمه عليها السلام به وجود آمده، نمونۀ عظمت انسانى و نشانۀ آشكار بزرگى اخلاق است، پس ياد او و ذكر حالات او تنها ياد و ذكر يك مرد بزرگ نيست؛ بلكه ياد و تذكار انسانيت جاويدان است. اخبار
1) (1)
و تاريخ او تاريخ يك قهرمان فضيلت بشرى نيست، بلكه تاريخ قهرمانى بىمانند است.
عقّاد مىنويسد: «بنىاميه بعد از شهادت سيدالشّهدا عليه السلام بهمدّت شصت سال، حسين و پدرش را بر فراز منابر سبّ مىكردند امّا يك نفر از آنها نتوانست نسبت به مقام ورع، پارسايى، پرهيزكارى و مراعات او از احكام دين جسارتى بنمايد و او را به كوچكترين گناهى كه ممكن است در آشكار يا پنهان از آدمى صادر شود متّهم سازد.
آنها مىخواستند كه در مورد حسين عليه السلام غير از خروج بر حكومتشان چيزى گفته شود يا عيبى در او بجويند اما زبان خودشان و زبان مزدورانشان را از اينكه عيبى را به حسين عليه السلام نسبت بدهند، كوتاه ديدند».(1)
عقاد، ابوالشّهداء، ص 136.
و باز عقّاد آورده است: «كربلا امروز حرمى است كه مسلمانان، آن را براى عبرت و يادبود و غيرمسلمين براى مشاهده و تماشا، زيارت مىكنند امّا حقّ اين است كه كربلا بايد زيارتگاه كسى باشد كه براى نوع بشر نصيبى از قدس و فضيلت مىشناسد؛ زيرا ما هيچ بقعهاى از بقاع زمين را نمىشناسيم كه نام آن با فضايل و مناقبى توأم باشد كه آن فضايل و مناقب لازمتر از فضايلى است كه با اسم كربلا بعد از شهادت حسين عليه السلام مقرون گرديد».
1) (1)
احاديث معتبر بر اين مطلب دلالت دارند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله، على عليه السلام و فرزندانش را به دانشهايى مخصوص گردانيد. كتابى به خط على عليه السلام و املاى پيغمبر صلى الله عليه و آله همواره در اين خاندان مورد استناد و مراجعه بوده است، درحقيقت، تبليغات و تعليمات امامان عليهم السلام و سيره و روش آنها مكمّل و متمّم هدف پيغمبر صلى الله عليه و آله در تربيت جامعه و هدايت بشر مىباشد.
بر اساس حديثِ متواتر و مشهور ثقلين(1)
كوفى، مناقب الامام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص 98، 105، 112، 114؛ طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص 216-217.
، پيغمبر صلى الله عليه و آله جميع امّت را به اين بزرگواران ارجاع داده است. باوجود اين حديث شريف، صلاحيت علمى اهلبيت پيغمبر صلى الله عليه و آله ظاهر و آشكار مىگردد.1) (1)
علاوه بر اينها روايات بسيار ديگرى از طرق اهلسنّت دلالت دارند بر آنكه در بين تربيتشدگان مكتب نبوّت، على عليه السلام بيشتر از همۀ صحابه، از تابش انوار نبوّت استفاده كرد؛ او بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله مرجع عموم در مسائل مشكل علمى مىباشد و علوم شرعيه همه به آن سرور منتهى مىشود.
بعد از على عليه السلام منصب الهى امامت و رهبرى علمى و دينى با فرزندانش حضرت امام حسن مجتبى و حضرت امام حسين، سيدالشّهدا عليهما السلام بود. آنها ملجأ و پناه مردم در مسائل اسلامى، علوم تفسير و احكام شرعى بودند؛ سخنشان قاطع و مقبول، و روششان سرمشق و ميزان بود.
هرچه بيشتر در حالات سيدالشّهدا عليه السلام دقيق شويم اين رمز بر ما آشكارتر مىشود كه در امر دين بصيرتى خارقالعاده و بينشى غيبى راهنماى آن حضرت بوده است.
علم و دانش آن بزرگوار از احتجاجات او با دشمنان اهلبيت، بهخصوص معاويه و مروان، از نامههايى كه به معاويه مرقوم فرموده، از خطبههايى كه به مناسبتهاى مختلف انشا نمودهاند و از دعاى عرفه، و دعاهاى ديگرى كه از آن حضرت در كتابهاى شيعه و سنّى نقل است، ظاهر و آشكار مىگردد.
نافع بن ازرق، رهبر فرقۀ ازارقه خوارج به امامحسين عليه السلام عرض كرد: خدايى را كه مىپرستى براى من توصيف كن!.
امامحسين عليه السلام فرمود:
«يَا نَافِعُ إِنَّ مَنْ وَضَعَ دِينَهُ عَلَى الْقِيَاسِ لَمْ يَزَلِ الدَّهْرُ فِي الإِلْتِبَاسِ مَائِلاً نَاكِباً عَنِ الْمِنْهاجِ ظَاعِناً بِالإِعْوِجَاجِ ضَالّاً عَنِ السَّبيلِ قَائِلاً غَيْرَ الْجَمِيلِ يَا ابْنَ الأَزْرَقِ أَصِفُ إِلَهي بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ وَأَعْرِفُهُ بِمَا عَرَفَ بِهِ نَفْسَهُ لا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ، وَلا يُقَاسُ بِالنَّاسِ قَرِيبٌ غَيْرُ مُلْتَصِقٍ، وَبَعيدٌ غَيْرُ مُسْتَقْصِي يُوَحَّدُ وَلا يُبَعَّضُ، مَعْرُوفٌ بِالآيَاتِ مَوْصُوفٌ بِالْعَلامَاتِ لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْكَبِيرُ الْمُتَعَالُ»؛
«اى نافع! هركس دين خود را بر قياس بسازد همواره در اشتباه است و در راه به صورت افتد، به اعوجاج و كژى كوچ كند، گمراه گردد و سخنان نازيبا گويد. اى پسر ازرق! من خدايم را وصف مىكنم به آنچه او خود را وصف فرموده است. او به حواس ادراك نشود و به مردم قياس نگردد. نزديك است امّا به چيزى چسبيده نيست، دور است امّا دورى نجسته (دورى و نزديكى خداوند مانند دورى و نزديكى موجودات ديگر نيست. دورى و نزديكى او با حواسّ مادّى قابل درك نمىباشد). او يگانه است و تبعيض، تجزيه و تركيب در او راه ندارند، و به نشانهها شناخته شده و به علامتها وصف گرديده است؛ غير از خداوند بزرگ و بلندمرتبه، خدايى نيست».
ابنازرق گريست و گفت:
مَا أَحْسَنَ كَلامَكَ؛ چقدر نيكو است كلام تو!.
حسين عليه السلام فرمود: «به من رسيده كه تو بر پدر و برادرم و بر من گواهى به كفر مىدهى!»
ابنازرق گفت: أَمَا وَاللهِ يَا حُسَيْنُ لَئِنْ كَانَ ذَلِكَ لَقَدْ كُنْتُمْ مَنَارَ الإِسْلاَمِ وَنُجُومَ الأَحْكَامِ؛(1)
ابنعساكر، تاريخ مدينۀ دمشق، ج 14، ص 184؛ همو، ترجمۀ ريحانة الرسول صلى الله عليه و آله الامام الحسين عليه السلام، ص 225؛ علايلى، سموالمعنى، ص 148.
يا حسين! اگر اين ناسزا از من صادر شده، به خدا سوگند! به يقين، شما چراغ اسلام و ستارگان احكام خداييد. يعنى مردم بايد از انوار علوم و معارف شما روشنى بجويند و در تاريكىها به ستارههاى وجود شما هدايت گردند.ابنكثير در البداية و النهايه خود آورده است: حسين عليه السلام و ابنزبير از مدينه بهسوى مكّه بيرون شدند و در مكّه اقامت گزيدند. حسين عليه السلام مورد توجّه مردم قرار گرفت. آنها بهسوى او مىآمدند در اطراف او مىنشستند و سخنش را مىشنيدند و از آنچه از او مىشنيدند سود مىجُستند وگفتههايش را ضبط كرده و مىنوشتند تا از او روايت كنند.(2)
علايلى در سموالمعنى نگاشته است: مردم چنان شيفتۀ معنويت و
عظمت روح حسين عليه السلام بودند و چنان حسين عليه السلام محبوبيت داشت كه از همهكس و همهجا منصرف و منقطع شده و بهسوى او مىشتافتند. كسى جز حسين عليه السلام نبود كه اينهمه مريد و ارادتمند داشته باشد؛ گويى مردم در وجود حسين عليه السلام حقيقت ديگرى از عالم ابداع الهى را تماشا مىكردند. چون حسين عليه السلام سخن مىگفت مثل آن بود كه زبان عالم غيب باز شده و آنها را از رموز و اسرار پنهان و حقايق نهان آگاه مىساخت و زمانى كه خاموش مىشد سكوتش بهگونهاى متفاوت آنها را از حقايق ديگر باخبر مىساخت؛ زيرا پارهاى از حقايق را جز با خاموشى عميق نمىتوان اظهار كرد؛ مثل نقطه و فاصلهاى كه در ميان سطرها، كلمهها و جملهها مىگذارند و همان نقطۀ خالى از نوشته، مانند نوشتههاى كتاب، معنايى مىدهد كه جز با آن نقطه با هيچ نوشتهاى آن معنا را نمىتوان بيان كرد.(1)
علايلى، سموالمعنى، ص 100.
كلام فوق نشان از واقعيتى انكارناپذير از محبوبيت علمى حسين عليه السلام در ميان مردم دارد. باآنكه مردم در فشار حكومت بوده و جاسوسان و كارآگاهان همهجا در تعقيب آنها بودند تا كسى با حسين عليه السلام رابطه نداشته باشند، امّا قدرت سرنيزه و زور نظامى چگونه مىتواند مردم را از خودشان، دلشان و ضميرشان جدا كند؟ قدرت، هر ميزان كه باشد نمىتواند بر شعور بشر مسلّط شود و سرنيزه هر قدر كه كارى و نافذ باشد به باطن انسان و معنويت او نفوذ نمىكند.
1) (1)
علايلى در ادامه آورده است: حسين عليه السلام كثير الحديث و الروايه بود، آن زمان بااينكه تعداد بسيارى از اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل حديث مىكردند، امّا مردم همۀ آنها را ترك كرده و به مجلس حسين عليه السلام مىآمدند. پس از اين، علايلى احاديثى از آن حضرت نقل مىكند.(1)
علايلى، سموالمعنى، ص 100-102.
اخبارى كه از حسين عليه السلام نقل شده حاكى از علم و ذوق سرشار، قوّت فطانت، استعداد و قريحه و استحكام منطق اوست. اين اخبار بيش از آن است كه قابل شمارش باشد. آن حضرت بهگونهاى در مسائل علميه با جودت ذهن و حدّت خاطر اظهارنظر مىكرد و فتوا مىداد كه موجب تحير مردم مىشد، تا حدّى كه عبدالله بن عمر در حقّ او گفت: إِنَّهُ يَغُرُّ الْعِلْمَ غَرّاً؛(2)
همچنان كه مرغ، جوجۀ خود را با منقار خود غذا مىدهد، حسين عليه السلام نيز در بيت نبوّت و ولايت از سرانگشت علوم رسول خدا صلى الله عليه و آله غذا خورد، و از سينۀ معارف اسلام شير مكيد و رشد و نموّ يافت.
1) (1)
2) (2) علايلى، سموالمعنى، ص 148. نظير اين كلمه را يزيد در شأن حضرت امام زينالعابدين عليه السلام گفت؛ وقتى به او پيشنهاد كردند كه درخواست آن حضرت را بپذيرد، و اجازه دهد به منبر برود، يزيد اجازه نداد و گفت: اگر به منبر برود ما را رسوا مىسازد. به او گفتند: از اين نوجوان در چنين حال چه بر خواهد آمد؟. گفت: شما از كار اين خاندان بىخبريد: هَذَا مِنْ أَهْلِ بَيتٍ قَدْ زُقُّوا الْعِلْمَ زقّاً. مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 137-138؛ بحرانى اصفهانى، عوالمالعلوم، ص 438؛ محدث قمى، نفسالمهموم، ص 465؛ مرعشى نجفى، شرح احقاقالحق، ج 12، ص 128.
ابنعبدالبر و ابناثير از مصعب زبيرى روايت كردهاند كه مىگفت:
حسين بافضيلت و متمسّك به دين بود و نماز و روزه و حجّ او بسيار بود.(1)
ابنعبدالبر، الاستيعاب، ج 1، ص 397؛ ابناثيرجزرى، اسدالغابه، ج 2، ص 20.
عبدالله بن زبير در وصف عبادت او گفت: حسين در شب بيدار و در روز، روزهدار بود.عقّاد مىگويد: علاوه بر نمازهاى پنجگانه، نمازهاى ديگر نيز بهجا مىآورد و علاوه بر روزه ماه رمضان، در ماههاى ديگر هم روزهايى را روزه مىگرفت، و در هيچ سال حجّ خانه خدا از او فوت نشد مگر آنكه ناچار به ترك شده باشد.(2)
در شبانهروز هزار ركعت نماز بهجا مىآورد، و بيستوپنج مرتبه پياده
حجّ گذارد(1)
يعقوبى، تاريخ، ج 2، ص 226؛ ابناثيرجزرى، اسدالغابه، ج 2، ص 20؛ سبط ابنجوزى، تذكرةالخواص، ص 211؛ ابىالفداء، تاريخ، ج 1، ص 191.
و اين دليل كمال عبادت و خضوع او به درگاه خداست. روزى از روزها، ركن كعبه را گرفته بود و بدينگونه دعا و اظهار بندگى و ذلّت به درگاه خداى عزيز مىكرد و او را مدح و ثنا و ستايش مىنمود:«إِلَهِي أَنْعَمْتَنِي فَلَمْ تَجِدْنِي شَاكِراً وَابْتَلَيْتَنِي فَلَمْ تَجِدْنِي صَابِراً فَلا أَنْتَ سَلَبْتَ النِّعْمَةَ بِتَرْكِ الشُّكْرِ، وَلا أَنْتَ أَدَمْتَ الشِّدَّةَ بِتَرْكِ الصَّبْرِ إِلَهِي مَا يَكُونُ مِنَ الْكَرِيمِ إِلا الْكَرَم»؛(2)
«خدايا! مرا نعمت بخشيدى و شكر مرا نيافتى، به بلا گرفتارم نمودى و صبر مرا دريافت نكردى، با ترك شكرم نعمتت را از من دريغ نورزيدى و با ترك صبرم شدّت بلا را بيشتر ننمودى. پروردگارا! از كريم غير از كرم نسزد».
اگر كسى بخواهد حال دعا و پرستش و مسكنت آن امام مجاهد مظلوم را در درگاه خدا بداند كافى است كه به دعاى معروف عرفه رجوع نمايد.(3)
حسين عليه السلام، نماز را بهجا آورد و بيرون آمد. اعرابى تنگدستى را مشاهده نمود، برگشت و قنبر را صدا زد.
قنبر گفت: لَبَّيْكَ يَااْبنَ رَسُولِ اللهِ.
فرمود: «از پول مخارج ما چقدر مانده است؟».
عرض كرد: دويست درهم كه فرموديد در بين اهلبيت، قِسمت كنم.
فرمود: «آن را بياور! كسى آمده كه از آنها به آن پول سزاوارتر است». سپس آن پول را گرفت، بيرون آمد و به اعرابى داد.(1)
ابنعساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج 14، ص 185؛ علايلى، سموالمعنى، ص 151.
روزى آن حضرت براى عيادت و احوالپرسى اسامة بن زيد به منزل او رفت. اسامه ناله مىكرد و از غمناكى خود مىگفت.
1) (1)
فرمود: «برادر چه غمى دارى؟».
عرض كرد: قرضى دارم كه شصت هزار درهم است.
حسين عليه السلام فرمود: «آن بر عهدۀ من است».
اسامه گفت: مىترسم بميرم و قرضم ادا نشده باشد.
فرمود: «نمىميرى تا من آن را ادا كنم».
ايشان آن قرض را پيش از مرگ او ادا كرد.(1)
ابنشهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 65؛ محدث نورى، مستدركالوسائل، ج 13، ص 436؛ علايلى، سموالمعنى، ص 151-152. بيهقى در المحاسن والمساوى، ج 1، ص 64، اين حكايت را به نام حضرت امامحسن عليه السلام ياد كرده و در همين صفحه حكايتى از خود اين دو برادر بزرگوار روايت كرده كه هريك صدوپنچاه هزار درهم به يك نفر عطا كردند.
1) (1)
حسين عليه السلام در آداب اجتماعى و حسن معاشرت با دور و نزديك، بلندپايه و بىنظير بود. خصال آن حضرت سرشار از عفو و گذشت است.
جمالالدّين محمد زرندى حنفى مدنى روايت كرده كه از حضرت زينالعابدين عليه السلام از پدرش حسين عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: «اگر مردى به من دشنام دهد در اين گوش (و به گوش راستش اشاره فرمود) و عذر بياورد در گوش ديگرم، عذر او را مىپذيرم؛ زيرا اميرالمؤمنين عليه السلام از جدم پيغمبر صلى الله عليه و آله براى من نقل فرمود:
«لا يَرِدُ الْحَوْضَ مَنْ لَمْ يَقْبَلِ الْعُذْرَ مِنْ مُحِقٍّ أَوْ مُبْطِلٍ»؛(1)
زرندى، نظم دررالسمطين، ص 209.
«وارد حوض (كوثر) نمىشود كسى كه عذر را نپذيرد، خواه عذرآور حقّ بگويد يا باطل».
1) (1)
حسين عليه السلام با فرزندان، بانوان، خويشان و اهلبيت خود در نهايت ادب، محبّت، رحمت، مهربانى، انس و مودّت برخورد مىكرد.
ابنقتيبه روايت مىكند كه مردى خدمت امامحسن عليه السلام آمد، و از آن حضرت درخواست چيزى كرد.
حضرت فرمود: «سؤال، شايسته نيست مگر براى وام سنگين يا فقرِ خواركننده و يا ديه و تاوانى كه ادانكردن آن سبب رسوايى شود».
عرض كرد: نيامدم به خدمت شما مگر براى يكى از آنها.
حضرت، فرمان داد صد دينار به او دادند.
سپس آن مرد خدمت حسين عليه السلام رفت و از آن حضرت نيز سؤال كرد، حسين عليه السلام هم همان سخن برادرش را به او فرمود و همان پاسخ را شنيد؛ سپس پرسيد: «برادرم به تو چقدر داد؟».
عرض كرد: صد دينار.
حسين عليه السلام نودونه دينار به او عطا كرد؛ زيرا نخواست با برادرش برابرى كرده باشد.(1)
علايلى، سموالمعنى، ص 152.
ياقوت مستعصمى از انَس روايت مىكند كه در خدمت حسين عليه السلام بودم؛ كنيزكى دستهگلى براى آن حضرت آورد. حسين عليه السلام فرمود:
«أَنْتِ حُرَّةٌ لِوَجْهِ اللهِ تَعَالَى»؛
«تو براى خدا آزادى».
1) (1)
گفتم: كنيزكى يك دستهگل برايت آورده و تو او را آزاد مىكنى؟. فرمود: «اينچنين خدا به ما ادب آموخته است؛ زيرا مىفرمايد:
وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها؛1
«هرگاه كسى شما را ستايش كند، شما نيز بايد در مقابل به ستايشى بهتر از آن، يا مانند آن، پاسخ دهيد».
و نيكوتر از اين دستهگل، آزادساختن او بود.(1)
1) (2) اربلى، كشفالغمه، ج 2، ص 240-241؛ ابنصباغ مالكى، الفصولالمهمه، ج 2، ص 768؛ علايلى، سموالمعنى، ص 159؛ عقاد، ابوالشّهداء، ص 145.
خاندان على عليه السلام در عدالت و حمايت از مظلوم، همانندى در عالم ندارند. حكاياتى كه از عدل على عليه السلام در كتابهاى تاريخ نگاشته شده، نشان مىدهد كه او دلباختۀ حقّ و فانى در عدالت بود. او به فرزندانش وصيت فرمود:
«كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَلِلْمَظْلُومِ عَوْناً»؛(1)
نهجالبلاغه، نامه 47 (ج 3، ص 76)؛ فتال نيشابورى، روضةالواعظين، ص 136؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 42، ص 256.
«دشمن ستمگر و يار ستمديده باشيد».
حسين عليه السلام فرزند آن پدر و وارث همان صفات مىباشد. از ستمهايى كه بنىاميه و عمّال آنها به مردم مىنمودند بيش از هركس رنج مىكشيد و بهشدّت ناراحت مىشد. قيام او، قيام عليه ظلم، بيداد و ستمگرى، و نهضت او نهضت نجاتبخش ستمديدگان و مظلومين بود.
1) (1)
يكى از داستانهايى كه گواه بر شدّت علاقه حسين عليه السلام به دفاع از مظلومين و حمايت از بيچارگان بىپناه مىباشد، داستان ارينب دختر اسحاق و همسر عبدالله بن سلام است. يزيد كه بهاصطلاح، شاهزاده و وليعهد معاويه بود و تمام اسباب شهوترانى، ازجمله پول، مقام، زور، كنيزكان ماهرو و زنهاى رقّاصه و خوانندۀ خودفروش در اختيارش بودند؛ بااينوجود، باز چشم طمع به بانوى شوهردارى دوخت كه بايد او و پدرش معاويه پاسدار عصمت و عفّت او باشند.
يزيد همچون اراذل و شهوتپرستانى كه در وفور عيشونوشِ حكومت، تربيت مىشوند ناآرام شد، امّا از آنجا كه آن زن، نجيب، پاكدامن و عفيفه بود، دسترسى به او از راه فريب و منحرفساختن وى ازطريق پارسايى محال مىنمود. معاويۀ ناپاك، كه خود را اميرالمؤمنين مىخواند، براى خواهش نفس و شهوت يزيد دست به نيرنگ بسيار عجيب و بىسابقهاى زد. او مرد بدبخت را از زن عفيفه و زيبايش جدا نمود و مقدّمات كاميابى يزيد از آن زن را فراهم ساخت.
امّا حسين عليه السلام با غيرت و جوانمردى در مقابل اين تصميم زشت و شيطانى معاويه ايستاد، و نقشۀ او را نقشبرآب كرد. حسين عليه السلام غيرت و حميت هاشمى و علاقۀ خود به حفظ نواميس مسلمين را نشان داد و مانع از رسيدن يزيد به هوس ناپاك و شريرش گرديد. افتراقى را كه
معاويه با نيرنگ ايجاد كرد، به اتّصال مبدّل نمود، و آن ستم بزرگ را از عبدالله بن سلام و همسرش دفع گردانيد. اين داستان در تاريخ مفاخر آل على عليه السلام و مظالم بنىاميه جاودان باقى مانده است.(1)
در بعضى از خصوصيات اين داستان مانند بعضى اعلام اختلافاتى بين مصادر آن ديده مىشود. آنچه كه ما اجمال آن را نقل كرديم موافق است با نقل شبراوى در الاتحاف (ص 201-210) و ابنقتيبه دينورى در الامامة و السياسه (ج 1، ص 166-173) ر. ك: علايلى، سموالمعنى، ص 156-159.
1) (1)
بهترين نشانۀ زهد كامل و خوارشمردن دنيا، همان فداكارى و گذشت سيدالشّهدا عليه السلام از جان خود، جوانان، برادران، اصحاب و ياران و تندادن به آنهمه مصيبت و بلا بود.
اگر دنيا و مال و نعمتهاى دنيوى در نظر كسى بىقدر و ارزش نباشد نمىتواند اينگونه در راه حقّ و يارى دين خدا و بزرگداشت هدف عالى خود پايدارى و استقامت ورزد تا به حدّى كه بدن قطعهقطعۀ عزيزانش را ببيند، صداى نالۀ كودكانش را از زحمت تشنگى بشنود، گريۀ زن و فرزند، دل پرمهر و عاطفه او را به درد آورد و بر پيكرش آنهمه زخمهاى كارى وارد آيد امّا در يارى دين خدا ثابت و پابرجا بماند، در مقابل باطل، نرمش نشان ندهد و چون كوه در برابر تمام اين مصائب استوار بماند.
آرى! به حسين عليه السلام پيشنهاد كردند كه با يزيد از در مسامحه و سازش درآيد و به نحوى كه در عرف اهل دنيا خلاف شأن و شرف او شمرده نشود با او كنار بيايد و در عوض، خود، خاندان، فاميل و خويشانش از دنيا متمتّع و بهرهمند شوند؛ امّا حسين عليه السلام كسى نبود كه براى زندگى دنيا و خوشگذرانى، مصالح اسلامى را ناديده انگاشته و با گرفتن حقّالسّكوت، برقرارى آن دستگاه فاسد و سراسر ظلم و كفر را امضا نمايد و در اداى تكليف و وظيفۀ مهمّى كه از سوى خدا عهدهدار شده، مسامحه و كوتاهى نمايد.
حسين عليه السلام پسر كسى است كه فرمود: «اگر خورشيد را در دست راست، و ماه را در دست چپم بگذارند كه دست از دعوت بردارم، برنخواهم داشت».(1)
ابناسحاق، سيره، ج 2، ص 135؛ ابنهشام، السيرةالنبويه، ج 1، ص 172؛ طبرى، تاريخ، ج 2، ص 67؛ ابنكثير، البداية و النهايه، ج 3، ص 56.
او پسر كسى است كه مىگفت: «دنياى شما نزد من از آب بينى يك بز زكامى خوارتر است».(2)
علايلى مىنويسد: حسين عليه السلام در اين ناحيه، بزرگ و يگانه بود. زندگى دنيا را خوار مىشمرد و از مرگ بيم و هراسى نداشت. جز به برهان پروردگارش، كه همه چيز را فداى آن مىكرد، به هيچچيز توجه نداشت. از اين جهت سزاوار است مانند شاعر هندى، معينالدين
اجميرى، او را دوّمين بناكنندۀ كاخ اسلام بعد از جدّش، و مجدِّد بناى توحيد و يكتاپرستى بناميم.(1)
علايلى، سموالمعنى، ص 119، نقل به معنا.
و نيز علايلى مىنويسد: «حسين عليه السلام به كلّ وجود و تمام هستىاش از دنيا رو گردانده بود».(2)پس حسين عليه السلام مانند پدرش، رئيس و سيد زهّاد بود. پدر مىگفت:
«وَالله ِلإِبْنِ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ امِّهِ»؛(3)
«به خدا سوگند! انس فرزند ابىطالب نسبت به مرگ از انس طفل به سينۀ مادرش بيشتر است».
«وَمَا أَنَا إِلا كَقَارِبٍ وَرَدَ أَوْ طَالِبٍ وَجَدَ»؛(4)
پسر مىگفت:
«إِنِّي لا أَرَي الْمَوْتَ إِلا سَعَادَةً، وَلا الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ إِلا بَرَماً»؛(5)
1) (1)
2) (2) علايلى، سموالمعنى، ص 102، نقل به معنا.
3) (3) نهجالبلاغه، خطبه 5 (ج 1، ص 41)؛ ابنطلحه شافعى، مطالبالسؤول، ص 288؛ علامه حلى، كشفاليقين، ص 180.
4) (4) نهجالبلاغه، نامه 23 (ج 3، ص 21). «و من دربارۀ مرگ نيستم جز مانند تشنهكامى كه در پى آب است يا طلبكنندهاى كه مىيابد».
5) (5) طبرى، تاريخ، ج 4، ص 305؛ طبرانى، المعجمالكبير، ج 3، ص 115؛ ابنشعبه حرانى، تحفالعقول، ص 245.
«بهراستىكه مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمكاران را جز زحمت و هلاكت، نمىبينم».
ابنشهرآشوب در جملهاى در مورد زهد آن حضرت گويد، كه به او گفته شد: بيم تو از پروردگارت به چه ميزان بزرگ است؟ فرمود:
«لا يَأْمَنُ يَوْمَ الْقِيامَةِ إِلا مَنْ خَافَ اللهُ فِي الدُّنْيَا»(1)
ابنشهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 69.
؛«در امان نيست كسى در روز قيامت، مگر آنكس كه در دنيا از خدا بترسد».
1) (1)
هرچه معرفت، خداشناسى، توحيد، علم و حكمت انسان بيشتر شود، تواضع و فروتنى او زيادتر مىگردد. تكبّر بشر ناشى از جهل، نادانى، غفلت و خودپسندى است. در آيات كريمه و احاديث از تكبّر بهشدّت مذمّت، و از تواضع، مدح و ستايش شده است.
حسين عليه السلام در نزد مردم بسيار محترم بود. زمانى كه او و برادرش، حسن مجتبى عليهما السلام پياده به حجّ مىشتافتند تمام رجال و شيوخ صحابه كه همراه آنها بودند به احترامشان از مراكب پايين آمده و پياده راه مىپيمودند. احترام حسين عليه السلام در ميان مردم نه براى آن بود كه او كاخ مجلّل داشت يا مركَبهاى سوارى او گرانقيمت بودند يا غلامان و سربازانى پيشاپيش يا دنبال مركَب او مىرفتند يا آنكه مسجد پيغمبر صلى الله عليه و آله را براى او خلوت مىنمودند و راهها را در موقع آمدوشد وى
بر مردم مىبستند، نه! براى هيچيك از اينها نبود. حسين عليه السلام با مردم زندگى مىكرد و جدايى از آنها را نمىپذيرفت. زندگى او مالامال از سادگى بود. همهساله پياده به حجّ مىرفت و با مردم نشست و برخاست، و آمدوشد مىنمود؛ با فقرا معاشرت مىكرد، در نماز جماعت، حاضر مىشد، به عيادت بيماران مىشتافت، در تشييع جنازهها شركت مىجست و در مسجد جدّش پيغمبر با دوستان و اصحاب مىنشست. او دعوت فقرا را مىپذيرفت و آنها را ميهمان مىنمود، خودش براى محتاجان، بينوايان، بيوهزنان و يتيمان، نان و غذا مىبرد.
وقتى سپاهيان ستمپيشه و سنگدل كوفه بدن مطهّر ايشان را عريان بر خاك افكندند، بر شانۀ مباركش نشان از برداشتن بار ديدند، از علّت آن جويا شدند، حضرت سجاد عليه السلام فرمود: «اثر انبانهايى است كه در مدينه به دوش مبارك بر مىگرفت و به خانههاى فقرا، ايتام و بيوهزنان مىبرد».(1)
ابنشهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 66؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 90.
1) (1)
شايد بعضى گمان كنند كه شجاعت حسين عليه السلام در زور بازو، قدرت و قوّت بدنى، و علم آن حضرت به آيين جنگ و نبرد و به خاك انداختن دليران و دلاوران خلاصه مىشود و بزرگترين نمايشهاى شجاعت آن حضرت را حملاتى بدانند كه يكتنه به سپاه دشمن مىنمود و طومار آنها را درهم مىپيچيد. دشمنان، زمانى كه ديدند حريف آن زور و بازو نمىشوند از اطراف، پيكر پاكش را هدف سنگ و تير قرار دادند و اگرچه آن سيد مظلومان را شهيد كردند و سر انورش را شمر يا سنان يا خولى از بدن جدا ساخت امّا كسى ادعا نكرد كه من به زور بازوى شخصى خود، آن حضرت را كشتم؛ كثرت زخم، جراحات بسيار، تشنگى و خونريزى فوقالعاده، آن امام مجاهد را (بهظاهر) از پا در آورد كه آن دشمنان خدا به قتلش دلير شدند، وگرنه كسى نبود كه بتواند با نبرد و زور بازو آن يادگار حيدر كرّار را به قتل برساند. اين زور بازو، نيروى جسمانى و حملات دليرانه نمايشى از نمايشهاى شجاعت است.
شجاعت، يكى از فضايل برجستۀ حسين عليه السلام مىباشد. شجاعت اين قهرمان تاريخ، حالتى است نفسانى و روحى كه حدّ وسط بين تهوّر و جبن است، هركس واجد آن باشد داراى ضبط نفس خاصّى است و عوامل ترس، جبن، كندى، سستى و فتور، و اسباب تندى، بىباكى، گستاخى و جسارت بر چنين شخصى مسلّط نمىشود. اين صفت اگر زورِ بازو، قدرت جسمى و هر قوّه و قدرت ديگر را رهبرى كند، آن قدرت، مظهر شجاعت خواهد شد، در غير اين صورت سبب سرزنش و ملامت مىگردد.
اين صفت از شريفترين صفات فاضله است. ظهور استعدادهاى كمالآفرين بشر و فعليت قواى كامله در او به اين صفت وابسته مىباشد.
هر ملّتى كه افراد آن از شجاعت روحى و اخلاقى بهرهمند نباشند رهسپار ديار نيستى خواهد شد و بهزودى تحت تسلّط بيگانگان قرار خواهد گرفت.
وجود و بقاى امّتها و عزّت و سربلندى آنها وابسته به ميزان بهرهمندى آنها از شجاعت است.
محافظهكارى، احتياطات بيجا، عوامفريبى، ترس از انتقاد، جلوگيرى از آزادى ديگران، اختناق افكار، تندروىها، جسارتهاى جنونآميز، باختن روحيه و ناشكيبى، ستمگرى و وطنفروشى، خيانت به ملّت و پيشهكردن سياست محافظهكارانه در امور و راضىشدن به بىشرفى و بىآبرويى، همه كاشف از نداشتن صفت شجاعت است.
چنانچه ضبط نفس، خويشتندارى، صراحت لهجه، مقاومت در برابر ناملايمات و سختىهاى روزگار، بيمنداشتن از انتقاد و احترام به آزادى ديگران، ناشى از ملكۀ شجاعت مىباشد.
تمام مظاهر اين شجاعت در حسين عليه السلام تجلّى يافته بود. روح و جسم او مركز نمايش عالىترين مرتبۀ شجاعت بود تا جايى كه «شجاعة الحسينيه» ضربالمثل گشت.
وقتى حسين عليه السلام به قصد كوفه حركت كرد، ابنزياد از شنيدن اين خبر، ناراحت و نگران گرديد. او بيستهزار نفر را براى نبرد با حضرت فرستاد و به آنها امر كرد تا براى يزيد از آن حضرت بيعت بگيرند و اگر بيعت نكرد او را بكشند. وقتى به او پيشنهاد بيعت شد، نپذيرفت و به جدّ و پدرش تأسّى نمود و به تحمّل ظلم و زور و ننگ و عار، راضى نگشت؛ شجاعت هاشميه را آشكار كرد و بااينكه خود، اهلبيت، عزيزان، كسان و اصحابش را محاصره كرده و هدف نيزه و تير قرار دادند، در جهاد، ثابتقدم ماند و با شهامت عالى بدون اضطراب و با قوّت قلب در چنين موقعيت خطيرى پايدارى نمود و ندا سر داد:
«يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ مَا رَأَيْتُ أَغْدَرَ مِنْكُمْ قُبْحاً لَكُمْ، وَتَعْساً لَكُمْ، الْوَيْلُ ثُمَّ الْوَيْلُ. اسْتَصْرَخْتُمُونَا
فَأَتَيْنَاكُمْ، وَأَسْرَعْتُمْ إِلَى بَيْعَتِنَا سُرْعَةَ الذُّبَابِ وَلَمَّا أَتَيْنَاكُمْ تَهَافَتُّمْ تَهَافُتَ الْفَرَاشِ، وَسَلَلْتُمْ عَلَيْنَا سُيُوفَ أَعْدَائِنَا مِنْ غَيْرِ عَدْلٍ أَفْشَوْهُ فِيكُمْ، وَلاذَنْبٍ مِنَّا كَانَ إِلَيْكُمْ الا لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الظَّالِمِينَ».
ثُمَّ حَمَلَ عَلَيْهِمْ وَسَيْفُهُ مُصَلَّتٌ فِي يَدِهِ وَهُوَ يُنْشِدُ:
أَنَا ابْنُ عَلِيٍ الْحِبْرِ مِنْ آلِ هَاشِمٍ كَفَانِي بِهَذَا مَفْخَراً حِي --- نَ أَفْخَرُ؛(1)
طبرسى، الاحتجاج، ج 2، ص 24؛ ابنشهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 110؛ ابنطلحه شافعى، مطالبالسؤول، ص 383؛ شبراوى، الاتحاف، ص 60-61.
«اى مردم كوفه! عهدشكنتر از شما نديدهام؛ زشتى، هلاكت، نابودى و شقاوت بر شما باد كه به ما استغاثه كرديد و ما را به يارى خود خوانديد، ما دعوت شما را پذيرفتيم و شما بهسوى بيعت ما مانند مگس، شتاب گرفتيد! اكنون كه بهسوى شما آمديم مانند پروانه سبك فرو ريختيد، و بهسوى شر و بدى رو كرديد و شمشيرهاى دشمنان ما را به روى ما كشيديد بىآنكه آنها عدل و دادى در ميان شما فاش كنند، و از ما گناهى نسبت به شما صادر شده باشد. آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ستمكاران است»!
1) (1)
پس بر آن مردم غدّار با شمشيرِ از نيام كشيده حمله مىكرد و مىفرمود:
«من فرزند على آن مرد عالم صالح هستم از آل هاشم و در مقام مفاخره، اين افتخار براى من بس است».(1)
ر. ك: مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 49؛ بحرانى اصفهانى، عوالمالعلوم، ص 291.
بقيۀ ابيات كه سزاواراست هريك از دوستان اهلبيت عليهم السلام آن را حفظ باشند اين است:
وَجَدِّي رَسُولُ اللهِ اكْرَمُ مَنْ مَشَى وَنَحْنُ سِرَاجُ اللهِ فِي الْخَلْقِ نَزْهَرُ
وَفَاطِمُ امِّي مِنْ سُلالَةِ أَحْمَد وَعَمِّي يُدْعى ذُوالجَناحَيْنِ جَعْفَرُ
وَفينَا كِتَابُ اللهِ انْزِلَ صَادِقاً وَفينَا الْهُدَى وَالْوَحيُ بِالْخَيْرِ تَذْكَرُ
وَنَحْنُ أَمَانُ اللهِ لِلنَّاسِ كُلِّهِمْ نَسِرُّ بِهَذَا فِي الأَنَامِ وَنَجْهَرُ
وَنَحْنُ وُلاةُ الْحَوضِ نَسْقِي وُلاتَنَا بِكَأْسِ رَسُولِ اللهِ مَا لَيْسَ يُنْكَرُ
وَشِيعَتُنَا فِي النَّاسِ اكْرَمُ شِيعَةٍ وَمُبْغِضُنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ يُخْسَرُ
و جدّ من رسول خدا گرامىترين افراد است و ما چراغهاى خداونديم كه در ميان خلق مىدرخشيم.
فاطمه، مادر من، دختر احمد (رسول خدا) و عموى من جعفر است كه به ذوالجناحين (صاحب دو بال) معروف است.
دربارۀ ما كتاب خدا به حقيقت نازل شده و هدايت و وحى در خانوادۀ ما بهخوبى ياد مىشود.
و ماييم امان خداوند براى همه مردم و اين مطلب را پنهان و آشكارا در بين مردم بازگو مىكنيم.
ماييم اختيارداران حوض كوثر كه دوستان خود را سيراب مىكنيم با جام رسول خدا، اين مطلب جاى انكار نيست.
شيعيان ما در بين مردم گرامىترين پيروان هستند و دشمنان ما روز قيامت، زيان خواهند ديد.
1) (1)
او همواره جهاد مىكرد تا بسيارى از شجاعان سپاه كوفه را به خاك هلاكت انداخت و در درياى جنگ فرو مىرفت و از مرگ، انديشه نمىكرد.(1)
شبراوى، الاتحاف، ص 61.
ابنابىالحديد مىنويسد: كيست در شجاعت مانند حسين بن على عليه السلام كه در ميدان كربلا گفتند: ما شجاعتر از او كسى را نديديم؛ درحالىكه انبوه مردم بر او حملهور شده، و از برادران، اهل و ياران جدا شده باشد، مانند شير رزمنده، سواران را درهم مىشكست و چه گمان مىبرى به مردى كه راضى به پستى نشد، و دست در دست آنها نگذارد تا كشته شد».(2)
عظمت در تصميم به معناى عزم راسخ داشتن به انجام و پايان كار، بهطورىكه هيچگاه و به هيچگونه از عزم خود باز نگردد، و در تصميم خود سستى نورزد؛ از آغاز كار، ملاحظۀ پايان و عاقبت آن را بنمايد و هشيارانه تصميم بگيرد.
اكنون بخوانيد كه حسين عليه السلام چگونه با پيشبينى پايان كار، وارد ميدان شد و سخنان او چگونه از شعور خطيرش برمىخاست. آنگاه كه عزم خروج از مكه و سفر به عراق را داشت اين خطبه را خواند:
«اَلْحَمْدُ لِلّهِ، وَمَا شَاءَ اللهُ وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلا بِاللهِ، وَصَلَّى اللهُ عَلَى رَسُولِهِ وَسَلَّمَ. خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقَلادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاةِ، وَمَا أَوْلَهَنِي إِلَى أَسْلافِي اشْتِيَاقَ يَعْقُوبَ إِلَى يُوسُفَ، وَخِيرَ لِي مَصْرَعٌ
أَنَا لاقِيهِ كَأَنِّي بِأَوْصَالِي تَقَطَّعُهَا عُسْلانُ الْفَلَوَاتِ بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَ كَرْبَلا فَيَملأَنَّ مِنِّي أَكْرَاشاً جَوْفاً، وَأَجْرِبَةً سَغْباً لا مَحِيصَ عَنْ يَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ رِضَى اللهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ نَصْبِرُ عَلَى بَلائِهِ، وَيُوَفِّيْنَا اجُورَ الصَّابِرينَ لَنْ تَشْذَ عَنْ رَسُولِ اللهِ لُحْمَتُهُ وَهِي مَجْمُوعَةٌ لَهُ في حَظِيرَةِ الْقُدْسِ تَقِرُّ بِهِمْ عَيْنُهُ وَتُنَجِّزُ لَهُمْ وَعْدَهُ أَلا فَمَنْ كَانَ فِينَا بَاذِلاً مُهْجَتَهُ، وَمُوَطِّناً عَلَى لِقَاءِ اللهِ نَفْسَهُ فَلْيَرْحَلْ مَعَنَا فَإِنِّي رَاحِلٌ مُصْبِحاً إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى»؛(1)
مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 366-367؛ بحرانى اصفهانى، عوالمالعلوم، ص 216-217؛ علايلى، سموالمعنى، ص 115.
«سپاس براى خداست و آنچه خواست اوست مىشود و نيرويى جز به خدا نيست و درود خدا بر پيغمبرش.
مرگ بر فرزندان آدم نوشته شده و آنها را احاطه كرده، مانند گردنبند بر گردن دختر جوان. من بسيار مشتاق به ديدار گذشتگان خويشم، همانگونه كه يعقوب مشتاق ديدار يوسف بود. براى من قتلگاهى است كه من آن را خواهم ديد. گويا مىبينم كه در ميان نواويس و كربلا، گرگان بيابان، رگهاى مرا پاره مىكنند تا شكمهاى گرسنۀ خود را سير نمايند. از
1) (1)
چنان روزى كه با قلم قضا نوشته شده گريزى نيست، رضاى خدا رضاى ما خاندان است. بر بلاى او صبر مىكنيم تا به ما مزد صابران عطا فرمايد. هرگز پارۀ تن پيغمبر از او جدا نشود، بلكه با او در حظيرۀ قدس در يك جا باشد، چشمش به پارههاى تنش روشن شود و بهواسطۀ ايشان به وعدۀ خود وفا كند.
آگاه باشيد! هركس از ريختن خون خويش در راه ما دريغ ندارد، و دل به شهادت و لقاى خدا مىنهد با ما كوچ كند كه من بامداد كوچ خواهم كرد. ان شاء الله تعالى».
اين بود منطق حسين عليه السلام، و سخنان شورانگيز و قاطع او در برابر كسانى كه وى را از تصميمى كه داشت باز مىداشتند.
بسا اشخاصى كه هدف و مقصد بزرگى را در نظر مىگيرند و برنامههايى عالى اعلام مىكنند، امّا در ميانۀ راه، آنگاه كه در برابر خطر قرار گرفتند برنامه را فراموش مىكنند يا هنگامى كه مال، اعتبار و مقامى به آنها پيشنهاد كردند، مال و مقام يا شهوترانى آنها را ذليل و بيچاره ساخته و از هدف خود چشمپوشى مىنمايند. اينان علاوه بر آنكه در ميدان فضيلت، سهمى نصيبشان نمىشود دامنشان به عيب و ننگ، آلوده مىگردد و اگر از آغاز سخنى نمىگفتند و برنامهاى اعلام نمىكردند شرافت و ايمانشان كمتر زيان مىديد.
حسين عليه السلام در اينجا نيز مانند جدّ و پدرش از تمام كسانى كه براى حقّ و به نام عدل قيام كردند برندۀ ميدان بود، و وقتى با همه نوع خطرى مواجه شد و گونه اسبابى كه ديگران را ناچار به تسليم مىساخت فراهم گشت، فرمود:
«لا وَاللهِ لا اعْطيِكُمْ بِيَدِي إِعْطَاءَ الذَّلِيلِ، وَلا أَفِرُّ فِرَارَ الْعَبِيدِ. ثُمَّ نَادى يَا عِبَادَ اللهِ إِنِّي عُذْتُ بِرَبّي وَرَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مَتَكَبِّرٍ لا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسَابِ»؛(1)
طبرى، تاريخ، ج 4، ص 323؛ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 98؛ طبرسى، اعلامالورى، ج 1، ص 459؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 7؛ علايلى، سموالمعنى، ص 117.
«نه، به خدا سوگند! به خوارى دست در دست شما نمىگذارم و چون بندگان از جهاد فرار نمىكنم. اى بندگان خدا! من پناه مىبرم به پروردگار خودم و پروردگار شما از هر متكبّرى كه ايمان به روز قيامت ندارد».
و نيز فرمود:
«ثُمَّ أَيْمُ اللهِ لا تَلْبِثُونَ بَعْدَهَا إِلا كَرَيْثِ مَا يُرْكَبُ الْفَرَسُ حَتَّى تَدُورَ بِكُمْ دَوْرَ الرَّحَى، وَتَقْلُقَ بِكُمْ قَلَقَ الْمِحْوَرِ عَهْدٌ عَهَدَهُ إِلَيَّ أَبِي عَنْ جَدِّي فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ، وَشُرَكَائَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً
1) (1)
ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَلا تُنْظِرُونَ، إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَى اللهِ رَبِّي وَرَبِّكُمْ مَا مِنْ دَابَّةٍ إِلا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا إِنَّ رَبِّي عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ»؛(1)
ابننما حلى، مثيرالاحزان، ص 40-41؛ ابنطاووس، اللهوف، ص 59-60. قسمتى از خطبۀ امام شهيد عليه السلام در روز عاشوراست كه در كتب معتبرۀ مقاتل ذكر شده است. رجوع كنيد به: محدث قمى، نفسالمهموم، ص 262.
«به خدا سوگند! بعد از من درنگ نمىكنيد مگر به مقدارى كه كسى بر اسب نشيند، تا روزگار بر شما چون آسياب گردد و چون محور، مضطرب شويد؛ عهدى است كه پدرم از جدّم مرا به آن خبر داده است. پس شما كار خود را فراهم كنيد و همكارانتان را گرد آوريد و بر من بتازيد و مرا مهلت ندهيد، من بر خدايى كه پروردگار من و شماست توكّل كردهام، هيچ جنبندهاى نيست مگر آنكه ناصيۀ او به دست خداست، بهدرستىكه پروردگار من بر صراط مستقيم است».
در اين عظمت نيز حسين عليه السلام مقامى عجيب و سخت شگفتانگيز داشت و مردانگى در وجود او به حدّ اكمل نمايش يافت. شايد برجستهترين موارد ظهور مردانگى آن حضرت، زمانى بود كه سپاه
1) (1)
كفرپيشه، او و اصحابش را تيرباران نمودند. حسين عليه السلام برخاست نگاهى به آن تيرها و نگاهى به اصحاب كرد؛ سپس فرمود:
«قُومُوا رَحِمَكُمُ اللهُ إِلَى الْمَوْتِ الَّذِي لابُدَّ مِنْهُ فَإِنَّ هَذِهِ السَّهَامَ رُسُلُ الْقَوْمِ إِلَيْكُمْ»؛
«برخيزيد! خدا شما را رحمت كند، و از مرگى كه چارهاى از آن نيست پيشواز نماييد، اينك اين تيرها فرستادههاى اين مردم بهسوى شمايند».
اصحاب برخاستند و ساعتى را با آنها نبرد كردند تا جمعى از آنان به شهادت رسيدند. در اين هنگام حسين عليه السلام، دست بر محاسن شريف زد و فرمود:
«اِشْتَدَّ غَضَبُ اللهِ عَلَى الْيَهُودِ إِذْ جَعَلُوا لَهُ وَلَداً، وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى النَّصَارَى إِذْ جَعَلُوهُ ثَالِثَ ثَلاثَةٍ، وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى الْمَجُوسِ إِذْ عَبَدُوا الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دُونَهُ، وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى قَوْمٍ اتَّفَقَتْ كَلِمَتُهُمْ عَلَى قَتْلِ ابْنِ بِنْتِ نَبِيِّهِمْ أَمَا وَاللهِ لا اجِيبُهُمْ إِلَى شَيْءٍ مِمَّا يُرِيدُونَ حَتَّى الْقَى اللهَ وَأَنَا مُخَضَّبٌ بِدَمِي»؛(1)
ابنطاووس، اللهوف، ص 60-61؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 12؛ بحرانى اصفهانى، عوالمالعلوم، ص 255؛ علايلى، سموالمعنى، ص 118.
«خشم خدا بر يهود شدّت يافت وقتى براى او فرزندى
1) (1)
قرار دادند و غضب خدا بر نصارا سخت شد وقتى او را ثالث ثلاثه خواندند و غضب خدا بر مجوس سخت شد وقتى آفتاب و ماه را بهجاى خدا پرستيدند و خشم خدا شدّت يافت بر قومى كه همكلام و متّفق براى كشتن پسر دختر پيغمبر خودشان شدند. به خدا آنها را به آنچه مىخواهند جواب نمىدهم تا اينكه خدا را ملاقات كنم درحالىكه به خون خود خضاب شده باشم».
جملهاى كه از مردانگى حسين هراسانگيز است اين است كه فرمود:
«قُومُوا رَحِمَكُمُ اللهُ إِلَى الْمَوْتِ».
و ديگر اينكه فرمود:
«أَمَا وَاللهِ لا اجِيبُهُمْ...».
اين دو جمله با كمال وضوح، مردانگى حسين عليه السلام را آشكار مىسازد كه در چنان موقف مهيب و وحشتناكى هيچگونه بيم و هراس، شكست و خودباختگى بر وجود او مستولى نگشت؛ اصحاب را به استقبال از مرگ دعوت فرمود مانند آنكه آنها را بر خوان لذيذترين غذاها بخواند.
و بهحقّ هم آن مرگى كه حسين عليه السلام به آن دعوت مىكرد، لذّتبخش بود؛ زيرا او مىخواست با باطل نبرد كند و برهان خداوند كه مبدأ او بود، در پيش چشمانش ترسيم شود و صداى خدا را كه صداى ضمير
و وجدان پاك و ايمان سرشارش بود مىشنيد و جز اين كلمات چيزى ديگر نمىديد: خدا، پيغمبر خدا، قرآن (كتاب خدا).
اين نوشتار، مجال آن را ندارد كه پيرامون شجاعت روحى و بدنى حسين عليه السلام، سخن راند پس بهتر اين است كه به همين مقدار قناعت كرده و خوانندگان گرامى را به مطالعۀ كتابهاى مقتل و تفكّر در تاريخ زندگى آن حضرت دعوت كنيم.
اين صفت از اصول اخلاقى حميده و ملكات پسنديده است و آيات شريفه و احاديث در فضيلت آن بسيار گفتهاند، بيش از هفتاد موضع در قرآن از صبر سخن مىگويد:
إِنَّما يُوَفَّى الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ1
وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ2
وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللّهَ مَعَ الصّابِرِينَ3
روايات بسيارى نيز دربارۀ صبر وارد شده است و ازجمله روايات، اين حديث معروف و معتبر است:
«اَلصَّبْرُ مِنَ الإِيمَانِ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ وَلا خَيْرَ فِي جَسَدٍ لا رَأْسَ لَهُ، وَلا خَيْرَ فِي إِيمَانٍ لا صَبْرَ مَعَهُ»؛(1)
نهجالبلاغه، حكمت 82 (ج 4، ص 18)؛ سيد رضى، خصائصالائمه عليهم السلام، ص 94. «نسبت صبر به ايمان مانند سر به بدن است؛ در بدن بىسر، خيرى نيست و در ايمانى كه صبرى با آن نيست نيز خيرى نيست».
از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نيز روايت است:
«اِطْرَحْ عَنْكَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ، وَحُسْنِ اليَقِينِ»؛(2)
«غمهايى كه بر تو وارد مىشود را با عزم بر شكيبايى و يقين شايسته، از خود دور ساز».
و امام حسن مجتبى عليه السلام فرمود:
«آزمايش كرديم، و آزمايشكنندگان آزمايش كردند، نديديم چيزى را كه وجودش سودمندتر و عدمش زيانبارتر از صبر، باشد. با صبر همۀ امور مداوا مىگردد، و صبر به غير خود مداوا نمىشود».(3)
راغب مىگويد: الصَّبْرُ حَبْسُ النّفْسِ عَلَي مَا يقْتَضِيهِ الْعَقْلُ وَالشَّرْعُ أَوْ عَمَّا يقْتَضِيانِ حَبْسَهَا عَنْهُ(1)
راغب اصفهانى، مفردات، ص 273.
؛ صبر، واداركردن نفس است برطبق فرمان عقل و شرع، يا حبس و بازداشتن نفس است از آنچه عقل و شرع بازداشتن نفس را از آن لازم مىشمارند.حسين عليه السلام در مقام صبر، امتحانى داد كه دوست و دشمن از عظمت آن در شگفتى ماندند و حتّى فرشتگان آسمان نيز از آن صبر و شكيبايى در تعجّب فرو رفتند.
برحسب فقرۀ زيارت ناحيۀ مقدّسه:
«وَقَدْ عَجَبَتْ مِنْ صَبْرِكَ مَلائِكَةُ السَّمَاوَاتِ»؛(2)
«و بهراستى از صبر تو، فرشتگان آسمانها شگفتزده شدند».
ظهور اين فضيلت از آن حضرت بهنوعى شد كه سخن از صبر و خويشتندارى آن امام شهيد، توضيح واضحات است. بااينحال، از جهت فايدۀ اخلاقى چند قسم از اقسام عالى صبر را بيان مىكنيم و سپس موقف عظيم و بىنظير آن حضرت را در هريك نشان مىدهيم.
صبر در جهاد اين است كه مجاهد راه خدا بهواسطۀ ايجاد جراحات و زخم اسلحه، پشت به ميدان نكند و از زخمهاى كارى، پريشانخاطر نشود و روحيهاش از يورش و حملۀ دستهجمعى قواى مسلّح دشمن ضعيف نگردد.
يكى از علل فتوحات مسلمانان در صدر اسلام اين بود كه مسلمين براى كسب ثواب و فوز به قرب خدا در ميدانهاى نبرد، آسودهخاطر و با اطمينان، صابرانه جهاد مىكردند. قرآن اين مردم را مدح نموده، و از صبر آنان تمجيد كرده است:
وَ الصّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ؛1
و در آيهاى ديگر مىفرمايد:
كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرِينَ؛2
اين افتخار در ميدانهاى جهاد اسلامى در درجۀ نخست نصيب على عليه السلام و خاندان پاكش بود. آنان در هيچيك از جنگها از جهاد،
روى نگرداندند. على عليه السلام در جنگ بدر، حنين، احزاب و غزوات ديگر شركت داشت. او در نهايت صبر و تحمّل، ثابتقدم بود بهطورىكه در جنگ احد، نود جراحت بر بدنش وارد شد امّا همچنان مىجنگيد و از پيغمبر صلى الله عليه و آله و اسلام مردانه و صادقانه دفاع مىنمود.(1)
قمى، تفسير، ج 1، ص 116؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 20، ص 54؛ ج 108، ص 279.
برادر آن حضرت، جعفر بن ابىطالب در جنگ موته بيش از هفتاد زخم شمشير و نيزه بر بدنش وارد شد.(2)آن مجاهد راه خدا، پرچم اسلام را نگاه داشت تا دستهايش را قطع كردند و همچنان ثبات ورزيد تا او را برحسب بعضى تواريخ، به دو نيمه ساختند.(3)حسين عليه السلام به روايت ابناثير(4)و مسعودى(5)و نقل عقّاد،(6)سىوسه طعن نيزه و سىوچهار زخم شمشير و خنجر برداشت كه اين شصتوهفت زخم به غير از زخم تيرها بود.
عقّاد نقل مىكند: مجموع جراحاتى كه اثر آن در لباس امامحسين عليه السلام هويدا بود صدوبيست جراحت بود؛(7)حتّى از بعضى روايات استفاده
1) (1)
2) (2) ابنكثير، البداية و النهايه، ج 4، ص 279-280.
3) (3) ابنهشام، السيرةالنبويه، ج 3، ص 833؛ ابنكثير، البداية و النهايه، ج 4، ص 279؛ همو، السيرةالنبويه، ج 3، ص 462.
4) (4) ابناثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 79.
5) (5) مسعودى، مروجالذهب، ج 3، ص 62.
6) (6) عقاد، ابوالشّهداء، ص 250.
7) (7) عقاد، ابوالشّهداء، ص 250.
مىشود كه مجموع جراحات وارده از شمشير، تير، نيزه و سنگ بر آن بدن عزيز خدا بيش از سيصدوده جراحت بوده است و تمام اين زخمها از پيش رو و سينۀ مطهّر بر آن حضرت رسيده بود.(1)
. معتمدالدوله، قمقام زخّار، ج 2، ص 468.
حسين عليه السلام با اين كثرت جراحات باز هم جنگ مىكرد و رجز مىخواند و تا ممكن بود سواره و سپس پياده به سپاه دشمن مردانه حمله مىكرد؛ حتّى آن وقتى كه بر زمين مىافتاد با كمك شمشير برمىخاست و آن مردمى كه ننگ عالم انسانيت شدند را از خود دور مىگرداند و دفاع مىكرد و صبر مىنمود.
اين نوع صبر از صبر بر ج - راحات و آلام ب -- دنى بهمرات - ب دش - وارتر و طاقتفرساتر است. امامحسين عليه السلام، كه صبر و شكيبايىاش از كوههاى عالم بيشتر بود در داغ م - رگ جوانان و برادران، و مصيبت بهترين اصحاب و ياران كه همه را با لب ت - شنه در پ - يش روي - ش به فجي - عترين وضعيتى به شهادت مىرساندند و بدنشان را پارهپاره مىكردند، صبرى كرد كه از آغاز عالم تابهحال، چنان صبرى از كسى آشكار نشده است.
آغوش آن امام عليه السلام، قتلگاه طفل ششماههاش گرديد.
1) (1)
برادرزادۀ سيد شهيدان كربلا در آغوش آن امام مظلوم عليه السلام به شهادت رسيد.
كودك خردسال ديگرش را كه لرزان از خيمه بيرون آمده بود با ضربت عمود، تشنهكام كشتند.
او در تمام اين مصيبتهاى جانكاه، صبر كرد؛ حتّى كودكى را كه شمشير دشمن دستش را قطع كرده بود مانند مردان دنياديده امر به صبر مىكرد و مىفرمود:
«يَا ابْنَ أَخِي اصْبِرْ عَلَى مَا نَزَلَ بِكَ، وَاحْتَسِبْ فِي ذَلِكَ الْخَيْرَ»؛(1)
مفيد، الارشاد، ج 2، ص 110؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 54؛ طبرى، تاريخ، ج 4، ص 344؛ ابنحاتم عاملى، الدرالنظيم، ص 577-558؛ ابننما حلى، مثيرالاحزان، ص 56؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 54؛ بحرانى اصفهانى، عوالمالعلوم، ص 296.
«اى برادرزادۀ من! صبركن بر آنچه كه بر تو (از بلاها و مصيبتها) وارد شده و اينها را خير حساب كن!».
حسين عليه السلام اهل بيتش را در معرض اسيرى مىديد و با اينكه اين مصيبت براى او، كه مجسّمۀ غيرت و مردانگى بود بسيار سخت و جانگداز مىنمود، صبر فرمود و آنها را به صبر، وقار، خاموشى و خويشتندارى سفارش مىكرد و به رحمت خدا مژده داده و مىفرمود:
1) (1)
«وَرَحْمَةُ اللهِ وَنُصْرَتُهُ لا تُفَارِقُكُمْ فِي الدُّنْيَا وَلا فِيالآخِرَةِ»؛(1)
سپهر، ناسخالتواريخ، ج 6، جزء 2، ص 360. «رحمت و يارى خداوند در دنيا و آخرت از شما جدا نمىگردد».
پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در روايتى مىفرمايد: «نيرومند كسى است كه به هنگام خشم، مالك خويش گردد».(2)
حسين عليه السلام هرگز تحتتأثير خشم و غضب، كارى را انجام نداد؛ او به هنگام غضب برخود مسلّط بود و اگر تمام عوامل خشم فراهم مىشد، آن حضرت از طريق اعتدال و ميانهروى و راه صواب بهقدر چشم برهم زدنى بيرون نمىشد.
علايلى مىنويسد: «غلامى از غلامان حضرت، آب بر دست مباركش مىريخت؛ ظرف آب از دست غلام در طشت افتاد، آب طشت بر روى مقدّس ايشان پاشيد. غلام عرض كرد: اى آقاى من!«وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ». فرمود: «خشمم را فرو خوردم». غلام گفت:«وَ الْعافِينَ عَنِ النّاسِ». فرمود: «تو را عفو نمودم». عرضكرد:«وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ».3
فرمود:
«فَاَنْتَ حُرٌّ لِوَجْهِ اللهِ»؛(1)
مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 195.
«برو كه تو در راه خدا آزادى!».
يكى از نمايشهاى حُسن خلق و كَرَم آن حضرت كه نشان مىدهد آن امام شهيد عليه السلام در برابر عوامل غضب، خشم و كينه، كمال قدرت و ايستادگى را داشت، سيرابكردن لشكر حرّ است. وقتىكه لشكر حرّ در گرمگاه روز رسيدند و حضرت، تشنگى را مشاهده كرد فرمان داد تا به آنها و اسبهايشان آب بدهند. برحسب امر امام عليه السلام، تمام سپاه دشمن را از مرد و مركَب، سيراب كردند و بر پاها و شكم چهارپايانشان آب پاشيدند.
على بن طعان محاربى گفت: «من پس از همه رسيدم؛ آن بحر كَرَم و نورِ ديدۀ ساقى كوثر مرا به آن حال ديد؛ به زبان مبارك و در نهايت لطف و مرحمت به لغت حجاز فرمود:
«أَنْخِ الرَّاوِيَةَ»؛
«شتر را بخوابان».
من معناى كلام امام را ندانستم، امام دانست كه نفهميدم پس فرمود:
«يَا ابْنَ أَخِي أَنْخِ الْجَمَلَ»؛
«برادرزاده! شتر را بخوابان».
1) (1)
من شتر را خوابانيدم. سپس فرمود:
«اِخْنِثِ السِّقَاءَ»؛
«دهانه مشك را بر گردان و آب بنوش!».
من نتوانستم. امام پيش آمد و دهانۀ مشك را به دست مبارك پيچيد تا آب نوشيدم.(1)
مفيد، الارشاد، ج 2، ص 78؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 376؛ معتمدالدوله، قمقام زخّار، ج 1، ص 350.
از نمونههاى ديگر صبر آن حضرت، امتناع او از شروع جنگ بود. بااينكه مىدانست آن لشكر كفرپيشه بههيچوجه بر او و عزيزانش رحم نمىكنند و بااينكه از آنها رفتارها و حركاتى سر مىزد كه صبر بر آن اعمال نكوهيده، دشوار بود آن حضرت، حجّت را بر آنها تمام ساخت و نه خود و نه اصحابش دست به اسلحه نبردند.
چون نامۀ ابنزياد به حرّ رسيد و در آن دستور داده بود كه حرّ بر حسين عليه السلام كار را تنگ بگيرد و ايشان را در بيابانى بىآب و سبزه فرود آورد زهير بن قين به امام عليه السلام عرض كرد: «به خدا قسم! آن سپاهى كه پس از اينها بيايند بسى بيشتر باشند، اجازه بده تا هماكنون با اين گروه نبرد كنيم».
آن حضرت فرمود: «من ابتدا جنگ را شروع نمىكنم».(2)
همچنين وقتى آب را بر روى امام عليه السلام و اصحابش بسته بودند و
همۀ لشكريان آن حضرت از زن و مرد، كوچك و بزرگ، جوان و پير، بيمار و سالم، حتّى اسبها و مراكب، تشنه بودند و صيحۀ تشنهكامان همواره به گوش امام عليه السلام مىرسيد، ايشان از شروع جنگ، خوددارى فرمود.
حتّى زمانى كه جرثومۀ شرارت و خباثت، شمر ملعون روز عاشورا به خيام طاهره نزديك شد و در پيرامون خيمههاى جلالت و عظمت مىگرديد تا نقطهاى را كه از آنجا مىتوان به خيام و لشكرگاه امام عليه السلام، حمله كرد معين سازد، خندقى را ديد كه آتش در آن افروختهاند؛ بانگ برداشت و به امام عليه السلام جسارت كرد. مسلم بن عوسجه كه در تيراندازى مهارت داشت اجازه خواست شمر را با تير بزند و زمين را از لوث وجود خبيث آن دشمن خدا پاك سازد. حضرت اجازه نفرمود؛ زيرا از شروعكردن جنگ كراهت داشت؛(1)
مفيد، الارشاد، ج 2، ص 96؛ طبرسى، اعلامالورى، ج 1، ص 458؛ ابنجوزى، المنتظم، ج 5، ص 339؛ معتمدالدوله، قمقام زخّار، ج 1، ص 390؛ عقاد، ابوالشّهداء، ص 172.
مثل اينكه مىخواست جنگش با آنها صورت دفاع داشته باشد.يكى ديگر از نمونههاى گذشت، عفو و صبر آن حضرت، كه دليل بر عزم محكم، قوّت تصميم و بلندى همّت ايشان است، قبول توبۀ حرّ و آنهمه ملاطفت و محبّتى است كه نسبت به او از آن معدن صبر، حلم، عفو و بخشش صادر شد.
1) (1)
صبر و گذشت امام عليه السلام نسبت به حرّ مصداق بارزى از مفادّ سخن پروردگار است كه فرمود:
وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ؛1
اين نوع شكيبايى سخت دشوار است، بهخصوص اگر تشنگى در نهايت شدّت باشد. تسليمنشدن به دشمن با زحمت تشنگى، علامت تصميم و عزم راسخ و فوقالعاده است. شايد در تاريخ موردى نباشد كه آب را بر روى طرف مقابل بسته باشند و او از تسليم خوددارى كرده باشد.
برحسب تواريخ و كتابهاى معتبر مقتل، از روز هفتم محرّم آب را بر روى آن حضرت و خاندان و اصحابش بستند. از آن روز تا روز عاشورا اگر هم يكى دو مرتبه بهوسيلۀ حفر چاه و كوشش حضرت عباس، قمر بنىهاشم، آبى تهيه شد، بالطّبع سالمندان و بزرگان از آن استفاده نمىكردند و فقط اطفال و خردسالان و مراكب زبانبسته را يكى دو وعده با آن سيراب كردند؛ بنابراين داستان تشنگى امام عليه السلام فوقالعاده غمانگيز و شكيبايى آن حضرت بر رنج تشنگى تحيرآميز است.
كسانى كه گرماى عراق را ديدهاند مىدانند كه تحمّل چند ساعت
تشنگى در آنجا طاقتفرساست. زحمت جهاد در آفتاب سوزان، كثرت جراحات و ريزش خون، همه باعث شدّت تشنگى است امّا آن امام تشنهكام بر اين رنج عظيم، صبر فرمود و تسليم آن ناكسان نگرديد.
صَلَّى اللهُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللهِ.
كاملاً آشكار است كه ظهور تمام اقسام صبر از آن حضرت، بهمنظور اطاعت فرمان خدا بود، و ايشان براى امتثال امر خدا از آنهمه بلا و مصيبت استقبال كرد و پيشنهادهايى كه دوستان يا دشمنان به او دادند مبنى بر اينكه با يزيد بيعت كند يا به نحوى با وى به سازش و سكوت، رفتار نمايد را نپذيرفت و ردّ كرد.
آرى! شخصيت عظيم، مناقب و كرامتهاى اخلاقى حضرت سيدالشّهدا عليه السلام در هر ناحيه به حدّى وسيع است كه با بسط مقال يا تأليف كتابهاى مستقلّ هم نمىتوان جمال آن آفتاب حقيقت و خُلق و خوى آن آينۀ راستى را نشان داد؛ ازاينرو ناچار به ايجاز و اختصار پرداختيم و بهطور جامع و مختصر مىگوييم كه آن حضرت در علم، معرفت، حلم، فصاحت، بلاغت و خلق و خوى، سرآمد تمامى مخلوقات بود.
قرآن كريم.
نهجالبلاغه، الامام على بن ابىطالب عليه السلام، تحقيق و شرح محمد عبده، بيروت، دار المعرفة، 1412 ق.
ابوالشهداء الحسين بن على عليهما السلام، عباس محمود، تهران، المجمع العالمى للتقريب بين المذاهب الاسلامية، 1425 ق.
الاتحاف بحب الاشراف، شبراوى، عبدالله بن محمد، قم، منشورات الرضى، 1363 ش.
الاحتجاج، طبرسى، احمد بن على (م. 560 ق.)، النجفالاشرف، دار النعمان، 1386 ق.
الاخبارالطوال، ابنداوود دينورى، احمد (م. 282 ق.) القاهرة، دار احياء الكتب العربى، 1960 م.
الارشاد فى معرفة حججالله على العباد، مفيد، محمد بن محمد (م. 413 ق.)، بيروت، دار المفيد، 1414 ق.
الاستذكار، ابنعبدالبر، يوسف بن عبدالله قرطبى (م. 463 ق.)، بيروت، دار الكتب العلمية، 2000 م.
الاستيعاب فى معرفةالاصحاب، ابنعبدالبر، يوسف بن عبدالله قرطبى (م. 463 ق.)، بيروت، دار الجيل، 1412 ق.
اسدالغابة فى معرفةالصحابه، ابناثير جزرى، على بن محمد (م. 630 ق.)، تهران، انتشارات اسماعليان.
إعلامالورى بأعلامالهدى، طبرسى، فضل بن حسن (م. 548 ق.)، قم، مؤسسة آل البيت عليهم السلام لاحياء التراث، 1417 ق.
اقبالالاعمال، ابنطاووس، سيدعلى بن موسى (م. 664 ق.)، قم، مكتب الاعلام الاسلامى، 1414 ق.
الامالى، طوسى، محمد بن حسن (م. 460 ق.)، قم، دار الثقافة، 1414 ق.
الامامة و السياسه، ابنقتيبه دينورى، عبدالله بن مسلم (م. 276 ق.)، مؤسسة الحلبى و شركاه.
بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمةالاطهار عليهم السلام، مجلسى، محمدباقر (م. 1111 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403 ق.
البداية و النهايه، ابنكثير، اسماعيل بن عمر (م. 774 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408 ق.
البلدالامين و الدرعالحصين، كفعمى، ابراهيم بن على (م. 905 ق.)، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1418 ق.
تاريخ الامم و الملوك، طبرى، محمد بن جرير (م. 310 ق.)، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1403 ق.
تاريخ مدينة دمشق، ابنعساكر، على بن حسن (م. 571 ق.)، بيروت، دار الفكر، 1415 ق.
تاريخاليعقوبى، يعقوبى، احمد بن ابىيعقوب (م. 292 ق.)، بيروت، دار صادر.
تحفالعقول عن آل الرسول صلى الله عليه و آله، ابنشعبه حرانى، حسن بن على (م. قرن 4)، قم، نشر اسلامى، 1404 ق.
تذكرةالخواص، سبط ابنجوزى، يوسف بن حسامالدين (م. 654 ق.)، قم، الشريف الرضى، 1418 ق.
ترجمة ريحانة رسول الله صلى الله عليه و آله الامام الحسين عليه السلام، ابنعساكر، على بن حسن (م. 571 ق.)، قم، مجمع احياء الثقافة الاسلاميه، 1414 ق.
تفسيرالقمى، قمى، على بن ابراهيم (م. 610 ق.)، قم، دار الكتاب، 1404 ق.
خصائصالائمه عليهم السلام، سيد رضى، محمد بن حسين (م. 406 ق.)، مشهد، آستان قدس رضوى، 1406 ق.
الدرالنظيم فى مناقب الائمة اللهاميم، ابنحاتم عاملى، يوسف بن حاتم (م. 664 ق.)، قم، نشر اسلامى، 1420 ق.
روضةالواعظين و بصيرةالمتعظين، فتال نيشابورى، محمد بن حسن (م. 508 ق.)، قم، الشريف الرضى، 1375 ق.
زادالمعاد، مجلسى، محمد باقر (م. 1111 ق.)، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1423 ق.
سموالمعنى فى سموالذات أو اشعة من حياة الحسين عليه السلام، علايلى، عبدالله، مصر، مطبعة عيسى البابى الحلبى و شركاه، 1358 ق.
السننالكبرى، بيهقى، احمد بن حسين (م. 458 ق.)،، بيروت، دار الفكر، 1416 ق.
السيرةالنبويه، ابنهشام، عبدالملك حميرى (م. 8-213 ق.)، القاهرة، مكتبة محمدعلى صبيح و اولاده، 1383 ق.
السير و المغازى (سيرة ابناسحاق)، ابناسحاق، محمد بن اسحاق (م. 151 ق.)، القاهرة، مكتبة محمدعلى صبيح و اولاده، 1383 ق.
السيرةالنبويه، ابنكثير، اسماعيل بن عمر (م. 307 ق.)، بيروت، دار المعرفة، 1396 ق.
شرح احقاقالحق، مرعشى نجفى، سيدشهابالدين (م. 1411 ق.)، قم، كتابخانه مرعشى نجفى، 1409 ق.
شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، عزالدين (م. 656 ق.)، دار احياء الكتب العربية، 1378 ق.
عوالم العلوم و المعارف و الاحوال (الامام الحسين عليه السلام)، بحرانى اصفهانى، عبدالله بن نورالله (م. قرن 12)، قم، مدرسة الامام المهدى عليه السلام، 1407 ق.
الفصولالمهمة فى معرفة الائمة عليهم السلام، ابنصباغ مالكى، على بن محمد (م. 855 ق)، قم، انتشارات دار الحديث، 1422 ق.
قمقام زخّار و صمصام بتار در احوالات مولى الكونين ابىعبدالله الحسين عليه السلام، معتمدالدوله، فرهاد ميرزا، (م. 1305 ق.)، تهران، كتابفروشى اسلاميه، 1377 ق.
الكامل فى التاريخ، ابناثير جزرى، على بن محمد (م. 630 ق.)، بيروت، دار صادر، 1386 ق.
كشفالغمة فى معرفةالائمه عليهم السلام، اربلى، على بن عيسى (م. 693 ق.)، بيروت، دار الاضواء، 1405 ق.
كشفالمحجة لثمرةالمهجه، ابنطاووس، سيدعلى بن موسى (م. 664 ق.)، النجف الاشرف، المطبعة الحيدريه، 1370 ق.
كشفاليقين فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام، علامه حلى، حسن بن يوسف (م. 726 ق.)، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1411 ق.
اللهوف فى قتلىالطفوف، ابنطاووس، سيدعلى بن موسى (م. 664 ق.)، قم، انتشارات انوارالهدى، 1417 ق.
مثيرالاحزان، ابننما حلى، محمد بن جعفر (م. 645 ق.)، النجف الاشرف، المطبعة الحيدرية، 1369 ق.
المحاسن و المساوى، بيهقى، ابراهيم بن محمد (م. قرن 4)، بيروت، المكتبة العصرية، 1432 ق.
المختصر فى اخبار البشر (تاريخ ابىالفداء)، ابىالفداء، عمادالدين اسماعيل (م. 732 ق.) بيروت، دار المعرفه.
مروجالذهب و معادنالجوهر، مسعودى، على بن حسين (م. 345 ق.)، قم، دار الهجرة، 1409 ق.
المزارالكبير، مشهدى، محمد بن جعفر (م. 610 ق.)، قم، نشر اسلامى، 1419 ق.
مستدركالوسائل و مستنبطالمسائل، محدث نورى، ميرزا حسين (م. 1420 ق.)، بيروت، مؤسسة آل البيت عليهم السلام لاحياء التراث، 1408 ق.
مسند احمد بن حنبل، احمد بن حنبل، شيبانى (م. 241 ق)، بيروت، دار صادر.
مسندالشهاب، ابنسلامه قضاعى، محمد بن سلامة (م. 454 ق.)، بيروت، مؤسسة الرساله، 1405 ق.
المصباح، كفعمى، ابراهيم بن على (م. 905 ق.)، قم الشريف الرضى، 1405 ق.
مطالبالسؤول فى مناقب آل الرسول صلى الله عليه و آله، ابنطلحه شافعى، محمد بن طلحه (م. 652 ق.).
المعجمالكبير، طبرانى، سليمان بن احمد (م. 360 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1404 ق.
مفردات الفاظالقرآن، راغب اصفهانى، حسين بن محمد (م. 502 ق.)، نشر الكتاب، 1404 ق.
مكارمالاخلاق، طبرسى، حسن بن فضل (م. 554 ق.)، الشريف الرضى، 1392 ق.
مناقب الامام اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليه السلام، كوفى، محمد بن سليمان (م. قرن 3)، قم، مجمع احياء الثقافة الاسلامية، 1412 ق.
مناقب آل ابىطالب، ابنشهرآشوب، محمد بن على (م. 588 ق.)، قم، انتشارات علامه، 1379 ق.
المنتظم فىتاريخ الامم و الملوك، ابنجوزى، عبدالرحمن بن على (م. 597 ق.)، بيروت، دار الكتب العلمية، 1412 ق.
ناسخالتواريخ در احوالات حضرت سيدالشهداء عليه السلام، سپهر، ميرزا محمدتقى، تهران، كتابفروشى اسلاميه، 1343 ش.
نظم دررالسمطين فى فضائل المصطفى و المرتضى و البتول و السبطين عليهم السلام، زرندى، محمد بن يوسف (م. 750 ق.)، اصفهان، مكتبة الامام اميرالمؤمنين عليه السلام العامة، 1377 ق.
نفسالمهموم فى مصيبة سيدنا الحسين عليه السلام المظلوم، محدث قمى، عباس (م. 1319 ق)، قم، انتشارات دليل ما، 1389 ش.