ghaemiyeh.com
استفتائات قضايى
مجموعه پرسش و پاسخ هاى حقوقى و جزايى
از حضرت آيت الله العظمى سيد محمّد صادق روحانى (مدّظلّه العالى)
به كوشش: سيد محمود خسروشاهى
و با همكارى: سيد جواد حسينىخواه
ناشر: كلبه شروق 1392
استفتائات قضايى
مجموعه پرسش و پاسخ هاى حقوقى و جزايى
از حضرت آيت الله العظمى سيد محمّد صادق روحانى (مدّظلّه العالى)
استفتائات قضايى
مجموعه پرسش و پاسخ هاى حقوقى و جزايى
از حضرت آيت الله العظمى سيد محمّد صادق روحانى (مدّظلّه العالى)
به كوشش: سيد محمود خسروشاهى
و با همكارى: سيد جواد حسينىخواه
ناشر: كلبه شروق
نوبت چاپ: اول / 1392
چاپخانه: طه
شمارگان: 1000 نسخه
قيمت: 7500 تومان
شابك: 2-46-7255-964-978
مركزپخش: قم، ابتداى خيابان صفائيه، پلاك 692، كلبه شروق
تلفن 37741423-025 و 37736424-025
يادداشت 23
فصل اول: مباحث حقوقى 25
بخش اول: اموال 27
1 - وقف و توليت در وقف 27
شرط وصف خاص در متولى وقف 27
نقش امين در صورت خيانت متولى وقف 27
سهم متولى وقف در صورت تعيين به وسيله حاكم 28
كِبَر سنّ متولى موقوفه 28
تكليف فرد فريب خورده به ثبت سند شخصى براى ملك موقوفه 29
عدم امكان بيع زمين وقفى 29
عدم بطلان وقف در فرض مانع شدن از عمل به وقف 30
ايجاد وقف نامه متعارض با وقف نامه اول 30
قرار دادن توليت براى فرزندان به صورت متوالى 31
قبول توليت پس از ردّ ابتدايى آن 31
احكام توليت به نحو اجتماع 32
قرار دادن توليت براى چند نسل متوالى 32
قبول توليت به صورت مشروط 33
2 - بيع واحكام معاملات 33
بيع كالى به كالى 33
مبيع قرار گرفتن حقوق 33
كفايت علم به متعارف بودن در بلد براى صحت معامله 34
مزايده معاملات عمده دولتى و عدم شرط صحت 34
ايجاب نبودن اعلان مزايده در عقد بيع 35
لزوم ذكر هزينههاى اضافى در بيع مرابحه 35
عدم امكان اضافه نمودن اجرت كار به رأس المال در بيع مرابحه 35
حكم بيع فضولى توسط بعضى از وراث 36
فروش يك ملك به صورت زمانى به چند نفر 37
لزوم پرداخت قيمت حين المعامله در ردّ معامله فضولى 37
عدم ربوى بودن معامله درصورت خريد نقد به مبلغ كمتر ازفروش نسيهاى و قبل از تحويل 38
احكام معاملات در شركتهاى هرمى 39
حق عدول بايع در صورت عدم اطلاع از قبول ايجاب 41
اختصاص امضا بر همان معامله 41
مفهوم اجحاف در معاملات 42
شك در تحقق شرايط متعاقدين يا عوضين 42
امتزاج اموال با يكديگر 42
اضرار به مالك با پرداخت مؤجل ثمن 43
منوط كردن صحت بعض عقود به گذراندن مراحل خاص توسط دولت اسلامى 44
جلوگيرى شهردارى از تصرف خريدار در زمين 44
اشتراط ضمان در مال معين به نحو تقييد 45
وقف، قرض و هبۀ مال كلّى فى الذمه 46
ادعاى عدم تبرّع 46
حكم معامله با عدم صدق عقود معيّن بر آن 46
عدم لزوم موجود بودن مبيع در حين عقد 47
انشاء به نحو تعليق در منشأ به نحو شرط مقارن (در پيش فروش مكانهاى تجارى) 47
مالكيت بيع و ثمن در بيع معلّق 48
اختلاف در مكان تسليم مبيع و ثمن 48
لزوم دارا بودن صفات خاص نمونه در بيع از روى نمونه 48
بيع به شرط آزمايش 49
شرط تأخير در انتقال مالكيت 49
بطلان معامله در صورت عدم وجود خارجى ثمن المعامله 49
حق مطالبه باقى مانده ثمن المعامله به قيمت عادلانه در بيع منجّز و بلاقيد و شرط 50
تصرف در مبيع از سوى مشترى جاهل به بيع فضولى 51
صحت شرط فروش دوباره به بايع 51
عدم صحت فروش چك نقدى به چك مدت دار 51
شرط فروش مجدد بدون تقسيم مبيع براى مشترى 52
عدم امكان مطالبۀ مازاد از اجرتالمثل در صورت عدم تعيين اجرت در فروش سرقفلى 52
ضمان اجرت المثل در صورت تصرف غيرقانونى متصرف 53
معلوم شدن اضافه مساحت ملك پس از بيع 53
فروش باقى ثمن معامله به ديگرى و خريد مجدد آن به مبلغ قسطى 54
فروش يك قطعه زمين از مجموعه زمين به صورت مشاع با حدود معين 54
حكم خريد و فروش پول 54
عدم ضمان ديركرد در معامله 54
شرط خسارت در صورت فسخ معامله بدون تعيين مدت 55
شرط ابتدايى خارج از عقد 56
معامله اشياء با منع قانونى 56
واقع شدن عقود و ايقاعات به وسيله تلفن و اينترنت 57
معامله و پرداخت بدهى طلا در برابر طلا 58
فروش مبيعى كه هنوز خريدارى نشده است 58
انجام معامله صورى در مورد ملكى كه بابت تضمين گرفته شده 58
شرط غرامت در صورت مستحق للغير درآمدن مبيع يا ثمن 60
فروش مبيع با ثمن نقد به مبلغ زيادتر 60
خريد و فروش چك 60
معامله به صورت حق بازاريابى 61
افزايش قيمت مال مستحق للغير 62
عدم بطلان معامله به سبب اضطرار 62
احتساب خسارت تأخير تأديه در ايادى متعاقب 64
ضمان در معاملات مغشوش 65
خريد اموال از افراد ناشناس 66
3 - خيارات و حق فسخ 66
حق فسخ بايع در صورت تخلف از شرط مشترى 66
منشأ شدن پيدايش عيب جديد در مبيع معيوب 67
مالكيت نمائات حاصله پس از فسخ معامله 68
بطلان تصرفات منافى با خيار در بيع شرط 68
فسخ معامله معيوب توسط وراث 69
قابليت نقل اختيارى خيارات 69
قابل تجزيه بودن خيارات 70
قابل اسقاط بودن خيارات 70
گرفتن غرامت از بايع در صورت رجوع مالك اصلى به مشترى 70
عذر محسوب شدن جهل و نسيان در خيارات 71
فوريت خيار فسخ در عقود 71
اسقاط خيار عيب 72
تقدم فسخ در صورت تعارض فسخ و امضاء 72
اسقاط بخشى از خيارات قابل انتقال 72
تلف مال در زمان خيار 73
جعل خيار در معاملات معوض 74
تلف مبيع در زمان خيار 74
اختلاف نظر مشتريان متعدد در مورد مبيع معيوب 75
حادث شدن عيب جديد در نتيجۀ عيب قديم 75
حق فسخ در معيوب درآمدن يكى از كالاها 76
احكام عيوب حادث در مبيع يا ثمن 76
احكام تدليس در مبيع 77
تخلف شرط در بيع مشروط 77
حق فسخ در تخلف از شرط 78
مبدأ محاسبۀ فوريت 78
حق استرداد و حبس مبيع توسط بايع در صورت عدم پرداخت ثمن يا تأخير پرداخت 79
حق فسخ مطلق با توجه به مادۀ 385 قانون مدنى 79
صحت شرط مادام العمر 80
شك در فوريت خيار غبن 80
زايل شدن عيب حادث بعد از عقد بيع 80
اسقاط خيار عيب با هبه مبيع معيوب 80
خيار رؤيت به تخلف وصف 81
4 - دين ومستثنيات دين 81
احكام مربوط به ضمان مطلق 81
نبودن منزل جزء مستثنيات دين در صورت خريدارى براى فرار از دين 82
اجبار بدهكار به فروش مستثنيات دين 83
احكام مربوط به مستثنيات دين 83
ديون فاقد ضمانت اجرا در تعهدات طبيعى 84
تفاوت فوق العاده قيمتها در بدهىهاى سابق نقدى 85
5 - اجاره 85
اجاره با اخذ مبلغى به عنوان سرقفلى از مستأجر 85
حكم اجاره ملك براى رهن گذاشتن در فروعات مختلف 86
شرط ضمن عقد اجاره با عنوان قرض الحسنه 88
اجاره به شرط تمليك براى تخلص از رباى قرضى 88
ضمان مستأجر در اجاره دادن ملك به ديگرى 89
عدم دريافت سرقفلى در اجاره دادن ملك 89
درخواست رفع تصرّف مالك به وسيلۀ غير مالك 90
اجاره مجدد به شخص ديگر پس از بستن قرارداد اجاره اول 91
اجاره مجدّد در اشخاص با فرض شرط مباشرت اجير اول و عدم آن 92
شرط تعمير محل اجاره 92
ايجاد خسارت توسط مستأجر در مال الاجاره 92
اجاره طلا و دريافت وجه نقد به صورت ماهيانه در برابر هر گرم 93
لزوم در اختيارِ موجر قرار دادن عين مستأجره پس از انقضاى اجاره 93
استيفاى منفعت پس از انقضاى اجاره 93
عدم استيفاى منفعت و عدم تحويل عين مستأجره پس از انقضاى اجاره 94
لزوم پرداخت اجرت المثل در ضمانت بها در صورت بطلان عقد 94
صحت ضمانت نسبت به بازگرداندن عين مستأجره پس از انقضاى مدت 94
فوت مستأجر در اثناى اجاره 95
معيوب بودن عين مستأجره در اجاره به نحو كلى 95
مطالبه مخارج هزينه شده با وجود ثبوت انفساخ اجاره 96
اجاره ملك وقفى با فوت موجر و مستأجر 96
خيار در اجاره 97
پيش پرداخت رهن و معافيت از اجاره 97
عدم اسقاط خيار با منقضى شدن مدت اجاره 98
6 - مضاربه 98
تغيير ميزان سود پس از عمل در مضاربه 98
جايز بودن عقد مضاربه 99
7 - وديعه 99
حقوق امين هنگام استرداد مال وديعه 99
ضمان امين در صورت افراط يا تفريط يا امتناع از ردّ وديعه 99
تصرّف در مال امانى بدون اجازه و قصد تبرّع 100
8 - عاريه 100
عدم ضمان در عاريه جواهرات غير از طلا و نقره بدون شرط ضمان 100
عاريه و وديعۀ مال كلّى در معين يا كلّى در ذمه 100
شرايط مستعير 101
قبض عين در عاريه 101
عاريۀ ماشين معيوب 101
تلف عين معاره بر اثر عيب سابق 102
عدم ضمان در عاريه فاسد 102
تعمير كالا به وسيله قطعات غيراصلى در عاريه مضمونه 102
ضمان غاصب در عاريه دادن مال غصب شده 103
9 - قرض و ربا 103
قرض براى مصرف معين 103
شرط قيمت روزِ پرداخت در قرض 103
عدم جواز ربا بين والد و ولد در رباى قرضى 104
شرط زيادى در قرض 104
كاهش ارزش پول در قرض 104
اخذ زياده به ازاء تأجيل دين در قرض 105
گرفتن وام از بانك تحت عنوان مضاربه 105
ربا بين مادر و فرزند 106
رهن منزل بدون ارتكاب ربا 106
اجاره كمتر از قيمت حقيقى و شرط مبلغى به عنوان قرض 106
قراردادن أجل در مقابل زيادى در قرض 106
عدم حرمت رباى حكمى 107
10 - وكالت 108
احكام مربوط به عقد وكالت 108
فسخ وكالت در اثناء عمل 109
عدم اطلاع وكيل در مورد عزل 109
تابع وكالت بودن إذن در تصرف 110
حجر موقت يا دائم وكيل در عقد وكالت 110
عدم رعايت غبطه موكل در نتيجۀ بى احتياطى 112
ضمان موكّل در صورت عدم پرداخت حق الوكاله 112
آموزش مطالب متناقض به متهم توسط وكيل 112
وكالت يكى از سهام داران شركت در فروع مختلف 113
11 - كفالت 114
12 - رهن 115
شرط ضمان در صورت تعدّى و تفريط و بالعكس 115
واقع شدن رهنهاى متعدد بر يك عين مرهونه 116
تلف شدن عين مرهونه توسط مرتهن 116
رهن كالاى ممنوع الفروش موقت 116
رهن دين و منفعت 117
لزوم استقرار دين در ذمّه در مورد رهن 117
تبديل مال جديد به رهن در صورت تراضى 117
در رهن قرار دادن ملك فروخته شده قبل از ثبت، بدون اذن خريدار 118
13 - هبه 118
امكان فسخ هبه قبل از به قبض دادن آن 118
هبه اموال صغير توسط ولى 119
عدم ضمان ضامن در صورت هبه دين توسط طلبكار 119
تعارض ادّعاى انتقال ملك با هبه و انتقال آن به عنوان مهريه 119
رجوع از هبه در مورد پدر و پسر 120
مطالبه بدهى بخشيده شده 121
لازمشدن هبه مشروط در صورت موت يكى از طرفين قبل از تحقق شرط 121
هبه مشروط به عدم فروش آن 121
14 - وصيت 122
جواز رجوع از وصيت حقوق 122
رهن دادن موصى به پس از وصيت 122
رجوع از وصيت 122
وصيت پس از خودكشى 123
وصيت به محروميت از ارث تك فرزند 123
وصيت به سهم الارث يكسان فرزندان دختر و پسر 124
حق متوفى نسبت به املاك، بعد از وفات 125
عدم امكان تصرف در ثلث اموال ميت 125
بخشيدن املاك به وراث پسر در وصيت نامه 126
خيانت وصى در مال موصى به 127
ارتقاء قيمت موصى به 127
15 - ارث 127
قابليت انتقال حقوق به ورثه 127
سهم الارث اولاد ورثه (امى - أبوينى يا أبى) 128
عدم ضمان اداره بيمه در تقسيم نامساوى ارث 128
ارث ورثۀ پسر در صورت فوت پسر قبل از پدر 129
حق ارث نوه با وجود پسر ناتنى 129
عدم ارث برى برادر و خواهر أبى با وجود برادر و خواهر أبوينى 129
شرط نبودن دخول، در ارث برى زن از شوهر 130
مسلمان شدن تنها وارث ميت 130
تعيين سهم الارث هر يك از وراث 130
هبه اموال به فرزند در زمان حيات و امكان ارث برى وى پس از فوت 131
انحصار ورثه در زوجه 131
ارث اموال تحت تصرّف ثالث 131
16 - بانك و بيمه 132
اخذ سود توسط بانك با اشكال در بازپرداخت اقساط وامها 132
ماهيت حسابهاى بانكى از نظر اسلام 132
ضمان بانك در صورت عدم قدرت پرداخت ضامن 134
احكام مضاربه بانكهاى داخلى 134
بيمه كردن وام 135
سپرده گذارى به شرط گرفتن مضاربه از بانك 135
عدم اطلاع يكى از طرفين از برخى شرايط در بيمه 135
مضاربه دادن بانك به به افراد با شرط عدم مسؤوليت نسبت به ضررهاى احتمالى 136
نقش واسطهاى بانك در معاملات 136
بخش دوم: اشخاص 139
17 - نكاح (دائم و موقّت) و موانع آن 139
وكالت در عقد 139
احكام شروط ضمن عقد ازدواج 139
صحت عقد با ادعاى زوجه مبنى بر افاقۀ زوج 140
شرط بكارت درعقد 141
بيمارى عنن در زوج 142
عسر و حرج در نزديكى به علّت بيمارى زوجه 143
نزديكى در زمان عده طلاق يا قبل از آن 143
اذن پدر در ازدواج دختر بالغ 144
نكاح مرد سنّى با دختر شيعه 144
نكاح با خواهرزن پس از ايام عده 144
معين نبودن حدّ نكاح موقت در كثرت و قلت 145
شرط نبودن اجازه زن اول براى ازدواج مجدد 145
بخشيدن مهريه به شرط عدم ازدواج مجدد شوهر 145
عدم جواز ازدواج مرد مسيحى با زن مسلمان 146
انكشاف رابطه محرميت پس از ارتباط زناشويى 146
عدم جواز نكاح با كفّار غيركتابى 146
شرط توارث در نكاح موقت 147
لزوم نگه داشتن عده با وجود علم قطعى بر عدم حمل 147
شرط عدم نفقه در نكاح 147
حكم نكاح معاطاتى 148
عدم ايجاد حرمت ابدى در زنا با زن شوهردار 148
عدم تأثير قصد باطنى در نكاح 148
نكاح دختر شيعه با پسرى از فرقۀ على اللهى 149
شرط عدم توالد و تناسل 150
شرط تنصيف دارايى در نكاح 150
شرط رياست زن در خانواده 150
امكان رجوع به مرجع ديگر در احتياط واجب اذن پدر در نكاح 150
لزوم تعيين مهر و مدّت در نكاح موقت 151
وكالت در بذل مدت در نكاح موقت 151
تأثير مراتب جنون در فسخ نكاح 151
ذكر مدّت مجهول در نكاح موقت 151
18 - مهر، نفقه و حق حبس 152
تخلف از شرط ضمن عقد 152
عدم ايجاد حق حبس در صورت تمكين زوجه 152
لزوم پرداخت نفقه و مهرالمسمى در نكاح فاسد 154
استحقاق مهرالمثل در زناى به اكراه 154
كاهش ميزان مهريه بعد از عقد نكاح 155
مهريه قرار دادن ملك غير معين 155
عدم امكان افزايش مهر المسمى 156
مجهول بودن بعض مهر المسمى 157
ابراء مهريه قبل از دخول 157
عدم صحت توافق بر سلب مطالبه مهريه 157
عدم تمكين در برابر عدم دريافت مهريه 158
احكام مهريه و طلاق در فروعات مختلف 159
قابل مطالبه بودن نفقۀ گذشتۀ زن 160
صحت شرط نتيجه و شرط فعل در مهريه 160
وجوب پرداخت نفقۀ اولاد 161
برداشتن نفقه از مال شوهر 162
عدم امكان الزام والدين به پرداخت هزينه تحصيلى پس از 18 سالگى طبق قانون 162
اسقاط حق حبس معلق به وطى 163
لزوم پرداخت مهريه با وجود تمكن مالى زن 164
عدم امكان درخواست مطالبه وجه نقد به عنوان نفقه (با وجود فراهم بودن تمام مصاديق انفاق) 164
لزوم پرداخت نصف مهريه با شك در دخول 165
تمكين شرط نفقه است يا نشوز مانع نفقه 165
عدم امكان موكول نمودن تمكين مجدد به دريافت كامل مهريه (با وجود تمكين قبلى) 166
حق حبس در صورت اعسار زوج 167
مطالبه مهريه در زمان استطاعت نسبت به كل مهر (در مهريه عندالاستطاعه) 168
معلّق نمودن پرداخت مهريه معين و مشخص 168
حق حبس در صورت رضايت زوج مبنى بر معجل شدن مهر مؤجل 168
رجوع از بذل مهر قبل از طلاق 169
19 - طلاق، فسخ نكاح، نشوز 169
عدم اعتبار وكالت طلاق براى زوجه در صورت نشوز 169
عدّه زن پس از طلاق 170
حق فسخ در بيمارى مقاربتى 170
عدم ايجاد حق فسخ در بيماريهاى مسرى نسبت به فرزند 170
اطلاق حق فسخ نكاح به واسطه عيوب 171
عدم خيار فسخ قبل از تحقق بيمارى موجب فسخ 171
اطلاق افضا و ايجاد حق فسخ 171
امكان درمان عيوب موجب حق فسخ 172
طلاق حاكم از ناحيه عسر و حرج زن 172
وكالت طلاق بلاعزل ضمن عقد خارج لازم 172
عدم امكان رجوع به بذل از ناحيۀ غير مدخول بها 173
عدم امكان اجبار زوج به طلاق 174
وكالت مطلق زوجه در طلاق 175
مفارقت جسمانى زوجه به دليل عدم تمكين وى 175
استرداد درخواست طلاق از ناحيه زوج 175
امكان تقاضاى فسخ متعه از دادگاه 176
حكم نشوز زن در ايام عقد بستگى 176
كفايت سماع صيغه طلاق 177
تلازم ادّعاى رجوع زن و عدم رجوع مرد در عده رجعيه 178
امكان صدور حكم نشوز مرد 178
صحّت طلاق در فرض عدم تمايل قلبى زوج 179
طلاق زن با وجود عقد در زمان عده نكاح اول 179
عدم امكان رجوع زن به بذل (پس از سه طلاق) 180
عدم اثر رجوع شوهر بدون رجوع زوجه به بذل 180
وطى دختر قبل از بلوغ 181
نسخ قبل از دخول يا پس از آن 181
طلاق فضولى و اكراهى 181
نرسيدن نامه مبنى بر رجوع از طلاق 182
ادعاى زوجه مبنى بر اكراهى بودن طلاق 182
20 - اهداى نطفه و حضانت 182
انتقال نطفه زوج به رحم زن پس از مرگ زوج 182
اهداى جنين به طريق شرعى 183
حفظ مصالح نابالغ در حضانت 185
رسيدن حضانت به مادر با وجود حيات پدربزرگ 186
حضانت پس از مرگ پدر و مادر 186
21 - حجر 186
عدم نفوذ معاملات در زوال عقل منجر به حدّ جنون يا سفه 186
حكم معامله قيم قبل از اخذ سمت 187
بقاء ولايت ولى قهرى تا اثبات رشد 188
حدوث حجر در عقود لازم 188
حق گذشت اولياء صغار و مجانين در ضرب و جرح و توهين 189
تأثير جنون در امور كيفرى و مدنى 189
غير قابل عزل بودن ولى قهرى 190
محدوديت حجر معسر به امور مالى 190
ادعاى اعسار 191
اقرار مفلس به دين در ذمه 191
حال نشدن ديون مؤجل مفلس 191
بخش سوم: ادلۀ اثبات 193
22 - قسم، اقرار و انكار، شهادت 193
استناد به اسناد ايجاد شده توسط دستگاههاى مدرن در حكم 193
حجيّت ادلّه اثبات جرم منحصر به نظر كارشناس 193
استناد به سند رسمى در دعواى بر ميت 194
ارتكاب خلاف شرع در طريق تحصيل ادله اثبات دعوى 195
حاضر نشدن مدعى عليه مدعوّ در محكمه 195
اعتبار سوگند از ناحيۀ شخصيت حقوقى 196
حجت بودن سوگند 196
عدم امكان درخواست قسم در دعاوى كيفرى 197
ردّ قسم منكر به مدعى 198
اقرار و انكار (در حدود و امور مالى) 198
شهادت 199
شرايط پذيرش شهادت صغير مميز 199
كفايت حسن الظاهر در شاهد 199
شهادت فرزند عليه پدر 200
فصل دوم: مباحث جزايى 203
بخش اول: حدود 203
1 - زنا، لواط و تجاوز به عنف 203
رضايت حين عمل يا پس از آن در زناى به عنف 203
جارى شدن احكام لواط بر بالغ و مختار 203
حق شكايت زوج عليه زانى اكراه كنندۀ زوجه 204
لزوم اثبات احصان براى اجراى حكم زناى محصنه 204
اثبات اصل زنا در صورت عدم اثبات اكراه 204
تجاوز به عنف 205
شمول احصان در شرايط لازم حد قتل در لواط 205
عدم الحاق ولدالزنا به زانى 206
احكام مربوط به لواط 207
حكم فرد لواط كننده 207
ديگر شرايط اثبات زنا علاوه بر چهار شاهد 208
شهادت به حدود در دادسرا 208
2 - اجراى حدود 208
اختصاص قاعده درء به حدود و قصاص 208
سقوط حدّ با احتمال صدق ادعاى نكاح معاطاتى در زنا 209
سقوط حدّ قتل با انكار پس از اقرار 210
در حكم حدود بودن تعزيرات منصوص 210
حيات محارب پس از مجازات صلب 211
بىحس نمودن عضو در اجراى حدّ 211
عدم جواز تبديل حكم رجم به انواع ديگرى از قتل 211
فرار مجرم از حفره در اجراى حكم رجم 212
عدم جواز صرف نظر نمودن از حدود و تعزيرات اثبات شدۀ اقلّ از قتل 213
توبۀ مسقط حدّ 214
لزوم تأخير اجراى حدّ يا قصاص زن شيرده 214
اجراى مجدد رجم در صورت زنده ماندن پس از اجراى حكم 215
تسرّى حكم تأخير حدّ شلّاق به ساير حدود 216
تشديد بيمارى يا مرگ در اثر اجراى حدّ 217
اثبات حدّ به وسيله تجسس حرام 217
دايره شمول صدق عنوان محارب 217
عدم اعتبار قصد اعلان و افشا در قذف 218
اصل عدم تعدّد مسببات به تعدّد اسباب 219
منظور از نفى بلد 219
تبديل تبعيد به حبس 220
فرار محارب از محل تبعيد 220
عدم امكان اجراى متناوب تبعيد 221
نفى بلد در زانى بكر 221
هزينههاى مدّت تبعيد 221
عدم اجراى حدّ بنا به مصلحت 222
موضوعيت مجازاتهاى منصوص در حدود و قصاص 222
اعتبار اقرار نزد غير حاكم (داديار - بازپرس) 222
شهادت بر شهادت در حدود 223
بىحس نمودن يا بيهوش كردن فرد در اجراى مجازات 223
لزوم بهبودى كامل مجرم بيمار قبل از اجراى حكم 224
موضوعيت شيوههاى خاص تعيين شده اجراى مجازات توسط شارع 225
جواز قرار دادن محكوم در ملأ عام قبل و بعد از اجراى حكم به منظور عبرت عموم 226
اجراى احكام براى مجرمين زير 18 سال 227
حكم عضو قطع شده بر اثر حدّ سرقت 229
امكان بازداشت مجرم و اجراى حد در مكّه 229
هزينههاى درمان در اجراى حدود 230
بخش دوم: سرقت (حدّى و تعزيرى) 233
3 - سرقت 233
سرقت از عابر بانك 233
عدم تشخيص ميزان مال ربوده شده توسط هر سارق 233
عدم تحقّق سرقت در ربايش مال مجهول المالك 234
مسؤوليت تضامنى سارقين در ردّ مال مسروق 234
سرقت اطلاعات رمز دار و شمارههاى موبايل 234
اجراى حدّ در صورت عفو سارق توسط مسروق منه 235
لزوم اجراى حدّ پس از شكايت مسروق منه 235
تخيير حاكم در سرقت حدّى اثبات شده با اقرار 236
عدم امكان اجراى حدّ بدون مرافعۀ مال باخته 236
سقوط حدّ و تعزير در صورت بازگرداندن مال مسروقه قبل از شكايت مسروق منه 236
قطع دست سارق بدون اذن قاضى 237
سرقت اموال فرزند توسط پدر 237
سرقت مدارك و يادگارىهايى با ارزش انحصارى براى مالك 238
بخش سوم: قصاص 239
4 - قتل 239
ممانعت ثالث در درمان مجروح 239
تسبيب در قتل خطايى 240
راههاى اثبات اعتقاد مهدور الدم بودن مقتول 240
انكار، پس از اقرار به قتل و پيدا نشدن جسد و آثار آن 241
حكم وقوع قتلهاى ناموسى در برخى از مناطق 242
اكراه در قتل 244
عدم تعميم حكم امر به قتل به اجير نمودن قاتل 245
تقاضاى عفو قاتل در صورت عدم مصلحت سياسى - اجتماعى 245
قابل گذشت بودن مجازات معاونت قتل عمد 246
قتل اجنبى با اعتقاد به متجاوز بودن وى به ناموس 247
حكم قتل زانى با مطلقه رجعيه توسط شوهر 248
عدم امكان استفاده از قرعه براى تشخيص قاتل در بين افراد محدود 248
قتل به علت عدم دقت در تعيين مصالح ساختمان 249
رها كردن عمدى شخص در حال غرق 249
قتل با اجتماع اسباب 249
شركت در قتل به وسيله ضربات متعدد با مرور زمان 250
عدم تعزير در صورت شروع به قتل و جنايت بر عضو 250
اقسام قتل در فروض مختلف 251
قتل مرتد در فروض مختلف 252
قتل به سبب حوادث غير مترقبه در فرض علم و جهل به پيشامد 252
قتل به وسيلۀ ايجاد هيجان ناشى از دعوا 253
قتل از سوى مأمور دولتى در حين عمليات 253
5 - قصاص نفس و عضو 254
اعتراف پس از تبدّل قصاص به پرداخت ديه از بيت المال 255
جواز استفاده از مواد بيهوشى در قصاص 256
عدم انتقال حق قصاص به وارث قاتل 257
حبس طولانى مدت محكوم به قصاص تا اجراى حكم 257
عدم وجود عضو مماثل در جانى 258
عدم جواز مطالبه قصاص يا عفو بلاعوض به وسيلۀ ولى ورثه صغير 259
حكم قصاص در مورد اعضاى زوج بدن انسان 259
عفو يا توقف يا تبديل قصاص قاتلى كه با اجراى حكم هنوز جان نسپرده 260
عدم امكان تبديل قصاص نفس به ديه توسط ولى امر 261
تداخل قصاص طرف در قصاص نفس و ديه عضو در ديۀ نفس 261
امكان به تأخير انداختن قصاص نفس يا عضو بدون عذر 262
عدم امكان قصاص قاتل پس از اسلام آوردن 263
قصاص و ديۀ قتل در ماه حرام 263
عدم لزوم استيذان ولى دم از ولى امر در استيفاى قصاص 264
اجراى مجدد حكم اعدام پس از مشاهده علائم حياتى 264
امكان قصاص يك بخش و عفو (يا طلب ديه يا مصالحۀ) بخش ديگر در جنايت بر اعضا 265
رعايت مماثلت نسبيه يا عرفيه در قصاص اطراف 266
عدم امكان تبعيض در قصاص 267
تبديل قصاص به ديه بر فرض نبود قدرت استيفا 268
عدم حق عفو براى حاكم 268
شرايط لازم براى اولياى دم 269
كيفيت اعدام در صورت عدم تعيين نحوۀ آن از سوى شارع 270
دايره شمول استيذان در قصاص 270
حق قصاص پس از زوال جنون 271
كشتن فرزند توسط مادر 271
عدم امكان قصاص در ضرب 272
حق قصاص وارث مفقودالاثر پس از پيدا شدن 272
عدم امكان مطالبه ديه پس از قصاص 272
ادّعاى مستى در قتل 273
قتل قبل از بلوغ 273
شرط تبديل قصاص به ديه 273
اجتماع قصاص و ديه در يك فرد 273
لزوم محقون الدم بودن مجنى عليه حين ايراد جنايت و تحقق قتل 274
قصاص با وجود مرتد شدن مجنى عليه قبل از مرگ 274
ثبوت قصاص در صورت ايراد جنايت بر مهدورالدم بالنسبه الى القاتل 275
قطع عمدى عضو مهدور الدم مطلق 275
حكم مضروبى كه قبل از كشته شدن قاتل خود را مىكشد 275
عدم نفوذ اقرار سفيه در قطع 276
قتل جانى قبل از مرگ مجنى عليه توسط ولى دم 276
6 - قسامه 277
صحت قسامه در صورت بيش از پنجاه نفر بودن قسم خوردگان 277
عدم ثبوت قسامه در مورد ضرب بدون جراحت 277
سؤالات مختلف مربوط به قسامه 277
عدم ثبوت قصاص با قسامه در جنايت عمدى بر اطراف 278
اقامه قسامه مدعى عليه در صورت خوددارى مدعى از اقامه 279
امكان اداى سوگند در صورت بلوغ يا عقل حادث در زمان اجراى قسامه 279
بودن مدّعى زن جزء قسم خورندگان در قسامه اعضا 280
تعداد قسمها در از بين رفتن منافع متعدد 280
شرط تحقق لوث در قسامه اعضا 281
ادعاى انحصار قاتل با وجود لوث بر اشتراك قاتلين 281
ايجاد لوث در قاتل بودن فرد نامعين در بين گروه معين 281
قسامه با وجود ادّعاى نابالغ بودن قاتل در حين قتل 282
بخش چهارم: ديات 285
7 - ديه، ارش و ارش البكاره 285
ضمان عدم درمان منجر به مرگ 285
ديه انسان كامل در مورد جنين پس از ولوج روح 286
امتناع ولى دم از اخذ ديه در صورت تبديل قصاص به ديه با فرار قاتل 287
عدم امكان مطالبه زائد بر ديه 288
پرداخت ديه در صورت ترديد بين دو طائفه 289
ثبوت ديه در اثر مرگ به سبب استرس ناشى از مشاجره 289
مطالبۀ خسارت براى نقص زيبايى 290
فساد بينى با شكستن يا سوزاندن آن 291
محاسبۀ ديه با فوت يكى از قاتلين 292
لزوم پرداخت ارش به قيمت روز صدور حكم 292
مدت انتظار براى ثبوت ميزان ديه در برخى جنايات 292
حدّ قطع نخاع براى تعيين ارش 293
لزوم پرداخت ارش با ممانعت از تغيير رنگ دندان 294
موارد شمول جراحت نافذه 295
منظور از جنايت داراى ديه يا ارش 295
احكام تغليظ ديه قتل در ماه حرام 296
ديه قطع يا جرح آلت تناسلى در صورتهاى مختلف 296
لزوم پرداخت ديۀ افراد كشته شده مازاد بر ظرفيت خودرو توسط راننده 297
ديۀ گوش به صورت مستقل از سر و صورت 298
انتخاب نوع ديه مقتول 298
ارش البكاره در زنا 299
لزوم پرداخت ديه در صورت عدم شناسايى قاتل و مقتول 300
تقاضاى مبلغ مازاد بر ديه در مصالحۀ قصاص 301
مهلت پرداخت ديه در قتل و جراحات شبه عمد 302
تأثير درمان جراحات وارده در ميزان گرفتن ديه 302
هزينه درمان جراحاتى كه با بهبودى، ديۀ متغير دارند 303
تفاوت ديه انگشتان 304
عدم ثبوت ديه براى مقتول بهائى 306
عدم لزوم پرداخت ديه به وسيله اولياى دو زن براى قصاص يك مرد 306
تغليظ ديه در ماه حرام 307
وصيت مجنى عليه در مورد تبديل قصاص به ديه يا مصالحه يا عفو جانى 308
وجوب تنصيف ارش زن در موارد مازاد بر ثلث كل ديه 308
ماهيت ديه به عنوان مجازات يا جبران خسارت 308
ميزان ديۀ اقليت زرتشتى 309
امكان اخذ ارش در شكستگى دندان 309
چگونگى محاسبه ثلث در قتل خطايى در صورت تعذّر از اعيان شش گانه 310
عدم تداخل ديه در شكستگى چند نقطه از يك استخوان 310
تكليف ديه در مواردى كه قاتل، قتل را خطايى و اولياى دم، عمدى بدانند. 311
مالكيت تفاضل ديه 312
عدم توانايى پرداخت تفاضل ديه 312
خوددارى از پرداخت تفاضل ديه 314
تقسيم ديه بين اولياى دم دو مقتول مردّد 314
لزوم پرداخت مؤجل ارش 315
ديۀ كشته شدن كارگر بر اثر برق گرفتگى 315
حكم پرداخت خسارت توسط بيمه با عنوان ديه 316
پرداخت ديه و تفاضل آن به قيمت سوقيه 316
خسارت زايد بر ديه 317
وجوب درمان جراحت متلاحمه منجر به فلج عضو 318
حجيّت تنصيف ديه زن 318
عدم امكان رجوع عاقله به جانى براى وصول ديه پرداختى 319
تفاضل ديه در شركت در قتل 319
تعلق ارش به غده تيروئيد 319
ديه اشخاص در اماكن عمومى 320
ديه شخص مأمور در حال انجام مأموريت 320
بخش پنجم: تعزيرات 321
8 - حفارى غير قانونى 321
به دست آوردن عتيقه در حفارىهاى غير قانونى 321
به دست آوردن سرمايه از طريق حفارى غيرقانونى 321
دستور مصادره اشياى عتيقه توسط قاضى 322
9 - رشوه 322
10 - توهين 323
نشر اتهامات واهى توسط روزنامه نگاران 323
ابتدايى و ارتجاعى بودن در توهين 323
11 - اجراى مجازات 324
اجتماع دو مجازات حدّى و تعزيرى 324
قابليت مجازات جرم محال 324
موارد شمول تعزير 325
ميزان حداقلى تعزيرات 325
عدم امكان تعزير قبل از انجام عمل حرام 325
اجتماع مجازات اعدام و تعزيرى 326
عدم امكان تعزير در خودكشى 326
اعدام به عنوان مجازات تعزيرى 326
تعزير اقرار كننده به قتل عمد در فروض مختلف 327
حبس ابد به عنوان مجازات تعزيرى 328
فصل سوم: مباحث مشترك حقوقى و جزايى 229
12 - ضمان 331
مسؤوليت پزشك در صورت عدم اخذ برائت 331
عدم ضمان پزشك در صورت عدم درمان منجر به مرگ 331
ضمان در شهادت كذب 332
ضمان والدين در كوتاهى از حفظ جان فرزند 332
جبران خسارتهاى وارده در اعتراضهاى عمومى 333
تلف مواد اوليه سپرده شده به صاحبان حرف 334
عدم ضمان در صورت تلف با زلزله 334
ضمان كشور بيگانه در صورت مفقودالاثر شدن در آن 334
اقامه دعوى عليه پزشك سهل انگار در خارج از كشور 335
ضمان سرپرست ولى يا مجنون در تصرّفات 335
حمل بار اضافى بدون اذن مالك 336
مانع شدن ثالث در تحويل مال الاجاره 336
عدم ضمان در صورت عدم اهمال راننده 336
ضمان اجير در شير دادن به نوزاد 337
ضمان در صورت خسارت به صنايع ملى 337
عدم ضمان در اشتباه هدف قرار دادن نيروى خودى 338
ضمان مربى در صورت افراط در تعليم 338
خسارت در اراضى در اثر آزمايشات ارتش 338
خسارت به ثالث با اعتراف ديگرى 339
ضمان مأمورين دولتى در مرگ با ترس 339
عدم ضمان امين 340
عدم ضمان سازندگان اشياء و مواد ممنوعه 340
عدم ضمان شهردارى در بروز اتفاقات ناگهانى 340
ضمان پزشك در تشخيص اشتباه 341
سهل انگارى در عمل جراحى 341
عمل جراحى بر اثر تشخيص اشتباه 342
اهمال پزشكى قانونى 342
ضمان دامپزشك در صورت عدم توصيۀ مراقبتى 342
ضمان در انجام عمل برخلاف تعهد 343
دفع حملۀ ديوانه 343
ضمان خسارت وارد آمده به بار 343
ضمان رانندۀ بىاطلاع از نواقص اتومبيل 344
عدم ضمان راننده در صورت بروز حادثه براى كمك راننده 344
ضمان مربى تعليم رانندگى در صورت نقص اتومبيل 345
ضمان در صورت متعهد نبودن سران يك كشور به كنوانسيونها 345
عدم ضمان در جنگهاى مطابق موازين اسلامى 345
عدم ضمان پليس در تهاجم به اجتماعات غيرقانونى 346
ضمان انتقال بيمارى آميزشى به همسر 346
خسارات ناشى از حفارىهاى معابر 347
كندن چاه در زمينى كه جزو معابر عمومى نيست 347
ضمان عبور دهندگان قاچاقى افراد از مرزها 348
ضمان غاصب در صورت تحميل خسارت 348
ضمان در ايجاد تصادف به وسيلۀ اطفال 349
ايجاد برق گرفتگى توسط طفل نابالغ 349
ضمان خسارات وارده در ورزش 349
ضمان ديه نقص عضو، در ورزش دوچرخه سوارى 350
ضمان خسارات بر نوآموزان هنگام آموزش كارهاى خطرناك 350
خسارت وارد كردن بر آثار باستانى 351
ضمان در گزارش خلاف واقع ناظر بانكى 351
پاره شدن سيم جرثقيلى هنگام جابهجايى محموله 352
عدم مراعات جوانب ايمنى در تصادف 353
بطلان شرط ضمان امين در صورت عدم تعدى و برعكس 353
ضمان شخصى كه وظيفۀ نجات جان و مال ديگران را دارد 353
عدم ضمان در صورت ايجاد پيشامد غير مترقبه 354
عدم ضمان در صورت عدم انتساب تصادف به رانندگان دو خودرو 355
اسباب ضمان 356
تفاوت نظريه كارشناس بيمه با واقعيت 357
ضمانت درآمدهاى روزانه اشخاص ربوده شده 357
ضمان خريدار در معاملات شفاهى 358
ضمانت حقوق افراد در قبال تخصّص آنها 358
ضمانت فرمانده در عمليات انتحارى 359
ضمانت مالك اسب در سقوط افراد از روى حيوان 359
ضمانت پستچى 359
ضمان شركت مسافربرى در صورت نرسيدن مسافر به مقصد 360
ضمانت در فرض تصادف اتومبيلهاى اورژانس و آتش نشانى 360
خسارات وارد بر شوهر در اثر طلاق همسر زانيهاش 361
ضمان خسارت وارد شده به وسيله درختان خيابان 361
ضمان خسارات ناشى از سد معبر 361
ضمان ناشى از شكار غير قانونى حيوانات وحشى 362
كوتاهى مأموران دولتى در انجام وظيفه 363
مسدود شدن حساب بانكى بدون تشكيل پرونده قضايى 363
ضمان مأمور حفاظت فرودگاه در صورت كشتن كبوتران 364
تكدّى گرى 364
ضمانت دامدار نسبت به بهاى دام در صورت چراى غيرقانونى 364
13 - احكام قضاوت 365
حجيت علم قاضى و تأثير حضور هيأت منصفه در تشخيص حكم 365
الحاق علم قاضى به اقرار يا بينه يا طرق ديگر 368
خوددارى قاضى از احراز امور قضايى 368
ذكوريت به عنوان شرط لازم براى تصدّى امر قضا 369
صدور حكم غير عادلانه از سوى قاضى 370
تكليف به تنفيذ احكام صادره قبلى توسط قاضى جديد 371
صدور حكم اشتباه توسط قاضى در فروض مختلف 371
اظهار علم قاضى به وقوع زنا قبل از اثبات زنا توسط ادله شرعيه 372
اختلاف در احوال شخصيه متداعيين غير شيعه 373
احكام قضاوت در فروع مختلف 373
14 - احكام حقوقى و جزايى فرد خنثى 374
احكام فرد خنثى 374
ارتباط جنسى با خنثاى مشكل 375
فصل چهارم: مسائل متفرقه 277
مسائل متفرقه 379
توجيه حضور هيأت منصفه در دادگاه بر پايه آموزههاى فقهى 379
خريد با مبلغ كلاهبردارى شده 380
تراضى بر تقسيم بدون تعديل سهام 381
دفاع در مقابل متجاوز براى دفع تجاوز 381
فروش يا اهداى اعضاى بدن براى جراحى و پيوند به ديگران 382
تبادل زندانيان دو كشور با هم 383
موارد اجراى قاعده قرعه 384
استفاده از سكه و كارتهاى بهادار تقلبى 385
استفاده از چك مخدوش 385
كسب درآمد از راه تكدّى گرى سالمندان 386
فروش پروانه به صورت غيرقانونى توسط دارندگان پروانه 386
حكم مالكيت، اجاره و وقف مدارهاى ماهوارهاى 386
از ويژگىهاى بسيار مهم دين اسلام كه از مؤلّفههاى مؤثر در جامعيت اين دين محسوب مىشود، تعيين دقيق مسائل و احكام سياسى - اجتماعى و بيان ناهنجارىهاى شخصى و اجتماعى در كنار تمام نيازهاى معرفتى، عملى و اخلاقى آدمى تا واپسين روز زندگى او است.
اين مهم را پيامبر گرامى اسلام و ائمۀ معصومين عليهم السلام عهده دارند و ايناناند كه انسانها را به سعادت و كمال راهنمايى مىكنند تا به حق و حقوق ديگر انسانها تجاوز ننمايند.
بر اثر حوادث روزگار، در اين عصر كه دست ما از سرچشمه فيض الاهى كوتاه است، اين علما و فقهاى گرانقدرند كه وظيفۀ هدايتگرى و تبيين احكام شرعى را به نيابت از معصومين عليهم السلام بر دوش دارند. در توقيع شريف آمده است:
«أمّا الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواة أحاديثنا فإنّهم حجّتى عليكم و أنا حجة الله»(1)
. وسائل الشيعة، ج 18، ص 101، كتاب القضاء، باب 11، ح 9.
در پيشآمدهاى مستحدثه و مشكلات به راويان احاديث - فقها - مراجعه كنيد كه آنان حجّت من بر شمايند و من حجّت خدا هستم.
در قرون مختلف و به موازات نيازمندىهاى مردم و گسترش مناسبات اجتماعى مسائل جديدى وارد فقه شده كه فقهاى هر زمان با اجتهاد و تمسّك به منابع چهارگانه احكام شرعى آنها را استنباط كردهاند.
آنچه پيش از همه، مناسبات اجتماعى و روابط ميان انسانها را شكل مىدهد، حقوق
1) (1)
فردى و اجتماعى، حقوق جزايى و مقرّرات آنهاست كه بيشتر بخشها و مسائل فقه اسلامى مربوط به همين قسمت است.
از ديگر سو، قوانين و مقرّرات حقوقى جامعه اسلامى بايد يا مستقيم از فقه گرفته شود و يا در چارچوب موازين و مبانى فقهى و شرعى تهيه گردد. علاوه بر اين در اصل 167 قانون اساسى آمده است: «قاضى موظف است كوشش كند حكم هر دعوا را در قوانين مدّونه بيابد و اگر نيابد، با استناد به منابع معتبر اسلامى يا فتاواى معتبر حكم قضيه را صادر نمايد...».
بر اين اساس، مىتوان به رابطه تنگاتنگ فقه و حقوق از يكسو، و فقه و قضا از سوى ديگر پى برد.
كتابى كه پيش رو داريد گزيدهاى از مجموعه پرسشهايى است كه در زمينۀ مسائل حقوقى، جزايى و قضايى از سوى مؤسسه حقوقى وكلاى بينالملل، مركز تحقيقات قوه قضاييه و جمعى از وكلا و حقوقدانان و همچنين قضّات در سالهاى اخير مطرح شده است و مرجع عالىقدر و فقيه مجاهد حضرت آيتالله العظمى روحانى (مدّظلّه العالى) با دقّت نظر و اهتمام ويژه، به رغم اشتغالات فراوان علمى و ديدارهاى روزانۀ مردمى، خود به آنها پاسخ دادهاند.
اين مجموعه بيش از ششصد استفتاء را شامل مىشود كه در چهار فصل گنجانده شده است. فصل اول آن عهدهدار مباحث حقوقى، نظير: وقف، خريدوفروش، اجاره و... است. در فصل دوم به مباحث جزايى پيرامون حدود، قصاص، ديات و تعزيرات پرداخته شده است. فصل سوم را پرسشهاى مشترك جزايى و حقوقى به خود اختصاص داده و در نهايت، مسائل متفرّقه و گوناگونى چون قرعه، تكدّىگرى، دفاع در برابر متجاوز و... در فصل چهارم قرار گرفته است.
در تقسيم مباحث نيز سعى شده تا حدّ امكان از ترتيبات معين و خاص قانون مدنى و قانون مجازات اسلامى استفاده شود و مباحث قضايى با احكام خاص شرعى خلط نگردد.
1: اگر وصفى (مانند متأهل بودن) را واقف در متولى شرط كرده باشد و در اثناء، متولى فاقد آن وصف گردد (مثلا همسرش را طلاق بدهد) بىگمان عزل مىشود. حال بفرماييد؛ چنانچه قبل از اينكه متولى ديگرى نصب شود، متولى پيشين دوباره واجد همان وصف گردد (دوباره همسر اختيار كند) توليت به وى باز مىگردد يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
توليت به او باز نمىگردد، بلكه بايد واقف، متولّى را تعيين كند.
2: در صورتى كه متولى خيانت كند، نصب امين مىشود. نقش امين چيست؟ مانند ناظر است يا مانند متولى عمل مىكند؟ در اعمال هم تصميمگيرى مىكند يا فقط نظارت و تصويب مىنمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
امين منصوب توسط حاكم شرع، جانشين متولّى است. و همانند متولّى بايد عمل كند.
3: هرگاه واقف، متولى معين نكند، آيا حاكم مىتواند براى متولى كه خود معين مىكند سهمى از منافع موقوفه را قرار دهد يا فقط به متولى منصوب از طرف حاكم اجرت المثل تعلق مىگيرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر اختيار نصب متولى با حاكم است، حاكم بايد از بيت المال حقى براى او قرار دهد.
4: متولى موقوفهاى كه وقف خاص است دچار كِبَر سنّ شده و قرائن و شواهد حاكى از آن است كه عدهاى به جهت كِبَر سنّ متولى مىخواهند از موقوفه سوء استفاده كنند و يكى از افراد موقوف عليهم به دادگاه شكايت نموده و درخواست ضم امين نموده تا جلوى سوء استفاده احتمالى گرفته شود؛ بفرماييد:
الف: آيا دعواى او مسموع است و دادگاه مىتواند ضم امين كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به مجرد احتمال سوء استفاده و تا زمانىكه تحقق پيدا نكرده است، نمىتوان ضم امين نمود و على فرض جواز ضم، ضم امين بايد با نظر حاكم شرع باشد.
ب: در فرض فوق اگر وقف عام باشد، متولى منصوب از طرف واقف دچاركِبَر سنّ باشد چطور است؟ آيا حاكم مىتواند ضم امين كند و دعوى موقوف عليهم در اين باره مسموع است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حاكم نيز به مجرّد كِبَر سنّ و احتمال سوءاستفاده نمىتواند ضم امين كند. بلى بعد از ثبوت سوءاستفاده، ضم حاكم صحيح است.
5: فردى طبق اعتماد متوليان موقوفات، مكان تجارى وقف عام را به سندِ شخصى براى خود ثبت نموده و نفر دومى، جهت به ثبت رساندن آن موقوفه به نام آن فرد، كمكهاى قابل توجهى انجام داده است و اگر مباشرت او نبود ثبت اين سند شخصى انجام نمىشد. حال آن شخص ثانى متوجه شده كه فريب خورده و اين عمل خلاف شرع مىباشد و شايان ذكر است كه نفع مادى هم براى او نداشته و صرف مباشرت بوده است، نظر حضرت عالى در مورد تكليف شخص مباشر چيست؟
سؤال اينجاست كه آيا با گزارش اين جريان به متوليان مربوطه، از وى رفع تكليف مىشود؟ يا بايد تمام آن مراحل قانونى به ثبت رسيده را برگرداند تا رفع تكليف شود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اين شخص مال موقوفه را به نحو مشاركت تلف نموده، بايد به نحو ممكن با شخص اول براى رفع ضمان اقدام كند. از حيث حكم تكليفى هم ولو خلاف شرع ننموده ولى بعد از اطلاع موظف است حتى الامكان والقدره براى برگرداندن موقوفه اقدام كند و با گزارش اين جريان به متوليان، رفع تكليف نمىشود، مگر اينكه بداند آنها قادر به برگرداندن موقوفه مىباشند.
6: زمينى است وقف خاص و داراى متولى خاص؛ از حدود صد سال پيش در اختيار زارعين قرار داشته كه موظف بودند هر ساله مبلغى به عنوان مال الاجاره در اختيار متولى قرار دهند تا در مورد وقف كه هزينه حسينيه قريه خاصى است، صرف گردد. لكن متأسفانه زارعين بدون توجه به مسئله وقف و مخالفت متولى خاص، اقدام به بيع و شراء و هبه و وصيت و ثلث آن نموده تا جايى كه با مبالغ كذائى زمين مذكور را مورد بيع و شراء قرار داده! حال با توجه به مطالب ياد شده و با توجه به اينكه ايادى لاحقه نيز كالسابقين متعهد به پرداخت مال الاجاره و صرف آن در
مورد وقف ولو به مقدار كم مىباشند، آيا اين گونه تصرفات مالكانه جائز است؟ و آيا اخذ ثمن براى بايع جائز خواهد بود؟ و آيا يد لاحقه با عدم رضايت متولى، حق تصرف در زمين مذكور را خواهد داشت؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنان چه زمينى كه وقف شده است، به همان گونه كه وقف شده، قابل استفاده است، بيع آن جائز نبوده است و اخذ ثمن جائز نيست؛ و اگر قابل استفاده نبوده، بيع جائز است و اخذ ثمن بىاشكال است.
7: اگر كسى ملكى را بر خانواده وقف نمايد كه همه نسلهاى بعدى را هم شامل شود و بعد از مدتى آن را، از اختيار آنها خارج كنند و مدت زمانى، اين ملك موقوفه در ميان ديگران مورد استفاده واقع شود با وصف اين كه واقف به طور كامل به استفاده موقوف عليهم و نسلهاى بعدى، تصريح نموده و به ديگران تحريم كرده باشد؛ در اين صورت كسانى كه در اين ملك تصرف كرده و به نام خود اسناد درست كرده و مورد معامله قرار مىدهند، آيا جواز شرعى بر آن مىتوانند پيدا كنند و آيا با تقسيم اراضى كه در رژيم گذشته، صورت گرفته، اين موقوفه در حال وقف باقيست يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
با اين خصوصيات، وقف مذكور صحيح است و قابل ابطال و تبديل نمىباشد و اگر ظالمى در برههاى از زمان، مانع از عمل به وقف شده است دليلِ باطل شدن وقف نمىشود و بعد از رفع ظلم، باز بايد به آن عمل نمود.
8: استفتاء و استعلام مىگردد كه شخصى زمين خود را به همسرش هبه نمود. سپس همسر، زمين را به توليت شوهرش و بعد از او، اولاد ارشد ذكور، مورد وقف يك مسجد و سه باب مغازه كه آنها را فروخته و سرقفلى آنها را به همراه ديگر
منافع جهت مخارج مسجد از قبيل خادم قرار داده و يك باب آپارتمان در بالاى مغازهها جهت خدمه مسجد (وقف) نموده است. سپس بعد از 9 ماه طى وقف نامهاى ديگر، منافع مغازهها و آپارتمان را از وقف نامه اول خارج و محدود به همان 9 ماه و آن را متعلق به همسرش تا پايان عمر نموده است.
عنايت فرماييد كه آيا اين نحوه وقف شرعا جايز است ياخير؟
به وقف اول بايد عمل نمود يا دوم؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه بعد از تمام شدن وقف، قبض هم محقق شده باشد، ميزان وقف اول است، و اگر نشده است، واقف با وقف ثانى، وقف اول را باطل كرده است و ميزان وقف دوم است.
9: هرگاه واقف توليت را براى اولين فرزند پسر خود، نسلاً بعد از نسل قرار دهد و يكى از فرزندان توليت را رد نمايد، آيا نوبت به نفر بعدى مىرسد يا حاكم فردى را به جاى او معرفى مىكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
نفر بعدى به حسب وقف توليت ندارد، چون نفر قبل از آن موجود است بنابراين، حاكم فردى را تعيين مىكند.
10: هرگاه كسى به عنوان متولى معين شده، ابتدا توليت را رد نمايد آيا دوباره مىتواند قبول كند يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير نمىتواند قبول كند، چون نصب اولى با رد از بين رفته است، قبول معنى ندارد.
11: اگر در ضمن وقف، توليت براى دو يا چند نفر به طور اجتماع قرار داده شده باشد ولى پس از تحقق وقف يكى از ايشان توليت را قبول نكند، حال بفرماييد:
الف: آيا حاكم شخصى را جايگزين مىكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى حاكم شخصى را تعيين مىكند.
ب: آيا توليت همه باطل و مانند جايى مىشود كه از ابتدا، توليت قرار داده نشده است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير باطل نمىشود.
ج: آيا همين افرادى كه قبول كردهاند، متولى خواهند شد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اين افراد بعضى از كسانى هستند كه توليت براى آنان قرار داده شده است.
12: اگر توليت براى فرزندان واقف يا شخص ديگرى نسلاً بعد از نسل قرار داده شده باشد و يكى از اين نسلها مثلاً نسل پنجم توليت را نپذيرد؛ آيا نوبت به نسل بعد (ششم) مىرسد و يا حكم ديگرى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير به نسل بعد نمىرسد. حاكم بايد تعيين متولى در آن مورد بنمايد.
در فرض سؤال فوق اگر نسل پنجم صغير يا سفيه باشد كه صلاحيت توليت را ندارد؛ آيا قيم ايشان توليت را از طرف محجور خواهد داشت و يا توليت منقطع شده و پس از آن حاكم دخالت خواهد كرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهراً توليت منقطع مىشود و حاكم دخالت مىكند.
13: اگر قبول توليت به صورت مشروط باشد؛ آيا قبول محسوب مىشود يا رد؟ و اگر قبول محسوب شود، قبول با همان شرط خواهد بود و يا شرط كالعدم مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قبول با همان شرط خواهد بود.
14: آيا بيع كالى به كالى، همان بيع دين به دين است يا مفهوم وسيعتر دارد و بيع دين به دين يكى از مصاديق آن محسوب مىشود؟ و در هر صورت بيع كالى به كالى صحيح است يا فاسد و باطل؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بيع كالى به كالى در روايات ما ذكر نشده است و آن عبارت در روايات عامه ذكر شده است، مفهوم آن به ما ربطى ندارد. در روايات ما نهى از بيع الدين بالدين شده است.
15: آيا حقوق مانند حق امتياز تلفن، حق انشعاب آب و برق، حق سرقفلى و... مىتوانند به عنوان مبيع قرار گيرند؟ و آيا فرقى بين حقوق مالى و غير مالى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حقوق دو قسم است: يك قسم قابل نقل نيست و قسم ديگر قابل نقل به غير است؛ آن قسم كه قابل نقل است مىشود در بيع ثمن قرار داده شود ولى نمىشود آن را مبيع قرار داد، چون در بيع معتبر است كه مبيع از اعيان باشد.
16: در صورتى كه در كشور يا شهرى مبيع، مثلا بر اساس تُن يا مَن به فروش مىرسد و متعارف آن شهر نيز چنين است و خريدار نيز مىداند كه اين جنس در اين كشور يا شهر بر اين اساس خريد و فروش مىشود و به متعارف بودن آن نيز واقف است و همچنين مىداند كه وزن مخصوصى نيز براى تن يا من در آن كشور يا شهر متعارف است اما از مقدار آن بى اطلاع است، مثلا نمىداند كه يك تن يا يك من در آن شهر چند كيلو است، آيا همين مقدار علم به متعارف بودن، براى رفع جهالت از مبيع (يا ثمن) كفايت مىكند يا لازم است مقدار و اندازه آن را نيز بداند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مقتضى سيره متشرعه و بعضى روايات صحيحه اين است كه علم به متعارف بودن در بلد براى صحت كفايت مىكند.
17: بر اساس ماده 82 قانون محاسبات عمومى كشور، ناظر به ماده 79 قانون مزبور، معاملات عمده دولتى تنها بايد از طريق مزايده صورت پذيرد، آيا مزايده شرط صحت معاملات مذكور است به گونهاى كه اگر بدون رعايت تشريفات مزايده تحقق پذيرد، معامله باطل خواهد بود و يا صرفاً يك امر تشريفاتى و جهت اثبات آن در محاكم، ضرورت داشته و در صحت معامله تأثيرى ندارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مسلماً امر تشريفاتى نيست، و ظاهراً شرط و قيد صحت معامله هم نيست، بلكه براى اين است كه افراد سوء استفاده ننموده و با قرار دادن قيمت پايين، معامله انجام نشود كه اين امر بعد از معامله قابل فهميدن است.
18: در بيعى كه به صورت مزايده واقع مىشود آيا اعلان مزايده، ايجاب محسوب مىشود تا در نتيجه پس از تعيين بالاترين قيمت و پيشنهاد خريد از سوى خريدار، معامله تمام شده محسوب شود؟ يا صرفاً دعوت به ايجاب است و مجدداً بايد ايجاب و قبول گفته شود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اعلان مزايده، اخبار است از بيع بعد، و مسلّماً بيع نيست.
19: در بيع مرابحه، آيا مىتوان هزينههاى دلال، نگهدارى، حمل و نقل و امثال آن را به رأس المال افزود و قيمت خريد را با توجه به هزينههاى مزبور اعلام كرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، بايد قيمت خريد را بگويد و اگر زيادى مىخواهد بگيرد، قيمت آنها را به عنوان زيادى ذكر كند.
20: در بيع مرابحه در صورتى كه فروشنده در مالى كه قبلاً خريده تغييراتى داده باشد و مىخواهد آن را بفروشد، بفرماييد در سه صورت زير آيا مىتواند اجرت كار را به رأس المال بيفزايد؟
الف: در صورتى كه تغيير به وسيله شخص بايع باشد.
ب: در صورتى كه به ديگرى اجرت داده باشد تا در آن تغيير دهد.
ج: در صورتى كه تغيير توسط شخص ثالث، اما مجاناً باشد.
ج: باسمه جلت اسمائه
در هيچ كدام از اين سه صورت، نمىتواند اجرت كار را به رأس المال اضافه كند.
21: (الف) و (ح) فرزندان (س) در زمان حيات (س) اقدام به انتقال قسمتى از زمين پدر، بدون داشتن هيچگونه اذنى، به شخص (ج) مىنمايند و پس از گذشت 7 سال از تاريخ بيع مزبور، (س) فوت مىنمايد. وراث (س) كه جمعا 8 نفر مىباشند، بدون تنفيذ بيع سابق از طرف (س) و وراث، اقدام به انتقال كل زمينهاى ماترك، من جمله قطعاتى كه با بيع سابق به شخص (ج) منتقل شده است؛ به اشخاص ثالثى نموده و تحويل مىنمايند.
حال سوال اينست كه:
الف: وضعيت بيع اول كه (الف) و (ح) با (ج) انجام دادهاند چگونه است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتيكه (الف) و (ح) معامله فضولى نمودهاند، آن معامله باطل است و قابل تصحيح نيست.
ب: آيا با وجود بيع دوم از طرف كل وارث (س)، پس از فوت پدر (س) حقى براى شخص (ج) نسبت به موضوع بيع اول (زمينها) قابل تصور است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بيع دوم كه آن هم بيع فضولى است ايجاد حقّى بر وراث نمىكند. بنابراين وراث مانند كسان ديگر هيچ حقى به زمينها ندارند و اموال را بايد تقسيم كنند بين وراث ارث بر.
ج: مالكيت حقيقى و شرعى زمينهاى موصوف، شخص (ج) يا خريداران ثالث هستند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مالك زمينهاى تقسيم شده خريداران ثالث هستند.
22: در بخش عقود، فروش يك ملك به صورت زمانى به چند نفر چه حكمى دارد؟ مثلا ملكى به چهار نفر فروخته شده، اين ملك در هر فصل سال در اختيار مالك همان فصل است كه خودش استفاده كند يا اجاره دهد و يا...
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر ملك را به چهار نفر به نحو اشاعه بفروشد، و در ضمن عقد بيع شرط كند كه تمام منافع در هر فصلى ملك يكى باشد، اشكال ندارد.
23: چنانچه در معاملهاى فضولى - كه مشترى جاهل به مالكيت غير است - با گذشت چند سال و افزايش چندين برابر قيمتها (بدون اينكه مشترى هزينهاى در مورد معامله كرده باشد) مثمن توسط مالك كشف و ردّ شود، بفرماييد:
الف: فضول در ردّ ثمن، ضامن چه مبلغى مىباشد، مبلغ حينالمعامله يا حينالرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
با فرض فضولى بودن معامله و رد مالك، وظيفه فضول رد مبلغى است كه از مشترى گرفته، و آن، همان مبلغ حين المعامله است.
ب: در اين صورت آيا فرقى بين علم و جهل مشترى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فرقى بين علم و جهل مشترى نيست.
ج: در صورتى كه فضول، ضامن ثمن حين المعامله باشد در هنگام كاهش معتنابه ارزش پول و تفاوت فاحش ثمن حين المعامله و حين الرد، آيا مىتوان فضول را ضامن مابهالتفاوت اين دو مبلغ و ساير خسارات دانست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت تفاوت فاحش ثمن حين المعامله و حين الرد دو فرض ممكن است: يكى آنكه ارزش پول كه يك امر اعتبارى است و معيار در آن پشتوانه آن است مانند طلا و غيره، كم شده باشد، مانند دينار عراقى در زمان فعلى، و ديگرى آنكه ثمن به خصوص ترقى قيمت پيدا نموده است. در مورد دوم مسلماً فضول ضامن مابهالتفاوت نيست. ولى در مورد اول بعيد نمىدانم كه ضامن باشد. ولى احتياط به مصالحه نبايد ترك شود.
د: آيا مشترى مىتواند از قبول ثمن معامله خوددارى و بايع را ملزم به تحويل مورد ديگرى با همان كميت و كيفيت بنمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به هر حال مشترى نمىتواند بايع را ملزم به تحويل مورد ديگرى با همان كميت و كيفيت بنمايد. مگر آنكه بيع كلى باشد و در مقام اداء تطبيق بر مال غير نموده باشد، كه در اين صورت مىتواند تقاضاى تحويل فرد ديگرى از آن كلى را بنمايد.
24: در صورتى كه شخصى مالى را به صورت نسيه يا اقساط بفروشد و قبل از تحويل به خريدار، آن را مجدداً از او به مبلغ كمترى به صورت نقد خريدارى نمايد، بفرماييد:
الف: آيا معاملۀ فوق ربوى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
معامله فوق ربوى نيست.
ب: در صورت مثبت بودن پاسخ، آيا محكوم به بطلان است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه در بيع اوّل، بيع به بايع را شرط نكند، معامله صحيح است، چه مبيع مكيل و يا موزون باشد، چه نباشد. بلى در صورتى كه مكيل يا موزون باشد، معامله مكروه است.
ج: قصد اولى فروشنده بر خريد مجدد مبيع به مبلغ كمتر، به صورت نقد چه اثرى در صحت يا بطلان معامله مىتواند داشته باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
صرف قصد تأثيرى ندارد.
د: آيا فرقى بين تصريح و عدم تصريح قصد وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه شرط كند بيع به بايع را قبل حلول اجل، معامله باطل است.
ه -: در صورت مثبت بودن پاسخ، هرگاه خريدار بدون تصريح فروشنده از قرائن، علم به قصد مذكور پيدا كند، چه اثرى بر حكم معامله دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه قرائن موجب علمِ به قصد، از قبيل شرط ضمنى باشد، معامله باطل است والا صحيح.
25: در شركتهاى هرمى افراد پس از عضويت، از درآمدهاى بعدى شركت كه طبعاً از طريق عضوگيرى جديد صورت مىگيرد بهرهمند مىشوند و چند فرض به شرح زير رخ مىدهد كه استدعا داريم پاسخ هر يك را بيان بفرماييد:
الف: فرد كالايى را از شركت مىخرد كه مورد نياز او نيست و صرفاً براى عضويت در شركت اقدام به خريد مىكند. حكم وضعى و تكليفى اين مورد چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صحت بيع، مورد نياز بودن شرط نيست و آن معامله صحيح و لازم است.
ب: شخص به خريد كالايى اقدام مىكند كه بدان نياز دارد ولى در عمل نمىتواند از آن بهرهمند شود، مانند آنكه كارت اقامت در هتل خارجى را مىخرد ولى به دليل عدم امكان سفر به خارج، از آن استفاده نمىكند. در اين صورت چه حكمى پيدا مىكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين صورت هم معامله صحيح است.
ج: آيا در اينكه شركت موجب خروج سرمايه از كشور شود يا به عكس، سرمايهاى را از كشورى ديگر به كشور وارد كند، تفاوتى هست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در هر دو صورت در معاملات تأثيرى ندارد.
د: آيا بين رضايت و آگاهى افراد از پيامدها (مانند احتمال عدم دسترسى به سود يا غير قابل استفاده بودن كالا) و عدم آگاهى، تفاوت وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در تعداد زيادى از معاملاتى كه انجام مىشود اين احتمال هست. بههرحال اقدام بر معامله با اين احتمال اشكالى ندارد.
گفتنى است در همه مصاديق فوق، هدف اصلى دست يابى به سودهاى بعدى است و خريد و فروش كالا از باب جعاله يا شرط ضمن عقد و عقودى از اين قبيل صورت مىگيرد.
ج: باسمه جلت اسمائه
اين گفتنى دال است بر صحت اين معامله نه بر فساد، و من وجه ديگرى هم بر صحت اين معامله دارم كه در جواب استفتاء نوشتهام.
26: الف: چنانچه مخاطبِ ايجاب، از طريقى غير از ناحيه بايع، از صدور ايجاب توسط بايع مطلع شود و قبل از آن كه رسماً از سوى بايع، ايجاب مزبور به وى ابلاغ و اعلام شود آن را بپذيرد، آيا در اين صورت معامله واقع شده است؟ به عنوان مثال ايجاب و اعلام فروش ملكى در روزنامهاى آگهى شود اما روزنامه مذكور توقيف گردد ولى مشترى از طريق ديگرى از مضمون آن مطلع گرديده و آن را قبول كند.
ج: باسمه جلت اسمائه
كمترين محذور چنين بيعى عدم موالات بين ايجاب و قبول است. بهعلاوه اعلام اخبار به انشاء، انشاء و ايجاب نيست.
ب: در فرض فوق و پس از پذيرش مخاطب، در صورت عدم اطلاع بايع از قبول ايجاب، آيا بايع حق عدول از ايجاب دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى بايع حق عدول دارد چون تا موقعى كه موجب، قبول را مطلع نشده است بيع محقق نمىشود.
ج: در صورتى كه بايع از قبول مخاطب مطلع شده باشد آيا حق عدول دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بايع به هر تقديرحق عدول دارد چون ايجاب محقق نيست.
د: چنانچه حق عدول داشته باشد آيا لازم است آن را به اطلاع مخاطب برساند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى لازم است.
27: اگر شريكى به مسؤوليت خود برخلاف مقررات شركت، معاملات سودآورى انجام دهد و شركاى ديگر اين كار خلاف مقررات وى را امضا كنند و
آن شريك پس از آن معاملۀ ديگرى انجام دهد و زيان كند، آيا ضامن زيان وارده بوده يا امضاى گذشته حاكى از رضايت آينده نيز هست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
امضاء گذشته در صورتى كه فقط امضاى آن معامله باشد، چطور ممكن است حاكى از رضايت آينده بشود! خير ضمان زيان وارده به عهدۀ خود او است.
28: مفهوم اجحاف در معاملات را تبيين فرماييد.
ج: باسمه جلت اسمائه
اجحاف در معامله عبارت است از فروختن مال به بيش از قيمت.
29: در موارد شك در تحقق شرايط متعاقدين و يا عوضين، آيا اصالة الصحة جارى مىشود يا خير؟ مثلاً معاملهاى صورت گرفته است و پس از عقد، شك مىكنيم كه آيا بايع، بالغ و عاقل بوده است يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى اصالة الصحة در خود شخص جارى مىشود.
30: الف: در صورتى كه زيد مالى را به عمرو بفروشد و سپس مال مزبور با مالى ديگر مخلوط شود، بفرماييد در دو صورت ذيل آيا حق فسخ وجود دارد يا نه؟
به وسيله زيد يا شخص ثالثى مخلوط شود.
به وسيله عمرو (متعد له) مخلوط شود.
ج: باسمه جلت اسمائه
خلط بيع به مال ديگرى اگر موجب زيادى عينى بشود و زيادى، ماليت داشته باشد و زيادى با فعل مشترى باشد، مال بين بايع و
مشترى مشترك است در صورتى كه قابل انفصال نباشد و اگر قابل انفصال باشد، زيادى، مالِ مشترى است و اين مسأله شقوق متعددى دارد كه در اين مختصر نمىگنجد. من در ج 2 منهاج الصالحين مفصل نوشتهام، مراجعه بفرماييد.
ب: در صور بالا آيا بين عمد و سهو (غير عمد) فرقى وجود دارد يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، فرقى ندارد.
ج: آيا عدم اعلام عيب (اعم از خفى و جلى) تدليس محسوب مىشود يا نه؟ و در صورتى كه تدليس محسوب شود، آيا وجوب اعلام تنها يك حكم تكليفى است يا عدم اعلام حق فسخ مىآورد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى تدليس محسوب مىشود، به اعتبار اينكه بيع ظاهر است در صحت مبيع. عدم اعلام عيب (تدليس)، موجب خيار زايد بر خيار عيب نمىشود.
د: آيا فروشنده مىتواند نسبت به تدليس در معامله نيز تبرى كند؟ (يعنى بگويد حتى اگر تدليس كرده باشد نيز حاضر به فسخ نخواهم بود.)
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى مىتواند تبرى كند و با تبرى صدق تدليس و غش نمىكند.
31: مالكى شرعاً مكلف به واگذارى ملك خود به شخصى در قالب عقد بيع، به قيمت سوقيه مىگردد. عليرغم اينكه تبادر عرفيه مقتضاى صحت عقد، پرداخت كامل و حالِّ ثمن است؛ خريدار، بدون رضايت مالك و با وصف ملائت مالى و عدم اعسار براى پرداخت بعد از تملك، تنها نيمى از ثمن را مىپردازد و علىرغم مخالفت فروشنده، پرداخت نيمۀ دوم را به چند سال بعد موكول مىنمايد و اين امر موجب ازدياد فاحش قيمت سوقيه و منتهى به خسارت و ضرر به مالك مىگردد. اين همه در حالى است كه شرعاً خريدار حق فسخ نداشته است.
حال با توجه به سلب حقِّ فروش ملك و متضرّر شدن مالك در صورت اكتفاى به قيمت حين العقد:
اولاً آيا مالك حق مطالبۀ قيمت سوقيۀ يوم الأداء، نسبت به نصفِ مشاعِ ملك كه ثمن آن پرداخت نشده را، دارد يا خير؟ و ثانياً آيا مشترى مكلف به پرداخت قيمت سوقيۀ يوم الأداء، نسبت به نصف باقيماندۀ ثمن، با احتساب كليۀ ترقيات مستحدثه در طول اين مدت هست يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مالك حق مطالبه قيمت سوقيه يوم الاداء به نحو ذكر شده را دارد.
32: آيا دولت اسلامى مىتواند به علت مصالحى مهم، صحت بعض عقود يا ايقاعات (مثل ازدواج يا طلاق) را منوط به گذراندن مراحلى خاص كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
دولت اسلامى مانند ساير دول حق چنين كارى ندارد، مگر با اذن فقيه جامع الشرايط آن هم در صورتى كه بر ترك آن مفاسد مهمى مترتب شود، كه در فقه از آن تعبير به اختلال نظام مىكنند.
33: طلبكارى كه براى وصول طلب خود ناچار به قبول مقدارى زمين در محدودۀ شهرى شده، اگر پس از آنكه قرارداد غير رسمى زمين در حضور معتمدين محلى تنظيم شد، شهردارى شهر، زمين مذكور را از اراضى شهرى اعلام كرده و از تصرف خريدار جلوگيرى كند، و از اين راه خسارت عمدهاى به وى وارد آورد، ضمان خسارت وارده به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در موقع قرارداد، زمين ماليت داشته و مانعى هم نداشته، بعداً كه شهردارى تصاحب مىكند در حكم تلف است. چنانچه زمين را طلبكار تحويل گرفته بوده است ضرر متوجه او است. اگر تحويل نگرفته بوده است به مقتضاى (كلّ مبيع تلف قبل قبضه فهو من مال بايعه) ضرر متوجه بايع است.
34: در كلمات فقها آمده كه جايز است اشتراط ضمان در مال معين به نحو تقييد يا به نحو اشتراط؛ عدهاى از محشين عروه بر اين مطلب اشكال كردهاند، حال بفرماييد:
الف: آيا اشتراط ضمان به نحو تقييد صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بنا بر احتياط لزومى آنچه مشهور بين فقها است كه تقييد اشكال دارد، بايد رعايت شود.
ب: اگر ضمان، به نحو مطلق باشد ولى در عقد ضمان به نحو تقييد ذكر كنند كه پرداخت آن از مال معين باشد، آيا صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر ضمان مطلق باشد - يعنى معلّق نباشد - پرداخت آن از مال معين و صحيح است و اشكال ندارد.
ج: در فرض صحت اشتراط پرداخت از مال معين به نحو تقييد؛ اگر مال معين تلف شد، آيا عقد ضمان منفسخ مىگردد يا بايد از مال ديگرى پرداخت كند و مضمونله خيار تخلف دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در فرض مذكور مضمون له خيار تخلف شرط دارد.
35: آيا وقف نمودن و قرض دادن و هبه نمودن مال كلّى در ذمه و سپس قبض مصداق آن صحيح است يا در صحت وقف و قرض و هبه شرط است كه مال كلّى در ذمه نباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در عين موقوفه معتبر است كه عين، موجود باشد. بنابراين وقف دين، وقف كلى، وقف منفعت و وقف ما فى الذمه صحيح نيست. همچنين در قرض معتبر است كه مال، ولو به نحو كلّى در معين، عين باشد.
36: در مورد مالى كه كسى به ديگرى مىدهد و مدعى عدم تبرّع است، اگر دريافت كننده به جاى ادعاى تبرّعى بودن مال دريافتى، مدعى شود كه دهنده مال به او بدهكار بوده و بدهى خود را داده، در اين مورد ادعاى كدام يك از آن دو را بايد پذيرفت؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هر دو، در دو دعوى ادّعا مىكنند و طرف مقابل در هر دو منكر است اگر مدعى بينه دارد، قول او مقدم است والا طرف مقابل كه منكر است قسم بخورد؛ با قسم حرف ثابت مىشود و اگر قسم نخورد، مدعى قسم مىخورد و اگر او هم قسم نخورد، آن مال تنصيف مىشود و به هر كدام نصف آن مبلغ تعلّق مىگيرد. در نتيجه دريافت كننده پول نصف پولى كه گرفته بايد برگرداند.
37: بين زيد و عمرو بيعى واقع شده ولى فعلا مشترى نسبت به پرداخت يكباره ثمن قدرت ندارد، از اين رو به دادگاه مراجعه و محكمه نيز حكم به پرداخت اقساطى ثمن مىكند، آيا در اين گونه موارد براى بايع حق حبس مبيع وجود دارد يا
خير؟ آيا لازم است قراردادها تحت عنوان يكى از عقود معين مانند بيع، اجاره، صلح و... قرار گيرد و يا اينكه قراردادهاى ديگرى هم كه تحت هيچ يك از اين عناوين مزبور قرار نمىگيرد و شرايط صحت معامله در آنها رعايت شود، لازم الوفاء بوده و طرفين قرارداد لازم است به آن عمل كنند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه معامله ذكر شده هيچ يك از عقود معين بر آن صدق نكند ولى معامله عقلايى باشد نه سفاهى، آيات كريمه «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» و «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» وامثال آن دو، از روايات دالّ است بر امضاى آن، بنابراين معامله شرعى و لازم الوفاء است.
38: با عنايت به اينكه برخى از فقها تصريح نمودهاند؛ در بيع عين معين، لازم است مبيع در حين عقد موجود باشد و به تعبير برخى ديگر از فقها، اصل بر موجود بودن متعلق عقد است الا ما خرج بالدّليل، آيا به نظر حضرتعالى نيز لازم است مبيع در حين عقد موجود باشد و يا همين كه بدانيم در حين تسليم موجود خواهد بود كفايت مىكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در بيع شرط نيست مبيع در حين عقد موجود باشد بلكه كافى است در حين تسليم موجود باشد و لذا بيع كلى فى الذمه به شرط آنكه عين باشد نه منفعت و حق، صحيح است.
39: فروش آپارتمان و مكانهاى تجارى كه با متراژ و ويژگىهاى معين پيش فروش مىگردد، آيا از مصاديق عين معين است تا در نتيجه بيع آن باطل باشد يا از مصاديق كلى در ذمه است تا بيع صحيح باشد و يا از مصاديق عين معين است ولى استثنايى از قاعده كلى محسوب مىشود و بيع آن صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر انشاء به نحو تعليق در منشأ است اما به نحو شرط مقارن آن را تمليك كند يعنى موجودِ بعد از تمام شدن ساختمان كه فرد است نه كلى الآن را تمليك مىنمايد، صحيح است و اشكال ندارد.
40: در بيع معلّق (در صورتى كه تعليق در منشأ باشد نه در انشاء) آيا مالكيت مبيع و ثمن از حين بيع است يا از حين حصول معلق عليه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از حين حصول معلّق عليه است اگر شرط به نحو شرط متأخر نباشد والا از حين بيع است.
41: اگر معاملهاى در خارج از محل سكونت بايع و مشترى صورت گيرد و وضعيت به گونهاى باشد كه نمىتوان محل وقوع را ملحوظ نمود، مثل اينكه بيع در كشتى و در دريا يا در هواپيما و در هوا صورت گيرد، در صورت اختلاف بين متبايعين، تكليف چيست و مبيع و ثمن را كجا و بر اساس عرف چه مكانى بايد تسليم نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بايد به همان گونه كه معامله شده است عمل شود. عرف، مكانِ خاص غير معلوم در معامله را باطل مىداند للجهل والغرر.
42: در صورتى كه بيع از روى نمونه به عمل آمده باشد، آيا لازم است بايع، مبيعى را كه به مشترى تحويل مىدهد، داراى تمام صفات نمونهاى باشد كه به رؤيت مشترى رسيده؟ - هر چند در ماليت و رغبت مشترى دخالت نداشته باشد - يا دارا
بودن صفاتى كه در ماليت و رغبت دخيل است كفايت مىكند؟ و در هر صورت فقدان هر نوع وصفى موجب حق فسخ مشترى خواهد بود يا فقط اوصافى كه در ماليت و رغبت دخالت دارند موجب فسخ خواهند بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه در معامله، نمونهاى را معيار قرار دادهاند پس تمام آنچه صفات خاصى دارد معيار است ولو ماليت نداشته باشد، حق فسخ در تخلف همه اوصاف ميزان است.
43: آيا بيع به شرط آزمايش صحيح است؟ به اين معنا كه مشترى در صورتى مبيع را خواهد پذيرفت كه آن را آزمايش كند و آزمايش موفقيتآميز باشد؛ و در صورت صحت، آيا مالكيت از حين عقد است يا پس از انجام آزمايش؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شرط آزمايش موفقيتآميز مانند ساير شروط، ملكيت را مشروط نمىكند، بلكه التزام و تعهد به عقد مشروط مىشود و لذا صحت عقد در مورد تخلف شرط از بين نمىرود بلكه لزوم از بين مىرود.
44: آيا شرط تأخير در انتقال مالكيت، مشروع است يا از شروط فاسد است و در صورتى كه از شروط فاسد محسوب شود آيا مفسد عقد نيز مىباشد يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شرط تأخير در انتقال مالكيت، خلاف شرع و كتاب و سنت است و اين گونه شرط موجب بطلان مشروط است، برخلاف تخلف شرط مشروع.
45: شخصى يك قطعه در ازاء و عوض دو قطعه زمين به شخص ديگرى مىفروشد، بعد از انجام معامله كاشف به عمل مىآيد كه دو قطعه زمين كه فىالواقع ثمن المعامله بودهاند وجود خارجى ندارند، آيا در اين
صورت عقد بيع باطل است يا قابل فسخ؟ و آيا فروشنده، ولايت در فسخ معامله را پيدا خواهد نمود يا آنكه عدم وجود ثمن (دو قطعه زمين مزبور) به صحت عقد بيع، خدشه وارد نخواهد ساخت و فقط خريدار بايست ثمن المثل و يا بدل المثل را پرداخت نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
معامله باطل است چون ثمن ندارد و اگر صحيح باشد فروشنده خيار فسخ دارد، ولى صحيح نيست.
46: قطعه زمينى به مساحت 5000 مترمربع بر اساس قيمتى كه متبايعان به آن تراضى و توافق نمودهاند (هر متر مربع 500 هزار ريال) در معرض بيع و شراء قرار گرفته است. مبيع (يعنى زمين مورد بيع) كلا و ثمن المعامله (يعنى قيمت زمين) بعضاً قبض و اقباض گرديده است؛ آيا در صورتى كه:
الف: عقد بيع به طور مطلق و منجّز و بلاقيد و شرط منعقد شده باشد، فى المثل تحقّق عقدالبيع به تأديه كلّ ثمن المعامله مشروط و معلق نشده باشد.
ب: كلّ مبيع به خريدار تسليم و اقباض و قسمتى از ثمن نيز به فروشنده تأديه شده باشد مال مبيع از ملكيت فروشنده خارج و در حقّيت و ملكيت خريدار قرار و استقرار پذيرفته باشد.
به عبارت صريحتر يعنى در فرضى كه عقدالبيع با رعايت جامع جميع شروط معتبره، مؤثره در صحت معامله منعقد گرديده باشد، آيا شرعاً براى فروشنده جائز است كه باقيمانده ثمن المعامله را به قيمت عادله از خريدار اخذ نمايد يا آنكه از منظر شرع انور لازم الاتّباع چنين امرى جائز و سائغ نبوده و مورد از مصاديق اكل مال غير به باطل محسوب است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به اين گونه كه نوشتهايد، بايع خيار تخلف تأخير ثمن را دارد، مىتواند معامله را به هم بزند و چنان چه خريدار با فروشنده معامله انجام دهند به اين نحو كه بايع اسقاط حق خيار بنمايد به مقدار زيادى از ثمن زمين به نسبت آن مقدار از قيمت كه دريافت ننموده، معامله شرعى است و هيچ اشكالى ندارد.
47: اگر مشترى در بيع فضولى، جاهل به اين بيع بود، و در عين حال تصرّف در مبيع كرده يا نكرده، ضامن منافع آن براى مالك مىباشد اگر اجازه نداد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
منافعى كه استفاده نكرده است خير؛ آنچه استفاده كرده است بلى؛ ولى «المَغرورُ يرجِعُ إلى مَن ْ غَرَّه».
48: اگر بايع در معامله شرط كند كه تو به من بفروشى به شرط فعل صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى صحيح است ولو شرط بيع، قبل از قبض باشد.
49: فروختن چك نقدى به يك چك مدّتدار، مثلا فروختن يك چك هزار تومانى نقد به يك چك يك هزار و دويست تومانى يك ماهه چگونه است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
جائز نيست و اگر به قيمت زيادتر هم بفروشد اشكال دارد.
50: اگر بايع خانه را بفروشد و بر مشترى شرط كند كه بدون تقسيم، آن را بفروشد جائز است؟ چنان چه فروشنده مضطر بوده و قيمت مورد معامله بيش از مبلغ مندرج در مبايعه نامه مذكور باشد و خريدار نيز قصدش اين باشد كه در صورت اجرا شدن كليه شروط و ضوابط اجارهنامه از سوى فروشنده يا مستأجر، در وقت معينى مورد معامله را به همان مبلغ خريدارى شده به فروشنده مسترد نمايد آيا از نظر شرعى چنين معاملهاى صحيح است يا خير؟ و آيا خريدار يا موجر حق مطالبه اجاره طبق قرارداد را دارد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اضطرار، و قصدى كه در ضمن معامله شرط نشده باشد، تأثير در معامله ندارند. بنابراين معاملهاى كه واقع شده است صحيح است، و موجر كه خريدار است حق مطالبه اجاره را دارد.
51: شخصى كه مالك سرقفلى دكّانى است در نظر دارد سرقفلى دكّان را بفروشد و اجاره اين مدّت را به صاحب ملك بپردازد. كارشناس دولت بنا به تقاضاى صاحب ملك قيمت اجاره را بيشتر از اجاره دكّانهاى همسايه، يعنى بيشتر از اجرت المثل، تعيين كرده است. مع ذلك صاحب ملك دو برابر قيمت تعيين شده را مطالبه مىكند. اكنون آيا لازم است كه مستأجر قيمت مورد مطالبه را بپردازد يا همان قيمت تعيين شده توسط كارشناس را؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهر حال مالك و مستأجر در حين اجاره اگر تعيين اجرت نشده باشد اين است كه ميزان اجرتالمثل است، بنابراين نمىتواند زيادتر از اجرتالمثل مطالبه كند.
52: شخصى مالك رسمى و قانونى زمينى مىباشد و ديگرى بدون اذن و اجازه مالك، زمين وى را تصرف و در آن احداث بنا مىكند؛ حال اگر متصرف بهاى زمين را بعد از گذشت چندين سال (حدود 23 سال) پرداخت نمايد، آيا مالك در مدتى كه متصرف، ملكش را در تصرف داشته و از منافع آن استفاده كرده و در آن احداث بنا نموده، مستحق دريافت اجرت المثل ايام تصرف مىباشد يا خير؟ و يا در مدت تصرف غير شرعى متصرف، منافع مالكيت مالك از جمله اجرت المثل، از بين رفته تلقى مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون مِلك غير را تصرف نموده و استفاده هم نموده است، ضامن اجرتالمثل مىباشد.
53: اگر ملكى كه ساختمان است با متراژ و مساحت معين در معرض بيع و شراء قرار گرفته باشد و بر اساس متراژ و مساحت مندرج در مبايعه نامه نيز قيمت تعيين گرديده باشد و بعد از وقوع عقد البيع كاشف به عمل آيد كه مبيع (ساختمان مورد معامله) داراى اضافه مساحت مىباشد، با توجه به اينكه مبيع عمارت و غير قابل تجزيه بوده بايع شرعاً ولايت در فسخ معامله را دارد يا خير؟ به عبارت ديگر چنين وضع و حالتى اعمال خيار تبعض صفقه جائز بوده يا آنكه به لحاظ عدم امكان تجزيه مبيع، بيع قابل فسخ بوده و بايع سلطنت در فسخ معامله را دارا خواهد بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بايع خيار تبعض صفقه ندارد؛ چون محل آن خيار نيست و اگر مشترى حاضر شود پول مساحت زيادى را بدهد معامله لازم مىشود والا بايع اختيار فسخ معامله را دارد.
54: من ماشين خريدهام و نمىتوانم پولش را پرداخت كنم؛ آيا مىتوانم نصف آن را به ديگرى نقداً به دو ميليون تومان بفروشم و بعد فى المجلس بخرم به سه ميليون تومان قسطى، آيا چنين معاملهاى صحيح است؟ اگر چنين معاملهاى باطل است راهى براى صحت شرعى وجود دارد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه در معامله اول قبض محقق شود، معامله دوم صحيح است و اشكالندارد.
55: اگر قطعهاى زمين از يك مجموعه زمين به صورت مشاع با حدود معين شده با سند عادى فروخته شود، آيا اين امر موجب ابطال معامله خواهد بود يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر مراد از «با حدود معين»، حدود معين آن قطعه است، معامله باطل است، چون مشاع با حدّ معين معنى ندارد؛ و اگر مراد، حدود معين آن مجموعه است كه باز آن قطعه جزئى از آن مىشود معامله صحيح است ولو با سند عادى فروخته شود.
56: خريد و فروش پول چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
نقد به نقد جائز است ولو با زيادت، مثلاً دلار را به تومان بفروشيد.
57: در چند سال قبل شخصى زمينى را به شخص ديگرى مىفروشد؛ شخصى ثالث متعهد مىشود كه در صورت كشف و بروز فساد ثمن مأخوذ وسيله فروشنده را به خريدار رد نمايد. آيا چنان چه ثالث عين ثمن را به خريدار تأديه
نموده باشد، شرعاً فقط مستحق دريافت وجه تأديه شده خواهد بود يا آنكه استحقاق دريافت خسارت و زيان ديركِرد را نيز خواهد داشت؟ به عبارت ديگر، آيا پرداخت كننده وجه بايست علاوه بر اخذ وجه پرداختى، ديركرد وجه را نيز از فروشنده دريافتكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هيچ وجهى براى ضمان ديركرد نيست. بنابراين، زائد بر ثمن چيزى لازم نيست پرداخت شود.
58: هرگاه متعاملين مقرر نموده باشند هر يك از متعاملين در صورتى كه معامله را فسخ نمايد، بايد پنج ميليون خسارت به طرف مقابل بپردازد؛ الف: آيا شرط مزبور صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهر سؤال اين است كه شرط خيار بر متعاملين است به عوض، اين شرط ظاهراً صحيح است؛ البته اگر مدت شرط معلوم باشد.
ب: بر فرض صحت شرط، با عنايت به اينكه مهلتى براى آن مقرر نشده است، آيا متعاملين تا 10-15 سال بعد هم مىتوانند معامله را به هم بزنند؟ (با عنايت به اين نكته كه تفاوت قيمت 15 سال قبل و الآن بسيار زياد است)
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت عدم تعيين مدت شرط، خيار باطل است و عقد هم بر حسب فتاوى فقها، به واسطه غررى بودن بيع باطل مىشود.
ج: در صورتى كه يكى از متعاملين در مبيع تصرفاتى نموده باشد، مثلا در زمين خريدارى شده منزلى ساخته باشد و اين ساخت و ساز در مرائى و منظر فروشنده بوده، آيا مىتوان اين امر را به منزله اسقاط عملى حق فسخ مزبور تلقى نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بر فرض صحت بيع و شرط، تصرفات ذكر شده ظاهراً اسقاط عملى حق فسخ است.
59: شخصى اقدام به پيش خريد يك دستگاه آپارتمان نيمه ساخته نموده و در زمان انعقاد قرارداد 50 درصد ساختمان ساخته شده بود و بلافاصله بخشى از ثمن معامله را پرداخت نموده است و بين فروشنده و خريدار بيع نامه تنظيم گرديد و در اين معامله كليه اختيارات از طرفين ساقط گرديده و طرفين نسبت به تحويل به موقع آپارتمان و ثمن معامله كوتاهى و قصور مىكنند و يك سال از تاريخ تنظيم بيع نامه گذشت كه جمله زير با توافق طرفين به بيع نامه اضافه و الحاق گرديد (چنانچه هر يك از چكهاى فوق الذكر) (اشاره به دو فقره چكهاى مشخص و معين) در موعد مقرر پاس نشود، فروشندهحق فسخ را به طور يك جانبه دارد و اين شرط كه بعد از يك سال به قولنامه اضافه مىشود در ضمن عقد خارج لازمى نبوده و براى آن هم مدتى تعييننگرديده است. آيا اين شرط كه بعد از يك سال به قولنامه اضافه گرديده است بدون اينكه ضمن عقد خارج لازم باشد و بدون اين كه مدتى داشته باشد، صحيح و نافذ و معتبر و لازم الوفاء و لازم الرعايه است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شرط ابتدايى كه ضمن عقد نباشد، صحيح و لازم الوفاء نيست؛ و نافذ و معتبر و لازم الرعايه نمىباشد.
60: با عنايت به اينكه در ماده 348 قانون مدنى ايران آمده است: «بيع چيزى كه خريد و فروش آن قانوناً ممنوع است، باطل است» بيان فرماييد: آيا منع قانونى موجب مىشود مبيع همانند مواردى كه شرعاً خريد و فروش آن حرام و باطل است
(مثل بيع ميته، خمر و آلات قمار) در اين گونه موارد نيز حرام و باطل باشد يا منع قانونى صرفاً حرمت تكليفى مىآورد؛ اما در صحت معامله تأثيرى ندارد و يا موارد مختلف است و در برخى موارد، معامله صحيح، و در برخى موارد باطل و در برخى موارد غير نافذ بوده و محتاج به اجازه است؟ به طور مثال: قانون، بيع سلاح و مهمات يا مواد مخدر يا فروش سيگار به افراد زير هجده سال را ممنوع نموده؛ حال اگر علىرغم منع قانونى، معاملهاى صورت پذيرد چه حكمى دارد؟ يا فروش اموال عمومى و دولتى تحت شرايطى و توسط دولت مجاز است، اما افراد ديگر نمىتوانند اقدام به خريد و فروش كنند. حال، اگر شخصى بىاعتنا به اين منع قانونى، مثلا اقدام به فروش بخشى از يك پارك به شخص ديگر جهت احداث شهرك بازى نمايد و دولت نيز پس از فروش، بيع مزبور را اجازه دهد؛ آيا اجازه دولت در اين مورد مؤثر است و بيع را نافذ مىكند يا تأثيرى نداشته و بيع باطل است؟ و به طور كلى ملاك صحت و بطلان در اين گونه موارد چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اشيايى كه به حسب قانون مملكتى ممنوع المعامله مىشوند، دو قسماند: يك قسم ملك شخصى است؛ وآن قسم اگر حرام هم باشد، معامله باطل نيست. قسم دوم ملك متعلّق به جامعه اسلامى است؛ در آن قسم، معامله افراد بدون اذن حاكم باطل است.
61: آيا عقود و ايقاعات مانند بيع، نكاح و طلاق به وسيله تلفن يا اينترنت يا نامه و امثال آن واقع مىشود يا نه؟ و در صورت وقوع، محل وقوع آن در عقودى مانند بيع كجاست؛ مكان فروشنده يا مشترى؟ وضعيت خيار مجلس و افتراق آنها چگونه خواهد بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى واقع مىشود؛ و ميزان بلد مشترى است. و اما خيار مجلس، ظاهراً مورد ندارد.
62: فروشندگان طلا، بدهى خود را مدتى بعد از خريد طلا (مثلا يك ماه) پس مىدهند و با توجه به نوسانات زياد در قيمت طلا، امكان معاملات مدت دار نيز وجود ندارد. بنابراين ناچارند طلب يا بدهى خود را برحسب طلا محاسبه كنند. علاوه بر اين عيارهاى مختلف طلا قيمتهاى مختلف دارند؛ مثلا يك كيلو طلاى خالص، تقريباً برابر قيمت يك و نيم كيلو طلاى 16 عيار است و با توجه به مطلبى كه به عرض رسيد مبنى بر اين كه به ناچار، طلب و بدهى را برحسب طلا محاسبه مىكنند؛ آيا مىتوان مقدارى طلا با عيار بالاتر را با مقدارى بيشتر از طلا با عيار كمتر معاوضه كرد؟ چاره كار چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
براى فرار از ابتلاء به ربا، بهترين راه اين است كه دو معامله كنند: يكى اين كه، طلا را با پول بخرند و دوم اين كه طلاى خود را با پول مقايسه بكنند كه زياد و كم آن، هيچ اشكالى پيدا نمىكند.
63: اگر كسى جنسى را كه هنوز نخريده، اما تهيه كردن آن ساده است؛ بفروشد جايز است؟ به عبارت ديگر، آيا مىتوان جنسى را به شرط آنكه در موعدى معين تحويل دهد، بفروشد و بعد از فروش جنس، تا قبل از فرا رسيدن موعد، آن را خريده و به خريدار بدهد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خريدن چنين جنسى با پول در ذمه جايز نيست. از اين معامله به بيع كالى به كالى تعبير مىكنند. بلى، اگر با پول نقد بخرد، اشكال ندارد.
64: فردى بابت تضمين دريافت مطالبات خود از شريكش در مؤسسهاى خصوصى اقدام به اخذ يك وثيقه عينى (سند منزل مسكونى شريك مديون) همراه با وكالت نامه ثبتى از مالكين منزل (شريك و زوجهاش) مىنمايد.
مقرر بوده كه اين تضمين جهت اداى ديون توسط شريك عند المطالبه باشد. قريب چند ماه بعد، دائن اقدام به تنظيم مبايعه صورى بر ملك مشاراليه فى الصدر مىنمايد كه مالكين (شريك و زوجهاش) بايعين ملك و خود دائن مشترى در اين مبايعه بودهاند. توجيه دائن از اين عمل خوف از فوت مديون و عدم نفوذ و بىاعتبارى وكالتنامه مذكور بوده است كه مديون و زوجه او ابداً رضايت و قصد فروش و اعطاى وكالت واقعى نداشتهاند. بلكه صرفاً جهت تضمين ديون دائن و با خواست او به امضاى ظاهرى اين عقد اقدام كرده است. اكنون دائن بدون اطلاع قبلى اقدام به ثبت ملك مذكور به نام دختر خويش نموده و منزل (وثيقه) را تملك واقعى نموده است.
بعلاوه از حذف و قلم گرفتن ديونى كه اين ملك وثيقه آن بوده خوددارى مىنمايد.
الف: با نظر به خالى بودن عقود مذكوره (بيع و وكالت) از عناصر قصد و رضا و يا علم به صورى بودن آنها آيا عقود مذكوره صحيح و نافذ هستند يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه دائن معترف است به اين كه وكالتنامه صورى بوده وكالت صحيح نيست و بيع نيز نافذ نيست؛ و اگر معترف نيست و مدعى است وكالت صحيح بوده و شرط شده است مورد وكالت قبل از مطالبه دين معامله نشود، معامله باطل است و نافذ نيست. ولى اگر ادعاى وكالت واقعى مطلق داشته باشد؛ بايد محاكمه شود و قاضى شرع با رعايت موازين قضاء حكم كند. به هر حال در فرض سؤال معامله مذكور باطل است.
ب: با نظر به عدم مطالبه قبلى دائن از مديون حق تملك وثيقه توسط دائن وجود دارد يا خير؟ با علم به اين كه دين مذكور نقدى نبوده و بين طرفين پرداخت عند المطالبه مقرر بوده است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، حق تملك وثيقه توسط دائن وجود ندارد.
65: طرفين در ضمن عقد بيع شرط مىكنند هر گاه مبيع و يا ثمن مال كس ديگرى باشد؛ آن مبلغ قيد شده را به طرف ديگر به عنوان غرامت بدهند، آيا اين شرط واجب الوفاء است يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
معلوم نيست شرط مذكور لازم الوفاء باشد، زيرا در صورت تبيين اين كه أحد العوضين مال غير متبايعين است؛ قهراً معامله باطل مىشود. بنابراين، شرط در ضمن معامله نيست و شرط ابتدايى لازم الوفاء نمىباشد.
66: اگر شخصى جنسى را نقداً بخرد بعد از مدتى به خود صاحب جنس به مبلغ زيادتر بفروشد و اگر همين موضوع در ضمن عقد بيع، شرط شود، آيا لازم الوفاء است؟ و در صورت عدم فروش خريدار آيا صاحب اول جنس، خيار فسخ دارد و در اين گونه معاملات ثمن و مثمن بايد موجود باشد و قبض و اقباض لازم است يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فروش چيزى كه نقداً خريده است به مبلغى زيادتر، اگر در بيع اول شرط نكنند صحيح است و با شرط، باطل است؛ و در فرض صحت، چنانچه قبض نشده باشد، معامله صحيح، ولى مكروه است.
67: خريد و فروش چك به طور مطلق چه حكمى دارد؟ و همين طور آيا كم كردن چكى كه انسان بابت طلب خود از ديگرى دارد جايز است و مىتواند آن را به كمتر از مقدار طلب، به شخص بدهكار يا شخص ديگر بفروشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فروش چك به قيمت مساوى اشكال ندارد لكن فروش آن به قيمت كمتر يا بيشتر از ارزش آن اشكال دارد و جايز نيست.
68: اخيراً، مشاركت مردم در شركتهاى خارجى توسط اينترنت، مورد تبليغ قرار مىگيرد، كه منبع درآمد عدهاى از مردم گشته است. اينك براى مقلدين حضرتعالى سؤالاتى در خصوص مشاركت در اين شركتها مطرح است كه مستدعى است توضيح بفرماييد.
روش مشاركت: شخصى مقدارى پول مثلاً 150 دلار به حساب شركت به عنوان پيش قسط در مقابل يك شىء قيمتى مثل تكه الماس، گردنبند، سكه طلا، كه مثمن آن مىباشد واريز مىنمايد، ولى انگيزه خريدار به هيچ عنوان مالك شدن اين مثمن نمىباشد، بلكه شركت به شخص وعده مىدهد كه اگر فلان تعداد مشترى براى او جلب كند (مثلا 6 نفر) از ثمن آنها مقدارى (مثلاً 100 دلار) به حساب او واريز نمايد و اين كار به همين نسبت تا آخر عمر ادامه يافته وحتى قابل نقل به وارث شخص نيز مىباشد (اين واريز پورسانت «حق بازاريابى» به حساب شخص، ممكن است تا ماهيانه بيست ميليون ريال پيش رود) و رسيدن به مجموع اين پول كه چندين برابر پول شخصى بوده، هدف و انگيزه اصلى خريدار است. البته شركت مثمن را در تاريخ خريد تحويل نمىدهد و مابقى قيمت آن را از همين حق بازاريابى كم مىكند تا تمام شود و سپس تحويل مىدهد، روشن است كه اگر كسى نتواند در اين شاخه بندى مشترى جلب نمايد نه به مثمن مىرسد و نه به حق بازاريابى.
با توجه به اينكه هدف خريدار، تملك مثمن نمىباشد و هدف اصلى رسيدن به اين حق دلالىها (كه جزء ثمن خريداران بعد است) مىباشد، اولاً: اصل اين معامله چه حكمى دارد؟ و ثانياً: در صورت جواز تملك اين پولها (حق بازاريابىها) تحت كدام يك از عناوين معاملات اسلامى واقع مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
معامله صحيح است و در صحت معامله، هدف اصلى دخالت ندارد. و تملك آن پولها هم از باب شرط در ضمن عقد بى اشكال است. و همچنين مىشود با جعاله هم تطبيق نمود. به هر حال، معامله بىاشكال است.
69: بنده در سال 1369 اقدام به خريد زمينى نموده كه با انقضاء چندين سال، مبيع مستحقالغير در آمده است. بهطورى كه استحضار كامل داريد، اين نوع اموال غيرمنقول داراى ارزش افزوده درخور و چشمگيرى است كه هر لحظه با گذشت زمان ارزش اراضى رو به افزايش است. با در نظر گرفتن زمان معامله، ثمن پرداختى به ميزان فاحشى تغيير يافته است كه مستقيماً در آن زمان، با فروش يك دستگاه آپارتمان نوساز، كارسازى مىشده است؛ حال با مراجعت به فروشنده وى مدعى است كه صرف مبلغ پرداختى را به اين جانب مسترد نمايد؛ در حالى كه گذشت چندين سال و افزايش بهاى مال غيرمنقول، ضرر قابل توجه به اين جانب متصور گرديده. سوال از حضرتعالى اين است كه افزايش قيمت اموال غيرمنقول كه مستحق الغير درآمدن مبيع متوجه اين جانب گرديده است. مشمول غرامت مندرج در متن ماده 391 قانون مدنى كه برگرفته از متون فقهى است مىباشد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ترقّى قيمت زمين چون مال شما نبوده است مشمول دليل غرامت نيست، ولى مسأله ديگرى در اين موارد است و آن اينكه آن مقدار پولى كه در آن موقع دادهايد و فروشنده زمين، از شما ظلماً و غصباً گرفته است و در اين مدت نزد او مانده است، در آن موقع حساب كنيد چند مثقال طلا مىدادند، حال بايد قيمت آن چند مثقال طلا را به شما بدهند و چون اين مسأله هم پر پيچ است، از اين رو مصالحه كنيد كه حلال و طيب قطعى باشد.
70: مورد معامله: تمامى يك باب خانه و حياط آن به مساحت 900 متر مربع كه حدود اربعه جغرافيايى آن شمالا به كوچه، جنوباً به منزل، غرباً به منزل ورثه مرحوم و شرقاً به كوچه منتهى مىشود و تجهيزات و منضمات آن، آب و برق و چند اصله نخل مىباشد.
ثمن معامله كلاً مبلغ سى و پنج ميليون ريال معادل سه ميليون و پانصد هزار تومان مىباشد كه مبلغ مذكور نقداً و طى چكى توسط خريدار به فروشنده پرداخت گرديده است.
صيغه شرعى بيع بين طرفين جارى شد و اسقاط كافه خيارات خصوصاً خيار غبن فاحش از طرفين به عمل آمد و اين مبايعه نامه كه در بردارنده بيع قطعى شرعى واقع شده با توجه به مادتين 338 و 339 قانونى مدنى و ماده 10 همان قانون بين طرفين (فروشنده و خريدار) امضاء و مبادله شد و اين سند مشتمل بر دونسخه با اعتبار واحد مىباشد كه يك نسخه از آن به فروشنده و نسخه ديگر نيز به خريدار تحويل گرديده است.
ضمناً طرفين با علم و اطلاع از كميت و كيفيت معامله بدون اكراه و اجبار و با رضا و رغبت كامل اين مبايعه نامه را امضاء و حق هرگونه دعوى و يا اعتراض بعدى را از خود سلب و ساقط نمودند.
با توجه به محتويات اجاره نامه و مبايعه نامهاى (كه تصوير آن به ترتيب در ظهر و بالاى اين ورقه مشخص مىباشد)، اين سؤال مطرح است كه: چنانچه فروشنده مضطر بوده و قيمت مورد معامله بيش از مبلغ مندرج در مبايعه نامه مذكور باشد و خريدار نيز قصدش اين باشد كه در صورت اجرا شدن كليه شروط و ضوابط اجاره نامه از سوى فروشنده يا مستاجر، در وقت معينى مورد معامله را به همان مبلغ خريدارى شده به فروشنده مسترد نمايد آيا از نظر شرعى چنين معاملهاى صحيح است يا خير؟ و آيا خريدار يا موجر حق مطالبه اجاره طبق قرارداد را دارد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اضطرار سبب بطلان معامله نيست، و صرف قصد هم مادامى كه انشاء يعنى معامله يا شرطى نباشد در معاملات اثر ندارد، بنابراين معامله مذكور صحيح است و موجر حق مطالبه اجاره را طبق قرارداد دارد.
71: ملكى بعد از انتقالات متعدد، مستحق للغير درآمده است. آخرين خريدار عليه نفر قبلى كه ملك را به وى فروخته بود، طرح دعوى مطالبه وجه معامله با احتساب خسارت تأخير تأديه نمود (ظاهراً اين نرخ معادل با نرخ تورم اعلامى از سوى بانك مركزى است) و دادگاه وى را محكوم به پرداخت حدود 150/000/000 ريال نموده است. شخص محكوم نيز به جهت مستحق للغيردرآمدن مبيع و از باب تسبيب كه دادگاه وى را محكوم به پرداخت وجه مذكور نموده، عليه يد قبلى خود مطالبه وجه مذكور را نمود كه دادگاه حكم به ردّ دعوى وى داده است و استدلال نموده كه اين شخص فقط مىتواند مطالبه وجه قراردادى حداكثر با نرخ تورم را نمايد در حالى كه اگر به اين ترتيب باشد اين شخص فقط مىتواند 50/000/000 ريال از يد قبلى خود مطالبه نمايد و در اين بين، مبلغ يكصد ميليون ريال از مبلغى كه دادگاه وى را محكوم كرده است بلاجبران مىماند.
با توجه به توضيحات فوق، خواهشمند است بفرماييد:
الف: آيا محكوميت وى به پرداخت وجه زمين با احتساب خسارت تأخير تأديه، وجه شرعى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى وجه شرعى دارد، چون اين مقدار پرداخت وجه از ناحيه او بوده است.
ب: آيا شخص محكوم مىتواند مبلغى را كه دادگاه، وى را به آن محكوم كرده از يد قبلى خود مطالبه نمايد يا فقط مىتواند وجه قرارداد را با احتساب نرخ تورم از يد قبيل مطالبه كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
عين وجهى كه از او گرفته مىشود را مىتواند از كسى كه سابق بر او بوده و پول را به وى داده پس بگيرد. بنابراين، يد لاحق مىتواند پول پرداخت شده را از نفر سابق بگيرد و هر كدام نيز وجه شرعى دارد.
ج: در صورتى كه فقط بتواند وجه قرارداد با نرخ تورم را از يد قبلى مطالبه كند، مابهالتفاوت اين مبلغ با مبلغى كه دادگاه وى را به آن محكوم كرده چه كسى بايد جبران كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
كس ديگرى نيست كه از او مطالبه شود، غير از عمّال دولت كه آنها هم نمايندگان دولت هستند.
72: اجناس مغشوشى كه به بازار عرضه مىشود، آيا غشكننده ضامن مابهالتفاوت است يا عرضهكننده و اگر معامله در كالاى مغشوش باطل باشد، آيا ضمانى به عهدۀ خريدارى كه خود را صاحب جنس مىداند و از مغشوش بودن آن اطلاعى ندارد آمده و يا ضمان اين مورد نيز به عهدۀ غشكننده است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
غش فى نفسه از محرّمات است و روايات زيادى دال بر آن است. اما حكم معامله واقعه بر جنس مغشوش چنانچه خريدار بداند مغشوش است، معامله از جهت غش باطل نيست. اگر نداند و بايع غش را بداند، چنانچه معامله بر كلى واقع شود و در مقام اداء، جنس مغشوش داده شود، بيع صحيح است. ولى بايد جنس مغشوش را عوض كند و چنانچه معامله شخصى باشد و معامله متعلق به همان جنس خارجى باشد، در صورتى كه وصفى كه مورد معامله است به اصطلاح از صور نوعيه است، مثل اينكه موجود خارجى را بفروشد به عنوان طلا معلوم شود مس مُذَهّب است، معامله باطل است و در صورتى كه از صفات كماليه باشد معامله صحيح است، ولى مشترى خيار فسخ دارد. مسأله احتياج به تفصيل بيشتر دارد.
73: صاحبان واحدهاى صنفى كه بدون رعايت مسروقه بودن، مبادرت به خريد اجناس مستعمل و طلا و جواهرات مىكنند و صاحبان آن را نمىشناسند چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه اطمينان به مسروقه بودن دارند، خريد آنها جايز نيست و مالك نمىشوند. بايد اموال را به صاحبانش برگردانند. ولى اگر اطمينان ندارند و احتمال بدهند مسروقه است و احتمال بدهند كه مال خودش است به مقتضاى قاعدهى يد مىتوانند بخرند. معامله مال خود آنها با آن اموال بنمايند. والله العالم.
74: شخصى ملكى را به شخص ديگرى مىفروشد و ضمن عقد خارج شرط مىشود چنانچه خريدار در موعد مقرّر و ضرب الاجل معين در مبايعه نامه، كلّ و يا بعض ثمن المعامله را تأديه ننمايد، فروشنده حق فسخ معامله را داشته باشد. حال چنانچه خريدار تخلف از شرط نمايد، فروشنده حق فسخ عقد بيع و تملك مجدّد مبيع را دارد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه شرط مذكور در ضمن عقد باشد نه به نحو شرط ابتدايى، فروشنده در صورت تخلف خريدار از شرط، حق فسخ عقد بيع و تملّك مجدّد مبيع را دارد.
75: الف: در صورتى كه مبيع معيوب بوده و مشترى نيز به آن توجه داشته است ولى در اثر سهل انگارى وى عيب مزبور منشأ پيدايش عيب جديدى شده است، مثل اينكه حيوان مريضى را خريدارى نموده و از مرض آن نيز آگاه بوده ولى در پى معالجه برنيامده و در نتيجه حيوان مزبور لنگ گرديده است، بفرماييد؛ آيا مشترى حق گرفتن ارش دارد يا نه؟ و در صورت برخوردارى از چنين حقى آيا تنها نسبت به عيب قديم حق اخذ ارش دارد يا نسبت به عيب جديد، يا نسبت به هر دو عيب؟
ج: باسمه جلت اسمائه
علم به عيب قبل از عقد، موجب عدم خيار است و با علم به عيب بعد از عقد و قبل از قبض، مشترى حق فسخ ندارد و همچنين حق ارش عيبِ حادث و ارش عيب سابق آن ظاهراً ثابت است.
ب: آيا خيار تبعض صفقه اختصاص به عين شخصى و كلى در معين دارد يا در كلى فى الذمه نيز جارى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خيار تبعّض صفقه در كلى فى الذمه مورد ندارد.
ج: در خيار تبعض صفقه آيا شرط است كه مشترى نسبت به موضوع (مانند مستحق للغير بودن بخشى از مبيع) جاهل باشد يا در صورت علم نيز اختيار فسخ دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت علم اختيار فسخ ندارد.
د: در عقد معاوضه اگر مقصود طرفين سودآورى نبوده و تعادل عوضين از حيث ارزش را مدنظر نداشته باشند بلكه نسبت به ارزش دو كالا تسامح داشته و برابرى ارزش دو كالا برايشان مهم نباشد، آيا در اين صورت نيز خيار غبن جارى است يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهراً خيار غبن جارى نيست.
76: زيد متاعى را به عمرو مىفروشد با اين شرط كه چنانچه زيد ثمن معامله را پس از 6 ماه به عمرو برگرداند، حق فسخ معامله را داشته باشد، بفرماييد:
نمائات حاصله (اعم از متصل و منفصل) از زمان عقد تا زمان فسخ متعلق به عمرو است يا وى تنها حق دريافت نمائات منفصل را دارد؟
توضيح: تا آنجا كه بررسى شد تفكيك بين نمائات متصل و منفصل، در اين زمينه، تنها در تذكره علامه، چاپ جديد، ج 10، ص 252، و مفتاح الكرامه، ج 4، ص 595 و 596 بيان گرديده است.
ج: باسمه جلت اسمائه
نماء مبيع از زمان عقد تا زمان فسخ، مال مشترى است كما اينكه نماء ثمن مال بايع است.
77: الف: آيا تصرفات منافى با خيار در بيع شرط، تنها حرمت تكليفى دارد يا حرمت وضعى نيز داشته و تصرفات مزبور باطل مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تصرفات منافى با خيار در بيع شرط، باطل است.
ب: آيا در بيع شرط حرمت تصرفات منافى با خيار اختصاص به مشترى دارد يا بايع نيز در صورتى كه ثمن نقد نباشد حق تصرفات منافى با خيار را ندارد، مثلاً زيد كامپيوتر خود را به عمرو فروخته و ثمن آن يك عدد فرش ماشينى قرار داده و شرط نموده كه اگر تا 6 ماه ثمن معامله را برگرداند حق فسخ معامله و دريافت كامپيوتر خود را داشته باشد، آيا زيد مىتواند فرش مزبور را بفروشد يا تصرفات ديگرى كه با حق خيار منافات داشته باشد انجام دهد و پس از فسخ معامله قيمت فرش را به عمرو بدهد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
جائز نبودن تصرفات منافى با خيار، اختصاص به مشترى ندارد. بايع نيز حق تصرفات منافى با خيار را در زمان ثبوت خيار ندارد.
78: الف: هرگاه مورّث معاملهاى را انجام داده و مورد معامله را نيز قبض كرده باشد و پس از مرگ مورّث، و تقسيم تركه، معلوم شود مورد معامله معيوب بوده و مال مزبور طبق تقسيم به زيد رسيده، آيا زيد به تنهايى مىتواند معامله را فسخ كند يا فسخ معامله نيازمند توافق تمامى ورّاث است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى زيد به تنهايى مىتواند فسخ كند.
ب: اگر مورّث قبل از قبض مورد معامله، از دنيا برود و پس از تقسيم تركه و قبض آن توسط ورثه معلوم شود مورد معامله معيوب بوده و مال معيوب بر اساس تقسيم به زيد رسيده باشد، آيا زيد به تنهايى حق فسخ معامله را دارد يا بايد همه ورثه توافق كنند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حكم اين مسأله حكم سابق است، يعنى زيد به تنهايى مىتواند فسخ كند.
79: آيا خيار كه يك حق مالى است، قابل نقل اختيارى مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حق خيار از حقوقى است كه هم قابل اسقاط است و هم قابل نقل، ولى مبيع واقع نمىشود.
80: حق خيار كه به ارث مىرسد، آيا حقى واحد و غير قابل تجزيه است يا هر يك از ورّاث به مقدار حصّه خود از آن ارث مىبرند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حق خيار كه به ارث مىرسد حق واحد نيست، بلكه اگر يكى از ورثه فسخ كند به مقدار حصه خودش معامله فسخ مىشود و ساير ورثه حقشان ساقط نمىشود.
81: آيا مىتوان خياراتى مانند خيار غبن، رؤيت، عيب و... به وسيله شرط، مختصّ متعاملين نمود تا پس از مرگ آنان، ورثه آنها از خيارات مزبور ارث نبرند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حق خيار در تمام مبيع و در بعض آنها قابل اسقاط است. نهايت اينكه اگر فسخ نمود، مشترى خيار تبعيض صفقه دارد.
82: چنانچه مبيع مستحق للغير درآيد و مالك اصلى به مشترى رجوع نموده و مبيع را از او بگيرد، در صورت جهل مشترى وى مىتواند غرامات وارده را از بايع بگيرد؛ بفرماييد:
الف: آيا غرامات شامل مخارج دلالى، باربرى، تعميرات و مانند آن مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
غرامات شامل جميع آنچه ذكر شده است مىباشد، همه را مىتواند از بايع بگيرد چون او سبب غرامات شده است.
ب: در صورتى كه مالك اصلى اجرت منافع را از مشترى بگيرد، آيا فروشنده ضامن منافع مستوفات و غير مستوفات مشترى مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در آنچه مالك اصلى از مشترى مىگيرد، فروشنده ضامن است.
83: آيا جهل يا نسيان و مانند آن در همۀ خيارات عذر محسوب مىشود و ذوالخيار مىتواند با توسل به آن، معامله را فسخ نمايد؟ در فرض فوق آيا بين جهل به حكم و موضوع تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى عذر محسوب مىشود و بعد از علم مىتواند فسخ كند و فرقى بين جهل به حكم و جهل به موضوع نيست.
84: ماده 1131 قانون مدنى ايران در باب نكاح مقرر مىدارد: «خيار فسخ فورى است و اگر طرفى كه حق فسخ دارد بعد از اطلاع به علت فسخ، نكاح را فسخ نكند خيار او ساقط مىشود، به شرط اين كه علم به حق فسخ و فوريت آن داشته باشد. تشخيص مدتى كه براى امكان استفاده از خيار لازم بوده به نظر عرف و عادت است». آيا حكم مذكور در ماده، اختصاص به نكاح دارد يا در خيار ساير معاملات مانند: بيع، اجاره و... نيز جارى است؟ (به ويژه دو بخش آن كه مىگويد: «به شرط اين كه علم به حق فسخ و فوريت آن داشته باشد» و «تشخيص مدتى كه براى امكان استفاده از خيار لازم بوده به نظر عرف و عادت است»)
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى آنچه در باب نكاح گفته شده است در ساير عقود به همان منوال است.
85: آيا اسقاط خيار عيب موجب سقوط ارش نيز مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر اسقاط خيار عيب شود لازمهاش سقوط ارش است.
86: اين كه گفته مىشود در صورت تعارض فسخ و امضاء، فسخ مقدم است آيا اختصاص به فسخى دارد كه توسط يكى از متعاملين واقع شود يا در صورتى كه شخص ثالثى (اجنبى) نيز حق فسخ داشته باشد و معامله را فسخ كند، فسخ او بر امضاى متعاملين مقدم است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فسخ اجنبى هم بر امضاء متعاملين مقدم است.
87: الف: آيا مىتوان بخشى از خيار را اسقاط كرد؟ مثل اسقاط يك روز از خيار حيوان يا يك ساعت معين از خيار مجلس و هكذا؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى مىتوان بخشى از خيار را اسقاط كرد
ب: در صورت امكان، آيا اين امر اختصاص به خيارات زمانى نظير خيار مجلس، حيوان و شرط (در صورتى كه زمان شرط شده باشد) دارد، يا در ديگر خيارات مثل خيار غبن، عيب و... نيز جارى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به خيارات قابل انتقال اختصاص دارد.
ج: آيا جواز سقوط بخشى از خيار، تنها در صورتى است كه خيار را متعدد و انحلالى فرض كنيم يا در صورت بسيط و غير قابل تجزيه بودن خيار نيز مىتوان قائل به سقوط بخشى از آن شد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خيار امر اعتبارى است، به هر صورتى كه شارع مقدّس آن را اعتبار كند، به همان صورت تحقّق مىيابد.
د: آيا مىتوان خيار شرط را در ضمن عقد ساقط كرد؟ مثلاً در عقد شرط كردهاند كه اگر مشترى تا يك ماه پول نياورد، بايع حق فسخ معامله را داشته باشد و در عين حال در ضمن عقد تصريح كنند كه تمام خيارات از جمله خيار شرط ساقط است، در اين فرض، چنانچه مشترى تا يك ماه پول را نياورد، آيا بايع حق فسخ معامله را دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر شرط را يك طرف معامله، و اسقاط خيارات را طرف ديگر ذكر نمايد، ممكن است والا جعل خيار و اسقاط همان، لغو است و ملغاة.
ه -: آيا اطلاق اسقاط كافّه خيارات شامل شرط خيارى كه در ضمن عقد شده نيز مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهر اين گونه اسقاط خيارات عدم شمول اسقاط براى خيار شرط مذكور است.
88: زيد كتابى را به عمرو به مبلغ ده هزار تومان فروخته و براى خود به مدت يك ماه خيار قرار داده است؛ حال كتاب مزبور در دست عمرو تلف شده و زيد نيز معامله را فسخ نموده است، عمرو بايد قيمت چه روزى را به زيد بدهد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قيمت وقت اداء را بايد بپردازد.
89: آيا در ديگر معاملات معوض نيز مىتوان همانند بيع خيارى، جعل خيار نمود؟ مثل اينكه زيد خانه خود را به قيمت 50 ميليون تومان با عمرو مصالحه نموده و شرط كردهاند كه اگر زيد تا شش ماه، ثمن را برگرداند حق فسخ صلح مزبور را داشته باشد و هكذا در اجاره و...
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى در معاملات ديگر مىتوان به نحو شرط خيار، جعل خيار نمود.
90: در رابطه با قاعده «تلف المبيع فى زمن الخيار ممن لاخيار له» بفرماييد:
الف: مقصود از «خيار مختص مشترى» چيست؟ آيا مقصود مانند خيار حيوان است كه بر مسلك مشهور فقها مختص مشترى است، يا منظور اين است كه در معامله تنها مشترى خيار داشته باشد، مثل اينكه بايع خيار شرط يا مجلس خود را ساقط نموده و خيار مختص مشترى گرديده است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مراد همان است كه بر مسلك مشهور فقها مختص به مشترى است.
ب: اگر مبيع، حيوان باشد و بايع نيز خيار مجلس يا خيار شرط داشته باشد، آيا از مصاديق قاعده مزبور است و تلف بر عهده بايع است يا خيار مشترك محسوب مىشود و بر طبق قواعد رفتار مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قاعده به صورتى كه طرف معامله خيار نداشته باشد، اختصاص ندارد.
ج: آيا قاعده مزبور اختصاص به مبيع شخصى و كلى در معين دارد و يا در كلى فى الذمه نيز جارى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شمول قاعده در مورد كلى فى الذمه معنى ندارد، مگر بعد از تطبيق بر فرد، بنابراين ضمان در آن مورد هم ثابت مىباشد.
د: اگر خيار بين اجنبى و مشترى مشترك باشد، تلف بر عهده بايع است يا طبق قواعد رفتار مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قاعده مختص به مورد ثبوت خيار نسبت به يكى از دو طرف عقد است.
ه -: آيا تلف بخشى از مبيع و يا نقص آن ملحق به تلف كل مبيع است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قاعده شامل تلف بعضى از مبيع نمىباشد لولا الاجماع.
91: هرگاه در يك عقد، هم بايع متعدد باشد و هم مشترى و مبيع معيوب باشد، اگر يكى از مشتريان بخواهد معامله را فسخ كند ولى مشترى ديگر قصد به هم زدن معامله را ندارد؛ آيا حق فسخ را دارد يا تنها حق گرفتن ارش را دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هرگاه دو نفر در خريد ماده شريك باشند و آن را معيوب ببينند، براى هر كدام از آن دو نسبت به سهمش حق فسخ جايز است و بر فرض فسخ، براى فروشنده نيز خيار ثابت مىشود. به اين ترتيب، حكم مسأله در جايى كه مشترى دو نفر باشند نيز مشخص مىشود.
92: در صورتى كه مشترى از عيب قديم آگاه شود ولى بر اثر سهل انگارى، آن را برطرف نسازد و در نتيجه عيب ديگرى حادث شود آيا مىتوان گفت چون عيب جديد در نتيجه عيب قديم بوده حق فسخ دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر حدوث عيب ديگر در زمان خيار ديگرى بر مشترى است - مانند خيار حيوان - ردّ آن جايز است؛ والاّ جايز نيست بلكه مىتواند ارش بگيرد.
93: در صورتى كه در يك معامله (عقد واحد) چند كالا فروخته شود وكالاهاى مزبور مثل هم باشند و پيوستگى عرفى هم نداشته باشند - مثل اين كه چند دستگاه يخچال آزمايش 14 فوت فروخته شود - و بعد معلوم شود يكى از آنها معيوب است؛ آيا مشترى مىتواند تنها نسبت به همان يخچال معامله را رد كند و ثمن را مسترد دارد يا فقط مىتواند تمام معامله را رد يا تمام را نگاه دارد ارش بگيرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى مشترى مىتواند نسبت به همان كه معيوب است فسخ كند.
94: درباره عيب حادث در مبيع يا ثمن، قبل از قبض، بفرماييد:
الف: آيا موجب خيار عيب اعم از رد و ارش است يا تنها حق رد و يا امضاء دارد ولى حق گرفتن ارش را ندارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فسخ عقد در اين مورد جايز نيست ولى حق گرفتن ارش دارد.
ب: آيا حكم مزبور اختصاص به عيب سماوى دارد يا شامل عيوبى كه توسط بايع يا مشترى يا شخص ثالث (اجنبى) حادث شود نيز مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
عيب حادث از ناحيۀ شخص اجنبى و حادث در مبيع از ناحيه مشترى، مشمول حكم فوق نيست.
ج: حكم عيب حادث توسط اجنبى چيست؟ تنها ضامن است يا حق خيار نيز براى مشترى ثابت است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى ضامن است و خيار براى مشترى ثابت نيست.
د: حكم عيب حادث توسط بايع چيست؟ ضمان يا حق فسخ براى مشترى؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حق فسخ براى مشترى در صورت حدوث عيب توسط بايع مىباشد.
95: الف: در صورتى كه مشترى، بايع را در رابطه با مبيع فريب دهد و به گونهاى مبيع را براى او توصيف كند كه دچار اشتباه گردد و آن را به قيمت كمتر به مشترى بفروشد آيا بايع خيار تدليس دارد يا خيار غبن؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه غبن صدق كند خيار غبن دارد.
ب: در خيار تدليس اگر مشترى نخواهد از حق فسخ استفاده كند، آيا مىتواند از بايع درخواست ارش نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير نمىتواند.
96: اگر يكى از ادارات، ارگانها و يا شركتهاى وابسته به دولت اسلامى وسيله يا ابزار كارى را به كسى بفروشد كه تحت شرايط خاصى از آن استفاده كند، آيا اگر خريدار پس از تحويل، جنس را با قيمت بيشترى در اختيار ديگران قرار دهد، سود حاصله را در حق دولت ضامن است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در فرض سؤال بيعى مشروط واقع شده است و مشترى تخلّف شرط كرده است، بايع خيار فسخ دارد. چنانچه فسخ كند معامله اول را، مىتواند معاملۀ دوم را اجازه دهد. در آن صورت سود حاصله مال دولت است و اگر فسخ نكرد معاملۀ اول را، سود حاصله مال خريدار است و به دولت مربوط نيست؛ ولى خريدار خلاف كرده است.
97: اگر بانك ضمن فروش مقدارى ارز خارجى با مشترى خود شرطى را قرار دهد و خريدار شرط را پذيرفته و پس از دريافت ارز برخلاف تعهد عمل نموده و از اين راه سودى حاصل كرده باشد، آيا ضامن كليۀ وجوه به دست آمده و در حق بانك مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مورد از موارد تخلف شرط است، در اين موارد بايع خيار فسخ دارد. اگر فسخ نكند مشترى ضامن نيست. اگر فسخ كند كليۀ وجوه به دست آمده مال بانك است.
98: بنا بر پذيرش اصل فوريت در خيارات، بفرماييد: مبدأ محاسبه فوريت از چه زمانى است؟
الف: علم به علت و سبب خيار (وجود غبن، تدليس و...)
ب: از زمان تسليم مبيع يا ثمن؛
ج: از تاريخ انعقاد قرارداد؛
د: از تاريخ جعل خيار (يعنى از زمانى كه بداند شارع مقدس در اين مورد برايش خيار قرار داده است)؛
ه -: از تاريخ علم به فوريت خيار.
ج: باسمه جلت اسمائه
چون لفظ فوريت در لسان دليل اخذ نشده است، ما نمىتوانيم در اين مفهوم بحث كنيم و بايد دليل فوريت ملاحظه شود و استخراج حكم بنماييم. و چون دليل خيار، اطلاق ندارد بعد از گذشت زمان متيقن عدم ثبوت خيار به اوفوا بالعقود رجوع مىكنيم و متيقن از ثبوت، فوريت مرتبه است كه از اقتصار بر آن حرجى بر من له الخيار لازم نيايد.
99: زيد يكى از اموال خود را كه در دست عمرو بوده به وى فروخته، در صورتى كه مشترى حاضر به پرداخت ثمن نباشد يا آن را به تأخير اندازد، آيا بايع در صور ذيل حق استرداد و حبس مبيع را دارد؟
الف: مال مزبور عدواناً در دست عمرو بوده؛
ب: مال مزبور به عنوان عاريه يا وديعه و امثال آن در دست وى بوده؛
ج: مال مزبور را به عنوان اينكه برايش بفروشد در دست داشته ولى موفق به فروش نشده و سپس آن را از زيد خريده؛
د: مال مزبور را در وقت بيع براى مشاهده و بررسى كيفيت آن گرفته است.
ج: باسمه جلت اسمائه
در جميع صور چهارگانه بايع خيار تأخير دارد، مىتواند فسخ معامله را بنمايد و بعد از فسخ، مبيع مال او است و هركارى مىتواند با آن انجام دهد.
100: ماده 385 قانون مدنى كه از فقه اماميه اتخاذ شده است مقرر مىدارد: «اگر مبيع از قبيل خانه يا فرش باشد كه تجزيه آن بدون ضرر ممكن نمىشود و به شرط بودن مقدار معين فروخته شده ولى در حين تسليم، كمتر يا بيشتر درآيد؛ در صورت اول مشترى و در صورت دوم بايع حق فسخ خواهد داشت.» پرسش اين است كه: حق فسخ مزبور به طور مطلق است، خواه كمى و زيادى عرفاً قابل مسامحه باشد و خواه نباشد يا تنها در صورتى است كه از نظر عرف قابل مسامحه نباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مطلقاً خيار تخلّف شرط دارد.
101: پدرى عمارت خود را فروخته به پسرانش و در عقدنامه آن شرط كرده كه مادام العمر خيار فسخ معامله با خودم باشد. بعد از دو سال فسخ نكرده فوت نموده، آيا معامله صحيح است يا باطل است؟ در صورتى كه عدهاى از مراجع اسلامى كلمه مادام العمر را مدت معين مىدانند نه مدت مجهوله تا باطل گردد مثل آيت الله خوئى و... ولى فعلا نظر و فتواى شما لازم است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
همان گونه كه مرحوم آيت الله العظمى خوئى مرقوم داشتهاند و حقير هم در منهاج و غيره نوشتهام، شرط مادام العمر صحيح است و آن شرط مجهول و باطل نيست.
102: اگر در معامله غبنيه شك كرديم خيار غبن فوريت دارد يا نه، آيا اصل استصحاب خيار جارى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به نظر ما استصحاب خيار جارى نيست نه از جهت سه وجهى كه محقق نائينى فرموده و نه به واسطه فرمايش شيخ انصارى، بلكه به واسطه وجه ديگرى كه در فقه الصادق (ج 25، ص 332) نوشتهام.
103: اگر عيب حادث بعد از عقد بيع، قبل از رد مبيع، زايل شود آيا خيار و ارش هم ساقط مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به نظر ما عيب حادث بعد از عقد بيع موجب خيار نيست.
104: در صورتى كه مشترى مبيع معيوب را به ديگرى هبه كند، آيا خيار عيب او ساقط مىشود يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر هبه لازم باشد خيار ساقط مىشود، در صورتى كه هبه بعد از علم به عيب باشد. به هر تقدير، ارش ساقط نمىشود. اگر هبه جايز باشد و شخص موهوب له، تصرف متلف عين نكرده باشد، خيار ساقط نمىشود.
105: در خيار رؤيت به تخلّف وصف، چه شرط بدل كند يا نكند، آيا مشترى خيار دارد يا نه؟ و آيا اين خيار در غير بيع جارى است يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خيار رؤيت در مورد شرط ضمن عقد ثابت است و مختص به بيع نيست.
106: الف: هرگاه شخصى به نحو مطلق ضامن دين ديگرى شود؛ آيا نسبت به حال يا مؤجل بودن تابع دين مضمون عنه است يا ضمان مطلق محمول بر حال است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ضمان مطلق نسبت به حالّ بودن يا مؤجل بودن، تابع دين مضمون عنه است.
ب: فقها فرمودهاند هرگاه ضامن از دنيا برود؛ دين ضامن، حال مىشود ولى ورثۀ ضامن حق رجوع به مضمونعنه را ندارند؛ زيرا دين مضمونعنه مدت داشته است؛ حال بفرماييد هرگاه دين ضامن و مضمونعنه هر دو مدت داشته باشد و فقط مضمونعنه از دنيا برود چه حكمى دارد و آيا موجب حال شدن دين مضمونله بر عليه ضامن مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير موجب حالّ شدن دين مضمونله نمىشود.
107: در صورتى كه خريد منزل مسكونى مطابق شأن، از وجوهى باشد كه به انحاء مختلف - كلاهبردارى، قرض و غيره - از مردم گرفته شده و يا اينكه آن وجوه به صورت وديعه نزد او بوده؛ بفرماييد:
الف: آيا منزل مسكونى مطابق با شأن، مطلقاً از جمله مستثنيات دين محسوب مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از جمله مستثنيات دين منزل مسكونى مورد احتياج است - كه بدون آن شخص در اعاشه به عسر و حرج و مشقّت مبتلا مىشود - نه خانۀ مطابق شأن و شرف.
ب: در صورتى كه خريد خانه به قصد فرار از دين يا به قصد عدم ردّ وجوه متعلق به ديگران باشد؛ اصل معامله چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بنابراين خريد خانه اگر براى رفع احتياجات نباشد و براى فرار از دين و غيره باشد جايز نيست. اگر خريد بعد از حرج خريدار باشد - چنانچه به عين مال خود بخرد - صحيح نيست. چنانچه به ذمه بخرد يا قرض كند و خانه بخرد، معامله صحيح است. ولى قرضدهنده و فروشنده با بقيه طلبكارها در اموال موجود او شريك نمىشوند.
ج: در صورت صحت معاملۀ مذكور، آيا مىتوان آن را به نفع طلبكاران به فروش رساند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در فرض صحت معامله نمىتوان آن را به نفع طلبكاران به فروش رسانيد.
د: آيا بين صورتى كه، شخص از ابتدا به قصد خريد واحد مسكونى اقدام به اخذ وجوه، تحت عناوين مختلف نموده؛ با صورتى كه بعد از اخذ وجوه و به قصد فرار از دين اقدام كرده، تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بين موارد تفاوتى وجود ندارد.
ه -: هرگاه طلب مزبور مهريه زوجه باشد آيا مشاراليها مىتواند منزل مسكونى را جهت استيفاى حق خود توقيف كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
منزل مسكونى مورد حاجت را زوجه نمىتواند جهت استيفاى مهريه خود توقيف كند.
108: اگر بدهكارى را كه قادر به پرداخت بدهى خود نيست مجبور كنند تا از راه فروش مستثنات دين، بدهى خود را بپردازد و از اين بابت خسارت مادى به او برسد، ضمان آن به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حكم به ضمان محتاج به دليل است، والا اصل اولى برائت است و ادلۀ ضمان 2 قسم است دليل عام و روايت وارد مورد خاص. قسم اول عبارت است از: قاعدۀ اتلاف، قاعدۀ يد، قاعدۀ استيفاء و بعضى گفتهاند قاعدۀ لاضرر و قاعدۀ احترام - كه اين دو اخير را قبول ندارم - و هيچكدام از قواعد باب ضمان شامل مورد نيست و دليل خاصى هم نداريم. بنابراين، حكم به ضمان نمىكنم و قسم دوم روايت معصوم عليه السلام است.
109: در مورد مستثنيات دين بفرماييد؛
الف: آيا آذوقه و مواد غذايى موجود در خانه كه به قدر احتياج و به مقدار شأن و متعارف در خانه ذخيره شده، جزء مستثنيات دين محسوب مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى جزء مستثنيات دين محسوب است.
ب: هرگاه دو طرف در ضمن قرض يا عقد لازمى شرط نموده باشند كه در صورت نياز برخى از مستثنيات دين را بفروشند، اين عقد و شرط چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شرطى است فى نفسه جايز و در عقد، عمل به آن لازم مىشود.
ج: هرگاه مستثنيات دين رهن باشد آيا طلبكار مىتواند آن را بفروشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير نمىتواند.
د: هرگاه هنگام استقراض، قصد اين باشد كه براى فرار از دين خانه خريدارى كند و خانه مورد نياز او باشد، آيا خانه مذكور از مستثنيات دين محسوب مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير از مستثنيات محسوب نمىشود.
ه -: هرگاه بر دادگاه ثابت شود كه مديون معسر است، آيا مىتواند ديون را تقسيط نمايد و او را مجبور به كار و پرداخت اقساط كند يا بر اساس آيه شريفه «فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ» بايد او را رها كنند و تا زمان تمكن او صبر نمايند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
كار مناسب شأن مديون انجام شود.
110: در حقوق نوين، «تعهدات طبيعى» كه پيشينه آن به حقوق رم مىرسد، مفهومى است مابين «وظيفه اخلاقى» و «تعهد حقوقى» كه به استناد آن، متعهدله نمىتواند الزام متعهد، جهت انجام تعهد را از دادگاه بخواهد ولى اگر خود متعهد به ميل خويش، اقدام به پرداخت دين طبيعى (وجدانى) نمود، امكان استرداد وجوه پرداختى وجود ندارد. حقوقدانان در مقام مثال، از جمله به «مرور زمان»، «دين ناشى
از قمار و گروبندى»، «پرداخت نفقه اقارب در خط اطراف»، «اعتبار امر قضاوت شده»، «قسم قاطع دعوى» و «قرارداد ارفاقى» اشاره مىنمايند. در حقوق ايران، ماده 266 قانون مدنى به پيروى از بند 2 ماده 1235 قانون مدنى فرانسه، مقرر مىدارد: «در مورد تعهداتى كه براى متعدله قانوناً حق مطالبه نمىباشد، اگر متعهد به ميل خود آن را ايفا نمايد دعواى استرداد او مسموع نخواهد بود». حال سؤال اين است:
آيا فقدان ضمانت اجرايى در مورد «تعهدات طبيعى» مىتواند با موازين شرعى منطبق باشد يا خير؟ به عبارت ديگر آيا دين فاقد ضمانت اجرا در شرع مقدس وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خود دين در صورت عدم تعهد ضامن به اداء دين به واسطه اينكه دين فاقد ضمانت در شرع مقدس وجود دارد، موجب سقوط دين نمىشود.
111: تفاوت فوق العاده قيمتها راجع به بدهىهاى سابق نقدى به چه صورت است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت ترّقى قيمت اجناس، همان نقد سابق ميزان است، ولى اگر پول تنزّل كرده، احتياط به مصالحه بهترين راه است و ترقّى و تنزّل پول در مقايسه با طلا ظاهر مىشود.
112: به استحضار مىرساند: مالكى مغازه خود را به مدت سه سال با اخذ مبلغى به عنوان سرقفلى از مستأجر، به وى اجاره مىدهد. اما قبل از عقد اجاره از آنجا كه مالك تصميم به فروش كل ملك داشته است به شرطى به تنظيم قرارداد اجاره
رضايت مىدهد كه در صورت فروش كل ملك قرارداد فسخ شود و مستأجر مغازه را تخليه نمايد. مستأجر اين شرط را پذيرفته سپس قرارداد اجاره تنظيم مىشود. اين شرط صراحتاً در متن قرارداد مذكور نيامده ولى اين عقد بر اين شرط واقع شده است. بيست روز پس از عقد اجاره مذكور مالك با كتمان اينكه مبلغى از مستأجر به عنوان سرقفلى دريافت كرده و با بيان اينكه مغازه صرفاً در اجاره مستأجر است كل ملك كه مغازه ذكر شده جزئى از آن است را به شخص ديگرى مىفروشد و تمامى ثمن آن را دريافت و متعهد مىشود ظرف مدت چهارماه رضايت مستأجر را اخذ و مغازه را تخليه شده تحويل خريدار نمايد. لذا مالك اوليه مستأجر را الزام به اجراى تعهد كه همان تخليه و فسخ قرارداد اجاره مىباشد مىنمايد ولى مستأجر از تخليه مغازه خوددارى كرده تا اينكه، پس از انقضاء مدت اجاره، مغازه تخليه و تحويل خريدار مىشود.
مرقوم فرماييد:
با توجه به اينكه قرارداد عقد اجاره بر شرط ذكر شده واقع شده است، به محض فروش ملك از جانب مالك اوليه به مالك جديد، آيا مستأجر حق تصرف مغازه را داشته است؟ و اگر حق تصرف مغازه را تا پايان مدت اجاره داشته است، مبلغ سرقفلى را مالك اوليه بايد پرداخت كند يا مالك جديد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اجاره اول به مدت سه سال با سرقفلى است و شرط دوم لزوم اجاره با آن قيد را از بين مىبرد، بنابراين سرقفلى را مالك دوم بايد بدهد اگر مالك دوم مىدانسته است كه سرقفلى مال شخص ثالثى است، والا مالك اول بايد بدهد يا معامله فسخ شود.
113: اخيراً مرسوم شده بعضى از صاحبان املاك جهت اخذ تسهيلات از شعب بانك يا جهت مرخصى زندانيان با رهن گذاشتن ملك خود از آنها ضمانت يا كفالت مىنمايند؛ ليكن مضمون عنه يا مكفول عنه را مكلف به پرداخت مبلغى به
صورت ماهيانه مىنمايند. همچنين در قبال رهن موصوف مدت زمانى را تعيين و ضامن شرط مىكند اگر ظرف دو ماه مثلاً از ملك ضامن فك رهن ننمود مضمونعنه بابت اين كار ماهيانه مبلغى را تا زمان فك رهن پرداخت نمايد؛ بفرماييد:
الف: آيا اجاره ملك براى رهن گذاشتن جايز است؟ بر فرض جواز اگر شرط كند كه بعد از انقضاء مدت اجاره اگر فك رهن نشود ماهيانه مبلغ بيشترى از مستأجر بگيرد آيا اين شرط باطل و موجب بطلان عقد مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در رهن معتبر است مرهون عين مملوكه باشد و شرط نيست مال الاجاره را راهن از مرتهن بگيرد. بنابراين رهن مذكور صحيح است.
ب: اگر از اول دو عقد اجاره مستقل واقع شود كه در يك زمان مبلغ كمترى براى مال الاجاره در نظر گرفته شود و در زمان دوم مالى بيشتر، آيا چنين اجارهاى جايز و صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مورد اجاره بايد معلوم الاجاره و معين باشد. اجاره به نحوى كه نوشتهايد صحيح نيست.
ج: آيا توافق دو طرف به صورت عقد مستقل ديگرى همچون اذن در تصرف در مال براى رهن گذاردن آن در برابر پرداخت مبلغى، جايز و صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهراً صحيح است و مانعى ندارد.
د: اگر ضامن يا كفيل از فرد مضمون عنه يا مكفول عنه در قبال ضمانت يا كفالت درخواست وجه كند آيا ضمانت و كفالت صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى صحيح است.
ه -: برفرض صحت اگر در ضمن عقد شرط كنند كه بعد از انقضاء مدت تا مدتى كه فك ضمانت يا كفالت نشده است مضمون عنه يا مكفول عنه مبلغ بيشترى را به ضامن يا كفيل بپردازد چنين معاملهاى نيز جايز و صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مانند پاسخ قبل است.
114: ضمن عقد اجارهاى سه ماهه، مستأجر پانصد ميليون تومان، به عنوان قرض الحسنه، به موجر مىپردازد و در ذيل عقد شرط مىكنند: «چنانچه موجر در موعد مقرر، قرضالحسنه را به مستأجر مسترد ننمايد، موظف به پرداخت روزانه مبلغ دو ميليون تومان به عنوان وجه التزام و خسارت به مستأجر مىباشد». علىرغم انقضاى زمان عقد، موجر از پرداخت وجه قرض الحسنه استنكاف مىورزد.
آيا شرط فوقالذكر مصداق ربا و غير لازم الوفاست و يا مشمول اصل صحت و لزوم بوده و لازم الوفاست؟
آيا با مطالبۀ مستأجر، موجر مكلف به پرداخت وجه التزام و خسارت بر مبناى شرط فوق مىباشد؟
آيا بطلان احتمالى شرط، به بطلان عقد نيز منجر خواهد شد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در قرض، قبض شرط است، اگر پول قرض داده شده تحويل داده نشده باشد، قرض باطل بوده است و 2 ميليون وجه را كه به عنوان وجه التزام - كه شرط ضمن العقد مىدانيد - اگر هم ضمن عقد باشد چون عقد صحيح نيست، شرط ابتدايى و باطل است. بنابراين اگر هم شرط مذكور صحيح باشد، عقد باطل است.
115: ملكى به صورت مشاركت خريده مىشود و سپس يكى از شركاء سهم خود را به شريك ديگر اجاره به شرط تمليك مىدهد. به طورى كه بعد از پرداخت
تمامى اقساط (كه طبعاً بيش از پولى است كه شريك براى آن سهم داده بود) قسمت مورد اجاره به ملكيت مستأجر درمىآيد، بفرماييد: آيا مىتوان اين كار را كه در بانكها يا شركتها - اشخاص حقوقى - و بعضاً توسط اشخاص حقيقى صورت مىگيرد، راهى شرعى براى تخلص از رباى قرضى دانست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ربا مختص است به بيع و قرض و در مورد سؤال سه قرارداد است.
1 - بيع و شراء كه دو نفر به صورت مشاركت خريدهاند؛ اين صورت صحيح است و ربا در آن نيست.
2 - اجاره احد شريكين به شريك ديگر؛ آن هم كه ربا ندارد.
3 - شرط تمليك - يا ملكيت - در آن هم تصور ربا نمىرود.
بنابراين معامله مذكوره صحيح است، و هيچ اشكالى ندارد.
البته در شرط تمليك كه شرط فعل است، و شرط ملكيت كه شرط نتيجه است، اشكالاتى شده است كه از نظر ما آنها درست نيست.
116: اگر كسى منزل يا مغازهاى را اجاره كند و هنگام قرارداد، مالك، اجازۀ واگذارى ملك را به شخص ثالث بدهد، آيا اگر اجارهكننده ملك مزبور را طبق نظريه كارشناس رسمى به قيمتى بيش از مالالاجاره، اجاره دهد نسبت به مازاد ضامن است يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در خصوص خانه و مغازه و كشتى - مادامى كه در مورد اجاره چيزى اضافه نشده باشد، براى مثال حتى مثل رنگ كردن اتاقها - جايز نيست به زيادتر اجاره دهد و در غير آن موارد مانند زمين و آسياب جايز است. ولى مكروه است و ضامن نيست.
117: اگر بدون پرداخت سرقفلى، مغازهاى را اجاره كنند و پس از مدتى كه محل معمور شده از مستأجر بخواهد مغازه را تخليه كند و او به دليل عمران منطقه
درخواست مبلغى كند، مالك نيز به اين دليل كه اگر امتناع كند مستأجر تخليه نمىكند يا از راه شكايت مبلغ بيشترى مىگيرد، مبلغى به مستأجر مىدهد، آيا مستأجر ضامن وجه دريافتى است يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه مستأجر سرقفلى به مالك نداده باشد، اگر در اثناء مدتى كه در اجارۀ او است مطالبۀ مبلغى بكند براى تخليه، و به هر طريق آن مبلغ را بگيرد، حلال است و ضامن نيست، و اگر بعد از تمام شدن مدت اجاره باشد؛ چنانچه شخص ثالثى از او تقاضا كند كه محل را تخليه كند، تا او اجاره كند، مستأجر از او مبلغى بگيرد حلال و ضامن نيست و چنانچه مالك از او بخواهد كه تخليه كند، مستأجر حق مطالبۀ مبلغى را ندارد و اگر با شكايت آن مبلغ را بگيرد، بدون رضايت مالك ضامن است.
118: اينجانب مجوّزى را از اداره فرهنگ و ارشاد اسلامى محل سكونتم در خصوص احداث «نمايشگاه و فروشگاه دائمى كتاب» اخذ نمودم كه قيد زمان و مكان در آن تصريح گرديده است و با عنايت به اينكه اداره فوق صرفاً مسؤول صدور مجوز فعاليتهاى فرهنگى بوده و مالك زمينى كه تحويل اينجانب شد شهردارى بود، با اذن شهردار وقت اقدام به ايجاد مستحدثاتى با هزينه شخصى در عرصۀ متعلق به شهردارى نمودم.
در حال حاضر بر اساس مصوبه شوراى اسلامى شهر، با شهردارى به عنوان مالك، قرارداد اجاره منعقد نمودم و الان مستأجر شهردارى هستم.
با عنايت به اينكه عملكرد اينجانب در طول اين مدت مورد تأييد عامه مردم و مسؤولان بوده و مىباشد و مستندات مربوطه پيوست مىباشد: اخيراً ادارۀ فرهنگ و ارشاد اسلامى خواستار رفع تصرف اينجانب از ملكى شده كه هيچ مالكيتى در آن ندارد.
لذا خواهشمند است بفرماييد:
الف: آيا اداره ارشاد حق اظهار چنين خواستهاى (رفع تصرف اينجانب) را دارد؟ (با توجه به عقد قرارداد اجاره اينجانب با مالك و عدم مالكيت اداره فوق الاشاره) و خواستۀ اداره ارشاد شرعاً جايز است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر شهردارى به عنوان مالكيت زمين عمل كرده است و ادارۀ ارشاد هم مالك نيست، بنابراين اداره ارشاد حق اظهار چنين خواستهاى را ندارد و نمىتواند رفع تصرف شما را در ملك شرعيتان بنمايد.
ب: در صورتيكه اداره ارشاد شرعاً مجاز به اين كار نباشد جبران خسارات مادى و معنوى وارده به اينجانب بر عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
جبران خسارت مادى شما به عهده شهردارى است.
119: صاحب خانهاى خانهاش را به زيد اجاره داده و پس از بستن قرارداد دوباره آن را به ديگرى اجاره داده است، مستدعى حكم موارد ذيل را بيان فرماييد:
الف: در اجاره اول، مباشرت مستأجر در استيفاى منافع قيد شده باشد، آيا در اين فرض اجاره دوم باطل است يا فضولى محسوب مىشود و با اجازه مستأجر اول براى او واقع مىگردد؟
ب: در اجاره اول، مباشرت مستأجر شرط شده باشد، آيا اجاره دوم باطل است يا فضولى؟ در صورت فضولى بودن، آيا با اجازه مستأجر، اجاره دوم از طرف مالك خانه واقع مىشود يا از طرف مستأجر اول؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اجاره دوم فضولى است و همچنين در موردى كه در اجاره اول مباشرت مستأجر شرط شده باشد، در هر دو مورد با اجازه مستأجر، اجاره دوم از طرف مستأجر اول بايد باشد.
120: در اجاره اشخاص، هرگاه مستأجر، زيد را بر انجام عملى اجير نمايد، مثلا او را بر انجام تعميرات ساختمان يا ماشين اجير كند، پس از آن ديگرى را بر انجام همان عمل اجير كند، حكم اجاره دوم در موارد زير چگونه است:
الف: در اجاره اول انجام عمل با مباشرت اجير قيد شده باشد، آيا اجاره دوم باطل است يا صحيح است يا فضولى؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اجاره دوم باطل است چون قابل تصحيح نيست.
ب: در اجاره اول مباشرت اجير شرط شده باشد يا اصلا ذكر نشده باشد، آيا اجاره دوم باطل است يا فضولى؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر در اجاره دوم مباشرت ذكر نشده باشد صحيح است و فضولى هم نيست و از طرف مستأجر اول مىباشد.
121: اگر موجر با مستأجر شرط كند كه محلّ اجاره را تعمير كرده و هر ماه از مبلغ اجاره مخارج تعمير را به تدريج كم كند آيا چنين شرط و چنين اجارهاى صحيحاست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى صحيح است، چنان چه مقدار مال الاجاره معين باشد.
122: گرفتن خسارت از مستاجر در پايان مدت اجاره در قبال خسارتهايى كه به خانه وارد كرده است چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خسارتهايى كه لازمه استفاده مستأجر از مورد اجاره است، بر مستأجر نيست و اما خسارتهاى زائد، بر مستأجر است.
123: آيا ما مىتوانيم مقدارى طلا مثلا 200 گرم را به فردى اجاره بدهيم و براى هر گرم ماهى مثلا 2000 ريال اجاره بگيريم؟ اجاره گيرنده هم به ما فقط 200 گرم طلا بدهكار باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مانعى ندارد، ولى مستأجر نبايد عين مستأجره را تبديل كند و عين مستأجره منفعتى هم براى گيرنده داشته باشد، مثلاً تزيين و امثال آن.
124: آيا پس از انقضاى اجاره، بر مستأجر لازم است عين مستأجره را بازگرداند؟ يا تنها در صورت مطالبه موجر موظف به بازگرداندن آن است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
پس از انقضاى مدت اجاره لازم است مستأجر عين مستأجره را تحت اختيار موجر قرار دهد.
125: اگر زمان اجاره منقضى شود و مستأجر عين مستأجره را در تصرف خود نگهدارد، بفرماييد:
آيا در صورتى كه مستأجر استيفاى منفعت كند، ضامن اجرت المثل است يا اجرت المسمايى كه در عقد سابق بوده است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ضامن اجرت المثل است.
126: اگر پس از انقضاى زمان اجاره مستأجر استيفاى منفعت نكند، ولى عين مستأجره را بدون اذن مالك در دست خود نگاه دارد و منافع تلف شود، آيا مستأجر ضامن است يا نه و در فرض ضمان، ضامن چه چيزى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مستأجر ضامن است به اجرت المثل.
127: هرگاه خانهاى را به مبلغ ماهيانه يكصد هزار تومان اجاره دهند و شخصى ضامن اجاره بها شود، ولى بر اثر بطلان عقد، به جاى اجاره بها اجرت المثل لازم گردد و اجرت المثل يكصد و پنجاه هزار تومان باشد، آيا ضامن مسؤول پرداخت اجرت المثل است يا ضمانت او مختص به اجرت المسمى است؟ آيا نسبت به ما به التفاوت آنها ضمانتى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه ضامن، اجاره منزل را ضمانت نموده، بايد اجرت المثل بپردازد؛ واگر ضمان متعلّق به اجرت المسمى بوده، دادن ما به التفاوت لازم نيست.
128: آيا ضمانت نسبت به بازگرداندن عين مستأجره به موجر بعد از تمام شدن مدت اجاره صحيح است؟ و در صورت صحت، آيا ضمان اصطلاحى است يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اين گونه ضمانت، تعليق در ضمان نيست تا ادّعاى اجماع بر بطلان آن بشود به واسطه تعليق در ضمان؛ بلكه تعهد عين مستأجره است فعلا و اثر آن تعهد فعلى است بر رد عين مستأجره بعد از تمام شدن مدت اجاره.
129: با توجه به اينكه به مجرد عقد اجاره، هر يك از دو طرف مالك منافع و مالك اجاره بها مىشوند؛ و با توجه به اين كه به مجرد موت تمام ديون حال مىشوند، بفرماييد مستأجرى كه خانهاى را به مدت يك سال اجاره نموده و پس از دو ماه فوت مىكند، آيا اجاره بهاى ماههايى كه هنوز انتفاع نبرده است، حالّ مىگردد يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اجاره سبب ثبوت اجرت است در ذمه مستأجر؛ پس از فوت از ماترك او مانند ساير ديون بايد ادا شود كه مقتضاى موثقه ابراهيم بن محمد الهمدانى نيز به نظر ما چنين است.
130: در رابطه با اجاره به نحو كلى بفرماييد:
در موارد تلف شدن فردى از افراد كلى كه موجر به مستأجر تحويل داده، فقها رضوان الله تعالى عليهم فرمودهاند، مستأجر خيار فسخ ندارد و تنها مىتواند فرد ديگرى از افراد كلى را مطالبه كند، هرگاه مستأجر از فردى از افراد كلى كه موجر به او داده و قسمتى از آن تلف شده انتفاع ببرد و اجرت المثل آن كمتر از اجرت المسمى باشد، مثلا ماشين پيكانى به نحو كلى اجاره نموده و فردى كه تحويل گرفته است صندلىهاى عقب آن خراب است و مستأجر بر اثر جهل به خرابى، از آن استفاده نموده است و اجرت المثل چنين ماشينى در هفته ده هزار تومان و اجرت المسماى آن، بيست هزار تومان باشد، آيا مستأجر مىتواند عقد را فسخ كند و اجرت المثل را بپردازد يا با استفاده از خيار «تبعض صفقه» تقليل نسبى اجاره بها را مطالبه كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اجاره به نحو كلى بر فرض صحت اجاره، محل الاجاره يك فرد است و بعد از تطبيق بر يك فرد كه آن فرد تنها مورد اجاره واقع شده است گرفتن فرد ديگر به چه عنوان است و آن فرد اگر با حادثه قهرى تلف
شود اجاره باطل مىشود؛ و اگر بعضى ازآن تلف شود، به نسبت آن بعض فسخ مىشود و باطل است و نسبت به بقيه، اجاره صحيح و خيارى نظير خيار تبعض الصفقه دارد.
131: اين جانب مستأجر ملكى بودهام كه در طول مدت اجاره به علت وقوع آفات ارضى و سماوى و اين كه به علت اين آفات امكان انتفاع بنده از عين مستأجر متصور نبوده به دادگاه مراجعه و پس از اخذ نظريه كارشناسى دادگاه حكم بر فسخ اجاره صادر و اين حكم قطعى شده است از آن جايى كه اين جانب در طول اين مدت متحمل مخارج زيادى از جمله غرس درختان، آبيارى باغات و سمپاشى و جابهجايى چاه و تلمبه و غيره بر روى ملك انجام دادهام، خواهشمند است فتوى مبارك را صادر فرمايند كه مطالبه اين مخارج از طرف بنده از موجر شرعى مىباشد يا خير؟ و دادگاه شرعاً مىتواند اين تقاضاى من را مورد پذيرش و صدور حكم پس از تعيين كارشناس نمايد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در مورد سؤال آن چه براى شما ثابت است، انفساخ اجاره است. ولى وجهى بر مطالبه شما از موجر - كه مخارج را بدهد - نمىدانم.
132: يك قطعه زمين زراعى به مدت 99 سال اجاره داده شده است در صورتى كه ملك فوق الذكر وقف اولاد ذكور مىباشد و موجر و مستأجر هر دو در قيد حيات نيستند و زمين مورد نظر در اختيار برادر مستأجر مىباشد. آيا اجاره مذكور باطل مىباشد يا خير؟ در صورت باطل نبودن اجاره، درآمد حاصله چگونه تقسيم مىشود؟ در ضمن موجر داراى پنج فرزند پسر نيز مىباشد كه در قيد حيات هستند.
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه طبقه اولى اجاره بدهند، با موت موجر اجاره باطل مىشود؛ ولى اگر متولّى با رعايت مصلحت طبقات بعد اجاره بدهد، يا حاكم شرع اذن دهد، در اين دو مورد اجاره باطل نيست و درآمد حاصله به همان گونه كه تقسيم شده است بايد تقسيم شود.
133: آيا خياراتى كه در بيع ثابت است در اجاره هم جريان دارد و در اين جهت فرقى بين اجاره عقديه و اجاره معاملاتى هست يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بعضى خيارات، مانند خيار مجلس مختص به بيع است و بعضى مانند خيار تخلّف شرط عام است، به هر حال فرقى بين عقدى و معاملاتى نيست.
134: آنچه كه بين مردم متداول است كه به عنوان رهن منزل، مبلغ كلانى پيش پرداخت كرده و ديگر از اجاره ماهانه معاف هستند و در پايان انقضاى اجاره مبلغ را پس مىگيرند، آيا شرعيت دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه پول را به عنوان قرض بدهند و شرط كنند كه اجاره منزل گرفته نشود جايز نيست و ربا است. ولى اگر خانه را به عنوان تصرّف در آن و استفاده از آن مجاناً بدهند و در ضمن آن شرط كنند كه فلان مقدار به عنوان قرض بدهند و خانه هم رهن باشد، ظاهراً اشكال ندارد.
135: در دعوى غبن گفتهاند كه مغبون نمىتواند ما به التفاوت قيمت را مطالبه كند، بلكه فقط حق بهم زدن معامله را دارد. اگر موجر يا مستأجر بعد از انقضاء مدت اجاره يا انجام عمل مورد اجاره ادعاء غبن كند، آيا مىتواند تفاوت اجرت المثل و اجرت المسمى را مطالبه كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون تمام شدن مدّت اجاره يا انجام عمل را مانند تلف عوضين مسقط خيار نمىدانيم و گرفتن ما به التفاوت خارجاً با فسخ اجاره از اين حيث فرق نمىكند، از اين رو اثرى مترتب نمىشود كه ما به التفاوت را مطالبه كند يا نه كما لايخفى.
136: يكى از شعب بانكها مبلغى به عنوان مضاربه جهت اتمام طبقۀ دوم شخصى داده، حال اگر بر اثر حادثۀ غير مترقبهاى مانند زلزله طبقۀ اول هم خراب شود، آيا گيرندۀ وجه (عامل) ضامن است يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
وجهى بر ضمان نيست، بلى آن عملى كه مضاربه بر آن بوده، فعلاً ممكن نيست، قهراً مضاربه فسخ مىشود.
137: آيا در مضاربه كه سهم هر كدام از سود به درصد مشخص شده است، طرفين مىتوانند پس از عمل عامل سهم هر يك از سود را تغيير داده و آن را افزايش يا كاهش دهند و در صورت تغيير آيا مضاربه جديد است يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى مىتوانند هر يك سود خود را تغيير دهند و قهراً در سود ديگرى هم تغيير داده مىشود.
138: آيا مضاربه از عقود لازمه است يا از عقود جايزه كه بتوان بعداً فسخ كرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از عقود جايزه است.
139: آيا امين هنگام استرداد مال وديعه، حق درخواست رسيد يا آوردن دو شاهد عادل را از وديعه گذار دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت احتمال پيش آمدى كه منجر به مطالبه صاحب مال گردد، بلى حق دارد.
140: هرگاه امين افراط و تفريط كند يا از ردّ وديعه امتناع نمايد آيا در مدتى كه افراط و تفريط نموده يا از ردّ وديعه امتناع نموده است ضامن منافع مستوفات و غير مستوفات خواهد بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ضامن منافع مستوفات است، ولى ضامن منافع غير مستوفات نيست؛ مگر آن كه اتلاف صدق كند.
141: ماشينى كه امانت گذاشته بوديم را صاحب خانه بدون اجازه برده است و رنگ و نقاشى نموده است و قصد تبرع هم نداشته است. حال بفرماييد:
الف: اگر قيمت مال مورد وديعه افزايش يابد و امين قصد تبرع نداشته است، آيا به حساب اجرت عمل خودش شريك يا مستحق اجرت مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه علم به رضايت صاحب مال داشته است، استحقاق اجرت دارد والا خير ندارد.
ب: اگر امانت گذار عمل امين را امضا نمايد آيا بايد اجرت المثل را بپردازد يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بايد مقدارى كه خرج كرده است را بپردازد.
ج: هرگاه امضاء نمايد آيا مىتواند از امضاء خود عدول نموده و چيزى به امين نپردازد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، نمىتواند.
142: آيا عاريه جواهرات قيمتى غير از طلا و نقره ملحق به عاريۀ طلا و نقره است و مستعير ضامن است هرچند شرط ضمان نشده باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير ملحق نيست و بدون شرطِ ضمان، مستعير ضامن نيست.
143: الف: آيا وديعه يا عاريه دادن مال كلّى در معين يا كلّى در ذمه صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ضابطه عين مستعاره اين است كه كلّ عين مملوكه و انتقاع به آن صحيح باشد با بقاى آن بر منفعت معتدبها عندالقول. بنابراين مال كلّى و كلّى در ذمه، وديعه يا عاريه دادنشان صحيح نيست.
ب: آيا در عاريه شرط عوض صحيح است، نظير هبه كه در آن شرط عوض شود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شرط عوض در عاريه نظير هبه صحيح است.
144: آيا در مستعير، بلوغ، عقل، رشد و عدم حجر مطلقاً شرط است، يا اين كه عاريه گرفتن آنها تنها در صورتى كه عين معاره طلا و نقره نبوده و شرط ضمان نشده باشد، صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
معتبر است عاريه دهنده بالغ و عاقل و غير محجور عليه باشد. بلى جايز است كه صبى مالش را به اذن ولى عاريه بدهد و همچنين است در وديعه.
145: آيا در عاريه قبض عين، شرط صحت آن است يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در عاريه قبض عين، شرط صحت نيست. بله، بدون قبض ملزم به حفظ نيست و اگر عين، تلف شود، ضامن نيست.
146: ماشينى را به ديگرى عاريه يا اجاره داده است و ترمز ماشين خراب بوده و صاحب ماشين از خرابى آن اطلاع داشته ولى فراموش نموده كه به مستعير يا مستأجر اطلاع دهد، در صورتى كه حادثهاى براى راننده اتفاق بيفتد آيا مالك ضامن است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، ضامن نيست.
147: هرگاه مالى كه قرض نمودهايم معيوب درآيد و بر اثر عيب نزد قرض گيرنده تلف شود حكم آن، در فرض علم و جهل قرض گيرنده به وجود عيب، در زمان قرض چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مالى را كه قرض گرفته نظير آن را بايد بدهد. بنابراين قيمت آن معيوب را در قسمات بايد بدهد.
148: اگر ظرف طلا و نقرهاى را براى استفاده كارى كه استفاده آن در ظرف طلا و نقره حرام است، با شرط اسقاط ضمان، عاريه كنند و ظرف در دست عاريهكننده تلف شود، آيا ضامن است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در فرض سؤال عاريه باطل است و به تبع آن شرط هم كأن لم يكن است، ولى چون قاعده (مالايضمن بصحيحه لايضمن بفاسده)، قاعدهاى است تمام و مستدل؛ و عاريۀ مفروضه اگر صحيح بود ضمان نداشت، حال كه فاسد است نيز ضمان ندارد.
149: اگر در عاريه مضمونۀ چيزى كه قطعات يدكى آن اصلى و مشابه دارد، عاريهكننده براى تعمير چيزى كه عاريه كرده در عين اين كه قطعات آن اصلى بوده، از قطعات مشابه استفاده كند، آيا نسبت به آن ضامن است يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه استفاده از قطعات مشابه خلاف شرط باشد و خسارتى را موجب شود، ضامن آن خسارت مىباشد؛ والا با فرض عدم خسارت و عدم تلف، وجهى بر ضمان نيست.
150: اگر عاريهگيرنده از غصبى بودن مال مطلع نبود و عاريه نيز غير مضمونه بوده و در دست عاريهگيرنده تلف شده باشد، آيا ضمان آن به عهدۀ عاريهدهنده (غاصب) است يا عاريهگيرنده؟
ج: باسمه جلت اسمائه
همانگونه كه در مسألۀ قبل گفته شد، عاريهگيرنده ضامن نيست. براى اينكه، (مالايضمن بصحيحه لايضمن بفاسده) و عاريهدهنده چون غاصب است و دادن عاريه هم مورد نداشته و مال غير را به غير رضاى او در معرض تلف، بدون ضمان قرار داده است، ضامن است.
151: هرگاه قرض را براى مصرف معين داده باشد، حال مصرف معين به عنوان شرط باشد يا به عنوان قيد و در راه ديگرى مصرف كند، عقد قرض چه حكمى خواهد داشت؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر مقيد باشد نمىتواند در راه ديگرى مصرف كند و اگر مشروط باشد مىتواند مصرف كند. ولى تخلف موجب خيار فسخ است.
152: هرگاه مال قيمتى را قرض كنند، آيا دو طرف مىتوانند شرط كنند كه براى پرداخت قرض، قيمت روز پرداخت، مورد محاسبه باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بدون شرط بايد قيمت وقت اداء را بدهد و اما با شرط، مىتواند شرط كنند قيمت روز پرداخت، يعنى روز قرض كردن را مورد محاسبه قرار دهند.
153: الف: آيا جواز ربا بين والد و ولد و زوجين و مسلمان و كافر اختصاص به رباى معاوضى دارد، يا در رباى قرضى نيز جارى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير اختصاص ندارد.
ب: آيا جواز ربا بين والد و ولد و زوجين و مسلمان و كافر دو طرفى است يا مثلاً فقط والد مىتواند از ولد ربا بگيرد و عكس آن جايز نيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ربا بين والد و ولد و زوجين مطلقاً جايز است و دو طرفه است، اما بين مسلم و كافر گرفتن ربا براى مسلمان از كافر جايز است و گرفتن كافر جايز نيست.
154: آيا شرط زيادى در قرض باعث بطلان آن مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شرط در باب ربا، با شرط در معاملات ديگر فرق دارد. در معاملات ديگر شرط فاسد موجب بطلان نيست ولى در قرض باعث بطلان قرض است.
155: الف: از نظر حضرتعالى آيا جبران كاهش ارزش پول در قرض جائز است يا از مصاديق ربا مىباشد؟ و حكم آن در خمس و مهريه و ديه و غيره چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ربا مختص به زيادت عينيه است نه مطلق زيادت.
ب: آيا كاهش ارزش پول موجب ضمان است؟ و در صورت شرط ضمان، ضمان آور است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
كاهش ارزش پول اگر به واسطه زيادى قيمت جميع اشياء باشد بلى و اگر فقط يك شىء مثلا زمين گران شده است خير، و لذا ما در صورتى كه كسى مالى را از ديگرى در پنجاه سال قبل تلف كرده است (و در) آن وقت ارزش آن به يك مبلغى از طلا بوده است، حال آن مقدار پول ده يك آن مقدار طلا ارزش ندارد، گفتهايم بايد به مقدار ارزش آن طلا را فعلاً بدهد.
156: در قرض شرط مىكند در صورت تأخير در اداى قرض در أجل معين فلان مبلغ ديركرد ماهيانه بدهد، آيا گرفتن اين مبلغ به عنوان ديركرد و غرامت صحيح است و يا ربا محسوب مىشود و آيا از باب (قاعده نفى ضرر) تأمين ضرر صدق مىكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اخذ زياده به ازاى تأجيل دين مسألهاى طويل الذيل است و روايتى نيز دارد و به نظر حقير تمام اقسام آن حرام است و قاعده نفى الضرر نافى حكم است نه مثبت آن، فضلاً از اثبات صحّت عقد به آن.
157: بعضى بانكها اگر اشخاص پولى در آن بانك بگذارند بعد از مدتى به اندازه پول شخص وام مىدهد، يعنى هم پول خود شخص پرداخت كننده را داده و هم به اندازه پولش وام مىدهد و به صورت قسطى مىگيرد. لكن بانك زيادتر از پولى كه داده مىگيرد. اگر كسى نياز به مسكن يا سرمايه داشته باشد آيا مىتواند چنين وامى بگيرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
گرفتن وام با بهره از بانك چنانچه تحت عنوان مضاربه با رعايت شرايط باشد اشكال ندارد و اگر قرض باشد، چنانچه به بانك بگويد زيادتر را به عنوان ربح نمىدهم بلكه مزد كارگر مىبخشم اشكال ندارد و به هر تقدير تصرّف در وامى كه گرفته جايز است.
158: ربا بين فرزند و مادر چه حكمى دارد؟ بين جد و جده و نوه چطور؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ربا بين فرزند و مادر و همينطور جدّه حرام است ولى بين نوه و جدّ، مثل پدر و پسر حلال است.
159: براى فرار از ارتكاب به ربا و طرز صحيح از رهن خانه و منازل كه امروزه متداول شده است در بنگاههاى معاملاتى، طريق استفاده صحيح چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اول پول را به عنوان قرض داده و خانه را رهن بگيرند. بعداً همان خانه را اجاره كنند و يا اين كه اول خانه را به مبلغى اجاره كنند و شرط كنند كه فلان مبلغ قرض داده شود و در مقابل خانه رهن باشد.
160: در عصر فعلى معمول است اشخاص ساختمان خود را به كمتر از قيمت حقيقى اجاره مىدهند و ضمن عقد اجاره با مستأجر شرط مىكنند كه مثلا يك ميليون تومان به موجر به عنوان قرض بدهند، آيا وجه الاجاره كه به جهت شرط قرض كمتر از قيمت حقيقى پرداخت مىشود، نفع و ربا محسوب مىشود يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ربا نيست و اشكال ندارد.
161: در قرارداد قرض يا غير آن شرط مىشود كه «در صورت عدم تسويه كامل اصل بدهى ناشى از قرارداد در سر رسيد مقرر، علاوه بر اصل بدهى، مبلغى معادل 12 درصد مانده بدهى براى هر سال به ذمه متعهد اين قرارداد تعلق خواهد گرفت» آيا شرط مزبور با مشكل ربا و يا غير آن مواجه مىباشد يا خير؟ و آيا ميان قرض و غير آن همچون بيع نسيه يا سلف در اين باره فرق هست يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در مسأله چند صورت متصور است.
1 - قرار دادن اجل يعنى تأخير اداى دين در مقابل زيادى يا به نحو شرط ابتدائى، يا در ضمن عقد، يا مصالحه بر آن باشد، در اين صورت در جميع شقوق آن حرام و ربا است. چون حقيقت ربا عبارت است از قرار دادن زيادى در مقابل مهلت دادن در اداى دين به مقترض، بدون فرق بين ابتداء قرض يا بعد از گذشتن مدتى، و بدون فرق بين اينكه اين مهلت دادن به نحو شرط باشد يا غير آن.
2 - مجموع دين حال را به مجموع آن مبلغ با زيادى بفروشد، كه در اين صورت ربا نيست، ولى از ناحيه بيع دين به دين خالى از اشكال نيست.
3 - چيزى را به زيادتر از قيمت آن چيز به مديون بفروشد، معادل آن مقدارى كه اضافه مىكند و تأخير در اداء دين را شرط كند، اين صحيح است و روايات هم دلالت بر آن دارد.
4 - مديون آن زيادى را به دائن هبه كند و تأخير در اداى دين را شرط كند كه در اين صورت نيز صحيح است.
162: دربارۀ مسئله خريد و فروش دو چيزى كه همجنس و مكيل و موزون هستند اما در مزاياى ذاتى مختلف مىباشند، احكامى بيان گشته كه عبارتند از:
الف: جواز فروش به هم وزن خود
ب: جواز فروش آن به دو معامله مستقل
ج: عدم جواز آن به بيشتر از هم وزن خود
آيا جنس برتر مستلزم رباى ذاتى - هر چند حكمى - نيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
رباى محرّم رباى عينى است؛ اما حكمى به نظر ما حرام نيست.
163: الف: وكالت در چه امورى صحيح است، آيا به انجام عقود و ايقاعات و آنچه مربوط به آنها است اختصاص دارد، مثل قبض ثمن و اعمال خيار، يا اعم است و شامل وكالت در ايصال زكات به فقرا و حيازت مباحات و نذر و عهد و لعان و قسم و شهادت و قضاوت نيز مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
وكالت در تمام امورى كه نظر شارع به اتباع از آن، مباشرة يا با بناى عرف يا متشرّعه بر آن صورت نگرفته، صحيح است.
ب: ترديد در متعلق وكالت چه حكمى دارد؟ (مثل اينكه بگويد تو وكيل هستى كه يا اين خانه را بفروشى يا اين زمين را، هر كدام را كه توانستى انجام بده).
ج: باسمه جلت اسمائه
در وكالت، ترديد در متعلّق جايز است.
ج: آيا در وكالت شرط است كه در زمان توكيل، انجام عمل براى موكل ممكن باشد، بنابراين اگر او را وكيل كند در طلاق همسرى كه بعداً با او ازدواج مىكند، وكالت صحيح نيست يا اينكه اين مطلب صحيح نيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شرط نيست در وكالت كه در زمان وكالت عمل بر وكيل ممكن باشد بلكه وكالت صحيح است در كارى كه بعداً عمل به آن ممكن مىشود.
د: آيا در قبول وكالت شرط است كه موكل از قبول وكيل باخبر شود يا نه؟ خصوصاً كه فقها گفتهاند اگر انشاء وكالت با كتابت باشد به محض رسيدن نامه به وكيل و نظر وكيل در نامه وكالت تحقق مىيابد و ظاهر اين كلام عدم اعتبار اطلاع موكل از قبول وكيل است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون اتصال قبول به ايجاب در وكالت لازم نيست، بنابراين لازم نيست موكل از قبول وكالت مطّلع شود.
ه -: هرگاه وكيل وكالت را رد نمود آيا دوباره مىتواند قبول نمايد؟ يا با رد او ايجاب هم از بين مىرود و نياز به ايجاب جديد است تا او بتواند قبول كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
با رد وكيل در وكالت ايجاب از بين نمىرود و وكيل مىتواند وكالت را قبول كند به شرط آنكه موكل از وكالت دست نكشيده باشد.
164: هرگاه موكل يا وكيل از حق فسخ خود سوءاستفاده كند و وكالت را در اثناء عمل فسخ كند چنانچه خسارتى به هر يك از آنان وارد شود، آيا جبران آن لازم است؟ مثلاً او وكيل بوده كه براى خريد خانهاى به شهر ديگر برود و موكل در اثناء سفر، عقد وكالت را فسخ كند و به او اعلام كند آيا هزينه بازگشت و اجرت وكيل را بايد پرداخت كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى چون در ضمن وكالت امر به عمل با عوض است، بنابراين مصارف بازگشت و اجرت وكيل را بايد بدهد.
165: الف: هرگاه موكل وكيل را عزل كند و وكيل از عزل خود اطلاع نداشته باشد و معاملهاى را انجام دهد ولى طرف مقابل او، از عزل وكيل مطلع باشد آيا اين معامله نافذ است يا فضولى و يا حكم ديگرى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
وكيل اگر مطلع از عزل نباشد وكالت باطل نمىشود و معامله او نافذ است. علم طرف مقابل موجب عزل نمىشود قهراً معامله فضولى نيست.
ب: هرگاه وكيل قبل از اطلاع از عزل خود مورد وكالت را انجام دهد، آيا مستحق اجرت المسمى است يا مستحق اجرت المثل خواهد بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مستحق اجرت المسمى است.
ج: هرگاه موكل ادعا كند كه من خبر عزل وكيل را با نامه سفارشى يا تلگرام به آدرس وى فرستاده و رسيدن نامه و تلگرام اماره بر اطلاع او است ولى وكيل مدعى باشد كه من باخبر نشدهام، در اين صورت آيا تصرفات وكيل نافذ بوده است؟ و آيا وكيل بايد ثابت كند كه مانعى بوده كه به دست او نرسيده است يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قول وكيل حجت است و لازم نيست ثابت كند كه مانعى بوده كه به دست من نرسيده است.
166: در مواردى كه وكيل استعفا مىدهد و عقد وكالت با استعفا باطل مىشود، آيا مىتوان گفت اذن در جواز عمل، باقى است و او هنوز مىتواند عمل كند و مستحق اجرت المثل است؟ چنانچه برخى فتوى دادهاند خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، اذن در تصرف تابع وكالت بوده است، با ساقط شدن وكالت اذن هم ساقط مىشود.
167: درخصوص وكالت، بفرماييد:
الف: آيا وكالت با سفيه شدن وكيل يا موكل منحل مىشود يا اينكه وكالت باقى است و فقط جواز تصرف منتفى مىگردد و آيا چنانچه سفه زائل گردد تصرف مجاز مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
وكالت با سفيه شدن وكيل منحل نمىشود. بلى مادامى كه سفيه است جواز تصرّف ندارد و همچنين سفيه شدن موكل كه موجب عدم صحّت تصرف وكيل است، ولى مبطل وكالت به نحوى كه بعد از زوال سفاهت تصرّفات وكيل جايز نباشد، نيست.
ب: آيا با بيهوشى موقت و يا دائم وكالت منحل مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
با بيهوشى وكيل يا موكل، وكالت منتفى مىشود؛ ولى اگر عقل و هوش برگردد، بطلان وكالت محل اشكال است.
ج: آيا با مفلّس شدن موكل وكالت منحل مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، با مفلس شدن موكل وكالت منحل نمىشود.
د: هرگاه وكيل و موكل تمام شرائط را در زمان عقد دارند ولى بعد از عقد، قبل از اينكه زمان عمل به وكالت برسد وكيل يا موكل فاقد شرايط گردد، آيا وكالت منحل مىشود؟ (مثلاً وكيل شده است كه در دادگاه دفاع كند ولى بعد از عقد وكالت و قبل از تاريخ دادگاه بيهوش مىشود و سپس به هوش مىآيد.)
ج: باسمه جلت اسمائه
غير از بيهوشى و جنون، اگر ساير شرائط مفقوده به هنگام عمل بازگردد، شرط وكالت از بين نمىرود.
ه -: آيا وكيل و موكّل مىتوانند شرط كنند بقاى عقد وكالت را در صورت تحقّق موت و جنون يكى از دو طرف به اين صورت كه با فوت وكيل، وكالت به ورثه او منتقل گردد؟ چنانچه فقها گفتهاند: «ولو مات المرتهن فان شرط فى العقد انتقال الوكالة الى الوارث لزم».
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه در ضمن عقد شرط شود كه اگر وكيل مرد، وكالت منتقل به ورثه او بشود، وكالت به ورثه منتقل مىشود.
168: هرگاه در نتيجه بىاحتياطى وكيل نه تعمد، معاملهاى كه به مصلحت موكل نيست واقع گردد آيا اين معامله فضولى است يا صحيح و نافذ است؟ و چنانچه در اين معامله خيار وجود داشته باشد و موكل اعمال خيار نكند آيا مىتواند براى جبران ضرر به وكيل مراجعه كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
معامله صحيح نيست و تعدّى وكيل مأذون، مطلقاً جايز نيست. چون معامله فضولى است. اگر موكّل امضا نكند خيار معنى ندارد. اگر امضا كند ضرر را تقبل كرده است چون معامله خياردار را امضا نموده است.
169: اگر وكيل هنگام قرارداد وكالت، موكّل خود را با حرف اميدوار كند، ولى در دادگاه نتواند كارى به نفع موكّل انجام دهد، آيا اگر موكّل پس از انجام محاكمات قسمتى از حقالوكاله قرارداد شده را به وى نپردازد ضامن است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
متعارف در قرارداد با وكيل، آن است كه وكيل به نفع موكل صحبت كند، اما مؤثر بودن يا نبودن ربطى به قرارداد ندارد. وكيل چنانچه آنچه وظيفهاش بوده را انجام داده و كوتاهى نكرده باشد، وجهى ندارد كه آنچه قرارداد شده يا بعض آن را به او ندهند، بنابراين چنانچه قسمتى از حقالوكالۀ قرارداد شده را به وى نپردازد، ضامن است.
170: اگر وكيلى به عنوان حق الوكالت مبلغى دريافت كند، در قبال آن مطلبى به متهم پرونده ياد دهد و هنگام اعتراض طرف مقابل در قبال اخذ مبلغى از آنان نيز
حاضر شود مطالبى را ضدّ آنچه به متهم ياد داده به آنها ياد دهد، آيا با اين حال كه مطلبى كه به طرف مقابل ياد داده است خنثىكنندۀ مطلبى است كه به متهم در قبال اخذ وجه ياد داده، ضامن وجهى است كه از متهم گرفته است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه در قرارداد وكالت فقط قيد شده باشد كه در قبال حق الوكالۀ مطالبى به متهم ياد دهد، ياد دادن مطالبى به طرف مقابل ضد اين مطالب هيچ اشكال ندارد و وجهى هم بر ضمان وجوهى كه از متهم گرفته نيست، ولى چنانچه در قرارداد وكالت ذكر شود در حد وسع براى به ثمر رسيدن مطالبش كوشا باشد، طبعاً ياد دادن ضد آن مطالب به طرف مقابل خلاف قرارداد است. قهراً ضامن آن وجوه مىباشد، مگر به مقدار اجرة المثل مطالب ياد داده شده.
171: در برخى از شركتهايى كه تعداد سهامداران آن نسبتاً زياد مىباشند، سهامداران به يك نفر وكالت مىدهند به اين مضمون: به آقاى زيد و يا نماينده قانونى ايشان به عنوان وكيل وكالت مىدهيم كه با اختيارات كامل در مورد امضاء دفتر سهام و ساير تشريفات و همچنين شركت در كليه جلسات مجمع عمومى و هيئت مديره و اخذ هرگونه تصميم در جلسات مذكور اقدام و داراى اختيارات قانونى وكيل بوده و امضاء و اقدام وكيل در كليه مراحل به منزله امضاء و اقدام اينجانبان به عنوان موكل نافذ و معتبر مىباشد.
الف: حال اگر وكيل اقدامى انجام دهد كه موجب سلب حق سهامداران شود درست است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر وكالت مطلقه داده شده است اقدامى كه وكيل مىكند ممضى است.
ب: آيا وكيل مىتواند امتيازات خاصى براى خود و يا برخى از افراد ايجاد نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ايجاد امتيازات اگر از مورد وكالت خارج باشد، صحيح نيست.
ج: آيا موكلين مىتوانند از تصميمات گرفته شده تبعيت نكنند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، نمىتوانند.
د: اگر برخى از سهامداران از اقدامات وكيل رضايت نداشته باشند و در اين خصوص با توجه به وكالتى كه دادهاند اقدامى از سوى وكيل انجام شده باشد حكم چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
عدم رضايت بعد از اختيار تام دادن به وكيل تأثير ندارد.
ه -: آيا مديران شركت مىتوانند بدون رضايت سهامداران دخل و تصرّفى در مال مشترك نمايند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، نمىتوانند.
172: الف: چنانچه كفيل متمكن از احضار مكفول بوده لكن بر اثر اهمال، او را احضار نكند و در وقت مقرر او را تحويل ندهد آيا وظيفه پرداخت دين مكفول را دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر كفيل متمكّن از احضار مكفول بوده و بر اثر اهمال او را احضار نكند و در وقت مقرر او را تحويل ندهد، در صورتى كه مكفول در كفالت و در اداء كفيل اذن نداده باشد نمىتواند به او رجوع كند و
مطالبه بما اداه بنمايد و اگر مكفول اذن در كفالت داده باشد به همراه اذن در اداء يا فقط اذن در اداء دين داده باشد كفيل مىتواند به مكفول رجوع كند و اگر اذن در كفالت داده باشد، كفيل مىتواند به مكفول رجوع كند.
ب: در فرض فوق اگر بر اثر اهمال كفيل، تكليف به احضار مكفول تبديل به پرداخت دين او شود و سپس كفيل فوت نمايد، آيا بر ورثه وى واجب است دين مزبور را بپردازند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى براى ورثه او واجب است در صورت اداى دين كفيل، مطالبه دين را از مكفول بنمايند.
ج: آيا فوت وثيقه گذار، حكم فوت كفيل را دارد يا داراى حكم جداگانهاى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
وثيقه گذار هم حكم كفيل را دارد.
173: فقهاى اماميه «كثرالله امثالهم» معتقدند عين مرهونه در دست مرتهن امانت است و در صورت تلف ضامن نيست مگر آنكه مرتكب تعدى يا تفريط شود؛ بفرماييد:
الف: آيا مىتوان شرط كرد كه مرتهن حتى در صورت تعدى و تفريط نيز ضامن نباشد؟
ب: آيا مىتوان شرط كرد كه چنانچه بدون تعدى يا تفريط نيز تلف شود، ضامن باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شرط ضمان در صورت عدم تفريط و شرط عدم ضمان در صورت تعدى و تفريط، شرط خلاف كتاب و سنت است و صحيح نيست.
174: چنانچه رهنهاى متعددى بر يك عين مرهونه واقع شود؛ نحوۀ استيفاى دين از عين مرهونه در دو فرض ذيل چگونه است؟
الف: در صورتى كه رهنهاى متعدد با عقد واحدى منعقد شده باشد؛
ب: در صورتى كه رهنهاى متعدد، به وسيلۀ عقود متعدد و در چند زمان منعقد شده باشد.
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه رهنهاى متعددى با عقد واحد منعقد شده باشد، استيفاى دين از عين مرهونه به نحو اشتراك بالنسبه است و در صورتى كه با عقود متعدده باشد، استيفاى دين به ترتيب است.
175: در صورتى كه عين مرهونه توسط مرتهن تلف شود، آيا موجب بطلان عقد رهن است يا رهن باقى بوده و بدل آن نيز رهن محسوب مىشود؟
(تذكر: تلف رهن توسط مرتهن در كلمات فقها كمتر مطرح شده است.)
ج: باسمه جلت اسمائه
تلف عين مرهونه توسط مرتهن موجب ضمان است، ولى عوض آن رهن محسوب نمىشود.
176: بسيارى از فقها فرمودهاند يكى از شرايط مال مرهون اين است كه بيع آن صحيح و ممكن باشد؛ بفرماييد:
الف: چنانچه خريد و فروش چيزى فىنفسه جايز است اما دولت به خاطر پارهاى مصالح، فروش كالايى را براى مدتى ممنوع مىسازد، آيا رهن چنين كالايى صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى، جايز است.
ب: در فرض فوق آيا بين طولانى بودن مدت ممنوعيت فروش (مثلاً 20 سال) يا كوتاه بودن مدت آن (مثلاً 2 يا 5 سال) تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فرقى بين طولانى بودن و كوتاه بودن آن نيست.
177: آيا مال مرهون مىتواند دين يا منفعت باشد؟ به عبارت ديگر آيا رهن دين و منفعت صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در رهن شرط است مرهون عين مملوكه ولو در ذمه باشد كه قبض و فروش آن ممكن است.
178: آيا در رهن لازم است دين در ذمه ثابت و مستقر شده باشد و يا همين كه مقتضى و سبب آن به وجود آيد كافى است؟ (مانند ديه پيش از استقرار جنايت)
ج: باسمه جلت اسمائه
در رهن مرهون حق ثابت در ذمه عيناً أو منفعتاً معتبر است.
179: در صورتى كه عين مرهونه فروخته شود يا به تراضى طرفين تبديل به مال ديگرى شود، آيا مال جديد نيز رهن محسوب شده و احكام و آثار رهن سابق بر آن مترتب است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت تراضى طرفين، تبديل مال جديد، رهن محسوب مىشود.
180: شخصى ملك خود را با سند عادى به ديگرى فروخته، متعاقب آن (قبل از اينكه سند رسمى به نام خريدار تنظيم گردد) بدون اذن و اجازه و اطلاع خريدار ملك را در رهن بانك قرار داده و وجوهى از بانك اخذ نموده و خريدار به اين امر رضايت نداشته باشد اين رهن چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر معامله شرعاً تمام شده، هرچند سند رسمى نشده باشد، نمىتواند بدون اجازه خريدار ملك را در رهن بانك قرار دهد؛ چون مال او نيست.
181: همسر اول اينجانب فوت كرده و داراى دو فرزند از آن مرحومه هستم. اقدام به ازدواج با خانم متعلقهاى كه خود نيز داراى دو فرزند بود كردم لذا جهت توجه بيشتر نامادرى به فرزندانم سه دانگ از آپارتمان مسكونى خويش را كه با وام بانك مسكن به صورت وكالتنامهاى خريدارى كرده بودم در دفترخانه به همسرم انتقال دادم و بدون اينكه دينارى از همسرم دريافت نمايم سه دانگ را به او هبه كردم پس از مدتى همسرم تقاضاى متاركه كرده و به صورت توافقى از يكديگر جدا شديم.
عليهذا ارشاد فرماييد با توجه به اينكه تنها منزل مسكونى اينجانب است كه با وام بانكى خريدارى كردهام و در حال حاضر اقساط آن را ماهيانه پرداخت مىكنم و سه دانگ مذكور را هنوز تحويل ندادهام حكم شرعى هبه چه مىباشد و آيا مىتوانم به هبه رجوع كنم؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هبه زوج به زوجه لازم است، اما بعد از قبض؛ شما كه سه دانگ خانه مذكور را هنوز تحويل زوجه ندادهايد، لازم نيست. مىتوانيد هبه را فسخ كنيد و رجوع به آن بنماييد.
182: اگر ولى صغير از اموال صغير هبه كند، با توجه به اينكه نه كسى از صغير توقع بخشش دارد و نه هبه به مصلحت صغير است، آيا هبهكننده ضامن آن مقدار از اموالى است كه هبه نموده؟ اگر ضامن است، آيا ضامن منافع نيز هست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هبۀ ولى در مثل مورد سؤال صحيح نيست. چنانچه عين مال موجود است، بايد برگردانده شود. اگر تلف شده است چنانچه هبهشونده مىدانسته است كه هبه صحيح نيست، او ضامن است. اگر نمىدانسته، هبهكننده ضامن است و اين تفصيل در منافع هم جارى است.
183: اگر كسى ضامن بدهى ديگرى شده و طلبكار طلب خود را از او نگرفته، چنانچه ضامن به خيال اينكه طلبكار طلب خود را به وى بخشيده، مبلغ مورد ضمانت را از بدهكار گرفته و براى خود برداشته باشد، آيا ضمانتكننده در صورت بخشيدن طلبكار ضامن مبلغ دريافتى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه طلبكار ذمۀ ضامن را ابراء كند؛ ضامن مبلغ دريافتى را بايد پس بدهد. ولى اگر ابراء نكرده است بلكه بخشيده و هبه نموده است، كه ظاهر سؤال اين است ضامن مبلغ دريافتى نيست. والله العالم.
184: شخصى به موجب سندى ملك خود را به همسرش منتقل مىكند، سپس با تقديم دادخواست، مدعى انتقال ملك تحت عنوان هبه و با حق رجوع مىگردد، در حالى كه زوجه مدعى انتقال ملك تحت عنوان مهريه است؛ بفرماييد:
الف: بر اساس سؤال فوق ادعاى كدام يك از زوجين (زوج مدعى هبه و زوجه با ادعاى انتقال ملك تحت عنوان مهريه) مطابق با اصل مىباشد؟
ب: در خصوص سؤال مذكور مدعى كدام يك از زوجين بوده و قول چه شخصى مقدم مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در خصوص سؤال مذكور قول زن مقدم است چون چيز زايدى را ادعا نمىكند.
185: چندين سال پيش در يك نوشته كه زير آن را چهار شاهد عاقل، بالغ، مسلمان امضاء كرده بودند پدر بنده خانه خود را كه با هم در آن زندگى مىكرديم در كمال صحت عقلى و جسمى به من واگذار كرد بدون اينكه آن را از لحاظ قانونى ثبت بكنيم. حال بعد از چند سال بدون اينكه رفتار بدى از من سر بزند، پدرم مبنى بر اينكه اشتباه كرده است نصف آن خانه را بدون رضايت من از من گرفت.
الف: از لحاظ دينى و شرعى چون پدرم با آن دست نوشته به يك كارى متعهد شده و به عهدش عمل نكرده آيا عملش ايراد دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
پدرتان خانه را به شما بخشيده و در غير پسر و پدر جائز است آن كسى كه بخشيده پس بگيرد، ولى پدر و پسر بعد از بخشش به يكديگر نمىتوانند پس بگيرند، بنابراين پدرتان حق ندارد نصف خانه را از شما پس بگيرد و عملش كه نصف خانه را پس گرفته ايراد دارد.
ب: آيا چون بنده به باز برگردادن ملك راضى نبودهام، نماز خواندن در آن خانه ايراد شرعى دارد يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
نماز خواندن افراد بدون رضايت شما در آن خانه جائز نيست.
ج: آيا شاهدها مىتوانند متذكر عمل پدرم بشوند يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شاهدها بايد اگر شما بخواهيد به آن بخشش شهادت بدهند.
186: طبق فتواى شما، بخشش به غير ذى رحم جائز است، پس مىتوان بدهىمشترى را كه در ذهنم او را بخشيدهام، طلب نمايم؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هبه و بخشش به غير ذى رحم عقد جائز است، مادامى كه آنچه بخشيده شده است تلف نشده باشد و باقى باشد. بخشيدن بدهى موجب برائت ذمه مشترى مىشود و آن در حكم تلف است، ديگر قابل برگشت نيست.
187: در هبه مشروطه، هرگاه قبل از تحقق شرط، يكى از طرفين از دنيا برود، آيا هبه لازم گرديده و استرداد عين موهوبه، يا مثل و يا قيمت آن جايز نيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
موت واهب يا متّهب قبل از تحقق شرط موجب لزوم هبه مىشود.
188: زيد ملكى را به فرزندش هبه مىكند، مشروط به اينكه آن را نفروشد.
الف: اين شرط تا چه زمانى معتبر است؟ آيا دامنگير ورثه موهوب له هم مىشود؛ يعنى آنها نيز، نسل بعد از نسل حق فروش آن را ندارند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر شرط كند حق فروش نداشته باشد شرطى فاسد است، چون خلاف كتاب وسنت است و اگر شرط كند كه عملاً نفروشد؛ اولاً اگر خود او بفروشد معاملهاش صحيح است، فقط خلاف شرع تكليفى انجام داده است و ثانياً ظاهر آن است مراد شخص موهوب است.
ب: آيا واهب مىتواند بدون اعمال خيار معامله دوم را بدليل اينكه بدون اجازه او صورت گرفته بهم بزند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، نمىتواند.
189: آيا جواز رجوع از وصيت حقوق، قائم به شخص موصى است يا قابل واگذارى به وكيل و وصى و وارث مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قابل واگذارى به وكيل مىباشد.
190: آيا رهن دادن موصىبه پس از وصيت، رجوع از وصيت محسوب مىشود يا وصيت صحيح است و فقط موصى در صورت تمايل به گرفتن موصىله به پرداخت ديون ملزم مىگردد يا ورثه بايد دين را بپردازند و سپس موصىبه را به موصىله بدهند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
رهن دادن كسى كه در شرف موت است، رجوع از وصيت محسوب مىشود و اما در غيرآن حالت چون مال، مال خودش است تا زنده است و منافع آن هم مال او است رهن صحيح و وصيت هم صحيح است و با مردن از رهن بودن خارج مىشود و ورثه بايد دين را بپردازند و سپس موصىبه را به موصىله بدهند.
191: هرگاه زمينى را براى ديگرى وصيت كند و پس از مدتى موصى در آن زمين ساختمان بنا كند، آيا رجوع از وصيت محسوب مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهر چنين عملى رجوع از وصيت است.
آيا جواز رجوع از وصيت و جواز تغيير وصى با شرط، قابل اسقاط است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى، با شرط ضمن العقد قابل اسقاط است.
192: چنانچه فردى اقدام به خودكشى كند و سپس وصيت كند، وصيت او باطل است. بفرماييد:
الف: اگر اقدام به خودكشى كند ولى مجروح گردد و سپس وصيت كند و اشتباه در مداواى وى موجب مرگ او شود آيا وصيت او نافذ است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى وصيت او نافذ است.
ب: هرگاه اقدام به خودكشى كند و سپس وصيت كند آيا وصيت او رأساً باطل است يا با اجازه وارث قابل تنفيذ است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اجازه ورثه موجب صحت وصيت نمىشود.
ج: هرگاه اقدام به خودكشى كند و سپس تصرفات تنجيزى انجام دهد آيا ملحق به وصيت است و تصرفات او نافذ نيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تصرفات تنجيزى ملحق به وصيت نيست.
193: شخصى يك فرزند بيشتر ندارد و به محروميت او از ارث وصيت نموده است بفرماييد:
الف: آيا وصيت به حرمان او از ارث باطل است يا تا ثلث وصيت صحيح و به مقدار ثلث از سهم او كسر مىگردد، مگر اين كه او نسبت به تمام اجازه دهد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
وصيت به حرمان فرزند از ارث باطل است.
ب: در صورت صحت وصيت مذكور تا ثلث، آيا بايد ثلث را در خيرات صرف نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير صرف در خيرات لازم نيست.
194: در اجراى وصيت نامهاى ديون متوفى پرداخت شده است. دستورات مخارج ثلث انجام شده است. به اجراى دستور زير رسيدهايم: "از ثلث مقدارى كه سهم دخترم زهرا مطابق سهم دو پسرم رضا و محمود بشود بخشيدهام، كه هر سه فرزند از سهم الارث با هم مساوى باشند" مخارج اجراى دستورات بعدى موصى برآورد شده است و كنار گذاشتهايم. در معناى دستور فوق بين وراث كه فقط همين سه فرزند هستند اتقاق نظر وجود ندارد. باقيمانده ثلث (بيش از 15/2 ما ترك مثبت است) آنقدر هست كه جوابگوى اجراى دستور - با هر تفسيرى - باشد. معناى دستور فوق چيست؟ و چگونه مىتوان آن را اجرا نمود؟
برداشتها و نظرها: 1) جمله مفعول ندارد قابل اجرا نيست. 2) مانده ثلث به تساوى بين سه فرزند تقسيم شود. 3) از باقيمانده ثلث 2 سهم دختر و هر پسر يك سهم مىبرند. 4) چون هدفش مطابق شدن ارث پسر و دختر است نا مشروع است. 5) سهم الارث دختر نصف سهم الارث پسر است (نص صريح كتاب الله) بنابراين امكان مساوى شدن سهم الارث دختر و پسر نه به لحاظ شرعى بلكه به لحاظ منطقى وجود ندارد. موصى وصيت به امر محال كرده است و....
ج: باسمه جلت اسمائه
ثلث اموال ميت مال خود ميت است، ميراث او دو سوّم ديگر است. موصى وصيت نمى كند كه ارث دختر و پسر يكى بشود، مىگويد از مال خودم به دختر مقدارى بدهيد كه مجموع ارث دختر و آنچه من به او بخشيدهام به مقدار ارث پسرها بشود؛ وصيت نمىكند كه ارث دختر و پسر يك مقدار باشد تا بگوئيد خلاف شرع است. وصيت فوق الذكر هيچ اشكال شرعى ندارد. اما برداشتهاى ديگر: 1) جمله مفعول ندارد قابل اجرا نيست، مفعول آن جمله ظاهر است، و آن
بخشيدن مقدارى از ثلث كه در اختيار او است به دختر و آن مقدار تعيينش به اين نحو است كه كسرى حصه دختر از پسر است در ارث. 2) مانده ثلث بين پسر و دختر به تساوى تقسيم شود، مانده ثلث ميراث نيست تا پسر دو برابر دختر ببرد، و تساوى آن خلاف شرع نيست و امر محالى هم نيست.
195: در وصيت نامهاى آمده است: ملك الف را به فرزند صغيرم حسن بخشيدهام و ملك اوست، ملك ب را به فرزند صغيرم حسين بخشيدهام و ملك اوست. بعد آمده است: خرج ثلث خود را اين طور معين مىكنم: 1)...2)...3)...
الف: موارد الف و ب داخل ثلث است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهر اين گونه وصيت اين است كه مقدار حقى كه مالك نسبت به املاك بعد وفات دارد كه يك سوم است، ملك الف و ملك ب از آن است و از ثلث بايد حساب شود.
ب: هنگام فوت موصى حسن كبير شده، وصيت در مورد او نافذ است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى نافذ است.
196: فرد الف فوت نموده است و به شوهر خود وصيت نموده است كه ثلث زمين او را به مصارف خيريه برساند اما شوهر نيز پيش از عمل به اين وصيت فوت نموده است. آيا اين تعهد شوهر به فرزندان او نيز منتقل مىشود؟ آيا فرزندان مىتوانند آن را تصرف كنند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به هر تقدير ثلث زمين آن زن به ورثه منتقل نمىشود و مال خود ميت است و فرزندان در آن ثلث نمىتوانند تصرّف كنند و اگر تصرّف كنند ضامن هستند.
197: اگر پدرى در خانوادهاى فوت كند و در وصيت نامه ملكى را به پسرانش ببخشد آيا بقيه وراث (دخترها) نسبت به آن حق دارند و اگر حق دارند سهمشان چقدر است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه بخشش در زمان حيات پدر باشد، هر چه قدر باشد، در حالى كه بخشش شده ولو تمام اموال، بقيه وراث حقى ندارند، و اگر وصيت كند كه بعد از فوت من، فلان مقدار از مال من به پسران داده شود در اين صورت اگر از يك سوم كمتر است، حكم بخشش صورت اول را دارد و در بقيه اموال پسرها شريكند و از مابقى هم هر پسر دو برابر دختر ارث مىبرد.
چه مىفرماييد در اين مسئله شرعيه كه زيد در وصيت نامه نوشته است چندى كه خودم زندهام ورثه در مال و عمارت من حق نداشته و ندارند. باز نوشته عمارت مال پسرم، عزيز مىباشد؛ دخترانم هيچ گونه حق در عمارت نداشته و ندارند. بعد از وفات زيد، هيچ يك از دختران درخواست مال نكردهاند. حالا پسر زيد به نام عزيز هم مرده است، يك پسر 5 ساله مانده است. حال بعضى از دختران زيد حق خود را از عمارت و مال مىخواهند، آيا با آن وصيت زيد، دختران در عمارت حق دارند كه به وصيت زيد عمل نكنند يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر آنچه در وصيت نامه نوشته است به اين مضمون است كه در حال حيات زيد آن عمارت را به پسرش داده است، فعلا ورثه هيچ حقى به آن عمارت ندارند و متعلق به صغير است؛ واگر مضمون آن نوشته اين است كه اين خانه بعد از من منتقل به پسرم بشود، چنان چه اين عمارت نسبت به جميع ماترك يك سوم يا كمتر است، باز ورثه حقى ندارند و خانه و عمارت مال صغير است، و اگر زيادتر از يك سوم است به مقدار يك سوم باز ورثه حق ندارند و زائد بر آن را اگر ورثه امضا نكنند و نكرده باشند، مىتوانند تقاضاى حق خود را بنمايند.
اگر حق داشته باشند، مىتوانند در حال حاضر تقسيم نمايند يا آنكه بايد نوه زيد كه از پسرش باقى مانده است، به بلوغ برسد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه حقى به عمارت داشته باشند، مىتوانند در حال صغر نوهزيد درخواست حق خود را بنمايند، و لازم نيست صبر كنند تا آن نوهبالغ شود.
198: اگر وصى ميت در مال موصىبه (وصيت شده) خيانت كند، آيا وصايت او باطل است و چنانچه خسارت و يا ضرر و زيانى از ناحيه وصى ميت متوجه مال موصىبه شده باشد، آيا وصى ميت ضامن است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
وصايت وصى در صورت خيانت و تعدى و تفريط باطل مىشود؛ و حتى در صورت باقى بودن وصايت، وى ضامن است.
199: كسى مقدار معينى از مال خود را وصيت كرده به موصىله بدهند ولى بعد از فوتش ارتقاء قيمت پيدا كرده و زيادتر شده، آيا اضافه را بايد به موصىله بدهند يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه مال معينى مثل خانه را وصيت كرده است و آن مال ترقى كرده است و زايد بر ثلث نيست همان را بايد بدهند و اگر زايد بر ثلث است؛ زيادى متوقف بر اجازه ورثه است.
200: با توجه به تفاوت ميان حقوق از اين جهت كه پس از فوت مورث آيا قابليت انتقال به ورثه را دارند يا خير؛ بفرماييد:
صورتى كه شاكى شكايتى تحت عنوان توهين و تهديد اقامه نمايد و در هنگام
رسيدگى در دادسرا فوت نمايد، آيا حقى براى ورثه قابل تصور است كه با فوت شاكى ادامه رسيدگى و تعقيب متهم را مطالبه نمايند؟ به عبارتى ديگر آيا توهين يا تهديدى كه به اعتبار آن شكايت اقامه شده، مانند مطالبه حد قذف به وراث منتقل مىشود يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى منتقل مىشود.
201: در صورتى كه ورثه ميت، اولاد دو دايى امى وى باشند كه يكى از دايىها يك فرزند پسر داشته باشد و ديگرى يك فرزند دختر و يك فرزند پسر، سهم ارث هر يك از سه فرزند چقدر است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هر دائى ارثش كه نصف اموال است به اولاد خودش مىرسد. بنابراين آنكه يك پسر دارد حصه پدر به او مىرسد و آنكه يك پسر و يك دختر دارد مالش تنصيف مىشود نصف به پسر و نصف به دختر.
202: اگر فرض شود وجوهى كه ادارۀ بيمه به اولياى دم داده مطابق معمول شرعى بوده، ولى در تقسيم قانون (سهم مرد دو برابر زن است) رعايت نشده و اولياى دم نيز حاضر به ريختن سهام خود روى هم و تقسيم بر مبناى آيۀ شريفه نباشند كه در نتيجه بعضى ورثه به حق خود نرسند، آيا ضمان كسر سهميۀ آنان به عهدۀ اداره بيمه است يا افراد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اداره بيمه مانند ساير مديونين مىباشد. وظيفه او در اختيار ورثه گذاشتن مقدار معين از مال است. تقسيم بين ورّاث وظيفۀ او نيست. بنابراين ضمان كسر، چنانچه خود ادارۀ بيمه متصدى تقسيم باشد به عهدۀ او است والا به عهدۀ افراد است.
203: اگر پسرى قبل از پدر فوت كند، آيا ورثه پسر از اموال پدربزرگ خود ارث مىبرند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه ميت اولاد ديگر دارد ارث نمى برند؛ واگر اولاد ديگر ندارد ولو پدر و مادر داشته باشد ورثه پسر، چه پسر باشد چه دختر ارث مىبرند و شريك پدر و مادر مىشوند مانند پدرشان.
204: مردى فوت كرده است و از او يك پسر ناتنى (پسر از همسر متوفى بوده و شخص متوفى پدرش نيست) و يك نوه (فرزند دختر متوفى) بجا مانده است. كدام يك از متوفى ارث مىبرند و سهم الارث وارث يا وارثان چقدر است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
پسر ناتنى مذكور ارث نمىبرد و ارث فقط از آنِ نوه است و تمام مال به او مىرسد.
205: شخصى از دنيا رفته و پدر و مادرش هم فوت كردهاند و زن و بچه هم ندارد فقط دو خواهر پدرى و مادرى دارد، آيا به دو خواهر ديگر و يك برادر اين ميت كه از پدر يكى و از مادر جدا هستند (يعنى دو خواهر و يك برادر پدرى) ارث تعلق مىگيرد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
با وجود برادر و يا خواهر پدر و مادرى، برادر و خواهر پدرى ارث نمىبرند؛ پس در مورد سؤال همه مال متعلّق به دو خواهر پدرى و مادرى است كه بهطور مساوى بين خود تقسيم مىكنند.
206: اگر قبل از نزديكى، يكى از زوجين بميرند، آيا ديگرى ارث مىبرد يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى، در ارث بردن دخول شرط نيست.
207: اگر ميت زن مسلمان بود و يك فرزند كافر داشت و بعد از تقسيم مال، فرزند مسلمان شد، آيا سهمى از مال به او مىرسد يا باقى را به امام عليه السلام كه وارث من لا وارث له است، مىدهند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر بعد از تقسيم مسلمان شد، به فرزند چيزى داده نمىشود؛ بلى، اگر وارث مرده، يك نفر باشد آن هم كافر، اگر بعد از موت مسلمان بشود، ارثمىبرد.
208: شخصى فوت شده و داراى دو همسر بوده است و فرزند از او به عمل نيامده، يكى از زنهايش در زمان حياتش فوت شده و يكى از آنها باقى مانده و حيات دارد؛ ورثه مرد متوفى منحصر است به يك پسر دايى و يك دختر دايى كه هر دو از پدر و مادر يكى هستند و همچنين يك پسر خاله و عيالى كه در زمان حيات مرد فوت نموده، داراى ورثه مىباشد. لطفاً بفرماييد سهم الارث وراث چگونه است؟ آيا زوجه ايشان كه حيات دارد از باغ و زمين ارث مىبرند يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
زوجه از زمين باغ و زمين ابنيه، و زمين باير ارث نمىبرد و از ابنيه و اشجار، از قيمت آنها ارث مىبرد؛ وچون ميت اولاد ندارد، زن از بقيه ماترك يك چهارم ارث مىبرد، و زنى كه در زمان حيات شوهر مرده است، ارث نمىبرد. و اما پسر خاله و پسردايى و دختر دايى به طور مساوى بقيه اموال را تقسيم مىنمايند.
209: پدرى در حال حيات خود مقدارى از دارائيش را به پسرش منتقل نموده و وصيت نموده كه سهم الارث پسرش را داده است. آيا بعد از فوت پدر آن پسر مىتواند مدعى ارث پدرى باشد يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، نمىتواند.
210: اگر وارث منحصر به زوجه بود علاوه بر فرض ارث مىتوان در عصر غيبت مابقى ما ترك را به او رد نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در زمان غيبت هم مانند زمان حضور در صورت انحصار وارث به زوجه مابقى ماترك مازاد بر حصّه زوجه مال امام عليه السلام است و به زوجه رد نمىشود و از جمله انفال است و مختار در انفال آن است كه در خصوص اراضى به مقتضاى روايات بر شيعه اباحه شده است ولى در غير اراضى حكم سهم امام عليه السلام را دارد كه بايد با نظر مجتهد به مصرف برسد.
211: زن فوت كرده، دخترى از شوهر اوّل و پسرى از شوهر دوم دارد. منتهى هر چه كه ارث از پدر دختر، از زمين و غيره باقى مانده بوده، تحت يد مادرش بوده تحت تصرف شوهر دوم قرار گرفته، حال از مجموع اموال مادر و ارثيه پدرش به دختر يك سهم و به برادر دو سهم دادهاند. اين صحيح است ياخير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به نحوى كه نوشتهايد، صحيح نيست. چون اموال پدر دختر در دست مادرش بوده، مقدارى از آن كه مال دختر است بايد رعايت بشود. بلى، چنانچه به نحوى مادر در زمان شوهر دوم مالك آن اموال شده باشد ولو به بخشيدن دختر يا خريد از او، تقسيم صحيح است.
212: بانك يا مؤسسههاى مالى - اعتبارى تحت عناوين عقود اسلامى، تسهيلاتى را در اختيار مردم قرار مىدهند؛ هرگاه وامگيرندگان در بازپرداخت اقساط دچار مشكل شوند و اقساط آن را پرداخت نكنند، بانكها از وامهاى باقيمانده در دست مردم به صورت مرتب سود دريافت مىكنند، مثلاً شخصى دو ميليون تومان اخذ مىكند و هيچ يك از اقساط آن را به مدت ده سال نمىپردازد. بانك بابت اصل دو ميليون تومان و سودهايى كه در اين ده سال به آن تعلق گرفته است هفتاد ميليون تومان مطالبه مىكند؛ حكم اخذ سود به نحو مذكور از نظر تكليفى و وضعى چگونه است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
زياده در پرداخت وام ربا است و حرام، و همان سودى هم كه بانك از وام گيرنده مىگيرد ربا و حرام است مگر به نحو ديگرى از قبيل اباحه معوض باشد كه هيچ كدام از عمل ربا نيست و حلال است.
213: درباره ماهيت حسابهاى بانكى از نظر اسلام؛ بفرماييد:
الف: آيا در بانكها اعتبار و ارزش قراردادى پول به نام اشخاص ثبت و جابجا مىشود يا به عين اسكناس اجازه در تصرف داده مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ممكن است به عين اسكناس اجازه تصرّف داده شود، يا به اين كه صاحب پول به بانك قرض بدهد يا بفروشد، يا آن كه پولش را به بانك اباحه كند ولو اين كه بانك آن را تملك كند و به ديگرى بدهد و اباحه معوض باشد، يا آن كه صاحبپول، پول را به شكل امانت و وديعه در بانك بگذارد و اجازه دهد در آن تصرف كند، نهايت آن كه اجازه تصرف ناقل مجانى نيست، بلكه در مقابل عوض است.
ب: آيا حكم شكلهاى مختلف حسابهاى بانكى (جارى، سپرده ثابت، مشاركتهاى بانكى و...) يكسان است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حكم شكلهاى مختلف حسابهاى بانكى يكسان است.
ج: حكم سودهاى علىالحساب كه در مشاركتهاى بانكى به سپردهگذار پرداخت مىشود چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
سودهاى بانكى، چنانچه پول قرض باشد حرام است؛ و اگر پول را بفروشد آن هم اشكال دارد. ولى اگر به عنوان اباحه به عوض، يا وديعه و امانت باشد حلال است و اشكال ندارد.
د: اگر شخصى به عنوان مضاربه به بانك دولتى پول واريز مىكند يا به عنوان اوراق مشاركت حساب باز مىكند و سود مىگيرد آيا جايز است يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه موازين مضاربه رعايت بشود اشكال ندارد. دو راه ديگر هم به نظر حقير جايز است:
1: صاحب پول، پولش را به بانك اباحه كند ولو اين كه بانك آن را تملك كند و به ديگرى بدهد و در عوض مبلغى اضافى به صاحب پول بپردازد. اين نوع معامله را اباحه بعوض مىنامند.
2: صاحب پول، پول را به شكل امانت و وديعه در بانك بگذارد و اجازه دهد در آن تصرف كند؛ نهايت اين كه اذن در تصرف ناقل، مجانى نيست بلكه در مقابل عوض است در اين صورت مبلغ اضافى از باب شرط ضمنى يا صريح، حلال مىباشد.
ه -: تشكيل حسابهاى سپرده كوتاه مدت و بلند مدت، در بانكهاى ايران چه صورتى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه صاحب پول به بانك قرض بدهد و سودى بگيرد حرام و ربا است و نيز اگر پول خود را در عوض به مبلغ زيادتر به بانك بفروشد.
اشكال دارد ولى از دو راه مىتوان اين كار را تصحيح نمود.
1: صاحب پول، پولش را به بانك اباحه كند ولو اين كه بانك آن را تملك كند و به ديگرى بدهد و در عوض، مبلغ اضافى به صاحب پول بپردازد كه اين نوع معامله را اباحه به عوض مىگويند و ظاهراً هم اشكالى ندارد.
2: صاحب پول، پول را به شكل امانت و وديعه در بانك بگذارد و اجازه دهد در آن تصرّف نمايد؛ نهايت اذن در تصرّف ناقل، مجانى نيست بلكه در مقابل عوض است در اين صورت مبلغ اضافى از باب شرط ضمنى يا صريح، حلال مىشود.
214: اگر مسؤولين بانك در مورد توان و عدم توان بازپرداخت ضامن، تحقيق لازم را نكنند و صرفاً به داشتن پروانه كسب يا دسته چك بانكى اكتفا كنند و پس از انقضاى مدت، ضامن قدرت پرداخت نداشته باشد، مسؤولين بانك ضامن وجوهى هستند كه قرض دادهاند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون مسؤولين بانك اختيار تام در دادن قرض به افراد را دارند؛ حتى به كسانى كه تمكن از اداء آن را ندارند، بنابراين در فرض سؤال تقصير نموده و قهراً مسؤولين بانك ضامن وجوهى كه قرض دادهاند مىباشند.
215: مضاربه به چه معناست؟ و حكم مضاربههاى بانكهاى كنونى ايران چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مضاربه عبارت است از اينكه انسان مالى را به غير بدهد كه آن شخص دومى تجارت با آن مال بنمايد و فائده بين مالك و عامل به نحوى از انحاء نصف يا ثلث يا نحو اينها را مال هر دو نفر باشد.
216: آيا بيمه كردن وام وجه شرعى دارد؟ توضيح آنكه بعضى مؤسسات وامى را كه به شخص داده مىشود در مقابل مبلغى بيمه مىكنند كه اگر بدهكار فوت كند يا ورشكست شود شركت بيمه آن وام را بپردازد.
ج: باسمه جلت اسمائه
از چند راه مىتوان حكم به مشروعيت بيمه نمود: هبۀ معوضه، ضمان، صلح و معامله مستقله.
217: اگر مشترى شرط كند كه به بانك پنج ميليون بدهد و چند ماه بعد بانك پنج ميليون مضاربه به ايشان بدهد، آيا چنين شرطى صحيح است؟ اگر نيت كنيم كه پول به عنوان امانت در اختيار بانك باشد تا اجازه تصرف داشته باشد اگر وامى هم ندادند اعتراض نكنيم و خود را ذى حق ندانيم در اين صورت چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر پول به عنوان امانت در اختيار بانك باشد، يا به عنوان اباحه تصرّف به عوض، بلكه به نظر من اگر به عنوان قرض هم باشد، معاملهاى است صحيح و دادن پنج ميليون به عنوان مضاربه بر بانك لازم است و صحيح، و اگر شرط باشد شرط ابتدايى است و در ضمن عقد نيست، لذا هيچ اثرى ندارد.
218: در بيمه كه از عقود است بايد طرفين از شرائط آگاه باشند. اگر شخصى يا سازمانى بدون اطلاع آن شخص، ايشان را بيمه كند در حالى كه از بعضى از شرائط اطلاع پيدا نمىكند، آيا چنين بيمهاى صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بيمه اگر چه از عقود است، ولى جهل يكى از دو طرف به بعضى شروط، موجب بطلان اصل معامله نمىشود.
219: بانكها وامى تحت عنوان مضاربه در اختيار مشتريان مىگذارند بدين ترتيب كه مثلا يك ميليون تومان براى خريد يكصد تخته فرش در اختيار مشترى قرار مىدهند و در همان مجلس محاسبه مىكنند كه سود مشترى از فروش اين فرشها چه قدر است. سپس براى دريافت اصل و سود مورد نظر بانك قسطبندى مىكنند و بانك هيچ گونه مسؤوليتى را نسبت به ضررهاى احتمالى اين معامله به عهده نمىگيرد و فقط خود را موظف به دريافت اصل سود تضمين شده مىداند. بفرماييد: اولا اين نوع مضاربه صورت شرعى دارد يا خير؟ ثانياً اگر مشترى پول را در مورد ديگرى مصرف نمايد و فقط متعهد به پرداخت وام و زياده گردد چگونه است؟ ثالثاً تكليف مسؤولين بانك در صورت علم به صورى بودن قرارداد و عدم علم را بيان فرماييد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اين گونه معامله در بين تجار بازار هم شايع است و راه مشروعيت آن به اين نحو ممكن است كه رئيس بانك، معامله مضاربه را با رعايت تمام شرايط از جمله مشاع بودن حصه پول دهنده و توجه ضرر به او انجام دهد و بعد آن ربح مشاع را به مقدارى كه تعيين مىكنند، مصالحه كند و در ضمن آن شرط كنند كه اگر ضررى متوجه شود؛ گيرنده پول آن را به نحو شرط فعل جبران كند، نه به نحو شرط حكم كه شرط، فاسد مىشود و پول دهنده اجازه دهد كه استفاده ديگرى هم بتواند از آن پول بكند.
220: از جمله كارهايى كه بانك انجام مىدهد اين است كه گاهى تاجرى با طرف خود در ممالك ديگر مذاكره خريد جنس را مىنمايد و مقدار و قيمت و شرايط تسليم را نيز تمام مىكند، ولى چون دولت مانع از بيرون بردن پول از مملكت
است مگر تحت نظر بانك؛ لذا تاجر مقدارى از قيمت آن جنس را به بانك مىپردازد، مثلا پنجاه هزار تومان از جنسى را كه قرار است يك صد هزار تومان بخرد، نقد به بانك مىدهد، بانك تمام قيمت جنس را كه صد هزار تومان است به طرف تاجر مىپردازد و جنس را تحويل مىگيرد. آنگاه به تاجر اطلاع مىدهد، چنانچه بقيه پول را بدهد مىتواند جنس را تحويل بگيرد وگرنه خود بانك حق دارد آن متاع را بفروشد و حق خود را دريافت نمايد و بقيه را به تاجر بدهد و بانك در عوض اين كار، مبلغى از تاجر دريافت مىكند.
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهراً چنين معاملهاى اشكال ندارد، هم مقدارى كه بانك مىگيرد، و هم فروش جنس و برداشتن حق خود حلال است، اولى به اين جهت حلال است كه معاملهاى كه تاجر با طرف خود مىكند بيعى مشروط به دخالت بانك است و كارى كه تاجر با بانك مىكند يا جعاله است به اين نحو كه تاجر به بانك مىگويد: اگر دين مرا به اصل دين اداء كنى، آن زيادى را كه قرار گذاشتهايم به تو مىدهم، و يا مصالحه است و در هر دو صورت پول زيادى براى دين نيست تا ربا باشد، بلكه در مقابل كارهايى است كه بانك انجام مىدهد و بى شك گرفتن چنين پولى حلال خواهد بود، دومى حلال است به واسطه اين كه در ضمن معامله تاجر با بانك چنين شرطى مىشود و در حقيقت تاجر بانك را وكيل در صورت نپرداختن پول در فروش جنس مىنمايد.
221: چنانچه دخترى اجازه جارى نمودن صيغه عقد دائم را به عاقد بدهد وليكن عاقد بنا به توصيه برادر آن دختر صيغه عقد را به صورت موقت اجرا نمايد؛ بفرماييد:
آيا عقد صحيح است يا باطل و تكليف مهريه دختر چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
عقدى كه اجازه داده شده است صحيح نيست، چون عقد اجرا شده غيرمجاز است و عقدى كه واقع شده عقد مجاز نيست و فضولى است، با اجازه دختر تصحيح مىشود (اينها در صورت رشيده بودن دختر است).
222:1 - هرگاه زوجه در ضمن عقد ازدواج، شرط كند كه زوج، زن ديگرى نگيرد؛
الف: آيا شرط مزبور صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى، اگر شرط عدم فعل باشد نه عدم حقّ، شرط صحيح است و گرفتن زن جايز نيست.
ب: برفرض صحت شرط مزبور، چنانچه زوج ازدواج مجدد نمايد، آيا ازدواج مزبور صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى، ازدواج مذكور صحيح است.
2 - هرگاه ضمن عقد ازدواج شرط شود كه شوهر با زن نزديكى نكند؛
الف: آيا شرط مزبور صحيح است؟
ب: در فرض تخلف شرط و تحقق نزديكى، حكم مسأله در دو حالت رضايت و عدم رضايت زوجه، چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى شرط صحيح است و در دو حالت ذكر شده تكليفاً نزديكى جايز نيست؛ ولى اگر نزديكى كند، حكم زنا را ندارد.
3 - هرگاه مشروط عليه از انجام شرط صحيح ضمن عقد، خوددارى نمايد، آيا به محض خوددارى مشروط عليه، مشروط له خيار فسخ دارد يا آنكه پس از امتناع او و مراجعه به حاكم و عدم امكان اجبار او، مىتواند معامله را فسخ كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بعد از تخلّف شرط، مشروط له خيار تخلّف شرط دارد و بلافاصله مىتواند فسخ عقد كند حتى اگر بر اجبار به عمل به شرط قادر باشد.
223: شخصى كه در حال حاضر مجنون است چهار سال پيش ازدواج نموده؛ جنون وى از سه سال گذشته تاكنون محرز است ولى نسبت به سالى كه در آن ازدواج نموده مشكوك است؛ اكنون همسر او مدعى است كه زوج هنگام ازدواج افاقه داشته ولى قيم مشاراليه مدعى است كه مجنون بوده؛ بفرماييد:
الف: قول كدام يك مقدم است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حرف قيم بىاساس است چون ظاهر حال سلامت بوده است و ادّعاى زوجه به عدم جنون در صحّت عقد كافى است و حداقل اين است كه كسانى بودند كه اجازه عقد را دادند.
ب: در صورتى كه نوبت به سوگند برسد آيا قيم مىتواند سوگند ياد كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
على فرض عدم حل قضيه به آنچه ذكر شد، قيم مىتواند سوگند ياد كند.
224: هرگاه زوج هنگام عقد، بكارت زوجه را شرط كند. در اين صورت بفرماييد:
الف: اگر بعد از وقوع عقد معلوم گردد زوجه داراى پرده بكارت بوده و ليكن ثابت شود قبلاً با او نزديكى صورت گرفته است (به لحاظ اينكه گاه پرده بكارت با نزديكى زايل نمىشود) آيا در صورت مذكور، زوج امكان فسخ نكاح را دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به نظر ما اثر شرط بكارت زوجه هنگام عقد، امكان فسخ نكاح از سوى زوج را در صورت ثبوت زائل شدن پردۀ بكارت قبل از عقد به دنبال ندارد. بلكه اثرش كم شدن مقدار مهر است.
ولى بنا براينكه خيار فسخ داشته باشد، در فرض دارا بودن پرده بكارت ولو ثابت شود قبلاً با او نزديكى صورت گرفته است خيار فسخ قطعاً ندارد چون تخلّف شرط نشده است. ولو اينكه قصد اصلى از آن شرط عدم نزديكى بوده باشد. زيرا در باب عقود، قصد بدون انشاء اثر ندارد.
ب: مراد از «بكارت» داشتن پردۀ بكارت است يا عدم نزديكى (چه بسا پردۀ بكارت در مواردى همانند پريدن و... زايل مىگردد) يا هر دو؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مراد از بكارت همان است كه لفظ دالّ بر آن است و آن داشتن پرده بكارت است. ولى روايتى كه استدلال شده است به آن بر ثبوت خيار صريح است در اينكه فرض زوال بكارت بدون نزديكى، موجب خيار فسخ نيست.
ج: آيا مراد از ثيب، زنى است كه به صورت مشروع ازالۀ بكارت شده يا اينكه مراد از آن اعم است ولو اينكه از راه نامشروع يا عنف و يا پريدن و... ازالۀ بكارت شده باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مراد از ثيب در مقام، زنى است كه زوال بكارت با نزديكى از او شده است. اعم از آنكه به طريق مشروع باشد يا غير مشروع و زنى كه زوال بكارت از او شده بدون نزديكى را شامل نيست.
225: الف: اگر زوج به علت عدم آگاهى اقرار به بيمارى عنن نمايد و ابراز دارد كه آن را درمان مىنمايد و نتيجه درمان به نظر متخصصين سالم بودن زوج باشد آيا اقرار زوج عنن دائم محسوب مىشود؟
ب: اگر زوج با دارو رجوليت و انتشار داشته باشد عنن محسوب مىشود؟
ج: اگر مرد قبول داشته كه عنّين بوده و ابراز مىدارد كه خوب شدم و با زن ديگر مقاربت داشتم و قسم نيز ياد كند و زوجه دوم شهادت دهد اما زن منكر است، قول كدام مقدمتر است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
با قانون مدّعى و منكر، قضيه حل مىشود. مدّعى زوجه است و منكر زوج است چون شهود در بين نيست زوجه قسم مىخورد و مرض ثابت مىشود و اگر قسم نخورد، زوج قسم مىخورد. اگر شهود در بين باشد جاى حرف نيست.
226: چنانچه زوجه نزديكى با زوج را به دليل تنگى مجراى تناسلى باعث درد شديد بداند و پزشك متخصص پس از آزمايش پزشكى اين ادعا را تأييد و اعلام نمايد رحم زوجه از حد نرمال كوچكتر است و مجراى تناسلى وى بن بست مىباشد (واژن كور) در صورت نزديكى درد شديدى دارد، بفرماييد:
آيا زوجه كه به اين علت خود را در ادامه زندگى مشترك با زوج در عسر و حرج مىبيند مىتواند درخواست طلاق نمايد. به عبارت ديگر آيا اين موضوع از مصاديق عسر و حرج موضوع ماده 1130 قانون مدنى محسوب مىشود يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
زن به واسطه قاعده نفى عسر و حرج مىتواند درخواست عدم دخول بنمايد و بر مرد تمام استمتاعات جايز است غير از جماع، و مهر هم اگر دخول نشده است و نشود، نصف مىباشد.
227: اگر زنى به مدت يك سال در عقد دائم آقايى باشد و با او نزديكى هم داشته باشد اما به علت اختلاف و اعتياد داشتن مرد، زن تصميم به جدايى داشته باشد و به خانه پدرى برگردد و تا نزديك سه سال هيچ ارتباطى با شوهرش نداشته باشد تا مراحل طلاق بگذرد؛ و در مدت اين سه سال زن به علت كم سن بودن و آشنا نبودن به مسائل شرعى دچار اشتباه شده و به خاطر علاقه به شخص ديگر مرتكب گناه شود و با او نزديكى كند، حالا كه پس از گذشت سه سال از طريق طلاق خلع از شوهرش جدا شده و قصد دارد با مردى كه به او علاقه پيداكرده ازدواج كند و اكنون در سنىقرار دارد كه به مسائل شرعى آگاهى پيداكرده و فهميده كه كارش گناه بوده است، ابراز پشيمانى مىكند و توبه كرده است و از خداوند هم مىخواهد او و آن مرد را ببخشد؛ آيا با اين تفاسير اين دو مىتوانند باهم ازدواج كنند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه نزديكى با شخص ديگر در زمان عده طلاق بوده است نمىتوانند با يكديگر ازدواج كنند، ولى اگر نزديكى در زمان زوجيت اولى بوده است قبل از طلاق، يا در زمان بعد از ايام عده بوده است، ازدواج با دومى جائز است و حرام مؤبد نمىشوند.
228: آيا در ازدواج دائم با دخترى كه به سن بلوغ رسيده، اذن پدر لازم است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
صرف بلوغ سبب لازم نبودن اذن پدر نمىشود؛ بنابراين، ازدواج با او بدون اذن پدر كافى نيست؛ بلكه چنانچه رشيده باشد و خوب و بد را تشخيص دهد، ازدواج با او بدون اذن پدر جائز است.
229: آيا فرد سنّى مذهب مىتواند با دختر يا زن شيعه ازدواج موقت كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى، سنّى غير ناصبى مىتواند با دختر يا زن شيعه ازدواج كند.
230: مدت 10 سال است كه با خانمى ازدواج نمودم، با انجام درمان فرزنددار نشد و با رضايت خودش طلاق شرعى دادم؛
الف: آيا مىتوانم بعد از ايام عده با رضايت با خواهرش ازدواج موقت بنمايم؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى مىتوانيد ازدواج موقت بنماييد.
ب: بعد از مدت يا بذل مدت ازدواج موقت، مىتوانم مجدد با همسر اول ازدواج موقت نمايم؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى مىتوانيد.
ج: در صورت مثبت بودن جواب، نگاه داشتن ايام عده لازم است؟ چه مدت؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير نگه داشتن عدّه لازم نيست. در ايام عدّه ازدواج موقت او مىتوانيد با خواهر او ازدواج موقت بنماييد.
231: آيا عقد موقت بلند مدت، حكم عقد دائم را دارد؟ لطفاً حداكثر مدت عقد موقت كه حكم عقد دائم نداشته باشد را تعيين كنيد.
ج: باسمه جلت اسمائه
عقد موقت در طرف كثرت و قلت حدّ معينى ندارد، عقد به مدت يك لحظه صحيح است و طرف كثرت هم هر مقدار ولو به مدت زائد از عمر بشر باشد صحيح است.
232: در ازدواج مجدد مرد، آيا اجازه زن اول شرط است؟ آيا در بين فقهاى قديم كسى شرط قرار داده است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اجازه زن اول شرط صحت ازدواج با زن ديگر نيست، به اتّفاق علماى اسلام از صدر اول تا حال.
233: اگر زن مهريهاش را ببخشد، آيا مىتواند از ازدواج مجدد شوهر جلوگيرى كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر معامله كند و به اين نحو بگويد: مهريهام را مىبخشم مشروط به اينكه ازدواج مجدّد نكنى. در اين صورت نبايد ازدواج كند تكليفاً؛ ولى وضعاً اگر خلاف شرط كرد، كار خلافى انجام داده اما ازدواج صحيح است.
234: آيا ازدواج مرد مسيحى با زن مسلمان جائز است؟ يا منوط به تغيير دين مرد مى باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ازدواج مرد مسيحى با زن مسلمان جائز نيست.
235: اگر فردى در دوران كودكى بر حسب اتفاق از خانواده جدا شده و بزرگ شود و در سن بزرگسالى با دخترى ازدواج كند و بعد از مدتى كودكى به دنيا بيايد و بعد از آن معلوم شود كه والدين ايشان خواهر و برادر بودهاند، حكم بچه چيست و آيا زن و مرد مىتوانند ادامه زندگى دهند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
كودك حلال زاده است و عمل پدر و مادر او وطى شبهه بوده و حرام نبوده، ولى بعد از انكشاف خواهر و برادر بودن ارتباط زناشويى نمىتوانند داشته باشند و رابطه شان بايد رابطه خواهر و برادر باشد.
236: آيا ازدواج با كفار غيركتابى جائز است؟ و آيا با قصد تمليك بر مسلمان مباح مى شوند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ازدواج با كفار غيركتابى جائز نيست؛ و با قصد تملّك در اين زمان كه زمان هُدنه است، بر مسلمانان مباح نمىشوند.
237: آيا شرط توارث در نكاح منقطع از سوى زوج يا زوجه نافذ و معتبر است يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى؛ با شرط توارث در عقد، زن و شوهر از يكديگر ارث مىبرند.
238: آيا با وجود علم و يقين قطعى بر عدم حمل، به علت عدم انزال در مهبل و استفاده از كاندوم و نيز انجام آزمايش خون كه به قطع و يقين عدم حمل را تأييد نمايد و با استفاده فقهى از بعضى روايات كه علت تشريع عده را تعيين تكليف حمل دانستهاند، با تمسك بر قياس منصوص العلة زوجه موقت (صيغه) را مىتوان ملحق به موارد معاف از نگه داشتن عده از قبيل يائسه و غيره دانسته و از تكليف نگهدارى عده در عقد موقت، به شرط رعايت شرايط مذكور و حصول اطمينان از عدم حمل معاف دانست يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
منصوص العله غير معلوم الحكمه است، و چون در روايات، در بعضى موارد قطع به عدم حمل، صريحاً فرمودهاند عدّه بايد نگه داشته شود، معلوم مىشود عدم حمل حكمت است نه علّت.
239: اگر مرد در ازدواج دائم شرط عدم نفقه بكند و زن به لحاظ داشتن درآمد و مال و مكنت آن را با رغبت بپذيرد، آيا شرط نافذ و معتبر است يا خير؟ در صورت منفى بودن پاسخ، دليل شرعى آن را بيان فرماييد.
ج: باسمه جلت اسمائه
شرطِ نداشتن زن حق نفقه را، شرطى خلاف كتاب و سنت است و نافذ نيست.
240: نظرتان راجع به صحت يا عدم صحت نكاح معاطاتى در دائم و منقطعچيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
نكاح معاطاتى در دائم و منقطع صحيح نيست.
241: شما زنا با زن شوهر دار را موجب حرمت ابدى آنها نمىدانيد و در جواب به سؤالهايتان گفتهايد كه بعد از طلاق از شوهر مىتواند با زانى ازدواج كند؛ در صورتى كه تقريباً تمام فقها مىگويند آنها موجب حرمت ابدى مىشوند. اگر روزى شما فوت كرديد (كه انشاءالله خدا آن روز را نياورد) تكليف آن مرد زانى كه با زن شوهر دار زنا كرده و الآن زن از شوهر قبلى خود طلاق گرفته و با مردى كه هنگامى كه شوهر داشته با او زناكرده، ازدواج نموده است، چيست؟ آيا بايد به دستور فقهاى جديد گوش كنند و از هم جدا شوند؟ يعنى الآن حرمت ابدىهستند؟ يا به زندگى خود ادامه دهند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر آن فقيه جديد كه از او تقليد مىكند، بقاى بر تقليد ميت را جائز مىداند باقى بماند بر تقليد من، اگر چنين مرجعى پيدا نشد جدا شوند از يكديگر، و تا حال، عملشان بى اشكال بوده است.
242: زن بيوهاى و مرد متأهلى بدون حضور عاقد و عالم روحانى شخصا بين خود صيغه عقد دائم را به زبان عربى صحيح مىخوانند و در مورد مهريه نيز قبل
ازخواندن صيغه به توافق رسيدهاند. زن بعد از مدتى اعلام مىكند كه در هنگامخواندن صيغه عقد دائم، بدون اطلاع مرد عمدا در فكر باطنى خود صيغه موقت را در نظر گرفته بوده است. آيا صيغه دائمى خوانده شده مابين زن و مرد صحيح مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فكر باطنى در عقود تاثير ندارد. ميزان ظاهر انشاء است. اگر صيغه عقد دائم خواندهاند از روى قصد، عقد دائم محقق شده است. ميل واقعى و فكر باطنىتأثير در صحّت عقد دائم ندارد.
243: آيا ازدواج دختر شيعه دوازده امامى با پسرى از فرقه على اللهى صحيح مىباشد؟ لطفا اگر صحيح نيست اجمالا دلايل آن را ذكر نماييد.
ج: باسمه جلت اسمائه
على اللهىها چند طائفه مىباشند: 1 - طائفه معتقد به الوهيت و ربوبيت اميرالمومنين عليه السلام و اينكه آن حضرت همان خداى مجسم است كه نازل به زمين شده است. 2 - طائفه معتقد به الوهيت خداى تعالى، ولى امور راجعه به تكوين و تشريع و خلق و مرزوقيت همه به اميرالمومنين عليه السلام واگذار شده است و امور مؤيد انبياء سابقين سرّا و مؤيد نبى اكرم صلى الله عليه و آله جهراً بوده است. 3 - طائفهاى كه نه اعتقاد به الوهيت آن حضرت دارند نه تفويض امور به آن حضرت، بلكه معتقدند به اينكه آن حضرت اكرم مخلوقين و نسبت رزق و خلق به او از باب نسبت موت است به ملكالموت، و باران است به ملك باران، و احياء است به حضرت عيسى عليه السلام. طائفه اولى كافرند و ازدواج شيعه با كافر جائز نيست؛ طائفه دوم منكر ضروريند؛ و اما طائفه سوم مسلمانند و ازدواج زن شيعه با آنها جائزاست.
244: شرط عدم توالد و تناسل شرعاً جائز است يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى جائز است.
245: شرط تنصيف دارايى در ازدواج با توجه به اينكه شرط كاملاً مجهولى هم هست، آيا از نظر شرعى صحيح است يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شرط مجهول، باطل نيست؛ ولى مجبور به شرط نيستيد، مىتوانيد شرط نكنيد.
246: در قانون ما آمده است كه رياست خانواده از خصائص شوهر است، آيا توافق و تراضى بر خلاف اين امر از نظر شرعى ايرادى دارد؟ يعنى به عنوان شروط ضمن عقد در نكاحنامه مرقوم شود كه رياست خانواده با زن خواهد بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير اشكال ندارد، شرطى جائز است.
247: آيا اين امكان وجود دارد كه وقتى مرجع تقليد من حكم اجازه پدر در ازدواج موقت را احتياط واجب دانستهاند، در اين خصوص از مرجع ديگرى كه جائز دانستهاند، تقليد كرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
همه فقها چنين مىگويند كه در تمام موارد احتياط وجوبى مىتوان به مرجع ديگرى كه فتوا داده است رجوع نمود؛ اين مسأله هم از آن موارد است. مرجع شما كه احتياط وجوبى در شرطيت اذن پدر مىنمايد مىتوانيد در خصوص اين مسأله به من رجوع كنيد.
248: اگر بعد از عقد موقت، مهر و زمان را تعيين كنيم، عقد صحيح است؟ و آيا مىتوان زمان عقد موقت را اين طور گفت: (تا زمانى كه با هم هستيم) آيا اين طور صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در عقد موقت بايد اول مهر و مدت تعيين شود بعد اجراى عقد بشود؛ بعد از عقد، تعيين مهر و مدت بى اثر است، و تعيين مدّت با گفتن «تا زمانى كه با هم هستيم» بىاثر است چون مدّت معلوم نيست، شما اول مدّت را معين كنيد بعد از عقد هر وقت خواستيد مىتوانيد عقد را فسخ كنيد و جدا شويد.
249: آيا در عقد موقت زن مىتواند شرط كند كه بذل مدت با او باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مىتواند شرط كند از طرف مرد وكيل باشد در بذل مدّت، و الا آن گونه كه نوشتهايد شرطى است غير شرعى و صحيح نيست.
250: آيا مراتب جنون تأثيرى در فسخ نكاح دارد؟ مثلا اگر شخصى يك ساعت در روز يا چند ساعت در هفته يا ماه مجنون شود، حق فسخ براى طرف مقابل ثابتاست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
جنون ادوارى موجب حق فسخ است؛ واما جنون موقت، خير؛ موجبنيست.
251: آيا ذكر اجَل مجهول در متعه مانند مرّة يا مرّتين موجب بطلان عقد است يا عقد صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
موجب بطلان عقد است.
252: اگر زن در عقدنامه خود شرط كند كه حق انتخاب شهر محل سكونت با وى باشد و زوج تخلف از شرط كند و در شهر ديگرى براى زوجه مسكن تهيه نمايد؛ بفرماييد:
آيا زوج مرتكب ترك انفاق شده و مستحق تعزير است يا صرفاً تخلف از شرط است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مرتكب ترك انفاق نشده است چون تعيين مسكن نموده و هم نفقات ديگر، ولى چون خلاف شرط عمل كرده است، اثر شرط ثبوت خيار است و ظاهراً در نكاح تخلّف شرط موجب خيار نمىشود، در نكاح به هر تقدير تعزير نيست.
253: الف: زوجه در زمان عقد و نامزدى (13 ماه) و بعد از مراسم عروسى (3 ماه) خودش را در اختيار شوهر قرار داده است و بعد از عروسى رسماً به خانه شوهر رفته و در مدتهاى ذكر شده (عقد - عروسى) با زوج همخوابى نموده و همبستر شده و مضاجعه و تقبيل را انجام داده و زوج و زوجه هر دو ارضاء مىشدند ولى بنا به دلائلى دخول را انجام ندادهاند و زوجه بعد از مدت سه ماه به خانه پدرش رفته و به دادگاه مراجعه نموده و مهريهاش را اجرا گذاشته و مهر او عندالمطالبه مىباشد و از قانون حق حبس تمكين استفاده نموده ماده (1085)، در حاليكه در ماده (1086) قانون مدنى آمده است اگر زن قبل از اخذ مهريه به اختيار خود به وظائفى كه در
مقابل شوهر دارد قيام نموده ديگر نمىتواند از حكم ماده قبل (1085) استفاده نمايد معذالك حقى كه براى مطالبه مهر دارد ساقط نخواهد شد، ولى آيا با اين حالت، كه خودش را در اختيار شوهر قرار داده است: الف) حق حبس تمكين دارد يا اينكه حق حبس از وى ساقط مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شرط حق حبس داشتن آن است كه زن خودش را در اختيار مرد نگذاشته باشد، والا بعد از آنكه خود را در اختيار مرد گذاشت و به دخول رضايت داد، حقّ حبس تمكين ندارد.
ب: آيا برفرض اينكه هنوز با اين شرائط داراى حق حبس تمكين باشد، با شروع گرفتن مهريه به صورت اقساط، حق حبس تمكين ساقط مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه دادن مهر اجل داشته باشد يا شوهر قادر بر دادن مهر يك دفعه نباشد، حق حبس تمكين ساقط مىگردد.
ج: زوجه و زوج و خانوادههايشان اطلاع و آگاهى داشتهاند كه زوج توان پرداخت مهريه سنگين (801) سكه را ندارد و به اين دليل كه در نزد اقوام كسر شأن دختر نشود و زوج به دليل اعتماد به زوجه كه هيچگاه سوءاستفاده نخواهد كرد رضايت مىدهد، آيا اين موضوع تأثيرى در حق حبس تمكين دارد يا ندارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
وقوع عقد با فرض آگاهى از عدم توان پرداخت مهريه سنگين مانع از ثبوت تأثير حق حبس است.
د: زوج و زوجه هيچكدام علم و آگاهى از قانون ماده (1085 حق حبس تمكين) در زمان عقد و حتى بعد از عقد و بعد از عروسى نداشتهاند تا زمانى كه بعد از عروسى مدت 16 ماه زوجه از موضوع آگاهى يافته و سوء استفاده نموده، آيا اين موضوع عدم آگاهى (زوج) تأثيرى در حق حبس زوجه دارد يا ندارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، عدم آگاهى زوج تأثيرى در حق حبس زوجه ندارد.
254: هرگاه پس از مدتى مثلاً بيست سال مشخص شود كه عقد نكاح فاسد بوده، بفرماييد:
الف: آيا زوج مىتواند نفقههايى را كه به زوجه داده است برگرداند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
نفقه در برابر تمكين زوجه است و زن چون تمكين مىكرده است نفقه مجاناً يا برابر تمكين به او داده شده است. بنابراين برگرداندن نفقه جايز نيست.
ب: آيا زوجه بابت تمكينهاى متعددى كه در اين مدت داشته، بابت هر بار يك مهرالمثل استحقاق دارد يا براى همه اين موارد يك مهرالمثل كافى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
براى همه يك مهر و آن هم مهر مسمى است، چون در وطء به شبهه بدون عقد، مهرالمثل ثابت مىشود و مهر مسمى يعنى ما توافقا عليه در صورتى است كه وطء با عقد باشد.
255: هرگاه زناى به عنف و اكراه واقع شود با عنايت به استحقاق مهرالمثل براى زن، چنانچه وى به تعداد كافى شاهد - كه ادعاى او را در دادگاه اثبات كند - نداشته باشد، آيا نسبت به استحقاق مهرالمثل مىتواند طرح دعوا نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت استحقاق مهرالمثل براى زن، براى استيفاى حقّ، زن مىتواند طرح دعوا نمايد.
256: الف: كاهش ميزان مهريه بعد از عقد نكاح چه صورتى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بعد از عقد مهريه را نمىشود كم كرد.
ب: در فرض عدم جواز، از نظر موازين شرعى چه راه حلى براى رسيدن به اين هدف (كاهش ميزان مهريه) وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به سه راه ممكن است ميزان مهريه كاهش يابد: يكى آنكه دخول نشود، مهريه نصف مىشود. دوم آنكه فسخ كنند و دو مرتبه صيغه بخوانند البته با بخشش زن از ميزان مهريه. سوم اينكه زوجه از مقدار مهريه آن قدر كه مورد نظر است ببخشد.
257: الف: در صورتى كه زوج دو دانگ از خانهاى كه بعداً تهيه مىكند يا دو دانگ از خانهاى غير معين را مهر قرار دهد آيا بايد حدّ متعارف و متوسط از خانهاى را بدهد همچنان كه مشهور قدما گفتهاند يا مهرالمسمى باطل بوده و رجوع به مهرالمثل مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
جمعى از فقها مانند محقّق ثانى و شهيد ثانى رواياتى كه در مسأله وجود دارد را از حيث سند به ادعاى ضعف سند مورد ردّ قرار دادهاند ولى جواب آقايان را در جلد 33 فقه الصادق، صفحات 212 و 213 داده و اعتماد بر آن روايات و سندِ آنها را تقويت كردهايم، ليكن آن روايات به موارد خاصى اختصاص دارد و به موارد ديگر نمىتوان تعدّى نمود؛ و مقتضاى قاعده در موارد ديگر حكم به بطلان مهر مجهول بوده و در مورد جهل، مهر المثل ثابت است.
ب: در صورتى كه مهر را در عقد نكاح ذكر نكند بلكه در ضمن عقد خارج لازم ديگرى ذكر كند آيا احكام مهر مذكور در عقد را دارد يا عقد مذكور فاقد مهر محسوب مىشود؟ اگر وصيت در ضمن عقد لازم قرار داده شود آيا رجوع از آن جايز است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ذكر مهر بايد در عقد نكاح باشد، اگر در عقد خارج لازم و يا در ضمن وصيت باشد، فاقد مهر محسوب مىگردد.
258: هرگاه زوجين بعد از ازدواج، با توافق، مهرالمسمى را افزايش دهند، بفرماييد:
الف: چنانچه اين افزايش به صورت شرط ابتدايى واقع شده باشد؛ حكم چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مهر المسمّى قابل افزايش نيست. با شرط ابتدايى هم افزايش نمىيابد چون شرط ابتدايى لازم الوفاء نيست.
ب: چنانچه افزايش مذكور در ضمن عقد لازم انجام شده باشد؛ حكم چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
افزايش مذكور در ضمن عقد لازم به صورت شرط لازم الوفاء نيست چون شرط خلاف سنت است.
ج: در صورت صحت عمل مذكور آيا اين افزايش، جزء مهريه محسوب مىشود يا تعهد ديگرى مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر صحيح بود جزء مهريه بود؛ ولى صحيح نيست.
259: الف: هرگاه بعض مهرالمسمى معلوم، و بعض ديگر آن مجهول باشد، آيا مجهول بودن بعض مهر، موجب بطلان مهرالمسمى شده و زوجه استحقاق مهرالمثل دارد؟ يا مقدار معلوم از جمله مهرالمثل محسوب مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بعض مهر معلوم و بعض ديگر مجهول چون مجموع مهر است و مهر مجموعاً مجهول؛ است زن استحقاق مهر عادى به مثل آن زن را دارد.
ب: در صورت دوم هرگاه مقدار معلوم بيشتر از مهرالمثل، يا كمتر از آن باشد، زوجه چه مقدار استحقاق دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون مقدار معلوم، مهر نيست، بنابراين زوجه استحقاق مهرالمثل دارد.
260: چنان چه زوجه، زوج را نسبت به مهريه ابراء نمايد و سپس زوجه قبل از دخول بميرد، آيا حكم طلاق قبل از دخول را دارد كه زوج مستحق دريافت نصف مهر باشد (طبق نظر مشهور) به اين معنى كه در اين فرض لازم است نصف مهر را از تركه زوجه به زوج بپردازند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت موت زوجه قبل از دخول مهر نصف مىشود و در حال ابراء از تمام مهر ابراء شده بود، بنابراين بايد از تركه زوجه نصف به زوج بپردازند.
261: زوجين در يكى از دفاتر اسناد رسمى (طبق تعهدنامه محضرى) توافق مىكنند چنانچه پس از اجراى صيغه طلاق، زوجه با ديگرى ازدواج مجدد كند از
مطالبه اقساط مهريه كه بر ذمه زوج قرار دارد خوددارى نمايد و حق هرگونه ادعا و اعتراضى را در اين خصوص تحت هر اسم و عنوانى كه باشد از خود سلب و ساقط بنمايد؛ بفرماييد:
با توجه به اين كه عدم مطالبه و دريافت مهريه موكول به تحقق ازدواج مجدد با ديگرى شده، آيا چنين توافقى صحيح است و چه آثارى بر آن مترتب است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شرط مذكور شرط در ضمن عقد نيست تا نافذ باشد، بلكه مستقل است؛ بنابراين، آن توافق صحيح نيست.
262: بعد از عقد نكاح در صورت اعسار زوج از پرداخت مهريه؛ بفرماييد:
الف: آيا زن مىتواند به خاطر عدم دريافت مهريه تمكين ننمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در نظر ما حتى در صورت موسر بودن زوج و معجّل بودن مهر، زوجه نمىتواند به خاطر عدم دريافت مهريه تمكين ننمايد. ولى چون عدم لزوم تمكين اجماعى است حرفى نداريم. اما در صورت اعسار شكى نيست در لزوم تمكين كما هو المشهور بين الفقهاء.
ب: در صورت جواز، آيا تمكين فقط منحصر به بضع است، يا ساير استمتاعات را هم شامل مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تمكين منحصر به بضع نيست، جواز يا عدم جواز آن شامل استمتاعات ديگر هم مىشود.
ج: آيا در اين موارد نشوز صدق مىكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت عدم جواز تمكين، نشوز صدق مىكند؛ و در صورت جواز، صدق نمىكند.
263: در وقت معلوم كردن مهريه ازدواج، پيشنهاد خانواده داماد تعداد 1367 عدد ربع بهار آزادى بوده، در اين رابطه پدر عروس به پدر و داماد مىگويد كه اين تعداد ربع بهار آزادى، نظر مادر عروس را تأمين نمىكند. شما اين تعداد ربع بهار آزادى را به نيم سكه تبديل كنيد، تا نظر مادر عروس تأمين و ازدواج سر گيرد، در عوض من (پدر عروس) قيمت آن مقدار اضافه را نقداً به شما مىدهم، شما هم كه براى خودت نمىخواهى، براى فرزندت (داماد) خانه خريدارى مىكنى. بر اين اساس عقد ازدواج خوانده و سند آن در محضر با همان مقدار اضافه كه پدر عروس قرار كرده بود ثبت رسمى مىشود.
بعد از عقد پدر داماد چند بار موضوع خانه را مطرح و پىگيرى مىكند تا سرانجام يك واحد آپارتمان پيدا شده كه سه دانگ آن را به نام عروس كرده و پول سه دانگ ديگر را پدر عروس مطابق قرارى كه با پدر داماد كرده بود به داماد مىدهد كه به فروشنده پرداخت نمايد و بالاخره اين آپارتمان به صورت سه دانگ به نام عروس و سه دانگ به نام داماد در محضر ثبت رسمى مىشود.
الف: در وقت طلاق حكم شرعى مهريه چيست؟ آيا آن تعداد ربع سكه است يا نيم سكه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مهريه نيم سكه است چون ظاهر حال، اجراى صيغه به نيم سكه بوده است.
ب: سه دانگ آپارتمان كه به نام داماد سند رسمى خورده است چيست؟ آيا هبه معوضه است يا هبه غير معوضه و يا عنوان فقهى ديگر پيدا مىكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
پول اگر هم هبه باشد ولى تبديل به خانه شده است، بنابراين داماد سه دانگ خانه را دارد.
ج: اگر نظر خانواده داماد در رابطه با پرداخت مهريه اين باشد كه عند التمكن اگر زوجه مطالبه كرد زوج پرداخت نمايد. اما در وقت تنظيم سند ازدواج اين مطلب به صورت عندالمطالبه ثبت شده است از نظر شرعى كداميك را بايد عمل كرد.
ج: باسمه جلت اسمائه
ميزان آن است كه در وقت تنظيم سند اظهار مىشود.
264: هرگاه زوج، نفقه زوجه دائمى خود را پرداخت ننمايد و زوجه در اين مدت از مال خود يا توسط انفاق شخص ثالث امرار معاش نمايد، آيا نفقه زوجه قابل مطالبه بوده و زن مىتواند نسبت به استحقاق نفقه مزبور طرح دعوا نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر زوجه ناشزه نيست، نفقۀ زوجه دين است بر زوج؛ و با وجوب نفقه در صورت پرداخت ننمودن زوج، زوجه حق مطالبه دارد و زن مىتواند طرح دعوى نمايد.
265: هرگاه در ضمن عقد نكاح طرفين عقد، توافق نمايند كه مهريه پنج سكه باشد ولكن زوجه ضمن عقد نكاح و يا عقد خارج لازم بر عهدۀ زوج شرط نمايد كه:
اولاً: اگر زوج بدون دليل او را طلاق دهد مهريه وى سيصد سكه باشد (به صورت شرط نتيجه) و يا اينكه زوج سيصد سكه به زوجه بپردازد (به صورت شرط فعل)
ثانياً: اگر زوج قبل از زوجه فوت نمود مهريه زوجه تا سقف سيصد سكه باشد و يا زوجه مستحق دريافت تعداد سكه ذكر شده از اموال متوفى به عنوان مهريه و يا به عنوان هبه و... از اموال زوج (ماترك) باشد (به صورت شرط نتيجه) و يا زوج تعهّد مىنمايد كه اگر قبل از زوجه فوت نمود سيصد سكه به عنوان مهريه يا به عنوان هبه و... از اموالش (ماترك) به زوجه بپردازند (شرط فعل)؛ حال با توجه به موارد مطروحه بفرماييد:
الف: آيا شروط ذكر شده (شرط نتيجه - شرط فعل) صحيح مىباشند يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شرط نتيجه و شرط فعل، هم به عنوان مهريه و هم به عنوان هبه صحيح است.
ب: در فرض بطلان شرط آيا در صورت طلاق يا فوت زوج قبل از زوجه خصوصاً با توجه به اين نكته كه فاصله پنج تا سيصد سكه - كه در مهرالمسمّى ذكر شده - بسيار فاحش مىباشد آيا همان پنج سكه خواهد بود يا اين كه بر فرض دخول، بدون مهر محسوب شده و مهرالمثل بايد تعيين شود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت بطلان، مهريه پنج سكه مىباشد.
ج: آيا بين صورتى كه سكههاى مازاد به عنوان مهريه تعيين گرديده و بين موردى كه زوج متعهّد مىشود سكّهها را تحت عناوين ديگر از قبيل هبه و... به زوجه بپردازد و يا زوجه مستحق دريافت آن از اموال زوج (ماترك) باشد از نظر فقهى تفاوتى وجود دارد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت شرط نتيجه هر دو صحيح است؛ و نيز در صورت شرط فعل به عنوان مهريه و به عنوان هبه صحيح است.
266: با توجه به وجوب پرداخت نفقه اولاد توسط پدر بفرماييد:
الف: آيا در اين حكم بين فرزند صغير و كبير تفاوتى هست؟ (اعم از متمكن و غير متمكن)
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت وجود شرط وجوب انفاق (فقر منفق عليه و غنى بودن منفق) بين فرزند صغير و كبير تفاوتى نيست. ولى بين متمكّن و غير متمكّن تفاوت است.
ب: آيا مراد از تمكن، قدرت فعلى است يا توانايى بالقوه تحصيل مال را نيز شامل مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مراد از متمكّن اعم از قدرت فعلى و توانايى بالقوه به واسطه اكتساب لايق شأن او است.
ج: در صورت تخلف فرزند واجب النفقه از دستورات شرعى پدر، آيا وجوب پرداخت نفقه وى ساقط مىشود؟ (مثلاً نوجوان فقيرى كه پدر را اذيت نموده و از ورود وى به خانه شخصىاش جلوگيرى مىكند، واجب النفقه است؟)
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين حكم بين فرزند مطيع پدر و غير او تفاوتى نيست. به دليل اطلاق ادله.
267: زن متعهاى كه در صورت تضييع حق شوهر، حق بيرون رفتن از منزل را ندارد، با حق نفقه نداشتن او منافات دارد. حال اگر مردى در ضمن عقد متعه با زن، شرط خارج نشدن از منزل كند و از پرداخت نفقه نيز امتناع نمايد، اگر زن به قدر نفقه از مال شوهر بردارد ضامن است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر شرط كنند كه نفقه بدهد و به شرط عمل نكند، مىتواند از مال شوهر بردارد و ضامن نيست. ولى اگر شرط نكنند، حق برداشتن از مال شوهر را ندارد و اگر بردارد، ضامن است.
268: در مادۀ 1204 قانون مدنى، ذكرى از پرداخت هزينههاى تحصيلى فرزندان تحت عنوان نفقه نشده؛ ليكن ماده 4 قانون تأمين وسايل و امكانات تحصيلى اطفال و جوانان ايرانى مصوب 1353 و مواد 4 و 7 قانون حمايت از كودكان و نوجوانان بر لزوم پرداخت هزينههاى تحصيلى فرزندان تا پايان دورۀ متوسطه و تا سن 18 سال
تمام شمسى، تأكيد شده است؛ مستدعى است بفرماييد:
با عنايت به شرايط كنونى اجتماعى مبنى بر عدم امكان اشتغال و استقلال مالى اولاد پس از سن 18 سال؛ همچنين لزوم ادامۀ تحصيلات عاليه فرزندان، آيا مىتوان والدين را ملزم به پرداخت هزينههاى تحصيلى دانشگاه اولاد كبير دختر و پسر تحت عنوان نفقه نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
با قوانين موجوده نمىتوان نه به عنوان نفقه و نه به عنوان ديگر والدين را ملزم نمود.
269: آيا در ادله، موردى را سراغ داريد كه اسقاط حق حبس زوجه را معلق به وطىنموده باشد؟ صاحب جواهر در ج 31 ص 43 سطر 10 جواهرالكلام مىفرمايند: "حاضرشدن زن به تمكين در واقع اسقاط حق حبس است و در ادله سقوط، حق معلّق به وطى نشده است." و از نظر استدلالى نيز ادعاى صاحب جواهر با ادله باب معاوضه، تطبيق دارد و مقرون به صحت است، چرا كه اصل حقّ زوجه به عدم تسليم، قبل از اخذ مَهرحالّ به جهت تقابضى است كه مقتضاى معاوضه است و دخول بما هو دخول، ظاهراً خصوصيتى ندارد.
ج: باسمه جلت اسمائه
عدم تمكين حق ثابت زوجه است مادامى كه زوج به وظائفش عمل نمىكند، مثلاً مهر را نمى دهد در حالى كه مؤجل نيست و دين حال است، كما اينكه وجوب نفقه زن حقى است ثابت براى زن ولى اگر زن تمكين نكرد و عدم تمكين در موارد ثبوت حق تمكين، نشوز زن است و بر زن ناشزه وجوب انفاق زوج ساقط است و مسأله فروعى دارد كه در اين مختصر نگنجد.
270: اينجانب حدود پنج سال پيش ازدواج كردم و پس از ازدواج متوجه شدم كه همسرم باكره نمىباشد و دچار بيمارى روانى شديد بوده، به نحوى كه در طول دوران زندگى مشترك مجبور به بسترى وى در بيمارستان اعصاب و روان شده و حتى او اقدام به خودزنى هم نموده، پس از طلاق وى كه اكنون دو سال از طلاقش مى گذرد، مىخواهم بدانم كه:
الف: عقد دخترى كه اين مشكلات را داشته از نظر شرع چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به نسبت باكره نبودن از مهريه كم مىشود، به نسبت بين مهر باكره و ثيبه. و اما نسبت به جنون شما حق فسخ عقد را داشتهايد، و اگر قبل از دخول فسخ مىكرديد مهريه هم لازم نبود بدهيد.
ب: در صورت ازدواج مجدّد زوجه، آيا همچنان اقساط مهريه به او تعلق مىگيرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت ازدواج مجدّد، آنچه مهريه قرار است بدهيد در عقد دوم همان ميزان است.
ج: آيا حال كه او از نظر مالى تأمين بوده و در خارج از ايران زندگى مىكند باز هم به او اقساط مهريه تعلق مىگيرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تعلّق اقساط مهريه ربطى به تمكّن مالى و عدم آن ندارد.
271: مرد مسكنى را براى زن فراهم كرده و البته حق تعيين مسكن هم با زن نبوده، اثاث البيت هم در خانه مهياست و ساير مصاديق انفاق را از قبيل غذا و البسه و
هزينههاى دارويى و درمانى را هم حاضر است فراهم نمايد، ولى زن از دريافت آن خوددارى و خواهان دريافت وجه نقدى است. آيا شرعاً زن چنين حقى دارد، در حالى كه مصاديق نفقه مثلى است؟ آيا زن مىتواند قيمت آنها را مطالبه نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
زن ابداً چنين حقى ندارد.
272: بنده با يك خانم عقد بوديم و عروسى نكرديم، ولى اكنون در حال جدا شدن هستيم و اين خانم باكره است. بنده فقط چند بار از پشت با ايشان رابطه داشتم كه آن هم شك در دخول دارم - شايد تا ختنه گاه بوده يا كمتر - ايشان هم تاييد مىكنند. اگر ايشان هم شك در دخول داشته باشد حكم مهريه چيست؟ بايد كل را بدهم يا نصف؟ اين خانم نصف مهريه را از من شكايت كرده و حتى نفقه هم از من مىگيرد؛ حكم من چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون شك در دخول داريد نصف مهريه را بايد بدهيد. در مورد نفقه، اگر او نيامده است منزل شما و يا در محلى كه شما مىتوانستيد ارتباط جنسى برقرار كنيد، حق نفقه ندارد، و اگر از ناحيه او مانعى بر ارتباط جنسى نبوده است شما نفقه را هم ضامنيد.
273: آيا تمكين شرط نفقه است يا نشوز مانع نفقه است؟ با اين توضيح كه اگر قائل به اين باشيم كه تمكين شرط نفقه است زن بايد براى دريافت نفقه تمكين خود را اثبات نمايد ولى اگر معتقد باشيم كه نشوز مانع است زن براى دريافت نفقه نيازى به اثبات تمكين ندارد و اگر مرد مدعى نشوز باشد بايد خود نشوز و عدم تمكين زن را ثابت نمايد و البته در اين شق هم به اين مشكل برمىخوريم كه امر عدمى قابل اثبات نبوده و نافى را نفى كافى است؛ مستدعى است راهنمايى و مستدلا ارائه طريق فرماييد.
ج: باسمه جلت اسمائه
1 - به نظر ما تمكين معتبر تمكينى است كه عدم آن نشوز است و آن تمكين در وجوب نفقه معتبر است.
2 - در مورد تنازع زوجين بين تمكين و نشوز، آن چيزى كه مشهور بين فقهاست كه «على القول بشرطية التمكين، قول زوج مقدم است و علىالقول بمانعية النشوز، قول زن مقدم است» به نظر ما تمام نيست؛ بنا بر هر دو مسلك قول زن مقدّم است. تفصيل مسأله در فقهالصادق ج 33 ص 442 آمده است.
274: اگر با خلوت محققه و با اقرار زوجه ثابت شود كه نزديكى واقع شده است: الف: آيا زوجه مىتواند تمكين مجدد را موكول به دريافت كامل مهريه بنمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر تمكين كرده است و دخول شده است نمىتواند تمكين را موكول به دريافت كامل مهريه بنمايد.
ب: آيا عدم تمكين در اين شرايط باعث نشوز زوجه است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى عدم تمكين در موارد لزوم تمكين موجب نشوز او است به شرطى كه مانع شرعى يا عرفى از تمكين نداشته باشد.
ج: آيا در صورت عدم تمكين مجدد از جانب زوجه، مرد مىتواند پرداخت مابقى مهريه را موكول به تمكين مجدد نمايد، يا به اصطلاح از حق حبس مهريه تا تمكين مجدد استفاده نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر مهريه مؤجل نباشد و زوج هم قادر بر اداء آن باشد، نمىتواند موكول به تمكين بنمايد.
د: اگر زوج معسر بود و به تكليف دادگاه ملزم به پرداخت مهريه به صورت قسطى شد، با توجّه به اين كه امروزه مهريهها بالا است و پرداخت قسطى آن هم سالها طول مىكشد تا تمام شود، آيا با اين وجود با فرض باكره بودن و عدم مواقعه، زن حق دارد تا پايان قسط آخر تمكين نكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
زوج اگر در وقت اجراى صيغه گفته مهريه را عندالمطالبه مىپردازم زوجه مى تواند تمكين نكند، ولى اگر گفته عندالقدرة والاستطاعة مهر را مىپردازم، زن حق عدم تمكين ندارد.
275: در صورت اعسار زوج و استفاده زوجه از حق حبس؛
الف: آيا عدم تمكين فقط منحصر به بضع است يا ساير استمتاعات را هم شامل مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت اعسار، زوجه حق حبس زوج را ندارد؛ و تمكين نكردن حتى در بضع جائز نيست.
ب: در صورتىكه زوجه در شرايط ضمن عقد، شرطى در مورد انتخاب مسكن نكرده باشد آيا مجاز است كه از سكونت در منزلى كه مطابق شئونات زوجه از سوى زوج مهيا شده است، امتناع نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
امتناع زوجه از سكونت در منزلى كه مطابق شؤونات او مىباشد جائز نيست و بر آن نشوز صدق مىكند.
ج: در صورت امتناع زوجه از استمتاعات مجاز يا عدم تمكين در سكونت در منزل مهيا شده آيا نشوز صدق مىكند و آيا زوجه مىتواند عليرغم آمادگى زوج به تهيه موارد متعارف نفقه از استفاده خوددارى و مطالبه نفقه نقدى بنمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حق مطالبه نفقه نقدى را ندارد.
د: مىگويند از حيث ارتباط حق حبس با پرداخت مهر فرقى ميان زوج موسر و معسر نيست، در حالى كه عقلاً و عملاً امكان مطالبه مهر از زوج معسر وجود ندارد، چرا كه فاقد شىء نمىتواند معطى شى باشد؛ اين تعارض چگونه قابل حل خواهد بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حق حبس هم اگر ثابت باشد نسبت به موسر است نه معسر، و معسر در صورت امكان اگر مهر معجّل باشد، حاكم او را به كار كردن الزام مىنمايد.
276: در مهريه عندالاستطاعة زن چه زمانى مىتواند آن را مطالبه نمايد؟ آيا زمانىكه مرد قادر به پرداخت كل مهر است؟ و آيا استطاعت نسبت به كل مهر شرط است يا نسبت به جزء جزء آن؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهر اين عبارت و آنچه متعارف است استطاعت نسبت به كلّ مهر است.
277: آيا مىتوان مهر را كاملا معين و مشخص نموده و فقط پرداخت آن را معلق نمود يا نه؟ منظور تعليق آن است.
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى مانعى ندارد؛ چون تعليق در انشاء محل حرف است اما تعليق در اداء دين محذورى ندارد.
278: اگر پس از عقد و قبل از نزديكى، شوهر رضايت خود را مبنى بر حالّ و معجل شدن مهر موجل اعلام دارد آيا زوجه در چنين حالتى حق حبس خواهد داشت يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير حق حبس ندارد، حق عدم تمكين هم ندارد.
279: اگر زنى مهر خود را كه در ذمه زوج است در طلاق خلعى ببخشد لكن آن زن قبل از طلاق از بذل مهر رجوع كند، آيا آن حق دوباره در ذمه زوج بر مىگردد؟ با فرض آن كه چيزى الآن موجود نيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى همان حق برمى گردد - چون بخشش ما فى الذمه در طلاق خلع مشروط به عدم رجوع است، در صورت رجوع، ذمّه مشغول است يا مشغول مىشود، والله العالم.
280: هرگاه زوجه با استفاده از وكالت، خود را به طلاق رجعى مطلقه كند يا زوج، زوجه را به طلاق رجعى طلاق دهد، آيا در صورت رجوع وكالت طلاق براى زن باقى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهراً باقى است.
281: بنده در شروط ضمن عقد پذيرفتهام كه در صورت ازدواج مجدد بدون اجازه زوجه، ايشان از طرف بنده وكيل مىباشد كه با مراجعه به دادگاه خود را مطلقه سازد. اينك همسرم بدون هيچ عذر شرعى از تمكين خوددارى مىكند و حكم نشوز ايشان نيز از طريق دادگاه صادر شده است و بنده نيز بيش از نيمى از مهريه ايشان را پرداختهام و در حال پرداخت مابقى
آن مىباشم؛ با توجه به اينكه منطقاً شرط فوق با فرض تمكين زوجه پذيرفته شده است هر چند اين فرض تصريح نشده است و اينك ايشان تمكين نمىكند آيا شرط فوق كماكان معتبر مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير معتبر نمىباشد.
282: عده زن بعد از طلاق چه مدت است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بعد از آنكه در پاكى طلاق داده شود زن بايد صبر كند كه دو دفعه حيض ببيند و پاك شود، همين كه حيض سوم را ديد، عدّه او تمام مىشود و زنى كه حيضى نمىبيند اگر در سن زنهايى باشد كه حيض مىبينند، بعد از طلاق بايد سه ماه عدّه نگه دارد.
283: سوزاك از بيمارىهاى مسرى مقاربتى محسوب مىشود. آيا در اين گونه موارد حق فسخ وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به نظر ما خيار فسخ ثابت است، به واسطه شرط ضمن عقد نكاح.
284: عيوب و بيمارىهايى كه نسبت به فرزندى كه از آنان متولد مىشود مسرى است و موجب ناقص الخلقه شدن يا ابتلاى فرزند به امراض لاعلاج و يا صعب العلاجى مىشود كه موجب عسر و حرج فرزند و والدين او مىشود و يا موجب مرگ فرزند در رحم يا پس از مدت زمانى اندك بعد از تولد مىشود، آيا در چنين مواردى حق فسخ وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، ثابت نيست.
285: آيا حق فسخ نكاح به واسطه عيوب، اختصاص به اطلاع آن قبل از دخول است يا پس از آن نيز حق فسخ وجود دارد؟ و آيا از اين جهت تفاوتى بين انواع عيوب وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به حسب اطلاق ادله فرقى بين عيوب نيست و در همه آن موارد خيار فسخ ثابت است.
286: بر اساس اظهارات پزشكان، در حال حاضر مىتوان بيمارى جذام را چند سال قبل از آن كه علائم آن آشكار شود، از طريق آزمايش خون تشخيص داد. پرسش اين است كه اگر هنگام عقد، وجود بيمارى و علائم قطعى آن به وسيله آزمايش خون مشخص شود، آيا حق فسخ وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هر عنوانى كه در موضوع حكمى گرفته شود، فعليت حكم منوط به فعليت آن عنوان است. بنابراين، قبل از تحقق جذام و برص، فعليت خيار فسخ غير ممكن است؛ به دليل عدم فعليت موضوع آن.
287: همان گونه كه مستحضريد افضا به نظر مشهور فقها، يكى شدن مجراى بول (ادرار) و حيض است و جمعى از فقها يكى شدن مجراى حيض و غائط (مدفوع) را بر آن افزودهاند و برخى نيز يكى شدن هر سه مجرا را افضا محسوب داشتهاند. پزشكان نيز معتقدند چون پارگى و از بين رفتن و يكى شدن، مربوط به پردهها و جدارهاى داخلى دستگاه مىباشد، يكى شدن هر سه مجرا نيز ممكن است. با عنايت به توضيحات فوق، آيا در تمامى انواع افضا، حق فسخ وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مقتضاى اطلاق ادله ثبوت حكم است در تمام موارد افضا؛ و انصراف فردى مانند يكى شدن هر سه مجرا كه اگر ممكن باشد، فرد نادرى است، موجب تقييد اطلاق نمىشود؛ ولكن اهل فن مىگويند يكى شدن هر سه مجرا با وطى ممكن نيست؛ زيرا، راه حيض وسط راه بول و راه غائط است و بين آنها پرده قوى عريضى است كه به واسطه وطى پاره نمىشود. به هر حال، افضا به ما له من المصاديق موجب ثبوت خيار است.
288: در صورتى كه يكى از عيوب موجب حق فسخ وجود داشته باشد ولى قبل از عقد و يا بعد از عقد و قبل از مقاربت و دخول به طور كامل درمان شود، آيا حق فسخ وجود دارد؟ اگر به شكل ناقص درمان شود، چطور؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر به طور كامل در اختيار قرار گرفته حق فسخ ساقط مىشود و اگر به طور ناقص در اختيار گذاشته و قابل درمان است خيار فسخ ندارد.
289: طلاقى كه حاكم از ناحيه عسر و حرج زن مىدهد، آيا از مصاديق طلاق بائن است يا رجعى؟
ج: باسمه جلت اسمائه
من طلاق حاكم را از ناحيه عسر و حرج صحيح نمىدانم؛ ولى بر فرض صحت، طلاق بائن است.
290: چند ماه پس از عقد ازدواج، وكالت طلاقى بلاعزل به زوجه اعطا گرديد، بدون اينكه در عقد نامه براى دادن آن تعهدى شده باشد و بدون اينكه در عقد نامه
به آن اشاره شده باشد. در وكالت نامه به كلمه عقد خارج لازم اشاره شده اما چون عقد خارج لازمى نوشته نشده تا در ضمن آن وكالت بلاعزل تحقق يابد قاضى محترم عنوان مىدارد كه منظور از عقد خارج لازم همان عقد نكاح است، آيا صحيح است؟ اينجانب به علت سوءاستفاده زوجهام از اين وكالت با عنوان خواستهاى نامتعارف هنوز نتوانستهام زندگى مشترك شروع كنم و ايشان دوشيزهاند آيا مىتوانم وكالت ايشان را عزل نماييم؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حرف قاضى نمىدانم چيست، بر اساس آنچه شما نوشتهايد، اين وكالت شما قابل عزل است؛ چون در ضمن عقد لازمى نبوده است مىتوانيد او را از وكالت عزل كنيد.
291: زوجهاى با بذل مهريهاش خواستار طلاق شده و زوج ضمن قبول بذل، اقدام به طلاق وى نمود، از آنجا كه زوجين اظهار داشتهاند بين ايشان مجامعتى صورت نگرفته و اين امر به تأييد پزشكى قانونى نيز رسيده است، طلاق صورت گرفته به جهت خلع و غير مدخوله بودن زوجه، بائن و بدون عده اعلام شده و با قطعى شدن حكم، صيغه طلاق جارى شده است، زوجه پس از دو ماه از اجراى صيغه طلاق، ضمن مراجعه، اعلام داشته است كه 6 ماهه حامله است، با عنايت به اين كه ممكن است زوجه در اثر ملاعبه نيز، باردار شده باشد بفرماييد:
الف: آيا با فرض اينكه در اثر ملاعبه باردار شده است، طلاق همچنان بائن است و زوجه حق رجوع به بذل را ندارد؟ و يا مىتوان گفت چون زوجه باردار است و عده حامل به وضع حمل است، زوجه تا زمان وضع حمل، حق رجوع دارد ولو دخولى صورت نگرفته باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مقتضى دليل، بائن بودن طلاق است و زن حامله غير مدخول بها عدّه ندارد و بين عدّه و جواز رجوع به بذل تلازم است، بنابراين غير مدخول بها نمىتواند رجوع به بذل كند.
ب: آيا در عدۀ زن حامل، ملاك دخول است يا حمل ولو من غير دخول را نيز شامل مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ملاك دخول است و در روايات حامل و غير مدخول بها در حكم با هم ذكر شدهاند.
292: الف: چنانچه به واسطه تنفّر شديد زوجه از زوج، امكان ادامه زندگى مشترك براى زوجه غير قابل تحمل شود و به تعبير ديگر موجب عسر و حرج گردد و يا احتمال به گناه افتادن وى وجود داشته باشد، آيا حاكم شرع مىتواند زوج را مجبور به طلاق كند و در صورت عدم امكان اجبار، خود حاكم وى را طلاق دهد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در خصوص نفقه ندادن زوج، حاكم شرع مىتواند زوج را مجبور به طلاق كند و اگر اجبار ممكن نبود، خود حاكم شرع مىتواند طلاق دهد؛ و در غير نفقه ندادن، دليلى بر جواز اجبار حاكم و يا طلاق دادن او نداريم؛ قاعده نفى عسر و حرج نافى حكم است و نمىتواند ثابت باشد.
ب: در صورت امكان طلاق، چه نوع طلاقى محقق خواهد شد؟ زوج را مجبور به طلاق خلع مىكند يا نوع ديگر؟ و طلاقى كه خود حاكم مىدهد چه نوع طلاقى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
آنچه از دليل فهميده مىشود فقط طلاق دادن است نه خصوص خلع.
ج: در صورتى كه انجام طلاق مستلزم عسر و حرج براى زوج باشد و به عبارت ديگر حرج زوجين با يكديگر تعارض كند، وظيفه چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين مورد عسر و حرج زوج بىاثر است.
293: اگر زوج، زوجۀ خود را وكيل در طلاق نمايد، چنانچه زوجه با تحقق شرايط، خود را مطلّقه سازد و سپس زوج در زمان عده رجوع نمايد، آيا زوجه باز هم وكالت در طلاق دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه وكالت در طلاق، مطلق باشد كه به حسب ظاهر چنين است، بلى زوجه باز هم وكالت در طلاق دارد.
294: آيا مفارقت جسمانى زوجه به دليل عدم تمكين وى از شوهر از موارد عسر و حرج زوجه محسوب مىگردد وزوجه بنا بر موضوع مذكور مىتواند به حاكم براى طلاق رجوع كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير عدم تمكين زوجه از موارد عسر و حرج زوجه محسوب نمىشود.
295: چنانچه شوهر از محكمه تقاضاى طلاق زوجه را نمايد و سپس درخواست و تقاضاى خود را مسترد نمايد، آيا در صورتى كه زوجه تقاضاى طلاق را بعد از استرداد درخواست طلاق توسط شوهر مطرح نمايد آيا حاكم مىتواند با استناد به تقاضاى مسترد شده شوهر در خصوص طلاق حكم طلاق دهد؟ به عبارت ديگر آيا صرف تقاضاى طلاق و استرداد آن از جانب شوهر از موارد عسر و حرج زوجه محسوب مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير بعد از استرداد درخواست طلاق از طرف شوهر، از موارد عسر و حرج زوجه نيست.
296: هرگاه در ازدواج موقت يكى از اسباب طلاق حاكم محقق گردد (مثلاً زوج مفقودالاثر شده و يا زوجه مواجه با عسر و حرج گردد و شوهر نيز حاضر به بخشيدن مدت نباشد) آيا زن مىتواند از دادگاه تقاضاى فسخ متعه را با بخشيدن مدت باقيمانده بنمايد؟ (خصوصاً در صيغههاى دراز مدت - مانند 99 ساله)
ج: باسمه جلت اسمائه
روايات مربوطه به واسطۀ تضمن لفظ طلاق، به ازدواج دائم مختص است. ولى به ضميمه تنقيح مناط و اولويت قطعيه همين حكم در متعه جارى است.
297: دخترى بعد از عقد رسمى و آشنايى با روحيات شوهر، حاضر به عروسى و رفتن به خانه همسر نشده و از دادگاه تقاضاى طلاق مىكند. در اين خلال وى از خيابان به عنف ربوده و به محلى مخفى برده مىشود. بعد از تفحص مشخص مىشود رباينده همسر او بوده و براى اجبار وى به تمكين و تشكيل زندگى مشترك دست به چنين اقدامى زده است.
با توجه به ماده 621 قانون مجازات اسلامى كه مقرر مىدارد: «هركس به قصد مطالبۀ وجه يا مال يا به قصد انتقام يا به هر منظور ديگر به عنف يا تهديد يا حيله يا به هر نحو ديگر شخصاً يا توسط ديگرى، شخصى را بربايد يا مخفى كند به حبس از پنج تا پانزده سال محكوم خواهد شد...» بفرماييد:
الف: آيا در ايام عقدبستگى، نشوز زن صدق مىكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه تخلّف شرطى از شروط ضمن عقد لازم كه تخلّف آن موجبِ جوازِ نرفتن زن به خانۀ شوهر و عروسى كردن او نشده باشد و رفتن زن به خانه شوهر و عروسى كردن موجب عسر و حرج شديد هم نباشد، در فرض سؤال زن ناشزه است؛ والا نشوز صدق نمىكند.
ب: آيا اين كار شوهر جرم و مستحق تعزير شرعى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در فرض صدق نشوز كار شوهر جرم نيست و مستحق تعزير نمىباشد. در فرض عدم صدق نشوز جرم است و مستحق تعزير.
ج: بر فرض لزوم تعزير، آيا گذشت دختر و خانوادهاش بعد از مرافعه، مسقط تعزير خواهد بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بر فرض لزوم تعزير، گذشت دختر و خانوادهاش بعد از مرافعه مسقط تعزير نخواهد بود چون تعزير حقالله است نه حقالناس.
298: با توجه به اينكه «طلاق بايد به صيغۀ طلاق در حضور لااقل دو مرد عادل كه طلاق را بشنوند» واقع گردد بفرماييد:
الف: آيا استماع صيغۀ طلاق لازم است و يا سماع آن هم كفايت مىكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
صريح دستهاى از روايات كفايت سماع است.
ب: در صورت لزوم استماع، آيا لازم است شهود به قصد استماع صيغۀ طلاق در مجلس حاضر شده باشند يا قصد حضور براى استماع لازم نيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بر فرض لزوم استماع، قصد حضور براى استماع لازم نيست.
ج: آيا شنيدن بايد بالمشافهه و بلاواسطه و با حضور در مجلس اجراى صيغه باشد يا به صورت با واسطه مانند شنيدن از طريق بلندگو يا تلفن و يا ديدن و شنيدن از طريق پخش فيلم به صورت زنده و همزمان كه يقين به اجراى صيغۀ طلاق حاصل شود كفايت مىكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهر آيه كريمه و روايات آمره به اشهاد اين است كه شاهد بايد حاضر در مجلس طلاق باشند و به اطلاق خبر صفوان مىشود استدلال نمود بر اينكه مجرد سماع كافى است و آن قرينه شود بر صَرف آن آيه و روايات از ظاهرشان. ولى مقتضاى احتياط اعتبار حضور شاهدين است.
299: زوجه مدعى است كه زوج، در عده رجعيه به وى رجوع نموده و وى فعلاً در حباله زوجيت زوج مىباشد، ولى زوج منكر رجوع بوده و مىگويد من رجوع نكردهام و تو پس از انقضاى عدّه مىتوانى شوهر كنى. اما از آنجا كه زوجه مىداند كه زوج به وى رجوع نموده لذا دغدغه شرعى داشته و مىترسد ازدواج كند، زيرا خودش علم دارد كه رجوع محقق شده و وى ذات البعل است و لذا خواستار اين است كه زوج وى را مجدداً طلاق دهد. اما زوج معتقد است رجوع نكرده لذا وى پس از عده مىتواند شوهر كند؛ بفرماييد:
آيا مىتوان، زوج را ملزم به طلاق احتياطى نمود و اگر ملتزم نشد، خود دادگاه مىتواند از باب «الحاكم ولى الممتنع» اقدام به طلاق احتياطى نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين مورد هر دو منكر گفته ديگر است، اگر يكى قسم بخورد، حكم بر طبق گفته او صادر مىشود. اگر هر دو قسم بخورند، قسمها ساقط مىشوند و به اصل رجوع مىشود. مقتضاى استصحاب عدم قسم خوردن است و به بقاء زوجيت حكم مىشود، و مقتضى احتياط آن است كه مرد به حكم حاكم طلاق احتياطى بدهد.
300: هرگاه زوجه از ايفاى وظايف زوجيت خوددارى نمايد ناشزه بوده و مستحق نفقه نخواهد بود، ليكن در صورتى كه شوهر از انجام وظايف زوجيت سر باز زند به گونهاى كه زوجهاش را معلقه قرار دهد بفرماييد:
الف: آيا مىتوان حكم به نشوز زوج كرد؟
ب: در صورت مثبت بودن پاسخ چه آثارى بر آن مترتب است؟
ج: آيا زوجه مىتواند در اين صورت از دادگاه تقاضاى طلاق نموده و دادگاه نيز بر اين اساس حكم به طلاق زوجه دهد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در فرض سؤال مرد ناشز است و حكم نشوز مرد عبارت است از الزام حاكم شرع او را به انجام وظايف و در خصوص مورد امتناع از انفاق و عدم امكان انفاق حاكم از اموال او، حاكم شرع مىتواند طلاق دهد - بعد از مراجعه زن و درخواست طلاق - اما در مورد معلّقه قرار دادن زوجه به عدم انجام وظيفه زناشويى حتى بعد از چهار ماه، يا در مورد اشتهاء زن و عدم تمكن از صبر در صورت مراجعه به حاكم و ثبوت نزد او، حاكم مىتواند او را تعزير كند و به طلاق مجبور كند؛ اگر امتناع از انجام عمل زناشويى نمايد. به عبارت ديگر او را مخير مىكند بين انجام وظيفه يا طلاق و اين طلاق اجبارى صحيح است و در صورت نبودن حاكم شرع عدول مؤمنين اين عمل را انجام مىدهند.
301: در صورت پرداخت اقساطى مهريه و عسر و حرج به وجود آمدن براى زوج و تقاضاى زوجه مبنى بر اينكه اگر طلاقم بدهى از تو مهريهاى نمىخواهم و زوج ناچاراً به دليل عدم استطاعت مالى و ضرر روحى، چون زوجه حاضر به برگشت به منزل نمىباشد و زوج به دليل اينكه به زندان نيفتد مجبور است به طلاق توافقى رضايت دهد. آيا چنين طلاقى از نظر شرعى جايز مىباشد يا داراى اشكال مىباشد لطفاً توضيح كامل بدهيد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اين گونه طلاق صحيح است و هيچ گونه اشكالى ندارد.
302: فردى با زنى ازدواج موقت نموده و بعد از انقضاى مدت و در زمان عده او را به عقد دائم خود در مىآورد و قبل از دخول وى را مطلقه مىنمايد. آيا در اين
طلاق، زن، حكم مطلقه غير مدخوله را از حيث عده، رجوع و مانند آن دارد يا حكم طلاق زن مدخول بها را دارد؟ حكم عده، حق رجوع، نفقه و ساير آثار اين طلاق را بيان فرماييد.
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين فرض از حيث طلاق از ازدواج دوم عدّه ندارد؛ ولى عدّه انقضاى مدت ازدواج اول اگر ايام عده منقضى نشده باشد، باقى است؛ چون ازدواج دوم با عدّه عقد اول تنافى ندارد. زيرا، آن عدّه بر غير زوج است و شامل او نيست؛ ولى بعد از طلاق، نه رجوع جائز است، نه نفقه واجب. بلى، مىتواند براى مرتبه سوم با آن زن ازدواج نمايد.
303: اگر شخصى همسر خود را سه طلاقه نموده، در حين عدّه آيا زن مىتواند رجوع به بذل نمايد؟ اگر زن رجوع به بذل نمود، آيا مرد هم مىتواند رجوع كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
زن نمىتواند رجوع به بذل كند؛ چون مرد نمىتواند رجوع كند؛ و بين جواز رجوع زن و جواز رجوع مرد تلازم است.
304: خانم مطلقه به طلاق خلعى، با رجوع شوهرش موافقت كرده و مدت زيادى عمل زناشويى انجام دادهاند، ولى زوجه رجوع به بذل نكرده است، آيا بدون رجوع زوجه به بذل عقد پابرجا مىباشد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتيكه مطلّقه به بذل رجوع كند و كراهت زن مرتفع نشده باشد و مدت زيادى عمل زناشويى انجام دادهاند و فسخ نكردهاند عقد پابرجا است.
305: اگر دختر قبل از بلوغ وطى شود، آيا بعد از طلاق، و يا مردن شوهر عدّه دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر طلاق قبل از بلوغ باشد، عدّه طلاق ندارد؛ و اگر بعد از بلوغ باشد، عدّه دارد. امّا عدّه وفات بايد نگه دارد؛ ولو قبل از بلوغش شوهر فوت كند.
306: اگر بعد از دخول زوج با زن خود، معلوم شد عيب در او مىباشد، و زن فسخ عقد كرد، كدام يك از مهر المسمى يا مهر المثل را بايد بپردازد؟ و اگر دخول نكرد و زن فسخ كرد، آيا بايد نصف مهر را بپردازد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر فسخ قبل از دخول باشد، مهر ندارد؛ مگر در صورت عنين بودن زوج كه نصف مهر ثابت است؛ واگر بعد از دخول باشد، نصف مهر المسمّى را بايد بدهد.
307: الف: طلاق فضولى غير نافذ است يا باطل؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به نظر ما طلاق فضولى باطل نيست و موقوف به اجازه است، ولى چون ادعاى اجماع (آن هم مدعى مثل شيخ انصارى (ره) است) بر بطلان طلاق فضولى مىكنند، پس احتياط اگر لازم نباشد، خوب است.
ب: طلاق اكراهى غير نافذ است يا باطل؟
ج: باسمه جلت اسمائه
طلاق اكراهى باطل است و با اجازه صحيح نمىشود.
308: شخصى زنش را طلاق داده و پس از يكماه رجوع به عقد نموده و طى نامهاى به زنش خبر داده، اما نامه نرسيده و زن پس از اتمام عده شوهر كرده و اكنون از شوهر دوم حامله است. حالا شوهر اول برگشته و مسئله روشن شده، حالا تكليف زن و شوهر اول و شوهر دوم و همچنين تكليف بچه چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اين خانم زن نفر اوّل است و بايد از شوهر دوم جدا شود، چنانچه شوهر اول او را طلاق بدهد، بعد از عدّه، دومى مىتواند او را تزويج كند، غرض اين كه حرام ابدى نمىشود و بچه هم چون وطى به شبهه بوده است اگر امكان الحاق به اوّلى نباشد، ملحق به شوهر دوم است، يعنى يك سال از نزديكى كردن شوهر اوّلى بيشتر گذشته باشد. و در صورتى كه كمتر گذشته و احتمال داده شود از شوهر اوّل است ملحق به او مىشود، به هر حال بچه حلال زاده است.
309: در فرض عدم صحت طلاق، آيا ادعاى زوج در رابطه با عدم صحت و همچنين ادعاى اكراه، از نظر شرعى مسموع است يا خير؟ و در صورت انكار زوجه، حكم شرعى را كاملا بيان فرمائيد.
ج: باسمه جلت اسمائه
صاحب ادّعاها چنانچه بينه دارد قبول است، والا قسم متوجه منكر مىشود. اگر قسم بخورد انكار او ثابت مىشود، و اگر قسم نخورد و مدّعى، قسم بخورد ادّعاى او ثابت مىشود والا خير.
310: با توجه به اينكه از نظر علمى هرگاه مردى فوت نمايد، تا مدت محدودى مىتوان نطفه او را به رحم زن منتقل كرد و وى را باردار نمود؛ بفرماييد:
الف: انتقال نطفه زوج پس از مرگ به رحم زوجه چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
انتقال نطفه زوج پس از مرگ به رحم زوجه اشكال ندارد.
ب: احكام مربوط به ولد را از نظر طهارت، ارث و... بيان فرماييد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بچه هم ملحق است به صاحب نطفه و زوج، و از حيث طهارت هم پاك است، ولى از زوج ارث نمىبرد زيرا در وقت مردن پدر نبوده است، و بر حسب ادله، اموال منتقل به ورثه شده است و بعداً بچه ايجاد شده است.
ج: انتقال اين نطفه به رحم اجنبيه چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
انتقال اين نطفه به رحم اجنبيه جايز است. و بچه هم ملحق به صاحب نطفه است، البته از او ارث نمىبرد.
311: پس از تكوّن جنين به طريق شرعى، آيا اهداى آن توسط زوجين صاحب جنين به زوجين نابارور براى قرار گرفتن در رحم زوجه نابارور جايز است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى جايز است.
در هر صورت اگر چنين عملى انجام شد، بفرماييد:
الف: زنِ صاحب رحم؛
ج: باسمه جلت اسمائه
(إِنْ أُمَّهاتُهُمْ إِلاَّ اللاّئِي وَلَدْنَهُمْ)، بلى زن صاحب رحم مادر او است.
ب: زن صاحب تخمك؛
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، مادر نيست.
ج: مرد صاحب نطفه؛
ج: باسمه جلت اسمائه
صاحب نطفه پدر او است.
د: مرد صاحب فراش (شوهر صاحب رحم).
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، او پدر نيست.
ج: باسمه جلت اسمائه
به عنوان صلح.
ج: باسمه جلت اسمائه
مىتوانند با او صلح كنند، بيع خالى از اشكال نيست.
ج: باسمه جلت اسمائه
حق حضانت مانند ساير حقوق مجاناً يا با عوض، قابل تفويض به غير است.
ج: باسمه جلت اسمائه
خير اين امر مانند رضاع موجب محرميت و انتشار حرمت نمىشود.
312: الف: هرگاه جدايى فرزند از مادر يا خواهر و برادرش به سلامت روانى طرفين بالاخص كودك لطمه وارد كند (يعنى مشقت غير قابل تحمل براى طرفين ايجاد گردد) آيا مىتوان حضانت طفل را تا رسيدن به سن بلوغ يا رشد به يكى از والدين واگذار كرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حضانت به معنى ولايت سلطنت بر تربيت طفل و آنچه كه متعلّق به تربيت است از مصالح حفظ و نگهدارى كودك و مانند آن مىباشد، ولو بالاستنابه در برهه از زمان بر پدر يا مادر ثابت است و در غير آن زمان از واجبات كفاييه است.
بنابراين در صورتى كه در زمان ولايت پدر جدا شدن از مادر موجب حرج است. چنانچه پدر حاضر به استنابه هست، او مادر را نايب قرار مىدهد والا حاكم شرع به واسطه حرج رافع تكليف، سلب ولايت از او مىنمايد و حضانت را به مادر واگذار مىكند.
ب: آيا دادگاه مىتواند با توجه به شرايط خاص والدين و حفظ مصالح طفل، بدون در نظر گرفتن سن طفل (2 و 7 سال) او را به پدر و يا مادر واگذار كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
صِرف حفظ مصالح طفل، موجب تخلّف از مقررات شرعيه نمىشود.
ج: پس از رسيدن اطفال به سن بلوغ يا رشد، آيا پدر و مادر در رابطه با حضانت او تكليف دارند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بعد از رسيدن به سن بلوغ هيچ كدام از پدر و مادر در رابطه با حضانت تكليف خاصى ندارند.
د: هرگاه بستگان محجور از قبول قيوميت محجور امتناع كنند، آيا مىتوان آنان را ملزم به قبول اين مسؤوليت كرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هيچ يك از بستگان محجور تكليف خاصى نسبت به قيوميت محجور و حضانت بر او ندارد و كسى را نمىشود ملزم نمود. والله العالم.
313: مردى فوت كرده، و پدر او زنده است، و داراى بچه صغيرى مىباشد؛ آيا حضانت بچه به مادر مىرسد يا به پدربزرگ؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در مورد سؤال، حضانت به مادر مىرسد نه پدربزرگ.
314: اگر كسى پدر و مادرش بميرند و جده پدرى و جده مادرى داشته باشند و عمو و دايى نيز داشته باشند حضانت طفل با چه كسى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه پدر و مادر بميرند، حضانت با خاله است. اگر نبود يا قبول نكرد، با جدّ است. اگر نبود با وصى والا با حاكم شرع، و اگر آن هم نبود به حسب مراتب ارث با ارحام است.
315: فقهاى اماميه (كثرالله امثالهم) جنون را موجب حجر و اعمال مجنون را باطل مىدانند. يك بيمارى شايعى وجود دارد كه به آن «دمانيس يا زوال عقل» گفته مىشود. اين بيمارى در نظم كاركرد مغز اختلال ايجاد مىكند كه انواع شايع آن عبارتند از: آلزايمر، دمانس عروقى و.... اين بيمارى مراتبى دارد و به تدريج
پيشرفت مىكند و موجب مىشود فرد توانايى به خاطر آوردن، ارتباط برقرار نمودن و قضاوت را از دست بدهد و از علائم شايع آن از دست دادن حافظه، داشتن مشكل در انجام كارهاى روزانه، افسردگى و گم كردن محل و زمان است.
با عنايت به توضيحات فوق، بفرماييد:
الف: آيا مىتوان به طور مطلق حكم به حجر فردى كه دچار چنين بيمارى شده، داد يا در صورتى مىتوان وى را محجور ساخت كه اين بيمارى پيشرفت نموده و او را در حدّ جنون يا سفه قرار داده باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بيمارى ذكر شده فى نفسه از اسباب حجر نيست، بنابراين مادامى كه به حدّ جنون يا سفه نرسد محجور نيست.
ب: آيا معاملات و اعمال حقوقى وى نافذ است يا غير نافذ بوده و مىتوان ابطال آن را درخواست نمود؟ و يا اصولاً معاملات وى باطل است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
معاملات و اعمال حقوقى وى نافذ است به مقتضاى عمومات و دليلى بر حجر هم نيست كه مقيد اطلاقات باشد.
ج: در صورت عدم نفوذ، آيا در هر مرحلهاى از اين بيمارى معاملات وى غيرنافذ و يا باطل است يا در صورتى كه موجب زوال كامل عقد شود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
عدم نفوذ در صورتى كه به حدّ جنون يا سفه برسد محقق است، والا نافذ است.
316: مردى در مورخه... فوت نموده است، كه از وى اموالى غير منقول باقى مانده است، سه نفر از ورثه در زمان فوت مورّث صغير بودهاند و به سن رشد و بلوغ نرسيدهاند، مادر صغار قبل از اخذ سمت قيوميت نسبت به سهم صغار معامله (عقد بيع) انجام داده است، و متعاقباً بعد از انجام بيع - يعنى 17 روز بعد از انجام
معامله - به سمت قيوميت منصوب شده است، صغار بعد از رسيدن به سن ّ بلوغ و رشد، از تنفيذ عقد خوددارى ورزيدهاند؛ حكم معامله چيست؟ آيا با توجه به اينكه قيم قبل از اخذ سمت معامله نموده است و صغار بعد از سن بلوغ آن را رد نمودهاند، معامله باطل مىباشد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه مادر بعد از اينكه منصوب به قيوميت شد آن معاملاتى كه انجام داده بوده است را امضا و قبول كند، صغار بعد از بلوغ حق رد كردن ندارند و الا چون معاملات صحيح واقع نشده است، حق با صغار است كه رد نمودهاند.
317: در خصوص تصرّفات ولى قهرى بفرماييد:
الف: آيا ولى قهرى به محض رشيد شدن مولى عليه از سمت خود منعزل مىشود يا اختيار او تا اطلاع از رشد مولى عليه باقى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهر آيه كريمه «فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ»، بقاى ولايت است تا رشد ثابت شود.
ب: چنانچه پدر بدون اطلاع از حكم رشد فرزند با اموال وى معامله نموده باشد معامله او چگونه است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
صحّت معامله ظاهراً به واسطه استصحاب بدون اشكال است؛ مگر آنكه تبيين خلاف بشود كه حكم به خلاف بايد بنمايند.
318: در ضمن عقد لازم وديعه بودن مال به مدت ده سال شرط شده است، حال اگر يكى از دو طرف قبل از مدت مزبور وفات كند يا مجنون يا سفيه يا مغمى عليه شود؛ آيا عقد وديعه منفسخ مىگردد يا مثل ساير عقود لازم با اين امور منفسخ نمىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
منفسخ نمىگردد.
319: در مورد صغار و مجانين كه مورد ضرب و جرح و يا توهين قرار گرفته باشند؛ بفرماييد:
الف: آيا اولياء آنان با رعايت غبطه مولّى عليه، حق گذشت دارند يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مقتضاى عموم دليل ولايت همان است كه جماعتى از فقها مانند علاّمه و شهيدين فرمودهاند: كه با رعايت غبطه مولّى عليه، ولىّ حق گذشت دارد.
ب: ملاك در رعايت غبطه مولّى عليه چيست؟ (آيا صرف عدم الضرر كافى است يا بايد نفع صغير لحاظ گردد؟)
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهراً عدم مفسده كافى است و وجود مصلحت لازم نيست.
320: آيا جنون در امور مدنى و كيفرى كاركرد يكسانى داشته و از نظر تأثير تفاوتى با يكديگر ندارند و يا تأثير جنون در امور كيفرى و حقوق (مدنى) با يكديگر متفاوت است؟ توضيح اين كه: بر اساس ماده 51 قانون مجازات اسلامى، جنون در حال ارتكاب جرم (مثل قتل يا زنا) به هر درجه كه باشد، رافع مسؤوليت كيفرى است. حال، در امور مدنى، مثل نكاح يا معاملات نيز تأثير آن به همين گونه است و به هر درجهاى كه باشد، موجب فسخ نكاح يا بطلان معامله مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
جنون در قتل موجب رفع مسؤوليت از خود او هست، اما ديه بر عاقله ثابت مىشود؛ و اگر عاقله نپردازد، از اموال خود او داده مىشود؛ و اگر مالى نداشته باشد، از بيت المال داده مىشود؛ و اما در زنا جماعت
قائل شدند به اجراى حدّ بر مجنون، ولى به نظر ما حدّ از او ساقط است. و در معاملات غير از نكاح، جنون اگر عارض شود، تأثير در بقاى صحت و لزوم معامله ندارد؛ و اما در نكاح، محل خلاف و به نظر ما، خيار فسخ نكاح بر زن ثابت است.
321: در صورت خيانت و عدم صلاحيت ولى قهرى به خاطر عدم پرداخت نفقه و خيانت در اموال صغار و... آيا ولى قهرى قابل عزل مىباشد يا نه؟ و در صورت قابل بودن آيا مىتوان مادر صغار را جانشين او كرد؟ يا به عنوان قيم انتخاب گردد و اين در صورتى است كه قانون مدنى در اين گونه موارد ضم امين را در نظر گرفته و اين در حالى است كه در بحث حضانت در صورت انحطاط اخلاقى و عدم صلاحيت ولى قهرى قانون اجازه گرفتن حضانت را از وى داد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ولايت ولى قهرى قابل عزل نيست ولى چون جواز تصرفاتش، مقيد است به عدم مفسده، لذا تصرفات خائنانه او ممضى نيست. بنابراين بر حاكم شرع است كه ضم امين نموده و تصرفات با نظر او باشد. اگر آن هم نشد حاكم او را از تصرفات منع مىنمايد و اجازه مىدهد شخصى ديگر متصدى شود. در اين دو مورد، مادر با تعيين حاكم متصدى مىشود و نقض به حق حضانت نمىشود چون آن حق است و قابل سقوط، و لذا با عدم صلاحيت مىتوان حق حضانت را از او گرفت.
322: آيا حجر معسر مطلق است يا محدود به تصرفات مالى است و آيا ساير اقدامات غيرمالى مثل ازدواج، قبول هدايا، استيفاى قصاص، عفو و... نافذ است يا خير؟ و آيا حاكم مىتواند اضافه بر حجر مالى، او را از جميع تصرفات منع نمايد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مختص به امور مالى است آن هم به تصرّف خارج كننده مال از ملك.
323: كسى طى درخواستى از دادگاه تقاضاى گرفتن طلب خود را از فردى نموده و ايشان با مراجعه به دادگاه ادعاى اعسار نموده:
الف: آيا دادگاه مىتواند مدعى اعسار را حبس كند؟ چه مدت؟ و آيا اين حبس تعزيرى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مجرد درخواست، مجوز حبس نيست.
ب: اگر اعسار او بر حاكم ثابت شد، تكليف دادگاه نسبت به مطالبات وى چيست و نسبت به تقاضاى او چگونه بايد عمل نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حكم اعسار ثابت مىباشد و دادگاه موظف است به آنچه حاكم شرع دستور داده عمل كند و مستقل در عمل نيست.
324: آيا اقرار مفلس به دينى در ذمهاش يا به مال معينى از اموالش صحيح و نافذ است يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اقرار نافذ است و اگر مقر ثقه باشد - علاوه بر اينكه اقرار او صحيح است - مُقرّله با غرماء شريك مىشود و الا شريك نمىشود.
325: لطفاً بفرماييد كه: چنانچه شخصى مفلس شد، آيا دين مؤجل او مبدل به حال مىشود يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، دين مؤجّل او حالّ نمىشود.
326: الف: نظر اسلام را پيرامون اعتبار اسنادى كه توسط دستگاههاى مدرن تهيه مىشود را بيان فرماييد. (مانند: فاكس، فيلم، عكس، نوار ضبط، تلفنگرام، زيراكس، پرينتر، اسكنر كامپيوتر و...)
ج: باسمه جلت اسمائه
به اين عنوان دليلى نداريم. در تمام اين موارد، ميزان، اطمينان قاضى و قول اهل خبره موثق است.
ب: كدام يك مىتواند مستند حكم قاضى قرار گيرد و به عنوان مؤيد تا چه حد قابل استناد است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بعيد نيست كه لوث به اينها ثابت شود.
327: چنانچه دليل اثبات جرم، منحصر به نظريه كارشناس - مانند كارشناس انگشتنگارى يا پزشكى قانونى - باشد، بفرماييد:
الف: آيا از نظر شرعى چنين دليلى حجيت دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه دليل مذكور موجب علم شود حجيت دارد، والا در غير باب قصاص و ديات از باب رجوع به اهل خبره، بناء عقلاء بر حجيت آن است و درخصوص باب قصاص و حدود و ديات شارع مقدس چون آنها را به بينه و اقرار منحصر كرده پس قهراً ردع از آن نموده است. پس در غير آن ابواب حجيت دارد و در آن ابواب ندارد.
ب: در صورت حجيت، آيا دليل مستقلى محسوب مىشود يا حجيت آن منوط به داشتن شرايط بينه است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در موارد حجيت، شرايط بينه معتبر نيست؛ زيرا حجيت بينه در خبر حسى است نه خبر حدسى، و حجيت قول اهل خبره در خبر حدسى است.
328: الف: در صورتى كه دعوى بر ميت مستند به سند رسمى باشد آيا باز هم سوگند استظهارى لازم است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه دعوى بر ميت بر مالكيت عين موجود باشد سوگند استظهارى لازم نيست.
ب: آيا تنها در صورتى كه دعوى بر ميت مستند به بينه باشد سوگند استظهارى لازم است، يا چنانچه مستند به ساير ادله مانند: علم قاضى، اعتراف بينه و اقرار ميت قبل از وفات باشد نيز بايد همراه با سوگند باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه مستند به ساير ادله مانند علم قاضى باشد كافى است و قسم لازم نيست.
329: اگر در طريق تحصيل ادله اثبات دعوا (بينه، اقرار، علم قاضى و قسم) خلاف شرعى از طرف مدعى يا شاهد يا مقامات قضايى صورت گيرد؛ مانند اين كه اقرار متهم تحت اجبار و شكنجه باشد يا شاهد با ارتكاب نگاه حرام، شاهد جرمى باشد، در اين صورت در موارد ذيل علاوه بر حكم تكليفى حرمت تحصيل چنين ادلهاى، حكم وضعى حجيت و اعتبار اين ادله چگونه خواهد بود؟
ارتكاب فعل حرام موجب خلل در كاشفيت دليل گردد؛ مانند اين كه اقرار و شهادت تحت اجبار و اكراه صورت گيرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در فرض اول، در حكم وضعى و حجّيت ادلّه تغيير پيدا مىشود و اقرار و شهادت تحت اجبار و اكراه، حجيت ندارند.
330: الف: هرگاه از مدعى عليه دعوت شود كه در محكمه حاضر شود ولى او به محكمه نيايد وظيفه چيست؟ آيا دادگاه مىتواند از طرف او وكيل گرفته و سپس بر اساس «البينة على المدعى واليمين على من انكر» قضاوت كند و وكيل در فرض فقدان بينه، مىتواند از مدعى درخواست قسم كند؟ و آيا خود وكيل مىتواند قسم بخورد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هرگاه مدّعى عليه با دعوت به محكمه نيايد، بينه از مدّعى طلب مىشود، اگر حاضر نشد دادگاه مىتواند با بينه يا علم حاكم قضاوت كند و در فرض فقدان بينه مدّعى قسم مىخورد.
ب: هرگاه مدعى عليه در محكمه حاضر باشد ولى سكوت كند و قسم نخورد، آيا حاكم مىتواند قسم را به مدعى رد كند و پس از قسم مدعى به نفع او حكم كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى مىتواند.
331: الف: چنانچه شخصيت حقوقى (شركتهاى پستى و...) منكر واقع شود، آيا سوگند شخصيت حقوقى امكانپذير است يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ملكيت امر اعتبارى است و به مالك اعتبارى مانند ذمه نيز تعلّق مىگيرد. همچنين ممكن است متعلّق، حق قسم خوردن را دارا باشد و متصدى قسم قرار بگيرد.
ب: چنانچه معتقد به عدم امكان سوگند از ناحيه شخصيت حقوقى باشيم، آيا بايد بر اساس ادله مدعى حكم صادر شود و يا اينكه سوگند به مدعى نكول بر مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از آنچه ذكر شد معلوم مىگردد كه شخصيت حقوقى مىتواند متصدى قسم بگردد.
332: الف: آيا در مسأله يمين و شاهد واحد نيز لازم است سوگند به درخواست مدعى يا مدعى عليه باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى لازم است چون يمين جزء حجّت است.
ب: آيا مبانى متفاوتى كه در مورد يمين در اين مسأله وجود دارد، همچون شرط بودن يمين در قبول شهادت شاهد، يا جزء الحجه بودن سوگند و امثال آن، در حكم مسأله تأثيرى دارد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
يمين جزء حجّت است. بنابراين حكم بر تمام بدون آن ثابت نمىشود.
333: با توجه به قاعده «البينة على المدعى واليمين على من انكر» و با عنايت به حديث شريف «لا يمين فى حد» بفرماييد:
الف: در صورت فقدان بينه و اقرار در دعاوى كيفرى آيا شاكى مىتواند از متهم تقاضاى قسم نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در دعاوى كيفرى قسم مورد ندارد، چه قسم مدعى عليه و چه قسم شاكى و مدعى.
ب: در صورت مثبت بودن پاسخ، در صورت نكول متهم و رد قسم به شاكى، آيا با قسم شاكى مىتوان نام برده را به مجازات مقرر محكوم نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بنابراين همانگونه كه شاكى نمىتواند از متهم تقاضاى قسم كند، رد قسم هم به شاكى اثر ندارد.
ج: چنانچه متهم عمل ارتكابى را انكار نمايد و بگويد اگر شاكى قسم ياد كند مسؤوليت آن را مىپذيرم، آيا به استناد حرف شاكى مىتوان متهم را به مجازات جرم ارتكابى محكوم نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
گفتن متهم كه در صورت قسم شاكى مسؤوليت را مىپذيرم، ملزم نيست.
د: در صورت مثبت بودن پاسخ، آيا در جرائمى مانند سرقت كه داراى جنبه حقاللهى و حقالناسى مىباشد، از جهت اثبات جنبه مالى و كيفرى تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى چنانچه مدّعى به دو اثر داشته باشد: حقاللهى، و حقالناسى، مثل سرقت كه دو اثر دارد: در مال كه حق آدمى است و قطع يد كه
حقالله است. نسبت به اثر اول چنانچه متهم قسم بخورد با نبودن بينه ثابت نمىشود و اگر نكول نمود و شاكى قسم بخورد ثابت مىشود. ولى قسم نسبت به حقالله تعالى اثر ندارد و تفكيك بين دو اثر مانعى ندارد.
ه -: در فرض فوق، آيا بين حدود، قصاص، ديات و تعزيرات تفاوتى هست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين حكم بين قصاص و حدود و ديات تفاوتى نيست.
334: با توجه به اينكه هرگاه منكر قسم بخورد بعد از آن مدعى حق ندارد درباره او طرح دعوى كند يا تقاص كند؛ بفرماييد:
چنانچه منكر قسم را به مدعى رد نمود و مدعى قسم خورد و به نفع مدعى حكم شد آيا در اين موارد نيز منكر پس از آن، حق طرح دوباره دعوى را ندارد؟
لازم به ذكر است كه اين مسأله فقط در تكمله عروةالوثقى، ج 2، ص 62 مطرح شده و صاحب عروه دو وجه را ذكر كرده ولى اظهار نظر ننموده است.
ج: باسمه جلت اسمائه
اولاً مسأله را فقها متعرّضاند، جماعتى مانند شيخ در مبسوط و علامه در قواعد فرمودهاند: «يسمع دعواه فى مجلس آخر» واكثر متقدمين فرمودند: ديگر حق طرح دعوى ديگر ندارد و مقنع و نهايه و سرائر و غير اينها از كتب فقهيه، و من مفصلاً در فقه الصادق ج 38 ص 210 و 211 بحث نمودهام و فتوا به عدم سماع دادهام.
اقرار در امور مالى
335: هرگاه در دادسرا نزد داديار و بازپرس نسبت به غير حدود مثل امور مالى اقرار كند آيا اقرار وى نزد داديار براى حاكم معتبر است يا خير؟ و براى ثبوت آن نزد حاكم بينه كافى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اقرار نزد داديار و بازپرس در صورتى كه براى حاكم ثابت شود كافى بوده و ثبوت با بينه بىاشكال است.
شهادت در امور مالى
336: هرگاه شهود در دادسرا نسبت به امور مالى شهادت دهند آيا شهادت نزد داديار براى حاكم حجت است و حاكم مىتواند در صورت ثبوت شهادت نزد داديار با بينه و يا علم طبق آن حكم كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شهادت نسبت به شهادت در حقوق مردم مانند قصاص، طلاق، نسب، معامله، مال، و مانند آن پذيرفته مىشود.
337: شهادت صغير مميز را تحت چه شرايطى مىتوان پذيرفت؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شهادت صغير مميز با چند قيد قبول مىشود: 1 - واجد بقيه شرايط باشد 2 - شهادت در قتل 3 - ده سال داشته باشد 4 - غير او شاهدى موجود نباشد 5 - اول كلامش قبول مىشود 6 - و در قبول شهادت صغير در جراحت، محل اشكال است.
338: درباره شهادت در دادگاه، آيا همه را عادل مىدانيم مگر آنكه خلافش ثابت گردد و يا بايد درباره شهود تحقيقات گردد و عدالت آن اثبات شود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در شاهد درباب قضاوت عدالت معتبر است. ولكن در طريق ثبوت عدالت حسن الظاهر كفايت مىكند.
339: آيا شهادت فرزند عليه پدر صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شهادت فرزند عليه پدر قبول نمىشود؛ ولى به نفع پدر صحيح و قبول است.
340: اگر زنا از روى عنف و اكراه باشد ولى در حين عمل و يا بعد از آن رضايت دهد آيا تاثيرى در برداشتن عنوان زناى اكراهى از فعل مرد دارد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر بعد از عمل رضايت دهد، تأثيرى در عنوان زناى اكراهى ندارد. ولى اگر در حين عمل باشد و بعد از رفع اكراه عمل آميزشى را ادامه دهد، عنوان زناى اكراهى بقاءاً از بين مىرود.
341: آيا احكام لواط بر فاعل و مفعول، بر بالغين و غير بالغ و مختار و مجبور جارى است يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
احكام لواط بر فاعل و مفعول مختص به بالغين و مختارين است؛ فاعل و مفعول غير بالغ مميز تعزير مىشوند و غيرمختار تعزير هم ندارد.
342: هرگاه زنى از روى عنف و اكراه مورد تعرض قرار گيرد، آيا به خاطر جهات ناموسى و حيثيتى براى شوهر او حقى جهت طرح دعوا و شكايت عليه زانى اكراه كننده، ايجاد مىشود يا خير؟ و چنانچه شكايت نمايد ولى ثابت نشود، حدّ قذف بر او ثابت مىگردد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در فرض مذكور شوهر آن زن حق طرح دعوى دارد، ولى تا دليل اقامه نشود زنا ثابت نمىشود. چنانچه زانى منكر بر دعوى خود دليلى اقامه نكند، شوهر زن هم نمىتواند اقامه دليل كند مگر با قسامه كه خود شوهر پنجاه مرتبه قسم بخورد زنا ثابت مىشود.
343: چنانچه عمل زنا با شهادت شهود و يا علم قاضى و يا اقرار متهم اثبات شود؛ بفرماييد:
در فرضى كه احتمال احصان وجود دارد، آيا احراز تحقق شرايط احصان وظيفه محكمه است؟ يا آن كه متهم بايد عدم تحقق آن را اثبات كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تا احصان ثابت نشود ولو احتمال داده شود، حكم احصان مترتب نمىشود مگر آنكه متهم تحقّق آن را اثبات كند.
344: زنى مدعى است كه زانى به عنف و اكراه پرده بكارت او را ازاله كرده است ولى در دادگاه نمىتواند اكراه را ثابت نمايد. دادگاه مرد را از حيث زناى غير محصن محكوم به حدّ شرعى مىكند و از حيث اكراه او را تبرئه مىنمايد ولى مزنىبها را به لحاظ اين كه قرائن معقول برخلاف ادعايش نيست، تبرئه
مىنمايد. در اين صورت كه اصل زنا از طرف مرد ثابت شده ولى اكراه ثابت نشده است؛ بفرماييد:
الف: آيا در صورت تقاضاى زن مهرالمثل بر عهده زانى تعلق مىگيرد؟
ب: آيا ارش البكاره بر عهده زانى تعلق مىگيرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اكراه كه ثابت نشده است چطور مىتوان مهرالمثل بر عهده زانى تعلّق بگيرد! و همچنين به چه دليلى ارش البكاره بر عهده زانى تعلّق گيرد؟
345: الف: چنانچه پدرى به اقرار خود به دختر سه ماههاش تجاوز نموده، آيا مورد مزبور از مصاديق تجاوز به عنف محسوب مىشود يا صرفاً از مصاديق زناى با محارم است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مورد سؤال هم تجاوز به عنف است ولى نمىتواند از خود دفاع كند يا جلوگيرى كند و هم از مصاديق زنا به محارم است. بنابراين از دو جهت مستحق به قتل است.
ب: اصولاً آيا تجاوز به بچهاى تا حدود 3 سال از مصاديق تجاوز به عنف محسوب مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى از مصاديق تجاوز به عنف است.
346: درخصوص حدّ قتل در لواط بفرماييد:
الف: آيا احصان از شرايط لازم براى اين مجازات مىباشد؟
ب: در صورت مثبت بودن پاسخ، آيا در اين حكم بين فاعل و مفعول تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در مفعول احصان قطعاً شرط نيست. در فاعل تاكنون به عدم اشتراط مطمئن بودم، ولى فعلاً مختصر ترديدى پيدا شده است.
347: چنانچه دخترى پس از وضع حمل مدعى باشد كه فلان شخص با وى زنا نموده است؛ اما متهم، منكر اتهام انتسابى باشد، بفرماييد:
الف: اگر پزشكى قانونى در نتيجه آزمايشهاى دقيق علمى طفل را به نامبرده منتسب كند، آيا شرعاً اين نظر حجيت دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ولو آزمايشها موجب علم به انتساب با نامبرده شود، بچه به او ملحق نمىشود، زيرا ولدالزنا ملحق به زانى نيست.
ب: در صورت حجيت، آيا مىتوان حدّ زنا را بر متهم جارى نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
نمىشود حدّ زانى را بر متهم اجرا نمود، زيرا حدّ بدون بينه و چهار مرتبه اقرار اجرا نمىشود. بلى چنانچه موجب علم قاضى بود و قاضى بتواند به علم خود حدّ جارى كند، اجراى حدّ مىشود.
ج: در فرض عدم اثبات اتهام انتسابى و تقاضاى حدّ قذف از سوى مقذوف، آيا حدّ قذف بر مدّعى زنا جارى مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه زن ادّعا كند كه فلان شخص، بدون شبهه عالماً عامداً با او زنا كرده است، بلى حدّ قذف جارى مىشود در صورت تحقّق شرايط قذف.
د: در صورت عدم تحقق شرايط قذف، آيا مىتوان مدعى را تعزير كرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اما در صورت عدم تحقّق شرايط قذف، ولو نمىتوان مدّعى را حدّ زد، ولى مىتوان تعزير نمود.
348: مستحضريد اگر شخصى با پسرى لواط كند نمىتواند مادر يا خواهر يا دختر او را تزويج نمايد، بفرماييد:
الف: چنانچه موطوء ميت باشد، آيا حرمت ابدى ايجاد خواهد شد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت مرده بودن موطوء حرمت ابدى ايجاد مىشود.
ب: اگر موطوء خنثاى مشكل باشد چطور؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى در صورتى كه موطوء خنثى باشد حرمت ابدى ثابت مىشود.
ج: حرمت طوائف سه گانه، شامل قرابت رضاعى نيز مىشود؟ يعنى آيا مادر، خواهر و دختر رضاعى موطوء، نيز بر واطى حرام خواهند شد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در حرمت طوائف سه گانه فرقى بين قرابت رضاعى و نسبى نيست.
د: اگر بعد از ازدواج، وطى محرّم صورت گيرد و بعداً آن ازدواج منحل شود، عقد مجدد شوهر مزبور با آن زن چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه وطء بعد از ازدواج باشد، من احتياط لزومى دارم؛ ولى با عقد مجدّد ترديدى در حرمت نيست.
349: حكم فردى كه لواط كرده چيست؟ آيا فقط با توبه بخشيده مىشود يا بايد مجازاتى كه اسلام تعيين كرده در مورد او انجام شود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر شهود شهادت بدهند و يا خودش چهار مرتبه اقرار كند، بايد حاكم شرع اجراى حدّ بنمايد، والا با توبه بخشيده مىشود.
350: اگر چهار نفر با هم نقشه ريختند و به مردى يا زنى اتهام زنا زدند، آيا جرم ثابت مىشود يا چيزهاى ديگرى هم نياز است؟ يعنى اگر چهار نفر شهادت دادند، بايد حدّ جارى شود يا آنكه تحقيقات ديگر هم نياز است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شرائط ديگرى مانند علم به تحريم، توافق شهود در خصوصيات امر و امور ديگرى معتبر است كه ما در جلد 39 فقه الصادق صفحات 98 و 131 مفصلاً بحث كردهايم.
351: هرگاه شهود در دادسرا نزد داديار شهادت و گواهى به حدودى مانند حدّ زنا داده باشند؛ بفرماييد: آيا اين شهادت معتبر است يا شهادت بايد نزد حاكم باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر بينه واجد جميع قيود معتبر در حجّيت آن باشد، عمل قبل از حكم حاكم جايز است ولكن فصل خصومت به نحوى كه سماع دعوى بعد از آن باشد تا مادامى كه حكم نكرده جايز است و بعد از حكم حاكم شنيده نمىشود.
352: درباره قاعدۀ درء بفرماييد:
الف: آيا اين قاعده به باب حدود اختصاص دارد، يا شامل ابواب قصاص، ديات و تعزيرات نيز مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قاعده درء شامل باب قصاص نيز مىشود، ولى شامل باب ديه و تعزير نمىشود.
ب: معيار در عدم اجراى حدّ چيست؟ (شك در حليت، توهم جواز عمل، صرف ظن به اباحه - ولو غير معتبر - يا عدم علم به حرمت؟)
ج: باسمه جلت اسمائه
ميزان در شبهه، عدم علم به حرمت است.
ج: محل عروض شبهه در قاعده درء كيست؟ قاضى، مرتكب عمل يا هر دو؟
ج: باسمه جلت اسمائه
محل عروض مرتكب عمل است.
د: آيا شبهات موضوعيه، حكميه، شبهه عمد و غير عمد، اكراه، اجبار، نسيان و... مشمول اين قاعده مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فرقى نيست بين شبهه موضوعيه و شبهه حكميه.
ه -: در فرض شمول شبهات حكميه، آيا بين جاهل قاصر و مقصر تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در شبهه حكميه بين قاصر و مقصّر تفاوتى وجود ندارد.
353: آيا اگر زن و مردى كه به عنوان زنا تحت تعقيب و دستگير شدهاند مدعى نكاح معاطاتى باشند، حدّ از آنان ساقط مىشود؟ و در صورت سقوط حدّ؛ آيا علت سقوط حدّ از باب قاعده (درء) مىباشد؟ و يا از باب اين كه بعضى از فقها نكاح معاطاتى را مشروع مىدانند مىتوان قائل به سقوط حدّ شد؟
و به عبارت ديگر، آيا ادعاى نكاح معاطاتى از چنين زن و مردى شبهه آور است و در صورت اين كه شبهه آور باشد، آيا چنين شبههاى موجب سقوط حدّ زنا از اينها مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
با ادّعاى نكاح معاطاتى و احتمال صدق آن، وجهى بر اجراى حدّ زنا بر آنها نيست.
354: هرگاه شخص بعد از اقرار به زنا، انكار نمايد، بفرماييد:
الف: چنانچه اقرار مزبور موجب حدّ قتل باشد - مانند زناى با محارم و زناى به عنف و اكراه - آيا انكار بعد از اقرار موجب سقوط حدّ قتل مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت انكار، بعد از اقرار به چيزى كه موجب قتل است، حدّ قتل ساقط مىشود.
ب: در صورت سقوط حدّ قتل، آيا شخص، استحقاق حدّ جلد يا تعزير دارد يا حدّ جلد و تعزير هم ساقط مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى عقاب رجم ساقط مىشود ولكن حدّ جلد و تعزير ساقط نمىشود.
ج: چنانچه اقرار مزبور مستلزم ثبوت مهرالمثل باشد مانند اقرار به زناى به عنف، آيا مهرالمثل هم ساقط مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير اقرار موجب حدّ غير رجم با انكار بعد از آن ساقط نمىشود.
355: آيا تعزيرات منصوص، در حكم حدود هستند و احكام و قواعد حدود بر آنان حاكم است؟ يا در حكم تعزيرات بوده و احكام و قواعد تعزير بر آنان جارى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در تعزيرات عدد ضربات موكول به نظر حاكم است و جايى كه خود شارع مقدس، عدد را تعيين نموده، حاكم شرع به زياد نمودن و كم كردن نمىتواند تغيير دهد. پس از اين جهت، حكم حدود را دارد.
356: چنانچه قاضى در مجازات محارب، صورت صلب را انتخاب كرد - با توجه به اينكه اگر بعد از 3 روز زنده بماند حق حيات دارد - بفرماييد:
الف: در صورتى كه بخواهد قبل از اجراى حكم، از داروها وغذاهاى مقاوم كننده بدن استفاده نمايد، آيا مىتوان او را منع نمود يا خير؟
ب: اگر كسى عصياناً به او آب يا غذا برساند، بايد جلوگيرى كرد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت صلب محارب بعد از سه روز بايد از دار پايين آورده شود ولى حق حيات ندارد. دو قول بين فقها هست:
دستهاى فرمودهاند: (ينزل ويجهز عليه ويدفن) و دستهاى ديگر فرمودهاند: (يبقى على ما هو عليه حتى يموت) و قول دوم قوىتر است.
بنابراين، جواب سؤال دوم واضح است، بايد جلوگيرى نمود؛ بلكه جواب سؤال اول نيز چنين است.
357: كسى كه قرار است مورد اجراى حدّ سرقت قرار گيرد، آيا مىتواند با هزينه خود از طبيب بخواهد كه عضو وى را بىحس نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
آنچه از روايات استفاده مىشود اين است كه غرض از حدّ سارق جدا شدن دست و بعد پاى سارق است و نظر به ايذاء نيست، و لذا در عدّهاى از روايات امام عليه السلام مىفرمايد بعد از قطع، معالجه شود از بيتالمال تا خوب شود.
بنابراين، اظهر جواز بىحس نمودن است به دليل اصالت حل و برائت.
358: با توجه به اينكه در زناى محصنه هنگام اثبات جرم با بينه، در صورت فرار مجرم از حفره مىتوان وى را برگرداند و حكم را اجرا نمود، ولى در صورت
اقرار اين كار را نمىتوان انجام داد؛ بفرماييد:
الف: آيا مىتوان حكم رجم را به انواع ديگرى از قتل تبديل نمود يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حكم رجم را نمىشود به انواع ديگرى تبديل نمود.
روايتى است متضمّن اينكه در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله چنين اتفاقى افتاد، مردم آن زانى را تعقيب نموده و كشتند. رسول خدا صلى الله عليه و آله به عنوان اعتراض فرمودند: «هلاّ تركتموه».
ب: در صورت مثبت بودن جواب، آيا بين انواعى كه احتمال زنده ماندن محكوم در آن وجود ندارد با مواردى كه اين احتمال هست، تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
همان روايت دالّ است بر عدم تفاوت بين موارد.
359: اگر قاضى با علم خود حكم به رجم نمايد؛ بفرماييد:
الف: در صورت فرار مجرم از حفره آيا مىتوان او را مجدداً به حفره برگرداند و حكم را اجرا نمود يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
من فعلاً مردّدم و نمىدانم در باب حدود، قاضى مىتواند به علم خود اجراى حدّ بنمايد يا نه. مقتضاى احتياط، عدم اجراى حدّ است.
ولى چنانچه قاضى بتواند با علم خود اجراى حدّ بنمايد، ظاهراً در صورت فرار مجرم از حفره اگر يك سنگ به او اصابت كرده باشد نمىتوان او را به حفره برگرداند به مقتضاى اطلاق صحيحه ابىبصير.
ب: اگر علم قاضى راه سومى باشد - ملحق به بينه يا اقرار نباشد - تكليف چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بنابراين علم قاضى ملحق به اقرار مىباشد.
با عنايت به اينكه در صورت ثبوت جرم مستوجب رجم با اقرار، اگر هنگام اجراى مجازات رجم، مجرم از حفره فرار كند، نبايد برگردانده شود؛ بفرماييد:
الف: آيا در اين حكم بين موردى كه پس از آغاز رجم هنوز سنگى به وى اصابت نكرده با موردى كه سنگ به وى اصابت كرده، تفاوتى وجود دارد؟
ب: اگر مجرم پس از قرار داده شدن در حفره و قبل از پرتاب سنگ فرار كند؛ آيا مشمول حكم فوق خواهد بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
سه دسته روايات است در مقام كه در فقه الصادق (ج 39، ص 192) نوشتهايم. مقتضاى جمع بين روايات اين است كه: مطلقاً اگر جرم با بينه ثابت شود بايد برگردانده شود و اگر با اقرار ثابت شود، چنانچه قبل از پرتاب سنگ يا پس از آن و قبل از اصابت سنگ فرار كند، بايد برگردانده شود و چنانچه پس از اصابت ولو يك سنگ باشد برگردانده نمىشود.
360: در مورد كسى كه قرار است اعدام شود - حداً يا قصاصاً - بفرماييد:
الف: اگر حدود يا تعزيرات ديگرى اقل از قتل، براى وى ثابت شود، مىتوان از آن صرفنظر نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
صرفنظر نمودن از حدود ديگر اقلّ از قتل جايز نيست. بلكه بايد همانگونه كه روايات متعدّده وارد شده و فقها هم فتوا دادهاند؛ اول آن حدّى كه كمتر است را اجرا نمود و بعداً كشته شود. نهايت اختلافى است بين فقها در اينكه بعد از اجراى حدّ كمتر، واجب است تأخير قتل تا برء حاصل شود - يا مستحب است تأخير - يا آنكه تأخير يك روز جايز است، يا تأخير جايز نيست. اقوى در نظر ما عدم جواز تأخير است. ولى اجماع ادّعا شده است بر جواز تأخير.
ب: آيا بين حقالله و حقالناس تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فرقى بين حقالله تعالى و حقالناس نيست.
361: در مورد توبه بفرماييد:
الف: در مواردى كه توبه مسقط حدّ است، آيا اظهار لفظ دال بر توبه از طرف مجرم براى سقوط حدّ كافى است يا بايد عملى دال بر ثبوت توبه از او سر زده باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهر بعضى از روايات اين است كه صِرف توبه موجب سقوط حدّ نيست، بلكه بايد ظاهر حالش كاشف از توبه باشد.
ب: در مواردى كه توبه قبل از اقامۀ بينه مسقط حدّ است، آيا ثبوت توبه قبل از بينه كافى است يا اظهار توبه عند الحاكم نيز بايد قبل از بينه باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
لازم نيست توبه عند الحاكم باشد.
ج: آيا در توبه مسقط حدّ، احراز توبه لازم است يا در صورت شبهه توبه نيز حاكم شرع مىتواند با تمسك به قاعده، الحدود تدرء بالشبهات، حدّ را اجرا نكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مقتضى مفهوم خبر جميل اين است كه تا احراز توبه نشود، حدّ ساقط نمىشود و آن خبر اخصّ از قاعدۀ الحدود تدرأ بالشبهات است. بنابراين در صورت شبهه اجراى حدّ مىشود. والله العالم.
362: درباره لزوم تأخير اجراى حدّ يا قصاص زن شيرده، بفرماييد:
الف: آيا اين حكم، مادر رضاعى را نيز شامل مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
روايات دالّ بر تأخير اجراى حدّ زن شيرده مختص است به مادر نسَبى، و دايه را نمىگيرد. ولى به واسطه عموم علّت در روايات قصاص و رجم، مىتوان بر تأخير در دايه استدلال نمود، همانگونه كه فقها در اجراى حدّ غير رجم در صورت خوف تلف تمسّك به عموم علّت نمودهاند بر تأخير، تا يافتن دايه و يا جايگزين ديگر.
ب: در فرض شمول، بين امكان و عدم امكان جايگزينى دايهاى ديگر - يا شير خشك يا شير حيوان - تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون روايات مقيد شده است به آنكه جايگزين نباشد، قهراً در مورد سؤال نيز همين قيد را مىنماييم.
ج: در صورت امكان جايگزينى، يافتن دايه وظيفۀ حاكم شرع است يا ولى طفل؟
ج: باسمه جلت اسمائه
يافتن دايه يا جايگزين ديگر وظيفه ولى طفل است نه حاكم شرع.
363: در صورتى كه پس از اجراى مجازات رجم، به زعم اينكه مجرم به قتل رسيده، جسد وى به سردخانه منتقل شود ولى بر حسب اتفاق علائم حياتى در او مشاهده شود و پس از معالجه سلامت خود را باز يابد؛ بفرماييد:
الف: آيا صرف صدق عنوان رجم ولو به قتل محكوم نيانجامد كفايت مىكند؟ (تا در نتيجه نيازى به اجراى مجدد حكم نباشد) يا چون قتل از طريق رجم موضوعيت دارد، بايد مجدداً حكم رجم را در مورد وى به مرحلۀ اجرا گذاشت؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در زناى اهل كتاب به مسلمه - و در زنا به محارم - و در لواط تصريح به قتل شده است. در زناى محصن و محصنه تصريح به قتل نشده
است، ولى متفاهم عرفى از رجم همان رجم است تا حدّ موت، به علاوه روايتى كه در غسل ميت است تصريح دارد مرجوم و مرجومه تا حدّ موت بايد رجم بشوند. به هر حال، صدق رجم كافى نيست و لذا با بينه اگر جرم ثابت شود پس از صدق رجم اگر مجرم فرار كند، دستور داده شده است كه برگردانده شود براى رجم. بنابراين در مورد سؤال بايد مجدداً حكم رجم در مورد وى به مرحله اجرا گذاشته شود.
ب: در فرض دوم، آيا مجرم مىتواند ديۀ جراحات وارده در اثر اجراى حكم در مرتبه اول را مطالبه نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ديه هم لازم نيست، چون كسى عملى انجام نداده كه موجب ضمان بشود. درخصوص مورد قصاص كه ولى دم متصدى باشد، روايتى هست كه اگر گمان به مردن كرد و او را رها نمود - وكان به رمق - پس از معالجه سلامت خود را بازيافت، دلالت دارد بر اينكه ولى نمىتواند بكشد او را مگر آنكه قصاص آن عمل قبل بشود. ولى آن به مسأله ما مربوط نيست. قياس هم صحيح نيست.
ج: در صورت مثبت بودن پاسخ، پرداخت ديه به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به عهده همان فردى است كه خوب شده است.
364: آيا حكم تأخير حدّ جَلد، يا اجراى آن به صورت ضغث كه در باب زنا مطرح است، به تعزيرات و ساير حدود نيز قابل تسرّى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از عموم علّت مذكور در بعضى روايات، مىشود استفاده عموم نمود.
365: چنانچه به تشخيص پزشكى قانونى، اجراى حدّ، اعم از جلد، قطع يد و... يا قصاص عضو بر فرد بيمار يا شخص سالمى كه دچار ضعف شديد جسمانى است، باعث مرگ يا ابتلاى وى به بيمارى يا تشديد آن مىگردد، تكليف چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در قصاص عضو، ظاهراً در فرض سؤال قصاص منتقل مىشود به ديه؛ و اما حدّ بايد تأخير بيافتد تا حصول برء. در صورت يأس از خوب شدن به صورت ضغث اجراى حدّ بشود. اما در قطع يد سارق، چنانچه احتمال عقلايى داده شود كه باعث مرگ يا ابتلاى وى به بيمارى يا تشديد آن بگردد، وجوب قطع ساقط است، بعيد نيست قول به حبس، ولى اظهر اين است كه ولو حدّ ساقط است ولى تعزير به نحوى كه حاكم شرع تعيين كند اجرا شود. والله العالم.
366: بنا بر اينكه تجسس در امور داخلى مردم حرام باشد، اگر بر اثر تجسس حرام به جرمى مانند: زنا، لواط، شرب خمر و... برخورد كنند و هنگام اجراى حدّ، خسارت جانى به متهم برسد، تجسسكننده ضامن است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اجراى حدّ با شهادت فرد فاسق، مانند كسى كه تجسّس حرام مىكند، جايز نيست. چنانچه اجراى حدّ بر طبق موازين شرعى نباشد و جانى خسارت ببيند، مجرى حدّ ضامن است به واسطۀ تفريط، و اگر بر طبق موازين شرع باشد بر كسى ضمان نيست.
367: هرگاه گروهى با هم با سلاح به يك طلافروشى حمله كنند، بفرماييد:
الف: اگر همه آنها مسلح باشند، ولى سه نفر آنان اسلحه خود را آشكار كنند و دو نفر ديگر اسلحه خود را آشكار نكنند، ولى در سرقت طلافروشى دخالت داشته باشند؛ آيا عنوان محارب بر همه آنان صدق مىكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
3 نفر آنان كه سلاح را آشكار كردهاند محاربند، دو نفر ديگر كه سلاح را آشكار نكردهاند محارب نيستند.
ب: اگر برخى از آنان مسلح نباشند و كنارى ايستادهاند تا به بقيه گروه در حمل طلاها كمك كنند؛ مثلاً يكى راننده ماشين است و ديگرى طلاها را جابهجا مىكند، آيا بر اينها عنوان محارب صدق مىكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه بعضى از افرادى كه براى سرقت رفتهاند، مسلّح نباشند محارب بر آنها صدق نمىكند.
ج: آيا در موارد فوق عنوان مفسد فى الارض بر همه آنان صدق مىكند؟ و حكم آن چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مفسد فى الارض مصاديق مختلف دارد و هر كدام از فعل آنان حكم خاصى دارد.
368: الف: آيا در قذف علاوه بر انتساب زنا يا لواط، قصد اعلان و افشا هم شرط مىباشد؟ مثلا اگر كسى در تنهايى به فردى انتساب زنا و لواط دهد و گمان نمىكرده كسى آن را مىشنود اتفاقاً فردى آن را شنيد و موجب شكايت مقذوف شد يا مثلا در دفترچه خاطرات شخصى خودش به فردى نسبت زنا داد و اتفاقاً آن دفتر در اختيار ديگران قرار گرفت، آيا بر اين فرد حدّ قذف جارى مىشود؟ در حالى كه وى قصد نداشته كسى اين مطلب را بفهمد.
ج: باسمه جلت اسمائه
آنچه در روايات دقت كردم دليلى پيدا نكردم بر اعتبار قصد اعلان و افشا؛ بنابراين شنيدن اتفاقى فرد، يا ديدن نامه تصادفاً مانع از اجراى حدّ نيست.
ب: اگر مقذوف فوت شود يا ميت باشد و ورثهاى نداشته باشد، آيا حاكم مىتواند حدّ قذف را مطالبه كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت فوت مقذوف ظاهراً ورثه با حاكم به ترتيب حدّ قذف را مطالبه كنند.
369: با توجه به اين كه در حدود مثلاً در حدّ زنا، اگر كسى مرتكب چند زناى جلدى شود و در فاصله وقوع اين اعمال مجازاتى صورت نگرفته باشد، فقها قائل به اعمال مجازات واحد بر مرتكب هستند، حال اگر فردى دو جرم تعزيرى از نوع واحد را مرتكب شود مثلاً با زنى عمل تقبيل را انجام دهد بدون اين كه مجازات شود با زن ديگرى عمل مضاجعه را مرتكب شود؛ بفرماييد:
الف: آيا نسبت به اين فرد دو مجازات بايد اعمال شود يا يك مجازات؟ و به عبارت ديگر آيا مىتوان او را به بيش از 99 ضربه شلاق محكوم كرد؟
ب: اگر اين دو عمل را نسبت به يك زن در دفعات مختلف مرتكب شده و يا نسبت به چند زن مختلف، آيا مجازاتش متفاوت خواهد بود يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر اين عمل را در رابطه با چند زن مرتكب شده است تعدّد مجازات لازم است و اگر با زن واحد مرتكب اين عمل مكرّر شده است، يك مجازات كافى است.
370: در خصوص نفى بلد بفرماييد:
الف: منظور از نفى بلد چيست؟ (از بين بردن، تبعيد، آواره نمودن دائمى يا...؟)
ج: باسمه جلت اسمائه
مراد از نفى بلدى كه حدّ محارب است، آواره نمودن دائمى است و نفى بلد حدّ زانى، تبعيد است.
ب: اگر نفى به معناى تبعيد باشد آيا مراد تحت نظر قرار دادن در محل تبعيد است يا زندانى كردن وى در آن محل؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مراد از تبعيد تحت نظر قرار دادن است، چنانچه تحت نظر قرار دادن متوقف باشد بر زندانى كردن، در آن محل زندانى مىشود.
371: اگر منظور تحت نظر قرار دادن باشد؛ در موارد خاصى كه تبعيد به مفاسد ديگرى منجر مىشود - مانند زنان، قاچاقچيان و افراد شرور - آيا مىتوان مدت تبعيد را به حبس تبديل نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تبعيد بر زنان نيست به واسطه همان مفاسدى كه اشاره شده است. و در تبعيدى كه در حدّ زنا ذكر شده است، اجماع علما بر اين است كه زن تبعيد نمىشود. اما قاچاقچيان و افراد شرور، چنانچه بدون حبس نمىتوان تحت نظر قرارشان داد، حبس نمايند در آن محل نه در محل خودشان.
372: الف) اگر محارب از محل تبعيد فرار كند، آيا حاكم شرع مىتواند پس از دستگيرى وى، تبعيد را به يكى ديگر از مجازاتهاى چهارگانه، جزاى نقدى، حبس يا تعزير تبديل نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
محارب حدّش تبعيد به جاى معينى نيست، بلكه آواره نمودن و از شهرى به شهر ديگر و منع از معاشرت مردم با آن است، لذا در يك شهر نگاه داشته نمىشود.
ب: آيا حكم عدم جواز نفى بلد زن در باب زنا را مىتوان به تبعيد زن در باب محاربه تسرّى داد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در باب زنا ولو يك روايت صريح است در ثبوت تبعيد بر زن، ولى فقها به واسطه مفاسدى كه به آنها اشاره شده است، عمل به روايت ننمودهاند. بنابراين بلى مىتوان تسرّى داد.
373: اگر نفى بلد به معناى تبعيد باشد بفرماييد: آيا مىتوان مدت محكوميت به تبعيد را طى چند مرحله و به طور متناوب اجرا نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهر روايات تبعيد يك سال استدامه است و اجراى متناوب خلاف ظاهر روايت است.
374: مدت نفى بلد در مورد محارب زانى بكر چقدر است؟ (يك سال، تا زمان توبه، تا زمان مرگ، يا به طور كلى تعيين مدت با حاكم است؟)
ج: باسمه جلت اسمائه
نفى بلد در زانى بكر (مراد از بكر كسى است كه ازدواج نموده ولى دخول نكرده است) يك سال است. اما در محارب تا زمان مرگ اگر توبه نكند، والا تا زمان توبه.
375: در دو فرض معسر يا مؤسر بودن محكوم عليه، هزينههاى ضرورى وى در تبعيدگاه به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه موسر است و يا قدرت بر كسب دارد، هزينه با خودش است والا از بيتالمال هزينههاى ضرورى او تأمين مىشود.
376: آيا اگر جرم ثابت شد قاضى مىتواند حدّ را بنا به مصلحت اجرا نكند و تعزير كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اين حكم مانند ساير احكام در صورت تزاحم با مصلحت اهم يا مفسده ساقط مىشود، تشخيص موارد با مجتهد جامع الشرائط است.
377: با توجه به مقتضيات زمان و مكان، تغيير طبايع حتى در بلاد اسلامى و پيدا شدن ابزارهاى كيفرى مناسب و مورد قبول جامعه در سطح داخلى و خارجى كه اهداف حدود و قصاص را تأمين مىكند، آيا مجازاتهاى منصوص در حدود و قصاص قابل تغيير است؟ به عبارت ديگر، آيا اين مجازاتهاى منصوص موضوعيت دارند يا طريقيت؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، قابل تغيير نيست؛ چون به مقتضاى ادلّه قطعيه تمام مجعولات شرعيه تا آخر به همان گونه باقى خواهد ماند.
378: هرگاه فردى در دادسرا نزد داديار و بازپرس چهار مرتبه به حدود مانند زنا اقرار كند؛ بفرماييد:
الف: آيا اقرار به حدود بايد نزد حاكم باشد يا اقرار نزد داديار و بازپرس در دادسرا نيز براى حاكم اعتبار دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اقرار نزد غير حاكم نيز براى حاكم اعتبار دارد.
ب: اگر اقرار مقر نزد داديار در دادسرا باشد، آيا براى ثبوت آن، اقرار نزد حاكم، شهادت دو مرد كافى است يا شهادت چهار مرد لازم است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شهادت دو مرد كافى است.
ج: اگر اقرار مقر با قرائن براى حاكم ثابت شد و علم به اقرار پيدا كرد، آيا مىتواند حكم كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى مىتواند حكم كند، چون علم حاكم حجّت است.
379: آيا شهادت بر شهادت در باب حدود معتبر است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شهادت بر شهادت در خصوص حدود، پذيرفته نمىشود، مگر هنگام عذر شهادت اصلى به دليل بيمارى يا غيره.
380: دربارۀ كسى كه قرار است كشته شود (تيرباران، حلقآويز يا...)؛ بفرماييد:
الف: آيا مىتواند با هزينه خود از پزشك بخواهد كه وى را قبل از قتل، بىحس يا بىهوش نمايد تا درد كمترى را متحمل شود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مقصد اصلى در قصاص زهاق روح است نه ايذاء. بنابراين قبل از قتل بىحس و يا بىهوش نمودن جايز است.
ب: آيا بين حدّ يا قصاص نفس و اطراف فرقى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در حدّ مانند حدّ سرقت كه غرض جدا شدن دست يا پا مىباشد، نيز جايز است. و اما در ضرب و جلد كه غرض ايلام است، جايز نيست.
381: درباره مجرمى كه بيمار است؛ بفرماييد:
الف: آيا حاكم شرع مىتواند در حال بيمارى حكم وى را اجرا نمايد يا بايد تا بهبودى كامل وى، آن را به تأخير اندازد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
رواياتى دلالت مىكند بر اينكه بر مريض اقامه حدّ نمىشود تا خوب شود.
ب: بر فرض لزوم تأخير اجراى حكم تا كسب بهبودى؛ بفرماييد:
1 - مراد از بيمارى مانع اجراى حكم، از نظر شرعى چيست؟ (آيا همان متفاهم عرفى است يا آنچه پزشكان آن را بيمارى مىنامند و يا امر ثالثى است؟)
ج: باسمه جلت اسمائه
مراد از مرضِ مانع، به قرينه مناسبت حكم موضوع، مرضى است كه اجراى حدّ موجب عوارض شديدى بشود زايد بر آنچه بر شخص سالم و تندرست وارد مىشود.
ودر خصوص مريضى كه يخاف عليه الموت روايت خاصى وارد است. ولى به واسطه آن روايت نمىتوان از اطلاق روايات دست كشيد.
2 - آيا حيض و نفاس و استحاضه در حكم بيمارى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در مستحاضه نيز روايتى وارد است كه دلالت دارد بر اينكه اجراى حدّ بايد تأخير بيافتد تا اينكه خون قطع شود.
3 - آيا بين عارضهاى كه محكوم عمداً بر خود وارد كرده با آنچه به طور طبيعى عارض شده تفاوتى هست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مقتضاى اطلاق روايات عدم فرق بين مرض عمدى و طبيعى است.
4 - آيا بين عارضه دائمى (مانند سرطان) و موقتى (مانند درد آپانديس) فرقى هست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
رواياتِ تأخير، به قرينه آنكه غايت تأخير را خوب شدن قرار داده مختص است به عارضه موقت.
ودر عارضه دائمى روايتى دلالت مىكند كه به وسيله يك بسته صد عددى يك ضربه به او زده مىشود.
5 - در عوارض موقت و زايل شدنى، آيا بين مواردى كه براى درمان، زمان زيادى نياز است (مانند بيمارى سل) با مواردى كه چنين نيست (مانند تب و لرز) تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در عوارض موقت و زايل شدنى بين مواردى كه براى درمان، زمان زيادى نياز است و مواردى كه چنين نيست، فرقى نيست.
6 - آيا بين مواردى كه درمان آن هزينه بسيار بالايى دارد (مانند جراحى قلب) با مواردى كه چنين نيست تفاوتى هست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
همانطوركه فرقى بين مواردى كه درمان هزينه زيادى دارد و غير آن نيست.
7 - اگر محكوم، مغمى عليه شود، چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در مغُمى عليه روايت خاصى نديدم. ولى رواياتى كه در مجنون وارد است دلالت دارد بر اينكه اگر در حال سلامت زنا كرد و بعد ديوانه شد، اجراى حدّ بر او در حال جنون مىشود، حكم مغمى عليه نيز استفاده مىشود و بايد اجراى حدّ بشود.
382: در مواردى كه شارع مقدس شيوه يا ابزار خاصى را در اجراى مجازات در نظر گرفته است - مانند رجم يا كشتن با شمشير - بفرماييد:
الف: آيا شيوه يا ابزار ياد شده موضوعيت دارد؟ (به عبارت ديگر در اينگونه موارد آيا هدف شارع مقدس فقط ازهاق روح است ولو با استفاده از ابزار نوين؛ يا ازهاق روح به شيوه يا ابزار منصوص ضرورت دارد)؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهر ادّله اين است كه جميع قيودى كه شارع مقدّس در موضوع حكم اخذ نمايد، موضوعيت دارد و حمل بر طريقيت خلاف اصل است.
ب: در صورت موضوعيت داشتن، چنانچه اجراى رجم يا مجازاتهايى نظير مجازات لواط با شيوههاى منصوص در شرايطى خاص به مصلحت اسلام و نظام مقدس اسلامى نباشد - مثلاً وهن اسلام و مسلمين باشد يا چهرۀ خشنى از اسلام يا نظام اسلامى را نشان دهد - آيا مىتوان ضمن اجراى اصل حكم - قتل - شيوۀ اجراى آن را تغيير داد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ولى چنانچه آن حكم مزاحم با اهمّ شود، مانند وهن اسلام و مسلمين، قهراً مانند جميع موارد تزاحم، اهمّ مقدم است و آن حكم مهم ساقط مىشود و لذا به نظر من در اين زمان چنانچه با نظر مراجع تقليد، با استفاده از ولايت فقيه كه مراد مجتهد جامعالشرايط است، اعم از رهبر و غيره، آن شيوهاى كه موجب وهن مىشود تغيير داده شود. والله العالم
383: در مواردى كه محكوم بايد اعدام شود، بفرماييد:
الف: آيا قاضى (حاكم شرع) مىتواند صرفنظر از نوع جرم ارتكابى، در هر موردى بنا به صلاحديد خود براى عبرت گرفتن مردم و بازداشتن آنان از ارتكاب جرم، حكم كند كه جنازۀ محكوم مدتى در ملأ عام قرار داده شود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
كسى كه محكوم به اعدام شده است، جنازۀ او را در ملأ عام قرار دادن، هتك حرمت و اهانت نيست، به علاوه موجب عبرت ديگران مىشود و مصالح ديگرى هم دارد و در باب حدود رواياتى است دال بر استحباب اعلام الناس به حضور در محل اجراى حدّ. از مجموع اينها جواز اين عمل استفاده مىشود.
ب: در صورت منفى بودن پاسخ، آيا نوع جرم ارتكابى مىتواند مجوزى براى عمل فوق باشد؟ (به عنوان مثال مرتكب قتل فجيعى شده و يا چند نفر را به قتل رسانده است.)
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى، از جواب قبل اولويت آن بر آن عمل واضح است.
ج: آيا طبق نظر قاضى (حاكم شرع) مىتوان قبل از اجراى حكم اعدام، محكوم را مدتى در معرض ديد عموم قرار داد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
محكوم را قبل از اعدام در معرض ديد عموم قرار دادن مانعى ندارد.
د: آيا در موارد فوق، بين حدّ، قصاص و تعزير (بنا بر جواز قتل از باب تعزير) تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين حكم بين حدّ و قصاص تفاوتى نيست.
384: از آنجا كه در عرف قانون حقوقى كشور ما و بسيارى از كشورهاى جهان، سن رشد متعاملين براى ذكور و اناث 18 سال شمسى تمام دانسته شده و همينطور در قوانين جزايى كشور ما و اكثر كشورها، اطفال كسانى هستند كه بيش از 6 سال تمام و تا 18 سال تمام سن دارند و بايد طبق قانون در دادگاه اطفال به جرائم آنها رسيدگى شود؛ بفرماييد:
1 - آيا حاكم شرع در محاكم قضايى مىتواند در احكام كيفرى اين افراد كه از نظر شرعى بالغند، ولى زير سن قانونى 18 سال هستند تخفيفاتى قائل شود؟
2 - اگر جواب منفى است، با توجه به اينكه در اكثر كشورهاى جهان براى بزهكاران زير سن 18 سال، رژيم حقوقى و كيفرى خاصى اعمال مىشود كه بيشتر مبتنى بر
اقدامات تأمينى و تربيتى است و اين امر به عنوان عرف قانونى در سطح بينالمللى شناخته شده است؛ بفرماييد:
الف: آيا حاكم شرع مىتواند با توجه به عناوين ثانويه (پيشگيرى از وهن اسلام و نظام اسلامى و نيز جلوگيرى از بهانهجويى سازمانهاى بينالمللى و معاندين اسلام و نظام اسلامى و به منظور عمل اجمالى به تعهدات بينالمللى) در بعضى از مجازاتهاى اين دسته، تخفيف قائل شود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شارع مقدّس سن بلوغ پسر و دختر را تعيين كرده است، حاكم شرع حق ندارد در احكام كيفرى اين افراد تخفيفاتى قائل شود.
عناوين ثانويه كه به آنها اشاره شده است در صورت تزاحم با عناوين اوليه از حيث ملاكات احكام، در صورتى كه مجتهد تشخيص دهد از ملاكات احكام اوليه اهم است، حاكم شرع مانند ساير موارد تزاحم، مىتواند در بعضى از مجازاتها و يا در بعضى از سنها تخفيف قائل شود.
ب: آيا در موارد مذكور بين پسر و دختر تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اينگونه موارد بين دختر و پسر تفاوتى نيست.
ج: آيا در موارد مذكور بين حدّ و قصاص تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در حدّ به اين كبراى كلّى در روايات اشاره شده است. مثلاً مريض را در روايات دستور داده شده است اجراى حدّ نشود تا خوب شود. و يا در مستحاضه اجراى حدّ تأخير بيافتد تا قطع خون شود.
از اين روايات مىتوان استفاده كرد كه نسبت به بعضى از دخترها و پسرها در اوايل بلوغ چون مقاومتشان كم است، اجراى حدّ يا قصاص اعضا تأخير بيافتد.
385: دربارهى حد سرقت؛ بفرماييد:
الف: پس از اجراى حد سرقت، عضو قطعشده ملك كيست؟ ملك حكومتى كه مجرى حد است، يا شخص محدود؟
ب: دفن عضو مقطوع، پيوند عضو قطع شده به وسيله جراحى به شخص محدود يا فروش آن براى پيوند به فرد ديگرى چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چند دسته دليل بر احكامى موجود است.
1 - ادله داله بر اينكه انسان مالك اعضاء خود است.
2 - دليل دال بر جواز معامله بر اعضاء جدا شده.
3 - دليل لزوم دفن عضو جدا شده از انسان
4 - دليل عدم جواز قطع عضوى از بدن غير
پس از سرقت دليل اخير تخصيص خورده و بايد دست دزد را قطع نمود، و اطلاق سه دسته ادله ديگر باقى است بنابراين؛
الف: عضو قطعشده ملك شخص محدود است.
ب: دفن آن لازم و پيوند به غير جايز است، و مىتوان با معامله منتقل به غير نمود.
386: اگر مجرمى كه قانوناً بايد بازداشت شود در مكه ديده شود، بفرماييد:
الف: آيا از نظر شرعى امكان بازداشت وى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مجرمى كه در مكه ديده شود، چنانچه جرم در خارج از حرم انجام شده باشد نمىشود در حرم بر او اجراى حدّ نمود؛ و اگر در حرم مرتكب جرم شده باشد مىشود حدّ را در حرم اجرا كرد.
ب: آيا در فرض مذكور بين انواع جرايم (سرقت، قتل، بدهكارى، جاسوسى، مواد مخدر، محاربه، افساد فى الارض و...) تفاوتى هست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بين انواع جرائم تفاوتى نيست.
ج: آيا بين حرم و بيتالحرام تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
موضوع حكم حرم است نه خصوص مسجد الحرام.
د: آيا بين مسلمانان، كافر و اهل كتاب تفاوتى هست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين حكم بين مسلمان و كافر تفاوتى نيست.
ه -: آيا بين كسى كه اتفاقاً به مكه رفته با كسى كه به آنجا پناهنده شده، تفاوتى هست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
همانطور كه تفاوتى نيست بين كسى كه پناهنده شده باشد و يا پناهنده نشده باشد.
387: الف: هزينه درمان و بهبود شخصى كه در اثر اجراى حد يا قصاص اطراف، يكى از اعضاى خود را از دست داده، به عهدهى بيتالمال است يا محكوم عليه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در خصوص حدّ سرقت رواياتى دلالت مىكند بر اينكه هزينه درمان و بهبود شخص مذكور با امام است، ولى به اتفاق حمل شده است بر استحباب. به هرحال مؤونه و هزينهى مذكوره به عهده حاكم يا بيتالمال نيست.
ب: در صورتى كه به عهدهى بيتالمال باشد، حكم اختصاص به معالجات اوليه دارد يا معالجات بعدى را نيز دربرمىگيرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بر فرض آنكه مراد از روايات قرار دادن هزينه به نحو لزوم بر بيتالمال باشد فرقى بين معالجات اوليه و بعدى نيست.
ج: آيا بين فقير و غنى در حكم مذكور فرقى هست يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ولى بين فقير و غنى فرق هست، اگر فقير باشد فقها فتوا دادهاند به اينكه هزينه مذكوره مانند مصارف ديگر مسلمين به عهده بيتالمال است.
د: آيا تفاوتى بين حد و قصاص وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در احكامى كه بيان شد بين حدّ و قصاص اطراف تفاوتى نيست.
388: اگر كسى كارت عابر بانك ديگرى را سرقت نمايد و به ديگرى بدهد و او هم با علم به سرقتى بودن كارت، مبلغى پول را از دستگاه عابر بانك برداشت كند. آيا نفر اول سارق محسوب مىشود يا نفر دوم و يا اينكه هر كدام سرقت مستقلى انجام دادهاند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هر كدام سرقت مستقلى انجام دادهاند.
در فرض سؤال آيا سرقت حدى است يا تعزيرى و آيا دستگاه عابربانك حرز حساب مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در فرض سؤال سرقت حدّى است، چون دستگاه عابر بانك حرز حساب مىشود؛ پس نفر اولى سارق است و همچنين دومى.
389: اگر چند نفر در سرقتى مشاركت نمايند و مشخص نباشد هر سارق چه مقدار مال برده است؛ بفرماييد:
آيا حكم به ردّ مال به نسبت مساوى داده مىشود يا به نسبت تضامنى، يعنى مىشود آن را نوعى غصب دانست و شريك را فاعل مستقل و داراى مسؤوليت تضامنى دانست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مال را به نسبت تضامنى ضامن هستند، يعنى مىشود آن را نوعى غصب دانست و شريك را فاعل مستقل و داراى مسؤوليت تضامنى دانست.
390: آيا ربايش لقطه يا اموال مجهول المالك موجب تحقق سرقت مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، موجب تحقّق سرقت نمىشود.
391: در فرضى كه چند نفر با هم مالى را سرقت نمايند، آيا مسؤوليت اين افراد در استرداد مال مسروقه به مسروق عنه تضامنى خواهد بود يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتىكه مالى را چند نفر مجموعاً با هم سرقت كنند، مسؤوليت اين افراد در استرداد مال مسروقه به مسروق عنه، تضامنى خواهد بود و لذا در فقه الصادق (ج 39، ص 328) نوشتهام قطع يد بر مجموع ثابت است.
392: الف: سرقت اطلاعات سرّى كد شده و رمزدار از شبكههاى كامپيوترى يا كامپيوترهاى شخصى و كشف رمز آنها چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شكى نيست در حرمت عمل مفروض، و ضمان هم ثابت است.
ب: سرقت و فروش غير مجاز شمارههاى موبايل توسط آشنايان و تكنيك الكترونيكى مركزى آن چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حرام است و موجب ضمان.
ج: آيا با وجود ساير شرايط، امكان اجراى حدّ سرقت وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اجراى حدّ سرقت متوقف است بر اينكه شئ ماليت دار در مكان محرزى باشد. بنابراين اجراى حدّ سرقت در غير از كامپيوترهاى شخصى مشكل است و نبايد اجرا شود، ولى حاكم شرع مىتواند تعزير كند.
393: در مواردى كه سارق مورد عفو مسروق منه قرار مىگيرد، آيا حاكم شرع بنا به مصالحى مىتواند حدّ را اجرا نمايد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه مسروق منه سارق را قبل از مراجعه به حاكم عفو كند، حدّ ساقط مىشود و اگر بعد از مراجعه باشد حدّ ساقط نمىشود. در فرض سقوط، حاكم به هيچ عنوان حق اجراى حدّ ندارد. بلى تعزير چنانچه سببش محقق باشد كه در صورت ثبوت سرقت موجود است مانعى ندارد. والله العالم.
394: در مورد سرقت مستوجب حدّ بفرماييد: آيا پس از شكايت مسروق منه و قبل از ثبوت جرم، امكان عفو سارق توسط مسروق منه نسبت به اجراى حدّ وجود دارد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
پس از مراجعه به حاكم شرع، عفو مسروق منه نسبت به اجراى حدّ تأثير ندارد؛ و حاكم بايد اجراى حدّ بنمايد.
395: در صورتى كه سرقت جامع شرايط حدّ، با اقرار سارق نزد حاكم ثابت شود، آنگاه سارق توبه نمايد، آيا عفو وى توسط ولى جايز است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اظهر در نظر ما آن است كه در صورت ثبوت سرقت به اقرار چنانچه سارق توبه كند، حاكم بين اقامه حدّ و عفو مخير است.
396: اگر شخصى نزد حاكم به سرقت اقرار نمايد، بفرماييد:
الف: آيا در صورت وجود ساير شرايط اجراى حدّ، صرف اقرار، براى قطع يد كفايت مىكند، يا نياز مرافعۀ مالباخته نيز دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بدون مرافعه مالباخته حاكم حقّ اجراى حدّ ندارد.
ب: در صورت نياز به شكايت، آيا براى اجراى حدّ، صرف مرافعه كافى است، يا مطالبه قطع يد از سوى مالباخته نيز لازم است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مقتضاى بعضى روايات صحيحه اين است كه بدون مطالبه قطع يد، حاكم نمىتواند اجراى حدّ بنمايد.
397: بر اساس نظر مشهور فقها هرگاه سارق قبل از شكايت مسروق منه، مال مسروقه را تحت يد مالك قرار دهد و به وى برگرداند حدّ سرقت ساقط مىشود، آيا در سرقتهاى تعزيرى، اختلاس، كلاهبردارى و امثال آن نيز اين حكم جارى است و تعزير منتفى مىشود؟ يا اين كه حكم مختص سرقت حدّى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در قطع دست روايات خاصه دلالت بر سقوط حدّ دارد؛ اما دليلى بر سقوط تعزير نيست و مقتضاى عمومات ثبوت آن است.
398: اگر دزدى مرتكب سرقت حدّى شده باشد، و در دادگاه محكوم به قطع دست شود و كسى بدون اذن قاضى دست او را از همان محل حدّ سرقت يا كمتر قطع كند، آيا محكوم به قصاص مىشود يا به جهت مهدور بودن اين قسمت از دستش، جانى قصاص نمىشود و به ديه و تعزير يا فقط به تعزير محكوم مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
غير تعزير چيزى ثابت نمىشود.
در همين فرض، اگر جانى دست دزد را بيشتر از حدّ سرقت قطع كرده باشد، حكم آن چيست؟ آيا جانى فقط نسبت به مقدار زائد قصاص مىشود يا نسبت به مجموع، قصاص جارى است؟ و آيا در صورت عدم امكان اجراى قصاص در مقدار زائد، قصاص به ديه تبديل مىشود؟ و در صورت جريان قصاص در مجموع، آيا بايد دزد ديه دست را به مقدارى كه بايد در حدّ سرقت از او قطع مىشد، به جانى پرداخت كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
نسبت به مجموع، قصاص مورد شرعى ندارد؛ نسبت به مقدار زائد، قصاص خصوص مقدار زائد ممكن نيست؛ پس، نسبت به مقدار زائد ديه لازم است؛ و آن هم نه ديه دست، بلكه ديه مقدار زائد را بايد بپردازد.
399: چنانچه پدر از اموال فرزند سرقت نمايد، حدّ سرقت منتفى است، اما آيا تعزير دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از مقتضى روايات در اين مورد چيزى فهميده نمىشود؛ ولى عموم «ما دلّ على التعزير» مىگويد: براى هر عمل مخالف شرعى تعزير ثابت است؛ لكن به نظر من، به واسطه وجود يك روايت، تعزير هم نمىشود.
400: اسناد مالكيت، مدارك شناسايى، اوراق بهادار، چك، سفته، عكسهاى شخصى، يادگارىهاى خانوادگى، دست نوشتههاى شخصى كه فقط براى مالك آن ارزشمند مىباشند و امثال آنها:
الف: آيا مال محسوب مىشوند؟
ب: آيا موضوع سرقت قرار مىگيرند؟
ج: بر فرض مثبت بودن جواب بند ب، آيا سرقت تعزيرى است و يا با وجود شرايط مىتواند سرقت حدّى باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ماليت يك موجود حقيقى خارجى نيست، بلكه امر اعتبارى است؛ و آن هم دو قسم است: يك قسم تعبير مىشود از آن به ماليت ذاتيه و آن عبارت است از چيزى كه درآن منفعت عائده به انسان است و احتياج به آن هست، به حسب فطرت از خوراكى و لباس و امثال آن دو؛ و قسم ديگر آن چيزى است كه عقلا به واسطه احتياج، اعتبار ماليت بر آن مىنمايند؛ مانند اسكناس. بنابراين، مورد سؤال مال نيست و موضوع سرقت قرار نمىگيرد؛ ولى تعزير بر سرقت آنها ثابت است؛ چون حقى است كه متعلق به آن امور بوده و آن سرقت شده است.
401: شخصى، ديگرى را عمداً مجروح مىسازد، شخص مجروح جهت درمان خود به سوى درمانگاه حركت مىكند، ليكن شخص ثالثى با وجود اطلاع از جراحت او و نيازش به درمان، مانع از رسيدن مجروح به درمانگاه مىشود و نهايتاً مجروح مىميرد، در موارد ذيل چه كسى مسؤول ديه يا قصاص است؟
الف: اگر طبق نظر كارشناسان، تنها رمق آخرين مجروح باقى بوده كه ثالث، راه را بر مجروح بسته و مانع درمانش شده است.
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه طبق نظر كارشناسان تنها رمق آخر مجروح بوده كه ثالث راه را بر مجروح بسته و مانع درمانش شده است، چنانچه احتمال زنده بودن مجروح با مداوا را نمىدهد؛ قتل به جارح مستند است و قصاص مىشود.
ب: مطابق نظر كارشناسان، اگر ممانعت ثالث نبود، مجروح درمان شده و از مرگ نجات مىيافت.
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر قتل مستند به هر دو جنايت باشد هر دو قاتلند و اگر مستند به جارح يا به آنكه مانع علاج شده است بشود حكم قاتل بر او جارى است و ديگرى مُعين است نه قاتل.
ج: مطابق نظر كارشناسان، اگر ممانعت ثالث نبود، مجروح مىتوانست براى چند روزى زنده بماند.
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين مورد مردن منتسب است به آنكه مانع درمانش شده است. چند روز زنده بودن مانع انتساب به او نيست.
402: شخصى به پسر 12 سالهاى امر مىنمايد كه از ديوار خانه بالا رفته و درب حياط خانه را باز نمايد و پسر بچه در زمانى كه از ديوار بالا مىرفته به زمين افتاده و فوت نموده است؛ بفرماييد:
آيا مسؤوليتى متوجه شخص دستور دهنده مىباشد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
افتادن پسربچه به واسطه امر شخصى است كه به پسربچه دستور بالا رفتن داده و قتل آن بچه، قتل خطايى است. ديه بر آمر و دستور دهنده است.
403: فقها رضوانالله عليهم فرمودهاند: هرگاه قاتل اعتقاد داشته است كه مقتول مهدورالدم - مثلاً ساب النبى صلى الله عليه و آله - است و او را بر اساس چنين اعتقادى بكشد و سپس معلوم شود كه مقتول مهدورالدم نبوده است، قصاص منتفى و ديه ثابت است. حال بفرماييد:
الف: اين اعتقاد قاتل (اعتقاد مهدورالدم بودن مقتول) از چه راهى قابل اثبات است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از طريق قول خودش قابل اثبات است.
ب: هرگاه براى قاضى، اعتقاد قاتل به اين كه مقتول مهدورالدم بوده ثابت نشود و براى قاضى شك و شبهه حاصل شود، آيا براساس قاعده درء حدود به شبهات، مىتوان قصاص را منتفى دانسته و حكم به ثبوت ديه نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى مىتوان قصاص را منتفى دانست.
ج: در مواردى كه قاتل اعتقاد به مهدورالدم بودن مقتول داشته است آيا بين مواردى كه منشأ اشتباه قاتل، جهل به حكم شرعى بوده - مثلاً اگر قاتلى به جهت جهل به حكم اعتقاد داشته كه اگر كسى به امامزاده توهين كند قتل او واجب است - و مواردى كه منشأ اعتقاد قاتل، اشتباه در موضوع بوده تفاوت وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه قاتل جاهل مقصّر باشد، او حكم عالم را دارد و اگر جاهل قاصر بوده است، حكم اشتباه در موضوع را دارد.
404: مردى به مغازه خواهرزاده همسرش مراجعه و او را جهت انجام كارى با اتومبيل همراه خود مىبرد، از آن روز به بعد خواهرزاده مفقود مىگردد. مرد مذكور چندين بار دستگير و هر بار منكر قتل مىشود و مىگويد او بعد از انجام كار از ماشين پياده شده است؛ اما در آخرين مرحلۀ دستگيرى مىگويد چون يقين كردم او با همسرم يعنى با خالهاش رابطه نامشروع دارد او را به قتل رساندم و بخشى از جسدش را در محل جمع آورى زباله و بخشى را زير پلى انداختم. مأموران به محل مذكور و محل قتل احتمالى، مراجعه اما على رغم تلاش بسيار و خاك بردارى با لودر و سرند خاكها، جسد و آثار آن پيدا نمىشود. مرد ياد شده پس از پايان بازجويى، در دادگاه و نزد قضات صادر كننده رأى، منكر قتل مىشود و مدعى مىشود خواهر زاده همسرش زنده است و به علت بدهكارى و قاچاق عتيقه جات به عراق فرار كرده است واقاريرش در مرحله تحقيقات را تحت اجبار و به خاطر رهايى از فشار جسمى وارد بر خود، عنوان مىكند با توجه به مراتب فوق لطفا بفرماييد:
الف: با توجه به فرض مسأله و عدم اقرار نزد قضات صادركننده رأى و انكار قتل و پيدا نشدن جسد و آثار آن، آيا مىتوان فرد مذكور را قصاص كرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قصاص هيچ وجهى ندارد و نمىشود او را به عنوان قصاص كشت.
ب: هم اكنون چند سال از مفقود شدن خواهرزاده مىگذرد، آيا در صورت عدم جواز قصاص، مىتوان مرد مذكور را ضامن ديه فرد مفقود (ضامن مدعو) دانست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فرد مذكور را نمىشود ضامن ديه دانست.
405: احتراماً به عرض مىرساند از آنجايى كه زندگى در برخى از مناطق استان خوزستان به شكل قبيلهاى و قومى مىباشد، معضل بزرگى كه باعث سلب آرامش و آزادى مردم و تا حدّى ايجاد خوف و ارعاب عمومى شده و حتى سبب بدنام كردن چهره مقدس اسلام ناب محمدى گرديده است، وقوع قتلهاى ناموسى است.
بسا اتفاق مىافتد كه پدرى نسبت به دخترش يا برادر به خواهر، شوهر به همسر، عمو به برادرزاده، دايى به خواهرزاده، و يا يكى از افراد فاميل نسبت به يكى از دختران فاميل به علت سوءظن به ارتباط نامشروع وى با نامحرمى و يا بعضاً يقين به ارتباط نامشروع وى با نامحرم هرچند معلوم نباشد كه با رضايت كامل زن انجام گرفته يا با اكراه و اجبار زانى صورت گرفته است، بدون تحقيق از اصل قضيه اقدام به قتل دختر يا همسر يا افراد نام برده ديگر نموده و اين كار را سبب افتخار و سربلندى خود و قبيله خود دانسته و با اين كار ننگ را از قبيله خود دور مىكنند و اين كار به صورت امرى عادى درآمده است. ضمن اين كه خانواده يا قبيله مقتوله با مصالحه و توافق از خانواده زانى (در صورت وقوع زنا) يا شخص مظنون به زنا وجه مبلغى را تحت عنوان خون بها دريافت مىكنند. حال با توجه به مطالب فوق خواهشمند است بفرماييد:
الف: با توجه به اينكه اين عمل (قتل زن بىگناه به صرف سوءظن) در بيان مردم اين
استان، عادى و متعارف و از باب افتخار است و در نتيجه اولياء دم هيچ شكايتى مبنى بر قصاص يا اخذ ديه از قاتل ندارند و قاتل صرفاً به لحاظ جنبه عمومى و كيفرى به حبس تعزيرى مانند زندانهاى كوتاه مدت يا جرائم نقدى يا اشتغال به كار در بيرون از زندان محكوم مىشود كه در اين صورت يا مورد عفو در مناسبتهاى مختلف مىگردد يا توسط حمايت خانواده و قبيله قاتل، جريمه نقدى پرداخت شده و قاتل با سربلندى و افتخار در جامعه زندگى مىكند و اين كار باعث جرى شدن اين گونه افراد شده و سبب ناامنى و ايجاد نگرانى ساير افراد جامعه مىگردد.
حال با توجه به اين مسأله، آيا امكان تعقيب اين افراد (قاتل) تحت عنوان مفسد فى الارض وجود دارد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه با موازين شرعيه قتل با شهود يا اقرار قاتل به اين نحو كه نوشتهايد ثابت شود، قاتل اقرار به قتل مىكند، بايد آن قاتل را بكشند و اگر اقرار نكرد و شهود هم نبود قتل جايز نيست و اگر قتل مسلّم باشد حتى براى حاكم عفو اولياى مقتول از قتل ممكن است. در اين صورت قتل مبدّل به ديه مىشود.
ب: در صورتى كه تحت عنوان افساد فى الارض قابل تعقيب نباشند آيا تحت عناوين ديگرى از قبيل محارب مىتوان آنها را مورد تعقيب و مجازات قرار داد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حاكم به عنوان مفسد فى الارض يا محارب نمىتواند اقدام به قتل نمايد، بلى به آنچه اخيراً نوشتهايد براى رفع فساد از جامعه، حاكم شرع مىتواند حكم به قتل بدهد.
ج: آيا حاكم شرع مىتواند از باب ولايت جهت رفع اين معضل و مشكل بزرگ و ايجاد نظم عمومى و برقرارى آرامش و امنيت و آسايش عمومى و از طرفى جهت حفظ آبروى اسلام و مسلمين و جلوگيرى از بدنام كردن اسلام و مسلمين به اين كه
مسلمانان تروريست و آدم كش و وحشى هستند (كما اينكه راديوها و رسانههاى بيگانه منتظر ديدن و شنيدن اين گونه اخباراند تا چهره اسلام عزيز را در سطح داخلى و بين المللى خدشه دار كرده و اسلام را سركوب كنند) دستور به اعدام و قتل چنين افرادى بدهد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حاكم شرع مىتواند برحسب اختياراتى كه دارد، حكم به قتل بدهد.
د: مبلغى كه خانواده يا قبيله دختر مقتوله تحت عنوان خون بهاى يا چيز ديگر با توافق و مصالحه از خانواده يا قبيله قاتل مىگيرند چه حكمى دارد؟ آيا حلال است يا حرام و در چه راهى بايد صرف شود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خانواده دختر به عنوان خون بها، نمىتوانند چيزى دريافت كنند.
406: هرگاه شخصى را بر فعلى كه غالباً كشنده است مثلاً بالا رفتن از كوهى كه بسيار ناهموار است اكراه كنند و به او بگويند كه اگر بالا نروى خودت و خانواده ات را به قتل مىرسانيم و او هم مىداند كه اين فعل برايش نوعاً كشنده است، ولى از آنجا كه مىداند اگر چنين نكند قطعاً وى را خواهند كشت و اگر اين فعل را انجام دهد احتمال زنده ماندنش وجود دارد و لذا دست به اين كار مىزند و منجر به مرگ او مىشود، بفرماييد:
الف: آيا اكراه كننده ضمانى ندارد و فقط به مجازات حبس ابد محكوم مىشود يا به قصاص محكوم خواهد شد؟
ب: چنانچه بين قتل حتمى به دست مُكرِه و مرگ احتمالى به سبب فعلى كه بر آن اكراه شده است خود را مخير مىبيند و چه بسا بر او از نظر عقل واجب باشد كه به اين فعل احتمالى دست بزند، در چنين صورتى اگر چنين كرد و كشته شد، آيا خون وى هدر است؟ يا آنكه مكرِه كه اقوى از مباشر است ضامن بوده و به قصاص محكوم مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در هر دو صورت ظاهراً بر اكراه كننده ضمانى نيست. در صورت اول فقط به حبس ابد محكوم مىشود.
407: با توجه به اين كه در موارد امر به قتل، آمر به حبس ابد محكوم مىشود؛ بفرماييد:
الف: هرگاه آمر شخصى را براى قتل اجير كند و به او اجرت بپردازد، آيا در موارد اجاره، امر به قتل صدق مىكند و اجير كننده به حبس ابد محكوم مىشود؟ يا به جهت اين كه در آمر قاهريت شرط است اين مورد معاونت در قتل محسوب شده و تعزير دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در آمر قاهريت معتبر است.
ب: هرگاه شخصى را براى قتل اجير نكند و قرارداد جعاله باشد و جاعل بگويد اگر فلانى را به قتل برسانى مبلغى را به تو مىدهم و او هم بپذيرد، آيا در اين جا امر به قتل صدق مىكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى امر به قتل صدق مىكند.
ج: اگر صرف تشويق به قتل، ترغيب و خواهش باشد، آيا مجازات امر به قتل را دارد و مشوق حبس ابد مىشود يا فقط تعزير مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
امر به قتل غير از ترغيب و خواهش است و در فرض سؤال امر به قتل صدق مىكند؛ پس ترغيب و خواهش به قتل نيست.
408: در مواردى كه اولياء دم، تقاضاى عفو قاتل را داشته باشند يا مطالبه ديه نمايند، ولى با توجه به عوارض سياسى - اجتماعى عفو به صلاح نباشد؛ بفرماييد:
الف: آيا در صورتى كه حكومت بخواهد قاتل را مجازات نمايد، امكان اين كار وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اختيار عفو يا مجازات به دست ولى مقتول است، حكومت يا رهبر يا يك شخص ديگر نمىتواند بدون موافقت ولى مجازات نمايد.
ب: آيا در صورت عدم رضايت اولياء دم، مبلغ ديه را مىتوان از بيتالمال به آنان پرداخت كرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مراد از عدم رضايت اولياى دم، اگر عدم رضايت به اخذ ديه باشد، نمىتوان ديه را از بيتالمال پرداخت كرد؛ و اگر مراد، عدم رضايت به پرداخت از بيتالمال است بعد از تراضى به پرداخت ديه، ظاهراً مىتوان از بيتالمال پرداخت نمود. خصوصاً در صورت عدم قدرت مالىِ جانى كه مورد روايت است.
ج: آيا ولى امر مسلمين با ولايتى كه بر «ولى دم» دارد مىتواند برخلاف نظر وى قاتل را اعدام نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
رهبر حكومت اسلامى، ولايت به آن معنى كه اشاره شده است بر ولىدم ندارد و نمىتواند بدون نظر او قاتل را اعدام كند.
409: آيا مجازات معاونت در قتل عمد، همچون قتل عمد، حق الناس است و قابل گذشت از سوى اولياء دم؛ يا حقالله است و عفو آن منحصراً در اختيار ولى امر مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
دليل به خصوصى كه دلالت كند بر اينكه مجازات معاونت در قتل قابل گذشت است، من نديدم و مقتضاى اصل اوّلى آن است كه قابل گذشت نيست و رهبر هم در اين مقام خصوصيتى ندارد، ولى مىتوان استدلال نمود بر اينكه قابل عفو است به اولويت و تنقيح مناط، به اين طريق كه مجازات چنين شخصى به واسطه كمك به قتل است و اگر اصل قابل گذشت باشد (كه هست) به طريق اولى فرع هم قابل گذشت است.
410: پسر بچه پانزده سالهاى كه شبهنگام پس از بيدار شدن از خواب فرد اجنبى را به صورت برهنه با مادرش در اتاق خواب مىبيند، با اين اعتقاد كه فرد خائن و متجاوز به ناموس بايد كشته شود، فرد مزبور را كه مبادرت به فرار نموده به قتل مىرساند. لازم به ذكر است زن مدعى است كه اولاً: با تهديد فرد مقتول مبنى بر آبروريزى او در صورت تن ندادن به رابطه، مجبور به باز كردن درب منزل به روى او شده است. ثانياً: رابطۀ نامشروع در حدّ كمتر از زنا بوده است.
با توجه به فرض فوق بفرماييد:
الف: قتل ارتكابى توسط نامبرده با اعتقاد به لزوم كشتن اينگونه افراد، مشمول كدام يك از عناوين قتل عمد يا شبه عمد مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه مرد ببيند كه اجنبى با زن او جماع مىكند، مىتواند او را بكشد و چيزى بر او نيست و نيز اگر كسى ببيند اجنبى اراده جماع يا مادون آن را با يكى از بستگان او دارد، بايد دفاع كند، چنانچه در ضمن دفاع او را بكشد - يعنى دفاع متوقف بر قتل باشد - قتل او جايز و دم او هدر است، در غير اين دو مورد قتل جايز نيست.
درمورد سؤال، چون عمل نوجوان مشمول يكى از اين دو مورد نيست. پس كشتن او جايز نبوده است.
ب: با توجه به ادعاى زن مبنى بر اينكه از روى تهديد مجبور به برقرارى رابطه با اجنبى شده است، آيا عمل ارتكابى از سوى فرزند تازهبالغ وى مىتواند مشمول عنوان دفاع از ناموس و در نتيجه عدم شمول ادلۀ قتل عمد در مورد وى باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون اين نوجوان اعتقاد به جواز قتل داشته است (كه البته بايد اعتقاد خود را اثبات كند والا در ظاهر قتل عمد است) قتل او موجب قصاص نمىشود، بلكه حكم قتل شبه عمد دارد و بايد ديه بپردازد.
ج: با توجه به اينكه اطلاعات فقهى نوجوان در احكام شرعى كم بوده، آيا جهل وى به مسأله مىتواند رافع مسؤوليت باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
جهل او به مسأله رافع قصاص است نه ديه.
411: مردى مطلقه رجعيه خود را در ايام عده در حال زنا با مرد اجنبى مىبيند و زانى را مىكشد، آيا خون مقتول هدر است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مطلّقه رجعيه زوجه است، بنابراين اگر شوهر او ببيند كه مردى با او زنا مىكند، خون آن مرد زانى هدر است.
412: در صورت علم اجمالى به وجود قاتل در بين افراد محدود و معين، بفرماييد:
الف: آيا قاضى مىتواند براى تعيين قاتل و اجراى قصاص از قرعه استفاده نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه مدّعى بينه اقامه نمايد بر قتل يكى از آنها، عمل به آن مىشود، والا از آنها مطالبه بينه مىكنند بر عدم كونه قاتلاً. اگر همه اقامه بينه نمودند دعوى ساقط مىشود، والا بر مدّعى قسامه ثابت مىشود و اگر قسامه را رد كرد، بر هر كدام از آنها قسامه ثابت مىشود و اگر نكول كردند ديه ثابت مىشود و توزيع مىنمايند بر افراد و نيز اگر مدّعى قسامه آورد كه يكى از آنها قاتل است قصاص ساقط است ولى ديه ثابت مىشود به مقتضاى روايات داله بر ثبوت ديه بر متهمين به قتل.
ب: در صورت منفى بودن پاسخ و لزوم پرداخت ديه، چه كسى بايد ديه را بپردازد و نحوه پرداخت آن چگونه خواهد بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
آن ديه توزيع مىشود بر همه اطراف، به مقتضاى قاعده عدل و انصاف؛ به هر تقدير، قرعه مورد ندارد.
413: شخص غير وارد به كارهاى ساختمانى خانهاى ساخته و باعث قتل چهار نفر شده است؟ كارشناس نظر داده اين شخص وارد نبوده و در به كار گيرى مصالح دقت نكرده و به همين دليل خانه خراب شده است. اين مسئله مصداق كدام قسم از قتل است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر چنين ساختمانى موجب قتل مىشود قتل عمدى است، ولى اگر تصادفى است و مماثل آن موجب قتل نشده است، قتل غير عمدى است.
414: شخص الف در حال غرق شدن و مرگ حتمى بوده و شخص ب به قصد نجات او دستش را مىگيرد. اما در بين راه عمداً او را رها مىكند تا الف بميرد و شخص الف با رها شدن غرق مىگردد؛ آيا مسؤوليتى متوجه شخص ب مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى با رها كردن دست او سبب مردن او شده است، بنابراين مسؤول است.
415: در مسأله اجتماع اسباب، ميان فقهاى گرانقدر اماميه نظراتى به شرح ذيل، مشهود است: 1 - ضمان سبب مقدم در تأثير (اين قول به مشهور نسبت داده شده است)؛ 2 - ضمان سبب اقوى؛ 3 - ضمان سبب مقدم در وجود؛ 4 - ضمان سبب مؤخر در وجود؛ 5 - ضمان هر دو سبب.
مستدعى است بفرماييد، در صورت استناد حادثهاى به دو يا چند سبب، آيا تمامى اسباب ضامناند و يا يكى از آنها؟ در صورتى كه تمامى اسبابى كه حادثه به آنها
مستند است، ضامن باشند، آيا بالسويه ضامناند و يا هر يك به ميزان تأثير خود؟ به عنوان مثال: هرگاه مسؤول خريد قطعات يك شركت خودروسازى، در هنگام خريد، مسامحه و سهل انگارى كرده و قطعات غير استاندارد تهيه نمايد؛ مسؤول بازرسى خدمات نيز بىدقتى كرده و به غير استاندارد بودن قطعات توجهى نكند؛ و مسؤول قرار دادن قطعات نيز على رغم وظيفهاى كه در چك كردن قطعات دارد، آنها را جاسازى نموده و سرانجام به دليل نقص قطعه مزبور اتومبيلى واژگون شده و راننده و سرنشينان فوت نمايند، چه كسى ضامن است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون در موضوع ضمان، سبب و مباشر ذكر نشده است و تمام موضوع استناد به قاتل است، بنابراين، اگر حادثه مستند به چند سبب باشد، قهراً همه آنها ضامن هستند؛ تقدّم و تأخّر تأثير ندارد، بلكه ضمان بر همه تقسيط مىشود.
416: هرگاه دو نفر ضربات متعدد با فاصله بر مجنىعليه وارد كنند، مثلاً يكى امروز دست او را قطع كند و ديگرى فردا پاى او را قطع كند و روز سوم مجنىعليه بر اثر سرايت هر دو ضربه فوت كند، آيا هر دو قاتل هستند و از موارد شركت در قتل است يا فقط نفر دوم قاتل است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هر دو قاتلاند و از موارد شركت در قتل است.
417: الف: در مواردى كه شخصى اقدام به قتل محقون الدمى نموده، ولى بر اثر عواملى كه خارج از اختيار او بوده است، قتل واقع نشده است؛ آيا مىتوان او را به جهت شروع در قتل تعزير نمود؟
ب: در موارد شروع به جنايت بر عضو چطور؟ آيا مىتوان او را تعزير نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در هر دو مورد سؤال چون شخص مقدّم به جنايت، كار محرّمى انجام نداده است، فقط متجرّى مىباشد؛ و تجرّى اگر چه قبيح است ولى فعل متجرّى به حرام نمىشود، و تعزير براى فعل حرامى است كه در شرع مقدّس حدّى براى آن ذكر نشده است؛ پس، تعزير وجهى ندارد.
418: الف: هرگاه شخصى به سوى شخص يا حيوانى تيراندازى كند، در حالى كه توجه دارد شخص محقون الدم ديگرى در معرض اصابت تير او قرار دارد (احتمال مىدهد تيرش به خطا رفته و به شخصى اصابت كند) در صورت اصابت تير به شخص ديگر و به قتل رسيدن او، قتل از چه نوعى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قتل عمدى است نسبت به محقون الدم و در صدق عمد، احتمال اصابت كافى است، چون احتمال مورد لزوم احتياط است.
ب: هرگاه شخصى به سوى حيوانى يا شخصى تيراندازى كند، در حالى كه شخص ثالثى در معرض اصابت تير باشد، و شليك كننده به دليل سهل انگارى متوجه اين امر نباشد و تير او به شخص ثالث اصابت كند، قتل از چه نوعى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قتل شبه عمد است.
ج: رانندهاى كه مقررات رانندگى را رعايت نمىكند سرعت غير مجاز يا سبقت غير مجاز داشته يا در حال عبور از چراغ قرمز بوده، با توجه به اينكه اينگونه عدم رعايت مقررات، ديگران را در معرض جنايت قرار مىدهد. بفرماييد در صورت تصادف و وقوع قتل، جنايت عمد است يا غير عمد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهراً قتل عمدى است؛ چون به حسب عادت احتمال تصادف مىدهد.
419: مستدعى است بفرمائيد: مجازات يا مسؤوليت قاتل شخص مرتد در موارد ذيل چيست:
الف: مسلمانى، عمداً مرتدى را به قتل برساند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه مسلمان معتاد به قتل كافر نباشد كه ظاهراً مورد سؤال است و كافر هم مهدورالدم نباشد، قصاص مورد ندارد؛ يعنى مسلمان را نمىكشند؛ بلكه او تعزير مىشود به مقدارى كه حاكم شرع صلاح بداند و ديه ذمى هم از او گرفته نمىشود؛ و چنانچه مرتد فطرى باشد كه مهدور الدم است، تعزير هم ندارد.
ب: مرتدى، مرتد ديگر را عمداً به قتل برساند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر مرتدى مرتد ديگر را عمداً به قتل برساند، اگر هر دو ملّى باشند، قصاص مىشود، و اگر مقتول، مرتد فطرى باشد، چيزى بر او نيست.
ج: كافر ذمى، مرتدى را به قتل برساند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از جواب قبل جواب اين سؤال ظاهر مىشود.
420: الف: شخص «الف» به قصد اين كه با پريدن بر روى شخص «ب» وى را به قتل برساند به پشت بام مىرود، ليكن قبل از اين كه اقدام به پريدن نمايد، بدون اختيار او، طوفان يا زلزله غير مترقبهاى وى را به پايين و بر روى شخص «ب» پرت كرده و موجب قتل شخص «ب» مىشود؛ مستدعى است بفرماييد آيا جنايت عمد است، يا شبه عمد، يا خطا و يا تلف محض؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تلف محض است.
ب: هرگاه شخص «الف» با علم به اين كه اگر در مكان خاصى قرار گيرد، طوفانى كه در حال وزش است او را به پايين پرت كرده و موجب قتل شخص «ب» مىگردد، به مكان مزبور رفته و در اثر وزش طوفان و سقوط به پايين، شخص «ب» را هلاك نمايد، جنايت از چه نوعى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
جنايت عمدى است؛ چون امتناع با اختيار منافات با اختيار ندارد.
421: در دعوايى كه بين دو نفر صورت گرفته، يكى از آنها كه داراى بيمارى قلبى مىباشد، بعد از دعوا روى زمين مىافتد و فوت مىكند. طرف مقابل خبر از بيمارى متوفى ندارد.
الف: اين چه نوع قتلى است؟
ب: ديه به عهده كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قتل مزبور عمدى نيست و اگر قتلى باشد، خطايى است؛ و مستند به يك نفر نيست؛ به هر دو منتسب است. ديه اگر ثابت شود، بر عاقله است؛ آن هم بر طرف ديگر نصف ديه است؛ و چنانچه احتمال عقلانى داده شود كه دعوا سبب فوت نشده باشد، دادن ديه واجب نيست.
422: مأمور نيروى انتظامى در حين خدمت، به جهت موارد متعدد سرقت هاى مسلحانه در آن محدوده، به يك خودرو سوارى مشكوك مىشود و آن را تعقيب مىكند و سپس بدون رعايت مقررات مربوطه به قصد متوقف نمودن خودروى مورد نظر، اقدام شليك گلوله به طرف آن مىكند و يك گلوله پس از عبور از شيشه
عقب و بالشتكهاى صندلى عقب و جلو به گردن سرنشين كنار راننده اصابت نموده و منجر به قتل وى مىگردد؛ با عنايت به وقوع قتل توسط مأمور فوق الذكر، نوع قتل (عمد، شبيه عمد و خطا) را با توجه به صور ذيل بيان فرماييد:
ج: باسمه جلت اسمائه
اين گونه، قتل خطايى است.
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين صورت، شبه عمد است.
ج: باسمه جلت اسمائه
قتل عمد است اگر به اين گونه قصد كند.
423: الف: آيا در قتل عمد، پسر و دخترى كه جزء اولياى دم هستند به محض بلوغ مىتوانند تقاضاى قصاص نمايند يا رشد نيز در آنها شرط است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در قدر متيقن از موارد جواز تقاضاى قصاص، رشادت معتبر است.
ب: در فرض فوق، آيا مىتوانند به محض بلوغ تقاضاى ديه نمايند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت وجود شرايط از قبيل بلوغ و رشد، بلى به محض بلوغ مىتوانند تقاضاى ديه نمايند.
ج: در فرض بالا آيا مىتوانند به محض بلوغ تقاضاى كمتر از ديه نمايند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى مىتواند تقاضاى كمتر از ديه، نهايتاً به مقدار نصيب خودش در اصل ديه بنمايد.
د: در همين فرض آيا بدون رشد مىتوانند تقاضاى عفو محكوم عليه را نمايند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
نمىتوانند با عدم رشد، تقاضاى عفو محكوم عليه را بنمايند.
424: قاتلى پس از بررسى پرونده از اتهام قتل، برائت حاصل مىكند و بدين جهت ديه از بيت المال پرداخت مىشود. حال اگر قاتل پس از گذشت ده سال اعتراف به قتل نمايد؛ بفرماييد:
الف: آيا اساساً حق قصاص با وجود اخذ ديه براى اولياى دم وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حق قصاص با وجود اخذ ديه وجود ندارد.
ب: در صورت مثبت بودن پاسخ، آيا اولياى دم بايد ابتدا ديه را بازگردانند تا حق قصاص داشته باشند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر ديه مبدّل شده باشد، بعد از برگشتن به ديه بايد ديه را برگردانند تا حق قصاص داشته باشد.
ج: اگر اولياى دم توانايى بازگرداندن ديه را داشته باشند اما از استرداد آن خوددارى كنند، آيا قصاص منتفى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى قصاص منتفى است.
د: اگر اولياى دم اساساً توانايى بازگرداندن ديه را نداشته باشند حكم چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت عدم توانايى اولياى دم در برگرداندن ديه ظاهراً عاقله بايد ديه را بپردازد.
اگر عاقله نبود و يا تمكّن نداشته باشد، امام از بيتالمال بايد بپردازند.
425: با توجه به قانون، قصاص با آلت كند و غير برنده كه موجب آزار مجرم باشد ممنوع است؛ بفرماييد:
الف: آيا مىتوان محكوم به قصاص را با استفاده از مواد بيهوشى و جراحى به طريق قطع عضو براى اهدا، قصاص نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در مواردى كه در قصاص زيادى بر قتل لازم بيايد دستور داده شده است فاحسنوا القتل و قصاص به نحو مذكور، يعنى با بيهوش كردن قصاص شونده جايز است.
ب: حكم مسأله فوق در مورد محكوم به اعدام چگونه است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در مورد سؤال اوّل حكم همان مسأله اوّل جارى است.
ج: در صورت جواز در هر دو مورد فوق آيا اجازه گرفتن از شخص محكوم يا اولياى او لازم است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اجازه گرفتن از ورثه او يا خودش لازم نيست.
426: چنانچه دو برادر، اولى پدر خود را عمداً به قتل برساند و برادر دوم پيش از استيفاى قصاص، فوت نمايد. در صورتى كه برادر دوم غير از برادر اول (قاتل) وارثى نداشته باشد؛ بفرماييد:
آيا برادر اول حق قصاص را ارث مىبرد يا حق قصاص به حاكم شرعى منتقل مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در مفروض مسأله حق قصاص به حاكم شرع منتقل مىشود.
427:1 - چنانچه به ادله ذيل حكم قصاص در مورد شخص محكوم اجرا نشده باشد، آيا مىتوان وى را تا زمان اجراى حكم - هر چند در مدت زمان طولانى - در حبس نگه داشت؟
الف: اولياى دم به دليل فقر مالى يا دلايل ديگر، از پرداخت فاضل ديه خوددارى مىكنند. (لازم به ذكر است در مواردى از اين بند، اجراى حكم از نظر اجتماعى و سياسى ضرورى مىباشد).
ب: عدم تأمين سهم اولياى صغير مقتول از طرف اولياى خواهان قصاص.
ج: عفو برخى از اولياى دم و عدم پرداخت سهم آنان به محكوم عليه از سوى اولياى خواهان قصاص.
د: عدم شناسايى اولياى دم يا عدم دسترسى به آنان و دستور حاكم شرع مبنى بر أخذ ديه از قاتل و ناتوانى وى از پرداخت ديه.
ه -: مصالحه به ديه و عدم توانايى پرداخت ديه توسط محكوم عليه.
و: عدم مراجعه اولياى دم به دادگاه براى تعيين تكليف نهايى.
ز: فقدان ابزار لازم براى اجراى دقيق حكم قصاص و استنكاف مجنى عليه و اولياى دم يا افراد خبره از اجراى حكم.
ح: مورد بند «ز» در صورتى كه محكوم عليه استطاعت پرداخت يا جلب رضايت شاكى را ندارد.
2 - در صورت منفى بودن جواب، آيا دادگاهها مىتوانند شخص محكوم را بدون قيد و شرط آزاد نمايند يا آزادى وى بايد با اخذ وثيقه يا به قيد ضمانت باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در جميع موارد ذكر شده ظاهراً مىتوان محكوم را حبس نمود و در بعضى از آن موارد فقها تصريح به آن نمودهاند و علّت را جمع بين حقّين، و حبس نمودن را مقدّمه حفظ حقوق آنها دانستهاند و اين وجه در تمام آن موارد جارى است.
بنابراين چنانچه با اخذ وثيقه يا با ضمانت حفظ حقوق بشود، مىتوان حبس را به آن مبدّل نمود. به عبارت ديگر، فقيه از طرف امام عليه السلام به عنوان قاضى تعيين شده است، پس هر وظيفه كه قضاة عالم در اين موارد دارند، بر حسب نصب فقيه قاضياً مىتوان انجام داد. به علاوه در بعضى موارد تجويز حبس نمودهاند كه مؤيد اين مطلب است.
428: در صورتى كه شخص محكوم به قصاص، عضو مماثل نداشته باشد؛ بفرماييد:
الف: با توجه به اينكه عضو ناسالم در برابر عضو سالم قصاص مىشود، آيا مثلاً چشم كسى كه به حسب ظاهر سالم است ولى بينايى ندارد عضو ناسالم محسوب مىشود، يا چنين فردى فاقد عضو به حساب مىآيد؟
ب: اگر جانى، فاقد بينايى چشم راست باشد و چشم راست كسى را كور كرده باشد، آيا چشم چپ او به عنوان قصاص كور مىشود يا خير؟
ج: اگر سلب بينايى با كندن حدقه باشد و خود جانى حدقه چشمش سالم است ولى بينايى ندارد، هنگام قصاص تكليف چيست؟ (آيا حدقه در مقابل حدقه قصاص مىشود و نسبت به سلب بينايى ديه اخذ مىگردد يا حكم ديگرى دارد؟)
ج: باسمه جلت اسمائه
چشم كسى كه بينايى ندارد عضو ناسالم است، ولى چنانچه صاحب آن چشم بينايىدار را كور كند؛ مجنى عليه مىتواند چشم ديگر او كه بينايى دارد را كور كند و اگر چشم ديگر او هم بينايى ندارد مجنى عليه مخير است بين اخذ ديه كامل چشم و بين قصاص در حدقه و اخذ دو ثلث يا سه ربع ديه چشم براى سلب بينايى در صورتى كه سلب بينايى با كندن حدقه باشد. والله العالم.
429: چنانچه مقتول، ورثه صغير داشته باشد؛ بفرماييد:
الف: آيا همواره اخذ ديه از سوى اولياى صغار، اصلح به حال صغار است يا اينكه حسب مورد مىتوان جانى را عفو و يا از وى مطالبه قصاص نمود؟
ب: آيا محدوده اختيارات ولى با قيم در اين خصوص تفاوتى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
جواز مطالبه قصاص و يا عفو بر ولىّ ثابت نيست. بلكه اظهر اين است كه ولىّ و قيم چنين حقى ندارند. بلى چنانچه مصلحت اقتضا كند ولىّ و قيم مىتوانند ديه بگيرند يا آنكه با قاتل مصالحه كنند به گرفتن مبلغى و قاتل رها شود. در صورتى كه مصلحت تشخيص داده نشود، فقها فرمودهاند قاتل را مىتوان حبس نمود تا موقع بلوغ والله العالم.
430: با عنايت به اينكه اگر شخصى دست راست ديگرى را قطع نمايد، به هنگام قصاص چنانچه جانى فاقد دست راست باشد، دست چپ او و در صورت فقدان دست چپ، پاى او قطع مىگردد؛ بفرماييد: آيا اين حكم در مورد پا و ديگر اعضاى زوج بدن نيز قابل اجرا مىباشد؟ (مثلاً اگر جانى پاى راست ندارد و پاى راست ديگرى را قطع كرده باشد، آيا اينجا نيز ابتدا پاى چپ وى و در صورت فقدان آن، دست او قطع مىگردد)؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى، اين حكم در پا و ديگر اعضاى زوج بدن جارى است، چون خبرى كه متضمّن بيان اين حكم است در دست، علّتى را بيان مىكند كه مقتضاى عموم آن علّت، ثبوت آن حكم در پا و ديگر اعضا است.
والله العالم.
431: درباره محكوم به قصاصى كه به درخواست اولياى دم حلقآويز شده و هنوز جان نسپرده است، بفرماييد:
الف: اگر در اين مرحله برخى از اولياى دم، قاتل را عفو كنند، آيا بايد اجراى حكم را متوقف كرد، يا متوقف كردن آن نيازمند به رضايت همۀ آنهاست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون در صورت تعدد، هر كدام از آنها مىتوانند قصاص كنند با ضمان حصّه ديگران از ديه، در صورت عدم رضايت آنان به قصاص. در مورد سؤال بايد عفو را به بقيه اوليا ابلاغ كنند چنانچه حصّه عفوكننده را از ديه قبول كنند، مىتوان حكم را اجرا نمود و قصاص را انجام داد. والا اجراى حكم متوقّف مىشود.
ب: اگر در اين مرحله، عفو به صورت مشروط و معلّق - نه منجّز - انجام گيرد، حكم چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين حكم فرقى بين عفو معلّق و منجّز نيست.
ج: در صورت توقف اجراى حكم و بهبود قاتل؛ اگر اولياى خواهان قصاص، سهمالديۀ عفوكنندگان را بپردازند؛ آيا مىتوان مجدداً وى را اعدام نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ودر فرض توقّف اجراى حكم، اگر اولياى خواهان قصاص، سهمالديۀ عفوكنندگان را بپردازند مىتوان مجدداً او را اعدام كرد.
د: اگر اين وضع چندين مرتبه تكرار شود، تكليف چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ولو چند مرتبه تكرار شود.
ه -: ضمناً خسارتها و آسيبهايى كه در اثر اجراى اول حكم در مرحله قبل بر جانى وارد شده، با كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
وخسارتها و آسيبهايى كه در اثر اجراى اوّل حكم در مرحله قبل بر جانى وارد شده، چون بر حسب انجام وظيفه بوده است بر هيچكس ضمان ندارد.
432: درباره قصاص نفس يا طرف، بفرماييد:
آيا ولى امر مىتواند برخلاف درخواست ولى دم يا مجنى عليه، بنا به مصالحى قصاص را به ديه تبديل نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هيچ مقامى نمىتواند قصاص را به ديه تبديل كند، غير از ولىّ دم يا مجنىعليه با رضايت جانى. به عبارت ديگر، با تراضى طرفين قصاص مبدّل مىشود به ديه و به ولىّ امر مربوط نيست.
433: در موارد ذيل كه جرح و قتل به طور عمد يا غير عمد توسط يك نفر صورت مىپذيرد، آيا حسب مورد قصاص طرف در قصاص نفس و ديه عضو در ديه نفس تداخل مىكند؟
الف: جرح و قتل با ضربه واحد انجام شود.
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه دو جنايت جرح و قتل با ضربه واحده باشد، قصاص طرف در قصاص نفس و ديه عضو در ديه نفس تداخل مىكند.
ب: جرح و قتل با دو ضربه يا بيشتر انجام شود. (در اين فرض ممكن است ضربات متعدد در زمانهاى متفرق يا متوالى انجام شود).
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه جرح و قتل با دو ضربه يا بيشتر انجام شود. در صورتى كه موت مستند به هر دو باشد، تداخل مىكنند. در صورتى كه فاصله بين ضربات زماناً زياد باشد، تداخل نمىكنند. و اما در صورتى كه ضربات متوالى انجام شود و موت مستند به هر دو نباشد؛ در ديه تداخل مىشود، ولى در قصاص تداخل نمىشود. بلكه اول قصاص طرف مىشود بعد قصاص نفس.
434: درخصوص استيفاى قصاص عضو يا نفس بفرماييد:
الف: آيا اجراى اين حق، فوريت دارد يا مىتوان بدون عذر آن را به تأخير انداخت؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قطع نظر از اينكه فوريت خلاف اصل است، رواياتى دال است بر استحباب عفو و مدارا با جانى و اولياى او.
از مجموع آنها به ضميمه آنكه قصاص حقى است كه صاحب آن مىتواند از آن بگذرد، استفاده مىشود كه بدون عذر هم مىشود به تأخير انداخت.
ب: با عنايت به فرض فوق، اگر چند نفر با مشاركت مساوى، مرتكب جنايت شوند، آيا ولى دم يا مجنى عليه مىتواند در مورد بعضى فوراً تصميم به قصاص، عفو يا مصالحه بگيرد اما در مورد بعضى ديگر اتخاذ تصميم را به آينده موكول نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بنابراين، ولىّ دم يا مجنى عليه مىتواند در مورد بعضى تصميم به قصاص يا عفو بگيرد و در مورد بعضى ديگر اتخاذ تصميم را به آينده موكول كند.
435: با توجه به عدم جواز قصاص مسلمان در برابر كافر، بفرماييد:
الف: آيا اسلام آوردن قاتل پس از ارتكاب قتل، مانع از اجراى قصاص مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهر روايات داله بر اينكه «المسلم لايقتل بالكافر»، اين است كه ميزان اسلام حال قصاص است نه حال قتل. در فرض سؤال چون قاتل در حال قصاص، مسلمان است قصاص نمىشود.
ب: بر فرض مثبت بودن پاسخ؛ آيا بين اسلام آوردن ظاهرى (به انگيزه فرار از قصاص) با اسلام واقعى (قلبى) تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مقتضاى اطلاق رواياتى كه در متن جواب قبل آمده است و مانند حديث جبّ اين است كه بين اسلام ظاهرى و اسلام قلبى، تفاوتى نيست.
ولى مقتضاى عموم علتى كه در روايتى كه در مسأله ذمى كه زنا به مسلمه نموده است و موقع اجراى حدّ مسلمان شد، امام عليه السلام فرمود: اين اسلام فايده ندارد و تعليل به آن فرمود: اين است كه در مقام بگوييم اسلام ظاهرى براى فرار از قصاص فايده ندارد.
436: مردى زنى را در اشهر حرم به قتل رسانده است، با توجه به اينكه وقوع قتل در اين زمان موجب اضافه شدن ثلث ديه مىشود؛ بفرماييد:
اگر اولياى دم تقاضاى قصاص جانى را داشته باشند، بايد نصف ديه يك مرد در ماه حرام را به او بپردازند يا نصف ديه يك مرد در غير ماه حرام؟
ج: باسمه جلت اسمائه
زنى كه در اشهر حرم كشته شود، چنانچه اولياى دم بخواهند ديه بگيرند بايد نصف ديه مرد كه ثلث به آن اضافه مىشود را به آنها بدهند.
واگر تقاضاى قصاص نمايند چنانچه در اشهر حرم قصاص نمايند بايد نصف ديه مرد در ماه حرام را بپردازند. والا نصف ديه يك مرد در غير ماه حرام.
437: با عنايت به اينكه نظارت حاكم در استيفاى قصاص ضرورى است؛ بفرماييد:
الف: آيا براى قصاص، لازم است ولى دم از ولى امر، يا منصوب از طرف او استيذان نمايد؟
ب: در صورت لزوم استيذان، بفرماييد:
1 - اگر بدون استيذان، قصاص انجام شد؛ آيا صرفاً گناه كرده يا خود، قاتل محسوب مىشود؟
2 - اگر استيذان شد لكن ولى امر اذن نداد و قصاص انجام گرفت چطور؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به نظر اينجانب اذن حاكم شرع در استيفاى قصاص لازم نيست. و ولىّ دم بدون اذن حاكم مىتواند قصاص كند.
بلى، مسأله ديگرى هست، و آن اينكه اگر قاتل منكر قتل باشد تا اثبات قاتل بودن او نزد حاكم نشود، ولىّ مقتول به حسب ظاهر نمىتواند او را بكشد و چنانچه بكشد ولىّ مقتول مىتواند طرح دعوى نمايد و اگر نتوانست بر ادّعاى خود دليلى اقامه نمايد، حاكم شرع مىتواند حكم به قصاص بر او بنمايد.
438: در صورتى كه بعد از اعدام - حلقآويز، رجم يا... - و قبل از دفن در سردخانه يا پزشكى قانونى، در مجرم علائم حياتى ديده شود و با مداوا سلامت خود را بازيابد؛ بفرماييد:
الف: اجراى مجدد حكم چه صورتى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت مهدور الدم بودن كه فرض مسأله است بايد اجراى حكم مجدداً بشود.
ب: آيا بين حدّ و قصاص تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهراً فرقى بين حدّ و قصاص نيست.
ج: بر فرض لزوم اجراى مجدد حكم، ديه خسارتهاى وارده قبلى بر محكوم در دو حالت فوق به عهده كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خسارات وارده در صورتى كه مجرى حدّ تقصير نكرده باشد به عهده او نيست.
439: در مورد قصاص اطراف بفرماييد:
الف: آيا مجنى عليه مىتواند بخشى از قصاص را اجرا و بخش ديگر را عفو نمايد؟ (مثلا: جانى دست مجنى عليه را از كتف قطع كرده است؛ مجنى عليه خواهان قطع دست جانى از آرنج باشد).
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهراً جايز باشد، در صورتى كه قصاص آن بخش اشدّ نباشد، و احتمال سرايت به بخش ديگر يا به نفس نباشد، پس در مثال مذكور در سؤال قطع يد از آرنج جايز است.
ب: آيا مىتواند براى قسمتى از جنايت طلب قصاص كرده و براى بخش ديگر ديه بگيرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه بخش ديگر ديه مقدّرى داشته باشد. مانند مثال در سؤال جايز نيست.
واگر ديه مقدّرى نباشد مانند آنكه كف دست و بعض ذراع را قطع كرده باشد جايز است كه كف را قطع نموده و ارش بعض ذراع را بگيرد. و يا مصالحه نسبت به آن بعض بنمايد.
ج: آيا مىتواند براى قسمتى از جنايت طلب قصاص كرده و نسبت به بخش ديگر مصالحه كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى مىتواند، به همان نحو كه در جواب سؤال نوشتم.
440: در مورد قصاص اطراف بفرماييد:
الف: آيا ملاك، رعايت مماثلت نسبيه است يا عرفيه؟ معيار هر كدام چه مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در قصاص اطراف تساوى در مساحت معتبر نيست، چون مقابله در آن موارد بين طبيعى چشم و چشم، و انف و انف و غيرهما و نظر به صغر و كبر نيست.
بلى در باب جروح كه مقابله بين جرح و مماثل آن است، لا محالة مساحت معتبر است.
ب: در كدام صورت، قصاص تبديل به ديه مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه مساحت جراحت در عضو مجنى عليه، تمام عضو جانى را مىگيرد و زياده هم دارد - به واسطه صغر عضو جانى - قصاص از عضو ديگر جايز نيست، بلكه به مقدارى كه عضو جانى تحمّل دارد قصاص مىشود و در زايد، ديه متعين است و در قصاص اطراف هم چنانچه احتمال سرايت قطع عضو به جان جانى برود، قصاص مبدّل به ديه مىشود.
ج: آيا بين طول، عرض و عمق در اجراى قصاص تفاوتى هست؟
مثلاً: اگر جانى لاغر و مجنى عليه چاق است و نيمى از بازوى مجنى عليه - به عمق 3 سانتىمتر - بريده شده است. آيا در قصاص بايد نيمى از بازوى جانى لاغر را بريد كه 2 سانتىمتر است؟ يا بايد همان 3 سانتىمتر بريده شود، اگر چه بيش از نصف بازو باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در مماثلت معتبر در جروح، ميزان مساحت است طولاً و عرضاً و مساحت عمقى معتبر نيست.
441: در مورد قصاص نفس بفرماييد:
الف: آيا اولياى دم مىتوانند به جاى قصاص نفس، عضوى از اعضاى قاتل را قطع كنند؟ (مثلاً به جاى كشتن قاتل يكى از پاهاى او را قطع نمايند).
ج: باسمه جلت اسمائه
فقها در مسائل مختلف تصريح نمودهاند به اينكه تبعيض در قصاص جايز نيست، بنابراين در مسأله مورد سؤال به طريق اولى جايز نيست.
ب: آيا اولياى دم مىتوانند عضوى از بدن قاتل را قطع و نسبت به مابقى طلب ديه نمايند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تفاوتى نيست بين آنكه بعد از قطع عضو نسبت به مابقى، ديه طلب نمايند يا نه.
ج:) آيا اولياء دم مىتوانند عضوى از بدن قاتل را قطع و نسبت به مابقى مصالحه نمايند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
كما اينكه فرقى نيست بين آنكه نسبت به بقيه مصالحه كنند يا نه.
د: آيا رضايت و عدم رضايت قاتل در سه حالت فوق، تأثيرى خواهد داشت؟
ج: باسمه جلت اسمائه
رضايت جانى هم در اين حكم تأثيرى ندارد.
442: چنانچه مجنى عليه به دليل تخصصى بودن استيفاى قصاص عضو، قادر به اجراى آن نبوده و متخصصين فن نيز حاضر به انجام آن نباشند، بفرماييد:
الف: آيا در اين صورت - علىرغم درخواست قصاص از سوى مجنىعليه - مىتوان آن را به ديه تبديل نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مراد از تخصصى بودن استيفاى قصاص عضو اگر اين است كه ممكن است قصاص عضو موجب هلاكت نفس شود، يا زيادتر از مقدار جنايت قطع عضو شود، يا آنكه سرايت كند به بقيه اعضا و امثال اين امور، قصاص به ديه مبدّل مىشود.
ب: در فرض منفى بودن پاسخ و عدم رضايت مجنىعليه براى تبديل به ديه، تكليف چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
راه ديگر هم اين است كه به مقدار كمتر از جنايت قصاص شود، به نحوى كه محاذير فوقالذكر لازم نيايد و براى زيادى ارش بگيرد.
ج: با توجه به لزوم اجراى احكام الهى، آيا از باب مقدمه واجب بر حكومت اسلامى لازم است متخصصينى را براى اجراى اينگونه امور تربيت كند؟ (خصوصاً جهت جلوگيرى از حبسهاى طويلالمدت و بلاتكليفى اينگونه پروندهها)
ج: باسمه جلت اسمائه
تربيت متخصصين براى اجراى احكام الهى در اين موارد و غير آن، از وظايف حكومت اسلامى است.
443: در موارد قتل كه نوبت به ولايت حاكم مىرسد، بفرماييد:
آيا ولى امر همانند اولياى دم علاوه بر درخواست قصاص يا اخذ ديه، حق عفو نيز دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حاكم حق عفو ندارد و روايات متعدّدى بر اين معنى دلالت دارد و اصحاب هم به همين امر فتوا دادهاند.
444: در صورت وقوع قتل در هر يك از موارد ذيل، تكليف چيست؟
الف: هنگامى كه اولياى دم همگى صغير باشند.
ج: باسمه جلت اسمائه
صغير تا بالغ نشده نمىتواند قصاص كند يا ديه بگيرد و يا عفو كند. ولىّ او چنانچه مصلحت صغير اقتضا كند مىتواند اخذ ديه كند، يا مصالحه با قاتل در گرفتن چيزى ولو كمتر از مقدار ديه نمايد.
ب: مقتول، مسلمان اما ولى دم وى كافر باشد.
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه ولىّ مقتول، كافر ذمّى باشد، اسلام به او پيشنهاد مىشود اگر اسلام آورد، او ولىّ مقتول است، مانند بقيه اوليا، حق قصاص، اخذ ديه، عفو قاتل را دارد؛ و اگر اسلام نياورد، ولىّ او حاكم شرع است و مىتواند قصاص كند يا ديه بگيرد و در بيتالمال قرار دهد، ولى حق عفو ندارد.
ج: به هنگام دستگيرى قاتل، ارتباط با اولياى دم ممكن نيست، ولى در آينده امكان دسترسى به آنان وجود دارد.
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه دسترسى به اولياى دم در وقت دستگيرى قاتل نباشد و احتمال فرار قاتل نرود، بايد صبر كند تا به اوليا دسترسى پيدا شود. در صورت احتمال فرار، او را حبس مىكنند تا موقع دسترسى به اولياى دم.
445: در مواردى كه شارع نحوه اجراى اعدام را معين نكرده است، بفرماييد:
الف: آيا براى اجراى اعدام، واجب است حكومت نوعى را انتخاب كند كه حداقل ممكن درد را براى محكوم دربرداشته باشد يا خير؟
ب: آيا بين حدّ و قصاص تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شارع مقدّس در كيفيت اعدام مطلقاً مىفرمايد: بايد به صورتى باشد كه خيلى دردناك نباشد، و با شمشير تيز آن هم در گردن كه شايد كماذيتتر است، دستور قصاص را داده است و در باب حدود نيز سفارش زياد شده است و با الغاء خصوصيات مىتوان نتيجه گرفت كه حكومت بايد نوعى را اختيار كند كه كماذيتتر است.
446: پس از ثبوت جرم و صدور حكم توسط قاضى مأذون، درخصوص استيذان از ولى امر يا شخص منصوب از طرف ايشان جهت اجراى حكم صادره، بفرماييد:
الف: آيا استيذان به قصاص نفس اختصاص دارد؛ يا قصاص اطراف را نيز شامل مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قصاص اطراف، مانند قصاص نفس است، در احكام و شرايط و از حقوقالناس است، استيذان از من له الحق لازم است.
ب: آيا در حدود و قتل تعزيرى (بنابر جواز قتل از باب تعزير) هم استيذان لازم است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حدّ از حقوقالله است و استيذان لازم نيست، بلكه با منع او بايد اجرا بشود.
ج: در صورت لزوم، آيا بين حدّ قتل و حدود مادون قتل تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فرقى بين حدّ قتل و حدود مادون قتل نيست.
447: اگر وارث مقتول تنها يك ديوانه باشد و قيم اين ديوانه با اذن حاكم شرع، قاتل را قصاص نكند چنانچه اين ديوانه بعداً عاقل گردد، آيا حق درخواست قصاص را دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه قيم با اذن حاكم شرع عفو يا تبديل به ديه كند، ديوانه كه عاقل شده نمىتواند قصاص كند؛ ولى اگر قيم ديوانه قصاص نكند (كه نمىتواند شرعاً قصاص كند) ديوانه كه عاقل شود، مىتواند درخواست قصاص نمايد.
448: احتراماً خواهشمند است با عنايت به اينكه اجماع فقهاى عامه و نيز نظر برخى از فقهاى عظام شيعه به استناد اصل «تدرأ الحدود بالشبهات» و «احتياط در دماء» عدم قصاص مادر در جرم قتل فرزند و انتفاء ابوت او همانند پدر است، حضرتعالى نيز نظر فقهى خود را در خصوص مجازات مادر در جرم كشتن فرزند خود بيان فرماييد.
ج: باسمه جلت اسمائه
نظر فقهى من مانند همه علماى شيعه است - غير از اسكافى - كه مادر اگر فرزند را بكشد، بايد كشته بشود. در مورد پدر روايات خاصهاى است دال بر اينكه پدر به جرم كشتن پسر كشته نمىشود و در مورد مادر روايت خاصىنيست؛ و مقتضى اطلاق و عموم ادله،
كشتن او است؛ و اصل "الحدود تدرأ بالشبهات" در جايى است كه اطلاق و عمومى نباشد و اسكافى هم چون قياس را حجت مىداند فتوا داده است: مادر هم كشته نمىشود به كشتن پسرش. [از باب قياس به پدر]
449: ضربات كبودى، سياهى و سرخى، چنانچه عمدى باشد و قصاص ممكن باشد آيا قصاص دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
دليلى بر جواز قصاص صريحاً نديدم، ولى به واسطه روايات، ديه ثابت است.
450: اگر يكى از ورثه مقتولى مفقود الاثر باشد و ساير ورثه او خواستار قصاص قاتل نباشند، چنانچه بعداً اين وارث پيدا شود آيا حق درخواست قصاص قاتل را دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى؛ حق درخواست قصاص دارد. چون حق قصاص، حق واحد قائم به مجموع نيست، بلكه حق ثابت بر طبيعى ولى است كه به حسب افراد آن منحل است.
451: زنى به اتهام قتل عمد مردى قصاص شده است، با توجه به اينكه ديه مرد دو برابر ديه زن است، آيا مىتوان علاوه بر قصاص، يك دوم ديه مرد مقتول را هم مطالبه نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، بعد از قصاص شدن چيزى بر ورثه آن زن به عنوان ديه لازم نيست بدهند.
452: قاتل مدعى است در صورت مستى مرتكب قتل شده است. آيا در صورت صحت ادعاى او قصاص منتفى مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به فتواى من - ولو خلاف مشهور است - قصاص منتفى و ديه ثابت مىشود.
453: اگر كسى قبل از بلوغ مرتكب قتل بشود آيا قصاص مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، قصاص نمىشود؛ ولى خون مسلم هدر نمىرود. به مقتضاى «عمد الصبىخطأ تحمله العاقلة» ديه بر عاقله است.
454: با عنايت به دو روايت معتبر ابوبصير و ابىنصر بزنطى كه در مورد فرار قاتل است، بفرماييد: آيا شرط تبديل قصاص به ديه در موارد فرار قاتل، صرف فرار و عدم دسترسى به اوست يا طبق روايت بزنطى، فوت قاتل نيز شرط است (فلم يقدر عليه حتى مات)؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهر خبر بزنطى مورد موت قاتل است؛ ولكن خبر ابى بصير شامل جميع موارد تعذّر دسترسى به او است؛ خصوصاً با تعليل خبر به جمله دال بر اينكه خون مسلم هدر نمىرود.
455: هرگاه شخصى مرتكب يك قتل عمدى و يك قتل شبه عمد شده باشد، كيفيت اجراى حكم قصاص و وضعيت ديه چگونه خواهد بود؟ آيا تا زمان پرداخت ديه قتل شبه عمد - يعنى تا دو سال - بايد صبر كرد تا قاتل ديه را بپردازد و پس از آن
او را قصاص كرد؟ يا اين كه در مورد مزبور ديه حال شده و قاتل فوراً بايد ديه را بپردازد؟ در صورت اخير، اگر قاتل بالفعل مالى نداشته باشد ولى تا مواعد پرداخت ديه (پايان سال اول و دوم) متمكن از پرداخت ديه خواهد شد، بفرماييد حق اولياى دم اول كه خواهان قصاصاند، مقدم است يا حق اولياى دم دوم كه ديه را مطالبه مىكنند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
وجهى بر تأخير قصاص نيست؛ چنانچه اولياى دم مقتول از روى عمد بخواهند قصاص كنند، مىتوانند؛ متعلّق قتل شبه عمد نيز اموال قاتل است؛ پس، تعارض و تزاحمى نيست. اولياى دم شبه عمد از ورثه قاتل ديه را مىگيرند. به هر تقدير، تأخير قصاص وجهى ندارد.
456: اگر كسى اقدام به قتل عمدىِ ديگرى كند و مجنىعليه حين ايراد جنايت، محقون الدم باشد و قتل با فاصله زمانى محقق شود و مجنىعليه قبل از مرگ، مهدور الدم شود، مثلا قبل از مرگش فرزند جانى را عمداً به قتل برساند، آيا در اين صورت، جانى، قصاص نفس مىشود؟ به عبارت ديگر، آيا شرط محقون الدم بودن مجنىعليه نسبت به جانى براى قصاص، حين ايراد جنايت معتبر است يا حين تحقق قتل، و يا حين ايراد جنايت و حين تحقق قتل با هم؟
ج: باسمه جلت اسمائه
آنچه از روايات استفاده مىشود، مانند روايات وارده «فيمن قتله الحدّ أو القصاص و فى المحارب و المهاجم»، اين است كه ميزان هر دو است.
457: اگر مسلمانى اقدام به قتل عمدى ديگرى كند و مجنىعليه حين جنايت مسلمان باشد ليكن قبل از مرگ مرتد شود، آيا جانى مسلمان براى مرگ چنين مرتدى قصاص نفس مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى، قصاص مىشود؛ چون ارتداد متأخر، معقول نيست كه در حكمِ قتلِ قبل تأثير كند؛ حين القتل محكوم شد به جواز قصاص، با ارتداد حكم تغيير نمىكند.
458: در صورتى كه يكى از شرايط قصاص، مهدور الدم نبودن مقتول باشد و قتل مهدورالدم (نظير زانى محصن يا لائط) قصاص نداشته باشد، بفرماييد چنانچه كسى به قصد قتل، مهدورالدمى را زده باشد ولى اتفاقاً جنايت منجر به قتل نشود و مهدورالدم درخواست قصاص عضو داشته باشد، آيا قصاص عضو جارى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى، قصاص جنايت عضو جارى است.
459: در صورتى كه قتل مهدورالدم قصاص نداشته باشد، آيا قطع عمدى عضو مهدورالدم به قصد جنايت بر عضو او، قصاص دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قصاص ندارد؛ چون مهدور الدم است؛ ولى ديه دارد.
460: هرگاه مقتول پس از اصابت ضربه كشنده عمدى و قبل از خروج روح از بدنش، به سمت قاتل كه در حال فرار بوده شليك كند و در نتيجه، قاتل كشته شود؛ آيا مجنىعليه اول، مرتكب قتل عمد و موجب قصاص شده است و لذا حتى با علم و قطع به اين كه مجنىعليه اول تا يك هفته ديگر قطعاً در اثر جنايت اول كشته مىشود، محكوم به قصاص نفس مىشود و قبل از مرگش قصاص اجرا مىشود؟ آيا كار مجنىعليه اول با توجه به مرگ او تا يك هفته ديگر نسبت به جانى اول قصاص
محسوب مىشود و لذا، بايد صبر كرد. پس، اگر تا يك هفته ديگر بميرد، قصاص محقق شده است؛ ولى اگر اتفاقاً كشته نشد، مجنىعليه اول محكوم به قصاص نفس يا ديه مىشود؟ و در اين صورت حكم جنايت اول چه مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مضروبى كه قبل از كشته شدن، با شليك قاتل خود را مىكشد، قتل عمد نموده و بايد قصاص شود؛ ولى قاتل تكليف به قصاص ندارد. بنابراين، تكليف مبدل به ديه مىشود و كار مجنىعليه اول نسبت به جانى اول قصاص محسوب نمىشود؛ چون تكليف به قصاص نداشته است و بعد از آن، قدرت نداشته است.
461: آيا اقرار سفيه على نفسه موجب قطع است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اقرار سفيه مشمول «اقرار العقلاء على انفسهم» نيست و موجب قطع نمىشود؛ و از آيه كريمه كه فرموده: «فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ» نيز اين مطلب استفاده مىشود.
462: هرگاه ولى دم قبل از اين كه روح از بدن مقتول خارج شود، به سمت قاتل كه در حال فرار بوده شليك كند و در نتيجه، اول قاتل كشته شده و ساعتى بعد روح از بدن مقتول خارج شود، آيا ولى دم مرتكب قتل عمدى شده كه موجب قصاص است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حق قصاص از جانى بعد از مردن مجنى عليه ثابت مىشود، به مقتضاى آيه كريمه و روايات؛ در اين فرض، اگر ولىّ شليك كند به قاتل و قبل از مرگ قاتل مجنى عليه اول بميرد، باز ولىّ دم محكوم به قصاص است؛ چون قتل منتسب به او قبل از استحقاق بوده است.
463: در خصوص قسامه؛ بفرماييد:
الف: چنانچه در موارد قسامه در دادگاه به جهت سهو و غفلت و... تعداد قسمخوردگان بيش از پنجاه نفر شوند؛ آيا قسامه صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
عدد قسامه پنجاه نفر است ولى زيادى مانع نيست، بدعت هم نيست.
ب: چنانچه در دادگاه به جهت احتياط و همچنين به دليل بيشتر بودن قوم مدعى، قسم خورندگان بيش از پنجاه نفر باشند؛ آيا قسامه صحيح است؟ يا اين كه اين امر نوعى بدعت و خلاف شرع بوده و قسامه از درجه اعتبار ساقط است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى، در دادگاه عدل الهى حق شكايت دارد ولى ترتيب اثر داده نمىشود و قسامه از درجه اعتبار ساقط نمىشود.
464: آيا قسامه در مورد ضرب بدون جراحت نيز جارى مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در مورد ضرب بدون جراحت قسامه ثابت است، ولى با اختلاف و اما فى الضرب بدون جراحت نه قائلى دارد و نه روايتى دالّ بر آن است، حكم هم برخلاف قواعد است؛ پس، ثابت نيست.
465: الف: در صورتى كه مدعى قتل، داراى اقربا و خويشاوندى نبود و يا در صورت دارا بودن اقربا، آنها از قسم خوردن امتناع كردند، آيا مدعى مىتواند به تنهايى تمام قسمها را به جا آورد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى مىتواند به تنهايى قسامه را انجام دهد.
ب: آيا در فرض فوق، مدعى عليه (منكر) نيز مىتواند تمام قسمها را به تنهايى اقامه كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فرقى بين منكر و مدّعى نيست.
ج: آيا تكرار قسمها در قسامه بر اعضا توسط مدعى يا مدعى عليه هر دو جايز است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى، در قسامه بر اعضا نيز تكرار قسمها جايز است.
د: در صورت صحيح بودن تكرار قسمها توسط هر يك از مدعى يا مدعى عليه، آيا تكرار بايد در مجلس واحد باشد و يا اين كه در مجالس متعدد نيز مىتوانند قسمها را به جا آورند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در روايات نديدم شرط مجلس واحد شده باشد.
466: در مورد قسامه بفرماييد:
الف: آيا قسامه، در جنايت عمدى بر اطراف، مستلزم قصاص مىشود يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
با قسامه در جنايت عمدى بر اطراف اگرچه ديه ثابت مىشود ولى قصاص ثابت نمىشود، و دليل مختص به قصاص در نفس است.
ب: با فرض اينكه جواب مثبت باشد، نصاب قسامه چه ميزان است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
نصاب قسامه در جنايت بر اطراف چنانچه جنايت موجب ديه كامله باشد شش قسم است، چنانچه كمتر باشد به آن حساب مثلاً اگر ثلث ديه باشد دو قسم.
467: در موارد لوث اگر مدعى از اجراى قسامه خوددارى كند، بفرماييد:
الف: آيا در اين صورت، اقامه قسامه قهراً به متهم (مدعى عليه) مىرسد، يا اين امر منوط بر مطالبه مدعى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اقامه قسامه منكر (مدّعى عليه) بعد از آنكه مدّعى از اقامه قسامه خوددارى نمود، متوقّف بر مطالبه مدّعى نيست.
ب: در صورت لزوم مطالبه، اگر مدعى از چنين درخواستى سرباز زند يا به قسامه متهم راضى نباشد، وظيفه دادگاه براى فصل خصومت چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بنابراين، مدّعى حق ندارد كه به قسامه مدّعى عليه راضى نباشد.
ج: در فرض فوق تكليف ديه مقتول چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه مدّعى عليه اقامه قسامه نمايد دعوى ساقط مىشود و ديه از بيتالمال گرفته مىشود. اگر اقامه ننمايد ملزم به دعوى مىشود. قتل عمد اگر باشد قصاص والا ديه از او گرفته مىشود.
د: هرگاه متهم بر برائت خود سوگند ياد كند، حكم ديه چه مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
سوگند متهم و مدّعى در اين مورد اثر ندارد. والله العالم.
468: در مورد قسامه بفرماييد:
آيا كسانى كه در زمان وقوع قتل، عاقل نبوده يا غير بالغ بودهاند (كودك يا نوجوان) اما هنگام اجراى قسامه، عاقل و بالغ شدهاند، مىتوانند جهت اداى سوگند در اين مراسم شركت كنند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به مقتضاى قاعده مىتواند و خبرى يا قولى كه دلالت كند بر اينكه نمىتواند نيافتم، بلكه از رواياتى كه در شهادت به قتل است مىتوان حكم مقام را استفاده كرد.
469: در قسامه اعضا، در صورتى كه مدعى زن باشد، آيا مىتواند جزء كسانى باشد كه قسم مىخورند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
دليل خاصى نيست ولى مقتضى عموم علت «إنّما هى احتياط للناس لئلا يغتال الفاسق» مدّعى مىتواند جزء قسم خورندگان باشد.
در صورت مثبت بودن پاسخ سؤال فوق، بفرماييد: چنانچه به تعداد لازم سوگند خورنده نباشد، آيا مدعى زن خودش مىتواند قسمها را تكرار كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى خودش مىتواند قسمها را تكرار كند.
470: بنا بر آن كه شش سوگند در قسامه اعضا براى اثبات جنايت موجب ديه كامل كافى باشد - چنان كه مشهور اين است - بفرماييد: در صورتى كه با يك ضربه، منافع متعددى از بين رفته باشد، يك قسامه ششتايى كافى است يا به تعداد منافع، بايد قسامه اقامه گردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
يك قسامه شش نفرى كافى است.
471: آيا در قسامه اعضا نيز تحقق لوث را - چنانكه نظر مشهور است - شرط مىدانيد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى، در قسامه اعضا لوث معتبر است.
472: ولى دم ادعا نموده است كه زيد به تنهايى قاتل است، ولكن لوث بر اشتراك زيد با دو نفر ديگر در انجام قتل وجود دارد و قسم خورندگان نيز بر مشاركت هر سه نفر در انجام قتل قسامه را جارى نمودهاند:
الف: در صورتى كه ولى دم تنها درخواست قصاص زيد را داشته باشد، آيا ولى دم بايد فاضل سهم ديه زيد از جنايت را بپردازد يا پرداخت آن بر عهده دو شريك ديگر است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، به دو شريك ربطى ندارد.
ب: آيا ولى دم علاوه بر درخواست قصاص زيد، حق درخواست قصاص دو نفر ديگر يا اخذ ديه از آنها را دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر دخالت آن دو در قتل ثابت شود بايد به وظيفه عمل شود.
473: هرگاه لوث عليه چند نفر معين محقق شده باشد، به عنوان مثال يك نفر عادل شهادت مىدهد كه من ديدم يك شخص نامعين از اين چهار نفر معين، زيد را به قتل رساند، در صورتى كه براى قاضى ظن به قاتل بودن يك نفر نامعين از ميان آن چهار نفر به وجود آيد، در دو صورت ذيل حكم مسأله را بيان فرماييد؛
الف: اولياى دم، مدعىاند قاتل شخص معينى از آن چهار نفر است؟
ب: اولياى دم، تنها مدعىاند يكى (يكى نامعين) از آن چهار نفر قاتل است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون ميزان در ثبوت لوث براى حاكم به صدق مدّعى حصول ظن است نوعاً، بنابراين، اگر اولياى دم مدّعى باشند كه يك نفر غير معين از اين چهار نفر قاتل است، ترديدى نيست كه لوث ثابت مىشود كه يكى از اين چهار نفر قاتل است و چون معلوم نيست، قسامه متوجه هر چهار نفر مىشود و ديه ثابت مىشود بر هر چهار نفر؛ پس، هر كدام ربع ديه را بايد بپردازند. و اگر اولياى دم مدّعى هستند كه يكى معين قاتل است، چنانچه قاضى به همان عقيده خود باقى باشد، ادّعاى اوليا بى اثر است و ميزان ظن قاضى است، پس قسامه متوجه همان چهار نفر است و ديه را نيز آن چهار نفر بالسويه بايد بپردازند؛ و در اين فرض، اگر اوليا ادّعاى اطمينان مىكنند كه قاتل يك نفر معين است، نمىتوانند آن سه قسمت از ديه را كه آن سه نفرمىپردازند، بگيرند؛ وطبق قاعده آن سه قسمت متعلّق به امام است. واللهالعالم.
474: قتلى اتفاق افتاده است و قاتل ادعا مىكند كه در زمان ارتكاب قتل نابالغ بوده است و قصاص منتفى است، ولى شواهد و قرائن نشانگر آن است كه در حال قتل بالغ بوده است، لطفاً بفرماييد:
الف: آيا خصوصيات قاتل نظير بالغ و عاقل بودن او در زمان قتل، در مواردى كه لوث و قرائن بر وجود آنها دلالت دارد، با قسامه قابل اثبات است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت ادّعاى طفل كه حين وقوع قتل بالغ نبوده؛ اگر ممكن است با ملاحظه تحقق انبات، حكم به بلوغ مىشود؛ و اگر ممكن نيست يا طفل ادّعا كند با دارو نبات شعر محقق شده است، قول طفل قطع نظر از استصحاب حجت است؛ از باب قبول دعواى چيزى كه لا يعلم إلا من قبل المدّعى، بنابراين، نوبت به قسامه نمىرسد؛ و بر فرض قسامه، اول قسامه حق مدّعى است و قسامه او مقدّم است؛ و اگر
قسامه نداشت يا امتناع كردند از قسم، خود مدّعى قسم مىخورد و موافقين او اگر كسى را موافق داشت؛ والا خود او قسم مىخورد و تكرار مىكند تا حدّ نصاب؛ و اگر قسم نخورد، قسامه متوجه منكر مىشود.
ب: آيا خصوصيات مقتول مثل مجنون يا عاقل بودن و يا مرتد بودن او در زمان قتل با وجود لوث بر اين خصوصيات، با قسامه قابل اثبات است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين صورت مورد قسامه هست.
ج: آيا ادعاى اكراه بر قتل و جنايت از طرف جانى يا ادعاى عدم اكراه از طرف ولى دم با وجود لوث بر تحقق اكراه يا نفى آن، از طريق قسامه قابل اثبات است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين صورت نيز مورد قسامه هست.
475: همان گونه كه مستحضريد، فقها در كتاب قصاص بحث مباشرت و تسبيب، فروعاتى را ذكر نمودهاند، از جمله:
اگر شخصى ديگرى را درون آتش افكند و...
اگر كسى ديگرى را درون بحر عميقى بياندازد و...
اگر كسى رگ دست ديگرى را ببرد و...
اگر كسى ديگرى را مجروح سازد و مجروح مداوا را ترك نمايد و...
با عنايت به اين كه در موارد فوق، نمىتوان به حكم روشنى دست يافت؛ مستدعى است بفرماييد:
هرگاه شخصى ديگرى را مجروح سازد، ليكن مجروح اقدام به مداوا نكند تا اين كه در اثر سرايت جراحت بميرد (در حالى كه اگر اقدام به درمان مىكرد، به طور حتمى بهبودى مىيافت) در موارد ذيل ضامن ديه نفس چه كسى است؟
الف: مجنى عليه، علىرغم علم به خطر سرايت و سهولت درمان (و دارا بودن تمكن جسمى و مالى)، بدون هيچ عذرى و صرفاً به دليل تخاذل جانى، اقدام به درمان نمىكند؛
ب: مجنى عليه به دليل اين كه تصور مىكند جراحت مزبور، مشكل حادّى ندارد و خود به خود خوب خواهد شد اقدام به درمان نمىكند؛
ج: مجنى عليه به دليل عدم تمكن مالى، اقدام به درمان نمىكند؛
د: مجنى عليه به دليل عدم تمكن جسمى، اقدام به درمان نمىكند؛
ه -: مجنى عليه، علىرغم آگاهى به خطر و سهولت درمان، به دليل سهلانگارى، اقدامى براى درمان خود انجام نمىدهد.
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت دارا بودن تمكّن جسمى و مالى و علم به اينكه اگر اقدام به درمان نكند، در اثر سرايت جراحت مىميرد؛ به واسطه بناء العقلاء و امضاى شارع، كسى ضامن نيست.
در بقيه صور مجروح كننده ضامن است. على اشكالٍ فى خصوص صورة اخير.
476: ديه طفلى كه در ششمين ماه باردارى به دنيا آمده و ساعتى بعد جان سپرده، چه ميزان است و به چه كسى تحت چه عنوانى قابل پرداخت مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ديه جنين بعد از ولوج روح در او، همان ديه انسان كامل است و مصرفش هم همان مصرف ديه انسان است.
477: زنى كه براى رسيدن به طلاق از شوهر خود متوسل به هر حيله و نيرنگ شده، اگر با راهنمايى ديگرى دارويى به شوهر خورانيده و وى را به حالت عنين درآورده تا در دادگاه موفق به گرفتن مجوز طلاق شود، آيا اولاً طلاق وى صحيح است؟ مهريه، نفقۀ ايام عده، مخارج ازدواج مجددى كه شوهرش كرده، به عهدۀ او است يا به عهدۀ راهنما؟
ج: باسمه جلت اسمائه
زنى كه با خوراندن دارو شوهرش را به حالت عنين درآورده است؛ اولاً ديۀ عنين نمودن بر او ثابت است و آن يك ديۀ كامل است كه ظاهر بعضى روايات است، يا دو ثلث ديه كه فقها فرمودهاند. ثانياً آنچه از روايات استفاده مىشود، اين است كه عنين شدن، اگر مستند به زوجه باشد، موجب خيار فسخ نمىشود. ثالثاً عنين شدن اگر دائمى نباشد و براى مدت خاصى باشد موجب خيار فسخ نمىشود و بر فرض صحت طلاق در فرض عدم دخول نصف مهر و در فرض دخول (كه خلف فرض صحّت طلاق و فسخ است) تمام مهر و اما مخارج ازدواج مجددى كه شوهرش كرده است، بر عهدۀ او نيست.
478: هرگاه قاتل پس از ارتكاب قتل متوارى گردد و طبق قرائن و شواهد، امكان دسترسى به او نباشد، و قاضى طبق روايت ابوبصير و ماده 313 قانون مجازات اسلامى، قصاص را تبديل به ديه نمايد، بفرماييد:
الف: آيا ولى دم مىتواند از گرفتن ديه امتناع نمايد و همچنان منتظر بماند تا روزى قاتل دستگير شود، يا آنكه قصاص به طور قهرى به ديه تبديل مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قاتلى كه بعد از قتل فرار كرده است و به حسب ظاهر امكان دسترسى به او نيست، حكم الله به ديه مبدّل مىشود؛ اگر مال دارد، از مال خودش برداشته مىشود، وگرنه از اقرب فالاقرب. و اگر از اقرب نشود گرفته شود «اداه الامام عليه السلام» و ظاهر اين روايت و روايت حريز مبدل شدن قصاص به ديه است و قصاص مرتفع است.
ب: هر گاه ولى دم كه نااميد از دستگيرى قاتل است، ديه را بگيرد؛ ولى بعداً قاتل (كه به ظاهر دسترسى به او ممكن نبوده) دستگير گردد، آيا مىتواند ديه را برگرداند و مطالبه قصاص نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه ولى دم ديه گرفت، بعداً نمىتواند ادّعاى قصاص نمايد.
ج: در فرض فوق (بند ب) اگر ولى دم قادر به برگرداندن ديه نباشد، ولى اصرار بر قصاص قاتل داشته باشد، آيا مىتواند ابتدا قصاص را اجرا نموده و بعداً ديه را در مهلت دو سه ساله برگرداند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به طريق اولى در صورتى كه نمىتواند ديه را برگرداند، وجهى بر جواز قصاص نيست.
د: در صورتى كه ديه را اقرباى قاتل پرداخته باشند، آيا بعد از دستگيرى يا تسليم شدن قاتل، مىتوانند ديه را مطالبه كنند؟ اگر پاسخ مثبت است، از چه كسى حق مطالبه دارند، از اولياى دم يا از قاتل؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از اولياى دم نمىتوانند مطالبه كنند و از قاتل اگر مال دارد، مىتوانند ديه را مطالبه كنند؛ چون حكم اولى پرداخت ديه است از مال خودش؛ و اگر ندارد، نمىتوانند آن را مطالبه نمايند.
479: در صورت مشروعيت دريافت هزينههاى زائد بر ديه، آيا مجنىعليه به جهت زمانى كه از كار محروم شده و وقتى كه صرف درمان خود كرده است، مىتواند مطالبه خسارت كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
(با اين توجيه كه مبلغ پرداختى به عنوان ديه مقدّر و نيز هزينههاى زائد بر درمان كه جانى به مجنى عليه پرداخته تنها وضعيت را به حال پيش از جنايت برگردانده، اما درد و تبعى را كه مجنى عليه متحمّل شده و زمانهايى را كه از دست داده است، هنوز جبران ننموده است كه بايد جبران شود) زائد بر مقدّر چيزى نمىتواند بگيرد.
بر فرض عدم مشروعيت دريافت خسارتهاى زائد بر ديه، آيا قاضى درمواردى كه ارش متعين است، مىتواند علاوه بر ملاحظه شدت صدمه و آسيبوارده، هزينههاى درمانى و زمانهاى تلف شده از مجنىعليه را در مقدار ارش لحاظ كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ارش زيادتر از اصل ديه مقدّر نمىشود؛ و به عبارت ديگر، ضمان در مورد اتلاف است؛ و عدم النفع موجب ضمان نيست.
480: در يك حادثه رانندگى در اثر تصادف يك دستگاه اتوبوس با موتور سيكلت، دو نفر فوت شده و اكنون علم اجمالى بر ارتكاب قتل غير عمد يك نفر از دو نفر توسط راننده اتوبوس داريم (زيرا مسلم شده كه يكى از آن دو قبل از برخورد با اتوبوس، به زمين مىافتد و مىميرد) لكن معلوم نيست ديهاى كه راننده اتوبوس بايد در قبال يك نفر پرداخت نمايد به كدام طائفه و كدام ورثه بايد بدهد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ديه بين دو طائفه مردد است و در چنين مواردى به قاعده عدل و انصاف رجوع مىشود كه يك مسأله اجتماعى و مستفاد از روايات خاصه مىباشد و حكم به تنصيف ديه شده و به هر طائفه نصف داده مىشود.
481: هنگام مشاجره، درگيرى و نزاع ممكن است يكى از طرفين با علت استرس ناشى از مشاجره سكته قلبى نموده و فوت نمايد. اين موارد، نسبتاً شايع و همواره تعدادى پرونده در محاكم قضايى مطرح بوده و اولياى دم تقاضاى پيگرد قانونى دارند. چنانچه جسد، مورد معاينه دقيق قرار گرفته و كالبد شكافى شود؛ ممكن است علائمى به نفع بيمارى قلبى عروقى و سكتههاى جديد يا قديم قلبى
مشاهده شود، قاضى معمولا پرونده را به كميسيون كارشناسى پزشكى ارجاع و نظر آنان را در مورد ميزان تأثير استرس و هيجان ناشى از منازعه و تشديد بيمارى زمينهاى و تسريع مرگ جويا مىشود. مثلا ممكن است تأثير هيجانات ناشى از منازعه طبق نظر پزشكى قانونى به عنوان نظر خبره، ده درصد ذكر شود و ممكن است متوفى خود شروع كننده مشاجره بوده و موجب عصبانيت خود بوده و يا اين كه عامل مشاجره موجب عصبانيت و سكته ذكر شود. پاسخ فرماييد:
الف: آيا كسى را كه به سبب استرس ناشى از مشاجره فوت نموده؛ در صورت تشخيص خبره (پزشكى قانونى) مىتوان طرف مقابلش را به ديه محكوم نمود يا خير؟
ب: آيا عامل مشاجره كه موجب عصبانيت و سكته گرديده، مباشر در قتل است؟ يا اين كه ميزان تأثير عمل (به استناد نظر پزشكى قانونى) شرط است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در ثبوت ديه، استناد مرگ به جانى معتبر است بلكه آن چه از روايات وارده در حفر چاه و غيره مستفاد مىگردد آن است كه دوران ضمان ديه، مدار اضرار و تفريط مىباشد. بنابر اين اگر متوفى، خود شروع كننده مشاجره بوده است بر طرف مقابل هيچ وجهى بر ثبوت ديه نيست و اگر طرف شروع كننده بوده است؛ چنانچه ذى حق بوده است؛ باز وجهى بر ضمان نيست و اگر ذى حق نبوده است؛ چون حادثه با عمل هر دو پيش آمده است اگر چيزى ثابت شود؛ نصف آن برعهده طرف است و چون فرض اين است كه مشاجره تنها سبب فوت نبوده است و در چنين مواردى چون روايت خاصى وجود ندارد؛ تعبير به حكومت و ارش مىكنند و مقدار آن مربوط به حاكم شرع است.
482: شخصى با مراجعه به دادگاه مدعى است كه بر اثر تصادف استخوانهاى صورتم شكسته و دادگاه ديه لازم را صادر نموده و ليكن زيبايى صورتم به كلى آسيب ديده، به طورى كه در مجامع عمومى با خجالت حضور پيدا مىكنم و
به خاطر نقص زيبايى حاصله تقاضاى خسارات نموده است. آيا زيبايى مستقلا يك عنوان خاص است و داراى ارزش و يا ديهى خاصى است؟ آيا نظريهى كارشناسان فن از جمله پزشكى قانونى در زمينه خسارت وارده وجاهت شرعى دارد يا خير؟ لطفاً راهنمايى فرماييد.
ج: باسمه جلت اسمائه
در معيوب شدن دماغ و لب، در روايات دليل خاص وارد شده كه اگر دماغ شكسته شود يا لب شكافته شود و بعد از معالجه باز هم دماغ يا لب معيوب باشد، ديه زيادتر از موردى است كه معالجه شود. از اين روايات و روايات ديگر، معلوم مىشود كه معيوب شدن، عنوان مستقلى است. بنابر اين اگر استخوان صورت، شكسته شود و ديهى آن داده شود؛ ولى بعد از معالجه معيوب مانده باشد؛ براى صورت، يك ضمانى هست و چون ديهى آن معين نشده است به عنوان ارش و حكومت چيزى بايد داده شود.
483: در نظر فقهاى بزرگوار شيعه در بخش ديات كه به استناد آن ماده 382 قانون مجازات تدوين گرديده، آمده است كه اگر با شكستن يا سوزاندن يا امثال آن بينى كسى فاسد شود موجب ديه كامل است.
الف: منظور از فساد چست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
منظور از فساد، از كار افتادن بينى است كه تمام منافع آن براى انسان از بين برود.
ب: با توجه به پيشرفت علم پزشكى، امروز شكستگى بينى به سادگى و با هزينه كم قابل درمان است و معمولا با شكستن، بينى فاسد نمىشود. آيا باز هم ديه كامل بايد پرداخت؟ و اگر بدون عيب ترميم شد يكصد دينار را بايد داد؟ يا اين كه با نظر خبرگان پزشكى دست قاضى در كم و يا زياد ديه باز است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اجماع علما بر يك صد دينار است و از روايتى كه در شكستن پشت وارد شده است، يك كبراى كلى استفاده كردهاند و آن اين است كه در شكستن آن چه، ديه كامل باشد؛ اگر بدون عيب ترميم شود، يك صد دينار ثابت است و حقير هم در فقه الصادق (ج 40، ص 246) همين گونه فتوا دادهام.
484: در موردى كه دو نفر، متهم به شركت در قتل عمدى هستند، هر دو دستگير و بازداشت گرديدهاند و مشاركت آنان در قتل عمدى احراز شده است. پس از گذشت قريب به يك ماه يكى از قاتلين در زندان فوت نموده است و قاتل ديگر هنوز در بازداشت به سر مىبرد؛ بفرماييد:
اگر دادگاه به قصاص وى حكم داد، آيا بايد همراه قصاص، حكم به پرداخت نصف ديه توسط ولىدم را نيز صادر كند يا اينكه به دليل فوت يكى از قاتلين حكم به پرداخت نصف ديه ساقط است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين مورد نصف ديه از بيت المال بايد داده شود.
485: با توجه به افزايش نرخ تورم و كاهش ارزش پول، پرداخت ارش بايد به قيمت يوم الأداء باشد يا روز صدور حكم و يا روز وقوع جرم؟
ج: باسمه جلت اسمائه
پرداخت ارش بايد به قيمت روز صدور حكم باشد.
486: با توجه به اين كه طبق نظر فقها افرادى كه بر اثر جنايتى دچار زوال عقل و به تبع آن، زوال برخى ديگر از منافع مىشوند و يا افرادى كه دچار
مرگ مغزى مىشوند، بايد مدتى را انتظار كشيد تا وضعيت مجنى عليه براى ثبوت ميزان ديه روشن گردد؛ بفرماييد:
الف: مدت انتظار چه مقدار بايد باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هر مقدار اهل خبره بگويند.
ب: تعيين اين مدت بر عهده چه كسى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تعيين مدت به عهده اهل خبره است.
ج: در صورتى كه كارشناس خبره نتواند مدتى را براى انتظار تعيين كند، حداكثر تا چه زمانى بايد انتظار كشيد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر هيچ يك از اهل خبره نتوانند مدتى را براى انتظار تعيين كنند، حداكثر مدّت (يك سال) تعيين مىشود به آن گونه كه در صحيح ابى عبيده است.
د: آيا بر طبق برخى روايات كه بر انتظار به مدت يك سال تصريح شده مىتوان يك سال را به عنوان آخرين مدت انتظار به حساب آورد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
آخرين حدّ ميزان، يك سال است كه در صحيح ابى عبيده ذكر شده است.
487: در موارد قطع نخاع كه ديه كامل دارد و قطع بعض آن كه به نسبت مساحت ديه دارد؛ بفرماييد:
الف: در صورتى كه نخاع از مهرههاى وسط كمر به طور كامل قطع گردد، آيا ديه كامل دارد؟
ب: در صورتى كه نخاع از پايين كمر به طور كامل قطع گردد، آيا ديه كامل دارد؟
ج: مراد از قطع بعض نخاع كه به حساب مساحت ديه دارد، چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون نخاع بنفسه از اعضاى انسان شمرده نمىشود بلكه تابع فقرات است، بنابراين در چنين موردى ضابط حكومت است كه آنچه حاكم شرع مىداند حكم به آن كند كه از آن به ارش هم تعبير مىشود.
488: فقيهان اماميه معتقدند چنانچه دندان بر اثر آسيب ديدگى سياه شود و نيفتد، ديه آن دو ثلث ديه همان دندان است، حكمى كه در ماده 406 قانون مجازات اسلامى نيز مورد تصريح قرار گرفته است؛ حال پرسش اين است كه:
الف: با توجه به پيشرفت علم پزشكى چنان چه پس از ضربه خوردن، دندان درمان ريشهاى گرديده و از سياه شدن آن جلوگيرى به عمل آيد، به نحوى كه اگر درمان نمىشد سياه مىگرديد، آيا در اين فرض نيز بر جانى لازم است ديه دندان سياه شده را بپردازد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در فرض سؤال ديه دندان سياه شده لازم نيست؛ لكن قطعاً عدم پرداخت هيچ چيز نيز صحيح نيست.
ب: در فرض فوق آيا پرداخت ارش لازم است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قهراً پرداخت ارش لازم است.
ج: اگر پرداخت ارش لازم است در چه صورتى است؟ آيا لازم است دندان به رنگهاى ديگرى تغيير رنگ پيدا كند يا حتى اگر رنگ آن مانند سابق باقى بماند نيز پرداخت ارش لازم است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در هر دو صورت پرداخت ارش لازم است ولى فرق است در مقدار پرداخت شده.
489: با عنايت به عبارات فقها كه در بيان پيدايش جراحت نافذه از تعابيرى مانند نيزه، خنجر، چاقو و امثال آن استفاده نمودهاند؛ بفرماييد:
الف: چنانچه در يك حادثه رانندگى ميلگرد و اجسام مشابه آن در دست يا پاى شخصى فرو رود آيا نافذه صادق است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تعبير فقها دالّ بر تخصيص نيست چون كثيرى از روايات مطلق است و نافذه شامل مورد سؤال مىباشد.
ب: آيا در تحقق جنايت مزبور عمدى و غير عمدى بودن ضربه دخالت دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در احكام ثابت شده به روايات، فرقى بين عمد و غيرعمد نيست.
490: الف: منظور از جنايتى كه داراى ديه يا ارش است از نظر شرع چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هر جنايتى كه در آن شرعاً چيزى مقدّر نشده است، در آن ارش ثابت مىشود: اگر جنايت عمديه يا شبه عمد باشد، از خودش گرفته مىشود والا از عاقله؛ و تعيين ارش هم به عهدۀ حاكم است و بعد از آن ذوى عدل من المؤمنين. و اما ديه ثابت است شرعاً در موارد خطاى محض و آن جنايتى است كه در آن قصاص نيست يا ممكن نيست.
ب: صدماتى كه در اثر تصادف يا آسيبهاى مغزى به وجود مىآيند مانند ايجاد استرس، بىخوابى و ضعف اعصاب، آيا جنايت محسوب مىشوند تا داراى ارش گردند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ارش در صورت قطع يا فلج شدن عضوى از اعضا است كه تحقق ّپيدا مى كند.
491: الف: چنانچه زيد جراحتى را از نوع شبه عمد به عمرو در ماه حرام و در خارج حرم مكه معظمه وارد كند و عمرو بر اثر جراحت مزبور در غير ماه حرام در حرم مكه معظمه فوت نمايد، آيا تغليظ ديه در اين مورد جريان دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ديه تغليظ نمىشود چون صدق قتل در ماه حرام نمىكند.
ب: در فرض فوق اگر در ماه حرام و در حرم مكه فوت نمايد آيا تغليظ ديه وجود دارد يا خير؟ و در صورتى كه تغليظ باشد آيا يك تغليظ است يا دو تغليظ؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر در ماه حرام فوت نمايد ديه تغليظ مىشود، ولى دو تغليظ نمىشود.
ج: اگر زيد جراحت كشندهاى را به عمرو (مثلاً در ماه رجب سال 1388) وارد كند و عمرو بر اثر جراحت مزبور در ماه محرم سال بعد فوت نمايد، آيا مورد مزبور از موارد تغليظ ديه مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى، اگر فوت منتسب به همان جراحت باشد، ديه تغليظ مىشود.
492: ديه قطع يا جرح آلت تناسلى در فروع ذيل چه حكمى دارد:
الف: ديه قطع آلت تناسلى در صورتى كه ملازم با زوال توان مقاربت و قدرت توليد مثل باشد؟
ب: ديه قطع آلت تناسلى در صورتى كه ملازم با زوال توان مقاربت و قدرت توليد مثل نباشد، ولى اتفاقاً منجر به زوال توان مقاربت و زوال قدرت توليد مثل گردد؛
در اين صورت آيا بايد ديه يا ارش جداگانهاى براى زوال توان مقاربت و زوال قدرت توليد مثل نيز بپردازد؟
ج: ديه جرح آلت تناسلى در صورتى كه ملازم با زوال توان مقاربت و قدرت توليد مثل باشد؟
د: ديه جرح آلت تناسلى در صورتى كه ملازم با زوال توان مقاربت و قدرت توليد مثل نباشد ولى اتفاقاً منجر به زوال توان مقاربت و زوال قدرت توليد مثل گردد؛ در اين صورت آيا بايد ديه يا ارش جداگانهاى براى زوال توان مقاربت و زوال قدرت توليد مثل نيز بپردازد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در روايات است كه در قطع آلت تناسلى ديه كامل است، بلكه جمع بين روايات، دالّ است بر اينكه در قطع حشفه ديه كامل است. فقها بين روايات جمع كرده و فرمودهاند: در قطع حشفه به بالا ديه كامل است، و در جملهاى از روايات ديگر است كه اگر توان مقاربت ندارد ديه كامل است، و فقها فتوا دادهاند در قطع آلت يك ديه كامل و در قطع انزال يك ديه است، پس در صورت قطع آلت و قطع انزال، دو ديه وجود دارد. بنابراين جواب سؤالات بعد از سؤال اوّل ظاهر مىشود.
493: تصادفى بين يك دستگاه تريلى و خودروى پژو رخ داده و تمامى سرنشينان پژو كه هشت نفر بودهاند همگى جان باختهاند و طبق نظر كارشناسان، هر يك به ميزان 50% مقصرند. چنانچه سازمان بيمه ديه نفرات مازاد بر ظرفيت خودروى پژو را پرداخت نكند؛ ديه افراد مازاد بر ظرفيت فوت شده بر عهده كيست؟ (لازم به ذكر است ظرفيت سرنشينان خودروى پژو جمعاً پنج نفر است)
الف: هر كدام از رانندهها به صورت مساوى؟
ب: راننده پژو چون بيش از ظرفيت سوار كرده؟
ج: بيت المال يا حكم ديگرى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت مذكور ديه نسبت به 3 نفرى كه زياده بر پنج نفر باشند به عهده سازمان بيمه نيست، به عهده خود راننده پژو است و وجهى ندارد كه به عهده بيت المال باشد.
494: در باب ديات آسيبى كه موجب سياه شدن، كبود شدن و سرخ شدن صورت (بدون جراحت) شود، ديه مقدّر دارد و براى تعيين رنگ پوست سر، ارش لازم است و در ساير اعضاى بدن براى سياهى، كبودى و سرخى پوست نيز ديه مقدّر وجود دارد؛ بفرماييد:
گوش، جزء كدام قسمت است؟ سر يا صورت يا ساير اعضاى بدن؟ تا در هنگام آسيب و صدمهاى كه موجب تغيير رنگ پوست گوش (لاله گوش) مىشود، بتوان ديه آن را تعيين نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
گوش مستقل است، نه جزء سر است و نه صورت؛ و احكامش را فقها مستقل ذكر كردهاند.
495: در صورتى كه مردى زنى را به قتل رسانده باشد؛ بفرماييد:
الف: هنگامى كه اولياى مقتول مىخواهند براى قصاص نصف ديه را به قاتل بدهند، انتخاب نوع ديه با اولياى است يا جانى؟
ج: باسمه جلت اسمائه
انتخاب نوع ديه در تمام موارد با جانى است و در اين مورد، به خصوص، رواياتى دالّ بر آن است و فقها هم به آن تصريح نمودهاند.
ب: در صورت عدم تمكّن اولياى دم از پرداخت اين مبلغ و درخواست آنان از دستگاه قضايى، آيا مىتوان فاضل ديه را از بيتالمال پرداخت كرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فاضل ديه را بايد جانى بدهد، ولى در صورت عدم تمكّن، از بيتالمال مىتوان پرداخت نمود.
ج: مواردى كه عدم قصاص، عوارض سياسى - اجتماعى داشته باشد كه به نوعى بايد حكومت حضور يابد، در صورت عدم تمكن اولياى دم، آيا مىتوان فاضل ديه را از بيتالمال پرداخت كرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه عدم قصاص عوارض سياسى و اجتماعى داشته باشد كه لازم است جلوگيرى شود، بايد اين مبلغ را از بيتالمال بدهند.
496: درخصوص ارش البكارة با دو فرض بلوغ و عدم بلوغ زانيه، بفرماييد:
1 - آيا زانيه در موارد ذيل مستحق ارش البكارة مىباشد؟
الف: زنا با رضايت و ميل وى انجام شود.
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت رضايت استحقاق هيچ چيز ندارد.
ب: زنا در اثر اكراه يا عنف واقع شود.
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت اكراه استحقاق مهرالمثل دارد.
ج: زنا با فريب وى مبنى بر وعده قطعى ازدواج و... واقع شود.
ج: باسمه جلت اسمائه
حكم صورت فريب، همان حكم صورت رضايت است.
2 - اگر ازالۀ بكارت دختر با انگشت يا شيئى صورت گيرد، حكم ارش البكاره چيست؟ آيا رضايت يا عدم رضايت وى در حكم تأثيرى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر ازالۀ بكارت با انگشت يا چيز ديگر با رضايت باشد ارش البكارة بر ازالهكننده نيست. اگر بدون رضايت باشد ارش البكارة به عهدۀ ازالهكننده است.
3 - در موارد ثبوت ارش البكاره، آيا علاوه بر ارش، پرداخت مهرالمثل نيز لازم است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در مورد ثبوت مهرالمثل، ارش البكاره معنى ندارد، زيرا مراد از مهرالمثل مهر باكره است كه با دخول، بكارت زايل شده است و قهراً زيادتر از مهرالمثلِ ثيبّه است. پس ارش البكارة در مهرالمثل ملاحظه مىشود.
497: اگر شخصى كشته شده و جنازه او مثلاً در بيابان، منزل يا باغى يافت شود و هيچ يك از قاتل و مقتول شناسايى نشوند؛ بفرماييد:
الف: آيا ديهاى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه كشته در قريه يا قريب به آن پيدا شود اهل آن قريه ديۀ او را بايد بپردازند، مگر آنكه بينه باشد بر اين كه آنها قاتل نيستند و اگر بين دو قريه پيدا شود، قريه نزديكتر بايد ديه را بپردازند و اگر متساوى باشند هر دو قريه مشتركاً بايد بپرازند و چنانچه كشته در ازدحام يا چاهى يا در جاده عمومى يا بيابان و امثال آنها پيدا شود به نحوى كه نتوان كشته را به شخص خاصى يا جماعت مخصوصى يا قريه معلومه نسبت داد، ديه را بايد از بيتالمال مسلمين پرداخت نمود.
ب: بر فرض ثبوت، پرداخت ديه به عهدۀ كيست و مورد مصرف آن كجاست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بنابراين در بعضى موارد ديه به عهده بيتالمال است كما هو مورد سؤال و چنانچه اولياى مقتول پيدا شوند به آنها داده مىشود؛ و الاّ مال امام است.
498: الف: چنانچه اولياى دم در مقام مصالحۀ قصاص با مبلغى زايد بر ديه، مقدارى را تقاضا كردند كه پرداخت آن براى قاتل ميسر نيست؛ آيا دادگاه مىتواند فرصت محدودى براى اجراى قصاص به اولياى دم بدهد و پس از انقضاى مهلت مذكور و عدم تقاضاى قصاص، محكوم را لااقل با اخذ وثيقه آزاد نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى دادگاه مىتواند فرصت دهد؛ ولى پس از انقضاى مهلت و عدم تقاضاى قصاص بايد آزاد گردد.
ب: در صورت مثبت بودن جواب، آيا بايد او را بدون قيد آزاد نمود يا با اخذ وثيقه و قيد ضمانت؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر كاشف از عفو باشد بدون وثيقه آزاد مىشود والاّ با وثيقه، جمعاً بينالحقين.
ج: در صورتى كه مقتول داراى ورثه صغير و كبير باشد، اگر ورثۀ كبير خواهان قصاص بودند ولى براى استيفاى قصاص قدرت تأمين سهم صغير را نداشتند، آيا مىتوان قاتل را تا زمان بلوغ صغير (اگرچه مدت طولانى) در زندان نگه داشت؟
در صورت مثبت بودن جواب، آيا تحمّل سالهاى متمادى در زندان (مثلاً 14 سال براى بلوغ فرزند صغير مقتول) و بعد، اجراى حكم قصاص از مصاديق تحميل دو جريمه به خاطر يك جرم نيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه مقتول داراى ورثه صغير باشد، مىشود تا زمان بلوغ، قصاص را تأخير انداخت، در اين كار نه تنها جريمه نيست، بلكه حفظ حيات اوست در اين مدت و اين به نفع اوست و مسلماً به اين كار راضى است و اين خدمت است نه جريمه.
499: بر اساس دستور شارع مقدس، مهلت پرداخت ديه در قتل و جراحات شبه عمد (مانند جراحات يا تلفات ناشى از تصادفات رانندگى) 2 سال مىباشد؛ آيا تقاضاى اعسار جانى قبل از انقضاى مهلت مقرر، مسموع مىباشد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تقاضاى اعسار تنها مسموع نيست، بلكه چهار شرط يا پنج شرط بايد باشد تا حاكم متقاضى را حجر كند. يكى از آنها حلول دين است. پس دين مؤجّل براى سماع دعوى كافى نيست.
500: همانگونه كه مستحضريد بر اساس برخى روايات وارده در باب ديات، خوب شدن بعضى جراحات يا نقص عضوها (نظير شكستگى استخوان در اعضايى كه ديه مقدره دارد يا شكافتن لب) ميزان ديه را تغيير مىدهد. با توجه به اينكه امروزه به خاطر پيشرفت علم پزشكى تعداد قابل ملاحظهاى از جراحات و نقص عضوها قابل درمان مىباشد؛ بفرماييد:
الف: آيا تأثير درمان در ميزان ديه را به غير موارد مطرح در فقه نيز مىتوان تعميم داد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون موارد تغيير ميزان ديه زياد است، مىتوان از آنها استفاده كبرى كليه نمود. غايةالامر در مواردى كه تصريح شده است به مقدار تغيير، كلامى نيست. در مواردى كه تصريح نشده، تعيين مقدار با نظر حاكم است.
ب: آيا پيوند عضو مقطوع در ميزان ديه تأثير دارد يا خير؟ (در صورتى كه انگشت يا دست شخصى در اثر جنايت قطع شود، اگر به موقع اقدام گردد مىتوان عضو مقطوع را پيوند زد).
ج: باسمه جلت اسمائه
در مورد پيوند عضو مقطوع، چون در مواردى فقها تصريح كردهاند به عدم تغيير ديه و عدم سقوط آن و استدلال نمودهاند به اطلاق ادله، بنابراين مىتوان فتوا داد به اينكه پيوند عضو مقطوع تغييرى در ديه نمىدهد ولى به نظر ما، بر خلاف مشهور بين فقها، اظهر سقوط قصاص است.
501: الف: در مواردى كه بر اساس دستور شارع مقدس، خوب شدن جراحت يا نقص عضو، ميزان ديه را تغيير مىدهد، مخارج و هزينههاى درمان به عهده جانى است يا مجنى عليه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهر از روايات اين است كه خود آن جرح يا نقص عضو تا مدت معين خوب شود، كه آن كاشف است از مقدار واقعى اثر آن جنايت.
بنابراين موردى كه با هزينه و درمان خوب شود يا همان ديه ثابت است و يا مراجعه به حكومت و ارش مىشود، در آن موقع حاكم مقدار ضرر و مجنى عليه را حساب نموده و همه را از جانى مىگيرد.
ب: در مواردى نظير شكستگى ستون فقرات كه ديه كامل دارد، طبق فتواى فقها اگر اين شكستگى به گونهاى معالجه شود كه اثرى از جنايت باقى نماند، جانى بايد يكصد دينار بپردازد. در اينگونه موارد فعليت درمان و اصلاح ملاك است يا قابليت آن؟
به اين معنى كه اگر فعليت ملاك باشد از ابتدا ديه كامل به عهده جانى قرار مىگيرد و جانى يا موظف به پرداخت تمام ديه مىباشد - كه پس از اصلاح و خوب شدن،
900 دينار به او پس داده مىشود - و يا منتظر مىماند كه پس از معالجه، ديه مقرره (100 دينار) را بپردازد. (اگرچه ذمهاش به كل ديه مشغول است).
ولى اگر قابليت درمان ملاك باشد از همان ابتدا، ذمّه جانى به يكصد دينار مشمول مىشود.
ج: باسمه جلت اسمائه
ميزان قابليت است و لذا فقها مىفرمايند: به اهل خبره مراجعه شود، اگر گفتند خوب مىشود مقدار كم را بگيرد والا همان ديه را.
502: همانطور كه استحضار داريد دربارۀ ديۀ انگشتان دو قول وجود دارد:
بر اساس اين قول كه ميان قدما و متأخرين شهرت يافته و روايات چندى بر آن دلالت دارند، به هر يك از انگشتان، عشر ديۀ كامل تعلق مىگيرد.
اصحاب اين قول گرچه به سه دسته تقسيم مىشوند و هر كدام در تعيين ديۀ ابهام و ساير انگشتان نظرى را برگزيدهاند؛ ولى همگى بر متفاوت بودن ديۀ ابهام با غير آن اتفاق نظر دارند. صاحبان اين قول را برخى از قدما مثل ابىالصلاح حلبى در كافى و ابنزهره در غنيه و صاحب اصباح الشيعة تشكيل مىدهند. معتبره ظريف با يكى از نظرات سهگانه فوق هماهنگ مىباشد و شيخ در مبسوط از آن به روايت اكثر اصحاب ياد مىكند و در خلاف بر مفاد آن ادعاى اجماع مىنمايد. مرحوم خويى همين روايت را برمىگزيند و وجه ترجيح آن بر ساير روايات را مخالفت آن با عامه معرفى مىكند. با عنايت به اينكه در عصر حاضر كه مشاغل متحول و دگرگون شده است، اشخاصى كه دچار آسيبديدگى در ناحيۀ انگشتان شدهاند و
داراى مشاغلى چون جراحى و خطاطى، و... هستند، اظهار مىدارند صدمه وارده، به شغل آنها آسيب جدى رسانده است؛ بفرماييد:
الف: آيا مىتوان گفت تفاوت مطرح در معتبرۀ ظريف ميان ابهام و ساير انگشتان، به خاطر تفاوت در ميزان كارايى آنهاست؟
ب: بر اين اساس، آيا مىتوان از انگشت ابهام الغاى خصوصيت كرد و اين تفاوت را در مورد ساير انگشتان نيز تعميم داد؟ يعنى نسبت به خسارت وارده بر انگشتان با توجه به اهميت شغل و ارزش هر انگشت عمل كنيم و به تعيين ديه و خسارات وارده بپردازيم؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اقوال در مسأله چهار تا است:
1 - مشهور بين اصحاب اين است كه به هر يك از انگشتان، يك دهم ديه كامل تعلّق مىگيرد. مدرك چند روايت صحيحه است.
2 - آنچه شيخ در خلاف و ابن حمزه در وسيله و استاد اعظم در مبانى تكملۀ منهاج اختيار نمودهاند كه در قطع ابهام ثُلْث ديه يد يا پا، در بقيه هر كدام سُدْس ديه يد يا پا.
3 - آنچه حلبى گفته است و آن، اينكه در خصوص ابهام دست ثُلْث ديه دست، و در بقيه انگشتان دست سُدْس ديه؛ و اما انگشتان پا در هر كدام حتى ابهام، يك دهم ديه است.
4 - ابن زهره در غنيه و صاحب اصباح فتوا دادهاند و آن، اينكه ديه انگشت ابهام، ثُلْث ديه دست - و در ابهام پا ثُلْث ديه آن - و در بقيه يك دهم ديه بدون تفاوت ميان دست و پا است.
واما روايات دو دسته است:
دسته اول دلالت مىكند بر تساوى انگشتان در ديه و فرقى بين پا و دست نيست.
دسته دوم كه خبر معتبر آن دسته، معتبره ظريف است و آن در ديه دست است فقط دلالت مىكند بر اينكه در انگشتان دست بين ابهام و بقيه تفاوت است در ابهام ثُلْث ديه دست و در بقيه سُدْس ديه است.
قائلين قول دوم به آن روايت استناد نموده و آن را مختص به دست مىدانند كما هو ظاهرها.
وقائلين به قول سوم به همان روايت با الغاى خصوصيت دست و تعدّى به پا نمودهاند.
اما قول چهارم، من مدركى بر آن پيدا نكردم و از طرفى آن قول بر بعضى احتمالات نقص در ديه و بر بعض ديگر زيادى لازم مىآيد. چون وجهى بر الغاى خصوصيت نمىبينم، پس امر دائر است بين دو قولِ اول و دوم، و چون نسبت دو دسته روايات عموم خصوص مطلق است، زيرا دسته اول دال است بر تساوى انگشتان و دسته دوم در خصوص ابهام مزيتى را بيان مىكند، حمل عام بر خاص مىشود. در نتيجه، قول دوم، قوىتر است مگر آنكه دسته دوم با اعراض اصحاب از اعتبار ساقط شود؛ در اين صورت، قول اول قوىتر است. بنابراين موردى به دو سؤال بعد نمىماند. چون بر الغاى خصوصيات وجهى نيست، بنابراين حكم روشن است.
503: چنانچه شخص مقتول از پيروان فرقه ضاله بهائيت باشد؛ بفرماييد:
الف: آيا ديه دارد يا خير؟
ب: در صورت مثبت بودن پاسخ، ديه او چقدر است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قتل كافر غير ذمى كه فرقۀ ضالۀ بهائيت از مصاديق آن مىباشد، نه قصاص دارد و نه ديه.
504: اگر مردى دو زن را كشته باشد و اولياى آنان خواهان قصاص باشند؛ بفرماييد:
الف: آيا اولياى خواهان قصاص بايد چيزى به عنوان فاضل ديه بپردازند يا خير؟
ب: در صورت لزوم پرداخت، آيا بايد هر يك از اولياى خواهان قصاص، مستقلاً و جداگانه نصف ديه يك مرد را بدهند يا اينكه نصف ديه يك مرد، به نسبت اولياى
خواهان قصاص تقسيم مىشود؟ (مثلاً اگر مردى دو زن را كشته است و اولياى هر دو خواهان قصاص هستند، آيا بايد هر يك از اوليا نصف ديه يك مرد را بگيرند يا يك چهارم ديه يك مرد)؟
ج: باسمه جلت اسمائه
آنچه عاجلاً به ذهن مىرسد بعد از مراجعه به روايات و كتب فقهيه، ولو اين مسأله به خصوص را در آنها نيافتم، اين است كه چيزى بر اوليا نيست؛ اگر مشتركاً متصدى قتل شوند. ولى اگر يكى از آن دو نفر متصدى قتل شود، او بايد نصف ديه را به اولياى قاتل بدهد و آن دومى نمىتواند از اولياى جانى نصف ديه را بگيرد. بلكه همانگونه كه فقها در نظاير مسأله فرمودهاند، از بيتالمال بايد ديه آن زن پرداخت شود، لئلا يذهب دم المسلم هدراً و در موارد مشابه نيز چند روايت به اين مضمون وارد شده است. والله العالم.
505: درباره تغليظ ديه در ماههاى حرام يا مكه معظمه؛ بفرماييد:
الف: آيا تغليظ ديه مختص قتل عمد است يا شامل قتل شبه عمد و خطاى محض نيز مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تغليظ ديه مختص به قتل عمد نيست و بعضى روايات در قتل خطايى وارد شده است و بعضى اطلاق دارد.
ب: آيا حكم مذكور مختص مسلمين است يا شامل اهل كتاب نيز مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به مقتضى اطلاق روايات، تغليظ مختص به مسلمين نيست.
ج: آيا جهل قاتل به حكم يا موضوع، در تغليظ ديه تأثيرى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فرقى بين جاهل و عالم نيست.
506: در صورتى كه مجنى عليه از زنده ماندن خود مأيوس شده باشد؛ بفرماييد:
آيا مىتوان در مورد تبديل قصاص نفس به ديه يا مصالحه يا عفو جانى وصيت نمايد؟ آيا چنين وصيتى نافذ خواهد بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه وصيت به نتيجه كند و بگويد جانى ديه بدهد يا عفو شود، اين وصيت غير مشروع است و نافذ نيست. اگر وصيت به فعل بكند و بگويد ورثه با جانى مصالحه كنند، يا او را عفو كنند يا مصالحه كنند، آن وصيت نافذ است.
507: با توجه به اينكه ديه زن در جايى كه بيش از ثلث كل ديه باشد، به نصف تقليل مىيابد؛ بفرماييد:
اگر مقدار ارش، بيش از ثلث كل ديه باشد، آيا به نصف تقليل مىيابد؟ (مثلا در جايى كه كل ديه 5 ميليون تومان است، ارش 2 ميليون تومان برآورد شده است)
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى تقليل به نصف مىيابد؛ زيرا ديه اعم است از مقدّر و غير مقدّر كه از آن تعبير به ارش مىشود. كما اينكه فقها به اين معنى در فروع مختلفه تصريح نمودهاند. به علاوه در بعضى روايات دارد: «جراحات النساء على النصف من جراحات الرجال فى كلّ شئ».
508: درباره ماهيت ديه بفرماييد:
الف: آيا جعل ديه از طرف شارع مقدس به عنوان مجازات بوده يا نوعى خسارت تلقى شده است؟
ب: آيا عمد، شبه عمد يا خطاى محض بودن جنايت در پاسخ به سؤال فوق تأثيرى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اثر مترتب بر اين سؤال را نفهميدم، به هر حال فرقى در احكام آن نيست. ولى ظاهراً مجازات نيست، چون در قتل خطايى كارى كه موجب عقوبت و مجازات باشد، سر نزده است. والله العالم.
509: با توجه به اينكه طبق فتواى مشهور فقها ديه اهل كتاب - كافر ذمى - هشتصد درهم است؛ آيا اقليت زرتشتى نيز مشمول اين حكم خواهند بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
روايات كثيره صريح است در اينكه مجوس در ديه مانند يهود و نصارى مىباشند، فقط يك روايت دلالت دارد بر اينكه ديه آنها كمتر است از ديه اهل كتاب، و كسى به آن روايت عمل نكرده است. به هر حال، اقليت زرتشتى كه همان مجوسند، مشمول حكم مذكور مىباشند.
510: اگر دندان طبيعى يا مصنوعى فردى، در اثر ايراد صدمه عمدى يا غير عمدى شكسته شود، چنانچه شكسته شدن دندان در زيبايى چهرۀ مصدوم يا لحن سخن گفتن وى تأثير منفى داشته باشد، بفرماييد:
آيا مجنى عليه مىتواند حسب مورد، علاوه بر قصاص، ديه يا خسارت؛ براى از بين رفتن زيبايى چهره يا تأثير منفى در لحن گفتار، ارش بگيرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
از چنين امورى در كتاب قصاص به دياتالمنافع تعبير شده است. در جملهاى از موارد مقدار ديه تعيين شده است و در بقيه، منوط به نظر حاكم است با ملاحظه خصوصيات. مسأله مورد سؤال از آن موارد است. بنابراين، ارش ثابت است.
511: در مواردى نظير قتل خطاى محض كه بنابر قول مشهور، ديه ظرف 3 سال و هر سال ثلث آن بايد پرداخت شود؛ با عنايت به اينكه بر اساس فتواى تعداد زيادى از فقهاى عظام، ملاك محاسبه قيمت يوم الاداء مىباشد؛ بفرماييد:
در محاسبه ثلث در صورت تعذّر از اعيان ششگانه، چگونه بايد عمل كرد؟ (آيا از ابتدا قيمت كل ديه بر اساس نرخ روز محاسبه مىشود و جانى در هر سال ملزم به پرداخت ثلث همان قيمت است؛ يا اينكه در پرداخت هر ثلث، قيمت يوم الاداء همان ثلث ملاك است، يعنى در هر سال بايد با توجه به قيمت سوقيه همان سال، ثلث ديه را محاسبه و پرداخت نمايد؟)
ج: باسمه جلت اسمائه
چون در باب ضمان و ما شابهه نفس عين در عهده مديون است. بنابراين، در هر سال ثلث اعيان ششگانه در عهده است. پس بايد قيمت يوم الاداء محاسبه شود.
512: چنانچه در اثر ضربۀ مستوجب ديه چند نقطه از يك استخوان (مانند استخوان ساق پا) دچار شكستگى شود؛ بفرماييد:
الف: آيا هر شكستگى، ديۀ جداگانه دارد؟ يا پرداخت يك ديه براى همۀ آنها كافى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مقتضاى ادله اين است كه هر شكستگى يك ديه دارد و تداخل، خلاف اصل است.
ب: در اين فرض، آيا ايجاد چند شكستگى در اثر يك يا چند ضربه با هم تفاوت دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى، در موردى كه جنايت طولى باشد و يكى از آنها مسبب از ديگرى باشد و مترتب بر آن، يكى از آنها اشدّ از ديگرى باشد، همان اشدّ ميزان است و بين آنكه به يك ضربه باشد يا متعدد، فرقى نيست؛ رواياتى در نظاير مسأله هست.
ج: اگر در اثر ضربه مستوجب ديه، علاوه بر شكستگى استخوان تكهاى از همان استخوان نيز جدا شود، آيا براى جدا شدن استخوان، ديۀ شكستگى استخوان بايد پرداخته شود يا حكم ديگرى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه تكهاى از استخوان جدا شود در آن ارش ثابت است زايد بر ديۀ شكستگى. والله العالم.
513: اگر وقوع قتلى محرز و قاتل نيز معين باشد، لكن اولياى دم مدعى عمدى بودن قتل باشند، ولى قاتل آن را خطايى يا شبه عمد بداند، و دليلى قاطع براى ادعاى هيچ يك وجود نداشته باشد، بفرماييد:
الف: آيا مورد از باب لوث است يا تداعى؟
لفظ لوث در روايات نيست و آنچه از روايات فهميده مىشود، آن است كه امارات اصل قتل شخص باشد كه موجب ظن به استناد قتل به او بشود و حجيت نداشته است و لوث در خصوصيات كه مورد قسامه باشد، نداريم.
ب: اگر از باب تداعى باشد، چگونه بايد فصل خصومت نمود و تكليف ديه چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فصل خصومت يا با بينه بايد باشد يا با اقرار، نهايت چنانچه قاتل اقرار به قتل خطايى بنمايد ديه بر خودش ثابت مىشود نه عاقله. والله العالم
514: هنگامى كه قصاص قاتل مشروط به ردّ فاضل ديه از سوى اولياى دم باشد، بفرماييد:
الف: فاضل ديه حق چه كسى است؟ (قاتل يا ورثه وى)
ج: باسمه جلت اسمائه
در روايات فاضل ديه دستور داده شده است، كه به اهل قاتل داده شود، نه خود او، ظاهر اين است كه آن هم مانند اصل ديه مال ورّاث است.
ب: در صورتى كه حق قاتل باشد آيا مىتواند از حق خويش گذشت كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
گذشت او مانند گذشت از اصل ديه است كه در زمان حيات، چون ملك او نيست نمىتواند گذشت كند. بلى مىتواند كه وصيت كند كه گذشت بشود، بعد از موت كه چنانچه كمتر از ثلث مال او باشد نافذ، والا موقوف بر اجازه ورثه است.
ج: آيا انگيزه قاتل در حكم فوق تأثيرى دارد؟ (مثل محروم كردن ورثه از ديه يا خروج از بلاتكليفى و نجات از زندان، يا هنگامى كه اولياى دم به دليل اعسار قادر به پرداخت فاضل ديه نيستند و از طرف ديگر نه حاضر به دريافت ديه هستند و نه قاتل را عفو مىكنند.)
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين حكم انگيزه قاتل هر چه باشد تأثير ندارد. والله العالم.
515: در موارد پرداخت فاضل ديه؛ چنانچه اولياى دم علىرغم اصرار بر قصاص، قدرت پرداخت فاضل ديه را نداشته باشند و از طرفى به طور عادى نيز اميدى به تمكّن آنان در آينده نباشد، بفرماييد:
الف: آيا در اينگونه موارد قصاص به طور قهرى به ديه تبديل مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در موارد پرداخت فاضل ديه مانند آنكه مردى زنى را بكشد، اولياى دم مخيرند بين قصاص و پرداخت فاضل ديه و بين قبول ديه كامل زن كه نصف ديه مرد است.
چون در مطلق موارد تخيير بين دو امر، اگر يكى متعذّر شد ديگرى متعين مىشود، در مورد سؤال مىتوان گفت كه قهراً ديه متعين است؛ به نظر ما خبر اسحاق ابن عمار كه امام باقر عليه السلام مىفرمايد: حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در يك مورد كه مردى زنى را كشته بود الزام به ديه نمودند، ناظر به همين مورد است.
ب: چنانچه پاسخ منفى است، در شرايطى كه عدم قصاص يا تأخير آن به مصلحت نباشد و چه بسا عوارض سياسى و اجتماعى شديدى دربرداشته باشد، آيا مىتوان فاضل ديه را از بيتالمال پرداخت و حكم قصاص را اجرا نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
وجهى براى پرداخت ديه از بيتالمال نمىدانم.
ج: در فرض مسأله آيا مىتوان بدون ردّ فاضل ديه قصاص را اجرا نمود و فاضل ديه به عنوان دين، بر ذمه ولى دم باقى بماند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
گويا بين فقها مسلّم است كه ديه از بيت المال داده نمىشود، پس ابتدا بايد فاضل ديه را پرداخت و بعد قصاص را اجرا كرد.
د: اگر (آنگونه كه برخى از فقها مىفرمايند) در اينگونه موارد، وظيفه صبر كردن تا زمان ايسار ولى دم است، در مواردى كه ممكن است انتظار قصاص سالها به طول بكشد و اين امر براى قاتل و خانواده وى موجب عسر و حرج گردد، تكليف چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تكليف اجراى حدّ است.
516: در موارد لزوم پرداخت فاضل ديه، چنانچه اولياى دم خواهان قصاص باشند و با وجود تمكن مالى، از پرداخت فاضل ديه خوددارى كنند و باعث تأخير اجراى حكم قصاص شوند، بفرماييد:
الف: آيا حاكم شرع مىتواند ولى دم را به پرداخت فاضل ديه اجبار كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قصاص حق اولياى دم است، همانگونه كه مىتوانند عفو كنند، مىتوانند تأخير بيندازند. ولى چنانچه بخواهند قصاص نمايند، اول بايد فاضل ديه را بپردازند بعد قصاص نمايند. بنابراين وجهى بر لزوم پرداخت فاضل ديه نيست مگر در صورت بناء بر قصاص.
ب: در اين فرض تبديل قصاص به ديه چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
جايز نيست.
ج: اگر تبديل قصاص به ديه جايز باشد، آيا رضايت يا عدم رضايت جانى در اين امر تأثيرى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه اولياى دم بخواهند ديه بگيرند، رضايت جانى و عدم رضايت او تأثير ندارد. زيرا در اين موارد اولياى دم مخيرند بين قصاص و پرداخت فاضل ديه و بين اخذ ديه. والله العالم.
517: در مواردى كه قاتل معين است اما مقتول (مستحق ديه) بين دو نفر مردد مىباشد، بفرماييد: نحوۀ پرداخت ديه به اولياى دم چگونه است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه هيچكس ادّعا ندارد و بينه مثبت يكى از آنها نيز نباشد، به مقتضاى قاعده عدل و انصاف، ديه تقسيم مىشود بين اولياى دم آن دو نفر. والله العالم.
518: در موارد ارش بفرماييد:
الف: آيا پرداخت ارش همانند پرداخت ديۀ مؤجل است يا فورى؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون بر ارش هم در اصطلاح اطلاق ديه مىشود، بنابراين: ظاهراً پرداخت آن نيز مؤجّل است (لاطلاق الروايات).
ب: در صورت تأجيل مهلت پرداخت، در موارد عمد، شبه عمد و خطاى محض چگونه است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تأجيل مهلت يك امر عرفى است، اهلش تشخيص مىدهند.
519: اگر كارفرمايى جهت تكميل ساختمان خود به شركت داربست مراجعه و درخواست نصب داربست كند و شركت مزبور با اين كه ساختمان مذكور در محدودۀ كابل برق فشار قوى قرار داشته و مىبايست با هماهنگى با ادارۀ برق اقدام مىكرد، رأساً اقدام كند كه در نتيجه كارگرى در اثر برقگرفتگى فوت كند، آيا ضمان ديۀ آن به عهدۀ كارفرما (صاحب ساختمان) است كه درخواست نصب داربست كرده يا به عهدۀ مسؤول شركت داربست است كه برخلاف مقررات، اقدام كرده و يا به عهدۀ مهندس ناظر است كه كارشناس و مسؤول نظارت بر انجام صحيح عمليات ساختمانى بوده؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه مهندس ناظر مفروض، تفريط نموده و دقت نكرده و در نتيجه، برق گرفتگى كارگر عرفاً مستند به او است و او جزء اخير علت است، او ضامن است. والله العالم.
520: با توجه به اين كه شركت بيمه طبق قراردادى كه با بيمهگر منعقد مىنمايد موظف است در تصادفات رانندگى در صورت فوت زن يا مرد كليه خسارات را پرداخت نمايد، بفرماييد:
الف: آيا پرداخت نصف ديه زن (توسط شركت بيمه) كه زايد بر ديه مرد است احكام ديه را دارد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ديه مجعول شرعى نصف ديه مرد است اما ديه مجعول حكومت اسلامى بايد ملاحظه كرد كه به چه نحو جعل شده است.
ب: آيا قاتل در قتل شبه عمد نسبت به زايد نصف ديه در هر دو فرض (چه نصف زايد حكم ديه را داشته يا نداشته باشد) ارث مىبرد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير ارث نمىبرد.
521: در صورتى كه ديه و فاضل آن به صورت قيمت سوقيه پرداخت شود؛ بفرماييد:
الف: در مواردى كه اولياى دم طالب قصاصاند و بايد به جانى فاضل ديه پرداخت نمايند و سپس استيفاى قصاص نمايند، ملاك در زمان پرداخت فاضل ديه (يوم الاداء) هنگام صدور حكم است يا هنگام اجراى حكم قصاص يا زمان ديگر؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فاضل ديه عوض قصاص است، بايد در هنگام اجراى حكم قصاص داده شود.
ب: در فرض فوق چنانچه چند سال پيش اولياى دم فاضل ديه را به حساب اجراى احكام توديع نموده و به جانى (محكوم عليه) پرداختهاند؛ كافى است يا بايد در صورت تأخير اجراى حكم قصاص، ارزش افزوده ريالى پرداخت شود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بايد در صورت تأخير حكم قصاص، ارزش افزوده ريالى پرداخت شود.
ج: در فرض بالا در صورتى كه تأخير در پرداخت ديه يا فاضل آن مربوط به اجراى احكام به خاطر استيذان يا... باشد و اولياى دم كوتاهى نكرده باشند، آيا چيزى بر عهده اولياى دم مىباشد يا خير؟ در اين صورت تكليف جانى و ورثه او در صورت ضرر و خسارت چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت كوتاهى نكردن اولياى دم، چيزى بر عهده آنان نيست.
522: درباره خسارت زايد بر ديه، بفرماييد:
الف: آيا ديه همان خسارت است يا جانى بايد علاوه بر ديه، خسارتهاى وارد آمده به مجنى عليه و كليه هزينههاى درمان را بپردازد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در مواردى كه شارع مقدس ديه تعيين فرموده است چيز ديگرى بر جانى لازم نيست.
ب: جايى كه مقدار ديه از خسارت بيشتر، مساوى يا كمتر باشد چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
فرقى بين موارد نيست.
ج: اگر در موارد فوق جواب منفى است، آيا حكومت مىتواند براى جبران خسارتهاى زايد بر ديه، قانونى وضع كند كه جانى را ملزم به پرداخت آن نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حكومت هم نمىتواند زايد بر ديه قانونى وضع كند كه جانى ملزم باشد به پرداخت چيزى غير از ديه، و ارش كه همان ديه است در مواردى است كه مقدار آن تعيين نشده باشد.
د: آيا بين انواع خسارتها مثل خسارت هزينۀ درمان يا از كارافتادگى (مانند فلج شدن دائمى دست خطاط) تفاوتى وجود دارد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
براى خسارتهايى چون فلجشدن، ديه تعيين شده كه زايد بر ديه جنايت بر اعضا بايد داده شود و هزينه درمان غير از آن است.
523: در مورد جراحت متلاحمهاى كه به فلج عضو مىانجامد و با درمان مىتوان از فلج شدن پيشگيرى كرد، بفرماييد:
الف: آيا بر شخص مجروح واجب است خود را درمان نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در كلمات فقها تصريح به وجوب درمان نديدم، ولى بعيد نيست در مورد علم به اينكه مداوا موجب پيشگيرى از فلج؛ و عدم آن موجب فلج مىشود، درمان لازم باشد. نظير اضرار به نفس كه ما به قول مطلق حرام نمىدانيم - مگر در مورد ضرر موجب هلاكت يا فلج عضوى از اعضاى رئيسه كه مبغوضيت شرعيه آن معلوم است. در مورد سؤال هم مىتوان چنين گفت كه درمان لازم باشد.
ب: در صورت درمان، آيا مىتوان هزينههاى افزون بر مقدار ديه را از جانى گرفت؟
ج: باسمه جلت اسمائه
راجع به هزينه درمان، بعضى روايات ظهور دارد در وجوب آن بر جانى اضافۀ بر ديه. ولى فقها ادّعاى اجماع بر عدم وجوب نمودهاند. به واسطه اجماع، روايت، بر استحباب حمل مىشود.
524: آيا ديه زن كه نصف مرد است مثل آيه قران بر ما حجت است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى؛ دليل دال است بر اينكه ديه زن نصف ديه مرد است. روايات معتبره متعدد است و تمام فقها هم به آن فتوا دادهاند، بنابراين مثل قرآن بر ما حجّت است.
525: آيا عاقله پس از پرداخت ديه در جنايات خطايى، مىتواند براى وصول ديه پرداختى به سهم خود به جانى رجوع و از وى طلب ديه پرداختى را بكند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير نمىتواند.
526: چنانچه «الف» و «ب» مشتركاً مرتكب قتل «ج» شوند و سپس مشتركاً مرتكب قتل «د» شوند، اگر ولى دم «ج» و «د» مشترك نباشند، آيا به هنگام قصاص «الف» و «ب» نيازى به پرداخت فاضل ديه به ايشان هست يا آنكه قاتلين مزبور را مىتوان بدون پرداخت فاضل ديه قصاص نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر اولياى يكى از آن دو مقتول عفو بكنند بلى، بايد فاضل ديه را پرداخت بنمايند والا لازم نيست، تهاتر مىشود.
527: غده تيروييد كه از اعضاى داخلى بدن انسان است آيا داراى ديه هست يا ارش؟
ج: باسمه جلت اسمائه
روايات متضمّن ديه در قطع اعضا كه «اگر عضو يكى باشد تمام ديه ثابت است و اگر دو تا باشد در هر كدام نصف ديه ثابت است»
به حسب ظاهر عضو داخلى را شامل نيست. بنابراين در قطع غدّه تيروييد كه از اعضاى داخلى است، ديه نيست، قهراً به حكومت رجوع مىشود كه از آن تعبير به ارش مىشود.
528: اگر در اماكن عمومى غير دولتى مانند: مساجد، تكايا، حرم امامان و امامزادگان، حوادثى مانند آتشسوزى، فروريختن سقف و مواردى از اين قبيل پيش آيد و تعدادى مصدوم و معدوم شوند، ضمان ديهى آنها به عهدهى كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هيچكس ضامن نيست. بلى در اجتماعات اگر به واسطهى فشار جمعيت، يا آنكه شخصى ديگرى را بكشد و در آن ازدحام ناپديد شود ضمان به عهدۀ بيتالمال است.
529: كسى كه به ناچار براى انجام مأموريت در شب از شهر خارج شده و مورد تهاجم حيوان وحشى قرار گرفته و جان خود را از دست داده، آيا شخص مأموريتدهنده ضامن ديهى او است يا ادارهى مربوطه يا بيتالمال؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون مأمور، مجبور به خروج از شهر به نحوى كه اختيار از او سلب شود نبوده و به اختيار خود خارج شده است. چنانچه يك غرض عقلايى داشته، مانند آنكه اگر شب خارج نشود از كار بر كنار مىشود. در اين مورد فقها فرمودهاند: مأموريتدهنده، ضامن است، لبناء العقلاء. ولى به نظر من تمام نيست و وجهى بر ضمان قبول ندارم و اگر غرض عقلايى آنچنانى نبوده بلااشكال كسى ضامن نيست.
530: اگر كسى در دوران طاغوت كه امر و نهى او مطاع نبوده، از طريق حفارى غير مجاز عتيقهاى به دست آورده باشد و از راه فروش آن مالى كسب كند، آيا مالك آن شده يا بايد آن را تحويل سازمان ميراث فرهنگى دهد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه عتيقه را در زمين مباح يا مملوك امام عليه السلام يا مملوك همۀ مسلمانان مانند: (اراضى مفتوحه عنوه) يا (اراضى خراجيه) يا مملوك خودش كه با احياء مالك شده باشد يا با خريدن و علم به آنكه آن عتيقه مال مالك سابق نيست، به دست آورده باشد مال خودش مىباشد و وجوه حاصله را نبايد تحويل سازمان ميراث فرهنگى بدهد. والله العالم.
531: اگر از نظر قوانين جارى كشور جمهورى اسلامى، حفارى جهت به دست آوردن اشياى عتيقه، گنج و... خلاف قانون باشد، آيا كسانى كه در خلاف مقررات اقدام به حفارى نموده و اشياى عتيقهاى به دست مىآورند و از اين راه صاحب سرمايه مىشوند، آيا نسبت به كل مبلغ حاصله ضامن هستند يا نسبت به بعض؟ و نسبت به حكومتهاى غاصب چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
نمىدانم اين قانون موافق شرع است يا نه؟ يا اينكه اگر كسى بدون رعايت مقرارت استخراج كرد، مالك مىشود يا نه؟ ضمان فرع عدم مالكيت است و فرقى بين حكومت غاصب و غير غاصب نيست.
532: اگر قاضى با توجه به اينكه نگهدارى اشياى عتيقه خلاف قانون است، بدون توجه به اين كه دارندۀ آن چيز، از راه مشروع؛ مثل ارث و خريد مالك شده يا از راه غير مشروع، قصد خارج كردن از كشور را داشته يا نه، بدون آنكه دستور پرداخت بهاى آن را به مالك بدهد، حكم به مصادرۀ آن دهد، آيا قاضى ضامن است يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
با فرضى كه شده است قاضى ضامن است.
533: اگر كسى (قاضى يا كارمند) در محيط كارى خود متهم به رشوهخوارى شود و مأمور امنيتى صرفاً جهت اختبار و كشف حقيقت، مالى را به عنوان رشوه به او بدهد و او هم بگيرد؛ بفرماييد:
آيا نسبت به فرد متهم عنوان اخذ رشوه محقق شده و عنوان مرتشى بر او صادق است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اين مسأله يكى از موارد تجرّى است كه در آن، چند امر مورد بحث است: الف - استحقاق عقاب، ب - قبح عقلى فعل متجرّى به، ج - حرمت آن فعل به عنوان تجرّى؛ و هر كدام از اين 3 امر مورد بحث است و حق اين است كه استحقاق عقاب دارد، ولى قبح ندارد و حرمت آن هم غير ثابت است.
قاضى يا كارمندى متهم است كه در كار خود رشوه مىگيرد، براى همين فرد موردنظر مورد آزمايش و امتحان قرار مىگيرد به اين صورت كه به وى پيشنهاد رشوه مىشود و او هم آن را مىپذيرد؛ بفرماييد:
الف: آيا در فرض سؤال اخذ رشوه تحقق يافته است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
رشوه گرفتن قاضى براى بيان حكم الله و قضاوت شرعى حرام است؛ اما براى هر كارى پول گرفتن، رشوه محرّم نيست. بنابراين، اگر براى قضاوت پول گرفته رشوه محرّم تحقّق يافته، والّا خير.
ب: آيا اين كار (يعنى امتحان مورد نظر) شرعاً جايز است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى شرعاً جايز است.
534: اگر بر اثر جوسازى، فردى را دستگير و بازداشت كنند و روزنامهنگاران پيش از ثبوت جرم، دست به نشر اتهامات واهى بزنند و از اين طريق وى را مفتضح كنند، آيا ضمان خسارات مادى و معنوى به عهدۀ آنهاست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
روزنامهنگاران خلاف شرع نمودهاند، ولى ضمان ندارند.
535: آيا ارتجاعى و ابتدايى بودن در توهين شرط است يا خير؟ بدين معنى كه اگر دو نفر به يكديگر توهين كنند، فرد اول كه ابتدائاً ديگرى را مورد توهين قرار داده مجرم است و تعزير مىشود. آيا نفر دوم كه در پاسخ به فرد اول او را مورد توهين قرار داده نيز، مجرم و قابل تعزير است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
نفر اول كه توهين نموده، به نص آيه كريمه و عقل و روايات مجرم است و تعزير مىشود. اما نفر دوم، اگر به مقدار اهانت اولى اهانت نموده، به حكم آيه اعتداء مجرم نيست و تعزير هم ندارد؛ ولى اگر زيادتر اهانت كند، نسبت به آن زيادى مجرم است و تعزير هم دارد.
536: اگر فردى مرتكب عمل زناى مستوجب حدّ (جلد) شود و قبل از اجراى حدّ، مرتكب عمل منافى عفت از قبيل تقبيل و مضاجعه با زنى ديگر شود، كه مستوجب تعزير مىباشد، آيا چنين فردى با توجه به عدم اجراى حدّ جلد در فاصله ارتكاب دو فعل، مستوجب دو مجازات (حدّى و تعزيرى) خواهد بود يا صرفاً مجازات زنا (جلد) بايد بر او اعمال شود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شخص مذكور مستوجب دو مجازات حدّ و تعزير مىباشد و مجازات خصوص زنا كافى نيست.
537: الف: آيا جرم محال قابل مجازات است يا خير؟ به طور مثال اگر كسى به قصد كشتن شخص ديگرى به جاى سم، داروى غير مضر به وى بدهد (به زعم متهم آن دارو سم است) آيا اين شخص قابل مجازات است؟
ب: آيا مىتوان از باب خبث باطن و قبح فاعلى (تجرى) وى را تعزير نمود؟
ج: آيا مورد فوق تحت شمول ماده 613 قانون مجازات اسلامى قرار مىگيرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تجرّى و فعل متجرّى به، حرام و قبيح است و چون حدّ معينى ندارد، تعزير مىشود، به نحوى كه حاكم شرع فتوا بدهد و دولت اجرا كند. اگر قانون مجازات اسلامى كه ذكر كرديد را مجتهد جامع الشرائط امضا كرده است به همان اكتفا مىشود.
538: چنانچه تعزير علاوه بر تازيانه مصاديق ديگرى داشته باشد؛ (مانند: حبس، جزاى نقدى، تراشيدن سر، چرخاندن در شهر، لغو جواز كسب، ابطال گواهينامه رانندگى، محروميت از مشاغل دولتى، ثبت سوء سابقه و...) بفرماييد:
الف: آيا تعبير «التعزير دون الحد» فقط در خصوص تازيانه رعايت مىشود يا شامل ديگر موارد مذكور نيز مىشود؟
ب: در صورت شمول به موارد ديگر، ملاك «دون الحد» چه مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تشكيل حكومت اسلامى از ضروريات است و شارع مقدّس آن را امضا نموده است و اسلام اهتمام به حفظ نظام مادى و معنوى نموده و اين مهم بدون در نظر گرفتن عقوبات ديگر مانند حبس و غيره، قابل تحقق نيست. بنابراين تمام اين عقوبات مشروعيت دارد، در صورتى كه رعايت قانون بشود و افراد نااهل متصدى نباشند.
539: حداقل تعزيرات چند ضربه شلاق است؟ آيا مىتواند يك ضربه شلاق باشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
منوط به نظر حاكم شرع است، به حسب آن عددى كه مصلحت مىداند.
540: مرد و زنى براى عمل نامشروعى در منزلى جمع شدهاند، ولى قبل از ارتكاب عمل دستگير شدهاند؛ آيا مجازات آنها تعزير است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تا مادامى كه عمل محرّمى انجام ندادهاند خير، مجازاتى به عنوان تعزير ندارند.
541: كسى كه قرار است اعدام شود، اگر تعزيرات ديگرى هم بر او ثابت شود؛ آيا مىتوان از آنها صرف نظر كرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه بر شخصى حدود متعدده ثابت شود، اول بايد آنچه غير قتل است انجام داده شود، بعداً اعدام گردد.
542: كسى كه اقدام به خودكشى كرده ولى به نحوى از مرگ نجات پيدا كرده، آيا اين شخص چون عملش مخالف شرع بوده مشمول تعزير است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خودكشى از گناهان كبيره است و اين شخص تجرّى كرده است نه خودكشى، تجرّى اگر حرمت شرعيه داشته باشد كه جماعتى از فقها و بزرگان فتوا به آن دادهاند بلى، مشمول دليل تعزير است؛ ولى به نظر ما چون حرام نيست ولو قبيح است، دليل تعزير شامل آن نمىشود و تعزير او جائز نيست.
543: آيا به نظر معظم له، اعدام مىتواند قسمى از مجازاتهاى تعزيرى باشد يا خير؟ در هر صورت، استدلال معظم له براى رد يا پذيرش اين كيفر به عنوان مصداقى از تعزيرات چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اعدام از مصاديق تعزير نيست. زيرا تعزير يا عبارت است از مجازات «أقلّ من الحدّ مطلقاً كما يظهر من عدّة من الروايات» يا عبارت است از مجازاتى كه جماعتى گفتهاند «لا يبلغ حدّ الحرّ فى الحّر و حدّ العبد فىالعبد» و على التقديرين اعدام را نمىگيرد. البته اين مربوط است به مسأله باب قضاوت؛ و اما ممكن است در مملكت شخصى به عنوان
مفسد فى الارض شناخته شود يا كارهاى خلاف مضرّ به مملكت اسلامى و گاهى مضرّ به اسلام انجام دهد، در چنين موردى به بناء عقلاء المؤيد به [الامر بالمعروف و النهى عن المنكر]، حاكم و مقنن قوانين، نه از باب قضاوت شرعيه بلكه از باب لزوم حفظ نظام دستور به اعدام شخصى بدهد، بنابراين اعدام از اين باب اجرا شود، ولى آن تعزير مصطلح شرعى نيست.
544: آيا اقرار كننده به قتل عمد در دو فرض زير تعزير مىشود:
الف: در فرضى كه بر اساس اقرار و قرائن و شواهد براى قاضى علم به تحقق قتل عمد توسط مُقِر حاصل شود؛ و ليكن ولى دم نسبت به اقرار كننده ادعايى نداشته باشد؟
ب: در فرضى كه بر اساس اقرار براى قاضى علم به تحقّق قتل توسط مُقِر حاصل نشود و صرف احتمال باشد؟ آيا قاضى در موردى كه ولى دم نسبت به مُقِر هيچ ادعايى نداشته باشد، حق تعزير مقر به قتل عمد را دارد؟ آيا در اين دو مورد، قاضى بر اساس روايت حسين بن خالد «و إذا كان للناس فهو للناس» حق تعزير ندارد؛ يا به جهت جنبه عمومى جرم يا فعل حرام او، چنانچه در روايت آمده است، تعزيرمىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در هر دو فرض تعزير مىشود؛ چون تعزير به واسطه فعل حرام است نه به واسطه قتل عمد؛ و مقتضاى روايت ذكر شده و روايات ديگرِ نظير آن و فتاوى فقها آن است كه اجراى حدّ در حق الناس، متوقّف است بر مطالبه من له الحق؛ و در مورد محل كلام، حدّ قتل عمد جارى نمىشود؛ مگر بعد از مطالبه من له الحق و تعزير حق الله است كه در موارد مخالفه حكم الله ثابت مىشود مطلقا.
545: آيا شرعاً حبس ابد از مجازاتهاى تعزيرى محسوب مىشود و حاكم شرع مىتواند در برخى از جرايم تعزيرى مرتكب را به حبس ابد محكوم كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در مورد كسى كه ديگرى را به قتل شخص ثالثى امر مىكند و مأمور مجبور است در عمل، آمر محكوم مىشود به حبس ابد. بنابراين، مىتوان گفت كه در مجازاتهاى تعزيرى با نظر حاكم شرع حبس ابد از آن مجازاتها محسوب شود.
546: هرگاه در اثر اقدامات مبتنى بر قصور پزشك آسيبى به بيمار وارد شود براى مثال موجب از بين رفتن بينايى يك چشم وى گردد اما فعل پزشك فقط موجب درصد خاصى از ديه جنايت است. مثلاً 40 درصد به پزشك منتسب است و 60 درصد باقيمانده مربوط به بيمارى خود مجنى عليه است؛ بفرماييد:
آيا پزشك مسؤول پرداخت ديه تمام بينايى يك چشم است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر قبل از كور شدن، بعد از مدّتى علاج، كور شود چنانچه طبيب قبل از معالجه كردن، برائت نموده باشد مقدارى از خرج علاج به عهده او است.
547: الف: هرگاه پزشكى، علىرغم وظيفه قانونى - علاوه بر وظيفه و تكليف شرعى - كه بر عهده دارد، از درمان مريضى خوددارى كند، در صورتى كه امكان انتقال مريض به مركز درمانى ديگرى نباشد، آيا پزشك در صورت فوت مريض ضامن است؟
ب: چنانچه در فرض فوق، امكان انتقال مريض به مركز درمانى ديگرى وجود داشته باشد، چطور؟
ج: چنانچه پزشك تنها وظيفه شرعى درمان بيمار را داشته باشد، آيا در صورت ترك مداواى بيمار ضمانى متوجه اوست يا مانند ناظر غرق شدن ديگرى كه توان نجات غريق را دارد ولى نجات نمىدهد، صرفاً مرتكب گناه شده است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در هر سه صورت ضمان متوجه هيچ كدام از پزشكان نيست، ولى گناه كار هستند.
548: در محكمه قضا دو شاهد غير عادل به دروغ شهادت دادند، به سبب شهادت اين دو نفر، مالى از متهم به طرف مقابل داده شده است. حال يكى از دو شاهد پشيمان شده است؛ آيا ضامن نصف مال مىباشد يا ضامن همه مال؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ضامن نصف مال مىباشد.
549: در تالار عروسى در هنگام برگزارى مراسم، پسربچهاى 7 ساله كه تحت نگهدارى پدرش بوده از تالار خارج و در محوطه حياط تالار، داخل استخر افتاده و غرق شده است. كارشناس 50% مسؤول تالار و 50% سهلانگارى والدين را علت حادثه دانسته است؛ بفرماييد:
الف: در فرض فوق آيا پدر و مادر نيز قابل مجازات بوده؟ آيا عمل آنان مشمول ماده 616 قانون مجازات اسلامى(1)
. ماده 616 قانون مجازات اسلامى: «در صورتى كه قتل غيرعمد به واسطه بىاحتياطى يا بىمبالاتى يا اقدام به امرى كه مرتكب در آن مهارت نداشته است يا به سبب عدم رعايت نظامات واقع شود مسبب به حبس از يك تا سه سال و نيز به پرداخت ديه در صورت مطالبه از ناحيه اولياى دم محكوم خواهد شد مگر اين كه خطاى محض باشد.»
است؟ب: آيا پدر مىبايست به مادر ديه پرداخت كند؟
1) (1)
ج: باسمه جلت اسمائه
با قانون جعل شده كه در ذيل صفحه ذكر شده است؛ اگر پدر يا مادر كوتاهى در حفظ جان بچه نمودهاند ضامنند - نه به ديه بلكه مجازاتى كه قوانين تعيين مىكنند - و نسبت به پرداخت ديه بچه، بايد قانون تعيين كند. اجمالاً اين قانون مجعول شرعى نيست بلكه مجعول حكومت اسلامى است. بايد ملاحظه كرد كه به چه نحو جعل شده است.
550: الف: در اعتراضهاى عمومى مانند انتخابات، اگر به اموال و اماكن شخصى خسارت وارد شود و خسارت زننده، شناسايى نشود؛ آيا حكومت اسلامى وظيفهاى در قبال جبران خسارت وارده دارد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه اعتراضها به دستور دولت و به دستور مؤسسات دولتى باشد؛ بلى وظيفه حكومت اسلامى جبران خسارتهاى وارده است.
ب: اگر اين اعتراضات موجب تعطيلى يك فعاليت اقتصادى خرد يا كلان شود و يا موجب ضرر معنوى به اشخاص گردد و شخص خسارت زننده هم مشخص نباشد يا رابطه عليت بين اقدام شخص و ضرر وارده محرز نگردد؛ آيا ضرر، غير قابل جبران باقى مىماند؟ آيا مىتوان دعوا را متوجه دعوت كنندگان به اعتراض يا جشنهاى عمومى دانست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر رابطه عليت بين اقدام شخص و ضرر وارده محرز نگردد؛ ظاهراً ضرر غير قابل جبران باقى مىماند و نمىشود دعوا را متوجه دعوت كنندگان به اعتراض يا جشنهاى عمومى دانست.
551: صاحبان صنايع و حِرَف كه مواد اوليه را (مانند چاپخانه كه نوشتهجات مؤلفين را براى چاپ، خياط كه پارچه را براى دوختن، زرگر كه طلا را براى ساختن و...) از صاحبان آنان دريافت مىكنند، اگر به سرقت برود يا در آتشسوزى نابود شود، آيا صاحبان صنايع ضامن هستند يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در چنين موارد چند دسته روايات وارد شده است كه ما در كتاب فقهالصادق چنين جمع بين روايات كردهايم كه در صورت اتلاف، صاحبان صنايع ضامناند و در صورت تلف چنانچه اميناند ضامن نيستند و نيز اگر متهم باشند چنانچه با بينه يا قسم اثبات كنند كه تلف شده است و اتلاف در كار نيست، ضامن نيستند امّا اگر نتوانند اثبات بكنند، ضامناند؛ برخلاف ساير موارد امانات.
552: كسانى كه در غير كشور خود بر اثر زلزله مىميرند و كشور متبوع آنان ادعاى فرسودگى يا غير استاندارد بودن ساختمان مورد اجاره را نموده و از اين بابت مدعى ديه متوفى شوند، آيا ضمانى از اين بابت به عهده صاحب هتل مىباشد يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون سبب فوت زلزله بوده است، وجهى بر ضمان صاحب هتل نيست، به عبارت ديگر تلف است نه اتلاف.
553: اگر فردى در كشور بيگانه مفقودالاثر شود و كسى هم به قتل وى متهم نگردد، اولياى وى هم از آن كشور درخواست غرامت كرده باشند، آيا ضمان آن به عهده كشور بيگانه است يا بر بيتالمال؟
ج: باسمه جلت اسمائه
رواياتى كه در مورد پيدا شدن كسى كه در قريه كشته شده است، وجود دارند دال است بر اينكه ديه بر اهالى آن قريه است و با الغاى خصوصيت مىتوان تعدّى نمود به مورد سؤال و فتوا داد به اينكه ديه به عهده آن كشور بيگانه است. بهعلاوه بر حسب تعهدات بينالمللى كسانى كه قانونى به كشور بيگانه مىروند، نه به طور قاچاق، آن دولت موظف به حفظ نفس آنها مىباشد. بنابراين آن كشور بيگانه ضامن ديۀ آنها مىباشد.
554: اگر بيمارى به دليل نبودن پزشك متخصص، براى معالجه به كشور ديگر برود و بر اثر سهلانگارى پزشك هنگام عمل بميرد و اولياى او نتوانند در آن كشور عليه پزشك معالج اقامه دعوا كنند، آيا كشور محل سكونت و متبوع متوفى ضامن اقامه دليل عليه پزشك معالج و احياى حقوق اولياى دم مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه با اجازه كشور محل سكونت به كشور ديگر رفته است، به مقتضاى قوانين بينالمللى، چنين شرايط ضمنيه، كه در حكم شرايط تصريح شده به آن مىباشد، در آن قراردادها هست. بنابراين بلى، بايد اقامه دعوا كند، يا خودش غرامت بپردازد.
555: اگر در هر يك از كشورهاى اسلامى كسى را به عنوان سرپرست صغير يا مجنون و يا محجور تعيين كنند و او براى شرعى بودن تصرّفات خود به فقيه جامعالشرايط مراجعه نكند، آيا تصرّفات او در اموال آنان ضمانآور است يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه ادارۀ آن مملكت تحت اشراف فقيه جامعالشرايط، يا با اجازۀ او باشد، ضمانآور نيست؛ والا تصرّفات جايز نيست و در صورت اتلاف
ضمانآور است. مگر آنكه در آن مملكت دسترسى به فقيه جامعالشرايط نباشد، كه در اين مورد با اجازه عادل، شخص امين مىتواند سرپرست شرعى باشد و ضمان هم نيست.
556: اگر وسيله نقليهاى را براى حمل وسايل خود اجاره كند و بر اثر حمل بار بيش از ظرفيت، موجب شود خسارتى به وسيلۀ نقليه وارد شود، حالا اگر براى ترميم خسارت از قطعه يدكى غير اصلى (نامرغوب) استفاده كند، آيا اگر قطعه يدكى پيشين اصلى بوده، مستأجر ضامن مابهالتفاوت مرغوب و نامرغوب است يا ضامن بهاى قطعه مرغوب است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه حمل بار زيادى، بدون اذن مالك باشد، ضامن خسارت مىباشد و ضمان هم به همان قطعه يدكى پيشين مىباشد.
557: اگر فردى را براى جمعآورى و تنظيم كتاب با اين شرط كه اجرت، پس از چاپ به عنوان حقالتأليف پرداخت مىشود، مأمور كنند و هنگام چاپ از سوى مقامات جلوگيرى شود، ضمان خسارتى كه به عامل رسيده به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در فرض مورد سؤال، اجير، كار خودش را انجام داده و ظالمى مانع تحويل مالالاجاره شده است، بنابراين قيمت آن را چنانچه معلوم باشد به عهدۀ موجر است والاّ اجرة المثل را ضامن است.
558: كارگرى كه به طور شيفتى شب و روز كار مىكند، اگر هنگام رفتن در شب به وسيلۀ سرويس به كارخانه برود و آخر شيفت كه طبق معمول شخصاً مراجعه مىكرده، به منزل مراجعت نكند و بميرد، آيا راننده كه او را در شب سوار كرده ضامن ديۀ او است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه مردن به واسطۀ اهمال راننده نباشد، يا معلوم نباشد كه به چه صورتى بوده، راننده ضامن نيست و اگر او مسبّب بوده، ضامن است.
559: زنى كه براى شير دادن اجير شده، اگر هنگام شير دادن درازكش كرده و كودك را شير دهد و خوابش ببرد به طورى كه كودك زير سينه او خفه شود، آيا ضامن خونبهاى كودك است؟ اگر ضامن است و مالى ندارد ضمان به عهده كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بر حسب قاعده، قتل خطايى است و ضامن ديه در قتل خطايى عاقله است يعنى اقوام پدرى و پدر و مادرى او است. ولى در خصوص زن شيرده، روايتى وارد شده كه تفصيل قائل شده است بين زنى كه از روى فقر شير مىدهد كه در اين صورت ديه بر عاقله است، والاّ ديه را خودش بايد بدهد و نظر حقير هم همين است.
560: در مادۀ يكم از قانون مجازات اخلالگران در صنايع ملى آمده است: «هركس عمداً و به قصد سوء، هر يك از واحدهاى عمدۀ شركت ملى ذوب آهن، شركت ماشينسازى اراك، تبريز، شركت آلومينيوم ايران، مس سرچشمه و... يا واحدهاى تابع آن را از قبيل كارخانهها، كورهها، معادن يا خطوط لوله يا ابنيه ادارات و... را آتش بزند و يا به هر وسيلۀ ديگر منهدم نمايد به حبس از 5 تا 15 سال محكوم خواهد شد» ولى در اين قانون متعرّض جبران خسارتهاى وارده به ملت نشده، آيا عامل نسبت به آن نيز ضامن است؟ اگر بلى، آيا حاكم مىتواند ضمن حكم زندان او را به پرداخت خسارت نيز محكوم نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهراً اين ماده جنبۀ نفى ندارد. مقتضاى قاعده اين است كه بايد به خود شركت خسارت پرداخت شود.
561: در حملههاى پشتيبانى هوايى كه به عهدۀ نيروى هوايى است، اگر خلبان به اشتباه نيروهاى اسلام (خودى) را هدف قرار دهد، ضمان خسارتهاى جانى به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه رعايت موازين حرب را نموده باشد و حمله به حسب موازين لازم بوده است، كسى ضمان ندارد. حتى در صورتى كه فتح و قتال با كفار متوقف باشد به كشتن عمدى مسلمانان، مانند آنكه كفّار مسلمانانى را سپر خود قرار دهند، كشتن آنها جايز و ضمانى نيست.
562: سربازى كه در سربازخانه تحت امر مسؤول آموزش تعليم مىبيند، اگر بر اثر افراطكارى تعليمدهنده، مانند پريدن از ارتفاع زياد، عبور از آب سرد و... خسارتهايى متوجه او شود، ضمان آن به عهدۀ دولت است يا مسؤول آموزش؟
ج: باسمه جلت اسمائه
با فرض افراطكارى تعليمدهنده، ضمان به عهدۀ خود او است.
563: اگر بر اثر آزمايشهايى كه ارتش در مورد كاربرد جنگافزارهاى خود در اراضى موات و غيره انجام مىدهد، خسارتهايى از قبيل ريزش و مسدود شدن قنوات و يا ايجاد ارتعاشاتى كه موجب زلزله و تخريب منازل و تلف شدن اموال و نفوس مىشود پيش آيد، ضمان آن به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه ارتش رعايت موازين را نموده و چنين پيشآمدى بشود، ضمان به عهدۀ بيتالمال است.
564: اگر گزارشى عليه فرد يا افراد به آگاهى يا هر ارگان و اداره ديگر داده شود و آنها هنگام تحقيق، متهم را تحت فشار بگذارند تا اينكه او متوجه شود، آنها عليه فلان فرد اعتراف مىخواهند و بر اثر ترس اعتراف كند و از اين بابت خسارتى به شخص ثالث وارد شود، آيا ضمان به عهدۀ اعترافكننده است يا اعترافگيرنده؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه بين اعتراف و وارد شدن خسارت، فعل فاعل مختارى فاصله باشد كه به حسب طبيعى چنين است. ضمان بر اعترافكننده نيست، اگرچه خلاف گفته است. بلكه ضمان بر اعترافگيرنده است.
والله العالم.
565: اگر مأمورين ادارۀ آگاهى در ارتباط با مثلاً سرقتهايى كه در شهر مىشود، به فرد يا افراد ظنين شوند و هنگام بازرسى منازل آنان بر اثر ترس، بعضى از كسان متهم، دچار سكته شوند و خسارتهاى جانى پيش آيد، ضمان آن به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ضمان ديه بر مأمورين است، نهايت چنانچه شخص آنها تفريط كرده باشند و خشونت بىمورد اعمال كرده باشند، اقوام آنها ضامن هستند؛ زيرا قتل خطايى است و ديه بر عاقله است والا ضمان بر آنها به عنوان مأمورين دولت است كه لازمۀ آن ضمان ديه بر بيتالمال است.
566: در موارد متعددى مشاهده شده، منزل با تمام وسايل آن براى مدتى به همسايهاى كه مورد اعتماد بوده سپرده شده و در همان مدت وسايل آن به سرقت رفته، يا به فرد امينى سپرده شده كه شبها در آن بخوابد و از آن محافظت كند كه بر اثر بىتوجهى هنگام كشيدن سيگار به خواب رفته و آتشسوزى شده، آيا ضمان اجناس تلفشده بر عهدۀ او است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
امين ضامن نيست. چنانچه احتمال داده شود كه آن شخص كوتاهى در حفظ اموال نموده و خودش ادّعا كند كه هيچ كوتاهى نكردهام، قول او مسموع است و ضامن نيست.
567: نگهدارى و حمل اشيايى از قبيل: مشروبات الكلى، عكسهاى سكسى، انواع مواد مخدر، انواع اسلحههاى سرد و گرم و... كه از نظر شرع يا قانون ممنوع بوده و دارندگان، علاوه بر ضبط آن به حبس يا پرداخت جزاى نقدى محكوم مىشوند، آيا سازندگان اين اشياء و دلالها و واسطهگرانى كه از اين راه سرمايه كسب مىكنند، ضامن وجوه حاصله خواهند بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير ضامن نيستند، چون آنها سبب خسارت نيستند و وجهى بر ضمان، از قبيل: قاعدۀ اتلاف، قاعدۀ يد و قاعدۀ استيفا نيست.
568: اگر در پاركهاى بازى متعلق به شهردارى يا بخش خصوصى، حادثهاى چون فرو ريختن سقف، فرو رفتن زمينهاى اطراف چاههاى فاضلاب و... رخ دهد و خسارتهاى جانى يا مالى متوجه مردم شود، ضمان خسارت آن به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ضمان خسارت در اينگونه موارد، به عهدۀ هيچكس نيست، چون خسارت منتسب به كسى نيست. نظير اين مسأله را فقها متعرضند و رواياتى هم كه دال بر اين مطلب است متعرضند و آن مسأله اينكه باد شديدى، وزيدن گرفت از بالا شخصى را به روى كسى انداخت، يكى از اين دو نفر بميرند يا هر دو، فرمودهاند ضمان بر عهدۀ هيچكس نيست. چون موت منتسب به كسى نيست و رواياتى هم دال بر اين مطلب است. از همين وجه و روايات حكم مقام هم استفاده مىشود به همانگونه كه بيان شد. والله العالم.
569: پزشكى بر اثر سوابق طولانى كه در طب داشته به خود مغرور شده و با يك نگاه سطحى چرك لوزه را با ديفترى اشتباه گرفته كه در نتيجه موجب ايجاد روماتيسم قلبى و عمل قلبى و خسارات عمدهاى شده است، آيا ضمان همۀ آن مخارج به عهده او است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
پزشك در مقام معالجه، اگر از مريض برائت ذمه بگيرد، كما اينكه الآن متداول است، ضامن نيست. والا اگر مباشرة به مريض دوا مىخوراند، يا عملى انجام مىدهد ضامن است و اگر فقط نسخه مىنويسد و مباشرة عملى انجام نمىدهد، به مقتضاى قواعد باب ضمان بايد بگوييم ضامن نيست. ولى يك روايت (در وسائل باب 24 از ابواب موجباتالضمان كتاب ديات) دلالت بر ضمان مىكند. لذا برخلاف جمعى از فقها، حقير فتوا به ضمان دادهام. والله العالم.
570: اگر پزشك جراح پس از عمل جراحى بعضى از لوازم خود را در شكم مريض جا گذاشته و در اثر سهلانگارى ضايعات و خسارتى از قبيل عمل مجدد متوجه بيمار شود، آيا پزشك ضامن آن خواهد بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
جنايتى غير عمدى است. خسارات وارده به عهدۀ او است.
571: بيمارى كه براى معالجۀ درد شكم يك بار به عنوان «آپانديس» و بار ديگر به عنوان «اثناعشر» و بار سوم به عنوان «سرطان روده» تحت عمل قرار گرفته و معلوم شده بيمارى وى «سرطان روده» بوده، آيا دو پزشك قبلى كه بر اثر اشتباه در تشخيص، مخارج مهمى را متوجه بيمار كردهاند، ضامن همۀ مخارج هستند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت تبرّى نجستن، آن دو پزشك ضامن هستند.
572: پزشكى قانونى كه براى تشخيص بيمارىهاى ناشى از تجاوزات، مانند ضرب و جرح و تصادفات و نوع بيمارى و درصد صدمات وارده، براى دادگاهها تأسيس شده، اگر در تشخيص خود كوتاهى و يا اشتباه كند و از اين بابت ضرر مالى متوجه مصدوم شود، ضمان آن به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه پزشك كوتاهى كند ضمان به عهدۀ او است و اگر اشتباه كند ضامن نيست. چون طبيب به مقتضاى استخدام از طرف شارع مأمور است به اينكه آنچه مىفهمد بگويد نه آنچه در واقع هست. بنابراين او به وظيفۀ خود عمل كرده است، وجهى بر ضمان نيست.
573: اگر مأمورين دامپزشكى حيواناتى را واكسينه كنند و مسائل قابل توجه پس از واكسينه را به صاحبان دام نگويند و بر اثر عدم رعايت آن، همۀ حيوانات واكسينه شده بميرند، ضمان آن به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
به عهدۀ دامپزشك است، چون او سبب مردن حيوانات شده است.
574: كسى كه هنگام گرفتن پروانۀ ساختمانى متعهد به انجام امورى مانند عقبنشينى، شناژبندى و... شده، اگر پس از گرفتن پروانه برخلاف تعهد عمل كند به نحوى كه عدم توجه به تعهد موجب خسارت به همسايگان شود، آيا عمل او ضمانآور است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
با فرض استناد خسارت به عدم توجه به تعهد، به مقتضاى عمومات، ضمان به عهدۀ گيرندۀ پروانه است.
575: اگر ديوانهاى به كسى حمله كند و او از ترس جان خود براى دفع حملۀ ديوانه، وى را مضروب كند كه احياناً به مرگ ديوانه منجر شود، آيا ضارب ضامن ديۀ او است، يا عاقلۀ وى و يا بيتالمال؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين مسأله چند روايت وارد است. به نظر ما جمع بين آنها به اين است كه (همانگونه كه در روايت معتبر امام باقر عليه السلام مىفرمايد) چنانچه ديوانه حمله كند به شخصى و آن شخص از خود دفاع كند و ديوانه كشته شود، ديه را از بيتالمال مىدهند و چنانچه ابتدا ديوانه را بكشد قصاص ندارد، ولى ديه بر او در مال خودش واجب و ثابت است.
576: رانندهاى كه اجير شده بارى را حمل كند و وسيلۀ نقليۀ وى بيمه است، آيا هنگام بروز خسارت، راننده ضامن است يا ادارۀ بيمه و اگر ادارۀ بيمه ضامن باشد و وجوه پرداختى وى جبران خسارت نكند، ضمان بقيۀ خسارت به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه خسارت مستند به راننده نباشد راننده ضامن نيست و چنانچه مستند به او بشود او ضامن است. اداره بيمه بر حسب قرارداد، چيزى مىدهد. اگر در قرارداد ذكر شده است تمام خسارت را بدهد، در فرض سؤال تمام خسارت به عهدۀ ادارۀ بيمه است و اگر قيد شده است مقدارى از آن مثلاً 80 درصد را بدهد، 20 درصد باقيمانده به عهدۀ راننده است.
577: اگر رانندهاى پس از تصادف مدعى شود صاحب اتومبيل، او را از نواقص اتومبيل مطلع نكرده، حال با توجه به اينكه هر رانندهاى بايد هنگام استفاده از هر اتومبيلى به نواقص اوليۀ آنكه موجب تصادف مىشود پى ببرد، آيا ادّعاى او مسموع است يا ضامن خسارات وارده مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون راننده موظف است هنگام استفاده به نواقص اوليه پى ببرد و در فرض سؤال چنين نكرده، پس تفريط كرده و ضامن است.
578: در موارد بسيارى ديده شده شاگردى يا كمك رانندۀ كاميون در حال حركت وسيلۀ نقليه، روى صندلى سمت شاگرد درازكش كرده و پاهاى خود را از شيشۀ سمت راست خارج مىكند، با توجه به اينكه راننده شاهد اين امر خلاف بوده و وى را نهى نكرده، آيا ضامن خسارت وارده به وى مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه شاگرد مذكور متوجه بوده كه ممكن است تصادف كند، راننده ضامن نيست. چون ضمان بايد به واسطۀ يكى از قواعد ضمان از قبيل: يد، اتلاف، و استيفاء باشد و هيچ كدام در فرض مورد ندارد. پس وجهى بر ضمان او نيست.
579: اتومبيلهاى شخصى كه از جهت كلاج و ترمز دوبله نيستند و از نظر مقررات نبايد در جهت تعليم رانندگى قرار گيرند، اگر بر خلاف مقررات مورد تعليم قرار گرفته و خسارتى پيشامد كند، ضمان آن به عهدۀ معلم است يا نوآموز؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون سبب در فرض سؤال اقوى از مباشر است، قهراً ضمان به عهدۀ او است، يعنى ضمان بر معلّم است. بلى چنانچه خسارت مستند به نواقص اتومبيل نباشد و معلّم كوتاهى نكرده است، ضمان به عهدۀ نوآموز است.
580: اگر سران دولت اسلامى كه با بسيارى از دول دنيا در امورى از قبيل حقوق هوايى، دريايى، فرهنگى، بازرگانى و... همعهد شدهاند، از باب بىتوجهى يا ندانمكارى و يا قلدرى به يكى از كنوانسيونهاى امضا شده در كنفرانسهاى بينالمللى (قبل از نسخ) بىاعتنايى كنند و از اين رهگذر به بعضى اشخاص حقيقى يا حقوقى خساراتى وارد كنند، ضمان آن به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
عهدهايى كه حكومت اسلامى با دولتهاى ديگر مىبندد، بايد به همۀ آنها عمل كند، همانگونه كه خود پيغمبر صلى الله عليه و آله، چنين مىكردند. پس كسى كه توجه به آنها نكند مقصّر است، قهراً ضامن خسارات هم مىباشد.
581: خساراتى كه بر اثر تيرگى روابط بينالمللى در كشورهاى دو طرف پيش مىآيد، مثلاً بر اثر حملۀ عراق ساكنين غير نظامى ايران و بر اثر حملۀ ايران، ساكنين غير نظامى عراق متحمل خسارت مىشوند، ضمان آن به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه حملۀ ايران به عراق، مثلاً بر طبق موازين اسلامى باشد، ضمان خسارت به عهدۀ آنان نيست. لذا در روايات است كه اگر كفار مسلمانان محل را سپر قرار دهند، لشكر اسلام مىتواند با آنها بجنگد، ولو مسلمانان كشته شوند و ديه هم ندارد. در يك روايت از امام صادق عليه السلام سؤال مىكنند كه اگر در شهرى از شهرهاى كفار حربى مسلمانان و اسيران و بچهها و... باشند آيا مىشود با وسايل حرب، به آن شهر حمله نمود؟ مىفرمايد: بلى، ديه هم ندارند.
582: افرادى كه در كشورهاى بيگانه بدون در نظر گرفتن ضوابط و مقرّرات آن كشور، اقدام به برگزارى ميتينگ نمايند و مورد تهاجم پليس آن كشور واقع شوند، ضمان خسارتهاى وارده به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در فرض سؤال ضمان خسارتها به عهدۀ هيچكس نيست. ادارۀ هر مملكتى به عهدۀ سران آن مملكت است و تهاجم پليس هم، چنانچه روى ميزان باشد و زيادهروى نكنند، كار خلافى نيست و راهى بر ثبوت ضمان به عهدۀ كسى نيست.
583: شوهرى كه مبتلا به بيمارى آميزشى واگيردار بوده و اگر قبل از عقد آن را ابراز مىكرد، كسى حاضر به ازدواج با وى نمىشد، اگر كسالت خود را كتمان كند و پس از مجامعت، همسر خود را دچار بيمارى غير قابل علاج كند، ضامن خسارات مالى مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون سبب بيمارى همسر، شوهرش بوده است، ضامن خسارات مىباشد.
584: اگر عوامل شهردارى، سازمان آب، گاز، مخابرات و يا هر اداره و ارگان ديگر، در معبر عمومى اقدام به حفارى كنند و هنگام تعطيلى (موقع ظهر يا شب) اطراف آن را مانعگذارى نكنند كه از اين بابت به عابرين سواره يا پياده خسارات مالى يا جانى وارد شود، آيا عاملين ضامن خواهند بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه حفّارى وسيعى باشد، و به حسب متعارف، به واسطه وسعت و روشنى آن، مانعگذارى مرسوم نباشد، عاملين ضامن نيستند. چون حفّارى كه براى مصلحت مسلمين باشد و كار خلاف متعارف هم نكنند، صاحب آن ضامن نيست. ولى اگر كم باشد و به حسب متعارف، در اينگونه موارد هنگام تعطيلى مانعگذارى مىكنند و در اين مورد مانع نگذاشتند، ضامن هستند. اين تفصيل را حقير از روايات خاصه وارده از حضرات ائمۀ اطهار عليهم السلام استفاده كردهام.
585: اگر داخل زمينى كه داراى ديواركشى است و جزو معابر عمومى نيست، چاهى حفر كنند و شب يا روز كسى در آن بيفتد و بميرد، ضمان ديۀ او به عهدۀ كيست و آيا زمين بدون ديوارى كه معبر نيست نيز همين حكم را دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه زمين ملك حفر كنندۀ چاه باشد، او ضامن نيست و اگر ملك غير است يا راه عبور مسلمانان است ضامن ديه و خسارات مىباشد در صورتى كه عابر جاهل به حال باشد؛ و اگر عالم باشد كسى ضامن نيست. اين فتوا مضون چند روايت است كه در (وسائل باب 3 من ابواب موجباتالضمان كتاب ديات) ذكر شده است و فقها هم بر طبق آنها فتوا دادهاند.
586: كسانى كه خود را براى عبور دادن افراد از مرزهاى بينالمللى آماده كرده و به طور قاچاق، افراد را عبور مى دهند؛ آيا ضامن وجوهى هستند كه از اين بابت مىگيرند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مخالفت با حكومت، خصوصاً حكومت اسلامى، در صورتى كه منع از چيزى به عنوان رعايت مصالح مملكتى و عامۀ مردم بنمايد جايز نيست. بنابراين اگر منع از عبور قاچاق از اين حيث باشد قهراً حرام است و پول گرفتن در مقابل عمل محرّم غير جايز است و موجب مالكيت گيرنده نمىشود. پس قهراً افراد عبوردهنده ضامن آن وجوه مىباشند. مگر آنكه پولدهندهها راضى به تصرّف آنها باشند كه خيال مىكنم غالباً چنين است، در آن صورت ضامن نيستند و چنانچه منع حكومت به رعايت حال خود افراد باشد، كه به اصطلاح علمى نهى ارشادى باشد، عمل حرام نيست و پول گرفتن در مقابل آن جايز است. در اين صورت هيچ وجهى بر ضمان عبوردهندهها نيست.
587: اگر كتاب يا نوشتجات كسى را غصب كنند و مدتى نزد خود نگه دارند تا ارزش خود را از دست بدهد و يا مطالبى را از نوشتجات او منتشر كنند كه موجب خسارت مالى به مؤلف شود، آيا ضمان هرگونه خسارت به عهدۀ غاصب است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
كسى كه چيزى تأليف مىكند آن چيز، محصول زحمت و نتيجۀ كار او است و تنها او مالك آن كار است. بنابراين كسى كه آن را نزد خود نگه دارد تا ارزش خود را از دست بدهد، اتلاف مال غير نموده و ضامن است و نيز كسى كه آن را منتشر كند بدون رضايت او، تصرف غير مجاز است و اگر موجب خسارت شود قهراً ضامن است.
588: اطفالى كه از مقررات عبور از خيابان آگاهى ندارند، اگر بدون توجه اولياى خود از منزل خارج شده و موجب تصادف و گاهى فوت خود شوند، ضمان ديۀ آنها به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه فعل فاعل مختارى، موجب تصادف نباشد، ضمان بر كسى نيست. به عبارت ديگر چنانچه قتل منتسب باشد به خود صبى، نه به رانندۀ اتومبيل، ضمان بر كسى نيست و اگر عرفاً قتل منتسب شود به راننده، چون قتل خطايى است ضمان بر عاقله (اقوام پدرى) است.
589: نوجوان غير بالغى هنگام هوا كردن بادبادك موجب شده دو سيم از شبكۀ برقرسانى به هم گرفته و بر اثر اتصال پاره شده و ديگرى را دچار برقگرفتگى نموده و فوت كرده است، ضمان خسارت و ديۀ متوفى به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
عمل نوجوان باعث فوت شده است، ولى اين قتل خطايى است. به علاوه اگر عمدى هم فوت منتسب به او مىشد، به مقتضاى روايت شريفه (عمدالصبى خطأ تحمله العاقلة) حكم قتل خطايى را داشت. بنابراين ديۀ متوفى به عهده اقوام پدرى آن نوجوان غير بالغ است.
590: اگر دو كشتىگير كه در ابتداى كشتى، احتمال كشته شدن يا خسارتديدن نمىدادهاند و در عين حال پاى يكى به ديگرى بپيچد و به همين علت به زمين افتاده، خسارتى را متحمل شود، ضمان آن به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اين مسأله را فقها به عنوان اينكه دو اسبسوار اگر با هم برخورد كنند، هر دو بميرند يا يكى، هر دو خسارت ببينند يا يكى، ذكر كردهاند. خلاصه مطلب اينكه اگر دو كشتىگير چنانچه برخورد كنند، اگر هر دو تلف شوند يا خسارتى ببينند، مثلاً دست هر دو بشكند، هر كدام نصف ديۀ ديگرى را بايد بدهد، زيرا خسارت هر كدام مستند به هر دو است و اگر يك كدام خسارت ببيند، آنكه خسارت نديده، نصف ديۀ ديگرى را بايد بدهد و خودش چيزى نگيرد. البته مسأله شقوق ديگرى نيز دارد كه خيال مىكنم حكم آنها معلوم مىشود از آنچه نوشته شد.
591: اگر در حالى كه دوچرخهسواران مشغول مسابقه هستند، يكى از آنان به طور ناخودآگاه جلوى ديگرى برود و او بر اثر عدم توان بر كنترل بهگونهاى به زمين بيفتد كه يا ناقصالعضو شود و يا بميرد، ضمان ديۀ او به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ظاهر اين است كه در اينگونه موارد، پيشآمد، منتسب به هر دو است، البته به غير اختيار. پس ديه بر عاقله است يعنى اقوام پدرى و چون فعل منتسب به هر دو است، به هر كدام نصف ديه تعلّق مىگيرد. بنابراين در فرض سؤال آنكه جلوى ديگرى رفته، نصف ديه را بايد به مصدوم بدهد.
592: اگر براى آموزش دادن كارهاى خطرناكى چون عبور از روى سيم و... خسارتى به نوآموز وارد شود ضمان آن به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه نوآموز بچه غير بالغ باشد و ولىّ او هم اذن اين كار را نداده باشد، آموزشدهنده ضامن است، آن هم در صورتى كه اين تعليم و تعلّمها به حسب عادت در معرض اينگونه خطرات باشد و اگر نوآموز بالغ است، يا ولىّ اذن داده، يا اينگونه اعمال در معرض خطر نباشد، كسى ضامن نيست. والله العالم.
593: كسانى كه مثلاً به عنوان تعمير و يا تجديد بنا، آثار باستانى را تخريب مىكنند و از اين راه به آثار فرهنگى جامعه خسارت وارد مىكنند، ضامنند يا كار آنان ضمانآور نيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه آن آثار باستانى ملك خودشان باشد ضامن نيستند و اگر ملك افراد ديگر يا مؤسسات يا دولت باشد، ضامن هستند.
594: در خصوص تسهيلاتى كه بانكها در ضمن عقود اسلامى به منظور ايجاد ساختمان يا طرح صنعتى پرداخت مىكنند، طبق ضوابط اين تسهيلات پس از گزارش ناظر بانكى، مبنى بر پيشرفت اجرايى پرداخت مىشود. حال اگر ناظر مزبور گزارش خلاف واقع به بانك ارائه نمايد (مثلاً طرح اجرا نشده يا ناقص اجرا شده را كامل گزارش نمايد) و طبق گزارش ناظر، بانك اقدام به پرداخت نمايد و در نهايت ناظر از حيث كيفرى متخلّف شناخته شود؛ بفرماييد:
الف: آيا ناظر علىرغم اينكه بانك وثيقههاى كافى از گيرندگان تسهيلات اخذ كرده است، مسؤول بازپرداخت اصل مبلغ وام مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بانك مسؤول است، ولى او مىتواند از گيرندگان وام، بگيرد.
ب: اگر خسارتهاى جانبى نيز به بانك وارد شده باشد آيا ناظر مسؤول است يا گيرندگان وام؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ناظر مسؤول است، ولى استقرار خسارت با گيرندگان است.
ج: اگر ناظر مسؤول بازپرداخت اصل و خسارت باشد مسؤوليت وى از چه بابى است (غرور، تسبيب يا موارد ديگر)؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قاعده تسبيب.
د: اگر فرد يا گروهى كه ناظر را تعيين كردهاند در بررسى عملكرد ناظر مسامحه كرده باشند، آيا مسؤوليت بازپرداخت اصل وام يا خسارتهاى جانبى را دارند و در صورت مسؤول بودن ايشان، مسؤوليتشان در عرض مسؤوليت ناظر است يا در طول آن؟
ج: باسمه جلت اسمائه
حكم تعاقب أيدى در ضمان را دارد.
595: اگر سيم جرثقيلى هنگام جابهجايى محمولههاى سنگين، پاره شود و بر اثر سقوط محمولۀ آن، فرد يا افرادى مصدوم يا معدوم شوند، آيا ضمان آن به عهدۀ راننده است يا مالك و يا صاحبكار و اگر جرثقيل از نوع استاندارد نباشد، به عهدۀ كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه استاندارد نباشد، به عهدۀ صاحبكار است؛ چون او سبب است و اگر استاندارد باشد و راننده دقت كافى نكرده است او ضامن است. چون تلف مستند به او است والاّ به عهدۀ خود مالك است.
596: هرگاه شخصى در حين رانندگى مراعات جوانب ايمنى را ننمايد (مثلاً از كمربند ايمنى استفاده نكند) در صورت وقوع تصادف، با فرض اينكه در وقوع اصل تصادف هيچگونه تقصيرى نداشته باشد، ليكن در بروز صدمات يا تشديد آن، عدم رعايت احتياطهاى لازم، مؤثر باشد (به گونهاى كه اگر كمربند ايمنى را مىبست يا اصلاً صدمه نمىديد يا صدمه كمترى مىديد) بفرماييد:
آيا مىتوان تمام يا بخشى از ديه او را از باب قاعده اقدام، هدر دانست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت علم به عدم ورود صدمه هيچ گونه ضمانى بر راننده نيست، ولى احتمال تعزير يا ديه به اختلاف صدمه بر او است.
597: آيا شرط ضمان امين در فرض عدم تعدى و شرط عدم ضمان او در فرض تعدى صحيح است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
شرط ضمان در مورد اول و عدم ضمان در مورد ثانى، خلاف كتاب و سنّت است و شرعى نيست.
598: كسى كه وظيفهاش نجات جان اشخاص يا دفع خطر از جان و مال ديگران است (مانند مأمورين آتش نشانى) اگر در حين انجام وظيفه موجب خسارت جانى يا مالى به شخصى كه در معرض خطر واقع شده گردد، و اين صدمه از آسيبى كه شخص در معرض آن بوده شديدتر باشد، آيا اين عمل موجب ضمان است؟ در صورت مثبت بودن پاسخ، ضمان بر عهده چه كسى است؟ شخص مأمور يا
بيتالمال؟ در فرض مزبور، اگر عمل شخص (مأمور آتش نشانى) موجب آسيب به شخص ديگرى گردد، آيا موجب ضمان است؟ در صورت مثبت بودن پاسخ، چه كسى ضامن است، شخص مأمور يا بيت المال؟
ج: باسمه جلت اسمائه
آنچه از روايات وارده در طبابت و در مورد خطاى قاضى در حكم كه موجب اتلاف مال و غير آن وارد شده است، استفاده مىشود؛ آن است كه اگر كسى به افراد ذكر شده در سؤال مراجعه نمود و آنها هم براى انجام وظيفه آمدند و انجام وظيفه نمودند، ولى خطا موجب خسارت مىشود، آنها يقيناً ضامن نيستند و ضمان بيت المال در مورد اول وجهى ندارد؛ ولى در مورد دوم كه موجب خسارت به شخص ديگرى گردد، ضمان بيت المال قوى است؛ والله العالم.
599: گاهى خلبان هواپيما، راننده اتوبوس، لكوموتيوران و... به دليل نقص وسيله نقليه و مانند آن، خود را در وضعيتى مىبيند كه ناچار است براى حفظ جان مسافران، عملى انجام دهد كه خود اين عمل موجب تلف يا صدمه بدنى به افراد داخل يا خارج از وسيله نقليه مىگردد. به عنوان مثال: هرگاه در اثر نقص فنى ايجاد شده در وسيله نقليه، ترمز اتوبوسى از كار بيفتد و راننده مجبور باشد براى جلوگيرى از سقوط به دره و براى نجات جان 35 مسافر، اتوبوس را به كوه يا كاميون روبرويى بكوبد، با فرض اينكه تنها راه دفع خطر از مسافران، انجام عمل مزبور باشد، و صدمات ناشى از انجام عمل مزبور به مراتب كمتر از عدم انجام آن باشد، مستدعى است بفرماييد:
الف: آيا خلبان يا راننده ضامن ديه افراد آسيب ديده - اعم از افراد داخل يا خارج وسيله نقليه - مىباشد؟
ب: در صورتى كه خلبان و راننده، مسؤوليتى نداشته باشند، آيا از بيت المال مىتوان ديه مصدومين را پرداخت؟
ج: آيا در فرض فوق، بين صورتى كه قرار گرفتن در وضعيت اضطرارى ناشى از قصور و تقصير خلبان يا راننده باشد، با صورتى كه وضعيت اضطرارى، به صورت كاملا اتفاقى به وجود آمده باشد (مثل اينكه علىرغم كنترل كامل وسيله نقليه قبل از حركت، ناگهان، در حين حركت وسيله دچار نقص فنى شود) فرقى وجود دارد ياخير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون كسانى كه با هواپيما و يا اتوبوس سفر مىكنند و معامله با راننده دارند، مشروط است به شرط ضمنى كه اگر پيشامد غير مترقّبه پيش آيد، راننده ضامن نيست؛ و از طرف ديگر، خون مسلمان هدر نمىرود؛ بنابراين، اگر راننده هيچ تقصيرى ندارد و خون مسلم هم نبايد هدر برود، راننده ضامن نيست و ديه افراد تلف شده بايد از بيت المال داده شود؛ و اگر راننده مقصّر باشد، راننده ضامن است.
600: هر گاه راننده اول در حين رانندگى بيهوش شده و يا دچار سكته شود و وسيله نقليه او به سمت ديگر جاده كه وسايل نقليه از جهت مخالف در آن تردد دارند، منحرف شده و به وسيله نقليهاى كه با سرعت غير مجاز در حال حركت است، برخورد نمايد، ضمان ديه متوجه چه شخصى است؟ (فرض آن است كه راننده وسيله نقليهاى كه سرعت غير مجاز داشته در شرايطى كه به صورت ناگهانى و در اثر انحراف وسيله نقليه اول به وجود آمده است، قادر به كنترل وسيله نقليه خود و اجتناب از تصادف نبوده).
ج: باسمه جلت اسمائه
هيچ كدام ضامن نيستند؛ چون در فرض سؤال تصادف منتسب به هيچ كدام نيست؛ هر دو حين تصادف بى اختيار بودهاند.
601: امام راحل رضوان الله تعالى عليه در مسئله 54 كتاب الغصب تحرير الوسيله مىفرمايند: «للضمان سببان آخران: الاتلاف و التسبيب. و بعبارة اخرى سبب آخر و هو الاتلاف سواء كان بالمباشرة أو التسبيب».
مستفاد از ماده 328 قانون مدنى اين است كه در ضمان حاصل از اتلاف، عمدى بودن يا غير عمدى بودن عمل مرتكب تفاوت ندارد، لكن از مواد 333 و 334 قانون مزبور استظهار شده است كه در تسبيب، شرط ضمان تعهد يا تقصير مرتكب است. حال نظر مبارك را بيان فرماييد آيا از جهت اشتراط عمد و علم و تقصير بين احكام اتلاف و تسبيب تفاوت وجود دارد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اسباب ضمان را مىتوان سه چيز بر شمرد 1 - تلف 2 - اتلاف 3 - تسبيب
سبب اولى عبارت است از استيلاى بر مال غير بدون اذن او. و دليل آن هم حديث «على اليد ما اخذت حتى تؤدّى» است؛
واما سبب دوم كه اتلاف باشد براى آن دليل زيادى ذكر كردهاند و از نظر ما همهاش خالى از اشكال نيست، لكن عمده دليل آن روايات خاصه است كه در ابواب مختلف فقه مانند عقود استيمانيه - مثل وكالت، مضاربه، رهن و غيره - كه در همه اينها حكم به ضمان شده در صورت تعدى و تفريط، و مانند آنچه كه حديث «القصّار يخرق الثوب» دلالت مىكند بر ضمان قصار به جهت «ما جنّت به يده»، و مؤيد است اين سبب دوم به امورى كه آيه كريمه «فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ» وحديث «على اليد ما اخذت» و روايت «حرمة مال المسلم كحرمة دمه» و روايت «المغصوب مردود» و بسيارى از روايات ديگر و اتلاف مباشرى عبارت است از فانى كردن خود انسان مال غير را بدون واسطه فاعل ارادى يا غير ارادى ديگرى.
واما سبب سوم كه تسبيب باشد - كه آن را يك قسم از اتلاف شمردهاند - عبارت است از هر فعلى كه سبب وقوع تلف گردد ولى علّت تامه تلف نيست و يا جزء اخير از علّت تامه است، و لهذا تعريف نمودهاند سبب را به اينكه «انّه مالا يلزم من وجوده الوجود ولكن يلزم من عدمه العدم» و ظاهراً اجماع است بر اينكه آن هم موجب ضمان است فى الجمله.
وما موارد ضمان را در جلد 29 فقه الصادق از صفحه 165 به بعد مفصلاً نوشتهايم، مراجعه شود.
602: اگر ادارۀ بيمه هنگام عقد قرارداد، حاضر به پرداخت كليۀ خسارات طبق نظر كارشناسى شود، ولى نظريۀ كارشناسى با واقعيت و نرخ بازار تفاوت فاحش داشته باشد، آيا ضمان مابهالتفاوت، به عهدۀ ادارۀ بيمه يا كارشناس و يا فردى كه موجب خسارت شده مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه ادارۀ بيمه هنگام قرارداد، پرداخت خسارت را طبق نظر كارشناس قرار گذاشته، تفاوت بازار به عهدۀ ادارۀ بيمه نيست. كارشناس اگر واقعاً نظرش همان باشد كه گفته او هم ضامن نيست. اگر خلاف گفته مابهالتفاوت را او ضامن است.
603: اگر كسى با هر قصد و انگيزهاى، ديگرى را با تهديد يا حيله بربايد و هيچ خسارت جانى به وى نرساند مگر اينكه در مدت اسارت، او را از درآمدهاى روزانه و كسب حلال جلوگيرى كند، آيا ضامن درآمدهاى روزانه او است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
كسى را كه به ناحق اسير گرفتهاند، چنانچه اجير بوده براى عملى مانند بنايى و غيره و به واسطه گرفتارى نتوانسته عمل كند، كسى كه او را به اسارت گرفته ضامن است. چنانچه معامله روى اعمال او
نشده است ضامن نيست. زيرا عمل حرّ اگرچه ماليت دارد، ولى در صورت عدم وقوع معامله مملوك كسى نيست. بنابراين ادلهى ضمان - كه قاعدهى اتلاف و قاعدهى يد و قاعدهى استيفاء است، شامل آن نمىشود و قاعدهى لاضرر و قاعدهى احترام، هم مثبت ضمان نيست. پس ضمان وجهى ندارد و مقتضاى اصالة البرائة عدم ضمان است.
والله العالم.
604: اگر در داد و ستدى كه به وسيلهى تلفن، تلفكس و مانند آن بين دو تاجر در دو كشور صورت مىگيرد، فروشنده برابر قرارداد شفاهى تلفنى مثمن را ارسال نموده و خريدار از اين فرصت استفاده كرده بهاى جنس را نفرستاده و متوارى شده، آيا ضمان پيدا كردن خريدار، با كشور محل سكونت او است يا ضمانى به عهدهى كسى نيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
وجهى بر ضمان كسى نيست و ادله ضمان هيچ كدام شامل مقام نيست. در تعهدات بينالمللى نيز چنين تعهدى نشده است. بنابراين كسى ضامن نيست.
605: كارخانجات، شركتها و مؤسسات دولتى و غير دولتى كه افراد متخصص را به خاطر تخصص آنان استخدام مىكنند و حقوق و مزاياى آنها را بر مبناى تخصص آنها تعيين مىكنند اگر زمانى به علت نداشتن كار تخصصى حق تخصص آنها را ندهند، آيا كارفرما يا مسئول شركت و اداره ضامن خواهد بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه در وقت استخدام، تعيين كنند كه فلان مبلغ در مقابل كار تخصصى است، ضامن نيست. ولى چنانچه زيادى پول براى اين است كه هر وقت كار تخصصى لازم باشد او نبايد امتناع كند، ضامن است. خيال مىكنم استخدام معمول از قبيل دوم است.
606: اگر فرمانده، يك يا چند تن از افراد تحت امر خود را مأمور به عمل انتحارى كند و اين مأموريت موفقيتآميز باشد و معلوم شود فرمانده در تشخيص خود اشتباه نكرده، آيا چه كسى خونبهاى كشتهشدگان در آن عمليات انتحارى را ضامن است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
موضوع ضمان، اضرار به مسلمين است و چون عمل فوقالذكر نافع به حال مسلمين است، پس مشمول دليل ضمان نيست. بنابراين بر اين فرمانده ضامن نيست. به علاوه اين فرمانده محسن است، وما على المحسنين من سبيل.
607: اگر در پاركبازى، يكى از اولياى اطفال از مسئول قسمت اسبسوارى بخواهد فرزند او را سوار كند، وى نيز با مراقبت كامل اقدام نمايد، ولى اسب رم كرده و راكب بر اثر افتادن از اسب فوت نمايد، ضمان آن به عهدهى كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه اسب با تنفير مالك رم كند، فوت قهراً مستند به او است و قتل غير عمد است و ضمان به عهدهى او است و اگر بدون تنفير او باشد و مستند به او نباشد، ضمان به عهدهى او نيست. فقها در كتاب ديات چنين فرمودهاند: «ولو القت الدابّة الراكب ضمن المالك ان كان بتنفيره والا فلا».
608: اگر فرستنده با علم و آگاهى به خلاف بودنِ گذاشتنِ اسكناس در داخل پاكتهاى عادى، مبادرت به چنين كارى كند و نامهرسان هم به دليل خلاف بودن آن، اسكناس را براى خود بردارد و نامه را نرساند، آيا ضامن است و اگر جاهل به آن باشد چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
برداشتن اسكناس خلاف است، ولى نرساندن آن خلاف نيست. بنابراين ضامن همان مقدار اسكناس است و فرقى بين عالم و جاهل نيست.
609: اگر شركت مسافربرى از راه فروش بليط، اتوكارى را تا مقصد معينى اجاره داده و در بين راه، اتوكار شركت به نحوى خراب شده كه قدرت رساندن به مقصد را ندارد، آيا ضمان رساندن مسافرين گرچه با اجاره نمودن اتوكار ديگر به عهدهى شركت و راننده است يا مابهالتفاوت بهاى بليط؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر تمكن از رساندن به مقصد را دارد، با اتوكار ديگر كه مانند همين اتوكار است، لازم است اين كار را بكند والا اجارهى فسخ مىشود بقاء و اجارهدهنده بايد مابهالتفاوت را بپردازد و چنانچه اجاره متعلق به رساندن به مقصد باشد، متعلق به سير نباشد، اجاره از اصل باطل است.
610: اگر رانندگان اتومبيلهاى آژيردار، مانند آمبولانس و آتشنشانى در حال مأموريتهاى اضطرارى و فورى كه مجاز به استفاده از سرعت بيشتر و همزمان مجاز به استفاده از آژير بوده و آژير نيز معناى اعلام عمومى و زنگ خطرى براى همهى افراد اعم از راننده و عابر پياده است، تصادفى كند و خسارتى پيش آيد، ضمان آن در اين فرض به عهدهى راننده است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون چنين قوانينى براى مصلحت عامهى مسلمين است و راننده هم به وظيفه عمل مىكند. در چنين موارد ضمان بر او نيست و چنانچه كسى تلف شود و خود او مقصر نباشد، ديه او بر عهدهى بيتالمال است. والله العالم.
611: اگر زن شوهردارى بر اثر ارتباط نامشروع با ديگران باعث دلسردى شوهر خود شود و شوهر به طلاق وى اقدام كند و از اين راه متحمل خسارت مالى شود، ضمان خسارات وارده به عهدهى كدام يك از زن يا مرد اجنبى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اين مورد به خصوص روايتى يا فتواى فقيهى نيست. اگر ضمان باشد، بايد در تحت يكى از ادله عامه ضمان باشد قاعدهى يد - قاعدهى اتلاف - استيفاء و يا شرطى در ضمن عقد باشد به پرداخت خسارت مذكور و چون هيچكدام از اين قواعد منطبق بر مقام نيست. ضمان خسارت وارده به عهدهى هيچ كدام از زن يا مرد اجنبى نيست. ولو معصيت كبيره مرتكب شدهاند. بلى حاكم شرع مىتواند آنها را تعزير كند.
612: درختهايى كه دو طرف خيابانهاست و متعلق به شهردارى است، اگر هرس نكردن شاخههاى آنها موجب ضررهاى مالى يا جانى به عابرين شود، ضمان آن به عهدهى كيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه ضررها به واسطهى يك پيشآمد غير مترقّبه مانند طوفان شديد باشد، به عهدهى شهردارى نيست و چنانچه به واسطهى امور عادى جارى باشد، ولو اينكه شهردارى تعهد عملى نداشته باشد، كه شاخهها را هرس كند باز ضامن نيست، ولى اگر تعهد دارد ضامن است.
613: اگر كسى در خيابانها و جادههاى اصلى يا فرعى كه محل عبور و مرور عامهى مردم است، مصالح ساختمان يا چيزهاى ديگر بريزد و موجب سد معبر و تصادفات شود و از اين بابت موجب خسارتهاى جانى و مالى شده باشد، آيا ضمان آن به عهدهى سدكنندهى معبر است، يا صاحبان وسايل نقليه كه تصادف كردهاند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه صاحبان وسايل نقليه جاهل به بودن مصالح در آن محل باشند، ضمان به عهدهى سد كنندۀ معبر است و اگر عالم باشند به عهدۀ صاحبان وسايل نقليه است.
614: الف: اگر دولت اسلامى استفاده و شكار حيوانات و پرندگان وحشى از قبيل: آهو، بزكوهى، كبك و غيره... را پس از دريافت پروانهى شكار در فصول مخصوصى از سال مجاز كرده باشد و افرادى بدون توجه به ضوابط با پروانه يا بدون پروانه، اقدام به شكار كنند، ضامن بهاى چيزى كه شكار كردهاند در حق بيتالمال هستند يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه حكومت به خصوص حكومت اسلامى، مقرراتى را براى اينگونه موارد به رعايت مصالح امت قرار دهد، بلااشكال نبايد مخالفت كرد. ولى ضمان در مورد سؤال وجهى ندارد، مگر آنكه دولت مقرّر كند كه چنانچه شكار حيوانات مخصوصى نمود، بايد فلان مبلغ را به دولت بپردازد، در آن صورت هم هرگونه قرارداد شده است بايد عمل شود.
ب: اگر كسى از پرندگان حلالگوشت وحشى كه همه ساله مهاجرت مىكنند و تحت مراقبت سازمان حمايت از حيوانات وحشى قرار دارند و صيد آنها خلاف مقررات بينالمللى است صيد كند، آيا به اين لحاظ كه جمهورى اسلامى نيز از آنها حمايت كرده، ضمانآور است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
با خصوصياتى كه در سؤال ذكر شده است معلوم مىشود: عقلاء بنا دارند در تمام ممالك به اينكه حيوانات مذكور با تحت حمايت دولتها قرار گرفتن ملك دولتها مىشود و چون شارع مقدّس ردع نفرموده، مىتوان فتوا داد كه آن حيوانات در ايران ملك جمهورى اسلامى است. بنابراين صيد آنها برخلاف مقررّات و ضمانآور است.
615: طبق قوانين جارى كشور جمهورى اسلامى كه از مصوبات زمان طاغوت است و فعلاً به تأييد شوراى محترم نگهبان رسيده و مشابه آن نيز در سال 1358 به تصويب جمهورى اسلامى رسيده، وجوه حاصله از طريق صيد و شكارهاى غير قانونى را جزو درآمدهاى دولت محسوب دانسته و بايد به خزانهدارى كل (بيتالمال مسلمين) واريز نمايند، آيا اگر برخى از مأمورين سازمان نسبت به موارد كوتاهى يا گذشتهاى بىمورد كنند، نسبت به آن ضامن خواهند بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
با خصوصياتى كه ذكر شده است در سؤال ضمان ثابت است. به عبارت ديگر چون فرض اين است كه بناء عقلاء در تمام ممالك بر اين است كه اموال بلامالك با حيازت دولتهاى ملك آنها مىشود و در جمهورى اسلامى نيز چنين است و شارع هم امضا نموده، بنابراين گذشت بىمورد مأمورين جلوى ضمان را نمىگيرد. ولى خود افرادى كه صيد يا شكار مىكنند ضامنند.
616: چون مسدود كردن حساب بانكى اشخاص، موقوف به تشكيل پرونده و بررسى مقدمات و تشخيص جرم است و اين كار توسط كسانى صورت مىگيرد كه حكم قضايى دارند و ديگران هر چند از رؤساى عالىرتبهى قوهى قضاييه باشند قانوناً حق چنين امرى را ندارند، حال اگر يكى از رؤساى عالىرتبهى قوهى قضاييه، بدون تشكيل پرونده و ثبوت جرم، دستور مسدود شدن حسابى را صادر كند و از اين طريق ضرر مالى را متوجه صاحب حساب كند، آيا ضمان آن به عهدهى او است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت توجه ضرر مالى به مسدود شدن حساب، ضمان به عهدهى آن كسى است كه حساب را مسدود نموده، ولى معلوم باشد كه عدمالنفع، غير از ضرر است، مجرد عدم فايده موجب ضمان نيست.
617: چون ممكن است وجود يك كبوتر در محدودهى فرودگاه فاجعهى جبرانناپذيرى به بار آورد، از اينرو قانوناً كبوترپرانى در شعاع چهل كيلومترى فرودگاه ممنوع اعلام شده، حال اگر يكى از مأمورين حفاظت فرودگاه با ديدن كبوترى اقدام به نابودى آن كند، آيا نسبت به قيمت آن ضامن خواهد بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
عمل مأمور حفاظت تكليفاً جايز است، ولى ضامن قيمت آن مىباشد. بلى ممكن است گفته شود، چون نابود كردن آنها به صلاح مسلمين است، مىتواند از بيتالمال آن وجه را بگيرد. به هرحال به صاحب كبوتر بايد عوض نابود شده پرداخت شود، مگر آنكه دولت اسلامى قانونى بگذارد برخلاف آنچه كه گفته شد در صورتى كه صلاح امت اسلامى بداند.
618: كسانى كه استحقاق مالى ندارند، ولى از راه نشاندن افراد وابسته به خود در گذرگاهها وجوهى را كسب كنند، مالك مىشوند يا ضامن هستند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
كارى است خلاف، بعضى از فقها حرام مىدانند و مالك نمىشوند. چون مردم به عنوان فقير به آنها پول مىدهند و در صورت عدم فقر نمىتوانند پول را بگيرند و مالك نمىشوند، پس قهراً ضامنند. بلى چنانچه كسى كه پول مىدهد بداند، يا احتمال دهد كه گيرنده فقير نيست و معذلك به او پول بدهد مالك مىشود و گرفتن او هم حرام نيست.
619: استفاده از منابع ملى به صورت چرانيدن دام بدون پروانه از نظر قانون دوران طاغوت ممنوع بوده و مجازات آن طبق همان قانون، ضبط كليهى دامها به نفع وزارت منابع طبيعى بوده است، اين قانون پس از پيروزى انقلاب، مورد تأييد مقامات
قانونگذارى قرار گرفته و در حال حاضر نيز معمول است، حال اگر دامدارى با علم به اين قانون، مبادرت به چراى غير قانونى كند و جنگلدارى گوسفندهاى او را بگيرد، آيا دامدار ضامن بهاى گوسفندهايى است كه به عنوان امانت از ديگران مىچرانيده است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه قانونگذاران حكومت اسلامى، رعايت قانون شرع را نموده و به نفع امت اسلامى چنين قانونى را امضا كردهاند، جنگلدار ضامن نيست و دامدار بهاى گوسفندهايى كه به عنوان امانت گرفته از ديگران و مىچرانيده است، ضامن است. بلكه اگر قانون شرع هم رعايت نشده باشد، دامدار ضامن است. ولى در اين صورت به نحو تعاقب ايادى است.
620:1 - الف: اگر قاضى در واقع، شاهد ماجرايى باشد، آيا به استناد همان مشاهدۀ خود مىتواند حكم كند يا آنكه بايد نزد قاضى ديگر آنچه را كه ديده است شهادت دهد و قولش مانند شهود ديگر است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قاضى مىتواند به علم خود قضاوت كند.
ب: آيا قاضى مىتواند به علم خود (از هر طريقى كه حاصل شود) عمل كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى مىتواند به علم خود عمل كند، طريق دخالت ندارد.
ج: در صورت مثبت بودن پاسخ، آيا علم او در تمام موارد (دعاوى جزايى و مالى - حق الله و حق الناس) حجت است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بلى در تمام موارد حجّت است.
د: اگر استناد علم قاضى به يكى از مواردى مانند قرائن محتويات پرونده يا عكس و فيلم از فرد، هنگام ارتكاب جرم يا نوار ضبط مكالمۀ وى يا استفاده از هيپنوتيزم و نظائرش و يا استفاده از روشهاى نوين در كشف جرم، مثل استفاده از دروغ سنج و... باشد، آيا علمى كه از طريق موارد فوق حاصل مىشود حجيت شرعى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ميزان حجيت خود علم است، اينكه از كجا پيدا شده است دخالت در حجيت ندارد.
ه -: به فرض اعتبار و حجيت داشتن علم قاضى؛ در صورت تعارضش با اقرار يا بينه، كدام مقدم است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
علم مقدّم است.
و: با توجه به اينكه داورى انسان محصول عوامل مختلفى است كه برخى در ساختار شخصيت او نيز دخيلاند و آگاهانه يا ناآگاهانه در قضاوت او اثر مىگذارند؛ اگر علم قاضى را از منظر فقهى حجت بدانيم، با تأثير اين دسته از عوامل كه ممكن است مانع داورى عادلانه شوند، چه بايد كرد؟ اگر تأثير عوامل ناخوداگاه را در نظر نگيريم (از آن حيث كه تحت اختيار قاضى نيست) با عوامل مؤثر آگاهانه چه بايد كرد؟ حضور هيأت منصفه براى كاستن از اين عوامل است، نظر حضرتعالى چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
امور ذكر شده را نشان قاضى بدهيد اگر علمش تغيير نكرد، آن علم حجّت است.
2 - با توجه به اينكه، يكى از شرايط قاضى اجتهاد است آيا حكم قاضى غير مجتهد نافذ است؟ به بيان ديگر: آيا منظور از قاضى، قاضى مجتهد است يا قضات مأذون غيرمجتهد را نيز شامل مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ميزان، علم قاضى مجتهد است.
3 - امروزه در برخى جرائم (سياسى و مطبوعاتى) هيأت منصفه به عنوان نمايندگان اجتماع از اصناف مختلف در محكمه حضور دارند و نظرشان بر رأى قاضى تأثير مىگذارد؛ حال اين سؤال پيش مىآيد كه:
الف: يكى از وجوه حضور هيأت منصفه در نظامهاى قضايى جديد، كاستى از ميزان تأثير آراء و عقايد شخصى قاضى در احقاق حق و اجراى عدالت است. جايگاه هيأت منصفه در نظام قضايى اسلامى چيست؟ آيا هيأت منصفه مىتواند در تشخيص حكم، و تعيين مصداق و به تبع، احقاق حق به قاضى كمك كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
عقايد شخصى قاضى دخالت در حكم او ندارد، آنچه قاضى حكم بكند ولو هيئت منصفه مخالف باشد حجّت است.
ب: اساس وجود هيأت منصفه به عنوان نمايندگان افكار عمومى در محكمه، با مبانى فقهى سازگار و قابل توجيه است يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
نظر هيئت منصفه در حكم قاضى اگر به واسطه ذكر قرائنى باشد كه تأثير در استنباط حكم داشته باشند، نمود است والا بى اثر است.
ج: آيا در جرائم ديگر نيز مىتوان از وجود هيأت منصفه استفاده كرد همچنان كه در برخى جرائم كه طلب استيناف مىشود، چند قاضى (جمعاً يا منفرداً) پرونده را مىبينند، آيا حضور هيأت منصفه براى كمك به قاضى، ماهيتاً تفاوتى با وجود قضات متعدّد دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر تأثير در فهم حكم الله است بلى، والا خير.
621: درباره علم قاضى؛ بفرماييد:
الف: آيا علم قاضى ملحق به اقرار است يا بينه و يا طريق سومى است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قاضى همانگونه كه مىتواند مستنداً به بينه و اقرار حكم كند، مىتواند مستنداً به علم خود مطلقاً حكم كند و فرقى كه فقها بين بينه و اقرار فرمودهاند اين است كه (الزام المقرّ به قبل الحكم) جايز است و الزام به آن در صورت ثبوت حق به بينه جايز نيست، مگر بعد از حكم.
چون به نظر اينجانب اين فرق تمام نيست و مفصلاً در فقه الصادق (ج 38، ص 159 و 160) بحث نمودهام، بنابراين جواب سؤال اين است كه علم قاضى مانند هر دو است.
ب: در صورتى كه طريق سوم باشد حكم عفو چگونه است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در اجراى حدّ بين بينه و اقرار فرقى هست و آن اين است كه بعد از قيام بينه، حاكم نمىتواند عفو كند؛ و بعد از اقرار مىتواند عفو نمايد و اجراى حدّ نكند، و چنانچه حاكم در باب حدود بتواند اجراى حدّ بدون بينه و اقرار بنمايد، ظاهر اين است كه علم قاضى ملحق به بينه است. چون جواز عفو احتياج به دليل دارد كه موجود نيست. ولى من فعلاً مردّدم كه در باب حدود قاضى مىتواند بدون بينه و اقرار و به علم خود اجراى حدّ بنمايد يا نه، بنابراين حال عفو معلوم است.
622: در امورى كه ماهيت صرف قضايى دارد و احراز آن از وظايف اختصاصى قاضى مىباشد، (مثل احراز عسر و حرج زوجه) آيا قاضى مىتواند خود از احراز موضوع خوددارى نمايد و صرفاً بنا بر نظر يك مؤسسه خصوصى حكم به طلاق صادر نمايد يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خير، مؤسسه رسميت ندارد كه حكم طلاق صادر كند. ولى اگر زوج خودش به ميل خود طلاق بدهد صحيح است.
623: با توجه به اصل 167 قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران قاضى مكلف است طبق قانون عمل كند نه بر مبناى اجتهاد شخصى و از طرفى قضات مأذون فعلى درواقع قاضى شرع مذكور در فقه نبوده و تقريباً كار قضايى، حالت كارشناسى داشته و از باب تطبيق موضوع بر قوانين مقرره مىباشد و با پيشرفت روزافزون حضور زنان در مسايل و علوم مختلف، از جمله حقوق به عنوان ابزار اساسى در مسايل قضايى كنونى، بفرماييد:
الف: آيا در نظام قضايى موجود، ذكوريت شرط لازم براى تصدّى امر قضا مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در قضاوت شرعى معتبر است قاضى مجتهد باشد و اگر مسأله مختلف فيها مورد شكايت باشد، قاضى نمىتواند فتواى خودش را مورد قضاوت قرار دهد، بلكه ملاك حكم فتواى مرجع طرفهاى دعوى بايد باشد.
بنابراين در نظام قضايى موجود، قاضى بايد همان قاضى شرع باشد و ذكوريت، شرط لازم بر تصدى امر قضا مىباشد. زن نمىتواند قاضى باشد.
ب: آيا زنان مىتوانند به عنوان قاضى تحكيم، عهدهدار فصل خصومت شوند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قاضى تحكيم مختص به زمان حضور است، در زمان غيبت مورد ندارد.
ج: با توجه به اينكه امروزه غالباً رسيدگى به دعاوى دو مرحلهاى است (مرحلۀ بدوى و تجديد نظر) و در مرحلۀ بدوى، قاضى اصدار حكم مىكند به خلاف مرحلۀ
تجديد نظر كه در بسيارى موارد صرفاً كار آنها رسيدگى شكلى است، يعنى بررسى حكم صادره از لحاظ مطابقت و يا عدم مطابقت با قانون موضوعه، در اين صورت آيا زنان مىتوانند به عنوان قاضى تجديد نظر انجام وظيفه نمايند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قاضى تجديد نظر بايد بعد از بررسى حكم يا آن را امضا كند يا حكم ديگر بكند، به هر حال بايد واجد شرايط باشد كه يكى از آنها ذكوريت است.
د: با توجه به اينكه در احكام قابل تجديد نظر، رأى قاضى در دادگاه بدوى قطعى نيست و در صورت اعتراض هر يك از طرفين، دادگاه تجديد نظر نيز بايد رأى صادره را از لحاظ شكلى و در مواردى از لحاظ ماهوى رسيدگى كند، آيا در اينگونه موارد مىتوان از زنان در دادگاه بدوى به عنوان قاضى استفاده كرد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در حكم قاضى فرقى نيست بين آنكه قطعى باشد يا نباشد. قاضى بايد واجد شرايط باشد.
ه -: اگر ذكوريت در قضا شرط باشد، با توجه به اينكه در مسائل اختصاصى زنان، شهادت آنان معتبر بوده و قاضى نيز بر اين اساس حكم مىدهد، آيا مىتوان گفت زنان در اين موارد حق قضا دارند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در مسائل اختصاصى زنان بايد زنان شهادت بدهند و اين ربطى به قضاوت ندارد. خلاصه آنكه در حكومت اسلامى، خانمها نمىشود قاضى بشوند. خداوند همه را از شرّ تجددزدگان حفظ كند كه گويا تمام ترقيات مملكت را در مخالفت با احكام اسلام مىدانند.
624: اگر قاضى تحت تأثير يكى از رؤساى قوۀ قضاييه يا رؤساى مافوق خود قرار گرفته و حكم غير عادلانهاى عليه متهم صادر كند و متهم را متضرر نمايد، آيا ضمان آن به عهدۀ قاضى است يا كسى كه وى را مقهور نموده؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه قاضى مكره و مقهور و يا معتقد به حكمى كه نموده نباشد، ضامن است، چون ضرر منتسب به او است و اگر مكره باشد، ضامن نيست. به دليل حديث «رفع» كما اينكه اگر معتقد به آن حكم باشد ضامن نيست؛ براى آنكه ضمان خطاى قاضى به عهدۀ بيتالمال است. والله العالم.
625: چنانچه شكايت شاكى عليه ديگرى منجر به صدور حكم تبرئه متهم شود و براى بار دوم و سوم نيز مجدد به همان اتهام، شكايت طرح شده و قضات به استناد رأى صادره اوليه قائل به تعقيب متهم نباشد، حال در صورتى كه براى بار چهارم و به همان اتهام و عليه همان متشاكى شكايت طرح شود، آيا قاضى جديد موظف به تنفيذ احكام صادره قبلى است؟ آيا مىتواند حكمى جديد و مغاير با آراى قبلى صادر نمايد؟ و اگر حكمى مغاير صادر نمايد آيا از نظر شرعى معتبر است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قاضى جديد اگر قضات قبلى را صالح بر قضاوت مىداند، بايد احكام صادره قبلى را تنفيذ كند و نمىتواند حكم مغاير احكام قبلى صادر نمايد.
626: الف: هرگاه قاضى به عمد و به جهت غرضورزى با متهم، حكم قصاص نفس يا عضو يا رجم و امثال آن را صادر و حكم صادره اجرا شود، قاضى مزبور چه مسؤوليتى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه كسى كه اجراى حكم نموده، نمىدانسته، قاضى مقصّر است و ضامن و مسؤول.
ب: هرگاه قاضى در اثر تقصير و كوتاهى يا بىتوجهى و عدم رعايت مقرّرات دادرسى، احكام مورد اشاره را صادر كند، قاضى مسؤول است يا بيت المال؟ در صورتى كه مصلحت اقتضا كند، آيا مىتوان بيت المال را مسؤول پرداخت دانست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قاضى مسؤول است نه بيت المال.
ج: در صورتى كه قاضى در صدور احكام مزبور مرتكب تقصير شود، آيا مىتوان ديه را به نيابت از قاضى، بيت المال پرداخت نموده و آنگاه به تدريج از حقوق قاضى كسر نموده و به بيت المال برگرداند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه بر گرفتن ديه از خود قاضى محذورى مترتّب مىشود، به اين گونه كه نوشتهايد، راه منحصر به آن است.
د: در صورت خطاى قاضى در صدور حكم (خطاى محض) آيا قاضى مسؤول است، يا بيت المال و يا عاقله؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت خطا در صدور حكم، ديه از بيت المال داده مىشود.
627: در صورتى كه قبل از اثبات زنا توسط ادلۀ شرعيه قاضى اظهار علم به وقوع زنا بنمايد و در جرايد آن را رسماً اعلام نمايد آيا مورد از موارد جرح قاضى به دليل زوال صفات لازمه در قاضى، از جمله عدالت مىشود يا نه؟ در صورتى كه چنين قاضى حكم صادر كند شرعاً حكم وى لازم الاتباع است يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه عدالت قاضى ثابت باشد و قاضى بتواند با علم خود اجراى حدّ نمايد؛ چنين اظهارى موجب سقوط از عدالت نيست. بلى، چنانچه علم نداشته باشد يا علم او مجوّز اجراى حدّ نباشد؛ اظهار در جرايد موجب سقوط عدالت مىشود و حكم او لازم الاتباع نيست.
628: در مواردى كه متداعيين غير شيعه يا غير مسلمان بوده و در باب يكى از احوال شخصيه (ارث، وصيت، نكاح و طلاق) با يكديگر اختلاف داشته و به دادگاه اسلامى مراجعه كنند، آيا دادگاه مزبور صلاحيت و يا الزام به رسيدگى دارد يا خير؟ و در صورت رسيدگى، مبناى حكم قاضى، احكام اسلامى خواهد بود يا مذهب يكى از اصحاب دعوى؟ در صورت اخير اگر اصحاب دعوى داراى اديان يا مذاهب مختلف باشند ملاك حكم قاضى، مذهب كدام يك از آنان خواهد بود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
طبق ظاهر آيه كريمه: (فَإِنْ جاؤُكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئاً وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ)، وصريح خبر ابى بصير از الامام الباقر عليه السلام كه: «إنّ الحاكم إذا أتاه اهل التوراة و أهل الانجيل يتحاكمون إليه كان ذلك إليه إن شاء حكم فيهم و إن شاء تركهم» (وسائل، باب 27 من ابواب كيفية الحكم) و روايات ديگر؛ قاضى مخير است بين آنكه بر طبق احكام اسلامى حكم نمايد يا به قضات خودشان ارجاع دهد كه بر طبق مذاهب خودشان حكم كنند.
629: الف: آيا ملاك در صدور حكم به مجازات در جزييات اسلام علم و اقناع وجدانى قاضى است يا نه؟ بر فرض نخست اگر از بينه، اقرار، و قسامه به علم نرسد مىتواند متهم را با توجه به اصل برائت تبرئه كند يا بايد مطابق مدلول آنها حكم صادر نمايد.
ج: باسمه جلت اسمائه
ملاك در صدور حكم علم قاضى نيست، بلى، يكى از امورى كه قاضى مىتواند حكم كند علم او است والا بينه و اقرار مقدّم بر امور ديگر است.
ب: با توجه به پيشرفت علوم و تكنولوژى در راستاى اثبات جرم، راههاى علمى جديدى نظير آزمايش خون، منى، مو و... و كارشناسى در موارد فنى مثل تشخيص جعليت اسناد مالى... ايجاد شده است. آيا ادّله علمى ايجاد شده، در محاكمات كيفرى در جهت محكوم كردن متهم حجيت دارد يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه علم پيدا نشود، خير حجيت ندارد.
ج: و در فرض نخست آيا ما بين جرايم مستوجب حدود، قصاص و ديات، تعزيرات و مقرّرات جزايى كه دولت اسلامى در راستاى انتظام جامعه به تصويب رسانده (مجازاتهاى بازدارنده) تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
تفاوت بين جرائم نيست.
د: در فرض دوم اگر قاضى از اين طريق به علم يا قناعت وجدانى برسد، مىتواند مطابق آن، حكم به مجازات صادر كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
جواب اين مسأله از جواب مسأله اول معلوم مىشود.
630: آيا فرد خنثى شهادت مردانه مىدهد يا زنانه؟ آيا ارث، ديه، و قصاص را مردانه حساب مىكنند يا زنانه؟ چگونه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
خنثى صاحب دو فرج، اگر از علامات ظاهره يا شرعيه تشخيص داده شود مرد بودن يا زن بودن او، حكم او واضح است، و اگر تشخيص داده نشود در ارث نصف سهم مرد و نصف سهم زن به او داده مىشود؛ واما خنثى فاقد دو فرج، ارث او با قرعه ثابت مىشود و حكم ديه و قصاص هم از اين راه تشخيص داده مىشود.
631: در صورتى كه فردى با خنثاى مشكل ارتباط جنسى در حدّ دخول داشته باشد يا دو نفر كه خنثاى مشكل هستند با يكديگر مرتكب رابطه جنسى منجر به دخول شوند، اولاً آيا علم اجمالى به تحقّق زنا، تفخيذ يا مساحقه ممكن است يا خير؟ (به اين معنى كه ممكن است در برخى از فروض، عمل يا زنا، يا تفخيذ و يا مساحقه باشد) بر فرض آن كه علم اجمالى به يكى از اين عناوين حدّى محقق شود، آيا دادگاه مىتواند به جامع اين حدود، يعنى صد ضربه شلاق حكم كند؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورتى كه خنثاى مشكل است، شكّ است در زنا؛ و حدود با شبهه برداشته مىشوند؛ و قدر متيقن، حدّ تفخيذ است.
632: به موجب ماده 38 لايحه قانونى مطبوعات مصوب شوراى انقلاب سال 1358، دادگاه در جرايم مطبوعاتى مكلف بود بر اساس نظر هيأت منصفه مبادرت به صدور رأى نمايد. ماده مذكور به موجب اصلاح قانون مطبوعات، مصوب 1379، دچار تغييراتى شد. طبق تبصره 2 ماده 43 قانون مزبور، در فرضى كه هيأت منصفه نظر بر مجرميت داشته باشد، دادگاه مىتواند حكم برائت صادر نمايد. ولى در فرض عكس آن (يعنى حالتى كه هيأت منصفه نظر بر بىگناهى متهم دارد)، مقنن مسأله را مسكوت گذاشته است و اين امر موجب بروز اختلاف نظر ميان قضات و حقوقدانان شده است با توجه به مطالب فوق نظر فقهى در خصوص سؤالهاى ذيل چيست؟
الف: در نظر گرفتن اصل 4 قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران مبنى بر انطباق كليه قوانين با موازين اسلامى، چگونه مىتوان حضور هيأت منصفه در دادگاه و اظهارنظر آنان در خصوص بزهكارى يا بىگناهى متهم را بر پايه آموزههاى فقهى توجيه نمود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
هيئت منصفه به قانون شرعى كه بيان حكم كلّى مىنمايد نظر ندارد. بلكه در موضوع و تشخيص اينكه آيا مورد خاص، مورد و مصداق آن حكم كلى مىباشد يا خير نظر دارد.
ب: تبعيت دادگاه مطبوعات از نظر هيأت منصفه در فرضى كه نظر بر بىگناهى متهم دارند، با وجود اصل استقلال قضايى، چگونه قابل جمع مىباشد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چون هيئت منصفه ايراد بر حكم شرعى ندارد، بلكه مورد خاصى را موضوع آن حكم نمىداند.
633: شخصى مبلغى كلاهبردارى نموده اين مبلغ را در يك بانك وديعه گذاشته و سپس از بانك گرفته و با آن خانه خريدارى كرده است؛ بفرماييد:
الف: هرگاه با عين همين پول خانه خريدارى كند، آيا بيع فضولى است؟ وآيا با اجازه صاحب ثمن معامله براى او نافذ مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه با عين همين پول باشد كه بعيد است بتوان چنين تشخيص داد، بيع فضولى است.
ب: اگر با ثمن كلى در ذمه و براى خودش خانه را خريدارى كند و قصد او پرداخت ثمن از اين مبلغ باشد، آيا بيع فضولى است يا بيع براى خود او واقع مىشود؟
ج: باسمه جلت اسمائه
بيع براى خود او واقع مىشود.
ج: اگر با ثمن كلى در ذمه و به قصد صاحب ثمن خريدارى كند و بعد ثمن را پرداخت كند آيا بيع فضولى است و با اجازه او نافذ مىگردد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر با كلى در ذمه خودش و به قصد صاحب ثمن خريده است، بيع فضولى نيست و احتياج به اجازه هم ندارد.
634: هرگاه دو شريك بدون تعديل سهام، بر تقسيم توافق و تراضى كنند بفرماييد: آيا تقسيم صحيح و لازم است؟ يا تقسيم باطل است؟ يا صحيح ولى جايز است نه لازم؟ در ضمن اين مسأله در جامع الشتات، ج 3، مسأله 301 و سؤال و جواب اولويت حفظ سيد يزدى صفحه 291 مطرح شده است.
ج: باسمه جلت اسمائه
تقسيم دو شريك به نحو صلح كل منهما ماله به نصف الثمن مثلاً وكذلك. اگر آن ديگرى چنين مصالحه با طرف بنمايد صحيح است و لازم.
635: دربارۀ مقاومت در مقابل جانى يا سارق براى جلوگيرى از تجاوز، هتك ناموس يا سرقت؛ بفرماييد:
الف: آنجا كه احتمال آبروريزى مجنى عليه در كار باشد، تكليف چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر جانى قصد تعرّض ناموسى دارد، واجب است دفع او با رعايت دفع از ادنى مثل كتك زدن تا اعلى، و چنانچه با رعايت موازين شرعيه جانى كشته شود دم او هدر است.
در صورتى كه احتمال آبروريزى مجنى عليه در كار باشد، بايد رعايت اهم را نمود و در بعضى موارد شايد دفاع جايز نباشد.
ب: آنجا كه احتمال قتل يا ضرب و جرح شديد يا متوسط مجنى عليه باشد، تكليف چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
كما اينكه اگر ظن به هلاكت داشته باشد تسليم شدن جايز است. به دليل نفس بر حفظ آبرو. چنانچه از روايات وارده دربارۀ كسى كه بر زنا مجبور شده است، برمىآيد.
ج: آنجا كه مال زياد، معمولى يا كم مورد تعرّض باشد، تكليف چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اگر جانى قصد سرقت اموال را دارد، اگر اطمينان به سلامت در صورت دفاع دارد، دفاع جايز است.
د: آنجا كه مقاومت منجر به قتل جانى يا سارق شود، تكليف چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت كشته شدن جانى يا سارق در صورت جواز دفاع، دم او هدر است.
ه -: در موارد عدم جواز برخورد با جانى يا سارق، تكليف قاتل مدافع و دم متجاوز چيست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در صورت خوف تلف، دفاع از بُردن اموال جايز نيست.
واگر جانى قصد جان او را بنمايد واجب است دفاع، ولو ظنّ به تلف داشته باشد.
636: الف: آيا فروش يا اهداى اعضاى بدن براى جراحى و پيوند به ديگران جايز است؟ (مثل فروش كليه)
ج: باسمه جلت اسمائه
اهداى اعضاى بدن براى پيوند به ديگران و واگذارى به ديگران در مقابل پول، به غير خريد و فروش جايز است. خصوص خريد و فروش جايز نيست.
ب: آيا اين كار براى پيوند اين اعضاى به ديگران بعد از مرگ خود شخص جايز است؟ (مانند فروش قلب و چشم)
ج: باسمه جلت اسمائه
قطع اعضاى مرده براى پيوند به ديگران جايز است، مشروط به وصيت خود او و يا اجازه ولىّ.
ج: آيا شخصى كه قرار است اعدام شود مىتواند به نحو «الف» يا «ب» اقدام نمايد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
در حكم بالا فرقى بين كسى كه بايد اعدام شود و غير او نيست.
د: با توجه به اينكه فروش و پيوند، موجب تأخير اجراى حكم مىشود آيا بين حدّ يا قصاص تفاوتى وجود دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اين مقدار تأخير خصوصاً براى مصلحت مهمتر مانعى ندارد.
637: چنانچه بنا به مصالحى دولت جمهورى اسلامى ايران ناچار به انعقاد قراردادى با يك كشور غير اسلامى مبنى بر مبادله محكومين به زندان باشد (به اين معنى كه جمهورى اسلامى متعهد شود محكومين به زندان تابع آن كشور را براى تحمل حبس تحويل كشور متبوع دهد تا ادامه حبس در آنجا صورت گيرد و زندانيان تابع كشور ايران را جهت ادامه حبس در ايران تحويل بگيرد) بفرماييد:
الف: در مورد مجرمين ايرانى؛ با توجه به صدور احكام حبس توسط دادگاههاى غير اسلامى آيا از نظر شرعى احكام صادره از سوى آنها براى محاكم قضايى ايران قابليت اجراى دارد يا خير؟
ب: در صورت عدم قابليت اجراى بفرماييد:
آيا اصولا دادگاههاى ما مكلف به محاكمۀ مجدد و صدور حكم بر اساس قوانين جمهورى اسلامى ايران مىباشند يا خير؟
ج: باسمه جلت اسمائه
مسأله چنانچه مفصلاً بيان شود جنبۀ سياسى پيدا مىكند و مستلزم آن است كه... ولى اجمالاً عرض مىكنم حكومت اسلامى موظف به عمل به معاهدات بينالمللى است، در صورت امضاى آن قراردادها. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به معاهده با مشركين وفادار ماند تا آنكه آنها
نقض عهد نمودند، بعد از آن آيه برائت از مشركين نازل شد. متأسفانه بعضى به اين آيه استدلال نمودهاند بر... بنابراين بايد محبوسين را بر حسب قرارداد تحويل داد و اما حبس ايرانيان چنانچه در معاهده چنين است كه بايد حبس در ايران بشوند (كه خيال مىكنم چنين نيست) بايد حكم اجرا شود، و الا آن حكم، قابل اجرا در حكوت اسلامى نيست. و چنانچه كارى كه سبب حبس آنها در كشور ديگر شده است جرم محسوب مىشود. معامله با آنها مانند معامله با ساير مجرمين است، در صورتى كه از حقوق الناس باشد با مطالبه من له الحق محاكمه خواهند شد و اگر از قبيل حقالله باشد حاكم شرعى بايد او را محاكمه كند و به وظيفه خود عمل كند.
638: با توجه به جريان قاعدۀ قرعه در شبهات موضوعيه؛ بفرماييد:
الف: آيا اين قاعده به امور حقوقى اختصاص دارد يا شبهات موضوعيه در امور جزايى را نيز دربرمىگيرد؟ (به عنوان مثال در موردى كه علم اجمالى به وجود قاتل بين دو يا چند نفر باشد، آيا مىتوان با تمسك به قرعه حسب مورد، حكم قصاص يا ديه را اجرا نمود)؟
ب: در فرض جريان اين قاعده در امور جزايى، آيا در تمام ابواب حدود، قصاص، ديات و تعزيرات جارى است يا به باب خاصى از جزاييات اختصاص دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
قاعده قرعه را در 2 مورد مىتوان اعمال نمود. يكى مورد تزاحم حقوق كه وظيفه خاصى در آن مورد تعيين نشده باشد و احتياط هم ممكن نباشد. دومى مورد تعارض بينتين بعد فرض عدم مرجّحات منصوصه.
اما مورد علم اجمالى به وجود قاتل بين دو نفر، چنانچه هر دو منكر قتل باشند و بينه هم بر قاتل بودن هيچ كدام نباشد، لوث هم نباشد كه مورد قسامه شود، قصاص ساقط است و ديه به نظر من بالمناصفه
بين آنها تقسيم مىشود و اگر بر قاتل بودن هر كدام بينه قائم شده باشد. در صورتى كه يكى از دو بينه ارجح باشد از حيث عدالت يا زيادى شهود، آن مقدّم است. اگر مساوى باشند قاعده قرعه محكم است و با قرعه قاتل تعيين مىشود. و اگر بر قاتل بودن يكى از آنها بينه قائم شود و ديگرى اقرار به قتل بنمايد، ولىّ دم مىتواند مشهود عليه را بكشد و مقرّ نصف ديه را به ورثه او بدهد و مىتواند مقرّ را بكشد و اگر هر كدام اقرار كند كه او قاتل است، ولى مخير است در تصديق هر كدام كه بخواهد.
639: آيا استفاده از سكههاى تقلبى در تلفنهاى عمومى و استفاده از كارتهاى بهادار تقلبى كه مخصوص دستگاههاى مخابراتى همگانى تهيه شده، ضمانآور است يا نه؟ اگر ضمانآور است، آيا به طور كلى در حق بيتالمال يا در حق شركت مخابرات؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ضمانآور است در حق شركت مخابرات، چون خود او مالك است.
640: نحوۀ استفادۀ قانونى چكهاى مسافرتى اين است كه شخص خريدار، چك را در بانك شهر دلخواه خود امضا نموده و اسكناس رايج تحويل مىگيرد، حال اگر اين چك به نحوى رايج شود كه مردم با آن معامله اسكناس كنند و صاحب امضاى آن مغفولعنه واقع شود و كسى او را نشناسد، چنانچه مخدوش در آيد، ضمان آن به عهدۀ چه كسى است، و آيا مىتوان بانك را ضامن دانست؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ضمان به عهدۀ بانك است.
641: كسانى كه استحقاق مالى ندارند، ولى از طريق استخدام افرادى چون پيرزنان و پيرمردان و افراد بىسرپرست و معلول و از راه تكدّى آنان وجوهى حاصل نموده و مخارج مستخدمين خود را تأمين و بقيه را براى خود برمىدارند، آيا از بابت بهرهاى كه خود مىبرند ضامن هستند يا نه؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه كارى براى آن افراد مىكنند، مثلاً محلى كه ملك آنهاست در اختيار آن افراد قرار مىدهند و مستخدمين راضى به آنگونه تأمين مخارج و برداشت بقيه باشند، ضامن نيستند. والله العالم.
642: اگر فروش پروانۀ استفاده از منابع طبيعى ممنوع باشد و دارندگان پروانه، بدون توجه به قانون، اقدام به فروش پروانۀ خود كنند، آيا از بابت وجوهى كه از خريدار گرفتهاند ضامن هستند يا نه؟ و خريدار از نظر استفادۀ غير مجاز چه حكمى دارد؟
ج: باسمه جلت اسمائه
چنانچه خريدار بداند فروش پروانه ممنوع است، مع ذلك اقدام به خريد مىكند، معامله اشكال ندارد و فروشنده ضامن نيست و اگر نداند معامله صحيح نيست، چون با ممنوع كردن حكومت اسلامى، بلكه حتى غير اسلامى، آن پروانه از ماليت مىافتد، پولى كه فروشنده گرفته مالك نمىشود، قهراً ضامن آن مىباشد و خريدار هم مجاز به استفاده از آن نيست.
643: با توجه به اينكه مدارهاى ماهوارهاى در سازمانى معين به كشورها اختصاص مىيابد كه بعد از اين اختصاص، آن كشور مىتواند ماهوارههاى
خود - اعم از خود ساخته، خريده يا استيجارى - را در آن مدارهاى محلى قرار دهد، بفرماييد:
الف: آيا حق استفاده يك كشور از اين مدارها به نحو مالكيت است يا حق انتفاع؟
ج: باسمه جلت اسمائه
ملكيت امرى است اعتبارى و لذا قائليم به مالكيت حكومت.
وبه بناى عقلا هواى بالاى مملكت مافوق حريم ملك اشخاص حقيقى يا حقوقى ملك حكومت است.
ولذا بدون اجازه حكومت افراد مملكت ديگر حق ندارند هواپيما از بالاى اين مملكت ببرند.
بنابراين استفاده يك كشور از اين مدارها به نحو مالكيت است.
ب: آيا اجاره يا وقف آنها توسط اين كشورها ممكن است؟
ج: باسمه جلت اسمائه
اجاره و وقف آنها توسط اين كشورها ممكن است.
مرجع عاليقدر حضرت آيت الله العظمى سيد محمد صادق روحانى (مد ظله العالى)، از خاندانى كهن و ريشهدار - كه در شهر قم از سابقه ديرين علمى و اجتماعى برخوردار است - برخاسته و خدمات ايشان و تأليفاتشان، مواضع و نظرياتشان، بيش از نيم قرن است كه در دنياى اسلام مطرح و مورد توجه همگان است.
معظمله، در پنجم محرم الحرام 1345 ق (1305 ش)، در پايگاه جهاد و اجتهاد: شهر مقدس قم و در بيت علم و فضيلت زاده شد. پدر بزرگوارشان آيت الله حاج ميرزا محمود روحانى (1307-1381 ق) و نياى پدرى ايشان آيت الله حاج سيد صادق قمى (1255-1338 ق) و نياى مادرى آيت الله حاج آقا احمد طباطبايى قمى (1271-1334 ق) بوده است.
ايشان، در كودكى به تحصيل علوم دينى روى آورده و در نوجوانى - در حالى كه نبوغ و استعدادشان زبانزد حوزه علميه نجف شده بود - سطوح عاليه را در مدت اندكى پشت سر نهادند و به دروس خارج اساطين حوزه همانند آيات عظام: شيخ محمد حسين غروى اصفهانى، سيد ابوالحسن اصفهانى، شيخ محمد كاظم شيرازى، شيخ محمدعلى كاظمى خراسانى، شيخ محمدرضا آل ياسين و بيش از همه سيد الطائفه آيت الله العظمى خوئى (ره) حاضر شدند و ساليان فراوان (15 سال) از بحثها و درس هاى آنان بهره بردند و اجتهادشان مورد تأييد آيت الله العظمى خوئى (ره) قرار گرفت.
گفتنى است حضرت آيتالله العظمى خوئى (رحمه الله) در طول سى سال بيش از 105 نامه به معظمله نوشته اند كه اين مهم به دليل شناخت عميق و دقيق استاد از اين شاگرد پراستعداد و نابغه بوده و ريشه در سوابق علمى و تاريخى ايشان دارد. بدون شك اين تعابيرى كه مرحوم آيت الله العظمى خوئى براى آيت الله العظمى روحانى بكار برده اند: (شما خودِ من هستيد)، (شما عين من هستيد)، (من با بودن شما هيچ غمى از موت ندارم)، (من خوشحالم كه اگر روزى نباشم شما جايگزين من خواهيد بود)، (شما نور چشم احقر هستيد)، (عزّ شما عزّ من است)، در هيچ جا سابقه ندارد.(1)
آيت الله العظمى روحانى در سال 1369 ق، به زادگاهشان بازگشتند و در آنجا علاوه بر حضور در دروس حضرت آيت الله العظمى بروجردى (ره)، به تدريس خارج فقه و اصول پرداختند و خيلى زود در زمرۀ علماى برجسته حوزه علميه قم درآمدند و در همان زمان تأليف دوره كامل فقه را آغاز نمودند كه تحت عنوان «فقه الصادق» به تدريج به چاپ رسيد و مورد توجه حضرت آيت الله العظمى بروجردى (ره) قرار گرفت.(2)از آن پس بود كه كتابها و بحثهايشان در حوزۀ قم شهرتى بهسزا يافت و پس از وفات آيت الله العظمى بروجردى (شوال 1380 / فروردين 1340 ش) به عنوان يكى از علماى بزرگ حوزه قم مطرح شدند و مواضع و بيانيهها و اعلاميههايشان راهگشا و روشنگر مردم مسلمان ايران بود.
معظمله، در پنجاه سال گذشته ضمن مكاتبه با رؤساى كشورها نسبت به مسائل جهان اسلام - همچون: فلسطين، لزوم اتحاد مسلمين در برابر اسرائيل، مسائل عراق و وضع قوانين ضد اسلامى در آن، ساخت فيلم زندگى رسول الله (صلی الله علیه و آله) - حساسيت نشان دادند و نامههايى به: انور سادات رئيس جمهور مصر، حافظ اسد رئيس جمهور سوريه، ملك فيصل پادشاه عربستان نگاشتند. همچنين مواضع انقلابى معظمله از سال 1342 تا 1357 ش، كه اگر بطور كامل گردآورى شود مجلّدى بزرگ خواهد شد
1) . كتاب نامه هاى تاريخى، ص 13-227
2) حضرت آيت الله العظمى بروجردى (ره) دوبار از كتاب فقه الصادق در منبر تدريس خود مطالبى نقل فرمودند و حضرت آيت الله العظمى خوئى (ره) در وصف اين كتاب طى نامهاى مرقوم فرمودند كه: من كتاب فقه الصادق را شخصاً براى آيت الله كاشف الغطاء بردم و گفتم: ببينيد من چه خدمت بزرگى به عالم اسلام و فقاهت نمودم و چنين عالم محققى را تربيت كردهام.
و رنجها و زندانها و تبعيدهاى ايشان از اذهان مردم مسلمان ايران هرگز فراموش نخواهد شد.
معظمله، در سال 1345 ش به دنبال سخنرانى افشاگرانه و اعتراض آميزشان به لايحه كاپيتولاسيون و اعمال ضد دينى و ملى دولت، دستگير و به شهرهاى: زابل و يزد و سپس روستاى ميگون (تهران) تبعيد شدند.
پس از آزادى، در سال 1356 با اعلاميههاى توفندهشان مجدداً وارد عرصه مبارزه صريح با رژيم شدند و اطلاعيههاى شديد اللحنشان باعث سختگيرى و تندى بيشتر رژيم با ايشان شد و باعث شد از 26 ارديبهشت تا شهريور 1357 ايشان را در حصر خانگى قرار دهند، كه مردم قهرمان قم در اين زمان به خانه ايشان رفتند و حصر را شكستند و نماز عيد فطر را با شكوه هرچه تمام تر به امامت ايشان به جاى آوردند، به دنبال اين رويدادها رژيم پهلوى معظم له را مجدداً دستگير كرده و بازداشت ايشان تا دى ماه ادامه داشت و با پيروزى انقلاب اسلامى، با استقبال باشكوه وارد شهر و محل اقامتشان شدند.
آيت الله العظمى روحانى، پس از پيروزى انقلاب هم، ارشادات و راهنمائىهاى خود را به رؤساى جمهور وقت، مراكز قانون گذارى و ساير ارگان هاى حكومتى دنبال نموده اند...
قابل ذكر است كه در همه سال هاى مبارزه و زندان، ايشان به فعاليت هاى علمى و تأليف كتب فقهى و اصولى ادامه دادهاند كه هماره جاودانه خواهد ماند از جمله اين تأليفات مىتوان به موارد زير اشاره نمود:
1 - فقه الصادق (41 جلد)
2 - زبدة الاصول (6 جلد)
3 - منهاج الفقاهه (6 جلد)
4 - منهاج الصالحين (3 جلد)
5 - تعليق بر «منهاج الصالحين» در 3 جلد
6 - تعليق بر «عروة الوثقى» در 2 جلد
7 - تعليق بر «وسيلة النجاة» (عربى)
8 - رساله در لباس مشكوك (عربى)
9 - رساله در قاعده لاضرر (عربى)
10 - الجبر و الاختيار (عربى)
11 - رساله در قرعه (عربى)
12 - المسائل المنتخبه (العبادات و المعاملات)
13 - رساله در «فروع العلم الاجمالى» (عربى)
14 - فقه الاجتهاد و التقليد (عربى)
15 - القواعد الثلاثه (عربى)
16 - اللقاء الخاص (عربى)
17 - «شرح مناسك الحج والعمرة» (عربى)
18 - «اجوبة المسائل الاعتقادية» (عربى)
19 - «السيدة الزهرا (س) بين الفضائل والظلامات»
20 - رساله «توضيح المسائل» (فارسى و اردو)
21 - جبر و اختيار (فارسى)
22 - «نظام حكومت در اسلام» (فارسى و تركى و اردو)
23 - مناسك حج (فارسى)
24 - منتخب احكام (فارسى)
25 - «استفتائات قوه قضائيه و مؤسسه حقوقى وكلاى بينالملل» (فارسى)
26 - استفتائات قضايى (مجموعه پرسش و پاسخ هاى حقوقى و جزايى)
28 - احكام فقهى مسائل روز (فارسى)
29 - استفتائات (پرسش و پاسخهاى مسائل شرعى) (فارسى): كه تاكنون در 7 جلد به چاپ رسيده است.
30 - «سلسله فتاوى و استفتائات» (عربى): كه در 18 جلد تهيه شده و هر جلد شامل 1000 سؤال و جواب است. تاكنون 2 جلد (التقليد والعقائد - الطهارة) آن به چاپ رسيده است.
31 - فضائل و مصائب حضرت زهرا (س) (فارسى و انگليسى)
32 - اجوبة المسائل (فى الفكر والعقيدة والتاريخ والاخلاق) در 2 جلد
33 - فقه مسائل المستحدثه
34 - قربان الشهادة
35 - عاشورا و قيام امام حسين (علیه السلام) از نگاه آيت الله العظمى روحانى (فارسى و انگليسى)
36 - راه سعادت
37 - امام زمان (عج) از ولادت تا ظهور
38 - خاتم پيامبران (صلی الله علیه و آله) و امير مؤمنان (علیه السلام) و مقام معصومين (علیه السلام) در كلام آيت الله العظمى روحانى (مد ظله العالى)
39 - امر به معروف و نهى از منكر
براى مشاهده زندگى نامه تفصيلى و تأليفات و بيانيه ها و ساير موارد مربوط به ايشان مى توانيد به سايت دفتر حضرت آيت الله العظمى روحانى (مد ظله العالى) به آدرس www.rohani.ir مراجعه نماييد.