ghaemiyeh.com
سرشناسه : ادیبآلعلی، سیدمحمد، 1343 -
عنوان و نام پديدآور : پرسش ها و پاسخهایی دربارهی مسیحیت/ محمد ادیب آلعلی؛ تهیه کننده مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه.
مشخصات نشر : قم: حوزه علمیه قم، مرکز مدیریت، 1385.
مشخصات ظاهری : [چهارده] ، 265ص.
شابک : 17500 ریال: 964-6918-89-1
یادداشت : کتابنامه: ص. [256] - 265 ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : عیسی مسیح
موضوع : مریم مقدس
موضوع : Mary, Blessed Virgin
موضوع : Jesus Christ
موضوع : مسیحیت
مسیحیت و اسلام
مسیحیت و ادیان دیگر
شناسه افزوده : حوزه علمیه قم. مرکز مدیریت
شناسه افزوده : حوزه علمیه قم. مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی
رده بندی کنگره : BR121/2/الف4پ4 1385
رده بندی دیویی : 230
شماره کتابشناسی ملی : 1140574
مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزهى علميه
نام كتاب:مسيحيت
مؤلف: سيد اديب آل على
تهيه كننده: مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزهى علميه
ناشر: انتشارات مركز مديريت حوزه علميه قم
ويراستار: محمد جواد شريفى
حروفچين و صفحهآرا: حسن يوسفى
چاپ اول: بهار 1384
شمارگان: 2000 نسخه
بها: ريال
قم، صندوق پستى 4466/37185 تلفن: 7737217
شابك:
مراكز پخش:
قم: مدرسهى عالى دارالشفاء، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه قم، تلفن: 7748383
تهران: خ انقلاب، روبروى دبيرخانه دانشگاه، ساختمان اميركبير (كتب جيبى) طبقه سوم،
واحد 9. مؤسسهى فرهنگى دانش و انديشهى معاصر، تلفن: 6492693
كليهى حقوق چاپ براى ناشر محفوظ است
با درود به حضرت روح اللّه عيسى عليهالسلام
و مادر پاكش بانوى برگزيدهى
خداوند حضرت مريم عليهاالسلام با نثار رحمت به
روح پاك پدر و مادر و ساير همكاران
فهرست مطالب
مسيحيت يكى از اديان بزرگ ابراهيمى است كه با پيشينهاى حدود دو هزار سال، مقبوليت و پيروان فراوانى دارد. پس از ظهور اسلام، آيين مسيحيت در زمرهى اديان رسمى قرار گرفت و مسيحيان به عنوان «اهل كتاب» پذيرفته شدند. خاتميت دين مبين اسلام هرگز به معناى نفى مبانى و ريشههاى الهى مسيحيت نيست، بلكه اسلام متمم و مكمّل آيين مسيح، و قرآن مهيمن بر انجيل و مصدّق آن است. اكنون بيش از چهارده سده از عمر مشترك اسلام و مسيحيت مىگذرد و در طى روابط اين دو و پيروانشان دوران پرفراز و نشيبى ديده شده و هنوز هم شمار زيادى از پيروان هر دو آيين نسبت به آموزههاى دين يكديگر ناآشنا و بى خبرند، گاه نيز با استناد به منابع غيرمعتبر و با گزارشها و تحليلهاى غرضآلود، به اطلاعات آشفته و ناصواب دست مىيابند كه باعث جدايى و دورى دو ملت از يكديگر مىگردد. با توجه به رخدادهاى جهان معاصر ضرورت همسخنى و گفتوگو بين پيروان اديان الهى بيش از پيش احساس مىشود و بر دينمداران است كه با تكيه بر اصول و باورهاى مشترك و با تشريك مساعى، از باورها و
آرمانهاى خود در برابر سيل بنيانكن سپاه كفر و ماديت، دفاع كنند؛ و با توجه به ارزشهاى اصيل اعتقادى و اخلاقى خود با بىدينى و الحاد مقابله نمايند.
اين نوشتار سعى دارد مقام رفيع حضرت عيسى عليهالسلام و حضرت مريم عليهاالسلام را تبيين نموده، خواننده را با تاريخ و كلام مسيحيت به طور مختصر آشنا سازد. در بيشتر فصول ميان آمزوههاى دينى هر دو آيين مقايسهاى صورت گرفته و برخى نقاط مبهم آسيبشناسى شده است. نگارنده اين اثر را اخالى از اشكال ندانسته و ملاحظات اساتيد و فرهيختگان را به ديدهى منت مىدارد. در پايان از كليهى استادان فن و صاحبنظرانى كه اينجانب را در تهيه و تدوين اين كتاب يارى دادند به ويژه حجج اسلام آقايان حسين توفيقى و عبدالرحيم سليمانى اردستانى و نيز از مسؤولان محترم مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزهى علميهى قم كمال تشكر و قدردانى را دارم. و آخر دعونا الحمد للّه رب العالمين سيد محمد اديب آل على
حضرت عيسى عليهالسلام كيست و در چه تاريخى و در كجا زندگى مىكرده است؟
نقطهى مركزى انديشهى مسيحيت، حضرت عيسى(1)مسيح(2)است. عيسى عليهالسلام از نظر كتاب مقدس قديمىترين منبع موجود در مورد هويت حضرت عيسى عليهالسلام كتاب عهد جديد است. در رسالههاى پولس و انجيل مرقس كه نخستين نوشتههاى مسيحىاند سخنى از اصل و نسب آن حضرت نيست، كه اين مطلب مىتواند دليلى بر ناآشنايى اين دو نويسنده با گذشتهى تاريخى وى باشد. در نامههاى پولس، عيسى عليهالسلام نه يك بشر، بلكه خداوندى است كه براى آمرزش گناهان بشر از آسمان به زمين نزول كرده و پس از مصلوب شدن، مجددا به آسمان بازگشته است؛ بنابراين او نيازى به تاريخ و گذشته و خانواده ندارد.
1) برگرفته از عبرى يهوشوعا (يشوع يا يسوع) به معناى نجات يهوه و نجات خدا. انجيل اين واژه را خداوند نجات دهنده معرفى كرده است كه امت خويش را خواهد رهانيد. متى،
2) مسيح از «مشياح» (مسياح) كلمهاى عبرى است، به معناى «مسح شده» (تدهين شده) يا به معناى «مبارك». ر.ك: حسين توفيقى، آشنايى با اديان بزرگ، ص 112.
اما نويسندگان اناجيل متى و لوقا براى پر كردن خلأ موجود در انجيل مرقس شجره نامهاى از حضرت عيسى ذكر مىكنند.(1)دربارهى شجرهنامهى حضرت عيسى عليهالسلام لازم است به نكاتى توجه شود:
به اسحاق؛ زيرا در كتاب مقدس آمده است: «ابراهيم، اسحاق را براى قربانى به قربانگاه برد و خداوند گوسفندى فديهى او كرد تا با زنده ماندنش مصلح جهانى از نسل او پديد آيد.»(1)ولى طبق آن شجرهنامه، اين دو پيامبر از اجداد يوسف، شوهر مريم مىشوند، نه خود عيسى؛ مگر اين كه به سبب قرابت خانوادگى يوسف و مريم، آن دو را از اجداد مريم هم به حساب آوريم. 5. در انجيل لوقا آمده است: «و بر حسب گمان خلق او [= عيسى] پسر يوسف بن هالى...».(2)معلوم نيست كه عبارت «برحسب گمان خلق» را خود لوقا ذكر كرده است، يا آن چنان كه برخى محققين معتقدند، از اضافاتى است كه بعدها وارد انجيل شده است.(3)در هر حال اين تعارض وجود دارد كه بالاخره آيا عيسى پسر يوسف است، يا چنان كه در جاى ديگر كتاب مقدس به آن تصريح شده،(4)عيسى متولد از روح القدس است؟ تاريخ تولد حضرت عيسى عليهالسلام در ابتدا چنين به نظر مىرسد كه تاريخ تولد حضرت عيسى كاملاً روشن
1) برگرفته از: پيدايش، 22: 1، يهوديان و مسيحيان معتقدند كه حضرت ابراهيم، اسحقاق را به قربانگاه برد، برخلاف مسلمانان كه معتقدند حضرت اسماعيل، ذبيح الله است.
2) انجيل لوقا 3 : 23.
3) كارل كائوتسكى، بنيادهاى مسيحيت، ص 35؛ به نقل از: محمد رضا زيبايى نژاد، مسيحيتشناسى مقايسهاى، ص 43.
4) انجيل لوقا، 1: 35؛ انجيل متى، 1: 21.
است، چرا كه خود مبدأ تاريخ گرديده و ساير حوادث تاريخى را با ميلاد وى مىسنجند، اما واقعيت اين است كه اين تاريخ ميلادى در ارتباط با تولد حضرت عيسى دقيق نيست. «به نظر عجيب مىآيد اگر بگوييم كه عيسى در سال 4 قبل از ميلاد، يا يكى دو سال قبل از آن متولد شده باشد، در اين وقت «هرودس كبير» هم چنان بر تخت سلطنت يهود نشسته بود و اين معنا به ضميمهى قراينى چند، از جمله عبارت لوقا در انجيل كه مىگويد: عيسى در سال يازدهم سلطنت «تيبريوس قيصر» متولد شد، ما را ناگزير مىسازد كه تاريخ ميلاد واقعى او را چند سال به عقب ببريم».(1)همچنين گزارش متى در مورد بازگشت يوسف و مريم به ناصره در زمان «آركلائوس»(2)با مدارك تاريخى منطبق نيست و او پس از «هرودس» به سلطنت نرسيد.(3)به هر حال روايات اناجيل در مورد تاريخ تولد حضرت عيسى فاقد ارزش تاريخى است. در مورد روز تولد حضرت عيسى نيز خبر مستندى در دست نيست و آن چه سنت مسيحى بر آن قرار گرفته است. كه روز 25 دسامبر تاريخ تولد حضرت عيسى باشد) مطابق با تصميم كليساهاى روم و غرب در سال 354 ميلادى است و بيشتر جنبهى سياسى دارد:
در پارهاى از كشورهاى اروپايى به ويژه روم، آيين مهرپرستى(1)بسيار رواج داشت، روز 25 دسامبر، روز جشن اصلى آيين مهرپرستى، يعنى روز «زايش آفتاب شكستناپذير» بود. در چنين روزى جشنهاى بسيارى بر پا مىشد و گرايندگان بسيارى به انجام مراسم و شعايرى مىپرداختند. كشيشان و كليسا از اين موقعيت استفاده كردند و بدون توجه به مخالفتهاى بسيار كه ابراز شد،(2)اين روز را روز تولد عيسى اعلام، و بدين وسيله، از جريانى مخالف جلوگيرى كردند.(3)محل تولد و زندگى حضرت عيسى عليهالسلام از عهد جديد برمىآيد كه حضرت مريم در شهرى به نام ناصره در استان جليل از فرشتهى وحى باردار شد، ولى فرزندش را در بيت لحم به دنيا آورد: در ماه ششم جبرائيل فرشته از جانب خدا به شهرى به نام ناصره كه در استان جليل واقع است به نزد دخترى كه در عقد مردى به نام يوسف از خاندان داود بود، فرستاده شد. نام اين دختر مريم بود. فرشته وارد شد و به او گفت: «سلام... اى كسى كه مورد لطف هستى، خدا با تو است... . اى مريم؛ نترس زيرا خداوند به
تو لطف فرموده است. تو آبستن خواهى شد و پسرى خواهى زاييد و نام او را عيسى خواهى گذارد...(1)در آن روزها به منظور يك سرشمارى عمومى در سراسر دنياى مردم، فرمانى از طرف امپراطور «اوغطس» صادر شد. وقتى دور اول اين سرشمارى انجام گرفت، كرينيوس فرماندار كل سوريه بود. پس براى سرشمارى هر كس به شهر خود مىرفت و يوسف نيز از شهر ناصرهى جليل به يهوديه آمد تا در شهر داود كه بيت لحم نام داشت، نام نويسى كند، زيرا او از خاندان داود بود. او مريم را كه در اين موقع در عقد او و باردار بود، همراه خود برد. هنگامى كه در آن جا اقامت داشت، وقت تولد طفل فرارسيد و مريم اولين فرزند خود را كه پسر بود به دنيا آورد. اورا در قنداق پيچيد و در آخورى خوابانيد، زيرا در مسافرخانه جايى براى آنان نبود.(2)مسيحيان، بر اساس تعاليم كتاب مقدس، اصرار دارند كه محل تولد عيسى را بيت لحم، و محل پرورش او را ناصره، بدانند؛ زيرا مىخواهند بشارات و پيشگويىها در مورد رهبر بنى اسرائيل و مسيح موعود را بر حضرت عيسى تطبيق نمايند. هيروديس پادشاه، از ستارهشناسان مىپرسد: طبق پيشگويى پيامبران، مسيح در كجا بايد به دنيا آيد؟» ايشان پاسخ دادند: بايد
در بيت لحم متولد شود؛ زيرا ميكال نبى چنين پيشگويى كرده است: «اى بيت لحم، اى شهر كوچك، تو در يهوديه دهكدهاى بىارزش نيستى، زيرا از تو پيشوايى ظهور خواهد كرد كه قوم بنىاسرائيل را رهبرى خواهد نمود.(1)انجيل متى وقتى كه از سكونت عيسى و والدينش در ناصره خبر مىدهد، اضافه مىكند: باز در اينجا پيشگويى انبيا جامهى عمل پوشيد كه: او ناصرى خوانده خواهد شد.(2)لكن تطبيق آن اخبار بنى اسرائيل بر حضرت عيسى دشوار مىنمايد، زيرا:
اولاً، مجوسيان يا زرتشتيان پارسى، آدمپرست نبودند تا براى پرستش كودكى از شرق به بيت لحم سفر كنند. اين در حالى است كه متى مىنويسد: چند مجوس ستارهشناس از مشرق زمين به اورشليم آمده پرسيدند: كجاست كودكى كه بايد پادشاه يهود گردد؟ ما ستارهى او را در سرزمينهاى دوردست شرق ديدهايم و آمدهايم تا او را بپرستيم.(3)
ثانياً، مشخص نيست هنگامى كه آنها اين كودك را يافتند، چرا او را ترك گفتند و نه بشارت او را به مجوسيان ديگر دادند و نه خود آنها در زمرهى
حواريون آن حضرت قرار گرفتند. ثالثاً، نه تنها عيسى عليهالسلام به تشكيل دولت اسرائيل نپرداخت و اسرائيليان پراكنده را جمع نكرد، بلكه پس از تولد و آغاز فعاليت او، يهوديان پراكندهتر شده، و اورشليم نابود و فلسطين منهدم گرديد. رابعاً، گزارش لوقا دربارهى سرشمارى و اجبار والدين عيسى به حضور در بيت لحم، نه از نظر تاريخى صحيح است و نه از نظر منطقى. در تاريخ هيچ اثرى از اين سرشمارى وجود ندارد. در مورد «ناصرى» بودن حضرت عيسى نيز ملاحظاتى وجود دارد: اولاً، اين پيشگويى از انبيا در دست نيست كه شخصى ناصرى ظهور خواهد كرد. ثانياً، اصلا شهرى به نام ناصره، در زمان ميلاد حضرت مسيح وجود نداشته است. بله، قريهى كوچكى (كه به هيچ وجه نمىتوان آن را شهر ناميد) وجود داشته كه از قرن چهارم ميلادى زيارتگاه مسيحيان شده است. ثالثاً، احتمالاً مراد از پيشگويىها، «ناضرى» بودن به معناى «نذر و وقف خدا بودن» يا به معناى «مواظب بر اجراى دقيق مراسم دينى بودن» است، نه ناصرى به معناى انتساب به شهر ناصره.(1)عيسى عليهالسلام از نظر تاريخ تحقيقات دامنهدارى كه از قرن نوزدهم (دوران پيدايش نقد تاريخى) در
1) جلال الدين آشتيانى، تحقيقى در دين مسيح، ص 151 و نيز ر.ك: محمدر ضا زيبايىنژاد، مسيحيتشناسى مقايسهاى، ص 47.
مورد مسيحيت و كتاب مقدس و حضرت عيسى عليهالسلام انجام گرفت، نشان مىهد كه در هيچ يك از منابع تاريخىِ قرن اول ميلادى، نامى از عيسى عليهالسلام
به ميان نيامده است. پنج تاريخنگار مهم سدهى اول ميلادى عبارتاند از: 1. «سووتوينوس»، منشى امپراطور هادريان (حدود 14 - 70 م.) در مورد فلسطين مطالبى نوشته است كه مسيحيان سعى در تطبيق نوشتههاى او بر دوران زندگى حضرت عيسى و تصليب وى دارند. 2. «فيلون اسكندرانى»(1)فيلسوف و نويسندهى معروف (20 ق.م - 50 م) كه اتفاقا در زمانى كه اناجيل از عيسى گزارش مىدهند به فلسطين مسافرت كرده و نظرياتش بر پولس و يوحنا تأثير گذاشته است. 3. «يوستوس طبريهاى» ،مورخ و نويسندهى يهودى قرن اول كه موطن او در ساحل غربى درياچهى «طبريه» (گزارت) و نزديك قريهى «كفر ناحوم»(2)قرار داشته، جايى كه بنابر گزارش اناجيل، عيسى بارها در آنجا بوده و موعظه كرده است. 4. «پلو تارك»، مورخ مشهور يونانى كه از او مقالاتى دربارهى مصر و فلسطين و يونان و روم باقى مانده است. 5. «يوسف فلاويانى»(3)مورخ يهودى فلسطينى كه حوادث سالهاى 170 قبل از ميلاد تا 73 ميلادى را در دو كتاب به نامهاى تاريخ جنگهاى يهود
و تاريخ باستانى قوم يهود به رشتهى تحرير در آورده و در سال 93 ميلادى به اتمام رسانده است، ولى در هيچ كدام به حضرت عيسى عليهالسلام و قيام او اشارهاى نكرده است، در حالى كه به طور معمول بايد به چنين شخص تاريخسازى اشاره مىكرد.(1)در دو مورد در كتاب اخير به حضرت عيسى عليهالسلام اشاره شده، ولى به قدرى ناشيانه است كه تقريبا تمام محقّقانْ ساختگى و جعلى بودن آن را پذيرفتهاند.(2)سكوت مورخين قرن اول در مورد حضرت عيسى و قيام او باعث شد كه عدهاى از محققان وجود تاريخى حضرت عيسى را انكار كنند و او را يك افسانه بنامند. حتى «آلبرت شوايتزر»، كشيش و پزشك قرن بيستم در كتاب نقد زندگى عيسى نوشت: عيساى ناصرى كه به نام مسيح ظهور كرد، معنويت خدا را اعلام نمود و قلمروى الهى را در روى زمين برقرار ساخت، هرگز وجود نداشته است.(3)براى مسلمانان اعتقاد به وجود تاريخى حضرت عيسى عليهالسلام ، امرى سهل
1) تحقيقى در دين مسيح، ص 170 - 178.
2) مثلاً در كتاب تاريخ باستانى قوم يهود آمده است: «در ايام پيلاطوس، عيسى كه يك انسان خردمند بود، البته اگر بتوانيم او را انسان بناميم، برخاست... او مسيح بود و هنگامى كه پيلاطوس وى را به مرگ بر صليب محكوم كرد، دوستداران قبلى او از محبت وى دست برنداشتند، زيرا وى روز سوم دوباره زنده شد و بر آنها ظاهر گرديد.» پيداست كه نويسندهى عبارات فوق يك مسيحى است و نمىتواند يوسف فلاويانى باشد كه يك يهودى است كه به مسيح بودن عيسى اعتقادى ندارد. (آرچيبالد رابرتسون، عيسى، اسطوره يا تاريخ، ص 48).
3) تحقيقى در دين مسيح، ص 170 و تونى لين، تاريخ تفكر مسيحى، ص 446.
است؛ زيرا كتاب آسمانى آنها، قرآن، به صراحت آن حضرت را پيامبرى بزرگ كه معجزات بسيارى داشته و بشارت به آمدن پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله داده، معرفى كرده است.(1)برخى از محقّقان بر اين باورند كه اسناد تاريخى دال بر وجود حضرت عيسى را مسيحيان و روحانيون معتقد به اولوهيت عيساى مسيح از بين بردهاند؛ زيرا آن چه در تاريخ آمده، عيساى نبى است، نه عيساى خدا يا فرزند خدا. وجود عيساى نبى براى آنان خطرناكتر از مسيح بدون تاريخ بود و آنان به هيچ وجه مايل نبودند از يك عيساى تاريخى كه خود را هرگز خدا يا مسيح نناميده بود، مدركى تاريخى ارائه دهند.(2)
آيا ميان شخصيت حضرت عيسى عليهالسلام در قرآن و آن چه در مورد او در اناجيل آمده است، تفاوتى وجود دارد؟ تلقّى مسيحيان از شخصيت عيسى عليهالسلام چه اشكالاتى دارد؟ شخصيت حضرت عيسى عليهالسلام در قرآن قرآن مجيد حضرت عيسى عليهالسلام را اين گونه معرفى مىكند: او از پيامبران بزرگ صاحب شريعت است،(3)كه خداوند وى را بر بسيارى از پيامبران ديگر برترى بخشيده(4)و آيات و نشانههاى روشن و
معجزات بسيارى را توسط او نمايان نموده است.(1)او «روح الله»(2)، «كلمة الله»،(3)و مؤيد به «روح القدس» است.(4)حضرت عيسى داراى خلقتى استثنايى و معجزهآساست،(5)و مانند حضرت آدم با ارادهى خاص خداوند، بدون وجود سبب قريب متولد شده است.(6)وى قبل از هر چيز خود را عبد
1) در پاسخ سؤال 4 همين فصل، مفصلاً معجزات آن حضرت بيان شده است.
2) سورهى نساء، آيهى 171؛ عيسى روح است، زيرا با كلمهى تكوينىِ «كُن» كه امر است به وجود آمده است، «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» (سورهى اسرى، آيهى 85). ر.ك: سيد محمد حسين طباطبايى، الميزان، ج 5، ص 149.
3) سورهى آل عمران، آيهى 45 و سورهى نساء، آيهى 171. قرآن مجيد از آن رو عيسى را «كلمة الله» خوانده كه خداوند با ارادهى مخصوص خود (كلمهى تكوينى «كُن» و به گونهاى خارق العاده او را به وجود آورده است. علامه طباطبايى ذيل آيهى 171 سورهى نساء مىنويسد: هر چيزى كلمهى خداست، اما آن چيزى كه به حضرت عيسى اختصاص دارد اين است كه در همهى اشيا، خلقت همراه با اسباب عادى بوده؛ در حالى كه خلقت آن حضرت، فاقد بسيارى از اسباب مادى هم چون وجود پدر و ازدواج بوده است. (الميزان، ج 5، ص 149)
4) سورهى بقره، آيهى 253.
5) آيات 15 - 35 سورهى مريم جريان خلقت حضرت عيسى عليهالسلام را مشروحاً ذكر كرده است.
6) غزالى مىگويد: «هنگامى كه شخصى متولد مىشود، دو سبب در تولد او نقش دارد، يكى دستگاه توليد مثل است كه نطفه را در رحم مادر قرار مىدهد، تا در محيط واجد شرايط به جنين تبديل شود؛ از اين سبب به سبب قريب تعبير مىكنيم. ديگرى ارادهى الهى است كه در تأثيرگذارى دستگاه تناسلى نقش اساسى دارد، و در صورت عدم ارادهى الهى جهاز تناسلى نقش خود را ايفا نخواهد كرد. حال اگر در موردى خاص دستگاه تناسلى مرد هيچ تأثيرى در وجود يافتن طفل نداشته باشد و سبب قريب منتفى گردد، بهناچار اين حادثه به سبب بعيد كه همان ارادهى الهى است منسوب مىگردد. در داستان ولادت حضرت عيسى، دقيقاً با چنين مسئلهاى مواجه هستيم.» ابوحامد الغزالى، الرد الجميل لالهية عيسى بتصريح الانجيل، ص 60؛ به نقل از: محمدرضا زيبائى نژاد، مسيحيتشناسى مقايسهاى، ص 66؛ (با اندكى تلخيص و تصرف).
و بندهى خدايى مىداند كه او را پيامبر، و وجودش را «مبارك» قرار داده،(1)و براى او «انجيل» را آورده كه مايهى نور و هدايت است.(2)سرانجام هنگامى كه توطئهها براى قتل حضرت عيسى شدت گرفت، خداوند او را از شرّ دشمنانش نجات داد و به سوى خود بالا برد، و بدين ترتيب عروج مسيح آغاز شد.(3)حضور مجدد او در ميان مردم، گواه نزديكى «قيامت» خواهد بود.(4)شخصيت حضرت عيسى عليهالسلام در مسيحيت در مسيحيت برداشتهاى متفاوتى از شخصيت حضرت عيسى عليهالسلام
شده است؛ و بسته به نظر نويسندگان اناجيل و نوشتههاى پولس و ساير نويسندگان عهد جديد و اعتقادنامههايى كه ارباب كليسا تصويب كرده، شكلهاى مختلفى (از بندگى تا خدايى) براى آن حضرت ترسيم مىشود. روند تكاملى تلقّى مسيحيت از حضرت عيسى بدين قرار است: 1. عيسى به قدرت خدا (روح القدس) در شكم بانوى مقدسى به نام مريم قرار گرفت و از وى زاده شد (مولود مقدس).(5)2. عيسى، «بندهى خدا» است، همان بندهاى كه اشعياى نبى در مورد او پيشگويى كرده بود كه با وجود بىگناهى، بار گناهان قوم را بر دوش
مىگيرد و آنان را با تحمل رنجها، نجات مىدهد. وى عدالت را بر زمين مىگستراند، و به بينوايان بشارت مىدهد.(1)3. رايجترين لقب حضرت عيسى عليهالسلام در اناجيل «پسر انسان» است(2)كه يادآور آن شخصيتى است كه دانيال نبى در كتابش از او نام مىبرد كه قبل از روز واپسين خواهد آمد و خداوند داورى و پادشاهى را به او خواهد سپرد (پادشاه و داور بنى اسرائيل(3)). 4. او «مسيح» است؛ همان «منجى»اى كه انبياى بنى اسرائيل وعده داده بودند كه براى نجات قوم يهود مىآيد.(4)5. عيسى آن «شبان نيكو» است كه وظيفهاش ارشاد خلق است؛(5)او «راه»، «حقيقت» و «زندگى» است؛ راهى است به سوى خدا كه حقيقت را به ارمغان آورده و مردم را به زندگى حقيقى رهنمون مىشود (نبى و پيامبر
1) اشعياء، 42: 1؛ 49: 1؛ 50: 4؛ 52: 13؛ 53: 1 - 12 و انجيل متى، 1: 21.
2) بيش از 80 بار اين لقب تكرار شده است، از جمله: انجيل متى، 8: 20، 10: 23، انجيل مرقس، 8: 38، 9: 12، انجيل لوقا، 5: 24، 6: 22، و انجيل يوحنّا، 1: 51.
3) انجيل لوقا، 1: 32 و 33.
4) لقب مشهور حضرت عيسى عليهالسلام ، «مسيح» است كه از لفظ عبرى «مشياح» به معناى مسح شده (تدهين شده = روغنمالى شده) گرفته شده است. در قوم بنى اسرائيل افراد برگزيده را براى مأموريتهاى مهم و مقدس با روغن مخصوص تدهين مىكردند. اين عمل شبيه عمليات تدهينى است كه امروزه براى احراز مناصب مهم كليسايى انجام مىشود. بهتدريج لفظ «مسيح» به هر شخصى كه داراى مأموريتهاى بزرگ بود اطلاق شد. در عهد عتيق، واژهى مسيح به معناى مبارك، لفظى عام است كه بر اشخاص مختلف، از جمله كورش - به آن دليل كه به اسارت قوم بنى اسرائيل خاتمه داد - اطلاق شده است. مسيحيتشناسى مقايسهاى، ص 48.
5) انجيل يوحنّا، 10: 11.
خدا).(1)6. او «صورت خداى ناديده» و جلوهى بشرى خداست. از طريق او با برخى از صفات و كمالات خدا آشنا مىشويم.(2)7. عيسى عليهالسلام «پسر خدا» است: او چون زمان به كمال رسيد، خدا پسر خود را فرستاد كه از زن زاييده شد.»(3)«هدف از اين نامگذارى اين است كه ايمان خود را به ارتباط صميمانه و استوار عيسى عليهالسلام با خدا بيان كنيم و اعلام داريم كه پيام ازلى و غيرمخلوق خدا در عيسى ساكن شده است. لقب «پسرخدا» يعنى معرفت متقابل و صميمانه (عيسى خدا را مىشناسد) و وحدت اراده (عيسى چيزى جز ارادهى خدا را تحقّق نمىبخشد)».(4)«هدف اظهار تشابه و همگونى در ذات و صفات و جوهر است. مسيح نور خدا و تصوير جوهر خداست. او دربارهى خودش گفته است: «هركس مرا ببيند، خدا را ديده است»، «من و پدر يكى هستيم».(5)8. كلمهى خداست: «مسيحيان - به خصوص با استناد به انجيل يوحنا - ايمان دارند كه عيسى انسانى است كه كلمهى خدا در او زيست مىكند؛ يعنى پيام ازلى كه خداى حكيم هر چيز را به وسيلهى آن آفريد، با تجسّم يافتن در عيساى انسان، در ميان بشر خيمهى خويش را برافراشت. پيام ازلى
1) انجيل يوحنّا، 14: 6 و 11: 25، انجيل لوقا، 4: 24.
2) نامهى پولس به كولسيان، 1: 15.
3) رسالهى پولس به غلاطيان، 4: 4. موارد زيادى در عهد جديد بر «پسر خدا» بودن عيسى تصريح مىكند. در سه مورد عيسى خود مىگويد: «من پسر خدا هستم.»: انجيل مرقس، 14: 61 و 62، انجيل يوحنّا، 9: 35 - 37 و 10: 36.
4) توماس ميشل، الهيات مسيحى، ص 69.
5) ابراهيم سعيد، تفسير بشارة لوقا، ص 70؛ به نقل از: احمد شلبى، مقارنة الاديان، ج 2، ص 122.
با قرار گرفتن در عيساى انسان، به شكل انسانى زيست مىكرد كه مانند همهى مردم براى تحصيل لقمهاى مىكوشيد، مىخورد و مىنوشيد، دوستان و خويشاوندانى داشت، رنج كشيد و مرد. تنها تفاوت عيسى با ديگران اين بود كه مرتكب هيچ گناهى نشد.»(1)9. عيسى «خداوند» است؛ يعنى مولايى كه قدرت و سلطه دارد. به اعتقاد مسيحيان، هنگامى كه خدا، عيسى را از ميان مردگان برانگيخت، اين لقب را به او عطا كرد و اشاره به ميانجى بودن او بين خدا و بشر و نشستن او بر طرف راست خداوند براى داورى در روز واپسين» دارد.(2)10. نهايتاً شخصيتى كه مسيحيت به حضرت عيسى مىدهد «اولوهيت» است. در انجيل يوحنا و نوشتههاى او و رسالههاى پولس و اعتقاد نامهها، عيسى «خدا» ناميده مىشود: «در ازل كلمه بود. كلمه با خدا بود و كلمه خود خدا بود. از ازل كلمه با خدا بود، همه چيز به وسيلهى او هستى يافت و بدون او چيزى آفريده نشد.»(3)توما گفت: اى خداوند من و اى خداى من.» عيسى گفت: «آيا تو به خاطر اين كه مرا ديدهاى ايمان آوردى؟ خوشا به حال كسانى
1) كلام مسيحى، ص 70.
2) در اعتقادنامهى نيقيه آمده است: «ما را يك خداست، يعنى پدر كه همه چيز از اوست و ما براى او هستيم؛ و به يك خداوندگار معتقديم، عيسى مسيح، پسر خدا، مولود از پدر.» (و.م. ميلر، تاريخ كليساى قديم، ص 244).
3) انجيل يوحنّا، 1: 1 و نيز ر.ك: انجيل يوحنّا، 10: 33 و 20: 28، روميان، 9: 5، كولسيان، 1: 16 و 2: 9.
كه مرا نديدهاند و ايمان مىآورند.(1)در اعتقادنامهى «نيقيه» پس از آن كه ابتدا عيسى خداوند ناميده مىشود، به عنوان «خداى حقيقى» معرفى مىگردد: يگانه مولود كه از ذات پدر است، خدا از خدا، نور از نور، خداى حقيقى از خداى حقيقى، كه مولود است نه مخلوق، از يك ذات با پدر.(2)در اعتقادنامهى «آتانا سيوس» آمده است: اما اولوهيت پدر و پسر و روح القدس واحد است. آنها داراى جلال يكسان و شكوه و عظمت جاودان هستند. هر آن چه پدر باشد، پسر نيز همان است و روح القدس نيز بدين شكل است: پدر نامخلوق است، پسر نامخلوق است، روح القدس نيز نامخلوق است. پدر نامتناهى است، پسر نامتناهى است، روح القدس نيز نامتناهى است. پدر ابدى است، پسر ابدى است، روح القدس نيز ابدى است.(3)ملاحظاتى بر تلقّى مسيحيان از شخصيت حضرت عيسى عليهالسلام تلقّى مسيحيان از حضرت عيسى عليهالسلام به عنوان مولودى مقدس، مسيح
1) انجيل يوحنّا، 20: 28. در نسخههاى اصل يونانى در اين جا واژهى «هوثيوس» براى خطاب به عيسى به كار رفته است، همان واژهاى كه براى خداى ازل، خالق، زنده كننده و مولاى توانا - كه خداى انبياست -، به كار گرفته شده است. ر.ك: توماس ميشل، كلام مسيحى، ص 73، پاورقى مترجم.
2) و.م. ميلر، تاريخ كليساى قديم، ص 245.
3) تونى لين، تاريخ تفكر مسيحى، ص 148.
(مبارك) بندهى خدا و پيامبرى بزرگ و صاحب معجزات فراوان، مورد تأييد قرآن مجيد قرار گرفته و از نظر عقل نيز اشكالى بر آن نيست، اما برداشت آنان از شخصيت آن حضرت با عناوين غلوّآميز نمىتواند درست باشد.
شايد تولّد خارق العاده و يا معجزات حيرتآور آن حضرت، همچون زنده كردن مردگان و شفاى بيماران لاعلاج، باعث شد كه مسيحيان اوليه آن حضرت را «پسر خدا» بنامند، اما به نظر مىرسد اين يك عنوان تشريفى باشد كه دلالت بر عمق محبت مىكند ولى كم كم اين عنوان به شكل رابطهاى واقعى مطرح شد و اعلام گرديد كه مقصود همذات و هم جوهر بودن مسيح با خداست و شخصيت عيسى از بندگى به فرزندى ارتقا يافته است(1)و اين نه تنها مختص او بلكه شامل تمام مؤمنان به آن حضرت نيز مىشود و نتيجهاش رهايى از شريعت است:(2)همگى شما به وسيلهى ايمان به مسيح پسران خداييد.(3)همهى كسانى كه از روح خدا هدايت مىشوند، ايشان پسران خدايند؛ از آن رو كه روح بندگى را نيافتهايد تا باز ترسان شويد، بلكه روح پسرخواندگى را يافتهايد كه به آن «ابا» (يعنى اى پدر) ندا مىكنيم.(4)
ملاحظهاى كه بر اين تلقّى مسيحيان از شخصيت عيسى عليهالسلام بايد بشود اين است كه اگر منظور پسر بودن واقعى حضرت مسيح يا عموم مسيحيان باشد، سر از شرك در مىآورد؛ زيرا همذات و همجوهر بودن كسى با خدا به معناى وجود دو خدا و بيشتر مىشود و اين مخالف توحيد است. و اگر مقصود از پسر بودن، عنوان مقابل با عبد و بنده بودن است، با جايگاه واقعى انسان در برابر خدا سازگار نيست؛ زيرا رابطهى انسان با خدا رابطهى عبد با مولى و مملوك با مالك است و اگر كسى بخواهد رابطهى خدا با يك انسان - هر چند يك پيامبر بزرگ باشد - را به شكل رابطهى پدر و فرزند تصوير كند، حتى اگر اين تصوير مجازى و تشريفى باشد، كاملاً به خطا رفته است.(1)اما اشكال اساسى، بر تلقّى مسيحيان از شخصيت حضرت عيسى عليهالسلام به عنوان «خدا» است، كه شرك صريح و دوگانهپرستى است و به كلّى دور از تعليمات يك دين الهى يا عقل سليم است. اين اعتقاد آن قدر شنيع است كه چه بسا مسيحيانى بگويند ما هرگز عيسى عليهالسلام را خدا نمىدانيم،(2)كه در اين صورت بايد بپذيرند كه در كتاب مقدس تحريف يا اشتباهى صورت گرفته است؛ چون در موارد متعددى، حضرت عيسى عليهالسلام ، «خدا» دانسته شده(3)و علاوه بر اين در اعتقادنامهها
تصريح به اولوهيت حضرت عيسى شده است.(1)از اختلافاتى كه در ميان فرقههاى مختلف مسيحى وجود دارد اين گونه برداشت مىشود كه مسيحيان تلقى واضح و روشنى از شخصيت حضرت عيسى عليهالسلام ندارند و خود نيز نمىتوانند به طور قاطع در مورد وى اظهار نظر كنند: «آيا عيسى خدا است يا پسر خدا يا بندهى خدا؟» هر فرقه نظريهاى را تقويت و نظرهاى ديگر را رد كرده، و هر گروهى گروه ديگر را به انحراف و بدعتگذارى متهم نموده است: ابيونها، ناستيكها، پيروان آريوس، پيروان آپوليناريوس، نسطورىها، پيروان يوتيكوس و... هر كدام براى تبيين شخصيت مسيح مطالبى را اظهار و نظرهاى ديگر را تقبيح نمودهاند،(2)در شوراهاى مختلف مناقشات را مطرح كرده و درصدد چاره جويى برآمدهاند و در نهايت، در سال 451 ميلادى، كليسا توانست در شوراى كالسدون مواضع واحدى در قبال شخصيت مسيح اتخاذ كند، موضعى كه اوضاع را پيچيدهتر ساخت: يك عيسى مسيح وجود دارد كه داراى دو ذات، يعنى داراى ذات انسانى و ذات الهى است. او واقعا انسان و واقعا خدا، و داراى بدن و روح است. او از نظر الهى با خداى پدر همذات است، و از نظر انسانى با انسان همذات است، ولى هيچ گناهى
ندارد. از نظر اولوهيت قبل از آغاز زمانها از خدا مولود گرديد و از نظر انسانى از مريم باكره متولد شد. تمايز بين دو ذات بر اثر اتحاد با يكديگر از بين نرفته، بلكه خصوصيات آنها حفظ، و در يك شخص ادغام گرديده است. عيسى دو شخص نيست، بلكه يك شخص و پسر خداست.(1)اين اعتقادنامه براى شناسايى مسيح نتوانست كمكى به مسيحيان بكند؛ زيرا مجدداً وى را هم خدا دانسته و هم پسر خدا و هم يك انسان معمولى ولى بىگناه. به علاوه، تناقضاتى كه در متن اين اعتقادنامه وجود دارد، جز ابهام و تحيّر چيزى به ارمغان نمىآورد. دانشمندان مسيحى خود به اسرارآميز بودن تلقى فوق اعتراف نموده، حلّ آن را از طريق مكاشفه امكانپذير مىدانند: اين موضوعى است بسيار اسرارآميز. چطور ممكن است مسيح دو ذات داشته ولى يك شخص باشد؟ هر چند درك اين موضوع مشكل است، ولى كتاب مقدس ما را به فهم آن تشويق مىكند (كولسيان، 2: 2 و 3) و عيسى اعلام مىدارد كه براى درك واقعى او احتياج به مكاشفهاى الهى وجود دارد (متى، 11: 27)؛ مطالعه درمورد شخصيت مسيح كار مشكلى است.(2)البته در مسيحيت امور زيادى به چشم مىخورد كه مسيحيان به نامعقول بودن آنها اعتراف دارند، ولى با اين وصف دست از ايمان خود نمىكشند و
حتى به اين ايمان افتخار هم مىكنند. يكى از كشيشان مسيحى در مورد آموزهى تجسّد مىنويسد: قضيهى تجسّد قضيهاى است كه با عقل و منطق و حسّ و ماده و مصطلحات فلسفى تناقض دارد، ولى ما تصديق مىكنيم و ايمان داريم كه آن ممكن است، اگر چه معقول نباشد.(1)شايد راه گفتوگو با اشخاصى كه به آموزههاى خردستيز (و نه خردگريز) ايمان دارند، بسته باشد. به نظر مىرسد مسئوليت وارد ساختن الهيات نامعقول به مسيحيت، برعهدهى «پولس»(2)باشد. او اولين كسى است كه القابى چون «پسر خدا» و «خدا» را به صورت رسمى به حضرت عيسى عليهالسلام عطا كرد و با درآميختن مسيحيت با عقايد و فلسفهى خويش ابتكارات و نظرهاى جديدى را وارد اين دين ساخت و به گفتهى ويل دورانت، «مسيحيتى عرضه كرد كه با عقايد مشركين سازگار باشد تا بتواند آنان را به دين خود جذب نمايد».(3)در مورد «كلمهى خدا» بودن عيسى، و تلقّى مسيحيان از اين لقب، بايد گفت كه «تجسّد خدا» و جسم شدن «كلمهى خدا» كه به اعتقاد مسيحيان همان خداست، به هر شكل كه تصوّر شود، محال است و مسيحيان براى اثبات آن دليلى ندارند.
طبق اعتقاد مسيحيان خدا «روح»(1)و «نامحدود»(2)است و اين دو صفت با جسم بودن جمع نمىشوند، از طرف ديگر، خدا چون «واجب الوجود» است امكان جسم بودن يا جسم شدن را ندارد. خصوصيات اخلاقى حضرت عيسى عليهالسلام در قرآن و كتاب مقدس چه شباهتها و تفاوتهايى دارد؟ در قرآن، حضرت عيسى عليهالسلام ، يك پيامبر «اولو العزم» معرفى شده است.(3)اين پيامبران داراى ارزشهاى روحانى و اخلاقى و علمى بالايى هستند و در صفاتى چون تقوا و توجه به خداوند، و صبر و عفو و بخشايش، سرآمد ديگران هستند.(4)قرآن، سخنان حضرت عيسى عليهالسلام در گاهواره را چنين نقل مىفرمايد: منم بندهى خدا، كه به من كتاب داده و مرا به پيامبرى برگزيده است؛ هر جا كه باشم مرا با بركت ساخته و تا زندهام به نماز و زكات سفارش كرده است؛ و مرا نسبت به مادرم نيكوكار كرده و زورگو و نافرمانم نگردانيده است.(5)در قرآن، يك ويژگى استثنايى براى حضرت عيسى عليهالسلام ذكر شده و او به مقامى پرافتخار نايل گرديده است، به گونهاى كه احدى از پيامبران اين گونه
ستوده نشدهاند، «وجيهاً فى الدنيا و الآخرة»: چون فرشتگان به مريم گفتند: «خدا تو را به «كلمهاى» كه نامش «عيسى بن مريم» است بشارت مىدهد، او كه «وجيه [و آبرومند] در دنيا و آخرت»، و از مقرّبان درگاه خداست، و با مردم در گاهواره و در حالت كهولت (و ميانسال شدن) سخن مىگويد؛ و او از صالحان و نيكوكاران است.(1)اما كتاب مقدس دو چهرهى مختلف از حضرت عيسى عليهالسلام نشان داده است: يكى چهرهى اخلاقى و ديگرى چهرهى انقلابى. 1. چهرهى اخلاقى حضرت عيسى عليهالسلام در اناجيل اربعه، حضرت عيسى عليهالسلام شخصى بسيار صبور و حليم،(2)بسيار فروتن و متواضع(3)و بامحبت(4)و كاملاً مطيع خداوند(5)معرفى شده است. او بهشدت از جنگ و خونريزى و خشونت متنفر است و براى ايجاد صلح و اصلاح، از حق خود مىگذرد و به ديگران نيز توصيه مىكند كه چنين باشند. در يك فقرهى مشهور از انجيل متى مىخوانيم:
1) سورهى آل عمران، آيهى 45 و 46.
2) انجيل متى، 11: 29.
3) در موارد بسيارى از حضرت عيسى عليهالسلام فروتنى و تواضع نقل شده، از جمله نشست و برخاست با سفلگان و حتى گنهكاران و فواحش، و نيز شستن پاى حواريون (رسولان) در شب آخر. ر.ك: انجيل مرقس، 2: 17 و 11: 19؛ انجيل لوقا، 7: 34 و 7: 37 و 15: 7؛ انجيل يوحنّا، 13: 5.
4) براى نمونه ر.ك: انجيل يوحنّا، 15: 9 - 15 و 13: 1.
5) انجيل يوحنّا، 4: 44 و 15: 10.
گفته شده كه: «چشم به عوض چشم، و دندان به عوض دندان»؛ اما من مىگويم: «به كسى كه به تو بدى كرده، بدى مكن؛ و اگر كسى بر گونهى راست تو سيلى زد، گونهى ديگر خود را به طرف او برگردان؛ و اگر كسى تو را به دادگاه كشاند تا پيراهنت را بگيرد، عباى خود را نيز به او ببخش. اگر يك سرباز رومى به تو دستور دهد كه بارى را به مسافت يك ميل حمل كنى، تو دو ميل حمل كن. اگر كسى از تو چيزى خواست به او بده و اگر از تو قرض خواست او را دست خالى روانه مكن.(1)هر چند در طول تاريخ مسيحيت، اين توصيههاى اخلاقى، به ابزارى براى خاموش كردن انقلابها و اعتراضات تبديل شده و برداشت غلط از چنين دستورهايى باعث شده كه چهرهاى ظلمپذير از حضرت عيسى عليهالسلام
نمايانده شود، لكن به نظر مىرسد كه اين توصيهها مربوط به جامعهى مؤمنان است كه با يكديگر برادرانه زندگى مىكنند و براى حفظ برادرى، گاهى لازم است كه انسان از حقّ خود نيز بگذرد و به جاى انتقام گرفتن، او را با ملاطفت و نيكى هدايت نمايد. چنان كه با مطالعهى كتاب مقدس درمىيابيم كه حضرت عيسى عليهالسلام شخصى شجاع و مبارز بود و در مقابلِ افراد فاسد و روحانيون رياكار قيام مىكرد.(2)اين جملات حضرت عيسى در منابع روايى مسلمانان هم آمده است.(3)
حضرت عيسى عليهالسلام دستورهاى اخلاقى بسيار مؤكدى دارد و به خصوص از فساد اخلاقى بهشدت پرهيز مىدهد: هر كس به زنى نظر شهوت اندازد، هماندم در دل خود با او زنا كرده است؛ پس اگر چشم راستت تو را بلغزاند، قلعش كن و از خود دور انداز؛ زيرا تو را مفيدتر آن است كه عضوى از اعضايت تباه گردد، تا آن كه تمام بدنت در جهنم افكنده شود؛ و اگر دست راستت تو را بلغزاند قطعش كن و از خود دور انداز؛ زيرا بهتر آن است كه عضوى از اعضاى تو نابود شود، تا آن كه كلّ جسد تو در دوزخ افكنده شود.(1)حضرت عيسى عليهالسلام براى ارشاد و نصيحت مردم، و نيز انجام رسالت الهىاش بسيار مسافرت مىكرد،(2)و در قالب مثلها و مثالها موعظههاى زيادى مىفرمود. اوج فضايل اخلاقى آن حضرت را از «موعظهى سر كوه» وى مىتوان دريافت، كه به بهترين وجه بر اخلاق، ايمان و محبت تأكيد مىورزد.(3)
همچنين از اناجيل استفاده مىشود كه حضرت عيسى عليهالسلام شخصى سخندان و منطقى و زيرك و هوشيار و حاضرجواب بود.(4)
روحانيت يهود باشد؛ و شايد به همين دليل است كه تعاليم حضرت عيسى عليهالسلام ، رنگ و بوى اخلاقى و معنوى بيشترى دارد. داستان به صليب كشيده شدن حضرت عيسى عليهالسلام چيست؟ اختلاف قرآن و كتاب مقدس را در اين باره توضيح دهيد. هر چهار انجيل چگونگى دستگيرى، محاكمه و به صليب كشيده شدن حضرت عيسى را با تفاوتهايى جزئى نقل كردهاند. خلاصهى داستان از انجيل مرقس بدين قرار است: دو روز به عيد فصح مانده بود. سران كاهنان و ملايان يهود درصدد بودند عيسى عليهالسلام را مخفيانه دستگير كنند و به قتل برسانند. آنان مىگفتند: اين كار را در ايام عيد نبايد كرد مبادا كه مردم آشوب كنند... بعد از آن يهوداى اسخريوطى، كه يكى از آن دوازده حوارى بود، پيش سران كاهنان رفت تا عيسى را به آنان تسليم نمايد. آنان وقتى اين را شنيدند تسليم شدند و به او وعدهى پول دادند. يهودا به دنبال فرصتى بود تا عيسى را تسليم كند... او هنوز صحبت مىكرد كه ناگهان يهودا، يكى از آن دوازده حوارى، همراه با جمعيتى كه همه با شمشير و چماق مسلح بودند، از طرف سران كاهنان به آنجا رسيدند. تسليم كنندهى او به آنان علامتى داده و گفته بود: «كسى كه مىبوسم همان شخص است او را بگيريد». پس همين كه يهودا به آنجا رسيد، فوراً پيش عيسى عليهالسلام رفت و گفت: «اى استاد» و او را
بوسيد. آنها عيسى را گرفتند و محكم بستند... سران كاهنان و تمام اعضاى شوراى يهود درصدد بودند كه مدركى عليه عيسى به دست آورند تا حكم اعدامش را صادر كنند، اما مدركى به دست نياوردند. بسيارى عليه او شهادت نادرست دادند، اما شهادت هايشان با يكديگر سازگار نبود... كاهن اعظم از او پرسيد «آيا تو مسيح پسر خداى متبارك هستى؟». عيسى گفت: «هستم؛ و تو پسر انسان را خواهى ديد كه در دست راست خداى قادر نشسته و بر ابرهاى آسمان مىآيد.» كاهن اعظم گريبان خود را چاك زد و گفت: «ديگر چه احتياجى به شاهدان هست، شما اين كفر را شنيديد. رأى شما چيست؟» همه او را مستوجب اعدام دانستند... پيلاطس دستور داد عيسى را تازيانه زده، بسپارند تا مصلوب شود... . سربازان او را بيرون بردند تا مصلوب كنند. آنان شخصى به نام شمعون اهل قيروان را مجبور كردند كه صليب عيسى را حمل كند. آنها عيسى را به محلّى به نام «جُل جتّا» برده به او شرابى دادند كه آميخته به دارويى به نام مرّ بود، اما او آن را قبول نكرد، پس او را به صليب ميخكوب كردند... ساعت 9 صبح بود كه او را مصلوب كردند... در وقت ظهر تاريكى تمام آن سرزمين را گرفت و تا سه ساعت ادامه داشت. در ساعت سه بعدازظهر عيسى با صداى بلند گفت: «ايلى ايلى لما سَبَقتنى؛ خداى من خداى من چرا مرا ترك كردى؟»... عيسى فرياد بلندى كشيد و جان داد... .
در آن جا عدّهاى زن بودند كه از دور نگاه مىكردند و در بين آنها مريم مجدليه و مريم مادر يعقوب كوچك ديده مىشدند. اين زنان وقتى عيسى در جليل بود به او گرويدند و او را كمك مىكردند. بسيارى از زنان ديگر نيز همراه او به اورشليم آمده بودند. غروب همان روز، يوسف از اهل رامه كه يكى از اعضاى محترم شوراى يهود بود، پيش پيلاطس رفت و جسد عيسى عليهالسلام
را از او خواست. پيلاطس باور نمىكرد كه عيسى به اين زودى مرده باشد. پس به دنبال سروانى كه مأمور مصلوب كردن عيسى بود فرستاد و از او پرسيد: «آيا او به همين زودى مرد؟» وقتى پيلاطس از جانب سروان اطمينان يافت، به يوسف اجازه داد كه جنازه را ببرد. يوسف كتان لطيفى خريد و جنازهى عيسى را پايين آورد و در آن پيچيد و او را در مقبرهاى كه از سنگ تراشيده شده بود قرار داد و سنگى جلوى در آن غلطاند. مريم مجدليه و مريم مادر شويا ديدند كه عيسى كجا گذاشته شد. پس از پايان روز سبت مريم مجدليه و مريم مادر يعقوب و سالومه روغنهاى معطرى خريدند تا بروند و بدن عيسى را تدهين نمايند. صبح زود روز يكشنبه، بر سر قبر رفتند. آنها به يكديگر مىگفتند: «چه كسى سنگ را براى ما از جلوى قبر خواهد غلطاند؟» وقتى خوب نگاه كردند، ديدند كه سنگ بزرگ از جلوى قبر به عقب غلطانيده شده است. پس به داخل مقبره رفتند و در آن جا مرد جوانى را ديدند كه در طرف راست نشسته بود و لباس سفيد بلندى در برداشت. آنها متحيّر ماندند،
اما او به آنان گفت: «تعجب نكنيد، شما عيساى ناصرى مصلوب را مىجوييد. او زنده شده و ديگر اينجا نيست. نگاه كنيد؛ اينجا جايى است كه او را گذاشته بودند. حالا برويد و به شاگردان او، خصوصا پطرس، بگوييد كه او پيش از شما به جليل خواهد رفت و همان طور كه خودش به شما فرموده بود او را در آن جا خواهيد ديد... .(1)اين گزارش انجيل مرقس را سه انجيل ديگر با تفاوتهايى جزئى نقل كردهاند.(2)بر اساس اين گزارش - كه مسيحيان به آن عقيده دارند - حضرت عيسى به صليب كشيده و دفن شد، ولى پس از سه روز زنده شد و به آسمان رفت و نزد خداوند جاى گرفت. قرآن نيز اين ماجرا را گزارش مىدهد، و بر اساس آن مسيح اكنون زنده است و در نزد خدا جاى دارد؛ با اين تفاوت كه ظاهر قرآن دلالت بر اين دارد كه حضرت عيسى مصلوب نشد و او را نكشتند، بلكه اين امر بر دشمنان او مشتبه شد و حضرت مستقيماً به آسمان برده شد. قرآن در مورد بنى اسرائيل مىگويد: و به خاطر قولشان كه: «ما، مسيح، عيسى بن مريم، پيامبر خدا را كشتيم.» در حالى كه نه او را كشتند و نه به صليب كشيدند، لكن امر بر آنها مشتبه شد. و كسانى كه در مورد قتل او اختلاف كردند، از آن در شك هستند و علم به آن ندارند و تنها از گمان
پيروى مىكنند و قطعا او را نكشتند، بلكه خدا او را به سوى خود بالا برد، و خداوند توانا و حكيم است.(1)مسئلهى به صليب كشيده شدن حضرت مسيح عليهالسلام از مسائل بسيار مهم و اساسى در مسيحيت به شمار مىرود، به گونهاى كه مىتوان گفت: «همان طور كه اساس اعتقادات مسلمانان را «عقيده به توحيد و يكتاپرستى» تشكيل مىدهد، اساس عقايد مسيحيت را در آموزهى «تصليب» و «فدا» و «رستاخيز» حضرت عيسى عليهالسلام بايد جستوجو كرد».(2)برخى از انديشمندان مسيحى، كه سعى در نزديك كردن مواضع قرآن با انجيل دارند، مىكوشند كه آيهى فوق را به گونهاى معنا كنند تا تعارض از بين برود: آيهى 156 سورهى نساء مستقيماً عليه يهوديان است و تأكيد مىكند آنان عيسى را نكشتهاند. در يك معنا اين موضوع حقيقت دارد؛ زيرا تصليب، كار سربازان رومى بوده است؛ و نيز در معناى عميقترى هم صحيح است؛ چون وقتى به تصليب از ديدگاه رستاخيز عيسى بنگريم، مىبينيم كه بر صليب شدن عيسى، براى يهوديان پيروزى به بار نياورد. جملهى «شبّه لهم؛ بر آنها مشتبه شد»، را مىتوان به طرق نسبتاً متفاوتى تفسير كرد. تفسير رايج در ميان مسلمانان دال بر اين است كه شخص ديگرى و احتمالاً «يهودا» به جاى عيسى
تصليب شده است. پيروان فرقهى احمديه(1)در زمان معاصر معتقدند: «عيسى فقط بر روى صليب از هوش رفت و سپس او را زنده پايين آوردند و بهبود يافت و آن گاه به سوى مشرق زمين رفت».(2)
آنچه از تأمل در مورد مسئلهى مصلوب شدن يا نشدن حضرت مسيح عليهالسلام به دست مىآيد اين است كه: هر چند اين مسئله به ظاهر ساده به نظر مىرسد - چون واقعيت هرچه باشد، حضرت مسيح الآن زنده و در آسمانها نزد خداست - لكن تأكيد قرآن بر «مصلوب نشدن حضرت عيسى به خاطر اين است كه برخى از عقايد مسيحيت، مانند الوهيت حضرت عيسى و آموزهى گناه ذاتى و بازخريد گناهان بازاء مصلوب شدن آن حضرت كه همگى از عقيده به مصلوب شدن آن حضرت نشأت گرفتهاند،(3)را تخطئه كند و توجه مسيحيان را به اين نكته جلب نمايد كه «نجات» را در گرو اعمال بايد ديد، نه در پناه بردن به صليب؛ و عيسى مسيح پيامبرى همچون ساير پيامبران بزرگ خدا بود، نه خدا و نه پسر خدا. و «فدا» و قربانى شدن، بهخاطر گناهان ديگران نمىتواند مطلبى منطقى باشد و هر كس در گرو اعمال خويش است و رستگارى نيز از راه ايمان و عمل صالح ميسر مىشود. از ديدگاه برخى مفسّران قرآن، قراينى وجود دارد كه مسئلهى «مصلوب
شدن حضرت عيسى» را تضعيف مىكند: 1. كسانى كه براى دستگيرى حضرت عيسى عليهالسلام رفته بودند، عدهاى از سربازان رومى بودند كه عيسى را نمىشناختند. 2. حمله به محل حضرت عيسى عليهالسلام ، شبانه انجام گرفت و طبعاً شناسايى در تاريكى شب نمىتواند دقيق باشد. 3. شخص گرفتار شده، در حضور «پيلاطس» (حاكم رومى بيت المقدس) سكوت اختيار كرده و در برابر اتهامات از خود دفاعى نكرد؛ در صورتى كه حضرت عيسى عليهالسلام ، شخصى شجاع و سخندان و داراى بيانى شيوا و رسا بود. 4. شخص محكوم بر روى صليب فرياد مىزند «خدايا خدايا چرا مرا تنها گذاردهاى؟!» در حالى كه اگر حضرت عيسى عليهالسلام ، همان خداى متجسّد است كه به دنيا آمده و به دار آويخته شده تا قربانى گناهان بشر شود، نبايد چنين جملهاى از دهان او خارج گردد.(1)
1) ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 4، ص 200 - 202.
مسيحيت درمورد حضرت مريم عليهاالسلام چه نظرى دارد؟ آيا ويژگىهايى كه قرآن مجيد در مورد ايشان بيان مىكند، مورد قبول مسيحيان نيز هست؟ در اعتقاد مسيحيان، پس از حضرت عيسى عليهالسلام هيچ شخصيتى از موقعيت و جايگاه حضرت مريم عليهاالسلام برخوردار نيست. در طول تاريخ، كليسا كوشيده است با توصيفاتى هم چون بكارت و پاكى و معراج حضرت مريم عليهاالسلام ، چهرهى ممتاز اين بانوى مقدس را ترسيم كند. اما آن چه از خود اناجيل در مورد اين شخصيت قابل برداشت است با آن چه از تعاليم ارباب كلسيا دست مىدهد، تا حدودى متفاوت است. آياتى كه از كتاب مقدس در مورد حضرت مريم مىتوان ملاحظه نمود زياد نيستند و اصولاً آن بانو در كتاب مقدس حضورى كمرنگ دارد.(1)مهمترين تجليلى كه اناجيل درمورد حضرت مريم عليهاالسلام دارند راجع به «آبستن شدن آن بانو به فرزندى موعود است كه وارث تاج و تخت پدرش
1) انجيل متى، 1: 18، 12 و 46، انجيل مرقس، 3: 31، انجيل لوقا، 1: 26، 2: 4، 8: 19، انجيل يوحنّا، 2: 51، و 19: 25؛ چنان كه ملاحظه مىگردد، در هر انجيل حداكثر 3 بار از آن بانو نام برده شده است.
داود خواهد شد».(1)اما چگونه اين آبستنى، چهرهاى استثنايى از حضرت مريم عليهاالسلام ارائه مىكند؟ نويسندهاى مسيحى چنين پاسخ مىدهد: تولد خداوند مجسّم از يك دوشيزه، پيشنهادى از ناحيهى فرشتهى خدا بود كه مريم عليهاالسلام مىتوانست آن را نپذيرد، اما وى با اطمينان كامل به محبت خدا، و اشتياقش براى پذيرش ننگ اجتماعى، كه به خاطر تولد كودك بدون ازدواج، به او نسبت داده مىشد، نقش بزرگى در نجات بشريت ايفا كرد.(2)دوشيزگى حضرت مريم عليهاالسلام به گفتهى كتاب مقدس، حضرت مريم عليهاالسلام ، در عقد شخصى به نام يوسف بود؛ اما قبل از آميزش با همسر خود، او را از «روح القدس» حامله شد و تا زمان تولد حضرت عيسى عليهالسلام با وى همبستر نشد.(3)از عبارت فوق برمىآيد كه حضرت مريم، پس از تولد حضرت عيسى عليهالسلام به نكاح يوسف در آمد؛ بنابراين «باكره بودن» حضرت مريم، تنها تا زمان تولد حضرت عيسى عليهالسلام است. ضمن اين كه كتاب مقدس، به وجود خواهران و برادرانى براى حضرت عيسى اشاره كرده است.(4)پروتستانها كه كتاب مقدس را بر سنت كليسايى مقدم مىدارند، معتقد
به دوشيزگى حضرت مريم عليهالسلام تا زمان تولد حضرت عيسى هستند و وجود چهار پسر و چندين دختر را براى حضرت مريم ذكر كردهاند.(1)اما كاتوليكها و ارتدكسها، حضرت مريم عليهاالسلام را تا پايان عمر باكره مىدانند و به استناد سنت كليسايى كه از پدران باقى مانده است، متون كتاب مقدس را تأويل مىكنند. از نظر آنها، منظور عبارتهايى كه يعقوب و يهودا را برادران عيسى عليهالسلام معرفى مىكنند، برادران دينى است، و منظور از فرزندان مريم نيز، فرزندان عمو و يا فرزندان خالهى اوست.(2)از رسالههاى سدهى نخستين مسيحى مىتوان دريافت كه اعتقاد به باكره بودن حضرت مريم عليهاالسلام تا پايان عمر، گرچه عقيدهاى ضرورى و همگانى به شمار نمىآمده، در ميان دانشمندان رايج بوده است.(3)پاكى حضرت مريم عليهاالسلام با وجودى كه مسيحيان معتقد به آموزهى «گناه ذاتى»(4)هستند و تمام انسانها را تا زمانى كه غسل «تعميد» انجام نداده باشند، گناهكار مىشناسند، درمورد حضرت عيسى و مريم استثنا قايل شدهاند و حكم به طهارت و پاكى آن دو مقدس مىكنند؛ با اين تفاوت كه در مورد حضرت عيسى قايل به پاكى اوّلى و ذاتى، هستند، اما در مورد حضرت مريم اين سؤال وجود
دارد كه از چه زمانى وى از گناه مبرّا شده است؟ نويسندهاى مسيحى مىنويسد:
آنسلم (1033 - 1109 م) بر اين باور بود كه مريم با گناه اوليه به دنيا آمده است. برخى، از جمله آكوئيناس (1225 - 1274 م) معتقد بودند كه وقتى نطفهى مريم بسته شد، گناه اوليه در او وجود داشت، اما پيش از آن كه به دنيا آيد از هر گناهى تطهير شد؛ و بالاخره داتز اسكوتوس (1265 - 1308 م) اين نظر را مطرح كرد كه لقاح حضرت مريم «لقاح مطهر»(1)بوده است... استدلال وى بر اين اساس بود كه محفوظ نگاه داشتن وى از گناه اوليه، از تطهير كردن او از اين گناه، عملى كاملتر محسوب مىشود. از ديد او، عيسى مسيح به عنوان نجات دهندهى كامل بايد كسى را به كاملترين طريق ممكن نجات بخشد و براى چنين نجاتى چه كسى را مناسبتر از مادر او مىتوان يافت؟(2)موضوع لقاح مطهر تا مدتها مورد اختلاف بود، اما در نهايت كليساى كاتوليك آن را پذيرفت. در سال 1854 م، پاپ پيوس نهم در يك فرمان پاپى كه به نام «Ineffabilis Deus» مشهور است، آموزهى «لقاح مطهر» را يكى از اصول ايمانى كليسا معرفى كرد.(3)اين فرمان در شوراى واتيكان اول (1870 م) يكى از اركان ايمان در
مذهب كاتوليك گرديد.(1)معراج حضرت مريم عليهاالسلام حضرت مريم عليهاالسلام اكنون كجاست؟ آيا او همچون فرزندش زنده و در آسمانهاست يا در دل خاك آرميده است؟ كتاب مقدس در اين باره چيزى نمىگويد. تنها نكتهاى كه از اناجيل استفاده مىشود اين است كه مريم عليهاالسلام در زمان مصلوب شدن عيسى عليهالسلام در كنار وى حضور داشته است.(2)پيشتر پروتستانها معراج حضرت مريم را مردود يا دست كم بدون دليل مىدانند؛(3)ولى كاتوليكها بر اين باورند كه حضرت مريم عليهاالسلام به آسمانها رفته است. در سال 1950 م، پاپ پيوس دوازدهم اين باور را جزء اصول ايمانى تعريف كرد. وى اعلام كرد: به كليسا الهام شده است كه مريم نيز همچون مسيح، به طور يقين، با همين بدن به آسمان صعود كرده است.(4)هم وطنان ارمنى ما «15 اوت» را سالگرد عروج حضرت مريم مقدس عليهاالسلام مىدانند و اين روز را جشن مىگيرند.(5)
1) پطرس بستانى، دايرة المعارف، ج 5، ص 784؛ به نقل از: مسيحيتشناسى مقايسهاى، ص 29.
2) انجيل يوحنّا، 19: 25.
3) هاروى كاكس، مسيحيت، ص 68.
4) همان، و ر.ك: لوئيس معلوف، المنجد «واژهى پيوس»، ص 179. «اعلن رسميا عقيدة انتقال العذراء الى السماء نفساً و جسماً»، و محمد رضا زيبايى نژاد، مسيحيتشناسى مقايسهاى، ص 30.
5) روزنامهى اطلاعات، مورخهى 25/5/1378، ص 13، به نقل از: مسيحيتشناسى مقايسهاى، ص 30
آموزهى صعود حضرت مريم نه صرفا تصديق يك رويداد، بلكه بنيان مجموعهاى از باورها، همچون «ملكهى آسمان بودن» و مقام «شفاعت» و «واسطه بودن بين ما و خدا» و «شريك بودن در امر نجات» است.(1)رسميت يافتن آموزهى معراج حضرت مريم از زاويهى ديگرى نيز قابل توجه است: اين نظريه مىتواند از يك سو پيوندى ميان مسيحيت و اديانى كه به الههها احترام مىگذارند برقرار كند؛ و از سوى ديگر، فمينيستهايى را كه به دنبال ارتقاى مقام زن، به «خدا بانوان» چشم دارند، به خود جلب كند. «مريم عليهاالسلام چهرهى زنانهى خدا را آشكار كرد، كه اگر او نبود، كاملاً مردانه ظاهر مىشد. روانشناسى بهنام «كارل گوستاو يونگ»(2)زمانى نوشت كه: اعلام عقيدهى صعود مريم در سال 1950 م، مهمترين حادثه در جهان مسيحيت از زمان «اصلاحات» بود؛ چون جنس مونث را تا مكان امنى در الوهيت مسيحيت بالا برد».(3)حضرت مريم عليهاالسلام در قرآن مجيد تنها زنى كه نامش به صراحت در قرآن ذكر شده، حضرت مريم عليهاالسلام
است. نام وى 34 مرتبه در قرآن آمده، كه رقم بسيار بالايى است؛ افزون بر اين كه سورهى نوزدهم قرآن به نام او و سورهى سوم قرآن نيز به نام «آل
عمران» كه خانوادهى اويند نامگذارى شده است. قرآن مجيد ويژگىهاى بسيار ارزشمندى براى حضرت مريم عليهاالسلام ذكر مىكند: او دختر پيامبرى به نام «عمران» است و تحت تكفّل حضرت «زكريا» بزرگ شده است و مادرش بنابر نذرى كه داشت او را «محرّر» ساخت.(1)
محرّر كسى است كه از تحت تسلط پدر و مادر رها شود تا تمامى اوقات خود را در عبادت خدا سپرى كند، ملازم معبد باشد و جز براى امور ضرورى خارج نشود.(2)از ديد قرآن، حضرت مريم عليهاالسلام در محراب عبادت از ارزاق شگفتانگيز الهى بهرهمند مىشده است.(3)در جاى ديگر، قرآن مجيد، حضرت مريم عليهاالسلام را بهگونهاى منحصربهفرد توصيف نموده است: و آن گاه كه فرشتگان گفتند: اى مريم! همانا خداوند تو را برگزيد و پاكيزه گردانيد و بر زنان جهان برترى بخشيد. اى مريم! فرمانبردار پروردگارت باش و همراه نمازگزاران سجده و ركوع كن.(4)
چنان كه ملاحظه مىشود، قرآن مجيد، چهرهاى به مراتب برتر و والاتر نسبت به اناجيل از حضرت مريم عليهاالسلام نمايان مىسازد؛ او را زنى برگزيده و
پاك و ممتاز معرفى مىكند و در پى اين پاكى و عصمت است كه فرشتهى خدا بر او نازل مىشود، تا به او فرزندى پاكسيرت بخشد؛(1)روح الهى در او دميده مىشود و از خداوند معجزات بسيار مىبيند.(2)در نهايت خداوند، حضرت مريم را الگويى براى همهى كسانى كه ايمان آوردهاند معرفى مىكند(3)پرستش حضرت مريم عليهاالسلام قرآن مجيد، نصارى را متهم به پرستش حضرت مريم عليهاالسلام كرده و اين اقدام آنان را نكوهيده است.(4)ممكن است يك مسيحى اين اتهام را نپذيرد و پرستش حضرت مريم عليهاالسلام را انكار كند و نسبت دادن اعتقاد به الوهيت مريم به مسيحيان را نسبتى ناروا بداند، به خصوص كه مريم مقدس يكى از شخصيتهاى سهگانهى تثليث نيست. علامه طباطبايى به عنوان يك مفسر قرآن، اين مسئله را بررسى و با توجه به سخنان دانشمندان مسيحى اثبات مىكند كه اين نكتهى قرآنى كاملاً مقرون به صحت است.(5)تونى لين نيز به پرستش حضرت مريم در برخى از شهرهاى اروپايى اشاره مىكند:
در قرن شانزدهم ميلادى برخى از شهرهاى اروپايى به پرستش مريم باكره مشهور بودند، كه مىتوان به شهر «اينسيدلن»(1)اشاره كرد.(2)نويسندهاى مسيحى نيز معتقد است كه عقيدهى شراكت مريم عليهاالسلام در تثليث ممكن است از فرقهى گمراه «كولى ريدى»(3)كه بيش از دو قرن قبل از ظهور محمد صلىاللهعليهوآله
در عربستان بودهاند، نشئت گرفته باشد.(4)دراينباره ذكر نكتهاى كه برخى از نويسندگان اسلامى بدان تفطن دادهاند، بسيار مفيد است: به نظر مىرسد، آن چه مورد نظر قرآن است، پرستش عملى حضرت مريم است، نه اعتقاد به اولوهيت وى. قرآن كريم در مواردى از پرستش عملى و احترام فوق العاده در حد احترام به خداوند، به «الوهيت» تعبير كرده است؛ چنين تعبيرى را در تشريح دنياگرايى گروهى از مردم هم مىتوان يافت: آيا نديدى كسى را كه هوس خويش را «معبود» خود قرار داده است.(5)
با اين توضيح مىتوان ادعا كرد كه امروزه هم بسيارى از مسيحيان، مريم
را در مقام مادر خداوند مىپرستند و در مقابل تصوير و مجسمهى او به عبادت مىپردازند.(1)در خاتمه توجه به اين نكته خالى از لطف نيست كه مىتوان از جايگاه ويژهى حضرت مريم عليهاالسلام در ميان مسلمانان و مسيحيان به نتيجهاى راهبردى رسيد و آن اين كه، برخلاف حضرت عيسى عليهالسلام كه در عين برخوردارى از مقامى والا در ميان پيروان دو دين بزرگ آسمانى، به محور اختلافات اساسى دو دين در آموزهى تثليث و تجسيم، بدل شده است، مريم عليهاالسلام شخصيتى است كه مىتواند محور تفاهم و گفتوگوى سازنده ميان پيروان اسلام و مسيحيت باشد. الگويى كه از شخصيت اين بانوى ارزنده و ديگر بانوان بزرگ، همچون حضرت زهرا عليهاالسلام به دست مىآيد، مىتواند در پىگيرى سياستها و راهبردهاى مشترك دو دين آسمانى مفيد باشد. تقويت عفاف، به ويژه از راه تأكيد بر معنويتگرايى، عبوديت، راستگويى و خدمت به بندگان خدا از محورهاى اساسى اين سياست است.(2)
كتاب مقدس مسيحيان چه كتابى است و چه خصوصياتى دارد؟ كتاب مقدس، عنوان مجموعهاى از نوشتههاى كوچك و بزرگ است كه مسيحيان همه، و يهوديان بخشى از آن را كتاب آسمانى و الهى خود مىدانند. عنوان معروف اين مجموعه در زبان انگليسى و بيشتر زبانهاى اروپايى «بايبل»(1)و يا كلمههاى هم خانوادهى آن است كه از كلمهى يونانى «Biblia» به معناى «كتابها» گرفته شده است.(2)در زبانهاى فارسى و عربى عنوان «عهدين» نيز براى اين كتاب به كار مىرود. عنوان مذكور به اين اعتقاد مسيحيان اشاره دارد كه خداوند دو عهد و پيمان با انسان بسته است: يكى «عهد قديم»(3)كه در آن خداوند از انسان پيمان گرفته است كه بر شريعت الهى گردن نهد؛ و ديگرى «عهد جديد»(4)كه پيمان بر سر محبت خدا و عيسى مسيح است. متناظر با اين تقسيم، كتابهاى مربوط به دورهى اول را «عهد قديم» و كتابهاى مربوط به
دورهى دوم را «عهد جديد» مىخوانند و هر دو قسمت از نظر مسيحيان مقدس و معتبر است، لكن يهوديان معتقدند كه خدا تنها يك پيمان با انسان بسته و آن همان پيمان «شريعت» است؛ و بر اين اساس تنها بخش «عهد قديم» را - كه «عهد» مىنامند - قبول دارند.(1)عهد قديم اين بخش از كتاب مقدس - كه قريب سه چهارم كل كتاب مىشود - مشتمل بر 39 يا 46 كتاب است.(2)طبق نسخهى 46 كتابى (يا نسخهى سبعينه) كه مورد پذيرش اكثر مسيحيان است، عهد قديم به سه بخش تقسيم مىگردد: بخش اول: اسفار پنجگانهى تورات و كتب تاريخى ديگر؛ بخش دوم: كتب حكمت، شعر و مناجات؛ بخش سوم: كتب انبيا و پيشگويىهاى آنها. هرچند باور عمومى يهوديان و مسيحيان اين است كه تورات فعلى (اسفار پنجگانه) نوشته و يا كتاب آسمانى حضرت موسى عليهالسلام است، اما كسانى در گذشته و حال انتساب تورات موجود به حضرت موسى عليهالسلام را قاطعانه رد كرده و به اثبات اين نظريه پرداختهاند كه تورات موجود در قرون
1) ر.ك: عبدالرحيم سليمانى اردستانى، كتاب مقدس، ص 19 و 20. البته اصطلاح رايج براى عهد قديم در ميان يهوديان واژهى «تنخ» است كه مخفف «تورات»، «نبيم»، «انبيا»، «كتوبيم» و «مكتوبات» است.
2) اين تفاوت ناشى از اختلاف بين دو نسخه است. خود يهوديان نسخهى 39 كتابى را قبول دارند، اما مسيحيان، كاتوليكها و ارتدوكسها نسخهى 46 كتابى، و پروتستانها نسخهى 39 كتابى را پذيرفتهاند.
پس از آن حضرت نوشته شده است.(1)بيشتر كتابهاى عهد عتيق در اصل به زبان عبرى و اندكى از آن به زبان كلدانى (از زبانهاى سامى همخانواده با عربى) بودهاند كه به يونانى ترجمه شدهاند.
عهد جديد بخش دوم كتاب مقدس، عهد جديد است كه تنها مسيحيان آن را قبول دارند. عهد جديد به زبان يونانى نوشته شده است، در حالى كه حضرت عيسى عليهالسلام و حواريون او به زبان آرامى (لهجهاى از زبان عبرى) سخن مىگفتند. علت اين امر آن است كه با كشورگشايى اسكندر و ايجاد يك امپراطورى بزرگ، زبان يونانى در بسيارى از مناطق تبليغ شد، به گونهاى كه بسيارى از مردم با اين زبان آشنايى يافتند. هنگامى كه رسولان مسيحى براى مردم منطقهى درياى مديترانه و اطراف آن سخن مىگفتند يا مىنوشتند، طبيعى بود كه از زبان مشترك (يونانى) استفاده كنند.(2)تقسيم بندى عهد جديد عهد جديد به طور كلى به 4 بخش تقسيم مىشود: 1. زندگىنامه و سخنان حضرت عيسى عليهالسلام : اين بخش مشتمل بر 4
1) از جمله اين افراد «باروخ اسپينوزا» (1632 - 1677 م) دانشمند هلندى و دكتر الكسندر كيوس از دانشمندان مسيحى است. ر.ك: حسين توفيقى، آشنايى با اديان بزرگ، ص 82؛ باروخ اسپينوزا، مصنف واقعى اسفار پنجگانه، ترجمهى عليرضا آل بويه، مجلهى هفت آسمان، ش 1، ص 89؛ رحمة الله هندى، اظهار الحق، ص 63.
2) عبدالرحيم سليمانى اردستانى، كتاب مقدس، ص 33.
انجيل(1)است كه گفته مىشود «متى»، «مرقس»، «لوقا» و «يوحنا» آنها را نوشتهاند. سه انجيل نخست سبكى يكسان دارند و مطالب مندرج در آنها هماهنگاند و با فرهنگ يهودى اختلاف چندانى ندارند؛ اما انجيل چهارم (يوحنا) از نظر مطالب با اناجيل ديگر متفاوت است و با فرهنگ يهودى سازگارى ندارد و در آن الوهيت حضرت عيسى مطرح شده است. سه انجيل اول را اناجيل همنوا يا همديد(2)مىنامند. غالب محققان بر آناند كه اين سه انجيل بعد از حضرت عيسى و حدوداً بين سالهاى 65 - 70 م، يعنى بيش از سى سال پس از حيات زمينى حضرت عيسى عليهالسلام نوشته شدهاند و برخى از پژوهشگران كتاب مقدس معتقدند كه انجيل متى و لوقا از روى انجيل مرقس نوشته شدهاند.(3)2. تبليغات و مسافرتهاى تبليغى مبلغان مسيحى: در اين بخش كتاب «اعمال رسولان» وجود دارد كه اقدامات حواريون و ديگر مسيحيان، مخصوصاً «پولس» رابيان مىكند. 3. نامهها: رسولان نامههايى به شهرها و افراد گوناگون نگاشتهاند كه 21 عدد از آنها در مجموعهى عهد جديد آورده شدهاند. سيزده يا چهارده(4)نامه
از «پولس»، سه نامه از «يوحنا»، دو نامه از «پطرس»، و يك نامه از «يعقوب» و «يهودا» وجود دارد. اين نامهها حاوى مطالبى ارشادى و احيانا اعتقادى است. 4. رؤيا و مكاشفه: در اين بخش تنها كتاب «مكاشفهى يوحنا» قرار دارد كه كتاب سرّى و رمزى است و حوادث آينده را پيشگويى مىكند. نويسندگان عهد جديد چهار انجيل ابتداى عهد جديد، در واقع چهار زندگىنامه از حضرت عيسى عليهالسلام هستند كه به دست چهار نفر نوشته شدهاند. - انجيل مرقس قديمىترين و مختصرترين آنهاست كه معمولاً آنها را به يوحناى مرقس، دوست و همدم و مترجم پطرس، كه احياناً همسفر پولس نيز بوده است، نسبت مىدهند.(1)نوشتههاى او مطالبى است كه از پطرس آموخته و ثبت كرده است.(2)اين انجيل بسيار كوتاه، واقعبينانه، روشن و پرقدرت است؛ مانند آلبومى كه مختص عكسهاى شخصِ بهخصوصى باشد، يك رشته تصاوير مهم از عيسى ارائه مىدهد... مرقس توانسته شخصيت واعمال مسيح را با اين تصاوير به خوبى نشان دهد.(3)- انجيل متى در ترتيب كنونى عهد جديد، نخستين انجيل و مفصلّترين آنهاست. اعتقاد سنتّى مسيحى اين بود كه اين انجيل قديمىترين اناجيل و به
دست «متاى خوازى» نوشته شده است، اما با نقّادىهاى عصر جديد، عقايد فوق اعتبار خود را از دست داده است.(1)- انجيل لوقا و نيز كتاب اعمال رسولان، منسوب به لوقاى طبيب، يار و همراه پولس است، كه احتمالاً در انطاكيه با تبليغ پولس ايمان آورده و با او دوست و همنشين شده بود.(2)بسيارى از انجيلشناسان معتقدند كه انجيل متى و انجيل لوقا در نگارش از انجيل مرقس استفاده كردهاند و در بسيارى از مشتركات ديگرشان از يك منبع شفاهى بهره بردهاند.(3)- انجيل يوحنّا با سه انجيل ديگر - كه اناجيل همنوا خوانده مىشوند - بسيار متفاوت است و علاوه بر اين كه تنها انجيلى است كه الهيات عيسىخدايى را ترويج مىكند، از نظر سبك نگارش و تركيب مطالب با سه انجيل ديگر تفاوت بسيار دارد، به گونهاى كه مسيحِ اناجيل همنوا را «مسيح تاريخ» و مسيح اين انجيل را «مسيح ايمان» خواندهاند.(4)تاريخ نگارش انجيل يوحنّا احتمالاً بين سالهاى 90 - 115 م است، و از
نظر تاريخى آخرين اناجيل است.(1)اعتقاد غالب سنتى در كليساى مسيحى اين بود كه اين انجيل توسط يوحنّا، پسر زبدى، كه از خردسالى در زمرهى حواريون بود، نوشته شده است، اما اعتقاد مزبور در قرن نوزدهم زير سؤال رفت و كوششهاى بسيارى براى شناسايى نويسندهى اين انجيل به جايى نرسيد. يك كشيش مسيحى در پاسخ به اين سؤال كه «چه كسى انجيل يوحنّا را نوشته است؟» مىنويسد: سؤال مشكلى است و پاسخ به آن بررسى و تحقيق گستردهاى را مىطلبد و غالبا به اين عبارت ختم مىشود كه غير از خداى يگانه كسى نمىداند كه چه كسى اين انجيل را نوشته است.(2)نويسندهى انجيل يوحنّا علاوه بر اين كه اناجيل قبلى و رسالههاى پولس را در اختيار داشته و از آنها در تدوين انجيلش استفاده كرده، داراى مشرب فلسفى هم بوده و كتابش مشحون از مايههاى فلسفى يونان است. رسالههاى پولس پولس نخستين نويسندهى عهد جديد به شمار مىرود. رسالههاى او مشتمل بر 13 يا 14 نامه است كه براى افراد خاص يا اشخاص مختلف و شهرهاى گوناگون فرستاده و در آنها نوعا به بيان بحثهاى عقيدتى و دفاع از نظام الهياتى خود، كه عمدتا عيسىخدايى و نفى شريعت است،
مىپردازد. امروزه محققان مسلم مىدانند كه نخستين نوشتههاى عهد جديد، رسالههاى پولس است؛ زيرا وى در بين سالهاى 35 - 40 م تغيير كيش داد و در سال 64 م به قتل رسيد و هيچ انجيلى قبل از سال 65 م نوشته نشده است.(1)
بنابراين مىتوان گفت كه رسالههاى پولس حداقل 20 سال قبل از اولين انجيل در كليساها وجود داشته و از آنها استفاده مىشده و پايهى نظام عقيدتى مسيحيت قرار گرفته و سپس تاريخ زندگى حضرت عيسى عليهالسلام
نگاشته شده است. تأثير الهيات عيسىخدايى پولس بر اناجيل همنوا مشهود نيست؛ اما انجيل يوحنّا كه سالها پساز سه انجيل ديگر در اواخر قرن اول يا ابتداى قرن دوم ميلادى نوشته شده كاملاً متأثر از الهيات پولسى است. اين نكته به ما مىفهماند كه در پايان قرن اول انديشههاى شركآلود پولس كاملاً در جامعهى مسيحى و در كليسا جا افتاده و بر نگارش مطالب كتاب مقدس تأثير گذارده است. حجيت و اعتبار عهد جديد بر اساس ديدگاه مسيحى، حضرت عيسى عليهالسلام كتاب آسمانى نداشت، بلكه او خود تجسّم وحى الهى و عين پيام خدا بود، و انجيلها و ساير كتب
1) ر.ك: مريل سى تنى، معرفى عهد جديد، ترجمهى طا ط. ميكائيليان، ج 1، ص 138 - 139؛ عبدالرحيم سليمانى اردستانى، كتاب مقدس، ص 235 - 236؛ و توماس ميشل، كلام مسيحى، ص 54.
عهد جديد، نوشتهى حضرت عيسى يا املاى او به شاگردانش نيست، بلكه حواريون و قديسان و مسيحيان نخستين بعد از حضرت عيسى بهتدريج آن را تحرير كردهاند. ادعاى مسيحيان اين است كه اين نوشتهها حاصل الهامات و هدايت ويژهى روح القدس و نتيجهى توافق و اجماع مسيحيان صدر اول در پذيرش 27 كتاب موجود عهد جديد است: خدا در 30 سال سرنوشتسازى (30 - 60 م.) كه انجيل مكتوب وجود نداشت، و سخنان و كارهاى عيسى به طور شفاهى نقل مىشد آن جامعه را هدايت كرد. اين روح القدس بود كه از طريق الهام، نويسندگان انجيلها را براى نوشتن اين كتب و ثبت برگزيدهى سخنان و كارهاى بسيار زياد عيسى، رهنمون شد... و سرانجام جامعهى مسيحيان نخستين با راهنمايى روحالقدس از ميان نوشتههاى مسيحى بىشمار، به 27 كتاب، كه انجيلهاى چهار گانه نيز جزء آنهاست، اقرار كرد؛... اين توافق در باب كتابهاى مقدس از طريق نوعى اجماع حاصل شد. اين اجماع خيلى زود به دست آمد و فهرست نخستين كتابهاى مقدس، بين سالهاى 150 - 200 ميلادى تهيه شد و پس از چند قرن كليسا به طور رسمى روشن ساخت كه چه كتابهايى را بايد مقدس شمرد.(1)
1) كلام مسيحى، ص 41 - 51.
شايسته است كه به چند نكته در اين جا توجه كنيم: 1. حضرت عيسى عليهالسلام طبق تعاليم اناجيل همنوا و بعضى كتب ديگر، پيامبرى همچون ديگر پيامبران بود(1)و شأن پيامبرى اين است كه آورندهى وحى باشد نه تجسّم آن، و پيامبر حامل پيام است نه عين آن؛ مگراين كه قايل به عيسىخدايى شويم كه آن نيز علاوه بر اين كه ادعايى بىدليل است، مغاير با شأنيت پيامبرى حضرت عيسى عليهالسلام است. 2. از سوى كليسا و مسيحيت دليلى بر اين كه عهد جديد حاصل الهامات و هدايتهاى ويژهى روح القدس است، ذكر نگرديده؛ مگر اين كه در اين مورد به مطالب خود كتاب مقدس استناد شود كه طبعا چنين استدلالى دَوْرى است. 3. برخلاف اين نظريه كه مسيحيان اوليه براى پذيرش كتب 27 گانهى عهد جديد اجماع داشتهاند، شواهد تاريخى بر وجود اختلافات فراوان ميان بزرگان مسيحيت در سدههاى نخستين تولد آن حكايت دارد. تنها پس از حاكميت كليساى طرفدار پولس در زمان كنستانتين و استفاده از اقتدار حكومت در مقابله با ديدگاههاى رقيب، شاهد حاكميت بلا منازع يك ديدگاه و استناد به كتب 27 گانه به مثابه تنها مراجع معتبر مسيحى هستيم. ويل دورانت مىنويسد: در ادبيات مسيحى در قرن دوم، انجيل، نامه (رساله)، اسفار،
1) براى نمونه ر.ك: انجيل متى، 12: 18 و اعمال رسولان، 3: 13.
مكاشفه واعمال فراوان بود. مسيحيان در رد يا قبول آن به عنوان تفاسير مجاز از عقايد مسيح همداستان نبودند: كليساى غرب كتاب «مكاشفهى يوحنّا» را قبول داشتند كه كليساهاى شرق به كلى آن را رد مىكردند و برعكس، انجيل عبرى و رسالههاى يعقوب را قبول داشتند كه در غرب مردود بود.(1)نويسندهاى پروتستانمذهب مىنويسد: تمام 27 كتاب عهد جديد از ابتدا به وسيلهى كليساها ملهم شناخته نشده بود. اناجيل و رسالههاى پولس بيش از ساير نوشتهها بين كليساها مىگشت و قرائت مىشد و به همين دليل زودتر از همه مورد قبول واقع شد. اعلام رسمى كتابهاى عهد جديد به وسيلهى كليسا، قبل از قرن چهارم ميلادى ميسر نشد.(2)ضمن اين كه اين اتفاق - بر فرض وجود - نمىتواند معيارى براى حجيت يك كتاب دينى و آسمانى باشد. 4. نكتهى ديگرى كه برخى محققين اسلامى به آن تفطّن دارند اين است كه: اتفاق نظر كليسا بر كتب عهد جديد بدين معنا نيست كه كتبى كه در قرن دوم در زمرهى كتب مورد قبول كليسا واقع شدهاند، از نظر مضمون و محتوا كاملاً هماهنگ با كتب فعلى باشند، بلكه تنها همنام با آن اناجيلاند و نمىتوان از اين راه ثابت نمود كه
كتب موجود همان كتابهايى هستند كه در قرون اوليه به رسميت شناخته شدهاند، ولو اين كه اسماً يكى باشند.(1)حاصل گفتار آن كه تاكنون دليل قانع كنندهاى براى حجيت و ارزش آسمانى كتاب فعلى مسيحيان ارائه نشده است و در صحت و اعتبار آن ترديدهاى جدى وجود دارد. «انجيل برنابا» چيست و تا چه اندازهاى مورد قبول مسيحيت است؟ در قرن هجدهم ميلادى در اروپا، انجيلى كشف شد كه به يكى از شخصيتهاى نزديك به حضرت عيسى عليهالسلام يعنى «برنابا»(2)نسبت داده مىشود. كشف اين انجيل جنجال مفصّلى در محافل مذهبى و علمى به راه انداخت. بحث دربارهى اصالت و صحت انتساب آن به برناباى حوارى و مطالب مندرج در آن تا مدتها محافل مسيحى و غيرمسيحى را به خود مشغول كرده بود. از آن زمان تاكنون سخنان و مقالات و كتب بسيارى در مورد اين كتاب گفته و نوشته شده و بسيار نيز گفته خواهد شد؛ زيرا مطالب مطرح شده هنوز به صورت قطعى، فصل خطاب گفتهها و نوشتهها نبودهاند.
در پاسخ به سؤال فوق ابتدا به اختصار شخصيت برنابا بررسى و سپس
دربارهى تاريخچه و اعتبار و مطالب كتاب فوق مطالبى مطرح مىگردد. برنابا در اصل از «سبط لاوى»(1)و از اهالى قبرس بود كه در عصر رسولان به آيين مسيحيت گرويده بود.(2)در كتاب مقدس فعلى چندين بار نام برنابا ذكر و به عنوان شخصى ممتاز از او ياد شده است: و يوسف، كه رسولان او را «برنابا» يعنى «ابن الوعظ» لقب دادند، مردى از سبط لاوى و از طايفهى قبرسى، زمينى را كه داشت فروخته، قيمت آن را آورد و پيش قدمهاى رسولان گذارد تا به نيازمندان دهند.(3)برنابا مردى صالح و شخصى مهربان و پر از روح القدس و ايمان بود. در نتيجه مردم دسته دسته به خداوند ايمان آوردند.(4)از مطالب عهد جديد بر مىآيد كه برنابا در ايمان آوردن به عيسى بر بسيارى از شخصيتهاى بزرگ مسيحى همچون «پولس» سبقت داشته، بلكه شفيع پولس نزد حواريون بوده است.(5)از كتب عهد جديد و نامههاى پولس به دست مىآيد كه برنابا از
1) فرزندان هر يك از اولاد اسرائيل (يعقوب) را سبط ناميدهاند. بدين ترتيب قوم بنى اسرائيل از دوازده سبط، به تعداد فرزندان يعقوب تشكيل شدهاند. سبط لاوى در ميان اسباط، از شأن والايى برخوردار بوده است. (جمشيد غلامى نژاد، مقدمهى انجيل برنابا، ص 120).
2) جيمز هاكس، قاموس كتاب مقدس، ص 174.
3) اعمال رسولان، 4: 36.
4) همان، 11: 24.
5) همان، 9: 26.
بنيانگذاران سفرهاى تبشيرى و چهرهاى شاخص و معتبر در عصر رسولان بوده است.(1)برنابا و پولس مأمور دعوت امت غيرمختون (غير يهودىها) به مسيحيت مىشوند و به شهرها و ديارهاى مختلفى سفر مىكنند و با اذيت و آزارهاى بسيارى مواجه مىگردند و معجزات زيادى از خود نشان مىدهند تا جايى كه برخى آنان را خدا مىپندارند.(2)آنان اولين كليساها را در جهان مسيحيت پىريزى مىكنند و در هر كليسا كشيشى را براى اداره و هدايت مردمان برمىگزينند(3)، اما طولى نمىكشد كه بين برنابا و پولس «نزاعى سخت» رخ مىدهد: و بعد از ايامى چند، پولس به برنابا گفت: برگرديم و برادرانمان را در هر شهرى كه در آنها كلام خدا را اعلام كرديم، ديدنكنيم كه چگونه باشند. اما برنابا چنان مصلحت ديد كه يوحنّا ملقّب به مرقس را همراه خود بردارد. ليكن پولس چنين مصلحت دانست كه او را كه از «پمفيله» از ايشان جدا شده بود و با ايشان همكارى نكرده بود، با خود نبرد. پس نزاعى سخت شد، به حدى كه از يكديگر جدا شدند، برنابا مرقس را برداشت و از راه دريا به قبرس رفت و پولس، سيلاس را اختيار كرد و از برادران به
فيض خدا سپرده شده رو به سفر نهاد...(1)آخرين نشانى كه از برنابا در منابع مسيحيت وجود دارد همين است كه ذكر شد وديگر اثرى از او به چشم نمىخورد و او به گونهاى مرموز و شگفتآور از تاريخ مسيحيت ناپديد شده و تنها اين پرسش به جاى مانده است كه چگونه اين نخستين رسول، يا دستكم، يكى از رسولان نخستين، كه شفيع و راهنما و همراه پولس، و پُر از روح القدس و ايمان بود، بدون هيچ مقدمه و يا طرحى منطقى ناپديد مىشود و به قول ويل دورانت به گونهى اعجابآورى «از صحنهى تاريخ محو مىگردد.»(2)آيا صرف همراهى يا عدم همراهى «مرقس» مىتواند سبب جدايى دو رسول كه با مواعظ و اندرزهايشان هزاران نفر را به عيسى و عشق و محبت و برادرى دعوت كردهاند، باشد؟ به هر تقدير توجيهى كه كتاب اعمال رسولان، در مورد جدايى اين دو شخصيت بزرگ جهان مسيحيت نموده است، شبيه دعواهاى كودكانه يا نوجوانان متأثر از احساسات و عواطف است، نه مبشرانى كه قصد بناى تمدنى عظيم بر اساس تعاليم مسيح را داشتهاند. تاريخچهى انجيل برناباى موجود نويسندهاى مسيحى كه مترجم انجيل برنابا به عربى نيز هست، دربارهى
تاريخچهى اين انجيل مىنگارد: نخستين كسى كه از وجود نسخهى ايتاليايى انجيل برنابا(1)آگاه شد يكى از مستشاران پادشاه پروس(2)بود. اين مستشار كه نامش در حافظهى تاريخ ثبت شده «كريمر» و مقيم آمستردام بود. او در سال 1709 م اين نسخه را از كتابخانهى يكى از مشاهير افراد به ظاهر صاحبمنصب آمستردام امانت مىگيرد. پس از مدتى وى آن را به شخصى به نام «طولند» و او نيز پس از چهار سال آن را به پرنس «اوژن ساووى»(3)اهدا مىكند. مشهور است كه اين ژنرال جنگجو با وجود لشكركشىهاى فراوان و اشتغال به امور سياسى، به علوم و آثار تاريخى علاقهاى فراوان داشته است. نسخهى مذكور بعدها در سال 1738 همراه با ديگر كتابهاى شخصى وى به كتابخانهى سلطنتى وين انتقال يافته و تا امروز [15 مارس 1908 م] در اين كتابخانه نگهدارى مىشود.(4)علاوه بر نسخهى ايتاليايى انجيل برنابا، نسخهى ديگرى گزارش
1) نخستين انجيل برناباى كشف شده نسخهاى ايتاليايى و پس از آن نسخهاى اسپانيايى است.
2) Prussia؛ بزرگترين و مهمترين كشور سرزمين آلمان كه در گذشته شامل قسمت اعظم آلمان شمالى بوده و حدود دو سوم جمعيت آلمان را در بر مىگرفته است (مقدمهى خليل سعادة بر انجيل برنابا، ص 352 (پاورقى مترجم).
3) Eugene de Savoie مشهور به پرنس اوژن (1663 - 1736) ژنرالى فرانسوى كه در اصل فرزند يكى از شاهزادگان بود. در طول عمر خود جنگها و فتوحات بسيار داشت. از جمله در دو نوبت تركان عثمانى را شكست داد. ر.ك: غلامحسين مصاحب، دايرة المعارف فارسى، ج 1، ص 201.
4) مقدمهى خليل سعادة بر انجيل برنابا، ص 16.
شده كه اسپانيايى است. اين نسخه كه شامل 222 فصل و 420 صفحه است در اوايل سدهى هجدهم ميلادى كشف شده و متأسفانه گذشت زمان سبب فرسودگى و پوسيدگى صفحات آن شده بود. نسخهى مذكور توسط شخصى از اهالى «هدلى»، از شهرهاى ايالت همپشير انگلستان، به صورت امانت در اختيار خاور شناس مشهور، دكتر «سايل»(1)قرار مىگيرد. سپس از طريق دكتر سايل به دست دكتر «منكهوس» كه يكى از اعضاى هيأت علمى دانشگاه سلطنتى آكسفورد بود، مىرسد. منكهوس پس از مدتى اين نسخه را از زبان اسپانيايى به زبان انگليسى ترجمه مىكند و در سال 1784 م متن مترجَم را همراه با نسخهى اصلى اسپانيايى در اختيار دكتر «هويت» كه از انديشمندان و اساتيد برجستهى زمان خود بود قرار مىدهد.(2)از يادداشتى كه دكتر «سايل» در آغاز نسخهى اسپانيايى نگاشته، چنين برمىآيد كه اين نسخه در اصل توسط مسلمانى «اروغانى» به نام «مصطفى عرندى» از روى نسخهى ايتاليايى به زبان اسپانيايى برگردانده شده است.(3)اهميت نسخهى اسپانيايى در مقدمهاى است كه طى آن مشخص مىگردد كه راهبى به نام «فرامرينو» به مجموعهاى از نامهها و يادداشت هاى
«قديس ايرنائوس»(1)دست مىيابد كه شامل تعاليمى عليه پولس و تقبيح اعمال و افكار اوست؛ و ايرنائوس مطالبش را به انجيلى منسوب به برنابا نسبت مىدهد. از اين جا اشتياق راهب فرامرينو براى كشف انجيل برنابا شدت مىيابد و در نهايت به آن دست مىيابد.(2)مطالب انجيل برنابا انجيل برنابا نسبت به اناجيل ديگر بسيار قطورتر و حاوى مطالب مختلف و گستردهاى در 222 فصل است. اين در حالى است كه اناجيل ديگر در عهد جديد 16 تا حداكثر 28 باب دارند. انجيل مزبور با اناجيل اربعه تفاوت دارد و در برابر معتقدات رسمى كليسا مىايستد. در اين انجيل برنابا خود را يكى از دوازده حوارى حضرت عيسى معرفى مىكند و مدعى است كه انجيلش را به دستور آن حضرت نوشته است و پولس را تحريفكننده و نابود كنندهى تعاليم و شخصيت حضرت عيسى عليهالسلام مىداند.(3)وى شايعهى مرگ و قيام پس از مرگ حضرت عيسى را خلاف واقع دانسته و آن را اقدام نابخردانهى حواريون مىداند.(4)برنابا در شرح تعاليمى كه حواريون و رسولان گمراه به دروغ به نام
تعاليم عيسى عليهالسلام منتشر ساختهاند به اين موارد اشاره مىكند: انتشار اين شايعه كه عيسى پسر خداست؛ اسقاط سنت ختان؛ و حلال دانستن گوشتهاى ناپاك.(1)از اساسىترين اصولى كه انجيل برنابا شديداً بر آن اصرار مىورزد، «نفى تثليث» است. در اين انجيل عيسى پيامبر خدا معرفى گرديده و كراراً «الوهيت» از وى نفى شده است.(2)همچنين از زبان حضرت عيسى آمده است كه، پس از وى شيطان، خدا يا پسر خدا بودن وى را بر سر زبانها خواهدانداخت و همين اعتقاد خطا، آيين وى را به انحراف خواهد كشاند، به طورى كه سى نفر مؤمن حقيقى باقى نخواهند ماند.(3)در اين انجيل، حضرت عيسى عليهالسلام مسيائى (پيامبر موعود) بودن خويش را نفى مىكند و پيوسته به آمدن رسول گرامى اسلام بشارت مىدهد. او خود را آماده كنندهى راه پيامبر اسلام مىداند. وى در پاسخ به پرسش آندرياس (يكى از حواريون) مىگويد: او در زمان شما نمىآيد، بلكه بعد از شما به چندين سال؛ وقتى كه انجيل من باطل شود و نزديك است كه سى نفر مؤمن پيدا نشود. در آن وقت خداى بر جهان رحم مىكند؛ پس رسول خدا
را مىفرستد كه قرار مىگيرد بر سر او ابر سفيدى تا او را يكى از برگزيدگان خداى بشناسد و همانا زود است كه ظاهر سازد او را براى جهان.(1)در اين انجيل، عيسى عليهالسلام پيامبر اسلام را از نسل اسماعيل عليهالسلام معرفى مىكند، نه اسحاق. اين در حالى است كه عهد قديم مسيّا يا همان پيامبر موعود را از فرزندان اسحاق مىداند.(2)عيسى عليهالسلام شرط ورود به بهشت را ايمان به پيامبر اسلام دانسته(3)و در مواردى به ذكر شفاعت آن حضرت در روز قيامت پرداخته(4)و ضمن تكريم و بزرگداشت وجود گرامى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله ، از كيفيت خلقت و پيدايش نور محمدى سخن به ميان آورده(5)و از ديدار خويش با پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله در عالم ملكوت سخن گفته است.(6)در انجيل منسوب به برنابا از احكام شريعت موسوى دفاع، و خاصه بر سنت ختان تأكيد مىشود.(7)ويژگى ديگرى كه مىتوان گفت انجيل برنابا على رغم ديگر اناجيل
واجد آن است برخى مباحث و موضوعات كلامى - فلسفى است كه از زبان حضرت عيسى نقل شده است؛ مثل غيرمركب و متغير بودن خدا،(1)مفهوم بزرگى خدا،(2)قضا و قدر،(3)معاد جسمانى(4)، معرفى انسان و كيفيت نفس انسانى و حالات و عوارض آن.(5)در اين كتاب، برخلاف اناجيل اربعه، مصلوب واقعى «يهوداى اسخريوطى» است، نه حضرت عيسى عليهالسلام ، و آن حضرت پيش از صعود به آسمان در كوه زيتون كسانى را كه پنداشتهاند وى مرده و حال از قبر برخاسته است، سرزنش مىكند: حق مىگويم به شما كه من نمردهام، بلكه يهوداى خائن مرده است.(6)
در اين انجيل موضوعات اخلاقى و مواعظ و اندرزهاى مختلف مطرح شده است. اصالت و اعتبار انجيل برنابا بى ترديد برنابا يكى از شخصيتهاى طراز اول مسيحيت و از بزرگان حواريون بوده، نيز انجيلى داشته كه مدتها از آن استفاده مىشدهاست.
اسناد نشان مىدهد كه در صدر مسيحيت انجيلهاى بسيارى نگاشته شده كه كليسا سعى در انحصار آنها به چهار انجيل معروف (متى، مرقس، لوقا، يوحنّا) داشته است. قديس ايرنائوس در اواخر قرن دوم ميلادى گفته است: چنانكه بادهاى اصلى چهارند، و كرّوبين نيز چهار صورت دارند، و خداوند چهار عهد با انسان بست و... پس اناجيل نيز چهارند.(1)اناجيل روز به روز در جوامع مسيحى انتشار بيشترى مىيافت تا اين كه در سال 364 م، شورايى در لاودكيه،(2)يكى از شهرهاى سوريه تشكيل شد، و در آن چهار انجيل معروف قانونى، و ساير اناجيل مجعول شناخته شدند.(3)دايرة المعارفها تعداد زيادى از كتابهاى مقدس صدر مسيحيت را كه اكنون متروك ماندهاند نام مىبرند كه از جملهى آنها «انجيل برنابا» است: انجيل «آندريو»، «برنابا»، «برتوما»، «جيمس (يعقوب)» و «تدايوس»، از طرف پاپ گلاسيوس اول(4)ممنوع اعلام شده و پاپ مذكور دستور مخصوص در اين باره صادر كرده است.(5)
1) و. م. ميلر، تاريخ كليساى قديم، ص 74.
2) Laodicea
3) حسين توفيقى، سير تاريخى انجيل برنابا، ص 16؛ و كرى ولف، دربارهى مفهوم انجيلها، ترجمهى محمد قاضى، ص 93.
4) Gelasius I، از سال 492 - 496 م منصب پاپى داشتهاست.
5) دايرة المعارف (Encyclopedia American) چاپ 1962 م، كلمهى «برنابا»؛ همچنين ر.ك: دايرة المعارف (Encyclopedia Britanica) ج 2، ص 179 - 180، مادهى: (Apocriphal Literature). مطلب مذكور در چاپهاى اخير اين دايرة المعارف حذف شده است. (حسين توفيقى، سير تاريخى انجيل برنابا، ص 19).
پطرس بستانى كه يك دانشمند مسيحى است در دايرة المعارف خود ذيل كلمهى «برنابا» مىنويسد: اسقف «فويتوس»(1)در قرن 9 ميلادى در «قانون رسولى» خود كتاب انجيل برنابا را در رديف كتب مجعول و غيرقانونى(2)قرار داده است.(3)پس ملاحظه مىشود كه انجيل برنابا تا اواخر قرن نهم ميلادى (قرن سوم هجرى) متداول بوده و مسيحيان از آن استفاده مىكردهاند تا اين كه اسقف فويتوس مجددا تحريم آن را اعلام مىدارد. ظاهراً آخرين حكم تحريم قرائت و استفاده از انجيل برنابا در قرن دوازده ميلادى صادر شده كه مربوط به پاپ «گلاسيوس دوم» در سال 1118 م. است.(4)اما اين مطلب كه انجيل برنابايى كه راهب فرامرينو ادعاى كشف آن را دارد، همان انجيل برناباى قديس باشد نيازمند ادلهى محكمى است كه تاكنون اقامه نشده، و مطالعات باستانشناسى بر روى كاغذ و مركب كتاب و نوع نوشتار و جلد آن هم نتوانست چيزى را ثابت كند؛ بنابراين قضاوت در مورد اصالت اين انجيل بسيار دشوار است. بديهى است مسيحيان حكم به
اصالت آن نمىدهند و آن را ساخته و پرداختهى يك مسيحى مرتد، يا فردى عرب يا مسلمان مىدانند، ولى بايد اذعان نمود كه جعلى دانستن اين انجيل امر راحتى نيست. حدسها و گمانها در مورد نويسندهى انجيل برنابا اگر قايل به اصالت انجيل برنابا نشويم آن وقت حدسها و گمانهايى دربارهى نويسندهى اين انجيل بروز كند. دكتر خليل سعادة، مترجم مسيحى اين انجيل از انگليسى به عربى، در مقدمهى ترجمهى خود مىگويد: اينجانب شديدا به وجود نسخهى عربى اين انجيل اعتقاد دارم و به هيچ وجه عدم وجدان چنين نسخهاى، دليل بر عدم وجود آن نيست... نخستين چيزى كه توجه هر خوانندهى مسلمانى را به خود جلب مىكند، اقتباس نويسندهى اين انجيل از قرآن است... ضمن اين كه نسخهى ايتاليايى كشف شده به شيوهى كتب عربى تجليد و صحافى شده است و به نظر من اين ادعا كه دو صحاف پاريسى آن را به سبك عربى تجليد كردهاند، فراتر از مرز پندار و گمان نيست... و به اعتقاد من، نويسندهى نسخهى اصلى (نسخهى عربى) شخصى يهودى و اندلسى بوده، كه ابتدا مسيحى شده و پس از آشنايى با اناجيل و مضامين آنها به آيين اسلام گرويده است.(1)پطرس بستانى نيز مؤلف اين اثر را شخصى عرب مىداند، يا كسى كه از
1) مقدمهى خليل سعادة، بر انجيل برنابا، ص 20 - 21.
مسيحيت اصيل منحرف شده و از كليسا بريده است و به اين ترتيب خواسته به مسيحيت ضربه وارد كند.(1)در عين حال، دانشمندان مسيحى معتقدند كه نويسندهى اين اثر، شخصى عادى و عامى نيست؛ بلكه اطلاعاتى از عهد قديم و جديد و قرآن دارد كه بدون نبوغ نمىتوان آن اطلاعات را داشت.(2)به هر حال ما مسلمانان ادعاى قاطع مبنى بر اصالت اين انجيل نداريم و براى حقانيت اسلام خويش عليه مسيحيت به اين كتاب استناد نمىكنيم و اصرارى در پذيرش اين انجيل از طرف مسيحيان نداريم و مىپذيريم كه مسيحيان چنين انجيلى را اصيل ندانند. لكن جالب اين است كه مسيحيان خود اين كتاب را نگاهدارى و سپس چاپ و منتشر كرده و ضمن اعتراف به ارزشهاى آن، آن را به زبانهاى مختلف ترجمه نمودهاند. در پايان اين نكته را اضافه مىنماييم كه مسيحيان اشكالاتى به اين كتاب وارد كرده و مسلمانان به برخى از آنها پاسخ گفتهاند؛ كه علاقهمندان مىتوانند به كتب مفصل مراجعه كنند.(3)ضمن اين كه پاسخ به اين ايرادات به معناى اصالت دادن به آن نيست؛ چون احياناً انجيل نامبرده حاوى مطالبى است كه يك مسلمان نمىتواند آن را بپذيرد.(4)اگر در آينده شواهدى بر
1) پطرس بستانى، دايرة المعارف، ج 5، ص 364.
2) ر.ك: مقدمهى انجيل برنابا، ص 24.
3) ر.ك: مقدمهى سيد محمود طالقانى و مقدمهى رشيد رضا و مقدمهى جمشيد غلامى نژاد و مقدمهى سردار كابلى بر ترجمهى انجيل برنابا.
4) مانند معجزهى تبديل آب به شراب (فصل 15). عدم انطباق داستان حضرت آدم و سجدهى شيطان بر او (مقايسه كنيد: فصول 35، 39، 40، 41 و 42 انجيل برنابا را با آيهى 29 سورهى حجر و آيات سورهى بقره و داستان حضرت ابراهيم؛ و نيز فصول 20 - 29 انجيل برنابا را با آيات سورهى انعام، ابراهيم، انبيا و مريم؛ و داستان تولد حضرت عيسى عليهالسلام و تكلّم وى در گاهواره و اعتراف به بندگى خداوند (سورهى مريم، آيات 30 - 33) را با فصل 89 برنابا و... .
اصالت اين انجيل اقامه شود، مىتوان گفت كه اين كتاب نيز همچون ديگر اناجيل و كتب مقدس، از دستبرد منحرفان در امان نبوده و دچار تحريفاتى گرديده است.
حوارى يعنى چه و حواريّون چه كسانى بودند؟ رسولان و شاگردان حضرت عيسى عليهالسلام را در زبان عربى و در منابع اسلامى «حواريون» ناميده اند. كه به معناى «سپيدجامگان» است، زيرا آنان جامهى سپيد به تن داشتند؛ و ممكن است «حوارى» از واژهى حبشى «حواريا» به معناى «بشارتدهنده» وارد زبان عربى شده باشد.(1)«حوارىِ هر شخص، كسى است كه نسبت به او صداقت و خلوص دارد؛ پس حوارىّ حضرت عيسى، شاگرد پاك و خالص اوست. حوارى از لفظ «حور» به معناى سفيدى خالص و پاك گرفته شده است».(2)عنوان «حوارى» در اناجيل اربعه موجود نيست و از حواريون به شاگردان و رسولان تعبير شده است. شاگردان حضرت عيسى عليهالسلام بالغ بر هفتاد نفر(3)يا بيشتر بودند كه در طول 3 سال رسالت حضرت عيسى به دور
او گرد آمده بودند: از اين ميان 12 نفر را انتخاب كرد و ايشان را «رسول» خواند؛ يعنى شمعون كه او را پطرس(1)نيز نام نهاد و برادرش آندرياس،(2)يعقوب،(3)يوحنا،(4)فيلّپس،(5)برتولما،(6)متى،(7)توما،(8)يعقوب بن حلفى،(9)شمعون(10)معروف به غيور، يهودا(11)برادر يعقوب و يهوداى اسخريوطى.(12)مسيح اين دوازده تن را براى ابلاغ انجيل و تعليم مردم در مناطق مختلف برگزيد. از ميان اين دوازده تن، يهوداى اسخريوطى خيانت نمود و در ازاى وعدهى دريافت 30 سكهى نقره، عيسى عليهالسلام را به دشمنانش تسليم نمود و خود نيز پس از اين ماجرا از شدت ناراحتى خودكشى كرد.(13)پس از مصلوب شدن حضرت عيسى، حواريون، متياس را به قيد قرعه به عنوان رسول دوازدهم برگزيدند.(14)
ويژگى رسولان اكثر حواريون حضرت عيسى عليهالسلام ماهىگيرانى فقير، بدون آگاهى و فصاحت و خالى از هر گونه دارايى دنيوى و سلطنت جهانى بودند،(1)هرچند شاگردان خاص حضرت عيسى به شمار مىآمدند، اما در زمان حيات وى، افرادى «بىادراك»(2)، «بىايمان»(3)و «سست دل»(4)معرفى شده بودند. در عين حال، پس از عروج حضرت عيسى عليهالسلام از ناحيهى «روح القدس» هدايت يافته و بر هدايت ديگران قادر شدند: همه از روح القدس پر گشته، به زبانهاى مختلف، به نوعى كه روح، به آنان تلفّظ بخشيد، شروع به سخن گفتن كردند.(5)توماس ميشل، كشيش معاصر معتقد است: رسولان در زمان عيسى عليهالسلام باور داشتند كه وى همان «مسيحا»يى است كه يهود در انتظار او به سر مىبردند و خدا او را براى نجات بشر فرستاده است. اما پس از مرگ مسيح آنان در بنبست فكرى قرار گرفتند و گمان كردند كه معلم ايشان در رسالت خود ناكام مانده است، اما ديدار مسيح عليهالسلام پس از
رستاخيز وى به ترديدهاى آنان پايان داد. مشاهدهى مسيح به صورت فردى و گروهى تا چهل روز پس از مرگ وى ادامه داشت و پس از آن عيسى براى هميشه از نظر آنان پنهان شد. در اين زمان مشكل بزرگ رسولان ناآشنايى آنان با وظايف خود بود. ده روز پس از غيبت عيسى عليهالسلام اين مشكل هم از ميان برداشته شد و پرتو روح القدس، ترديد آنان را از ميان برد و آنان را به انجام رسالت قدرت داد.(1)در زمان حيات حضرت عيسى، مأموريت رسولان تبليغ در ميان بلاد اسرائيلى بود: اين دوازده تن را عيسى فرستاد و به ايشان وصيت كرده و گفت: از راه امتها نرويد و در بلدى از سامريان داخل مشويد، بلكه نزد گوسفندان گم شدهى «اسرائيل» برويد، و چون مىرويد موعظه كرده، بگوييد كه ملكوت آسمان نزديك است.(2)اما پس از عروج و رستاخيز وى، مأموريت تبليغى گستردهاى براى رسولان در ميان تمامى امم در دستور كار قرار گرفت. حضرت عيسى به ايشان فرمود: پس، برويد و همهى امتها را شاگرد خود سازيد و ايشان را به نام اب و ابن و روح القدس تعميد دهيد.(3)
حواريون در قرآن در قرآن مجيد در سه مورد به صراحت از حواريون حضرت عيسى عليهالسلام
ياد شده است. در يك جا آمده است: و ياد كن هنگامى را كه به «حواريون» وحى كردم كه به من و فرستادگانم ايمان آوريد. گفتند: ايمان آورديم و گواه باش كه ما مسلم هستيم.(1)بعضى از مفسران قرآن با توجه به ارتباط وحيانى حواريون با خداوند، احتمال پيامبر بودن تمام آنان را مطرح كردهاند: از مجموعه قرائن ذكر شده در آيات كريمه و روايات، استفاده مىشود كه تمامى حواريون مقام نبوت داشتهاند.(2)اگر حواريون پيامبر نبوده باشند، وحى در آيهى ذكر شده را به «وحى الهامى» تفسير مىكنيم ولى به هر حال دلالت بر مرتبت ويژهى آنان دارد.(3)در جاى ديگر از قرآن مجيد به تجديد پيمان حواريون با حضرت عيسى عليهالسلام ، پس از احساس انحرافاتى در ميان بنى اسرائيل، اشاره شده است.(4)
آيهاى از قرآن نيز به تبليغ رسولان اشاره كرده است.(5)
پطرس از ديدگاه مسيحيان پطرس در ميان رسولان اولين كسى است كه به حضرت عيسى عليهالسلام ايمان آورد،(1)و نيز نخستين كسى كه به افتخار رؤيت آن حضرت پس از برخاستن از قبر نايل آمد،(2)و نيز كسى كه از طرف حضرت عيسى عليهالسلام مأمور هدايت مردم و استوارى رسولان ديگر شده بود و بر آنها برترى داشته است،(3)پطرس حوارى است. از عبارت انجيل برمىآيد كه پطرس جانشين حضرت عيسى در امور ظاهرى و معنوى و بزرگترين حوارى آن حضرت است: و به تو مىگويم كه تو پطرس هستى و من بر اين صخره [پطرس[ كليساى خود را بنا مىكنم و نيروهاى مرگ هرگز بر آن چيره نخواهند شد و كليدهاى پادشاهى آسمان را به تو مىدهم. آن چه را كه تو در زمين منع كنى در آسمان ممنوع خواهد شد و هر چه را كه در زمين جايز بدانى در آسمان جايز دانسته خواهد شد.(4)
از عبارت فوق به خوبى مىتوان «ولايت تكوينى» پطرس را برداشت نمود.(5)
همچنين از كلمات حضرت عيسى عليهالسلام كه به پطرس فرمود: «به برههاى
من خوراك بده» و «از گوسفندان من پاسدارى كن.»(1)معلوم مىشود كه حضرت عيسى عليهالسلام دو وظيفهى «رهبرى امت مسيحى» و «مرجعيت دينى آنان» را به پطرس سپرده بود.(2)پولس (Paul)(3)پولس، شخصيتى كه بعدها بزرگترين رسول مسيحيت نام گرفت، چند سال پس از ميلاد مسيح، در شهر «طرسوس» در خانوادهاى يهودى متولد شد.(4)درجوانى، چند سال در بيت المقدس سكنى گزيد و به تحصيل كتاب مقدس و فراگيرى اعتقادات يهود، نزد «غمالائيل» (گامالائيل)، كه برجستهترين عالم يهودى بود، پرداخت و بدين ترتيب در شهر طرسوس از فرهنگ يونانى بهره برد و در بيتالمقدس، فرهنگ يهودى را كسب كرد و از اين دو فرهنگ در شكل دادن به عقايد خود بسيار استفاده كرد.(5)اولين بار، نام وى در كتاب مقدس، در داستان شهادت «استيفان» كه برگزيدهى حواريون بود، آمده است. پولس در زمرهى مخالفان وى و
1) يوحنّا، 21: 15. كاربرد «بره» و «گوسفند» در فقرات ديگر انجيل هم به معناى «امت» آمده است. براى نمونه ر.ك: متى، 15: 24.
2) عبدالرحيم سليمانى اردستانى، مسيحيت، ص 50، و پسر خدا در عهدين و قرآن، ص 79.
3) هر چند كه «پولس» ا زحواريون نيست، لكن به خاطر اهميت خاصى كه در تاريخ و الهيات مسيحى داشته و دارد، به او عنوان حوارىّ يا رسول دادهاند (ر.ك: جان بى ناس، تاريخ اديان، ص 614)، چنان چه او خود را از بزرگترين رسولان كمتر نمىداند (روم قرنتيان 11: 5). براى تكميل بحث «حواريون» حتما بايد فعاليتها، آرا و افكار وى را مورد بررسى قرار داد.
4) ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج 3، ص 680.
5) محمد ايلخانى، «پولس»، مجلهى ارغنون، ش 5 - 6، ص 393.
دستاندركار شكنجهى او بود.(1)پس از شهادت استيفان، پولس با اخذ فرمانى از مجمع يهوديان اورشليم، براى آزار نوايمانان مسيحى و دستگيرى آنان براى محاكمه در اورشليم، به سمت «دمشق» حركت كرد. در اثناى همين سفر بود كه به گفتهى نويسندهى كتاب اعمال رسولان حادثهاى عجيب براى پولس رخ مىدهد كه منجر به ايمان آوردن او مىشود: هنوز به دمشق نرسيده بود كه ناگهان نزديك شهر، نورى از آسمان در اطراف او تابيد. او بر زمين افتاد و صدايى شنيد كه مىگفت: «اى شائول،(2)چرا بر من جفا مىكنى؟» شائول پرسيد: «خداوندا تو كيستى؟» پاسخ آمد: «من عيسى هستم. همان كسى كه تو بر او جفا مىكنى. ولى برخيز و به شهر برو و در آن جا به تو گفته خواهد شد كه چه بايد بكنى.» در اين هنگام همسفران شائول خاموش ماندند، زيرا گر چه صدا را مىشنيدند ولى كسى را نمىديدند.(3)
1) اعمال رسولان، 7: 57.
2) نام اصلى پولس، قبل از ايمان آوردن.
3) اعمال رسولان، باب نهم: 1 - 5. نكتهى قابل توجه در كتاب اعمال رسولان اين است كه نويسندهى آن، انجيل لوقا، همان نويسندهى انجيل سوم، فردى يهودى است كه به وسيلهى پولس ايمان آورد و شاگرد مخصوص او شد، و از آن جا كه با حواريون كمتر تماس داشت، مطالب خود را از پولس نقل مىكند. پس بايد توجه داشت كه مطالب كتاب در واقع حكم رسالههاى پولس را دارد. و عجيب اين كه در جاى ديگر اين كتاب دربارهى شاهدان عينى اين ماجرا عباراتى ضد و نقيض آمده است. در باب 22 آن آمده است: «و همراهان من نور را ديده، ترسان گشتند ولى آواز آن كس را كه با من سخن مىگفت نشنيدند». بنابراين اين ماجرا، هم از نظر سند و هم از نظر محتوا، از نگاه محققان چندان شفاف به نظر نمىرسد. ر.ك: عبدالرحيم اردستانى، مسيحيت، ص 55، و پسر خدا در عهدين، ص 77.
پس از اين حادثه پولس حامى دين جديد شد. وى سه سال از عمر خود را در بلاد عرب و دمشق گذراند و پس از آن به ديدار پطرس در اورشليم رفت و سپس به انطاكيه روى آورد و در نهايت اين شهر را مركز تعليمات خود قرار داد.(1)در طول ساليان متمادى به شهرهاى مختلف از آسيا تا اروپا مسافرت و تعليمات خود را ابلاغ مىكرد و در اين راه سختىهاى زيادى را تحمل كرد و سرانجام به قتل رسيد.(2)آموزههاى پولس از دو نظر با تعاليم حواريون فرق داشت: 1. در بعد عملى انجام شريعت يهود را براى غيريهوديان لازم نمىدانست. اين نكته باعث بروز اختلاف شديد و مباحثات و مناظرات طولانى بين وى و پطرس گرديد و نهايتاً قرار بر اين شد كه پطرس رسول يهوديان باشد و پولس رسول غيريهوديان.(3)در حالى كه حضرت عيسى عليهالسلام
صريحاً پطرس را جانشين خود قرار داده بود و او و ساير حواريون تأكيد زيادى بر انجام شريعت داشتند.(4)2. در بعد عقيدتى نيز الهيات خاصى را تعليم مىدهد كه در آن عيسى عليهالسلام به مقام «الوهيت» نايل مىشود.
پولس خود منشأ افكارش را الهام مستقيم و كشف مىداند؛(1)منتهى سؤالى كه پيش مىآيد اين است كه چرا مطالبى كه حضرت عيسى عليهالسلام به او الهام مىكند، خلاف مطالبى است كه براى حواريون گفته است؟! برخى از محققان اين گونه پاسخ دادهاند: از آن جا كه امپراطورى بزرگ روم (كه يهوديه بخش كوچكى از آن بود) از كشورها و شهرهاى مختلف با اديان گوناگون تشكيل شده بود كه به جز يهوديان كه اغلب در يهوديه زندگى مىكردند، بقيه مشرك بودند و افكارى عجيب و غريب داشتند، پولس پس از ادعاى ملاقات با مسيح و شروع به تبليغ يا بايد به يهوديه مىرفت و يهوديان را به مسيحيت دعوت مىكرد و يا بايد به سراغ مشركان مىرفت و براى آنان تبليغ مىنمود. پولس راه دوم را برگزيد چون در يهوديه اولاً حواريون حضرت عيسى حضور داشتند و ديگر جايى براى او نبود؛ و ثانياً، چون قبلاً مسيحيان را اذيت كرده بود به او با شك و ترديد نگاه مىشد. پس او به سراغ غيريهوديان مىرفت و به تبليغ مىپرداخت اما نه آن مطالبى را كه حضرت عيسى فرموده بود بلكه براى جذب امتهاى غيريهودى دو كار كرد: نخست آن كه مسيحيت را به گونهاى به ايشان عرضه كرد كه بسيار راحت باشد؛ و لذا شريعت موسوى را حذف كرد؛ و دوم آن كه مسيحيت را به گونهاى عرضه كرد كه براى مشركان قابل فهم و پذيرش باشد؛ لذا افكار مشركان را مىپذيرفت و به آنها شكل مسيحى مىداد. از آن جا كه به شهرهاى مختلف كه اديان گوناگونى داشتند
1) رسالهى پولس به غلاطيان، 1: 11 و 12.
سفر مىكرد و در هر جا فكر تازهاى را مىپذيرفت، از اين افكار مجموعهاى به وجود آمد كه مسيحيت كنونى را تشكيل مىدهد كه با دين مادر، يعنى يهوديت، اختلاف بسيار دارد.(1)و از اين جا بود كه مطالبى چون: «گناه ذاتى»، «الوهيت مسيح»، «تجسّد خدا»، «پسر خدا بودن مسيح كه براى قربانى به زمين آمده است تا صليب شود و كفارهى گناه ذاتى انسان شود»، كه در اديان ابتدايى و بتپرستى امم گذشته ريشه داشت به مسيحيت راه يافت و جزء تعاليمى گرديد كه به تأثير روح القدس توسط پولس به عنوان دين جديد، يعنى مسيحيت، نازل شده است.(2)
پولس تا يك قرن پس از مرگش تقريبا فراموش شد، اما هنگامى كه نخستين نسلهاى مسيحى از ميان رفتند و روايات شفاهى حواريون شروع به محو شدن كردند، هنگامى كه صدها گونه رفض و بدعت، روح مسيحيت را بر هم زد، «رسالههاى پولس» چهارچوبى فراهم كرد تا نظامى باثبات شكل گيرد و جماعات پراكنده را به صورت كليسايى مقتدر گرد هم جمع كند.(3)
جان بى ناس مىنويسد:
1) ر.ك: عبدالرحيم سليمانى اردستانى، پسر خدا در عهدين و قرآن، ص 86 - 88 و نيز ر.ك: ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج 3، ص 689.
2) ر.ك: پولس الياس، يسوع المسيح، ص 17 و 18؛ ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج 3، ص 696 و 697، و نيز شبلى احمد، مقارنة الاديان، ص 126، به نقل از: پسر خدا در عهدين و قرآن، ص 91.
3) تاريخ تمدن، ج 3، ص 693.
پولس حوارى را غالبا دومين مؤسس مسيحيت لقب دادهاند. مسلماً او در اين راه جهاد بسيار كرد و فرقهى طرفداران اصول و شرايع موسوى را مغلوب ساخت. ولى اهميت او بيشتر از اين جهت است كه وى اصول لاهوت و مبادى الوهى خاصى به وجود آورد كه سبب شد نصرانيت عالمگير شود. از اين جهت، پولس بزرگترين خدمت را در تحوّل غربى انجام داده است.او صريحاً اعلام كرد كه ديگر عمل «ختان»(1)وجوب ندارد، و هم چنين رعايت حلال و حرام در طعام و شراب ضرورى نيست و افراد بشر را نبايد به نجس و طاهر تقسيم كرد.(2)
1) در پايان اولين سفر تبليغى پولس مسئلهى «ختان» به حادّترين مسئلهى تاريخ مسيحيت تبديل شده بود. حواريون آنرا براى همهى افراد لازم مىدانستند، ولى پولس آن را براى غير يهوديان لازم نمىدانست. اين عامل يكى از دلايل بروز اختلاف شديد بين پولس و پطرس گرديد تا حدى كه پولس، پطرس را به نفاق و دورويى متهم كرد. ر.ك: تاريخ تمدن، ج 3، ص 677؛ و رسالهى پولس به غلاطيان، 2: 11.
2) جان بى ناس، تاريخ جامع اديان، ص 614.
آيا در مسيحيت «تحريف» صورت گرفته است؟ مسيحيان معتقدند كه آيينشان بر اساس كتاب مقدس استوار است كه نويسندگان آن گر چه انسانهاى معمولىاند، ولى اولاً با هدايت روحالقدس دست به قلم بردهاند؛ ثانياً، تاييد آباى كليسا و فتواى آنان مبنى بر اعتبار كتاب مقدس پشتوانهى آنان است. از سوى ديگر ملاحظه مىشود كه براى كسى كه در پى حق و حقيقت باشد اثبات حجيّت كتاب مقدس به استناد دو امر فوق قابل پذيرش نيست، زيرا هدايت روح القدس و ارزش تأييد آباى كليسا خود مستند به كتاب مقدساند و روشن است كه براى اثبات اعتبار كتاب مقدس به خود آن نمىتوان تمسك نمود. از طرف ديگر، اشكالات فراوان در محتوا، وجود اصولى كه با عقل و منطق ستيز دارد، وجود پيشگويىهايى كه محقق نشدند، مطالبى كه با ديگر كتب آسمانى تضاد دارند و... زمينهى طرح بحث تحريف را ايجاد مىكند. در پاسخ به پرسش مزبور ابتدا، انگيزهها، زمينهها و عوامل تحريف را بررسى مىكنيم، سپس به طرح ديدگاه صاحبنظران پرداخته، در نهايت
تحريف را از منظر قرآن پى مىگيريم. انگيزههاى تحريف در جمع پيروان هر پيامبرى افرادى با انگيزهها و برداشتهاى مختلف حضور دارند: نخبگانى كه بر اساس تحليل آرمانى و در عين حال واقعگرايانه به او مىپيوندند؛ افراد آرمانگرا و غيرواقعبينى كه بر اساس احساسات ايمان مىآورند؛ گروهى كه امواج اجتماعى و يا منافع مادى آنان را به دين مىكشاند؛ و بالاخره افراد فرصتطلبى كه در انتظار كسب موقعيتهاى اجتماعىاند. به طور معمول با مرگ يا غيبت آن پيامبر و فروكش كردن شور و هيجان اوليه، گروه فرصتطلب براى نيل به اهداف خود به فعاليت مىپردازد و چه بسا از تفسير و تأويل - و در صورت امكان - از تغيير الفاظ سخنان مكتوب يا كتاب آن پيامبر، در جهت اهداف خود بهره مىجويند. از سوى ديگر، اديان الهى به بيان حوادث آينده در قالب پيشگويىها و بشارات پرداختهاند كه بسيارى از آنها به زبان رمز و همراه با ذكر قراين و شواهد خاص بوده و طبيعى است كه آرمانگرايان احساساتى اكثر بشارات را به زمانهاى نزديك تعبير كرده، به شوق وقوع آنها لحظهشمارى مىكنند كه با گذشت زمان و عدم تحقّق پيشگويىها، آنان با بحران عقيدتى مواجه مىگردند و زمينهى تفسير و تأويل متون ايجاد مىشود. برخى از پيروان اديان نيز در برخورد با افكار و انديشههاى رايج، به قصد حمايت از دين و جلب توجه ديگران، ترجيح مىدهند آموزههاى
دينى را به گونهاى تفسير نمايند كه بر اساس آن، مقبوليت دين تضمين گردد. در اعتقاد آنان جذب پيروان بيشتر بر حفظ تعاليم و اصول مكتب رجحان دارد.(1)و بالاخره نقش نيروهاى خارجى و قواى حاكم را در ايجاد جريان انحرافى در اديان نبايد دست كم گرفت. آن گاه كه مقابلهى مستقيم با دينداران و اِعمال روشهاى خشونتآميز به نتايج معكوس منجر شود، نفوذ در سازمان و تشكيلات دينى و استفادهى ابزارى از دين، در دستور كار قرار مىگيرد. يك حكومت مىتواند با استفاده از پيشتوانهى مذهب استحكام و اعتبار و مشروعيت بالاترى كسب كند.(2)بقاى يك دين بر قائمههاى اصولى اوليه، با توجه به خطرهاى متعددى كه آن را تهديد مىكند و وجود انگيزههاى تغيير از تعاليم اساسى نخستين كه بخشى از آن ذكر شد، بسيار مشكل به نظر مىرسد.(3)
1) بسيارى از محققان، «پولس» را شخصيتى مىدانند كه براى جلب بيشتر يونانيان به مذهب جديد، تغييرات اساسى در آن ايجاد كرد تا مسيحيت براى يونانيان بتپرست، قابل فهم و پذيرش گردد.
2) چنانچه «كنستانتين» در قرن چهارم ميلادى با پذيرش مسيحيت - كه به گفتهى صاحب نظران احتمالاً يك مانور سياسى بوده است - علاوه بر اين كه از پشتيبانى مذهب سود بسيار برد، دستش براى ايجاد تغييرات در آموزههاى مسيحى، و يا دست كم حمايت از يك جريان اعتقادى خاص، باز شد. شايد بتوان گفت آغاز انحراف در مسيحيت، از شورايى بود كه در حضور او و به رياست او تشكيل شد و طى آن الهيات عيسى خدايى و تثليث، در مسيحيت رسميت پيدا كرد و اسقفانى كه از امضاى قطع نامهى شورا خوددارى كردند، به فرمان او تكفير و تبعيد شدند. ر.ك: ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج 3، ص 766، و پطرس بستانى، دايره المعارف، ج 1، ص 65.
3) جهت مطالعهى بيشتر در زمينهى انگيزههاى تحريف ر.ك: محمد رضا زيبايى نژاد، مسيحيتشناسى مقايسهاى، ص 1.
زمينههاى تحريف موفقيت تحريفكنندگان در صورتى است كه زمينههاى اجتماعى براى فعاليت آنان مهيا باشد. چه در جامعهى اسرائيليان در عهد عتيق،(1)و چه در جامعهى مسيحيت پس از حضرت عيسى عليهالسلام ، چنين زمينههايى فراهم بوده است كه در ذيل به برخى از آنها اشاره مىشود: 1. رايج نبودن كتابت كتابت متون مقدس در ميان بنى اسرائيل چندان رايج نبود و بيشتر بر حفظ مطالب به صورت شفاهى اهتمام مىشد. در طول تاريخ بارها اورشليم شاهد حملهى ويرانگر متجاوزان و از بين رفتن اماكن و متون مقدس يهودى بوده است. در ميان مسيحيان نيز تا پايان قرون وسطى كتابت رواج چندانى نداشت و تعاليم اساسى كتاب مقدس به صورت شفاهى، سينه به سينه نقل مىشد كه طبعا نمىتوانست دقيق باشد.(2)2. استفادهى انحصارى از كتب تا قرن پانزدهم ميلادى تنها روحانيون، مجاز به مطالعهى كتاب مقدس بودند و استفاده از كتب دينى چندان شايع نبود. پس از اصلاحات
1) مسيحيان عهد عتيق را به مضميمه عهد جديد كتاب مقدس خود مىدانند.
2) به گفتهى ويل دورانت، در قرن سيزدهم ميلادى (در زمانى كه مسلمانان كتابخانههاى عظيم، با ميليونها جلد كتاب در اختيار داشتهاند) بزرگترين كتابخانهى خارج از جهان اسلام، كتابخانه كنتربرى انگليس با حدود دو هزار جلد كتاب بوده است. (تاريخ تمدن، ج 6، ص 192).
پروتستانى در قرن شانزدهم، مردم عادى نيز مجاز به مطالعهى اين كتب شدند. در كليساى كاتوليك از نيمهى دوم قرن بيستم، در شوراى واتيكان دوم، به غير روحانيون توصيه شد كه كتاب مقدس را مطالعه كنند.(1)3. كثرت پيامبران و رسولان دروغين بر اساس گزارش عهد عتيق، در ميان بنى اسرائيل پيامبران دروغين فراوان بودند و بسيارى از آنان نوشتههاى خود را به نام وحى و الهام به مردم ارائه مىكردند.(2)در عهد جديد هم به كسانى برمىخوريم كه با ادعاى رسالت از جانب عيسى عليهالسلام و حواريون وى و با ادعاى برخوردارى از هدايتهاى روح القدس، به نشر عقايد خود به نام عقايد راستين و ارتدكسى مسيحيت مىپرداختند. از نگاه بسيارى از دينپژوهان، «پولس» كه مهمترين شخصيت در شكلگيرى الهيات مسيحى است، از اين افراد است.(3)4. سرسپردگى مردم به روحانيان جايگاه ويژهى روحانيت در تفسير و تبليغ دين، آنان را در موقعيتى ممتاز و تأثيرگذار قرار داده است. اگر به موازات اين نقش، دستگاههاى نظارتى درون سازمانى و يا مراقبتهاى مردمى وجود نداشته باشد، رفته رفته منصب روحانيت به ابزارى براى كسب موقعيت اجتماعى و انحراف فرهنگى تبديل مىشود.
قرآن كريم اعتماد بى قيد و شرط مسيحيان به دانشمندان دينى را نكوهش مىكند: «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ»(1)اينان دانشمندان و راهبان خود را به جاى خدا ربّ خود قرار دادهاند.(2)و آنان را به تصرفات نابهجا در اموال مردم و مخالفت با احكام الهى متهم مىسازد.(3)5. جايگاه ويژهى حاكمان تجربهى تاريخى نشان داده است كه اغلب حاكمان به منافع حكومتى خود بيش از مصالح اجتماعى انديشيدهاند و آن گاه كه در كنار صاحبان مناصب دينى قرار گرفتهاند و در حد امكان از آن بهره برده و يا به معامله با آنان پرداختهاند. آموزههاى كتاب مقدس، به ويژه تعاليم پولس، حاكمان را نسبت به مردم در موضع برتر و مردم را سرسپردهى آنان معرفى مىكند.(4)بديهى است اين آموزهها در تأثيرگذارى حاكمان در جهتدهى به حركت جامعهى متدينان نقش داشته است.(5)
1) سورهى توبه، آيهى 31.
2) پيشواى ششم شيعيان در توضيح اين آيه مىفرمايد: يهود و نصارى دانشمندان دينى و راهبان خود را خدا نمىدانستند، اما به دليل آن كه كوركورانه از ايشان پيروى مىكردند گويا آنان را به منزلهى ارباب و صاحب اختيار خود قرار داده بودند. ر.ك: محمد بن مسعود بن عياش، تفسير عياشى، ج 2، ص 86، و سيد محمد حسين طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، ج 9، ص 254.
3) سورهى توبه، آيهى 34.
4) ر.ك: نامهى پولس به روميان، 13: 1.
5) براى نمونه مىتوان به نقش كنستانتين در ايجاد تغييراتى در آموزههاى مسيحيت در شوراى نيقيه و انتقال آيينهاى مذهبى بتپرستان يونان به مسيحيت، مثل تعطيلى يكشنبه اشاره كرد. چنان كه مىتوان گفت تأسيس فرقهى انگليكن در انگلستان قرن شانزدهم، توسط هنرى هشتم، بدون وجود زمينههايى در آموزههاى مسيحيت امكانپذير نبود.
تحريف از ديدگاه مسيحيان اعتبار كتاب مقدس همواره مورد انتقاد انديشمندان قرار داشته اما از قرن نوزدهم ميلادى، مباحث انتقادى مربوط به كتاب مقدس وارد مرحلهى جديدى شده است: «بولتمان (1884 - 1976 م) كه بزرگترين متخصص عهد جديد در قرن بيستم لقب يافته است در اثر مهم خود، تاريخ سنت هم نظر، به ارزيابى كتاب مقدس مىپردازد. از نظر او بسيارى از سخنان مكتوب عيسى عليهالسلام گفتههاى خود او نيست بلكه محصول حيات جوامع مسيحى اوليه است.»(1)«آدولف فون هارتاك» مورخ تواناى قرن نوزدهم و بزرگترين متخصص آثار پدران در عصر خود، در مجموعهى سه جلدى تاريخ اصول ايمان، اين باور را مطرح كرد كه انجيل تحت تأثير فلسفهى يونان تغيير يافته است. وى در پى آن بود كه تاريخِ فرايند يونانى شدن مسيحيت را نشان دهد. از نظر او، مذهب سادهى عيسى عليهالسلام ، به ويژه به واسطهى تعاليم پولس، به مذهبى در مورد عيسى عليهالسلام تغيير يافته، و به اصل ايمانى تجسّم خداى پدر تبديل شده است.(2)برخى ديگر از صاحبنظران به نوسازى روزافزون روايات انجيل به
نفع الوهيت عيسى توجه نموده(1)و عدهاى نيز در مورد تاريخ تأليف اناجيل ايراداتى را مطرح كردهاند.(2)اما شايد بتوان گفت مهمترين سند در مورد انحراف مسيحيت از ديدگاه ايشان خود كتاب مقدس است. در اين كتاب «پولس» با حواريون و شخص «پطرس» كه جانشين رسمى حضرت عيسى عليهالسلام است، مخالفت ورزيده، حتى آنان را به «نفاق» متهم مىسازد: اما چون پطرس به انطاكيه آمد او را روبهرو مخالفت نمودم؛ زيرا مستوجب ملامت بود... و ساير يهوديان هم با وى نفاق كردند، به حدى كه برنابا هم در نفاق ايشان گرفتار شد.(3)مسلما چنين برخوردى نشان از وجود انحراف در عقايد بزرگان صدر اول مسيحيت دارد. نمونههايى از تحريف در كتاب مقدس در كتاب مقدس به مواردى از مصاديق تحريف برمىخوريم. ذيلاً به برخى از آنها اشاره مىشود. آشنايى با اين موارد مىتواند زمينههاى پژوهش بيشتر را فراهم كند: 1. در سِفر «پيدايش» مىخوانيم: بعد از اين ايام كه خدا ابراهيم عليهالسلام را امتحان كرد، به او گفت: اى
ابراهيم. عرض كرد: لبيك. گفت: «اكنون پسر خود را كه يگانه فرزند تو است و او را دوست مىدارى، يعنى «اسحاق» را بردار و بر زمين موريا برو و او را در آن جا بر يكى از كوههايى كه به تو نشان مىدهم به عنوان هديه سوختنى قربانى كن.(1)در اين متن كه مربوط است به جريان ذبح كردن يكى از فرزندان حضرت ابراهيم عليهالسلام به دست او، پس از عبارت «يگانه فرزند»، عبارت «يعنى اسحاق» قرار گرفته است. در حالى كه عبارت صريح عهد عتيق، وعدهى تولد اسحاق را سيزده سال پس از تولد اسماعيل مىداند.(2)يعنى اسماعيل تا چهارده سالگى تنها فرزند ابراهيم است. پس به نظر مىرسد در اينجا تحريفى صورت گرفته باشد و شايد عبارت «يعنى اسحاق» بعداً به متن عهد عتيق اضافه شده باشد. اما انگيزهى اين تحريف چيست؟ در اعتقاد يهوديان كه به مسيحيان هم انتقال يافته است، «مسيّا» يعنى همان پيامبر موعود بايد از نسل اسحاق باشد و از سوى ديگر، شخص موعود از نسل شخص «مذبوح» است. تنها در صورتى كه اسحاق همان شخص مذبوح باشد مىتوان موعود امم را از نوادگان اسحاق دانست و تنها در اين صورت است كه سيادت بنى اسرائيل و انديشهى برترى يهود تثبيت مىشود و مسيحيان با استناد به همين متن، عيسى عليهالسلام را كه از نوادگان اسحاق است، موعود امم دانستهاند. و اگر مشخص شود كه مذبوح اسماعيل بوده نه اسحاق، زيربناى بسيارى از اعتقادات يهود و مسيحيت تخريب مىگردد.
انجيل متى، عيسى عليهالسلام را از فرزندان سليمان بن داود عليهالسلام مىداند(1)در حالى كه وى در انجيل لوقا فرزند ناتان بن داود معرفى شده است.(2)3. در انجيل متى، عيسى عليهالسلام اعلام مىكند كه پس از مصلوب شدن سه شبانه روز در زمين مدفون خواهد ماند: زيرا هم چنان كه يونس سه شبانه روز در شكم ماهى ماند، پسر انسان نيز سه شبانه روز در شكم زمين خواهد بود.(3)در حالى كه اناجيل ديگر مدت دفن او را از غروب جمعه تا قبل از سپيدهى يكشنبه، يعنى حداكثر يك روز و دو شب مىدانند.(4)4. انجيل متى در توضيح علت سكونت عيسى عليهالسلام در «ناصره» مىنويسد: آمده در بلدهى مسمّى به ناصره ساكن شد تا آن چه به زبان انبيا گفته شده بود تمام شود كه: «به ناصرى خوانده خواهد شد.»(5)اين در حالى است كه هيچ يك از كتب انبيا دربردارنده چنين بشارتى نيست.
انجيل متى بشارت كتاب اشعيا در مورد «تولد فرزندى از باكره» را بر تولد عيسى عليهالسلام از مريم عليهاالسلام منطبق كرده است: و اين همه براى آن واقع شد تا كلامى كه خداوند به زبان نبى گفته
بود تمام گردد كه اينك باكره آبستن شده پسرى خواهد زاييد و نام او را «عما نوئيل» خواهند خواند...(1)در حالى كه با دقت در داستان بشارت تولد «عمانوئيل» معلوم مىگردد كه اين بشارت مربوط به واقعهاى است كه شش قرن قبل از تولد عيسى عليهالسلام
به وقوع پيوسته و تمام شده و آن بشارت در آن زمان به فعليت رسيده است.(2)
در برخى موارد نيز عباراتى از عهد عتيق و عهد جديد بر اعتقادات كليساى مسيحيت منطبق شده است كه مىتواند مصداق تحريف معنوى باشد؛ مانند بشارت عيسى عليهالسلام به آمدن تسلى دهنده يا «پارقليط»(3)، كه به روح القدس تفسير شده است، در حالى كه اين بشارت اشاره به آمدن يك «انسان» متعالى و مقدس است. شاهد بر اين مدعى ظهور انسانهايى در طول تاريخ مسيحيت است كه ادعاى «تسلى دهنده و پارقليط» بودن داشتهاند.(4)
انجيل يوحنا مكرراً به آمدن پارقليط بشارت مىدهد: اين سخنان را به شما گفتم وقتى كه با شما بودم، ليكن «تسلى
1) انجيل متى، 1: 22.
2) اشعياء، باب هفتم.
3) انجيل يوحنّا، 15: 26 و 16: 7.
4) مانند «مانى» در قرن سوم ميلادى كه خود را فارقليط موعود مسيح خواند. ر.ك: آرنولد توين بى، تاريخ تمدن، ص 375؛ فيليين شاله، تاريخ مختصر اديان بزرگ، ص 216؛ حنّا الفاخورى، تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، ص 20؛ و سيد حسن تقى زاده، مانى و دين او، ص 204 و 532.
دهنده»، يعنى «روح القدس» كه پدر او را به اسم من مىفرستد، او همه چيز را به شما تعليم خواهد داد - و آن چه به شما گفتم ياد شما خواهد آورد... - الآن قبل از وقوع به شما گفتم تا وقتى كه واقع گردد ايمان آوريد. بعد از اين بسيار با شما نخواهم گفت، زيرا رئيس اين جهان مىآيد.(1)از ظاهر اين عبارت بر مىآيد كه «تسلى دهنده» بايد يك «شخص» باشد نه يك «روح»؛ بنابراين احتمال اين كه عبارت «يعنى روح القدس» تفسيرى لفظى بوده كه بعدها به صورت كتبى در آمده و در انجيل جاى گرفته است، خالى از قوت نيست. و در جايى ديگر آمده است: ليكن چون «تسلى دهنده» كه او را از جانب پدر نزد شما مىفرستم، مىآيد، يعنى «روح القدس» كه از پدر صادر مىگردد او بر من شهادت خواهد داد.(2)كسى كه بر حضرت عيسى شهادت دهد و شهادتش در ميان خلق عيان باشد، بايد به صورت شخص در ميان خلق ندا دهد و نمىتواند يك روح باشد. به نظر مىرسد در اين عبارت نيز تفسيرى شفاهى مطرح شده و سپس به مرور زمان كتباً در انجيل يوحنّا جاى داده شده است. همچنين آمده است:
و من به شما و امت مىگويم كه رفتن من براى شما مفيد است، زيرا اگر نروم تسلى دهنده نزد شما نخواهد آمد. اما اگر بروم او را نزد شما مىفرستم و چون او آيد جهان را بر گناه و عدالت و داورى ملزم خواهد نمود.(1)وظايفى كه در اين عبارت براى تسلى دهنده مشخص شده است كار يك روح يا فرشته نيست، بلكه شخصى انسانى بايد عهدهدار اعمال فوق باشد.
جيمز هاكس در قاموس كتاب مقدس در توضيح لفظ پارقليط مىنويسد: لفظ تسلى دهنده تماماً توضيح معناى فارقليط نيست، چرا كه او نه تنها تسلى بخش، بلكه تقويت كننده و هادى است. تحريف از منظر قرآن مجيد تحريف ممكن است به صورت لفظى،(2)معنوى،(3)جعل، كتمان حق و آميختن حق و باطل انجام پذيرد. بررسى مفصل آياتى كه در آنها از تحريف سخن به ميان آمده مجال واسعى را مىطلبد اما در اينجا به صورت مختصر به برخى آيات اشاره مىشود: 1. در برخى آيات خداوند يهود را به تحريف سخنان خدا و يا پيچاندن
زبان خود به قصد طعنه زدن به دين(1)متهم مىكند كه گويا مراد از تحريف در اينجا، اعمال زشت يهود در تمسخر قرآن و مسلمانان در مقطعى خاص است.(2)
احتمالاً منظور اين آيه، نوشتن اناجيل و كتب عهد جديد است كه توسط افرادى غير معصوم نگارش يافتهاند و سپس به عنوان كتب مقدس كه تحت اشراف روح القدس نوشته شدهاند، و به عنوان كتاب خدا قلمداد شدهاند. 3. در برخى آيات مسئلهى كتمان حق توسط اهل كتاب مطرح شده
1) مانند آيات 75 سورهى بقره، 78 سورهى آل عمران، 46 سورهى نساء، و 13 و 41 سورهى مائده.
2) هر چند برخى از مفسران اسلامى به وجود تحريف لفظى در كتب اديان پيشين اعتقاد دارند (ر.ك: الميزان، ج 1، ص 213)، لكن برخى ديگر از مفسران تصرف در آن كتب و تحريف لفظى آنها را به دليل متواتر بودنشان، دشوار و حتى غير ممكن مىدانند (ر.ك: رشيد رضا، المنار، ج 6، ذيل آيهى 3 سورهى مائده). علاوه بر اين كه مسيحيان شواهد و اسنادى را ذكر مىكنند كه نسخ قديمى اناجيل از حدود قرن چهارم ميلادى به همين شكل بوده و كاوشهاى انجام شده در غارهاى كومران و كشف قسمتهايى از عهد عتيق ادعاى تحريف لفظى را با مشكل روبهرو مىكند. به هر حال اگر ادعاى فوق صد در صد اثبات شود، آيات قرآن بر تحريف معنوى حمل مىگردد.
3) سورهى بقره، آيهى 79.
است: كسانى كه به ايشان كتاب داديم، همان گونه كه پسران خود را مىشناسند، او [حضرت محمد صلىاللهعليهوآله ] را مىشناسند، و مسلماً گروهى از ايشان حقيقت را نهفته مىدارند و خودشان هم مىدانند.(1)
آنان كه از اين فرستاده، پيامبر درس ناخوانده، كه نام او را نزد خود در تورات و انجيل نوشته مىيابند، پيروى مىكنند...(2)آيات فوق شايد به علم اهل كتاب به مسيائى (پيامبر موعود) بودن حضرت محمد صلىاللهعليهوآله و يا به پارقليط بودن او و يا به صفات پيامبر خاتم و دين او كه در تورات و انجيل بوده اشاره دارد، ولى اهل كتاب با تفسير نابهجاى برخى از آيات و عدم توجه به برخى ديگر، عمداً يا سهواً، از كنار آنها گذشتهاند.(3)
1) سورهى بقره، آيهى 146.
2) سورهى اعراف، آيهى 157.
3) آيات فوق مىتوانند هم بر تحريف لفظى و هم بر تحريف معنوى حمل گردند. آيات ديگرى از قرآن نيز به طور غيرمستقيم چنين دلالتهايى دارند؛ مثل اين كه قرآن، هارون عليهالسلام را از پيامبران و موحدان مىداند، ولى عهد عتيق او را بتساز و بتپرست مىشمارد. ديگر آن كه، قرآن، عيسى را پيامبرى صاحب شريعت و كتاب مىشمارد؛ ولى عهد جديد، او را اله و مستغنى از كتاب مىداند و تثليث را مطرح مىكند. قرآن داود و سليمان را پيامبرانى حكيم مىداند، ولى عهد عتيق داود را زناكار و سليمان را بتپرست مىشمارد. و اين كه قرآن كريم شراب را پليد مىشمارد، ولى عهد عتيق لوط را شرابخوار و عهد جديد شرابسازى را از معجزات عيسى برمىشمارد و...؛ براى مقايسه ر.ك: محمد رضا زيبايى نژاد، مسيحيتشناسى مقايسهاى،ص 192.
اى اهل كتاب! چرا حق را با باطل مىآميزيد و به هم مشتبه مىسازيد و حقيقت را پوشيده مىداريد در حالى كه مىدانيد.(1)آيهى فوق مىتواند اشاره به نفوذ افكار انحرافى، مانند تثليث و قول به پسر خدا بودن و الوهيت عيسى باشد كه به مسيحيت راه يافته و در كتاب مقدس احياناً مطرح گرديده است.
1) سورهى آل عمران، آيهى 71.
ارتدكس چگونه و چرا به وجود آمد؟ اكثر قريب به اتفاق مسيحيان جهان، در يكى از سه شاخهى مهم مسيحيت، يعنى كاتوليك، ارتدكس و پروتستان جاى مىگيرند. آشنايى با اين سه فرقه و اختلاف بين آنها در مطالعات مسيحيتشناسى، اهميت ويژهاى دارد. واژهى ارتدكس (Orthodox) از دو كلمهى يونانى «Ortos» به معناى «درست» و «doxa» به معناى «عقيده» تركيب شده است؛ بنابراين اين واژه را مىتوان «راست دين» يا «درستعقيده» ترجمه كرد.(1)پيدايش فرقهى ارتدكس قبل از آن كه ريشهى اعتقادى داشته باشد، منشأ جغرافيايى داشته و حاكى از جدايى است. مهمترين جدايى در تاريخ
1) مسيحيان واژهى ارتدكس را در دو مورد به كار مىبرند: - اشاره به يكى از فرقههاى مسيحى، در مقابل كاتوليك و پروتستان. - به معناى عقيدهى دين صحيح، نظريهى اصيل و مطابق با تعاليم پذيرفته شدهى مسيحيت؛ بر اين اساس، هر يك از فرقهها عقايد خود را ارتدكسى و مخالف آن را انحرافى مىدانند. ر.ك: ويليام هورن، راهنماى الهيات پروتستان، ص 7.
مسيحيت در اواخر قرن پنجم ميلادى، هنگام تجزيهى روم به بخش شرقى و غربى، پيش آمد. كليساى رم مركز بخش غربى مسيحيت بود و معتقد بود كه بايد رهبرى تمام اسقفهاى جهان را برعهده داشته باشد؛ چون اعتبار خود را از «پطرس رسول» مىگرفت.(1)مسيحيت شرقى كه مهمترين كليساى آن كليساى قسطنطنيه بود، پنج مركز مهم مسيحيت، يعنى اورشليم، انطاكيه، رم، اسكندريه و قسطنطنيه را از نظر اعتبار و اقتدار برابر مىدانست.(2)كليساى بخش غربى، كشورهاى فرانسه، اسپانيا و برخى از كشورهاى ديگر اروپايى را شامل مىشد و بخش شرقى، علاوه بر يونان، برخى مناطق اروپاى شرقى، كلدانيان، سريانيان، ارمنيان، مارونيان، حبشىها و ساير اهالى شرق جهان مسيحيت را در بر مىگرفت. كليساى غرب را به دليل اين كه مركزش در ايتاليا بود و هم چنين زبان رايج در بخش غربى زبان لاتينى بود، «كليساى لاتينى» مىگفتند؛ كليساى شرق را هم «كليساى يونانى» مىگفتند، چون يكى از مراكز مهم كليساى شرق در يونان قرار داشت و زبان رايج در اين بخش هم يونانى بود و به همين دليل، كليساى ارتدكس، ترجمهى «يونانى» عهد عتيق را برگزيد، در حالى كه در كليساى غرب بر متن «لاتينى» كتاب مقدس (ترجمهى «ولگانا») اصرار مىشد.(3)
1) مهمترين ويژگى كاتوليكها آن است كه معتقد به رياست «پاپ» بر تمام جامعهى مسيحيان و مصونيت وى از خطا هستند. همچنين اعتقاد به مصوّبات مجامع كليسايى كاتوليك را لازم مىشمرند. اينار مولند، جهان مسيحيت، ص 122.
2) محمد رضا زيبايى نژاد، مسيحيتشناسى مقايسهاى،ص 243.
3) عطاء الله يوسف، الشمس الساطعة فى تاريخ الكنيسه، ص 29، به نقل از: مسيحيتشناسى مقايسهاى،ص 244.
امروزه مسيحيان روسيه، يونان، بلغارستان، صربستان، آلبانى، رومانى و پرو، كليساى ارتدكساند. كليساهاى محلى كوچكتر، يعنى كليساى سوريه، گريگورى ارمنى، قبطى (مصر) و اتيوپى هم منصوب به اين شعبه از مسيحيت هستند كه تفاوتهايى جزئى در روش و عمل با يكديگر دارند.(1)اختلافات كليساى ارتدكس با كاتوليك اختلاف كليساى ارتدكس شرق و كاتوليك رومى از تقسيمبندى جغرافيايى و موضوع نسبتاً جزئى همرتبه بودن اسقف اورشليم و اسقف روم آغاز شد، اما كم كم به برخى مسائل اعتقادى و آموزههاى مذهبى كشيده شد. مىتوان اختلافات عمدهى ميان اين دو فرقه را به شرح ذيل بر شمرد: 1. «روح القدس» براى عمل كردن در مؤمنان از «پدر» صادر مىشود. اين متن اظهار نامهى ايمان است كه مورد توافق كليساى شرق و غرب بوده است؛ اما كاتوليكها روح القدس را صادر از «پدر و پسر» مىدانند و معتقدند براى صدور روح القدس خداى پدر و عيساى پسر با هم عمل مىكنند.(2)
«معصوميت پاپ» اعمال مىشود.(1)3. در كليساى شرق، روحانيانى كه مقامى كمتر از اسقف دارند، مجاز به ازدواج هستند، ولى در كليساى غرب كشيشان و روحانيون از ميان افراد مجرّد انتخاب مىشوند و مجاز به ازدواج نيستند. همچنين كشيشان در غرب بايد صورت خود را بتراشند اما در شرق بايد ريش نگاه دارند.(2)4. كليساى كاتوليك براى مسئلهى «عصمت مريم» و «بكارت مريم تا پايان عمر» اهميت ويژهاى قايلاند، در حالى كه ارتدكسها چنين اعتقادى ندارند.(3)
نيز كليساى غرب حضرت مريم عليهاالسلام را هم چون حضرت عيسى عليهالسلام ، مبرا از گناه اوليه مىدانند، در حالى كه ارتدكسها آن را ويژگى منحصر به حضرت عيسى عليهالسلام مىدانند.(4)5. منابع و مآخذ اصول اعتقادى ارتدكس، كتاب و سنت است، در حالى كه اصول عقايد كاتوليك، تعاليم رسمى كليسا را نيز شامل مىشود. سنت عبارت است از مجموع شعارها و اصول عقايدى كه از حواريون به دست آمده و آنها نيز آن را به طور شفاهى از خدا يا روح القدس دريافت كردهاند. و منظور از تعاليم كليسا، مصوّبات كليسا و اعتقادنامهها و شوراها و
اظهارات پاپ در مسند و مقام پاپى خود است.(1)6. در هيچ كليسايى عقيده به مؤثر بودن «رستاخيز حضرت عيسى» در امر «نجات» به اندازهى كليساى ارتدكس نيست.(2)در عوض كليساى ارتدكس هيچ گونه تعليمات تفصيلى دربارهى «فيض خدا» ندارد و لذا متكلمان مسيحى شرق تا حدى به «پلاجيانيسم» متمايل شدهاند و ارادهى انسان را هم، علاوه بر فيض خداوند، در نجات، سهيم مىدانند.(3)
پاتريارك آتناگوراس ملغى شد.(1)علاوه بر اينها اختلافات ديگرى هم در عقايد، مراسم، اعياد و آداب و رسوم بين كليساى شرق و غرب ديده مىشود.(2)
نهضت «پروتستان» چيست و چه ويژگىهايى دارد؟ «پروتستان» از لغت «Protest» به معناى «شكايت و اعتراض» اخذ شده است. اين نهضت در كشور آلمان و در قرن شانزدهم ميلادى، در پى اعتراضات مارتين لوتر،(3)عليه فروش آمرزشنامه، و ادعاى تفوّق كليساى رم متولد شد.(4)عوامل متعدد دينى، اجتماعى و سياسى در بروز اين نهضت نقش داشتهاند كه به برخى از آنها اشاره مىشود: 1. كارنامهى سياه كليساى كاتوليك عملكرد كليساى كاتوليك و دستگاه پاپى در قرون وسطى، برگ بسيار سياهى در تاريخ مسيحيت است، به گونهاى كه امروزه كمتر كسى از مسيحيان فرهيخته، اعمال كليساى اين دوره را تأييد مىكند. عمل اين دوره از كليساى غرب به گونهاى است كه بسيارى از محققان، همهى گرايشهاى
غيردينى و ضددينى دورههاى بعد را عكس العملى نسبت به آن مىدانند.(1)ذيلاً به برخى از تخلفات كليساى قرون وسطى مىپردازيم: الف) فساد مالى كليسا به صورتهاى مختلف اموال، زمينها و املاك گستردهاى به دست آورد و اين اموال فراوان و نيز طريقهى كسب آنها باعث فساد لجام گسيختهى دربار پاپ، كليسا و كارگزاران آن شد. ويل دورانت مىنويسد: خدّام كليسا چون به امور دنيوى آلوده شدند، اغلب مانند عمّال حكومتهاى معاصر، پست و پولكى شدند... دادگاههاى كشورى در برابر فريبايى پول به نحو رسوايى رام مىشدند؛ البته انتخاب شدن هيچ پاپى از لحاظ دادن رشوه، به پاى انتخاب شدن «شارل پنجم» به امپراطورى نرسيد.... هر حرامى را مىشد حلال كرد و از هر جرم و حتى گناهى، مىشد برائت حاصل كرد، به شرط آن كه انگيزهى كافى ارائه مىشد. «آنئا سيلويو» پيش از آن كه به مسند پاپى نشيند، نوشت: «در رم همه چيز فروختنى بود و هيچ چيز را بدون پول نمىشد به دست آورد.»
يك نسل بعد، «راهب ساوونا رولا»، با اهانتى اغراقآميز، كليساى رم را «فاحشهاى» خواند كه الطاف خويش را به پول مىفروشد!!
1) عبدالرحيم سليمانى اردستانى، مسيحيت، ص 183.
بعد از يك نسل ديگر «آراسموس» خاطر نشان كرد: «بى شرمى دربار پاپ به اوج خود رسيده است.» لودويك فون پاستور مىنويسد: «فساد عميقى بر تمام كارمندان دستگاه پاپى حكمفرما بود... مقدار غير متعارف انعامها و رشوههايى كه مطالبه مىشد از اندازه بيرون بود. به علاوه، مأموران از هر جانب به تحريف و حتى جعل اسناد مىپرداختند. از اين رو شگفت نيست اگر از تمام نقاط دنياى مسيحيت فرياد «اعتراض» نسبت به فساد و رشوهستانى كارمندان دستگاه پاپى به آسمان بلند است.» در كليساى قرن پانزدهم جايى براى تجلّى سجيّه و فضيلت فقر نبود، از مبلغ ناقابلى كه براى احراز مقام كشيشى پرداخت مىشد، تا پولهاى هنگفتى كه كاردينالها براى ترفيع خود مىدادند. ... يكى از راههاى پول اندوزى پاپها عبارت بود از فروش ادارات وابسته به كليسا... «الكساندر ششم» 80 ادارهى جديد تأسيس كرد و از هر يك از اشخاصى كه بر رأس آن ادارات منصوب كرد، 760 دوكات (19000 دلار) دريافت داشت. «يوليوس دوم» كالج يا دفترخانهاى كه 101 دبير داشت ايجاد كرد و روى هم رفته از فروش مناصب آن 74000 دوكات استفاده برد... به نظر لوتر فاسدترين نوع خريد و فروش مقامات كليسايى
همين بود.(1)ب) فساد اخلاقى روحانيان فساد اخلاقى كليسا در قرون وسطى آزاردهندهتر از فساد مالى بود و روحانيان و راهبان مسيحى به نحو شرمآورى از تقوا و پرهيزكارى دست كشيده بودند. هزاران تن از راهبان و فرايارهاى مسيحى كه ثروت اشتراكىشان آنها را از رنج بدنى آسوده ساخته بود، خدمات مذهبى را به غفلت سپردند، از چهارديوارى ديرهايشان قدم بيرون نهادند و به سرگرمى و بادهنوشى در مىخانهها پرداختند.(2)«جان برو ميار» راهبى از فرقهى «دومينيكيان» دربارهى فرايارهاى هممسلكش چنين مىگويد: آنان كه بايستى بينوايان را پدر باشند... بر غذاهاى لذيذ حريص شدهاند و از خواب نوشين تلذّذ مىجويند... عدهى بسيار معدودى با منّت فراوان، در سر نماز صبحگاهى و يا مراسم قداس حاضر مىشوند... همهشان در شكمبارگى و بادهخوارى - اگر نگوييم در ناپاكى - غرق شدهاند؛ از اين رو اكنون مجامعِ راهبان را فاحشهخانهى مردمان هرزه و محل بازيگران مىنامند.(3)
ج) فروش آمرزشنامه فروش آمرزشنامه چنان نارضايتى و انزجارى را پديد آورد كه سرانجام
چون جرقهاى، آتش اصلاح دينى را برافروخت. به واسطهى قدرتى كه مسيح به پطرس(1)و پطرس به پاپها و روحانيون داده بود، روحانيان صلاحيت داشتند كه جرايم كسانى را كه به گناه خود اعتراف مىكنند، با تعيين كفارهاى، ببخشند. رئيس وقت دانشگاه آكسفورد (سال 1450 م) شكايت كرد كه: امروز گناهكاران مىگويند من پروايى ندارم كه در برابر خداوند چقدر كار زشت مىكنم، زيرا با اعتراف و طلب آمرزش و خريد آمرزشنامهى پاپ از تمام گناهان پاك مىشوم. با تلقين اصل اعتقادى فوق، رفته رفته كفاره گرفتن به معاملهاى پردرآمد براى كليسا تبديل شد و تشكيلات كليسا به بزرگترين سرمايهدار جهان مبدّل گشت، به ويژه براى دولتمردان هر جنايتى قابل معامله شد. در آلمان اين سخن دهان به دهان مىگشت كه: تا سكه در صندوق انداخته مىشود روح از برزخ آزاد مىگردد.(2)
د) تفتيش عقايد، مجازات و شكنجهى مخالفان صفحهى ديگرى از پروندهى سياه كليساى قرون وسطى مربوط به تفتيش عقايد و نابودى و شكنجهى متهمان به مخالفت با كليساست. در اواخر قرن دوازدهم، كليسا اصل جديدى را وارد قوانين عمومى اروپا كرد و آن اين كه «هر پادشاه تاج خود را به شرط از بين بردن كفر و
الحاد در خطهى خود به دست مىآورد».(1)براى ريشهكن كردن كفر لازم بود كه آن را در مخفىترين پناهگاههايشان نيز تجسّس كنند. دستگاه جستوجو و كشف بىدينان كه به «ادارهى تفتيش عقايد» معروف شده بود، در سال 1233 م به دست «پاپ گرگوار نهم» ايجاد شد و در سال 1252 م با فرمان «اينوسان چهارم»، كه دستگاه تعقيب و شكنجه را جزء لاينفك سازمان اجتماعى هر شهر و كشورى مىدانست، كاملاً مستقر شد. ادارهى تفتيش عقايد بيش از همه جا در اسپانيا موفقيت حاصل كرد. يكى از مؤثرترين وسايل براى از بين بردن كفار، «فرمان ايمان» بود كه به موجب آن همهى مردم در خدمت ادارهى تفتيش عقايد قرار مىگرفتند. به موجب اين فرمان، جاسوسى و خبرچينى در زمرهى وظايف عمدهى مذهبى درآمد.(2)داورى در مورد متهم، با توقيف وى و تمام اموالش آغاز مىشد و متهم را در زندان انفرادى و در غل و زنجير نگه مىداشتند. اتهامهاى بىنام و نشان و نامههاى گمنام نيز براى به محاكمه كشيدن افراد كفايت مىكرد و حتى كليسا مردم را تشويق به متهم ساختن اقوام، پدر، مادر، فرزند و همسر مىكرد. اگر كسى نزديكانش را لو نمىداد، خود متهم مىشد. از دوران پاپ «اينوسنس چهارم»، در دادگاههاى تفتيش، شكنجه رسميت يافت. در اين ادوار انواع وسايل شكنجه ابداع و ساخته شد. انگشت شكن، منگنه، صندلى
شكنجه، ساق شكن، ميز كشش، چرخ كشش، نردبان شكنجه، چكمهى اسپانيولى و وزنه از ادوات معمولى شكنجهگاهها بود. در مجمع «ريمز»(1)توسل به «اردئال» كه عبارت بود از آزمايش به وسيلهى سوزاندن بدن با سرب داغ يا پولاد سرخ، نيز مشروع شد. طبق قوانينى كه وضع شد، تمام اموال محكومان را مصادره و وارثان او را به كلّى از ارث محروم مىكردند. اعقاب اين محكومان تا دو نسل فاقد شرايط لازم براى دريافت هر مقامى اعلام مىشدند، مگر آن كه با خيانت به اقوام خود يا ارائهى رافضيان ديگرى، ارادت خود را به كليسا اثبات كنند. اموال محكومان بين مفتّشين و مقامات دولتى به تساوى تقسيم مىشد.(2)2. عوامل اجتماعى و اقتصادى و سياسى بروز نهضت پروتستان اوضاع اسفبار قرون وسطى و فساد كليسا باعث عقبماندگى و ضعف همهجانبهاى شده بود ولى عوامل مختلف فكرى، سياسى و اقتصادى، دست به دست هم داد و موجب ظهور يك خيزش شد. «لسلى دانستن» در مورد عوامل فوق مىنويسد: «هنگامى كه زندگى اقتصادى تغيير كرد و تجارت خارجى در شهرهاى اروپاى شمالى تمركز يافت، نه تنها ثروت را بلكه طبقهى جديدى از مردم را به وجود آورد كه مىخواستند زندگى خود را مستقل از حمايت ديگران اداره كنند. از نظر سياسى، امپراطورى به دولتها و ملتهايى تجزيه شد كه
مدعى حقّ استقلال بودند و كم كم نظم سياسى جديدى به وجود آمد كه مردم آن را مطلوب يافتند، و اين باعث فروپاشى تدريجى فئوداليسم قرون وسطى شد... ظهور طبقات جديد مردم و ارتباطات جديد نياز به نظم جديد را آشكار مىساخت: بردگان شهروند شدند و شهروندان استقلال يافتند و انسانهاى مستقل اختيار عمل را به دست آوردند. اشراف حاكم شدند و حاكمان با درك نياز به تماس با شهروندان، مجالس شورا و پارلمانها و نهادهاى نمايندگى مشابه ديگرى تشكيل دادند».(1)به نظر اين نويسنده علت اصلى عقبماندگىها اين بود كه انسان در هيچ يك از ابعاد زندگىاش استقلال و، در نتيجه، مسئوليت نداشت و همين تحول روحى او، باعث پيدايش عصر جديد شد. انسانى كه احساس كرد مىتواند و بايد مانند يك شخص مستقل و مسئول باشد، نمىتوانست فشار خفقانآور كليساى كاتوليك را تحمل كند. سپس مىنويسد: «پس ما بايد شروع عصر جديد را نتيجهى حركتى در روح انسان بدانيم... انسان از خود استقلالى نداشت، ارتباطش با حقيقت مستقيم نبود... اما هنگامى كه روح انسانى آگاهى خود را به عنوان يك شخص اظهار كرد، بر خود حاكم شد.... زندگى سياسى انسان را در نظر بگيريد، زمانى مردم بدون چون و چرا حاكميت پادشاهان و اربابان را مىپذيرفتند و هرگونه برخوردى را تحمل
1) لسلى دانستن، آئين پروتستان، ص 51 - 52 (با اندكى تصرف و تلخيص).
مىكردند، حتى اگر از سرنوشت خود ناراضى بودند، آن را «مقدّر» خود دانسته، آن را مىپذيرفتند. اما هنگامى كه انسانها خود را يك «شخص» دانستند، بر ضد شرايط زندگى خود قيام كردند و با گذشت زمان نظم سياسى موجود را از بين بردند و نظم جديدى كه در آن به عنوان يك «شخص» شناخته مىشدند، به وجود آوردند».(1)البته اصلاح دينى در انگلستان بيشتر نتيجهى حوادث سياسى بود؛ به اين ترتيب كه «هنرى هشتم» پادشاه انگلستان تصميم به طلاق همسر خود، «كاترين»، و ازدواج مجدد گرفت، ولى پاپ اين عمل را تأييد نكرد، بلكه به او اخطار كرد كه در صورت ازدواج مجدّد مورد طعن و تكفير قرار خواهد گرفت.(2)لكن هنرى هشتم كه با طلاق دادن كاترين خود را در معرض تكفير شدن و طرد از كليسا قرار داده بود، تصميم گرفت براى مقابله با خطر فوق با اقداماتى، سيطرهى سياسى و دينى خود را بر انگلستان رسميت بخشد. در سال 1534 م. مجموعهاى از قوانين وضع شد: «قانون جانشينى» اعلام كرد كه تاج پادشاهى متعلق به فرزندان «هنرى» خواهد بود؛ «قانون سيادت» اعلام داشت كه هنرى، «راهب عالى» كليساى انگلستان است؛ بر اساس «قانون خيانت»، انكار تفوّق هنرى، نوعى خيانت، و مجازات آن اعدام بود. با احساس خطرى كه هنرى از هجوم كشورهاى كاتوليك داشت،
به منظور تأمين امنيت، قراردادهايى با لوترىهاى آلمان امضا كرد و همين باعث شد كه انديشههاى لوتر بهتدريج در دستورالعملهاى دين رسمى راه يابد.(1)
پيشگامان نهضت پروتستان 1. مارتين لوتر(2)(1483 - 1546 م) عموماً لوتر را طلايهدار نهضت اصلاح دينى به حساب مىآورند. او يك كشاورززادهى آلمانى بود. ابتدا به لباس رهبانيت درآمد و چون روح تشنهاش سيراب نشد، در سال 1507 م. به طبقهى كشيشان پيوست و به مقام استادى دانشگاه «ويتنبرگ» رسيد.(3)امروزه بسيارى معتقدند كه درس گفتههاى لوتر در دانشگاه ويتنبرگ مبانى تحولات الهياتى بعدى او را استوار ساخت. در طى سالهاى 1513 - 1518 م كه وى كتاب مقدس را تدريس مىكرد، ديدگاههايش دستخوش تغييرات بنيادى شد.(4)در سال 1510 سفرى به رم داشت و در آن جا عمق فساد دستگاه پاپى را ديد و در اثناى مطالعهى رسالههاى پولس نيز به اين نتيجه رسيد كه نجات به «اعمال» ميسر نيست، بلكه انسان تنها با «ايمان» نجات مىيابد. در مورد
«عدالت خدا» نيز تفكرات خاصى داشت كه مايهى انديشههاى بعدى او شد.(1)
لوتر در مورد باورها و ديدگاههاى نوين خود شروع به موعظه و تعليم كرد و در سال 1517 م. نود و هفت اصل را در دانشگاه ويتنبرگ عرضه كرد تا مورد بررسى قرار گيرند و در آنها نگرش «آگوستينى» از فيض و نجات را مطرح كرد؛ اما اين اصول چندان مورد توجه قرار نگرفتند.(2)شهرت «لوتر» در اثر مخالفتهايى بود كه با «فروش آمرزشنامه» داشت. «آلبرت» سراسقف «مانيز» در سراسر قلمرو خود مجوّز فروش آمرزشنامهها را صادر كرده بود. «يوهان تتسل» كه مسئول فروش نامهها در منطقهى ويتنبرگ بود، خشم لوتر را برانگيخت. وى اين عمل را بسيار ناپسند شمرد و همراه با دوستان خويش نامهاى معروف، مشتمل بر 95 اصل نوشت و در آن فروش آمرزشنامه و بسيارى از عقايد و اعمال كليساى كاتوليك را رد كرد. يك نسخه از اين نامه براى سراسقف آلبرت و نسخهاى ديگر براى اسقف منطقه نوشته شد. از قضا يكى از اين نسخهها به دست يك ناشر افتاد و وى آن را به زبان آلمانى منتشر ساخت. نسخههاى چاپ شده به سرعت فروش رفت و جنب و جوش عظيمى در آلمان به وجود آورد و لوتر در
عرض يك شب تبديل به يك قهرمان شد.(1)همكار لوتر، «فيليپ ملانشتون»، بعدها گزارش داد كه اين مواد 95گانه در 30 اكتبر 1517 م بر سر در كليساى جامع ويتنبرگ براى مشاهدهى مردم نصب شد. عدهاى اين تاريخ را به عنوان «روز آغاز نهضت اصلاح دينى» جشن مىگيرند. در ژوئن 1519 م. در مناظرهاى كه بين لوتر و «يوهان آك» عالم برجستهى الهيات اهل «اينگوستات» در گرفت، شالودهى نهضت اصلاح دينى از اختلاف عقيده بر سر مسئلهى فروش آمرزشنامه به اختلاف نظر دربارهى «مرجعيت پاپ» و فرمانروايى وى بر دنياى مسيحيت گسترش يافت.(2)
در سال 1520 م. لوتر رسالهاى به نام «رئوس مطالب» منتشر كرد و در آن با شديدترين لحن به تازهترين دعاوى الهيات كاتوليك دربارهى مرجعيت و فرمانروايى پاپ بر كليسا پاسخ داد و در همان سال سه اثر عمده را منتشر ساخت كه موقعيت او رابه عنوان اصلاحگرى برجسته و مردمى تثبيت كرد. لوتر در رسالهى «خطاب به اشراف آلمان»، با شور و هيجان براى ضرورت اصلاح كليسا استدلال كرد، كه بسيار مورد توجه واقع
شد.(1)موفقيت چشمگير لوتر با اثر ديگرى به نام «اسارت بابلى كليساى مسيح» تكميل شد. او در اين اثر قوى چنين استدلال كرد كه بشارت انجيلى در اسارت كليساى رسمى قرار گرفته است. او معتقد بود كه كليساى قرون وسطى انجيل را در نظام پيچيدهى كشيشان و آيينهاى مقدس زندانى كرده است؛ كليسا بر انجيل مهترى مىكند، در حالى كه بايد خدمتگزار آن باشد. لوتر اين مطلب را در اثر سوم خويش به نام «آزادى فرد مسيحى» توضيح داد و بر «آزادى» و «وظايف مؤمن»، هر دو، تأكيد كرد.(2)لوتر در اين زمان در كانون مناقشه و محكوميت قرار داشت. در 15 ژوئن 1520 م پاپ با صدور توقيعى، لوتر را شديداً توبيخ كرد و از او خواست تا از ديدگاههايش صرف نظر كند، اما او از قبول اين درخواست سرپيچى كرد و با آتش زدن توقيع پاپ در ملأ عام بر وخامت اوضاع افزود و نتيجه اين شد كه در ژانويهى همان سال «تكفير» و حكم «توقيف» او صادر شد.(3)در اين ميان، يكى از شاهزادگان آلمانى كه با او سابقهى دوستى داشت،
1) اين رساله حاوى چند مطلب مهم بوده است، از جمله اين كه: روحانيان بايد گريبان خود را از چنگ روم برهانند و كليسايى ملى تشكيل دهند. بايد به روحانيان اجازهى زناشويى داده شود. زيارت اماكن مقدسه، برگزارى مراسم براى مردگان و ايام تعطيل، جز يكشبنهها منسوخ شود، بايد نمايندگان پاپ را از سرزمين آلمان راند. (همان منبع).
2) مقدمهاى بر نهضت تفكر نهضت اصلاح دينى، ص 199.
3) همان؛ و نيز ر.ك: جان بى ناس، تاريخ جامع اديان، ص 670.
او را در كاخ «وارتبوك» (قلعهاى در نزديكى «آيزناخ») مخفى كرد و در ظاهر چنين وانمود كردند كه او ربوده شده است.(1)لوتر در مدت هشت ماهى كه در اختفا به سر مىبرد، توانست كتاب مقدس را براى اولين بار به زبان آلمانى ترجمه و در اختيار مردم قرار دهد. طولى نكشيد كه امپراطور - كه مأمور اجراى حكم لوتر بود - درگير جنگ شد و لوتر با استفاده از اين فرصت از مخفىگاه خود بيرون آمد و به نشر افكارش پرداخت. وى در سال 1522 م به ويتنبرگ بازگشت و رهبرى نهضت اصلاح دينى را در آن شهر به عهده گرفت. انديشههاى او به سرعت در سراسر آلمان، و تا سال 1946 م. - كه مرگ او فرا رسيد - در سراسر اروپا رواج يافت.(2)2. اولريش تسوينگلى(3)تسوينگلى (1484 - 1531 م) مؤسس جنبش اصلاحات در سوييس است. او همزمان با لوتر در مورد اصلاح دينى شروع به موعظه كرد. وى تا اندازهاى تحت تأثير لوتر قرار داشت، اما متفكرى مستقل به شمار مىرفت و برخى از ديدگاههايش با لوتر موافق نبود. طبعا پس از مدت كوتاهى، پروتستانيسم به دو شاخهى: لوترى و اصلاح شده (شاخهى پروتستانهاى
سوييس) تقسيم شد. تسوينگلى هنگام مرگ سن زيادى نداشت و ژان كالوين فرانسوى جانشين وى شد و از اين رو، الهيات اصلاح شده توسط تسوينگلى به الهيات كالوينيسم مشهور شد.(1)تسوينگلى بازگشت به عهد جديد را پايه و اساس ايمان مسيحى قرار داد. او در شهر زوريخ متون اناجيل چهارگانه و نامههاى رسولان را در معرض استفادهى عموم قرار داد.(2)وى در سال 1522 م، به اين عقيدهى نهايى رسيد كه مسيحيان فقط بايد طبق احكام كتاب مقدس، نه غير آن، عمل كنند و هر چه از غير كتاب مقدس به مسيحيت راه يافته، باطل است. عقايد او يك درجه بالاتر از لوتر بود، زيرا لوتر مىگفت: هر چه نهى صريحى در مورد آن در كتاب مقدس نباشد، و يا به جهتى مفيد دانسته شود، جايز است. تسوينگلى طبق مبادى تند خود، از مردم زوريخ خواست كه تمام صور و تماثيل و صليبها را از كليساها بردارند و سرودها را بدون ارغنون بسرايند و براى آن كه آداب ورسومى را كه در كتاب مقدس نيامده، در كليسا موقوف سازد، چنين اظهار كرد: عيسى كه در هنگام عشاى ربانى گفت: «اين نان و شراب، خون و
گوشت بدن ماست.» مقصودش آن نبود كه حقيقتاً پارهاى از جسم اوست، بلكه مىخواست بگويد كه آن دو علامت وجود او هستند؛ از اين رو، برخلاف عقل است كه تصور شود بدن و خون عيسى در آن واحد هم در آسمان باشد و هم در روى دهها هزار محراب بر روى زمين. به زعم او نان و شراب را بايد امرى رمزى دانست كه در حقيقت يادگار مقدسى از به صليب آويختن عيسى و فداكارى او در راه نجات بشرى است. پس راه صحيح براى انجام مراسم عشاى ربانى آن است كه هر عيسوىِ معتقد سعى كند حتى الامكان كردار و گفتار خود را مطابق مسيحيان صدر اول قرار دهد و از تشريفات ظاهرى و رسوم و آداب صورى به حداقل اكتفا كند.(1)تسوينگلى به مكتب انسان گرايى «اراسموس» تمايل داشت و همين باعث شد كه براى عقل بهاى زيادى قايل شود. او بر اين باور بود كه هيچ آموزهاى نبايد با عقل تضاد داشته باشد؛ در حالى كه لوتر نقش مهمى براى عقل در الهيات قايل نبود.(2)انديشههاى تسوينگلى در زمان حياتش در نواحى مركزى اروپا گسترش زيادى يافت و كم كم نزاع بين پيروان اين اصلاحگر و پيروان مسيحيت سنتى بالا گرفت و اين امر باعث بروز برخوردها و جنگهايى بين
پيروان او و كاتوليكها شد و خود او نيز در 11 اكتبر 1531 م در يكى از اين جنگها به قتل رسيد.(1)3. ژان كالوين(2)كالوين در 10 ژوئيهى 1509 م در شهر اسقفنشين نويان - در هفتاد مايلى شمال شرقى پاريس - به دنيا آمد. مطالعات گستردهى وى در زمينهى حقوق مدنى او را با شيوههايى آشنا ساخت كه بعدها، در دورهاى كه وى يك مصلح شمرده مىشد، از آنها استفاده كرد. مواجههى كالوين با اومانيسم فرانسه سهمى اساسى در شكل دادن برداشت او از شيوهاى داشت كه طبق آن، كتاب مقدسى توانست شكل امروزى به خود بگيرد. وى در سال 1534 م. يكى از پرشورترين طرفداران نهضت اصلاح دينى به شمار مىرفت. كالوين در سال 1536 م كتابى به نام مبادى دين مسيحى منتشر ساخت كه تأثير حياتى بر نهضت اصلاحات داشت. اين كتاب شرحى نظاممند و روشن بر مطالب اصلى ايمان مسيحى بود و نويسنده را آن چنان در كانون توجهات ديگران قرار داد كه به مرور باعث تغييرات و اضافات فراوانى در آن كتاب شد، به طورى كه از شش فصل، در سال 1559 به هشتاد فصل افزايش يافت.
امروزه اين اثر يكى از بزرگترين آثار دورهى نهضت دينى به شمار مىرود.
ژان كالوين در دوران پختگى علمى و سياسى، با تجربهى گرانقدرى كه در طول ساليان متمادى به دست آورده بود، به ژنو رفت و هم طرح الهيات مورد نظر خود را تكميل و هم سازمان كليساى اصلاح شدهى ژنو را تأسيس كرد؛ همچنين «انجمن كشيشان» را براى اجراى نظم در كليسا و آكادمى ژنو را براى تربيت كشيشان كليساهاى اصلاح شده پايهگذارى كرد؛ و سرانجام در تاريخ 27 مه 1564 م ديده از جهان فروبست.(1)تفاوتهاى پروتستان با كاتوليك و ارتدكس مصلحان پروتستان هيچ گونه اختلافى در محور «مسيحشناسى»، «عيسى خدايى» و «الهيات تثليثى» با ساير مسيحيان نداشتند و همهى آنها «اعتقاد نامهى نيقيه» و ساير اعتقادنامهها را تصديق مىكردند و آموزهى «تجسّد خدا» و «تثليث الوهيت» را كاملاً قبول داشتند؛(2)در عوض در برخى مسائل اعتقادى و آيينهاى مذهبى راه خود را از ديگر مسيحيان جدا كردهبودند كه ذيلاً به برخى از آنها اشاره مىشود: 1. يكى از مهمترين محورهاى اختلاف ميان پروتستان با دو شاخهى ديگر، مسئلهى «حجيت كليسا» است. پروتستانها معتقدند كه «كتاب
مقدس و، تنها كتاب مقدس، حجت است.» در حالى كه كليساى كاتوليك معتقد است كه: «مرجع تشخيص عقايدِ صحيح و واسطهى فيض، كليسايى است كه سلسلهى مراتب اسقفهايش، به رسولان و در نهايت به مسيح برسد».
طبق سخن كاتوليكها كتاب مقدس بايد به وسيلهى كليسا و پاپ تفسير گردد، در حالى كه از نظر پروتستانها كتاب مقدس به هيچ مفسّرى نياز ندارد و هر شخص مسيحى مىتواند خود به كتاب مقدس مراجعه و آموزههاى عقيدتى و احكام عملى را از آن استفاده كند. كليسا جماعت مؤمنان است و رئيسى جز مسيح ندارد؛ بنابراين هيچ فرد و نهادى واسطهى فيض نيست. كليساى كاتوليك و ارتدكس، در بحث حجيت كليسا دو نكته را مطرح مىكردند:
1) القس جيمس انس «ميركانى، نظام التعليم فى علم اللاهوت التقويم، ج 1، ص 46 - 60.
بشر مىداند. اعمال نيك عبارتاند از: احكام خدا، يعنى احكام ده گانهى عهد عتيق و اخلاق كامل مسيحيت. اخلاق مسيحيت قوانين عملى مشخصى است كه برعهدهى اشخاص گذاشته مىشود؛ مانند حضور در مراسم كليسايى، شركت در عشاى ربانى، حضور براى اعتراف به گناه و مواردى ديگر. اما پروتستانها در حصول نجات، «ايمان» را كافى مىدانند. مارتين لوتر معتقد بود كه: «وقتى خدا فردى را مىپذيرد، او را تغيير مىدهد. پس اعمال صالح نتيجهى ضرورى ايمان است».(1)3. اختلاف ديگر در مسئلهى «عشاى ربّانى» است. كاتوليكها اين آيين را به منزلهى تقديم قربانى به خداوند مىدانند كه لازم است تحت اشراف روحانيان انجام پذيرد. به علاوه، بر اين مطلب پاى مىفشارند كه در مراسم عشاى ربانى، «نان و شراب» حقيقتاً و ذاتاً به «خون و گوشت مسيح» تبديل مىشود و اين آموزه را «تبدّل جوهر» مىنامند. اما لوتر هر دو مطلب را رد نموده و معتقد بود كه خداوند در همه جا حضور دارد و در نظريهى «همذات شدن با خدا» اين نكته را مطرح كرد كه خداوند از همان اول در اجزاى نان و شراب حضور داشته است.(2)البته اصلاحگران سوييسى همچون تسوينگلى به اين باور رسيدند كه
نان و شراب صرفا نماد حضور مسيح در آيين عشاى ربانى هستند.(1)4. يكى ديگر از موارد اختلاف، مسئلهى «اعتراف» است. شخص گناهكار مقابل كشيش مىايستد و اعتراف خود را در حالى كه سرش را به موازات كمربند كشيش خم كرده، اظهار و اعلام پشيمانى مىكند. كشيش نيز شخص توبه كننده را به تناسب بزرگى گناهش به دعا، روزه و زيارتهاى مخصوص مكلّف مىسازد. كليساى پروتستان مخالفت خود را با اعترافات و آمرزش گناهان به دست كشيش و با شفاعت خواستن از مقدسات اعلام كرده است.(2)5. كاتوليكها به «برزخ» اعتقاد دارند. برزخ جايگاهى است كه مؤمنان گناهكار، يعنى كسانى كه پس از تعميد گناه كرده و مجازات دنيوى مقرّر را تحمل نكردهاند، پس از مرگ مدتى در آنجا كفارهى گناهان را مىگذرانند. ارتدكسها هم به برزخ اعتقاد دارند ولى چنين اعتقادى نزد پروتستانها پذيرفته نيست.(3)6. كاتوليكها مناصب كليسايى را به 7 رتبه تقسيم مىكنند، اما پروتستانها و ارتدكسها مناصب را تنها سه رتبه مىدانند: اسقفى، كشيشى و شمّاسى. به علاوه، لزوم تجرّد كشيشان را هم انكار مىكنند. لوتر تأكيد مىكرد كه
بايد به كشيشان اجازهى زناشويى داده شود.(1)7. دعا براى مردگان، كه در كليساى كاتوليك و ارتدكس تجويز شده است و سبب دريافت احتمالى نور الهى است، در كليساى پروتستان فاقد ارزش است. به گفتهى لوتر، زيارت اماكن مقدس، روزه و برگزارى مراسم دعا براى مردگان، بايد منسوخ شود.(2)8. تصاوير شخصيتهاى مقدس كليسايى و فرشتگان، از ديرباز مورد احترام فوق العادهى كليساى كاتوليك بوده و طبق تعاليم رسمى كليسايى، احترام به تصاوير، تنها در صورتى كه به قصد احترام به شخص صاحب تصوير باشد، جايز است. پروتستانها وجود تماثيل و تصاوير در كليسا را جايز نمىدانند و اين گونه احترام را پرستش تلقى مىكنند.(3)امروزه بيش از نيمى از مسيحيان جهان پيرو كليساى كاتوليك، حدود 30% تابع كليساى پروتستان و 15% پيرو كليساى ارتدكس هستند. كشورهاى آلمان، هلند، فرانسه، نروژ، سوئد، دانمارك، فنلاند، سوييس، آمريكا، كانادا، نيوزيلند، استراليا و آفريقاى جنوبى از كشورهايى هستند كه پروتستان در آنجا طرفداران بيشترى دارد. در حال حاضر تمام گرايشهاى پروتستانى به آمريكا راه يافتهاند و اين كشور از مهمترين مراكز پروتستان به شمار مىآيد.
در سدهى اخير، پروتستانها تبليغات مسيحيت را در ايران سازماندهى كردهاند.(1)
1) على اصغر حكمت، تاريخ اديان، ص 238.
كليسا و روحانيت چه جايگاهى در مسيحيت دارند؟ «كليسا» از واژهى يونانى«Ecclesia» به معناى «انجمن شهروندان» گرفته شده است كه در عهد جديد، در اصل به معناى «جمهور مؤمنانِ به مسيح» به كار رفته است. در واقع اين كلمه به معناى «امت مسيحى» بوده كه بعدا به معناى مؤمنان يك شهر يا يك منطقه به كار رفته است.(1)معناى ديگرى كه بعدها اين كلمه پيدا كرده «محل اجتماع مؤمنان»، معادل كلمهى «مسجد» در اسلام است. در بحثهاى الهياتى منظور از «كليسا»، همان جماعت مؤمنان مسيحى، معادل با «امت» در اسلام است.(2)كلمهى كليسا در عهد جديد، بيش از يكصد بار تكرار شده و معناى آن در اكثر موارد اجتماع قديسان و مردمى است كه از اعمال گناهآلود بيرون خوانده شدهاند.(3)با توجه به معناى ذكر شده براى كليسا، اگر مجامع ذىصلاح، گروهى از
مسيحيان را، به هر دليل، به بىايمانى متهم كنند، اين گروه از كليسا خارج شدهاند. به همين دليل كاتوليكها كه خود را تابع كليساى روم مىدانند، گروههاى مخالف خود را خارج از كليساى جامع مسيحيت مىدانند. نويسندهاى كاتوليك مىنگارد: از نظر فرقهى كاتوليك، كليسا عبارت از جماعتى از مسيحيان است كه داراى ايمان و مؤمن به اسرارى همگون، و تابع رهبران حقيقى و مطيع پاپ روم هستند؛ پس فرقه هايى كه حاكميت روحانى روم را به رسميت نمىشناسند (از جمله پروتستانها) در اين مجمع، جايى ندارند؛ همچنين غيرمؤمنان، بدعت گذاران و محرومان، از اعضاى كليسا نيستند.(1)«ايگناتيوس» (متوفاى 110 م.) اولين مورخى است كه عنوان «كليساى جامع» را به كار برده است. مراد از كليساى جامع اين است كه كليساى مسيح بر خلاف كليساى يهوديان، مخصوص يك ملت (بنى اسرائيل) نيست، بلكه مركب از تمام مردم و تجمعات بدون وجود تفاوت خاصى است.(2)«سيپريان» اسقف كارتاژ (3)(متوفاى 285 م.) اولين رهبر يونانى است كه رسالهاى دربارهى «كليساى واحد» نوشته و كليسا را «عروس مسيح» و «مادر مؤمنان» ناميده است. واحد بودن كليسا اشاره به اين معناست كه كليسا
مجمعى متشكل از تمامى افراد مؤمن است و تفرقهاى در آن جريان ندارد.(1)مسيحيان، رسولان را تأسيسكنندگان اصلى كليسا مىدانند.(2)پس از رستاخيز عيسى عليهالسلام و برخوردارى رسولان از هدايت روح القدس، مسيحيان عادت داشتند در خانههاى يكديگر اجتماع كنند و دعا بخوانند و مزامير داوود عليهالسلام را تلاوت كنند. آنان سخنان و كارهاى عيسى را براى يكديگر بازگو مىكردند و مراسم شام آخر عيسى (عشاى ربانى)، مراسم شكرگزارى و جشن محبت (اگاپه) را به جا مىآوردند.(3)در ابتدا فقط يك كليساى محلى وجود داشت كه در اورشليم بود. بعدا كليساهاى محلى ديگرى در جاهاى ديگر، مثل يهوديه و سامره، تأسيس گرديد.(4)كليساها داراى تشكيلاتى بودند، وقت معينى براى جلسات داشتند و داراى مقرراتى بودند و براى امور خيريه پول جمع مىكردند.(5)رشد بدعتها در قرن دوم، شكلگيرى كليساى مركزى را كه موجب اتحاد كليساهاى پراكندهى محلى مىشد، تسريع كرد. براى مخالفان اين بدعتها ضرورى بود كه نشان دهند جماعتى وجود دارد كه داراى آموزهى واقعى حوارى است. «ايرنئوس» (متوفاى 202 م.) مفهوم «سلسلهى
حوارى قطعناشده» را به عنوان وسيلهاى براى مبارزه با بدعتها به كار برد و بيان او در ميان عموم مسيحيان پذيرفته شد. طبق تعليمات او رسولان را مسيح آموزش داده بود، آنها مشايخ را جانشين خود كرده و مشايخ نيز جانشينان خود را تعيين نموده بودند. بدين ترتيب طريق تعليمات اصلى، حفظ و بدون خطا منتقل مىشد.(1)در ابتدا هر كليساى كوچك براى خود اسقفى داشت. در پايان قرن دوم معمولاً اسقفها رئيس كليساى محلى بودند. در پايان قرن چهارم اجتماعات كليساى محلى در يك اسقفنشينِ تحت حكومت يك اسقف برتر جمع مىشدند.(2)مناصب كليسايى و سلسله مراتب روحانيت مسيحى در كليساهاى اوليه بيش از دو،سه مقام وجود نداشت: 1. شبان يا كشيش كه سرپرست كليسا بود. اولين كشيشانِ مسيحيت، يوحنّا و پطرس رسول بودند.(3)2. شمّاس يا خادم كه كارش كمك به محتاجان بود. در مقابلِ كشيش كه نيازهاى معنوى مؤمنان را رفع مىكرد. 3. زنان شماس يا خادمه كه در رفع حوايج زنان سالمند و مريض و نيازمند كمك مىكردند.(4)در اوايل قرن چهارم، برخى از كليساها در روم و
حوالى آن محلهاى انحصارى براى انجام غسل تعميد بودند. شبانان اين كليساها به كشيشان كاردينال (مهم) معروف شدند.(1)آلبر ماله سازمان روحانيت مسيحى را چنين تشريح كرده است: هر شهر و توابع آن ناحيهاى را تشكيل مىداد كه تحت فرمان يك اسقف(2)قرار مىگرفت و اسقف پايتخت ايالت بر ساير اساقفه رياست مىكرد. وى هر سال روحانيون ايالت را جمع و شوراى ايالتى را منعقد مىكرد تا در مورد مسائلى كه عالم مسيحيت به آن علاقه داشت شور و بحث كنند. گاهى امپراطور، شوراى معنوى را كه از اساقفهى ممالك عيسوى تشكيل شده بود احضار مىكرد. در مشرق، اسقفهاى اسكندريه و انطاكيه لقب «پاترى آرش» يعنى شيخ عيسويت داشتند. اما اسقف شهر رم با آن كه هنوز لقب مخصوصى نداشت بالاتر و محترمتر از ديگران شمرده مىشد.(3)كم كم لقب «پاپ»، به معناى پدر، براى اسقف شهر رم برگزيده و برترى او نسبت به ساير اساقفه معين گرديد. پاپ لئو در قرن پنجم، دستگاه پاپى را برترين مقام جهان مسيحيت اعلام نمود. او مدعى شد كه مسيح مراقبت
1) آرل كرنز، سرگذشت مسيحيت در طول تاريخ، ص 172.
2) كلمهاى معرب از «ابيسكوبوس» يونانى به معناى ناظر و مراقب. در مورد وظايف و اختيارات اسقفها در كليساهاى مختلف و چگونگى انتخاب آنها و لباسهاى مخصوص آنان و رابطهى اسقف و كشيش ر.ك: پطرس بستانى، دايرة المعارف، ج 3، ص 530.
3) آلبر ماله، تاريخ رم، قسمت دوم، ص 350، به نقل از: محمد رضا زيبايى نژاد، مسيحيتشناسى مقايسهاى، ص 263.
تمام كليساها را به او به عنوان پاپ سپرده است؛ چون او وارث پطرس قديس است. وى اظهار كرد كه ايستادگى در مقابل اقتدار پاپ گناه مرگبار تكبّر را در پى دارد و هر كس اسقف را رئيس كليسا نداند عضو كليسا نيست.(1)
در مجمع ترنت(2)كه در حقيقت اصلاح درونى كاتوليك، در مقابل ظهور نهضت پروتستان بود، هفت مرتبهى روحانى براى ادارهى كليسا مشخص شد: دربان، قارى، خادم كليسا، متصدى راندن ارواح پليد و شرور (اين چهار منصب از كليساى قديم وجود داشتند و معمولا از ميان گروه دانشجويان الهيات انتخاب مىشدند). و سه مقام بالاتر كه عبارتاند از معاونت شماسى،شماسى، و كشيش كه شامل اسقفى و پرسبيترى است. ارتقا به مقام اسقفى نيازمند انتصاب و تقديس جديد است. مقام اسقفى بالاترين انتصاب است و اسقف اعظم و كاردينال و حتى خود پاپ، اگرچه حوزهى عمل وسيعترى دارند، اما احتياج به تقديس بيشترى ندارند. سن قانونى براى رسيدن به مقام معاونت شماسى 22 سال، شماسى 23 سال، كشيشى 24 سال و اسقفى 30 سال است و هيچ يك از اين مقامات حقّ ازدواج كردن ندارند.(3)اسقف مىتواند بر مطالب منتشر شده در حوزهى مسئوليتش نظارت
داشته باشد و احيانا حكم به فساد و تحريم آنها كند. وى همچنين در مجامعى كه پاپ در امور مربوط به قضاياى دينى تشكيل مىدهد شركت مىكند و داراى حقّ رأى است. اين حقوق براى رتبههاى پايينتر از اسقف ثابت نيست.(1)هر كشيش عنوان كشيشى خود را از اسقف مىگيرد و اوست كه حقّ انتصاب و تقديس دارد و كشيش براى رسيدن به مقامش نيازمند تقديس و انتصاب اوست و نيز در تبليغ و خواندن دعا در مراسم عشاى ربانى، طبق دستور و تحت نظارت اسقف انجام وظيفه مىكند. هر اسقف مركز اتحاد كليساى ناحيه يا قلمرو خود محسوب مىشود و علاوه بر آن، اداره كنندهى رسمى مراسم تأييد(2)است.(3)عصمت كليسا و پاپ پيروان كليساى كاتوليك و ارتدكس «كليسا» را «معصوم» مىدانند؛ به اين معنا كه اجتماع مسيحيت توسط روح القدس از خطا محفوظ مىماند؛ و معتقدند كه مسيح پس از صعود به آسمان روح القدس را فرستاد تا مؤمنان را هدايت كند و او هيچگاه كليسا را رها نمىكند؛ بنابراين بايد تمام حقايقى
1) پطرس بستانى، دائره المعارف، ج 3 ص 530، ذيل كلمهى «اسقف».
2) مراسم تأييد يك فرد مسيحى، تكميل كنندهى آيين غسل تعميد او تلقى مىشود. اين مراسم با اين هدف صورت مىگيرد كه عهد و پيمانى كه هر فرد مسيحى در كودكى در مراسم غسل تعميد به نيابت از جانب او بسته شده آگاهانه مورد تأكيد و تأييد قرار دهد. اين مراسم در آستانهى بلوغ و حدود 13 سالگى انجام مىشود. (ر.ك: توماس ميشل، كلام مسيحى، ص 94)
3) ادوارد تبلور، مذهب كاتوليك و مجموعه بيست و يك مقاله، ص 150، به نقل از: محمد رضا زيبايى نژاد، مسيحيتشناسى مقايسهاى، ص 266.
را كه كليسا تعليم مىدهد پذيرفت. كليساى كاتوليك علاوه بر عصمت كليسا، عصمت را براى كليساى روم مخصوصا ثابت مىداند. در حقيقت نور عصمت از كليساى روم به جهان مسيحيت مىتابد. كليساى روم عصمت خود را از دو طريق، يعنى پاپ و مجامع جهانى كه پاپ برپا كرده است، كسب مىكند.(1)در قرون پس از اصلاح دينى، دو نگرش در مورد مرجعيت كليساى كاتوليك وجود داشت: گروهى كه در اقليت بودند پاپ را رهبرى مىدانستند كه مرجعيت او در چهارچوب اصول و قوانين كليسايى است و نظرهاى شوراى عمومى كليسا را بر نظرهاى پاپ مقدم مىداشتند و معتقد بودند تا وقتى كليسا موافقت خود را با نظر پاپ اعلام نكرده، نظر وى قابل اصلاح است. ديدگاه ديگر كه اكثريت بر آن اصرار داشتند اين بود كه پاپ، رهبر مطلق كليساست و شوراهاى عمومى اعتبار خود را از او مىيابند. پاپ «پيوس نهم» از پيروان جدى اين نظريه بود. در شوراى «واتيكان اول» (1869 - 1870 م) اين موضوع مورد بحث قرار گرفت و بيانيهاى به نفع ديدگاه اكثريت صادر شد: پاپ روم وقتى بر اساس اقتدارى كه به او اعطا شده و توسط وعدهى الهى كه به او به سبب جانشينى پطرس متبارك داده شده، سخن مىگويد. سخن او مصون از خطاست و اين امرى است كه از سوى منجى الهى به كليسايش بخشيده شده است تا
1) پطرس فرماج، ايضاح التعليم المسيحى، ص 176.
كليسايش به هنگام تعريف آموزهاى مربوط به ايمان و امور اخلاقى مصون از خطا باشد؛ بنابراين، نظرهاى پاپ روم اصلاحشدنى نبوده، بر اساس رضايت و خشنودى كليسا نيست. اما اگر كسى (كه خدا نكند چنين باشد) بر آن باشد تا با اين حكم به مخالفت برخيزد، ملعون باد»(1)در اين بيانيه دو نكتهى مهم وجود دارد: اولاً، سخنان پاپ تنها در مورد مسائلى كه وى اقتدار دارد، يعنى در قلمرو الهيات و امور اخلاقى، مصون از خطاست؛ و ثانيا، عصمت پاپ به پشتوانهى كليسا و تصديق اسقفها وابسته نيست و او نيازى به مشورت كليسا ندارد. نقد عصمت كليسا و پاپ مسيحيان ديگر براى معصوم بودن جامعهى مسيحى دليلى ذكر نمىكنند جز آياتى از كتاب مقدس كه هم از جهت سند و هم از جهت دلالت مشكل دارند. از طرف ديگر، بخش عظيمى از جهان مسيحيت يعنى پروتستانها و ارتدكسها آموزهى عصمت پاپ را نپذيرفته، برخى از كاتوليكها نيز از پذيرش آن سرباز زده و كليساى ديگرى تشكيل دادهاند.(2)به نظر مىرسد آموزهى عصمت پاپ نه با منطق سازگار است و نه با شواهد و اسناد تاريخى. تاريخ نشان مىدهد كه برخى از پاپها كه ادعاى عصمت آنها مطرح مىشود، پيرو بدعت «آريوس» و برخى پيرو بدعت
«يعقوبيان» و برخى مرتكب گناهان نابخشودنى شدهاند. برخى از پاپها نيز در سنّى كه بر عهده گرفتن مناصب كليسايى جايز نيست به رياست رسيدهاند. كاتوليكها خود به فساد برخى پاپها اعتراف دارند و حتى يوحنّاى بيست و سوم را «شيطان متجسّد»(1)ناميدهاند. پاپها حتى در ميان مهمترين آموزههاى دينى هم عصمت نداشتهاند. دليل آن تخطئهى يكديگر در پارهاى از عقايد، همچون «وحدت يا تعدد ارادهى مسيح» و «وحدت يا تعدد ذات الهى» و غير آن است كه پيروان هر نظريه حكم به تخطئه و تكفير نظريهى ديگر دادهاند.(2)مسيحيانى كه آموزهى عصمت پاپ و يا حاكميت شوراهاى كليسايى را بدون چون و چرا مىپذيرند، بايد هر تصويرى را كه روحانيت و پاپ از خدا، نجات، جبر و اختيار و ديگر آموزههاى مهم عقيدتى و اخلاقى ارائه مىدهند، حتى اگر خلاف عقل و منطق و فطرت باشد، بپذيرند و تصديق نمايند و حكم به تكفير نظرهاى ديگر، كه چه بسا آنها هم از طرف پاپهاى قبلى صادر شده باشند، نمايند. شايد قرآن كريم آنجا كه مسيحيان را به پرستش دانشمندان دينىشان متهم كرده است به چنين اعتقادى اشاره داشته باشد:
اينان دانشمندان و راهبان خود و مسيح پسر مريم را به جاى خدا به الوهيت گرفتند، با آنكه مأمور نبودند جز اينكه خداى يگانه
را بپرستند.(1)رياست پاپ رم بر جهان مسيحيت كاتوليكها معتقدند كه پاپ رم بر كل جهان مسيحيت و ساير كليساها رياست دارد و براى اين ادعا دو دليل ذكر مىكنند: 1. حضرت مسيح رياست كليسا را به پطرس رسول سپرده و او نيز رياست را به پاپ رم تعويض نموده است تا ميراث ابدى براى جانشينان وى باشد. دليل آنان اين كلام مسيح است كه به «نص پطرسى» مشهور شده است:
و كليساى خود را بر اين صخره بنا مىكنم و ابواب جهنم بر آن استيلا نخواهند داشت، و كليدهاى ملكوت آسمان را به تو مىسپارم و آنچه بر زمين ببندى در آسمان بسته گردد و آنچه در زمين گشادى در آسمان گشوده گردد.(2)2. حكمت خدا اقتضا مىكند كه شخصى سرپرستى و رياست كليسا و تدبير آن را بر عهده داشته باشد و چون مسيح به آسمانها رفته است و خود مستقيما نمىتواند ادارهى كليسا را به عهده بگيرد، كليسا بايد بهوسيلهى پاپ به حيات خود ادامه دهد؛ و چون پطرس رسول، جانشين حضرت مسيح، به روم عزيمت كرده و اولين كليسا را بنا نهاده و در آنجا به شهادت
رسيده است، پس پاپ رم بر ساير پاپها برترى و رياست دارد.(1)نقد رياست پاپ رم دليل رياست پاپ رم، همچون دلايل عصمت او، بسيار لرزان مىنمايد و بر تحليل علمى استوار نشده است. نص پطرسى اگر دلالت بر عصمت يا رياست پطرس بر كليسا داشته باشد، به هيچ وجه نمىتواند دليلى براى رياست يا عصمت پاپهاى بعدى به شمار آيد؛ علاوه بر آنكه هيچ دليل معتبرى دال بر عزيمت پطرس به رم و شهادت او در آنجا، وجود ندارد.(2)شايد به همين دليل باشد كه كليساهاى ارتدكس شرقى و پروتستانها حاكميت كليساى رم و پاپ آن را نپذيرفتهاند. از زمان پطرس حوارى تا كنون (2006 م) 265 نفر در شهر رم به مسند پاپى نشستهاند. از سال 1378 م چنين رسم شده است كه پاپ از ميان كاردينالها انتخاب شود. اين رسم مستند به مجمع سوم «لاتران» است كه در سال 1179 م. برگزار گرديد و قانون انتخاب پاپ از بين كاردينالها به تصويب رسيد.(3)از سال 1523 م. هميشه يك نفر ايتاليايى به مقام پاپى رسيده است.(4)از مسائل غيرمتعارفى كه پس از 450 سال، اخيرا واقع شده است، انتخاب پاپ
ژان پل دوم لهستانى است كه در سال 1978 م. به پاپى برگزيده شد و به مدت 27 سال عهدهدار اين سمت بود. پاپها معمولاً سنتى عمل مىكنند و حافظ سنت اخلاف خود هستند. از نكات قابل توجه در روحانيت امروز مسيحى سفرهاى متعدد پاپها و ارتباطات سياسى و اجتماعى و ميانجىگرىهاى صلحآميز آنان در عرصههاى بينالمللى است.(1)پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران و در جريان مبارزات مردم با توطئههاى آمريكا كه منجر به دستگيرى جاسوسان آمريكايى گرديد، پاپ به منظور وساطت نمايندهاى براى ملاقات با امام خمينى (ره) به تهران اعزام كرد. امام نمايندهى پاپ را به حضور پذيرفتند و پس از دريافت پيام، سخنانى گلايهآميز و در عين حال بسيار محترمانه به نمايندهى پاپ فرمودند و از وى خواستند كه بيشتر به فكر ملل مستضعف و آبروى مسيحيت باشد، تا منافع آمريكا. در تاريخ 19 آبان 1358 نيز پاپ نامهاى خطاب به امام خمينى (ره) در خصوص تيرگى روابط ايران و ايالات متحده نوشت، كه امام پس از قدردانى از حسن نيت پاپ، بر مبارزهى خستگىناپذير با استكبار آمريكا تأكيد كردند.(2)در پى درگذشت ژان پل دوم در تاريخ دوم آوريل 2005 (13 فروردين 1384) كاردينال جوزف راترينگر به جانشينى او برگزيده شد. وى كه آلمانى و 78 ساله است مرد فاضلى است به ده زبان سخن مىگويد. پاپ
جديد لقب «بنديكت شانزدهم» را براى خود انتخاب كرده است.(1)
«واتيكان» چه جايگاهى در مسيحيت دارد؟ واتيكان(2)با مساحتى حدود 44 هكتار كوچكترين كشور جهان و مركز حكومت روحانى مسيحيت كاتوليك است.(3)پس از آنكه به اعتقاد مسيحيان، پطرس حوارى آنجا را محل اقامت خود قرار داد، بر اهميت و احترام اين منطقه افزوده شد. اين كشور كه بخشى از شمال غربى شهر رم واقع در ايتالياست شامل مجموعهاى از قصرها، معبدها، بناهاى با ارزش تاريخى و كتابخانهاى عظيم است.(4)
جمعيت واتيكان حدود هزار نفر است و ساكنان آن عمدتا ايتاليايى و سوييسى و تقريبا همگى كاتوليكاند. زبان رسمى براى امور داخلى، ايتاليايى است، ولى براى مكاتبات خارجى، به ويژه با مراكز مسيحى جهان، از زبان لاتين استفاده مىشود.(5)واتيكان محل سكونت و حكومت پاپ، پيشواى كاتوليكهاى جهان است. مهمترين بناى واتيكان، كليساى پطرس مقدس است كه نشانهاى از بنيانگذارى كليساى مسيحى به دست پطرس،
جانشين حضرت عيسى عليهالسلام ، در اين مكان است.(1)جغرافياى سياسى واتيكان هرچند واتيكان به لحاظ وسعت كوچكترين و از لحاظ جمعيت كمجمعيتترين كشور جهان است، از لحاظ ويژگىهاى مذهبى، كشورى منحصر به فرد است. اهميت واتيكان به لحاظ مركزيت سازمان جهانى مسيحيت كاتوليك است؛ زيرا اين كشور داراى نوعى رهبريت معنوى نسبت به كشورهاى مسيحى و از نفوذ و اعتبار خاصى برخوردار است. همه ساله عدهى زيادى از مسيحيان كاتوليك براى زيارت كليساهاى واتيكان و به ويژه كليساى «سن پيتر» و ديدار با پاپ به اين كشور سفر مىكنند.
برنامههاى كليساهاى كاتوليك، براى رهبرى معنوى مسيحيان كاتوليك در اين مركز طراحى و هدايت مىشوند.(2)واتيكان در يازدهم فوريه 1929 م. در پى امضاى قراردادى ميان واتيكان و دولت ايتاليا كه به قرارداد لاتران(3)معروف است، استقلال يافت. و از آن پس به نام كشورى مذهبى به رسميت شناخته شد. حفاظت از امنيت واتيكان به عهدهى يك گارد سوييسى است و روز ملى اين كشور 22 اكتبر است.(4)
وضعيت و عملكرد فرهنگى و آموزشى واتيكان واتيكان كشورى است با لشكرى عظيم از مبلغان دينى كه تعدادشان به دو ميليون نفر مىرسد. كوششهاى تبليغاتى مبلغان وابسته به مقرّ پاپ در واتيكان، موجب شده است كه كشورهايى چون مالاوى و اوگاندا در قارهى آفريقا كه زمانى اكثريت جمعيت آنها را مسلمانان تشكيل مىدادند، در زمرهى كشورهاى مسيحى قرار گيرند.(1)حدود دويست دانشگاه در سراسر جهان به طور مستقيم يا غيرمستقيم تحت نظارت واتيكان اداره مىشوند كه برخى از آنها در رم و مستقيما زير نظر واتيكان و پاپ هستند. علاوه بر دانشگاههاى متعدد، بيش از 520 دانشكدهى مستقل و 200 انيستيتوى تخصصى در رشتههاى علوم انسانى و پزشكى و الهيات در حوزهى فعاليتهاى مذهبى و علمى واتيكان قرار دارند. دانشگاههايى كه تحت نظر واتيكان اداره مىشوند در رشتههايى چون روانشناسى، علوم معنوى دينشناسى، حقوق كليسايى، فلسفهى تاريخ كليسا، ميسيولوژى (تبليغ مسيحيت)، انجيلشناسى، شرقشناسى، حقوق مدنى، رهبانيتشناسى، موسيقىشناسى، باستانشناسى مسيحى، اسلامشناسى، علوم قضايى، علوم سياسى، اقتصاد، بازرگانى، ادبيات و فلسفه فعاليت دارند. واتيكان در پنج كشور اسلامى، سى و هفت مؤسسهى آموزش عالى
1) مسيحيتشناسى مقايسهاى، ص 272.
دارد كه بيست و هشت مؤسسهى آن در بزرگترين كشور اسلامى جهان، يعنى اندونزى است.(1)از مراكز فرهنگى مهم در واتيكان مىتوان به كتابخانهى واتيكان اشاره كرد. اين كتابخانه كه از اواخر قرن پانزدهم ميلادى تأسيس شده با طول سه هزار متر قفسه، غنىترين كتابخانه از نظر نسخ خطى، تاريخ علوم كليسايى و علوم انسانى به شمار مىرود و بخشى از ميراث فرهنگى جهان را در خود جاى داده است. در اين كتابخانه دهها هزار نسخهى خطى، بيش از يك ميليون جلد كتاب چاپى، و بيش از يكصدو سى هزار سند مهم و مجموعهاى از نقاشىها و آثار هنرى و مدالها و سكهها وجود دارد.(2)در زيرزمين اين كتابخانه از سال 1980 م يك انبار ضد اتم براى محافظت از بمبارانهاى احتمالى ساخته شده است.(3)واتيكان در سراسر دنيا پنج هزار مجله و روزنامه با دو ميليارد تيراژ منتشر مىسازد. اين تعداد غير از كتاب هايى است كه به صورت اهدايى در سراسر جهان پخش مىشود. در دهههاى اخير همه ساله دهها ميليون نسخه از كتاب عهد جديد چاپ و به صورت رايگان در جوامع مختلف توزيع شده است.(4)سرويس اطلاعاتى جديد واتيكان كه فعاليتش را از سال 1990 م آغاز كرده براى تمام نمايندگىهاى واتيكان و اسقفهاى دنيا، اخبار فعاليتها و تعاليم كليسا و پاپ و واتيكان را پخش مىكند. اين سرويس داراى 450
فرستندهى كليسايى است كه اخبار را در اختيار عموم قرار مىدهد.(1)راديو واتيكان كه در سال 1931 م، راهاندازى شد همه روزه فعاليت مىكند، و به 37 زبان برنامه دارد.(2)هدف راديو واتيكان، انتشار تعاليم پاپ و اطلاعرسانى در مورد اهم رويدادهاى كليساى كاتوليك است. هم اكنون 1580 ايستگاه راديويى و تلويزيونى در سراسر جهان مشغول تبليغ مسيحيتاند. علاوه بر آن، دستگاه مسيحيت مبالغ هنگفتى براى ساخت فيلمهاى سينمايى هزينه مىكند. فيلمهاى مذهبى مسيحى غالبا داراى جذابيت فراوان هستند و بهترين بازيگران را به خدمت مىگيرند. فيلمهاى بن هور، پادشاه پيروزمند، ده فرمان، فروغ بى پايان، انجيل متى و آهنگ برنادت در سينماهاى ايران به نمايش درآمدهاند.(3)اوضاع اقتصادى واتيكان از نظر اقتصادى، واتيكان يكى از ثروتمندترين كشورهاى جهان محسوب مىشود. تنها در سال 1989 م مبلغ 48 ميليارد لير ايتاليا از صدقات مؤمنان به حساب واتيكان وارد شده است. اين مبلغ در سال 1999 م. به بيش از 58 ميليون دلار رسيد.(4)به لحاظ بيرونى، كليساى جهانى كاتوليك داراى تشكيلاتى عريض و
طويل و خيرهكننده است. براى ادارهى اين مجموعه، پاپ حدود 2500 كارمند در تشكيلات مركزى در اختيار دارد كه براى ادارهى آن 360 ميليون مارك هزينه مىكند. نيمى از اين بودجه صرف پرسنل و ساختمانهاى ادارى و باقيماندهى آن صرف راديو واتيكان كه بهتنهايى 400 كارمند دارد و همچنين صرف رايانه و اينترنت مىشود.(1)منابع عمدهى درآمد واتيكان، علاوه بر مؤسسات و موزههاى وابسته به واتيكان، اوراق بهادارى است كه در محلهاى مناسبى سرمايه گذارى شدهاند و جمع مبلغ آنها به يك ميليارد مارك مىرسد. اسقفهاى آلمانى با 15 ميليون مارك بيشترين كمكهاى مالى خارجى را به واتيكان مىكنند و اسقفهاى آمريكايى در رتبهى دوم قرار دارند. مبالغى كه داوطلبانه در كليساهاى محلى جمعآورى و در اختيار پاپ قرار مىگيرد، بالغ بر هشتاد ميليون است.(2)همه روزه عدهى زيادى بانكىِ باتقوا در اتاق خريد و فروش مؤسسهى «APSA»، كه ادارهى دارايىهاى واتيكان را به عهده دارد، مقابل صفحات كامپيوتر نشسته و در حالى كه به ديوار پشت سرشان صليب و عكس پاپ آويخته است، به معاملهى سهام و ارز مشغولاند.(3)ميزان دارايىهاى واتيكان در سال 1989 م، بيش از 516 ميليارد لير اموال منقول و وجه نقد، و حدود 390 ميليارد لير غيرمنقول بوده است.(4)
ساختار سياسى واتيكان حكومت واتيكان، حكومتى منحصر به فرد مذهبى است كه رياست عاليهى آن با پاپ اعظم است. در اين كشور احزاب سياسى و گروهها فعاليت ندارند و حقّ رأى منحصر به كاردينالهاى زير 80 سال است. اين كاردينالها پاپ را براى تمام عمر برمىگزينند. پاپ، پس از انتخاب، حاكم مطلق واتيكان است و قواى مقنّنه و مجريه را برمىگزيند. قوهى مقننهى واتيكان متشكل از مجلس اسقفهاى منتخب پاپ است. همچنين پاپ رياست ادارهى منشىگرى را، كه در حكم معاون رئيس قوهى مجريه است، انتخاب مىكند. كابينه شورايى است كه اعضاى آن را پاپ برمىگزيند.(1)
در واتيكان سه نوع دادگاه و شكلهايى از ديوان عالى كشور، دادگاه استيناف و تجديد نظر، دادگاه ويژهى روحانيت، ديوان عدالت ادارى و وزارت دادگسترى ديده مىشود.(2)واتيكان در تعدادى از سازمانهاى بينالمللى به صورت رسمى يا ناظر عضويت دارد. اين كشور سازماندهى چهارهزار خليفهگرى، در سراسر جهان، شامل چهارصد هزار كشيش، هشتصد هزار راهبه، پنج هزار اسقف و دويست كاردينال را بر عهده دارد. ادارهى منشىگرى، نظارت بر حدود 160 سفارتخانهى واتيكان را، كه تقريبا در تمامى نقاط جهان وجود دارند، برعهده دارند.(3)
ديپلماتهاى پاپ چشم و گوش اين امپراطورى هستند، اطلاعات جمعآورى مىكنند، از جانب پاپ با حكومتها مذاكره مىكنند، بركار اسقفها و مدرسان الهيات مسيحى در همهى جهان نظارت دارند، و بهخصوص مراقب دگرانديشان مسيحى هستند. ادارهى منشىگرى واتيكان در انتخاب ديپلمات هايش وسواس زيادى به خرج مىدهد. اين اداره كادر نخبهى لازم براى خدمت در سراسر جهان را در آكادمى مخصوصى پرورش مىدهد. تنها كشيشان برگزيده، كه به لحاظ ايدئولوژيك كاملاً تابع خط مشى پاپ و واتيكان باشند، امكان پذيرفته شدن در اين آكادمى را دارد.(1)
سياست خارجى واتيكان واتيكان علىرغم كوچكى، به علت مركزيتى كه براى جهان مسيحيت كاتوليك دارد، در صحنهى سياست خارجى از جايگاه و اعتبار خاصى برخوردار است. تلاش روزافزون براى ورود به عرصههاى بين المللى با روى كار آمدن پاپ ژان پل دوم (از سال 1978 م) شدت يافت و فعاليتهاى كليسا در سراسر جهان رو به گسترش است.(2)براى پاپ به عنوان رهبر كليساى كاتوليك، سرنوشت مسيحيان كاتوليك مهمترين مسئله است، از اين رو در مواردى از بحرانهاى جهانى كه يك طرف قضيه مسيحيان باشند، واتيكان حضور فعال دارد؛ علاوه بر اين، موضوع مسيحىسازى جهان معاصر در دستور كار واتيكان قرار دارد و بدين منظور
تشكيلاتى با بودجه و اعتبار فراوان در واتيكان تأسيس شده است كه به عنوان «مجمع تنصير ملتها»، برنامههايى را در جهت گسترش تعاليم مسيحيت و سياستهاى واتيكان به اجرا درمىآورد.(1)سفارت ايران در دربار پاپ اعظم در اسفند 1334 شمسى توسط حسنعلى كمال هدايت، افتتاح گرديد و از آن زمان تا كنون روابط دو كشور در عالىترين سطح استمرار يافته و سفراى دو كشور مبادله شدهاند.(2)روند كلى روابط جمهورى اسلامى ايران با واتيكان، رو به گسترش و نقطهى عطف آن ديدار رياست جمهورى اسلامى ايران در سال 1377 شمسى با پاپ ژان پل دوم در واتيكان بوده است.(3)
1) مصطفى بروجردى، واتيكان، ص 155 - 156.
2) همان، ص 177.
3) خبرگزارى بى بى سى دربارهى اهميت اين ديدار در گزارشى چنين آورد: ديدار آقاى خاتمى با پاپ يك ديدار تاريخى است. براى اولين بار است كه يك روحانى شيعه به عنوان رئيس جمهور اسلامى ايران با رهبر كاتوليكهاى جهان وارد گفتوگو شده است. دوم اينكه براى اولين بار است كه رييس سازمان كنفرانس اسلامى و رهبر كاتوليكهاى جهان گفتوگو كردهاند و هر دو، نمايندهى حدود دو ميليارد مسلمان و مسيحى پيرو اين دو دين هستند.. خبرگزارى آسوشيتدپرس اين ملاقات را «برخوردى بر اساس روح گفتوگو بين مسلمانان و مسيحيان» ناميد. روزنامهى آسامى پرتيراژترين روزنامهى جهان با چهارده ميليون نسخه در روز نوشت: رئيس جمهور اسلامى ايران قصد دارد با ايجاد پل گفتوگو ميان اسلام و مسيحيت، تصور غلطى را كه اروپا از اسلام دارد از بين ببرد (مصطفى بروجردى، واتيكان، ص 179 - 180).
نهضت «رهبانيت» چيست و چگونه به وجود آمد؟ تمايل به عزلت و دورى از اجتماع و تفكر «تقابل ميان ماده و روح» در ميان برخى يهوديان وجود داشته و برخى معتقدند كه از طريق «اسنىهاى يهودى»(1)اين گزارش به مسيحيت سرايت كرده است.(2)با اين همه، بايد زمان آغاز «نهضت رهبانيت» را قرن چهارم ميلادى در مناطق شرقى دنياى مسيحيت و پس از آن در غرب دانست. رهبانيت در نزد مسيحيان به معناى «كنارهگيرى از امور متداول زندگى براى اشتغال به عبادت و امور دينى است».(3)
در اوايل قرن چهارم، مسيحيت دين رسمى امپراطورى رم، معرفى شد و مسيحيان كه تا آن زمان، تحت آزار و شكنجه بودند، دوران جديدى را تجربه كردند. ثروت و رفاه به جامعهى مسيحى راه يافت و دنياگرايى كام بسيارى را تغيير داد؛ به همين دليل، بعضى احساس كردند كه زندگى فداكارانهى مسيح را دنبال نمىكنند، لذا شهرها را رها كردند و عزلت در
بيابان را برگزيدند تا در آن جا زندگى زاهدانهى انفرادى همراه با عبادت و دعا و نيايش را تجربه كنند.(1)ويل دورانت در توصيف وضعيت كليسا در قرن چهارم مىنويسد: كوپريانوس از اين كه مؤمنان حوزهى مذهبىاش شيفتهى پول هستند، اسقفها مقامهاى رسمى پردرآمد دارند كه از قِبل آنها متمول مىشوند و پول نزول مىدهند و به محض استشمام بوى خطر، دست از كيش خود برمىدارند، شكوه و گلايه مىكرد... صومعهنشينى يا رهبانيت مسيحى، در اعتراض عليه اين سازشهاى متقابل جسم و روح شكل گرفت.(2)«رهبانيت» نخست در مصر و سوريه و جزيرة العرب مشاهده شده است. بنيانگذار رهبانيت را شخصى به نام «آنتونى» (251 - 356 م) مىدانند. او در بيستسالگى تمام اموالش را فروخت و پول آن را به فقرا داد و خود به غار دورافتادهاى رفت و به تفكر و عبادت پرداخت. شهرت وى سبب شد بسيارى نزد او بروند و در غارهاى مجاور ساكن شوند.(3)اما نخستين كسى كه رهبانيت دستهجمعى يا جماعت رهبانى را بنيان نهاد، «پاكوميوس» (متوفاى 346 م) بود. وى در سال 325، پس از مشاهدهى انزوا طلبى راهبان، كه آن را ناشى از خودپسندى آنان مىدانست، در «تابن»، واقع در مصر، ديرهايى بنا كرد كه در هر كدام صد راهب به عبادت مشغول بودند. وى نخستين كسى بود كه آييننامهاى براى سازماندهى زندگى
رهبانىِ گروهى، تنظيم كرد.(1)واكنش كليسا نسبت به ظهور رهبانيت كليسا ابتدا با جنبش رهبانيت مخالفت كرد و آن را يك عمل بدعتآميز تلقى نمود، سپس آن را به عنوان يك وزنهى تعادلبخش در مقابل اشتغال روزافزون خود به حكمرانى، پذيرا شد. آباى كليساى شرق مسيحيت تعريف جديدى از رهبانيت ارائه كردند: آنان جامعه را فاسد نمىدانستند و ترك اشتغالات دنيوى و امور اجتماعى را هم لازم نمىشمردند، ولى به دليل مشغلههاى زياد و بحث و جدلهاى الهياتى و سياسى، احساس نياز به محيطى مىكردند كه گهگاه آنان را از فعاليت و اشتغالات روزمره جدا كند و زمينهى دعا و تفكر و خلوت و راز و نياز را برايشان فراهم آورد.با اين عمل مىتوانستند به ياد آورند كه هدف زندگى، پيروى كامل از تعاليم مسيح است.
باسل كبير (330 - 379 م) اسقف منطقهى كاپادوكيه، قانونى براى راهبان وضع كرد كه هنوز هم كليساهاى ارتدكس شرقى از آن پيروى مىكنند. ديرهاى باسيلى در مناطق بيابانى سوريه، جزيرة العرب و مناطقى در آناتولى و يونان تأسيس شد و راهبان به پند و ارشاد كسانى كه به زيارتشان مىآمدند مىپرداختند و از مسافران راه گم كرده پذيرايى مىكردند و فراريان را پناه مىدادند.(2)باسل اصرار داشت كه راهبان كار كنند، دعا كنند، كتاب مقدس بخوانند و به انجام اعمال نيك بپردازند؛ و با اين اقدام به رهبانيت
جلوهاى اجتماعى بخشيد.(1)رهبانيت، پس از شيوع در شرق، كم كم به سرزمينهاى غربى راه يافت. گفته مىشود رهبانيت را «آتاناسيوس»، شخصيت مهم شوراى نيقيه و مخالف سرسخت آريوس،(2)در يكى از تبعيدهاى دورهاىاش از اسكندريه به روم، رواج داد.(3)نخستين اثر مكتوب دربارهى زندگى رهبانى در غرب، مربوط به «يوحنّا كاسيانس» (425 م) است، اما پدر رهبانيت در غرب را «بنديكت» (547 م) مىدانند. وى كه در سالهاى جوانى در حوالى شهر رم به رياضت اشتغال داشت، قانونى براى زندگى گروهى رهبانى تنظيم كرد كه بعدها مهمترين سند در تاريخ رهبانيت شد.(4)در اواخر قرن ششم، رهبانيت و صومعهنشينى ريشهى عميقى در هر دو بخش شرقى و غربى كليسا دوانيده بود. در قرن ده و يازده ميلادى اصلاحاتى در رهبانيت صورت گرفت، اين دوره را دورهى دوم شكوفايى ديرنشينى مىنامند. رهبانيت هنوز هم جايگاه مهمّى در كليساى كاتوليك دارد.(5)
1) تاريخ تمدن، ج 3، ص 767؛ و پطرس بستانى، دايره المعارف بستانى، ج 5، ص 108.
2) در شوراى نيقيه در سال 325 م براى نخستين بار بر عيسىخدايى و بر اين كه عيسى حقيقتاً و واقعاً پسر خداست، به صورت رسمى تأكيد شد، كه مخالف سرسخت آن بيانيهى آتاناسيوس بود.
3) كلام مسيحى، ص 144.
4) همان.
5) سرگذشت مسيحيت در طول تاريخ، ص 123.
علل و آثار رهبانيت در وهلهى اول، رهبانيت اعتراضى در مقابل دنياگرايى دستگاه روحانيت بود. عدهاى از روحانيون كه ميان زندگى زاهدانه و ايمان به مسيح، پيوندى عميق يافتند، حاضر به تحمّل زندگى اشرافى نبودند. از سوى ديگر، گسترش فرهنگ «تقابل ميان روح و ماده» گروهى را به مبارزه با خواهشهاى نفسانى سوق داد. در اين فرهنگ، حتى «ازدواج» هم نوعى رويكرد منفى به زندگى پست جسمانى بود. امروزه پيروان كليساى كاتوليك تجرد را بهتر از ازدواج مىدانند.(1)برخوردهاى خشن ارباب كليساى شرقى نيز در به وجود آمدن اين نهضت بىتأثير نبوده است. كليساى غرب از ابتدا با الهيات عيسىخدايى آشنا شده بود، اما در شرق، اختلاف ديدگاهها بسيار حادّ و عميق بود. پس از حاكميت كليسا در اوايل قرن چهارم ميلادى و رسميت يافتن الهيات عيسىخدايى، همهى مردم ملزم به پذيرش اين ديدگاه شدند و جزاى مخالفان اين عقيده و كسانى كه كتب و يا اناجيل غيررسمى و غيرقانونى را به همراه داشتند، بسيار سنگين بود.(2)در چنين شرايطى، گروهى از مخالفان ديدگاه رسمى كليسا، به بيابانها پناه بردند. هر چند قبل از رسميت يافتن دين مسيح هم، كليساهاى قدرتمند، مشكلاتى براى مخالفان ايجاد مىكردند. به گزارش برخى منابع مسيحى، تعداد بسيارى از كسانى كه به الوهيت مسيح اعتقادى نداشتند، گرد «آريوس» جمع شدند و يك جمع رهبانى را
تشكيل دادند.(1)برخى از صاحبنظران به تفاوت شكل رهبانيت در شرق و غرب اشاره كردهاند: هواى سرد اروپا تشكيل گروههايى براى تدارك ديدن اماكن گرم و خوراك زمستانى را تقويت مىكرد؛ در حالى كه در شرق رهبانيت فردى بيشتر رايج بود. در ضمن، رهبانيت غربى جنبهى عملى بيشترى داشت و رياضت صرف را نمىپذيرفت و تنبلى را نكوهش مىكرد.(2)ورود روشهاى نيمهبتپرستانه به كليسا، در پى ايمان آوردن بربرها، نيز از جمله عوامل رواج رهبانيت محسوب مىشود.(3)راهبان در گسترش و پيشرفت مسيحيت، به ويژه در كليساى ارتدكس، نقش به سزايى داشتند. آنان نخستين فرستادگان مسيحى به سرزمين بالكان و روسيه بودند و سنتهاى رهبانيت شرقى و آيين نامهى «باسيل قديس» را با خود به آن مناطق بردند. راهبان و به ويژه اعضاى كليساى ارتدكس روسيه در تاريخ مسيحيت آن كشورها نقش بسيار مهمى داشتهاند.(4)از سوى ديگر، راهبان مىتوانستند عامل جذب و پايدارى كسانى باشند كه عملكرد منفى كليسا آنان را از مسيحيت دور مىكرد؛ به علاوه، صومعهها در سالهاى تاريك قرن ششم تا يازدهم، براى زنده نگاه داشتن دانش، كوشش فراوانى كردند. آنان در صومعهها مدارس ابتدايى تشكيل دادند و به
نسخهبردارى از متون پرداختند. برخى از مهمترين رهبران كليساى قرون وسطى، از جمله «گريگور هفتم» از ميان صومعهها برخاستهاند. هم چنين نبايد فراموش كرد كه صومعه براى مطرودين جامعه، كه نيازمند آرامش روانى بودند، پناهگاه خوبى به حساب مىآمد.(1)آثار منفى نهضت رهبانيت گسترش رهبانيت آثار منفى متعددى بر جاى گذاشته است. پيدايش شكل اجتماعى رهبانيت، فرصتى براى كليساى حاكم فراهم آورد تا با جذب راهبان به مناصب كليسايى، بر اعتبار خود بيفزايد. راهبان به مقامات عالى نايل شدند و نزد پادشاهان، مردم و اسقفها منزلتى والا يافتند و مورد احسان فراوان قرار گرفتند. همين نكته موجب شد كه تساهل و سستى به نهضت رهبانيت راه يابد. تاريخ مملو از اخبار كسانى است كه بر اعمالى كه رهبانيت را كم ارزش مىسازد و امور ناپسند را رواج مىدهد، تأسف مىخورند.(2)
از سوى ديگر، جذب شدن مخالفان سياستها و روشهاى حاكم بر كليسا به صومعههاى مناطق بيابانى، به طور طبيعى كليساى حاكم و دستگاه سياسى كشورها را از مزاحمت آنان آسوده مىكرد و اين پيامد براى حاكمان ناپسنديده نبود.
نويسندهاى مسيحى در مورد جهات منفى رهبانيت مىنويسد: بسيارى از مهمترين زنان و مردان امپراطورى جذب صومعهها شدند و جامعه درست در زمانى كه به چنين رهبرانى نياز مبرم داشت، از استعدادها و توانايىهاى آنان محروم مىشد. به علاوه، زندگى مجردانهى اين گونه افراد، مانع ازدواج و پرورش كودكان قابل مىشد... بسيارى از اوقات نيز راهبانى كه براى اعتلاى روح خود رياضت مىكشيدند، دچار غرور مىشدند؛ و هنگامى كه بر اثر امساك و مالكيت گروهى، ثروتمند مىشدند، خصايصى نظير كاهلى، خست و طمع در آنان نفوذ مىكرد. رهبانيت موجب رشد و توسعهى سريع سلسله مراتب و تمركز در سازمان كليسا گرديد؛ زيرا راهبان مطيع روحانيون ارشد خود و اينان نيز به نوبهى خود مطيع و تابع پاپ بودند.(1)نقش گروههاى راهب و مبشّر دربسط سلطهى بيگانگان، خصوصاً در مشرق زمين و قارهى آسيا كم نبود. پيوند خوردن روحانيت مسيحى با قدرتهاى سلطهگر، پيامدهاى تأسف انگيزى براى كليسا در پى داشته است.
اقدامات رفاهى و بهداشتى و ايجاد امكانات تحصيلى در مناطق محروم و صرف مبالغ هنگفت، از رايجترين وسايل تبليغاتى «راهبان» براى تحت سلطه در آوردن ملل مختلف بود؛ به طور مثال، اولين گروه سفيدپوستانى كه پاى به «زيمبابوه» گذاشتند، كاشفان پرتغالى در قرن 16 م. بودند و نخستين انگليسى وارد شده در آن سرزمين، ميسيونرى بهنام «ديويد ليوينگستون»
1) محمد رضا زيبايى نژاد، سرگذشت مسيحيت در طول تاريخ، ص 127.
بود كه در سال 1855 م. آبشار «ويكتوريا» را كشف كرد، و پس از انجام «وظايف مذهبى» به انگلستان برگشت و در گزارشى اعلام كرد: «در خاك اين سرزمين ذرات طلا به بزرگى دانهى گندم وجود دارد».(1)امروز رهبانيت اخيراً رهبانيت در غرب جولانگاه نفوذ احزاب سياسى شده است. حزب محافظهكار به دفاع از رهبانيت، و حزب آزادى خواه، در قالب تصويب برخى قوانين، به تضعيف آن مىپردازد.(2)امروزه رهبانيت در كليساى كاتوليك و ارتدكس به رسميت شناخته مىشود، ولى برخلاف راهبان قديم كه بيشتر فعاليتشان به تفكر در مسائل دينى خلاصه مىشد، مهمترين فعاليت گروههاى رهبانى جديد موعظه و تعليم، رسيدگى به فقرا، عيادت مريضان و كارهايى از اين قبيل است. پروتستانها در قرن 16 م. به جاى نظام رهبانى، جمعيتهايى مركب از زنان و مردان، به نام «جمعيت خواهران» و «جمعيت برادران» تشكيل دادند، كه شبيه راهبان كليساى كاتوليك عمل مىكنند.(3)رهبانيت در قرآن مجيد از نظر قرآن، رهبانيت از تعاليم انبيا و آموزهاى از شريعت شمرده نشده، هر چند كه عملى در جهت كسب رضايت خداوند بوده است و به همين دليل راهبان مستحق پاداش از طرف پروردگار هستند، گرچه حقيقت
رهبانيت را پيگيرى نكردهاند: و رهبانيتى را كه ابداع كرده بودند ما بر آنان مقرر نداشته بوديم؛ گرچه هدفشان جلب خشنودى خدا بود، ولى حق آن را رعايت نكردند؛ از اين رو ما به كسانى از آنها كه ايمان آوردند پاداش داديم و بسيارى از آنان فاسقاند.(1)آيهاى ديگر به فساد در نظم رهبانى اشاره دارد: اى كسانى كه ايمان آوردهايد! بسيارى از دانشمندان (اهل كتاب) و راهبان، اموال مردم را به باطل مىخورند و آنان را از راه خدا باز مىدارند....(2)البته فساد مالى و مخالفت با حقيقت، روشى متداول در ميان تمام راهبان نبوده است؛ لذا قرآن مجيد در صدر اسلام از راهبان حقيقت جو و زهد و تواضعشان تمجيد مىنمايد: و نزديكترين دوستان به مؤمنان را كسانى مىيابى كه مىگويند: «ما نصارى هستيم»؛ اين بدان خاطر است كه در ميان آنها دانشمندان و راهبانى هستند كه تكبر نمىورزند، و هر زمان آياتى را كه به پيامبر (اسلام) نازل شده بشنوند، مىبينى بر اثر آن حقيقتى كه شناختهاند، اشك از چشمهايشان سرازير مىشود، مىگويند: «پروردگارا ما ايمان آوردهايم، پس ما را در زمرهى گواهان بنويس».(3)
خدا در دين مسيح چگونه تعريف مىشود و مفهوم خدا در مسيحيت چه تفاوتهايى با مفهوم خدا در اسلام دارد؟ تعريف «خدا» در مسيحيت از آنجا كه خداوند داراى وجودى نامحدود است ارائهى تعريفى جامع و مانع در مورد او كارى ناممكن است. دربارهى خدا دو مطلب مشخص شده است: يكى آنكه «خدا وجود است» و مىتوان تفاوت او را با ساير وجودها بيان كرد؛ و ديگر آنكه صفات الهى را كه براى انسان مكشوف شده است مىتوان شرح داد. بازول(1)معتقد است: بهترين خلاصهاى كه در مورد تعريف خدا طبق كتاب مقدس وجود دارد در اعتقادنامه «وست منيستر» يافت مىشود كه مىگويد: خدا روحى است كه در وجود و حكمت و قدرت و قدوسيت و عدالت و نيكويى و حقيقت خود، نامحدود و ابدى و لايتغير است. او در تمام دنيا حضور دارد و در عين حال از تمام
1) Buswell.
موجودات برتر است.(1)در مسيحيت، شناخت خدا از طريق «مكاشفه» بسيار برجسته شده است:
مكاشفه عبارت است از آن عملى كه خدا بهوسيلهى آن خود را مكشوف مىسازد و حقايق را به فكر انسان منتقل مىنمايد، و بدين ترتيب آنچه را كه از طريق ديگرى نمىتوان فهميد به مخلوقات خود مىفهماند.(2)مكاشفه بر دو نوع است: 1. مكاشفهى عمومى خدا كه در طبيعت و تاريخ و وجدان ديده مىشود. اين مكاشفه از طريق عوامل طبيعى و حوادث تاريخى به ما انتقال مىيابد و توسط تمام افراد با شعور، قابل درك است. 2. مكاشفهى مخصوص خدا؛ يعنى اعمال خاص خدا، مثل معجزات او، ارسال انبيا، اعمال عيسى مسيح عليهالسلام ، كتاب مقدس و تجربههاى شخصى.(3)از ديدگاه مسيحيان، «مسيح» مركز تاريخ و مكاشفه است. «پولس» مىنويسد: خدا كه در زمان سلف به اقسام متعدد و طريقهاى مختلف به وساطت انبيا با پدران ما تكلم نمود؛ در اين ايام آخر با ما به
وساطت پسر خود متكلم شد.(1)در انجيل يوحنا آمده است: خدا را هرگز كس نديده است. پسر يگانهاى كه در آغوش پدر است؛ همان او را ظاهر كرد.(2)براى دسترسى به مكاشفه، و شناخت خدايى كه خود را از راههاى مختلف مكشوف ساخته است بايد از استعدادهاى مختلفى كه در اختيار ماست استفاده كنيم. استعدادهاى انسان بر دو نوع است: استعدادهاى فكرى و استعدادهاى روحانى. منظور از استعدادهاى فكرى «عقل» است. در مسيحيت براى شناخت خدا، «عقل» و «طريق عقلى» اهميت چندانى ندارند ولى در مواردى به استفادهى صحيح از عقل توصيه شده است: اولاً، عقل وسيلهى دانستن حقيقت است؛ البته بايد دانست كه ميان دانستن و «درك كردن» تفاوت وجود دارد؛ مثلاً ما مىدانيم كه «عيسى انسان و خداست»، ولى دربارهى ماهيت اصلى اين امور اطلاع زيادى نداريم. ثانيا، عقل مىتواند معقول بودن مطالب را بسنجد. يك امر معقول ممكن است عجيب، بدون دليل و غير عادى به نظر آيد، ولى باز هم معقول است. اگر بخواهيم از قبول چيزهايى كه درك نمىكنيم خوددارى نماييم، به هيچ چيز نمىتوانيم ايمان داشته باشيم.
ثالثا، عقل بايد در مورد دلايل حقانيت امور قضاوت نمايد. رابعا، عقل بايد حقايق ارائه شده را مرتب كند و به صورت يك سيستم يا نظام درآورد.(1)مقصود از استعدادهاى روحانى، «معرفت باطنى خدا» است؛ علاوه بر اين «روح القدس» به ايمانداران، نورانيت خاصى مىبخشد كه شناخت خدا در پرتو آن ميسر مىگردد. هم عقل انسانى و هم روح خدا در دسترس كسانى است كه در جستوجوى حقيقت باشند. بديهى است كمك روح خدا فقط در دسترس فرزندان واقعى خدا قرار دارد. يوحنّاى رسول مىفرمايد: «و اما در شما آن مسح كه از او يافتهايد ثابت است و حاجت نداريد كه كسى شما را تعليم دهد.(2)خداشناسى مسيحى در مسيحيت مباحث مربوط به «خدا» تحت پنج عنوان مطرح مىشود: «ذات خدا»، «صفات خدا»، «ماهيت خدا»، «مشيت خدا» و «كارهاى خدا».
مثل دست و پا و سر و چشم و.... اشاره شده، جنبهى تمثيلى و نمادين دارد. 2. خدا نامرئى است: «هيچ انسانى او را نديده و نتواند ديد.» (اول تيموتائوس، 6: 16) «او خداى ناديده است». (كولسيان، 1: 15) اگر در متون مقدس از ديدن خدا سخن به ميان آمده، به معناى ديدن آثار خدا و انعكاسى از جلال اوست. 3. خدا زنده است؛ يعنى احساسات و قدرت و فعاليت دارد. او نه تنها حىّ، بلكه سرچشمه و حافظ حيات است. 4. خدا يك شخصيت(1)است؛ چون روح است. همانطور كه روح انسان داراى شخصيت است، او نيز يك شخصيت است و الاّ از انسان پستتر مىشود. ذات شخصيت خدا خودآگاهى و خودمختارى است. از كتاب مقدس مىفهميم كه خدا داراى خصوصيات روانشناسى شخصيت هم هست، كه از آن جمله است: عقل (اعمال، 15: 18)، احساسات (يوحنا، 3: 16)، اراده (يوحنا، 6: 38). كتاب مقدس، همچنين خصوصيات و ارتباطات شخصيت را به خدا نسبت مىدهد؛ مانند سخن گفتن، ديدن، شنيدن، غمگين شدن، پشيمان شدن، خشمگين شدن، غيور بودن و رحيم بودن.(2)ب) خدا قائم به ذات است.
«هستم آنكه هستم.» (فروج، 3: 14). توماس آكوئيناس مىگويد: «خدا علة العلل است و خودش علت ندارد.» (1)ج) خدا نامحدود است (اعمال رسولان، 17: 24 - 28). د) خدا ابدى است. خدا بارها در كتاب مقدس وجودى بىآغاز و بىانتها و سرمدى وازلى و ابدى خوانده شده است. 2. صفات خدا منظور از صفات خدا در مسيحيت، كيفياتى است كه در ذات او وجود دارند؛ به عبارت ديگر: از تجزيه و تحليل ذات او به دست مىآيند. تقسيم بندىهاى مختلفى در مورد صفات خدا وجود دارد؛ مثل تقسيم صفات خدا به ثبوتيه و منفى.(2)در اينجا طبق يكى از اين تقسيمات به صفات خدا اشاره مىشود. الف) صفاتى كه جنبهى اخلاقى ندارند. 1. حضور مطلق: خدا در تمام خلقت خود حضور دارد، ولى محدود به آنها نيست بلكه او برتر و نامحدود است؛ «او در كائنات حضور دارد.» (اعمال، 7: 47). 2. علم مطلق: خدا خود و همه چيز و حوادث آينده را مىداند و مىشناسد.
پدر، پسر و روح القدس يكديگر را كامل مىشناسند (متى، 10: 3؛ نامهى پولس به عبرانيان، 4: 13). 3. قدرت مطلق: هر كارى كه بخواهد و با كمالاتش هماهنگ باشد انجام مىدهد (مكاشفه، 4: 8). 4. تغيير ناپذيرى: چون خدا بسيط است و متشكل از روح و بدن نيست، تغييرى در او رخ نمىدهد (دوم قرنتيان، 1: 20). ب) صفات اخلاقى خدا 1. قدوسيت: او از مخلوقاتش جدا و متعالى است و از پليدىهاى اخلاقى و گناه مبرا و منزه است. از قدوسيت خدا سه نكتهى مهم مىتوان فرا گرفت: - بين خدا و انسان گناهكار جدائى وجود دارد. - اگر انسان بخواهد به خدا نزديك شود به واسطه احتياج دارد. واسطه مىتواند وجود مسيح يا هرگونه كفارهاى باشد: «چون خدا قدوس است، پس كفاره لازم است و اين كار از طريق محبت الهى عملى مىگردد.» (نامهى پولس به روميان، 5: 6).
5: 8، نامهى اول يوحنا، 1: 5 - 7).(1)2. عدالت: يعنى قدوسيت او در رفتارش با مخلوقات. دهها آيه دلالت بر عدالت خدا دارد.(2)3. نيكوئى: منظور از اين صفت، محبت، نيك خواهى، شفقت و لطف خداست.
39).(1)- نيكخواهى خدا: خدا با تمام مخلوقاتش با لطف و مهربانى رفتار مىكند و نيكخواهى او به مؤمنان محدود نمىگردد؛ «زيرا كه آفتاب خود را بر بدان و نيكان طالع مىسازد و باران خود را بر عادلان و ظالمان مىباراند.»(2)
آيات فوق باعث شده كه برخى صاحبنظران تفاوت خداى مسيحى با يهودى را در اين بدانند كه «خداى مسيحى با «عشق» يكى است و او از طريق عيسى به مردم درس عشق و محبت مىدهد. 4. حقيقت: خدا حقيقت است. علم و اظهار است و مظاهر او هميشه با حقيقت مطابقت دارد... خدا سرچشمهى تمام حقايق است. اعتماد به اينكه حواس ما را فريب نمىدهند و آگاهى، قابل اطمينان است و اشيا و موجودات جهان همان هستند كه مىبينيم و اعتقاد به اينكه جهان خواب و خيال نيست، تمام اينها بر اساس حقيقت بودن خدا قرار دارند. حقيقت بودن خدا در ارتباط با مخلوقاتش از اين فهميده مىشود كه او صديق و امين است و تمام وعدههايش را انجام مىدهد.(1)
1) الهيات مسيحى، ص 85 - 86.
دارد. گروههاى بدعتكار زيادى از مسيحيت اصيل جدا شدهاند، زيرا تعليم در مورد تثليث اقدس و وحدانيت خدا را درك نكردهاند.(1)4. مشيت خدا(2)در اين رابطه ذكر توضيحاتى لازم است: 1. مشيت خدا عبارت است از هدف ابدى او. خدا در طول تاريخ بشر، نقشهى خود را طرح نمىريزد و آن را تغيير نمىدهد، بلكه از ازل برنامهى خود را تعيين فرموده است. 2. مشيت خدا بر اساس ارادهى مقدس و حكيمانهى او قرار دارد. خدا عالم مطلق است و مىداند چه چيزى نيكوست، و چون مقدس است نمىتواند هدف بدى داشته باشد. 3. مشيت الهى از ارادهى آزاد خدا سرچشمه مىگيرد و اهدافش را بر اساس صفات خودش انتخاب مىكند. 4. خدا قادر مطلق است و مىتواند هرچه مايل است انجام دهد. 5. منظور نهايى از اين مشيت عبارت است از «جلال خدا». منظور اصلى در وهلهى اول شادى مخلوقات و تكميل مقدسان نيست.
مشيت الهى تمام وقايعى است كه به وقوع مىپيوندد و شامل گذشته و حال و آينده مىشود. به قول يكى از علماى الهيات: خدا با نيروى بى حدّ و با حكمت ابدى خود، از ازل مسير تمام حوادث را بدون استثنا تا ابد تعيين نموده است.(1)5. كارهاى خدا(2)اعمال خدا در دو دستهى اصلى قرار مىگيرند: 1. آفرينش، كه به دو شكل صورت مىگيرد: - آفرينش مستقيم: كه عبارت است از عمل خداى تثليث كه در ابتداى امر براى جلال خود و بدون استفاده از مواد قبلى، تمام جهان مرئى و غيرمرئى را در يك فرمان به وجود آورد. - آفرينش غيرمستقيم: آن دسته از كارهاى خدا كه چيزى را از نيستى به هستى نمىآورند، بلكه چيزهاى موجود را تغيير شكل مىدهند و تبديل مىنمايند.
فرمانروايى مطلق، كه شامل دو امر است: - محافظت خدا. - تدبير خدا.
مقايسهى خداشناسى اسلام و مسيحيت سه دين بزرگ الهى، يعنى يهوديت و مسيحيت و اسلام به دليل انتسابشان به حضرت ابراهيم عليهالسلام اديان ابراهيمى خوانده مىشوند. پيروان اين اديان خداى ابراهيم را مىپرستند و او را خالق خود و جهان مىدانند؛ بنابراين مىتوان گفت خداى هر سه دين يكى است و اسامى مختلفى كه براى خدا مطرح مىكنند اشاره به يك وجود دارند؛ هر چند ممكن است در برخى تعابير و يا صفات يا بيان مربوط به مسائل خداشناسى با هم اختلاف داشته باشند، چنانكه فرقههاى مختلف هر يك از اديان نيز كم و بيش اختلافاتى با هم دارند. «الله» معروفترين نام خدا در فرهنگ اسلام و قرآن است و چنين تعريف مىشود: «ذات مستجمع جميع صفات كمالى».(1)در اسلام نيز بر نامحدود بودن خدا و ناتوانى عقل از درك كامل ذات او، و بر خداشناسى تنزيهى تأكيد مىشود. در آيات متعددى از قرآن، خدا از توصيف بندگان منزه شده است.(2)صفات الهى در كتب مسلمانان تقسيم بندىهاى مختلفى دارد: برخى از صفات خدا مربوط به ذات او هستند (مانند علم، قدرت و حيات)؛ و برخى ديگرمربوط به فعل او، (همچون خالقيت و رازقيت). در يك تقسيم بندى ديگر صفات خدا به ثبوتيه (صفات جلال و لايق به ذات او) و سلبيه
(صفاتى كه لايق به ذات او نيستند مانند جهل و محدوديت) تقسيم مىشوند.
در مسيحيت دو صفت «تشخص خدا» و «نيكو بودن خدا» برجسته شده است. اگر «شخصوار» بودن خدا در مقابل «شىءوار» بودن اوست، يعنى خدايى كه بتوان با او صحبت كرد و به او عشق ورزيد و او نيز جواب مىدهد و محبت مىكند و حافظ و مراقب است، بايد گفت خداى اسلام هم يك خداى «شخص وار» است. هرچند چنين عنوانى در هيچ متن اسلامى و حتى نوشتههاى عالمان مسلمان ديده نمىشود. سراسر آيات قرآن و سخنان بزرگان اسلام گوياى «شخص وار»بودن خداوندند و با خدا به منزلهى يك «شخص» و نه يك «شىء» صحبت مىشود: پروردگارتان گويد: مرا بخوانيد تا اجابت كنم شمار را.(1)هرگاه بندگانم دربارهى من از تو پرسش كنند، (بگو): من نزديكم و دعاى دعا كننده را هرگاه مرا بخواند اجابت نمايم.(2)بهراستى كه انسان را آفريدهايم و مىدانيم كه نفسش به او چه وسوسه مىكند؛ و ما از رگ جان به او نزديكتريم.(3)نكتهاى كه در اينجا ذكرش لازم به نظر مىرسد اين است كه نبايد از «شخصوار» بودن خدا معناى «انسانوار» بودن برداشت شود؛ زيرا در هر دو دين اسلام و مسيحيت بر «تغييرناپذيرى» خدا تأكيد شده است. پس
هرگاه از صفاتى همچون «شخصواربودن» و حتى صفاتى همچون «شادمانى»، «غضب»، «احساسات» و... سخن به ميان مىرود، آنان را به گونهاى بايد معنا نمود كه مناسب با ساحت قدس ربانى او باشد. در قرآن «نيكويى خدا» و «خيرخواه بودن» او با دو صفت «رحمان» و «رحيم» كه در آغاز هر سوره به آنها اشاره شده است، پر رنگ شده، و علاوه بر آن، بارها خداوند خود را به صفاتى چون رئوف(1)و لطيف(2)، خوانده است. خدا گناهكارانى را كه به سوى او باز مىگردند دوست دارد و با آغوش باز آنان را پذيرا مىشود. دو تفاوت اساسى در خداشناسى اسلام و مسيحيت 1. در باب اسما و صفات الهى مسيحى، صفت «ابوت» يا «پدر بودن» به خدا نسبت داده مىشود كه در اسلام بهشدت از اتصاف خدا به اين صفت نهى شده است. «پدر بودن» در عهد جديد دو كاربرد دارد: گاه خدا پدر همهى مردم يا همهى مسيحيان شمرده شده است(3)و گاه پدر بودن خدا ويژهى حضرت عيسى عليهالسلام است.(4)در كاربرد اول پدر بودن خدا صرفا يك معناى تشريفى مجازى است و دلالت بر دوستى خدا نسبت به بندگان و اطاعت بندگان نسبت به خدا دارد: اين مطلب از مطالعهى كتاب مقدس نيز برداشت
مىشود.(1)اما در كاربرد دوم به نظر مىرسد كه پدر بودن خدا براى شخص حضرت عيسى عليهالسلام به يك معنا نيست. در اناجيل همنوا (متى، مرقس، لوقا) پسر خدا بودن عيسى و پدر بودن خدا به همان معناى مجازى است، اما در بخش ديگر عهد جديد كه مروّج الهيات «عيسىخدايى» است، خدا حقيقتا به صفت «پدر بودن» و عيسى حقيقتا به صفت «پسر بودن» و «همذاتى» با خدا متصف مىگردد.(2)در قرآن مجيد «پدر بودن» خدا در هر دو معنا رد شده است و اين كتاب به كار بردن آن را مجاز نمىداند: يهود و نصارى گفتند ما پسران خدا و دوستان او هستيم. بگو: پس چرا به خاطر گناهانتان شما را عذاب مىكند؟ بلكه شما بشرى هستيد همچون ديگر كسانى كه خلق كرده است.(3)در اين آيه معلوم است كه يهود و نصارى به معناى تشريفى خود را «پسر خدا» مىخوانند و عطف كلمهى «دوستان» اين امر را بهخوبى نشان مىدهد، با اين حال قرآن اين نوع سخنگويى را رد مىكند و مىگويد: شما مخلوق خداييد و مخلوق نبايد خدا را پدر خود بخواند و رابطهى خدا با مخلوقات رابطهى پدر و فرزندى نيست. و اگر به صورت تشريفى و مجازى، خدا را نبايد «پدر» ناميد، پدر
خواندن خدا به صورت حقيقى و واقعى به طريق اولى محكوم و مردود مىگردد؛ و لذا در قرآن «پسر خواندن عيسى»، «كفر» شمرده شده است.(1)2. تفاوت دوم در توحيد است كه در مسيحيت در كنار آن «تثليث» مطرح است و سعى در جمع كردن بين ايندو آموزه دارند، اما به نظر مىرسد كه هيچ بيانى از تثليث مورد قبول قرآن نباشد. «تثليث» يعنى چه و آيا تثليث نوعى شرك است؟ در ميان اديان ابراهيمى، يهوديت و اسلام معتقد به خداى «بسيط» و «واحد» هستند كه شائبهى هيچ گونه تركيبى، حتى تركيب ذهنى در آن نيست. مسيحيت نيز خود را از اديان توحيدى و يكتاپرست مىداند و شبههى شرك را از خود مىزدايد؛ با وجود اين، هر سه فرقهى مهم مسيحى(2)تثليث را در كنار توحيد از اعتقادات اساسى و شاخصهى هر مسيحى مىدانند. معناى تثليث «تثليث»(3)يعنى وجود سه شخص «پدر»، «پسر» و «روح القدس» در الوهيت. مبناى نقلى تثليث و دفاع عقلانى از آن همواره مهمترين دلمشغولى
عالمان مسيحى بوده است.(1)در منابع مسيحى «تثليث» را اين گونه معرفى مىكنند: «تثليث» واحد است. ما به سه خدا اعتراف نمىكنيم، بلكه به خداى واحد در سه اقنوم، «تثليثى كه از نظر جوهر واحد است.» (شوراى قسطنطنيه). پس اقانيم ثلاثه در يك الوهيت سهيم نيستند، بلكه هر يك از آنها كامل خدا هستند: «پسر همان پدر است و پدر همان پسر است و روح القدس همان پدر و پسر است؛ يعنى از نظر سرشت و طبيعت يك خدا هستند.» (شوراى تولدو). «هر يك از اقانيم ثلاثه، همين حقيقت، يعنى جوهر و ذات و سرنوشت الهى هستند» (شوراى لاتران).(2)«مونتگمرى وات» مىنويسد: مسيحيان همچنين به يگانگى خدا اعتقاد دارند. يكى از اعتقادنامههاى عمدهى آنها، يعنى اعتقادنامهى نيقيه، با اين كلمات شروع مىشود: «من به يك خدا اعتقاد دارم.» اما در عين حال، آنها اعتقاد دارند كه خدا به گونهاى سه گانه است. آموزهى «تثليث» ظريف و پيچيده است و مسيحيان معمولى بايد آن را، بدون اين كه بتوانند كاملا ً توضيح دهند، بپذيرند. فرمول انگليسى آن چينن است:
«One substance and three persons»، يعنى «يك ذات و سه شخص»... مقصود از كلمهى «Person» كلمهى يونانى «Hypostasis» يا عربى «اقنوم» است.(1)مبناى نقلى «تثليث» در كتاب مقدس كه سرچشمهى اعتقادات مسيحيت است، اثرى از «تثليث» نيست. در اين كتاب هرگز اقنوم سوم، يعنى «روح القدس»، خدا خوانده نشده، و با خدا يكى دانسته نشده است.(2)آن چه در عهد جديد (در بخش «عيسىخدايى» آن) موجود است، «تثنيه» است، نه «تثليث»؛ يعنى فقط از «پدر» و «پسر» سخن به ميان آمده است و سخنى از «روح القدس» به عنوان خدا نيست. بخش «عيسىخدايى» انجيل نيز جزء كوچكى از اناجيل اربعه را تشكيل مىدهد كه شامل بعضى آيات انجيل «يوحنّا»ست و در سه انجيل ديگر، يعنى: متى، لوقا و مرقس، اثرى از اين كه عيسى خدا يا جزء خدا باشد به چشم نمىآيد. پس ريشهى اعتقاد به تثليث كجاست؟ ظاهرا ريشهى آن به «اعتقادنامهى نيقيه» برمىگردد.
1) Montgomery Watt, Islam and Christianity today, P. 49.
2) در يكجا اب و ابن و روح القدس كنار هم آمدهاند كه البته صرف كنار هم بودن چند كلمه، دليلى بر يكى بودن آنها نيست. ر.ك: انجيل متى، 28: 2؛ يا در بعضى موارد ضمير جمع براى خدا به كار رفته كه ممكن است براى احترام باشد. حتى در نوشتههاى پولس و انجيل يوحنّا كه مسيح الوهيت دارد، نهايتا دلالت بر تثنيه دارد، نه تثليث.
اعتقادنامهى نيقيه (از شهرهاى آسياى صغير، واقع در كشور تركيهى كنونى.)
نخستين نزاع الهياتى در مسيحيت دربارهى «تثليث» و «ارتباط مسيح با پدر»، در زمان كنستانتين (قسطنطين)، در قرن چهارم، رخ داد. عقيدهى برخى از عالمان مسيحى اين بود كه خدا از خلقت كاملاً جداست؛ پس ممكن نيست مسيحى را كه به زمين آمده و چون انسان تولد يافته است، با خدايى كه نمىشود شناخت، يكى بشماريم... پدر، پسر را توليد نمود، پس پسر مخلوق است و از ذات پدر نيست و به تمام معنا وى را خدا نتوان خواند.(1)
برخى ديگر از عالمان مسيحى بهشدت با نظر فوق مخالفت و صاحبان آن را تكفير نمودند. نزاع بين دو نظريه، آشوبى عظيم براى كليسا و امپراطورى روم برپا نمود. قسطنطين (پادشاه روم) كه از اين تفرقه بيمناك شده بود ابتدا سعى نمود بين دو گروه آشتى برقرار نمايد؛ از اين رو، نامهاى براى «الكساندر» (رهبر گروهى كه از همذات بودن پسر و روحالقدس با پدر دفاع مىكرد)، و نامهاى براى «آدنوس» (رهبر گروهى كه قايل به جدايى ذات پدر با پسر بود) نگاشت و از آنان خواست كه به اين نزاعهاى بيهوده! پايان دهند.(2)از آن جا كه نزاع مذكور فروكش نكرد، قسطنطين بر آن شد تا شورايى
مسيحى تشكيل دهد و اين بحث را در آن مطرح كند؛ لذا به دستور وى نخستين شوراى جهانى مسيحى در سال 325 م در شهر نيقيه، و با حضور 318 اسقف برگزار گرديد. امپراطور شخصاً رياست برخى از نشستهاى اين شورا را بر عهده داشت و تمام هزينهها را مىپرداخت و البته از همين زمان كليسا خود را تحت سلطهى رياست رهبر سياسى حكومت ديد، اما چنان درگير مسائل كلامى و الهياتى بودند كه فرصت فكر كردن به اين مسئلهى خاص را نداشتند.(1)اين شورا اعتقادنامهاى را تصويب كرد كه به «اعتقادنامهى نيقيه» معروف شد و در آن براى نخستين بار در يك سند رسمى بر «تثليث» تأكيد شد. متن اعتقادنامهى نيقيه چنين است: ما ايمان داريم به خداى واحد، پدر قادر مطلق، خداى همهى چيزهاى مرئى و نامرئى؛ و به خداوند واحد عيسى مسيح، پسر خدا، مولود از پدر، يگانه مولود كه از ذات پدر است، خدا از خدا، نور از نور، خداى حقيقى از خداى حقيقى، كه مولود است نه مخلوق، از يك ذات با پدر، به وسيلهى او همه چيز وجود يافت، آن چه در آسمان است و آن چه بر زمين است؛ و او به خاطر ما آدميان و براى نجات ما نزول كرد و مجسّم شد، انسان گرديد و زحمت كشيد؛ او براى ما مصلوب شد، تحمل درد كرد، مدفون شد، و روز سوم از قبر برخاست و بر طبق رسالتش، به آسمان صعود كرد و در سمت راست پدر نشسته است؛ و با
1) آرل كرنر، سرگذشت مسيحيت در طول تاريخ، ص 106 - 107.
جلال و شكوه براى داورى مردگان و زندگان بازخواهد گشت و فرمانروايى او پايانى ندارد. ما به روح القدس، پروردگارى كه زنده مىسازد و از پدر و پسر صادر مىشود و با پدر و پسر پرستش مىشود، و آن كه از دهان انبيا سخن گفته است اعتقاد داريم.(1)
اين متن امروزه در كليساى مسيحيت به عنوان اصول اعتقادى تعليم داده مىشود و هم اكنون در هر روز يكشنبه و نيز در اعياد مسيحى در كليساها تكرار مىگردد. با تصويب اين بيانيه، همسانى عيسى و خداى خالق تثبيت شد و اب و ابن و روح القدس، سه وجود با يك ماهيت شناخته شدند. خردستيزى تثليث يكى از معضلات اساسى در نظريهى تثليث فهم ناپذيرى آن است. از بعضى عبارات عالمان مسيحى برداشت مىشود كه نظريهى تثليث براى مسيحيان معمولى فهمناپذير است، ولى عالمان مسيحى راز آن را دريافتهاند؛(2)در حالى كه چنين نيست. به عنوان نمونه يكى از مفسران عهد جديد، در تفسير آيهى اول انجيل يوحنّا كه مىگويد: «و كلمه با خدا بود و كلمه خدا بود.» مىنويسد: مفهوم و منظور عبارت نامبرده اين است كه كلمه سهمى از ذات بارى تعالى بود. فكر انسان قاصر است از اين كه بفهمد چنين چيزى بدون اين كه قايل به ثنويت باشيم، چگونه امكانپذير
است، ولى عقيده و ايمان كليساى مسيحى، از بدو تأسيس تاكنون، اين بوده كه خدا يكى است و كلمهى خدا داراى الوهيت است و كلمه خداست.(1)جالبتر آن است كه حتى كسانى كه تثليث را خود به طور رسمى وارد مسيحيت كردند، يعنى سران شوراى نيقيه، به اين معترفاند كه فهم تثليث مشكل است و فقط بايد به آن ايمان آورد: آتاناسيوس، سر كشيش فصيح و پرخاشگرى كه الكساندر به عنوان شمشير الهيات خود همراه آورده بود... اذعان كرد كه: در نظر مجسم ساختن سه شخص متمايز در يك وجود، اشكال دارد. ولى چنين دفاع كرد كه: عقل بايد در برابر راز تثليث سر فرود آورد.(2)نويسندهى كتاب ايضاح التعليم المسيحى، ضمن اعتراف به فهمناپذير بودن تثليث، در پاسخ به اين سؤال كه چرا خداوند از ما مىخواهد عقل را در مقابل مسئلهاى كه فوق ادراك ماست، تسليم كنيم، چنين مىنويسد: اولاً، بدين سبب كه در مقابل خداوند متعال خضوع پيشه كنيم و در مقابل عزّتش احترامى شايسته بگذاريم؛ ثانياً، اگر خلاصى و سعادت انسان در فحص نمودن نهفته بود و هر انسانى ملتزم به بحث از حقايق ايمان بود، چه بر سر جنس بشر كه قدرت فهم اكثر اشياى الهى را ندارد وارد مىشد؟... رابعاً، بايد به مسئلهاى
فوق ادراك خود مؤمن شويم تا آن چه سبب سقوط اولين پيامبر الهى در ورطهى گناه شد، كه همانا رغبت در كسب بصيرت و آگاهى و فهم بود، اصلاح گردد... خامساً، غرض خدا از متعبّد ساختن ما به اين نوع مسائل آن است كه هرگونه كشمكش و جدال را در ميان ما از بين برده، براى ما طريق نجات را هموار سازد.(1)
«توماس آكوئيناس» چهرهى مهم تفكر فلسفى قرون وسطى بر اين باور است كه بسيارى از نظريات بنيادين مسيحى، و از جمله نظريهى تثليث، بيرون از قلمرو عقل و استدلال عقلانى قرار دارند و صرفا بر مبناى ايمان مذهبى پذيرفته مىشوند و معتقد بود كه: با آن كه نظريهى تثليث را نمىتوان با عقل و دليل ثابت كرد، اما به هيچ وجه مغاير و مخالف با عقل و خرد نيست.(2)
از كلمات آكوئيناس چنين بر مىآيد كه آموزهى تثليث عقلستيز نيست، بلكه عقل گريز است؛ يعنى ضديتى با عقل ندارد، بلكه فراتر از ادراك عقل است. اما واقعيت اين است كه چنين آموزهاى عقلستيز است؛ چرا كه سر از تناقض در مىآورد، يعنى نمىتوان يك چيز را در عين وحدت، سه چيز خواند، آن هم به شكلى كه وحدت آن از بين نرود و سه چيز جداگانه هم باشد.
امتناع تناقض از مسلّمات عقلى است كه به هيچ وجه گريزى از آن نيست و نمىتوان گفت اگر آموزهاى در دين عقلستيز است، تعبداً بايد پذيرا شد؛ زيرا هيچ دين و امر دينى اصولى خلاف مسلّمات عقل نمىآورد. ضمن آن كه آموزهى تثليث جزء مطالب كتاب مقدس شمرده نمىشود، بلكه از اصولى است كه بعدها جزء آيين مسيحيت در آمده است.(1)وجود مقولات فوق ادراك، در هر نظام فكرى و الهياتى مسئلهاى است كه نمىتوان آن را يكسره مردود شمرد، اما نكتهى اساسى آن است كه تنها پس از خضوع در مقابل حقايقى كه از راه فطرت و عقل به وضوح قابل اثبات هستند و اثبات حقانيت اشخاصى كه بيانگر حقايقاند، مىتوان به مقولات فوق ادراك ايمان آورد... حال آن كه مسيحيت نقطهى آغازين الهيات و حساسترين مسئلهى فلسفهى خود را فوق ادراك مىداند و شعار «ايمان بياور تا بفهمى» را مطرح مىسازد. چنين كلامى براى شخصى كه درصدد انتخاب يك مكتب و نظام الهياتى است، قانع كننده نيست؛ چنين شخصى در مواجهه با اديان مختلفى كه به توحيد كامل يا چندخدايى مىخوانند، با توجه به كدام رجحان عقلى يا فطرى به مسيحيت بگرود؟ آيا تقاضاى ايمان به امور فوقادراك و يا ضد عقل خود بر خلاف
1) در مورد خردستيزى آموزهى تثليث، ر.ك: عبدالرحيم سليمانى اردستانى، درآمدى بر الهيات تطبيقى اسلام و مسيحيت، ص 230.
عقل و منطق نيست؟!(1)حاصل آن كه، مسيحيت در بيان معناى تثليث موفق نبوده و تبيينهايى كه از اين اصل شده است، يا سر از تناقض درمىآورد و يا سر از شرك؛ و يا اين كه بايد تثليث را يك امر مجازى و تشريفاتى معنا كرد، بدين صورت كه مقصود سه برداشت از امر واحدى باشد و يا قايل به مركب بودن ذات الهى شد. چنان كه بسيارى از دانشمندان مسيحى در توصيف و تشبيه نظريهى ارتدكسى كليسا در مورد تثليث دچار اشتباه شده و «تثليث توهمى» و تجلّى سهگانه از يك واحد را مطرح كردهاند،(2)در حالى كه كليسا به صورت رسمى «تثليث واقعى» را مطرح مىكند؛ يعنى سه ذات مجزا كه در عين حال يكى هستند.
ريشهى تثليث در آيينهاى بتپرستى كتاب مقدس يك كتاب توحيدى است. در عهد قديم و جديد آيات زيادى در معرفى خداى يكتا و يگانه وجود دارد(3)و اثرى از تثليث در آنها به چشم نمىخورد. اين نكته باعث شده كه برخى با تحقيق دربارهى خاستگاه اين آيين علت نفوذ چنين نظريهاى را در مسيحيت ريشهيابى كنند. تحقيقات تاريخى مؤيد اين است كه بسيارى از آموزههاى مسيحيت، از جمله تثليث، تجسّم، فدا، رستاخيز، مصلوب شدن، تاريكى جهان هنگام
مرگ نجات دهنده، پسر خدا بودن، نازل شدن پسر خدا براى رهانيدن زندگان و مردگان و موارد بسيار ديگر، در آيين بتپرستان سابق، خصوصا هندوها و بوداييان وجود داشته، و از طريق آنان به كليسا راه يافته است؛ مثلاً هندوها «بَرْهَمْ» را خداى اكبر مىدانند كه در سه «اقنوم» يعنى «برهما»، «ويشنو» و «شيوا» متجلّى شده است.(1)چنان چه «اوزيريس»(2)در مصر، «آتيس»(3)در آسياى صغير، و «ديونوسوس»(4)در يونان، خدايانى بودند كه به خاطر نجات بشر مرده بودند. واژهى «كيريوس»(5)را نيز كه به معناى «خداوندگار» است و «پولس» به حضرت عيسى عليهالسلام اطلاق مىنمايد، از يونانيان و سورىها كه به خداى «ديونوسوس» اختصاص داده بودند، اخذ نموده است.(6)مطالعهى تاريخ آيينهاى باستانى به ما نشان مىدهد كه اصطلاح «پسر خدا» در قديم بسيار معمول بوده است و بسيارى از پادشاهان، مانند «فرعون مصر»، خود را «پسر خدا» مىناميدند. همچنين قصهى مرگ يا مصلوب شدن مقدسين، تحمّل درد و مصيبت، و بالاخره رستاخيز آنان، نمونههاى فراوانى است كه در بسيارى از روايات اساطيرى قديم آمده است: «هراكلس» يونانى، «تموز» بابلى، «آدونيس»
سورى، «آتيس» فريقى، «ازيريس» مصرى، خدايانى هستند كه كشته شدند؛ «پرومته»، «ليكورگوس» و «ديونيزوس» مصلوب شدند؛ برخى از اين خدايان، مانند «آتيس»، «ازيريس» و «آدونيس» از قبر برخاستند و بسيارى، مانند عيسى، در روز سوم رستاخيز كردند؛ هر سال پيروان «آتيس» كه پرستش او از آسياى صغير به غرب (روم) نفوذ كرده بود، شكل «آتيس» را به درخت كاج مىآويختند و براى مرگش عزادارى مىكردند و پس از سه روز آن را دفن كرده، رستاخيزش را جشن مىگرفتند و آن را نشان نجات مىدانستند و به نشان اين رستاخيز از خون گاو نر تعميد مىگرفتند و كاهن آليتس اعلام مىكرد كه: «دلگرم باشيد، همان گونه كه خداوند رستاخيز كرد، شما هم نجات خواهيد يافت.»؛ پيروان «ديونيزوس» در معابد خود مجسمه يا نقش مصلوب خدا را نشان مىدادند، همان گونه كه در كليساى مسيحيت، شمايل عيساى مصلوب به جاى خدا ارائه مىشود. قصهى رستاخيز خدايان و قهرمانان به حدّى شايع بود كه اريگنس (اوريحن) دربارهى رستاخيز عيسى مىنويسد: «اين معجزه براى بتپرستان چيز تازهاى نيست».(1)
قرآن و تثليث در آيات بسيارى از قرآن مجيد بر وحدانيت خداوند متعال تكيه شده،(2)چنان كه در آياتى از حضرت عيسى عليهالسلام و حضرت مريم عليهاالسلام نفى الوهيت
شده است(1). اما در مورد تثليث، در دو آيه به صراحت از تفوّه به آن نهى شده و يا معادل كفر دانسته شده است كه ذيلاً ذكر مىگردند: 1. در آيهى 171 سورهى نساء آمده است: اى اهل كتاب! در دين خود غلوّ و زيادهروى نكنيد و دربارهى خدا غير از حق نگوييد: مسيح، عيسى بن مريم فقط فرستادهى خدا و كلمهى اوست كه او را به مريم القا نمود و روحى از طرف او بود؛ بنابراين به خدا و پيامبران او ايمان بياوريد و نگوييد: «(خداوند) سه گانه است.» (از اين سخن) خوددارى كنيد كه براى شما بهتر است. خدا تنها معبود يگانه است. او منزه است از اين كه فرزندى داشته باشد. از آن اوست آن چه در آسمانها و زمين است؛ و براى تدبير و سرپرستى آنها خداوند كافى است. 2. آيات 73 تا 75 سورهى مائده مىفرمايد: آنها كه گفتند: «خداوند يكى از سه خداست»، به يقين كافر شدند. معبودى جز معبود يگانه نيست و اگر از آن چه مىگويند دست برندارند، عذاب دردناكى به كافران آنها خواهد رسيد. آيا به سوى خدا بازنمىگردند و از او طلب آمرزش نمىكنند؟ خداوند آمرزنده و مهربان است. مسيح فرزند مريم، فقط يك فرستاده بود، پيش از وى نيز، فرستادگان ديگرى بودند؛ مادرش زن راستگويى بود. برخى از نويسندگان مسيحى معتقدند كه آيات فوق، تثليث را رد
1) مانند: سورهى مائده، آيهى 17 و 116 و سورهى توبه، آيهى 30.
نمىكند، بلكه سه خدايى را رد مىكند، كه از نظر مسيحيان راستانديش نيز اعتقاد درستى نيست. «توماس ميشل» مىنويسد: قرآن سه خدايى را رد مىكند، نه تثليث را، كه عقيدهى برخى از مشركان حجاز بوده است. آنان بخشى از مسيحيت را پذيرفته و تحريف كردهاند.(1)«مونتگمرى وات» نيز اظهار مىدارد: قرآن اعتقاد به سه خدا را نقد مىكند، نه سه اقنوم را. در خلال اعصار ممكن است مسيحيان ساده و يا بدآموزش ديدهاى باشند كه به سه خدا اعتقاد داشته باشند؛ و محتمل است چنين افرادى در عربستان زمان حضرت محمد صلىاللهعليهوآله بوده باشند. پس قرآن يك بدعت مسيحى را رد مىكند و مسيحيت راستانديش با اين نقد موافق است.(2)لكن در آيات فوق شواهدى است كه ثابت مىكند مقصود قرآن همان تثليث رايج مسيحى است. در آيهى اول (نساء: 171) ابتدا خداوند اهل كتاب را از غلوّ باز مىدارد، سپس به صورت حصر مىفرمايد: «مسيح فقط پيامبر خدا و كلمهى(3)اوست.» و پس از عبارت «نگوييد سه تا» مىافزايد: «خدا منزه است از اين كه پسرى داشته باشد.» اين در حالى است كه
1) توماس ميشل، كلام مسيحى، ص 79.
2) Montgomery Watt, Islam and Christianity today, P. 50 به نقل از: عبدالرحيم سليمانى اردستانى، درآمدى بر الهيات تطبيقى اسلام و مسيحيت، ص 136.
3) تركيب اضافى «كلمة الله» و «روح الله» از نوع «اضافهى تشريفى» است. چنين اضافهاى در تمامى زبانها يافت مىشود و مراد از آن بيان عظمت و احترام است.
شخصيت دوم تثليث، «پسر» است. پس اسلام و قرآن اين انديشهى رسمى مسيحى رايج را رد مىكند. آيهى دوم نيز (مائده: 73 - 75) الوهيت مسيح را نفى مىكند و مىفرمايد: «مسيح جز پيامبرى نبود كه قبل از او هم پيامبرانى آمده بودند.» پس، از نظر قرآن، مسيح انسانى صرف است و اين با تثليث رايج مسيحى سازگارى ندارد.(1)از نگاه قرآن حضرت عيسى عليهالسلام شخصيتى است كه دو امتياز مهم دارد: يكى مقام رسالت، و ديگرى تولّد معجزه آساى او با كلمهى تكوينى خداوند.(2)
در امتياز اول تمام رسولان خداوند با وى شريكاند و در امتياز دوم به آدم ابوالبشر شباهت دارد: مَثل عيسى نزد خدا همچون مَثل آدم است كه او را از خاك آفريد، پس بدو گفت: «باش.» پس وجود يافت.(3)با دقت در آيات قرآن واضح مىگردد كه مسيحشناسى قرآن با مسيحشناسى تثليثى مسيحى سازگار نيست و بر اساس آن حتى به صورت تشريفى نيز نبايد حضرت عيسى عليهالسلام را پسر خدا ناميد.(4)
1) ر.ك: درآمدى بر الهيات تطبيقى اسلام و مسيحيت، ص 136 - 137.
2) «كلمة الله» بودن عيسى عليهالسلام به اين معناست كه با ارادهى خاص خداوند، و از راهى غيرطبيعى ايجاد شده است. محمد رضا زيبايى نژاد، مسيحيتشناسى مقايسهاى، ص 361.
3) سورهى آل عمران، آيهى 59.
4) درآمدى بر الهيات تطبيقى اسلام و مسيحيت، ص 137.
اشكال «هَرى اوسترين ولفسن» در كتاب فلسفه علم كلام مىنويسد: قرآن تثليثى را رد مىكند كه مشتمل بر خدا و مسيح و مريم باشد، در حالى كه آموزههاى رسمى، تثليثى مشتمل بر خدا و مسيحِ از پيش موجود (كلمه) و روح القدس است. آن گاه وى در مقام جواب به اشكال فوق مىگويد: جانشين كردن عيسى، يعنى مسيح تولد يافته، به جاى مسيح از پيش موجود، سابقه در طرز تفكّر تثليث دارد؛ اما دربارهى جانشين شدن مريم به جاى روح القدس بايد گفت كه ممكن است سابقهاى در چنين طرز تصوّر تثليث، بدان گونه كه اوريجن از انجيل عبرانيان نقل كرده، وجود داشته باشد.(1)توضيح اين نكته دربارهى كلام ولفسن، ضرورى است كه: در هيچ جاى قرآن به صراحت سه شخصيت تثليث در كنار هم معرفى نشدهاند؛ آن چه در قرآن مىتوان يافت، نفى صريح تثليث،(2)نفى الوهيت عيسى،(3)نفى الوهيت مريم،(4)و نفى الوهيت فرشتگان(5)است. نفى الوهيت مريم بدان معنا نيست كه ضرورتاً قرآن، مريم را يكى از شخصيتهاى تثليث مىداند؛ چون قراين نشان مىدهد كه پرستش عملى مريم در بسيارى كليساهاى مشرق زمين
رواج داشته است. حاصل آن كه، قرآن نمىگويد كه اينها افراد تثليث هستند، بلكه مىگويد مسيحيان براى عيسى و مادرش الوهيت قايل شدند، چنان كه در جاى ديگر مىگويد: «براى احبار و رهبانشان الوهيت قائل شدند»(1)و منظور اين نيست كه صريحا خدا خوانده شدهاند، بلكه اطاعت محض از آنها داشتهاند. مخالفت علماى مسيحى با آموزهى تثليث هر از چند گاهى برخى افراد و گروههاى مسيحى به آموزهى تثليث اعتراض مىكنند و يا تفسيرهاى متفاوت با آنچه ديدگاه رسمى مسيحيت است ابراز مىدارند: از جملهى اين جماعات معترض، فرقهاى به نام «اونيتاريانيزم» بود. پيشواى اين جماعت شخصى اسپانيايى به نام «ميكائيل سروتوس» بود كه او را در شهر ژنو، كه مركز فرقهى كالونى بود به جزاى كفر و الحاد، زنده سوزاندند. وى ملاحظه كرد كه پس از مطالعهى دقيق صحف عهد جديد، مسئلهى تثليث، كه برحسب اعتقادنامهى نيقيه، براى عموم مردم مسيحى امرى مسجّل شده بود، در آن صحف وجود ندارد و معتقد شد كه اين عقيده، كفر محض و باطل است. پس رسالهاى به نام «دربارهى خطاهاى تثليث» در سال 1531 م منتشر ساخت.(2)
مسيحيان معتقدند مرگ عيسى عليهالسلام كفارهى گناه ذاتى انسان است. اين اعتقاد به چه معناست؛ آيا چنين اعتقادى از نظر اسلام پذيرفتنى است؟ مسيحيان در مورد رستگارى انسان سه مرحله قايل شدهاند: 1. انسان قبل از هبوط آدم؛ 2. انسان بعد از هبوط و قبل از صليب؛ 3. انسان بعد از صليب. مرحلهى اول: انسان قبل از هبوط «خدا آدم را به صورت خود آفريد» (پيدايش، 1: 27) پس انسان ابتدا پاك و خداگونه خلق شده است. در كتاب اعتقادنامهى رسمى كليساى كاتوليك آمده است: كليسا با تفسير زبان نمادين كتاب مقدس به شيوهاى معتبر در پرتو عهد جديد و سنّت تعليم مىدهد كه: پدر و مادر نخستين ما، يعنى آدم و حوا، در اصل در يك «حالت تقدس و عدالت» خلق شدند.(1)
و نويسندهاى از گروه پروتستان مىنويسد: اينكه انسان به صورت خدا خلق شد، دو بعد داشت: يكى بعد عقلى و ديگرى بعد قداست... با هبوط آدم بعد دوم از بين رفت ولى اولى باقى ماند.(2)
مرحلهى دوم: انسان بعد از هبوط اعتقادنامهى رسمى كليساى كاتوليك مىگويد: آدم كه نخستين انسان بود، با گناه خود تقدس و عدالت اوليه را كه از خدا دريافت كرده بود، از دست داد؛ و اين تنها براى خود او نبود، بلكه شامل همهى انسانها مىشد. آدم و حوا سرشتى انسانى را به اولاد خود منتقل كردند كه با گناه نخستين آنان تباه شده بود و بنابراين از تقدّس و عدالت نخستين محروم شده بودند. اين محروميت «گناه اصلى» خوانده مىشود. در نتيجهى گناه اصلى، قواى انسان تضعيف شده و او در معرض جهل، رنج و مرگ قرار گرفته و به گناه مايل شده است (اين تمايل به گناه «هواپرستى» خوانده مىشود)؛ بنابراين ما همراه با شوراى ترنت، معتقديم كه گناه اصلى همراه با سرشت انسان، با تولد، و نه با تبعيت، منتقل مىگردد.(1)همهى مسيحيان وضعيت نابهنجار انسان سقوط كرده را تصديق مىكنند و قايل به سستى و بيمارى قواى انسان شده و تمايل به بدى و زشتى او را مىپذيرند؛ منتهى پروتستانها پا را فراتر گذاشته، مىگويند: قواى انسان با اين سقوط به طور كامل فاسد گشته است و در نتيجه او براى نجات خود هيچ كارى نمىتواند انجام دهد.(2)در پاسخ به اين پرسش كه چگونه گناه اوليهى آدم سبب گناهكار شدن
تمامى افراد بشر گرديده، ديدگاههاى مختلفى بيان شده است. ديدگاهى كه از محققان مسيحى به عنوان بهترين نظريه پذيرفته شده «نظريهى شخصيت گروهى» است. طبق اين نظر رابطهى نزديك فرد با گروهى كه به آن تعلّق دارد سبب مىشود كه رفتار فرد به عنوان نمايندهى گروه، رفتار آن گروه تلقى گردد و گناه نماينده، گناه تمام آن گروه به حساب آيد. آدم نيز به عنوان نمايندهى بشريت مرتكب گناه شد و پيامد گناه او دامان بشريت را گرفت. در اين مورد نمونه هايى در عهد عتيق وجود دارد.(1)مرحلهى سوم: انسان پس از صليب طبق الهيات رايج مسيحى كه برگرفته از تعاليم «عهد جديد» است، آدم مرتكب گناه بزرگى شد كه مجازات آن دامنگير او و نسلش گرديد. با آن گناه، آدم و نسل او از بهشت و درگاه الهى رانده شده، مقام فرزندخواندگى خود را از دست داده و عبد و بنده گرديدند. شريعت، يعنى دستوراتى كه اين بنده مىبايد انجام دهد، مجازات اين انسان بود و چون شريعت سنگين بود و انسان نمىتوانست آن را به طور كامل به جا آورد، دايم بر گناه او افزوده مىشد. انسان نمىتوانست خود را از اين مهلكه نجات دهد و به جايگاه نخستين خود بازگردد، پس خدا پسر يگانهى خود را فرستاد، تا جسم گرفته به شكل انسان درآيد و به صليب رود، تا گناه آدم را كفاره دهد و بين انسان و خدا آشتى برقرار شود؛ بنابراين انسان از اين پس مىتواند با ايمان به مسيح نجات يابد و بار ديگر پسر خدا خوانده شود و ديگر نيازى به
1) هنرى تيسن، الهيات مسيحى، ص 182.
اجراى احكام شريعت نيز ندارد: اما خدا محبت خود را نسبت به ما كاملاً ثابت كرده است؛ زيرا در ان هنگام كه ما هنوز گناهكار بوديم، مسيح به خاطر ما مرد...، وقتى ما با خدا دشمن بوديم، او با مرگ پسر خويش دشمنى ما را به دوستى تبديل كرد... . گناه به وسيلهى يك انسان به جهان وارد شد و اين گناه مرگ را به همراه آورد، در نتيجه چون همه گناه كردند، مرگ همه را دربرگرفت. قبل از شريعت، گناه در جهان وجود داشت، اما چون شريعتى در بين نبود، گناه به حساب آدميان گذاشته نمىشد... . شريعت آمد تا گناهان افزايش يابند، اما جايى كه گناه افزايش يافت، فيض خدا به مراتب بيشتر گرديد. پس همانطور كه گناه به وسيلهى مرگ انسان را تحت فرمان خود درآورد، فيض خدا نيز به وسيلهى نيكى مطلق فرمانروايى مىكند و ما را به وسيلهى خداوند ما عيسى مسيح به حيات جاويدان راهنمايى مىكند.(1)در مورد كفاره بودن مرگ مسيح، توجيهات مختلفى در طول تاريخ از طرف مسيحيان ابراز شده است.(2)نظريهى راستدينى مسيحى در مذهب پروتستان اين كفاره را به يك دادگاه تشبيه كرده است: انسان جناياتى مرتكب شده بود كه مىبايست به سبب آنها مجازات شود، ولى عيسى عليهالسلام جاى ما را گرفت و به جاى ما
مجازات شد.(1)نويسندهاى ديگر اضافه مىكند: بر طبق آموزهى نجاتشناسى مسيحى، خدا فقط با توبهى گناهكار نمىتواند او را ببخشد چنين كارى براى خداى عادل ممكن نيست و با عدالت الهى منافات دارد؛ خدا وقتى مىتواند گناه را ببخشد كه جريمهى آن پرداخت شود. براى اينكه خدا بتواند ببخشد و در عين حال عدالت او خدشهدار نشود، مسيح جريمهى گناهكار را پرداخت كرد.(2)ديدگاه فوق كه به نظريهى «كفارهى نيابتى» شناخته مىشود داراى ابعاد ذيل است: 1. كفاره جنبهى جانشينى دارد؛ به اين معنا كه مسيح براى گناهان خود جان نداد. اصولاً وى از هر گناهى پاك بود(3)و تنها براى گناهان ديگران كشته شد.(4)2. كفاره جنبهى اقناع دارد؛ يعنى «مرگ مسيح حس عدالت الهى را اقناع مىكند.»(5)
فقط با مرگ مسيح است كه خدا مىتواند گناهكار را عادل بشمارد. مرگ مسيح نه تنها حس عدالت الهى را اقناع مىكند بلكه سبب اقناع شريعت خدا
هم مىشود.(1)3. اين كفاره جنبهى تسكين دهنده دارد. مرگ مسيح سبب دور ساختن گناه انسان مىشود و بدين طريق باعث تسكين و آرام ساختن غضب الهى مىگردد.(2)
به همراه كفاره و تسكين، موضوع مصالحه و آشتى هم وجود دارد. مرگ مسيح غضب الهى را تسكين داد و در نتيجه بين ما و خدا مصالحه شد.(3)
كفاره پرداخت تاوان است. مرگ مسيح پرداخت تاوان محسوب مىشود. اين وجهى است كه براى آزادسازى يك برده پرداخت مىشود. مسيح به همين دليل جان خود را فداى ما نمود.(4)مفهوم «گناه» در مسيحيت در فرهنگ مسيحى گناه به دو قسم كلى تقسيم مىشود: قسم اول: گناهانى كه ناشى از فعاليت ارادى شخص گناهكار و تخطّى وى از حكم اخلاقى است. قسم دوم: گناهانى كه از فعاليت ارادى ناشى نمىشوند؛ مانند لغزش و سهو و خطا. گناه آدم از قسم دوم است كه با گناه عادى فرق دارد. در مورد اين قسم
توجّه به نكاتى ضرورى است: 1. قصور در مورد كارهايى كه شريعت ما را به آنها مكلّف مىكند، گناه است.(1)
قصور در يك مورد از احكام شريعت، مانند قصور در تمام شريعت است.(2)
عدم اطلاع از قانون، باعث برائت نخواهد شد.(3)4. توانايى در اجراى شريعت، شرط لازم براى عدم ارتكاب گناه نيست. ناتوانى انسان در اجراى شريعت به دليل سهمى است كه در گناه آدم دارد.(4)بنابراين، مسئلهى كفاره بودن مرگ مسيح را بايد در فضايى مسيحى بررسى كرد. نقد نظريهى كفاره از ديدگاه مسيحيان انديشهى گناهِ ذاتى، مانند انديشهى تثليث و تجسّد، در مسير زمان شكل گرفت. با اين تفاوت كه مباحثات مربوط به تثليث و تجسّد كه به شخصيت فوق بشرى مسيح مربوط مىشد، در شرق جهان مسيحيت پىگيرى مىشد و مباحثات مربوط به آموزهى گناه و فيض الهى در غرب جريان داشت. پرسش مهمى كه ذهن انديشمندان كليساى غرب را به خود مشغول كرده بود، اين بود كه آيا در انسان ارادهى آزاد وجود دارد؟ و آيا انتخاب
عمل از خود اوست، يا اينكه اعمال انسان غيرانتخابى و از پيش تعيين شده است؟
پلاگيوس (360- 430 م) روحانى بريتانيايى آغازگر اين بحث بود. هنگامى كه وى به روم وارد شد از سستى و پايين بودن سطح معنويت در آنجا نگران شد. او مىديد كه برخى اين ضعف را ناشى از ارادهى خداوند مىدانند و شرارت را حالتى جدا ناشدنى از سرشت انسانى تلقّى مىكنند. وى به عنوان مبارزه با فساد، شعارِ محورىِ «اگر من موظف هستم پس مىتوانم» را مطرح ساخت و اعلان نمود كه فيض خداوند به همهى انسانها براى نجات كمك مىكند، به اين شرط كه انسان با تلاش، خود را شايستهى فيض قرار دهد.(1)پلاگيوس معتقد بود كه گناه آدم عليهالسلام تنها در خودش تأثير داشت و از اين ناحيه هيچ ضررى به نوع بشر نرسانده است. روح هر انسانى را خدا مستقيما آفريده است و اين روح، آزاد از تمايلات فاسد و بدون گناه است و مىتواند مانند آدم از خدا اطاعت كند. نظريات پلاگيوس موافقت و مخالفت گروهى از روحانيون مسيحى را در پى داشت. در رأس مخالفان او، قديس اگوستين بود. نهايتا مخالفتها با نظريهى پلاگيوس به حدى بالا گرفت كه وى به بدعتكار شناخته و از مقام خود خلع شد.(2)
پلاگيوس، نجات را خارج از مسيح و كليساى او قرار مىداد. و تصويرى كه از مسيح نشان مىداد صرفا انسانى نمونه بود، نه يك منجى، به گونهاى كه انسان، وابسته به فيض مسيح نبود و اين نظريات را گروهى نمىتوانستند تحمل كنند.(1)بنابراين، نخستين نقدى كه خود مسيحيان به نظريهى «كفاره بودن مرگ مسيح براى گناه ذاتى» مطرح كردند اين است كه: به چه دليل انسانهايى كه در ارتكاب گناه اوليه هيچ نقشى نداشتهاند بايد عواقب وخيم اين گناه را تحمل كنند و مستحق عذاب خداوند شوند؟ نويسندهاى مسيحى مىنگارد: آزاد انديشان قرون اخير عموما اعتقاد به گناه اوليه را رد كردهاند. اين به آن معنا نيست كه آنها از نقايص موجود در انسانها بىخبرند؛ ولى معتقدند كه بشر به طور ذاتى نقص اصولى ندارد. بين خدا و انسان شكاف عظيمى وجود ندارد؛ زيرا انسان شبيه خداست. انسان با آموزش و پرورش و پيروى از تعاليم عيسى مىتواند از گناه آزاد شود. پيروان سوسينوس(2)نيز معتقدند كه انسانها مانند حضرت آدم هنوز هم آزادى انتخاب بين نيكى و بدى را دارند و اصولاً «گناه ذاتى» آموزهاى خلاف منطق است.(3)
آموزهى «فدا» كه براى تبيين نقش اساسىِ كشته شدن مسيح در نجات بشر تنظيم شده است، ناخواسته تصويرى از خداوند ارائه مىكند كه براى ارضاى قدّوسيت و عدالت خود چارهاى جز انتقام از گناهكاران ندارد و بخشش و عفو او تنها زمانى ممكن است كه تاوان گناه پرداخت شده باشد. حال آنكه خداى عهد عتيق (كه مورد پذيرش مسيحيان نيز هست) چنين تصويرى از خدا ارائه نمىدهد. خداى عهد عتيق خدايى مهربان و آمرزنده (بدون نياز به تاوان) است.(1)نويسندهاى كاتوليك به ناصحيح بودن آموزهى فدا اعتراف مىكند: متكلمان مسيحى عصر ما نظريهى «آنسلم»(2)را، كه به نظريهى «تعويض» شهرت يافته است، مردود مىشمارند، چون تصوير خشن و زشتى از مفهوم صلاح الهى و عدل خداوندى ارائه مىكند. اين نظريه چنين فرض مىكند كه خداوند، خون مسيح را كه بىگناه از هر خطايى بود، تاوان گناه ديگران ساخت و در اين مسير مسيح را به سختترين عذاب و به مرگى دردناك گرفتار نمود. هيچ انسانى چنين رفتار وحشيانه و ظالمانهاى را براى رسيدن به مقصود نمىپسندد؛ پس چگونه مىتوان چنين كارى را به خداوند نسبت داد.(3)
انسانشناسى اسلام داستان گناه آدم و رانده شدن او در چند جاى قرآن مطرح شده است. مىتوان وضعيت انسان را قبل از هبوط و بعد از آن به اين شكل ملاحظه نمود:
گرسنگى و تشنگى و برهنگى و آفتابزدگى براى او وجود نداشته و از نعمتهاى الهى بهرهمند بوده است.(1)تنها يك دستور به او داده شده بود كه «به درخت ممنوعه نزديك نشود. والاّ از ستمكاران خواهد بود»؛ ولى شيطان او و همسرش را فريفت و آنان از آن درخت خوردند و در نتيجه آنچه از عورت آنها بر ايشان پوشيده مانده بود، براى آنان نمايان گرديد و آنان از بهشت رانده شدند.(2)4. نهى خدا از نزديك شدن به درخت، ارشادى بوده است و نه مولوى؛ يعنى خداوند به آنان مىگويد اگر مىخواهيد از نعمتهاى اين بهشت و زندگى بىدردسر آن بهرهمند باشيد، نبايد از ميوهى آن درخت بخوريد؛ ولى آدم و همسرش از ميوهى آن درخت خوردند و سزاوار زندگى زمينى گرديدند.
مؤيد ارشادى بودن اين نهى اين است كه پس از پذيرفته شدن توبهى آدم، او ديگر به آن بهشت بازگردانده نشد. در صورتى كه اگر آن نهى مولوى بود، مىبايست آثار آن گناه با توبه تماما پاك مىشد.(3)5. آدم پس از ارتكاب آن گناه كه در واقع ظلم به نفس خودش بود از خدا طلب بخشايش كرد(4)و خداوند نيز توبهى او را پذيرفت(5)و علاوه بر
آن، او را برگزيد(1)و به او و همسرش دستور داد كه به زمين هبوط كنند و در آن جا به زندگى خود ادامهدهند. از مجموعهى اين آيات برمىآيد كه شأن و منزلت انسان قبل از هبوط و بعد آنان هيچ تفاوتى نكرده و تنها در مكان و كيفيت زندگى او تغييراتى رخ داده است.(2)او همان انسان است با همان اختيار و آزادى و علم كه به اختيار خود زندگى پرمشقت دنيا را برگزيده و با خطاى خود، بر نفس خويش ستم كرده است. رابطهى انسان با خدا در اين دو زندگى تفاوتى ندارد، وگرنه پذيرش توبهى او بىمعنا بود.(3)در اينجا تفاوت اساسى بين «انسانشناسى نظام الهياتى مسيحى» و «انسانشناسى بر اساس قرآن» آشكار مىشود: بنابر انسانشناسى مسيحى، انسان قبل از هبوط، در مقام فرزندى خدا قرار داشت، ولى با خطاى خود به مرتبهى بندگى تنزل يافت. خداوند براى مدتى معين، پيامبرانى مىفرستد تا دستورات بندگى، يعنى شريعت را براى اين انسان بياورند اما با وجود اين، انسان قادر نيست به تنهايى به مقام اوليهى خود بازگردد پس نيازمند به يك منجى است. اما بنابر انسانشناسى قرآن، قدرت و توانايى و اختيار و منزلت انسان قبل و بعد از هبوط تفاوتى نكرده است. او قبل از هبوط بندهى خدا بود و بايد از خدا اطاعت مىكرد و بر اثر ارتكاب خطا، نشئهى زندگى او تغيير
يافت. با اينكه خدا توبهى آدم را پذيرفت، ولى رابطهى او با خدا عوض نشد. خداوند قبل و بعد از هبوط از انسان مىخواهد كه عبد صالح او باشد و از شيطان تبعيت نكند و براى او پيامبرانى را مىفرستد تا هدايت شود؛ بنابراين انسان هرگز محتاج منجى نيست، بلكه به هادى و راهنما نياز دارد.(1)گناه و فدا در منابع اسلامى شناسايى دقيق مفهوم «گناه» در فرهنگ اسلامى بدون توجه به مفهوم اختيار، قدرت، آگاهى و تكليف، ميسر نيست. بنابراين مىتوان گفت: شعار پلاگيوس كه «من موظف هستم پس مىتوانم» در اسلام هم مورد تأييد است. از سوى ديگر، توانايى انجام دادن يا ترك فعل، شرط لازم براى تكليف است و مكلف كردن انسانها بر كارهاى فوق توان، خروج از عدالت و حكمت است.(2)اين چيزى است كه در نظام الهياتى مسيحى به آن توجه نمىشود. از ديگر نقاط افتراق ديدگاه اسلام و مسيحيت در باب گناه اين است كه در انديشهى اسلامى خداوند عادلتر و مهربانتر از آن است كه انسانها را به سبب گناه ديگرى محاكمه كند، در حالىكه در مسيحيت چنين تعليم داده مىشود كه خدا براى فيصله دادن به مسئلهى گناه آدم و نافرمانى او، فرزند يگانهى خويش را قربانى مىسازد. چنين به نظر مىرسد كه مسيحيت براى اثبات جايگاه تجسد و فدا و تصوير نقش خدايى مصلوب، مقدماتى را
مىپيمايد كه طى آن خداوند به صورت پروردگارى بىمنطق، خشن و ظالم به تصوير كشيده مىشود. آموزهى فدا شدن مسيح به سبب گناه ذاتى شبيه به اين است كه: حاكمى كه به هيچ تخلّف و قصورى از فرمانبرداران راضى نيست و حتما گناهكاران را كيفر مىهد، تا احترام خود و قوانين مملكت را محفوظ دارد، در مقابل خطاى كارگزاران اعلام كند كه من نمىتوانم از تقصير شما چشم بپوشم، اما در عوضِ مجازات شما، فرزند يگانه و بىگناه خود را به سختترين عقوبتها تنبيه مىكنم و از اين پس هر گناهى مرتكب شويد، همين تنبيه شما را كافى است.(1)بنابراين، حتى اگر آلودگى نژاد بشر را از آثار وضعى گناه اوليه بدانيم(2)و معتقد شويم كه قدّوسيت خدا به گونهاى است كه حتما بايد انتقام بگيرد، منطق و عقل و عدالت حكم مىكند كه اين انتقام از شخصى خاطى و گناهكار گرفته شود، نه از ديگرى كه هيچ گناهى مرتكب نشده است. گفتار قرآن در اين خصوص چه زيباست: «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى»؛ و هيچ بار بردارى، بار [گناه[ ديگرى را بر نمىدارد.(3)
اعتقاد به رجعت در مسيحيت چگونه است، چه تفاوتها و شباهتهايى ميان رجعت در اسلام و رجعت در مسيحيت وجود دارد؟ رجعت در مسيحيت، از موضوعات كليدى و جزء مهمترين تعاليم كتاب مقدس است، ولى در ميان مسلمانان رواج ندارد. البته رجعت مسيحى را مىتوان به عقيده به «ظهور منجى» در اسلام شبيه دانست كه تقريبا همهى مسلمانان به آن عقيده دارند و انتظار آن را مىكشند. در پاسخ به پرسش فوق ابتدا عقيدهى مسيحيان و سپس مسلمانان را دربارهى رجعت مطرح كرده، به مقايسهى آن دو مىپردازيم: 1. عقيده به رجعت در مسيحيت كليساى اوليه به تعليم در مورد رجعت مسيح علاقهى فراوانى داشت. رسولان منتظر بودند كه مسيح در عصر آنها رجعت فرمايد و نسل بعدى هم همين اميد پرجلال را حفظ كرد. اين انتظار تا قرن سوم هم ادامه داشت، ولى از زمان كنستانتين به بعد در مورد آن غفلت شد، تا اين كه آن را تقريبا كنار گذاشتند. در قرن اخير اين حقيقت مسيحى، در كليساها دوباره مورد تأكيد
قرار گرفته است.(1)اهميت رجعت مسيح رجعت مسيح در كتاب مقدس بيش از سيصد بار ذكر شده است و چندين باب كامل به اين موضوع اختصاص دارد؛(2)حتى بعضى از رسالههاى عهد جديد مربوط به رجعت مسيح است.(3)درك صحيح رجعت مسيح كليد كتاب مقدس است. بدون درك صحيح رجعت مسيح نخواهيم توانست بسيارى از تعاليم و آيينهاى مقدس و وعدههاى كتاب مقدس را درك كنيم... تا به رجعت مسيح معتقد نباشم، آيندهى نجات براى ما روشن نخواهد بود... در آيات زيادى مسيحيان تشويق شدهاند كه براى بازگشت مسيح آماده باشند و از اين حقيقت تسلّى پيدا كنند، ضعيفان را با اين حقيقت تقويت نمايند و سختىها را تحمل كنند و اعتماد خود را حفظ نمايند؛ زيرا خداوند بهزودى مراجعت خواهد كرد و براى منتظران خود بركت و اجر و پاداش خواهد آورد.(4)
ماهيت رجعت مسيح در مورد ماهيت رجعت مسيح بين مسيحيان اختلاف نظر وجود دارد.
يك نويسندهى پروتستانمذهب مىنويسد: در كتاب مقدس اشارات زيادى به بازگشت مسيح وجود دارد. عيسى اعلام فرمود كه خودش شخصاً مىآيد (يوحنا، 14: 3 و 21: 22 و 23)؛ بدون انتظار و ناگهانى (متى، 24: 26 - 28)؛ در جلال پدر همراه فرشتگان خود (متى، 16: 27 و 19: 28) و با پيروزى خواهد آمد (لوقا 19: 11).(1)اين نويسنده به تعابير ديگرى كه در مورد رجعت مسيح ارائه شده، همچون آمدن روح القدس، ايمان آوردن انسان، انهدام اورشليم، زمان مرگ و ايمان آوردن جهان، اشاره مىكند و آنها را غلط مىشمارد.(2)مراحل رجعت مسيح الف) رجعت اوليهى مسيح يا آمدن مسيح در هوا مرحلهى اول بازگشت مسيح، شامل ربوده شدن كليسا (مؤمنان) است. در يك چشم بر هم زدن، ناگهان و بدون خبر، عيسى عليهالسلام آنانى را كه آمادهى بازگشت به سوى او هستند مىربايد. او در اين بازگشت به زمين نزول نمىكند، بلكه مقدّسان او را در هوا ملاقات مىكنند.(3)با اين رجعت مردگان در مسيح برخواهند خاست و زنده خواهند شد و زندگان داراى زندگى باقى خواهند گرديد.(4)هدف از اين ملاقات در آسمان، دادرسى ايمانداران و دادن پاداش به
مؤمنان و حساب پس دادن در استفاده از استعدادها و اموال و فرصتهايى است كه به آنها داده شده بود،(1)و آماده كردن اوضاع و از بين بردن موانع ظهور است.(2)ب) دوران مصيبت عظيم مرحلهى اول و دوم ظهور مسيح، دورهى مصيبت عظيم واقع شده است. اين دوره كه طبق برخى اشارات، 7 سال طول خواهد كشيد،(3)«چنان زمان تنگى خواهد شد كه از زمانى كه امتى به وجود آمده تا امروز نبوده است».(4)
وقتى كليسا ربوده شود، ديگر نمك و نور در جهان نخواهد بود. مدت كوتاهى بعد از ربوده شدن كليسا تا زمانى كه مردم به سوى خداوند بازگشت نكردهاند، بر روى زمين هيچ شخص نجاتيافتهاى وجود نخواهد داشت. روح القدس خدمت بازدارندهى خود را از جهان برخواهد داشت. در آن موقع فساد و ظلمت به سرعت زياد خواهد شد و گناه همه جا را فرا خواهد گرفت، و مرد بىدين ظهور خواهد كرد.(5)
1) انجيل متى، 25: 14 - 30، انجيل لوقا، 19: 11 - 27، انجيل متى، 25: 1 - 16، دوم تسالونيكيان، 2: 6 - 8. آن مانع كيست يا چيست؟ عدهاى آن را نيروى بازدارندهى نظم قانون مىدانند، برخى نيز آن را دولتهاى بشرى فاسد و گروهى آن را خود شيطان مىدانند. از اين مانع با عنوان «بىدين»، «مرد بىدين»، دجّال، «ضد مسيح» (Anti-Christ) و «قانون شكن» ياد شده است. ر.ك: هنرى تيسن، الهيات مسيحى، ص 338، و على فاطميان، نشانههاى پايان، فصل ششم.
2) الهيات مسيحى، ص 344.
3) ر.ك: دانيال، 9: 24 - 27.
4) دانيال، 12: 1.
5) الهيات مسيحى، ص 339.
ج) سلطنت هزار ساله بر زمين و رجعت دوم وقتى سالهاى مصيبت بىسابقه به پايان خود نزديك شوند، روح هايى از دهان اژدها، وحش و نبى كاذب خارج مىشوند و پادشاهان جهان را براى جنگ دور يكديگر جمع مىكنند.(1)آنان با هم جمع مىشوند تا اورشليم را تصرف نمايند و يهوديان فلسطين را به اسارت در آورند.(2)ولى در آن موقعى كه به پيروزى نزديك شدند، مسيح با لشكريان خود از آسمان نزول خواهد فرمود(3)و در جنگ نهايى پس از غلبه بر آنان، پيشوايانشان گرفتار و به درياچهى آتش افكنده خواهند شد.(4)سپاهيان آنان با شمشيرى كه از دهان مسيح خارج مىشود كشته خواهند شد(5)و راه براى استقرار حكومت مسيح هموار خواهد گرديد. اين دوره هزار سال به طول مىانجامد. مسيح به عنوان فرمانرواى جهانى پرستيده شده، عدل و انصاف كامل برقرار خواهد گشت،(6)كليسا با مسيح حكمرانى خواهد كرد و(7)شيطان و روحهاى شرير بسته شده و مدت هزار سال در هاويه افكنده خواهند شد،(8)وضعيت طبيعت نيز عوض شده، بارش باران فراوان، و زمين بسيار حاصلخيز و محصول زياد و عمرها
طولانى خواهد شد،(1)شادى و سعادت و شفاى بدنى و رفاه و امنيت و روابط دوستانه بين مردم برقرار و انسان «اشرف مخلوقات» بودن خود را كه در موقع سقوط در گناه از دست داده بود، به دست خواهد آورد.(2)د) داورى: در ابتداى سلطنت هزار ساله، داورى توسط مسيح انجام خواهد شد. براى اين داورى تمام امتها جمع خواهند شد و براى صالحان، حيات ابدى و براى طالحان، مجازات و آتش ابدى در نظر گرفته خواهد شد.(3)پروتستانها معتقد به رجعت مسيح در آخر الزمان و در همين دنيا هستند، اما عقيده به اخروى بودن بازگشت مسيح، در سدههاى اخير طرفداران بيشترى در ميان مسيحيان دارد.(4)كليساى شرق، هم زمان با رجعت مسيح بر پايى قيامت را خبر مىدهد: اما حوادثى كه همزمان با آمدن دوبارهى مسيح رخ خواهد داد عبارتاند از: 1. قيامت؛ 2. داورى نهايى؛ 3. پايان جهان؛ 4. ظهور حكومت مسيح به طور كامل، يعنى داخل شدن كليسا در عظمت آسمانى خود.(5)
كليساى كاتوليك نيز در اعتقادنامهى رسمى خود، اخروى بودن
بازگشت مسيح را تأييد مىكند: قبل از داورى نهايى همهى مردگان برخواهند خاست، و اين زمانى است كه همهى اهل قبور صداى پسر انسان را مىشنوند و از قبور خارج مىشوند.(1)از عبارت فوق استفاده مىشود كه صداى پسر انسان (مسيح) كار صور اسرافيل و آغاز قيامت را اعلام مىكند، و برگشت مسيح همزمان با برپايى رستاخيز و قيامت است. بر اساس نظريهى فوق، دورهى هزار سالهى آرمانى كليساى مسيحيت، قبل از رجعت مسيح خواهد بود.(2)2. رجعت در اسلام عقيده به «رجعت» در اسلام يك عقيدهى همگانى نيست، بلكه به «شيعه» يعنى مكتب پيروان اهل بيت عليهمالسلام اختصاص دارد(3)و به اين معناست كه خداوند متعال، پس از ظهور منجى آخرالزمان، حضرت مهدى عليهالسلام ، گروهى از شيعيان را كه از دنيا رفتهاند، به دنيا بازمىگرداند تا آنان به آرزويشان كه ياورى و همراهى و درك وجود او و شوكت و عظمت اسلام است نايل شوند؛ نيز برخى از دشمنان اسلام و اهل بيت را زنده مىكند و به دنيا بازمىگرداند تا آنان نيز پيروزى حق و نابودى باطل و شوكت اسلام و مؤمنان را
بنگرند و از اعمال گذشتهى خود اندوهگين و متأسف گردند. در اين فرآيند، صحنهى كوچك و نمونهوارى از قيامت كبرى قابل مشاهده است و عدهاى پاداش عمل نيك خود و عدهاى ديگر سزاى اعمال پليد خود را خواهند ديد.(1)ظهور عقيدهى ديگرى در ميان مسلمانان وجود دارد كه مربوط به فرقهى خاصى نيست و به نظر مىرسد كه شباهت بيشترى با رجعت در مسيحيت داشته باشد و آن ظهور منجى آخر الزمان است كه قبل از برپايى قيامت ظاهر خواهد شد و دنيا را پر از عدل و داد خواهد كرد.(2)مىتوان گفت خصوصياتى كه مسيحيان براى دورهى هزار سالهى آرمانى بيان مىكنند، مانند آبادانى شهرها و بركت و فراوانى ارزاق و امنيت و ايمان و دربند بودن شيطان و ظالمان، همگى همان خصوصياتى است كه در سنت اسلامى براى دورهى ظهور منجى بيان شده است.(3)همان طور كه در منابع مسيحى دورانى به نام «دورهى مصيبت عظيم» پيشگويى شده، روايات زيادى از پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله و پيشوايان دينى در مورد اوضاع آخرالزمان و وجود فساد و ظلم و جور و گناهان بسيار، مطرح شده است، كه علامات ظهور آن منجى به شمار مىروند.(4)
در سنت اسلامى، بازگشت حضرت عيسى مسيح عليهالسلام ، كه قرآن به زنده بودن او تصريح كرده است(1)، انتظار مىرود، ولى طبق احاديث اسلامى، پس از ظهور شخصيت منجى آخر الزمان خواهد بود. اين شخصيت مهدى نام دارد و از فرزندان پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله است و جهان را پس از آن كه پر از ظلم و جور شده است مملوّ از عدل و داد خواهد كرد.(2)در برخى از اين احاديث آمده است كه وقتى عيسى از آسمان فرود آيد، تحت امارت مهدى خواهد بود و به امامت او نماز خواهد خواند.(3)بنابراين، طبق اين روايات، رجعت مسيح در همين دنيا واقع خواهد شد.
اعتقاد به معاد در مسيحيت چگونه است؟ معادشناسى اسلامى و مسيحى چه شباهتها و تفاوت هايى دارند؟ صدها آيه در قرآن مجيد به گونهاى به مسئلهى حيات پس از مرگ و حساب و كتاب و ميزان و بهشت و جهنم و... اشاره دارند. اما در كتاب مقدس اين گونه نيست و آيات معاد بسيار كماند؛ در تورات ذكر صريحى از معاد نيامده و در اناجيل نيز چند آيه بيشتر در اين زمينه وجود ندارد. با اين حال، هم يهوديان و هم مسيحيان به معاد عقيده دارند و براى اثبات آن به آياتى از تورات كه بالملازمه به حيات پس از مرگ دلالت دارد، يا آياتى از اناجيل كه به مسئلهى معاد و حيات پس از مرگ اشاره دارد، استناد مىكنند.(4)
ماهيت مرگ در مسيحيت واژهى «مرگ» يا «موت» در سه معنا به كار مىرود: يكى مرگ جسمانى و يا انفصال نفس از بدن؛ در اين حال روح فانى نمىگردد، ولى چون رابطهاش با بدن قطع شده، وضع آن تغيير مىكند.(1)ديگرى مرگ روحانى، كه وضع روح انسان قبل از نجات و مردن در خطا و گناه است(2)و سوم مرگ دوباره است كه نفس ابدى از حضور خدا منع گرديده به محكوميت و مجازات ابدى محكوم و به جهنم برده مىشود.(3)به گفتهى عهد قديم، انسانها اعم از نيك و بد، پس از مرگ به «هاويه» منتقل مىشوند: يعقوب منتظر بود كه در «هاويه» نزد فرزند خود يوسف برود.(4)ولى در عهد جديد آمده است: انسانها پس از مرگ به «عالم اموات» مىروند.(5)كه هر دو يك معنا را مىرسانند.(6)از مطالعهى كتاب مقدس چنين نتيجه مىگيريم كه مرگ نابودى نيست، بلكه انتقال است و پس از مرگ، زندگى روح و حيات همراه با شعور و
1) ر.ك: راب اُ. كهن، گنجينهاى از تلمود، ص 363، انجيل متى، 22: 23 - 32، 25: 41 - 46 و 8: 12؛ انجيل لوقا، 16: 21 - 31.
2) سفر پيدايش، 3: 11.
3) دوم تيموتاوس، 1: 10 - 11.
4) مكاشفه، 20: 10، انجيل يوحنّا، 3: 26، ر.ك: جيمس انس الاميركانى، نظام التعليم فى علم اللاهوت القويم، ج 2، ص 487.
5) پيدايش، 37: 35 و نيز آيات: مزامير، 6: 5 و 9: 17، ايوب، 4: 13 و 17 و... .
6) انجيل لوقا، 16: 23، اعمال رسولان، 2: 27 و 13، مكاشفه، 1: 18 و 6: 8 و... .
آگاهى ادامه خواهد يافت.(1)تعبير قرآن مجيد دربارهى مرگ كه بسيار تكرار شده، واژهى «توفّى»(2)است كه به معناى «چيزى را به طور كامل دريافت كردن» است. فرستادهى خدا انسان را دريافت مىكند و نزد خدا مىبرد و يا خدا خود، انسان را دريافت مىكند. از آيات قرآن نيز استفاده مىشود كه ماهيت و حقيقت انسان غير از اين بدن مادى است و آن حقيقت پس از مرگ به حيات خود ادامه مىدهد.(3)عالم برزخ فقرات متعددى از كتاب مقدس گوياى آن است كه انسان پس از مرگ و قبل از رستاخيز عظيم به حيات خود ادامه مىدهد و صالحان در لذت و نعمت، و بدكاران در عذاب و آتشاند.(4)در مورد عذاب مؤمنان به مسيح در عالم برزخ، بين كاتوليكها و پروتستانها اختلاف است. كاتوليكها معتقدند كه مؤمنان گناهكار پس از مرگ، در عذاب و آتش تطهير مىشوند، سپس به آسمان مىروند(5)و آياتى از كتاب مقدس را شاهد مدعاى خود ذكر مىكنند.(6)اما پروتستانها
1) اشعياء، 14: 9 - 11 و 15 - 17؛ انجيل متى، 22: 31 - 32، و انجيل لوقا 16: 19 - 31.
2) ر.ك: سورهى انعام، آيهى 61، سورهى نساء، آيهى 97، سورهى نحل، آيهى 28 و 32، سورهى انفال، آيهى 50 و... .
3) آيات اشاره شده؛ و ر.ك: سورهى محمد، آيهى 27 و سورهى سجده، آيهى 11.
4) انجيل لوقا، 16: 9 - 31 و 23: 43؛ دوم قرنتيان، 5: 8؛ مكاشفه، 14: 13 و... .
5) الهيات مسيحى، ص 325.
6) انجيل متى، 12: 32؛ اول قرنتيان، 3: 13 - 15 و...
مىگويند: در فاصلهى بين مرگ و رستاخيز، انسان در حالتى برهنه، يعنى بدون بدن، زندگى مىكند و مؤمنان در نعمت و نزد مسيح، و كافران در عذاب هستند. مؤمنان در اين حالت در حضور خداوند هستند و هر چند ترجيح مىدهند لباس رستاخيز عظيم و بدن روحانى داشته باشند، اما از وضع دنيوى و بودن در لباس جسمانى، بهتر است.(1)به نظر مىرسد انديشهى «نجات مؤمنانِ به مسيح» پروتستانها، با انديشهى آنان در باب نجات مرتبط است كه معتقدند «نجات تنها با ايمان حاصل مىشود، نه با عمل» و آياتى را از كتاب مقدس براى اثبات ادعاى خود ذكر مىكنند.(2)مسلمانان بر اساس تعاليم قرآن مجيد معتقدند كه انسان پس از مرگ تا قيامت داراى زندگى خاصى است و در عالمى بهسر مىبرد كه «برزخ» نام دارد.(3)در اين عالم بدكاران در عالم قبر معذّب، و نيكوكاران متنعّماند.(4)در روايتى معروف از پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله آمده است: قبر، باغى از باغهاى بهشت يا حفرهاى از گودالهاى جهنم است.(5)
بنابراين در اصل حيات برزخى بين اسلام و مسيحيت اختلاف چندانى نيست، ولى در باب عذاب مؤمنان گنهكار، نظر اكثر مسلمانان با
كاتوليكهاى مسيحى شباهت دارد. رستاخيز عمومى اعتقاد به رستاخيز عام از مسلّمات هر دو دين است و پيروان هر دو آيين معتقدند كه روزى، همهى انسانها براى داورى برانگيخته خواهند شد: قانون ايمان مسيحى با اعلام رستاخيز مردگان در پايان جهان و حيات ابدى به اوج خود مىرسد... اعتقاد به رستاخيز مردگان از ابتدا از عناصر اساسى ايمان مسيحى بوده است. ترتوليان مىگويد: اعتقاد مسيحيان به رستاخيز مردگان است، و ما با اين اعتقاد زندهايم.(1)در انديشهى مسيحيت رجعت و بازگشت مسيح به رستاخيز و قيامت گره خورده است. عبارات مسيحيان در مورد اين كه رجعت مسيح در دنياست يا در آخرت، بعضاً ابهام دارد، چنان كه كلماتشان در مورد رستاخيز گاهى ناظر به رجعت مسيح و گاهى مربوط به قيامت است. كليساى كاتوليك در كتاب اعتقادنامهى رسمى خود، اخروى بودن بازگشت مسيح را تأييد مىكند: قبل از داورى نهايى، همهى مردگان بر خواهند خاست، و اين فرمانى است كه همهى اهل قبور صداى پسر انسان (مسيح) را مىشنوند و از قبور خارج مىشوند؛ پس كسانى كه اعمال صالح انجام دادهاند، براى حيات، و كسانى كه اعمال ناپسند انجام
1) Catechism of the chatholic church. P. 237 - 238. به نقل از: عبدالرحيم سليمانى اردستانى، درآمدى بر الهيات تطبيقى اسلام و مسيحيت، ص 205.
دادهاند براى داورى برخواهند خاست. در اين هنگام مسيح در جلال خود با جميع ملائكهى مقدس خويش مىآيد، آن گاه بر كرسى جلال خود خواهد نشست، و جميع امتها در حضور او جمع مىشوند. او آنها را از هم جدا مىكند، به قسمى كه شبان ميشها را از بزها جدا مىكند و ميشها را بر دست راست و بزها را بر چپ خود قرار مىدهد... و ايشان در عذاب جاودانى خواهند رفت، اما عادلان در حيات جاودانى. (متى، 25: 13 - 33، 46).(1)در فرهنگ قرآن واژهى «حساب»، «جزا»، «ميزان» و امثال آنها دربارهى قيامت بيش از ساير واژهها به كار رفته است(2)و برپايى قيامت و حسابرسى را به خاطر عدل و حكمت خداوند و عادلانه بودن آفرينش او مىداند:
آيا آنان كه مرتكب كارهاى بد شدند گمان كردهاند كه آنان را مانند مردمى كه ايمان آوردهاند و اعمال نيك انجام مىدهند، قرار مىدهيم، به گونهاى كه زندگى و مرگشان يكسان باشد؟ آنان بد حكمى راندهاند. خداوند آسمانها و زمين را بر حق آفريده است. براى اين كه هر كس به جزاى آن چه كسب كرده برسد، و آنان هرگز مورد ظلم قرار نخواهند گرفت.(3)پس در هر دو دين، هدف از قيامت تحقق عدالت خداوند و داورى و
حسابرسى اعمال است، با اين تفاوت كه عهد جديد اين وظيفه را برعهدهى عيسى عليهالسلام قرار مىدهد. بهشت و جهنم بنابر كتاب عهد جديد و اعتقاد مسيحيان، پس از داورى نهايى، ابرار از اشرار جدا شده، ابرار در بهشت (آسمان) براى هميشه سعادتمند خواهند گشت و اشرار در دوزخ يا آتش براى هميشه معذب خواهند بود.(1)عالمان الهيات مسيحى دربارهى جزئيات ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ بحث هايى كرده و به تفصيل دربارهى آنها سخن گفتهاند.(2)در قرآن مجيد، پس از حسابرسى، انسانها به دو دسته، اصحاب جنت (بهشت) و اصحاب نار (آتش) تقسيم مىشوند: اصحاب نار و اصحاب جنت مساوى و يكسان نيستند، بهشتياناند كه كامياباند.(3)هم چنين طبق آيات قرآن، گروهى براى هميشه در بهشت و گروهى ديگر براى هميشه در دوزخ هستند. كسانى كه ايمان آورده و در حد توان كارهاى نيك انجام داده باشند، براى هميشه در بهشت خواهند بود: و كسانى كه ايمان آورده و اعمال شايسته كردهاند - هيچ كس را جز به قدر توانش تكليف نمىكنيم - آنان اهل بهشت و در آن
جاودان اند.(1)ولى كسانى كه كفر ورزند(2)يا براى خدا شريك قايل شوند(3)يا گناه همهى وجودشان را فرا گيرد(4)يا نسبت به خدا استكبار ورزند(5)و... در آتش مخلّد و جاودان خواهند بود. آيات پرشمارى از قرآن به ذكر جزئيات وضعيت قيامت و بهشت و جهنم و اهل آنها و حالت و شكل و خصوصياتشان پرداخته است. معاد جسمانى يا روحانى بنابر هر دو سنّت مسيحيت و اسلام، در روز قيامت همهى انسانها برانگيخته و دوباره زنده مىشوند، اما آيا اين معاد روحانى است يا جسمانى؟
برخى از ظاهر كتاب مقدس چنين برداشت كردهاند كه معاد، جسمانى نيز هست، ولى به آياتى تمسك جستهاند كه دلالتشان بر جسمانى بودن معاد قطعى نيست:(6)ما به قيامت مردگان ايمان داريم. مردگان بهزودى حقيقتاً برخواهند خاست. آرى به زودى برخواهند خاست! و مقصود ما از قيامت، قيامت اجساد است؛ چون قيامت، برخاستن
دوبارهى همان چيزى است كه ساقط شده است.(1)در اعتقادنامهى رسمى كليساى كاتوليك بر جسمانى بودن معاد تأكيد شده است،(2)لكن نويسندهاى پروتستان مىنويسد: به طور كلى مىتوان گفت كه بدنِ قيام كرده، خلقت كاملاً جديدى نخواهد بود؛ زيرا در آن صورت بدن فعلى نمىبود، بلكه بدنى ديگر، بدنى كه كاشته مىشود بر خواهد خاست (نامهى اول قرنتيان، 15: 43، 44، 53 و 54). ولى از طرف ديگر، بدن قيام كرده لزوما شامل تمام اجزاى بدن فعلى نخواهد بود (نامهى اول قرنتيان، 15: 37 و 38). آن چه طبق كتاب مقدس قطعى به نظر مىرسد اين است كه بدنِ زنده شده با بدن فعلى رابطهاى خواهد داشت، همان طورى كه گندمى كه بر ساقه قرار دارد با گندمى كه از آن به وجود آمده است شباهت دارد. يك شخص بالغ همان بدنى را دارد كه در موقع تولد داشت، هر چند تغييرات زيادى در آن ايجاد شده و داراى آن سلول هايى نيست كه در موقع تولد داشت؛ به همين طريق بدن قيام كرده، همان بدن اوّليه خواهد بود كه به شكل ديگرى درآمده است.(3)همان طور كه از عبارات فوق برمىآيد، نويسنده تلاش مىكند برخى از شبهات معاد جسمانى را پاسخ دهد. با اين حال از برخى عبارات اناجيل
برمىآيد كه زندگى آن دنيا به گونهى ديگرى است: عيسى در جواب ايشان گفت: ... در قيامت نه نكاح مىكنند و نه نكاح كرده مىشود، بلكه مثل ملائكهى خدا در آسمان هستند.(1)در قرآن مجيد آيات بسيارى صراحت در معاد جسمانى دارند.(2)با اين حال در ميان عالمان مسلمان دربارهى كيفيت معاد نظريات مختلفى مطرح بوده است: به حكما نسبت داده شده كه قايل به معاد روحانىاند، برخى نيز معاد جسمانى را پذيرفته و عدهاى به روحانى - جسمانى بودن معاد تأكيد كردهاند.(3)
هر گروه از عالمان مسلمان براى اثبات معاد و جسمانى يا روحانى يا جسمانى - روحانى بودن آن، ادلهاى ذكر كرده و شبهات را پاسخ دادهاند.(4)بسيارى از مباحث معاد و كيفيت آن در اسلام و مسيحيت مشابه يكديگرند.(5)
1) انجيل متى، 22: 30.
2) ر.ك: سورهى عاديات، آيهى 9، سورهى قيامت، آيهى 3 - 4 و... .
3) مؤلف شرح المقاصد قول روحانى بودن معاد را به حكما، جسمانى بودن را به جمهور مسلمانان و جسمانى - روحانى بودن را به غزالى نسبت داده، و خودش قول اخير را تأييد مىكند. (ر.ك: سعد الدين تفتازانى، شرح المقاصد، ج 5، ص 88).
4) همان؛ ر.ك: عبدالله شبّر، حق اليقين فى معرفة اصول الدين، ج 2، ص 36 - 38؛ و عبدالرحمن بن احمد ايجى، المواقف فى علم الكلام، ص 372.
5) عبدالرحيم سليمانى اردستانى، درآمدى بر الهيات تطبيقى اسلام و مسيحيت، ص 214.
از ديدگاه مسيحيت چه انسانى رستگار مىگردد و نجات مىيابد؟ آيا راه نجات منحصر در مسيحى شدن است؟ نظر اسلام در اين باره چيست؟ رستگارى و نجات از ديدگاه مسيحيت رستگارى و نجات در مسيحيت در دو باب مطرح مىگردد: يكى در مورد گناه ذاتى و نجات از آن؛ و ديگرى در مورد گناهان ارادى و پاكى از آنها و پيروى از تعاليم مسيح و انجام اعمال نيك، و در پى آن بحث از لزوم احكام و شريعت. در مورد نجات از گناه ذاتى، كتاب مقدس اعلام مىدارد كه مرگ عيسى فقط براى برگزيدگان و ايمان آورندگان به او نبود بلكه او براى تمامى جهانيان جان داد.(1)اما متألهان مسيحى معتقدند مرگ مسيح تنها براى كسانى كه به او ايمان آورندهاند، نجاتبخش است، يكى از ايشان آموزهى فوق را چنين تفسير مىنمايد:
1) انجيل يوحنّا، 1: 29؛ نامه پولس به عبرانيان، 2: 9؛ نامهى پطرس، 3: 9.
مرگ عيسى سبب شد كه مجازات گناه به تعويق افتد و مردم فرصت زندگى و توبه داشته باشند. مرگ مسيح موانعى را كه در راه خدا وجود داشت، برطرف ساخت و تنها مانعى كه وجود دارد، رد كردن عمدى نجات توسط انسان است. كفارهى مسيح از نظر اين كه در اختيار همه است محدوديتى ندارد، اما تنها براى كسانى مفيد است كه ايمان آورند.(1)ديدگاه سنتى كليساى كاتوليك اين بود كه نه تنها نجات منحصر در ايمان به مسيح است، بلكه در انحصار كليساى كاتوليك است و خارج از سازمان كليساى كاتوليك به هيچ وجه نجات و رستگارى ممكن نيست. ديدگاه فوق كه در آثار بزرگان كليساى كاتوليك مطرح شده بود در شوراى چهارم لاتران (1275 م) مجدداً تكرار شد و در سال 1302 م، پاپ «بونيفاس هشتم» طى يك فرمان پاپى اعلام كرد كه: «ما اظهار و اعلان مىكنيم كه هر موجود انسانى كه بخواهد نجات يابد، بايد مطيع پاپ روم باشد».(2)
در قرون اخير آموزهى فوق تعديل يافته و جاهلان قاصر را هم مشمول نجات مىدانند. در سال 1854 م پاپ «پيوس نهم» در توصيف آموزهى نجات اعلام كرد كه «حكم خروج از كليسا» دربارهى كسانى كه به واسطهى شرايط، با مذهب حقيقى آشنايى ندارند و ناآشنايى آنان تقصير
خودشان نيست، صدق نمىكند.(1)در شوراى واتيكان دو (1962 - 1965 م) كه توسط پاپ «يوحناى بيست و سوم» افتتاح گرديد و در زمان رياست پاپ «پولس ششم» به پايان رسيد و هدف از تشكيل آن نوسازى كليساى كاتوليك به مقتضاى نيازهاى عصر جديد به ويژه با توجه به نفوذ و گسترش مادىگرايى و كمونيسم بود، براى اولين بار سخن از نجات غير مسيحيان خداجوى به ميان آمد: كسانى هم كه انجيل مسيح و يا كليساى او را نشناخته ولى با وجود اين صادقانه خدا را جستوجو كردهاند و تحت عملكرد فيض تلاش مىكنند تا ارادهى خدا را تا آن حد كه وجدانشان به ايشان حكم مىكند، به جا آورند، مىتوانند به نجات و رستگارى ابدى دست يابند. هم چنين كسانى كه بدون تقصير، هنوز شناختى روشن و بسنده از خدا ندارند، منتهى به واسطهى فيض الهى مىكوشند زندگى نيكويى داشته باشند، تحت مساعدت عنايت الهى قرار دارند.(2)يكى از اسناد مهم شوراى واتيكانِ دو مربوط به مناسبات كليسا با مسلمانان است، در اين بيانيه چنين آمده است: كليسا هم چنين با احترام عميق به مسلمانانى مىنگرد كه خداى يگانه و لم يزل و رحيم و متعالى را مىپرستند كه آسمانها و زمين را خلق كرده و با انسان سخن گفته است. همان گونه كه
اسلام با ارادهى خويشتن رد پاى خود را به سَلَفش ابراهيم عليهالسلام
مىرساند، مسلمانان نيز مثل خود ابراهيم عليهالسلام كه به خدا تسليم شد، جهد مىكنند تا خويشتن را به احكام رازآلود او تسليم نمايند. مسلمانان به عيسى عليهالسلام به منزلهى پيامبر، حرمت مىنهند، اما او را به خدايى نمىستايند، و براى مريم، مادر باكرهى او، احترام قايلاند و بعضا هم با صدق و اخلاص ملتمس او مىشوند؛ به علاوه، مسلمانان در انتظار روز داورى هستند كه در آن روز، خداوند تمامى انسانها را از مرگ برمىخيزاند و به آنان پاداش مىدهد. به اين دليل، مسلمانان به حيات معنوى و پرستش خدا، اساساً از طريق نماز و انفاق و روزه اهميت فراوانى مىدهند. در طى قرون گذشته، مناقشه و خصومت مكرر بين مسيحيان و مسلمانان برانگيخته شد اما اكنون اين مجمع مقدس مصرّاً از همگان مىخواهد تا گذشته را فراموش كنند و تلاشهاى صميمانهاى در فهم متقابل به عمل آورند و براى حفاظت و ارتقاى خير تمام آدميان و عدالت اجتماعى و اخلاقيات نيكو، و نيز صلح و آزادى با هم تشريك مساعى نمايند.(1)در مورد نجات و رستگارى مؤمنانِ به مسيح در صدر اول مسيحيت اين بحث پيش آمد كه آيا رعايت احكام و آداب براى نايل شدن به رحمت خدا
1) ويليام مونتگمرى وات، برخورد آراء مسلمانان و مسيحيان، ص 250؛ و توماس ميشل، كلام مسيحى، ص 111.
و ورود به بهشت لازم است، يا همان ايمان به مسيح به تنهايى كارساز است و فداشدن او تمام مشكلات را حل كرده است؟ پولس با توجه به برخى كلمات حضرت عيسى عليهالسلام ،(1)بهشدت با شريعتى شدن آيين مسيحيت مخالفت كرده بلكه عمل به احكام و شريعت را مانع رستگارى شمرده است: اينك من پولس به شما مىگويم كه اگر مختون شويد، مسيح براى شما هيچ نفعى ندارد.(2)اگر اهل شريعت وارث باشند، ايمان عاطل شود و وعده باطل؛ زيرا كه شريعت باعث غضب است، زيرا جايى كه شريعت نيست، تجاوز هم نيست.(3)عقايد پولس در ابتدا با مخالفت شديد حواريون و يهوديان مسيحى شده مواجه شد. اينان با مراجعه به كلمات(4)و تعاليم و اعمال حضرت
1) در يك جا فرموده است: «خدا باران خود را بر عادلان و ظالمان مىباراند.» (انجيل متى، 5: 45) و فرموده: «وقتى انسان آن چه را در قدرت دارد انجام مىدهد بايد خود را غلام بى منفعت بخواند.» (انجيل لوقا، 11: 10) كنايه از اين كه نبايد در انتظار اجر و پاداش باشد. و در مثَل «تاكستان» مىگويد: «عملههايى كه تمام روز كار مىكردند، بيشتر از كسانى كه يك ساعت مشغول كار بودند مزد نگرفتند.» (انجيل متى، 20: 1).
2) نامهى پولس به غلاطيان، 5: 2.
3) نامهى پولس به روميان، 4: 15.
4) در كلماتى از حضرت عيسى بر حفظ شريعت موسوى تأكيد شده است: «ناگاه شخصى آمده عيسى را گفت: اى استاد نيكو چه عمل كنم؟ گفت: «... اگر بخواهى داخل حيات شوى احكام را نگه دار.» گفت: كدام احكام؟ عيسى فرمود: «قتل مكن، زنا مكن، دزدى مكن، شهادت دروغ مده، پدر و مادر خود را حرمت دار و همسايهى خود را مثل نفس خود دوست بدار.» (انجيل متى، 19: 17) «گمان مبريد كه آمدهام تا تورات يا كتب انبيا را باطل سازم. نيامدهام تا باطل سازم، بلكه آمدهام تا تمام كنم.» (انجيل متى، 5: 17).
عيسى عليهالسلام ، عمل به احكام و شريعت را براى نيل به سعادت جاودانه و نجات لازم مىشمردند. مضامين رسالهى يعقوب در دفاع از شريعت به حدى واضح است كه به نظر مىرسد اين رساله و رسالههاى پولس در ردّ يكديگر نگاشته شدهاند. يعقوب مىنويسد: اى برادران من! چه سود اگر كسى بگويد ايمان دارم وقتى كه عمل نداشته باشد. آيا ايمان مىتواند او را نجات بخشد؟ پس اگر برادرى يا خواهرى برهنه و محتاج خوراك روز باشد و كسى از شما به ايشان بگويد: «به سلامتى برويد و گرم و سير شويد» لكن مايحتاج بدن را به ايشان ندهد، چه نفع دارد؟ همچنين ايمان نيز اگر اعمال ندارد در خود مرده است.(1)امروزه هيچ مسيحىاى پايبند به شريعت يهود نيست و مرگ مسيح را ناسخ شريعت مىداند؛ اما از نگاهى ديگر ميان فرقهى پروتستان و كاتوليك، در مورد نجات و رستگارى اختلاف روى داده است. كاتوليكها معتقدند كه سعادت ابدى با دو شرط ايمان به خدا و فيض او، و ديگرى اعمال صالح، حاصل مىشود و مىكوشند اظهارات كتاب مقدس را كه با اين موضوع هماهنگى ندارد، تأويل كنند. آنان احكام خدا را كه لازم الرعايه هستند، عبارت از احكام ده گانهى عهد عتيق (به استثناى احترام روز شنبه) و اخلاق كامل مسيحيت مىدانند. اخلاق مسيحى سلسله قوانين عملى مشخصى است كه به عهدهى افراد گذاشته شده است، مانند حضور در
1) رسالهى يعقوب، 2: 14.
جشنهاى كليسا، شركت در مراسم عشاى ربانى، حضور براى اعتراف، بهجا آوردن روزهى چلّه،(1)و هم چنين روزههاى نذر و خوددارى از خوردن گوشت در روزهاى پرهيز.(2)اما پروتستانها به تبعيت از «مارتين لوتر» - كه وى را احياگر انديشههاى فراموش شدهى پولس لقب دادهاند - تنها عامل نجات را ايمان و برخوردارى از فيض الهى مىدانند. البته او مخالف كار نيك نبود بلكه معتقد بود كه اگر خدا بر اساس اعمال نيكو ما را بپذيرد، در مورد پذيرفته شدن نمىتوان هيچ اطمينانى داشت. عادل شمردگى بر اساس ايمان، به اين معناست كه... ما مىتوانيم به كارهاى نيكو مبادرت كنيم، اما كارهاى نيك ما براى كسب تأييد الهى و پذيرفته شدن از سوى او نيست، بلكه ما به اين دليل اعمال نيكو انجام مىدهيم كه خدا ما را پذيرفته است.(3)در نگاه پروتستانها، هرچند ايمان تنها عامل نجات شمرده مىشود، اعمال صالح مىتواند شخص نجاتيافته را به درجات بالاتر ارتقا دهد و گنجهايى برايشان در آسمان بيندوزد.(4)بنابراين، نقش اعمال صالح، فزونى
1) Lent: دورهى چهلروزهى پرهيز يا توبه و زمان روزهى مسيحيان كاتوليك كه از چهارشنبه توبه شروع و تا عيد پاك به طول مىانجامد (محمد رضا زيبايى نژاد، مسيحيتشناسى مقايسهاى، ص 413).
2) رابرت وير، جهان مذهبى، ص 74.
3) تونى لين، تاريخ تفكر مسيحى، ص 262.
4) انجيل يوحنّا، 5: 24؛ نامهى دوم به قرنتيان، 5: 21، و هنرى تيسن، الهيات مسيحى، ص 337.
نعمتها و مقامات است، نه رهايى از عذاب و جهنم. مؤمن در مورد گناهان خود دادرسى نخواهد شد؛ زيرا براى گناهان او در شخص مسيح و صليبش دادرسى شده است. اما كاتوليكها معتقدند، شخص گناهكار در صورتى كه بدون توبه از دنيا برود، در برزخ عذاب خواهد شد. گناهان به دو دسته تقسيم مىشوند: قسم اول را اصطلاحاً خطاهاى مرگبار مىخوانند و آنها گناهانى هستند كه در صورت جبران نشدن با توبه، موجب محروميت از سعادت ابدى مىشوند. بدعت، كفرگويى و فساد، از جملهى اين گناهان هستند. نوع دوم را گناهان عارضى مىخوانند كه هر چند شخص را مستوجب ملامت مىكند، اما مانع حصول سعادت ابدى نمىشود.(1)نجات در منابع اسلامى در اسلام آموزهاى به نام «گناه ذاتى» و «فدا» وجود ندارد و هر مولودى با فطرت پاك به دنيا مىآيد و بار گناه ذاتى بر دوش ندارد. خدا خود براى نجات بشر از گمراهى به آنان، توسط رسولان، عقل و وحى عنايت كرده و قدم اول را براى بازگشت خطاكاران برداشته است: پس خداوند به آنان [گناهكاران] روى كرد تا توبه كنند. همانا خدا توبهپذير و مهربان است.(2)
از ديدگاه قرآن مجيد، نجات از آثار بدِ گناهان، چه آثار وضعى و چه استحقاق عقوبت، با توبه و استغفار و دعا حاصل مىشود: و اى قوم من! از پروردگارتان آمرزش بخواهيد و به درگاه او توبه كنيد تا از آسمان بر شما بارش فراوان فرستد و نيرويى بر نيروى شما بيفزايد.(1)از نظر اسلام، دين خدا «اسلام» است و تمامى پيامبران «مسلم» و در برابر ارادهى او تسليم بودهاند(2)و هدف همهى آنها بندگى خدا و نفى ارزشهاى غيرالهى و نفى بندگى غير خدا و مبارزه با طاغوت و امر به نيكى و نهى از پليدى بوده است و در جهت تحقّق اهداف فوق، قوانين و احكامى را بيان كردهاند و مردم را به انجام آنها دعوت، و از تخلف از آنها برحذر داشتهاند.(3)
با ظهور پيامبر هر زمانى، مردم موظف به رعايت دستورهاى او هستند و شريعت سابق نسخ مىگردد. اعلام شريعت جديد هم چون اعلام قانون جديد است كه ناسخ قوانين گذشته به حساب مىآيد.(4)بنابراين از ميان رفتن شريعت، پس از كشته شدن حضرت عيسى، نمىتواند صحيح باشد. شريعتى بودن دين به اين معناست كه خداوند بر اساس مصالح و مفاسدى كه در انجام يا ترك يك عمل نهفته است
دستورهايى را ابلاغ كرده كه باعث تعالى شخصيت انسان و رسيدن او به رستگارى است. در عين حال به اين نكته بايد توجه داشت كه اجراى شريعت به تنهايى كافى نيست و بايد با اعتقادات صحيح و صفاى باطن همراه شود؛ به عبارت ديگر: نجات و رستگارى در گرو اصلاح عقيده، اصلاح اخلاق و اصلاح عمل است. قرآن مجيد خلاصى از زيان و راه نجات و سعادت را ايمان، عمل صالح و سفارش به حق و صبر مىداند.(1)گروهى را بر صراط مستقيم هدايت و دستهاى را در ضلالت و گمراهى و عدهاى را اهل عناد و انكار معرفى مىنمايد.(2)اينها كسانى هستند كه حق را شناخته ولى عالماً و عامداً از پذيرش آن سرباز زده و با آن به مخالفت برخاستهاند. خداوند براى اين گروه دورى از رحمت و عذاب جاودانه را در نظر گرفته است.(3)گمراهان دو دستهاند: قاصر و مقصّر. قاصران كه در اصطلاح قرآن «مستضعف» نام دارند، عذرشان پذيرفته شدهاست و گناهكار محسوب نمىشوند. از كلمات پيشوايان دينى استفاده مىشود كه اكثر مردم از اين طبقهاند.
منابع فارسى 1. آشتيانى، جلال الدين؛ تحقيقى در دين مسيح، تهران: نشر نگارش، 1368 ش. 2. اسپينوزا، باروخ؛ مصنف واقعى اسفار پنجگانه، ترجمهى عليرضا آل بويه، مجلهى هفت آسمان، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، ش 1، بهار 1378 ش. 3. استيد، كريستوفر؛ فلسفه در مسيحيت باستان، ترجمهى عبدالرحيم سليمانى اردستانى، تهران: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، و مركز بين المللى گفت و گوى تمدنها، چاپ اول، 1380 ش. 4. اُ، كهن، راب؛ گنجينهاى از تلمود، ترجمهى امير فريدون گرگانى. 5. اگريدى، جوان؛ مسيحيت و بدعتها، ترجمهى عبدالرحيم سليمانى اردستانى، قم: مؤسسهى فرهنگى طه، چاپ اول، 1377 ش. 6. الدر، جان؛ تاريخ اصلاحات كليسا، تهران: انتشارات نور جهان، 1342 ش. 7. الفاخورى، حنّا؛ تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، تهران: انتشارات كتاب زمان، 1358 ش.
دانستن، لسلى؛ آيين پروتستان، ترجمهى عبدالرحيم سليمانى اردستانى، قم: مؤسسهى آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1381 ش. 23. دورانت، ويل؛ تاريخ تمدن، ترجمهى حميد عنايت و پرويز داريوش و على اصغر سروش، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1360 ش. 24. رابرتسون، آرچيبالد؛ عيسى؛ اسطوره يا تاريخ، ترجمهى حسين توفيقى، قم: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، چاپ اول، 1378 ش. 25. رضى، هاشم؛ اديان بزرگ جهان، تهران: فروهر، 1360 ش. 26. روزنامه اطلاعات، مورخهى 25 / 5 / 1378 ش. 27. زيبايى نژاد، محمد رضا؛ درآمدى برتاريخ و كلام مسيحيت، قم: نشر معارف، 1375 ش. 28. زيبايى نژاد، محمد رضا؛ مسيحيتشناسى مقايسهاى، تهران: انتشارات سروش، چاپ اول، 1382 ش. 29. ساروخاچيكى؛ كتاب مقدس را بهتر بشناسيم، تهران: آموزشگاه كتاب مقدس، بىتا.
سليمانى اردستانى، عبدالرحيم؛ پسر خدا در عهدين و قرآن، قم: مؤسسهى آموزشى و پژوهشى امام خمينى، چاپ اول، 1378 ش. 31. ---------------------------؛درآمدى بر الهيات تطبيقى اسلام و مسيحيت، قم: كتاب طه، چاپ اول، 1382 ش. 32. ---------------------------؛ كتاب مقدس، قم: انجمن معارف اسلامى ايران، چاپ اول، 1382 ش. 33. ---------------------------؛ مسيحيت، قم: انجمن معارف اسلامى ايران، چاپ اول،
1381 ش. 34. سى تنى، مريل؛ معرفى عهد جديد، ترجمهى طاطه وس ميكائيليان، تهران: انتشارات حيات ابدى، 1362 ش. 35. شاله، فيليسين؛ تاريخ مختصر اديان بزرگ، تهران: كتابخانهى ظهورى، 1355 ش.
طباطبايى، سيد محمد حسين؛ تفسير الميزان، ترجمهى محمد باقر همدانى، قم: جامعهى مدرسين حوزهى علميهى قم. 37. عبد خدائى، مجتبى؛ واتيكان، كليساى جهانى كاتوليك، تهران: انتشارات بينالمللى الهدى، 1382 ش. 38. غلامى نژاد، جمشيد؛ مقدمهى انجيل برنابا، تهران: نيايش، چاپ اول، 1379 ش.
فاطميان، على؛ نشانههاى پايان، تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چاپ اول، 1381 ش. 40. كاتوسكى، كارل؛ بنيادهاى مسيحيت، بىجا، بىتا. 41. كاكس، هاروى؛ مسيحيت، ترجمهى عبدالرحيم اردستانى سليمانى، قم: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، چاپ اول، 1378 ش. 42. كتاب مقدس، انجمن پخش كتب مقدسه، 1981 م. 43. ---------، ترجمهى تفسيرى. 44. كرنز، آرل؛ سرگذشت مسيحيت در طول تاريخ، ترجمهى آرمان رشدى، آموزشگاه كتاب مقدس، 1994 م. 45. كلارك، دنيس؛ زندگى و تعاليم عيسى مسيح، بىجا، بىتا.
گروه مؤلفان؛ تفسير نمونه، قم: دار الكتب الاسلاميه، چاپ دوم، 1353 ش. 47. لين، تونى؛ تاريخ تفكر مسيحى، ترجمهى روبرت آسريان، تهران: نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ اول، 1380 ش. 48. ماله، آلبر؛ تاريخ رم، ترجمهى غلامحسين زيرك زاده، تهران: دنياى كتاب، 1362 ش. 49. مركز مطالعات تحقيقات اديان و مذاهب، مجله هفت آسمان. 50. مشكور، محمد جواد؛ خلاصه اديان، در تاريخ دينهاى بزرگ، تهران: انتشارات شرق، 1369 ش. 51. مصاحب، غلامحسين؛ دايرة المعارف فارسى، تهران: فرانكلين، 1345 ش. 52. مصباح يزدى، محمد تقى؛ مجموعه معارف قرآن (خداشناسى)، قم: انتشارات در راه حق، چاپ اول، 1365 ش. 53. مطهرى، مرتضى؛ مجموعه آثار، تهران: انتشارات صدرا، چاپ سوم، 1375 ش.
مك گراث، آليستر؛ مقدمهاى بر تفكر نهضت اصلاح دينى، ترجمهى بهروز حداديان، قم: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، چاپ اول، 1382 ش. 55. مولر، اينار؛ جهان مسيحيت، ترجمهى مسيح مهاجرى و محمدباقر انصارى، تهران: انتشارات امير كبير، چاپ اول، 1368 ش. 56. مونتگمرى، وات، ويليام، برخورد آراء مسلمانان و مسيحيان، ترجمهى محمد حسين آريا لرستانى، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1372 ش. 57. ميشل، توماس؛ كلام مسيحى، ترجمهى حسين توفيقى، قم: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، چاپ اول، 1377 ش.
منابع عربى 1. ابراهيم، سعيد؛ تفسير بشارة لوقا، بى جا، بى نا، بى تا. 2. الاميركانى، جيمس انس؛ نظام التعليم فى علم اللاهوت القويم، بيروت؛ الطبعة الثانية، مطبعة الاميركان، 1890 م. 3. الايجى، عبدالرحمن بن احمد؛ المواقف فى علم الكلام، بيروت: عالم الكتاب. 4. البستانى، پطرس؛ دايرة المعارف، بيروت: دارالمعرفة، بى تا. 5. البلاغى، محمد جواد؛ الرحلة المدرسيه، بى جا، توحيد، 1314 ق. 6. التفتازانى، سعدالدين؛ شرح المقاصد، قم: منشورات الشريف الرضى، 1409 ق / 1989 م. 7. التنير، محمد طاهر؛ العقائد الوثنية فى الديانة النصرانية، بيروت: 1330 ق. 8. الحسينى، محمد رشيد رضا؛ المنار، بيروت: دار المعرفه، 1393 ق. 9. الدمشقى، يوحنا؛ المئة مقاله فى الايمان الارثوذكسى، لبنان: منشورات المكتبة البولسية، الطبعة الثانيه، 1991 م. 10. الرازى، فخر الدين؛ التفسير الكبير، بيروت: دارالفكر، 1405 ق. 11. الصلبى اللبنانى، سليم بن جرجس؛ الكنز الجليل فى تثليث و توحيد اله اسرائيل، دمشق: المطبعة البطريركيه الانطاكيه، 1912 م. 12. الطباطبايى، سيد محمد حسين؛ الميزان فى تفسير القرآن، بيروت: منشورات موسسة الاعلمى للمطبوعات، 1309 ق / 1971 م. 13. الطوسى، محمد بن الحسن؛ تهذيب الاحكام، تهران: دار الكتب الاسلاميه، 1390 ق. 14. الغزالى، ابوحامد؛ الرد الجميل لالهية عيسى بتصريح الانجيل، استانبول: وقف الاخلاص، 1992 م.
.3 Montgomery Watt, W., Islam and Christanity today, London, Rotledge, 1983. .4 Powell, Davies, The Meaning of the Dead Sea Scrolls, New york, New American Lirary, 1956. .5 Encyclopedia americana (EM), first published, 1829, New York, Chicago, Washington D.C. .6 Cncyclopedia Britanica (EB), Publishes 13 th. .7 Vatican Council II, Austin Flannery, O.P. Ireland, Dominican Publications, 1996.