ghaemiyeh.com
سرشناسه:صافی گلپایگانی، لطفالله، 1298 -
Safi Gulpaygan, Lutfullah
عنوان و نام پديدآور:حدیث خوبان [کتاب]/صافیگلپایگانی.
مشخصات نشر:قم: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی، 1395.
مشخصات ظاهری:160ص.؛ .مس21/5،14/5
شابک:70000ریال:978-600-7854-46-4
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتابنامه .
یادداشت:نمایه.
موضوع:علی بن موسی (ع)، امام هشتم، 153؟ - 203ق. -- احادیث
موضوع:Ali ibn Musa, Imam VIII -- Hadiths
موضوع:احادیث شیعه -- قرن 14
موضوع:Hadith (Shiites) -- Texts -- 20th century
موضوع:اسلام -- پرسشها و پاسخها
موضوع:Islam -- Catechisms
موضوع:جوانان مسلمان
موضوع:Muslim youth
شناسه افزوده:دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی
رده بندی کنگره:BP47/2 /ص2ح4 1395
رده بندی دیویی:297/957
شماره کتابشناسی ملی:4605387
حدیث خوبان
حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی
تصویر
^jpg.3
سخن ناشر. 13
فصل اول: احادیث... 15
حدیث اول: ایمان.. 17
اشاره. 17
شرح حدیث... 17
معنای ایمان... 18
سه چیز، خلاصه ایمان... 21
معرفت قلبی... 21
اقرار به زبان... 24
عمل به ارکان... 24
حدیث دوم: احیای امر اهلبیت(علیهم السلام)...... 28
شر ح حدیث... 28
احیای امر، به حفظ و نشر معارف است.... 29
نقش بیبدیل محدّثین در نشر معارف... 29
تشویق اهلبیت(علیهم السلام) به حفظ و نشر احادیث.... 30
نیاز به حدیث در همه مسائل... 30
ظلم تاریخی نسبت به نقل احادیث.... 31
اهلبیت(علیهم السلام) حافظان دین از تحریف.... 32
نقش محدّثان در نجات مردم در عصر غیبت کبری... 34
خطر کمرنگ شدن محوریت کتاب و سنت.... 36
نقل روایات اهلبیت(علیهم السلام) میزان و ملاک منزلت افراد.. 37
زیبایی بینظیر کلام اهلبیت(علیهم السلام)....... 37
یک دنیا پند و هدایت سعادتبخش در احادیث.... 40
شأن راوی حدیث اهلبیت(علیهم السلام)....... 41
حدیث سوم: دلیل حدوث عالم.. 43
شرح حدیث... 43
محال بودن معرفت ذات خداوند.. 44
آموختن ادب مقال درباره معرفت خدا 45
کمال معرفت، درک عجز از درک خدا 46
آسان بودن معرفت اجمالی خدا 46
حدیث چهارم: رابطه توحید و ولایت... 50
شرح حدیث... 50
استقبال همگان از سفر امام رضا7 به خراسان... 51
سؤال حکیمانه دلیل بر معرفت سؤالکننده. 52
ارزش حدیث سلسلةالذّهب.... 55
عظمت بیاندازه کلمه «لا إله إلا الله».. 56
فوائد ذکر «لا إله إلا اللّه».. 58
شناخت خداوند از طریق امام(علیه السلام)....... 59
فصل دوم: نامهها 61
نامه اول: عجز بشریت از درک عظمتهای آفرینش الهی.. 63
اشاره. 63
یادداشت... 63
پیام امیرمؤمنان(علیه السلام) را به گوش جان بشنویم.. 64
عجز بشر ازدرک همه اسرار آفرینش..... 65
آموختن ادب مقال از امیرمؤمنان علی(علیه السلام)....... 65
نامه دوم: تقدیر ازآموزگار متعهد.. 67
اشاره. 67
نامه. 67
دوری کردن مردم متمدّن از خرافات... 68
مقاومت احیاگران خرافات، مایه شرمساری است.... 68
خطّ بطلان اسلام بر عادات زشت و خرافات... 69
آموزگار متعهّد، خیانت به اندیشه شاگردان را نمیپذیرد.. 70
نامه سوم: نگاهی نو به یک نامه بعد از بیست سال.. 71
اشاره. 71
نامههایتان پر از اخلاق و صفا و معنویت بود.. 72
پایبندی بر همان عهد دوران کودکی... 73
دوران جوانی، دوران پیکار با نفس..... 73
مدد گرفتن از خدا در مسیر جهاد اکبر.. 74
پرهیزاز برنامههای بیفایده. 74
نامه چهارم: اهمیت پایبندی به ظواهر اسلامی.. 76
اشاره. 76
متن نامه. 76
طنین بانگ الله اکبر.. 76
بزرگ شمردن کارهای به ظاهر کوچک اسلامی... 77
افتخار به هویت دینی... 78
شعار اصیل اسلامی «بسم اللّه الرحمن الرحیم».. 79
فصل سوم: پرسش و پاسخ.. 81
پرسش اول: بزرگترین کتاب معرفت... 83
پاسخ.. 83
این کتاب با صفحات بیشمار را بخوانید.. 83
آیا بزرگترین کتاب، بی نویسنده است؟. 84
خدا ظاهرتر از هر چیز.. 86
پرسش دوم: فلسفه آفرینش انسان.. 88
پاسخ.. 91
خداوند تنها دانایِ همه امور. 91
سؤالات خارج از حدّ خویش را رها کنید.. 92
آیات قرآن کامل ترین جواب... 92
از اقیانوسهای جهالت خویشتن غافل نشویم.. 94
سخنگفتن با خدا را از امیرمؤمنان علی(علیه السلام) بیاموزیم.. 95
پرسش سوم: امکان اطّلاع بر اسرار الهی.. 97
پاسخ.. 98
اسرار بیشمار الهی... 99
با هزاران میلیونها سال اندیشه، باز هم جاهلیم.. 99
همه چیز عالم براساس تدبیر و حکمت الهی... 101
زبان حالمان اینگونه باشد.. 102
پرسش چهارم: عدل الهی.. 104
پاسخ.. 105
درس گرفتن از مصائب و گرفتاریها. 105
نظام الهی، نظامی بدون نقص..... 106
راه هدایت را نرویم، حقّ اعتراض نداریم.. 107
روش مقابله با مشکلات و سختیها. 108
پرسش پنجم: ملاقات با امام زمان(علیه السلام)...... 110
پاسخ.. 110
ایمان و عمل صالح را اصل بدانید.. 110
برخی حضورها، محرومیّت محسوب میشود.. 111
راه تقرّب به حضرت ولیّ عصر(علیه السلام)....... 112
پرسش ششم: انتظار خداوند از يک نوجوان.. 113
پاسخ.. 113
دین... 113
رعایت حقوق همگان... 114
متوقف نشدن در هی-چ درجهای از علمآموزی... 114
هر کدامتان افتخارآفرین باشید.. 114
جدی گرفتن جهاد اکبر.. 115
عضوی مفید بودن برای جامعه.. 115
مدد گرفتن از خداوند.. 115
پرسش هفتم: تکلیف در ادامه راه. 117
اشاره. 117
پاسخ.. 117
قدردانی از نعمت اسلام و ایمان... 118
مکتب اسلام زندهترین مکتب.... 118
عرضه کردن آگاهی و رشد انسانی و اسلامی در انظار جهانیان... 119
استقامت در ادای وظیفه.. 119
مسئولیت همگانی... 119
پرسش هشتم: راهکارهای ایجاد تفاهم بین زن و شوهر. 121
پاسخ.. 121
نمونه خانواده اسلامی... 123
قانون شرع حافظ نظام خانواده. 124
مراعات حقوق متقابل... 124
پرسش نهم: سربازیِ اجباری، و نیروهای مسلّح بانوان.. 126
پاسخ.. 128
اهمیت دفاع از کیان اسلام.. 128
تأکید قرآن بر آمادگی کامل دفاعی و نظامی... 129
اهمیت حفظ کرامت بانوان... 130
مردها، پیشقدم عرصه جنگ و دفاع.. 130
جلوگیری از ترویج غربگرایی در مسائل بانوان... 131
علما، دلسوزان اسلام.. 131
پرسش دهم: نقش زن در خانواده. 133
پاسخ.. 134
دوری از تشریفات در ازدواج... 134
آرامش با وجود همسر.. 134
وظیفه زن مسلمان... 135
پرسش یازدهم: چگونگی معاشرت با دیگران.. 137
پاسخ.. 137
معارف قرآن و روایات بالاترین هدایت.... 138
این فقرات دعای مکارم الاخلاق را بخوانید.. 139
استفاده از تمام فرصت برای تحصیل علم.. 140
تلاش برای کسب کمالات حقیقی... 140
پرسش دوازدهم: بهترین شغل برای زن.. 142
پاسخ.. 142
واقعنگری در مسائل زنان... 143
شایستهسالاری... 144
خانهداری شایستهترین کار برای زن... 145
کتابنامه. 147
آثار حضرت آيتالله العظمى صافى گلپايگانی مدظله الوارف در يک نگاه. 151
بسم الله الرّحمن الرّحيم
مجموعه پیشرو، بخش اندکی از نامههای جوانان به مرجع عالیقدر حضرت آیتالله العظمی صافی گلپایگانی(مدظلهالوارف) میباشد که معظمله، علیرغم استفتائات زیاد و اشتغالات علمی فراوان، به پرسشهای جوانان عزیز پاسخ گفتهاند که در این کتاب گردآوری شده، و به نام «حدیث خوبان» تقدیم میشود، همچنین در ابتدای این اثر، چند حدیث شریف رضوی(علیه السلام) و شرح معظمله بر آنها میآید.
این مجموعه، توسط دفتر تنظیم و نشر آثار معظمله، گردآوری و فهرستبندی شده است، و در اختیار علاقمندان قرار میگیرد، باشد که مورد رضایت قطب عالم امکان حضرت بقیةالله الاعظم (ارواح العالمین له الفداء) قرار بگیرد انشاءالله.
دفتر تنظیم و نشر آثار معظّمله
جمادی الاولی 1438 هجری قمری
مرجع عالیقدر حضرت آیتالله العظمی صافی گلپایگانی(مدظلهالوارف)، در ماه ذيالقعدة الحرام 1412 هجري قمري، هنگام تشرّف به مشهد مقدّس، برخی از احادیث رضوی(علیه السلام) را توضیح و شرح دادهاند که در این فصل میآید:
در کتاب شريف عيون اخبار الرضا(علیه السلام) شيخ اجلّ عروة الاسلام صدوق(علیه السلام) به سندهاي متعدّد از حضرت رضا(علیه السلام) روايت نموده است که آن حضرت از پدران بزرگوارش، يکي پس از ديگري، تا حضرت اميرالمؤمنين(علیه السلام) روايت فرموده است که فرمود:
«قَالَ رَسُولُ الله صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَآلِه: الْإِيمَانُ مَعْرِفَةٌ بِالْقَلْبِ، وَإِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ، وَعَمَلٌ بِالْأَرْکَانِ»؛
«ایمان، شناخت قلبی، و اقرار به زبان، و عمل به اعضا و جوارح است».(1)
راجع به معناي ايمان، ظاهر اين است که معناي لغوي اصلي آن، معنائي قلبي و باطني است، که همان باور و اعتقاد قلبي و اطمينان نفس و عدم احتمال خلاف و اذعان و تصديق به حقّّبودن چيزي است.
به اين لحاظ، گاه ايمان به چيزي، موجب زوال خوف و رفع نگراني ميشود، و گاه موجب خوف و بيم و نگراني ميگردد، چنانکه در مورد ايمان و ياد خدا ميفرمايد:
اَلّذينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ؛(2)
1) . صدوق، عيون اخبار الرضا(علیه السلام)؛ ج1، ص226، ب22، ح1. لازم به تذکّر است که اين حديث از احاديث مشهور و معتبره است، علاوه بر آنکه در کتب معتبره شيعه اهلبيت(علیهم السلام) به سندهاي متعدّد روايت شده است، در کتابهاي عامّه نيز از حضرت رضا(علیه السلام) به سندي که اشرف الاسناد است از حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم)روايت شده است که ازجمله به حديث شماره 6250، و شماره 8575 معجم الاوسط (طبراني، ج6، ص226؛ ج8، ص262)، و حديث شماره 3094 الجامعالصغیر (سیوطی، ج1،ص478) و حدیث شماره 9742، الجامع الکبیر، اشاره ميکنيم، و از بعض آنها در فضيلت اسناد اين حديث نقل است: «لَوْ قُرِئَ هَذَا الْإِسْنَادُ عَلَی مَجْنُونٍ لَبَرِئَ». ابن ماجه قزوینی، سنن، ج1، ص26؛ زرندی، معارج الوصول؛ ص157.
2) . «کسانی که ایمان آوردهاند و دلهایشان با یاد خداوند آرامش مییابد. آگاه باشید که فقط با یاد خداوند دلها آرام میگیرد». رعد، 28.
و گاه بهعکس، موجب احساس خشيت هم ميگردد، چنانکه ميفرمايد:
إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ الَّذينَ إِذَا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ؛(1) و یا آیة: إِنَّمَا يَخْشَي اللّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ؛(2)
و موجب آرامش جان، و امان و زوال خوف و بيم باشد، و در قرآن مجيد در مواردي به همين، ايمان قلبي اطلاق شده مثل:
إنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ؛(3) و گاه اطلاق شده و از آن، اعتقاد و اقرار به لسان و عمل به اعضا اراده شده و آن در صورتي است که از آن قصد مدح شده باشد، مثل:
وَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ أُولَئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ؛(4) زيرا بديهي است مؤمنيني که صديق هستند، مؤمناني هستند که اعتقاد قلبي و اقرار به لسان و عمل صالح داشته باشند؛ و گاه بر نفس اقرار به لسان اطلاق شده، مثل:
يَا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا؛(5) و گاه بر عمل به ارکان و افعال اطلاق شده، مثل:
1) . «همانا مؤمنان کسانی هستند که هنگامی که نام خداوند برده شود دلهایشان ترسان میشود». انفال، 2.
2) . «از بین بندگان، از خداوند نمیترسند مگر علما و دانشمندان». فاطر، 28.
3) . «همانا کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند». کهف، 107.
4) . «کسانی که ایمان به خدا و فرستادههای او آوردند همانا آنان راستگویاناند». حدید، 19.
5) . «ای کسانی که ایمان آوردهاید». بقره، 153.
وَ مَا كَانَ اللّهُ لِيُضيعَ إِيمَانَكُمْ؛(1) بنابر تفسير ايمان به نماز، و در احاديث و روايات نيز همين اطلاقات وجود دارد و برحسب بعضي روايات، هر عضوي بايد ايمان خاصّ خود را داشته باشد: ايمان زبان، ايمان چشم، ايمان گوش و سایر اعضا، همان اعمال صالحي است که از آنها صادر ميشود؛ حتّي در بعضي روايات بر برداشتن خار و خاشاک، و چيزهاي آزاردهنده از سر راه مسلمانان، اطلاق ايمان شده است.(2)
بعد از اين، ممکن است گفته شود اقرار به لسان و عمل به اعضا، منفکّ از ايمان نيست، و چنان با هم هستند که اگر هر کدام نباشند، آن ديگری را نيز نميتوان موجود دانست.
هرچند اقرار به لسان، و عمل به ارکان، اثر اعتقاد و ايمان قلبي هستند، ولي اگر نباشند، نبود معلول نشانه عدم علّت است؛ و از سوي ديگر اقرار به لسان و عمل به ارکان مطلقاً دليل بر وجود ايمان نيست، چون وجود آنها اعمّ از وجود ايمان قلبي است؛ لذا ميفرمايد:
قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا.(3)
تسليم ظاهري و اقرار لساني اسلام است، ولي ايمان نيست.
پس از بيان اين مقدّمه مختصر، راجع به حديث شريف عرض ميکنيم که مراد از ايمان، ايماني است که در مثل آيه:
وَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ؛(1) مراد است؛ يعني شرح ايمان مؤمنين حقيقي و صدّيقين و کساني است که ايمان از دست و زبان و اعضای آنها ظاهر است.
معناي دیگری که از ايمان استفاده ميشود اين که ايماني که حقيقي و منشأ آثار و موجب نجات و رستگاري، و ترتّب احکام بر آن است در اين سه چيز خلاصه شود:
معرفت به قلب و شناخت باطني و قلبي که شخص در باطن و وجدان خود، به عقايد حقّه ايمان داشته و آنها را باور کرده باشد که البتّه مراتب آن از جهت قوّت و ضعف يقين، متفاوت است، و کاملترين آن، مرتبه ايمان حضرت رسول اکرم(صلی الله دعلیه و آله و سلم)، و ائمّه طاهرين(علیهم السلام) است که آثار آن در مواضع و مواقف بزرگي که برايشان پيش آمد ظاهر گشت، و همانگونه که اميرالمؤمنين(علیه السلام) فرمود:
1) . حدید، 19.
«لَوْ کُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً»؛(1)
يقين آنان، عاليترين مراتب يقين است که برحسب بعض روايات، از ايمان و يقين همگان سنگينتر است که اگر ايمان همه را با هم، با ايمان مثل علي(علیه السلام) بسنجند، ايمان علي(علیه السلام) از همه، بيشتر و محکمتر است. اين ايمان است که در آيات متعدّد قرآن آثار آن بيان شده است، مثل اين آيه کريمه:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ؛(2) و اين آيه:
الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ؛(3) و مثل اين آيه:
لَا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ الله وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولَئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا رَضِيَ الله عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ
1) . «اگر پردهها کنار روند و بیفتند، بر يقين من افزوده نمىشود». ابنابيالحديد، شرح نهج البلاغه، ج7، ص 253؛ ج10، ص142؛ ج11، ص 179، 202؛ ج13، ص8.
2) . «مؤمنان، فقط كسانى هستند كه وقتى ياد خدا شود دلهايشان ترسان مىشود، و هنگامى كه آيات او بر آنان خوانده شود به ايمانشان مىافزايد، و بر پروردگارشان توكّل مىكنند». انفال، 2.
3) . «آنان که به غیب ایمان میآورند». بقره، 3.
أُولَئِكَ حِزْبُ الله أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.(1) مظاهر اين ايمان در تاريخ اسلام و صحابه پيغمبر امثال بلال و ياسر و سميّه و ابودجانه و صحابه اميرالمؤمنين، و سایر ائمّه و شخصيّتهاي مجاهد مسلمان در ادوار مختلف بسيار است، که از بارزترين آن مظاهر و در رديف اوّل، شهدای کربلا در آن موقف وحشتناک که دل شيردلان جهان را متزلزل ميسازد از خود، آن ايمان محکم و ثابت را نشان دادند و همانطور که شاعر ميگويد:
لَبِسُوا الْقُلُوبَ عَلَی الدُّرُوعِ وَ أَقْبَلُوا***يَتَهَافَتُونَ عَلَی ذَهَ-ابِ الْأَنْفُسِ(2)
صحنة کربلا و فداکاريهاي سيّدالشّهداء(علیه السلام) و يارانش، مشحون به ايمان به حقّ و يقين به عالم غيب بود. همه مواضع آنها و رفتار و گفتارشان، نماينده قوّت ايمان و صبر و استقامت و اعتقاد به خدا و پيغمبر بود.
1) . «گروهى را كه به خدا و روز قيامت ايمان دارند، نمىيابى كه با كسانى كه با خدا و پيامبرش دشمنى دارند، دوستى برقرار كنند گرچه پدرانشان يا فرزاندانشان يا برادرانشان يا خويشانشان باشند. اينانند كه خدا ايمان را در دلهايشان پايدار كرده، و به روحى از جانب خود نيرومندشان ساخته، و آنان را به بهشتهايى كه از زيرِ [درختانِ] آن نهرها جارى است درمىآورد، در آنجا جاودانهاند؛ خدا از آنان خشنود است و آنان هم از خدا خشنودند. اينان حزب خدايند، آگاه باش كه يقيناً حزب خداوند پيروزند». مجادله، 22.
2) . «قلبها را بر روي زره نهاده بودند،گويي براي مرگ از يکديگر پيشي ميگيرند». ابنعنبه حسینی، عمدة الطالب، ص357.
اخلاق کريمه، مثل زهد و پارسایي و عفّت و کظم غيظ و ضبط نفس و توکّل و رضا به قضا و تسليم و تفويض امور و کارها به خدا و تواضع و نوعدوستي و نوعپروري و سایر صفات محموده، يا از اساس ناشي از ايمان ميباشند، و يا سبب کمال و قوّت و فعليّت آنها ميشود.
اقرار به زبان: علاوه بر اينکه، اقرار به زبان و اعلان ايمان بر همه واجب است، حکم به اسلام شخص کافر و معامله مسلمان با او و همرديفشدن با مسلمانان در حقوق اسلامي، توقّف بر گفتن شهادتين و اقرار به زبان دارد، و مادام که اقرارکننده آن را انکار و يا يکي از ضروريّات را به تفصيلي که در فقه بيان شده انکار نکرده باشد، مسلمان شناخته ميشود، و با اقرار به ولايت به معناي اخصّ، مؤمن شمرده ميشود. البته اين اقرار به زبان، بدون معرفت و تصديق قلبي، ايمان واقعي نيست.
عمل به ارکان: رابطه ايمان با عمل، و عمل با ايمان، رابطه علّت و معلول است، و ايماني که مطلقاً با عمل توأم نباشد، واقعيت و حقيقت ندارد.
عمل، ظهور و تحقّق خارجي ايمان است، و قرآن مجيد در موارد بسيار، ايمان را با عمل صالح ذکر نموده است که از آنها
استفاده میشود ايمان بدون عمل، مثمر ثمري نيست؛ ازجمله در اين آيات:
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ؛(1) و مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً.(2)
نکتهاي که بايد متذکّر بود اين است که گرچه در اصل، ايمان محرّک و باعث شخص مؤمن به عمل طبق مقتضاي آن است، معذلک عمل صالح به خصوص عبادات و دعا و انجام فرائض و ترک محرّمات نيز موجب قوّت ايمان و بيداري وجدان و نورانيّت باطن ميشود، چنانکه تفکّر و تأمّل در آفرينش و عظمت قدرت حقتعالي و معرفت نفس و معرفت بر آيات و کلمات خدا از ذرّهها و اتمها تا کهکشانها و بزرگتر و وسيعتر از آنها، و کوچکترين مخلوقات زنده که با چشمهاي مسلّح و ميکروسکوپهاي دقيق و ريزبين هم مشکل ديده ميشوند يا اصلاً رؤيت نميشوند، تا حيوانات و جنبندگان عجيب درياها و جنگلها و حيوانات اهلي تا انسان، همه موجب قوّت ايمان و کمال يقين ميگردد.
برحسب بعض روايات معتبر، ايمان هر عضو وظيفهاي است که شخص به مناسبت آن عضو به عهده دارد،(1)
مثلاً ايمان زبان، راستگویي و همان اقرار به شهادتين و عقايد حقّه و خواندن نماز و دعا و قرائت قرآن و سخن حق گفتن و ترک غيبت و سخنچيني و پرهيز از شهادت دروغ و تهمت و افترا به مردم و افشای اسرار و عيوب پنهان بندگان خدا و تکاليف ديگر است.
ايمان دست، دستگيري از مردم، نوشتن قرآن و احاديث شريفه و سخنان سودمند، و دفاع از جان خود و ناموس و اسلام و جامعه، و ترک دزدي و آزار مردم و وظايف ديگر است.
همچنين چشم، وظيفه ايمانياش، نظر نکردن به حرام و نظر به قرآن مجيد و نظر به صورت عالم و صورت مؤمن و نظر عبرت به دنيا و مناظر؛ و همچنين گوش، وظيفهاش شنيدن آيات و احکام و مواعظ و پرهيز از شنيدن غيبت و غنا و صداي آلات لهو، از قبيل تار؛ و همچنين همه اعضا هر کدام، ايمانشان عمل به وظايف و تکاليفي است که يا به صورت واجب، انجام آنها خواسته شده و يا به صورت حرام، ترک آنها را خدا خواسته است.
ايمان در همه اعضا به اين صورت پراکنده است و مراتب ايمان مردم بهحسب اين اعمال متفاوت است.
1) . کلینی، الکافی، ج2، ص33 – 39؛ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج15، ص164- 167.
ايمان در بعضي از مردم، همه اعضايشان را مسخّر کرده، و بعضي بهواسطه ضعف اصل ايمانشان نتوانستهاند بعضی از اعضايشان را به ايمان برسانند، مثلاً با دست به مال مردم خيانت نميکنند، ولي با چشم به نامحرم نگاه ميکنند؛ از غيبت پرهيز مينمايند، ولي از موسيقي و غنا اجتناب نميکنند.
اين تفاوتها بهواسطه تفاوت مراتب ايمان است چنانکه از بعض روايات استفاده ميشود: ايمان بر هفت سهم است؛ بعضي يک سهم، بعضي دو سهم و بعضي بيشتر است و بعضي داراي تمام هفت سهم ميباشند.(1)
از خداوند متعال ميخواهيم به ما توفيق تحصيل ايمان کامل عطا فرمايد.
1) . کلینی، الکافی، ج2، ص42؛ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج16، ص160، 164.
در کتاب شريف عيون اخبار الرضا(علیه السلام) محدّث جليل صدوق (رضوانالله تعالي عليه) روايت ميکند از عبدالسّلام بن صالح هروي قال(علیه السلام): «رَحِمَ اللهُ عَبداً أَحْيَا أَمْرَنَا»؛ فَقُلْتُ لَهُ: وَکَيْفَ يُحْيی أَمْرَکُمْ؟ قَالَ: «يَتَعَلَّمُ عُلُومَنَا وَيُعَلِّمُهَا النَّاسَ، فَإِنَّ النَّاسَ لَوْ عَلِمُوا مَحَاسِنَ کَلَامِنَا لَاتَّبَعُونَا»؛(1)
«خدا رحمت کند بندهاي را که امر ما را زنده مينمايد». عبدالسّلام میگوید: من گفتم: چگونه امر شما را زنده نمايد؟
فرمود: «علوم ما را فرا بگيرد و آنها را به مردم بياموزد که اگر مردم، محاسن و زيبایيهاي کلام ما را بدانند از ما پيروي ميکنند».
1) . صدوق، عيون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج1، ص307، ب28، ح69. مخفي نماند که اگرچه در سند حديث، استناد و اسناد آن به حضرت رضا(علیه السلام) در نسخهاي از عيون که ما از آن نقل کردهايم صريحاً ذکر نشده است، امّا به قرائن قطعي و ازجمله بودن راوي عبدالسّلام بن صالح، مسلّم است که حديث از حضرت امام رضا(علیه السلام) روايت شده است، علاوه بر اين برحسب روايت بحار الانوار، (مجلسی، ج2، ص30)، نظير سند اين است: «قال سمعت أبا الحسن علیّ بن موسی الرضا(علیه السلام) یقول». بنابراین هر توهّمی رفع میشود.
پيرامون اين حديث شريف به دو نکته اشاره ميشود:
اهمّيّت نقل احاديث و بيان معارف و رساندن کلمات و علوم ائمّه طاهرين(علیهم السلام) به مردم که در اين صورت از آن تعبير به احيای امر آنها شده است، احيای امر آنها، احيای راه و روش، و شأن و دعوت و هدايت آنها است، که بايد زنده بماند، و زندهماندن آن، به يادگرفتن سخنان و علوم و معارف ايشان، و ضبط و حفظ و ثبت در کتاب، و نشر و رساندن آن، به ديگران است.
درواقع، روايت حديث، ادامه کار و مأموريّت آن بزرگواران، و استمرار هدايت ايشان است.
اگر حفظ حديث و نقل روايات و زحمات محدّثين نبود، این علوم بیپایان ائمّه(علیه السلام) در رشتههای گوناگون حیات ظاهری و معنوی و دنیوی و اخروی باقی نمیماند، و امروز به صورت بزرگترین و عالیترین ثروتها و ذخایر علم و معرفت و کتابهای مدوّن و مکتوب، مثل کافی و استبصار و تهذیب و کتاب من لایحضره الفقیه، و بالأخره بحار الانوار، در اختیار ما قرار نداشت.
نقش محدّثین پس از ائمّه(علیهم السلام) در حفظ آثار وحی و رسالت پیامبر عظیم الشّأن خدا حضرت خاتم الأنبیاء(صلی الله علیه و آله و سلم)بیش از نقش هر قشر و صنفی است.
تشویق و توصیه به حفظ حدیث، و روایت و رساندن آن به دیگران، مورد عنایت خاصّ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)بوده، و همان حدیث معروف در تأکید آن حضرت بر ضبط حدیث و روایت آن کافی است، که فرمود:
«نَضَّرَ اللهُ عَبْداً سَمِعَ مَقَالَتِي فَوَعَاهَا وَبَلَّغَهَا مَنْ لَمْ یَسْمَعهَا فَکَمْ مِنْ حَامِلِ فِقْهٍ غَیْرُ فَقِیهٍ وَکَمْ مِنْ حَامِلِ فِقْهٍ إِلَى مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْهُ»؛(1)
یعنی «خداوند با طراوت و شاداب و سرزنده قرار دهد بندهای را که سخن و گفتار مرا بشنود، و آن را به خاطر خود بسپارد و به کسی که آن را نشنیده است، برساند. پس بسا حملکنندة فقهی که خود فقیه نیست، و بسا حملکننده و رسانندة فقه به کسی که او از او فقیهتر است».
خلاصه، در حلّ مسائل شرعی و اسلامی، از اعتقادی و عملی و خداشناسی صحیح، و معرفت پیغمبر و امام، و احکام شرع و نظامات اسلام، در سیاست و اخلاق و مالیات و اقتصاد، همه مسلمانان محتاج به حدیث هستند، و مدیون محدّثین و بزرگاني
1) . مجلسی، بحار الانوار، ج2، ص148؛ ح 22.
هستند که حفظ آثار ائمّه(علیهم السلام) را وجهه همّت قرار داده که گاه براي شنيدن يک حديث، سفرها و راههاي دور و دراز را طيّ ميکردند، و عشق آنها به جمعآوري معارف اهلبيت(علیهم السلام) موجب شد که در دورانهایي که نقل احاديث و علوم اهلبيت(علیهم السلام) و اخذ آن، با خطرات بسيار بزرگ و حبس و شکنجه و قتل مواجه بود، اين بزرگان فداکار، با استقبال از آن خطرات وحشتناک، وظيفه بسيار سنگين و حسّاس خود را در حفظ و روايت حديث ادا کردند.
تاريخ علم حديث نشان ميدهد که پس از رحلت پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)نظامات حاکم نخست با صورتي بسيار مرموز و زير پوشش «حَسبُنا کتابُ الله»(1)و تعظيم از قرآن، نقل حديث را ممنوع کردند، و يا اينکه در مصادره اموال حضرت فاطمه زهرا÷ حديث موضوعي را دستآويز قرار دادند.
نقل احاديث را کاملاً زير نظر گرفتند که از مسير سياستي که دارند خارج نشود، و کار به جایي رسيد که در زمان معاويه، حتّي مثل ابنعبّاس در نقل حديث آزاد نبود، و چنانکه در کتب رجال عامّه نقل مينمايند، مثل حسن بصري که روايات مرسلهاي از
1) . کتاب خدا ما را بس است. بخاری، صحيح، ج5، ص 137 - 138؛ مسلم نیشابوری، صحيح، ج5، ص76.
پيغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)دارد، ميگويد: همه را به واسطه علي بن ابيطالب(علیه السلام) روايت دارم، ولي از ترس سياست بنياميّه از بردن نام علي(علیه السلام) خودداري ميکرد.
در اينجا نميخواهيم از سير حديث، يا از لحاظ اثر سياستهاي حکّام، خصوصاً بنياميّه، و بنيعبّاس سخن بگویيم، و مواضع مؤثّر ائمّه دين را در احيای سنّت پيغمبر(صلی الله دعلیه و آله و سلم)، و تلاش اصحاب و شاگردان آن بزرگواران را شرح دهيم؛ فقط ميخواهيم اشاره کنيم که مجاهدات ائمّه(علیهم السلام) و حاملان علوم آنها تا امروز، سبب شده که اين علوم بيکران که بهوسيله صدها کتاب و اصل و جامع حديث، جمعآوري و حفظ شده، در دسترس ما و نسلهاي آينده مسلمانان قرار بگيرد.
شاگردان و روات حديث از ائمّه(علیهم السلام) که به تفاوت اوضاع و احوال از آنها نقل حديث داشتهاند، در مثل يک بخش از حيات امام جعفر صادق(علیه السلام) تا چهار هزار نفر شمرده شدهاند(1)که ميتوان گفت حتماً بيشتر از اين رقم بودهاند.
ائمّه(علیهم السلام) همه شاگرداني تربيت کرده، و علوم اسلامي را از
1) . كتاب اسماء الذين رووا عن الصادق، تأليف ابوالعبّاس احمد بن محمّد كوفى مشهور به ابنعقده. ر.ک: علامه حلی، خلاصة الاقوال، ص322؛ محدث قمی، الکنی و الالقاب، ج1، ص358.
تفسير قرآن و فقه و غيرها به آنها تعليم ميدادند، و رشته حديث از آن بزرگواران هيچ وقت منقطع نشده است و چنانکه تاريخ نشان ميدهد يگانه چيزي که دين را از تحريف و تغيير مصون داشته و در برابر بدعتها مقاومت کرده، و بطلان آنها را آشکار نموده، بعد از قرآن مجيد، احاديث اهلبيت(علیهم السلام) بوده است.
به طور مثال، بعد از رحلت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)هرچه از عصر آن حضرت، مسلمانان دورتر شدند، دست تصرّف نظامات و حکومتها، و جيرهخواران درباري آنها در احکام بيشتر ميشد، تا حدّي که در همان ابتدای عصر صحابه، گفته ميشد همه چيز از آنچه در عصر پيغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)بود عوض شده است.
در برابر اين وضع، همينکه براي امام باقر و امام صادق(علیه السلام) فرصت اظهار حقائق، و بيان احکام فراهم شد، چنان وارد ميدان شدند که همه تحريفات، انکارها، و شبههها برطرف شد که حتّي امثال ديصاني و ابنابيالعوجاء از ملاحده، به حقّ اعتراف نمودند.
در عصر مأمون که براي مقاصد سياسي خاصّ، و معارضه با قرآن و علوم اهلبيت(علیهم السلام)، کتابهاي فلسفه، ترجمه و نشر ميشد، و مأمون، آن را تأييد و ترويج ميکرد، افکار ديني بهواسطه برخورد با اصطلاحات جديد متشنّج و متزلزل گرديد، ولي ظهور شخصيت حضرت رضا(علیه السلام) به آن صورتي که جهان اسلام را تحت تأثير قرار داد، و مباحثات و احتجاجات آن حضرت با علمای فِرَق و اهل الحاد، عقايد اسلامي را پابرجا و استوار ساخت.
پس از عصر ائمّه(علیهم السلام) همواره حاملان حديث بودند که ميتوانستند سره را از ناسره، و بدعت را از سنّت تشخيص دهند، و مردم را از گمراهيهايي که در نتيجه غور در فلسفه، و گرايش به عرفان مصطلح، و مکتبهاي الحادي مطرح ميگرديد نجات دهند، و بالأخره تا اين اواخر، يعني عصر صفويّه - که در آن رسميت تشيّع تجديد گرديد - اعلان ميشد بهواسطه عوامل خاصّي که بعد از سلطنت شاه طهماسب اوّل پيش آمد، رفته رفته گرايش به فلسفه، و افکار صوفيانه و مشارب غير شرعي قوّت گرفت، تا حدي که در اصفهان، خانقاهها برپا شده، و مثل عالم جليل آقاحسين خوانساري را به جاي القاب اسلامي، به عقل حاديعشر ميخواندند، و نهايت ظهور علوم اهلبيت(علیهم السلام) آن بود که محقّق داماد در قالب اصطلاحات فلسفي مطرح ميکرد، و خلاصه، زبان اهلبيت(علیهم السلام)، و احاديث آنها، در غربت افتاده بود، که به إذن الله تعالي شخصيتي، مثل علامه مجلسي(رحمة الله)ظاهر شد، و حديث را دوباره چنان احيا و مطرح کرد که احاديث اهلبيت(علیهم السلام) را نهفقط در مدارس و در معرض توجّه و دقّت علما قرار داد، بلکه شايد خانهاي در بلاد ايران نماند که از خواندن کتاب بهره داشته باشد، مگر آنکه احاديث اهلبيت(علیهم السلام) به صورتي و زير عنوانی، در آن وارد شد.
خانقاههاي اصفهان، همه تعطيل شد و افکار صوفيانه از ميان رفت و زبان حديث و استدلال به ظواهر قرآن و احاديث و زبان ائمّه معصومين(علیهم السلام)، زبان علما و حوزهها شد.
بدون شکّ، بايد گفت: ظهور علامه مجلسي در آن عصر، موجب بازگشت تشيّع به عصر ائمّه(علیهم السلام) و اصحاب آنها، امثال زرارة بن اعينها، و محمّد بن مسلمها، و صاحبان اصول گرديد.
نميخواهم بگويم عصر قبل از آن، همانند عصر ائمّه(علیهم السلام) نبود، ولي اين را هم نميتوانم بگويم که همانند عصر آنان بود، زيرا اصطلاحات و الفاظ اسلامي کموبيش عوض شده بود و بحث درس و تأليف و تصنيف چنانکه بايد، بر محور کتاب و سنّت و احاديث اهلبيت(علیهم السلام) دور نميزد.
هر طور بود و هر گونه بود، به ظاهر اگر مجلسي(علیهم السلام) ظهور نکرده بود، و وضع حوزهها به آنگونه که داشت، جلو ميرفت، شريعت ارسطویي و اسلام ابنسينایي و صدرايي و ابنعربي پابرجا ميشد، و خدا ميداند که باب تأويل و توجيه آيات و احاديث، و حمل آنها با تکلّف بر بياني خاصّ تا کجا گسترده ميگشت!
اين علامة مجلسي بود که حوزهها را به معارف اصيل دين، و تشيّع بازگرداند، و قرآن و سنّت را مافوق همه مکتبها قرار داد. شکر الله سعيه وجزاه الله عن هذا الدّين والکتاب والسنّة خير جزاء المحسنين.
امروز هم، خطر کمرنگ شدن محور بودن کتاب و سنّت در حوزههاي شيعه رو به خودنمایي است.
ما عقيده داريم که در کتاب و سنّت همه آنچه بيانش لازم باشد در مسائل اعتقادي و ماوراء طبيعت و عالم مادّه، بيان شده است و نيازي به گدایينشستن بر در مکتبهاي ديگر نداريم، و در اصل، براي هدايت همگان و دعوت همه به حقائق و عالم غيب، همين کتاب و سنّت کافي است، و به علم صحيح فقط از طريق اهل بيت وحي و رسالت ميتوان دست يافت که حضرت باقر(علیه السلام) به سلمة بن کهيل و حکم بن عتيبه، فرمود:
«شَرِّقَا وَغَرِّبَا لَنْ تَجِدَا عِلْماً صَحيحاً إلّا شَيْئاً يَخْرُجُ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ».(1)
همه علم، نزد آنها است و ما و همه امّت، و همه مردم وظيفه داريم به آنها رجوع کنيم و مراجعه به غير آنها در مسائل الهي؛ خواه فلاسفه به اختلاف مشارب و مسالکي که در اين مسائل دارند باشد، و خواه مدّعيان اشراق و شهود و عرفاني که مدّعي حصول آن از اين طريق شدهاند باشند، همه غير مطمئن، و متضمّن گمراهي و خطرات بسيار است.
1) . «به شرق و غرب بروید. هیچ علم صحیحی پیدا نخواهید کرد مگر اینکه از نزد ما اهلبیت صادر شده باشد». مجلسی، بحار الانوار، ج2، ص92.
در مسائل عقيدتي و مربوط به عالم غيب، قول فصل، فقط کتاب و حديث معتبر است، و بيش از آنچه در احاديث و قرآن کريم بيان شده است، کسي مکلّف به غور و بحث در اين مسائل نيست که نه به جاي مطمئنّي منتهي ميشود، و نه براي سير إلي الله مفيد ميباشد.
آن-چ-ه ن-ه از ش-رع بر آرد علم***ور منم آن حرف، در آن کش قلم
بنابراين بايد ما در معارف عقيدتي، و برنامههاي اخلاقي، و نظامات حياتي و فردي و اجتماعي، تنها بر محور کتاب و حديث بگرديم.
چنانکه بايد منزلت و مرتبت افراد را در علوم حقيقي که به مجموع آن علوم اسلامي و دين ميگویيم، از مقدار روايت آنها از ائمّه(علیهم السلام)، و آگاهي از احاديث و علوم ايشان بدانيم که فرمودند: «إعْرِفُوا مَنَازِلَ شِيعَتِنَا عَلَی قَدْرِ رِوَايَتِهِم عَنَّا وَ فَهْمِهِمْ مِنَّا»؛(1)
«منزلت دوستان و پیروان ما را، بهقدر روايتشان از ما و آگاهیشان دربارة ما بشناسيد».
زيبایي و نيکویي، و دلپسندي سخنان اهلبيت(علیهم السلام) است که
1) . مجلسی، بحار الانوار، ج2، ص148.
اگر مردم به آن آشنا و آگاه شوند، به آنان گرويده، و از ايشان پيروي و متابعت مينمايند.
البتّه فصاحت و بلاغت کلام که کلام خالي از تعقيد، و کلمات وحشي، و دور از اذهان باشد، و رسا و به مقتضاي حال گفته شده باشد، امتيازي است که سخنان آن بزرگواران، به آن آراسته است، و مخصوصاً خطبههایي که در مناسبات و فرصتهاي مهمّ انشاء فرمودهاند، در اين جهت، بينظير است.
هم شخص پيغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)در فصاحت و بلاغت بينظير بود که فرمودند:
«أَنَا أَفْصَحُ مَنْ نَطَقَ بِالضَّادِ بَيْدَ أَنّي مِنْ قُرَيْشٍ»؛(1)
و هم اميرالمؤمنين(علیه السلام) و حضرت زهراء(علیه السلام) و حضرت امامين همامين حسنين و سایر ائمه(علیه السلام) و خواتين مکرّمه اين خاندان، مثل حضرت زينب÷ همه در فصاحت و بلاغت کلام، در مقام اوّل قرار داشتند، و مقام اوّل مخصوص آنها بود، چنانکه اميرالمؤمنين(علیه السلام) در اين کلام فصاحتبنيان ميفرمايد:
«وَإِنَّا لَأُمَرَاءُ الْكَلَامِ وَفِينَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ وَعَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ»؛(2)
ما فرمانروايان کلام هستيم، يعني بر کلام، حاکم و مسلّطيم
(بهعکس برخي که کلام بر آنها حاکم و مسلّط است)، يا زمام سخن را به دست داريم، و چنانکه ميخواهيم و شايسته و سزاوار است، آن را رهبري مينماييم ريشههاي آن و شاخههاي آن را.
صدها خطبه، هزارها کلمات قصار و مواعظ، سخنان جامع و دعاهایي که از آن خاندان، از برکت حفظ روات و ضبط احاديث به يادگار مانده است، همه پس از کتاب خدا، در اوج فصاحت قرار دارد که نمونه بارز آن، نهج البلاغه و کلام حضرت مولا(علیه السلام) است که به حقّ در توصيف آن:
«کَلَامُهُ دُونَ کَلَامِ الْ-خَالِقِ وَفَوْقَ کَلَامِ الْ-مَخْلُوقينَ»؛(1)
گفته شده، و بزرگترين فصحای اعصار در برابر آن فروتني و خضوع خود، و عظمت آن را اظهار کردهاند، و همچنين صحيفه سجاديه که به انجيل اهلبيت، و زبور آل محمّد(علیهم السلام) ناميده شده است.
اين زيبایيها و جاذبههاي لفظي و ادبي قرآن و کلام رسول خدا(صلی الله دعلیه و آله و سلم)، و ائمّه طاهرين(علیهم السلام) البتّه بسيار مهمّ است، و هميشه سخنشناسان هر عصر و زماني مجذوب آن بوده و خواهند بود، امّا ظاهراً در اين حديث، اين سخن امام هشتم(علیه السلام) که ميفرمايد:
«فَإنَّ النَّاسَ لَو عَلِمُوا مَحَاسِنَ کَلامِنا لَاتَّبَعُونَا»؛
1) . ابنابیالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 24.
نظر به مضامين سخنان ايشان و محاسن معاني آنها دارد، زيرا آنچه موجب پيروي مردم و عمل به گفتار آنان است، پيامهاي حياتبخش گفتهها، و سخنان ايشان است.
احاديث شريفه، مشحون است از حکمتها و پندها، و هدايتها و ارشادات علمي و عملي، که جامع سعادت دنيا و آخرت، و متضمّن صلاح جسم و روح، و فرد و جامعه، و رستگاري همه است که نمونهاي از آن را در کتابهایي، مثل تحف العقول، غرر الحکم، مکارم الاخلاق و نزهة الناظر هرکس ميتواند مطالعه نمايد.
بسياري از اين احاديث، درضمن يک جمله کوتاه، عاليترين حکمتها، و دستورالعملها را در اختيار بشر قرار ميدهند.
اين احاديث نشان ميدهند که آن بزرگواران، معماران حقيقي بنياد خير و سعادت بشر، و طبيبان واقعي ارواح و مربّيان آگاه جوامع انساني هستند و راهنمایيهايشان، همه مقبول عقل سليم و مطابق فطرت است.
اين تعاليم و اين سخنان و هدايتها، اگر در دسترس بشر قرار بگيرد، و انسانهایي که به حقيقت و صداقت راهجوي سعادتطلبند از آن آگاه شوند، همه، آنها را ميپذيرند، و از آن پيروي ميکنند، زيرا خواسته فطرت را عرضه مينمايند، مانند تشنهاي که جوياي آب است.
فطرت بشريت، جوياي اين تعاليم و ارشادات است، و هيچ دليلي بر درستي اين تعاليم و حقانيت آنها، بهتر از خود آنها نيست:
يوس--ف کنع--انيم روي چ--و ماهم گواست***هي--چ ک-س از آفتاب، خطّ گ-واهي نخواست
س--رو بلن--دم تو را راس--ت نش--اني دهم***خ-وبت-ر از ق-د س-رو چيست نشاني راس-ت
اي گ-ل گ-لزارها! چي-س-ت نش--ان ش--م-ا؟***بوي که در مغزهاست، رنگ که در چشمهاست
از اين جهت در اين روايت امام رضا(علیه السلام)، احيای امر خودشان را، يادگرفتن و تعلّم سخنان آن بزرگواران، و ياددادن آنها به مردم ميدانند، و اين کاري است که حافظان احاديث شريفه، و روايتکنندگان سخنان اهلبيت(علیهم السلام) آن را انجام ميدهند و اجر و فضيلت فراوان دارد تا آنجا که شأن و مقام يک نفر روايتکننده حديث از ائمّه(علیهم السلام) افضل و بالاتر از شأن هزارها عابد ميشود.(1)
بر مبناي ايمان به اين حقايق و فضايل بوده است، که در گذشته، جلسات روايت حديث و نقل و استماع و ضبط آن در بين شيعه بسيار بوده است، و در قرن دوم و سوم، و چهارم
1) . صفار، بصائر الدرجات، ص7 - 8؛ کلینی، الکافی، ج1، ص33؛ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج27، ص77 - 78.
هجري، مثل شهر قم مرکز و مجمع محدّثين بسيار ميشود، و اصناف مختلف و صاحبان پيشههاي گوناگون در اين حلقههاي روايت حديث حاضر شده و با قرائت يا سماع احاديث از شيوخ، احاديث را بهطور مسند فرا ميگرفتند.
همچنين در عصر امام صادق(علیه السلام) در مسجد کوفه چهارصد نفر حلقهی نقل حديث از آن حضرت داشته، و همه «عن جعفر بن محمد الصادق(علیه السلام)» ميگفتند.
امّيد است نسل حاضر و حوزههاي علميّه، در امر اهلبيت(علیهم السلام)، و نشر و تبليغ مکتب انسانساز آنان، مشمول اين دعای حضرت امام رضا(علیه السلام) باشند.
در کتاب شریف عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، صدوق(رحمة الله)به سند خود از حسين بن خالد روايت کرده است: مردي به حضرت رضا(علیه السلام) وارد شد؛
فَقَالَ لَهُ: يَابْنَ رَسُولِ اللهِ مَا الدَّليلُ عَلَي حُدُوثِ الْعَالَم؟ فقَالَ:
«أَنْتَ لَ-مْ تَکُنْ ثُمَّ کُنْتَ وَقَدْ عَلِمْتَ أنَّكَ لَ-مْ تُکَوِّنْ نَفْسَكَ وَلَا کَوَّنَكَ مَنْ هُوَ مِثْلُكَ»؛(1)
از آن حضرت پرسيد: دليل بر حدوث عالم چيست؟
حضرت در جواب او فرمودند: «تو دليل بر حدوث عالم هستي، زيرا نبودي و پس از نبودن، بود گرديدي، و تو خود ميداني که تو خودت را بود نکردي (نيافريدي - وجود ندادي) و نه آنکه مثل تو است تو را بود کرده، و تحقّق و وجود داده است».
1) . صدوق، عيون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج1، ص134، باب11، ح32 .
در اينکه معرفت ذات و حقيقت باريتعالي محال است شکّي نيست، و احدي حتّي پيامبران خدا را به آن راهي نيست، و موجب انقلاب محاط به محيط، و محيط به محاط است:
نه ادراک بر ک-نه ذات-ش رس-د***نه فکرت به غور ص-فاتش رسد
نه بر کنه ذاتش رسد دست فهم***نه بر اوج وصفش پَرَد مرغ وهم
«کُلَّمَا مَيَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِکُمْ في أَدَقِّ مَعَانيهِ فَهُوَ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُکُمْ مَرْدُودٌ إِلَيْکُمْ وَلَعَلَّ النَّمْلَ الصِّغَارَ تَتَوَهَّمُ أَنَّ لِلهِ تَعَالَی زَبَانِيَتَيْنِ فَإنَّ ذَلِكَ کَمَالُ-ها وَأَنَّ عَدَمَهُما نُقْصَانٌ لِ-مَنْ لَا يَتَّصِفُ بِهِمَا وَهَکَذَا حَالُ الْعُقَلَاءِ فيمَا يَصِفُونَ اللهَ تَعَالَی».(1)
در ذات الهي هرچه بشر فکر کند فکرش به جایي منتهي نميشود، و افزون بر آنچه انبياء و قرآن مجيد و احاديث شريفه از صفات الهي و اسماء الحسناي او فرمودهاند، هرچه ديگران از
1) . «هر آنچه که شما آن را در اوهام خودتان در دقیقترین معانیاش بازشناسی میکنید، مخلوق و مصنوعی است مثل خودتان که به خودتان باز میگردد. چهبسا مورچه ریز، خیال میکند که همانا برای خداوند متعال نیز دو تا شاخک است، چراکه شاخکداشتن کمال خودش است و خیال میکند که شاخک نداشتن نقصان است برای آنکه شاخک ندارد. حالِ عقلاء نیز در توصیف خداوند متعال همینگونه است». مجلسی، بحار الانوار، ج66، ص293.
حکما و عقلا گفته و بگويند تصوّر خودشان است، و خدا اجمل و اکبر و اعظم از آن است.
جایي که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)عرض ميکند:
«لَا اُحْصِي ثَنَاءً عَلَيْكَ؛ أَنْتَ كَمَا أَثْنَيْتَ عَلَى نَفْسِكَ»؛(1)
«مَا عَبَدْنَاكَ حَقَّ عِبَادَتِكَ؛ ومَا عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ»؛(2)
حال ديگران معلوم است، و چه نيکو است در اين معني، اين اشعار ابنابيالحديد:
وَالله لَا مُوسَى وَلَا عيسَى***الْ-مَسيحُ وَلَا مُحَمَّدٌ
عَلِمُوا وَلَا جِبْريلُ وَهُوَ***إلَى مَحَلِّ الْقُدْسِ يَصْعَدُ
كَلَّا وَلَا النَّفْسُ الْبَسيطَةُ لَا،***وَلَا الْعَقْلُ الْ-مُجَرَّدُ
مِنْ كُنْهِ ذَاتِكَ غَيْرَ أَنَّكَ***وَاحِدِىُّ الذَّاتِ سَرْمَدٌ
فَلْتَخْسَ-أِ الْ-حُكَمَاءُ عَنْ حَرَمٍ***لَهُ الْأَفْلَاكُ سُجَّدٌ
مَنْ أَنْتَ يَا رَسْطُو وَمَنْ***أَفْلَاطُ قَبْلَكَ يَا مُبَلَّدُ
وَمَنْ ابْنُ سِينَا حِينَ قَرَّر*** مَا بَنَيْتَ لَهُ وَشَيَّدَ
هَلْ أَنْتُمُ إِلَّا الْفَرَاشُ***رَأَى الشَّهَابَ وَقَدْ تَوَقَّدَ
فَ-دَنَا فَأَحْرَقَ نَفْسَهُ وَ لَوِ***اهْتَدَى رُشْداً لَأَبْعَدَ(1)
در اين مرحله، کمال معرفت و خداشناسي به درک عجز از درک او است. آنچه براي بشر از درک عظمت و جلال و عزّت و علم و قدرت الهي ميسّر است، فقط از راه نظر در عظمت آفرينش و آثار قدرت و علم و حکمت او و شناخت صفات ثبوتي و سلبي او فراهم ميشود، که در همه اشيا، آثار قدرت و حکمت او را ميبيند، و همه را به ستايش و تسبيح او مييابد؛ برگ درختان و قطرات باران و همه چيز، نشان و آيه او است.
با اينکه براي مخلوق، معرفت ذات خالق تعاليشأنه ممکن نيست،
1) . سوگند به خدا نه موسی و نه عیسی مسیح و نه محمد و نه جبرئیل، آنکه تا جایگاه قدس و پاکی بالا میرود، نه هرگز، و نه نفس بسیط و نه عقل مجرد، هیچکدام از کنه و اصل ذات تو چیزی ندانستند جز این را که تو ذات یگانه و بیهمتا و همیشگی هستی. حکما و دانشمندان باید از حرمی که افلاک و آسمانها بر آن سجده کنانند دور شوند. کیستی تو ای ارسطو و کیست افلاطون که جلوتر از تو بود ای کودن؟ و کیست ابنسینا وقتی بنایی را بالا برد و محکم کرد که تو برایش بنا کردی؟ آیا شما جز پروانه هستید که آذرخش را دید درحالیکه برافروخته شده بود، پس به آن نزدیک شده و خود را سوزاند؟ و اگر او به هوشیاری و خردمندی دست یافته بود البته از آتش دوری میکرد. ابنابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج13، ص50.
و سخنگفتن از حقيقت ذات و صفات ذاتيه او ممنوع است، لیکن معرفت اجمالي خدا بسيار آسان است؛ در قرآن کريم ميفرمايد:
أَ فِي اللّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ؛(1) «آيا در خدایي که خالق آسمانها و زمين است شک است؟»
که چون استفهام انکاري است معنایش اين است که در خدا شک نيست.
همچنانکه در وجود باني براي بنا، و صانع براي صنعت، و مخترع براي اختراع شکّ نيست، در وجود خداوند متعال و خالق آسمان و زمين، شکّ نيست.
در آيه شريفه ميفرمايد:
أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ؛(2) آيا اشيا و پديدهها خودبهخود پيدا شده و بدون خالق خلق شدهاند يا اينکه خودشان خالق و پديدآورنده هستند؟! بديهي است پاسخ اين است که نه خودبهخود پيدا شده و نه خود، خود را آفريدهاند. پس بايد خالقي از غير خودشان داشته باشند که مثل آنها پديده نباشد، و اين پرسش در او چون پديده نيست مورد نداشته باشد.
و بهعبارتديگر، امام(علیه السلام) در اين بيان، خطاب به سؤالکننده به چهار مطلب اشاره فرموده است:
يکي اشاره به نبود هر پديدهاي که در اين عالم است قبل از خلقت آنها، از انسان و حيوان و درخت و سنگ و کوه و زمين و آسمان که همه در اين نظر عليالسّواء و برابرند؛ همه پديدهاند و نبودهاند.
دوّم به وجود و حدوث همه بعد از عدم.
سوّم به اينکه اين کاينات، مسبوق به عدم، خودشان، خود را نيافريدهاند، چنانکه تو خودت را نيافريدهاي.
و چهارم به اينکه کائنات مسبوق به عدم و نيز تو، خود و ديگران را نيافريدهاند، زيرا همه در اين عجز و ناتواني از پديدآوردن خود که (محال و غير معقول است)، و پديدآوردن ديگران (که آن به جهتي ديگر و بالوجدان غير معقول است)، همه مساوي و برابرند، و کسب وجود آنها از يکديگر، مثل کسب گدايان، مال و منال از يکديگر، و کسب عقل از ديوانه، و علم از جاهل، و قدرت از عاجز است.
علم بشر هم هرچه پيش رفته و ذرّات و اتم و ژنها و کهکشانها و بيشتر و برتر از آنها را هرچه کشف کرده، هيچ از اين سلسله کائنات را جاعل و فاعل آن نيافته و نخواهد يافت:
گ-دایي را گ--دایي ميهم-ان ش-د
گ-دا به-رگ-دا جوي-اي ن-ان ش-د
زمسكينان كو، يك ن-ان طلب كرد
ك-في نان از پي مهم-ان طلب كرد
نشدكارش از آن بيمايگان راستنشد
كارش از آن بيمايگان راست
كه نتوان حاجت إلا از غني خواست
گ-دايان گ-ر ك-م و گر بيش باشند
هم-ه بيم--ايه و دروي-ش ب-اشند
چ-ه در وح-دت چ-ه ان-در لاتناهي
ده--د امك-ان به نف-ي خود گواهي
زه--ي در وحدت و جود و غنایيش
جه-ان از ت-و غنيّ و بيتو درويش
بنابراين مطلب بسيار روشن و بديهي است که اگر عقل بشر جايز ميداند که بنایي که نبوده و فعلي که واقع نشده و صنعتي که انجام نشده، خودبهخود موجود شده و واقع گردد، ميتواند جايز بداند که اينهمه کائنات بيشمار نيز خود موجود شده باشند.
در کتاب شریف عيون اخبار الرضا7 آمده است:
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَی بْنِ الْ-مُتَوَکِّلِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو الْ-حُسَیْنِ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَر الْأَسَديُّ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْ-حُسَينِ الصَّوْليُّ قَالَ: حَدَّثَنَا يُوسُفُ بْنُ عَقيلٍ عَنْ إسْحَاقَ بْنِ رَاهَوَيْهَ قَالَ: لَ-مَّا وَافیَ أبُو الْ-حَسَنِ الرِّضَا عَلَيْهِ السَّلَامُ نيسَابُورَ، وَأَرَادَ أَنْ يَخْرُجَ مِنْهَا إلی الْ-مَأْمُونِ اجْتَمَعَ عَلَيْهِ أَصْحَابُ الْ-حَديثِ، فَقَالُوا لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ الله تَرْحَلُ عَنَّا وَ لَا تُحَدِّثُنَا بِحَديثٍ فَنَسْتَفيدَهُ مِنْكَ؟ وَکَانَ قَدْ قَعَدَ في الْعمَّ-ارِيَّةِ، فَأَطْلَعَ رَأْسَهُ وَقَالَ: «سَمِعْتُ أَبي مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ يَقُولُ: سَمِعْتُ أَبي جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ يَقُولُ: سَمِعْتُ أَبي مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ يَقُولُ: سَمِعتُ أَبي عَليَّ بْنَ الْ-حُسَيْنِ يَقُولُ: سَمِعْتُ أَبي الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ يَقُولُ: سَمِعْتُ أَبِي أَميرَ المُؤْمِنينَ عَلِيَِّ بْنَ أَبي طَالِبٍ عَلَيهِمُ السَّلَامُ يَقُولُ: سَمِعْتُ النَّبِيَّ صَلَّی الله عَلَيْهِ وَآلِهِ يَقُولُ: سَمِعْتُ جِبْرَئيلَ
یَقولُ:سَمِعْتُ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ: لَا إلَهَ إِلَّا الله حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابي». قَالَ: فَلَمَّا مَرَّتِ الرَّاحِلَةُ نَادَانَا: «بِشُرُوطِهَا وَأَنَا مِنْ شُرُوطِهَا».(1)
در سفر حضرت رضا7 به خراسان که به حکم و الزام مأمون بر آن حضرت تحميل گرديد در بين راه، به هر شهر و روستایی که امام7وارد ميشد، شيعيان و دوستان اهلبيت(علیهم السلام) و مشتاقان زيارت آن امام همام با شور و شوق و وجد و نشاط بسيار، از آن حضرت استقبال و پذيرایي کرده، و مقدم امام را گرامي داشته، و احساسات ولایي خود را اظهار مينمودند و عهد ولايت خود را با خاندان رسالت، تجديد و تازه ميکردند، و نيشابور يکي از شهرهاي بين راه امام(علیه السلام) بود.
اين شهر، از شهرهاي بزرگ و مرکزي خراسان بهشمار ميرفت و موقعيت علمي و سياسي و اقتصادي و اجتماعي آن مهمّ و کمنظير بود، و علما و دانشمندان بزرگ و محدّثان معروف و نامدار در آن زندگي ميکردند. شهري اينچنين براي استقبال امام(علیه السلام) که حتي مأمون اعلام کرده بود در بين تمام مسلمانان و در ميان بنيهاشم از آل ابيطالب و بنيعبّاس، کسي از او
1) . صدوق، عيون اخبار الرضا7، ج2، ص135، باب37، ح4؛ صدوق، الامالي، ص306؛ مجلسي، بحار الانوار، ج3، ص7؛ ج49، ص123.
شايستهتر و لايقتر براي خلافت امّت اسلام نيست،(1)
آماده شد، و همگان به استقبال بيرون رفته، و براي کسب اين فخر و سرافرازي که موکب امام(علیه السلام) را استقبال کرده و در ميان انبوه جمعيت استقبالکنندگان شرفياب شدهاند، در انتظار ورود امام7، دقيقه و ثانيهشماري مينمود.
امام(علیه السلام) با آن جلال ملکوتي و ابهت و عظمت معنوي، شهر نيشابور را مزيّن فرمود.
چنانکه نقل مينمايند: درحاليکه امام(علیه السلام) در عماري نشسته، و روي زيباي دلآرا و جمال همايون حق نمايش از مردم پنهان بود، آن خلق بيشمار که آرزوي زيارت سيماي دلرباي امام(علیه السلام) را داشتند، از هر طرف هجوم آورده، و شعار و تکبير و صلوات سر ميدادند.
از آن ميان، دو نفر از پيشوايان و حافظان احاديث رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)پيش آمدند، و به تعبير:
«فَعَرَضَ لَهُ الْإِمَامَانِ الْ-حَافِظَانِ لِلْأَحَاديثِ النَّبَوِيَّةِ أَبُو زُرْعَةَ وَمُحَمَّدُ بْنُ أَسْلَمَ الطُّوسِيُّ»؛
اين دو شخصيّت بزرگ و پيشواي علم و حديث، به امام(علیه السلام) چنين خطاب کرده و درخواست و تقاضا نمودند:
1) . طبری، تاریخ، ج7، ص139؛ ابنجوزی، المنتظم، ج10، ص94؛ ابناثیر جزری، الکامل فی التاریخ، ج6، ص326.
«أَيُّهَا السُّلَالَةُ الطَّاهِرَةُ الرَّضِيَّةُ، أَيُّهَا الْ-خُلَاصَةُ الزَّاكِيَةُ النَّبَوِيَّةُ بِحَقِّ آبَائِكَ الْأَطْهَرينَ وَأسْلَافِكَ الْأَكْرَمينَ إِلَّا أَرَيْتَنَا وَجْهَكَ الْ-مُبَارَكَ الْ-مَيْمُونَ، وَرَوَيْتَ لَنَا حَديثاً عَنْ آبَائِكَ عَنْ جَدِّكَ نَذكُرُكَ بِهِ».(1)
آري، در روايات است که:
«حُسْنُ السُّؤَالِ نِصْفُ الْعِلْمِ».(2)
سؤال و درخواست اشخاص از مقامات و بزرگان، دليل معرفت و شخصيت سؤالکننده و نصف تعلّم و دانشجویي است.
اين دو شخصيّت، در اين موقف بزرگ و مقام، از امام سؤالي نمودند که امام(علیه السلام)، آنها و مردم را به روايت و حديثي از رسول خدا(علیه السلام) سرافراز فرمايد.
ما هرچه بينديشيم، سؤالي از اين جامعتر و پرمعنيتر در اين فرصت طلایي که براي خلق نيشابور فراهم شده بود، نبود.
هيچ سؤالي مربوط به حوائج دنيا، برکت مال و تندرستي و طول عمر و مقام با اين سؤال برابري نميکند، خصوصاً که انتخاب موضوع را به خود امام(علیه السلام) موکول نمودند.
1) . «ای آنکه از نسل پاک و راضی به رضای خدا هستی، ای خلاصة پاکان شجرة نبوّت، تو را به حقّ پدران پاک و پاکیزه و گذشتگان بزرگوارت قسم میدهیم که چهره مبارکتان را به ما بنمایی، و حدیثی از طریق پدران بزرگوار از جدّ خویش برای ما روایت فرما تا تو را همواره بدان یاد کنیم». مجلسی، بحار الانوار، ج49، ص126 - 127.
2) . «نیکو پرسیدن، نیمی از علم است». مجلسي، بحار الانوار، ج1، ص224، ب7، ح14؛ ج101، ص73، ب1، ح21.
سؤال از حديثي نمودند که در طول ازمنه و اعصار و تا دنيا هست، افتخار نقل آن براي مردم باقي باشد، و زبان به زبان، و قرن به قرن، و قلم به قلم، آن را بگويند و بشنوند، و بنويسند و بخوانند.
به دنبال اين سؤال آگاهانه و معرفتجويانه بود که امام(علیه السلام) در مقام پاسخ برآمده و مرکبي را که بر آن سوار بود متوقّف نمود، و پرده از جمال مبارک برداشت، و چشم مسلمانان را به ديدار طلعت مبارک و باميمنت روشن فرمود، باز هم به عبارت: «فَاسْتَوْقَفَ الْبَغْلَةَ وَرَفَعَ الْ-مِظَلَّةَ وَأَقَرَّ عُيُونَ الْ-مُسْلِمينَ بِطَلْعَتِهِ الْ-مُبَارَکَةِ الْ-مَيْمُونَةِ»؛(1)
خلايق که چشمشان به جمال جهانآراي امام(علیه السلام) افتاد، همه از خود بيخود شده، همان حالي که براي بانوان مصري به هنگام ديدار جمال حضرت يوسف(علیه السلام) دست داد، خود را فراموش و زبان حالشان:
مَا هَذَا بَشَراً إِنْ هَذَا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ(2) بود. از اين رو، صداي شوق و وجد و شادي آنها بلند، و فرياد تکبير و تهليلشان فضا را پر کرده، گروهي از شوق گريه ميکردند، گروهي رکاب امام(علیه السلام) يا مرکب او را ميبوسيدند، گروهي محو تماشاي جمال آقا بودند، و صداي شوق و فرياد و شور و نشاط آنها مانع بود که امام(علیه السلام) آنها را به روايت حديث سرافراز فرمايد.
عبارت در بيان و شرح اين موقف به اينگونه است:
«... إِلَی أَنِ انْتَصَفَ النَّهَارُ جَرَتِ الدُّمُوعُ کَالْأَنْهَارِ وَصَاحَتِ الْأَئِمَّةُ وَالْقُضَاةُ: مَعَاشِرَ النَّاسِ إسْمَعُوا وَعُوا وَلَا تُؤْذُوا رَسُولَ الله في عِتْرَتِهِ وَأَنْصِتُوا»؛(1)
مردم، همچنان تا روز به نيمه رسيد، گريه ميکردند، و اشکشان مثل نهرها جاري تا پيشوايان و قضاة علما بر آنها صيحه زدند که اي گروههاي مردمي! بشنويد، و نگهداريد، و ضبط کنيد، و با به زحمتانداختن امام(علیه السلام)، پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را اذيّت نکنيد؛ ساکت شويد.
وقتي آن جمعيّت بيشمار ساکت شدند، و براي شنيدن و نوشتن حديث از آن زبان و لسان خدایي آماده شدند، امام(علیه السلام) شروع به املای حديث فرمود، و مستمليان هم ميگرفتند، و به مستمليان ديگر منتقل ميکردند و در نتيجه به همه مردم ميرساندند.
هرچند اين حديث شريف، از لحاظ سند به سلسلةالذّهب معروف شده، ولي اهل معرفت ميدانند که چيزي از مواد گرانبهاي دنيا اگرچه هزاران برابر طلا و جواهرات ارزش داشته باشد با آن برابر نميشود تا بتوان اين سند را به آن تشبيه کرد.
اگر همه دنيا را در يک کفه ترازو بگذارند، و سند اين حديث يا
1) . مجلسی، بحار الانوار، ج49، ص127.
لفظ آن را در کفه ديگر بگذارند، در جنب سنگيني اين حديث، پر کاهي هم محسوب نميشود، و اصلاً تشبيهِ صورت و حقيقت به مجاز، و معقول به محسوس، اگر هم کسي يا در موردي شود از تنگي قافيه است، و إلا به گفته مرحوم آيتالله پدرم اعلي الله مقامه:(1)
لعل و مرجان را چه کس گفته است بهتر از خزف***ج-ان عل--وي را چه ک--س سنجید با نقش جدار
امّا از لحاظ متن و مضمون و معني، مشتمل بر کلمه توحيد و شأن و جلالت قدر و آثار و برکات آن است؛ کلمهاي که دعوت رسول اعظم خدا، رسول توحيد و يکتاپرستي از آن شروع، و بر آن استمرار و ادامه يافت.
کلمهاي که سعادت دنيا و آخرت بشر، و عزّت و کرامت او در گرو آن، و ايمان به معني و التزام به عمل به آن است.
کلمهاي با اشتمال بر يک معناي سلبي و منفي، و يک معناي جليل ايجابي و ثبوتي؛ مشتمل بر طرد شرک و مباني تمام عقايد خرافي و گمراهيهاي اعتقادي و اخلاق رذيله، و متضمّن توحيد و اساس عقايد سليمه، و تمام هدايتهاي انبيا و و اصول اخلاق عاليه و فضايل کامله.
1) . مرحوم آیتالله العظمی آخوند ملامحمّدجواد صافی+ که در نزدیک ضریح مطهّر حضرت معصومه÷ مدفون میباشند.
کلمه توحيد، کلمهاي که همه نژادها و همه اصناف، و اهالي همه کشورها و شهرها و روستاها را برابر و مساوي نموده، و امتيازات و افتخارات موهوم را، لغو و بياثر و بياعتبار کرده است.
کلمه توحيد و عقيده به توحيد، یعنی عقيده به اينکه خدا، خالق آسمانها و زمين، و آفريننده تمام ممکنات بزرگ و هزارها و بيشتر، بزرگتر از آفتاب و بزرگتر از آن، و کوچک و کوچک و هزاران مرتبه کوچکتر از ذرّه، و روزيدهنده همه، واحد، و يکتا و بيهمتا و بيشبيه و نظير، و بيشريک و يار و وزير است.
توحيد، يعني عقيدهاي که امروز در بين اديان رايجه به قول پروفسور گوستاولوبون: «تاج افتخاري است که تنها بر سر دين اسلام است».(1)
اين کلمه توحيد «لَا إلهَ إلّا الله»، کلمه اسلام، کلمه خدا، کلمه عالم امکان، کلمه بحر و برّ و زمين و آسمان و درخت و گياه و فرشته و انسان و حيوان، و صداي هر جماد و نبات و قطرات آب درياها و بارانها و اتمها و همه و همه است:
وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ.(2) اگر در آن مشهد عظيم که در نيشابور برپا شد، کلامي بليغتر و
سخني رساتر و حديثي پرفائدهتر و جامعتر از اين حديث بود، امام(علیه السلام) آن را ميفرمود.
امام(علیه السلام) هم توحيد و يکتاشناسي و يکتاپرستي را به مردم درس داد، و هم آنها را به آنچه بِدان توحيد، اکمال و اتمام و مبيّن و تفسير تعريف ميشود، يعني ولايت خودش و سایر ائمّه طاهرين(علیهم السلام) هدايت فرمود.
از اين جمله نوراني و پر از هدايت استفاده ميشود که حصن و قلعهاي که بشر اگر در آن داخل شود از عذاب خدا در امان ميباشد، منحصر به همين قلعه توحيد، و حصن کلمه طيّبه «لَا إلَهَ إلَّا الله» است.
حصني است که از آن محکمتر، حصني نيست. اگر انسان در آن جاي گزيند از کمند حوادث زمان و آفات دوران، مصون ميماند؛ هيچ حادثهاي و هيچ پيشآمد و مصيبتي او را از پاي در نميآورد، و مسخّر هيچ قوّه و قدرتي جز قدرت حقيقي و لايزال الهي نميشود.
کسي که ورد زبانش:
«لَا إِلَهَ إلَّا الله، وَاللهُ أَکْبَرُ، وَلَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ، وَاُفَوِّضُ أَمْري إلَی اللهِ، وَحَسْبُنَا اللهُ، وَنِعْمَ الْوَکيلُ، وَتَوَکَّلْتُ عَلَی اللهِ»؛
و اين شعارهاي توحيدي و يکتاشناسي باشد، خود را از کائنات، بينياز و قهرمان ميدان حيات ميداند، وجودش سرشار از اميد به خدا و رحمت خدا است، مغلوب شدائد و سختيها نميشود، بلکه بر هر رنج و شدّت غالب ميشود:
موحّ-د چه در پ-اي ريزي زرش***چه شمشير هندي نهي بر سرش
ام-يد و ه-راسش نب-اشد ز کس***ب-ر اين اس-ت بنياد توحيد و بس
خلاصه، توحيد و ايمان به خداي يگانه در همه ابعاد حيات موحّد، ظهور مييابد؛ در قلب و باطنش استوار و ثابت محکم ميگردد، و در افعال و اقوال و رفتار و کردارش ظاهر ميشود.
همه را از او و وابسته به او و فقير و نيازمند به او ميداند؛
هُوَ الْعَليمُ الْقَديرُ وَهُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْ-مَتينِ.
همه صفات جلال و جمال و اکمال را بالذّات مختصّ به او ميشناسد. اين گوينده «لا إله إلا الله» از عذاب در امان است.
بديهي است مجرّد تلفّظ به اين کلمه طيّبه، و شهادت بر رسالت، موجب ترتّب احکام شرعي خاصّ است، امّا آثار معنوي و امان از آتش در صورتي بر آن مترتّب ميشود که توأم با آگاهي و معرفت و بصيرت و شناخت صحيح باشد، و لذا چون اين
آگاهي و معرفت، بدون معرفت و ولايت امام(علیه السلام) محقّق نخواهد شد، و از کمبودها و انحرافات مصون نميشود، فرمود:
«بِشُرُوطِهَا وَأنَا مِنْ شُرُوطِهَا»؛
بايد خدا را از طريق امام(علیه السلام) که طريق بهسوي خدا است شناخت، و هيچ راه ديگري، مصون از اشتباه و خطا نيست:
قطع اين مرحله بيهمرهي خضر مکن***ظل--مات است بترس از خطر گمراهي
خطر قول به تجسّم، و قول به تعطيل، و قول به جبر، و قول به تعدّد قدما و قول به وحدت وجود و اقوال و گفتههاي باطل ديگر همه در پيش است که فقط با تمسّک به قرآن و عترت (ثقلين) ميتوان از اين خطرات نجات يافت.
امروز سه شنبه 29 رمضان المبارک 1437 در اخباری که میخواندم به خبری جالب برخوردم که در آن آمده بود: «فضاپیمایی پس از پنج سال و نزدیک به 1.8 میلیارد مایل در سفر، دیروز دوشنبه 14 تیرماه در مدار سیّاره مشتری قرار گرفت، و واقعهای بینظیر برای بشریّت را رقم زده و چشم همه جهانیان را به خود خیره نمود.
کارشناسان این برنامه اعلام کرده بودند که اینهمه رنج و تلاش را برای این متحمّل شدند که اسراری از سیّاره مشتری را بفهمند؛ بفهمند که مثلاً در مشتری چه اسراری پنهان است؟ و کشف کنند که داخل بزرگترین سیّاره منظومه شمسی چیست؟ و بفهمند که این سیّاره چه زوایای پنهانی دارد، و صدها و هزاران سؤال و کشف جدید دیگر».
وقتی این خبر را خواندم، بی اختیار یاد کلام نورانی و
معرفتافزای امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) افتادم که چه رسا و بلیغ فرمود:
«سُبْحَانَكَ مَا أَعْظَمَ شَأْنَكَ، سُبْحَانَكَ مَا أَعْظَمَ مَا نَرَى مِنْ خَلْقِكَ، وَمَا أَصْغَرَ کُلَّ عَظِيمَةٍ فِي جَنْبِ قُدْرَتِكَ، وَمَا أَهْوَلَ مَا نَرَى مِنْ مَلَکُوتِكَ، وَمَا أَحْقَرَ ذَلِكَ فِيمَا غَابَ عَنَّا مِنْ سُلْطَانِكَ، وَمَا أَسْبَغَ نِعَمَكَ فِي الدُّنْيَا، وَمَا أَصْغَرَهَا فِي نِعَمِ الْآخِرَة».(1)
آری، بیان بینشافزای امیرالمؤمنین، باب علم پیامبر گرامی اسلام، و پیشوای سخن، حدود 1400 سال پیش، این پیام را به گوش بشریت رسانده بود که:
بشریت در سير و عروج به مقامات علم و معرفت که بینهايت و بی پايان است، اگرچه نابغه علم و دانش باشد، اعتراف میکند به اینکه در عالم دنيا، چقدر عجائب و شگفتیهای مرئی و نامرئی هست که او از تصوّر آنها عاجز بوده، و به مرور زمان و پيشرفت رشد علمی، به بخشی اندک از آن راه می یابد، و در خلال این تحقیقات جانفرسا به این دست مییابد که برخی از حقايق، از دسترس فهم، و درک او، برون است.
1) . نهج البلاغه، خطبه 109 .
بشر، اگر میلیاردها میلیارد سال، با سرمایههای هنگفت، و نیروهای فراوان، و تکنولوژیهای عظیم، در عالم آفرینش، جستجو و تحقیق کند، باز هم جز به گوشهای اندک از اسرار آفرینش الهی دست پیدا نخواهد کرد، و در مقابل آنچه از آفرینش نمیداند، خود را ذرّهای کمتر از اتم در مقابل بزرگترین سیّارات میبیند، و لسان حالش این است که:
دل گ-رچ-ه در اين باديه بسيار شتافت
يک موی ندانست و بسی موی شکافت
ان-در دل من ه-زار خ-ورشيد بت-اف-ت
و آخ--ر به کم---ال ذرّهای راه ني--افت
پس، بايد ادب مقال، و سخنگفتن در اين ميدان را، از حضرت اميرالمؤمنين علی(علیه السلام) فرا بگيريم، و همه با هم، عجز خود را از درک اسرار الهی آفرینش با ندای:
«سُبْحَانَكَ مَا أَعْظَمَ مَا نَرَى مِنْ خَلْقِكَ...»؛(1)
اعلام نماییم، و شکر خدایی را که به انسان نيروی تسخير اين کائنات را اعطا کرده است، بهجا بياوريم، و از کوتاهیهايی که در
1) . نهج البلاغه، خطبه 109.
کسب معارف داريم، به درگاه او عذرخواه باشيم.
لطفالله صافی
29 رمضان المبارک 1437ق
مشهد مقدّس
در 7 صفر المظفّر سال 1426 هجری قمری برابر با 27 اسفندماه 1383، معظّمله در واکنش به کار بزرگ معلّم یکی از نوادگانشان در بیان و روشنساختن انحراف درس هفدهم فارسي دوّم دبستان (بخوانيم) که درباره تمجید از برخی عادات و رسوم جاهلی بود، نامه تقدیر و تشکّری نوشتند که در پی میآید:
آقاي آموزگار خوب و متعهّد؛
سلام علیکم ورحمة الله
نوة اينجانب علي فقيهي رضائي براي من گفت که آموزگار، اين درس را که متضمّن تشويق به برگزاري مراسم آنچناني چهارشنبهسوري به عنوان جشن، و همچنين سفره هفتسين و سيزده بهدر است، که به ما داد، آن را بيمعني و لغو دانست، و به دانشآموزان درواقع، زشتي آن را اعلام نمود که نبايد به آنها پايبند بود.
آموزگار عزیز و محترم
شما به هر لفظ و بياني که اين نکته را براي دانشآموزان يادآور شدهايد، قابل تقدير است. اينگونه عادات اگر هم روزگاري در اثر جهل و ناداني، برنامه و رسم بوده است، بايد مردم پيشرفته و مترقّي و ملّتي، مثل ايران، پيوند خود را با آن قطع نمايد، و آنها را مربوط به دورانهایي بداند که سایر ملل هم، کموبيش گرفتار عادات جاهلانه، و زشت و لغو و زيانبخش بودهاند، مثلاً عربها قبل از اسلام، دختران خود را زندهبهگور ميکردند، که بسا يک نفر، چند دختر دوستداشتني خود را با قساوت، زندهبهگور نموده بود، و همچنين در مصر، همهساله - مثل به قول تهيّهکنندگان فارسي دوّم: جشن چهارشنبهسوري- جشن عروس نيل داشتند، و طيّ مراسم مفصّل و برنامههاي رقص و آواز، زيباترين دخترها را انتخاب ميکردند، و بعد از سه روز جشن، آن دختر را که عروس درياي نيل نامگذاري کرده بودند، با ساز و آواز در رود نيل ميانداختند تا نيل با عروسش هم آغوش شود، و آب آن کم نشود.
همانگونه که ميبينيد احياگرهاي رسم خرافاتي چهارشنبهسوري دست از آن برنميدارند، و متأسّفانه در يک کتاب درسي رسمي که ميليونها کودک دانشآموز بايد از آن درس بگيرند، و فهم و عقل و شعور بياموزند، آن را درس
ميدهند، و اسباب شرمساري براي ملّت بزرگ و مسلمان ايران، فراهم مينمايند، مصريها هم به آساني حاضر به دست برداشتن از اين برنامه عروس نيل نبودند.
وقتي اسلام در آنجا وارد شد، و بنا شد که اين عادت، مثل عادات زشت ديگر، متروک و تعطيل شود، خرافاتپرستها يا ملّيگراها راضي نميشدند، و عاقبت در اثر اصرار آنها، تا سه سال، برنامه عروس نيل بهطور مصنوعي، و با مجسّمه عروس برگزار شد.
اسلام، همانطور که در عربستان، بر آن عادات نکوهيده که از آن جمله زندهبهگور کردن دختران بود، بهشدّت مبارزه کرد، و در قرآن در مثل آيات کريمه:
وَ إِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ * بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ؛(1) و یا آیات:
وَ إِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَهُوَ كَظِيمٌ * يَتَوَارَى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ عَلَى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرَابِ أَلَا سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ؛(2)
1) . «و هنگامی که درباره دختر زندهبهگور شده بپرسند که به كدامين گناه كشته شده است؟». تکویر، 8 - 9.
2) . «هرگاه يكى از آنان به تولد دختر مژده داده میشد، چهره اش سياه مى گردید، درحالىكه خشم و اندوه خود را فرو مى خورد؛ از بدى آنچه که به او بشارت داده شده بود، از قبيلة خود روى مى پوشاند. آيا او را با خوارى نگاه دارد يا در خاك پنهانش كند. هان که چه بد داورى مىكردند». نحل، 58 – 59.
آن را محکوم نمود، عادت عروس نيل را در مصر بر انداخت.
و در ايران نيز بر بدترين عادات و افتخارات زشت که نشانه جهل و ناداني است- خط بطلان کشيد و شايسته ملّت آگاه و بزرگي، مثل ايران نبود که گرفتار اين عادات باشد، و به افسانههاي هفتخوان، و ضحّاک مار بر دوش فخر کند.
حاصل سخن اين است که اين آگاهي و اين استقلال فکر ستودني است که حاضر نميشوید به دانشآموز و شاگرد خيانت کنید و از کودکي، انديشه او را تاريک و به انحراف بکشانید.
شما برعکس تهيهکننده آن درس و اداره نگارش، و بلکه وزارت محترم آموزشوپرورش، سزاوار تحسين و جايزه هستید. حقير ميدانم که اکثريت قريب به اتفاق معلّمان در همه مقاطع ابتدایي، راهنمایی و دبيرستاني، همين درک و فهم و روشنبيني و تعهّد را دارند. خداوند متعال ما را، و همه ملّت مسلمان ايران را حقّشناس اين معلّمان قرار دهد.
والسلام
دیروز در بین اوراقی که از سالهای قبل کنار گذاشته بودم، به پاکتی برخوردم که تعداد زیاد برگههای موجود در آن، توجّه مرا به خود جلب کرد. وقتی نامههای داخل آن را مشاهده کردم، دیدم نامههایی است از دانشآموزان کلاس پنجم ابتدایی روستای عبدالتاجدین کنگاور، از مناطق محروم آن خطّه که با ارشاد معلّم متدین و متعهّد خود، تحت عنوان نامهای به اینجانب حدود بیست سال قبل نوشته بودند.
چند نامه را مرور کردم، و عطر صفا و صمیمیت و معنویت، و تعهّد و دینداری را از آن نامهها دوباره استشمام نمودم. با اینکه در همان زمان، از معلّم متدیّن و بااخلاق آنها، و نیز دانشآموزان عزیز آن مدرسه تشکّر کرده بودم، و به عرض مبارکشان رسانده بودم، که حقیر قابل این حرفها نیستم، لیکن پس از گذشت این مدّت، مناسب دیدم محبّت آن معلّم عزیز، و دانشآموزان متدیّن، را یادآوری کنم. لذا نامه ذیل را خطاب به آن عزیزان تقدیم میدارم:
استاد عزیز و جوانان محترم (کلاس پنجم ابتدایی سال1374) روستای عبدالتاجدین کنگاور؛
السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته
دیروز به مناسبتی نامههای شما عزیزان را که حدود بیست سال قبل به حقیر نوشته بودید، دوباره مطالعه کردم. از تکتک نوشتههای شما چیزی جز اخلاق، صفا، صمیمیت، امید به آینده، اراده خدمت به اسلام و اشتیاق به علمآموزی، همراه با تهذیب نفس، ندیدم.
به راستی به حال شما غبطه خوردم که در نهایت پاکی و طهارت روح، چگونه نوشتههایتان از اشتیاق به علمآموزی، و اینکه بتوانید در آینده به اسلام عزیز و مردم کشور خدمت کنید، حکایت میکرد.
نوشته بودید با راهنمایی معلّم عزیزتان، نماز را یاد گرفتهاید و همیشه نماز میخوانید.
گفته بودید هر روز برای سلامتی حضرت بقیة الله الاعظم (ارواح العالمین له الفداء) دعای فرج میخوانید. از احترام خویش به پدر و مادر نوشته بودید و اینکه میخواهید درس بخوانید تا دانشمند شوید و در خدمت اسلام و مسلمانان باشید، و بسیاری دیگر از فضایل انسانی را ذکر کردید که گفته بودید در آن سنّ و سال، به آنها متخلّق هستید.
اکنون که حدود بیست سال از نامههای شما میگذرد، و پای به عرصه مهمّ و خطیر جوانی گذاردهاید، میدانم که انشاءالله هنوز بر عهد آن دوران و وعدههایی که به خداوند متعال و پیامبر بزرگوار، و اهلبیت طاهرینش(علیهم السلام)، و نیز به معلّم عزیز، و خودتان داده بودید، پایبند و استوارید.
میدانم که در کسوت جوانی، هنوز اشتیاق به علمآموزی و خدمت به اسلام، در صدر آمال و آرزوهای شماست.
میدانم که احترام به پدر و مادر، سرلوحه برنامه زندگانیتان است. مطمئنم که هنوز یاد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در دلهایتان زنده نگه میدارید، و یقین دارم که آینده از آن شماست.
بدانید دوران جواني، دوره و ميدان جهاد، و پيكار با آمال نفسانی است. البته همه كس نمیتوانند حريف نفس امّاره شوند، فقط پهلوانان حقيقي ميتوانند در اين ميدان، اظهار وجود نموده، و مدال قهرماني بگيرند.
شما عزیزان من و هر جوان دیگری، چه بخواهید و چه نخواهید، باید اين زورآزمايي و امتحان بسيار سخت و بزرگ را بگذرانيد.
در مسیر این امتحان، ياد خدا را هرگز فراموش نكنيد، و از او استمداد کنید كه خود وعده فرمود:
وَ الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا؛(1) «كساني كه در راه خدا جهاد مينمايند، البته آنان را به راه درست هدایت میکنیم».
و این را نیز بدانيد كه همه در انتظار شما هستند. خداوند متعال، از شما سعي و مجاهدت در علمآموزی و تهذیب نفس ميخواهد. اسلام و پيامبر بزرگوار آن، در انتظار تحقيقات علمي و درخششهای علمی و دینی شمایند.
اهلبیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) بهخصوص حضرت بقيّةالله الاعظم امام عصر (ارواح العالمين له الفداء)، از شما انتظارهای بسیاری دارند.
تلاش کنید چنان باشيد كه از معرفت، و بينش بيشتر و آگاهي زيادتر، لذّت ببريد؛ اوقات خود را به معاشرتهاي بيهوده، و برنامههایی که كمالي از آن، نه براي روح و نه براي جسم حاصل نميشود، تلف نكنيد. قدر فرصت درخشان جوانی را بدانید، و لحظهای از کسب و تحصیل كمالات حقيقي، غافل نشوید.
1) . عنکبوت، 69.
به مولانا المهدي حضرت حجّت(علیه السلام) متوسّل باشيد، و بدانيد كه وجود مقدّس آن حضرت، از موفقيتهایي كه نصيب شما ميشود، بيشتر مسرور و خوشحال ميگردند، چراکه همه فرزندان روحاني آن حضرت هستيد، و آن حضرت بيش از هر پدري، توفيقات فرزندان را در علم، عمل و كسب كمال، مسألت و آرزو دارد.
اينجانب ضمن تقدیر و تشکّر مجدد از محبّتی که نسبت به حقیر در آن دوران نشان دادید، براي همه شما بهخصوص معلّم عزیزتان دعا ميكنم، و توفيقات بیشتر شما جوانان برومند و متدیّن را، از خداوند متعال مسألت دارم. انشاءالله موفّق و مؤید باشید.
لطفالله صافی
23 ذیالقعده 1437ق
متن ذیل، نامه معظّمله به یکی از شخصیتهای مهمّ است که در نامه رسمی خود بهجای شعار اسلامی «بسم الله الرحمن الرحیم»، از عبارت «به نام خدا» استفاده کرده است. لازم به ذکر است که ابتدا و انتهای نامه به دلیل وجود اسامی اشخاص و نهادها حذف شده است.
شعارهاي اصيل و مقدّسي که از برکت انقلاب اسلامي، و جنبش مقدّس مردم مسلمان ايران، براي تجديد حيات و استقلال اسلامي، دوباره مطرح و برقرار شد، اگرچه بعضی از آنها به ظاهر، لفظ و اسم و تغيير لباس و بعضی ظواهر بود، امّا حکایت از جوهر، و قداست حقيقت اين حرکت انقلابي، و درک و شعور بالاي اين جامعه شريف و عزيز داشت، و نشانگر مقاومت محکم
و استوار اين مردم، در برابر سياستهاي استعماري بود، که با وجود اعمال خشنترين روشهاي سرکوبگر رضاخاني براي پايمالکردن شعائر اسلام، و استقلال اين کشورِ حضرت صاحب الزمان (ارواح العالمين له الفداء) در زير آن کشتارها، و حکومت سرنيزه، و زور و قلدري آن شخص خشن و ظالم، همچنان پايدار باقي ماند، و سياستهايي را که از حدود يکصد سال پيش، بيگانگان با انواع دسائس و توطئهها، پيريزي و اعمال کردند، خنثي نمود، و از ميان آنهمه تاريکيها و خودباختگيها، و مزدوريهاي سران دولتهاي رضاخان و پسرش، اين جامعه، سر به استقلال بلند نگاه داشت، و از برکت آن، بانگ تکبير- که در جهان رو به خاموشي گذارده بود- در عالم، طنينانداز شد.
اين ايران مسلمان و مردم آن بودند که سر بلند کرده، و به دنيا اعلام کردند: ما زندهايم، و نمردهايم، و مستقلّيم، و استحقار نشدهايم، و اسلام زنده است، و بر دلهاي حدود يکميليارد و نيم مسلمان، حاکم، و حتّي شعارهايي، مثل به دور انداختن کلاه شاپو، و کراوات - اگرچه به ظاهر، بسيار کوچک جلوه داشت - در معني و مفهوم، بزرگ و ارزشمند بود.
آنروز که نمايندگان اين مملکت، بدون کراوات در مجالس بينالمللي حضور يافتند، براي ما، روز عيد و استقلال بود. معناي
آن حضور، اين بود که ما به دنيا اعلام ميکنيم که ما، خودمان را بازيافتهايم، و دوراني که بيگانه، استضعاف و استحقار ميکرد، منقضي شد.
اگر قدرتهاي استکباري، حدود يک قرن و بيشتر است براي تغیير هويّت ما بهوسيله ايادي مزدور خود، عمل کردند، و حتّي با زور سرنيزه براي اينکه هويّت ما را معدوم کنند، و ما را در فساد، هضم نمايند، لباس ما را عوض کردند، همه را نقشبرآب کردیم؛ و با کمال استقلال، بدون اين نشان و رمز و علامت، در دنيا ظاهر شده، و اعلام موجوديت ميکنيم، و همه آن تلاشها را - که شرحش محتاج به نوشتن کتابها است - محکوم، و بياثر مینماییم.
فرهنگ اسلام و شعائر اسلامی را احيا ميکنيم، و از هويت خود، از ظاهر، از صورت و داشتن محاسن، از لباس، و از حجاب دست بر نمیداریم.
ديگر، بيگانگان نبايد توقّع داشته باشند که نمايندگان ما در مجالس رسمي با آنها، و به سلامتي آنها جام شراب بنوشند، يا در مجالس رقص و اختلاط زن و مرد، با آنها همفرهنگ باشند.
ما بهجاي کفزدن براي تصويب و تأييد، و نیز براي تحسين و تقدیر، تکبير ميگوييم، يعني اگرچه استعلا و استکبار نداريم، امّا
هيچ استکبار و استعلایي را نميپذيريم. خودمان هم بر خودمان، و مسئولانمان بر ديگران، استعلا و استکبار نخواهیم داشت.
يکي از اين شعارهاي اصلي، شعار «بسم الله الرحمن الرحيم» بود، که دوباره احيا شد، و همهجا رايج گرديد؛ بدون آن، هيچ نامه و سخنراني و سمينار و مراسم و برنامهای، افتتاح و آغاز نميشد.
اين شعار، هويّت و استقلال اسلامي ما را نشان ميدهد، و ترنّم به آن، در مجامع بينالمللي، افتخارانگيز و بامعني است.
اين شعار، نبايد کمرنگ شود، البته (به نام خدا) هم مقدّس است. نام خدا به هر زبان و هر لغتی گفته شود، قداست دارد، امّا تبديل شعار قرآني «بسم الله الرحمن الرحيم»، به جمله (به نام خدا) قابل قبول نيست. امیدوارم این نکات مهمّ مورد توجّه قرار گیرد.
26 جمادی الثانیه 1424ق
لطفالله صافی
مرجع و دانشمند عالیقدر آیتالله العظمی صافی؛
با سلام
بنده عليرغم نُه ماه تحقيق، هنوز دليلي بر وجود خداوند نيافتهام. در کتابهاي مختلفي هم دنبال دليل گشتهام. دلايل وجود خدا در کتابها، انگشتشمارند، و بنده در قبول آنها با اشکالات و تعارضات جدّي روبرو هستم، بهطوريکه تاکنون هر دليلي که يافتهام بررسي کردهام، و حتّی يک دليل قانعکننده نيز نيافتهام.
لطفاً راهنمايي بفرمایيد مثلاً کدام کتاب را بخوانم؟ بهطورمثال خود شما براساس چه دليلي به وجود خدا اعتقاد داريد؟
علیكم السلام ورحمة الله
با آرزوی خشنودی و شادکامی برای شما
کتاب بزرگی را به شما عرض میکنم، و خواهش دارم که آن را به دقّت مطالعه کنید.
کتابی که صفحاتش بیشمار است؛ نه هزار صفحه، و نه یک میلیون و میلیارد و میلیاردها صفحه، بلکه بیش از اینها، امّا تعداد کلمات و سطرها و جملههایش که حاوی مطالب است، و فصلها و بابهایی که در رشتههای علوم و شرح نظامات و ارتباطات مسائل به یکدیگر میباشد، بهقدری زیاد است که همه اگر بنشینند و بخوانند، به بخش کمی از آن مطلع میشوند.
همه علوم در آن نگاشته شده، و با انسجام و ربط تمام، انسان از خواندن آن سیر نمیشود. در هر فصل آن، علمی، مثل ریاضیات یا علم پزشکی با شعبههای مختلف که هر کدام فنی شده؛ پوست، استخوان، خون، گوش، چشم، حلق و بینی، زبان، و قلب، و مغز و ... یا علم هیئت، نباتشناسی، معدنشناسی، حیوانشناسی، زمین و زمان، دریا، کوه، صحرا، ماه، آفتاب، منظومهها و کهکشانها همه در این کتاب، شرح و تفسیر دارد.
از ذرّه تا مجرّه، کوچک و بزرگ، در عین حال که هر بخش آن را که میخوانند در آن ربط و تناسب میبینند؛ هرچند از تفسیر بخشهای دیگر بیاطّلاع، و به بیشتر فصلهای این کتاب جاهلاند؛ امّا در همان بخش، مطالب و کلمات و حروف آن، همه را منظّم و به هم مربوط و پیوسته مییابند، و متمّم و مکمّل هم میبینند.
آیا شما بالوجدان این کتاب را بینویسنده و بیکاتب گمان میکنید؟!
شما که کتاب موش و گربه و خاله سوسکه را هم بیکاتب و بیشاعر نمیدانید؛ هرچند شاعر و نویسندهاش را نمیشناسید، نسبت به این کتاب بزرگ چه نظری میدهید؟
اینهمه میلیاردها و صدهزارمیلیارد کلمه و جمله را خودبهخود و به همپیوسته میگویید، یا آن را دلیل عقل و شعور و وجود مؤلف میدانید؟
البته رسیدن به دانش همه این کتاب و فصلهای آن از عهده شما خارج است چنانکه گیاهشناس از علم حیوانشناسی بیاطلاع است، امّا میفهمید که همهجا نظم است، همهجا عقل و شعور است، و پیوستگی و جملهبندیها و اشعار و الفاظ خودبهخود آراسته نشدهاند، و معنی دارند.
آیا میتوانید بگویید کسی نمیتواند نویسندهای برای این کتاب ثابت کند، و من نمیتوانم آن را اثبات کنم؟ آیا همه به این حرف نمیخندند؟ ممکن است باز هم بگویید که من ثابت نمیدانم، امّا باید به فکر درمان خودتان بیفتید.
شما که یک بنا و ساختمان کوچک، یک بیت شعر و یک نامه را بیبانی، بیشاعر و بینویسنده نمیگویید، و بانی آن، و شاعر و نویسنده را هرچند هرچه کاوش کنید نمیشناسید، ثابت میدانید، چگونه میگویید نویسنده این کتاب بزرگ را ثابت نمیدانید؟از عالمی که ما در آن زندگی میکنیم، و زمینی که ما بر روی آن هستیم، و منظومهای با کهکشانها و همه اجزا در کمال نظم و
ارتباط علیالدوام، این کتاب، بزرگتر، و ربط و مناسبت اعضای آن کاملتر از هرچه تصوّر کنید است، و هر مقدار سواد خواندن این کتاب عالم را داشته باشید، در همه اجزای آن، عقل و تدبّر و صانع و خالق میبینید.
جا دارد بهجای اینكه بگویید: «نُه ماه»، یعنی یك زمان اندك، كه در مقابل ازمنه و اعصار اصلاً بهحساب نمیآید، فكر كردهام (و خیال میكنید فكر كردهاید) و خدا برایم ثابت نشد، بگویید: هرچه فكر كردم، و نُهمیلیون سال هم اگر فكر كنم، فکرم مرا به خدا، به صانع، به مدیریت عقل و شعور، و خودبهخود نبودن این تنظیمات هدایت میکند، و حرف دیگری نیست، بلکه احتمال انکار خدا برایم مثل محالات است.
برادر عزیز!
چیزی از خدا ظاهرتر نیست. خدا همهجا به چشم عقل دیده میشود، و خلاصه اینکه بشر، حداقل خود را بر سر دوراهی میبیند: یک راه این است که همین وجود خودش با این تناسب چشم، گوش، معده، پوست، مو، انگشت، استخوان و غیرها که هر کدام نبود وجود ناقص بود و کمبود داشت، خودش و مادهبیشعور، آن را به وجود آورده، یا عقل و شعور و مدبّر و صانع و حکیمی بزرگ آن را آفریده است.
این نقش عجیب را کسی کشیده است، یا خودش، یا طبیعت بیعقل و شعور آن را به وجود آورده است!
حال شما و هرکسی دیگر، کدام را اختیار میکنید؟
قرآن کریم در همه آیات متعددی که مردم را به تفکّر و به خودآگاهی دعوت میکند همین پرسش را دارد که ظاهراً جواب همه عقلا و حکما مثبت بوده، و هیچ عاقلی پیدا نشده که بهطور جزمی جواب منفی بدهد:
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّهُ.(1)
1) . لقمان، 25. «و اگر از آنها بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است، بیتردید میگویند خدا آنها را آفریده است».
دانشمند فرزانه و فقیه گرانقدر؛
با سلام و درود
استاد، خواهش میکنم متن را کامل، و بادقّت بخوانید، و جواب بدهید چراکه هیچ کسی را مناسبتر از شما پیدا نکردم. نمیدانم چه بگویم مثل همیشه کلّی حرف در سرم میچرخد، امّا نمیتوانم بگویم.
خدایا چرا؟ همین اوّل میگویم که میدانم بزرگی، قادری، خالقی، عالمی و ...، قبول هم دارم و منّتی هم ندارم که اینها را قبول دارم، چون دلیلی ندارم که قبول نداشته باشم. اوّل هم معذرتخواهی میکنم که اینطور حرف میزنم. خدایا چرا من اینجا هستم؟ حالا جایش هم به کنار، اصلاً چرا هستم؟ نمیخواهم ناشکری کنم، و حواسم هست که اوّل نعمتی که به ما دادی حیات است، و باید از تو تشکر کنم، من هم یک دنیا بلکه اندازه ارزش حیات، و بالاتر، اندازه خودت، از تو ممنونم، امّا سؤال من هنوز هست که چرا من اینجایم؟ آمدم غذا بخورم، بزرگ شوم، درس بخوانم، سر کار بروم، ازدواج کنم، بچّهدار
شوم، آنها را بزرگ کنم، خودم خوشبخت بشوم، آنها را خوشبخت کنم؟ بازم بگویم، مثلاً انفاق کنم، ایثار کنم؟ اصلاً آخرش اینکه لیاقت داشته باشم که آخرین حدّ ایثار را انجام بدهم و شهید شوم؟ که چه؟ قراره چه چیزی اتّفاق بیفتد؟ اگر از آن طرف لغزیدم و افتادم چی؟ قرار است عذاب شوم و از تو دور گردم؟ به خودت قسم، نمیفهمم آخر خوشبختیهایی که به من وعده دادی که برسم به رضایت تو، و یا بالاتر به خودت، امّا مگر جایی هست که از تو دور باشم؟ تازه مگر همان اوّل پیش تو نبودم؟ چرا دورم کردی، و من را اینطور آفریدی که حالا اینهمه باید دردسر بکشم که پیش تو بیایم؟
امشب شب جمعه است. شبی که یکی از بهترین ما انسانها با تو با بهترین جملههای ممکن حرف زده است، و چقدر دلم برایش تنگ شده است. حدود هزار و چهارصد سال است که از او فاصله گرفتیم. از حرفهای آن عزیز کمک میگیرم. در یکی از جملههایش میفرماید:
«إِلَهِي وَ سَیّدِي وَمَوْلاَيَ وَرَبِّي صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِكَ فَکَیفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِكَ».(1)
این عزیز از فراقی ناله میکند که من نمیفهمم. مگر غیر تو هم جایی را میشود تصوّر کرد که من احساس فراق داشته باشم.
1) . طوسي، مصباح المتهجد، ج2، ص847؛ ابنطاووس، اقبال الاعمال، ج2، ص708؛ محدّث قمي، مفاتیح الجنان (دعای کمیل).
اگر بگویم منظور جا نبوده، پس باید منظور عروج به درجات عالی صفات تو بوده، که اگر این هم باشد، باز هم با بیادبی باید بگویم: که چی بشود؟ مگر کنار تو نیستم؟ مگر چیزی با ارزشتر از کنار تو بودن هست؟ اینهمه دستگاه و موجود آفریدی که ما بیاییم و طبق گفته خودت:
وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ؛(1) واقعاً میارزید؟ تو که کمبود عبادت نداشتی. این همه ملائک مشغول عبادت تو بودند. این را آنها هم گفتند. امّا به آنها جواب دادی:
إنّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ؛(2) چه امر مهمّی بوده است که اینهمه برنامه ریختی، و اجرا کردی؟
شاید میخواستی به همه قبلیهای ما با چهارده معصوم، قدرت خودت را نشان بدهی؟ اینکه چطور با وجود شهوت و حقّ انتخاب خیر و شر، باز هم آنطور با تو عشقبازی میکنند، و حتی در خون خودشان میگویند:
«إلَهي رِضاً بِرِضَاكَ وَتَسْلیماً لِأَمْرِكَ لَا مَعْبُودَ سِوَاكَ».
این توجیه خوبی است، امّا یک سؤال اساسیتر دارم: چه لزومی داشت که اینها را بخواهی به بعضیها نشان بدهی؟ اصلاً یک سؤال دیگر اینکه همه و همه مخلوق تو هستیم و بس. جایگاه تو اجلّ از
این بحثها نیست که چرا یکی به یکی دیگر سجده میکند یا نه؟ تو که میدانستی سجده نمیکند؟ چه لزومی داشت که بعضیها ببینند یا یکی به کبر خودش پی ببرد یا رسوا شود؟
با عقل ناقصی که خودت به من دادی میگویم: آن چیست که ملائکه خاص تو نمیدانستند، و ما هم نمیدانیم؟ و بالأخره هم آخرین عزیز تو میآید و دنیا را طوری میکند که تو از اول میخواستی. بعدش چه؟ بعدِ این داستان طولانی چند هزار ساله، قراره چه اتّفاقی بیفتد؟ خدایا چرا؟ چرا ما را آفریدی؟ چرا با این داستان؟ اصلاً چرا این داستان؟ من و این داستان اگر نبودیم چه میشد؟
علیکم السلام ورحمة الله
آقای گرامی، نامه شما را مطالعه کردم. از آن، ایمان شما به خداوند تعالی، و درک بعضی معانی عرفانی استفاده میشود.
آنچه که برای شما سؤالبرانگیز شده، از نوع سؤال ملائکه از خداوند متعال است:
أَتَجْعَلُ فيهَا مَنْ يُفْسِدُ فيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَاءَ؛ و جواب صحیح و تمام، همان:
إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ؛(1) است.
پرسشهای شما اگر پیرامون مسائل جهان، انسان و شناخت خواص آنها باشد که جهان را بشناسیم، کائنات غیرقابل شمار آن، و روابط آنها با یکدیگر و کیفیت استفاده از منافع آنها را یاد بگیریم، و خودمان را بشناسیم که چگونه میتوانیم بهتر از این مواهب و نعمتهای الهی استفاده کنیم، بسیار مفید و سودمند است.
به جای سؤالاتی که خارج از حدّ ما است از آنچه در اختیار ماست؛ از زمین، آسمان، کوه، معدن، دریا، نبات، جماد، حیوان و ساختمان وجود خودمان و خواص همه اشیا سؤال کنیم؛ پرسشهایی که نتیجه آن تکمیل علم پزشکی، داروسازی، صنعت هواپیماسازی، کشاورزی، عوالم کیهانی، و سؤال از اموری که حیات بشری و زندگی را راحتتر میسازد، همه، بجا و لازم است.
این سؤالاتی که شما دارید از روز ازل تا به حال و تا قیامت باقی است. صرف وقت در طرح آنها، ضایعکردن عمر، و فرصت است.
کاملترین و عالیترین جواب در قرآن مجید این آیه است:
1) . «آيا در روی زمین، كسى را مىگذاری كه در آن فساد میکند، و خونها میریزد ... فرمود: من چيزى را مى دانم كه شما نمیدانید». بقره، 30.
الَّذي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ عَلَى كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ وَ أَنَّ اللّٰهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً.(1) در سیر انسان و عروج او به مقامات علم و معرفت و خداشناسی که بینهایت و بیپایان است، بشر اگرچه نابغه علم و دانش باشد باید حدّ خود را بداند، و در محدوده فهم و استکمال کمالات ممکن، سیر و حرکت کند، و فراموش نکند که
پشه کی داند که این باغ از کی است؟
در بهاران زاد و مرگش در دی است!
لذا فرمودند:
«تَفَكَّرُوا فِي آلَاءِ اللهِ»؛(2)
«در نعمتهای خداوند تفکّر کنید».
بپرسید، سؤال کنید. کاوش و تحقیق نمایید که آن، هم به بصیرت شما میافزاید، و هم حیات شما را شاداب میسازد.
مثال این نوع سؤال، این است که از بالای یک درخت تنومند با شاخههای سر به فلک کشیده، یک برگ کوچک آن، که از شناخت خودش ناتوان است از تاریخ پیدایش درخت، فایده آن، عدد برگهای آن، و چگونگی تولید میوه و سایر خصوصیات آن
سؤال کند، جوابش این است: تو خود را شناختهای و میشناسی؟ و خلاصه، پرسش از اسرار کائنات، و سرّ خلقت اصل عالم و همه عوالم، نه در شأن برگ درخت است، و نه در شأن خود درخت. خود برگ و درخت، در شمار درختان چه محسوب میشوند؟ همه میگویند: حدّ خودت را نگهدار. تو در برابر یک وزش نسیم ضعیف، تحمّل نداری، و اصل درخت با یک باد، ریشهکن میشود و در عالم گم میگردد.
حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)به درگاه حق تعالی عرض میکند:
«مَا عَرَفْنَاكَ حَقَ مَعْرِفَتِكَ»؛(1)
و «لَا أُحْصِی ثَنَاءً عَلَیكَ أَنْتَ كَمَا أَثْنَیْتَ عَلَى نَفْسِكَ».(2)
از یکی از دانشمندان درباره خدا پرسیدند یا از مقوله پرسشهای شما سؤال کردند، جوابی قریب به این مضمون داد: «اگر مىتوانستم براى سخنگفتن با میكروبها وسیلهاى اختراع كنم، و با میكروب كوچكى كه بر سر مویى از موهاى سر یك انسان نشسته است، گفتوگو مىكردم، و از او مىپرسیدم كه خودش را در چه مكانى مىبیند تا جایش را براى من تعریف كند، او جواب مىداد كه من اینك بر فراز درخت تنومند بزرگى قرار دارم كه بسیار محكم و استوار
است، و در ارتفاع و بلندى، شاخسارهاى آن سر به فلك كشیده است.
اگر كسى بخواهد آن میكروب را آگاه كند كه آنچه تو بر آن نشستهاى، یك درخت تنومند سر به فلككشیده نیست، و یك درخت كوچك و یك نهال هم نیست، بلكه یك تار مو از مجموعه انبوه موهاى سر یك انسان است، و تازه سر انسان یكى از اعضاى بدن اوست، و هزاران میلیون انسان در عالم وجود دارند، و میلیاردها انسان در طول قرون بودهاند و رفتهاند، آیا آن میكروب مىتواند اندام و هیكل یك انسان و خصائص و صفات و اعضا و حواس او را تصوّر كند؟! هرگز نمىتواند.
پس من كه نسبت به خداى بزرگ به مراتب از این میكروب كوچكترم، و نسبت كوچكىِ خودم را هرچه با او بسنجم باز هم كوچكترم، چگونه مىتوانم به خدایى كه به همه چیز محیط است، خدایى كه قدرتش بىپایان، و عظمتش بىكران، و بىمنتهاست، احاطه پیدا كنم؟ و یا از او گله کنم و به جای تسبیح و تحمید و بیتوجه به اقیانوسهای جهالت و نادانی خودم، با او چون و چرا کنم؟».
باید ادب سخنگفتن در این عرصه را از حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرابگیریم:
«سُبْحَانَكَ مَا أَعْظَمَ شَأْنَكَ، سُبْحَانَكَ مَا أَعْظَمَ مَا نَرَى مِنْ
خَلْقِكَ، وَمَا أَصْغَرَ كُلَّ عَظِیمَةٍ فِي جَنْبِ قُدْرَتِكَ، وَمَا أَهْوَلَ مَا نَرَى مِنْ مَلَكُوتِكَ، وَمَا أَحْقَرَ ذَلِكَ فِیمَا غَابَ عَنَّا مِنْ سُلْطَانِكَ، وَمَا أَسْبَغَ نِعَمَكَ فِی الدُّنْیا، وَمَا أَصْغَرَهَا فِی نِعَمِ الْآخِرَة».(1)
و به این کلام بزرگ وحیانی و ولایی توجّه کنیم:
«حُسْنُ السُّؤَالِ نِصْفُ الْعِلْمِ»؛(2)
سؤالات خود را سنجیده و حکیمانه مطرح کنیم، تا جوابهای آن درهای علم و معرفت را به روی ما بگشاید.
اشیا و کائنات را بشناسیم، و آنها را مسخّر فکر و اراده خود سازیم، و سپاسِ خدایی را که به انسان نیروی تسخیر کائنات اعطا کرده است بهجا بیاوریم. در پایان، مجدداً ایمان شما و معذرتخواهیهایی را که درضمن بیان مطالب به درگاه خدا کردهاید میستایم، و برای خودم و شما، توفیق تفکّر و تعقّل در آیات الهی را مسألت مینمایم.
1) 1. «منزّهی از هر عیب، چه بزرگ است شأن تو؛ منزهی چه عظیم است آنچه از مخلوقاتت که می بینیم، و چه کوچک است هر عظمتی در مقابل قدرت تو، و چه دهشتآور است آنچه از ملکوت تو مشاهده می نماییم و چه اندازه حقیر است آنچه دیده می شود در برابر آنچه از سلطنت تو برای ما ناپیداست، و چه گسترده و فراوان است نعمت هایت در این دنیا، و چقدر کوچک است در برابر نعمتهای آخرتت». نهج البلاغه، خطبه 109 .
2) . «نیکو پرسش کردن، نصف علم و دانش است». مجلسي، بحار الانوار، ج1، ص224، ب7، ح14؛ ج101، ص73، ب1، ح21.
استاد عزیز و مرجع فرزانه؛
با سلام
در متن ذیل، داستانکی در مورد تعامل آدمی با خالق آمده است:
«(مناجات گنجشک با خدا)؛ گنجشک با خدا قهر بود... روزها گذشت، و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند، و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه میگفت: میآید. من، تنها گوشی هستم که غصّههایش را میشنود، و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد ...، و سرانجام، گنجشک روی شاخهای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان، چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت، و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیهایم بود، و سرپناه بیکسیام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بیموقع چه بود؟ چه میخواستی؟ لانه محقّرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش را بست…
سکوتی در عرش طنین انداخت، فرشتگان همه سر به زیر
انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانهات بود. باد را گفتم تا لانهات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خداییِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که بهواسطه محبّتم از تو دور کردم، و تو ندانسته به دشمنیام برخاستی!
اشک، در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه، درونش فرو ریخت… هایهای گریههایش، ملکوت خدا را پر کرد».
برخی نکات (از جمله همکلامی خدا با انسان) آن را شرکآمیز و تا حدودی قرین به گناه نشان میدهد، از سوی دیگر محتوای کلّی داستان، بر مدار اصل کلّی حکمت باریتعالی در اداره جهان میچرخد. همچنین برخی جملات، از نظر بنده بسیار به مضامین ادعیه و احادیث نزدیک میباشند. بفرمایید آیا مطالعه و استفاده از این قبیل متون جایز است؟ آیا ممکن است برخی نکات پنهان در این قبیل متون، نهایتاً به انحراف ما منجر گردد؟
علیکم السلام ورحمة الله
نامه شما را مطالعه کردم. بدانید بهترین مَثَلها برای فهم معارف معنوی، همان است که در قرآن کریم و روایات ائمه معصومین (صلواتالله علیهم) آمده است که از هرگونه نارسایی، و شبههای منزّه است.
بلی، امثال این داستان، اشارهای است به اسرار افعال الهی، و کارهای خدا که بیشمار و بیشمار است، و حتّی شمار اسرار یک کار و یک پدیده و مخلوق او، در توان هیچ شمارشگر اگرچه همه حسابگران را در اختیار داشته باشد، نیست، و نسبت به همه، مضمون این شعر جاری است:
پشه چون داند که این باغ از کی است
و چگونه است، و عدد اشجارش، و برگ درختهایش چند است، و عجایب و غرائبی که در این باغ، و پیدایش آن، و نموّ و رشد آن، و میوهها و شکوفههای زیبای آن، و اختلاف رنگها، و جلوههای کوچک و بزرگش همه حیرتافزا است؛ این
پشه چون داند که این باغ از کی است
در به-اران زاد و مرگش در دی است
آری، پشه و هر مخلوق کوچکتر از پشه، و بزرگتر از کوهها، و کهکشانها، و هر انسان، با آن درک و اندیشه که در یک دم، برّ و بحر، و زمین و آسمان را میپیماید، هرچه بفهمد و بفهمد، عقلش بیشتر حیران بماند، میفهمد که اینهمه فهمیدنهایش، قدر قطرهای بیش از اقیانوس بیکران نیست.
اگر صد سال نه، صدهزار سال نه، صدها هزار میلیون سال هم
عمر کند، و اندیشه نماید، باز افقهای وسیع بیحدّ و مرز را جلوی خود میبیند، و مثل همان پشه است که در بهاران زایَد، و در زمستان بمیرد. این پشه، و این انسان صاحب عقل و خِرَدی که کائنات به یک نظر، زیر پرواز فکر و اندیشه او است، هرچه میفهمد و میفهمد، جلوی چشم خود را عالَمها و عالَمها از مجهولات میبیند، که به هر کدام آگاه میشود، آثار صُنع و تدبیر، و حساب، و نظم میبیند؛ نه میتواند سرآغاز رشته سیر کائنات را تصوّر نماید که چند میلیون سال، یا چند هزار میلیون سال بوده، و نه انتهای راه را.
داستانی میگویند قریب به این مضمون که: مَلکی از ملائکه در سیر و گردش خود به مزرعهای رسید که کشاورزی در آنجا، کنار رودخانه، کشاورزی میکرد.
از او پرسید: این رودخانه از چه زمانی در اینجا ظاهر شده است؟
گفت: همیشه بوده و بیآغاز است.
پس از مثلاً چند هزار سال بیشتر، از آنجا که گذشت، دید کوه بزرگ و بلندی سر به فلک کشیده است، و در دامنه آن، شبانی گوسفندانی را میچرانید. از او تاریخ پیدایش کوه را پرسید، او هم گفت: همیشه بوده و کسی تاریخ آن را نمیداند، قدیمِ قدیم است.
بعد از مدّتی دراز، و زمانی بسیار طولانی باز از آنجا گذشت، و شهر بزرگی را دید، با اهالی بسیار. از یکی پرسید: این شهر و آبادانی در اینجا از چه تاریخی است؟ از او هم جواب شنید که
تاریخ آن نامعلوم است، و تا آنجا که اطّلاع دارم سابقه شهر بودن آن را میدانم. این مثالها نشان میدهد که عالم خلقت و آفرینش الهی، وسیعتر از آن است که همه جوانب و اطراف آن را، اندیشه فراگیرد، یا انسان بر همه اسرار، و عجائب، و غرائب آن، حتّی در بخشهای کوچک آن، و بلکه بخش به ظاهر بسیار کوچک، مثل خود انسان پی ببرد.
اجمالاً میفهمد که تدبیر و حکمت است، نظم است، حساب است، علم و شعور و خلق و آفرینش است:
كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ؛(1) «هر زمان در كارى است».
فراتر از آن تاریخهایی که نوشتم، بوده، و هست، و خواهد بود. آن گنجشک که در اثر نادانی از خدا قهر کرده بود، زیر نظر تدبیر، و حکمت، و ربّانیت ربّ العالمین، قرار دارد، و آن ماهی کوچکی که در عمیقترین نقطه دریا زندگی میکند، و آن ژن، و آن مخلوقات ریز ریز لا یُری، و حیوانات و پرندگان، و فرشتگان و جبرئیل، و همه و همه، تحت فرمان الهی و مسخّر او هستند:
لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهَا أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلَا اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ.(2)
انسان، در این فضای قدرت غیر متناهی، حقّ قهر کردن با خدا را ندارد، و باید، همه را جلوه قدرت او، و تجلّی حکمت کامل او ببیند که به زبان حال، بلکه به زبان قال، تسبیح او میگویند:
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ؛(1) همه، او را تنزیه میگویند، و همه فقیر و محتاج اویند.
چه خوب گفته است:
به ذکرش هرچه بینی در خروش است
دل-ی داند دری-ن م-عنی که گوش است
نه بل-بل بر گُل-ش تسبیحخوانی است
که هر خاری به تسبیحش زبانی است
و یا اینکه:
گ-ر اهل مع-رفتی هرچه بنگ-ری خ-وب-ست
که هرچه دوست کند همچو دوست محبوبست
ک--دام ب--رگ درخ-ت است اگ-ر ن-ظ-ر داری
که س--رّ صُن-ع ال-هی در آن ن-ه محج--وبست
و یا آن شاعر میگوید:
أَیَاعَجَباً کَیْفَ یَعْصِی الْإِلَهَ***أَمْ کَیْفَ یَجْحَدُهُ الْ-جَاحِدُ
وَلله فِي کُ-لِّ تَحْ--ریکِهِ***وَ فِ-ی کُ-لِّ تَسْکینِهِ شَاهِدٌ
1) . «هيچ چيز نيست مگر اينكه او را به ستايشش تسبيح کند». اسراء، 44.
وَ فِ--ي کُ-لِّ شَیْءٍ لَهُ آیَةٌ*** تَدُلُّ عَلَی أَنَّهُ وَاحِدٌ(1)
و چقدر لذّتبخش است ترنّم به این عبارات لذیذ، و نشاطانگیز:
«سُبْحَانَكَ مَا أَعْظَمَ شَأْنَكَ، سُبْحَانَكَ مَا أَعْظَمَ مَا نَرَى مِنْ خَلْقِكَ، وَمَا أصْغَرَ كُلَّ عَظِيمَةٍ فِي جَنْبِ قُدْرَتِكَ، وَمَا أَهْوَلَ مَا نَرَى مِنْ مَلَكُوتِكَ، وَمَا أَحْقَرَ ذلِكَ فِيَما غَابَ عَنَّا مِنْ سُلْطَانِكَ، وَمَا أَسْبَغَ نِعَمَكَ فِي الدُّنْيَا، وَمَا أَصْغَرَهَا فِي نِعَمِ الْآخِرَةِ».(2)
19 رمضان المبارک 1430ق
لطفالله صافی
1) . شگفتا که چگونه کسی خدا را معصیت میکند و یا چگونه کسی او را انکار میکند درحالیکه برای خداوند در هر حرکت دادنش و هر ساکن ساختنش گواهی وجود دارد، و در هر چیزی برای او یک نشانهای است که دلالت میکند که او یکتا است. ثعلبی، الکشف و البیان، ج10، ص167؛ خطیب بغدادي، تاریخ بغداد، ج6، ص251؛ طبرسی، مجمع البیان، ج10، ص316.
2) 1. «منزّهی از هر عیب، چه بزرگ است شأن تو؛ منزهی چه عظیم است آنچه از مخلوقاتت که می بینیم، و چه کوچک است هر عظمتی در مقابل قدرت تو، و چه دهشتآور است آنچه از ملکوت تو مشاهده می نماییم و چه اندازه حقیر است آنچه دیده می شود در برابر آنچه از سلطنت تو برای ما ناپیداست، و چه گسترده و فراوان است نعمت هایت در این دنیا، و چقدر کوچک است در برابر نعمتهای آخرتت». نهج البلاغه، خطبه 109.
مرجع عزیز آیتالله العظمی صافی؛
با سلام
هیچگونه غرض، سوء نیّت، تخریب یا هدف شیطانی در این نامه نمیباشد، و متأسّفانه منطق عجیب و ناجوانمردانه روزگار، اینگونه دل و ذهن و فکر مرا بههم ریخته، و هیچگونه جواب و دلیل قانعکنندهای برایش پیدا نمیکنم.
متأسّفانه خانواده من، غرق در مصائب و مشکلات هستند، و مادر و خواهرهایم در یک خانه مخروبه زندگی میکنند.
خواهر دوّمم که با یکی از فامیلها نامزد کرده بود، بعد از مدّتها مشخص شد که آن آقا معتاد و بیکار است. انسان کجا باور نماید عدالت خدا را؟
نمونه دیگر خود من که در 25 سالگی با وام بانکی، خانه خود را خریدم، و آماده ازدواج بودم که یکباره همه چیز واژگون شد، و آنقدر مشکلات برای ما پیش آمد تا بهزور در 37 سالگی ازدواج کردم. این هم، چشمهای دیگر از عدالت و رحمانیت خدا!
جالب است، خدا با این وضعیّت ذهنی و روحی، عقل انسان را
تمام و کمال میگیرد، آبروی او را میبرد، بیش از توانش به او تکلیف میکند، کار و زندگی و آینده انسان را تخریب میکند، پس چگونه باید به ستار العیوبی، ارحم الراحمین و دیگر اقوال او اعتماد کرد؟ چقدر از امام رضا(علیه السلام) کمک خواستم؟ آخر چرا باید اینقدر به این امامان بهاصطلاح رئوف، و کریم، و هزاران القاب رنگارنگ التماس کنی تا یک گوشه چشمی به تو نگاه کند؟ چقدر آیات و دعا خواندیم؟ چقدر به ما گفتند طلسم و جادو شدهاید؟ چقدر گفتند جن در خانه قدیمی محلّ زندگی شماست. آیا بهراستی، خدایی که خود را صاحب اینهمه عظمت میداند، از اوّل نمیتوانست ما را خلق نکند تا اینقدر از طریق روزگار ما را دست بیاندازد؟
علیکم السلام ورحمة الله
تو چون میکنی اختر خویش را بَد
مدار از فلک چشم نیک اختری را
آقای محترم! نامه پُر از گله و شکایت شما را مطالعه کردم، که حکیمانه و آگاهانه نبود.
پیرامون گلههایی که اظهار نمودهاید، مخصوصاً به خداوند
متعال، خالق این زمین، آسمان، آفتاب نورانی، ماه و ستارگان زیبا، پرندگان، باغ و صحرا، گلهای رنگارنگ، و اینهمه جمال و کمال که سراسر عالم را گرفته، و اینهمه نیروهای عظیم که در وجود خود شما، و به شما عطا کرده، اعتراضگونه سخن گفتهاید.
اگر بخواهیم برای نوشتن پاسخ بنشینیم و بنویسیم، چند کتاب خواهد شد.
شما متأسّفانه نتوانستهاید از این پیشآمدها، و بدرفتاریهای کسان و خویشاوندان، یا گرفتاریها و مصائب، و سختیها، و گرم و سردها، و تنگیها و گشایشها، درس بگیرید، و خودتان، و دنیا، و این عالم طبیعت را بشناسید، و از عالم طبیعت، توقّع غیر آنچه هست دارید.
اگر میشناختید که دنیا، دار همین اوضاع به ظاهر ناهمگون است، و با همه اگر برخورد آگاهانه شود، بر کمال و بینش انسان میافزایند، و تفسیر و تعبیر صحیح دارند.
آدم باید در بین کشاکش این فشارها، و نابسامانیهای ظاهری، ساخته شود؛ معرفت پیدا کند، و اشتباهات یا خطاهای خود، و یا دیگران را به حساب خدا ننویسد.
خدا آنطور که باید، جهان را، و خود بنده و شما را آفرید. این
همه نعمتها را به ما عطا کرده؛ در جسم ما، چشم، گوش، زبان، عقل، هوش و این نظامات اعضای ظاهر و باطن، چیزی کم نگذاشته؛ شما را چنان آفریده که از نعمتهای بیشمار استفاده کنید، عقل و شعور داده که خطا را از صواب تمییز میدهید.
در عالم، کمبودی نیست، و کسی با خدا حرفی ندارد:
ه-ر چی-ز که هست آنچنان میباید***و آنچیز که آنچنان نمیباید، نیست
اینهمه هدایتهای وحیانی، و اینهمه هشدارها را اگر من یا شما نشنویم، یا دیگران نشنوند، و از خط برون بروند، به هم ظلم کنند و حقّ هم را ضایع کنند، ایراد و اعتراض به آنها است، به آنها که سوء استفاده مینمایند.
این دنیا، دار اختیار است. شخص بیدار و بامعرفت، در برابر همه ناملائمات، میایستد، شکست نمیخورد، و صبر و تحمّل و استقامت از خود، نشان میدهد.
حضرت سیّدالشهداء(علیه السلام)، و کسانی که راه درست را یافته و میروند، مغلوب نمیشوند، و مغلوب نشدند.
شما، یا من، یا هرکس که زیادهخواهی دارد، راهی را که قرآن کریم، و هدایتهای ائمه(علیهم السلام) به ما نشان دادند، اگر نرویم چه اعتراضی به خدا داریم:
چندین چ-راغ دارد و بی-راهه میرود
بگذار ت-ا بیف-تد و بیند سزای خویش
چاه است و راه و دیده بینا و آفتاب
تا هرکسی نگاه کند پیش پای خویش
در این دنیا، فقر و بیماری، و انواع سختیها هست، توانگری و صحّت بدن هم هست. باید با عقل، در برابر همه حوادث خوب و بد، عکسالعمل نشان داد، و کوتاهی خودمان را به دیگران، و به خداوند نسبت ندهیم، و صبر و پایداری، و قدرت روحی داشته باشیم.
اگر عالم، همه مصیبتبار برای من شود، من ایستادهام. با توکّل به خدا و خوشبینی و امّیدوار و با اعتماد به خدا، به جلو گام برمیدارم، و میدانم که در برابر این ناملایمات هم، اگر صبر کنم و شکر نعمتهای بیشماری که دارم بهجا آورم، با یاد خدا دلم آرام میگیرد:
أَلَا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.(1) تحمّل سختیها هم اجر دارد. آنها هم که ظلم مینمایند، به کیفر و مجازات خود میرسند.
مطالب و حوادث را حکیمانه بررسی کنید. رحمانیت، رحیمیت
1) . «آگاه باشید كه با ياد خدا، دلها آرامش مى يابد». رعد، 28.
و رأفت و مهربانی خدا را زیر سؤال نبرید، و بدانید كه داروی همه دردها، توکّل و اعتماد به خدا است؛
وَعَلَى الله فَتَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ.(1)
1) . «و اگر مؤمن هستيد به خداوند توكّل كنيد». مائده، 23.
مرجع مهدوی و بزرگوار آیتالله العظمی صافی؛
با عرض سلام
طاعات و عباداتتان مقبول درگاه حق. چون حضرتعالی در بحث مهدویت، به عنوان یک دانشمند برتر شناخته شدهاید، یك دستورالعمل جامع برای ملاقات با امام زمان(علیه السلام) میخواستم. بیصبرانه منتظر جواب هستم.
علیکم السلام ورحمة الله
آنچه برحسب آیات متعدّد قرآن مجید، از افراد مورد انتظار است، ایمان و عمل صالح است.
قال الله تعالی:
وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ كُلَّمَا رُزِقُوا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قَالُوا هَذَا الَّذِي رُزِقْنَا
مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشَابِهاً وَ لَهُمْ فِيهَا أَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ.(1) در عصر غیبت، و عصر حضور، آنچه که اصل است، همین دو است: ایمان، و عمل صالح.
بسیار بسیار کسانی در عصر رسالت، عصر شخص رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)بودهاند، که همه روزه به دیدار آن حضرت نائل میشدند، ولی از آن حضرت دور، و از نعمت ایمان، محروم بودند.
منافقینی که در قرآن کریم از آنها بهشدّت مذمّت شده است، در مدینه، در محضر آن حضرت در مسجد، و در نماز جماعت، با آن حضرت بودند، ولی این حضور، برای آنها، دوری و محرومیت بود:
آن که او روی به بهبود نداشت
دی--دن روی نبی سود نداشت
از سوی دیگر، کسانی بودند که مثل اویس قرنی، از نعمت حضور به ظاهر محروم بود، ولی بر بسیاری از آنان که در کنار پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)بودند، شرف و افتخار داشت.
1) . «ای پیامبر به كسانى كه ايمان آورده، و كارهاى شايسته انجام داده اند، مژده بده كه ايشان را باغهايى است كه از زير درختان آنها، جويها روان است. هرگاه ميوه اى از آن درختان، روزى ايشان شود مى گويند اين همان است كه پيش از اين نيز روزى ما بوده، و مانند آن نعمتها به ايشان داده میشود، و در آنجا همسرانى پاكيزه خواهند داشت، و آنها در آنجا جاودانه هستند. بقره، 25.
حاصل اینکه اگرچه اشتیاق به زیارت قطب عالم امکان، و عزیز دوران، و خلیفه یزدان، حضرت بقیّةالله الأعظم (ارواح العالمین له الفداء) آرزوی هر مؤمن مخلصی است، و به اظهار این اشتیاق افتخار میکنیم، و به امید آن وصال حقیقی زندهایم، باید فراموش نکنیم یگانه چیزی که سبب خشنودی بیشتر آن حضرت از شیعیان است، مواظبت بر انجام تکالیف شرعی، انجام واجبات، و ترک محرّمات، اعلای کلمه اسلام، احیای امر آن حضرت، حفظ هویّت اسلامی، و امر به معروف و نهی از منکر است.
راه تقرّب به آن حضرت، و جلب عنایات خاصّه ایشان، پاسداری از دین، حراست از احکام شرع، مبارزه با معاصی، و ملاهی، و مناهی، و توجّه به حال ضعفا و محرومین و ترویج معارف اسلام است.
این امور که باشد، شخص در حال حضور، و وصال حقیقی، و مشمول عنایات آن حضرت است. انشاءالله موفّق باشید.
مرجع عزیزم حضرت آیتالله العظمی صافی؛
سلام علیکم
من تازه به سنّ نوجوانی پا گذاشتهام. میخواستم بدانم به نظر حضرتعالي، انتظار خداوند از يك نوجوان چيست تا انشاءالله بتوانم بنده خوبی برای او باشم؟
نوجوان عزیز و محترم؛
علیکم السلام ورحمة الله
به نظر حقیر، یک نوجوان، بايد عقايد خود را به توحيد، نبوّت، امامت، معاد و به كتابها و پيامبران گذشته و ملائكه، با دلايل هر چند مختصر و درعينحال قوي و محكم، در ذهن خود حاضر كند و سعي نماید كه به حول و قوّه الهي، براي خداوند متعال، بندهاي صالح، و براي پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم)پيروي راستين، و براي ائمه طاهرين (صلواتالله عليهم) بهخصوص
صاحب الأمر حضرت مهدي (ارواح العالمين له الفداء)، شيعهاي مخلص، و سربازي حقيقي، و براي اسلام و قرآن، پاسداري امين باشد.
براي همه مؤمنان و مؤمنات، برادر يا خواهري غمخوار و مهربان باشد، و حقوق همگان، مخصوصاً حق پدر و مادر، و اساتيد و علما را رعايت كند، و كوتاه سخن آنكه خود را به اخلاق كريمه اسلامي آراسته سازد، و در نيكي به خلق، و قضاي حوائج مردم، اهتمام نمايد.
در علم و عمل، و كسب معرفت و دانش، هرچه پيش ميرود، و به هر مقام و درجهاي كه ميرسد، در آن درجه متوقّف نشود، و به كمال بيشتر و مقامات بالاتر نظر داشته باشد.
از نعمتها و امكاناتي كه براي ترقّي دارد، حدّاكثر استفاده را بنمايد. قدر و ارزش عمر و فرصتها و حتي دقايق زندگي را بداند، مبادا بيهوده تلف شود.
هريك از نوجوانان عزيز، چنان بدانند كه بايد شخص خودشان، و باز هم شخص خودشان، براي اسلام و براي امّت اسلام،
افتخارآفرين باشند، و موجب عزّت و عظمت گردند. اوقات خود را به بطالت، سستي، غفلت و خداي نخواسته، اشتغال به مناهي و ملاهي ضايع نسازند.
در جهاد با نفس، و هواهاي نفساني كه جهاد اكبر است كوتاهي نكنند، و سعي كنند بر غرايز خود مسلّط باشند. خود را به هيچچيز، و به هيچكس، و به هيچ قيمت، جز به خدا، و به ثواب الهی نفروشند.
تلاش كنند كه در هر رشته و شغلي كه انتخاب ميكنند، براي جامعه، عضوي مفيد و امين باشد؛ چنان بدانند كه همه به سعي و تحصيل و تلاش وي نيازمندند، و او بايد به سهم خودش، اين نيازمنديها را برطرف نمايد.
خدا را هيچگاه فراموش نكنند، و از ياد خدا و دعا و عبادت، بهخصوص نماز و توسّل به ائمّه هدي(علیهم السلام)، و زيارت مشاهد مشرّفه نيرو بگيرند، و بهسوي سعادت و كمال پيش بروند، و به لطف و كمك و مدد خداوند، اميدوار باشد كه در قرآن مجيد ميفرمايد:
وَالَّذينَ جَاهَدُوا فينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ.(1) خداوند متعال شما، و همه نوجوانان عزيز را از ياران و سربازان واقعي حضرت بقية الله الأعظم (ارواح العالمين له الفداء) قرار دهد.
1) . «و كسانی كه در راه ما كوشيده اند، بهيقين آنها را به راه های خود راهنمایی میکنیم، و همانا، خدا با نيكوكاران است». عنکبوت، 69.
نامه ذیل در پاسخ به درخواست توصیه و نصیحت عدّهای از جانبازان دفاع مقدّس از حضرت آیتالله العظمی صافی گلپایگانی، نوشته شده است:
چهارده قرن پيش، بانگ جانبخش کلمه (لا إله إلا الله)، اعلام آزادي، و مساوات، و محکومبودن استضعاف، و لغو امتيازات پوچ را از شبه جزيره عربستان به گوش جهانيان رسانيد، و در کالبد مرده انسانيت که بيماريهاي گوناگونِ جهل، فقر، استبداد، استکبار، قوانين ظالمانه، نابرابريها و تعصبات و فردپرستي آن را از پاي درآورده بود، جان تازه دميد.
مسلمانان ايران، با انقلاب اسلامي خود، مسئوليت يکي از بزرگترين آزمايشها را در تاريخ اسلام به عهده گرفتهاند، که اگر دقّت شود مسئوليت آنان در شرايط فعلي، کمتر از مسئوليت مسلمانان و مجاهدان آغاز طلوع آفتاب رسالت اسلام نيست.
خداوند متعال، چنين خواست که دعوت الهي اسلام، از ايران به دنيا برسد، و ملّت مسلمان ايران، و پيروان مکتب اهلبيت(علیهم السلام)، پرچم توحيد اسلام را، به اهتزاز درآورده، و جهان را به دعوت قرآن، و ايدئولوژيهاي اسلام، رهنمون گردند.
بر عهده ملّت ايران است که شايستگي و لياقت خود را در اين رسالتي که به عهده آنها آمده است نشان بدهند، و جامعه نمونه اسلام را به مردم دنيا که تشنه آزادي واقعي، و حق و عدل و برابري و برادري هستند عرضه بدارند، و کوچکترين و کمترين مسامحه در اين تکليف در وضع موجود، خيانت به اسلام ميباشد.
ما همه بايد از نعمت اسلام و ايمان، امتنان داشته باشيم، و سپاسگزاري کنيم که ما را به چنين افتخاري تاريخي، و درهم شکستن دژهاي ظلم و استبداد نايل کرد، و ايران ما را، سرافراز ساخت.
ما يک مکتب زنده و متحرّک و انقلابي داريم که آن، مکتب اسلام، مکتب قرآن، مکتب محمّد و علي(علیهم السلام)، مکتب فاطمه و زينب‘، مکتب شهادت حسين(علیه السلام)، مکتب جهاد و مبارزه امامان اهلبيت(علیهم السلام) است.
برادران عزيز و خواهران گرامي، اکنون وقت عرض شايستگي، و نشاندادن آگاهي و رشد انساني و اسلامي است.
کاري که شما ملّت بزرگ ایران انجام دادید، بسيار بزرگ و عظيم بود، و شما را در انظار دنيا، بسيار باعظمت ساخت.
دشمنان شما ميخواهند اين افتخار و سربلندي تاريخي را از شما بگيرند، و به اين فتح و پيروزي که در تاريخ ايران نظير ندارد، ضربه وارد کنند.
بايد پاي حرفي که زدهايم، و به دنيا ابلاغ کردهايم بايستيم، و راهي را که رفتهايم برويم، و براي فداکاري صميمانهتر از پيش آماده باشيم، و همکاري کنيم تا امّت نمونهاي را که خدا خواسته است بسازيم، و نگذاريم که اين فرصت تاريخي خداي نخواسته از بين برود.
اکنون وظايف ما از قبل، بيشتر و مهمتر است؛ کشاورز مسئوليت دارد؛ صنعتگر مسئوليت دارد؛ کارگر مسئوليت دارد؛ معلّم و استاد و دانشجو مسئولند؛ زن مسئول است؛ مرد مسئول است؛ علما و خطبا و نويسندگان و کارمندان لشکري و کشوري و قواي انتظامي و همه و همه مسئولند.
همه بايد، با نقش سازنده و جلوهدهنده، روح توحيد و عدل اسلام را نشان بدهند، و با کار و عمل، دِين خود را به اسلام، و به جامعه، و به آنان که در راه انقلاب اسلامي خون خود را نثار کردند ادا کنند.
من دانشجوي رشته كارداني حسابداري هستم. به رشته طرّاحي علاقه وافر دارم. جديداً به عقد آقایي درآمدهام. سؤال من اين است آيا ايشان حقّ دارد بر تمام امور من، نظارت و كنترل داشته باشد، يا فقط در مواردي خاصّ؟ موقعيّتي در دانشكده پيش آمده كه من ميتوانم طرّاحي را ادامه دهم. ايشان اين كلاس را براي من ممنوع كردهاند. آيا من ميتوانم باز هم به دنبال اين رشته بروم يا نه؟ از اين موارد زياد در زندگی ما پيش ميآيد. ميخواستم بدانم با وجود اينكه هنوز در خانه پدرم هستم، مسئوليت من به گردن پدرم است يا همسرم؟ درضمن، آيا گذشته من ربطي به او دارد و باید هرچه بوده را به او بگویم؟ ما هر دو ميخواهيم براساس قوانين شرعي و اسلامي پيش برويم. درضمن ايشان جواني پاك و سالم از هر نظر هستند و من ايشان را هديهاي از جانب خدا ميدانم.
نامه شما رسيد، در جواب شما عرض ميکنم:
يكي از آيات بزرگ الهي و شگفتيها و ظرافتهايي كه در عالم
آفرينش، بهخصوص انسان، تماشايي و عبرتانگيز و بينشآفرين است، زوجيّت و همسر و همدم و انيس و مونسبودن زن و مرد با يكديگر است، كه واقعاً الآن كه اين نوشته را مينويسم، واژهاي كه تعبير از اين زوجيّت و با همشدن و باهم بودن و يكيشدن اين دو جنس را بنمايد، ندارم.
قرآن مجيد ميفرمايد:
هُنَّ لِبَاسٌ لَكُمْ وَ اَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ.(1) بانوان براي شوهران لباس، و شوهران براي ايشان لباس ميباشند.
و در آيه ديگر، پيرامون اين رابطه ميفرمايد:
وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجَاً لِتَسْكُنُوا اِلَيْهَا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً؛(2) يعني همدم، مونس، غمخوار، متّحد، مشترك المنافع و موافق، همدل، نه معارض و نه جدا از هم و نه مستقلّ از هم، بلكه متّحد، اتّحادي كه بين هيچ دو نفري برقرار نميشود.
حقيقت زوجيّت اين معاني مقدّس و آرامبخش است. اين است كه از دو جنس مخالف يك واحدِ به تمام معنا موافق، ساخته ميشود، و اسلام به اين جهت، به ازدواج و تقويت و تكميل،
بسيار اهمّيّت داده است، و در اكثريت زنان و شوهران مسلمان، اين روحيه، و اين تجلّي و يگانگي و اتّحاد را، اگرچه بالطّبع فراهم است، فراهمتر ميسازد، و اهتمام بر اين است كه بنياد قويم و مستحكم، از آسيب و تعرّض مصون بماند، و زن و مرد در دل به آن وفادار باشند.
حقير در همين زندگي خود، زنان و مرداني را ديدهام كه در اين جهتِ باهم شدن و از همبودن، نمونه بودند و چنان بودند كه گويي هر يك از راز دل ديگري خبر داشت، و همان را انجام ميداد، و همان را ميگفت كه ديگري ميگفت؛ شخصيّتشان در هم ذوب شده بود، اگر او در بيرون خانه بود، و ديگري در درون خانه، هر دو با هم بودند، و در رنج و غم و شادي و گشايش، شريك يكديگر بودند. نه اين خود را از او طلبكار ميدانست، و نه او به اين ادّعايي داشت.
اين مردسالاري تحميلي، كه در زمان ما مبارزه با آن را مطرح مينمايند، و از آن براي جداكردن زن از شوهر، و آنها را دو واحد، در مقابل هم قرار دادن استفاده ميكنند، اصلاً وجود نداشت؛ و اخلاق اسلامي در محيط خانه، و بر روابط با هم حاكم بوده است.
غرض از اين بيانات اين است كه شما برحسب آنچه نوشتهايد،
همسرِ از هر جهت پاك و سالم داريد، كه او را هديهاي از طرف خدا ميشماريد، مسأله غير قابل حلّ، بين خودتان نخواهيد داشت؛ اين صفا و وفا و خوشبيني كه به هم داريد، همه امور را بر وفق دلخواه قرار ميدهد، شما خاطرخواه او، و او هم خاطرخواه شما خواهد بود.
البتّه در نظامات شرعي، براي اينكه اگر در بين زنها و شوهرها، افرادي پيدا شدند كه بهواسطه بعضي جهات و عذرهاي ناصحيح يا بهانههاي غلط به اين اتّحاد و يگانگي نرسيدند، قانون بر آنها حاكم شود و آنها را منظّم سازد، براي هر يك از زن و شوهر نسبت به هم حقوقي مقرّر شده است كه برحسب آن، نظام خانواده و زوجيّت باز هم محفوظ بماند و در سايه اين حقوق و قانون با هم همزيستي داشته باشند؛ برحسب اين حقوق، هيچ زن و مردي موظّف نيستند كه از گذشتههاي خوب و بد و سوابق زندگي خود يكديگر را مطّلع سازند، بايد هرچه ميگويند و عمل ميكنند، همه موجب قوّت اتّحاد و خوشبيني آنها به يكديگر باشد.
مسأله اينكه تا در خانه پدر هستيد بايد چگونه باشيد، اين جزئيات را با توافق با هم و ملاحظه خير و صلاح يكديگر، درحاليكه يك
واحد هستيد، حلّ نماييد؛ نه او جمود بر حقّي كه دارد، داشته باشد، و نه شما در موضوعي كه در بين است، اصرار كنيد.
مرد بايد دستور:
«اَلْ-مُؤْمِنُ يَأْكُلُ بِشَهْوَةِ أَهْلِهِ وَالْ-مُنَافِقُ يَأْكُلُ أَهْلُهُ بِشَهْوَتِهِ»؛(1)
را در رابطه با زن رعايت كند. زن هم بايد خود را موظّف بداند كه اخلاقاً و حقّاً و شرعاً، رضايت شوهر را فراهم نمايد.
امّيد است با اين توضيحات، اين روابط گرمي كه بين شما و همسرتان بحمدالله برقرار است، بيشازپيش گرمتر شود، و زندگي سعادتمندانه و خوبتر و خوبتر را در پيش روي داشته باشيد.
أَلَّفَ اللهُ بَيْنَكُمَا وَطَيِّبَ اللهُ نَسْلَكُمَا.(2)
مرجع عالیقدر و زعیم گرانقدر تشیّع؛
سلام علیکم؛
برایم دو شبهه پیش آمده که خواهشمند است جواب آن را مرقوم فرمایید:
شايسته بود در نظام اسلامي و مردمسالار جمهوري اسلامي ايران در اين امر، تجديد اساسي کنند، و اين اجبار برداشته شود،
و همچون بسياري از کشورها، خدمت در نيروهاي مسلّح در تمام سطوح آن، به صورت اختياري، و پرداخت حقّالزحمه با انتخاب آزاد افراد جامعه صورت بگیرد.
«جِهَادُکُنَّ الْ-حَجُّ».(1)
امّا امروزه در کشور ما، زنان در نيروهاي مسلّح استخدام ميشوند و گاه در شبکههاي تلويزيوني شاهد پخش تمرينها و رژه نظامي آنها هستيم.
درحاليکه تجربه کشورهايي که پيش از کشور ما اقدام به جذب زنان در نيروهاي مسلح کردهاند، تجربه درسآموز و
1) . احمد بن حنبل، مسند، ج6، ص71، 165 - 166؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج8، ص72؛ بیهقي، السنن الکبری، ج4، ص326؛ ج9، ص21.
تکاندهندهاي است، و از فساد و ناهنجاريهاي بسياري حکايت دارد، بهطورمثال به وضعيت بسيار تأسفبار زنان در نيروهاي مسلّح آمريکا ميتوان اشاره کرد که صداي بسياري از کارشناسان و صاحبنظران خود آمريکا را نيز در آورده است، و مخالفان بسياري دارد.
علیکم السلام ورحمة الله
در این شرایط رقّتبار، که هر مسلمان غیرتمندی را در سوگ و مصیبت قرار داده است، و وطن اسلامی ما را تجزیه كردهاند، كه حتّی در یك منطقه كوچك - كه جمعیّت آن از چند میلیون تجاوز نمیكند - چند حاكم و دولت تشكیل شده است، و وحدت سیاسی، مبدّل به تفرقه كامل شده است، یادگرفتن و آموختن همه فنون نظامی و تجدید عزّت و استقلال دیرین، از اهمّ واجبات است.
قرآن کریم هم بر آن با بیان بلیغ و أکید وحی:
وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَعَدُوَّكُمْ؛(1) ما را به آن هشدار داده است.
بهحکم این آیه کریمه که از محکمات آیات قرآنیه است، مسلمانان باید آمادگی کامل داشته و در فنون پیچیده رزمی، دارای مهارت کامل باشند.
باید مسلمانان در دفاع از حیثیات مقدّسه خود و عزّت، شوکت و قدرت اسلام چنان باشند که کفّار، از آنها در هراس، و همانگونه که در صدر اسلام برای حضور در غزوات پیشگام
1) . «و تا میتوانید و هرچه در توان داريد از نيروی نظامی و اسبهاى پرورشیافته و آماده برای آنها مهیّا كنيد تا با آن، دشمن خدا و دشمن خودتان را بترسانيد». انفال، 60.
بودند، امروز هم همان حضور را داشته باشند؛ البتّه کیفیّات و ضوابط انجام این حضور و تکلیف باید کارشناسانه و براساس تعالیم اسلام اجرا شود.
حاصل اینکه این موضوع را نمیتوان زیر سؤال برد، چون با حفظ وجود و هویّت اسلامی جامعه، و عزّت دین، بهطور مستقیم ارتباط دارد.
در عرصه جنگ و دفاع، باید مردها پیشقدم باشند، و آنها مکلّف هستند. در صدر اسلام، که برخلاف عصر ما، نقش نفرات و افراد، بسیار مهمّ بود، و در برابر نفرات و عِدّه و عُدّه کفار، نفرات مسلمان مرد قلیل بود، زنها از جهاد و دفاع و اعمال شمشیر و سلاح معاف بودند، و اگر در بعضی موارد با لشکر اسلام همراهی میکردند، زنانی بودند که به عنوان پشت جبهه از فنونی، مثل شکستهبندی و پرستاری مطّلع بودند. در این مورد و
مسائل دیگر مربوط به اسلام، البتّه باید احکام اسلام رعایت شود، و نباید بانوان لباس رزم بپوشند، و مثل مردها از آنها، سان ببینند.
اوضاعی که در جوامع اسلامی رو به نمایش و ظهور است، با احکام اسلام تطبیق ندارد. در مسائل مربوط به بانوان، غربگرایی، و اختلاط بیبندوبار زن و مرد، نباید ترویج شود. زنها نباید در عرصههایی که حضورشان از شأن آنها میکاهد، و وجود آنها را سبک میسازد، وارد شوند. حفظ بنیاد خانواده، امنیّت اخلاقی جامعه، و مصالح مهمّ دیگر، همه فقط در گروِ عمل به دستورات اسلام است. زن، نباید از نفرات رزمی محسوب گردد، و لباس نظامی بپوشد، و تحت اوامر مرد اجنبی قرار گیرد که صورت غربمآبی و بیاعتنایی به مسأله حجاب و عفاف درآید که خطرناک، و غیرشرعی است.
امروز در جنگها، بیشتر به آلات و ادوات نیاز است، و تکثیر نفرات از مردها هم مورد لزوم نیست، و بانوان را در این عرصهها نباید وارد نمود و سنّتهای اسلامی و آیات قرآنی در مورد حفظ حیثیات بانوان، باید محفوظ بماند و بعضی کیفیّات اگر عمل شود، مورد قبول شرع نمیباشد.
آنچه که اینجانب هم متذکّر میشوم و همه علمای اسلام باید به
آن توجّه کنند و میدانم که همه و هر کدام بر استقلال اسلامی جامعه، و التزام به تعالیم و سنّت ملتزم میباشند و همین نگرانی را دارند، این است که غربگرایی و ترک سنّتهای اسلامی در بیشتر کشورها و جوامع ما رواج یافته و روزبهروز بر رواج آن افزوده میشود.
اختلاط زن و مرد بیگانه، روزبهروز در نهادهای دولتی بیشتر میشود و کسی هم استنکار نمیکند؛ در کشور اسلامی بزرگی، مثل بنگلادش، مدیریّت و ریاست بر همه شئون به آنها واگذار میشود. در پاکستان نیز همین برنامه هست. در کشورهای اسلامی، مثل اینکه از کشورهای غربی، وارد کردن زنها در امور دولتی رایجتر میشود، و مثل اینکه در اسلام و قرآن و سنّت، حرفی از روابط زن و مرد گفته نشده است. ملاهی و مناهی همهجا هست. وقتی آن مفتی مشهور که نامش را نمیبرم علناً با همسران امیر مصافحه مینماید، از دیگران چه انتظاری باید داشت؟
درهرحال، همه علما و دلسوزان اسلام باید با این نقاط ضعف و خطر تغییر هویّت و متروكشدن احكام و گرایش لائیكی مبارزه نمایند.
15 ذیالحجة الحرام 1433ق
لطفالله صافی
مرجع بزرگوارم آیتالله العظمی صافی؛
سلام علیکم
مدّتي است قصد ازدواج دارم، ولي نگرانيﻫﺎيي مانع از آن ﻣﻰشود كه با اطمينان و اعتماد لازم، پاي در اين مسير بگذارم. با خانمي آشنا شدهﺍم كه به لحاظ سطح تحصيلات و خانواده، همكفو به نظر ﻣﻰرسيم، شروطي ازجمله مهريه بالايي را عنوان كرده كه قابل قبول نيست. امروزه اصلاً دختري با مهريه كم پيدا نميشود.
متأسفانه، دختران امروز نسبت به روابط و اقتدار هرچند مثبت و سازنده پدران خود در گذشته، معترض هستند، و مخالف شكلگيري فضايي قدرتمند، سالم و سازنده براي همسرانشان در زندگي آينده هستند.
سؤال بنده اين است كه اگر روزي در جامعه به دلايل مختلفي، ازجمله ضعف ايمان، و فرهنگ اجتماعي و سياسي، مردسالاري و زورگويي حاكم بوده است، راه جلوگيري از سوء استفاده دختران نسل امروز از وقايع گذشته چيست؟ و چگونه ﻣﻰتوان با رعايت حقوق و حدود شرعي و انساني، مانع از حاكمشدن زنسالاري و
زورگويي زن شد؟ آيا در زندگي مشترك، نبايد اصل بر شراكت و مسؤليتپذيري در همه امور زندگي از غم و شادي، كار و تفريح و ... باشد؟
علیکم السلام ورحمة الله
فرزند عزيزم! نامه شما را به دقّت از نظر گذراندم.
در اين نامه اشاره كردهايد كه بهندرت ميتوان دختري را يافت كه با مهريه كم به ازدواج حاضر شود، و حال آنكه اينطور نيست.
چهبسا دختران باعفاف و باحجابي كه از خانوادهاي اصيل نيز ميباشند، و هم خود و خويشاوندانشان، شهرت به خير و خوبي دارند كه هنوز رو به مهريههاي سنگين نياوردهاند، و همراه با تديّني كه دارند، كم توقّع ميباشند.
انتظار اين است كه شما ازدواج با تشريفات و رسوم كنوني را، از ذهن خود خارج نماييد، و با انتخاب صحيح از چنين خانوادههايي، زندگي آينده خود را ترسيم نماييد.
نكته ديگر در نامه شما اين است كه شما شديداً در نبرد با زن
به ميدان بحث آمدهايد، و حال آنكه، از ديد قرآن - كه كلام الهي است- زن وسيله سكون، و آرامش مرد است:
وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيهَا.(1) و كم نيست عدد بانواني كه آنقدر غم شوهر را ميخورند، و شوهر را بر خود مقدّم ميدارند و در محيط خانه، روابط صميمي و گرمي با شوهر دارند، که محور تمام حركات دروني خانه ميشوند، و هيچ دنبال زيادهخواهي نيستند، و چهبسا گرفتاريهاي دروني خانه را تا آخر عمر بابركتشان، براي احدي افشا و آشكار ننمودهاند، و سپاس خدا، اکنون هم اکثريت قريب به اتفاق خانمها به همين اخلاق عالي آراستهاند.
فرزند عزيزم! البته نامه شما حاوي نكاتي هم بود كه بايد به آن پرداخت. بدانید هرچه از اسلام فاصله بگيريم، از نور فاصله گرفتهايم، و با اين جدايي، به فضاي تاريك جهالت قدم گذاشتهايم، و زندگي را براي خود سخت مينماييم.
در سايه اسلام، زن بايد خانهدار، شوهردار، و مربّي خوب براي فرزندان خود باشد، نه اينكه به دنبال تمهيداتي براي جذب درميدان كار باشد، و در محيط آموزشي مختلط، به تحصيل، و در
1) . «و از نشانههای خداوند آن است که برای شما، از خودتان همسرانی قرار داد که در کنار آنها آرامش بگیرید». روم، 21.
محيط تجاري و اداري - كه اختلاط زن و مرد اجتنابناپذير است - وارد شود، و امروز اين نحوه اختلاط، ويرانگر است، و چهبسا به سستي بنيان خانوادهها منجرّ خواهد شد.
مرجع عاليقدر تشيّع حضرت آيتالله العظمي صافي گلپايگاني؛
سلام عليكم
قبل از هر چيز، اميدوارم خداوند متعال به شما طول عمر و صحّت و سلامت عنايت فرمايد. انشاءالله. حقير مدّتي پيش كه به حوزه آمدم و دروس خود را شروع كردم، تصمیم گرفتم با نیکان و علما، مجالست و معاشرت داشته باشم. لذا به شما که خيلي دوستتان دارم نامه نوشتم تا اولاً با دستخط مباركتان مرا نصحيت بفرمایيد. ثانیاً درباره آداب معاشرت در اجتماع و امرار معاش و اشتغال در کنار دروس حوزه، و ورزش توصيههایی بفرمایيد.
ارادتمند شما،
سیدمحمّد
22/10/1382
السّلام عليكم ورحمة الله
نامه مشحون به عواطف پاك و احساسات ديني تابناك، وا صل
شد. هديههاي عظيمه جليله را كه در عالم وجود، اجلّ و اكبر و اعظم الهدايا ميباشد (قرآن كريم و اسماء الله الحسني) با تقدير و تعظيم بيپايان، بر سر و ديده نهادم. اميد است خداوند متعال روح و باطن ما را با دعوت قرآن كريم، و حقايق و معارف عالي و الهي آن آشنا و ابواب بينش و فهم اسماء الحسني را بر روي ما بگشايد، و از بحار بيكران علومي كه در هر دو نفهته است، و اگر قطرهاي از آن، نصیب كسي شود، وجودش سرشار از معرفت و آگاهي ميگردد، به ما نيز عطا فرمايد.
انشاءالله تعالي زير سایه عنايات حضرت بقيّة الله الأعظم (ارواح العالمين له الفداء) به مقامات ارجمند علمي و عملي نايل گردید، و از تلامذه، و شاگردان، و متعلّمان خوب و موفّق اهلبيت(علیهم السلام) باشيد كه فرمودند:
«نَحْنُ الْعُلَمَاءُ وَشيعَتُنا الْ-مُتَعَلِّمُونَ»؛(1)
«ما (اهلبیت(علیهم السلام)) دانشمندانیم، و شیعه ما شاگردان ما هستند».
سؤال از آداب معاشرت كردهايد، بايد بدانيم كه اين باب وسيعي است كه در قرآن، و احاديث، راجع به آن، بهترين راهنماييها موجود است، كه اگر بخواهم به عنوان نمونه از آن
1) . فیض کاشانی، الوافي، ج1، ص13.
آيات يا رواياتي بنگارم، هرچه ميانديشم، اين تعاليم، همه نمونه است و همه ممتاز.
خودتان به قرآن مجيد، آياتي كه در زمينه اخلاق، و معاشرت با مردم، و دور و نزديك ميباشد، و به روايات، مخصوصاً نهج البلاغه، به خطبه همامیه، به وصيت امام(علیه السلام) به فرزند عزيزش امام مجتبي(علیه السلام)، و سایر خطبهها و نامهها و حکمتهاي آن، و به ادعيه، مثل صحيفه سجاديه، مانند دعای مكارم الاخلاق مراجعه كنيد، و در معاني و تعليمات و پيامهایي كه در آنها است تأمل نماييد؛ هرچه بخواهيد در آنها هست، و از آن هدايتها، بالاتر و جامعتر در هيچ جاي ديگر نخواهيم يافت.
اَلْحَمْدُ لِلّٰه الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللّٰهُ.(1)
فقط اين چند جمله از دعای مكارم الاخلاق را زينتبخش نامه مينمايم:
«اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَسَدِّدْنِی لِأَنْ اُعَارِضَ مَنْ غَشَّنِي بِالنُّصْحِ وَأَجْزِيَ مَنْ هَجَرَنِي بِالْبِرِّ، وَاُثِیبَ مَنْ حَرَمَنِي بِالْبَذْلِ، وَاُکَافِئَ مَنْ قَطَعَنِي بِالصِّلَةِ، وَاُخَالِفَ مَنِ
1) . «ستايش خدايى را كه ما را به اين راه هدايت نمود، و اگر خدا ما را راهنمایی نمیکرد، ما خود هدايت نمى يافتيم». اعراف، 43.
اغْتَابَنِي إِلَی حُسْنِ الذِّکْرِ».(1)«بارالها! بر محمد و خاندان او درود فرست و مرا به راه صواب تأیید کن تا با کسی که فریبم داده و به من خیانت نموده است با لطف و خیرخواهی مقابله نمایم».
مرا موفّق بدار تا عمل آنکس را که مرا ترک گفته و از من دوری جسته با خوبی و نیکوکاری تلافی نمایم. موفّقم بدار تا کسی که مرا محروم نموده، از بذل و بخشش برخوردار سازم، و عمل کسی را که از من بریده و قطع رحم نموده، با صله و پیوند تلافی نمایم. موفّقم بدار تا برخلاف روش آنکس که از من غیبت نموده و به بدی یادم کرده است، قدم بردارم و او را به خوبی و نیکی یاد کنم.
امّا راجع به اشتغال به كسب در كنار تحصيل و كسب علم، به نظر ميرسد اگر بتوانيد اگرچه با قناعت باشد، در اين فرصت كه داريد نيرو و استعداد خود را در تحصيل علم صرف كنيد، سزاوارتر است.
1) . صحیفه سجادیه، دعای مکارم الاخلاق.
راجع به ورزش هم انواع و اقسام دارد. بهطوركلي همان ورزشهایي را كه جنبه عمومي دارد، مثل راهپيمايي و غيره درحدّ نياز خوب است، ولی ورزش را، كار و شغل قراردادن، و براي مسابقات عمر را صرف آن نمودن، بهاي مناسبي براي عمر، و وقت انسان نيست.
انسان، بايد سعي و تلاش را براي كسب کمالات حقيقي، و ورزشهاي واقعي و فضايل ملكوتي قرار دهد، مخصوصاً شرف سيادت، و انتساب به اهلبيت(علیهم السلام) را كه به آن مشرّفيد، عزيز و گرامي بداريد. اميد است موفّق باشيد، و حقير را از دعا فراموش ننماييد.
والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته
محضر مرجع گرانقدر و پدر معنویام؛
باسلام و احترام
زنی هستم که جهت مشغولشدن به کار، با همسرم، دائماً جرّ و بحث میکنم؛ او میگوید لازم نیست سر کار بروی، و من میگویم چه اشکال دارد که یک زن سر کار برود. هیچ وقت این مسأله بین ما حل نشده است. البته مسأله فقهی که بدون اجازه او نمیتوانم بروم را میدانم، فقط میخواهیم بفهمیم آیا اسلام، واقعاً برای زن، کار بیرون در منزل را عیب دانسته است یا نه؟ منتظر جواب شما هستم.
دخترم، نامه شما را، این پدرِ گرم و سرد روزگار چشیده، مطالعه کرد. دعا میکنم که انشاءالله خداوند متعال، توفیق کسب بینش و معرفت صحیح را به شما عطا نماید، و در مراحل مختلف زندگی، موفّق و مؤیّد باشید، و کانون خانوادهتان هر روز صمیمیتر از پیش باشد. جهت پاسخ به سؤالی که کردهاید، چارهای نیست که مقدّمتاً عرض کنم:
يكي از مسائلي كه پيرامون آن بررسي بسيار شده، مسأله نقش زن در اجتماع بشري است. تا قبل از اسلام، موقعیت زن بهطور شايسته، شناختهشده نبود، و درباره او نظراتی اظهار ميشد كه تنها چيزي كه در آن، مورد توجّه نبود، شأن انساني و ارزنده زن بود.
پس از انقلاب عظيم اسلام، زن قدر و احترام خاصّ يافت، و پايگاه ارزندهاش در اجتماع معلوم شد؛ استقلالش، شخصيّتش، حقوقش، تكاليفش و مسئوليّتهايش، همه روشن گرديد.
متأسّفانه از اين انتقال زن از گذشتهاي كه قبل از اسلام داشت، به موقعيت و ارزشي كه از اسلام يافت، بعض مللي كه آزادي زن را از اسلام اقتباس كردند، بهطور صحيح استفاده ننمودند؛ و به اسم آزادي زن، او را مانند جنس مصرفي به بازار آوردند، و ننگينترين معاملات را روي آن انجام داده، و او را وادار کردند كه در مجامع رقص، و مغازهها و فروشگاهها و به نام سكرتر، حتّي در سازمان ملل و براي مقاصد سياسي، و هزار و يك مقصد پليد ديگر، خودفروشي كند كه شرح اين مفاسد و رسواييها و اهانتهايي كه در دنياي معاصر به اسم آزادي، به شرف و حيثيت و اعتبار زن ميشود، يك كتاب بزرگ ميگردد.
پس از اين مقدّمه كه غرض از ذكر آن اين بود كه با نظر
واقعبينانه بايد مسائل زن را بررسي كرد، و نقطهنظرهاي اسلام را كه از سوي خدا و خالق زن ميباشد بايد در نظر گرفت، و تبليغات مغرضان و نظرهاي آلوده به شهوات را كنار گذاشت، در جواب اين پرسش كه آیا براي یک زن شایسته است شغل بیرون از منزل داشته باشد، عرض ميكنم:
اگر فقط منافع، و سود مادّي و اقتصادي معيار باشد، كه همه چيز و همه شايستگي را از دريچه بازده اقتصادي آن ببينيم، هر كاري كه بازده مادّي آن بيشتر باشد، آن کار براي هر يك از مرد و زن، شايستهتر است، اگرچه هزاران خيانت و جنايت در آن باشد، و اگرچه شرف انسانيّت در آن پایمال شود.
امّا اگر معيارِ شايستگي، ضوابطي عاليتر از اين ضابطه باشد، و براي انسان، كرامتي در نظر گرفته شود، و زن را داراي آن ارزشهاي انساني بدانيم، و اجتماعي را كه بدون همكاري صميمانه زن و مرد، و رابطه همانندي:
هُنَّ لِبَاسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُم لِبَاسٌ لَهُنَّ؛(1) برپا نخواهد شد، در نظر بگيريم، بايد بگوييم زندگي انساني
1) . «آنها لباس شما هستند و شما لباس آنها (هر دو زينت هم و سبب حفظ يكديگريد)». بقره، 187.
بدون همكاري مرد و زن، سعادتمندانه و قابل اعتماد، و آرامبخش نخواهد بود.
سهم هر يك از اين دو در تحقّق هدفهاي مدني، و اجتماعي و ترقّي جامعه بسيار مهمّ است كه هر كدام نباشند و سهم خود را ايفا نكنند، جامعه نميتواند به سير خود ادامه دهد، بلكه به سوي انقراض و زوال خواهد رفت.
با قطع نظر از مسأله توالد و تناسل و بقای نوع، اگر زن و مرد بخواهند موضع خود را رها كنند، و مثلاً تمام كارها و مشاغل سبك و سنگين را براساس تساوي كامل توزيع نمايند، كه نقش خاصّ زن و مرد در اجتماع ظاهر نباشد، و شايستگيهايي كه هر يك از اين دو براي بعضی مشاغل دارند در نظر گرفته نشود، مسلّم چرخ اجتماع چنانكه بايد گردش نخواهد كرد، بلكه گرفتار ركود و توقّف خواهد شد.
به نظر اينجانب، شايستهترين كار براي نوع زن كه عاليترين مظاهر همكاري زن و مرد است، اين است كه زن به كارهاي داخل منزل و تربيت اولاد و خانهداري بپردازد، و مرد به كارهاي خارج، و در خارج از منزل انجام وظيفه نمايد؛ البته اين به آن معني نيست كه زن شغل مناسب ديگر را نبايد يا نميتواند عهدهدار شود يا اينكه بر زن، خانهداري واجب است، بلكه غرض
اين است كه مصلحت اجتماع بر اين است كه اصل در مشاغل زن، اين باشد، و تدبير امور داخل منزل در متن مشاغل زن، اصالت داشته باشد، و همه احترام شغل او و اعتبار و اصالت و ارزش آن را بشناسند، و تقدّس و افتخاري كه براي زن خانهدار است محفوظ باشد.
القرآن الكريم.
نهج البلاغه، الامام علي بن ابيطالب(علیه السلام)، تحقیق و شرح صبحی صالح، قم، دار الهجرة، 1414ق.
اقبال الاعمال، ابنطاووس، سیدعلی بن موسی (م.664ق.)، تهران، دار الکتب الاسلامیة، 1409ق.
بحار الانوار، مجلسي، محمد باقر (م.1111ق.)، بیروت، دار احیاء التراث العربي، 1403ق.
بصائر الدرجات في فضائل آل محمد(صلی الله دعلیه و آله و سلم)، صفار، محمد بن حسن (م.290ق.)، قم، کتابخانه مرعشی نجفي، 1404ق.
تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمد بن جریر (م.310ق.)، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1403ق.
تاریخ بغداد، خطیب بغدادي، احمد بن علی (م.463ق.)، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1417ق.
تمدن اسلام و عرب، لوبون، گوستاو (م.1931م.)، ترجمة سیدمحمدتقی فخر داعلی گیلانی، تهران، بنگاه مطبوعاتی علیاکبر علمی، 1334ش.
الجامع الصغیر فی احادیث البشیر النذیر، سیوطی، جلالالدین (م. 911ق.)، بیروت، دارالفکر، 1401ق.
الجامع الکبیر، سیوطی، جلالالدین (م. 911ق.).
خلاصة الاقوال في معرفة الرجال، علامه حلّي، حسن بن یوسف (م.726ق.)، قم، مؤسسة نشر الفقاهة، 1417ق.
سنن ابن ماجة، ابن ماجة القزوینی، محمد بن یزید (م. 273ق.)، بیروت، دارالفکر.
السنن الکبری، بیهقي، احمد بن حسین (م.458ق.)، بیروت، دار الفکر، 1416ق.
شرح نهج البلاغة، ابنابیالحدید، عزّ الدین (م.656ق.)، دار احیاء التراث العربی.
صحیح البخاري، بخاري، محمد بن اسماعیل (م.256ق.)، بیروت، دار الفکر، 1401ق.
صحیح مسلم، مسلم نیشابوري، مسلم بن حجاج (م.261ق.)، بیروت، دار الفکر.
الصحیفة السجّادیة، الامام علي بن الحسین‘، قم، دفتر نشر الهادي، 1376ش.
الطبقات الکبری، ابنسعد، محمد بن سعد (م.230ق.)، بیروت، دار صادر.
عمدة الطالب فی انساب آل أبی طالب، ابنعنبه حسینی، احمد بن علی (م.828ق.)، النجف الاشرف، المطبعة الحیدریة، 1380ق.
عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، صدوق، محمد بن علی (م.381ق.).
الکافي، کلینی، محمد بن یعقوب (م.329ق.)، تهران، دار الکتب الاسلامیة، 1363ش.
الکامل في التاریخ، ابناثیر جزري، علی بن محمد (م.630ق.)، بیروت، دار صادر، 1385ق.
الکشف و البیان في تفسیر القرآن (تفسیر ثعلبي)، ثعلبي، احمد بن محمد (م.427ق.)، بیروت، دار احیاء التراث العربي، 1422ق.
الکني و الالقاب، محدّث قمّي، عباس (م.1359ق.)، تهران، مکتبة الصدر.
مجمع البیان في تفسیر القرآن، طبرسی، فضل بن حسن (م.548ق.)، بیروت، مؤسسة الاعلمي، 1415ق.
مسند احمد بن حنبل، احمد بن حنبل (م.241ق.)، بیروت، دار صادر.
مصباح المتهجّد و سلاح المتعبّد، طوسی، محمد بن حسن (م.460ق.)، بیروت، مؤسسة فقه الشیعة، 1411ق.
معارج الوصول الی معرفة آل الرسول(صلی الله دعلیه و آله و سلم)، زرندي، محمد بن یوسف (م.750ق.).
المعجم الاوسط، طبرانی، سلیمان بن احمد (م.360ق.)، دار الحرمین، 1415ق.
المنتظم في تاریخ الامم و الملوک، ابنجوزي، عبدالرحمن بن علی (م.597ق.)، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1412ق.
نور البراهین، جزائري، سیدنعمت الله (م.1112ق.).
الوافي، فیض کاشانی، محسن بن مرتضی (م.1091ق.)، اصفهان، کتابخانه امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)، 1406ق.
وسائل الشیعة، حر عاملي، محمد بن حسن (م.1104ق.)، قم، مؤسسة آل البیت(علیهم السلام) لاحیاء التراث، 1414ق.
تصویر
^jpg.151
تصویر
^jpg.152
تصویر
^jpg.153
تصویر
^jpg.154
تصویر
^jpg.155
تصویر
^jpg.156
تصویر
^jpg.157
تصویر
^jpg.158
تصویر
^jpg.159
تصویر
^jpg.160