ghaemiyeh.com
سرشناسه : عصمتی، سید علیرضا، 1361-
عنوان و نام پديدآور : روشن تر از خورشید : پژوهشی کوتاه در امامت و ولایت امیرمؤمنان علی علیه السلام با تکیه بر مبانی عقلی و نقلی/ سیدعلیرضا عصمتی ؛ با همکاری کتابخانۀ تخصصی امیرالمؤمنین علی علیهالسلام مشهد.
مشخصات نشر : قم : روضه العباس علیه السلام، 1400.
مشخصات ظاهری : 94ص.
شابک : 978-600-6431-70-3
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه.
عنوان دیگر : پژوهشی كوتاه در امامت و ولايت امیرمؤمنان عليهالسلام...
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate
شناسه افزوده : کتابخانه تخصصی امیرالمومنین علی علیهالسلام(مشهد)
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 7576267
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
خیراندیش دیجیتالی : جناب آقای سید علی بحرینی به نیابت از مرحومه حاجیه خانم کسایی _گروه هم پیمانان موعود غدیر.
روشن تر از خورشید
پژوهشی کوتاه در امامت و ولایت امیرمؤمنان علی علیه السلام
با تکیه بر مبانی عقلی و نقلی
سید علیرضا عصمتی
بسم الله الرحمن الرحیم
این اثر را به آستان مبارک
یگانه مدافع حریم نبوی و علوی صلوات اللّه علیهما
بزرگ مرد مؤمن قریش
حضرت ابوطالب علیه السلام
اهدا مینمایم.
امید آن را دارم که مورد عنایت و الطاف خاص حضرتش قرار گیرم
و در قیامت شفیع این حقیر باشند.
سید علیرضا
پیش گفتار. 7
نعمتهای معنوی.. 9
سپاسگزاری از نعمتها 12
وحدت در سایه حبل الهی.. 14
بخش یکم: مبانی عقلی.. 19
امامت، ادامه رسالت.. 23
سه ویژگی عمده برای امام. 23
1 . علم و دانش... 25
علی(علیه السلام) دروازه علم و دانش نبوی.. 25
نگاهی به ویژگیهای علمی و دانش خلفای دیگر. 28
ابوبکر بن ابیقحافه. 28
عمر بن خطاب.. 30
2 . عدالت و دادگری.. 33
نگاهی به عدل علوی(علیه السلام). 34
خلفا و عدالت.. 36
علی(علیه السلام) رادمردی شجاع. 44
معیارهای عقلی و جانشین واقعی.. 48
مگر میشود پیامبر(صلی الله علیه و آله) جانشین خود را تعیین نکند؟ 49
بخش دوم: مبانی نقلی.. 57
انتخاب امام از جانب خداوند. 59
نخستین معرفی وصیّ.. 61
تکرار ابلاغ جانشینی.. 65
ولی و سرپرست مومنان کیست؟. 67
آخرین ابلاغ عمومی و بیعت مردم. 69
کامل شدن دین با اعلام ولایت.. 72
حسادت و دشمنی با امیر غدیر. 73
وصیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) در واپسین لحظات زندگی 77
و شد آن چه نباید میشد. 82
حکومت مقدمه هدایت.. 83
کتابنامه. 87
بسم الله الرحمن الرحیم
... دیدگانم را باز میکنم، به پیرامون خود مینگرم، نعمتهای فراوانی را مشاهده میکنم. نعمتهایی که پرودگار جهانیان به من عطا کرده است.
البتّه به خوبی میدانم که هرگز نمیتوانم شکرگزار این همه نعمت باشم، حتی توانِ شمارش نعمتهای الهی از عهدۀ من خارج است. چرا که قرآن کریم میفرماید:
(وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها إِنَّ اللَّهَ لَغَفُورٌ رَحِيم)(1)و اگر نعمت خدا را شماره كنيد، آن را نمىتوانيد بشماريد. به راستی خدا آمرزنده مهربان است.
نمونهای از نعمتهای ظاهری من چشمانی است که به وسیله آن میبینم. این دیدن، زیستن را برای من زیبا و آسان میکند. قدرت
1) . سوره نحل، آیه 18.
شنوایی دارم که با کمک آن صدایهای پیرامونم را درک میکنم. زبانی دارم که با آن سخن میگویم، مفاهیم ذهنی خود را به دیگران منتقل میکنم و با دیگران ارتباط برقرار میکنم.
همه این نعمتها مایه شگفتی است. امیرمؤمنان علی بن ابیطالب(علیهما السلام) میفرماید:
اعْجَبُوا لِهَذَا الْإِنْسَانِ يَنْظُرُ بِشَحْمٍ وَ يَتَكَلَّمُ بِلَحْمٍ وَ يَسْمَعُ بِعَظْمٍ(1)از این انسان شگفت زده شوید که با تکه پیه ای میبیند، با تکه گوشتی سخن میگوید و با تکه استخوانی میشنود.
از سوی دیگر، خداوند مهربان به من دستها و پاهایی عطا کرده که به راستی بدون این نعمتها چقدر زندگی بر من سخت بود.
از همه مهمتر خداوند متعال به من نعمتی به نام «عقل» عطا کرده که خوب و بد، زشت و زیبا و حق و باطل را با آن تشخیص میدهم.
آری، آفریدگار من خدای مهربانی است که به ابرهایش فرمان داده تا باران بفرستند، خورشیدش بتابد و درختانش ثمر دهند، تا من از آب گواریش بنوشم و از ثمراتش استفاده کنم.
ولی من از شمارش این همه نعمتهای ریز و درشت ناتوان هستم.
1) . نهج البلاغه، ص470 (حکمت هشتم).
در کنار این همه نعمتهای ظاهری که بسیاری از بندگان خدا از آن بهرهمند هستند، نعمتهای دیگری نیز وجود دارد که میتوان از آنها به «نعمتهای معنوی» یا «نعمتهای باطنی» یاد کرد.
بدون تردید اگر کسی از همه نعمتهای ظاهری دنیا همچون قدرت، شهرت، اموال و اولاد فراوان بهرهمند باشد، اما از نعمتهای باطنی محروم باشد، به راستی که هیچ ندارد. نمونهای از نعمتهای معنوی میتوان به نعمت معرفت خدا، معرفت پیامبر و اهل بیت ایشان، محبت و ولایت آنان اشاره کرد که بزرگترین نعمت خداوند هستند.
البته من بر این باور هستم که مهمتر از خود نعمت، درک نعمت است؛ یعنی انسان به فهم و درکی برسد که نعمتهای خدا را بشناسد و ارزش آن را بفهمد.
در نعمتهای مادی مسیر فهم نعمت آسان است، با وجود همه شیطنتها هنوز هم دلهای خداجوی در مسیر فهم نعمتهای ظاهری کمتر دچار مشکل هستند. چون انسان میتواند تصور کند که اگر آب و غذا و چشم و زبان نداشته باشد چقدر زندگی برای او مشکل خواهد شد.
اما افراد کمی به نعمت بودن نعمتهای باطنی همچون معرفت خداوند و محبت و ولایت اهل بیت(علیهم السلام) آگاهی پیدا میکنندو به راستی درک چنین نعمتهایی سخت است.
بنابر نقلی، روزی حضرت موسی(علیه السلام) از خداوند چنین درخواست نمود: خدایا! محبوبترین مخلوقت را به من نشان بده!
به او گفتند: به روستایی در نزدیکی ساحل دریا برو، و نام شخصی را به او گفتند.
حضرت موسی(علیه السلام) به آنجا رفت و شخصی را به آن نام یافت که به بیماری جذام و پیسی مبتلا بود و فلج بود.
حضرت موسی(علیه السلام) از جبرئیل پرسید: کجاست آن مردی که محبوبترین خلق خدا بود و وعده دیدارش را به من داده بودید؟
جبرئیل گفت: همین شخص است.
حضرت موسی(علیه السلام) با تعجب گفت: من گمان میکردم که الآن شخصی را میبینیم که پیوسته در نماز و روزه است.
جبرئیل گفت: من مأمور شدم که دو چشم او را نیز بگیرم، ببین او چه میگوید؟
وقتی دو چشم آن شخص را گرفتند گفت: ای خدایی که خودت به من نعمت دادی و خودت آنها را از من گرفتی، ای بارّ ای وَصول.
حضرت موسی(علیه السلام) گفت: این کدام نعمتی هست که تو بر زبان داری؟ تو که از نعمتهای دنیا هیچ بهرهای نداری؟
گفت: ای موسی! در این شهر تنها من هستم که به خدا معرفتدارم. این بزرگترین نعمت است.(1)
1) . قمی، عباس، سفینة البحار ج3 ص366.
آری، تنها افراد انگشت شماری هستند که معرفت خدا را بزرگترین نعمت خدا میدانند.
بنابر گزارش دیگر، شخصی میگوید: روزی من به محضر امام صادق(علیه السلام) رسیدم و از فقر و نداری گلایه و شکایت کردم.
حضرت فرمود: آنچنان که تو میگویی نیست و من تو را فقیر نمیدانم.
عرضه داشتم: به خدا قسم، دروغ نمیگویم.
اما باز هم امام صادق(علیه السلام) قبول نمیکرد تا اینکه حضرت به من فرمود: اگر صد دینار به تو بدهم حاضری از ما برائت بجویی؟
گفتم: نه حاضر نیستم.
حضرت همچنان مبلغ را بالا برد تا آنکه هزاران دینار را به من پیشنهاد داد، اما باز من قبول نکردم. سپس امام صادق(علیه السلام) به کسانی که در مجلس بودند فرمود: کسی که این قدر به او مال پیشنهاد میشود، او نمیپذیرد چگونه ادعا میکند که فقیر است؟(1)
بنابراین روایت زیبا، محبت اهل بیت(علیهم السلام)، نعمتی است که اگر کسی این نعمت را درک کند، حاضر نیست آن را با همه اموال دنیا معاوضه کند.
دانستیم که دو دسته نعمت داریم:
1) . طبری، عماد الدین، بشارة المصطفی لشیعة المرتضی، ص190.
نعمتهایی ظاهری/مادی.
نعمتهای باطنی/معنوی.
از این رو باید سعی کنیم که شکر این نعمتها را به جا بیاوریم.
از طرفی شکر هر نعمتی متناسب با همان نعمت است که در یک جمله میتوان گفت: «شکر هر نعمت، استفاده نعمت در مسیر تحقق اهداف منعِم است»؛
یعنی شکر نعمتِ شنوایی به آن است که این نعمت در مسیر اوامر و نواهی نعمت دهنده که همان خدا باشد، استفاده شود و اگر شکر این نعمتها را به جای آوریم خداوند بر ما میافزاید، چرا که در قرآن کریم میفرماید:
(وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابي لَشَديد)(1)و آنگاه كه پروردگارتان اعلام كرد كه اگر واقعاً سپاسگزارى كنيد، [نعمت] شما را افزون خواهم كرد، و اگر ناسپاسى نماييد، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود.
به راستی تا به حال فکر کردهایم که شکر بزرگترین نعمت؛ یعنی نعمت ولایت اهل بیت(علیهم السلام) به چیست؟
خداوند متعال ما را به معرفت اهل بیت گرامی داشته، آنجا که درفرازی از زیارت عاشورا میخوانیم:
1) . سوره ابراهیم، آیه 7.
فَأَسْأَلُ اللَّهَ الَّذِي أَكْرَمَنِي بِمَعْرِفَتِكُم(1)
از خدایی مرا با معرفت شما اهل بیت گرامی داشت درخواست می کنم.
و به واقع ولایت اهل بیت(علیهم السلام) منتی است از جانب خداوند متعال که در زیارت جامعه میخوانیم:
خَلَقَكُمُ اللَّهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِينَ حَتَّى مَنَّ عَلَيْنَا(2)خداوند شما را به صورت انواری خلق کرد و پیوسته حول عرش خدا در حلقه زُدود تا آنکه خدا به واسطه شما بر ما منت نهاد.
حال که این نعمت، منتی است از جانب خداوند و بزرگترین نعمت است برای شکرش چه باید بکنیم؟
گرچه پاسخ به این پرسش در این مختصر نمیگنجد، اما بدون تردید مهمترین راه شکر نعمت ولایت اهل بیت(علیهم السلام)، آن است که همچون دانشمندان مکتب اهل بیت(علیهم السلام) نظیر شیخ مفید، علامه حلی و علامه امینی در مسیر اثبات و تبیین این نعمت بکوشیم و همین شیوه شکرگزاری، این کمترین را بر آن داشت تا به قدر وسع خود نکاتی را پیش روی خوانندگان قرار دهم.
شاید عدهای بر این باور باشند که مسأله جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)،
موضوعی است که از آن بیش از چهارده قرن میگذرد، بنابراین پرداختن به آن نه تنها سودی ندارد؛ بلکه بر طبل اختلاف میان دو مذهب مهم اسلام؛ یعنی شیعه و سنی میکوبد و بیش از پیش، زمینههای برهم خوردن وحدت مسلمانان را فراهم میکند.
مگر وحدت توصیه خداوند متعال در قرآن کریم نیست که میفرماید:
(وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا)(1)به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید.
بنابراین برای چه بر آتش این اختلافات دامن میزنیم؟
خیلی کوتاه در پاسخ به این سخن باید گفت که این، سخنِ صحیحی است، همه امت اسلام باید بر محور حبل الله اجتماع کنند و متفرق نشوند، اما مقصود قرآن کریم از حبل و ریسمان الهی چیست؟
آیا مقصود آیه شریفه آن است که هر تجمع و وحدتی، پسندیده و نیکوست؟
روشن است که اگر همه مردم عالم بر باطلی اجتماع کنند، این وحدت هرگز باعث نمیشود که آن باطل به حق تبدیل شود.بنابراین آن وحدتی ارزشمند است که گرداگرد حق و حقیقت صورت گیرد. و گرنه وحدت بر محور کفر و بت و بتپرستی هرگز
1) . سوره آل عمران، آیه 103.
مقصود قرآن نیست.
از این رو هر اتحاد و وحدتی مقدس نیست؛ بلکه وحدت بر محور «حبل الله» مقدس و مورد رضایت خداست.
برای فهم بهتر آیه شریفه، میباست ابتدا مقصود از «حبل الله» روشن شود.
به این روایت توجه کنید:
«پیشوای چهارم امام سجاد(علیه السلام) میفرماید:
روزى پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) با يارانش در مسجد نشسته بود که به اصحاب روی کرد و فرمود: از اين در مردى بهشتى بر شما وارد مىشود و پرسشهایى را كه مورد نياز اوست مطرح میکند.
در اين هنگام مردى بلند قامت كه به مردان قبيله مضر شباهت داشت، وارد شد. به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سلام کرد و نشست. آنگاه به پیامبر(صلی الله علیه و آله) روی کرد و گفت: ای فرستاده خدا! من شنيدهام كه خداوند در قرآنی كه فرستاده فرموده است:
(وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا).
مقصود از آن ريسمانى كه خداوند به ما دستور فرموده تا به آن چنگ بزنیم و از آن پراكنده نشويم، چيست؟
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اندكى سر به زیر انداخت،سپس سر برداشت و با دست به امیرمؤمنان على(علیه السلام) اشاره كرد و فرمود:
هَذَا حَبْلُ اللّٰهِ الَّذِي مَنْ تَمَسَّكَ بِهِ عُصِمَ فِي دُنْيَاهُ وَلَمْ يَضِلَّ فِي آخِرَتِهِ؛ اين است همان ريسمان خدا كه هر كس به آن
چنگ زند در دنيا محفوظ است و در آخرت گمراه نيست.
آن مرد برخاست و امیرمؤمنان علی(علیه السلام) را از پشت سر در آغوش گرفت و می گفت:
اعْتَصَمْتُ بِحَبْلِ اللّٰهِ وَحَبْلِ رَسُولِهِ؛ به ريسمان خدا و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چنگ زدم.
آنگاه از مسجد بیرون رفت. پس از رفتن او شخصی برخاست و عرض كرد: ای پیامبر خدا! اجازه میدهید كه از او بخواهم كه براى من از خدا آمرزش بطلبد؟
پیامبر اجازه داد. آن مرد خود را به او رساند و از او خواست كه برايش از خدا طلب آمرزش کند.
آن شخص گفت: آيا گفت و گوی من و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را شنیدی؟
گفت: آرى.
گفت: اگر دست به همان ريسمان داشته باشى خداوند تو را مورد مغفرت قرار میدهد، و گرنه مورد آمرزش خدا نخواهی بود»(1).مقصود آن است که اگر انسان خود به ریسمان خدا چنگ نزند دعا کردن دیگری چه سودی برای او خواهد داشت؟
بنابراین روایت، دستور خداوند در قرآن بر هر وحدت و اجتماعی نیست؛ بلکه وحدت فقط گرداگرد وجود امیرمؤمنان علی(علیه السلام) است.
1) . نعمانی، الغیبة، ص42.
از این رو هر تلاشی و لو اندک که در مسیر معرفی و نصرت حضرت امیر(علیه السلام) باشد نه مخالف این آیه شریفه است و نه مخالف عقل و منطق، در واقع تلاشی است برای برپاکردن وحدت حقیقی در میان آحاد مسلمانان.
البته توفیق یار شد که در این زمینه نگاشتهای را برای مخاطب عموم مردم بنویسم، به همین جهت تمام توانم را به کار گرفتهام تا از عباراتی آسان و ساده استفاده کنم.
این نگاشته بدون هیچگونه تعصبی و با تکیه بر فهم عقلائی مردم و با نیم نگاهی به منابع نقلی، مسأله جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را بررسی میکند و در دو بخش سامان یافته است:
بخش یکم: مبانی عقلی.
بخش دوم: مبانی نقلی.
امید است مورد استفاده حقیقتجویان و تشنگان معارف زلال اهل بیت(علیهم السلام)؛ به ویژه امیرمؤمنان(علیه السلام) قرار بگیرد و من نیز بتوانم به اندازه ذرهای کم و ناچیز از دریای بیکران رحمت حضرت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) برای خود توشهای بردارم وپیشکشی برای ظهور فرزند عزیزشان امام عصر(علیه السلام) باشد.
آنچه در این نگاشته میآید چند جملهای در مظلومیتِ امیر غدیر(علیه السلام) است. ان شاء الله این اثر مورد توجه بضعه عالم وجود صدیقه بتول،
زهرای اطهر سلام اللّه علیها قرار گیرد.
در ب-زم وصالش همه کس طالب دیدار
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد؟
سیزدهم رجب 1442
اسفندماه 1399
مشهد مقدس رضوی(علیه السلام)
سید علیرضا عصمتی
واژه «مبانی» جمع مبنی از ماده و ریشه «ب ن ی» گرفته شده و به معنای پایه و اساس هر چیزی آمده است. هدف ما از این عنوان آن است که در این بخش مطالبی مطرح میشود که بیشتر تکیه بر عقل و اندیشه دارد تا نقل.
در این بخش در پی آنیم که مسأله خلافت و جانشینی بلافصل حضرت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) را به اندیشه و عقل مخاطب واگذار کنیم.
روشن است که هرکس قدرت اندیشیدن خود را به کار گیرد و بر تفکر و تعقل خود مهر تعطیلی نزده باشد میتواند از این بخش بهرهمند شود.
البته در کنار اندیشیدن، باید قلب نیز از فطرتی پاک برخوردار باشد تا دریچهای برای ورود نور و هدایت باشد.
آری، شخصی که در پی حق و حقیقت و هدایت است، در ابتدا باید دل از همه تعصبهای قومی و فرقهای پاک کند و غرضورزیهای مرسوم را به کناری گذارد و با تفکر و اندیشه و درخواست از خداوند به سمت هدایت رهنمون شود؛ چرا که هدایت و معرفت صُنع و کار خداست. قرآن کریم میفرماید:
(إنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدَى)(1)و البته بر ماست که (خلق را) هدایت کنیم.
همچنین در آیه دیگری میفرماید:
(إنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إمَّا شَاكِراً وَإمَّا كَفُوراً)(2)حقیقتاً ما راه درست را نشانش دادیم، خواه شکرگزار باشد، خواه ناسپاس باشد.
در طول تاریخ انسانهای زیادی بودهاند که به رغم دیدن آن همه معجزات از پیامبران الهی، نه تنها در صف یاران فرستادگان خدا وارد نشدند؛ بلکه با آنان سخت دشمنی کردند. نمرودها، فرعونها، سامریها و ابولهبها در تاریخ کم نبودند.
وقتی شیطان قسم خورد که مانع هدایت انسان شود و او را گمراه کند و گفت:
(...فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعين)(3)بنابر آیۀ دیگر شیطان گفت: (...فَبِما أَغْوَيْتَني لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيم)(4)در صراط مستقیم مینشینم و مانع ورود و عبور مردم از صراط میشوم. با این حال دیگر فرصت تردید و شک و ریب نیست. دشمنی قسم خورده که به دنبال فرصت برای نابودی و گمراه کردن نسل بشر است.
به باور شیعه، امامت مقامی است که ادامه و دنباله رسالت است. امام، همان شخصیّتی است که پس از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) حافظ دین و شریعت است و تبیین معارف و احکام الهی بر عهده اوست. یعنی همان طوری که پیامبران حجت خداوند بر روی زمین هستند، امام نیز حجت و خلیفه خداست که اگر تنها برای لحظهای امام بر روی زمین نباشد، همه مردم زمین هلاک میشوند.
بنابراین همه شئونات پیامبر برای امام نیز ثابت است؛ مگر دریافت وحی.
علاوه بر این شیعه معتقد است که انتصاب و انتخاب امام نیز همچون پیامبر از جانب خداوند است، حتی پیامبر نیز در تعیین امام نقشی ندارد.
به عبارت دیگر، شیعه مقام امامت را نیز همچون مقام نبوت یک منصب الهی میداند و نتیجه این اعتقاد از نگاه شیعه، همان امامان دوازده گانه(علیهم السلام) هستند که توسط خداوند انتخاب شده و پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) آن بزرگواران را معرفی کرده است.
در مقابل، اهل تسنن امامت را مقامی انتصابی از جانب خداوند نمیدانند؛ بلکه به باور آنها مردم جانشین پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) را مشخص و
معین میکنند.
آنان برای امام انتخاب شده از جانب مردم، سه ویژگی عمده را به عنوان معیار و ملاک انتخابِ مردم قرار دادهاند: علم، عدالت و شجاعت.
بنابراین، تنها کسی میتواند جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله) باشد که در علم، عدالت و شجاعت سرآمد همه مردمان باشد و مردم نمیتوانند هر شخصی را به عنوان جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله) انتخاب کنند.
اگر ما با معیار و ملاک اهل سنت همراه شویم، این پرسش را مطرح میکنیم که به راستی این سه ویژگی در کدام یک از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وجود داشته است؟
اگر با توجه به ادله نقلی ثابت شود که عالمترین، عادلترین و شجاعترین اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله)، یکی از اصحاب - مثلاً ابوذر - است، در این صورت اگر کس دیگری بر او مقدم شده و جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله) شود، تقدیم مفضول بر فاضل خواهد بود و قبیح و نادرست است.
یعنی اگر عالمی باشد و انسان سراغ جاهل برود و عادلی باشد و انسان سراغ ظالم برود و بزدل یا ترسو را بر شجاع مقدم کند، عقل و عقلاء او را تقبیح کرده و رفتار او را بر نمیتابند.
در این فرض انسان باید در حاکمیت عقل خود قرار گیرد و به فهم و درک خود پایبند باشد.اینک به بررسی این سه ویژگی در خلفای سه گانه در قیاس با حضرت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) میپردازیم.
علم در این جا بدان معناست که جانشین پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) باید به اصول و فروع دین به صورت کامل آگاهی کامل داشته باشد و هیچ نقطه تاریکی در فهم دین و شریعت برای وی وجود نداشته باشد.
به سخن دیگر، جانشین پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) باید بتواند با قدرت علم و دانشی که دارد در برابر همه پرسشهای مرتبط با دین پاسخ مناسبی ارائه کند. اگر عالمان دیگر ادیان پرسشی را مطرح کنند، با عقل و برهان ومنطق پاسخگویشان باشد و در مواردی که مردم با یکدیگر اختلاف نظر دارند بتواند با قضاوت صحیحی که مبتنی بر آموزههای دینی است اختلاف آنها را رفع کند.
حال با توجه به منابع نقلی، باید دید که چه کسی در میان اصحاب پیامبر، عالمترین است؟
در منابع متعددی، دانشمندان اهل سنت این حدیث را از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) روایت کرده که آن حضرت فرمود:أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَعَلِيٌّ بَابُهَا(1)من شهر علم هستم و علی(علیه السلام) درب این شهر است.
1) . حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین ج3 ص137. ابن حجر، لسان المیزان، ج2 ص123 .
مشابه این روایت، نقل دیگری در منابع اهل سنت وجود دارد که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
أَنَا دَارُ الْحِكْمَةِ وَعَلِيٌّ بَابُهَا(1)من خانه حکمت هستم و علی(علیه السلام) درب این خانه است.
در نقل دیگری در منابع اهل سنت سخن از شهر فقه و فقاهت به میان آمده است آنجا که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
أَنَا مَدِينَةُ الْفِقْهِ وَعَلِيٌّ بَابُهَا(2)من شهر فقه هستم و علی(علیه السلام) درب این شهر است.
در نهایت بنابر نقل اهل سنت در روایت دیگری پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) میفرماید:
عَلِيٌّ خَيْرُ الْبَشَرِ مَنْ أَبىٰ فَقَدْ كَفَر(3)علی(علیه السلام) بهترین مردم است و هرکس آن را نپذیرد، کافر است.
البته در این زمینه احادیث و روایات متعدد دیگری نیز از اهل سنّت نقل شده که تنها به جهت اختصار به همین مقدار بسنده میکنیم. بنابراین، از این روایات میتوان استفاده کرد که شهر علم، حکمت و فقه
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) دربی به جز امیرمؤمنان علی مرتضی(علیه السلام) ندارد. اگر کسی بخواهد وارد شهری شود به ناچار باید از درب این شهر وارد شود.
بنابراین، اگر کسی بخواهد به ساحت علم و دانش و حکمت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) راه یابد میبایست از درب آن اقدام کند.
بدیهی است که این روایات تنها برای علی بن ابیطالب(علیهما السلام) بیان شده و برای هیچ یک از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چنین روایاتی با این صراحت، بیان نشده است.
علاوه بر این، خود حضرت امیر(علیه السلام) نیز فرموده است:
عَلَّمَنِي رَسُولُ اللّه(صلی الله علیه و آله) أَلْفَ بَابٍ مِنَ الْعِلْمِ يَفْتَحُ لِي مِنْ كُلِّ بَابٍ أَلْفَ بَابٍ(1)رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هزار باب علم را برای من روشن ساختند که از هر بابی، هزار باب و حقیقت علمی دیگر گشوده میگردد.
همچنین بارها حضرتش بر فراز منبر میفرمودند:
سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي(2)پیش از آنکه از میان شمابروم از من بپرسید.
بنابراین، امیرمؤمنان علی(علیه السلام) به عنوان یکی از صحابه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)؛ آن هم نه یک صحابه عادی، کسی است که نخستین مسلمان بوده و در همه سختیها و مشقتها یار و غمخوار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده است. در
تمام جنگها جانفشانیهای آن امام هُمام(علیه السلام) زبانزد خاص و عام است.
روی این پایه و به حکم قاعده عدالت صحابه، حضرت امیر(علیه السلام) هرگز دروغ بر زبان جاری نکرده است.
حال در این روایت حضرت امیر(علیه السلام) میفرماید: پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) یک میلیون باب علم برای من گشوده است و با پشتوانه همین قدرت علمی بر فراز منبر همگان را به پرسش علمی از خود فرا میخواند.
بدون شک تنها کسی که به همه علوم مرتبط با دین و شریعت آگاهی داشته باشد، میتواند چنین سخن بگوید.
اما در مقابل این جایگاه علمی، خلفای سهگانه همواره به عجز و ناتوانی خود در زمینههای مختلف اقرار نمودهاند.
برای نمونه ابوبکر بن ابیقحافه در نخستین سخنرانی خود بعد از رسیدن به خلافت گفت:
قَدْ وَلَّيْتُ أَمْرَكُمْ وَلَسْتُ بِخَيْرِكُم(1)من حاکم شما شدم و حال آنکه از شما بهتر نیستم.
بنابر نقل معتبر دیگر، ابوبکر بر فراز منبر مینشست و میگفت:
1) . ابن سعد، الطبقات الکبری، ج3 ص136؛ ابن درید الازدی، المجتنی، ص15. ابن جوزی، صفة الصفوة ج1 ص98
إِنَّ لِي شَيْطاناً يَعْتَرِيني فَإِنِ اسْتَقَمْتُ فَأَعِينُونِي وَإِنْ عَصَيْتُ فَاجْتَنِبُونِي وَإِنْ زِغْتُ فَقَوِّمُونِي(1)به درستی که مرا شیطانی هست که فریبم میدهد، اگر در کار و راهی درست رفتم مرا کمک کنید و اگر گناه و اشتباه کردم از من دوری کنید و اگر کج و غلط رفتم مرا به راه درست باز گردانید.
در این جا ابوبکر خود به اینکه بهترين مردم نیست، اقرار میکند. همچنین اعتراف میکند که شیطانی دارد که او را فریب میدهد.
همچنین محدثان اهل سنت روایت کردهاند که ابوبکر از معنا و تفسیر برخی از آیات آگاهی نداشت. به عنوان نمونه از وی درباره آیه(وَفَاكِهَةً وَأَبّاً)(2)سؤال کردند و او پاسخی نداشت.(3)
حال باید این پرسش را مطرح کنیم که آیا کسی که در مقام علمی به جایی رسیده که درب شهر علم پیامبر(صلی الله علیه و آله) است، به همه علوم آگاهی دارد و میتواند به همه سؤالات پاسخ دهد، بهتر است که جانشین پیامبر شود یا کسی که از معنای آیات قرآن نیز آگاهی ندارد؟
به راستی عقل و اندیشه کدام یک را جایز میداند؟
آیا کسی که به فرمایش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) «خیر البشر» است، بهتر است
که در مقام جانشینی پیامبر(صلی الله علیه و آله) قرار گیرد، یا کسی که خود اقرار دارد که بهترین مردمان نیست و شیطانی وجود دارد که او را فریب میدهد؟
به واقع اگر قرار باشد خلیفه پیامبر را مردم انتخاب کنند، عقل انسان کدام را انتخاب میکند؟
البته این مطالب مخصوص ابوبکر بن ابیقحافه نیست؛ بلکه خلفای دیگر نیز وضعیت مشابهی دارند.
درباره عمر بن خطاب نقل شده که روزی شخصی به عمر گفت: در سفری بوده و جنب شده و آبی برای غسل نیافته است، (یعنی در واقع ازحکم مسأله جنابت پرسش کرده است).
عمر در پاسخ این شخص میگوید: نباید نماز بخواند!
عمار که در آنجا حاضر بود، با نقل قصهای به سخن عمر اعتراض میکند و سخن او را رد مینماید.(1)
طبق این گزارش عمر بن خطاب از حکم تیمم آگاهی نداشته است. طبق فتوای عمر اگر تا چند ماه آبی برای وضو پیدا نشود شخص نباید نماز بخواند. ای بسا خود عمر هم تا آبی پیدا نمیکرده نماز نمیخوانده است.
به راستی آیا عمر تا پیش از خلافتش این آیه را نخوانده بوده که
1) . طیالسی، مسند ابی داود، ج2 ص30؛عبدالرزاق صنعانی، المصنف، ج1 ص238؛ ملسم بن حجاج، صحیح مسلم، ج1 ص280.
خداوند میفرماید:
(فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً)(1)وقتی آب نیافتید، با خاک پاکی تیمم کنید.
در برخی از منابع اهل سنت روایت شده است که عمر درباره خود میگفته:
كُلُّ النّاسِ أَفْقَهُ مِنْ عُمَر؛ همه مردم از عمر داناتر هستند.(2)جالب است که درباره عدم آگاهی عمر از احکام الهی، گزاراشات متعددی نقل شده که به جهت اختصار تنها به یک گزارش بسنده میکنیم:
ابن قیّم جوزیّه (متوفای 751 ه- .ق) که از شاگردان ابن تیمیه حرّانی است و با او به زندان دمشق رفت و در انتشار کتابهای وی نقش به سزایی داشت در عبارتی مشهور درباره عمر بن خطاب به عدم دانش و آگاهی عمر به جزئیترین مسائل شرعی تصریح میکند. موارد ذیل از کتاب «اعلام الموقعین عن رب العالمین» نقل میشود.
عمر از مسأله تیمم آگاهی نداشت؛ حتّی اگر یک ماه بدون آب میماند، نماز نمیخواند.
عمر حکم دیه انگشتان را نمیدانست و درباره انگشت ابهام و
قضاوت اشتباهی انجام داد.
ابوموسی نیز نزد انصار رفت و ابوسعید خدری را به عنوان شاهد به نزد عمر بن خطاب برد.
برای آگاهی بیشتر ر.ک: صحیح بخاری ج8 ص157 ح 7353 «کتاب الاعتصام بالکتاب و السنة باب الحجة علی من قال إنّ احکام النبي کانت ظاهرة». صحیح مسلم، ج6 ص179 ح5526. «کتاب الاستئذان».
را نمیدانست تا اینکه ابوموسی اشعری و ابوسعید خدری به او گفتند.4. عمر حکم ارث زن از دیه مرد را نمیدانست تا اینکه ضحّاک بن سفیان کلابی با این که از اعراب بادیه نشین بود، این مسأله را برای عمر روشن کرد.
را نمیدانست و از دیگران پرسید.
عمر حکم جزیه مجوسیان را نمیدانست که عبدالرحمان بن عوف به او خبر داد.
عمر حکم سقوط طواف وداع از حائض را نمیدانست تا اینکه روایت پیامبر را در خلاف حکم خود شنید.
عمر حکم مساوی بودن دیه انگشتان را نمیدانست.
1) . به صورت کوتاه استیذان اجازه ورود به مکانی است که پیامبر فرمود: اگر به درب خانه مسلمانی رفتید و تا سه مرتبه اجازه خواستید و او پاسخ نگفت برگردید.
عمر این سخن را نمی دانست و از ابوموسی خواست تا شاهد اقامه کند.
2) . املاص زن؛ یعنی زنی بچه خود را سقط کند یا کاری انجام دهد که منجر به سقط شود. تفصیل این جریان در صحیح بخاری، ج6 ص2531 ذکر شده است.
عمر جریان متعه حج را نمیدانست و از آن نهی میکرد.
عمر جایز بودن نامگذاری به اسامی پیامبران را نمیدانست.
ابن قیّم پس از نقل این موارد آورده است که عمر پس از آنکه به حکم مهریه زنان توسط زنی آگاهی یافت، گفت:
كلُّ أحد أفقه من عمر حتّى النِّساء(1)هر شخصی از عمر آگاهتر است حتی زنان.
این تنها قسمتی از جهل و نادانی عمر بن خطاب به احکام الهی بود.
مهم آن است که ابن قیّم جوزیّه که مورد وفاق همه عالمان اهلسنت حتی وهابیهاست به این مطالب اقرار کرده است. پس چیزی نیست که بتوان با عنوان فضاسازی شیعه علیه خلفا آن را به کناری وانهاد.
ویژگی دومی که میتواند به عنوان معیار و ملاک انتخاب جانشین پیامبر لحاظ شود، عدالت و دادگری است. عدالت در مقام حکمرانی و عدالت در مقام قضاوت که دو مقام مهم در بحث عدالت هستند.
1) . ابن قيم جوزیه، اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج4 ص22.
به راستی آیا امیرمؤمنان علی(علیه السلام) اهل عدالت است یا خلفای سهگانه؟
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در سخنی عام به حضرت امیر(علیه السلام) میفرماید:
أَنْتَ تُبَيِّنُ لِأُمَّتِي مَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنْ بَعْدِي(1)
«هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحٌ عَلَى شَرْطِ الشَّيْخَيْنِ» طبق این تعبیر این حدیث طبق شروط حدیث صیحح از منظربخاری و مسلم حدیثی صحیح تلقی می شود.
تو پس از من هر آنچه امت در آن اختلاف دارند واضح و آشکار میسازی.با تکیه بر این عبارت میتوان گفت که امیرمؤمنان علی بن ابیطالب(علیهما السلام) به تصریح رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پس از ایشان هر اختلافی که در میان امت اسلام پدید آید، رفع میکند؛ چه اختلاف در امر حکمرانی، چه در امر قضاوت و چه در مسائل شرعی و احکام اسلامی.به راستی کسی که از زبان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چنین جایگاهی دارد و در هر امری میتواند تردیدها و شکها را برطرف سازد، سزاوار جانشینی و امامت پس از پیامبر است. اگر همه امت اسلام گرد او جمع میشدند هیچ اختلافی پدید نمیآمد و عدالت حقیقی آشکار و هویدا میشد.
در منابع دیگر اهل سنت نیز درباره حضرت علی بن ابیطالب(علیهما السلام) آمده است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در جمع اصحابشان فرمود:
1) . حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج3 ص132؛ نیشابوری در ادامه این روایت آورده است:
وأَقْضَاهم عَلِیّ(1)بهترین داور در میان شما علی(علیه السلام) است.
مشابه این تعبیر، توسط عمر نیز روایت شده است که وی با عبارت «أقضانا علي» یا «علي أقضانا؛ علی(علیه السلام) بهترین داور ماست» به این نکته اشاره کرده است.(2)همه این تعابیر در واقع بیان دیگری از حدیث مشهور پیش رو از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) است که میفرماید:
عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ يَدُورُ الْحَقُّ مَعَهُ حَيْثُمَا دَار(3)علی با حق و حق با علی است، هر جا که علی باشد حق نیز همانجا خواهد بود.
جالب آن که حضرت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در زمان حیات پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نیز در شهر مدینه در میان مردم قضاوت کرده است.(4)
همچنین پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به گاهی که علی بن ابیطالب(علیهما السلام) را به سوی یمن رهسپار کرد فرمود:
به سوی یمن حرکت و با کتاب خدا میان مردم قضاوت کن. آنگاه
1) . ابن راشد، جامع معمربن راشد، ج11 ص225؛ ابن ماجه، السنن، ج1 ص107؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، ج3 ص1102.
2) .مالک بن انس،الموطأ؛ ج6 ص33؛ ابن ابی شیبه، المصنف، ج6 ص138. بلاذری، انساب الاشراف، ج2 ص97.
3) . خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج16، ص470؛ ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج42 ص449. ابن مغازلی، المناقب، ص170. هیثمی، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج7 ص235.
4) . ابن حنبل، فضائل الصحابه، ج2 ص654
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
سپاس خدای را که در خاندان من کسی را قرار داده که داوری او مانند داوری پیامبران است.(1)
البته قضاوتهای امیرمؤمنان علی بن ابیطالب(علیهما السلام) در زمان خلافت خلفای سهگانه با آنکه منصب قضاوت نداشتند نیز ازمهمترین شواهد این سخن است که همواره مسائل پیچیده به دست حضرت امیر(علیه السلام) حل و فصل میشد.
علاوه بر عدالت در منصب قضاء، عدالت حضرت امیر(علیه السلام) در حکمرانی نیز از برجستهترین اتفاقات آرمان گرایانه تاریخ اسلام است که تنها ورق زدن صفحات نهج البلاغه میتواند این مسأله را به روشنی آشکار سازد.
برای آنکه بدانیم خلفا تا چه اندازه به عدالت در حکمرانی و قضاوت پایبند بودهاند و اینکه که تا چه حد از ظلم و پلیدی دور هستند، تنها به نقل یک جریان که در منابع متعددی گزارش شده، بسنده میکنیم:
مالک بن نویره یکی از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله) است، پیامبر به او مژده بهشت داده بود. از آنجا که مالک به همراه قبیلهاش در بیرون از مدینه زندگی میکرد، پیامبر(صلی الله علیه و آله) او را مأمور دریافت زکات و صدقات بنیحنظله قرار داده بود و به نوعی نماینده پیامبر(صلی الله علیه و آله) در خصوص جمعآوری زکات
1) . الکافی، ج7 ص352
در میان آنان بود.(1)
مالک مأموریت داشت که پس از جمعآوری صدقات و زکات، آن اموال را در میان فقیران و مستمندان قبیله خود تقسیم نموده تا نیازی نباشد این اموال به مدینه بازگردد.پس از شهادت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) عدّهای با جبر و زور اجازه ندادند خلافت بلافصل امیرمؤمنان علی(علیه السلام) پا بگیرد. آنان ابوبکر را به عنوان خلیفه معرفی کرده و خلیفه قرار دادند. یکی از کسانی که خلافت وی را نپذیرفت مالک بن نویره بود. او به همراه قبیلهاش خلافت وی را مشروع نمیدانستند.
ابوبکر و دستگاه حکومتی او به این بهانه که مالک بن نویره از ارسال صدقات به مدینه امتناع کرده و منکر حکم زکات شده، خالد بن ولید را به منظور جنگ با مالک به سوی قبیله او فرستاد.
مالک هنگامی که خالد بن ولید و سربازانش را دید، به افراد خود دستور داد که اسلحه به دست گرفته و آماده نبرد شوند.
خالد بن ولید وقتی دید که تمام قبیله مسلح شدهاند، چنین وانمود کرد که به قصد جنگیدن نیامده و قصد دارد که امشب را مهمان مالک و قبیلهاش باشد. مالک هنگامی که قسمهای خالد را دید، سخن او را پذیرفت و دستور داد که جنگجویان قبیله سلاحهای خود را بر زمین گذاشته و از خالد و سربازانش پذیرایی کنند.
1) . ابن هشام، سیرة ابن هشام ، ج2 ص600.
اما در وقت نماز و زمانی که مالک و یارانش در حال نماز بودند، خالد به آنان حملهور شد و عده بسیاری از آنان را کشتند. خالد بن ولید حتی به این اکتفا نکرد و در همان شب پس از قتل مالک بن نویره با بیشرمی تمام با همسر وی که زنی زیباروی بود، همبستر شد، آنگاه دستور داد سر مالک بن نویره و یارانش را در آتش قرار دهند و بر روی آنها دیگهای غذا بپا نمایند و... .با بازگشت خالد به مدینه این خبر در سراسر مدینه منتشر شد. قتل عمد عدهای مسلمان که بسیاری از آنان از صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بودند، و زنا کردن با زنی که تنها ساعاتی از قتل شوهرش گذشته بود، جنایتی نبود که بتوان به سادگی از کنار آن گذشت.(1)
پیش از آنکه ادامه جریان را نقل کنم از خوانندگان عزیز پرسشی دارم. به راستی وجدان خودتان را حاکم کنید اگر در دنیای امروز چنین جنایتی انجام میشد جامعه جهانی چه واکنشی در برابر آن داشت؟
سازمانهای عدالت خواه و آزاد مردانی که برای رهایی مردم از ظلم حاکمان تلاش میکنند، چه عکس العملی نشان میدادند؟
اصلاً روی سخنم با مسلمانان جهان است، خالد بن ولید جرمی مرتکب شد، قتل عمد گروهی از مسلمانان و ارتکاب عمل شنیع زنا آن هم در آن وضعیت و مجازات این جرم در اسلام مشخص
1) برای آگاهی از تفصیل جریان قتل مالک بن نویره و حواشی پس از آن ر.ک: واقدی، کتاب الردة، ص103-108. عبدالرزاق صنعانی ، المصنف، ج10 ص174. طبری، التاریخ، ج3، ص276-280. ابن حبان، السیرة النبویه،ج2 ص433.
شده است.
انتظار ما مسلمانان این است که خلیفهای که خود را اجرا کننده و حافظ احکام اسلام میداند باید این مجازات را اجرا کند، اگر چنین نکرد خود شریک جرم است. اگر در این مورد که فاجعهای در تاریخ اسلام است، خلیفه بر مجرم غضب نکند و حکم خدا را بدون مماشات اجرا ننماید دیگر به آن اسلام و آن خلیفه هیچ امیدی نیست.اما در کمال ناباوری ابوبکر به خالد نگاهی کرد و گفت: ای خالد! کار بدی انجام دادی و در تشخیص وظیفهات دچار اشتباه شدی، مبادا دوباره چنین کنی و با این زن همبستر شوی.(1)
همه مجازات خالد فقط همین یک جمله بود!
آری، سزاست که منادیان عدالت در تاریخ سر به زیر افکنده و به حال این اجرای عدالت از جان ناله سر دهند.
البته سخن ما این نیست که خلیفه قضاوت درستی انجام نداده است؛ بلکه سخن در آن است که خلیفه مسلمانان وقتی در برابر این جنایت که لکه سیاهی در تاریخ اسلام است، اینگونه سکوت کند، در موارد دیگر حتی پاداش هم خواهد داد.
اینجاست که دیگر از آن اسلام جز اسمی باقی نخواهد ماند و از این رو است که باید همصدا با مولای متقیان علی بن ابیطالب(علیهما السلام) گفت:
وَ لُبِس الْإِسْلَامُ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلُوبا(2)اسلام لباس خود را
وارونه به تن کرد.
آنچه گذشت تنها نمونهای از عدالت دستگاه خلافت بود و بیش از این سخنی نمیگویم و ای بسا که بیش از این سخنی نمیتوان گفت. تنها قضاوت را به عهده فطرتهای پاک و وجدانهای بیدار میگذاریم.عثمان نیز در زمان حکمرانیاش، ظلمهای متعددی انجام داد؛ ناعدالتی در تقسیم بیت المال و دستدرازی به اموال مسلمانان از مشهورترین اقدامات عثمان است. او بیت المال را در میان نزدیکان خود و امویان تقسیم میکرد.
زندگی ملوکانه و پادشاهی عثمان زبانزد تاریخ است. این اقدامات ناعادلانه باعث شد که برخی از صحابه پیامبر در برابر او ایستادگی کنند.
به عنوان نمونه عبدالله بن مسعود به عثمان اعتراض کرد و رفتار او را تغییر دادن دین خدا میدانست.
عثمان او را احضار کرد و به عبدالله بن زمعه دستور داد که عبدالله بن مسعود را با اهانت از مسجد بیرون کند. او را مورد شکنجه قرار دادند تا جایی که دندههای پهلوی او شکست و به جرم آنکه بر بدن بی جان ابوذر نماز خوانده و آن را دفن کرده است، چهل تازیانه خورد. عبدالله بن مسعود بر اثر این ضربات به بیماری فتق مبتلا شد و از دنیا
رفت.(1)
آری، وقتی نماز خواندن بر بدن ابوذر جرم است، دیگر با خود او چه کردهاند؟ او را به شام، سپس به ربذه تبعید کردند و در غربت از دنیا رفت.(2)ابوذری که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) درباره او فرمودهبود:
ما أَظَلَّتِ الْ-خَضْرَاءُ وَلا أَقَ-لَّتِ الْ-غَبْرَاءُ عَلىٰ ذِي لَهْجَ-ةٍ أَصْ-دَقُ مِنْ أَبِي ذَر(3)آسمان در زیر سایه خود، و زمین بر روی هموار خود، کسی راستگوتر از ابوذر جای نداده است.
علاوه بر این ناعدالتیهای آشکار در مقام حکمرانی، در مقام قضاوت نیز، خلفا اشتباهات فراوانی داشهاند.
به عنوان نمونه در زمان خلافت عمر، زن بارداری را که زنا کرده بود، به حضور خلیفه آورند. عمر در این مورد سؤال کرد و زن به گناه خود اعتراف نمود و عمر بیدرنگ حکم سنگسار را صادر کرد.
امیرمؤمنان علی بن ابیطالب(علیهما السلام) این حکم را نادرست دانست و فرمود:
گرچه این زن عمل شنیع زنا را انجام داده و باید
مجازات شود، اما فرزندی که در رحم دارد هیچ گناهی مرتکب نشده است. بنابراین تا زمان به دنیا آمدن کودک، حق اجرای حکم وجود ندارد.(1)
مشابه همین حکم نیز از جانب عمر درباره زن دیوانهای صادر شدکه باز هم امیرمؤمنان علی(علیه السلام) این حکم را رد نمود و فرمود: خداوند برای دیوانه هیچ تکلیفی قرار نداده و تا زمانی که عاقل نگردد حکم ومجازاتی بر او اجرا نمیشود.(2)
عمر در هر دو مورد، حکم امیرمؤمنان علی(علیه السلام) را پذیرفت و به جهل خود اعتراف کرد.
عمر همواره میگفت:
لَوْلا عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَر(3)
ابن تیمیه نیز در منهاج السنة این قصه را صیحح می داند، اما توجیهاتی برای آن ذکر کرده است. برای مثال ابن تیمیه میگوید: شاید عمر نمیدانسته که این زن حامله است! و اصل هم عدم علم است! ابن تیمیه حرانی، منهاج السنة النبویه، ج6 ص41.
اگر علی نبود بیتردید عمر هلاک میشد.آری، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
هرگاه در میان گروهی، شخصی حاکم شود در حالی که داناتر از او در میان مردم باشد، همواره وضعیت این قوم رو به بدی و نابودی خواهد رفت.(1)
آیا کسی که به فرموده پیامبر(صلی الله علیه و آله) همواره با حق است و حق با اوست میبایست جانشین رسول خدا(صلی الله علیه وآله) باشد، یا کسی که بیت المال مسلمانان را چپاول میکند و صحابه بزرگ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را تبعید میکند؟
به راستی عقل و وجدان چه حکم میکند؟
پیشتر گذشت که شجاعت یکی از معیارهای تعیین خلیفه در نگاه اهل سنت است.
به راستی چه کسانی با تمام قدرت خود، جان و مال خود را در طبق اخلاص قرار داده و با قدرت و رادمردی از کیان اسلام دفاع کردند؟
آیا کسی که همیشه در صف اول مبارزه با دشمنان اسلام است و جانفشانیها و فداکاریهایش در تمامی جنگها زبانزد تاریخ است، سزاوار جانشینی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است، یا کسانی که در همه صحنههای حساس پا به فرار گذاشتهاند؟
1) . ابن ادریس حلی، مستطرفات السرائر، ص255 - 256؛ بحارالأنوار، ج10 ص143.
آری، این علی بن ابیطالب(علیه السلام) است که در جنگ احد از جان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با رشادت محافظت کرد. پس از آنکه عبدالله بن جبیر به گمان پیروزی و طمع جمعآوری غنیمت، سنگر خود را رها کرد، خالد بن ولید که در کمین همین فرصت بود، با سربازان خود از تنگه احد به سمت مسلمانان حمله کرد.
این حمله پیروزی مسلمانان را به شکست تبدیل نمود و هفتاد نفر ازمسلمانان به شهادت رسیدند که حمزه سیدالشهداء عموی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) مهمترین شهید جنگ احد بود.
از سویی در بحبوحۀ جنگ شخصی از میان جمعیت فریاد زد: محمد نیز کشته شده است.
این شایعه به سرعت در میان سپاهیان پیچید. اما رسول خدا(صلی الله علیه و آله) زخمی شده و دندان ایشان شکسته شده بود.
در این شرایط حساس که مسلمانان بیش از هر چیزی به مقاومت و شجاعت نیازمندند، موقعیت حساس جنگی، کیان سپاه اسلام در خطر است، باید ایستاد و جنگید. اما در کمال ناباوری ابوبکر، عمر و عثمان همچون بسیاری دیگر از مسلمانان، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را در میان دشمن رها کرده و پا به فرار گذاشتند.
این جریان در منابع اهل سنت به صورت پرتکرار گزارش شده
است.(1)
در میان همه این فراریان تنها امیرمؤمنان علی(علیه السلام) بود که با نهایت شجاعت و فداکاری ایستاد و از جان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) محافظت کرد؛ تا جایی که منادی بین آسمان زمین نداداد:
لا سَيْفَ إلّا ذُو الْفِقارَ، وَلا فَتىٰ إلّا عَلِي(2)
سیره ابن هشام،ج2 ص100. طبری، تاریخ الطبری، ج2 ص514.
شمشیری چون ذوالفقار و جوانمردی همچون علی وجود ندارد.در جنگ خیبر نیز پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در ابتدا ابوبکر را برای تصرّف قلعه خیبر به همراه سربازانی گسیل داشت؛ اما او پا به فرار گذاشته و شکست خورده برگشت.(3)
پس از ابوبکر این عمر بود که به قصد تصرّف قلعه و به دستور پیامبر حرکت کرد، او نیز همانند ابوبکر در حالی توسط افرادش به ترس متهم میشد، فرار کرد.(4)
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) پس از مشاهده این ترس و شکست، فرمود:
1) . ابوداود طیالسی، المسند، ج1 ص8. (فرار ابوبکر از جنگ احد)؛ ابونعیم اصفهانی، حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء ج1 ص87 (فرار ابوبکر از جنگ احد)؛ طبری، تفسیر الطیری، ج7 ص327؛ (فرار عمر از جنگ احد)؛ فخررازی، التفسیر الکبیر، ج9 ص398؛ (فرار عمر در جنگ احد و البته توجیه این فرار) بخاری، الصحیح، ج5 ص155 (فرار عمر از جنگ حنین).
2) . ابن هشام،
3) . حاکم نیشابوری، السمتدرک علی الصححین، ج3 ، ص39.
4) . ابن ابی شیبه، المصنف، ج7 ص396؛ حاکم نیشابوری ،المستدرک الصحیحین، ج3 ص40.
فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که حمله کنندهای است که هرگز فرار نمیکند، خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول نیز او را دوست دارند. خداوند این قلعهها را به دست او میگشاید و پیروزی را نصیب مسلمانان خواهد کرد.(1)امیرمؤمنان علی(علیه السلام) را فراخواند و پرچم را به آن دلاورمرد بینظیر سپرد.
امیرمؤمنان علی(علیه السلام) پرچم را گرفت و به میدان نبرد گام نهاد و مرحب خیبری را کشت و قلعه را تصرّف کرد.
فتح قلعه خبیر به دست توانای حضرت علی(علیه السلام) چنان مشهور است که هیچ کسی یارای انکار آن را ندارد.
قصد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از اینکه در ابتدا ابوبکر و عمر را به میدان فرستادند این بود که همگان ترس آنان در مقابل شجاعت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) را ببیند.
ابن ابیالحدید معتزلی (متوفای 656ه- .ق) به نقل از ابوجعفر اسکافی چنین مینویسد:
ابوبکر از جهت شجاعت نزد عرب کمترین مردم بود، او نه تیری
1) . ابن سعد، الطبقات الکبری، ج2 ص85. ابن ابی شیبه، المصنف ج6 ص367 و 370. احمدبن حنبل، فضائل الصحابه، ج2 ص637؛ همو،المسند، ج2 ص168. بخاری، الصحیح، ج4 ص47.
انداخت، نه شمشیری کشید و نه کسی را در هیچ جنگی کشت.(1)
«و حاله حاله و هو أضعف المسلمين جناناً و أقلهم عند العرب ترة، لم يرم قط بسهم و لا سلّ سيفاً و لا أراق دماً و هو أحد الأتباع غير مشهور و لا معروف و لا طالب و لا مطلوب فكيف يجوز أن يجعل مقامه و منزلته مقام رسول الله(صلی الله علیه و آله) و منزلته؟».
ترس و عدم شجاعت ابوبکر و عمر در جنگ خندق نیز در منابع تاریخی گزارش شده است؛ هنگامی که عمرو بن عبدود از خندق عبورکرد و در مقابل مسلمانان شروع به رجزخوانی کرده و مبارز طلبید، تنها امیرمؤمنان علی بن ابیطالب(علیهما السلام) بود که از جای برخاسته و داوطلب پیکار با عمرو بن عبدود شد.
هنگامی که امیر دلاور اسلام با عمرو رو به رو شد، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:
بَرَزَ الْإيمانُ كُلُّهُ للشِّرْكِ كُلِّهِ(2)اکنون تمامی ایمان در برابر تمامی شرک قرار گرفته است.
به واقع میتوان گفت که پیروزی حضرت امیر(علیه السلام) در این نبرد به تنهایی اسلام را نجات داد. به همین جهت پاداش ضربت حضرت علی(علیه السلام) در این جنگ، از عبادت جن و انس برتر شمرده شده و پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در این خصوص فرموده است:
ضَرْبَةُ عَلِيٍّ يَوْمَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبَادَةِ الثَّقَلَيْنِ(3)یک
1) . ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج13 ص 280 چنین مینگارد:
2) . دمیری، حیاة الحیوان الکبری، ج1 ص387 ؛ مهلبی، المآخذ علی دیوان ابی الطیب المتنبی، ج3 ص170.
3) . حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج3 ص34. خطیب بغدادی، تاریخ بغدادج14 ص536 «لَمُبَارَزَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ لِعَمْرِو بْنِ عَبْدِ وَدٍّ يَوْمَ الْخَنْدَقِ، أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِ أُمَّتِي إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ».
ضربه علی در روز خندق از عبادت جن و انس برتر و بالاتر است.
آری، میتوان با صدایی رسا این گونه فریاد زد:نهال درختِ دین اسلام توسط پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) کاشته شد، اما دلاوریها، شجاعتها و رشادتهای حضرت علی بن ابیطالب(علیهما السلام) بود که در کنار فداکاریهای پیامبر، این درخت را پا برجا نگه داشت و به ثمر نشاند.
از مجموع آنچه که تاکنون گفته شد میتوان چنین نتیجه گرفت که بنابر معیارهای عقلی یاد شده، تنها امیرمؤمنان علی(علیه السلام) جانشین بلافصل پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) است؛ از نگاه شیعه مسأله جانشینی و امامت پس از پیامبر به دست خدا و انتصاب الهی است و مردم در انتخاب خلیفه هیچ نقشی ندارند.
اما اگر امر انتخاب خلیفه به دست مردم هم باشد میبایست معیارها و ملاکهایی برای انتخاب جانشین وجود داشته باشد. نمیشود که امر سرپرستی امت با قرعه و مشابه آن تعیین شود.
بنابراین سه معیار علم، عدالت و شجاعت به عنوان ملاکهای تعیین جانشین، اگر در میان امت پیامبر کسی باشد که در هر سه مورد
از دیگران برتر باشد، امر سرپرستی امت باید به او سپرده شود. و اگر کسی این سه شرط و یا حتی یکی از این سه شرط را نیز دارا نباشد، نباید به عنوان جانشین پیامبر انتخاب شود.
با توجه به آنچه گذشت دانسته شد که ابوبکر، عمر و عثمان چه از جهت علم، چه از جهت عدالت و چه از جهت شجاعت بدون تردیدقابل مقایسه با امیرمؤمنان علی بن ابیطالب(علیهما السلام) نیستند.
چرا که عقل مقدم داشتن جاهل بر عالم، ظالم بر عادل و ترسو بر شجاع را قبیح میداند. بنابراین؛
مقدم داشتن و برتری دادن جاهل بر عالم، قبیح و ناپسند است!
مقدم داشتن و برتری دادن ظالم بر عادل، قبیح و ناپسند است!
مقدم داشتن و برتری دادن ترسو بر شجاع، قبیح و ناپسند است!
تأکید میشود که از نگاه شیعه هیچ پیامبری از دنیا نرفت مگر آنکه خداوند متعال، جانشین و وصیّ او را مشخص و تعیین نمود.
آری، از آدم به شیث، از نوح به سام، از ابراهیم به اسماعیل، از اسحاق به یعقوب و سپس یوسف، از موسی به هارون و از زکریا به یحیی(علیهم السلام) و... این سنت خداوند است، و خداوند در سنتهایش تغییری ایجاد نمیکند. قرآن کریم میفرماید:
(سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنَا وَلَا تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِيلاً)(1)همان سنتی که برای همه پیامبرانی که پیش از
1) . سوره اسراء، آیه 77.
تو به رسالت فرستادیم مقرر داشتیم، و هرگز برای سنت ما دگرگونی و تغییر نخواهی یافت!
بنابراین سنّت قطعی خداوند سبحان برای همه پیامبران، خود جانشین را مشخص کرده است، آیا میشود که به یکباره تغییر سنتدهد و امر خلافت را به مردم واگذار کند؟
از طرفی دیگر، همه امت اسلام اقرار دارند که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از جهت فضلیت، دانش، عقل و در مجموعه همه کمالات انسانی بر همه مردم برتری داشته و مقدم است. او خود صلاح و فساد امر مسلمانان را بهتر از هرکسی میداند.
حال چگونه ممکن است که مسألهای به اهمیت زمامداری امر مردم پس از پیامبر، مورد غفلت ایشان قرار گیرد و پیامبر، خلیفه و جانشینی برای خود تعیین نکند تا مسلمانان سرگردان و بدون پیشوا باشند؟
و در کمال تعجب ابوبکر پس از خلافت دو ساله خود، از این امر مهم غفلت نکرد و عمر را به جانشینی خود انتخاب کرد.
حضرت موسی(علیه السلام) هنگامی که تنها برای چهل روز قصد داشت که مردم خود را تنها گذاشته و به کوه طور رود، هارون را جانشین خود قرار داد. به این آیه شریفه دقت کنید:
(وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَقَالَ مُوسَى لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ)(1)و ما با موسی(علیه السلام) سی
1) . سوره الاعراف، آیه 142.
شب وعده گذاشتیم، سپس آن را با ده شب دیگر تکمیل کردیم، بدین ترتیب میعاد پروردگارش به چهل شب تکمیل شد و موسی(علیه السلام) به برادر خود هارون گفت: تو اکنون جانشین من در میان قوم مباش و امور آنها را اصلاح کن و پیرو راه اهل فساد مباش.
چنانکه مشاهده میشود، حضرت موسی(علیه السلام) تنها برای چهل شب دوری از امت خود، راضی نمیشود که مردم بدون پیشوا باشند، و هارون را به جای خود قرار میدهند، اما آیا اصلاً ممکن است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از این امر مهم غفلت کرده باشد؟
بدیهی است که این سیره درباره شخص رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نیز صورت گرفته است.
هنگامی که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) قصد داشتند به جنگ تبوک عزیمت کنند، امیرمؤمنان علی(علیه السلام) را به جانشینی خود در مدینه منصوب کرد و فرمود:
إِنَّهُ لابُدَّ أَنْ أُقيمَ أَوْ تُقِيمَ؛ ناگزیر یا من باید در مدینه بمانم یا تو.
اما عدهای شایعه کردند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) به خاطر ناراحتی از حضرت امیر(علیه السلام)، ایشان را با خود به جنگ نمیبرد. حضرت امیر(علیه السلام) به محضر پیامبر آمد و سخن مردم را بازگو کرد.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) لبخندزنان فرمود:
يَا عَلِيُّ أَمَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي كَهَارُونَ مِنْ مُوسَى غَيْرَ
أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ؟ قَالَ: بَلَى يَا رَسُولَ اللهِ! قَالَ: فَإِنَّهُ كَذَلِكَ(1)
عبدالرزاق الصنعانی، المصنف، ج5 ص450؛ سیرة ابن هشام، ج2 ص520. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج3 ص16؛ مصنف ابن ابی شیبة ج6 ص366؛ ابن حنبل، فضائل الصحابة ج2 ص566 و 569 و 592 و 598. بخاری، الصحیح، ج5 ص19 و ج6 ص3. صحیح مسلم، ج4 ص1870. ابن ماجه، السنن، ج1 ص42؛ ترمذی، السنن، ج5 ص638؛ نسائی، السنن الکبری،ج7 ص307 و 410 و 417 و 425.
ایعلی جان! دوست نداری که نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی(علیه السلام) باشی، به جز آنکه تو پیامبر نیستی؟ عرض کرد: بله ای رسول خدا! پیامبر فرمود: تو این گونه هستی.وقتی پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز در ایامی که در مدینه حضور نداشت، حضرت امیر(علیه السلام) را به جای خود انتخاب میکند و راضی نمیشود که مردم بدون پیشوا و مقتدا باشند، چگونه برای جانشینی پس از شهادت خود تدبیری نیندیشیده است؟
به راستی نمیتوان چنین تصور کرد که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) برای جانشینی پس از خود فکری نکرده و مردم را حیران و سرگردان رها کرده باشد.
به هر روی طبق باور اهل سنت، پیامبر پس از خود، کسی را برای جانشینی انتخاب نکرده است!
البته بنابر آیات قرآنی و احادیث معتبر و مورد اتفاق شیعه و سنّی و
1) . ابن راشد، جامع معمربن راشد، ج11 ص226؛ ابوداود الطیالسی، المسند، ج1 ص167 و 170 و 173.
طبق نگاه شیعه، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در غدیر خم،امیرمؤمنان علی(علیه السلام) را وصی و خلیفه خود قرار داد.
امّا بنابر باور و پنداشت اهل سنّت، پرسش را باید این گونه مطرح کرد که آیا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در اینکه جانشینی برای خود قرار نداده، درست عمل کرده یا اشتباه؟ اگر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) کار درستی انجام داده پس چرا ابوبکر بر خلاف عمل پیامبر برای خود جانشین تعیین کرده است؟
و اگر کار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اشتباه است و کار ابوبکر درست است، پس باید گفت که - پناه برخدا - ابوبکر عقل و درایت و تدبیر بهتری نسبت به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) داشته است.
آیا اصلاً یک مسلمان میتواند بگوید که پیامبر(صلی الله علیه و آله) از امر مهم جانشینی و زمامداری پس از خود غفلت کرده و کسی را به جای خود انتخاب نکرده است؟
آیا ابوبکر از خدا و رسولش نسبت به جامعه مسلمانها دلسوزتر بوده است؟
آیا چنین است که نه خدا و نه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مدیریت، تدبیر و دانششان به آن اندازه نبوده که بدانند امت پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به پیشوا نیاز دارد؟
اگر قرار است که اجماع و اتفاق نظر مسلمانان، خلیفه را تعیین کند، پس چرا انتخاب عمر بر اساس اجماع و اتفاق نظر مسلمانان نبود و توسط ابوبکر انتخاب شد؟
تاریخ نویسان نقل کردهاند که امر بیعت با ابوبکر هرگز با اجماع واتفاق نظر مسلمانان همراه نبوده است. عمر درباره خلافت ابوبکر
چنین گفته است:
كانَتْ بَيْعَةُ النّاسِ لِأَبِي بَكْرٍ فَلْتَةً مِنْ فَلَتاتِ الْجاهِلِيَّةِ وَقَى اللّٰهُ الْمُسْلِمينَ شَرَّها(1)بیعت با ابابکر امری تصادفی و کاری بیرویه بود و یکی از کارهای زمان جاهلیت پیش از اسلام به شمار میرود، خداوند مسلمانان را از شر آن محفوظ بدارد!
آری، داستان خلافت خلفا عجیب مصیبتی است، داستانی که هر بخشی از آن در تضاد و ناهماهنگی کامل با بخشی دیگر است.
اینجاست که انسان میبایست بیندیشد و تعقل کند؛ چرا که خداوند متعال در آیات متعددی به تفکر و تعقل توصیه کرده است.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نیز در روایتی میفرماید: لحظهای تفکر از هفتاد سال عبادت برتر است.(2)
بنابراین، مسأله اعتقادات که به هدایت و ضلالت آدمی و در نتیجه سعادت یا شقاوت او مرتبط است، بیش از هر مسأله دیگری باید مورد تعقل و تأمل قرار گیرد.
در این بخش جانشینی و خلافت بلافصل امیرمؤمنان علی(علیه السلام) را با توجه به آیات قرآن و احادیث اثبات میکنیم. در این قسمت نیز همچون بخش پیشین، میکوشم تا از عباراتی ساده و روان استفاده کنم، تا این نوشتار مورد استفاده و بهره عموم مردم قرار گیرد.
چنانکه پیشتر گذشت شیعه بر این باور است که جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله) همچون خود ایشان توسط خداوند متعال انتخاب میشود و منصب امامت همچون منصب نبوت، مقامی است که صاحب آن تنها با انتصاب خداوند شناخته میشود.
به سخن دیگر، امامت ادامه نبوت است. به همین جهت امام نیز همچون پیامبر(صلی الله علیه و آله) باید دارای مقام عصمت باشد؛ یعنی امام بایستی از هرگونه گناه، خطا و جهلی به دور باشد.
بنابراین، مقام امامت در واقع همان مقام خلافت الهی است که دو ویژگی علم و عصمت را با خود به همراه دارد. به این دو آیه از قرآن کریم توجه کنید!
خدای متعال در سوره بقره میفرماید:
(وَإذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً)(1)و هنگامی که پروردگارت به فرشتگان فرمود: من بر روی زمین جانشینی (نماینده و خلیفه) قرار خواهم داد.
در آیه دیگری میفرماید:
(وَإذِ ابْتَلَى إبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ)(2)و هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری امتحان فرمود و او همه را به جای آورد، خدا به او گفت: من تو را به پیشوایی خلق برگزینم، ابراهیم عرض کرد: به فرزندان من چطور؟ خداوند فرمود: امامت عهد من است، و عهد من به کسانی از فرزندان تو که ستمکارند نمیرسد.
از این دو آیه به روشنی میتوان استفاده کرد که انتخاب خلیفه و امام از طرف خداوند است.
نکته دیگر آنکه عهد امامت هرگز به ظالمان نمیرسد؛ چه آنکه شخص در اثر گناهی به خود ظلم کرده باشد و چه آنکه به دیگران ظلم کرده باشد.
بخش (لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ) از آیه شریفه فوق، در واقع بیان همان معنای عصمت است. کسی که نه به دیگران ظلم کرده باشد و نه به خود، دارای عصمت است.
حال که عصمت شرط مقام امامت است، آیا مردم میدانند چه کسی معصوم است؟
پاسخ این پرسش به وضوح منفی است؛ بنابراین تنها خدا و رسول او هستند که میتوانند امامان معصوم را معرفی میکنند.
حضرت موسی(علیه السلام) پس از آنکه برای منصب رسالت انتخاب شد، از خداوند درخواست میکند که برادرش هارون را وصیّ و وزیر او بگرداند و او را در امر رسالتش شریک قرار دهد. قرآن کریم در این باره چنین میفرماید:
(وَاجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي * هَارُونَ أَخِي * اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي * وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي)(1)و برای من وزیری از خاندانم قرار بده، برادرم هارون را، و او را تکیهگاه محکمی برای من قرار داده، و در کار من شریک گردان.
خداوند این درخواست حضرت موسی(علیه السلام) را اجابت کرد و فرمود:
(وَوَهَبْنَا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنَا أَخَاهُ هَارُونَ نَبِيّاً)(2)و از رحمت خود برادرش هارون را که پیامبر بود به او (موسی(علیه السلام)) بخشیدیم.در آیه دیگری فرمود:
(وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَجَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِيراً)(1)و هر آینه ما به موسی(علیه السلام) کتاب دادیم و برادرش هارون را وزیرش قرار دادیم.
در آیه دیگری میخوانیم:
(قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ)(2)(خدا) گفت: به زودی بازوان تو را به وسیلۀ برادرت (هارون) محکم و قدرتمند میکنیم.
مشابه همین درخواست توسط پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نیز از خداوند مطرح شده که در منابع متعددی از منابع اهل سنت این سخن گزارش شده است. اسماء بنت عمیس میگوید: از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیدم که میفرمود:
اللَّهُمَّ أَقُولُ كَمَا قَالَ أَخِي مُوسَى: اللَّهُمَّ اجْعَلْ لِي وَزِيرًا مِنْ أَهْلِي، عَلِيّاً أَخِي، اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي، وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي، كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيرًا، وَنَذْكُرَكَ كَثِيرًا، إِنَّكَ كُنْتَ بِنَا بَصِيرًا(3)خداوندا! من همانی را به تو میگویم که برادرم موسی(علیه السلام) گفت: خدایا! برای من از خاندانم وزیری قرار بده، برادرم علی را، به وسیله او پشت مرامحکم بدار، او را در کار من شریک کن تا تو را بسیار تسبیح کنیم و زیاد به یاد تو باشیم که تو به ما بینا هستی.
خداوند نیز این درخواست پیامبر را اجابت کرد، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نیز
در نخستین روزهای بعثت خویش، برای نخستین بار وصایت و جانشینی حضرت امیر(علیه السلام) را اعلام نمود. خداوند متعال در آیه انذار میفرماید:
(وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ)(1)(ای پیامبر!) خویشان نزدیک خود را انذار کن.
هنگامی که این آیه نازل شد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) مأموریت یافت که به صورت آشکار و علنی مردم را به توحید دعوت کند. البته پیش از این دستور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در دورهای کوتاه به صورت پنهانی مردم را به توحید و یکتاپرستی دعوت میکرد. با توجه به آیه فوق روشن است که دعوت علنی، با انذار خویشاوندان نزدیک آغاز میشود.
به همین جهت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) چهل نفر از خویشاوندان نزدیک خویش؛ یعنی فرزندان حضرت عبدالمطلب(علیه السلام) را به خانه حضرت ابوطالب(علیه السلام) دعوت نمود. غذای اندکی تهیه شده بود؛ اما به کرامت الهی همه افراد سیر شدند؛ به گونهای که برخی گمان کردند که سحر شدهاند! بعد از صرف غذا رسولخدا(صلی الله علیه و آله) برخاست و شروع به سخن کرد و فرمود:
ای فرزندان عبدالمطلب! به خداوند سوگند، در میان عرب هیچکس را نمیشناسم که بهتر از آنچه که من در مورد سعادت دنیا و آخرت برای شما آوردهام، برایتان آورده باشد، با گواهی به وحدانیت خدا و رسالت من به
1) . سوره الشعراء، آیه 214.
بهشت روید و از دوزخ نجات یابید.
پس هرکس که مرا در این کار اجابت کند (یعنی اولین کسی باشد که اسلام بیاورد و مرا اجابت کند) و مرا یاری نماید او برادر من و وزیر و وارث و خلیفه من بعد از من خواهد بود.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) سه مرتبه جمع حاضر را به یاری خود طلبید و پاداش آن را جانشینی و خلافت قرار داد، در هر سه مرتبه تنها کسی که پاسخ داد علی بن ابیطالب(علیهما السلام) بود که فرمود:
أَنَا أَنْصُرَكَ وَوَزيركَ يا نَبِيَّ الله؛ من شما را کمک و یاری مینمایم ای پیامبر خدا!
سپس پیامبر(صلی الله علیه و آله) دست حضرت علی(علیه السلام) را که در آن موقع نوجوانی بود، گرفت و فرمود:
إِنَّ هٰذا أَخي وَوَصِيّي وَوَزيري وَخَليفَتي فِيكُم فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطيعُوا(1)این علی، برادر و وصیّ و وزیر و جانشین مندر میان شماست، به سخن او گوش فرا دهید و از او فرمان ببرید.
با تکیه بر این گزارش میتوان گفت که مسأله جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)
1) . طبری، تاریخ الطبری، ج1 ص321.همو، تهذیب الآثار، ج3 ص62. ابن حنبل، فضائل الصحابه ج2 ص712؛ همو، المسند،ج2 ص465؛ (به الفاظی دیگر: «فَأَيُّكُمْ يُبَايِعْنِي عَلَى أَنْ يَكُونَ أَخِي وَصَاحِبِي؟») نسائی؛ السنن الکبری، ج7 ص432 (با این تعبیر «فَأَيُّكُمْ يُبَايِعُنِي عَلَى أَنْ يَكُونَ أَخِي، وَصَاحِبِي، وَوَارِثِي؟»).
در نخستین روزهای بعثت انجام شده و در طول 23سال عمر رسالت پیامبر(صلی الله علیه و آله) بارها و بارها تکرار شده است.
در نخستین روزهای هجرت بود که به دستور پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، مسلمانان در مسجد مدینه حضور یافتند. پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله)، مهمترین قاعده مسلمانانی؛ یعنی «برادری» را در میان مردم مطرح کرد. «اخوت» و «برادری» در واقع مهمترین آرمان اجتماعی اسلام است. یعنی مؤمن به حقیقتِ ایمان نمیرسد مگر نسبت به مؤمن دیگر همچون یک برادر حاضر به فداکاری و ایثار باشد. چرا که خداوند در قرآن میفرماید:
(إنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إخْوَةٌ)(1)مؤمنان با یکدیگر برادرند.حتی تصورش هم زیباست که همه مردم، همچون برادرانی دلسوز و خواهرانی فداکار یار و غمخوار یکدیگر باشند. اگر این دستور اسلام در میان همه آحاد مسلمانان رنگ حقیقی خود را مییافت، تا چه حد جامعه زیباتر میشد.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در کنار ابلاغ این توصیه اخلاقی اجتماعی، حرکت مهم دیگری را نیز انجام داد؛ ایشان بین کسانی که سابقه رفاقت و دوستی داشتند به صورت دو به دو، برادری برقرار نمود؛
برای مثال ابوبکر با عمر، طلحه با زبیر، عثمان بن عفان با
1) . سوره حجرات، آیه 10.
عبدالرحمان بن عوف، سلمان با حذیفه یمان، مقداد با عمار و همین طور سایر اصحاب با یکدیگر برادر شدند.
در نهایت امر تنها امیرمؤمنان علی بن ابیطالب(علیهما السلام) باقی ماند و حضرت امیر(علیه السلام) از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) سؤال کرد که آیا میان من و یکی از مسلمانان عقد برادری بسته نمیشود؟
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:
وَالَّذي بَعَثَني بِالْحَقِّ، ما أَخَّرْتُكَ إِلَّا لِنَفْسي، وَأَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسىٰ غَيْرَ أَنَّهُ لا نَبِيَّ بَعْدي، وَأَنْتَ أَخي وَوارِثي(1)به خدایی که مرا به حق به پیامبری مبعوث کرد،تو را فقط برای خودم برگزیدم و تو برای من همانند هارون برای موسی(علیه السلام) هستی، جز این که پیامبری پس از من نیست، و تو برادر و وارث من هستی.
عقد برادری میان پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) و حضرت علی مرتضی(علیه السلام)، علاوه بر منابع شیعی، به صورت متعدد در منابع اهل سنت نیز گزارش شده است.
علامه امینی در کتاب الغدیر به 50 منبع از این منابع ارجاع داده است. این حدیث که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نسبت حضرت امیر(علیه السلام) به خود را همان نسبت هارون به موسی(علیه السلام) میداند، در میان فرهیختگان به حدیث منزلت شهرت یافته که در موارد متعددی از زبان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) شنیده
1) . ابن حنبل، فضائل الصحابه، ج2 ص638 و 666. ابن حبان، الثقات، ج1 ص142 و 149. طبرانی، المعجم الکبیر، ج5 ص220.
شده است.
در این روایات پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از امیرمؤمنان علی(علیه السلام) به وزیر، خلیفه، اصلاح کننده امور امّت، برادر و شریک در امر رسالت یاد کردهاند، و به جانشینی حضرت تصریح کردهاند.
اما همانطور که امت موسی(علیه السلام) از هارون پیروی نکردند و با حیلههای سامری از مسیر حق و ایمان خارج شدند، امت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نیز از هارون عصر خود؛ یعنی امیرمؤمنان علی(علیه السلام) پیروی نکرده و ایشان را از منصب جانشینی پیامبر محروم کردند.
بنابر روایتی ابوذر غفاری میگوید:
روزی به همراه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در مسجد مشغول نماز بودم، سائلی وارد شد و از مردم تقاضای کمک کرد. اما کسی به او کمکی نکرد. او دست خدا را به آسمان بلند کرده و گفت: خدایا! شاهد باش که من در مسجد پیامبرت دست نیاز به سمت مردم دراز کردم، اما کسی پاسخگو نبود.
در همین حال علی بن ابیطالب(علیهما السلام) که در حال رکوع بود، به انگشت کوچک دست راست خود اشاره کرد، سائل نزدیک آمد و انگشتری را از دست آن حضرت بیرون آورد.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) که این جریان را مشاهده میکردند، پس از نماز سر به آسمان بلند نمود و فرمود:
«خداوندا! برادرم موسی(علیه السلام) از تو تقاضا کرد که روح او را وسیع گردانی، کارها را بر او آسان سازی و گره از زبان او بگشایی تا مردم گفتارش را درک کنند. و نیز تقاضا نمود که هارون برادرش را وزیر و یاورش قرار دهی و به وسیله او نیرویش را زیاد کنی و در کارهایش شریک سازی.
خداوندا! من محمد، پیامبر و برگزیده توام، سینه مرا گشاده کن، کارها را بر من آسان ساز، از خاندانم علی(علیه السلام) را وزیر من گردان تا بوسیله او، پشتمقوی و محکم گردد».
ابوذر غفاری میگوید: هنوز دعای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تمام نشده بود که جبرئیل نازل شد و این آیه را بر پیامبر وحی کرد:
(إنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ)(1)ولی و صاحب اختیار شما فقط خدا، پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردند، همان کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.(2)
در منابع حدیثی شیعه نیز مشابه این قصه روایت شده است؛ ر.ک: کلینی، الکافی،ج1 ص289؛ ابن بایویه، الامالی، ص124.
با توجه به این آیه میتوان گفت که ولی، سرپرست و صاحب اختیار مردم پس از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) تنها حضرت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) است. کلمه «إنما» در این آیه بر حصر دلالت دارد؛ یعنی تنها و فقط. مصادیق این آیه شریفه ولی و سرپرست مؤمنان هستند.
در سال دهم هجرت، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) با اعلامقبلی به آخرین حج زندگی خود رفتند. جمعیت فراوانی از مردم در حجة الوداع، پیامبر(صلی الله علیه و آله) را همراهی کردند. شرایط جامعه اسلامی در آخرین سالها شرایط خوبی بود. تمام دشمنان یا شکست خورده و یا تسلیم شدهاند، بسیاری از قبایل تحت لوای اسلام و رهبری پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) متحد شدهاند. آوازه و شهرت اسلام، بیرون از مرزهای جزیرة العرب نیز شنیده میشود. پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز تمام دین و شریعت خویش را بیان کردهاند.
در مسیر بازگشت از حجة الوداع، جبرئیل نازل شد وآیه پیش رو را نازل نمود:
(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرين)(1)اى پيامبر! آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ كن؛ و اگر نكنى پيامش را نرساندهاى. و خدا تو را از [گزندِ] مردم نگاه مىدارد.
1) . سوره المائدة، آیه 67.
آرى، خدا گروه كافران را هدايت نمىكند.
در پی این پیام الهی مهمّ، پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) در منطقه غدیر خم توقف کردند آنگاه دستور دادند که کسانی که جلو رفتهاند بازگردند و کسانی که عقب ماندهاند نیز زودتر ملحق شوند.
به راستی این چه امر مهمی است که اگر پیامبر(صلی الله علیه وآله) در ابلاغ آن کوتاهی کند، خدا تمام زحمات رسالت را نمیپذیرد. پذیرفته شدن آن همه سختیها و مصیبتها در گروی ابلاغ این امر مهم است. بیست و سال سختی و مشکلات، در ابتدا آزار روحی و روانی کفار و مشرکان مکه، سختیهای شعب ابیطالب، مصائب مسلمانان و در نتیجه هجرت پیامبر به مدینه. هجرت مدینه تازه آغاز جنگها و درگیریهایی نظیر بدر، احد، خندق، خیبر و حنین بود، شهادت جعفر طیار(علیه السلام)، شهادت حمزه سیدالشهداء(علیه السلام) و دیگر یاران با وفای پیامبر(صلی الله علیه و آله) از نمونههای این همه سختیهاست. حالا اگر این امر مهم انجام نشود هیچ یک از این سختیها به ثمر ننشسته است و خداوند با آن بیان قاطع، رسالت را بی سرانجام و بی پاداش معرفی میکند.
این مسأله مهم، همان ابلاغ عمومی و علنی وصایت و جانشینی امیرمؤمنان علی(علیه السلام) توسط پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) پس از توقف سه روزه در منطقه غدیر خم و جمع شدن همه مسلمانان، بر منبری که از جهاز شتران بر پا شده بود ایستادند و خطبه جهانی غدیر را بیان کردند. در فرازی از خطبه فرمودند:
مَعاشِرَ النَّاسِ أَلَسْتُ أَوْلىٰ بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ؟ قالُوا بَلىٰ. قالَ:
مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهٰذا عَلِيٌّ مَوْلاهُ؛ ای مردم! آیا من اولی به تصرف در نفسهای شما نیستم؟! (مسلمانان) عرضکردند: بلی. (آنگاه) حضرت رسول الله(صلی الله علیه و آله) فرمودند: هرکس من مولای او هستم (اولی به تصرف در امر او هستم) پس این علی مولای اوست (یعنی علی(علیه السلام) هم مانند من اولی به تصرف در امر او میباشد).
سپس پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) دستهای خود را به دعا بلند کردند و فرمودند:
اللهم وَالِ مَنْ وَالاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ؛ خدایا! دوست بدار هرکس که او را دوست میدارد و دشمن بدار هرکس او را دشمن میدارد، یاری کن هرکس او را یاری میکند و خوار کن هرکس او را خوار میکند.
پس از ایراد خطبه، پیامبر دستور داد که حضرت امیر(علیه السلام) در خیمهای بنشیند تا مردم یک به یک با ایشان بیعت کنند.
ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه و زبیر نخستین کسانی بودند که با حضرت امیر(علیه السلام) بیعت کردند و به ایشان تبریک گفتند. عمر دست حضرت را گرفت و گفت:
بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يا عَلِيّ، أَصْبَحْتَ مَوْلايَ وَمَولىٰ كُلِّ مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ(1)مبارک بر تو ای علی! مولای من و هر مرد و زن مؤمن دیگری گردیدی!
1) . ابن مغازلی ، مناقب علی،ص46.
علامه امینی در کتاب الغدیر به تفصیل به اسناد خطبه غدیر پرداخته است.
پس از آنکه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، به دستور خداوند عمل نموده و حضرت امیر(علیه السلام) را به عنوان جانشین معرفی نمود، آیه ذیل نازل شد:
(الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإسْلَامَ دِيناً)(1)امروز، دین شما را کامل کردم، و نعمت را بر شما تمام نمودم، و از این اسلام به عنوان آیین شما راضی شدم.
شیعه بر این عقیده است که این آیه در 18 ذی الحجه در منطقه غدیر خم نازل شده و مقصود آیه کامل شدن دین با مسأله اکمال ولایت است.(2)
1) . سوره المائده، آیه 3.
2) . در میان اهل سنت نیز گزارشاتی رسیده است که این آیه را مربوط به غدیر خم می دانند، مثلا سیوطی درباره شان نزول این آیه می نویسد: «أَخْرَجَ ابْنُ مَرْدَوَيْهِ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ أَنَّهَا نَزَلَتْ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ. وَأَخْرَجَ مِثْلَهُ مِنْ حَدِيثِ أَبِي هُرَيْرَةَ وَفِيهِ أَنَّهُ الْيَوْمُ الثَّامِنَ عَشْرَ مِنْ ذِي الْحِجَّةِ مَرْجِعُهُ مِنْ حَجَّةِ الْوَدَاعِ» یعنی در طریق گزارش شده که این آیه در 18 ذی الحجه نازل شده است. اما خود در نهایت می نویسد: «وَكِلَاهُمَا لَا يَصِحُّ». (سیوطی الاتقان فی علوم القرآن ج1 ص75).
پس از اعلام عمومی ولایت و خلافت حضرت امیر(علیه السلام)، پیامبر(صلی الله علیه و آله) به مدینه بازگشتند. کسانی که در غدیر حضور داشتند وظیفه داشتند که این خبر بسیار مهم را به گوش همگان برسانند؛ چرا که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده بودند:
فَلْيُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ وَ الْوَالِدُ الْوَلَدَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة؛ بایستی کسانی که حضور دارند به کسانی که غایب هستند و هر پدری به فرزندش تا روز قیامت این خبر را برسانند.(1)
از این رو مردم مدینه نیز از این خبر آگاه شدند. اما حسادت و کینهها نگذاشت که قدرت از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به حضرت امیر(علیه السلام) منتقل گردد. دشمنیها با حضرت علی بن ابیطالب(علیهما السلام) به قدری زیاد شده بود که برخی علنی دشمنی و مخالفت خود را ابراز میکردند و برخی نیز منافق گونه، مخالفت خود را پنهان میکردند تا در اولین فرصت ضربه خود را وارد کنند.
حارث بن نعمان فهری یکی از کسانی بود که به صورت علنی مخالفت خود را با ولایت حضرت امیر(علیه السلام) اعلام کرد. او خود را در مسجد به پیامبر(صلی الله علیه و آله) رساند و عرضکرد: ای محمد! تو فرمان دادی که شهادت به یگانگی خداوند بدهیم و ما پذیرفتیم و فرمان دادی که روزی
1) . فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ج1 ص96؛ الاحتجاج علی اهل اللجاج، ج1 ص62.
پنج نوبت نماز بخوانیم، چنین کردیم. روزه ماه رمضان را بر ما واجب کردی عمل نمودیم، به حج خانه خدا رفتیم، فرمودی زکات بدهید دادیم، اما تو به اینها راضی نشدی تا اینکه دست عموزاده خود را گرفتی و بالا بردی و گفتی: هرکس من مولای او هستم، علی نیز مولای اوست. به من بگو که آیا این کلام تو یا کلام خداوند است؟
پیامبر با حالت غضب سه مرتبه فرمود:
وَالله الَّذي لا إله إلَّا هُوَ، إنَّهُ مِنَ الله وَلَيْسَ مِنِّي؛ به خدایی که جز او خدایی نیست، این امر از جانب خداوند است و از سوی من نیست.
وقتی حارث بن نُعمان فهری این جمله را از پیامبر شنید از جا برخاست و به سمت درب مسجد رفت در حالی که میگفت:
خدایا! اگر آن چه محمد میگوید، حق است، سنگی از آسمان بر ما نازل کن، یا عذابی دردناک بر ما فرو فرست!
و اگر این سخنان محمد دروغ است، بلایت را بر او نازل کن!
وقتی از مسجد خارج شد پیش از آنکه به شترش برسد در برابر دیدگان مردم، سنگی بر سرش فرود آمد و از نشیمنگاهش خارج شد و در همان لحظه هلاک گشت.
سپس خداوند این آیهها را بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) نازل فرمود:(سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ * لِلْكَافِرينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ * مِنَ اللّٰهِ ذِي الْمَعَارِجِ)(1)تقاضا کنندهای درخواست واقع شدن
1) . سوره المعارج، آیات 1 - 3.
عذابی کرد که برای کافران فرود آید که هیچ دفع کنندهای بر آن نیست، از سوی خداوندی که صاحب معارج است.(1)
آری، حارث بن نعمان مخالفت خود را آشکار کرد و مجازات شد، اما عدهای منافق نیز بودند که به رغم مخالفت شدید با جانشینی حضرت امیر(علیه السلام)، این امر را کتمان میکردند.
بدیهی است که نه امثال حارث بن نعمان و نه منافقان هرگز نمیتوانند در برابر حکم خدا و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بایستند. مگر خداوند خود در قرآن نفرموده است:
(وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إذَا قَضَى اللّٰهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللّٰهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالاً مُبِيناً)(2)و هنگامی که خدا و رسولش دربارۀ امری از امور مؤمنان فرمانی صادر کردند، هیچ مرد و زن باایمانی حق ندارد اختیاری (در برابر فرمان آنها) از خود داشته باشد و هرکس نافرمانی خدا و رسولش را کند قطعاً به گمراهی آشکاری گرفتار شده است.
مقاومت در برابر دستور خدا و مخالفت با حکم الهی، دلیلی جز عدم ایمان ندارد. قرآن میفرماید: مؤمنان هرگز با حکم خدا و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مخالفت نمیکنند. پس اگر کسی مخالفت کرد پیداست که
اساساً ایمان نیاورده است.
مشابه دشمنی و حسادت حارث بن نعمان در موارد دیگر نیز گزارش شده است. برای مثال عمران بن حصین میگوید:
روزی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) سپاهی را به فرماندهی حضرت امیر(علیه السلام) برای انجام مأموریتی گسیل کرد. آن سپاه با به دست آوردن غنائمی پیروز شده و به مدینه بازگشتند. تقسیم غنائم توسط حضرت امیر(علیه السلام) انجام شد، اما سربازان از این تقسیم خشنود نبودند.
چهار نفر از اینان به محضر پیامبر رسیدند و شکایت خود را مطرح کردند.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) با ترشرویی و ناراحتی از این چهار نفر روی برگرداند و با ناراحتی فرمود:
مَا تُرِيدُونَ مِنْ عَلِيٍّ؟ مَا تُرِيدُونَ مِنْ عَلِيٍّ؟ عَلِيٌّ مِنِّي وَأَنَا مِنْ عَلِيٍّ، وعَلَيٌّ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي(1)از علی چهمیخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از علی هستم، علی سرپرست هر مؤمنی بعد از من است.
احمد بن حنبل همین روایت را نقل کرده و در قسمت پایانی آن
1) . ابن ابی شیبه، المصنف، ج6 ص327؛ ترمذی، السنن، ج5 ص632؛ نسائی السنن الکبری، ج7ص440، ابویعلی الموصلی، المسند ج1 ص293؛ ابن حبان، الصحیح ج15 ص374. حاکم نیشابوری ،المستدرک علی الصحیحین، ج3 ص119. ابن حنبل، فضائل الصحابه ج2 ص620.
چنین آورده است:
دَعُوا عَلِيّاً، دَعُوا عَلِيّاً، إِنَّ عَلِيّاً مِنِّي وَأَنَا مِنْهُ وَهُوَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بِعْدِي(1)دست از علی بردارید! دست از علی بردارید! به راستی که علی از من است و من از او هستم، او سرپرست هر مؤمنی بعد از من است.
البته دشمنیها و حسادتها نسبت به حضرت امیر(علیه السلام) به همین جا ختم نشد، بلکه در طول تاریخ ادامه پیدا کرد.
پس از حجة الوداع، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به بیماری سختی مبتلا شدند. این بیماری پیامبر را زمین گیر نمود تا آنکه ایشان بر اثر همین بیماری بدورد حیات گفتند. مسلمانان به عیادت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میآمدند که در یکی از روزها پیامبر در جمع اصحابشان فرمودند:
ايتُونِي بِدَواتٍ وَبَياضٍ لِأَكْتُبَ لَكُمْ كِتاباً لا تَضِلُّوا بَعْدِي!(2)دوات و (کاغذ) سفیدی برای من بیاورید تا برای شما بنویسم کتابتی که بعد از من گمراه نشوید!
پس از این درخواست پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، بلافاصله عمر بن خطاب با گستاخی گفت:
دَعُوا الرَّجُلَ فَإِنَّهُ لَيَهْجُر! حَسْبُنَا كِتابَ الله(1)عمر گفت: واگذارید این مرد را، زیرا که او هذیان میگوید! کتاب خدا ما را بس است.
پس از این جملۀ عمر، اصحاب با یکدیگر مشاجره لفظی کردند. عدهای گفتند: دستور پیامبر را انجام دهید و برای ایشان کاغذ و دواتی بیاورید، و برخی دیگر کلام عمر را تکرار کردند.
پیامبر با ناراحتی تمام فرمودند:
قُومُوا عَنِّي وَلا يَنْبَغي عِنْدي التَّنازُع؛ از پیش من برخیزید، زیرا در نزد من جنگ و نزاع سزاوار نیست.
به راستی شایسته است که دل هر مسلمانی از این توهین بیشرمانه به ساحت قدسی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به درد آید. کداممسلمان است که بشنود که عدهای از نوشتن وصیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) ممانعت کردند و اشک غم از دیدگانش جاری نشود؟
اگر پدرمان در آخرین لحظات عمرش درخواستی کند با تمام توان بیدرنگ انجام میدهیم. اما امت اسلام را چه شده بود که از نوشتن وصیت پیامبر جلوگیری کردند؟
1) . ابن جوزی، مرآة الزمان فی تواریخ الاعیان، ج4 ص244؛ مشابه این تعبیر در منابع ذیل آمده است: «فَقَالَ عُمَرُ: إِنَّ رَسُولَ اللهِ قَدْ غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَعِنْدَكُمُ الْقُرْآنُ.» صنعانی، المصنف، ج5 ص438. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج2 ص188.ابن حنبل، ج5 ص135 و ص222؛ بخاری، الصحیح، ج7 ص120؛مسلم بن حجاج نیشابوری، ج3 ص1259 (مشابه تعبیر فوق).
ای تاریخ! با شرم بنویس که چگونه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نسبت هذیان گویی دادند و گفتند: درد بر او چیره شده و نمیفهمد چه میگوید؟
ای قلم و ای کاغذ! بر این مصیبت گریه کنید که همه مصیبت اسلام و مسلمانی از همین نقطه آغاز شد.
مگر او در قرآن نخوانده بود که هر چه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میگوید وحی خداست؟ آنجا که میفرماید:
(وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى)(1)کلام پیامبر(صلی الله علیه و آله) جز وحیی از جانب خدا نیست.
مگر او در قرآن ندیده بود که میفرماید:
(مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا)(2)آنچه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برای شما آورد بگیرید (و اجرا کنید)، و از آنچه شما را نهی کردخودداری نمائید.
مگر او نمیدانست شرط ایمان آن است که انسان هرگز با کلام خدا و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مخالفت نکند؟ آنجا که قرآن میفرماید:
(وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إذَا قَضَى اللّٰهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللّٰهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالاً مُبِيناً)(3)و هنگامی که خدا و رسولش دربارۀ امری از امور مؤمنان فرمانی صادر کردند، هیچ مرد و زن باایمانی حق ندارد اختیاری (در برابر فرمان آنها) از خود
داشته باشد و هرکس نافرمانی خدا و رسولش را کند قطعاً به گمراهی آشکاری گرفتار شده است!
او همان کسی است که فریاد میزد: «حسبنا کتاب اللّه» اما میبینید که چگونه به دستور قرآن پشت میکند.
آری، عمل به دستور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و مخالفت نکردن با آن، محک ایمان است.
پرسش اساسی این که به راستی چرا با نوشتن وصیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) مخالفت شد؟
از مجموع شواهد چنین بر میآید که عمر به خوبی میدانست که مقصود پیامبر از نوشتن وصیت آن است که به ولایت حضرت امیر(علیه السلام) و جانشینی ایشان تصریح کند، چنانکه در غدیر بهصورت شفاهی انجام داده بودند. واقعاً اگر سندی مکتوب به دست خط پیامبر(صلی الله علیه و آله) به عنوان یادگار باقی میماند، ای بسا مسیر اسلام به طور کلی دگرگون میشد.
ممکن است برخی این شبهه را مطرح کنند که چرا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پس از بیرون رفتن عمر و اطرافیانش از منزل وصیتی ننوشتند اینجا که دیگر مانعی نبود؟
در جواب باید گفت: وقتی عمر نسبت هذیان به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) داد، کلام پیامبر را از حجیت ساقط کرد؛ یعنی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) هر چه بعد از این مینوشتند دیگر اثر قانونی نداشت. چون عمر به راحتی میگفت: پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به هنگام نوشتن این وصیت حال مساعدی نداشته بنابراین، این نوشته هیچ ارزش و اعتباری ندارد.
دردناکتر آنکه مگر قباله فدک به امضای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نبود؟
مگر سند فدک توسط پیامبر به حضرت زهرا(علیها السلام) هدیه نشده بود؟
با سند فدک چه کردند؟
آری، آنها فدک را غصب کردند و سند آن را که امضا و مهر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود را پاره کردند.
اصلاً خود حضرت زهرا(علیها السلام) مگر پاره تن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نبود؟مگر پیامبر به محبت و مودت زهرا(علیها السلام) و فرزندانش توصیه نکرده بود؟
با فاطمه زهرا(علیها السلام) چه کردند؟
تنها میتوان گفت که در مصیبتهای حضرت زهرا(علیها السلام) دل سنگ آب شد، اما خم به ابروی آن نامرد مردمان نیامد.
خداوند در قرآن نسبت به کسانی که پیامبر او را مورد اذیت قرار دهند این گونه میفرماید:
(إنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللّٰهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُهِيناً) ؛ بیشک (قطعاً) آنهایی که خدا و رسول او را میآزارند، خداوند آنها را در دنیا و آخرت لعنت کرده (از رحمتش دور داشته) و برای آنها عذابی خوار کننده مهیا نموده است.
آن سان که گذشت حضرت علی(علیه السلام) را که مظهر عدالت و عالمترین مردم و همو که شجاعترین دلاور میدانهای نبرد بود، ظالمانه خانهنشینش کردند و او برای نابود نشدن اصل اسلام خویشتنداری
کرد.
چگونه میشود که تنها پس از گذشت حدود 70 روز از بیعت همگانی غدیر آن را فراموش کنند؟
باورش سخت است. تنها میتوان گفت که نقشهای چند ساله و کودتایی بزرگ باعث این حق خوری آشکار شد. زینتهای دنیا هموارهدر طول تاریخ سست عنصران را فریفته است؛ تطمیع و تهدید، زور و تزویر، ترس و حسادت همه دست به دست هم داد و امیر غدیر را به آن غربت رساند. مردانی که باید به صحنه کارزار میآمدند، نیامدند.
وقتی دختر پیامبر در خطبه فدکیه این گونه از دل ناله سر میدهد و این دنیاطلبان خواب زده را مخاطب قرار میدهد که چرا صدایی برنخاست؟
ای کاش در آن هنگامه، آسمان به زیر میآمد و زمین دگرگون میشد.
آری، وقتی صدای آه آه فاطمه(علیها السلام)، یگانه یادگار پیامبر، غیرت آن بیغیرتان را به جوش نیاورد، دل آن سیاه دلان را نلرزاند و حیای آن بیشرمان را برنینگیخت، پس همان بهتر که امیرمؤمنان علی(علیه السلام) گوشه خانه زانوی غم بغل گیرد. همان بهتر که فاطمه(علیها السلام) شبانه دفن شود تا کسی محل قبرش را نداند.
دیگر از ظلم و غفلت و دنیاطلبی اهل سقیفه چه بگوییم؟
توطئهای دقیق و شیطانی که به هر روی آنچه نباید میشد، شد و حضرت علی(علیه السلام) به غربت رفت و ابوبکر در مسند نشست و این
سرآغازی بود بر قصه پر غصه اسلام.
همه سخن این نیست که حکومت و زمامداری مردم پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله) حقّ حضرت علی بن ابیطالب(علیهماالسلام) بود و این حقّ از ایشان غصب شد. گرچه حکومت ظاهری بسیار مهم بود، اما اهمیّت حکومت ظاهری به خاطر آن است که زمینه و بستر ساز هدایت مردم میشود.
چرا که اگر فرعون و نمرود حاکم جامعه باشد، عموم مردم فرعون و نمرود میشوند با مصرهای کوچک و بزرگ، و مردم را به آتش میزنند. بنابراین، همه سخن در هدایت و تبعیّت است.
جانشین پیامبر(علیه السلام)، پیشوا، رهبر و مقتدای جامعه است و این مسأله تا امروز نیز ادامه دارد. کدام عقل سلیمی میپذیرد که هدایت را از کسانی طلب کند که خود مفتون زر و زیور و درهم و دینارند؟
کدام انسان عدالتطلبی برای آنکه عدالت در جامعه اجرا شود کسی را پیشوا و مقتدا قرار میدهد که خود ظالم و ستمگر است؟
کیست که شجاعت و وفاداری آرمانش باشد و ترسوها و بزدلها را رهبر خود قرار دهد؟ مگر خدا در قرآن نفرموده است:
(أَفَمَنْ يَهْدِي إلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إلَّا أَنْ يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ)(1)آیا کسی که به سوی حق هدایت میکند سزاوارتر است از او پیروی شود یا آن کس
1) . سوره یونس، آیه 35.
که هدایت نمیشود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه شده! این چه حکم کردنی است؟
در این آیه خداوند به صراحت میفرماید که هدایت را از کسیبخواه که خود هدایت شده و به حق هدایت میکند.
این بدان معناست که کسی که چیزی ندارد نمیتواند به دیگری عطا کند؛ یعنی علم را از کسی بخواه که خود در کوچههای تنگ و تاریک جهل گم نشده باشد. زهد و تقوا را از کسی بخواه که حب دنیا، حب جاه و حب ریاست و حکومت قلبش را نابود نکرده باشد. شجاعت را باید از دلهای آزادهای خواست که از دنیا و آخرت بزرگتر شده و تنها خدا را میخواهند نه آن کسی که دلبسته و ذلیل دنیاست. قرآن کریم میفرماید:
(لَا إكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ)(1)در قبول دین اکراهی نیست، همانا راه هدایت و ضلالت بر همه کس روشن گردیده است.
اما شیطان در کمین است تا انسان را از راه حق و حقیقت که در پرتوی نور عقل برای انسان روشن شده دور کند.
در طول تاریخ کسانی بودهاند که به رغم یافتن حق، از پذیرش آن سر باز زده و خود را پیروی دین پدران و راه اجداد خود معرفی میکردند.
1) . سوره بقره، آیه 256.
قرآن کریم در جواب آنان میگوید:
(قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلَا يَهْتَدُونَ)(1)پاسخ میدهند: ما پیرو کیشو آیین پدران خود خواهیم بود، آیا هر چند پدرانشان چیزی نمیدانستند و به راه راست هدایت نیافته بودند، باز هم از کیش و آیین آنها پیروی میکنند؟!
در آیات دیگری چنین میفرماید:
(أَوَ كُلَّما عاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَريقٌ مِنْهُمْ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يُؤْمِنُون)(2).
(وَ لكِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُون)(3).
(وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُون)(4).
(وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرين)(5).
(وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُون)(6).
(إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَشْكُرُون)(7).
بنابراین، خداوند متعال راه درست را نشان داده و هیچ کس را به زور و اجبار به راه درست نمیکشاند؛ چه اینکه خود فرموده است:
گاهی عدهای با اینکه حق را مییابند، اما وقتی عده فراوانی را برباطل میبینند با خود میگویند مگر می شود این جمعیت فراوان بر باطل باشند؟
آری، حق و باطل به زیادی یا کمی طرفداران سنجیده نمیشود. خداوند در قرآن 44 مرتبه از واژه «أکثرهم» استفاده کرده و در بسیاری از این موارد اکثریت را توبیخ نموده و آنان را بر باطل دانسته است. تنها چند نمونه از آیات را ذکر کردیم.
بنابراین هیچ گاه اکثریت معیار درستی برای سنجش حق و باطل نخواهد بود. و هرکس زیادی افراد را معیار خود قرار دهد، هرگز به سعادت نخواهد رسید.
ابن بابویه، محمد بن علی، (381ق) الامالی، اول، تهران، 1376ش.
ابن شهرآشوب (588ق)، مناقب آل ابی طالب، المکتبة الحیدریة، النجف الأشرف، 1376ق.
طبرسی، احمد بن علی (548ق)، تحقیق: سید محمدباقر خرسان، نشر مرتضی، مشهد، 1403ق.
طبرسی، فضل بن حسن؛ مجمع البیان فی تفسر القرآن، دارالمرتضی، بیروت، اول، 1427ق.
عیاشی، محمد بن مسعود (320ق)، تفسیر العیاشی، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، المطبعة العلمیة، تهران، 1380ق.
فتال نیشابوری، محمد بن احمد (508ق)، روضة الواعظین، انتشارات رضی، قم، 1375ش.
کلینی، محمد بن یعقوب (329ق)، الکافی، دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1407ق.
مجلسی، محمد باقر (1111ق)، بحارالأنوار، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1403ق.
مفید، محمد بن محمد بن النعمان (413ق) ، الإرشاد، دار المفید للطباعة والنشر، بیروت، 1414ق.
نعمانی، ابن ابي زینب محمد بن ابراهیم (360ق) الغیبة، تهران، اول، 1397ق.
آجری بغدادی، ابوبکر محمدبن الحسین بن عبدالله (360ق) الشریعة، دارالوطن، الریاض، دوم، 1420ق.
ابن ابی عمرو ازدی، معمربن ابی عمرو راشد الازدی، (153ق) الجامع، المجلس العلمی، پاکستان و توزیع المکتب الاسلامی، بیروت، دوم، 1403ق.
ابن ابی شیبة، عبدالله بن محمدبن ابراهیم (235ق) الکتاب المصنف فی الاحادیث و الآثار، تحقیق: کمال یوسف الحوت، مکتبة الرشد، الریاض، اول، 1409ق.
ابن ابی خیثمة، ابوبکر احمدبن ابی خیثمة (279ق) التاریخ الکبیر، الفاروق الحدیثیة للطباعة و النشر، القاهر، اول، 1427ق.
ابن ابی حاتم الرازی، عبدالرحمن بن محمدبن ادریس (327ق) تفسیر القرآن العظیم، مکتبة نزار مصطفی الباز، المملکة العربیة السعودیة، سوم، 1419ق.
ابن بطال، ابوالحسن علی بن خلف (449ق) شرح صحیح البخاری، مکتبة الرشد، الریاض، دوم، 1423ق.
ابن حنبل، احمدبن محمدبن حنبل(241ق)، فضائل الصحابه، تحقیق: وصی الله محمد عباس، موسسة الرسالة، بیروت، اول، 1403ق.
------------، المسند، موسسة الرسالة، اول، 1421ق.
ابن قیم الجوزیة، ابوعبدالله محمدبن ابی ابکر بن ایوب (751ق)، اعلام الموقعین عن رب العالمین، تحقیق: ابوعبیدة مشهوربن حسن آل سمان و ابوعمر احمد عبدالله احمد، دارابن الجوزی، المملکة العربیة السعودیة، اول، 1423ق.
ابن عدی، ابواحمدبن عدی الجرجانی (365ق)، الکامل فی ضعفاء الرجال، تحقیق: عادل احمد عبدالموجود و محمد معوض و عبدالفتاح ابوسنة، الکتب العلمیة، بیروت، اول، 1418ق.
ابن حجر العسقلانی، احمدبن علی بن محمد (852ق)، لسان المیزان، موسسة الاعلمی، بیروت، دوم، 1390ق.
ابن حبان الدارمی، محمدبن حبان بن احمدبن حبان (354ق) السیرة النبوبیه و اخبار الخلفاء، الکتب الثقافیة، بیروت، سوم، 1417ق.
-----------------، الإحسان في تقريب صحيح ابن حبان، مؤسسة الرسالة، بیروت، اول، 1408ق.
-----------------، الثقات، دائرة المعارف العثمانیة، حیدرآباد الدکن، اول، 1393ق.
ابن خزیمة، ابوبکر محمدبن اسحاق النیسابوری (311ق)، صحیح ابن خزیمة، تحقیق: محمدمصطفی اعظمی، المکتب الاسلامی، بیروت، بی تا. (نرم افزار المکتبة الشاملة)
ابن تیمیة حرانی، أحمد بن عبد الحليم بن عبد السلام (728ق) منهاج
السنة النبوية في نقض كلام الشيعة القدرية، جامعة الامام محمدبن سعود الاسلامیة، اول، 1406ق.
ابن سعد، ابوعبدالله محمدبن سعد بن منیع (230ق) الطبقات الکبری، دارالکتب العلمیة، بیروت، اول، 1410ق.
ابن سلام هروی، قاسم بن سلام هروی البغدادی (م 224ق) فضائل القرآن، دار ابن کثیر، دمشق، بیروت، اول، 1415ق.
ابن ماجة، ابوعبدالله محمدبن یزید، (273ق) السنن، تحقیق: محمد فؤاد عبدالباقی، دار احیاء الکتب العربیة، بی تا.
ابن درید الازدی، ابوبکر محمدبن الحسن بن درید (321ق) المجتنی، دائرة المعارف العثمانیة، بی تا، (نرم افزار المکتبة الشاملة)
اب-ن مغ-ازلی، ابوالحسن علی بن محمدبن الطیب (483ق) مناقب امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب، دارالآثار، صنعاء، اول، 1424ق.
ابن طهمان، ابراهیم بن طهمان بن شعبة الخراسانی، (168ق) مشیخة ابن طهمان، مجمع اللغة العربیة، دمشق، 1403ق.
ابن مالک، مالک بن انس بن مالک بن عامر، (179ق) الموطأ، موسسة زاید بن سلطان آل نهیان، ابوظبی، اول، 1425ق.
ابن عساکر، ابوالقاسم علی بن الحسن بن هبة الله (571ق) تاریخ دمشق، دارالفکر، بیروت، 1415ق.
ابن هشام، عبدالملک بن هشام بن ایوب (213ق) السیرة النبویة، شركة مكتبة ومطبعة مصطفى البابي الحلبي، مصر، دوم، 1375ق.
ابواسحاق الثعلبی، احمدبن ابراهیم الثعلبی (427ق) الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، دارالتفسیر، جدة، اول، 1436ق.
ابوداوود سجستانی، سلیمان بن الاشعث بن اسحاق (275ق) السنن، المکتبة العصریة، بیروت، بی تا.
ابوالفرج حلبی، علی بن ابراهیم بن احمد، (1044ق) السیرة الحلبیة، دارالکتب العلمیة، بیروت، دوم، 1427ق.
ابوطاهر السلفی، احمدبن محمدبن احمد الاصبهانی، (576ق) الحادی عشر من المشیخة البغدادیة. مخطوط، اول، 2004م. (نرم افزار المکتبة الشاملة)
ابوعمرو الدانی، عثمان بن سعید بن عثمان (444ق) السنن الواردة فی الفتن و غوائلها و الساعة و اشراطها، دار العاصمة، الریاض، اول، 1416ق.
ابونعیم اصفهانی، احمدبن عبدالله بن احمد (430ق) حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء ، السعادة، مصر، اول، 1394ق.
ابویعلی التمیمی، احمدبن علی بن المثنی (307ق) المسند، تحقیق: حسین سلیم اسد، دارالمأمون، دمشق، اول، 1404ق.
بخاری، محمدبن اسماعیل (256ق)، الجامع المسند الصحيح المختصر من أمور رسول الله، دار طوق النجاة، اول، 1422ق.
البزاز، ابوبکر احمدبن عمرو العتکی (292ق)، مسند البزاز، مکتبة العلوم و الحکم، المدینة المنورة، اول، 1988-2009ق.
بلاذری، احمدبن یحیی بن جابر بن داود (279ق) جمل من انساب الاشراف، دار الفکر، بیروت، اول، 1417ق.
تزم-ذی، محمدبن عیسی بن سورة (279ق) سنن الترمذی، تحقیق: احمدمحمد الشاکر و محمدفؤاد عبدالباقی، شرکة مکتبة و مطبعة مصطفی
البابی، مصر، دوم، 1395ق.
حاکم نیشابوری، محمدبن عبدالله (405ق)، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق: مصطفی عبدالقادر، دارالکتب العلمیه، بیروت، اول، 1411ق.
الجوزی، ابوالفرج عبدالرحمان بن علی بن محمد (597ق)، صفوة الصفوة، دارالحدیث، قاهره، اول، 1421ق.
------------------، المنتظم في تاريخ الأمم والملوك، دارالکتب العلمیة، بیروت، اول، 1412ق.
خطیب بغدادی، احمدبن علی ثابت (463ق)، تاریخ بغداد، تحقیق: بشار عواد معروف، دارالغرب الاسلامی، بیروت، اول، 1422ق.
--------------------، الفقیه و المتفقه، دار ابن الجوزی، المملکة العربیة السعودیة، دوم، 1421ق.
السیوطی، جلال الدین عبدالرحمن بن ابی بکر، (911ق) الاتقان فی علوم القرآن، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، الهیئة المصریة العامة، قاهرة، اول، 1394ق.
ال-دمیری، ابوالبقاء محمدبن عیسی (808ق)، حیاة الحیوان الکبری، دارالکتب العلمیة، بیروت، دوم، 1424ق.
سبط ابن الجوزی، ابوالمظفر یوسف بن قزاوغلی (654ق)، مرآة الزمان فی تواریخ الاعیان، دارالرسالة العالمیة، دمشق، اول، 1434ق.
صنعانی، ابوبکر عبدالرزاق بن همام بن نافع (211ق)، المصنف، المجلس العلمی، هند و المکتب الاسلامی، بیروت، دوم، 1403ق.
طبرانی، سلیمان بن احمد بن ایوب، (360ق) المعجم الکبیر، تحقیق:
حمدی بن عبدالمجید، مکتبة ابن تیميه، القاهرة، دوم، بی تا.
الطیالسی، ابوداود سلیمان بن داود (204ق) مسند ابی داود، تحقیق: محمدبن عبدالمحسن الترکی، دار هجر، مصر، اول، 1419ق.
طبری، محمدبن جریر (310ق)، تاریخ الطبری، دارالتراث، بیروت، دوم، 1387ق.
فخ-ر رازی، اب-وعب-دالله محم-د بن عمربن الحسن (606ق) التفسیر الکبیر/مفاتیح الغیب، دار احیاء التراث العربی- بیروت، سوم، 1420ق.
قرطب-ی، عمر بن یوسف بن عبدالله، (463ق) الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، دار الجیل، بیروت، اول، 1412ق.
----------------، جامع البیان فی تأویل القرآن، موسسة الرسالة، اول، 1420ق.
----------------، تهذيب الآثار وتفصيل الثابت عن رسول الله من الأخبار، تحقیق: محمود محمد شاکر، مطبعة المدنی، قاهره، بی تا.
مقاتل بن سلیمان الازدی البلخی (150ق) تفسیر مقاتل بن سلیمان، تحقیق: عبدالله محمود شحاته، دار احیاء التراث، بیروت، اول، 1423ق.
مسلم بن حجاج نیشابوری (261ق) المسند الصحيح المختصر بنقل العدل عن العدل إلى رسول الله، محمدفؤاد عبدالباقی، دار احیاء التراث العربی، بیروت. بی تا.
محب الدین طبری، احمدبن عبدالله (694ق) ذخائر العقبى في مناقب ذوى القربى، مکتبة القدسی، القاهره، 1356ق.
الماوردی، ابوالحسن علی بن محمدبن محمد (450ق) الحاوي
الكبير في فقه مذهب الإمام الشافعي، دار الكتب العلمية، بیروت، اول، 1419ق.
الموصلی، ابی یعلی (307ق)، مسند، دار المأمون للتراث، دمشق.
المهلبی، عزالدین احمدبن علی بن معقل (644ق)، المأخذ علی شراح دیوان ابی الطیب المتنبی، تحقیق: عبدالعزیز بن ناصر، مرکز الملک الفیصل، الریاض، دوم، 1424ق.
نسائی، ابوعبدالرحمان احمدبن شعیب بن علی (303ق) السنن الکبری، موسسة الرسالة بیروت، اول، 1421ق.
واقدی، محمدبن عمربن واقد (207ق) الردة مع نبذة من فتوح العراق وذكر المثنى بن حارثة الشيبانی، دارالغرب السلامی، بیروت، اول، 1410ق.
هیثمی، أبو الحسن نور الدين علي بن أبي بكر بن سليمان (807ق) مجمع الزوائد و منبع الفوائد، مکتبة القدسی، القاهرة، 1414ق.