ghaemiyeh.com
سرشناسه:صافی گلپایگانی، لطفالله، 1298 -
عنوان و نام پديدآور:صراط مستقیم : پاسخ به شبهات وهابیت/ صافیگلپایگانی.
مشخصات نشر:قم: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ علی صافی گلپایگانی، 1391.
مشخصات ظاهری:272 ص.
شابک:65000 ریال:978-600-5105-61-2
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتابنامه .
موضوع:شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده:دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی
رده بندی کنگره:BP212/5/ص26ص4 1391
رده بندی دیویی:297/417
شماره کتابشناسی ملی:3002084
بسم الله الرحمن الرحیم
صراط مستقیم
(پاسخ به شبهات وهابیت)
تصویر
^jpg.3
تصویر
^jpg.4
تصویر
^jpg.5
تصویر
^jpg.6
تصویر
^jpg.7
تصویر
^jpg.8
تصویر
^jpg.9
تصویر
^jpg.10
تصویر
^jpg.11
قال الله تعالی:
)فَهَدَى اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ((1)
با طلوع خورشید جهانتاب و فراگير اسلام و بعثت نبیّ مكرّم(صلی الله علیه و آله)، بشر كه در فترت جدايي از وحی و رسولان الهی بهسر میبُرد، با نور وحی راه هدایت و سعادت ابدی خويش را یافت و بهسوی كمال مطلق رهسپار گردید.
در ایام عمر شریف و گرامی پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) اگرچه مخالفتها و كارشكنیها از سوی كفّار، مشركان و منافقان بسيار بود امّا در مقابلِ فتوحات و پيشرفتهای اسلام عزیز و معارف والای وحيانی بهمانند قطرهای در مقابل اقیانوسها بود.
آری، اسلام، مسیر پیشرفت را بهسرعت پشتسر میگذاشت تا اینكه پیامبر اعظم اسلام(صلی الله علیه و آله) رحلت نمودند.
بعد از ارتحال غمبار حضرت ختمالمرسلین (صلی الله علیه و آله)، بااینكه آن بزرگوار در ایام حیات
1) . بقره، 213؛ «خداوند، آنهايى را كه ايمان آورده بودند، به حقيقت آنچه مورد اختلاف بود، به فرمان خودش، رهبرى نمود. (امّا افراد بىايمان، همچنان در گمراهى و اختلاف، باقى ماندند.) و خدا، هركس را بخواهد، به راه راست هدايت مىكند».
خویش بارهاوبارها به اعتراف فریقین، به وصایت و فضائل امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) تأكید
كرده بودند امّا دلهای هوسآلود و قلبهای رياستخواه، نصوص مؤكده خاتمالانبیا(صلی الله علیه و آله) را کنار زدند درحالیکه قرآن میفرماید: ) وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى((1)و برخلاف نصوص محکم، امر حكومت را به دست گرفتند و روند تفضیل مفضول بر فاضل و جاهل بر عالم در زمانهاي بعد ادامه یافت.
این روش در عصر غيبت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرحه شریف)) به نحوی ديگر استمرار پيدا كرد و معاندان ولايت و خلافت منصوص از جانب خداوند، با شبههپراكنی و پوشاندن حقايق توسط فرقه گمراه و گمراهكننده وهابیّت، اراده شان بر این واقع شد كه نور ولايت را خاموش سازند، غافل از اينكه خداوند متعال وعده داده است كه مؤمنین امّت پيامبر را در هجوم شبهات به «صراط مستقيم» هدايت خواهد كرد.
مجموعه پيشرو مشتمل بر شبهات و سؤالاتی است كه وهابیّت و برخی مخالفان بیاطلاع در كتابها، جزوات، اينترنت و شبكههای ماهوارهای مطرح كرده و میكنند و بارهاوبارها بزرگان و دانشمندان شيعه پاسخ آنها را با استدلالهای مبتنی بر قرآن كريم، سنّت، عقل و تاريخ دادهاند.
در سال جاری (1391 ه- . ش) بعضی از شیعیان این سؤالات و شبهات را خدمت مرجع عالیقدر حضرت آیتالله العظمی صافی گلپايگانی مدظلهالوارف تقدیم کردند و از ایشان درخواست پاسخ به آنها را نمودند.
ایشان باوجود اشتغالات فراوان که شب و روز به صدها نامه و استفتاء جواب میدهند و ملاقاتهای مهمّ روزانه، احساس مسئولیّت نموده و خودشان به این شبهات پاسخ دادند.
1) . نجم، 3-4. «و هرگز ازروي هواي نفس سخن نميگويد: آنچه ميگويد؛ چيزي جز وحي که بر او نازل شده، نيست».
پاسخهای معظمله در كتاب صراط مستقيم با قلمی رسا، پرمحتوا و با تكيه بر مسلّمات فريقين گرد آمده است که میتواند منبع بسيار خوبی برای محقّقان، مبلّغان و نيز هدايتگر آنانی باشد كه با اين شبهات مواجه میشوند. اميد آنكه مرضیّ خداوند و حجت بالغه او حضرت بقیةالله الاعظم - ارواحنا لتراب مقدمه الفداء - قرار بگيرد.
والله هو الموفق
دفتر تنظيم و نشر آثار معظمله
عید سعید غدیر خم 1433 قمری
س. شيعيان معتقدند که آياتى از قرآن حذف شده و آياتى را ابوبکر و عمر تغيير دادهاند. آنها از ابىجعفر روايت مىکنند که از او پرسيدند که چرا على اميرالمؤمنين ناميده شده است؟ او گفت: خدا به او اين لقب را داده و در كتابش چنين فرموده: «وإذْ أخَذَ رَبّكَ مِنْ بَنى آدمَ مِنْ ظُهُورِهِم ذُرِّيَّتَهُم وَأشْهَدَهُم عَلى أنفُسِهِم ألَسْتُ بِرَبِّكُم وَأنَّ مُحَمّداً رسولي وأنّ علياً أميرالمؤمنين»
سؤال اين است كه اولاً اينکه وقتى ابوبکر و عمر اين آيات را تحريف کرده بودند، پس چرا زمانى که على خليفه مسلمين شد اين چيز را بيان نکرد و توضيح نداد؟ و ثانیاً اينكه خداوند مىفرمايد:)إنّا نَحْنُ نَزَّلْنا الذِّكْرَ وَ إنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ(«ما قرآن را نازل كرديم و ما بهطورقطع نگهدار آنيم». معنايش چیست؟ آیا مانند شیعه قائل به تحریف قرآن شویم؟
ج. شيعه، وقوع تحريف در قرآن مجيد حتّي در مورد واحد را بهشدّت انکار ميکند و صيانت قرآن را با ادلّه قاطعه اثبات مينمايد.
اين مسئله، از اساسيترين مسائل اسلامي هر مسلمان است و نبايد براي دشمني طایفهاي، طایفهاي را به آن متّهم کرد و اصالت و سنديّت قرآن را در برابر بيگانگان مورد سؤال قرار داد و جاهلانه در مقام تتبع عورات و پيدا کردن خبر يا حرف ضعيف و سخيف در اين موضوع بود که شيعه يا سنّي را به آن متهم کنيم. خدا به شما اندکي عقل و شعور
بدهد که با اين تهمتها حمله به اساس اسلام ميکنيد.
اين شما هستيد که قائل به تحريف قرآن هستيد! شما و بهاصطلاح علماي شما درآوردهاند که ما در عهد پيغمبر(صلی الله علیه و آله) سورهاي را که معادل سوره برائت بود قرائت ميکرديم که غير از يک آيه از آن را بيشتر حفظ نداريم. اين نامربوطها چيست؟ کجا زمان پيغمبر(صلی الله علیه و آله) چنين سورهای بوده که مردم آن را قرائت کنند؟
من نميدانم چرا شما اين پرسشهاي واهي را - که اهانت به اصول اسلامي است - مطرح ميکنيد و اعتبار و استحکام قرآن را که بين خاصه و عامه در نهايت استحکام است مورد سؤال قرار میدهيد و با اصرار، شيعه را - اگرچه يک نفرشان - ميخواهيد متّهم به قبول تحريف قرآن نماييد و انکار اين همه بزرگان آنها را ناديده ميگيريد و بهانه به دست دشمنان ميدهيد؟ و اصل مسئله مورد اختلاف بين شيعه و سنّي را كه اگر در هر محکمه علمي، پژوهشي و تخصصي مطرح شود، محکوم ميشويد مطرح نميکنيد؟
س. شيعه وقتى از حديث ثقلين بر امامت ائمه خود استدلال مىکنند دچار يک تناقض مىشوند، چون آنها هرکس که ثقل اصغر (اهلبيت) را عيبجويى کند کافر قرار مىدهند، امّا هرکس به ثقل اکبر که قرآن است طعنه بزند مىگويند او مجتهد بود و او را کافر نمىشمارند.
ج. )إِنَّمَا يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِ اللّهِ(.(1)خدا لعنت کند هرکس که در اين موضوع مفتري است يا بدان اعتقاد دارد.
شيعه در مورد قرآن، اگر کسي کمترين اهانتي را بنمايد او را کافر و واجبالقتل ميداند. قرآن را همانطور که خود، خودش را معرّفي مينمايد، ميشناسند و آن را نور، شفا و هدايت ميدانند.
شيعه «إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ هُوَ النُّورُ الْمُبِينُ وَالْحَبْلُ الْمَتِينُ وَالْعُرْوَةُ الْوُثْقَى وَالدَّرَجَةُ الْعُلْيَا»(2)ميگويند و به «إِذَا الْتَبَسَتْ عَلَيْكُمُ الْفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرْآنِ»(3)معتقدند.
اهانت، از جانب بزرگان و خلفای واجبالاطاعة شما بود که به قرآن تير زدند و
1) . نحل، 105؛ «تنها كسانى دروغ مىبندند كه به آيات خدا ايمان ندارند».
2) . فيض کاشاني، الوافي، ج1، ص17؛ مجلسي، بحارالانوار، ج89، ص31؛ «بهدرستيکه این قرآن نور آشکار و ریسمان محکم و دستگیره مطمئن و درجه بلند و بالا است».
3) . کليني، الکافي، ج2، ص599؛ حر عاملی، وسائلالشیعه، ج6، ص171؛ «وقتی آشوبها و فتنهها همانند پارههای شب تار شما را فرا گرفت (و موضوع بر شما مشتبه شد) پس به قرآن رویآورید و پناه جويید».
شعر و هجو گفتند. شيعه کمال احترام را براي قرآن قائل است. شيعيان هستند که شب و روز تلاوت قرآن ميکنند و اينهمه حافظ قرآن دارند و قاريان درجه بالا از
شيعيان ميباشند. شیعه به جهت قرائت قرآن مجید بالاترین ثوابها را قائلند.
زياده و نقيصه در قرآن از منظر فريقين
س. بعضی از شيعه که فرقهای منتسب به اهلبیت هستند ادّعا مىکنند که قرآن تحريف شده است. در رأس اين گروه، نورى طبرسى مؤلف کتاب مستدرک است كه کتابى تأليف کرده به نام فصل الخطاب في اثبات تحريف کتاب رب الأرباب.
او در اين کتاب درباره تحريف قرآن مىگويد: «از دلايل تحريفشدن قرآن اين است که در بعضى بندها و پاراگرافها تا حدّ اعجاز فصيح و شيواست و بعضى ديگر از جملات و پاراگرافهاى آن سخيف و بىمعنا هستند».
آخرين چيزى که علمای شيعه در مورد حرف امثال نوری مىگويند اين است که اشتباه کردهاند یا اجتهاد نموده و تأويل کردهاند و ما با آنها موافق نيستيم.
ج. راجع به غوغايي که پيرامون تحريف کتاب برپا شده است، هم شيعه و هم سنّي مورد سؤال و استيضاح هستند، چون در بين هر دو طرف، افرادي هستند که اين قول را دارند؛ هرچند این قول در بین اهلسنّت و حتي برخی از صحابه که قولشان نزد اهلسنّت پذیرفته است،(1)
ریشهدار و وسیع است، در رساله معالخطيب في خطوطهالعريضه(2)اين موضوع تحقيق و روشن شده است و نظر بزرگان شيعه که
صراحت بر صيانت قرآن از تحريف دارد، بيان شده است.
طرفين بايد اين ادّعا - که در قرآن کلمهاي کم يا زياد شده است - را نفي کنند. البته اينجانب ازروي تحقيق ميگويم که براي اهلسنّت نفي اين نسبت از بعض مشاهيرشان بسيار دشوار و شايد غيرممکن باشد.
بههرحال مواضع طرفين، موضع تنزيه کتاب خدا است که در مذهب شيعه در تاريخ، در تفسير، در روايات و احاديث، در ادعيه معتبره، صدها بلکه هزارها شاهد و دليل بر اثبات صيانت قرآن از تحريف است.
اصرار اين جهّال که در مقام تهمتزدن به شيعه هر اتّهامي را عنوان مينمايند، در مورد قول به تحريف قرآن، اول خيانت به قرآن است.
اگر کسي بخواهد نسبت اين قول را به شيعه اثبات کند، به قرآن و به همه مسلمانان صدمه ميزند و در برابر کفّار و دیگران و بيگانگان محکوم ميشود که به قول خود شما «يک فرقه از شما که منتسب به اهلبيت(علیهم السلام) هستند قائل به تحريفاند»، جواب آنها به فحاشي و ناسزاگويي به شيعه و اين شعارهاي تفرقهانگيز وهّابيان و سلفيان نميشود.
شما اهلسنّت ميگوييد اينها اين قرآن را - العياذ بالله - قبول ندارند و العياذ بالله قرآن ديگري دارند و يا ... آيا اينها پاسخ به کفّار و بیگانگان ميشود يا اينکه همه در جواب بگوييم که شيعه و سنّي اتفاق دارند بر اينکه کتاب نازل بر حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) همين قرآن و همين کتابي است که نزد همه و در خانه هر شيعه و سنّي نسخههاي متعدد آن موجود است و همه آن را تلاوت مينمايند.
شيعه حاضر نيست با استناد به رواياتي که مربوط به تحريف قرآن و عقيده بعضي صحابه مقبول نزد اهلسنّت است، اهلسنّت را قائل به تحريف معرفي کند و براي اظهار بطلان اهلسنّت، اين مسئله را عنوان نمايد.
امّا بهعکس، شما اهلسنّت هزاروچهارصد سال است که به پيروي از نواصب و بنياميه از افترا و تهمت به شيعه - اين فرقه ناب و پاک اسلامي و قرآني - دست بر نميداريد و بهجاي اينکه دفاع از قرآن کريم نماييد و اجماع امّت را بر تمسّک به قرآن و صيانت آن از تحريف اثبات کنيد، خلاف آن را ميگوييد و عليالدوام نشريه
چاپ ميکنيد و اين تهمت را - که تهمت و توهين به قرآن است - به طایفه و مردمي که خيلي بيشتر از شما به قرآن تمسّک دارند نسبت ميدهيد.
آيا اين کارها و اين موضعگيريها عليه شيعه، عقلاني و خردپسند است؟ آیا مسلمان و اسلام از آن نفع ميبرد يا استعمار؟ خدا ميداند بزرگترين مصيبتها براي اسلام و مسلمين در اين عصر، همينهايی هستند که در مکه و مدينه در موسم حج، کاري ندارند جز تخريب و ويرانگري اساس تاريخ و آثار تاريخي اسلام که هرچه بود از بين بردند و بزرگترين خسارتهاي علمي را به اسلام زدند.
در اين رشته هم هرچه ميتوانند مينويسند و ميلياردها اعتبار و سرمايه ميگذارند )فَسَوْفَ يَأتِيهِم أنْبَاءُ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئونَ(.(1)
بههرحال ما امّت قرآنيم. قرآن را کتاب خدا و وحي نازل من السماء و کتاب حضرت خاتم انبيا(صلی الله علیه و آله) ميدانيم و آن را معجزه جاودان، جهاني و برهان حقانيّت دين اسلام، بلکه همه اديان گذشته ميدانيم.
شيعه، امروز و در اين عصر هم، قرآن را به دست دارد و به آن تحدّي ميکند و آيه )وَ إِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ((2)را با صدايي بلند به گوش جهانيان ميرساند. سلفي و وهّابي
هرچه ميخواهد بگويد و در اين مواضعِ سخيف بماند.
س. ابوبکر با مرتدين جنگيد و گفت: اگر از دادن زانوبند شترى که در زمان پيامبر آن را به ايشان مىدادند ابا ورزند، با آنها خواهم جنگيد.
امّا شيعه مىگويند على از ترس اينکه مردم مرتد مىشوند قرآنى را که پيامبر به او املا کرده بود و او آن را نوشته بود بيرون نياورد! درحالىکه او خليفه بود و طبق ادّعاى شيعه از سوى خدا کمک مىشد؟ اما باوجوداین از ترس اینکه مردم مرتد میشوند قرآن را بیرون نمیآورد و راضی میشود که مردم در گمراهی بمانند؟
ج. شيعه، قرآن علي(علیه السلام) را همين قرآن بين مسلمين از شيعه و سنّي ميدانند. آنچه در نزد اميرالمؤمنين(علیه السلام) بود ظاهراً مربوط بوده به شئون مختلف آيات، مخصوصاً شأن نزول آيات و بيشتر توضیح آياتي که مراد از آنها عموم است و لفظ آنها خاص يا مراد خاص است، اگرچه لفظ عام است، که این باب مهمّي میباشد، ولی متأسفانه نپذيرفتند و بهعنوان اينکه متن قرآن و الفاظي که وحي شده کافي است، خود را از عالمي از علم و فقه محروم ساختند، ولي در مرور زمان، ائمه طاهرين(علیهم السلام) به مناسباتي، اين جهات را بيان کردند.
بر اميرالمؤمنين(علیه السلام) واجب بود که علمي را که دارد بر مردم عرضه کند، نه اينکه در اين شرايط، اين را مادّه اختلاف و جنگ داخلي قرار دهد.
پس از آن هم، آن حضرت در هر مسئلهاي که به او رجوع ميشد يا به مناسبت،
اقتضای بيان را مييافت، کوتاهي نميفرمود.
مکرّر بيان شد که اوضاع پس از رحلت حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) بسيار حساس و
ناهنجار بود.
همين مسئله ارتداد که ميگوييد ابوبکر با مرتدين جنگيد، آيا واقعاً کساني را که مرتد ميخواندند همه مرتد شده بودند يا در شرعيّت روي کارآمدن آن گروه حرف و حديث داشتند؟
آيا مالک بن نويره را كه بهعنوان مرتد کشتند، مرتد شده بود درحاليکه جرم او اين بود که حکومت ابوبکر را شرعي نميدانست و بهخاطر اينکه فوراً همسر او را متصرّف شوند گفتند او مرتد است و در اين مسئله حتي عمر به ابوبکر اعتراض داشت و خالد بن وليد را مستحق قصاص ميدانست(1)ولي ابوبکر با آنکه خالد بن ولید را در بيگناهي مالک ردّ نميکرد، قصاص ننمود و حکم خدا را خوار و ضايع ساخت!
1) . طبرى، تاريخ، ج2، ص503؛ ابناثير جزری، الكامل فى التاريخ، ج2، ص357 - 359.
س. خداوند متعال مىفرمايد: )اتَّبِعُوا مَا أنْزِلَ إلَيْكُم مِنْ رَبِّكُم وَ لَا تَتَّبِعُوا مِنْ دونِهِ أولِياء قَلِيلاً ما تَذَكَّرُون(؛ «از چيزى پيروى کنيد که از سوى پروردگارتان بر شما نازل شده است و جز خدا از اوليای ديگرى پيروى مکنيد».
در اين آيه، بهصراحت بيان شده که، جز از پيامبر از کسى نبايد پيروى کرد و امامت براى آن است که امام، فرمانهاى الهى که به ما رسيده را اجرا کند، نه اينکه دين جديدى براى مردم بياورد و بهگونه دينى که پيامبر آورده و مردم آن را شناختهاند، نباشد و على وقتى به اين فراخوانده شد که بيا تا قرآن بين ما داورى کند، او پذيرفت و گفت که داور قراردادن قرآن حق و لازم است.
اگر على درست گفته، پس او همان چيزى را گفته که ما به آن معتقديم و اگر سخن نادرستى گفته، بدانيد که على سخن نادرست نمىگويد و اگر روىآوردن به قرآن و داور قراردادن قرآن در حضور امام جايز نمىبود، على مىگفت: چگونه مىخواهيد که قرآن بين من و شما داورى کند و حال آنکه من امام هستم و سخنان پيامبر را به شما مىرسانم؟
ج. در اينجا مطالب را خلط کرده و در هم آميخته است؛ اولاً شيعه، اساس مذهب و بنيان اعتقاد و عملش، قرآن و هدايت و تعليمات حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است و حرفي و سخني غير از کتاب و سنّت نگفته و نخواهد گفت. اين سنّیها هستند که
سنّي نيستند و از اوّل «حَسْبُنا کِتابُ اللهِ»(1)را مطرح کردند و بعد از آن حضرت، روايت حديث و استناد به سنّت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) را ممنوع کردند.(2)
ثانياً اصول شيعه همه قرآني است و يا سنّتهاي صريح و يقينيالصدور از پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) است.
آيات قرآن، مثل آيه ولايت(3)، آيه تطهير(4)و احاديث ثقلين(5)که صريحاً دستور ميدهند از عترت نه پيشي بگيريد و نه از آنها تخلّف نماييد و پيروي تام و تمام از آنها داشته باشيد، همه بیان مباني و اصول شيعه است.
طبق احاديث سفينه،(6)نجات در پيروي از اهلبيت(علیهم السلام) است. اظهارنظر و رأي هيچکسی غير از اهلبيت(علیهم السلام) در تفسير قرآن و بيان احکام حجّت نيست.
آياتي مثل )وَمَا يَسْتَوي الْأَعْمَى وَالْبَصِيرُ( (7)و )أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ((8)اصالت مذهب شيعه است.
اين شما اهلسنّت هستيد که تبعيت از هر بيسواد، جائر و ظالمی را واجب ميدانيد و مقتداي خود قرار ميدهيد!
ثالثاً در مسئله تحکيم قرآن و فتنهاي که معاويه و عمروعاص برپا ساختند،
1) . بخاری، صحيح، ج5، ص137 - 138؛ مسلم نیشابوری، صحيح، ج5، ص76. کتاب خدا ما را بس است.
2) . برای نمونه، روایت ذیل كه دلالت بر منع نقل احادیث توسط ابوبكر میكند را بخوانید: عایشه می گوید: پدرم پانصد حديث از پيامبر جمعآوری کرده بود. شبی (در دوران خلافت خود) ناآرام بود و تا صبح نخفت. صبح به من گفت: دخترم آن احاديثی را که نزد توست برايم بياور. آنها را نزد او بردم. او همه را سوزاند... . ذهبی، تذکرةالحفاظ، ج1، ص5.
3) . نساء، 59.
4) . احزاب، 33.
5) . احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص59؛ ترمذی، ج5، ص328 - 329؛ طبرانی، المعجمالکبیر، ج3، ص65 - 67.
6) . حاکم نیشابوری، المستدرک، ج2، ص343؛ ج3، ص151.
7) . فاطر، 19؛ «و نابينا و بينا هرگز برابر نيستند».
8) . یونس، 35؛ «آيا كسى كه هدايت بهسوى حق مىكند براى پيروى شايستهتر است، يا آن كس كه خود هدايت نمىشود مگر هدايتش كنند؟».
اميرالمؤمنين(علیه السلام) و اصحاب خاص، آن را واقعي ندانستند و ميدانستند که حيله و مکر است. آنها اهل قرآن نبودند و گرنه از روز اول، دعوت اميرالمؤمنين(علیه السلام)، دعوت به قرآن بود. جنگ معاويه و اتباعش - که به صريح فرمايش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فئه باغيه بودند – با علي(علیه السلام)، جنگ با قرآن و عِدل قرآن بود.
علي(علیه السلام) فرمود:
«كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ».(1)
آيا شما تبعيت و پيروي از کسي را که به تنصيص پيغمبر(صلی الله علیه و آله) با حق بود و حق با او بود(2)و از هم جدا نبودند باطل ميدانيد؟ آيا علي را اسلامشناس و قرآنشناس نميدانيد؟
اگر گفته شيعه را که بايد بعد از پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) شخص صالح و معيّني باشد که کلامش در دين و اختلاف آرا، اصل و فصلالخطاب باشد قبول نداريد، پس شما بگوييد مرجع امور و عهدهداري صيانت دين از تحريف و تغيير کيست؟
مسئله واضح است. شما خود را به کوري و کري ميزنيد و پرت ميرويد و پرت ميگوييد.
شیعه امثال عمّار یاسر که فئة باغیه و سنیهای معاویه مشرک او را شهید کردند و ابوذر و مقداد و سلمان و ابوایوب انصاری و ذوالشهادتین ابنالتبهان و دیگر اکابر صحابه از شیعه، همعقیده و همفکرند و اگر در واقعه صفین مثل عمار در رکاب امیرالمؤمنین(علیه السلام)
بودند، فوز به شهادت را افتخار میدانستند و از اهلبیت(علیهم السلام) جدا نمیشدند.
شماها با اين مواضعي که داريد، باشيد و به شفاعت عمروعاص و معاويه - فئه باغيه - امّيدوار بمانيد!
س. شيعيان مىگويند كه نسخهاى از قرآن پيش على بود که به همان صورت که قرآن نازل شده ترتيب داده شده است. از آنها مىپرسيم که على بعد از عثمان به خلافت رسيد. پس چرا او اين قرآن کامل و دستنخورده را بيرون نياورد؟
ج. قرآنی که نزد علی بن ابیطالب(علیه السلام) بود با همين قرآني که تا امروز در دست شيعه و سنّي است اختلافي ندارد. اگر تفاوتي باشد در همان بيان شأن نزولها است که اگر بيان و منتشر ميشد بسياري را زير سؤال ميبرد و بعد که اميرالمؤمنين(علیه السلام) به ظاهر هم عهدهدار ولايت شد، مجال اظهار آن قرآن با آن شأن نزولها فراهم نبود.
جنگ جمل، صفين و فتنه خوارج، حوادث بزرگي بود که اميرالمؤمنين(علیه السلام) را از پرداختن به امور مانع شد.
قرآن علی بن ابیطالب(علیه السلام)، متضمّن تاريخ و زمان نزول آيات و سُوَر بود که دانستن آن بسيار بااهميت بود، ولي معنايش اين نيست که قرآن ديگری بوده است.
شما از اينکه اميرالمؤمنين(علیه السلام) - که از زمان نزول اولين آيه از قرآن با پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) همراه بود و مخاطب به اين خطاب بود: «إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَتَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيّ»(1)- نسخه خاصي از قرآن داشته، ابا داريد، ولي از اينکه چند
1) . نهجالبلاغه، خطبه 192 (ج2، ص158)؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج13، ص197؛ «همانا تو (یا علی) میشنوی، آنچه من میشنوم و میبینی آنچه را من میبینم، جز اینکه تو پیامبر نیستی».
تن ديگر هم نسخهای از مصحف داشته باشند، مثل حذيفه، ابنمسعود، ابي بنکعب،
مقداد، معاذ بن جبل و ابوموسي اشعري(1)
ايرادي نداريد و قبول ميکنيد که عايشه هم نسخهاي از مصحف داشته باشد(2)
و طبق آنچه در تفاسير بزرگان خودتان آمده است، «مصحف عايشه» ميگوييد!
چرا شما قائل به تحريف و تغيير و از بين رفتن بخشي از قرآن ميشويد و قبول ميکنيد که بخش مهمّي از قرآن پيش عايشه از بين رفته است و اين قرآن که دست مسلمين است فاقد آن است؟
ابنماجه، در سنن خود از عايشه نقل ميکند که گفت: آيه رجم و رضاع کبير دهمرتبه(3)
پيش من بود که بهواسطه اشتغال به موت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از بين رفت!(4)
شما كتب بزرگان خودتان را ببينيد؛ در صحيح بخاری(5)، مسلم(6)
و نيز مسند احمد(7)، عمر را اول کسي معرّفی میكنند که قائل به تحريف قرآن کريم به نقيصه شده است. عيب بزرگ خودتان را نميبينيد ولي هميشه درصدد تهمتزدن به ديگران هستيد.
1) . ابناثیر جزری، اسدالغابه، ج4، ص216.
2) . طبری، جامعالبیان، ج2، ص753؛ سمرقندی، بحرالعلوم، ج1، ص83؛ بغوى، تفسیر، ج1، ص220؛ قرطبی، الجامع لاحکامالقرآن، ج3، ص213؛ ابنکثیر، تفسیر، ج1، ص300.
3) . ]یعنی اگر فرد بالغ و بزرگ دهمرتبه از زنی شیر بخورد با آن زن ازطریق رضاع محرم میشود.[
4) . ابنماجه قزوینی، سنن، ج1، ص625.
5) . بخاری، صحيح، ج8، ص25.
6) . مسلم نیشابوری، صحيح، ج5، ص116.
7) . احمد بن حنبل، مسند، ج1، ص29، 40.
س. کلينی در کتاب کافی از جعفر بن محمد روايت مىکند که به ابیبصير گفت: «مصحف فاطمه پيش ماست، مردم چه مىدانند مصحف فاطمه چيست؟... مصحفى است سهبرابر قرآنى كه در دست شماست، به خدا حتى يك حرف قرآن هم در آن نيست».
آيا پيامبر(صلی الله علیه و آله) و اصحاب او قرآن فاطمه را میدانستند و از آن خبر داشتند؟ اگر پيامبر(صلی الله علیه و آله) از آن خبر نداشت چگونه اهلبيت از آن باخبر بودند؟
ج. در بين اخبار و احاديث، مخصوصاً احاديثي که محدّثان اهلسنّت نقل کرده اند، رواياتي که متن و مضمون آنها غرابت داشته باشد و مورد استبعاد و استيضاح قرار بگيرد بسيار است.
وقتي بخاري صاحب کتاب بهاصطلاح صحيح، در بين ششصدهزار حديث مقدار کمي را انتخاب کرده باشد(1)، در اين تعداد کثير حتماً همهگونه حديث وجود دارد که نميتوان و نبايد آنها را بهحساب اسلام محسوب نمود.
ابنعقده يکي از حافظان حديث ميگويد: يکصدهزار حديث مسند حفظ دارم و سيصدهزار احاديث ديگر هم نقل ميکنم.(2)بااينوجود در همين صحاح، مسانيد و
جوامع روايی، مضمون نامقبول وجود دارد و احاديث شيعه هم در حدّ نادر از رواياتي که غرائب داشته باشند منزّه نمانده است.
ازطرفي، صرف غرابت متن هم موجب ردّ روايت نميشود، ولي در اصل و اساس، هميشه بنا بر عملِ به محکمات روايات است و در مقام تعريف از مذهب و عقيده، بايد اصول اصلي را ميزان قرار داد و اگر کسي در آنها حرفي دارد ابراز کند.
اصول و اساسي که شيعه با آن ممتاز از فِرَق ديگر است، اصولي است که آيات يا احاديث معتبر، صحيح و بلکه متواتر بر آن دلالت صريح دارد؛ آيات قرآن و سوره هل أتي و آيه )المَوَدَّة في القُرْبى((1)و )إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا((2)و آيه تبليغ )بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّك((3)و آيات بسيار و احاديث متواتر ثقلين با آن تأکيد «مَا إنْ تَمَسَّکْتُم بِهِما لَنْ تَضِلُّوا أبَداً»(4)و همچنين «لاتُعَلِّمُوهُم فَإنَّهُم أعْلَمُ مِنْکُم»(5)و اعلام رسمی غدیر و احاديث ديگر است.
همچنين، بايد متذکّر بود که صرف غرابت متن و استبعاد، مشکلساز نيست وگرنه منکران اسلام و قرآن هم ميتوانند اعجازهايي که در قرآن از انبيا مذکور است را مورد انتقاد قرار دهند؛ انقلاب عصا به ثعبان،(6)يا بيرونآمدن ناقه از کوه(7)
را آن کسي
1) . شوری، 23.
2) . مائده، 55؛ «سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند».
3) . مائده، 67؛ «اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، بهطور كامل (به مردم) برسان!».
4) . احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص59؛ ترمذي، سنن، ج5، ص328 - 329؛ طبرانی، المعجمالکبیر، ج3، ص65 - 67؛ «تا چندی که به این دو (قرآن و عترت) چنگ بزنید گمراه نخواهید شد».
5) . هیتمی، الصواعقالمحرقه، ص226 – 227 (باب وصایای پیامبر) و دیگر مصادر اهلسنّت مانند: طبرانی، المعجمالکبیر، ج3، ص66؛ ج5، ص167؛ هیثمی، مجمعالزوائد، ج9، ص164؛ «به آنها چیزی نیاموزید به یقین آنها از شما داناترند».
6) . اعراف، 107؛ طه، 20؛ شعراء، 32.
7) . اعراف، 73؛ هود، 64؛ شعراء 155؛ شمس، 13.
که ايمان به خدا ندارد انکار ميکند، امّا انکار او، حقيقت و واقعيت را تغيير نميدهد.
شما و هر مسلماني که به قرآن اعتقاد دارد اين که براي حضرت سليمان(علیه السلام) آن
همه مقامات باشد و شياطين براي او بنا و غواص باشند، را قبول داريد. پس چرا استبعاد ميکنيد که براي شخص پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و برگزيدگان از اهل بيتش هم، مقامات خاصه از طرف خداوند متعال باشد؟ اگر شخص، ايمان به عالم غيب و قدرت مطلقه الهيه داشته باشد، اعطای مقامات و علوم خاصه را به آنها استبعاد نخواهد نمود، که همه تحت قدرت خدا قرار دارد، واللهُ هُوَ القادرُ المتَعالُ.
س. اگر ولايت على و فرزندانش رکنى از ارکان ايمان است که ايمان بدون آن تحقّق نمىيابد و هرکس به ولايت على و فرزندانش ايمان نداشته باشد سزاوار دوزخ است، پس چرا اين رکن بزرگ ايمان در قرآن بهصراحت بيان نشده است؟
ج. بر اين قدر و اهميت براي ولايت، احاديث صحيحه مأثوره از پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) بهصراحت تأکيد دارند و برحسب روایات اهلسنّت یکی از سؤالهای چهارگانه و مهم، در روز قیامت سؤال از ولايت اهلبيت(علیهم السلام) است که هيچکس نميتواند در روز قيامت قدم بردارد تا اين سؤالها را جواب دهد.(1)
در روايات اهلسنّت است که اگر بنده خدا به مدّتي که نوح دعوت به پيغمبري ميکرد خدا را عبادت كند ... و ولايت علي(علیه السلام) را نداشته باشد از او قبول نميشود و وارد بهشت نمیشود.(2)
آيا از قرآن، مثل اين آيه و بالاتر از اين آيه سراغ داريد:
1) . ابنصباغ مالکى، الفصولالمهمه، ص584؛ ماحوزى، کتاب الاربعين، ص244.
2) . اشاره به روایت «لَوْ أَنَّ عَبْداً عَبَدَ اللهَ عَزَّوَجَلَّ مِثْلَ مَا قَامَ نُوحٌ فِي قَوْمِهِ وَ كَانَ لَهُ مِثْلُ أُحُدٍ ذَهَباً فَأَنْفَقَهُ فِي سَبِيلِ اللهِ وَ مُدَّ فِي عُمُرِهِ حَتَّى حَجَّ أَلْفَ عَامٍ عَلَى قَدَمَيْهِ ثُمَّ قُتِلَ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ مَظْلُوماً ثُمَّ لَمْ يُوَالِكَ يَا عَلِيُّ لَمْ يَشَمَّ رَائِحَةَ الْجَنَّةِ وَ لَمْ يَدْخُلْهَا»؛ «اگر بندهای بهقدر عمر نوح(علیه السلام) خدا را عبادت و بندگی کند و او را مثل کوه اُحُد طلا باشد که همه را در راه خدا خرج کند و عمرش بهقدری زیاد باشد که هزار سال پیاده حج بهجا بیاورد سپس میان صفا و مروه مظلومانه کشته شود اما تو را دوست نداشته باشد ای علی! عطر و بوی بهشت را استشمام نمیکند و داخل بهشت نمیشود». خوارزمی، المناقب، ص67 - 68؛ قندوزی، ينابيعالموده، ج2، ص293.
(قُل لَاأسْئُلُكُم عَلَيْهِ أجْراً إلّا المَوَدَّةَ فِي القُرْبى)(1)
يا مثل آيه:
(....أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ...)(2)
از اين آيات متعدد است که در اينجا مقام بيان و توضيح آنها نيست.
س. شيعيان ادّعا مىکنند که در قرآن بهصراحت، امامت على و مستحقبودنش به خلافت بيان شده، ولى اصحاب آن را پنهان کردند.
اين ادّعايى باطل است، چون اصحاب را مىبينيم که احاديثى که شيعه از آن بر امامت على استدلال مىکنند را پنهان نکردهاند، مثل حديث منزلت و احاديثى ديگر که مانند اين هستند، پس چرا اینها را نیز پنهان نکردند؟
ج. شيعيان، معتقدند که قرآن نازل بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)؛نه بر آن چيزي افزوده شده و نه کم شده است. البته در روايات اهلسنّت، کمشدن بخش بزرگي از قرآن روايت شده است(1)، ولي شيعه اين عقيده را ندارد.
مسئله شأن نزول آيات با خود آيات، واحد نيست. بعضي شأن نزولها، مثل )يا أيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّم((2)و بعضي آيات ديگر، دلالت بر کمبودهاي ايماني اشخاص دارد، چنانکه بعضي شأن نزولها هم دلالت بر فضيلت اهلبيت(علیهم السلام) دارد، مثل شأن نزول آیه )فَمَنْ حَاجَّكَ((3)
1) . آلوسی، از مفسّران مشهور أهلسنّت در روحالمعاني میگويد: روايات ما در كتب اهلسنّت در باب تحريف قرآن، قابل شمارش نيست. آلوسی، روحالمعانی، ج1، ص26.
2) . تحریم، 1؛ «اى پيامبر! چرا چيزى را كه خدا بر تو حلال كرده بهخاطر جلب رضايت همسرانت بر خود حرام مىكنى؟!».
3) . آل عمران، 61؛ «هر گاه بعد از علم و دانشى كه (در باره مسيح) به تو رسيده، (باز) كسانى با تو به محاجّه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود آنگاه مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم».
آيه تطهير(1)يا آيه )بَلِّغْ مَا أنْزِلَ((2)و آيه اکمال دين(3)و )قُل لَا أسْألُكُم((4)و آيه )إنَّمَا
وَلِيُّكُمُ اللّهُ((5)و آيات بسيار ديگر تا آنجا که از برخی از اندیشمندان اهلسنّت مانند احمد، قاضی، سنائی و... نقل شده که در شأن احدي از مهاجر و انصار چيزي که دلالت بر شأن و فضيلت باشد نازل نشده بهقدر آنچه در شأن علي نازل شده است.(6)
اينها غير از آياتي است که اگرچه صراحت لفظي بر حقانيّت علي(علیه السلام) و وجوب قبول ولايت آن حضرت ندارد، ولي در معنا، صراحت آن از لفظ بيشتر است، مثل اين آيه: (....أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ...).(7)
از این دست آیات فراوان است که توضیح آنها در این مقال نمیگنجد.
1) . احزاب، 33؛ «خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهلبيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد».
2) . مائده، 67؛ «اي پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، به طور کامل(به مردم) برسان،و اگر نکني،رسالت او را انجام ندادهاي».
3) . همان، 3؛ «امروز، دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را بهعنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم».
4) . شوری، 23؛ «بگو: من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمىكنم جز دوستداشتن نزديكانم [اهلبيتم]».
5) . مائده، 55؛ «سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند همانها كه نماز را برپا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند».
6) . هیتمی، الصواعقالمحرقه، ص118 - 119؛ سیوطى، تاریخالخلفاء، ص171.
7) . یونس، 35؛ «آيا كسى كه هدايت بهسوى حق مىكند براى پيروى شايستهتر است، يا آن كس كه خود هدايت نمىشود مگر هدايتش كنند؟».
س. خداوند در چند جا در قرآن کريم اصحاب را ستوده است آنجایی كه مىفرمايد: )الَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِلَّهِ وَالرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مَا أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَاتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ( یا آیه )الَّذينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إيماناً( و آيات زياد ديگرى که خداوند در آن اصحاب را مىستايد و شيعيان مىگويند كه اصحاب در دوران حيات پيامبر مؤمن بودهاند، امّا بعد از وفات او مرتد شده اند!
ج. در آياتي که ذکر کردهايد، خداوند، مؤمنين را ميستايد، امّا اشخاص مؤمن معرّفي نميشوند؛ و مکرّر جواب دادهايم که اولاً برحسب صريح آيات قرآن، در بين اصحاب، افراد منافق کموبيش بودهاند و با اين آيات، ايمان هرکس که ايمانش ثابت نباشد اثبات نميشود و به زبان علمي، تمسّک به عموم عام در شبهه مصداقيه است. بهعلاوه، بقای هر مؤمن بر ايمان باوجود روايات صحيحه حوض(1)- که دلالت بر ارتجاع برخي دارد - به اين آيات ثابت نميشود، درصورتيکه در خطاب به پيغمبر(صلی الله علیه و آله) – اگرچه خطاب از قبيل: «إيّاكَ أعْني وَ اسْمَعي يَا جَارَة»(2)باشد، ميفرمايد: )وَلَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَإِلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ((3)تکليف ديگران معلوم است؛
علاوهبراينکه شأن نزول بعضي از اين آيات، اشخاص معيّن است و بر غير آنها نبايد
تفسير شود، مثل آيه: )الَّذِينَ اسْتَجَابُوا لله وَالرَّسُولِ((1)و آيه: )الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ((2)که بهطورقطع شامل مثل ابوبکر، عمر و عثمان نميشود.
شما تفاسير خودتان را ببينيد. آنها هيچوقت چنين مواضع افتخارآميزي نداشتند.
در اينجا و موارد بسياري متأسفانه بيشتر اين سؤالات نسبت افترا به شيعه است؛ نسبتهايي که با هزاران مَن سريشم هم به شيعه نميچسبد يا در مورد ديگران، ادّعاهايي است که تاريخ و حديث، آنها را ردّ ميکند.
1) . آل عمران، 172؛ «آنها كه دعوت خدا و پيامبر (صلی الله علیه و آله) را، پس از آنهمه جراحاتى كه به ايشان رسيد، اجابت كردند».
2) . آل عمران، 173؛ «اينها كسانى بودند كه (بعضى از) مردم، به آنان گفتند: مردم [لشكر دشمن] براى (حمله به) شما اجتماع كردهاند از آنها بترسيد!؛ اما اين سخن، بر ايمانشان افزود و گفتند: خدا ما را كافى است و او بهترين حامى ماست».
س. شيعيان حديثى ساختهاند که در آن آمده است: «لعنت خدا بر کسى باد که در لشکر اسامه شرکت نکرد و از آن باز ماند». آنها با ساختن اين حديث مىخواهند بر عمر لعنت بفرستند، اما فراموش کردهاند که آنها بايد دو چيز را ثابت کنند:
ديگر اينکه بگويند: على در لشکر اسامه شرکت نکرده است. پس على مشمول دروغى مىشود که ساختهاند.
ج. عجيب است اين همه تحريف و مغلطهکاري در حديث ثابتی که خود اهلسنّت هم آن را روايت کردهاند و اينکه جمعي از اصحاب، مثل ابوبکر، عمر، عثمان، ابوعبيده، سعد و ديگران غير از علي بن ابيطالب(علیه السلام) مأمور به شرکت در آن سريه که به رياست اسامة بن زيد بن حارثه بود، شدند و اسامه، جُرَف را لشکرگاه قرار داد و نيز تخلّف اين دو نفر (ابوبکر و عمر) ثابت است و حديث لعن را علمای بزرگ اهلسنّت روايت کردهاند(1)و تا حدّي تخلّف آنها ثابت است که بعضي در مقام برآمدهاند که تخلّف آنها را توجيه و حمل بر ضرورت نمايند.
1) . شهرستانی، الملل و النحل، ج1، ص23؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج6، ص52 و دیگر مصادر معتبر شیعه و اهلسنّت.
در مورد علي(علیه السلام)، تخلّف بيموضوع است. اينکه ميگوييد اگر تخلّف نکرده، پس به امامت ابوبکر اعتراف کرده چه معنا دارد؟ اين چه ملازمه عجيبی است؟
تخلّف و عدم تخلّف و لعن، مربوط به زمان حيات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است که بر
ابوبکر و ساير صحابه، اسامه امارت داشت و علي(علیه السلام) مأمور به شرکت در آن نبود.
حاصل اينکه اين طعن و ايراد بر ابوبکر و عمر و شمول لعن حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) نسبت به آنها بر هرکس كه مراجعه به تاريخ نمايد در نهايت وضوح ثابت ميشود و همه ميفهمند که تخلّف آنها براي توطئه و اغتنام فرصت بود، چنانکه حکمت دستور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عدم حضور آنها در مدینه بود.
س. شیعه اگر صحابه را كافر بداند بالتبع علی را هم كافر دانسته، چونكه به امر خدا قیام نكرد و از این تكفیر لازم میآید كه همه شریعت و حتّی قرآن كه توسط ابوبكر، عمر، عثمان و دیگر صحابه نقل شده، باطل باشد!
ج. باز هم میگوييم كه اين افترايی بيش نيست. شيعه هركسی را كه صحابه را بهخاطر صحابهبودنشان كافر بگويد، كافر میداند.
بلی، صحابهای كه قرآن كريم بر نفاق آنها تصريح كرده، همان كسانی كه به زمان قبل از اسلام برگشتند، مرتد میداند. اما اينکه در قسمت دوم سؤال ميگوييد از اين تکفير، لازم ميآيد که قرآن هم باطل باشد هيچ ملازمهاي وجود ندارد قرآن قطعيالصدور و متواتر است و همه صحابه اعم از عدول و غيرعدول آن را نقل کردهاند و حتماً ميدانيد که در تواتر لازم نيست که همه مخبرين و راويان عدول باشند بلکه تواتر به خبر فسّاق هم ثابت ميشود و قرآن كريم به اخبار همه صحابه به دست ما رسيده است، علاوهبرآنكه خود قرآن معجزه هميشگی است كه خودش، خودش را اثبات میكند.
انگار قرآن همين الان بر پيامبر(صلی الله علیه و آله) نازل شده و به مردم میگويد:
)وَ إن كُنْتُم فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَاْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلِه(.(1)
1) . بقره، 23؛ «و اگر در باره آنچه بر بنده خود [پيامبر] نازل كردهايم شك و ترديد داريد، (دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد».
امّا شما كه گوش شنوا نداريد، برای دفع اشکالات محکم معتبري که به بعضي از
صحابه وارد است، به ايراد اتّهاماتی متوسل میشويد كه از خانه عنكبوت هم سستتر است!
س. شيعه معتقدند که ائمه در پهلوی مادرانشان هستند و از ران راست متولد میشوند. آيا محمدکه برترين پيامبران و والاترين انسانها بود، در شکم مادرش نبود و از رحم او بيرون نيامد؟
ج. شيعه، حضرت رسول خدا محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله) را افضل تمام انبيا، امامان، ملائکه و همه مخلوقات خدا، ميدانند و براي احدي، فضيلتي بر آن حضرت نميگويند.
محور تمام مطالب شيعه و امامان شيعه، قرآن وحي نازل بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و گفتار، رفتار و کردار آن حضرت است.
شيعه، ائمه(علیهم السلام) را صاحب هر مقامي ميداند، به استناد قرآن مجيد و احاديث متواتره ثابتالصدور است.
شيعه ميگويد اسلام، مذهب و عقايد اسلامي را بايد از محکمات آيات و روايات شناخت. شما با چه جرئتي ميگوييد: «شيعه معتقدند».
شما از اين همه کتابهاي کلامي و کتابهاي مخصوص به اعتقادات اصلي شيعه - که بهواسطه آن تبرّز بر ساير مذاهب دارند - چشم ميپوشيد و تنها مضمون يک خبر واحد را به همه شيعه نسبت ميدهيد، چنانکه در بين خودتان نيز نسبت به مذاهبي که داريد همين معامله را داريد! کمي انصاف داشته باشيد و اعتقادات مذاهب را از کتابهاي معتبر آنان نقل کنيد.
س. کلینی در کتاب کافی میگوید: «أن الأئمة يعلمون متى يموتون وأنهم لا يموتون إلّا باختيار منهم؛ ائمه میدانند که چه زمانی میمیرند و آنها جز با اختیار خودشان نمیمیرند» و مجلسی در بحارالأنوار حدیثی را ذکر میکند که میگوید: «لم يكن إمام إلّا مات مقتولاً أو مسموماً؛ هیچ امامی نبوده مگر آنکه او را کشتهاند یا مسمومش کردهاند»؛ اگر آنگونه که کلینی و حر عاملی گفتهاند امام غیب میداند، پس امام آب و غذایی را که به او داده میشود اگر مسموم باشد میداند که مسموم است و اگر آن را بخورد و بمیرد خودکشی کرده است.
ج. مسئله علم پيغمبر اعظم(صلی الله علیه و آله) به غائبات و مالايدرک حسب العادة للنّاس ثابت است. مواردي که در مغيبات به آن خبر دادهاند و اهلسنّت و شيعه همه روايت کردهاند، و شبهه و شک در آنها نیست از بس كه بسيار است در علم واسع آنها «بما کان وما يکون وما هو کائن» جاي شک نميگذارد.
ما از شخص رسول اعظم(صلی الله علیه و آله) شروع ميکنيم که آن حضرت از «ما کان وما يکون وما هو کائن» در موارد متعدّد خبر دادهاند، که علم او را به اين نوع موارد سهگانه ثابت مينمايد، يعني هرکس ميفهمد علومي که اظهار کردهاند مختص به آن موارد خاص که به مناسبت، اظهار علم فرمودهاند نيست.
از آيه شريفه )عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَم((1)استفاده عموم ميشود؛ زيرا موصول، افاده
عموم مينمايد و همچنين )عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَم((2)دلالت بر عموم دارد و به قرينه، دانسته ميشود که الف و لام در آن عهد است و مثل «أنَا مَدِينَةُ العِلْمِ وَ عَلِيٌ بَابُهَا»(3)دلالت بر اين دارد که پيغمبر(صلی الله علیه و آله)، شهر تمام علوم است و علي(علیه السلام) هم باب آن شهر است.
اظهارنظر در حقيقت علم و اينکه این علم چگونه حاصل ميشود و حقيقت آن چيست، ورود در وادي بسيار وسيع و عميقي است که عقلهاي عادي؛ از فلاسفه و دیگران، هيچيک حرف آخر را - که موجب اطمينان باشد - نزدهاند.
حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در علم به اشيا و معرفت حقايق، اعلم بشر و بلکه اعلم از ملائکه است كه معلّم الهي شديدالقوي به او آموخت و خداوند به او، ادب و فرهنگ تعليم کرد که فرمود:
«أدّبَني رَبّي وَ أحْسَنَ تأديبي».(4)
علم به زمان موت اشخاص و حوادث آينده، از علومي است که پيغمبر(صلی الله علیه و آله) از آنها خبر داده و از مشهورترين آنها خبر از قتل عمار به دست فئة باغيه است و نيز خبر از فتح مدائن و ساير فتوحات.
اميرالمؤمنين(علیه السلام) و سایر امامان اهلبيت(علیهم السلام) باب شهر علم، يعني وارث علوم پيغمبر أعظم(صلی الله علیه و آله) هستند و علم وسيع و فراگير آنها قابلانکار و مورد اعتراض نيست.
1) . نساء، 113؛ «و آنچه را نمىدانستى، به تو آموخت».
2) . علق، 5؛ «و به انسان آنچه را نمىدانست ياد داد!».
3) . حاکم نيشابوری، المستدرک، ج3، ص126 - 127.
4) . سیوطی، الجامعالصغیر، ج1، ص51؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج7،. ص214؛ مجلسی، بحارالانوار، ج16، ص210؛ ج68، ص328؛ ج108، ص222؛ «پروردگارم مرا ادب و تربیت کرد و این همراه با لطف و حلم و مهربانی بود».
علم خدا و در مراتب بعد، علم انبيا، اوليا و اوصيا از آيات بزرگ الهي است.
بههرحال، اعتقاد شيعه نسبت به علم امامان(علیهم السلام) برگرفته از اعتقادي است که به
علم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دارد و اقتضای امامتي است که خدا حضرت ابراهيم خليل(علیه السلام) را پس از آن ابتلا و آزمايش خاص، به آن برگزيد و پيامبران ديگر را که قرآن مجيد نام برده برحسب )وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا((1)به آن افتخار بخشيد.
به تفصيل به سؤالات در اين موضوع - که حقیقت آن مانده است و استقبال ائمه(علیهم السلام) از شهادت و قضاي الهي - ، وجوه مقبول متعددی گفته شده است که براي اطلاع از آنها، هرکسی بخواهد میتواند به کتابهايي که پيرامون علم امام تأليف شده رجوع نمايد.
1) . انبیاء، 73؛ «و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما، (مردم را) هدايت مىكردند».
س. شيعيان مىگويند که خلفا کافر بودهاند. پس چگونه خداوند آنها را يارى کرد و کشورها را به دست آنها فتح نمود؟ درحالیکه سنّت الهى این است که کفار و منافقين را شکست مىدهد؟ در مقابل، معصوم شیعیان امّت دچار تفرقه گرديد تا آنکه دشمنان، به اسلام و مسلمين چشم طمع دوختند پس ولایت و حکومت معصوم کدام رحمت را برای امت به ارمغان آورد؟
ج. مکرّر گفتيم که شيعيان با همه آنها معامله اسلام و مسلماني داشتند، امّا پيشرفت اسلام و فتوحات، همه مربوط به حقيقت دعوت و قدرت حرکتي بود که پيغمبر(صلی الله علیه و آله) به امر خدا ايجاد کرد، كه همه حتّي کساني که آنها را منافق ميدانستند به وعدههاي پيغمبر(صلی الله علیه و آله) ايمان داشتند که دعوت به جلو ميرود و خبرهاي غيبي پيغمبر(صلی الله علیه و آله) محقّق ميشود.
در دوران حضرت علي(علیه السلام) اگر آن فتنهها پيش آمد، همه مولود دوران و مديريت آنها (خلفای قبلی) بود که علي(علیه السلام) را خانهنشين کردند و مردم را به عدم تعهّد به مباني ديني و دلبستگي به دنيا و رياست پرورش دادند و کردند آنچه کردند. معاويه را بر بخش مهمّي از عالم اسلام مسلّط کردند و او مانع از جهانگیر شدن اسلام شد، و عمر که به ظاهر بر همه عمّال سخت ميگرفت، او را مورد مؤاخذه قرار نميداد و
ميگفت: هذَا کَسْرى العَرَب؛(1)که راجع به سرّ اين موضع خاص نسبت به معاويه، حرف و حديثهايي است که ما نميخواهيم وارد آن شويم، ولی مانع اصلی از پیشرفت اسلام و جهانگیر شدن دعوت، استبداد آن چند نفر بود که معروف است آن شخص
مسیحی گفت: ما باید از معاویه متشکر باشیم که اگر او نبود و آن موضع مخرب را در داخل اسلام اتخاذ نمیکرد، اسلام تمام اروپا و جهان را مسخر مینمود.(2)
س. آیا معقول است كه پیامبر در انتخاب اصحاب ناموفق بود ولی رهبر انقلاب ایران یعنی خمینی در این كار موفق بود؟
ج. اينها چه حرفهايي است! توفيق پيغمبر(صلی الله علیه و آله) در امر رسالت و دعوت مردم به خدا و اسلام، از همه انبيا حتي ابراهيم خليل(علیه السلام) هم بالاتر بود. موفقيت ديگران هم پيروي از پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بوده و هست.
نجاح و موفقيت آيتالله خميني+ هم از نجاح و موفقيت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و سيره او و قرآن مجيد است.
تمام رجال بزرگ عالم را اگر يک فرد بشماريم، طرف مقايسه با پيامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نميباشند.
چه بگوييم از دست نادانهايي مثل شما كه از اصل بحث، يعنی مشروعيت حكومت خلفا بعد از پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرار میكنند و دائم به حاشيه میروند!
س. شيعه ادّعا مىکنند که اصحاب پيامبر بعد از وفات او مرتد شدهاند. پرسش اين است که آيا اصحاب پيامبر قبل از وفات پيامبر شيعه اثنىعشرى بودند، سپس بعد از مرگ پيامبر سنّى شدند یا اینکه قبل از وفات پیامبر سنی بودند سپس شیعه شدند؟!
ج. عنوان شيعه براي خواص پيروان اميرالمؤمنين(علیه السلام) در عصر حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بهوسيله شخص پيغمبر(صلی الله علیه و آله) قرار داده شده بود(1).
اثنيعشري بهطوررسمي عنوان نبود، سنّي هم عنوان نبود تا بعد از رحلت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بعد از اينکه منع عمر از نقل احاديث و سنّت رسولالله(صلی الله علیه و آله) برداشته شد، عنوان شد.
بههرحال، اين عنوان«سنّی» بهعکس شيعه که عنواني اصيل است، عنواني بياصل و مأخذ است.
1) . سیوطی، الدرّالمنثور، ج6، ص379 و ديگر مصادر اهلسنّت.
س. دين در دوران پيامبر کامل گرديد؛ زيرا خداوند مىفرمايد: (اليَومَ اكْمَلْتُ لَكُم دينَكُم )؛ «امروز، دين شما را كامل كردم» و مذهب شيعه بعد از وفات پيامبر پديد آمده است. پس چگونه شیعه میگوید که دین با امامت علی کامل شد؟
ج. عجيب است که شخص چنين ادّعايي نمايد! عنوان شيعه بر پيروان اميرالمؤمنين و اهلبيت(علیهم السلام)، عنواني است که شخص پيغمبر(صلی الله علیه و آله) آنها را به آن معرفي کرده است.
شما تفاسير خود اهلسنّت را بخوانيد. آيه )إنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ اُولئكَ هُمْ خَيْرُ البَرِيّة((1)را تلاوت کنيد و رواياتي که در تفسير آن مثل سيوطي در الدرالمنثور(2)آورده و در کتابهاي حديث روايت شده بخوانيد تا بدانيد که شيعه در همان عصر پيغمبر(صلی الله علیه و آله) به زبان خود آن حضرت - که )مَا يَنْطِقُ عَنِ الهَوى * إنْ هُوَ إلّا وَحْيٌ يُوحى((3)است -
1) . بیّنه، 7؛ «(امّا) كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، بهترين مخلوقات (خدا)يند!».
2) . بهعنوان نمونه در تفسیر این آیه از جابر با اسناد صحیح نقل میكند كه میگوید: ما نزد پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) بوديم كه علی(علیه السلام) وارد مجلس شد. پيغمبر فرمود: «وَالّذي نَفْسي بِيَدِهِ إنَّ هذا وَشِيعَتَهُ لَهُمُ الفائِزوُنَ يَوْمَ القِيامَةِ»؛ «سوگند به خدايی که جان من در دست اوست به یقین اين شخص (علی بن ابيطالب) و شيعيانش، روز قيامت رستگارند». سیوطی، الدرّالمنثور، ج6، ص379.
3) . نجم، 3 - 4؛ «و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد!؛ آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست!».
بر پيروان خاص علي(علیه السلام) اطلاق و اکمال دين هم به ابلاغ ولايت علي(علیه السلام) انجام شد.
عنوان سنّي، بعدهاوبعدها نه حتّي در عصر صحابه و بلکه تابعين بلکه بعدها (که بهواسطه تغيير مسير معيّن نظام من عندالله تعالي که در يومالغدير اعلام شد) پدید آمد و سعي سياسي حکومت در بازداري مردم از رویآوردن به اهلبيت(علیهم السلام) بود و مردم را از اسلام ناب و خط تشيّع و پيروي اهلبيت(علیهم السلام) با سياست، زور، ارعاب، قتل و شکنجه بازداشتند و مکتب بياصالت مخالف سنّت قطعيه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را بهوسيله عمّال خود بهوجود آورد و با جعل احاديث عنوان سنّي و سنّت را جعل نمودند.
اين حقايقي است که تاريخ، همه را بازگو ميکند و بر هيچ محقّق منصفي که تاريخ آن ازمنه و حکومتهاي استبدادگرانه - که بر اساس ارعاب و سلب حقوق مردم مسلمان بود - مطالعه کند، پنهان و مخفي نميماند.
س. شيعه مىگويند که ابوبکر و عمر در کنارزدن على از خلافت موفق شدند. از آنها مىپرسيم وقتى آنها على را کنار زدند، خلافت چه دستاوردهايى براى خودشان داشت؟
چرا ابوبکر يکى از پسرانش را جانشين خود نکرد، چنانکه طبق گفته شيعيان، على فرزندش حسن را جانشين خود قرار داد؟ و چرا عمر يکى از فرزندانش را بهعنوان جانشين خود تعيين نکرد؟
ج. مثل اين است که در زمان ما بگوييد: فلان نامزد رئيسجمهوري آمريکا يا جاهاي ديگر چه دستاوردهايي برايشان دارد؟ فرزندش که پس از او رئيسجمهور نميشود.
مگر نميدانيد که رياست موقعيتي است که آنها دنبال آن هستند و براي يک روز آنهم، به هر کاري تن ميدهند.
امّا جانشيني امامحسن و امامحسين(علیهما السلام) به عقيده شيعه به تعيين شخصي حضرت علي(علیه السلام) نبود بلكه نصب الهي بود که پيغمبر(صلی الله علیه و آله) از آن خبر داد: «الحَسَنْ وَ الحُسَينُ إمامانِ»(1)ساير ائمه(علیهم السلام) نيز به تعيين، نصب و معرفي الهي بهوسيله پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بودند.
1) . صدوق، عللالشرائع، ج1، ص211؛ فتال نيشابوري، روضةالواعظين، ص156؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج3، ص163؛ مرتضي، شرحالازهار، ج4، ص522 «پاورقي».
ابوبکر پسري که قابليّت داشته باشد او را بهجاي خود - که مانند عمر همفکر و همحزبي او باشد - معرّفي کند نداشت و ازطرفي مصالح شخصي خود و کسانش را در معرّفي عمر محفوظ ميديد، ازاينجهت او را معرّفي کرد.
عمر هم همينطور سياست بنيهاشمزدايي و منفعتگرايي حزبي خود را با همان شورا تأمين کرد، امّا فرزندان اميرالمؤمنين(علیه السلام) در نظر بسياري اگر از پدرشان محبوبتر نبودند کمتر نبودند و مردم در وجود آنها پيغمبر(صلی الله علیه و آله) را ميديدند.
با قطع نظر از تنصيص شخص پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) بر امامت آنها، اميرالمؤمنين هم اگر ميخواست از جانب خودش کسي را به سرپرستي امّت بگمارد طبعاً حضرت امامحسن مجتبي(علیه السلام) بود و تعيين ديگري جايز نبود.
حساب اين دو امام که پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از آنها به «أبْناء»(1)تعبير ميفرمود با عبدالرحمن بن ابيبکر يا عبدالله بن عمر از زمين تا آسمان و بيشتروبيشتر فاصله دارد.
1) . صفار، بصائرالدرجات، ص73؛ شوکانی، نیلالاوطار، ج6، ص 139؛ و نيز رجوع كنید به روايات اهلسنّت كه قضیه مباهله را ذكر كردهاند ازجمله: احمد بن حنبل، مسند، ج1، ص185؛ حاكم نيشابوری، المستدرك، ج3، ص150.
س. در نهجالبلاغه روايت است که وقتى به على خبر رسيد که انصار ادّعا کردهاند خليفه و امام بايد از آنها تعيين شود، گفت: «چرا عليه آنها دليل نياورديد که پيامبر وصيّت نموده که با نيکوکارشان نيکويى شود و از بدکار آنها گذشت شود؟ گفتند: اين چه دليلى عليه آنها مىتواند باشد؟ گفت: اگر امامت به آنها تعلّق مىداشت، پيامبر در مورد آنها سفارش نمىکرد»، به شيعه بايد گفت که همچنين پيامبر درباره اهلبيت خود سفارش نموده که با آنها به نيکى رفتار کنيد و فرموده است: «أذكِّرُكُمُ اللهَ في أهْلِ بَيْتي؛ شما را درباره اهلبيتم سفارش مىکنم».
پس اگر امامت حق ويژه آنها بود، پيامبر در مورد آنها سفارش نمىکرد.
ج. چه قياس معالفارق بل معالفوارقی است. تأکيدات و تنصيصات پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) مختصّ به جمله «أذکّرُکُمُ اللهَ في أهْلِ بَيْتي»(1)نيست.
آن حضرت، مکرّر در مکرّر مردم را به پيروي از اهلبيت(علیهم السلام) و رجوع به آنها و اينکه حق با آنهاست و نجات و رستگاري در بودن با آنهاست دعوت فرمود.
اين جمله هم اشاره دارد به ظلمهايي که حضرت ميدانست بر اهلبيت(علیهم السلام) ميشود و به آنها اتمام حجّت فرمود.
انسان باور نمیكند كه اين سؤالها از جانب عالمان و بزرگان اهلسنّت باشد، بلكه
1) . مسلم نیشابوری، صحیح، ج7، ص123؛ «شما را در مورد اهلبیت و خاندانم سفارش میکنم.
یقین میکند که آن را اشخاصی جاهل و غير آگاه به تاريخ مطرح میكنند.
س. شيعيان براى اثبات امامت امامان دوازدهگانه به اين حديث استدلال مىکنند که پيامبر فرمود: «دوازده خليفه خواهند بود که همه از قريش هستند».
اينک به
شيعه بايد گفت که همه روایات حدیث بهصراحت میگویند که این دوازده نفر امیر و خلیفه و فرمانروای مردم خواهند بود. معلوم است که از ائمه شيعه، فقط على و فرزندش حسن به خلافت رسيدند. پس مراد از دوازده نفر در روایات، ائمه شیعه نیستند.
ج. فقهالحديث اين نيست که اين دوازده نفر همه به ظاهر هم حکومت پيدا ميکنند، بلکه معناي حديث اين است که امر اين امّت به خير و خوبي خواهد بود اگر اين دوازده نفر بر آنها ولايت و حکومت داشته باشند.
مضافاً بر اينکه اين حديث به الفاظ مختلف از جابر بن سمره و از عبدالله بن مسعود روايت شده است و از همه آنها استفاده ميشود که خلفاي شايسته - که نمايش وجود پيغمبرند - دوازده نفر هستند.(1)
اگر اين دوازده نفر ائمه اثنيعشر از اهلبيت(علیهم السلام) نيستند شما بگوييد کيستند؟
آيا يزيد، مروان و کساني که خمّار و متجاهر به بياعتنايي به اسلام بودند، خليفهاند؟ شما چه کساني را شايسته جانشينی پيامبر(صلی الله علیه و آله) در اداره امور امّت اسلامی معرّفي ميکنيد؟
كمی تأمّل کنيد. براي اين احاديث متواتر ائمه اثنيعشر اگر همه علمای اسلام
1) . احمد بن حنبل، مسند،ج 5، 86 – 108؛ مسلم نیشابوری، صحيح، ج6، ص2 - 4.
جمع شوند، مصداقي غير از اين دوازده نفر پيدا نميکنند.
س. وقتى اين آيه نازل شد که: )إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها(؛ «خداوند به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبانش بدهيد ».
پيامبر(صلی الله علیه و آله) بنىشيبه را فراخواند و کليد کعبه را به آنها داد و گفت: «آن را بگيريد که براى هميشه تا روز قيامت به دست شما خواهد بود و کسى جز ستمگرى آن را از دست شما نخواهد گرفت». پيامبر(صلی الله علیه و آله) در مورد خادم و سدنه کعبه چنين مىگويد.
پس چرا در مورد خلافت على چنين چيزى نگفت؟
ج. تعجّب است که ميگوييد پيغمبر(صلی الله علیه و آله) در مورد خادم و سدانيت کعبه فرموده و در مورد خلافت علي(علیه السلام) چيزي نگفته است بااينکه از آغاز بعثت، يعنی از وقت نزول )وأنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأقْرَبِينَ((1)و در غدير خم «مَنْ کُنْتُ مَوْلٰاهُ فَهٰذا عَلِيُّ مَوْلٰاهُ...»(2)و در مناسبات مختلف ديگر براي امامت و خلافت علي(علیه السلام) تنصيص فرمود و در احاديث، به امامت عترت و تمسّک به آنها وصيّت فرمود. (3)
بعيد است اين سؤال را آشنای به كتب مهم اهلسنّت طرح كرده باشد چرا كه در آن، تنصيصات مختلفه و متعدده پيامبر(صلی الله علیه و آله) بر امامت علی(علیه السلام) آمده است.
1) . شعراء، 214؛ «و خويشاوندان نزديكت را انذار كن!».
2) . احمد بن حنبل، مسند، ج4، ص281، 372؛ نسائی، خصائص اميرالمؤمنين، ص93 - 98؛ حديث533؛ همو، السننالكبری، ج5، ص45؛ حاكم نيشابوری، المستدرك، ج3، ص109.
3) . احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص59؛ ترمذی، سنن، ج5، ص328 – 329؛ طبرانی، المعجمالکبیر، ج3، ص65 – 67.
س. اگر آنگونه که شيعه مىگويند اصحاب دشمن يکديگر بودند و هريک براى رسيدن به خلافت تلاش مىکرد و باهم بر سر رياست اختلاف داشتند، هزاران انسان در زمان اصحاب مسلمان نمىشدند و آنها مناطق زيادى از جهان را فتح نمىکردند.
ج. تعجّب است که کسي اختلافات بين صحابه را که حتّي در زمان خود پيغمبر(صلی الله علیه و آله) وجود داشت منکر شود و تلاش آنها را براي نيل به خلافت و مراتب پايينتر از حکومت ولايات و مناصب مختلف نداند، حتي مانند طلحه و زبير که از اصحاب معروف و مشهور بودند از اميرالمؤمنين علی(علیه السلام) حکومت کوفه و بصره را ميخواستند.(1)
در آن ميان بسيار کم بودند اشخاصي که دامنشان از علاقه به رياست و سعي در تحصيل آن پاک باشد. بااينوجود اين روحيات اگرچه زيانبار شد و زيانبار بود، امّا حرکت نيرومندي که اسلام و رسالت حضرت رسالتمآب(صلی الله علیه و آله) ايجاد کرده بود مانند گويي که به دست تواناترين افراد در فضا پرتاب شود با شتاب به جلو ميرفت، اگر بگوييم امروز هم اينگونه با همان حرکت رو به جلو است و توقّف ندارد، مبالغه نکردهايم.
امّا بسياري از اصحاب هرچه فتوحات بيشتر ميشد و جلوههاي دنيا را بيشتر
1) . طبری، تاریخ، ج3، ص451 - 452 و دیگر مصادر معتبر اهلسنّت.
ميديدند، هوا، هوس و حب رياستشان داغتر و آشکارتر ميگرديد.
و اين علي(علیه السلام) و پيروان او، ابوذرها، مقدادها و اصحاب پاک بودند که تحتتأثير
هواوهوس قرار نگرفتند و همان مشي و روش زاهدانه و خداپسندانه عصر نبوي را حفظ کردند و اين علي(علیه السلام) بود که ابنعباس ميگويد: در ذيقار خدمت آن حضرت رسيدم و او کفش خود را اصلاح ميکرد. به من فرمود: «مَا قيمَةُ هَذا النَّعْلِ؟؛ قيمت اين کفش چقدر است؟».
عرض کردم: لاقِيمَةَ لَهَا؛ قيمتي براي او نيست؟
فَقَال(علیه السلام): «وَاللهِ لَهِيَ أحَبُّ إلىّ مِنْ إمْرَتِکُم إلّا أن أقِيمَ حَقّاً أوْ أدْفَعَ بَاطِلاً»؛
فرمود: «به خدا سوگند اين کفش پيش من از امارت و فرمانروايي بر شما محبوبتر است مگر آنکه حقي را برپا دارم يا باطلي را دفع کنم».(1)
و اين علي(علیه السلام) بود که ميفرمود:
«دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَد عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْز».(2)
س. شيعه معتقدند که اغلب صحابه بهجز تعداد بسيار اندکى منافق و کافر بودهاند. اگر چنين است، پس چرا اين کافران آن تعداد اندکى را که با پيامبر بودند نابود نکردند و اگر اصحاب بعد از وفات پیامبر همه بهجز هفت نفر مرتد شدند، چرا آنها آن هفت نفر را نکشتند و به دوران نیاکانشان برنگشتند؟
ج. شيعه نميگويند كه اصحاب همه يا اکثريت مرتد شدند، بلكه ميگويند كه در همان عصر پيغمبر(صلی الله علیه و آله) برحسب صريح آيات قرآن، در بین صحابه، منافقين بودند که اگرچه با آنها به ظاهر معامله اسلام ميشد، اما در باطن، کافر و بياعتقاد بودند.
بعد از پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بسياري از اينها برحسب روايات صريحه صحيحه حوض،(1)مرتدّ حقيقي شدند. باز هم اگرچه صريحاً اصل نبوّت را انکار نميکردند و از اسلام براي نيل به مقاصد خود بهره ميگرفتند، ولي نصوص مسائلي را که پيغمبر(صلی الله علیه و آله) فرموده بود يا قرآن بر آن صراحت داشت منکر شدند و درعينحال دستگاه حاکمه وقت بهعنوان ارتداد، کساني که آنها را نميپذيرفتند و استبداد آنها را خلاف اسلام و نصوص صادر از پيغمبر(صلی الله علیه و آله) ميدانستند به قتل ميرساندند که داستان عمر با مالک بن نويره(2)يکي از آن عار و ننگهايي است که بهبار آوردند.
س. چه چيزی ابوبکر را مجبور کرده بود تا در سفر هجرت، همراه پيامبر باشد؟ اگر چنانکه شيعه مىگويد او منافق بود، پس چرا از پيش قومش که کافر بودند فرار مىکند و حال آنکه کافران در مکه صاحب قدرت و فرمانروايى بودند؟
اگر او بهخاطر منفعت دنيوى اقدام به هجرت نموده بود، پس بگویيد زمانى که پيامبر تنها و آواره بود همراهى او چه منفعتى داشت؟
ج. ابوبکر طبعاً قويالنفس و شجاع نبود. او پيشبيني ميکرد که بعد از هجرت پيغمبر(صلی الله علیه و آله)، وی و ديگران از کساني که تحت حمايت آن حضرت قرار داشتند در غياب آن حضرت، مورد اذيت و آزار قرار ميگيرند، ازاينجهت با حضرت همراه شد و الّا او رفيق دلبخواهي نبود.
در غار هم ابوبكر بهجاي اظهار قدرت و ايمان به نصرت خداوند متعال در آن وضعيت حساس، اظهار حزن و ترس مينمود و پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، او را امر به آرامش و ترک حزن و اضطراب ميکرد.(1)
ما بيشتر از اين نميگوييم و او را مثل بعضي متّهم نميکنيم که از آن اظهار حزن،
1) . اشاره به آيه 40 سوره توبه: ) فَقَدْ نَصَرَهُ اللهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللهَ مَعَنا(؛ «(اگر او را يارى نكنيد)، خداوند او را يارى كرد (و در مشكلترين ساعات، او را تنها نگذاشت) آن هنگام كه كافران او را (از مكّه) بيرون كردند، درحالىكه دوّمين نفر بود (و يك نفر بيشتر همراه نداشت) در آن هنگام كه آن دو در غار بودند، و او به همراه خود مىگفت: غم مخور، خدا با ماست!».
جزع و فزع غرضش اين بود که آنهايي که در تعقيب پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بودند مطّلع شوند!
نه، ما هرگز نميگوييم و اين احتمال را نميدهيم، امّا از اين واقعه به ضعف ايمان
و عدم اعتقاد محکم او به رسالت حضرت خاتمالانبيا(صلی الله علیه و آله) پيميبريم و اين آگاهي و علمي است که براي هرکسي که دقّت در اين اوضاع داشته باشد - اگر هم سنّي باشد و نخواهد به اين نتيجه برسد - به آن مي رسد چنانکه بسياري از بزرگان اهلسنّت به آن رسيدهاند.
اما نسبت به خوابیدن امیرالمؤمنین(علیه السلام) در بستر رسول الله(صلی الله علیه و آله)؛ اگر فرضاً بگويند حضرت علي(علیه السلام) ميدانست و پيغمبر(صلی الله علیه و آله) به او خبر داده بود و به نصرت خدا مطمئن بود، ميگوييم: برفرض اينکه حضرت علي(علیه السلام) با اطلاع در بستر پيامبر(صلی الله علیه و آله) خوابيده باشد براي اينکه حضرت علي(علیه السلام) و ابوبکر را در دو جايگاه قرار دهد، کافي است. جايگاهي که فاصلهاش از فاصله زمين و آسمان بيشتر ميشود.
س. اگر به شما گفته شود که رهبرى صالح و پرهيزکار، حاکم مردمى است که بعضى منافق و بعضى مؤمناند و اين مرد به لطف الهى منافقان را از طرز سخنشان مىشناسد، اما با وجود آن، از افراد شايسته دورى مىنمايد و منافقان را انتخاب کرده و پستهاى مهم را به آنان میدهد و با دختر بعضى از آنها ازدواج کرده و بعضى داماد او هستند، نظر شما درباره اين مرد چيست؟ شيعه در مورد پيامبر چنين عقيده و باورى دارند!
ج. شيعه، پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) را اصلح و اکمل خلق ميداند و اعمال و گفتار او را به حکم )وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى((1)امری الهي ميشمارد.
او در تبليغ اسلام، سياست و مأموريت گامبهگام داشت و در آغاز و ابتدای دعوت؛ چه قبل از هجرت و چه بعد از آن، اين روش را داشت که به همان اعتراف زباني اشخاص به توحيد و گفتن «لا إله إلّا الله» اکتفا ميکرد و همه را در اين حريم وارد مينمود با علم به اينکه در بين آنها افراد منافق هم وجود دارد - كه هرچه گسترش اسلام بيشتر شد، مواضع منافقانه و حزبسازي آنها بيشتر آشكار شد - با آنها به همان ظاهر اقرار به اسلام عمل ميکرد و مأمور به ظاهر آنها بود و کشف ضماير و قلوب نميفرمود.
1) . نجم، 3-4؛ «و هرگز ازروى هواى نفس سخن نمىگويد؛ آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست!».
برخوردها، معاشرتها و همسرگرفتنهاي او همه مواضعي بود که در راستاي عمل به ظاهر - که از بدو ظهور اسلام تابهحال اصل بوده و هست - عمل ميكرد.
آن حضرت در کارهايش برای پيشرفت دعوت، به قبول همگاني مردم و اعلام ظاهري اکتفا ميکرد و چنانکه قرآن ميفرمايد از مردم در برنامههاي روابط شخصي و در حدّي اجتماعي، اسلام آنها را ميپذيرفت؛ با آن کسي که ايمان به پيغمبر(صلی الله علیه و آله) در حدّ )وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى( نداشت و مانع آن حضرت در کتابت وصيّت در مرض موت او شد و جمله «غَلَبَ عَلَيْهِ الوَجَعُ»(1)
وقتی پیامبر(صلی الله علیه و آله) به حال احتضار افتاد گروهی در خانه آن حضرت بودند که عمر بن خطاب هم در میان آنها بود، پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: بیایید برای شما چیزی را بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید، عمر بن خطاب گفت، بر پیامبر، درد و رنج چیره شده است و قرآن نزد شما هست، کتاب خدا برایتان بس است و نیز گفت: این مرد (پیامبر(صلی الله علیه و آله)) هذیان میگوید. بخاری، صحیح، ج5، ص127 - 138؛ مسلم نیشابوری، صحیح، ج5، ص76 و ديگر مصادر شیعه و اهلسنّت.
و «لَيَهْجُرُ»(2)با تعبير «إنّ الرَّجُلَ» را گفت، تا آخر عمر خود معامله به ظاهر اسلام کرد.آن حضرت هيچ پست مهمّي را به آنها ندادند. پست مهم در آن زمان، جهاد في سبيلالله و استقبال از شهادت بود که اينها هيچگاه موضعي ابراز نکردند و پيشقدم نشدند.
بههرحال ما نميخواهيم از آن اوضاع، و از آن شرايط و دشواريهاي امر دعوت و انجام رسالت حرفي بزنيم. اجمالاً آن برخورد و نگهداشتن مردم و مواضع حضرت با آن مردم - که جديدالعهد به اسلام بودند و ترک بتپرستي و عادات ذميمه و قتل و زندهبهگورکردن دختران، برايشان مشکل بود - اينگونه جامعه را رهبريکردن و به جلو بردن جز با آن مواضع حکيمانه و چشمپوشيهاي آن حضرت از نواقص اخلاقي
1) 1و2. اشاره به روايت: «لَمَّا احْتُضِرَ النَّبِيُّ وَ فِي بَيْتِهِ رِجَالٌ فِيهِمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَقَالَ النَّبِيُّ: هَلُمُّوا أَكْتُبْ لَكُمْ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَداً. فَقَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ: إِنَّ النَّبِيَّ قَدْ غَلَبَ عَلَيْهِ الْوَجَعُ وَ عِنْدَكُمُ الْقُرْآنُ حَسْبُكُمْ كِتَابُ رَبِّكُمْ.» و «فقالوا: إنَّ رسول الله یهجر».
بعضي از مردم و همه برنامههايي که حکماي بزرگ و سياستمداران جهان را متحيّر ساخت، ميسّر نميشد.
سخن در اسرار و زواياي تغافلها و تجاهلهاي ظاهري بسيار است و همه از معجزات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است که توانست با اين اشخاص کار کند و اين اساس الهي را پي ريزي نمايد.
بسيار جاي تعجب است که شما با اين دفاعهايي که به گمان خود از سران معارض با امامت الهي اهلبيت(علیهم السلام) مينماييد، مواضع خداپسندانه و بسيار حکيمانه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) را زير سؤال ميبريد چون تخلّفاتي که از آنها صادر شده قابلانکار نيست.
بهجاي اينکه خود آنها را مسئول اعمال و رفتاري که مرتکب شدند بدانيد و اعتراض کنيد، پيغمبر(صلی الله علیه و آله) را مسئول ميشماريد!
اعمال آنها هرگز قابل توجيه نيست. معامله حکيمانه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) را امضاي غلط کاريهاي آنها ميخوانيد!
هرچه بيشتر در اين واديها قدم بگذاريد و تاريخ صدر اسلام و بعد از رحلت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) را بيشتر بکاويد، کسانی که از آنها دفاع ميکنيد بيشتر زير سؤال قرار ميگيرند.
چرا عمر مانع از کتابت وصيّت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شد و آن جسارت و توهين را - که قلب هر مسلمان مؤمن به رسالت را ميلرزاند - به پيغمبر(صلی الله علیه و آله) كرد و در آن حالِ مرض، دعوا و غوغا بهپا نمود؟!
آيا غير از اين بود که او ميدانست صددرصد، مردم علي(علیه السلام) را برميگزينند و به همين خاطر اختناق را فراهم نمود؟
آيا غير از اين بود که اگر مردم به حال خود گذاشته شده بودند، بهطور طبيعي بهسوي علي(علیه السلام) ميرفتند؟
چرا ابوبکر، عمر را خليفه خود قرار داد با اينکه به گمان شما پيغمبر(صلی الله علیه و آله) از جهان رفت بيآنکه خليفه معين کند، غير از اينکه ميدانست بهطور طبيعي مردم بهسوي علي ميروند و عمر را انتخاب نميکنند؟
آيا عقل ابوبکر از پيغمبر خدا(صلی الله علیه و آله) بيشتر بود که آن حضرت، خليفه براي خود معيّن نکرده باشد ولي ابوبکر به فکر مردم بوده و براي آنها خليفه تعيين نمود؟
چرا عمر به زور و تهديد و شمشير از مردم براي ابوبکر بيعت گرفت؟!
آيا غير از اين بود که ميدانست غرض پيامبر(صلی الله علیه و آله) از كتابت وصيّت، تجديد اعلام ولايت علي(علیه السلام) بود و با اين توطئه بسيار مزوّرانه، علي(علیه السلام) را کنار زد تا شخص ضعيف، بيکفايت و نالايقي، مثل عثمان روي کار بيايد؟
چرا عمر به پيغمبر(صلی الله علیه و آله) تأسي نکرد و او چه حقّي داشت که اين شورا را معين کند؟
اينها همه پرسشهايي است که هزاروچهارصد سال است بیجواب مانده است.
س. به تواتر ثابت شده و همه مىدانند که ابوبکر، عمر و عثمان از افراد بسيار نزديک به پيامبر بودهاند. آنها يا در حيات پيامبر و بعد از حيات او مسلمان کامل بودهاند و يا اينکه در حيات او يا بعد از وفاتش اسلام و ايمان آنها رنگ باخته است. اگر آنها با آنکه چنان با پيامبر نزديک بودند مسلمان واقعى نبودهاند، پس پيامبر آنها را نمىشناخته است و يا اينکه از وضعيت آنها آگاه بوده، امّا با آنها سازش کرده است و هريک از اين دو فرضيه، توهين بزرگى به پيامبر است.
ج. در پاسخ به اين مطالب اگر بخواهيم وارد شويم، ايراد و نقاط ضعف اين افراد بسيار است و چنانکه شما ميگوييد آنها وجيه نيستند.
خطاها و مطاعني که از آنها برحسب تاريخ و سيره آنها شمارش شده بسيار است، ولي بزرگتر از همه معايب و نقطهضعف بزرگ اينها که بر زندگي آنها سايه انداخته و تاريک نموده است، غصب خلافت، استبداد در تصدّي ولايت و مخالفت با آن نصوص مؤکّد نبوي است.
گناه و خلافي که تا امروز هم آثار سوء آن باقي و جاري است و بااينهمه حرف و نقل و اين همه تأليفات در محکومبودن سيره و بنياد کارشان تجديد مطلع لازم نيست، و همه مطالب در جاي خودش محکم و مستدل بيان شده است.
س. چگونه پيامبر در حجره عايشه دفن مىشود و حال آنکه شما شيعهها عايشه را به کفر و نفاق متّهم مىکنيد؟
ج. شيعيان او را به کفر اصطلاحي متّهم نميکنند و نفاق هم، درجات و مراتبي دارد. شيعه او را رسماً به عدم اعتقاد به خدا يا نبوّت پيغمبر متّهم نميکند هرچند رفتار او، ايمان بيشک را نشان نميدهد.
جريان دفن پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در حجره او براي اين بود که پيغمبر(صلی الله علیه و آله) به علي(علیه السلام) فرمود: در همان مکاني که از دنيا رفته دفن شود. در تجهيز آن حضرت هیچیک از عايشه و پدر او و عمر دخالت نداشتند. آنها سراغ کار خود در سقيفه حاضر شدند و حجره هم ملک عايشه نبود و حجرهها همه ملک خود پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بود و پيغمبر(صلی الله علیه و آله) به حکم آيه: )إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِى آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ((1)صداق آنها را هم داده بود.
از باب ارث هم اگر بگويند، اولاً بنابر مذهب اهلبيت(علیهم السلام) زني که از شوهر فرزند نداشته باشد از خانه او ارث نميبرد و بهعلاوه پدر عايشه که آن حديثِ مورد حرف و اشکال را از پيغمبر(صلی الله علیه و آله) نقل کرد: که انبیا چیزی به ارث نمیگذارند (و حضرت فاطمه(علیها السلام) با استدلال به قرآن آن را ردّ فرمود)(2)بههرحال خانه از آن عايشه نبود و بنابر اين ادّعای
ابوبکر، خانه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و هرچه پيامبر(صلی الله علیه و آله) داشته است صدقه است و به همه مسلمانان
تعلّق دارد، ولي ما از شما سؤال ميکنيم که با اينکه اين خانه از عايشه نبود و به قول شما از آن مسلمانان بود، ابوبکر و عمر به چه حقّي در آن دفن شدند؟!
البته اين مسئله مهمي است که بايد در جاي خود بحث شود.
س. چگونه ابوبکر و عمر در کنار پيامبر دفن مىشوند و حال آنکه از ديدگاه شما آنها کافرند؟ و مسلمان نباید کنار کفار دفن شود چه برسد به پیامبر(صلی الله علیه و آله ) و چرا علی با این مهم مخالفت نکرد؟ پس بايد بپذيريد که این دو مسلمان بودهاند و بهخاطر جايگاهى که نزد خدا و پيامبرش(صلی الله علیه و آله ) داشتهاند، خداوند افتخار دفنشدن در کنار پيامبر را نصيب آنها کرده است.
ج. اين چه اصراري است که شما داريد تا شيعه را معتقد به کفر اين دو نفر بنماييد. اين دو نفر در ظاهر انکار شهادتين را ننمودند و ردّ قول و تنصيص حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) و مخالفت عملي با آن، حکم کفر اصطلاحي را ندارد.
اميرالمؤمنين(علیه السلام) با کساني که با آن حضرت بيعت نکردند، معامله کافر رسمي نفرمود و آنها را در تقسيم بيتالمال سهيم ميفرمود.
اگر شما به اتّهام شيعه، به کفر آنها اصرار داريد و از اينکه اين نسبت از جانب شيعه و پيروان اهلبيت(علیهم السلام) داده شود باکی نداريد، جواب شيعه اين است که دفن آنها در آنجا بهزور بود؛ چنانکه خلافت را غصب کردند.
دفن آنها در آنجا مسئلهاي نبود که براي منع و رفع آن، جنگ و تنش ايجاد شود. اينگونه قُرب و بُعد، ملاک شناخت اشخاص به ايمان و صلاحيت نيست. قُرب و بُعد معنوي، ملاک و اعتبار است و الّا همگان در يک حساب قرب به خداوند متعال،
دارند و خدا هم )أقْرَبُ إلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الوَرِيدِ((1)است، امّا آن قُربي که قرب است، قرب
ايماني، قرب به کمال معرفت و به اطاعت و عبادت است.
ازطرفي شما براي پيامبر(صلی الله علیه و آله) بعد از وفات مقامي قائل نيستيد و ميگوييد او مرده است و با ديگران فرقي ندارد ولي در اينجا ميگوئيد براي عمر و ابوبکر افتخار است که در نزد پيامبر(صلی الله علیه و آله) دفن شوند!
1) . ق، 16؛ «و ما به او از رگ قلبش نزديكتريم!».
س. حرّ عاملى در تفسير آیه (وَلاتُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافرِ)؛ «با زنان کافر ازدواج نکنيد»، مىگويد: هرکس زن کافرى داشت، اسلام را به او عرضه کند، اگر اسلام را پذيرفت زن اوست وگرنه، او از آن زن بيزار است.
پس اگر عايشه چنانکه شيعه مىگويند کافر بود، پيامبر بايد طبق دستور کتاب خدا او را طلاق مىداد.
ج. همانطور که بارها گفته شد شيعه، عايشه را کافر اصطلاحي فقهي نميداند، ولي اگر داشتن زن کافر براي پيغمبر ممنوع و عيب باشد، حضرت نوح و لوط زير سؤال ميروند که قرآن بهصراحت ميفرمايد: )امْرَأَة نُوحٍ وَامْرَأَة لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ فَخَانَتَاهُمَا ... ((1)شما اين آيه را بخوانيد و اين حديث متّفقعليه را که «يَكُونُ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ كُلُّ مَا كَانَ فِي بَنِيإِسْرَائِيلَ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ حَذْوَ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّة»(2)
و در مصادر اهلسنّت با این عبارت آمده است «لَيَأتِيَنَّ عَلی أمَّتی مَا أتَی عَلی بَنِی إسْرائيل حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ». ترمذی، سنن، ج4، ص135 و دیگر مصادر اهلسنّت.
خوب فهم كنيد.چه مانعي دارد که در اين امّت همين برنامه جاري باشد و اين آيه، دفاع از پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) تلقّي شود. بااينوجود تأکيد ميکنيم که شيعه از عايشه جز آنچه تاريخ
مسلّم ميگويد حرف بيشتري نميزند.
س. بعضى از شيعيان به عايشه تهمت مىزنند و او را به همان چيزى متهم مىکنند که اهل افک او را متهم کردند. به آنها گفته مىشود: اگر واقعيت امر چنان است، پس چرا پيامبر و علی حدّ را بر او اجرا نکردند؟
ج. معاذ الله که شيعه چنين چيزي بگويد و زوجات پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را در موضوع عفاف و پاکدامني به کمتر از اين و کمتر متّهم سازد.
اين شماييد که به عايشه با اين جسارت اهانت ميکنيد! اگر راست ميگفتيد و درست ميگوييد که عايشه را محترم ميداريد، اين تهمت را به شيعه نميبستيد.
ولي شما حيا نداريد؛ نه از پيغمبر خدا حيا میكنيد و نه از عايشه!
معناي بستن اين تهمت به شيعه در نقض عفاف عايشه را ملتفت نميشويد، يا با التفات و براي اينکه ذهن سنّيهای عوام را نسبت به شيعه اهلبيت(علیهم السلام) - که مذهب و عقائدشان را از اهلبيت(علیهم السلام) گرفتهاند - مشوّش کنيد، مقام عفّت و پاکدامني عايشه را در برابر ديگران مخدوش میکنید!
بعضی از شيعه، موضوع داستان افک را ماريه قبطيه ميدانند(1)و اصلاً به عايشه ارتباط نميدهند، ولي شما با کمال وقاحت ميگوييد كه چرا پيغمبر(صلی الله علیه و آله) به عايشه حدّ نزد؟ و چرا علي(علیه السلام) بر او حدّ جاری نكرد؟!
1) . قمی، تفسیر، ج2، ص99 - 100.
چقدر بيشرم و نادان هستيد. از فهم و درک شما بيش از اين جهالتها انتظار
نيست و انصافاً لَکُمْ قُلُوبٌ لَاتَفْقَهُونَ بِهَا.(1)
شيعيان درباره عايشه، حرف و حدیثها و سؤالاتي دارند که تاکنون حتي بزرگترين علماي شما در پاسخ به آن عاجز بودهاند.
شيعيان مخالفت او را با این دستور اکيد پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) «هذِهِ الحُجَّة ثُمَّ ظُهُورُ الحصر»(2)بزرگ ميشمارند و مسئول جنگ جمل و آن فتنه بزرگ- که منتهي به آن خونريزيها شد و باب فتنههاي بعد را باز کرد که تا امروز اثر آن باقي است- را عايشه میدانند و با اينکه پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از آن خبر داده بود که کلاب حوأب به او حمله ميکنند، از جنگ بازنگشت.(3)
1) . اشاره به آيه 179 سوره اعراف. «برایتان دلهايی است که با آن دلها چیزی نمیفهمید».
2) . هيثمى، مجمعالزوائد، ج3، ص214؛ ابنحجر عسقلانی، تهذيبالتهذيب، ج11، ص95؛ «این حج(حجةالوداع) آخرین حج است سپس بر روی حصیرها ملازم خانههایتان باشید».
3) . ابنکثير، البدایة و النهایه، ج6، ص236؛ ابنحجر عسقلانی، فتحالباری، ج13، ص45؛ و دیگر كتب اهلسنّت.
س. شیعه، ابنعباس که دانشمند امت و مفسّر قرآن بود را کافر میداند؛ در کتاب کافى جملهاى درباره ابنعباس آمده که به کفر او اشاره مىکند و مىگويد که او جاهل و بىعقل بوده است!
در رجال کشى هم آمده است: «اللهم العن ابني فلان وأعم أبصارهما، كما عميت قلوبهما؛ بار خدايا فرزندان فلانى را لعنت کن و چشمهايشان را کور کن چنانکه دلهايشان را کور کردهاى ...». همچنين شيعيان با دختران پيامبر(صلی الله علیه و آله) غير از فاطمه، کينه و دشمنى میورزند و چنان از آنها نفرت دارند که بعضى گفتهاند که اينها دختر پيامبر(صلی الله علیه و آله) نيستند.
پس کجاست محبّت اهلبيت که شيعيان ادّعاى آن را مىکنند؟
ج. در مورد ابنعباس، اگرچه مواضع مورد سؤال از او حکايت شده است و اجمالاً در آن فتنههاي عظيمي که جلو آمد و همه در معرض امتحان قرار گرفتند او در صف وابستگان به اميرالمؤمنين(علیه السلام) قرار داشت و تا زنده بود از حق حمايت ميکرد، علامه حلّي در شأن او ميگويد:
کَانَ مُحِبّاً لِعَلي(علیه السلام) وَ تلميذه، حاله في الجَلالَة وَالإخْلاصِ لأميرالمؤمِنينَ(علیه السلام) أشْهَر مِن أنْ يخفى.(1)
1) . علامه حلی، خلاصةالاقوال، ص190؛ ابنعباس از محبان و شاگردان علی(علیه السلام) بود و جلالت و اخلاص او نسبت به امیرالمؤمنین(علیه السلام) مشهورتر از آن است که مخفی شود.
ابنعباس صاحب مواضع و احتجاجات مهمّ با عايشه و معاويه است.
اجمالاً شيعه به ابنعباس افتخار ميکند. ابنعباس کسي است که از رسول خدا، ولايت اميرالمؤمنين، امامحسن، امامحسين و نه تن از فرزندان امام حسين(علیهم السلام) را
روايت کرده است.
در مورد دختران پيامبر(صلی الله علیه و آله) هم، نيز شيعه کمال احترام را دارند ولي اختصاص فاطمه زهرا(علیها السلام) به آن عناوين بزرگ و مقامات بالا چنان جلوه کرد که گمان رفت که بعضي محققين آنها را ربيبههاي پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بشمارند.
جالب اين است که ابوالعاص بن ربيع آن داماد مورد ستايش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همسر زينب، از شيعيان مخلص اميرالمؤمنين(علیه السلام) و در خودداري از بيعت با ابوبکر از امام(علیه السلام) تبعيت داشت، درحاليکه از معاشرت عثمان با رقيه و امکلثوم براي رسول الله(صلی الله علیه و آله) نگرانيهايي جلو آمد که:
آن به ک--ه نپرسي و م--ا نيز نگوييم***کافسانه ما باعث صد گونه ملال است
س. شيعيان براى اثبات اينکه اصحاب بعد از پيامبر مرتد شدهاند، به اين حديث استدلال مىکنند که پيامبر فرمود: «يَرِد عَلَىَّ رِجالٌ أعْرفُهُم وَيَعْرِفُونَني، فَيذادُونَ عَنِ الحَوْضِ، فأقُولُ: أصْحابي أصْحابي. فَيُقالُ: إنّكَ لا تَدْري مَا أحْدَثُوا بَعْدَك؛ مردانى بر من وارد مىشوند که آنها را مىشناسم و آنان مرا مىشناسند و آنها از حوض من بازداشته مىشوند و آنگاه من مىگويم: اصحاب من، اصحاب من هستند. گفته مىشود تو نمىدانى که چه چيزهايى بعد از تو پديد آوردهاند».
به شيعهها بايد گفت که اين حديث عام است و کسى را بهطور خاص نام نبرده است و عمار، مقداد، ابوذر، سلمان فارسى و ديگران که از ديدگاه شيعه مرتد نشدهاند در اين حديث استثنا نشدهاند، بلکه خود على بن ابىطالب هم مستثنى نشده است. پس چگونه شما حديث را مختص بعضى قرار مىدهيد؟
ج. استدلال شيعه به احاديث حوض،(1)براي اثبات وجود منافق در بين اصحاب و ردّ عدالت کل اصحاب است كه با عدالت بعضي منافات ندارد و در مقام بيان اين است که اصلِ «الأصْحابُ کلُّهُم عُدُول» صحيح نيست.
بنابراين اگر نسبت به هريک از اصحاب شک داشته باشيم يا دليل و برهان بر انحراف او داشته باشيم، بايد تابع دليل باشيم. در اين ميان جمعي هستند که ايمان
1) . بخاری، صحيح، ج7، ص208 و دیگر مصادر اهلسنّت.
آنها مورد اتفاق است و ایمان برخي مورد شک است.
شما نميتوانيد مثل مغيرة بن شعبه يا خالد بن وليد يا معاويه يا آنهايي که با بيتالمال و در زمان عثمان آنگونه عمل کردند - که کليددار بيتالمال از شغل خود
استعفا کرد(1)- را عادل بدانيد.
ما در ايمانِ مثل عمّار ياسر، سلمان، مقداد، ابوذر و جمعي ديگر شک نداريم. شما اگر شکّ داريد و حرفي داريد بزنيد تا جواب بدهيم.
نکته مهم قابل ذکر اين است که شمردن علي(علیه السلام) در شمار صحابه، خلاف ادب است. او نفس پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و از اهلبيت پيغمبر است.(2)مثل اين است که حضرت امامحسن يا امامحسين(علیهما السلام) را از صحابه يا حضرت سيدة نساءالعالمين(علیها السلام) را از صحابيات بگويند.
س. ازجمله ادلّه شیعه برای جانشینی پیامبر این است كه آن حضرت، علی را در غزوه تبوك به جانشینی خود در مدینه قرار داد و به او گفت: «تو نسبت به من بهمنزله هارون از موسی هستی». اگر این دلیل آنها برای جانشینی پیامبر است، همین دلیل برای جانشینی عثمان نیز است، چرا كه پیامبر او را در بعضی غزوات به جانشینی خود میگذاشت؟
ج. دليل شيعه بر امامت اميرالمؤمنين علی(علیه السلام) اين نيست كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) او را در آن غزوه، جانشين خود در مدينه گذاشت، بلكه شيعه به قول پيامبر(صلی الله علیه و آله) كه فرمود: «أنْتَ مِنّي بِمَنْزلَةِ هارُونَ مِنْ موسى...» (1)- كه شيعه و بزرگان اهلسنّت آن را نقل میكنند - استناد میكند كه دلالت بر امامت علی(علیه السلام) در زمان حیات پيامبر(صلی الله علیه و آله) دارد و جایگاه علی(علیه السلام) نسبت به پیامبر(صلی الله علیه و آله) به مانند هارون نسبت به موسی است و همه شئونی كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) دارد برای علی(علیه السلام) نيز ثابت است مگر نبوّت.
علی، افضل صحابه است و بر همگان اطاعت از او واجب است همانگونه كه اطاعت از هارون بعد از موسی بر همه ياران و پيروان موسی واجب بود.
1) . ابنهشام، السیرةالنبویه، ج4، ص947؛ طبرى، تاريخ، ج2، ص368؛ مفيد، الارشاد، ج1، ص156؛ ابناثير جزری، الكامل فی التاریخ، ج1، ص306؛ مجلسی، بحارالانوار، ج21، ص208؛ «تو ای علی نسبت به من بهمنزلة هارون نسبت به موسی هستی».
س. فرقه خطابيه از شيعه بر اين باورند که بعد از جعفر صادق پسرش اسماعيل امام است. علماى شيعه در ردّ عقيده آنها گفتهاند که اسماعيل قبل از اباعبدالله وفات يافت و مرده نمىتواند جانشين زنده باشد.
به شيعه گفته مىشود که شما براى اثبات ولايت على به حديث: «تو نسبت به من بهمنزله هارون نسبت به موسى هستى»، استدلال مىکنید و معلوم است که هارون قبل از موسى وفات يافت و طبق اقرار خودتان، مرده نمىتواند جانشين زنده باشد.
ج. معناي حديث اين است كه تو از من در همين حال بهمنزله هارون از موسي هستي(1)و همه مناصب را دارايي، ازجمله ولايت بر مردم، غير از نبوت كه بعد از من پيامبري نيست وگرنه تو هم مثل هارون در كنار موسي نبوّت داشتي.
چنين كسي كه همه مناصب، مخصوصاً مناصب ولايي را در زمان پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) داشته باشد، بعد از پيغمبر(صلی الله علیه و آله) نیز، آنها را داراست.
حديث «أنْتَ مِنّي بِمَنْزلَةِ هارُونَ مِنْ موسى...» (2)اعلام امامت و ولايت علي(علیه السلام) در همان عهد و عصر رسولالله(صلی الله علیه و آله) است که البته در طول ولايت رسول خداست؛ تو
1) . حدیث منزلت در مصادر معتبر شیعی و اهلسنّت نقل شده است. ر.ک: ابنهشام، السیرةالنبویه، ج4، ص947؛ طبرى، تاريخ، ج2، ص368؛ مفيد، الارشاد، ج1، ص156؛ ابناثیر جزری، الكامل فی التاریخ، ج2، ص278؛ مجلسی، بحارالانوار، ج21، ص208.
2) . ر.ک: ابنهشام، السیرةالنبویه، ج4، ص947؛ طبرى، تاريخ، ج2، ص368؛ مفيد، الارشاد، ج1، ص156؛ ابناثیر جزری، الكامل فی التاریخ، ج2، ص278؛ مجلسی، بحارالانوار، ج21، ص208.
از من بهمنزله هارون از موسي هستي، نه بعد از مرگ، بلکه از همين حال حيات من با مني، چنانکه هارون با موسي بود و چنانکه در غياب موسي، هارون بهجاي او انجام وظيفه مينمود.
شما «أنْتَ مِنّي بِمَنْزلَةِ هارُونَ مِنْ موسى» را با آيه )هَارُونَ اخْلُفْني في قَوْمِي((1)مقایسه نمایید، آيا حق بر شما ظاهر نميشود؟
چرا تعصّب اختيار ميکنيد و خود را به جهالت مياندازيد؟
امر علي، خلافت علي، ولايت علي و امامت علي(علیه السلام)، فاش و آشکار مثل آفتاب در وسط آسمان است.
چرا چنين امر روشني را انکار ميکنيد؟ جواب خدا و جواب وجدان خودتان را چه ميدهيد؟
1) . اعراف، 142؛ «موسى به برادرش هارون گفت: جانشين من در ميان قومم باش».
س. شيعيان مىگويند که هيچ پيامبرى نبوده است مگر آنکه به ولايت على دعوت كرده است و خداوند از پيامبران براى ولايت على پيمان گرفته است و چنان مبالغه کردهاند که شيخ تهرانى مىگويد که ولايت على بر همه چيزها عرضه شده است و هرچيزى که ولايت او را پذيرفته درست شده است و هرچيزى آن را نپذيرفته، فاسد و خراب گشته است!
به شيعه گفته مىشود که پيامبران به توحيد و اخلاص عبادت براى خدا و يگانهپرستى دعوت كردهاند نه به ولايت على آنگونه که شما ادّعا مىکنيد و اگر ولايت على چنانکه شما ادّعا مىکنيد در صحيفههاى همه پيامبران نوشته شده است، پس چرا فقط شيعيان آن را نقل کردهاند و کسی دیگر از آن خبر ندارد، چرا در قرآن که دربردارنده همه کتابهاست، ذکر نشده است؟
ج. در بررسي و مقايسه عقايد شيعه و سنّي - اگر غرض منصفانه باشد - بايد مباني و اصول اصليّه عقايد طرفين را که در اسلام و قرآن کريم مطرح است از توحيد، الهيّات، صفات جلاليه و جماليه، اسماء الله الحسني، نبوّت، معاد، ملائکه و امور ديگر و نظام حکومت را بررسي کرد، مثلاً در الهيّات، معتقدات طرفين امر را بررسي نمود که در کداميک از دو مذهب، تنزيه خدا از صفات نقص بيشتر است و در کدام يک، اعتقادات به تنزيه خدا از جهل، جسمانيّت، عجز و ناتواني روشنتر و خالصتر است؟ کداميک از دو مذهب بر اساس
تعطيل و يا تشبيه است و کداميک مذهبشان منزّه از تعطيل و تشبيه است؟
اگر ميخواهيد حقيقت و حقانيّتيابي کنید از اين نقاط شروع کنيد. آيات قرآن و سنّت رسول خدا و هدايتهاي اهلبيت(علیهم السلام) را بررسي کنيد تا اسلام خالص و توحيد پاک و منزّه از تعطيل و تشبيه را بيابيد و بشناسيد.
به حاشيهها و اطرافي که اثبات يا نفي آنها و قبول و اعتقاد به آنها و عدم قبول
آنها در ايمان دخالت ندارد، نپردازيد.
بررسي احاديث را به اهلفن واگذاريد. البته در بين صدها و بلكه هزارها حديث، احاديثي با مضامين اعجابانگيز و موجب استبعاد از جهت متن وجود دارد و اگر بررسي تام انجام بگيرد، اينگونه احاديث در کتابهاي اهلسنّت فراوان است؛ به سيري در صحيحين رجوع نماييد و به کتاب ابوهريره و کتاب شيخالمضيره و کتابهاي ديگر بنگريد.
بهعلاوه در احاديث، مثل قرآن، بخش متشابهات آن را بايد از محکمات تميز داد. درعينحال به صرف استغراب مضمون، نميتوان حديثي را رد کرد.
از سوي ديگر، مسئله اسناد حديث نيز بسيار وسيع و گسترده است و حاصل اینکه با اينکه مضمون اين احاديث را - که در اينجا به آن اشاره کرده است – غيرقابلقبول نميدانيم، حقايق و واقعيات خيلي بيش از آن است که ما از آن اطلاع داريم، بلکه علما از آنها اطلاع دارند.
شما به پيشداوري گرفتار هستيد. آيا اگر به اين معاني، رواياتي در وصف عمر و ابوبکر بلکه معاويه باشد آن را به اين نحو به باد رد ميگرفتيد؟ يا چون در فضيلت اهلبيت(علیهم السلام) است موضع انکار ميگيريد؟!
در پايان تکرار ميکنم مضمون يک روايت را نميتوان به همه شيعه يا همه
سنّيها يا همه مسلمانان نسبت داد حتّي اگر غرابت هم نداشته باشد.
س. از اهلبيت جز على در حالت تمییز، کسى پيامبر را نديده است. آيا او مىتواند همه سنّت پيامبر را براى نسلهاى بعد از خود نقل کند؟ چگونه ممکن است، درحالیکه پيامبر گاهى على را در مدينه بهعنوان جانشين خود مىگذاشت و مىرفت و گاهى او را به جايى مىفرستاد؟ همچنين على چگونه مىتواند حالات پيامبر در خانه و آنچه که فقط زنان پيامبر آن را نقل کردهاند، نقل کند، پس علی به تنهایی نمیتواند تمامی سنّت رسولالله را برای شما نقل کند؟
ج. علي(علیه السلام) نميتوانست؟! اگر او نميتوانست چه کسي ميتوانست؟ اگر او و ائمه(علیهم السلام) نميتوانستند، پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) امّت را به آنها ارجاع نميداد و آنها را مانند کشتی نوح(1)معرّفي نميکرد و تمسّک به آنها را سبب امن از ضلالت(2)اعلام نمينمود؟
او از قواعد شرعي و اسلامي که پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بيان مينمود، مصاديق و موارد مورد ابتلا را به مردم معرّفي مينمود. حديث «عَلَّمَنى رَسُولُ الله ألْفَ بَابٍ مِنَ العِلْمِ يَفْتَحُ مِنْ کُلِّ بَابٍ ألْفَ بَابٍ»(3)، و حديث «أَنا مَدِينَةُ العِلْمِ وَعَلِيٌّ بَابُها»(4)اشاره به همين معاني دارد.
1) . حاکم نیشابوری، المستدرک، ج2، ص343؛ ج3، ص151 و مصادر دیگر اهلسنّت.
2) . احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص59؛ ترمذی، سنن، ج5، ص328 - 329؛ طبرانی، المعجمالکبیر، ج3، ص65 - 67.
3) . صدوق، الامالی، ص737؛ همو، الخصال، ص572، 643 - 648؛ طبری امامي، دلائلالامامه، ص235؛ جوینی، فرائدالسمطین، ج1، ص 101؛ «پیامبر خدا برای من هزار باب از علم یاد داد که از هر بابی هزار باب باز میشود».
4) . طبراني، المعجمالکبير، ج11، ص55؛ صدوق، الامالي، ص425؛ همو، عيون اخبارالرضا(علیه السلام) ، ج1، ص71 – 72؛ حاکم نيشابوري، المستدرک، ص126 – 127، ح3؛ مفيد، الارشاد، ج1، ص33. «من شهر علم هستم و علي دروازه آن شهر است».
احکام مربوط به نساء و بانوان همه از اهلبيت(علیهم السلام) رسيده است. آن حالات خاص و روابط بين زن و شوهر نقلکردني نيست و هیچ زني نباید آن را حکايت کند تا چه
رسد همسر پيغمبر(صلی الله علیه و آله) باشد.
شما مثل اينکه ميگوييد اين تفاصيل بايد مطرح باشد و در بين زنهاي پيغمبر(صلی الله علیه و آله) هم کسي بهتر از عايشه مطّلع نبود. آيات قرآن را در مورد مواضع همسران پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بخوانيد. ببينيد چه ميفهميد؟
س. کاشفالغطاء مىگويد: وقتى على ديد که دو خليفه قبل از او نهايت تلاش خود را در پخش و گسترش کلمه توحيد و مجهّز کردن لشکرها و گسترشدادن دامنه فتوحات مبذول داشتند، با آنها بيعت کرده و راه صلح را در پيش گرفت.
پس چرا شيعيان آن دو را متّهم میکنند که سران کفر، نفاق و ارتداد بودهاند؟
ج. فتوحات، فتوحات اسلام، کلمه توحيد و دعوت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بود که قلوب ديگران و ملل مجاور را به هرکجا رسيده بود تکان داده و متمايل به اسلام کرده بود. البته آن دو به اقتضای حکومتي که يافته بودند، بايد اسلام را مطرح کنند و پاي پرچم اسلام سينه بزنند.
اميرالمؤمنين(علیه السلام) هم در هر حدّي که دعوت اسلام جلو ميرفت از آن استقبال ميکرد. بسياري از اصحاب بودند که در دل، تشيّع و ولايت علي(علیه السلام) را داشتند ولي تسليم وضع شده بودند و در اصول و پيشبرد نهضت همکاري ميکردند. صورت اعمال واحد بود، ولي نيّات آنها مختلف بود و بااينوجود، اميرالمؤمنين(علیه السلام) رسماً آنها را به امارت نپذيرفته بود و هرگز جايي نميبينيم که آنها امير و علي(علیه السلام) مأمور باشد.
هيچ مقام رسمي در امور حکومتي و اجرايي نداشت، ولي در اصل، هيچکس در حدّ آن حضرت علاقهمند به گسترش فتوحات و دعوت به اسلام نبود، لذا تا آنجايي
که آن اصل محفوظ باشد، ساير اصول را حفظ ميفرمود.
موضع آن حضرت حسّاس و مسئولانه و سکوت آن حضرت در آن مدّت طولاني
و زبان به اعتراض و تضعيف آنها بازنکردن، از معجزات و توانايي روحي و ايماني بزرگي است که خاصّ آن حضرت بود.
س. وقتى از شيعه میپرسیم که چرا على در مورد خلافت بعد از وفات پيامبر جنگ نكرد، مىگويد: چون پيامبر(صلی الله علیه و اله و سلم) به او وصيّت کرده بود که بعد از او شمشير نکشد. اگر اینطور است پس چرا بر اهل جمل و صفين شمشير کشيد؟
ج. بين اين دو موضع، فرقهاي بسياري است:
يکي اينكه هنگام رحلت حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) جنگ، کشمکش و ادامه مجادلات داخلي، اصل دعوت را تهديد ميکرد و خطر ارتداد قبايل و جوامع در بين بود ولی جنگ جمل و صفين پس از استقرار اسلام بعد از پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بود.
بهعلاوه، آن وقايع بعد از تحقّق رسميت خلافت امام(علیه السلام) و بيعت زبير و طلحه بود و نیز نسبت به جنگ با آنها به نام ناكثين، قاسطين و مارقين، پيغمبر(صلی الله علیه و آله) سفارش كرده بود.(1)
شما حتماً اين سؤال را از پيامبر(صلی الله علیه و آله) هم داريد كه چرا چنين سفارشی به علی(علیه السلام) كرد!
هر موضعي که علي(علیه السلام) - اين نفس پيغمبر(صلی الله علیه و آله)(2)- اتخاذ کرد، به مصلحت اسلام و مسلمين بود.
س. پيامبر(صلی الله علیه و آله ) وقتى از مکه به مدينه هجرت کرد، ابوبکر را همراه با خودش برد و از طرفى على را در معرض خطر قرار داد و از او خواست در جايش بخوابد.
پس اگر على امام منصوب از سوى خدا بود، آيا چنين کسى در معرض مرگ قرار داده مىشود؟ و اگر على غيب مىدانست، این کار او چه فضيلتی میتواند داشته باشد؟
ج. اولاً آن حضرت ابوبكر را با خود نبرد. ابوبكر با آن حضرت رفت و اخلاق كريمه آن حضرت مانع از اين شد كه او را از همراهي با خود بازدارد و ثانياً شما اينجا باید اين سؤال را پاسخ دهید که اگر حضرت رسول اعظم(صلی الله علیه و آله) پيشنهاد خوابيدن در بسترش را به ابوبکر يا عمر مينمود آيا ميپذيرفتند؟
علاوهبراین، ابوبکر در معرض خطر نبود که آنحضرت او را براي نجاتش با خود همراه برده باشد و با اينکه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) به او فرموده بودند که هجرت به امر خدا انجام ميشود، در غار ثور اظهار نگراني مينمود(1)و سروصدا به راه انداخته بود که بيم آن ميرفت دشمنان صدای او را بشنوند، اگر کسي نگويد که براي همين، که دیگران را از حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله) مطلع سازد اظهار نگراني ميکرد. خيلي تعجّب است که داستان به اين عظمت و افتخار به اين بزرگي را که براي اسلام و مسلمين به واسطه
1) . اشاره به آيه 40 سوره توبه.
ليلةالمبيت و فداکاري علي(علیه السلام) فراهم شد کسي بخواهد کمرنگ نمايد؛ واقعهاي بزرگ که به هر صورت آن را شرح و تفسير کنیم، افتخار و فضيلتي بزرگ براي علي(علیه السلام)
است که براي احدي از امّت فراهم نشد. او يگانه مرد اين ميدانها بود و اين سوابق، افضليت آن حضرت و اولويت او را برای ولايت منصوصه ثابت مينمايد.
و آيه شريفه )وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ(1)( در فضيلت اميرالمؤمنين(علیه السلام) براي خوابيدن آن حضرت بهجاي رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل شد.(2)
س. شيعيان مىگويند: ائمه آنچه را که شده و آنچه را که مىشود مىدانند و هيچچيزى بر آنها پنهان نمىماند و على بن ابىطالب دروازه علم است. پس چگونه على حکم مَذْى را نمىداند و کسى را نزد پيامبر(صلی الله علیه و آله ) مىفرستد تا احکام متعلق به مَذْى را به او بياموزد؟
ج. اينکه علي باب و دروازه علم است، گفته حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) است که فرمود: «أنَا مَدِينَةُ العِلْمِ وَ عَلِيٌ بَابُهَا»،(1)نه شيعه.
يکي از علما و محقّقان بزرگ اهلسنّت پيرامون اين حديث شريف کتاب بسيار محقّقانهاي تأليف کرده است بهنام فتح الملك العَليّ بِصِحَّةِ باب مَدينة العِلْم عَليّ(2). لااقل كتب بزرگان خودتان را مطالعه كنيد تا بفهميد كه حقيقت چيست.
شما اين روايت را هم در كتب دانشمندان اهلسنّت ببينيد كه علي(علیه السلام) فرمود: «عَلَّمَني رَسُولُ الله ألْفَ بَابٍ مِنَ العِلْمِ يَفْتَحُ مِنْ کُلِّ بَابٍ ألْفَ بَابٍ».(3)
سؤال از پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، دليل نقص مقام علي(علیه السلام) نيست. او نسبت به پيغمبر(صلی الله علیه و آله) نسخه مطابق اصل بود. اين مثل اين است که بگوييد اگر پيغمبر(صلی الله علیه و آله) عالم به احکام
1) . حاکم نيشابوری، المستدرک، ج3، ص126 - 127؛ «من شهر علم هستم و علی دروازه آن شهر است».
2) . ر.ک: مغربى، احمد بن محمد، فتحالملک العلي بصحة حديث باب مدینةالعلم علي.
3) . جوینی، فرائدالسمطین، ج1، ص101؛ متقي هندي،کنزالعمال، ج13، ص114 – 115؛ مغربي، فتح الملکالعلي، ص48. «پیامبر خدا به من هزار باب علم آموخت که از هر بابی هزار باب گشوده میشود».
بود، چرا در بعضي موارد و در بعضي وقايع به انتظار وحي ميماند.
شما بايد جواب بدهيد که چرا ابوبکر و عمر باب مدينةالعلم را کنار گذاشتند و خود
بر منصب حکومت نشستند با اينکه بارهاوبارها در جواب مسائل درمانده شدند و به علي(علیه السلام) رجوع ميکردند که اگر اميرالمؤمنين(علیه السلام) نبودند بسياري از مردم بهواسطه جهل آن دو نفر از دين اسلام برميگشتند و يا موجب سرافکندگي براي مسلمانان ميّشدند.
س. شيعه مىگويد که هزاران صحابی در غدير خم حضور داشتند و همه شنيدند که پيامبر، على را بهعنوان جانشين خود بعد از وفاتش تعيين کرد. اگر چنين است، پس چرا از هزاران صحابه، يکى نيامد و بهخاطر غصبشدن حق على اعتراض کند؟
ج. از کجا ميگوييد که در آن غوغاسالاري و جوّي که به وجود آمده بود کسي چيزي نگفت و اعتراضي نکرد. حتماً گفتهاند، ولي در حدّ تذکر و اعلام عدم رضايت بوده است.
علماي اهلسنّت تفاصيل آن فتنه را که به وجود آوردند، ننوشتهاند. گوشههايي از آن در تاريخ نقل شده است. شايد بيشتر اصحاب همان موضع اميرالمؤمنين(علیه السلام) را داشتند، شايد به اين جهت که حضرت علي(علیه السلام) خود در رأس معترضان بود - و هرکس که معترض بود حضرت علی(علیه السلام) را جانشين شرعي رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ميدانست – و میدانست که حضرت شخصاً سياست درگيري فيزيکي و جنگ ندارد و آنان هم از آن حضرت پيروي ميکردند، همين را عذر خود ميدانستند. بسياري هم كه وارد اين مسائل نبودند و برخی از صحابه هم كه راحتطلب بودند. ازطرفی توطئه هم عليه خليفه منصوص گسترده بود؛ آنها مردم را غافلگير کرده بودند و به شکل کودتاگران عمل کردند.
بهعلاوه آنكه واقعه باعظمت غدير - كه بنابه دستور خداوند متعال به پيامبر اعظم(صلی الله علیه و آله)، ولايت و جانشينی علی(علیه السلام) در آن اعلام شد - را بسياری از بزرگان شما
بهسبب تواتر و كثرت نقل، به آن اعتراف نمودهاند،(1)و نميشود اين روز تاريخي را در اسلام انکار نمود.
1) . احمد بن حنبل، مسند، ج4، ص281، 372، نسائی، خصائص اميرالمؤمنين، ص93 - 96؛ همو، السننالكبری، ج5، ص45؛ حاكم نيشابوری، المستدرك، ج3، ص109،
س. شيعيان معتقدند که اصحاب عادل نيستند، امّا در کتابهاى شيعه رواياتى را مىبينيم که بر عدالت اصحاب دلالت مىکنند؛ از آن جمله روايتى است از پيامبر كه در حجةالوداع گفت: «نَضَّرَ اللهُ عَبْداً سَمِعَ مَقالَتي فَوَعاها، ثُمَّ بَلَغَها إلى مَنْ لَمْ يَسْمَعْها؛ خداوند تر و تازه نمايد بندهاى را که سخن مرا شنيد و آن را حفظ کرد و سپس به کسى که آن را نشنيده رساند». اگر اصحاب عادل و درستکار نبودند، چگونه پيامبر به آنها اعتماد مىکند؟
ج. استدلال عجيبي است! دعا اين نيست که هرکس مقاله (سخن) مرا ميشنود، بنده خوب و صالح خداست. دعا، تحريض و ترغيب بر حفظ وصاياي پيغمبر است(1)که گويا پيغمبر(صلی الله علیه و آله) از آن بيم داشتند که نقل حديث و رساندن به ديگران و آيندگان متروک شود و يا کساني که اين احاديث را با سياستهاي خود موافق نميديدند نقل حديث را ممنوع سازند و همان کلام را که در محضر پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) هنگامي که در بستر بيماري افتاده بود بگويند «وَ حَسْبُنا کِتابُ اللهِ»(2)و اصل کلام پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و اعتبار آن را انکار کنند. شما جواب بدهيد چرا نقل حديث را ممنوع کردند؟(3)آیا معناي اين
1) . مجلسي، لوامع صاحبقراني، ج1، ص71؛ همو، روضةالمتقين، ج9، ص255؛ فيض کاشاني، الوافي، ج2، ص98، 100.
2) . بخاری، صحيح، ج5، ص137 – 138؛ مسلم نیشابوری، صحيح، ج5، ص76.
3) . عایشه می گوید: پدرم پانصد حديث از پيامبر جمعآوری کرده بود. شبی (در دوران خلافت خود) ناآرام بود و تا صبح نخفت. صبح به من گفت: دخترم آن احاديثی را که نزد توست برايم بياور. آنها را در نزد او بردم. او همه را سوزاند!... . ذهبی، تذکرةالحفاظ، ج1، ص5؛ متقي هندي، کنزالعمال، ج10، ص285.
حرف «حَسْبُنا کِتاب اللهِ» در آن جلسه تاريخي بينظير غير از اين بود که پيغمبر(صلی الله علیه و آله) کلامش اعتبار ندارد و قانون نيست؟
آيا با اين موضع، شما باز هم ميتوانيد در دل خودتان از گوينده اين حرف ناراضي نباشيد؟
س. شيعه در مورد آیه: )يُريدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللهِ بِأَفْواهِهِم(، از ابوالحسن روايت مىکنند که در تفسير اين آيه گفت: «مىخواهند ولايت اميرالمؤمنين را خاموش کنند ولی خداوند امامت را کامل مىگرداند».سؤال اينکه آيا خداوند نور خويش را با گسترش اسلام کامل گرداند يا با دادن ولايت به اهلبيت؟
بهعلاوه فقط دو نفر از ائمه شیعه، خلافت را به دست گرفتند؛ على و حسن. پس کاملگرداندن نور بهوسيله ده امام ديگر کجاست؟
همچنین خداوند در چند جا از قرآن بيان فرموده که هرکس از خدا و پيامبر اطاعت نمايد به بهشت مىرود. پس اگر امامت اساس ايمان و کفر مىبود، يا چنانکه شيعيان مىگويند بزرگترين رکن دين مىبود خداوند اطاعت از امام را در اين آيات ذکر مىکرد و بر آن تأکيد مىنمود.
ج. چه مانعي دارد که مراد از نور در آيه )يُرِيدُونُ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ((1)
[1]
نور ولايت علي(علیه السلام) باشد که نتوانستند خاموش نمايند و اگر بالخصوص مراد نباشد، به جری و تطبيق و مصاديق مراد است.به علاوه، شما انگار آيه اكمال دين )الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ((2)را نخواندهايد؟ در تفاسير و روايات خود ببينيد كه اين آيه برای چه و در كجا نازل شده است؟ اگر با
انصاف باشيد، اين حرفها را نمیزنيد. همه ميدانند که اکمال دين و اتمام نعمت الهي بهواسطه ولايت اميرالمؤمنين(علیه السلام) بود که در روز غدير پيامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) آن را به جوانان ابلاغ فرمود.
همچنين نور بودن ائمه(علیهم السلام)، علوم، معارف و سيره و اخلاق آنهاست و امکان تصرّف و حکومت ظاهري آنها در امور يا عدم امکان آن، اين نورانيّت را اثبات يا نفي نميکند.
پيغمبران بسياري بودند که همه، دعوت و هدايتشان نور بود و به صريح قرآن، مردم آنها را به شهادت رساندند؛ پس بگوييم آنها نور نداشتند.
اين مسائل تحت عناوين بالاي ديگري، مثل )لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ((1)و )لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ((2)بررسي و شناخته ميشود.
در مورد قسمت دوم، در اينکه اطاعت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) واجب است کسي شک ندارد و منکر آن کافر است، و به حکم آيه کريمه )أَطيعُوا اللَّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ((3)، اطاعت اوليالأمر، مثل اطاعت خدا و پيغمبر(صلی الله علیه و آله) واجب است.
اين اوليالأمر - که اطاعتشان واجب است و صاحب امرند - از جانب خدا چه کساني غير از اهلبيت(علیهم السلام) و امامان معصوم از آنها ميباشند؟ اين افرادي که شما آنها را در طول تاريخ، اوليالأمر و واجبالاطاعه ميدانيد، آيا اطاعتشان بهطورمطلق در رديف اطاعت خدا و رسول است؟! اين فسّاق و طاغوتهايي که بر مسلمانها
1) . نساء، 165؛ «تا بعد از اين پيامبران، حجتى براى مردم بر خدا باقى نماند».
2) . انفال، 42؛ «تا آنها كه هلاك (و گمراه) مىشوند، ازروى اتمامحجّت باشد و آنها كه زنده مىشوند (و هدايت مىيابند)، ازروى دليل روشن باشد».
3) . نساء، 59؛ «اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولواالأمر [اوصياى پيامبر] را!».
مسلّط شدند؛ منصور دوانيقيها، هارونالرشيدها، وليدها، حجاجها و صدها ديگر از امرا که همه آنها را واجبالاطاعه ميدانيد اوليالأمر قرآني هستند؟!
اطاعت ائمه(علیهم السلام)، اطاعت از پيغمبر(صلی الله علیه و آله) است به نصّ، مثل حديث ثقلين(1)و روايات ديگر و تمسک و رجوع به آنها بر همه امّت تا روز قيامت واجب است. هرکس از آنها اطاعت نکند، از خدا و رسول اطاعت نکرده است. شما چرا مغلطه ميکنيد و خود را به جهالت ميزنيد؟
اما اينکه ميگوييد خداوند در چند جا از قرآن فرموده است هرکس اطاعت از خدا و پيغمبر کند به بهشت ميرود. کلام درستي است چون اطاعت واقعي از خداوند و اطاعت واقعي از پيغمبر(صلی الله علیه و آله)، قبول کردن تمام اوامر و نواهي آنها ميباشد که مهمتر از همه آنها مسئله ولايت و امامت اميرالمؤمنين(علیه السلام) است و ما ميگوييم اگر کسي امامت بلافصل حضرت علي(علیه السلام) را قبول نداشته باشد اطاعت از خدا و پيامبر(صلی الله علیه و آله) نکرده است.
1) . احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص59؛ ترمذی، سنن، ج5، ص 328 - 329؛ طبرانی، المعجمالکبیر، ج3، ص 65 - 67.
س. در دوران پيامبر(صلی الله علیه و آله ) افرادى نزد ايشان مىآمدند و فقط يک بار او را مىديدند و به شهرهاى خود بازمىگشتند و بدون ترديد، آنها چيزى درباره ولايت على و فرزندانشان نشنيده بودند به خصوص كه شيعه ادّعا دارد كه موضوع ولايت على و فرزندانش در اوايل دعوت رسولالله(صلی الله علیه و آله ) در مكّه رخ داده است. پس آيا اسلام آنها ناقص است؟
ج. احکام اسلام بهتدريج بر مردم بيان شد. اسلام آن كسی که در مکّه در آغاز بعثت ايمان آورد با اسلام آنکه پس از آيه )اليَوْمَ أكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ((1)ايمان آورد، تفاوت و افزونيهاي بسياری دارد.
درعينحال که هر دو مسلمان هستند و هيچ کم و نقصاني در ايمان آن مسلمان آغاز بعثت نيست، ولي اگر آن مسلمان تا نزول آيه اکمال دين زنده ميماند و به همان ايمان آغاز دعوت اکتفا ميکرد، اسلامش ناقص ميشد.
اين پرسشهاي عوامانه چيست؟ اگر سواد داريد و طراح اين سؤالات اهل سواد باشد، هرگز اين سؤال را طرح نميکرد؟
شما جا دارد بپرسيد اين موضوعي که تبليغ آن اينهمه اهميت دارد که اکمال دين و اتمام نعمت به آن شد، چه امر و چه موضوع مهمّي بود که دين به آن اکمال و اتمام
1) . مائده، 3. «امروز دين شما را کامل کردم».
يافت؟ آيا اعلام دوستی يك شخص، احتياج به نزول آيه و آنهمه برنامه داشت؟!
س. شيعه مىگويند که شناخت ائمه، شرط براى صحّت ايمان شخص است. آنها در مورد کسانى که پيش از کاملشدن دوازده امام مردهاند چه مىگويند؟ امامانی كه قبل از کاملشدن دوازده امام مردهاند، درباره او چه مىگويند؟
ج. آنچه شيعه به آن معتقد است، ايمان به دوازده امام است که در مثل صحيح مسلم به هشت طريق(1)و در مثل مسند احمد تنها از جابر بن سمره به سيوچهار حديث(2)روايت کرده است.
اگر کسي در عصر بعضي از ائمه، امام بعد از آنها را نشناسد بر او اشکالي نيست و امّا ائمه(علیهم السلام) و بعضي از اصحاب آنها، همه ائمه را ميشناختند.
كافی است شما به رواياتی(3)كه بزرگان خودتان از پيامبر(صلی الله علیه و آله) درباره تعداد اوصيا و خلفای بعد از خودش نقل كردهاند مراجعه كنيد تا واقع بر شما نمايان گردد و بدون علم حرف نزنيد.
س. شیعه مىگويد که على بعد از پيامبر(صلی الله علیه و آله )، امام برحق بوده است. پس چرا در مدّتى که پيامبر بيمار بود، علی حتى در يک نماز هم پيشنماز مردم نشد درحالیكه امامت صغرى، دليلى براى امامت کبرى است؟
ج. در مدّتي که پيغمبر(صلی الله علیه و آله) در بستر بيماري بود كسانی نگذاشتند دستور پيغمبر(صلی الله علیه و آله) اجرا شود؛ همانها که ميخواستند پس از پيغمبر(صلی الله علیه و آله) حکومت را متصرّف شوند و برنامه الهي حکومت امامعلي(علیه السلام) اجرا نشود با آن شدّت، پيغمبر(صلی الله علیه و آله) را از کتابت وصيّت بازداشتند و آن مصيبت بزرگ را - که (رزية يومالخميس) ناميده ميشود و ابنعباس در وصف بزرگي آن ميگريست و ميگفت: إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللهِ وَ بَيْنَ أَنْ يَكْتُبَ لَهُمْ ذَلِكَ الْكِتَاب(1)- بر پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و بر اسلام وارد کردند.
آري! اينها با عوامل خود در داخل خانه آن حضرت و در بيرون، اوضاع را تحت نظارت قرار داده بودند که وقتي پيغمبر(صلی الله علیه و آله) براي نماز نتوانست به مسجد برود و فرمود: در پي علي بفرستيد؛ عايشه و حفصه بيدرنگ پدرانشان را حاضر کردند.
پيغمبر(صلی الله علیه و آله) وقتي آن وضعيت را ديد، فرمودند: برگرديد، اگر به شما کاري داشتم
1) . بخاری، صحيح، ج5، ص138؛ ج7، ص9؛ ج8، ص161؛ مسلم نیشابوری، صحيح، ج5، ص76 و ديگر مصادر اهلسنّت؛ «بزرگترین مصیبت آن مصیبتی بود که مانع شد رسول خدا آن نوشته را برایشان بنویسد».
پي شما ميفرستادم.
وضعيت نماز در اين موقع تحت کنترل اينها بود. فرستادن علي به مسجد، با
سروصدا و مخالفتکردن اين عده مواجه ميشد که از هيچ اهانتي – چنانکه در قضيه يومالخميس مرتکب شدند - پروا نداشتند.
آن حضرت فرمود: کسي با مردم نماز بخواند.
صداي عمر را شنيد. با خشم و اعتراض دو بار فرمود: خدا و مسلمانان اين را انکار ميکنند.
وقتي دانست ابوبکر را به نماز گذاردهاند، شخصاً با حال شدّت بيماري به مسجد آمد و ابوبکر را کنار زد و خود نماز را بهجا آورد و ابوبکر با ناراحتي و قهر- با اينکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در شدّت بيماري بود - به سنح (بيرون مدينه) رفت و برنگشت، تا خبر رحلت حضرت را به او دادند.(1)
حاصل اينکه اوضاع بهتماممعنا غيرعادي بود و اگر بهطور عادي جريان ميداشت در همهجا مشار بالبنان و شخص واحد، علي(علیه السلام) بود.
اگر کسي ميخواهد اين رازها بر او آشکار شود، محقّقانه تاريخ را مطالعه نمايد تا بفهمد اينها چه کردند و جاهپرستي بر سر اسلام و مسلمين چه آورد! البته تاريخ هم بهگونهاي است که در آن دوران خفقان فقط مخفيانه آن را مينگاشتند و جرئت اظهار علني را از مردم گرفته بودند.
1) . طبرى، تاريخ ، ج2، ص440 - 441.
س. کلينى نقل مىکند که يکى از ياران على از امام خواست تا آنچه را که خلفاى گذشته خراب و فاسد کردهاند اصلاح کند، امّا على نپذيرفت و گفت: اگر اين کار را بکند لشکريانش از اطراف او پراکنده خواهند شد. با اينکه تهمتهايى که شيعيان به خلفاى قبل از على مىزنند شامل چيزهايى است که مخالف با قرآن و سنّت است. آيا اينكه على با اين مخالفتها مبارزه نكرد، با عصمتى که شيعه ادّعا مىکنند همخوانى دارد؟
ج. استيلای نااهلان، در يک مدّت طولاني حدود يک ربع قرن موجب شد که – علاوهبر آن بدعت بزرگِ حکومت بر اساس استيلا و غلبه - بدعتهايي ظاهر شود.
به اين جهت، خلافت بر اساس موازين شرعي و بازگرداندن مردم به اصل و به سيره رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دشوار بود و در آن شرايط - که دنیاطلبان، زمامداري علي(علیه السلام) را با منافع کلان خود معارض ميديدند و از سوي ديگر معاويه که از زمان عثمان نقشه ادامه حکومت بنياميّه را بر عالم اسلام در سر ميپروراند و ترتيبات و برنامههايي داشت که بعد از عثمان همان تسلّط و همان بيبندوباريها و استثمار مردم بهوسيله بنياميه و دستپروردگان آنها حاکم و رايج باشد - براي اميرالمؤمنين(علیه السلام)، سياست لغو و الغای آن منشها و خودکاميها با مشکلات و موانع بزرگي روبرو بود.
او کسي بود که در آن شوراي آنچناني عمل به سيره شيخين را ردّ کرد و اسلام را در محدوده قرآن و سنّت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و سيره قولي و عملي آن حضرت و درک و علم
خود اعلام نمود.
اميرالمؤمنين(علیه السلام) ميخواست مردم را به اسلام خالص و پاک از بدعتها و ضلالاتي که احداث شده بود برگرداند و ميفرمود:
«لَوْ قَدِ اسْتَوَتْ قَدَمَايَ مِنْ هَذِهِ الْمَدَاحِضِ لَغَيَّرْتُ أَشْيَاءَ».(1)
بهطورمثال يکي از بدعتهايي که رايج شده بود تفاوت در توزيع بيتالمال بود که مورد اعتراض آنها که پول زیادی را ميگرفتند شد و از علي(علیه السلام) جدا شدند و بيعت با حضرت را شکستند و جنگ جمَل را بهپا کردند. نزد علي(علیه السلام)، عرب، عجم، مهاجر، انصار، سفيد و سياه همه عليالسواء مسلماناند.
علي(علیه السلام) از همه به احکام دين عالمتر، آگاهتر و منزّه و بالاتر از اين بود که کاري خلاف عصمت از او صادر شود. او به حکم آيه تطهير(2)، مطهّر و پاک بود و به نصّ پيغمبر(صلی الله علیه و آله) با حق(3)و قرآن(4)بود و از آنها جدا نميگرديد و آنها هم از او جدا نبودند.
خدا او را به ولايت برگزيده و کسي که برگزيده خدا به ولايت باشد معصوم است و در عصمت او هرکس شک کند - العیاذ بالله - به خدا شک کرده است.
س. شيعه هر دليلى براى مؤمنبودن على ارائه دهد، همان دليل بر مؤمنبودن ابوبکر، عمر و عثمان نيز دلالت مىکند. اگر دليل بياورند که اسلام، هجرت و جهاد على به تواتر ثابت است، همانطور اسلام، هجرت و جهاد ابوبکر، عمر و عثمان بلكه خلفای بنیامیه و بنیعباس نيز به تواتر نقل شده است.
اگر شيعه بخواهند ايمان و عدالت على را با نصّ قرآن ثابت کنند به آنها گفته مىشود، قرآن عام است و همانطور که شامل على مىشود شامل ديگران نيز مىشود.
اگر بگويند
با روايات، ايمان و عدالت على ثابت است، گفته مىشود که اخبار و روايات بيشترى در مورد ايمان و عدالت ابوبکر، عمر و اصحاب آمده است و اگر ادّعاى تواتر کنند، تواتر در مورد آنها صحيحتر است و اگر به آنچه اصحاب نقل کردهاند استناد مىکنند، اصحاب براى ابوبکر و عمر فضایل بيشترى روايت کردهاند.
ج. در اين پرسش، شخص سؤالکننده خود را در جايگاه يک خارجي، ناصبي، ابنملجم و عمران بن حطان قرار داده و هرچه توانسته نسبت به حضرت اميرالمؤمنين(علیه السلام) - آن نفس پيغمبر(صلی الله علیه و آله)(1)- جسارت، بيادبي و ناسزاگويي کرده است و علي(علیه السلام) را تا آنجا مورد اهانت قرار داده که با خلفای بنياميه و بنيعباس - که در بين آنها کساني بودند که از هيچ فسق، فجور و گناهي ابا نداشتند و حکومتشان سراسر ظلم
1) . آل عمران، 61؛ فرات کوفي، تفسير، ص86؛ طبرسي، مجمعالبيان، ج2، ص764؛ فخر رازي، التفسيرالکبير، ج8، ص86؛ حويزي، نورالثقلين، ج1، ص348 – 349.
و جنايت بود - طرف قياس قرار داده است!
ميگويد: اگر شيعه بخواهند ايمان و عدالت علي(علیه السلام) را با نصّ قرآن ثابت کنند قرآن عام است و شامل ديگران نيز ميشود؛ جواب اين است که ايمان علي و عدالت علي(علیه السلام) أظهر من الشمس است و کسي در آن شک ندارد. حتی خود شما هم در آن شک نداريد
که شيعه بخواهد آن را اثبات کند.
فريقين، ايمان علي(علیه السلام) را ثابت ميدانند. شما كه از خوارج ميگوييد، بگوييد آیا شما وکيل نواصب هستيد و از سوي آنها حرف میزنید؟
انکار و يا ترديد در ايمان و عدالت علي(علیه السلام)، مثل ترديد و انکار اصل وجود آن حضرت و حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) است.
آياتي که در قرآن کريم در مورد علي(علیه السلام) است، مربوط به جنبهها و مرتبههاي بالاتر و والاتر آن حضرت ميباشد.
راجع به نقل فضايل براي ابوبکر و عمر روايتي که از آن، برتري آنها بر صحابه عادي استفاده شود وجود ندارد.
شيعه در فضايل اهلبيت و علي(علیهم السلام) به اخبار متواتر ازطريق اهلسنّت از صحاح و از مسانيد آنها استدلال مينمايد.
شما براي آن دو نفر اگر هم خبر ضعیفی نقل کنيد از کتابهای خود شماست که مورد قبول شیعه نیست.
در تمام کتابهاي تاریخ و حديث و تفسير شيعه، يک کلمه مدح و فضيلت از اين چند نفر نيست. در عوض هرچه بخواهيد نقاط ضعف و منفي از آنها هم در
کتابهاي معتبر شيعه و هم کتابهاي سنّي فراوان است.(1)
1) . در پاسخ بسياری از سؤالات این كتاب، نمونههای بسياری از روايات در فضيلت حضرت علی(علیه السلام) و نقاط منفی خلفا از مصادر مهم اهلسنّت آورده شده است.
س. چرا وقتى پيامبر(صلی الله علیه و آله ) قبل از وفاتش خواست براى اصحاب چيزى بنويسد که هرگز بعد از او گمراه نشوند، على چيزى نگفت با اينکه او آن مرد شجاعى است که از هيچکس جز خدا هراسى ندارد؟!
ج. واقعاً عجيب است. اولاً همه بنيهاشم از زن و مرد گفتند که عمر با آن درشتگويي مانع شد و نزاع پيش آمد، که پيغمبر(صلی الله علیه و آله) ملاحظه کرد و الّا آنها همانجا با پررويي به آن حضرت جسارت را بيشتر ميکردند و جلسه منتهي به ضرب آن حضرت يا قتل او ميشد و ثانياً چرا نميگوييد که چرا عمر مانع شد که پيغمبر(صلی الله علیه و آله) وصيّت خود را بنمايد!(1)
با اين حساب، شما لابدّ به خود پيغمبر(صلی الله علیه و آله) نيز اعتراض داريد که چرا ميخواست وصيّت کند!
در يک چنين موضوع شفاف و روشني، اينگونه حق را ترک ميکنيد؟ شما و همه سنّیها جواب خدا و جواب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را چگونه ميدهيد؟
1) . بخاری، صحيح، ج5، ص137 – 138؛ مسلم نیشابوری، صحيح، ج5، ص76؛ و دیگر مصادر مهم اهلسنّت.
س. شیعه میگویند: فاطمه پاره تن محمد(صلی الله علیه و آله ) در زمان خلافت ابوبکر مورد اهانت قرار گرفته است و پهلوی او را شکستند و خواستند خانهاش را آتش بزنند و او را زدند که بر اثر آن فرزندی که در شکمش بود به نام محسن را سقط کرد. سؤال این است که علی کجا بود و چرا حق فاطمه را نگرفت درصورتیکه او شجاع و دلیر بود؟
ج. شيعه ميگويند: حضرت فاطمه(علیها السلام)، وضعي را که پيش آوردند و خليفه منصوص پيغمبر(صلی الله علیه و آله) را کنار گذاشتند، محکوم ميکرد. او معترض به آن سلطه خودخواهانه و فاقد اصالت شرعي بود که وانمود ميكردند رحلت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و خلأ وجودي آن حضرت پيش بيني نشده است. از اين آيه: )وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ((1)استفاده ميشود که بازگشت به عقب نيست و آيه )الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ(،(2)اعلام اکمال دين و اتمام نعمت است. آيا با رهاکردن مردم و مهملگذاشتن امر مديريّت و رهبري جامعه - که از مهمترين امور است - اکمال دين تصوّر دارد؟
حضرت فاطمه(علیها السلام) اين پيام را داشت و عمل به وصيّت پدرش را ميخواست و مردم و ابوبکر و عمر را در مسجد مدينه به محاکمه کشيد و آنها را محکوم کرد و
حق را آشکار نمود و موضعي داشت که تاکنون خط بطلان بر آن وضعي که جلو آوردند، ميباشد.
او نميتوانست اهانت به پدرش را بپذيرد که سفارشها و تأکيدات او را ضايع نمايند.
آنها ميخواستند بهزور از علي(علیه السلام) بيعت بگيرند تا صداي مخالفان از بنيهاشم و ديگران خاموش گردد.
درِ خانه علي(علیه السلام) آمدند. در اين حدّ که همه اتفاق دارند درِ خانه فاطمه زهرا(علیها السلام) آمدند و تهديد به سوزاندن خانه نمودند و وقتي به آن مرد گفتند كه در اين خانه، فاطمه و حسنين(علیهم السلام) ميباشند و آنها ميسوزند، او گفت: «وَ إِنْ ...»(1)يعني همه را ميسوزانم.
آنها اين تصميم را داشتند. علي(علیه السلام) در همان حد که حق ظاهر شود با شمشير از خانه بيرون نيامد و اعلام جنگ نکرد، چون اصل اسلام را در خطر ميديد. درواقع، فاطمه(علیها السلام) از علي(علیه السلام) حمايت کرد و علي(علیه السلام) از این اهانتي که به فاطمه(علیها السلام) شد و مورد ضرب و آزار واقع شد که محسنش سقط گرديد، با ضرب شمشير و جنگ جواب نداد، بلكه صبر کرد و فرمود:
1) . اشاره به روایت: «إنَّ أبابكر تَفَقَّد قَوماً تَخَلَّفوا عَن بَيْعَته عِندَ عَليّ كَرَّم اللهُ وَجهَه، فَبَعَثَ إليهِم عُمَر، فَجاءَ فَناداهُم وَهُم في دارِ عَليّ، فأبوا أن يَخْرُجُوا، فَدعا بِالحَطَبِ وَقَال: والّذي نَفْس عُمر بِيَده لَتَخْرُجَنَّ أو لأحْرِقنَّها عَلى مَن فِيها، فَقيل له: يا أبا حفص، إنَّ فيها فاطمةَ؟ فَقال: وَ إنْ ...»؛ «ابوبکر سراغ گروهی را گرفت که از بیعت او سرباز زده بودند و در نزد علی(علیه السلام) بهسر میبردند، عمر را به سوی آنها فرستاد، او پیش آنها آمد و آنها را صدا زد آنها در خانه علی(علیه السلام) بودند از بیرون آمدن خودداری کردند، عمر هیزم خواست و گفت: سوگند به خدایی که جان عمردر دست اوست یا باید بیرون بیایند و یا این خانه را با ساکنانش به آتش میکشم، به او گفتند: ای اباحفص در این خانه فاطمه است، در جواب گفت: اگرچه فاطمه باشد...» ابنقتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج1، ص19.
«فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذىً وَ فِي الْحَلْقِ شَجیً».(1)
اين وقايع، همه شما را محکوم ميکند. شاعر شما شاعر نيل اين تهديد عمر را مایه مدح او قرار داده است.(2)
وَ قَوْلَ--ة لِ-عَليّ قَالَ--ها عُ---مَر***أکْرِمْ بِسَ--امِعِهَ--ا أعظِمْ بِمُلقی-ها
حَرّقت دارَک لا أبقی عَلَیْک بِها***إن لَمْ تُبایِعْ وَبِنْتُ المُصطفى فیها
مَا کَان غیر أبي حفص بِقائِلِها***أمامَ فارسِ عدنان وَ حامیها
سخنی که عمر به علی گفت چقدر شنونده بزرگوار، و گوینده بزرگ است: اگر بیعت نکنی خانهات را میسوزانم و چیزی باقی نمیگذارم هرچند که دختر پیامبر دراین خانه است جز ابوحفص کسی این سخن را نگفت پیش دلیر و جنگجوی عدنان و حامی و پاسدارنده آن این سخن را گفت.
در آن غوغائي که برپا کردند و آن جوّ ملتهب که پيش آوردند بيشتر از آنهم اگر بگويند بعيد نيست.
بنيهاشم و جمعي از سران اصحاب بيعت نکرده بودند و خاموشکردن صداي مخالفت آنها درحاليکه دختر پيغمبر - که در حقش «فاطِمَة بَضْعَة مِنّي»(3)فرموده بود و عنوان «سَيِّدَةُ نِساءِ العَالَمِينَ»(4)و «سَيِّدَةُ نِساء أهْلِ الجنَّةِ»(5)داشت - آنها را تأييد ميکرد، کار آساني نبود و خاموش کردن صداي اعتراض فاطمه(علیها السلام) را بدون آن هجوم و آن ضرب و ظلم قنفذ به امر آن مرد ممکن نبود.
جوّ، جوّ کودتا و زور و ارعابی بود که از فرصت ارتحال رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بهره گرفتند، مردم به مصيبتی عظيم گرفتار شده بودند كه نقل میکنند برخی بيمار، برخی مبهوت و برخی گنگ و لال شده بودند.
1) . ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج1، ص151؛ «پس صبر کردم درحالیکه گویا خار در چشم و استخوان در گلوی من مانده بود».
2) . شاعر نیل، محمد حافظ ابراهیم است كه در دیوان شعرش ج1، ص82 در قصیدهای میگوید:
3) . بخاری، صحیح، ج4، ص210.
4) . حاکم نیشابوری، المستدرک، ج3، ص156؛ جوینی، فرائدالسمطین، ج2، ص35.
5) . بخاری، صحيح، ج4، ص209، 219.
بههرحال در اين موضوع بهتر اين است که سخن کوتاه شود تا سنّيهای منصف، خودشان با مطالعه تاريخ و درک جوانب و اطراف و جوّ آن روز، حق را بفهمند.
مطلب، فاش و آشکار است، حتي در مثل کتاب النهایه ابناثير - بااينکه سنّي است و کتابش لغت است - به مناسبت از اشاره به اين مصائب پس از رحلت رسول الله(صلی الله علیه و آله) نتوانسته خودداري کند. او در لغت «هنبث» اين دو شعر را از حضرت زهرا(علیها السلام) استشهاد مي آورد که اجمالي از آن غوغا و آن هتکحرمتها است که هرکس و هر شخص آگاهی، همه چيز را از آن ميفهمد و شدت ناراحتي حضرت زهرا(علیها السلام) و رنج، غم و اعتراض او را به آنچه واقع شد نشان ميدهد. آنجا كه خطاب به پدر بزرگوارش میفرمايد:
«قَدْ کَ-انَ بَعدَکَ أنْباء وَهَنْبَثَة***لَوْ کُنْت شاهدَها لم يکثُر الخُطَب
إنّا فَقَدْناکَ فَقْدَ الأرضِ وابلَها***فاختل قومَک فاشْهَدْهُم وَلا تَغَب»(1)
سپس ميگويد: «الهَنْبَثَةُ وَاحِدَةُ الهنابِث وهِيَ الأمُورُ الشّدادُ المخْتَلفة»(2)و در جايی ديگر از كتابش در لغت «لمة» آورده است كه: «إنّها خَرَجَت في لمة مِن نِسائها تَتَوطأ ذيلها إلى أبيبکر فَعاتَبَتْه».(3)
1) .ابناثیر، النهايه، ج5، ص277 - 288؛ «بعد از تو خبرها و مصیبتها اتفاق افتاد، اگر تو شاهد آن مصیبتها بودی برای ما زیاد سنگین نمیشد. ما تو را از دست دادیم آنگونه که زمین باران را از دست بدهد، قوم تو خدشهدار شدند، آنها را ببین و ازنظر دور ندار».
2) . هنبثة، مفرد هنابث به معنای کارهای سخت گوناگون است.
3) . ابناثیر، النهایه، ج4، ص273؛ «او (حضرت زهرا(علیها السلام)) در میان جمعی از زنان بیرون آمد درحالیکه دامن لباسش به زمین کشیده میشد تا به سوی ابوبکر آمد پس او را عتاب و نکوهش کرد».
س. ابنحزم از شيعه مىپرسد که على بعد از شش ماه با ابوبکر بيعت کرد. يا تأخير او در بيعت کار درستى بوده است که در اين صورت بيعتکردن او نادرست بوده است و اگر بيعتکردن او کار درستى بوده است، پس او بهخاطر تأخير در انجام آن اشتباه کرده است.
ج. ما از ابنحزم ميپرسيم با تأخير علي(علیه السلام) و تمام بنيهاشم و جمعي ديگر، خلافت ابوبکر نامحقّق بود، چگونه او در زمانيکه هنوز علي(علیه السلام) و تعدادي از صحابه و بنيهاشم بيعت نکرده بودند دخالت در امور، ميکرد و تصرّف در عزل و نصب و الزام مردم بر بيعت ميکرد؟
بهعلاوه، بيعتنکردن علي(علیه السلام) و اکراه او بر بيعت ثابت است، امّا بيعت شرعي از آن حضرت با ابوبکر ثابت نيست، بلکه عدم آن ثابت است و از همه بالاتر حضرت زهرا(علیها السلام) سيدة نساء اهلالجنه رحلت نمود، درحاليکه بر شيخين غضبناک بود و ابوبکر را به خلافت نميشناخت(1)و به حکم «مَنْ مَاتَ وَلَمْ يَعْرِفْ امَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيةً»(2)بهطورمسلّم، ابوبکر را امام زمان خود نميدانست. بهطور يقين هم حضرت صديقه طاهره(علیها السلام) با اسلام تمام از دنيا رفت. چه کسي امام زمان او غير از علي(علیه السلام) بود؟
س. علماى شيعه همواره بيان مىکنند که انصار، دوستداران على بودهاند و در جنگ صفين در لشکر على قرار داشتند.
به شيعه مىگوييم: اگر چنين است چرا خلافت را به على ندادند؟ به نظر ما ديدگاه و نظر انصار و مهاجرين از نظر و ديدگاههاى دیگر درستتر است.
بنابراين مىبينيم که کتابهاى شيعه که انصار را مىستايند، آنها را مرتد مىنامند و مىگويند كه در واقعه سقيفه به عقب باز گشتند و مرتد شدند!
شیعه با مقياس عجيبى، اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) را مورد سنجش و ارزيابى قرار مىدهند، اگر در کارى از کارها با على باشند، بهترين مردم خواهند بود و اگر در کنار مخالفان على باشند يا بهتر بگوييم در جهتى که على مىخواهد نباشند، مرتد و منافق هستند!
ج. اين شرحي را که در اين پرسش نوشته، تعجّبانگيز است و حاکي از بياطّلاعي از جوّ حاکم بر مدينه بهواسطه ارتحال غمبار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.
وضع اجتماعي و سياسي خاصي فراهم شده بود. اکثريّت مردم آماده براي پذيرش آن جوّ و مسئوليتهايي که پيش آمد نبودند.
يک تشکل رياستخواه فعّال شد و در حال بُهت و حيرتزدگي ديگران وارد عمل شدند.
جريان، بسيار عجيب و غيرقابلتوصيف شد. نگرانيهاي گوناگوني بر سر مردم
سايه انداخته بود. بسياري اين انديشه را داشتند که آيا ولايت علي(علیه السلام) همانگونه که پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) تعيين کرده بود استقرار مييابد؟ از سوي ديگر بيم از وقوع جنگ داخلي و سقوط مرکزيّت مدينه بيشتر از هر چیز، اشخاص را از معارضه بازميداشت.
بهطوررسمي تا آن زمان، ولايت علي(علیه السلام) را تجربه نکرده بودند. آنها که در دل با
اهلبيت(علیهم السلام) بودند و با فاطمه زهرا(علیها السلام) همدردي داشتند و مهاجر و انصار - غير از يک گروه خاص که دست به کار تصرّف امارت بر مردم شدند و تا آنجا پيش رفتند که به فکر ترور پيغمبر(صلی الله علیه و آله) افتادند و در حادثه يومالخميس(1)به آن شدّت و صراحت با پيغمبر خدا معارضه و مخالفت کردند - و سايرين ميدانستند که در اين وضعي که پيش آمده، علي(علیه السلام) اقدام به جنگ نخواهد نمود و از همان مواضع آرام، امر به معروف، تظلّم به امّت و اظهار مظلوميت، به درگيري و مقاتله تن نميدهد و درنتيجه فتنه به اين جهات پيروز شد.
مهاجر و انصار هم همين موضع حکيمانه و محافظت اسلام را درک ميکردند و ميدانستند در اين اوضاع، علي(علیه السلام) از مصلحت اسلام چشمپوشي نخواهد کرد و به جنگ داخلي - که خطر اضمحلال اسلام را داشت - اقدام نميکند.
غرض اينکه همه آن اوضاع گوياي حقّانيت علي(علیه السلام) بود و موضع انصار هم به شهادت تاريخ، موضع حمايت از علي(علیه السلام) و اهلبيت(علیهم السلام) بود و لذا دشمنان اهلبيت(علیهم السلام) از کينهورزي و هرگونه ظلم و ستم در حقّ آنها کوتاهي نداشتند و زن و مرد آنها را هرکدام بيشتر در اين خصوصيت بقا بر عهد و پيماني که با پيغمبر(صلی الله علیه و آله) داشتند وفادارتر بودند بيشتر اذيّت ميکردند و يکي از علایم نفاق آنها علاوهبر آن علامت قطعي نفاق
1) . بخاری، صحيح، ج4، ص31، 65 - 66؛ ج5، ص137؛ مسلم نیشابوری، صحیح، ج5، ص75 - 76.
که بغض علي(علیه السلام) بود(1)
دشمني و بغض انصار بود.
1) . اشاره به روایت «یا عليّ لایُحبُّکَ الّا مؤمنٌ وَلا یُبغِضُکَ الّا مُنافقٌ»؛ مسلم نیشابوری، صحیح، ج1، ص61؛ ابنجبر، نهجالایمان، ص454.
س. بهاتفاق شيعه و سنّى، عمر در کارهاى زيادى با على مشورت مىکرد. اگر چنانکه شما ادّعا مىکنيد عمر ظالم مىبود، با اهل حق مشورت نمىکرد.
ج. سيره علي(علیه السلام) در عصر تسلّط اين سه نفر، بر معارضه فيزيکي و يا لفظي حادّ جاري نبود.
او مصلحت اسلام را حفظ مينمود و در مواضعي که آنها در قبال کفّار داشتند از مشورتدادن به آنها کوتاهي نميکرد. او بالاتر از اين بود که در اين مسائل به اعمال آنها پاسخ دهد. اينها دلالت بر حقانيت حضرت علي(علیه السلام) دارد.
شما بهجای سؤال از مواضع حقّ امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)، مواضع خلفای خود را واکاوی کنید که چطور حقّ جانشین منصوص ازطرف پیغمبر(صلی الله علیه و آله) را غصب کرده و مقام او را تا حدّی پایین آوردند که خود را خلیفه و جانشین پیامبر و رهبر امّت قرار داده و علی(علیه السلام) آن نفس پیامبر(صلی الله علیه و آله)(1)را فقط طرف مشورت در بعضي امور قرار داده بودند!
اگر مرد میدان تحقیق هستید به این سؤالها پاسخ دهید.
1) . آل عمران، 61؛ فرات کوفي، تفسير، ص86؛ طبرسي، مجمعالبيان، ج2، ص764؛ فخر رازي، التفسيرالکبير، ج8، ص86؛ حويزي، نورالثقلين، ج1، ص348 – 349.
س. شيعه ادّعا مىکند که اکثر صحابه بعد از وفات پيامبر(صلی الله علیه و آله ) مرتد شدند و وقتى از آنها پرسيده شود: مادامى که على با نصّ صريح پيامبر(صلی الله علیه و آله ) جانشين وى معرفى شده بود، پس چرا بعد از وفات حضرت، ادّعاى خلافت و امامت نکرد؟ شيعيان در پاسخ به اين سؤال دچار تناقض مىشوند و ادّعا مىکنند که على از ترس مرتدشدن صحابه سکوت نمود! در کتاب کافى از امام باقر روايت شده که «وقتى مردم بعد از وفات پيامبر(صلی الله علیه و آله ) با ابوبکر بيعت کردند، تنها چيزى که باعث شد على مردم را به سوى خود نخواند اين بود که مراعات حال مردم را کرد، زيرا ترسيد که مردم مرتد شوند و به بتپرستى برگردند».
ج. حديثي که در اين سخنان به آن استناد کرده است، از احاديث بسيار پرمعنا و بيانکننده حقيقتی بزرگ است که مواضع حکيمانه اميرالمؤمنين(علیه السلام) را در حفظ و حراست از اصل دين و پايه دين که بر آن ساير مطالب قرار دارد، بيان ميکند.
حديث را بخوانيد تا بفهميد اميرالمؤمنين(علیه السلام) در چه اوج و جايگاه رفيع ملکفرسایی قرار داشتند و ديگران در چه افکار زشتي گرفتار بودند.
از این موضع آن حضرت، بالاتر موضعی نيست. او خطر بتپرستي و ترک اسلام و اقرار به شهادتين را، در مطالبه حق خود ميديد، البته مطالبهنکردن و تصميم بر
سکوت از چنان قهرمان غزوات که عمر ميگفت: «لَوْلَا سَيْفُهُ لَمَا قَامَ لِلْإسْلامِ عَمُودٌ»(1)و صبر بر آن اهانتها از معجزات نفسانيه آن حضرت بود که توانست بر خود مسلّط باشد و شمشير به روي آنها نکشد. درعینحال که آنها به ارتداد گرویده بودند، نص
غدیر و نصوص دیگر را کنار گذارده بودند ]و برای[ امام(علیه السلام) خطر بالاتر و کفر صریح بتپرستی و ترک شهادت به توحید و رسالت جلوهگر شده بود.
مضمون اين حديث، استقامت و غمخواري براي دين است. در اين روايات به اين جمله توجه کنيد:
«إِنَّ النَّاسَ لَمَّا صَنَعُوا مَا صَنَعُوا إِذْ بَايَعُوا أَبَابَكْر، لَمْ يَمْنَعْ أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) مِنْ أَنْ يَدْعُوَ إِلى نَفْسِهِ إِلَّا نَظَراً لِلنَّاسِ وَتَخَوُّفاً عَلَيْهِمْ أَنْ يَرْتَدُّوا عَنِ الْإِسْلَامِ، فَيَعْبُدُوا الْأَوْثَانَ ولَا يَشْهَدُوا أَنْ لَاإِلهَ إِلَّا اللهُ وأَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ(صلی الله علیه و آله) وكَانَ الْأَحَبُّ إِلَيْهِ أَنْ يُقِرَّهُمْ عَلى مَا صَنَعُوا مِنْ أَنْ يَرْتَدُّوا عَنْ جَمِيعِ الْإِسْلَامِ وإِنَّمَا هَلَكَ الَّذِينَ رَكِبُوا مَا رَكِبُوا، فَأَمَّا مَنْ لَمْ يَصْنَعْ ذلِكَ وَدَخَلَ فِيمَا دَخَلَ فِيهِ النَّاسُ عَلى غَيْرِ عِلْمٍ وَلَا عَدَاوَةٍ لِأَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام)، فَإِنَّ ذلِكَ لَايُكْفِرُهُ وَلَا يُخْرِجُهُ مِنَ الْإِسْلَام».(2)
1) . ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج12، ص82.
2) . کلینی، الكافی، ج8، ص295 - 296؛ «پس از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همین که مردم کردند آنچه کردند و با ابو بکر بیعت نمودند چیزی جلوگیر امیرمؤمنان(علیه السلام) نشد از اینکه مردم را به امامت خویش دعوت کند جز صلاحاندیشی برای خود مردم و ترس از اینکه مبادا از اسلام برگردند و بتها را بپرستند و گواهی به یگانگی خداوند و رسالت محمد(صلی الله علیه و آله) ندهند، و این مطلب که آنها را بدان کاری که کرده بودند واگذارد نزد او بهتر بود از اینکه مردم در اثر مقاومت او یکسره از اصل دین اسلام برگردند، و آنان که دانسته مرتکب آن اعمال شدند به هلاکت رسیدند، و اما آن کسانی که این کار را نکردند (و در جریان غصب خلافت دست نداشتند) و ندانسته و بدون آنکه یک نوع دشمنی با امیرمؤمنان(علیه السلام) داشته باشند از دیگران پیروی کردند این کارشان موجب کفر آنان نشد و آنها را از اسلام بیرون نبُرد».
اين حديث معاني بسياري دارد و بسيار بينشبخش و معرفتآموز است.
شما خواستهايد نقطهضعفي نشان دهيد، اما نقطهاي بسيار قوي و موضع تمام اسلامي اميرالمؤمنين(علیه السلام) را نشان دادهايد.
س. شيعه ادّعا مىکنند که عمر با على دشمن بوده است، امّا مىبينيم که عمر وقتى براى تحويلگرفتن کليدهاى بيتالمقدس مىرود، او را جانشين خود در مدينه مقرّر مىنمايد. پس کجاست دشمنی عمر با علی؟
ج. حكايت تعيين اميرالمؤمنين علی(علیه السلام) بهعنوان جانشين توسّط عمر، از موضوعاتی است كه سيره امام و نيز سيره عمر آن را ردّ میكند.
امّا آنچه از سيره امامعلی(علیه السلام) مشهور است اينكه او خلافت و جانشينی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را حقّ شرعی خود میدانست و عمل كسی را كه بخواهد او را عامل و مأمور بر چيزی قرار بدهد قبول نمیكرد. آن حضرت در طول خلافت غاصبانه آن سه نفر بر همين سيره باقی بود و از تمام مناصب حكومتی كنارهگيری میكرد و اين، خود نشان از اين دارد كه ايشان، حكومت آنها را غيرمشروع میدانست.
امّا درباره سيره عمر، اگرچه او ميل به اين مطلب دارد، اما همانگونه كه بارها گفته شد علی(علیه السلام) بزرگتر و با عزّتتر از آن بود كه اين ذلّت را بپذيرد.
بنابراين بر هيچ محقّق در تاريخ و آشنا به سيره اميرالمؤمنين علی(علیه السلام) و آشنا با آن مواضع سلبی نسبت به اينها و كنارهگيری از مناصب و مقامات، پنهان نيست كه اين حكايت، كذب محض است.
چگونه عمر، راضی به اين میشود كه امام(علیه السلام) متولّی امری شود، درحالیكه همين
عمر، شورا را با آن تركيب كذايی تشكيل داد تا از رسيدن اميرالمؤمنين(علیه السلام) به مقام خلافت و وصايت رسولالله(صلی الله علیه و آله) - كه منصوص ازطرف خداوند متعال بود -
جلوگيری كند؛ )وَ سَيَعْلَمُ الّذِينَ ظَلَمُوا أيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ(.(1)
1) . شعراء، 227؛ «آنها كه ستم كردند بهزودى مىدانند كه بازگشتشان به كجاست!».
س. در زمان خلافت ابوبکر، على در جنگ با مرتدين مشارکت نمود و کنيزى از افراد اسير شده بنىحنيفه بهره او شد که بعدها على از او صاحب فرزندى به نام محمد حنفيه گرديد.
از اين برمىآيد که از ديدگاه على، خلافت ابوبکر درست بوده است و اگر درست نمىبود، على مشارکت با او را در اين امر نمىپسنديد.
ج. علي(علیه السلام) در جنگ با کسانی که بهعنوان مرتدين و ارتداد با آنها جنگيدند شرکت نداشت و ارتداد آنان - که در صحّت و مشروعيت حکومت ابوبکر و استبداد او در مقابل اهلبیت(علیهم السلام) حرف داشتند – بهعنوان امتناع از زکات بود.
قتل مالک بن نويره و جنايت تاريخي خالد - که عمر هم به آن اعتراض داشت و مجازات او را ميخواست - هم بهعنوان ارتداد انجام شد.(1)
بههرحال اميرالمؤمنين(علیه السلام) در اين جنگ و دعوا شرکت نداشت؛ و امّا جاريهای که به آن اشاره کردهايد که اميرالمؤمنين(علیه السلام) او را بهعنوان کنيز گرفته باشد چنان نبود.
حضرت او را به عنوان زن آزاد نکاح کرد. داستان اسير کردن او و حضور او در مسجد مدينه از زبان جابر بن عبدالله انصاري شگفتانگيز است:
وقتي او را وارد مسجد پيغمبر(صلی الله علیه و آله) نمودند، صدا به ناله و گريه بلند کرد و به قبر
1) . طبری، تاریخ، ج2، ص503؛ ابناثیر جزری، الکامل فی التاریخ، ج2، ص357 – 358.
مطهّر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) متوجه شد و خطاب کرد:
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللهِ وَ عَلَى أَهْلِ بَيْتِكَ مِنْ بَعْدِكَ هَؤُلَاءِ أُمَّتُكَ سبينا سَبْيَ النُّوبِ وَ الدَّيْلَمِ وَ اللهِ مَا كَانَ لَنَا
إِلَيْهِمْ مِنْ ذَنْبٍ إِلَّا الْمَيْلُ إِلَى أَهْلِ بَيْتِكَ؛ فَجعلت الحسنةُ السیئةَ و السیئةُ حسنةً فَسَبَیْنا.
سلام بر تو ای رسول خدا و بر اهلبیت تو امّت تو ما را همانند مردم نوب و دیلم به اسارت گرفتند. سوگند به خدا ما گناهی جز تمایل به اهلبیت تو نداشتیم. خوبیها بد و بدیها خوب شمرده میشوند لذا ما را اسیر کردند.
سپس روبه مردم کرد و گفت: ما را که به شهادت «لا إلهَ إلَّا الله وَمُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ» اقرار داريم اسير کردهايد؟ گفتند: چون منع زکات از ما کردند؟ گفت: گيرم مردها زکات را نداده باشند، زنان مسلمان به چه وجهي اسير ميشوند؟(1)
اين داستان مفصّل است. اين زن، قوم را محکوم کرد و اميرالمؤمنين(علیه السلام) او را بهعنوان اسير نگرفت، بلکه با او بهعنوان يک زن آزاد مسلمان ازدواج کرد.
1) . قطب راوندي، الخرائج والجرائح، ج2، ص593؛ بحراني، مدينةمعاجز الائمة الاثنىعشر(علیهم السلام)، ج5، ص179؛ مجلسی، بحارالانوار، ج42، ص84 - 87.
س. شيعه و اهلسنّت همه بر اين اجماع دارند که على فرد بسيار شجاع و دليرى بوده است که کسى به گرد پاى او نمىرسيد و او در راه خدا، از ملامت هيچ ملامتکنندهاى نمىترسيد.
آيا بعد از وفات پيامبر(صلی الله علیه و آله ) شجاعت على تمام شد و بهخاطر اين با ابوبکر بيعت کرد؟ و سپس بعد از او با عمر بيعت نمود؟ و سپس بعد از عمر بلافاصله با عثمان بيعت کرد؟ آيا نمىتوانست حتى برای يک بار بالاى منبر پيامبر(صلی الله علیه و آله ) برود و با صداى بلند اعلام کند که خلافت از او غصب شده است، و از دیگران سزاوارتر است، چون او وصی پیامبر(صلی الله علیه و آله ) است؟ چرا چنین نکرد؟
ج. جواب از اين پرسش واضح است. علي(علیه السلام) خلافت را به معناي ساير حقوق شخصي، حقّ خود نميدانست بلکه او، خود را برگزيده خدا و پيغمبر(صلی الله علیه و آله) براي اقامه دين و حفظ اسلام و مصالح امّت و مديريّت جامعه ميدانست.
در اين مسير، مواضع حضرت حفظ حقوق همگان بود. در امر خلافت و استنکار وضعي که جلو آمد، با امتناع خود و نيز امتناع و مخالفت بنيهاشم با دستگاه حاکمه، آنها را محکوم کرد و بر اساس همان وظيفه و مسئوليتي که داشت با آنها که در آن شرايط فقط به استبداد و به امر رياست ميانديشيدند و از جنگ و نزاع فيزيکي که در آن اساس اسلام را به خطر ميانداخت پرهيز نداشتند، به همان حدّ اعتراض
زباني و اعلام موضع اکتفا کرد.
کسي نيست که در تاريخ، مختصر تحليل و دقّتي داشته باشد و اين را نداند كه حضرت علي(علیه السلام)، بنيهاشم و خاندان پيغمبر(صلی الله علیه و آله) در مقابل حزب ابوبکر و عمر بودند
و علي(علیه السلام) در تمام طول حکومت اين سه نفر، هيچ مقام رسمي عهدهدار نگرديدند و بهعبارتديگر عامل حکومت نگرديدند، ولي براي حفظ اسلام با آنها مماشات ميفرمود.
او در مناسبات مختلف، عدم رضايت و عدم موافقت خود را از آن استبدادي که به اسم بيعت و فرصتطلبي جلو آمد اظهار ميکرد و اين از عجايب صبر و خويشتنداري است که شخصی با آن مقام شجاعت - که شما و همه آن را ميستايند - بر آن حقکشي ظاهر صبر کند و بهزور بازو و کشيدن شمشير، مخالفان را سرکوب نکند.
در مقام محکومنمودن آنها چه اعلامي از اين ظاهرتر است که در آن شوراي بسيار سياسيِ ششنفري صداي شکايت علی(علیه السلام) که ميفرمايد:
«فَيَا للهِ وَلِلشُّورَى مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ».(1)
به گوش دنيا ميرسد، در این شورا وقتي پيشنهاد به علي(علیه السلام) را مشروط به عمل به سيره ابوبکر و عمر ميکنند، حضرت رسماً آن را نميپذيرد و بياعتباري آن را اعلام ميکند.
1) . نهجالبلاغه، خطبه3 (ج1، ص34 – 35)؛ سبط ابنجوزی، تذکرةالخواص، ص118؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج1، ص184؛ «پناه میبرم به خدا از این شورا، در کدام زمان در برابر شخص اولشان در خلافت مورد تردید بودم تا امروز با اعضای شورا برابر شوم، مرا همانند آنها پندارند».
س. شيعه میگويند: ابوبکر و عمر کافر بودهاند. سپس مىبينيم که على خلافت آنها را مىپسندد و با هريک، پس از ديگرى بيعت کرده است، لازمه بیعت این است که علی معصوم نباشد چون با دو کافر ناصبی ستمگر بیعت کرده است و با این بیعت آنها را تأیید نموده است؟
ج. اين هم، باز افترا به شيعه است. شيعه، آنها را کافر اصطلاحي نميشمرد و با آنها در روابط، همان موضعي را که با ساير مسلمانان داشتند و اينک هم دارند، كه همه مسلمانان را به وحدت و اتحاد جبهه واحد در برابر شرق و غرب دعوت ميکنند.
و امّا بيعت، مسلّم و قطعي است که بنيهاشم و شيعيان اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) از بيعت با ابوبکر امتناع داشتند. اصل عدم بيعت آنها و غضب فاطمه زهرا(علیها السلام) به ابوبکر و عمر مورد اجماع و اتفاق است،(1)ولي بيعت امام(علیه السلام) با آنها مورد حرف و انکار است که قدرمسلّم اين است که بيعت به رضا، طيب نفس و عدم اکراه محقّق نشده است، بلکه بيعت ديگران هم بدون تهديد و ارعاب واقع نشد و غير از عمر کسي با رضايت بيعت نکرد، لذا اهلسنّت ميگويند: بيعت و حکومت به بيعت يک نفر منعقد ميشود. عمر، خودش بيعت کرد و سايرين را با الزام و اکراه و درواقع يک کودتا به
1) . بخاری، صحيح، ج4، ص42.
بيعت واداشت.
بههرحال، عدم بيعت اهلبيت(علیهم السلام) با ابوبکر ثابت است و وقوع آن بعد از امتناع ثابت
نيست و آنها که خبر از وقوع بعد از امتناع ميدهند، نميتوانند بدون اکراه آن را ثابت کنند و نقل ميکنند كه در جريان آن بيعتگرفتن، اميرالمؤمنين(علیه السلام) مشت دست خود را بسته بودند. هرچه خواستند باز کنند ميسر نشد و ابوبکر خود جلو آمد و دستش را روي دست آن حضرت گذارد.(1)
1) . مسعودی، إثباتالوصيه، ص146.
س. شيعيان ادّعا مىکنند که معاويه کافر و مرتد بوده است، اما آنها با چنين ادّعايى درواقع به على و فرزندش حسن توهين مىکنند، چون على وقتى در برابر معاويه شکست خورد، يعنى اينکه مرتدان او را شکست دادهاند و حسن وقتى امر زمامدارى مسلمين را به معاويه سپرد، پس او امر خلافت را به مرتدان سپرده است و مىبينيم که خالد بن وليد در زمان ابوبکر با مرتدان جنگيد و آنها را شکست داد. پس خداوند، خالد را در برابر مرتدان بيش از على يارى کرده است! و حال آنکه خداوند بر هيچکس ستم نمىکند و لشکريان ابوبکر، عمر و عثمان و نمايندههايشان در برابر کفار پيروز مىشدند، درحالىکه على توان مقاومت را در برابر مرتدان نداشت! و همچنين خداوند مىگويد: )وَلا تَهِنُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ(؛ «و سست نشويد و غمگين نگرديد و شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد».
اما على وقتى نتوانست معاويه را از ورود به قلمرو و شهرهايش منع کند او را به صلح فراخواند و از او خواست که هريک بر آنچه هست باشند. اگر آنگونه که شيعه مىگويند ياران على مؤمن بودهاند و آنها مرتد بودهاند بايد ياران على برتر قرار مىگرفتند و اين خلاف واقعيت است.
ج. حساب معاويه از ابوبکر، عمر و عثمان جداست. ابوسفیان پدر معاويه رسماً درحاليکه کور شده بود و حکومت را بر عثمان و بنياميه مستقر ديد، نفاق خود را
اظهار کرد و خطاب به بنياميه گفت:
تَلقفُوها(بینکم) تَلقف الکُرَة فَوَالله ما مِنْ جنّة وَلا نَار(1).
ايمان او و معاويه پس از غلبه تمام اسلام و مأيوسشدن کفار ازروي اضطرار بود.
معاويه همان کسي است که پيغمبر(صلی الله علیه و آله) درباره او، پدر و برادرش فرمود: «لَعَنَ اللهُ الرّاكِبَ وَالسائقَ وَالقائدَ»(2). معاويه همان کسي است که آن حضرت فرمود: «إذا رَأيْتُم مُعَاوِيةَ عَلى منْبَري فَاقْتُلُوهُ ...»(3)
امّا ترک جنگ با او از جانب حضرت امامحسن مجتبي(علیه السلام) براي شرايط خاص و فقدان انصار بود و صلح و واگذاري نبود. خلافت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) قابل واگذاري از جانب کسي به کسی ديگر نيست. مسئله از صلح حديبيه بالاتر نيست که عمر هم به پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) اعتراض ميکرد.(4)
امّا از خالد بن وليد چيزي نگوييد. آنها که با آنان جنگيد مرتد نبودند، بلكه مسلمان پاکاعتقاد بودند و در شرعيّت حکومت ابوبکر و پرداخت زکات به او شک و ترديد داشتند، يا يقين به عدم مشروعيت داشتند، چنانکه حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) و بنيهاشم و برخي ديگر از صحابه هم معتقد بودند.
ابوبکر را خليفه ندانستن موجب ارتداد نميشود و الّا بايد طلحه، زبير، عايشه و ديگران که عثمان را فاقد صلاحيت دانستند مرتد باشند و بعد هم ديگران که در
1) . بلاذری، انسابالاشراف، ج5، ص12 - 13؛ ابوالفرج اصفهانی، الأغانی، ج6، ص529؛ خلافت را مثل توپ بربايید (بقاپید) سوگند ]به آنکه ابوسفیان بر آن سوگند یاد میکند[ نه بهشتی و نه آتشی در کار است.
2) . طبری، تاریخ، ج8، ص185؛ سبط ابنجوزی، تذکرةالخواص، ص182؛ «خدا سواره، راننده و جلودار را لعنت کند».
3) . ابنحجر عسقلانی، تهذيبالتهذيب، ج8، ص65؛ «وقتی معاویه را بالای منبر من دیدید او را بکشید».
4) . اشاره به روایت «... فَقَال عُمَر بنُ الخطاب: واللهِ مَا شَکَکْتُ مُنْذُ أسْلَمْتُ إلّا یَوْمَئذٍ ...»؛ «سوگند به خدا که از روزي که اسلام آوردم درباره رسالت پيامبر شک نکرده بودم». سیوطی، الدرالمنثور، ج6، ص77.
اعصار بنياميه و بني عباس بر آنها شورش کردند و با آن حکّام فاسد و دربارهاي پر از گناه معارضه کردند، مرتد باشند.
اما شخص خالد بن وليد در اين جريان، عاري بر دامن ابوبکر، اهلسنّت و همه آنهايي که مثل او را ميستايند - که با آب دریاها هم شسته نمیشود - است؛ او مالک بن نويره آن
مسلمان خوب و مؤمن را به آن کيفيت شنيع و به قول او به هواي تصرّف زنش به قتل رساند و در همان شب بهزور و عنف با زن او همبستر شد.(1)
شما به اين جريانها افتخار ميکنيد و مخاطب به خطاب )وَلَاتَهِنُوا((2)را اين افراد ميدانيد، فإنّا لله و إنّا إليه راجعون.
و امّا اينکه علي(علیه السلام) معاويه را به صلح خوانده باشد هرگز هرگز.
ضمناً چرا آيه قرآن را به ميل خود تفسير ميکنيد! با اينگونه برداشت شما، پس در جنگ اُحُد که مسلمانها شکست خوردند مؤمن نبودند! آيا آن سران شما که فرار کردند و پيامبر(صلی الله علیه و آله) به يکي از آنها آن کلمه تاريخي - که براي معرّفي او کافي است - را فرمود، اين آيه را نشنيده بودند؟
واقعاً انسان تعجّب ميکند که اهلسنّت بخواهند با اين سخنان واهي از خود دفاع کنند و حقانيّت خلفا را ثابت نمايند! ولي چه کنند وقتي در برابر براهين محکم شيعه حرفي ندارند، ناچارِ به اين حواشي و پرتوپلاگوييها ميشوند و ضمناً از کلمات سؤالكننده کمال بيادبي نسبت به اهلبيت(علیهم السلام) مخصوصاً اميرالمؤمنين و حضرت مجتبي(علیه السلام)معلوم است.
اينها اگر در صفين بودند، حتماً ياروياور معاويه ميشدند و با امام جنگ ميکردند و اگر ميتوانستند در قتل امثال عمّار هم شرکت مينمودند.
در طيّ اين پرسشها مانند کسي که شک در ايمان علي(علیه السلام) داشته باشد به شيعه ميگويد نميتوانيد اثبات کنيد. جوابش اين است که ایمان علی(علیه السلام) و جهاد علی(علیه السلام)
و ساير فضایل علي(علیه السلام) را تو اگر سنّی هستی ثابت ميداني؟ چه شيعه ايمان ديگري را ثابت بداند يا نداند؛ اگر سنّي نيستي و از اصل مسلمان نيستي و حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) و علي(علیه السلام) و بزرگان از صحابه را قبول نداري، آن بحث ديگري است، ولي در بحث بين شيعه و سنّي نميتوانيد بگوييد اگر ايمان ابوبکر را نميپذيريد بايد منکر ايمان علي(علیه السلام) هم باشيد، چون اين دو لازم و ملزوم يکديگر نيستند.
س. صاحب کتاب نهجالبلاغه روایت میکند که، علی از پذیرفتن خلافت کنارهگیری کرد و گفت: «دَعُوني وَالْتَمِسُوا غَيْري؛ مرا رها کنید و کسی دیگر غیر از من را بجویید».
این عبارت بر باطلبودن مذهب شیعه دلالت میکند، چون شیعه میگوید که علی از سوی خدا به خلافت منصوب گردیده است و خلیفهشدن او فریضهای بوده است که ابوبکر به خاطر غصب این حق او مورد بازخواست قرار میگیرد. پس اگر چنین است، چگونه علی از پذیرفتن آن ابا میورزد؟
ج. اين فرمایش حضرت چنانکه از ادامه آن استفاده ميشود اعلام سوء اوضاع و فراموششدن سيره رسولالله(صلی الله علیه و آله) و ظهور بدعتها، مخصوصاً در امور مالي و انتخاب حکّام است که مثل طلحه و زبير وقتي ديدند امام(علیه السلام) در تقسيم بيتالمال مراعات تسويه و مساوات مينمايد، بيعت خود را شکستند و خواهان حکومت بصره و کوفه بودند.
در زمان عمر - که توزيع بيتالمال را درجهبندي کرد و تفاوت بين اشخاص مقرر کرد - امّالمؤمنين زينب بنت جحش، زوجه رسولالله(صلی الله علیه و آله) که بسيار متعبّد و نگهدار وصيّت حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) بود، وقتي عطاي عمر را براي او بردند - که براي زنهاي پيغمبر(صلی الله علیه و آله) امتياز قرار داده بود - در همان مجلس، تمام مبلغی را که عمر
فرستاده بود بين فقرا تقسيم کرد و دعا کرد و از خدا خواست که زنده نماند که بار ديگر عمر اين عطا را براي او بفرستد؛(1)و دعايش هم مستجاب شد.
و امّا در زمان عثمان - که هيچ حساب و کتابي نبود - به خواست عثمان و اطرافيانش از بنياميه، آن را بين خودشان تقسيم ميکرد.
اميرالمؤمنين(علیه السلام) اعلام ميفرمايد که دشواريهايي که بر عقلها و بر قلوب سنگين ميآيد در شرايطي که هست، تاريکيهاست و برداشتن اين تاريکيها را شما برنميتابيد و آن حضرت اوضاعي را که از جنگ جمل، صفين و نهروان جلو آمد، مشاهده ميفرمود.
اين اتمامحجّت بر آنهايي بود که با آن اصرار و التماس خواستار بيعت شدند و حضرت را قسم دادند و گفتند: آيا نميبيني که اسلام به چه حالي گرفتار شده است؟ فرمود: «من اجابت ميکنم، ولي بدانيد من اگر بپذيرم، به آنچه ميدانم عمل ميکنم».(2)
اينجا سخن از اين بود که شما اگر مرا ميخواهيد، بايد روش مرا در نفي بدعتها و بازگشت به عهد پيغمبر(صلی الله علیه و آله) - كه فراموش شده است - بپذيريد.
موقف، موقف خاصی بود كه ارزشهاي اسلامي، ضعيف و يا دستخوش تحريف و يا تبديل به ضدّارزش شده بود.
س. وقتى على زمام امور را به دست گرفت با خلفاى پيش از خود ابراز مخالفت نکرد، بلکه به تواتر از او ثابت است که بالاى منبر مىگفت: «خَيْرُ هذِهِ الأمّةِ بَعدَ نَبِيِّها أبُوبَكْر وَ عُمَر». همچنين على وقتى به حکومت رسيد ازدواج موقت را رواج نداد، حج تمتع را واجب نگرداند، «حىّ على خير العمل» را به اذان اضافه نکرد و «الصّلاةُ خَيرٌ مِن النَّوم» را از اذان حذف نکرد.
ج. جواب اين سؤال واضح است. براي علي(علیه السلام) فرصت آن که همه بدعتها را براندازد نبود. جنگ جمل، صفين، خوارج و مشکلات ديگر مانع بود که همه بدعتها را براندازد. اگر گذاشته بودند و ميدان براي علي(علیه السلام) صاف بود، همه را روز اول بر ميداشت و خود آن حضرت ميفرمود:
«لَوْ قَدِ اسْتَوَتْ قَدَمَاىَ مِنْ هَذِهِ الْمَدَاحِضِ لَغَيَّرْتُ أَشْيَاءَ».(1)
خبري هم که ميگوييد به تواتر از علي(علیه السلام) ثابت است؛ به تواتر که ثابت نيست هيچ، حتّی به يک سند صحيح هم روايت نشده است. شما از پيش خود خبر ميسازيد و آن را متواتر ميگوييد!
امّا مسئله متعه، حج تمتع و اذان، این از مشهورترين اموری است از مذهب
1) . نهجالبلاغه، حکمت272 (ج4، ص66)؛ ابن ابیالحدید، نهجالبلاغه، ج19، ص161؛ «اگر از این فتنهها و لغزشگاهها با قدرت بگذرم و لغزش پیدا نکنم خیلی چیزها را دگرگون میکنم».
اهلبيت(علیهم السلام)، كه قابلانکار نيست، بااينوجود، اختلاف در فروع فقه را چرا داخل در اصول و اختلاف اساسي بين شيعه و سنّي مينماييد. اگر در آن مسئله به حقّ برسيد،
اختلاف در اين مسائل فرعي مرتفع ميشود.
س. عمر قبل از وفاتش شوراى ششنفرهاى را تعيين کرد، سپس سه نفر از آنها دست کشيدند و بعد عبدالرحمن بن عوف کنار کشيد و عثمان و على باقى ماندند. پس چرا على از همان اوّل نگفت که درباره او به خلافت وصيّت شده است؟
ج. سزاوار اين بود که نخست در وجه شرعيّت خلافت به تعيين اين شورا و هويّت آن سخن بگوييد و بگوييد كه اين اختيارات را از کجا و طبق چه آيه و روايتي اين دو نفر به دست آوردند؟ مگر تعيين خليفه به سليقه، جوسازي و نظر شخصي و فردي است؟
در اينجا چهار گزينه جلو آمد: نخست، گزينه الهي حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) که در رسميترين صورت و اجتماع، در غديرخم(1)به امر خدا و با نزول آيه تبليغ(2)با آن تأکيد شديد ابلاغ شد و علاوهبرآن پيغمبر(صلی الله علیه و آله) ميخواست در مرض موتش به کتابت بنويسد که پس از آن گمراه نگردند که با معارضة رودررو، اهانتآميز، جسارت، بيادبي و بياحترامي آن مرد روبرو شد و درحاليکه پيامبر عزيز اوقات پاياني عمر خود را طيّ مینمود، در همين جلسه که همه مخصوصاً خويشاوندان
آن حضرت ميخواستند که به دستور پيغمبر(صلی الله علیه و آله) عمل شود و قلم و کاغذ حاضر کنند، عمر فرياد زد: «قَدْ غَلَبَ عَلَيْهِ الوَجَعُ وَعِندَکُمُ القُرآن حَسبُنا کِتٰابُ الله»(1).
غوغا و دعوايي بهپا کرد که بيم ضرب و محاربه میرفت، بنابراین پيامبر(صلی الله علیه و آله) آنها را به بيرونرفتن از مجلس امر فرمود که بيش از اين سابقه سوء تاريخي براي خود درست نکنند.
گزينه ديگر سقيفه بنيساعده و آن آشوب و آن جوّي را که ساختند و شتابي که براي تصرّف امارت و حکومت کردند که بدن پيغمبر خدا(صلی الله علیه و آله) روي زمين بود و هنوز مراسم تغسيل و تکفين انجام نشده بود که مردم را غافلگير کردند و بعد هم جمعي را با زور و ارعاب و برخي را هم بهعنوان مصلحت فوري به سکوت يا بيعت واداشتند و با مخالفت بنيهاشم و خليفه منصوص و جمعي از طرفداران و وابستگان به بنيهاشم، خود را حاکم قرار دادند.
گزينه سوم، تعيين جانشين بود که ابوبکر انجام داد و از پيش خود اين گزينه را انتخاب کرد و عمر را وليعهد خود نمود. آنچه که مورّخين اهلسنّت ميگويند اين است که ابوبکر درحاليکه در شدّت بيماري بود گاه از هوش ميرفت و گاه به هوش میآمد، عثمان وصيّت او را مينگاشت. وقتي به نوشتن اسم جانشين او رسيد، ابوبکر از هوش رفت ولي عثمان از پيش خود اسم عمر را نوشت. وقتي به هوش آمد از عثمان پرسيد. او هم گفت که اسم عمر را نوشته و او هم تأييد کرد(2)و به اين کيفيت، عمر به حکومت رسيد.
آنچه در اينجا زير سؤال است اينکه با اين حال که ظاهر بود ابوبکر حال و هوشي
ندارد؛ نه عمر - که شخصاً با وصيّت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) مخالفت کرد و «غَلَبَ عَلَيْهِ الوَجَعُ» را گفت - اينجا ايراد و اعتراضي كرد و نه ديگران و وابستگان او.
نکته ديگر - که حدس بعضي محقّقين است - اين است که اگر هم ابوبکر ميخواست نام عمر را بنويسد ولي از هوش رفت و در همان بيهوشي، عثمان اين برنامه را تمام کرد. خلاصه، اوضاع خاصي حاكم شده بود.
گزينه چهارم، شورا بود، آن هم نه شوراي آزاد، بلکه شوراي محدود به شش نفر و مشروط به شرايط خاص.
اين گزينه هم اختراع شخص عمر بود و چنان طراحی شده بود که اميرالمؤمنين علی(علیه السلام) انتخاب نشود.
اينها حقايق اصيل تاريخ است که هرکس تاریخ را منصفانه و بدون پیشداوری مطالعه کند به اين مطالب ميرسد. شما هم اگر كتابهای معتبر خودتان را ملاحظه كنيد به اين مطلب خواهيد رسيد.
س. شيعه مىگويد: ابوبکر و عمر خلافت را از على غصب کردند و عليه او توطئه نمودند تا او را از رسيدن به خلافت بازدارند.
ما مىگوييم: اگر آنچه شما مىگوييد درست است، پس چرا عمر، على را جزو افراد شورا قرار داد؟ اگر او را از شورا بيرون مىکرد چنانکه سعيد بن زيد را بيرون کرد، هيچکس اعتراض نمىکرد؟
پس آنها او را در جايگاهش قرار دادند. آنان شايستهترين و برترين را مقدّم نمودند و على را با کسانى که در سطح او بودند برابر کردند.
و بعد از کشتهشدن عثمان، مهاجرين و انصار بلافاصله با او بيعت کردند. آيا کسى گفته است که يکى از مهاجرين و انصار بهخاطر بيعت گذشتهاش با ابوبکر و عثمان از على معذرتخواهى نموده است؟
ج. داستان شورا، هم توطئهای عليه علي(علیه السلام) بود. جوّ سياسي و محيط ديني اقتضا ميکرد که مردم مستقيماً به سوي علي(علیه السلام) بروند. اينهايي که عمر، آنها را بهعنوان شورا معرفي کرد، هيچکدام موقعيت و مقبوليّتي نداشتند که در شرايط عادي کسي به سوي آنها برود و اظهار تمايل کند.
اين شورا بهاصطلاح بسيار سياستمدارانه طرح شد؛ هم پنج نفر را که اصلاً همسنگ و همطراز علي(علیه السلام) نبودند، همطراز او معرفي کرد و هم طوري بود که بازگشت جريان ردّ
به اصل را مانع ميشد؛ چنانکه در تعيين عمر از جانب ابوبکر نيز همين برنامه بود. اگر ابوبکر آن دخالت غيرمشروع را نميکرد، علي(علیه السلام) خودبهخود - که برگزيده بود - برگزيده ميشد.
قراردادن علي(علیه السلام) در آن شورا، خودش يکي از ظلمهاي بزرگ بر آن حضرت بود.
چرا خود را به کوري و کري ميزنيد! اينها کسي نبودند که با علي(علیه السلام) همطراز شوند. لذا علي(علیه السلام) در خطبه معروف شقشقيه شکايت ميکند و ميفرمايد:
«حَتَّى إِذَا مَضَى لِسَبِيلِهِ جَعَلَهَا فِي جَمَاعَةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ فَيَا للهِ وَ لِلشُّورَى مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ».(1)
آنها او را در جايگاهي قرار ندادند به گمان خودشان از جايگاه عالي و رفيعش که احدي از صحابه بهمانند او نبود او را به زير آوردند.
شما در زمان ما و در همه اعصار، اين سياستبازيها را ميبينيد. تعجّب است كه ميگوييد آنان، يعني اهل شورا شايستهترين و برترين را انتخاب نمودند!
واقعاً اين سخن را از سر فهم و شعور ميگوييد؟! عثمان را بر کداميک از صحابه ميتوان در صلاحيت مقدم دانست؟ به قول سيدقطب: اين از سوءحظ و بداقبالي مسلمين بود که باوجود شخصيتي، مثل علي(علیه السلام) عثمان زمامدار شود؛(2)
1) . نهجالبلاغه، خطبه3 (ج1، ص33 – 35)؛ سبط ابنجوزی، تذكرةالخواص، ص118؛ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج1، ص184؛ «تا دوران عمر سپری شد و عمرش به پایان رسید و به راه خود رهسپار شد. او خلافت را در گروهی قرار داد که پنداشت من همسنگ آنان و یکی از آنها هستم. پناه بر خدا از این شورا در کدام زمان در برابر شخص اولشان در خلافت مورد تردید بودم تا امروز با اعضای شورا برابر شوم؟ که هماکنون مرا همانند آنها پندارند، و در صف آنها قرارم دهند؟».
2) . سیدقطب، العدالةالاجتماعیة فی الاسلام، ص154.
لعل و مرجان را چه کس گفته است مانند خزف ج--ان علوي را که ن--سبت داد با ن--قش ج-دار
بعد از عثمان، آن اقبال کذايي مردم و التماس همگاني از آن حضرت، همه اظهار پشيماني، ندامت و معذرت بود. بعد شما ميگوييد کسي معذرت خواهي نکرد!
پس ميتوان نتيجه گرفت که اساس بنيان شورا براي اين بود که حضرت علي(علیه السلام) را کنار بگذارند و الا اگر اين شورا نبود حتماً و مسلماً مردم حضرت علي(علیه السلام) را انتخاب مينمودند.
س. وقتى فتنهگران شورشى خانه عثمان را محاصره کردند، على از او دفاع کرد و فرزندانش حسن و حسين را فرستاد تا از عثمان دفاع کنند. اين نشانگر آن است که بین على و عثمان برخلاف آنچه شيعه مىگويند دشمنى نبوده است.
ج. اين واقعيّت و حقيقت است كه علي(علیه السلام) ميخواستند در قيام مسلمانان عليه مظالم عثمان و مخصوصاً عليه خواص او از بنياميه و غير آنها، غایله با رجوع عثمان به حال استقامت و بركناركردن اطرافيان خائن خاموش شود، ولي سوء رفتار عثمان بر شعلهورتر شدن آتش فتنه ميافزود و زحمات حضرت را بياثر مينمود. عثمان وعده ميداد و به وعده عمل نميكرد و خلاصه سوء سياست او امري است كه بر همه روشن است و تاريخ، آن حكومت سياه را - كه براي همه مسلمانان اين همه بدآوري داشت - فراموش نميكند.
از اشخاص مشهور كه عليه او تحريك ميكردند، عايشه، زبير، طلحه و ديگران بودند(1)و وقتي كار به حصر عثمان و خطر قتل او منجر شد، اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) در دفاع از او و حفظ و خاموشكردن آتش فتنه فعّال بودند، ولي عواقب و تبعات سيره عثمان كه مثل مروان بر او مسلّط بود همه تلاشها را بياثر ميكرد. موضع
1) . ر.ک: طبری، تاریخ، ج3، ص476 - 477؛ ابناثیر جزری، الکامل فی التاریخ، ج3، ص206.
علی(علیه السلام) و سيره او نسبت به عثمان بسيار روشن و مشخص است.
شما تاريخ را بخوانيد. ببينيد علی(علیه السلام)، عثمان را چگونه معرّفی میكند و سيره او را چگونه مورد اعتراض قرار میدهد؟ تا بفهميد علی(علیه السلام) در مثل اين موضع، چرا میخواست مانع درگيری و قتل او شود.
س. شيعه معتقدند که على امامى معصوم است. سپس على را مىبينيم که دخترش امکلثوم «خواهر حسن و حسين» را به ازدواج عمر بن خطاب درمىآورد! شيعه بايد از دو چيز يکى را بپذيرند: اول اينکه بايد قبول کنند که على معصوم نيست، چون که دخترش را به ازدواج مرد کافرى درآورده است! و چنين سخنى با پايههاى اساسى مذهب شيعه متضاد است. دوم اينکه بپذيرند عمر، مسلمان است و على دوست داشته او دامادش شود و اين دو پاسخ حيرتآور است.
ج. شيعه جواب ميدهد که اميرالمؤمنين(علیه السلام) با عمر و ديگران مثل عمروعاص و مثل بغاة صفين و اصحاب جمل، مثل زبير، طلحه و خوارج، معامله به ظاهر اسلام مينمود و براي همه، حقوق از بيتالمال عطا ميکرد.
خريت بن راشد به آن حضرت عرض کرد: من شما را خليفه نميدانم و در نماز با شما شرکت نميکنم. حضرت در جواب فرمود:
«لَکَ بالمُسْلِمین مالم تُحَدِّث حَدَثاً».(1)
سيره و روش علي(علیه السلام) در حدّي بالا و عادلانه بود که انسان به تعجّب ميافتد.
امّا راجع به نکاح امّکلثوم و عمر، حرف و حديث در نفي و اثبات آن بسيار است، ولي با فرض وقوع آن، اين ملازمهاي که نوشتهايد مطرح نميشود، مثل سائر
1) . مامقانی، رجال، ج1، ص25 (ذكر خریت بن راشد)؛ «میتوانی این کار را بکنی با اینکه عطای تو از بیتالمال قطع نشده و کاملاً پرداخت خواهد شد به این شرط که بر احدی تعدی و تعرض نکنی».
تعاملها و مواضع آن حضرت با آنها بوده است.
س. بسیاری از بزرگان اصحاب از اهلبیت پیامبر زن گرفتهاند و اهلبیت از آنها زن گرفتهاند، به خصوص ابوبکر و عمر. پیامبر با عایشه دختر ابوبکر و حفصه دختر عمر ازدواج نمود و همچنین میبینیم که اهلبیت نامهای اصحاب پیامبر را بر فرزندانشان میگذاشتند، چنانکه در منابع شيعه آمده است علی یکی از پسرانش را ابوبکر نامید.
ج. اين بيانات، بسيار عاميانه است. بعضي از اسمها هم در جاهليت و هم در اسلام متداول بوده است و بسياري از دوستان خدا، همنام با دشمنان خدا بودهاند، چنانکه ازدواجها هم بر اساس ملاحظات شخصي و اشخاص انجام ميگرفت و همانطور که در جواب سؤالهای قبل هم گفتيم در مسئله کفر و اسلام، مزاوجتها برحسب ظاهر اسلام بوده است و خويشاوندان همسران ملاحظه نميشدند، چنانکه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) با صفيه دختر حي بن اخطب - که کافر و يهودي بود - نيز ازدواج کرد.
ازدواج با اولاد عثمان يا ديگري، دليل بر چيزي نيست. بسياري از عثمانيها و بعضي از اولاد ابوبکر و عمر بعداً شيعه خالص شدند. محمد بن ابي بکر پسر بلاواسطه ابوبکر از شيعيان اميرالمؤمنين(علیه السلام) بود و مادرش اسماء زماني که همسر ابوبکر هم بود از شيعيان بود.
ابنالحجاج آن شاعر معروف اهلبيت از اولاد حجاج ]بن یوسف ثقفی[، ناصبي بود. کشاجم از اولاد سندي بود و رشيد وطواط و عبدالباقي فاروقي از اولاد عمر
بودند. پس به اين حسابها، حقانيّت يا بطلان عقيده و مذهبی ثابت نميشود.
س. شيعيان چند شرط براى امام گذاشتهاند: يکى اينکه از همه پسران پدرش بزرگتر باشد، او را کسى جز امام غسل ندهد، بايد از همه مردم عالمتر باشد، محتلم نگردد و اينکه غيب بداند ... امّا اين شرايط، آنها را در مضيقه قرار مىدهد، زيرا مىبينيم که بعضى از ائمه از همه برادرانشان بزرگتر نبودهاند، مانند موسى کاظم و حسن عسكرى و بعضى را امامى غسل نداده است، مانند رضا که پسرش جواد او را غسل نداد، چون در آن وقت امامجواد هشت سال بيشتر سن نداشت و حسین بن علی را فرزندش زینالعابدین غسل نداد چون بر فراش مرض بود و لشکریان ابنزیاد اجازه نمیدادند! و نيز روايت کردهاند که پيامبر گفت: «براى هيچکسى جايز نيست که در اين مسجد جنب شود، به جز من، على، فاطمه، حسن و حسين».
اما دانستن علم غيب دروغى است که نيازى به ردّ کردن ندارد؛ زيرا خداوند در قرآن آن را ردّ كرده است.
ج. شيعيان، ائمه(علیهم السلام) را در امتداد هدايت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) ميدانند و آنها را عِدل قرآن ميشناسند که تمسّک به آنها منحصراً موجب نجات و رستگاري است.
اين اوصافي که نسبت به شيعه ميدهيد که براي امامان معتقدند، اوصاف بعيد از مقام اوليا نيست.
شما و ما ميگوييم پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به معراج رفته و براي آن زمان کوتاه به آن
همه تفصيلات باور داريم، بنابراين چه مانعي دارد که امام در صِغَر سن شخصاً حضور يافته باشند و مثل امام زينالعابدين(علیه السلام) براي تجهيز پدر از زندان کوفه به کربلا آمده باشد يا در صِغَر سن امامت داشته باشند، اين امري معقول و باسابقه است و قرآن در مورد حضرت يحيي و حضرت عيسي(علیهما السلام) بر آن ناطق است.
مسئله سدّ همه ابواب، غير از سدّ باب شخص پيغمبر و علي(علیهما السلام) از مسلّمات تاريخ است و دلیل بر اين است که براي علي نيز احترامات و مقاماتي که براي پيغمبر ثابت بوده به جز نبوّت، ثابت است و اين فقط روايت شيعه نيست اهلسنّت و محدّثين بزرگ آنها، آن را روايت نمودهاند(1)و اما اينکه شرط امامت، اکبريّت اولاد امامِ قبل باشد، چنين شرطي نزد شيعه نيست.
در کتاب کافي، 63 باب در ارتباط با صلاحيتهاي معتبر در امام و اوصاف امام ذکر شده كه اثري از اين شرط نيست و اگر کسي گفته باشد، توهّم و اشتباه است، گمان کردهاند که مناصب الهيه و دينيه بر اساس اعتبارات غيراصيل عرفيه است.
درحاليکه در بنيهاشم و اولاد عبدالمطلب، مثل ابوطالب و عباس بودند و از پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) بهحسب سن بزرگتر بودند، خداوند آن حضرت را به مقام رسالت برگزيد.
شايد آن کس که به عباس گفت: أنتَ أکْبَرُ أم رَسُولُ اللهِ(صلی الله علیه و آله)، همين انديشه را در ذهن ميپروراند. لذا عباس در جواب گفت: أنا أسنّ وَ رَسُولُ الله اَکْبَرُ من ازنظر سن بزرگترم ولی رَسُولُ اللهِ أکْبَرُ.(2)
بههرحال اين نسبتهايي که شما به شيعه ميدهيد، بياساس است و همانطور که مکرر گفتهايم رفتن به حاشيه و فرار از نقاط ضعف دیگران است.
هرچه بيشتر بگوييد، جواب اين همه نقاط ضعف و شواهد و دلایل که عليه مشروعيت حکومت اهل سقيفه وجود دارد، نخواهد شد.
شما راه خودتان را بررسي کنيد و پيش وجدان خودتان، خود را محاکمه کنيد.
و اما اینکه گفتید: دانستن علم غيب دروغي است که نيازي به ردّ کردن ندارد، زيرا
خداوند در قرآن آن را ردّ کرده است؛ جوابش اين است كه در بين شما بسياري هستند که براي افراد عادّي از صوفيه و غير آنها علم غيب قایلند چرا اين علم در مورد انبيا، و شخص رسول گرامي اسلام و اولیا و ائمه(علیهم السلام) نباشد؟
آيا اين همه اخبار از غيوب و مغيبات را که بهطور متواتر و بالاتر از تواتر از حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)، کتب تاريخ و حديث شيعه و سنّي روايت کردهاند و قطعيالثبوت ميباشند انکار ميکنيد يا فرقی بين علم غيب خداوند متعال - که بالذات است - با علم غيب بنده که من عندالله تعالي است نميگذاريد؟!
آيا آيه )قُل كَفى بِاللّهِ شَهِيداً بَيْني وَ بَيْنَكُم وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الكِتَاب((1)را نخواندهايد؟!
آيه )وَ قَالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكِتَابِ((2)را در امم سالفه نميدانيد؟
بعيد ميدانيد که در اين امّت نيز عالم به علمالکتاب باشد و اگر در امم گذشته )مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الكِتَاب( بوده، در اين امت - که اشرف امم و اعظم و اکرم همه عندالله تعالي است - )مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الكِتَاب( علم تمام کتاب، باشد؟
چه کسي مصداق اين عنوان غير از امامعلي(علیه السلام) باب علم نبيّ(صلی الله علیه و آله)(3)است؟ چرا خود را به جهالت ميزنيد؟
س. از ديدگاه شيعه، تعيين امام معصوم بهخاطر آن واجب است که ظلم و شرّ از همهجا از بين برود و عدالت برقرار شود.
سؤال اينجاست که آيا شما مىگوييد در هر شهر و آبادى که خدا آفريده، معصومى بوده است که ظلم را از مردم دور مىکرده است يا نه؟ آیا این گزافهگویی آشکار نیست؟
ج. ازنظر شيعه، بعث رسل، انزال کتب و تعيين و نصب امام برحسب حکمت ازطرف خدا براي اتمام حجّت انجام ميشود:
)لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيَى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ((1)
و
)لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّه حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ((2)
و امّا ترتّب مصالح و منافع خارجي بر آن از هدايت خلق، اصلاح امور و اقامه عدل، همه مترتب بر استقبال مردم از آنهاست و همچنانکه قرآن میفرماید بیشتر مردم کفران این نعمت را مینمایند و بعض پیغمبران را به شهادت رساندند. اگر مردم اطاعت کنند، حکومت عدالت در همه نقاط که شما نام بردهاید قابل اجراست.
اگر بنابه اينگونه ايرادها باشد، در مورد بعث رُسُل و پيغمبران نيز همین ایراد مطرح ميباشد و بر اساس اين ايراد بايد خدا براي هر شهر و هر روستايی پيغمبري بفرستد.
س. شيعيان مىگويند که امامت واجب است، چون امام، جانشين پيامبر است که شريعت اسلامى را حفظ مىنمايد و مىگويند: امام بايد از سوى خدا تعيين و منصوب شود و چون جهان به او نياز دارد بايد چنين شود و نیز مىگويند که امامت براى آن واجب است که لطفى است از الطاف الهى ...؛ چون مردم وقتى رهبر و راهنمايى داشته باشند ستمگر را از ستمکردن منع مىکند و لطف همين است.
به آنها گفته مىشود که ائمه دوازدهگانه غير از على به رياست، حکومت و فرمانروايى نرسيدهاند و اين قدرت را نداشتهاند که مردم را به خير وادار نمايند و از شرّ و بدى باز دارند، پس امام نیستند چون لطفی از آنها حاصل نشده است؟
ج. همه اين جهات و مصالحي که برشمرديد بر وجود امام مطاع و مبسوطاليد مترتب است و همه، برهان حقانيت و وجوب نصب امام از سوي خدا و تعيين خليفه بر پيغمبر است، چون نصب امام و بيتکليفنگذاشتن مردم اين فواید را دارد، بايد وضعيت سرپرستي مردم از سوي خدا معلوم شود و در بين احکام، بعد از اعتقاد به توحيد، نبوّت و معاد در ارتباط با نظام دين و دنياي خلق، امري مهمتر از مديريت و اداره جامعه نيست.
همان خدا که شخص صالح براي نبّوت را ميشناسد، صالح براي ولايت و مديريّت را ميشناسد و هم ازاينجهت که تعيين آن شخص صالح تعيين مرجع و حافظ مرکزيت
دين و رافع اختلاف است، بر خدا براي اينکه مردم اعتراض نداشته باشند و بهعبارتديگر مثل ساير نعمتهاي ظاهره و باطنه - که خلق آنها زمينه استفادة صحيح از آنها را فراهم مينمايد - نصب امام لازم است، امّا در اطاعتنکردن مردم و کفران
نعمت، آنها خودشان مسئولند؟
خداوند براي هدايت بندگان و تأمين مصالح آنها پيغمبران بسياري فرستاده که مردم آنها را کشتند. هدايت اکثريت بشر بهواسطه بعثت انبيا اگر فراهم نشد، دليل بر عدم لزوم بعثت انبيا نيست. خداوند خدايي است که: )أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى((1). او انسان را آفريده و بايد او را هدايت نمايد: )اِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً((2).
در نصب امام تأمين همه اين مصالح، اصل است. اگر کساني مانع شوند و نگذارند مردم از اين نعمت عظمي بهرهمند شوند، مانند آنها که پيغمبران خدا را کشتند و مانع از فعليت مصالح بعثت آنها شدند، مسئول هستند.
آن کسي که از نعمت گوش، چشم و عقل در مسير صحيح استفاده نميکند خودش مسئول است، ولي خدا براي اين مصالح و فوایدي که اين نعمتها دارد آنها را آفريده است.
امامحسن و امامحسين(علیهما السلام)به تنصيص قطعي پيغمبر(صلی الله علیه و آله) امام هستند. بايد اين امامت آنها به مردم ابلاغ شود و اگر مردم قدر اين ابلاغ را ندانستند و آنها را به شهادت رساندند و امامت و خلافتشان را غصب کردند، اين يک جريان و محاسبه دقيق است.
کارهايي که برحسب حکمت و مصلحت ميبينيد کارهاي خدايي است. او که آفريده است و ميآفريند هدايت ميکند و وسايل را در اختيار بنده ميگذارد؛ چشم عطا ميکند، عقل ميدهد و هزارها نعمت ديگر عطا ميکند. پيغمبران را و نيز امام و
وليّ امر را نصب ميفرمايد. اينها همه کارهاي خدايي است:
چ--اه است و راه و ديده بينا و آفتاب
تا هرکسي نگاه کند پيش پاي خويش
اگر پيغمبراني که کشته شدند نتوانستند کسي را هدايت نمايند يا اگر مردم از نعمت وجود امام يا پيغمبر بهرهمند نشدند، اصل حکمت بعثت انبيا و لزوم نصب امام از جانب خدا منتفي نميشود. سنّت الهي بر اساس )ربُّنا الّذي أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى((1)در هر رشته تکوين و تشريع جاري است و هدايتي بالاتر از هدايت خدا بندگانش را به خودش، به پيغمبرانش و جانشینان و به اوصيای آنها نيست، اگرچه بيشتر مردم نگرفتند و در همان هدايت اصل و اصيل از هدايتهاي خدايي استفاده نکردند.
1) . طه، 50. «به هر موجودي آنچه را لازمه آفرينش او بوده داده، سپس هدايت کرده است».
س. شیعه برای اثبات امامت دوازده امام به حدیث كساء استناد میكنند. سؤال این است كه چرا فاطمه كه نامش در حدیث كساء آمده جزو امامان نیست؟
ج. حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) سيدة نساءالعالمين، بضعةالرسول و قرينة ولىّالله، بانويي که در مباهله به حکم قرآن مجيد اختصاص شرکت داشت(1)و مصداق يگانه و منحصربهفرد نسبت به رسول خدا را داشت و از اهلبيت(علیهم السلام) هم يگانه بانويي بود که به مقام عصمت و طهارت از هر رجسی چون پدر، همسر و فرزندانش آراسته بود و در آن اجتماع که امّ سلمه اجازه حضور نيافت و جواب «أنْتِ عَلَی خَيْر»(2)شنيد، حضور داشت.
او در غير مقام نبوّت، در اخلاق، علم و کمالات نسبت به پدر نسخهاي مطابق اصل بود و مثل سایر ائمه(علیهم السلام) سيره، رفتار و گفتارش، دين، شرع و دليل احکام الهي است.
او بهعنوان بانوي اول اسلام در عفاف، عصمت و کرامت وجودش الگو و اسوه است.
ولي با همه اين مقامات آن حضرت امام نبودند و حديث کساء دليل بر عصمت ايشان است نه اينکه امامت را بيان نمايد. ائمه اثنىعشر همه ازطرف خداوند متعال منصوب شده و معلوم و مشخص ميباشند.
س. چرا شيعه، عصمت را مخصوص فاطمه میداند و دو خواهرش، يعنی رقيه و ام كلثوم را فاقد آن میداند حال آنكه آن دو هم دختر و پاره تن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هستند؟
ج. شيعه، هيچگاه از پيش خود، عصمت را به كسی اختصاص نمیدهد بلكه اين اختصاص از سوی خداوند متعال به آن حضرت داده شده است.
شما آيه مباهله(1)، آيه تطهير(2)و ساير آيات و روايات را بخوانيد.
هيچگاه حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درباره رقيّه و امّ كلثوم(علیهما السلام) نفرمود:
«بَضْعَةٌ مِنِّی».(3)
شما چرا درباره اين سؤال از خدا و رسول خدا نمیپرسيد كه چرا عصمت را به فاطمه(علیها السلام) اختصاص دادهاند؟
آنقدر جسورانه سخن میگویید و نصوص پیامبر(صلی الله علیه و آله) را نادیده میگیرید، گویی یک غیرمسلمان طرّاح این سؤالات است!
بهعلاوه، آيا آن دو بزرگوار، ربيبه پيامبر(صلی الله علیه و آله) بودند يا دختران آن حضرت؟!(4)
س. کلينى در کتاب کافى باب مستقلى بهعنوان (زنان از زمين ارث نمىبرند) آورده است و در اين مورد از ابىجعفر روايت کرده است که گفت: «النِّسَاء لا يَرِثْنَ مِنَ الأرْضِ وَلا مِنَ العِقارِ شيئاً؛ زنان از زمين سهميه ارث ندارند» كه در اين روايات فاطمه يا کسى ديگر استثنا نشده است.
پس بنابراين طبق روايات مذهب شيعه، فاطمه حق ندارد که خواهان ارث از پيامبر(صلی الله علیه و آله) باشد.
همچنين همه دارايىهای پيامبر(صلی الله علیه و آله) از آن امام است. از ابىجعفر روايت است که گفت: پيامبر(صلی الله علیه و آله ) خدا فرمود: «خَلَقَ اللهُ آدمَ وَأقْطَعَهُ الدُّنْيا قَطيعَة، فَمَا كَانَ لآدَم فَلِرَسُولِ اللهِ وَمَا كَانَ لِرَسُولِ اللهِ فَهُوَ لِلأئمةِ مِنْ آلِ مُحَمّد؛ خداوند آدم را آفريد و دنيا را بهعنوان ملک به او داد، پس آنچه از آدم بوده است به پيامبر(صلی الله علیه و آله ) خدا تعلّق دارد و آنچه از آن پيامبر(صلی الله علیه و آله ) خداست به ائمه آل محمّد تعلق دارد».
همچنين طبق عقيده شيعه، اولين امام بعد از پيامبر(صلی الله علیه و آله ) خدا على مىباشد. بنابراين على به مطالبه زمين فدک مستحقتر است نه فاطمه و على چنين نکرد؟
ج. در اينجا اولاً مغلطه کردهايد و چون نساء در حديث مذکور به معناي همسران است - و در برابر عناوين ديگري، مثل بنات، «دختران»، اخوات، «خواهران»، عمات و خالات ميباشد - اعم از همه اين عناوين گرفتهايد، درحاليکه خود آيه ارثِ نساء بهصراحت آن را عنوان خاص همسران مردان قرار داده است و لذا براي آنها ارث
خاص معين فرموده است و براي عناوين ديگر هم ارث معيّن ديگري مقرّر شده است.
ثانياً در مورد ارث نساء و همسران، اطلاق يا عموم مربوط به آنها مقيّد شده و زوجهاي که از زوج فرزند ندارد از زمين خانه او ارث نميبرد و بعضي فقها، اين
تخصيص را در مورد مطلق زمين زوج متوفّي ميگويند و اين روايات که نوشتهايد همه در مورد ارث زوجه از زوج است و احدي از فقها و محدّثين قایل به صدور اين روايات به قصد عموم زنها نيست و همانطور که از قرآن کريم استفاده ميشود نساء در اين آيات، عنوان همسر مرد است و به اجماع تمام شيعه در ساير شعب]تمام ماترک متوفی[ ارث - کما فرض الله -، زن و مرد از همه ترکه متوفّي ارث ميبرند.
امّا روايات راجع به ملکيت اعطايي خدا به حضرت آدم(علیه السلام) يا حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)، معنايش اين است که همه خود را نعمتخوار انبيا و ائمه(علیهم السلام) بدانند و با مسئله ملکيت و نظامات و احکام خاص آن، فرق دارد.
در اين مرتبه و برحسب اين توزيع، همه در قوانين تمليک و تملّک عليالسواء هستند. خود ائمه(علیهم السلام) در مورد خودشان به اين نظامات و احکام از ديگران بيشتر ملتزم بودند. لذا مثل حضرت اميرالمؤمنين(علیه السلام) خود را در اموال بیتالمال، مختار مطلق نميدانست.
اين مطالب از همه جهت عالي است و فهم معاني آن، انسان را روشن و به حقايق دين هدايت مينمايد و معاني بلند آن در حدیث قدسی «لَوْلاكَ لَمٰا خَلَقْتُ الاَفْلاك»(1)و «خَلَقْتُ الأَشْیٰاءَ لِأَجْلِكَ وخَلَقْتُكَ لِأَجْلِي »(2)، وجود دارد و در بياني از فرمايش
اميرالمؤمنين(علیه السلام) در نامهاي که به معاويه مرقوم فرموده است:
«فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَالنَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا».(1)
حقايق بلند ديگري وجود دارد که اهل علم و نکتهسنجان آن را متوجه ميشوند.
1) . نهجالبلاغه، نامه28 (ج3، ص32)؛ ابن ابیالحدید، نهجالبلاغه، ج15، 182؛ «ما ساخته پروردگارمان هستیم و سپس مردم ساخته ما هستند».
س. شيعيان ادّعا مىکنند که ائمه معصوماند اما بهاتفاق همه، کارهايى از ائمه سرزده که با عصمت ايشان منافى و متضاد است، بهعنوانمثال:
حسن بن على با پدرش على در اينکه به جنگ کسانى برود که مىخواهند انتقام خون عثمان را بگيرند مخالف بود.
حسين بن على در قضيه صلح با معاويه با برادرش حسن مخالف بود.
بعضى از کتابهاى شيعه از على روايت کردهاند که گفت: از گفتن حق به من يا ارایه مشورت عادلانه ابا نورزيد، زيرا من از خطا و اشتباه ايمن نيستم.
ج. مطيعترين افراد از اميرالمؤمنين شخص امامحسن(علیه السلام) بود. نگرش آنها به مطالب و مسائل يکسان بود و اميرالمؤمنين(علیه السلام) براي جنگ و جهاد با کساني که خونخواه عثمان باشند خارج نگشت، آنها خود غيرمستقيم از کشندگان عثمان بودند.
عايشه، طلحه و زبير برافروزنده آتش انقلاب مسلمانان عليه عثمان بودند و مردم را به قتل او تحريص ميکردند و «اقْتُلُوا نَعْثَلًا فَقَدْ كَفَر»(1)ميگفتند.
مخالفت امامحسن(علیه السلام) در هيچيک از مصادر شيعي و مصادر معتبر سنّي نقل نشده است و همچنين مخالفت حضرت امامحسين(علیه السلام) با حضرت امامحسن(علیه السلام) هرگز واقع نشد.
1) . طبری، تاریخ، ج3، ص477؛ ابناثیر جزری، الکامل فی التاریخ، ج3، ص206؛ بکشید نعثل را (اسم یک مرد یهودی است) بیگمان او کفر ورزیده است.
اجراي امر با امامحسن(علیه السلام) بود و حضرت امامحسين(علیه السلام) نسبت به امامحسن(علیه السلام) کمال ادب و احترام را رعايت مينمود.
شما با اين گفتهها شيعه را زير سؤال نميبريد، بلكه حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) را که آنها
را دو سيد جوانان اهل بهشت معرفی ميفرمود(1)، و میفرمود: «الحسن والحسین امامان قاما أوقعدا»(2)زير سؤال قرار ميدهيد؟ شما قرآن، آيه مباهله(3)و آيه تطهير(4)را ردّ ميکنيد!
امّا اينکه از حضرت اميرالمؤمنين(علیه السلام) روايت کردهايد كه من از خطا و اشتباه ايمن نيستم و از شدّت بغض و دشمني که با آن حضرت داريد ميخواهيد از کسي که به نصّ قرآن و نصوص صحيحه متواتر از حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، داراي مقام عصمت است، نفي عصمت نماييد، همين کلام، همين سخنراني و خطبهاي که اين جمله در آن است: «فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ وَلَا آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي إِلَّا أَنْ يَكْفِيَ اللهُ مِنْ نَفْسِي مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي»(5)را از صدر تا ذيل بخوانيد.
مسلمانها همه بخوانند و دنيا بخواند. اين خطبه و اين اظهار موضع از آن حضرت، دليل بر عظمت مقام او در همه فضایل و کمالات است.
اگر هيچ موضعي از آن حضرت غير از مواضعي که در اين خطبه از خود نشان داده
1) . احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص3؛ ترمذی، سنن، ج5، ص321 و دیگر مصادر معتبر اهلسنّت.
2) . فتال نيشابوري، روضةالواعظين، ص156؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابيطالب، ج3، ص163.
3) . آل عمران، 61.
4) . احزاب، 33.
5) . نهجالبلاغه، خطبه216 (ج2، ص201)؛ ابن ابیالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج11، ص102؛ «من در باطن خودم بالاتر از این نیستم که خطا نکنم و در کار خودم از خطا ایمن نیستم؛ جز اینکه خداوند آنچه را که او نسبت به آن اختیارش بیشتر از من است مرا کفایت کند».
است نبود، براي اينکه همه او را بعد از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله)، اعظم خلایق معرفي نمايند، کافي است.
اين خطبه برهان مبین است، اوج معرفت و تواضع مخلوق را در برابر خالق نشان ميدهد. اين خطبه نشان ميدهد که انسان تا کجاها بالا ميرود. همه بايد اين
خطبه را بخوانند و در معاني آن تأمل کنند. علما، حکما و دانشوران ازمنه و اعصار بخوانند و در پايان تذکّر ميدهم كه اين اعتراف و اقرار به عجز و عدم ايمنی از خطا و اشتباه بدون اعانت خدا، کمال توحيد است.
دعاهايي که از اهلبيت(علیهم السلام) رسيده و مشحون به اين مضامين بلند معرفتبخش استغفار آنها و استغفار شخص رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و اعتراف به نياز به کمک الهي و خود را ندیدن میباشد، برهان علم و معرفت است نه دليل نفي عصمت.
س. پيامبر(صلی الله علیه و آله ) اسعد بن زراره را به مدينه فرستاد تا مردم را به اسلام دعوت كند و تعاليم دين را به انصار بیاموزد و علاء بن حضرمى را براى چنين کارى به بحرين فرستاد و معاذ و ابوموسى را به يمن فرستاد و عتاب بن أسيد را به مکه فرستاد.
پس چرا شیعه ادّعا میكند که، از پيامبر(صلی الله علیه و آله ) جز على و يا مردى از اهلبيتش احاديث او را نقل نمىکنند؟
ج. شيعيان نميگويند غير از علي(علیه السلام)، کسي حديث از پيغمبر(صلی الله علیه و آله) روايت نکرده است. همه کساني که حضور پيغمبر اعظم(صلی الله علیه و آله) شرفياب ميشدند بهحسب استعداد خود از آن حضرت کسب معرفت ميکردند.
شيعه ميگويند كه علي اعلم از همه بود و همه به علم او محتاج بودند و اگر همه اصحاب در مسئلهای، نظري واحد داشته باشند و علي با آنها موافق نبود، حجّت، رأي علي(علیه السلام) و هدايت اوست و به گفته خليل بن احمد:
إحتياجُ الکُلِّ إلَيْهِ وَ إسْتِغْنائُه عَنِ الکُلِّ دَليلٌ عَلى أنَّه إمَامُ الکُلِّ.(1)
اکنون راجع به علوم ائمه(علیهم السلام) این چند سطر را از زبان یکی از بزرگان اهلسنّت
1) . سيوطی، بغيةالوعاة، ص243؛ مامقانی، تنقيحالمقال، ج1، ص402؛ «نیازمندی همگان به او و بینیازیش از همه دلیل بر این است که او امام و پیشوای همه است».
بشنوید. او شخصیتی است که همه علمای اهلسنّت او را به علم و مقام شامخ علمی میشناسند، کافی است که او شیخ اکبر الأزهر بود، ازجمله تألیفات او، کتابی است بنام الاتحاف بحبالاشراف، او راجع به علوم ائمه اثنیعشر(علیهم السلام) چنین میگوید:
إنّ آلَ البَيتِ حَازوا الفَضائِلَ كُلَّها عِلْماً وَحِلْماً وَ فَصَاحَةً و ذكاءً و بديهةً وَ جوداً و شَجاعَةً. فَعُلُومُهُم لاتَتَوقَّفُ عَلى تَكْرار دَرْسٍ وَلا يَزيدُ يَومَهم فيها عَلى ما كانَ بالأمْسِ. بَلْ هي مَواهب مِنْ مَولاهُم. مَن أنْكَرَها وَ أرادَ سَترَها كانَ كَمَنْ أرادَ سَتْر وَجْهِ الشَّمْسِ. فَمَا سَألهم في الْعُلُومِ مُستَفيد وَوَقَفوا ولا جرى مَعَهم في مِضمار الفَضْل قَوم الّا عَجَزوا وَتَخَلّفُوا وَكَمْ عَايَنُوا في الجلاد وَالجدال أمُوراً فَتَلقّوها بالصَّبر الجَميلِ وَمَا اسْتَكانُوا وَمَا ضعفوا. تقرّ الشَّقائق إذا هَدَرت شقائقهم وتصغى الأسْماع إذا قَال قائلُهم وَنَطَقَ ناطقُهم سجاياً خَصَّهم بها خَالِقُهم.(1)
تا اينكه میگويد:
وَقَدْ أشْرَق نُورُ هذِه السِّلْسِلة الهاشِميَّة والبيضة الطَّاهِرة
1) . شبراوی، الإتحاف بحبالاشراف، ص19؛ اهلبیت پیامبر همه فضیلتها را در اختیار دارند، هم علم و هم حلم و هم فصاحت و هم کیاست و هوش و هم خودجوشی و الهام و هم جود و سخاوت و شجاعت را دارا هستند دانش آنها به تکرار درس (درس خواندن) نیاز ندارد و علمشان امروز با دیروز فرق ندارد و زیادتر نمیشود؛ بلکه این علم موهبت و بخشش پروردگارشان به ایشان است هرکس بخواهد آن همه فضیلت را انکار کند و پوشیده دارد مانند کسی خواهد بود که جمال خورشید و چهره آفتاب عالمتاب را بپوشاند هیچکس در هر علمی از آنها چیزی نپرسید که آنها در جواب مانده باشند و نتوانند جواب بدهند و در میدان فضیلت هر گروهی که با آنها مسابقه دادند ناتوان و بازمانده شدند. این بزرگواران در صحنه مبارزه و جدال چه چیزهایی را دیدند که با اخلاق نیکو و صبر زیبا از آن استقبال کردند و ضعف و ناتوانی و جزع و زاری از خود نشان ندادند وقتی بیانِ رسای آنها بلند شود صدای دیگران خفه میشود و هنگامی که گوینده آنها لب به سخن بگشاید و به نطق آید هم به سخن آنها گوش فرا دارند. اینها سرشت و طبیعت و ویژگیهایی است که آفریدگارشان برای آنها اختصاص داده است.
النبوية والعصابة العَلَوية وَهُم إثنى عَشَر إماماً مَناقِبُهم علِية و صِفاتُهم سَنِيَّة وَنُفوسُهم شَريفة أبيّة و أرومتهم كَريمَة محمّدية. ثُمَّ ذَكَرَ أسمائَهُم الشَّريفَة عَليهمالصَّلوةُ وَالسَّلامُ.(1)
سپس نامهای شریفشان را ذکر کرده است. درود و سلام خدا بر آنها باد.
1) . شبراوي، الاتحاف بحبالاشراف، ص69؛ «نور این سلسله هاشمی و چراغ پاک نبوی و خاندان علوی همهجا را روشن ساخته است آنها دوازده امامند. فضایل و مناقبشان بالا و صفاتشان ارجمند و والا و روح و روانشان شریف است آنها مردانی هستند که از زیر بار ظلم و ستم رفتن اِبا و منع دارند. ریشه و اصل و نسبشان باارزش و محمّدی است.
س. شيعيان معتقدند که علم و دانش نزد ائمه آنها انبار شده است و آنها کتابها و دانشى را به ارث بردهاند که به ديگران نرسيده است.
آنها مىگويند: «صحيفةالجامعة»، «كتاب على»، «العبيطة»، «ديوانالشيعة» و «الجفر»، نزد ائمه هستند. از زمان غیبت مهدی تا به امروز فایده حقیقی این صحیفهها چیست؟ این چه ادّعایی است كه اینها دارند؟
ج. در اين اعتقاد چه اشکالي هست و چه شاهدي بالاتر براي اين ادعاها وجود دارد از علومي که از اهلبيت(علیهم السلام) صادر شد؟
اين علومي که از آنها به مردم رسيد و اين مکتب علمي که آنها بر روي اين امّت بلکه بر روي دنيا باز کردند، دليل است و شاهد صدق است.
آنها مردم را به مناسبتها از اين علوم آگاه کردند و امروز مکتب غنيّ و قويم شيعه در همه رشتههاي علوم اسلامي؛ از اصول دين و فروع دين، کاملترين و جامعترين هدايتها را در اختيار بشر گذارده است.
شما اگر از جفر و جامعه و اختصاص ايشان به علومي از رسولالله(صلی الله علیه و آله) استبعاد ميکنيد.
دانشمند بزرگي، مثل ابنخلدون ميگويد (به اين مضمون): از امامي مثل جعفر بن
محمد بعيد نيست.(1)
جامعيت علوم اهلبیت(علیهم السلام)
س. شيعيان معتقدند که علم و دانش نزد ائمه آنها انبار شده است و آنها کتابها و دانشى را به ارث بردهاند که به ديگران نرسيده است.
آنها مىگويند: «صحيفةالجامعة»، «كتاب على»، «العبيطة»، «ديوانالشيعة» و «الجفر»، نزد ائمه هستند. از زمان غیبت مهدی تا به امروز فایده حقیقی این صحیفهها چیست؟ این چه ادّعایی است كه اینها دارند؟
ج. در اين اعتقاد چه اشکالي هست و چه شاهدي بالاتر براي اين ادعاها وجود دارد از علومي که از اهلبيت(علیهم السلام) صادر شد؟
اين علومي که از آنها به مردم رسيد و اين مکتب علمي که آنها بر روي اين امّت بلکه بر روي دنيا باز کردند، دليل است و شاهد صدق است.
آنها مردم را به مناسبتها از اين علوم آگاه کردند و امروز مکتب غنيّ و قويم شيعه در همه رشتههاي علوم اسلامي؛ از اصول دين و فروع دين، کاملترين و جامعترين هدايتها را در اختيار بشر گذارده است.
شما اگر از جفر و جامعه و اختصاص ايشان به علومي از رسولالله(صلی الله علیه و آله) استبعاد ميکنيد.
دانشمند بزرگي، مثل ابنخلدون ميگويد (به اين مضمون): از امامي مثل جعفر بن محمد بعيد نيست.(2)
اگر اين اختصاصات نباشد، حديث «أنَا مَدِينَةُ العِلْمِ وَعَلِيٌّ بَابُهَا»(3)و احاديث متواتر ثقلين(4)، سفينه(5)و احاديث و دلایل قطعي ديگر، معنا پيدا نميکند. البته عنوان وحي و انزال شرع و احکام با ارتحال نبيّ اعظم(صلی الله علیه و آله) بالرفيقالاعلي پايان پذيرفت. او خاتمالنبيين بود، امّا ائمه(علیهم السلام) با ملائکه ارتباط داشتند، با آنها گفتگو ميکردند و بهاصطلاح محدِّث بودند.
همه اين معالي درجات و شعب اعلي، درجاتي است که خداوند به پيغمبر يگانه و بيهمتاي خودش حضرت محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله) داده بود.
جا دارد که بگويم چرا حسد ميورزيد؟ همه ميدانند که ابوبکر، عمر و عثمان جاهل بودند و شما به آنها اعتراض نميکنيد، ولي علي(علیه السلام) و امامان معصوم(علیهم السلام) که عالم بودند، به آنها اعتراض ميکنيد. واقعاً بايد براي شما متأسف باشيم.
نسائي در سنن نقل ميکند:
كُنّا عِنْدَ عُمَر فَأتاهُ رَجُلٌ فَقَالَ يَا أميرالمؤمِنينَ رُبما نَمْكُثُ الشَّهْرَ وَالشَّهرينَ وَلا نَجِدُ الماءَ. فَقَال عُمَر: أمّا أنا فَإذا لَمْ أجِدِ الماءَ لَمْ أکُنْ أصلِّي حَتّى أجِدَ الماءَ.(6)
در بين ساير صحابه نيز بيسواد و کماطلاع فراوان بودند و اهلبيت(علیهم السلام) مخصوصاً اميرالمؤمنين(علیه السلام) منبع علوم لدنّيه و معارف اسلاميه بودند و علم همه صحابه در برابر
1) . ابنخلدون، تاریخ، «مقدّمه»، ج1، ص334.
2) . ابنخلدون، تاریخ، «مقدّمه»، ج1، ص334.
3) . حاکم نيشابوری، المستدرک، ج3، ص126 - 127 و مصادر دیگر اهلسنّت.
4) . احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص59؛ ترمذی، سنن، ج5، ص328 – 329؛ طبرانی، المعجمالکبیر، ج3، ص65 – 67.
5) . حاکم نیشابوری، المستدرک، ج2، ص343؛ ج3، ص151.
6) . نسائی، سنن، ج1، ص168؛ در نزد عمر بودیم مردی آمد گفت: امیرالمؤمنین بسا وقتها ما یکماه و دوماه درجایی میمانیم و آب پیدا نمیکنیم. پس عمر گفت من وقتی آب پیدا نکنم نماز نمیخوانم تا آب پیدا کنم.
علم آن حضرت نَمي از يَم و قطرهاي از دريا بود.
همان بود که ضرار بن ضمره در مجلس معاويه او را توصيف که ميکرد گفت:
يَتَفَجَّرُ الْعِلْمُ مِنْ جَوَانِبِهِ وَ تَنْطِقُ الْحِكْمَةُ مِنْ نَوَاحِيه(على لسانه).(1)
از صدر اسلام تا به امروز، همه علماي اسلام و اهل تحقيق و پژوهش از هر مذهب و ملّت علی(علیه السلام) را نابغه يگانه عالم انسانيت در علم و معارف ميدانند و آن دانشمند بزرگ مسيحي کتابي پر از تحقيق به نام الإمام علي صوت العدالة الانسانية(2)را در وصف اندكی از فضايل علی(علیه السلام) مینويسد.
شما ناراحتيد که آنان که به آنها دلبستگي داريد، مايه علمي نداشتند و فاقد صلاحيّت بودند.
در حسدورزي به علي(علیه السلام)، شما مصداق اين آيه از قرآن هستيد: )أمْ يَحْسدُونَ النَّاسَ عَلى مَا آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ((3)و علي(علیه السلام) و ائمه(علیهم السلام) مصداق اين آيه و محسود شمايند: )فَقَد آتَيْنا آلَ ابْراهِيمَ الكِتابَ وَالحِكْمَةَ وآتَيْناهُم ملْكاً عَظيماً. ((4)خدايي که به آل ابراهيم، کتاب و حکمت عطا کرد و اسماعيل و اسحاق، آن پيامبران عظيمالشأن را عطا فرمود، به محمد(صلی الله علیه و آله) هم، علي، حسن، حسين و ساير ائمه اهلبيت(علیهم السلام) را عطا کرده است.
1) . ابونعیم اصفهانی، حلیةالاولیاء، ج1، ص84؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج3، ص107 - 108؛ ابنعساكر، تاریخ مدینة دمشق، ج24، ص401؛ علم و دانش از اطراف او میجوشد و حکمت از دور و برش گویا میشود.
2) . ر.ک: جرج جرداق، الامام علي صوت العدالةالانسانیه.
3) . نساء، 54؛ «يا اينكه نسبت به مردم [پيامبر و خاندانش]، و بر آنچه خدا از فضلش به آنان بخشيده، حسد مىورزند؟».
4) . نساء، 54؛ «ما به آل ابراهيم، (كه يهود از خاندان او هستند نيز،) كتاب و حكمت داديم و حكومت عظيمى در اختيار آنها [پيامبران بنى اسرائيل] قرار داديم».
خدا در قرآن در مورد ابراهيم(علیه السلام) ميفرمايد: )وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُد وَسُلَيْمَان وَايُّوب وَيُوسُف
وَمُوسى وَهارُونَ وَكذلِكَ نجزِي المُحْسِنينَ ((1)چرا استبعاد ميکنيد که از ذريّه پيغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله)، شخصيّتهايي آنچناني پيدا شوند که در علم، همطراز آن گذشتگان باشند.
در کلمه )وَكذلِكَ نَجْزِي المُحْسِنينَ ( تأمّل کنيد. اينگونه پاداش و جزا دادن، سنّت و وعده قطعي خداست. چگونه ميشود نسبت به محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله)، شخص اول ممکنات اين پاداش را عطا نکند؟ چه کسي در بين محسنين از آن حضرت بالاتر و سزاوارتر به اين پاداش است؟ در اين معاني فکر کنيد و به خود آييد.
1) . انعام، 84؛ «از فرزندان او، داوود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسى و هارون را (هدايت كرديم) اينگونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم!».
س. آيا غير از قرآن، کتابهای ديگری بر پيامبر(صلی الله علیه و آله ) نازل شده است و فقط علی از آن آگاه بوده است؟ اگر بگوييد نه، پس امثال روايت ذیل چیست:
علی گفت: «سوگند به خدا که صحیفههای زيادی پيش من هست، زمينهای پيامبر خدا و اهلبيتش در آن مشخص شده است و صحیفهای نزد من هست که به آن عبيطه گفته میشود و در آن بيان شده است که شصت قبيله از قبايل عرب از دين بهرهای ندارند».
ما میگوييم اين روايت معقول نيست و نمیتواند قابل قبول باشد، اگر اینگونه باشد که این قبایل عرب از دين بهرهای نداشته باشند، پس معنايش اين است که يک مسلمان که از دين بهرهای داشته باشد وجود ندارد!
ج. اخبار و رواياتی كه غرابت متن و يا ضعف سند دارد بسيار زياد است و در رواياتی كه بخاری و مسلم در دو كتابشان آوردهاند بسيار بسيار بيشتر است.
اين دو، در كتابشان از نزديك يكميليون حديث، تعداد كمی را استخراج كردهاند كه شيعه و سنّی هيچكدام، به همه اين احاديث احتجاج نمیكنند.
بهعلاوه، از ضروريات مذهب شيعه اين است كه وحی و انزال احكام با رحلت پيامبر(صلی الله علیه و آله) قطع شد و نبوّت و پيامبری بعد او نيست و هركس معتقد به خلاف آن باشد، كافر و خارج از اسلام است.
بلی، شيعه معتقد است كه ائمه(علیهم السلام) دارای علم لدنّی میباشند و مثل اميرالمؤمنين علی(علیه السلام) علم خود را از پيامبر(صلی الله علیه و آله) دريافت نمود كه فرمود:
«عَلَّمَني رَسُولُ الله ألْفَ بَابٍ مِنَ العِلْمِ يَفْتَحُ مِنْ کُلِّ بَابٍ ألْفَ بَابٍ»(1)
شيعه در قول خداوند متعال كه فرمود: )قَالَ الّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكِتَابِ((2)معتقد است كه ائمه اهلبيت(علیهم السلام) دارای همين نوع از علم هستند و مراد از قول خداوند كه فرمود: )قُلْ كَفى بِاللّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُم وَ مَنْ عِنْدَه عِلْمُ الكِتَاب((3)، همين علم لدنّی ائمه(علیهم السلام) است.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درباره اهلبيت(علیهم السلام) فرمود: «لاتُعَلِّمُوهُم فَإنّهُم أعْلَم مِنْکم»(4)و حديث معروف ثقلين(5)که پيامبر(صلی الله علیه و آله)، اهلبيت(علیهم السلام) را عِدل قرآن معرفي مينمايند، البته بحث در اين باب، مفصّل است.
1) . صدوق، الامالی، ص737؛ همو، الخصال، ص572، 643 - 648؛ طبری امامي، دلائلالامامه، ص235؛ جوینی، فرائدالسمطین، ج1، ص101؛ «رسول خدا به من هزار باب علم آموخت که از هر بابی هزار باب گشوده میشود».
2) . نمل، 40. «کسي که علمي از کتاب آسماني داشت گفت».
3) . رعد، 43. «بگو: کافي است که خداوند و کسي که علم کتاب (و آگاهي بر قرآن) نزد اوست، ميان من و شما گواه باشند».
4) . طبرانی، المعجمالکبیر، ج5، ص167؛ هیتمی، الصواعقالمحرقه، ص226 - 228 (باب وصایای پیامبر)؛ «به آنان چیزی یاد ندهید، زیرا آنان از شما داناترند».
5) . احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص59؛ ترمذی، سنن، ج5، ص328 – 329؛ طبرانی، المعجمالکبیر، ج3، ص65 – 67.
س. اگر على و دو فرزندش داراى اين قدرت خارقالعادهاى هستند که کتابهاى شيعه آن را روايت مىکنند، و معتقدند که پس از مردن باز هم فایده میرسانند، پس چرا آنها وقتى که زنده بودند براى خودشان کارى نکردند و به خودشان سودى نرساندند؛ على در خلافت و حکومت با دشوارىهايى مواجه بود و سپس کشته شد و حسن به ناچار با معاويه صلح کرد و از خلافت دست کشيد و حسين در سختى قرار گرفت و سپس کشته شد و به هدفش نرسید، پس قدرتهای خارقالعادهای که داشتند کجا بود؟
ج. با اين منطق بگوييد اگر خدا هست يا اگر خدا قادر است، چرا اين بتپرستها و ستمکاران را يکباره هلاک نميکند؟! پس يا بتپرستي صحيح است و يا اصلاً - العياذ بالله - خبري از خدا نيست.
مکرّر گفتيم و نوشتيم که انبيا و اوليا، نظام عالم تکوين و تشريع را رعايت ميکنند، بلکه خود را به آن ملتزم ميدانند.
هرکجا تصرّفي در عالم تکوين نمودهاند يا اظهار قدرت فوقالعاده نمودهاند، معجزه و خارق عادت است که آن هم برحسب نظام است و نظاممند و به حساب و مقدار.
درک اين حقايق، محتاج به معرفت وسيع است.
آنها مأمور به ظاهر بودند و در ظاهر تمام قوانين عادي را رعايت ميکردند.
س. شيعيان ادّعا مىکنند که آنها فقط به احاديثى اعتماد مىکنند که از اهلبيت رسيده و صحیح هستند. آنها هريک از ائمه را مانند پيامبر(صلی الله علیه و آله ) مى شمارند که گفته او همانند گفته خدا و پيامبر(صلی الله علیه و آله ) مىباشد. بنابراين کمتر در کتابهايشان گفتههاى پيامبر(صلی الله علیه و آله ) يافت مىشود؛ البته آنها فقط آنچه را از ائمه غیر فرزندان حسن باشد بهحساب مىآورند!
ج. شيعيان، هرگز هيچيک از ائمه(علیهم السلام) را مانند پيامبر(صلی الله علیه و آله) نميشمارند و براي آنها هرگز مقام تشريع حکم و استقلال قائل نيستند.
در برابر پيغمبر(صلی الله علیه و آله) خضوع ائمه(علیهم السلام) بيش از خضوع هرکسی است. آنها حاملان علوم پيغمبر(صلی الله علیه و آله) ميباشند، نصوص احکام را از آن حضرت بيان ميکنند و اگر هم در بياناتشان و آنچه فرمودهاند به لفظ مستند نکرده باشند، تبليغ احکام اسلام را ميکنند، مثلاً اميرالمؤمنين(علیه السلام) که آن خویشاوندی تنگاتنگ را با پيغمبر(صلی الله علیه و آله) داشت و قرآن، او را به نفس حضرت(1)تعبير فرموده است، هرجا هرچه از دين، احکام، اصول و فروع ميگويد اگرچه مستند به آن حضرت نکند، برگرفته و فراگرفته از آن حضرت است.
مکتب، مکتب رسالت است و اين بزرگواران، متخصص در اين مکتب و مدرّس آن به مردم هستند؛ مدرّسان و متخصصاني که شخص پيغمبر(صلی الله علیه و آله) صيانت آنها را
1) . آل عمران،61.
از اشتباه تضمين فرموده و صلاحيّت آنها را در بيان دين و شرح و تفسير آن به امّت اعلام کرده است و صريحاً فرمود: «لَاتُعَلِّمُوهُم فَإنَّهُم أعْلَم مِنْکُم».(1)
اين است فقه اهلبيت(علیهم السلام) که با اين اساس و اتقان، مستند به شخص رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است. ائمه(علیهم السلام)، اين فقه را ابلاغ کردند. به رأي، استحسان و قياس در احکام خدا حرفي نزدهاند و همان است که شاعر گفت:
إذا شِئْتَ أنْ تَرْضَى لِنَفسِكَ مَذهَباً***يُنَجّيكَ يَومَ الْبَعْث مِنْ لَهَبِ النّارِ
فَ-دَعْ عَ-نْكَ قَوْلَ الشّافعيِّ ومالِكِ***وأحمدَ و المَروِيَّ عَنْ كَعْبِ أحبارِ
وَ والِ اُن--اساً قَ--وْلُهُمْ و حَ-ديثُهُمْ***رَوى ج-دُّنا عَنْ جبْرئيلَ عَنِ الْبارئ
اگر میخواهی برای خودت مذهب پسنديدهای را اتّخاذ كنی كه روز قيامت تو را از آتش در امان دارد، پس از خودت دور كن سخن شافعی و مالك و احمد و آنچه را كه از كعبالاحبار روايت شده است و ولايت مردمی را بر عهده بگير كه گفتارشان و روايتشان، اين باشد که روايت كرد جَدِّ ما از جبرئيل از باری تعالي. (2)
هويّت شيعه اين است و منصب امامان شيعه هم همين است، البته در بين اولاد امامحسن(علیه السلام) اگرچه بزرگان بسياري تا اين زمان و عصر ما همواره بوده و هستند، امّا امام زينالعابدين و باقرالعلوم(علیهما السلام) که پيغمبر(صلی الله علیه و آله) از وجودش و علمش خبر داد و امام جعفر صادق و امام رضا(علیهما السلام) از اولاد امامحسين(علیه السلام) به وجود آمدند و دنيا را از علم و فقه پر نمودند، اين، نقصان مقامات اولاد امامحسن(علیه السلام) نيست.
مقامات اين بزرگواران هم بسيار بالا و مؤيد به تأييدات الهي و غيبي بود که صدها و بيشتر از علماي اسلام و اهلبيت(علیهم السلام) تا عصر ما از اولاد امامحسن(علیه السلام) از
علوم ائمه اثنيعشر(علیهم السلام) بهرهمندند و به آن افتخار دارند.
شما که به شئون اهلبيت(علیهم السلام) اعتراف نداريد و از همه آنها جداييد، در اين مقولهها
هرچه بگوييد قصد حمله به مقامات اهلبيت(علیهم السلام) و ردّ صريح تنصيصات پيغمبر(صلی الله علیه و آله) را داريد!
س. در نهايت تعجّب بايد بگوييم که شيعه رواياتى را جعل کردهاند که متضمن اسامى امامان شيعه، بعد از رسولالله(صلی الله علیه و آله ) تا مهدى مىباشند و بااينوجود بعضى از مراجع تقليد معاصرشان وجود چنين نصى درباره اسامی امامان را انکار مىکنند، مثلاً یكی از آنها مىگويد: «روايات متواتر نقل شده ازطريق سنّى و شيعه، تعداد امامان را از نظر تعداد دوازده نفر معرفى کردهاند ولى ذکر سلسلهوار اسامى آنها در روايات نيست».
ج. نسبت جعل روايات به شيعه باتوجهبه اينکه هرکس به کتابهاي حديث و تأليفات علما و محدّثين آنها از قدمای اصحاب ائمه(علیهم السلام) تا اين عصر رجوع کند، به شدّتِ اهتمام آنها در صحّت و اعتبار احاديث و بررسي وجوه صحّت و نقاط ضعف آنها مطّلع ميشود.
آنها که اهل بررسي و تحقيق هستند، ميدانند که دامان علمای حديث و جوامع و اصول حديثي شيعه، منزّه از اين افتراست. حاشا که آنها کلمه يا حرفي را بهعمد به حديثي زياد و يا از حديثي کم کرده باشند.
البته کثرت روايات و عدم تخريج بعضي روايات در کتب معروف از صحاح و مسانيد، دليل جعل نيست؛ به اين جهت که مؤلفان اين جوامع در جمعآوري روايات، اهدافي خاص داشته و بهطورمطلق روايات را تخريج نکردهاند، و با پيشداوريهايي که داشتهاند روايات را گزينش ميکردند و اين احاديث که در بين آنها ضعاف و اشکالدار بسيار است، از بين صدهاهزار حديث انتخاب کردهاند که يقيناً در بين آنها
که ترک شدهاند احاديث معتبر صحيحالإسناد بيشتر از اينها بوده است که چون
اهدافي که مؤلفان داشتهاند آنها را تأييد نمينمايند آنها را روايت نکردهاند.
بخاري به اجتهاد خود احاديث صحيح را برگزيده است و بعضي محدّثين و حفّاظ، خود را حافظ صدهاهزار حديث معرّفي ميکردند.
يکي از عوامل مهمّ در ترک روايات اهلبيت(علیهم السلام)، سياست ترک رجوع به اهل بيت(علیهم السلام) بوده است که مثل بخاري از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) يک روايت هم نقل نکرده است. به قول شاعر:
قَ----ضِيَّ--ةٌ أشْ---بهَ بِالمرْزِئَ--ةِ***ه--ذاالبُخ--اريّ إم--امُ الفِ--ئَ-ةِ
بِالصَّادِقِ ال--صِّدِّيقِ م---ا إح-تجَ في***صَ--حي--حِهِ وَ اح--ت-جّ بِ-المرجِئَة
وَمِ--ث--ل عُمران بْ---ن ح-طان أو***مَ--روان وَابْ---ن المرأة الم-ُ-خْطِئة
مُ---شْ--كِ-لَة ذات ع--وار إل-ى***حيْ--رَة أرباب النَّهْ---ى مُ-لْجِ-ئَ-ة
وَحَ--قُّ بَيْ----ت ي-م--مته الوَرى***م---غ--ذةفي السّي-ْ-رِ أو مُبْطِ--ئة(1)
در مورد رواياتي که در آنها به اسم ائمه اثنيعشر(علیهم السلام) تصريح شده است، از قرنها قبل کتاب مفرد و خاص نوشته شده است، مثل کتاب مقتضبالأثر(2)و کتاب کفايةالأثر(3)که روايات ائمه اثنيعشر(علیهم السلام) را در دو بخش روايت نموده است؛ بخش اول، رواياتي که سندهاي آنها متصل به يکي از صحابه ميشود که از بيش از سي
1) . دانشمند اهلسنّت محمد بن عقيل علوی حضرمى، این اشعار را از استادش أبىبكر بن شهابالدين نقل كرده است. جریانی که خیلی شبیه است به مصیبت بزرگ، این بخاری پیشوای جماعت و طائفه، در صحیح خودش با سخن امام صادق راستگو احتجاج نکرده است و با سخن گروه مرجئه احتجاج کرده است؛ و با سخن مانند عمران بن حطان یا مروان و پسر زن خطاکار احتجاج کرده است؛ یک مشکلی است پرعیب که صاحبان عقل را به حیرت و شگفتزدگی واداشته است؛ سوگند به خانهای (کعبه) که مردم زیارت آن را اراده میکنند این عمل، در رفتار، سرعت و یا آهستگی و کندی است. ابنعقيل علوي، النصائحالکافيه، ص119.
2) . ر.ک: جوهری، مقتضبالأثر فی النصّ على الأئمة الإثنیعشر(علیهم السلام).
3) . ر.ک: خزاز قمی، كفايةالأثر فی النصّ على الأئمة الإثنیعشر(علیهم السلام).
نفر از صحابه و صحابيات با اسناد و مشايخ معتبر - که در هزار احتمال نيم احتمال
نسبت جعل حديث به آنها نيست - روايت کرده و بخش دوم، روايات ديگر است.
تعجّب است که کسي بگويد: ذکر اسامي آنها در روايات نيست! فرق است بين آن که کسي بگويد روايات هست و آنکه بگويد اصلاً روايت نيست.
اين بسيار بسيار حاکي از قلّت اطلاع و حاکي از ضعف مطالعات پيرامون امامت است، که مبتديترين مراجعهکننده حتي به کتابهاي فارسي و متداول بين عوام شيعه آن را ميداند، پس چگونه يک مرجع از آن بياطلاع مانده است؟ عجیب! والله هو العاصم من الخطأ. بههرحال، موضوع در نهايت وضوح و بينياز از بيان است.
س. مادر محمد بن عبدالله بن عمرو بن عثمان بن عفان، فاطمه بنت حسين بن على بن ابىطالب است. پس مادربزرگ محمد، فاطمه و پدربزرگش عثمان است.
از شيعه مىپرسيم آيا از نظر شما درست است که فاطمه نوهاى ملعون داشته باشد، چون بنىاميه که محمد از آنهاست از ديدگاه شيعه ملعون هستند؟
ج. اين پرسشهاي حاشيهاي، مشروعيّت و عدم مشروعيّت خلافت ابوبکر، عمر، يزيد و وليد را ثابت نميکند.
پسر نوح ملعون بود. شما بگوييد آيا سزاوار است پيغمبر خدا پسر ملعون داشته باشد؟
هم خوبان، پسر بد داشتهاند و هم بَدان. بعضي از شيعيان بسيار مخلص از اولاد دشمنان معلوم اهلبيت(علیهم السلام) بودهاند.
شما بگوييد آيا سزاوار است پيغمبر(صلی الله علیه و آله)، عمويي مثل ابولهب داشته باشند؟!
چون بناي ما در جواب بر اختصار است همين مقدار کافي است.
عقیده بدا و علم غیب اهلبیت(علیهم السلام)
س. بدا يکى از عقايد شيعيان است و ازطرفى آنها ادّعا مىکنند که امامان غيب مىدانند. آيا امامان از خداوند عالمترند؟
ج. در بدا، نسبت جهل به خداوند متعال نيست. بدا همان معنايي است كه برحسب اعتقاد همه مسلمين در استجابت دعا، براي دفع خطرات و اثر صدقه براي طول عمر و اين قبيل مسائل است كه بخش عمده دستورات ديني اسلامي ميباشد.
در اسماءالحسني، مثل مجيبالدعاء، دافعالبلاء و توقف بعضي از امور، مثل شفاي مريض به دعا و صدقه، سرّ بسيار عجيب و نهفتة بدا است و لازمه شناخت آن معرفت به اسمائهالحسني است.
افراد عوام و جاهل را نميرسد كه در مثل اين مسئله اظهارنظر كنند.
ببينيد دانشمندان خودتان چه میگويند. بايد سالها درس بخوانيد و كتابها ببينيد تا بتوانيد اين مطالب والا را درك كنيد. اينجانب مقاله مفصلي درباره بدا دارم که اهل تحقيق را به آن ارجاع ميدهم.
س. شيعه همواره حديث غدير و گفته پيامبر(صلی الله علیه و آله ) را تکرار مىکنند که فرمود: «أذَكِّرُكُمُ اللهَ فِي أَهْلِ بَيْتي» اما فراموش مىکنند که اولين کسانى که با اين وصيّت نبوى مخالفت کردهاند خود شيعه هستند، زیرا بسيارى از شيعيان به حسن بن على توهين مىکنند و او و فرزندانش را مذمّت مىکنند بااينکه حسن يکى از ائمه آنهاست و از اهلبيت است.
ج. همه اينها، تهمت و افتراست. شيعه، حضرت امام مجتبي سبط اكبر(علیه السلام) را امام دوم و رهبر منصوص از جانب پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) ميدانند و فعليّت امامت و رسميّت آن را در زمان حيات اين دو بزرگوار، دو سيّد جوانان اهل بهشت، با امامحسن(علیه السلام) ميدانند.
اين خلفای شما بودند كه به شهادت تاريخ، با غصب خلافت و وصايت علی(علیه السلام) و بعد از او يازده امام ديگر - كه منصوص ازطرف پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) بودند(1)- به امامحسن مجتبی(علیه السلام) و بلكه به همه اهلبيت(علیهم السلام)، اهانت كردند.
علما و فقهای بزرگ شیعه از هر دو نسل پاک و قُربی هستند. سلسله معروف به طباطبائي از سلسلههاي بزرگ سادات حسني و شرفا بوده و هستند و از عزيزترين
1) . ازجمله روایات اهلسنّت كه به دوازده امام و اسامی آنان اشاره كرده است: خوارزمی، مقتلالحسين(علیه السلام)، ج1، ص146؛ جوينی، فرائدالسمطين، ج2، ص134.
آل رسولالله ميباشند و احترام و تکريم خاصّی نزد همه دارند.
س. در نهجالبلاغه آمده است که على به پروردگارش میگفت: «اللّهُمَّ إغْفِر لی مَا أنْتَ أعْلَم بِهِ مِنّی؛ بارخدايا آنچه در مورد من که تو بدان از من آگاهترى را بيامرز». او دعا مىکند که خداوند گناهانش را ببخشد و اين با عصمتى که شیعیان ادّعا مىکنند منافات دارد!
ج. جاي كمال شگفتي است كه اين مواضع خاضعانه انبيا و اوليا و اعتراف آنها به قصور و حتي تقصير را دليل صدور گناه و خطا از آنها میشماريد! در دعاهاي اهلبيت(علیهم السلام) از اين اعترافات، طلب مغفرت و اظهار توبه و ندامتها به حدّي عنوان ميشود كه شخص اگر عمر دنيا را معصيت كرده باشد، آنگونه در درگاه خدا، خود را مقصّر نميداند.
اين اعترافات، لذتبخشترین حالات روحاني آنها و خودشناسي و خداشناسي آنهاست كه حتّي حركات، سكنات و اشتغال به مباحات و ضروريات حيات را خودنگري و انصراف از خدا ميدانستند و همواره در مقام عذرخواهي بودند. شما بايد با اين فکر کوتاه و خام خود به پيامبر(صلی الله علیه و آله) هم اعتراض کنيد.
پيغمبر اعظم(صلی الله علیه و آله) هم ميفرمايد: «إِنَّهُ لَيُغَانُ عَلَى قَلْبِي وَإِنِّي لَأَسْتَغْفِرُ اللهَ فِي كُلِ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّة»(1)يا «مَا عَبَدْنَاكَ حَقَّ عِبَادَتِكَ وَمَا عَرَفْنَاكَ حَقَ مَعْرِفَتِكَ».(2)شماها از بعضي
1) . ابوداوود سجستانی، سنن، ج1، ص339؛ نسائي، السننالکبری، ج2، ص116؛ طبرانی، المعجمالکبیر، ج1، ص302؛ «گاهی دلم از گناه پوشانده میشود و در هر روز هفتاد بار از خدا طلب آمرزش میکنم».
2) . مجلسی، بحارالانوار، ج68، ص22؛ «خدایا ما تو را آنگونه شایسته توست عبادت نکردیم و آنطوری که باید تو را بشناسیم نشناختیم».
اينگونه حضورها و معرفتها محروميد و نميتوانيد صاحبان اين مقامات را درك
كنيد. غايت فهم شما همين است كه به اين مواضع بلند انبيا و اوليا كه تمام هويّت آنهاست، اعتراض كنيد.
س. عالم شیعه مجلسى مىگويد: روبرو ايستادن با قبر لازم است گرچه برخلاف جهت قبله باشد، يعنى وقتى به زيارت ضريحهاى خود مىروند و دو رکعت نماز زيارت مىخوانند، بايد روبه قبر بخوانند گرچه قبله در سمت ديگرى باشد!
ج. کلام علّامه مجلسي را در اينجا تحريف کرده است(1)و آن را که ارتباطي به زيارت مقامات از نزديک و حضور در آنجاها ندارد و مربوط به سلام به ائمه(علیهم السلام) و در اينجا حضرت امامحسين(علیه السلام) از راه دور است، به سلام، زيارت و نماز در نزد قبر معنا کرده است و اين حرف نامربوط را گفته است.
نسبت به دور هم، اين يکي از احتمالات لطيفه است که برحسب آيه شريفه )فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّه((2)مطرح کرده است.
عجيب است که در کتاب بيش از صد جلدي بحارالانوار، مثل اين موارد را مورد ايراد قرار ميدهند و از مطالب بسيار و بيشماري که چند جلد ميشود؛ در اصول دين و اعتقادات صحيحه شيعه صرفنظر نموده است! و در اين کتاب آن مرحوم به نقاط ضعف کلمات علماي اهلسنّت نيز پرداخته است.
1) . خلاصه آنچه مرحوم مجلسی گفته، این است که هنگام خواندن زیارت شايسته است روبه قبر امام باشی، هرچند این کار مستلزم آن باشد که پشت به قبله باشی (مجلسي، بحارالانوار، ج98، ص369 – 370)، این سیره همه مسلمانان جهان است خود سلفیها هنگام سلام کردن بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ابوبکر و عمر، روبه ضریح و پشت به قبله میایستند و سلام میدهند این ربطی به خواندن نماز ندارد.
2) . بقره، 115؛ «پس به هر سو رو كنيد، خدا آنجاست!».
اگر مرد جواب و پهلوان بحث و تحقيق هستيد در آن مباحث غور کنيد که اگر
انصاف داشته باشيد بهسوي اهلبيت(علیهم السلام) و هدايتهای آنها به صراط مستقيم میگروید.
س. حسن بن علی با اينکه ياوران و لشکريانی داشت و میتوانست جنگ را ادامه دهد اما با معاويه صلح کرد و در مقابل، برادرش حسين بااينکه افرادش کم بودند و میتوانست صلح کند عليه يزيد قيام کرد. پس يکی از دو برادر کارش درست بوده و ديگری کارش اشتباه بوده است؛ زيرا اگر دستکشيدن حسن و صلحکردن او بجا بوده است، قيام حسين بدون آنکه قدرتی داشته باشد اشتباه است و اگر قيام حسين بجا بوده است، صلحکردن حسن اشتباه بوده است.
ج. عجيب است. هرکس آشنايي کمي با تاريخ داشته باشد فرق بين عصر امامحسن و عصر امامحسين(علیهما السلام) را ميداند و اين دو عصر، دو موقف و دو جريان را باهم قياس نميکند و از امامحسن(علیه السلام) نميپرسد که شما چرا مثل امامحسين(علیه السلام) نبوديد و از امامحسين(علیه السلام) هم نميپرسد که چرا مثل امامحسن(علیه السلام) عمل نفرموديد؟
درحاليکه اميرالمؤمنين(علیه السلام) به شهادت رسيده بود و آن سه جنگ بزرگ را معارضان اسلام برپا کرده و موجب ريختهشدن آنهمه خون و اتلاف نفوس شده بودند، معاويه با مکر، خيانت و خريداري دين و ايمان اشخاص، زمينه ادامه جنگ را از بين برده بود و بيشتر ياوران و رزمندگان خسته و به استراحت و آسايش مايل بودند و جز معدودي - که بههرحال از امام(علیه السلام) جدايي نميجستند - کسي آماده جنگ نبود.
مردم هم از عواقب ادامه تسلّط بنياميه و معاويه آگاه نبودند و گفته ابوسفيان را که گفته بود: «تَلقفُوها(بينکم) تَلقف الکُرَة فَوَالله مَا مِنْ جنّة وَلا نَار»(1)فراموش کرده و
بسياري هم نشنيده بودند و خلاصه احساس خطر نميکردند و ازهرجهت اوضاع چنان بود که هيچ صفآرايي در برابر آن هجوم اموي فراهم نبود و به صورتي که امامحسن(علیه السلام) عمل کرد، موقف اهل حق و مسلمانان واقعي محفوظ ماند.
تحقيق در تاريخ هرچه بيشتر باشد، به صلاحبودن اتخاذ موضع امام(علیه السلام) ظاهرتر ميشود.
اقدام امامحسن(علیه السلام)، يک متارکه جنگ براي نجات اسلام و جلوگيري از رسيدن به وضعي که معاويه رسماً آنچه را در دل داشت - که بر مغيرة بن شعبه هم گران آمد(2)- يعني برانداختن اسلام و نام پيغمبر اعظم(صلی الله علیه و آله) و در نتيجه، بازگشت رسمي به جاهليت اموي، بود.
از اين جهات حق، امامحسن(علیه السلام) بهحقّ منجي بود. آن حضرت با آن حلم بزرگ، با آن اخلاق کريمه، زهد، ايمان و عبادات، سوابق درخشان اهلبيت(علیهم السلام) را در مردم زنده کرد بهطوريکه احدي نبود که منکر شخصيت معنوي، پارسايي و پرهيزکاري او باشد. محبوبيت او در جامعه همطراز با محبوبيت جدّش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود.
امّا موقف امامحسين(علیه السلام) موقفي ديگر بود و شرايط ديگري داشت. معاويه در طول حکومت بيستساله خود با سياستهاي اسلامبراندازانه - که در بعضي امور علناً، مثل سبّ اميرالمؤمنين(علیه السلام) و در رشتههاي ديگر مزوّرانه بود - هرچه توانست اسلام را از
اصالت انداخت و به چيزي که نميانديشيد اسلام، الزام مردم به اسلام، حفظ سنّتهاي اسلام و امر به معروف و نهي از منکر بود و چون حضرت امامحسن(علیه السلام) را - که بزرگ بنيهاشم و شخص اول اسلام از جهات فضايل شناخته شده بود - مانع
از اعلام ]يزيد بهعنوان جانشين خود[ ميدانست، در کمال خيانت و جنايت، آن حضرت را شهيد نمود و يزيد را - که همه بر عدم صلاحيت او و سوابق سوء او اتفاق داشتند - به جانشيني خود برگزيد و خلاصه، طوري مسلمانان را مقهور نمود که کسي جرئت تذکر و هشدار نداشت.
سير سياسي، اجتماعي و فرهنگي اسلام، سير به زوال قطعي بود. يزيد را الفهود، القرود و الخمور ميدانستند و علاوهبر ارتکاب قتل امامحسين(علیه السلام)، واقعه حره و تحليل نواميس مردم مدينه بر سپاه شام و جرایم ديگر جناياتي بود که همه، هويّت ضداسلامي او و پدرش معاويه را برملا ساخته بود.
اسلام بهطور کامل در سراشيبي سقوط قرار گرفته بود. براي امامحسين(علیه السلام) آن عِدّه و عُدّه نبود که با يزيد اعلان جنگ بدهد. تنها راه جلوگيري از آن سيلاب و طوفان اسلامبرانداز، امتناع از بيعت، اعلام مخالفت و عدم مشروعيت نظام با بذل جان، ايثار، فداکاري و تحمل جانکاهترين مصائب بود که تنها در آن دوران خفقان کسي که مرد اين ميدان بود و کسي که بيش از هرکس اولي و احق به اعتراض بود امامحسين(علیه السلام) بود.
او، خود را بهتماممعنا مکلّف به حفظ دين، نجات اسلام از انقراض و بيدارساختن مردم ميدانست. بر عهده آن حضرت، حفظ رسالت جدّش، حفظ قرآن و حفظ سوابق درخشان بنيهاشم واجب بود.
چيزي از افتخارات اسلامي باقي نمانده بود که يا از بين نرفته و يا دگرگون نشده
باشد.
موضع امامحسين(علیه السلام) اين موضع بود که اگر پدر و برادرش هم بودند همين موضعشان بود.
عجيب است که شما ميگوييد: موضع امامحسن و امامحسين(علیهما السلام) باهم معارض بوده و شيعه ازاينجهت گرفتار شدهاند، هرکدام را درست و صحيح بدانند ديگري را بايد ناصواب بگويند!
مثل اين است که بگوييد: سيره پيغمبر(صلی الله علیه و آله) در مدينه با سيره او در مکه باهم تضاد داشتهاند!
ولی چه بايد کرد، وقتي انسان حرف حساب نداشته باشد، هر باطلي را حقّ و هر حقّي را باطل ميگويد.
س. ما قبول داريم كه شیعه فضايل مشخصی براى على، مانند پيشگامبودن در پذيرفتن اسلام، جهاد همراه پيامبر(صلی الله علیه و آله )(صلی الله علیه و آله)و دانش فراوان و زهد قائل است. امّا سؤال این است که آيا مىتواند چنين فضايلى براى حسن و حسين در مقابل سعد بن ابىوقاص، عبدالرحمن بن عوف، عبدالله بن عمر و ديگر مهاجرين و انصار ارائه دهد؟
ج. عجيب است که در اين سؤال به بعضي از فضايل شخص علي(علیه السلام)، مانند پيشگامبودن در پذيرفتن اسلام، جهاد همراه پيامبر(صلی الله علیه و آله) و دانش فراوان و زهد اشاره کرده و اعتراف مينمايد اما در مراتب و مقامات بلند امامحسن و امامحسين(علیهما السلام) در کنار افرادي، مثل عبدالله بن عمر و سعد بن ابيوقاص و عبدالرحمان بن عوف شکّ ميکند!
بلي، اگر اصحابي را که به اتّفاق امّت داراي فضيلت و مقبول همه ميباشند اسم برده بوديد، مناسبتي داشت؛ امّا اين دو سه نفر، نقاط ضعف متعدّدي دارند که نام آنها در اين مقايسه، مثل قرار دادن عدم در برابر وجود و ظلمت در برابر نور است.
دراينباره لازم است که خودتان مروري به کتابهاي خود داشته باشيد و فضايل و مناقب امامحسن و امامحسين(علیهما السلام) را در آنها بخوانيد و بعد يک همچنين سؤال بيپايهاي مطرح کنيد.
شما ميدانيد که آن گروه از اصحاب هم که در صحابت متعهّدانه رفتار کردند چه آنان که در عصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بودند و چه آنان که بعد از آن حضرت بر ايمان ثابت
ماندند، بهزور در جنب مقام حسنين(علیهما السلام) طرف قياس نميشوند.
طرّاح اين سؤال مثل اينکه سنّي نيست و گرنه حسنين(علیهما السلام) را با مثل عبدالله بن عمر زبون ضعيف - که پيشنهاد بيعت با حجاج نمود و او از دادن دستش به عبدالله بن عمر خودداري کرد و پايش را دراز نمود تا با او بيعت نمايد،(1)مقايسه نميکرد.
هر سنّي اگر سنّي باشد حتماً شنيده است که پيغمبر فرموده است: «الحَسَن وَالحُسَين سَيِّدا شَبابِ أهْلِ الجَنَّةِ»(2)، «إنّى أحبُّهُما فأحبّهما وأحبّ مَنْ يُحِبّهُما»(3)و هر سنّي اين آيه را خوانده که: )وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى **إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى((4)اگر کسي سنّي حقيقي باشد، اين جملهها را وحي ميداند.
1) . ر.ک: ابن ابیالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج13، ص242.
2) . احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص3؛ ترمذی، سنن، ج5، ص321؛ «حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشتند».
3) . ترمذی، سنن، ج5، ص322؛ «همانا منِ (پیغمبر) دوست دارم آن دو را و دوست دارم هرکس که آنها را دوست بدارد».
4) . نجم، 3 - 4. «و هرگز ازروى هواى نفس سخن نمىگويد! آنچه مىگويد؛ چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست».
س. معلوم و مشخص است که مادر حسن بن على، فاطمه مىباشد و نزد شيعه از آل عبا است و در اين مورد او با برادرش حسين فرقى ندارد. پس چرا امامت به فرزندان حسن نرسيد و در فرزندان حسين ادامه يافت؟
ج. اين تعبير در سؤال (نزد شيعه) تعبيری بسيار زشت و علامت شک و ترديد است. اين بزرگواران نزد همه شيعه و سنّي اهل کسا ميباشند(1)و اهل کسا منحصر به اين پنجتن است.
جواب از سؤال اين است که امامت، به نصب الهي و نصّ است، مثل نبوت. همچنانکه ايراد آنها که ميگفتند: )لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيم((2)بيجا و فضولي بود و جوابش )اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ((3)بود، در امامت هم جواب همين است(اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ).
س. شيعيان در کتابهايشان مىگويند که رفتن حسين بهسوى اهل کوفه و حمايتنکردن کوفىها از او و کشتن حسين سبب شد تا همه مردم مرتد شوند بهجز سه نفر. پس اگر حسين آنگونه که شيعيان مىگويند غيب مىدانست چرا بهسوى آنها رفت؟
ج. اين هم تهمت و دروغ است. شيعه نميگويند که همه مردم بهواسطه حمايتنکردن کوفيها از حضرت امامحسين(علیه السلام) مرتد شدند بهجز سه نفر.
شيعه ميگويند: هرکس در روز عاشورا در کربلا بود و در مواجهه آن دو گروه؛ گروه حق (گروه امام) و گروه باطل، امام را ياري نکرد، بزرگترين گناهان را مرتکب شده است.
شخص امام(علیه السلام) هم به اشخاصي که ميل قلبي به شهادت و نصرت آن حضرت را نداشتند سفارش مينمود که اگر مرد ميدان شهادت نيستيد اينجا نمانيد که صداي استنصار و اتمامحجّت مرا در روز عاشورا نشنويد، چون در آن صورت، نصرت آن حضرت واجب بود، در هیچ کتابی سه نفر که شما ميگوييد عنوان نشده است.
امام غيب ميدانست و ميدانست که او را به شهادت ميرسانند، امّا تکليف خود ميدانست که با يزيد بيعت نکند و فساد او را به مردم اعلام کند و با آن موضع جانانه براي حفظ اسلام و ابطال خط حکومت و ادارهاي که برپا شده بود عالماً از
شهادت استقبال نمود و اعلام «فَإنِّی لَا أَرَى الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً والْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ إِلَّا
بَرَماً»(1)فرمود.
براي شناخت قيام امامحسين(علیه السلام) عليه حکومت يزيد و اوضاعي که سخت اسلام را در خطر انقراض قرار داده بود، بايد کتابهاي محقّقانه پژوهشگران در تاريخ را مطالعه کنيد تا بدانيد اين برنامهها هم از مثل امامحسين(علیه السلام) واقع نميشد و به قول شاعر:
قَ-دْ أصْ-بَحَ الدّينُ مِنْهُ يَشْتَكي سقماً***وَمَ-ا إل-ى أحَ-دٍ غَ-ْيرِ الحسَين شَكا
فَ-ما رَأى السِّبْط للدِّين الحنيفِ شَفا***إلّا إذا دَمُ--هُ فِ-ی كَ-رْبَلا سُ-فِكا(2)
براي مطالعه بيشتر در اسرار و فلسفه قيام سيدالشهدا(علیه السلام) به کتاب پرتوي از عظمت امام حسين(علیه السلام) تأليف اينجانب مراجعه نماييد.
1) . ذهبی، تاریخالاسلام، ج5، ص12؛ هيثمی، مجمعالزوائد، ج9، ص192؛ و دیگر مصادر اهلسنّت؛ «مرگ را جز سعادت و خوشبختی و زندگی با ستمکاران را جز ملال و افسردگی نمیبینم».
2) . این شعر از مرحوم علامه سید جعفر حلّی+ میباشد. ر.ک: عاملی، الانتصار، ج8، ص305؛ دین خدا از دست او بهجهت بیماریاش به شکایت افتاد و به پیش احدی جز حسین شکایت نبرد، پس سبط پیامبر (حسین) برای دین، شفايی جز ریخته شدن خونش در سرزمین کربلا ندید.
س. شيعيان، همواره در کتابهاى خود مىگويند که حسين تشنه در ميدان جنگ به شهادت رسيده است و روى مخزنهاى آب اين عبارت را مىنويسند:(بنوش به ياد حسين).
سؤال اينجاست که طبق آنچه شيعیان مىگويند ائمه غيب مىدانند، پس آيا حسين نمىدانست که در اثناى جنگ به آب نياز پيدا خواهد کرد و تشنه خواهد مرد و نبايد مقدار کافى آب براى خود تهيّه مىکرد و آیا فراهم نمودن آب در جنگ از ضروریات نیست؟
ج. حضرت امامحسين(علیه السلام) ميدانست که تشنهلب به شهادت ميرسد. پدرش هم ميدانست. جدّش پيغمبر خدا(صلی الله علیه و آله) هم ميدانست و از شهادت و تشنگي او خبر داده بود.(1)
امّا انبيا و ائمه(علیهم السلام) در امور عادي و روابط اجتماعي به داناييهاي فوق ديگران عمل نميکردند. آنها در همان کسوت و رفتار سايرين عمل ميکردند تا زندگي آنها سرمشق و اسوه باشد، چنانکه در سیره نبوی هم به اين معنا اشاره شده است، مثلاً در اعزام به موته، حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) زيد بن حارثه با جعفر طيار را سردار سپاه قرار داد و بعد از آنها يک نفر از آن دو نفر را و پس از آن عبدالله بن رواحه را.
1) . از باب نمونه به روایاتی كه در این باب در كتب اهلسنّت آمده است مراجعه كنید: جوینی، فرائدالسمطین، ج2، ص104؛ قندوزی، ینابیعالموده، ج3، ص7 - 14.
آن حضرت به علوم لدنّيه ميدانست که هر سه نفر شهيد ميشوند، ولي مأمور به سير عادي بود، بلکه اگر اين ايراد شما وارد باشد، - العياذ بالله - بر کارهاي خدا نيز وارد است!
چرا كه خدا از شهادت برخي از پيغمبران مطّلع بود، بااينوجود آنها را به رسالت و دعوت مأمور کرد.
اين مسائل، فراتر از اين تصوّرات عاميانه است. نهضت بزرگ و پر از اسرار و آيات امامحسين(علیه السلام) که از علایم درخشان حقانيّت اسلام و مقامات حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و اهلبيت(علیهم السلام) و بنيهاشم است و براي هر مسلماني، برنامه عاشورا و قيام سيدالشهدا(علیه السلام) و فرزندان، برادران، اصحاب و انصار آن حضرت، سند عظمت است و درعينحال در اين برنامه مهم آسماني اصول و پايههاي محکم ديني رعايت ميگرديد و يکي از اصول در اين برنامهها و کارهاي انبيا و اوليا - که به اعطاي خدا از علوم لدنّي و قدرت در تصرّف در ممکنات بهرهمندند - اين است كه همه امور نظاممند است و نظامات ظاهري و سير بهاصطلاح طبيعي بايد محفوظ باشد و نظام مختلّ نشود و به علم عادي عمل مينمودند و هرکجا هم به آن علوم باطني و به آن قدرتها عمل کنند، عنوان خرق عادت و معجزه بود و به نظام خاصّ خود انجام ميگرفت.
س. آيا پيامبر بر خاک حسينى که امروز شيعه بر آن سجده مىکنند سجده کرده است؟
اگر بگويند: آرى؛ مىگوييم: به پروردگار کعبه سوگند مىخوريم که اين دروغ است! و اگر بگويند که بر تربت حسينى سجده نکرده است؛ ما مىگوييم: اگر چنين است، پس آيا شما از پيامبر راهيافتهتريد؟
ج. خاک و تربت حسيني در عصر پيغمبر، امامعلي، امامحسن و خود امامحسين(علیهم السلام) عنوان نبود که پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بر آن سجده کند. موجبه به انتفاي موضوع که نمیشود!
ما نميگوييم كه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بر تربت امامحسين(علیه السلام) سجده ميکرد که ناداني مثل شما بگويد: قسم به پروردگار کعبه ميخورم که دروغ است.
کربلا و روضه امامحسين(علیه السلام) و خاک و تربت کربلا همه پس از شهادت سيدالشهدا(علیه السلام) و دفن آن جسد مقدّس عنوان شد.
اگر ميگوييد چون پيغمبر(صلی الله علیه و آله) سجده نکرده، سجده شيعه بر آن غلط است؛ جواب اين است که مگر هر کار مباحي را که پيغمبر(صلی الله علیه و آله) انجام نداده است، حرام است؟
پس پيغمبر(صلی الله علیه و آله) سوار هواپيما نشده بود و از برق استفاده نکرد، آيا بر امّت حرام است؟ هرچند بعضي وهابيين همه اين کارها را بدعت ميدانند، مثلاً به كفر كسي
كه ميگويد زمين به دور آفتاب و به دور خودش ميگردد فتوا ميدهند!(1)خوب از
اين اشخاص جاهل بيش از اين توقع و انتظار نيست.
1) . عبدالكریم بن صالح حمید در كتاب هدايةالحيران في مسألةالدوران، ص12 – 32؛ این فتوا را از گوينده، نقل و از آن دفاع میكند.
س. شيعيان در کتابهايشان اعتراف مىکنند که علم حلال و حرام و مناسک حج به آنها جز ازطريق باقر و جعفر نرسيده است، يعنى در اين مورد از على چيزى به آنها نرسيده است.
آنها میگویند: شيعيان قبل از جعفر، مناسک حج و حلال و حرام خود را نمىدانستند، تا اينکه او آمد و مناسک حج و حلال و حرامشان را براى آنها بيان کرد. پس شيعه چگونه قبل از باقر و صادق عباداتشان را انجام مىدادند؟
ج. شيعيان ميگويند تمام احکام دين و شرايع اسلام را ما به سندهاي صحيح که به قول بعضي از بزرگان اهلسنّت اگر بر هر ديوانه يا بيمار خوانده شود در دم هُشيار ميگردد و شفا مييابد،(1)از شخص پيغمبر(صلی الله علیه و آله) روايت ميکنيم.
آنها رشته حديث از پيغمبر(صلی الله علیه و آله) را منقطع نکردند و مثل شما پس از يک قرن به فکر رجوع بهاصطلاح به سنّت نيفتادند.
امام محمّد باقر و امام جعفر صادق(علیهما السلام) براي رساندن علم و حديث به مردم فرصت يافتند. شيعه مناسک حج را از آنها تمام و کمال گرفتهاند.
اگر حديثي که امام جعفر صادق(علیه السلام) در مناسک حج روايت کرده، نبود - که در مثل
1) . أبونعيم اصفهانی، حلیةالاولیاء، ج3، ص191؛ زمخشری، ربيعالابرار، ص673؛ زرندي، معارجالاصول، ص175؛ شبلنجي، نورالابصار، ص155.
صحيح مسلم(1)روايت شده و ابوحنیفه رئیس احناف میگوید، امت عائله امامصادق(علیه السلام) در احکام و مناسک حج میباشند، و حدود چهارصد حکم از احکام حج از اين روايت
استفاده شده است - مردم به چه چيزی بايد عمل میكردند؟(2)
يکي از معروفترين محدّثين شما، ابوهريره سارق شيخالمضيره است که حدود پنجهزار حديث از پيامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) روايت کرده است با آن مدّت کم که محضر آن حضرت را با آن شرايط محدود درك كرده است.
تعجّب است که شما ميگوييد شيعه مناسک حج را نميداند و شما ميدانستيد!
اين شما و اين کساني که شما آنها را بهجاي پيغمبر نشانديد و حکّام ستمگر شما بودند که مانع نشر احاديث اهلبيت(علیهم السلام) شدند.
ابنعقده، کتابهاي متعددی از احاديث اهلبيت(علیهم السلام) تأليف کرده است به نام مسند اميرالمؤمنين، مسند سيدة نساءالعالمين، مسند امامحسن، مسند امامحسين، مسند امام زينالعابدين، مسند امام محمد باقر و مسند امام جعفر صادق(علیهم السلام)(3)که در كتاب اخير چهارهزار نفر از محدّثين روايت از آن حضرت دارند.
شيعه قبل از امامباقر(علیه السلام)، امام زينالعابدين(علیه السلام) را داشته و قبل از او امامحسين و امامحسن(علیهما السلام) و حضرت علي(علیه السلام) باب علم نبيّ را داشته است و هيچوقت متحيّر نبوده است. كسانی متحيّر بودند و هستند كه به مثل استحسان و قياس چنگ زدهاند!
س. عبدالله پسر جعفر صادق برادر اسماعيل بود و مادرشان فاطمه دختر حسين بن علی بن حسين بن على بن أبىطالب و هر دوی آنها بنابر گفته شما از دو طرف از سادات هستند.
پس چرا عبدالله بن جعفر بعد از برادرش اسماعیل كه در زمان صادق فوت كرد به امامت نرسید؟
ج. جواب واضح است كه امام منصوص ازطرف پيامبر(صلی الله علیه و آله) بعد از امام جعفر صادق(علیه السلام)، امام موسي بن جعفر(علیهما السلام) است كه در بين عام و خاص معروف به علم و فضيلت و شايسته مقام امامت است و حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) نامهاي ائمه اثنيعشر(علیهم السلام) را بارها فرموده بودند و (اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ).(1)
1) . انعام، 124؛ «خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را كجا قرار دهد!».
س. شيعه از جعفر صادق روايت مىکند که او مىگفت: ابوبکر دو بار مرا زاده است چون نسب جعفر صادق از دو طريق به ابوبکر مىرسد: اوّل ازطريق مادرش فاطمه بنت قاسم بن محمد بن ابىبکر و دوّم ازطريق مادربزرگش اسماء بنت عبدالرحمن بن ابىبکر، که اسماء مادر فاطمه بنت قاسم بن محمد بن ابىبکر است. سپس مىبينيم که شيعه روايتهاى دروغينى از امامصادق ارائه مىدهند که او جدّش ابوبکر را مذمّت مىنمايد! سؤال اینجاست که چگونه امام صادق(علیه السلام) از یک طرف به جد خود افتخار میکند و از طرفی به او طعنه میزند؟
ج.
عَنِ المرْءِ لاتَسْئَلْ فَسَلْ عَنْ قَرينِهِ
فَکُلُّ قَرينٍ بِالْمُقارِنِ يَهْتَدي(1)
بايد دانست که اگرچه اين دو نفر - ابوبکر و عمر - در مخالفت با خليفه منصوص همکاري کردند، ولي بين نفسانيات آنها و سوابق و نسب آنها جداييهای بسيار بود. موضعگيريهاي به ظاهر خشن و دور از اخلاق از عمر صادر شد که از ابوبکر نقل نشده است.
ازجمله در منع پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از وصيّت و آن خشونت و اهانت به مقام نبوّت، عمر بود که آنگونه جسارت نمود(2)که حتي به اشخاص عادي در چنان حالي
کسي چنين جسارتي نميکند.
از خود سنّيها بايد پرسيد که اين مخالفت صريح با امر پيغمبر خدا(صلی الله علیه و آله) چه عنواني دارد؟ بعد هم در جريان بيعتگرفتن، با آن غلظت، شدّت و تهديد، مردم را وادار به
بيعت ميکرد و نسبت به يگانه دختر رسول خدا سيدة نساءالعالمين نيز جسارت نمود و سوابق ديگر او در جاهليّت از جهت نسب و غلظت طبع - که گفته ميشود شش دختر خود را زندهبهگور نمود(1)- همه اينها او را بهگونهاي نامقبولتر مينمايد.
او حتّي از بيعت با ابوبکر نيز پشيمان بود و در آن فتنه ميگفت:
إِنَّ بَيْعَةَ أَبِي بَكْرٍ كَانَتْ فَلْتَةً وَقَى اللهُ شَرَّهَا.(2)
بههرحال ابوبکر، خصوص اين ظواهر را نداشت، مثلاً در طهارت نَسَب او حرفي نبود و در روحيات، نفسانيات و برخورد با مخالفان ملایمت داشت يا ملایمت ميورزيد.
اسماء بنت عميس، که همسر حضرت جعفر طيار برادر حضرت اميرالمؤمنين(علیه السلام) بود در حباله نکاح او قرار گرفت ولی روابط اسماء با بنيهاشم، مخصوصاً حضرت زهرا(علیها السلام) بسيار خوب بود و بعد از ابوبکر هم با اميرالمؤمنين(علیه السلام) مزاوجت کرد و به اين جهت محمّد بن ابيبکر که فرزند اسماء از ابيبکر بود در بيت حضرت اميرالمؤمنين(علیه السلام)، تحت تربيت اميرالمؤمنين(علیه السلام) قرار گرفت و در ايمان به ولايت، داراي آن درجه والا شد و مادر حضرت صادق(علیه السلام) دختر قاسم فرزند او ميباشد و عبدالرحمان بن ابيبکر اگرچه در جنگ جمل شرکت داشت ولي در نفي ولايتعهدي يزيد با حضرت امامحسين(علیه السلام) همراه بود و معاويه براي او صدهزار درهم فرستاد که
ولايتعهدي يزيد را قبول کند، ولی او ردّ کرد و قبول ننمود.
بههرحال اين سوابق، مسئوليت و گناه بزرگ ابوبکر را در عهدهدار شدن منصب و
مقامي که حقّش نبود کم نميکند و «وَلدَنِی أَبُوبَكْرٍ مَرَّتَيْن»(1)او را تبرئه نميکند، چنانکه فرمايش پيغمبر(صلی الله علیه و آله) است که به همين شيوه ميفرمايد: «أنا بنُ الفَواطِم»(2)و «أنَا ابنُ العَوَاتِكِ من سُلَيْم».(3)
1) . اربلی، كشفالغمه، ج2، ص374؛ مزي، تهذيبالکمال، ج5، ص75؛ ذهبي، تذکرةالحفاظ، ج1، ص166؛ ج6، ص155؛ ابنعنبه حسيني، عندةالطالب، ص195؛ «به دو واسطه من زاده ابوبکر هستم». (توضیح: امّفروه مادر امامصادق(علیه السلام) دختر قاسم بن محمد بن ابیبکر و مادر آن بانوی مکرّمه اسماء دختر عبدالرحمان بن أبیبکر است).
2) . یعقوبی، تاریخ، ج2، ص122؛ ابنعساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج3، ص108؛ ابناثیر جزری، الكامل فی التاریخ، ج2، ص33 - 35؛ «من پسر بانویی به نام فاطمه و عاتکه از سلیم هستم». (توضیح: مراد، فاطمه دختر عمرو بن عائذ بن عمران و فاطمه دختر ربیعه و فاطمه دختر حارث و فاطمه دختر سعد بن سهل است و مراد از عاتکه، عاتکه دختر هلال بن وهیب و عاتکه دختر عتواره و عاتکه دختر یخلد بن نضر بن کنانه است) به پاورقی بحارالانوار مجلسي، ج16، ص105 و ج19، ص171 – 172 ضمن حدیث16 مراجعه کنید.
3) . کلینی، الکافی، ج 5، ص51؛ طبرانی، المعجمالکبیر، ج7، ص169؛ حسینی کجوری، الخصائصالفاطمیه، ج2، ص7.
س. جعفر برادر حسن عسکرى مىگويد که برادرش فرزندى نداشته است. شيعه سخن او را قبول نمىکنند، چون به گفته آنها او معصوم نيست و سپس برای آنکه پایههای مذهب امامی از بین نرود ادّعاى عثمان بن سعيد را که مىگويد حسن فرزندى داشته است قبول مىکنند با اينکه عثمان هم معصوم نيست!
ج. فرزند امام يازدهم (م ح م د) است، جماعتي او را ديدهاند و شخص پدر بزرگوارش مکرّر به امامت او تصريح و تنصيص کردهاند.(1)
شما که بنا داريد انکار و ايراد بيجا نماييد، ميتوانستيد آن يک نفر مرد را هم نگوييد و از اصل، هم او را و هم وجود پدر و اجداد آن حضرت و تاريخ را منکر شويد تا همه محقّقان بدانند كه امثال شما بیسوادان، بدون دليل راهی ديگر رفتهايد!
غيبت امام و عدم حضور او در ملأعام، اين توهّم را براي بسياري پيش آورده بود که امام حسن عسكري(علیه السلام) بلاعقب ميباشند، امّا خواص و اشخاص مورد اعتماد از وجود او اطلاع داشتند و همانها هم به همه، آن را اظهار نميکردند كه مبادا جاسوسان حکومت از آن مطّلع شوند يا به هر جهت ديگر.
1) . صافی گلپایگانی، منتخبالاثر، ص320 - 347. ]خوشبختانه محدثان اهلسنّت کتابهای ارزندهای درباره حضرت مهدی(علیه السلام) نگاشتهاند و اخیراً در عربستان سعودی کتابی به نام بین یديالساعه منتشر شده و حق مطلب را ادا نموده است [.
جعفر نيز از آن اطلاع نداشت، امّا شيعيان و خواص از آن مطّلع شدند و حتي گوسفندان بسيار بهعنوان عقيقه براي ايشان ذبح کردند.
بالاخره سير اين برنامه و ولادت و حضور حضرت مهدي(علیه السلام) بهتدريج معلوم و آشکار شد و مورد قبول و ايمان همه شيعيان و بلکه غيرشيعيان واقع شد تا حدّي که بعض خلفای بنيعباس، مثل الناصر لدين الله به آن ايمان داشته و مورد قبولشان قرار گرفت.(1)
اخبار و رواياتي که دلالت بر غيبت آن حضرت دارد در کتابها و مؤلفاتي که قبل از ولادت حضرت امام حسن عسكري(علیه السلام) تأليف شده و در اختيار علما بود اين امر را چنان روشن كرده بود که خليفه هم نميتوانست آن را انکار کند. شما اگر سيری در كتب بزرگان خودتان داشته باشيد، خواهيد ديد كه دانشمندان خودتان به وجود آن حضرت و تنصيصات پيامبر(صلی الله علیه و آله) در مورد آن بزرگوار اعتراف دارند.
1) . يكى از اقدامات الناصر لدين الله كه شاهدی بر اعتقاد ايشان نسبت به اين امر میباشد اقدامی است كه در سال 606 هجری قمری انجام داد. وی دستور داد درب و شبكهای از چوب ساختند و در سرداب سامرا نصب كردند. آقابزرگ تهرانی، طبقات أعلامالشيعه، ج3، ص182.
س. شیعه در بسیاری از موارد، اجماع امّت را به بهانه اینكه قول معصوم در آن نیست ردّ میكنند.
همین شیعه را میبینیم كه گفتار یك زن به نام حكیمه را در مسئله وجود مهدی قبول میكنند.
ج. به وجود مهدي(علیه السلام) و ولادت آن حضرت، شيعه به قول پدر بزرگوارش که معصوم است اعتقاد دارند و همچنين به قول جماعت ديگر و بسياري که در عصر غيبت صغري و بعد از آن در عصر حاضر، يعني غيبت کبري، که همه آن حضرت را ديدهاند.
حکيمه هم يکي از خواتين معظّمه اهلبيت(علیهم السلام) است که جريان ولادت را خبر داده است و با اين تاريخ روشن و اظهر من الشمس، شكّی در وجود آن حضرت نيست.
س. شيعيان در داستانهاى زيادى که در مورد مهدى غايب خود مىگويند، ادّعا مىکنند که وقتى مهدى به دنيا آمد پرندگانى از آسمان بر او فرود آمدند که بالهايشان را بر سروصورت و بدن او مىماليدند. وقتى به پدرش گفته شد که اينها چه هستند؟ خنديد و گفت: اينها فرشتگان آسمان هستند که براى تبرّکجستن به اين نوزاد پايين آمدهاند و اين فرشتگان وقتى او ظهور کند ياوران او هستند!
ج. در کتاب روضةالواعظين اين روايت وارد شده است(1)ولي روايت کتاب روضةالواعظين اگرچه در کتب معتبر نيست، ولي اين مضامين و اخبار از ملائکه مورد انکار و استبعاد مؤمن واقع نميشود و بهعلاوه مکرّر گفتهايم كه در روايات، بايد اهلفن و اطلاع، اظهارنظر کنند وگرنه روايات غیرمقبول در جوامع سنّي خيلي بيشتر است و ما درباره کتاب بخاري و انتخاب او از احاديث، مطالبي را قبلاً گفتيم که ديگر تکرار نميکنيم.
بهعلاوه ميگوييم، نصرت غيبي الهي بهوسيله ملائکه – چنانکه از همين خبر هم استفاده ميشود - در زمان خروج است، چنانکه نزول ملائکه براي نصرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در جنگ بدر بود(2)
و در جنگ احد و جنگهاي ديگر نبود؛ زيرا امور با جريان
1) . فتال نيشابوري، روضةالواعظين، ص260.
2) . آل عمران، 123 – 126. « خداوند شما را در «بدر» يارى كرد (و بر دشمنان خطرناك، پيروز ساخت) درحالىكه شما (نسبت به آنها)، ناتوان بوديد. پس، از خدا بپرهيزيد (و در برابر دشمن، مخالفتِ فرمانِ پيامبر نكنيد)، تا شكر نعمت او را بهجا آورده باشيد! در آن هنگام كه تو به مؤمنان مىگفتنى: «آيا كافى نيست كه پروردگارتان، شما را به سه هزار نفر از فرشتگان، كه از آسمان فرود مىآيند، يارى كند؟!» آرى، (امروز هم) اگر استقامت و تقوا پيشه كنيد، و دشمن به همين زودى به سراغ شما بيايد، خداوند شما را به پنج هزار نفر از فرشتگان، كه نشانههايى با خود دارند، مدد خواهد داد! ولى اينها را خداوند فقط بشارت، و براى اطمينان خاطر شما قرار داده وگرنه، پيروزى تنها از جانب خداوند تواناى حكيم است!».
عادي سير داشت و اعجاز و نصرتهاي غيبي بهطور نادر جريان مييافت. پس نزول ملائکه و تبرکجستن آنها به وليّ خدا بعيد نيست.
ملائکه الهي همواره هستند و مأموريّتها و وظايف خاصّی دارند. امور غيبي و وجود عالم غيب و ملائکه برحسب آيات متعدّد قرآن کريم ثابت است و هر مؤمني بايد ايمان به وجود ملائکه داشته باشد.
چرا انکار يا استبعاد ميکنيد؛ آیا نخواندهاید که: )آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ (؟(1)
اگر همه مردم دنيا هم با شما در اين استبعادات و شبههافکنيها همراه شوند، شيعه ايمان به غيب دارد و به ملائکه که: «لايَعْلَمُ عَدَدَهُم إلّا هُو»(2)ايمان دارند.
س. در حديثی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) آمده است: «اگر از دنيا فقط يک روز باقى بماند، خداوند آن روز را طولانى مىکند تا آنکه در آن روز مردى از اهلبيت من برمىخيزد که اسم او اسم من است و اسم پدرش اسم پدر من است».
مشخص است که اسم پيامبر(صلی الله علیه و آله) محمد بن عبدالله است و شيعه مىگويند اسم مهدى محمد بن حسن است. اين اشکال بزرگى است!
ج.
إذالَمْ تَسْتَطِعْ أمراً فَدَعْهُ***وَ جاوِزْهُ إلی مَنْ يَسْتَطيعُ(1)
اي کاش شما کتابهاي خودتان را دراينباره ميديديد و بعد اشکال ميکرديد.
اين را که اسم پدرش اسم پدر من است زائده از عاصم در روايت أبيداوود اضافه كرده است(2)و درباره او گفتهاند كه به احاديث اضافه ميكرده است.(3)
حافظ گنجي میگوید: كه ترمذي اين روايت را آورده و عبارت «وَ إسْمُ أبيه إسْم أبي» را ذكر نكرده است(4)و امام احمد با آن ضبط و اتقان، اين حديث را در مسند
1) . هرگاه توانایی کاری را نداری آن را واگذار کن به کسی که توانایی آن را دارد.
2) . ابوداوود سجستاني، سنن، ج2، ص309.
3) . اربلي، کشفالغمه، ج3، ص277؛ طوسي، الغيبه، ص181 «پاورقي»؛ درباره شرححال زائده رجوع کنيد به: ابنحبان بستي، المجروحين، ج1، ص307 – 308؛ ذهبي، ميزانالاعتدال، ج2، ص65.
4) . ترمذي، سنن، ج3، ص343، «إسْمُهُ إسْمي».
خود در جاهاي مختلف به عبارت «إسْمُه إسْمي»(1)نقل كرده است، سپس گفته: حافظ ابونعيم طرق اين حديث را در مناقب مهدي جمع كرده است از جمع بسياري كه اسنادشان اينگونه است: عَنْ عاصِم بنِ أبي النّجود عَن زَر عن عبدالله عنِ النبي(صلی الله علیه و آله). و ازجمله اين افراد، سفيان بن عيينه است كه از طرق مختلفي آن را نقل كرده است.(2)
سپس تعداد زيادي از اصحاب حديث و مشاهير خود را نام ميبرد كه به خاطر طولانيشدن، آن را ذكر نميكنيم تا اينكه ميگويد: همه اينها «اسمه اسمي» را روايت كردهاند مگر عبيدالله بن موسي از زائدة از عاصم كه ميگويد: «و إسْمِ أبيه إسْمُ أبي».
و برای شخص عاقل جای هيچ شك و شبههای نيست كه اين زياده باتوجهبه اجتماع اينهمه از اصحاب حديث، هيچ اعتباري ندارد.
بهعلاوه، اينكه برخي احتمال دادهاند كه اين زياده در روايت براي تأييد بعضي از سياستها و حكومتها، مثل حکومت محمد بن عبدالله منصور عباسي ملقّب به مهدي يا تأييد قيام محمّد بن عبدالله بن حسين ملقّب به نفس زکيّة زياد و جعل شده است.
و كلام دراينباره مفصل است كه ميتوانيد به کتاب منتخبالأثر(3)مراجعه و آنچه كه از بعض بزرگان شيعه براي امکان مراد صحيح از روايت بيان شده مطالعه نماييد، مثلاً ميتوان گفت كه مراد از «إسْمُ أب النّبي(صلی الله علیه و آله)» کنيه او كه ابومحمد است باشد و مراد از «إسْمُ أبيهِ» كنيه امام حسن عسكري(علیه السلام) يعني ابومحمد باشد، ولي با توضيحي كه داديم نيازي به اين تفسير نيست.
س. شيعه از جعفر صادق روايت مىکنند که گفت: «صاحب اين امر مردى است که کسى جز کافر اسمش را صدا نمىزند ...».
و از حسن عسکرى روايت مىکنند که به مادر مهدى گفت: «بچهات پسرى است که اسم او محمد است و بعد از من، امام قائم اوست...». يک مرتبه مىگويند هرکس مهدى را به نام او صدا بزند کافر است و بار ديگر مىگويند که حسن عسكرى او را محمد ناميده است؟
ج. لفظ کافر در اين خبر و اخبار مانند آن کافر اصطلاحي نيست ممکن است اشاره باشد به اشخاصي که در مقام توهين به امام(علیه السلام) باشند و بخواهند نام آن بزرگوار را سبک بشمارند و امر مقدّس ايشان را در بين مردم کوچک جلوه دهند و يا معاني ديگري که علماي بزرگ ما آن را بيان فرمودهاند.
س. تناقضاتى درباره حيات مهدى شيعيان:
مادر مهدى کيست؛ کنيزى به نام نرگس، صقيل، مليکه، خمط، حکيمه و يا سوسن و ...؟
مهدى چه زمانى به دنيا آمده است؛ در سال 252، در سال 255، در سال 256 یا در سال 257 هجرى قمرى؟
چگونه پرورش يافت و بزرگ شد؟ از ابوالحسن روايت کردهاند که گفت: «ما در يک روز چنان رشد مىکنيم که ديگر مردم در يک هفته به آن اندازه رشد مىنمايند».
مهدى کجا اقامت مىکند؛ کوه رضوى، ذىطوى یا سامرا؟ و دهها سؤال دیگر...
ج. مکرراً ميگوييم اگر هر ايراد واهي به شيعه طرح کنيد، اصل ادّعای غيرمشروع شما را درباره حکومت تأييد نميکند.
مسئله اصلي بين شيعه و سنّي اين است که شما ميگوييد پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بدون تعيين جانشين و سرپرست، امور امّت بعد از خود را مهمل گذاشت.
آيا اين موضع با آيه اکمال دين(1)بهصراحت در کمال مباينت نيست؟
1) . مائده، 3.
آيا پيغمبري که عقل کلّ است و همه جوانب امور را زير نظر داشته و هدايت کرده است، اين موضوع مهمّ - که به گفته شما به عقل ابوبکر و عمر رسيد- به عقل عالمبين آن حضرت نيامد؟ اينجا اگر حرفي داريد بزنيد؛ چه شيعه بگويد يا نگويد.
امّا مادر حضرت مهدي(علیه السلام) يک اسم يا چند اسم داشته باشد، نه حقّي را ثابت و نه
باطلي را نفي ميکند. روز يا سال ولادت هم اگر به اختلاف گفته شده باشد، آنهم اصل ولادت را زير سؤال نميبرد.
آن حضرت، بر اساس اخبار صريح پدر بزرگوارش متولّد شده است.(1)اين اختلافات جزئي در سال ولادت و وفات بسياري از بزرگان نيز هست و کم پيدا ميشود کسي که کموبيش در تاريخ حيات او اين اختلافات نباشد.
راجع به تاريخ ولادت حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) هم اختلاف هست. راجع به جهات سيره بزرگان از اين اختلافات زياد است، مثل مکان يا زمان فوت يا محل دفن، عدد زوجات و عدد اولاد.
روايت با عاليترين سند، روز ولادت و سال ولادت آن حضرت را (15 شعبان 255) معيّن نموده است.
اين امور، ربطي به حقانيّت شيعه يا سنّي ندارد و همچنين خصوصيات جسماني و رشد جسمي، اشخاص متفاوت است.
درعينحال ما به اعجاز و عنايات خاصه خداوند متعال نسبت به پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) اعتقاد داريم.
از دوران رضاع و کودکي آن حضرت و برکاتي که در اثر حضور آن حضرت در قبيله مادر رضاعي آن جان جهان ظاهر شد، اين خصوصيات نادره قابلانکار نيست،
1) . صافي گلپايگاني، منتخبالأثر، ص320 - 347.
بااينکه قرآن کريم در مورد طفل گهوارهاي مريم(علیها السلام) ميفرمايد که به زبان فصيح گفت: )إنّي عَبْدُ اللهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا(.(1)
اين استبعادات از مؤمن به خدا و قرآن، نسبت به شئون پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و
اهلبيت آن حضرت، که عِدل قرآن مجيد هستند، صحيح نيست و با ايمان به عالم غيب منافات دارد.
راجع به ساير سؤالاتي که مطرح شده نيز پاسخ همين است و در کتابهاي مفصّله به همه جواب كامل داده شده است.
هرچند چنانکه گفتيم اين سؤالات همه به حاشيهرفتن است و الّا خلفاي شما مثل عثمان، معاويه، مروان و وليد آنقدر جنايت کردند که حتي هيچکس از اهلسنّت هم آنها را تبرئه نميکند.
شيعه اگر بخواهد از اين نقاط ضعف سنّیها بگويد حتّي از علما و محدّثين آنها و جرحهايي که خودشان از هم کردهاند، مثنوي هفتاد مَن کاغذ شود.
1) . مریم، 30؛ «من بنده خدايم. او كتاب (آسمانى) به من داده و مرا پيامبر قرار داده است!».
س. شيعيان ادّعا مىکنند که امام دوازدهم آنها بهعلّت ترس از کشتهشدن پنهان شده است. به آنها گفته مىشود که چرا ائمه پيش از او کشته نشدند با اينکه در دولت خلافت زندگى مىکردند؟
ج. اين سؤالات بسيار عوامانه و براي فريب عوام هم مؤثر نيست. اولاً ميگويد چرا ائمه پيش از او کشته نشدهاند؟ به او ميگوييم: کداميك از آنها کشته نشدند؛ امامعلي(علیه السلام) يا امامحسن(علیه السلام) يا ساير امامان(علیهم السلام)؟
شايد بگويد امامحسين(علیه السلام) کشته نشد، چون از کشتهشدن آن حضرت امري آشکارتر نيست و اين پرسشگران از شيعه، بيشتر سؤالاتشان با انکار واضحات است، تا آنجا ميروند که بعيد نيست اصل وجود امامان(علیهم السلام) را منکر شوند. اگرنه، کيست که نداند همه ائمه شيعه را به شهادت رساندند.
بااينوجود، امام دوازدهم(علیه السلام) حساب ديگري داشت و با حساسيّت دستگاه حکومتي - چون ميدانستند يا شنيده بودند که امام دوازدهم(علیه السلام) کسي است که حکومت عدل جهاني را برپا ميکند و به اين نظامات ظالمانه خاتمه ميدهد - نسبت به آن حضرت قصد تعرّض داشتند، چنانکه در ولادت حضرت موسی(علیه السلام) هم، آنها که او را ميشناختند، بيم قتل او را داشتند، چون فرعون امر کرده بود که پسرهايي را که از بنياسرائيل متولد ميشوند به قتل برسانند؛ زیرا به او خبر داده بودند کودکي از
بنياسرائيل متولد ميشود که حکومت فرعوني را از ميان بر ميدارد.
بااین وجود بررسي کل مسئله غيبت حضرت مهدي(علیه السلام) در اين محدودهها تمام
نميشود. اصل غيبت آن حضرت، طول عمر، ظهور آن حضرت و تشکيل حکومت جهاني عدل و قسط و احياي اسلام، همه از آيات الهي است و برنامه آن بسيار عريض و طويل است.
در حالات انبيا؛ از حضرت آدم(علیه السلام) تا حضرت خاتم(صلی الله علیه و آله) از اين برنامهها که فقط آنچه بر بشر معلوم است از آيات الهي و برحسب اراده حق تعالي است، همه آيات آفاقيه و انفسيه و دلایل وجود خداوند متعال است، اما اسرار آنها و بسياري از کيفيات آنها بر بشر مخفي است، حتّي وجود دجّال و خروج او يا خروج دابّةالارض، اينها از آيات است و ما به آن ايمان داريم، ولي خداوند متعال در خلقت آنها مورد سؤال بندگان نيست.
مسئله ظهور حضرت مهدي(علیه السلام) - که همه بر آن اتفاق دارند - حتمي است و سنّي و شيعه روايت ميکنند که حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اگر از دنيا باقي نماند مگر يک روز و حضرت مهدي ظهور نکرده باشد، خدا آن روز را آنقدر طولاني ميکند که او ظهور نمايد و جهان را پر از عدل و داد کند، چنانکه از ظلم و جور پر شده باشد». (1)
1) . ابوداوود سجستانی، سنن، ج2، ص309 - 310 و ديگر منابع معتبر اهلسنّت.
س. شيعيان مىگويند که خداوند عمر مهدى را به خاطر آنها صدها سال طولانى کرده است، چونکه همه مردم و بلکه تمام جهان هستى به او نياز دارند. به آنها مىگوييم كه اگر خداوند عمر انسانى را بهخاطر آنکه مردم به او نياز دارند طولانى مىکرد، چرا عمر پيامبر را طولانى نكرد؟
ج. عالم تکوين و بلکه تشريع و آنچه در دایره خلق، فعل و قدرت الهي قرار دارد برحسب حکمت و مصلحت است و نقصی در آن نيست.
فرقها و تفاوتهايي بسيار بين آنهاست. عالمي است که در قرآن مجيد آن را توصيف ميفرمايد:
)وَلَو أنَّ مَا فِي الأرضِ مِنْ شَجَرَةِ أقْلامٌ والبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعدِهِ سَبْعَةُ أبْحُر مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللّهِ(.(1)
انسان با اين عقل و درک کم - که اگرچه از آيات الهي است ولي به فرموده امامصادق(علیه السلام) اگر قلبش را پرندهاي بخورد بسا سير نشود و در چشمش سرسوزني فرو رود نابينا شود(2)- و با اين بينش ناقص ظاهر، نميتواند به کارهاي خدا
1) . لقمان، 27؛ «و اگر همه درختان روى زمين قلم شود، و دريا براى آن مركّب گردد، و هفت درياچه به آن افزوده شود، اينها همه تمام مىشود ولى كلمات خدا پايان نمىگيرد».
2) . اشاره به روایت: «يَا ابْنَ آدَمَ لَوْ أَكَلَ قَلْبَكَ طَائِرٌ لَمْ يُشْبِعْهُ وَ بَصَرُكَ لَوْ وُضِعَ عَلَيْهِ خَرْقُ إِبْرَةٍ لَغَطَّاه»؛ «ای فرزند آدم اگر دل تو را یک پرنده بخورد او را سیر نمیکند و اگر سوراخ سوزنی را بر چشم تو بگذارند البته آن را میپوشاند». کلینی، الكافی، ج1، ص93.
اعتراض کند و چرا بگويد.
حضرت مهدي(علیه السلام) يا خضر و بلکه دجّال را - که شما وجودش را قبول داريد و
دانشمند شما در کتاب التوضيح(1)روايات او را متواتر ميگويد - عمر طولاني عطا فرموده است. حکمت بقای حضرت مهدي(علیه السلام) بقای ارض است که در حديث امان حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«إذا ذَهَبَ أهْلُ بَيْتی ذَهَبَ أهْلُ الأرْضِ».(2)
حال شما بگوييد چرا خدا پيغمبر(صلی الله علیه و آله) را در دورانهاي دور جاهليّت عرب نفرستاد؟
از اين سؤالات بهقدري زياد است که شمار آن با هزارميليارد و ميلياردها احصا نميشود.
ما در برابر مقدّرات الهي و نظام تکوين و تشريع بايد تسليم باشيم و بيشتر از حدّ فهم و عقل خود فضولي نکنيم.
س. شما مىگوييد كه علّت پنهانشدن امام دوازدهم شما در غار، ترس از ستمگران است. پس وقتى اين خطر با به قدرت رسيدن حکومتهاى شيعه، مانند صفوىها و دولت فعلى ايران رفع شد، چرا او ظهور نکرد؟
ج. احدي از شيعه نگفته است که آن حضرت در غار پنهان شده است. در آغاز ولادت حضرت که از انظار پنهان بودند، براي اين بود که غيبت رسمي شروع نشده بود و خطر تعرّض حکومت - که در نهايت تفحّص از اين امر بود - وجود داشت این تعبير خوف و بيم مربوط به عصر شکلگرفتن غيبت و آزمايش شيعيان است، ولي با تحقّق غيبت، حضرت از اين خطرات، مثل خضر مصون ميباشند و علامت معروف و مشهور ظهور که در اخبار معتبر و صحيح – که حتي اهلسنّت آن را نقل کردهاند - است، پر شدن زمين از ظلم و جور ميباشد.(1)
اما تشکيل يک حکومت بهعنوان شيعي و ولايي مانند حکومت صفوي و دولت فعلي ايران، آن قسط و عدل جهاني را فراهم نمينمايد. شرايط آن ظهور که قرآن و کتابهاي آسماني قبل و روايات به آن بشارت دادهاند، شرايط خاصي است كه اين حکومتها نميتوانند محقّق آن شرايط باشند.
اين چراها در اموري که به تقدير الهي مقرّر است بيجا و حاکي از نقصان معرفت است. همانطور که در اصل آينده جهاني عدل و داد نميشود گفت كه چرا
1) . احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص37، 70 و مصادر دیگر اهلسنّت.
پيغمبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«اگر از دنيا باقي نماند مگر يک روز، آن حضرت ظهور ميفرمايد و عالم را پر از عدل و داد ميکند چنانکه پر از ظلم و جور شده باشد».(1)
مگر در زمان خود آن حضرت(صلی الله علیه و آله)، اين موضوع ممکنالتحقّق نبود و چرا بايد زمين پر از ظلم و جور شده باشد تا پر از عدل و قسط گردد و چرا و چرا ... ؟
يک جواب کلّي از اين سؤالات، آيه کريمه )لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْئَلُون((2)است.
بشر، هرکس که باشد و به هرکجا که برسد و اگر تمام علوم دنيا و ظاهر و باطن را هم بداند، در برابر قدرت و علم خدا و در برابر عظمت آثار قدرت خدا - که نه براي آن آغازي ميتواند تصوّر کند و نه پاياني - حق اين سؤالات را ندارد:
پشه چون داند که اين باغ از کي است***در ب-هاران زاد و م-رگش در دي است
بشر همانطور که آن شاعر دانا و به بلوغ علمي رسيده ميگويد:
دل گ-رچه در اين باديه ب-سيار شتافت***يک موي ندانست و بسي م-وي شکافت
ان---در دل م--ن ه--زار خورشيد بتافت***و آخ---ر ب-ه ک--مال ذرّهاي راه ن--يافت
از درک کمال ذرّه هم ناتوان است.
س. شيعه مىگويد كه وقتی مهدی ظهور مىکند طبق حکم آل داود فرمانروايى مىنمايد. پس شريعت محمّد که نسخکننده همه شريعتهاست کجاست؟
ج. اولاً در تعريف نسخ گفتهاند: نسخ آن حکمي است که دليل آن متأخر از حکم منسوخ و وقت عمل آن باشد و امّا اگر هر دو دليل باهم صادر شود، يكی ناسخ ديگري نيست، مثلاً اگر دليل اين باشد که روز شنبه را تا ظهر ملتزم به کار معيّني باش و بعد از ظهر لازم نيست، اين دومی نسخ اول نيست.
در اينجا هم اگر حکم اين باشد که تا وقتي مهدي(علیه السلام) ظهور نکرده، به بيّنه، قسم و علم عادي عمل ميکنند و پس از ظهور، آن حضرت به علم واقعي خود عمل ميفرمايد اين نسخ نيست، بلكه هر دو حکم است و شريعت است و ثانياً اگر بگوييم اين روايات قطعيالصدور هستند معناي مقبول آنها اين است که آن حضرت به علم لدنّي خود عمل ميکند و در باب قضا هم اصل حکم اين است که اگر قاضي و حاکم خودش علم به واقع پيدا کرد به علم خود عمل ميکند و از مدّعي طلب بيّنه نمينمايد.
باز هم تکرار ميکنيم که اين سؤالات حاشيهاي اگر هم وارد باشد که وارد نيست به يک برنامه در ظاهر اشکال ميکند اما اصل مسئله امامت ائمه اثنيعشر(علیهم السلام) را نميتواند زير سؤال ببرد ولي اشکال مشروعيّت نظامي را که تا به امروز، سنّيها آن را نظام خلافت دانسته و به هر حاکمي ولو ستمگر و ظالم که بر کار مسلّط شود اميرالمؤمنين
ميگويند جواب نميدهد و اين اشکال بزرگ همچنان بر خلافت شما باقي است.
س. چرا وقتى مهدى ظهور مىکند با يهوديان و مسيحيان از در صلح و آشتى درمىآيد ولى عربها و قريش را به قتل مىرساند؟ آيا محمّد(صلی الله علیه و آله) از قريش و عرب نيست و آیا ائمه از عرب نیستند؟
ج. مکرّر گفتهايم و باز هم تکرار ميکنيم که در مسئله اصلي و فارق بين شيعه و سنّي، اين خبرهاي واحد نقشي ندارند.
کارهاي اصلاحي مهدي(علیه السلام)، اقامه دين، اجراي احکام اسلام و گستراندن و پرکردن زمين از عدل و داد است. صلح با نصاري، يهود و کفّار ديگر نيست و همچنين قتلعام عرب و عجم نيست.
کارهاي مشخص حضرت مهدي(علیه السلام) عبارت است از: بسط عدل و داد، امنيت جهاني، حکومت واحده اسلامي قرآني، احياي دين، احقاق حقوق و قلع و قمع دشمنان دين.
س1. آیا مردم به مهدی شیعه احتیاجی دارند؟ اگر احتیاج دارند، چرا حدود یازده قرن است كه پنهان است؟
مردم در این یازده قرن چه گناهی كردهاند كه از این نعمت محروم شدهاند؟
س2. شيعيان مىگويند که وجوب تعيين امام به قاعده لطف الهى برمىگردد و عجيب اين است که امام دوازدهم در کودکى پنهان شده است. پس امامشدن او چه لطفى است؟
ج1. چرا شما اين سؤالها را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) - كه به امّت بشارت ظهور مهدی كه زمين را پر از قسط و داد مینمايد و خداوند امر او را در يك شب اصلاح میكند(1)- نمیپرسيد؟!
اگر راست میگوييد اين سؤالها بايد از پيامبر(صلی الله علیه و آله) پرسيده شود كه چرا اين امر تأخير افتاده است و امر حكومت واحده به دست شما محقق نشده است؟
بالاتر، اگر راست میگوييد پس بايد خدا هم – نعوذ بالله - مورد سؤال شما قرار بگيرد كه چرا طبق آيه شريفه اراده كرده كه زمين در عاقبت (سرانجام) از آن صالحان باشد. پس گناه بندگان قبل از آن چيست كه از اين نعمت محروماند؟
ج2. نسبت به قاعده لطف در نصب امام(علیه السلام) باید بگوییم لطف در نصب امام در
1) . ابوداوود سجستانی، سنن، ج2، ص 309 - 310، و ديگر منابع معتبر اهلسنّت.
کودکي يا امام غایب، همان لطفي است که در نبيّ و پيغمبر قراردادن عيسي و يحيي(علیهما السلام) است که قرآن کريم بر آن ناطق ميباشد، مضافاً بر اينکه اصل وجود امام، لطف است.
در اينجا، مسائل و مطالب بسيار است. اگر کسي بخواهد منصفانه بررسي کند به کتاب منتخبالأثر رجوع نمايد.(1)البته اين فرم سؤالات زياد است که هم از شيعه و هم از سنّي و هم از کلّ معتقدين به نبوت انبيا و کل معتقدين به خدا سؤال ميشود. از عالم پهناور تکوين تا عالم تشريع به يک معنا همه جاي سؤال است و منشأ بيشتر آنها هم، جهل بشر است - که (لايُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ).(2)
س. شيعيان روايت مىکنند که حسن عسکرى پدر امام منتظر فرمان داده که خبر امام مهدى از همه پنهان شود بهجز از افراد مورد اعتماد و ازطرفى برخلاف اين مىگويند که هرکس امام را نشناسد خدا را نشناخته و اگر در اين حالت بميرد بر کفر و نفاق مرده است! این تناقض چگونه حل میشود؟
ج. پنهانبودن و غايببودن به شخص و جسم و ناشناختهبودن، با معرفتداشتن به شخصيّت منافات ندارد.
مقصود از شناختن امامزمان اين است که آن وجود عزيز را به اوصاف و مقاماتي که دارد و به وجود و موجوديت بشناسيم و اين غير از اين است که امام بشخصه شناخته شود.
بسياري در زمان پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) هم بودند که پيامبر را غايبانه شناخته و به او ايمان آورده بودند، امّا بسا اگر به حضور شخص او ميرسيدند او را نميشناختند. اين موضوع نسبت به همه ائمه(علیهم السلام) در مورد معرفت آنها بوده است.
بسياري از شيعيان در اکناف و اطراف عالم بودهاند که هرگز به شرف ديدار جسماني امام(علیه السلام) نايل نشدند، امّا بااينوجود آنها امامشناس بودند و به مرگ جاهليّت نميمردند.
بسا کساني که پيش امام(علیه السلام) بودند و هر روز هم به ديدار حضرت نايل ميشدند، امّا
امام(علیه السلام) را نشناخته بودند. به يک معنا ابوجهل و کفّار و منافقين رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را مثل ديگران ميشناختند امّا واقعاً نميشناختند.
غرض از اينکه امام حسن عسكري(علیه السلام) آن حضرت را به همه جز به خواصّ نشان نميداد، او را از نظر اعدا و دشمنان حفظ مينمود.(1)
1) . صافي گلپايگاني، منتخبالاثر، فصل دوم، باب32 (في أنّه خفيّ الولادة).
س. شيعيان مىگويند هركس مهدى را ديده باشد، عادل و راستگو است. شيخ مامقانى عالم شیعه نیز مىگويد: اگر کسى به ديدن حجّت بعد از غيبتش مشرف شود، ما از اين میفهمیم که آن فرد در بالاترين حدّ عدالت و راستى قرار دارد.
به آنها مىگوييم چرا شما درباره کسى که پيامبر(صلی الله علیه و آله) را ديده است چنين حکم نمىکنيد؟
ج. اين هم يکي ديگر ازتهمتها بر شيعه است، شيعه نميگويد هرکس در شرايط عادي درک محضر حضرت مهدي(علیه السلام) يا هريک از ائمه(علیهم السلام) را نموده باشد يا نمايد عادل است.
در اين شرايط که امام غايب است و برحسب روايات صحيحه از حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) غيبت آن حضرت طولاني ميشود و خلق تمحيص و تخليص ميشوند، اگر کسي به توفيق شرفيابي به محضر حضرت مفتخر شود دليل مقام بلند او و قرب به خداوند است.(1)
اين پرسشها و پرسشگريها را همه ميفهمند که بر اساس غرض و اشتباهکاري است و به حاشيهراندن بحث در مشروعيّت خلافت خلفاي شما ميباشد که تا قبول
1) . بهعبارتدیگر قیاس دیدن پیامبر(صلی الله علیه و آله) با دیدن حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه شریف) درست نیست، هرچند مقام پیامبر(صلی الله علیه و آله) بالاتر از مقام حضرت مهدی است ولی رؤیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) هیچ نوع شرایطی نداشت، بلکه عادل و کافر، فاسق و منافق به دیدار او موفق میشدند، درحالیکه دیدن حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه شریف) ازطریق شرایط عادی امکانپذیر نیست، ولی اگر شخصی شرایط عادی را بشکند و ازطریق غیرعادی به دیدار او موفق شود، حاکی از قرب او به مقام الهی است.
مشروعيّت خلافت، مثل وليد پيش ميرود.
س. گروهى از علماى شيعه معتقدند که در کافى كلينى، هم روايت صحيح هست و هم ضعيف و موضوع، و ازطرفى شيعه مىگويند که اين کتاب به مهدى غایب عرضه شد و مهدى گفت که اين کتاب براى شيعيان ما کافى است. سؤال اين است که چرا مهدى به روايات موضوع و دروغين آن اعتراضی نکرد؟
ج. عرضهشدن کتاب شريف کافي به حضرت موليالوري سيدنا الامام المهدي(عجل الله تعالی فرجه شریف)* ثابت نيست و احتمال اينکه به نظر بعضي از نوّاب اربعه حضرت مهدي(عجل الله تعالی فرجه شریف) رسيده باشد و آنها تأييد کرده باشند هم بسيار ضعيف بلکه مردود است.
آنها هم با اين کتاب همان موضعي را داشتهاند که همه علما و همه محدّثان نسبت به کتب حديث دارند و در روايات؛ مربوط به اصول باشد يا فروع، از همه جوانب سند، لفظ، متن و عدم مخالفت با کتاب را بررسی مينمايند.
ولي في حدّ نفسه اسم آن بامسمّي است و کافي است و اشتمال آن بر روايات ضعيف بهاصطلاح به لحاظ تقسيم روايات بر اساس يک نگرش خاص به صحيح، حسن، موثق و ضعيف است و الّا گاه در بين رواياتي که به اين اصطلاح ضعيف شمرده ميشوند، رواياتي است که در اعتبار و اطمينان به صدور کمتر از روايات صحيح نيست، بلکه بيشتر است و اين باب و فن مهمّي در علمالحديث است.
شيعه چنان ميداند که در اصول و فروع دين هرچه را بگويد و معتقد باشد بايد در
فرداي قيامت جواب بدهد و هرگز قول به غيرعلم نميگويند و آن چنان آراي موهمي که بهاصطلاح فقهاي شما گفته و ميگويند، نميگويند و به قياس و
استحسان و امثال آن – كه مورد تأييد كتاب و سنّت نيست - چنگ نمیزنند.
س. حديث کساء شامل چهار نفر از خانواده على مىشود که تطهير شامل آنها مىگردد. پس دليل شامل کردن ديگران در تطهير و عصمت چيست؟
ج. بر عصمت ائمه(علیهم السلام) و اينکه در هر عصر، يک نفر از اهلبيت(علیهم السلام) که معصوم از خطاست در بين امّت وجود دارد، اخبار ثقلين(1)که عترت را عِدل قرآن معرّفي فرمودهاند دلالت دارد و نيز اخباری كه دلالت دارد بر اينكه همانطور که قرآن همواره و تا دنيا برقرار است در بين امّت هست امام هر عصر از اهلبيت(علیهم السلام)- که داراي مقام عصمت است - نيز وجود دارد.
ائمه اثنىعشر(علیه السلام) برحسب هر دو طایفه از اين اخبار متواتره، امام معصوم ميباشند و اخبار و روايات معتبر ديگری نيز بر آن دلالت دارند و تنها حديث كساء دلالت بر عصمت اهلبيت(علیهم السلام) نمیكند.
1) . احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص59؛ ترمذی، سنن، ج5، ص328 - 329؛ طبرانی، المعجمالکبیر، ج3، ص65 - 67.
س. شیعه میگوید که امام باید بالغ باشد و ازطرفی میگوید كه جواد قبل از بلوغ و بعد از پدرش رضا به امامت رسید. این تناقض چگونه حل میشود؟
ج. منصب امامت، مانند نبوّت بايد به جعل و نصب خداوند متعال باشد؛ حال میخواهد امام يا پيامبر بالغ باشد، يا غيربالغ. آيا شما قرآن را نخواندهايد و نمیخوانيد كه فرمود: )يَا يَحْيى خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّةٍ وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا((1)و نيز درباره حضرت عيسی(علیه السلام) فرمود: )قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللّٰهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا(.(2)
آيا اين خبر مشهور نبوی را نشنيدهايد كه فرمود:
«يَكُونُ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ كُلُّ مَا كَانَ فِی بَنِی إِسْرَائِيلَ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَحَذْوَ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّة».(3)
بهعلاوه، اينكه امامجواد(علیه السلام) در همان سنّ كودكی در مجلسی كه به دستور مأمون و برای امتحانكردن امام توسّط عباسیها آماده شده بود و آنها دانشمند بزرگ دربار،
1) . مریم، 12؛ «اى يحيى! كتاب (خدا) را با قوّت بگير! و ما فرمان نبوّت (و عقل كافى) در كودكى به او داديم!».
2) . مريم، 30؛ «(ناگهان عيسى زبان به سخن گشود و) گفت: من بنده خدايم او كتاب (آسمانى) به من داده و مرا پيامبر قرار داده است!».
3) . صدوق، من لایحضره الفقیه، ج1، ص203؛ «هرچه در بنیاسرائیل پیش آمده در این امّت نیز پیش آمده و اتفاق خواهد افتاد؛ همانند منطبق شدن کفش بر کفش و برابر شدن گوش با گوش». و در مصادر اهلسنّت با این عبارت آمده است «لَيَأتينّ عَلی أمَّتي مَا أتی عَلی بَنِي إسْرائيل حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ». ترمذی، سنن، ج4، ص135 و مصادر دیگر اهلسنّت.
يعنی يحيی بن اكثم را برای مبارزه علمی با امام(علیه السلام) آورده بودند، آن بزرگوار با جوابهای خود او را عاجز كرد و به همه نشان داد كه )اللّٰه أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ
س. شیعه معتقد است كه از شروط امام، تكلیف، بلوغ و عقل است درحالیكه میگویند امام زمانشان در سن 3 یا 5 سالگی به امامت رسیده است. چرا شیعه این شرط را نسبت به این امامشان نادیده میگیرند؟
ج. برحسب صريح آيات قرآن مجيد، حضرت عيسي(علیه السلام) وقتي که در گهواره بود حایز مقام نبوّت گرديد: )إِنِّي عَبْدُ اللّهِ آتاني الْكِتابَ وَ جَعَلَني نَبِيًّا((1)و همچنين حضرت يحيي(علیه السلام) )يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَآتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا(.(2)
بلوغ عقلي براي اين برگزيدگان، به امر خدا و جعل خداوند حاصل بوده است. چرا استبعاد ميکنيد که در اين امّت نيز کساني برگزيده باشند؟ و چرا احتمال نميدهيد که در طول اعصار و دهور، امثال عيسي و يحيي(علیهما السلام)، اشخاص بسياری به اين برگزيدگيها نایل شده باشند؟
عالم خلقت پُر است از گزينش. در روايتي که شيعه و سنّي از حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) روايت کردهاند آمده است:
«يَكُونُ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ كُلُّ مَا كَانَ فِي بَنِی إِسْرَائِيلَ حَذْوَ النَّعْلِ
بِالنَّعْلِ وَ ]حَذْوَ[ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّة»؛(1)
برحسب اين حديث، بايد در اين امّت هم نمونهاي از عيسي و يحيي(علیهما السلام) باشد و آن، همين نمونههاي پاک از اهلبيت(علیهم السلام) ميباشند.
1) . صدوق، من لایحضره الفقیه، ج1، ص203؛ و در مصادر اهلسنّت با این عبارت آمده است: «لَيَأتينّ عَلی أمَّتي مَا أتی عَلی بَنِي إسْرائيل حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ». «هرچه در بنیاسرائیل پیش آمده است در این امّت نیز پیش آمده و اتفاق خواهد افتاد؛ همانند منطبق شدن کفش بر کفش و برابر شدن گوش با گوش»؛ ترمذی، سنن، ج4، ص135.
س. مسجدالاقصى در زمان عمر آزاد شد. در زمان حاکم سنّى مذهب، صلاحالدين ايّوبى دوباره آزاد گرديد. شيعه چه دستاوردهايى در طول تاريخ داشته است؟ آيا يک وجب از زمين را فتح کرده و آيا دشمنى از دشمنان اسلام و مسلمين را عقب رانده است؟
ج. عجيب است که شخصي چنين بگويد. اسلام از شيعه شروع شد. علي(علیه السلام) از کودکي در حجر (دامن) محبّت و مودّت آن پیغمبر(صلی الله علیه و آله)، نشوونما يافت و از آغاز ظهور و جلوه بعثت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) تا بعثت و در مکه تا هجرت و در مدينه تا ارتحال رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و انجام مراسم تغسيل، تکفين، نماز بر آن حضرت و تدفين پيکر پاک آن حضرت، علي(علیه السلام) بود.
در آن غزوات بزرگ و مواقف حساس - که همه واميماندند و به حفظ جان خود ميانديشيدند - تنها شخص پایدار، حضرت علی(علیه السلام) امام شیعیان بود که درحقيقت، فاتح اصلي همه فتوحات بود.
شما جنگ جمل را کم ميگيريد. گمان ميکنيد خطرش براي اسلام از اُحُد و احزاب کمتر بود؟ اين جنگ و این موضعگيري علي و شيعه علي اگر نبود، اسلام در پرتگاهي قرار ميگرفت که همه زحمات براي اسلام به هدر ميرفت.
مواجهشدن با عايشه همسر پیغمبر خدا(صلی الله علیه و آله)، طلحه و زبير و دفع آن فتنه، کار
کسي غير از علي(علیه السلام) نبود.
این گذشتگان خودتان را به محاکمه بکشيد و ببينيد بر سر اسلام چه آوردند!
پيشواي شيعه که پيغمبر فرمود: )إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّة((1)شيعه او هستند، کسي است که عمر ميگفت:
لَوْ لَا سَيْفُهُ لَمَا قَامَ لِلْإسْلامِ عَمُودٌ.(2)
شيعيانِ علي(علیه السلام) بودند که در جنگ صفين از اسلام ناب دفاع کردند. شما صلاحالدين ايوبي را به رخ ميکشيد و آنهمه مظالم و جنايتهاي او در مصر و قتلعام مسلمانان را فراموش کردهايد!
در همين عصر و در مورد فلسطين چه کسي با صهيونيسمها سازش کرد و سازش دارد غير از رؤساي سنّی؟
در جنگ بينالملل اول که منتهي به انقراض خلافت و تجزيه عالم اسلام شد، چه کسي غير از زمامداران سنّی و مزدوران بيگانه با کفار بست و بند داشت؟
هماکنون حکومت غيرشیعی که مزدور آمريکا نباشد از حکّام سنّي اگر کسي را داريد معرفي کنيد؟
اکنون پرچم استقلال اسلام در غير کشور شيعي ايران در کداميك از کشورهاي ديگر بلند است؟ بر مدينه طيّبه و مکه معظمه و سرزمين وحي، غير از خودفروختگان به آمريکا چه کسي حکومت دارد؟
در پايان ميگوييم طرح اين عيبجوييها بهفرض که به هر طرف بيشتر يا کمتر باشد، همه مسئله اشکال بر مشروعيت اين حکومتها را نفي نميکند و
حکومتهاي سنّی در گذشته و حال، جبّارترين و ستمکارترين بودهاند.
البته لازم به تذکر است که ما عقيده داريم که اگر حق حضرت علي(علیه السلام) را بعد از
پيامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نگرفته بودند و خلافت از اول به آن حضرت ميرسيد امروز تمام دنيا يکپارچه مسلمان حقيقي بودند و حکومت جهاني اسلامي را آن حضرت ايجاد ميکردند.
س. كتابهاى معتمد و موثق حديث نزد شيعه وسائلالشیعه حر عاملى و بحارالانوار مجلسى و مستدرکالوسائل طبرسی است كه تمامى متأخر هستند.شخص عاقل چگونه اين احاديث را قبول مىكند درحالىكه طىّ یازده تا سیزده قرن نوشته نشدهاند؟! و اگر در كتب آمده است، چرا فقط در قرنهاى اخير به آنها دست پيدا كردهاند؟
ج. عجيب است از قومي که روايت حديث از پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را از همان زمان ارتحال آن حضرت ممنوع کردند و «حَسْبُنا کِتابُ اللهِ»(1)را سياست و وسيله رياست خود و به فراموشي قراردادن سنّت رسولالله(صلی الله علیه و آله) قرار دادند و به شيعه - که از عصر اول، سنّت رسول خدا را حفظ کرده و ضبط مينمودند و در همه فنون از قرن اول و دوم و سوم کتاب و اصل نوشتهاند و فن حديث در بين آنها از فنون اوليه اسلامي به شمار ميرفته است - ميگويد كه در طيّ يازده يا سيزده قرن کتاب مدوّن نداشتهاند؟! و مبدأ تاريخ حديث را تأليف وسائلالشیعه بگويد و تأليفات و کتابهاي شيعه، مخصوصاً اصحاب امامباقر(علیه السلام) و امامصادق(علیه السلام) را ناديده بگيرد، حتّي کتب اربعه متقدمه شیعه را هم - که در شهرت مثل آفتاب جهانتاب ميباشند - اسم نبرده است! اين اظهار موضعها، علامت کمال تعصّب و عناد با اهلبيت(علیهم السلام) است و اينکه
1) . بخاری، صحيح، ج5، ص137 - 138؛ مسلم نیشابوری، صحيح، ج5، ص76.
دانسته و ازروي عناد حقايق را انکار ميکنيد.
خواننده عزيز ميتواند تنها به کتاب تأسيسالشيعه(1)رجوع نمايد تا بر او خصومت
و دشمني اين سلفيها با اهلبيت(علیهم السلام) معلوم شود.
1) . ر.ک: صدر، تأسیسالشیعه.
س. تاريخ مىگويد که شيعه همواره ياور دشمنان اسلام از قبيل يهوديان، نصارى و مشرکين بودهاند. آنان با مغولها همکارى کردند و بغداد سقوط کرد و نصارى را کمک کردند و قدس از دست مسلمين گرفته شد... آيا يک مسلمان واقعى چنين کارى مىکند؟
ج. تاريخ بهعكس ميگويد. شيعه، همواره با دشمنان اسلام و با ظلم و ستمگران در ستيز و اعتراض بوده است.
اين اهلسنّت هستند كه در طول تاريخ با ستمگران همكار و ياروياور آنها بودهاند و مخالفت با حكّام ظالم، غاصب و اشقيا را جايز نميدانستند و هماكنون با دشمنان اسلام؛ با انگليسيها، آمريكا و بدتر از همه صهيونيستها روابط صميمانه دارند و مزدور و عامل اجراي سياستهاي ضدّاسلام و مسلمين آنها ميباشند و اين، براي همه روشن واضح است.
س. انسان فقط مىتواند بنده خدا باشد چرا كه خداوند خودش فرموده: )بَلِ اللهَ فَاعْبُدْ(، پس چرا شيعيان، اسمهای خودشان را عبدالحسين، عبدالعلیّ و عبدالزّهراء میگذارند؟
ج. گمان نميکنم طرحکننده اين سؤالات، يک نفر سنّي، فهميده و عالم باشد. عوامانه و جاهلانه است که غير از بعض سلفيها و وهّابيهاي عوام يا کمعقل در مقام ايراد و اعتراض به قومي که بزرگترين دانشمندان جهان از آنهاست اين حرفهاي واهي را بزند.
محال است که از مثل فخر رازي سنّي، يا آلوسي صاحب تفسير روحالمعانی و يا مثل قوشچي شارح تجريد و فريد وجدي و محمد عبده و صدها و بيشتر، اين سخنان - که ميتوان حتي گفت کودکانه است - صادر شود. انصافاً که اهلسنّت بايد اين اشخاص]طراحان سؤال[ را محاکمه کنند که عار جامعه علمي اسلام از شيعه و سنّي هستند.
عبدالحسين، عبدالعلي، عبدالنّبي و عبدالرّسول، اين اسامي با )بَلِ اللّهَ فَاْعبُد((1)چه ارتباطي دارد؟ عبد هرجا معناي خودش را دارد. هم به غلام مملوک، عبد گفته ميشود
1) . زمر، 66. «بلکه تنها خداوند را عبادت کن».
و هم به آدمهای مخلوق، عبدالله میگویند.
عبدالله، بنده خدا، مخلوق خدا و مرزوق خداست. عبدالأمير يا عبدالأستاد و عبدالحسين عنوان مملوکيّت و سِمَت غلامي و اظهار پيروي و شناخت نبيّ و نبوّت و امام و امامت است.
س. خداوند متعال میفرمايد: )وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ(.
و در نهجالبلاغه هم آمده است: «على بعد از وفات پيامبر(صلی الله علیه و آله) خطاب به پيامبر(صلی الله علیه و آله) گفت: اگر از بىقرارى و بىتابى نهى نمىکردى و به بردبارى فرمان نمىدادی چنان برايت اشک مىريختيم که اشک چشمانمان تمام مىشد».
حسين نیز در کربلا به خواهرش زينب گفت: «خواهرم تو را به خدا سوگند میدهم که وقتی من کشته شدم گريبانت را پاره مکن و چهرهات را با ناخنهايت خونين مکن و بهخاطر شهادت من فرياد واويلا سر مده».
بعد از همه اين روايات، سؤال اينجاست که چرا شيعه با حقيقتى که در اين روايات ذکر شده است مخالفت مىورزند و در مصائب حسین و اهلبیت گریه و زاری میكنند؟
ج. خود ايرادکننده هم، از مقدمهاي که نوشته نتيجه نگرفته است، بااينوجود ميگوييم: اگر مقصودتان اين است که در مصائب بايد شکيبايي پيش گرفت و صبر نمود و عزاداريها براي امامحسين(علیه السلام) بيصبري است، جواب اين است که عزاداري براي امامحسين(علیه السلام) را کسي بهعنوان مصائب شخصي عزاداري نميکند که عنوان بيصبري پيدا کند.
اين عزاداريها، اعلام خط و راه امامحسين(علیه السلام) و محکومکردن خط يزيد و ابنزيادها در طول اعصار است. اينها مکتب است، مکتب هدايت و ارشاد است ما با اين مراسم پيام امامحسين(علیه السلام) را به دنيا اعلام ميکنيم و آن پيام آزادگي، استقلال،
مبارزه با طاغوتها و ستمگران و نفي استعباد و استثمار ميباشد.
چنانکه در اين عصر، روز ارتحال رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را روز عزا و اعلام مصيبت ميکنيم، نه بهعنوان مصيبت شخصي است، بلکه بهعنوان بزرگداشت اسلام و هدايت آن حضرت و به يادآوردن مواقف و مقاماتي است که آن حضرت داشتند و در يک عبارت، جامعهسازي، انسانسازي، شناخت هدف و نگهداري افتخارات است.
اگر شما نميفهميد، خودتان را توبيخ کنيد و خود را از اين جهالتهايي که سبب اين پرسشهاي واهي ميشود درمان نماييد.
در مورد مصيبت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، اميرالمؤمنين(علیه السلام) ميفرمايد:
«إِنَّ الصَّبْرَ لَجَمِيلٌ إِلَّا عَنْكَ وَإِنَّ الْجَزَعَ لَقَبِيحٌ إِلَّا عَلَيْك».(1)
مصيبت پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و اهلبيت آن حضرت(علیهم السلام) با ديگران هرگز قابل مقايسه نيست.
1) . نهجالبلاغه، حکمت 292 (ج4، ص71)؛ ابن ابیالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج19، ص195؛ «صبر زیبا است جز از تو (که نمیتوان در فراق تو صبر کرد) و بیتابی و بیقراری بد و زشت است، جز بر تو (که بیتابی در مصیبت تو پسندیده است)».
س. شيعيان معتقدند که على از فرزندش حسين افضل و برتر است، پس وقتى چنين است چرا در سالروز شهادت على چنان گريه نمىکنند که براى حسين گريه مىنمايند؟ آيا پيامبر(صلی الله علیه و آله) از على و حسين افضل و برتر نبوده است؟ اگر افضل و برتر است، پس چرا براى او گريه نمىکنند؟
همچنین اگر چنانکه شيعيان ادّعا مىکنند قمهزنى پاداش بزرگى دارد، پس چرا بزرگان آنها قمه نمىزنند؟
ج. همه شیعیان، به جهت ظلمهايي که بر پيامبر(صلی الله علیه و آله)، اميرالمؤمنين و ساير اهلبيت پيامبر(علیهم السلام) وارد شد گريه میكنند و برای تجليل از مقامات آنها بزرگداشت میگيرند و سيره، تعاليم و هدايتهای آن بزرگواران را بهواسطه گرفتن مراسم عزاداري آن بزرگواران زنده میكنند.
بلی، مصيبت امامحسين(علیه السلام) از بزرگترين اين مصيبتهاست. در ذكر و ياد امامحسين(علیه السلام)، تقويت دين و دعوت به سوی ياری حق و فضايل عالی انسانی و ايثار و گذشت است و بر گريه بر آن حضرت، فوایدی مرتب است كه بر تعظيم ديگر شعایر مرتب نمیشود و هرگز شيعيان امامحسين(علیه السلام) را افضل از حضرت علي(علیه السلام) نميدانند.
در مورد قسمت دوم سؤال اگر بخواهيم به مثل اين سؤالها جواب دهيم، همينكه خود را بينياز از جواب به اين مردم بيفکر بدانيم کافي است.
شيعه و سنّي در مسئله نظام اسلامي - که از اهمّ امور است - باهم اختلافنظر دارند و در اين دو ديدگاه و ماهيّت آن، باهم حرف ميزنند. چرا علما قمه نميزنند يا ميزنند چه ربطي به اين اساس و اين مباحثه که صاحبان عقول کبيره از طرفين
باهم چهارده قرن است که مباحثه دارند، دارد؟
امثال اين برنامهها، تعظيم دين، تعظيم حق و حقيقت و اظهار درک، بينش و معرفت است.
س. چرا پيامبر(صلی الله علیه و آله ) وقتی که فرزندش ابراهيم وفات يافت به سروصورتش نزد؟ و چرا وقتی فاطمه وفات يافت، علی به سروصورتش نزد، ولی شيعه در عزای امامان خود این كار را میكنند؟
ج. جواب اجمالی اين است كه پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در مصيبت فرزندش چنان گريست که اصحاب به او عرض کردند: شما ما را امر به صبر ميکنيد و خود اينگونه بيتابي مينماييد.
فرمود: «دل ميسوزد و چشم ميگريد، ولي زبان جز به رضاي خدا نميگويد».(1)
و امّا علي(علیه السلام) که در مصيبت فاطمه زهرا(علیها السلام) به قدري سوزناک اظهار تأسف مينمود که بيشتر از آن نميشود، خطاب به پيغمبر(صلی الله علیه و آله) عرض کرد: «يا رسول الله! صبر من از برگزيده تو اندک گرديد و توانايي و چابکي من به رقّت و ناتواني گراييد.».(2)
لطم و بر سر و صورتزدن شيعه در مصيبت حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و اهلبيت(علیهم السلام)، تعظيم دين و بزرگشمردن مصيبت و تکريم مقام نبوّت و امامت و ابراز احساسات است.
س. اگر کسی بخواهد شيعه شود بايد از ميان مذاهب مختلف شيعه کدام را انتخاب کند؛ اماميه، اسماعيليه، نصيريه و زيديه و... همه مدعی هستند که مذهبشان مذهب اهلبيت است و همه با صحابه دشمن هستند و همه به امامت علی بن ابیطالب معتقدند و بر این باورند که او خلیفه بلافصل پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. پس کداميک را بايد انتخاب کرد؟
ج. اگر اين سؤال را يک نفر غيرمسلمان بنمايد که اگر بخواهم مسلمان شوم، کداميک از اين مذاهب را - که در داخل مسلمانان و شهادتدهندگان به توحيد است - انتخاب کنم، چه جواب ميدهيد؟ ميگوييم اين گوي و اين ميدان. بايد ادلّه طرفين را مورد بررسي و تحقيق قرار دهي و در نتيجه به هرکدام رسيدی، به همان معتقد شوی.
در بين سنّيها، هم در اصول و هم در فروع نیز، مذاهب متعدد است و همين سؤال آنجا هم مطرح است.
بااينوجود فحص از حقانيّت مذهب شيعه و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين(علیه السلام) و فرزندان آن حضرت تا امام و خليفه دوازدهم حضرت مهدي(علیه السلام) باوجود ادلّه ظاهر قاطعهاي که اقامه ميشود، آسان است و با مختصر مطالعه و پژوهشی، حقّ ظاهر ميشود.
با اين پرسشها، نه حقّي اثبات و نه باطلي ابطال ميشود. به اين شيوه سخنگفتن تابهحال يک نفر هم، مذهب و ديني را قبول نکرده، بلکه ميگويد: من
چهکار کنم؛ يهودي باشم، مسيحي باشم يا مسلمان باشم، جواب همه اين است که بايد تحقيق نمود تا حقّ ظاهر شود.
س. شيعيان ادّعا مىکنند که امام با نصّ تعيين میشود. اگر چنين است، علّت وجود فرقههای مختلف شيعه چیست؟ بهطورمثال فرقه کيسانيه ادّعا مىکند که بعد از على، پسرش محمد حنفيه، امام است.
ج. باز هم ميگوييم كه شيعيان هرچه بگويند يا نگويند، حجّت شما بر مشروعيت حکومت بعد از ارتحال پيغمبر گرامي(صلی الله علیه و آله) نميشود!
دين خدا به صريح آيه )اليَوْمَ أكْمَلْتُ لَكُم دِينَكُم((1)کامل و تمام است، و شما آن را در يکي از مهمترين مسائل حياتي و اجتماعي بشر و مديريت جامعه و اداره جامعه ناقص ميدانيد و ميگوييد آن حضرت از دنيا رفت و دين را ناقص گذارد!
امّا جواب از اين فرقهسازيها که در طبيعت بشر است و آنها که حبّ جاه و رياست دارند فرقهسازي مينمايند و در برابر حق، شعار باطل ميدهند چيز عجيبي نيست. مثل اين است که بگوييد اگر موحّدين و يکتاپرستان، حق ميگويند، اين همه وجوه شرک و فِرَق مشرک نبايد باشد، يا اگر پيغمبر(صلی الله علیه و آله) به حق بود، در داخل مسلمين، اين منافقين - که اينهمه در قرآن از آنها ياد و از
1) . مائده، 3. «امروز دين شما را کامل کردم».
آنها مذمّت شده - نبايد باشند.
قرآن از اين فرقهسازيها خبر داده است. همين فرقه شما بهاصطلاح اهلسنّت
چرا جلو آمد؟ چرا در برابر نصوص، ادّعاي استقلال و استبداد کردید؟
چرا يکي پس از ديگري طوري توطئه و نقشهکشي کردند که امام(علیه السلام)، آن رهبر منصوص جلو نيايد؟
از آغاز امر در سقيفه - که به آن کيفيت عمل کردند - و بعد هم آقای ابوبکر كه ميديد اگر کسي را معيّن نکند مردم بالطبع بهسوي علي(علیه السلام) ميروند، آن تصرّف بيجا در امر مسلمين را بدون اينکه حق شرعي داشته باشد نمود و ولايتعهدي عمر را درحاليکه از هوش ميرفت و به هوش ميآمد و عثمان آن را نوشته بود تصويب کرد.(1)
بعد هم عمر، تصرّف جديدي عنوان کرد و شش نفر را - که يکي از آنها را علي معرّفي کرد - و بهعبارتديگر پنج نفر را - که هرگز، همطراز و همسنگ با علي نبودند – همشأن با آن حضرت معرّفي کرد و افرادي را که معيّن نمود چنان ترتيبي داد که علي برکنار باشد.
اگر همانطور که سيّدقطب(2)و ديگران از شما اذعان و اعتراف دارند اين توطئه شوراي شش نفري پيش نميآمد و علي(علیه السلام) بالطبع زمامدار ميشد، فتنه خلافت عثمان، تسلّط بنياميه و مفاسد بزرگي که جلو آمد، جلو نميآمد.
بههرحال، اينها حقايق تاريخ است. ما از سر مذمّت و نکوهش گذشتگان نميگوييم بلکه روشنگري تاريخي مينماييم و در پايان ميگوييم كه محمد حنفيه
از کبار تابعين است و ادّعاي امامت در برابر امامحسن و امامحسين(علیهما السلام) که همه به صریح فرموده پیغمبر(صلی الله علیه و آله) آنها را امام و آقا میدانستند ننمود و بعد هم به امامت
حضرت امام زينالعابدين(علیه السلام) ايمان آورد.(1)
1) . مجلسی، بحارالانوار، ج45، ص347 - 348.
س. منابع شيعيان بهاتفاق مىگويند که ائمه تقيّه مىکردهاند و کسى که تقيّه مىکند معصوم نيست، چون حتماً دروغ خواهد گفت و دروغ يک گناه است!
ج. اگر ظالمي در مقام قتل مؤمني باشد و از شما نشاندادن مکان او را بخواهد، آيا اگر خود را بياطلاع بدانيد يا او را به نشاندادن جاي ديگر، از قتل آن مؤمن بازداريد، آیا گناه کردهايد يا از خدا اطاعت کرده و نفس محترمه را حفظ کردهايد يا ميگوييد من دروغ نميگويم؟
آيا قرآن تلاوت نکردهايد كه در سوره نحل ميفرمايد: )إِلّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ (.(1)
آيا آيه سوره آل عمران را قرائت نکردهايد: )إِلّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً((2)؟
دروغ همانطور که بدون عذر، گفتن آن حرام است با عذر شرعي واجب است و اين مطلب را همه ميدانند، چطور شما نميفهميد؟ حتماً غرض ديگري در طرح اين سؤالات واضح داريد و تقيّه هم اصل قرآني دارد.(3)
در پایان تکرار میکنیم که این سؤالات حاشیهای، اذهان محقّقان را از سؤال اصلی یعنی مشروعیّت خلافت مخالف با نصوص متواتر پیامبر(صلی الله علیه و آله) درباره جانشینی خود، دور نمیسازد.
اختصاص حرمت تقیّه به پیامبر(صلی الله علیه و آله)
س. پيامبر(صلی الله علیه و آله )(صلی الله علیه و آله) بااينکه در شرايط بسيار سختى قرار مىگيرد تقيّه نمىکند، اما شيعه ادّعا مىکنند که نُهدهم دين تقيّه است و مىگويند که ائمه تا حدود زيادى از تقيّه استفاده کردهاند.
ج. شيعه تقيّه را بر پيغمبر(صلی الله علیه و آله) جايز نميداند. حدود تقيّه - که بر چه کساني و در چه مواردي جايز است - همه ازروي دلایل عقلي و نقلي معلوم است و هيچكس نمیتواند از پيش خود حُكمی را به خدا نسبت دهد.
بايد احكام را از قرآن، سنّت پيامبر و اهلبيت(علیهم السلام) – كه اطاعت از آنها بنابر تنصيص پيامبر واجب است - استنباط كرد نه از روی قياس و استحسان و ...
حرمت تقيّه از اختصاصات نبيّ است و در باب نبوّت عامه در کتب کلاميه مفصل از آن بحث شده است.
اگر نميدانيد و نميفهميد، برويد درس بخوانيد و از متکلمين خودتان بپرسيد تا بيجا و بيش از حدّ خود سخن نگوييد.
س. شيعيان مىگويند که ائمه معصومند و ازطرفى مىگويند آنها تقيّه مىکنند و اين دو چيز باهم تناقض دارند.
پس وقتى شما صحت آنچه را که امامانتان مىگويند و انجام مىدهند نمىدانيد، معصومبودنشان چه فايدهاى دارد؟ شما مىگوييد که «نُهدهم دين تقيّه است». ترديدى نيست که ائمه شما به اين نُهدهم عمل کردهاند و اين با عصمت خيالى آنها تضاد دارد.
ج. عصمت با تقيّه هيچ منافاتي ندارد. تقيّه، عمل به وظيفه است و معنايش اين است که در هرکجا، خطري شخصي يا عمومي براي اسلام يا مسلمين در اثر اظهار حق پيش بيايد شخص تقيّه نمايد، مثل تقيّه عمّار که قرآن فرمود )إلّا مَن اُكرِه وَ قَلْبُهُ مُطمَئنٌّ بِالإيمَانِ((1)تا آنجا که وقتي عمّار حضور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شرفياب شد و ميگريست و از آنچه از او صادر شده بود سخت نگران و پريشانحال بود، عرض کرد: «نِلْتُ مِنْکَ». رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: «إِنْ عَادُوا لَكَ فَعُدْ لَهُم»(2)اين دستور، کلام کسي را که مأمور به تقيّه است حجّت عليه او قرار نميدهد.
مسئله تقيّه شيعه و امامان شيعه در برابر حکّام جور و آن افراد به اسم خلفا که از
هيچ جرم و جنايت و گناهي پرهيز نداشتند، بود.
در برخورد با خلفا هرجا خطر بود، دستور ميدادند که شيعه جان خود را به خطر نياندازند. معناي اينکه نُهدهم دين تقيّه است اين است که در برابر آنها تحتتأثير
احساسات حقخواهانه و نصرت حق، بيفايده خود را به کشتن ندهند.
اين موارد معلوم بود و با عصمت امام منافات ندارد. همة حقايق، احکام، اصول و فروع دين را بيان کردند و مثل آفتاب جهانتاب و روشنتر از آن در اختيار مسلمانان جهان است.
عصمت ائمه و عترت پيغمبر(صلی الله علیه و آله)، عصمت خيالي نيست، بلكه عصمت عقلاني، عصمت قرآني و وحياني است. عقل و نقل بر عصمت آنها دليل و برهان است. آيه تطهير(1)، دليل قرآني است. حدیث متواتر ثقلين(2)- که مصونيت از ضلالت را به تمسّک به ثقلين منوط ميكنند و از تقدّم بر اهلبيت(علیهم السلام) و تأخّر از آنها نهي بليغ ميفرمايند - دليل بر عصمت است.
س. علّت تقيه، فقط ترس است و ترس و هراس بر دو نوع است: اول اينکه انسان از اين بترسد که جانش را از دست بدهد و دوم اينکه از شکنجه شدن و اذيّت و آزار بترسد. كسانی كه شما میگوييد از طرف خدا امام بودهاند چرا تقيّه مىکردند بااينكه وظیفهشان تبلیغ دین خدا بوده است؟
ج. جواز و بلکه وجوب تقيّه، فقط براي ترس از جان، بيم از آزار و شکنجه و بردن مال و هتک شرف و آبرو نيست، هرچند براي اين امور حسب موضوعات و موارد جايز ميشود.
گاه تقيّه در مورد شخصي و ترک حکم خاص شرعي است که در اين موارد، ترس از شکنجه و آزار نيز مجوّز ميشود، ولي عمده تقيّهای که شيعه آن را در مورد ائمه(علیهم السلام) مخصوصاً اميرالمؤمنين(علیه السلام) و ترک معارضه فيزيکي، جنگ و مقاتله در آن شرايط مطرح ميکنند، مصلحت اسلام و حفاظت از شجره طيّبه دين مبين جديدالحدوث مخصوصاً در آن شرايط که مؤسس آن رحلت کرده بود، میباشد.
و مثل آيه )إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإيمان((1)مسئله حفظ نفس خود شخص است، اما در باب تقيّه، آنچه از ائمه(علیهم السلام) صادر شده، بالاتر از حفظ نفس و دفع ضرر شخصي است. حفظ اسلام و دفع خطر از دين و مسلمانان مقصود است.
1) . نحل، 106؛ «به جز آنها كه تحت فشار واقع شدهاند درحالىكه قلبشان آرام و با ايمان است».
س. بعضى از کتابهاى شيعه از جعفر صادق روايت مىکنند که زنى از او پرسيد: آيا ابوبکر و عمر را دوست بدارم؟ جعفر صادق گفت: آنها را دوست بدار. آیا شيعيان هم این اعتقاد را دارند؟
ج. اين زن که نوشتهايد از امامصادق(علیه السلام) پرسيد كه اين دو نفر را دوست بدارم و حضرت به او اين جواب را داد، يکي از زنهاي مؤمنه فاضله به نام امّخالد است که يوسف بن عمر ثقفي يکي از سنّيان و گذشتگان شما دست او را به سبب تشيّع و ولايت اهلبيت(علیهم السلام) قطع کرده بود.
يوسف بن عمر يکي از شقيترين و سنگدلترين عمّال جبار بنياميّه بود. امام(علیه السلام) به آن زن که در اظهار ولايت، سخت پايبند بود اينطور دستور داد تا بلکه خود را کنترل کند.(1)
1) . اصل روايت اينگونه است: ابان، عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: كُنْتُ جَالِساً عِنْدَ أَبِی عَبْدِاللهِ(علیه السلام) إِذْ دَخَلَتْ عَلَيْنَا أُمُّ خَالِدٍ الَّتِی كَانَ قَطَعَهَا يُوسُفُ بْنُ عُمَرَ تَسْتَأْذِنُ عَلَيْهِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ الله(علیه السلام) : «أَ يَسُرُّكَ أَنْ تَسْمَعَ كَلَامَهَا؟» قَالَ: فَقُلْتُ: نَعَمْ قَالَ: «فَأَذِنَ لَهَا» قَالَ: وَ أَجْلَسَنِی مَعَهُ عَلَی الطِّنْفِسَةِ. قَالَ: ثُمَّ دَخَلَتْ فَتَكَلَّمَتْ فَإِذَا امْرَأَةٌ بَلِيغَةٌ فَسَأَلَتْهُ عَنْهُمَا فَقَالَ لَهَا: تَوَلَّيْهِمَا؟ قَالَتْ: فَأَقُولُ: لِرَبِّي إِذَا لَقِيتُهُ إِنَّكَ أَمَرْتَنِي بِوَلَايَتِهِمَا قَالَ: نَعَمْ قَالَتْ: فَإِنَّ هَذَا الَّذِي مَعَكَ عَلَی الطِّنْفِسَةِ يَأْمُرُنِي بِالْبَرَاءَةِ مِنْهُمَا وَ كَثِيرٌ النَّوَّا يَأْمُرُنِي بِوَلَايَتِهِمَا فَأَيُّهُمَا خَيْرٌ وَ أَحَبُّ إِلَيْكَ؟ قَالَ: «هَذَا وَ اللهِ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ كَثِير النَّوَّا وَ أَصْحَابِهِ إِنَّ هَذَا تَخَاصَمَ فَيَقُولُ: )وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ. وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ . وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون(مائده، 44 – 45، 47. کلینی، الكافی، ج8، ص101؛ از ابو بصیر روایت شده است گفت: نزد امامصادق(علیه السلام) نشسته بودم آنگاه امّخالد زنی که یوسف بن عمر دست او را قطع کرده بود وارد شد از امامصادق(علیه السلام) اذن و اجازه ورود خواست، امام فرمود: آیا دوست داری سخن او را بشنوی؟ عرض کردم بله، پس او را اذن داد و مرا در کنار خودش روی قالیچه نشاند، ابوبصیر گفت سپس آن زن داخل شد و شروع به سخن گفتن کرد زنی بلیغ و خوشبیان بود از امام(علیه السلام) از آن دو (عمر و ابوبکر) پرسید حضرت به آن زن فرمود آن دو را دوست بدار، امّخالد گفت: پس روز قیامت وقتی با خدا ملاقات میکنم خواهم گفت شما به من دستور دادید آن دو را دوست بدارم. حضرت فرمود: بلی بگو، امّخالد گفت این شخصی که با شما روی قالیچه نشسته است مرا به برائت از آن دو میخواند و کثیرالنواء به ولایت و دوستی آن دو دعوتم میکند از این دو نفر کدامیک نزد شما بهتر و محبوبتر است؟ حضرت فرمود: به خدا قسم این نزد من محبوبتر است از کثیرالنواء و اصحاب او، این اقامه دعوا کرده میگوید کسانی که مطابق آنچه که خدا نازل کرده است حکم نکنند آنها کافرند و کسانی که مطابق آنچه که خدا نازل کرده حکم نکنند آنها ستمکارند و کسانی که مطابق آنچه که خدا نازل کرده حکم نکنند آنها فاسق و نابکارند.
شما روايت را تحريف کرده و در نقل، خيانت نمودهايد. ديدهايد که اگر روايت را نقل کنيد، مشت شما و سوابق ننگيني که امراي شما - که آنها را واجبالاطاعه میدانید در تاريخ به وجود آورديد و عار و ننگ براي عالم اسلام هستند - باز ميشود، بعضي از اخبار دیگری هم که نقل کردهاید از همین دسته اخبار است.
س. شيعه از على روايت مىکنند که او به يارانش گفت: چگونه رفتار مىکنيد وقتى در زمانهاى بهسر بريد که حدود در آن اجرا نمىشود، مال مردم به ناحق خورده مىشود، با دوستان خدا دشمنى مىشود و با دشمنان خدا دوستى مىشود؟
گفتند: اى اميرالمؤمنين، اگر آن زمان را دريافتيم چه کنيم؟ گفت: همانند ياران عيسى باشيد که با ارّهها اره شدند و به دار آويخته شدند. مردن در عبادت خداوند بهتر از زندگى با گناه و نافرمانى است.
سؤال اين است که چگونه اين فرمان على با تقيّه شيعيان سازگار است؟
ج. اين نکته اصلي را بايد در نظر داشت که داوري در روايات - که بسا در نظر اول باهم همخواني نداشته باشند - فنّ بسيار مهمي است.
تشخيص مدلول روايات مستقلاً و در ارتباط با يکديگر، کار آساني نيست که يک نفر بتواند يک حديثي را که در یک کتاب ديده بر اساس آن سخن بگويد و ردّ، ايراد و اعتراض کند.
وقتي بخاري به اعتراف خودش، اخبار کتابش را از حدود ششصدهزار حديث استخراج کرده است،(1)گمان ميکنيد به چند هزار حديث که اشکالانگيز میباشد يا به عقلش يا با سياست حکّام معارض بوده و در فهم آن عاجز مانده است برخورد
1) . خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، ج2، ص9؛ ابنعساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج52، ص72؛ مزي، تهذيبالکمال، ج24، ص442؛ ذهبی، سیر أعلامالنبلاء، ج12، ص402؛ همو، تاريخالاسلام، ج19، ص249.
کرده است؟ مسلم، ترمذي، ابوداوود و ابنماجه هم همينطور.
امّا اين حديث شريف مورد سؤال که مضمون آن بسيار بلند و بااهميت است، در بيان تکليف عمومي است و شخصي نيست.
در موردي که دين مورد هجوم باشد و نفي آن مطرح شده باشد و تبديل هويّت اسلامي جامعه در بين باشد، آنجا مقابله و موضعگيري اسلامي واجب است.
همه بايد قيام کنند و همه مسئول دفاع از دين ميباشند، مثل اينکه دشمن براي گرفتن شهر و کشور اسلامي و تعرّض به نواميس حمله کرده باشد و چارهاي غير از دفع فداکارانه و بذل نفوس نباشد، که اینجا مورد تقيّه نيست.
تقيّه هم مثل ساير احکام شرعيه، شرايطي دارد. اين حديث معناي بسيار بلند و سازندهای دارد.
س. شيعه مىگويند درست نيست که دنيا از وجود کسى خالى باشد که حجّت الهى را اقامه مىنمايد، يعنى هميشه امام هست و ازطرفى مىگويند که تقيّه نُهدهم دين است و امام که حجّت را اقامه مىکند بايد تقيّه کند و قطعاً نُهدهم دين را ترک نخواهد کرد. پس چگونه بهوسيله او حجّت بر خلق خدا اقامه مىگردد؟
ج. بلي، شيعه همين را ميگويند که زمين خالي از وجود حجّت نيست و اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) ميفرمايد:
«اَللَّهُمَّ بَلَى لاَ تَخْلُو اَلْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ للهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَإِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لئلا تبطل حجج الله و بيناته».(1)
و از حديث: «مَنْ مَاتَ وَلَمْ يَعْرِفْ امَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيةً»(2)عین همین معنا استفاده ميشود که در هر عصر، يک نفر امام زمان براي مردم است و هركس او را نشناسد و بميرد، به مردن جاهليّت مرده است. حدیث ثقلين(3)نيز بهوضوح بر اين معنا دلالت دارد.
1) . نهجالبلاغه، حکمت 147؛ ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج18، ص347؛ «آری خداوندا زمین هیچوقت از حجت خدا خالی نیست که برای خدا با برهان روشن قیام کند یا آشکار و شناخته شده و یا بیمناک و پنهان».
2) . تفتازانی، شرحالمقاصد، ج2، ص275؛ «هرکس بمیرد و امام زمان خودش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است».
3) . احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص59؛ ترمذی، سنن، ج5، ص328 - 329؛ طبرانی، المعجمالکبیر، ج3، ص65 - 67.
راجع به اينکه تقيّه نُهدهم دين است، مقصود اين نيست كه نهدهم از احكام دين را تقيّه ميكنند و نهدهم متروك ميماند، بلكه مقصود اين است که تقيه اهميت
بسيار زيادي دارد که در درجهبندي نه درجه اهميت دارد نه اينکه نُهدهم دين عمل نميشود؛ بلکه در موردي كه تقيّه لازم باشد شيعيان با قوّت، اتّخاذ موضع مينمايند.
س. شيعه نمىتواند بيعتکردن ابوبکر، عمر و عثمان در زير درخت (بيعةالرضوان) با پيامبر(صلی الله علیه و آله ) را انکار کنند و خداوند خبر داده است که او از کسانى که زير درخت با پيامبر(صلی الله علیه و آله )(صلی الله علیه و آله) بيعت نمودهاند راضى است. پس چگونه شيعه بعد از اين، به خبر الهى کفر مى ورزند و خلاف آن را مىگويند؟
ج. خداوند متعال خبر داده است که از مؤمنيني که تحت شجره بيعت کردند راضي گرديد. شرط اين رضايت، مؤمن واقعيبودن بيعتکننده است و بودن منافق در بين آنها بعيد نيست؛ لذا فرمود: )عَنِ المُؤْمِنِينَ((1)و نفرمود «عَنِ الَّذينَ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ».
علاوهبراين، جواب شما آيه ديگر سوره فتح است که بااينکه تجليل کامل از بيعتکنندگان با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرموده )يَدُ اللّهِ فَوْقَ أيْدِيهِم(؛(2)ميفرمايد: )فَمَنْ نَكَثَ فَإنَّمَا يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ(.(3)
اگر توجه کنید از اين آیه و از اخبار حوض(4)، هرچه را بايد بفهميد، میفهميد و اینقدر جاهلانه سؤالاتی را که از شدّت وضوح جواب آن، علمای بزرگ شما طرح نمیکنند، بیان نمیکردید.
س. ابوالفرج اصفهانى در مقاتلالطالبيين گفته است كه ابوبکر بن على بن ابیطالب با برادرش حسين در کربلا کشته شد و همچنين يکى از فرزندان حسين که اسمش ابوبکر بود در کربلا به شهادت رسيد. چرا شيعه اين قضيه را پنهان مىکنند و فقط بر کشتهشدن حسين تأکيد مىنمايند؟ علّت اين است که اسم برادر و فرزند حسين، ابوبکر است.
ج. همه شهداي کربلا را، امرا و خلفای شما به شهادت رساندند که در رأس آنها يزيد، ابنزياد و شمر بودند.
شيعيان، همه شهدا را که يا از اهلبيت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و يا از خاندان آن حضرت و بنيهاشم بودند و هم شهدايي که از بنيهاشم نبودند، مثل شهدای بدر و احد احترام میكنند.
اين اسمها هم که ميگوييد، علامت فکر و رأي کسي نيست. هرکس براي خودش و به مناسبتهاي شخصي خاص خود، اسم انتخاب مينمايد و يا براي او انتخاب کردهاند.
شهيد کربلا، شهيد است و به بزرگترين افتخار نایل شده، اسمش هرچه باشد؛ علي باشد، ابوبکر باشد، عباس باشد يا مسلم.
باز هم ميگويم چرا به حاشيه ميرويد و به متن مطالب و هويّت خودتان - که تا امروز هم از مثل يزيد، خلفاي بنياميّه و آن افراد خبيث که کنيز جنب خود را براي
امامت مسلمانان فرستاد خليفه ميدانيد - نمیپردازيد؟!
س. همه شهادت مىدهند که پيروان هر پيامبرى بهترين افراد آن امّت مىباشند. اگر از پيروان هر دينى پرسيده شود که بهترين افراد امّت شما چه کسانى هستند خواهند گفت: ياران پيامبران.
پس چرا شیعیان بعضی از اصحاب پيامبر(صلی الله علیه و آله) را کافر مىدانند و حال آنکه رسالت پيامبر(صلی الله علیه و آله) رسالتى جاودانى و فراگير است و پيامبران و کتابهاى آسمانى گذشته به آمدن او مژده دادهاند؟ وقتى مىگوييد كه نزديکترين ياران پيامبر(صلی الله علیه و آله) مرتد شدهاند چه ارزشى براى اين شريعت الهى قائل هستيد؟
ج. البتّه پيروان هر پيغمبري، بهترين افراد امّت او ميباشند و هرکس پيرویاش بيشتر باشد بهتر است. امروز هم همين است. پيروان حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از بهترين افراد امّت هستند.
از هرکس بپرسند كه بهترين افراد امّت حضرت موسي(علیه السلام) چه کساني هستند؟ جواب ميدهند پيروان او، امّا نسبت بين پيروان و اصحاب عموم من وجه است؛ برخي از پيروان از صحابه نيستند و برخي صحابه از پيروان نيستند، مثلاً سامري از صحابه حضرت موسي(علیه السلام) بود، ولي او و کسانيکه گوساله پرست شدند پيرو حضرت موسي(علیه السلام) نيستند.
پيروان حضرت رسول اعظم(صلی الله علیه و آله) نيز بيشتر و بلکه اکثريت در پيروان هستند ولي از
صحابه نيستند و بعضي از صحابه ميباشند ولي پيرو محسوب نميشوند.
اين حکم کلّي که همه صحابه عدولاند، با تکوين و تشريع سازگار نيست. اين استبعادات که به قول شما ياران پيغمبر مرتد شدهاند و آن را به شيعه نسبت ميدهيد
و موجب سؤال میشود صحيح نيست. اين نسبت در هر حدّ ثابت باشد، به اسلام و دعوت حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) صدمهاي نميزند.
ملاک صحّت و سقم مطالب، اين امور نيست و الّا به شما ايراد خواهند گرفت که حکومت شما در طول تاريخ - غير مدّت اندک - بدترين حکومتهاي استبدادي، ظلم، ستم، اسراف و لهوولعب بوده است و اين را به اسلام و تربيت اسلامي نسبت ميدهند كه صحيح نيست.
از روز اول اين عمر بود که باب استبداد و زورگويي را باز کرد و مردم را به زور در بين کوچه و بازار به بيعت با ابوبکر ميفرستاد و بعد هم تا خلافت عثمانيها و آن خلفای شاربالخمر فاسق، اينها را نميتوان به حساب اسلام محسوب نمود.
در عصر حاضر هم حکومتهاي شما همه بر اساس زور، استبداد و تحتالحمایه غربيها و كفّار هستند که براي همه مردم اين مطلب کاملاً روشن و واضح است.
س. شيعه ادّعا مىکند که هدف ابوبکر، عمر و عثمان پادشاهى و رياست بود، بنابراين با گرفتن حقّ خلافت، بر ديگران ستم کردند. به شيعه مىگوييم که اينها با هيچ مسلمانى بهخاطر حکومت و قدرت نجنگيدند بلکه آنها با مرتدين و کفار جنگيدند و همانها بودند که قدرت کسرى و قيصر را درهمشکستند، شهرهاى فارس را فتح کردند و اسلام را برپا داشتند، به ايمان و مؤمنان قدرت دادند و کافران را خوار نمودند و عثمان - که از ابوبکر و عمر مقامش پايينتر است - بااينکه شورشيان او را محاصره کرده بودند تا او را به قتل برسانند، با مسلمين نجنگيد و بهخاطر خلافت و حکومت خود حتى يک مسلمان را نکشت، پس وقتی شیعه به خود اجازه میدهند تا اینها را ستمگر و دشمنان پیامبر(صلی الله علیه و آله) معرفی نمایند، باید چنین چیزی را درباره علی هم بگویند؟
ج. چه ملازمه بيربطي مطرح کرده است. اولاً جنگها هر کجا شرعي بود، برحسب وضع حکومتي که بهعنوان اسلام و حفظ حيثيات اسلامي برقرار بود بايد انجام میشد، چون اگر اين موضعگيريها نباشد معنايي براي حکومت بهعنوان اسلام باقي نميماند.
مثل اين است که شخصي اموال صغيري يا دستگاه موقوفهاي را بدون حق و به غصب از وليّ حقيقي آن بگيرد و بهعنوان وليّ در آن عمل کند. اين شخص بايد از حق آن صغير يا مصالح موقوفه محافظت نمايد و در برابر قدرت کسري، قيصر و
مرتدين بايد موضع نگهداري و دفاع داشته باشد، غير از اين اگر رفتار ميکرد مورد اعتراض میشد. بااينوجود، آنها نبودند که کسري و قيصر را درهمشکستند، اين مسلمانان بودند که تحت حرکتي که ايجاد شده بود و ايمان به وعدهها و بشارات قرآني و شخص رسول خدا(صلی الله علیه و آله) - که از آغاز بعثت در مکه میفرمود: «ایمان بیاورید،
این دو کلمه را بگویید تا بر خزائن کسرى و قیصر مسلط شوید» و هرکس ديگری بود تا اين مقدارها پيشرفت ميکرد.
هيبت اسلام و شوکت و ظهوري که از اين دعوت دين مخصوصاً همسايگان را فراگرفته بود، همه را چنان مرعوب ساخته بود که ازنظر روحی شکستخورده بودند و خود را از مقاومت با سپاه اسلام عاجز و ناتوان ميشمردند. موضع اين سه نفر و حتي حکّام بعد در حفظ اين حيثيات براي حفظ رياست خودشان بود.
جنگيدن با کفار و کشورگشاييها همه از اسلام و مسلمين بود. اينها هم با همراهي با اين خط، رياست ميکردند و کسي به اين جهت آنها را ستمگر نميگويد، اگر به آنها ظالم ميگويند برای استبداد آنها و تصرف مقام خلافت امیرالمؤمنین(علیه السلام) است و شیعه به آنها اعتراض دارند، و اما اينکه ميگويند عثمان با شورشيان حکومت خود جنگ نکرد، عثمان بيچارهتر از اين شده بود که بتواند با شورشيان بجنگد. بلکه تا توانست به کارهاي زشتي که بيشتر موجب نارضايتي مردم ميشد ادامه داد. بهعلاوه، به حاکم مصر نوشت که آورندگان نامه را بکشد.(1)
اشتباه او اين بود که خود را به خويشاوندان اموي خود و به مثل مروان فروخته بود و سران شورش، مثل عايشه، طلحه و زبير براندازي او را وجهه کار و اقدام خود قرار دادند.
1) . ابنقتيبه دینوری، الامامة والسياسه، ج1، ص39؛ سيوطى، تاريخالخلفاء، ص158.
عثمان را در اينکه کسي را نكشته است مدح نميکنند بلکه او را براي عدم کفايت و مسلّطکردن ستمکاران و نااهلان بر مسلمانان مذمّت ميکنند و حاصل آنکه اساس سلطه آنها بر جبر، استحقار و استبداد بود. اين حکومتها را نبايد با حکومت عدل علي(علیه السلام) - که دوست و دشمن در برابر آن خاضعاند - مقايسه کرد.
علي(علیه السلام) کسي است که ابنعباس ميگويد: در ذيقار خدمت آن حضرت رسيدم و او کفش خود را اصلاح ميکرد. به من فرمود: «مَا قيمَةُ هَذا النَّعْلِ؟؛ قيمت اين کفش چقدر است؟» عرض کردم: لاقِيمَةَ لَهَا؛ قيمتي براي آن نيست؟
فَقَال(علیه السلام): «وَاللهِ لَهِيَ أحَبُّ إلىّ مِنْ إمْرَتِکُم إلّا أن أقِيمَ حَقّاً أوْ أدْفَعَ بَاطِلاً»؛
فرمود: «به خدا سوگند اين کفش پيش من از امارت و فرمانروايي بر شما محبوبتر است مگر آنکه حقّي را بر پا دارم يا باطلي را دفع کنم».(1)
1) . ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج2، ص185.
س. خليفه برحق بعد از پيامبر(صلی الله علیه و آله ) ابوبکر بود و دليل آن دو امر ذيل است:
اصحاب همه بر اطاعت از او اجماع کردند و با او مخالفت ننمودند.
على با ابوبکر مخالفت نکرد و با او نجنگيد و نمىتوان گفت که على به علّت ناتوانى یا ترس از فتنه با ابوبکر نجنگيد، چون علی با معاویه، طلحه، زبیر و عایشه جنگید، چرا که در همه این موارد میدانست حق با اوست، بنابراین از ترس فتنه آن را رها نکرد، لذا نمیتوان گفت علی بهخاطر ضعف و ناتوانی با ابوبکر نجنگید، چون همه کسانى که در زمان معاويه، على را يارى کردند در روز سقيفه و روزى که عمر جانشين ابوبکر شد و روزى که شورا براى تعيين خليفه بعد از عمر تشکيل شد همه بودند و اگر آنها مىدانستند که حق از آن على است او را در برابر ابوبکر يارى مىکردند، چون او با غصبکردن حق خلافت از معاويه سزاوارتر به جنگ بود. پس ثابت شد که على چون مىدانست که حق با ابوبکر است با او نجنگيد.
ج. اين اموري که نوشتهايد همه خلاف واقع است هيچيک اتّفاق نيفتاد. امّا اول همه ميدانند و تواريخ بر آن اتّفاق دارند که بنيهاشم و وابستگان به خاندان نبوی در اين اجماع وارد نبودند و حتّي مثل سعد بن عباده رئيس قبيله خزرج تا وقتي او را کشتند - و کشتنش را به جن نسبت دادند(1)- مخالف بودند.
1) . ابن ابیالحديد، شرح نهج البلاغه، ج10، ص111.
جريان امور هم طوري شد که در برابر آن جوّي که ايجاد شده بود، بسياري سکوت را مناسب و مصلحت ديدند و الّا اصلاً آن اجماع و اتّفاق قلبي واقع نشد و مثل فاطمه زهرا(علیها السلام) آن را محکوم فرمود(1).
امّا دوم، علي(علیه السلام) براي مصلحت حفظ اسلام و وضعي که بهواسطه ارتحال رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پيش آمد و خطر ارتجاع کامل بود، با آنها معارضه فيزيکي نکرد.
زمان ارتحال حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) با زمانيکه معاويه اعلام معارضه کرد، فرق بسياري داشت. اگر تاريخ را خوانده و فهميدهايد، چرا خود را به ناداني ميزنيد؟
اين مطالب روشنتر از اين است که محتاج به بيان و توضيح باشد.
علي(علیه السلام) با ابوبکر، عمر و عثمان بهواسطه ضعف روحي و هم ضعف شخصي آنها معارضه فيزيکي ننمود.
در هر دو جريان و در همه مواضعي که داشت حکيمانه و حفاظتکارانه نسبت به اسلام عمل فرمود. روز سقيفه با روز قتل عثمان و اعلام معارضه معاويه با حکومت رسمي اسلام فرق داشت.
ما در اين بحث مهم همگان را به خواندن کتابهاي روايي و تاريخي از خود اهلسنّت ارجاع ميدهيم تا انسانهاي باانصاف و آگاه خودشان قضاوت نمايند.
1) . برای نمونه یكی از دهها روایتی كه بزرگان اهلسنّت نقل كرده اند رجوع کنید به: بخاری، صحيح، ج4، ص42؛ ج8، ص3.
س. به يک شيعه گفته شد: آيا پيامبر(صلی الله علیه و آله ) دستور نداده که با افراد خوب فاميل شويم و از آنها زن بگيريم و به آنها زن بدهيم؟ گفت: بله. به او گفتند: آيا تو براى خودت مىپسندى که داماد کسى بشوى که حرامزاده است؟ به او گفته شد: شما به دروغ ادّعا مىکنيد که عمر پسر زنى زناکار به نام صهّاک بوده است. جزائرى با تمام وقاحت ادّعا مىکند که عمر، خودش را با آب منى مردان اشباع مىکرد و با آن آرام مىگرفت. آيا به نظر شما پيامبر(صلی الله علیه و آله ) داماد کسى مىشود که اینگونه است؟
ج. در انتخاب همسر اگر اين اشکال باشد، به نوح و به لوط پيامبران خدا هم وارد است. پس معلوم ميشود که اشکال نيست.
امّا در مورد مطلب ديگر - که من از تکرار آن هم حيا ميکنم - به شما ميگويم: در مسائل بين شيعه و سنّي و احوال اصحاب به علمای بزرگ و مشاهير شيعه و سنّي رجوع کنيد. چرا ميرويد اين گفتهها را که در يک کتاب معتبر و بلکه غيرمعتبر وجود ندارد، پيدا ميکنيد و افشا میکنید؟ من شما را مثل همان گوينده - اگر گفته باشد - نسبت به عمر جسور و هتاک ميدانم و چنان ميبينم که ميخواهيد به اسم رويارويي با شيعه، اين توهينها را بکنيد و الّا کسي كه اندكی بهرهای از فهم و شعور داشته باشد، بايد نفي اين نسبتها را از شيعه قبول کند و بگويد شيعه حرف حساب و دليل محکم از قرآن و حديث دارد و حاجت به نقل اينگونه حرفها ندارد و اگر کسي هم، چنين حرفي
زده باشد شما خودتان براي دفاع از بزرگان خود بگوييد که نه چنين چيزي را شيعه نميگويد نه اينکه بياييد آن را دوباره بازگو کنيد.
بايد شيعه را از اين نسبت تبرئه کنيد، نه اينکه بر آنها تسجيل نماييد و درنتيجه در مقابل ديگران خودتان را سرافکنده و محکوم سازيد. ولي چه بايد کرد؛ حفظتَ شيئاً و غابَتْ عنک اشياءُ.
س. در نهجالبلاغه از على نقل شده است كه درباره ابوبکر گفت: «او پاک و درحالىکه عيب اندک داشت از دنيا رفت. خير دنيا را به دست آورد و پيش از آنكه به شرّ آن گرفتار شود از دنيا رفت، اطاعت الهى را بهجا آورد و بهگونهای شايسته تقواى الهی را رعايت کرد».
شيعيان وقتى مشاهده مىکنند که على اينگونه ابوبکر را مىستايد حيران مى شوند، زيرا آنچه على مىگويد با عقيدهاى که شيعيان درباره اصحاب دارند مخالف است.
ج. آنچه را از نهجالبلاغه نقل کرده، بههيچوجه مقصود ابوبکر نيست و کسي هم نگفته است که مقصود عمر است.
صدور چنين کلامي در مورد او از اميرالمؤمنين(علیه السلام) - که مواضع منفي آن حضرت را نسبت به ابوبکر هرکس مختصر اطلاعي از تاريخ داشته باشد ميداند – قابلقبول نيست.
همان عبارات آتشين و کوبنده خطبه شقشقيه براي ردّ اينکه مراد از آن ابوبکر باشد کافي است.
امام(علیه السلام) کسي است که در طيّ برگزاري آن شورا، بهطوررسمي، قبول عمل به سيره ابوبکر و عمر را ردّ نمود و حتي براي اينکه هيچ شبههاي براي کسي در عدم حجيّت و بياعتباري سيره آن دو نفر باقي نماند مجاملهاي نفرمود و عمل به سيره آنها و الزام
به آن را جايز ندانست، چگونه ممکن است که با اين جملهها، او و سيرهاش را بستايد و «للهِ بلَادُ(بلاء) فُلانٍ»(1)بفرمايد و نقل آن توسط مغيرة بن شعبه(2)معلومالحال هم شاهد
بر اين است.
از اين جهت، برخی شارحين(3)از شرح اين جمله درماندهاند و برخی ديگر مقصود از آن را بعض اصحاب سالمالعقيده و صحيحالعمل حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)، مثل عمار ياسر يا ديگري از همطرازان او از اصحاب درگذشته، مثل سلمان ميگويند، چنانکه برخی ديگر، مقصود از آن را مالک اشتر گفتهاند و بعضي هم آن را گفتار زنی از وابستگان به عمر (دختر ابوحثمة بن حذیفة بن غانی میگویند) که از اصل، نسبتدادن انشاي اين جملهها به اميرالمؤمنين(علیه السلام) ردّ ميشود و ابناثير در لغت «أود» ميگويد:
«وَ مِنْهُ حَديثُ نادِبةِ عمر: وا عُمَراه، أقام الأَودَ و شَفَى العَمَد».(4)
بههرحال، کار ابوبکر، عمر يا عثمان به شهادت تاريخ و مواضعي که حضرت داشت، مردود است و اين سخن به سخن ندبهگر مبالغهسرا شبيهتر است تا بيان واقع.
در پايان به اين پرسشگران از شيعه ميگوييم چرا اينقدر به مسائل فرعي و حاشيهاي ميرويد؟ و چرا سؤالهای اصلی بین شیعه و سنّی را مطرح نميکنيد؟
چرا نميپرسيد که چرا عمر، پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را در کمال سنگدلي و غيرانساني از
1) . نهجالبلاغه، خطبه 228 (ج2، ص222).
2) . طبری، تاریخ، ج3، ص285.
3) . ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج12، ص3 – 5؛ ر.ک: صبحی صالح، نهجالبلاغه، خطبه 228.
4) . ابناثير، النهايه، ج1، ص79؛ «و از این جمله است، حدیث آن زنی که برای عمر ندبه و نوحه میکرد و میگفت: دریغا عمر! به فریاد برس، آنکه کجی و خمیدگی را راست کرد و بیماری را شفا و بهبود بخشید».
کتابت وصيّت در آن حال بيماري مانع شد؟(1)
آيا اين گناه را شما بخشودني ميدانيد و عامل اين عمل و گوينده آن سخن زشت و فحش به آن حضرت را از دل، مؤمن به پيغمبر(صلی الله علیه و آله) ميدانيد؟
شما که ميگوييد پيغمبر خدا(صلی الله علیه و آله) بدون تعيين جانشين، امّت را به حال خود گذاشت، ولي ابوبکر، عقلش - العياذ بالله - از پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بيشتر بود و براي خود جانشين معيّن کرد، غير از اين بود که ميدانست اگر عمر را معين نکند مردم بالطبع بهسوي اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) ميروند؟
چرا نميپرسيد که عمر به چه حقّي خلافت را به آن شوراي شش نفري واگذار کرد؟
آيا باز هم غير از اين بود که اگر اين توطئه نبود، مردم خود به سوي علي(علیه السلام) ميرفتند، و دهها و صدها چراهاي ديگر را بايد پاسخ دهيد که قرنها ميگذرد ولي هنوز پاسخ قانعکننده به تاريخ و به مسلمانان ندادهايد؟
1) . بخاری، صحيح، ج5، ص137 - 138؛ مسلم نیشابوری، صحيح، ج 5، ص76 و ديگر مصادر اهلسنّت.
س. انصار با ابوبکر مخالفت کردند و به بيعت با سعد بن عباده فراخواندند و على در خانهاش نشست؛ نه با آنها بود و نه با اينها و سپس انصار همه با ابوبکر بيعت کردند.
اگر شيعه بگويد که بهزور از انصار بيعت گرفته شد، اين دروغ است، چون براى بيعتگرفتن هيچ تهديد و جنگى صورت نگرفت و نيز امکان ندارد که آنها از ابوبکر و دو نفر که همراهش بودند بترسند؛ ابوبکرى که آنجا نه قبيله زيادى دارد و نه ثروت فراوانى، تا انصار مجبور شوند با اينکه او برحق نيست با او بيعت نمايند!
پس تنها دليل بيعت آنها با ابوبکر اين بود که آنها دليل درستى از پيامبرشان داشتند که نشانگر این بود که خلافت، حقّ ابوبکر است.
ج. در موقعیتی که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) رحلت فرموده بودند و بنیهاشم در مصیبت جانکاه آن حضرت سخت پریشان بودند و تجهیز رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را اهم امور میدیدند، فرصتطلبان و جاهطلبان اهل دنیا، پیکر پاک و کالبد شریف خواجه لولاک را رها کرده فرصت را غنیمت شمرده و از پیش، خود را آماده براي تصرّف حکومت و کودتا کرده بودند تا حدّي که به شخص پيغمبر(صلی الله علیه و آله) در آن حال بيماري طرف شده و جسارت نمودند که اگر پيغمبر(صلی الله علیه و آله) نفرموده بود - که از خانه بيرون
رويد - همانجا با بنيهاشم و صحابه مخلص درگير ميشدند و نزاع و جنگ حضوري واقع ميشد که همه زحمات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به هدر ميرفت، غرض اینکه جوّ بسيار ملتهب بود و بسياري بلکه بيشتر مردم بيمطالعه بودند و اهل دنيا وارد ميدان شدند.
سعد بن عباده هم پيشبيني ميکرد که معارضان بنيهاشم و شخص رسول
خدا(صلی الله علیه و آله) و علي(علیهما السلام) باوجود آن صراحتي که در مخالفت اظهار کردند و به پيغمبر(صلی الله علیه و آله) جسارت نمودند و العياذ بالله او را ]الرجل[ خواندند و «غَلَبَ عَلَيهِ الوَجَعُ»(1)گفتند به فکر افتاد و شايد قصدش اين بود که امر را «بِيَدِ مَن لَهُ الأمرِ» قرار دهد.
بههرحال اين معارضه بين انصار که دو قبيله خزرج و اوس بودند، ظاهر شد و اوسيها از حزب عمر و ابوبکر طرفداري کردند و في المجلس به سعد اهانت نمودند و خلاصه اين اتفاقي که شما ميگوييد هرگز اتفاق نيفتاد، انصار چنانکه شما ميگوييد همه با ابوبکر بيعت کردند، بيعت نکردند.
ابوبکر و عمر از اختلاف و دشمني ديرين اوس و خزرج استفاده کردند و آنها را در برابر هم قرار دادند و سعد بن عباده را با اين سياست شکست دادند و سعد و پيروانش با ابوبکر بيعت نکردند و فرزند او قيس بن سعد از شيعيان مخلص علي(علیه السلام) بود که مورد مدح پيغمبر(صلی الله علیه و آله) قرار گرفت. سعد بهعنوان اعتراض از مدينه هجرت نمود و به حوران رفت.
در آنجا اهلسياست و رياست او را به قتل رساندند و قتل او را به جن نسبت دادند و چون دستگاه حکومت متّهم به قتل او شد گفتند: او را جن کشت و مأموران
1) 1. بخاری، صحيح، ج5، ص137 – 138؛ مسلم نیشابوری، صحيح، ج5، ص76؛ و ديگر مصادر شیعه و اهلسنّت.
حکومت اين شعر را از قول جن منتشر کردند:
نَحْنُ قَتَلْنَا سَيِّدَ الْخَزْرَجِ سَعْدَ بْنَ عُبَادَةَ
وَ رَمَيْنَاهُ بِسَهْمَيْنِ فَلَمْ نُخْطئ فُؤَادَه(1)
تعجّب است با اين تفاصيل، شما باز هم ميگوييد که ابوبکر به خلافت حقدارتر است. اوضاع، اسفناکتر از آن است که بتوان توصيف کرد!
1) . ابن ابیالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج10، ص111؛ ما بزرگ قبیله خزرج سعد بن عباده را کشتیم و بهسوی او دو تیر رها کردیم که درست قلب او را هدف گرفتیم.
س. در نهجالبلاغه آمده است كه امام در نامهاى به معاويه گفت: «با من کسانى بيعت کردهاند که با ابوبکر، عمر و عثمان بيعت نمودهاند و آنها بر آنچه با آنها بيعت کردهاند با من هم بر اساس آن چيز بيعت کردهاند. اگر مهاجرين و انصار کسى را انتخاب کردند و امام ناميدند خداوند نیز اين را پسنديده است».
اين سخنان على دليلى براى امور ذيل مىباشد:
امام را مهاجرين و انصار انتخاب مىکنند. پس انتخاب امام هيچ ربطى با اصل امامت که شيعه مىگويند ندارد!
اگر کسى را مهاجرين و انصار قبول کنند و با او بيعت نمايند خداوند نیز اين را پسنديده است. پس حق امامت آنگونه که شيعه ادّعا مىکنند غصب نشده است.
ج. مخاطب اين مکتوب، معاويه است. او کسي نبود که به براهين حقيقيه امامت و خلافت علي(علیه السلام) تسليم شود و با آيه کريمه و واقعه مباهله(1)يا آيه تطهير(2)يا )هذَانِ خَصْمَانِ اخْتَصَمُوا((3)یا حدیث غدیر یا احادیث ثقلین و نصوص ظاهره ديگر به حق بگرايد.
او اگرچه بسياري را ميدانست ولي در اصل کسي بود که سالها همراه پدرش با
اسلام، با پيغمبر(صلی الله علیه و آله)، مسلمانان و اميرالمؤمنين(علیه السلام) جنگيد و پدرش – ابوسفيان - وقتي حکومت به عثمان رسيد، خطاب به بنياميه گفت:
تَلقّفُوها بَیْنَکُم تَلقَّفُ الکُرَة فَوَالله ما مِنْ جنّة وَلا نَار(1).
او همان کسي است که از اينکه در اذان، شهادت به رسالت حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) ميباشد و اين عظمت امتياز خاص آن حضرت است ناراحت بود و به مغيرة بن شعبه گفت: دَفناً دَفناً؛ اين اسم بايد از ميان برداشته شود.(2)اين احتجاجي بود به او که خلافت ابوبکر، عمر و عثمان را در ظاهر با همان ترفندهايي که فراهم شد قانوني ميدانست.
اميرالمؤمنين(علیه السلام) ميفرمايد: همان روش و همان اشخاصي که با آنها بيعت کردند با من بيعت نمودند و چنين و چنان.
معاويه با اينهم، متقاعد نشد و جنگ صفين و آن خونريزيها و اتلاف نفوس را به وجود آورد و حاصل اين نامه و اين احتجاجات، خطاب به معاويه است و الّا همه ميدانند که علي(علیه السلام) خود را يگانه خليفه منصوص ميدانست و اختيار را در تعيين خليفه، مشروع نميدانست.
در همين کتاب نهجالبلاغه که اين نامه علي(علیه السلام) به معاويه در آن نقل شده، در مواردي از آن حضرت نفيِ اختيار امّت در نصب امام مثل نصب پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بهصراحت نقل شده است؛ در يکجا ميفرمايد:
«اللّهُمَّ إنّي أسْتَعْدِيكَ (أسْتَعينُكَ) عَلى قُرَيْش وَمَنْ أعَانَهُم فإنَّهُم قَطَعُوا رَحمی وَصَغروا
عَظِيم مَنْزِلَتي وأجْمَعُوا عَلى منازعتي أمراً هُوَ لي».(1)
و در مورد ديگر ميفرمايد: «فَجَزَتْ قُرَيْشاً عَنِّي الْجَوَازِي فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَسَلَبُونِي سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّي»(2)و فصيحتر از اينها، خطبه شقشقيه است.(3)
1) . نهجالبلاغه، خطبه172 (ج2، ص85)؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، خطبه 172؛، ج9، ص305؛ «خدایا من از تو بر علیه قریش و کسانی که آنها را یاری کردند کمک و یاری میطلبم آنها خویشاوندی مرا بریدند و جایگاه بزرگ مرا کوچک شمردند و در نزاع با من در مقام و جایگاهی که به من اختصاص داشت همدست شدند».
2) . نهجالبلاغه، نامه 36 (ج3، ص61)؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج16، ص148؛ «کیفرکنندگان از جانب من قریش را کیفر کنند آنها خویشاوندی مرا بریدند و حاکمیت پسرعمویم را ردّ کردند و نپذیرفتند».
3) . نهجالبلاغه، خطبه 3 (ج1، ص30 – 38).
س. شيعه مىگويند که معاويه کافر بوده است. سپس ما مىبينيم که حسن بن على با معاويه صلح کرد و از خلافت دست کشيد. پس شيعه بايد بگويد که حسن به نفع يک کافر از خلافت کنارهگيرى کرده است و اين با عصمت او متضاد است!
ج. معاويه، باغي بود و بعد هم که مسلّط بر مردم شد بهواسطه اينکه سبّ علي(علیه السلام) را در منابر و مجالس معمول کرد(1)و در سبّ علي(علیه السلام) مقصودش سبّ پيغمبر خدا(صلی الله علیه و آله) بود و در فکر اين بود که با حيله، نام آن حضرت را از اذان حذف کند، شيعيان او را کافر ميدانند اگرچه به ظاهر نميتوانستند اعلان نمايند.
او کسي است که اخيار و صلحای امّت را به شهادت رساند و در جنايت و خباثت، جرثومه بود.
ترک جنگ با او از سوي امامحسن(علیه السلام) علل متعددي داشت که قبلاً هم به آن اشاره شده است و مثل دفع افسد به فاسد بود.
کتابهايي که راجع به معاويه، خود اهلسنّت نوشتهاند، هيچکدام نتوانسته او را تبرئه نمايند. كتاب النصائح الكافية لمن يتولّی معاويه(2)را بخوانيد. کتاب معاوية بن
ابي سفيان في الميزانِ عقّاد(1)را مطالعه کنيد تا کمي بيشتر او را بشناسيد.
هرچند گمان نميکنم مسلماني باشد و تاريخ را خوانده باشد و از معاويه برائت
نداشته باشد.
اين را هم از نسب معاويه گفتهاند كه کلبي میگويد:
کَانَ مُعاوِية لِعمارة بنِ وَليد بنِ مُغَيْرة وَلِمُسافر بنِ أبي عَمْرو وَلأبي سُفْيان وَ لِرَجُلٍ آخَر سمّاه.(2)
زمخشري هم ميگويد: کَانَ لِمُعاوِيَة أرْبَعَةُ آباءٍ(3)كه مرد چهارم را ما معرّفي نميکنيم. راوي، جرئت بردن نام او را نداشته است. اهل تاريخ، خود به حدس او را ميشناسند.
1) . ر.ک: عقاد، معاویة بن ابي سفیان في المیزان.
2) .. كلبی، مثالبالعرب، ص72؛ ثقفی کوفی، الغارات، ج2، ص937 - 938؛ معاویه به چهار نفر نسبت داده میشد: عمارة بن ولید بن مغیره، مسافر بن أبیعمرو، أبوسفیان و به مردی دیگر که او را نام برد.
3) . زمخشری، ربيعالأبرار، ج4، ص276 - 277؛ برای معاویه چهار پدر بود.
س. شيعه، ناسزا گفتن به بزرگان اصحاب به خصوص خلفاى راشدين ابوبکر، عمر و عثمان را عبادت مىدانند و با اين کار به خدا تقرّب مىجويند، درحالىکه هيچ سنّى به کسى از اهلبيت ناسزا نمىگويد، بلکه اهلسنّت با دوستداشتن اهلبيت به خدا تقرّب مىجويند.
ج. اساساً برداشت منفي از رفتار و سيره بعضي صحابه بهطورعادي براي هرکس که مختصری تاريخ را بررسي مينمايد خواهوناخواه حاصل ميشود.
راجع به اين سه نفر و مخصوصاً دو نفر اول مواضعي که اتخاذ کردند، آنها را زير سؤال قرار داده است، مخصوصاً مواضع آنها در مورد يگانه فرزند عزيز پيغمبر(صلی الله علیه و آله) سيدة نساء اهلالجنه و سيدة نساءالعالمين و بانويي که مکرّر در احاديث متعدد شيعه و سنی، پيامبر(صلی الله علیه و آله) در مورد او فرمود:
«إِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي فَمَنْ أَغْضَبَهَا فَقَدْ أَغْضَبَني»؛(1)، «فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنّي يُريبُني مَا أرابَهَا وَ يُؤذيني مَا آذاهَا...».(2)
جسارت و اهانت آنها به آن حضرت - که به اتفاق علماي اهل سنّت و شيعه، فاطمه(علیها السلام) از دنيا رفت درحاليکه از اينها ناراضي و ناخشنود و بر آنها غضبناک بود و
آنها را به مشروعيت نميشناخت(1)- و آن مواضع، سرآغاز همه ظلمهايي شد که در
طول تاريخ بر اهلبيت(علیهم السلام) وارد شد و عکسالعمل آن مواضع، محکوم کردن آنهاست.
شما انتظار داريد که در برابر آن اظهارات بيباکانه و تهديد جدّي به سوزاندن خانه فاطمه، و خود فاطمه و فرزندان عزيز فاطمه و دو سيّد جوانان اهل بهشت از امّت، تحسين، آفرين و اعطاي جايزه و مدال به آنها باشد؟!
اگر اجتهاد عذر ميشود و عايشه، طلحه و زبير را - که آن جنگ و فتنه را در اسلام برپا کردند و موجب آنهمه خونريزي شدند - معذور ميدانيد، شيعه و اهلبيت(علیهم السلام) را هم در محکومساختن ابوبکر و عمر معذور بداريد که ادلّه اجتهاد شیعه قويتر است!
تعجّب است که ميگوييد هيچ سنّي نمييابيم که احدي از اهلبيت(علیهم السلام) را سبّ نمايد! آيا معاويه که سبّ اميرالمؤمنين(علیه السلام) را در تمام عالم اسلام و منابر و خطبههاي جمعه، سنّت سيئه (بدعت) قرار داد(2)شيعه بود يا سنّي؟ شما او را سنّي ميدانيد يا نه؟
همه عمّال و خطباي او که تا عصر عمر بن عبدالعزيز اين جسارت بزرگ به اهلبيت(علیهم السلام) را مرتکب شدند شيعه بودند يا سنّي؟
عمر سعد، زياد، ابنزياد و بسياري از محدّثين شما که مثل بخاري از آنها روايت ميکردند و به بغض و دشمني با اهلبيت(علیهم السلام) – كه از علائم نفاق است - معروف بودند سنّي بودند يا شيعه؟
شما معاويه را - که سبّ و ناسزا به اميرالمؤمنين(علیه السلام) را آنگونه در بلاد اسلام و منابر و خطبههاي نماز جمعه رواج داد - معذور ميدانيد! و آنها که در برنامهها و در
نمازجمعهها اين برنامه را داشتند، آنها را مسلمان پاکاعتقاد ميدانيد و شيعه را که بر همان عقيدة فاطمه زهرا(علیها السلام) ميباشد مورد سؤال قرار ميدهيد؟!
معاويه را - که در برپا کردن جنگ صفين و آنهمه اتلاف نفوس کسي بيشتر از او به اسلام ضربه نزده است - تبرئه ميکنيد و او را خليفه اسلام ميدانيد!
چرا به شيعه در محکومکردن ابوبکر و عمر اعتراض ميکنيد؟
شيعه، حبّ علي(علیه السلام) را به تنصيص پيغمبر(صلی الله علیه و آله)، علامت ايمان و بغض و دشمني علي را علامت نفاق ميداند.(1)
شما باوجود اين اعتقادات، با اعدا عدوّ علي دوست هستيد و مثل معاويه و بسر بن ابیارطاة را دوست ميداريد و با دوستان علي و اهلبيت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و شيعيان علي دشمن ميباشيد!
1) . اشاره به روایت «یا عليّ لایُحبُّكَ الّا مؤمنٌ وَلا یُبغِضُكَ الّا مُنافقٌ؛ اي علي جز شخص مؤمن تو را دوست نميدارد و جز منافق تو را داشمن نميدارد». مسلم نیشابوری، صحیح، ج1، ص61، ابنجبر، نهجالایمان، ص454.
س. شيعه مىگويند که همه اصحاب بهجز تعداد اندکى که از هفت نفر بيشتر نيستند، مرتد شدهاند.
سؤال اينجاست که بقيه اهلبيت، مانند فرزندان جعفر و على کجایند، آيا آنها هم مرتد شدند؟
ج. شيعه نميگويد همه اصحاب بهجز تعداد اندکي مرتد شدند. اصحاب پيغمبر(صلی الله علیه و آله) را تا حدود دههزار و بيشتر احصا کردهاند. در بين آنها افراد بسياري بودند که اگرچه مشهور و معروف نبودند اما شيعه و حامي اهلبيت(علیهم السلام) بودند. اين افرادي که نام ميبريد از مشاهير صحابه ميباشند که هرکدام اعتبار هزار نفر و بيشتر را دارند.
علاوهبراينكه، ارتدادي که ميگوييد درجاتي دارد و ارتدادي که احکام خاص را دارد با انکار صريح توحيد يا رسالت و يا يکي از ضروريات دين - که همه مسلمين بر آن اتّفاق دارند - ثابت ميشود.
فرزندان علي(علیه السلام) و فرزندان جعفر(علیهم السلام) و ديگران، همه شيعه بودند. بسياري از آنها در روابط با حکّام ستمکار به تقيّه عمل ميکردند، برای بعضي هم شرايط به صورتي پيش ميآمد که عليه حکومت قيام نمايند.
در طول تاريخ هميشه اهلبيت(علیهم السلام) و فرزندان آنان مظلوم بوده و در تواريخ معتبر همه آنها را نوشتهاند و مظلوميت آنها به اندازهاي زياد بوده که شعراي نامداري مثل
دعبل و ديگران مواضع آنها را در اشعار حماسي خود سرودهاند.
س. اگر چنانکه شما مىگوييد اصحاب بعد از وفات پيامبر(صلی الله علیه و آله ) همه مرتد شدند، پس چگونه با مرتدان از قبيل اصحاب مسيلمه، ياران طليحة بن خويلد، پيروان اسود و سجاح و ديگران پيکار کردند و آنها را به اسلام بازگرداندند؟ آیا اصحاب وقتی طبق ادعای شما مرتد شده بودند نباید آنها را یاری میکردند، یا حداقل آنها را به حال خود وامیگذاشتند؟
ج. اينهم يک افتراست. اولاً چنانکه گفتيم ارتجاع و ارتداد مراتبي دارد، به يک معنا، ترک يک سنّت نبوي يا اِعمال يک بدعت در دين ارتداد است و در آخرين درجه، انکار توحيد و بازگشت به بتپرستي ارتجاع است.
شما چقدر خلط مبحث ميکنيد؟ کساني که حکومت را به دست گرفتند بر اساس حفظ حکومت خود بايد با اصحاب مسيلمه و سايرين جنگ کنند.
اينها بهعنوان اسلام روي کار آمده بودند و بايد شعایر اسلام را - مثل نماز، روزه و زکات و ممنوعيت معاصي؛ مثل زنا، لواط، شرب خمر و قمار - ترويج نمايند و با مسيلمه، طليحه، اسود و سجاح جنگ کنند؛ ترک آنها و نصرت آنها نفي خودشان بود و هرکس در بين مسلمين، منافق بود با مسيلمهها جنگ ميکرد.
س. شيعه به گروههاى زيادى تقسيم مىشوند كه بهشدّت با يکديگر مخالف هستند و هر فرقهاى، فرقه ديگر را کافر مىداند، بهعنوانمثال ميرزا على شيرازى فرقه بابيه را تأسيس کرد و ميرزا حسين على، فرقه بهاىى را بنيانگذارى کرد.
همه اين فرقههاى شيعه در يک عصر و نزديک با هم پديد آمدهاند.
ج. تعجّب است كه با اينهمه گروههاي بيشمار منحرف و فِرَق باطل كه از اهلسنّت، مخصوصاً از صوفيه آنها ظاهر شدند و فتنههايي كه برپا كردند و حتّي جنگهايي كه بين پيروان مذاهب اربعه واقع شد و به جان يكديگر افتادند - كه شرحش يك تاريخ چند جلدي ميشود - اين سخنان واهي را در مورد شيعه ميگوييد و بهاييگري را فرقه شيعه ميدانيد!
به نظر شيعه بهاييگري دين نيست بلکه يک حزب و باند سياسي است که انگليسيها آن را تأسيس نموده براي اينکه بين شيعيان تفرقه ايجاد نمايند همانطوري که انگليسيها وهابيگري را تأسيس نمودند تا ميان مسلمانان تفرقه انداخته و آشوب برپا نمايند.
بالاخره ميگوييم اين تشعّبات و فرقهگراييها كه بهوسيله رياستخواهان و سياستمدارها پيدا ميشود، در همه ملل و امم هست و آن را نميتوان نقص اصل و به حساب ديگران گذاشت و حيف است كه آدم عاقل بر اين اساس، ردّ و ايراد
عنوان كند.
الآن و در زمان حاضر اين فرقه سلفيه و وهّابي معروف به تکفيري هستند که
عالم اسلام را ناامن و از مسلمانها سلب امنيّت کردهاند. روزي نيست که جمعي از مسلمانان در پاکستان، افغانستان، عراق و نقاط ديگر کشته نشوند.
براي مسلمانان سبب شرمساري است که مسلمانان در کشور لائيک هند، در نهايت امنيّت باشند، امّا در بلاد اسلامي کسي امنيّت نداشته باشد و مردم دنيا مسلمانان را تروريسم بدانند.
س. بهاتّفاق همه ثابت است که سلمان فارسى در زمان خلافت عمر، فرماندار مدائن و عمّار، فرماندار کوفه بوده است. شيعه مىگويند كه اين دو نفر از شيعيان على بودهاند. پس اگر از ديدگاه آنها عمر مرتدّ بود، چرا آنها در زمان او پُست فرماندارى را قبول کردند و مالک اشتر هم مىگويد: إنّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعالى بَعَثَ فيكُمْ رَسُولَه مُحَمَّداً بشيراً ونذيراً ... ثُمَّ اسْتَخْلَفَ عَلَى النَّاسِ أبابَكْر فَسارَ بِسيرَتِهِ واسْتَنَّ بِسُنَّتِه، وَاسْتخْلَفَ أبوبكر عُمَر فاسْتَنَّ بِمِثل تِلْكَ السُّنَّة؛ ابوبکر خليفه پيامبر(صلی الله علیه و آله ) شد و او به شيوه پيامبر(صلی الله علیه و آله ) رفتار کرد و بعد از ابوبکر، عمر به خلافت رسيد و او نيز به شيوه ابوبکر رفتار کرد. چگونه است كه مالک اشتر ابوبکر و عمر را مىستايد؟
ج. سيره اميرالمؤمنين(علیه السلام)، سيرهاي الهي و صددرصد در راستاي حفظ مصالح اسلام و مسلمين بود. اين اشخاص هم به همان سيره مولا و امام خود عمل ميکردند و با حضور خود در اين مواضع و جوامع، اسلام را ياري مينمودند.
عمر، ابوبکر، عمرو و زيد نزد آنها مطرح نبود. براي آنها، اسلام، قرآن، جهاد و دفع کفّار مطرح بود. درعينحال آنها براي فرمانداري اين شهرها از امام(علیه السلام) هم مأذون بودند.
در ارتباط با اين مسائل، فهم و رشد ديني و شعور سياسي لازم است نه اين
موضعگيريهاي جاهلانه و تفرقهانگيز!
در مورد قول مالک اشتر، اين جمله دوپهلو است. ضمير «بِسيرَتِهِ» راجع به سيره خود ابوبکر است نه سيره پيامبر(صلی الله علیه و آله) که عمر هم به قول و سيره او عمل کرد؛ سيرهاي که در شورا به اميرالمؤمنين(علیه السلام) عرضه شد و اميرالمؤمنين که نفس
پيامبر(صلی الله علیه و آله) بود،(1)
از قبول آن امتناع ورزيد.
1) . آل عمران، 61؛ فرات کوفي، تفسير، ص86؛ طبرسي، مجمعالبيان، ج2، ص764؛ فخر رازي، التفسيرالکبير، ج8، ص86؛ حويزي، نورالثقلين، ج1، ص348 – 349.
س. شيعيان همه اهلبيت را که در قرن اوّل بودهاند کافر قرار مىدهند؛ زيرا در روايتها و منابع مورد اعتمادشان آمده است که بعد از پيامبر همه مردم مرتد شدند، بهجز سه نفر: سلمان، ابوذر و مقداد و بعضى مىگويند فقط هفت نفر بر اسلام باقى ماندند، امّا از اين هفت نفر هيچکس از اهلبيت نيست. پس شيعه همه را مرتد و کافر قرار دادهاند.
به آنها مىگوييم که آنان که اموال، خانه و ديارشان را بهخاطر خدا و پيامبرش به ميل خود ترک گفتند، چگونه مىتوان گفت که آنها بهخاطر شهوت و حبّ ریاست مرتد شدند.
ج. معاذالله که شيعه جميع اهلبيت(علیهم السلام) يا يک نفر از آنها را از قرن اول تکفير کرده باشند.
شاعر عرب جواب اين سؤال را چه خوب داده است:
لَقَدْ عَجِبُوا مِنْ اصْحابِ أحْمَد إذ رَضُوا***بِ--تَقْديمِ ذی جَهْلٍ وَتأخير ذی فَضْلٍ
وَأصْ--حابُ م-ُوسى في زَمانِ حَياتِهِ***رَضُ-وا بَدَلاً عَ-نْ خَالِقِ الكَون بِالعِجْلِ(1)
ارتداد و بازگشت مراتبي دارد. سستشدن اشخاص در بعضي مواضع، ارتداد و
1) . هرآینه تعجب کردند از اصحاب حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) که چگونه راضی شدند به تقدم جاهلی بر فاضلی و از اصحاب موسی که در زمان حیات او راضی شدند عوض خالق جهان گوساله را بپرستند.
گرايش به جاهليت است: )وَمَايُؤْمِنُ أكْثُرُهُم بِاللّهِ إلا وُ هُم مُشْرِكونَ((1)
لذا پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرماید:
«إِنَّ الشِّرْكَ أَخْفَى مِنْ دَبِيبِ النَّمْلِ عَلَى صَفَاةٍ سَوْدَاءَ فِي لَيْلَةٍ
ظَلْمَاء».(2)
اين سه نفر (سلمان، ابوذر و مقداد) در ايمان به خدا ذرّهاي متمايل به غير خدا نشدند نه اينکه ديگران همه مرتد و کافر شده باشند.
پس شيعه همه را کافر نميدانند، ولي مثل اهلسنّت که همه حتّي منافقين را مسلمان، عادل و مقتداي خود ميداند هم نيستند كه ندای «الصّحابة كُلُّهُم عُدولٌ» سر بدهند، كه قرآن، سنّت، عقل و تاريخ آن را ردّ میكند!
س. شيعيان هميشه به مروان بن حکم حمله مىکنند و هر زشتى را به او نسبت مىدهند. سپس برخلاف اين، در کتابهايشان روايت مىکنند که حسن و حسين پشتسر مروان نماز مىخواندند! و عجيب اينجاست که معاويه پسر مروان با رمله دختر على ازدواج کرد؛ و همچنین زینب بنت الحسنالمثنّی با نوه مروان ولید بن عبدالملک، و ولید با نفیسه بنت زید بن حسن بن علی ازدواج کرد.
ج. شيعيان ازاينجهت که (حَکَم) پدر مروان مورد غضب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود و او را پيامبر(صلی الله علیه و آله) از مدينه بيرون کرد با او دشمني ميکنند و مروان هم که از جرثومههاي گناه و متظاهر به محرمات بود و حتي در زمان ابوبکر و عمر حکم پيامبر(صلی الله علیه و آله) درباره حَکَم اجرا شد و نگذاشتند او به مدينه بيايد ولي عثمان وي را به مدينه برگرداند(1)ما ازاينجهت با آنها مخالف هستيم که رسولالله(صلی الله علیه و آله) با آنها مخالف بود ولي شما که آنها را دوست داريد بايد پاسخگو باشيد که چرا برخلاف نظر پيامبر(صلی الله علیه و آله) رفتار ميکنيد.
امّا ازدواجهايي كه به آن اشاره کردهايد، چنانچه مکرّر جواب داديم برحسب ظواهر و متعارف بود و مسئله مهمّي نيست كه شما برای به حاشيهكشاندن بحث اصلی وصايت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، آن را مكرّر مطرح میكنيد.
1) . يعقوبي، تاريخ، ج2، ص163 – 164؛ مسعودي، مروجالذهب، ج2، ص343؛ ابناثير جزري، الکامل في التاريخ، ج4، ص166.
س. بسياری از علمای شيعه به خصوص در ايران، زبان عربی بلد نيستند. پس چگونه احکام را از کتاب خدا و سنّت پيامبر(صلی الله علیه و آله ) استنباط میکنند؟
ج. انسان نميداند به اين نادانان که آنها را اگر اجهلالنّاس بگوييم باز هم کم گفتهايم چه بگوييم؟
علما و فقهاي شيعه از عصر اول تا امروز؛ داراي دقيقترين آرا و نظريات و محکمترين فتاوا ميباشند و هرگز آنان از ساير علما کم نياوردهاند بلکه نظراتشان محکمتر و مستدل بوده و هست و بين آنها بعضي عربزبان و بعضي عجم بودهاند.
اينها هستند كه کتابها و تأليفاتشان در فقه در معرض مطالعه و اظهارنظر فقهاي شيعه و سنّي است. به زبان عربي اگر سخن نميگويند، تسلّط آنها بر دقايق اين عبارات و تفسير و شرح روايات و آيات، شگفتانگيز است.
اين سؤال عاميانه را هيچيک از علمای اهلسنّت نکردهاند ولي از سلفيهاي بيسواد که حرمين را مرکز جهالت نمودهاند و در اساس نظراتشان، با همه مظاهر علم و صنعت فعلي مخالفند و با حربه تکفير، مسلمانان و معتقدترين اشخاص به توحيد و داناترين مردم به معاني توحيد را تکفير ميکنند و اگر کسي معتقد نباشد که آفتاب به دور زمين گردش ميکند او را کافر ميگويند؛(1)از کسانی که براي خدا دست، پا، چشم و اعضا
1) . عبدالكریم بن صالح حمید در كتاب هدايةالحيران في مسألةالدوران، ص12 – 13، این فتوا را از گوينده نقل و از آن دفاع میكند.
معتقدند و نه قرآن ميفهمند و نه سنّت، حديث و روايت، بيش از اين انتظار نيست!
س. شیخ طوسى در مقدمه تهذيبالاحکام مىگويد: «يکى از دوستان در مورد تباين، تضاد و تناقضى که در احاديث اصحاب ماست که هيچ روايتى نيست مگر آن که در مقابل آن روايتى مخالف با آن نباشد، با من مذاکره کرد و چنان اين احاديث مخالف همديگرند که از بزرگترين اعتراضات مخالفان ما بر مذهب ما همين تضادّ اخبار و روايات است...».
این چه حرفی است كه بزرگان شیعه میزنند و چگونه به روایات متضاد استناد میكنند؟
ج. اين صورت در روايات اهلسنّت بيشتروبيشتر است، مثل بخاري که صحيح خود را از بين ششصدهزار حديث استخراج کرده(1)، همين عقيده را نسبت به روايات داشته است، حتّي رواياتي را که با مذهب و سياست خلفا معارض ميشده يا در فضایل اهلبيت(علیهم السلام) بوده ترک کردهاند.
شيوخ بزرگشان و محدّثين آنها يکديگر را جرح نمودهاند و روايات را از اعتبار ساقط کردهاند.
امّا مطلبي که شيخ طوسی در مقدمه تهذيبالاحکام بيان نموده، تضاد و تخالف ظاهري است که بيشتر افراد در مراجعه به روايات به اشتباه ميافتند و گمان خلاف
1) . خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، ج2، ص9؛ ابنعساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج52، ص72؛ مزي، تهذيبالکمال، ج24، ص442؛ ذهبی، سیر أعلامالنبلاء، ج12، ص402؛ همو، تاريخالاسلام، ج19، ص249.
ميکنند. شيخ و ديگران با توضيحاتي که ميدهند و مدلول روايات را بررسي مينمايند، اين توهّم را - که براي اشخاص ناوارد پيش میآيد - رفع نمودهاند.
اين تعارضات در روايات شيعه، تعارض حقيقي نيست، مثلاً يکي از تعارضات
ظاهري، تعارض به اطلاق و تقييد و يکي تعارض به عام و خاص و تعارض به اجمال و تفصیل و يکي که خيلي زياد است تعارض بين حقيقت و مجاز است و الّا غرض شيخ اين نيست که - العياذ بالله - پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) يا اوصيا و ائمه(علیهم السلام) تناقضگويي داشتهاند.
اين توهّم که براي اشخاص بياطلاع نسبت به قرآن مجيد هم پيش آمده و اشخاص مغرض آن را مطرح کردهاند، که بالخصوص علما در ردّ اين توهّم نسبت به قرآن مجيد کتابهاي مخصوص و علمي نوشتهاند.
س. چرا بسياری از شيعيان، نمازجمعه نمیخوانند بااينکه بهصراحت در سوره جمعه به اقامه نماز جمعه امر شده است.
اگر بگويند نمازجمعه تا وقتی مهدی ظهور کند تعطيل است، میگوييم آيا انتظار برای مهدی میتواند تعطيلکردن اين امر عظيم را توجيه نمايد؟
ج. شيعه در انعقاد نمازجمعه شرط ميدانند که امام عادل يا منصوب از طرف امام باشد، چون مقام بسيار مهمّی است و استفادههاي آن مخصوصاً در مقاصد اجتماعي و سياسي بسيار است.
ازاينجهت نميتوان انعقاد آن را بهوسيله هرکسي مشروع دانست. اين شما هستید كه به هرکس برسید حتّي ظالمترين و شقيترين حکّام كه باشد، اقتدا مينمايید و ازاينجهت همواره در طول تاريخ نمازجمعه مورد سوءاستفاده حکام، طواغيت و اشقيا قرار گرفت.
س. علمای شيعه میگویند در حال سجده باید هشت عضو بر روی زمین باشد (پیشانی، بینی، دو کف دست، دو زانو و دو سر انگشتان پا)، به همین سبب از تربت استفاده میكنند. پس چرا شیعه همه اعضاى هشتگانه سجده را بر تربت قرار نمیدهند؟
ج. بحث بين شيعه و سنّي، بحث پایهای و پيشوايي و امامت بر امور دين و دنياي مردم است و به اين بحثهاي عاميانه که جواب آن بر هرکسي كه اندکي با فقه آشنا باشد واضح است، ارتباط ندارد.
بحث، بحث مفاد حديث و احاديث متواتر ثقلين(1)، تفسير آيه تطهير(2)، آيه مباهله(3)، آيه )بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّك((4)و بحث از واقعه تاريخي غدير(5)است.
اينکه در سجده، وضع جبهه بر ارض واجب است و به آن محقّق ميشود و سایر اعضا اگر ملامس با زمين نباشد، بحث فقهي بسيار کوچکي است. هزارها مسائل فقهي در ابواب فقه هست که در بسياري از آنها، فتواي فقهاي شيعه و سنّي تفاوت
1) . احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص59؛ ترمذي، سنن، ج5، ص328 - 329؛ طبرانی، المعجمالکبیر، ج3، ص65 - 67.
2) . احزاب، 33.
3) . آل عمران،61.
4) . مائده، 67؛ «آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، بهطور کامل (به مردم) برسان!».
5) . احمد بن حنبل، مسند، ج4، ص281، 372؛ نسائی، خصائص اميرالمؤمنين، ص93 - 98؛ همو، السننالكبری، ج5، ص45؛ حاكم نيشابوری، المستدرك، ج3، ص109، حديث533.
دارند؛ علاوهبراين اختلاف فتوا بين خود علماي اهلسنّت آنقدر زياد است که تعجبآور ميباشد، بهعلاوه اشکال در اصل سؤال شما وجود دارد؛ زیرا شیعه قائل به
مواضع هفتگانه است نه هشتگانه خوب بود با مطالعه طرح سؤال میشد.
س. شيعيان به پيروان خود جرئت دادهاند تا مرتکب هرگونه گناهی بشوند، زيرا به آنها مىگويند که چون شما على را دوست داريد هر گناهى مرتکب شويد اشکال ندارد.
ج. هرگز چنين نيست. مذهب شيعه اهلبيت(علیهم السلام) سختگيرترين همه فِرَق مسلمانها در انجام واجبات و ترك محرّمات ميباشد.
مظاهر زندگي آنها، كسبوكار، سياست، تجارت، فرهنگ و تعليموتربيت آنها بر اساس مراقبت تامّ و تمام از احكام خدا و قرآن مجيد است.
همانگونه که آيات تشويق به توبه و استغفار )إنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً((1)و )إنَّ اللّهَ لايَغْفِرُ أنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشَاء ((2)و رواياتی، مثل «التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ كَمَنْ لَا ذَنْبَ لَه»(3)هيچيک سبب جرئت بر گناه نميشود، روايات «حُبُّ عَلِيٍّ جُنَّة»(4)نيز موجب جرئت بر گناه نميشود، بلکه سبب احساس پرهيز بيشتر از گناه ميشود.
1) . زمر، 53؛ «همانا خدا همه گناهان را مىآمرزد».
2) . نساء، 48، 116؛ «خداوند (هرگز) شرك را نمىبخشد! و پايينتر از آن را براى هركس (بخواهد و شايسته بداند) مىبخشد».
3) . ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج11، ص181؛ «کسی که از گناه توبه کند مانند کسی است که گناه ندارد».
4) . مجلسی، بحارالانوار، ج39، ص258؛ «دوستی و محبّت علی (علیه السلام) سپر (آتش جهنم) است».
س. کلينی در کتاب کافی روايت میکند که گفت: «سياهپوشيدن مکروه است مگر در سه چيز: موزه، عمامه و عبا».
از اين دسته روایات در كتب شیعه فراوان دیده میشود.
سؤال اين است که چرا شيعه با نهی ائمه خود سياه میپوشند و لباس سياه را لباس سيّدهای خود قرار دادهاند؟
ج. اينگونه بحثها مربوط به فقه است و اظهارنظر پيرامون آن و تفاصيل آن محتاج به اجتهاد و استنباط است و به مسئله تشيّع و تسنّن و مشروعيّت و عدم مشروعيّت حکومتي که پس از پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در آن جوّ خاص برقرار شد ارتباط ندارد.
در اينکه از اين روايات، عموم استفاده ميشود و دليل مخصّصي بر آنها وارد شده يا نه و دلالت آنها بيشتر از کراهت نيست که آنهم با انطباق عنوان راجح بر آن منتفي ميشود و در بعضي موارد عنوان مستحب پيدا ميکند، اينها فروع و مسائلي است که فقه به آن جواب ميدهد. فرضاً اگر دلالت همه را بر کراهت مطلق يا حرمت مطلق بدانيم، مخالفت عملي بعضي يا جمعي، نه تشيّع را باطل ميکند و نه دليل برحقبودن تسنّن ميشود.
اختلاف فقها در فروع بسيار است. فرقي که هست اين است که شيعه در فقه، فقط به نصوص قرآني يا روايي عمل مينمايد و برحسب اخبار ثقلین، اقوال ائمه(علیهم السلام) را در
دين حجّت ميداند و به رأي و قياس و استحسان فتوا نميدهد.
س. آيا ائمه صيغه (ازدواج موقت) کردهاند؟ پسرانى که از صيغه دارند چه کسانى هستند؟
ج. اهلبیت(علیهم السلام) ترغيب و تشويق به ازدواج موقت فرمودهاند، ولي در تاريخ زندگي و سيره ايشان از خودشان اين اقدام به نظر نرسيده است؛ بااينوجود «عَدَمُ الوجْدانِ لايَدُلُّ عَلى عَدَمِ الوُجُودِ»(1)بهعلاوه اينکه، بعضي خصوصيات مباح ديگر هم از آنها ضبط نشده است.
شما چون میدانيد، اگر سؤالات اساسی مربوط به اصل جانشينی بعد از پيامبر(صلی الله علیه و آله) و تنصيص آن حضرت بر ولايت اهلبيت(علیهم السلام) را بپرسيد محكوم میشويد، مكرّر به حاشيه میرويد و سؤالاتی كه هيچ دخلی به مسائل اصلی ندارد مطرح میكنيد.
اگر مرد میدان تحقیق هستید، منصفانه به دنبال پاسخ این سؤال باشید که چرا به قول شما پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای بعد از خود جانشین تعیین نکرده ولی ابوبکر این کار را کرد؟ آیا نعوذ بالله عقل ابوبکر بیشتر از پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود؟!
1) . «پیدا نشدن چیزی دلیل بر نبود آن نیست».
س. فرقه قاديانى بهخاطر ادّعاى نبوّت براى رهبرشان کافر هستند. پس آنها با شيعه که مىگويند ائمهشان داراى ويژگىهاى پيامبران و حتّى بيشتر از آن هستند چه فرقى دارند؟ شیعه باید فرقهای اساسی امام و پیامبر(صلی الله علیه و آله) را بیان کنند، و آیا پیامبر(صلی الله علیه و آله) آمده تا ما را به آمدن دوازده امام مژده دهد و آیا امامان مانند پیامبر(صلی الله علیه و آله) معصوماند؟
ج. کفر فرقه قادياني از جهت انکار بعض ضروريات دين است، مثلاً در مورد عيسي(علیه السلام) با نصاري همعقيدهاند و قرآن مجيد را که ميفرمايد: )مَاقَتَلُوُه وَ مَا صَلبُوهُ وَ لكِن شُبِّهَ لَهُم((1)منکر شدهاند.
احمد قادياني مؤسس اين فرقه در کتابي که براي امانالله خان پادشاه افغان نوشته، صريحاً آن را انکار نموده است.
امّا ادّعای نبوت و پيغمبري بهصراحت از او - اگر هم شنيده شده باشد - همه پيروان او، به او نسبت نميدهند.
بههرحال آنها فرقهاي هستند که خود را مسلمان معرفي ميکنند و در ابتدای تشکيل پاکستان هم در دولت آنجا عضويت يافتند و ظفرالله خان به وزارت خارجه رسيد.
1) . نساء، 157؛ «نه او را كشتند، و نه بر دار آويختند لكن امر بر آنها مشتبه شد».
عمده هويّت آنها وابستگي تامّ و تمام به انگليسيها بوده و هست که بر اساس قاعده و سیاست فرق ندارد. اينها مثل بهاييها و مثل دهها افراد ديگر و خلاصه
وهّابيها همه تحت حمايت انگليسيها بوده و هستند، امّا شيعيان علي و اهلبيت(علیهم السلام)، که سران نخستين آنها از اصحاب بزرگ پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و بعد از تابعين بزرگوار و تابعين تابعين تا امروز از بزرگترين رجال علم و فضيلت بوده و هستند.
مقصود از اينکه ميگويند: شيعه تمام ويژگيهاي پيغمبران(علیهم السلام) را براي امامان(علیهم السلام) قائلند، چه ويژگيهايي را ميگويند؟ آن ويژگيهاي پيغمبر(صلی الله علیه و آله) را بيان کنيد. شيعه هيچيک از ويژگي خاصّ انبيا(علیهم السلام) را براي ديگران نميگويد.
ويژگي نبيّ و پيغمبر، وصف خاصي است که او به اعتبار خصوص اين مقام، آن را دارا و لازم ملزوم اوست، فضايلي که مختص به نبيّ بهعنوان أنّه النبیّ است براي احدي غير از نبيّ نيست ولي فضايل غيرمختص به نبيّ براي امامان و اوليا ثابت است.
در اينجا بايد مسائل مهمّي، مثل فرق بين نبيّ و رسول و فرق بين امام و پيغمبر مطرح شود تا معلوم گردد كه شيعه در اين مسائل، محکمترين عقايد را دارا ميباشد.
جاي شگفتي است که اين بهاصطلاح سنّيها، فرقه قادياني را که همه مردم دنيا ميدانند و از احمد قادياني در اين عصر ما آغاز شده، با شيعيان اميرالمؤمنين(علیه السلام) که در رأس آنها سلمان، ابوذر، مقداد، عمار ياسر و جمعي ديگر قرار دارند و در همان عصر پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به اين عنوان شناخته شده بودند، قياس ميکنند! فرقهاي که پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) آنها را بهعنوان شيعه معرّفي کرد.(1)
1) . سیوطی، الدرّالمنثور، ج6، ص379 و دیگر منابع اهلسنّت.
فرقهاي که بزرگترين مکتب اسلامي و قرآني را که هزاران شخصیت بزرگ در علم و حديث و نوابغ دين، ايمان، دانش و ادب به عالم اسلام تحويل داده را ظالمانه و گستاخانه – آنها را که افتخار همه مسلمانان هستند - با فرقه مجهولالهویه يا
معلومالهویه گمنام، نام ميبرند! و به دروغ نسبتهاي ناروا به شيعيان ميبندند.
در حقيقت بايد گفت که شما نه اسلام واقعي را شناختهايد و نه پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) را و نه دستورات دين مبين اسلام را، شما اگر ميخواهيد اعتقادات قوي و مستدل داشته باشيد بياييد از علي(علیه السلام) و جانشينان او که همه از پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) نقل ميکنند بياموزيد که راه نجات همين است و بس.
س. در اين زمان وقتى علماى اهلسنّت حرمين فتوا دادند که کمکگرفتن از کافران در مقابل بعثىهاى مرتد، در حال ضرورت جايز است، شيعيان کار علماى اهلسنّت را تقبيح کردند، امّا علامه حلّى در منتهىالمطلب فى تحقيقالمذهب نقل مىکند که شيعيان بهجز طوسى همه بر اين اجماع کردهاند که کمکگرفتن از ذمّىها براى جنگيدن با شورشيان جايز است. اين تناقض چگونه قابل حل است؟
ج. فرق است بين جواز استعانت از اهلذمّه - که در پناه اسلام و ذمّه مسلمين و تحت قيادت حاکم اسلام عمل ميکنند - و عمل براي کفار بهعنوان مواجهه با بعثيها.
در حقيقت، مستعين و مستعان و من يعان عليهم در خط سياسي مستقل اسلام نيستند و بعثيها کافرند. آن کفّاري که علمای اهلسنّت استعانت از آنها را تجويز ميکنند نيز کافرند.
متأسفانه طوري عمل ميکنند که هر طرف غالب شود، غلبه اسلام نيست.
حکومتهاي بلاد عربي تا قبل از اين بيداري اسلامي، همه در حمايت و تحت نفوذ و استخدام غرب بودهاند؛ ليبي، تونس، مصر، يمن، الجزاير، اردن و با کمال تأسف حکومت بهاصطلاح سعودي حرمين يعنی آلسعود و آلخليفه در بحرين و سايرين؛ کدام استقلال اسلامي دارند؟ کفار، مسلمانان را در بين خودشان همه را و هرکدام را برابر يکديگر قرار دادهاند و واحدهاي کوچک تشکيل دادهاند تا بر همه
سيادت داشته باشند.
با کدام بعثيها درگير هستيد؛ با بعثيهاي عراق شما درگير بوديد يا با همپيمان و شريک جنايات با رژيم غاصب اسرائيل! شما همکار و همپيمان عليه مسلمانان
ميباشيد، آن وقت استعانت به کفّار، يعني اسرائيل و آمريکا را براي مواجهه به قول شما با بعثيها که با اسرائيل درگيرند به نفع آنها جايز ميدانيد!
ولي سؤال مهم از شما اين است که اگر بعثيها کافر هستند پس چرا شما و حکومت سعودي الآن آنها را کمک ميکنيد، چرا هر روز با کمک اسلحههاي شما بعثيهاي عراق تعداد زيادي از شيعيان را در عراق به خاک و خون ميکشند و شما از اين کفار حمايت ميکنيد و بلکه آنها را تشويق و ترغيب هم ميکنيد.؟ واقعاً براي ما جاي تعجب است که اين چه اسلامي است که شما داريد. کساني را که با عقيده باطل شما همراه نباشند کافر دانسته و کشتن آنها را واجب ميدانيد؟ (و علىالاسلام السلام) اين است که آيين شما با اسلام واقعي فرسنگها فاصله دارد.
س. شيعه میگوید: هرکسى از اهلبيت ادّعاى امامت کند و چيزهاى خارقالعادهاى که نشانگر صدق و راستى او هستند ارائه دهد امامت او ثابت مىشود، امّا با آنکه زيد بن على ادّعاى امامت کرد، شيعيان امامت او را نپذيرفتند؟
ج. از عقايد اصلی شيعه اين است كه، امامت با نصّ حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) بر امامت شخص و يا نصّ امام قبل بر امامت امام بعد ثابت میشود و امور خارقالعاده و معجزات، تأييدكننده آن نصّ است.
امّا زيد فرزند امام علي بن حسين(علیهما السلام)، از بزرگان فرزندان امام و عالمترين آنهاست كه امام خود را رها نكرد و امام او بعد از پدر بزرگوارش، برادرش امام محمد باقر(علیه السلام) است كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) به جابر بن عبدالله انصاری بشارت داد كه امامباقر(علیه السلام) را درك میكند و به او فرمود: «هر وقت او را درك كردی، سلام مرا به او برسان».(1)
زید کسی بود که وقتي از ابوبكر و عمر از او ميپرسيدند، تقيّه ميكرد، ولي در جنگ با بنياميه هنگامیکه احساس شهادت نمود، فرمود: آنكه از من از ابوبكر و عمر سؤال ميكرد كجاست؟ آن دو نفر مرا به اين حال نشاندند.(2)
س. شيعيان، زيديه را کافر قرار مىدهند بااينکه زيديه دوستداران اهلبيت هستند. پس مىفهميم که معيار نزد شيعه، دشمنى با اصحاب است، نه دوستى با اهلبيت.
ج. اين اصل از اصول قرآني اسلام است: حُبّ فى الله وبغض فى الله. هم حب اولياءالله و هم بغض اعداءالله را هر مسلمان و مؤمني بايد داشته باشد و شيعه به هر دو التزام دارد.
زيديه نيز از شيعيان هستند و در اعتقاد به خلافت بلافصل اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) با شيعه اثنيعشري متفق و موافقاند.
شخص حضرت زيد از بزرگان اهلبيت(علیهم السلام) و همه شيعيان بر جلالت قدر او همعقيدهاند.
آن بزرگوار وقتي از ابوبكر و عمر از او ميپرسيدند، تقيّه ميكرد، ولي موقعي كه در جنگ با بنياميه بهواسطه جراحات، احساس شهادت نمود، فرمود: آن شخصي كه از من از ابوبكر و عمر سؤال ميكرد كجاست؟ هُمَا أقَامَانى هذَا الْمَقَامَ؛ آن دو نفر مرا به اين حال و به اين روز انداختند.(1)
1) . شوشتری، الصوارمالمهرقه، ص242؛ همدانی، الألفاظالكتابيه، ، ص163 (باب في ضد التعاون و التناصر).
س. احاديث زيادى در کتب شيعه از اهلبيت نقل شده که با روايات اهلسنّت مطابقاند. رواياتى هم نزد اهلسنّت است، امّا شيعيان آن را به بهانه اينکه ازروى تقيّه گفته شدهاند، تأويل مىکنند چونکه با ميل آنها مطابقت ندارند.
ج. مشترکات شيعه و سنّي در فقه بسيار است و فقه شيعه بر اساس استفاده از کتاب، سنّت و احاديث مرويه از اهلبيت(علیهم السلام) بنا شده است كه هم از جهت مصادر روايي، فروع فقهي را از معتبرترين روايات دريافت مينمايند و هم بهواسطه آنکه پشتوانه حجّت، مثل احاديث ثقلين(1)دارند اقوال اهلبيت(علیهم السلام) را حجّت ميدانند و ازاينجهت در هيچ موردي از پيش خود و به مثل استحسانات و قياس نياز ندارند!
ولي ازطرف ديگر چون فقه اهلسنّت بر پايه اين موازين ناقصه و اعتماد بر اقوال و آراي کساني که رأي و قولشان حجيت شرعي ندارد قرار دارد، با فقه شيعه و نصوص معتبر مخالفت دارد؛ از اينجاوآنجا و از هرجا شده فقه ساختهاند و اتّکاي آنها به نصوص وارده از شخص رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بسيار نادر است.
رأي مثل سفيان ثوري يا حسن بصري يا اوزاعي يا مالک يا احمد و عمرو و زيد چه اصالتي دارد و همچنين رأي يک صحابي بهخصوص اگر با آراي دیگران معارض باشد اصالتي ندارد.
1) . احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص59؛ ترمذی، سنن، ج5، ص328 – 329؛ طبرانی، المعجمالکبیر، ج3، ص65 – 67.
شيعه برحسب محکمترين نصوص نبويّه معتقد است که اگر همه صحابه به رأيي
باشند و امام علي(علیه السلام) به رأيي خاص باشد، به رأي آن حضرت عمل ميکنند و فقط آن را حجّت ميدانند و حکمالله را هم به عدد آراي اشخاص، متعدد نميگويند. حکم واقعي واحد است و حاصل آنکه؛ در روايات شيعه، رواياتي که آراي شخصي اهلسنّت را تأييد کند وجود ندارد.
س. شيعه، روايات کسى که امامى از ائمهشان را قبول نداشته باشد ردّ مىکنند و روايات اصحاب را به همين خاطر قبول ندارند، امّا روایات مثل فطحيه، واقفيه و ناووسيه را كه امامت برخى از ائمه را قبول ندارند، مورد اعتماد قرار مىدهند!
ج. در نقل حديث از پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، شيعه بر اساس استوارترين ضوابط عقلي و عرفي عمل مينمايند و چنان نيست که شما ميگوييد.
شيعه حديثي را که ازطريق صحابه، يعني به اسناد متصل به صحابه از شخص حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) باشد، اگر آن صحابي نقطهضعفي که پيش عقلا از مثل او سلب اعتماد ميشود نداشته باشد، آن را ميپذيرند و به آن عمل ميكنند.
در تاريخ، حديث و سيره همه ازنظر شيعه تحت شرايط مقبول اگر از اهلسنّت باشد قبول مينمايند، البته خصایص و مقام عصمت و امامت ائمه(علیهم السلام) و علم آنها را براي احدي غير از آنها قائل نيستند و همينطور هوايي و گزاف هر صحابي را عادل نميدانند و شعار بیدليل و غيرمنطقی «الصّحابة كُلُّهُم عُدولٌ» شما را سر نمیدهند.
س. مگر شيعه نمىگويد كه بيشتر روايتهای کتاب کافى ضعيف هستند و چيز صحيحى جز قرآن نداريم. پس چرا به دروغ مىگويند که کافى، شرح و تفسير قرآن است!
ج. شيعه ميگويد هر حديثي که عندالعقلاء معتبرالصدور باشد معتبر است و بااينوجود، در عقايد و مطالب اصولي، به خبر واحد معتبر هم عمل نميکند.
در کافي، همه روايات صحيح؛ چه در اصول و چه در فروع، شرح، بيان و تفصيل قرآن است و اگر خبري به فرض با قرآن کريم مباينت به تباین داشته باشد که حتي مقيّد اطلاق يا مخصّص عام يا تفسير لفظ نباشد، آن را طرد و طرح مينمايند.
اين روش بزرگان و دانشمندان شيعه در مواجهه با روايات است. نمیدانم شما از كجا میگوييد كه شيعه همه روايات كافی را تفسير قرآن میداند؟!
شما چرا از روايات خودتان در کتابي که آن را از صحيحترين کتب حديث معرفي ميشود، (صحيحالبخاري) نميگوييد كه صاحب آن خود از دشمنان اهلبيت(علیهم السلام) است و کسي است که از اعدا عدوّ اهلبيت(علیهم السلام) و انصب نواصب، مثل حريز بن عثمان که اميرالمؤمنين(علیه السلام) را - که پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرموده بود: «مَنْ سَبَّ عَليّاً فَقَدْ سَبَّنی»(1)- هر شبانهروز يکصدوچهل مرتبه لعن و سب ميکرد، از زیاد بن ثعلبه که
1) . احمد بن حنبل، مسند، ج6، ص323؛ «هرکس علی را ناسزا گوید مرا ناسزا گفته است».
حسنین(علیهما السلام) را سب مینمود(1)و از عمرانبنحطان و جماعتي از اين رديف مردم،
روايت نقل ميکند! ولي از مثل امام جعفر صادق(علیه السلام) يک روايت هم نقل نميکند و حال اينکه در صحيح مسلم از آن حضرت روايت نموده و يکي از آن روايات در مورد حج است(2)و ابوحنیفه میگوید: امّت در مسائل حج عائله امامصادق(علیه السلام) هستند(3)و از این حدیث چهارصد حکم شرعي در مورد حج استفاده ميشود.
همين بخاري رواياتي را نقل کرده که حاکي از عدم معرفت او به نبوّت و مقام رسالت است.
او کسي است که حتّي از بعض صحابه، مثل ابوالطفيل عامر بن واثله به جرم تشيّع و ولاي اهلبيت(علیهم السلام) روايت نکرده است.
اين بخاري کسي است که در کتاب أوسط - که اسماي خلفا و امرا را ذکر کرده - از اميرالمؤمنين(علیه السلام) اين نفس رسول(صلی الله علیه و آله)(4)نام نميبرد و ... .
1) . ابنحبان بستی، المجروحین، ج1، ص268؛ ابنحجر عسقلانی، تهذیبالتهذیب، ج2، ص210.
2) . مسلم نیشابوری، صحيح، ج4، ص38 - 43.
3) . «لَوْلا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ مَا عَلِمَ النَّاسُ مَنَاسِكَ حَجِّهِم.»؛ «اگر امامصادق(علیه السلام) نبود مردم مناسک حج خود را نمیدانستند». صدوق، من لايحضره الفقيه، ج2، ص519.
4) . آل عمران، 61؛ فرات کوفي، تفسير، ص86؛ طبرسي، مجمعالبيان، ج2، ص764؛ فخر رازي، التفسيرالکبير، ج8، ص86؛ حويزي، نورالثقلين، ج1، ص348 – 349.
س. همدانى عالم شيعه در مصباحالفقيه مىگويد: طبق نظر متأخرين، معيار براى حجيت اجماع اين نيست که همه اتفاق کنند و نه لازم است که در يک عصر همه اتفاق نمايند، بلکه دليل براى حجّيت اجماع اين است که رأى معصوم را به طريق حدسزدن و تخمين کشف کنيم.
آنها رأى امام غایب را - که تأییدکننده اجماع است - ازطريق حدسزدن مىشناسند. چرا شیعه حدس و گمان خود را محور قرار مىدهند، ولی اجماع سلف را معتبر و معيار قرار نمىدهند؟
ج. ازنظر شيعه، اجماع، حجّت و معتبر است، چون رأي امام معصوم را نيز شامل است، چنانکه اجماع تمام صحابه معتبر است چون مشتمل بر رأي علي(علیه السلام) است؛ و اين اعتبار، همان اعتبار روايت مقطوعالصدور از حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) و از هريک از اهلبيت معصومين آن حضرت(علیهم السلام) است که به نصّ حديث ثقلين(1)، مصون از خطا و بيان خلاف واقع ميباشند.
ما اجماع واقعي سلف را حجت ميدانيم که همه امت ازجمله حضرت علي در آن اجماع باشند و الّا اگر علي(علیه السلام) وعده زيادي از صحابه در آن اجماع نباشند اين را اجماع نميّشناسيم.
1) . احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص59؛ ترمذی، سنن، ج5، ص328 - 329؛ طبرانی، المعجمالکبیر، ج3، ص65 - 67.
امّا اجماع حجّت بر اساس حدس، غير از آن اجماعِ جميع است، اجماع حدسی به این معناست که اگر جمعي از اکابر علما و اصحاب ائمه(علیهم السلام) بر يک رأي اتفاق داشته باشند اگرچه به حديث خاصّي استناد نکرده باشند نظر به اينکه آنان را به عدالت و
ورع مخصوصاً در بيان احکام ميشناسيم – که از پيش خود چيزي نميگفتند و تا برايشان معلوم نباشد که آن رأي متلقي از معصوم است رأيي از خود اظهار نميکردند - اين اتفاق رأي آنان موجب ميشود که شخص يقين کند که اين رأي از امام معصوم است.
اين را بهاصطلاح حدس ميگويند، ولي در حجّيت، مثل اجماع و اتفاقي که شامل شخص امام(علیه السلام) مستقيماً باشد نيست.
بههرحال اينها يک سلسله قواعد عقلائيه است که علما و محقّقان بزرگ از شيعه و سنّي بر آن اتفاق دارند اگرچه در بعض موارد در صغري اختلاف باشد و بههرحال دخلي به حقانيّت شيعه يا سنّي ندارد.
س. شيعيان اعتراف مىکنند که ابنبابويه قمى صاحب کتاب من لا يحضرهالفقيه در مسئلهاى ادّعاى اجماع مىکند و باز ادّعا مىکند که برخلاف آن، اجماع صورت گرفته است. چنانکه يکى از علمايشان مىگويد: کسى که طريقه او در ادّعاى اجماع اين باشد، چگونه مىتوان بر او اعتماد کرد و نقل او را قبول کرد!
ج. شيعيان، علما و فقها را - در هر درجه از علم که باشند - معصوم از خطا نميدانند و اين بيان، همين معنا را ميرساند که مثل صاحب کتاب من لايحضره الفقيه هم مصون از خطا نيست و درهرحالي که اجتهاد خود را ميگويد، نبايد تعبداً مثل قول معصوم پذيرفت، بلکه بايد مدّعاي او بررسي شود.
اين يک تأکيد بر اصالت مصادر مذهب شیعه است و علمای شيعه، مقلّد هيچيک از ارباب جوامع حديث و شخص اصحاب ائمه(علیهم السلام) نيستند و تفرقهاي که در اهلسنّت پيش آمده که در اصول به اعتزال و اشعريت و در فروع به مذاهب اربعه منشعب شدهاند و چنان شده است که هرکس ملزم است از يکي از اين چهار نفر تبعيت کند و رأي ديگري را مردود و باب اجتهاد را مسدود بداند، در شيعه نيست و نخواهد بود.
شيعه پيرو قرآن و دستورات پيامبر(صلی الله علیه و آله) است و از قواعد عقلی تبعيّت میكند و از تمسّك به مثل قياس و استحسان - كه عقلا آن را ردّ میكنند - پرهيز میكند.
س. اجماع از ديدگاه شيعيان حجّت نيست و فقط زمانى مىتواند حجّت باشد که معصوم وجود داشته باشد. این سخنشان بىمعنا است، زيرا طبق گفته آنها وقتى معصوم باشد نيازى به اجماع نيست.
ج. مسئله اين است كه اجماع، منهاي قول اهلبيت(علیهم السلام) - كه عِدل قرآن هستند - حجّيت ندارد و از جهت ديگر هم اهلبيت(علیهم السلام) كه از امّت هستند، اگر در اجماع نباشند، اجماع محقق نميشود.
بنابراين در تمام مواردي كه اهلسنّت ادّعای اجماع نمودهاند با مخالفت اهلبيت(علیهم السلام)، آن اجماعها اعتبار ندارد و عندالله حجّت نيست و بر اين اساس، اجماع بر خلافت ابوبكر در جهت صغري و كبري زير سؤال است و حجّيت شرعي ندارد.
موضوع، بسيار واضح و روشن است فقط كمی انصاف میخواهد تا حرف حقّ را بپذيريد.
س. از چيزهاى عجيب شيعه اين است که وقتى در مسئلهاى اختلاف کنند و در آن دو قول باشد؛ يک قول با گوينده مشخص و قولى ديگر بدون گوينده معلوم، همان قولی را میپذیرند که گويندهاش مشخص نيست، زيرا گمان مى برند که شايد گفته امام معصوم است و حرّ عاملى با تعجّب مىگويد: اينکه مى گويند بايد فرد ناشناختهاى در آن باشد عجيبتر است، چه دليلى بر آن دارند؟ و چگونه مىدانند که گوينده آن امام معصوم بوده است و از کجا اين گمان مىرود.
ج. تعجّب است که با اينکه انتقاد مثل شيخ حرّ عاملي را بر اين نظر بيان ميکند، از شيعه انتقاد ميکند و يک نظر شاذّ يا قابل تفسير صحيح را ميزان حمله به شيعه قرار ميدهد که بهعنوان فرض و احتمال مطرح شده است و الّا يک مورد بياورد که فقهاي شيعه بر اين نظرها، حکم و فتوايي داشته باشند.
فقه شيعه بر اساس مباني مستحکمي است که بالاتر از آن فرض نميشود.
کتاب الخلاف(1)شیخ طوسي را که اقوال همه علمای اهل نظر اسلام، صحابه و آرای شيعه در تمام مسائل در آن بيان شده را ببينيد.
در تمام اين مجموعه بزرگ، اقوال فقهای مذاهب اربعه اهلسنّت و سايرين را يکايک با مستند، اگر مستنداتي داشته باشند آورده است و فقه شيعه را هم در مقابل آنها با آن مستندات محکم بيان کرده است که بر هر اهل تتبّع و منصفي، از همين
1) . ر.ک: طوسی، الخلاف.
مقايسه، صحّت، حقانيّت و صيانت فقه شيعه معلوم ميشود.
س. محمدرضا مظفر يکى از علمای شیعه اعتراف کرده که بيشتر راويان از سوى ائمه مذمّت شدهاند و کتابهاى شيعه اين را نقل کردهاند و در مورد مذمّت وارد شده درباره هشام بن سالم جواليقى مىگويد: طعنههاى زيادى در مورد او وارد شده است، چنانکه بزرگانى از ياوران اهلبيت و اصحاب مورد اعتمادشان مورد مذمّت و طعنه قرار گرفتهاند و پاسخ اين است که اينها بهصورتکلّى گفته شدهاند، يعنى ازروى تقيّه گفته شده است. سپس مىگويد: چگونه مىتوان چنان افراد بزرگى را عيبجويى کرد؟ و آيا دين حق و امر اهلبيت جز با دلايل قاطع آنها با چيزى ديگر برپا شده است؟».
بنگريد كه شيعيان از کسانى دفاع مىکنند که امامان آنان را مذمّت کردهاند و نصوص روايتشده از علماى اهلبيت را که متضمّن طعن و تبرى از اين افراد است، انکار مىنمايند.
شیعیان با اين کار، اقوال امامان را که مطابق ديدگاه عموم مسلمانان نيز مىباشد نمىپذيرند و پشتسر دشمنانشان به راه افتادهاند، سخن آنها را تأييد مىکنند و براى ردّ اقوال امامان به تقيّه تمسک مىورزند.
ج. شيعيان در اساس مذهب و حتي عنوان شيعه از قرآن و سنّت از شخص رسولالله(صلی الله علیه و آله) - که به اتفاق فريقين، حجّت است - پيروي ميکنند.
هرکس را ردّ ميکنند يا غيرمؤمن ميخوانند - هرکس که باشد - برحسب روايات
صحيح و معتبر در صحاح، جوامع و مسانيد اهلسنّت است. در آن اصول اصليه که به آن اعتقاد دارند، حجّت آنها همان روايات متواتر و مقطوعالصدور عندالعامه است.
در رجال و اسانيد روايات مربوط به فروع يا تفاصيل عقايد در توحید، نبوّت، امامت و معاد، متمسّک به رواياتي که از اهلبيت(علیهم السلام) روايت شده ميباشند.
فقه و کلام آنها بر اين پايه محکم است. در حال راویان احاديث نيز قواعد مستقيم
مقبول عندالعقلا را ميزان ميدانند.
در مسائل تعديل و توثيق روات و جرح و تعديل، استفاده عموم و اطلاق و خاص و مقيّد و مسائل بسيار ديگر، عقلاييترين روش را دارند که اقوم از آنها نيست.
در کشف حال روات حتي اگر از معاريف، نقد و قدحي باشد مطرح ميکنند و صحّت و سقم آن را بررسي مينمايند.
طبقات و شخصيت آنها همه مضبوط است. به بسياري از رجالي که عامّه اعتماد ميکنند، مثل نواصب اعتماد نميکنند، امثال ابوهريره و عمران بن حطان و بعضي دیگر مورد اعتماد نیستند.
هرگز به روایتي که احتجاج به آن طبق موازين عقلايي و شرعي صحيح نباشد، در يک مورد هم عمل نکرده و نميکنند. پس اگر کسي را توثيق کنند و يا اگر کسي را قبول ننمايند، همه برطبق موازين روشن و محکم ميباشد.
س. يکى از عقايد معروف شيعه عقيده «طينت» است که خلاصهاش اين است: خداوند شيعيان را از خاک مخصوصى آفريده است و سنّىها را از خاکى ديگر آفريده است و هر دو خاک بهصورت مشخصى باهم مخلوط شدهاند و اگر شما مىبينيد که شيعهاى مرتکب گناه مىشود بهخاطر تأثير آن خاک مخصوص سنّىهاست و اگر سنّى درستکار و امانتدار است بهخاطر تأثير خاک شيعى است.
شيعه فراموش کردهاند که اين عقيده ساختگى و دروغين آنها با آنچه مذهب آنها در مورد قضاوقدر و کارهاى بندگان گفته است تناقض و تضاد دارد!
ج. نميدانم اين تفصيلات را نويسنده از کجا به دست آورده و در چه کتابي ديده است. انسان متحيّر ميشود که در جواب اين نادانها يا بدخواهان شيعه و سنّي چه بگويد؟
امر ثواب و عقاب بر اساس عدل الهي جريان مييابد. اخبار طينت که کموبيش در روايات است، مثل «الشَّقِیُّ مَنْ شَقِيَ فِي بَطْنِ أُمِّهِ وَ السَّعِيدُ مَنْ سَعِدَ فِي بَطْنِ أُمِّه»(1)، مشتمل بر معاني غامضه است که سخنگفتن از تفسير و معناي آن در شأن افراد
1) . احمد بن حنبل، مسند، ج2، ص176؛ ج3، ص117، 148؛ هیثمی، مجمعالزوائد، ج7، ص193 و ديگر مصادر شیعه و اهلسنّت؛ «بدبخت کسی است که در شکم مادرش بدبخت شده و خوشبخت کسی است که در شکم مادرش خوشبخت شده است».
بيسواد، مثل طرحکننده اين پرسشها نيست. اين اخبار در معنا، همطراز با مثل آيه )وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُم((1)ميباشد و از متشابهات اخبار است که
1) . اعراف، 172؛ «و (به خاطر بياور) زمانى را كه پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذريه آنها را برگرفت».
2) . آل عمران، 7؛ «راسخون در علم میگویند ما به آن ایمان آوردیم».
3) . ممکن است گفته شود که طینت به معنای خاک نیست بلکه کنایه از قانون وراثت است که قرآن میفرماید: )وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذِي خَبُثَ لاَ يَخْرُجُ إِلاَّ نَكِدًا( (اعراف، 58)؛ «سرزمين پاكيزه (و شيرين)، گياهش به فرمان پروردگارش مىرويد امّا سرزمينهاى بدطينت (و شورهزار)، جز گياه ناچيز و بىارزش، از آن نمىرويد». بنابراین پدران و مادران دارای اصلاب پاک و ارحام مطهر، فرزندان پاک را تحویل جامعه میدهند ولی اصلاب و ارحام آلوده زمینه ناپاکی را در فرزندان پدید میآورند. و چون این مسئله بهصورت زمینه است هرگز با اختیار انسان منافات ندارد و با عقاید شیعه در باب قضاوقدر تناقض و تضادی ندارد.
س. چرا شيعيان در مورد فرقههاى ديگر شيعه، مانند فطحيه که امامت بعضى از ائمه را قبول ندارند چیزی كه در ارتداد اصحاب میگویند مطرح نمیكنند، بلکه از افراد اين فرقهها اشخاصی را عادل مى دانند؟
ج. ما بهطور مکرر پاسخ مسئله ارتداد و معناي آن را در سؤالهاي قبل داديم و درعينحال مکرّر تذکر داديم که اين سؤالات فرعي در بين دو طایفه بزرگ اسلامي که در يک اصل بزرگ اسلامي باهم اختلاف دارند تضييع وقت است. بايد اصل موضوع را به بحث و محاجّه گذارد که همواره مطرح بوده و حق در آنها آشکار شده است.
شما چون ميبينيد در آن مسائل محکوم شده و محکوم هستيد، به اين سؤالات که )لايُسْمِنُ وَ لايُغْني مِنْ جُوعٍ((1)است، خود را مشغول ميسازيد.
بهجاي اين سؤال، اين سؤال را مطرح کنيد که آن چند تن از اصحاب نه همه اصحاب که بدون هيچ وجه مشروعيّت، خود را زمامدار امور مسلمانان شناختند و با نصوص صريح و اعلام رسمي غدير مخالفت کردند چه عذري دارند؟ و شما در مشروعشناختن حکومت فسقه و فجره در طول تاريخ چه جوابي داريد؟
1) . غاشيه، 7. «چاق نمیکند و از گرسنگی هم غنی و بینیاز نميگرداند».
س. شيعه مىگويند که بعضى از علماى مذهب با مهدى در ارتباط هستند. سؤال اين است که بااینوجود چگونه شيعه دچار اختلاف شدهاند که هر مرجع تقليدی، مذهبى مخصوص به خود دارد. ازطرفى نیز، مىگويند که مجلسى حديثى روايت کرده است که هرکس ادّعا کند که امام را ديده، دروغ گفته است.
ج. اين سؤال که چرا مجتهدين در بعضي فتاوا اختلاف دارند، جوابش اين است که اولاً شيعيان - که رؤسای علمي و مذهبي آنها از بزرگترين علمای اسلام در فنون علوم اسلامي هستند - اختلاف ندارند و ثانياً اين مثل اين است که بگوييد اگر اسلام حق است و اگر قرآن کتاب مبين است، پس اين همه فرقه و اختلافات در جهان چرا پيدا شده است؛ اشعري، معتزلي، حنبلی، شافعي، مالکي و حنفي و دهها و بيشتر عنوانها؟
در مورد امام غایب، شيعه به هر سؤالي که باشد پاسخ داده و راه شبههسرايي را بستهاند.
راجع به عدم رؤيت امام(علیه السلام)، مقصود علامه مجلسي و حديثي كه روايت كرده(1)
اين است كه اگر ادّعاكننده خود را نايب خاص يا واسطه آن حضرت با مردم بداند دروغ گفته است وگرنه اصل رؤيت متواتر است(2)و شكّي در وقوع آن نيست.
س. تقريباً هيچ مسئله فقهى نيست مگر آنکه از امامصادق در مورد آن دو قول نقل مىشود که اغلب باهم متناقضاند.
وقتى از علماى شيعه میپرسند که راه بيرونرفتن از اين تناقض چيست؟ میگویند: مجتهد در ميان اين اقوال اجتهاد میکند و يکى را ترجيح میدهد و اقوال ديگر را تقيّه میشمارد!
ج. در احاديث و روايات؛ چه روايات اهلسنّت باشد و چه روايات شيعه، روايات ضعيفالسند يا ضعيفالمتن وجود دارد.
شما اگر انصاف داريد، وقتي بخاري کتابش را - که صحيح ميگوييد - از ميان ششصدهزار حديث انتخاب کرده باشد(1)، نسبت به اين مقدار چه گمان ميبريد؟ از اين نقاط ضعف که شما در روايات شيعه برشمرديد، در آنها به اضعاف مضاعف هست. در همين صحاح و مسانيد هم احاديث متعارض فراوان است.
بهعلاوه، در روايات، عموم و خصوص، مطلق و مقيّد و کلماتي که محتمل معاني متضاد باشد يا به عوارض بسيار، مثل تقطيع يا عدم اهتمام در ضبط و نقل به معنا و استعمال مجازات و استعاره و سایر جهات بسيار است که تشخيص کامل وضع حديث، مهارت فوقالعاده در فنّ حديث ميخواهد.
1) . خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، ج2، ص9؛ ابنعساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج52، ص72؛ مزي، تهذيبالکمال، ج24، ص442؛ ذهبی، سیر أعلامالنبلاء، ج12، ص402؛ همو، تاريخالاسلام، ج19، ص249.
چهبسا احاديثي که فرد غيرمتخصص در فنّ حديثشناسي آنها را باهم معارض گمان ميکند، درحاليکه متخصّص فن، کمال موافقت را بين آنها ميبيند.
تقيّه هم يکي از جهاتي است كه گاه مانع از صراحت در بيان حق شده است، ولي آن بهانه براي رفع اشکال نيست. در هرکجا حديثي حمل بر تقيّه شود، بر اساس قراين کامل و ملاحظه جوّ صدور روايت ميباشد.
شيعه بهقدري به اين مسئله و بيان اينکه در احاديث معلومالصدور از پيغمبر اعظم(صلی الله علیه و آله) و ائمه طاهرين(علیهم السلام) تهافت و تعارض واقعي وجود ندارد، اهميت ميدهد که مثل شيخ طوسي - آن متخصّص بزرگ فن احاديث و آن فقيه استاد فقها از شيعه و سنّت - کتاب بزرگي دارد به نام الاستبصار.(1)
فقه شيعه هم از حيث مصادر و هم استحکام اسناد و هم دلالت متون و الفاظ، در کمال تحقيق است.
مجتهدين شيعه بر اساس عرفيات صحيح، روايات را بررسي مينمايند. گاه از صيغة امر استظهار استحباب ميشود که بهواسطه قراین استکشاف ميشود و گاه وجوب استفاده ميشود و در صِيَغ نهي هم همين است؛ يا کراهت و يا حرمت استفاده ميشود.
از شما تعجّب است که اختلاف مذاهب چهارگانه خودتان را باهم در داخل هم فراموش ميکنيد و به شيعه كه همه تعارضهاي متوهّم را بر اساس عرف پاسخ ميدهد اشکال مينماييد؟
1) . ر.ک: طوسی، الاستبصار.
تصویر
^jpg.356
تصویر
^jpg.357
تصویر
^jpg.358
تصویر
^jpg.359
تصویر
^jpg.360
تصویر
^jpg.361
تصویر
^jpg.362
تصویر
^jpg.363
تصویر
^jpg.364
تصویر
^jpg.365