ghaemiyeh.com
سرشناسه : روحانی، سیدمحمدصادق، 1303 -
عنوان و نام پديدآور : خاتم پیامبران و امیرمومنان علیهماالسلام و مقام معصومین علیهمالسلام [کتاب]/ درکلام سیدمحمدصادق روحانی.
مشخصات نشر : قم: مهر امیرالمومنین (ع) ، 1391.
مشخصات ظاهری : 146 ص.
فروست : مجموعه پرسش و پاسخهای اعتقادی؛ 5.
شابک : 30000 ریال978-964-159-161-0 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
موضوع : محمد (ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11ق. -- سرگذشتنامه -- پرسشها و پاسخها
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- سرگذشتنامه -- پرسشها و پاسخها
موضوع : چهارده معصوم -- پرسشها و پاسخها
موضوع : اسلام -- پرسشها و پاسخها
رده بندی کنگره : BP36/ر84خ2 1391
رده بندی دیویی : 297/95
شماره کتابشناسی ملی : 2833301
خاتم پیامبران صلاللهعلیهوآلهوسلم و امیرمومنان علیهالسلام و مقام معصومین علیهمالسلام
درکلام سیدمحمدصادق روحانی
بسم الله الرحمن الرحيم الحَمدُللّه رَبِّ العالَمِين وَ صَلَّى اللّه عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرينَ وَاللَّعنُالدائِمِ عَلى أَعدائِهِم أَجمَعينَ أَبَدَ الآبِدينَ.
امروزه علوم در كنار رشد همه جانبه بشر به سوى تمدن و بالندگى فكرى، در حال تكامل هستند. اين مسأله، نه تنها مذهب را تحت الشعاع خويش قرار نداده بلكه موجب شده است تا نسل جوان، به دنبال روحيه كاوشگر و خداجوى خويش، بخواهند هر چه بيشتر بپرسند و در سايه رسيدن به پاسخ سؤالات دينى خود، روح جستجوگر خود را سيراب كنند.
در عصر كنونى، كتابهاى بسيارى در اين مسير نگاشته و به زيور طبع آراسته شده است، اما با توجه به اشتغالات فراوان، كمتر اتفاق مىافتد مراجع معظم تقليد، قلم به دست گرفته و به جزئىترين پرسشها و ابهامات پاسخ دهند؛ مسأله پسنديدهاى كه از امتيازات مجموعه مجلداتِ پاسخ به استفتائات اخلاقى و اعتقادى حضرت آيت اللّه العظمى روحانى (دامت بركاته) به شمار مىرود.
اخلاقى دريافتى را شخصاً بررسى و پاسخ دادهاند كه به تدريج در حال آمادهسازى و تدوين جهت چاپ به زبانهاى مختلف مىباشد. از اين مجموعه پرسش و پاسخها، تاكنون هفت جلد استفتائات شرعى به زبان فارسى و سه جلد استفتائات شرعى و اعتقادى به زبان عربى منتشر شده است؛ كه با توجه به كثرت استفتائات اعتقادى و اخلاقى، و تنوع موضوعى آنها، بر آن شديم تا ضمن دستهبندى پرسشها، جهت سهولت استفاده مخاطبين، به ويژه جوانان عزيز، آنها را در مجلدات جداگانهاى منتشر نماييم كه تاكنون چهار جلد آن تحت عناوين فضائل و مصائب حضرت زهرا عليها السلام، عاشورا و قيام امام حسين عليه السلام، راه سعادت و امام زمان عليه السلام از ولادت تا ظهور به چاپ رسيده است و كتاب حاضر، پنجمين جلد آن مىباشد.
نظر به اينكه سؤالات از سوى اقشار مختلف و با بيانهاى متفاوت، مطرح شده است، نياز به يكسانسازى و تغيير جملهبندى در آنها ديده مىشد كه اين مهم، در ويرايش مجموعه لحاظ شده است.
نكته قابل ذكر ديگر اينكه، از آنجا كه بسيارى از پرسش و پاسخها به زبان عربى بوده است، دفتر استفتائات با كسب اجازه از معظم له اقدام به ترجمه آنها به فارسى نموده و منابع آيات و روايات شريفه را نيز به متن اضافه كرده است.
دفتر استفتائات
حضرت آيت اللّه العظمى روحانى (دام ظلّه العالى)
س 1: عصمت چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
نوعى آگاهى (علم) است كه از گمراهى جلوگيرى مىكند و ما حقيقت اين علم را نمىتوانيم كامل بفهميم، ولى قرآن مجيد آن را گوشزد مىكند و مىفرمايد:
«وَ أَنْزَلَ اللهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُن تَعْلَمُ» (1)
. و خدا كتاب و حكمت بر تو نازل كرد و آنچه را نمىدانستى به تو آموخت؛ نساء: 113..
اين نازل كردن نوعى علم است. البته از آيات ديگر روشن مىشود كه اين آگاهى به صورت وحى و مكالمه نيز بوده است. همچنين از اين آيه چنين استنباط مىشود كه آنچه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده دو نوع علم است: يكى تعليم از طريق وحى و نزول روح الامين، و ديگرى تعليم به روش پنهان و الهام الهى بدون نزول فرشته وحى.از مجموع رواياتى كه در اين باره مطرح است چنين استفاده مىشود كه خداوند به پيامبرش علمى مىدهد كه با اسباب عادى قابل دستيابى نيست.
1) (1)
س 2: الف) آيا ترك اولى براى ائمه معصومين عليهم السلام امكان داشته است؟ ب) آيا عدم معصيت با توجه به عصمت كمال مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
الف) اين بزرگواران بر اساس عصمت هرگز دست به رفتارى نمىزنند كه ترك اولى بر آن صدق نمايد لذا با وجودى كه امكان داشته اما از ايشان صادر نشده است.
ب) مسلماً كمال است، زيرا عصمت موجب سلب اختيار نمىشود تا آن كه اختيارى، نباشد و قائل به جبر شويم.
س 3: آيا عصمت درجاتى دارد كه چهارده معصوم عليهم السلام در درجات عاليه واقع شده باشند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مسلماً مراتب و درجاتى دارد و پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام بالاترين درجات آن را دارا بودهاند.
س 4: ما در قرآن داريم كه خداوند در پاسخ به درخواست حضرت ابراهيم عليه السلام در مورد ذريهاش مىفرمايد: «عهد من به ظالمان نمىرسد»(1)
سوره بقرة، آيه 124: وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهيٖمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِإِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتيٖ قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظّالِميٖن.
و هيچ امتياز خاصى براى اصل و نسب فرزندانش قائل نيست و اين از1) (1)
آموزشهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده كه قوم و قبيله و اجداد موجب برترى يا خاصيتى نمىباشد.
حال چگونه است كه در مذهب ما، امامانى به دليل اين كه فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله هستند، حتى قبل از سن تكليف سكاندار هدايت امت اسلامى شدهاند؟ (مانند آنچه در آئين بودائى نيز هست) و در كودكى، داراى ولايت و بالاترين درجه اختيار بر جان و مال و ناموس مسلمين گرديدهاند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
امامت ائمه اطهار عليهم السلام مانند نبوت حضرت عيسى عليه السلام است كه همان گونه كه حضرت عيسى در اول تولد حرف زد، آنها هم چنين بودند و مانند ايشان كه از همان وقت مستعد براى نبوت بود آنها هم مستعد براى امامت بودند و خلقتشان با خلقت مردم عادى فرق داشت؛ در روايات است كه خلقتشان قبل از خلقت آدم عليه السلام بوده است؛(1)
إرشاد القلوب، ج 2، 415: عن رسول الله صلى الله عليه و آله: «خَلَقَنِيَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ أَهْلَ بَيْتِي مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ بِسَبْعَةِ آلَافِ عَام»
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند تبارك و تعالى من و اهل بيت من را هفت هزار سال قبل از آفرينش آدم خلق فرمود....
تفصيل را به كتب مراجعه كنيد.س 5: كدام يك از آيات كلام الله مجيد بر عصمت ائمه اثنى عشريه صراحت يا دلالت دارد؟
1) (1)
ج: باسمه جلت اسمائه
آيه تطهير در سوره احزاب(1)
. سوره احزاب، آيه 33: إِنَّما يُريٖدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْتَطْهيٖرا: خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد..
دال بر عصمت ائمه عليهم السلام است، اما اسماء ايشان به عللى در قرآن ذكر نشده است؛ يكى از اين علل آن است كه مخالفين درطول زمان به هر نحوى بود قرآن را تحريف و آن را از سنديت ساقط مىكردند، و لكن روايات متواتره از روات شيعه و سنى متضمن اسماء آنها است.(2)س 6: اگر پيامبر صلى الله عليه و آله تمام احكام اسلامى را در زمان حياتشان بيان ننمودهاند كه رسالتشان ناقص است و اين بر خلاف عقيده شيعه است. اگر يبيان نمودهاند و احكام كامل به مسلمين رسيده است چه نيازى به وجود امام است كه از طرف خدا احكام را به مردم بگويد؟
به بيان ديگر، مگر امامان عليهم السلام همان سخنان رسول خدا صلى الله عليه و آله را بيان نمىكنند، پس چرا بايد امامان هم باشند؟ اگر هم سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله را نمىگويند و نظر شخصى خود را مىگويند كه اين هم صحيح نيست.
جواب حضرتعالى راهگشاست.
ج: باسمه جلت اسمائه
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تمام احكام اسلامى را آوردهاند و در قرآن آمده است: «لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ»(1)
هيچتر و خشكى نيست مگر اينكه در كتابى روشن [ثبت] است؛ انعام: 59..
.ولى فهم خصوصيات احكام بدون بيان ائمه طاهرين عليهم السلام ممكن نيست چراكه فهم كامل قرآن براى غير ائمه ميسر نمىباشد، به همين دليل مىبينيم كه رؤساى مذهب غير اثنى عشرى مانند ابوحنيفه و سايرين كه بيان احكام مىنمودند، شاگرد امام صادق عليه السلام يا شاگرد شاگرد آن حضرت بودند.
خود عُمر در مواردى كه احكام را نمىدانست به امام على عليه السلام مراجعه مىكرد و حداقل در صد مورد گفته است: «لولا على لهلك عمر»(2)قطع نظر از بيان حكم، ائمه عليهم السلام حافظ احكام نيز مىباشند. در حال حاضر، علماء به واسطه روايات، احكام را بيان مىنمايند و بدون آنها بيان احكام ممكن نيست. اين مختصرى از فوائد وجود امام است؛ تفصيل را از كتب ديگر استفاده كنيد.
س 7: بعضى افراد در كتابهايشان نوشتهاند كه: «شيعيان، ائمه اطهار عليهم السلام
را وسيلهاى براى برآوردن حاجات دنيوى قرار مىدهند با اينكه ايشان براى هدايت بشر آمدهاند نه اينكه مسائل دنيوى مردم را حل نمايند، چون مسايل دنيوى تابع وسائل طبيعى است و از همين باب است كه بعضىها وقتى به مزارات (زيارتگاهها) و حرمها مشرف مىشوند از قبور ائمه اطهار عليهم السلام حاجات دنيوى طلب مىكنند كه اين كار درست نيست و بدعت مىباشد، زيرا ائمه عليهم السلام فقط واسطه امور معنوى مىباشند و ارتباطى به امور تكوينى ندارند».
آيا ائمه اطهار عليهم السلام در حال حيات و بعد از حيات، تنها وسايل و بركات الهى در امور معنوى مىباشند و يا اينكه در امور دنيوى و تكوينى هم مىشود از آنها كمك خواست و آنها را وسيله قرار داد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قطع نظر از دارا بودن ولايت تكوينى براى امام كه عبارت است از تصرف در عالم، ايجاداً و اعداماً، عالم طبيعت نيز مُنقاد آن بزرگواران است، البته نه به نحو استقلال، بلكه در طول قدرت خداوند تعالى و اختيار او. خداوند مىفرمايد: در طلب حاجات «وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ»(1)
. مائده: 35..
يعنى واسطه قرار دهيد نزد پروردگار و آن واسطه اهل بيت عليهم السلام مىباشند و خداوند به واسطه آنها حاجات شما را برآورده مىنمايد. به همين دليل - مثلاً - در وقت كم آبى مىفرمايند: خدا را به حق امام زمان قسم بدهيد، به واسطه آن بزرگوار باران رحمت الهى بر شما نازل مىگردد.1) (1)
س 8: آيا دوازده امام فقط بر انسانها حجت هستند يا بر جنيان هم حجت هستند؟ بر فرشتگان چطور؟
ج: باسمه جلت اسمائه
پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم از طرف خدا براى جميع خلائق مبعوث شد وآيات كريمه قرآن - اعم از سوره جن و غير آن - و روايات متواتره دال بر آن است و ائمه عليهم السلام به مقتضى «حجة من قِبَل اللّه على جميع من كان الرسول نبياً له» حجت بر جميع مخلوقات هستند.
س 9: يكى از استدلالهاى متكلّمين بزرگوار اماميه بر عصمت امام عليه السلام اين است كه يكى از شؤون امامت، رياست دنيويه است و از فرائض اين منصب، گرفتن حق مظلوم از ظالم مىباشد و اين فريضه امكانپذير نيست مگر با عصمت.
در مقابل، متكلّمين عامه گفتهاند كه اين امر با داشتن ملكه عدالت ممكن مىباشد و عصمت براى احقاق حق مظلوم از ظالم لازم نيست.
نظر حضرتعالى نسبت به اين امر چيست؟ با قطع نظر از ساير شؤون امامت و ساير ادله عصمت، آيا براى احراز رياست دنيويه داشتن ملكه عصمت شرط است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
آنچه گفته شده است در مقام استدلال مربوط به رياست
دنيويه نيست، مربوط به امامت است، و امامت به نصّ آيه كريمه بالاتر از منصب نبوت است؛ اما براى رياست دنيويه، عصمت شرط نيست.
س 10: آيا امامت جزء اصول دين است يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر منظور شناخت مذهب حقيقى است، آرى امامت از اصول دين است و اگر منظور داشتن عنوان مسلمان است، گفتن شهادتين به تنهايى شرط حرمت و محفوظ بودن جان و مال و ناموس يك مسلمان محسوب مىشود و در اين صورت امامت جزء اصول دين به حساب نمىآيد.
س 11: يكى از همكلاسىهايمان كه اسماعيلى مذهب است به من گفت: اگر به كتابهاى دوازده امامىها مراجعه كنيد خواهيد ديد كه امام جعفر صادق عليه السلام آشكارا و در برابر عده زيادى از پيروانش اعلام كرد كه فرزند بزرگش اسماعيل پس از او امام است.
هنگامى كه خليفه عباسى وقت اين را شنيد، به دنبال امام جعفر صادق عليه السلام فرستاد و او را تهديد كرد كه يا مرا به عنوان امام بعد از خودت قرار مىدهى و يا وصىّ تو، امام اسماعيل كشته خواهد شد؛ آنچه نزد شما و ما معلوم است تعيين امام با خواست خداست نه بشر.
پس از مدت زمان كوتاهى خبر فوت امام اسماعيل، آنهم در زمان
حيات پدرش امام جعفر صادق عليه السلام پخش شد. هنگامى كه امام موسى بن جعفر به مكانى كه جسد امام اسماعيل بود رفت، فرياد كنان بيرون آمد و گفت: پدر! برادرم زنده است و چشمانش را باز كرد. امام جعفر صادق عليه السلام به او گفت: «اكظم يا موسى» (فرو خور حالت را)، و همين سبب شد تا لقب كاظم بر او ماند.
از همان زمان امام اسماعيل پنهان و دوره غيبت او آغاز شد و برادر كوچكترش موسى امام و ساتر و حافظ برادرش اسماعيل گرديد تا از اين طريق، در برابر چشمها و جاسوسان خليفه عباسى قرار گرفته و حافظ امام كه مستور حقيقى است باشد، يعنى همان كسى كه با نص صريح امام پيش از خودش، امامت به او انتقال يافته بود.
آنچه كه اشكال را عميقتر مىكند اين است كه چگونه ممكن است امام جعفر صادق عليه السلام امامى را كه خدا اراده كرده تعيين كند و در همان حال خدا هم مىداند اين امام در زمان حيات پدرش امام جعفر عليه السلام فوت مىكند.
اگر اين چنين مطلبى را اعلام كنيم ديگران (غير شيعه) خواهند گفت كه انتخاب امام از اختيارات بشرى بوده و به انتخاب خدا نيست. تمامى اينها تأكيد بر اين دارند كه امام جعفر صادق عليه السلام هنگامى كه اسماعيل را تعيين مىكرد خطا نكرده بلكه خدا به او وحى كرده و شخصى را كه به عنوان امام تعيين مىكند در زمان حيات خودش خواهد مرد. پاسخ سخن ايشان چه خواهد بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
آنچه همكلاسى اسماعيلى مذهب شما گفته، بيشتر نوعى تزوير است و اينگونه تزويرها از سوى برخى فرقهها براى اصلاح ظاهرى راه باطل خود، صورت گرفته است؛ و اما پاسخ:
اول: كجاست آن روايتهايى كه از آن سخن مىگويند و كتابهايى كه از آن نقل مىكنند و خيال مىكنند در كتابهاى ماست؟ آدرس سندهاى اين نقل را بدهند تا ما هم ببينيم.
(چون چنين چيزى در كتب ما نيست)
دوم: در حديثى آمده كه: «امامان (شما) بعد از من دوازده نفر هستند» و اين حديث، بطور گسترده در بين عام و خاص نقل شده است.(1)
صحيح بخارى، كتاب احكام؛ صحيح مسلم، كتاب امارت، باب تبعيت مردم از قريش، صحيح ترمذى، ج 2، ص 35، امالى شيخ صدوق، ص 111 و....
اگر آنگونه است كه شما مىگوييد، پس بگوييد چه كسانى اماماند؟ اين همكلاسى شما بايد تعداد امامان را بگويد و توضيح دهد چرا امامان نزد اسماعيليه - كه عقيده دارند امامت در نسل اسماعيل ادامه پيدا كرده - به صدها تن رسيده است؟
سوم: نام امامان دوازدهگانه در لوح جابر موجود است. جابر اين لوح را كه در موقع تولد امام حسن عليه السلام به حضرت زهرا عليها السلام اهدا شده ديده است و تعدادشان هم، نه تغيير خواهد كرد و
1) (1)
نه كم و زياد خواهد شد [و در اين لوح نامى از اسماعيل نيست.](1)
رك: كمال الدين و تمام النعمة، ج 1، ص 308..
چهارم: اين نقلى كه داشتيد - چنانكه گفتيد - ايراد وارد كردن بر امام صادق عليه السلام است، زيرا ممكن نيست كسى به خاطر برخى شرايط معين، با انتخاب اضطرارى امام شود، آن چنانكه اسماعيليه درباره امام كاظم عليه السلام مىگويند. در صورتى كه به ناچار از سوى خداوند متعال است كه امكان تكوينى تعيين امام فراهم مىشود و بنابر همين استدلال، كسى كه بدون آماده شدن از سوى خداوند ادعاى امامت كرده است - مانند جعفر كذّاب - رسوا مىگردد.آيا امام موسى بن جعفر عليه السلام در امامتش شكست خورد؟ چه دليلى بر اين شكست دارند؟ از خداوند متعال خواستارم تا همكلاسى شما را هدايت نمايد و شما را هم بر قول حق و درست برقرار و پايدار بدارد.(2)
س 12: در ميان شيعيان معمول است كه همواره نام ائمه معصومين عليهم السلام را بر زبان جارى كرده و آنها را صدا مىزنند، مثلاً مىگويند: «ياعلى» و عقيده دارند كه ايشان در سختىها به آنان كمك مىكنند. آيا حضرت على عليه السلام صداى ما را مىشنود؟ و مىداند كجا و چه زمانى او را صدا
زدهايم؟ آيا اجابت نداى ما توسط آن حضرت، به واسطه قدرتى است كه خدا به او اعطا كرده است؟ يا ايشان از خداوند، درخواست مىكند تا دعاى ما را اجابت كند و خدا براى تكريم ايشان نياز ما را برآورده مىسازد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
معصوم عليه السلام با اذن خدا بر همه عالم سلطه دارد، به نحوى كه زمام گردش امور عالم به دست اوست. معصوم عليه السلام حاكميت كامل بر تمام امور دارد و مىتواند هرگونه كه بخواهد تصرف كند، ايجاد نمايد و يا از بين ببرد.
دنياى طبيعت تحت سلطه اوست، البته نه به طور مستقل، بلكه در طول قدرت الهى و سلطه خداوندى؛ به اين معنا كه خداوند متعال او را توانا كرده و به او حاكميت داده است، درست همان طور كه ما مسلّط بر اعمال ارادى خودمان هستيم، و اگر خداوند به او افاضه نكند و قدرت را از او بگيرد، اين توان و سلطه از بين خواهد رفت.
س 13: آيا اين عقيده صحيح است: «ما براى رسيدن به خدا نيازى به توسل به اهل بيت عليهم السلام نداريم، زيرا خداوند از رگ گردن به ما نزديكتر است»(1)
اشاره به آيه: «نحن اقرب اليه من حبل الوريد» ما از رگ گردنش به او نزديكتريم؛ ق: 16..
؟1) (1)
ج: باسمه جلت اسمائه
اين عقيده با آيات و روايات فراوانى كه مىگويد در اظهار نياز و درخواست، اهل بيت عليهم السلام را وسيله و شفيع خود به سوى خدا قرار دهيد، منافات دارد.(1)
يكى از آن آيات، آيه شريفه: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ: اى كسانى كه ايمان آورديد، نسبت به خدا تقوا پيشه كنيد و وسيلهاى براى تقرّب به او پيشه كنيد. سوره مائده، آيه 35» است. در مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص 75 آمده كه امير المؤمنين در تفسير اين آيه شريفه مىفرمايد: «من آن وسيله هستم». يا در تفسير على بن ابراهيم قمى، ج 1، ص 168 آمده است كه آن وسيله، امام است. هم چنين در دعاى شريف توسل كه محمد بن بابويه از ائمه عليهم السلام روايت مىكند، درخواست شفاعت از ائمه به كرّات مطرح شده است..
س 14: شيعيان نيز مانند مسيحيان قائل به تثليث (سه گانه پرستى) كه همان «يا الله، يا محمد، يا على» است مىباشند، و به جاى يارى جستن از خدا قائل به عقيدهاى هستند كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و آل محمد به آن قائل نبودند و كمك جستن از غير خدا را تجويز نكردهاند. شيعيان اين آيات را فراموش كردهاند كه: «ألَيْسَ اللهُ بِكَاف عَبْدَهُ»(2)؛ «وَكَفَى بِاللهِ وَكِيلاً»(3)تفسير شما چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شيعيان معتقد به ولايت تكوينى معصومين عليهم السلام هستند و منظور از اين ولايت، قدرت تصرف در جهان، نه به طور مستقل
بلكه در طول قدرت و سلطه الهى است.
به اين معنا كه خداوند به ايشان توانايى داده است، همچنان كه ما در اعمال خودمان اختيار داريم و اگر خداوند اين قدرت را بگيرد و يا فيضش را قطع كند، اين قدرت تكوينى از بين مىرود.
با اين توضيح تفاوت عقيده شيعيان با مسيحيان روشن مىشود چرا كه آنان معتقدند خدا، سومين عضو خدايان سهگانه يعنى عيسى، روح القدس و الله مىباشد.
س 15: برخى مىگويند كه گفتن «يا الله» بهتر از گفتن «يا على» است، پس براى چه كلام بهتر را رها كنيم؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ما از سوى خدا موظف شدهايم تا براى رسيدن به او، از «وسيله» استفاده كنيم چرا كه خداوند مىفرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ»(1)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا پروا كنيد و به او توسل و تقرّب جوييد؛ مائده: 35..
بنابر اين گفتن: «يا رسول الله، يا على و يا زهرا عليهم السلام» و مانند آن اشكالى ندارد؛ زيرا انجام امر خداوند است.
همچنين اگر فقط بگوييم «يا الله» و قبل يا بعد از آن، اين ذكر را با عبارتى مثل صلوات بر محمد و آل محمد وسيله توجه به
1) (1)
سوى خدا قرار دهيم، نيز ترجيح دارد و متون اسلامى نيز به آن اشاره كردهاند. ولى اگر چنين نباشد، به اين صورت كه گوينده «يا الله» تصور كند كه به وسيله و واسطه بين خود و خداى خود نيازى ندارد، اشتباه است و نوعى تخلف از امر الهى مبنى بر به كارگيرى وسيلهاى جهت رسيدن به او، محسوب مىشود.
س 16: اعمال آدميان چگونه بر ائمه عليهم السلام عرضه مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در چندين روايت آمده است(1)
. إِنَّ الْإِمَامَ مُؤَيَّدٌ بِرُوحِ الْقُدُسِ وَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ عَمُودٌ مِنْ نُورٍ يَرَى فِيهِ أَعْمَالَ الْعِبَادِ و...: امام بروح القدس مؤيد و منصور است و ميان او و خدا عمودى از نور است كه در آن عمود است اعمال بندگان و...
عيون اخبارالرضا عليه السلام، ج 1، ص 213 و نيز رك: بصائر الدرجات، ص 434؛ كشف الغمة، ج 2، ص 291 و....
كه اعمال آدميان به صورت ستونى از نور كه در برابر معصومين عليهم السلام برافراشته مىگردد، عرضه مىشود و آنها از (ستون نور) تمامى كارهاى آدميان را نگاه مىكنند.(2)1) (1)
2) (2) اگر به صد سال گذشته برگرديم بلكه پنجاه سال و شخصى به ما مىگفت چيزى اختراع شده كه صفحه اى دايرهاى و نازك از جنس پلاستيك و صفحه نازك نقرهاى است و اين امكان را دارد تا كل مطالب يك كتاب قطور و بلكه صدها كتاب را در آن جاى دهيم، باور نمىكرديم ولى امروزه مىبينيم در وسائل كوچكى مثل سى دى، فلاش، هارد، ميكروفيلم و ديگر امكانات تكنولوژى پيشرفته كامپيوترى چه اطلاعات گسترده و متنوعى در حجمهاى كوچك اندوخته مىگردد. در جهان معنويت و براى مبدا لايزال هستى - كه خداوند است و «قادر على كل شىء» است - اين كارها چيزى نيست؛ پس اگر گفته مىشود ستونى از نور، نبايد تعجب كرد و بلكه مى توان گفت اين يك تشبيه و براى تقريب به ذهن است وگرنه اصل كار بالاتر از اين حرفهاست و ما نمىدانيم چطور است..
س 17: آيا ولايت تكوينى اهل بيت عليهم السلام از مقامهاى ذاتى معصومين عليهم السلام بوده و يا از مقامات عَرَضى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر منظور از ولايت تكوينى مقامى است ذاتى كه معصومين عليهم السلام به طور مستقل يافته و در خودشان دارند، قطعا غلط و باطل است، اما اگر منظور اين باشد كه اين مقام به اقتضاى خلقتشان كه از نور بوده، ذاتى ايشان شده است، درست است و اشكالى بر آن مترتب نيست.
س 18: آيا روايتى داريم كه نشان دهد يكى از امامان معصوم عليهم السلام، مردهاى را زنده كرده باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
رواياتى كه صدور برخى اقدامات از معصومين عليهم السلام به اقتضاى ولايت تكوينىشان را نشان مىدهد، بيش از حد شمارش است.
زنده كردن مردگان، يكى از آنها است و بلكه مهمتر از آن نيز از ايشان صادر شده است؛ به عنوان نمونه امام رضا عليه السلام تنها با اشاره به تصوير شير، آن را تبديل به شير درنده واقعى نمود.(1)
نقل شده كه تصوير چند شير بر روى پرده معركهگيرى جادوگرى بود كه از طرف خليفه وقت (و غاصب مقام خلافت از اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام) مىخواست به حضرت بىحرمتى كند تا آن جناب از چشم مردم بيفتد. با اشاره حضرت رضا عليه السلام آن تصاوير به اذن الهى زنده شدند، به آن جادوگر يورش برده و او را دريده و جلوى چشمان حاضران خوردند و به جاى خود بازگشتند. از چند امام ديگر نيز كرامات مشابه نقل شده است. جهت اطلاع بيشتر به كتاب القطره يا ترجمه آن رجوع كنيد..
1) (1)
س 19: معناى ولايت تكوينى اهل بيت عليهم السلام كه شيعيان به آن معتقدند چيست؟ و آيا شامل تفويض هم مىشود (يعنى خدا به آنها واگذار كرده)؟
آيا ولايت تكوينى، ملازم معصوم عليه السلام است، درست همانگونه كه ما كارهاى عادى خود را انجام مىدهيم؟ يا در وضعيتهاى خاصى بر معصوم عليه السلام عرضه مىگردد؟ حكم كسى كه منكر اين ولايت باشد چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ولايت تكوينى به معناى واگذارى امور جهان به دست معصومين عليهم السلام است تا همان گونه كه مىخواهند، با اذن پروردگار و به صورت ايجاد و يا نابودى، در آنها دخل و تصرف كنند و اين مصداق تفويض نيست، گرچه از همان منشأ سرچشمه گرفته است. زيرا تفويض، فعل خداوند است ولى اين ولايت همواره معصوم را همراهى مىكند و به اقتضاى ذات نورانى ايشان چنين شده است. انكار اين ولايت در حكم انكار ديگر مقامهاى اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه و آله است.
س 20: آيا ائمه معصوم عليهم السلام ولايت تكوينى دارند؟ و آيا به اذن خدا علم غيب هم دارند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خداوند متعال از زبان حضرت عيسى عليه السلام چنين مىگويد: «أَنِّى أَخْلُقُ لَكُم مِّنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللهِ وَ أُبْرِئُ الاَْكْمَهَ وَ الاَْبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللهِ وَ أُنَبِّئُكُم بِمَا تَأْكُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فِى بُيُوتِكُمْ»(1)
من از گل براى شما چيزى به شكل پرنده مىسازم، آنگاه در آن مىدمم پس به اذن خدا پرندهاى مىشود و به اذن خدا نابيناى مادرزاد و پيس را بهبود مىبخشم و مردگان را زنده مىكنم، و شما را از آنچه مىخوريد و در خانههايتان ذخيره مىكنيد خبر مىدهم؛ آل عمران: 49..
.در صورتى كه با اين آيه ولايت تكوينى و علم غيب براى حضرت عيسى ثابت شود، اثباتش براى محمد صلى الله عليه و آله و خاندان او حتمى است، چرا كه فضيلت ايشان بر تمامى پيامبران پيشين در جاى خودش ثابت شده و ممكن نيست كسى كه رتبهاش كمتر است چيزى را دارا باشد كه فرد داراى رتبه بالاتر آن را نداشته باشد.
س 21: امام معصوم عليه السلام چه موقعى از ولايت تكوينى استفاده مىكند؟ در روايتى نقل شده كه جابر بن يزيد كه نيازمند شده بود نزد امام باقر عليه السلام شكوه نمود و درخواست كمك كرد. امام باقر عليه السلام چنين فرمود: «اى جابر، ما فعلا درهمى پول نداريم. سپس كميت شاعر آمد و قصيدهاى
1) (1)
سرود، حضرت براى تقدير از او فرمود: اى غلام، از آن اتاق مبلغى بياور و به كميت بده و او همينطور آورد و پرداخت مىكرد تا به سى هزار درهم رسيد». جابر مىگويد: «من با خود گفتم: به من گفت درهمى ندارم ولى دستور داد سى هزار درهم به كميت دادند؟!»
امام عليه السلام فرمود: «اى جابر، بلند شو و برو داخل اتاق، من نيز برخاستم و به درون آن اتاق رفتم اما چيزى نيافتم و بيرون آمدم. امام عليه السلام به من فرمود:
«اى جابر، آنچه از شما پنهان مىكنيم بيشتر از چيزى است كه آن را براى شما آشكار مىسازيم». سپس دستم را گرفت، دوباره به درون اتاق برد و با پايش به زمين زد. ناگهان چيزى شبيه گردن شتر بيرون آمد كه از طلا بود. به من فرمود: «اى جابر، به اين نگاه كن ولى به كسى چيزى نگو، مگر كسانى كه از بين دوستانِ مورد اعتماد تو هستند و ظرفيت دارند. خداوند متعال ما را توانا كرده تا آن چه را كه بخواهيم انجام دهيم و اگر بخواهيم افسار زمين را به دست گرفته و به تمامى به كنترل خود در مىآوريم.»(1)
. بحار الانوار، ج 46، ص 240..
چرا امام عليه السلام ولايت تكوينى خود را براى كميت به كار گرفت ولى براى جابر بن يزيد چنين نكرد؟ج: باسمه جلت اسمائه
اين كه معصومين عليهم السلام ولايت تكوينى داشتهاند، اثبات شده است و ايرادى بر آن نيست، ولى بناى ايشان در هر زمانى عمل به ظاهر و انجام امور از راه طبيعى خود است مگر در موارد ويژه
1) (1)
كه لازم ببينند و ولايت تكوينىشان را به كار گيرند.
درباره وضعيت جابر بن يزيد جُعفى بايد گفت كه او يكى از دارندگان معارف و اسرار معصومين عليهم السلام بود ولى كميت در حد او نبود؛ براى همين مىبينيم امام عليه السلام با اولى به گونهاى برخورد كرد كه عارف به اسرارشان است. چنانكه در آغاز مىگويد چيزى نيست و از نظر ظاهر توانايى كمك به تو را نداريم اما بعد قدرت تكوينى خارقالعاده خود را به او نشان مىدهد. اين در حالى است كه امام باقر عليه السلام چيزى از آن نهان را به كميت نشان نمىدهد. و به پرداخت درهم اكتفا مىكند.
س 22: برخى از مخالفين شيعه مىگويند: دلايل فراوانى از قرآن كريم، سنت نبوى و اجماع مسلمانان وجود دارد مبنى بر اين كه ولايت تكوينى و تشريعى منحصراً در اختيار خداست و كسى از مخلوقاتش با او در اين ولايت شريك نيست. از مطالعه كتابهاى دانشمندان و انديشمندان مسلمان در اين باره خواهيم ديد كه اختصاص ولايت به خداوند، اثبات شده است و ممكن نيست آن را به ديگرى نسبت دهيم. از بررسى آيات قرآنى و روايات رسول خدا صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام چنين به دست مىآيد كه:
آنچه گفته شده و گفته مىشود كه معجزه پيامبران، فعل خودشان و ساخته دست خودشان است بر خلاف معنى خلق - كه همان ايجاد و اختراع است كه پيشتر گفتيم - مىباشد زيرا اين موضوع، خارج از حد و قدرت بشرى است درحالىكه انبياء و اولياء نيز بشرى حادث و بندگانى مصنوع پروردگارند، نه خلق مىتوانند كرد و نه رزق مىتوانند داد.
ولايت تكوينى منحصر در خداوند متعال است چرا كه مقصود از ولايت، تصرف در عالم ملكوت و جهان، آفرينش، ايجاد و احياء (به وجود آوردن و زندگى بخشيدن) است كه اختصاص به خداوند سبحان دارد و كسى نمىتواند در حوزه سلطنت و ملكاش شريك او گردد. نظر حضرت عالى نسبت به اين كلام چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اول: اين نظر زمانى درست است كه بگوييم ولايت تكوينى، فقط آفريدن و ايجاد، يعنى همان اختراع است كه به خداوند سبحان اختصاص دارد در حالى كه ولايت تكوينى تنها اين نيست.
دوم: كسى كه معتقد به وجود ولايت تكوينى براى معصومين عليهم السلام است قائل به اين نيز هست كه اين ولايت نشأت گرفته از ولايت الله بوده و خداوند تعالى است كه چنين قدرتى را به ايشان داده است. چنين كسى معتقد به وجود اين ولايت مستقل از بارى تعالى نيست تا اين كه در برابر آن، انحصار اين ولايت براى الله اعلام شود.
به عبارت ديگر مدعى چنين نظريهاى، بين ولايت تكوينى
مستقل و ولايت تكوينىِ افاضه شده از جانب خداى تعالى، خلط كرده است. واضح است كه اولى مختص واجب الوجود متعال است و دومى مختص ممكن الوجود. آنكه ولايت تكوينى را براى معصومين عليهم السلام به اثبات رسانده، معناى دوم را مدّ نظر قرار داده است و هر كسى كه ولايت تكوينى را براى الله در نظر گرفته، منظورش معناى اول است ولى، صاحب اين نظر بين دو ولايت خلط كرده است.
س 23: آيا معصوم عليهم السلام مىتواند در يك زمان، البته با اذن پروردگار، در بيشتر از يك مكان باشد؟ آيا داشتن چنين عقيدهاى غلو به حساب نمىآيد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر منظور شما از حضور در چند مكان يا چند زمان با جسم مادى باشد كه ممتنع و عقلاً غير ممكن مىباشد، زيرا قوانين حاكم بر طبيعت، مانع از وقوع چنين حالتى، يعنى حضور يك جسم در يك زمان در چند مكان، است؛ اما اگر منظور حضور با جسم مثالى و يا نورى باشد، بلى، ممكن است و بلكه واقع هم شده است.
س 24: آيا تمامى احكام توسط ائمه اطهار عليهم السلام بيان شده است يا نه؟ نظر حضرتعالى در اين باره چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خداوند متعال مىفرمايد: «الْيَوْم َأَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى»(1)
. امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم؛ مائده: 3..
از اين آيه و مانند آن(2)چنين استفاده مىشود كه هر ضابطه و حكم شرعى كه بنا بوده ابلاغ شود، در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ گرديده و تمامى آن به وفور ثبت و ضبط شده است.اما بيان برخى احكام، بنا به علل و موانعى به تأخير افتاد كه تمامى آنها نزد امام هر زمانى محفوظ است. به همين دليل در برخى متون آمده است هنگامى كه حضرت حجت (عج) ظهور مىكند، تمامى احكام نازل شده بر پيامبر صلى الله عليه و آله را تبيين مىكند تا جايى كه مردم گمان مىكنند او با دين جديدى پاى به عرصه گذارده است.(3)
س 25: آيا تشريع و تجويز زيارت نامهها، دعاها و آداب و سننى مثل اعياد اسلامى از نمونههاى ولايت تشريعى امامان معصوم عليهم السلام است؟
1) (1)
2) (2) «ما آتكم الرّسول فخذوه و ما نهاكم عنهُ فانتهوا» آنچه رسول بر شما آورد محكم بگيريد و قبول كنيد و از هر چيز شما را نهى كرد دست برداريد؛ حشر: 7..
3) (3) الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج 2، ص 384: عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: إِذَا قَامَ الْقَائِمُ عليه السلام جَاءَ بِأَمْرٍ جَدِيدٍ كَمَا دَعَا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله فِي بُدُوِّ الْإِسْلَامِ إِلَى أَمْرٍ جَدِيد: ابو خديجة از امام صادق عليه السلام روايت كند كه فرمود: چون حضرت قائم عليه السلام، قيام كند امر تازهاى بياورد چنانچه رسول خدا صلى الله عليه و آله در ابتداى اسلام به امر تازهاى مردم را دعوت فرمود..
ج: باسمه جلت اسمائه
تشريع كننده اصلى خداست و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم رسولى از جانب خدا براى مردم بود و خدا آنچه را كه به عنوان دين براى مردم تشريع كرده به پيامبرش وحى نمود. امامان عليهم السلام نيز تمامى احكام شرعى را از او آموختند و سپس به ترتيب لازم براى مردمان تبيين كردند.
س 26: آيا ولايت تشريعى معصومين عليهم السلام مطلق است يا محدود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر منظور از مطلق، تصرف مستقل بدون اذن الهى است، خير؛ اما اگر منظور تدبير امور به تناسب وضعيت و مقتضيات و در تمامى جهات شرعى و نيز مسائل ضرورى زندگى باشد، درست و قطعى بوده و لازمه سرپرستى آنان بر دين است.
س 27: آيا تفويض دو ولايت تشريعى و تكوينى از سوى خداوند متعال به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام بالاصالة قطعى است از آن رو كه آنان، خلفاى خداوند بر زميناند؟ و يا بالعرض قطعى است به اين معنا كه لطفى ويژه از بارى تعالى براى محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
منافاتى بين دو جهت نيست و ولايت از دو جنبه تشريعى و تكوينى و گستره آن، هم لطف الهى در حق محمد و آل
محمد صلى الله عليه و آله مىباشد و هم به اين جهت است كه ايشان خلفاى الهى در زمين هستند.
س 28: دلايل ولايت تشريعى از قرآن كريم را بيان فرماييد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
آيه ولايت بهترين دليل ولايت تشريعى است. خداوند در قرآن مىفرمايد: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُون»(1)
. ولىّ شما، تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آوردهاند؛ همان كسانىكه نمازبر پا مىدارند و در حال ركوع، زكات مىدهند؛ مائده: 55..
وجه استدلال آيه چنين است كه: بدون شك پيامبر صلى الله عليه و آله ولايت تشريعى دارد، و از آنجا كه طبق اين آيه، ولايت امامان معصوم عليهم السلام عين ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله است، ولايت تشريعى بالضرورة براى امامان ثابت مىشود.س 29: ولايت تشريعى كه براى امامان قطعى است، چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ولايت تشريعى به معناى اختيار تصرف در سرپرستى امور تشريعى دين از طريق بيان احكام - گاه احكام حقيقى و گاه ظاهرى - و نيز به معناى تأخير در تشريع احكام تا زمان مناسب و از اين گونه امور دينى مىباشد.
1) (1)
س 30: آيا هر يك از امامان معصوم عليهم السلام، مسؤوليت كفن و دفن امام همانند خود را دارند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
روايات موثَّق آشكارا مىگويد: معصوم عليه السلام را جز معصوم عليه السلام نبايد غسل و دفن نمايد، بلكه در تعدادى روايات آمده است كه امام بعدى كه جانشين امام قبلى است بايد او را دفن كند.(1)
بحارالأنوار، ج 27، ص 288: باب 2 - أن الإمام لا يغسله و لا يدفنه الا الامام: «أَنَّ الْإِمَامَ لَا يُغَسِّلُهُ إِلَّا الْإِمَام: امام را جز امام غسل نمى دهد.».
س 31: آيا جسم معصوم عليه السلام بعد از مرگ در خاك مىماند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شكى نيست كه جسم ايشان به آسمان رفته است. ولى اختلاف در اين است كه آيا به زمين باز گردانده شده و مانند ديگر بدنها در زمين است يا خير؟ با اين تفاوت كه گوشتشان بر زمين حرام است تا مبادا طعمه آنها شود و بدنهايشان در طول زمان هيچ تغييرى نمىكند.
نظر ديگر اين است كه بدنهايشان به زمين بازنگشته است.
شيخ مفيد نظر دوم را پذيرفته است (در آسمان ماندن)، كراچكى هم نظر او را تأييد كرده و اين نظر را به فقهاى شيعه نسبت داده است. يكى از متأخرترين فقهاى شيعه يعنى
1) (1)
محدث بحرانى در كتاب «اَلدُّرَّةُ النَّجَفيّه» اين نظر را پذيرفته است.
با اين حال نظريه اول به ويژه در قرون اخير شهرت بيشترى دارد چنان كه فيض كاشانى و علامه مجلسى بر آن تصريح نمودهاند.
هريك از دو گروه نيز به متون متعدد تاريخى و روائى استدلال كردهاند و نظر من نيز بر پايه بيان آشكارى كه در روايات معتبر وجود دارد، قول اول است و مستندات نظر دوم و استدلالى كه به آنها شده، به طور روشن چنين چيزى را نتيجه نمىدهد.
س 32: آيا معقول است كه خداوند، آسمانها و زمين و كرات ديگر و انس و جن را تنها و تنها به خاطر وجود معصومين عليهم السلام، خلق كرده باشد و هدف نهايى او پنج تن آل عبا (يا اهل كسا) باشد به اعتبار اينكه ايشان، سرّ وجود ساير مخلوقاتاند؟ اين عظمت در وجود اهل بيت عليهم السلام، از چه چيزى نشأت مىگيرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
منظور از عبارت مطرح شده در سؤال، كه در حديث مبارك كسا - كه از بانوى برتر جهان (سيدة النساء العالمين) حضرت زهرا عليها السلام نقل شده - آمده آن است كه وجود معصومين عليهم السلام هدف نهايى آفرينش كائنات است، چرا كه وجود ايشان تجسم
كاملترين و بارزترين مصداق انسان كامل - كه هدف خلقت به شمار مىآيد - است.
همانطور كه هدف اصلى از كاشت يك درخت و آبيارى و رسيدگى به آن، دستيابى به ميوه رسيده آن است، وجود مبارك معصومين عليهم السلام نيز در خلقت اين عالم چنين است، چرا كه ايشان در سير تكاملى اين جهان، ميوه آن هستند، بنابراين، از بركت اين نوع متون(1)
. حديث كساء..
و مانند آن است كه مىتوانيم مقدارى از رازهاى عظمت معصومين عليهم السلام و كمال آنها را كشف كنيم و گرنه ما از شناخت ايشان و پى بردن به عمق وجودشان ناتوانيم و كسى جز خداوند متعال كه خالق ايشان است قدرشان را كامل نمى داند.س 33: برخى مىگويند: هدف نهايى كه در اصطلاح حكما و فيلسوفان يكى از اجزاى علت تامه مىباشد آن است كه فاعل را از قوه به فعل و همچنين از امكان به وجوب در مىآورد.
اين هدف آغاز تصور ذهنى و پايان تحقق وجودى شىء است و سبب خروج فاعل از حالت قوه به فعليت مىباشد، مثل نجارى كه اقدام به ساخت يك صندلى نمىكند مگر براى هدفى كه در پى آن است و اگر آن هدف را تصور نكند از حالت بالقوه به ميدان تحقق فعلى آن هدف نخواهد رسيد.
1) (1)
بنابراين هدف نهائى نقش خاصى در تحقق معلول دارد و آن را از امكان موجود بودن به وجود داشتن در مىآورد، زيرا انگيزه فاعل در تلاش براى انجام آن محسوب مىشود. هدف خداوند از آفرينش، بندگى و پرستش است، همچنان كه در آيه شريفه مىفرمايد: «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ»(1)
. و جن و انس را نيافريدم جز براى آنكه مرا بپرستند؛ ذاريات: 56..
بنابراين اعتقاد ما شيعيان و تاريخ حقيقى نيز گواه بر اين است كه امامان معصوم و اهل بيت عليهم السلام بودند كه خداوند را حقاً بندگى و عبادت كردند. بنابر اين مىتوانيم بگوئيم كه ايشان علت غائى و هدف خلقت و واسطه فيض الهىاند؛ البته فقط با اين تفسير، نه اين كه مانند برخى جاهلان ايشان را در خلق و تدبير، شريك خدا بپنداريم». نظر شما در اين باره چيست؟ج: باسمه جلت اسمائه
اهل بيت عليهم السلام علت غائىِ آفرينش هستند و ايرادى هم ندارد كه چند علت غائى در طول هم وجود داشته باشد. بديهى است كه علت غائى، عبادت است ولى از آنجا كه اين عبادت و مصداق كامل آن تنها با وجود معصومين عليهم السلام محقق مىشود، همچنان كه در زيارت جامعه با عبارت: «مَنْ أَرادَ اللهَ بَدَأَ بِكُمْ، وَمَنْ وَحَّدَهُ قَبِلَ عَنْكُمْ، وَمَنْ قَصَدَهُ تَوَجَّهَ بِكُمْ»(2)؛ بدان اشاره شده است،
هيچ ايرادى ندارد تا وجود ايشان را نيز علت غائى بدانيم.
س 34: تفاوت علت غائى و علت فاعلى چيست؟ و چرا درست نيست كه بگوئيم اهل بيت عليهم السلام علت غائى هستند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
علت فاعلى، آن ذاتى است كه مستقيماً با اراده فعل همراه است كه همان علت نزديك، بوده و وجود، قدرت، دانائى و ارادهاش در فاعليت فعل (انجام فعل) تأثير مستقيم دارد؛ چنانچه محقق اصفهانى نيز همين تعريف را گفته است. اما علت غائى، مقصودى است كه در پسِ فعل مىباشد.
با اين تعريف روشن مىشود كه تعبير از اهل بيت عليهم السلام به علت غائى خلقت ايرادى وارد نمىآورد زيرا برخى اخبار و احاديث همين را تصريح كرده است، مانند اين حديث قدسى كه مىفرمايد:
«لَوْلاكَ لَما خَلَقْتُ الاَْفْلاكَ، وَ لَوْ لا عَلِيّ لَما خَلَقْتُكَ، وَ لَوْ لا فاطِمَةُ لَما خَلَقْتُكُما». (1)
«(اى محمد) اگر براى وجود تو نبود افلاك را نمىآفريدم و اگر براى وجود على نبود تو را نمىآفريدم و اگر براى وجود فاطمه نبود هر دوى شما را نمىآفريدم»؛ شرح دعاى صباح، خوئى، ص 46؛ مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول، ص 57..
س 35: به استناد حديث شريف كساء: «من آسمان برافراشته را نيافريدم و زمين گسترده را خلق نكردم... مگر براى محبت اين پنج تن...
1) (1)
يعنى فاطمه عليها السلام، پدرش، همسرش و فرزندانش»(1)
. إًنّى ما خَلَقْتُ سَماءً مَبْنِيَّةً، وَ لاَ أَرْضاً مَدْحِيَّةً... إِلاَّ فى مَحَبَّةِ هؤُلاءِ الْخَمْسَةِ،... هُمْ: فاطِمَةُ وَ أَبُوها وَ بَعْلُها وَ بَنُوها؛ بحارالانوار، ج 35، ص 22، باب 1، قسمتى از حديث شريف كساء؛ الموسوعة الكبرى عن فاطمه الزهراء عليها السلام، ج 6، ص 114..
؛ چنين مىفهميم كه تمامى خلايق براى محبت به اهل بيت عليهم السلام آفريده شدهاند. با اين توصيفات، وجود دشمنان ايشان به چه معناست؟ و چه فلسفهاى دارد؟ج: باسمه جلت اسمائه
منظور از جملات ذكر شده، اين است كه خداوند براى محبت به محمد صلى الله عليه و آله و آل محمد عليهم السلام اين جهان را آفريده و نعمت وجود را به عالم موجود افاضه كرده است؛ نه به اين معنا كه خدا اين عالم را آفريده است تا همه خلق، محب و دوستدار پنج تن آل عبا باشند. بنابر اين جايى براى پرسش مذكور باقى نمىماند.(2)
1) (1)
2) (2) توضيحا اين كه در ضمن پرسشهايى در مورد جبر و اختيار گفتيم كه ارزش عمل انسان به ارادى و اختيارى بودن آن است تا فلسفه وجود پاداش و مجازات تحقق يابد و گرنه اگر بنا باشد آدمى خود به خود خوب يا خود به خود بد شود پس پاداش و مجازات معنا ندارد و به تبع آن بهشت و جهنم هم بى معنا مىشود، زيرا اين نوعى جبر است. فردى كه با وجود عقل كه همانا حجت و پيامبر درون است و با وجود پيامبران و رسولان و كتب آسمانى كه همانا حجت برون اند و از بيرون خوبى و بدى و راه حق و راه باطل را به او ياد مىدهند، انتخاب مىكند كه خوبى، معرفت و ايمان كسب كند و قدر و منزل معصومين را بشناسد و از ايشان پيروى كند و از راه ايشان به خدا برسد، پاداش خواهد داشت و اگر همين شخص جهالت كسب كند و كفر وشرك ونفاق بورزد و به جاى پيروى از مردان خدا از شيطان پيروى نمايد طبعا مجازات خواهد داشت و اين عين عدل است..
س 36: اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله تا چه حدى با توحيد الهى پيوستگى دارند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در زيارت جامعه كبيره آمده است: مَنْ أَرادَ اللهَ بَدَأَ بِكُمْ، وَ مَنْ وَحَّدَهُ قَبِلَ عَنْكُمْ.... وَ رَضِيَكُمْ خُلَفاءَ فىأَرْضِهِ،... وَ أَرْكاناً لِتَوْحِيدِهِ»(1)
«هر كس كه خواهان خدا باشد از شما آغاز مىكند و هركس يگانگى خدا را بخواهد (بشناسد) از شما بايد فرا گيرد... خداوند خواست تا شما خليفه او در زمين و اركان توحيد او باشيد...» مفاتيحالجنان، قسمتى از زيارت جامعه كبيره..
از امام رضا عليه السلام نيز سخنى در تفسير اين حديث قدسى نقل شده است: «سخن لا اله الاالله دژ (قلعه) من است، پس هر كس وارد اين دژ شود از عذابم در امان خواهد بود، شرايطى دارد و من از آن شرايط هستم.»(2)منظور از اين عبارات اين است كه توحيد كامل، كه رگههاى شرك در آن نباشد، توحيدى است كه از مكتب اهل بيت عليهم السلام به دست آيد. چنانچه عقايد برخى از غير شيعه - كه دچار شائبههايى از قبيل جسميت خداوند و تعطيل برخى افعال خداوند شدهاند - شاهد بر اين مطلب است.س 37: آيا معصوم عليه السلام پس از مرگ نيز راه كمال را ادامه مىدهد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
معصوم عليه السلام چون در زمان حيات خود به بالاترين درجات معنوى و كمال رسيده است، پس از مرگ نيازى به تكامل ندارد؛ زيرا با مرگ چيزى را از دست نمىدهد تا در صدد باشد به آن دست يابد و نقص خود را برطرف كند.
با اين حال، مىتوان اعمالى مثل خواندن قرآن و حج را به ايشان اهدا كرد و فائده اين اعمال شامل حال عمل كننده است نه معصوم عليه السلام.
س 38: آيا تمامى اهل بيت عليهم السلام معصوم هستند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از مسائل روشن و قطعى اين است كه دوازده امام عليهم السلام و مادرشان فاطمه زهرا عليها السلام همانند پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در بالاترين و بهترين مراتب عصمت - به معنا و مفهوم كامل آن - قرار داشتهاند.
س 39: طبق نظريهاى اصل عصمت به علم لَدُنّى بازمىگردد؛ منظور از علم لدنى چيست؟ و آيا خواست خدا در آيه تطهير(1)
. آية تطهير: «يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً؛ خدامىخواهد كه پليدى را از شما اهل بيت (پيامبر) ببرد و پاك و پاكيزهتان كند»؛ احزاب: 33..
اراده تكوينى است يا تشريعى؟1) (1)
ج: باسمه جلت اسمائه
بهترين تعريفى كه براى علم لدنى گفته شده اين است: «نورى است كه بر قلب، ظاهر شده و قلب پر ظرفيت مىگردد، غيب را مىبيند و بزرگ مىشود، بلاء و آزمون را تحمل و اسرار را حفظ مىكند. ديگر نشانه آن پرهيز از علاقهمندى به دنيا، توجه به آخرت و آمادگى براى مردن پيش از رسيدن آن است». اين را علم لدنى مىنامند و از اين سخن خداوند گرفته شده است:
«وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْما» (1)
و از نزد خود به او دانشى آموخته بوديم؛ كهف: 65..
.علم لدنى بالاترين و برترين دانشهاست، بلكه دانش حقيقى و والاترين هدف هستى است. اين علم هنگامى به دست مىآيد كه قلب از هر چيز ديگر تهى و آماده پذيرش و يادگيرى مىشود، باطن خود را از رذيلتها پاكيزه كرده و به فضيلتها زيبا نمايد، از حكم شرع پيروى كرده و همواره با تقوا باشد، درست همانطور كه خداوند كريم مىفرمايد: «وَ اتَّقُوا اللهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللهُ»(2)؛ و نيز حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين باره مىفرمايد:
«علم به زيادى يادگيرى نيست، بلكه نورى است كه خداوند هركه را بخواهد هدايت كند، بر قلب او مىافكند»(3).(4)
1) (1)
2) (2) . و از خدا پروا كنيد و خدا بدين گونه به شما آموزش مىدهد؛ بقره: 282..
3) (3) لَيْسَ الْعِلْم بِكَثْرَةِ التَّعَلُّمِ، إِنَّما هُو نُورٌ يَقْذِفُهُ اللهُ تَعالى فى قَلْبِ مَنْ يُريدُ اللهُ أَنْ يَهْديه؛ بحارالانوار، ج 1، ص 224، باب 7..
4) (4) مثال ساده: معلم، هرگز اشتباه يك شاگرد مدرسه ابتدايى را در نوشتن و خواندن مرتكب نمىشود و اين در سايه علم برتر اوست نه اين كه نيرويى او را از انجام خطا به زور حفظ كند. فهم معصومين در سايه علم لدنى آنچنان بالاست كه محال است اشتباهات ما را مرتكب شوند. فاصله فهم معصومين با مردم عادى به اندازه فهم بچه يك روزه با فردى چهل سال به بالاست..
معناى عصمت: در تعريف آن مىتوان گفت: نيرويى است كه انسان را از وقوع در خطا و انجام معصيت باز مىدارد و از لغزش، دور مىكند. براى همين، از بين بردن آلودگى (رجس) در آيه تطهير به معناى عصمت تفسير شده است. پس منظور از «وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا» از بين بردن آثار آلودگى از طريق وارد كردن ضد آلودگى پس از نابودى اصل آن است. معلوم است كه عقيده حق در برابر عقيده باطل قرار مىگيرد، بنابر اين تطهير ايشان به معناى تجهيزشان به درك كامل حق در عقيده و عمل است كه همان علم لدنى مىباشد. پس منظور از اراده و خواست الهى در آيه تطهير، اراده تشريعى نبوده است كه بخواهد تكاليف را به مكلَّف انتقال دهد.
خلاصه اين كه خداوند متعال اراده كرده است كه عنايتى ويژه به اهل بيت بكند به گونهاى كه همواره عقيده باطل و آثار كار زشت را از ايشان برطرف نمايد و توانى به آنان عطا كند كه آثار آن را از بين ببرند كه اين همان عصمت و علم لدنى است.
س 40: دليل عصمت امامان عليهم السلام از فراموشى و خطا چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اين مسأله را مىتوان از ديدگاه عقلى قاعده «قبح نقض غرض» اثبات نمود. شخصى كه از سوى خداوند به عنوان امام قرارداده شده تا مردم را هدايت كند و آيه قرآن نيز آشكارا مىفرمايد «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»(1)
و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مىكردند؛ انبياء: 73..
اگر حتى در حالت ناخودآگاه و يا فراموشى مصون از خطا نباشد اعتماد مردم به او از بين رفته و از گرد او پراكنده مىشوند كه اين نقض غرض است. بنابراين بايد از فراموشى و خطا نيز معصوم باشند تا از نقض غرض، كه عقلاً قبيح است، پيشگيرى شود.
س 41: در صورتى كه ما ثابت كنيم آيه تطهير بر عصمت پنج تن اهل كساء (آل عبا عليهم السلام) دلالت مىكند چگونه مىتوانيم ثابت كنيم كه ديگر امامان عليهم السلام نيز معصوم بودهاند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
وقتى ما عصمت چهار نفر از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله را با آيه كريمه قرآن ثابت كرديم معنايش اين است كه قول و عمل ايشان حجت است. لذا از آنجا كه ايشان در چندين روايت معتبر فرمودهاند عنوان اهل بيت در آيه تطهير، بر خودشان و بر ديگر
1) (1)
امامان صدق مىكند، بايد به فرموده ايشان توجه و عمل كرده و عنوان عصمت را به مابقى امامان عليهم السلام هم تعميم داد؛ با اين ديدگاه آنان نيز پاكيزه و معصوم از خطا هستند.
س 42: آيا معصوم عليه السلام در برخى امور مىتواند علم حصولى (اكتسابى) داشته باشد؟ و آيا اين علم دچار فراموشى مىشود؟ يا اين كه تمامى علوم ايشان حضورى بوده است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اخبار فراوان است كه امام عليه السلام هيچ كارى را مگر به امر الهى، انجام نمىدهد و خداوند از او تعهد گرفته تا از امر الهى پيشى نگيرد. امامان عليهم السلام آنچه هست و خواهد بود را مىدانند و هيچ چيزى بر ايشان پنهان نمىماند.(1)
در روايتى از اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است كه چون از علم پيامبر صلى الله عليه و آله از آن حضرت سؤال شد، فرمود: «عِلْمُ النَّبِيِّ عِلْمُ جَمِيعِ النَّبِيِّينَ وَ عِلْمُ مَا كَانَ وَ عِلْمُ مَا هُوَ كَائِنٌ إِلَى قِيَامِ السَّاعَةِ ثُمَّ قَالَ وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ إِنِّي لَأَعْلَمُ عِلْمَ النَّبِيِّ ص وَ عِلْمَ مَا كَانَ وَ عِلْمَ مَا هُوَ كَائِنٌ فِيمَا بَيْنِي وَ بَيْنَ قِيَامِ السَّاعَة: علم پيامبر، علم تمام انبياء است و علم گذشته و علم آنچه تا روز قيامت بيايد سپس فرمود: قسم به آن كسى كه جانم در دست اوست من داراى علم پيامبرم و علم گذشته و علم آينده تا فاصله بين من و قيامت.» رك: بحار الانوار، ج 26، ص 111، در همان كتاب در روايت بعد آمده است كه امام صادق عليه السلام فرمود: به خدا سوگند كه من آن چه را در آسمان و زمين و نيز در بهشت و آتش است مىدانم و آن چه بوده و خواهد بود تا زمانى كه قيامت بر پاخيزد....
س 43: برخى مىگويند: اگر معصوم عليه السلام، عالم به غيب باشد، پس سبب
1) (1)
فوت خود را مىداند و اين به معناى اين است كه (در موقع فوت) خودكشى مىكند. پاسخ چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اشكالى ندارد كه معصوم عليهم السلام اقدام به كارى كند و علم داشته باشد كه همان كار سبب مرگ اوست. اين كار، خودكشى به حساب نمىآيد، زيرا وى اوامر الهى را انجام مىدهد، به اعتبار اين كه شهادت او به مصلحت دين خواهد بود. بنابر اين اقدام به كارى مثل جهاد كه سبب مرگ او در آن نهفته است نه تنها حرام نيست بلكه واجب هم است و به هلاكت فكندن خود و خودكشى به حساب نمىآيد.
س 44: آيا معصوم عليه السلام مىتواند از راه گفت و شنود (با فرشتهاى كه از سوى خدا مأمور سخن گفتن با او شده باشد) به علم غيب دست يابد و به عبارت ديگرمحدَّث (مورد گفتگو) باشد؟ يا اينكه آنچه مىداند از تعاليم رسول خداست؟
آيا اين با آيهاى كه علم غيب را به خدا محدود مىكند، تناقض ندارد؟ زيرا او تنها علم غيب را به هر پيامبرى كه بخواهد تعليم مىدهد و ديگران را از اين تعليم، برخوردار نمىسازد.
ج: باسمه جلت اسمائه
از روايات زيادى كه به حد تواتر رسيده، چنين برمىآيد كه امامان عليهم السلام از آنچه بوده و خواهد بود آگاهاند، چيزى بر ايشان
پنهان نمىماند و خدا نيز چيزى به پيامبر صلى الله عليه و آله ياد نداده مگر آن كه وى را مأمور كرده تا آن را به اميرالمؤمنين عليه السلام تعليم دهد.
بنابر اين روشن مىشود كه علوم امامان عليهم السلام داراى منابع مختلف و اسباب متعدد است.(1)
در جايى كه در مورد سلمان فارسى روايت داريم كه محدّث بوده و همين طور حضرت زهرا عليها السلام، مسلم است كه اميرالمؤمنين و امامان ديگر نيز محدَّث بودند و جز وحى همه ارتباطات ديگر با عوالم غيب و ملائكه را داشتند..
س 45: امام معصوم عليه السلام با علم غيبى كه خدا به او افاضه كرده چه تعاملى دارد؟ آيا طبق علم غيب خود عمل مىكند؟ و يا طبق ظواهر امور عمل مىكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در امور عادى زندگى، عمل او بر اساس ظاهر است و كارى به علم غيب خود ندارد. پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نيز در مورد قضاوت بين مردم بر اين نظريه تصريح كردهاند و مىفرمايند:
«من بين شما با بينه (شهادت و اقرار) قضاوت مىكنم»(2)، امامان نيز چنيناند و استثنايى در كار نيست مگر در مورد امام زمان (عج).
س 46: در ميان امامان عليهم السلام نيز همانند پيامبران و رسولان، تفاوتهايى به
چشم مىخورد، سبب اين تفاوت بين معصومين عليهم السلام در چيست؟ سلسله مراتب تفاوت بين چهارده معصوم عليهم السلام چگونه است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شكى نيست كه جايگاه چهارده معصوم عليهم السلام از تمامى پيامبران، رسولان و فرشتگان به طور مطلق، برتر است. تفاوت مرتبه در بين معصومين عليهم السلام نيز به طور قطع تنها در مقايسه با رسول الله صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام، امكانپذير است، اما نسبت به باقى معصومين عليهم السلام، بهتر آن است كه خود را وارد اين بحث نكنيم زيرا براى ما روشن نخواهد شد و دلايل كافى براى اين نداريم.
س 47: من به برترى اهل بيت عليهم السلام بر تمامى خلق جهان، پيامبران و رسولان به استثناى حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم رسول مكرم اسلام كه ريشه شجره طيبه اهل بيت عليهم السلام است عقيده دارم و البته دليل من نيز حديث شريف كساء مىباشد. ولى براى اثبات برترى مقام امامت بر نبوت و رسالت، البته به جز نبوت و رسالت پيامبر اعظم حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم، دليلى از قرآن مىخواهم كه همزمان بر برترى اهل بيت عليهم السلام بر ديگر پيامبران، رسولان و امامان به ويژه بر پيامبر خدا ابراهيم عليه السلام دلالت كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
دليل برترى امامت بر نبوت سخن خدا در قرآن است كه فرمود:
«وَ إِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَات فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ
إِمَاماً قَالَ وَ مِن ذُرِّيَّتِى قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِىالظَّالِمِينَ»(1)
و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود و وى همه را به انجام رسانيد خدا به او فرمود: من تو را پيشواى مردم قرار دادم. ابراهيم پرسيد: از دودمانم چطور؟ فرمود: پيمان من به بيدادگران نمىرسد؛ بقره: 124..
.اين آيه دلالت دارد بر اين كه خداوند مقام امامت را در حالى به ابراهيم واگذار كرد كه وى پيامبر بود.
اين آيه نشان مىدهد كه مقام امامت از مقام نبوت و رسالت بالاتر است.
با ثابت شدن اين امامت براى ذريه ابراهيم عليه السلام يعنى معصومين، برترى ايشان بر ديگر انبياء نيز اثبات مىشود.
اما در مورد برترى ايشان بر حضرت ابراهيم بايد گفت: روايات زيادى داريم كه بر افضليت امامان عليهم السلام بر ابراهيم عليه السلام دلالت مىكند، برخى با اثبات مستقيم و برخى با اثبات ضمنى.
براى نمونه پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «اى على، خداوند تبارك وتعالى پيامبرانش را بر فرشتگان مقرَّب، برترى داد و مرا بر همه پيامبران و رسولان. اى على، اين برترى، بعد از من از آنِ تو و ائمه پس از توست و فرشتگان، خدمتگذاران ما هستند».(2)
س 48: آيا واجب است كه معصوم حتى از جهت قيافه و جسم زيباترين
1) (1)
2) (2) يا عَليُّ، إِنَّ اللهَ تَبارَكَ وَتَعالى فَضَّلَ أَنْبِياءَهُ الْمُرْسَلينَ عَلى مَلائِكَتِهِ الْمُقَرَّبينَ، وَ فَضَّلنى عَلى جَميعِ النَّبِيِّينَ وَالْمُرْسَلينَ، وَ الْفَضْلُ بَعْدى لَكَ يا عَليُّ وَ لِلاَْئِمَّةِ مِنْ بَعْدِكَ، وَ إِنَّ الْمَلائِكَةَ لَخُدّامنا؛ بحارالانوار، ج 11، ص 139، باب 2، ح 6..
فرد در زمان خود باشد؟ و يا همين كه جسم او سالم بوده و عيوب بارز و مشخص نداشته باشد كافى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
دليل عقلىاى كه وجود دارد اين است كه امام نبايد معايب جسمى مشخص داشته باشد تا موجب نشود مردم از او پرهيز كرده و دور شوند. درباره اين كه حتما بايد زيباترين فرد در چهره و اندام باشد، دليل عقلى نداريم ولى دلايل نقلى اشاره به اين دارند كه اهل بيت عليهم السلام داراى چهره زيبا، سيماى تابناك، صورتى درخشنده و نيز افرادى با هيبت و متانت و بزرگوار بودهاند، در حالى كه ديگر افراد هيچ كدام چنين نبودهاند.
س 49: آيا معصومين عليهم السلام ارتباطى با افلاك و كرات آسمانى و ستارگان دارند؟ چگونه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از برخى روايات بر مىآيد كه ارتباطى بوده، براى نمونه روايتى هست كه مىگويد: امام صادق عليه السلام از مردى يمنى پرسيد:
«شما در علم نجوم خود زحل را چه تعبير مىكنيد؟»
مرد يمنى گفت: «ستارهاى بد يمن و نحس است».
امام صادق عليه السلام در جوابش فرمود: «چنين مگو، آن (زحل) ستاره اميرالمؤمنين و ستاره جانشينان و اوصياء است».(1)
الاحتجاج، ج 2، ص 353..
1) (1)
با اين همه، چگونگى ارتباط بين مثلا اين ستاره و معصومين عليهم السلام براى ما روشن نشده است.
س 50: آيا مادران ائمه عليهم السلام ويژگى خاصى نسبت به ديگر زنان داشتهاند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از رواياتى كه درباره معصومين عليهم السلام نقل شده استفاده مىشود كه مادرانشان داراى شخصيتى جليل القدر بودهاند و با نقل يك روايت برخى از ويژگىهاى شخصيتى و مشترك ايشان روشن مىگردد. امامهادى عليه السلام مىفرمايد: «مادرم به حق من معرفت داشت، او از اهل بهشت خواهد بود، هيچ شيطان سركشى به او نزديك نمىشود. حيله ستمگرى به او نمىرسد، ديدگان بيدار خداوند نگهبان اوست و با مادران صديقين و صالحين تفاوتى ندارد (مانند آنان داراى فضائل است).»(1)
اُمّى عارِفَةٌ بِحَقّى، وَهِى مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ، لاَ يَقْرُبها شَيْطانٌ مارِدٌ، وَلاَ يَنالُها كَيْدُ جَبّار عَنيد، وَهى مَكْلُؤَةٌ بِعَيْنِ اللهِ الَّتى لاَ تَنامُ، وَ لاَتَخْتَلِفُ عَنْ امَّهاتِ الصِّدّيقينَ وَ الصّالِحينَ؛ دلائل الامامة، ص 410، ح 369..
مىبينيم ذيل اين روايت بيانگر آن است كه مادر گرامى ايشان همچون مادران امامان ديگر در خصالِ نيكو و فضايل، بىهمانند مىباشد.
س 51: در روايتى از ائمه معصومين عليهم السلام آمده است: «نحن صنايع اللّه
1) (1)
والخلق بعد صنايعنا (صنايعٌ لنا)»(1)
الاحتجاج، شيخ طبرسى، ج 2، ص 466..
. مفهوم اين روايت چيست؟ج: باسمه جلت اسمائه
چكيده مضمون روايت فوق اين است كه: خداوند سبحان، نعمت وجود را بىهيچ واسطهاى به معصومين عليهم السلام هديه داد و از همين رو مىتوان گفت كه معصومين عليهم السلام، اثر صنع خدا هستند. اين در حالى است كه خداى متعال، ساير مردم را به واسطه ائمه عليهم السلام از نعمت وجود برخوردار ساخت و بر اين اساس، مردم در وجود خود، متّكى به اين بزرگواران هستند.
س 52: در روايت شريفى آمده است: «آنگاه همه چيز را آفريد و معصومين عليهم السلام را شاهد خلقت آنها قرار داد»(2).
معصومين عليهم السلام چگونه شاهد خلقت آسمانها و زمين بودند و آيا اين امر را مىتوان نوعى تفويض، تلقّى كرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شاهد قرار دادن با تفويض، تفاوتى آشكار دارد چرا كه شاهد قرار دادن به معناىاطلاع از آفرينش اشياست اما تفويضِ مورد تأييد شيعه بدين معناست كه: خداوند، اختيارات مورد نياز در سرپرستى دين و جانشينى خود در زمين را به معصومين عليهم السلام واگذار نمايد.
س 53: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در يكى از احاديث خود به صراحت مىفرمايد:
«من، تنها براى تكميل مكارم اخلاق، مبعوث شدهام»(1)
. إنَّما بُعِثْتُ لِاُتَمِّمَ مَكارم الأخْلاقِ؛ بحارالانوار، ج 16، ص 210؛ مكارم الاخلاق، طبرسى، ص 8..
، آيا تنها مأموريت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اين بود كه مكارم اخلاق را به تكامل برساند؟ج: باسمه جلت اسمائه
اين حديث تنها در صدد بيان اهميت اخلاق و ابراز ناخشنودى از رذايل اخلاقى است و به دنبال منحصر كردن دين بر اخلاق نيست.
زيرا بر اساس ديدگاه علماى بلاغت، حصر موجود در اين روايت نه يك حصر حقيقى كه يك حصر اضافى است.
بر اين اساس معناى روشن حديث مذكور اين است كه بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با هدف تكميل فضايل اخلاقى در مقابله با كنار نهادن و به حاشيه راندن اخلاق، صورت پذيرفته است.
س 54: مقصود از عبارت موجود در حديث ثقلين كه «قرآن از
1) (1)
اهلبيت عليهم السلام بزرگتر است» چيست؟ و آيا بزرگتر بودن، مستلزم برتر بودن نيز هست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مقصود از قرآنى كه ثِقل اكبر ناميده مىشود، سخن خداى تعالى است كه در لوح محفوظ قرار دارد، اما آياتى كه هم اكنون در اختيار ماست در واقع سايه قرآن موجود در لوح محفوظ به شمار مىرود.
بىترديد ائمه اطهار عليهم السلام به عنوان كتاب ناطق خداوند، از كتاب صامتى كه در اختيار ماست، بزرگتر و برترند و شناخت هيچ چيز چه قرآن كريم و چه ساير مسائل، جز به واسطه آنها ميسّر نمىشود. بنابراين هر چند كه اهل بيت عليهم السلام در مقايسه با كلام خداى تعالى، از موقعيت پايينترى برخوردارند امّا به جهت تبيين كلام خدا، جايگاه والاترى از قرآن موجود دارند.(1)
البته در روايتى نيز آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «على افضل من كتاب اللّه لانه مترجم لكم» على از كتاب خدا برتر است چون او مترجم كتاب خدا براى شماست؛ ارشاد القلوب ديلمى، ج 2، ص 378؛ البرهان فى تفسير القرآن، ج 1، ص 29..
س 55: حديث ثقلين، قرآن را به عنوان ثقل اكبر و اهل بيت عليهم السلام را به عنوان ثقل اصغر، معرفى مىكند، مقصود از ثقل اكبر چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حديث ثقلين به قرآن موجود اشاره نمىكند، بلكه در صدد
1) (1)
معرفى قرآنى است كه تجلّى صفت فعلى و نه ذاتى خداوند بوده وقرآن كنونى، سايه آن به شمار مىرود. بنابراين قرآنى كه صفت فعلى خداوند است بىترديد، ثقل اكبر محسوب مىشود.
س 56: از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه: «من در ميان شما دو چيز گرانقدر باقى مىگذارم: كتاب خدا و اهلبيتم، كه يكى از ديگرى بزرگتر است»(1)
إنّى تارك فيكم الثقلين أحدهما أعظم من الآخر؛ بحارالانوار، ج 10، ص 369، ح. 18.
، ثقل اكبر، كتاب خداست يا اهلبيت عليهم السلام؟ج: باسمه جلت اسمائه
ترديدى نيست كه اصل حديث ثقلين، متواتر بوده و به طور قطع از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است، اما اين بدان معنا نيست كه برخى ضميمههاى موجود در تعدادى از طُرُق اين روايت هم از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم باشد.
عبارت پايانى پرسش شما از همين دسته است، زيرا اين عبارت از يك سو، در همه طرق حديث ثقلين نيامده و نمىتوان تواتر آن را پذيرفت و از سوى ديگر از طرق معتبرى روايت نشده و نمىتوان بدان استناد نمود، بلكه سند هيچ يك از طرق آن، خالى از اشكال نيست و با عبارات وارده در ساير طرق حديث ثقلين هم تعارض دارد.
به عنوان مثال در ارشادالقلوب ديلمى، اين روايت معتبر از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه: «من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى مىگذارم: يكى كتاب خدا و ديگرى على ابن
1) (1)
ابىطالب عليه السلام كه على ابن ابى طالب عليه السلام براى شما از كتاب خدا، برتر است»(1)
. إنّى تارك فيكم الثقلين كتاب الله وعليّ ابن أبي طالب عليه السلام، وعليّ ابن أبى طالبأفضل لكم من كتاب الله؛ ارشادالقلوب ديلمى، ج 2، ص 378؛ مائة منقبة، ص 161، منقبة 86..
. از برخى روايات چنين بر مىآيد كه بزرگان صحابه، اين موضوع مطرح شده در حديث ديلمى را نيك مىدانستند، امّا جاعلان حديث، به دستكارى آن پرداختند.براى اثبات اين مطلب، همين بس كه شخصى به ابن عباس گفت: چه ديدگاهى درباره على ابن ابىطالب عليه السلام دارى؟ پاسخ داد: به خدا سوگند كه نام ثقل اكبر و نخستين مسلمانى را به زبان آوردى كه به سوى هر دو قبله نماز گزارد، دوبار بيعت كرد و...
ملاحظه مىكنيد كه وى اميرالمؤمنين عليه السلام را «ثقل اكبر» مىداند و اين بدان معناست كه صحابه، ثقل اكبر بودن اهل بيت عليهم السلام را به روشنى دريافته بودند.
س 57: آيا در احاديث و روايات از معصومين عليهم السلام درباره صلوات، بيان شده است كه آل محمد، فقط شامل حضرت زهرا عليها السلام امامان معصوم عليهم السلام است يا شامل سادات نيز مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم حضرت زهرا عليها السلام وائمه معصومين عليهم السلام مىباشند و شامل سادات نيست.
1) (1)
س 58: در حديثى آمده است: «خداى تعالى همچنان يكتا بود، آنگاه محمّد، على و فاطمه را آفريد و آنان هزار روزگار زيستند، آنگاه خداوند همه موجودات را آفريد و اين سه تن را شاهد خلقت آنان قرار داد. اطاعت آنها را بر همه موجودات واجب كرد و امور مربوط به موجودات را به آنان واگذار نمود، از اين رو محمد، على و فاطمه آنچه را بخواهند حلال و آنچه را بخواهند حرام مىكنند، اما هرگز قادر نيستند بدون اراده خداوند، چيزى را اراده نمايند»(1)
إنّ الله تبارك وتعالى لم يزل متفرّداً بوحدانيّته، ثمّ خلق محمّداً وعليّاً و فاطمة، فمكثوا ألف دهر، ثمّ خلق جميع الأشياء فأشهدهم خلقها، وأجرى طاعتهم عليها، و فوّض امورها إليهم، فهم يحلّون ما يشاؤون، و يحرّمون ما يشاؤون، و لن يشاؤوا إلاّ أن يشاء الله تبارك وتعالى؛ بحارالانوار، ج 54، ص 195..
.آيا اين حديث، ولايت تشريعى معصومين عليهم السلام را به اثبات مىرساند؟ چگونه مىتوان اين حديث را با حديث مشهور «حلال محمد تا روز قيامت، حلال و حرام او تا روز قيامت، حرام مىباشد»(2)تطبيق داد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مقصود از تفويض و واگذارى در حديث نخست اين نيست كه معصومين عليهم السلام بر پايه ديدگاههاى خود، چيزى را تشريع مىكنند بلكه مقصود اين است كه آنان به واسطه مسؤوليت تشريع، در پى تبليغ و اجراى قوانينى بر مىآيند كه
خداىسبحان وضع كرده است چنانكه در پايان حديث نخست اين عبارت صريح را مشاهده مىكنيم كه: «و لن يشاؤوا إلاّ أن يشاء الله تبارك و تعالى».
با توضيحات فوق، مشخص مىشود كه اين دو حديث، هيچ تعارضى با هم ندارند.
ج: باسمه جلت اسمائه
س 59: در داستان مباهله(1)
. براى مطالعه اين داستان به بحارالانوار ج 21، ص 343 يا كشف الغمة، ج 1، ص 234 يا ترجمه همين كتاب، ج 1، ص 313 مراجعه كنيد..
مىخوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله به حضرت زهرا عليها السلام و همسر و دو فرزندش فرمود تا بيايند و چنين فرمود:«إِذا دَعَوْتُ فَأَمِّنوا»
هنگامى كه دعا كردم شما هم آمين بگوييد.
برخى علما گفتهاند معنى اين فرمايش اين است كه من، كه خاتم النبيين هستم بايد دعا كنم لكن شرط استجابت، نَفَس روحانى و معنوى فاطمه زهرا عليها السلام است و «آمين» اين بانو شرط اجابت دعا نزد خدا مىباشد.
زيرا اگر مقتضاى اجابت، فراهم باشد ولى شرط فراهم نباشد استجابت محال است.
بنابراين در مقام مباهله پيامبر صلى الله عليه و آله با مسيحيان نجران، قطعا پيامبر صلى الله عليه و آله مىبايست دست به آسمان بالا برده ولى به همراه آن، چهار دست ديگر لازم بود تا دعايش مستجاب گردد و مطلوب محقق شود. نظر شما در اين باره چيست؟
1) (1)
ج: باسمه جلت اسمائه
احتمال دارد كه چنين باشد، ولى قطعى نيست. كارى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله كرد براى اين بود كه در درجه اول به حال خود يقين و اطمينان داشت و ديگر، باور داشت كه گفتارش راست و درست است.
زيرا آوردن عزيزترين افراد و پارههاى جگرش و محبوبترين مردم براى مباهله، تأكيد بر اين دارد كه اعتماد كامل به راستى و درستى ادعاى خود و دروغ و نادرست بودن ادعاى دشمن خود داشت تا با اين حركت و با حضور بهترين افرادش خصم خود را به استيصال و هلاكت برساند؛ البته در صورتى كه مباهله برگزار مىشد.
س 60: نظر حضرتعالى در اين باره كه صفات ظاهرى تمامى نامهاى نيكوى خداوندى (اسماء الله الحسنى) به جز «الله» در وجود مبارك پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام هويدا مىگردد چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از اميرالمؤمنين نقل شده كه فرمودند: «ما همان اسمائى هستيم كه اگر خدا را با آن بخوانى اجابت مىكند»(1)
. نَحْنُ الاَْسْماءُ الحسنى الَّتى إِذا سُئِلَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ بِها أَجابَ؛ بحارالانوار، ج 27، ص 39..
و از امام باقر عليه السلام نيز نقل شده كه فرمود: «ما همان اسمائى هستيم كه1) (1)
خداوند عملى را از بندگان نمىپذيرد مگر با معرفت ما»(1)
. نَحْنُ و الله الاَْسْماءُ الحسنى الَّتى لاَ يَقْبَلُ اللهُ عَمَلا مِنَ الْعِبادِ إِلاّ بِمَعْرِفَتِنا؛ اصول كافى، ج 1، ص 143..
.مىتوان گفت كه مضمون سؤال شما به ميزان فراوانى در روايات معصومين عليهم السلام گفته شده است.
س 61: آيا پيش از حضرت آدم، بشر ديگرى در كره زمين و يا كرات ديگر بوده است؟ اگر بوده، آيا آنها نيز امامانى همچون اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه و آله داشتهاند؟ و اگر داشتهاند، آيا آنان برتر بودند يا امامان ما؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از روايات و اخبار چنين برمىآيد كه پيش از حضرت آدم، بشر بوده است و به اقتضاى قاعده لطف الهى لزوماً پيامبر و امام هم داشتهاند هر چند كه ما اطلاع كافى درباره آنها نداريم؛ ولى چيزى كه حتمى بوده و شكى در آن نيست اين است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و امامان معصوم ما عليهم السلام از آغاز تا پايان هستى، برترين خلايقاند.
س 62: در روايات چنين آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اقدام به صدور برخى احكام شرعى نمود، مثل اضافه كردن دو ركعت به هر نماز واجب و اعلام نماز نافله و روزه ماه شعبان به صورت مستحبى؛ آيا براى اهل بيت عليهم السلام نيز صدور چنين احكامى اثبات شده است؟
1) (1)
ج: باسمه جلت اسمائه
پيامبر صلى الله عليه و آله از جانب خودش چيزى را تشريع نكرد، بلكه از معيارهاى احكام دين آگاه شد و سپس از خدا اذن خواست تا برخى احكام را بر طبق آن ملاكها تشريع كند و گرنه تشريعكننده اصلى خداست. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تمامى احكام شرعيه را كه بر او نازل شده بود، براى مردم و در زمان خودش تبيين كرد. از طرفى در قرآن كريم مىخوانيم: «وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاَّ فِى كِتابٍ مُبِينٍ»(1)
. و هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در كتابى روشن، ثبت است؛ انعام: 59..
، پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، خداوند علم به احكام شرع را در نزد معصومين عليهم السلام به وديعه نهاد و ايشان نيز آنچه را كه در هر زمانى لازم بود، اظهار مىداشتند.س 63: در بيشتر اوقات هنگامى كه فردى بخواهد دعا كند و حاجت بطلبد چنين مىگويد: «خدايا به حق محمد و آل محمد چنين و چنان كن»، پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندان او چه حقوقى نزد خداوند متعال دارند كه ما خدا را به آن سوگند مى دهيم؟
ج: باسمه جلت اسمائه
منظور از حق، چيزى است كه اثبات شده و خداوند متعال نيز مسائلى را در قبال محمد صلى الله عليه و آله و خاندانش بر خود قطعى كرده تا ايشان را گرامى بدارد و لذا تعبير به حقوق درست است. از جمله امام باقر عليه السلام يك سخن قدسى از قول پروردگار مىگويد
1) (1)
كه چنين است: «من چيزى را برخودم قطعى و حتمى كردم و آن اين است كه اگر بندهاى مرا به حق محمد و آل محمد سوگند دهد آنچه را كه بين من و اوست ببخشم.»(1)
. «لكِنَّهُ حَتْمٌ حَتَمْتُهُ عَلى نَفْسى، لاَيَسْأَلُنى عَبْدٌ بِحَقِّ مُحَمَّد وَأَهْلِ بَيْتِهِ إِلاّ غَفَرْتُ لَهُ ماكانَ بَيْنى وَبَيْنَهُ» امالى، طوسى، ص 675، مجلس هفتم [37]..
دعا كننده نيز براى رسيدن به خدا به چنين حقى توسل مىجويد.س 64: اگر گفته مىشود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم طبق حديث و غيره شخصى را براى جانشينىخود انتخاب كرد آيا گفته و عمل آن حضرت بدون اذن پروردگار و ثبت در كتاب آسمانى مجاز بوده؟ اگر جواب مثبت است آدرس قرآنى را بفرماييد؟
شيعيان معتقدند حضرت على عليه السلام جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله است و ديگران حق او را غصب كردند؛ خلاصه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله ما نياز به جانشين داشت خداوند خود مشخص و به مردم معرفى مىكرد، حال كه خداوند تعيين نكرده، آيا مردم از خداوند بهتر مىفهمند كسى جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
آيات كريمه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ...»(2)و «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ»(3)و آيات ديگر كه در كتب عقايد به آنها اشاره شده
است، دالّ بر اين است كه جانشينى حضرت على عليه السلام به امر الهى بوده است.
س 65: آيا امروزه شيعه نظريّات درباره سهو النبى(1)
. سهو النبى.
را قبول دارد يا آن را ضعيف مىداند؟ج: باسمه جلت اسمائه
اصالت عدم سهو النبى صلى الله عليه و آله و سلم از مسلّمات شيعه مىباشد و روايات وارده هم دو قسم است؛ يك قسم ضعيف السند و ديگرى معتبر؛ قسم اول كه جوابش ظاهر است و قسم دوم به چند دليل مردود است: 1. آيات و روايات معارضه كه صحيح السند هم مىباشند؛ 2. ادله عقليه در امتناع سهو بر آن حضرت؛ 3. موافق با تقيه بودن.
س 66: آيا پيامبر اسلام حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم از خداوند درخواست تعيين جانشين كرده است يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اخبار زيادى دال بر درخواست حضرت از خداى تعالى است.
س 67: آيا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم عصمتِ نسبى داشتهاند يا مطلق؟ ساير پيامبران چطور؟
1) (1)
ج: باسمه جلت اسمائه
پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم، عصمت از جميع جهات داشتند نه تنها عصمت تلقّى وحى، عصمت بيان احكام، عصمت عمل به وظائف شرعيه بلكه نسبت به خطا در امور عادى نيز معصوم بودهاند.
انبياى غير اولى العزم چنين نبودند، به عقيده من انبياى اولى العزم هم مانند پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله بودند.
س 68: صلوات بر پيامبر فرستادن به صورت ناقص و عدم ذكر خاندان (آل) چه حكمىدارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چنين نقل شده كه فرمود: «هركس بر من درود بفرستد ولى بر خاندان من درود نفرستد بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد»(1)
«مَنْ صَلّى عَلَيَّ وَلَمْ يُصَلِّ عَلى آلي لَمْ يَجِدْ رِيحَ الْجَنَّةِ؛ امالي، شيخ صدوق، ص 267، مجلس 36، ح 12..
.روايتى نيز به همين مضمون در منابع اهل سنت به مقدار زياد نقل شده مبنى بر اينكه:
رسول خدا فرمود: صلوات بتراء (ناقص) بر من نفرستيد، پرسيدند صلوات بتراء چيست؟ فرمود: چنين بگوييد كه خدايا صلوات بفرست بر محمد و ادامه ندهيد، بلكه بگوييد خدايا صلوات بفرست بر محمد و بر خاندان محمد»(2)
و نيز شهيد سيد تسترى مرعشى در كتاب احقاق الحق از گروهى از اهل سنت اين را نقل كرده جلد 9 صفحة 336..
.1) (1)
2) (2) «لاتصلّوا علَيَّ الصلاةَ الْبَتْراء. قالوا: وَما الصَّلاةُ الْبَتْراءُ؟ قال: تَقولون: اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَتُمْسِكُون، بَلْ قُولوا: اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَعَلى آلِ مُحَمَّد»؛ صواعق المحرقه، ص 87. فصل آيات، آيه دوم؛ تاريخ اصبهان (اصفهان)، ابونعيم، ج 1، ص 131، در بحث «الصلاة على النبى»؛ ينابيع المودة، ج 7، ص 295،
س 69: از امام صادق عليه السلام درباره معنى صلوات بر محمد صلى الله عليه و آله و آل او سؤال شد، چنين پاسخ دادند كه اين گونه صلوات فرستادن، اعتراف به ولايت است. بين صلوات فرستادن بر محمد صلى الله عليه و آله و آل او با ولايت چه ارتباطى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
صلوات بر محمد صلى الله عليه و آله و آل محمد عبارت است از درخواست از پروردگار متعال تا بر درود فرستنده نيز رحمت آرد و نيز عبارت است از درخواست تقرب به وسيله محمد و خاندانش به خدا، همانگونه كه در روايت صحيح صفوان از امام رضا عليه السلام آمده است. اما اگر اين دعا و درخواست بدون فهم معناى صلوات صورت گيرد، ممكن است گوينده صلوات حتى دشمن اهل بيت عليهم السلام باشد و نادانسته و بدون توجه به معناى آن بر اهل بيت نيز صلوات بفرستد؛ ولى صلوات بر محمد صلى الله عليه و آله و آل محمد با توجه به معناى مذكور و اخلاص در دعا تنها از كسى صادر مىشود كه به منزلت ايشان اقرار داشته، ايشان را دوست بدارد و از آنها پيروى كند.
س 70: صفات پيامبر ما محمد صلى الله عليه و آله و سلم در قرآن مجيد كداماند؟ و چرا خداوند متعال او را محمد ناميد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بيان صفات پيامبر صلى الله عليه و آله در قرآن، در اين مختصر نمىگنجد ولى به يك آيه اكتفا مىكنيم: خداوند متعال مىفرمايد: «وَ إِنَّكَ لَعَلَى خُلُق عَظِيم»(1)
. و راستى كه تو را خوى والاست؛ قلم: 4..
نام او كه محمد است در لغت عربى به كسى گفته مىشود كه داراى مَحامِد باشد، مَحامِد جمع مَحمَده است و محمده يعنى كار ستايش برانگيز، و محمَّد به معناى ستوده و پسنديده است، چون كه داراى صفات نيكو و ستودنى است. در گفتار و كردار و وجود مباركش چيزى نبود جز آن كه ستودنى و ستايش برانگيز بود به گونهاى كه در هيچ كردار و گفتارى نمىتوان او را مذمت و سرزنش كرد. (2)س 71: برخى از عرفا چنين گفتهاند: «آنكه فرشتگان بر او سجده كردند كسى بود كه پس از خلقتاش به مرحله انسانيت كامل رسيد، خداوند روح را در او دميد و چنين فرمود: «فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ»(3)، اين مقام از آنِ گرامىترين و بزرگترين
مخلوق الهى يعنى محمد صلى الله عليه و آله و سلم مىباشد.
بر اين اساس چگونه مىتوان سجده ملائكه در برابر حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم را با سجده آنان در برابر آدم عليه السلام تطبيق داد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اين گفتار منسوب به بيانات اهل بيت عليهم السلام بوده و در تعدادى از روايات آمده است؛ از جمله روايتى از امام سجاد عليه السلام بنا به نقل از جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه فرمود: هنگامى كه آدم ديد نورى از وجودش داراى درخشش است - زيرا خداوند ارواح ما را از بالاى عرش به كمر آدم انتقال داده بود نور را ديد ولى اشباح برايش هويدا نبود - گفت: پروردگارا! اين نورها كيانند؟
خداوند گفت: اين نورها ارواحى هستند كه از بهترين جايگاههاى عرش خودم به كمر تو منتقل كردم و براى همين است كه به ملائكه امر كردم تا بر تو سجده كنند، زيرا ظرفى براى آن ارواح شدهاى(1)
«أنّ آدم لمّا رأى النور ساطعاً من صلبه إذ كان الله قد نقل أشباحنا من ذروة العرش إلى ظهره رأى النور ولم يتبيّن الأشباح، فقال: يا ربّ ما هذه الأنوار؟ فقال الله عزّ وجلّ: أنوار أشباح نقلتهم من أشرف بقاع عرشى إلى ظهرك، ولذلك أمرت الملائكة بالسجود لك؛ إذ كنت وعاءاً لتلك الأشباح»؛ بحارالانوار، ج 11، ص 150..
.س 72: برخى از فضلا چنين گفتهاند كه خلقت پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله پيش از همه و اول از همه بوده است و استدلال كردهاند به اين آيه شريفه كه:
1) (1)
«قُلْ إِن كَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِينَ» (1)
. بگو اگر براى خداى رحمان، فرزندى بود خود من نخستين پرستندگان بودم؛ زخرف: 81..
؛ بر اساس ديدگاه اين فضلا اين آيه نشان مىدهد كه خلقت محمد صلى الله عليه و آله پيش از همه بوده گرچه از نظر زمانى خاتم پيامبران شده است ولى من به جهت بىاطلاعى نمىتوانم بفهمم منظورشان از اين استدلال لطيف چيست؟ از شما كمك مىطلبم تا اين مسأله را برايم به طور مفصّل تبيين كنيد.ج: باسمه جلت اسمائه
در روايتى از امام باقر عليه السلام آمده است كه: «ما پيش از همه، خلق شديم، و پيش از همه خدا را عبادت كرديم و تسبيح گفتيم، ما بوديم كه سبب خلقت ديگران شديم و حتى سبب شديم تا ديگران تسبيح خداوند گويند و او را عبادت كنند، به وسيله ما خدا شناخته شد، به وسيله ما خلايق، خدا را يگانه دانستند و به وسيله ما خداوند پرستش شد»(2)و اين آيه را تلاوت فرمود:
«قُلْ إِن كَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِين»؛ پس رسول خدا صلى الله عليه و آله اول از همه خدا را عبادت مىكرد و پيش از همه، وجود فرزند و شريك را براى خدا انكار كرد.»
البته مىتوان نوعى ملازمت و همراهى را بين نبودِ فرزند براى خدا و وجود پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه نخستين موجودات است، در نظر گرفت و چنين گفت: اگر خدا فرزند داشت كه محال است و
چنين نبوده و نخواهد شد پس وجود او دائمى بوده است. در حالى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بر اساس روايت اسحاق ابن عمار، چنين مىفرمايد: اگر خداوند فرزندى داشت من اولين عابد بودم يعنى او را اطاعت مىكردم، نتيجه اين كه وجود پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نخستين موجودات است و گرنه اولين بودن (در عالم دنيا و ظاهر) در عبادت و اطاعت بر او صدق نمىكند.
س 73: آيا منظور از تعبير حقيقت محمديه غير از وجود محمدى است، به اعتبار اين كه حقيقت محمديه، آفرينش نور محض بوده و آفرينش پيامبر صلى الله عليه و آله در اين جهان به صورت يك وجود بشرى است؟ و آيا آيه ذيل به پاسخ پرسش من ارتباطى دارد: «وَ لَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَكاً لَجَعَلْنَاهُ رَجُلاً وَلَلَبَسْنَا عَلَيْهِم مَا يَلْبِسُونَ»(1)
و اگر او را فرشته اى قرار مىداديم حتماً وى را به صورت مردى در مىآورديم و امر را همچنان بر آنان مشتبه مىساختيم؛ انعام: 9..
؟ج: باسمه جلت اسمائه
در روايتى از امام موسى كاظم عليه السلام نقل شده است كه:
«خداوند هنگامى كه اراده كرد محمد صلى الله عليه و آله را از آن (نور) بيافريند آن نور را دو قسم كرد، از قسمت اول محمد صلى الله عليه و آله را آفريد و از قسمت ديگر على ابن ابى طالب عليه السلام را و از آن نور كسى ديگر را نيافريد.... هيچ يك از اين دو بدون ديگرى برقرار نمىشود، چهره و ظاهرشان بشرى بوده و درون و باطنشان لاهوتى
1) (1)
(خدايى) است، با اندام ناسوتى (انسانى) براى خلق (آدميان) ظاهر شدند تا مردم بتوانند ديدارشان را تحمل كنند و اين معنى قول خداوند است كه فرمود: «وَ لَلَبَسْنَا عَلَيْهِم مَا يَلْبِسُونَ»(1)
فلمّا أراد أن يخلق محمّداً منه، قسّم ذلك النور شطرين، فخلق من الشطر الأوّل محمّداً، ومن الشطر الآخر عليّ بن أبي طالب عليهما السلام، ولم يخلق من ذلك النور غيرهما.. لايقوم واحدٌ بغير صاحبه، ظاهرهما بشريّة وباطنهما لاهوتيّة، ظهرا للخلق على هياكل الناسوتيّة حتّى يطيقوا رؤيتهما، وهو قوله تعالى: (وَلَلَبَسْنَا عَلَيْهِم مَا يَلْبِسُونَ)»؛ عبقاتالانوار، ج 4، ص 121..
.از اين روايت چنين استفاده مىشود كه: ظهور پيامبر صلى الله عليه و آله در اين عالم با وجود نورىاش تفاوت دارد، زيرا سنخ و نوع آن وجود نورى نمىتواند با سنخ و نوع اين دنياى مادى تناسب داشته باشد؛ بنابراين معرفى وجود نورى وى با تعبير حقيقت محمديه و نيز معرفى وجود دنيايىاش با تعبير وجود محمدى، صرف اصطلاحات بوده و در متون شرعى نيامده است.
س 74: اگر از سوى پروردگار به وجود رسول خدا صلى الله عليه و آله وحى مىشده، پس چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله نتوانست همسرش عايشه را كشف كند؟ اگر عايشه در اين حد از بدى رفتار و كردار بود پس چرا پيامبر صلى الله عليه و آله با او ازدواج كرد، در حق او خوبى نمود و او را محترم داشت؟
ج: باسمه جلت اسمائه
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در امور عادى و طبيعى، بر اساس علم
1) (1)
غيب خود عمل نمىكرد، بلكه تكليف داشت تا بر اساس علم عادى و زندگى ظاهرى عمل كند، همان طور كه ازدواج او با برخى بانوان بر اساس برخى حكمتها و مصلحتها بوده كه ما توانستهايم به برخى پى ببريم و چه بسا برخى هنوز برايمان روشن نشده است.
س 75: چرا پيامبر صلى الله عليه و آله با ابوبكر و عمر وصلت كرد در حالى كه مىدانست پس از فوتش چه خواهند كرد؟ و آيا چيزى درباره آنها گفته است يا نه؟ و آيا هر دو از «عشره مبشره»(1)
اهل سنت روايتى را نقل مىكنند كه پيامبر صلى الله عليه و آله به ده نفر وعده بهشت داده كه آنها به عشره مبشره معروف شدند، ولى محققان شيعه بر سنديت اين روايت و نيز محتوا و دلالت آن اشكال و ايراد وارد كردهاند و آن را نپذيرفتهاند..
به بهشت هستند؟ج: باسمه جلت اسمائه
پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور نبود تا به علم غيبى خود عمل كند، بلكه مأمور بود تا بر اساس موازين طبيعى و ظاهرى عمل نمايد، همانگونه كه امامان معصوم عليهم السلام نيز چنين بودهاند.
درباره روايت عشره مبشره نيز بايد گفت كه؛ اين روايت، هم در سند و هم در دلالت، ضعيف است و علامه امينى در كتاب ارزنده خود الغدير به حدّ كافى درباره آن توضيح داده و مىتوانيد به «جلد دهم» كتاب «الغدير» يا ترجمه آن مراجعه كنيد.
1) (1)
س 76: برخى مىگويند: منظور از عبس در آيه «عَبَسَ وَ تَوَلَّى أَنْ جاءَهُ الْأَعْمى»(1)
چهره در هم كشيد و روى گرداند كه آن مرد نابينا پيش او آمد: عبس: 1..
رسول الله بوده، آيا اين درست است؟ج: باسمه جلت اسمائه
به چند جهت ممكن نيست بگوييم منظور از كسى كه عبوسى كرد (روى ترش كرد) پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام بود:
استفاده از صيغه غايب عَبَسَ به منزله عدول از صيغه مخاطب يعنى «عَبَستَ» است به معناى «تو روى ترش كردى» كه حاضر و مخاطب است ولى:
خداوند متعال صيغه عَبَسَ را به كار برده كه غايب است و در علم بلاغت عرب، قاعده است كه اگر فردى حاضر است ولى با صيغه غايب و نه مخاطب درباره او سخن گفته شود به معناى تحقير است. آيا مىتوان تصور كرد كه خداوند متعال نسبت به پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله چنين كند؟!
هريك از آيات شريفه قرآن دلالت بر ديگرى دارد (و سياق قرآن چنين است) و مىبينيم كه در يكى از آيات قرآن مجيد آمده است: «فَبِمَا رَحْمَة مِنَ اللهِ لِنتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّوا مِن حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ»(2).
همين آيه آشكارا دلالت بر اين دارد كه «عابس» در «عَبَسَ وَ تَوَلَّى» نمىتواند رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد زيرا با آيه «فبما رحمة» كه بيانگر دورى پيامبر از ترش رويى است، منافات پيدا مىكند.
س 77: حضرت ابراهيم پيامبر خدا دو مقام نبوت و امامت را به دست آورد، آيا پيامبر ما حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم نيز به اين دو دست يافت؟ و آيا درست است كه بگوييم هر كس به اين مقام برسد افضل از ديگران است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اين كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله داراى دو مقام نبوت و امامت است قطعى بوده و بدون ترديد چنين است؛ زيرا او شريفترين خلق
1) (1)
نزلت فى رجل من بنى اميّة، كان عند النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم فجاءه ابن امّ مكتوم، فلمّا رآه تقذّر منه، وعبسَ، وجمع نفسه، وأعرض بوجهه عنه، فحكى الله سبحانه ذلك، وأنكره عليه؛ مجمعالبيان، طبرسى، ج 10، ص 664..
و سرور رسولان بوده، تمامى مقامات پيامبران را در خود دارد و بلكه بالاتر از ايشان است. اين مرتبه را خداوند متعال به ايشان و جانشينان طاهرش داده است چنانكه در زيارت جامعه چنين مىخوانيم: «داراى رتبهاى هستند كه هيچ يك از عالميان آن را ندارند»(1)
«ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ».
.س 78: چه دليل نقلى وجود دارد كه تعيين كند اجداد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم متدين به دين مسيحيت بودهاند در حالى كه بيشتر محققين مىگويند آنان بر دين ابراهيم بودهاند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هر كدام از اجداد ايشان كه پيش از حضرت عيسى زيستهاند، بر دين پيش از مسيح، و هر كدام كه پس از حضرت عيسى زندگى كردهاند بر دين مسيح بودهاند و اين بديهى است؛ زيرا حكم خدا چنين بوده كه هر پيامبرى مبعوث مىشده مردم بايد به دين او ايمان مىآوردند، همچنان كه پس از بعثت حضرت محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله نيز ديگر براى كسى جايز نبود تا بر دين پيامبران پيشين بماند.
بنابر اين روال بر اين بوده كه؛ هركس در هر زمانى، به دين بعدى ايمان بياورد نه دين سابق قبلى، زيرا دين سابق منسوخ مىشده است. اين كه گفته مىشود اجداد رسول اسلام صلى الله عليه و آله
1) (1)
و خود آن حضرت پيش از بعثت بر دين حنيف بودهاند، منظور اين است كه برخى از تعاليم حضرت ابراهيم كه منسوخ نشده و در اديان بعدى نيز بوده، مشتركات را عمل مىكردند، چنان كه روايات مربوط به اين موضوع نيز چنين تبيين كردهاند.
س 79: آيا همسران پيامبر صلى الله عليه و آله معصوم از زنا بودند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
آنان در ذات خود معصوم از زنا نبودند ولى بزرگوارى پيامبر صلى الله عليه و آله اقتضا مىكرد كه چنين باشند و خود را از محرمات به ويژه كبائر حفظ كنند. جايگاه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نزد خدا بالاتر از اين مسائل بود تا بانويى همسر او شود كه از ارتكاب معاصى بزرگ خوددارى مىكند و ورع و تقوا را پيشه خود مىسازد.
س 80: خداوند رسولش را به عنوان خاتم انبياء و رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ فرستاد، چگونه مىشود كه ايشان رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ باشد و از طرفى سبب جهنمى شدن كافرين هم باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
البته كه داراى رحمت است منتهى رحمت، شرايط و موانع دارد. كافر به دليل كفرش كه مانع از رحمت است از رحمت پيامبر صلى الله عليه و آله محروم مىگردد و گر نه، اگر اين مانع را بر طرف
نمايد در شمار افرادى قرار مىگيرد كه مشمول رحمت پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مىشوند.
مىتوان با مثالى مطلب را بيشتر روشن كرد، آتش به طور طبيعى مىسوزاند، ولى اگر شيئى رطوبت داشته و خيس باشد گرچه قابل احتراق است به دليل وجود مانع كه همان ترى است، نمىسوزد، آيا اين از نقص آتش است؟ خير، اقتضاى آتش، سوزاندن است ولى به شرطِ نبودِ مانع، پس اگر رطوبت آن جسم خشك شود و مانع برطرف گردد اثر آتش بر آن شىء مترتب مىگردد.
س 81: آيا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله علم غيب مىدانست؟ و اگر مىدانست، آن علم غيب چه ويژگىهايى داشت؟ تفاوت اين علم غيب با علم غيب خداوند چيست؟ و تفسير اين آيه كريمه چيست: «وَ لَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْر»(1)
. و اگر غيب مىدانستم قطعاً خير بيشترى مىاندوختم؛ اعراف: 188..
آيا امامان معصوم عليهم السلام نيز علم غيب داشتند؟ و در اين زمينه چه تفاوتى با علم پيامبر صلى الله عليه و آله داشتند؟ج: باسمه جلت اسمائه
آيات متعددى در قرآن دلالت بر اين دارد كه علم غيب مخصوص خداست و او تنها كسى است كه همه غيبها را مىداند. صدر المتألهين نيز به اين امر اشاره مىكند و مى گويد:
«ذات لايزال خداوندى پيش از هر فعل و ايجادى، عالِم به
1) (1)
تمامى حقايق كلى و جزئى، آن هم با علم تفصيلى بوده است».
بنابراين ذات خداوندى به تمامى اشياء، علم تفصيلى و حضورى دارد و هر چه غير اوست (مخلوقات)، علمش به ديگرى، علمى حصولى است كه به ذاتش اضافه مىشود و از همين رو نمىتواند جز به اذن خدا و خواست او، علمى به دست آورد.
با اين همه يك استثنا وجود دارد:
«لا يُظهِر على غَيْبِهِ إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُول» (1)
. بر غيب خود آگاه نمىسازد جز فرستادهاى كه از او خشنود باشد؛ جن: 27..
و اين به معناى آن است كه خداوند عزّوجلّ از علم غيبى كه مختص خود اوست، چيزهايى را براى رسولان خود آشكار مىكند.خلاصه اين كه اگر آيات قرآن را در كنار يكديگر مطالعه كنيم روشن مىگردد كه خداوند، پيامبران را بر تمامى علم غيبى كه مىداند آگاه نمىكند، همچنين علم غيب خداوند، ذاتى اوست ولى هر كه غير از خداست با اذن خدا و از خدا فرا مىگيرد.
و اما در مورد آيه «وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ» به آيه قبل آن نگاه كنيد: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاها»(2)؛
اين نمونه مىتواند شاهد مثالى باشد براى اين حقيقت كه نفى علم در آيه، بيانگر نفى علم غيب به زمان برپايى قيامت است و
يا حداقل، چكيده معنى آيه چنين است.
اگر هم مطلق علم غيب را در اين آيه فرض كنيم باز مىتوان گفت كه نفى در آيه تنها شامل علم غيب ذاتى پروردگار است كه هيچكس ديگر نمىداند و با آگاهى از علم غيب كه خداوند آن را به هر كس رضايت داشته باشد تعليم مىدهد، منافاتى ندارد.
در مورد ساير امامان عليهم السلام، روايات زيادى وجود دارد كه هر چه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله مىدانست امامان نيز مىدانستند و حال كه علم پيامبر صلى الله عليه و آله از تعليم خدا بوده، علم امامان عليهم السلام نيز چنين است.
س 82: خداوند عزّوجلّ در قرآن كريم چنين مىفرمايد: «وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِى أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللهَ وَتُخْفِى فِى نَفْسِكَ مَا اللهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لاَ يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِى أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَكَانَ أَمْرُ اللهِ مَفْعُولاً»(1)
و آنگاه كه به كسى كه خدا بر او نعمت ارزانى داشته بود، و تو نيز به او نعمت داده بودى، مىگفتى: همسرت را پيش خود نگاه دار و از خدا پروا بدار، و آنچه كه خدا آشكار كننده آن بود در دل خود نهان مىكردى و از مردم مىترسيدى؛ با آنكه خدا سزاوارتر بود كه از او بترسى، پس چون زيد از آن زن كام برگرفت و او را ترك گفت وى را به نكاح تو در آورديم تا در آينده در مورد ازدواج مؤمنان با زنان پسرخواندگانشان چون آنان را طلاق گفتند، گناهى نباشد و فرمان خدا صورت اجرا پذيرد؛ احزاب: 37..
الف: زيد پسر خوانده رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و عموم مردم آرزو نمىكنند تا1) (1)
روزى همسر ميهمان خود را چنانچه طلاق بدهد به همسرى بگيرند تا چه رسد به همسر پسرخوانده. چگونه مىتوان تصور نمود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين كند؟
ب: چگونه مىشود رسول خدا صلى الله عليه و آله كه هيچگاه در راه خدا از سرزنش سرزنش كنندگان بيم به خود راه نداده بود از مردم بترسد (مضمون آيه بالا) حتى بيشتر از ترس از خدا تا جايى كه كلامى از خدا نازل شود و حاوى نكوهش و سرزنش او باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
جواب الف: رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين آرزويى نداشته تا همسر زيد را بگيرد پس سؤال منتفى است، بلكه خداوند متعال به پيامبرش نامهاى همسرانش در دنيا را اطلاع داده بود و زينب همسر زيد (پسر خوانده رسول خدا صلى الله عليه و آله) يكى از آنها بود، بدين ترتيب كه پيامبر صلى الله عليه و آله مىدانست كه اگر زيد او را طلاق دهد همسر وى خواهد شد.
اما اين مطلب را كه خدا به او گفته بود مخفى مىكرد. در عين حال هنگامى كه زيد براى طلاق دادن همسرش اقدام كرد و موضوع را به پيامبر اطلاع داد، پيامبر او را نصيحت كرد تا چنين كارى نكند و همسر خود را طلاق ندهد ولى زيد مىخواست طلاق دهد و اين اراده الهى بود كه توسط زيد و بدون آن كه بداند تحقق يافت تا زينب به همسرى پيامبر درآيد.
جواب ب: شكى نداريم كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در كار رسالت الهى
خود بيمى از سرزنش كنندگان به خود راه نمىداد. بديهى است كه بيم او از مردم، با بيمى كه از خدا داشت قابل مقايسه نبود و هيچ ترس ديگرى بهاندازه ترس از خدا برايش اهميت نداشت؛ بنابر اين درست نيست كه بگوييم ترس او از مردم، بيش از ترس او از خدا بود.
وانگهى حقيقت بيم او از مردم چه بود؟ آيا جز اين بود كه خود را از اذيت و آزارشان برهاند و بتواند خبر مربوط به موضوع زينب و همسرى با او در آينده را بعنوان سر پنهان بدارد؟ ولى وقتى خدا امر كرد كه اين راز را علنى نمايد تا بتواند سنت غلط جاهليت را باطل كند پيامبر صلى الله عليه و آله نيز اقدام نمود، موضوع را علنى كرد، دستور خدا را عملى ساخت و به هر آنچه كه در اين باره گفته مىشد اعتنا نكرد.
س 83: آيا درست است كه نبى مكرم صلى الله عليه و آله از شعرا بيزار بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در سخنى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل است كه فرمود: «برخى از شعرها حكمت است».(1)
. إِنّ مِن الشّعْر لَحِكْمَة؛ بحارالانوار، ج 79، ص 290..
همچنين صاحب مجمع به موضوعى صحيح اشاره كرده و آن اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله به اشعار گوش فرا مىداد و شعر را مورد تشويق نيز قرار مىداد. ايشان به حسان بن ثابت چنين گفته است:1) (1)
«اى حسان، تو همواره و هميشه از طرف روح القدس مورد تأييد هستى تا زمانى كه با زبان (شعر گويت) ما را يارى مىكنى». (1)
لاتزال يا حسان مؤيدا بروح القدس ما نصرتنا بلسانك؛ تفسير ابوالفتح رازى، ج 2، ص 193..
س 84: زراره از قول امام باقر عليه السلام حديث صحيحى را درباره پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند و آن اينكه: «پيامبر صلى الله عليه و آله در يكى از سفرهايش خوابيد تا اين كه آفتاب طلوع كرد»، چگونه ممكن است كه نماز واجب پيامبر صلى الله عليه و آله قضا شود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ما درباره اين روايت كه از آن به عنوان يك روايت صحيح، ياد مىشود، تحقيق كرديم و متوجه شديم كه تنها در كتاب «الذكرى» تأليف شهيد اول، نقل شده است. وى گر چه از آن به «صحيحة السند» ياد كرده ولى سندى از آن نام نمىبرد. خوب ممكن است نزد او صحيحه باشد ولى ما الزامى نداريم تا آن را صحيحه بدانيم مگر آن كه براى ما ثابت شود. نتيجه اين كه اعتبار روايت مذكور، نزد ما ثابت نشده است.
س 85: چه ارتباطى بين اسراء و معراج پيامبر صلى الله عليه و آله با كربلا و قبر امام حسين عليه السلام وجود دارد؟ با عنايت و توجه به حديث طولانى مفضل بنعمر
1) (1)
درباره علائم ظهور كه آن را از امام صادق عليه السلام نقل مىكند و علامه مجلسى نيز در البحار و ساير كتب مثل نوائب الدهور علامه ميرجهانى، همان را نقل مىكند، به سؤال بنده پاسخ دهيد.
ج: باسمه جلت اسمائه
در حديث مفضل ابن عمر آمده است كه امام صادق عليه السلام لب به سخن گشود و در مورد كربلا چنين فرمود: «كربلا بهترين قطعه روى زمين است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از همان جا عروج كرد»(1)
. وإنّها خير بقعة عرجَ رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم منها وقت غيبته؛ الزام الناصب، شيخ علىيزدى حائرى، ص 261..
، و از آنجا كه معراج پيامبر صلى الله عليه و آله يكصد و بيست بار تكرار شده است، حديث مفضل دلالت دارد بر اين كه بعضى از معراجهاى پيامبر صلى الله عليه و آله از زمين مقدس كربلا صورت گرفته است.س 86: آيا رسول مكرم اسلام صلى الله عليه و آله و سلم با جسم و روحش عروج كرد؟ و آيا بهشت و جهنمى كه وارد شد و رؤيت كرد در عالم دنيا بود يا آخرت؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از ضروريات مذهب ما، اعتقاد به اين امر است كه عروج پيامبر صلى الله عليه و آله با جسم و روح بوده و بهشت و جهنمى كه حضرتش وارد شد، بهشت و جهنم آخرت بودند؛ زيرا متون قرآنى و روايات دلالت دارند كه بهشت و جهنمِ آخرت، آفريده شدهاند و وجود دارند.
1) (1)
س 87: منظور از اسراء يا معراج چيست؟ و چه تفاوتى ميان اين دو وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
منظور از اسراء، سفر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از مكه به بيت المقدس است كه در شب رخ داد و منظور از معراج، عروج او از بيت المقدس به سوى عرش است ولى نظريه كامل اين است كه هر دو عنوان بر يك موضوع يعنى سفر معنوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از زمين به سوى آسمان دلالت مىكنند و اخبار و روايات نيز همين را مورد تأييد قرار مىدهند.
در يكى از اين روايات، اسماعيل جعفى چنين نقل مىكند: «من در مسجد نشسته بودم و امام باقر عليه السلام نيز در گوشهاى نشسته بود، امام عليه السلام سرش را يك بار به سوى آسمان و يك بار به سوى كعبه بلند كرد و سپس اين آيه را سه بار تكرار كرد: «سُبْحَانَ الَّذِى أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الاَْقْصَى»(1)
. منزه است آن خدايى كه بندهاش را شبانگاهى از مسجدالحرام به سوىمسجدالأقصى سير داد؛ اسراء: 1..
سپس رو به من كرد و گفت: اى عراقى، بگو ببينم عراقىها درباره اين آيه چه مىگويند؟ گفتم: مىگويند: «سير داده شده از مسجد الحرام به سوى بيت المقدس» امام باقر عليه السلام فرمود: آنطور نيست كه مىگويند، بلكه سير داده شد از اين به1) (1)
آن، و با دستش به كعبه و آسمان اشاره كرد». [كه منظور مسجدالاقصىاى است كه در آسمان چهارم قرار دارد و در همان مسجد پيامبران همگى به رسول خدا صلى الله عليه و آله اقتدا كردند و جبرئيل اذان گفت و نماز تشريح شد].
س 88: آيا عروج و اسراء بيش از يكبار رخ داد؟ اگر چنين بوده، كدام يك در قرآن ياد شده است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: پيامبر يكصد و بيست بار به آسمان عروج كرد و هيچ مرتبهاى نبود مگر آن كه خداوند متعال ولايت على ابن ابى طالب عليه السلام و امامان پس از او را به پيامبر صلى الله عليه و آله توصيه كرد به گونهاى كه اين توصيه از توصيه به واجبات دينى هم بيشتر بود».(1)
عُرِجَ بالنبيّ صلى الله عليه و آله و سلم إلى السماء مائة وعشرين مرّة، مَا مِن مرّة إلاّ وقد أوصى اللهُ (عزّوجلّ) فيها النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم بالولاية لعليّ والأئمّة عليهم السلام أكثر ممّا أوصاه بالفرائض؛ بصائرالدرجات، ج 2، ص 97؛ خصال، ج 2، ص 23..
از اين روايت چنين استنباط مىشود كه جريان معراج يكصد و بيست بار تكرار شده اما روايات به تفصيل درباره معراج سخن نگفتهاند، مگر در مورد معراجى كه در سالهاى آغازين بعثت آن هم براى رويارويى با مشركين و ارائه حجت در برابرشان صورت پذيرفت، قرآن هم در چندين آيه به بيان همين معراج مىپردازد و روايات نيز درباره آن دقيقترين مطالب را گفتهاند.1) (1)
س 89: هنگام ميلاد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شهابهاى آسمانى به سمت شياطين نشانه گرفته شد و بر خلاف گذشته، از شنيدن اخبار و اطلاعات آسمانى توسط آنان جلوگيرى به عمل آمد. آيا اين مطلب تا زمان كنونى ادامه دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
نهايت برداشتى كه از روايات مىشود اين است كه در شب ميلاد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شياطين توسط پرتاب شهاب سنگ از آسمانهاى هفتگانه دور شدهاند و اين امر تا روز قيامت ادامه خواهد يافت. اين براى گرامىداشت مقام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىباشد. اما روايات بيان نكردهاند كه پس از ميلاد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نيز دور شدن شياطين از آسمانها به وسيله شهاب سنگ است يا خير؟
س 90: آياحضرتخديجه عليها السلام دخترانى قبلازحضرت زهرا عليها السلام داشتهاند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بعد از تحقيقات نزد اينجانب مشخص شد كه نظر بزرگانى مانند شيخ مفيد و سيد مرتضى در اين موضوع درست است كه حضرت خديجه عليها السلام پيش از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ازدواج ننموده و سن گرامى ايشان به هنگام ازدواج بيست و چند سال بيشتر نبوده است و دخترانى كه به ايشان نسبت داده شدهاند،
دختران خواهر ايشان هستند. اينك مجال توضيح بيشتر در اين باره نيست.
س 91: چرا پيامبر اسلام حضرت فاطمه را نور چشم خود مىدانست، او را بزرگ مىداشت و دست او را مىبوسيد با اينكه فرزندان ديگرى هم داشت؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون ماده جسد حضرت زهراء عليها السلام از ماده اين عالم نبود، بلكه از بهشت و از ميوههاى آن بود همانگونه كه شيعه و سنى نقل كردهاند. و اما روح متناسب با آن بدن از اسرار است كه ما آن را نمىفهميم و فقط از اخبار چنين مىفهميم كه روح آن حضرت از نور عظمت خداى تعالى است. در معانى الاخبار صدوق نقل كرده است: قال رسول الله صلى الله عليه و آله خلق نور حضرت فاطمه قبل أن تخلق الارض والسماء فقال بعض الناس يا بنى الله فليست هى النسيه فقال صلى الله عليه و آله حضرت فاطمه حوراء انسيه خلقها الله عزّوجلّ من نوره قبل أن يخلق آدم الحديث.
س 92: آيا بوسيدن دست حضرت فاطمه عليها السلام توسط پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سنديت دارد و آيا اسناد آن صحيح مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بوسيدن رسول خدا صلى الله عليه و آله دستِ سيد النساء حضرت فاطمه الزهراء عليها السلام را شيخ طوسى در امالى ج 2 و بحارالانوار ج 43 و
از عامه هم حاكم نيشابورى نقل كرده و آن را صحيح دانستهاند.
س 93: آيا اين مطلب كه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم به خاطر مسموميت از دنيا رفتهاند، صحيح مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
نتيجه تحقيقات به دست آمده اين است كه: رسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم روز دوشنبه 28 صفر سال يازدهم هجرى در 63 سالگى و در مدينه مسموم شده و رحلت نمودند. روايات ويژهاى بر اين مطلب دلالت مىكند و روايت عامِ «هيچ يك از ما نيست مگر اينكه كشته و يا مسموم شده باشد»(1)
. ما منّا إلاّ مقتولٌ أو مسمومٌ؛ كنايه الأثر، ص 227؛ من الامام الصادق عليه السلام أنه قال: مامنّا إلاّ مقتول أو شهيدٌ، الفصولالمهمه، ص 278؛ و در بحار با حذف (أو) آمده است كه مناسبتر مىنمايد. ج 29، ص 209..
، كه داراى سند معتبرى نيز مىباشد، همين مطلب را تأييد مىكند.س 94: مسموم نمودن رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم توسط چه كسى صورت گرفته است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين باره بايد گفت كه به طور يقين و بدون هيچ ترديدى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به وسيله سم به شهادت رسيدهاند ولى جزئيات چگونگى شهادت ايشان به صورت قطعى مشخص
1) (1)
نمىباشد، زيرا برخى از روايات بر شهادت ايشان بر اثر سم توسط زن يهودى در روز خيبر اشاره دارد و برخى روايات بر مسموم نمودن حضرتش در روزهاى بيمارى آخرش دلالت دارد. در ماهيت سمِّ مورد استفاده نيز اختلاف نظرهايى وجود دارد. روشن است كه اگرچه هيچ اختلافى ميان اين روايات نيست، از اين نظر كه مُثبِتات هستند و در نتيجه احتمال دارد تمامى اين موارد در مسموميت و شهادت حضرتش تأثير داشته باشند؛ كه البته دليل قطعى در اين زمينه در دست نيست.
س 95: روايت شده است كه هنگام نزديكى رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم حضرت زهرا عليها السلام اين شعر را قرائت نمودند: «و آن درخشان رو كه ابرها از چهرهاش سيراب مىگردند؛ او يارى رسان يتيمان و تكيهگاه بيوه زنان است»(1)
. و أبيضَ يستسقى الغمامُ بِوَجههثمال اليتامى عِصمهٌ لِلأَرامل اين شعر را عبدالمطلب در مورد رسول خدا صلى الله عليه و آله سروده بود..
. آيا اين روايت صحيح و معتبر مىباشد؟ و اگر درست مىباشد با توجه به عصمت حضرت زهرا عليها السلام و اين مطلب كه ايشان كلام نابجايى بيان نمىنمايند، چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ايشان را از اين گفته نهى فرمودند؟ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهراً رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به دليل دلسوزى نسبت به دختر گرامىاش حضرت زهرا عليها السلام و معناى جانگداز اين ابيات در آن
1) (1)
لحظه، حضرتش را از بيان آنها منع نمود و به همين سبب پس از نهى ايشان از اين موضوع فرمودند: به جاى آن بگو: «وَ مَا مُحمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ»(1)
. و محمّد، جز فرستادهاى كه پيش از او هم پيامبرانى (آمده و) رفتهاند، نيست؛ آلعمران: 144..
و به نظر مىرسد كه حضرتش مىخواست با بيان اين مطلب ايشان عليها السلام را تسلى بخشد.س 96: آيا قضيه ذبح عبد الله(2)
آنگاه فرزندان خود را بميان خانۀ كعبه برد و قرعه بنامشان انداخت قرعه بنام عبد اللّه پدر رسول خدا كه محبوبترين فرزنداناش بود در آمد.
بار دوم قرعهها را در هم آميخت باز قرعه بنام عبد اللّه درآمد. براى بار سوم قرعه كشيد و قرعه بنام عبد اللّه در آمد.
عبد المطلب عبد اللّه را گرفته و نگاه داشت و تصميم بر ذبحش گرفت قريش اجتماع كرده و او را از ذبح عبد اللّه جلوگيرى كردند و زنان خاندان عبد المطلب گرد آمده بگريه و شيون پرداختند.
عاتكه دختر عبد المطلب گفت: پدر جان در كشتن پسرت عذرى ميان خود و خداوند بيار، گفت: دخترم چه عذرى بياورم؟ بگو كه دختر با بركتى هستى، گفت:
ميان فرزندت و شترانى كه در حرم دارى قرعه بكش و آنقدر به پروردگارت عطا كن تا راضى شود.
عبد المطلب شخصى فرستاد و شتران را آوردند ده شتر كنار گذاشت و قرعه ميان آن ده شتر و عبد اللّه زد.
قرعه بنام عبد اللّه در آمد عبد المطلب بر عدد شتران ده ده مىافزود تا بصد رسيد و قرعه بنام شتران بيرون آمد اين وقت عبد المطلب تكبير گفت و قريش تكبيرى گفتند كه كوههاى مكه را لرزاند عبد المطلب گفت: تا سه بار قرعه بنام شتران بيرون نيايد نخواهم پذيرفت.
سپس سه بار ديگر قرعه زد و در هر سه بار قرعه به شتران اصابت ميكرد و در بار سوم زبير و ابو طالب و برادرانش عبد اللّه را از زير پاى عبد المطلب كشيده و بردند در حالى كه پوست يكطرف صورت عبد اللّه كه بر روى خاك گذاشته شده بود از گوشتش جدا شده بود. عبد اللّه را بر وى دست بلند كرده و مىبوسيدند و خاك از سر و صورتش مىزدودند، عبد المطلب دستور داد كه شتران را در كشتارگاه نحر كنند و گوشتشان را بيدريغ در اختيار ديگران بگذارند و تعداد آنان صد شتر بود.
خصال صدوق، ترجمه فهرى، ج 1، ص 66..
از نظر اسلامى ثابت است؟ اگر هست آيا بااين اعتقاد كه اجداد رسول الله صلى الله عليه و آله بر دين حنيف بودهاند تناقض ندارد؟ در ضمن آيا نذر عبدالمطلب نذرى حرام نبوده است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اكثر كتب تاريخى قضيه ذبح حضرت عبدالله آمده است و اين مسئله با دين ايشان منافات نداشته چون در دين قبل از اسلام جايز بوده است و اين نذر هم طبق آن شريعت بوده و در دين اسلام ممنوع شده است. براى روشن شدن مطلب به كتب عقائد رجوع نماييد.
س 97: راز ميلاد حضرت على عليه السلام درون خانه كعبه چه مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شيخ مفيد در كتاب ارشاد مىفرمايد: «پيش و پس از حضرتش هيچ نوزادى در خانه خداوند متعال زاده نشده و اين كرامتى است كه از سوى خداوند متعال به دليل بزرگداشت مقام والايش براى ايشان قرار داده شده است».(1)
داستان ميلاد مبارك حضرت امير صلوات الله عليه در كعبه معظمه در كتاب روضة الواعظين، ص 134 چنين آمده است:
يزيد بن قعنب مىگويد: همراه عباس بن عبد المطلب و گروهى از خاندان عبد العزى كنار كعبه نشسته بوديم كه فاطمه دختر اسد، مادر امير المؤمنين، در حالى كه نه ماهه به على (ع) آبستن بود آمد و او را درد زايمان گرفته بود. فاطمه گفت:
پروردگارا! من به تو و به فرستادگان و كتابهاى ايشان مؤمنم و گفتار نياى بزرگوار خودم ابراهيم خليل (ع) را تصديق مىكنم و او اين خانۀ عتيق را ساخته است.
پروردگارا! ترا سوگند مىدهم به حق كسى كه اين خانه را ساخته است و به حق اين مولود كه در شكم دارم، زايمان مرا بر من آسان فرماى. يزيد بن قعنب مىگويد: ما خود ديديم كه پشت خانۀ كعبه شكافته شد و فاطمه دختر اسد وارد كعبه شد و از چشمهاى ما پوشيده ماند و ديوار كعبه به هم برآمد.
آنچه كوشيديم كه قفل در كعبه گشوده شود، گشوده نشد. دانستيم كه اين به فرمان خداى عز و جل است. پس از روز چهارم از كعبه بيرون آمد و على (ع) در دستش بود و گفت: من بر همۀ زنان پيش از خود برترى يافتم، زيرا آسيه دختر مزاحم (يعنى همسر مؤمن فرعون. م.) خداى را پوشيده و به اضطرار عبادت كرد و مريم دختر عمران درخت خرماى خشكيده را به دست خود به سوى خويش كشيد و از آن خرماى تازه و رسيده خورد و حال آنكه من وارد كعبه شدم و از ميوهها و خوراكيهاى بهشت خوردم و چون خواستم بيرون آيم، سروشى بر من بانگ زد كه اى فاطمه! او را على نام بگذار كه او على و خداوند على اعلى است، و نام او را از نام خود مشتق ساختم و به ادب خود او را ادب و به امور پوشيدهيى از علم خود آگاهش كردم. و او همان كسى است كه بتها را در خانۀ من مىشكند و بر فراز خانهام اذان مىگويد و مرا تقديس و تمجيد مىكند. خوشا به حال آن كس كه او را دوست بدارد و فرمان برد و واى بر كسى كه او را دشمن بدارد و نافرمانى كند..
1) (1)
س 98: برخى علماى اهل سنت جريان ولادت امير المؤمنين على ابن ابى طالب عليه السلام در داخل كعبه را ضعيف دانستهاند، پاسخ شما چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
جريان ولادت حضرت در داخل كعبه شريفه چيزى است كه شيعه و سنى نقل كردهاند.
آلوسى در شرح خود بر كتاب «عينيه» نوشته عبدالباقى العمرى مىنويسد: «ولادت امير المؤمنين كه در بيتالله، كعبه متولد شده امرى مشهور درتمام دنياست و در كتابهاى دو طايفه سنى و شيعه آمده است». در كتاب «الفصول المهمه» آمده است:
«ولادت او (اميرالمؤمنين) در مكه مكرمه و در كعبه مشرفه بود».
و مانند اينها در «مروج الذهب» مسعودى، «السيرة الحلبية» و كتابهاى ديگر موجود است.
س 99: شخصى بر اين مطلب كه اميرالمؤمنين از پيامبران و رسولان گذشته برتر است شبهه وارد كرده، نظر حضرتعالى چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
برترى اميرالمؤمنين عليه السلام بر تمامى پيامبران و رسولان گذشته، از جمله مسائل قطعى و حتمى است و اگر كسى هنوز به اين نتيجه نرسيده، شايد به اين دليل است كه به اندازه كافى در روايات و اخبار وارده در اين موضوع بررسى و تحقيق نكرده است. (1)
براى مثال به اين روايت توجه فرماييد: عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 262:
قال رسول الله صلى الله عليه و آله: مَا خَلَقَ اللَّهُ خَلْقاً أَفْضَلَ مِنِّي وَ لَا أَكْرَمَ عَلَيْهِ مِنِّي قَالَ عَلِيٌّ فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَأَنْتَ أَفْضَلُ أَمْ جَبْرَئِيلُ فَقَالَ صلى الله عليه و آله: يَا عَلِيُّ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى فَضَّلَ أَنْبِيَاءَهُ الْمُرْسَلِينَ عَلَى مَلَائِكَتِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ فَضَّلَنِي عَلَى جَمِيعِ النَّبِيِّينَ وَالْمُرْسَلِينَ وَ الْفَضْلُ بَعْدِي لَكَ يَا عَلِيُّ وَ لِلْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِك...
حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرمودند:
خداوند خلقى برتر از من و گرامىتر از من - نزد خود - خلق نفرموده است، حضرت علىّ عليه السّلام فرمودند: من عرض كردم: شما برتر هستيد يا جبرئيل؟
حضرت فرمودند: اى علىّ! خداوند - تبارك و تعالى - پيامبران مرسل خود را بر ملائكۀ مقرّب خود برترى داده است و مرا بر تمام انبياء و مرسلين برترى داده است، و فضيلت، بعد از من براى تو و امامان بعد از تو مىباشد.....
س 100: در روايتى آمده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: «على عليه السلام
1) (1)
براى من همانند هارون است براى موسى»(1)
. عليّ منّي بمنزلة هارون من موسى؛ مسند، احمد بن حنبل، ج 1، ص 179: بحارالانوار، ج 21، ص 237..
، پرسش اينجاست كه هارون نه وصى و جانشين موسى كه يكى از پيامبران الهى بود و يوشع ابن نون، وصايت و جانشينى موسى را برعهده گرفت، حال چگونه مىتوان براى اثبات امامت على ابن ابى طالب عليه السلام به اين روايت، استناد نمود؟ج: باسمه جلت اسمائه
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با گفتن اين مطلب كه: «أنت منّى بمنزلة هارون من موسى» تنها درصدد اثبات وصايت و جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام نيست و به همين خاطر ايشان را به يوشع ابن نون، تشبيه نمىكند بلكه در پى اثبات فضايلى بزرگتر همانند اخوّت، اعلم بودن، وزارت و... براى اميرالمؤمنين عليه السلام است و از همين رو ايشان را به هارون تشبيه مىكند. (2)
س 101: آيا مقام فاطمه بنت اسد عليها السلام مادر حضرت على عليه السلام، از مقام مريم دختر عمران عليها السلام مادر حضرت عيسى عليه السلام بالاتر مىباشد؟
1) (1)
2) (2) گذشته از اسناد تاريخى ادامه حديث كه مىفرمايد: «اِلّا انَّهُ لا نَبىَّ بَعدى» ثابت مىكند كه هارون پيامبر بود و وصى موسى هم بود امّا چون قبل از حضرت موسى از دنيا رفت حضرت موسى يوشع ابن نون را وصى خود قرار داد. چون در زمان پيامبران قبلى بنى اسرائيل چند پيامبر در يك زمان زندگى مىكردند امّا يكى صاحب شريعت بود و بقيه تابع و مبلّغ او و هارون تابع و ناصر و مُؤيد و در مواقع لازم جانشين حضرت موسى بود..
ج: باسمه جلت اسمائه
بله، حضرت فاطمه بنت اسد عليها السلام از حضرت مريم عليها السلام والاتر است. زيرا حضرت مريم عليها السلام هنگام زايمان دستور داشت تا در حالت نفاس از محل عبادتش خارج شود در حالى كه حضرت فاطمه بنت اسد عليها السلام با دستورى تكوينى(1)
. منظور از دستور تكوينى چنان چه در روايات مربوط به ميلاد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمده، اين است كه چون ديوار خانه كعبه شكافته شد و جناب فاطمه بنت اسد از شكاف داخل شد، شكاف به هم آمد و هر چه تلاش كردند، درب خانه خدا باز نشد، در نتيجه دانستند كه اين امر از سوى خداى تعالى و باز نشدن درب خانه خدا امرى تكوينى است..
از خارج شدن از خانه خدا منع شدند. قابل توجه اين است كه مقام خانه كعبه از مقام محل عبادت حضرت مريم عليها السلام گرامىتر مىباشد.س 102: آيا امكان دارد كه نسب پاكيزه مادر گرامى حضرت على عليه السلام خانم فاطمه بنت اسد عليها السلام را براى ما برشماريد و مختصرى از زندگانى شريف ايشان را بيان نماييد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ايشان فاطمه دختر اسد فرزند هاشم فرزند عبدمناف فرزند قصى فرزند كلاب فرزند كعب فرزند فهر فرزند مالك فرزند نضر فرزند مدركه فرزند الياس فرزند مضر فرزند معد فرزند عدنان مىباشند. ايشان اولين هاشمى هستند كه با يك هاشمى ازدواج نمودند و مادر ديگر فرزندان حضرت
1) (1)
ابوطالب عليها السلام مىباشند. ايشان در مقام مادر حضرت رسول صلى الله عليه و آله قرار داشتند زيرا حضرت در دامن ايشان پرورش يافتند و او را مادر صدا مىزدند.
ايشان حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را در نيكى نمودن بر تمام فرزندان خود مقدم مىداشت. حاكم در مستدرك روايت مىكند كه: ايشان در دوره رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در درجه والايى از ايمان قرار داشتند و جزء اولين مسلمانان بوده و به مدينه مهاجرت كردند.
سعيد بن مسيب از حضرت على ابن الحسين عليه السلام از پدرش از جدش امير مؤمنان على ابن ابى طالب عليه السلام روايت مىنمايد كه:
«هنگامى كه فاطمه بنت اسد از دنيا رفت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را در پيراهن مبارك خود كفن فرمود و بر او نماز گذاشت و هفتاد مرتبه بر او تكبير گفت»(1)
قال: «لمّا ماتت فاطمة بنت اسد كفّنها رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فى قميصه، و صلّىعليها، و كبّر عليها سبعين تكبيرة»؛ مستدرك، ج 3، ص 108..
.س 103: روايتى از حضرت امام سجاد عليه السلام درباره ايمان حضرت ابوطالب عليه السلام بر جاى مانده كه مضمون آن از اين قرار است: خداوند متعال رسول گرامىاش صلى الله عليه و آله و سلم را از تأييد ازدواج زن مسلمان با يك كافر نهى فرمود و مشخص است كه حضرت فاطمه بنت اسد عليها السلام از نخستين ايمان آورندگان بود و با اين وجود تا زمان مرگ حضرت ابوطالب عليه السلام همسر
1) (1)
ايشان بودند [به معناى ديگر امكان كافر بودن ابوطالب عليه السلام وجود ندارد].
برخى بر اين استدلال امام عليه السلام اشكالى وارد كردهاند و آن اينكه آيه نهى مورد نظر، آيهاى مدنى از سوره ممتحنه مىباشد و اين آيه دست كم، بعد از صلح حديبيه نازل شده است، بدين معنى كه سالها بعد از وفات حضرت ابوطالب عليه السلام نازل شده است، چگونه مىتوان به اين اشكال پاسخ داد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اين اشكال از پايه بى اساس است، زيرا استدلال امام عليه السلام بر پايه آيه نهى از تأييد ادامه زندگى زناشويى ميان يك زن مسلمان و يك مرد كافر نيست، بلكه بر پايه منع كلى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از سوى خداوند متعال بر پذيرفتن نكاح ميان زن مسلمان و مرد كافر مىباشد.
لزومى ندارد كه اين منع يك منع برآمده از قرآن باشد، چه بسيارى از احكام شرعى بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وحى شده اما در قرآن كريم نيامده است و يا در قرآن نيز آمده ولى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پس از نزول آن بر خود و پيش از نزول آن در قرآن، آن را ابلاغ نموده است. قابل ذكر است كه حتى اگر تمامى اين موارد ذكر شده جهت اثبات ايمان حضرت ابوطالب عليه السلام را كامل ندانيم، ادله در اثبات ايمان حضرت ابوطالب بسيار فراوان مىباشد و كامل نبودن يك دليل، ضررى به قوت دلايل ديگر وارد نمىكند.
س 104: «أشهد أن علياً ولى الله» اولين بار در تاريخ بوسيله چه كسى در اذان و اقامه گفته شد؟
بعد از غدير خم كه حضرت منصوب به خلافت شدند، در بين اصحاب شيوع پيدا كرد. آنچه در ذهن من است، اول كسى كه اين جمله را بعد از شهادتين گفته است، حضرت سلمان است و خود پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز امضا فرمودند. عمر هم در همان غدير خم گفت، «بَخٍّ بَخٍّ لك يا على عليه السلام أَصبحتَ مَولاىَ و مَولى كُلِّ مؤمنٍ و مؤمنةٍ»(1)
رك: كتاب سليم بن قيس هلالى، ص 829؛ كشف الغمة فى معرفة الائمة، ج 1، ص 237، مناقب الامام على بن ابىطالب، ابن مغازلى شافعى، ص 69 و....
؛ روايات از ائمه عليهم السلام متعدد است.س 105: به چه علت اميرالمؤمنين عليه السلام با ابوبكر بيعت كردند؟ با توجه به اينكه بيعت با وى تأييد خلافت و دليل به حق بودن او شمرده مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به خطبههاى نهج البلاغه و به خصوص خطبه شقشقيه رجوع كنيد.(2)
آگاه باشيد! به خدا سوگند! ابا بكر، جامۀ خلافت را بر تن كرد، در حالى كه مىدانست جايگاه من نسبت به حكومت اسلامى، چون محور آسياب است به آسياب كه دور آن حركت مىكند. او مىدانست كه سيل علوم از دامن كوهسار من جارى است، و مرغان دور پرواز انديشهها به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز كرد. پس من رداى خلافت رها كرده و دامن جمع نموده از آن كناره گيرى كردم و در اين انديشه بودم كه آيا با دست تنها براى گرفتن حق خود به پاخيزم؟ يا در اين محيط خفقانزا و تاريكى كه به وجود آوردند، صبر پيشه سازم؟ كه پيران را فرسوده، جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا قيامت و ملاقات پروردگار اندوهگين نگه مىدارد! پس از ارزيابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانهتر ديدم. پس صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود.....
س 106: ما وقتى به كتب روايى مراجعه مىكنيم مىبينيم در تعدادى از روايات كه كم هم نيستند، از امامان معصوم عليهم السلام نقل شده كه در جاهايى خطاب به خلفاى عصر خود گفتهاند: «يا اميرالمؤمنين» در حالى كه معروف چنين است كه اين لقب ويژه على ابن ابىطالب بود و هيچكس ديگر را بدان نمىخواندند. توضيح اين چگونه است؟ آيا راويان كلمه مؤمنين را به «يا امير» اضافه كردهاند؟ به گونهاى كه امامان عليهم السلام فقط يا امير خطاب مىكردهاند ولى راويان، مؤمنين را نيز اضافه كردهاند؟ و يا وجه ديگرى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
لقب «امير المؤمنين» بدون ترديد، ويژه حضرت على عليه السلام بود ولى درگذشت زمان ظالمان حق و مقام آن حضرت را غصب و اين لقب را نيز تصاحب كردند.
امامان عليهم السلام كه از خاندان على عليه السلام بودند حاكمان و خلفا را نه از اين جهت كه معتقد به آن بودند، بلكه از باب پيشگيرى شر و
خطر حكام و خلفا، آنها را با نامى كه خود براى خود گذارده بودند صدا مىزدند. (1)
براى نمونه مىتوانيد به كتاب عيون اخبار الرضا عليه السلام مراجعه كنيد كه در جاهاى مختلفى از آن به اين موضوع اشاره شده است..
س 107: چرا حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام شب هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه در بستر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خوابيد [تا پيامبر صلى الله عليه و آله در امان بماند] خدا را شكر كرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر پرسش در مورد فلسفه شكرگزارى حضرت على عليه السلام در شبى است كه در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله خوابيد، روشنتر از آن است كه گفته شود؛ زيرا ماندن آن شبِ ايشان در بسترِ پيامبر صلى الله عليه و آله موجب شد تا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در امان بماند؛ آيا نعمتى از اين برتر هست كه كسى جان رسول خدا صلى الله عليه و آله را نجات دهد؟ و آيا چنين نعمتى جاى شكرگزارى ندارد؟
س 108: آيا معصوم عليه السلام وقت مرگ خود را مىداند؟ اگر پاسخ آرى است، فرق معصوم با غير معصوم در برخورد با سختىها و بيمارىها چيست؟ به عنوان مثال، اميرالمؤمنين عليه السلام كه در ليلة المبيت(2)در بستر پيغمبر صلى الله عليه و آله
خوابيد، از اينكه در آن شب نمىميرد، آگاه بود. آيا امام عليه السلام به آنچه كه خواهد شد علم دارد و همان گونه كه در بسيارى روايات آمده، او به تمامى حوادث علم دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فضيلت و برترى معصوم عليه السلام در يقين او نهفته است. اگر مثلاً پيامبر صلى الله عليه و آله به شخصى غير معصوم خبر دهد كه مرگ او بعد از ليلة المبيت خواهد بود و سپس از او بخواهد تا آن شب را در جايش بخوابد تا پيامبر صلى الله عليه و آله را از شمشير مشركين حفظ كند، بدانيد كه هنگام هويدا شدن برق شمشيرها در اطراف خود پا به فرار خواهد گذارد، حتى اگر پيامبر صلى الله عليه و آله هم به او گفته باشد كه در اين حادثه نمىميرد. اين فضيلت است كه اميرالمؤمنين عليه السلام و امامان معصوم عليهم السلام را نسبت به ديگران برجسته مىكند.
ايشان گر چه به عاقبت خود و زمان آن نيز آگاه بودند ولى يقينشان جداى از علمشان نبود و عملشان هم مطابق با علمشان بود.(1)
نكتۀ مهمى ديگرى كه بايستى درباره ليلة المبيت افزود اين است كه: مورد سوال علم امام است و علم امام از شؤون امامت است، درحالى كه در آن وقت هنوز على بن ابى طالب امامتش آغاز نشده بود تا بگوييم به علم لدنى امامت و يا هر علم ديگر به طور كامل رسيده و ده سال بعد امام شد. پس لزومى ندارد كه ما بپرسيم آيا مىدانسته يا نمىدانسته كه زنده مىماند؟ البته اميرالمؤمنين عليه السلام در موارد ديگر نيز ثابت كرد كه ترس هرگز عاملى نبود كه جلوى ايشان را بگيرد يا پاى عمل او را سست كند؛ در جنگ احُد بيش از نود ضربت كارى خورد، اگر مىدانست پس شجاعت او بيشتر ثابت مىشود كه مىدانست چقدر ضربت كارى مىخورد، باز در ميدان ماند و بر فرض اگر نمىدانست، باز اطاعت او اثبات مىشود، همينطور شب ضربت كه امام هم بود مىدانست كشته مىشود امّا باز ابنملجم را براى نماز در مسجد بيدار كرد و رسوايش نكرد..
1) (1)
س 109: آيا اين حديث امام على عليه السلام كه فرمود: «من با پيامبران بودم ولى پنهانى، اما با رسول خدا صلى الله عليه و آله علنى حضور داشتم»(1)
. كنت مع الأنبياء سرّاً ومع رسول الله جهراً؛ تفسيرالمحيط، ج 3، ص 175..
، درست است؟ آيا اميرالمؤمنين عليه السلام به اذن الهى پيامبران را يارى مىكرد؟ج: باسمه جلت اسمائه
آرى، اين حديث صحيح است و اشكالى ندارد. البته بايد گفت كه ايشان پيامبران را با وجود نورانى خود به صورت پنهانى يارى مىكرد اما با وجود انسانى خود، نبى اسلام صلى الله عليه و آله را علنى يارى نمود.
س 110: در بسيارى از موارد، اميرالمؤمنين عليه السلام را به «قائدُ الغُرِّ المُحَجَّلين» توصيف مىكنند؛ معنى و منظور چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
«تحجيل» به سفيدى روى ساق چهارپاى اسب گفته مىشود كه آن را زيبا مىكند، «غرّ» نيز جمع أغَرّ است و به معناى چهره مىباشد. از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه: «امت من،
1) (1)
سفيدرو و سفيدپا هستند»(1)
. امتى الغرّ المحجلون؛ الوافى، ج 3، ص 717؛ بحارالانوار، ج 9، ص 338..
. حضرت در اين حديث به سفيدى (نورانيت) مواضع وضو در دستها و پاهاى مؤمنين اشاره مىكند و سپيدى صورت و دست و پاى اسب را استعاره مىگيرد تا نورانيت مسلمانان را نشان دهد. حضرت على عليه السلام نيز چون رهبر بود «قائد الغرّ المحجّلين» خوانده شده است، زيرا رهبر عدهاى بود كه مواضع وضويشان - هنگامى كه در رأس گواهان، دعوت شوند و يا به سوى بهشت مىروند - به خاطر درخشش نور آن، بسيار سفيد است.س 111: برخى از اهل سنت مىپرسند، حال كه حضرت على عليه السلام نزد مؤمنين در قبرهاشان مىرود آيا نزد پيامبرانى همچون عيسى و موسى هم حاضر شده است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
رواياتى كه درباره حضور على ابن ابىطالب عليه السلام در قبر مؤمنان سخن مىگويند، هيچ دلالتى بر وجود اين ويژگى در اميرالمؤمنين عليه السلام حتى پيش از ولادت و وجودش در اين دنيا ندارند.
س 112: نقل شده كه اميرالمؤمنين عليه السلام به حارث همدانى فرمود: «يا حار همدان، مَن يمت يرنى...»؛ اى حارث همدانى، هركس بميرد
1) (1)
مرا خواهد ديد. آيا اين اتفاق (ديدار حضرت با مردگان) در زمان زندگى حضرت هم رخ داده و يا اينكه تنها بعد از شهادتش اتفاق افتاده است؟(1)
..
ج: باسمه جلت اسمائهعبارت: «يا حار همدان، مَن يمت يرنى» سخن حضرت نيست بلكه سروده مرحوم سيد حميرى است كه مضمون كلام حضرت را به نظم درآورده است. به هر حال ظاهر عبارتهاى نقل شده در روايات، دلالت بر حضور ائمه عليهم السلام نزد محتضر دارند و اين امر، نه تنها پس از شهادت اين بزرگان بلكه در جريان حياتشان هم رخ داده است. (2)
س 113: نظر شما در مورد واقعه بازگشت خورشيد (رجوع الشمس) براىاميرمؤمنان عليه السلام چه مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اين واقعه از مسلَّمات ترديد ناپذير است و تنها افراد بيماردل
1) (1)
2) (2) اين شعر مرحوم حميرى برپايه روايتى سروده شده كه حارث همدانى با حضرت گفتگو مىكند و حضرت در بخشى از آن گفت و گو مىفرمايد: «وأُبَشِّرُكَ يَا حَارِثُ لَيَعْرِفُنِي وَلِيِّي وَ عَدُوِّي فِي مَوَاطِنَ شَتَّى لَيَعْرِفُنِي عِنْدَ الْمَمَاتِ وَ عِنْدَ الصِّرَاطِ وَ عِنْدَ الْحَوْضِ وَ عِنْدَ الْمُقَاسَمَة: اى حارث دوست و دشمن مرا در جايگاهى چند خواهد شناخت، هنگام مرگ، هنگام گذشتن از صراط، نزد حوض كوثر و هنگام مقاسمه...» بحار الأنوار، ج 65، ص 121..
در آن ترديد مىنمايند.
س 114: برخى تلاش كردهاند با دلايلى كه ذيلا نقل مىكنيم حديث ردّ الشمس(1)
حديث رد الشمس اين است كه در يك جنگى، معركه به حدى شديد بود كه نقل مىشود حضرت نتوانست نماز بخواند تا متوجه شد آفتاب در حال غروب كردن است لذا امر كرد و خورشيد بازگشت و نماز خواند و اين را يكى از كرامات حضرت نقل مىكنند..
را انكار كنند:اول: ممكن نيست كه حضرت على عليه السلام نماز خود را از اول وقت تا هنگام غروب خورشيد به تأخير بيندازد و نقل شده كه حضرت على عليه السلام نماز را حتى در سختترين شرايط و شديدترين موقعيتها و هنگام چكاچك شمشيرها و نيزهها و جنگ هم بر پاى مىداشت.
دوم: نگه داشتن خورشيد از حركت خود به سمت مغرب و يا برگرداندن آن از غرب به شرق، بر حركت مدار (فلك) تأثير دارد و موجب به عقب افتادن هر چند اندك زمان مىگردد. چنين چيزى هم قابل اخفا نمىباشد اما در عين حال، تاريخ نيز گزارش نداده كه مردمى چنين حادثه مهمى را ديده باشند.
سوم: در روايتى نقل شده كه روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در حالت دريافت وحى، به حضرت على عليه السلام تكيه داده بود كه در اين هنگام، بىحال شد و تا غروب خورشيد به هوش نيامد. با اين همه، چنين حادثهاى هم نمىتواند عذر شرعى به تأخير انداختن وقت نماز قلمداد شود.
ج: باسمه جلت اسمائه
قبح تأخير نماز از وقت معين آن به لحاظ فوت شدن نماز از
1) (1)
وقت مشخص شده مىباشد و هيچ مصلحتى جايگزين آن نمىشود؛ اگر فرض را بر اين بگيريم كه اين مصلحت از دست نرود به گونهاى كه دو وقت، يكى قبل از بازگرداندن خورشيد و يكى بعد از بازگرداندن خورشيد، براى حضرت فراهم باشد، نه تنها قبحى صورت نگرفته كه حتى تأخير وقت نماز هم صدق نمىكند و امام عملاً نماز را در وقت خودش به جاى آورده است.
طبيعتاً هر كس دقت كند اين را متوجه مىگردد و در نتيجه پاسخ دلايل اول و سوم را روشن درك مىكند.
در دليل دوم به اين موضوع اشاره شده است كه اگر خورشيد برگردانده و يا نگه داشته شود، بر وضعيت فلكى تأثير مىگذارد، در پاسخ بايد گفت كه اين امر در صورتى است كه انجام اين كار تابع شرايط و عوامل طبيعى باشد ولى اگر به صورت معجزه الهى اتفاق بيفتد تابع شرايط حاكم نخواهد بود.
و اما اين كه گفتهايد تاريخ، اين حادثه را نقل نكرده، اگر منظورتان تاريخ مسلمانان است به عكس، متون تاريخى شيعه و سنى به مقدار فراوان اين حادثه را نقل كردهاند؛ اما اگر منظورتان تاريخ ملل ديگر است ادعاى اين كه آنان اين حادثه را نقل نكردهاند نياز به جستجو و پىگيرى دارد (كه آيا نقل كردهاند و يا نكردهاند؟).
اگر فرض را بر اين بگيريم كه ادعاى شما درست باشد چه بسا به اين دليل است كه بسيارى از ملل مذكور در آن زمان مشخص، در حال سپرى كردن شب بودهاند و به علت نبودِ خورشيد،
امكان اطلاع از موضوع را نداشتهاند. البته ممكن است در اين مورد دلايل ديگرى هم وجود داشته باشد.
س 115: برخى ايراد گرفتهاند كه اگر امير المؤمنين عليه السلام به برخى اصحابش مانند رُشَيد الهَجَرى و سلمان فارسى، علم منايا و بلايا (اجلها و حوادث) را ياد داده، بنابراين خود آن حضرت به طريق اولى چنين علمى داشته و به اجل و سرنوشت خود آگاه بوده است. با توجه به اين موضوع، فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام در قضايايى مانند خوابيدن در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله در شب هجرت آن حضرت به مدينه، رويارويى با عمرو ابن عبدود در جنگ خندق و ديگر موقعيتها كه با مرگ خود روبرو شد، چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
پيش از اين نيز به سؤالى در همين موضوع پاسخ داديم و گفتيم كه فضيلت معصوم عليهم السلام در يقين او نهفته است. اگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مثلاً به شخصى غير معصوم خبر مىداد كه در شب ليلة المبيت نخواهد مرد و سپس از او مىخواست تا در خوابگاهش بماند و پيامبر صلى الله عليه و آله را از خطر شمشيرهاى مشركين حفظ كند، بدون ترديد هنگام ديدن برق شمشيرها در اطراف خود، پا به فرار مىنهاد. اين است كه فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام و ديگر امامان معصوم عليهم السلام را بر ديگران روشن مىكند، زيرا آنان گرچه به سرنوشت و عاقبت كار خود و زمان آن آگاه و دانا
بودند ولى يقينى داشتند كه از علمشان جدا نبود بلكه قرين و همراه تمامى آن آگاهى بود و همين ارزش كار را بالا مىبَرَد و فضيلت را برملا مىكند.
س 116: حضرت امام على عليه السلام درباره وضعيت فدك در دوره خلافت خود چگونه عمل نمودند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
گروهى بر اساس اين كلام اميرمؤمنان عليه السلام در نهج البلاغه كه:
«بله فدك در اختيار ما قرار داشت»(1)
. بلى كانت فى أيدينا فدك؛ نهجالبلاغه، نامه امام على عليه السلام به عثمان بن حنيف، ش 45..
چنين برداشت كردهاند كه زمين فدك در دوره خلافت ايشان در دست حضرتش بوده است، ولى اين برداشت بسيار بعيد به نظر مىرسد، بويژه آنكه، اين فرموده در دوره خلافت حضرت عليه السلام و به صيغه ماضى بيان شده است به گونهاى كه استنباط مىشود فرموده ايشان اشاره به دوره پيش از خلافت حضرتش دارد.در هر صورت شواهد تاريخى در زمينه عملكرد حضرت امام على عليه السلام در مورد فدك در هنگام خلافت ايشان در دسترس نمىباشد و مشخص نيست كه ايشان آن را باز پس گرفتند و سود آن را در اختيار وارثان حضرت زهرا عليها السلام قرار دادند يا آن را با توجه به شرايط زمان به شكل گذشتهاش
1) (1)
باقى گذاردند.
س 117: به چه دليل امام اميرالمؤمنين عليه السلام، زياد ابن أبيه (لعنة الله عليه) را به عنوان والىمنصوب نمود؟ به چه دليل رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عمرو ابن العاص را به رياست يكى از سريهها(1)
. سريه: به نبردهايى گفته مىشود كه خود رسول خدا صلى الله عليه و آله رهبرى آن رابر عهده نداشته و كسى را به فرماندهى مىگماشتند..
انتخاب فرمودند؟ در حالى كه تبهكارى و حرام زادگى آنها آشكار بود.مسأله ديگر اين كه بر اساس عرف آن دوره، امامت نماز جماعت نيز از وظايف والى و فرمانده سريه بوده وآنچنان كه معلوم است هر دوى آنها زنازاده بودهاند. اين درحالى است كه طبق دلايل موجود، امامت نماز جماعت بر زنازاده جايز نمىباشد؛ پس چگونه مىتوان سرپرستى و فرماندهى آنان را صحيح دانست؟ آيا استلحاقِ(2)تنها در اين مورد كافى است يا به دليل ديگرى هم نيازمنديم؟
ج: باسمه جلت اسمائه
امام عليه السلام همانند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر اساس ظاهر افراد عمل مىنمايد، همين طور است در زمينه نسب افراد كه بر اساس قاعده «فرزند از آن بستر است»، يعنى بر اساس ظاهر و نه واقعيت، عمل مىشود. در زمينه منصوب نمودن افرادى كه به فساد و تبهكارى معروف هستند، اين مورد بر اساس مصالحبرترى صورت مىگيرد كه تنها معصوم عليه السلام از آن آگاه مىباشد و
نه صرفاً به دليل صلاحيت فرماندهان و واليان. داستان سپاه اسامه بهترين دليل از اين دست مصلحت بينىها مىباشد.
اما در زمينه امامت جماعت، واضح است كه حتى به فرض وجود تلازم ميان تصدى مقام ولايت بر مردم با امام جماعت بودن احراز صلاحيت امام از وظايف نمازگزار مىباشد و نه وظيفه كسى كه او را به ولايت و فرماندهى منصوب كرده است.
س 118: آيا امام على عليه السلام به جز از حضرت زهرا عليها السلام از زنان ديگر خود نيز دخترانىداشته است؟ آنها چه كسانى هستند و مادرانشان كداماند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ايشان چند دختر داشته است: 1. رقيه كه مادرش ام حبيب دختر ربيعة تغلبيه است؛ 2. ام الحسن؛ 3. رمله كبرى؛ و 4. ام كلثوم صغرى كه مادرشان ام سعد دختر عروة ابن مسعود ثقفى است؛ 5. و دخترى كه در كودكى درگذشته و مادرش مخباة كلبيه است؛ 6. امهانى؛ 7. ميمونه؛ و 8. زينب صغرى، كه مادرشان ام ولد است.
و نيز 9. رمله صغرى؛ 10. رقيه صغرى؛ 11. فاطمه؛ 12. امامه؛ 13. خديجه؛ 14. ام الكرام؛ 15. جمانه كه به ام جعفر مشهور است؛ و 16. نفيسه، كه از مادران ديگرى مىباشند.
س 119: نظر شيعه درباره عصمت افرادى مثل حضرت زينب عليها السلام يا حضرتعباس عليه السلام چيست؟ آيا اين بزرگواران جزء اهل بيتِ منظور در آن آيه شريفه مىباشند يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
علماء شيعه عصمت در اسلام را به چهارده معصوم عليهم السلام منحصر مىدانند، ولى اين دو بزرگوار هر مقام عالى كه تصور كنيد غير از عصمت، واجد بودند بلكه بعضى از بزرگان درباره حضرت زينب عليها السلام - چون اسرار امامت براى حفظ جان امام سجاد عليه السلام به ايشان سپرده شده بود - نوشتهاند: «اگر كسى بگويد آن حضرت ولو در آن مدت داراى عصمت بودند من اعتراضى نمىكنم»، به هر حال آن دو بزرگوار از افرادى بودند كه بقاء اسلام به واسطه اعمال آنان است.
س 120: يك مسأله مدام ذهن مرا به خود مشغول كرده كه برايم غير قابل تحمل شده است و آن اين كه هميشه از غيرت اهل بيت عليهم السلام در مناسبتهاى مختلف خوانده و شنيدهام، از آن جمله عملكرد امام حسين عليه السلام هنگام شهادت فرزند بزرگوارش على اكبر عليه السلام كه از ترس هتك حرمت خواهر گرامىشان حضرت زينب عليها السلام به سوى ايشان شتافتند و بدن مبارك فرزند بزرگوار خود را در ميدان كربلا رها نمودند. حال اين سؤال به ذهن مىرسد كه هنگام يورش ستمگران به بانوى گرامى حضرت زهرا عليها السلام، حضرت امام على عليه السلام كجا بودند؟ موضع ايشان چه بود؟ و چه دلايلى پيرامون اين موضعگيرى ايشان داريم؟!
ج: باسمه جلت اسمائه
بر كسى پوشيده نيست كه ما به عنوان پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام در وهله نخست بايد نسبت به عملكرد ايشان حالت تسليم و رضايت داشته باشيم، حتى اگر مقصود و هدف امور بر ما پوشيده باشد، زيرا ممكن است رازى در ميان باشد و يا ما توانايى فهم امور را نداشته باشيم.
در اين مورد از اهل بيت عليهم السلام روايت شده است: «امور ما بسيار سخت و دشوار است به گونهاى كه جز براى فرشتهاى مقرب يا پيامبرى فرستاده و يا بندهاى كه خداوند قلبش را با ايمان آزموده باشد قابل تحمل نمىباشد»(1)
إنّ أمرَنا صَعبٌ مُستصعبٌ لا يتحمله الاّ ملكٌ مقرّبٌ أو نبى مرسلٌ، أو عبدٌ امتحن الله قلبَه بالإيمان؛ الخصال، ص 624..
.اما درباره واكنش حضرت اميرمؤمنان عليه السلام در مقابل اين واقعه بايد بگوييم كه: بىترديد حضرت اميرمؤمنان عليه السلام سرور و آقاى تمام غيرتمندان مىباشند ولى اگر بقاى دين الهى به قيمت صبر آن حضرت عليه السلام بر تحمل تمامى سختىها و دشوارىها توسط ايشان و اهل بيت گرامىشان قرار گيرد بىگمان ايشان صبر و شكيبايى خواهند نمود، بخصوص اگر اين مصائب پيش از اين توسط رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان اطلاع داده شده باشد و او را به صبر و شكيبايى دعوت نموده باشد. با اين وجود ايشان غيرت علوى خود را آشكار نمودند و اظهار
1) (1)
فرمودند كه اگر وصيت و سفارش رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نبود از آنها باك و هراسى نداشتند، چنانكه در برخى از روايات آمده است:
«على عليه السلام به سمت عمر يورش برد، گريبانش را گرفت، او را به زمين زد، ضربهاى به بينى و گردن او نواخت و قصد نمود او را به قتل برساند، اما به ياد فرموده و سفارش رسول خدا صلى الله عليه و آله افتاد و فرمود:
اى پسر صهاك (منظور عمر ابن خطاب است) به خداوندى كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به نبوتش گرامى داشت سوگند كه اگر امر و عهد خداوند به رسولش صلى الله عليه و آله و سلم نبود هرگز قدرت داخل شدن به منزلم را نداشتى»(1)
فقال عليه السلام: «يا بنَ صِهاك - لو لا كتابٌ مِنَ الله سبق، و عَهِدَه إلىَّ رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم لعَلِمتَ أنّك لا تدخل بَيتى»؛ كتاب سليم بن قيس، ص 150؛ بيتالأحزان، ص 110؛ بحارالانوار، ج 26، ص 266؛ تفسير قمى، ج 159، ص 2..
.س 121: آيا سخنان حضرت زهرا عليها السلام خطاب به حضرت على عليه السلام كه فرمودند: «يا بن أبي طالب اشتملت شملة الجنين وقعدت حجرة الضنّين، نقضت قادمة الجدل فخانك ريش الأعزل، هذا ابن أبي قحافة يبتزّني نحلتي وبلغة ابني، ويلاه في كل شارق ويلاه في كل غارب، مات العمد ووهن العضد... إلى آخره» اعتراض به مقام امامت مىباشد يا بيانفضيلت ايشان؟
1) (1)
ج: باسمه جلت اسمائه
مثال «همچون جنين در شكم مادر زانوانت را بغل كردهاى» به اين معناست كه فانى فى الله مىباشى و اصلا متوجه مسائل دنيا مانند رياست، حكومت و... نيستى، مانند كودكى كه از مسائل خارج از شكم مادر بىخبر است و كسى كه براى رضاى خدا با اينكه قدرت بر انجام هر كارى دارد تحمل اذيت بكند و آن كار را انجام ندهد در نظر مردم متهم محسوب مىشود، اين نتيجه كارى است كه براى خدا نموده تا عين فناء فى ذات الله باشد و اين لباس فناء فى ذات الله را اراده و اختيار نموده نه براى قصور يا تقصير، اين همان لباس بىاعتنائى به دنيا و كافران است و براى همين «لا تأخذ فى الله لومة لائم».
س 122: آيا اين درست است كه دو نفر اول كه حق اميرالمؤمنين عليه السلام را در خلافت غصب كردند با اهل بيت عليهم السلام دشمنى نداشتند، بلكه تنها براى دستيابى به مقام و رياست كل مملكت اسلامى با اهل بيت عليهم السلام مخالفت كردند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر شما قبول داريد كه حق امام على عليه السلام را غصب كردند، پس دشمنى يا عدم دشمنى آنان، تأثيرى ندارد؛ براى اين كه گناه ترك تمام واجبات دينى از غصب خلافت سبكتر است. اينان چه كارها كه در حق صديقه طاهره، فاطمه زهرا عليها السلام - كه جانمان
فداى او باد - نكردند؟! كارهايى كه آنقدر عيان بود كه حاجت به بيان ندارد. آيا دشمنى و خصومتى بدتر از اين سراغ داريد؟
س 123: برخى افراد به دليل كنارهگيرى و خانهنشينى حضرت امام على عليه السلام پس از درگذشت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از ايشان عيبجويى مىنمايند و حال آنكه مصيبتها و سختىهاى بزرگى براى ايشان و همسر گرامىشان حضرت فاطمه عليها السلام پيش آمده است. شما چه پاسخى براى اين افراد داريد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حضرت اميرمؤمنان على عليه السلام خود دليل كنارهگيرى و دست كشيدن از مطالبه حق خود را در بسيارى از سخنان بيان فرمودهاند، از جمله اين سخنان در خطبه شقشقيه كه مىفرمايد: «هان! به خدا سوگند كه پسر ابى قحافه (ابوبكر) جامه خلافت را پوشيد در حالى كه مىدانست خلافت جز مرا نشايد، كه سنگ آسياب تنها گرد استوانه به گردش در مىآيد.
كوه بلند را مانم كه سيلاب از ستيغ من ريزان است و مرغ از پريدن به قلهام گريزان، [چون چنين ديدم] دامن از خلافت بر چيدم و ژرف بينديشيدم كه چه بايد كرد و از اين دو كدام را بايد انتخاب نمود؟ با دست تنها بستيزم يا صبر پيش گيرم در حالى كه جهان تيره است، بلايى كه پيران در آن فرسوده شوند و خردسالان پير مىگردند و ديندار تا روز ملاقات خداى خود در
چنگال رنج اسير مىباشد! چون نيك سنجيدم، شكيبايى را خردمندانهتر ديدم و به صبر گراييدم در حالى كه ديده از خار غم خسته بود و آوا در گلو شكسته، ميراثم ربوده اين و آن و من بدان نگران».
و نيز از فرمايشات حضرت على عليه السلام است كه:
«به خدا سوگند تا زمانى كه امور مسلمانان به سامان باشد راضى هستم و در اين حالت تنها بر من ستم رفته است، اميدوارم خداوند مرا در مقابل آن اجر عنايت فرمايد و نسبت به زيورهاى دنيوى كه در مورد آنها با هم رقابت نموديد زاهد و پارسا گرداند».
س 124: به چه دليل امام على عليه السلام قاتلان عثمان را محاكمه نفرمودند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
احتمالاً دليل عدم محاكمه قاتلان توسط امام على عليه السلام به خاطر ماهيتِ كشندگان، بوده است مانند آن زن كه گفت: «اين پير نادان را بكشيد كه كافر شده است».(1)
رك: بحارالانوار، ج 31، صص 295 و 483: در آن جا آورده شده است كه بعد از بحثى كه ميان عثمان و عايشه گذشت، عايشه پيراهن رسول خدا صلى الله عليه و آله را بيرون آورد و به مردم نشان داد و گفت: اين پيراهن رسول خداست كه هنوز خشك نشده است، در حالى كه اين مرد سنت او را تغيير داده است، سپس گفت: «اقتلوا نعثلا، قتل الله نعثلا: اين پير نادان را بكشيد، خدا او را بكشد.».
همچنين آن گروهى كه از مصر و جاهاى ديگر آمده بودند
1) (1)
به يكباره و به صورت ناگهانى به منزل او يورش بردند و به همين خاطر امكان شناسايى قاتل وجود نداشت تا او را محاكمه نمايند.
س 125: تعداد صحابه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه در واقعه غدير حاضر بودند به چند نفر مىرسيد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
روايات بسيارى كه از شيعه و اهل سنت نقل شده است مشخص مىنمايد كه حاضرين در واقعه غدير بيش از صد هزار نفر بودهاند.
س 126: در روايتى آمده است كه حضرت على عليه السلام به دليل محبت نسبت به عثمان ابن مظعون، فرزند خود را عثمان نام نهادهاند. منبع اين روايت را بيان فرماييد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اين روايت توسط ابوالفرج اصفهانى در كتاب «مقاتل الطالبين» آورده شده و نص روايت اين است كه از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده كه فرمودند:
«همانا او را به نام برادرم عثمان ابن مظعون نامگذارى كردم»(1)
إنّما سَمّيته باسمِ أخى عثمان بن مظعون؛ بحارالانوار، ج 45. (لازم به توضيح است كه نام خليفه سوم «عثمان بن عَفّان» بود و او غير اين فرد مذكور است)..
.1) (1)
س 127: آيا اميرمؤمنان عليه السلام و ساير ائمه اطهار عليهم السلام در نمازهايشان به خلفا و ستمگران زمان خود اقتدا مىنمودند؟ و آيا اين عمل هميشگى بوده است يا موقت؟ زيرا در روايتى خواندم كه خالد ابن وليد، ابوبكر و عمر قصد ترور حضرت على عليه السلام را داشتند و از مضمون روايت مشخص مىشود كه حضرت عليه السلام در نماز خود به ابوبكر اقتدا فرموده بود، در عين حال روايت ديگرى در دست داريم كه بيان مىدارد، حذيفه به منافقان اقتدا نمىنمود، چگونه است كه حذيفه از اقامه نماز به امامت منافقان امتناع مىكند ولى اميرالمؤمنين عليه السلام امتناع نمىفرمايند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از جمله آموزههاى دينى، تقيه از روى هراس و بيم مىباشد كه خداوند آن را جهت پايدارى دين خود به وسيله حفظ جان اهلش تشريع نموده است و از همين رو به آنان اجازه فرموده تا براى حفظ خونها، جانها، اموال و ناموس خود هنگام ضرورت بر خلاف آنچه در موقعيتهاى عادى موظف به انجامش هستند، عمل نمايند.
از جمله كارهايى كه در فراگير نمودن دين خداوند متعال و بالا بردن موقعيت اسلام و مسلمانان دخالت دارد، تقيه مدارايى مىباشد.
منظور از اين نوع تقيه هم زيستى نيكو با اهل سنت است كه شامل: نمازگزاردن همراه ايشان، عيادت از بيمارانشان،
شركت در مراسم ترحيم درگذشتگان و بهطور كلى هر موردى مىشود كه همبستگى اسلامى، پشتيبانى از دين خدا و بزرگداشت مقام اسلام و مسلمين در برابر كفار و مشركين را به ارمغان مىآورد.
هر موردى كه حاكى از برخورد نيكوى بعضى از معصومين عليهم السلام با سركشان دوره خود باشد - البته در صورتى كه ثابت شود - زاييده يكى از اين دو نوع تقيه مىباشد.
از آنجا كه اين مسأله با توجه به جايگاه و شرايط افراد نسبت به هم تفاوت مىكند بنابراين امكان دارد كه معصوم عليه السلام با عمل به تقيه، رفتارى را انجام دهد كه انجام آن براى شخص ديگرى كه ملزم به تقيه نيست جايز نباشد.(1)
البته در كتاب شريف احتجاج مرحوم طبرسى، ترجمه غفارى مازندرانى، ج 1، ص 342 آورده است: شيخ ابو جعفر القمى رضى اللّه عنه كه از اعيان علماى شيعه اثنا عشريه است در كتاب بهجة المناهج و در بعض كتب ديگر از مصنفات خود نقل كرده كه هرگز امير المؤمنين على عليه السّلام بيعت با ابابكر و عمر و عثمان نكرد و در عقب ايشان نماز نگزارد و چون آن جماعت وفات يافتند، آن حضرت به نماز جنايز ايشان حاضر نشد و اگر به ضرورت به جهت الزام خصم به مجلس ايشان مىرفت سلام نكرده و اظهار عداوت از آن جماعت مىنمود، بلكه طعن و لعن مىفرمود..
س 128: آيا در اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم حضرت اميرمؤمنان على عليه السلام را از پيوستن به اردوى سپاه اسامة ابن زيد مستثنى نموده است، دليل نقلى در دست داريم؟
1) (1)
ج: باسمه جلت اسمائه
مطمئناً امام على عليه السلام به سپاه اسامه نپيوسته است. اين موضوع از دو حالت خارج نيست: يا اينكه اين نپيوستن واجب و جائز بوده و يا اينكه حرام بوده است.
اگر مورد اول باشد كه اشكالى ايجاد نمىشود و اگر بگوييم مورد دوم بوده در اين صورت مخالف فرموده رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىباشد كه «على عليه السلام همراه حق است و حق همراه اوست»، و نيز اين فرموده كه «او [على] همراه قرآن است و قرآن همراه او مىباشد». اضافه مىكنم كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل نشده كه او را مانند ديگران از نزد خود بيرون كرده و اجازه نشستن در كنار بستر خود را هنگام احتضار به او نداده باشد، نيز هيچ يك از مسلمانان ادعا نمىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هنگام مرگ از او ناراضى بوده در صورتى كه اين مطلب در مورد ديگران گفته شده است.
س 129: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند: «فاطمه را از همه بيشتر دوست مىدارم و على را از همه گرامىتر مىدانم»(1)
فاطمة أحبّ إليَّ، وعليٌّ أعزّ عليَّ؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 202؛ منتخب كنزالعمال، ج 5، ص 97؛ ينابيع المودة، ج 2، باب 56، ص 79..
، مفهوم اين روايت چيست؟ج: باسمه جلت اسمائه
به نظر مىآيد كه نوعى ملازمت ميان دوست داشتن يك چيز و
1) (1)
گرامى داشتن آن وجود دارد، زيرا كسى كه ديگرى را دوست داشته باشد او را گرامى نيز مىدارد و هر كه شخصى را گرامى بدارد در واقع دوستدار او هم هست.
بر اين اساس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با گفتن عبارت «فاطمة أحبّ إليَّ، وعليٌّ أعزّ عليَّ»، در صدد آن است كه محبت و گرامىداشت همسان خود نسبت به فاطمه زهرا عليها السلام و اميرالمؤمنين عليه السلام را آشكار سازد.
چرا كه محبوبترين شخص براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از ديدگاه ايشان عزيزترين هم هست و عزيزترين فرد براى وى، در واقع محبوبترين انسانها نزد وى هم بهشمار مىرود؛ بر اين اساس مىتوان گفت كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در بيان مقصود خود، از تنوّع واژگان بهره گرفته و بهعنوان خداوندگار فصاحت و بلاغت، معناى زيباى مورد نظر خود را با الفاظ زيبا بيان نموده است.
نتيجه آنكه حديث نبوى «فاطمة أحبّ إليَّ» هيچ تعارضى با حديث «الطائر المشوى»(1)
. به معناى مرغ بريان، در اين حديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در صدد خوردن مرغ بريانبرمىآيد و دعا مىكند كه خداوند محبوبترين انسانها نزد خود را بر سر سفره حاضر نمايد تا همراه ايشان به خوردن مرغ بريان بپردازد كه پس از اندك زمانىحضرت على عليه السلام نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مىآيد و هر دو به خوردن غذا مشغول مىشوند. خصائص نسائى، ص 31..
ندارد، چرا كه خداى متعال و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، على و فاطمه عليهما السلام را از همه مردم، بيشتر دوست دارند.1) (1)
س 130: در برخى روايات آمده «پيش از حضرت آدم، هزار هزار آدم ديگر بوده است»؛ يعنى سابقاً دورههاى مختلف بشرى غير از دوره ما وجود داشته است.
همچنين نقل شده در اين كُرات آسمانى كه مىبينيد، موسايى مانند موساى خودتان و ابراهيمى مانند ابراهيم شما وجود دارد. آيا در خلق خدا و در جهانيان كسانى هستند كه در فضيلت، مساوى با اصحاب كساء (پنج تن آل عبا) باشند؟ يا اصحاب كساء به طور مطلق افضل از خلايقاند، به نحوى كه برترى فضايلشان شامل دوران حضرت آدم و تمامىدورههاى پيش از حضرت آدم نيز مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در روايات فراوانى - با اختلاف مضمون - آمده است كه بين وجود واجب الوجود و وجود ممكن الوجودها (مخلوقات) مرتبه وجودى با شرافتى وجود دارد كه وجود ممكنات از آن مرتبه تراوش كرده و فيض از مبدأ (واجب الوجود) به ممكنات جارى شده است.
اين روايات به طور اجمال چنين تعبير مىشود كه خداوند تعالى از نور خود اين نور را آفريد، سپس نورهاى ديگر را از اين نور آفريد و يا بگوييم آن را شكافت (مشتق نمود) و نورهاى ديگر را از آن پديدار كرد.
بنابر اين آنچه از وى در آغاز آفرينش صادر شد، موجود با
شرافتى است كه در اوج نورانيت بود و او از مبدأ وجود داراى نورى شد كه تمامى عالم را فراگرفت. مظهر و تجلّى اين نور در عالم طبيعت، جسم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود.
سپس جانشين او كه نفس و جان او به حساب مىآيد، همچنين دخترش كه پاره تن اوست و امامان معصوم عليهم السلام كه زادههاى دخترش و نسل او هستند. همگى نورى يگانهاند. طبعاً ايشان نسبت به تمامى مخلوقات (افضليت و) برترى دارند زيرا اگر نبودند (ممكنات ديگر) آفريده نمىشدند.
س 131: صحّت حديث نبوى «تنها مؤمنان او را دوست دارند و تنها منافقان با او دشمنى مىكنند»(1)
. لايحبّه إلاّ مؤمن، ولايبغضه إلاّ منافق؛ تفسير طبرى، ج 13، ص 72؛ المستدرك، حاكم، ج 3، ص 127..
در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام مورد تأييد و پذيرش مسلمانان است.اكنون چگونه مىتوان محبّت غُلات (غلو كنندگان) نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام را تفسير كرد و حال آنكه اينان محكوم به كفرند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از دلايل ويژه اين امر، چنين بر مىآيد كه محبّت مردم نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام بايد برآمده از پذيرش بندگى ايشان در برابر خداوند باشد و اين محبّت است كه مورد رضاى خداى متعال و امير المؤمنين عليه السلام قرار مىگيرد. امّا اگر كسىاميرالمؤمنين عليه السلام
1) (1)
را به عنوان خدا، دوست داشته باشد، محبّت او نه يك محبّت واقعى كه ادعاى محض است.
س 132: اميرالمؤمنين عليه السلام در نامه خود به معاويه مىنويسد:
«همان مردمى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند بر همان مبنا با من هم بيعت نمودهاند، پس كسى كه در اين بيعت حاضر بوده است، حقى ندارد كه كس ديگرى را انتخاب كند و كسى كه غايب بوده است، نمىتواند آن را رد كند و جز اين نيست كه شورا در اختصاص مهاجرين و انصار است. پس اگر دور مردى جمع شدند و او را امام ناميدند چنين كارى مورد رضاى خداوندى است.»(1)
. إِنَّهُ بايَعَنى الْقَوْمُ الَّذِينَ بايَعُوا أَبابَكْر وَعُمَرَ وَعُثَْمانَ عَلَى ما بايَعُوهُمْ عَلَيْهِ، فَلَمْ يَكُنْلِلشّاهِدِ أَنْ يَخْتارَ، وَلاَ لِلغائِبِ أَنْ يَرُدَّ، وَإِنَّما الشُّورَى لِلْمُهاجِرِينَ والاَْنْصارِ، فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُل وَسَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذلِكَ لِلّهِ رِضىً: نهجالبلاغه، نامه امام على عليه السلام به معاويه، نامه 6..
اين سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام را چگونه تفسير مىكنيد؟ج: باسمه جلت اسمائه
اميرالمؤمنين عليه السلام نامههاى ديگرى هم به معاويه نوشته است، به عنوان مثال در نامه هفتم نهج البلاغه خطاب به معاويه چنين آمده است: «پس از حمد و ثناى خداوندى و درود بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و دودمان او، پندى از تو كه از جملاتى به هم چسبيده و رسالهاى آرايش كرده تشكيل يافته، به من رسيد.
1) (1)
آن را با رأى فاسد خود امضا كردهاى. اين نامه از مردى است كه براى او نه بينايى هدايت كنندهاى وجود دارد و نه راهنمايى كه او را به رشد و كمالش برساند.
[نويسنده نامه] مردى است كه هوى او را خوانده و او اجابتش كرده است و گمراهى او را رهبرى نموده است، او هم از آن پيروى نموده است. در نتيجه اين نابكارىها، سخنى گفته است با مغلطه كارى، و گمراهى را پيش گرفته است در جهل ساقط كننده»(1)
أَمّابَعْدُ، فَقَدْ أَتَتْنى مِنْكَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ، وَرِسالَةٌ مُحَبَّرَةٌ، نَمَّقْتَها بِضَلاَلِكَ، وَأَمْضَيْتَها بِسُوءِ رَأْيِكَ، وَكِتابُ امْرِىء لَيْسَ لَهُ بَصَرٌ يَهْدِيهِ، وَلاَ قائِدٌ يُرْشِدُهُ، قَدْ دَعاهُ الْهَوَى فَأَجَابَهُ، وَقَادَهُ الضَّلاَلُ فَاتَّبَعَهُ، فَهَجَرَ لاَغِطاً، وَضَلَّ خَابِطاً؛ نهجالبلاغه، نامه 7..
.با نگاهى به نامههاى اميرالمؤمنين عليه السلام به معاويه مشخص مىشود كه ايشان بر اساس اعتقاد عموم مردم با معاويه سخن گفته است چرا كه ايشان از رهگذر مدارا و تقيه، با مردم معاشرت مىكرد و از همين رو درصدد آن بود تا بر پايه اعتقادات معاويه، وى را به كرنش در برابر استدلال خود وادار نمايد.
س 133: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: «لاتسبّوا عليّاً؛ فإنّه ممسوس فى ذات الله تعالى»(2)، مقصود از عبارت «ممسوس فى ذات الله تعالى» چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
گاهى اوقات، واژه ممسوس به معناى ديوانه به كار مىرود كه در اين صورت، روايت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بدين معناست كه اميرالمؤمنين عليه السلام آنقدر خداى تعالى را دوست دارد و رضاى او را دنبال مىكند كه گويا در راه عشق به او ديوانه شده است؛ در مورد صفات مؤمنين كامل نيز آمده است كه هر كس به آنان بنگرد گمان مىكند ديوانه شدهاند، اين احتمال هم وجود دارد كه معناى مجازى ممسوس، مدّ نظر باشد كه در اين صورت، آميخته شدن عشق خداوند با گوشت و خون اميرالمؤمنين عليه السلام از آن برداشت مىشود.
س 134: از امام باقر عليه السلام روايت شده است كه: «همه مردم زنازادهاند جز شيعيان ما»(1)
. إنّ الناس كلّهم أولاد بغايا ما خلا شيعتنا؛ اصول كافى، ج 8، ص 275..
؛ همچنين در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است: «خداوند بهشت را پاك و مطهّر آفريده و تنها كسانى وارد آن مىشوند كه حلالزاده باشند»(2)، ايشان در روايت ديگرى مىفرمايند:«اگر زنازاده نجات مىيافت قطعاً سايح بنى اسرائيل نجات پيدا مىكرد»(3)، مقصود از زنازاده در اين روايات چيست؟ آيا معناى لغوى و
عرفى آن مدّ نظر است؟ چگونه مىتوان اين احاديث را با آيه «وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى»(1)
و هيچ بردارندهاى بار گناه ديگرى را بر نمىدارد؛ انعام: 164..
تطبيق داد؟ج: باسمه جلت اسمائه
عبارات بعدى حديث نخست، معناى زنازادگان را مشخص مىكند چه در آن آمده است: «ما صاحبان خمس و غنايم هستيم و جز شيعيان، آن را بر همه مردم حرام نمودهايم. اى ابوحمزه! به خدا سوگند كه هر سرزمينى فتح شود و هر خمسى پرداخت گردد و چيزى از آن، در اختيار كسى قرار گيرد حرام است چه به صورت زن و همسر باشد و چه به صورت مال و ثروت»(2).
ساير روايات مربوط به زنازادگان را، هم مىتوان به معناى روايت نخست، دانست و هم معناى حقيقى را از آنها برداشت نمود و آن اينكه زنازاده به خاطر رفتار منحرف و مسائل وراثتى نمىتواند عاقبت به خير شود چنانكه زياد ابن ابيه و بسيارى از جنايتكاران تاريخ چنين بودهاند.
س 135: در حديثى آمده است: «شيطان با مادر دشمن على عليه السلام زنا
مىكند»،(1)
. إنّ الشيطان يزنى بأمّهات المبغضين لعلىّ عليه السلام؛ تاريخ طبرى، ج 4، ص 76؛ صحيحبخارى، ج 3، ص 1321..
لطفاً منابع اين حديث در كتب روايى شيعه و سنّى را ذكر نماييد و بفرماييد اعتبار اين حديث و صحّت سند آن چگونه است؟ج: باسمه جلت اسمائه
در روايات متواتر معصومين عليهم السلام مىخوانيم كه دشمن اميرالمؤمنين عليه السلام، زنازاده است و از آنجا كه واژه شيطان در قرآن كريم، در مورد انسان هم به كار رفته، بنابراين مراد از شيطان در روايت مذكور، انسان شيطان صفتى است كه با مادر دشمن على عليه السلام زنا مىكند؛ همچنين احتمال مىرود كه مقصود از شيطان در روايت مذكور، ابليس باشد چرا كه عامل زنا بوده و عامل زنا، زناكار محسوب مىشود چه در برخى مواقع، علّت يك عمل از انجام دهنده آن عمل، قوىتر است.
س 136: اگر امامت يكى از اصول دين است، پس اهميت آن از توحيد و نبوت و عدل و معاد كمتر نيست، پس چرا آشكارا وجوب آن در قرآن مطرح نشده است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حديث غدير كه شيعيان با آن امامت را اثبات مىكنند از نظر شيعه و سنى، مسلم و قطعى است زيرا هم از طرف شيعه و هم
1) (1)
سنى به تواتر نقل شده است. اين حديث آشكارا بيان داشته كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به امر الهى به جانشينى خود منصوب نمود. در عين حال، خداوند متعال در اين باره تأكيد نموده و تعهد كرده تا جان پيامبر صلى الله عليه و آله در امان باشد و در اثر اعتراض مردم به انجام اين كار گزندى به او نرسد.
ايرادى كه بر جانشينى حضرت على عليه السلام وارد كردند اين بود كه چرا آشكارا نام على عليه السلام در قرآن نيامده؟ ولى روشن شده كه اگر نام مبارك حضرت على عليه السلام و امامان ديگر كه از فرزندان او هستند در قرآن مىآمد، قرآن تحريف مىشد. و اين است راز عدم ذكر نام على عليه السلام و ائمه عليهم السلام در قرآن....؛ علاوه بر اين نقل صحيحى از ابى بصير است كه گفت: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم مردم مىگويند: براى چه نام على و اهل بيتش در قرآن نيامده است؟» امام صادق عليه السلام فرمودند: «به ايشان بگوييد حكم نماز بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و خداوند تعداد ركعات كه سه يا چهار باشد را معين نكرد و اين رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه نماز را چنين تفسير كرد».(1)
. قُولُوا لَهُمْ: إِنَّ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و آله و سلم نَزَلَتْ عَلَيْهِ الصَّلاةُ وَ لَمْ يُسَمِّ اللهُ لَهُمْ ثَلاثاً وَ لاَ أَرْبَعاً، حَتَّى كانَ رَسوُلُ اللهِ صلى الله عليه و آله و سلم هُوَ الَّذى فَسَّرَ ذلِكَ لَهُمْ؛ اصول كافى، ج 1، ص 286؛ بحارالانوار، ج 35، ص 210؛ تفسيرالعياشى، ج 1، ص 249؛ تفسير فرات كوفى، ص 110..
از اين روايت روشن مىشود كه تمامى روايتهايى كه بر ذكر نام ائمه عليهم السلام در قرآن دلالت مىكند منظورشان تفسير و تبيين و يا بيان شأن نزول و تأويل است بدون آنكه خداوند، ابلاغ صريح اين مسأله را امر كرده باشد.1) (1)
س 137: بين شيعيان رايج شده كه هنگام نشست و برخاست «يا على و يا حسين» مىگويند. بانوان نيز هنگام زايمان و يا كارهاى سخت، اين سخنان را بر زبان مىرانند. اين سخنان چگونه با قول خدا كه مىفرمايد: «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ»(1)
. تنها تو را مىپرستيم و تنها از تو يارى مىجوييم؛ حمد: 5..
و نيز: «فَاسْتَعِذْ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ»(2)قابل جمع است؟ج: باسمه جلت اسمائه
ما براى شفاى بيمارى از پزشك كمك مىگيريم و اين كار با آيات مذكور منافاتى ندارد، زيرا شخصى كه از پزشك درخواست كمك مىكند بر اين باور نيست كه او مىتواند بدون اراده و قدرت الهى كمك كند، بلكه عقيده دارد وى يكى از وسايل شفاى بيمارى است كه خداوند متعال سيستم هستى را به آن پيوند داده است. طلب يارى از اهل بيت عليهم السلام نيز چنين است و منافاتى با قدرت الهى ندارد، زيرا خود خداوند، ايشان را وسيله تقرب به خود قرار داده است.
س 138: روايتى كه مىگويد امير المؤمنين عليه السلام هنگام غسل دادن بدن حضرت زهرا عليها السلام گريست، پس علت گريه را از حضرت پرسيدند، فرمود:
«اثر تازيانه كه هنوز در بدن باقى است مرا به گريه آورد»(1)
. مصائب الائمه، ص 127..
آيا سند معتبر دارد؟ج: باسمه جلت اسمائه
سند معتبر هم نداشته باشد مقتضى قاعده هم اين است كه اين خبر كه حضرت براى دوام اثر تازيانه گريه كرده بودند، صحيح است.
س 139: اضافه نمودن شهادت بر ولايت اميرالمؤمنين (عليه آلاف التحية و الثناء) و فرزندان گرامىاش در تشهد نماز چيست؛ آيا جائز است؟ در اذان و اقامه چطور؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ولايت به حكم شرع از مقومات ايمان و كمال دين است به مقتضى آيه كريمه (اليوم اكملت لكم دينكم) و يكى از پنج چيزيست كه مبناى اسلام مىباشد و در اين زمان از شعائر مذهب شيعه بلكه اجلى شعار و ابرز امور تشيع است بنابراين همان گونه كه در بعضى روايات است كه بعد از شهادت به رسالت نبى اكرم صلى الله عليه و آله شهادت به ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مطلوب و آن روايت هم مطلق است پس شكى باقى نمىماند در مطلوبيت شهادت به ولايت فى نفسها، ولى در تشهد من نمىگويم و فتوى به جواز نمىدهم.
1) (1)
س 140: آيا حضرت على عليه السلام در زمان خلافت ابوبكر، عمر و عثمان در نماز جماعتهاى آنها شركت مىكردند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ثابت نيست بلكه به ديگران هم فرمودهاند كه اگر به اقتداء مضطر شديد، قصد جماعت نكنيد و خودتان حمد و سوره را قرائت كنيد، بنابراين اقتداء حضرت به آنان اصل ندارد.
به مناسبت عيد غدير (عيد الله الاكبر)(1)
بسم الله الرحمن الرحيم
بار خدايا! به دليل نعمت هدايت ما به راه دوستى و پيروى از اولى الامر خود و اوصياى پس از پيامبر، شايسته ستايش هستى. هدايت به راه همان پيشوايان هدايتگرى كه آنان را پايه هاى توحيد، اكمال دين و اتمام نعمت خود قرار داده و به واسطه دوستى و پيروى آنان، اسلام را به عنوان آيين ما برگزيدى، پروردگارا از اين رو تنها تو شايسته ستايشى، به تو ايمان آورديم و فرستاده و رسول مُنذر تو را تصديق كرديم و از اوصياى بعد از او پيروى كرديم. دوستشان را دوست و دشمنشان را دشمن دانستيم و تا قيامت از انكار كنندگان، پيمان شكنان و تكذيب كنندگان برائت مىجوييم.
برادران و خواهران مؤمن:
عيد سعيد غدير، بزرگترين عيد اسلام را به يكايك شما تبريك گفته و از خداوند بزرگ مى خواهم در حالى اين روز را درك كنيد كه از نعمت درك خاتم ولايت كبرى حضرت مهدى عليه السلام و شادى ديدار طلعت فروزان او بهرهمند باشيد.
برادران و خواهران: در روايات فراوان امامان معصوم عليهم السلام براى روز عيد غدير اعمال بسيارى بيان شده كه شايسته است در اين روز انجام شوند؛ از جمله پيراستن خود، روزه گرفتن، اطعام مومنان و رفتن به ديدار
1) (1)اين بيانيه به زبان عربى منتشر شده كه در اين جا ترجمۀ فارسى آن آورده شده است..
آنان و... و همه اين آموزه هاى دينى براى بيان اهميت اهتمام ورزيدن به اين عيد مبارك است. عيدى كه نزد خداوند، شريف ترين و بزرگترين اعياد است؛ زيرا غدير، روزى است كه خداوند بلند مرتبه با اعلام عمومى امامت امير المومنين عليهم السلام به همه مسلمانان، دين خود را در آن روز كامل و نعمت خود را تمام نموده است.
شايان ذكر است كه اين اعلام امامت الهى، با بسيارى از برنامه ها و طرح هاى دشمنان براى انجام اقداماتى بر ضد جان پيامبر صلى الله عليه و آله همراه بود.
اين آيه از قرآن كريم كه «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» به همين سوء قصدها اشاره دارد. اما پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله بدون توجه به حوادث و توطئههايى كه وجود شريفشان را تهديد مىكرد، نسبت به ابلاغ ولايت اميرالمومنين عليه السلام به همه جهانيان اقدام فرمودند و اين بدان معناست كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جان پاك خود را فداى امامت الهى نمودند و همچنين نشان دهنده اهميت فراوان مسأله امامت است.
درس مهمى كه از اين رفتار مىآموزيم، لزوم محوريت داشتن مسأله امامت و ولايت در تمامى شئون زندگى ما مىباشد. چرا كه مىدانيم جان پاك رسول الله صلى الله عليه و آله شريف ترين جانهاست، با اين وجود ايشان در راه تأكيد بر مسأله امامت از جان خود گذشتند. پس براى ما آشكار مىشود كه جان همه ما - كه در برابر جان رسول الله صلى الله عليه و آله بىارزش است - در صورت لزوم بايد در راه دفاع از حريم ولايت فدا شود. همچنانكه در شرايط كنونى نيز ضرورت اين جانفشانى، به دليل وجود ديدگاههاى نادرست، انبوه گمراهىها و شبهات، به خوبى احساس مىشود.
آنچه تاكنون گفتيم به اين معناست كه اصل امامت - مانند اصول
توحيد، نبوت و معاد - ، اصلى سازش ناپذير است و ما حاضر نيستيم حتى ذرهاى از آن كوتاه بياييم و در اين راه هر هزينهاى را به جان مىخريم.
كسى كه نفس امارهاش او را به سازش - خواه اندك و خواه فراوان - بر سر اين اصل تشويق مىكند، بايد به دنبال مذهبى ديگر براى گرويدن به آن باشد؛ چرا كه مذهب شيعه - در طول تاريخ - هرگز سازشپذير نبوده و نخواهد بود. اميد است كه خواهران و برادران ما همچون سپرى نفوذ ناپذير، در برابر منحرفان، با جان و مال خود، از حريم ولايت صيانت كنند.
در پايان دست تضرع به آستان خداوند تعالى، بلند مىكنيم و عرضه مىداريم: پروردگارا ما به تو ايمان آورده و به پيمانمان عمل نموده و فرستادگانت را تصديق كرديم و از اوصياى بعد از ايشان پيروى نموديم و آنها را به عنوان پيشوا و رهبر و مولا پذيرفتيم. كسى را جز آنها شايسته اين منصب ندانسته و جز آنان تكيه گاهى انتخاب نكرديم. پروردگارا! ما را با دوستى و تسليم در برابر آنها و برائت از دشمنانشان زنده بدار! و چون زمان مرگ ما فرا رسيد با وفادارى به تو و عهد و پيمانمان بميران! و در آن زمان ما را از منكران و پيمان شكنان و تكذيبكنندگان آنها قرار مده! پروردگارا! از تو مى خواهم به گوهرحقيقتى كه در وجود آنها نهادى، يارى دين خود را در ركاب ولى امر هدايتگر از اهل بيت پيامبرت، - آن قائم رشيد و هدايتگر و هدايت شده - روزى ما گردان! و ما را تحت فرمان او و در زمره ياران او قرار بده به گونهاى كه در راه تو و يارى دين تو كشته شويم.
والحمد لله رب العالمين.
محمد صادق حسينى روحانى