ghaemiyeh.com
سرشناسه : فقیه ایمانی،مهدی، 1308 -
عنوان و نام پديدآور : امام مهدی عج در منابع اهل سنت : تا پایان قرن دهم هجری قمری [کتاب]= الامام المهدی(عج) عند اهل السنه/ تالیف و تدوین مهدی فقیه ایمانی ؛ مترجمان احمد اسماعیل تبار، سیداحمدرضا حسینی، محمدحسین مهوری.
مشخصات نشر : تهران: فرهنگ سبز، 1390 -
مشخصات ظاهری : 931ص
شابک : :978-964-9906-83-6
يادداشت : فارسی - عربی
مندرجات : ج.1- تا پایان قرن دهم هجری قمری.-
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، 255ق. - -- احادیث اهل سنت
شناسه افزوده : اسماعیل تبار، احمد، 1343 -، مترجم
شناسه افزوده : حسینی، سیداحمدرضا، 1342 -
شناسه افزوده : مهوری، محمدحسین، 1340 -، مترجم
رده بندی کنگره : BP51/35/ف73الف8 1390
رده بندی دیویی : 297/959
شماره کتابشناسی ملی : 2592597
الامام المهدي(عج)
عند اهل السُّنّة
يتضمّن رسائل مُفردة وفصولاً وأبحاثاً اقتطفناها
من مؤلّفات أئمّة الحديث وأعلام التاريخ
ورجالات العلم من أهل السنّة
خلال عشر قرون
رتّبها و قدّم لها:
مهدي الفقيه إيماني
امام مهدى(عج)
در منابع اهل سنّت
تا پايان قرن دهم هجرى قمرى
تأليف و تدوين
مهدى فقيه ايمانى
مترجمان
احمد اسماعيل تبار
سيّد احمدرضا حسينى
محمدحسين مهورى
سرشناسه:فقيه ايمانى،مهدى،1308-
عنوان و نام پديدآور:امام مهدى(عج)در منابع اهل سنت:تا پايان قرن دهم هجرى قمرى \الامام المهدى(عج)عند اهل السنه/تاليف و تدوين مهدى فقيه ايمانى؛مترجمان احمد اسماعيل تبار،سيّد احمدرضا حسينى،محمد حسين مهورى.
مشخصات نشر:تهران،فرهنگ سبز،1390.
مشخصات ظاهرى:931ص
شابك:6-83-9906-964-978:
يادداشت:فارسى-عربى
مندرجات:ج.1-تا پايان قرن دهم هجرى قمرى.-
موضوع:محمد بن حسن(عج)،امام دوازدهم،255 ق.---احاديث اهل سنت
شناسه افزوده:اسماعيل تبار،احمد 1343-،مترجم.
شناسه افزوده:حسينى،سيّد احمدرضا،1342-
شناسه افزوده:مهورى،محمدحسين،1340-،مترجم.
رده بندى كنگره:1390 8 الف73ف/51/35 BP .
رده بندى ديويى:297/959
شماره كتابشناسى ملى:2592597
نام كتاب:امام مهدى(عج)در منابع اهل سنّت
نام نويسنده:مهدى فقيه ايمانى
مترجمان:احمد اسماعيل تبار،سيّد احمدرضا حسينى و محمد حسين مهورى
صفحه آرا:على قربانى
طراح جلد:اميرمسعود رئوفى
ويراستار:سولماز غريب زاده
نوبت چاپ:اول،1390
شمارگان:1500 نسخه
ناشر:انتشارات فرهنگ سبز
چاپ و صحافى:هنر سرزمين سبز
شابك:6-83-9906-964-978
قيمت:150000 ريال
حق چاپ محفوظ و در اختيار انتشارات فرهنگ سبز مى باشد.
دفتر مركزى:تهران،خيابان شهيدبهشتى،خيابان پاكستان،كوچه چهارم،پلاك 10،طبقه دوم88513189
مركز پخش:تهران،خيابان انقلاب،خيابان ارديبهشت،كوچه نوروز،پلاك 27،طبقه سوم،پخش ايده پرداز66487124
نشانى اينترنتى: ri.zbasegnahraf.www
إلى صاحب الأمر...
مهدىّ الأمم...
بقيّة الله في الأرضين...
حجّة بن الحسن العسكري...
أرواحنا فداه...
«يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ»
سورة يوسف 88/12
تقديم به آخرين منجى11
مقدمه مترجم13
مقدمه چاپ دوم مولف25
مقدمه چاپ اول مولف29
امام مهدى(عج)در منابع اهل سنّت المصنف/حميرى صنعانى49
سنن/ابن ماجه57
سنن/ابى داود69
سنن/ترمذى79
البدء و التاريخ/احمد بن سهل بلخى89
المعجم الكبير/سليمان بن احمد طبرانى119
معالم السنن/خطابى بستى131
مصابيح السنة/ابن فراء137
جامع الاصول فى احاديث الرسول صلى الله عليه و آله/ابن اثير جزرى147
الفتوحات المكية/ابن عربى161
مطالب السئول فى مناقب آل الرسول/قرشى نصيبى243
تذكرة الخواص/سبط ابن جوزى269
شرح نهج البلاغه/ج1/ابن ابى الحديد283
شرح نهج البلاغه/ج7/ابن ابى الحديد289
شرح نهج البلاغه/ج9/ابن ابى الحديد297
شرح نهج البلاغه/ج10/ابن ابى الحديد317
شرح نهج البلاغه/ج18/ابن ابى الحديد327
شرح نهج البلاغه/ج19/ابن ابى الحديد333
مختصر سنن ابى داود/حافظ المنذرى343
التّذكرة فى أحوال الموتى وأمور الآخرة/قرطبى361
وفيات الأعيان وأنباء أبناء الزّمان/ابن خلكان415
ذخائر العقبي في مناقب ذوي القربى/أحمد بن عبداللّه طبرى421
فرائد السمطين/حموئى خراسانى431
مشكاة المصابيح/شيخ ولى الدين محمد بن عبدالله خطيب491
خريدة العجائب و فريدة الغرائب/ابن وردى509
المنار المنيف فى الصحيح و الضعيف/ابن قيم جوزيه537
الفتن و الملاحم/ابن كثير563
ينابيع المودة/سيد على بن شهاب بن محمد حسينى همدانى587
شرح المقاصد مقاصد في علم الكلام/سعد الدين التفتازانى597
مجمع الزوائد و منبع الفوائد/ابوالحسن هيثمى609
موارد الظمآن إلى زوائد ابن حبان/حافظ نورالدين على بن أبى بكر الهيثمى629
الفصول المهمّة فى معرفة أحوال الأئمّة عليهم السلام وفضلهم عليهم السلام/ابن صباغ مالكى637
الحاوى للفتاوى/سيوطى675
الائمّة الاثنا عشر/شمس الدين محمّد بن طولون783
اليواقيت و الجواهر في بيان عقائد الاكابر/امام عبد الوهّاب شعرانى793
الصواعق المحرقة في الرد على أهل البدع و الزندقة/احمد بن حجر الهيتمى المكى827
الفتاوى الحديثيّة/شهاب الدين بن حجر هيتمى شافعى863
كنز العمال في سنن الاقوال و الأفعال/على متقى الهندى901
سلام بر آخرين وصى پيامبر صلى الله عليه و آله
صلوات بر امام عصر حضرت بقية الله الاعظم روحى له الفداء(عج)
اى عزيز عزيزان،اى غايب دوران،اى خورشيد هدايت پنهان!
قلب هاى مان از محنت دورى شما و محروميت ديدار شما،از قصه غيبت طولانى شما پر غصه و داغدار است نسل ها پى نسل ها مى آيند و مى روند و ما هم از ميانسالى گذر كرديم اما در حسرت ديدار روى الهى شما منتظر باقى مانديم.
اى مولاى مان!
چه اشك هاى سوزناكى كه در فراق تو ريختيم و چه آه هاى فراوانى كه در حرمان تو كشيديم و براى تعجيل ظهور تو هر صبح و شام دست به دعا برداشتيم و با چشمى اشكبار و قلبى غمبار در آستان ربوبى حضرت حق به ابتهال و تضرع نشستيم و ظهور حياتبخش جهانى تو را مسالت كرديم اما انگار غيبت شما در تاريكى ظلم ظالمان،بسى طولانى تر از آن است تا بشر همين روزگار ما به حضور با بركت شما متنعم شود و جهان ظلمانى روشن گردد.
به گواه تاريخ،مستضعفان جهان براساس ظلم ثروتمندان متكاثر و قدرتمندان متحجر و ستمگويان متعصب از حقوق و عدالت الهى كه انبياء و اوصياء وعده آن ها را داده بودند محروم ماندند اما هميشه به اميد ظهور تو زندگى كردند؛گرچه همواره محروم از ديدار شما به جهان باقى سفر كردند.
آقاى مان!
به عشق تو مى نويسيم و ترجمه مى كنيم تا حضور پنهانى هدايتگر شما را در يادها و انديشه ها باقى بداريم تا هيچ گاه زمين و زمينيان از نام و ياد شما غافل نباشند و براى ظهور شما دعا مى كنيم تا از كاروان عشق تنها نمانيم و از نور آفتاب وجود پنهان شما روشنى مسير حيات مان را استفاده كنيم.
از ساحت كبريايى شما به دور است كه به ياد شما بنويسيم و دعا كنيم و خبر حقانيت حضور شما را از سرور كائنات،حضرت ختمى مرتبت رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله براى جهانيان نقل كنيم اما از دعاى خير شما در دنيا و آخرت محروم بمانيم.به اميد آن لطف كريمانه،بر شما و خاندان پاك تان درود مى فرستيم و از خداى بزرگ تعجيل هر چه سريع تر ظهور شما را در همين روزگار مسئلت مى كنيم.
همه مسلمانان جهان بعد از توحيد ذات ربوبى به اصل نبوت آخرين رسول الهى حضرت محمد بن عبدا...صلى الله عليه و آله اعتقاد دارند.هيچ مسلمانى نمى تواند ادعاى دين اسلام بكند اما نبوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را قبول نداشته باشد.نبوت آخرين رسول الهى،محمد حبيب صلى الله عليه و آله همانند عيسى مسيح عليه السلام،موسى كليم عليه السلام،ابراهيم خليل عليه السلام و نوح كبير عليه السلام اثبات مى شود.مدت نبوت 23 ساله آن حضرت در دو شهر مكه سيزده سال و شهر مدينه ده سال سپرى شد و پيامبر صلى الله عليه و آله حكومت اسلام را در شهر مدينه تشكيل داد تا يك الگوى تمام عيار حكومت اسلامى را به جهانيان معرفى نمايد و سنت و روش آن حضرت،طرح جامع حكومت اسلامى را متناسب با پيشرفت زمان براى همه مسلمانان در طول تاريخ ثابت كرد.يكى از مباحث بسيار مهم سياسى و اجتماعى حكومت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مسئله روش حكومت و تعيين حاكم بعد از وجود مقدس شان در سلسله حاكمان حكومت اسلامى بود؛پاسخ به همين مسئله مبنا و اساس اختلاف مسلمانان در جهان پس از نبوت شد.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله داراى دو شأن خصوصى و عمومى بودند؛شأن و موقعيت خصوصى ايشان مربوط به خانواده،فرزندان و اقرباى ايشان مى شد اما شأن و موقعيت عمومى ايشان مربوط به جامعه مسلمانان و حتى آحاد آنها در طول تاريخ بعد از ظهور اسلام مى شود.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مقام نبوت واجد شأن عمومى بود كه بر همين اساس متصدى مقام تقنين و اجرا و قضاى اسلامى بود.با وجود پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مدينه هيچ كس نمى توانست ادعا كند كه مقام تقنين الهى در اختيار يا عهده شخص ديگرى است يا اينكه بالاترين مقام تصميم گيرى اجرايى شخص ديگرى است يا اينكه قاضى القضات حكومت اسلامى شخص ديگرى غير از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است.
اين موقعيت و شان عمومى پيامبراسلام اقتضاء داشت تا علاوه بر رفتار و توصيه هاى خصوصى در زندگى شخصى شان،وصيت عمومى براى جهان اسلام به ويژه درباره مسئله حكومت و شخص حاكم بعد از حيات شريف شان داشته باشند و بدين سان اوصياء خود را در حركت تاريخ اسلام به سمت آينده معرفى كنند زيرا ارتحال حضرت ايشان و حتى اوصياء پس از ايشان يك واقعيت عينى غيرقابل انكار در جامعه بشرى بود و بدين سان وصيت سياسى پيامبراسلام صلى الله عليه و آله درباره حكومت اسلامى ضرورت عقلى و عقلائى داشت و به خاطر اهميت روش حكومت و جايگاه حاكم در اسلام بود كه حضرت ايشان به هنگام نبوت در شهر مكه دربار ابوسفيان را نمى پذيرفتند تا به عنوان يك شخصيت روحانى دولتى در حكومت كفر قريشيان تنها مردم را موعظه كنند و حاكم و و الى شخص ابوسفيان از بنى اميه باشد بلكه پيامبر صلى الله عليه و آله امارت مكه را براى بيان تشريع و اجرا و قضاوت اسلامى لازم داشت و اين همان مسئله اى بود كه سران كفر قريش به سركردگى ابوسفيان با پيامبر صلى الله عليه و آله به مخالفت مى پرداختند و اجازه نمى دادند كه رأس حكومت در قدرت پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.
اما پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از هجرت از مكه به مدينه حكومت اسلام را در مدينه تشكيل داد و كانون فرهنگى را به مركزيت مسجدالنبى تأسيس كرد و سپس سازمان نظامى و امنيتى و اقتصادى دولت اسلام را تعريف و تعيين كرد تا اينكه به پايان عمر شريف شان رسيد.آنگاه اين پرسش مهم در حكومت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مطرح شد،آيا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وصيت سياسى براى تعيين اوصياء خود و روش انتخاب آنها دارند؟يا اينكه عليرغم اهميت موضوع حاكميت و تأثير آن در تمام شئون زندگى فردى و اجتماعى مردم،پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هيچ
وصيتى درباره حكومت اسلام و حاكم آن بيان نفرمودند؟!و امت اسلام را جهت تصميم گيرى درباره اين امر بسيار مهم به حال خودشان در گذر تاريخ بشريت واگذاشتند؟!
حديث غدير از طريق دانشمندان حديث شيعه (1)و سنى نقل شده است و هيچ دانشمند علوم اسلامى با اصل نقل حديث غدير مخالفتى ندارد و به اصطلاح علم حديث نقل روايت غدير را متواتر مى دانند.تواتر در نقل يك حديث بدين معنى است كه احتمال تبانى همه ناقلان بر كذب آن حديث محال وقوعى است اما اختلاف شيعه و سنى در تعريف و معناى حديث غدير است كه شيعيان آن را اعتبار انتصاب و انتخاب حضرت على عليه السلام به عنوان اميرمؤمنان و مولاى حاكم همه مسلمانان بعد از عصر نبوت ياد مى كنند اما اهل سنت از آن به عنوان حديث دوستى و محبت با حضرت على عليه السلام ياد مى كنند.علاوه بر واقعه غديرخم و بيان ولايت حضرت على عليه السلام توسط پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وقايع ديگرى نيز وجود دارد كه در آن ها رسول خدا صلى الله عليه و آله حضرت على عليه السلام و فرزندان معصوم او را اوصياء دوازده گانه خود معرفى مى فرمايند. (2)
الحمد لله وصلى الله وسلم على رسول الله وعلى آله وأصحابه ومن سلك سبيله واهتدى بهداه إلى يوم الدين.أما بعد:فانا نشكر محاضرنا الاستاذ الفاضل الشيخ عبدالمحسن بن حمد العباد على هذه المحاضرة القيمة الواسعة فلقد اجاد فيها وافاد واستوفى المقام حقا فيما يتعلق بالمهدى المنتظر مهدى الحق،ولا مزيد على مابسطه من الكلام فقد بسط واعتنى وذكر الأحاديث،وذكر كلام اهل العلم فى هذا الباب و قد وفق للصواب وهدى إلى الحق،فجزاه الله عن محاضرته خيرا وجزاه الله عن جهوده خيرا وضاعف له المثوبة وأعانه على التكميل والاتمام لرسالته فى هذا الموضوع،وسوف نقوم ان شاء الله-بطبعها بعد انتهائه منها لعظم فائدتها ومسيس الحاجة إليها و الخلاصة التى -
بنابراين نتيجه مى گيريم كه اصل روايت وصيت1) .منابع حديث غدير در كتاب ارزشمند 11 جلدى«الغدير»اثر جاودان علامه امينى از شيعه و سنى تدوين شده است به طورى كه هيچ دانشمند حديث شيعه و سنى منكر اصل واقعه غدير و حديث غدير نيست.براى مطالعه بيشتر به كتاب الغدير،نشر بنياد بعثت،مركز چاپ و نشر مراجعه نماييد.
2) .براى مطالعه مراجعه كنيد به كتاب«عقيدة اهل السنه والاثر فى المهدى المنتظر»به قلم عبدالمحسن بن حمدالعبّاد،مدرس جامعه اسلاميه در مدينه منوره در سال 1402ه.ق نوشته شده و فقيه اهل سنت شيخ عبدالعزيز بن عبدالله بن باز بر آن مقدمه اى بدين شرح نوشتند:
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در جوامع احاديث اهل سنت نقل شده است اما اسامى اوصياء پيامبر صلى الله عليه و آله در روايات اهل سنت نقل و ثبت نشده است (1)
و قد اطلعت على كثير من احاديثه فرأيتها كما قال الشوكانى وغيره،وكما قال ابن القيم وغيره:فيها الصحيح وفيها الحسن،وفيها الضعيف المنجبر،وفيها اخبار موضوعة ويكفينا من ذلك مااستقام سنده سواء كان صحيحا لذاته أو لغيره وسواء كان حسنا لذاته أو لغيره،وهكذا الأحاديث الضعيفة اذا انجبرت وشد بعضها بعضا فانها حجة عند أهل العلم فان المقبول عندهم اربعة أقسام:صحيحح لذاته،وصحيح لغيره،وحسن لذاته وحسن لغيره،هذا ماعدا المتواتر،اما المتواتر فكله مقبول سواء كان تواتره لفظيا أو معنويا فأحاديث المهدى من هذا الباب متواترة تواترا معنويا،فتقبل بتواترها من جهة اختلاف الفاظها ومعانيها وكثرة طرقها وتعدد مخارجها،ونص أهل العلم الموثوق بهم على ثبوتها وتواترها.و قد رأينا أهل العلم اثبتوا أشياء كثيرة بأقل من ذلك و الحق ان جمهور اهل العلم بل هو كالاتفاق على ثبوت امر المهدى،وانه حق،وانه سيخرج فى آخرالزمان،اما من شذ عن أهل العلم فى هذا الباب فلا يلتفت إلى كلامه فى ذلك،واما ماقاله الحافظ اسماعيل بن كثير رحمة الله عليه فى كتابه التفسير فى سورة المائدة عند ذكر انقباء وان المهدى يمكن أن يكون احد الأئمة الاثنى عشر فهذا محل نظر،فان الرسول عليه الصلاة و السلام قال:لايزال أمر هذه الأمة قائما ماولى عليهم اثنا عشر خليفة كلهم من قريش فقوله:لايزال امر هذه الأمة قائما.يدل على ان الدين فى زمانهم قائم،والأمر نافذ،والحق ظاهر.ومعلوم ان هذا انما كان قبل انقراض دولة بنى أمية،و قد جرى فى آخرها اختلاف تفرق بسببه الناس وحصل به نكبة على المسلمين وانقسم امر المسلمين إلى خلافتين:خلافة فى الأندلس وخلافة فى العراق،وجرى من الخطوب و الشرور ماهو معلوم.
والرسول عليه الصلاة و السلام قال:لايزال أمر هذه الأمة قائما،ثم جرى بعد ذلك أمور عظيمة حتى اختل نظام الخلافة وصار على كل جهة من جهات المسلمين أمير وحاكم وصارت دويلات كثيرة.وفى زماننا هذا أعظم وأكثر و المهدى حتى الآن لم يخرج،فيكف يصح ان يقال ان الأمر قائم إلى خروج المهدى هذا لايمكن ان يقوله من نأمل ونظر.والأقرب فى هذا كما قاله جماعة من أهل العلم:ان مراد النبى صلى الله عليه و آله بهذا الحديث:لايزال أمر هذه الأمة قائما ماولى عليهم اثنا عشر خليفة كلهم من قريش ان مراده من ذلك:الخلفاء الأربعة،ومعاوية رضى الله عنه عنه وابنه يزيد،ثم عبدالملك بن مروان وأولاده الأربعة وعمر بن عبدالعزيز هؤلاء اثنا عشر خليفة و المقصود ان الأئمة الاثنى عشر فى الأقرب و الأصوب ينتهى عددهم بهشام بن عبدالملك،فان الدين فى زمانهم قائم والاسلام منتشر و الحق ظاهر و الجهاد قائم،وما وقع بعد موت يزيد من الاختلاف والانشقاق فى الخلافة وتولى مروان فى الشام وابن الزبير فى الحجاز لم يضر المسلمين فى ظهور دينهم فدينهم ظاهر وأمرهم قائم وعدوهم مقهور مع وجود هذا الخلاف الذى جرى ثم زال بحمد الله بتمام البيعة لعبد الملك واجتماع الناس بعد ماجرى من الخطوب على يد الحجاج وغيره وبهذا يتبين ان هذا الأمر الذى اخبر به صلى الله عليه و سلم قد وقع ومضى وانتهى،وأمر المهدى يكون فى آخر الزمان وليس له تعلق بحديث جابر بن سمرة.أما كون المهدى يكون عند نزول عيسى فقد قال ابن كثير فى الفتن و الملاحم:أظنه يكون عند نزول المسيح و الحديث الذى رواه الحارث بن أبى أسامة يرشد إلى هذا ويدل على هذا لانه قال اميرهم المهدى فهو يرشد إلى انه يكون عند نزول عيسى ابن مريم كما يرشد إليه بعض روايات مسلم وبعض الروايات الأخرى لكن ليست بالصريحة فهذا هو الأقوم و الأظهر ولكنه ليس بالأمر القطعى.اما كونه سيخرج ويوجد فى آخر الزمان كما قال النبى صلى الله عليه و آله فهذا أمر معلوم.والأحاديث ظاهرة فى ذلك،والحق كما قاله الأئمة و العلماء فى ذلك انه لابد من خروجه وظهوره.
و أما امر المسيح ابن مريم عليه الصلاة و السلام،وأمر المسيح الدجال فأمرهما أظهر وأظهر فالأمر فيهما قطعى و قد اجمع على ذلك علماء الأمة وبينوا للناس ان المسيح نازل فى آخر الزمان كما ان الدجال خارج فى آخر الزمان و قد تواترت بذلك الأخبار عن النبى صلى الله عليه و آله وكلها صحيحة متواترة بنزول عيسى عليه الصلاة و السلام فى آخر الزمان وحكمه بشريعة محمد عليه الصلاة و السلام وقتله الدجال مسيح الضلالة هذا حق وهكذا خروج الدجال حق أما من أنكر ذلك وزعم أن نزول المسيح ابن مريم ووجود المهدى اشارة إلى ظهور الخير،وان وجود الدجال ويأجوج ومأجوج وما أشبه ذلك اشارة ألى ظهور الشر فهذه أقوال فاسدة بل باطلة فى الحقيقة لاينبغى أن تذكر فأهلها قد حادوا عن الصواب وقالوا أمرا منكرا وأمرا خطيرا لا وجه له فى الشرع ولا وجه له فى الأثر ولا فى النظر و الواجب نلقى ماقاله الرسول صلى الله عليه و آله بالقبول والايمان به و التسليم،فمتى صح الخبر عن رسول الله فلا يجوز لأحد أن يعارضه برأيه واجتهاده،بل يجب التسليم كما قال الله عزوجل (فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً) و قد أخبر صلى الله عليه و آله بهذا الأمر عن الدجال وعن المهدى وعن عيسى المسيح ابن مريم ووجب تلقى ماقاله بالقبول والايمان بذلك و الحذر من تحكيم الرأى و التقليد الأعمى الذى يضر صاحبه ولاينفعه لا فى الدنيا ولا فى الآخرة.وأسأل الله عزوجل أن يوفق الجميع لما فيه رضاه وأن يمنحنا جميعا الفقه فى دينه و الثبات على الحق حتى نلقى ربنا سبحانه وتعالى وأعود أيضا فأشكر فضيلة الاستاذ على محاضرته القيمة الواسعة وأسأل الله له المعونة على الاتمام والاكمال حتى تطبع وتنشر فينتفع بها الناس وصلى الله على عبده ورسوله محمد وآله وصحبه أجمعين.
.ن.1) أعلقها على هذه المحاضرة القيمة ان أقول:ان الحق و الصواب هو ما ابداه فضيلته فى هذه المحاضرة،كما بينه أهل العلم فأمر المهدى أمر معلوم و الأحاديث فيه مستفيضة بل متواترة متعاضدة،و قد حكى غير واحد من أهل العلم:تواترها،كما حكاه الاستاذ فى هذه المحاضرة وهى متواترة تواترا معنويا لكثرة طرقها،واختلاف مخارجها وصحابتها ورواتها وألفاظها فهى بحق تدل على ان هذا الشخص الموعود به امره ثابت وخروجه حق و هو محمد بن عبدالله العلوى الحسنى من ذرية الحسن بن على بن أبى طالب رضى الله عنهم.و هذا الامام من رحمة الله عزوجل بالامة فى آخر الزمان يخرج فيقيم العدل و الحق ويمنع الظلم و الجور،وينشر الله به لواء الخير على الأمة عدلا وهداية وتوفيقا وارشادا للناس.
كتاب حاضر تدوين حضرت آيت ا...مهدى فقيه ايمانى از منابع اهل سنت درباره اوصياء دوازده گانه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و قيام حضرت امام مهدى(عج)آخرين وصى ايشان است.اثر گرانقدر معظم له اكثر منابع روائى اهل سنت را تا پايان قرن دهم هجرى در اين مجلد گردآورى كرده است اما شمارى از منابع مهم اهل سنت كه درباره امام مهدى(عج)احاديث نبوى را جمع آورى كردند در اين تدوين ارزشمند وارد نشده است كه از نويسندگان اين منابع و اثر آنها مى توان به موارد ذيل اشاره كرد.
1-محمد بن ادريس شافعى متوفى 204ه.ق كه كتاب الرسالة را تاليف كرد.
2-احمد حنبل شيبانى متوفى سال 241ه.ق امام فرقه حنابله اهل سنت معاصر
امام جواد عليه السلام و امام هادى عليه السلام در كتاب مسند جلد اول(صفحات 376،99،84 و 377) (1)
ص 99:حدثنا عبداللّه حدثنى أبى ثنا حجاج و أبو نعيم قالا ثنا قطر عن القاسم بن أبى بزه عن أبى الطفيل قال حجاج سمعت عليا رضى الله عنه يقول قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لولم يبق من الدنيا الايوم لبعث اللّه عزوجل رجلا منا يملؤها عدلا كما ملئت جورا قال أبونعيم رجلا منا قال و سمعته مرة يذكره عن حبيب عن أبى الطفيل عن على رضى الله عنه عن النبى صلى الله عليه و سلم.
ص 376:حدثنا عبداللّه حدثنى أبى ثنا سفيان بن عينية ثنا عاصم عن ذر عن عبداللّه عن النبى صل اللّه عليه و سلم لا تقوم الساعة حتى يلى رجل من أهل بيتى يواطى اسمه اسمى قال أبى حدثنا به فى بيته فى غرضة أراه سأله بعض ولد جعفر بن يحيى أو يحيى بن خالد بن يحيى.حدثنا عبداللّه حدثنى أبى ثنا عمر بن عبيد عن عاصم بن ابى النجود عن زر بن حبيش عن عبداللّه قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لا تنقضى الايام ولا يذهب الدهر حتى يملك العرب رجل من أهل بيتى اسمه يواطى اسمى.
ص 377:حدثنا عبداللّه حدثنى أبى ثنا يحيى بن سعيد عن سفيان حدثنى عاصم عن زر عن عبداللّه عن النبى صلى الله عليه و سلم قال لا تذهب الدنيا أو قال لا تنقضى الدنيا حتى يملك العرب رجل من أهل بيتى ويواطى اسمه اسمى.
، جلد دوم(صفحه 336) (2)و جلد سوم(صفحات 345،317،98،36،26،17 و 384) (3)ص 26:حدثنا عبداللّه حدثنى أبى ثنا ابن نمير ثنا موسى يعنى الجهنى قال سمعت زيدا العمى قال ثنا أبو الصديق الناجى قال سمعت أبا سعيد الخدرى قال قال النبى صلى الله عليه و سلم يكون من أمتى المهدى فان طال عمره أو قصر عمره عاش سبع سنين أو ثمان سنين أو تسع سنين يملأ الارض قسطا وعدلا و تخرج الارض نباتها و تمطر السماء قطرها.
ص 36:حدثنا عبداللّه حدثنى أبى ثنا محمد بن جعفر ثنا عوف عن أبى الصديق الناجى عن أبى سعيد الخدرى قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لا تقوم الساعة حتى تمتلى الارض ظلما وعدوانا قال ثم يخرج رجل من عترتى أو من أهل بيتى يملؤها قسطا وعدلا كما ملئت ظلما وعدوانا.
ص 98:حدثنا عبداللّه أبى ثنا خلف بن الوليد ثنا عباد بن عباد ثنا مجالد عن أبى الوداك عن أبى سعيد الخدرى قال قلت و اللّه ما ياتى علينا أمير الا و هوشر من الماضى و لاعام الا و هو شر ما الماضى قال لولا شى سمعته من رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لقلت مثل ما يقول ولكن سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول ان من أمرائكم أميرا يحثى المال حيثا ولا يعده عدا يايته الرجل فيسأله فيقول خذ فيبسط الرجل ثوبه فيحثى فيه وبسط رسول اللّه صلى الله عليه و سلم ملحفة غليظة كانت عليه يحكى صنيع الرجل ثم جمع اليه أكنافها قال فيأخذه ثم ينطلق.
ص 317:حدثنا عبدالله حدثنى أبى ثنا اسمعيل هو ابن علية عن الجر يرى عن أبى نضرة قال كنا عند جابر بن عبدالله قال يوشك أهل العراق ان لا يجبى اليهم قفيز ولا درهم قلنا من أين ذاك قال من قبل العجم يمنعون ذلك ثم قال يوشنك أهل الشام ان لايجبى اليهم دينار و لا مد قلنا من أين ذاك قال من قبل الروم يمنعون ذاك قال ثم امسك هنيهة ثم قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يكون فى آخر أمتى خليفة يحثو المال حثو الايعده عدا قال الجر يرى فقلت لابى نضرة و أبى العلاء أتريانه عمر بن عبدالعزيز رضى الله عنه عنه فقالالا.
ص 345:حدثنا عبداللّه حدثنى أبى حدثنا موسى حدثنا ابن لهيعة عن أبى الذبير عن جابر انه سمع النبى صلى الله عليه و سلم يقول لا تزال طائفة من أمتى يقاتلون على الحق ظاهرين الى يوم القيامة قال فينزل عيسى بن مريم عليه السلام فيقول أميرهم تعال صل بنا فيقول لا ان بعضكم عن بعض أمير ليكرم الله هذه الامة.
ص 384:حدثنا عبداللّه حدثنى أبى حدثنى حجاج قال ابن جريح أخبرنى ابوالزبيرانه سمع جابر بن عبداللّه يقول سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم يقول لا تزال طائفة من أمتى يقاتلون على الحق ظاهرين الى يوم القيامة قال فينزل عيسى بن مريم صلى الله عليه و سلم فيقول أميرهم تعال صل بنا فيقول لا ان بعضكم على بعض امراء تكرمة اللّه عزوجل هذه الامة.
ة.1) .ص 84:حدثنا عبداللّه حدثنى أبى ثنا فضل بن دكين ثنا ياسين العجلى عن ابراهيم بن محمد بن الحنفية عن أبيه عن على رضى الله عنه قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم المهدى منا اهل البيت يصلحه الله فى ليلة.
2) .ص 336:حدثنا عبداللّه حدثنى أبى ثنا عثمان بن عمر ثنا ابن أبى ذئب عن الزهرى عن نافع مولى أبى قتادة عن أبى هريرة ان النبى صلى الله عليه و سلم قال كيف بكم اذا نزل فيكم عيسى بن مريم وامامكم منكم.
3) .ص 17:حدثنا عبداللّه حدثنى أبى ثنا أبو النضر ثنا أبو معاوية شيبان عن مطر بن طهمان عن أبى الصديق الناجى عن أبى سعيد الخدرى قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لا تقوم الساعة حتى يملك رجل من أهل بيتى أجلى أقنى يملأ الارض عدلاكما ملئت قبله ظلما يكون سبع سنين.
رواياتى درباره آخرين موعود،از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله بدين مضمون نقل كرده است:«حضرت مهدى(عج)كه نام او شبيه نام من است،ظهور خواهد كرد و زمين را همان طورى كه از ظلم و جور پر شده است از عدل و داد پر خواهد كرد.»
3-بعد از احمد حنبل،پيشواى حنابله،مى توان به محمد بن اسماعيل بخارى متوفى سال 256ه.ق معاصر امام حسن عسكرى عليه السلام اشاره كرد.او در كتاب صحيح خود،بخش احكام،حديث اوصياء دوازده گانه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را نقل مى كند كه همه آن اوصياء از قريش خواهند بود همان طورى كه در باب نزول عيسى بن مريم به حضور امام مهدى(عج)و اوصياء پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اشاره مى كند. (1)
ج 4،ص 325:حدثنا ابن بكير حدثنا الليث عن يونس عن ابن شهاب عن نافع مولى أبى قتادة الانصارى أن أبا هريرة رضى الله عنه قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله كيف أنتم إذا نزل ابن مريم فيكم و امامكم منكم.
4-بعد از احمد حنبل و محمد بخارى،مى توان به مسلم بن حجاج نيشابورى متوفى سال 261ه.ق معاصر با امام حسن عسكرى عليه السلام اشاره كرد.او با توجه به اينكه همانند محمد بخارى سعى و اصرار دارد تا از نوشتن نام امام مهدى(عج)خوددارى كند اما در مبحث«الفتن و اشراط الساعه»و باب نزول عيسى قسمتى از حديث مربوط به ظهور حضرت مهدى(عج)را نقل مى كند. (2)ه.
1) .ج 8،ص 112:حدثنا أحمد بن يونس حدثنا عاصم بن محمد سمعت أبى يقول قال ابن عمر قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله لا يزال هذا الأمر فى قريش ما بقى منهم اثنان.
2) .ج 8،ص 175-176:حدثنى زهير بن حرب حدثنا معلى بن منصور حدثنا سليمان بن بلال حدثنا سهيل عن أبيه عن أبى هريرة ان رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال لا تقوم الساعة حتى ينزل الروم بالاعماق أو بدابق فيخرج اليهم جيش من المدينة من خيار أهل الارض يومئذ فاذا تصافوا قالت الروم خلوا بيننا و بين الذين سبوا منا نقاتلهم فيقول المسملون لا و اللّه لا نخلى بينكم و بين اخواننا فيقاتلونهم فينهزم ثلث لايتوب اللّه عليهم ابدا و يقتل ثلثهم أفضل الشهداء عند اللّه و يفتتح الثلث لايفتنون ابدا فيفتتحون قسطنطينية فبينما هم يقتسمون الغنائم قد علقوا سيوفهم بالزيتون إذ صاح فيهم الشيطان ان المسيح قد خلفكم فى أهليكم فيخرجون وذلك باطل فإذا جاؤوا الشأم خرج فبينما هم يعدون للقتال يسوون الصفوف إذ أقيمت الصلاة فينزل عيسى بن مريم عليه السلام فأمهم فإذا رآه عدو اللّه ذاب كما يذوب الملح فى الماء فلو تركه لا نذاب حتى يهلك ولكن يقتله اللّه بيده فيريهم دمه فى حربته.
همچنين منابع ديگرى از اهل سنت يافت مى شود كه حديث امام مهدى(عج)را نقل كردند و ظهور مهدى موعود(عج)را قطعى دانستند ولى در كتاب حاضر تدوين نشده است و آن منابع به ترتيب زمانى عبارتند از:5-«حديث الولاية»محمد بن جرير طبرى، متوفى سال 310ه.ق،6-«مستدرك الصحيحن»حاكم نيشابورى،متوفى 405ه.ق، 7-«شعب الايمان»ابوبكر بيهقى،متوفى سال 458ه.ق،8-«الاستيعاب»ابن عبدالبر قرطبى،متوفى سال 463ه.ق،9-«تاريخ بغداد»ابوبكر خطيب بغدادى،متوفى سال 463ه.ق،10-«كشف الاسرار»رشيد الدين ميبدى،متوفى بعد از سال 520ه.ق، 11-«تاريخ مواليد الائمة»ابومحمد ابن الخشاب،متوفى سال 567ه.ق،12-«مفاتيح الغيب»فخرالدين رازى،متوفى سال 606ه.ق،13-«معجم البلدان»ياقوت حموى، متوفى سال 626ه.ق،14-«عنقاء المغرب»محيى الدين ابن عربى،متوفى سال 638ه.ق،15-«شرح الدائرة»صلاح الدين صفدى،متوفى سال 764ه.ق،16-«فصل الخطاب»خواجه پارساى بخارى،متوفى سال 822ه.ق،17-«جواهر العقدين» نورالدين سمهودى،متوفى سال 911ه.ق،18-«الجامع الصغير»جلال الدين سيوطى،متوفى سال 911ه.ق،19-«روضة الاحباب»جمال الدين شيرازى،متوفى سال 1000ه.ق.
بعضى از اين منابع اصلى حديث اهل سنت كه اواخر عصر امامت معاصر با امامان شيعيان،امام جواد عليه السلام و امام هادى عليه السلام تدوين شده اند،به خبر قطعى الوقوع ظهور امام مهدى(عج)در امت محمد صلى الله عليه و آله از طايفه قريش و نسل پيامبر و از سلاله حضرت زهرا عليها السلام به طور متواتر نقل كردند.تواتر نقل حديث ظهور امام مهدى(عج)واوصياء دوازده گانه به حدى زياد است كه هيچ يك از بزرگان و دانشمندان حديث اهل سنت احتمال كذب بودن
را ندادند.اميد آنكه در چاپ هاى بعدى به طور كامل منابع اهل سنت را درباره امام مهدى(عج)تا پايان قرن دهم تدوين و ترجمه نماييم تا در اختيار خوانندگان محترم قرار گيرد.
حال كه اصل خبر سرور كائنات حضرت ختمى مرتبت رسول اسلام صلى الله عليه و آله درباره اوصياء دوازده گانه و ظهور آخرين وصى پيامبر صلى الله عليه و آله از ديدگاه شيعه و سنى قطعى و غيرقابل ترديد شد،مسئله تطبيق مصاديق اوصياء دوازده گانه پيامبر صلى الله عليه و آله بين شيعه و غير شيعه مطرح است كه شيعه مطابق روايات اهل بيت عليهم السلام يازده وصى پيامبر صلى الله عليه و آله را از حضرت وصى اول،امام عارفان و مجاهدان،على عليه السلام مى داند تا امام حسن عسكرى عليه السلام كه يازدهمين وصى پيامبر صلى الله عليه و آله است و امام مهدى(عج)دوازدهمين وصى پيامبر صلى الله عليه و آله است كه از سال 260ه.ق تاكنون از نظرها غايب و پنهان مانده است.همان خدايى كه نوح نبى عليه السلام را بنا به نص قرآن نهصد و پنج سال عمر شريف بخشيد، (1)مى تواند به آخرين وصى آخرين پيامبرش بيش از هزار سال عمر ببخشد و چنين پديده اى نه تنها محال و ناممكن نيست بلكه بنا به نص قرآن ممكن و محقق شده است و همه شيعيان منتظر هستند تا امام مهدى(عج)از پس پرده غيبت بنا به امر و فرمان الهى خروج كند و به ظهور برسد تا دولت جهانى اسلام را با عدالت اسلامى در پهنه زمين تشكيل دهد و بندگان صالح و نيكوكار خداوند بنا به نص صريح قرآنى وارثان زمين شوند. (2)حكومت امام زمان(عج)حكومت مستضعفان صالح است و مستضعفان صالح كسانى هستند كه عليرغم استعداد و پارسايى شان به خاطر ظلم ظالمان
1) .سوره عنكبوت 14/29،وَلَقد ارْسَلنا نوحاً الى قَومِه فَلَبِثَ فيهمْ الْفْ سَنَةٍ الّا خَمسينَ عاماً فَاَخَذَهُمُ الطّوفانُ وَهُمْظالِمونَ.(و همانا نوح را(به رسالت)به سوى قومش فرستاديم و او هزار سال پنجاه سال كم ميان قوم درنگ كرد و چون همه ستمگر و ظالم بودند همه را طوفان فرا گرفت.)
2) .سوره قصص 5/28،وَ نُريدُ ان نَّمُنَّ عَلَى الّذينِ اسْتُضعِفوا فىِ الْاَرضِ وَنَجْعَلَهُمْ ائِمَّةً وَ نَجعَلَهُمُ الوارِثين.(و ما اراده كرديم كسانى را كه در كره زمين به ضعف و محروميت كشانده شده اند پيشوايان مردم و وارثان زمين قرار دهيم.)
و تزوير مزوران به ضعف و ناتوانى كشانده شده اند و از قدرت حاكميت دور ماندند.
در پايان از همه دانشمندان و علاقمندان استدعا دارم چنانچه نقص يا قصورى را مشاهده فرمودند به ديده اغماض بر بنده كمترين منت نهند و امتنان آن عزيزان را در تذكر شفاهى و كتبى جهت رفع خطا با تواضع و فروتنى پذيرا هستم و پيشاپيش از همه علاقمندان به امام مهدى(عج)فرزند زهراى اطهر عليها السلام از سلاله پاك پيامبر و شجره طيبه نبوت پوزش مى طلبم و از همه عزيزان التماس دعاى فرج و ظهور آخرين منجى بشريت را دارم.
انهم يرونه بعيداً ونحن نريه قريباً
احمد اسماعيل تبار
تهران
بيست وچهارم آبان هزاروسيصدونود هجرى شمسى
مطابق با هجدهم ذيحجه هزار و چهارصد و سى و دو
هجرى قمرى،مصادف با عيد سعيد غدير خم
مقدمة الطبعة الثانية
بسمه تعالى
تلك المصادر القيمة التي تكون حصيلة جهد كثير وأسفار عديدة في الداخل و الخارج و قد بلغت إلى خمسة وخمسين أثراً مطبوعاً بين رسائل مفردة أو قسم من الكتب الموضوعة في الحديث و العقيدة و التاريخ و التصوف أو مقالات في المجلات القديمة أو الجديدة مما تجعل كتاب الإمام المهدي عند أهل السنة مرجعاً ضخماً،يسهل للباحث الوصول بكل يسر إلى ما يحتاجه من آثار أهل السنة في مجال الدراسة و التأليف حول المهدي المنتظر،الحجة بن الحسن العسكري عليهما السلام.
فإن كل واحد من هذه الموضوعات يتضمن قسماً وافراً من احاديث النبي صلى الله عليه و سلم وكلمات الصحابة و التابعين وآراء القوم في شتى المواضيع المتعلقة بأمر المهدي عليه السلام.
و قد نشرت مكتبة الامام امير المؤمنين على عليه السلام«العامّة باصفهان-»لاول مرة عشرين موضوعاً من موضوعات هذين المجلدين بعنوان«موسوعة الامام المهدي المجلد الأول،قسم المطبوعات»قبل شهور،لكن الاستقبال الوافر الذي تلقته من رواد العلم وطلاب العلوم من جانب،وعثورنا على المواد الجديدة المناسبة لموضوع الكتاب،من جانب آخر،كانا السببين الاصليين لفكرة تغيير الترتيب الاول ووضعه بهذا الشكل الجديد.
وعلى أي حال سيرى المتصفح لهذه المجموعة،نفسه قد احاط منها بما لا يحيط به
اين منابع با ارزشى كه در پيش رو داريد دسترنج تلاش فراوان و سفرهاى متعددى در داخل و خارج كشور است كه به بيست و پنج اثر چاپ شده اعم از جزوه هاى مستقل يا بخشى از يك كتاب تأليف شده درباره حديث و اعتقادات و تاريخ و تصوف يا مقاله هايى در مجله هاى قديم و جديد مى رسد كه مجموعه آن موجب تدوين كتاب«امام مهدى در منابع اهل سنت» شده است و آن را به مرجع بزرگى تبديل مى كند كه دستيابى پژوهشگر را به آنچه در موضوع«مهدى منتظر»از ديدگاه اهل سنت در زمينه تدريس و تأليف نياز دارد،سهل و آسان مى كند.
چرا كه هر يك از آن ها در بردارنده تعداد زيادى از احاديث پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و سخنان اصحاب و تابعين و نظريات دانشمندان اهل سنت در موضوعات گوناگون پيرامون امام مهدى(عج)است.
كتابخانه عمومى«الامام اميرالمؤمنين عليه السلام»در اصفهان چند ماه پيش بيست قسمت از اين دو مجلد را براى نخستين بار تحت عنوان«موسوعه الامام المهدى»به چاپ رساند،ولى استقبال فراوان دانش پژوهان از يك سو و دستيابى ما بر مطالب جديد مناسب با موضوع كتاب،از سوى ديگر سبب تغيير تنظيم اول و ترتيب آن به اين شكل جديد گرديد.
به هر حال مطالعه كننده اين كتاب با مجموعه اى در ارتباط است كه با مطالعه هيچ كتاب و
بواسطة أي كتاب أو أي مصدر آخر،بل يرى نفسه كأنه قد جُعِلَ في مقابل مكتبة كبيرة غنية،يتناول ضالته المنشودة في المهدي المنتظر من دون أي مشكلة أو صعوبة.
وما زال المؤلف دائباً على تجميع وترتيب اجزاء جديدة تضم للاجزاء الحالية،كما إنه مشغول باعداد قسم المخطوطات من مجموعة الامام المهدي عند أهل السنة وسنقدمها إلى القراء الكرام في اقرب فرصة إن شاء الله تعالى وكذا المجلد المختص بالقسم الفارسي من هذا الكتاب،واللّه من وراء القصد.
مهدي الفقيه الايماني
أصفهان ج 1402/2
منبع ديگرى نمى تواند به آن دست يابد بلكه به گونه اى است كه گويا خود را در برابر كتابخانه بزرگ و كاملى احساس مى كند كه گمشده خود را درباره امام مهدى بدون كمترين مشكل و سختى در آن مى يابد.
مؤلف كتاب همواره به دنبال گردآورى بخش هاى جديدى است كه آن را به بخش هاى موجود كتاب بيفزايد همان گونه كه به جمع آورى اين موضوع از كتاب هاى خطى نيز اشتغال داشته است و در اولين فرصت تقديم خوانندگان عزيز خواهد گرديد.همچنين درصدد تهيه مجلدى مخصوص متون فارسى آن هستيم.خداوند مافوق تصميمات ما قرار دارد.
مهدى فقيه ايمانى
اصفهان جمادى الثانى/1402
بسم اللّه الرحمن و الرحيم
الحمد للّه رب العالمين،والصلاة و السلام على محمد وآله الطاهرين
موضوع معرفة الامام والالتزام بطاعته،وضرورة وجود قائد ديني في كل عصر تتوفر فيه الشروط الاسلامية،ليست عقيدة شخصية تختص بها الشيعة أو معتقد خاص تدين به هذه الفئة من المسلمين،بل هو من صميم التعاليم الاسلامية ويجتمع المسلمون كلهم على اعتناقه بشتى فرقهم الشيعية و السنية.
العقيدة بالامامة واجب الهي أعلن عنها النبي الكريم صلى الله عليه و آله و سلم ووضع عبئها على عاتق كافة المسلمين،واعتبر الشاذ عنها في عداد الجاهليين العائدين إلى عصر عبادة الاصنام و الشرك باللّه تعالى،فقال صلى الله عليه و آله و سلم:
«من مات ولم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهلية» (1)
1-احمد بن حنبل(241)في مسنده 83/2 و 446/3 و 96/4.
2-ابو عثمان عمرو بن بحر الجاحظ(255)على ما نقله ابو جعفر الاسكافي في خلاصة نقض كتاب العثمانية له ص 29.
3-البخاري(256)في صحيحه 13/5 باب الفتن.
4-ابو داود الطيالسي(259)في مسنده 259 طبع حيدرآباد
5-مسلم(261)في صحيحه 21/6 22 رقم 1849.
-
.1) .رواه ابن عباس وابو هريرة وعبد الله بن عمر ومعاوية بن ابى سفيان وعامر بى ربيعة كما نقله:
بسم اللّه الرحمن و الرحيم
پروردگار جهانيان را سپاس،و سلام و درود بر محمّد و خاندان پاكش
ستايش ويژه خداوند پروردگار جهانيان است و درود و سلام بر محمد صلى الله عليه و آله و خاندان پاكش.
موضوع شناخت امام و التزام به پيروى از او و ضرورت وجود رهبر دينى واجد شرايط اسلامى در هر زمان،از اعتقادات مخصوص به شيعه نيست بلكه آن از تعاليم ناب اسلام است كه همه فرقه هاى مسلمان از شيعه و سنى به آن معتقدند.
اعتقاد به امامت يكى از واجبات الهى است كه پيامبر بزرگوار اسلام صلى الله عليه و آله آن را اعلان كرد و مسئوليت آن را بر دوش همه مسلمانان قرار داد و مخالف با آن را در زمره مردم زمان جاهليت به شمار آورد كه به دوران بت پرستى و شريك قراردادن براى خداوند تعالى برگشته اند و فرمود:«هركسى بدون شناخت امام زمانش بميرد،به مرگ جاهليت مرده است.» (1)
1-احمد بن حنبل(م 241 ق)در مسندش 83/2 و 446/3 و 96/4.
2-ابوعثمان،عمرو بن بحر جاحظ(م255ق)بنابر گزارش ابوجعفر اسكافى در كتاب خلاصه نقض كتاب العثمانيه ص 29.
3-بخارى(م 256 ق)در صحيحش 13/5 باب الفتن.
4-ابوداود طيالسى(م 259 ق)در مسندش ص 259 چاپ حيدرآباد.
5-مسلم(م 261 ق)در صحيحش 21/6 22 رقم 1849.-
1) .اين حديث را ابن عباس و ابوهريره و عبدالله بن عمر و معاوية بن ابى سفيان و عامر بن ربيعه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده اند و محدثان زيادى در كتاب هاى خود آن را آورده اند كه عبارتند از:
نعم (1)
7-الطبرانى(360)في المعجم الكبير،ج 10،ص 350 الحديث 10687.
8-الحاكم النيسابوري(405)في مستدركه 117،77/1.
9-الحافظ ابو نعيم الاصبهاني(430)في حلية الاولياء 224/3.
10-البيهقي(458)في السنن 156/8-157 نقلا عن البخاري ومسلم من طريق ابي هريرة.
11-شمس الدين السرخسي(490)في المبسوط(شرح السير الكبير)133/1.
12-ابن الأثير الجزري(606)في جامع الأصول 70/4.
13-ابن ابي الحديد المعتزلي(655)في شرح نهج البلاغة 155/9.
14-النووي(676)في شرح صحيح ومسلم 240/12.
15-الذهبي(748)ذيل مستدرك الحاكم 117،77/1.
16-ابن كثير الدمشقي(774)في تفسيره 517/1.
17-التفتازاني(792)في شرح المقاصد 275/2 وشرح عقائد النسفي المطبوع 1302،لا المطبوع المحرف بالايدي الاثيمة في سنة 1313 المحذوف سبع صحائف منه.
18-نور الدين الهيتمي(807)في مجمع الزوائد 218/5-223،219-312،225.
19-ابن ديبع الشيباني في تيسير الوصول 39/2.
20-المتقى الهندي(975)في كنز العمال 200/3 طبع الهند.
21-الشيخ علي القاري(1014)في خاتمة الجواهر المضية 509/2 و 457 نقلا عن صحيح مسلم.
22-شاه ولى الله الدهلوي(1176)في ازالة الخفا 3/1.
23-القندوزي الحنفي(1294)في ينابيع المودة.
24-قاضي بهلول بهجت افندي(1300)في تاريخ آل محمد.
،ورود هذا الحديث الشريف وما يشبه مضمونه من أحاديث أخرى كثيرة مع ما يلاحظ فيها من الصراحة و التأكيد يجلب نظرنا إلى نقطتين هامتين لا تقبلان الترديد و الشك،وهما:الأولى أن النبي الكريم صلى الله عليه و آله و سلم نبه مع اضافة كلمة«الامام»إلى كلمة«الزمان»إلى ضرورة وجود امام جامع للشروط في كل عصر و زمان تعرفه الأمة وتقتدي به،و هذا لايتفق إلّامع ما تعتقده الشيعة الامامية في الامام المعصوم في كل زمان و أنه في هذا العصر هو المهدي المنتظر عليه السلام.
الثانية مع اضافة كلمة«ميتة»إلى«الجاهلية»نبه صلى الله عليه و آله و سلم إلى أن هذا الامام يجب أن يكون معصوماً عن الخطأ عالماً بكل الاحكام الاسلامية حتى يتمكن من هداية الناس إلى الدين القويم والاسلام الحق ويجلو عن قلوبهم رين الجاهلية والانحراف عن الصراط المستقيم.د.
1) -6-الدولابي(320)في الكنى و الأسماء 3/2.
آرى (1)
7-طبرانى(م 360 ق)در كتاب المعجم الكبير 350/10 حديث 10687.
8-حاكم نيشابورى(م 405 ق)در مستدركش 117،77/1.
9-حافظ ابونعيم اصفهانى(م 430 ق)در كتاب«حلية الاولياء»224/3.
10-بيهقى(م 458 ق)در سنن 156/8-157 به نقل از بخارى و مسلم از طريق ابوهريره.
11-شمس الدين سرخسى(م 490 ق)در كتاب المبسوط(شرح السير الكبير)133/1.
12-ابن اثير جزرى(م 606 ق)در كتاب جامع الاصول 70/4.
13-ابن ابى الحديد معتزلى(م 655 ق)در كتاب شرح نهج البلاغه 155/9.
14-نووى(م 676 ق)در كتاب شرح صحيح و مسلم 240/12.
15-ذهبى(م 748 ق)ذيل كتاب مستدرك حاكم 117،77/1.
16-ابن كثير دمشقى(م 774 ق)در تفسيرش 517/1.
17-تفتازانى(م 792 ق)در كتاب شرح المقاصد 275/2 و كتاب شرح عقايد النسفى چاپ شده در سال 1302،نه آن كتابى كه به دست اثيمه در سال 1313 چاپ و تحريف شده است و هفت صفحه از آن حذف گرديده است.
18-نورالدين هيتمى(م 807 ق)در كتاب مجمع الزوائد 218/5-223،219-312،225.
19-ابن ديبع شيبانى(م 944 ق)در كتاب تيسير الوصول 39/2.
20-متقى هندى(م 975 ق)در كتاب كنزالعمال 200/3 چاپ هند.
21-شيخ على قارى(م 1014 ق)در كتاب خاتمة الجواهر المضية 509/2 و 457 به نقل از صحيح مسلم.
22-شاه ولى الله دهلوى(م 1176 ق)در كتاب ازالة الخفاء 3/1.
23-قندوزى حنفى(م 1294 ق)در كتاب ينابيع المودة.
24-قاضى بهلول بهجت افندى(م 1300 ق)در كتاب تاريخ آل محمد.
،صدور اين حديث شريف و احاديث فراوان مشابه آن در مضمون با صراحت وتأكيدى كه در آن ها مشاهده مى شود نظر ما را به دو نكته مهم غير قابل ترديد و شك،جلب مى كند،كه عبارتند از:1-پيامبراكرم صلى الله عليه و آله با اضافه كردن واژه«امام»به كلمه«زمان»به ضرورت وجود امام جامع الشرايط در هر عصر و زمانى توجه دارد كه امت بايد او را بشناسند و از او پيروى نمايند و اين مطلب فقط با عقيده شيعه درباره امام معصوم عليه السلام در هر زمان سازگار است و اين كه او در اين زمان همان مهدى منتظر است.
2-آن حضرت با اضافه كردن واژه«نوع مُردن»به واژه«جاهليت»بر اين نكته توجه دارد كه اين امام بايد معصوم از اشتباه و عالم به همه احكام اسلام باشد تا بتواند مردم را به سوى دين محكم و اسلام حقيقى هدايت كند و زنگارهاى جاهليت را از قلب هاى مسلمانان و انحرافات را از صراط مستقيم بزدايد.د.
1) -6-دولابى(م 320 ق)در كتاب الكنى و الاسماء 3/2.
وعلى هذا أراد نبي الهدى صلى الله عليه و آله بهذا الحديث الشريف نفي امامة غير المعصوم الذي يجوز عليه الخطأ في تبليغ الاحكام وبيانها للمسلمين.و هذا هو الذي تعتقده الشيعة وتعلن عنه طول القرون الاسلامية الماضية وتتقيد بالعمل به،وليست في هذه العقيدة شاذة عن نهج النبي العظيم ودستور الاسلام.
وقال علي عليه السلام كما في الخطبة(151)من خطب نهج البلاغة:
«وانما الأئمة قوّام اللّه على خلقه،وعرفاؤه على عباده،لايدخل الجنة إلّامن عرفهم وعرفوه،ولا يدخل النار إلّامن أنكرهم وأنكروه».
ليس المقصود من هذا الكلام معرفة أئمة الجور كالخلفاء الامويين و العباسيين القاتلين لاهل البيت،كما أنه ليس المقصود معرفة أئمة الحق بأسمائهم وأشخاصهم وأنه ابن فلان مثلا،فان المشركين كانوا يعرفون رسول اللّه وأميرالمؤمنين عليهما الصلاة و السلام بأشخاصهم،وانما المقصود معرفة الامامة والاقرار بها والاعتراف بولاية الأئمة و الخضوع لها،كما أن المراد من معرفة الامام لهم أن يعرفهم أنهم من مواليه وشيعته واتباعه،و هذه هي المعرفة الموجبة لدخول الجنة.
براين اساس پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در اين حديث نفى امامت غير معصوم را اراده فرمود كه احتمال اشتباه او در تبليغ احكام و بيان آن ها براى مسلمانان وجود دارد و اين همان اعتقاد شيعه است كه در طول قرن هاى گذشته آن را آشكار كرده است و پايبند به عمل كردن آن است و در اين اعتقاد مخالف با روش پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و قانون اسلام نيست.
على عليه السلام در خطبه 151 نهج البلاغه مى فرمايد:«همانا امامان،كارگزاران خداوند بر خلقش و سياستمداران وى بر بندگانش هستند،داخل بهشت نمى شود مگر كسى كه آن ها را بشناسد و آن ها او را بشناسند و داخل آتش نمى شود مگر كسى كه منكر ايشان باشد و آنان منكر وى باشند.»
مقصود از اين سخن شناخت پيشوايان ستم پيشه همانند خلفاى اموى و عباسى نيست كه قاتل اهل بيت پيامبرند.همان گونه كه مقصود،شناخت پيشوايان حق با نام و ويژگى هاى شان نيست به اين كه مثلا او فرزند فلانى است زيرا مشركان،پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام را با ويژگى هاى شان مى شناختند بلكه مقصود،شناخت امامت و اقرار به آن و اعتراف به ولايت امامان و تسليم در برابر آن است،چنانچه مقصود از شناخت امام نسبت به آنان،اين است كه آن ها را از دوستداران،شيعيان و پيروان خود بداند و اين شناخت سبب ورود به بهشت است.
الامام المهدي عند أهل السنة
لقد أفرد عشرات من كبار ائمة الحديث واعلام التاريخ ورجالات العلم ورؤساء المذاهب من أهل السنة كتباً ورسائل مستقلة حول ما يتعلق بشؤون الامام المهدي المنتظر عليه السلام.
كما قد خص عدد آخرون منهم قسماً غير ضئيل من فصول مؤلفاتهم بذكره الشريف، وربما يكون بعضها اوسع من الكتب المختصة به،و هي كثيرة بين مطبوع ومخطوط.
ونحن رغبة من رواد العلم وارباب التحقيق في الاستفادة من هذه الاثار القيّمة،إلى جانب تفرقها وعدم امكان الوصول اليها لقلة وجود اكثرها حتى في المكتبات العامة وانحصار وجود بعضها حتى المطبوعة منها بنسخة واحدة في مكتبة بعيدة عن متناول المحققين وارباب الحاجة..رتبنا هذه الموسوعة التي يشتمل مجلداها الأول و الثاني على بعض المطبوعات من الرسائل المفردة والاجزاء و الفصول التي اقتطفناها من أهم معاجم الحديث و التاريخ أو بعض المجلات،و قد يرجع تاريخ طبع بعضها إلى حوالي قرن واحد.
واما باقي المجلدات فتشتمل على بقية ما نعثر عليه من المطبوعات المشابهة لهذين المجلدين،ثم المخطوطات و المصورات التي حصلناها من مكتبات ايران وتركيا و الحجاز والهند وسوريا وباريس ولندن وألمانيا وغيرها.
فالمجموعة تتضمن بمجموعها شطراً وافراً من النصوص الواردة عن طرق أهل السنة والجماعة حول المهدي المنتظر عليه السلام.
كما تتمثل آراء ثلة من علماء الأمة وحفاظ الحديث وسدنة التاريخ و عقيدة جم غفير
ده ها تن از محدثان بزرگ و تاريخ نگاران و دانشمندان و رؤساى مذهب از اهل سنت كتاب ها و جزوات مستقلى درباره امام مهدى منتظر(عج)نگاشته اند و تعداد ديگرى از آن ها بخش بزرگى از كتاب خود را به آن امام اختصاص داده اند كه برخى از آن ها بزرگ تر از كتاب هاى مخصوص به آن حضرت است و اين مطلب در ميان كتاب هاى چاپى و خطى فراوان است.
و ما به دليل الف)اشتياق عالمان و پژوهشگران به استفاده از اين آثار با ارزش و ب) پراكندگى و عدم امكان دسترسى به آن ها به خاطر كمى وجود بيش تر آن ها حتى در كتابخانه هاى عمومى و انحصار وجود برخى از آن ها حتى آثار چاپ شده در يك نسخه موجود در كتابخانه دور از دسترس پژوهشگران و...اين موسوعه را مرتب كرديم كه دو جلد اول و دوم آن شامل آثار چاپ شده است كه آن عبارت است از:جزوات مستقل و بخش ها و فصل هايى كه از مهم ترين معجم هاى حديث و تاريخ يا برخى از مجلات برگزيديم كه گاهى تاريخ چاپ برخى از آن ها به حدود يك قرن پيش بازمى گردد.
و ديگر مجلدات اين اثر شامل باقيمانده آثار مشابه چاپى و خطى و تصويرى است كه در كتابخانه هاى ايران،تركيه،حجاز،هند،سوريه،پاريس،لندن،آلمان و...به آن ها دست مى يابيم.
از اين رو اين مجموعه بخش زيادى از نصوص رسيده از طريق اهل سنت درباره مهدى منتظر(عج)را در برخواهد داشت.همان گونه كه نظر گروه زيادى از دانشمندان امت و حافظان حديث و تاريخ نگاران و عقيده گروه زيادى از بزرگان مذاهب چهارگانه اهل سنت
من رجالات المذاهب الأربعة بالنسبة إلى حياة الامام،من بدء ولادته إلى ظهوره وقيامه حتى يملأ اللّه به الأرض قسطاً وعدلاً بعد ما ملئت ظلماً وجوراً.
وها نحن نقدمها إلى قرائنا الكرام واساتذة التحقيق،خدمة للعلم و الأدب وتشييداً لما اعتنقته الشيعة الاماميه،بل اختصها اللّه من منحة الولاية و الهداية إلى صراطه المستقيم.
ومما يلفت نظر دارس الامام المهدي عند أهل السُنة انه ربما يجد حديثاً يخالف ما تعتقده الشيعة الاثنى عشرية في و الد الامام،على اساس الاكثرية المتفق عليه من الاحاديث المتواترة.
أو يعثر على رأي يقابله اتفاق آراء عدد كبير من كبار ائمة السنة واعلام التاريخ و الحديث.
أو يقرأ موضوعاً مفتعلاً يؤاخذ به الشيعة وتحاسب عليه و الحال انه يأباه التاريخ الصحيح و الواقع المشهور من الشيعة.
فينبغي الاشارة هنا إلى بعضها ليكون القارىء عند العثور على امثالها في خلال الكتاب على بصيرة وعلم من واقع الأمر.
فالأول كحديث رواه ابو داود عن زائدة عن عاصم عن زر عن عبد اللّه عن النبي صلى الله عليه و آله و سلم انه قال:لو لم يبق من الدنيا إلّايوم لطول اللّه ذلك اليوم،حتى يبعث اللّه رجلاً مني أو من أهل بيتي يواطىء اسمه اسمي واسم ابيه اسم ابي،يملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئت ظلماً وجوراً.
وبناءاً على جملة«واسم ابيه اسم ابي»يكون اسم و الد الامام عبداللّه،لاالحسن كما تدل عليه الاحاديث الكثيرة المتواترة.
ويقول الكنجي في تعقيب هذا الحديث في البيان:
[ان الترمذي ذكر هذا الحديث (1)ولم يذكر قوله«واسم ابيه اسم ابي»وفي معظم روايات الحفاظ و الثقات من نقلة الاخبار«اسمه إسمي»فقط،والذي رواه«واسم ابيه اسم ابي»فهو زائدة و هو يزيد في الحديث].2.
1) .صحيح الترمذي 36/2.
را درباره زندگانى حضرت مهدى از آغاز ولادت تا هنگام ظهور و قيام و حاكم كردن عدالت برگستره گيتى به نمايش خواهد گذاشت.
ما به خاطر خدمت به علم و ادب و محكم كردن اعتقاد شيعه به ولايت،اين اثر را به خوانندگان عزيز و استادان پژوهش تقديم مى كنيم.
لازم به ذكر است كه خوانندگان عزيز در خلال اين كتاب؛
1-گاهى با حديثى روبه رو خواهند شد كه مخالف اعتقاد شيعه درباره پدر بزرگوار امام كه براساس احاديث مورد اتفاق و متواتر است،خواهد بود.
2-يا به نظرى برخورد مى كنند كه مخالف نظر بسيارى از بزرگان علماى اهل سنت و علماى تاريخ و حديث است.
3-يا با مطلب ساختگى و جعلى مواجه مى شوند كه به شيعه نسبت داده مى شود و براساس آن شيعه مورد بازخواست و مؤاخذه قرار مى گيرد،در حالى كه برخلاف تاريخ صحيح و اعتقادات شيعه است.
از اين رو شايسته است كه به برخى از اين مطالب اشاره شود تا خواننده عزيز با بصيرت و آگاهى با نظاير آن در خلال كتاب رو به رو شود.
از موارد مطلب اول حديثى است كه ابوداود از زائده از عاصم از زرّ از عبدالله از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«اگر از دنيا به جز يك روز باقى نماند،خداوند حتماً آن روز را طولانى مى كند تا مردى از من يا از اهل بيت من را برانگيزد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است.وى زمين را از عدل و داد پر مى كند،همان گونه كه از ظلم و ستم پر شده است.»
بنابر عبارت:«نام پدرش شبيه نام پدر من است.»نام پدر امام عليه السلام عبدالله خواهد بود نه «حسن»كه احاديث فراوان و متواتر بر آن دلالت مى كند.
محقق كنجى در ذيل اين حديث در كتاب«البيان»مى گويد:«همانا ترمذى (1)اين حديث را آورده است و عبارت:«و نام پدرش شبيه نام پدر من است.»را در آن ذكر نكرده است و در بيش تر روايت هاى حافظان حديث و ناقلان مورد اعتماد تنها عبارت:«نامش شبيه نام من است»در حديث آمده است و گزارشگر عبارت:«و نام پدرش شبيه نام پدر من است»زيادى است كه وى از طرف خود بر احاديث مى افزايد...2.
1) .صحيح ترمذى 36/2.
ثم يقول:[والقول الفصل في ذلك:أن الامام احمد مع ضبطه واتقانه روى هذا الحديث في مسنده عدة مواضع واسمه اسمي (1)...].
[وجمع الحافظ ابو نعيم طرق هذا الحديث عن الجم الغفير في مناقب المهدي،كلهم عن عاصم بن ابي النجود عن زر عن عبد اللّه عن النبي صلى الله عليه و آله.
فمنهم:سفيان بن عيينة،كما اخرجناه،وطرقه عنه بطرق شتى.
ومنهم:فطر بن خليفة،وطرقه عنه بطرق شتى.
ومنهم:الأعمش،وطرقه عنه بطرق شتى.
ومنهم:أبو إسحق سليمان بن فيروز الشيباني،وطرقه عنه بطرق شتى.
ومنهم:حفص بن عمر.
ومنهم:سفيان الثوري،وطرقه عنه بطرق شتى.
ومنهم:شعبة،وطرقه عنه بطرق شتى.
ومنهم:واسط بن الحارث.
ومنهم:يزيد بن معاوية ابو شيبة،له فيه طريقان.
ومنهم:سليمان بن قرم،وطرقه عنه بطرق شتى.
ومنهم:جعفر الأحمر وقيس بن الربيع وسليمان بن قرم واسباط جمعهم في سند واحد.
ومنهم:سلام أبو المنذر.
ومنهم:ابو شهاب محمد بن ابراهيم الكناني،وطرقه عنه بطرق شتى.
ومنهم:عمر بن عبيد الطنافسي،وطرقه عنه بطرق شتى.
ومنهم:ابوبكر بن عياش،وطرقه عنه بطرق شتى.
ومنهم:ابوالجحاف داود بن ابي العوف،وطرقه عنه بطرق شتى.
ومنهم:عثمان بن شبرمة،وطرقه عنه بطرق شتى.
ومنهم:عبد الملك بن ابي غنية.8.
1) .مسند احمد بن حنبل 376/1-430،377 و 448.
مطلب تعيين كننده در اين بحث اين است كه امام احمد بن حنبل (1)با نهايت ضبط و اتقان مخصوص به خود در چند جاى مسندش اين حديث را فقط با عبارت:«نامش شبيه نام من است»روايت كرده است...
و حافظ ابونعيم سندهاى اين حديث را از گروه زيادى در كتاب«مناقب المهدى»گردآورى كرده است كه همه آن ها از عاصم بن ابى نجود از زرّ از عبدالله از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده اند.
راويان اين حديث از عاصم عبارتند از:
-سفيان بن عيينه همان گونه كه ما روايت كرديم ابونعيم با سندهاى گوناگون از وى روايت كرده است.
-فطربن خليفه،با سندهاى گوناگون از وى روايت كرده است.
-اعمش كه با سندهاى گوناگون از وى روايت كرده است.
-ابواسحاق سليمان بن فيروز شيبانى كه با سندهاى گوناگون از وى روايت كرده است.
-حفص بن عمر
-سفيان ثورى كه با سندهاى گوناگون از وى روايت كرده است.
-شعبه كه با سندهاى گوناگون از وى روايت كرده است.
-واسط بن حارث
-يزيد بن معاويه ابوشيبه،ابونعيم با دو سند از او روايت كرده است.
-سليمان بن قرم كه با سندهاى گوناگون از وى روايت كرده است.
-جعفر احمر و قيس بن ربيع و سليمان بن قرم و اسباط كه در يك سند از آن ها روايت كرده است.
-سلام،ابومنذر
-ابو شهاب محمد بن ابراهيم كنانى كه با سندهاى گوناگون از وى روايت كرده است.
-عمر بن عبيد طنافسى كه با سندهاى گوناگون از وى روايت كرده است.
-ابوبكر بن عياش كه با سندهاى گوناگون از وى روايت كرده است.
-ابو جحاف داود بن ابى عوف كه با سندهاى گوناگون از وى روايت كرده است.
-عثمان بن شبرمه كه با سندهاى گوناگون از وى روايت كرده است.
-عبدالملك بن ابى غنيه8.
1) .مسند احمد بن حنبل 376/1-377 و 430 و 448.
ومنهم:محمد بن عياش عن عمرو العامري،وطرقه عنه بطرق شتى وذكر مسنداً وقال فيه حدّثنا ابو غسان حدّثنا قيس ولم ينسبه.
ومنهم:عمرو بن قيس الملائي.
ومنهم:عمار بن زريق.
ومنهم:عبد اللّه بن حكيم بن جبير الاسدي.
ومنهم:عمر بن عبداللّه بن بشر.
ومنهم:ابو الأحوص.
ومنهم:سعد بن الحسن ابن اخت ثعلبة.
ومنهم:معاذ بن هشام قال حدثني ابي عن عاصم.
ومنهم:يوسف بن يونس.
ومنهم:غالب بن عثمان.
ومنهم:حمزة الزيات.
ومنهم:شيبان.
ومنهم:الحكم بن هشام.
ورواه غير عاصم عن زر و هو عمرو بن مرة عن زر،كل هؤلاء رووا«اسمه اسمي»إلّاما كان من عبيداللّه بن موسى عن زائدة عن عاصم فانه قال فيه«واسم ابيه اسم ابي»ولا يرتاب اللبيب أن هذه الزيادة لااعتبار بها مع اجتماع هؤلاء الائمة على خلافها.واللّه اعلم (1).
وعلى هذا فسقوط هذه الرواية عن حد الاعتبار و الصحة امر قطعي،مضافاً إلى احتمال كون هذه الزيادة من مختلقات بني العباس،كما هو ديدنهم في استخدام الكذابين لوضع الاحاديث المناسبة مع منوياتهم السياسية و الحكومية و إذاعتها بين الناس،ويشهد بذلك ما ذكره صاحب الاغاني (2)
وادعاه مطيع ابن اياس تقرباً للمنصور ومخاطباً اياه:حدّثنا فلان عن فلان ان النبي صلى الله عليه و آله قال:المهدي منا محمد بن عبد اللّه وامه من غيرنا يملأها عدلا كما ملئت جوراً...إلى آخرها.
.ا.-محمد بن عياش از عمرو عامرى كه با سندهاى گوناگون از وى روايت كرده است و سندى ذكر كرده است و در آن گفته است:«ابوغسان از قيس براى ما روايت كرده است.»و نسبت او را ذكر نكرده است.
-عمرو بن قيس ملائى
-عمار بن زريق
-عبدالله بن حكيم بن جبير اسدى
-عمر بن عبدالله بن بشر
-ابواحوص
-سعد بن حسن ابن اخت ثعلبه
-معاذ بن هشام كه مى گويد:«پدرم از عاصم براى من روايت كرد.»
-يوسف بن يونس
-غالب بن عثمان
-حمزه زيات
-شيبان
-حكم بن هشام
به جز عاصم،عمرو بن مره نيز آن را از زرّ روايت كرده است.همه اين ها فقط عبارت:
«نامش شبيه نام من است»را روايت كرده اند مگر روايتى كه از عبيدالله بن موسى از زائده از عاصم گزارش شده است كه در آن عبارت:«و نام پدرش شبيه نام پدر من است»آمده است و هيچ عاقلى به خود ترديد راه نمى دهد كه اين عبارت با توجه به مخالفت اين همه از بزرگان حديث اعتبارى ندارد و خداوند آگاه تر است.» (1)
بنابراين بى اعتبارى و ناصحيح بودن اين حديث قطعى است افزون بر آن كه احتمال دارد اين افزوده از ساخته هاى بنى عباس باشد چنانچه روش آنان استخدام دروغگويان براى جعل حديث در جهت منافع سياسى و حكومتى خود و گسترش آن ها در ميان مردم بود و شاهد بر اين مدعا مطلبى است كه صاحب كتاب«الاغانى» (2)ذكر كرده است..»
1) .البيان فى اخبار صاحب الزمان صص 93 96،چاپ بيروت 1399 و ص 483 چاپ نجف 1390.
2) .فقيه(ج 2،ص 81)داستان بيعت گرفتن منصور براى مهدى كه مطيع ابن اياس براى نزديك شدن به منصور،خطاب به وى گفت:«فلانى از فلانى براى ما گزارش كرد كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:مهدى از ماست كه محمد بن عبدالله است و مادرش از غير ماست.زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ستم پر شده است...»
او من مفتعلات اتباع عبد اللّه المحض للدعاية نحو مهدوية ولده محمد ابن عبداللّه المحض،الملقب بالنفس الزكية.
فقد ذكر في الفخري في الآداب السلطانية و الدول الاسلامية ص 16 تحت عنوان «ذكر خروج النفس الزكية»:
[...وكان في ابتداء الأمر قد شيع بين الناس انه المهدي الذي بشر به،واثبت ابوه هذا في نفوس طوائف من الناس،ان ابنه محمد النفس الزكية هو المهدي الذي بشر به وكان يروي هذه الزيادة«واسم ابيه اسم ابي»،وان الامام جعفر بن محمد الصادق يقول لابيه عبداللّه المحض ان ابنك لاينالها...]
والثاني:كانكار ولادة المهدي المنتظر الذي يناضل عن القول بها في القرن الثالث الهجري اعتراف اكثر من مائة وعشرين شخصاً من اعلام أهل السنة في آثارهم حول الحديث و التاريخ و الأدب و العقائد فراجع (1).وستمر بعون اللّه تعالى على ذكر اسمائهم في المجلد المختص بالقسم الثالث قسم المخطوطات.
والثالث:كأسطورة السرداب التي اختلقها بعض اعداء الشيعة وصارت كارث لزملائهم من المخالفين،فذكروا ذلك في كتبهم بعنوان واقع تاريخي امثال ابن خلكان(المتوفى 681) في وفيات الاعيان وابن بطوطة(المتوفي 779)في الرحلة وابن خلدون المغربي المتوفي (808)في المقدمة وابن حجر المتوفي(974)في الصواعق و القرماني المتوفي(1019) في اخبار الدول القصيمي في الصراع بين الاسلام و الوثنية.
فيقول الأخير:
وان اغبى الأغبياء وأجمد الجامدين هم الذين غيبوا امامهم في السرداب وغيبوا معه قرآنهم ومصحفهم ومن يذهبون كل ليلة بخيولهم وحميرهم إلى ذلك السرداب الذي غيبوا فيه امامهم ينتظرونه وينادونه ليخرج اليهم،ولايزال عندهم ذلك منذ اكثر من الف عام (2).
واجاب عنها العلامة الاميني في الغدير 308/3،ضمن ايراد افتراءاته للشيعة وتفنيدها،1.
يا از ساخته هاى پيروان عبدالله محض است براى ادعاى مهدويت فرزندش محمد بن عبدالله محض ملقب به نفس زكيه.
در كتاب الفخرى در«الآداب السلطانية و الدول الاسلامية»صفحه 16 تحت عنوان «ذكرخروج النفس الزكية»مى گويد:«...در آغاز كار،ميان مردم شايع شد كه وى مهدى است كه به او بشارت داده شده است و پدرش اين مطلب را در ذهن گروهى از مردم ثابت كرد كه فرزندش محمد نفس زكيه همان مهدى بشارت داده شده است و اين عبارت افزوده را روايت مى كرد كه:«و نام پدرش شبيه نام پدر من است»و امام صادق عليه السلام به پدرش عبدالله محض مى فرمود:«همانا فرزندت به حكومت نخواهد رسيد...»
مطلب دوم همانند انكار ولادت مهدى منتظر است كه اعتراف بيش از صد و بيست نفر از بزرگان اهل سنت در آثارشان در حديث و تاريخ و ادب و عقايد بر ولادت آن حضرت دلالت مى كند (1)و با كمك خداوند تعالى نام شان در مجلد سوم كه مخصوص آثار خطى است ذكر خواهد شد.
مطلب سوم همانند اسطوره سرداب كه ساخته برخى از دشمنان شيعه است و به همفكران شان از مخالفان شيعه به ارث رسيده است و آن را به عنوان يك رويداد تاريخى در كتاب هاى شان ذكر كرده اند.همانند ابن خلكان(م 681 ق)در كتاب«وفيات الاعيان»و ابن بطوطه(م 779 ق)در كتاب«الرحله»و ابن خلدون مغربى(م 808 ق)در«المقدمه»و ابن حجر (م 974 ق)در كتاب«الصواعق»و قرمانى(م 1019 ق)در كتاب«اخبار الدول»و قصيمى در كتاب«الصراع بين الاسلام و الوثنية».
قصيمى مى گويد:«خام ترين و خشك فكرترين مردم كسانى هستند كه امام شان را به همراه قرآن و مصحف شان در سرداب پنهان كرده اند و هر شب با اسب و الاغ هاى شان به آن سردابى مى روند كه امام شان را در آن مخفى كرده اند و به انتظار او مى نشينند و او را صدا مى زنند تا به سوى شان بيايد و اين كار از بيش از هزار سال در ميان آنان جريان دارد.» (2)
علامه امينى در كتاب«الغدير»308/3 در ضمن بيان افتراهاى او به شيعه و پاسخ به آن ها به1.
واليك نص جوابه بعينه،احببت ان أذكره تخليداً لذكره الشريف في هذه الموسوعة القيمة،فقال:
وفرية السرداب أشنع وان سبقه اليها غيره من مؤلفي أهل السنة لكنه زاد في الطنبور نغمات بضم الحمير إلى الخيول وادعائه اطراد العادة في كل ليلة واتصالها منذ أكثر من ألف عام،والشيعة لاترى ان غيبة الامام في السرداب،ولاهم غيبوه فيه ولا أنه يظهر منه،وانما اعتقادهم المدعوم بأحاديثهم انه يظهر بمكة المعظمة تجاه البيت،ولم يقل احد في السرداب:انه مغيب ذلك النور وانما هو سرداب دار الأئمة بسامراء،وان من المطرد ايجاد السراديب في الدور وقاية من قايظ الحر،وانما اكتسب هذا السرداب بخصوصه الشرف الباذخ لانتسابه إلى أئمة الدين،وانه كان مبؤاً لثلاثة منهم كبقية مساكن هذه الدار المباركة، و هذا هو الشأن في بيوت الأئمة عليهم السلام ومشرفهم النبي الأعظم في أي حاضرة كانت، فقد أذن اللّه أن ترفع ويذكر فيها اسمه.
وليت هؤلاء المتقولون في أمر السرداب اتفقوا على رأي واحد في الاكذوبة حتى لا تلوح عليها لوائح الافتعال فتفضحهم،فلا يقول ابن بطوطة في رحلته 198/2:ان هذا السرداب المنوه في الحلة.ولا يقول القرماني في أخبار الدول في بغداد.ولا يقول الأخرون:انه بسامراء.ويأتي القصيمي من بعدهم فلا يدرى أين هو فيطلق لفظ السرداب ليستر سوءته.
واني كنت أتمنى للقصيمي أن يحدد هذه العادة بأقصر من(أكثر من ألف عام)حتى لايشمل العصر الحاضر والاعوام المتصلة به،لان انتفاءها فيه وفيها بمشهد ومرأى ومسمع من جميع المسلمين،وكان خيراً له لو عزاها إلى بعض القرون الوسطى حتى يجوز السامع وجودها في الجملة،لكن المائن غير متحفظ على هذه الجهات.
هذا و قد تكلّمنا حول هذه الموضوعات المختلفة بيننا وبين أهل السنة في القسم المخطوطات كما ستقرأها عن قريب إن شاء اللّه تعالى.
مهدي الفقيه الايماني
14 ج 1402/1
اين اشكال پاسخ داده است و ما به خاطر جاودانه كردن ياد او در اين موسوعه جواب او را عينا ذكر مى كنيم.ايشان مى فرمايد:«و تهمت سرداب زشت تر است هر چند ديگر مؤلفان اهل سنت پيش از وى نيز آن را ذكر كرده اند ولى او نغمه هاى جديدى در تنبور دميده است كه عبارت است از:افزودن الاغ به اسب ها و عادت شيعيان به انجام اين كار در هر شب و مداومت بر آن از بيش از هزار سال پيش ولى شيعه نه معتقد به غيبت امام در سرداب است و نه آن ها او را در سرداب پنهان كرده اند و نه امام از آنجا ظهور مى كند بلكه اعتقاد شيعه براساس احاديث ايشان اين است كه امام زمان(عج)از مكه معظمه در مقابل كعبه ظهور مى كند و هيچ كس درباره سرداب نگفته است كه آنجا محل غيبت امام زمان(عج)است بلكه در گذشته چنين مرسوم بود كه در خانه ها سرداب مى ساختند و از شدت گرما به آنجا پناه مى بردند و آن سرداب،سرداب خانه امامان عليهم السلام در سامراست كه به خاطر انتساب آن به پيشوايان دين شرافت فراوانى كسب كرده است و آنجا جايگاه سه امام بوده است همانند محل هاى ديگر اين خانه مبارك و اين ويژگى مربوط به خانه هاى امامان عليهم السلام است در هر كجا كه باشد و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله اين شرافت را به آن ها داده است.به تحقيق خداوند اجازه داده است كه در آنجا نامش با صداى بلند ذكر شود.
و اى كاش اين دروغ پردازان درباره سرداب در دروغ شان بر يك نظر باهم موافق بودند تا نشانه هاى ساختگى بودن آن،اين گونه آشكار نباشد كه آنان را رسوا كند.اى كاش ابن بطوطه در رحله اش(198/2)نمى گفت:«اين سرداب شريف در حله است»و قرمانى در كتاب«اخبار الدول» نمى گفت:«در بغداد است»و ديگران نمى گفتند:«در سامراست.»و اى كاش قصيمى پس از ايشان متحير نمى ماند كه در كجاست و براى پوشاندن نقص خود لفظ«سرداب»را مطلق نمى گفت.
و من آرزومند بودم كه قصيمى اين رسم و عادت شيعه را كمتر از آن(بيش از هزار سال) مى گفت تا عصر حاضر و سال هاى متصل به آن را شامل نگردد زيرا همه مسلمانان شاهد منتفى بودن چنين عادتى از سوى شيعيان در زمان حاضر و سال هاى پيش از آن هستند.براى وى بهتر بود اگر آن را به قرن هاى پيشين نسبت مى داد تا شنونده وجود آن را فى الجمله احتمال مى داد ولى دروغگو به اين جنبه ها فكر نمى كند.
ما درباره موضوعات اختلافى ميان شيعه و سنى در بخش خطى سخن خواهيم گفت.
مهدى فقيه ايمانى
14 جمادى الاولى/1402
المصنف
ابوبكر،عبدالرزاق بن همام بن نافع الحميرى الصنعاني اليمني
(126-211)
من أعلام الحفاظ ومشاهير المحدثين،من أهل صنعاء،أخذ عنه البخاري،كان يحفظ نحواً من سبعة عشر الف حديث.
قال الذهبي وثقه غير واحد،وحديثه مخرج في الصحاح وكان رحمه اللّه من أوعية العلم.
وقال ابن خلكان:وروى عنه أئمة الاسلام في زمانه،منهم سفيان بن عيينه و هو من شيوخه وأحمد بن حنبل ويحيى بن معين وغيرهم.
له آثار منها:
السنن في الفقه،المغازي،تفسير القرآن،الجامع الكبير في الحديث.
و قد طبع باسم المصنف في أحد عشر مجلداً
واليك القسم المختص باحاديث المهدي منه،أخذناها من الجزء الحادي عشر (1).5.
1) .وفيات الاعيان 385/2؛طبقات الحفاظ 364/1؛شذرات الذهب 27/2؛الفهرست لابن النديم 228/1؛الأعلام للزركلي 124/4؛إيضاح المكنون 385/1؛هدية العارفين 566/1؛معجم المؤلّفين 219/5.
المصنف
تأليف:ابوبكر،عبدالرزاق بن همام بن نافع حميرى صنعانى يمنى
(126-211ق)
وى از حافظان بزرگ و محدثان مشهور از اهل صنعاست كه بخارى از او حديث فرا گرفته است و حدود هفده هزار حديث از حفظ بود.
ذهبى مى گويد:«بسيارى او را توثيق كرده اند و احاديثش در كتاب هاى صحاح نقل شده است و او از گنجينه هاى علم بود.»
ابن خلكان درباره او مى گويد:«در زمان وى بزرگان اسلام از وى،حديث روايت كرده اند همانند سفيان بن عيينه كه عبدالرزاق از استادان اوست و احمد بن حنبل و يحيى بن معين و ديگران.
وى داراى آثارى است از قبيل:«السنن فى الفقه»،«المغازى»،«تفسير القرآن»،«الجامع الكبير فى الحديث»كه در يازده مجلد با نام«المصنف»به چاپ رسيده است.» (1)
آنچه پيش رو داريد بخش مخصوص به احاديث مهدى(عج)از كتاب«المصنف»است كه از جلد يازدهم آن گرفته شده است.
1) .وفيات الاعيان 385/2،طبقات الحفاظ 364/1،شذرات الذهب 27/2،الفهرست ابن النديم 228/1،الاعلام زركلى 124/4،ايضاح المكنون 385/1،هدية العارفين 566/1،معجم المؤلفين 219/5.
39-مِن منشوراتِ المجلس العلمي
المصنف
للحافظ الكبير أبى بكرٍ عبدالرزّاق بن همام الصّنعانى
ولد سنة 126 وتوفي سنة 211
رحمه اللّه تعالى
الجزء الحادي عشر
من 19731 إلى 21033
عنى بتحقيق نصوصه وتخريج أحاديثه و التعليق عليه
الشيخ المحدث
حبيب الرحمن الاعظمي
ابوبكر،عبدالرزاق بن همام بن نافع حميرى صنعانى يمنى
(126-211ق)
جلد يازدهم
باب المهدي
20769.أَخبرنا عبدالرزاق من معمر عن قتادة يرفعه إلى النبي صلى الله عليه و سلم قال:يكون اختلاف عند موت خليفة،فيخرج رجل من المدينة فيأتي مكة،فيستخرجه الناس من بيته و هو كاره،فيبايعونه بين الركن و المقام،فيبعث إليه جيش من الشام،حتى إذا كانوا بالبيداء خسف بهم،فيأتيه عصائب العراق وأَبدال الشام فيبايعونه،فيستخرج الكنوز ويقسم المال،ويُلقي الاسلام بجرانه إلى الأَرض.يعيش في ذلك سبع سنين أَو قال:تسع سنين- (1).
20770.أخبرنا عبدالرزاق قال:أخبرنا معمر عن أَبى هارون عن معاوية بن قرة عن أَبي الصديق الناجي عن أبي سعيد الخدري قال:ذكر رسول اللّه صلى الله عليه و سلم بلاءً يصيب هذه الأُمة، حتى لا يجد الرجل ملجأً يلجأُ إليه من الظلم،فيبعث اللّه رجلاً من عترتي من أَهل بيتي، فيملأ به الأرض قسطاً كما ملئت ظلماً وجوراً،يرضى عنه ساكن السماءُ وساكن الأرض، لاتدع السماءُ من قطرها شيئاً إلّاصبّته مدراراً ولا تدع الأَرض من مائها شيئاً إلّاأَخرجته، حتى تتمنى الأَحياءُ الأَموات،يعيش في ذلك سبع سنين،أَو ثمان،أَو تسع سنين (2).
20771.أخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن أيوب عن ابن سيرين عن أَبي الجلد قال:
تكون فتنة،ثم تتبعها أُخرى،لا تكن الأُولى في الآخرة إلّاكثمرة السوط تتبعه ذباب السيف، ثم تكون فتنة فلا يبقى للّه محرَّم إلّااستحلَّ،ثم يجتمع الناس على خيرهم،رجلاً تأتيه إمارته هنيئاً و هو في بيته.ك.
20769.عبدالرزاق از معمر از قتاده براى ما روايت كرد و او به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله رساند كه فرمود:«هنگام مرگ خليفه اختلاف مى شود،آنگاه مردى از مدينه حركت مى كند و به مكه مى آيد،سپس مردم او را با اكراه از خانه اش خارج مى كنند و ميان ركن و مقام با او بيعت مى نمايند.آنگاه سپاهى از شام به سوى او فرستاده مى شود و وقتى به«بيداء»مى رسند،در زمين فرو مى روند.آنگاه عصائب عراق و ابدال شام نزد وى مى آيند و با او بيعت مى كنند.پس از آن گنج ها را بيرون مى آورد و مال را تقسيم مى كند و اسلام در زمين مستقر مى شود.هفت سال در آن وضع زندگى مى كند.»يا فرمود:«نه سال.» (1)
20770.عبدالرزاق از معمر از ابو هارون از معاوية بن قره از ابو صديق ناجى از ابو سعيد خدرى روايت مى كند كه گفت:«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بلايى را ذكر كرد كه اين امت به آن گرفتار مى شود به طورى كه انسان پناهگاهى نمى يابد كه از ظلم به آن پناه برد.آنگاه فرمود:خداوند مردى از خاندان مرا برمى انگيزد كه به وسيله او زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم وجور پر شده است.ساكنان آسمان و ساكنان زمين از او خشنودند.آسمان تمام باران هايش را پى درپى فرو مى ريزد و زمين همه آب هايش را خارج مى كند تا اين كه زندگانى براى مردگان آرزو مى كنند.هفت يا هشت يا نه سال با آن وضع زندگى مى كند.» (2)
20771.عبدالرزاق از معمر از ايوب از ابن سيرين از ابوجلد روايت مى كند كه گفت:«فتنه اى رخ مى دهد،سپس فتنه ديگرى به دنبالش مى آيد فتنه نخست نسبت به فتنه دوم تنها بسان اثر تازيانه است كه تيغه شمشير بر آن فرود مى آيد،پس از آن فتنه اى به وجود مى آيد كه هيچ حرمتى براى خدا باقى نمى ماند مگر آن كه شكسته مى شود،آنگاه مردم بر رهبرى بهترين شان باهم توافق مى كنند كسى كه وقتى در خانه اش است به آسانى حكومت به سراغش مى آيد.»
1) .ابوداود آن را در احاديث قتاده از صالح ابى الخليل دوست قتاده از ام سلمه روايت كرده است ص 589 و طبرانى نيز آن را آورده است و هيثمى مى گويد:«راويان آن صحيح اند.»315/7.
2) .حديث ابو سعيد با سندهاى گوناگون روايت شده است همان گونه كه ترمذى و ابن ماجه و الزوائد گفته اند ولى با اين عبارت آن را حاكم در المستدرك روايت كرده است.
20772.أخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن مطر قال كعب:إنما سمي المهدي لأَنه لا يهدي لأمر قد خفي،قال:ويستخرج التوراة و الإنجيل من أَرض يقال لها أَنطاكية.
20773.أَخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن مطر عن رجل عن أَبي سعيد الخدري قال:إن المهدي أقنى أَجلى (1).
20774.أَخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن سعيد الجريري عن أَبي نضرة عن جابر بن عبداللّه قال:يكون على الناس إمام لا يعُدُّ لهم الدراهم ولكن يحثو (2).
20775.أَخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن ابن طاووس عن علي ابن عبداللّه بن عباس قال:لا يخرج المهدي حتى تطلع مع الشمس آية.
20776.أَخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن أَبي إسحاق عن عاصم ابن ضمرة عن علي قال:لتُملأنَّ الأَرض ظلماً وجوراً حتى لايقول أحد:اللّه اللّه،يستعلق به،ثم لتملأَنَّ بعد ذلك قسطاً وعدلاً،كما ملئت ظلماً وجوراً (3).
20777.أَخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن إسماعيل بن أُمية عن رجل قال معمر:أُراه سعيد (4)عن أبي هريرة يرويه قال:ويل للعرب من شرّ قد اقترب على رأس الستّين،تصير الأمانة غنيمة،والصدقة غريمة،والشهادة بالمعرفة،والحكم بالهوى.
20778.أخبرنا عبدالرزاق قال:أخبرنا معمر عن الأَعمش عن خيثمة عن عبداللّه بن عمرو قال:ليأتينَّ على الناس زمان لايبقى فيه مؤمن إلّاكان بالشام.
20779.أخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن الأَعمش عن القاسم بن عبد الرحمن قال:
شكي إلى ابن مسعود الفرات،فقالوا:نخاف أَن ينفتق علينا،فلو أَرسلت من يسكره فقال عبداللّه:لا نسكره.فواللّه ليأتينَّ على الناس زمان لو التمستم فيه ملءَ طست من ماءٍ ما وجدتموه،وليرجعن كل ماء إلى عنصره،ويكون بقية الماء و المسلمين بالشام.ع.
20772.عبدالرزاق از معمر از مطر از كعب روايت مى كند كه گفت:«به اين دليل مهدى،مهدى(عج) ناميده شده است كه به امور پنهان هدايت مى شود.»
گفت:«وى تورات و انجيل را از سرزمينى به نام«انطاكيه»بيرون مى آورد.»
20773.عبدالرزاق از معمر از مطر از مردى از ابو سعيد خدرى روايت مى كند كه گفت:«همانا مهدى بينى كشيده است.» (1)
20774.عبدالرزاق از معمر از سعيد جريرى از ابونضره از جابربن عبدالله روايت مى كند كه گفت:
«امامى بر مردم حكومت خواهد كرد كه درهم را براى شان شمارش نمى كند،بلكه آن را مى پاشد.» (2)
20775.عبدالرزاق از معمر از ابن طاووس از على ابن عبدالله بن عباس روايت مى كند كه گفت:
«مهدى ظهور نمى كند تا همراه خورشيد،نشانه و معجزه اى آشكار شود.»
20776.عبدالرزاق از معمر از ابواسحاق از عاصم ابن ضمره از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:«به خدا سوگند!حتماً زمين از ظلم و ستم پر مى شود به طورى كه هيچ كس آشكارا«اللّه اللّه»نمى گويد.آنگاه پس از آن حتماً از داد و عدل پر مى شود همان گونه كه از ظلم و جور پر شده بود.» (3)
20777.عبدالرزاق از معمر از اسماعيل بن اميه از مردى كه معمر مى گويد:«من او را سعيد مى دانم»از ابوهريره روايت مى كند كه گفت:«واى بر عرب از شرى كه ابتداى سال شصت نزديك مى شود، امانت غنيمت مى گردد و صدقه،خسارت و گواهى براساس شناخت خواهد بود و قضاوت براساس ميل و هوس.»
20778.عبدالرزاق از معمر از اعمش از خيثمه از عبدالله بن عمرو روايت مى كند كه گفت:«زمانى بر مردم خواهد آمد كه در آن مؤمنى باقى نخواهد ماند مگر در شام.»
20779.عبدالرزاق از معمر از اعمش از قاسم بن عبدالرحمان روايت مى كند كه گفت:«درباره فرات نزد ابن مسعود شكايت شد و گفتند:مى ترسيم كه از دست ما برود اى كاش كسى را مى فرستادى كه بر روى آن سد مى زد.ابن مسعود گفت:ما بر روى آن سد نمى زنيم.به خدا سوگند!زمانى بر مردم خواهد آمد كه در آن زمان اگر يك تشت آب بجوييد به آن نخواهيد رسيد و همه آب ها به عنصر خود بازمى گردد و باقيمانده آب ها و مسلمانان در شام اند.»ت.
سنن ابن ماجة
محمد بن يزيد بن ماجة الربعي القزويني،ابو عبداللّه
(209-273)
احد الأئمة في الحديث،عارف بعلومه وما يتعلق به،ارتحل من قزوين إلى بغداد والبصرة و الكوفة ومكة و الشام ومصر و الري في طلب الحديث وسمع الكثير.
له تصانيف في الحديث و التفسير و التاريخ،أشهرها كتابه سنن المصطفى المعروف بسنن ابن ماجة مجلدان،قد طبع مكرراً،و هو احد الصحاح الستة المعتبرة عند أهل السنة.
و قد افتتح فيه باباً تحت عنوان«الفتن»وخص قسماً منه بأحاديث المهدي و هو كماترى.
ومن كتبه أيضاً تاريخ قزوين و تفسير القرآن (1).ر.
1) .وفيات الاعيان 407/3؛تذكرة الحفاظ 189/2؛البداية ابن كثير 52/11؛تهذيب التهذيب ابن حجر 530/9-532؛دول الإسلام الذهبي 166/1؛الكامل الابن الأثير 142/7؛شذرات الذهب 164/2؛كشف الظنون 1004،439،300؛الأعلام زركلي 15/8؛معجم المؤلّفين 115/12؛مرآة الجنان اليافعي 188/2؛وغيرها من المصادر.
سنن ابن ماجه
تأليف:محمد بن يزيد بن ماجه ربعى قزوينى،ابوعبدالله
(209-273ق)
وى يكى از پيشوايان حديث و عالم به علوم وابسته به آن بود.براى يادگيرى حديث از قزوين به بغداد،بصره،كوفه،مكه،شام،مصر و رى مسافرت كرد و احاديث فراوانى آموخت.
وى تأليفاتى در حديث و تفسير و تاريخ دارد كه مشهورترين آن،كتاب«سنن المصطفى» معروف به«سنن ابن ماجه»در دو مجلد است كه بارها به چاپ رسيده است و آن يكى از صحاح ششگانه معتبر نزد اهل سنت است.
ابن ماجه در سنن خويش بابى را به عنوان«الفتن»گشوده است و بخشى از آن را به احاديث مهدى اختصاص داده است كه از نظر شما مى گذرد.
از ديگر كتاب هاى او«تاريخ قزوين»و«تفسير قرآن»است. (1)
1) .وفيات الاعيان 407/3،تذكرة الحفاظ 189/2،البداية ابن كثير 52/11،تهذيب التهذيب ابن حجر 530/9-532،دول الاسلام ذهبى 166/1،الكامل ابن الاثير 142/7،شذرات الذهب 164/2،كشف الظنون 1004،439،300،الاعلام زركلى 15/8،معجم المؤلفين 115/12،مرآة الجنان اليافعى 188/2 و منابع ديگر.
«رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» سورة البقرة129/2
سُنن
الحافظ أبي عبداللّه محمد بن يزيد القزويني
ابن ماجة
(209-273ه)
الجزء الثاني
حقق نصوصه،ورقّم كتبه،
وأبوابه،وأحاديثه،وعلّق عليه
محمد فواد عبدالباقي
دار احياء الكتب العربية
عيسى البابي الحلبي وشركاهُ
محمد بن يزيد بن ماجه ربعى قزوينى،ابوعبدالله
(209-273ق) جلد دوم
(34)باب خروج المهدي
4082 (1)
(يدفعوها)أى الأمارة.(حبوا)الحبو أن يمشى على يديه وركبتيه.وذلك صعب جدا،سيما على الثلج.
.حدّثنا عثمان بن أبى شَيبَةَ.حدّثنا معاوية بن هشامٍ.حدّثنا علىّ بن صالحٍ عن يزيد ابن أبى زيادٍ عن إبراهيم،عن علقمة،عن عبداللّه؛قال:بينما نحنُ عندَ رسول اللّه صلى الله عليه و سلم إذْ أَقبل فِتيَة مِنْ بنى هاشِمٍ.فَلَمَّا رَآهُمُ النَّبىُّ صلى الله عليه و سلم اغْرَوْرَقَتْ عَيْناهُ وَتَغَيَّرَ لَوْنُهُ.قالَ،فَقلْتُ:مَا نَزَالُ نَرَى فِى وَجْهكَ شيئاً نَكْرَهُهُ.فَقالَ«إنّا أَهلُ بيتٍ اختارَ اللّهُ لنَا الآخرَةَ عَلَى الدّنيا.وَإنَّ أَهلَ بَيْتى سَيَلْقَوْنَ بَعْدِى بَلاءً وَتَشْريداً وَتَطريداً.حَتَّى يَأْتىَ قَوْمٌ مِنْ قِبَلِ المشْرِقِ مَعَهُمْ رَاياتٌ سُودٌ.فَيَسْأَلونَ الخيْرَ،فَلا يُعْطَوْنَهُ.فَيُقاتِلُونَ فَيُنصَرُونَ.فَيُعطَوْنَ مَاسألُوا.فَلا يَقْبَلُونَهُ.حتَّى يَدْفَعُوها إلى رَجلٍ مِنْ أَهل بيْتي فيَمْلَؤها قِسْطاً،كَما مَلَؤُوها جَوراً.فَمَنْ أدْرَكَ ذلِكَ مِنْكُمْ، فلْيَأتِهمْ وَلَوْ حبْوا علَى الثَّلْجِ».فى الزوائد:إسناده ضعيف،لضعف يزيد بن أبي زياد الكوفي.لكن لم ينفرد يزيد بن أبي زياد عن إبراهيم.فقد رواه الحاكم في المستدرك من طريق عمر بن قيس عن الحكم عن إبراهيم.
4083 (2).حدّثنا نَصْرُ بْنُ عليٍّ الجهْضَمِىُّ.حدّثنا مُحَمَّدُ بْنُ مَرْوَانَ العُقَيْلىُّ.حدّثنا عُمارَةُ بْنُ أَبِى حَفْصَةَ عَنْ زَيْدٍ العَمِّىِّ،عَنْ أَبِي صدِِّيقٍ النّاجِي،عَنْ أَبِي سَعيدٍ الخُدْرِىِّ؛أَنَّ النّبىّ صلى الله عليه و سلم،ر.
4082.عثمان بن ابى شيبه از معاوية بن هشام از على بن صالح از يزيد ابن ابى زياد،از ابراهيم،از علقمه،از عبدالله روايت مى كند كه گفت:«در يك زمان كه ما نزد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بوديم گروهى از بنى هاشم آمدند.هنگامى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آن ها را مشاهده كرد،ديدگانش پر از اشك و رنگش دگرگون شد.من گفتم:ما همواره در چهره شما چيزى مشاهده مى كنيم كه ما را ناراحت مى كند.پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:ما خاندانى هستيم كه خداوند براى مان آخرت را بر دنيا برگزيد و پس از من اهل بيتم گرفتار بلا و پراكندگى و رانده شدن خواهند شد تا اين كه گروهى از سوى مشرق با پرچم هاى سياه خواهند آمد.آنان خير را درخواست مى كنند ولى به ايشان داده نمى شود.آنگاه مى جنگند تا پيروز مى شوند و خواسته شان به آن ها داده مى شود ولى آن را نمى پذيرند تا اين كه آن را به مردى از اهل بيت من تحويل مى دهند.آنگاه زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ستم پر كرده اند.پس هر يك از شما آن را درك كند،بايد نزد آنان بيايد هر چند به صورت چهار دست و پا بر روى برف باشد.»
در كتاب الزوائد آمده است:«سند آن ضعيف است به خاطر ضعيف بودن يزيد بن ابى زياد كوفى ولى يزيد بن ابى زياد به تنهايى اين حديث را از ابراهيم گزارش نكرده است زيرا حاكم در كتاب المستدرك آن را از عمر بن قيس از حكم از ابراهيم روايت كرده است.»
4083.نصر بن على جهضمى از محمد بن مروان عقيلى از عمارة بن ابى حفصه از عمويش زيد از ابى صديق ناجى از ابو سعيد خدرى روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«در امت من مهدى است،اگر كوتاه باشد هفت(سال)و در غير اين صورت نه(سال)است.
امت من در آن از نعمتى بهره مند مى شوند كه هرگز از مثل آن بهره مند نگرديده اند،زمين همه
قَالَ«يَكُونُ في أمَّتِى المَهدىُّ.إِنْ قُصِرَ،فَسَبْعٌ.وَإِلّا فَتِسْعٌ.فَتَنْعمُ فيه أُمَّتى نَعْمَةً لَمْ ينعَمُوا مِثْلَها قَطُّ.تُؤتَى أُكُلَهَا.وَلا تَدَّخِرُ مِنهُمْ شيئاً.وَالمالُ يَومَئذٍ كدُوسٌ.فَيقُومُ الرَّجُلُ فَيَقُولُ:يا مَهدِىُّ! أَعطِنى.فَيقُولُ:خُذْ».
4084 (1).حدّثنا مَحمَّد بنُ يَحيَى وأَحْمَدُ بنُ يُوسُفَ،قالا:حدّثنا عبدُالرَّزَّاقِ عَنْ سُفيانَ الثَّوْرىِّ،عَنْ خالِدِ الحذّاء،عنْ أَبى قِلابَةَ،عَنْ أَبى أَسماءَ الرَّحَبِىِّ،عَنْ ثَوْبَانَ؛قالَ:قالَ رسُولُ اللّه صلى الله عليه و سلم«يَقْتَتِلُ عِند كَنزِكُمْ ثلاثَةٌ.كُلُّهُمُ ابنُ خليفَةٍ.ثمَّ لا يَصيرُ إلى وَاحِدٍ مِنْهُمْ.ثمَّ تطْلُعُ الرَّاياتُ السُّودُ مِنْ قِبَلِ المشْرِقِ.فَيَقْتُلُونَكُمْ قَتلاً لَمْ يُقْتَلْهُ قَوْمٌ».
ثمَّ ذكرَ شيئاً لا أَحْفَظُهُ.فقالَ«فَإذا رَأَيْتُمُوهُ فَبايِعُوهُ وَلَوْ حَبْوا على الثَّلْجِ.فَإنَّهُ خَليفَةُ اللّهِ، المَهدِىُّ».
فى الزوائد:هذا إسناد صحيح.رجاله ثقات.ورواه الحاكم في المستدرك،وقال.صحيح على شرط الشيخين.
4085 (2).حدّثنا عثمانُ بنُ أَبى شَيْبَةَ.حدّثنا أَبُو داوُدَ الْحفَرِىُّ.حدّثنا ياسِينُ عَنْ إِبراهيمَ بنِ محمَّدِ بنِ الحنَفيَّةِ،عَنْ أَبيهِ،عَنْ عَلِىٍّ؛قالَ:قالَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و سلم«المَهْدِىُّ مِنَّا،أَهلَ البيْتِ، يُصْلِحُهُ اللّهُ في لَيْلَةٍ».
فى الزوائد:قال البخارىّ في التاريخ،عقب حديث إبراهيم بن محمد الحنفية هذا:في إسناده نظر.وذكره ابن حبان فى الثقات.ووثق العجلىّ.العجلىّ،قال البخارىّ:فيه نظر.ولا أعلم له حديثا غير هذا.وقال ابن معين وأبو زرعة:لابأس به.وأبو داود الحفرىّ،اسمه عمر بن سعد،احتج به مسلم في صحيحه.وباقيهم ثقات.
4086.حدّثنا أبُو بكرِ بنُ أَبى شيبَةَ.حدّثنا أَحمَدُ بنُ عبْدِ المَلِكِ.حدّثنا أَبُو المَليحِك.
خوردنى هايش را مى بخشد و هيچ چيز را از ايشان ذخيره نمى كند و مال در آن زمان مانند خرمن بر روى هم انباشته شده است.مردى به پا مى خيزد و مى گويد:«اى مهدى!به من ببخش!و او مى فرمايد:بگير!»
4084.محمد بن يحيى و احمد بن يوسف از عبدالرزاق از سفيان ثورى از خالد حذّاء از ابوقلابه از ابواسماء رحبى از ثوبان روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«نزد گنج (1)شما سه نفر كشته مى شوند كه همگى فرزند خليفه اند ولى به هيچ يك از آن ها نمى رسد.آنگاه پرچم هاى سياه از سوى مشرق آشكار مى شود و شما را به گونه اى مى كُشند كه هيچ قومى آن گونه كشته نشده اند.»
سپس مطلبى فرمود كه من آن را به خاطر ندارم.آنگاه فرمود:«پس هنگامى كه او را مشاهده كرديد با او بيعت كنيد هر چند به صورت چهار دست و پا بر روى برف باشد زيرا وى خليفه خدا،مهدى است.»
در كتاب«الزوائد»آمده است:«اين سند صحيح و راويان آن مورد اعتماد هستند و حاكم در«المستدرك»آن را روايت كرده است و مى گويد:«با شرط شيخين صحيح است.»
4085.عثمان بن ابى شيبه از ابوداود حفرى از ياسين از ابراهيم بن محمد بن حنفيه از پدرش از على عليه السلام روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى عليه السلام از ما اهل بيت است كه خداوند در يك شب به كارهايش سامان مى بخشد.» (2)
در كتاب«الزوائد»آمده است:«بخارى در كتاب تاريخ پس از اين حديث ابراهيم بن محمد بن حنفيه مى گويد:«در سند آن اشكال است.»و ابن حبان آن را در ثقات ذكر كرده است و عجلى را توثيق نموده است.بخارى مى گويد:«در آن اشكال است و من براى وى غير از اين حديثى نمى شناسم.»
و ابن معين و ابوزرعه مى گويند:«اشكالى ندارد.»
و ابوداود حفرى نامش عمربن سعد است كه مسلم در صحيح خود به آن احتجاج كرده است و بقيه افراد سند ثقه اند.»
4086.ابوبكر بن ابى شيبه از احمد بن عبدالملك از ابو مليح رقى از زياد بن بيان از على بنت.
الرَّقِّىُّ عَنْ زياد بنِ بَيَانٍ،عَنْ عَلىِّ بنِ نُفيلٍ،عَنْ سَعيدِ بنِ المُسَيَّب؛قَالَ:كُنَّا عِنْدَ أُمِّ سَلَمَةَ.
فَتَذاكَرْنا المهْدِىَّ.فَقالَتْ:سَمِعْتُ رسُولَ اللّه صلى الله عليه و سلم يَقُولُ«المَهْدِىُّ مِنْ وَلَد فاطِمَةَ».
4087.حدّثنا هَديَّةُ بنُ عَبْدِ الوَهّابِ.حدّثنا سَعْدُ بنُ عَبْدِ الحميدِ بنِ جَعْفَرٍ،عَنْ علىِّ بنِ زيادٍ اليَمَامىِّ،عَنْ عِكرِمَةَ بنِ عَمّارِ،عنْ إسحاقَ بنِ عبداللّهِ بنِ أَبى طَلْحَةَ،عَنْ أَنسِ بنِ مالِكٍ؛قالَ:سَمِعْتُ رسُولَ اللّه صلى الله عليه و سلم يَقُولُ«نحنُ،وَلَدَ عبْدِالمُطَّلِب،سَادَةُ أَهْلِ الجنَّةِ.أَنا وَحَمزَةُ وَعلىٌّ وَجَعفَرٌ وَالحسَنُ وَالحسينُ وَالمَهْدِىُّ».
فى الزوائد:في إسناده مقال.وعلىّ بن زياد،لم أر من وثقه ولا من جرّ حه.وباقى رجال الإسناد موثقون.
4088 (1).حدّثنا حَرْمَلَةُ بنُ يحيَى الْمِصْرىُّ،وَإِبرَاهيمُ بنُ سَعيدٍ الجوْهَرِىُّ،قالاَ:حدّثنا أَبُو صالِحٍ عَبْدُ الغفَّارِ بنُ داوُدَ الحرَّانىُّ.حدّثنا ابنُ لَهيعةَ عَنْ أَبى زُرْعَةَ عَمْرِو بنِ جابِرٍ الحضْرَمىِّ، عَنْ عبداللّهِ بنِ الحارِثِ بنَ جزْء الزَّبيدِىَّ؛قالَ:قالَ رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يَخرُجُ ناسٌ مِنَ المشرِقِ.
فيُوَطِّئونَ للْمَهْدىِّ»يعنى سلطانَهُ.
فى الزوائد:في إسناده عمرو بن جابر الحضرمىّ،وعبداللّه بن لهيعة،وهما ضعيفان.
***ن.
1) -4088(فيوطئون)أى يمهّدون.
نفيل از سعيد بن مسيب روايت مى كند كه گفت:«نزد ام سلمه درباره مهدى گفتگو مى كرديم.
ام سلمه گفت:از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود:مهدى از فرزندان فاطمه عليها السلام است.»
4087.هدية بن عبدالوهاب از سعد بن عبدالحميد بن جعفر از على بن زياد يمامى از عكرمة بن عمار از اسحاق بن عبدالله بن ابى طلحه از انس بن مالك روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى فرمود:«ما فرزندان عبدالمطلب سروران اهل بهشت هستيم.من،حمزه،على،جعفر، حسن،حسين ومهدى عليهم السلام».
در كتاب«الزوائد»آمده است:«در سند آن گفتگو است و من كسى را نديدم كه على بن زياد را توثيق يا تضعيف كند و بقيه راويان موثقند.»
4088.حرملة بن يحيى مصرى و ابراهيم بن سعيد جوهرى از ابوصالح عبدالغفار بن داود حرانى از ابن لهيعه از ابوزرعه عمرو بن جابر حضرمى از عبدالله بن حارث بن جزء زبيدى روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مردمى از مشرق ظهور و براى مهدى زمينه سازى مى كنند.»يعنى براى حكومتش.در كتاب«الزوائد»آمده است:«در سند آن عمرو بن جابر حضرمى و عبدالله بن لهيعه وجود دارند كه ضعيفند.»
كتاب السنن
ابو داود،سليمان بن الأشعث بن اسحاق الأزدي السجستاني
(202-275)
اصله من سجستان(سيستان)وكان له رحلات واسعة ويبدو أنه بدأ رحلاته العلمية في وقت مبكر،فيقول الذهبي انه كان في سنة 220 ببغداد ويتلّمذ لأحمد بن حنبل.
كما استمع من غيره من المحدثين المبرزين،فصار أحد الأفذاذ المشهورين وروى عنه الترمذي و النسائي وابو عوانه وابنه ابوبكر بن ابي داود وحتى استاذه أحمد بن حنبل.
ثم بعد أن أقام في عدة من البلاد،استقر في البصرة،استجابة للخليفة الواثق، وتوفي بها.
له آثار في الحديث وغيره.
منها كتاب السنن الذي أحد الصحاح الست التي نال بها مؤلفوها أعلى درجات الشهرة في الأوساط الاسلامية بين أهل السنة،ويقال إنه إستقى مادته من مصادر تضم نصف مليون حديث،عناية بحفظ سنة النبي صلى الله عليه و آله.
ويرى البعض أن كتاب ابي داود ممّا لايستغنى عنه ولكنه يأتي بصفة عامة بعد كتب البخاري ومسلم،من ناحية القيمة العلمية.
طبع كتاب السنن في 1171 ثم في 1272 بدهلي ثم بالقاهرة سنة 1280 ثم مكرراً في دهلي ولكهنو وحيدر آباد.
سنن ابى داود
تأليف:ابوداود،سليمان بن اشعث بن اسحاق ازدى سجستانى
(202-275ق)
وى اهل سجستان(سيستان)است و مسافرت هاى زيادى داشته است و اين گونه به دست مى آيد كه شروع مسافرت هاى وى در آغاز جوانى بوده است.ذهبى مى گويد:«در سال 220 ق وى در بغداد بود و نزد احمد بن حنبل به فراگيرى علم اشتغال داشت.»
همچنين وى از ديگر محدثان نام آور حديث فراگرفت و يكى از فرزانگان مشهور گرديد.
ترمذى ونسائى و ابوعوانه و فرزندش ابوبكر بن ابى داود و حتى استادش احمد بن حنبل از او حديث،روايت مى كنند.
ابوداود پس از اقامت در شهرهاى گوناگون،در پاسخ به درخواست خليفه واثق در شهر بصره ساكن شد و در همانجا چشم از جهان فروبست.
از وى آثارى در حديث و علوم ديگر برجاى مانده است كه كتاب«السنن»يكى از آن هاست.اين كتاب يكى از صحاح ششگانه به شمار مى آيد كه نويسندگان آن ها در اواسط دوران اسلام به وسيله آن ها به نهايت درجه شهرت دست يافتند و گفته مى شود اين كتاب از منابعى سود برده كه نيم ميليون حديث را به خاطر عنايت به حفظ سنت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دربردارد و برخى براين باورند كه سنن ابى داود از كتاب هايى است كه همواره به آن نياز است هر چند از نظر ارزش علمى در رتبه اى پس از كتاب هاى بخارى و مسلم قرار مى گيرد.
كتاب«السنن»در سال 1171 ق و 1272 ق در دهلى و در سال 1280ق در قاهره چاپ گرديد و پس از آن به طور مكرر در دهلى و لكهنو و حيدرآباد به چاپ رسيد.
و قد عقد المؤلف في سننه،هذا باباً بدأ بكلمة كتاب المهدي وانتهى بكلمة آخر كتاب المهدى وأورد تحت هذا العنوان ثلاثة عشر حديثاً حول مختصات المهدي وعلائم ظهوره وكيف يعمل بعد الظهور و اليك نصه من الجزء الرابع.
ولهذا الكتاب شروح تمر على بعضها كمعالم السنن،وعون المعبود في هذه المجموعة بترتيب سنة وفيات المؤلفين. (1)4.
1) .تاريخ التراث العربى فؤاد مركين 383/1؛معجم المؤلفين لكحالة 255/4؛تاريخ بغداد 55/9-59؛وفيات الاعيان138/2 برقم 258؛مرآة الجنان لليافعي 189/2-190؛شذرات الذهب 167/2؛البداية و النهاية لأبن كثير 45/11-56؛المنظم لأبن الجوزي 97/5-98؛القسم الثانى من طبقات الشافعية للسبكي 48/2؛الأعلام للزركلي 128/4.
ابوداود در كتاب خود بابى را با اين عنوان آغاز كرده است:«كتاب المهدى»و آن را با عبارت:«آخر كتاب المهدى»پايان داده است.وى در اين باب سيزده حديث درباره ويژگى هاى حضرت مهدى عليه السلام و نشانه هاى ظهور و كيفيت عمل وى پس از ظهور آورده است كه ما آن را از جلد چهارم به شما تقديم مى كنيم.
براى اين كتاب شرح هايى نگاشته شده است كه برخى از آن ها همانند معالم السنن و عون المعبود به ترتيب سال وفات مؤلف آن ها در اين مجموعه خواهد آمد. (1)4.
1) .تاريخ التراث العربى فؤاد مركين 383/1،معجم المؤلفين كحالة 255/4،تاريخ بغداد 55/9-59،وفيات الاعيان 138/2 شماره 258،مرآة الجنان يافعى 189/2-190 شذرات الذهب 167/2،البداية و النهاية،ابن كثير 45/11-56،المنظم ابن جوزى 97/5-98،قسمت دوم طبقات الشافعيه سبكى 48/2،الاعلام زركلى 128/4.
سُنن أبى داود
الامام الحافظ المصنف المتقن أبى داود سليمان
ابن الأشعث السجستانى الأزدى
المولود في سنة 202،والمتوفى بالبصرة في شوال
من سنة 275 من الهجرة
«لو أن رجلا لم يكن عنده شيء من كتب العلم إلّاالمصحف الذى فيه كلام اللّه تعالى ثم كتاب أبى داود لم يحتج معهما إلى شيء من العلم البتة»
ابن الأعرابى
راجعه على عدة نسخ،وضبط أحاديثه،وعلق حواشيه
محمد محيى الدّين عبدالحميد
الجزء الرّابع
نشرتهُ
دار احياء السنة النبويَّة
ابوداود،سليمان بن اشعث بن اسحاق ازدى سجستانى
(202-275ق)
اگر نزد كسى هيچ يك از كتاب هاى علمى به جز قرآن و پس از آن كتاب ابوداود نباشد با داشتن آن دو هرگز به كتاب هاى ديگر علمى احتياج پيدا نمى كند.
ابن اعرابى
جلد چهارم
كتاب المهدى بسم اللّه الرحمن الرحيم
4279.حدّثنا عمرو بن عثمان،حدّثنا مروان بن معاوية،عن إسماعيل يعنى ابن أبى خالد عن أبيه،عن جابر بن سمرة،قال:سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول«لايزالُ هذا الدّينُ قائماً حتّى يَكون علَيكم اثنا عشَرَ خليفةً كُلُّهُمْ تَجْتَمِع عَلَيْهِ الأُمَّةُ»فسمعت كلاما من النبى صلى الله عليه و سلم لم أفهمه،قلت لأبى:ما يقول؟قال:كلهم من قريش.
4280.حدّثنا موسى بن إسماعيل،حدّثنا وهيب،حدّثنا داود،عن عامر،عن جابر بن سمرة،قال:سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول«لا يَزالُ هذا الدّينُ عزيزاً إلى اثنَى عشرَ خليفةً»قال:فكبر الناس وضجوا،ثم قال كلمة خفية،قلت لأبى:يا أبة ما قال؟قال:
كلهم من قريش.
4281.حدّثنا ابن نفيل،حدّثنا زهير،حدّثنا زياد بن خيثمة،حدّثنا الأسود ابن سعيد الهمدانى،عن جابر بن سمرة،بهذا الحديث،زاد:فلما رجع إلى منزله أتته قريش فقالوا:ثم يكون ماذا؟قال«ثمّ يكونُ الهرج».
4282.حدّثنا مسدد،أن عمر بن عبيد حدثهم،[ح]وحدّثنا محمد بن العلاء،أبوبكر يعنى ابن عياش[ح]وحدّثنا مسدد،حدّثنا يحيى،عن سفيان،[ح]وحدّثنا أحمد بن إبراهيم،حدّثنا عبيد اللّه بن موسى،أخبرنا زائدة،[ح]وحدّثنا أحمد بن إبراهيم، حدثنى عبيد اللّه[بن موسى]،عن فطر،المعنى[واحد]كلّهم عن عاصم،عن زر،
4279.عمرو بن عثمان از مروان بن معاويه از اسماعيل يعنى ابن ابى خالد از پدرش از جابر بن سمره از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«همواره اين دين برپاست تا وقتى كه دوازده خليفه بر شما باشد كه امت بر هر يك از آن ها اجتماع مى كنند.
جابر مى گويد:آنگاه سخنى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه آن را نفهميدم.به پدرم گفتم:چه مى فرمايد؟گفت:همه آن ها از قريشند.»
4280.موسى بن اسماعيل از وهيب از داود از عامر از جابر بن سمره روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«همواره اين دين عزيز و پيروز است تا دوازده خليفه.»
آنگاه مردم الله اكبر گفتند و فرياد برآوردند،سپس پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آهسته كلمه اى گفت.به پدرم گفتم:پدر جان چه فرمود؟گفت:همه آن ها از قريشند.»
4281.ابن نفيل از زهير از زياد بن خيثمه از اسود بن سعيد همدانى از جابر بن سمره اين حديث را روايت كرده و بر آن مى افزايد:«هنگامى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به منزلش بازگشت قريش نزد وى آمدند و گفتند:پس از آن چه خواهد شد؟
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:پس از آن هرج و مرج خواهد شد.»
4282.مسدد از عمر بن عبيد و محمد بن علاء از ابوبكر يعنى ابن عياش و مسدد از يحيى از سفيان و احمد بن ابراهيم از عبيدالله(بن موسى)از فطر همگى از عاصم از زر از عبدالله روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«اگر از دنيا فقط يك روز باقى بماند.
عن عبداللّه،عن النبى صلى الله عليه و سلم قال«لَوْ لَمْ يبقَ منَ الدُّنيا إلّايوْمٌ»قال زائدة في حديثه«لَطوَّلَ اللّه ذلك اليوْمَ»[ثم اتفقوا]«حتّى يبعث فيهِ رجلاً منى»أو«من أهل بيتى،يواطىء اسمه اسمى،واسم أبيه اسم أبى»زاد في حديث فطر«يملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئتْ ظلماً وَجوراً»وقال في حديث سفيان«لا تَذْهَبُ،أو لا تنقضى،الدّنيا حتى يملك العربَ رجلٌ من أهل بيتى،يواطىء اسمه اسمى»قال أبو داود:لفظ عمر وأبى بكر بمعنى سفيان.
4283.حدّثنا عثمان بن أبى شيبة،حدّثنا الفضل بن دكين،حدّثنا فطر،عن القاسم بن أبى بَزَّة،عن أبى الطفيل،عن على رضى اللّه تعالى عنه،عن النبى صلى الله عليه و سلم قال«لوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدّهرِ إلّا يومٌ لَبَعَث اللّه رَجُلاً من أهل بيتى يملأها عدلا كما ملئت جورا».
4284.حدّثنا أحمد بن إبراهيم،حدّثنا عبداللّه بن جعفر الرقى،حدّثنا أبو المليح الحسن بن عمر،عن زياد بن بيان،عن على بن نفيل،عن سعيد بن المسيب،عن أم سلمة، قالت:سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول«المَهْدىُّ من عترتى من ولد فاطمة»قال عبداللّه بن جعفر:
وسمعت ابا المليح يثنى على على بن نفيل ويذكر منه صلاحا.
4285.حدّثنا سهل بن تمام بن بزيع،حدّثنا عمران القطان،عن قتادة،عن أبى نضرة، عن أبى سعيد الخدرى،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«المهدىُّ مِنّى أجْلى الجبهة،أقْنى الأَنْفِ،يملأ الأرض قِسطاً وعدلا كما ملئت جورا وظلما،يملك سبع سنين»
4286.حدّثنا محمد بن المثنى،حدّثنا معاذ بن هشام،حدثنى أبى،عن قتادة،عن صالح أبى الخليل،عن صاحب له،عن أم سلمة زوج النبى صلى الله عليه و سلم،عن النبى صلى الله عليه و سلم قال«يَكونُ اخْتلافٌ عنْدَ مَوْتِ خَليفَةٍ فيخرج رجل من أهل المدينة هَارباً إلى مكة فيأتيه ناس من أهل مكة فيخرجونه و هو كاره فيبايعونه بين الركن و المقام،ويبعث إليه بعث من الشام فيخسف بهم بالبيداء بين مكة و المدينة فاذا رأى الناس ذلك أتاه أبدال الشام وعصائب أهل العراق فيبايعونه[بين الركن و المقام]ثم يَنْشَأ رجل من قريش أحواله كلب فيبعث إليهم بَعْثاً فيظهرون عليهم وذلك بعث كلب،والحيبة.لمن لم يشهد غنيمه كلب،فيقسم المال ويعمل في الناس بسنة نبيهم صلى الله عليه و سلم ويُلقى الإسلام بجرانِهِ
(در حديث زائده افزوده شده است:خداوند حتماً آن روز را طولانى مى كند) (1)تا در آن مردى را از من(يا از اهل بيت من)برانگيزد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است.»و در حديث فطر افزوده شده است:«زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.»
و در حديث سفيان مى گويد:«دنيا پايان نمى پذيرد تا مردى از اهل بيت من بر عرب حاكم گردد كه نامش شبيه نام من است.»
ابوداود مى گويد:«الفاظ حديث عمر و ابوبكر با حديث سفيان هم معناست.»
4283.عثمان بن ابى شيبه از فضل بن دكين از فطر از قاسم بن ابى بزّه از ابوطفيل از على عليه السلام روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«اگر فقط يك روز از روزگار باقى بماند حتماً خداوند مردى از اهل بيت مرا برمى انگيزد كه زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ستم پر شده است.»
4284.احمد بن ابراهيم از عبدالله بن جعفر رقى از ابو مليح حسن بن عمر از زياد بن بيان از على بن نفيل از سعيد بن مسيب از ام سلمه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى عليه السلام از خاندان من از فرزندان فاطمه عليها السلام است.»
عبدالله بن جعفر مى گويد:«از ابومليح شنيدم كه على بن نفيل را مدح مى كرد و شايستگى او را ذكر مى كرد.»
4285.سهل بن تمام بن بزيع از عمران قطان از قتاده از ابو نضره از ابوسعيد خدرى روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى از من است.او پيشانى بلند و بينى كشيده است.زمين را از داد و عدل پر مى كند، همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.هفت سال حكومت مى كند.»
4286.محمد بن مثنى از معاذبن هشام از پدرش از قتاده از صالح ابوخليل از يكى از دوستانش از ام سلمه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«هنگام مرگ خليفه اى،اختلاف رخ مى دهد.آنگاه مردى از اهل مدينه به سوى مكه مى گريزد.سپس گروهى از اهل مكه نزد وى مى آيند،با اكراه او را خارج مى كنند و ميان ركن و مقام با وى بيعت مى نمايند و سپاهى از شام به سوى او فرستاده مى شود آنگاه در بيداء ميان مكه و مدينه در زمين فرو مى روند.آنگاه هنگامى كه مردم اين حادثه را مشاهده كردند ابدال شام و عصائب اهل عراق نزد وى مى آيند و(ميان ركن و مقام)با او بيعت مى كنند.
سپس مردى از قريش دايى هايش را از كلب برمى انگيزد.آنگاه آن شخص سپاهى به سوى كلب گسيل مى دارد و بر آن ها پيروز مى شود و آن(سرانجام)سپاه كلب است و زيانكار كسى است كه بر سر غنائم كلب حاضر نباشد.آنگاه مال را تقسيم مى كند و در ميان مردم با سنت پيامبرشان صلى الله عليه و آله عمل مى كند وم.
1) .به نظر مى رسد در حديث اشتباهى رخ داده است زيرا بدون اين جمله حديث بى معناست و بايد در گزارش ها باشدبلكه آنچه فقط در گزارش زائده آمده و در گزارش هاى ديگر نيامده است جمله«نام پدرش شبيه نام پدر من است»است.م.
إلى الأرض فيلبث سبع سنين،ثم يتوفى ويصلى عليه المسلمون»قال أبو داود:قال بعضهم عن هشام«تسع سنين»وقال بعضهم«سبع سنين».
4287.حدّثنا هارون بن عبداللّه،حدّثنا عبد الصمد،عن همام،عن قتادة بهذا الحديث، وقال«تسع سنين»قال أبو داود:وقال غير معاذ عن هشام«تسع سنين».
4288.حدّثنا ابن المثنى،حدّثنا عمرو بن عاصم،حدّثنا أبو العوام،حدّثنا قتادة عن أبى الخليل،عن عبداللّه بن الحارث،عن أم سلمة،عن النبى صلى الله عليه و سلم،بهذا[الحديث]وحديث معاذ أتم.
4289.حدّثنا عثمان بن أبى شيبة،حدّثنا جرير،عن عبدالعزيز بن رفيع،عن عبيداللّه بن القبطية،عن أم سلمة،عن النبى صلى الله عليه و سلم،بقصة جيش الخسف،قلت:يا رسول اللّه،فكيف بمن كان كارهاً؟قال«يُخْسَفُ بِهِمْ ولكن يبعث يوم القيامة على نيته».
4290.قال أبو داود:حُدِّثْتُ عن هارون بن المغيرة،قال:حدّثنا عمرو ابن أبى قيس، عن شعيب بن خالد،عن أبى إسحاق،قال:قال عَلَى رضى الله عنه ونظر إلى ابنه الحسن فقال:إن ابنى هذا سيد كما سماه النبى صلى الله عليه و سلم وسيخرج من صلبه رجل يُسَمَّى باسم نبيكم يشبهه في الخُلُقِ ولا يشبهه في الخَلْقِ،ثم ذكر قصة:يملأ الأرض عدلا،وقال هارون:حدّثنا عمرو بن أبي قيس،عن مطرف بن طريف،عن أبى الحسن،عن هلال بن عمرو،قال:سمعت علياً رضى الله عنه يقول:قال النبى صلى الله عليه و سلم«يخرج رجل من وراء النهر يقال له الحارثُ بن حَرَّاثٍ على مقدمته رجل يقال له منصور يؤطّى،أو يُمَكِّنُ،لآلِ محمّدٍ كَما مَكَّنَت قريش لرسول اللّه صلى الله عليه و سلم وَجَبَ علَى كلِّ مؤمِنٍ نصرُه»أو قال«إجابته»[«آخر كتاب المهدى»].
اسلام در زمين مستقر مى شود.آنگاه هفت سال درنگ مى كند و پس از آن چشم از جهان فرو مى بندد و مسلمانان بر او نماز مى خوانند.»
ابوداود مى گويد:«برخى از هشام،نه سال روايت مى كنند و برخى مى گويند هفت سال.»
4287.هارون بن عبدالله از عبدالصمد از همام از قتاده اين حديث را روايت كرده است و نه سال مى گويد و ابوداود مى گويد:«غير معاذ از هشام نه سال مى گويند.»
4288.ابن مثنى از عمرو بن عاصم از ابوالعوام از قتاده از ابو خليل از عبدالله بن حارث از ام سلمه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله اين حديث را روايت كرده است و حديث معاذ كامل تر است.»
4289.عثمان بن ابى شيبه از جرير از عبدالعزيز بن رفيع از عبيدالله قبطيه از ام سلمه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله ماجراى سپاه فرو رفته در زمين را روايت مى كند و در ادامه مى گويد:«گفتم:اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!كسى كه مجبور است چگونه در زمين فرو مى رود؟
فرمود:در زمين فرو برده مى شود ولى در قيامت براساس نيتش برانگيخته مى شود.»
4290.ابوداود گويد:«هارون بن مغيره از عمرو ابن ابى قيس از شعيب بن خالد از ابواسحاق براى من روايت كرد كه على عليه السلام به فرزندش حسن عليه السلام نگريست آنگاه فرمود:اين فرزندم سرور است همان گونه كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله او را سرور ناميد و به زودى از پشت او مردى همنام پيامبرتان صلى الله عليه و آله خارج مى شود كه اخلاقش شبيه پيامبر صلى الله عليه و آله است ولى قيافه اش شبيه او نيست.
سپس ماجراى پركردن وى،زمين را از عدالت بيان كرد.»
و هارون از عمرو بن ابى قيس از مطرف بن طريف از ابى الحسن از هلال بن عمرو از على عليه السلام روايت مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:«مردى از ماوراءالنهر به نام حارث بن حرّاث خروج مى كند كه فرمانده مقدمه سپاهش مردى است به نام منصور.وى براى آل محمد صلى الله عليه و آله زمينه سازى مى كند همان گونه كه قريش براى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله زمينه سازى كردند.يارى(يا پاسخ به دعوت)وى بر هر مؤمنى واجب است.»
سنن الترمذي
ابو عيسى،محمد بن عيسى بن سورة بن موسى بن الضحاك
السلمي الضرير البوغي الترمذي
(209-297)
الامام الحافظ،أحد الأئمة الذين يقتدي بهم في علم الحديث ويضرب بهم المثل في الحفظ.
أصل من بوغ،إحدى قرى ترمذ،على نهر جيحون من جانبه الشرقى،كانت له رحلات واسعة في خراسان و العراق و الحجاز في طلب الحديث تتلمذ لمحمد بن اسماعيل البخاري وشاركه في بعض شيوخه مثل قتيبة بن سعيد وعلي بن حجر وابن بشر وغيرهم.
كما أخذ عن أحمد بن حنبل و الدارمي وغيرهم من أعلام القرن الثالث.
له تصانيف حول الحديث و التاريخ و الرجال.
منها:كتاب الشمائل،كتاب العلل،كتاب الأسماء و الكنى،كتاب التاريخ،كتاب الزهد، كتاب الجامع الصحيح الذي طبع أكثر من مرة فى الهند و مصر وبيروت و هو أحد الصحاح الست،التى نالت أعلى درجات الاعتبار و الشهرة بين أهل السنة،وله شروح ومختصرات تمر على بعضها في هذه المجموعة كما تقرأ هنا شطراً يتعلق باحاديث المهدي عليه السلام أخذنا من جزئه الرابع. (1)1.
1) .انساب السمعانى،ص 106؛وفيات الأعيان 407/3 رقم 585؛ابن نديم،ص 233؛تذكرة الحفاظ 187/3؛البداية والنهاية،66/11-67؛الاعلام للزركلي 213/7؛كشف الظنون 559/1؛معجم المؤلفين 104/11.
سنن ترمذى
تأليف:ابوعيسى،محمد بن عيسى بن سورة بن موسى بن ضحاك سلمى
ضرير بوغى ترمذى
(209-297ق)
وى امام حافظ،يكى از پيشوايان حديث است كه در علم حديث به وى اقتدا مى شود و در قدرت حفظ به وى مثال زده مى شود.او اهل بوغ يكى از دهكده هاى ترمذ در طرف شرقى رود جيحون است.ترمذى به دنبال حديث،مسافرت هاى زيادى در خراسان و عراق و حجاز انجام داد و نزد محمد بن اسماعيل بخارى و برخى استادان وى مانند قتيبة بن سعيد و على بن حجر و ابن بشر و ديگران به فراگيرى پرداخت،همان گونه كه از احمد بن حنبل و دارمى و ديگر بزرگان قرن سوم دانش آموخت.
وى تأليفاتى در حديث و تاريخ و رجال دارد از قبيل:«كتاب الشمائل»،«كتاب العلل»، «كتاب الاسماء و الكنى»،«كتاب التاريخ»،«كتاب الزهد»،«كتاب الجامع الصحيح»كه بارها در هند،مصر و بيروت به چاپ رسيده است و آن يكى از صحاح ششگانه است كه در ميان اهل سنت به بالاترين درجات اعتبار و شهرت رسيده است.اين كتاب داراى شرح ها و خلاصه هايى است كه برخى از آن ها در اين مجموعه خواهد آمد. (1)
آنچه پيش رو داريد بخش مربوط به احاديث امام مهدى عليه السلام از جلد چهارم اين كتاب است.
1) .انساب السمعانى ص 106،وفيات الاعيان 407/3 شماره 585،ابن نديم 233،تذكرة الحفاظ 187/3،البداية و النهاية 66/11-67،الاعلام زركلى 213/7،كشف الظنون 559/1،معجم المؤلفين 104/11.
الجامع الصحيح
و هو
سُننَ الترمذى
لأبى عيسى محمد بن عيسى بن سورَة
(209-297ه)
من كان في بيته هذا الكتاب
فكأنما فى بيته نبىّ يتكلم
تحقيق و تعليق
ابراهيم عطوه عوض
المدرس في الأزهر الشريف
الجزء الرابع
شركة مكتبة ومطبعة مصطفى البابى الحلبى واولاده بمصر
محمد محمود الحلبى وشركاه خلفاء
اين كتاب در خانه هر كس باشد گويا پيامبرى در آن است كه سخن مى گويد.
ابوعيسى،محمد بن عيسى بن سورة بن موسى بن ضحاك سلمى
ضرير بوغى ترمذى
(209-297ق)
جلد چهارم
52
باب
ما جاءَ في المَهدِىً
2230.حدّثنا عُبَيْدُ بنُ أَسباطَ بنِ محمَّدٍ القُرَشىُّ الكُوفىُّ قالَ:حدَّثنى أبى.حدّثنا سفيَانُ الثَّورى عنْ عاصِمِ بنِ بَهدَلَةَ عَنْ زِرٍّ عنْ عبدِ اللّه قالَ:قالَ رسول اللّه صلى الله عليه و سلم.لاَ تَذْهَبُ الدُّنيا حَتَّى يَمْلكَ العَرَبَ رَجُلٌ مِنْ أَهلِ بَيتِى يُواطئ (1)اسمُهُ اسمى.
قالَ أبُو عيسى:وَفى البَاب عَنْ علِىٍّ وَأبي سعيدٍ وَأُمِّ سَلَمةَ وَأَبى هُريرَةَ وَهذا حَديثٌ حَسَنٌ صحيحٌ.
2231.حدّثنا عبدُ الجبَّارِ بنُ العَلاءَ بنِ عبدِ الجبَّارِ العطّارَ.
حدّثنا سُفْيانُ بنُ عُيَينَةَ عَنْ عاصمٍ عَن زِرٍّ عَنْ عبدِاللّه عَنِ النّبى صلى الله عليه و سلم قالَ:بَلى رَجُلٌ مِنْ أَهلِ بَيتى يُواطئُ اسْمُهُ اسْمى.قالَ عاصمٌ:وَأنَا أَبُو صالحٍ عَنْ أَبى هُرَيرَةَ قالَ:لَوْ لمْ يَبْقَ مِنَ الدّنيا إلّايَوْمٌ لَطَوَّلَ اللّهُ ذلكَ اليومَ حتَّى بَلِىَ.
قالَ أَبو عيسى:هذا حَديثٌ حَسَنٌ صحيحٌ.
53
باب
2232.حدّثنا مُحمّدُ بنُ بشَّارٍ.حدّثنا محمَّدُ بنُ جعفَرٍ.حدّثنا شعبَةُ قالَ:سَمِعْتُ زَيْداًق.
1) .يواطىء:يوافق.
باب آنچه درباره مهدى(عج)رسيده است
2230.عبيد بن اسباط بن محمد قرشى كوفى از پدرش از سفيان ثورى از عاصم بن بهدله از زرّ از عبدالله روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«دنيا به پايان نمى رسد تا مردى از اهل بيت من بر عرب حاكم شود كه نامش شبيه نام من است.»
ترمذى مى گويد:«در اين باره از على عليه السلام و ابوسعيد و ام سلمه و ابوهريره روايت شده است و اين حديث،حسن و صحيح است.»
2231.عبدالجبّاربن علاء بن عبدالجبّار عطار از سفيان بن عيينه از عاصم از زرّ از عبدالله از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«مردى از اهل بيت من كه نامش شبيه نام من است آزموده مى شود.»
عاصم از ابوصالح از ابوهريره روايت مى كند كه گفت:«اگر فقط يك روز از دنيا باقى بماند حتماً خداوند آن روز را طولانى مى كند تا آزموده شود.»
ترمذى مى گويد:«اين حديث،حسن و صحيح است.»
53
2232.محمد بن بشار از محمد بن جعفر از شعبه از عمويش زيد از ابو صديق ناجى از ابو سعيد خدرى روايت مى كند كه گفت:«ما ترسيديم كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله حادثه ناگوارى روى دهد.از اين رو از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله سؤال كرديم.
العمّى قالَ:سَمِعتُ أَبا الصِّدِّيقِ النّاجىَ يُحَدِّثُ عَنْ أَبى سعيدٍ الخدْرِىِّ قالَ:خَشينا أَنْ يَكُونَ بَعْدَ نَبيِّنا حَدَثٌ فَسألْنا نَبىَّ اللّه صلى الله عليه و سلم فَقالَ:إنَّ في أُمَّتى المَهْدِىَّ يَخرُجُ خَمْساً أوْ سَبْعاً أوْ تِسعاً زَيْدٌ الشَّاكُّ.قالَ:قُلْنا وَمَا ذَاكَ؟قالَ:سِنينَ.قالَ:فَيَجىء إليهِ رَجُلٌ فَيَقولُ يا مَهْدِىٌ:أعْطِنى أعْطِنى.قالَ:فَيَحْثى لَهُ في ثَوْبِهِ مَا اسْتَطَاعَ أَنْ يَحْمِلَهُ.
قالَ أَبُو عيسى:هذَا حديثٌ حَسَنٌ وَقدْ رُوِىَ مِنْ غَيْر وَجْهٍ عَنْ أَبى سَعيدٍ عن النَّبىَّ صلى الله عليه و سلم وَأبُو الصِّديقِ النَّاجى اسمُهُ بَكْرُ ابنُ عَمْرٍووَيُقالُ بَكْرُ بنُ قيسٍ.
54
باب
ماجَاءَ في نُزولِ عيسى بْنِ مَرْيَمَ عَلَيْهِ السّلامُ
2233.حدّثنا قُتَيبَةُ.حدّثنا اللّيثُ بنُ سَعدٍ عَنِ ابنِ شهاب عَنْ سعيدِ بنِ المُسَيَّبِ عَنْ أَبى هُرَيْرَةَ أَنَّ رسُول اللّه صلى الله عليه و سلم قالَ:وَالَّذى نفسى بيَدِهِ لَيُوشكَنَّ أَنْ يَنْزلَ فيكُمُ ابنُ مَريَمَ حَكَماً مُقْسِطاً فيكسِر الصَّليبَ ويَقْتُلُ الخِنزيرَ وَيَضَع الجزيَةَ وَيفيضُ المالُ حتَّى لا يقبلُهُ أَحدٌ.
قالَ أبو عيسى:هذا حديثٌ حسنٌ صحيحٌ.
وى فرمود:همانا مهدى در ميان امت من است.او قيام مى كند و پنج يا هفت يا نه سال زندگى مى كند.(ترديد از زيد است.)
گفتيم:آن ها چيست؟
فرمود:سال ها.
فرمود:مردى نزد وى مى آيد و مى گويد:اى مهدى!به من ببخش!به من ببخش!
فرمود:هر چه بتواند حمل كند در لباسش مى ريزد.»
ترمذى مى گويد:«اين حديث،حسن است و با سندهاى گوناگون از ابوسعيد از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت شده است و نام ابوصديق ناجى،بكر ابن عمرو است و بكر بن قيس نيز گفته مى شود.»
باب احاديث رسيده درباره نزول عيسى بن مريم عليه السلام
2233.قتيبه از ليث بن سعد از ابن شهاب از سعيد بن مسيب از ابوهريره روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«سوگند به خدايى كه جانم در اختيار اوست!حتماً نزديك است كه فرزند مريم به عنوان داور دادگر در ميان شما فرود آيد.آنگاه صليب را مى شكند و خوك را مى كشد و جزيه قرار مى دهد و مال را به گونه اى مى بخشد كه هيچ كس آن را نمى پذيرد.»
ترمذى مى گويد:«اين حديث،حسن و صحيح است.»
البدء و التاريخ
نسب هذا الكتاب في مخطوطه الوحيد،في مكتبة داماد ابراهيم باسطنبول وفي خريدة العجائب لابن الوردى إلى أبي زيد،أحمد بن سهل البلخى وتبعه في ذلك حاجي خليفة في كشف الظنون،ج 1،ص 227.
وأبو زيد هذا عند أرباب الرجال و التراجم من أعلام المؤرخين ومشارك في كثير من العلوم ومن حكماء الاسلام وأحد الكبار الافذاذ من علماء الاسلام الذي جمع بين الشريعة والفلسفة و الأدب و الفنون وغيرها.
لكن دل تحقيق المستشرق كليمان هوار الفرنسى على أنه تصنيف المؤرخ،مطهر بن طاهر المقدسي،فإنّ البلخي توفي سنة 322 كما في مصادر ترجمته أو سنة 340.كما،في كشف الظنون،ص 227 وكتاب البدء صنف سنة 355 كما ونسب الكتاب إلى مطهر بن طاهر كل من الثعالبي في كتاب الدرر.وابوالمعالي محمد بن عبداللّه الفارسى في بيان الأديان الذى ألفه،ص 485 كما،نقل بروكلمان وآدم متز في مواضع كثيرة من حضارة الاسلام ونجيب العقيقي في المستشرقون(ج 1،ص 230).
ثم لم نعثر على ترجمة ابن طاهر المقدسي فيما بأيدينا من المصادر وقال بروكلمان أنه كتب هذا الكتاب في مدينة بست من أعمال سجستان سنة 355ه(966م)لأحد وزراء السامانيين.
طبع ضمن ستة أجزاء في 1899-1919 مع تعليقات بالفرنسية في باريس باهتمام
البدء و التاريخ
درباره مؤلف اين كتاب اختلاف است.در يگانه نسخه خطى آن در كتابخانه داماد ابراهيم در شهر استانبول و در كتاب«خريدة العجائب»ابن وردى به ابوزيد،احمد بن سهل بلخى نسبت داده شده است و حاجى خليفه در كتاب«كشف الظنون»از اين نسبت پيروى كرده است.(227/1)
ابوزيد نزد علماى رجال و تراجم از تاريخ نگاران بزرگ و آگاه به بسيارى از علوم و از حكماى اسلام و يكى از فرزانگان علماى اسلام است كه ديندارى و فلسفه و ادبيات و فنون و غير آن ها را باهم جمع كرده است.
ولى تحقيقات مستشرق كليمان هوار فرانسوى بيانگر آن است كه نويسنده اين كتاب مطهر بن طاهر مقدسى است زيرا ابوزيد بلخى يا در سال 322ق فوت كرده است چنانچه منابع ترجمه وى نشان مى دهد يا در سال 340ق چنانچه در ص 227 كتاب«كشف الظنون» آمده است ولى كتاب«البدء و التاريخ»در سال 355ق به رشته تحرير درآمده است.
همچنين ثعالبى در كتاب«الدرر»و«ابوالمعالى»محمد بن عبدالله فارسى در كتاب الاديان -تأليف سال 485ق اين كتاب را به مطهر بن طاهر نسبت داده اند و بروكلمان و آدم متز در جاهاى زيادى از كتاب تمدن اسلام و نجيب عقيقى در كتاب«المستشرقون»(230/1)نقل كرده اند.
با اين حال ما در منابعى كه در اختيار داريم به ترجمه ابن طاهر دست نيافتيم و بروكلمان
المستشرق كلمان هوار،ثم اعادت طبعه بالاوفست مكتبة المثنى بغداد ويقول الزركلى وله بقية ما زالت مخطوطة.
وعلى أيّ فقد خصّ المؤلف قسماً وافراً من هذا الكتاب بالبحث حول المهدي المنتظر عليه السلام و اليك صورته بعينه. (1)3.
1) .تاريخ الحكماء للبيهقي،ص 42؛معجم الأدباء 64/3-86؛الاعلام للزركلي 131/1 و 159/8؛خريدة العجائب349؛معجم المطبوعات 341؛معجم المؤلفين 294/12؛تاريخ الأدب العربي لبروكلمان 63/3.انظر المصادر الإفرنجية في الاعلام 159 وتاريخ الأدب 63/3.
مى گويد:اين كتاب در شهر بست از شهرهاى وابسته به سيستان در سال 355ق(966 م)براى يكى از وزيران سامانى نوشته شده است.
اين كتاب در شش جلد در سال 1899-1919 م با تعليقاتى به زبان فرانسه در شهر پاريس با كوشش مستشرق كلمان هوار به چاپ رسيد.پس از آن كتابخانه مثنى در بغداد آن را تجديد چاپ كرد و زركلى مى گويد:«هنوز بخش هايى از آن به صورت خطى باقى مانده است.» (1)
به هر حال نويسنده كتاب بخش زيادى از آن را به بحث درباره مهدى منتظر اختصاص داده است كه عينا از نظر شما مى گذرد.3.
1) .تاريخ حكماء بيهقى ص 42؛معجم الادباء 64/3-86،اعلام زركلى 131/1 و 159/8؛خريدة العجائب 349؛معجم المطبوعات 341؛معجم المؤلفين 294/12؛تاريخ ادب عربى بروكلمان 63/3 انظر المصادر الافرنجيه فى الاعلام 159 و تاريخ الادب 63/3.
كتابُ
البدء و التأريخ
لأبى زيد احمد بن سهل البلخى
قد اعتنى بنشره وترجمته من العربية إلى الفرنسويّة
الفقير المذنب كلمان هوار قنصل الدولة الفرنسويّة
وكاتب السر ومترجم الحكومة المشار اليها ومعلّم في مدرسة
الألسنة الشرقية في باريز
الجزء الأوّل
بطبع عند الخواجه ارنست لرُو الصحاف
فى مدينة باريز
1899م
ابو زيد احمد بن سهل بلخى
(م 322ق يا 340ق)
جلد اول
الجزء الثانى
الفصل السابع
فى خلق السمآء و الأرض وما فيها
قد بيّنّا مقالات الأمم في حدث العالم و قدمه و قد ذكرنا آراهم في المبادى وكشفنا عن عوار كلّ من خالف الحقّ ودلّلنا على ان مأخذ هذا العالم لا يصحّ إلّامن جهة الوحى و النبوة بما لامزيد عليه في مقدار الشريطة التى نصبناها في كتابنا هذا و اللّه اعلم و الموفّق و المعين و قد اختلفت الروايات في هذا الباب عن ابن عباس ومجاهد وابن اسحق و الضّحاك وكعب ووهب وابن سلام و السندى و الكلبى ومقاتل وغيرهم ]v93[ ممّن يتحرّى هذا العلم وينحو نحوه فلنذكر الاصحّ من رواياتهم و الأقسط للحقّ ]r7gf[ الهاشمىّ (1)الذى يخرج من خراسان مع الرايات السود (2)[حدّثنا]يعقوب بن يوسف السجزىّ حدّثنا ابو موسى البغوىّ حدّثنا الحسن بن ابراهيم البياضىّ بمكّة حدّثنا حمّاد الثقفى حدّثنا عبدالوهّاب بن عطآء الخفّاف حدّثنا خالد الحذّاء (3)عن أبى قلابة عن أبى اسماء الرحبى عن ثوبان (4)عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم أ نّه قال إذا رأيتم الرايات السُود من قِبَل خراسان فاستقبلوها مشيا على أقدامكم لأنّ فيهاان
فصل هفتم
درباره آفرينش آسمان و زمين و آن چه در آن هاست
ما سخنان امت ها را درباره حدوث و قِدَم عالم به طور روشن بيان كرديم و نظريات آنان را درباره مبادى بيان نموديم و از كاستى هاى مخالفان حق پرده برداشتيم و ثابت كرديم كه جز از راه وحى و نبوت نمى توان به اين جهان علم پيدا كرد و در اين باره روايات مختلفى از ابن عباس،مجاهد،ابن اسحاق،ضحاك،كعب،وهب،ابن سلام،سندى،كلبى،مقاتل و ديگران كه در اين علم تبحر دارند،رسيده است و ما بايد صحيح ترين روايات را ذكر كنيم.
يعقوب بن يوسف سجزى از ابوموسى بغوى از حسن بن ابراهيم بياضى در مكه از حماد ثقفى از عبدالوهاب بن عطاء خفاف از خالد حذّاء از ابوقلابه از ابواسماء رحبى از ثوبان از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«هنگامى كه پرچم هاى سياه را از طرف خراسان مشاهده كرديد پياده به طرف آن ها برويد زيرا خليفه خدا مهدى در ميان آن هاست.»
خليفة اللّه المهدىّ وفى هذا أخبار كثيرة هذا أحسنها وأولاها إنْ صحّت الرواية (1)و قد رُوى (2)فيه عن ابن العبّاس (3)بن[عبد] (4)المطّلب أ نّه قال إذا اقبلت الرايات السُود من المشرق تُوطّئون (5)للمهدىّ سلطانه واختلف الناس في تأويل هذه الأخبار (6)فقال قوم قد نَجزت هذه (7)و هو خروج (8)أبى مسلم و هو أوّل من عقد الرايات السُود وسوّد ثيابه وخرج من خراسان فوطّأ لبنى هاشم سلطانهم قالوا و هذا كما يقال فتح عمر السواد وقطع الأمير اللصّ فيضاف إليهم ما كان من فعل غيرهم إذْ كان ذلك بأمرهم (9)وقال آخرون بل هو لم يأتِ بعد (10)و إنّ أوّل انبعاث (11)ذلك من قبل الصين (12)من ناحية يقال لها ختن (13)بها طائفة من ولد فاطمة عليها السلام (14)من ظهر الحسين ابن علىّ (15)ويكون على مقدَّمته رجلُ كوسج من تميم يقال له شعيب بن صالح مولده بالطالقان مع حكايات وأقاصيص فيها العجائب (16)من القتل و الأسر واللّه أعلم. (17)
%خروج السفيانى في رواية هشام بن الغار (18)عن (19)مكحول عن أبى عبيدة بن الجرّاحى.
1) . .Manque dans B et P.
2) . B et P .وروى
3) . B ،عباس P .بن عباس
4) . Restitue dapres B et P.
5) . B ،يوطىّ اصحابها P يوظئون اصحابها.
6) . .Manque dans B et P.
7) . B et P وقال.
8) . B et P بخروج.
9) . .Manque dans B et P.
10) . B ،بل هذه تأتى بعد P بل هذه لم تأت بعد.
11) . B et P الكوائن.
12) . B ملك يخرج من الصين[ p ذلك]
13) . B ،حتن p خنن.
14) . .Manque dans B et P.
15) . .B et P sfoutent :رضى اللّه عنهم.
16) . B et P حكايات كثيرة وأخبار عجيبة.
17) . .B et P ajoutent :ذكر.
18) . .Manque dans B et P.
19) . B ،روى عن P روى.
در اين باره احاديث زيادى رسيده است كه اين حديث بهترين و شايسته ترين آن هاست اگر روايت صحيح باشد.
و از ابن عباس روايت شده كه در اين باره گفت:«هنگامى كه پرچم هاى سياه از مشرق به پيش آيند،براى مهدى عليه السلام حكومتش را زمينه سازى مى كنند.»مردم در تاويل اين احاديث باهم اختلاف كرده اند.گروهى مى گويند:«اين وعده تحقق يافته است و آن قيام ابومسلم است.وى نخستين كسى بود كه پرچم هاى سياه را برافراشت و جامه سياه برتن كرد و از خراسان قيام كرد و زمينه حكومت بنى هاشم را فراهم نمود.»
آنان مى گويند:«نسبت در اين حديث همانند اين است كه گفته مى شود:عمر عراق را فتح كرد.و امير دست دزد را قطع كرد.»پس كار ديگران به آن ها نسبت داده مى شود زيرا آن كار به دستور آن ها انجام شده است.»
و ديگران مى گويند:«هنوز اين حادثه واقع نشده است و نخستين حركت آن از طرف چين از منطقه اى به نام ختن است كه گروهى از فرزندان فاطمه عليها السلام از نسل امام حسين عليه السلام در آنجا هستند و فرمانده مقدمه سپاه آن مرد كوسه اى(بدون محاسن)از تميم است به نام شعيب بن صالح كه محل تولد وى طالقان است.با حكايت ها و داستان هايى كه در آن ها شگفتى هايى از كشتن و گرفتن وجود دارد و خداوند آگاه تر است.»
در حديث هشام بن غار از مكحول از ابوعبيدة بن جراح از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«همواره اين امر براساس عدالت استوار خواهد بود تا اين كه مردى از بنى اميه در آن شكاف ايجاد كند.»
عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم (1)قال لا يزال هذا الأمر قائماً بالقسط حتى يثلمه (2)رجل (3)من بنى أميّة وفي رواية أبى قلابة عن أبى أسمآء عن ثوبان أَنّ (4)رسول اللّه صلى الله عليه و سلم (5)ذكر ولد (6)العبّاس فقال يكون هلاكهم على يدى (7)رجل من أهل بيت هذه وأومى (8)إلى حبيبة (9)بنت أبى سفيان وفيما خبّر (10)عن على بن أبى طالب صلوات الله عليه (11)في ذكر الفتن بالشام قال فإذا كان ذلك خرج ابن آكلة الأكباد على اثره ليستولى على منبر دمشق فإذا كان ذلك فانتظروا خروج المهدى (12)و قد قال بعض الناس ان هذا قد مضى وذلك خروج زياد بن عبداللّه بن خالد بن يزيد ابن معوية بن أبى سفيان بحلب وبيضوا ثيابهم وغلامهم وادّعوا الخلافة فبعث أبو العبّاس عبدالله (13)[بن محمد]بن على بن عبد اللّه بن عبّاس أبا جعفر إليهم فاصطلموهم عن آخرهم ويزعم آخرون أنّ لهذا الموعود شابا وصفه لم يوجد لزياد بن عبداللّه ثمّ ذكروا أ نّه مع (14)ولد يزيد بن معوية عليهما اللعنة بوجهه (15)آثار الجدرىّ وبعينه نكنة (16)بياض يخرج من ناحية دمشق ويثيب (17)خيله وسراياه في البرّ و البحر فيبقرون بطون الحبالّى وينشرونث.
1) . B et P ajoutent :رضى اللّه عنه.
2) . B et P ajoutent ; وسلم.
3) . P يتعلمه.
4) . B et P عن.
5) . B et P ajoutent :انه.
6) . P من ولد.
7) . B et P يد.
8) . B ،وأومأ P واوصى.
9) . B et P ام حبيبة.
10) . B ،ومما اخبر P ومما خبر.
11) . B et P رضى اللّه عنه.
12) . Manque dans B et P.
13) . Tout ee qui precede manque dans B et P ، et est remplace par ceci :ثم ذكر السفيانى وأنه من.
14) . Manque dans B et P.
15) . Ms .بوجه.
16) . B ،نقطة P فكتة.
17) . B ،ويبعث P ويبث.
و در حديث ابوقلابه از ابواسماء از ثوبان روايت مى شود كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله از بنى عباس سخن به ميان آورد،آنگاه فرمود:«نابودى آنان به دست مردى از اهل بيت اين است.»و با دست به حبيبه(ام حبيبه)دختر ابوسفيان اشاره كرد.
و در حديثى كه از على بن ابى طالب عليه السلام روايت كرده است در بيان فتنه هاى شام فرمود:
«وقتى آن حادثه رخ داد،فرزند زن جگرخوار به دنبال آن خروج مى كند تا بر منبر شام مسلط شود.در اين هنگام منتظر ظهور مهدى باشيد.»
و برخى مردم مى گويند:«اين ماجرا اتفاق افتاده است و آن خروج زياد بن عبدالله بن خالد بن يزيد بن معاوية بن ابى سفيان در حلب است كه لباس ها و پرچم هاى شان را سفيد كردند و ادعاى خلافت نمودند،آنگاه ابوالعباس عبدالله(بن محمد)بن على بن عبدالله بن عباس ابو جعفر منصور دوانيقى را براى سركوب آن ها فرستاد و آنان را به طور كامل ريشه كن كرد.
و ديگران مى پندارند كه مصداق اين وعده جوانى است كه ويژگى هاى آن در زياد بن عبدالله وجود ندارد.
آنگاه گفته اند:«او از فرزندان يزيد بن معاويه عليهما اللعنة و آبله رو و در چشمش لكه سفيدى است كه از منطقه شام خروج مى كند و به خشكى و دريا سپاه گسيل مى نمايد.آنان شكم زنان آبستن را مى شكافند و بدن مردم را ارّه مى كنند و در ديگ ها،ايشان را مى پزند
الناس بالمناشير (1)ويطبخونهم (2)فى القدور ويبعث جيشا له إلى المدينة فيقتلون ويأسرون ويحرقون ثمّ ينبشون (3)عن[قبر] (4)المدينة (5)النبى صلى الله عليه و سلم وقبر فاطمة رضها ثمّ يقتلون كلّ من (6)اسمه محمّد وفاطمة ويصلبونهم على باب المسجد فعند ذلك يشتدّ غضبُ اللّه عليهم (7)فيخسف بهم الأرض وذلك قوله تعالى ولوترى إذ فزعوا فلا فوت وأخذوا من مكان قريب اى من تحت أقدامهم وفي خبر آخر أ نّهم يخربون المدينة حتّى لا يبقى رائحٌ ولا سارحٌ ]v7Gf[ ورُوى أنّ (8)النبىّ صلى الله عليه و سلم (9)قال ليتركن (10)المدينة أحسن (11)ما كانت حتّى يجئ الكلب فيشغر على سارية المسجد قالوا فلمن تكون الثمار يومئذِ (12)يا رسول اللّه قال لعوافى السباع والطير قالوا (13)في الخبر (14)ثمّ تسير خيل (15)السفيانىّ تريد مكّة (16)تنتهى إلى موضع يقال له بيدآء فينادى مُنادٍ من السمآء يا بيدآء بيدى (17)بهم فيخسف بهم فلا ينجو منهم إلّارجلان من كلب يقلب (18)وجوههما (19)في أقفيتهما يمشيان القهقرى على أعقابهما حتّى يأتيا السفيانىَّهم
1) . B et P ajoutent :ويحرقون.
2) . B et P ويطبخون الناس.
3) . B et P ; Ms .بتنون.
4) . Restitiue B et P.
5) . Restitiue dapers B et P.
6) . B ajoute :كان.
7) . B et P عليهم غضب الجبار.
8) . B et P عن.
9) . B et P ajoutent :انه.
10) . B et P لتتركن.
11) . Note marginale :كذى ي لأل; B et P كأحسن.
12) . Manque dans P
13) . Manque dans P.
14) . Manque dans B et P.
15) . B et P سرية.
16) . B et P ajoutent ; حتى.
17) . P ابدى.
18) . B et P تقلب.
19) . P وجوهم
و سپاهى به مدينه اعزام مى كند.آن ها مى كشند و اسير مى كنند و مى سوزانند آنگاه قبر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و قبر فاطمه عليها السلام را مى شكافند سپس هر كس را كه نامش محمد و فاطمه است مى كشند و بر در مسجد به دار مى آويزند.در اين هنگام آتش خشم خداوند آن ها را فرا مى گيرد و زمين،ايشان را فرو مى برد و اين تاويل سخن خداوند تعالى است كه فرمود:«و اى كاش زمانى را مشاهده مى كردى كه وحشت زده اند ولى گريزى نيست و از جاى نزديكى گرفته مى شود.»يعنى از زير پاهاى شان.»
و در حديث ديگرى آمده است:«آنان مدينه را به گونه اى ويران مى كنند كه نه شامگاه كسى در آن مشاهده مى شود و نه در بامداد.»
و روايت شده كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«شهر مدينه به زيباترين حالت خود رها مى شود تا اين كه سگ مى آيد و بر ستون مسجد ادرار مى كند.
اصحاب گفتند:اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!در آن زمان محصولات براى كيست؟
فرمود:براى درندگان و پرندگان به دنبال غذا.»
مى گويند:«در خبر آمده است:سپس سپاه سفيانى به قصد مكه حركت مى كند تا به محلى به نام«بيداء»مى رسد.در آنجا از آسمان منادى ندا مى دهد:اى بيداء!آنان را هلاك كن!
آنگاه بيداء آنان را فرو مى برد و هيچ كس از آنان نجات نمى يابد مگر دو نفر از قبيله كلب كه چهره هاى شان به پشت برمى گردد و عقب عقب بر روى پاشنه پاى شان راه مى روند تا نزد سفيانى مى آيند و ماجرا را برايش بازگو مى كنند.
فيخبرا به (1)ويأتى البشير (2)المهدى (3)و هو بمكّة فيخرج معه اثنا عشر ألفا فهم (4)الابدال والاعلام حتّى ياتى المبآء (5)فيأسر (6)السفيانى ويغير على كلب لأنّهم تباعه (7)ويسبى نسآءهم قالوا فالخائب يومئذ من خاب (8)عن غنائم كلب كذا (9)الرواية مع حشو كثير ومحالات مردودة و اللّه أعلم (10)بما رُوى.
خروج المهدىّ قد روى (11)فيه روايات مختلفة وأخبار عن النبى صلى الله عليه و سلم وعن علىّ (12)وابن عبّاس وغيرهم إلّاأنّ فيها نظراً وكذلك كلّ ما يروونه من حادثات الكوائن إلّاأ نّها نسوقها كما جاءت (13)وأحسن ما جاء في هذا الباب خبر أبى بكر بن عياش عن عاصم بن ذرّ عن عبداللّه بن مسعود رضه ان النبى صلى الله عليه و سلم قال لا تذهب الدنيا حتّى يلى (14)أمّتى رجلٌ من أهل بيتى (15)يواطى اسمهُ اسمى وفي رواية أخرى لو لم يبق من الدنيا الّا عصر لبعث الله رجلاً من أهل بيتى يملأ الأرض عدلا كما ملئت جورا ليس فيه يواطئنى اسمه (16)وللشيعة فيه أشعار كثيرة واسطار (17)بعيدة و قد حدّثنى احمد بن محمّد بن الحجاج المعروف بالسجزىّ بالشيرجان سنة خمسة وعشرين وثلثمائة قال حدّثنا محمد بن أحمد بن راشدب.
1) . B et P فيخبرانه.
2) - Manque dans B et P.
3) . B et P للمهدى.
4) . B et P فيهم.
5) . B et P المياه.
6) . P فيسار.
7) . B ،اتباعه P لااتباعه.
8) . B et P غاب.
9) . B ،كلام P كرام(8 ci )
10) . Mamque dans P ، B naque والله اعلم.
11) . B et P ajoutent :ذكر.
12) . B et P ajoutent :رضى الله عنهم.
13) . manque dans B et P.
14) . B ،ياتى على P يلى على.
15) . manque dans B et P.
16) . B et P تواطؤ اسمه اسمى[ P تواطى].
17) . P اسقاب.
و بشارت دهنده مهدى عليه السلام كه در مكه است،مى آيد.وى همراه دوازده هزار نفر حركت مى كند كه آنها ابدال و اعلام هستند.آنان مى آيند تا به«مباء»مى رسند.در آنجا سفيانى را دستگير مى كنند و به كلب يورش مى برند زيرا آنان پيروان سفيانى هستند و زنان شان را اسير مى كنند.»
مى گويند:«زيانكار در آن روز كسى است كه از غنايم كلب محروم باشد.»
روايت اين گونه است با افزوده هاى فراوان و محالات غير قابل پذيرش.خداوند به آنچه روايت شده آگاه تر است.
در اين باره روايات گوناگون و اخبارى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و از على عليه السلام و ابن عباس و ديگران رسيده است ولى در آن ها اشكال است و همچنين همه آنچه را كه درباره حوادث جهان روايت مى كنند،با اين حال ما آن ها را به همان گونه كه روايت شده است،نقل مى كنيم و بهترين حديث در اين باره خبر ابوبكر بن عياش از عاصم بن ذرّ از عبدالله بن مسعود از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله است كه فرمود:«دنيا به پايان نمى رسد تا اين كه مردى از اهل بيت من بر امتم حكومت كند كه نامش شبيه نام من است.»
و در حديث ديگرى آمده است:«اگر از دنيا تنها به اندازه يك بعدازظهر باقى مانده باشد، حتماً خداوند مردى از اهل بيت مرا برمى انگيزد كه زمين را از عدالت پر مى كند،همان گونه كه از ظلم پر شده است.»
در اين حديث عبارت:«نامش شبيه من است.»وجود ندارد.
و شيعيان درباره مهدى عليه السلام اشعار فراوان و نوشته هاى بلندى دارند.
و براى من گزارش كرد:احمد بن محمد بن حجاج معروف به سجزى در شهر شيرجان سال سيصد و بيست و پنج.گفت:براى من حديث كرد،محمد بن احمد بن راشد اصفهانى،
الاصفهانى حدّثنى يونس بن عبداللّه (1)الأعلى الشافعى (2)حدّثنى محمّد بن خالد الجندىّ عن أبان بن صالح عن الحسن عن أنس رضه قال لا يزداد الأمر إلّاشدّة ولا الدنيا إلّاإدبارا ولا الناسُ إلّاشحّا ولا تقوم الناس إلاّ على شرار الناس ولا مهدىّ إلّاعيسى بن مريم ثمّ اختلف من أثبت الخبر الأوّل فقال بعضهم هو كان علىّ بن أبى طالب عليه السلام وتأوّلوا عليه قوله وجدتموه هاديا مهديّا وزعم قوم أ نّه كان المهدىّ محمد بن أبى جعفر لقبه المهدىّ واسمه محمّد و هو من أهل البيت ولم يألُ جهدا في إظهار العدل ونفى الجور وقيل لطاوس هو المهدىّ الذى سمع به يعنى عمر بن عبدالعزيز قال لا إنّ هذا لا يستكمل العدل وانّ ذاك يستكمله وأنكرت الشيعة أن يكون إلّامن ولد على بن أبى طالب رضه ثم اختلفوا فقالوا هو محمّد بن الحنفيّة لم يمت وسيعود حتّى يسوق العرب بعصا واحدة واحتّجوا بأنّ عليا دفع إليه الراية يوم الجمل وقال قوم يكون من ولد حسين بن علىّ رضوان اللّه عليهما من بطن فاطمة رضها لأنّه جاهد في طلب الحقّ حتّى استشهد وقال آخرون بل يكون من ولد الحسن عليه السلام (3)ثمّ اختلفوا في حليته وهيأته فقال بعضهم يكون ابن أَمَةٍ أسمر العينين برّاق (4)الثنايا في خدّه خالٌ وقال قوم مولده بالمدينة ومخرجه بمكّة يبايع بين الصفا و المروة وزعم آخرون أ نّه يخرج من أَلَمُوت ومن ثمّ سمَّوا بنو إدريس قيروان المهديّة طمعا في أن يكون منهم قالوا ورفع (5)الجور عن أهل الأرض ويفيض المعدلة عليهم (6)ويسوى بين الضعيف والقوى (7)ويبلّغ الإسلام مشارق الأرض ]r8Gf[ ومغاربها ويفتح القسطنطينيّة ولا يبقى أحدق.
1) . Note marginale :كذا ي لأل.
2) . Idem.
3) . Ms الحسين.
4) . Tout ee long passage a ete supprime par lbn al - Wardi ، qui y aintroduit a la place sept verschiites d " Amir ben ' Amir el - Becri ،et n' a conserve que ces quelques mots :ومن حلية المهدى أنه اسمر العينين براق الثنايافى هذه خال[اللون كث اللحية أكحل] .Los mots entre crochels semblent avoir ete omis par notre copiste.
5) . B et P يرفع.
6) . B et P على الخلق.
7) . B et P ajoutent :فى الحق.
از يونس بن عبدالله اعلى شافعى،از محمد بن خالد جندى از ابان بن صالح از حسن از انس كه گفت:«به جز افزايش مشكلات و روگرداندن بيش از پيش دنيا و افزوده شدن حرص و بخل مردم هيچ پيشرفتى حاصل نمى شود و مردم جز به بدترين مردم تكيه نمى كنند و هيچ مهدى عليه السلام وجود ندارد به جز عيسى مريم عليه السلام.»
آنگاه ناقلان خبر اول باهم اختلاف كرده اند،برخى گفته اند:«او على بن ابى طالب عليه السلام است.»و اين سخن پيامبراكرم صلى الله عليه و آله:«او را هدايت گر و هدايت شده خواهيد يافت.»را به وى تفسير كرده اند.
و گروهى پنداشته اند مهدى،محمد بن ابى جعفر است كه لقبش مهدى و نامش محمد و از اهل بيت است و در برقرارى عدالت و برطرف كردن ظلم از هيچ كوششى فروگذار نكرد.
و به طاووس گفته شد:آيا او(يعنى عمربن عبدالعزيز)مهدى است كه آوازه اش بلند است؟
پاسخ داد:نه،اين عدالت را كامل نكرد و مهدى عدالت را كامل مى كند.»
و شيعه مهدى عليه السلام را فقط از فرزندان على بن ابى طالب عليه السلام مى دانند آنگاه باهم اختلاف كرده اند و گروهى مى گويند:مهدى محمد بن حنفيه است.وى نمرده است و به زودى بازمى گردد تا همه اعراب را باهم متحد و يكپارچه كند.
آنان اين گونه استدلال كرده اند كه على عليه السلام در نبرد جمل پرچم را به او داد.
و گروهى ديگر مى گويند:مهدى از فرزندان حسين عليه السلام و از نسل فاطمه عليها السلام است.
زيرا حسين عليه السلام براى حق جهاد كرد تا به شهادت رسيد.
و ديگران مى گويند:وى از فرزندان حسن عليه السلام است.»
پس از آن در ويژگى ها و خصوصيات او باهم اختلاف كرده اند.برخى از شيعيان مى گويند:«مهدى فرزند كنيزى است،چشمانش خاكسترى،دندان هايش براق و سفيد و در گونه اش خالى است.»
گروهى مى گويند:«محل ولادت او مدينه و محل قيامش مكه است و ميان صفا و مروه با او بيعت مى شود.»
و دسته اى مى پندارند كه او از«اَلَموت»قيام مى كند و به همين دليل فرزندان ادريس قيروان مهديه ناميده شده اند به اين اميد كه از ايشان باشند.
شيعيان مى گويند:«مهدى عليه السلام ظلم را از اهل زمين برمى دارد و عدالت را بر آنان مى گستراند و ميان ناتوان و قوى مساوات برقرار مى كند و اسلام را به شرق و غرب زمين مى رساند و قسطنطنيه را فتح مى كند و هيچ كس بر روى زمين نمى ماند مگر آن كه يا مسلمان مى شود
في الأرض إلّادخل (1)الإسلام أو أدى الفدية (2)وعند ذلك يتم وعد اللّه (3)ليظهره على الدين كلّه واختلفوا في مدّة عمره فقيل يعيش سبع سنين وقيل تسعاً وقيل عشرين وقيل اربعين وقيل سبعين. (4)
خروج (5)القحطانى في رواية عبدالرزّاق عن معمر عن أبى قريب (6)عن أبى سعيد المقبرىّ عن أبى هريرة رضه قال لا تقوم الساعة حتى يقفل (7)القافل (8)من رومية ولا تقوم الساعة حتى يسوق (9)الناس رجلٌ من قحطان واختلفوا فيه من هو فروى عن ابن سيرين أ نّه قال القحطانىُّ رجل صالح و هو الذى يصلّى خلفه عيسى و هو المهدىّ وروى عن كعب أنّه قال يموت المهدىّ ويبايع (10)بعده القحطانى وروى عن عبداللّه بن عمر (11)أنّه قال رجل يخرج بعد (12)ولد العبّاس (13)ولمّا خرج عبد الرحمن بن الأشعث على الحجّاج يسمّى بالقحطانى (14)وكتب إلى العمّال من عبدالرحمن ناصر أميرالمؤمنين فقيل له إنّ اسم القحطانىّ على ثلثة أَحرف فقال اسمى عبد وليس الرحمن من اسمى فدلّ أنّ هذا القحطانىّ كان مشهورا عندهم و قد قال كعب ما هو بدون المهدىّ في العدل،
فتح قسطنطينية (15)روينا عن اسباط عن السرى (16)في قوله عزّوجلّ لهم في الدنيا خزىى.
1) . B et P ajoutent :فى.
2) . B et P الجزية.
3) . P ajoute :له.
4) . B ajoute :والله اعلم.
5) . B et P ذكر خروج.
6) . Manque dans B et P ، qut oni simplement :روى.
7) . Ms.،B et P تقفل.
8) . B et P القوافل.
9) . Ms. سوق.
10) . B ajoute :الناس.
11) . B et P ajoutent :رضى الله عنهما.
12) . B et P من.
13) . Le reste du paragraphe manque dans Ibn al - Wardi.
14) . Ms. بالقحطان.
15) . B et P ذكر فتح القسطنطينية.
16) . B ،روى عن السدى P عن السرى.
و يا فديه(جزيه)مى پردازد.در اين هنگام وعده خداوند تحقق مى يابد:«براى اين كه آن را بر همه اديان پيروز گرداند.»و در مدت عمر مهدى عليه السلام(پس از ظهور)اختلاف كرده اند و مدت حكومت وى هفت سال،نه سال،بيست سال،چهل سال و هفتاد سال گفته شده است.
در روايت عبدالرزاق از معمر از ابوقريب از ابوسعيد مقبرى از ابوهريره آمده است كه گفت:
«قيامت برپا نمى شود تا اين كه كاروان(كاروان ها)از روم بازگردند و قيامت برپا نمى شود تا اين كه مردى از قحطان مردم را به پيش براند.»
و درباره قحطانى اختلاف نموده اند كه او كيست؟از ابن سيرين روايت شده كه گفته است:
«او مرد صالحى است و او همان كسى است كه عيسى پشت سرش نماز مى خواند و او مهدى عليه السلام است.»
و از كعب روايت شده كه گفت:«مهدى مى ميرد و پس از او با قحطانى بيعت مى شود.»
و از عبدالله بن عمر روايت شده كه گفت:«او مردى است كه پس از بنى عباس قيام مى كند.
و هنگامى كه عبدالرحمن بن اشعث عليه حجاج قيام كرد قحطانى ناميده شد.او به كارگزاران به اين عنوان نامه مى نوشت:از طرف عبدالرحمن،يارى كننده اميرمؤمنان.به وى گفته شد:
همانا نام قحطانى سه حرف است.
عبدالرحمن پاسخ داد:نام من«عبد»است و«رحمان»از نام من نيست.اين مطلب دلالت مى كند كه اين قحطانى نزد آنان مشهور بوده است و كعب گفته است:او در عدالت كمتر از مهدى عليه السلام نيست.»
درباره اين سخن خداوند عز و جل:«در دنيا براى شان خوارى است و در آخرت براى شان عذاب دردناك است.»از اسباط از سرى روايت شده كه گفت:«مقصود از آن فتح قسطنطنيه است.»
ولهم في الآخرة عذاب عظيم قال فتح قسطنطينيّة (1)وبعض المفسّرين يفسّرون (2)آلم غلبت الروم على هذا (3)أ نّه كائن (4)وذكروا (5)أ نّه يباح (6)الفرس من لامها (7)بدرهم ويقتسمون الدنانير بالجحف قالوا وبين فتح قسطنطينية (8)وخروج الدجّال سبع سنين فبيناهم (9)كذلك إذ جآء (10)الصريخ أنّ الدّجال (11)في داركم قال فيرفضون ما في أيديهم (12)وينفرون إليه (13)،
خروج (14)الدجّال الأخبار الصحيحة متواترة بخروجه بلا شكّ (15)و إنّما الاختلاف في صفته وهيأته قالوا (16)قوم هو صائف بن صائد اليهودىّ عليه اللعنة (17)وُلِدَ عهدَ رسول الله صلى الله عليه و سلم فكان أحيانا يربوا (18)في مهده وينتفخ في بيته حتى يملأ بيته فأخبر النبىّ صلى الله عليه و سلم بذلك فأتاه في نَفَرٍ من أصحابه فلمّا نظر إليه عرفه فدعا الله سبحانه وتعالى فرفعه إلى جزيرة من جزائر البحر إلى وقت خروجه وفي رواية أُخرى أَنّ المسيح الدّجال قد أكل الطعام ومشى في الأسواق وروى أنّ اسمه عبداللّه (19)و هو يلعب مع الصبيان فقال ابن صيّاد أَتشهد (20)أنّىد.
1) . B et P ajoutent :وخروج الدجال.
2) . B et P ذهب ي تفسير.
3) . Manque dans B ; P وهم من.
4) . B et P ajoutent :وعنى به فتح قسطنطينية.
5) . B وذكر.
6) . B تباع.
7) . Manque dans B.
8) . Manque dans P.
9) . B et P فبينماهم.
10) . B جاءهم.
11) . B et P ajoutent :قد خلفكم.
12) . B et P ajoutent :من ذلك.
13) . B et P ajoutent :وهى كذابة.
14) . B et P ذكر خروج.
15) . B et P ajoutent :ولا ريب.
16) . B ،قال P وقال.
17) . Manque dans B et P.
18) . B et P; Ms .يزفو.
19) . Ce passage est remplace ، dans B ، par ces mots وروى ان النبى صلى الله عليه وسلم أتاه; p n ' a que les cinq derniersmots.
20) . B اشهد.
و برخى مفسران آيه:«الف،لام،ميم روم مغلوب شد.»را اين گونه تفسير كرده اند كه اين ماجرا در آينده واقع خواهد شد و گفته اند:اسب به يك درهم معامله مى شود و بر اثر خشكسالى دينارها را تقسيم مى كنند.
مى گويند:«فاصله ميان فتح قسطنطنيه و خروج دجال هفت سال است.هنگامى كه مردم در اين وضع به سر مى برند ناگهان فريادى به آن ها مى رسد كه دجال در خانه هاى شماست؛از اين رو ايشان آنچه را در دست دارند به كنارى پرتاب مى كنند و به سوى او مى شتابند(ولى آن فرياد دروغ است.)»
درباره خروج دجال احاديث صحيح و متواترى وجود دارد كه جاى هيچ شكى را در اصل آن باقى نمى گذارد و فقط در ويژگى ها و چگونگى آن اختلاف است.
گروهى مى گويند:«دجال صائف بن صائد يهودى است كه لعنت خدا بر او باد وى در زمان پيامبراكرم صلى الله عليه و آله متولد شد.او به طور مرتب در گهواره اش رشد مى كرد و در اتاقش بزرگ مى شد و باد مى كرد كه فضاى اتاق را پر مى نمود.آنگاه اين ماجرا به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله خبر داده شد و او با تعدادى از يارانش نزد دجال آمد.پيامبراكرم صلى الله عليه و آله با مشاهده دجال او را شناخت و در پيشگاه خداوند دعا كرد و او را به يكى از جزاير دريا تا زمان خروجش منتقل كرد.»
و در حديث ديگرى آمده است كه مسيح عليه السلام دجال است كه غذا مى خورد و در بازارها راه مى رفت.
و روايت شده كه نام دجال عبدالله است.وى با كودكان بازى مى كرد.آنگاه ابن صياد(به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله)گفت:«آيا شهادت مى دهى(شهادت بده)كه من فرستاده خدايم؟
رسول اللّه فقال له النبىّ أشهد أ نّى رسول اللّه فقال ابن صيّاد أتشهد انّى رسول اللّه فقال النبىّ صلى الله عليه و سلم إنّى (1)قد خبأت لك خبئا قال ما هو قال هو (2)الدَخّ يعنى الدخان فقال (3)النبىّ صلى الله عليه و سلم اخسأ ولن (4)تعدو قدرك (5)قال عمر (6)ائذَن لى فأضرب عنقه فقال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم دعهُ (7)فإن يُكنهُ (8)فلن (9)تسلط عليه (10)وإلّا يكنه (11)فلا خير (12)في قتله (13)ثم دعا النبى صلى الله عليه و سلم فاختُطف (14)وجآء في الحديث أ نّه اغم جفال الشعر بمكتوب (15)بين عينيه ك ف ر يقرأه كلّ أحد كاتب وغير كاتب واختلفوا فى (16)مخرجه فقال قوم يخرج من أرض كوثى (17)بالكوفة (18)واختلفوا في من يتبعه (19)قال قوم يتبعه اليهود و النسآء (20)و الأعراب وأولاد الموسومات (21)واختلفوا في العجائب التى تظهر على يديه فقال قوم يسير حيثُ سار معه جنّة ونار فجنّتُه نار وناره جنّة وإنّه (22)يدّعى أ نّه ربّ الخلائق فيأمر السمآء فتمطر ويأمر الأرض فتنبتP.
1) - .Manque dans B ; tout ee passage ، depuis Tasterisque ، manqu dans P.
2) - Manque dans B et P.
3) - B et P ajoutent :له.
4) . B فلن.
5) . B ،طورك P وقتك.
6) - B et P ajoutent :رضى الله عنه.
7) - Manque dans B.
8) . Ms .فانه يكنه; B ان يكنه; manque dns P.
9) . P فلا.
10) Note marginale :كذا ي لأل.
11) . B وان لا يكنه; manque dans P.
12) B ajoute :لك.
13) . Ms .قتله; note marginale :كذا ي لأل.
14) . P فاختلف.
15) . B et P مكتوب.
16) . B et P ajoutent :موضع.
17) . Ms .كوتى.
18) . B et P من المشرق من ارض خراسان وقالت طائفة يخرج من يهود أصفهان وقال قوم يخرج من أرض الكوفة.
19) . B et P اتباعه.
20) . B et P قالوا النساء.
21) . B et P و الموسومات واولادهن.
22) . Manque dans B et P.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به وى فرمود:گواهى مى دهم كه من فرستاده خدايم.
ابن صياد گفت:آيا گواهى مى دهى(گواهى بده)كه من پيامبر خدايم؟
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:من پوشاننده اى را براى تو مخفى كردم.
ابن صياد گفت:آن چيست؟
فرمود:آن«دخ»است؛يعنى دود.
آنگاه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:دور شو و از حدّ خود تجاوز نكن!
عمر گفت:به من اجازه بده گردنش را بزنم.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:او را رها كن زيرا اگر او همان باشد،تو هرگز بر او مسلط نخواهى شد و اگر او همان نباشد در كشتن وى سودى(برايت)نخواهد بود.
آنگاه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دعا كرد و او ربوده شد.»
و در حديث آمده است:«وى با موهايش نوشته اى را بر روى پيشانى اش مى پوشاند كه نوشته شده«ك ف ر»(كافر شد)اين نوشته را باسواد و بى سواد همه مى خوانند.»
و درباره محل خروج او اختلاف كرده اند.گروهى مى گويند:«از سرزمين كوثى(ياكوتى) در كوفه خروج مى كند.»(گروهى مى گويند:«از مشرق از خراسان خروج مى كند.»و برخى مى گويند:«از يهود اصفهان خروج مى كند.»و دسته اى مى گويند:«از سرزمين كوفه خروج مى نمايد.»)
درباره پيروان او نيز اختلاف كرده اند.گروهى مى گويند:«يهوديان و زنان و عرب هاى بيابانگرد و زنازادگان از او پيروى مى نمايند.»
و درباره كارهاى شگفتى كه به دست او انجام مى شود،اختلاف كرده اند.گروهى مى گويند:«به هر كجا كه مى رود بهشت و دوزخى همراه اوست و بهشت او آتش است و آتش وى بهشت است و او ادعا مى كند كه پروردگار مخلوقات است.به آسمان دستور مى دهد،
باران مى بارد و به زمين دستور مى دهد،مى روياند و شيطان ها را به صورت مردگان ويبعث الشياطين في صورة (1)الموتى (2)ويقتل رجلا ثمّ يحييه فيفتتن الناس ]v8Gf[ ويؤمنون به ويبايعونه قالوا ولا يسخّر له (3)من الدوابّ إلّاالحمار واختلفوا في هيأة حماره فقيل (4)ما بين أذنى حماره اثنى عشر شبرا وقيل اربعون ذراعا تظل (5)احدى أذنيه سبعين ألف (6)وخطوه مسير (7)ثلثة أيّام فيبلغ (8)كلّ منهل إلّااربعة مساجد مسجد (9)الحرام ومسجد الرسول ومسجد الأقصى ومسجد الطور (10)ويمكث أربعين صباحاً يقصد (11)بيت المقدس و قد اجتمع الناس لقتالهم (12)فعمّهم (13)ضبابة من غمام ثمّ ينكشف (14)عنهم مع الصبح فيرون عيسى بن مريم (15)قد نزل على ضرب (16)من ظراب بيت المقدس (17)فيقتل الدّجال.
نزول (18)عيسى عليه (19)السلام المسلمون لا يختلفون في نزول عيسى عليه السلام آخر الزمان و قد قيل في قوله تعالى وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها أَنّه نزوله (20)وجآء (21)أنّ النبىّ صلى الله عليه و سلمث.
1) . B et P صور.
2) . P موتى.
3) . B et P يتبعه.
4) . B ،فقالوا P فقال.
5) . B et P ; Ms .تطل.
6) . B رجلا.
7) . B ،وخطوته مدى البصر B وخطوته مسيرة.
8) . B ،ويبلغ P يبلغ.
9) - .B et P ajoutent :الله.
10) B ajoute :عليه الصلاة و السلام، P عليه افضل الصلاة و السلام
11) . B et P ويقصد.
12) . B ،بقتاله P لقتاله.
13) . B et P فتعمهم.
14) . B تنكشف.
15) . .B ajoute :عليه السلام.
16) . Note marginale :كذا وجدت.
17) . B المنارة البيضاء ي جامع بنى امية.
18) . B et P ذكر نزول.
19) . B et P بن مريم عليهما.
20) . B et P نزول عيسى.
21) . B et P ajoutent :ي الحديث.
برمى انگيزد و مردى را مى كشد آنگاه او را زنده مى كند و به اين صورت مردم را مى فريبد و به او ايمان مى آورند و با او بيعت مى كنند.»
گفته اند:«از حيوانات فقط الاغ مسخّر اوست.»و درباره قيافه الاغ او،باهم اختلاف كرده اند.گفته شده است(گفته اند):«فاصله ميان دو گوش الاغ او دوازده وجب است و چهل وجب نيز گفته شده است يك گوش آن بر هفتاد هزار نفر سايه مى افكند(مى پوشاند)و يك گام آن به اندازه پيمودن سه روز راه است،دجال به هر محل و آبشخورى مى رسد مگر چهار مسجد؛مسجد الحرام،مسجد النبى صلى الله عليه و آله،مسجد الاقصى و مسجد الطور.چهل روز مى ماند آنگاه به قصد بيت المقدس حركت مى كند،در آن زمان مردم براى جنگ با دجال و پيروانش گرد آمده اند.آنگاه ابرى ايشان را فرا مى گيرد و هنگام صبح از آنان برطرف مى شود و عيسى بن مريم عليه السلام را مشاهده مى كنند كه بر يكى از مناره هاى بيت المقدس فرود آمده است و دجال را مى كشد.»
مسلمانان درباره نزول عيسى عليه السلام در آخرالزمان باهم هيچ اختلافى ندارند و در تفسير اين سخن خداوند تعالى:«قطعا آن نشانه اى براى قيامت است پس هرگز در آن شك نكن...»گفته شده است كه مقصود نزول عيسى عليه السلام است.
قال إنّ عيسى نازلٌ فيكم و هو خليفتى عليكم فمن أدركه فليقرئ (1)به سلامى فإنّه يقتل الخنزير ويكسر الصليب ويحجّ في سبعين ألفا فيهم أصحاب الكهف فإنّهم يحجّون ويتزوج امراةً من يزد (2)ويذهب (3)البغضآء و الشحنآء و التحاسدُ وتعود الأرض إلى هيأتها (4)على عهد آدم (5)حتّى يُترك المقلاص (6)فلا يسعى عليها (7)أحدٌ وترى (8)الغنم مع الذئب ويلعب (9)الصبيان مع الحيّات فلا تضرّهم ويلقى الارض فى (10)زمانه حتى لاتقرض الفأرة (11)جرابا وحتّى يدعى الرجل إلى المال فلا يقبله ويشبع (12)الرمانة السكن (13)قال (14)وينزل عيسى (15)فى (16)يده مشقص (17)فيقتل به الدجّال وقيل إذا نظر إليه الدجّال ذاب كما يذوب الرصاص واتبعهم المسلمون يقتلونهم فيقول الحجر و الشجر يا مسلم (18)هذا يهودىّ خلفى الّا الغرقد من شجر (19)اليهود قال (20)ويمكث عيسى (21)أربعين سنة ويقال ثلاثا وثلاثين (22)ويصلّى خلفة.
1) . B ،فليقرئه P فليقريه.
2) . Ms .،بزد B et P الازد
3) . P تذهب.
4) . B et P ajoutent :وبركاتها.
5) . B et P ajoutent :عليه السلام.
6) . B et P تترك القلاص.
7) . B اليها.
8) . B et P ترعى.
9) . B وتلعب.
10) . P ويكفى; P et B ajoutent :الله العدل فى.
11) . B et P فأرة.
12) . B et P وتشبع.
13) . Glose marginale :أهل الدار بأجمعهم.
14) . B et P قالوا.
15) . B عليه مسلام.
16) . B et P وفى.
17) . Ms .مشقض.
18) . Manque dans B et P.
19) . Ms. سجر.
20) . B et P قالوا.
21) . B ajoute :عليه السلام.
22) . B et P ajoutent :سنة.
از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود:«همانا عيسى در ميان تان فرود خواهد آمد و او جانشين من بر شماست.پس هركس او را درك كند،بايد سلام مرا به او برساند.همانا او خوك را مى كشد و صليب را مى شكند و با هفتاد هزار نفر حج مى گذارد كه اصحاب كهف در ميان آنانند زيرا آنان حج انجام مى دهند و عيسى عليه السلام با زنى از يزد(ازد)ازدواج مى كند و كينه و دشمنى و حسادت از ميان مى رود و زمين به حالت خود در زمان آدم عليه السلام بازمى گردد به گونه اى كه شتر فربه رها مى شود و هيچ كس به سوى آن نمى شتابد و گوسفندان را با گرگ مشاهده مى كنى و كودكان با مارها بازى مى كنند و به آنان زيان نمى زنند و زمين را در زمان او اين گونه مشاهده مى كنى كه موش هيچ مشكى را پاره نمى كند و انسان به سوى مال فراخوانده مى شود ولى آن را نمى پذيرد و يك انار خانواده اى را سير مى كند.»
فرمود:«عيسى عليه السلام با حربه اى در دست فرود مى آيد و با آن دجال را مى كشد.»
گفته شده است:«هنگامى كه عيسى عليه السلام به دجال نگاه مى كند،دجال ذوب مى شود، همان گونه كه سرب ذوب مى شود و مسلمانان پيروان دجال را تعقيب مى كنند و مى كشند.
آنگاه سنگ و درخت مى گويد:اى مسلمان!اين شخص پشت من يهودى است.مگر«غرقد» از درختان يهود(يا به دليل سحر يهود)و فرمود:عيسى عليه السلام چهل سال مى ماند و سى و سه سال نيز گفته شده است و پشت سر مهدى نماز مى خواند سپس ياجوج و ماجوج خروج مى كنند.»
المهدىّ ثمّ يخرج ياجوج وماجوج،
بقيّة خبر الدجال في رواية سفيان عن مجالد عن الشعبى (1)عن فاطمة بنت قيس قال (2)خرج علينا رسول الله صلى الله عليه و سلم في نحر الظهيرة فخطبنا فقال إنّى لم أجمعكم لرغبة ولا لرهبة ولكن لحديث حدّثنيه تميم الدارى (3)منعنى سروره (4)القائلة حدّثنى (5)أنّ نفراً من قومه أقبلوا (6)في البحر فأصابتهم ريح عاصف وألجأتهم (7)إلى جزيرة فإذا هم بدابّة قالوا لها ما أَنتِ (8)الجسّاسة قلنا اخبرينا الخبر قالت إن أردتم الخبر فعليكم بهذا الدير فإن فيه رجلا بالاشواق إليكم قالوا (9)فأتيناه فقال إنى بعيم (10)فأخبرناه فقال ما فعلت بحيرة طبريّة قلنا تدفق بين جانبها (11)قال ما فعلت (12)نخل عمّان وبيسان (13)قلنا يجتنيها (14)أهلها قال فما فعلت عين زُغَر (15)قلنا يشرب منها أهلها قال (16)فلو يبست هذه نقذت (17)من وثاقى فوطئت قدمى (18)كلّ منهل إلّاالمدينة ومكّة (19)وروى أنّ النبى صلى الله عليه و سلم خطب فقال ما كانت (20)بين خلق آدم إلى قيام الساعة أعظم من الدّجال.P.
1) . Manque dans B et P.
2) . B et P قالت.
3) . P الدار.
4) . B et P سرور.
5) . P حتى.
6) . B et P ركبوا.
7) . B et P الجاتهم.
8) . B et P قالت أنا.
9) . Manque dans B et P.
10) . Ms .بغيم .Manque dans B et P.
11) . B et P من جانبيها[الماء B ].
12) . B et P فعل.
13) . B et P; Ms وبلسان.
14) . B et P يجنيها.
15) . B et P; Ms. زعر.
16) . B et P; Ms. قالوا.
17) . B et P نفذت.
18) . B et P ثم وطيت بقدمى.
19) . B et P مكة و المدينة.
20) Manque dans B et P.
سفيان از مجالد از شعبى از فاطمه بنت قيس روايت مى كند كه گفت:«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در«نحر الظهيره»به سوى ما آمد و براى مان خطبه خواند و فرمود:همانا من به خاطر اشتياق يا ترس شما را گرد نياوردم بلكه به خاطر گزارشى گرد آوردم كه تميم دارى آن را براى من بازگو كرد و خوشحالى آن،خواب نيمروزى را از سرم پراند.وى به من گزارش كرد كه گروهى از قوم وى در دريا مسافرت مى كردند كه با تندبادى مواجه شدند و آنان را به فرود در جزيره اى مجبور كرد.در آنجا ناگهان با موجودى روبه رو شدند.به او گفتند:آيا تو اخبار حوادث را بررسى و دنبال نمى كنى؟
(يا به او گفتند:تو كه هستى؟
گفت:من اخبار حوادث را بررسى و دنبال مى كنم.)
گفتيم:ما را از اخبار آگاه كن!
گفت:اگر به دنبال اخبار هستيد بايد درون اين دِيْر برويد!زيرا در آن مردى مشتاق شماست.
گفتند:نزد او آمديم.او گفت:وضعيت«عيم»(يا غيم)چگونه است؟به او خبر داديم.
آنگاه گفت:درياى طبرستان چه بر سرش آمد؟
گفتيم:از ميان سواحلش مى جوشد.
گفت:چه بر سر نخل عمّان و بيسان آمده است؟
گفتيم:صاحبانش ميوه هاى آن را برداشت مى كنند.
گفت:چشمه زُغر(زعر)چه شد؟
گفتيم:اهلش از آن مى نوشند.
گفت:اگر اين چشمه بخشكد،من از بند آزاد مى شوم و بر روى هر آبشخورى غير از مدينه و مكه گام مى گذارم.
روايت شده كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله خطبه خواند و فرمود:از زمان آفرينش آدم عليه السلام تا برپايى قيامت فتنه اى بزرگ تر از دجال وجود ندارد.»
المعجم الكبير
أبو القاسم،سليمان بن أحمد بن أيوب بن مطير اللخمي الطبراني
(260-360)
من كبار المحدثين ومشاهير الحفاظ،ولد بطبرية الشام و اليها نسب وقال الذهبي بعكاء ثم رحل في طلب الحديث الى الشام و الحجاز و العراق ومصر و اليمن فأقام بأصفهان وتوفي فيه عن مائة سنة.
ونقل الذهبي عن جعفر بن أبي السري قال سألت ابن عقدة:أن يعيد لي فوتا وشددت عليه.
فقال:من أين أنت؟
قلت:من أصبهان.
فقال:ناصبة؟
فقلت:لا تقل هذا فيهم فقهاء ومتشيعة.
فقال:شيعة معاوية؟
قلت:بل شيعة علي رضى الله عنه،وما فيهم إلّامن عليّ أعز عليه من عينه وأهله.
فأعاد وعلى ما فاتني.
ثم قال(ابن عقدة)لي:سمعت من سليمان بن احمد اللخمي.
فقلت:لا أعرفه.
المعجم الكبير
تأليف:ابوالقاسم،سليمان بن احمد بن ايوب بن مطير لخمى طبرانى
(260-360ق)
وى از محدثان بزرگ و حافظان مشهور است.در شهر طبريه شام متولد و به آنجا منسوب گرديد ولى ذهبى محل ولادت او را«عكاء»ذكر كرده است.وى در طلب علم به شام و حجاز و عراق و مصر و يمن مسافرت كرد،سپس در اصفهان رحل اقامت افكند و در همان شهر در صد سالگى بدرود حيات گفت.
ذهبى از جعفر بن ابى سرى نقل كرده است كه گفت:«از ابن عقده درخواست كردم چيزى را كه از دست داده بودم براى من تكرار كند و در خواسته خود بسيار اصرار و پافشارى نمودم.
وى گفت:تو اهل كجا هستى؟
گفتم:از اصفهان.
گفت:آيا ناصبى هستى؟
گفتم:اين حرف را نزن!در اصفهان فقيهان و شيعيان بسيارى هستند.
گفت:شيعه معاويه؟
گفتم:بلكه شيعه على عليه السلام و در ميان آنان كسانى هستند كه على عليه السلام نزدشان عزيزتر از چشمان و خانواده شان است.
آنگاه آنچه را كه از دست داده بودم برايم تكرار كرد.سپس ابن عقده به من گفت:آيا از سليمان بن احمد لخمى(طبرانى)حديث شنيده اى؟)،
گفتم:من او را نمى شناسم.
فقال:ياسبحان اللّه أبوالقاسم ببلدكم وانت لا تسمع منه وتؤذيني هذا الأذى،ما أعرف له نظيراً.
له مصنفات منها:
دلائل النبوة،كتاب الأوائل،المعاجم الثلاثة(الكبير طبع منها عشرة مجلدات نشرته وزارة الأوقاف العراقية الأوسط،والصغير طبع في دهلي ومجلدين بمصر،رتب فيها أسماء شيوخه على الحروف-)ونحن أثبتنا من المعجم الكبير القسم المختص بأحاديث المهدي عليه السلام من الجزء العاشر في المجموعة التى بين يديك.
فتبدأ من حديث 10213 وتنتهي إلى رقم 10231 كلها مروية عن عبدالله بن مسعود.
كما تجد في خلال بقية الأجزاء أحاديث أخرى حول المهدي المنتظر عن رجال آخرين. (1)1.
1) .وفيات الأعيان 141/2؛تذكرة الحفّاظ 912/3؛المنتظم لأبن الجوزي 54/7؛النجوم الزاهرة 59/4-60؛لسان الميزان 73/3-75؛كشف الظنون 1737؛مرآة الجنان 272/2؛الأعلام للزركلي 181/3؛معجم المؤلفين 254/4؛أخبار أصبهان لأبي نعيم 335/1.
وى با شگفتى گفت:«سبحان الله!ابوالقاسم(طبرانى)در شهر شماست و تو از وى حديث فرا نمى گيرى و اين گونه به من آزار مى رسانى من براى اين كار نظيرى سراغ ندارم.»
طبرانى تأليفاتى دارد كه از آن جمله است:
«دلائل النبوه»،«كتاب الاوائل»،معجم هاى سه گانه:«المعجم الكبير»كه ده جلد از آن به چاپ رسيده و وزارت اوقاف عراق آن را منتشر كرده است،«المعجم الاوسط»و«المعجم الصغير»كه در دهلى و دو جلد آن در مصر به چاپ رسيده است.»
وى در اين كتاب نام اساتيد خود را براساس حروف مرتب كرده است. (1)
ما بخش ويژه احاديث امام مهدى را از جلد دهم كتاب«المعجم الكبير»در اين مجموعه مى آوريم كه از حديث 10213 آغاز و با حديث 10231 پايان مى پذيرد و همه آن ها از عبدالله بن مسعود روايت شده است.
شايان ذكر است كه در مجلدات ديگر اين كتاب به احاديثى درباره امام مهدى از اشخاص ديگرى برخورد خواهيد نمود.1.
1) .وفيات الاعيان 141/2،تذكرة الحفاظ 912/3،المنتظم لابن جوزى 54/7،النجوم الزاهرة 59/4-60،لسان الميزان 73/3-75،كشف الظنون 1737،مرآة الجنان 272/2،الاعلام زركلى 181/3،معجم المؤلفين 254/4،اخبار اصبهان لابى نعيم 335/1.
الجمهورية العراقية
وزارة الاوقاف
احياء التراث الإسلامى
المعجم الكبير
للحافظ ابى القاسم سليمان بن احمد الطبراني
(260-360ه)
حققه وخرج احاديثه
حمدي عبد المجيد السّلفي
الجزء العاشر
مطبعة الوطن العربي
ابوالقاسم،سليمان بن احمد بن ايوب بن مطير لخمى طبرانى
(260-360ق)
جلد دهم
10213 (1).حدّثنا علي بن عبدالعزيز حدّثنا ابو نعيم حدّثنا فطر بن خليفة عن عاصم بن ابي النجود عن زر بن حبيش عن عبدالله بن مسعود يرفعه إلى النبي صلى الله عليه و سلم قال:«لا يذهب الدنيا حتى يبعث الله رجلا من أهل بيتي يواطيء اسمه اسمي واسم ابيه اسم أبي».
10214 (2).حدّثنا موسى بن هارون حدّثنا عبدالله بن داهر الرازي حدّثنا عبدالله بن عبدالقدوس عن الاعمش عن عاصم بن ابي النجود عن زر بن حبيش عن عبدالله بن مسعود رضى الله عنه قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:«لا تقوم الساعة حتى يملك رجل من أهل بيتي يواطيء اسمه اسمي يملأ الارض عدلا وقسطا كما ملئت ظلما وجورا».
10215 (3).حدّثنا الحسن بن على العمري حدّثنا عبدالغفار بن عبدالله الموصلى علي بن مسهر عن ابي اسحاق الشيبانى عن عاصم بن ابي النجود عن زر بن حبيش عن ابن مسعود قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:«لا يذهب الليالي والايام حتى يملك رجل من أهل بيتي يواطيء اسمه اسمي».
10216.حدّثنا معاذ بن المثنى حدّثنا مسدد حدّثنا ابو شهاب محمد بن ابراهيم الكناني حدّثنا عاصم بن بهدلة عن زر عن عبدالله قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:«لو لم يبق من الدنيا إلّا ليلة لملك فيها رجل من أهل بيت النبي صلى الله عليه و سلم».ه.
10213.على بن عبدالعزيز از ابونعيم از فطر بن خليفه از عاصم بن ابى نجود از زر بن حبيش از عبدالله بن مسعود به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى رساند كه فرمود:«دنيا سپرى نمى شود تا اين كه خداوند مردى را از اهل بيت من برانگيزد كه نامش همانند نام من و نام پدرش همانند نام پدر من است.»
10214.موسى بن هارون از عبدالله بن داهر رازى از عبدالله بن عبدالقدوس از اعمش از عاصم بن ابى نجود از زر بن حبيش از عبدالله بن مسعود روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«قيامت برپا نمى شود تا مردى از اهل بيت من به حكومت برسد كه نامش شبيه نام من است،زمين را از عدالت و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و ستم پر شده است.»
10215.حسن بن على معمرى از عبدالغفار بن عبدالله موصلى از على بن مسهر از ابواسحاق شيبانى از عاصم بن ابى نجود از زر بن حبيش از ابن مسعود از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«شب ها و روزها سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه نامش شبيه نام من است.»
10216.معاذ بن مثنى از مسدد از ابوشهاب محمد بن ابراهيم كنانى از عاصم بن بهدله از زر از عبدالله روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«اگر از دنيا فقط يك شب باقى بماند حتماً مردى از اهل بيت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در آن شب به حكومت خواهد رسيد.»
10217.حدّثنا القاسم بن محمد الدلال الكوفي حدّثنا ابراهيم بن اسحاق الصيني حدّثنا عبدالله بن حكيم بن جبير عن عاصم عن زر عن عبدالله قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:«لا يذهب الدنيا حتى يملك رجل من أهل بيتي يواطيء اسمه اسمى».
10218 (1).حدّثنا معاذ بن المثنى حدّثنا مسدد حدّثنا يحيى بن سعيد(ح).
وحدثنا الحسين بن اسحاق التسترى حدّثنا محمد بن عبدالرحمن بن سهم الانطاكي حدّثنا ابواسحاق الفزاري(ح).
وحدّثنا محمد بن عبدالله الحضرمى حدّثنا عبيد بن اسباط بن محمد حدّثنا ابي كلهم عن سفيان الثوري عن زر عن عبدالله قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:«لا ينقضي الدنيا حتى يملك العرب رجل من أهل بيتي يواطيء اسمه اسمي»واللفظ لحديث مسدد.
10219.حدّثنا الحسين بن اسحاق التستري حدّثنا حامد بن يحيى البلخي سفيان بن عيينة عن عاصم بن ابي النجود عن زر بن حبيش عن عبدالله بن مسعود رضى الله عنه قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:«لا يذهب الايام و الليالي حتى يملك رجل من أهل بيتي يواطيء اسمه اسمي يملأ الارض عدلا كما ملئت جورا وظلما».
10220.حدّثنا عمر بن ابراهيم البغدادى ومحمد بن احمد بن ابي خيثمة حدّثنا محمد بن علي بن خالد العطار حدّثنا عمرو بن عبدالغفار حدّثنا شعبة عن عاصم بن ابي النجود عن زر بن حبيش عن عبدالله قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:«لا يذهب الدنيا حتى يلي رجل من أهل بيتي يملأ الارض قسطا وعدلا كما ملئت ظلما وجورا يواطيء اسمه اسمي».
10221 (2).حدّثنا ابراهيم بن دحيم الدمشقي حدّثنا ابي حدّثنا الوليد بن مسلم حدّثنا عبدالملك بن ابي غنية اخبرني عاصم عن زر عن عبدالله قال سمعت رسول الله صلى الله عليه و سلم يقول:«لا ينقضي الدنيا حتى يلى رجل من أهل بيتى يواطيء اسمه اسمي».ه.
10217.قاسم بن محمد دلال كوفى از ابراهيم بن اسحاق الصينى از عبدالله بن حكيم بن جبير از عاصم از زر از عبدالله از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«دنيا نمى گذرد تا مردى از اهل بيت من به حكومت مى رسد كه نامش شبيه نام من است.»
10218.براى ما حديث كرد معاذ (1)بن مثنى از مسدد از يحيى بن سعيد و نيز حسين بن اسحاق تسترى از محمد بن عبدالرحمن بن سهم انطاكى از ابواسحاق فزارى و همچنين محمد بن عبدالله حضرمى از عبيد بن اسباط بن محمد از پدرش همگى از سفيان ثورى از زر از عبدالله از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«دنيا نمى گذرد تا مردى از اهل بيت من بر عرب حكومت كند كه نامش شبيه نام من است.»
الفاظ حديث از مسدد است.
10219.حسين بن اسحاق تسترى از حامد بن يحيى بلخى از سفيان بن عيينه از عاصم بن ابى نجود از زر بن حبيش از عبدالله بن مسعود از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«روزها و شب ها سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه نامش شبيه نام من است.زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ستم و ظلم پر شده است.»
10220.عمر بن ابراهيم بغدادى و محمد بن احمد بن ابى خيثمه از محمد بن على بن خالد عطار از عمرو بن عبدالغفار از شعبه از عاصم بن ابى نجود از زر بن حبيش از عبدالله روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«دنيا نمى گذرد تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد.زمين را از داد و عدل پر مى كند،همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.نامش شبيه نام من است.»
10221.ابراهيم بن دحيم دمشقى از پدرش از وليد بن مسلم از عبدالملك بن ابى غنيه از عاصم از زر از عبدالله روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«دنيا پايان نمى پذيرد تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه نامش شبيه نام من است.»م.
1) .در متن كتاب«ماذ»آمده است كه ظاهرا اشتباه چاپى است.م.
10222 (1).حدّثنا العباس بن محمد المجاشعي الاصبهاني حدّثنا محمد بن ابي يعقوب الكرماني حدّثنا عبيد الله بن موسى عن زائدة عن عاصم عن زر عن عبدالله قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:«لو لم يبق من الدنيا إلّايوم لطول الله ذلك اليوم حتى يبعث رجلا مني او من اهلي يواطيء اسمه اسمى واسم ابيه اسم أبي».
10223.حدّثنا الحسين بن اسحاق التستري حدّثنا محمد بن ابان الواسطي عمر بن عبيد الطنافسي عن عاصم عن زر بن حبيش عن ابن مسعود رضى الله عنه قال قال لى رسول الله صلى الله عليه و سلم:
«لا يذهب الدنيا او لا ينقضي الايام حتى يملك العرب رجل من أهل بيتي يواطيء اسمه اسمى».
10224.حدّثنا الحسين بن اسحاق التستري حدّثنا حميد بن محمد الرازي هارون بن المغيرة عن عمرو بن ابي قيس عن عاصم عن زر عن عبدالله قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:«لو لم يبق من الدنيا إلّاليلة لطول الله تلك الليلة حتى يملك رجل من أهل بيتي يواطيء اسمه اسمى واسم ابيه اسم أبي يملأها قسطا وعدلا كما ملئت ظلما وجورا».
10225 (2).حدّثنا عبدان بن احمد حدّثنا عبدالله بن عمر بن ابان حدّثنا يوسف بن حوشب حدّثنا واسط بن الحارث عن عاصم بن ابي النجود عن زر بن حبيش عن عبدالله رضى الله عنه قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:«لا يذهب الدنيا حتى يملك رجل من أهل بيتي يوافق اسمه اسمي يملأ الارض قسطا وعدلا كما ملئت جورا وظلما».
10226.حدّثنا يحيى بن اسماعيل بن محمد بن يحيى بن جرير بن عبدالله البجلي الكوفي حدّثنا جعفر بن علي بن خالد بن جرير حدّثنا ابو الاحوص قال سألت عاصم بن ابي النجود فقلت يا ابا بكر ذكرت عن زر بن حبيش عن عبدالله بن مسعود قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:«لا يذهب الدنيا حتى يملك رجل من أهل بيتي يواطيء اسمه اسمي»؟ قال:نعم.
1/10227.حدّثنا احمد بن محمد الجمال الاصبهاني حدّثنا ابراهيم بن عامر بن ابراهيما.
10222.عباس بن محمد مجاشعى اصفهانى از محمد بن ابى يعقوب كرمانى از عبيدالله بن موسى از زائده از عاصم از زر از عبدالله روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«اگر فقط يك روز از دنيا باقى بماند حتماً خداوند آن روز را طولانى مى كند تا مردى را از من يا از خاندان من برانگيزد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است.»
10223.حسين بن اسحاق تسترى از محمد بن ابان واسطى از عمر بن عبيد طنافسى از عاصم از زر بن حبيش از ابن مسعود روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«دنيا نمى گذرد يا روزها سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من بر عرب حكومت كند كه نامش شبيه نام من است.»
10224.حسين اسحاق تسترى از حميد بن محمد رازى از هارون بن مغيره از عمرو بن ابى قيس از عاصم از زر از عبدالله روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«اگر از دنيا فقط يك شب باقى بماند حتماً خداوند آن شب را بلند مى كند تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه نامش شبيه نام من است و نام پدرش شبيه نام پدر من است.آن را از داد و عدل پر مى كند همان گونه كه از ظلم و ستم پر شده است.»
10225.عبدان بن احمد از عبدالله بن عمر بن ابان از يوسف بن حوشب از واسط بن حارث از عاصم بن ابى نجود از زر بن حبيش از عبدالله روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«دنيا نمى گذرد تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه نامش شبيه نام من است.
زمين را از داد و عدل پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.»
10226.يحيى بن اسماعيل بن محمد بن يحيى بن جرير بن عبدالله بجلى كوفى از جعفر بن على بن خالد بن جرير از ابوالاحوص روايت مى كند كه گفت:«از عاصم بن ابى نجود سؤال كردم و گفتم:اى ابوبكر!آيا تو از زر بن حبيش از عبدالله بن مسعود روايت كردى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:دنيا نمى گذرد تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه نامش شبيه نام من است؟
گفت:آرى.»
1/10227.احمد بن محمد جمال اصفهانى از ابراهيم بن عامر بن ابراهيم از پدرش از
حدّثنا ابي عن يعقوب القمي عن سعد بن الحسين عن ابي بكر بن عياش عن عاصم بن ابي النجود عن زر بن حبيش عن عبدالله بن مسعود عن النبي صلى الله عليه و سلم قال:«يلي أمر هذه الأمة في اخر زمانها رجل من أهل بيتي يواطيء اسمه اسمى».
2/10227.حدّثنا يعقوب بن اسحاق النيسابورى حدّثنا مسلم بن الحجاج ابوغسان المسمعى حدّثنا معاذ بن هشام حدثنى ابى عن عاصم عن زر عن عبدالله عن النبى صلى الله عليه و آله قال:
«لايذهب الايام حتى يملك رجل من أهل بيتى يواطىء اسمه اسمى يملأ الارض قسطا وعدلا كما ملئت ظلماً وجوراً».
10228 (1).حدّثنا احمد بن عمرو البزار حدّثنا محمد بن عمارة بن صبيح حدّثنا اسماعيل بن ابان حدّثنا عبدالله بن مسلم الملائي عن ابى الجحاف عن عاصم عن زر عن عبدالله قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:«لا يذهب الايام و الليالى حتى يملك رجل من أهل بيتي».
10229 (2).حدّثنا الحسين بن اسحاق التستري حدّثنا واصل بن عبد الاعلى حدّثنا محمد بن فضيل عن عثمان بن عبدالله بن شبرمة عن عاصم بن ابى النجود عن زر بن حبيش عن عبدالله بن مسعود رضى الله عنه قال قال النبي صلى الله عليه و سلم:«يخرج رجل من أهل بيتي يواطيء اسمه اسمى وخلقه خلقي يملأها عدلا وقسطا كما ملئت ظلما وجورا».
10230.حدّثنا على بن سعيد الرازى حدّثنا الحسين بن عمرو المنقري حدّثنا تميم بن الجعد عن عمرو بن قيس الملائي عن عاصم عن زر عن عبدالله قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:
«لايذهب الايام و الليالى ولو لم يبق من الدنيا إلّايوم حتى يبعث الله رجلا من امتى يواطىء اسمه اسمى».م.
1) -10228 ورواه البزار 281/1 ولفظه عنده«لا تذهب الدنيا حتى يملك رجل من أهل بيتي يواطيء اسمه اسمى»وقال هذاالحديث غريب لا نعلمه يروى عن ابي الجحاف عن عاصم إلّامن هذا الوجه ولا نعلم السند ابو الجحاف عن عاصم عن زر عن عبدالله إلّاهذا الحديث.
2) -10229 ورواه البزار 281/1 من طريق عثمان به وقال و هذا الحديث لا نعلم رواه عن عثمان بن شبرمة إلّامحمد بن فضيل و قد روى هذا الكلام عن عاصم جماعة منهم فطر وزائدة وحماد بن سلمة وغيرهم.
يعقوب قمى از سعد بن حسين از ابوبكر بن عياش از عاصم بن ابى نجود از زر بن حبيش از عبدالله بن مسعود از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«كارهاى اين امت را در آخرالزمان مردى از اهل بيت من به عهده مى گيرد كه نامش شبيه نام من است.»
2/10227.يعقوب بن اسحاق نيشابورى از مسلم بن حجاج از ابوغسان مسمعى از معاذ بن هشام از پدرش از عاصم از زر از عبدالله از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«روزها سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه نامش شبيه نام من است.زمين را از داد و عدل پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.»
10228.احمد بن عمرو بزار از محمد بن عمارة بن صبيح از اسماعيل بن ابان از عبدالله بن مسلم ملائى از ابوجحاف از عاصم از زر از عبدالله روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«روزها و شب ها سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد.»
10229.حسين بن اسحاق تسترى از واصل بن عبدالاعلى از محمد بن فضيل از عثمان بن عبدالله بن شبرمه از عاصم بن ابى نجود از زر بن حبيش از عبدالله بن مسعود از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«مردى از اهل بيت من قيام مى كند كه نامش شبيه نام من و قيافه اش شبيه قيافه من است(يا اخلاقش شبيه اخلاق من است)آن،(زمين)را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.»
10230.على بن سعيد رازى از حسين بن عمرو منقرى از تميم بن جعد از عمرو بن قيس ملائى از عاصم از زر از عبدالله روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«روزها و شب ها نمى گذرد هر چند تنها يك روز از دنيا باقى مانده باشد تا اين كه خداوند مردى از امت مرا برمى انگيزد كه نامش شبيه نام من است.»
معالم السنن في شرح كتاب السنن
(319-388)
أبو سليمان حمد بن محمد بن ابراهيم بن الخطاب الخطّابي البستي،من أعقاب زيد بن الخطاب(أخي عمر بن الخطاب)وفي بعض المصادر أحمد بن محمد و الأول أصح.
مولده ووفاته ببست.من توابع كابل في رباط على شاطيء هيرمند،شارك في الحديث والفقه و اللغة و الأدب.
و قد اثنى عليه الذهبي فقال:وكان ثقة متثبتاً من أوعية العلم،قد أخذ اللغة عن أبي عمر الزاهد و الفقه من القفال.وروى عنه الحاكم وغيره،وله تصانيف منها:بيان اعجاز القرآن، إصلاح غلط المحدثين،أعلام السنن في شرح البخاري،معالم السنن في شرح سنن أبي داود،أربعة أجزاء طبع في مجلدين وبين يديك شطرٌ منها خاص بالحجة المهدي عليه السلام وكان شاعراً وأورد شعره الثعالبي في يتيمة الدهر (1).2.
1) .وفيات الأعيان 453/3 الرقم 196؛معجم الادباء 246/4-260؛تذكرة الحفاظ 1018/3؛الاعلام للزركلي 304/2؛معجم المؤلفين 61/2.
معالم السنن فى شرح كتاب السنن
تأليف:ابو سليمان حمد بن محمد بن ابراهيم بن خطاب خطابى بُستى
(319-388ق)
از فرزندان زيد بن خطاب(برادر عمر بن خطاب).در برخى منابع نام او را احمد بن محمد ذكر كرده اند ولى اولى صحيح تر است.
ولادت و وفات او در شهر بُست از توابع كابل در قلعه اى در كنار ساحل رود هيرمند رخ داد.وى در حديث،فقه،لغت و ادبيات تبحر داشت.
ذهبى او را ستوده و مى گويد:«وى ثقه مورد اعتماد،محقق و از گنجينه هاى دانش بود.
علم لغت را نزد ابوعمر زاهد و فقه را نزد قفال فرا گرفت.حاكم و ديگران از او روايت كرده اند.وى تأليفاتى از خود به يادگار گذاشت كه از آن جمله اند:«بيان اعجاز القرآن»، «اصلاح غلط المحدثين»،«اعلام السنن فى شرح البخارى»،«معالم السنن فى شرح سنن ابى داود».
اين كتاب در چهار جلد است كه در دو مجلد به چاپ رسيده است.وى شاعر نيز بود كه ثعالبى در«يتيمة الدهر»اشعارش را ذكر كرده است. (1)
آنچه پيش رو داريد بخش مخصوص به امام مهدى عليه السلام از كتاب«معالم السنن»است.
1) .وفيات الاعيان 453/3 شماره 196،معجم الادباء 246/4-260،تذكرة الحفاظ 1018/3،الاعلام زركلى 304/2،معجم المؤلفين 61/2.
معالمُ السُّنن
للامام أبى سليمان حمد بن محمد الخطابى البستى
(المتوفى سنة 388)
و هو شرح سنن الامام ابى داود
(المتوفى سنة 275)
الطبعة الأُولى
سنة 1352ه/1933م
طبعه وصححه
محمد راغب الطّباخ
في مطبعته العلمية بحلب حقوق الطبع محفوظة له
ابو سليمان حمد بن محمد بن ابراهيم بن خطاب خطابى بستى
(319-388ق)
چاپ اول
نعوت المبالغة،وبلح معناه اعيا وانقطع،ويقال بلح على الغريم إذا قام عليك فلم يعطك حقك وبلحت الركية إذا انقطع ماؤها.
ومن باب في المهدى
قال ابوداود:حدّثنا احمد بن ابراهيم حدّثنا عبداللّه بن جعفر الرقي حدّثنا ابوالمليح الحسن بن عمر عن زياد بن بيان عن على بن نفيل عن سعيد بن المسيب عن ام سلمة قالت:
سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول المهدي من عترتي من ولد فاطمة.
قال الشيخ:العترة ولد الرجل لصلبه،و قد يكون العترة الأقرباء وبنى العمومة،ومنه قول ابى بكر رضى الله عنه يوم السقيفة نحن عترة رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال ابو داود:حدّثنا سهل بن تمام بن بزيع حدّثنا عمران القطان عن قتادة عن ابي نضرة عن ابي سعيد الخدري رضى الله عنه قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم المهدي مني اجلى الجبهة اقنى الانف.
قال الشيخ:الجلاء هو انحسار الشعر عن مقدم الرأس،ويقال رجل اجلى و هو ابلغ في النعت من الأملح قال العجاج:مع الجلا ولائح القتير.
قال ابو داود:حدّثنا محمد بن المثنى حدّثنا معاذ بن هشام حدّثني ابي عن قتادة عن صالح ابي الخليل عن صاحب له عن ام سلمة في قصة المهدي قال ويعمل في الناس بسنة نبيهم ويُلقي الاسلام بجرانه إلى الأرض فيلبث سبع سنين ثم يتوفى ويصلي عليه المسلمون.
قال الشيخ:الجران مقدم العنق واصله في البعير إذا مد عنقه على وجه الأرض فيقال القى البعير جرانه،وانما يفعل ذلك إذا طال مقامه في مناخه فضرب الجران مثلاً للاسلام إذا استقر قراره فلم يكن فتنة ولا هيج وجرت احكامه على العدل والاستقامة.
ابوداود گويد:«براى ما حديث كرد احمد بن ابراهيم از عبدالله بن جعفر رقى از ابو مليح حسن بن عمر از زياد بن بيان از على بن نفيل از سعيد بن مسيب از ام سلمه كه شنيدم پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى فرمود:«مهدى از عترت من از فرزندان فاطمه عليه السلام است.»
شيخ مى گويد:«عترت فرزندان مرد از پشت اوست و گاهى به خويشان و عموزادگان نيز عترت گفته مى شود و سخن ابوبكر در روز سقيفه از اين قبيل است كه گفت:ما عترت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله هستيم.»
ابوداود مى گويد:«براى ما حديث كرد،سهل بن تمام بن بزيع از عمران قطان از قتاده از ابونضره از ابو سعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه فرمود:«مهدى از من است.او داراى پيشانى «بلند»و بينى كشيده است.»
شيخ مى گويد:«جلاء به معناى عقب رفتن مو از جلوى سر است و گفته مى شود:مردى اجلى است و اجلى از املح رساتر است در بيان اين ويژگى عجاج مى گويد:با جلا آثارى از موى سپيد است.»
ابوداود مى گويد:«براى ما حديث كرد محمد بن مثنى از معاذ بن هشام از پدرش از قتاده از صالح ابوخليل از يكى از دوستانش از امّ سلمه كه درباره مهدى عليه السلام گفت:و در ميان مردم به سنت پيامبرشان عمل مى كند و اسلام«جران»خود را بر زمين مى اندازد آنگاه هفت سال مى ماند سپس وفات مى كند و مسلمانان بر او نماز مى خوانند.»
شيخ مى گويد:«جران جلوى گردن است و اصل آن در شتر است.هنگامى كه گردنش را بر روى زمين دراز مى كند،گفته مى شود شتر گردنش را بر زمين انداخت و هنگامى اين كار را مى كند كه ايستادنش در محل بارانداز طول مى كشد از اين رو براى اسلام به جران مثال زده شده است وقتى كه آرامش و استقرار مى يابد و آشوب و هرج و مرج وجود ندارد و احكام آن با عدالت و پايدارى جارى مى شود.»
مصابيح السنة
الحسين بن مسعود بن محمد الفراء(أو ابن الفراء)البغوي الشافعي،
أبو محمد الملقب بمحيي السنة
(436-510 أو 516)
مشارك في الفقه و الحديث و التفسير.
أصله من بغ قرية بقرب هراة وتوفي بمرو الروذ من بلاد خراسان،عن عمر أكثر من السبعين وقيل عن الثمانين،أخذ الفقه عن القاضي حسين بن محمد،أحد تلامذة القفال المروزي قال ابن خلكان:كان بحراً في العلوم له تصانيف:
منها معالم التنزيل في التفسير ط،التهذيب في فروع الفقه الشافعي،شمائل النبي المختار،الجمع بين الصحيحين،شرح السنة في الحديث،ومنها:مصابيح السنة في الحديث في مجلد واحد طبع ببولاق في 1294 ثم في 1318 بمصر.
واختص قسماً مختصراً منه بالمهدي المنتظر فإليك نصه بعينه. (1)8.
1) .وفيات الاعيان ابن خلكان 402/1 الرقم 177؛طبقات الشافعى للسبكي 214/4؛شذرات الذهب 48/4-49؛تذكرة الحفاظ 1257/4-1259؛مرآة الجنان 213/3؛المختصر في اخبار البشر 240/2؛البداية لابن كثير 193/13؛طبقات المفسرين للسيوطي ص 12-13؛الاعلام للزركلى طبعة جديدة؛معجم المؤلفين 61/4؛روضات الجنات 246-248.
مصابيح السنة
تأليف:حسين بن مسعود بن محمد فراء(يا ابن فراء)بغوى شافعى،
ابو محمد ملقب به محيى السنة
(436-510 يا 516ق)
وى فقيه،محدث و مفسر از اهل بغ دهكده اى نزديك هرات بود و در مروروذ از شهرهاى خراسان در سن بيش از هفتاد سالگى در گذشت.عمر او هشتاد سال نيز گفته شده است.
فقه را نزد قاضى حسين بن محمد يكى از شاگردان قفال مروزى فرا گرفت.ابن خلكان مى گويد:«او دريايى از علوم بود.»
از بغوى آثارى بر جاى مانده است كه از آن جمله است:
«معالم التنزيل فى التفسير»كه به چاپ رسيده است،«التهذيب فى فروع الفقه الشافعى»، «شمائل النبى صلى الله عليه و آله المختار»،«الجمع بين الصحيحين»،«شرح السنة»در حديث و«مصابيح السنة»در حديث در يك جلد كه در سال 1294 در بولاق و پس از آن در سال 1318 در مصر به چاپ رسيد. (1)
بخش مختصرى از اين كتاب به امام مهدى عليه السلام اختصاص دارد كه از نظرتان مى گذرد.
1) .وفيات الاعيان ابن خلكان 402/1 شماره 177،طبقات الشافعى سبكى 214/4،شذرات الذهب 48/4-49،تذكرة الحفاظ 1257/4-1259،مرآة الجنان 213/3،المختصر فى اخبار البشر 240/2،البداية ابن كثير 193/13،طبقات المفسرين سيوطى ص 12-13،الاعلام زركلى چاپ جديد،معجم المؤلفين 61/4،روضات الجنات 246-248.
كتاب
مصابيح السُّنّة
للإمام البغوى الحسين بن مسعود الشّافعى رحمه الله
الجزء الأوّل
مطبعة محمد علي صبيح وأولادُه
بميدان الأزهر بمصر
حسين بن مسعود بن محمد فراء(يا ابن فراء)بغوى شافعى،
ابو محمد ملقب به محيى السنة
(436-510 يا 516ق)
جلد اول
باب أشراط الساعة
(من الصحاح)قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم ان من اشراط الساعة ان يرفع العلم ويكثر الجهل ويكثر الزنا ويكثر شرب الخمر ويقل الرجال ويكثر النساء حتى يكون لخمسين امرأة القيم الواحد وفي رواية يقل العلم ويظهر الجهلعن جابر بن سمرة قال سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول ان بين يدى الساعة كذا بين فاحذروهمعن أبى هريرة قال بينما النبى عليه السلام يحدث اذ جاء اعرابى قال متى الساعة قال فاذا ضيعت الامانة فانتظر الساعة قال كيف اضاعتها قال إذا وسد الامر إلى غير أهله فانتظر الساعة وقال عليه السلام لاتقوم الساعة حتى يكثر المال ويفيض حتى يخرج الرجل زكاة ماله فلا يجد أحدا يقبلها منه وحتى تعود أرض العرب مروجا وأنهارا وقال عليه السلام تبلغ المساكن هَيَبَ أو نهب وقال عليه السلام يكون في آخر الزمان خليفة يقسم المال ولا يعده.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«از نشانه هاى قيامت اين است كه علم برداشته مى شود و جهل زياد مى گردد و زنا زياد مى شود و شرابخوارى زياد مى شود و مردان كم و زنان زياد مى شوند به طورى كه براى هر پنجاه زن يك سرپرست وجود دارد.»
و در حديثى آمده است:«علم،اندك و جهل آشكار مى گردد.»
جابر بن سمره از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«پيش از قيامت دروغگويان وجود دارند،پس،از ايشان بپرهيزيد!»
ابوهريره مى گويد:«يك بار هنگامى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله سخن مى گفت،عرب بيابانگردى نزد وى آمد و گفت:قيامت چه وقت است؟
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«هنگامى كه امانت تباه مى شود پس منتظر قيامت باش!»
عرب گفت:«تباه شدن امانت چگونه است؟»
فرمود:«هنگامى كه كار به غير اهلش سپرده شود منتظر قيامت باش!»
و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«قيامت برپا نمى شود تا اين كه مال زياد شود و ريخته شود به طورى كه انسان زكات مالش را خارج مى كند ولى هيچ كس را نمى يابد كه آن را از وى بپذيرد و تا اين كه سرزمين عرب سرسبز و خرم و پر آب گردد.»
و فرمود:«و خانه ها به پوست ها يا غارت خواهد رسيد. (1)»
و فرمود:«در آخرالزمان خليفه اى خواهد بود كه بدون شمارش،مال را تقسيم مى كند.»
1) .شايد مقصود اين باشد كه شهرنشينى جاى بيابانگردى و چادرنشينى خواهد رسيد.م.
وفي رواية يكون في آخر أمتى خليفة يحثى المال حثيا ولا يعده عدا.وقال عليه السلام يوشك الفرات أن يحسر عن كنز من ذهب فمن حضر فلا يأخذ منه شيئا وقال عليه السلام لا تقوم الساعة حتى يحسر الفرات عن جبل من ذهب يقتتل الناس عليه فيقتل من كل مائة تسعة وتسعون ويقول كل رجل منهم لعلى أكون أنا الذى أنجو وقال تقى الارض أفلاذ كبدها أمثال الاسطوان من الذهب و الفضة فيجئ القاتل فيقول في هذا قتلت ويجئ القاطع فيقول في هذا قطعت رحمى ويجئ السارق فيقول في هذا قطعت يدى ثم يدعونه فلا يأخذون منه شيئا وقال عليه السلام و الذى نفسى بيده لا تذهب الدنيا حتى يمر الرجل على القبر فيتمرغ عليه ويقول يا ليتنى كنت مكان صاحب هذا القبر وليس به الدين إلّاالبلاء وقال عليه السلام لا تقوم الساعة حتى تخرج نار من أرض الحجاز تضئ أعناق إلّابل ببصرى وقال عليه السلام أول أشراط الساعة نار تحشر الناس من المشرق إلى المغرب(من الحسان)*عن أنس أنه قال قال النبى صلى الله عليه و سلم لا تقوم الساعة حتى يتقارب الزمان فتكون السنة كالشهر و الشهر كالجمعة وتكون الجمعة كاليوم ويكون اليوم كالساعة وتكون الساعة كالضرمة بالنار.
و فرمود:«در آخر امت من خليفه اى است كه مال را به طور كامل مى پاشد و اصلا آن را شمارش نمى كند.»
و فرمود:«نزديك است كه فرات گنجى از طلا را آشكار كند،پس هر كس نزد آن حاضر است چيزى از آن را برندارد(يا برنمى دارد.)»
و فرمود:«قيامت برپا نمى شود تا اين كه فرات،كوهى از طلا را آشكار كند و مردم بر سر آن باهم مى جنگند و از هر صد نفر،نود و نه نفر كشته مى شوند و هر يك از آنان مى گويد:
شايد من همان كسى باشم كه نجات مى يابد.»
و فرمود:«زمين پاره هاى جگرش را همانند ستون هايى از طلا و نقره خارج مى كند.آنگاه قاتل مى آيد و مى گويد:«آيا من براى اين آدم كشتم؟»و قطع كننده پيوند خويشاوندى مى آيد و مى گويد:«آيا من براى اين پيوندم را با خويشاوندانم بريدم؟»و دزد مى آيد و مى گويد:«آيا براى اين دست من بريده شد؟»آنگاه به سوى آن فراخوانده مى شوند ولى چيزى از آن را برنمى دارند.»
و فرمود:«سوگند به خدايى كه جانم در اختيار اوست!دنيا به پايان نمى رسد تا اين كه انسان از كنار قبر بگذرد و در خاك آن بغلتد و بگويد:«اى كاش من به جاى صاحب اين قبر بودم و به جز گرفتارى و بلا هيچ آيينى ندارد.»
و فرمود:«قيامت برپا نمى شود تا آتشى از سرزمين حجاز خارج شود كه در بُصرى،گردن شترها را روشن مى كند.»
و فرمود:«نخستين نشانه قيامت آتشى است كه مردم را از مشرق به طرف مغرب گرد مى آورد.»
انس روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«قيامت برپا نمى شود تا زمان به هم نزديك مى شود(زمان كوتاه مى شود)بنابراين سال همانند ماه و ماه همانند هفته و هفته بسان روز و روز مثل ساعت خواهد بود و ساعت همانند مشتعل شدن آتش خواهد بود.»
عن عبداللّه بن حوالة انه قال بعثنا رسول الله صلى الله عليه و سلم لنغنم على أقدامنا فرجعنا فلم نغنم شيئا وعرف الجهد في وجوهنا فقام فينا فقال اللهم لا تكلهم إلى فأضعف عنهم ولا تكلهم إلى أنفسهم فيعجزوا عنها ولا تكلهم إلى الناس فيستأثروا عليهم ثم وضع يده على رأسى ثم قال يا ابن حوالة إذا رأيت الخلافة قد نزلت الارض المقدسة فقد دبت الزلازل و البلابل والامور العظام الساعة يومئذ أقرب من الناس من يدى هذه إلى رأسكوعن أبى هريرة قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم إذا اتخذ الفئ دولا والامانة مغنما و الزكاة مغرما وتعلم لغير دين واطاع الرجل امرأته وعق أمه وأدنى صديقه وأقصى أباه وظهرت الاصوات في المساجد وساد القبيلة فاسقهم وكان زعيم القوم أرذلهم وأكرم الرجل مخافة شره وظهرت القينات والمعازف وشربت الخمور ولعن آخر هذه الامة أولها فارتقبوا عند ذلك ريحا حمراء وزلزلة وخسفا ومسخا وقذفا وآيات تتابع كنظام قطع سلكه فتتابع وروى عن على رضى الله عنه عن النبى صلى الله عليه و سلم قال إذا فعلت أمتى خمس عشرة خصلة حل بها البلاء وعد هذه الخصال ولم يذكر تعلم لغير دين وقال وبرصديقه وجفا أباه وقال وشربت الخمر ولبس الحريرعن عبداللّه بن مسعود رضى الله عنه قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لا تذهب الدنيا حتى يملك العرب رجل من أهل بيتى يواطئ اسمه اسمى وفي رواية لو لم يبق من الدنيا إلّايوم لطول اللّه ذلك اليوم حتى يبعث اللّه فيه رجلا منى أو من أهل بيتى يواطئ اسمه اسمى واسم أبيه اسم أبى يملأ الارض قسطا وعدلا كما ملئت ظلما وجوراعن أم سلمة قالت سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول المهدى من عترتى من ولد فاطمة
عبدالله بن حواله گويد:«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله ما را پياده فرستاد تا سود به دست آوريم ولى ما بدون هيچ فايده اى بازگشتيم.پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آثار تلاش و خستگى را در چهره هاى ما مشاهده كرد.آنگاه در ميان ما به پا خاست و فرمود:خدايا!آن ها را به من واگذار نكن كه من ناتوان تر از آن ها هستم و آن ها را به خودشان واگذار نكن كه از رسيدن به آن عاجزند و ايشان را به مردم واگذار نكن كه خود را بر آن ها ترجيح مى دهند.سپس دستش را بر روى سر من قرار داد و فرمود:اى فرزند حواله!هنگامى كه مشاهده كردى كه خلافت،سرزمين مقدس را به لرزه درآورد و مشكلات و گرفتارى ها و امور سخت،آرام آرام پيش آمد،در آن زمان قيامت به مردم نزديك تر است از اين دست من به سر تو.»
و از ابوهريره روايت شده كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«هنگامى كه بيت المال به دولت تبديل شود و امانت،غنيمت به شمار آيد و زكات،غرامت شمرده شود و براى غير دين آموخته شود و مرد از زنش پيروى كند و مادرش را بيازارد و به دوستش نزديك شود و پدرش را براند و صداها در مساجد بلند شود و فاسق قبيله،رئيس و سرور آنان گردد و پست ترين قوم رهبرشان شود و از ترس شر مرد به او اكرام شود و زنانِ آوازه خوان و تنبور زياد شود و شراب نوشيده شود و آخر اين امت،اول آن را لعنت كند در اين هنگام منتظر باد سرخ و زمين لرزه و فرو رفتن در زمين و مسخ شدن و بارش شهاب هاى آسمانى و نشانه هاى پى در پى بسان گردنبندى باشيد كه رشته آن پاره مى شود و به دنبال هم فرو مى ريزد.»
و على عليه السلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«هنگامى كه امت من پانزده كار را انجام دهد بلا بر او مى بارد...در ادامه،موارد فوق را بدون عبارت:«و براى غير دين آموخته شود.»ذكر كرده است و فرموده است:«و به دوستش نيكى و به پدرش جفا كند.»
و فرموده است:«و شراب نوشيده و حرير پوشيده شود.»
عبدالله بن مسعود از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«دنيا سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من فرمانرواى عرب شود كه نامش شبيه نام من است.»
و در روايتى آمده است:«اگر فقط يك روز از دنيا باقى بماند حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا در آن مردى از من يا از اهل بيت مرا برانگيزد كه نامش شبيه نام من است و نام پدرش شبيه نام پدر من است.زمين را از داد و عدل پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.»
ام سلمه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه مى فرمود:«مهدى از عترت من از فرزندان فاطمه عليها السلام است.»
جامع الأصول في أحاديث الرسول
مجد الدين،أبو السعادات،المبارك بن محمد بن عبدالكريم
الشيباني الشافعي المشتهر بابن الأثير الجزرى
(544-606)
هو أخو ابن الأثير المؤرخ صاحب الكامل،مشارك في تفسير القرآن و الفقه و الحديث والنحو و اللغة.
مولده ومنشأه بجزيرة ابن عمر (1)ثم رحل إلى الموصل وكان يكتب لأمرائها وصار محترماً عندهم وسمع ببغداد وتوفي بالموصل بعد ما أصيب بالنقرس وعجز عن حركة يديه ورجليه ولازمه هذا المرض حتى آخر حياته.
له تصانيف حول موضوعات مختلفة.
منها:الانصاف في الجمع بين الكشف و الكشاف تفسيرى الثعلبي و الزمخشري النهاية في غريب الحديث،طبع في خمسة مجلدات كبار،البديع في شرح الفصول لابن دهان،في النحو،الشافي في شرح مسند الشافعي،ديوان رسائل وغيرها و أما جامع الأصول...فهو من اهم كتبه.جمع فيه بين الكتب الستة وطبع لمرة ثانية في ثلاثة عشر مجلداً ببيروت وإليك نموذج من هذا الكتاب الضخم،مختص بذكر للأحاديث الواردة حول المهدي عجل اللّه فرجه (2).ر.
جامع الاصول فى احاديث الرسول صلى الله عليه و آله
تأليف:مجدالدين،ابوالسعادات،مبارك بن محمد بن عبدالكريم شيبانى شافعى
مشهور به ابن اثير جزرى
(544-606ق)
وى برادر ابن اثير،تاريخ نگار معروف صاحب كتاب«الكامل»،مفسر قرآن،فقيه،محدث و عالم به نحو و لغت است.او در جزيره ابن عمر (1)متولد و بزرگ شد.آنگاه به موصل سفر كرد و كاتب و نويسنده حاكمان آنجا بود و نزد ايشان محترم گرديد.وى در بغداد حديث فرا گرفت.در پايان عمر مبتلا به نقرس شد و دست ها و پاهايش از حركت باز ايستاد و با همين بيمارى در موصل چشم از جهان فرو بست.
وى در موضوعات گوناگون داراى تأليفاتى است كه از آن جمله است:
«الانصاف فى الجمع بين الكشف و الكشاف»دو تفسير ثعلبى و زمخشرى،«النهاية فى غريب الحديث»كه در پنج جلد بزرگ به چاپ رسيده است،«البديع فى شرح الفصول»تأليف ابن دهان در نحو،«الشافى فى شرح مسند الشافعى»،«ديوان رسائل»و...»
و كتاب«جامع الاصول»...از مهم ترين كتاب هاى اوست كه در آن،كتاب هاى شش گانه را باهم جمع كرده است و چاپ دوم آن در سيزده مجلد در بيروت به چاپ رسيد. (2)آنچه پيش رو داريد احاديث مخصوص به امام مهدى عليه السلام از اين كتاب بزرگ است.
جامع الاُصُول
فى احاديث الرّسول صلى الله عليه و سلم
للإمام أبى السّعادات مبارك بن محمد
ابنُ الاثير الجزرى
(544-606ه)
اشرف على طبعه
الشيخ عبدالمجيد سليم
شيخ الجامع الأزهر
حققه
محمد حامد الفقى
رئيس جماعة أنصار السنة المحمدية
الجزء الحادي عشر
الطبعة الأولى
1370ه/1950م
الطبعة الثانية
1400ه/1980م
أعاد طيعه
دار احياء التراث العربى
بيروت-لبنان
فى احاديث الرسول صلى الله عليه و آله
مجدالدين،ابوالسعادات،مبارك بن محمد بن عبدالكريم شيبانى شافعى
مشهور به ابن اثير جزرى
(544-606ق)
جلد يازدهم
الكتاب التاسع
فى القيامة وما يتعلق بها أولا وآخرا
وفيه أربعة أبواب:
الباب الأول في اشراطها وعلامتها
وفيه أحد عشر فصلا:
الفصل الأول في المسيح و المهدى عليهما السلام
7808(خ م د ت أبو هريره رضى الله عنه)قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«والذى نفسه بيده،ليوشكن أن ينزل فيكم ابن مريم حكما مقسطاً فيكسر الصليب،ويقتل الخنزير،ويضع الجزية،ويفيض المال حتى لا يقبله أحد»زاد في رواية«وحتى تكون السجدة الواحدة خيراً من الدنيا وما فيها،ثم يقول أبو هريرة:اقرءوا إن شئتم(159:4 و إن من أهل الكتاب إلّاليؤمنَنَّ به قبل موْته)الآية»وفي أخرى قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«كيف أنتم إذا نزل ابن مريم فيكم، و إمامكم منكم؟»
درباره قيامت و حوادث قبل و بعد از آن
در آن چهار باب است:
كه شامل يازده فصل است:
7808.ابوهريره از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«سوگند به كسى كه جانم در اختيار اوست قطعا نزديك است كه عيسى بن مريم عليه السلام به عنوان داور دادگر در ميان شما فرود آيد آنگاه صليب را مى شكند و خوك را مى كشد و جزيه قرار مى دهد و مال را(به گونه اى) مى پاشد كه هيچ كس آن را نمى پذيرد.»
و در حديثى افزوده شده است:«و تا اين كه يك سجده بهتر خواهد بود از دنيا و آنچه در آن است.»
سپس ابوهريره مى گويد:«اگر مى خواهيد اين آيه را بخوانيد:«و هيچ يك از اهل كتاب نيستند مگر آن كه پيش از مرگ وى حتماً ايمان خواهد آورد. (1)»
و در حديث ديگرى آمده است:«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:چگونه خواهيد بود هنگامى كه عيسى بن مريم عليه السلام در ميان شما فرود خواهد آمد و امام تان از خودتان است.»
1) .نساء 159/4.
وفي رواية«فأمكم»وفي أخرى«فأمكم منكم»قال ابن أبى ذئب:تدرى ما أمكم منكم؟قلت:تخبرنى.قال:فأمكم بكتاب ربكم عزوجل وسنة نبيكم صلى الله عليه و سلم*وفي أخرى قال:
قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«لينزلن ابن مريم حكما عادلا،فليكسرَنّ الصليب،وليَقْتُلن الخنزير، وليضعنَّ الجزية،وليتركن القلاص فلا يُسْعى عليها،وليُذْهِبَنّ الشحناء و التباغض والتحاسد.وليدعُوَنّ إلى المال فلا يقبله أحد»أخرجه البخاري ومسلم.وانفرد مسلم بالرواية الآخرة.وأخرج الترمذى الرواية الأولى إلى قوله«لا يقبله أحد»*وفي رواية أبى داود:أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«ليس بينى وبينه يعنى عيسى نبى.وإنه نازل.فإذا رأيتموه فاعرفوه.
فإنه رجل مربوغ،إلى الحمرة و البياض،ينزل بين ممصّرتين،كأن رأسَه يقطر و إن لم يصبه بلل،فيقاتل الناس على الإسلام.فيدق الصليب،ويقتل الخنزير،ويضع الجزية،ويهلك اللّه في زمانه الملل كلّها إلّاالإسلام،ويهلِك المسيح الدجال،ثم يمكث في الأرض أربعين سنة ثم يُتوفّى ويصلّى عليه المسلمون».
7809(م جابر بن عبداللّه رضى اللّه عنها)قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«لاتزال طائفة من أُمّتي يقاتلون على الحق ظاهرين إلى يوم القيامة.فينزل عيسى،فيقول أميرهم:تعالَ صلِّ لنا.فيقول:لا،إن بعضكم على بعض أمراء،تكرمة اللّه هذه الأمة»أخرجه مسلم.
و در حديثى آمده است:«و امامت شما را به عهده خواهد گرفت.»
و در حديث ديگرى آمده است:«و از خودتان امامت تان را برعهده خواهد گرفت.»
ابن ابى ذئب مى گويد:«آيا معناى اين عبارت را مى دانى؛و از خودتان امامت تان را برعهده خواهد گرفت؟
گفتم:«به من بگو!»
گفت:با كتاب پروردگارتان عز و جل و سنت پيامبرتان صلى الله عليه و آله شما را رهبرى خواهد كرد.»
و در حديث ديگرى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«حتماً عيسى بن مريم عليه السلام به عنوان داور دادگر در ميان شما فرود خواهد آمد آنگاه حتماً صليب را خواهد شكست و خوك را خواهد كشت و جزيه قرار خواهد داد و شتر گرانقيمت رها مى شود و براى به دست آوردنش تلاش نمى شود و حتماً دشمنى و كينه و حسادت را از ميان خواهد برد و حتماً به سوى مال فرامى خواند ولى هيچ كس آن را نمى پذيرد.»
بخارى و مسلم آن را روايت كرده اند و آخرين روايت را فقط مسلم نقل كرده است و ترمذى روايت اول را تا عبارت:«هيچ كس آن را نمى پذيرد.»آورده است.
و در روايت ابوداود آمده است:«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:ميان من و عيسى عليه السلام پيامبرى نيست و حتماً او فرود خواهد آمد پس هر وقت او را مشاهده كرديد،وى را بشناسيد.همانا او مردى چهار شانه به سرخى و سفيدى مى زند،با دو لباس رنگ شده با گِل سرخ فرود مى آيد و گويا از سرش آب مى چكد هر چند رطوبتى به آن نرسيده است.آنگاه با مردم بر سر اسلام مى جنگد، صليب را خرد مى كند و خوك را مى كشد و جزيه قرار مى دهد و خداوند در زمان او همه اديان به جز اسلام را نابود مى كند و مسيح عليه السلام دجال را هلاك مى نمايد،سپس چهل سال در زمين مى ماند آنگاه فوت مى كند و مسلمانان بر او نماز مى خوانند.»
7809.جابر بن عبدالله از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«گروهى از امت من همواره تا روز قيامت پيروزمندانه بر سر حق مى جنگند.آنگاه عيسى عليه السلام فرود مى آيد و فرمانده آنان مى گويد:«بيا براى ما نماز بخوان.»
عيسى عليه السلام مى گويد:«نه،شما بر همديگر فرمانده و اميريد.به خاطر گرامى داشتن خداوند، اين امت را.»
مسلم نيز آن را روايت كرده است.
7810(د ت عبداللّه بن مسعود رضى الله عنه)أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال«لَوْ لمْ يَبْق مِنَ الدنيا إلّايومٌ واحدٌ لطوّل اللّه ذلك اليوم حتى يبعث اللّه فيه رجلاً من أمتى أو من أهل بيتي يواطئ اسمه اسمى،واسم أبيه اسم أبى،يملأ الأرض قسطاً وعدلاً،كما ملئت ظلماً وجوراً»وفي أخرى«لا تذهب أولا تنقضى الدنيا حتى يملك العرب رجلٌ من أهل بيتي يواطئ اسمه اسمى»أخرجه أبو داود،وأخرج الترمذى الرواية الثانيةوله في أخرى أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال«يلى رجل من أهل بيتي يواطىء اسمه اسمى قال:وقال أبو هريرة:لو لم يبقَ من الدنيا إلّا يومٌ لطوّل اللّه ذلك اليوم حتى يَلِىَ»
7811(د على بن أبى طالب رضى الله عنه)قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«لولم يَبْقَ من الدهر إلّايومٌ لَبَعَثَ اللّه رجلاً من أهل بيتي يملؤها عدلاً،كما ملئت جوراً»أخرجه أبو داود.
7812(د أم سلمة رضى اللّه عنها)قالت:سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول«المهدىُّ من عترتى من ولد فاطمة»أخرجه أبو داود. (1)
7813(دت أبو سعيد الخدرى رضى الله عنه)قال:سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول«المهدىُّ منِّى،أجْلأ الجبهة،أقْنى الأنف.يملأ الأرض قسطاً وعدلاً،كما مُلئتْ جوراً وظُلْماً.ويملك سبع سنين» أخرجه أبو داود (2).ى.
7810.عبدالله بن مسعود روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«اگر تنها يك روز از دنيا باقى بماند حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا در آن مردى از امت من يا از اهل بيت من را برانگيزد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است.زمين را از داد و عدل پر مى كند،همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.»
و در روايت ديگرى آمده است:«دنيا سپرى نمى شود يا پايان نمى پذيرد تا مردى از اهل بيت من بر عرب فرمانروايى كند كه نامش شبيه نام من است.»
ابوداود آن را روايت كرده است و ترمذى روايت دوم را نقل كرده است و در روايت ديگرى آورده است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مردى از اهل بيت من به حكومت مى رسد كه نامش شبيه نام من است.»
و مى گويد:«ابوهريره گفت:اگر تنها يك روز از دنيا باقى بماند حتماً خداوند آن روز را بلند خواهد كرد تا به حكومت برسد...»
7811.على بن ابى طالب عليه السلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«اگر از روزگار تنها يك روز باقى بماند،حتماً خداوند مردى از اهل بيت مرا برمى انگيزد كه آن را از عدالت پر مى كند،همان گونه كه از جور پر شده است.»
ابوداود آن را روايت كرده است.
7812.ام سلمه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«مهدى از عترت من از فرزندان فاطمه عليها السلام است.»
ابوداود نيز آن را روايت كرده است. (1)
7813.ابوسعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«مهدى عليه السلام از من است.
وى داراى پيشانى بلند و بينى كشيده است.زمين را از داد و عدل پر مى كند،همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است و هفت سال حكومت مى كند.»
ابوداود نيز آن را روايت كرده است. (2)د.
وفى رواية الترمذى قال«خشينا أن يكون بعد نبينا حدثٌ،فسألنا نبىّ اللّه صلى الله عليه و سلم؟فقال:إن في أمتى المهدىُّ يخرج خمساً،أو سبعاً،أو تسعاً زيد العمِّى الشاك قال:قلنا:وما ذاك؟قال:
سنين.قال:فيجئ إليه الرجل فيقول:يا مهدى،أعطنى أعطنى.قال:فيَحْثى له في ثوبه ما استطاع أن يحمله».
7814(د أبو إسحاق،عمروبن عبداللّه السبيعى رحمه اللّه)قال:قال علىّ ونظر إلى ابنه الحسن فقال«إن ابنى هذا سيّد،كما سماه رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وسيخرج من صُلْبِهِ رجل يسمى باسم نبيكم،يشبهُهُ في الخُلُق،لا يشبهه في الخَلْقِ ثم ذكر قصة يملأ الأرض عدْلاً»أخرجه أبو داود.ولم يذكر القصة (1).ة.
1) .قال المنذرى:هذا منقطع.أبو إسحاق رأى علياً رؤية فقط.وقال فيه أبو داود:حدّثت عن هرون بن المغيرة.
و در روايت ترمذى ابو سعيد گفت:«ترسيديم كه پس از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله حادثه ناگوارى اتفاق افتد.از اين رو از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله سؤال كرديم.آنگاه وى فرمود:همانا در ميان امت من مهدى عليه السلام است كه پنج يا هفت يا نه قيام مى كند.
(شك از عموى من زيد است)
گفتيم:آن ها چيست؟فرمود:سال ها.
فرمود:مردى نزد او مى آيد و مى گويد:اى مهدى!به من ببخش!به من ببخش!فرمود:به مقدارى كه مى تواند ببرد در لباسش مى ريزد.»
7814.ابواسحاق،عمروبن عبدالله سبيعى از على عليه السلام روايت مى كنند كه با نگاه به فرزندش حسن عليه السلام فرمود:«اين فرزندم سرور است همان گونه كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله او را سرور ناميد و به زودى از پشت او مردى همنام پيامبرتان متولد خواهد شد كه در اخلاق شبيه اوست و در قيافه شبيه او نيست.»
آنگاه ماجراى اين كه:«زمين را از عدالت پر مى كند.»را ذكر كرده است.
ابوداود نيز آن را روايت كرده و ماجرا را ذكر نكرده است. (1).»
1) .منذرى گويد:«اين حديث منقطع است.ابواسحاق فقط على عليه السلام را ديده است و ابوداود درباره آن مى گويد:از هارون بن مغيره براى من روايت شده است.»
الفتوحات المكيّة
محمد بن علي بن محمد بن أحمد بن عبداللّه الطائي
الحاتمي المرسي المعروف بمحيي الدين بن عربي و الملقب بالشيخ الأكبر
(560-638)
من أشهر العرفاء و المشاركين في الفلسفة و الكلام و الفقه و التفسير و الأدب و الشعر وغيرها.
ولد بمرسية في الاندلس وانتقل إلى أشبيليه وسمع من ابن بشكوال وقام برحلته فزار مصر و الحجاز و الشام وبغداد وموصل،وانكر عليه أهل مصر آراءه المعبر عنها بالشطحات، حتى عمل بعضهم على إراقة دمه وحبس،فسعى في خلاصه علي بن فتح البجاني فنجا واستقر بدمشق إلى أن توفي فيها ودفن بسفح قاسيون.
قال الذهبي:هو قدوة القائلين بوحدة الوجود.
و قد أثارت هذه المسألة إختلافاً عميقاً بين الحكماء و المتكلمين إلى حد التكفير و القتل خلال قرون متمادية وافرد الكثيرون رسائل مفردة في قدحه أو مدحه.
منها:الكبريت الأحمر في بيان علوم الشيخ الأكبر لعبد الوهاب الشعراني وتنبيه الغبي بتبرئة ابن عربى للسيوطي وتنبيه الغبي إلى تكفير ابن عربي لبرهان الدين البقاعي و البرهان الأزهر في مناقب الشيخ الأكبر لأحمد حمدي.
وقال الزركلي:له نحو أربعمائة كتاب ورسالة،وعد أسماء أكثر من خمسين منها بين مطبوع ومخطوط أكثرها في الفلسفة و العرفان و التصوف و الأدب والاخلاق
الفتوحات المكيّة
تأليف:محمد بن على بن محمد بن احمد بن عبدالله طايى حاتمى مرسى
معروف به محيى الدين بن عربى و ملقب به شيخ اكبر
(560-638ق)
وى از مشهورترين عارفان و ازعلماى فلسفه،كلام،فقه،تفسير،ادبيات،شعر و علوم ديگر است.در«مرسيه»اندلس متولد شد و به«اشبيليه»نقل مكان كرد و نزد ابن بشكوال حديث آموخت و به مصر،حجاز،شام،بغداد و موصل مسافرت كرد.اهل مصر نظريات او راكه به«شطحات»تعبير مى شد ناپسند شمردند به گونه اى كه گروهى مقدمات ريختن خون و زندانى كردن او را فراهم كردند ولى على بن فتح بجانى در آزادى او تلاش كرد.آنگاه وى نجات يافت و تا پايان عمر در دمشق ساكن شد و پس از مرگ در دامنه كوه قاسيون به خاك سپرده شد.
ذهبى مى گويد:«وى الگو و پيشتاز قائلين به وحدت وجود است.»
اين مسئله در طول قرن هاى متمادى ميان حكيمان و متكلمان،اختلاف زيادى را برانگيخت و بسيارى،رساله هاى مستقلى درباره نكوهش يا ستايش ابن عربى نگاشتند كه از آن جمله است:
«الكبريت الاحمر فى بيان علوم الشيخ الاكبر»تأليف عبدالوهاب شعرانى،«تنبيه الغبى بتبرئة ابن عربى»تأليف سيوطى،«تنبيه الغبى الى تكفير ابن عربى»تأليف برهان الدين بقاعى و «البرهان الازهر فى مناقب الشيخ الاكبر»تأليف احمد حمدى.
زركلى مى گويد:«ابن عربى حدود چهارصد كتاب و رساله دارد.»و نام بيش از پنجاه عدد از آن ها را برمى شمارد كه چاپى و خطى است و بيش تر آن ها درباره فلسفه،عرفان،تصوف، ادبيات و اخلاق است.»
واشهر تآليفه الفتوحات المكية في معرفة الاسرار المالكية و الملكية.
طبع في أربع مجلدات كبيرة بمصر سنة 1339.
و قد خص ابن العربي الباب 366 من هذا الكتاب في الجزء الثالث بذكر المهدي واستوفى البحث حول شؤونه إلى آخر الباب،و هو كرسالة مستقلة أدرجناه في هذا الكتاب فأقرأ. (1)ا.
1) .ابن كثير في البداية 156/13؛ابن شاكر الكتبى في فوات الوفيات 241/2-243؛ابن حجر في لسان الميزان311/5-315؛السيوطى في طبقات المفسرين 38؛ابن عماد في شذرات الذهب 190/5-202؛الصفدي في الوافي بالوفيات 173/4-178؛حاجى خليفة في أكثر من تسعين موضعاً من كشف الظنون؛البغدادي في أكثر من ستين موضعاً من ايضاح المكنون؛نفح الطيب 404/1؛جرجى زيدان في آداب اللغة 108/3؛الزركلى في الاعلام 170/7؛عمر رضا كحالة في معجم المؤلفين 40/11-43 وغيرهم في غيرها.
مشهورترين تأليفات وى كتاب«الفتوحات المكيّة فى معرفة الاسرار المالكية و الملكية» است كه در سال 1339 در چهار جلد بزرگ در مصر به چاپ رسيده است. (1)
ابن عربى در باب 366 جلد سوم اين كتاب را به بحث درباره امام مهدى عليه السلام اختصاص داده است و به طور كامل درباره شئون وى بحث كرده است كه آن همانند رساله مستقلى است كه ما آن را در اين كتاب ذكر كرده ايم...
1) .ابن كثير در البدايه 156/13،ابن شاكر كتبى در فوات الوفيات 241/2-243،ابن حجر در لسان الميزان 311/5-315،سيوطى در طبقات المفسرين ص 38،ابن عماد در شذرات الذهب 190/5-202،صفدى در الوافى بالوفيات 173/4-178،حاجى خليفه در بيش از نود جا از كشف الظنون،بغدادى در بيش از شصت محل ايضاح المكنون،نفح الطيب 404/1،جرجى زيدان در آداب اللغة 108/3،زركلى در الاعلام 170/7،عمر رضا كحاله در معجم المؤلفين 40/11-43 و...
الفتوحات المكيَّة
التى فتح اللّه بها على الشيخ الإمام العامل الراسخ الكامل خاتم الأولياء الوارثين برزخ البرازخ محيي الحق و الدين أبي عبداللّه محمد بن علي المعروف بابن عربي الحاتمي الطائي قدّس اللّه روحه ونوّر ضريحه آمين
المجلد الثالث
دار صادر
بيروت
محمد بن على بن محمد بن احمد بن عبدالله طايى حاتمى مرسى
معروف به محيى الدين بن عربى و ملقب به شيخ اكبر
(560-638ق)
جلد سوم
الباب السادس و الستون وثلثمائة
في معرفة منزل وزراء المهدي الظاهر في آخر الزمان
الذى بشر به رسول اللّه صلى الله عليه و سلم و هو من أهل البيت
انّ الامام إلى الوزير فقير وعليهما فلك الوجود يدور
والملك ان لم تستقم أحواله بوجود هذين فسوف يبور
الا الاله الحق فهو منزه ما عنده فيما يريد وزير
جل الاله الحق في ملكوته عن ان يراه الخلق و هو فقير
اعلم أيدنا اللّه انّ للّه خليفة يخرج و قد امتلأت الارض جورا وظلما فيلمؤها قسطا وعدلا لو لم يبق من الدنيا إلّايوم واحد طول اللّه ذلك اليوم حتى يلى هذا الخليفة من عترة رسول اللّه صلى الله عليه و سلم من ولد فاطمة يواطئ اسمه اسم رسول اللّه صلى الله عليه و سلم جده الحسن بن على بن أبى طالب يبايع بين الركن و المقام يشبه رسول اللّه صلى الله عليه و سلم في خلقه بفتح الخاء وينزل عنه في الخلق بضم الخاء لأنّه لا يكون أحد مثل رسول اللّه صلى الله عليه و سلم في أخلاقه و اللّه يقول فيه وانك لعلى خلق عظيم هو أجلى الجبهة أقنى الانف أسعد الناس به أهل الكوفة يقسم المال بالسوية ويعدل في الرعية ويفصل في القضية.
شناخت جايگاه وزيران مهدى(عج)،آشكار در آخرالزمان،
بشارت داده شده توسط پيامبراكرم صلى الله عليه و آله
و اهل بيت عليهم السلام هر رهبر و پيشوايى نيازمند وزير است.
و گردونه وجود بر گرد آن دو مى چرخد.
و اگر وضعيت فرمانروايى با وجود اين دو سامان نيابد،نابود خواهد شد.مگر خداوند بر حق كه پيراسته است در آنچه اراده مى كند برايش وزيرى نيست،خداوند حق برتر و باشكوه تر از آن است كه مخلوقات،او را در ملكوت،نيازمند انگارند.
بدان كه خداوند ما را تاييد نمايد همانا براى خداوند خليفه اى است كه هنگام گسترش جور و ظلم بر پهنه گيتى ظهور مى كند آنگاه آن را از داد و عدل پر مى كند.اگر از دنيا تنها يك روز باقى مانده باشد،خداوند آن روز را بلند مى كند تا اين خليفه به حكومت رسد.وى از عترت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله از فرزندان فاطمه عليها السلام،نامش شبيه نام پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و جدش حسن (1)بن على عليهما السلام است.ميان ركن و مقام با وى بيعت مى شود.در آفرينش و قيافه شبيه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و در اخلاق پايين تر از اوست زيرا هيچ كس در اخلاق همانند پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نيست و خداوند درباره وى مى فرمايد:«و همانا تو بر اخلاق بزرگى هستى.»
مهدى(عج)موهاى دو طرف پيشانى اش عقب رفته و بينى اش كشيده است.
خوشبخت ترين مردم توسط وى اهل كوفه اند.مال را به طور مساوى تقسيم مى نمايد و در ميان مردم با عدالت رفتار مى كند و به اختلافات فيصله مى دهد.مردى نزد وى مى آيد
1) .گرچه در متن كتاب ابن عربى،الحسن بن على عليه السلام آمده است ولى صحيح آن است كه جد آخرين منجى،الحسين بن على عليه السلام است.م.
يأتيه الرجل فيقول له يا مهدى أعطنى وبين يديه المال فيحثى له في ثوبه ما استطاع ان يحمله يخرج على فترة من الدين يزع اللّه به مالا يزع بالقرآن يمسى جاهلا بخيلا جبانا ويصبح أعلم الناس أكرم الناس أشجع الناس يصلحه اللّه في ليلة يمشى النصر بين يديه يعيش خمسا أو سبعا أو تسعا يقفو أثر رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لا يخطئ له ملك يسدده من حيث لا يراه يحمل الكل ويقوّى الضعيف في الحق ويقرى الضيف ويعين على نوائب الحق يفعل مايقول ويقول ما يعلم ويعلم ما يشهد يفتح المدينة الرومية بالتكبير في سبعين ألفامن المسلمين من ولد اسحاق يشهد الملحمة العظمى مأدبة اللّه بمرج عكايبيد الظلم وأهله يقيم الدين ينفخ الروح في الاسلام يعز الاسلام به بعد ذله ويحيا بعد موته يضع الجزية ويدعو إلى اللّه بالسيف فمن أبى قتل ومن نازعه خذل يظهر من الدين ماهو الدين عليه في نفسه ما لو كان رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لحكم به يرفع المذاهب من الارض فلا يبقى إلّاالدين الخالص أعداؤه مقلدة العلماء أهل الاجتهاد لما يرونه من الحكم بخلاف ماذهبت إليه أئمتهم فيدخلون كرها تحت حكمه خوفا من سيفه وسطوته ورغبة فيما لديه يفرح به عامة المسلمين أكثرمن خواصهم يبايعه العارفون باللّه من أهل الحقائق عن شهود وكشف بتعريف الهىّ له رجال الهيون يقيمون دعوته وينصرونه هم الوزراء يحملون أنفال المملكة ويعينونه على ماقلده اللّه ينزل عليه عيسى ابن مريم بالمنارة البيضاء بشرقى دمشق بين مهرودتين متكأ على ملكين ملك عن يمينه وملك عن يساره يقطر رأسه ماء مثل الجان يتحدر كانما خرج من ديماس و الناس
و به وى مى گويد:«اى مهدى(عج)!به من بخشش كن!»آنگاه مهدى(عج)كه در مقابلش مال است هر چه آن مرد بتواند ببرد در لباسش مى ريزد.در دوران فترت دين ظهور مى كند.
خداوند به وسيله او امورى را منتشر مى كند كه با قرآن منتشر نمى كند.شب را بخيل و ترسان سپرى مى كند و هنگام صبح عالم ترين،گرامى ترين،شجاع ترين مردم مى گردد.خداوند در يك شب كارهاى او را سامان مى دهد.پيروزى پيشاپيش وى حركت مى كند.پنج يا هفت يا نه سال زندگى مى كند.در جاى پاى پيامبر صلى الله عليه و آله گام مى گذارد.خطا نمى كند،براى او فرشته اى است كه به گونه اى كه ديده نمى شود او را يارى مى كند.درمانده را به مقصد مى رساند و ناتوان در حق را تقويت مى كند و از مهمان پذيرايى مى نمايد و در گرفتارى ها و مصيبت هاى در راه حق يارى مى رساند،به آنچه مى گويد عمل مى كند و آنچه را كه مى داند،مى گويد و آنچه را مشاهده مى كند،مى داند.شهر روم را همراه هفتاد هزار نفر از مسلمانان از فرزندان اسحاق با اللّه اكبر فتح مى كند.در مَرَج عكا شاهد حادثه وحشتناك بسيار بزرگى است و آن سُفره اى است كه خداوند گسترده است.ظلم و اهلش را نابود مى كند.دين را برپا مى نمايد.در كالبد بى جان اسلام روح مى دمد.اسلام پس از ذلت به وسيله او عزيز و پس از مرگ زنده مى گردد.
جزيه قرار مى دهد و با شمشير به سوى خدا فرا مى خواند پس هركس نپذيرد كشته مى شود و هركس با او نزاع كند،شكست مى خورد.از دين آنچه را آشكار مى كند كه دين خالص است.
برعهده او نزد خودش كارهايى است كه اگر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله زنده بود به آن ها حكم مى كرد.
مذهب هاى گوناگون را از روى زمين برمى دارد و تنها دين ناب باقى مى ماند.دشمنانش كه مقلدان و پيروان عالمان اهل اجتهادند هنگامى كه حكم وى را مخالف حكم پيشوايان شان مشاهده كنند با اكراه به حكم او سر مى نهند از ترس شمشير و قدرتش و به خاطر آنچه نزد اوست.توده مسلمانان بيش از خواص به او شادمانند.عارفان به خدا از اهل حقايق از راه شهود و كشف به وسيله شناساندن خدا با او بيعت مى كنند.او داراى مردان الهى است كه دعوتش را برپا مى دارند و ياريش مى نمايند.آن ها وزيران وى هستند كه بار سنگين حكومت را بر دوش مى كشند و در آنچه خداوند بردوش وى نهاده ياريش مى نمايند.
عيسى بن مريم عليه السلام با دو لباس رنگين،تكيه كرده بر دو فرشته فرشته اى در طرف
في صلاة العصر فيتنحى له الامام من مقامه فيتقدم فيصلى بالناس يؤم الناس بسنة محمد صلى الله عليه و سلم يكسر الصليب ويقتل الخنزير ويقبض اللّه المهدى إليه طاهراً مطهراً وفي زمانه يقتل السفيانى عند شجرة بغوطة دمشق ويحسف بجيشه في البيداء بين المدينة ومكة حتى لايبقى من الجيش إلّارجل واحد من جهينة يستبيح هذا الجيش مدينة الرسول صلى الله عليه و سلم ثلاثة أيام ثم يرحل يطلب مكة فيحسف اللّه به في البيداء فمن كان مجبورا من ذلك الجيش مكرها يحشر على نيته القرآن حاكم و السيف مبيد ولذلك ورد في الخبران اللّه يزع بالسلطان مالا يزع بالقرآن:
الا ان ختم الاولياء شهيد وعين امام العالمين فقيد
هوالسيد المهدى من آل أحمد هو الصارم الهندى حين يبيد
هو الشمس يجلو كل غم وظلمة هوالوابل الوسمى حين يجود
و قد جاء كم زمانه وأظلكم أوانه وظهر في القرن الرابع اللاحق بالقرون الثلاثة الماضية قرن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم و هو قرن الصحابة ثم الذى يليه ثم الذى يلى الثانى ثم جاء بينهما فترات وحدثت أمور وانتشرت أهواء وسفكت دماء وعاثت الذئاب في البلاد وكثر الفساد إلى ان طم الجور وطماسيله وأدبر نهار العدل بالظلم حين أقبل ليله فشهداؤه خير الشهداء وأمناؤه أفضل الامناء وان اللّه يستوزر له طائفة خبأهم له في مكنون غيبه أطلعهم كشفا وشهودا على الحقائق وما هو أمر اللّه عليه في عباده فبمشاورتهم يفصل ما يفصل وهم العارفون الذين عرفوا ماثم و أما هو في نفسه فصاحب سيف حقّ وسياسة مدنية يعرف من اللّه قدر ماتحتاج إليه مرتبته ومنزله لأنّه خليفة مسدد يفهم منطق الحيوان يسرى عدله في الانس والجان من أسرار علم وزرائه الذين استوزرهم اللّه له قوله تعالى.
راستش و فرشته اى در طرف چپش در حالى كه از سرش قطرات آب بسان مرواريد مى چكد به طورى كه گويا هم اكنون از حمام خارج شده است و در حالى كه مردم آماده برگزارى نماز عصرند،در مناره بيضاء در مشرق دمشق بر مهدى(عج)فرود مى آيد.آنگاه امام جماعت به احترام وى از محل خود كنار مى روند و عيسى عليه السلام جلو مى ايستد و براى مردم نماز مى خواند.
وى براساس روش محمد صلى الله عليه و آله براى مردم امامت مى نمايد.صليب را مى شكند و خوك را مى كشد و خداوند مهدى(عج)را پاك و پاك شده به سوى خود قبض روح مى كند و مهدى(عج)در زمان خود سفيانى را نزديك درختى در غوطه دمشق مى كشد و سپاه سفيانى در سرزمين بيداء در ميان مكه و مدينه در زمين فرو مى رود به گونه اى كه از آن سپاه تنها يك نفر باقى مى ماند و از پيشانى وى آشكار است كه از سپاه سفيانى است.وى سه روز در مدينه مى ماند سپس به طرف مكه حركت مى كند.آنگاه خداوند او را در بيداء فرو مى برد.هركس با اجبار و اكراه در آن سپاه حضور يافته باشد،براساس نيت خود محشور مى شود.قرآن،حاكم و شمشير هلاك كننده است.به همين دليل در حديث آمده است:«خداوند به وسيله حاكم چيزهايى را منتشر مى كند كه به وسيله قرآن منتشر نمى كند.»
آگاه باش كه خاتم اولياء گواه است و امام جهانيان ناپيداست.
او مهدىِ سرور عليه السلام از خاندان محمد صلى الله عليه و آله است.
او شمشير برنده است هنگام نابود كردن.
او خورشيد است كه هر اندوه و تاريكى را برطرف مى كند.
او هنگام بخشش رگبار بهارى است.
و به تحقيق،زمان او براى تان فرا رسيده است و هنگام آن بر شما سايه افكنده است و در قرن چهارم آشكار شد كه پس از سه قرن گذشته است و آن ها عبارت است از قرن پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه همان قرن اصحاب است،آنگاه قرن پس از آن،آنگاه قرن پس از قرن دوم است،آنگاه ميان آن دو فترت هايى رخ داد و امور ناگوارى روى داد و هوا و هوس ها منتشر گرديد و خون ها ريخته شد و گرگ ها به شهرها بازگشتند و فساد زياد شد به گونه اى كه ستم لبريز شد و سيل آن برآمد و هنگام روى آوردن شب سياه ستم،روز عدالت غروب كرد.
وكان حقا علينا نصر المؤمنين وهم على أقدام رجال من الصحابة صدقوا ما عاهدوا اللّه عليه وهم من الاعاجم مافيهم عربى لكن لايتكلمون إلّابالعربية لهم حافظ ليس من جنسهم ما عصى اللّه قط هو أخص الوزراء وأفضل الامناء فأعطاهم اللّه في هذه الآية التى اتخذوها هجيرا وفي ليلهم سميرافضل علم الصدق حالا وذوقا فعلموا ان الصدق سيف اللّه في الارض ما قام بأحد ولا اتصف به إلّانصره اللّه لان الصدق نعته و الصادق اسمه فنظروا بأعين سليمة من الرمد وسلكوا باقدام ثابتة في سبيل الرشد فلم يروا الحق قيد مؤمنا من مؤمن بل أوجب على نفسه نصر المؤمنين ولم يقل بمن بل أرسلها مطلقة وجلاها محققة فقال يا أيها الذين آمنوا آمنوا وقال وما كان لمؤمن ان يقتل مؤمنا الاخطأ وقال و الذين آمنوا بالباطل فسماهم مؤمنين وقال وان يشرك به تؤمنوا فسمى المشرك مؤمنا فهؤلاء هم المؤمنون الذين أيه اللّه بهم في قوله يا أيها الذين آمنوا آمنوا باللّه ورسوله و الكتاب الذى نزل على رسوله و الكتاب الذى أنزل من قبل فيزهم عن المؤمنين من أهل الكتاب و الكتب
بنابراين ياران وى بهترين ياران و امينان او برترين امنا هستند و خداوند گروهى را به وزارت و يارى وى مى گمارد كه ايشان را در مكنون غيبش پنهان كرده است و آنان را از كشف و شهود حقايق و تقديرات خداوند بر بندگانش آگاه كرده است.پس با مشورت با آنان فيصله مى دهد آنچه را كه فيصله مى دهد و آنان عارفانى هستند كه مى دانند در آنجا چيست و مهدى (عج)خود صاحب شمشير حق و علم اداره امور است.از طرف خدا اندازه آنچه را كه مقام و منزلت وى به آن نياز دارد،مى شناسد.زبان حيوانات را مى فهمد.عدل وى در ميان انس و جن جارى است.از اسرار علم وزيران وى كه خداوند آن ها را به وزارت او برگزيده است،اين سخن خداوند است:«يارى مؤمنان بر ما سزاوار است.»و آن ها،هم رتبه با گروهى از اصحابند «به پيمانى كه با خدا بستند صادقانه عمل كردند.»و ايشان از عجم اند هيچ عربى در ميان شان نيست ولى فقط به عربى سخن مى گويند.ايشان نگهبانى دارند كه از جنس آن ها نيست.هرگز نافرمانى خدا را نكرده است.وى مخصوص ترين وزيران و برترين امين هاست.در اين آيه كه آنان آن را هنگام ظهر و در شب،ورد زبان خود كرده اند خداوند بهترين علم صادقانه را به صورت صفت و چشيدن به ايشان عنايت كرده است.از اين رو مى دانند كه راستى و اخلاص، شمشير خداوند در زمين است كه هركس را پايدار كرد و به آن متصف شد حتماً خداوند او را يارى كرد،زيرا راستى،ويژگى خدا و صادق،نام اوست.پس با چشمان سالم از ضعف مى نگرند و با پاهاى استوار در راه هدايت راه مى پيمايند.مشاهده نكردند كه حق هيچ مؤمنى را مقيد كند بلكه يارى مؤمنان را بر خودش واجب كرده است و نفرمود به چه كسى مؤمن باشد بلكه آن را مطلق گذاشت و تحقق يافته آشكار كرد،پس فرمود:«اى كسانى كه ايمان آورديد،ايمان آوريد.»
و فرمود:«و هيچ مؤمنى حق ندارد مؤمنى را بكشد مگر از روى خطا.»
و فرمود:«و كسانى كه به باطل ايمان آوردند.»آنان را مؤمن ناميد.
و فرمود:«و اگر به او شرك ورزند،ايمان آورده اند.»پس مشرك را مؤمن ناميد.پس اين ها مؤمنانى هستند كه خداوند ايشان را در اين گفتارش آورده است:«اى كسانى كه ايمان آورديد به خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله و كتاب نازل شده بر پيامبرش و كتاب نازل كرده پيش از آن ايمان آوريد.»
وماتم محبر جاء بخبر إلّالرسل فتعين ان المؤمنين الذين أمروا بالايمان أنهم الذين آمنوا بالباطل و آمنوا بالشريك عن شبه صرفتهم عن الدليل لان الذين آمنوا بالباطل كفروا بالله و الذين آمنوا بالشريك اشمأزت قلوبهم اذا ذكر اللّه وحده فما أتاهم بهذا الخبر إلّاأئمتهم المضلون الذين سبقوهم وكان ذلك في زعمهم عن برهان أعنى الائمة لاعن قصور بل وفوا النظر حقه فما أعطاهم استعدادهم الذى آتاهم اللّه وما كلف اللّه نفسا إلّاما آتاها وما آتاها غير ماجاءت به فآمن بذلك اتباعهم وصدقوا فى ايمانهم وما قصدوا إلّاطريق النجاة ماقصدوا ما يرديهم ولما رأوا ان اللّه يفعل ابتداء ويفعل بالآلة جعلوا الشريك كالوزير معينا على ظهور بعض الافعال الحاصلة في الوجود فلما ذكر اللّه وحده رأوا ان هذا الذاكر لم يوف الامر حقه لما علموا من توقف بعض الافعال على وجود بعض الخلق وما كان مشهودهم إلّاالافعال الالهية الحاصلة في الوجود عن الاسباب المخلوقة فلم يقبلوا توحيد الافعال لأنّهم ماشاهدوه ولو قبلوه أبطلوا حكمة اللّه فيما وضع من الاسباب علوا وسفلا فهذا الذى أدّاهم إلى الاشمئزاز وعدم الانصاف فذمهم اللّه ايثار الجناب المؤمنين الذين لم يروا فاعلا إلّااللّه وان القدرة الحادثة والامور الموقوفة على الاسباب لا أثر لها في الفعل فهذه الطائفة وحدها هى التى خص اللّه بهذا الخطاب و أما الذين كفروا باللّه فهم الذين ستروه بحجاب الشرك وآمنوا بالباطل عدم وما رأوا من ينتفى عنه التشبيه و الشرك إلّاالعدم فان الوجود صفة مشتركة فايمانهم بالباطل ايمان تنزيه وكفرهم أى سترهم نسبة الوجود
ايشان را از مؤمنان اهل كتاب و كتاب هاى آسمانى جدا كرده است و هيچ كس به جز پيامبران خبرى نمى آورد بنابراين كسانى كه دستور يافته اند ايمان بياورند،غير از ايمان آوردندگان به باطل و شرك نيستند به خاطر شبهه هايى كه آن ها را از دليل دور كرده است.براى اين كه ايمان آورندگان به باطل به خدا كافر شدند و ايمان آورندگان به شرك هنگام يادآورى خداوند يگانه قلب هايشان متنفر مى شود و اين خبر را كسى جز پيشوايان گمراه گرشان به آن ها نداده است.
كسانى كه پيشگام آن هايند و به پندار پيشوايان،آن عقيده از روى برهان است نه از روى كوتاهى؛بلكه حق بررسى و نظر را به جا آورده اند و آنچه به ايشان عنايت كرده است، استعدادى است كه خداوند به آن ها بخشيده است و خداوند هيچ كس را تكليف نمى كند مگر به آنچه به او قدرت داده است و غير آنچه انجام داده است به او قدرت داده نشده است.از اين رو پيروان شان به آن ايمان آورده اند و در ايمان شان صادقند و غير از راه نجات چيزى را قصد نكردند و آنچه را كه آنان را به سقوط مى كشاند،قصد نكردند و از آنجا كه ديده اند خداوند بدون وسيله و با وسيله،كار انجام مى دهد همانند وزير براى تحقق برخى از كارها براى خدا شريك قرار دادند،آنگاه وقتى خداوند به يگانگى ياد مى شود مى بينند كه آن ياد كننده حق مطلب را بجا نياورده است؛چرا كه توقف برخى از كارها را بر گروهى از مردم مشاهده كرده اند ولى مشاهدات آن ها فقط آن دسته از كارهاى خداوند است كه بر اسباب مخلوق متوقف است؛از اين رو توحيد افعالى را نمى پذيرند چرا كه آن را مشاهده نكرده اند و اگر آن را بپذيرند حكمت خداوند را در قرار دادن اسباب بالا و پايين باطل مى دانند و اين،آن چيزى است كه ايشان را به تنفر و بى انصافى وا مى دارد،آنگاه خداوند آنان را نكوهش مى كند به خاطر ترجيح مؤمنانى كه فاعلى جز خدا نمى شناسند و براى قدرت حادث و امور متوقف بر اسباب تأثيرى در كار نمى پذيرند و خداوند خطابش را تنها متوجه اين گروه كرده است و كافران به خدا كسانى هستند كه او را با حجاب شرك پوشانده اند و به باطل ايمان آورده اند و باطل عدم است و كسانى كه تشبيه و شرك را از خداوند منتفى مى دانند جز به عدم معتقد نيستند چرا كه وجود صفت،مشترك[ميان خدا و مخلوقات]است.پس ايمان ايشان به باطل ايمان تنزيه است و كفرشان يعنى پوشاندن نسبت وجود آن چيزى به خداست كه اشتراك
الى اللّه لما وقع في ذلك من الاشتراك ولذلك قال تعالى أولئك هم الخاسرون لأنّهم خسروا في تجارتهم وجود ربح اظهار تمام الامر على ما هو عليه فاشتروا الضلالة بالهدى أى الحيرة بالبيان فأخذوا الحيرة وعلموا ان الامر عظيم وان البيان تقيد و هو لا يتقيد فآثروا الحيرة على البيان و أما أصحاب العقل السليم و النظر الصحيح والايمان العام فهم الذين أنبتوا الحيرة في مقامها وموطنها فقال صلى الله عليه و سلم زدنى فيك تحيرا وأنبتوا البيان في مقامه الذى لا يتمكن معرفة ذلك الامر إلّابالبيان ولا يقبل الحيرة فأعطوا كل ذي حقّ حقه ووضعوا الحكمة في موضعها فالكل مؤمنون فان اللّه سماهم مؤمنين كما سماهم كافرين ومشركين وجعلهم على مراتب في ايمانهم ولهذا قال ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم فيما آمنوا به كمازادهم مرضا ورجسا إلى رجسهم فيما كفروا به فمنهم الصادق والا صدق فينصر اللّه المؤمن الذى لم يدخله خلل في ايمانه على من دخله خلل في ايمانه فان اللّه يخذله على قدر ما دخله من الخلل أى مؤمن كان من المؤمنين فالمؤمن الكامل الايمان منصور أبدا ولهذا ما انهزم نبى قط ولاولىّ ألاترى يوم حنين لما ادعت الصحابة رضى اللّه عنهم توحيد اللّه ثم رأوا كثرتهم فأعجبتهم كثرتهم فنسوا اللّه عند ذلك فلم تغن عنهم كثرتهم شيأ كما لم تغن أولئك آلهتهم من اللّه شيأمع كون الصحابة مؤمنين بلاشك ولكن دخلهم الخلل باعتمادهم على الكثرة ونسوا قول اللّه كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن اللّه فما أذن اللّه هنا إلّاللغلبة فأوجدها فغلبتهم الفئة القليلة بها عن اذن اللّه:
در آن واقع شده است.به همين خاطر خداوند تعالى مى فرمايد:«آنان تنها زيانكارند.»زيرا در تجارت شان سود اظهار تمام امر را آن گونه كه هست،از دست دادند،پس گمراهى را با هدايت خريدند يعنى سرگردانى را با بيان خريدند و سرگردانى گرفتند.آن ها فهميدند كه مطلب سخت است و بيان،محدوديت ايجاد مى كند و خود محدود نمى شود از اين رو سرگردانى را بر بيان برگزيدند.
ولى دارندگان عقل سالم و نظر صحيح و ايمان فراگير كسانى هستند كه سرگردانى را در محل و جايگاه خود قرار دادند.پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«بر سرگردانى من درباره خودت بيفزا!» و بيان را نيز در جايگاه خودش قرار دادند كه شناخت آن بدون بيان ممكن نيست و سرگردانى نمى پذيرد.پس حق هر صاحب حقى را پرداختند و حكمت را در جايگاه خودش قرار دادند.
بنابراين همه آن ها مؤمنند و خداوند آن ها را مؤمن ناميده است،همانگونه كه كافر و مشرك را نيز مؤمن ناميده است و براساس مراتب ايمان شان آن ها را قرار داده است و به اين خاطر مى فرمايد:«تا با ايمان شان بر ايمان آن ها افزوده شود.»در آنچه به آن ايمان آورده اند، همان گونه كه بر پليدى شان،پليدى و مرض براى ايشان افزود،در آنچه به آن كفر ورزيده اند پس گروهى از آنان صادق و گروهى صادق ترند و خداوند مؤمنى را كه در ايمانش خللى وارد نشده است بر كسى كه در ايمانش خللى وارد شده است يارى مى كند و به اندازه اى كه خلل در ايمانش وارد شده است ياريش را رها مى كند،هر مؤمنى كه مى خواهد باشد.بنابراين مؤمن با ايمان كامل همواره پيروز است و به همين خاطر هرگز هيچ پيامبر و ولّى شكست نمى خورد.
مگر نمى بينى كه در نبرد حنين اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله مدعى توحيد بودند،آنگاه تعداد زيادى خود را ديدند و جمعيت زياد،ايشان را به خودبينى واداشت و در آن هنگام خدا را فراموش كردند،جمعيت زيادشان هيچ فايده اى براى شان نداشت همان گونه كه خدايان آن ها هيچ فايده اى در برابر خدا براى شان نداشت با اين كه اصحاب بدون شك مؤمن بودند ولى با تكيه بر جمعيت زيادشان در ايمان شان خلل وارد شد و اين سخن خداوند را فراموش كردند:«چه بسيار گروه اندكى با اذن خدا بر گروه زيادى پيروز شد.»پس خداوند در اين مورد فقط به پيروزى گروه اندك اذن داده است و آن ها با اجازه خدا پيروز شدند.
فما ثم إلّااللّه ليس سواه وكل بصير بالوجود يراه
و أما تأثير الصدق فمشهود في أشخاص ما لهم تلك المكانة من أسباب السعادة التى جاءت بها الشرائع ولكن لهم القدم الراسخ في الصدق فيقتلون بالهمة وهى الصدق قيل لابى يزيد أرنا اسم اللّه الاعظم فقال لهم أرونا الاصغر حتى أريكم الاعظم أسماء اللّه كلها عظيمة فما هو إلّاالصدق اصدق وخذ أى اسم شئت فانك تفعل به ما شئت وبه احيا أبو يزيد النملة واحيا ذوالنون ابن المرأة التى ابتلعه التمساح فان فهمت فقد فتحت لك بابا من أبواب سعادتك ان عملت عليه أسعدك اللّه حيث كنت ولن تخطئ أبدا ومن هناتكون في راحة مع اللّه إذا كانت الغلبة للكافرين على المسلمين فتعلم ان ايمانهم تزلزل ودخله الخلل وان الكافرين فيما آمنوا به من الباطل و المشركين لم يتخلخل ايمانهم ولا تزلزلوا فيه فالنصر أخو الصدق حيث كان يتبعه ولو كان خلاف هذا ما انهزم المسلمون قط كما انه لم ينهزم نبى قط وأنت تشاهد غلبة الكفار ونصرتهم في وقت وغلبة المسلمين ونصرتهم في وقت والصادق من الفريقين لا ينهزم جلة واحدة بل لايزال ثابتا حتى يقتل أو ينصرف من غير هزيمة وعلى هذه القدم وزراء المهدى و هذا هو الذى يقررونه فى نفوس اصحاب المهدى ألا تراهم بالتكبير يفتحون مدينة الروم فيكبرون التكبيرة الاولى فيسقط ثلث سورها ويكبرون الثانية فيسقط الثلث الثانى من السور ويكبرون الثالثة فيسقط الثلث الثالث فيفتحونها من غير سيف فهذا عين الصدق الذى ذكرنا.
پس در آنجا هر چه غير خداست،غير او نيست.
و هر بينايى او را در وجود مشاهده مى كند.
و تأثير راستى و اخلاص در اشخاصى كه در جايگاه بلند از اسباب سعادت اديان آسمانى نيستند ولى در راستى و اخلاص استوارند و با همت يعنى اخلاص،نبرد مى كنند نيز مشهود است.به ابويزيد گفته شد،اسم اعظم خدا را به ما بنمايان!وى به آن ها گفت:«شما اسم كوچك خدا را به ما بنمايانيد تا من اسم اعظم خدا را به شما بنمايانم.نام هاى خدا همه بزرگ است.
چيزى كه لازم است تنها راستى و اخلاص است.صادق شو و هر اسمى را كه مى خواهى بگير در اين صورت هر كارى كه مى خواهى با آن انجام مى دهى.»
ابويزيد به وسيله آن،مورچه را زنده كرد و ادريس فرزند زنى را كه تمساح بلعيده بود زنده كرد.اگر فهميدى،يكى از درهاى خوشبختى ات بر تو گشوده شده است اگر به آن عمل كنى،در هر كجا كه باشى خداوند تو را خوشبخت خواهد كرد و هرگز به خطا نخواهى رفت و به همين خاطر با خدا در راحتى و آرامش خواهى بود.هنگامى كه كافران بر مسلمانان پيروز شدند،بدان كه ايمان شان تزلزل يافته و خللى در آن وارد شده است و كافران و مشركان در ايمان شان به باطل خللى وارد نشده است و متزلزل نشده اند،پس پيروزى و كمك،همزاد اخلاص و راستى است،در هر كجا كه باشد به دنبال آن است و اگر مطلب بر خلاف اين بود، هرگز مسلمانان شكست نمى خوردند،همان گونه كه هرگز پيامبرى شكست نخورد و تو گاهى پيروزى و غلبه كافران را مشاهده مى كنى و گاهى پيروزى و غلبه مسلمانان را و صادق از هر دو گروه به طور كلى نمى گريزد،بلكه همواره ثابت است تا كشته شود يا بدون شكست بازگردد و وزيران مهدى(عج)بر اين شيوه اند و اين همان چيزى است كه آن ها در ذهن ياران مهدى(عج)استوار مى كنند.مگر نمى بينى كه آن ها با تكبير،شهر روم را فتح مى كنند با گفتن «اللّه اكبر»اول يك سوم ديوار شهر فرو مى ريزد و با گفتن دومين«اللّه اكبر»يك سوم دوم فرو مى ريزد و وقتى سومين«اللّه اكبر»را مى گويند،يك سوم باقيمانده خراب مى شود،آنگاه بدون شمشير شهر را فتح مى كنند.اين عين صدق است كه ما گفتيم.
وهم جماعة أعنى وزراء المهدى دون العشرة واذا علم لامام المهدى هذا عمل به فيكون أصدق أهل زمانه فوزراؤه الهداة و هو المهدى فهذا القدر يحصل للمهدى من العلم باللّه على أيدى وزرائه و أما ختم الولاية المحمدية فهو أعلم الخلق باللّه لا يكون في زمانه ولا بعد زمانه أعلم باللّه وبمواقع الحكم منه فهو و القرآن اخوان كما ان المهدى و السيف اخوان وانما شك رسول اللّه صلى الله عليه و سلم في مدة اقامته خليفة من خمس إلى تسع للشك الذى وقع في وزرائه لأنّه لكل وزير معه سنة فان كانوا خمسة عاش خمسة وان كانوا سبعة عاش سبعة وان كانوا تسعة عاش تسعة فانه لكل علم أحوال مخصوصة وعلم ما يصلح في ذلك العام خص به وزير من وزرائه فما هم أقل من خمسة ولا أكثر من تسعة ويقتلون كلهم إلّاواحدا منهم في مرج عكاء في المائدة الالهية التى جعلها اللّه مائدة لسباع الطير و الهوام وذلك الواحد الذى يبقى لا أدرى هل يكون ممن استثنى اللّه في قوله تعالى ونفخ في الصور فصعق من في السموات ومن في الارض الامن شاء اللّه أو يموت في تلك النفخة و أما الخضر الذى يقتله الدجال في زعمه لا في نفس الامر و هو فتى ممتلئ شبابا هكذا يظهر له في عينه و قد قيل ان الشابّ الذى يقتله الدجال في زعمه انه واحد من أصحاب الكهف وليس ذلك بصحيح عند نامن طريق الكشف وظهور المهدى من اشراط قرب الساعة ويكون فتح مدينة الروم وهى القسطنطينية العظمى و الملحمة الكبرى التى هى المأدبة بمرج عكا وخروج الدجال في ستة أشهر ويكون بين فتح القسطنطينية وخروج الدجال ثمانية عشر يوما ويكون خروجه من خراسان من أرض المشرق موضع الفتن تتبعه الاتراك و اليهود يخرج إليه من أصبهان وحدها سبعون ألفا مطيلسين في اتباعه كلهم من اليهود و هو رجل كهل
وزيران مهدى(عج)كمتر از ده نفرند و هنگامى كه امام مهدى(عج)اين مطلب را مى داند به آن عمل مى كند و مخلص ترين و صادق ترين اهل زمان خويش خواهد بود بنابراين وزيران وى هدايت گرند و او هدايت شده است و اين منزلت به وسيله علم به خداوند به دست وزيران مهدى(عج)براى وى حاصل مى شود.
و ختم ولايت محمديه صلى الله عليه و آله به وسيله مهدى(عج)به اين صورت است كه وى عالم ترين مخلوقات به خداوند است و در زمان او و پس از زمان وى عالم تر از وى به خدا و موضوعات احكام نخواهد بود.بنابراين او و قرآن برادرند همان گونه كه مهدى(عج)و شمشير برادرند و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فقط در مدت خلافت وى شك داشت از پنج تا نه سال،به خاطر شك در تعداد وزيرانش،زيرا هر وزير يك سال با او مى ماند بنابراين اگر پنج نفر باشند،پنج سال حكومت مى كند و اگر هفت نفر باشند،هفت سال حكومت مى كند و اگر نه نفر باشند،نه سال حكومت مى كند زيرا هر سال حالت هاى مخصوص به خود دارد و علم به اصلاح امور در آن سال مخصوص به يكى از وزيران اوست،آنان كمتر از پنج نفر و بيش از نه نفر نيستند.همه آن ها به جز يكى از آنان در مرج عكا در مهمانى الهى كشته مى شوند.آن سفره اى است كه خداوند براى پرندگان مردارخوار و حيوانات قرار داده است.
آن وزيرى كه باقى مى ماند نمى دانم آيا از كسانى است كه خداوند در اين گفتارش استثناء كرده است:«و در صور دميده مى شود پس هركس كه در آسمان ها و در زمين است مرگش فرا مى رسد مگر هركس كه خدا بخواهد.»يا در آن نفخه مى ميرد؟و دجال به پندار خود نه در واقع خضر را مى كشد و آن كسى را كه دجال مى كشد،جوانى است در عنفوان جوانى كه اين گونه در چشم دجال آشكار مى شود و گفته شده است آن جوانى را كه دجال مى كشد،يكى از اصحاب كهف است ولى اين مطلب نزد ما از راه كشف نادرست است.
و ظهور مهدى(عج)از نشانه هاى نزديك شدن قيامت است و فتح شهر روم قسطنطنيه بزرگ و حادثه بزرگ مهمانى مرج عكاء و خروج دجال در شش ماه اتفاق مى افتد و فاصله ميان فتح قسطنطنيه و خروج دجال هجده روز است و وى از خراسان از سرزمين مشرق محل فتنه ها خروج مى كند.ترك ها و يهوديان كه از اصفهان به سوى او مى آيند
أعور العين اليمنى كأن عينه عنبة طافية مكتوب بين عينيه كاف فاء راء فلا أدرى هل المراد بهذا الهجاء كفر من الافعال أو أراد به كفر من الاسماء إلّاانه حذف الالف كما حذفتها العرب في خط المصحف في مواضع مثل ألف الرحمن بين الميم و النون وكان صلى الله عليه و سلم يستعيذ وأمرنا بالاستعاذة من فتنة المسيح الدجال ومن الفتن فان الفتن تعرض على القلوب كالحصير عودا عودا فأى قلب أشربها نكتت فيه نكتة سوداء نعوذ باللّه من الفتن حدّثنا المكى أبو شجاع ابن رستم الاصبهانى امام مقام ابراهيم بالحرم المكى في آخرين كلهم قالوا حدّثنا أبو الفتح عبدالملك بن أبى القاسم بن أبى سهل الكروحى قال أخبرنا مشايخى الثلاثة القاضى أبو عامر محمود بن القاسم الازدى وأبو نصر عبدالعزيز بن محمد الترياقى وأبوبكر محمد بن أبى حاتم العورجى التاجر قال أخبرنا محمد بن عبدالجبار الجراحى قال اخبرنا أبو العباس محمد بن أحمد المحبوبى قال اخبرنا أبو عيسى محمد بن عيسى بن سورة الترمذى قال حدّثنا على بن حجر اخبرنا الوليد بن مسلم وعبداللّه بن عبدالرحمن بن يزيد بن يحيى بن خالد الطائى عن عبدالرحمن ابن يزيد بن جابر دخل حديث أحدهما في حديث الآخر عن عبدالرحمن بن يزيد بن جابر عن يحيى بن خالد الطائى عن عبدالرحمن بن جبير عن أبيه جبير بن نفير عن النواس بن سمعان الكلابى قال ذكر رسول اللّه صلى الله عليه و سلم الدجال ذات غداة فخفض فيه ورفع حتى ظنناه في طائفة النخل.
از وى پيروى مى كنند و تعداد آنان هفتاد هزار طيلسان (1)به تن است كه همگى از يهودى اند.
دجال مردى ميانسال،چشم راستش كور بسان دانه انگور بيرون آمده است.بر روى پيشانى اش نوشته شده است«ك.ف.ر»نمى دانم كه مقصود از حروف«كفر»فعل است يا مقصود«كافر»اسم فاعل است كه الف آن حذف شده است،چنانچه عرب آن را در رسم الخط قرآن در جاهاى متعددى حذف كرده است.مثل«الف»در«الرحمن»ميان ميم و نون.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به خدا پناه مى برد و به ما دستور داد از فتنه مسيح دجال و از فتنه ها به خدا پناه ببريم زيرا فتنه ها همانند نى هاى حصير يكى يكى روى قلب را مى گيرد پس فتنه در هر قلبى اشراب شود نقطه سياهى در آن پديد مى آيد.از فتنه ها به خدا پناه مى بريم.
مكى ابوشجاع ابن رستم اصفهانى امام جماعت مقام ابراهيم در حرم مكه و گروه ديگرى همگى از ابوالفتح عبدالملك بن ابى القاسم بن ابى سهل كروحى از سه استادش قاضى ابو عامر محمود بن قاسم ازدى و ابونصر عبدالعزيز بن محمد ترياقى و ابوبكر محمد بن ابى حاتم عورجى تاجر از محمد بن جبار جراحى از ابوالعباس محمد بن احمد محبوبى از ابوعيسى محمد بن عيسى بن سوره ترمذى از على بن حجر از وليد بن مسلم و عبدالله بن عبدالرحمان بن يزيد بن يحيى بن خالد طائى از عبدالرحمان ابن يزيد بن جابر حديث هر يك در حديث ديگرى داخل شده است.از عبدالرحمان بن يزيد بن جابر از يحيى بن خالد طائى از عبدالرحمان بن جبير از پدرش جبير بن نفير از نواس بن سمعان كلابى روايت مى شود كه گفت:«يك روز صبح پيامبراكرم صلى الله عليه و آله درباره دجال سخن گفت و آن را بالا و پايين برد.تا اين كه پنداشتيم دجال در ميان تعدادى از نخل هاست آنگاه از نزد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله رفتيم سپس هنگام عصر بازگشتيم.آن حضرت فهميد كه ما به دنبال دجال رفته ايم،از اين رو به ما فرمود:«چه كارى داشتيد؟»
گفتيم:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!هنگام صبح درباره دجال سخن گفتى و او را پايين و بالا بردى تا اين كه پنداشتيم در ميان تعدادى نخل است.»م.
1) .نوعى عباى سبز رنگ كه بزرگان مى پوشند.م.
قال فانصرفنا من عند رسول اللّه صلى الله عليه و سلم ثم رحنا إليه فعرف ذلك فينا فقال ماشأنكم فقلنا يا رسول اللّه ذكرت الدجال الغداة فخفضت فيه ورفعت حتى ظنناه في طائفة النخل فقال غير الدجال أخوف لى عليكم ان يخرج وأنا فيكم فانا حجيجه دونكم وان يخرج ولست فيكم فكل امرئ حجيج نفسه و اللّه خليفتى على كل مسلم انه شاب قطط عينه طافية شبيه بعبد العزى بن قطن فمن رآه منكم فليقرأ فواتح سورة أصحاب الكهف قال يخرج ما بين الشام والعراق فعاث يمينا وشمالا يا عباد اللّه اثبتوا اثبتوا قلنا يا رسول اللّه وما لبثه في الارض قال أربعون يوما يوم كسنة ويوم كشهر ويوم كجمعة وسائر أيامه كايامكم قلنا يا رسول اللّه أرأيت اليوم الذى كالسنة أيكفينا فيه صلاة يوم قال لا ولكن أقدروا له قلنا يا رسول اللّه فما سرعته في الارض قال كالغيث إذا استدبرته الريح فيأتى القوم فيدعوهم فيكذبونه ويودون عليه قوله فينصرف عنهم فتتبعه أموالهم فيصبحون ليس بأيديهم شيء ثم يأتى القوم فيدعوهم فيكذبونه ويردون عليه قوله فينصرف عنهم فتتبعه اموالهم فيصبحون ليس بأيديهم شىء ثمّ يأتى القوم فيدعوهم فيستجيبون له ويصدقونه فيأمر السماء ان تمطر فتمطر ويأمر الارض ان تنبت فتنبت فتروح عليهم سارحتهم كاطول ما كانت درا وأمده خواصر وادره ضروعا قال ثم يأتى الخربة فيقول لها اخرجى كنوزك وينصرف عنها فتتبعه كيعاسيب النحل ثم يدعو رجلا شابا ممتلئا شبا با فيضر به بالسيف فيقطعه جزلتين
فرمود:«من از غير دجال بر شما بيش تر مى ترسم.اگر خروج كند و من در ميان تان باشم من با حجت بر او غلبه خواهم كرد نه شما و اگر خروج كند و من در ميان تان نباشم،پس هركس براى خودش بايد حجت بياورد و خداوند جانشين من بر هر مسلمانى خواهد بود.
دجال،جوانى با موهاى كوتاه و فردار،چشمش برآمده،شبيه عبدالعزى بن قطن است.
هركسى از شما او را ديد،بايد آيات اول سوره كهف را بخواند.»
فرمود:«از ميان شام و عراق خروج مى كند و به راست و چپ مى رود.اى بندگان خدا! استوار باشيد!استوار باشيد!»
گفتيم:«اى رسول خدا!چه مدت در زمين مى ماند؟»
فرمود:«چهل روز،يك روز به اندازه يك سال و يك روز به اندازه يك ماه و يك روز به اندازه يك هفته و روزهاى ديگرش مانند روزهاى تان است.»
گفتيم:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!به ما بفرماييد،روزى كه مانند يك سال است آيا نماز يك روز در آن براى ما كافى است؟»
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«نه،بلكه براى آن اندازه بگيريد.»
گفتيم:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!سرعت او در زمين چقدر است؟»
فرمود:«مثل باران هنگامى كه باد پشت آن باشد.او نزد گروهى مى آيد و آن ها را دعوت مى كند.آنگاه آنان او را تكذيب مى كنند و سخنانش را ردّ مى كنند.پس وى از نزدشان مى رود و اموال شان به دنبال او مى رود از اين رو تهيدست و بى چيز مى شوند.سپس نزد گروه ديگرى مى رود و ايشان را دعوت مى كند.آنان به دعوتش پاسخ مثبت مى دهند و او را تصديق مى كنند از اين رو دجال به آسمان فرمان مى دهد باران ببارد و آن باران مى بارد و به زمين دستور مى دهد گياه بروياند و زمين گياه مى روياند آنگاه چهارپايان شان هنگام شب با شاخ هاى بلندتر و ران هاى چاق تر و پستان هاى پر شيرتر بازمى گردند.»
فرمود:«آنگاه به خرابه اى مى رود و به آن مى گويد:گنج هايت را خارج كن آنگاه از آنجا مى رود و زنبورهاى عسل نر به دنبالش حركت مى كنند.سپس مرد جوانى را كه در عنفوان جوانى است فرا مى خواند و او را دو نيم مى كند.آن گاه او را فرامى خواند و آن جوان با
ثم يدعوه فيقبل يتهلل وجهه يضحك فبينما هو كذلك اذ هبط عيسى بن مريم بشرقى دمشق عند المنارة البيضاء بين مهرودتين واضعا يديه على أجنحة ملكين إذا طأطأ رأسه قطر واذا رفعه انحدر منه جان كاللؤلؤ قال ولا يجد ريح نفسه يعنى أحد الامات وريح نفسه منتهى بصره قال فيطلبه حتى يدركه بباب له فيقتله قال ويلبث كذلك ماشاء اللّه قال ثم يوحى اللّه إليه ان أحرز عبادى إلى الطور فانى قد أنزلت عباد إلى لا يد لأحد بقتالهم قال ويبعث اللّه يأجوج و مأجوج وهم كما قال اللّه تعالى مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ قال فيمرّ أولهم ببحيرة طبرية فيشربون ما فيها ثم يمرّ بها آخرهم فيقولون لقد كان بهذه مرة ماء ثم يسيرون إلى أن ينتهو إلى جبل بيت المقدس فيقولون لقد قتلنا من في الارض فهلم فلنقتل من في السماء فيرمون بنشابهم إلى السماء فيرد اللّه عليهم نشابهم محمرا دما ويحاصر عيسى بن مريم وأصحابه حتى يكون رأس الثور يومئذ خيرا لهم من مائة دينار لاحدكم اليوم قال فيرغب عيسى بن مريم إلى اللّه وأصحابه قال فيرسل اللّه عليهم النغف في رقابهم فيصبحون فرسى موتى كموت نفس واحدة قال ويهبط عيسى بن مريم وأصحابه فلا يجد موضع شبر الا و قد ملاته زهمتهم ونتنهم ودماؤهم.
چهره هاى برافروخته و خندان به پيش مى آيد.وقتى كه دجال سرگرم اين كارهاست،ناگهان عيسى بن مريم عليه السلام در شرق دمشق در كنار مناره بيضاء با دو لباس رنگ شده فرود مى آيد در حالى كه دستانش را بر روى بال هاى دو فرشته گذاشته است و هنگامى كه سرش را تكان مى دهد از آن مى چكد و هنگامى كه سرش را بلند مى كند قطراتى بسان مرواريد از وى فرو مى ريزد.»
فرمود:«و بوى خودش را احساس نمى كند يعنى هيچ كس،مگر آن كه بميرد و بويش تا جايى است كه چشمش مى بيند.»
فرمود:«حضرت عيسى عليه السلام دجال را تعقيب مى كند تا اين كه او را در كنار درى مى يابد و او را مى كشد.»
فرمود:«و تا وقتى كه خدا بخواهد،اين گونه مى ماند.»
فرمود:«سپس خداوند به او وحى مى كند كه بندگان مرا در طور پناه بده كه من گروهى از بندگانم را فرو فرستادم كه هيچ كس قدرت نبرد با آنان را ندارد.»
فرمود:«و ياجوج و ماجوج را برمى انگيزد و آنان از هر تپه اى مى شتابند.»
فرمود:«آنگاه جلوداران آن ها از كنار درياچه طبرستان مى گذرند و همه آب هاى آن را مى نوشند.سپس آخر آن ها از كنار آن مى گذرند و مى گويند:يك زمانى در اينجا آب بوده است.سپس مى روند تا به كوه بيت المقدس مى رسند و مى گويند:ما همه اهل زمين را كشتيم، اكنون بياييد تا اهل آسمان را بكشيم!آنگاه تيرهاى شان را به طرف آسمان پرتاب مى كنند و خداوند تيرهاى شان را آغشته به خون بازمى گرداند.آنگاه آنان عيسى بن مريم عليه السلام و يارانش را محاصره مى كنند و كار آنان به جايى مى رسد كه سر گاو در آن روز براى ايشان بهتر از صد دينار امروز براى شماست.»
فرمود:«آنگاه عيسى بن مريم عليه السلام و يارانش به خدا روى مى آورند و خداوند نوعى كرم به گردن آن ها مى اندازد و همگى به يك باره مى ميرند و كشته مى شوند.»
فرمود:«عيسى بن مريم عليه السلام و يارانش فرود مى آيند و به اندازه يك وجب خالى نمى يابند و همه جا را گوشت و تعفن و خون آن ها فرا گرفته است.»
قال فيرغب عيسى إلى اللّه وأصحابه قال فيرسل اللّه عليهم طيرا كاعناق البخت فتحملهم فتطرحهم بالهبل ويستو قد المسلمون من فسيهم وشباهم وجعابهم سبع سنين ويرسل اللّه عليهم مطر الا يكن منه بيت ولا وبر ولا مدر قال فيغسل الارض ويتركها كالزلفة قال ثم يقال للارض أخرجى ثمرتك وردى بركتك فيومئذ تأكل العصابة الرمانة ويستظلون بقحفها ويبارك اللّه في الرسل حتى ان الفئام من الناس ليكتفون باللقحة من الابل وان القبيلة ليكتفون باللقحة من البقر وان الفخذ ليكتفون باللقحة من الغنم فبينماهم كذلك اذ بعث اللّه ريحا فقبضت روح كل مؤمن ويبقى سائر الناس يتهارجون كما يتهارج الحمر فعليهم تقوم الساعة قال أبو عيسى هذا حديث غريب حسن صحيح ثم نرجع إلى ما بنينا عليه الباب من العلم بوزراء المهدى ومراتبهم فاعلم انى على الشك من مدة اقامة هذا المهدى اماما في هذه الدنيا فانى ما طلبت من اللّه تحقيق ذلك ولا تعيينه ولا تعيين حادث من حوادث إلّاكوان إلّاان يعلمنى اللّه به ابتداء لا من طلب فانى أخاف أن يفوتنى من معرفتى به تعالى حظ في الزمان الذى أطلب فيه منه تعالى معرفة كون وحادث بل سلمت أمرى إلى اللّه في ملكه يفعل فيه ما يشاء فانى رأيت جماعة من أهل اللّه تعالى يطلبون الوقوف على علم الحوادث الكونية منه تعالى ولا سيما معرفة امام الوقت فأنفت من ذلك وخفت ان يسرقنى الطبع بمعاشرتهم وهم على هذه الحال وما أردت منه تعالى إلّاأن يرزقنى الثبوت على قدم واحدة من المعرفة به وان تقلبت في الاحوال فلا أبالى ولما رأيته قد قدمنى واخرنى ورأيت اختلاف عينى لاختلاف الحال فلم أرعينا واحدة تثبت
فرمود:«آنگاه عيسى عليه السلام و يارانش به سوى خدا روى مى آورند و خداوند پرندگانى به اندازه گردن شتر مى فرستد و آن ها را حمل مى كنند و در كوره مى اندازند و مسلمانان از كمان و تير و جعبه هاى شان به مدت هفت سال آتش روشن مى كنند و خداوند بارانى بر آن ها مى فرستد كه هيچ خانه و سنگ و كلوخى از آن پوشيده نمى ماند.فرمود:پس زمين را مى شويد و آن را همانند يك تخته سنگ صاف مى گرداند.»
فرمود:«آن گاه به زمين مى گويد:محصولات خود را خارج كن و بركات خود را بازگردان! در آن روز يك انار را گروهى مى خورند و پوسته آن را براى خود سايه بان قرار مى دهند و خداوند در فراوانى،بركت مى دهد به گونه اى كه گروه هايى از مردم به يك شتر شيرده بسنده مى كنند و يك قبيله به يك گاو شيرده بسنده مى كنند و يك خاندان به يك گوسفند شيرده در ميان خود اكتفا مى نمايند.همين گونه است تا اين كه خداوند بادى را مى فرستد كه روح هر مؤمنى را مى گيرد و مردم ديگر همانند الاغ به جفتك مشغولند كه قيامت بر آن ها فرامى رسد.»
ابوعيسى مى گويد:«اين حديث غريب،حسن و صحيح است.»
سپس به بحث خود در اين باب يعنى شناخت وزيران مهدى(عج)و مراتب آن ها بازمى گرديم.بدان كه من در مدت امامت اين مهدى(عج)در اين دنيا شك دارم همانا من تاكنون تحقيق و تعيين آن و تعيين هيچ حادثه اى از حوادث جهان را از خداوند درخواست نكرده ام مگر آن كه خداوند بدون درخواست آن را به من بياموزد زيرا من بيم از دست دادن بخشى از معرفت خود نسبت به خداوند تعالى را در آن زمانى دارم كه در آن زمان شناخت جهان و حوادث را از او درخواست مى كنم،بلكه كار خودم را در فرمانروايى خدا به خودش واگذار كرده ام كه درباره آن هركارى كه مى خواهد انجام دهد.همانا من گروهى از«اهل الله» را مشاهده كرده ام كه آگاهى بر حوادث جهان به ويژه شناخت امام زمان(عج)را از خداوند درخواست مى كنند ولى من اين كار را خوشايند دانستم و ترسيدم كه طبيعت من دزدانه مرا به معاشرت با آن ها وادار كند هنگامى كه آنان در اين حالت هستند و از خداوند تعالى هيچ درخواستى ندارم مگر آن كه مرا بر يك گام از معرفت خود ثابت بدارد و اگر حالت هاى گوناگون داشته باشم باكى ندارم و هنگامى كه مشاهده كردم مرا جلو و عقب انداخت و اختلاف ديدم را به خاطر اختلاف احوال مشاهده كردم و نديدم كه يك ديد ثابت باشد
فما استقر لى أمر أثبت عليه كما كنت عليه في حال عدمى ورأيت ان حكم الوجود ومقام الشهود حكم على عينى بذلك طلبت الاقالة من وجودى فخاطبته نظما وحكما:
لك العتبى أقلنى من وجودى ومن حكم التحقق بالشهود
لقد أصبحت قبلة كل شيء و قد أمسيت أطلب بالسجود
عجبت لحالتى اذ قال كونى انا عين المسوّد و المسود
فاما ان تميزنى اماما واما ان أميز فى العبيد
لقد لعبت بنا أيدى الخفايا خفايا الغيب في عين الوجود
فلما سألت ذلك أبان لى عن جهلى وقال لى اما ترضى ان تكون مثلى ثم أقام لى اختلاف تجليه في الصور وما يدركه من ذاته البصر فقلت ما علىّ من اختلاف الاحوال على عين ثابتة لا تقبل التقييد فانى ما أنكرت اختلاف الاحوال فان الحقائق تعطى ذلك وانما أقلقنى اختلاف العين من وجودى لاختلاف الاحوال فانى أعلم مع كونك كل يوم في شأن انك العين الثابتة في الغنى عن العالمين فانى علمت
ان التحوّل في الصور نعت المهيمن بالخبر
وبذاك أنزل وحيه فيما تلاه من السور
ولقد رأيت مثاله بمطوّل و بمختصر
أردت بالمطوّل العالم كله وبالمختصر الانسان الكامل لما رأيت ان التقلب في كل ذلك لازم ففى العالم تقلب الليل و النهار وفي الانسان الكامل الذى ساد العالم في الكمال و هو محمد صلى الله عليه و سلم سيد الناس يوم القيامة و هو الذى يراك حين تقوم وتقلبك في الساجدين ولماجرى بنا القلم في حلبة العبارة الرقية لانّ التعريف قد يقع لفظا وكتابة و قد يقع في العموم عند الخواص بالنظر و قد وجدته و قد يقع بالضرب و قد وجده رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وبامور كثيرة غير ما
پس امرى برايم مستقر نشد كه بر آن ثابت بمانم آن گونه كه در حال نيستى خود بودم و مشاهده كردم كه حكم وجود و مقام شهود بر ديد من آن گونه حكم مى كند،درخواست كردم وجودم را اقاله كند و بردارد،پس با شعر و حكم به او خطاب كردم:
از تو پوزش مى خواهم،وجود مرا و حكم تحقق كردن به وسيله شهود را از من بگير!
به تحقيق من بامدادان قبله گاه همه چيز شدم و شامگاه با سجده از تو درخواست مى كنم.
از حالت خود در شگفتم هنگامى كه گفت:به وجود بيا!من همان سياه شده و شادمان هستم.
يا مرا به صورت امام جدا كن و يا من به ميان بردگان مى روم.
به تحقيق دست هاى پنهان با ما بازى كرد،نهان هاى غيب در حال وجود.
پس وقتى كه اين را درخواست كردم،جهلم را برايم آشكار كرد و به من گفت:آيا راضى نيستى كه مثل من باشى؟سپس اختلاف تجليات خود در صورت ها و آنچه را چشم از ذات او درك مى كند،برايم پايدار كرد.آنگاه من گفتم:از اختلاف احوال بر چشم ثابت غير قابل تقييد مشكلى ندارم.همانا من اختلاف احوال را انكار نكردم چرا كه حقايق،آن را اقتضا مى كند بلكه اختلاف ديد من به خاطر اختلاف احوال مرا به اضطراب واداشته است.همانا من مى دانم با اين كه تو هر روز در شأنى هستى،ديد تو در بى نيازى از جهانيان ثابت است.همانا من مى دانم كه دگرگونى در صورت ها ويژگى كسى است كه در خبر احاطه دارد و وحى اش را به وسيله آن فرستاد،در سوره هايى تلاوت كرد و همانا من شبيه بزرگ و كوچك آن را ديده ام.
مقصودم از بزرگ،همه جهان است و از كوچك،انسان كامل است،چرا كه لزوم دگرگونى در همه آن ها را مشاهده كرده ام.در جهان دگرگونى شب و روز و در انسان كامل كه در كمال سرور جهان است و او محمد صلى الله عليه و آله سرور همه مردم د ر قيامت است و كسى است كه:«هنگام ايستادن و حركت كردن در ميان سجده كنندگان تو را مى بيند.»و هنگامى كه در ميان مسابقه عبارت رقيه (1)قلم بر ما جارى شد زيرا شناساندن گاهى با لفظ و نوشته است و گاهى نزد خواص در همه چيز با تفكر انجام مى شود و من آن را يافته ام و گاهى با زدن واقع مى شود كهم.
1) .چيزى كه براى نفع يا برطرف كردن زيان نوشته و همراه انسان مى شود.م.
ذكرنا وكل ذلك خطاب وتعريف فطريق علمنا الاخبار ولما كنت على هذه القدم التى جالست الحق عليها ان لا أضيع زمانى في غير علمى به تعالى قيض اللّه واحدا من أهل اللّه تعالى وخاصته يقال له أحمد بن عقاب اختصه اللّه بالاهلية صغيرا فوقع منه ابتداء ذكر هؤلاء الوزراء فقال لى هم تسعة فقلت له ان كانوا تسعة فان مدة بقاء المهدى لا بد ان تكون تسع سنين فانى عليم بما يحتاج إليه وزيره فان كان واحداً اجتمع فى ذلك الواحد جميع مايحتاج إليه وان كانوا أكثر من واحد فما يكونون أكثر من تسعة فانه اليها انتهى الشك من رسول اللّه صلى الله عليه و سلم في قوله خمسا أو سبعا أو تسعا في اقامة المهدى وجميع ما يحتاج إليه مما يكون قيام وزراته به تسعة امور لا عاشرها ولا تنقص عن ذلك وهى نفوذ البصر ومعرفة الخطاب الالهى عند الالقاء وعلم الترجمة عن اللّه وتعيين المراتب لولاة الامر و الرحمة في الغضب وما يحتاج اليه الملك من الارزاق المحسوسة و المعقولة وعلم تداخل الامور بعضها على بعض و المبالغة والاستقصاء في قضاء حوائج الناس و الوقوف على علم الغيب الذى يحتاج إليه في الكون في مدته خاصة فهذه تسعة أمور لابد ان تكون في وزير الامام المهدى ان كان الوزير واحدا أو وزرائه ان كانوا أكثر من واحد فأمّا نفوذ البصر فذلك ليكون دعاؤه إلى اللّه على بصيرة في المدعوّ إليه لا في المدعو فينظر في عين كل مدعوّ ممن يدعوه فيرى ما يمكن له الاجابة إلى دعوته فيدعوه من ذلك ولو بطريق الالحاح ومايرى منه انه لا يجيب دعوته يدعوه من غير الحاح لا قامة الحجة عليهم خاصة فان المهدى حجة اللّه على أهل زمانه وهى درجة الانبياء التى تقع فيها المشاركة قال اللّه تعالى أَدْعُوا إِلَى اللّهِ عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا .
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آن را يافته است و به وسيله چيزهاى زياد ديگرى غير از آنچه گفتيم نيز واقع مى شود و همه اين ها خطاب و تعريف است،پس راه آگاهى ما اخبار است و چون عقيده داشتم كه وقتم را در غير علم به خدا سپرى نكنم و با اين اعتقاد به حق همنشينى كردم،خداوند يكى از اهل الله و خواص خود را به نام احمد بن عقاب كه از كودكى او را به اهليت خود اختصاص داده است مقدر كرد كه بدون درخواست و سؤال من درباره اين وزيران لب به سخن گشود و به من گفت:آن ها نه نفرند.
من به وى گفتم:اگر آن ها نه نفرند،مدت بقاى مهدى(عج)بايد نه سال باشد زيرا من از آنچه وزيرش به آن نيازمند است،آگاهى دارم.پس اگر يك نفر باشد در آن يك نفر همه نيازمندى هاى وى گرد آمده است و اگر بيش از يك نفر است بيش از نه نفر نخواهند بود چرا كه در اين گفتار ترديد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به نه ختم شد:پنج يا هفت يا نه.
در برپاداشتن مهدى(عج)و همه نيازهايش كه وزيرانش عهده دار آنند نه چيز است نه بيش تر و نه كم تر و آن ها عبارتند از:نفوذ بصر و شناخت خطاب خداوند هنگام القاى آن و علم ترجمه از طرف خدا و تعيين مراتب كارگزاران و رحمت در حال غضب و نيازهاى فرمانروا از روزى هاى محسوس و معقول و علم تداخل امور در يكديگر كه تنها در جهان و فقط در زمان خود به آن نياز دارد.اين ها نه چيز است،كه در وزير امام مهدى(عج)بايد باشد اگر يك وزير داشته باشد يا در وزيران او بايد باشد،اگر بيش از يك نفر باشند.
1-ديد نافذ براى اين كه دعوتش به سوى خداوند نسبت به دعوت شده به سويش نه نسبت به دعوت شده با بصيرت باشد تا در چشم هر دعوت شده از دعوت شدگانش بنگرد و هر آنچه را كه امكان پاسخ گرفتن از سوى او به آن وجود دارد بشناسد و او را به آن دعوت كند،هرچند با اصرار و پافشارى باشد و آنچه را كه وى اجابت نمى كند،براى اتمام حجت بدون اصرار،او را به آن دعوت كند؛زيرا مهدى(عج)حجت خدا بر اهل زمانش است و آن درجه پيامبران عليهما السلام است كه ديگران با آن ها در آن شريكند.خداوند تعالى مى فرمايد:«من و هركه از من پيروى كند با بصيرت به سوى خدا دعوت مى كنيم.»
ومن اتبعنى أخبر بذلك عن نبيه صلى الله عليه و سلم فالمهدى ممن اتبعه و هو صلى الله عليه و سلم لا يخطئ في دعائه إلى اللّه فمتبعه لا يخطئ فانه يقفوأثره وكذا ورد الخبر في صفة المهدى انه قال صلى الله عليه و سلم يقفو اثرى لا يخطئ و هذه هي العصمة في الدعاء إلى اللّه وينالها كثير من الاولياء بل كلهم ومن حكم نفوذ البصر ان يدرك صاحبه الارواح النورية و النارية عن غير ارادة من الارواح ولا ظهور ولا تصوّر كابن عباس وعائشة رضى اللّه عنهما حين أدركا جبريل عليه السلام و هو يكلم رسول اللّه صلى الله عليه و سلم على غير علم من جبريل بذلك ولا ارادة منه لظهور لهم فأخبرا بذلك رسول اللّه صلى الله عليه و سلم ولم يعلما انه جبريل عليه السلام فقال لها صلى الله عليه و سلم أو قد رأيتيه وقال لابن عباس أرأيته قالا نعم قال ذلك جبريل وكذلك يدركون رجال الغيب في حال ارادتهم الاحتجاب وان لا يظهر و اللابصار فيراهم صاحب هذا الحال ومن نفوذ البصر أيضا انهم إذا تجسدت لهم المعانى يعرفونها في عين صورها فيعلمون أىّ معنى هو ذلك الذى تجسد من غير توقف.
(وصل)و أمّا معرفة الخطاب الالهىّ عند الالقاء فهو قوله تعالى وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فأمّا الوحى من ذلك فهو ما يلقيه في قلوبهم على جهة الحديث فيحصل لهم من ذلك علم بأمرمّا و هو الذى تضمنه ذلك الحديث وان لم يكن كذلك فليس بوحى ولا خطاب فان بعض القلوب يجدأصحابها علما بأمرمّا من العلوم الضرورية عند الناس فذلك علم صحيح ليس عن خطاب وكلامنا انما هو في الخطاب الالهى المسمى وحيا فان اللّه تعالى جعل مثل هذا الصنف من الوحى كلاما ومن الكلام يستفيد العلم بالذى جاء له ذلك الكلام وبهذا يفرق إذا وجد ذلك.
خداوند از زبان پيامبرش صلى الله عليه و آله اين مطلب را خبر مى دهد و مهدى(عج)از پيروان پيامبر است و پيامبر صلى الله عليه و آله در دعوت به سوى خدا اشتباه نمى كند پس پيرو او نيز اشتباه نمى كند؛زيرا راه او را مى پيمايد.در حديث در توصيف مهدى(عج)اين گونه آمده است.پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى(عج)گام در جاى پاى من مى گذارد و اشتباه نمى كند و اين عصمت در دعوت به سوى خداست و بسيارى از اوليا بلكه همه آن ها به آن دست مى يابند و اثر نفوذ بصر اين است كه دارنده آن،ارواح نوريه و نازل شده را بدون اراده و خواست و ظهور و تصور آن ارواح درك مى كند مانند ابن عباس و عايشه كه جبرئيل عليه السلام را هنگام سخن گفتن با پيامبراكرم صلى الله عليه و آله درك كردند،بدون علم و خواست جبرئيل عليه السلام به ظهور براى آن ها.آنگاه ايشان كه نمى دانستند او جبرئيل عليه السلام است اين موضوع را به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله گفتند.آن حضرت به عايشه فرمود:«آيا واقعا او را ديده اى؟»و به ابن عباس فرمود:«آيا او را ديده اى؟»آن ها گفتند:
«آرى.»فرمود:«او جبرئيل است.»و همچنين دارنده اين ويژگى،مردان غيب را هنگام اراده مخفى شدن و آشكار نبودن براى چشم ها مى بيند و از آثار ديگر نفوذ بصر اين است كه هنگام جسميت يافتن معانى براى ايشان آن ها را به صورت اصلى خود مى شناسند و بى درنگ مى فهمند آن چه معنايى است كه تجسد يافته است.
2-و شناخت خطاب خداوند در هنگام القاى آن در اين سخن خداوند تعالى است:«و براى هيچ بشرى امكان ندارد كه خداوند با او سخن گويد مگر از راه وحى يا از پشت حجاب يا پيام آورى را فرستد.»
وحى آن چيزى است كه به صورت گفتار در قلب هاى ايشان مى اندازد،آنگاه به وسيله آن علم به موضوعى براى شان پديد مى آيد و آن موضوع همان مضمون آن گفتار است و اگر اين گونه نباشد نه وحى است و نه خطاب؛زيرا در قلب هاى برخى علم به مطلب بديهى ايجاد مى شود كه آن علم صحيحى است ولى به وسيله خطاب نيست و سخن ما درباره خطاب الهى به نام وحى است،چرا كه خداوند تعالى اين صنف از وحى را گفتار قرار داده است و از گفتار علم به مضمون آن حاصل مى شود و با اين توضيح با يافتن آن مضمون تفاوت دارد
و أما قوله تعالى أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ فهو خطاب الهى يلقيه على السمع لاعلى القلب فيدركه من ألقى عليه فيفهم منه ما قصد به من أسمعه ذلك و قد يحصل له ذلك في صور التجلى فتخاطبه تلك الصورة الالهية وهى عين الحجاب فيفهم من ذلك الخطاب علم ما يدل عليه ويعلم ان ذلك حجاب وان المتكلم من وراء ذلك الحجاب وما كل من أدرك صورة التجلى الالهى يعلم ان ذلك هو اللّه فما يزيد صاحب هذه الحال على غيره الابان يعرف ان تلك الصورة وان كانت حجابا فهى عين تجلى الحق له و أما قوله تعالى أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فهو ما ينزل به الملك أو ما يجىء به الرسول البشرىّ الينا إذا نقلا كلام اللّه خاصة مثل التالى قال تعالى فأجره حتى يسمع كلام اللّه وقوله تعالى وَ نادَيْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا وقوله تعالى نُودِيَ أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي النّارِ وَ مَنْ حَوْلَها فان نقلا علما وأفصحا عنه ووجداه في أنفسهما فذلك ليس بكلام الهى و قد يكون الرسول و الصورة معاوذ لك في نفس الكتابة فالكتاب رسول و هو عين الحجاب على المتكلم فيفهمك ما جاء به ولكن لا يكون ذلك إذا كتب ما علم وانما يكون ذلك اذا كتب عن حديث يخاطبه به تلك الحروف التى بسطرها ومتى لم يكن كذلك فما هو كلام هذا هو الضابط فاللقاء للرسل والالقاء للخبر الالهى بارتفاع الوسائط من كونه كلمه لا غير و الكتابة رقوم مسطرة حيث كانت لم تسطر الاعن حديث ممن سطرها لاعن علم فهذا كله من الخطاب الالهى لصاحب هذا المقام و أما علم الترجمة عن اللّه فذلك لكل من كلمه اللّه في الالقاء و الوحى فيكون المترجم خلافا لصور الحروف اللفظية أو المرقومة التى يوجدها ويكون روح تلك الصور كلام اللّه لا غير.
و اين سخن خداوند:«يا از پشت پرده.»خطاب الهى است كه در گوش ايجاد مى كند نه در قلب و كسى كه بر او القاء شده است آن را درك مى كند و مقصود شنواننده آن را مى فهمد و گاهى آن،به صورت تجلى حاصل مى شود و آن صورت الهى به او خطاب مى كند و آن صورت،همان حجاب است.آنگاه از آن خطاب به معناى آن پى مى برد و مى فهمد كه آن حجاب است و گوينده پشت آن قرار دارد و هر درك كننده صورت تجلى نمى فهمد كه آن خداوند است و تفاوت دارنده اين حالت نسبت به ديگران شناخت اين است كه اين صورت هر چند حجاب است اما آن،عين تجلى حق براى اوست.
و اين سخن خداوند:«يا پيام آورى را مى فرستد.»آن چيزى است كه فرشته نازل مى كند يا آن چيزى كه پيام آور بشرى به سوى ما مى آورد هنگامى كه فقط گفتار خداوند را نقل مى كنند، مثل تلاوت كننده اين سخن خداوند تعالى:«او را پناه بده تا سخن خداوند را بشنود.»و اين سخن خداوند تعالى:«و از جانب راست طور به او ندا داديم و او را به خود نزديك كرديم در حالى كه به او راز مى گفتيم.»و اين سخن خداوند تعالى:«ندا داده شده به كسى كه در آتش است و كسى كه اطراف آن است،بركت داده شد.»و اگر علمى را نقل كنند و آن را آشكار كنند و در نفس خود بيابند،آن گفتار خداوند نيست و گاهى پيام آور و صورت باهم هستند و آن همان نوشته است.نوشته پيام آور است و آن همان حجاب گوينده است كه معنايش را به تو مى فهماند اما آن نوشته اى نيست كه برداشت خودش را مى نويسد بلكه تنها آن نوشته اى است كه گفتار را با همان واژه ها و حروف مى نويسد و در صورتى كه اين گونه نباشد،آن گفتار نيست.اين قانون و ضابطه آن است پس ملاقات با پيام آور و القاى خبر الهى با سخن گفتن بدون واسطه و نوشتن گفتار خداوند نه برداشت از آن،همه اين ها از قبيل خطاب الهى براى دارنده اين مقام است.
3-علم ترجمه و بيان از طرف خداوند مخصوص هركسى است كه خداوند در القا و وحى با او سخن گويد؛بنابراين ترجمه و بيان،غير از حروف گفته يا نوشته شده اى است كه آن ها را ايجاد مى كند و تنها روح آن صورت ها گفتار خداوند است.
فان ترجم عن علم فما هو مترجم لابد من ذلك يقول الولى حدثنى قلبى عن ربى و قد يترجم المترجم عن ألسنة الاحوال وليس من هذا الباب بل ذلك من باب آخر يرجع إلى عين الفهم بالاحوال و هو معلوم عند علماء الرسوم وعلى ذلك يخرجون قوله تعالى وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ يقولون يعنى بلسان الحال وكذلك قوله تعالى إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها فجعلوا هذه الاباية والاشفاق حالا لا حقيقة وكذلك قوله عنهما قالتا أتينا طائعين قول حال لاقول خطاب و هذا كله ليس بصحيح ولا مراد في هذه الآيات بل الامر على ظاهره كما ورد هكذا يدركه أهل الكشف فاذا ترجموا من الموجودات فانما يترجمون عما تخاطبهم به لا عن أحوالهم اذ لونطقوا لقالوا هذا وأصحاب هذا القول انقسموا على قسمين فبعضهم يقول ان كان هذا وأمثاله نطقا حقيقة وكلاما فلا بد أن يخلق في هؤلاء الناطقين حياة وحينئذ يصح ان يكون حقيقة وجائز ان يخلق اللّه فيهم حياة ولكن لا علم لنا بذلك ان الامر وقع كما جوّزناه أو هو لسان حال فأما أصحاب ذاك القول فكذا وقع في نفس الامر لان كل ما سوى اللّه حىّ ناطق فى نفس الامر فلا معنى للاحوال مع هذا عند أهل الكشف و الوجود و أما القسم الآخر وهم الحكماء فقالوا ان هذا لسان حال و لابدّ لا نّه من المحال ان يحيا الجماد و هذا قول محجوب با كشف حجاب فما في العالم إلّامترجم إذا ترجم عن حديث الهىّ فافهم ذلك و أما تعيين المراتب لولاة الامر فهو العلم بما تستحقه كل مرتبة من المصالح التى خلقت لها فينظر صاحب هذا
پس اگر از روى علم ترجمه كند كه هر ترجمه بايد اين گونه باشد ولّى مى گويد:«قلبم از طرف پروردگارم براى من بازگو كرد.»و گاهى مترجم از زبان حال،ترجمه و بيان مى كند و آن از اين باب نيست بلكه از باب ديگرى است كه به عين فهم از احوال بازمى گردد كه آن نزد علماى رسمى معلوم است و اين سخن خداوند را به همين صورت توجيه كرده اند:«و هيچ چيزى نيست مگر آن كه با حمد خدا تسبيح مى گويد.»مى گويند:«يعنى با زبان حال.»و همچنين اين سخن خداوند:«ما آن امانت را بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه كرديم ولى آن ها از بر دوش كشيدن آن سر باز زدند و از آن ترسيدند.»ايشان خوددارى كردن و ترس اين موجودات را حالت آن ها قرار داده اند نه حقيقت.همچنين اين سخن خداوند:«آن دو گفتند:
با ميل آمديم.»زبان حال است نه زبان قال ولى هيچ يك از تفسير و توجيه ها صحيح نيست و در اين آيات مقصود نيست،بلكه واقعيت براساس ظاهر اين آيات است همان گونه كه وارد شده است و اهل كشف آن را درك مى كنند و هنگامى كه درباره موجودات،ترجمه و بيان مى كنند تنها از آنچه به آن ها خطاب شده است ترجمه مى كنند نه از حالت هاى آنان كه اگر سخن بگويند اين را مى گويند و گويندگان آن نظريه دو دسته اند:برخى مى گويند:«اگر اين ها و امثال اين ها نطق و سخن حقيقى است بايد اين سخن گويان زنده باشند و در اين صورت اين آيات معناى حقيقى خود را دارد و جايز است كه خداوند در آن ها زندگى بيافريند ولى ما نمى دانيم كه آيا واقعيت آن گونه است كه ما احتمال مى دهيم يا اين كه زبان حال است.»
قائلان به آن نظريه مى گويند:«در نفس الامر و واقع آن گونه است زيرا هر چيز غير خدا زنده و گوياست،بنابراين براى زبان حال نزد اهل كشف و وجود،معنايى نيست.»
دسته ديگر كه حكيمان هستند مى گويند:«ناچار بايد آن را بر زبان حال حمل كرد،زيرا زنده بودن جماد محال است.»
و اين نظر با كشف باطل مى شود،بنابراين هر چه در جهان است ترجمه و تفسيركننده است،هنگامى كه گفتار خداى من را بيان مى كند.در اين مطلب دقت كن.
4-تعيين مراتب كارگزاران،آن علم به مصالحى است كه هر مرتبه استحقاق و شايستگى آن را دارد و براى آن آفريده شده است.دارنده اين علم كسى را كه مى خواهد به كار بگمارد
العلم في نفس الشخص الذى يريد ان يوليه ويرفع الميزان بينه وبين المرتبة فاذا رأى الاعتدال في الوزن من غير ترجيح لكفة المرتبة ولاه وان رجح الوالى فلا يضرّه وان رجحت كفة المرتبة عليه لم يوله لأنّه ينقص عن علم ما رجحه به فيجوز بلا شك و هو أصل الجور في الولاة ومن المحال عندنا ان يعلم ويعدل عن حكم علمه جملة واحدة و هو جائز عند علماء الرسوم وعندنا هذا الجائز ليس بواقع في الوجود وهى مسألة صعبة ولهذا يكون المهدىّ يملؤها قسطا وعدلا كما ملئت جورا وظلما يعنى الارض فان العلم عندنا يقتضى العمل ولا بد والا فليس بعلم وان ظهر بصورة علم و المراتب ثلاثة وهى التى ينفذ فيها حكم الحاكم وهى الدماء والاعراض والاموال فيعلم ماتطلبه كل مرتبة من الحكم الالهىّ المشروع وينظر في الناس فمن رأى انه جمع ما تطلبه تلك المرتبة نظر في مزاج ذلك الجامع فان رآه يتصرّف تحت حكم العلم علم انه عاقل فولاه وان رآه يحكم على علمه وأن علمه معه مقهور تحت حكم شهوته وسلطان هواه لم يوله مع علمه بالحكم قال بعض الملوك لبعض جلسائه من أهل الرأى و النظر الصحيح حين استشاره فقال له من ترى ان أولى أمور الناس فقال ولّ على أمور الناس رجلا عاقلا فان العاقل يستبرئ لنفسه فان كان عالما حكم بما علم وان لم يكن عالما بتلك الواقعة ما حكمها حكم عليه عقله ان يسأل من يدرى الحكم الالهىّ المشروع في تلك النازلة فاذا عرفه حكم فيها فهذا فائدة العقل فان كثيرا ممن ينتمى إلى الدين و العلم الرسمىّ تحكم شهوتهم عليهم و العاقل ليس كذلك فان العقل يأبى إلّا الفضائل فانه يقيد صاحبه عن التصرّف فيما لا ينبغى ولهذا سمى عقلا من العقال.
در نفس او دقت مى كند و ميان او و ميان آن مرتبه را باهم مى سنجد،آنگاه وقتى كه وزن آن ها را هم اندازه مشاهده كرد بدون ترجيح آن مرتبه بر و الى و ترجيح و الى زيان نمى زند در اين صورت او را به كار مى گمارد و اگر كفه مرتبه بر و الى ترجيح داشت،او را به كار نمى گمارد، زيرا علم او نسبت به آن مرتبه كه او را ترجيح داده است ناقص است و بدون شك ظلم خواهد كرد و اين ريشه ظلم در حاكمان است و نزد ما محال است كه بداند و از حكم علمش ذره اى عدول كند و آن نزد علماى رسمى ممكن است و نزد ما اين ممكن،در وجود واقع نمى شود و اين مساله مشكلى است.به همين خاطر مهدى(عج)زمين را از عدل و داد پر مى كند،همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.»
نزد ما علم حتماً مقتضى عمل است و در غير اين صورت علم نيست،هرچند به صورت علم بروز كند.
امام مهدى(عج)مراتب سه گانه اى را كه حكم حاكم در آن ها نافذ است دماء و اعراض و اموال(جان و آبرو و مال)مى داند كه هر مرتبه مقتضى چه حكم الهى شرعى است و در مردم دقت مى كند پس هركس را مشاهده كرد كه جامع همه اقتضاهاى آن مرتبه است،در مزاج وى دقت مى كند،پس اگر مشاهده كرد كه تحت حكم علم تصرف مى كند،او عاقل است و او را به كار مى گمارد و اگر مشاهده كرد كه براساس علمش عمل مى كند ولى علمش با خودش تحت حكم شهوتش و سلطه هوايش مقهور است،او را به كار نمى گمارد،با اين كه عالم به حكم است.
يكى از پادشاهان به يكى از صاحب نظران با راى صحيح هنگام مشورت گفت:«به نظر تو من چه كسى را عهده دار كارهاى مردم كنم؟»
گفت:«مرد عاقلى را عهده دار مردم كن!چرا كه عاقل،خودش را پاك نگه مى دارد.اگر بداند براساس علمش حكم مى كند و اگر حكم آن واقعه را نداند عقلش به او حكم مى كند كه حكم الهى و شرعى آن واقعه را از عالم به آن بپرسد آنگاه پس از دانستن در آن حكم مى كند.»
اين فايده عقل است،همانا بسيارى از كسانى كه خود را به دين و علم رسمى نسبت مى دهند،اميال شان بر آن ها حكم مى كند ولى عاقل اين گونه نيست،زيرا عقل غير از فضيلت ها را نمى پذيرد.عقل به دارنده اش از تصرف در امور ناشايست بند مى زند و به همين خاطر عقل ناميده شده است از عقال(به معناى پايبند.)
و أما الرحمة في الغضب فلا يكون ذلك إلّافي الحدود المشروعة و التعزير وماعدا ذلك فغضب ليس فيه من الرحمة شيء ولذلك قال أبو يزيد بطشى أشدّ لما سمع القارئ يقرأ ان بطش ربك لشديد فان الانسان إذا غضب لنفسه فلا يتضمن ذلك الغضب رحمة بوجه واذا غضب للّه فغضبه غضب اللّه وغضب اللّه لا يخلص عن رحمة الهية تشوبه فغضبه في الدنيا ما نصبه من الحدود و التعزيرات وغضبه في الآخرة ما يقيم من الحدود على من يدخل النار فهو وان كان غضبا فهو تطهير لما شا به من الرحمة فى الدنيا و الآخرة لان الرحمة لما سبقت الغضب فى الوجود عمت الكون كله و وسعت كل شىء فلما جاء الغضب فى الوجود وجد الرحمة قد سبقته ولا بد من وجوده فكان مع الرحمة كالماء مع اللبن إذا شابه وخالطه فلم يخلص الماء من اللبن كذلك لم يخلص الغضب من الرحمة فحكمت على الغضب لانها صاحبة المحل فينتهى غضب اللّه في المغضوب عليهم ورحمة اللّه لا تنتهى فهذا المهدى لا يغضب إلّاللّه فلا يتعدى فى غضبه اقامه حدود اللّه التى شرعها بخلاف من يغضب لهواه ومخالفة غرضه فمثل هذا الذى يغضب للّه لا يمكن ان يكون إلّاعادلا ومقسطا لا جائرا ولا قاسطا وعلامة من يدعى هذا المقام إذا غضب للّه وكان حاكما وأقام الحد على المغضوب عليه نزول عنه الغضب على ذلك الشخص عند الفراغ منه وربما قام إليه وعانقه وآنسه وقال له أحمد اللّه الذى طهرك وأظهر له السرور و البشاشة به وربما أحسن إليه بعد ذلك.
5-مهربانى در حال خشم.آن تنها در حدود شرعى و تعزير است و غير از آن فقط خشم بدون مهربانى است.ابويزيد وقتى شنيد كه شخصى اين آيه قرآن را مى خواند:«مؤاخذه و مجازات پروردگار تو سخت است.»ابويزيد گفت:«مجازات من سخت تر است.»
انسان وقتى براى خودش خشمگين مى شود،در آن غضب هيچ رحمت و مهربانى نيست ولى وقتى براى خدا خشمگين مى شود،خشم او خشم خداست و خشم خدا از مهربانى و رحمت الهى خالى نيست كه با آن آميخته است زيرا خشم خدا در دنيا قراردادن حدود و تعزيرات است و خشم خدا در آخرت،حدودى است كه بر داخل شونده آتش اقامه مى شود و آن با اين كه خشم است ولى پاك كردن است،براى اين كه در دنيا و آخرت مهربانى و رحمت با آن آميخته است زيرا رحمت به دليل پيشى گرفتن بر غضب در وجود،تمامى وجود را فراگرفته است و بر هر چيزى گسترده است.پس وقتى كه غضب به وجود مى آيد،رحمت را مى يابد كه پيش تر از آن به وجود آمده است و چاره اى از وجود آن نيست.غضب با رحمت، همانند شيرى است كه با آب آميخته شده است.
پس آب از شير جدا نمى شود.به همين صورت غضب از رحمت جدا نمى شود به اين دليل به غضب حكم مى شود كه لازمه آن محل است.پس غضب خدا به خشم گرفته شدگان محدود مى شود ولى رحمت خدا محدود نمى شود.
مهدى(عج)فقط براى خدا خشمگين مى شود؛از اين رو در خشم خود از اقامه حدود شرعى فراتر نمى رود،برخلاف كسى كه براى هوا و هوس و مخالفت با غرض خودش خشمگين مى شود؛بنابراين مثل اين شخصى كه براى خدا خشمگين مى شود،ممكن نيست كه غير عادل و دادگر باشد و ستمگر و ظالم نيست.علامت ادعاكننده اين مقام اين است كه وقتى براى خدا خشمگين مى شود و حاكم پس از اجراى حدّ بر كسى كه بر او خشم گرفته است،خشم وى نسبت به آن شخص برطرف مى شود و گاهى در مقابل او به پا مى خيزد و او را در آغوش مى گيرد و با او مأنوس مى شود و به وى مى گويد:«خدا را ستايش كن كه تو را پاك كرد و براى او اظهار شادى و خوشرويى مى كند.»و گاهى پس از آن به وى نيكى مى كند.
هذا ميزانه ويرجع لذلك المحدود رحمة كله و قد رأيت ذلك لبعض القضاة ببلاد المغرب قاضى مدينة سبتة يقال له أبو ابراهيم بن يغمور وكان يسمع معنا الحديث على شيخنا أبى الحسين بن الصائغ من ذرية أبى أيوب الانصارى وعلى أبى الصبر أيوب الفهرى وعلى أبى محمد بن عبداللّه الحجرى بسبتة في زمان قضائه بها وما كان يأتى إلى السماع راكباقط بل يمشى بين الناس فاذا لقيه رجلان قد تخاصما وتداعيا إليه وقف اليهما وأصلح بينهما غزير الدمعة طويل الفكرة كثير الذكر يصلح بين القبيلتين بنفسه فيصطلحان ببركته والقاضى ان بقى معه الغضب على المحدود بعد أخذ حقّ اللّه منه فهو غضب نفس وطبع أولامر في نفسه لذلك المحدود ما هو غضب للّه فلذلك لا ياجره اللّه فانه ماقام في ذلك مراعاة لحق اللّه و هذا من قوله تعالى ونبلو أخباركم فابتلاهم أوّلا بما كلفهم فاذا عملوا ابتلى أعمالهم هل عملوها لخطاب الحق أو عملوها لغير ذلك و هو قوله عزوجل أيضا يوم تبلى السرائر و هذا ميزانه عند أهل الكشف فلا يغفل الحاكم عند اقامة الحدود عن النظر في نفسه وليحذر من التشفى الذى يكون للنفوس ولهذا نهى عن الحكم في حال غضبه ولو لم يكن حاكما في حقّ من ابتلى باقامة حد عليه فان وجد لذلك تشفيا فيعلم انه ما قام في ذلك للّه وما عنده فيه خير من اللّه واذا فرح باقامة الحد على المحدود ان لم يكن فرحه له لما سقط عنه ذلك الحد في الآخرة من المطالبة والا فهو معلول.
آن ملاك اين مطلب است و براى حدّ خورده،همه اش رحمت است و من اين مطلب را در يكى از قاضى هاى شهرهاى مغرب ديده ام.قاضى شهر سبته به نام ابوابراهيم بن يغمور وى در زمان قضاوتش همراه ما از استادمان ابوحسين بن صائغ از نسل ابوايوب انصارى و از ابوصبر ايوب فهرى و از ابو محمد بن عبدالله حجرى در شهر سبته حديث مى شنيد.او هرگز براى شنيدن حديث سواره نمى آمد،بلكه در ميان مردم پياده مى آمد،هنگامى كه در راه،دو نفر باهم دعوا داشتند و نزد وى طرح دعوا مى كردند،براى آن ها مى ايستاد و ايشان را باهم آشتى مى داد.وى بسيار مى گريست،زياد تفكر مى كرد و كثيرالذكر بود،به تنهايى ميان دو قبيله را آشتى مى داد و آنان به بركت او باهم صلح مى كردند.
اگر پس از آن كه قاضى حق خدا را از شخص حدّ خورده گرفت خشم وى نسبت به او باقى بماند،آن خشم نفسانى و طبيعى است يا به خاطر چيزى است كه نسبت به او داشته است و خشم خدايى نيست و به همين خاطر خداوند به او پاداش نمى دهد؛چرا كه وى براى رعايت حق خداوند اقدام نكرده است و اين از مصاديق اين گفتار خداوند است:
«و خبرهاى شما را مى آزماييم.»پس آن ها را در آغاز با تكليف كردن مى آزمايد،آنگاه وقتى عمل كردند اعمالشان را مى آزمايد كه آيا به خاطر خطاب خداوند عمل كرده اند يا به انگيزه ديگرى عمل كرده اند و اين معناى سخن خداوند عز و جل نيز هست:«روزى كه نهان ها آشكار مى شود.»و نزد اهل مكاشفه اين ملاك آن است.پس حاكم هنگام اجراى حدود نبايد از دقت در نفس خويش غفلت ورزد و بايد از تشفى خاطر بپرهيزد كه در نفوس است.به همين خاطر از داورى كردن در حال خشم نهى شده است هر چند درباره حدّ خورده حاكم نباشد.
بنابراين اگر به دليل اجراى حدّ،تشفى خاطر بيابد،بايد بداند كه براى خدا در اين مورد اجراى حدّ نكرده است و در وجودش خيرى از طرف خدا نيست و هنگامى كه از اجراى حدّ بر حدّ خورده خوشحال شود،اگر شادمانى او به خاطر سقوط مجازات او در آخرت نباشد، وى بيمار(نفسانى)است.
وما عندى في مسائل الاحكام المشروعة با صعب من الزنا خاصة ولو أقيم عليه الحد فانى أعلم انه يبقى عليه بعد اقامة الحد مطالبات من مظالم العباد واعلم ان غير الحاكم ما عين اللّه له اقامة الحد عليه فلا ينبغى أن يقوم به غضب عند تعدى الحدود فليس ذلك إلّا للحكام خاصة ولرسول اللّه صلى الله عليه و سلم من حيث ما هو حاكم فلو كان مبلغا لا حاكما لم يقم به غضب على من رد دعوته فانه ليس له من الامر شيء وليس عليه هداهم فان اللّه يقول في هذا للرسول صلى الله عليه و سلم ان عليك إلّاالبلاغ و قد بلغ فأسمع اللّه من شاء وأصم من شاء فهم أعقل الناس أعنى الانبياء واذا كوشف الداعى على من أصمه اللّه عن الدعوة فاسمعها لم يتغير لذلك فان الصائح اذا نادى من قام به الصمم وعلم انه لم يسمع نداءه لم يجد عليه وقام عذره عنده فان كان الرسول حاكما تعين عليه الحكم بما عين اللّه له فيه و هذا علم شريف يحتاج إليه كل وال في الارض على العالم*واما علم ما يحتاج إليه الملك من الارزاق فهو ان يعلم أصناف العالم وليس إلّااثنان وأعنى بالعالم الذى يمشى فيهم حكم هذا الامام وهم عالم الصور وعالم الانفس المدبرون لهذه الصور فيما يتصرّفون فيه من حركة أو سكون وماعدا هذين الصنفين فما له عليهم حكم إلّامن أراد منهم ان يحكمه على نفسه كعالم الجان و أما العالم النورانى فهم خارجون عن ان يكون للعالم البشرىّ عليهم تولية فكل شخص منهم على مقام معلوم عينه له ربه فما يتنزل إلّابأمر ربه فمن اراد تنزيل واحد منهم
در مسائل احكام شرعى سخت تر از زنا نزد من وجود ندارد و اگر حدّ بر او جارى شود من مى دانم كه پس از اجراى حدّ مظالم عباد باقى مى ماند.
بدان كه خداوند اجراى حدود را به غير حاكم اجازه نداده است،بنابراين شايسته نيست كه هنگام تجاوز از حدود خشمگين شود.اين كار فقط براى حاكم و براى پيامبر صلى الله عليه و آله است از اين جهت كه حاكم است.پس اگر تنها مبلّغ بود نه حاكم،نسبت به كسى كه دعوتش را نمى پذيرفت خشمگين نمى شد چرا كه هيچ امرى در اختيار او نيست و هدايت آن ها بر عهده او نيست.همانا خداوند در اين باره به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد:«برعهده تو جز رساندن نيست.»و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله ابلاغ كرد و خداوند هركس را كه مى خواست شنوا كرد و هركس را كه مى خواست كر كرد و پيامبران عليه السلام عاقل ترين مردمند و هنگامى كه دعوتگر نسبت به كسى كه خداوند گوش او را به دعوت كر كرده است و به همين خاطر نمى شنوند،آگاهى يابد به اين خاطر تغييرى در او پديد نمى آيد،چرا كه وقتى فريادگر،شخص كرى را صدا كند و بداند كه او ندايش را نمى شنوند براى او ناراحت نمى شود و عذرش نزد وى پذيرفته است.پس اگر پيامبر صلى الله عليه و آله حاكم باشد براى او لازم است براساس آنچه خداوند برايش معين كرده است حكم كند و اين علم شريفى است كه هر حاكمى در زمين در جهان به آن نيازمند است.
6-نياز فرمانروا به علم ارزاق.لازمه آن شناخت اصناف جهان است و آن ها دو صنف است و مقصود من جهانى است كه حكم اين امام عليه السلام در آن جارى است و آن عالم صورت ها و عالم نفس هاى تدبيركننده اين صورت هاست در تصرفاتى كه انجام مى دهند از قبيل حركت يا سكون و امام بر غير از اين دو صنف حكم نمى كند،مگر آن كه خودشان بخواهند و امام را بر خودشان حاكم كنند،مانند عالم جنّ ولى عالم نورانى از ولايت افراد بشر خارجند و هر شخصى از آن ها داراى جايگاه معلومى است كه پروردگارش براى وى معين كرده است و فرود نمى آيد مگر به دستور پروردگارش و هركس بخواهد يكى از آن ها فرود آيد
فيتوجه في ذلك إلى ربه وربه يأمره ويأذن له في ذلك اسعافا لهذا السائل أو ينزله عليه ابتداء واما السائحون منهم فقامهم المعلوم كونهم سياحين يطلبون مجالس الذكر فاذا وجدوا أهل الذكر وهم أهل القرآن الذاكرون القرآن فلا يقدمون عليهم أحدا من مجالس الذاكرين بغير القرآن فاذا لم يجدوا ذلك و وجدوا الذاكرين اللّه لا من كونهم تالين قعدوا اليهم ونادى بعضهم بعضا هلموا الى بغيتكم فذلك رزقهم الذى يعيشون به وفيه حياتهم فاذا علم الامام ذلك لم يزل يقيم جماعة يتلون آيات اللّه آناء الليل و النهار و قد كنا بفاس من بلاد المغرب قد سلكنا هذا المسلك لموافقة أصحاب موفقين كانوا لنا سامعين وطائعين وفقدناهم ففقدنا لفقدهم هذا العمل الخالص و هو أشرف الارزاق وأعلاها فأخذنا لما فقدنا مثل هؤلاء في بث العلم من أجل الارواح الذين غذاؤهم العلم ورأينا ان لانورد شيأ منه الامن أصل هو مطلوب لهذا الصنف الروحانى و هو القرآن فجميع ما تتكلم فيه في مجالسى وتصانيفى انما هو من حضرة القرآن وخزائنه أعطيت مفتاح الفهم فيه والا مداد منه و هذا كله حتى لا نخرج عنه فانه أرفع ما يمنح ولا يعرف قدره إلّامن ذاقه وشهد منزلته حالا من نفسه وكلمه به الحق في سرّه فان الحق إذا كان هو المكلم عبده في سرّه بارتفاع الوسائط فان الفهم يستصحب كلامه منك فيكون عين الكلام منه عين الفهم منك لايتأخر عنه فان تأخر عنه فليس هو كلام اللّه ومن لم يجد هذا فليس عنده علم بكلام اللّه عباده فاذا كلمه بالحجاب الصورى بلسان نبىّ أو من شاء اللّه من العالم فقد يصحبه الفهم و قد يتأخر عنه هذا هو الفرق بينهما.
در اين باره متوجه پروردگارش مى شود و خداوند به خاطر برآوردن حاجت آن درخواست كننده در اين باره به او دستور يا اجازه مى دهد يا بدون درخواست او را فرو مى فرستد.
و سياحان،مقام برخى از آن ها معلوم است كه سياحان به دنبال مجالس ذكرند.هنگامى كه آنان ذاكران قرآن را بيابند،هيچ يك از ذاكران به غير قرآن را بر آن ها مقدم نمى دارند و هنگامى كه آنان را نيابند و ذاكران خداوند از غير راه تلاوت را بيابند،نزد آنان مى نشينند و همديگر را صدا مى زنند كه به سوى مطلوبتان بياييد و آن روزى ايشان است كه با آن زندگى مى كنند و حياتشان در آن است.آنگاه وقتى امام اين را بداند همواره گروهى را مى گمارد تا در شب و روز آيات خدا را تلاوت كنند.ما،در فاس از شهرهاى مغرب به اين روش عمل مى كرديم به خاطر وجود دوستان موفقى كه مطيع و شنواى ما بودند و ما آن ها را از دست داديم و با از دست دادن شان اين عمل خالص را از دست داديم و آن شريف ترين و عالى ترين روزى هاست.آنگاه به خاطر از دست دادن مثل آن ها به انتشار علم به خاطر ارواح پرداختيم كه غذايشان علم است و به اين نتيجه رسيديم كه فقط آن را از منبعى بيان كنيم كه مطلب اين صنف روحانى است و آن قرآن است.پس من در مجالس و نوشته هايم،درباره هرچه سخن مى گويم تنها از محضر قرآن و گنجينه هاى آن و با كمك آن است كه كليدهاى فهم آن به من داده شده است و اين ها همه تا وقتى است كه از آن خارج نشويم.همانا قرآن برترين بخشش هاست و قدر آن را نمى شناسد مگر آن كس كه آن را بچشد و منزلت آن را درك كند در حالى كه آن را در نفس خويش جاى داده است و حق در نهان به وسيله آن با وى سخن گفته است زيرا هنگامى كه حق در نهان بدون واسطه با بنده اش سخن گويد فهم در پى سخن او مى آيد و كلام او عين فهميدن از سوى تو خواهد بود و متاخر از آن نيست و اگر متاخر از آن شد آن كلام خدا نخواهد بود و هركس اين را نيابد عالم به سخن خدا به بندگانش نيست ولى هنگامى كه با حجاب صورى با زبان پيامبرى يا هركس از جهان كه بخواهد با او سخن گويد گاهى بلافاصله فهم به دنبال آن مى آيد و گاهى متاخر از آن مى شود و اين تفاوت ميان آن دو است.
و أما الارزاق المحسوسة فانه لاحكم له فيها إلّافي بقية اللّه فمن أكل مما خرج عن هذه البقية لم يأكل من يد هذا الامام العادل وليس مسمى رزق اللّه في حقّ المؤمنين إلّابقية اللّه وكل رزق في السكون من بقية اللّه وما بقى إلّاان يفرق بينهما وذلك ان جميع ما في العالم من الاموال لا يخلوا ما أن يكون لها مالك معين أولا يكون لها مالك فان كان لها مالك معين فهى من بقية اللّه لهذا الشخص وان لم يكن لها مالك معين فهى لجميع المسلمين فجعل اللّه لهم وكيلا هذا الامام يحفظ عليهم ذلك فهذا من بقية اللّه الذى زاد على المال المملوك فكل رزق في العالم بقية اللّه ان عرفت معنى بقية اللّه فمال زيد بقية اللّه لزيد لما حجراللّه عليه التصرّف في مال عمرو بغير اذنه ومال عمرو بقية الله لعمرو لما حجر عليه التصرّف في مال زيد بغير اذنه فما في العالم رزق إلّاو هو بقية اللّه فيحكم الامام فيه بقدر ما أنزل اللّه من الحكم فيه فاعلم ذلك فالناس على حالتين اضطرار وغير اضطرار فحال الاضطرار يبيح قدر الحاجة في الوقت ويرفع عنه حكم التحجير فاذا مال مايزيلها به رجح عليه حكم التحجير فان كان المضطرّ قد تصرّف فيما هو ملك لاحد تصرّف فيه بحكم الضمان في قول وبغير ضمان في قول فان وجد أدّاه عند القائل بالضمان وان لم يجد فامام الوقت يقوم عنه في ذلك من بيت المال وان كان المتصرّف قد تصرّف فيما لايملكه أحد أو يملكه الامام بحكم الوكالة المطلقة من اللّه له فلا شيء عليه لا ضمان ولا غيره و هذا علم يتعين المعرفة به على امام الوقت لابدّ منه فما تصرّف أحد من المكلفين بالوجه المشروع إلّافي بقية اللّه قال اللّه عزوجل بقية اللّه خير لكم ان كنتم مؤمنين.
و امام مهدى(عج)تنها حق حكم كردن درباره بقية الله (1)از رزق هاى محسوس را دارد.
پس هركس غير از آن را بخورد،از دست اين امام عادل نخورده است و بقية الله فقط در حق مؤمنان بقية الله ناميده مى شود و همه رزق هاى موجود در جهان از بقية الله است و هر چه غير آن است با آن متفاوت است.توضيح آن كه همه اموال جهان يا داراى مالك معينى است يا بدون مالك است.اگر مالك معينى داشته باشد،آن از بقية الله براى مالكش است و اگر مالك معينى ندارد،متعلق به همه مسلمانان است و خداوند اين امام را وكيل براى آن ها قرار داده است تا آن را براى شان حفظ كند و آن از بقية الله است كه بر مال مملوك افزوده شده است.
پس همه رزق هاى جهان از بقية الله است،اگر معناى بقية الله را بشناسى.مال زيد براى وى بقية الله است؛زيرا خداوند تصرف در مال عمرو بدون اجازه اش براى وى حرام كرده است و مال عمرو براى وى بقية الله است،براى اين كه تصرف در مال زيد بدون اجازه اش براى عمرو ممنوع است.پس هيچ رزقى در جهان غير از بقية الله نيست وامام به اندازه اى كه خداوند درباره آن حكم نازل كرده است درباره آن حكم مى كند.اين را بدان.آنگاه مردم داراى دو حالت هستند:اضطرار و غير اضطرار.حالت اضطرار به اندازه نياز در آن زمان را مباح مى كند و ممنوعيت را برمى دارد و هنگامى كه اضطرار برطرف شد،حكم ممنوعيت بر آن ترجيح مى يابد اگر مضطر در چيزى كه ملك كسى است تصرف كرده باشد،بنابر نظر با ضمانت تصرف مى كند و بنابر نظر ديگر بدون ضمانت و براساس نظريه ضمان اگر توانگر شد آن را مى پردازد و اگر نيافت،امام آن زمان به جاى او از بيت المال مى پردازد.
و اگر در چيزى تصرف كرده باشد كه ملك كسى نيست يا به حكم وكالت مطلقه از طرف خداوند ملك امام است،چيزى برعهده اش نيست،نه ضمان و نه غير ضمان و اين علمى است كه شناخت آن بر امام زمان(عج)لازم است.هيچ يك از مكلفان به وجه شرعى تصرف نمى كند مگر در بقية الله.خداوند عز و جل مى فرمايد:بقية الله براى تان بهتر است اگر مؤمن باشيد.»م.
1) .مقصود از بقية الله روزى هايى است كه خداوند براى بندگانش حلال كرده است.م.
و هو حكم فرعىّ وانما الاصل ان اللّه خلق لنا ما في الارض جميعا ثم حجرو أبقى فما أبقاء سماه بقية اللّه وما حجر سماه حراما أى المكلف ممنوع من التصرّف فيه حالا أو زمانا أو مكانا مع التحجير فانّ الاصل التوقف عن اطلاق الحكم فيه بشئ فاذا جاء حكم اللّه فيه كنا بحسب الحكم الالهىّ الذى ورد به الشرع الينا فمن عرف هذا عرف كيف يتصرّف في الارزاق*و أما علم تداخل الامور بعضها على بعض فهذا معنى قوله تعالى يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ فالمولج ذكروا المولج فيه أنثى هذا الحكم له مستصحب حيث ظهر فهو في العلوم العلم النظرى و هو في الحس النكاح الحيوانىّ و النباتى وليس شيء من ذلك مرادالنفسه فقط بل هو مراد لنفسه ولما ينتجه ولو لا اللحمة و السد اما ظهر للشفة عين و هو سار في جميع الصنائع العملية و العلمية فاذا علم الامام ذلك لم تدخل عليه شبهة في أحكامه و هذا هو الميزان الموضوع في العالم في المعانى و المحسوسات و العاقل يتصرّف بالميزان في العالمين بل في كل شيء له التصرّف فيه و أما الحاكمون بالوحى المنزل أهل الالقاء من الرسل وأمثالهم فما خرجوا عن التوالج فان اللّه جعلهم محلا لما يلقى اليهم من حكمه في عباده قال تعالى نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلى قَلْبِكَ وقال تعالى يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ فما ظهر حكم في العالم من رسول الا عن نكاح معنوى لا في النصوص ولا في الحاكمين بالقياس فالامام يتعين عليه علم ما يكون بطريق التنزيل الالهىّ وبين ما يكون بطريق القياس وما يعلمه المهدى أعنى علم القياس ليحكم به وانما يعلمه ليتجنبه فما يحكم المهدى إلّابما يلقى اليه الملك من عند اللّه الذى بعثه اللّه إليه ليسدّده.
و اين حكم فرعى است و حكم اصلى اين است كه خداوند همه آنچه را كه در زمين است براى ما آفريد،سپس ممنوع كرد و باقى گذارد و آنچه را باقى گذارد بقية الله ناميد و آنچه را ممنوع كرد،حرام ناميد؛يعنى مكلف از تصرف در آن در حالت يا زمان يا مكانى ممنوع است با ممنوعيت،پس اصل در آن توقف از حكم كردن به چيزى در آن است،آنگاه وقتى حكم خدا در آن وارد شد ما براساس حكم الهى هستيم كه شرع به سوى ما وارد كرده است،هركس اين را بشناسد مى داند كه چگونه در روزى ها تصرف كند.
7-علم تداخل امور در يكديگر.آن معناى اين سخن خداوند تعالى است:«شب را در روز داخل مى كند و روز را در شب داخل مى كند.»پس داخل شونده،نر و داخل شنونده در آن ماده است.اين حكم آنجا كه در علوم نظرى آشكار شود هماهنگى دارد و آن در حس نكاح حيوانى و نباتى است و هيچ يك از آن ها به تنهايى مقصود ذاتى نيست بلكه،هم آن مقصود ذاتى است و هم نتيجه آن و اگر تار و پود نبود براى لب چشم به وجود نمى آمد و آن در همه صنعت هاى علمى و عملى جارى است.پس هنگامى كه امام آن را بداند در احكامش شبهه اى بر او وارد نمى شود و اين ملاكى است كه در جهان در معانى و محسوسات قرار داده شده است و عاقل در هر دو جهان بلكه در هر چيز كه حق تصرف دارد با ملاك و ميزان تصرف مى كند.
حكم كنندگان براساس وحى نازل شده رسولان القاءكننده و مانند آن ها،آن ها نيز از تداخل بيرون نيستند؛چرا كه خداوند ايشان را محل القاى حكمش در ميان بندگان خود قرار داده است.خداوند تعالى مى فرمايد:«روح الامين آن را بر قلب تو نازل كرد.»و مى فرمايد:
«فرشتگان همراه روح امر او را بر هر يك از بندگانش كه بخواهد،نازل مى كند.»پس در جهان هيچ حكمى از پيام آورى آشكار نمى شود مگر با نكاح معنوى نه در نصوص و نه در ميان حكم كنندگان با قياس.پس آنچه از راه تنزيل الهى است امام بايد بداند و آنچه را كه از راه قياس است بايد بيان كند و مهدى(عج)قياس را براى حكم كردن به آن نمى داند،بلكه براى اجتناب از آن مى داند،بنابراين مهدى(عج)حكم نمى كند مگر براساس آنچه فرشته از طرف خدا بر او القاء مى كند فرشته اى كه خداوند به سوى او فرستاده تا به او يارى رساند.
وذلك هو الشرع الحقيقىّ المحمدىّ الذى لو كان محمد صلى الله عليه و سلم حيا ورفعت اليه تلك النازلة لم يحكم فيها إلّابما يحكم هذا الامام فيعلمه اللّه ان ذلك هو الشرع المحمدى فيحرم عليه القياس مع وجود النصوص التى منحه اللّه اياها ولذلك قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم في صفة المهدى يقفو اثرى لايخطئ فعرفنا انه متبع لا متبوع وانه معصوم ولا معنى للمعصوم في الحكم إلّا انه لا يخطىء فان حكم الرسول لا ينسب إليه خطأ فانه لاينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى كما انه لايسوغ القياس فى موضع يكون فيه الرسول صلى الله عليه و سلم موجودا و أهل الكشف النبىّ عندهم موجود فلا يأخذون الحكم إلّاعنه ولهذا الفقير الصادق لا ينقى إلى مذهب انما هو مع الرسول الذى هو مشهود له كما ان الرسول مع الوحى الذى ينزل عليه فينزل على قلوب العارفين الصادقين من اللّه التعريف بحكم النوازل انه حكم الشرع الذى بعث به رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وأصحاب علم الرسوم ليست لهم هذه المرتبة لما أكبوا عليه من حب الجاه و الرياسة والتقدّم على عباد اللّه وافتقار العامّة اليهم فلا يفلحون في أنفسهم ولا يفلح بهم وهى حالة فقهاء الزمان الراغبين في المناصب من قضاء وشهادة وحسبة وتدريس و أما المتنمسون منهم بالدين فيجمعون أكافهم وينظرون إلى الناس من طرف خفى نظر الخاشع ويحركون شفاههم بالذكر ليعلم الناظر اليهم انهم ذاكرون ويتعجمون في كلامهم ويتشدقون ويغلب عليهم وعونات النفس وقلوبهم قلوب الذئاب لا ينظر اللّه اليهم هذا حال المتدين منهم لا الذين هم قرناء الشيطان لاحاجة للّه بهم لبسوا للناس جلود الضأن من اللين اخوان العلانية أعداء السريرة فاللّه يراجع بهم ويأخذ بنواصيهم إلى مافيه سعادتهم.
و آن شرع حقيقى محمدى صلى الله عليه و آله است كه اگر محمد صلى الله عليه و آله زنده بود و آن واقعه نزد وى مطرح مى شد،همان حكمى را مى كرد كه اين امام به آن حكم مى كند.پس خداوند به او ياد داده است كه آن شرع محمدى صلى الله عليه و آله است.از اين رو با وجود نصوصى كه خداوند به وى عنايت كرده است قياس بر او حرام است و به همين خاطر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در بيان ويژگى مهدى(عج)فرمود:«گام جاى پاى من مى گذارد و به خطا نمى رود»پس مى دانيم كه او پيروى كننده است و پيروى شده نيست و او معصوم است و معصوم در حكم،معنايى جز اشتباه نكردن ندارد زيرا به حكم پيامبراكرم صلى الله عليه و آله اشتباه نسبت داده نمى شود؛چرا كه او:«از روى هوا سخن نمى گويد،آن جز وحى نيست كه وحى شده است.»
همان گونه كه قياس در محل وجود پيامبراكرم صلى الله عليه و آله جايز نيست و پيامبر صلى الله عليه و آله نزد اهل مكاشفه موجود است،بنابراين حكم را فقط از او مى گيرند و اين فقير صادق به مذهبى منتسب نمى شود مگر با پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه برايش مشهور است.همان گونه كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله همراه وحى است كه بر او نازل مى شود،از طرف خداوند حكم حوادث بر قلب عارفان صادق شناسانده مى شود كه آن حكم شرع است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به آن مبعوث گرديده است ولى عالمان علوم رسمى داراى اين جايگاه نيستند به خاطر آن كه بر حبّ مقام و رياست و رهبرى بندگان خدا و نياز توده مردم به ايشان روى آورده اند.پس نه خودشان رستگار مى شوند و نه ديگران به وسيله آن ها به رستگارى مى رسند و آن حالت فقهاى اين زمان است كه به مناصب قضاوت و شهادت و حسبه و تدريس رغبت دارند و فقهايى كه لباس ديندارى مى پوشند و شانه هاى شان را جمع مى كنند و با گوشه چشم همانند خاشعان نگاه مى كنند و لبان شان را به ذكر خدا حركت مى دهند تا بيننده آن ها بداند ايشان در حال ذكرند و سخنان مبهم مى گويند و دهان شان را كج مى كنند و حماقت هاى نفس بر ايشان غلبه مى كند و قلب هاى شان قلب هاى گرگ است خداوند به ايشان نظر نمى كند.اين وضعيت دينداران آن هاست نه كسانى كه همنشين شيطانند.خداوند به ايشان نيازى ندارد،براى مردم لباس ميش به خاطر نرم بودن مى پوشند،در ظاهر برادر و در باطن دشمنند،پس خداوند به سوى آن ها بازگردد و زمام شان را به سوى آن چيزى كه سعادت شان در آن است،بكشد.
واذا خرج هذا الامام المهدى فليس له عدوّ مبين إلّاالفقهاء خاصة فانهم لا تبقى لهم رياسة ولا تمييز عن العامة ولا يبقى لهم علم بحكم إلّاقليل ويرتفع الخلاف من العالم فى الاحكام بوجود هذا الامام ولولا أن السيف بيد المهدى لا فتى الفقهاء بقتله ولكن اللّه يظهره بالسيف والكرم فيطمعون ويخافون فيقبلون حكمه من غير ايمان بل يضمرون خلافه كما يفعل الحنفيون و الشافعيون فيما اختلفوا فيه فلقد أخبرنا أنهم يقتتلون في بلاد العجم أصحاب المذهبين ويموت بينهما خلق كثير ويفطرون في شهر رمضان ليتقوواعلى القتال فمثل هؤلاء لولا قهر الامام المهدى بالسيف ماسمعوا له ولا أطاعوه بظواهرهم كما انهم لايطيعونه بقلوبهم بل يعتقدون فيه انه إذا حكم فيهم بغير مذهبهم انه على ضلالة في ذلك الحكم لأنّهم يعتقدون ان زمان أهل الاجتهاد قد انقطع وما بقى مجتهد في العالم وان اللّه لا يوجد بعدأئمتهم أحدا له درجة الاجتهاد و أما من يدعى التعريف الالهىّ بالاحكام الشرعية فهو عندهم مجنون مفسود الخيال لا يلتفتون إليه فان كان ذا مال وسلطان انقادوا في الظاهر إليه رغبة في ماله وخوفا من سلطانه وهم ببواطنهم كافرون به*و أما المبالغة والاستقصاء في قضاء حوائج الناس فانه متعين على الامام خصوصا دون جميع الناس فان اللّه ما قدمه على خلقه ونصبه اما ما لهم الاليسعى في مصالحهم هذا و الذى ينتجه هذا السعى عظيم وله في قصة موسى عليه السلام لما مشى في حقّ أهله ليطلب لهم نارا يصطلون بها ويقضون بها الامر الذى لا ينقضى إلّابها في العادة وماكان عنده عليه السلام خبر بما جاءه فاسفرت له عاقبة ذلك الطلب عن كلام ربه فكلمه اللّه تعالى في عين حاجته وهى النار في الصورة ولم يخطر له عليه السلام ذلك الامر بخاطر وأى شيء أعظم من هذا وما حصل له إلّافي وقت السعى
هنگامى كه امام مهدى(عج)ظهور مى كند فقط فقيهان،دشمن آشكار اويند زيرا نه رياست برايشان باقى مى ماند و نه نسبت به توده مردم امتيازى دارند و علم به حكم برايشان باقى نمى ماند جز اندكى.با وجود اين امام،اختلاف در احكام از جهان برطرف مى شود.اگر شمشير در دست مهدى(عج)نبود فقيهان به كشتن او فتوا مى دادند ولى خداوند او را با شمشير و بزرگوارى ظاهر مى كند،از اين رو اطعام مى كند و فقيهان مى ترسند و بدون ايمان حكمش را مى پذيرند و مخالفت با او را مخفى مى كنند.همان گونه كه حنفى ها و شافعى ها در موارد اختلاف شان چنين مى كردند.به ما خبر رسيده است كه در شهرهاى عجم،پيروان دو مذهب باهم مى جنگيدند و در اين ميان مردم زيادى كشته مى شدند و در ماه رمضان روزه نمى گرفتند تا براى جنگ نيرومند باشند.اگر غلبه امام مهدى(عج)با شمشير نبود چنين مردمى در ظاهر از او اطاعت نمى كردند و حرفش را نمى شنيدند همان گونه كه با قلب هاى شان از او اطاعت نمى كنند بلكه درباره او معتقدند كه وقتى برخلاف مذهب آنان حكم كند،در آن حكم گمراه است زيرا آنان معتقدند كه زمان اجتهاد سپرى شده است و در جهان مجتهدى باقى نمانده است و پس از امامان آن ها،خداوند هيچ مجتهدى به وجود نياورده است و هركس مدعى باشد كه خداوند احكام شرعى را به او شناسانده است،وى نزد آنان ديوانه و با خيال فاسد است و به او توجه نمى كنند.پس اگر توانگر و قدرتمند باشد به خاطر رغبت به مال و بيم از قدرتش تسليم او مى شوند؛ولى در باطن به او كافرند.
8-نهايت تلاش و كوشش در برآوردن نيازهاى مردم به طور ويژه بر امام واجب است نه بر همه مردم؛چرا كه خداوند او را فقط براى تلاش در مصالح مردم به امامت ايشان نصب كرده است و او را بر آنان مقدم داشته است و آنچه امام از اين تلاش به دست مى آورد،بس بزرگ است و در ماجراى موسى عليه السلام اين پاداش به او رسيد،هنگامى كه وى براى حق خانواده اش به راه افتاد تا آتشى براى شان بجويد كه با آن خود را گرم كنند و كارهايى را كه معمولا بدون آتش انجام نمى شود،انجام دهند و موسى عليه السلام از آنچه برايش رخ داد خبر نداشت و سرانجام آن جستجو به وسيله گفتار پروردگارش براى وى روشن شد،پس خداوند در صورت آتش كه نيازش بود با وى سخن گفت و هرگز آن امر به ذهن او نرسيده بود و چه چيزى بزرگ تر از اين است و آن فقط
في حقّ عياله ليعلمه بما في قضاء حوائج العائلة من الفضل فيزيد حرصا في سعيه في حقهم فكان ذلك تنبيها من الحق تعالى على قدر ذلك عند اللّه تعالى وعلى قدرهم لأنّهم عبيده على كل حال و قد وكل هذا على القيام بهم كما قال تعالى الرجال قوّامون على النساء فانتج له الفرار من الاعداء الطالبين قتله الحكم و الرسالة كما أخبر اللّه تعالى من قوله عليه السلام ففررت منكم لما خفتكم فوهب لى ربى حكما وجعلنى من المرسلين وأعطاه السعى على العيال وقضاء حاجاتهم كلام اللّه وكله سعى بلاشك فان الفار أتى في فراره بنسبة حيوانية فرت نفسه من الاعداء طلبا للنجاة وابقاء للملك و التدبير على النفس الناطقة فما سعى بنفسه الحيوانية في فراره إلّافي حقّ النفس الناطقة المالكة تدبير هذا البدن و حركة الأئمة كلّهم العادلة انما تكون فى حقّ الغير لافى حقّ أنفسهم فاذا رأيتم السلطان يشتغل بغير رعيته وما يحتاجون إليه فاعلموا انه قد عزلته المرتبة بهذا الفعل ولا فرق بينه وبين العامة ولما أراد عمر بن عبدالعزيز يوم ولى الخلافة أن يقيل راحة لنفسه لما تعب من شغله بقضاء حوائج الناس دخل عليه ابنه فقال له يا أمير المؤمنين أنت تستريح وأصحاب الحاجات على الباب من أراد الراحة لا يلى أمور الناس فبكى عمر وقال الحمد اللّه الذى أخرج من ظهرى من ينبهنى ويدعونى إلى الحق ويعيننى عليه فترك الراحة وخرج إلى الناس وكذلك خضر واسمه بليابن ملكان بن فالغ بن غابر بن شالخ بن ارفخشد بن سام بن نوح عليه السلام كان في جيش فبعثه أمير الجيش يرتاد لهم ماء وكانوا قد فقدوا الماء فوقع بعين الحياة فشرب منه فعاش إلى الآن وكان لايعرف ما خص اللّه به من الحياة شارب ذلك
در زمان تلاش براى خانواده اش براى وى حاصل شد تا به وى بفهماند كه در برآورده كردن نياز نان خوران چه فضيلتى است تا بر حرص او در تلاش براى حق آنان بيفزايد.پس اين كار از طرف خداوند تعالى توجه دادن به ارزش اين كار و ارزش افراد تحت سرپرستى نزد خداوند است زيرا آنان به هر حال بندگان او هستند و او امام را عهده دار انجام كارهاى شان كرده است همان گونه كه خداوند تعالى مى فرمايد:«مردان،سرپرست زنانند.»
فرار موسى عليه السلام از دشمنان مصمم به كشتن وى حكمت و رسالت را براى وى به ارمغان آورد،چنانچه خداوند تعالى از زبان وى نقل مى كند:«پس وقتى كه از شما ترسيدم،از شما گريختم آنگاه پروردگارم به من حكمت بخشيد و مرا از پيامبران قرار داد.»و به خاطر تلاش موسى براى خانواده اش و برآورده كردن نيازهاى شان خداوند سخن گفتن با وى را به او عنايت كرد و هر دوى اين ها بدون شك،تلاش است زيرا فراركننده در فرارش به نسبت حيوانيت نفسش از دشمنان مى گريزد براى آن كه نجات يابد و فرمانروايى و تدبير نفس ناطقه را ادامه دهد،پس در فرارش با نفس حيوانيت در حق نفس ناطقه تلاش مى كند كه تدبير اين بدن را در اختيار دارد و تمام حركات امامان عادل براى ديگران است،نه براى خودشان،پس هنگامى كه حاكمى را مشاهده كرديد كه به كار غير رعيت و نيازهاى شان اشتغال دارد،بدانيد كه با اين كار از آن مرتبه عزل شده است و ميان او و ميان توده مردم تفاوتى نيست.هنگامى كه عمر بن عبدالعزيز در روز عهده دار شدن خلافت مى خواست براى استراحت به خواب نيمروزى بپردازد براى آن كه از اشتغال به نيازهاى مردم خسته شده بود،فرزندش نزد او آمد و به وى گفت:«اى اميرمؤمنان!تو استراحت مى كنى در حالى كه نيازمندان پشت در خانه اند، هركس خواستار راحتى است،عهده دار كارهاى مردم نمى شود.»آنگاه عمر گريست و گفت:
«ستايش ويژه خداوندى است كه از نسل من كسى را به وجود آورد كه به من توجه دهد و مرا به حق دعوت كند و بر انجام آن به من يارى رساند.»آنگاه استراحت را رها كرد و به نزد مردم رفت و خضر نيز همين گونه است.نام وى بليا بن ملكان بن فالغ بن غابر بن شالخ بن ارفخشد بن سام بن نوح عليه السلام است.خضر در سپاهى بود كه ذخيره آبشان تمام شد.فرمانده سپاه او را براى يافتن آب فرستاد و او به چشمه آب زندگانى دست يافت و از آن نوشيد،از اين رو
الماء ولقيته باشبيلية وأفادنى التسليم للشيوخ وان لا أنازعهم وكنت في ذلك اليوم قد نازعت شيخا لى في مسئلة وخرجت من عنده فلقيت الخضر بقوس الحنية فقال لى سلم إلى الشيخ مقالته فرجعت إلى الشيخ من حينى فلما دخلت عليه منزله فكلمنى قبل ان أكلمه وقال لى يا محمد احتاج في كل مسئلة تنازعنى فيها أن يوصيك الخضر بالتسليم للشيوخ فقلت له يا سيدنا ذلك هو الخضر الذى أوصانى قال نعم قلت له الحمد للّه هذى فائدة ومع هذا فما هو الامر إلّاكما ذكرت لك فلما كان بعد مدة دخلت على الشيخ فوجدته قد رجع إلى قولى في تلك المسئلة وقال لى انى كنت على غلط فيها وانت المصيب فقلت له يا سيدى علمت الساعة ان الخضر ما أوصانى إلّابالتسليم ما عرفنى بانك مصيب في تلك المسئلة فانه ما كان يتعين على نزاعك فيها فانها لم تكن من الاحكام المشروعة التى يحرم السكوت عنها وشكرت اللّه على ذلك وفرحت للشيخ الذى تبين له الحق فيها و هذا عين الحياة ماء خص اللّه به من الحياة شارب ذلك الماء ثم عاد إلى أصحابه فاخبرهم بالماء فسارع الناس إلى ذلك الموضع ليستقوا منه فاخذ اللّه بابصارهم عنه فلم يقدروا عليه فهذا ما أنتج له سعيه في حقّ الغير وكذلك من و الى في اللّه وعادى في اللّه وأحب في اللّه وأبغض في اللّه فهو من هذا الباب قال اللّه تعالى لا تجد قوما يؤمنون باللّه و اليوم الآخر يوادّون من حادّ اللّه ورسوله ولو كانوا آباءهم أو أبناءهم
تاكنون زنده است و او نمى دانست كه خداوند به نوشنده آن آب،زندگى عنايت مى كند.من در اشبيليه او را مشاهده كردم و او تسليم بودن در برابر اساتيد و منازعه نكردن با ايشان را به من آموخت.در آن روز من در مسئله اى با يكى از اساتيدم نزاع كرده بودم و از نزد او بيرون آمده بودم،آنگاه در قوس الحنيه،خضر را مشاهده كردم و او به من گفت:«تسليم سخن استادت باش!»من بلافاصله نزد آن استاد بازگشتم.هنگامى كه در منزلش نزد او رفتم،پيش از آن كه با او سخن بگويم،او لب به سخن گشود و به من گفت:«اى محمد!آيا نياز است در هر مسئله اى كه درباره آن با من نزاع مى كنى،خضر به تو سفارش كند در برابر اساتيد تسليم باشى؟»
گفتم:اى سرورم!آيا سفارش كننده به من خضر بود؟»
گفت:«آرى.»
گفتم:«ستايش ويژه خداوند است.اين فايده اى است و با اين حال مطلب همان است كه به شما گفتم.»پس از مدتى كه نزد آن استاد بازگشتم مشاهده كردم كه در آن مسئله به نظر من رجوع كرده است و به من گفت:«من در آن مسئله اشتباه مى كردم و تو درست مى گفتى.»
آنگاه من به وى گفتم:«اى سرورم!اكنون دانستى كه خضر عليه السلام تنها تسليم بودن را به من سفارش كرد و به من نياموخت كه در آن مسئله تو درست مى گويى زيرا عمل به نظر تو در آن مسئله واجب نبود،چرا كه آن از احكام شرعيه نبود كه سكوت در برابر آن حرام باشد.»آنگاه خداوند را به خاطر آن شكر كردم و براى استادم خوشحال شدم كه در آن مسئله حق برايش آشكار شد.
و اين آب زندگانى آبى است كه خداوند نوشنده آن را به زندگى اختصاص داده است.
سپس خضر عليه السلام به سوى ديگران بازگشت و وجود آب را به ايشان خبر داد.آن ها شتابان به آن محل رفتند تا از آن آب بردارند ولى خداوند چشم هاى شان را از ديدن آن بازداشت.اين نتيجه تلاش خضر براى ديگران بود.
و همچنين كسى كه ولايت و دشمنى اش براى خدا و حبّ و بغضش در راه خدا باشد،وى از اين قبيل است.خداوند تعالى مى فرمايد:«هيچ قومى را كه به خدا و روز واپسين ايمان مى آورند،نمى يابى كه با دشمنان خدا و پيامبرش رابطه دوستى برقرار كنند.هرچند پدران يا
أو اخوانهم أو عشيرتهم أولئك كتب في قلوبهم الايمان وأيدهم بروح منه فما يدرى أحد ما لهم من المنزلة عند اللّه لأنّهم ما تحرّكوا ولا سكنوا إلّافي حقّ اللّه لا فى حقّ أنفسهم ايثار الجناب اللّه على ما يقتضيه طبعهم*و أما الوقوف على علم الغيب الذى يحتاج إليه في الكون خاصة في مدة خاصة وهى تاسع مسئلة ليس وراءها مايحتاج إليه الامام في امامته وذلك ان اللّه تعالى أخبر عن نفسه انه كل يوم هو في شأن و الشأن ما يكون عليه العالم في ذلك اليوم ومعلوم ان ذلك الشأن إذا ظهر في الموجود عرف انه معلوم لكل من شهده فهذا الامام من هذه المسئلة له اطلاع من جانب الحق على مايريد الحق ان يحدثه من الشؤون قبل وقوعها في الوجود فيطلع في اليوم الذى قبل وقوع ذلك الشأن على ذلك الشأن فان كان مما فيه منفعة لرعيته شكر الله وسكت عنه وان كان مما فيه عقوبة بنزول بلاء عام أو على أشخاص معينين سأل اللّه فيهم وشفع وتضرع فصرف اللّه عنهم ذلك البلاء برحمته وفضله وأجاب دعاءه وسؤاله فلهذا يطلعه اللّه عليه قبل وقوعه في الوجود باصحابه ثم يطلعه اللّه في تلك الشؤون على النوازل الواقعة من الاشخاص ويعين له الاشخاص بحليتهم حتى إذا رآهم لا يشك فيهم انهم عين ما رآه ثم يطلعه اللّه على الحكم المشروع في تلك النازلة الذى شرع اللّه لنبيه محمد صلى الله عليه و سلم ان يحكم به فيها فلا يحكم إلّابذلك الحكم فلا يخطئ أبدا واذا أعمى اللّه الحكم عليه في بعض النوازل ولم يقع له عليه كشف كان غايته أن يلحقها فى الحكم بالمباح ويعلم بعدم التعريف ان ذلك حكم الشرع فيها فانه معصوم عن الرأى و القياس في الدين فان القياس ممن ليس بنبىّ حكم على اللّه في دين اللّه بما لا يعلم فانه طرد علة ومايدريك لعل اللّه لايريد طرد تلك العلة ولو أرادها لأبان عنها
فرزندان يا برادران يا عشيره شان باشند.خداوند در قلب هاى آنان ايمان را نوشته است و با روحى از خودش به آن ها يارى رسانده است.هيچ كس نمى داند كه ايشان چه منزلتى نزد خداوند دارند؛چرا كه تمام حركات و سكنات ايشان براى خداست نه براى خودشان،براى ترجيح جانب خدا بر مقتضاى طبيعت خودشان.
9-آگاهى بر علم غيب كه فقط در جهان و در مدت محدودى به آن نياز دارد.آن نهمين مسئله است.پس از آن امام براى امامتش به چيزى نياز ندارد.توضيح آن اين است كه خداوند تعالى درباره خودش خبر داده است كه هر روز در شأنى است و شأن آن چيزى كه در آن روز جهان بر آن است و روشن است كه پس از به وجود آمدن شأن،هركس كه آن را مشاهده مى كند از آن آگاه است ولى اين امام به شئونى كه خداوند مى خواهد آن ها را ايجاد كند قبل از وجودشان از طرف خداوند به آن ها آگاهى دارد؛بنابراين يك روز پيش از وقوع آن شأن از آن آگاهى دارد،آنگاه براى رعيتش سودمند باشد،خدا را شكر مى كند و درباره اش سكوت مى نمايد و اگر با فرستادن بلاى همگانى يا براى شخص معينى در آن عذاب است،از خداوند براى ايشان دعا و شفاعت و تضرع مى كند تا خداوند با رحمت و فضلش آن بلا را از آن ها بردارد و دعا و درخواستش را اجابت كند.به همين خاطر پيش از واقع شدن آن بلا بر يارانش خداوند او را آگاه مى كند.آنگاه در آن شئون،خداوند او را بر حوادثى آگاه مى كند كه از اشخاص سرمى زند و آن اشخاص را با ويژگى هاى شان براى او مشخص مى كند به گونه اى كه با ديدن آن ها در اين كه آن ها خودشان هستند ترديد نمى كند.افزون بر آن خداوند او را به حكم شرعى آن احاديث كه براى پيامبرش محمد صلى الله عليه و آله تشريع كرده كه براساس آن حكم كند، آگاه مى گرداند از اين فقط براساس آن حكم مى كند و هرگز اشتباه نمى كند و در صورتى كه در برخى حوادث،خداوند چشم او را بر روى حكم آن ببندد و براى وى مكاشفه اى رخ ندهد نهايت آن اين است كه آن را در حكم مباح قرار مى دهد و به خاطر آگاه نكردن خدا مى داند كه همان حكم شرعى آن حادثه است؛چرا كه او از نظر دادن و قياس در دين معصوم است زيرا قياس از سوى غير پيامبر حكم كردن بر خداست در دين او به چيزى كه نمى داند.براى اين كه آن تعميم دادن علت حكم است و تو چه مى دانى شايد خداوند تعميم دادن آن علت را اراده
على لسان رسوله صلى الله عليه و سلم وأمر بطردها هذا إذا كانت العلة ممانص الشرع عليها في قضية فما ظنك بعلة يستخرجها الفقيه بنفسه ونظره من غير أن يذكرها الشرع بنص معين فيها ثم بعد استنباطه اياها يطردها فهذا تحكم على تحكم بشرع لم يأذن به اللّه و هذا يمنع المهدى من القول بالقياس في دين اللّه ولا سيما و هو يعلم ان مراد النبىّ صلى الله عليه و سلم التخفيف في التكليف عن هذه الامة ولذلك كان يقول صلى الله عليه و سلم اتركونى ماتركتكم وكان يكره السؤال في الدين خوفا من زيادة الحكم فكل ماسكت له عنه ولم يطلع على حكم فيه معين جعله عاقبة الامر فيه الحكم بحكم الاصل وكل ما أطلعه اللّه عليه كشفا وتعريفا فذلك حكم الشرع المحمدى في المسئلة و قد يطلعه اللّه في أوقات على المباح انه مباح وعاقبة فكل مصلحة تكون في حقّ رعاياه يطلعه اللّه عليها ليسأله فيها وكل فساد يريد اللّه ان يوقعه برعاياه فان اللّه يطلعه عليه ليسأل اللّه في رفع ذلك عنهم لأنّه عقوبة كما قال ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت أيدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون فالمهدى رحمة كما كان رسول اللّه صلى الله عليه و سلم رحمة قال اللّه عزوجل وما أرسلناك الا رحمة للعالمين و المهدى يقفو اثره لايخطى فلابد ان يكون رحمة كان رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول لما جرح اللهم اهد قومى فانهم لا يعلمون يعتذر لربه عنهم ولما علم انه بشر وان أحكام البشرية قد تغلب عليه في أوقات دعا ربه فقال اللهم انك تعلم انى بشر أرضى كما يرضى البشر وأغضب كما يغضب البشر.
نكرده است و اگر آن را اراده كرده بود حتماً به وسيله پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آن را آشكار كرده بود و به تعميم آن دستور داده بود.تازه اين در صورتى است كه شرع در واقعه به علت آن تصريح كرده باشد.پس تو چه گمان مى كنى درباره علتى كه فقيه،خودش را به وسيله نظرش آن را استخراج مى كند بدون آن كه شرع به وسيله نص معينى آن را بيان كرده باشد آنگاه پس از استنباط،آن را تعميم مى دهد.اين نهايت زور گفتن به شرع است كه خداوند به آن اجازه نداده است و اين كار مهدى(عج)را از عمل به قياس در دين خدا باز مى دارد به ويژه آن كه وى مى داند مقصود پيامبراكرم صلى الله عليه و آله تخفيف در تكليف اين امت است،به همين خاطر وى همواره مى فرمود:«تا وقتى من شما را رها كرده ام مرا رها كنيد!»و آن حضرت از بيم افزايش حكم، سوال در دين را ناپسند مى شمرد؛بنابراين درباره هر چيز براى امام مهدى(عج)سكوت شود و در آن بر حكم معينى آگاه كرده نشود،بايد به حكم اصل،سرانجام آن را حكمش قرار دهد و خداوند از راه مكاشفه و شناساندن او را بر هر چيزى آگاه گرداند،همان حكم شرع محمدى صلى الله عليه و آله در مسئله است و گاهى در برخى زمان ها خداوند او را بر مباح بودن چيزى آگاه مى كند،پس هر مصلحتى كه براى رعيتش وجود دارد،خداوند او را بر آن آگاه مى كند تا آن را از او درخواست كند و هر فسادى كه خداوند مى خواهد بر رعيتش وارد كند،او را بر آن آگاه مى كند تا برداشتن آن را از ايشان از خداوند درخواست كند،زيرا آن مجازات است،چنانچه خداوند مى فرمايد:«به خاطر آنچه مردم با دست خود انجام دادند،فساد در خشكى و دريا آشكار شد تا بخشى از اعمال شان را به ايشان بچشاند تا شايد بازگردند.»
مهدى(عج)رحمت است،همان گونه كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله رحمت بود.خداوند عز و جل مى فرمايد:«و ما تو را نفرستاديم مگر رحمت براى جهانيان.»و مهدى(عج)گام جاى پاى او مى گذارد بدون آن كه به خطا رود،پس ناچار بايد رحمت باشد.پيامبراكرم صلى الله عليه و آله هنگامى كه مجروح شد،فرمود:«خدايا!قوم مرا هدايت كن كه آنان نمى دانند!»وى نزد پروردگارش براى آن ها پوزش مى خواهد.پيامبراكرم صلى الله عليه و آله چون مى داند كه خودش بشر است و در برخى اوقات ويژگى هاى بشرى بر او غلبه مى كند،از اين رو در پيشگاه خداوند دعا مى كند و مى گويد:
«خدايا!تو مى دانى كه من بشر هستم،همانند بشر خشنود و همانند بشر خشمگين مى شوم.»
يعنى أغضب عليهم وأرضى لنفسى.اللهم من دعوت عليه فاجعل دعائى عليه رحمة له ورضوانا فهذه تسعة أمور لم تصح لامام من أئمة الدين خلفاء اللّه ورسوله بمجموعها إلى يوم القيامة إلّالهذا الامام المهدى كما انه ما نص رسول اللّه صلى الله عليه و سلم على امام من أئمة الدين يكون بعده يرثه ويقفو اثره لا يخطى إلّاالمهدى خاصة فقد شهد بعصمته في أحكامه كما شهد الدليل العقلى بعصمة رسول اللّه صلى الله عليه و سلم فيما يبلغه عن ربه من الحكم المشروع له فى عباده* وفي هذا المنزل من العلوم علم الاشتراك في الاحدية و هو الاشتراك العام مثل قوله ولايشرك بعبادة ربه أحدا وقال تعالى هو اللّه أحد فوصف نفسه تعالى بالاحدية و هذه السورة نسب الحق تعالى وأفرد العبادة له من كل أحد وفيه علم الانزال الالهى وفيه علم المعنى الذى جعل الكتابة كلاما وحقيقة الكلام معلومة عند العقلاء و الكلام مسئلة مختلف فيها بين النظار وفيه علم الكلام المستقيم من الكلام المعوج وبماذا يعرف استقامة الكلام من معوجه وفيه علم ما جاءت به الرسل عموما وخصوصا وفيه علم من تكلم بغير علم هل هو علم في نفس الامر ولا علم عند من يرى انه ليس بعلم انه علم مع كونه يعلم انه لا منطق إلّا اللّه.
يعنى براى خودم بر آن ها خشمگين و خشنود مى شوم.«خدايا!من به هركس نفرين كردم، نفرين مرا رحمت و رضوان براى وى قرار بده.»
اين نُه مطلب است كه همه آن ها در هيچ يك از پيشوايان دين،جانشينان خدا و پيامبرش تا روز قيامت جمع نشده است مگر براى امام مهدى(عج).همان گونه كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره هيچ يك از امامان پس از خود به جز مهدى(عج)تصريح نكرده است،كه ميراث از او مى برد و گام جاى پاى او مى گذارد،بدون آن كه خطا كند.به تحقيق پيامبر صلى الله عليه و آله به عصمت مهدى(عج)در حكم هايش شهادت داد،همان گونه كه دليل عقلى به عصمت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در احكام شرعى كه از طرف خداوند تبليغ مى كند،شهادت مى دهد.
و در اين منزل علومى است كه عبارتنداز:
علم شريك قرار دادن در يگانگى خدا و آن اشتراك عام است مثل اين سخن خداوند:«و هيچ كس را در عبادت پروردگارش شريك قرار ندهد.»
و مى فرمايد:«اوست خداوند يگانه.»خداوند،خودش را به يگانگى توصيف كرده است و اين سوره نسبت خداوند تعالى است و عبادت هر كس را براى او قرار داده است.
و علم نازل كردن خدا.
و علم معناى اين نوشته را كلام قرار داد.حقيقت كلام نزد عقلا معلوم است و كلام مساله مورد اختلاف ميان نظرهاست.
و علم شناخت كلام مستقيم از كلام باطل و به وسيله چه چيزى مستقيم بودن كلام از كج بودن آن شناخته مى شود.
و علم آنچه پيامبران عليه السلام به طور عمومى و خصوصى آورده اند.
و علم كسى كه بدون علم سخن بگويد.آيا در واقع آن علم است؟كسى كه آن علم را نمى داند،خودش علم ندارد.آن علم است با اين كه مى داند تنها خداوند به سخن آورنده است.
وفيه علم معرفة الصدق و الكذب ولماذا يرجعان و الصادق و الكاذب وفيه علم.
إذا علمه الانسان ارتفع عنه الحرج في نفسه إذا رأى ماجرت به العادة في النفوس من الامور العوارض ان يؤثر فيها حر جاحتى يود الانسان ان يقتل نفسه لما يراه و هذا يسمى علم الراحة و هو علم أهل الجنة خاصة فمن فتح اللّه به على أحد من أهل الدنيا في الدنيا فقد عجلت له راحة إلّابدمع ملازمة الادب ممن هذه صفته في الامر بالمعروف و النهى عن المنكر بقدر مرتبته وفيه علم ما أظهر اللّه للابصار على الاجسام أنه حلية الاجسام ومن قبح عنده بعض ما ظهر لماذا قبح عنده ومن رآه كله حسنا لما رآه وباى عين رآه فيقابله من ذاته بافعال حسنة و هذا العلم من أحسن علم في العالم وأنفعه و هو الذى يقول بعض المتكلمين فيه لافاعل إلّااللّه وأفعاله كلها حسنة فهؤلاء لا يقبحون من أفعال اللّه إلّا ماقبحه اللّه فذلك للّه تعالى لا لهم ولو لم يقبحوا ما قبح اللّه لكانوا منازعين للّه عزو جل وفيه علم ما وضعه اللّه في العالم على سبيل التعجب وليس إلّاما خرق به العادة و أما الذين يعقلون عن اللّه فكل شيء في العادة عندهم تعجب و أما أصحاب العوائد فانهم لا تعجب عندهم فيه إلّافيما ظهر فيه خرق العادة وفيه علم التشوق إلى معالى الامور من جبلة النفوس وبماذا تعلم معالى الامور هل بالعقل أو بالشرع وما هى معالى الامور وهل هى أمر يعم العقلاء أو هو ما يراه زيد من معالى الامور لا يراه عمرو بتلك الصفة فيكون اضافيا وفيه علم دخول الاطول في الاقصر و هو ايراد الكبير على الصغير.
و علم شناخت صدق و كذب و صادق و كاذب به چه چيز بازمى گردند.
و علمى كه وقتى انسان آن را بداند سختى و فشار از او برداشته مى شود.هنگامى كه مشاهده كند حوادث عادى كه به نفوس مى رسد موجب سختى آن ها مى شود به طورى كه به جايى مى رسد كه انسان از آنچه مى بيند خودش را مى كشد و اين علم،علم راحت ناميده مى شود و آن فقط علم اهل بهشت است.از اين رو خداوند در دنيا آن را به هر يك از اهل دنيا عنايت كند،راحت ابدى را برايش پيش فرستاده است،افزون بر رعايت هميشگى ادب از دارنده اين ويژگى در امر به معروف و نهى از منكر به اندازه مقام وى.
و علم آنچه خداوند بر اجسام براى ديدگان آشكار كرده است،آن زيور اجسام است و كسى كه نزد وى،برخى ظاهرها زشت است،چرا نزد او زشت است؟و كسى كه همه چيز را زيبا مى بيند،دليلش چيست و با چه ديدى مى نگرد؟وى با كارهاى نيك خود با آن روبه رو مى شود و اين علم از بهترين و سودمندترين علم ها در جهان است و آن همان چيزى است كه برخى متكلمان درباره آن مى گويند:«هيچ فاعلى جز خداوند نيست و همه كارهاى او نيكوست.»اين ها هيچ يك از كارهاى خود را زشت نمى انگارند مگر آنچه را خداوند زشت انگارد.پس آن حق خداوند است نه حق آن ها و اگر آنچه را خداوند زشت انگاشته،زشت نشمارند،با وى به نزاع برخاسته اند.
و علم به چيزهاى شگفت انگيز جهان و آن فقط چيزهاى برخلاف عادت است ولى آن ها كه درباره خدا مى انديشند،همه حوادث عادى براى شان شگفت انگيز است و انسان هاى عادى فقط از حوادث غير عادى تعجب مى كنند.
و علم مشتاق شدن طبيعت نفوس به امور عالى و بلند و به چه وسيله امور عالى شناخته مى شود؟آيا به وسيله عقل شناخته مى شود يا به وسيله شرع؟و امور عالى چيست؟آيا آن نزد همه عقلاء يكسان است؟يا آن چيزى را كه زيد از امور عالى مى داند عمرو آن را اين گونه نمى داند؟پس آن مفهوم اضافى است؟
و علم داخل شدن بلندتر در كوتاه تر و آن وارد شدن بزرگ بر كوچك است.
وفيه علم أحكام الحق في الخلق إذا ظهر واذا بطن ومن أى حقيقة يقبل الاتصاف بالظهور و البطون وفيه علم الحيرة التى لا يمكن لمن دخل فيها ان يخرج منها وفيه علم من يرى أمرا على خلاف ما هو عليه ذلك الامر في نفسه وهل يصح لصاحب هذا العلم ان يجمع بين الامرين أم لا وفيه علم اتساع البرازخ وضيقها وفيه علم ما للاعتدال والانحراف من الاثر فيما ينحرف عنه أو يقابل وفيه علم الاحوال في العالم وهل لها أثر في غير العالم أم لا أثرلها فيه وفيه علم ما يعظم عند الانسان الكامل وما ثم أعظم منه ولماذا يرجع ما يعظم عنده حتى يؤثر فيه حالة لايقتضيهامقامه الذى هو فيه وهل حصل له ذلك العلم عن مشاهدة أو فكر وفيه علم هل يصح من الوكيل المفوّض إليه المطلق الوكالة ان يتصرف في مال موكله تصرف رب المال من جميع الوجوه أوله حدّ يقف عنده في حكم الشرع وفيه علم حكمة طلب الاولياء السترعلى مقامهم بخلاف الانبياء عليهم صلوات اللّه وفيه علم السياسة في التعليم حتى يوصل المعلم العلم إلى المتعلم من حيث لايشعر المتعلم ان المعلم قصد افادته بما حصل عنده من العلم فيقول له المتعلم يا أستاذ لقد حصل لى من فعلك كذا وكذا مع كذا وكذا علم وافر صحيح و هو كذا ويتخيل المتعلم ان الذى حصل له من العلم بذلك الامر لم يكن مقصوداً للمعلم و هو مقصود في نفس الامر مقصوداً للمعلم فيفرح المتعلم بما أعطاء اللّه من النباهة و التفطن حيث علم من حركة استاذه علما لم يكن عنده في زعمه ان استاذه قصد تعليمه وفيه علم من علوم الكشف و هو ان يعلم صاحب الكشف ان أى واحد أو جماعة قلت أو كثرت لابد أن يكون معهم من رجال الغيب واحد عند ما يتحدثون فذلك الواحد ينقل اخبارهم فى العالم.
و علم احكام حق در ميان خلق هنگامى كه ظاهر است و هنگامى كه پوشيده است و به خاطر چه حقيقتى آشكار و نهان مى شود؟
و علم حيرت كه هركس در آن داخل شود،خارج شدن از آن برايش ممكن نيست.
و علم كسى كه چيزى را بر خلاف واقعيت آن چيز مى بيند و آيا دارنده اين علم مى تواند ميان آن دو را باهم جمع كند يا نه؟
و علم گستردگى و محدود بودن برزخ ها.
و علم اثر اعتدال و انحراف در آنچه از آن منحرف مى شود يا مقابل آن قرار مى گيرد.
و علم احوال در جهان و آيا آن ها در غير جهان اثرى دارند يا در آن اثرى ندارند.
و علم آنچه نزد انسان كامل بزرگ است و در آنجا چيزى بزرگ تر نيست و چرا آنچه نزد او بزرگ است،بازمى گردد تا حالتى را در او ايجاد كند كه حالت اولش آن را اقتضا نمى كرد؟و آيا آن علم از راه مشاهده برايش حاصل مى شود يا از راه تفكر.
و علم اين كه وكيلى كه مطلق وكالت به او واگذار شده است آيا مى تواند همانند صاحب مال هرگونه تصرفى در مال موكل خود انجام دهد يا در حكم شرع براى آن حدّى است كه نزد آن متوقف مى شود؟
و علم حكمت اين كه اولياء به دنبال مخفى كردن مقام شان هستند برخلاف پيامبران صلى الله عليه و آله.
و علم سياست در آموزش به گونه اى كه معلم از راهى علم را به متعلم مى رساند كه او متوجه نمى شود كه معلم قصد افاده آن علم را به او داشته است و مى گويد:«اى استاد از كار تو فلان و فلان علم وافر و صحيح براى من حاصل شد.»در صورتى كه همين گونه است و متعلم مى پندارد آن علم كه از اين راه برايش حاصل شد،مقصود معلم نبوده است،در حالى كه در واقع مقصود وى بوده است.از اين رو متعلم به خاطر ذكاوت و زيركى كه خداوند به او عنايت كرده است شادمان مى شود؛چرا كه به پندار خود از كارهاى استاد،علمى را استفاده كرده است كه استاد قصد تعليم آن را به وى نداشته است.
و علمى از علوم مكاشفه و آن اين است كه صاحب مكاشفه مى داند هر شخص يا گروهى كم يا زياد يكى از مردان غيب هنگام سخن گفتن با آن هاست و اخبارشان را در جهان نقل مى كند
ويجد ذلك الناس من نفوسهم في العالم يجتمع جماعة في خلوة أو يحدث الرجل نفسه بحديث لايعلم به إلّااللّه فيخرج أو تخرج تلك الجماعة فتسمعه في الناس و الناس يتحدثون به ولقد عملت أبياتا من الشعر بمقصورة ابن مثنى بشرقى جامع تونس من بلاد افريقية عند صلاة العصر في يوم معلوم معين بالتاريخ عندى بمدينة تونس فجئت اشبيلية وبينهما مسيرة ثلاثة أشهر للقافلة فاجتمع بى انسان لايعرفنى فانشدنى بحكم الاتفاق تلك الابيات عينها ولم أكن كتبتها لاحد فقلت له لمن هى هذه الابيات فقال لى لمحمد بن العربى وسمافى فقلت له ومتى حفظتها فذكرلى التاريخ الذى عملتها فيه و الزمان مع طول هذه المسافة فقلت له ومن أنشدك اياها حتى حفظتها فقال لى كنت جالسا في ليلة بشرق اشبيلية في مجلس جماعة على الطريق ومربنا رجل غريب لانعرفه كأنه من السياح فجلس الينا فتحدث معنا ثم أنشدنا هذه الابيات فاستحسناها وكتبناها فقلنا له لمن هذه الابيات فقال لفلان وسمانى لهم فقلنا له فهذه مقصورة ابن مثنى ما نعرفها ببلادنا فقال هى بشرقى جامع تونس وهنالك عملها في هذه الساعة وحفظتها منه ثم غاب عنا فلم ندرما أمره ولا كيف ذهب عنا وما رأيناه ولقد كنت بجامع العديس باشبيلية يوما بعد صلاة العصر و شخص يذكرنى عن رجل كبير من أهل الطريق من اكابرهم اجتمع به فى خراسان فذكر لى فضله واذا بشخص أنظر إليه قريبا منا و الجماعة معى لاتراه فقال لى أنا هو هذا الشخص الذى يصفه لك هذا الرجل الذى اجتمع بنا في خراسان.
و آن گروه در جهان نزد خودشان چنين مى دانند كه گروهى در خلوت جمع شده اند يا يك نفر با خودش مطلبى را حديث نفس مى كند كه غير خدا هيچ كس نمى داند،آنگاه آن فرد يا گروه خارج مى شوند و در ميان مردم مى شنوند كه مردم،آن سخن را براى يكديگر بازگو مى كنند.
من در مقصوره حجره ابن مثنى در شرق جامع تونس از شهرهاى آفريقا هنگام نماز عصر در يك روز معين چند بيت شعر گفتم،آنگاه به در عديس اشبيليه آمدم كه تا آنجا با كاروان سه ماه راه است.در آنجا شخصى با من برخورد كرد كه مرا نمى شناخت و برحسب اتفاق آن اشعار را عينا براى من خواند.من آن اشعار را براى هيچ كس ننوشته بودم،از اين رو به وى گفتم:«اين اشعار از كيست؟»
آن مرد گفت:«از محمد ابن عربى و نام مرا ذكر كرد.»
من به وى گفتم:«چه وقت آن ها را حفظ كردى؟»
آن مرد تاريخ سرودن آن اشعار توسط مرا با وجود اين مسافت طولانى ذكر كرد.من به وى گفتم:«چه كسى آن ها را برايت خواند تا حفظ شدى؟»
وى گفت:«يك شب در شرق اشبيليه همراه گروهى در راه در مجلسى نشسته بودم كه مرد غريب و ناشناسى كه گويا سياح بود از آنجا مى گذشت.وى كنار ما نشسته و با ما سخن مى گفت.سپس اين اشعار را براى ما خواند و ما آن ها را زيبا يافتيم و نوشتيم.آنگاه به وى گفتيم اين اشعار متعلق به كيست؟»او گفت:«متعلق به فلانى»(و نام مرا براى آن ها ذكر كرده بود)ما به وى گفتيم:«اين مقصوره حجره ابن مثنى را ما در سرزمين خود نمى شناسيم.»او پاسخ گفت:«آن در شرق جامع تونس است و هم اكنون او اين اشعار را در آنجا سرود و من از او حفظ كردم.آنگاه آن مرد از چشم ما غايب شد و ما نمى دانيم چه بر سرش آمد و از نزد ما كجا رفت و او را نديده ايم.»
و يك روز پس از نماز عصر در جامع در عديس اشبيليه بودم كه شخصى درباره مرد بزرگى از بزرگان اهل طريقت سخن مى گفت كه در خراسان با او ملاقات كرده بود و فضل او را براى من ذكر مى كرد در همين هنگام من آن مرد را نزديك خودمان مشاهده كردم ولى آن گروه او را نمى ديدند.وى به من گفت:«من همان كسى هستم كه اين مرد او را براى تو توصيف مى كند كه در خراسان با ما ملاقات داشته است.»
فقلت للرجل المخبر ان هذا الرجل الذى رأيته بخراسان أتعرف صفته فقال نعم فاخذت انعته له بآثار كانت فيه وحلية في خلقه فقال الرجل هو و اللّه على صورة ماوصفت هل رأيته فقلت له هو ذا جالس يصدقك عندى فيما تخبر به عنه وما وصفته لك إلّاوأنا أنظر إليه و هو عرّفنى بنفسه ولم يزل معى جالسا حتى انصرفت فطلبته فلم أجده و أما الابيات التى أنشدنيها لى فهى هذه:
مقصورة ابن مثنى أمسيت فيها معنى
بشادن تونسى حلوا للمأ يتمنى
خلعت فيه عذارى فاصبح الجسم مضنى
سألته الوصل لما رأيته يتجنى
وهز عطفيه عجبا كالغصن اذيتنى
وقال أنت غريب اليك يا هذا عنا
فذبت شوقا ويأسا ومت وجدا وحزنا
و هذا الصبى يقال له أحمد بن الادريسى من تجار البلد كان أبوه وكان شابا صالحا يحب الصالحين ويجالسهم وفقه اللّه وكان هذا المجلس بينى وبينه سنة تسعين وخمسمائة ونحن الآن في سنة خمس وثلاثين وستمائة وفيه علم ما يحمد من الجدال ومايذم منه ولاينبغى لمسلم ممن ينتمى إلى اللّه ان يجادل إلّافيما هو فيه محق عن كشف لا عن فكر ونظر فاذا كان مشهودا له ما يجادل عنه حينئذ يتعين عليه الجدال فيه بالتى هى أحسن إذا كان مأمورا بأمر الهى فان لم يكن مأمورا فهو بالخيار فان تعين له نفع الغير بذلك كان مندو با إليه وان يئس من قبول السامعين له فليسكت ولايجادل فان جادل فانه ساع في هلاك السامعين عند اللّه.
من به شخص بازگو كننده گفتم:«آيا ويژگى هاى مردى را كه در خراسان ديده اى مى شناسى؟»
گفت:«آرى.»آنگاه من شروع كردم ويژگى هاى او را بيان كنم و آن مرد گفت:«به خدا سوگند!او با همان قيافه اى بود كه او را توصيف كردى،آيا او را ديده اى؟»
من به وى گفتم:«او اينجا نزد من نشسته است و سخنان تو را تصديق مى كند و من با نگاه به او،وى را توصيف كردم و او خودش را به من معرفى كرد.»آن مرد تا پايان مجلس در كنار من نشسته بود تا از آنجا رفتم.آنگاه به جستجوى وى پرداختم ولى اثرى از او نيافتم.
آن اشعارى كه براى من خواند،عبارت است از:
«در مقصوره ابن مثنى در شادن تونس اسير زيبايى شدم كه تمناى آب مى كرد.
حيا را كنار گذاشتم،جسمم لاغر شد.وقتى مشاهده كردم از من فاصله مى گيرد از او درخواست وصل كردم.
وى از شگفتى،شانه هايش را همانند شاخه خم كرد و گفت:تو غريبى!اى مرد از ما دور شو!
از شوق و نوميدى ذوب شدم و از خوشحالى و اندوه مُردم.»
و اين جوان احمد بن ادريسى است كه پدرش از بازرگانان شهر بود.وى جوان صالحى بود كه صالحان را دوست داشت و با آن ها نشست و برخاست مى كرد.خداوند به وى توفيق دهد.اين مجلس در سال 590 واقع شد و اكنون سال 635 است.
و علم جدال پسنديده و نكوهيده و براى مسلمان منتسب به خداوند،جدال شايسته نيست مگر در آنچه بر حق است از راه مكاشفه،نه فكر و نظر.
آنچه را كه مى خواهد درباره اش جدال كند در صورتش مشهود بودن براى وى و مأمور بودن با دستور الهى جدال احسن بر او لازم است و اگر مأمور نباشد،اختيار با اوست.اگر نفع طرف مقابل در آن باشد،مندوب است و اگر از پذيرش شنوندگان مأيوس باشد بايد لب فرو بندد و جدال نكند؛پس اگر جدال كند در هلاكت شنوندگان نزد خداوند تلاش كرده است.
وفيه علم قول الانسان انا مؤمن ان شاء اللّه مع علمه في نفسه في ذلك الوقت انه مؤمن و هذه مسئلة عظيمة الفائدة لمن نظر فيها تعلمه الادب مع اللّه إذا لم يتعد الناطق بها الموضع الذى جعلها اللّه فيه فان تعداه ولم يقف عنده اساء الادب مع اللّه ولم ينجح له طلب وفيه علم الشيء الذى يذكرك بالامر الذى كنت قد علمته نسيته وفيه علم الزيادة فى الزمان والنقصان لماذا ترجع و قول النبى صلى الله عليه و سلم قد يكون الشهر تسعاً وعشرين لعائشة في ايلائه من نسائه وبماذا ينبغى الاخذ من ذلك في الحكم الشرعى هل باقل ما ينطلق عليه اسم الشهر أو باكثر وفيه علم ايثار صحبة أهل اللّه على الغافلين عن اللّه وان شملهم الايمان وفيه علم ما ينبغى لجلال اللّه أن يعامل به سواء أرضى العالم أم أسخطه وفيه علم المياة و هو علم غريب وما حد الرىّ منها في المرتموى من الماء الذى يروى فان من الماء مايروى ومنه مالا يروى وما هو الماء الذى جعل اللّه منه كل شيء حىّ هل هو كل ماء أوله خصوص وصف من بين المياه ووصف الماء الذى خلق اللّه منه بنى آدم بالمهانة فقال خلقنا الانسان من ماء مهين وفيه علم علامة من أسعده اللّه ممن أشقاه في الحياة الدنيا وفيه علم ماهى الدنيا في نفسها وما حياتها وما زينتها وفيه علم مايبقى وما يفنى ومايقبل الفناء من العالم ومايقبل البقاء وفيه علم صورة الاحاطة بما لا يتناهى وما لايتناهى لايوصف بانه محاط به لأنّه يستحيل دخوله في الوجود.
و علم اين سخن انسان كه مى گويد:«ان شاءالله من مؤمنم»با اين كه در همان وقت مى داند كه مؤمن است و فايده اين مساله زياد است براى كسى كه در آن دقت كند ادب با خداوند را به او مى آموزد در صورتى كه گوينده آن از حدى كه خداوند در آن قرار داده است فراتر نرود و اگر از آن فراتر رود و نزد آن توقف نكند به خداوند اسائه ادب روا داشته است و به هيچ خواسته اى نمى رسد.
و علم يادآورى كننده به تو آنچه را كه مى دانستى سپس فراموش كردى.
و علم افزايش و كاهش زمان به چه چيزى بازمى گردد و سخن پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به عايشه در ماجراى ايلاء همسرانش كه فرمود:«ماه،گاهى بيست و نه روز است.»
در حكم شرعى چه مقدار بايد گرفته شود آيا حداقل زمانى كه ماه بر آن گفته مى شود يا حداكثر آن.
و علم ترجيح همنشينى با اهل خدا بر همنشينى از غافلان از خدا هر چند ايمان آن ها را فراگيرد.
و علم با جلال خداوند چگونه بايد رفتار كرد خواه عالم را راضى كند يا خشمگين نمايد.
و علم آب ها و آن علم عجيبى است و حد سيراب شدن از آن در سيراب شده از آب سيراب كننده چيست؟چرا كه برخى آب ها سيراب كننده و برخى غير سيراب كننده اند و آن چه آبى است كه خداوند هر چيزى را از آن زنده قرار داد؟آيا آن هر آبى است يا از ميان آب ها داراى ويژگى مخصوصى است؟و آبى را كه خداوند،بنى آدم عليه السلام را از آن آفريد به پستى توصيف كرد و فرمود:«انسان را از آب پستى آفريديم.»
و علم علامت كسى كه خداوند او را در زندگى دنيا خوشبخت مى كند نسبت به كسى كه او را بدبخت مى كند،چيست؟
و علم دنيا به خودى خود و زندگانى و زينت آن چيست؟
و علم آنچه باقى مى ماند و آنچه نابود مى شود و آنچه از عالم فناپذير و آنچه بقاپذير است.
و علم صورت احاطه به غير متناهى در حالى كه غير متناهى توصيف نمى شود كه محاط به آن باشد زيرا وجود يافتن آن محال است.
وفيه علم أحوال الجان وتكليف الحق اياهم بالشرائع المنزلة من عنده هل هو تكليف ألزمهم الحق به ابتداء أو ألزموه أنفسهم فالزمهم الحقّ به كالنذر وفيه علم الفرق بين الفعل والمفعول وفيه علم من يقبل الاعانة فى الفعل وفيه علم النحل و الملل وفيه علم الاستحقاق وفيه علم مالاينفع العلم به وفيه علم العلم الغريب بماذا تقبله النفوس وتقبل عليه أكثر من غيره وفيه علم يصح الاعراض عن العلم مع بقائه علما في المعرض عنه أو يقدح عنده شبهة فيه فلا يعرض عنه حتى يزول عنه انه علم و هذا عند المحققين العارفين من أخفى العلوم وفيه علم الحجب التى تحول بين عين البصيرة وماينبغى لها أن تدركه لولا هذه الحجب وفيه علم الحلم و الفرق بينه وبين العفو وعلم الغفور الرحيم هل هو برزخ بين الحليم و العفو ولهما حكم في هذا أم لا وفيه علم لاتتعدى الامور مقاديرها عنداللّه وفيه علم ما الذى أغفل الاكابر عن الاستثناء الالهى في أفعالهم كقصة سليمان وموسى وغيرهما عليهما السلام وفيه علم رد ما ينبغى لمن ينبغى و هو أفضل العلوم لأنّه يورث الراحة ويسلم من الاعتراض عليه في ذلك و اللّه أعلم وفيه علم ما يحمده من نفسه وينكره من غيره ويذمه.
و علم حالت هاى جن و تكليف كردن شان به اديان آسمانى توسط خداوند آيا تكليفى است كه خداوند ابتدا آن ها را به آن ملزم كرد يا خودشان خود را به آن ملزم كردند،آنگاه خداوند الزامشان كرد مثل نذر.
و علم تفاوت ميان فعل و مفعول.
و علم كسى كه در كار يارى مى پذيرد.
و علم ملل و نحل.
و علم استحقاق.
و علم به آنچه دانستن آن فايده ندارد.
و علم چرا نفوس علم غريب را مى پذيرند و بيش تر از علوم ديگران به آن روى مى آورند.
و علم آيا اعراض از علم تا وقتى كه به صورت علم در معرض عنه باقى است،صحيح است يا صحيح نيست تا وقتى كه شبهه اى نزد او ايجاد شود بنابراين از آن اعراض نمى كند تا علم بودنش از او زايل شود؟و اين نزد محققان عارف از مخفى ترين علوم است.
و علم حجاب و پرده اى كه مانع ميان چشم بينايى و ميان چيزى است كه در صورت نبود حجاب شايسته ديده شدن به وسيله آن چشم بود.
و علم حلم و تفاوت آن با عفو.
و علم غفور رحيم،آيا آن برزخ ميان حليم و عفو است و آيا آن دو در اين مورد حكمى دارند يا نه؟
و علم عدم تجاوز امور از مقادير خود نزد خدا.
و علم چه چيزى مردم غير از معاند را از گفتن ان شاءالله در كارهاى شان غافل مى كند مانند ماجراى سليمان و موسى و ديگران عليهم السلام.
و علم بازگرداندن آنچه شايسته است به كسى كه سزاوار است و آن برترين علوم است زيرا سبب راحتى مى شود و از اعتراض بر خود در اين مورد سالم مى ماند و خداوند عالم تر است.
و علم آنچه را از خود مى ستايد و از ديگران ناپسند مى شمارد و نكوهش مى كند.
وفيه علم الوقوف بين العالمين ما حال الواقف فيه وفيه علم كون الحق ما أوجد شيئا الا عن سبب فمن رفع الاسباب فقد جهل فمن يزعم انه رفعها فما رفعها الابها اذ لايصح رفع ما أقره اللّه وما يعطيه حال الوجود وما الفرق بين الاسباب المعتادة التى يجوز رفعها وبين الاسباب المعقولة التى لايمكن رفعها وفيه علم من احتاط على عباداللّه ماله عنداللّه وفيه علم اتخاذ الشبه ادلة ما الذى أعماهم عن كونها شبها وفيه علم من يهمل من عباد اللّه يوم القيامة ممن لايهمل وفيه علم اخواص و اللّه يقول الحق و هو يهدى السبيل.
و علم ايستادن ميان جهان ها كه حالت ايستاده در آن چگونه است؟
و علم اين كه خداوند بدون سبب چيزى را ايجاد نمى كند،پس هركس اسباب را بردارد، حتماً نادان است و هركس مى پندارد آن ها را برداشته است،آن ها را برنداشته مگر به وسيله اسباب زيرا برداشتن آنچه خداوند ثابت كرده است و به وجود آورده است ممكن نيست و چه تفاوتى ميان اسباب معمولى است كه برداشتن آن ها ممكن است و ميان اسباب معقوله كه برداشتن آن ها ممكن نيست؟
و علم هركس از بندگان خدا مراقبت كند،چه پاداشى نزد خداوند دارد؟
و علم شبهه كسانى را كه از ديدن آن كور كرده است،دليل هاى شان را مى گيرد.
و علم شناخت بندگان خدا كه در روز قيامت واگذاشته مى شوند نسبت به كسانى كه واگذاشته نمى شوند و آن علم خواص است.
و خداوند سخن حق مى گويد و او به راه صواب هدايت مى كند.
مطالب السئول في مناقب آل الرسول
كمال الدين،محمد بن طلحة بن محمد بن الحسن القرشي النصيبي
العدوي الشافعي،أبو سالم
(582-652)
من أعلام المحدثين،مشارك في الفقه و الأصول و الأدب وعارف بعلم الحروف والاوفاق.
أصله من قرى نصيبين ورحل إلى نيسابور فسمع من المؤيد وزينب الشعرية ثم ولي القضاء بنصيبين ثم الخطابة بدمشق فتقدم وكان يترسل عن الملوك إلى أن قلد الوزارة، فاعتذر وتنصل فلم يقبل منه،فتولاها يومين،ثم انسل خفية وترك الأموال و الموجود وتشرف بالحج وأقام بدمشق قليلاً ثم نزل الحلب وتوفي بها.
له آثار منها:
الدر المنظم في السر الأعظم ط،تحصيل المرام في تفضيل الصلاة على الصيام،العقد الفريد،للملك السعيد،ط الجفر الجامع و النور اللامع،مفتاح الفلاح في اعتقاد أهل الصلاح تصوف،مطالب السؤل في مناقب آل الرسول ذكره البغدادي في هدية العارفين ومؤلف معجم المطبوعات و الزركلي وغيرهم في غيرها.
مطالب السئول فى مناقب آل الرسول
تأليف:كمال الدين،محمد بن طلحه بن محمد بن حسن قرشى
نصيبى عدوى شافعى،ابوسالم
(582-652)
وى از محدثان بزرگ و علماى فقه و اصول و ادبيات و عالم به علم حروف و اوفاق بود.
وى اهل نصيبين بود و به نيشابور كوچ كرد و از مؤيد و زينب شعريه حديث شنيد.آنگاه عهده دار قضاوت نصيبين و پس از آن عهده دار كرسى خطابه در دمشق شد،سپس پيشرفت كرد و از طرف پادشاهان به نامه نگارى پرداخت تا اين كه مقام وزارت به او پيشنهاد شد.
او از پذيرفتن آن درخواست عذر و پوزش كرد،ولى از وى پذيرفته نشد سرانجام دو روز عهده دار آن مقام گرديد آنگاه اموال و افراد را رها كرد.پنهانى گريخت و به حج مشرف شد سپس اندكى در دمشق اقامت كرد پس از آن در حلب ساكن شد و در همانجا وفات يافت.
وى داراى آثارى است كه برخى از آن ها عبارتند از:«الدر المنظم فى السر الاعظم»كه به چاپ رسيده است و«تحصيل المرام فى تفضيل الصلاة على الصيام»و«العقد الفريد،للملك السعيد»كه به چاپ رسيده است و«الجفر الجامع و النور اللامع»و«مفتاح الفلاح فى اعتقاد اهل الصلاح»درباره تصوف و«مطالب السئول فى مناقب آل الرسول صلى الله عليه و آله».بغدادى در كتاب «هدية العارفين»و مؤلف كتاب«معجم المطبوعات»و زركلى و ديگران در كتاب هاى شان آن را ذكر كرده اند.
طبع لأول مرة على ما أظن ملحقاً بكتاب تذكرة خواص الأمة لسبط ابن الجوزي سنة 1287 في 91 صفحة بالحجر ثم طبع بالنجف بدون تاريخ الطبع و قد خص الباب الثاني عشر منه بالامام الثاني عشر المهدى المنتظر،محمد بن الحسن العسكري و هي كما ترى وجعلناه بعينه في تلك المجموعة لتناول العموم. (1)ي.
1) .اعلام النبلاء 437/4؛طبقات الشافعية 26/5؛شذرات الذهب 259/5 260؛مرآة الجنان لليافعي 128/4؛هدية العارفين 125/2؛كشف الظنون؛الاعلام للزركلي 6 طبعة الأخير-،ص 175؛معجم المؤلفين 104/10؛معجم المطبوعات،ص 148؛الدرر الكامنة؛نفحات الانس للجامي.
اين كتاب براى نخستين بار بنابر گمان من در سال 1287 به پيوست كتاب«تذكره خواص الامه»تأليف سبط ابن جوزى در 91 صفحه چاپ سنگى شد،آنگاه در نجف بدون تاريخ چاپ،به چاپ رسيد.
باب دوازدهم اين كتاب به امام دوازدهم امام مهدى(عج)اختصاص دارد و ما آن را به همان صورت براى استفاده عموم در اينجا مى آوريم.
بر روى جلد اين كتاب آمده است (1):
اين كتابى است كه تصوير صحيحى از سيره امامان دوازده گانه با اسلوب محكم و با ضبط و تحقيق ارائه مى دهد كه شيعه و سنى بر صحت و تأييد آن باهم اتفاق دارند؛بنابراين آن بهترين منبع قابل مراجعه و اعتماد است.ى.
1) .اعلام النبلاء 437/4،طبقات الشافعيه 26/5،شذرات الذهب 259/5-260،مرآة الجنان،يافعى 128/4،هدية العارفين 125/2،كشف الظنون،الاعلام زركلى 6،آخرين چاپ ص 175،معجم المؤلفين 104/10،المعجم المطبوعات ص 148،الدرر الكامنه،نفحات الانس جامى.
مطالب السئول
فى مناقب آل الرّسول
الشيخ الامام العلامة ابوسالم كمال الدين محمد بن طلحة
ابن محمد بن الحسن القرشى العدوى النصبى الشافعي
(المتوفى 652)
الكتاب الذى يعطيك صورة صادقة عن سيرة الأئمة الاثنى عشر عليه السلام باسلوب رصين محكم وضبط وتحقيق تسالم الفريقان على صحته وتاييده فهو خير مصدر يرجع إليه ويعول عليه
الجزء الثاني
من نشريات مكتبة دارالكتب التجارية ومطبعتها في النجف الاشرف
الشيخ محمد رضا الكتبى
فى مناقب آل الرسول
كمال الدين،محمد بن طلحة بن محمد بن حسن قرشى نصيبى
عدوى شافعى،ابوسالم(582-652)
جلد سوم
الباب الثاني عشر في ابي القاسم
ابن محمد الحسن الخالص بن على المتوكل بن القانع بن على الرضا ابن موسى الكاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن على زين العابدين بن الحسين الزكى بن على المرتضى اميرالمؤمنين ابن ابى طالب المهدى الحجة الخلف الصالح المنتظر عليهم السلام ورحمة اللّه وبركاته.
فهذا الخلف الحجة قد ايده اللّه هدايا منهج الحق واتاه سجاياه
واعلى في ذوى العليا بالتأييد مرقاه واتاه حلى فضل عظيم فتحلاه
و قد قال رسول اللّه قولا قد رويناه وذو العلم بما قال إذا ادرك معناه
يرى الاخبار في المهدى جائت بمسماه و قد ابداه بالنسبة و الوصف وسماه
ويكفى قوله منى لاشراق محياه ومن بضعته الزهراء مرساه ومسراه
ولن يبلغ ما اويته امثال وأشباه فمن قالوا هو المهدى مامانوا بما فاء
قد رتع من النبوة في اكناف عناصرها ورضع من الرسالة اخلاف اواصرها وترع من القرابة بسبحاك معاصرها وبرع في صفات الشرف فعقدت عليه بخياصرها فاقتنى من الانساب على شرف تصابها واعلا عند الانتساب على شرف احسابها واجتنا الهداية من معادنها واسبابها فهو من ولد الطهر البتول المجزوم بكونها بضعة من الرسول فالرسالة اصلها وانها لاشرف المناصل والاصول.
درباره ابوالقاسم فرزند محمد حسن خالص فرزند على متوكل فرزند قانع فرزند على رضا فرزند موسى كاظم فرزند جعفر صادق عليه السلام فرزند محمد باقر فرزند على زين العابدين فرزند حسين زكى فرزند على مرتضى اميرمؤمنان فرزند ابوطالب مهدى،حجت،خلف، صالح،منتظر كه سلام و رحمت و بركات خداوند بر ايشان باد.
اين خَلَفِ حجت است كه خداوند او را به راه حق هدايت فرموده است و صفات نيكو و بزرگى مقام و رتبه به او عنايت كرده است و زيور فضل عظيم به او بخشيده است و او را آراسته است.
و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله سخنى فرموده است كه ما آن را روايت كرده ايم.
و عالم به وسيله گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله در صورت درك معناى آن مهدى(عج)را مصداق آن احاديث مى بيند.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نَسَب و ويژگى هاى او را آشكار كرده است و نامش را بيان نموده است.
و براى روشن كردن زندگى او اين سخن پيامبراكرم صلى الله عليه و آله براى من بس است كه پيدايش و بزرگى و شرافت او از پاره پيامبراكرم صلى الله عليه و آله حضرت زهرا عليها السلام است.
در آن جايگاهى كه من او را جاى دادم همانند و همسانى نيست.
پس كسانى كه گفتند:«او مهدى(عج)راه يافته است.»سخن دروغى نگفته اند.
وى از عناصر نبوت بهره مند گرديده است و از باقيمانده عهد رسالت شير نوشيده است و از خلاصه نور خويشاوندى با پيامبر صلى الله عليه و آله لبريز شده است و در صفات شرف درخشيده است و آن ها محكم بر او جاى گرفته اند.
به شريف ترين نَسَب و بالاترين حَسَب دست يافته است و هدايت را از سرچشمه و اسباب آن برگرفته است.وى از فرزندان زهراى پاك بتول است كه بدون شك پاره تن پيامبر صلى الله عليه و آله و رسالت ريشه اوست و او فاطمه عليها السلام شريف ترين اصل و ريشه است.
فاما مولده فبسر من رأى في ثالث وعشرين سنة ثمان وخمسين وماتين للهجرة واما نسبه ابا و أما فابوه محمد الحسن الخالص على المتوكل بن محمد القانع بن على الرضا بن موسى الكاظم ابن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن على زين العابدين بن الحسين الزكى بن على المرتضى امير المؤمنين و قد تقدم ذكر ذلك مفصلا وامه ام ولد تسمى صيقل وقيل حكيمه وقيل غير ذلك واما اسمه فمحمد وكنيته ابوالقاسم ولقبه الحجة و الخلف الصالح وقيل المنتظر.
واما ما ورد عن النبى صلى الله عليه و سلم في المهدى من الاحاديث الصحيحة فمنها مانقله الامامان أبو داود و الترمذى رضى الله عنه عنهما كل واحد منهما بسنده في صحيحه يرفعه إلى ابى سعيد الخدرى قال سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول المهدى منى اجلا الجبهة اقنى الانف يملأ الارض قسطا وعدلا كما ملئت جورا وظلما ويملك سبع سنين.
ومنها ما اخرجه أبو داود بسند في صحيحه يرفعه إلى على عليه السلام قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لو لم يبق من الدهر الا يوم لبعث الله رجلا من أهل بيتى يملاها عدلا كما ملئت جورا.
ومنها ما رواه ايضا ابو داود في صحيحه يرفعه بسنده إلى ام سلمة زوج النبى صلى الله عليه و سلم قالت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول المهدى من عترتى من ولد فاطمة.
ومنها ما رواه القاضى ابو محمد الحسين بن مسعود البغوى رضى الله عنه في كتابه المسمى بشرح السنة واخرجه الامامان البخارى ومسلم رضى الله عنه كل واحد منهما بسنده في صحيحه يرفعه إلى ابى هريرة قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم كيف انتم إذا نزل ابن مريم فيكم وامامكم منكم.
ولادت امام مهدى(عج)در شهر«سُرَّ من راى»در بيست و سوم سال دويست و پنجاه و هشت هجرى است.پدرش محمد حسن خالص على متوكل فرزند محمد قانع فرزند على رضا فرزند موسى كاظم فرزند جعفر صادق فرزند محمد باقر فرزند على زين العابدين فرزند حسين زكى فرزند على مرتضى اميرمؤمنان است كه پيش تر به طور مفصل بيان شد.
و مادرش ام ولدى كنيز فرزنددار به نام صيقل بود و نام وى حكيمه و غير آن نيز گفته شده است.
نام امام مهدى(عج)محمد و كنيه اش ابوالقاسم و القاب وى حجت و خلف صالح است و منتظر نيز گفته شده است.
احاديث وارده از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله درباره امام مهدى(عج)
برخى از احاديث صحيح پيامبراكرم صلى الله عليه و آله درباره امام مهدى(عج)را دو امام،ابوداود و ترمذى روايت كرده اند.آن ها به طور جداگانه با سند صحيح به ابو سعيد خدرى مى رسانند كه گفت:«از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:«مهدى(عج)از من است او موهاى دو طرف پيشانى اش اندكى ريخته و بينى كشيده است.زمين را از داد و عدل پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است و هفت سال حكومت مى كند.»
و ابوداود در صحيحش با سند خود به على عليه السلام مى رساند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«اگر تنها يك روز از روزگار باقى مانده باشد،حتماً خداوند مردى از اهل بيت مرا برمى انگيزد كه آن را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ظلم پر شده است.»
همچنين ابوداود در صحيحش با سند خود به ام سلمه همسر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى رساند كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«مهدى(عج)از عترت من از فرزندان فاطمه عليها السلام است.»
قاضى ابو محمد حسين بن مسعود بغوى در كتاب خود به نام«شرح السنه»روايت كرده است و دو امام بخارى و مسلم هر يك در صحيح خود با سندشان آن را به ابوهريره مى رسانند كه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت كرد كه فرمود:«چگونه ايد،هنگامى كه فرزند مريم عليه السلام در ميان تان فرود مى آيد و امام تان از خودتان است.»
ومنها ما اخرجه ابوداود و الترمذى بسندهما في صحيحهما كل واحد منهما يرفعه بسنده إلى عبداللّه بن مسعود رضى الله عنه انه قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لو لم يبق من الدنيا إلّايوم واحد لطول اللّه ذلك اليوم حتى يبعث اللّه رجلا منى او من أهل بيتى يواطى اسمه اسمى واسم أبيه اسم أبى يملأ الارض قسطاً وعدلا كما ملئت جوراً وظلما.
وفى رواية أخرى لا تنقضى الدنيا حتى يملك الغرب رجل من أهل بيتى يواطى اسمه اسمى.
وفي رواية اخرى ان النبى قال ياتى رجل من أهل بيتى يواطى اسمه اسمى هذه الروايات عن ابى داود و الترمذى رضى الله عنه.
ومنها ما نقله الامام ابو اسحق بن محمد الثعلبى رضى الله عنه في تفسيره يرفعه باسناده إلى انس بن مالك قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم نحن ولد عبدالمطلب سادة الجنة انا وحمزة وجعفر وعلى والحسن و الحسين و المهدى فان قال معترض هذه الاحاديث النبوية الكثيرة بتعدادها المصرحة بجملتها وافرادها متفق على صحة أسنادها ومجمع على نقلها عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وايرادها وهى صحيحة صريحة في اثبات كون المهدى من ولد فاطمة عليها السلام وانه من رسول اللّه وانه من عترته وانه من أهل بيته وان اسمه يواطى اسمى وانه يملأ الارض قسطا وعدلا وانه من ولد عبدالمطلب وانه من سادات الجنة ومما ذلك لانزاع فيه غير ان ذلك لايدل على ان المهدى الموصوف بما ذكره صلى الله عليه و سلم من الصفات و العلامات هو هذا أبوالقاسم محمد بن الحسن الحجة الخلف الصالح عليه السلام فان ولد فاطمة عليه السلام كثيرون وكل من يولد من ذريتها إلى يوم القيمة يصدق عليه أنه من ولد فاطمة وانه من العترة الطاهرة وانه من أهل البيت عليه السلام فيحتاجون مع هذه الاحاديث المذكورة إلى زيادة دليل على ان المهدى المراد هو الحجة المذكور ليتم مرامكم فجوابه ان رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لما وصف المهدى عليه السلام بصفات متعددة من ذكر اسمه ونسبه
ابوداود و ترمذى هر يك در صحيح شان با سند خود به عبدالله بن مسعود مى رسانند كه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت كرد كه فرمود:«اگر تنها يك روز از دنيا باقى مانده باشد،حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا مردى از من يا از اهل بيت مرا برانگيزد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است،زمين را از داد و عدل پر مى كند،همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.»
و در روايت ديگرى آمده است:«دنيا سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من حاكم غرب شود كه نامش شبيه نام من است.»
و در روايت ديگرى آمده است:پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مردى از اهل بيت من خواهد آمد كه نامش شبيه نام من است.»اين احاديث از ابوداود و ترمذى است.
امام ابواسحاق بن محمد ثعلبى در تفسيرش به انس بن مالك مى رساند كه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«ما فرزندان عبدالمطلب،سروران بهشت هستيم؛من و حمزه و جعفر و على و حسن و حسين عليهم السلام و مهدى(عج).»
اگر كسى اشكال كند به اين احاديث نبوى زياد كه همه آن ها تك تك صريح اند و بر صحت سندشان اتفاق نظر وجود دارد و در نقل آن ها از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله اجماع وجود دارد و همه آن ها در اثبات اين مطلب صحيح و صريح اند كه مهدى(عج)از فرزندان فاطمه و از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و از عترت و اهل بيت اوست و نامش شبيه نام اوست و او زمين را از داد و عدل پر مى كند و او از فرزندان عبدالمطلب عليه السلام و از سروران بهشت است.اين ها همه مطالبى است كه اختلافى در آن ها نيست ولى با اين حال دلالت نمى كند كه مهدى(عج)با اين ويژگى ها و نشانه هايى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله ذكر كرده است،وى همان ابوالقاسم محمد بن حسن،حجت،خلف صالح عليه السلام باشد زيرا فرزندان فاطمه عليها السلام بسيارند و تا قيامت هر كس از ذريه او متولد شود،بر او صدق مى كند كه از فرزندان فاطمه عليها السلام و از عترت طاهره و از اهل بيت عليهم السلام است.پس افزون بر اين احاديث ذكر شده آنان به دليل ديگرى نياز دارند كه مقصود از مهدى(عج)همان حجت است كه بيان شد تا مقصود شما كامل شود،چنين پاسخ داده مى شود:پيامبراكرم صلى الله عليه و آله وقتى مهدى(عج)را با ويژگى هاى متعددى توصيف كرد،كه عبارتند از:بيان نام و نسب وى
ومرجعه إلى فاطمة عليها السلام و الى عبدالمطلب وانه اجلى الجبهة اقنى الانف وعدد الاوصاف الكثيرة التى جمعتها الاحاديث الصحيحة المذكورة انفا وجعلها علامة ودلالة على ان الشخص الذى يسمى بالمهدى وتثبت له الاحكام المذكورة و هو الشخص الذى اجتمعت تلك الصفات فيه ثم وجدنا تلك الصفات المجعولة علامة ودلالة مجتمعة في ابى القاسم محمد الخلف الصالح دون غيره فيلزم القول بثبوت تلك الاحكام له وانه صاحبها والا فلو جاز وجود ما هو علامة ودليل ولا يثبت ماهو مدلوله قدح ذلك في نصبها علامة ودلالة من رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وذلك فان قال المعترض لايتم العمل به بالعلامة و الدلالة إلّابعد العلم باختصاص من وجدت فيه بها دون غيره وتعينه لها فاما إذا لم يعلم تخصيصه وافراده بها فلا يحكم له بالدلالة ونحن نسلم انه من زمن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم إلى ولادة الخلف الصالح الحجة محمد عليه السلام اوجد من ولد فاطمة عليه السلام شخص جمع تلك الصفات التى هى العلامة و الدلالة غيره لكن وقت بعثه المهدى وظهوره وولايته هو في اخر اوقات الدنيا عند ظهور الدجال ونزول عيسى بن مريم وذلك سيأتى بعد مدة مديدة ومن الان إلى ذلك الوقت المتراخى الممتد ازمان متجددة وفي العترة الطاهرة من سلالة فاطمة عليه السلام كثرة يتعاقبون ويتوالدون ذلك إلى الأيام فمجوز ان يولد من السلالة الطاهرة و العترة النبوية من يجمع تلك الصفات فيكون هو المهدى المشار إليه في الأحاديث المذكورة ومع هذا الاحتمال والامكان كيف يبقى دليلكم مختصا بالحجة محمد المذكور عليه السلام.
فالجواب انكم إذا عرفتم انه الى وقت ولادة الخلف الصالح و الى زماننا هذا لم يوجد من جمع تلك الصفات و العلامات باسرها سواه فيكفى ذلك في ثبوت تلك الاحكام له عملا بالدلالة الموجودة في حقه وما ذكرتموه من احتمال ان يتجدد مستقبلا في العترة الطاهرة من يكون بتلك الصفات لا يكون قادحا في اعمال الدلالة ولا مانعا من ترتيب حكمها عليها فان دلالة الدليل راجحة لظهورها واحتمال تجدد مايعارضها مرجوح ولايجوز ترك
و رسيدن نسبش به فاطمه عليها السلام و به عبدالمطلب و اين كه موهاى دو طرف پيشانى اش اندكى ريخته و بينى كشيده است و ويژگى زياد ديگرى كه در احاديث صحيح ياد شده،آمده است و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آن ها را نشانه و راهنماى شخصى به نام مهدى(عج)قرار داد و احكام ياد شده را براى او اثبات كرد و او همان شخصى است كه همه آن ويژگى ها را دارا باشد،سپس همه آن صفاتى كه نشانه و راهنما قرار داده شده است،در ابوالقاسم محمد خلف صالح باهم يافتيم و در ديگرى نيافتيم؛از اين رو واجب است به ثابت بودن آن احكام براى وى قائل شويم و اين كه وى همان شخص است،در غير اين صورت اگر جايز باشد كه نشانه و دليل وجود داشته باشد ولى مدلول آن وجود نداشته باشد اين كار در قرار دادن آن علامت و دليل از طرف پيامبراكرم صلى الله عليه و آله سبب اشكال خواهد شد.
اگر اشكال كننده بگويد،عمل به علامت و دليل تنها در صورتى صحيح است كه بدانيم آن مورد اختصاص به علامت دارد و در مورد ديگرى وجود ندارد ولى در صورت عدم علم به اختصاص علامت به آن،دلالت بر آن وجود ندارد و ما مى پذيريم كه از زمان پيامبراكرم صلى الله عليه و آله تا ولادت خلف صالح حجت محمد عليه السلام از ميان فرزندان فاطمه كسى به جز او يافت نشده است كه همه آن ويژگى ها در او گرد آمده باشد ولى زمان برانگيخته شدن مهدى(عج)و ظهور وى و حكومتش در آخر زمان هاى دنيا هنگام ظهور دجال و نزول عيسى بن مريم عليه السلام است كه پس از مدت طولانى خواهد آمد و از اكنون تا آن زمان دور،زمان هاى زيادى است و عترت طاهره از سلاله فاطمه عليها السلام بسيارند كه تا آن زمان فرزند مى آورند و زاد و ولد مى نمايند؛بنابراين ممكن است كه از سلاله طاهره و عترت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فردى متولد شود كه همه آن ويژگى ها را دارا باشد و او مهدى(عج)باشد كه در اين احاديث به او اشاره شده است و با اين احتمال و امكان چگونه دليل شما به حجت محمد عليه السلام نامبرده اختصاص خواهد داشت.
پاسخ:هنگامى كه شما دانستيد زمان ولادت خلف صالح عليه السلام و تا زمان ما به جز او شخصى يافت نشده است كه همه آن ويژگى ها و علامت ها را باهم داشته باشد،اين مطلب براى ثبوت آن احكام براى وى كافى است؛به دليل عملى كه درباره وى وجود دارد و احتمال به وجود آمدن فرد ديگر واجد آن ويژگى ها در ميان عترت طاهر در آينده،زيانى به اعمال دليل نمى زند و مانع ترتيب احكامش بر وى نيست زيرا دلالت دليل سبب رجحان ظهور آن است
الراجح بالمرجوح فانه لو جوزنا ذلك لامتع العمل باكثر الادلة المثنبة للاحكام الشرعية اذ مامن دليل إلّاواحتمال تجدد ما يعارضه متطرق إليه ولم يمنع ذلك من العمل به وفاقا و الذى يوضح ذلك ويؤكده ان رسول اللّه صلى الله عليه و سلم فيبا لرره الامام مسلم بن الحجاج فى صحيحه يرفعه بسنده قال لعمر بن الخطاب ياتى عليك مع امداد أهل اليمن اويس بن عامر من مراد ثم من قرن كان به برص فبرا منه إلّاموضع درهم له و الدة هو بزلو اقسم على اللّه لا ابره فان استطعت ان يستغفر لك فافعل فالنبي صلى الله عليه و سلم ذكر اسمه ونسبه وصفته وجعل ذلك علامة ودلالة على ان المسمى بذلك الاسم المتصف بتلك الصفات لو اقسم على اللّه لايره وانه أهل لطلب الاستغفار منه و هذه منزلة عالية ومقام عند اللّه عظيم فلم يزل عمر بعد وفاة رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وبعد وفاة ابى بكر يسئل امداد اليمن من الموصوف بذلك حتى قدم وفد من اليمن فسئلهم فأخبر بشخص متصف بذلك فلم يتوقف عمر في العمل بتلك العلامة و الدلالة التى ذكرها رسول اللّه صلى الله عليه و سلم بل بادر إلى العمل بها واجتمع به وسئله الاستغفار وجزم انه المشار إليه في الحديث النبوى لما سلم تلك الصفات فيه مع وجود احتمال ان يتجدد في وفود اليمن مستقبلاً من يكون بتلك الصفات فان قبيلة مراد كثيرة و التوالد فيها كثير وعين ما ذكرتموه من الاحتمال موجود وكذلك قضية الخوارج لما وصفهم رسول اللّه بصفات ورتب عليها حكمهم ثم بعد ذلك لما وجد على عليه السلام موجودة في اولئك في واقعة حرورا و النهروان جزم بانهم هم المرادون بالحديث النبوى وقاتلهم وقتلهم فحمل بالدلالة عند وجود الصفة مع احتمال ان يكون المرادون غيرهم وامثال هذه الدلالة و العمل بها
و احتمال به وجود آمدن معارض آن مرجوح است و ترك راجح به خاطر مرجوح جايز نيست؛چرا كه اگر اين مطلب را جايز بدانيم،عمل به بيش تر ادله ثابت كننده احكام شرعى ناممكن خواهد شد زيرا احتمال به وجود آمدن معارض هر دليلى وجود دارد و اين مطلب به اتفاق همه علما مانع از عمل به آن نخواهد شد.آنچه سبب روشن شدن تأكيد اين مطلب مى شود،اين است كه بنابر روايت مسلم بن حجاج در صحيحش كه با سند خود آن را به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى رساند،آن حضرت به عمربن خطاب فرمود:«همراه نيروهاى كمكى اهل يمن اويس بن عامر از قبيله مراد از قرن نزد تو مى آيد.وى بيمارى پيسى داشته است كه آن بهبود يافته است و تنها به اندازه يك درهم از آن باقى مانده است.وى مادرى دارد.او كسى است كه اگر خداوند را سوگند دهد،حتماً خداوند محتواى سوگندش را جامه عمل خواهد پوشاند.اگر توانستى كه برايت درخواست آمرزش كند،اين كار را انجام بده!»
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نام و نسب و ويژگى او را بيان كرد و آن را نشانه و دليل قرار داد كه اگر صاحب آن نام و واجد آن ويژگى ها خداوند را سوگند دهد،خداوند به آن تحقق خواهد بخشيد و وى شايسته درخواست استغفار است و اين منزلت عالى و مقام بلندى نزد خداوند است.پس از رحلت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و فوت ابوبكر،عمر همواره از نيروهاى يمن درباره دارنده اين ويژگى ها سراغ مى گرفت تا اين كه گروهى از اهل يمن آمدند،عمر سراغ اويس را از ايشان گرفت و آن ها دارنده اين ويژگى ها را معرفى كردند.آنگاه عمر در عمل كردن به آن نشانه و دليل بيان شده توسط پيامبراكرم صلى الله عليه و آله درنگ نكرد؛بلكه براى عمل به آن شتافت،با اويس ديدار كرد و از وى درخواست استغفار نمود و به دليل يافتن آن ويژگى ها در وى يقين كرد كه همان كسى است كه در حديث نبوى به او اشاره شده است.
با آن كه احتمال وجود شخص ديگرى با همان ويژگى ها در آينده در ميان گروه هاى يمن منتفى نبود؛چرا كه قبيله مراد بسيار بودند و زاد و ولد در ميان شان زياد بود و همان احتمال بيان شده توسط شما در اينجا نيز وجود دارد.
همچنين پيامبراكرم صلى الله عليه و آله ويژگى هاى خوارج و حكم شان را بيان كرد،آنگاه پس از آن وقتى كه على عليه السلام در واقعه حروراء و نهروان آن ويژگى ها را در آنان يافت،يقين كرد كه مقصود از حديث نبوى همان ها هستند و با ايشان نبرد كرد و به قتل شان رساند؛بنابراين هنگام وجود ويژگى ها به دليل عملكرد،با اين كه احتمال داشت،غير آن ها مقصود پيامبراكرم صلى الله عليه و آله باشند و
مع قيام الاحتمال كثيرة فعلم ان الدلالة الراجحة لاتترك لاحتمال المرجوح.
ونزيده بياناً وتقريرا فيقول لزوم ثبوت الحكم عند وجود العلامة و الدلالة لمن وجدت فيه امر يتعين العمل فيه و المصير إليه فمن تركه وقال بان صاحب الصفات المراد باثبات الحكم له ليس هو هذا بل شخص غيره سيأتى فقد عدل عن النهج القويم ووقف نفسه موقف المليم ويدل على ذلك ان اللّه عزوجل لما انزل في التورة على موسى انه يبعث النبى العربى في اخر الزمان خاتم الانبياء ونعته باوصافه وجعلها علامة ودلالة على اثبات حكم النبوة له وصار قوم موسى عليه السلام يذكرونه بصفاته ويعلمون انه يبعث فلما قرب زمان ظهوره وبعثه صاروا يهددون المشركين به ويقولون سيظهر نبى نعته كذا وصفته كذا ونستعين به على قتالكم فلما بعث صلى الله عليه و سلم ووجدوا العلامات و الصفات باسرها التى جعلت دلالة على نبوته انكروه وقالوا ليس هذا هو بل هو غيره وسيأتى فلما جنحوا إلى الاحتمال وعرضوا عن العمل بالدلالة الموجودة في الحال انكر اللّه تعالى عليهم كونهم تركوا العمل بالدلالة التى ذكرها لهم في التورية وجنحوا إلى الاحتمال و هذه القصة من اكبر الادلة واقوى الحجج على انه يتعين العمل بالدلاله عند وجودها واثبات الحكم لمن وجدت تلك الادلة فيه فاذا كانت الصفات التى هى علامة ودلالة لثبوت تلك الاحكام المذكورة موجودة في الحجة الخلف الصالح محمد صلى الله عليه و سلم تعين اثبات كون المهدى المشار إليه من غير جنوح إلى الاحتمال بتجدد غيره في الاستقبال فان قال المعترض نسلم لكم ان الصفات المجعولة علامة ودلالة إذا وجدت تعين العمل بها ولزم اثبات مدلولها لمن وجدت فيه لكن تمنع وجود تلك العلامة والدلالة في الخلف الصالح محمد عليه السلام فان من جملة الصفات المجعولة علامة ودلالة ان يكون اسم ابيه مواطئا لاسم اب النبى صلى الله عليه و سلم هكذا به صرح الحديث النبوى على ما اوردوه
مانند اين دليل و عمل به آن با وجود احتمال فراوان است.پس فهميده مى شود كه دلالت راجح به خاطر وجود احتمال مرجوح ترك نمى شود.
و ما بيان و تقرير ديگرى بر آن مى افزاييم و مى گوييم:«هنگام يافتن نشانه و دليل در موردى،ثبوت حكم در آن مورد مطلبى است كه عمل به آن و پذيرش آن متعين و قطعى است؛ بنابراين هركس آن را ترك كند و بگويد:«دارنده ويژگى ها كه اثبات حكم براى وى مقصود است اين شخص نيست بلكه فرد ديگرى است.»قطعا وى از روش درست منحرف شده است و خود را در جايگاه نكوهش شدن قرار داده است.دليل اين مطلب اين است كه وقتى خداوند عز و جل در تورات بر موسى عليه السلام نازل كرد كه در آخرالزمان پيامبرى عرب را مبعوث مى كند كه آخرين پيامبران است و ويژگى هايش را بيان كرد و آن ها را نشانه و دليل براى اثبات نبوت وى قرار داد و قوم موسى عليه السلام ويژگى هاى او را ذكر مى كردند و مى دانستند كه وى برانگيخته مى شود،آنگاه وقتى كه زمان ظهور و بعثت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نزديك شد،يهوديان شروع به تهديد مشركان كردند و مى گفتند:«به زودى پيامبرى با اين ويژگى ها و خصوصيات مبعوث خواهد شد و ما به وسيله وى براى جنگ با شما نيرومند مى شويم.»آنگاه وقتى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مبعوث شد و همه نشانه ها و ويژگى هاى نبوت او را يافتند،او را انكار كردند و گفتند:«او آن پيامبر نيست بلكه آن پيامبر شخص ديگرى است كه به زودى خواهد آمد.»
سپس وقتى به احتمال روى آوردند و از عمل به دليل موجود در آن حالت روى گرداندند خداوند تعالى ترك عمل به دليل هايى كه در تورات بر ايشان ذكر كرد و روى آوردنشان به احتمال را براى آنان ناپسند شمرد.اين ماجرا بزرگ ترين دليل و قوى ترين حجت براى وجوب عمل به نشانه هادر هنگام وجودشان و اثبات حكم براى كسى است كه آن ها را در موردى بيابد.پس وقتى كه ويژگى هايى كه نشانه و دليل براى احكام ياد شده است در حجت خلف صالح محمد عليه السلام موجود باشد،اثبات اين كه وى مهدى مورد اشاره قرار گرفته مى باشد لازم و متعين است، بدون آن كه به احتمال به وجود آمدن فرد ديگرى در آينده ترتيب اثر داده شود.
اگر اشكال كننده بگويد:«ما مى پذيريم كه با يافتن ويژگى هايى كه نشانه و دليل قرار داده شده است،عمل به آن ها متعين و اثبات مدلول آن ها براى دارنده آن ويژگى ها لازم است ولى وجود آن نشانه و دليل را در خلف صالح محمد عليه السلام نمى پذيريم زيرا يكى از ويژگى هايى كه علامت و نشانه قرار داده شده است،اين است كه نام پدرش شبيه نام پدر من پيامبراكرم صلى الله عليه و آله باشد.«حديث نبوى صلى الله عليه و آله براساس آنچه روايت كرده اند با صراحت اين مطلب را بيان كرده است
و هذه الصفة لم توجد فيه فان اسم ابيه الحسن واسم أب النبى صلى الله عليه و سلم عبداللّه واين الحسن من عبداللّه فلم توجد هذه الصفة التى هى جزء من العلامة و الدلالة واذا لم يوجد جزء العلة لا يثبت حكمها فان الصفات الباقية لا تكفى في اثبات تلك الاحكام إذا النبى صلى الله عليه و سلم لم يجعل تلك الاحكام ثابتة إلّالمن اجتمعت تلك الصفات فيه كلها التى جزؤها مواطاة اسمى الابوين في حقه و هذه لم تجتمع في الحجة الخلف فلا تثبت تلك الاحكام له و هذا اشكال قوى.
فالجواب لابد قبل الشروع في تفصيل الجواب من بيان امرين يبنى عليهما الغرض.
الاول انه شايع في لسان العرب اطلاق لفظة الاب على الجد الاعلى و قد نطق القرآن الكريم بذلك فقال تعالى ملة ابيكم ابراهيم وقال تعالى حكاية من يوسف عليه السلام واتبعت ملة آبائى ابراهيم واسمعيل واسحق ونطق بذلك النبى صلى الله عليه و سلم فى حديث الاسراء انه قال قلت من هذا قال أبوك ابراهيم فعلم ان لفظة الاب تطلق على الجد وان علا فهذا احد الامرين.
الامر الثانى ان لفظة الاسم تطلق على الكنية وعلى الصفة و قد استعملها الفصحاء ودارت بها السنتهم ووردت في الاحاديث حتى ذكرها الامامان البخارى ومسلم رضى الله عنه كل منهما يرفعه إلى سهل بن سعد الساعدى انه قال عن على عليه السلام ان رسول اللّه صلى الله عليه و سلم سماه بابى تراب ولم يكن له اسم احب إليه منه فاطلق لفظة الاسم على الكنية ومثل ذلك قال الشاعر:
اجل قدر لسان تسمى مؤنته ومن كناك فقد سماك للعرب
و اين ويژگى در وى وجود ندارد؛چرا كه نام پدر او حسن و نام پدر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله عبدالله است و حسن با عبدالله هيچ تناسب و مشابهتى ندارد.پس اين ويژگى كه يكى از نشانه ها و علامت هاست در او وجود ندارد و هنگامى كه جزئى از علت وجود نداشته باشد،حكم آن نيز وجود نخواهد داشت و ويژگى هاى ديگر براى اثبات آن احكام كافى نيست زيرا پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آن احكام را فقط براى دارنده مجموعه آن ويژگى ها اثبات كرد كه يكى از اجزاى آن شبيه بودن نام دو پدر در مورد اوست و آن در حجت خلف وجود ندارد؛بنابراين آن احكام براى وى ثابت نيست و اين اشكال قوى است.
پاسخ:پيش از پرداختن به پاسخ اين اشكال،بيان دو مطلب لازم است كه مقصود ما بر آن ها متوقف است.
مطلب اول:در زبان عرب،گفتن واژه«اب»پدر بر جدّ اعلا زياد و شايع است و قرآن نيز به اين مطلب گوياست.خداوند تعالى مى فرمايد:«آيين پدرتان ابراهيم»و همچنين از زبان يوسف عليه السلام مى فرمايد:«و آيين پدرانم ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را پيروى كردم.»و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نيز در حديث معراج اين مطلب را گفته است.وى مى فرمايد:«گفتم:اين كيست؟»گفت:«پدرت ابراهيم عليه السلام»بنابراين فهميده مى شود كه واژه«اب»بر جدّ گفته مى شود.
مطلب دوم:واژه«اسم»بر كنيه (1)و بر صفت نيز گفته مى شود و فصيحان آن را استعمال كرده اند و وِرد زبانشان است و در احاديث نيز آمده است به طورى كه دو امام بخارى و مسلم آن را ذكر كرده اند.هر يك از آن دو به سهل بن سعد ساعدى مى رسانند كه از على عليه السلام روايت كرد كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله او را ابوتراب ناميد و هيچ اسمى نزد وى محبوب تر از آن نيست؛ بنابراين واژه اسم را بر كنيه گفته است و شاعر نيز گفته است:
«زياد است ارزش زبانى كه هزينه او را بيان كند
و هركس برايت كنيه گذارد،تو را براى عرب ناميده است.»م.
1) .كنيه نامى در عربى است كه با«اب»يا«ام»شروع مى شود؛مانند ابوالقاسم.م.
ويروى ومن يصفك فاطلق التسمية على الكناية او الصفة و هذا شايع ذايع في لسان العرب فاذا وضح ما ذكرناه من الامرين فاعلم ايدك اللّه بتوفيقه ان النبى صلى الله عليه و سلم كان له سبطان ابو محمد الحسن وابو عبداللّه الحسين عليه السلام ولما كان الحجة الخلف الصالح محمد عليه السلام من ولد ابى عبداللّه الحسين ولم يكن من ولد ابى محمد الحسن وكانت كنية الحسين ابا عبداللّه فاطلق النبى صلى الله عليه و سلم على الكنية لفظ الاسم لاجل المقابلة بالاسم في حقّ أبيه واطلق على الجد لفظة الاب فكانه قال يواطى اسمه اسمى فهو محمد وانا محمد وكنية جده اسم ابى اذ هو ابو عبداللّه وابى عبداللّه لتكون تلك الالفاظ المختصرة جامعة لتعريف صفاته واعلام انه من ولد ابى عبداللّه الحسين بطريق جامع موجز وشرح تنظيم الصفات وتوجد باسرها مجتمعة للحجة الخلف الصالح محمد عليه السلام و هذا بيان شاف كاف في ازالة ذلك الاشكال فافهمه.
واما ولده فلم يكن له ولد ليذكر لا انثى ولا ذكر.
واما عمره فانه ولد في ايام المعتمد على اللّه خاف فاختفى و الى الان فلم يمكن ذكر ذلك اذ من غاب وان من انقطع خبره لا توجد غيبة وانقطاع خبره الحكم بمقدار عمره ولا بانقضاء حياته و قدرة اللّه و المعة وحكمه و الطافه بعباده عظيمة عامة ولوازم عظماء العلماء ان يدركوا حقايق مقدوراته وكنه قدرته لم يجدوا إلى ذلك سبيلا ولا تَقَلَّ طرف تطلعهم إليه حسيرا وحده كليلا وأملا عليهم لسان عجزهم عن الاحاطة به وما اوتيتم من العلم إلّاقليلا.
و«هركس تو را توصيف كند»نيز نقل شده است،پس اسم گذاردن بر كنيه گذاردن يا توصيف كردن گفته شده است و اين در زبان عربى شايع و زياد است.
پس از روشن شدن اين دو مطلب،بدان كه خداوند با توفيق خودش تو را كمك كند پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دو نوه دخترى داشت.ابو محمد حسن عليه السلام و ابو عبدالله حسين عليه السلام و چون كه حجت خلف صالح محمد عليه السلام از فرزندان اباعبدالله حسين عليه السلام است،پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كنيه را با واژه اسم بيان كرد تا با واژه«اسم»در مورد پدرش هماهنگ باشد و«جّد»را با واژه پدر اب بيان كرد،پس گويا اين گونه فرموده است:«اسمش شبيه اسم من است.وى محمد است و من محمدم صلى الله عليه و آله و كنيه جدش شبيه اسم پدر من است.»زيرا او ابوعبدالله است و پدر من عبدالله است تا اين عبارت مختصر به صورت جامع و خلاصه افزون بر بيان ويژگى ها،دلالت مى كند كه وى از فرزندان ابوعبدالله حسين عليه السلام است و همه اين ويژگى ها باهم براى حجت خلف صالح،محمد صلى الله عليه و آله ثابت است و اين بيان قاطع و كافى است براى از ميان بردن آن اشكال.آن را خوب درك كن.
وى فرزندى ندارد تا بيان شود،نه پسر و نه دختر.
وى در زمان معتمد على الله متولد شد و از روى ترس تا زمان حاضر پنهان و غايب شد؛ بنابراين مدت عمر او را نمى توان بيان كرد زيرا شخص غايب و كسى كه خبرى از وى در اختيار نيست در حال غيبت و بى خبرى از او نمى توان به مقدار عمرش و پايان حياتش حكم كرد و قدرت و نعمت و حكمت و الطاف خداوند نسبت به بندگانش زياد و فراگير است و اگر عالمان بزرگ براى درك مقدورات خداوند و كنه قدرتش پافشارى و تلاش كنند راهى به سوى آن نمى يابند و از خستگى و نوميدى چشمان شان و ناتوانى ديدشان كاسته نمى گردد و زبان شان از ناتوانى احاطه به آن بلند مى گردد كه«و تنها اندكى از علم به شما عنايت شده است.»
وليس ببدع ولا استغرب تعمير بعض عباد اللّه المخلصين ولا امتداد عمره إلى حين فقده مد الله تعالى اعمار جمع كثير من خلفه من اصفياته واوليائه ومن مطروديه واعدائه فمن الاصفياء عيسى عليه السلام ومنهم الخضر وخلق اخرون من الانبياء طالت اعمارهم حتى جاز كل واحد منهم الف سنة او قاربها كنوح عليه السلام وغيره واما من الاعداء المطرودين فابليس والدجال ومن غيرهم كعاد الاولى كان فيهم من عمره ما يقارب الألف وكذلك لقمن صاحب اليد وكل هذه لبيان اتساع القدرة الربانية فى تعمير بعض خلقه فاى مانع يمنع من امتداد عمر الصالح الخلف الناصح إلى ان يظهر فيعمل ما حكم اللّه له به وحيث وصل الكلام إلى هذا المقام وانتهى جريان القلم بما خطه من هذه الاقسام الوصام إلى هذا المقام فلنختمه بالحمد للّه رب العالمين فانها كلمة مباركة جعلها اللّه اخر دعوى أهل جنانه وخص بها من اجتباه من خليقته فكساه ملابس مرضاته فهذا اخر ما حرره القلم من مناقبهم السنية وسطره من صفاتهم الزكية ونثره من مزاياهم العلية وذلك وان كثر قليل في جنب شرفهم الشامخ.
ويسير فيما اتاهم اللّه من فضله الراسخ وانا ارجو من كرم اللّه ان يشملنى ببركتهم ويدخلنى في زمرتهم ويجعل هذا المؤلف مسطوراً في صحيفة حسناتى المعدودة من حسنتهم فقد بذلت جهدى في جمع مزاياهم بذل المجد الطالب ولم آل جهدا تاليفنا وجمعها قضاء لحقهم اللازب اللازم ولسان الحان يقرع باب الاسماع لاسماع الشاهد و الغائب وساقول:
و طولانى شدن عمر برخى از بندگان مخلص خداوند و بلند شدن زندگى شان تا زمان زيادى چيزى جديد و شگفت آور نيست؛چرا كه خداوند تعالى عمر بسيارى از مخلوقاتش چه از برگزيدگان و اوليا و چه از رانده شدگان و دشمنانش را بلند كرده است.از برگزيدگان عيسى عليه السلام و خضر عليه السلام و گروهى از پيامبران،عمرشان طولانى بود به گونه اى كه هر يك از آن ها بيش از هزار سال يا نزديك به آن عمر كردند همانند نوح عليه السلام و ديگران.
و از دشمنان خدا و رانده شدگان ابليس و دجال و از غير آنان مثل عاد اولى كه در ميان شان كسانى بودند كه عمرشان به هزار سال مى رسيد و همچنين لقمان نيرومند.
همه اين ها براى بيان قدرت زياد خداوند است در طولانى كردن عمر برخى از مخلوقاتش،پس براى طولانى شدن عمر صالح خلف ناصح تا هنگام ظهور چه مانعى مى تواند وجود داشته باشد و خداوند به آنكه براى وى حكم كرده است عمل مى كند.
چون كه سخن به اين مقام و لغزش قلم به نشانه هاى معين شده توسط خداوند به اينجا رسيد،پس بايد آن را به ستايش خداوند پروردگار جهانيان پايان دهيم زيرا آن كلمه مباركى است كه خداوند آن را آخرين دعاى اهل بهشت قرار داده است و برگزيده از مخلوقاتش را به آن اختصاص داده است و لباس هاى خشنودى اش را بر اندام وى پوشانده است.
اين پايان مناقب ارزشمند و ويژگى هاى پاك و مزيت هاى عالى آن هاست كه نوشته و منتشر گرديد.
و آن هر چند زياد است ولى نسبت به شرافت بلند ايشان اندك است و در برابر فضل استوار خداوند كه به ايشان عنايت فرموده ناچيز است و من از كرم خداوند اميدوارم كه بركات ايشان را شامل حال من گرداند و مرا در زمره ايشان وارد كند و اين نوشته را در صحيفه نيكى هاى من قرار دهد كه از نيكى آنان به شمار مى آيد.همانا من براى اداى حق لازم و واجب ايشان با جديت تمام تلاش و كوشش خود را در گردآورى مزيت هاى آنان به كار گرفتم و در تأليف و جمع آورى آن از هيچ كوششى فروگذار نكردم.زبان نيكان،گوش ها را براى شنيدن به حاضر و غايب مى كوبد و من مى گويم:
رويدك ان احببت نيل المطالب فلا تعد عن ترتيل اى المناقب
مناقب آل المصطفى المهتدى بهم الى نعم التقوى ورغبى الرغائب
مناقب آل المصطفى قدوة الورى بهم يبتغى مطلوبه كل طالب
مناقب تجلى سافرات وجوهها ويجلو سناها مدلهم الغباهب
عليك بها سراً وجهراً فانها تحلك عند اللّه اعلى المراتب
وخذ عندما يتلو لسانك ايها بدعوة قلب حاضر غير غائب
لمن قام في تاليفها واعتنى به لتقضى من مفروضها كل واجب
عسى دعوة يزكو بها حسناته فيحظى من الحسنى باسنى المواهب
فمن سئل اللّه الكريم اجابه وجاوره الاقبال من كل جانب
«اگر دوستدار رسيدن به مطالب هستى آرام برو و از ترتيل آيه هاى مناقب نگذر!
مناقب خاندان مصطفى صلى الله عليه و آله كه به وسيله ايشان به نعمت تقوى و ارزشمندترين آرزوها راه يافته مى شود.
مناقب خاندان مصطفى صلى الله عليه و آله،پيشوايان مردم كه به وسيله آن ها هر جوينده اى به مقصودش دست مى يابد.
مناقبى كه چهره هاى باز و بى پرده آن تجلى كرد و روشنايى آن تاريكى غفلت و جهالت را برطرف نمود.
بر تو باد به آن مناقب در نهان و آشكار كه آن ها تو را در بالاترين مرتبه نزد خداوند جاى مى دهد.
و هنگامى كه زبانت آيه هاى آن ها را تلاوت مى كند،با دعوت قلب حاضر،بين غير غايب آن را آغاز كن.(يا دريافت كن)
سوگند به خدا!هركس كه در تأليف آن ها اقدام كند و به آن توجه نمايد قطعا همه واجبات خود را انجام داده است.
اميد است دعوتى باشد كه به وسيله آن نيكى هايش زياد شود و به بزرگ ترين بخشش از نيكى بهره مند شود.
كه هركس از خداوند كريم درخواست كند،به وى پاسخ مى دهد و از هر طرف بخت و اقبال شامل حال وى مى شود.»
تذكرة خواص الأمة
سبط ابن الجوزى،يوسف بن قز أو غلي بن عبداللّه البغدادي الدمشقي
أبو المظفر شمس الدين الحنفي
(581-654)
من حفاظ الحديث،مشارك في الفقه و التفسير و التاريخ وكان من الوعاظ المشهورين ولد ببغداد ونشأ بها تحت كنف جده لأمه(أبي الفرج بن الجوزي)ثم رحل إلى دمشق واستقر بها وحصل له الاستقبال و النفوذ،للطف شمائله وعذوبة وعظه وحسن مجاورته، ودرس وأفتى وكان وافر الحرمة عند الملوك.
توفى بمنزله في سفح قاسيون بدمشق فدفن هناك وحضر في مراسم دفنه الملك الناصر سلطان الشام.
له آثار كثيرة،أهمها:
مرآة الزمان في تاريخ الأعيان طبع منها الجزء الثامن من حوادث 495 إلى 654 في شيكاغو سنة 1907م تفسير القرآن قال اليافعي تسعة وعشرون مجلداً وقال بعض سبعة وعشرون،منتهى السؤال في سيرة الرسول،إيثار الانصاف في آثار الخلاف خ موجودة في خزانة عابدين بدمش،في الفقه على المذاهب الأربعة.
ومنها تذكرة خواص الأمة،بذكر خصائص(مناقب خ د)الأئمة.
تذكرة خواص الامه
تأليف:سبط ابن جوزى،يوسف بن قز يا غلى بن عبدالله بغدادى دمشقى،
ابومظفر شمس الدين حنفى
(581-654)
وى از حافظان حديث و عالمان فقه و تفسير و تاريخ و از واعظان مشهور بود.در بغداد متولد شد و در همانجا تحت حمايت جدّ مادريش ابوالفرج بن جوزى بزرگ شد،سپس به دمشق كوچ كرد و در آنجا مستقر شد.در دمشق به دليل قيافه زيبا و شيرينى وعظ و خطابه و معاشرت نيكويش و تدريس و افتاء مقبوليت و نفوذ پيدا كرد و نزد پادشاهان از احترام زيادى برخوردار گرديد.
وى در دامنه كوه قاسيون در دمشق در منزلش وفات يافت و در مراسم خاكسپاريش ملك ناصر،پادشاه شام حضور يافت.
سبط ابن جوزى داراى آثار فراوانى است كه مهم ترين آن ها عبارتند از:«مرآة الزمان فى تاريخ الاعيان»جلد هشتم آن از حوادث سال 495 تا 654 در سال(1907م)در شيكاگو به چاپ رسيده است.
«تفسير القرآن»يافعى مى گويد:«آن بيست و نه جلد است.»و برخى مى گويند:«بيست و هفت جلد است.»
ذكره الزركلي و البغدادي وجرجي زيدان ويوسف الياس سركيس فراجع (1)
ولمزيد الاطلاع على احوال المؤلف راجع ايضاً:
النجوم الزاهرة 39/7؛ميزان الاعتدال 33/3؛لسان الميزان 328/6؛مرآة الجنان 132/4؛شذرات الذهب 266/5؛البداية و النهاية 194/13.
طبع لأول مرة(على ما أظن)سنة 1285 في 213ص بتهران سنة 1288 بقطع كبير على الحجر ومعه مطالب السؤل لإبن طلحة الشافعي في إيران ثم سنة 1383 بالنجف بتقديم العلامة السيد محمد صادق بحر العلوم في 384ص وسنة 1369 بالمطبعة العلمية في قطع الربع 402ص مع مقدمة للشيخ عبدالمولى الطريحي.و قد اخذنا تصوير الشطر المختص بالمهدي(عج)من طبع النجف،لتقديمها إلى القراء الكرام في هذه الكتاب وهى كماترى.3.
1) .ذيل مرآة الزمان 39/1؛آداب اللغة لجرجي زيدان 89/3 90؛هدية العارفين 554/2؛ايضاح المكنون 274/1؛معجم المطبوعات 69/1؛الاعلام للزركلي طبعة الاخيرة 246/8.
«منتهى السوال فى سيرة الرسول صلى الله عليه و آله»و«ايثار الانصاف فى آثار الخلاف»خطى است و در موزه عابدين در دمشق موجود است.اين كتاب درباره فقه براساس مذاهب چهارگانه است.
و«تذكرة خواص الامه،بذكره خصائص(يا مناقب)الائمه عليهم السلام»زركلى و بغدادى و جرجى زيدان و يوسف الياس سركيس آن را ذكر كرده اند (1)
و براى آگاهى بيش تر درباره مؤلف به اين منابع نيز مراجعه كن:
النجوم الزاهره 39/7،ميزان الاعتدال 333/3،لسان الميزان 328/6،مرآة الجنان 132/4،شذرات الذهب 266/5،البدايه و النهايه 194/13.
.براى نخستين بار(بنابر گمان من) در سال 1285 در 213 صفحه در تهران به چاپ رسيد و در سال 1288 با قطع بزرگ با چاپ سنگى همراه كتاب«مطالب السؤل»تأليف ابن طلحه شافعى در ايران چاپ شد.آنگاه در سال 1383 با مقدمه علامه سيد محمد صادق بحرالعلوم در نجف با 384 صفحه به چاپ رسيد و در سال 1369 در چاپخانه علميه در قطع ربعى با 402 صفحه با مقدمه شيخ عبدالمولى طريحى چاپ شد.ما تصوير بخش ويژه به امام مهدى(عج)از اين كتاب را از چاپ نجف برگزيديم و به خوانندگان بزرگوار اين كتاب تقديم مى كنيم.3.
1) .كتاب مرآة الزمان 39/1،آداب اللغة جرجى زيدان 89/3-90،هدية العارفين 554/2،ايضاح المكنون 274/1،معجم المطبوعات 69/1،الاعلام زركلى آخرين چاپ 246/8.
تذكرة الخواص
للعلّامة سبط ابن الجوزى
(المتوفى سنه 654ه)
المعروف ب
تذكرة خواص الأمة في خصائص الأئمة عليهم السلام
تأليف
يوسف بن قزغلي بن عبداللّه البغدادى سبط الحافظ
أبي الفرج عبدالرحمن ابن الجوزي الحنفي
(المولود سنة 581 و المتوفى 654 ه)
قدم له
العلامة الكبير السيد محمد صادق بحر العلوم
طبع على نفقة
محمد كاظم الحاج محمد صادق الكتبى
صاحب المكتبة و المطبعة الحيدرية في النجف الأشرف
منشورات المطبعة الحيدرية ومكتبتها في النجف الاشرف
1383ه/1964م
سبط ابن جوزى،يوسف بن قز يا غلى بن عبدالله بغدادى دمشقى،
ابومظفر شمس الدين حنفى
(581-654)
معروف به
تذكرة خواص الأمة في خصائص الأئمة عليهم السلام
ذكر أولاده منهم محمد الامام
فصل في ذكر الحجة المهدى
هو محمد بن الحسن بن على بن محمد بن على بن موسى الرضا بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليه السلام وكنيته أبو عبداللّه وأبوالقاسم و هو الخلف الحجة صاحب الزمان،القائم و المنتظر،والتالى،و هو آخر الائمة أنبأنا عبدالعزيز بن محمود بن البزاز عن ابن عمر قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يخرج في آخر الزمان رجل من ولدى اسمه كاسمى وكنيته ككنيتى يملأ الارض عدلا كما ملئت جوراً.فذلك هو المهدى،و هذا حديث مشهور.
و قد اخرج أبو داود و الزهرى عن على بمعناه وفيه لو لم يبق من الدهر إلّايوم واحد لبعث اللّه من أهل بيتى من يملأ الارض عدلا؛وذكره في روايات كثيرة ويقال له ذو الاسمين محمد وأبوالقاسم قالوا أمه أم ولد يقال لها صيقل.
وقال السدى يجتمع المهدى وعيسى بن مريم فيجئ وقت الصلاة فيقول المهدى لعيسى تقدم فيقول عيسى أنت أولى بالصلاة فيصلى عيسى ورائه مأموماً.
قلت فلو صلى المهدى خلف عيسى لم يجز لوجهين احدهما لأنّه يخرج عن الامامة بصلاته مأموما فيصير تبعاً،والثانى لأن النبي صلى الله عليه و سلم قال لا نبى بعدى و قد نسخ جميع الشرائع فلو صلى عيسى بالمهدى لتدنس وجه لانبى بعدى بغبار الشبهة.
وعامة الامامية على ان الخلف الحجة موجود وانه حى يرزق ويحتجون على حياته
او محمد بن حسن بن على بن محمد بن على بن موسى الرضا بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام است.كنيه اش ابوعبدالله و ابوالقاسم و او خلف حجت، صاحب الزمان،قائم و منتظر و تالى است و آخرين امام است.
عبدالعزيز بن محمود بن بزاز از ابن عمر براى ما روايت كرد كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«در آخرالزمان مردى از فرزندان من قيام مى كند كه نامش شبيه نام من و كنيه اش شبيه كنيه من است.زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ستم پر شده است و آن همان مهدى است.»
اين حديث مشهور است و ابوداود و زهرى از على عليه السلام نظير آن را روايت كرده اند و در آن آمده است:«اگر از روزگار تنها يك روز باقى بماند،حتماً خداوند شخصى از اهل بيت مرا برمى انگيزد كه زمين را از عدالت پر مى كند.»و او را در روايات زيادى ذكر كرده است و به وى صاحب دو نام محمد و ابوالقاسم گفته مى شود.
مى گويند:«مادرش ام ولدى است به نام صيقل.»
و سدى مى گويد:«مهدى(عج)و عيسى بن مريم عليه السلام باهم گرد مى آيند.آنگاه وقت نماز فرا مى رسد.مهدى عليه السلام به عيسى عليه السلام مى فرمايد:جلو بايست.و عيسى عليه السلام مى گويد:تو به امامت جماعت سزاوارترى.
آنگاه عيسى عليه السلام پشت سر وى به صورت مأموم نماز مى خواند.»
مى گويم:«نماز خواندن مهدى عليه السلام پشت سر عيسى عليه السلام به دو دليل جايز نيست:
1-براى اين كه وى با نماز خواندن به صورت مأموم از امامت خارج مى شود و بيرون مى گردد.
2-براى اين كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«پس از من پيامبرى نيست.»و همانا همه دين ها را فسخ كرد،بنابراين اگر عيسى عليه السلام امام جماعت مهدى(عج)شود،بر چهره اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله:
«پس از من پيامبرى نيست.»غبار شبهه مى نشيند.
بأدلة منها ان جماعة طالت اعمارهم كالخضر و الياس فانه لايدرى كم لهما من السنين وانهما يجتمعان كل سنة فيأخذ هذا من شعر هذا و هذا من شعر هذا وفي التوراة ان ذا القرنين عاش ثلاثة آلاف سنة و المسلمون يقولون الفاً وخمسمائة.
وقال محمد بن اسحاق عاش عوج بن عناق ثلاثة آلاف سنة وستمائة سنة ولد في حجر آدم وعناق أمه وقتله موسى بن عمران وأبوه سيحان وعاش الضحاك و هو بيور سب الف سنة وكذلك طهمورث.
واما من الانبياء فخلق كثير بلغوا الالف وزادوا عليها كآدم،ونوح وشيث ونحوهم وعاش قينان تسعمائة سنة وعاش مهلائيل ثمان مائة وعاش نفيل ابن عبداللّه سبعمائة سنة وعاش سطيح الكاهن واسمه ربيعة بن عمرو ستمائة سنة وعاش عامر بن الضرب خمسمائة وكان حاكم العرب وكذا تيم اللّه بن ثعلبة وكذا سام بن نوح وعاش الحرث بن مضاض الجرهمى اربعمائة سنة و هو القائل(كأن لم يكن بين الحجون إلى الصفا)وكذا ارفخشد وعاش قس بن ساعدة ثلاثمائة وثمانين سنة وعاش كعب بن جمجه الدوسى ثلاثمائة وتسعين سنة وعاش سلمان الفارسى مائتين وخمسين سنة وقيل ثلاثمائة في خلق يطول ذكرهم.
فصل
و قد جمع الأئمة عليهم السلام أبو الفضل يحيى بن سلامة الخصكفى قصيدته المشهورة التى انشدنيها جماعة من مشايخنا ببغداد وكان الخصكفى قد ورد بغداد واجتمع بأبى زكريا التبريزى الخطيب وقرأ عليه شيئاً من كلامه وانشده هذه القصيدة وكتب عليها الخطيب وقرأ على ما يدخل الاذن بلا اذن ومولد الخصكفى ببلاد ميافارقين ببلدة صغيرة يقال لها طبرى ونشأ بحصن كيفا ثم انتقل إلى ميافارقين وكان عالماً فصيحاً في النظم و النثر وتوفى سنة ثلاث وخمسين وخمسمائة(والقصيدة:)
أقوت مغانيهم فاقوى الجلد ربعان كل بعد سكن فدفد
أسال عن قلبى وعن احبابه ومنهم كل مقر يجحد
و همه اماميه بر اين اعتقادند كه خلف حجت موجود است و او زنده است و روزى داده مى شود و براى زنده بودنش به ادله اى استدلال مى كنند كه يكى از آن ها عبارت است از:
افراد زيادى عمرشان بلند است مثل خضر و الياس،همانا معلوم نيست كه سن آن دو چقدر است و آن ها هر سال باهم ملاقات مى كنند و هر يك شعر ديگرى را فرا مى گيرند.
و در تورات آمده است:«ذوالقرنين سه هزار سال عمر كرد»و مسلمانان مى گويند:«هزار و پانصد سال.»
محمد بن اسحاق مى گويد:«عوج بن عناق سه هزار و ششصد سال عمر كرد.وى در دامن آدم عليه السلام متولد شد.عناق مادرش و پدرش سيحان بود و موسى بن عمران عليه السلام او را كشت.
و ضحاك در يورسب هزار سال عمر كرد و طهمورث نيز همين طور.
و از پيامبران تعداد زيادى به هزار سال و بيش از آن رسيدند همانند آدم عليه السلام و نوح عليه السلام و شيث عليه السلام و مانند آن.
و قينان نهصد سال و مهلائيل هشتصد سال و نفيل ابن عبدالله هفتصد سال و سطيح كاهن كه نامش ربيعه بن عمرو بود ششصد سال و عامر بن ضرب او حاكم عرب بود و تيم الله بن ثعلبه و سام بن نوح هر يك پانصد سال و حرث بن مضاض جرهمى.(او گوينده اين شعر است:
«گويا ميان حجون تا صفا نبوده است...»)و ار فخشد هر كدام چهارصد سال و قس بن ساعده سيصد و هشتاد سال و كعب بن جمجه دوسى سيصد و نود سال و سلمان فارسى دويست و پنجاه سال(و سيصد سال هم گفته شده است)عمر كردند و افراد ديگرى كه ذكر نامشان به درازا مى كشد.
فصل
ابوالفضل يحيى بن سلامه خصكفى در قصيده اش امامان عليهم السلام را جمع كرده است گروهى از اساتيد ما در بغداد اين قصيده را براى من خواندند.خصكفى وارد بغداد شد و با ابوزكريا تبريزى خطيب ملاقات كرد و مقدارى از سخنان ابوزكريا را نزد وى خواند و اين قصيده را براى او انشاد كرد و خطيب آن را نوشت و بدون واسطه براى من خواند.
محل ولادت خصكفى در سرزمين ميافارقين در شهر كوچكى به نام طبرى بود و در قلعه كيفا بزرگ شد،آنگاه به ميافارقين كوچ كرد.وى عالم فصيحى در نظم و نثر بود و در سال 553 فوت كرد.آن قصيده چنين است:
«در خانه آن ها غذا مى خورم و خود را نيرومند مى كنم و همانند حيوان گريزان كه در هر سرزمينى ساكن مى شود.
درباره قلبم و درباره محبوب هايش سوال مى كنم و هر قرار،گاهى آن ها را انكار مى كند.
وهل نجيب اعظماً بالية وارسما خالية من ينشد
صاح الغراب فكما تحملوا أمسى بها كأنه مقيد
فقاسموا يوم الوداع كبدى فليس لى منذ تولوا كبد
على الجفون رحلوا وفي الحشى تقلبوا وماء عينى وردوا
وأدمعى مسفوحة وكبدى مقروحة وغلتى ما تبرد
وعبرتى وافية ومقلتى دامية ونومها مشرد
أيقنت لما أن حدا الحادى لهم ولم أمت أن فؤادى جلد
كنت على القرب كئيباً مغرما ميتاً فما ظنك بى إذ ابعد
هم الحياة أعرقوا أم أشاموا أم أتهموا أم أيمنوا أم انجدوا
ليهنهم طيب الكرى فانه من حظهم وحظ عينى السهد
هم تولوا بالفؤاد و الكرى فأين صبرى بعدهم و الجلد
لولا الضناجحدت وجدى بهم لكن نحولى بالغرام يشهد
تلهفا ياجور حكام الهوى وما لمن يظلم فيهم مسعد
ليس على المتلف غرم عندهم ولا على القاتل ظلماً قود
وسائل عن حب أهل البيت هل اقر اعلاناً به أم أجحد
هيهات ممزوج بلحمى ودمى حبهم و هو الهدى و الرشد
حيدرة و الحسنان بعده ثم على وابنه محمد
جعفر الصادق وابن جعفر موسى ويتلوه على السيد
اعنى الرضى ثم ابنه محمد ثم على وابنه المسدد
الحسن التالى وبتلو تلوه محمد بن الحسن المفتقد
فانهم أئمتى وسادتى وان لحانى معشر وفندوا
أئمة اكرم بهم أئمة أسماؤهم مسطورة تطرد
هم حجج اللّه على عباده وهم إليه منهج ومقصد
كل النهار صوم لربهم وفى الدياجى ركع وسجد
و آيا به استخوان هاى پوسيده و خانه هاى ويران خالى پاسخ دهيم؟چه كسى را مى يابد؟
كلاغ فرياد برآورد پس همان گونه كه كوچ كردند من در آنجا شب را سپرى مى كنم،گويا به آن بسته شده است.
در روز وداع جگر مرا تقسيم كردند؛پس از زمانى كه رفته اند من جگر ندارم.بر روى پلك هاى من رفتند و در احشايم گام نهادند و بر آب چشمم وارد شدند.
و اشك هايم ريزان و جگرم مجروح است و جوششم سرد نمى شود.
و گريه ام طولانى و چشمم خونبار و خوابم آشفته است.
يقين كردم كه آواز ساربان براى آن هاست و نمرده ام،همانا قلبم سخت است با نزديك بودن اندوهگين،بى قرار و مرده بودم پس چه گمان مى كنى وقتى كه دور شوم.
آنان زنده اند خواه به عراق روند يا به شام يا به تهامه يا به يمن يا به نجد،گوارايشان باد خواب پاك كه آن بهره ايشان است و بهره چشم من بيدارى است.
آنان با قلب به سرعت رفتند،پس از آنان صبر و تاب و توان من كو؟
اگر بيمارى نبود اندوهم براى آنان را انكار مى كردم ولى لاغرى و ناتوانيم به زيان من شهادت مى دهد.
افسوس از ظلم حاكمان هوا پرست!و براى ظالمان به آن ها خوشبختى نيست نزد ظالمان بر از بين برنده غرامت نيست و بر قاتل از روى ظلم قصاص نيست.
و شخصى درباره حبّ اهل بيت سوال كرد كه آيا آشكارا به آن اقرار كنم يا آن را انكار نمايم؟
دور است حبّ آنان با گوشت و خون من آميخته شده است و آن هدايت و رشد است.
آنان عبارتند از:حيدر و پس از او دو حسن(امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام)سپس على عليه السلام و فرزندش محمد عليه السلام
جعفر صادق عليه السلام و فرزند جعفر عليه السلام موسى عليه السلام و به دنبال او على عليه السلام سرور
مقصودم رضا عليه السلام است و پس از وى فرزندش محمد عليه السلام آنگاه على عليه السلام و فرزند درستكارش
حسن عليه السلام دوم و به دنبال وى فرزندش محمد بن حسن عليه السلام غايب
آنان امامان و سروران منند هرچند مردم مرا منحرف و خرفت بدانند.
امامانى كه به وسيله آن ها اكرام و بزرگ داشته مى شوم.امامانى كه نام همه آن ها نوشته شده است.
آنان حجت هاى خداوند بر بندگانش هستند و آنان به سوى خدا راه و مقصداند.
همه روزها براى پروردگارش روزه اند و در تاريكى هاى شب در ركوع و سجده اند.
قوم أتى في هل أتى مديحهم هل شك في ذلك إلّا ملحد
قوم لهم في كل ارض مشهد لابل لهم في كل قلب مشهد
قوم منى و المشعران لهم والمروتان لهم و المسجد
قوم لهم مكة و البطح و الخيف وجمع و البقيع الغرقد
قوم لهم فضل ومجد باذخ يعرفه المشرك و الموحد
ما صدق الناس ولاتصدقوا ما نسكوا وافطروا وعيدوا
ولا غزوا واوجبواحجاً ولا صلوا ولا صاموا ولاتعبدوا
لولا رسول اللّه و هو جدهم يا حبذا الوالد ثم الولد
ومصرع الطف فلا أذكره وفى الحشى منه لهيب يفد
يرى الفرات ابن الرسول ظامياً يلقى الردى وابن الدعى يرد
حسبك ياهذا وحسب من بغى عليهم يوم المعاد الصمد
يا أهل بيت المصطفى ياعدتى ومن على حبهم اعتمد
أنتم إلى اللّه غداً وسيلتى فكيف أشقى وبكم اعتضد
وليكم في الخلد حى خالد والضد في نار لظى مخلد
وقال آخر:
باربعة اسماء كل محمد وأربعة اسماء كلهم على
وبالحسنين السيدين وجعفر وموسى اجرنى اننى لهم ولى
قلت ومن شرط الامام ان يكون معصوما لئلا يقع في الخطا او يحتاج إلى مثقف فيتسلسل إلى ما لا نهاية له وانه محال ولأ نّهم حجج اللّه على عباده ومن شرط الحجة العصمة في كل وصمة انتهى ذكر الأئمة عليهم السلام.
كسانى كه در سوره«هل اتى»مدح و ستايش ايشان آمده است.آيا در اين مطلب كسى جز كافر شك دارد؟
كسانى كه در هر سرزمينى حضور دارند،نه بلكه در هر قلبى حضور دارند.
كسانى كه منا و مشعر و عرفات و صفا و مروه و مسجد الحرام براى آن هاست.
گروهى كه مكه و ابطح و خيف و مشعر و بقيع،غُرُقه براى ايشان است.
گروهى كه فضيلت و شرافت بزرگ براى آنان است.مشرك و موحد به اين مطلب آگاه است.
مردم ايمان نمى آوردند و صدقه نمى دادند و عبادت نمى كردند و روزه نمى گرفتند و عيد مى گرفتند.
و جهاد نمى كردند و حج را واجب نمى دانستند و نماز نمى خواندند و روزه نمى گرفتند و عبادت نمى كردند.
اگر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نبود و او جدّ آنهاست.چه خوب پدرى است و آنگاه چه فرزندان خوبى!
و قتلگاه طَف(كربلا)را ذكر نمى كنم كه در احشاى من از آن آتش زبانه مى كشد.
زاده پيامبر صلى الله عليه و آله تشنه لب به فرات مى نگريست و انسان هاى فرومايه و فرزند زنازاده بر سر آب مى رفتند.
در روز قيامت براى تو كافى است و عليه ظالمان كافى است خداوند صمد.
اى اهل بيت مصطفى صلى الله عليه و آله،اى ذخيره من!اى كسانى كه بر دوستى آن ها تكيه مى كنم.
فردا شما وسيله من نزد خداوند خواهيد بود،پس چگونه بدبخت شوم با اين كه از شما كمك مى گيرم.
دوستدار شما در بهشت خُلد جاودان است و دشمن شما در آتش شعله ور هميشگى است.
و ديگرى مى گويد:
به چهار نام كه همگى محمد عليه السلام و چهار نام كه همگى على عليه السلام است.
و به حسن عليه السلام و حسين عليه السلام دو سرور و جعفر عليه السلام و موسى عليه السلام مرا پناه بده كه من ولّى ايشان هستم.»
مى گويم:«و از شرط امام عليه السلام عصمت است براى اين كه در اشتباه نيفتد يا نياز به مراقبتى پيدا نكند كه در اين صورت تسلسل لازم مى آيد و آن محال است و براى اين كه آنان حجت هاى خدا بر بندگانش هستند و از شرط حجت،عصمت از عيب و كاستى است.
پايان ذكر امامان عليهم السلام.
شرح نهج البلاغة
أبو حامد،عزالدين،عبدالحميد بن هبة اللّه بن محمد بن الحسين المدائن
الشهير بابن أبي الحديد المعتزلي
(586-655)
عالم بالأدب،مؤرخ،كاتب،مشارك في بعض العلوم.
أصله من المدائن،وانتقل إلى بغداد وبقى فيها،وصار من أعلام الكتّاب و المتكلمين والشعراء،فخدم في الدواوين الخليفي،وكان حظياً عند ابن العلقمي،الوزير الشيعي للمستعصم ثم لبعض سلاطين المغول.
له آثار:
منها:القصائد السبع العلويات،ط الفلك الدائر على المثل السائر،ط العبقري الحسان في الأدب،شرح الآيات البينات للفخر الرازي خ،والنسخة منه موجودة في مكتبة اسكوريال(المجموعة 33)والاعتبار على الذريعة للمرتضى،ثلاثة أجزاء و ديوان شعر.
وأهمها وأشهرها شرح نهج البلاغة الدائر الساير الذي ينّم عن تضلّعه في الحديث والكلام و التاريخ و الأدب،و هو من أطول الشروح،بعد شرح المحقق الخوئي للنهج،طبع بالقاهرة مرة في عشرين مجلداً ومرة في أربعة مجلدات ثم في بيروت في خمسة مجلدات
شرح نهج البلاغه
تأليف:ابوحامد،عزالدين،عبدالحميد بن هبة اللّه بن محمد بن حسين مدائن
مشهور به ابن ابى الحديد معتزلى
(586-655)
وى اديب،مورخ،نويسنده و آگاه به برخى علوم بود.اصل او از مدائن بود.به بغداد نقل مكان كرد و در آنجا ماند و از بزرگان،نويسندگان و متكلمان و شعرا گرديد.آنگاه در ديوان خلفا مشغول خدمت شد و نزد ابن علقمى وزير شيعه مستعصم و پس از آن نزد برخى پادشاهان مغول مقام و منزلت رفيعى داشت.
ابن ابى الحديد داراى آثارى است كه از آن جمله است:
«القصائد السبع العلويات»كه به چاپ رسيده است.«الفلك الدائر على المثل السائر»به چاپ رسيده است.«العبقرى الحسان»در ادبيات شرح كتاب«الآيات البينات»تأليف فخر رازى،اين كتاب خطى است و نسخه اى از آن در كتابخانه«اسكوريال»موجود است (مجموعه 33)«والاعتبار على الذريعه»سيد مرتضى در سه جلد و«ديوان شعر».
مهم ترين و مشهورترين اثر وى«شرح نهج البلاغه»كتاب رايج و مشهورى است كه تبحر او را در حديث و كلام و تاريخ و ادبيات آشكار مى كند.اين شرح پس از شرح محقق خويى از بلندترين شرح هاى نهج البلاغه است.در قاهره در يك نوبت در بيست جلد و بار ديگر در
كما طبع قديماً بتهران في مجلدات وأخيراً بالأوفست من طبع القاهرة في عشرة مجلدات (1).
وعلى أيّ فقد تعرض الشارح في موارد عديدة من شرحه هذا لموضوع المهدي والمهدوية في الاسلام،بمناسبة توضيح بعض كلمات الامام امير المؤمنين أرواحنا فداه في الإخبار عنه وعن ملاحم آخر الزمان،فأضفنا إلى هذا الكتاب ما عثرنا عليه مما يتعلق بأمر المهدي من طبع القاهرة بتحقيق محمد أبو الفضل ابراهيم و اليك عينها بالتصوير.5.
1) .راجع لتفصيل أحواله إلى البداية لابن كثير 199/13؛فوات الوفيات لابن شاكر 248/1؛آداب اللغة لجرجى زيدان 42/3؛وفيات الاعيان 28/5؛تلخيص مجمع الاداب 190/1؛وقال انه توفي 656 الفخرى في الآداب السلطانية لابن الطقطقي 389؛الاعلام للزركلي 3 طبعة جديدة،ص 289؛معجم المؤلفين 106/5.
چهار جلد به چاپ رسيد،آنگاه در بيروت در پنج جلد چاپ شد،هم چنان كه از زمان قديم در تهران در چند جلد چاپ شد و در پايان در ده جلد از چاپ قاهره افست گرديد. (1)
ابن ابى الحديد در موارد متعددى از اين شرح به مناسبت توضيح برخى سخنان اميرمؤمنان عليه السلام درباره مهدى(عج)و حوادث آخرالزمان به موضوع مهدى(عج)و مهدويت در اسلام پرداخته است كه ما آنچه را از كتاب وى در اين باره يافتيم از چاپ قاهره تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم به كتاب خود افزوديم و آنچه پيش رو داريد تصوير آن است.5.
1) .براى شرح حال وى به اين منابع مراجعه كن:البدايه و النهايه؛ابن كثير 199/13،فوات الوفيات،ابن شاكر 248/1؛آداب اللغة،جرجى زيدان 42/3؛وفيات الاعيان 28/5؛تلخيص مجمع الآداب 190/1.وى مى گويد:«ابن ابى الحديد در سال 656 وفات كرده است.»الفخرى فى الآداب السلطانيه،ابن طقطقى 389؛الاعلام زركلى چاپ جديد 289/3؛معجم المؤلفين 106/5.
شرح نهج البلاغة
لابن أبى الحديد
بتحقيق
محمد ابوالفضل ابراهيم
الجزء الاوّل
دار احياء الكتب العربية
عيسى البابى الحلبى وشركاه
ابوحامد،عزالدين،عبدالحميد بن هبة اللّه بن محمد بن حسين مدائن
مشهور به ابن ابى الحديد معتزلى
(586-655)
جلد اول
ثم قال:«ولئن رجعت عليكم أموركم»أى إن ساعدنى الوقت،وتمكنت من أن أحكم فيكم بحكم اللّه تعالى ورسوله،وعادت إليكم أيام شبيهة بأيام رسول اللّه صلى الله عليه و سلم، وسيرة مماثلة لسيرته في أصحابه؛إنكم لَسُعداء.
ثم قال:«وإنى لأخشى أن تكونوا في فترة»،الفترةُ في الأزمنة التى بين الأنبياء إذا انقطعت الرسل فيها؛كالفترة التى بين عيسى عليه السلام ومحمد صلى الله عليه و سلم،لأنه لم يكن بينهما نبىّ،بخلاف المدة التى كانت بين موسى وعيسى عليهما السلام،لأنه بعث فيها أنبياء كثيرون،فيقول عليه السلام:إنّى لأخشى ألّا أتمكن من الحكم بكتاب اللّه تعالى فيكم،فتكونوا كالأمم الذين في أزمنة الفترة لايرجعون إلى نبىٍ يشافههم بالشرائع و الأحكام؛وكأنه عليه السلام قد كان يعلم أنّ الأمر سيضطرب عليه.
ثم قال:«وما علينا إلّاالاجتهاد»،يقول:أنا أعمل ما يجب علىّ من الاجتهاد (1)في القيام بالشريعة وعزل ولاة السوء وأمراء الفساء عن المسلمين،فإن تمّ ماأريده فذاك،وإلا كنت قد أعذرتُ.
و أما التتمة المروية عن جعفر بن محمد عليهما السلام فواضحة الألفاظ،وقوله في آخرها:«وبنا تخنتم لا بكم»إشارة إلى المهدىّ الذى يظهر في آخر الزمان.وأكثر المحدّثين على أنه من ولد فاطمة عليها السلام.وأصحابنا المعتزلة لاينكرونه،و قد صرّحوا بذكره في كتبهم،واعترف به شيوخهم،إلّاأنه عندنا لم يُخْلق بعد،وسيخلق.ب.
1) .ساقط من ب.
آنگاه على عليه السلام فرمود:«و اگر كارهاى تان به شما بازگردد.»
يعنى اگر زمان به من يارى كند و قدرت يابم كه در ميان شما براساس حكم خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله حكم كنم و روزگارى همانند دوران پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و سيره اى بسان سيره آن حضرت به سوى شما بازگردد،همانا شما خوشبخت خواهيد بود.
آنگاه فرمود:«و همانا من مى ترسم كه شما در دوران فترت باشيد.»
فترت،فاصله زمانى ميان پيامبران است هنگامى كه در آن پيامبرى نباشد مانند فترت ميان عيسى عليه السلام و محمد صلى الله عليه و آله زيرا در آن زمان پيامبرى نبود.برخلاف زمان ميان موسى و عيسى عليهما السلام؛ چرا كه پيامبران زيادى در آن زمان مبعوث شدند.بنابراين اميرمؤمنان عليه السلام مى فرمايد:«من از اين مى ترسم كه نتوانم براساس كتاب خدا در ميان شما حكم كنم،از اين رو شما همانند امت هاى زمان فترت باشيد كه به پيامبرى مراجعه نمى كنند تا شرايع و احكام را با آنان در ميان گذارند.»و گويا على عليه السلام مى دانسته است كه به زودى كار بر او مضطرب خواهد شد.
آنگاه فرمود:«و ما وظيفه اى جز تلاش نداريم.»
مى فرمايد:«من به آنچه وظيفه دارم عمل مى كنم كه آن تلاش در برقرارى شريعت و بركنار نمودن حاكمان بد و فرماندهان فساد از مسلمانان است.آن گاه اگر به آنچه مى خواهم رسيدم كه چه خوب و در غير اين صورت معذورم.»
و باقيمانده حديث روايت شده از امام صادق عليه السلام،واژگانش روشن است و اين جمله كه در پايان حديث فرمود:«و به وسيله ما به پايان مى رسد،نه به وسيله شما.»
وإلى هذا المذهب يذهب أصحاب الحديث أيضاً.
وروى قاضى القضاة رحمه الله تعالى عن كافى الكفاة أبى القاسم إسماعيل بن عباد رحمه الله بإسناد متصل بعلىّ عليه السلام أ نّه ذكر المهدىّ،وقال:إنّه من ولد الحسين عليه السلام،وذكر حليته (1)، فقال رجل:أجْلى الجبين،أقنى الأنف،ضخم البطن،أزيل (2)الفخذين،أبلج الثنايا،بفخذه اليمنى شامة...
وذكر هذا الحديث بعينه عبداللّه بن قتيبة في كتاب غريب الحديث.ل.
اشاره به حضرت مهدى(عج)است كه در آخرالزمان ظهور مى كند و بيش تر محدثان برآنند كه وى از فرزندان فاطمه عليها السلام است و دوستان معتزلى ما،او را انكار نمى كنند و در كتاب هاى شان به طور روشن و صريح از او نام برده اند و بزرگان آن ها به او اعتراف كرده اند ولى به عقيده ما او هنوز به دنيا نيامده است و به زودى به دنيا خواهد آمد و اصحاب حديث نيز به همين نظر عقيده دارند.
و قاضى القضاة رضى الله عنه از كافى الكفاة ابوالقاسم،اسماعيل بن عباد رضى الله عنه با سند متصل به على عليه السلام روايت مى كند كه وى درباره مهدى(عج)سخن گفت و فرمود:«مهدى(عج)از فرزندان حسين عليه السلام است.»و ويژگى هاى او را بيان كرد و فرمود:«وى مردى است كه موهاى دو طرف پيشانى اش اندكى ريخته،بينى اش كشيده،شكمش بزرگ،ران هايش فاصله دار،دندان هايش سفيد و داراى خالى بر روى ران راستش است...»
اين حديث را عينا عبدالله بن قتيبه در كتاب«غريب الحديث»ذكر كرده است.
شرح نهج البلاغة
لابن أبى الحديد
بتحقيق
محمد ابوالفضل ابراهيم
الجزء السابع
دار احياء الكتب العربية
عيسى البابى الحلبى وشركاه
ابوحامد،عزالدين،عبدالحميد بن هبة اللّه بن محمد بن حسين مدائن
مشهور به ابن ابى الحديد معتزلى
(586-655)
جلد هفتم
ومعنى قوله:«ألفتم له رقابكم»أطعتموه؛ومعنى«أشرتم إليه بأصابعكم»أعظمتموه وأجللتموه،كالملك الذى يشار إليه بالإصبع،ولا يخاطب باللسان.ثم أخبرهم أنهم يلبثون بعده ما شاء اللّه؛ولم يحدّد ذلك بوقت معين؛ثم يطلع اللّه لهم من يجمعهم ويضمهم،يعنى من أهل البيت عليه السلام؛و هذا إشارة إلى المهدى الذى يظهر في آخر الوقت.وعند أصحابنا أنه غير موجود الآن وسيوجد،وعند الإمامية أنه موجود الآن.
قوله عليه السلام:«فلا تطمعوا في غير مقبل،ولا تيأسوا من مدبر».
ظاهر هذا الكلام متناقض؛وتأويله أ نّه نهاهم عن أن يطمعوا في صلاح أمورهم على يد رئيس غير مستأنف الرياسة؛و هو معنى مقبل،أى قادم؛تقول:سوف أفعل كذا في الشهر المقبل،وفي السنة المقبلة،أى القادمة؛يقول:كلّ الرياسات التى تشاهدونها فلا تطمعوا في صلاح أموركم بشىء منها،وإنما تنصلح أموركم على يد رئيس يقدم عليكم،مستأنف الرياسة خامل الذكر،ليس أبوه بخليفة،ولا كان هو ولا أبوه مشهورين بينكم برياسة، بل يتبع ويعلو أمره؛ولم يكن قبل معروفا هو ولا أهله الأدنون،و هذه صفة المهدىّ الموعود به.
توضيح سخن اميرمؤمنان عليه السلام در خطبه 100 و معناى اين سخن اميرمؤمنان عليه السلام:«براى او گردن نهاديد.»اين است كه از او اطاعت كرديد.
و معناى اين سخن:«با انگشتان تان به او اشاره كرديد.»اين است كه او را بزرگ و باشكوه داشتيد،همانند پادشاه كه با انگشت به او اشاره مى شود و با زبان،مخاطب قرار نمى گيرد، سپس به آنان خبر داد كه پس از وى تا زمانى كه خدا بخواهد مى مانند و آن را تا وقت معينى مشخص نكرد.آنگاه خداوند كسى را براى شان مى فرستد كه آنان را گرد مى آورد و متحد مى كند،مقصود امام عليه السلام شخصى از اهل بيت عليهم السلام است و اين سخن به مهدى(عج)اشاره دارد كه در آخرالزمان ظهور مى كند و نزد اصحاب ما،وى اكنون موجود نيست و در آينده متولد خواهد شد و نزد اماميه،او اكنون موجود است.
سخن امام على عليه السلام كه فرمود:«پس به كسى كه نخواهد آمد،دل نبنديد و از كسى كه پشت كرده است،نوميد نشويد.»
اين سخن در ظاهر متناقض است و تاويل آن چنين است كه على عليه السلام آن ها را نهى مى كند كه براى اصلاح امورشان به دست رئيسى دل ببندند كه رياستش را آغاز نمى كند و آن معناى «مقبل»يعنى«آينده»مى گويد:«در ماه آينده و در سال آينده فلان كار را انجام خواهد داد»يعنى ماه و سالى كه خواهد آمد.مى فرمايد:«براى اصلاح امورتان به هيچ يك از اين رياست هايى كه مشاهده مى كنيد دل نبنديد و همانا امور شما به دست رئيسى سامان مى يابد كه نزدتان مى آيد،رياستش را آغاز مى كند،گمنام است،پدرش خليفه نبوده است و خود و پدرش در ميان شما معروف به رياست نبوده اند،بلكه پيروى مى شود و كارش بالا مى گيرد و خود و خاندان نزديكش پيش از آن معروف نبوده اند و اين ويژگى مهدى(عج)است كه به وى وعده داده شده است.
ومعنى قوله:«ولا تيأسوا من مدبر»،أى و إذا مات هذا المهدىّ وخلفه بنوه بعده، فاضطرب أمر أحدهم فلا تيأسوا وتتشككوا وتقولوا:لعلنا أخطأنا في اتباع هؤلاء؛فإنّ المضطرب الأمر منّا ستثبتُ دعائمه وتنتظم أموره،و إذا زلّت إحدى رجليه ثبتت الأخرى فثبتت الأولى أيضا ويروى:«فلا تطعنوا في عين مقبل»،أى لا تحاربوا أحداً منا ولا تيأسوا من إقبال من يدبر أمره منا.
ثم ذكر عليه السلام أ نّهم كنجوم السماء،كلّما خوى نجم طلع نجم.خوى:مال للمغيب.
ثم وعدهم بقرب الفرج،فقال:إنّ تكامل صنائع اللّه عندكم،ورؤية ماتأملونه أمر قد قرب وقته،وكأنكم به و قد حضر وكان،و هذا على نمط المواعيد الإلهية بقيام الساعة،فإنّ الكتب المنزلة كلّها صرحت بقربها،و إن كانت بعيدة عندنا،لأنّ البعيد في معلوم اللّه قريب، و قد قال سبحانه: «إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَراهُ قَرِيباً» .
فإن قيل:ومَنْ هذا الرجل الموعود به الذى قال عليه السلام عنه:«بأبى ابن خيرة الإماء»؟قيل:
أما الإمامية فيزعمون أنه إمامهم الثانى عشر،وأنه ابن أمَة اسمها نرجس،و أما أصحابنا فيزعمون أنه فاطمىّ يولد في مستقبل الزمان،لأمّ ولد،وليس بموجود الآن.
فإن قيل:فمن يكون من بنى أمية في ذلك الوقت موجوداً،حتى يقول عليه السلام في أمرهم ما قال من انتقام هذا الرجل منهم،حتى يودّوا لو أنّ عليا عليه السلام،كان المتولّى لأمرهم عوضا عنه؟
و معناى:«و از هيچ پشت كرده اى نوميد نشويد.»
يعنى و هنگامى كه اين مهدى(عج)فوت مى كند و پس از وى فرزندانش جانشين او مى شوند،آن گاه كار يكى از آنان مضطرب مى شود،نوميد نشويد و شك كنيد و بگوييد:«شايد ما در پيروى از اين ها اشتباه كرديم.»زيرا هر يك از ما كارش مضطرب مى شود به زودى پايه هايش استوار مى گردد و امورش منظم مى شود وقتى كه يكى از پاهايش بلغزد ديگرى محكم مى شود،آنگاه اولى نيز استوار مى گردد.
سخن على عليه السلام اين گونه نيز روايت شده است:«در چشم كسى كه مى آيد نيزه نزنيد.»يعنى با هيچ يك از ما نبرد نكنيد و از آمدن كسى كه از ما كارش پشت كرده نوميد نشويد.
آنگاه على عليه السلام بيان مى كند كه ايشان همانند ستارگان آسمانند هر وقت ستاره اى رو به افول كند ستاره ديگرى طلوع مى كند.«خوى»يعنى ميل به غيب شدن كند.
سپس نزديكى فرج را به آنان وعده مى دهد و مى فرمايد:«همانا كامل شدن كارهاى خداوند نزد شما و مشاهده آنچه آرزو داريد،امرى است كه زمانش نزديك شده است و گويا شما به آن سرگرميد كه فرا رسيده و به وجود آمده است و اين به روش تهديدهاى خداوند در برقرارى قيامت است زيرا كتاب هاى آسمانى همگى به نزديك بودن آن تصريح نموده اند، هرچند در نظر ما بعيد است زيرا بعيد در علم خداوند نزديك است و خداوند سبحان فرموده است:«همانا آن ها آن را دور مى دانند و ما آن را نزديك مى بينيم.»
اگر گفته شود اين مرد وعده داده شده كيست كه على عليه السلام درباره اش مى فرمايد:«پدرم فداى فرزند بهترين كنيزان!»
گفته مى شود:«اماميه مى پندارند او امام دوازدهم عليه السلام ايشان است و او فرزند كنيزى به نام نرجس بوده است ولى صاحب ما گمان مى كنند او يك نفر فاطمى است كه در آينده از ام ولدى متولد مى شود و اكنون موجود نيست.»
اگر گفته شود:«در آن زمان چه كسى از بنى اميه موجود است تا على عليه السلام درباره انتقام آن مرد از آنان سخن بگويد و آنان آرزو كنند كه اى كاش على عليه السلام به جاى او عهده دار امورشان بود.»
قيل:أما الإماميّة فيقولون بالرجعة،ويزعمون أ نّه سيعاد قوم بأعيانهم من بنى أميّة وغيرهم،إذا ظهر إمامهم المنتظر،وأنه يقطع أيدى أقوام وأرجلهم،ويسمل عيون بعضهم، ويصلب قوما آخرين،وينتقم من أعداء آل محمد عليه السلام المتقدّمين و المتأخرين.و أما أصحابنا فيزعمون أنه سيخلق اللّه تعالى في آخر الزمان رجلا من ولد فاطمة عليها السلام ليس موجودا الآن، وأنه يملأ الأرض عدلا كما ملئت جورا وظلما،وينتقم من الظالمين وينكل بهم أشدّ النّكال، وأنه لأم ولد،كما قد ورد في هذا الاثروفى غيره من الآثار،وأن اسمه محمد،كاسم رسول اللّه صلى الله عليه و سلم،وأنه إنما يظهر بعد أن يستولى على كثير من الإسلام ملك من أعقاب بنى أميّة،و هو السفيانىّ الموعود به في الخبر الصحيح،من ولد أبى سفيان بن حرب بن أمية،و أنّ الإمام الفاطمىّ يقتله ويقتل أشياعه من بنى أمية وغيرهم،وحينئذ ينزل المسيح عليه السلام من السماء، وتبدو أشراطُ الساعة،تظهر دابة الأرض،ويبطل التكليف،ويتحقّق قيام الأجساد عند نفخ الصور،كما نطق به الكتاب العزيز.
فإن قيل:فإنكم قلتم فيما تقدّم:إن الوعد إنما هو بالسفّاح وبعمة عبداللّه بن علىّ، والمسوّدة،وما قلتموه الآن مخالف لذلك!
قيل:إن ذلك التفسير هو تفسير ما ذكره الرضىّ رحمه اللّه تعالى من كلام أمير المؤمنين عليه السلام في نهج البلاغة و هذا التفسير هو تفسير الزيادة التى لم يذكرها الرضىّ،وهى قوله بأبى ابن خيرة الإماء.وقوله:«لو كان هذا من ولد فاطمة لرحمنا»،فلا مناقضة بين التفسيرين.
گفته مى شود:«اماميه معتقد به رجعت هستند و مى پندارند گروهى از بنى اميه و ديگران خودشان هنگام ظهور امام منتظرشان عليه السلام بازگردانده مى شوند و او دست و پاى گروهى را قطع مى كند و چشمان برخى را ميل مى كشد و دسته اى را به دار مى آويزد و از دشمنان گذشته و آينده آل محمد صلى الله عليه و آله انتقام مى گيرد.
ولى اصحاب ما معتقدند كه خداوند در آخرالزمان مردى از فرزندان فاطمه عليها السلام را مى آفريند كه اكنون وى موجود نيست و او زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است و از ستمگران انتقام مى گيرد و آن ها را به شديدترين وجه مجازات مى كند و او فرزند ام ولدى است چنانچه در اين حديث و در احاديث ديگر وارد شده است و نامش محمد عليه السلام شبيه نام پيامبراكرم صلى الله عليه و آله است و او تنها هنگامى ظهور مى كند كه بر بسيارى از سرزمين هاى اسلامى،پادشاهى از نسل بنى اميه حاكم شده است و او سفيانى است كه در حديث صحيح وعده داده شده است،از فرزندان ابوسفيان بن حرب بن اميه،امام فاطمى عليه السلام او و پيروانش از بنى اميه و غير بنى اميه را مى كشد و در اين هنگام مسيح عليه السلام از آسمان فرود مى آيد و نشانه هاى قيامت آشكار مى شود و دابة الارض ظهور مى كند و تكليف برداشته مى شود و جسدها هنگام دميده شدن در صور به پا مى خيزند،چنانچه قرآن به آن گوياست.
اگر گفته شود:«شما پيش تر گفتيد:«همانا مورد وعده سفاح و عمويش و عبدالله بن على و سياهپوشان اند.»و آنچه اكنون مى گوييد با آن مخالف است.»
گفته مى شود:«آن تفسير،تفسير مرحوم رضى رضى الله عنه از سخن اميرمؤمنان عليه السلام در نهج البلاغه بود و اين تفسير،تفسير سخن افزوده اى است كه رضى رضى الله عنه آن را ذكر نكرد و آن افزوده اين سخن امام عليه السلام:«پدرم فداى فرزند بهترين كنيزان»و اين سخن:«اگر اين از فرزندان فاطمه عليها السلام بود به ما رحم مى كرد.»است،بنابراين ميان دو تفسير تناقضى وجود ندارد.»
شرح نهج البلاغة
لابن أبى الحديد
بتحقيق
محمد ابوالفضل ابراهيم
الجزء التاسع
دار احياء الكتب العربية
عيسى البابى الحلبى وشركاه
ابوحامد،عزالدين،عبدالحميد بن هبة اللّه بن محمد بن حسين مدائن
مشهور به ابن ابى الحديد معتزلى
(586-655)
جلد نهم
الأصلُ:
ومن خطبة له عليه السلام يومئ فيها إلى ذكر الملاحم:
يَعطِفُ الهَوَى على الهدى،إذَا عَطَفُوا الْهُدى عَلَى الْهَوَى،وَيعطِفُ الرّأىَ عَلَى القُرآنِ،إذا عَطَفوا القُرآنَ عَلَى الرَّأىِ.
الشرح:
هذا إشارة إلى إمام يخلقه اللّه تعالى في آخر الزمان،و هو الموعود به في الأخبار والآثار،ومعنى«يعطف الهوى»يقهره ويثنيه عن جانب الإيثار و الإرادة،عاملا عمل الهدى، فيجعل الهدى قاهراً له،وظاهراً عليه.
وكذلك قوله:«ويعطف الرأى على القرآن»،أى يقهر حكم الرأى و القياس و العمل بغلبة الظنّ عاملا عمل القرآن.
وقوله:«إذا عطفوا الهدى»و«إذا عطفوا القرآن»إشارة إلى الفِرَق المخالفين لهذا الإمام، المشاقين له،الذين لا يعملون بالهدى بل بالهوى،ولا يحكمون بالقرآن بل بالرأى.
الأصلُ:
منها:حَتَّى تَقومَ الحرب بِكُمْ عَلَى ساقٍ؛بَادِياً نَوَاجِذُها،مَمْلُوءةً أخلافُها،حُلْواً رَضاعُها، عَلْقَمَاً عاقِبَتُها.
از سخنرانى هاى اميرمؤمنان عليه السلام كه در آن به حوادث آينده اشاره مى فرمايد:«هواها و خواسته ها را مقهور و پيرو هدايت مى كند هنگامى كه هدايت را مقهور و تابع اميال و هواها مى كند و راى و نظر را پيرو قرآن مى كند هنگامى كه قرآن را دنباله رو رأى و نظر مى نمايد.»
شرح
اين سخن اشاره به امامى است كه خداوند او را در آخرالزمان مى آفريند و در اخبار و احاديث به او وعده داده شده است و معناى«يعطف الهوى»اين است كه آن را مقهور مى كند و از جايگاه گزينش و اراده و تصميم به جايگاه عامل و كارگزارى فرود مى آورد كه به هدايت عمل مى كند و هدايت را قاهر و پيروز بر او قرار مى دهد.
همچنين اين سخن امام عليه السلام:«و رأى را معطوف قرآن مى كند.»يعنى حكم رأى و قياس و عمل به گمانِ غالب را مقهور مى كند و به صورت كارگزارى در مى آورد كه به قرآن عمل مى كند.
و اين سخن امام عليه السلام:«هنگامى كه هدايت را دنباله رو اميال مى كنند.»و اين سخن امام عليه السلام:
«هنگامى كه قرآن را تابع رأى مى نمايند.»اشاره به گروه هاى مخالف و دشمن با آن امام است كسانى كه به هدايت عمل نمى كنند؛بلكه به هوا عمل مى كنند و براساس قرآن حكم نمى كنند؛ بلكه به رأى حكم مى كنند.
نهج البلاغه:
بخش ديگرى از آن خطبه:
تا اين كه جنگ بر شما بسيار سخت مى شود و به اوج مى رسد.پستان هايش پر از شيرى است كه مكيدن آن شيرين و سرانجامش تلخ است.
أَلا وَفى غَدٍ وَسَيَأْتى غَدٌ بِما لا تَعرِفُونَ يَأْخُذُ الوَالى مِنْ غيْرِها عُمَّالَها عَلَى مَساوِئ أَعْمالِها،وَتُخْرِجُ لَهُ الأَرْضُ أَفاليذَ كَبِدِها،وَتُلْقى إلَيْهِ سلماً مَقاليدَها،فَيُريكُمْ كَيْفَ عَدلُ السِّيرَةِ وَيُحيى مَيِّتَ الكتابِ وَالسُّنَّةِ.
الشرحُ:
الساق:الشدّة،ومنه قوله تعالى: «يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ» (1).
والنواجذ:أقصى الأضراس،والكلام كناية عن بلوغ الحرب غايتها،كما أنّ غاية الضحك أن تبدُو النواجذ.
قوله:«مملوءة أخلافها»،والأخلاف للناقة حلمات الضرع،واحدها خلف.
وكذلك وقوله:«حلوا رضاعها،علقما عاقبتها»قد أخذه الشاعر،فقال:
الحربُ أوّل ماتكون فتيّة تسعى بزينتها لكلّ جهولِ (2)
حتى إذا اشتعلت (3)وشبّ ضرامُها عادت عجوزاً غير ذات حليلِ
شمطاء جزّت رأسَها وتفكّرت مكروهةً للشمّ و التقبيل
و هو الرَّضاع بالفتح،والماضى رضع بالكسر،مثل سمع سماعا،وأهل نجد يقولون:
«رَضَع»بالفتح«يرضِع»بالكسر رضعا،مثل ضرب يضرب ضربا،وأنشدوا:
وَذَمّوا لنا الدّنيا وهم يرضعونها أفاويقَ حتى مايدرّلها ثعل (4)
بكسر الضاد.
[ فصل في الاعتراض وإيراد مُثُل منه ]
وقوله:«ألا وفي غدٍ»تمامه«يأخذ الوالى»وبين الكلام جملة اعتراضية،وهى قوله:ى.
هشدار كه در آينده و به زودى،آينده حوادث ناشناسى خواهد آورد فرمانروا،كارگزاران حكومت هاى ديگر را بر كارهاى بدشان كيفر مى دهد و زمين پاره هاى جگرش معادنش را بيرون مى ريزد و كليدهايش را با صلح و سازش به او تسليم مى كند،آنگاه وى روش عادلانه خويش را به شما مى نماياند و كتاب و سنت مرده و فراموش شده را زنده مى كند.»
شرح:
ساق:يعنى سختى و شدت و اين سخن خداوند از همين است:«روزى كه سختى به اوج رسد.»
و نواجذ:«آخرين دندان هاى آسياست و سخن امام عليه السلام كنايه از رسيدن جنگ به اوج خود است همان گونه كه نهايت خنده اين است كه«نواجذ»آشكار شود.
سخن امام عليه السلام:«پستان هايش پر از شير است.»و«اخلاف»شتر،سر پستان هاى آن است و مفرد آن«خِلْف»است.
همچنين اين سخن امام عليه السلام:«مكيدن شير آن شيرين و سرانجامش تلخ»شاعر اين سخن را گرفته است و مى گويد:
«جنگيدن در آغاز كه دختر جوانى است با زيورهايش هر جاهلى را قصد مى كند تا هنگامى كه برمى افروزد و مشتعل مى شود،به پيرزنى بدون شوهر تبديل مى شود.
كه موهايش سپيد و سياه و آن ها را چيده و زشت و براى بوييدن و بوسيدن ناپسند است.
و آن«رَضاع»با فتحه است و ماضى آن«رَضِعَ»با كسره است همانند سَمِعَ سَماعاً و اهل نجد«رَضَعَ»با فتحه«يرضِع»با كسره رَضعا مى گويند مثل ضَرَبَ يَضْرِب ضَربا و اين شعر را مى خوانند:
«و دنيا را براى ما نكوهش كردند در حالى كه خود پيوسته از آن شير مى نوشند تا اين كه از سرپستان آن شير نمى آيد.»
با كسره«ضاد»
و اين سخن امام عليه السلام:«هشدار كه در آينده»ادامه آن:«حاكم...مجازات مى كند»است و در
«وسيأتى غدٌ بما لا تعرفون»والمراد تعظيم شأن الغد الموعود بمجيئه؛ومثل ذلك في القرآن كثير،نحو قوله تعالى: «فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ* وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ* إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ» (1)،فقوله تعالى: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ» هو الجواب المتلقّى به قوله: «فَلا أُقْسِمُ» ، و قد اعترض بينهما قوله: «وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ» واعترض بين هذا الاعتراض قوله.
«لَوْ تَعْلَمُونَ» ،لأنك لو حذفته لبقى الكلام على إفادته،و هو قوله:«و انّه لقسم عظيمٌ»، والمراد تعظيم شأن ما أقسم به من مواقع النجوم،وتأكيد إجلاله في النفوس؛ولاسيما بقوله:
«لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ» .
ومن ذلك قوله تعالى: «وَ يَجْعَلُونَ لِلّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ لَهُمْ ما يَشْتَهُونَ» (2)،فقوله:
«سبحانه»اعتراض،والمراد التنزيه وكذلك قوله: «تَاللّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ» ،ف «لَقَدْ عَلِمْتُمْ» اعتراض؛والمراد به تقرير إثبات البراءة من تهمة السرقة.
وكذلك قوله: «وَ إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِما يُنَزِّلُ قالُوا إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ» (3)فاعترض بين«إذا»وجوابها بقوله: «وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِما يُنَزِّلُ» ،فكأنه أراد أن يجيبهم عن دعواهم؛فجعل الجواب اعتراضا.
ومن ذلك قوله: «وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلى وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فِي عامَيْنِ -أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوالِدَيْكَ» (4).4.
ميان آن جمله معترضه«و به زودى آينده حوادثى خواهد آورد كه برايتان ناشناس است.» آمده است و مقصود از آن بزرگ جلوه دادن جايگاه آينده اى است كه آمدنش وعده داده شده است و مانند آن در قرآن فراوان است.مثل اين سخن خداوند تعالى:«پس به جايگاه ستارگان سوگند نمى خورم و همانا آن سوگندى است اگر بدانيد بس بزرگ همانا آن قرآن كريم است.» بنابراين:«همانا آن قرآن كريم است»جواب وابسته به:«پس سوگند نمى خورم»است و ميان آن دو جمله:«و همانا آن سوگندى است اگر بدانيد بس بزرگ»معترضه آورده شده است و ميان اين جمله معترضه جمله«اگر بدانيد»معترضه آمده است زيرا اگر آن را حذف كنى سخن كامل و مفيد است و آن،اين گفتار است:«و همانا آن سوگند بس بزرگ است.»
و مقصود از آن بزرگ جلوه دادن جايگاه چيزى است كه به آن سوگند ياد شده است و آن جايگاه ستارگان است و تأكيد بزرگ بودن آن در نفوس است مخصوصا به وسيله اين سخن:
«اگر بدانيد بس بزرگ است.»
و از همين قبيل است اين سخن خداوند تعالى:«و براى خداوند دختران قرار مى دهند پيراسته است خدا و براى خودشان هرچه مى خواهند.»جمله پيراسته است خدا معترضه است و مقصود از آن پيراستن خداست.
و نيز اين سخن خداوند:«به خدا سوگند!قطعا فهميده ايد ما براى فساد كردن در زمين نيامده ايم.»جمله:«قطعا فهميده ايد»جمله معترضه است و مقصود از آن اقرار گرفتن براى اثبات پاكى خودشان از اتهام دزدى است.
و اين سخن خداوند:«و هنگامى كه نشانه اى را جايگزين نشانه ديگرى كرديم و خداوند به آنچه فرو مى فرستد،آگاه تر است گفتند:«تو فقط افترا زننده اى،ميان«اذا»و جوابش اين جمله را به صورت معترضه آورده است:«و خداوند به آنچه فرو مى فرستد،آگاه تر است.» گويا مى خواسته ادعاى آنان را پاسخ دهد و پاسخ را به صورت جمله معترضه آورده است.
و از همين قبيل است اين سخن خداوند:«و درباره پدر و مادر انسان به وى سفارش كرديم مادرش با ناتوانى بر روى ناتوانى،دوران باردارى را سپرى مى كند و دوران شيرخوارگى اش دو سال است[به وى سفارش كرديم]كه شكرگزار من و پدر و مادرت باش.»
فاعترض بقوله:«حملته امّه وهنا على وهن وفصاله في عامين»بين«وصينا»وبين الموصى به؛وفائدة ذلك إذ كار الولَد بما كابدتْه أمه من المشقّة في حمله وفصاله.
ومن ذلك قوله: «وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّارَأْتُمْ فِيها وَ اللّهُ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ* فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها» (1)فقوله: «وَ اللّهُ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ» اعتراض بين المعطوف والمعطوف عليه،والمراد أن يقرّر في أنفس السامعين أ نّه لاينفع البشر كتمانهم وإخفاؤهم لما يريد اللّه إظهاره.
ومن الاعتراض في الشعر قول جرير:
وَلَقَدْ أرانى و الجديد إلى بلّى فى موكبٍ بيض الوجوه كرام (2)
فقوله:«والجديد إلى بلّى»اعتراض،والمراد تعزيته نفسه عمّا مضى من تلك اللذات.
وكذلك قول كثير:
لو أنّ الباخلين وأنتِ منهم رأوك تعلّموا منك المطالا (3)
فقوله:«وأنت منهم»اعتراض؛وفائدته ألّا نظن أنها ليست باخلة.
ومن ذلك قول الشاعر (4):
فلو سألتْ سَرَاة الحىِّ سلمى على أن قد تلوّن بى زَمانى (5)
لخبّرها ذَوُو أحساب قومى وأعدائى فكلّ قد بلانى
بِذَبّى الذّم عن حسبى ومالى وَزَبُّونات أَشوَسَ تيَّحان (6)
وإنى لا أَزالُ أخا حُروبِ إذا لم أجْنِ كُنْتُ مِجنَّ جانىم.
جمله:«مادرش با ناتوانى بر روى ناتوانى،دوران باردارى را سپرى مى كند و دوران شيرخوارگى اش دو سال است»به صورت معترضه ميان:«سفارش كرديم»و ميان مورد سفارش آمده است و فايده آن يادآورى رنج و مشقتى است كه مادر در باردارى و شيرخوارگى فرزند تحمل مى كند.
و از همين قبيل است اين سخن خداوند:«و به ياد آور زمانى را كه شخصى را كشتيد و خون آن را به گردن يكديگر انداختيد و خداوند آشكار كننده آن چيزى است كه مى پوشانديد آنگاه گفتيم عضوى از گاو را به مقتول بزنيد»جمله:«و خداوند آشكار كننده آن چيزى است كه مى پوشانديد»ميان معطوف و معطوف عليه به صورت معترضه آمده است و مقصود از آن اين است كه در ذهن شنوندگان جا بيندازد كه كتمان و مخفى كردن ايشان چيزى را كه خداوند آشكار كردنش را اراده كرده است،براى بشر سودى ندارد.
و از موارد جمله معترضه در شعر،اين سخن جرير است:
«و به تحقيق من خودم را ديده ام و هر تازه اى رو به كهنگى است در موكبى از سفيد رويان بزرگوار.»
جمله:«و هر تازه اى رو به كهنگى است»معترضه است و مقصود از آن دلدارى دادن به خودش به خاطر از دست دادن آن لذت هاست.
و همچنين سخن كثير:
«و اگر بخيلان كه تو از ايشانى تو را مشاهده مى كردند،امروز و فردا كردن در پرداخت حق ديگران را از تو مى آموختند.»
جمله:«كه تو از ايشانى»معترضه است و فايده آن اين است كه او گمان نكند كه بخيل نيست.
و از همين قبيل است اين سخن شاعر:
«اگر سلمى از سروران خاندان سوال كرده بود با اين كه گذر زمان مرا دگرگون كرده است حتماً شرافتمندان قوم من و دشمنانم كه همگى مرا آزموده اند به دفاع من از شرافت و مالم و دور كردنم،بلاها و سختى ها را به او خبر مى دادند و من همواره همزاد جنگ ها بوده ام هنگامى كه جنايتى نكرده ام مورد جنايت جنايتكارى قرار گرفته ام.»
فقوله:
على أنْ قد تلوّن بى زمانى
اعتراض،وفائدته الإخبار عن أنّ السنّ قد أخذت منه وتغيّرت بطول العمر أوصافُه.
ومن ذلك قول أبى تمام:
رَدَدْتَ روْنقَ وجهى في صحيفته ردّ الصّقالِ بَهاء الصّارم الخذِمِ (1)
وما أبالى وَخَير القول أصدقُه حقنت لى ماء وجهى أم حقنت دمى
فقوله:«وخير القول أصْدقه»اعتراض،وفائدته إثبات صدقه في دعواه أنه لايبالى أيّهما حقن.
فأما قول أبى تمام أيضا:
و إنّ الغنى لى إن لحظتَ مطالبى من الشّعر إلّافي مديحك أطوعُ (2)
فإنّ الاعتراض فيه هو قوله:«إلا في مديحك»وليس قوله:«إن لحظت مطالبى» اعتراضاً كما زعم ابن الأثير الموصلىّ (3)،لأنّ فائدة البيت معلقة عليه،لأنه لايريد أنّ الغنى لى على كل حال أطوع من الشّعر،وكيف يريد هذا و هو كلام فاسد مختلّ!بل مراده أنّ الغنى لى بشرط أن تلحظ مطالبى من الشعر أطوعُ لى؛إلّافي مديحك،فإنّ الشعر في مديحك أطوع لى منه،و إذا كانت الفائدة معلّقة بالشرط المذكور لم يكن اعتراضا.2.
جمله:«با اين كه گذر زمان مرا دگرگون كرده است.»معترضه است و فايده آن خبر از اين است كه سن از او كاسته است و با طول عمر صفاتش تغيير كرده است و از اين قبيل است سخن ابوتمام:
«آبروى مرا به صورتم بازگرداندى همان گونه كه صيقل دهنده شمشير،درخشندگى شمشير برنده را به آن بازمى گرداند.
و من باكى ندارم و بهترين سخن راست ترين آن است آبرويم را برايم حفظ كنى يا خونم را حفظ كنى.»
جمله:«و بهترين سخن،راست ترين آن است»معترضه است و فايده آن اثبات راستى ادعاى خويش است در اين كه برايش فرقى نمى كند كدام يك از آن دو حفظ شود.
ولى اين سخن ابوتمام:
«اگر مطالب مرا در شعر به جز درباره مدح خودت ملاحظه كنى،بى نيازى در برابر من رام تر خواهد بود.»
جمله معترضه در آن اين گفتار است:«به جز درباره مدح خودت»و اين جمله:«اگر مطالب مرا ملاحظه كنى،معترضه نيست چنانچه ابن اثير موصلى پنداشته است زيرا مفيد بودن بيت به آن بستگى دارد.براى اين كه مقصود شاعر اين نيست كه بى نيازى در هر حال براى من رام تر از شعر است.چگونه مى تواند مقصود وى اين باشد با اين كه آن سخن فاسد و باطلى است.
بلكه مقصود وى اين است:«به شرط آن كه مطالب شعر مرا ملاحظه كنى،بى نيازى براى من رام تر است،مگر درباره مدح خودت،چرا كه شعر درباره مدح تو براى من رام تر از آن است.»و هنگامى كه فايده كلام وابسته به شرط مذكور باشد معترضه نيست.
ابن اثير همچنين در اين شعر امرئ القيس اشتباه كرده است.
«اگر براى زندگى پست تلاش مى كردم و جوياى[فرمانروايى]نبودم اندكى از مال براى من كافى بود.
ولى من براى بزرگى شرافتمند تلاش مى كنم و همانند من به بزرگى شرافتمند دست مى يابد.»
وكذلك وهم ابن الأثير (1)أيضا في قول امرئ القيس:
فلو أنّ ما أسعى لأدنى معيشةٍ كفانى ولم أطلبْ قليلٌ من المال (2)
ولكنّما أَسْعَى لمجدٍ مؤثلٍ و قد يدركُ المجدَ المؤثَّلَ أمثالى
فقال:إن قوله:«ولم أطلب»اعتراض؛وليس بصحيح،لأنّ فائدة البيت مرتبطة به؛ وتقديره:لو سعيتُ لأن آكل وأشرب لكفانى القليل،ولم أطلب الملك؛فكيف يكون قوله:
ولم أطلب الملك اعتراضا،ومن شأن الاعتراض أن يكون فضلة تردُ لتحسين وتكملة، وليست فائدة أصلية!
و قد يأتى الاعتراض ولا فائدة فيه؛و هو غير مستحسن،نحو قول النابغة:
يقول رجالٌ يجهلون خليقتى لعلّ زياداً لا أبالكَ غافلٌ (3)
فقوله:«لا أبالك»،اعتراض لا معنى تحته هاهنا،ومثله قول زهير:
سئمْتُ تكاليفَ الحياةِ وَمَنْ يعش ثمانينَ حولاً لا أبالكَ يسأمِ. (4)
فإن جاءت«لا أبالك»تعطى معنى يليق بالموضع فهى اعتراض جيد،نحو قول أبى تمام:
عِتابَكِ عَنى لا أبالكِ وَاقْصدِى
فانه أراد زجرها و ذمّها لما اسرفت فى عتابه.
و قد يأتى الاعتراض على غايةٍ من القبح والاستهجان،و هو على سبيل التقديم والتأخير،نحو قول الشاعر:
فقد و الشَّك بَيَّنَ لى عَناء بِوَشْكِ قرَاقِهِمْ صُرَد فَصيحُ (5)
تقديره:فقد بيّن لى صُرَدٌ يصيح بوشك فراقهم،والشك عناء،فلاجل قوله:«والشك عناء»بين«قد»والفعل الماضى؛و هو«بيّن»عدّ اعتراضا مستهجنا.2.
ابن اثير گفته است:جمله:«و جوياى[فرمانروايى]نبودم»معترضه است ولى اين نظر نادرست است زيرا مفيد بودن بيت وابسته به آن است و معناى آن چنين است:«اگر براى خوردن و نوشيدن تلاش مى كردم و جوياى فرمانروايى نبودم،حتماً معترضه باشد،بنابراين چگونه مى تواند جمله:«و جوياى فرمانروايى نبودم»معترضه باشد،با اين كه جايگاه معترضه زايد بودن در كلام است كه براى زيبايى و كامل كردن مى آيد و فايده اصلى در آن نيست.
گاهى جمله معترضه بدون هيچ فايده اى مى آيد و آن نازيباست مانند اين سخن نابغه:
«مردانى كه شايستگى مرا نمى دانند مى گويند:«شايد زياد پدرت بميرد غافل باشد.»
جمله:«پدرت بميرد»معترضه است و در اينجا معنا ندارد.
و اين سخن زهير مثل آن است:«از سختى هاى زندگى خسته شدم و هركس هشتاد سال زندگى كند پدرت بميرد خسته مى شود.»
پس اگر:«پدرت بميرد»مفيد معنايى سازگار با محل خود باشد جمله معترضه خوبى است.مثل سخن ابوتمام:
«نكوهش كردن مرا پدرت بميرد معتدل كن!»
زيرا مقصود وى بازداشتن از نكوهش خود است هنگامى كه در نكوهش او زياده روى كرده است.
و گاهى جمله معترضه در اوج زشتى و استهبان است و آن از راه مقدم و مؤخر كردن است مثل اين سخن شاعر:
«صرد فصيحى به سرعت جدايى ايشان را براى من بيان كرده بود و شك رنج و زحمت است».
معناى شعر چنين است:«صردى كه با سرعت فرياد مى زند،جدايى آنان را براى من بيان كرده بود و شك،رنج و زحمت است.»
به خاطر آن كه جمله:«و شك،رنج و زحمت است»ميان«قد»و فعل ماضى بَيَّنَ آمده است،معترضه زشتى است.
وأمثال هذا للعرب كثير.
قوله عليه السلام:«يأخذ الوالى من غيرها عمّالها على مساوئ أعمالها»كلام منقطع عما قبله، و قد كان تقدم ذكر طائفة من الناس ذات ملك وإمرَة،فذكر عليه السلام أنّ الوالى يعنى الإمام الذى يخلقه اللّه تعالى في آخر الزمان يأخذ عمال هذه الطائفة على سوء أعمالهم.
وعلى ها هنا متعلقة ب«يأخذ»التى هى بمعنى«يؤاخذ»من قولك:أخذته بذنبه، وآخذنه،والهمز أفصح.
والأفاليذ:جمع أفلاذ،وأفلاذ جمع فلذ،وهى القطعة من الكبد،و هذا كناية عن الكنوز التى تظهر للقائم بالأمر؛و قد جاء ذكر ذلك في خبر مرفوع في لفظة:«وقاءت له الأرض أفلاذ كبدها»و قد فسر قوله تعالى: «وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها» (1)بذلك في بعض التفاسير.
والمقاليد:المفاتيح.
الأصلُ
منها:
كأ نّى بِهِ قَدْ نَعَقَ بالشّام،وَفَحَصَ برَايَاتِهِ في صوَاحى كوفانَ،فعطَفَ عَلَيها عَطْفَ الضَّروسِ،وَفَرَشَ الأَرْضَ بالرُّءوسِ.قد فَغَرَتْ فاغرتُهُ،وَثقلَتْ فِى الأرضِ وَطأتهُ،بَعيدَ الجوْلَةِ،عظيمَ الصوْلَةِ.
وقال تعالى: «وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» (2).
وتباشير الصبح:أوائله.
ثم قال:ياقومُ قد دنا وقت القيامة،وظهور الفتن التى تظهر أمامها.6.
و مانند اين در عربى زياد است.
سخن اميرمؤمنان عليه السلام:«آن حاكم،كارگزاران حكومت هاى ديگر را بر اعمال بدشان بازخواست مى كند.»
اين سخن جدا از ماقبل است و پيش از آن درباره گروهى از مردم كه داراى پادشاهى و زمامدارى هستند سخن گفت،آنگاه فرمود:«آن حاكم يعنى امامى كه خداوند او را در آخرالزمان پديد مى آورد كارگزاران اين گروه را بر اعمال بدشان بازخواست مى كند.
واژه«على»در اينجا متعلق به«ياخذ»است كه به معناى«يؤاخذ»بازخواست مى كند است.مانند سخن تو كه مى گويى:«او را به گناهش گرفتم و بازخواست كردم و با همزه فصيح تر است.
و الافاليذ:جمع افلاذ و آن جمع فَلْذ است كه به معناى تكه اى از جگر است و آن كنايه از گنج هايى است كه براى قائم عليه السلام آشكار مى شود و به تحقيق بيان آن در خبر مرفوعى اين گونه آمده است:
«و زمين پاره هاى جگرش را براى او بيرون مى ريزد.»
و در برخى تفاسير اين سخن خداوند تعالى به اين مطلب تفسير شده است«و زمين سنگينى هايش را خارج مى كند.»
و المقاليد:يعنى كليدها.
سخن اميرمؤمنان عليه السلام در بخش ديگرى از خطبه:
«گويا او را مشاهده مى كنم كه در شام فرياد برمى آورد و با پرچم هايش اطراف كوفه را پر مى كند.آنگاه بسان شتر خشمگين به كوفه يورش مى برد و زمين را با سرهاى بريده فرش مى كند.دهانش را گشوده است و گام هايش را بر زمين محكم كرده است.تاخت و تاز او بى امان و پايدار و هجوم او سخت و دشوار است. (1)
شرح خطبه 150 نهج البلاغه
سپس فرمود:«اى قوم قطعا وقت قيامت و ظهور فتنه هاى پيش از آن،نزديك شده است.»ت.
1) .شايد مقصود امام عليه السلام لشكركشى عبدالملك مروان در لشكركشى به كوفه و كشتن مصعب بن زبير است.
وإبّان الشيء،بالكسر و التشديد:وقته وزمانه،وكنى عن تلك الأهوال بقوله:ودُنٍوّ من طلعة مالا تعرفون»؛لأن تلك الملاحم و الأشراط الهائلة غير معهود مثلها،نحو دابّة الأرض، والدجّال وفتنته،وما يظهر على يده من المخاريق و الأمور الموهمة،وواقعة السّفيانىّ وما يقتل فيها من الخلائق الذين لا يحصى عددهم.
ثم ذكر أن مهدىّ آل محمد صلى الله عليه و سلم،و هو الذى عنى بقوله:«و إنّ مَنْ أدركها منّا يسرى في ظلمات هذه الفتن بسراج منير»؛و هو المهدىّ،وأتباع الكتاب السنة.
ويحذُو فيها:يقتفى ويتّبع مثال الصالحين،ليحلّ في هذه الفتن.وربقاً:أى حبلا معقودا.
ويعتق رقا،أى يستفك أسرى،وينقذ مظلومين من أيدى ظالمين.
ويصدع شعبا،أى يفرّق جماعة من جماعات الضلال.ويشعب صدعا:يجمع ماتفرّق من كلمة أهل الهدى و الإيمان.
قوله عليه السلام:«فى سترة عن الناس»،هذا الكلام يدلّ على استتار هذا الإنسان المشار إليه، وليس ذلك بنافع للإمامية في مذهبهم،و إن ظنوا أنه تصريح بقولهم؛وذلك لأنّه من الجائز أن يكون هذا الإمام يخلقه اللّه تعالى في آخر الزمان،ويكون مستترا مدة،وله دعاة يدعون إليه، ويقرّرون أمره،ثم يظهر بعد ذلك الاستتار؛ويملك الممالك؛ويقهر الدّول؛ويمهّد الأرض؛ كما ورد في قوله:«لا ببصر القائف»،أى هو في استتار شديدٍ لا يدركه القائف،و هو الذى يعرف الآثار،والجمع«قافة»،ولا يعرف أثره ولو استقصى في الطلب؛وتابع النّظر و التأمل.
و ابّان الشى،با كسره و تشديد:يعنى وقت و زمان آن و از آن حوادث وحشتناك اين گونه با كنايه سخن گفته است:«و نزديك شدن طلوع چيزهايى كه نمى شناسيد.»
براى اين كه مانند آن حوادث وحشتناك و نشانه هاى هراس انگيز ناشناخته است مانند دابة الارض و دجال و فتنه او و كارهاى خارق العاده و كارهاى خيال برانگيزى كه به دست او انجام مى شود و فتنه سفيانى و مردم بى شمارى كه در آن فتنه كشته مى شوند سپس بيان فرمود كه مهدى(عج)از آل محمد صلى الله عليه و آله است و وى همان كسى است كه مقصود از اين گفتارش اوست:«و همانا آن كسى از ما كه آن حوادث را درك مى كند،در تاريكى هاى آن فتنه ها با چراغ روشنى حركت مى كند.»
و او مهدى(عج)و پيروان كتاب و سنت هستند.
و«يحذوفيها»؛يعنى از روش صالحان پيروى و متابعت مى كند تا از اين فتنه ها مى رهد.
و«ربقا»؛يعنى ريسمان گره زده شده.
«و يعتق رقا»؛يعنى اسيران را از بند آزاد مى كند و مظلومان را از دست ستمگران آزاد مى نمايد.
و«يصدع شعباً»:يعنى اجتماعى از اجتماعات گمراهى را پراكنده مى نمايد.
و«يشعب صدعاً»؛يعنى پراكندگى كلمه اهل هدايت و ايمان را باهم گرد مى آورد.
سخن اميرمؤمنان عليه السلام:«در پرده اى از مردم.»
اين سخن بر مخفى بودن اين انسان مورد اشاره دلالت مى كند ولى اين براى مذهب اماميه سودى ندارد هر چند آن ها گمان كنند كه آن تصريح به نظريه آنان است زيرا احتمال دارد كه خداوند اين امام عليه السلام را در آخرالزمان به وجود آورد و مدتى غايب و مخفى باشد و دعوتگرانى داشته باشد كه به سوى او دعوت كنند و امرش را بيان نمايند،آنگاه پس از آن استتار ظهور كند و كشورها را فتح كند و بر دولت ها پيروز شود و زمين را آماده نمايد.همان گونه كه در اين سخن اميرمؤمنان عليه السلام آمده است:«و ردّ پاشناسان جاى پايى از او نمى بينند.»
يعنى او در غيبت شديدى است كه«قائف»به وجودش پى نمى برد و قائف كسى است كه رد پاها را مى شناسد و جمع آن قافه است.او رد پاى او را نمى شناسد هر چند تا مى تواند به جستجوى او بپردازد و بسيار دقت و بررسى نمايد.
ويقال:شحذت السّكين أشحذه شحذاً،أى حدّدته،يريد:ليُحَرّ ضنّ في هذه الملاحم قوم على الحرب وقتل أَهل الضلال،ولتشحذنّ عزائمهم كما يشحذ الصَّيْقل السيف، ويرقّق حدّه.
ثم وصف هؤلاء القوم المشحوذى العزائم؛فقال:تجلَى بصائرهم بالتنزيل،أى يكشف الرَّين و الغطاء عن قلوبهم بتلاوة القرآن وإلهامهم تأويله ومعرفة أسراره.
ثم صرّح بذلك فقال:«ويرمى بالتفسير في مسامعهم»،أى يكشف لهم الغطاء،وتخلّق المعارف في قلوبهم،ويلهمون فَهْمَ الغوامض و الأسرار الباطنة،ويغبقون كأس الحكم بعد الصّبوح،أى لا تزال المعارف الرّبانية و الأسرار الإلهية تفيض عليهم صباحا ومساء؛ فالغبوق كناية عن الفيض الحاصل لهم في الآصال،والصّبوح كناية عمّا يحصل لهم منه في الغدوات،وهؤلاء هم العارفون الذين جمعوا بين الزهد و الحكمة و الشجاعة؛وحقيق بمثلهم أن يكونوا أنصاراً لولىّ اللّه الذى يجتبيه،ويخلقه في آخر أوقات الدنيا،فيكون خاتمة أوليائه،والذى يلقى عصا التكليف عنده.
الأصلُ:
منها:
«وَ طالَ الأَمَدُ بِهِمْ ليسْتكْمِلُوا الخِزْى،وَ يَستَوْجِبُوا الغيرَ،حتَّى إذا اخلَولَقَ»
(9 نهج 9)
و گفته مى شود:«شحذت السكين اشحذه شحذاً»يعنى چاقو را تيز كردم.مقصود امام عليه السلام اين است:«در اين حوادث وحشتناك گروهى به شدت به نبرد و كشتن گمراهان تشويق و برانگيخته مى شوند و تصميم آنان برنده مى شود همان گونه كه زنگار شمشير گرفته مى شود و تيز مى گردد.»
سپس آن گروهى را كه تصميم هايشان را تيز و برنده كرده اند،توصيف مى كند و مى فرمايد:«بينايى آنان به وسيله قرآن روشن شده است.»يعنى به وسيله تلاوت قرآن و ملهم شدن به تاويلش و شناخت اسرارش،زنگار و سرپوش از قلب هاى شان برداشته مى شود.
آنگاه به اين مطلب تصريح مى كند و مى فرمايد:«و تفسير قرآن در گوش هاى شان طنين انداز مى شود.»
يعنى:پرده ها برايشان كنار مى رود و معارف در قلب هايش آفريده مى شود و به فهم غوامض و اسرار باطنى قرآن ملهم مى شوند و صبح و شام كاسه هاى حكمت را مى نوشند.
يعنى پيوسته صبح و شام معارف ربانى و اسرار الهى به آنان افاضه مى شود پس«غبوق» كنايه از فيضى است كه در شامگاهان حاصل مى شود و«صبوح»كنايه از فيضى است كه بامدادان برايشان حاصل مى شود و آنان عارفانى هستند كه زهد و حكمت و شجاعت را باهم جمع كرده اند و امثال آنان شايستگى دارند كه ياران ولىّ خدا باشند كه او را برگزيده است و در پايان اوقات دنيا او را به وجود مى آورد،بنابراين وى آخرين اولياى خداست و كسى است كه در دوران وى تكليف برداشته مى شود.
سخن اميرمؤمنان عليه السلام در ادامه خطبه:
«روزگار آنان به درازا كشيد تا خوارى و ذلت را به نهايت رسانند و سزاوار بلاها و سختى ها شوند،تا هنگامى كه اجلشان فرا رسيد...
شرح نهج البلاغة
لابن أبى الحديد
بتحقيق
محمد ابوالفضل ابراهيم
الجزء العاشر
دار احياء الكتب العربية
عيسى البابى الحلبى وشركاه
ابوحامد،عزالدين،عبدالحميد بن هبة اللّه بن محمد بن حسين مدائن
مشهور به ابن ابى الحديد معتزلى
(586-655)
جلد دهم
الأصلُ:
منها:
قَدْ لَبِسَ للْحِكمَةِ جُنَّتَها،وَأَخذَها بجميعِ أَدَبِها،مِنَ الإقبالِ عَلَيها،وَالمَعرِفَة بِهِا،والتَّفَرُّغ لَها؛فَهى عِندَ نَفْسِهِ ضالَّتُهُ الّتى يَطلُبُها،وَحاجَتُهُ الَّتى يَسألُ عَنها،فَهُوَ مُغتَرِبٌ إذا اغْتربَ الإسلامُ،وَضرَبَ بِعسيبِ ذَنَبِهِ،وَألصَقَ الأرضَ بجرانِهِ؛بَقيَّةٌ مِنْ بقايا حجَّتِهِ؛خليفةٌ مِن خلائفِ أَنبيائِهِ.
الشرحُ:
هذا الكلام فسّره كلّ طائفة على حسب اعتقادها،فالشِّيعة الإماميّة؛تزعم أنّ المرادَ به المهدى المنتظر عندهم،والصوفيّة يزعمون أ نّه يعنى به ولىّ اللّه في الأرض؛وعندهم أنّ الدّنيا لا تخلُو عن الأبدال؛وهم أربعون،وعن الأوتاد،وهم سبعة،وعن القطب و هو واحد؛ فإذا مات القطب صار أحد السبعة قطبا عوضه،وصار أحد الأربعين وتِداً،عوض الوَتِد، وصار بعض الأولياء الذين يصطفيهم اللّه تعالى أبدالا عوض ذلك البدل.
وأصحابُنا يزعمون أن اللّه تعالى لا يخلى الأمة من جماعة من المؤمنين العلماء بالعدل والتوحيد،و أنّ الإجماع إنّما يكون حجّةً باعتبار أقوال أولئك العلماء،لكنه لما تعذّرت معرفتهم بأعيانهم،اعتبر إجماع سائر العلماء،و إنّما الأصل قول أولئك.
قالوا:وكلامُ أمير المؤمنين عليه السلام ليس يشير فيه إلى جماعة أولئك العلماء من حيث هم جماعة؛ولكنه يصف حال كلِّ واحد منهم؛فيقول:من صفته كذا،ومن صفته كذا.
زره حكمت بر تن كرده است و همه آداب آن را به كار گرفته است،از قبيل:روى آوردن به آن و شناخت[ارزش و شرافت]آن و خالى كردن ذهن از همه چيز براى آن.پس حكمت نزد او گمشده اش است كه آن را مى جويد و نيازش است كه آن را سراغ مى گيرد.
هنگامى كه اسلام غريب مى شود و همانند شتر خوابيده بر روى زمين بيخ دمش را به زمين مى زند و سينه اش به زمين مى رسد[و هيچ كارى از او ساخته نيست]او خود را پنهان مى كند.وى يكى از باقيمانده هاى حجت هاى خدا و يكى از جانشينان پيامبران اوست.
شرح:
هر گروهى براساس اعتقاد خويش اين گفتار را تفسير كرده اند.شيعيان اماميه بر اين باورند كه مقصود از آن مهدى منتظر عليه السلام نزد آنان است.صوفيه مى پندارند منظور وى ولّى خدا در زمين است.در نظر ايشان دنيا از ابدال كه چهل نفرند و از اوتاد كه هفت نفرند و از قطب كه يكى است خالى نخواهد شد و هنگامى كه قطب بميرد به جاى او يكى از هفت نفر قطب مى شود و يكى از آن هفت نفر به جاى او وَتِد مى گردد و يكى از اوليا كه خداوند او را برگزيده است به جاى او«بَدَل»مى شود.
و اصحاب ما گمان مى كنند كه خداوند تعالى امت را از گروهى مؤمنان عالم به عدل و توحيد خالى نمى گذارد و اجماع تنها به اعتبار نظر آن عالمان حجت است ولى چون شناخت آنان به طور مشخص ممكن نيست،اجماع همه عالمان معتبر شده است ولى اصل،نظر آنان است.
ايشان مى گويند:و سخن اميرمؤمنان عليه السلام به آن گروه عالم به صورت گروهى اشاره نكرده است؛بلكه ويژگى هاى هر يك از آنان را بيان مى كند و مى فرمايد:«ويژگى او چنين است و ويژگى او فلان است.»
والفلاسفة يزعمون أنّ مرادَه عليه السلام بهذا الكلام العارف،ولهم في العرفان وصفات أربابه كلام يعرفه مَنْ له أنس بأقوالهم.وليس يبعد عندى أن يريد به القائم من آل محمد صلى الله عليه و سلم في آخر الوقت،إذا خلقه اللّه تعالى؛و إن لم يكن الآن موجوداً،فليس في الكلام ما يدلّ على وجوده الآن،و قد وقع اتّفاق الفِرَق من المسلمين أجمعين على أنّ الدنيا و التكليف لا ينقضى إلّا عليه.
قوله عليه السلام:«قد لبس للحكمة جُنّتها»،الجنّة:ما يستتر به من السّلاح كالدِّرْع ونحوها، ولبس جنّة الحِكْمة قمع النفس عن المشّتهيات،وقطع علائق النفس عن المحسوسات؛فإنّ ذلك مانع للنّفس عن أن يصيبها سهام الهوى؛كما تمنع الدّرع الدَّارع عن أن يصيبه سهام الرِّماية.
ثم عاد إلى صفة هذا الشخص،فقال:«وأخذ بجميع أدبها من الإقبال عليها»؛أى شدّة الحرص و الهمة.
ثم قال:«والمعرفة بها»،أى و المعرفة بشرَفِها ونفاستها.
ثم قال:«والتفرّغ لها»؛لأنّ الذهن متى وجّهته نحو معلومين تخبّط وفسد؛و إنّما يدرك الحكمة بتخلية السرّ من كلّ مامرّ سواها.
قال:«فهىَ عند نفسه ضالّته التى يطلبها»؛هذا مثل قوله عليه السلام:«الحكْمة ضالّة المؤمن» ومن كلام الحكماء:لا يمنَعْك من الانتفاع بالحكمة حقارة مَنْ وجدتها عنده؛كما لا يمنعك خبث تراب المعدن من التقاط الذّهب.
ووجدت بخط أبى محمد عبداللّه بن أحمد الخشاب رحمه الله في تعاليق مسوّدة أبياتا للعَطَوىّ؛وهى:
قد رأينا الغزال و الغصن و النَّجْمَين شمس الضحى وبدْر التّمامِ
و فيلسوفان معتقدند كه مقصود على عليه السلام از اين گفتار،عارف است.آنان درباره عرفان و به ويژگى هاى عارفان سخنى دارند كه آشنايان با نظريات ايشان آن را مى دانند،به نظر من بعيد نيست كه امام على عليه السلام قائم آل محمد صلى الله عليه و آله را اراده كرده باشد،هنگامى كه خداوند وى را به وجود مى آورد،هرچند اكنون به وجود نيامده است زيرا در گفتار امام على عليه السلام دليلى وجود ندارد كه بر وجود وى در زمان حاضر دلالت كند و همه فرقه هاى مسلمانان باهم اتفاق نظر دارند كه دنيا بدون او سپرى نمى شود.
سخن اميرمؤمنان عليه السلام:«به تحقيق زره حكمت بر تن كرده است.»
«جنّه»آن اسلحه اى است كه با آن پوشيده و محافظت مى شود،مانند زره و مانند آن و پوشيدن زره حكمت،جدا كردن نفس از خواسته هايش و بريدن وابستگى هاى نفس به محسوسات است؛چرا كه آن مانع رسيدن تيرهاى هوا و هوس به نفس مى شود،همان گونه كه زره مانع از رسيدن تير به كسى مى شود كه آن را پوشيده است.
سپس اميرمؤمنان عليه السلام به بيان ويژگى هاى آن شخص ادامه داد و فرمود:«و همه آداب آن را به كار گرفته است از قبيل:روى آوردن به آن»
يعنى حرص شديد و همت بلند نسبت به آن.
آنگاه فرمود:«و شناخت آن»؛يعنى شناخت شرف و ارزش آن،آنگاه فرمود:«و خالى كردن ذهن از همه چيز براى آن»زيرا هنگامى كه توجه ذهن به معلوم ها باشد آشفته و فاسد مى شود و حكمت،تنها با خالى كردن نهان از هر چه غير آن است،درك مى شود.
فرمود:«پس حكمت نزد او گمشده اش است كه آن را مى جويد»اين سخن مثل اين حديث است كه فرمود:«حكمت،گمشده مؤمن است»و حكيمان مى گويند:«پستى و حقارت كسى كه حكمت را نزدش بيابى،تو را از بهره مند شدن از آن باز ندارد همان گونه كه پستى خاك معدن تو را از برداشتن طلا باز نمى دارد.»
به دست نوشته ابو محمد عبدالله بن احمد خشاب در تعليقه ها چند بيت شعر از عطوى يافتم كه اين چنين است:
«ما آهو و شاخه و خورشيد تابناك و ماه كامل را ديده ايم.
فوحقّ البيان يعضُده البُرْ هانُ في مأقطٍ شديد الخِصامِ (1)
مارأينا سوى المليحة شيئاً جمع الحسن كلَّه في نظام
هى تجرى مجرى الأصالة في الرأ ىِ ومَجْرَى الأرواح في الأجسام
و قد كتب ابن الخشاب بخطّه تحت«المليحة»:ما أصدقه إن أراد بالمليحة الحكمة! قوله عليه السلام:«وحاجته التى يسأل عنها»؛هو مثل قوله:«ضالّته التى يطلبها».
ثم قال:«هو مغترب إذا اغترب الإسلام»؛يقول هذا الشخص يُخفى نفسه ويحملها إذا اغترب الإسلام،واغتراب الإسلام أن يظهر الفسق و الجور على الصّلاح و العدل؛قال عليه السلام:
«بدأ الإسلام غريباً وسيعود كما بدأ».
قال:«وضرب بعسيب ذَنَبِه،وألصق الأرضِ بجرانه»؛هذا من تمام قوله:«إذا اغترب الإسلام»،أى إذا صار الإسلام غريبا مقهورا؛وصار الإسلام كالبعير الباركِ يضرب الأرض بعَسِيبه؛و هو أصلُ الذَّنَب،ويلصق جِرانه و هو صدره في الأرض؛فلا يكون له تصرّف ولا نهوض.
ثم عاد إلى صفة الشّخص المذكور.
وقال:«بقيّة من بقايا حججه،خليفة من خلائف أنبيائه»،الضمير هاهنا يرجع إلى اللّه سبحانه و إنْ لم يجرِ ذكره؛للعلم به،كما قال:«حتَّى تَوَارت بالحِجابِ» (2)،ويمكن أن يقال:
إنّ الضمير راجع إلى مذكور و هو الإسلام؛أى من بقاياحجج الإسلام وخليفة من خلائف أنبياء الإسلام.
فإن قلت:ليس للإسلام إلّانبىّ واحد.2.
و برهان،بيان حق را در برابر دشمن كينه توز تقويت مى كند.
و به جز«مليحه»چيزى را نديده ايم كه همه خوبى ها را با نظم جمع كرده باشد آن(مليحه) همانند اصيل بودن در نظر و روح نسبت به جسم است.»
ابن خشاب با خط خود در زير«مليحه»نوشته است،چه راست مى گويد اگر مقصود وى از«مليحه»حكمت باشد!
سخن اميرمؤمنان عليه السلام:«و نيازش است كه سراغ آن را مى گيرد.»اين مثل جمله:«گمشده اش است كه آن را مى جويد.»
آنگاه فرمود:«او خود را غايب مى كند،هنگامى كه اسلام غريب مى شود»مى فرمايد:«اين شخص خودش را پنهان مى كند و آن را تحمل مى كند هنگامى كه اسلام غريب مى شود و غريب شدن اسلام غلبه فسق و فجور بر خوبى و عدل است.»در حديث آمده است:«اسلام در آغاز غريب بود و به زودى مانند آغاز خود مى شود.»
فرمود:«بيخ دمش را به زمين مى زند و سينه اش را به زمين مى چسباند.»
اين ادامه جمله:«هنگامى كه اسلام غريب مى شود»است؛يعنى هنگامى كه اسلام غريب و مقهور مى شود مانند شتر خوابيده«عسيب»خود را به زمين مى زند و آن بيخ دم است و «جران»سينه خود را به زمين مى چسباند،نه حركتى دارد و نه برمى خيزد.
آنگاه به بيان ويژگى آن شخص بازگشت و فرمود:«يكى از باقيمانده هاى حجت هاى او و يكى از جانشينان پيامبران اوست.»ضمير او در اينجا به خداوند سبحان بازمى گردد،هر چند ذكر نشده است،به خاطر علم به آن.
همان گونه كه خداوند فرمود:«تا با حجاب ها پوشيده شد.»و ممكن است گفته شود:
«ضمير به چيزى كه ذكر شده بازمى گردد و آن اسلام است،يعنى او يكى از باقيمانده هاى حجت هاى اسلام و يكى از جانشينان پيامبران اسلام است.»
اگر بگويى:«اسلام فقط يك پيامبر دارد.»
قلت:بل له أنبياء كثير؛قال تعالى: «مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ هُوَ سَمّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ» (1)، وقال سبحانه: «ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً» (2)،وكلّ الأنبياء دَعَوا إلى مادعا إليه محمد صلى الله عليه و سلم من التوحيد و العدل،فكلّهم أنبياء للإسلام.
فإن قلت:أليس لفظ«الحجّة»ولفظ«الخليفة»مشعراً بما تقوله الإماميّة؟
قلت:لا،فإنّ أهل التصوف يسمّون صاحبهم حجّة وخليفة؛وكذلك الفلاسفة،وأصحابنا لا يمتنعون من إطلاق هذه الألفاظ على العلماء المؤمنين في كلّ عصر،لأنّهم حجج اللّه،أى إجماعهم حجّة؛و قد استخلفهم اللّه في أرضه ليحكُموا بحكمه.
وعلى ما اخترناه نحن فالجواب ظاهر.
***3.
مى گويم:«بلكه پيامبران زيادى دارد،خداوند تعالى مى فرمايد:«آيين پدرتان ابراهيم عليه السلام وى از قبل شما را مسلمان ناميد.»و اين سخن خداوند:«آنگاه به تو وحى فرستاديم كه از آيين ابراهيم پيروى كن در حالى كه حق گرا هستى.»و همه پيامبران به توحيد و عدالت دعوت مى كردند كه محمد صلى الله عليه و آله به آن ها دعوت مى كرد بنابراين همه آنان پيامبران اسلامند.
اگر بگويى:«آيا واژه«حجت»و«خليفه»به نظر اماميه اشعار ندارد؟»
مى گويم:«نه،زيرا صوفيه قطب خود را حجت و خليفه مى نامند و همچنين فيلسوفان و اصحاب ما از گفتن اين واژه ها بر علماى مؤمن در هر زمان ابايى ندارند،زيرا آنان حجت هاى خداوند هستند؛يعنى اجماع آنان حجت است و خداوند آن ها را جانشين خود در زمينش قرار داده است تا براساس حكم او حكم كنند.
و بنابر نظر ما پاسخ اين اشكال روشن است.
شرح نهج البلاغة
لابن أبى الحديد
بتحقيق
محمد ابوالفضل ابراهيم
الجزء الثامن عشر
دار احياء الكتب العربية
عيسى البابى الحلبى وشركاه
ابوحامد،عزالدين،عبدالحميد بن هبة اللّه بن محمد بن حسين مدائن
مشهور به ابن ابى الحديد معتزلى
(586-655)
جلد هجدهم
فيخاف من إفشاء السرّ إليهم أن تنقدِح في قلوبهم شُبْهة بأدنى خاطر؛فإنّ مقام المعرفة مقامٌ خطر صعب لا يثُبت تحتَه إلّاالأفرادُ من الرّجال،الذين أُيِّدوا بالتّوفيق و العصمة.
وثالثها:رجلٌ صاحب لذَّات وَطَرب مشتهر بقضاء الشّهوة،فليس من رجالِ هذا الباب.
ورابعُها:رجلٌ عرف بجمع المال وادّخارِه،لا ينفقه في شَهَواته ولا في غير شَهَواته، فحكمه حكم القسم الثالث.
ثم قال عليه السلام:«كذلك يموت العلم بموت حامِليه»،أى إذا متُّ ماتَ العلم الذى في صدرى، لأنى لم أجد أحدا أدفُعه إليه،وأُوَرِّثُه إيّاه.ثم استَدرك فقال:«اللّهمّ بلى،لا تخلو الأرض من قائم بحجّة اللّه تعالى»كيلا يخلو الزمان ممّن هو مهيمنٌ للّه تعالى على عبادِه،ومسيطِرٌ عليهم؛و هذا يكاد يكون تصريحا بمذهب الإماميّة،إلّاأنّ أصحابنا يحملونه على أنّ المراد به الأبدال الذين وردت الأخبارُ النبويّة عنهم أ نّهم في الأرض سائحون،فمنهم من يعرف، ومنهم من لا يعرف،وإنهم لايموتون حتّى يودِعُوا السرّ،و هو العرفان عند قومٍ آخَرين يقومون مَقامَهم.
«بنابراين از بازگو كردن اسرار نزد آنان بيم آن مى رود كه كم ترين شبهه اى در قلب شان به وجود آيد؛زيرا معرفت جايگاهى بلند و دشوار دارد كه افراد اندكى زير آن استوار مى مانند، كسانى كه به وسيله توفيق و نگهدارى يارى شده اند.
سوم:انسان شهوت پرست كه مرد اين ميدان نيست.
چهارم:انسان ثروت اندوز و مال پرست،كه آن را در راه لذات خود و راه هاى ديگر هزينه نمى كند.او نيز مرد اين ميدان نيست.»
شرح نهج البلاغه:
سپس اميرمؤمنان عليه السلام فرمود:«و اين گونه است كه با مرگ عالمان،علم مى ميرد.»يعنى هنگامى كه من بميرم دانش موجود در سينه ام مى ميرد،زيرا من هيچ كس را نيافتم كه آن را به وى تحويل دهم و برايش به ميراث گذارم.آنگاه استدراك كرد و فرمود:«ولى چنين نيست، هيچ گاه زمين از برپادارنده حجت براى خدا خالى نمى شود.»براى اين كه زمان از كسى كه براى خدا بر بندگانش سيطره و تسلط داشته باشد،خالى نمى گردد و اين نزديك به تصريح به مذهب اماميه است،ولى اصحاب ما آن را بر اين حمل كرده اند كه مقصود از آن ابدال است كه در احاديث نبوى روايت مى كنند كه آنان در زمين مى گردند،برخى از آنان شناخته مى شوند و برخى شناخته نمى شوند و ايشان نمى ميرند تا راز را كه همان عرفان است نزد گروه ديگرى به امانت سپارند كه به جاى ايشان قرار مى گيرند.
ثمّ استنزَرَ عددَهم فقال:«وكم ذا!»أى كم ذا القبيل!وكم ذا الفريق!
ثم قال:«وأين أولئك!»استَبَهم مكانَهم ومحلَّهم.
ثم قال:«هم الأقلّون عددا،الأعظمون قددا».
ثمّ ذكر أنّ العلم هجم بهم على حقيقة الأمر،واُنكَشَف لهم المستور المغطَّى،وباشروا راحَة اليقين وبردَ القَلْب وثَلْج العلم،واستَلانوا ماشقّ على المترَفين من النّاس،ووعر عليهم نحو التوحّد ورفض الشّهوات وخشونة العيشة.
سپس تعدادشان را اندك شمرد و فرمود:«چه تعداد هستند؟يعنى اين گروه و اين فرقه چند نفرند؟
آنگاه فرمودند:«و كجايند؟»جايگاه و محل شان را بهم دانست.
سپس فرمود:«آنان از نظر تعداد اندك و از نظر ارزش بزرگند.»
آنگاه بيان كرد كه علم،آنان را به حقيقت امر رسانده است و پوشيده هاى پنهان را برايشان آشكار كرده است و راحتى يقين و خنكى قلب و سردى دانش را چشيده اند و آنچه بر مردم خوشگذران سخت و دشوار است آنان راحت و آسان مى شمرند مانند يگانه پرستى و ترك خواسته ها و اميال و سختى زندگى.
شرح نهج البلاغة
لابن أبى الحديد
بتحقيق
محمد ابوالفضل ابراهيم
الجزء التاسع عشر
دار احياء الكتب العربية
عيسى البابى الحلبى وشركاه
ابوحامد،عزالدين،عبدالحميد بن هبة اللّه بن محمد بن حسين مدائن
مشهور به ابن ابى الحديد معتزلى
(586-655)
جلد نوزدهم
الاصلُ:
وقال عليه السلام:
لتَعْطِفَنَّ الدُّنيا عليْنا بَعْدَ شِماسِها عَطْفَ الضَّروسِ عَلَى وَلَدِها.وَتَلا عقِيبَ ذَلِكَ:«ونريد أن نمنّ على الذين استضعفوا في الأرض ونجعلهم أئمّة ونجعلهم الوارثين».
الشرح:
الشّماس:مصدر شمس الفرسُ إذا منع من ظهره.
والضّروس:الناقة السّيئة الخلق تعضُّ حالبها،والإماميّة تزعم أن ذلك وعدٌ منه بالإمام الغائب الذى يملك الأرض في آخر الزمان.وأصحابنا يقولون:إنه وعدٌ بإمام يملك الأرض ويستولى على الممالك،ولا يلزم من ذلك أنه لا بدّ أن يكون موجودا،و إن كان غائبا إلى أن يظهر،بل يكفى في صحّة هذا الكلام أن يخلق في آخر الوقت.
وبعض أصحابنا يقول:إنّه إشارة إلى ملك السفّاح و المنصور وابنى المنصور بعده.فإنهم الذين أزالوا ملكَ بنى أميّة،وهم بنو هاشم،وبطريقهم عطفت الدنيا على بنى عبدالمطّلب عطف الضّروس.
وتقول الزيديّة:إنه لابدّ من أن يملك الأرض فاطمىٌّ يتلوه جماعة من الفاطميِّين على مذهب زيد،و إن لم يكن أحد منهم الآن موجودا.
اميرمؤمنان عليه السلام مى فرمايد:
«دنيا پس از سركشى و گريزان بودن به ما روى مى آورد همان گونه كه شتر چموش بر فرزندش مهربان مى گردد.آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود:«و مى خواهيم بر كسانى كه در زمين به ضعف كشيده شده اند،منت گذاريم و ايشان را پيشوايان قرار دهيم و آنان را ميراث خوار قرار دهيم.»
شرح:
شماس مصدر«شمس الفرس»است هنگامى كه از سوار شدن بر خودش جلوگيرى كند.
و الضروس شتر بداخلاقى است كه دوشنده اش را مى گزد.
اماميه مى پندارند كه اين گفتار وعده اى از اميرمؤمنان عليه السلام به امام غايبى است كه در آخرالزمان فرمانرواى زمين مى شود و اصحاب ما مى گويند:آن وعده اى است به امامى كه فرمانرواى زمين و مسلط بر كشورها مى شود؛ولى لازمه آن اين نيست كه حتماً موجود و غايب باشد تا ظهور كند؛بلكه براى صحت اين سخن كافى است كه در آخرالزمان آفريده شود.
و برخى اصحاب ما مى گويند:آن اشاره به زمامدارى سفاح و منصور و دو فرزندش پس از اوست؛زيرا آنان كسانى هستند كه فرمانروايى بنى اميه را ساقط كردند و از بنى هاشمند كه به وسيله آنان دنيا همانند شتر چموش به فرزندان عبدالمطلب روى آورد.
و زيديه مى گويند:گريزى نيست كه يك نفر فاطمى كه گروهى از فاطميون گرد او هستند بنابر مذهب زيد حاكم زمين گردد،هر چند هيچ يك از آنان اكنون موجود نيست.
الاصلُ:
ومن كلامه عليه السلام المتضمّن ألفاظاً منَ الغريبِ تحتاجُ إلى تفسير:قوله عليه السلام في حديثه:
فإذا كانَ ذَلِكَ ضرَبَ يَعْسوبُ الدِّينِ بِذَنَبِه،فَيَجتَمِعونَ إليهِ كما يَجتَمِعُ قُزَعُ الخريف.
قال الرَّضىُّ رحمه اللّه تعالى:
يَعْسُوبُ الدِّين:السَّيّدُ العظيمُ المالِكُ لأُمُورِ النّاسِ يَومِئذٍ؛والقُزَعُ:قِطَعُ الغَيْمِ الَّتى لا ماءَ فيها.
الشرحُ:
أصاب في اليَعسوب،فأمّا القُزَع فلا يُشترط فيها أن تكون خاليةً من الماء،بل القزع قطعٌ من السحاب رقيقة،سواء كان فيها ماء أو لم يكن،الواحدة قَزَعة بالفتح،وإنما غرّه قولُ الشاعر يصف جيشاً بالقلة و الخفّة.
كأنّ رعاله قُزَع الجهام (1)
وليس يدلّ ذلك على ما ذكَرَه،لأنّ الشاعر أراد المبالغة،فإنّ الجهام الّذى لا ماء فيه إذا كان أقطاعاً متفرِّقة خفيفة،كان ذِكرُه أبلغ فيما يريدُه من التشبيه؛و هذا الخبر من أخبار الملاحِم الّتى كان يُخبر بها عليه السلام،و هو يذكُر فيه المهدىَّ الّذى يوجد عند أصحابنا في آخر الزمان.ومعنى قوله:«ضَرَب بذَنَبه»أقام وثبت بعد اضطرابه،وذلك لأنّ اليعسوب فحل النّحل وسيّدها،و هو أكثر زمانه طائرٌ بجناحيه،فإذا ضرب بذنبه الأرضَ فقد أقام وترَك الطَّيران و الحركة.
فإن قلت:فهذا يشبه مذهب الإمامية في أنّ المهدىّ خائف مستتر ينتقل في الأرض، وأ نّه يظهر آخر الزمان ويثبت ويقيم في دار ملكه.ف.
1) .ب:«الهجام»تصحيف.
يكى از سخنان اميرمؤمنان عليه السلام كه در بردارنده واژه هاى ناآشناى نيازمند تفسير است اين گفتار اوست:
«در آن هنگام رئيس دين پس از اضطراب قيام مى كند،آنگاه گرد او جمع مى شوند همان گونه كه ابرهاى پاييزى جمع مى شوند.»
مرحوم رضى قدس سره مى فرمايد:
«يعسوب الدين يعنى سرور بزرگ و اختياردار مردم در آن روز و القزع يعنى تكه هاى ابر بدون باران.»
شرح:
درباره يعسوب درست گفته است ولى در«القزع»شرط نشده است كه بدون باران باشد، بلكه«القزع»تكه هاى نازك ابر است خواه باران داشته باشد يا نداشته باشد و مفرد آن قَزَعه با فتحه است.مرحوم رضى قدس سره از اين سخن شاعر فريب خورده است كه در توصيف سپاهى به كمى و سبكى مى گويد:«گويا ابرهاى بى باران را براى او جمع كرده است.»
ولى اين شعر بر سخن او دلالت نمى كند،زيرا شاعر قصد مبالغه كرده است زيرا ابر بدون باران وقتى به صورت تكه هاى پراكنده باشد،سبك است و ذكر آن براى مقصود از تشبيه رساتر است.
اين خبر از اخبار حوادث آينده است كه اميرمؤمنان عليه السلام به آن خبر داده است و در آن از مهدى(عج)سخن به ميان آورده است كه از نظر اصحاب ما در آخرالزمان به وجود مى آيد و معناى جمله:«ضرب بذنبه»اين است كه پس از اضطراب استوار و ثابت مى شود.براى اين كه يعسوب،زنبور نر و رئيس زنبورهاست و آن بيش تر زمانش را با دو بال در پرواز است،آنگاه هنگامى كه دمش را به زمين بزند،مى ايستد و پرواز و حركت را رها مى كند.
اگر بگويى:اين شبيه مذهب اماميه است كه مى گويد مهدى(عج)بيمناك و غايب در زمين حركت مى كند و او در آخرالزمان ظهور مى كند و ثابت مى شود و در محل فرمانروايى اش اقامت مى كند.
قلت:لا يبعد على مذهبنا أن يكون الإمام المهدىّ الذى يظهر في آخر الزمان مضطرب الأمر،منتشر الملك في أوّل أمرِه لمصلحة يَعلَمها اللّه تعالى،ثمّ بعد ذلك يثبّت ملكُه،وتنتظم أمورُه.
و قد وردتْ لَفظُة اليَعسوب عن أمير المؤمنين عليه السلام في غير هذا الموضع،قال يوم الجمل لعبد الرحمن بن عتّاب بن أسيد و قد مرّ به قتيلا:«هذا يَعْسوب قريش»،أى سيّدُها.
ومنها قوله عليه السلام في ذكر المهدىّ من وَلَد الحسين عليه السلام،قال:إنّه رجلٌ أَجْلى الجبين،أَقنى الأنْف،ضخْم البَطْن،أرْبَل الفخذين،أفلج الثنايا،بفخذه اليمنى شامة.
قال ابن قتيبة:الأجلى و الأجْلح شيء واحد،والقنا في الأنف:طوله ودقّة أرنَبَته وحَدَبٌ في وَسَطه.والأرْبَل الفخذين:المتباعدُ مابينهما،و هو كالأفْحَج؛تَرَبّل الشيء؛أى انفَرَج، والفَلَج:صُفرةٌ في الأسنان.
مى گويم:بعيد نيست بنابر مذهب ما امام مهدى(عج)كه در آخرالزمان متولد مى شود در آغاز كارش به خاطر مصلحتى كه خداوند تعالى مى داند مضطرب و فرمانروايى اش از هم گسيخته باشد،آنگاه پس از آن فرمانروايى اش استوار و امورش منظم گردد.
واژه يعسوب از اميرمؤمنان عليه السلام در جاهاى ديگرى نيز آمده است.پس از نبرد جمل هنگامى كه از كنار كشته عبدالرحمان بن عتاب بن اسيد مى گذشت درباره او فرمود:«اين يعسوب قريش است.»يعنى سرور آن ها.
و از آن جمله است سخن اميرمؤمنان عليه السلام درباره مهدى(عج)از فرزندان حسين عليه السلام كه فرمود:«او مردى است كه موهاى پيشانى اش اندكى ريخته با بينى كشيده،ران هايش با فاصله، دندان هايش متمايل به زردى و بر ران راستش،خالى است.»
ابن قتيبه مى گويد:«اجلى و اجلح به يك معناست و«قنا»در بينى،طولانى بودن و تيزى روى آن و برآمدگى وسط آن است.
و الاربل الفخذين؛يعنى دور بودن ميان آن هاست و آن مثل كسى است كه جلوى پاهايش را به هم نزديك مى كند و پشت پاهايش را از هم دور مى نمايد.تَرَبّل الشى يعنى فاصله دار شد.
و الفلج:زردى دندان هاست.
مختصر سنن أبي داود
عبدالعظيم بن عبد القوي بن عبداللّه،أبو محمد،
زكي الدين المنذري الشافعي
(581-656)
من أعلام الحديث و العربية،حافظ،مؤرخ،فقيه،
أصله من الشام و قد تولى مشيخة دار الحديث الكاملية بالقاهرة وكان منقطعاً بها حوالي عشرين سنة،فعكف على التصنيف و التخريج والافادة و التحديث.
له آثار أكثرها في الحديث،منها:
مختصر سنن أبي داود وسمّاه بالمجتبى طبع مع التعليقات و الشروح لأبن قيم الجوزية والخطابي في ثمانية أجزاء ببيروت وفيها(كما في أصل الكتاب)فصل تحت عنوان «المهدي»إلى القارىء العزيز نصها.
ثم للإطلاع على تفصيل أحوال المؤلف راجع هذه المصادر (1).5.
1) .فوات الوفيات 296/1؛طبقات الشافعية للسبكي 108/5؛مرآة الجنان 139/4؛البداية و النهاية 212/13؛الاعلام للزركلي الطبعة الثالثة 30/4؛تذكرة الحفاظ 220/4؛معجم المؤلفين 264/5.
مختصر سنن ابى داود
تأليف:عبدالعظيم بن عبدالقوى بن عبدالله،ابو محمد،
زكى الدين،منذرى شافعى
(581-656)
وى از بزرگان حديث و علوم عربى و حافظ و مورخ و فقيه است.از اهل شام و عهده دار مشيخه دارالحديث الكاملية در قاهره بود و حدود بيست سال در آنجا از همه چيز بريده بود و به تأليف و استخراج و افاده و نقل حديث مشغول بود.
وى داراى آثارى است كه بيش تر آن ها درباره حديث است كه از آن جمله است:«مختصر سنن ابى داود»كه آن را«المجتبى»ناميده است.اين كتاب با تعليقات و شرح هاى ابن قيم جوزى و خطابى در هشت جلد در بيروت به چاپ رسيده است و در آن فصلى درباره امام مهدى(عج)وجود دارد كه به خوانندگان عزيز تقديم مى گردد.
براى آگاهى بيش تر از شرح حال مؤلف به منابع زير مراجعه كنيد. (1)
1) .فوات الوفيات 296/1 طبقات الشافعيه،سبكى 108/5،مراة الجنان 139/4،البدايه و النهايه 212/13،الاعلام زركلى چاپ سوم 30/4،تذكرة الحفاظ 220/4،معجم المؤلفين 264/5.
مختصر
سُنن ابى داود
للحافظ المنذرى
و
معالم السُّنن
لأبى سليمان الخطابى
و
تهذيب الإمام
ابن قيم الجوزيّة
الجزء السادس
بتحقيق
محمد حامد الفقى
دار المعرفة
سُنن ابى داود
حافظ المنذرى
و
معالم السُّنن
لأبى سليمان الخطابى
و
تهذيب الإمام
ابن قيم الجوزيّة
جلد ششم
[170:4]
4110.عن إسماعيل يعنى ابنَ أبى خالد عن أبيه،عن جابر بن سمرة،رضى الله عنه،قال:سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول«لا يَزَالُ هذا الدِّينُ قائماً حتّى يَكُونَ عَلَيكُمْ اثنا عَشَرَ خَليفةً،كُلُّهُمْ تَجْتَمِعُ عَلَيْهِ الأمَّةُ-.
4112،4110.ذكر الشيخ ابن القيم رحمه الله:ما قال المنذرى:حديث«الخلافة بعد وثلاثون سنة» وحديث«اثنا عشر خليفة»ثم قال:
فان قيل:فكيف الجمع؟
قيل:لا تعارض بين الحديثين فان الخلافة المقدرة بثلاثين سنة هى:خلافة النبوة،كما في حديث أبى بكرة،ووزن النبى صلى الله عليه و سلم بأبى بكر ورجحانه.وسيأتى،وفيه فقال النبى صلى الله عليه و سلم«خلافة نبوة،ثم يؤتى اللّه الملك من يشاء».
و أما الخلفاء الاثنا عشر فلم يقل في خلافتهم:إنّها خلافة نبوة.ولكن أطلق عليهم اسم الخلفاء، و هو مشترك،واختص الأئمة الراشدون منهم بخصيصة في الخلافة،وهى:خلافة النبوة وهى المقدرة بثلاثين سنة:خلافة الصديق:سنتين وثلاثة أشهر واثنين وعشرين يوماً،وخلافة عمر بن الخطاب:عشر سنين وستة أشهر وأربع ليال،وخلافة عثمان:اثنتى عشر سنة إلّااثنى عشر يوماً، وخلافة على:خمس سنين وثلاثة أشهر إلّاأربعة عشر يوماً.وقتل على:سنة أربعين فهذه خلافة النبوة ثلاثون سنة.-
آغاز كتاب امام مهدى(عج)
4110 (1)
«اگر گفته شود:جمع اين دو حديث چگونه است؟»
گفته مى شود:«اين دو حديث باهم تعارض ندارند؛زيرا خلافتى كه مدتش سى سال است،آن خلافت نبوت است همان گونه كه در حديث ابوبكر آمده است و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله با ابوبكر سنجيده شده است و بر او ترجيح داده شده است كه خواهد آمد و در آن پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«خلافت نبوت،آنگاه خداوند فرمانروايى را به هركه بخواهد مى دهد.»ولى درباره خلافت خلفاى دوازده گانه نفرمود كه آن ها خلافت نبوت است؛بلكه واژه«خلفا»را بر آن ها اطلاق كرد و آن مشترك است و پيشوايان راشدين در خلافت به يك ويژگى اختصاص دارند كه آن خلافت نبوت و مدتش سى سال معين شده است،خلافت ابوبكر دو سال و سه ماه و بيست و دو روز و خلافت عمر بن خطاب ده سال و شش ماه و چهار روز و خلافت عثمان،دوازده سال،دوازده روز كمتر و خلافت على عليه السلام پنج سال و سه ماه،چهارده روز كمتر و على عليه السلام در سال چهلم به شهادت رسيد.بنابراين خلافت نبوت سى سال است.
و درباره خلفاى دوازده گانه برخى همانند ابوحاتم بن حبان و ديگران گفته اند كه آخرين آنان عمر بن عبدالعزيز است و خلفاى چهارگانه را ذكر كرده اند،آنگاه معاويه،آنگاه فرزندش يزيد،آنگاه معاويه بن يزيد،آنگاه مروان بن حكم،آنگاه فرزندش عبدالملك،آنگاه وليد بن عبدالملك،آنگاه سليمان بن عبدالملك،آنگاه عمربن عبدالعزيز و وفات او در سال صد است و آن قرن برتر است كه بهترين قرن هاست و دين در اين قرن در اوج عزت بود،سپس واقع شد آنچه واقع شد.
و دليل اين كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در غير خلافت نبوت واژه خلافت به معناى فرمانروايى را بر آن ها گفته است،اين سخن پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در حديث صحيح به گزارش زهرى از ابوسلمه از ابو هريره است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«پس از من خلفايى خواهند آمد كه به گفتارشان عمل مى كنند و دستورات شان را انجام مى دهند و پس از آنان خلفايى خواهند آمد كه به چيزى كه نمى گويند عمل مى كنند و آنچه را دستور نمى دهند،انجام مى دهند.هركس كار آن ها را ناپسند شمارد،پاك مى ماند و هركس خوددارى كند سالم مى ماند؛ولى هركس راضى شود و پيروى كند...»
.از اسماعيل ابن ابى خالد از پدرش از جابر بن سمره رضى الله عنه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«همواره اين دين استوار است تا وقتى كه دوازده خليفه بر شما باشد كه امت گرد همه آن ها جمع مى شوند.».»1) -4110-4112 شيخ ابن قيم:سخن منذرى درباره حديث:«خلافت پس از من سى سال است.»و حديث:«دوازده خليفه»را ذكركرده است،آنگاه مى گويد:
فسمعت كلاما من النبى صلى الله عليه و سلم لم أفهمه،قلت لأبى:ما يقول؟قال:كلهم من قريش».
ذكرالبخارى:أن أبا خالد سعدا و الد إسماعيل:سمع أبا هريرة.سمع منه ابنه إسماعيل.
وقوله«كلهم من قريش»من مسند سمرة بن جُنادة.وقيل:سمرة بن عمرو السَّوائى،والد سمرة،عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم.
وأخرجه الترمذى وفيه«فسألت الذى يلينى؟فقال:قال:كلٌّ من قريش»وليس فيه «قلت لأبى»وقال الترمذى:هذا حديث حسن صحيح.
وذكر أبو عمر النمرى:سَمُرة هذا وقال:روى عنه ابنه حديثا واحدا.ليس له غيره عن النبى صلى الله عليه و سلم«يكون بعدى اثنا عشر خليفة كلهم من قريش»لم يرو عنه غيره.وابنه جابر بن سمرة:صاحب له رواية.توفى جابر سنة ست و ستين رضى الله عنه.
قيل:أشار رسول اللّه صلى الله عليه و سلم إلى ما يكون بعده وبعد أصحابه:لأن حكم أصحابه مرتبط بحكمه.وأشار بذلك إلى مدة ولاية بنى أمية.ويكون المراد بالدين:الولاية و الملك إلى أن يذهب اثنا عشر خليفة.ثم تنتقل الامارة.و هذا على شرح الحال في استقامة السلطنة،لا على طريق المدح.فأولهم:يزيد بن معاوية،ثم ابنه معاوية بن يزيد ولا يذكر ابن الزبير لكونه من الصحابة ولا مروان لكونه بويع له بعد ابن الزبير ثم عبدالملك،ثم الوليد بن سليمان،ثم عمر بن عبدالعزيز،ثم يزيد بن عبدالملك،ثم الوليد بن يزيد بن عبدالملك،
و أما«الخلفاء:اثنا عشر»فقد قال جماعة منهم:أبو حاتم بن حبان وغيره إن آخرهم عمر بن عبدالعزيز،فذكروا الخلفاء الأربعة،ثم معاوية،ثم يزيد ابنه،ثم معاوية بن يزيد،ثم مروان بن الحكم، ثم عبدالملك ابنه،ثم الوليد بن عبدالملك،ثم سليمان بن عبدالملك،ثم عمر بن عبدالعزيز.وكانت وفاته على رأس المائة.وهى القرن المفضل الذى هو خير القرون.وكان الدين في هذا القرن في غاية العزة.ثم وقع ماوقع.
والدليل على أن النبى صلى الله عليه و سلم إنما أوقع عليهم اسم الخلافة بمعنى الملك في غير خلافة النبوة:قوله في الحديث الصحيح من حديث الزهرى عن أبى سلمة عن أبى هريرة«سيكون من بعدى خلفاء يعملون بما يقولون ويفعلون مايؤمرون.وسيكون من بعدهم خلفاء يعملون بما لا يقولون ويفعلون ما لا يؤمرون.من أنكر برىء ومن أمسك سلم.ولكن من رضي وتابع».
آنگاه سخنى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه آن را نفهميدم،به پدرم گفتم:«چه مى گويد؟گفت:
همگى از قريشند.»
بخارى مى گويد:«ابوخالد سعد پدر اسماعيل از ابوهريره حديث شنيده و پسرش اسماعيل از وى حديث روايت مى كند.
و جمله:«همگى از قريشند»از مسند سمره بن جناده است و گفته شده سمره بن عمرو سوائى پدر«سمره»از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده است.»
و ترمذى آن را روايت كرده است و در آن آمده است:«از شخص نزديك خودم سوال كردم.»گفت:«مى فرمايد:همگى از قريشند.و جمله:به پدرم گفتم.در آن نيامده است.
و ترمذى مى گويد:اين حديث حسن و صحيح است.»
و ابو عمر نمرى درباره اين سمره مى گويد:«پسرش يك حديث از او از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده است و حديث ديگرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله ندارد و آن عبارت است از:«پس از من دوازده خليفه است كه همگى از قريشند.حديث ديگرى از او روايت نكرده است و فرزندش جابر بن سمره،از اصحاب و داراى روايت است وى در سال شصت و شش وفات يافت.»
گفته شده است:پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به زمان پس از خود و پس از اصحابش اشاره كرده است؛ زيرا حكم اصحابش وابسته به حكم خود اوست و با اين مطلب به مدت ولايت بنى اميه اشاره كرده است و مقصود از دين،حكومت و فرمانروايى است تا دوازده خليفه بگذرند آنگاه حكومت منتقل مى شود و اين مطلب مدح و ستايش بنى اميه نيست بلكه بيان پايدارى سلطنت و حكومت آن هاست.نخستين آن ها يزيد بن معاويه است،آنگاه فرزندش معاويه بن يزيد ابن زبير را نگفته است؛زيرا وى از اصحاب است و مروان را نگفته است زيرا پس از ابن زبير با او بيعت شد آنگاه عبدالملك،آنگاه وليد بن سليمان، آنگاه عمر بن عبدالعزيز،آنگاه يزيد بن عبدالملك،آنگاه وليد بن يزيد بن عبدالملك،
ثم يزيد بن الوليد،ثم إبراهيم بن محمد،ثم مروان بن محمد.
وقيل:هذا إنما يكون بعد خروج المهدى الذى يخرج في آخر الزمان.
وفى كتاب دانيال ما يدل على ذلك.
وقيل:أراد وجود اثنى عشر خليفة في جميع مدة الخلافة إلى يوم القيامة، يعملون بالصواب،و إن لم تتوالى أيامهم.فقد يكون الرجل منصفا،ويأتى بعده من يجور.
وقيل:يكون اثنا عشر أميرا نصف الخلافة العلوية مرضيين.
وقوم يقولون:تتوالى إمارتهم.
وقوم يقولون:يكونون في زمن واحد،كلهم من قريش.
وأراد عليه الصلاة و السلام أن يخبرنا بأعاجيب ما يكون بعده من الفتن،حتى يفترق الناس في وقت واحد على اثنى عشر أميرا.ومازاد على الاثنى عشر فهو زيادة في التعجب.
واللّه عزوجل أعلم (1)].
4111.وعن عامر و هو الشعبى عن جابر بن سَمُرة،قال:سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول «لايَزَالُ هذا الدينُ عزيزاً إلى اثنى عَشَرَ خَلِيفةً.قال:فكبَّر الناس وضَجُّوا،ثم قال كلمة خفيَّة،قلت لأبى:يا أبةِ،ما قال؟قال:كلهم من قريش».
وأخرجه مسلم.
4112.وعن الأسود بن سعيد الهمدانى،عن جابر بن سمرة بهذا الحديث زاد«فلما رجع إلى منزله أتته قريش.فقالوا:ثم يكون ماذا؟قال:ثمَّ يَكونُ الهرْجُ».
وأخرجه مسلم و الترمذى من حديث سماك بن حرب عن جابر بن سمرة.
4113.وعن عبداللّه و هو ابن مسعود رضى اللّه تعالى عنه عن النبى صلى الله عليه و سلم قال«لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدّنيا إلّايوْمٌ واحد قال زائدة.ى.
1) .ما بين المربعين:بهامش أصل المنذرى،ويشبه أن يكون من كلام المنذرى.
آنگاه يزيد بن وليد،آنگاه ابراهيم بن محمد،آنگاه مروان بن محمد.
و گفته شده است:همانا اين مطلب پس از ظهور مهدى(عج)است كه در آخرالزمان ظهور مى كند.
و در كتاب دانيال مطلبى بر آن دلالت مى كند.
و گفته شده است:مقصود وجود دوازده خليفه در تمام مدت خلافت تا روز قيامت است كه به طور صحيح عمل مى كنند هر چند دورانشان پى درپى نيست پس گاهى يك نفر عادل است و پس از وى فرد ستمگرى مى آيد.
و گفته شده است:«دوازده امير است نصف خلافت علويان كه پسنديده اند و گروهى مى گويند:«حكومتشان پشت سر هم است.»
و دسته اى مى گويند:«آنان در يك زمان هستند،كه همگى از قريشند.»
و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى خواهد ما را خبر سازد كه پس از وى فتنه هاى شگفت انگيزى رخ مى دهد به طورى كه در يك زمان مردم گرد دوازده امير پراكند مى شوند و هر چه بيش تر از دوازده باشد شگفت انگيزتر است و خداوند عز و جل آگاه تر است.
4111.و از عامر شعبى از جابر بن سمره از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«همواره اين دين عزيز است تا دوازده خليفه.»آنگاه مردم تكبير گفتند و فرياد برآوردند، آنگاه آهسته كلمه اى فرمود.به پدرم گفتم:پدر جان!چه فرمود:گفت:همگى از قريشند.»
و مسلم آن را روايت كرده است.
4112.و از اسود بن سعيد همدانى از جابر بن سمره اين حديث را روايت كرده است و بر آن مى افزايد:«هنگامى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به منزلش بازگشت قريش نزد او آمدند و گفتند:«پس از آن چه خواهد شد؟»
فرمود:«سپس هرج و مرج خواهد شد.»
و مسلم و ترمذى آن را از سماك بن حرب از جابر بن سمره روايت كرده اند.
4113.از عبدالله و او ابن مسعود است از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«اگر از دنيا فقط يك روز باقى بماند.»
و هو ابن قدامة في حديثه:لَطَوَّلَ اللّه ذلك اليَوْمَ حَتى يَبْعثَ فيهِ رَجُلاً مِنى،أو من أهل بيتى،يُواطىء اسمه اسمى،واسم أبيه اسمَ أبى زاد في حديث فطر و هو ابن خليفة يملأ الأرضَ قِسْطاً وعَدْلاً،كما مُلِئَتْ ظُلْماً وَجوراً.وقال في حديث سفيان و هو الثورى لا تذهَبُ،أو لا تنقضى الدّنيا حتَّى يملكَ العربَ رجُلٌ من أهل بيتى،يُواطىء اسمه اسمى».
وأخرجه الترمذى.وقال:حسن صحيح.
4114.وعن على رضى الله عنه،عن النبى صلى الله عليه و سلم قال«لَوْلَمْ يَبْقَ مِن الدَّهْرِ إلّايَوْمٌ،لَبَعَث اللّه رَجلاً من أهل بيتى يملؤها عدلا كما مُلئت جورا».
4115.وعن سعيد بن المسيب،عن أم سلمة،رضى اللّه عنها،قالت:سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول«المَهْدِىُّ من عِتْرتى،من ولد فاطمة».
وأخرجه ابن ماجة.ولفظه«المهدى من ولد فاطمة».
وفى حديث أبى داود:قال عبداللّه بن جعفر و هو الرقى وسمعت أبا المليح يعنى الحسن بن عمر الرقي يثنى على علىّ بن نفيل،ويذكر منه صلاحا.وقال أبو حاتم الرازى:على بن نفيل:جد النفيلى:لا بأس به.
وقال أبو جعفر العقيلى،عن ابن نفيل:حرانى هو جد النفيل عن سعيد بن المسيب في المهدى لا يتابع عليه.ولا يعرف إلّابه.وساق هذا الحديث.وقال:وفي المهدى أحاديث جياد،من غير هذا الوجه بخلاف هذا اللفظ.بلفظ«رجل من أهل بيته»على الجملة مجملا.
هذا آخر كلامه.
وفى إسناد هذا الحديث أيضا:زياد بن بيان.قال الحافظ أبو أحمد بن عدي:زياد بن بيان سمع علي بن نفيل جد النفيلى.
4115.قال الشيخ:«العترة»ولد الرجل لصلبه،و قد يكون العترة الأقرباء وبنى العمومة،ومنه قول أبى بكر رضى الله عنه يوم السقيفه«نحن عترة رسول اللّه صلى الله عليه و سلم».
زائده ابن قدامه در حديثش مى گويد:«حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا در آن مردى از من يا از اهل بيت مرا برانگيزد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من باشد.»
در حديث فطر ابن خليفه افزوده شده است:«زمين را از داد و عدل پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.»
و در حديث سفيان ثورى مى گويد:«دنيا سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من حاكم عرب گردد كه نامش شبيه نام من است.»
ترمذى آن را نقل كرده است و مى گويد:«حسن و صحيح است.»
4114.از على عليه السلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«اگر از روزگار تنها يك روز باقى بماند،حتماً خداوند مردى از اهل بيت مرا برمى انگيزد كه آن را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است.»
4115 (1).از سعيد بن مسيب از ام سلمه رضى الله عنه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى از عترت من از فرزندان فاطمه عليها السلام است.»
و ابن ماجه آن را نقل كرده است و عبارت آن اين چنين است:«مهدى(عج)از فرزندان فاطمه عليها السلام است.»
و در حديث ابوداود آمده است:«عبدالله بن جعفر رقى مى گويد:از ابومليح يعنى حسن بن عمر رقى شنيدم كه مدح على بن نفيل را مى گفت و خوبى اش را بيان مى كرد.»و ابو حاتم رازى مى گويد:«على بن نفيل جد نفيلى اشكالى در او نيست.»
و ابو جعفر عقيلى مى گويد:«از ابن نفيل حرانى و او جدّ نفيل است از سعيد بن مسيب درباره مهدى(عج)روايت كرده است كه سياق آن نيكو نيست و تنها به وسيله آن شناخته مى شود.»و اين حديث را ذكر كرده است.
و مى گويد:«و درباره مهدى احاديث خوبى با سندهاى ديگر و عبارت هايى غير از اين رسيده است.با عبارت:«مردى از اهل بيتش»كه همه آن احاديث مجمل است.»پايان سخن او.
در سند اين حديث زياد بن بيان نيز آمده است.حافظ ابو احمد بن عدى مى گويد:«زياد بن بيان از على بن نفيل جد نفيلى حديث شنيده است.».»
1) -4115 شيخ ابن قيم مى گويد:«عترت،نسل پسرى مرد است و گاهى عترت،خويشان و عموزادگان هستند و از اين قبيل است سخن ابوبكر در روز سقيفه:«ما عترت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله هستيم.»
وفى إسناده:نظر سمعت ابن حماد يذكره عن البخارى وساق الحديث وقال:والبخارى إنما أنكر من حديث زياد بن بيان هذا الحديث.و هو معروف به هذا آخر كلامه.
وقال غيره:و هو كلام معروف من كلام سعيد بن المسيب.والظاهر:أن زياد بن بيان وهم في رفعه.
4116.وعن أبى سعيد الخدرى رضى الله عنه.قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«المهدىُّ مِنّى،أجْلَى الجبهة،أقنى الأَنْفِ،يملأ الأرض قسْطاً وعدلا كما ملئت جورا وظلما.يملك سبع سنين» في إسناده:عمران القطّان.و هو أبو العوام عمران بن داوَر القطان البصرى استشهد به البخارى.ووثقه عفان بن مسلم.وأحسن عليه الثناء يحيى بن سعيد القطان.وضعفه يحيى بن معين و النسائى.
4117.وعن صالح أبى الخليل،عن صاحب له،عن أم سلمة زوج النبى صلى الله عليه و سلم،عن النبى صلى الله عليه و سلم قال«يَكُونُ اخْتلافٌ عِندَ مَوْتِ خليفةٍ.فيخرج رجلٌ من أهل المدينة هارباً إلى مكة.فيأتيه ناسٌ من أهل مكة فيخرجونه؛و هو كاره،فيبايعونه بين الرُّكن و المقام،ويبعث إليه بعثٌ من الشام فيخسَف بهم بالبيداء بين مكَّة و المدينة.فإذا رأى الناسُ ذلك:أتاه أبدال الشام، وعصائب أهل العراق،فيبايعونه.ثم ينشأ رجلٌ منْ قريش،أخوالُه كَلْبٌ،فيبعث إليهم بعثاً.
فيظهرون عليهم.وذلك بعثُ كلبٍ،والخيبة لمن لم يشهد غنيمة كلب،فيقسمُ المالَ،ويعمل
4116.قال الشيخ:«الجلى»هو انحسار الشعر عن مقدم الرأس،ويقال:رجل أجلى.و هو أبلغ في النعت من الأملح قال العجاج:
مع الجلا ولائِحِ القتير (1)4117.قال الشيخ:«الجران»مقدم العنق.وأصله في البعير:إذا مدّ عنقه على وجه الأرض.
فيقال:ألقى البعير جرانه،وإنما يفعل ذلك إذا طال مقامه في مناخه،فضرب الجران مثلاً للاسلام إذا استقر قراره،فلم يكن فتنة،ولا هيج.وجرت أحكامه على العدل والاستقامة.(م 11،مختصر السنن،ج 6)ه.
1) .في اللسان:«الجلى»بالقصر:انحسار الشعر عن مقدم الرأس.والأجلى:الحسن الوجه الأنزع.قال أبو عبيد:إذا انحسر الشعر عن نصف الرأس ونحوه فهو أجلى وأنشد:«مع الجلا ولائح القتير»و«القتير»الشيب،أو أول ما يلوح منه.
و در سند آن اشكالى است كه از ابن حماد شنيدم كه از بخارى نقل مى كرد وى اين حديث را بيان كرد و گفت:«همانا بخارى از احاديث زياد بن بيان اين حديث را ناپسند مى شمرد و او معروف به اين حديث است.اين پايان سخن اوست.»
و ديگران مى گويند:«و آن حديث معروفى از احاديث سعيد بن مسيب است و ظاهرا زياد بن بيان در بالا بردن حديث اشتباه كرده است.»
4116 (1).و از ابو سعيد خدرى رضى الله عنه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى از من است،وى موهاى دو طرف سرش ريخته،بينى اش كشيده است،زمين را از داد و عدل پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.هفت سال حكومت مى كند.»
و در سند آن عمران قطان است.او ابوالعوام عمران بن داور قطان بصرى كه بخارى برايش شهادت داده است و عفان بن مسلم او را توثيق نموده و يحيى بن سعيد قطان او را به خوبى مدح كرده است؛ولى يحيى بن معين و نسايى او را ضعيف شمرده اند.
4117 (2).از صالح ابو خليل از يكى از دوستانش از ام سلمه همسر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«هنگام مرگ خليفه اى اختلاف رخ مى دهد.آنگاه مردى از اهل مدينه به مكه مى گريزد.گروهى از اهل مكه نزد او مى آيند و او را با اكراه بيرون مى آورند و ميان ركن و مقام با او بيعت مى كنند و سپاهى از شام به سوى او گسيل داشته مى شود،آنگاه ميان مكه و مدينه در بيداء،زمين،اهل آن سپاه را در خود فرو مى برد.هنگامى كه مردم اين حادثه را مشاهده مى كنند،ابدال شام و عصبه هاى اهل عراق نزد آن مرد مى آيند و با وى بيعت مى كنند.سپس مردى از قريش پديدار مى گردد كه دايى هايش قبيله كلب هستند.
آن شخص سپاهى به سوى كلب گسيل مى دارد و بر آنان پيروز مى شوند و آن سپاه كلب است و كسى كه بر سر غنيمت كلب حاضر نباشد زيانكار است.د.
1) -4116 شيخ ابن قيم مى گويد:«الجى»عقب رفتن مو از جلوى سر است و گفته مى شود:«رجل اجلى»«مردى كه موى جلوى سرش ريخته است»و آن در توصيف رساتر از«املح»است.عجاج مى گويد:«با ريخته شدن موى جلوى سر نشانه هاى آغاز پيرى است.»
2) -4117 شيخ ابن قيم مى گويد:«الجران»جلوى گردن است و اصل آن در شتر است.هنگامى كه گردنش را بر روى زمين مى كشد،پس گفته مى شود:«القى البعير جرانه»«شتر گردنش را انداخت»و هنگامى كه ماندش در خوابيدن طولانى مى شود اين كار را مى كند.بنابراين ضرب جران براى اسلام وقتى است كه مستقر مى شود و فتنه و هرج و مرجى نباشد و احكامش به صورت عادلانه جارى مى شود.
في الناس بسنَّة نبيهم صلى الله عليه و سلم،ويُلقى الإسلامُ بجرانِهِ إلى الأرض.فيلبثُ سبع سنين،ثم يُتَوَفَّى، ويصلّى عليه المسلمون».
قال أبو داود:قال بعضهم عن هشام يعنى الدستوائى«تسع سنين»وقال بعضهم«سبع سنين».
4118.وذكره أيضا من حديث همام و هو ابن يحيى عن قتادة وقال«تسع سنين».
والرجل الذى لم يسمّ فيه:قد سُمى في الحديث الذى بعده.ورفع الحديث.
4119.وعن أبى الخليل،عن عبداللّه بن الحارث،عن أم سلمة رضى اللّه عنها،عن النبى صلى الله عليه و سلم،بهذا.
فى هذا الإسناد:أبو العوام،و هو عمران بن داور.و قد تقدم الكلام عليه.
4120.وعن عبيداللّه بن القبطيَّة،عن أم سلمة رضى اللّه عنها عن النبى صلى الله عليه و سلم بقصة جيش الخسف قلت«يا رسول اللّه،فكيف بمن كان كارها؟قال يخسفُ بِهِمْ،ولكن يبعث يوم القيامة على نيَّتِهِ».
وأخرجه مسلم.
4121.وعن أبى إسحاق و هو عمرو بن عبداللّه السبيعى قال:قال علىّ رضى الله عنه،ونظر إلى ابنه الحسن فقال«إن ابنى هذا سيّدٌ،كما سماه النبى صلى الله عليه و سلم،سيخرج من صُلْبه رجل يُسَمَّى باسم نبيكم.يشبهه في الخلقِ.ولا يشبهه في الخُلُقِ ثم ذكر قصة يملأ الأرض عدلا».
آنگاه اموال را تقسيم مى كند و در ميان مردم با روش پيامبرشان صلى الله عليه و آله عمل مى كند و اسلام در زمين مستقر مى گردد،سپس هفت سال در زمين مى ماند آنگاه فوت مى كند و مسلمانان بر وى نماز مى خوانند.»
ابوداود مى گويد:«برخى از هشام يعنى دستوائى«نه سال»روايت كرده است و بعضى هفت سال گفته اند.»
4118.همچنين وى از همام ابن يحيى از قتاده اين حديث را روايت كرده و«نه سال» مى گويد.
و مردى را كه در آن نامش را نبرده است در حديث بعدى نامش را ذكر كرده است و حديث را به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى رساند.
4119.و از ابوخليل از عبدالله بن حارث از ام سلمه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله اين حديث را روايت كرده است.
در اين سند ابوعوام عمران بن داور وجود دارد كه سخن درباره اش گذشت.
4120.و از عبيدالله بن قبطيه از ام سلمه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در ماجراى فرو رفتن سپاه آمده است:
گفتم:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!چگونه كسى كه مجبور است در زمين فرو مى رود؟»
فرمود:«آنان در زمين فرو برده مى شوند ولى در قيامت براساس نيت خود برانگيخته مى شوند.»
مسلم آن را نقل كرده است.
4121.از ابواسحاق عمرو بن عبدالله سبيعى روايت شده است كه على عليه السلام به فرزندش حسن عليه السلام نگاه كرد و فرمود:«اين فرزندم سرور است همان گونه كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله او را سرور ناميد.به زودى از پشتش مردى به وجود مى آيد كه به نام پيامبرتان صلى الله عليه و آله ناميده مى شود.در قيافه شبيه اوست؛ولى در اخلاق شبيه او نيست.»آنگاه ماجراى پر كردن زمين از عدالت را بيان كرد.
هذا منقطع.أبو إسحاق السبيعى رأى عليّا رضى الله عنه رؤية.
وقال فيه أبو داود:حدِّثت عن هارون بن المغيرة.
4122.وعن هلال بن عمرو،قال:سمعت عليّا رضى الله عنه يقول:قال النبى صلى الله عليه و سلم«يخرج رجل من وراء النَّهر،يقال له:الحارثُ،حَرَّاث،على مقدَمته رجلٌ يقال له:منصور،يُواطيء،أَوْ يُمَكِّنُ لآلِ محمِّدٍ،كما مَكَّنَتْ قريشٌ لرسول اللّه صلى الله عليه و سلم.وَجَبَ علَى كلِّ مؤمِنٍ نَصْرَهُ،أو قال:إجابته».
و هذا أيضا منقطع.قال فيه أبوداود:قال هارون يعنى ابن المغيرة وقال الحافظ أبوالقاسم الدمشقى:هلال بن عمرو و هو غير مشهور عن على.
[«آخر كتاب المهدى»]
اين حديث منقطع (1)است.ابواسحاق سبيعى على عليه السلام را مدت كوتاهى ديده است و ابو داود درباره اين حديث گفته است:«از هارون بن مغيره براى من روايت شده است...»
4122.و از هلال بن عمرو از على عليه السلام روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مردى از وراى نهر به نام حارث(حرّاث)قيام مى كند كه فرمانده مقدمه سپاه وى مردى به نام منصور است.براى آل محمد صلى الله عليه و آله آماده يا زمينه سازى مى كند همان گونه كه قريش براى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله زمينه سازى كردند.بر هر مؤمنى يارى او واجب است.»يا فرمود:«اجابت او واجب است.»
و اين حديث نيز منقطع است.ابوداود درباره آن مى گويد:«هارون ابن مغيره»مى گويد...»
و حافظ ابوالقاسم دمشقى مى گويد:«هلال بن عمرو كه غير مشهور است از على عليه السلام روايت مى كند...»
پايان كتاب مهدى(عج)م.
1) .يعنى ابواسحاق نمى تواند از على عليه السلام روايت نقل كند بنابراين در اين ميان واسطه اى بايد وجود داشته باشد كه نام برده نشده است.م.
تذكرة القرطبي
محمد بن احمد بن ابي بكر بن فرح الانصاري الخزرجي الأندلسي،
ابو عبداللّه القرطبي
(...-671)
مالكي من كبار المفسرين.
قال الزركلي:صالح،متعبد من أهل قرطبة،رحل إلى الشرق واستقر بمنية ابن خصيب (في شمال اسيوط بمصر)وتوفي فيه.
وقال ايضاً:كان ورعاً متعبداً،طارحاً للتكلف،يمشي بثوب واحد.
له تصانيف منها:
الجامع لأحكام القرآن طبع في عشرين جزءاً،يعرف بتفسير القرطبي وقمع الحرص بالزهد و القناعة ورد ذل السؤال بالكف و الشفاعة و الاسنى في شرح أسماء اللّه الحسنى في مجلدين و التذكار في افضل الأذكار مطبوع.
ومنها:التذكرة بأحوال الموتى وأحوال الآخرة مجلدان طبع بمصر.وفي المجلد الثاني منه بحث حول المهدي وها هو كما ترى يدل على موافقة المؤلف وأمثاله مع الشيعة في مهدوية الامام المنتظر عليه السلام. (1)2.
1) .مقدمة الجامع لاحكام القرآن المجلد الأول؛نفح الطيب 428/1؛الديباج لابن فرحون،ص 317-318؛الاعلام للزركلي 218/6؛طبقات المفسرين،ص 28-29؛كشف الظنون 383-534،390؛معجم المؤلفين 239/8؛ايضاح المكنون 81/1 و 241/2.
تذكره قرطبى
تأليف:محمد بن احمد بن ابى بكر بن فرح انصارى خزرجى اندلسى
ابو عبدالله قرطبى
(...-671)
وى مالكى و از مفسران بزرگ است.
زركلى مى گويد:«او صالح و متعبد از اهل قرطبه بود.به شرق مسافرت كرد و در منيه ابن خصيب(در شمال اسيوط مصر)ساكن شد و در همانجا درگذشت.»
و نيز مى گويد:«وى اهل ورع،متعبد و بسيار ساده زيست و بى آلايش بود و با يك لباس حركت مى كرد.»
قرطبى داراى تأليفاتى است كه از آن جمله است:
«الجامع لاحكام القرآن»كه در بيست جلد به چاپ رسيد و به تفسير القرطبى معروف است.
و«قمع الحرص بالزهد و القناعه و رد ذل السوال بالكف و الشفاعه»و«الاسنى فى شرح اسماء الله الحسنى»در دو جلد و«التذكار فى افضل الاذكار»كه به چاپ رسيده است.
و«التذكره باحوال الموتى و احوال الآخرة»در دو جلد كه در مصر به چاپ رسيده است وى در جلد دوم اين كتاب به بحث درباره مهدى(عج)پرداخته است و اين بحث همان گونه كه مشاهده خواهيد كرد،بر موافقت وى و امثال او با شيعه در مهدى بودن امام منتظر دلالت مى كند. (1)
1) .مقدمه«الجامع لاحكام القرآن»جلد اول،نفح الطيب 428/1،الديباج ابن فرحون ص 317-318،الاعلام زركلى 218/6،طبقات المفسرين ص 28-29،كشف الظنون 383-390 و 534،معجم المؤلفين 239/8،ايضاح المكنون 81/1 و 241/2.
التّذكرة
فى أحوال الموتى وأمور الآخرة
للإمام الحافظ القرطبى شمس الدّين أبي عبدالله
محمد بن أحمد بن أبي بكر بن فرح الأنصارى القرطبى
(المتوفى سنة 671ه)
(تنبيه)هذا الكتاب هو الأصل الذى طبع اختصاره
منسوبا للعارف الشعرانى وان كان في الواقع ليس للشعرانى
صحّح وعلق عليه
احمد محمّد مرسى
نشره لأول مرة وحقوق الطبع محفوظة له
فى أحوال الموتى وأمور الآخرة
امام حافظ قرطبى
محمد بن احمد بن ابى بكر بن فرح انصارى خزرجى اندلسى
(...-671ق)
باب فى الخليفة الكائن في آخر الزمان
المسمى بالمهدى وعلامة خروجه
مسلم عن أبى نضيرة قال كنا جلوسا عند جابر بن عبداللّه فقال يوشك أهل العراق أن لايجىء قفيز ولا درهم من أين قال من قبل العجم يمنعون ذلك ثم قال يوشك أهل الشام أن لا يجىء إليهم دينار ولا مدى قلنا من أين لك ذلك قال من قبل الروم ثم سكت هنيهة ثم قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يكون في آخر الزمان خليفة يحثى المال حثيا ولا يعده عداقيل لابى نضرة وأبى العلاء تريان أنه عمر بن عبدالعزيز قالا لا.
أبو داود عن أم سلمة زوج النبى صلى الله عليه و سلم عن النبى صلى الله عليه و سلم قال يكون اختلاف عند موت خليفة فيخرج رجل من أهل المدينة هاربا إلى مكة فيأتيه ناس من أهل مكة فيخرجونه و هو كاره فيبايعونه بين الركن و المقام ويبعث.
و نشانه هاى ظهور وى
مسلم از ابو نضيره روايت مى كند كه گفت:«نزد جابر بن عبدالله نشسته بوديم كه گفت:
نزديك است هيچ قفيز (1)و درهمى براى اهل عراق نيايد.»
[گفتيم]از كجا؟
گفت:از طرف عجم،از آن جلوگيرى مى كنند.
آنگاه گفت:نزديك است هيچ دينار و مُدى (2)براى اهل شام نيايد.
گفتيم:اين مطلب را از كجا مى دانى؟
گفت:از طرف روم.آنگاه لختى سكوت كرد سپس ادامه داد:پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:در آخرالزمان خليفه اى است كه مال را مشت مشت پخش مى كند و آن را اصلا نمى شمارد.
به ابونضره و ابوعلاء گفته شد:آيا فكر مى كنيد كه او عمر بن عبدالعزيز باشد؟
گفتند:نه.
ابو داود از ام سلمه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«پس از مرگ خليفه اى اختلاف روى مى دهد.آنگاه مردى از اهل مدينه به مكه مى گريزد.سپس گروهى از اهل مكه نزد او مى آيند،با اكراه و اجبار او را بيرون مى آورند و ميان ركن و مقام با وى بيعت مى كنند.
إليه جيش من الشام فيخسف بهم بالبيداء بين مكة و المدينة فاذا رأى الناس ذلك أتاه ابدال أهل الشام وعصايب العراق فيبايعونه ثم ينشر رجل من قريش اخواله كلب فيبعث إليهم بعثا فيظهرون عليهم وذلك بعث كلب و الخيبة لمن لم يشهد غنيمة كلب فيغتنم المال ويعمل في الناس بسنة نبيهم صلى الله عليه و سلم ويلقى الإسلام بجرانه إلى الأرض فيلبث سبع سنين ثم يتوفى ويصلى عليه المسلمين وذكر بن شبة فقال حدّثنا موسى بن اسماعيل قال حدثنا حماد بن مسلمة قال حدّثنا أبو المهزم عن أبى هريرة قال يجىء جيش من قبل الشام حتى يدخل المدينة فيقتل المقاتله ويبقر بطون النساء ويقولون للحبلى فى البطن اقتلوا صبابة السوء فإذا علوا البيداء من ذى الخليفة خسف بهم فلا يدرك أسفلهم أعلاهم ولا أعلاهم أسفلهم قال أبو المهزم فلما جاء جيش ابن دلجة قلنا هم فلم يكونوا هم.
قال وحدثنا محمد بن يحيى قال حدّثنا أبو ضمرة الليثى عن عبدالرحمن بن الحرب ابن عبيد عن هلال بن طلحة الفهرى قال قال كعب الأحبار تجهز يا هلال قال فخرجنا حتى إذا كنا بالعقيق ببطن المسيل دون الشجرة و الشجرة يومئذ قائمة قال يا هلال إنى أجد صفة الشجرة في كتاب اللّه قلت هذه الشجرة قال فنزلنا فصلينا تحتها ثم ركبنا حتى إذا استوينا على ظهر البيداء قال يا هلال إنّى أجد صفة البيداء قلت أنت عليها.
قال و الذى نفسى بيده إن في كتاب اللّه جيشا يؤمون البيت الحرام فاذا استووا عليها
سپاهى از شام به سوى او گسيل مى شود كه در«بيداء»ميان مكه و مدينه در زمين فرو برده مى شوند.آنگاه هنگامى كه مردم اين حادثه را مشاهده مى كنند،ابدال اهل شام و عصايب عراق نزد او مى آيند و با او بيعت مى كنند.سپس مردى از قريش،سپاهى از دايى هاى خود از قبيله كلب به سوى ايشان مى فرستد و آنان بر آن سپاه پيروز مى شوند.اين سرانجام سپاه كلب است.زيانكار كسى است كه به غنيمت كلب دست نيابد.آنگاه مال را گرد مى آورد و در ميان مردم به روش پيامبرشان صلى الله عليه و آله عمل مى كند و اسلام در زمين مستقر مى شود.وى هفت سال در زمين مى ماند،سپس فوت مى كند و مسلمانان بر او نماز مى گذارند.»
ابن شبه از موسى بن اسماعيل از حماد بن مسلمه از ابو مهزم از ابوهريره روايت مى كند كه گفت:«سپاهى از شام وارد مدينه مى شود و جنگجويان را مى كشد و شكم زنان را مى شكافد و به زنان آبستن مى گويند:فرزندان بد را بكشيد.آنگاه وقتى در«بيداء»به منطقه «ذوالحليفه»مى رسند زمين آن ها را در خود فرو مى برد.پس افراد عقب از افراد جلو و افراد جلو از افراد عقب باخبر نيستند.
ابو مهزم مى گويد:هنگامى كه سپاه ابن دلجه آمدند،گفتيم:آن هايند.
ولى آن ها نبودند.»
و از محمد بن يحيى از ابوضمره ليثى از عبدالرحمان بن حرب ابن عبيد از هلال بن طلحه فهرى روايت مى كند كه گفت:«كعب احبار گفت:«اى هلال!براى مسافرت آماده شو!»
هلال مى گويد:«همراه كعب حركت كرديم هنگامى كه در عقيق در وسط سيگاه پايين تر از شجره بوديم در آن روز هنوز شجره وجود داشت،كعب گفت:اى هلال!همانا من ويژگى شجره را در كتاب خدا يافته ام.»
گفت:«اين همان شجره است.»آنگاه پياده شديم و در زير آن نماز خوانديم سپس سوار شديم.آنگاه وقتى در«بيداء»قرار گرفتيم،كعب گفت:«اى هلال!من ويژگى«بيداء»را مى يابم.»
گفتم:تو اكنون در بيدايى.
كعب گفت:سوگند به خدايى كه جانم در اختيار اوست!همانا در كتاب خدا آمده است:
«سپاهى به طرف خانه خدا حركت مى كنند،آنگاه وقتى بر روى آن قرار مى گيرند،عقب سپاه
نادى أخرهم أولهم ارفقوا فخسف بهم وبأمتعتهم وأموالهم وذرياتهم إلى يوم القيامة ثم خرجنا حتى إذا انهبطت رواحلنا أدنى الروحاء قال يا هلال إنى أجد صفة الروحاء قال قلت الآن حين دخلنا الروحا قال وحدثنا أحمد بن عيسى قال وحدثنا عبداللّه بن وهب قال وحدثنى بن لهيعة عن بشر بن محمد المعافرى قال سمعت أبانواس يقول سمعت عبداللّه بن عمرو يقول إذا أخسف بالجيش بالبيداء فهو علامة خروج المهدى قال المؤلف رحمه الله ولخروجه علامتان أخريان يأتى ذكرهما إن شاء اللّه تعالى.
فصل
قوله ثم سكت هنيهة بضم الهاء وتشديد الياء أى مدة يسيرة بتصغيرهن ويروى بهاين ورواه الطبرى هنيئة مهموز و هو خطا لا وجه له.فيه دلالة على صدق النبى صلى الله عليه و سلم حيث أخبر عما سيكون بعد فكان.ومثله الحديث الآخر منعت العراق درهمها وقفيزها الحديث أى ستمنع وأتى بلفظ الماضى في قائل «أَتى أَمْرُ اللّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ» والمعنى أنه لايجىء إليها كما جاء مفسرا في هذا الحديث ومعناه و اللّه أعلم سيرجعون عن الطاعة ويأبون من إذا ماوظف عليهم في أحد الأمر وذلك أنهم يرتدون عن الاسلام وعن أداء الجزية ولم يكن ذلك في زمانه ولكن أخبر أنهم سيفعلون ذلك وقوله يحثى المال حثيا.
به اول آن ندا مى دهند،آهسته تر حركت كنيد.در اين هنگام خودشان و وسايل شان و اموال شان و نسل شان تا روز قيامت در زمين فرو برده مى شوند.»
هلال مى گويد:«حركت كرديم آنگاه وقتى در آغاز«روحاء»پياده شديم كعب گفت:اى هلال!همانا من ويژگى روحاء را مى يابم.
گفتم:ما اكنون وارد روحاء شديم.»
و همچنين از احمد ابن عيسى از عبدالله بن وهب از ابن لهيعه از بشر بن محمد معافرى از ابونواس از عبدالله بن عمر روايت كرده است كه گفت:«هنگامى كه سپاه در بيداء در زمين فرو برده مى شود،آن نشانه ظهور مهدى(عج)است.»
مؤلف كتاب مى گويد:«ظهور مهدى(عج)دو نشانه ديگر نيز دارد كه خواهد آمد، ان شاءاللّه تعالى.»
فصل
واژه«هُنيّهة»در حديث جابر با ضمه و تشديد«يا»يعنى مدت كوتاهى.مصغّر«هن»است و با دو«ه»نيز روايت شده است و طبرى آن را«هنيئة»با همزه روايت كرده است و آن اشتباه و دليلى بر آن نيست.اين حديث بر راستگو بودن پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دلالت مى كند،چرا كه از آينده خبر داد و واقع شد و حديث ديگرى نيز مثل آن است كه فرمود:«عراق از درهم و قفيزش منع شده است...»
يعنى بازداشته خواهد شد و براى خبر دادن از آينده فقط ماضى آورده است؛زيرا آن حوادث در علم خداوند گذشته است كه اتفاق خواهد افتاد همانند اين سخن خداوندى كه فرمود:«امر خداوند آمد،پس براى آمدنش شتاب نكنيد.»
و معناى حديث اين است كه به سوى آن نمى آيد همان گونه كه در اين حديث تفسير آن آمده است و معناى حديث اين است و خداوند آگاه تر است:«در آينده از اطاعت خدا خارج مى شوند و از پذيرش وظيفه اى كه برعهده دارند سرباز مى زنند يعنى از اسلام و از پرداخت جزيه دست برمى دارند و اين در زمان پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نيست،بلكه آن حضرت خبر داد كه آن ها در آينده اين كار را خواهند كرد.»
قال ابن الانبارى أعلى اللغتين حثا يحثى و هو أصح وأفصح ويقال حثا يحثوا ويحثى واحث بكسر الثاء وضمها كله بمعنى اغرف بيديك.
باب
منه خروج المهدى وخروج السفيانى عليه وبعثه الجيش
لقتاله وأنه الجيش الذى يخسف به
روى من حديث حذيفة بن اليمان رضى الله عنه قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وذكر فتنة تكون بين أهل المشرق و المغرب فبينما هم كذلك إذ خرج عليهم السفيانى من الوادى اليابس في فوره ذلك حتى ينزل دمشق فيبعث جيشين جيشا إلى المشرق وجيشا إلى المدينة فيسير الجيش نحو المشرق حتى ينزل بأرض بابل في المدينة الملعونة و البقعة الخبيثة يعنى مدينة بغداد قال فيقتلون أكثر من ثلاثة آلاف ويقتضون أكثر من مائة امرأة ويقتلون بها أكثر من ثلاث مائة كبش من ولد العباس ثم يخرجون متوجهين إلى الشام فتخرج راية هدى من الكوفة فتلحق ذلك الجيش على ليلتين فيقتلونهم حتى لا يغلب منهم مخبر ويستنقذون ما في أيديهم من السبي و الغنائم ويحل جيشه الثانى بالمدينة فينهبونها ثلاثة أيام ولياليها ثم يخرجون متوجهين إلى مكة حتى إذا كانوا بالبيداء بعث اللّه جبرئيل عليه السلام فيقول يا جبريل إذهب فأبدهم فيضربها برجله ضربة يخسف اللّه بهم وذلك قوله تعالى عزوجل«ولوترى إذ فزعوا فلافوت وأخذوا من مكان قريب»فلا يبقى منهم إلّارجلان أحدهما بشير و الآخر نذير وهما من جهينة ولذلك جاء القول وعند جهينة الخبر اليقين.
توضيح جمله:يحثى المال حيثاً
ابن انبارى مى گويد:لغت برتر«حثا يحثى»است و آن صحيح تر و فصيح تر است و«حثا يحثوا»و«يحثى واحث»با كسره و ضمه«ثاء»نيز گفته مى شود و همه آن ها به معناى«با دستانت مشت كن»است.
حذيفه بن يمان روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فتنه هاى ميان اهل مشرق و مغرب را ذكر كرد و فرمود:هنگامى كه آن ها در اين وضعيت هستند؛ناگهان سفيانى از وادى يابس به سرعت عليه آنان قيام مى كند تا در دمشق فرود مى آيد.آنگاه دو سپاه گسيل مى دارد؛يك سپاه به مشرق و يك سپاه به مدينه.سپاه به سوى مشرق حركت مى كند تا اين كه در سرزمين بابل در شهر ملعون و محل پليد يعنى شهر بغداد فرود مى آيد.در آنجا بيش از سه هزار نفر را مى كشند و به بيش از صد زن تجاوز مى كنند و بيش از سيصد نفر از بزرگان بنى عباس را مى كشند.آنگاه به طرف شام حركت مى كنند.در اين هنگام پرچم هدايت از كوفه حركت مى كند و پس از دو روز خود را به آن سپاه مى رساند.آنگاه آن ها را مى كشد به گونه اى كه حتى خبر دهنده اى از آن ها باقى نمى ماند و اسيران و غنايم را از چنگ شان آزاد مى كنند.
و سپاه دوم سفيانى در مدينه فرود مى آيد و به مدت سه شبانه روز آن شهر را غارت مى كنند،آنگاه به سوى مكه حركت مى كنند سپس وقتى به بيداء مى رسند،خداوند جبرئيل عليه السلام را مى فرستد و مى فرمايد:«اى جبرئيل عليه السلام!برو و آن ها را نابود كن!»
جبرئيل عليه السلام با پايش يك ضربه به زمين مى زند و خداوند ايشان را در زمين فرو مى برد و آن تاويل اين سخن خداوند تعالى است:«و اى كاش زمانى را مى ديدى كه هراسانند و راه گريز وجود ندارد و از محل نزديكى گرفتار شده اند.فقط دو نفر از آن ها باقى مى ماند؛يكى بشارت دهنده و ديگرى ترساننده و آن دو نفر از قبيله جهينه اند.به همين خاطر گفته شده است:و نزد جهينه خبر يقينى است.»
قال المؤلف رحمه الله حديث حذيفة هذا فيه طول وكذلك حديث ابن مسعود فيه ثم أن عروة بن محمد السفيانى يبعث جيشا إلى الكوفة فيه خمسة عشر ألف فارس ويبعث جيشا آخر فيه خمسة عشر ألف راكب إلى مكة و المدينة لمحاربة المهدى ومن تبعه فأما الجيش الاول فانه يصل إلى الكوفة فيتغلب عليها ويسبى من كان فيها من النساء والاطفال ويقتل الرجال ويأخذ ما يجد فيها من الاموال ثم يرجع فتقوم صيحة بالمشرق فيتبعهم أمير من أمراء بنى تميم يقال له شعيب بن صالح فيستنقذ ما في أيديهم من السبى ويرد إلى الكوفة.و أما الجيش الثانى فانه يصل إلى مدينة الرسول صلى الله عليه و سلم فيقاتلونها ثلاثة أيام ثم يدخلونها عنوة ويسبون ما فيها من الأهل و الولد ثم يسيرون نحو مكة أعزها اللّه لمحاربة المهدى ومن معه فاذا وصلوا إلى البيداء مسحهم الله أجمعين فذلك قول اللّه تعالى «وَ لَوْ تَرى إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَكانٍ قَرِيبٍ» و قد ذكر خبر السفيانى مطولا بتمامه أبو الحسين أحمد ابن جعفر بن المنادى في كتاب الملاحم له وأنه الذى يخسف بجيشه قال واسمه عتبة ابن هند و هو الذى يقوم في أهل دمشق فيقول يا أهل دمشق أنا رجل منكم وأنتم خاصتنا جدى معاوية بن أبى سفيان وليكم من قبل فأحسن وأحسنتم وذكر كلاما طويلا إلى أن ذكر كتابه إلى الجرهمى و هو على مايليه من أرض الشام وأتى البرقى و هو على مايليه من حد برقة وماوراء برقة من المغرب إلى أن قال فيأتى الجرهمى فيبايعه واسم الجرهمى عقيل بن عقال ثم يأتيه البرقى واسم البرقى همام بن الورد.
مؤلف مى گويد:اين حديث حذيفه طولانى است و همچنين در حديث ابن مسعود آمده است:سپس عروه بن محمد سفيانى سپاهى با پانزده هزار سواره نظام به كوفه و سپاه ديگرى با پانزده هزار سواره نظام براى نبرد با مهدى(عج)و پيروانش به مكه و مدينه اعزام مى كند.
سپاه اول به كوفه مى رسد،آنجا را فتح مى كند،همه زنان و كودكان آن را اسير مى كند و مردان را مى كشد و همه اموال آن شهر را برمى دارد آنگاه بازمى گردد.در اين هنگام فريادى از مشرق برمى خيزد و يكى از فرماندهان از بنى تميم به نام شعيب بن صالح آن را تعقيب مى كند و اسيران را از دست آن ها آزاد مى كند و به كوفه بازمى گرداند.
سپاه دوم پس از رسيدن به مدينه سه روز با اهل آن نبرد مى كنند،آنگاه با زور وارد شهر مى شوند،زنان و فرزندان را اسير مى كنند،آنگاه براى نبرد با مهدى(عج)و پيروانش به طرف مكه كه خداوند بر عزتش بيفزايد حركت مى كنند.
وقتى به بيداء مى رسند،خداوند همه آن ها را در زمين فرو مى برد و آن تاويل اين سخن خداوند تعالى است:و اى كاش زمانى را مى ديد كه هراسانند و راه گريزى وجود ندارد و از محل نزديكى گرفتار شده اند.
و ابوحسين احمد ابن جعفر بن منادى در كتاب«الملاحم»خود ماجراى سفيانى را به صورت طولانى ذكر كرده است و او همان كسى است كه سپاهش در زمين فرو برده مى شود.
وى مى گويد:نام سفيانى عتبه ابن هند است و او همان كسى است كه در ميان اهل دمشق قيام مى كند و مى گويد:اى اهل دمشق من مردى از شمايم و شما خواص ماييد.پيش تر جدم معاويه بن ابى سفيان به خوبى و پسنديده بر شما حكومت مى كرد و شما نيز به وى نيكى كرديد...
در آن كتاب سخنان مفصلى براى وى بيان مى كند تا آنجا كه فرستادن نامه از سوى سفيانى به جرهمى حاكم همسايه شام و آمدن برقى حاكم محدوده برقه و اطراف آن از مغرب را ذكر مى كند سپس مى گويد:
آنگاه جرهمى نزد سفيانى مى آيد و با او بيعت مى كند و نام جرهمى عقيل بن عقال است.
سپس برقى نزد او مى آيد و نام برقى همام بن ورد است.
ثم ذكر مسيرة إلى أرض مصر وقتاله لملكها فيقتلون على قنطرة الفرقا أودونها بسبعة أبام ثم ينصرف أهل مصر و قد قتل منهم زهاء سبعين ألفا ونيفا ثم يصالحه أهل مصر ويبايعونه فينصرف عنهم إلى الشام ثم ذكر تقديمه الامراء من العرب رجل من حضر موت ولرجل من خذاعة ولرجل من عبس ولرجل من ثعلبة وذكر عجائب وأن جيشه الذى يخسف بهم تبتلعهم الأرض إلى أعناقهم وتبقى رؤوسهم خارجة ويبقى جميع خيلهم واموالهم وأثقالهم وخزائنهم وجميع مضاربهم و السبى على حاله إلى أن يبلغ الخبر الخارج بمكة واسمه محمد بن على من ولد السبط الأكبر الحسن بن على فيطوى اللّه تعالى له الأرض فيبلغ البيداء من يومه فيجد القوم أبدانهم داخلة في الأرض ورؤسهم خارجة وهم أحياء فيحمد اللّه عزوجل هو وأصحابه وينتحبون بالبكاء ويدعون اللّه عزوجل ويسبحونه ويحمدونه على حسن صنيعه إليهم ويسألونه تمام النعمة و العافية فتبلعهم الأرض من ساعتهم يعنى أصحاب السفيانى ويجد الحسنى العسكر على حاله و السبى على حاله وذكر أشياء كثيرة اللّه أعلم بصحتها أخذها من كتاب دانيال فيما زعم.
قال الحافظ أبو الخطاب بن دحية ودانيال نبى من أنبياء إسرائيل كلامه عبرانى و هو على شريعة موسى بن عمران وكان قبل عيسى بن مريم بزمان ومن أسند مثل هذا إلى نبى عن غير ثقة أو توقيف من نبينا صلى الله عليه و آله فقد سقطت عدالته إلّاأن يبين وضعه لتصح أمانته.و قد ذكر في هذا الكتاب من الملاحم وما كان من الحوادث وسيكون وجمع فيه التنافى والتناقض بين الضب و النون وأغرب فيما أعرب.
آنگاه حركت او به سرزمين مصر و نبردش با پادشاه آنجا را ذكر كرده است كه هفت روز بر روى پل فرقا يا پايين آن مى جنگند سپس اهل مصر با حدود هفتاد و چند هزار كشته عقب نشينى مى كنند.پس از آن اهل مصر با سفيانى صلح و بيعت مى كنند و سفيانى از نزد آنان به شام مى رود.
سپس بيان مى كند كه فرماندهانش را از عرب نصب مى كند.مردى از حضرموت و مردى از خزاعه و مردى از عبس و مردى از ثعلب و عجائبى را ذكر مى كند و اين كه به فرو رفتن سپاه وى در زمين مى رسد و مى گويد:
زمين تا گردن،آن ها را مى بلعد و سرهايشان بيرون مى ماند و همه اسبان و اموال و وسايل و صندوق ها و تمام اسلحه ها و اسيران به همان حال مى مانند تا اين كه خبر آن در مكه به قيام كننده مى رسد كه نامش محمد بن على و از فرزندان سبط اكبر امام حسن عليه السلام است.
خداوند تعالى به وى طى الارض عنايت مى كند و او در همان روز به بيداء مى رسد و آن ها را مشاهده مى كند كه بدن هايشان در زمين،سرهايشان بيرون و زنده اند.از اين رو وى و يارانش خدا را سپاس مى گويند و با صداى بلند گريه مى كنند و در پيشگاه خداوند عز و جل دعا مى كنند و او را به خاطر رفتار نيكويش با خودشان تسبيح و ستايش مى كنند و كامل كردن نعمت و عافيت را از خدا درخواست مى نمايند.در همان وقت زمين ياران سفيانى را فرو مى برد و حتى سپاه و اسيران را به همان صورت مى يابد.
و مطالب بسيارى بيان مى كند كه به گمان خودش از كتاب دانيال گرفته است و خداوند به درستى آن ها آگاه تر است.
حافظ بن خطاب بن دحيه مى گويد:و دانيال عليه السلام پيامبرى از پيامبران عليه السلام بنى اسرائيل است.
سخنان وى عبرانى است.او بر دين موسى بن عمران عليه السلام و زمان زيادى پيش از عيسى بن مريم عليه السلام بوده است و هركس بدون اطمينان يا بدون آگاهى از جانب پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مثل اين مطلب را به پيامبرى نسبت دهد،از عدالت ساقط است مگر اين كه وضعيت آن را بيان كند تا امانتداريش برقرار باشد.
در اين كتاب حوادث بسيارى از گذشته و آينده ذكر كرده است و در آن تنافى و تناقض ميان سوسمار و ماهى را باهم جمع كرده است.
في روايته عن ضرب من الهوس و الجنون وفيه من الموضوعات ما يكذب آخرها أولها ويتعذر على المتأول لها تأويلها وما يتعلق به جماعة الزنادقة من تكذيب الصادق المصدوق محمد صلى الله عليه و سلم أن في سنة ثلاث مائة يظهر الدجال من يهودية اصبهان و قد طعنا في أوائل سبع مائة في هذا الزمان وذلك شيء ما وقع ولا كان ومن الموضوع فيه المصنوع والتهافت الموضوع الحديث الطويل الذى استفتح به كتابه فهلا اتقى اللّه وخاف عقابه وأن من أفضح فضيحة في الدين نقل مثل هذه الإسرائيليات عن المتهودين فانه لا طريق فيما ذكر عن دانيال إلّاعنهم ولا رواية تؤخذ في ذلك إلّامنهم و قد روى البخارى في تفسير سورة البقرة عن أبى هريرة قال كان أهل الكتاب يقرأون التوراة بالعبرانية ويفسرونها بالعربية لاهل الإسلام.فقال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لا تصدقوا أهل الكتاب ولا تكذبوهم وقولوا آمنا باللّه وما أنزل إلينا.و قد ذكر في كتاب الاعتصام أن ابن عباس قال كيف تسألون أهل الكتاب عن شيء وكتابكم الذى أنزله اللّه على رسوله أحدث شيء تقرؤونه محضا لم يشب و قد حدثكم أن أهل الكتاب بدلوا كلام اللّه وغيروه و قد كتبوا بأيديهم الكتاب وقالوا هذا من عنداللّه ليشتروا به ثمنا قليلا إلّاينهاكم.ماجاءكم من العلم عن مسألتهم لا و اللّه مارأينا منهم رجلا يسألكم عن الذى أنزل عليكم.
قال ابن دحية رضى الله عنه وكيف يؤمن من خان اللّه وكذب عليه وكفر واستكبر وفجر.واما حديث الدابة فقد نطق بخروجها القرآن ووجب التصديق بها و الإيمان قال اللّه تعالى «وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ» .
و در ميان روايتش نوعى بى عقلى و ديوانگى به چشم مى خورد و در آن موضوع هايى است كه آخرش اول آن را تكذيب مى كند و تاويل آن را براى تاويل كننده اش غير ممكن مى سازد و در آن مطلبى است كه گروهى از كافران براى تكذيب راستگوى راستگو دانسته شده،حضرت محمد صلى الله عليه و آله دستاويز قرار داده اند و آن اين كه در سال سيصد،دجال از ميان يهوديان اصفهان خروج مى كند و ما اكنون در اوايل هفتصد هستيم و آن واقع نشده و نيست.
و از مطالب ساختگى و متهافت در آن،حديث بلندى است كه كتابش را با آن آغاز كرده است.چرا تقواى خدا را رعايت نكرده و از عذاب او نترسيده است.همانا از زشت ترين رسوايى در دين،نقل مثل اين اسرائيليات از يهوديان است،زيرا راهى براى نقل از دانيال عليه السلام جز آن ها نيست و هر روايتى در اين باره باشد از آن ها گرفته شده است.بخارى در تفسير سوره بقره از ابوهريره روايت مى كند كه گفت:اهل كتاب،تورات را به زبان عبرانى مى خواندند و براى مسلمانان به زبان عربى تفسير مى كردند.آنگاه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:اهل كتاب را نه تصديق و نه تكذيب كنيد و بگوييد:به خدا و آنچه به ما نازل شده است ايمان آورديم.
و در كتاب«الاعتصام»از ابن عباس روايت مى كند كه گفت:چگونه از اهل كتاب درباره مطلبى مى پرسيد در حالى كه كتاب خودتان كه خداوند بر پيامبرش صلى الله عليه و آله فرو فرستاده جديدترين چيزى است كه آن را مى خوانيم و آن خالص است و چيزى با آن نياميخته است و به شما خبر داده است كه اهل كتاب سخن خدا را عوض مى كردند و تغيير مى دادند.آنان با دست خود كتاب را مى نوشتند و مى گفتند:اين از جانب خداست تا با آن بهاى اندكى را به دست آورند.
آيا آنچه از علم بر شما نازل شده است شما را از سوال از آن ها بازمى دارد؟نه،به خدا سوگند! ما هيچ يك از آن ها را نديده ايم كه درباره آنچه بر شما نازل شده است،از شما سوال كند.
ابن دحيه مى گويد:كسى كه به خدا خيانت كرده و بر او دروغ بسته و كافر شده و استكبار نموده و كار زشت انجام داده است چگونه امين شمرده مى شود.ولى قرآن درباره ماجراى دابّه -جنبنده-سخن گفته است و تصديق و ايمان به آن واجب است.خداوند تعالى مى فرمايد:و هنگامى كه قول بر آن ها لازم شد،جنبده اى را برايشان از زمين بيرون مى آوريم كه با آن ها سخن مى گويد.
وكنت بالاندلس قد قرأت أكثر كتب المقرىء الفاضل أبى عمر عثمان بن سعيد بن عثمان توفى سنة أربع وأربعين وأربع مائة فمن تأليفه كتاب السنن الواردة بالفتن وغوايلها والأزمنة وفسادها و الساعة وإشراطها و هو مجلد مزج فيه الصحيح بالسقيم ولم يفرق فيه بين نسر وظليم وأتى بالموضوع واعرض عما ثبت من الصحيح المسموع فذكر الدابة في الباب الذى نصه باب ما روى أن الوقعة التى تكون بالزوراء وما يتصل بها من الوقائع والايات و الملاحم و الطوام وأسند ذلك عن عبدالرحمن عن سفيان الثورى عن قبس بن مسلم عن ربعى بن حراش عن حذيفة قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم تكون وقيعة بالزوراء قالوا يا رسول اللّه وما الزوراء قال مدينة بالمشرق بين أنهارها يسكنها شرار خلق اللّه وجبابرة من أمتى تعذب بأربعة أصناف من العذاب ثم ذكر حديث خروج السفيانى في ستين وثلثمائة راكب حتى يأتى دمشق ثم ذكر خروج المهدى قال واسمه أحمد بن عبدالله وذكر خروج الدابة قال قلت يا رسول اللّه وما الدابة قال ذات وبر وريش عظمها ستون ميلا ليس يدركها طالب ولا يفوتها هارب وذكر ياجوج وماجوج وأنهم ثلاثة أصناف صنف منهم مثل الارز الطوال وصنف آخر منهم عرضه وطوله سواء عشرون ومائة ذراع في عشرين ومائة ذراع هم الذين لا يقوم لهم الحديد وصنف يفترش إحدى أذنيه ويلتحف بالأخرى و هذه الاسانيد عن حذيفة في عدة أوراق ظاهرة الوضع والاختلاف وفيها ذكر مدينة يقال لها المقاطع وهى على البحر الذى لا يحمل جارية يعنى السفن قيل يا رسول اللّه ولم لا يحمل جارية؟
من در اندلس بيش تر كتاب هاى قارى قرآن،فاضل ابوعمر عثمان بن سعيد بن عثمان (متوفاى 444)را خواندم.يكى از كتاب هاى وى كتاب«السنن»است كه درباره فتنه ها و آثار ويرانگرش و زمان ها و مفاسد آن و قيامت و نشانه ها و حوادث پيش از آن است و آن يك جلد است كه در آن صحيح و ناصحيح را به هم آميخته و ميان كركس و شترمرغ تفاوت نگذاشته است و مطالب ساختگى را آورده و از حديث صحيح شنيده شده روى گردانده است.وى دابّه را در بابى آورده است كه عنوان آن اين چنين است:باب احاديث حوادث زوراء و وقايع و نشانه ها و اتفاقات هراسناك و كوبنده مربوط به آن.
و از عبدالرحمان از سفيان ثورى از قبس بن مسلم از ربعى بن حراش از حذيفه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:واقعه اى در زوراء اتفاق مى افتد.
گفتند:اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!زوراء چيست؟
فرمود:شهرى در مشرق در ميان نهرهاى آن كه بدترين خلق خدا و جباران امت من در آن ساكن مى شوند و با چهار نوع عذاب،عذاب مى شود...
سپس خروج سفيانى را با سيصد و شصت سوار تا آمدن وى به دمشق را ذكر كرده.آنگاه قيام مهدى(عج)را ذكر مى كند و مى گويد:نام او احمد بن عبدالله است و درباره خروج دابه به جنبده مى گويد:گفتم:اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!جنبده چيست؟فرمود:موجودى داراى كرك و پر، بزرگى آن شست ميل است.هيچ جوينده اى به آن دست نمى يابد و هيچ گريزنده اى از دستش بيرون نمى رود.
و يا جوج و ماجوج را ذكر كرد كه سه نوع اند.برخى از آن ها مانند برنج بلند است و صنف ديگر آن طول و عرض آن به يك اندازه است صد و بيست ذراع و آن ها كسانى هستند كه آهن در برابرشان مقاومت نمى كند و صنف ديگرى از آن يكى از گونه هايش را در زير خود پهن مى كند و ديگرى را بر روى خودش مى كشد.
و اين سندها از حذيفه در ورق هاى متعدد ظهور در ساختگى بودن دارد و با همه مختلف است و در آن ها از شهرى به نام مقاطع در كنار دريايى ذكر شده است كه آن دريا هيچ كشتى را تحمل نمى كند.گفته شد:اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!چرا هيچ كشتى بر روى آن قرار نمى گيرد؟
قال لأنه ليس له قعر إلى أن قال حذيفة قال عبداللّه بن سلام و الذى بعثك بالحق أن صفة هذه في التوراة طولها ألف ميل وعرضها خمس مائة ميل قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لها ستون وثلثمائة باب يخرج من كل باب منها مائة ألف مقاتل قال الحافظ أبو الخطاب رضى الله عنه ونحن نرغب عن تسويد الورق بالموضوعات فيه ونثبت الصحيح الذى يقربنا من إله الأرضين والسموات فعبد الرحمن الذى يرويه عن الثورى هو بن هانىء أبو نعيم النخعى الكوفى قال يحى بن معين كذاب وقال أحمد ليس بشىء وقال ابن عدى عامة مايرويه لايتابعه الثقات عليه و قد رواه عن الثورى عمر بن يحى بالسند المذكور انفا وقال تعذب بأربعة أصناف بخسف ومسخ وقذف قال البرقانى ولم يذكر الرابع وعمر ابن يحى متروك الحديث و قد روى حديث الزورا محمد بن زكريا الغلابى وأسند عن على رضى الله عنه عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وقال أما إن هلاكها على يد السفيانى كأنى و اللّه بها قد صارت خاوية على عروشها ومحمد بن زكريا الغلابى قال أبو الحسن الدار قطنى كان يضع الحديث على رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وعظم هذه الدابة المذكورة وطول ياجوج وماجوج على تلك الصورة يدل على وضع هذا هذا الحديث بالتصريح ويقطع العاقل بأنه ليس بصحيح لأن مثل هذا القدر في العظم و الطول يشهد على كذب واضعه في المنقول وأى مدينة تسع طرقاتها دابة عرضها ستون ميلا ارتفاعا وأى سبيل يضم ياجوج وماجوج وأحدهم طولا وعرضا مائتان وأربعون ذراعا.
فرمود:براى اين كه عمق ندارد...
حديث ادامه مى يابد تا آنجا كه حذيفه گفت:عبدالله بن سلام گفت:سوگند به خدايى كه تو را به حق مبعوث فرمود:ويژگى آن در تورات آمده است.طول آن هزار ميل و عرض آن پانصد ميل است.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:داراى سيصد و شصت در است كه از هر در آن صد هزار جنگجو خارج مى شود.
حافظ ابو خطاب مى گويد:ما كاغذ را از مطالب ساختگى سياه نمى كنيم و تنها احاديث صحيح را مى نويسيم كه ما را به خداوند آسمان ها و زمين ها نزديك مى كند.
عبدالرحمان كه از ثورى روايت مى كند وى ابن هانى ابونعيم نخعى كوفى است.يحيى بن معين مى گويد:دروغگوست و احمد مى گويد:بى اعتبار است و ابن عدى مى گويد:افراد مورد اعتماد احاديثش را معتبر نمى دانند.
و عمر بن يحيى با همان سندى كه ذكر شد آن را از ثورى روايت كرده است و مى گويد:با چهار نوع عذاب،عذاب مى شود،با فرو رفتن در زمين و مسخ شدن و زده شدن.
برقانى مى گويد:عذاب چهارم را ذكر نكرده است.
و عمربن يحيى مى گويد:حديثش متروك است.
و حديث زوراء را محمد بن زكريا غلابى روايت كرده است و سند آن را به على عليه السلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله رسانده است كه فرمود:بدانيد كه نابودى آن ها به دست سفيانى است.به خدا سوگند!گويا آن را مشاهده نمى كنم كه ديوارهايش بر روى سقف هايش فرو ريخته است.
ابوالحسن دارقطنى مى گويد:محمد بن زكريا غلابى به نام پيامبراكرم صلى الله عليه و آله حديث مى ساخت.
و بزرگى كه براى اين جنبنده ذكر شده و طول يا جوج و ماجوج به آن شكل به طور روشن بر ساختگى بودن اين حديث دلالت مى كند و عاقل يقين دارد كه آن صحيح نيست؛زيرا اين اندازه در بزرگى و طول بر دروغ بودن واضح آن در منقول شهادت مى دهد و كدام شهرى است كه راه هاى آن گنجايش جنبده اى را داشته باشد كه ارتفاع آن شصت ميل است و كدامين راه ياجوج و ماجوج را به هم مى رساند با اين كه طول و عرض يكى از آن ها دويست و چهل ذرع است.
لقد اجترا هذا الفاسق على اللّه العزيز الجبار بما اختلقه على نبيه المختار فقد صح عنه باجماع من ائمة الاثار أنه قال من كذب على معتمداً فليتبوأ مقعده من النار ثم يطرق إلينا تكذيب اليهود لنا فيما نقلناه عن توراتهم ويكذبوننا بسبب ذلك في كل حال.مسلم عن أم سلمة وسئلت عن الجيش الذى يخسف به وكان ذلك في أيام ابن الزبير فقالت قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يعوذ بالبيت عائذ فيبعث إليه بعث فاذا كانوا ببيداء من الارض خسف بهم فقلت يا رسول الله وكيف بما كان كارها قال يخسف به معهم ولكنه يبعث يوم القيامة على نيته وقال أبو جعفر هى بيداء المدينة فقال عبدالعزيز بن رفيع إنما قال ببيداء من الأرض قال كلا إنها واللّه لبيداء المدينة وعن عبداللّه بن صفوان قال أخبرتنى حفصة أنها سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول ليؤمن هذا البيت جيش يغزونه حتى إذا كانوا ببيداء من الأرض يخسف بأوسطهم وينادى أولهم آخرهم ثم يخسف بهم فلا يبقى منهم إلى الشريد الذى يخبر عنهم أخرجه ابن ماجة وزاد فلما جاء جيش الحجاج ظننا أنهم هم فقال رجل أشهد أنك لم تكذب على حفصه و إن حفصة لم تكذب على رسول اللّه صلى الله عليه و آله وعنه عن أم المؤمنين أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال سيعوذ هذا البيت يعنى الكعبة قوم ليس لهم منعة ولا عدد ولا عدة يبعث إليهم جيش حتى إذا كانوا ببيداء من الأرض خسف بهم.
به تحقيق اين فاسق با دروغ هايى كه به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نسبت داده است بر خداوند عزيز جبار جسارت كرده است.به اتفاق بزرگان در حديث با سند صحيح از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله رسيده است كه فرمود:هركس به من دروغ نسبت دهد،بايد نشيمنگاهش در آتش قرار گيرد.
سپس با نقل اين مطالب،يهوديان مى توانند مطالبى را كه ما از تورات نقل مى كنيم تكذيب كنند و به خاطر آن در هر حالى ما را دروغگو شمارند.
مسلم روايت مى كند كه در زمان ابن زبير از ام سلمه درباره سپاهى سوال شد كه در زمين فرو برده مى شود.وى گفت:پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:پناهنده اى به كعبه پناه مى برد،آنگاه سپاهى به سوى او فرستاده مى شود.هنگامى كه به بيدايى از زمين مى رسند،در زمين فرو برده مى شوند.
گفتم:اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!چگونه كسانى كه مجبورند در زمين فرو برده مى شوند؟
فرمود:همراه ديگران در زمين فرو برده مى شوند ولى روز قيامت بر نيت خود برانگيخته مى شوند.
ابوجعفر مى گويد:آن بيداى مدينه است.
عبدالعزيز بن رفيع گفت:همانا فرمود:در بيدايى از زمين.
گفت:چنين نيست!به خدا سوگند!حتماً آن بيداى مدينه است.
عبدالله بن صفوان مى گويد:حفصه به من خبر داد:از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:كعبه از سپاهى كه به جنگ با آن مى آيد،بايد در امان بماند.هنگامى كه آنان به بيدايى از زمين مى رسند،وسط آنان در زمين فرو برده مى شوند و اول آنان آخرشان را ندا مى دهند.سپس در زمين فرو برده مى شوند و از آنان هيچ كس باقى نمى ماند به جز شخص گريزانى كه از آن ها خبر مى دهد.
ابن ماجه اين حديث را روايت كرده است و بر آن مى افزايد:هنگامى كه سپاه حجاج آمدند گمان كرديم كه آن ها همان سپاه است.از اين رو مردى گفت:گواهى مى دهم كه تو به حفصه دروغ نبستى و حفصه بر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دروغ نبست.
و او از ام المؤمنين از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:در آينده گروهى به كعبه پناه مى برند كه مدافع و نيرو و تجهيزات ندارند.سپاهى به سوى آن ها فرستاده مى شوند،آنگاه وقتى به بيداى زمين مى رسند در زمين فرو برده مى شوند.
قال يوسف بن ماهك وأهل الشام يومئذ يسيرون إلى مكة قال عبداللّه بن صفوان أما واللّه ما هو بهذا الجيش.
فصل
قوله ليس له منعة بفتح الميم و النون أى جماعة يمنعونه و هو مانع و هو أكثر الضبط فيه ويقال بسكون النون أيضا أى عزة وامتناع يمتنع بها اسم الفعلة من منع أو الحال بتلك الصفة أو مكان بتلك الصفة وأنكر أبو حاتم السجستانى إسكان النون وليس في هذه الأحاديث أنه يخسف بأمتعتهم وانما فيها أنه يخسف بهم.
باب منه
آخر في المهدى وذكر من يوطىء له ملكه
ابن ماجة عن ثوبان قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقتتل عند كنزكم ثلاثة كلهم ابن خليفة ثم لا يصير إلّاواحد منهم ثم تطلع الرايات السود من قبل المشرق فيقتلونكم قتلا لم يقتله قوم فاذا رأيتموه فبايعوه ولو حبوا على الثلج فانه خليفة الله المهدى إسناده صحيح.
وخرج عن عبداللّه بن الحارث بن جز الزبيدى قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يخرج ناس من المشرق فيوطئون للمهدى يعنى سلطانه.
وخرج أبو داود عن على رضى الله عنه قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يخرج رجل من وراء النهر يقال له
يوسف بن ماهك مى گويد:در آن زمان اهل شام به سوى مكه حركت مى كردند.
عبدالله بن صفوان مى گويد:نه به خدا سوگند!اين سپاه آن نيست.
فصل
جمله:ليس له مَنَعةٌ با فتحه ميم و نون يعنى گروهى كه از وى دفاع كنند و اسم فاعل آن مانع است و بيش ترين ضبط آن به همين صورت است و با نون ساكن نيز گفته شده است يعنى غلبه و نيرويى كه با آن خود را حفظ مى كند.آن اسم بر وزن فعله يا صفت براى حالت يا صفت براى مكان است و ابوحاتم سجستانى سكون نون را انكار كرده است.
و در پايان احاديث نيامده است كه وسايل شان در زمين فرو برده مى شود بلكه در آن آمده است كه آنان در زمين فرو برده مى شوند.
ابن ماجه از ثوبان روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:در كنار گنج تان سه نفر كشته مى شوند كه همگى فرزند خليفه اند.سپس به هيچ يك از آن ها نمى رسد. (1)آنگاه پرچم هاى سياه از طرف مشرق پديدار مى گردد و شما را به شدت مى كشند كه هيچ قومى چنين كشتارى نكرده اند،هنگامى كه او را مشاهده كرديد،با وى بيعت كنيد هر چند مجبور باشيد چهار دست و پا بر روى برف برويد؛چرا كه او خليفه خدا مهدى(عج)است.
سند اين حديث صحيح است.
و عبدالله بن حارث بن جزء زبيدى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:گروهى از مشرق قيام مى كنند و براى مهدى(عج)زمينه سازى مى كنند؛يعنى حكومتش را.
و ابوداود از على عليه السلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
مردى از وراى نهر به نام حارث بن حراث قيام مى كند كه فرمانده مقدمه سپاه او شخصى
1) .عبارت متن«ثم لايصير الا واحد نهم»است ولى در سنن ابن ماجه«ثم لايصير الى واحد منهم»آمده است كه براساس آن ترجمه شد.م.
الحارث بن حراث على مقدمته رجل يقال له منصور يوطىء أو يمكن لآل محمد صلى الله عليه و سلم وعليهم كما مكنت قريش للنبى صلى الله عليه و سلم وجبت على كل مؤمن نصرته أو قال أعانته.
باب منه
آخر في المهدى وصفته واسمه واعطائه ومكثه أنه
يخرج مع عيسى عليه السلام فيساعده على قتال الدجال
أبو داود عن أبى سعيد الخدرى أن النبى صلى الله عليه و سلم قال يكون في أمتى المهدى أن قصر فسبع والا فتسع تنعم فيه أمتى نعمة لم يسمعوا بمثلها قط تؤتى أكلها ولاتترك منهم شيئا و المال يومئذ كرؤس.يقوم الرجل فيقول يامهدى اعطنى فيقول خذ.وخرج عنه أيضا قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم المهدى منى أجلا الجبهة أقنى الأنف يملأ الأرض قسطا وعدلا كما ملئت جورا وظلما فيملك سبع سنين وذكر عبدالرازق أخبرنا معمر عن أبى هارون العبدى عن معاوية بن قرة عن أبى الصديق الناجى عن أبى سعيد الخدرى قال ذكر رسول اللّه صلى الله عليه و سلم بلايا تصيب هذه الأمة حتى لا يجد الرجل ملجأ يلجأ إليه من الظلم فيبعث اللّه رجلا من عترتى أهل بيتى فيملأ به الأرض قسطا وعدلا كما ملئت جورا وظلما يرضى عنه ساكن السماء وساكن الأرض لا تدع السماء شيئا من قطرها إلّاصبته مدرارا ولا تدع الأرض من نباتها شيئا إلّاأخرجته حتى تتمنى الأحياء الأموات يعيش في ذلك سبع سنين أو ثمان سنين أو تسع سنين.
ويروى هذا من غير وجه عن أبى سعيد الخدرى.
است به نام منصور.وى براى آل محمد صلى الله عليه و آله زمينه سازى مى كند يا نيرو فراهم مى كند همان گونه كه قريش براى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نيرو فراهم كردند.يارى او بر هر مؤمنى واجب است يا فرمود:
كمك كردن به او...
ابو داود از ابو سعيد خدرى روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:در امت من مهدى(عج)است.اگر[دوران حكومتش]كوتاه باشد،هفت[سال]است در غير اين صورت نه[سال]است.در زمان او امت من به گونه اى از نعمت ها بهره مند مى شوند كه هرگز مثل آن را نشنيده اند.زمين محصولاتش را مى روياند و چيزى را از امت من فروگذار نمى كند.در آن زمان مال مثل سرها (1)ست.مردى به پا مى خيزد و مى گويد:اى مهدى(عج)به من ببخش!و او مى فرمايد:بگير!
همچنين ابوداود از ابو سعيد روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
مهدى(عج)از من است وى پيشانى بلند و بينى كشيده است.زمين را از عدل و داد پر مى كند،همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.هفت سال حكومت مى كند.
عبد الرازق از معمر از ابوهارون عبدى از معاويه بن قره از ابوصديق ناجى از ابو سعيد خدرى روايت مى كند كه گفت:پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بلاهايى را كه بر سر اين امت مى آيد ذكر كرد تا اين كه هيچ كس پناهگاهى نمى يابد كه از ظلم به آن پناه ببرد آنگاه خداوند مردى از عترت مرا -اهل بيتم را برمى انگيزد كه به وسيله وى زمين را از داد و عدل پر مى كند،همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است ساكنان آسمان و ساكنان زمين از او راضى اند.آسمان چيزى از بارانش را فروگذار نمى كند مگر آن كه پى درپى مى ريزد و زمين هيچ يك از گياهانش را باقى نمى گذارد مگر آن كه مى روياند،تا اين كه زندگان،مردگان را آرزو مى كنند.به اين صورت هفت يا هشت يا نه سال زندگى مى كند.
اين حديث از غير ابو سعيد خدرى نيز روايت شده است.
1) .شايد صحيح آن«كدوس»يعنى مثل خرمن باشد،چنانچه در روايات ديگر آمده است.
أبو داود عن عبداللّه عن النبي صلى الله عليه و سلم قال لو لم يبق من الدنيا إلّايوم قال زايدة في حديثه لطول اللّه ذلك اليوم حتى يبعث فيه رجلا من أمتى أو من أهل بيتى يواطىء اسمه اسمى واسم أبيه اسم أبى خرجه الترمذى بمعناه وقال حديث حسن صحيح.
وفى حديث حذيفة الطويل مرفوعا فلو لم يبق من الدنيا إلّايوم واحد لطول اللّه ذلك اليوم حتى يأتيهم رجل من أهل بيتى تكون الملائكة بين يديه ويظهر الإسلام.
وخرج الترمذى عن أبى سعيد الخدرى قال خشينا أن يكون بعد نبينا صلى اللّه علينا وسلم حدث فسألنا النبى صلى الله عليه و سلم قال قلنا وما ذاك قال سنين قال فيجىء إليه الرجل فيقول يا مهدى اعطنى فيحثى له في ثوبه ما استطاع أن يحمله قال هذا حديث حسن.
وذكر أبو نعيم الحافظ من حديث محمد بن الحنفية عن أبيه على رضى الله عنه قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم المهدى منا أهل البيت يصلحه اللّه عزوجل في ليلة أو قال في يومين.
فصل
وقع في كتاب الشهاب لا يزداد الأمر إلّاشدة ولا الدنيا إلّاادبارا ولا الناس إلّاشحا ولا تقوم الساعة إلّاعلى شرار الخلق ولا مهدى إلّاعيسى بن مريم.
ابو داود از عبدالله از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:اگر از دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد.(زائده در حديثش مى گويد)حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا در آن روز مردى از امت مرا يا از اهل بيت مرا برانگيزد كه نامش شبيه نام من است و نام پدرش شبيه نام پدر من است.
ترمذى نظير آن را روايت كرده است و مى گويد:آن حديث حسن و صحيح است.
در حديث بلند و مرفوعه حذيفه آمده است:اگر از دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد، حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا مردى از اهل بيت من نزد آنان بيايد كه فرشتگان پيش روى او هستند و اسلام را پيروز مى كند.
ترمذى از ابوسعيد خدرى روايت مى كند كه گفت:از وقوع احاديث ناگوارى پس از رحلت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بيمناك بوديم.از اين رو از آن حضرت در اين باره سوال كرديم.گفتيم:
آن چيست؟
فرمود:سال ها.
فرمود:مردى نزد او مى آيد و مى گويد:اى مهدى(عج)به من ببخش!آنگاه وى در لباسش به اندازه اى كه مى تواند حمل كند پول مى ريزد. (1)
گفتيم:و آن چيست؟
فرمود:سال ها.ادامه حديث.
ترمذى مى گويد اين حديث صحيح است.
ابونعيم حافظ از محمد بن حنفيه از پدرش على عليه السلام روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:مهدى(عج)از ما اهل بيت است.خداوند عز و جل در يك شب(يا فرمود:در دو شب)كارش را سامان مى دهد.
فصل
در كتاب«الشهاب»آمده است:روز به روز بر سختى اوضاع و روى گرداندن دنيا و بخل مردم افزوده مى شود و قيامت فقط براى بدان خلق برپا مى شود و مهدى(عج)كسى جز عيسى بن مريم عليه السلام نيست.ث.
1) .بخشى از حديث از متن كتاب افتاده است.متن كامل حديث از صحيح ترمذى اين گونه است:ابوسعيد خدرى مى گويد:ما از وقوع حادثه ناگوارى پس از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بيمناك بوديم.از اين رو از آن حضرت سوال كرديم.وى فرمود:همانا در امت من مهدى(عج)است كه قيام مى كند.پنج يا هفت يا نه زندگى مى كند(ترديد از زيد است)
قال المؤلف رحمه الله خرجه ابن ماجة في سننه قال حدّثنا يونس بن عبدالأعلى حدّثنا محمد بن إدريس الشافعى قال حدثنى محمد بن خالد الجندى عن إبان بن صالح عن الحسن عن أنس بن مالك أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال لا يزداد الأمر إلّاشدة فذكره قال بن ماجة لم يروه إلّاالشافعى.
قال المؤلف رحمه الله وخرجه أبو الحسين الأجرى قال حدّثنا أبو جعفر محمد بن خالد البردعى في المسجد الحرام حدّثنا يونس بن عبدالأعلى المصرى فذكره فقوله ولا مهدى إلّا عيسى يعارض أحاديث هذا الباب فقيل أن هذا الحديث لا يصح لأنّه انفرد بروايته محمد بن خالد الجندى قال الحاكم أبو عبداللّه الحافظ الجندى هذا مجهول واختلف عليه في إسناده قتادة يرويه عن إبان بن صالح عن الحسن عن النبى صلى الله عليه و سلم مرسلا مع ضعف إبان وتارة يرويه عن إبان بن صالح عن الحسن عن أنس بن مالك عن النبى صلى الله عليه و سلم بطوله فهو منفرد به مجهول عن إبان و هو متروك عن الحسن منقطع و الأحاديث عن النبى صلى الله عليه و سلم في التنصيص على خروج المهدى من عترته من ولد فاطمة ثابتة أصح من هذا الحديث فالحكم لها دونه قال المؤلف رحمه الله ونور ضريحه وذكر أبو الحسن على بن المفضل المقدسى شيخ أشياخنا محمد بن خالد الجندى روى عن إبان بن صالح عن الحسن البصرى وروى فيه الأمام ابن إدريس الشافعى رضى الله عنه و هو راوى حديث لا مهدى إلّاعيسى بن مريم و هو مجهول و قد وثقه يحى بن معين روى له ابن ماجة قال أبو الحسن محمد بن الحسين بن إبراهيم بن عاصم الأبرى السجزى قد تواترت الأخبار واستفاضت بكثرة رواتها عن المصطفى صلى الله عليه و سلم يعنى المهدى وأنه من أهل بيته وأنه سيملك سبع سنين وأنه يملأ الأرض عدلا يخرج مع عيسى عليه السلام فيساعده على قتل الرجال بباب لد بأرض فلسطين وأنه يؤم هذه الأمة وعيسى صلوات اللّه عليه يصلى خلفه في طول من قصته وأمره.
مؤلف مى گويد:ابن ماجه آن را در سنن خويش آورده است.وى از يونس بن عبد الاعلى از محمد بن ادريس شافعى از محمد بن خالد جندى از ابان بن صالح از حسن از انس بن مالك از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آن حديث را روايت كرده است.
ابن ماجه مى گويد:اين حديث را فقط شافعى روايت كرده است.
مؤلف مى گويد:و ابو حسين اجرى از ابوجعفر محمد بن خالد بردعى در مسجد الحرام از يونس بن عبدالاعلى مصرى نيز آن را روايت كرده است.
و اين جمله حديث:و مهدى كسى جز عيسى بن مريم عليه السلام نيست.با احاديث اين باب معارض است.گفته شده است كه اين حديث صحيح نيست،زيرا فقط محمد بن خالد جندى آن را روايت كرده است.حاكم ابو عبدالله حافظ جندى مى گويد:او مجهول است و در سند اين حديث اختلاف شده است.قتاده آن را از ابان بن صالح از حسن از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به طور مرسل روايت مى كند با اين كه ابان ضعيف است و گاهى آن را از ابان بن صالح از حسن از انس بن مالك از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله با طولانى بودنش نقل مى كند.بنابراين اين حديث يك سند بيش تر ندارد و به خاطر ابان مجهول است و نسبت به حسن متروك و منقطع است.
و احاديثى كه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به ظهور مهدى(عج)از عترت او از فرزندان فاطمه عليها السلام تصريح دارد،ثابت و صحيح تر از اين حديث است،بنابراين حكم براساس آن احاديث است، نه اين حديث.
مؤلف مى گويد:ابوالحسن على بن مفضل مقدسى استاد اساتيد ما گفته است:محمد بن خالد جندى از ابان بن صالح از حسن بصرى روايت مى كند و امام ابن ادريس شافعى با اين سند روايت كرده است و او راوى حديث:و مهدى(عج)كسى جز عيسى بن مريم عليه السلام نيست،است و او مجهول است و يحيى بن معين او را توثيق كرده است و ابن ماجه آن را روايت كرده است.
ابوالحسن محمد بن حسين ابراهيم بن عاصم ابرى سجزى مى گويد:اخبار متواتر و مستفيض با راويان بسيار از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله است و هفت سال حكومت خواهد كرد و زمين را از عدالت پر مى كند.همراه عيسى عليه السلام قيام مى كند و عيسى عليه السلام او را در كشتن دجال در دروازه لدّ سرزمين فلسطين يارى مى كند.او امامت اين امت را به عهده مى گيرد و عيسى عليه السلام پشت سرش نماز مى خواند.با قصه و ماجراى طولانى او.
قال المؤلف رحمه الله ويحتمل أن يكون قوله عليه الصلاة و السلام ولا مهدى إلّاعيسى أى لا مهدى كاملا معصوما إلّاعيسى وعلى هذا تجتمع الأحاديث ويرتفع التعارض.
باب
منه في المهدى ومن أين يخرج وفي علامة خروجه
وأنه يبايع مرتين ويقاتل السفيانى ويقتله
تقدم من حديث أم سلمة وأبى هريرة أن المهدى يبايع بين الركن و المقام وظاهر هذا أنه لم يبايع قبل وليس كذلك فانه روى من حديث ابن مسعود وغيره من الصحابة أنه يخرج في آخر الزمان من المغرب الأقصى يمشى النصر بين يديه أربعين ميلا راياته بيض وصفر فيها رقوم فيها اسم اللّه الأعظم مكتوب فلا تهزم له راية وقيام هذه الرايات وانبعاثها من ساحل البحر بموضع يقال له ما سنة من قبل المغرب فيعقد هذه الرايات مع قوم قد أخذ اللّه لهم ميثاق النصر و الظفر اولئك حزب اللّه ألا ان حزب اللّه هم المفلحون الحديث بطوله وفيه فيأتى الناس من كل جانب ومكان فيبايعونه يومئذ بمكة و هو بين الركن و المقام و هو كاره لهذه المبايعة الثانية بعد البيعة الأولى التى بايعه الناس بالمغرب ثم إن المهدى يقول أيها الناس اخرجوا إلى قتال عدو اللّه وعدوكم فيجيبونه ولا يعصون له أمرا فيخرج المهدى ومن معه من المسلمين من مكة إلى الشام لمحاربة عروة بن محمد السفيانى وكل من معه من كلب ثم يتبدد جيشه ثم يوجد عروة السفيانى على أعلى شجرة على بحيرة طبرية و الخائب من خاب يومئذ من قتال كلب ولو بكلمة أو بتكبيرة أو بصيحة.
مؤلف مى گويد:احتمال دارد سخن پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه فرمود:مهدى(عج)كسى جز عيسى عليه السلام نيست.به اين معنا باشد كه مهدى(عج)كامل و معصوم كسى جز عيسى عليه السلام نيست و با اين بيان احاديث باهم سازگار مى شوند و تعارض ميان آن ها برطرف مى شود.
در حديث ام سلمه و ابوهريره گذشت كه در ميان ركن و مقام با مهدى(عج)بيعت مى شود و ظاهر آن اين است كه پيش از آن با وى بيعت نشده است،وى اين گونه نيست،زيرا از ابن مسعود و ديگر اصحاب پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت شده است:همانا در آخرالزمان از خاور دور شخصى قيام مى كند كه پيروزى چهل ميل پيشاپيش او حركت مى كند.پرچم هايش سفيد و زرد است.در آن نوشته هايى است كه اسم اعظم خدا در ميان آن نوشته شده است.هيچ يك از پرچم هايش شكست نمى خورد.اين پرچم ها در ساحل دريا در محلى به نام ماسنه از طرف مغرب برافراشته مى شود.آن ها را گروهى برافراشته مى كنند كه خداوند پيمان پيروزى و كاميابى را براى شان گرفته است.آنان حزب الله هستند.آگاه باش كه تنها حزب خدا رستگارند.حديث طولانى است و در بخشى از آن آمده است.
مردم از هر طرف و از هر سرزمينى به سوى او مى آيند و در آن زمان در مكه ميان ركن و مقام با وى بيعت مى كنند و او از اين بيعت دوم ناخشنود است پس از آن بيعت نخست كه مردم با وى بيعت كردند.سپس مهدى(عج)مى فرمايد:اى مردم!براى نبرد با دشمن خدا و دشمن خودتان حركت كنيد.آنگاه مردم به دعوت او پاسخ مثبت مى دهند و از هيچ يك از دستوراتش سرپيچى نمى كنند.مهدى(عج)با مسلمانان همراهش براى جنگ با عروه بن محمد سفيانى از مكه به سوى شام حركت مى كند.همه نيروهاى سفيانى از قبيله كلب اند.امام مهدى(عج)سپاه سفيانى را پراكنده مى كند،آنگاه سفيانى بر روى درختى در ساحل درياى طبريه پيدا مى شود و زناكار در آن روز كسى است كه از جنگ با كلب بركنار باشد هرچند با يك كلمه يا يك الله اكبر يا فريادى.
فيروى عن حذيفة أنه قال قلت يا رسول اللّه كيف يحل قتلهم وهم مسلمون موحدون فقال النبى صلى الله عليه و سلم إنما إيمانهم على ردة لأنهم خوارج ويقولون برأيهم أن الخمر حلال ومع ذلك إنهم يحاربون قال اللّه تعالى «إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ» وذكر الحديث وسيأتى تمامه.وخبر السفيانى خرجه عمرو بن عبيد فى مسنده و اللّه أعلم.
وروى من حديث معاوية بن ابى سفيان في حديث فيه طول عن النبى صلى الله عليه و سلم أنه قال ستفتح بعدى جزيرة تسمى بالأندلس فتغلب عليهم أهل الكفر فيأخذون من أموالهم وأكثر بلدهم ويسبون نسائهم وأولادهم ويهتكون الأستار ويخربون الديار ويرجع أكبر البلاد فيافي وقفارا وتنجلى أكثر الناس عن ديارهم وأموالهم فيأخذون أكثر الجزيرة ولا يبقى إلّاأقلها ويكون في المغرب الهرج و الخوف ويستولى عليهم الجوع و الغلاء وتكثر الفتنة ويأكل الناس بعضهم بعضا فعند ذلك يخرج رجل من المغرب الأقصى من أهل فاطمة بنت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم و هو المهدى القائم في آخر الزمان و هو أول أشراط الساعة قال المؤلف رحمه الله كل ما وقع في حديث معاوية هذا فقد شاهدنا بتلك البلاد وعاينا معظمه إلّاخروج المهدى.
ويروى من حديث شريك أنه بلغه أن قبل خروج المهدى تكسف الشمس في رمضان مرتين و الله أعلم.
وذكر الدارقطنى في سننه قال حدّثنا أبو سعيد الاصطخرى قال حدثنى محمد بن عبداللّه بن نوفل حدّثنا عبيد بن يعيش حدّثنا يونس بن بكير عن عمر بن شمر
از حذيفه روايت شده است كه گفت:گفتم:اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!چگونه كشتن آن ها جايز است با آن كه آنان مسلمان و موحدند؟
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:همانا ايمان آنان بر ارتداد بنا شده است،زيرا آنان خارجى هستند و به نظر خودشان شراب را حلال مى دانند و افزون بر آن،آنان با خدا جنگ مى كنند.خداوند تعالى مى فرمايد:همانا كسانى كه با خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله نبرد مى كنند و در زمين براى فساد تلاش مى كنند كيفرشان اين است كه كشته شوند يا به دار آويخته گردند يا دست ها و پاهاى شان به طور مخالف قطع شود يا از زمين رانده شوند،اين كار در دنيا برايشان خوارى است و در آخرت برايشان عذاب بزرگى است...
به زودى اين حديث به طور كامل خواهد آمد و عمرو بن عبيد،خبر سفيانى را در مسندش آورده است.
معاويه ابن ابى سفيان در بخشى از يك حديث بلند از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:پس از من جزيره اى به نام اندلس فتح مى شود.آنگاه اهل كفر بر آنان غلبه مى كنند و اموال شان و بيش تر شهرهاى شان را مى گيرند و زنان و فرزندان شان را اسير مى كنند و پرده ها را مى درند و شهرها را ويران مى نمايند و بيش تر شهرها به بيابان بى آب و علف تبديل مى شود و بيش تر مردم از خانه ها و اموال شان كوچ مى كنند.آنگاه اكثر جزيره را مى گيرند و اندكى از آن باقى مى ماند و در مغرب،ترس و آشوب پديدار مى شود و گرسنگى و گرانى بر آن مسلط مى گردد و فتنه زياد مى شود و مردم همديگر را مى خورند.در اين هنگام مردى از خاندان فاطمه عليها السلام دختر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله از باختر دور قيام مى كند كه وى مهدى(عج)،قيام كننده در آخرالزمان است و آن نخستين نشانه قيامت است.
مؤلف مى گويد:ما بيش تر آنچه را كه در اين حديث معاويه آمده است در آن شهرها مشاهده كرديم به جز ظهور حضرت مهدى(عج)را.
شريك روايت مى كند كه به او رسيده است:پيش از ظهور مهدى(عج)در ماه رمضان دو بار خورشيد گرفتگى اتفاق مى افتد.خداوند عالم تر است.دار قطنى در سنن خويش از ابوسعيد اصطخرى از محمد بن عبدالله بن نوفل از عبيد بن يعيش از يونس بن بكير
عن جابر عن محمد بن على قال إن لمهدينا آيتين لم يكونا منذ خلق اللّه السموات و الأرض ينكسف القمر لأول ليلة من رمضان وتنكسف الشمس في النصف منه ولم يكونا منذ خلق اللّه السموات و الأرض.
باب
ما جاء أن المهدى يملك جبل الديلم و القسطنطينية ويستفتح رومية وانطاكية وكنيسة الذهب وبيان قوله تعالى «فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما الآية».
ابن ماجة عن أبى هريرة رضى الله عنه قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لو لم يبق من الدنيا إلّايوم لطوله اللّه عزوجل حتى يملك رجل من أهل بيتى جبل الديلم و القسطنطينية إسناده صحيح.
وروى من حديث حذيفة عن النبى صلى الله عليه و سلم وفيه بعد قوله ذلك لهم خزى في الدنيا ولهم في الآخرة عذاب عظيم ثم إن المهدى ومن معه من المسلمين يأتون إلى مدينة انطاكية وهى مدينة عظيمة على البحر فيكبرون عليها ثلاث تكبيرات فيقع سورها من البحر بقدرة اللّه عزوجل فيقتلون الرجال ويسبون النساء و الأطفال ويأخذون الأموال.
ثم يملك المهدى انطاكية ويبنى فيها المساجد ويعمر عمارة أهل الإسلام ثم يسيرون إلى الرومية و القسطنطينية وكنيسة الذهب فيقتحمون القسطنطينية ورومية ويقتلون بها أربع مائة ألف مقاتل ويفتضون بها سبعين ألف بكر ويستفتحون المداين و الحصون ويأخذون الأموال ويقتلون الرجال ويسبون النساء و الأطفال ويأتون كنيسة الذهب فيجدون فيها الأموال التى كان المهدى أخذها أول مرة و هذه الأموال هى التى أودع فيها ملك الروم قيصر حين غزا بيت المقدس فوجد في بيت المقدس هذه الأموال فأخذها واحتملها على سبعين ألف عجلة إلى كنيسة الذهب بأسرها كاملة كما أخذها مانقص منها شيئا فيأخذ المهدى تلك الاموال فيردها إلى بيت المقدس.
از عمر بن شمر از جابر از محمد بن على عليه السلام امام باقر عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:
مهدى ما(عج)دو نشانه دارد كه از آغاز آفرينش آسمان ها و زمين توسط خداوند تاكنون نبوده است،شب اول ماه رمضان ماه مى گيرد و شب نيمه آن خورشيد مى گيرد و اين دو حادثه از آغاز آفرينش آسمان ها و زمين توسط خداوند نبوده است.
باب
فتح كوه ديلم و قسطنطنيه و روميه و انطاكيه و كنيسه ذهب و تفسير آيه:«هنگامى كه نخستين آن دو وعده فرا مى رسد.»
ابن ماجه از ابوهريره از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:اگر از دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد،حتماً خداوند عز و جل آن روز را بلند مى كند تا مردى از اهل بيت من حاكم كوه ديلم و قسطنطنيه شود.
سند اين حديث صحيح است.
در حديث حذيفه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت شده كه پس از جمله آن براى ايشان در دنياخوارى است و در آخرت براى آنان عذاب بزرگى است،فرمود:سپس مهدى(عج)و مسلمانان همراهش به شهر انطاكيه مى آيند و آن شهر بزرگى در ساحل درياست.آنگاه سه مرتبه الله اكبر مى گويد و با قدرت خدا ديوار شهر به دريا مى افتد.سپس آنان مردان را مى كشند و زنان و كودكان را اسير مى كنند و اموال را مى گيرند.آنگاه مهدى(عج)حاكم انطاكيه مى شود و در آنجا مسجد مى سازد و ساختمان هاى اهل اسلام را آباد مى كند.پس از آن به سوى روميه و قسطنطنيه و كنيسه ذهب مى روند.آنگاه به قسطنطنيه و روميه يورش مى برند و در آنجا چهارصد هزار جنگجو را مى كشند و بر هفتاد هزار دختر باكره مسلط مى شوند و شهرها و دژها را فتح مى كنند و اموال را مى گيرند و مردان را مى كشند و زنان و كودكان را اسير مى كنند و به كنيسه ذهب مى روند.در آنجا اموال را مى يابند كه مهدى(عج)نخستين بار گرفته بود و اين اموال همان هايى است كه پادشاه روم قيصر در آنجا به وديعه نهاد.وى وقتى نبرد بيت المقدس را انجام داد اين اموال را در آنجا يافت آنگاه آن ها را برداشت و به وسيله هفتاد هزار گوساله همه آن ها را به طور كامل به كليساى ذهب برد بدون آن كه چيزى از آن ها كاسته شود.
آنگاه مهدى(عج)آن اموال را مى گيرد و به بيت المقدس بازمى گرداند.
قال حذيفة قلت يا رسول اللّه لقد كان بيت المقدس عند اللّه عظيما جسيم الخطر عظيم القدر فقال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم هو من أجل البيوت ابتناه اللّه لسليمان بن داود عليهما السلام من ذهب وفضة ودر وياقوت وزمرد وذلك أن سليمان بن داود سخر اللّه له الجن فأتوه بالذهب و الفضة من المعادن وأتوه بالجوهر و الياقوت و الزمرد من البحار يغوصون كما قال اللّه تعالى «كُلَّ بَنّاءٍ وَ غَوّاصٍ» فلما أتوه بهذه الأصناف بناه منها فجعل فيه بلاطا من ذهب وبلاطا من فضة وأعمدة من ذهب وأهمدة من فضة وزينه بالدر و الياقوت و الزمرد وسخر اللّه تعالى له الجن حتى بنوه من هذه الأصناف قال حذيفة فقلت يا رسول اللّه وكيف أخذت هذه الأشياء من بيت المقدس فقال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم أن بنى إسرائيل لما عصوا وقتلوا الأنبياء سلط اللّه عليهم بخت نصر و هو من المجوس فكان ملكه سبع مائة سنة و هو قوله تعالى «فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ وَ كانَ وَعْداً مَفْعُولاً» فدخلوا بيت المقدس وقتلوا الرجال وسبوا النساء و الأطفال وأخذوا الأموال وجميع ما كان في بيت المقدس من هذه الأصناف واحتملوها على سبعين الف عجلة حتى أو دعوها أرض بابل وأقاموا يستخدمون بنى إسرائيل ويستملكونهم بالخزى و العقاب و النكال مائة عام ثم ان الله عز وجل رحمهم فأوحى اللّه إلى ملك من ملوك فارس أن يسير إلى المجوس في أرض بابل وأن يستنقذ ما في أيديهم من بنى إسرائيل فسار إليهم ذلك الملك حتى دخل أرض بابل فاستنقذ من بقى من بنى إسرائيل من أيدى المجوس واستنقذ ذلك الحلى الذى كان في بيت المقدس ورده إليه كما كان أول مرة وقال لهم يا بنى إسرائيل ان عدتم الى المعاصى عدنا عليكم بالسبى و القتل و هو قوله تعالى: «عَسى رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا» يعنى إن عدتم إلى المعاصى عدنا عليكم بالعقوبة.
حذيفه مى گويد:گفتم:اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!بيت المقدس نزد خداوند بزرگ گرانقدر و ارزشمند است.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:آن به خاطر خانه هايى است كه سليمان بن داود عليهما السلام از طلا و نقره و درّ و ياقوت و زمرد ساخت،زيرا خداوند جن را مسخر سليمان عليه السلام كرده بود و آنان از معادن طلا و نقره و با غواصى در درياها جواهر و ياقوت و زمرد براى وى مى آوردند.همان گونه كه خداوند تعالى مى فرمايد:هر بنّا و غواصى را وقتى اين ها را نزد وى آوردند با آن ها ساختمان ساخت و در آن يك رديف از طلا و يك رديف از نقره و ستون هايى از طلا و ستون هايى از نقره قرار داد و با درّ و ياقوت و زمرد آن را آراست و خداوند جنّ را براى وى مسخر كرد تا از اين جواهرات ساختند.
حذيفه مى گويد:گفتم:اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!اين ها چگونه از بيت المقدس گرفته شد؟ پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:هنگامى كه بنى اسرائيل از دستورات خدا سرپيچى كردند و پيامبران را كشتند خداوند بخت نصر مجوسى را بر آنان مسلط كرد.وى هفتصد سال حكومت كرد و آن معناى اين سخن خداوند است كه فرمود:هنگامى كه زمان نخستين آن ها فرا رسيد،بندگانى از خودمان را بر شما برانگيختيم كه بسيار نيرومند بودند پس در ميان خانه ها به جستجو پرداختند و آن وعده تحقق يافتنى است.
آن ها وارد بيت المقدس شدند،مردان را كشتند.زنان و كودكان را اسير كردند و اموال و تمام جواهرات موجود در بيت المقدس را برداشتند و آن ها را با هفتاد هزار گوساله حمل كردند تا در سرزمين بابل آن ها را به وديعه نهادند و به مدت صد سال بنى اسرائيل را با خوارى و شكنجه و عذاب به خدمت و بردگى گرفتند.آنگاه خداوند عز و جل به آن ها رحم كرد و به يكى از پادشاهان فارس وحى فرستاد كه به سوى مجوسيان در سرزمين بابل برود و باقيمانده بنى اسرائيل را از دست آنان آزاد كند و زيورآلات بيت المقدس را بگيرد و همانند گذشته به آنجا بازگرداند و به آن ها بگويد:اى بنى اسرائيل اگر به گناه بازگشتيد ما نيز به اسارت و كشتار شما بازمى گرديم و آن معناى اين سخن خداوند است:اميد است پروردگارتان به شما رحم كند و اگر بازگشتيد،بازمى گرديم.يعنى اگر به گناهان تان بازگرديد،ما نيز به مجازات شما بازمى گرديم.
فلما رجعت بنو إسرائيل إلى بيت المقدس عادوا إلى المعاصى فسلط اللّه عليهم ملك الروم قيصر و هو قوله تعالى «فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ لِيُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِيراً» فغزاهم في البر و البحر فسبقهم وقتلهم وأخذ أموالهم ونساءهم وأخذ حلى جميع بيت المقدس واحتمله على سبعين ألف عجلة حتى أودعه كنيسة الذهب فهو فيها إلى الآن حتى يأخذه المهدى ويرده إلى بيت المقدس ويكون المسلمون ظاهرين على أهل الشرك فعند ذلك يرسل اللّه عليهم ملك الروم و هو الخامس من آل هرقل على ما تقدم من تمام الحديث و اللّه اعلم.
باب
ماجاء في فتح القسطنطينية ومن أين تفتح وفتحها
علامة خروج الدجال ونزول عيسى عليه السلام وقتله اياه
مسلم عن أبى هريرة أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال لا تقوم الساعة حتى ينزل الروم بالأعماق أو بدابق فيخرج إليهم جيش من المدنية من خيار أهل الأرض يومئذ فاذا تصافوا قالت الروم خلوا بيننا وبين الذين سبوا منا نقاتلهم فيقول المسلمون لا و اللّه لا نخلى بينكم وبين الذين هم إخواننا فيقاتلونهم فيهزم الثلث لا يتوب اللّه عليهم أبدا ويقتل ثلثهم أفضل الشهداء عند اللّه ويفتح الثلث لا يفتتنون أبدا فيفتحون القسطنطينية فبينما هم يقتسمون الغنائم و قد علقوا سيوفهم بالزيتون إذ صاح فيهم الشيطان أن المسيح قد خلفكم في أهلكم فيخرجون وذلك باطل فاذا جاءوا الشام خرج فبينما هم يعدون للقتال ويسوون الصفوف إذ اقيمت الصلاة فينزل عيسى ابن مريم فأمهم فاذا رآه عدو اللّه ذاب كما يذوب الملح في الماء فلو تركه لذاب حتى يهلك ولكن يقتله اللّه بيده فيريهم دمه في حربته وخرج.
آنگاه وقتى كه بنى اسرائيل به بيت المقدس بازگشتند،به سوى گناه بازگشتند،از اين رو خداوند پادشاه روم،قيصر را بر آنان مسلط كرد و آن معناى اين سخن خداوند است پس آنگاه كه زمان تهديد ديگر فرا رسد شما را اندوهگين مى كنند و داخل مسجد مى شوند همان گونه كه بار نخست داخل شدند و به هر چه مسلط شدند به طور كلى آن را نابود مى كنند.
پس در خشكى و دريا با آن ها نبرد كردند و بر آن ها پيروز شدند و اموال و زنان شان را گرفتند و تمام جواهرات بيت المقدس را گرفتند و بر هفتاد هزار گوساله بار كردند تا به كنيسه ذهب بردند و آن ها تا به امروز در آنجاست تا اين كه مهدى(عج)آن ها را بگيرد و به بيت المقدس بازگرداند و مسلمانان بر اهل شرك پيروزند.در آن زمان خداوند پادشاه روم را بر آن ها مى فرستد و او پنجمين از خاندان هرقل است.بنابر آنچه در ادامه حديث گذشت و خداوند آگاه تر است.
مسلم از ابوهريره روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:قيامت برپا نمى شود تا روم در اعماق يا دابق نيرو پياده كنند آنگاه سپاهى از مدينه را بهترين اهل زمين در آن زمان به سوى آن ها حركت مى كنند.وقتى در برابر هم صف مى بندند روميان مى گويند:ما را با كسانى كه از ما اسير گرفته اند تنها گذاريد تا با آن ها نبرد كنيم.
مسلمانان مى گويند:نه به خدا سوگند!ما شما را با برادران مان تنها نمى گذاريم.آنگاه باهم نبرد مى كنند.يك سوم مسلمانان مى گريزند كه خداوند هرگز توبه آنها را نمى پذيرد و يك سوم آن ها كشته مى شوند كه آنها بهترين شهيدان هستند و يك سوم پيروز مى شوند و هرگز شكست نمى خورند.آنان قسطنطنيه را فتح مى كنند و شمشيرهاى شان را به درخت زيتون مى آويزند و مشغول تقسيم غنايم مى شوند.در همين حال ناگهان شيطان در ميان آن ها فرياد مى زند:همانا مسيح عليه السلام جاى شما را در ميان خانواده هاى تان گرفت.از اين رو آنان حركت مى كنند ولى آن سخن باطل است.وقتى كه آنان به شام مى آيند وى بيرون مى رود.
ابن ماجة قال حدّثنا على ابن ميمون الرقى قال حدّثنا يعقوب الحنينى عن كثير بن عبداللّه بن عمرو بن عون عن أبيه عن جده قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لا تقوم الساعة حتى يكون أدنى مسالح المسلمين ببولاء ثم قال يا على يا على يا على ثم قال يا بنى قال أنكم ستقاتلون بنى الأصفر ويقاتلونهم الذين من بعدكم حتى يخرج إليهم روفة الاسلام أهل الحجاز الذين لا يخافون في اللّه لومة لائم فيفتحون قسطنطينية بالتسبيح و التكبير فيصيبون غنائم لم يصيبوا مثلها حتى يقتسموا بالأترسة فيأتى آت فيقول أن المسيح قد خرج إلى بلادكم إلّاوهى كذبة فالاخذ نادم و التارك نادم.
وخرج مسلم عن أبى هريرة عن النبي صلى الله عليه و سلم قال سمعتم بمدينة جانب منها في البر وجانب منها في البحر قالوا نعم يا رسول اللّه قال لا تقوم الساعة حتى يغزوها سبعون ألفا من بنى اسحق فاذا جاءوها نزلوا فلم يقاتلوا بسلاح ولم يرموا بسهم قالوا لا إله إلا اللّه و اللّه أكبر فيسقط أحد جانبيها قال ثور لا اعلمه قال الّا الذى فى البحر ثم يقولون الثانية لا إله الّاالله و الله اكبر فيفرج لهم فيدخلونها فيغنمون فبينما هم يقتسمون الغنائم إذ جاءهم الصريخ فقال أن الدجال قد خرج فيتركون كل شيء ويرجعون.
و هنگامى كه آنان براى نبرد آماده مى شوند و صف ها را مرتب مى كنند،هنگام برپا شدن نماز، عيسى بن مريم عليه السلام فرود مى آيد و امامت آن ها را به عهده مى گيرد.آنگاه وقتى شيطان،دشمن خدا،او را مى بيند ذوب مى شود،همان گونه كه نمك در آب ذوب مى شود و اگر او را رها مى كرد،ذوب مى شد تا هلاك شود،ولى خداوند او را با دست خود مى كُشد و نيزه آغشته به خونش را به آن ها نشان مى دهد.
ابن ماجه از على بن ميمون رقى از يعقوب حنينى از كثير بن عبدالله بن عمرو بن عون از پدرش از جدش روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:قيامت برپا نمى شود تا اين كه نزديك ترين اسلحه خانه مسلمانان در بولاء خواهد بود.سپس فرمود:يا على،يا على،يا على.
آنگاه فرمود:اى فرزندم!فرمود:قطعا شما با روميان نبرد خواهيد كرد و كسانى كه پس از شمايند با آن ها نبرد مى كنند تا بزرگان و شجاعان اهل حجاز كسانى كه در راه خدا از ملامت ملامتگران نمى هراسند به جنگ با آن ها مى روند آنگاه با تسبيح و تكبير قسطنطنيه را فتح مى كنند و غنائمى به دست مى آورند كه هرگز به مثل آن دست نيافته اند به طورى كه با سپر آنها را تقسيم مى كنند.آنگاه شخصى مى آيد و مى گويد:همانا مسيح به سوى شهرهاى تان حركت كرده است.همانا آن دروغ است:پس،گيرنده پشيمان است و رها كننده پشيمان است.
مسلم از ابوهريره از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:آيا نام شهرى را شنيده ايد كه يك طرف آن در خشكى است و طرف ديگر در دريا؟
گفتند:آرى،اى رسول خدا صلى الله عليه و آله.
فرمود:قيامت برپانمى شود تا هفتاد هزار نفر از بنى اسحاق با آن نبرد مى كنند هنگامى كه به طرف آن مى روند،فرود مى آيند ولى با اسلحه نمى جنگند و تير نمى اندازند،بلكه لااله الاالله و الله اكبر مى گويند آنگاه يك طرف آن فرو مى ريزد.
ثور گفت:فقط مى دانم كه فرمود:آن كه در درياست.
سپس بار دوم لا اله الا الله و الله اكبر مى گويند و برايشان راه گشوده مى شود و داخل آن مى شوند و به غنيمت مى رسند.آنگاه در همان حال كه مشغول تقسيم غنائم اند،فرياد گرى نزد آنان مى آيد و مى گويد:دجال خروج كرده است.از اين رو همه چيز را به حال خود وامى گذارند و برمى گردند.
الترمذى عن أنس قال فتح القسطنطينية مع قيام الساعة هكذا رواه موقوفا وقال حديث غريب و القسطنطينية مدينة الروم وتفتتح عند خروج الدجال و القسطنطينية قد فتحت في زمن بعض أصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و سلم.
قال المؤلف رحمه الله هو عثمان بن عفان ذكر الطبرى في التاريخ له ثم دخلت سنة سبع وعشرين ففيها كان فتح أفريقية على يد عبدالله بن أبى سرح وذلك أن عثمان رضى الله عنه لما ولى عمرو بن العاص على عمله بمصر كان لا يعزل أحدا إلّاعن شكاية وكان عبداللّه بن أبى سرح من جند عثمان فأمره عثمان رضى الله عنه على الجند ورماه بالرجال وسرحه إلى إفريقية وسرح معه عبداللّه بن نافع بن قيس وعبداللّه بن نافع بن الحصين الفهرينى فلما فتح اللّه إفريقية خرج عبداللّه وعبداللّه إلى الأندلس فأتياها من قبل البحر وكتب عثمان رضى الله عنه إلى من انتدب إلى الأندلس أما بعد فان القسطنطينية إنما تفتح من قبل الأندلس وانكم ان افتتحتموها كنتم شركاء في الأجر فيقال أنها فتحت في تلك الأزمان وستفتح مرة أخرى كما في أحاديث هذا الباب و الذى قبله و قد قال بعض علمائنا أن حديث أبى هريرة أول الباب يدل على أنها تفتح بالقتال وحديث ابن ماجة يدل على خلاف ذلك مع حديث أبى هريرة واللّه أعلم.
قال المؤلف رحمه الله لعل فتح المهدى يكون لها مرتين مرة بالقتال ومرة بالتكبير كما أنه يفتح كنيسة الذهب مرتين فإن المهدى إذا خرج بالمغرب على ما تقدم جاءت إليه أهل الأندلس فيقولون يا ولى اللّه أنصر جزيرة الأندلس فقد بلغت وتلف أهلها وتغلب عليها أهل الكفر والشرك من أبناء الروم فيبعث كتبه إلى جميع قبائل المغرب وهم قزولة وخذالة وقذالة وغيرهم من القبائل من أهل المغرب أن أنصروا دين اللّه وشريعة محمد صلى الله عليه و سلم فيأتون إليه من كل مكان ويجيبونه ويقفون عند أمره.
ترمذى از انس روايت مى كند كه گفت:فتح قسطنطنيه با برپا شدن قيامت اين گونه است.
ترمذى آن را بدون اسناد به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده است و مى گويد:حديث عجيبى است.
قسطنطنيه شهر روم است و هنگام خروج دجال فتح مى شوند و قسطنطنيه در زمان برخى اصحاب پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فتح شده است.
مؤلف مى گويد:وى عثمان بن عفان است.طبرى در كتاب تاريخش مى گويد:سپس سال بيست و هفتم فرا رسيد در اين سال آفريقا به دست عبدالله بن ابى سرح فتح شد و توضيح آن چنين است كه عثمان وقتى عمرو عاص را به حكومت مصر منصوب كرد،كسى را از كار بركنار نمى كرد مگر به خاطر شكايتى و عبدالله بن ابى سرح از سپاه عثمان بود.آنگاه عثمان او را به فرماندهى سپاه منصوب كرد و براى وى نيرو فرستاد و او را به سوى آفريقا فرستاد و عبدالله بن نافع بن قيس و عبدالله بن نافع بن حصين فهرينى را همراه وى فرستاد.پس از فتح آفريقا توسط خداوند آن دو عبدالله از راه دريا به سوى اندلس حركت كردند و عثمان به نيروهايى كه به طرف اندلس حركت كرده بودند نوشت:قسطنطنيه فقط از طرف اندلس فتح مى شود و شما اگر آنجا را فتح كنيد در پاداش آن شريك هستيد.
پس گفته مى شود قسطنطنيه در آن زمان ها فتح شد و بار ديگر نيز فتح خواهد شد چنانچه در احاديث اين باب و باب پيشين آمده است و برخى علماى ما گفته اند:حديث ابوهريره در آغاز باب دلالت مى كند كه آن با جنگ فتح مى شود و حديث ابن ماجه و حديث ابوهريره بر خلاف آن دلالت مى كند و خداوند آگاه تر است.
مؤلف مى گويد:شايد مهدى(عج)دوبار قسطنطنيه را فتح كند،يك بار با جنگ و يك بار با تكبير،همان گونه كه كنيسه ذهب را دوبار فتح مى كند،زيرا هنگامى كه مهدى(عج)از مغرب ظهور مى كند همان گونه كه گذشت اهل اندلس نزد وى مى آيند و مى گويند:اى ولى خدا! جزيره اندلس را يارى كن كه اندوه آنجا را فرا گرفته است و اهلش هلاك شده اند و روميان كافر و مشرك بر آنجا مسلط گرديده اند.
آنگاه مهدى(عج)به همه قبيله هاى مغرب قزوله و خذاله و قذاله و ديگران نامه مى نويسد كه دين خدا و شريعت محمد صلى الله عليه و آله را يارى كنيد.از اين رو از هر طرف به سوى او مى آيند و به دعوتش پاسخ مثبت مى دهند و گوش به فرمانش مى ايستند.
ويكون على مقدمته صاحب الخرطوم و هو صاحب الناقة الغرا و هو صاحب المهدى وناصر دين الإسلام وولى اللّه حقا فعند ذلك يبايعونه ثمانون ألف مقاتل بين فارس وراجل قد رضى الله عنهم أولئك حزب اللّه ألا أن حزب اللّه هم المفلحون فباعوا أنفسهم من اللّه واللّه ذو الفضل العظيم فيعبرون البحر حتى ينتهوا إلى حمص وهى اشبيلية فيصعد المهدى المنبر في المسجد الجامع ويخطب خطبة بليغة فيأتى إليه أهل الاندلس فيبايعه جميع من بها من أهل الإسلام ثم يخرج بجميع المسلمين متوجها إلى البلاد بلاد الروم فيفتح فيها سبعين مدينة من مدائن الروم يخرجها من أيدى العدو عنوة الحديث.وفيه ثم أن المهدى ومن معه يصلون إلى كنيسة الذهب فيجدون فيها أموالا فيأخذها المهدى فيقسمها بين الناس بالسوية ثم يجد فيها تابوت السكينة وفيها غفارة عيسى وعصى موسى عليهما السلام وهى العصا التى هبط بها آدم من الجنة حين أخرج منها وكان قيصر ملك الروم قد أخذها من بيت المقدس في جملة السبى حين سبى بيت المقدس واحتمل جميع ذلك إلى كنيسة الذهب فهو فيها إلى الآن حتى يأخذها المهدى فإذا أخذ المسلمون العصا تنازعوا عليها فكل منهم يريد أخذ العصا فإذا أراد اللّه تمام أهل الإسلام من الأندلس خذل اللّه رأيهم وسلب ذوى الألباب عقولهم فيقسمون العصا على أربعة أجزاء فيأخذ كل عسكر منهم جزءا وهم يومئذ أربع عساكر و إذا فعلوا ذلك رفع اللّه عنهم الظفر و النصر ووقع الخلاف في ذلك بينهم قال كعب الأحبار ويظهر عليهم أهل الشرك حتى يأتون البحر فيبعث اللّه إليهم ملكا في صورة ايل فيجوز بهم القنطرة التى بناها ذوالقرنين لهذا المعنى خاصة فيأخذ الناس وراءه
فرمانده مقدمه سپاه مهدى(عج)حاكم خرطوم است و او صاحب شتر غرا و يار مهدى (عج)و يارى كننده دين اسلام و ولى بر حق خداوند است.در اين زمان هشتاد هزار جنگجوى سواره و پياده با وى بيعت مى كنند كه خداوند از آن ها راضى است آنان حزب الله اند.آگاه باش كه تنها حزب خداوند رستگارند.پس جان هاى شان را به خداوند مى فروشند و خداوند داراى فضل بزرگى است.آنگاه از دريا مى گذرند تا به حمص اشبيليه مى رسند.در مسجد جامع آنجا مهدى(عج)به منبر مى رود و خطبه رسايى مى خواند.آنگاه همه مسلمانان اندلس نزد وى مى آيند و بيعت مى كنند.سپس همه مسلمانان را به طرف شهرهاى روم حركت مى دهد و هفتاد شهر از شهرهاى روم را فتح مى كند و آن ها را با نيروى نظامى از دست دشمن خارج مى كند...
آنگاه مهدى(عج)و همراهانش به كنيسه ذهب مى رسند و اموالى را در آنجا مى يابند.
مهدى(عج)آن اموال را مى گيرد و به طور مساوى بين مردم تقسيم مى كند.سپس تابوت سكينه آرامش و عباى عيسى عليه السلام و عصاى موسى عليه السلام را مى يابد و آن عصايى است كه آدم عليه السلام هنگام بيرون آمدن از بهشت آن را آورد و قيصر پادشاه روم هنگام به اسارت درآوردن بيت المقدس در ضمن اسيران اين اموال را گرفت و آن ها را با كنيسه ذهب منتقل كرد و آن ها تا اين زمان در آنجاست تا مهدى(عج)آن ها را بگيرد.
هنگامى كه مسلمانان عصا را مى گيرند،درباره آن باهم نزاع مى كنند و هر گروه از آن ها مى خواهد آن را بگيرد.آنگاه وقتى كه خداوند بر چيدن اسلام از اندلس را اراده كند،آن ها را به خودشان وامى گذارد و عقل هاى شان را مى گيرد،از اين رو عصا را به چهار قسمت تقسيم مى كنند و هر سپاه يك قسمت از آن را برمى دارد آنان در آن زمان چهار سپاهند.وقتى چنين كردند خداوند پيروزى و يارى را از آن ها برمى دارد و درباره آن باهم اختلاف مى كنند.
كعب احبار مى گويد:مشركان بر آن ها پيروز مى شوند وقتى به دريا مى رسند خداوند فرشته اى را به صورت ايل به سوى آن ها مى فرستد و آن ها را از پلى كه ذوالقرنين فقط براى همين كار ساخته است عبور مى دهد و مردم به تعقيب آن ها مى پردازند تا به شهر فارس مى رسند در حالى كه روميان پشت سرشان هستند.پس پيوسته چنين است كه هر وقت
حتى يأتوا إلى مدينة فارس و الروم وراءهم فلا يزالون كذلك كلما ارتحل المسلمون مرحلة ارتحل المشركون كذلك حتى يأتوا إلى أرض مصر و الروم وراءهم وفي حديث حذيفة ويتملكون مصر إلى الفيوم ثم يرجعون و اللّه تعالى أعلم.
باب
اشراط الساعة وعلامتها
فاما وقتها لا يعلمه اللّه إلّاوفي حديث جبريل ما المسئول عنها بأعلم من السائل الحديث خرجه مسلم.
وكذلك روى الشعبى قال لقى جبريل عيسى عليه السلام فقال له عيسى متى الساعة فانتفض جبريل عليه السلام في أجنحته وقال ما المسئول عثها بأعلم من السائل ثقلت في السموات والأرض لاتاتيكم إلّابغتة.
وذكر أبو نعيم من حديث مكحول عن حذيفة قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم للساعة إشراط قيل وما إشراطها قال علو أهل الفسق في المساجد وظهور أهل المنكر على أهل المعروف قال اعرابى فما تامرنى يا رسول اللّه قال دع وكن حليما من أجلاس بيتك غريب من حديث مكحول لم نكتبه إلّامن حديث حمزة النصيبى عن مكحول.
مسلمانان يك منزل مى روند،مشركان نيز به همان اندازه مى روند تا به سرزمين مصر مى رسند در حالى كه روميان پشت سرشان هستند.
در حديث حذيفه آمده است:مصر را به فيوم وامى گذارند و برمى گردند و خداوند آگاه تر است.
زمان برپايى قيامت را كسى جز خداوند نمى داند و در حديث جبرئيل آمده است:سوال شده از او آگاه تر از سوال كننده نيست.
اين حديث را مسلم ذكر كرده است.
و شعبى روايت مى كند:جبرئيل عليه السلام با عيسى عليه السلام ديدار كرد.عيسى عليه السلام به او گفت:قيامت چه وقت است؟
جبرئيل عليه السلام بال هايش را حركت داد و گفت:سوال شده در اين باره آگاه تر از سوال كننده نيست.در آسمان ها و زمين سنگينى مى كند و فقط به صورت ناگهانى به سراغ شما مى آيد.
ابونعيم از مكحول از حذيفه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:فرا رسيدن قيامت نشانه هايى دارد.
گفته شد:نشانه هاى آن چيست؟
فرمود:برترى فاسقان در مساجد و پيروزى اهل منكر بر اهل معروف.عرب بيابانگردى گفت:چه دستورى به من مى دهيد،اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!فرمود:ترك كن و بردبار باش و همانند يكى از وسايل خانه ات باش!
اين حديث،حديث غريبى از مكحول است كه فقط آن را از طريق حمزه نصيبى از مكحول مى نويسيم.
فصل
قال العلماء رحمهم اللّه تعالى و الحكمة في تقديم الأشراط ودلالة الناس عليها تنبيه الناس عن رقدتهم وحثهم على الاحتياط لانفسهم بالتوبة والانابة كى لايباغنوا بالحول بينهم وبين تدارك العوارض منهم فينبغى للناس أن يكونوا بعد ظهور إشراط الساعة قد نظروا لأنفسهم وانقطعوا عن الدنيا واستعدوا للساعة الموعود بها و اللّه أعلم وتلك الاشراط علامة لانتهاء الدنيا وانقضائها فمنها خروج الدجال ونزول عيسى وقتله الدجال ومنها خروج ياجوج وماجوج ودابة الأرض ومنها طلوع الشمس من مغربها هذه هى الآيات العظام على مايأتى بيانه و أما مايتقدم من هذه من قبض العلم وغلبة الجهل واستيلاء أهله وبيع الحكم وظهور المعازف واستفاضة شرب الخمور واكتفاء النساء بالنساء و الرجال بالرجال وإطالة البنيان وزخرفة المساجد و إمارة الصبيان ولعن آخر هذه الأمة أولها وكثرة الهرج فإنها أسباب حادثة ورواية الأخبار المنذرة بها بعد ما صار الخبر بها عيانا تكلف لكن لابد من ذكرها حتى يوقف عليها ويتحقق بذلك معجزة النبى صلى الله عليه و سلم وصدقه في كل ما أخبر به صلى الله عليه و سلم.
فصل
علما مى گويند:حكمت نشانه هاى قيامت و راهنمايى كردن مردم به آن ها بيداركردن آنان از غفلت و تشويق ايشان به احتياط براى خودشان با توبه و انابه است تا با فاصله شدن ميان مردم و جبران گناهان،آنان زيان نكنند پس سزاوار است كه پس از ظهور نشانه هاى قيامت براى خودشان بينديشند و از دنيا قطع اميد كنند و براى قيامت كه وعده داده شده است آماده شوند و خداوند آگاه تر است.
آن نشانه ها،علامت پايان دنياست كه عبارتند از:خروج دجال و فرود آمدن عيسى عليه السلام و كشته شدن دجال توسط وى و خروج ياجوج و ماجوج و جنبده زمين و طلوع خورشيد از مغرب.اين ها نشانه هاى بزرگ است كه بيانش خواهد آمد.
و نشانه هايى كه زودتر تحقق مى يابد مثل گرفته شدن علم و غلبه جهل و مسلط شدن جاهلان و معامله شدن حكم و رايج شدن آلات موسيقى و زياد شدن شراب خوارى و همجنس بازى در ميان زنان و مردان و مرتفع كردن ساختمان ها و طلاكارى كردن مسجدها و حاكم شدن كودكان و لعنت كردن آخرين هاى اين امت اولين هاى امت را.
اين ها چيزهايى است كه به وقوع پيوسته است و روايت كردن احاديث بيم دهنده از آن ها پس از عينى شدنشان،خود را به زحمت انداختن است ولى بايد آن احاديث را ذكر كرد تا نسبت به آن ها آگاهى حاصل شود و از اين راه معجزه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و راستگويش در همه سخنانش ثابت شود.
وفيات الأعيان وأنباء أبناء الزمان
أبو العباس،شمس الدين،أحمد بن محمد بن ابراهيم بن ابي بكر
ابن خلكان البرمكي الاربلي الشافعي
(608-681)
من اعلام المؤرخين ومشاهير الأدباء،أصله من إربل(قرب الموصل على شاطئ دجلة الشرقي)رحل إلى مصر وأقام فيها مدة وتولى نيابة قضائها،ثم انتقل إلى دمشق فولاه الملك الظاهر قضاء الشام وعزل بعد عشر سنين فعاد إلى مصر وبعدما أقام سبع سنين ردّ إلى قضاء الشام فعزل عنه بعد مدة واشتغل بالتدريس في مدارس دمشق.
وكتابه وفيات...من أشهر كتب التراجم،كما يعتبر عند أرباب الرجال و التراجم من أحسن المصادر ضبطاً وترتيباً وإحكاماً. (1)
لكن ابن كثير كما قال الزركلي انتقده في البداية و النهاية(113/11)في كلامه على ابن الراوندي-الذي ترجمه تحت رقم 34 في المجلد الأول-».
فقال:و قد ذكره ابن خلكان وقلس عليه ولم يخرجه أو يجرحه بشيء وكان الكلب أكل له عجيناً،على عادته في العلماء و الشعراء،فالشعراء يطيل تراجمهم،والعلماء يذكر لهم ترجمة يسيرة و الزنادقة يترك ذكر زندقتهم.1.
1) .النجوم الزاهرة 353/7-354؛طبقات الشافعية للسبكي 14/5-15؛دول الاسلام للذهبي 143/3؛مرآة الجنان 193/3-197؛المختصر في اخبار البشر 17/4؛كشف الظنون 3017؛روضات الجنات 87-89؛معجم المؤلفين 59/1؛الاعلام للزركلي 220/1.
وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزمان
تأليف:ابوالعباس،شمس الدين،احمد بن محمد بن ابراهيم بن ابى بكر،
ابن خلكان برمكى اربلى شافعى
(608-681)
وى از تاريخ نگاران بزرگ و اديبان مشهور بود.اصل او از اربل(نزديك موصل در ساحل شرقى دجله)بود كه به مصر كوچ كرد و مدتى در آنجا اقامت نمود.او در مصر نيابت قضاوت را عهده دار شد.آنگاه به دمشق نقل مكان كرد و ملك ظاهر او را به قضاوت شام منصوب كرد.
پس از ده سال از قضاوت شام بركنار شد و به مصر بازگشت.آنگاه پس از هفت سال اقامت در مصر به منصب قضاوت شام بازگشت.سپس پس از مدتى از آن بركنار شد و در مدارس دمشق مشغول تدريس گرديد.
كتاب«وفيات»او از مشهورترين كتاب هاى تراجم است،چنانچه نزد علماى رجال و تراجم از بهترين منابع از نظر ضبط و ترتيب و اعتبار به شمار مى آيد. (1)
با اين حال ابن كثير بنابر گزارش زركلى در كتاب«البدايه و النهايه»113/11 درباره
1) .النجوم الزاهره 353/7-354؛طبقات الشافعيه،سبكى 14/5-15؛دول الاسلام،ذهبى 143/3؛مرآة الجنان 193/3-197؛المختصر فى اخبار البشر 17/4؛كشف الظنون 3/17؛روضات الجنات 87-89؛معجم المؤلفين 59/1؛الاعلام زركلى 220/1.
أقول إن نماذج سيرته التي يؤاخذ عليها وتدل على صدق كلام ابن كثير ترجمته لأبي القاسم المنتظر محمد بن الحسن العسكري عليه السلام فانه مع الأغماض عن إمامته وخلافته الاسلامية عند الشيعة تكون له شخصية فذة،إسلامي عالمي وله سهم وافر في الكتب الحديث وغيرها من المصادر الأصلية،فكان من الواجب على مثل ابن خلكان ان يوسع في ترجمته وتعريفه بما هو أكثر وأتقن وأحكم ممّا بين أيديكم من نص كلامه فيه.
ومع الأسف ان ابن خلكان لم يعتن بشأن الامام(المهدي المنتظر عليه السلام)ولم يشاء ان يرجع إلى عشرات من المصادر الصحيحة،من السنة و الشيعة في ترجمة مثل هذا الامام أو رجع ولم ينصف.%
سخنانش در ترجمه ابن راوندى(ترجمه 34 جلد اول)از او انتقاد كرده است و مى گويد:
«ابن خلكان او را ذكر كرده است و او را مانند غذاى درون معده به گلو آورده است ولى نه او را بيرون انداخته و نه او را جرح كرده است گويا سگ براى او خمير خورده است بنابر عادتى كه درباره عالمان و شاعران دارد،ترجمه شاعران را طولانى مى كند و براى عالمان شرح حال مختصرى ذكر مى كند و كفر زنديقان را سخن به ميان نمى آورد.
مى گويم:نمونه روش او كه به آن عمل مى كند و بر درستى سخن ابن كثير دلالت مى كند، بيان ترجمه ابوالقاسم،منتظر،محمد بن حسن عسكرى عليه السلام توسط اوست،چرا كه با قطع نظر از امامت و خلافت اسلامى حضرت مهدى(عج)نزد شيعيان،وى داراى شخصيت بسيار بزرگ اسلامى و جهانى است و در كتاب هاى حديث و منابع دست اول ديگر مطالب زيادى درباره او آمده است.از اين رو بر ابن خلكان واجب بود كه بيش تر و متقن تر و محكم تر از آنچه پيش رو داريد به شخصيت امام مهدى(عج)بپردازد.
ولى افسوس كه ابن خلكان به شخصيت امام عليه السلام اعتنا نكرده است و نخواسته است كه به ده ها منبع صحيح از سنى و شيعه در اين باره مراجعه كند يا مراجعه كرده است و انصاف را رعايت نكرده است.
وفيات الأعيان
وأنباء أبناء الزّمان
لأبى العباس شمس الدّين احمد بن محمد بن أبى بكر بن خلّكان
(608-681 ه)
حققه
الدكتور احسان عباس
المجلد الرّابع
دار صادر
بيروت
وأنباء أبناء الزّمان
أبو العباس،شمس الدين،أحمد بن محمد بن ابراهيم بن ابى بكر
ابن خلكان برمكى اربلى شافعى
(608-681)
جلد چهارم
أبوالقاسم المنتظر
أبوالقاسم محمد بن الحسن العسكري بن عليّ الهادي بن محمد الجواد المذكور قبله؛ ثاني عشر الأئمة الاثنى عشر على اعتقاد الامامية،المعروف بالحجَّة،و هو الذى تزعم الشيعة أنه المنتظر و القائم و المهدي،و هو صاحب السرداب عندهم،وأقاويلهم فيه كثيرة، وهم ينتظرون ظهوره في آخر الزمان من السرداب بسرّ من رأى.كانت ولادته يوم الجمعة منتصف شعبان سنة خمس وخمسين ومائتين،ولما توفي أبوه و قد سبق ذكره (1)كان عمره خمس سنين،واسم أمه خمط،وقيل نرجس،والشيعة يقولون:إنه دخل السرداب في دار أبيه وأمُّهُ تنظر إليه،فلم يعد يخرج إليها،وذلك في سنة خمس وستين ومائتين،وعمره يومئذ تسع سنين.
وذكر ابن الازرق في تاريخ ميافارقين أن الحجة المذكور ولد تاسع شهر ربيع الأول سنة ثمان وخمسين ومائتين،وقيل في ثامن شعبان سنة ست وخمسين،و هو الأصح وأ نّه لما دخل السرداب كان عمره أربع سنين،وقيل خمس سنين،وقيل إنه دخل السرداب سنة خمس وسبعين ومائتين وعمره سبع عشرة سنة،واللّه أعلم أي ذلك كان، رحمه اللّه تعالى.
1) .انظر الأئمة الاثنا عشر:117 و الصفحة المقابلة.
562
ابوالقاسم منتظر
ابوالقاسم محمد بن حسن عسكرى بن على هادى بن محمد الجواد(كه پيش تر ذكر شد) دوازدهمين امام از امامان دوازده گانه بنابر اعتقاد اماميه معروف به حجت و كسى است كه شيعه مى پندارد او منتظر و قائم و مهدى(عج)است و نزد آنان وى صاحب سرداب است كه سخنان آن ها در اين باره فراوان است.آن ها منتظر ظهور وى از سرداب در سامرا در آخرالزمان هستند.ولادت وى در روز جمعه نيمه شعبان سال دويست و پنجاه و پنج است و سن وى در هنگام وفات پدرش پنج سال بود.نام مادرش خمط است و نرجس نيز گفته شده است.
شيعيان مى گويند:وى در خانه پدرش داخل سرداب شد در حالى كه مادرش منتظر وى بود،ولى به سوى او بازنگشت.اين حادثه در دويست و شصت و پنج اتفاق افتاد كه آن حضرت در آن هنگام نه ساله بود.
و ابن ازرق در كتاب«تارخ ميافارقين»مى گويد:امام مهدى(عج)در روز نهم ماه ربيع الاول سال دويست و پنجاه و هشت متولد شد و گفته شده است كه وى در هشتم شعبان سال دويست و پنجاه و شش تولد يافت كه اين درست تر است و هنگام ورود به سرداب چهار سال از عمرش مى گذشت و گفته شده پنج سال و گفته شده است كه وى در سال دويست و هفتاد و پنج در سن هفده سالگى داخل سرداب شد و خداوند آگاه تر است كه كدام يك از اين ها رخ داد.خداوند تعالى او را رحمت كند.
ذخائر العقبي
في مناقب ذوي القربى
محب الدين أبو العباس،أحمد بن عبداللّه بن محمد
الطبري المكي الشافعي
(615-694)
من كبار المحدثين،مولده ووفاته بمكة وكان شيخ الشافعية ومحدث الحجاز فيدرس ويفتي وله تصانيف في الفقه و الحديث،منها:الرياض النضرة في فضائل العشرة ط،القرى لقاصد ام القرى ط،السمط الثمين في مناقب أمهات المؤمنين ط،تقريب المرام في غريب القاسم بن سلام في غريب الحديث و ذخائر العقبى... (1)و قد طبع هذا الكتاب بمصر و اليك شطراً منه يتعلق بالمهدي المنتظر(عجل اللّه فرجه).1.
1) .طبقات الشافعية للسبكي 8/5؛مرآة الجنان 224/4؛شذرات الذهب 425/5؛تذكرة الحفاظ 1474/4؛الاعلام للزركلي 153/1؛كشف الظنون 831؛معجم المؤلفين 398/1؛النجوم الزاهرة 74/8،بروكلمان 361/1.
ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى
تأليف:محب الدين،ابوالعباس،احمد بن عبدالله بن محمد
طبرى مكى شافعى
(615-694)
وى از محدثان بزرگ بود.در مكه متولد شد و در همانجا بدرود حيات گفت.او شيخ شافعيه و محدث حجاز بود كه تدريس مى كرد و فتوا مى داد.محب الدين طبرى داراى تأليفاتى در زمينه فقه و حديث است كه از آن جمله است:
«الرياض النضره فى فضائل العشره»(به چاپ رسيده است)«القرى لقاصد ام القرى»(به چاپ رسيده است)«السمط الثمين فى مناقب امهات المؤمنين»(به چاپ رسيده است) «تقريب المرام فى غريب القاسم بن سلام»درباره احاديث غريب و«ذخائر العقبى». (1)
و اين كتاب در مصر چاپ شده است و اكنون بخشى از آن كه مربوط به امام زمان(عج) است به چاپ مى رسد.
1) .طبقات الشافعيه،سبكى 8/5؛مرآة الجنان 224/4؛شذرات الذهب 425/5؛تذكرة الحفاظ 1474/4؛الأعلام زركلى 153/1؛كشف الظنون 831؛معجم المؤلفين 398/1؛النجوم الزاهرة 74/8؛بروكلمان 361/1.
ذخائر العقبى
فى مناقب ذوى القربى
تأليف العلامة الحافظ محب الدين أحمد بن عبداللّه الطبرى
(615-694)
عن نسخة دار الكتب المصرية،ونسخة الخزانة التيمورية
عنيت بنشره
مكتبة القدسى
لصاحبها حسام الدّين القدسى
بباب الخلق بحارة الجداوى بدرب سعادة بالقاهرة
سنة 1356 وحقوق الطبع محفوظة
في مناقب ذوي القربى
محب الدين،أبو العباس،أحمد بن عبداللّه بن محمد
طبرى مكى شافعى
(615-694)
ذكر ما جاء
أن المهدى في آخر الزمان منهما
عن على بن الهلالى عن أبيه قال دخلت على رسول اللّه صلى الله عليه و سلم في الحالة التى قبض فيها فاذا فاطمة عند رأسه فبكت حتى ارتفع صوتها فرفع صلى الله عليه و سلم طرفه إليها فقال حبيبتى فاطمة ما الذى يبكيك؟فقالت:أخشى الضيعة من بعدك.
فقال يا حبيبتى ما علمت أن اللّه اطلع على أهل الأرض اطلاعة فاختارمنها أباك فبعثه برسالته ثم اطلع اطلاعة فاختار منها بعلك وأوحى إلى أن أنكحك إياه يا فاطمة ونحن أهل بيت فقد أعطانا اللّه سبع خصال لم تعط أحداً قبلنا ولا تعط أحداً بعدنا وأنا خاتم النبيين وأكرمهم على اللّه عزوجل وأحب المخلوقين إلى اللّه عز و جل وأنا أبوك ووصي خير الاوصياء وأحبهم إلى اللّه عز وجل و هو بعلك وشهيدنا خير الشهداء وأحبّهم إلى اللّه عزوجل و هو حمزة بن عبدالمطلب عم أبيك وعم بعلك ومنا من له جناحان أخضران يطير بهما في الجنة حيث يشاء مع الملائكة و هو ابن عم أبيك وأخو بعلك ومنا سبط هذه الامة وهما ابناك الحسن و الحسين وهما سيدا شباب أهل الجنة وأبوهما و الذى بعثنى بالحق خير منهما.يا فاطمة و الذى بعثنى بالحق إن منهما مهدى هذه الأمة إذا صارت الدنيا هرجاً ومرجاً وتظاهرت الفتن وتقطعت السبل وأغار بعضهم على بعض فلا كبير يرحم صغيراً ولا صغير يوقر كبيراً فيبعث اللّه عزوجل عند ذلك من يفتح حصون الضلالة وقلوباً غلفاً يقوم بالدين في آخر الزمان كما قمت به في أول الزمان
على بن هلالى از پدرش روايت مى كند كه گفت:در حال احتضار پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نزد وى رفتم.در آن هنگام فاطمه عليها السلام بالاى سر پدرش بلند بلند گريه مى كرد.پيامبراكرم صلى الله عليه و آله چشمش را به سوى او كرد و فرمود:اى حبيبه من،فاطمه عليها السلام چرا مى گريى؟
گفت:از ضايع شدن پس از شما بيمناكم.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:اى حبيبه من!مگر نمى دانى خداوند نگاهى به اهل زمين افكند، آنگاه پدرت را از آن برگزيد و او را براى رسالت خود مبعوث كرد سپس توجه ديگرى كرد و شوهرت را از آن برگزيد و به من وحى كرد تو را به ازدواج او درآورم.اى فاطمه عليها السلام!و ما خاندانى هستيم كه خداوند هفت ويژگى به ما بخشيده است كه به هيچ كس پيش از ما و هيچ كس پس از ما نبخشيده است و من آخرين پيامبران و گرامى ترين آن ها بر خداوند عز و جل هستم و او شوهر توست و شهيد ما بهترين شهيدان و محبوب ترين آن ها نزد خداوند عز و جل است و او حمزه بن عبدالمطلب عموى پدرت و عموى شوهرت است و از ماست صاحب دو بال سبز كه با آن ها در هر كجاى بهشت كه بخواهد با فرشتگان پرواز مى كند و او عموزاده پدرت و برادر شوهرت است و از ماست سبط اين امت و آن ها حسن و حسين عليه السلام دو سرور جوانان اهل بهشت هستند و سوگند به خدايى كه مرا به حق مبعوث كرد،پدر آن ها بهتر از آن هاست.
اى فاطمه عليها السلام،سوگند به خدايى كه مرا به حق مبعوث كرد!همانا از آن دو مهدى(عج)اين امت است كه وقتى دنيا پر از هرج و مرج،فتنه ها فراگير و راه ها ناامن مى شود و مردم همديگر را غارت مى كنند،نه بزرگى به صغير رحم مى كند و نه صغير احترام بزرگى را نگه مى دارد.در اين هنگام خداوند عز و جل كسى را برمى انگيزد كه دژهاى گمراهى و قلب هاى غلاف و سرپوش را فتح مى كند.در آخرالزمان دين را برپا مى كند همان گونه كه من در آغاز،آن را برپا كردم
ويملأ الأرض عدلا كما ملئت جوراً.خرجه الحافظ أبو العلاء الهمدانى في أربعين حديثاً في المهدى و قد تقدم مختصراً في مناقب فاطمة من حديث الطبرانى عن أبى أيوب الانصارى.
(شرح):الهرج و المرج الاقتتال والاختلاط،غلف أى في غلاف عن سماع الحق.وعنه قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«يولد منهما يعنى الحسن و الحسين مهدى هذه الامة».وعن الحسين بن على أن النبي صلى الله عليه و سلم قال لفاطمة«المهدى من ولدك»وعن حذيفة أن النبى صلى الله عليه و سلم قال المهدى من ولدى وجهه كالكوكب الدرى.و قد روى عن أبى سعيد الخدرى وعبدالرحمن بن عوف وغيرهما أنه من عترته صلى الله عليه و سلم.
ذكر ما جاء من ذلك مختصاً بالحسين
عن حذيفة أن النبى صلى الله عليه و سلم قال لو لم يبق من الدنيا إلّايوم واحد لطول اللّه ذلك اليوم حتى يبعث رجلا من ولدى إسمه كاسمى فقال سلمان من أى ولدك يا رسول اللّه قال من ولدى هذا وضرب بيده على الحسين.فيحمل ماورد مطلقاً فيما تقدم على هذا المقيد.
و زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است.
اين حديث را حافظ ابو العلاء همدانى در«اربعين حديثا فى المهدى(عج)آورده است و پيش تر به طور خلاصه در مناقب فاطمه عليها السلام از طريق طبرانى از ابوايوب انصارى گذشت.
شرح حديث:هرج و مرج به معناى جنگ و خونريزى و بى نظمى است غلف يعنى از شنيدن حق در غلاف است.
همچنين از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«از اين دو يعنى حسن و حسين عليهما السلام مهدى(عج)اين امت به دنيا مى آيد.»
و از حسين بن على عليهما السلام روايت شده است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به فاطمه عليها السلام فرمود:
«مهدى(عج)از فرزندان توست.»
و از حذيفه روايت شده كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى(عج)از فرزندان من و چهره اش همانند ستاره تابناك است.»
و از ابو سعيد خدرى و عبدالرحمان بن عوف و ديگران روايت شده كه وى از عترت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله است.
حذيفه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«اگر از اين دنيا تنها يك روز باقى بماند حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا مردى از فرزندان مرا برانگيزد كه نامش شبيه نام من است.
سلمان گفت:از كدام فرزندت؟اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دستش را به حسين عليه السلام زد و فرمود:از اين فرزندم.»
بنابراين احاديثى كه پيش تر مطلق آمده است بر اين حديث مقيد حمل مى شود.
فرائد السمطين
شيخ الاسلام،صدر الدين،ابوالمجامع،ابراهيم بن سعد الدين
محمد بن المؤيد الحموئي الخراساني
(644-732)
من أعلام السنة وحفاظ الحديث.
أطراه الذهبي في تذكرته(1506/4)بالامام المحدث الأوحد الأكمل فخر الاسلام.ثم قال:وكان شديد الأعتناء بالرواية وتحصيل الأجزاء وعلى يده أسلم غازان الملك.
وترجمه ابن حجر في الدرر الكامنة،(ج1،ص67-69)فعد شيوخه و البلاد التي سمع بها وذكر اكثاره في نقل الحديث عن جماعة بالعراق و الشام و الحجاز وأطراه بأ نّه كان ديّناً وقوراً،مليح الشكل،جيد القراءة وعلى يده اسلم غازان الملك (1)
ذكره ايضاً الذهبي في المعجم المختص و العبر في خبر من غبر وجمال الدين عبدالرحيم الاسنوي في طبقات الشافعية ومحمد بن يوسف الزرندي في نظم درر السمطين وغيرهم في غيرها كما نقل عنهم العلامة الحجة السيد حامد حسين في عقبات الانوار،ج 2،ص 482 من حديث الثقلين طبع اصفهان-وص 404 من مجلد حديث الطير،طبع الهند.
.ثم ذكر أسماء من له اجازة عنهم وبعض من له اجازة عنه.د.
1) .وكان اسلام غازان المغولي بيد الحموئي في سنة 694 كما في الذريعة 136/16.
فرائد السمطين
تأليف:شيخ الاسلام،صدرالدين،ابوالمجامع،ابراهيم بن سعد الدين
محمد بن مؤيد حموئى خراسانى
(644-732)
وى از بزرگان اهل سنت و حافظان حديث است.
ذهبى در كتاب تذكره اش(1506/4)او را با عنوان امام،محدث،اوحد اكمل و فخرالاسلام مورد ستايش قرار داده است.
سپس مى گويد:«وى در روايت حديث و به دست آوردن بخش هاى آن بسيار دقت و توجه مى كرد و غازان خان پادشاه به دست او مسلمان شد.»
ابن حجر در كتاب«الدرر الكامنه»(67/1-69)ترجمه او را آورده است و اساتيد و شهرهايى را كه در آن ها حديث شنيده است،برشمرده است و بيان مى كند كه وى احاديث بسيارى از گروهى در عراق و شام و حجاز نقل كرده است و او را با عنوان ديندار با وقار،داراى قيافه مليح و نمكين،داراى قرائت خوب كه به دست وى غازان خان پادشاه مسلمان شد،ستوده است.
سپس نام كسانى را كه حموئى از آن ها اجازه دارد و برخى از كسانى كه از او اجازه دارند، ذكر كرده است. (1)
1) .اسلام غازان مغولى به دست حموئى در سال 694 اتفاق افتاد چنانچه در الذريعه 136/16 آمده است.همچنين در منابع زير نيز آمده است:«المعجم المختص»و«العبر فى خبر من غبر»تأليف ذهبى و«طبقات الشافعيه»تأليف اسنوى و«نظم درر السمطين»تأليف محمد بن يوسف زرندى و ديگران در كتاب هاى خود چنانچه علامه سيد حامد حسين در عقبات الانوار 482/2 از حديث ثقلين چاپ اصفهان و ص 404 از جلد حديث طير چاپ هند آورده است.
له فرائد السمطين،في فضائل المرتضى و البتول و السبطين و الأئمة من ذريتهم عليهم السلام، حققه وعلق عليه العلامة المحقق الشيخ محمد باقر المحمودي،كما تصدى لنشره بأجمل هيئة وأبهى صورة في مجلدين ضخمين ببيروت سنة 1398ه.
وخص مؤلفنا الحموئي شطراً وافراً من كتابه فرائد السمطين بذكر ما يتعلق بظهور المهدي المنتظر وقيامه ليملأ الأرض قسطاً وعدلاً بعد ما ملئت ظلماً وجوراً ويبدأ من ص 310 من المجلد الثانى وينتهي إلى ص 343.
كتاب«فرائد السمطين فى فضائل المرتضى و البتول و السبطين و الائمه من ذريتهم عليهم السلام» از اوست كه علامه محقق شيخ محمد باقر محمودى آن را تحقيق كرده و بر آن حاشيه زده است و در سال 1398 به زيباترين شكل در دو مجلد بزرگ به چاپ رسيده است.
حموئى بخش زيادى از اين كتاب را به مطالب مربوط به ظهور مهدى(عج)و قيامش براى پر كردن زمين از عدل و داد پس از پر شدن آن از ظلم و جور اختصاص داده است كه از ص 310 مجلد دوم آغاز و به ص 343 پايان مى يابد.
فرائد السمطين
في فضائل المرتضى و البتول و السبطين
والائمة من ذرّيّتهم عليهم السلام
تأليف شيخ الإسلام المحدّث الكبير إبراهيم بن محمّد بن المؤيّد بن عبداللّه
ابن علي بن محمّد الجوينى الخراساني
من أعلام القرن السّابع و الثامن
(644-732)
المجلد الثّاني
حقّقه وعلّقَ عليه وتصدَّى لنشره
الشيخ محمَّد باقر المحمودي
شيخ الاسلام،صدرالدين،ابوالمجامع،ابراهيم بن سعد الدين
محمد بن مؤيد حموئى خراسانى
(644-732)
جلد دوم
[في قبس مما ورد عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم في البشارة بظهور المهديّ المنتظر من ذرّيّته، وقيامه ببسط العدل وإملائه الدنيا قسطاً بعدما ملئت ظلماً جوراً و قد رواه عنه صلى الله عليه و سلم جماعة كثيرة من الصحابة منهم أبو سعيد الخدري رضوان اللّه عليه].
561.أخبرنى العلامة تاج الدين أبو المفاخر محمد بن أبي القاسم الزوزني كتابة، والشيخ تاج الدين عليّ بن أنجب بن عبيد اللّه الخازن شفاهاً،والشيخ شمس الدين أبو محمد عبد الرحمان بن محمد بن أحمد بن قدّامة الخطيب فيما كتب إلىَّ،قالوا:أخبرنا مجد الدين أبو سعد عبداللّه بن عمر الصفّار النيسابوري إجازة.
[وأخبرنا]شيخنا أبو عمرو عثمان بن الموفَّق بقراءتي عليه،عن عبدالحميد بن محمد بن إبراهيم الخوارزمي إذناً،عن الحافظ أبي العلاء الحسن بن أحمد بن الحسن إجازة، بروايتهما عن المقرئ أبي عليّ الحسن بن أحمد بن الحسن،قال:أخبرنا الحافظ أحمد بن عبداللّه بن أحمد،قال:حدَّثنا أحمد بن جعفر بن مالك،حدّثنا عبداللّه بن أحمد،حدّثنا أبي (1)حدّثنا عبدالرزّاق،حدّثناجعفر بن سليمان،عن المعلّى بن زياد،حدّثنا العلاء بن بشر، عن أبي الصديق[الناجي بكر بن عمرو].
عن أبي سعيد الخدري،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:أبشّركم بالمهديّ يبعث في أمتى على اختلاف من الناس وزلازل فيملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئت ظلماً وجوراً،يرضى1.
1) .رواه في الحديث:(363)من مسند أبي سعيد الخدري من كتاب المسند،ج 3،ص 37،ط 1.
گزيده اى از احاديث پيامبراكرم صلى الله عليه و آله درباره بشارت به امام مهدى(عج)و گسترش عدالت توسط وى و پركردن دنيا از عدل پس از پر شدن آن از ظلم و جور و نقل اين احاديث توسط گروه زيادى از اصحاب از جمله:ابو سعيد خدرى رضى الله عنه.
561.به من خبر داد:علامه تاج الدين ابو المفاخر محمد بن ابى القاسم زوزنى از روى نوشته و شيخ تاج الدين على بن انجب بن عبيدالله خازن به طور شفاهى و شيخ شمس الدين ابو محمد عبدالرحمان بن محمد بن احمد بن قدامه خطيب به وسيله نامه به من گفتند:به ما خبر داد مجدالدين ابو سعد عبدالله بن عمر صفار نيشابورى با اجازه(و به ما خبر داد) استادمان ابوعمرو عثمان بن موفق با خواندن من براى وى از عبدالحميد بن محمد بن ابراهيم خوارزمى با اجازه از حافظ ابو العلاء حسن بن احمد بن حسن با اجازه با روايت آن دو از مقرى ابو على حسن بن احمد بن حسن از حافظ احمد بن عبدالله بن احمد از احمد بن جعفر بن مالك از عبدالله بن احمد از پدرش از عبدالرزاق از جعفر بن سليمان از معلى بن زياد از علاء بن بشر از ابو صديق(ناجى بكر بن عمرو)از ابو سعيد خدرى (1)از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:به شما بشارت مى دهم به مهدى(عج)در ميان امت من در حال اختلاف شديدى ميان مردم و فتنه و آشوب برانگيخته مى شود.آنگاه زمين را از داد و عدل پر مى كند، همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.ساكنان آسمان و ساكنان زمين از او خشنودند.مال را به صورت«صحاح»تقسيم مى كند.ت.
1) .اين حديث در مسند ابو سعيد خدرى از كتاب المسند 37/3 حديث 363 روايت شده است.
عنه ساكن السماء وساكن الأرض يقسّم المال صحاحاً فقال رجل:وما صحاحاً؟قال [با]السويّة بين الناس (1)
فيكون كذلك سبع سنين أو ثمان سنين أو تسع سنين ثم لا خير في العيش بعده.أو قال:ثمّ لا خير في الحياة بعده.
وأيضاً رواه أحمد في الحديث:(420)من مسند أبى سعيد الخدري من كتاب المسند،ج 3،ص 52 قال:
حدثنا زيد بن الحباب،حدثني حمّاد بن زيد،حدثنا المعلى بن زياد المعولي،عن العلاء بن بشير المزني عن أبي صديق الناجي[بكر بن عمرو]:
عن أبي سعيد الخدري قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:أبشّركم بالمهديّ يبعث في أمّتي على اختلاف من الناس وزلازل فيملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئت جوراً وظلماً.ويرضى عنه ساكن السماء وساكن الأرض،ويملأ الله قلوب أمّة محمد غنىّ فلا يحتاج أحد إلى أحد،فينادي منادٍ:من له في المال حاجة؟قال:فيقوم رجل فيقول:أنا.فيقال له:إئت السادن يعني الخازن فقل له:قال لك المهديّ:أعطنى.قال:فيأتي السادن فيقول له،فيقال له:إحتثي فيحتثي،فإذا أحرزه قال:كنت أجشع أمّه محمد نفساً أو عجز عنّي ما وسعهم؟!.
قال:فيمكث سبع سنين أو ثمان سنين أو تسع سنين ثم لا خير في الحياة أو في العيش بعده.
ثمّ قال أحمد:حدّثنا زيد بن الحباب،حدثني جعفر بن سليمان،حدثنا المعلى بن زياد،عن العلاء ابن بشير المزني وكان بكاءاً عند الذكر شجاعاً عند اللقاء عن أبي الصديق الناجي،عن أبي سعيد الخدري مثله وزاد فيه:
فيندم فيأتي به السادن فيقول له[السادن]:لانقبل شيئاً أعطيناه.
.[ شزرة من روايات ابن عباس حول ظهور المهديّ المنتظر
وإملائه الدنيا قسطاً وعدلاً بعدما ملئت ظلماً وجوراً ]
562.أخبرني مفيد الدين أبو جعفر محمد بن عليّ بن أبي الغنائم ابن الجهم الحلّي رحمه الله إجازة،قال:أنبأنا القاضي خطير الدين محمود بن محمد بن الحسين ابن عبدالجبّار الطوسي،عن عمّه زين الدين عبدالجبّار،عن أبيه،عن الصفّي أبي تراب ابن الداعي،عن أبي محمد جعفر بن محمد الدوريستي،عن الشيخ المفيد محمد بن محمد بن النعمان الحارثي، عن أبي جعفر محمد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القميّ (2)قال:حدَّثنا جعفر بن محمد بن مسرور رضى الله عنه عنه،قال:حدَّثنا الحسين بن محمد بن عامر،عن المعلّى بن محمد البصري،1.
1) .وبعده في كتاب المسند هكذا:قال:ويملأُ اللّه قلوب أمّة محمد صلى الله عليه و سلم غنىّ ويسعهم عدله حتى يأمر منادياً فينادي فيقول:من له في مال حاجة؟فما يقوم من الناس إلّارجل فيقول:ائت السدان يعني الخازن فقل له:إنَّ المهديّ يأمرك أن تعطينى مالاً.فيقول له:احث حتى إذا جعله في حجره وأبرزه ندم.فيقول:كنت اجشع أمّة محمد نفساً أو عجز عنّي ما وسعهم؟!قال:فيردّه فلا يقبل منه فيقال له:إنّا لا نأخذ شيئاً أعطيناه.
2) .رواه في أواخر الباب:(24)و هو باب ماروي عن النبيّ صلى الله عليه و سلم في النصّ على القائم عليه السلام من كتاب إكمال الدين،ج 1،ص 149،ط 1.
مردى گفت:صحاح چگونه است؟
فرمود:به طور مساوى در ميان مردم. (1)
خزانه دار به او مى گويد:مشت كن!آنگاه وقتى آن مرد پول ها را در دامنش مى ريزد و آن ها را بيرون مى برد،پشيمان مى شود و مى گويد:نفس من حريص ترين امت محمد صلى الله عليه و آله است.آيا آنچه به ايشان نيرو مى دهد مرا ناتوان مى كند؟
آنگاه آن پول را برمى گرداند؛ولى از او پذيرفته نمى شود و به وى گفته مى شود ما آنچه را ببخشيم،پس نمى گيريم.
به اين صورت هفت يا هشت يا نه سال خواهد بود آنگاه در زندگى پس از وى خيرى نيست.
همچنين احمد آن را در مسند ابو سعيد خدرى از كتاب«المسند»52/3،ح 420 روايت كرده است.مى گويد:به ما خبر داد:زيد بن حباب از حماد بن زيد از معلى بن زياد معولى از علاء بن بشير مزنى از ابوصديق ناجى(بكر بن عمرو)از ابوسعيد خدرى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
شما را به مهدى(عج)بشارت مى دهم كه در حال اختلاف شديد مردم و ناامنى برانگيخته مى شود.آنگاه زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه از جور و ظلم پر شده است و ساكنان آسمان و ساكنان زمين از او خشنود و خداوند قلب هاى امت محمد صلى الله عليه و آله را از بى نيازى پر مى كند به طورى كه به يكديگر نياز ندارند.پس منادى ندا مى دهد:چه كسى نياز مالى دارد؟آنگاه مردى بلند مى شود و مى گويد:من.به وى گفته مى شود:نزد خزانه دار برو و به وى بگو:مهدى(عج)به تو مى گويد،به من ببخشى.او نزد خزانه دار مى رود و به وى مى گويد.سپس به وى گفته مى شود مشت مشت بردار!آنگاه وقتى جمع مى كند با خود مى گويد:نفس من آزمندترين امت محمد صلى الله عليه و آله است،آيا آنچه براى آن ها كافى است نياز مرا برآورده نمى كند؟
فرمود:هفت يا هشت يا نه سال مى ماند سپس در زندگى پس از او خيرى نيست.
آنگاه احمد حنبل مى گويد:به ما خبر داد:زيد بن حباب از جعفر بن سليمان از معلى بن زياد از علاء ابن بشير مزنى،وى هنگام ذكر خدا بسيار گريان و در ميدان نبرد شجاع بود از ابوصديق ناجى از ابوسعيد خدرى اين حديث را روايت كرده است و بر آن افزوده است:آنگاه پشيمان مى شود و نزد خزانه دار مى آيد.خزانه دار به او مى گويد:ما چيزى را كه بخشيديم پس نمى گيريم.
عدل پس از پر شدن از ظلم و جور
562.به من خبر داد مفيد الدين ابوجعفر محمد بن على بن ابى غنائم ابن جهم حلى رحمه الله با اجازه از قاضى خطير الدين محمود بن محمد بن حسين ابن عبدالجبار طوسى از عمويش زين الدين عبدالجبار از پدرش از صفى ابوتراب ابن داعى از ابومحمد جعفر بن محمد
1) .ادامه حديث در كتاب«المسند»اين گونه است:و خداوند قلب هاى امت محمد صلى الله عليه و آله را از بى نيازى[مناعت طبع]پر مى كند و عدالتش را بر آن ها مى گستراند،به طورى كه منادى به دستور وى ندا مى دهد و مى گويد:چه كسى به پول نياز دارد؟ولى هيچ يك از مردم به جز يك نفر بلند نمى شود.مهدى(عج)به وى مى گويد:نزد خزانه دار برو و بگو:همانا مهدى(عج)به تو دستور مى دهد كه مقدارى پول به من بدهى!
عن جعفر بن سليمان،عن عبداللّه بن الحكيم،عن أبيه،عن سعيد بن جبير:
عن عبداللّه بن عباس،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:إن خلفائي وأوصيائي وحجج اللّه على الخلق بعدي لإثنا عشر،أولهم أخي وآخرهم ولدي.
قيل:يا رسول اللّه ومن أخوك؟قال:عليّ بن أبي طالب.قيل:فمن ولدك؟قال:المهديّ الذي يملؤها قسطاً وعدلاً كما مُلئت جوراً وظلماً.
والذي بعثني بالحقّ بشيراً لو لم يبق من الدنيا إلّايوم واحد لطوَّل اللّه ذلك اليوم حتى يخرج فيه ولدي المهديّ،فينزل روح اللّه عيسى بن مريم فيصلّي خلفه،وتشرق الأرض (1)بنور ربها ويبلغ سلطانه المشرق و المغرب.
563-564.[وبالإسناد المتقدم]إلى أبي جعفر ابن بابُوَيه،قال:حدَّثنا عليّ بن [محمد بن]عبداللّه الورّاق الرازي،قال:حدَّثنا سعد بن عبداللّه،قال:حدَّثنا الهيثم بن أبي مسروق النهدي،عن الحسين بن علوان،عن عمرو بن خالد،عن سعد بن طريف،عن الأصبغ بن نباتة:
عن عبداللّه بن عباس قال:سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول:أنا وعليّ و الحسن و الحسين وتسعة من ولد الحسين مطهَّرون معصومون. (2)
563-564-رواهما الشيخ الصدوق رحمه اللّه في الحديث:(28)وتاليه من الباب:(24)من كتاب إكمال الدين،ص 274 ط الغري.وما بين المعقوفات مأخوذ منه.
ورواه عنه في الحديث:(8)من الباب:(141)من كتاب غاية المرام.
قال[أبو جعفر ابن بابويه:و]حدَّثنا أحمد بن الحسن القطّان،قال:حدَّثنا أحمد بن يحيى بن زكريا القطّان]قال:حدَّثنا بكر بن عبدالله بن حبيب (3)قال:حدَّثنا الفضل بن الصقر العبدي،حدَّثنا أبو معاوية،عن الأعمش،عن عباية بن ربعي:
عن عبداللّه بن عبّاس،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:أنا سيّد المرسلين (4)وعليّ بن أبي طالب».
1) .بعد كلمة:«الأرض»كان في الأصل بياض بقدر كلمة و الظاهر عدم سقوط شيء كما يدلّ عليه نقل الحديث هكذامن الكتاب في الحديث:(6)من الباب:(141)من كتاب غاية المرام،ص 692.
2) .و هذا الحديث قد تقدَّم تحت الرقم:(430)في أوّل الباب:(31)من هذا السمط،ص 132.
3) .هذا هو الظاهر الموافق لإكمال الدين وغاية المرام،وفي أصلي:«أبي بكر بن عبدالله بن حبيب...».
4) .كذا في أصلي المخطوط،وفي كتابي إكمال الدين وغاية المرام:«أنا سيّد النبيين».
دوريستى از شيخ مفيد محمد بن محمد بن نعمان حارثى از ابوجعفر محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى (1)از جعفر بن محمد بن مسرور رضى الله عنه از حسين بن محمد بن عامر از معلى بن محمد بصرى از جعفر بن سليمان از عبدالله بن حكيم از پدرش از سعيد بن جبير از عبدالله بن عباس روايت كرد كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«همانا جانشينان و اوصياى من و حجت هاى خداوند بر مردم پس از من حتماً دوازده نفرند.نخستين ايشان برادرم و آخرين آن ها فرزندم است.
گفته شد:اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!برادرت كيست؟
فرمود:على بن ابى طالب عليه السلام.
گفته شد:فرزندت كيست؟
فرمود:مهدى(عج)كسى كه زمين را پر از عدل و داد مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.سوگند به خدايى كه مرا به حق،بشارت دهنده مبعوث كرد اگر از دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد،حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا در آن فرزندم مهدى(عج)ظهور كند.آنگاه روح الله عيسى بن مريم عليه السلام فرود مى آيد و پشت سر وى نماز مى كند و زمين (2)با نور پروردگارش روشن مى شود و حكومت او مشرق و مغرب را فرا مى گيرد.
563-564.با همان سند پيشين از ابوجعفر ابن بابويه از على بن(محمد بن)عبدالله وراق رازى از سعد بن عبدالله از هيثم بن ابى مسروق نهدى از حسين بن علوان از عمرو بن خالد از سعد بن طريف از اصبغ بن نباته از عبدالله بن عباس روايت كرد كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«من و على و حسن و حسين و نه فرزند حسين،پاك و معصوم هستيم. (3)»
ابوجعفر ابن بابويه از احمد بن حسن قطان از احمد بن يحيى بن زكريان قطان از بكر (4)بن عبدالله بن حبيب از فضل بن صقر عبدى از ابو معاويه از عمش از عبايهت.
1) .مرحوم صدوق قدس سره اين حديث را در كتاب اكمال الدين 149/1 چاپ اول،اواخر باب 24 روايت كرده است.
2) .پس از واژه«الارض»به اندازه يك كلمه سفيد است،ولى ظاهراً افتادگى وجود ندارد به دليل نقل آن به همين صورت در كتاب«غايه المرام ص 692 باب 141 ح 6.
3) .اين حديث در ص 132 باب 31 ح 430 گذشت و مرحوم صدوق رحمه الله اين حديث و حديث آينده را در كتاب اكمال الدين ص 274 باب 24 ح 28 و مطالب داخل پرانتز از آن گرفته شد.و در كتاب غايه المرام باب 141 ح 8 از او نقل كرده است.
4) .در نسخه اصلى«ابوبكر»آمده است،ولى بكر موافق با اكمال الدين و غاية المرام است.
سيّد الوصيين،و إن أوصيائي بعدي اثنا عشر أوَّلهم عليّ بن أبي طالب،وآخرهم القائم (1)
و قريبا منه رواه الشيخ الصدوق رحمه اللّه بسند آخر في آخر المجلس:(92)من أماليه،ص 563.
.[حديث أبي أمامة الباهلي حول قيام المهدي المنتظر صلوات اللّه
وسلامه عليه وصفته وفتحه مدائن الشرك]
565.أخبرنا شيخنا العلامة نجم الدين عثمان بن الموفَّق بقراءتي عليه،بروايته عن مجد الدين عبد الحميد بن محمد بن إبراهيم الخوارزمي إجازة،قال:أنبأنا الحافظ أبو العلاء الحسن بن أحمد بن الحسن العطّار الهمداني رحمه الله،أخبرني الشيخ المعمّر أبو عبداللّه محمد بن عبدالرحمان بن عمران الأنصاري كتابة من الإسكندرية،والشيخان أمين الدين إسماعيل ابن أبي عبداللّه ابن حمّاد العسقلاني أبو الفضل،وبدر الدين أحمد بن شيبان بن تغلب الشيباني كتَبَا إليَّ من دمشق[قالوا:]أنبأنا أبو جعفر محمد بن أحمد بن نصر الصيدلاني، قال:حدَّثنا الحافظ المقرئ أبو عليّ الحسن بن أحمد بن الحسن الحدّاد الإصفهاني إجازة، قال:أخبرنا الحافظ أبو نعيم أحمد بن عبداللّه بن إسحاق الإصفهاني،قال:حدَّثنا سليمان بن أحمد (2)
و قريبا منه رواه عنه و عن الروياني في الصواعق و غيرهما،ص 98.كما رواه عنه في الفضائل الخمسة،ج 3،ص 337. و رواه أيضا عن الطبرانى في ترجمة عنبسة بن أبي صغيرة من الميزان و لسان الميزان،ج 4،ص 383.
و رواه أيضا في ترجمة المستورد بن حبلان العبدي من الإصابة،ج 3،ص 407.
حدّثنا عليّ بن سعد الرازي،حدّثنا عليّ بن الحسين الموصلي،حدّثنا عنبسة بن أبي صغيرة (3)عن الأوزاعي،عن سليمان بن أبي حبيب،قال:سمعت أبا أمامة الباهلي يقول:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:بينكم وبين الروم سبع سنين (4).فقال له رجل من عبد القيس،يقال له المستورد بن حبلان (5):
يا رسول اللّه من إمام الناس يومئذ؟قال:المهديّ من ولدي ابن أربعين سنة،كأن وجههح.
1) .كذا في الأصل.و مثله في كتاب إكمال الدين،و في كتاب غاية المرام:«المهديّ».
2) .رواه في مسند أبي أمامة صدى بن عجلان الباهلي من المعجم الكبير.
3) .هذا هو الصواب،و في نسخة طهران من فرائد السمطين و غاية المرام تصحيف.
4) .كذا في أصلي و مثله في الحديث:(9)من الباب:(141)من كتاب غاية المرام،و في لسان الميزان و الإصابة:سيكون بينكم و بين الروم أربع هدن،تقوم الرابعة على يد رجل من آل هرقل يدوم سبع سنين...
5) .كذا في كتاب الإصابة و الظاهر أنه هو الصواب،ورسم الخطّ من الأصل وغاية المرام غير واضح.
ربعى از عبدالله بن عباس از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«من سرور پيامبران هستم و على عليه السلام سرور اوصياست و اوصياى پس از من دوازده نفرند كه نخستين آن ها على بن ابى طالب عليه السلام و آخرينشان قائم عليه السلام (1)است.
565.به ما خبر داد:استادمان علامه نجم الدين عثمان بن موافق با خواندن من براى او از مجدالدين عبدالحميد بن محمد بن ابراهيم خوارزمى با اجازه از حافظ ابوالعلاء و حسن بن احمد بن حسن عطار همدانى از شيخ معمر ابوعبدالله محمد بن عبدالرحمان بن عمران انصارى با نامه از اسكندريه و امين الدين اسماعيل ابن ابى عبدالله ابن حماد عسقلانى ابوالفضل و بدر الدين احمد بن شيبان بن تغلب شيبانى اين دو با نامه از دمشق نوشتند از جعفر محمد بن احمد بن نصر صيدلانى از حافظ مقرى ابو على حسن بن احمد بن حسن حداد اصفهانى با اجازه از حافظ ابو نعيم احمد بن عبدالله بن اسحاق اصفهانى از سليمان بن احمد از على بن سعد رازى از على بن حسن موصلى از عنبسه ابن ابى صغيره از اوزاعى از سليمان بن ابى حبيب از ابو امامه باهلى روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«ميان (2)شما و ميان روم هفت سال (3)است.»
مردى از عبدالقيس به نام مستورد بن حبلان به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله گفت:اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!در آن زمان امام مردم چه كسى خواهد بود؟
فرمود:مهدى(عج)از فرزندان من،چهل ساله،چهره اش همانند ستاره تابناك و بر
1) .در كتاب اكمال الدين و غايه المرام،«مهدى»آمده است و نظير آن با سند ديگرى در امالى شيخ صدوق مجلس 92 ص 563 آمده است.
2) .اين حديث در المعجم الكبير مسند ابو امامه و نظير آن را در كتاب الصواعق ص 98 از ابو امامه و رويانى و در كتاب الفضائل الخمسه 337/3 و در لسان الميزان 383/4 در ترجمه عنبسه بن ابى صغيره و در كتاب الاصابه 407/3 در ترجمه مستورد بن حبلان عبدى آورده شده است.
3) .در كتاب غايه المرام و لسان الميزان و الاصابه اين گونه آمده است:«در آينده ميان شما و روم چهار بار صلح برقرار خواهد شد كه چهارمين آن ها به دست مردى از آل هرقل برقرار خواهد شد كه هفت سال به طول خواهد انجاميد...»
كوكب درّيّ في خده خال أسود.عليه عباءتان قطرانيتان (1)كأنه من رجال بني إسرائيل.
يستخرج الكنوز ويفتح مدائن الشرك.
[ قبسات أخر من روايات أبي سعيد الخدري وابن عمر
حول المهديّ المنتظر عجّل اللّه تعالى فرجه ]
566 (2)
حدثنا قطن بن نسير[ظ]حدثنا عديّ بن أبي عمارة،حدثنا مطر الورّاق،عن أبي صديق،عن أبي سعيد،عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:ليقومنَّ على أمَّتي من أهل بيتي رجل أقنى أجلى يوسع الأرض عدلاً كما وسعت ظلماً وجوراً سبع سنين.
ورواه مع زيادة مختصرة في آخره في كنز العمال:ج 7 ص 189 ط 1،وقال:
أخرجه الدارقطني في الأفراد،والطبراني في الأوسط،عن أبي هريرة،وعن أبي سعيد كما رواه عنه في كتاب فضائل الخمسة:ج3 ص336.
ورواه الحاكم بأسانيد في آخر كتاب الفتن و الملاحم من المستدرك:ج 4 ص 557 قال:حدثنا الشيخ أبو بكر ابن إسحاق،وعليّ بن حمشاذ العدل وأبو بكر محمد بن أحمد بن بالويه قالوا:حدثنا بشر بن موسى الأسدي،حدثنا هوذة بن خليفة،حدثنا عوف بن أبي جميلة.
وحدثنى الحسين بن علي الدارمي،حدثنا محمد بن إسحاق الإمام،حدّثنا محمد بن بشّار،حدّثنا ابن أبي عديّ،عن عوف،حدثنا أبو الصديق الناجى.
عن أبى سعيد الخدرى،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:لا تقوم الساعة حتى تملأ الأرض ظلماً وجوراً وعدواناً،ثم يخرج من أهل بيتي من يملأها قسطا وعدلاً كما ملئت ظلماً وعدواناً.
قال الحاكم وأقرّه الذهبي-:هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه.والحديث المفسّر بذلك الطريق وطرق حديث عاصم،عن زرّ،عن عبداللّه كلها صحيحة على ما أصّلته في هذا الكتاب بالإحتجاج بأخبار عاصم ابن أبي النجود إذ هو إمام من أئمة المسلمين.
حدثنا أبو العباس محمد بن يعقوب،حدثنا محمد بن إسحاق الصغاني،حدثنا عمرو بن عاصم الكلابى،حدثنا عمران القطان،حدثنا قتادة،عن أبي نظرة:
عن أبى سعيد،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:المهديّ منّا أهل البيت أشمّ الأنف أفنى أجلى يملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئت جوراً وظلماً يعيش هكذا:وبسط يساره وإصبعين من يمينه المسبحة و الإبهام وعقد ثلاثة.
قال الحاكم هذا حديث صحيح على شرط مسلم ولم يخرجاه.
أخبرني أبو العباس محمد بن أحمد المحبوبي بمرو.حدثنا سعيد بن مسعود،حدثنا النضر بن شميل،حدثنا سليمان بن عبيد..حدثنا أبو الصديق الناجي:
-
-569.أخبرنى الشيخ شهاب الدين أبو عبداللّه[محمد بن]يعقوب ابن أبي الفرجگونه اش خال سياهى است كه مثل ستاره اى مى درخشد پدو عباى قطرانى بر تن دارد گويا از مردان بنى اسرائيل است.گنج ها را بيرون مى آورد و شهرهاى شرك را فتح مى كند.
566-569 (1)
و در«كنز العمال»189/7 با افزوده مختصرى در پايانش آمده است و مى گويد:آن را دارقطنى در كتاب«الافراد»و طبرانى در كتاب«الاوسط»از ابوهريره و ابو سعيد و در كتاب«فضائل الخمسه»336/3 آورده اند.
حاكم نيز با سندهاى ديگر در كتاب«الفتن و الملاحم»از«المستدرك»557/4 آن را آورده است و مى گويد:شيخ ابوبكر بن اسحاق و على بن حمشاز العدل و ابوبكر محمد بن احمد بن بالويه براى ما روايت كردند از بشر بن موسى اسدى از هوزه بن خليفه از عرف بن ابى جميله و براى من روايت كرد:حسين بن على دارمى از محمد بن اسحاق امام از محمد بن بشار از ابى عدى از عوف از ابو صديق ناجى از ابوسعيد خدرى روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:قيامت بر پا نمى شود تا زمين از ظلم و جور و تجاوز پر شود سپس شخصى از اهل بيت من قيام مى كند كه آن را از قسط و عدل پر مى كند همان گونه كه از ظلم و عدوان پر شده است.
حاكم مى گويد:اين حديث بنابر مبناى شيخين صحيح است؛ولى آن را نياورده اند و حديث با آن سند و سندهاى حديث عاصم از زرّ از عبدالله همگى صحيحند بنابر آنچه من در اين كتاب پايه گذارى كردم و آن استدلال به روايات عاصم بن ابى نجود است،زيرا وى يكى از امامان مسلمانان است.ذهبى اين مطلب حاكم را تأييد مى كند.
براى ما روايت كرد:محمد بن يعقوب از محمد بن اسحاق صغانى از عمرو بن عاصم كلابى از عمران قطان از قتاده از ابو نضره از ابو سعيد كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:مهدى(عج)از ما اهل بيت است.وى داراى بينى كشيده و پيشانى بلند است.زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است و به اين اندازه زندگى مى كند.آنگاه انگشتان دست چپ و دو انگشت شصت و اشاره از دست راستش را باز كرد و سه انگشت ديگر را بست.
حاكم مى گويد:اين حديث بر مبناى مسلم صحيح است؛ولى آن را نياورده اند.به من خبر داد:ابو العباس محمد بن احمد محبوبى در مرو از سعيد بن مسعود از نضر بن شميل از سليمان بن عبيدا...از ابو صديق ناجى از ابو سعيد خدرى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:در آخر امت من مهدى(عج)ظهور مى كند.خداوند باران را بر او مى بارد و زمين گياهانش را مى روياند و مال را به طور مساوى تقسيم مى كند و چهارپايان زياد مى شوند و امت بزرگ مى گردد و هفت يا هشت زندگى مى كند.مقصود وى سال است.
حاكم مى گويد:سند اين حديث صحيح است ولى آن را ذكر نكرده اند.
و ذهبى مى گويد:اين حديث صحيح است.
-
.به من خبر داد شيخ شهاب الدين ابو عبدالله(محمد بن)يعقوب ابن ابى فرج1) -566-569 نظير آن را ابويعلى در مسند خود(برگ 67)روايت مى كند.وى از قطن بن نسير از عدى بن ابى عماره از مطر وراق ازابوصديق از ابوسعيد روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:حتماً مردى از اهل بيت من سرپرستى امتم را بر عهده خواهد گرفت.وى داراى بينى كشيده و پيشانى بلند است.هفت سال عدالت را بر زمين مى گستراند همان گونه كه ظلم و جور زمين را فرا گرفته است.
إجازة (1)
قال الحاكم هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه.وقال الذهبي:صحيح.
حدثنا أبو العباس محمد بن يعقوب،حدثنا حجّاج بن الربيع بن سليمان،حدثنا أسد بن موسى،حدثنا حمّاد بن سلمة،عن مطر وأبي هارون،عن أبي الصديق الناجي:
عن أبي سعيد الخدري:أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:تملأ الأرض جوراً وظلماً فيخرج رجل من عترتى الحديث.
[قال الحاكم]:هذا حديث صحيح على شرط مسلم ولم يخرجاه.
،أخبرنا يحيى بن أسعد بن يونس التاجر،وأبو الفرج عبد المنعم بن عبدالوهاب بن كليب،وأبو جعفر محمد بن أحمد بن نصر إجازة.وأخبرنا شيخنا أبو عمرو ابن الموفّق بقراءتي عليه بروايته عن عبدالحميد بن محمد ابن إبراهيم إجازة،قال:أخبرنا الحافظ أبو العلاء الحسن بن أحمد بن الحسن العطار،بروايتهم عن أبي عليّ الحسن بن أحمد الحدّاد الإصفهاني رحمه الله قال:حدَّثنا أبو محمد ابن محمد،حدَّثنا محمد بن يحيى،عن محمد بن عصام،عن أبيه،عن سفيان،عن عمرو بن قيس،عن أبي الصديق:
عن أبي سعيد الخدري رضى الله عنه عن النبيّ صلى الله عليه و سلم:يكون في أمَّتي المهديّ،إن قصر عمره فسبع سنين وإلّا فثمان سنين،وإلّا فتسع سنين تتنعَّم أمّتي في زمانه نعيماً لم يتنعَّموا مثله قطّ البرّ والفاجر،يرسل السماء عليهم مدراراً.،و[لا]تدخّر الأرض شيئاً من نباتها.
وبهذا الإسناد[الذي مرَّ آنفاً]إلى الحافظ أبي نعيم رحمه الله قال:أنبأنا عبداللّه بن عبيدة،حدّثنا أبو الصديق الناجي:
عن أبي سعيد الخدري رضى الله عنه،أنَّ رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:يخرج المهديّ في امتي يبعثه اللّه عياناً تنعم[به]الأمَّة وتعيش الماشية،وتخرج الأرض نباتها ويعطي المال صحاحاً.
وبهذا الإسناد إلى أبي نعيم قال:حدَّثنا أبو محمد الغطريفي،حدّثنا محمد بن محمد بن سليمان،حدَّثنا عبدالوهاب بن ضحّاك،حدَّثنا إسماعيل بن عيّاش،عن صفوان بن عمرو، عن عبدالرحمن بن جبير،عن كثير بن مرّة،عن عبد اللّه بن عمر رضى اللّه عنهما قال:
قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:يخرج المهديّ وعلى رأسه غمامة فيها منادٍ ينادي:هذا المهديّ فاتبعوه.ه.
1) -عن أبي سعيد الخدري:أنَّ رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:يخرج في آخر أمّتي المهديّ يسقيه اللّه الغيت،ويخرج الأرض نباتها،ويعطي المال صحاحاً،وتكثر الماشية وتعظم الأمَّة يعيش سبعاً أو ثمانياً،يعنى حججاً.
با (1)
حاكم مى گويد:اين حديث بر مبناى مسلم صحيح است؛ولى آن را ذكر نكرده اند.
اجازه از يحيى بن اسعد بن يونس تاجر و ابو فرج عبدالمنعم بن عبدالوهاب بن كليب و ابوجعفر محمد بن احمد بن نصر با اجازه و به ما خبر داد:استادمان ابو عمرو ابن موفق با خواندن من براى وى از عبدالحميد بن محمد ابن ابراهيم با اجازه از حافظ ابو العلاء حسن بن احمد بن حسن عطار از ابو على حسن بن احمد حداد اصفهانى از ابو محمد ابن محمد از محمد بن يحيى از محمد بن عصام از پدرش از سفيان از عمرو بن قيس از ابو صديق از ابو سعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه فرمود:«مهدى(عج)در امت من است.اگر عمرش كوتاه باشد هفت سال است و گرنه هشت سال وگرنه نه سال است.در زمان او امت من به گونه اى از نعمت ها بهره مند مى شوند كه هرگز هيچ نيكوكار و فاجرى مثل آن از نعمت ها بهره مند نشده اند.آسمان پى درپى بر آن ها مى بارد و زمين هيچ يك از گياهانش را ذخيره نمى كند.»
و با همين سند(كه هم اكنون گذشت)به حافظ ابونعيم رحمه الله از عبدالله بن عبيده از ابوصديق ناجى از ابوسعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:مهدى(عج)در امت من ظهور مى كند.خداوند او را آشكارا برمى انگيزد.امت(به خاطر وى)از نعمت بهره مند مى شوند و چهارپايان زندگى مى كنند و زمين گياهانش را مى روياند و مال را به طور مساوى تقسيم مى كند.
و با همين سند به ابونعيم از ابو محمد غطريفى از محمد بن محمد بن سليمان از عبدالوهاب ضحاك از اسماعيل بن عياش از صفوان بن عمرو از عبدالرحمان بن جبير از كثير بن مره از عبدالله بن عمر روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:مهدى(عج)به گونه اى ظهور مى كند كه بر فراز سرش ابرى است و در آن ابر يك منادى ندا مى دهد:اين مهدى(عج) است،از او پيروى كنيد.د.
1) -براى ما روايت كرد:ابوالعباس محمد بن يعقوب از حجاج بن ربيع بن سليمان از اسد بن موسى از حماد بن سلمه از مطر و ابو هارون از ابوصديق ناجى از ابو سعيد خدرى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:زمين از جور و ظلم پر مى شود آنگاه مردى از عترت من قيام مى كند...ادامه حديث پيشين.
وبه حدّثنا سليمان بن أحمد،حدَّثنا إبراهيم بن محمد الحمصي،حدّثنا عبدالوهّاب بن نجدة،حدَّثنا إسماعيل بن عيّاش،عن صفوان بن عمرو،عن عبدالرحمن ابن جبير،عن كثير بن مرّة،عن عبد اللّه بن عمر،قال:
قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:يخرج المهديّ وعلى رأسه ملك ينادي:إنّ هذا المهديّ فاتّبعوه.
[ حديث أبي هريرة في قيام المهديّ من أهل البيت عليهم السلام
وأنه من الأمور الحتميَّة قبل قيام القيامة ]
570.أخبرنى شيخنا نجم الدين عثمان بن الموفَّق بقراءتي عليه،أنبأنا عبدالحميد ابن محمد بن إبراهيم الخوارزمي إجازة،أنبأنا أبو العلاء الحسن بن أحمد العطار الهمداني، أخبرني الشيخ فخر الدين عليّ بن أحمد بن عبدالواحد المقدسي إجازة بروايته عن [عمر بن محمد بن محمد] (1)والشيخة أمّ العرب فاطمة بنت عليّ بن القاسم ابن عساكر الدمشقية بروايتها عن أبي جعفر محمد بن أحمد بن نصر الصيدلاني إجازة بروايتهم (2)
ورواه عنه في ذيل الحديث:(36)في الباب:(141)من كتاب غاية المرام،ص 695 و الظاهر أن فيهما معاً حذفاً.
ثلاثتهم عن الشيخ أبى علي الحسن بن أحمد الحداد الإصفهانى إجازة،قال:أنبأنا الحافظ أبو نعيم أحمد بن عبداللّه رحمه الله،قال:حدَّثنا جعفر بن محمد بن عمر،حدَّثنا أبو حصين محمّد بن الحسن بن حبيب،حدَّثنا بحر بن عبدالمجيد،حدَّثنا قيس بن الربيع،عن أبي حسين،عن أبي صالح،عن أبي هريرة رضى الله عنه قال:[قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم]:لا يقوم الساعة حتى يملك رجل من أهل بيتي يفتح القسطنطينية وجبل الديلم.ولو لم يبق إلّايوم لطوَّل اللّه ذلك اليوم حتّى يفتحها (3)
ورواه عنه في فضائل الخمسة،ج 3،ص 330.
.0.و با همين سند از سليمان بن احمد از ابراهيم بن محمدحمصى از عبدالوهاب بن نجده از اسماعيل بن عياش از صفوان بن عمرو از عبدالرحمان بن جبير از كثير بن مره از عبدالله بن عمر از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
مهدى(عج)در حالى ظهور مى كند كه بر فراز سرش فرشته اى ندا مى دهد:همانا اين مهدى(عج)است،پس از او پيروى كنيد!
و حتمى بودن آن پيش از قيامت
570.به من خبر داد:استادمان نجم الدين عثمان بن موفق با خواندن من براى او از عبدالحميد ابن محمد بن ابراهيم خوارزمى با اجازه از ابوالعلاء حسن بن احمد عطار همدانى به من خبر داد:شيخ فخرالدين على بن احمد بن عبدالواحد مقدس با اجازه از(عمر بن محمد بن محمد)و ام عرب فاطمه بنت على بن قاسم ابن عساكر دمشقيه از ابوجعفر محمد بن احمد بن نصر صيدلانى با اجازه هر سه[يعنى ابوالعلاء حسن بن احمد عطار همدانى و عمر بن محمد بن محمد و ابو جعفر محمد بن احمد بن نصر صيدلانى]از شيخ ابوعلى حسن بن احمد حداد اصفهانى با اجازه از حافظ ابو نعيم احمد بن عبدالله رحمه الله از جعفر بن محمد بن عمر از ابوحصين محمد بن حسن بن حبيب از بحر بن عبدالمجيد از قيس بن ربيع از ابوحسين از ابوصالح از ابوهريره روايت مى كند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
قيامت برپا نمى شود تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه قسطنطنيه و كوه ديلم را فتح مى كند و اگر فقط يك روز باقى مانده باشد حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا آنجا را فتح كند. (1)
1) .در كتاب غاية المرام ص 695 باب 141 ذيل حديث 36 و ابن ماجه در سنن خود در ابواب جهاد حديث 1000 آن را روايت كرده است.
[ حديث أبي سلمى في ازدهار الدنيا بقيام المهديّ المنتظر
صلوات اللّه وسلامه عليه ]
571.وبالأسانيد المذكورة (1)إلى الإمام السعيد ضياء الدين أخطب الخطباء موفَّق بن أحمد المكّي الخوارزمي رحمه الله (2)قال:أخبرني قاضي القضاة نجم الدين محمد بن الحسين بن محمد البغدادي فيما كتب إلىَّ من همدان،أنبأنا الشريف الإمام نور الهدى أبوطالب الحسين بن محمد الزينبي رحمه الله عن الإمام محمد بن أحمد بن عليّ بن شاذان رحمه الله.أنبأنا أحمد بن محمد بن عبداللّه الحافظ،حدَّثني عليّ بن عليّ بن سنان الموصلي[أنبأنا]أحمد بن محمد بن صالح، عن سلمان ابن محمد،عن زياد بن مسلم (3)عن عبدالرحمان ابن يزيد بن جابر،عن سلامة:
عن أبى سلمى (4)
أبو سلمى الراعي خادم رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقال:اسمه حريث.ووقع مسمى عند ابن مندة وغيره.تقدم في الأسماء...
راعي[إبل]رسول اللّه صلى الله عليه و سلم،قال:سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول (5):ليلة أُسْري بي إلى السماء قال لي الجليل جلَّ جلاله: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ» [البقرة 285/2]قلت: «وَ الْمُؤْمِنُونَ» قال:صدقت يا محمد من خلَّفت في أمّتك؟قلت:خيرها.قال:عليّ بن أبي طالب؟قلت:نعم يا ربِّ.قال:يا محمد إنّي اطلعت على الأرض إطلاعة فاخترتك منها فشققت لك اسماً من أسمائي فلا أُذكر إلّاذُكرِت معي فأنا المحمود وأنت محمد.ثمّ اطلعت الثانية فاخترت منها علياً وشققت له إسماً من أسمائي،فأنا الأعلى و هو عليّ.
يا محمد إني خلقتك وخلقت علياً وفاطمة علياً و الحسين و الأئمة من ولده من شبح نوري (6)[و]عرضت ولايتكم على أهل السماوات وأهل الأرض فمن قبلها كان عندي من المؤمنين،ومن جحدها كان[عندي]من الكافرين.».
1) .في الحديث:(551)المتقدم في،ص 292 في الباب:(61)وغيره مما تقدمه.
2) .ورواه عن ابن شاذان في الفصل السادس من مقتل الحسين عليه السلام،ص 95،ط 1.
3) .كذا في مقتل الخوارزمى،وفي أصلي من مخطوطة طهران من فرائد السمطين:«عن زيات بن مسلم».
4) .ذكره ابن حجر تحت الرقم:(563)من باب الكنى من كتاب الإصابة،ج 4،ص 94 قال:
5) .من قوله:قال سمعت إلى قوله يقول:كان قد سقط من نسخة طهران من فرائد السمطين،وأخذناه من مقتل الخوارزمي،وممن رواه عنه في الحديث:(27)من الباب:(141)من كتاب غاية المرام،ص 695.
6) .كذا في أصلي،وفي مقتل الخوارزمي:«من سنخ نور من نوري».
571.و با سندهاى ذكر شده به امام سعيد ضياءالدين،اخطب الخطباء موفق بن احمد مكى خوارزمى از قاضى القضاة نجم الدين محمد بن حسين بن محمد بغدادى با نامه اى از همدان از شريف امام نور الهدى ابوطالب حسين بن محمد زينبى رحمه الله از امام محمد بن احمد بن على بن شاذان از احمد بن محمد بن عبدالله حافظ از على بن على بن سنان موصلى از احمد بن محمد بن صالح از سلمان ابن محمد از زياد بن مسلم از عبدالرحمان بن يزيد بن جابر از سلامه از ابوسلمى(شتر چران پيامبر صلى الله عليه و آله)روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
در شب معراج،خداوند جليل جل جلاله به من فرمود:پيامبر ايمان آورد به آنچه از پروردگارش بر او نازل شد. (1)و (2)
گفتم:مومنان؟
فرمود:درست گفتى اى محمد صلى الله عليه و آله!چه كسى را به جاى خود در ميان امت خويش قرار دادى؟
گفتم:بهترين شان.
فرمود:على بن ابى طالب عليه السلام را؟
گفتم:آرى،اى پروردگار من!
فرمود:اى محمد صلى الله عليه و آله!من به زمين نگاهى افكندم،آنگاه تو را از آن برگزيدم و از نام هاى خودم نامى برايت برگرفتم پس من ذكر نمى شوم مگر آن كه تو همراهم ذكر مى شوى.من محمودم و تو محمد صلى الله عليه و آله.
سپس نگاه ديگرى افكندم و از آن على عليه السلام را برگزيدم و از نام هاى خودم،نامى برايش برگزيدم.پس من اعلى هستم و او على عليه السلام.
اى محمد صلى الله عليه و آله!همانا من تو را آفريدم و على عليه السلام و فاطمه و حسن و حسين و امامان از نسلش عليهم السلام را از نور خودم(يا از جنس نورى از نور خودم)آفريدم و ولايت شما را بر اهل آسمان ها و اهل زمين عرضه كردم.پس هركس آن را پذيرفت نزد من از مؤمنان است و هركس آن را انكار كرد(نزد من)از كافران است.
يا محمد لو أن عبداً من عبيدي عبدني حتّى ينقطع أو يصير كالشنّ البالي ثمّ أتاني جاحداً لولايتكم ما غفرت له حتى يقرّ بولايتكم.
يا محمد[أ]تحبّ أن تراهم؟قلت:نعم يا ربّ.فقال لي:التفت عن يمين العرش.فالتفتّ فإذا أنا بعليّ وفاطمة و الحسن و الحسين وعليّ بن الحسين ومحمد بن عليّ وجعفر بن محمد و موسى بن جعفر،وعليّ بن موسى ومحمد بن عليّ وعليّ بن محمد،والحسن بن عليّ و المهديّ في ضحضاح من نور قياماً يصلّون[و]هو في وسطهم يعني المهديّ كأنَّه كوكب درّيّ.
وقال:يا محمد هؤلاء الحجج،و هو الثائر من عترتك،وعزَّتي وجلالي أنَّه الحجَّة الواجبة لأوليائي،والمنتقم من أعدائي.
[ حديث الإمام أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام
المشتمل على تعداد الأئمة من ولده،وأن الثاني عشر منهم المهديّ عليه السلام ]
572.أنبأنا الشيخ تاج الدين عليّ بن أنجب الخازن المعروف بابن الساعي رحمه الله،أنبأنا الإمام برهان الدين ناصر بن أبي المكارم المُطّرزي كتابة،أنبأنا الإمام ضياء الدين أخطب الخطباء أبو المؤيّد الموفّق بن أحمد المكّي الخوارزمي (1)إجازة إن لم يكن سماعاً أخبرنا قاضي القضاة نجم الدين فخر الإسلام محمد بن الحسين بن محمد البغدادي فيما كتب اليّ من همدان،أنبأنا الشريف الإمام نور الهدى أبو طالب الحسين بن محمد بن عليّ الزينبي، عن الإمام محمد بن أحمد بن عليّ بن شاذان،عن[محمد بن]عليّ بن الفضل،عن محمد بن القاسم،عن عبّاد بن يعقوب،عن موسى بن عثمان،عن الأعمش،حدَّثنا أبو إسحاق،عن الحارث،عن سعيد بن بشر (2):عن عليّ بن أبي طالب،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:
أنا واردكم علي الحوض،وأنت يا عليّ الساقي،والحسن الرائد (3)».
اى محمد صلى الله عليه و آله!اگر بنده اى از بندگانم مرا عبادت كند تا عضوهايش از هم جدا شود،يا بسان مشك پوسيده اى گردد آنگاه با انكار ولايت شما نزد من مى آيد،او را نمى آمرزم تا به ولايت شما اقرار كند.
اى محمد صلى الله عليه و آله!آيا دوست دارى آن ها را مشاهده كنى؟
گفتم:آرى،اى پروردگار من!
به من فرمود:به طرف راست عرش توجه كن!
آنگاه من توجه كردم و على و فاطمه و حسن و حسين و على بن حسين و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و حسن بن على و مهدى عليهم السلام را در پرتويى از نور ايستاده به نماز مشاهده كردم(و)او يعنى مهدى(عج)در وسط آنان بسان ستاره تابناكى بود.
و فرمود:اى محمد صلى الله عليه و آله!اين ها حجت هايند و او قيام كننده از عترت توست،سوگند به عزت و جلالم!او حجت لازم براى اولياى من و انتقام گيرنده از دشمنان من است.
572.به ما خبر داد:شيخ تاج الدين على بن انجب الخازن معروف به ابن ساعى از امام برهان الدين ناصر بن ابى مكارم مطرزى با نوشته از امام ضياء الدين اخطب الخطباء ابو المؤيد موفق به احمد مكى خوارزمى با اجازه اگر شنيدن نباشد از قاضى القضاة نجم الدين فخر الاسلام محمد بن حسين بن محمد بغدادى به وسيله نامه از همدان از شريف امام نور الهدى ابوطالب حسين بن محمد بن على زينبى از امام محمد بن احمد بن على بن شاذان از (محمد بن)على بن فضل از محمد بن قاسم از عباد بن يعقوب از موسى بن عثمان از اعمش از ابواسحاق از حارث از سعيد بن بشر از على بن ابى طالب عليه السلام روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
من رساننده شما بر سر حوض كوثر هستم و تو اى على عليه السلام!ساقى و حسن عليه السلام آماده كننده والحسين الآمر وعليّ بن الحسين الفارط،ومحمد بن عليّ الناشر،وجعفر بن محمد السائق وموسى بن جعفر محصي المحبّين و المبغضين وقامع المنافقين،وعليّ بن موسى معين المؤمنين (1)ومحمد بن عليّ منزل أهل الجنَّة في درجاتهم،وعليّ بن محمد خطيب شيعته ومزوّجهم الحور العين،والحسن بن عليّ سراج أهل الجنة يستضيئون به.
والمهديّ (2)شفيعهم يوم القيامة حيث لا يأذن اللّه إلّالمن يشاء ويرضى.
[ شزرات أخر من أحاديث أبي سعيد الخدري حول المهديّ المنتظَر
صلوات اللّه وسلامه عليه ]
573.أنبأني الشيخ أبو عبداللّه[محمد]بن يعقوب بن أبي الفرج بسماعه على الشيخ حنبل بن[عبدالله بن]أبي سعادة الرصافي (3)قال:أنبأ[نا]أبو القاسم هبة اللّه بن محمد بن عبدالواحد بن الحصين سماعاً عليه،قال:أنبأنا أبو عليّ الحسن ابن عليّ بن المذهب سماعاً عليه،قال:أنبأنا جعفر بن حمدان القطيعي سماعاً عليه،قال:حدّثنا أبو عبدالرحمان عبداللّه بن الإمام أحمد بن محمد بن حنبل الشيباني (4)
وأيضاً رواه أحمد في الحديث:(260)من مسند أبي سعيد من كتاب المسند،ج 3،ص 28 ط 1.قال:
حدثنا عبدالصمد،حدثنا حمّاد بن سلمة،أنبأنا مطرف المعلّى،عن أبي الصديق[الناجي بكر ابن عمرو]:
عن أبي سعيد[الخدري]:أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:يملأ الأرض ظلماً وجوراً ثم يخرج رجل من عترتي يملك سبعاً أو تسعاً فيملأ الأرض قسطاً وعدلاً.
وأيضاً رواه أحمد في الحديث:(351)من مسند أبى سعيد من كتاب المسند،ج 3،ص 36 قال:حدثنا محمد بن جعفر،حدَّثنا عوف،عن أبي الصديق الناجي.
-
قال:حدَّثني أبي،قال:حدثنابهشت(يا دور كننده دشمن)و حسين عليه السلام دستور دهنده و على بن حسين عليهما السلام پيشگام و محمد بن على عليه السلام گستراننده و جعفربن محمد سوق دهنده و موسى بن جعفر شمارنده دوستداران و دشمنان و كوبنده منافقان و على بن موسى عليه السلام ياور(يا زينت دهنده)مؤمنان و محمد بن على عليه السلام جاى دهنده اهل بهشت در درجه هاى شان و على بن محمد عليه السلام اجرا كننده عقد شيعيان با حور العين و برقرار كننده ازدواج آن ها و حسن بن على عليهما السلام چراغ اهل بهشت كه از وى نور مى گيرند و مهدى(عج)شفاعت كننده آنان در روز قيامت است،جايى كه خداوند اجازه نمى دهد مگر به كسى كه بخواهد و راضى باشد.
573.به من خبر داد:شيخ ابو عبدالله(محمد)بن يعقوب بن ابى الفرج با شنيدن از شيخ حنبل بن(عبدالله بن)ابى سعاده رصافى از ابوالقاسم هبه الله بن محمد بن عبدالواحد بن حصين با شنيدن از ابو على حسن ابن على بن مذهب با شنيدن از جعفر بن حمدان قطيعى با شنيدن از ابو عبدالرحمان عبدالله بن امام احمد بن محمد بن حنبل شيبانى (1)
و 21/3،ح 201(مسند ابى سعيد)مى گويد:براى ما روايت كرد:محمد بن جعفر از شعبه از زيد ابوالحوارى از ابوصديق از ابوسعيد كه گفت:ما از وقوع حادثه ناگوارى پس از پيامبران صلى الله عليه و آله بيمناك بوديم از اين رو از رسول خدا صلى الله عليه و آله سوال كرديم.وى فرمود:در امت من مهدى عليه السلام پنج يا هفت يا نه ظهور مى كند.(ترديد از زيد است)گفتم:آن ها چيست؟
فرمود:سال ها.آنگاه فرمود:آسمان پى درپى بر آن ها مى بارد و زمين چيزى از گياهانش را دريغ نمى كند و مال همانند خرمن انباشته مى شود.فرمود:مردى نزد مهدى(عج)مى آيد و مى گويد:اى مهدى(عج)به من ببخش به من ببخش.-
از پدرش از1) .اين حديث در جاهاى متعددى از مسند احمد حنبل آمده است كه عبارت است از:70/3 ح 613(مسند ابى سعيد)و 28/3 ح 260(مسند ابى سعيد)مى گويد:به ما خبر داد:عبدالصمد از حماد بن سلمه از مطرف معلى از ابو صديق(ناجى بكر ابن عمرو)از ابوسعيد(خدرى)روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:زمين از ظلم و جور پر مى شود،آنگاه مردى از عترت من قيام مى كند هفت يا[سال]حكومت مى كند و زمين را از عدل و داد پر مى كند.و 36/3،ح 351(مسند ابى سعيد)مى گويد:براى ما روايت كرد:محمد بن جعفر از عوف از ابو صديق ناجى از ابوسعيد خدرى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:قيامت برپا نمى شود تا زمين از ظلم و تجاوز پر مى شود.فرمود:سپس مردى از عترت يا از اهل بيت من قيام مى كند كه آن را از داد و عدل پر مى كند همان گونه كه از ظلم و عدوان پر شده است.
الحسين (1)
وأيضاً رواه أحمد في الحديث:(201)من مسند أبى سعيد من كتاب المسند،ج 3،ص 21 قال:حدثنا محمد بن جعفر،حدثنا شعبة،قال:سمعت زيداً أبا الحواري قال:سمعت أبا الصديق يحدّث عن أبي سعيد الخدري،قال:
خشينا أن يكون بعد نبيّنا حدث فسألنا رسول الله صلى الله عليه و سلم فقال:يخرج المهديّ في أمَّتي خمساً أو سبعاً أو تسعاً زيد الشاك قال:قلت:أيّ شيء؟قال:سنين.ثم قال:يرسل السماء عليهم مدراراً:ولا تدخّر الأرض من نباتها شيئاً ويكون المال كدوساً.قال:يجيء الرجل إليه فيقول:يا مهديّ أعطني أعطني قال:فيحثي له في ثوبه ما استطاع أن يحمل.
وأيضاً رواه في الحديث:(250)من مسند أبى سعيد من كتاب المسند،ج 3،ص 27 ط 1.
قال:حدثنا ابن نمير،حدثنا موسى يعنى الجهني قال:سمعت زيد العمي قال:حدثنا أبو الصديق الناجي،قال:
سمعت أبا سعيد الخدري،قال:قال النبيّ صلى الله عليه و سلم:يكون من أمّتي المهديّ إن طال عمره أو قصر عمره عاش سبع سنين أو ثمان سنين أو تسع سنين يملأ الأرض قسطاً وعدلاً وتخرج الأرض نباتها وتمطر السماء قطرها.
ورواه أيضاً الحاكم في آخر كتاب الفتن و الملاحم من المستدرك،ج 4،ص 558 قال:
حدثنا عبداللّه بن سعد الحافظ،حدثنا إبراهيم بن أبي طالب،وإبراهيم بن إسحاق،وجعفر بن محمد بن أحمد الحافظ،قالوا:حدثنا نصر بن عليّ،حدثنا محمد بن مروان حدثنا عمارة بن أبي حفصة،عن زيد العمّي،عن أبي الصديق الناجي:
عن أبي سعيد الخدري،عن النبيّ صلى الله عليه و سلم قال:يكون في أمّتي المهديّ إن قصر فسبع وإلّا فتسع،تنعم أمَّتي فيه نعمة لم ينعموا مثلها قطّ،تؤتى الأرض أكلها ولا تدخّر عنهم شيئاً،والمال يومئذ كدوس يقوم الرجل فيقول:يا مهديّ أعطني فيقول:خذ.
بن موسى،قال:حدّثنا حمّاد بن سلمة،عن أبي هارون العبدي،ومطر الوّراق،عن أبي الصديق الناجي[بكر بن عمرو]:عن أبي سعيد الخدري قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:يملأ الأرض جوراً وظلماً،فيخرج رجل من عترتي يملك سبعاً أو تسعاً فيملأ الأرض قسطاً وعدلاً.
574.أخبرنا العدل المقرئ أبو محمد:محمد بن أبي القاسم ابن عمر بن أبي القاسم البغدادي بقراءتي عليه،قال:أنبأنا محي الدين يوسف بن عبدالرحمان الجوزي.
وأخبرني الشيخ مجد الدين أبو أحمد عبدالصمد بن أحمد بن عبدالقادر البغدادي إجازة، قال:أنبأنا الإمام جمال الدين عبدالرحمان بن عليّ ابن الجوزي،قال:[أنبأنا]مجد الدين إجازة،قال:أنبأنا أبو القاسم هبة اللّه بن محمد بن عبدالواحد[بن]الحصين الشيباني سماعاً عليه،قال:أنبأنا أبو عليّ الحسن بن عليّ بن المذهب،قال:أنبأنا أبو بكر أحمد بن جعفر بن حمدان القطيعي،قال:حدَّثنا أبو عبدالرحمان عبداللّه بن أحمد بن محمد بن حنبل الشيباني،ذ.
1) -عن أبي سعيد الخدري،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:لا تقوم الساعة حتى تمتلئ الأرض ظلماً وعدواناً قال:ثم يخرج رجل من عترتي أو من أهل بيتي يملؤها قسطاً وعدلاً كما ملئت ظلماً وعدواناً.
حسين (1)بن موسى از حماد بن سلمه از ابوهارون عبدى و مطر وراق از ابوصديق ناجى(بكر بن عمرو)از ابو سعيد خدرى روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
زمين از جور و ظلم پر مى شود،آنگاه مردى از عترت من ظهور مى كند كه هفت يا نه [سال]حكومت مى كند و زمين را از عدل و داد پر مى كند.
574.به ما خبر داد:عادل مقرى ابو محمد محمد بن ابى القاسم ابن عمر بن ابى القاسم بغدادى با خواندن من براى وى از محى الدين يوسف بن عبدالرحمان جوزى و به من خبر داد:
شيخ مجد الدين ابو احمد عبدالصمد بن احمد بن عبدالقادر بغدادى با اجازه از امام جمال الدين عبدالرحمان بن على ابن جوزى از مجد الدين با اجازه از ابوالقاسم هبه الله بن محمد بن عبدالواحد(بن)حصين شيبانى با شنيدن از وى از ابو على حسن بن على بن مذهب از ابوبكر احمد بن جعفر بن حمدان قطيعى از ابو عبدالرحمان عبد بن احمد بن محمد بن حنبل شيبانىر.
1) -فرمود:به مقدارى كه مى تواند حمل كند در پارچه اش مى ريزد.و 27/3 ح 250(از مسند ابى سعيد)مى گويد:براى ما روايت كرد:ابن نمير از موسى يعنى جهنى از زيد عمّى از ابوصديق ناجى از ابو سعيد خدرى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:مهدى(عج)از امت من است اگر عمرش بلند يا كوتاه باشد،هفت سال يا هشت سال يا نه سال زندگى مى كند.زمين را از عدل و داد پر مى كند و زمين گياهانش را مى روياند و آسمان بارانش را مى بارد.همچنين حاكم در كتاب المستدرك 558/4 آخر كتاب الفتن و الملاحم اين حديث را روايت كرده است.وى مى گويد:براى ما روايت كرد:سعد بن عبدالله حافظ از ابراهيم بن ابى طالب و ابراهيم بن اسحاق و جعفر بن محمد بن احمد حافظ همگى از نصر بن على از محمد بن مروان از عماره بن ابى حفصه از زيد عمّى از ابوصديق ناجى از ابو سعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:مهدى(عج)در امت من است،اگر كوتاه باشد،هفت[سال]وگرنه نه[سال]در آن زمان امت من به گونه اى از نعمت ها بهره مند مى شوند كه هرگز همانند آن بهره مند نشده اند،زمين خوردنى هايش را مى بخشد و چيزى را از آن ها ذخيره نمى كند و مال در آن زمان مانند خرمن برهم انباشته است.مردى بلند مى شود و مى گويد:اى مهدى(عج)به من ببخش!وى مى فرمايد:بگير.
قال:حدَّثني أبي،أبو عبداللّه أحمد ابن حنبل (1)حدثنا أبو معاوية شيبان،عن مطر بن طهمان عن أبي الصديق الناجي[بكر بن عمرو]:
عن أبي سعيد الخدري قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لا يقوم الساعة حتى يملك الأرض رجل من أهل بيتي أجلى أقنى (2)يملأ الأرض عدلاً كما ملئت قبله ظلماً،يكون سبع سنين.
قال الشيخ عبدالرحمان الجوزي:الأجلى:الذى قد انحسر الشعر عن جبهته إلى نصف رأسه.والقنا:إحديداب في الأنف.
[ حديث الصحابي العظيم حذيفة بن اليمان حول الإمام المهديّ عليه السلام
وأ نّه من ولد الإمام الحسين صلوات اللّه عليه ]
575.أخبرني الشيخ الإمام العلامة نجم الدين عثمان بن الموفَّق الأذكاني رحمه الله بقراءتي عليه بإسفرايين في مسجده بمحلَّة رأس المقدَّم ليلة السبت الرابع و العشرين من صفر سنة أربع وستّين وستّ مأة قلت[له]:أخبركم الإمام مجد الدين عبدالحميد بن محمد بن إبراهيم الخوارزمي إجازة؟فأقَّر به،قال:أنبأنا الشيخ الإمام الحافظ قطب الدين شيخ الإسلام أبو العلاء الحسن بن أحمد بن الحسن العطَّار الهمداني.
وأخبرني المشايخ أبو عبداللّه محمد بن يعقوب،وإبراهيم بن إسماعيل الدرجي وإسكندر بن سعد بن أحمد بن محمد الطاووسي،ومحيي بن الحسين بن عبداللّه (3)إجازة بروايتهم عن أمّ هانئ عفيفة بنت أبي بكر ابن أحمد الحدّاد الإصفهاني بإصفهان قالت عفيفة إجازة:قال (4):حدّثنا أبو نعيم أحمد بن عبداللّه الحافظ،قال:حدّثنا العباس بن بندار (5)
والحديث رواه أيضاً فى آخر الباب:(5)من كتاب تيسير المطالب،ص 88 ط 1.
1.1) .رواه أحمد في الحديث:(167)من مسند أبي سعيد الخدري من كتاب المسند،ج 3،ص 17،ط 1.ولفظة:«الأرض»غير موجودة فيه.
2) .هذا هو الظاهر الموافق للمسند،وفي الأصل:(القنى).والأقنى من الأنوف:ما به قناً أى ما ارتفع وسط قصبته وضاق منخره.والمؤنث قنواء.
3) .ورواه عنه في الحديث:(17)من الباب:(141)من كتاب غاية المرام،ص 694.
4) .كذا في الأصل،ولا يوجد لفظة:«قال»هذه في كتاب غاية المرام.
5) .كذا في الأصل،وفي كتاب غاية المرام:«العباس بن بكّار...»؟
از پدرش ابوعبدالله احمد بن حنبل از ابو معاويه شيبان از مطر بن طهمان از ابوصديق ناجى (بكر بن عمرو)از ابوسعيد خدرى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:قيامت برپا نمى شود تا مردى از اهل بيت من پيشانى بلند و بينى كشيده حاكم زمين گردد زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه پيش از او از ظلم پر شده است.وى هفت سال است. (1)
درباره مهدى(عج)و بودن وى از نسل امام حسين عليه السلام
575.به من خبر داد:شيخ امام علامه نجم الدين عثمان بن موفق اذكانى رحمه الله با خواندن من براى وى در مسجد اسفرايين در محله رأس المقدم شب 24 صفر سال 664 به وى گفتم:آيا امام مجدالدين عبدالحميد بن محمد بن ابراهيم خوارزمى با اجازه به شما خبر داد؟وى به آن اقرار كرد از شيخ امام حافظ قطب الدين شيخ الاسلام ابوالعلاء حسن بن احمد بن حسن عطار همدانى.
و به من خبر دادند:استادان ابو عبدالله محمد بن يعقوب و ابراهيم بن اسماعيل درجى و اسكندر بن سعد بن احمد بن محمد طاووسى و محيى بن حسين عبدالله با اجازه همگى از ام هانى عفيفه بنت ابى بكر ابن احمد حداد اصفهانى در اصفهان با اجازه از ابونعيم
1) .مسند احمد حنبل 17/3 ح 167(مسند ابو سعيد)واژه«الارض»در آن نيامده است.
حدثنا عبدالله بن زياد الكلابى،عن الأعمش،عن زرّ بن حُبَيْش:عن حذيفه رضى الله عنه،قال:
خطب رسول الله صلى الله عليه و سلم فذكر ماهو كائن،ثم قال:لو لم يبق من الدنيا إلّايوم واحد لطوَّل اللّه ذلك اليوم حتى يبعث رجلاً من ولدي اسمه اسمي.فقام سلمان رضى الله عنه فقال:يا رسول الله من أيّ ولدك هو؟قال:من ولدي هذا.فضرب بيده على[ظهر]الحسين رضى الله عنه (1)
وأيضاً روى الحاكم في آخر كتاب الفتن و الملاحم من المستدرك،ج 4،ص 557:
أخبرني أبو النضر الفقيه،حدثنا عثمان بن سعيد الدارمي حدثنا عبداللّه بن صالح،أنبأنا أبو المليح الرقي حدثني زياد بن بيان وذكر من فضله قال:سمعت عليّ بن فضيل يقول:
سمعت سعيد بن المسيّب يقول؛سمعت أم سلمة تقول:سمعت النبيّ صلى الله عليه و سلم يذكر المهديّ،فقال:نعم هو حقّ و هو من بني فاطمة.
وحدَّثناه أبو أحمد بكر بن محمد الصيرفي بمرو،حدَّثنا أبو الأحوص محمد بن الهيثم القاضى،حدثنا عمرو بن خالد الحرّاني،حدثنا أبو المليح،عن زياد بن بيان،عن عليّ بن نفيل:
عن سعيد بن المسبّب عن أم سلمة رضى اللّه عنها قالت:ذكر رسول اللّه صلى الله عليه و سلم المهديّ فقال:هو من ولد فاطمة.
.[ قبسات من حديث الصحابي العظيم عبداللّه بن مسعود حول ظهور المهديّ
صلوات اللّه عليه قبل قيام الساعة ]
576-577.أخبرني الشيخ عبد الصمد بن أحمد بن عبدالقادر إجازة،قال:أخبرنا الإمام جمال الدين أبو الفرج عبدالرحمان بن عليّ بن الجوزي،قال:أنبأنا أبو القاسم ابن الحصين سماعاً عليه،أنبأنا أبو عليّ[الحسن]بن عليّ بن المذهب سماعاً عليه،أنبأنا أبو بكر أحمد بن جعفر بن حمدان سماعاً عليه،قال:حدَّثنا أبو عبدالرحمان عبداللّه بن الإمام أحمد بن محمد بن حنبل،قال:حدَّثني أبي أحمد (2)
قال أبي:حدثنا[سفيان]به في بيته في غرفته أراه سأله بعض ولد جعفر بن يحيى أو خالد بن يحيى.ثم ذكر الحديث تحت الرقم:(3572)عن طريق آخر وقال:
حدثنا عمر بن عبيد،عن عاصم بن أبي النجود،عن زرّ بن حبيش:
عن عبداللّه قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:لا تنقضي الأيام ولا يذهب الدهر حتى يملك العرب رجل من أهل بيتي إسمه يواطئ إسمى.
-
قال:حدَّثنا سفيان بن عيينة،احمد بن عبدالله حافظ از عباس بن بندار(يا بكّار)از عبدالله بن زياد كلابى از اعمش از زرّ ابن حبيش از حذيفه وى گفت:
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله خطبه خواند و درباره حوادث آينده صحبت كرد.آنگاه فرمود:اگر از دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا مردى از فرزندان مرا كه نامش همانند نام من است برانگيزد.
سلمان گفت:اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!و از كدام يك از فرزندانت است؟
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله با دست به(پشت)حسين عليه السلام زد و فرمود:از اين فرزندم. (1)
و براى ما روايت كرد:ابو احمد بكر بن محمد صيرفى در مرو از ابوالاحوص محمد بن هيثم قاضى از عمرو بن خالد حرانى از ابو مليح از زياد بن بيان از على بن نفيل از سعيد بن مسيب از ام سلمه كه گفت:
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله درباره مهدى(عج)سخن گفت:آنگاه فرمود:او از فرزندان فاطمه عليها السلام است.
درباره ظهور مهدى(عج)پيش از برپايى قيامت
576-577.به من خبر داد:شيخ عبدالصمد بن احمد بن عبدالقادر با اجازه از امام جمال الدين ابو الفرج عبدالرحمان بن على بن جوزى از ابوالقاسم بن حصين با شنيدن از وى-از ابوعلى(حسن)بن على بن مذهب با شنيدن از وى از ابوبكر احمد بن جعفر بن حمدان با شنيدن از وى از ابو عبدالرحمان عبدالله بن امام احمد بن محمد بن حنبل از پدرش احمد (2)از سفيان بن عيينه از عاصم از زِرّ از عبدالله از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله
1) .اين حديث در منابع زير روايت شده است:غايه المرام ص 694،باب 141،ح 17 و تيسير المطالب ص 88 آخر باب 5.ذخائر العقبى ص 136 به عنوان«ما جاء ان المهدى(عج)من ولد الحسين عليه السلام و مى گويد:احاديث مطلق بر اين مقيد حمل مى شود.مستدرك حاكم 557/4 آخر كتاب الفتن و الملاحم.وى مى گويد:به من خبر داد:ابو نضر فقيه از عثمان بن سعيد از عبدالله بن صالح از مليح رقى از زياد بن بيان فضايل او را بيان كرده است از على بن فضيل از سعيد بن مسيب از ام سلمه كه گفت:از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه درباره مهدى(عج)سخن مى گفت.آنگاه فرمود:آرى او حق است و او از فرزندان فاطمه عليها السلام است.
2) .مسند احمد بن حنبل 196/5(مسند عبدالله بن مسعود)ح 3571،سپس عبدالله مى گويد:پدرم گفت:سفيان درخانه اش براى من روايت كرد.گويا يكى از فرزندان جعفر بن يحيى يا خالد بن يحيى از وى سوال كرده بود.آنگاه حديث 3572 را با سند ديگرى ذكر مى كند و مى گويد:براى ما روايت كرد:عمر بن عبيد از عاصم بن ابى نجود از زرّ بن حبيش از عبدالله كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:روزها نمى گذرد و روزگار سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من -
قال:حدَّثنا (1)
والحديث رواه أبو داود:173:4.والترمذي:3،ص 231 بمعناه نحوه من طرق عن عاصم،عن زرّ.قال الترمذي حديث حسن صحيح.وقال في عون المعبود:وسكت عنه أبو داود.والمنذري وابن القيم.
وقال الحاكم:رواه الثوري وشعبة وزائدة وغيرهم من أئمة المسلمين عن عاصم.قال:وطرق عاصم عن زرّ عن عبداللّه كلها صحيحة إذ عاصم إمام من أئمّة المسلمين.
ثم قال ولم أجد الحديث في المستدرك من حديث ابن مسعود،ولكنّه روى حديث أبي سعيد في معنى هذا و الحديث رواه في،ج 4،ص 557 من طريق أبي الصديق الناجي عن أبي سعيد الخدري وصحّحه على شرط الشيخين ثم قال:
وطرق حديث عاصم عن زرّ عن عبداللّه كلها صحيحة على ما أصَّلته في هذا الكتاب بالإحتجاج بأخبار عاصم بن أبي النجود،إذ هو إمام من أئمة المسلمين.
ورواه الخطيب 370:1 بإسناده من طرق عن عاصم عن زرّ.وسيأتي بمعناه أيضاً[في الحديث]3572 و 3573 و 4098 و 4279 وانظر[الحديث]645 و 773.
أقول:ثم حمل أحمد محمد شاكر حملة شعواء على ابن خلدون في مقدّمته،ص 258 260.فليراجع كلام أحمد محمد شاكر فإنّه كثير الفوائد.
ورواه أيضاً الطبراني في ترجمة يحيى بن إسماعيل من المعجم الصغير،ج 2،ص 148،قال:حدثنا يحيى بن إسماعيل بن محمد بن يحيى بن محمد بن زياد بن جرير بن عبداللّه البجلي الكوفي حدثنا جعفر بن عليّ بن خالد بن جرير بن عبداللّه البجلي،حدثنا أبو الأحوص سلام بن سليم،عن عاصم ابن أبي النجود،عن زرّ بن حبيش:
عن عبداللّه بن مسعود،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:لا تذهب الدنيا حتى يملك رجل من أهل بيتي يواطئ اسمه إسمى يملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئت جوراً وظلماً.
[قال الطبراني]:لم يروه عن أبي الأحوص إلّاجعفر بن عليّ،تفرَّد به يحيى بن إسماعيل.
عاصم،عن زرّ:عن عبداللّه،عن النبيّ صلى الله عليه و سلم قال:لا تقوم الساعة حتى يلي[الناس] رجل من أهل بيتي يواطي اسمه اسمي.[وله]طريق آخر[قال عبداللّه بن أحمد:]حدّثني أبي أحمد،حدَّثنا يحيى ابن سعيد، عن سفيان،قال:حدَّثني عاصم،عن زرّ:
عن عبداللّه،عن النبيّ صلى الله عليه و سلم قال:لا تذهب الدنيا أو[قال]:لا تنقضي الدنيا حتى يملك العرب رجل من أهل بيتي يواطئ اسمه اسمي.
578 (2)
ورواه أيضاً في ترجمة أحمد بن محمد بن إسماعيل أبي بكر الهيتي تحت الرقم:(2272)من تاريخ بغداد:ج4 ص388 قال:
أخبرنا عبدالغفّار بن محمد بن جعفر المؤدّب،حدثنا أبو الفتح محمد بن الحسين الأزدي،حدثنا أحمد بن محمد بن إسماعيل الهيتي أبوبكر قدم بغداد حدثنا أحمد بن يحيى الصوفي حدثنا إسحاق بن منصور السلولي،-
.أنبأني الشيخ تاج الدين عليّ بن أنجب الخازن شفاهاً،قال:أخبرني مجدالدين،-كه فرمود:قيامت (1)
و حاكم مى گويد:ثورى و شعبه و زائده و ديگر پيشوايان مسلمانان اين حديث را از عاصم روايت كرده اند و سندهاى عاصم از زرّ از عبدالله همگى صحيح اند،زيرا عاصم يكى از پيشوايان مسلمانان است.
سپس احمد محمد شاكر مى گويد:من اين حديث را از ابن مسعود در«المستدرك»نيافتم بلكه نظير آن از ابو سعيد از طريق ابو صديق ناجى از ابو سعيد وجود دارد(557/4)و آن را بنابر مبناى شيخين صحيح دانسته است.سپس مى گويد:و طرق حديث عاصم از زرّ از عبدالله همگى صحيح اند بنابر آنچه من در اين كتاب درباره استدلال به احاديث عاصم بن ابى نجود پايه گذارى كردم،زيرا وى يكى از پيشوايان مسلمانان است.
و خطيب(370/1)با سند خود از طريق عاصم از زرّ آن را روايت كرده است و نظير آن در احاديث(3572 و 3573 و 4098 و 4279)خواهد آمد و احاديث(645 و 773)را نيز بنگر.
مى گويم:سپس احمد محمد شاكر در مقدمه خود ص 258-260 حمله سختى به ابن خلدون كرده است كه بايد مراجعه شود زيرا بسيار پر فايده است.
اين حديث در كتاب«المعجم الصغير»148/2 ترجمه يحيى بن اسماعيل نيز روايت شده است.وى مى گويد:براى ما روايت كرد:يحيى بن اسماعيل بن محمد بن يحيى بن محمد بن زياد بن جرير بن عبدالله بجلى كوفى از جعفر بن على بن خالد بن جرير بن عبدالله بجلى از ابو الاحوص سلام بن سليم از عاصم بن ابى نجود از زرّ بن حبيش از عبدالله بن مسعود كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:دنيا سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه نامش شبيه نام من است.زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.(طبرانى مى گويد)تنها جعفر بن على اين حديث را از ابو الاحوص روايت كرده است و فقط يحيى بن اسماعيل آن را روايت كرده است.
برپا نمى شود تا مردى از اهل بيت من(بر مردم)حاكم شود كه نامش شبيه نام من است.اين حديث سند ديگرى نيز دارد:(عبدالله بن احمد)از پدرش احمد از يحيى ابن سعيد از سفيان از عاصم از زرّ از عبدالله از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:دنيا سپرى نمى شود يا پايان نمى پذيرد تا مردى از اهل بيت من فرمانرواى عرب شود كه نامش شبيه نام من است.
578 (2)
سپس هيتى را توثيق كرده و مى گويد:وى در سال 317 به بغداد آمد.
-
.به من خبر داد:شيخ تاج الدين على بن انجب خازن به طور شفاهى از مجدالدين1) -حاكم عرب گردد كه نامش شبيه نام من است.آنگاه حديث دوم را با شماره(3573 و 4098)ذكر مى كند.احمد محمد شاكر همه سندها را صحيح مى شمارد و مى گويد:اين حديث را ابوداود(173/4)و ترمذى(231/3)نظير آن را از عاصم از زرّ روايت كرده اند و ترمذى مى گويد:اين حديث حسن و صحيح است و در كتاب عون المعبود مى گويد:ابوداود و منذرى و ابن قيم درباره آن سكوت كرده اند.
2) -578 نظير اين حديث در كتاب«اخبار اصبهان»195/2 در ترجمه محمد بن عيسى آمده است و در«تاريخ بغداد»388/4 ترجمه احمد بن محمد بن اسماعيل ابى بكر هيتى(2272)آورده است.وى مى گويد:به ما خبر داد:عبدالغفار بن محمد بن جعفر مودب از ابوالفتح محمد بن حسين ازدى از احمد بن محمد بن اسماعيل هيتى ابوبكر به بغداد آمد از احمد بن يحيى صوفى از اسحاق بن منصور سلولى از سليمان بن قرم از عاصم از زرّ از عبدالله كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:دنيا نمى گذرد يا سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من(بر مردم)حكومت كند كه نامش شبيه نام من است.
أبو (1)
عن عبداللّه،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:لا تنقضي الدنيا أو لا تذهب الدنيا حتى يلي[الناس]رجل من أهل بيتى يواطئ اسمه اسمي.
ثم ذكر توثيق الهيتي وأنه قدم بغداد سنة 317.
أقول:ورواه أيضاً في ترجمة أبي جعفر الدوري محمد بن أحمد تحت الرقم:(317)في ج 1،ص 370.
وأيضاً رواه أبو نعيم بسند آخر في ترجمة سعيد بن الحسن بن سعيد من أخبار إصبهان:ج 1،ص 329 قال:حدثنا أحمد بن بندار،حدثنا عباس بن حمدان،حدثنا إبراهيم بن عامر،حدثنا أبي،عن يعقوب،عن سعيد بن الحسن ابن أخت ثعلبة،عن أبى بكر بن عيّاش،عن عاصم:
عن زرّ،عن عبداللّه،عن النبىّ صلى الله عليه و سلم قال:يلي أمر هذه الأمّة في آخر زمانها رجل من أهل بيتي يواطئ اسمه اسمى.
وقريباً منه رواه أيضاً في ترجمة خلف بن حوشب من كتاب حلية الأولياء:ج 5 ص 57 قال:
حدثنا محمد بن عمر بن مسلم قال:حدثنا عبداللّه بن محمد بن ناجية وعليّ بن إسحاق،ومحمد ابن أبان،قالوا:حدثنا يوسف بن حوشب،قال:حدثنا ابو يزيد الأعور،عن عمرو بن مرَّة:
عن زرّ بن حبيش،عن عبداللّه بن مسعود،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لا تذهب الدنيا حتى يملك رجل من أهل بيتي يواطئ اسمه اسمي.
سعد عبداللّه بن عمر الصفّار كتابة من نيسابور،قال:أنبأني جدّي لأمّي أبو نصير عبدالرحيم بن عبدالكريم القُشيري إجازة،قال:أنبأنا أبي الأستاذ الإمام عبدالكريم بن هوازن القشيري سماعاً عليه،قال:أخبرنا أبو سعيد الإسماعيلي رحمه الله أنبأنا أبو محمد ابن أحمد بن عبدالله المريى،حدّثنا عبداللّه بن غنّام بن حفص بن غياث،قال:حدّثنا محمد بن العلاء أبو كريب،حدّثنا إسحاق بن منصور،حدّثنا سليمان بن قرم،عن عاصم،عن زرّ:عن عبداللّه قال:قال النبيّ صلى الله عليه و سلم:لا تنقضي الدنيا[أو]لا تذهب الدنيا حتّى يلي أمّتي رجل من أهل بيتي يواطئ اسمه اسمي.
[ حديث العباس بن عبدالمطّلب حول المهديّ عليه السلام وأ نّه من ولد النبيّ صلى الله عليه و سلم
وكلام ] للشيخ الإمام أبي عليّ الفضل بن عليّ بن الفضل الطبرسى رحمه الله
579.أخبرنى الإمام سديد الدين يوسف بن عليّ بن المطهّر الحلّي فيما كتب لي بخطّه رحمه اللّه تعالى:أنّ الشيخ الكبير الفقيه الفاضل شهاب الدين أبا عبداللّه الحسين بن أبي الفرج بن ردَّة النيلي،أنبأه عن الحسن ابن أبي عليّ الفضل بن الحسن الطبرسي إجازة بروايته عن و الده جميع رواياته وتصانيفه،قال:أخبرني أبو عبداللّه محمد بن وهبان،ي.
1) -حدثنا سليمان بن قرم،عن عاصم،عن زرّ:
ابوسعد (1)
و در كتاب حلية الاولياء 57/5 ترجمه خلف بن حوشب نظير آن را روايت كرده است.وى مى گويد:براى ما روايت كرد:محمد بن عمر بن مسلم از عبدالله بن محمد بن ناجيه و على بن اسحاق و محمد بن ابان همگى از يوسف بن حوشب از ابو يزيد اعور از عمروبن مرّه از زرّ حبيش از عبدالله بن مسعود كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:دنيا سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه نامش شبيه نام من است.
عبدالله بن عمر صفار به وسيله نامه از نيشابور از جدّ مادريش ابو نصير عبدالرحيم بن عبدالكريم قشيرى با اجازه از پدرش،امام عبدالكريم بن هوازن قشيرى با شنيدن از وى از ابو سعيد اسماعيلى رحمه الله از ابو محمد ابن احمد بن عبدالله مريى از عبدالله بن غنام بن حفص بن غياث از محمد بن علاء ابو كريب از اسحاق بن منصور از سليمان بن قرم از عاصم از زرّ از عبدالله كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:دنيا پايان نمى پذيرد يا سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من حاكم بر امتم شود،نامش شبيه نام من است.و بودنش از نسل پيامبر صلى الله عليه و آله و سخنى از مرحوم طبرسى قدس سره
579.به من خبر داد:امام سديد الدين يوسف بن على مطّهر حلى به وسيله نوشتن نامه با دست خط خويش از شيخ بزرگوار فقيه فاضل شهاب الدين ابو عبدالله حسين بن ابى فرج بن ردّه نيلى از حسن ابن ابى على فضل بن حسن طبرسى با اجازه از پدرش براى روايت همه روايات و تأليفات وى از ابو عبدالله محمد بن وهبان از ابو بشر احمد بن ابراهيم بن
1) -در جلد 370/1 ترجمه ابوجعفر دورى محمد بن احمد(317)نيز آن را ذكر كرده است و در كتاب اخبار اصبهان 329/1 ترجمه سعيد بن حسن بن سعيد نيز آن را ذكر كرده است.وى مى گويد:به ما خبر داد:احمد بن بندار از عباس بن حمران از ابراهيم بن عامر از پدرش از يعقوب از سعيد بن حسن خواهرزاده ثعلبه از ابوبكر بن عياش از عاصم از زرّ از عبدالله كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:در پايان زمان اين امت مردى از اهل بيت من عهده دار امور آن ها مى شود كه نامش شبيه نام من است.
قال:حدَّثنا أبو بشر أحمد بن إبراهيم بن أحمد القمّي،قال:أنبأنا محمد بن زكريا بن دينار الغلابي،حدّثنا سليمان بن إسحاق بن سليمان بن عليّ بن عبداللّه بن العباس،قال:
حدّثني أبي قال:كنت يوماً عند الرشيد فذكر المهديّ وما ذكر من عدله فأطنب في ذلك فقال الرشيد:إنّي أحسبكم أ نّكم تحسبون أن أبي المهديّ (1)حدَّثني أبي عن أبيه،عن جدّه، عن ابن عباس:
عن أبيه العباس بن عبدالمطّلب أن النبيّ صلى الله عليه و سلم قال له:يا عمّ يملك من ولدي اثنا عشر خليفة،ثم يكون أمور كثيرة وشدّة عظيمة،ثم يخرج المهدي من ولدي يصلح اللّه أمره في ليلة فيملأ الأرض عدلاً كما ملئت جوراً ويمكث في الأرض ما شاء اللّه،ثم يخرج الدجال.
قال الطبرسي:هذا بعض ما جاء من الأخبار من طرق المخالفين ورواياتهم في النصّ على عدد الأئمة الإثني عشر رضوان اللّه عليهم،و إذا كانت الفرقة المخالفة قد نقلت كما نقلته الشيعة الإمامية ولم تنكر ما تضمَّنه الخبر،فهو أدلّ دليل على أن اللّه تعالى هو الذي سخَّرهم،لروايته إقامةً لحجَّته وإعلاءاً لكلمته،وما هذا الأمر إلّاكالخارق للعادة و الخارج عن الأمور المعتادة،ولا يقدر عليه إلّااللّه سبحانه الذي يذلّل الصعب ويقلّب القلب،ويسهّل العسير و هو على كل شيء قدير.
[ أحاديث أخر عن أبي سعيد الخدري في صفة المهديّ
صلوات اللّه عليه وأنَّه من أهل البيت عليهم السلام ].
580-582.أنبأني البدر محمد بن أبي الكرم[عبدالرزاق]بن أبي بكر ابن حيدر بروايته،عن أمّ هانئ عفيفة بنت أبي بكر أحمد بن عبداللّه الفارقانية إجازة.ل.
1) .لعلَّ هذا هو الصواب،أو الصواب:«إنّي أحسبكم أنَّكم تحسبونه أنَّه المهديّ...».أو الصواب:«إنّي أحسبكم أنكم تحسبون أ نّي المهديّ...».وفي مخطوطة طهران من أصلي هكذا:«إنّي أحسبكم أ نّه تحسبونه أ نّي المهديّ...».غير أن كلمة:«تحسبونهُ»كانت مهملة في الأصل.
احمد قمى از محمد بن زكريا بن دينار غلابى از سليمان بن اسحاق بن سليمان بن على بن عبدالله بن عباس از پدرش كه گفت:يك روز نزد هارون الرشيد بودم كه سخن از نام مهدى(عج)و عدالت وى به ميان آمد و در اين باره سخن به درازا كشيد.هارون گفت:من گمان مى كنم كه شما مى پنداريد پدر من مهدى است.پدرم از پدرش از جدش از ابن عباس از پدرش عباس بن عبدالمطلب براى من روايت كرد كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:اى عمو!از فرزندان من دوازده خليفه حاكم مى شوند.آنگاه امور زيادى و سختى بزرگى رخ مى دهد.
سپس مهدى(عج)از فرزندان من ظهور مى كند.خداوند در يك شب كارش را سامان مى دهد آنگاه زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است و تا وقتى خدا بخواهد مى ماند،سپس دجال خروج مى كند.
طبرسى مى فرمايد:اين يكى از احاديث از طريق مخالفان و از روايات آنان است كه صريح درباره تعداد امامان دوازده گانه عليهم السلام است و هنگامى كه مخالفان روايت كنند آنچه را كه شيعيان اماميه نقل مى كنند و محتواى اين حديث را انكار نكنند،آن محكم ترين دليل است براى اين كه خداوند تعالى كسى است كه آنان را مسخَّر نموده است تا اين حديث را براى برپاداشتن حجت او و برافراشتن كلمه او روايت كنند و اين فقط خارق العاده و خارج از امور عادى است و جز خداوند سبحان كسى قدرت بر آن ندارد، كسى كه هر چموشى را رام و قلب را متحول و هر مشكلى را آسان مى نمايد و او بر هر چيزى تواناست.
و از اهل بيت بودن وى
580-582.به من خبر داد:محمد بن ابى كرم(عبدالرزاق)بن ابى بكر ابن حيدر از ام هانى عفيفه ابى بكر احمد بن عبدالله الفارقانيه با اجازه و به ما خبر داد:استادمان امام ابوعمرو
وأخبرنا شيخنا الإمام أبو عمرو عثمان بن الموفّق بقراءتي عليه بإجازته،عن عبدالحميد بن محمد بن إبراهيم،قال:أخبرنا أبو العلاء الحسن بن أحمد بن الحسن العطّار الهمداني، قال:أخبرنا أبو عليّ الحسن بن أحمد بن الحسن الحداد الإصفهاني،قال:حدّثنا الحافظ أحمد بن عبداللّه بن أحمد الإصفهاني،قال:حدّثنا الإمام أبو محمد بن حيّان،حدّثنا عباس عن مجاشع،حدّثنا محمد بن أبي يعقوب،حدّثنا عمرو بن عاصم،حدّثنا ابن العوام،عن قتادة،عن أبي نضرة:
عن أبي سعيد الخدري رضى الله عنه،عن النبيّ صلى الله عليه و سلم قال:المهديّ منّا أهل البيت،رجل من أمَّتي أشمّ الأنف يملأ الأرض عدلاً كما ملئت جوراً.
وبهذا الإسناد إلى أبي نعيم،حدّثنا الوليد عن سعيد،عن قتادة،عن أبي نضرة أو عن أبي الصديق:
عن أبي سعيد الخدري أنَّه قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:المهديّ منّا.أجلى الجبين أقنى الأنف (1)
عن أبي سعيد الخدري،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لا تقوم الساعة حتى يستخلف رجل من أهل بيتي أجنأ أقنى يملأ الأرض عدلاً كما ملئت قبل ذلك ظلماً ويكون سبع سنين.
.وبهذا الإسناد إلى أبي نعيم،حدّثنا خلف بن أحمد بن العباس الرامهرمزي في كتابه، حدّثنا همّام بن محمد بن أيّوب،حدّثنا طالوت بن عبّاد،حدّثنا سويد بن إبراهيم،عن محمد بن عمرو،عن أبي سلمة،عن عبدالرحمان بن عوف،عن أبيه رضى الله عنه قال:
قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:يبعث اللّه تعالى من عترتي رجلاً أفرق الثنايا أعلا الجبهة،يملأ الأرض عدلاً،يفيض المال فيضاً.
[ حديث آخر عن الإمام أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام
في أن المهديّ عليه السلام من أهل البيت وأن اللّه تعالى يصلح أمره في ليلة ]
583.أخبرني الشيخان:شرف الدين أبو الفضل أحمد بن هبة اللّه ابن عساكر الشافعي،ن.
1) .وقريباً منه رواه بسند آخر في ترجمة أحمد بن محمد بن الحسين من أخبار إصبهان،ج 1،ص 83 قال:حدثنا محمد بن جعفر،حدثنا أحمد بن الحسين الأنصاري،حدثنا أحمد بن محمد بن الحسين ابن حفص،حدثنا جدى الحسين،حدثنا عكرمة بن إبراهيم،عن مطر الوراق:عن أبي الصديق الناجي:
عثمان بن موفق با خواندن من نزد وى با اجازه وى از عبدالحميد بن محمد بن ابراهيم از ابوالعلاء حسن بن احمد بن حسن عطار همدانى از ابوعلى حسن بن احمد بن حسن حداد اصفهانى از حافظ احمد بن عبدالله بن احمد اصفهانى از امام ابو محمد بن حيان از عباس از مجاشع از محمد بن ابى يعقوب از عمرو بن عاصم از ابن عوام از قتاده از ابو نضره از ابو سعيد خدرى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:مهدى(عج)از ما اهل بيت است مردى از امت من بينى كشيده زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است.
و با همين سند تا ابو نعيم از وليد از سعيد از قتاده از ابى نضره يا از ابو صديق از ابو سعيد خدرى روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:مهدى(عج)از ماست وى پيشانى بلند و بينى كشيده است. (1)
و با همين سند تا ابونعيم از خلف بن احمد بن عباس رامهرمزى در كتابش از همام بن محمد بن ايوب از طالوت بن عبّاد از سويد بن ابراهيم از محمد بن عمرو از ابو سلمه از عبدالرحمان بن عوف از پدرش روايت كرد كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:خداوند تعالى مردى را از عترت من برمى انگيزد.دندان هاى پيش وى از هم جدا،پيشانى بلند است.زمين را از عدالت پر مى كند و مال را به طور كامل تقسيم مى كند.
درباره از اهل بيت بودن مهدى(عج)و سامان يافتن كارهايش در يك شب
583.به من خبر داد:دو نفر از اساتيد شرف الدين ابوالفضل احمد بن هبة الله ابن عساكر
1) .در كتاب«اخبار اصبهان»83/1 ترجمه احمد بن محمد بن حسين نزديك به آن را روايت كرده است.وى مى گويد:براى ما روايت كرد:محمد بن جعفر از احمد بن حسين انصارى از احمد بن محمد بن حسين ابن حفص از جدش حسين از عكرمه بن ابراهيم از مطر وراق از ابوصديق ناجى از ابوسعيد كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:قيامت برپا نمى شود تا مردى از اهل بيت من به خلافت رسد.وى پشت خميده و بينى كشيده است زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه پيش از آن از ظلم پر شده است و هفت سال است.
وبدر الدين أبو عليّ الحسن بن عليّ بن الخلال بقراءتي عليهما مفردين بدمشق المحروسة، قلت لكل واحد منهما:أخبرك الشيخ الصالح أبو الحسن عليّ ابن أبي عبداللّه بن المقير البغدادي إجازة؟فأقرَّ به،قال:أنبأنا أبو الفضل محمد بن ناصر بن محمد بن عليّ الحافظ السلامي إذناً،قال:أنبأنا أبو الحسن المبارك ابن عبدالجبار بن أحمد الصيرفي،قال:
أنبأنا أبو عليّ الحسن بن أحمد بن إبراهيم ابن الحسن بن محمد بن شاذان قراءة عليه في رجب سنة ثلاث وعشرين وأربعمأة،قال:أنبأنا أبو عمرو عثمان بن أحمد بن عبداللّه قراءة عليه في منزله بدرب الضفادع،قال:حدّثنا عبدالملك بن محمد،حدّثنا أبو نعيم (1)
حدثنا أبو بكر الطلحي،حدثنا محمد بن علىّ العلوي،حدثنا محمد بن عليّ بن خلف،حدثنا حسن ابن صالح بن أبي الأسود،عن محمد بن فضيل،حدثنى سالم بن أبي حفصة:
عن إبراهيم بن محمد بن الحنفية،عن أبيه،عن عليّ،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:المهديّ منّا أهل البيت يصلحه اللّه في ليلة.
ورواه أيضاً أحمد بن حنبل في أوائل مسند عليّ عليه السلام تحت الرقم:(645)من كتاب المسند،ج 1،ص 80،وفي:ط 2،ج 2،ص 58 قال:
حدثنا فضل بن دُكين،حدثنا ياسين العجلى،عن إبراهيم بن محمد بن الحنفية،عن أبيه،عن علي،قال:
قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:المهديّ منّا أهل البيت يصلحه اللّه في ليلة.
وصحَّحه أحمد محمد شاكر في تعليقه،وقال:قال يحيى بن يمان:رأيت سفيان الثوري يسأل ياسين عن هذا الحديث.وقال ابن عديّ:هو معروف به.
وإبراهيم بن محمد بن الحنفية،وثقه العجلي،وابن حبّان،وترجمه البخاري تحت الرقم:(...)من التاريخ الكبير في،ج 1،ص 317 وذكر[عنه]هذا الحديث.
والحديث رواه ابن ماجة تحت الرقم:(...)من كتاب..............من سننه،ج 2،ص 369.
وأيضاً رواه أحمد في أوائل مسند أمير المؤمنين عليه السلام تحت الرقم:(773)من كتاب المسند،ج 1،ص 99 ط 1،وفي ط 2،ج 2،ص 118،قال:
حدثنا حجّاج وأبو نعيم قالا:حدثنا فطر،عن القاسم بن أبي بزّة،عن أبي الطفيل،قال حجّاج[قال]:سمعت علياً يقول:
قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:لو لم يبق من الدنيا إلّايوم لبعث اللّه عزّوجلّ رجلاً منّا يملأها عدلاً كما مُلئت جوراً.
قال أبو نعيم:رجلاً منّا[كذا]قال:وسمعته مرة يذكره عن حبيب،عن أبي الطفيل،عن عليّ،عن النبيّ صلى الله عليه و سلم.
أقول:ورواه البزار في مسند عليّ عليه السلام من مسنده،ج 1/الورق 104/ب/قال:
حدثنا يوسف بن موسى،قال:أنبأنا أبو نعيم،قال:أنبأنا فطر،عن القاسم بن أبي بزّة،عن أبي الطفيل،عن عليّ:أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:لو لم يبق من الدنيا إلّايوم لبعث اللّه رجلاً من أهل بيتي يملأها عدلاً كما ملئت جوراً.
ثم قال البزّار:و هذا الحديث لا نعلمه يروى عن عليّ بهذا اللفظ بإسناد أحسن من هذا الإسناد.
د.1) .والظاهر أنه أحمد بن عبداللّه الإصبهاني صاحب حلية الأولياء،والحديث رواه في ترجمة إبراهيم بن محمد ابن الحنفية من أخبار إصبهان،ج 1،ص 170،وأيضاً قال قبله:
شافعى و بدرالدين ابوعلى حسن بن على بن خلال با خواندن من نزد آن ها به طور جداگانه در دمشق محافظت شده به هر يك از آن ها گفتم:آيا شيخ صالح ابوالحسن على بن ابى عبدالله بن مقير بغدادى با جازه به تو خبر داد؟پس وى اين مطلب را تأييد كرد.از ابوالفضل محمد بن ناصر بن محمد بن على حافظ اسلامى با اجازه از ابوالحسن مبارك ابن عبدالجبار بن احمد صيرفى از ابو على حسن بن احمد بن ابراهيم از حسن بن محمد بن شاذان با خواندن نزد او در منزلش در درب الضفادع از عبدالملك بن محمد از ابو نعيم (1)
و در مسند احمد حنبل 80/1(و در چاپ دوم 58/2)(اوائل مسند على عليه السلام)آن را روايت كرده است.وى مى گويد:براى ما روايت كرد:فضل بن دُكين از ياسين عجلى از ابراهيم بن محمد بن حنفيه از پدرش از على عليه السلام كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:مهدى(عج)از ما اهل بيت است.خداوند در يك شب كارهايش را سامان مى بخشد.
احمد محمد شاكر در تعليقه خود اين حديث را صحيح دانسته است و مى گويد:يحيى بن يمان گفت:سفيان ثورى را مشاهده كردم كه از ياسين درباره اين حديث سوال مى كرد.
و ابن عدى مى گويد:ياسين به اين حديث معروف است.
و عجلى و ابن حبان،ابراهيم بن محمد بن حنفيه را توثيق كرده اند و بخارى در كتاب تاريخ الكبير 317/1 ترجمه او را ذكر كرده است و اين حديث را از وى روايت نموده است و ابن ماجه در سنن خود 369/2 و احمد در كتاب المسند 99/1 از چاپ اول و 118/2 از چاپ دوم حديث 773(در اوائل مسند على عليه السلام)آن را روايت كرده اند.
احمد مى گويد:براى ما روايت كردند:حجاج و ابو نعيم از فطر از قاسم بن ابى بزّه از ابوطفيل.حجاج مى گويد:(ابو طفيل گفت:)از على عليه السلام شنيدم كه مى گفت:پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:اگر از دنيا تنها يك روز باقى مانده باشد،حتماً خداوند عز و جل مردى از ما را برمى انگيزد كه آن را از عدالت پر كند همان گونه كه از ظلم پر شده است.
ابو نعيم تا«رجلاً منا»(مردى از ما را برمى انگيزد)را روايت كرده است.وى مى گويد:و يك بار از او شنيدم كه آن را از حبيب از ابوطفيل از على عليه السلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت كرد.
مى گويم:اين حديث در مسند بزار/1 ورق 104 نيز روايت شده است وى مى گويد:براى ما روايت كرد:يوسف بن موسى از ابونعيم از فطر از قاسم بن ابى عزّه از ابوطفيل از على عليه السلام كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:اگر از دنيا تنها يك روز باقى مانده باشد حتماً خداوند مردى از اهل بيت مرا برمى انگيزد كه آن را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است.
آنگاه بزار مى گويد:ما سراغ نداريم كه اين حديث با اين الفاظ با سندى بهتر از اين سند روايت شده باشد.
د.1) .ظاهرا او احمد بن عبدالله اصبهانى مؤلف كتاب حلية الاولياء است و اين حديث را در كتاب اخبار اصبهان 170/1ترجمه ابراهيم بن محمد بن حنفيه روايت كرده است.وى مى گويد:براى من روايت كرد:ابوبكر طلحى از محمد بن على علوى از محمد بن على بن خلف از حسن ابن صالح بن ابى اسود از محمد بن فضيل از سالم بن ابى حفصه از ابراهيم بن محمد بن حنفيه از پدرش از على عليه السلام كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:مهدى(عج)از ما اهل بيت است.خداوند در يك شب كارهايش را سامان مى دهد.
حدّثنا[أبو عمرو بن حمدان،حدّثنا الحسن بن سفيان،حدّثني ابن نمير،حدّثنا أبي، وأبو نعيم،قالا:حدّثنا]ياسين العجلي وكان يجالسنا عند سفيان الثوري،عن إبراهيم بن محمد بن الحنفية،عن أبيه:
عن عليّ قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:المهديّ منّا أهل البيت يصلحه اللّه في ليلة.
[ حديث عبد اللّه بن الحارث بن جزء الزبيدي
حول المهديّ المنتظر صلوات اللّه عليه ]
584.أخبرني العدل المقرئ محمد بن أبي القاسم بقراءتي عليه بالخان الجديد ظاهر باب السور بمدينة بغداد[في]الحادي و العشرين من شعبان سنة خمس وتسعين وستّ مأة، قال:أنبأنا الشيخ عبداللطيف بن محمد بن عليّ بن الغنبيطي إجازة إن لم يكن سماعاً،وشيخ الإسلام شهاب الدين عمر بن محمد السهروردي قدَّس اللّه روحه إجازة،قال:أنبأنا الشيخ أبو زرعة طاهر بن محمد بن عليّ المقدسيّ،قال شيخ الإسلام:سمعت عليه جميع سنن الإمام ابن ماجة رحمه الله،قال:أنبأنا ابو منصور محمد بن الحسين بن احمد المقوّمي إجازة إن لم يكن سماعاً وكان الشيخ أبو زرعة محقّقه سماعه[ولكن كان]يقرئ عليه كذلك احتياطاً قال:أخبرنا أبو طلحة القاسم بن أبي المنذر الخطيب،قال:أنبأنا أبو الحسن عليّ بن إبراهيم بن سلمة،قال:حدَّثنا الإمام أبو عبداللّه محمد بن يزيد بن ماجة القزويني رحمه الله (1)قال:
حدَّثنا حرملة بن يحيى المصري،وإبراهيم بن سعيد الجوهري،قالا:أنبأنا أبو صالح عبدالغفّار بن داوود الحرّاني،حدّثنا ابن لهيعة،عن أبي زرعة عمرو بن جابر الحضرمي:
عن عبداللّه الحارث بن جزء الزبيدي،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:يخرج ناس من المشرق فيوطئون للمهديّ،يعني سلطانه.8.
1) .رواه في كتاب الفتن تحت الرقم:(4088)من سننه،ج 2،ص 1368.
از(ابوعمرو بن حمدان از حسن بن سفيان از ابن نمير از پدرش و ابو نعيم هر دو از)ياسين عجلى كه همراه با سفيان ثورى همنشين بود از ابراهيم بن محمد بن حنيفه از پدرش از على عليه السلام در رجب سال 423 روايت كرد كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
مهدى(عج)از ما اهل بيت است،خداوند در يك شب به كارهايش سامان مى دهد.
درباره امام مهدى منتظر(عج)
584.به من خبر داد:عادل قارى محمد بن ابى القاسم با خواندن من نزد وى در خان جديد پشت باب سور در شهر بغداد در بيست و يكم شعبان سال 695 از شيخ عبداللطيف بن محمد بن على بن غنبيطى با اجازه اگر با شنيدن نباشد و شيخ الاسلام شهاب الدين عمر بن محمد سهروردى با اجازه از شيخ ابو زرعه طاهر بن محمد بن على مقدسى شيخ الاسلام مى گويد:تمام سنن امام ابن ماجه را از او شنيدم از ابو منصور محمد بن حسين بن احمد مقومى با اجازه اگر شنيدن نباشد و شيخ ابو زرعه شنيدن او را محقق مى داند با اين حال ابو منصور براى احتياط بر او مى خواند از ابو طلحه قاسم بن ابى منذر خطيب از ابو الحسن على بن ابراهيم بن سلمه از امام ابو عبدالله محمد بن يزيد بن ماجه قزوينى رحمه الله (1)از حرمله بن يحيى مصرى و ابراهيم بن سعيد جوهرى هر دو از ابوصالح عبد الغفار بن داوود حرانى از ابن لهيعه از ابو زرعه عمرو بن جابر حضرمى از عبدالله حارث بن جزء زبيدى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:مردمى از مشرق قيام مى كنند و براى مهدى(عج)زمينه سازى مى كنند؛يعنى حكومتش را.
1) .وى اين حديث را در سنن خويش 1368/2 كتاب الفتن ح 4088 روايت كرده است.
[ أحاديث جابر بن عبداللّه الأنصاري و الإمام أمير المؤمنين عليّ بن
أبي طالب عليه السلام وعبداللّه بن عباس حول المهديّ المنتظر
جعلنا اللّه فداه وأسعدنا بأيّامه المتشعشعة ]
585.أخبرني الشيخ الصالح صدر الدين إبراهيم ابن الشيخ الإمام عماد الدين محمد ابن شيخ الإسلام شهاب الدين عمر بن محمد السهروردي قدّس اللّه روحه العزيز،قلت له:
أخبرك الشيخ أبو الحسن عليّ بن عبداللّه بن المعين البغدادي إجازة بروايته عن أبي الفضل محمد بن ناصر السلامي إجازة بروايته عن الحافظ أبي محمد الحسن بن أحمد السمرقندي إجازة،قال:حدّثني الشيخ الإمام أبو بكر محمد بن أبي إسحاق إبراهيم بن يعقوب الكلاباذي البخاري رضى الله عنه،حدَّثني محمد بن الحسن بن عليّ،قال:حدَّثنا أبو عبداللّه الحسين بن محمد بن أحمد،قال:حدَّثنا إسماعيل بن أبي أوكس،قال:حدَّثنا مالك بن البين،قال:حدثنا محمد بن المنذر:
عن جابر بن عبداللّه قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:من أنكر خروج المهديّ فقد كفر بما أنزل على محمد،ومن أنكر نزول عيسى فقد كفر،ومن أنكر خروج الدجال فقد كفر،فإن جبرئيل عليه السلام أخبرني بأن اللّه عزّوجلّ يقول:من لم يؤمن بالقدر خيره وشرّه فليتَّخذ ربّاً غيري.
586-589.أنبأني السيّد الإمام جمال الدين رضيّ الإسلام أحمد بن موسى ابن جعفر بن محمد الطاووسي الحسني رحمه الله،قال:أنبأنا شيخ الشرف شمس الدين فخار بن معد الموسوي،أخبرنا شاذان بن جبرائيل القمّي،عن جعفر بن محمد الدوريستي،عن أبيه،عن الشيخ الفقيه أبي جعفر محمد بن عليّ بن الحسين بن موسى ابن بابويه القمّي (1)قال:
حدّثنا جعفر بن محمد بن مسرور رضى الله عنه قال:حدّثنا الحسين بن[محمد بن]عامر،عن عمّهه.
1) .رواه في أول الباب:(25)و هو باب ما أخبر به النبيّ صلى الله عليه و سلم من وقوع الغيبة من كتاب إكمال الدين،ج 1،ص 586،وفي ط 1،ص 167،وما وضعناه بين المعقوفات مأخوذ منه.
و عبدالله بن عباس درباره امام مهدى(عج)
585.به من خبر داد:شيخ صالح صدرالدين ابراهيم بن شيخ امام عماد الدين محمد ابن شيخ الاسلام شهاب الدين عمر بن محمد سهروردى من به وى گفتم:به تو خبر داد:شيخ ابوالحسن على بن عبدالله بن معين بغدادى با اجازه روايت آن از ابوالفضل محمد بن ناصر سلامى با اجازه روايت آن از حافظ ابو محمد حسن بن احمد سمرقندى با اجازه از شيخ امام ابوبكر محمد بن ابى اسحاق ابراهيم بن يعقوب كلاباذى بخارى از محمد بن حسن بن على از ابو عبدالله حسن بن محمد بن احمد از اسماعيل بن ابى اوكس از مالك بن البين از محمد بن منذر از جابر بن عبدالله كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
هركس منكر قيام مهدى(عج)شود قطعا به آنچه بر محمد صلى الله عليه و آله نازل گرديده كافر شده است و هركس فرود آمدن عيسى عليه السلام را انكار كند،حتماً كافر شده است و هركس خروج دجال را انكار نمايد،قطعا كافر شده است،همانا جبرئيل عليه السلام به من خبر داد كه خداوند عز و جل مى فرمايد:
هركس به تقدير خير و شر ايمان نداشته باشد،بايد پروردگارى غير از من برگزيند.
586-589.به من خبر داد:سيد امام جمال الدين رضى الاسلام احمد بن موسى ابن جعفر بن محمد طاووسى حسنى رحمه الله از شيخ شرف شمس الدين فخار بن معد موسوى از شاذان بن جبرئيل قمى از جعفر بن محمد دوريستى از پدرش از شيخ فقيه ابو جعفر محمد بن على بن حسين بن موسى ابن بابويه قمى از جعفر بن محمد بن مسرور از حسين بن(محمد بن)عامر
عبداللّه بن عامر،عن محمد ابن أبي عمير،عن أبي جميلة المفضل بن صالح[عن جابر بن يزيد الجعفي]:
عن جابر بن عبداللّه الأنصاري،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:المهديّ من ولدي اسمه اسمي وكنيته كنيتي أشبه الناس بي خلقاً وخُلقاً،تكون له غيبة وحيرة يضلّ فيها الأمم (1)ثمّ يقبل كالشهاب الثاقب يلمؤها عدلاً وقسطاً كما ملئت جوراً وظلماً.
[وبالإسناد المتقدم]إلى ابن بابويه (2)قال:حدَّثنا عبدالواحد بن محمد بن عبدوس العطّار النيسابوري[قال:حدّثنا عليّ بن محمد بن قتيبة النيسابوري،قال:حدَّثنا حمدان بن سليمان النيسابوري]عن محمد بن إسماعيل بن بزيع،عن صالح ابن عقبة،عن أبيه،عن أبي جعفر محمد بن عليّ الباقر،عن أبيه سيّد العابدين عليّ بن الحسين،عن أبيه سيّد الشهداء الحسين بن عليّ بن أبي طالب عن أبيه سيّد الأوصياء أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب رضوان اللّه عليهم أجمعين،قال:
قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:المهديّ من ولدى تكون له غيبة وحيرة تضلّ فيها الأمم،يأتى بذخيرة الأنبياء عليهم السلام (3)فيملأها عدلاً وقسطاً كما ملئت جوراً وظلماً.
وبهذا الإسناد[الذى مرَّ آنفاً]عن أمير المؤمنين عليه السلام و الإكرام قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:
أفضل العبادة انتظار الفرج.
وبالإسناد[المتقدّم]إلى ابن بابويه[قال:]حدّثنا محمد بن موسى بن المتوكّل رحمه الله قال:
حدّثنا محمد بن أبي عبداللّه الكوفي،قال:حدّثنا محمد بن إسماعيل،عن عليّ بن عثمان، عن محمد بن الفرات،عن ثابت بن دينار،عن سعيد ابن جبير.
عن ابن عباس قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:إنَّ عليّ بن أبي طالب إمام أمَّتي وخليفتي عليها من بعدي ومن ولده القائم المنتَظر الذي يملأ اللّه به الأرض عدلاً وقسطاً كما ملئت ظلماًه.
1) .كذا في مخطوطة طهران من فرائد السمطين،وفي الطبعة القديمة من كتاب إكمال الدين:«تكون به غيبة وحيرة تضلّفيهاالأمم...».
2) .رواه مع التوالي في الحديث:(5)وتواليه من الباب:(25)من كتاب إكمال الدين،ج 1،ص 287،وما وضعناه بين المعقوفات مأخوذ منه،وأيضاً كان في أصلي تصحيفات صحّحناها عليه.
3) .كذا في الأصل الحاكي و المحكي عنه.
از عمويش عبدالله بن عامر از محمد بن ابى عمير از ابو جميله مفضل بن صالح(از جابر بن يزيد جعفى)از جابر بن عبدالله انصارى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه فرمود:
مهدى(عج)از فرزندان من است.نامش نام من و كنيه اش كنيه من است.در آفرينش و اخلاق شبيه ترين مردم به من است.براى وى غيبت و حيرتى است كه امت ها در آن گمراه مى شوند.آنگاه همانند شهابى شكافنده مى آيد.زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است. (1)
(و با مسند پيشين)تا ابن بابويه از عبدالواحد بن محمد بن عبدوس عطار نيشابورى(از على بن محمد بن قتيبه نيشابورى از حمدان بن سليمان نيشابورى)از محمد بن اسماعيل بن بزيع از صالح ابن عقبه از پدرش از ابو جعفر محمد بن على الباقر از پدرش سيد العابدين على بن حسين عليه السلام از پدرش سيد الشهداء حسين بن على بن ابى طالب از پدرش سيد الاوصيا اميرمؤمنان عليهم السلام روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:مهدى(عج)از فرزندان من است.وى داراى غيبت و حيرتى است كه امت ها در آن گمراه مى شوند.با ميراث پيامبران صلى الله عليه و آله مى آيد، آنگاه جهان را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است. (2)
و با همين سند(كه هم اكنون گذشت)از اميرمؤمنان عليه السلام روايت شده كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:برترين عبادت انتظار فرج است.
و سند(پيشين)تا ابن بابويه از محمد بن موسى بن متوكل رحمه الله از محمد بن ابى عبدالله كوفى از محمد بن اسماعيل از على بن عثمان از محمد بن فرات از ثابت بن دينار از سعيد بن جبير از ابن عباس روايت كرد كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:همانا على بن ابى طالب عليه السلام امام امت من و جانشين من بر آن ها پس از من است و قائم منتظر از نسل اوست كه خداوند به وسيله او زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.سوگند به كسى كهت.
وجوراً.والذي بعثني بالحق بشيراً إن الثابتين على القول[به]في زمان غيبته لأعز من الكبريت الأحمر.
فقام إليه جابر بن عبداللّه الأنصاري فقال:يا رسول اللّه وللقائم من ولدك غيبة قال:إي وربّي ليمحّص اللّه[به]الذين آمنوا ويمحق الكافرين.
يا جابر إن هذا الأمر من أمر اللّه،وسرّ من سرّ اللّه،علمه مطويّ عن عباده (1)فإيّاك و الشكّ فيه فإن الشكّ في أمر اللّه كفر.
[ ما ورد عن الإمام الرضا عليّ بن موسى عليهما السلام في البشارة
بظهور المهديّ المنتظر وإشراق الدنيا بنوره
وسعادة العالمين في أيّامه الميمونة ]
590.أخبرنا السيّد الإمام المعظَّم العالم بقيّة السلف الصالح شرف الدين أبو جعفر الأشرف بن محمد بن جعفر الحسيني المدائني النحوي اللّغوي ببغداد بمسجد المختارة سنة خمس وتسعين وستّ مأة،قال:أخبرنا الإمام منتجب الدين علي ابن عبيد اللّه بن الحسين بن بابويه القمّي ثمّ الرازي،عن السيّد أبي محمد شمس الشرف ابن عليّ بن عبداللّه الحسيني السيلقي،عن الشيخ المؤيّد أبي محمد عبدالرحمن ابن احمد بن الحسين النيسابورى الخزاعي،عن الشيخ ابى المفضل محمد بن الحسين ابن سعيد القمي المجاور ببغداد إجازة عن الشيخ عليّ بن محمد بن عليّ الخزّاز صاحب الكفاية،عن أبي جعفر محمد بن عليّ بن بابويه (2)حدّثنا أحمد بن زياد بن جعفر الهمداني حدّثنا عليّ بن إبراهيم، عن أبيه،عن عليّ بن سعيد،عن الحسين بن خالد،قال:
قال عليّ بن موسى الرضا عليهما السلام:لا دين لمن لا ورع له،ولا إيمان لمن لا تقيَّة له،و إن أكرمكم عند اللّه أتقاكم أي أعملكم بالتقيَّة.
فقيل:إلى متى يا ابن رسول اللّه؟قال:إلى يوم الوقت المعلوم و هو يوم خروج قائمنا،1.
مرا به حق،بشير مبعوث كرد همانا پايداران بر اعتقاد(به او)در زمان غيبتش قطعا ناياب تر از ياقوت سرخند.
آنگاه جابر بن عبدالله انصارى در برابر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به پا خاست و گفت:اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!آيا قيام كننده از نسل شما غيبت دارد؟
فرمود:آرى،سوگند به پروردگارم!قطعا خداوند به وسيله او مؤمنان را خالص مى كند و كافران را نابود مى نمايد.
اى جابر!همانا اين امر از امر خدا و رازى از رازهاى خداوند است علم آن از بندگانش پوشيده است،پس بپرهيز از شك در آن؛زيرا شك در امر خدا كفر است.
و روشن شدن دنيا با نورش و سعادت جهانيان در روزگار مباركش
590.به ما خبر داد:سيد امام بزرگوار عالم باقيمانده علماى پيشين شرف الدين ابو جعفر الاشرف بن محمد بن جعفر حسينى مدائنى نحوى لغوى در بغداد مسجد مختاره در سال 695 از امام منتجب الدين على ابن عبيدالله بن حسين بن بابويه قمى رازى از سيد ابو محمد شمس شرف ابن على بن عبدالله حسينى سيلقى از شيخ مؤيد ابو محمد عبدالرحمان ابن احمد بن حسين نيشابورى خزاعى از شيخ ابوالفضل محمد بن حسين ابن سعيد قمى مجاور در بغداد با اجازه از شيخ على بن محمد بن على خزاز صاحب الكفايه از ابو جعفر محمد بن على بن بابويه از احمد بن زياد بن جعفر همدانى از على بن ابراهيم از پدرش از على بن سعيد از حسين بن خالد كه على بن موسى الرضا عليه السلام فرمود:كسى كه ورع اجتناب از گناه ندارد،دين ندارد و كسى كه تقيه نمى كند ايمان ندارد و همانا گرامى ترين شما نزد خدا باتقواترين شماست يعنى كسى كه از شما بيش تر به تقيه عمل مى كند.
آنگاه گفته شد:تا كى؟!اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله!
فرمود:تا روز وقت معلوم و آن روز ظهور قائم عليه السلام ماست.
فمن ترك التقيّة قبل خروج قائمنا فليس منّا.
فقيل له:يا ابن رسول اللّه ومن القائم منكم أهل البيت؟قال:الرابع من ولدي ابن سيّدة الإماء يطهّر اللّه به الأرض من كل جور،ويقدّسها من كل ظلم،و هو الذي يشكّ الناس في ولادته،و هو صاحب الغيبة قبل خروجه،فإذا خرج أشرقت الأرض بنوره،ووضع ميزان العدل بين الناس فلا يظلم أحد أحداً.
و هو الذى تطوى له الأرض ولا يكون له ظلّ.و هو الذي ينادي مناد من السماء يسمعه اللّه جميع أهل الأرض بالدعاء إليه،يقول؛ألا إنَّ حجَّة اللّه قد ظهر عند بيت اللّه فاتَّبعوه فإنَّ الحقَّ فيه ومعه،و هو قول اللّه عزَّوجلَّ: «إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِينَ» (1).
591.[وبالسند المتقدم عن محمد بن عليّ بن بابويه قال:]حدّثنا أحمد ابن زياد وعنه حدَّثنا أحمد بن زياد بن جعفر الهمداني حدَّثنا علي بن إبراهيم بن هاشم،عن أبيه،عن عبدالسلام بن صالح الهروي،قال:
سمعت دعبل بن عليّ الخزاعى يقول أنشدت مولاي الرضا عليه السلام قصيدتي التي أوَّلها:
مدارس آيات خلت من تلاوة
فلما انتهيت إلى قولي:
خروج إمام لا محالة خارج يقوم على اسم اللّه و البركات
يميّز فيناكل حقٍّ وباطل ويجزي على النعماء و النقمات
بكى[الإمام]الرضا عليه السلام بكاءاً شديداً ثم رفع رأسه إلىَّ فقال:يا خزاعي نطق روح القدس على لسانك بهذين البيتين،فهل تدري من هذا الإمام؟ومتى يقوم؟قلت:لا يا مولاي إلّاأ نّي سمعت بخروج إمام منكم يطهّر الأرض من الفساد ويملأها عدلاً.4.
1) .الشعراء 26/4.
پس هر كس پيش از ظهور قائم ما عليه السلام تقيه را ترك كند،از ما نيست.
به وى گفته شد:اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله!قائم عليه السلام از شما اهل بيت كيست؟
فرمود:چهارمين از نسل من،فرزند سرور كنيزان،خداوند به وسيله او زمين را از هر جورى پاك مى كند و هر ظلمى را از آن مى زدايد و او كسى است كه مردم در ولادتش شك مى كنند و او پيش از ظهورش داراى غيبت است آنگاه پس از ظهورش زمين با نور او روشن مى شود و ترازوى عدالت را در ميان مردم قرار مى دهد،پس هيچ كس به هيچ كس ظلم نمى كند.
و او كسى است كه زمين برايش در هم پيچيده مى شود و سايه ندارد و او كسى است كه منادى از آسمان به سوى او فرا مى خواند كه خداوند آن را به گوش تمام اهل زمين مى رساند.
منادى مى گويد:هشدار كه حجت خدا در كنار خانه خدا ظهور كرده است،پس از او پيروى كنيد كه حق در او و همراه اوست و آن معناى اين سخن خداوند است:«اگر بخواهيم از آسمان نشانه اى براى آنان فرو مى فرستيم كه گردن هاى شان در برابر آن فرود مى آيد» (1). (2)
591.(و با سند پيشين از محمد بن على بن بابويه)از احمد بن زياد بن جعفر همدانى از على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از عبدالسلام بن صالح هروى روايت مى كند كه گفت:از دعبل بن على خزاعى شنيدم كه مى گفت:قصيده ام را كه با اين بيت شروع مى شود:
آيه هاى كهنه اى كه تلاوت نمى شوند...
براى مولايم رضا عليه السلام خواندم.آنگاه وقتى به اين سخنم رسيدم:
ظهور امامى كه حتماً ظهور خواهد كرد.
با نام و بركت هاى خداوند قيام خواهد كرد.
در ميان ما هر حق و باطلى را از هم جدا خواهد كرد.
و خوبى ها را پاداش و بدى ها را كيفر مى دهد.
امام رضا عليه السلام به شدت گريست،آنگاه سرش را به طرف من بلند كرد و فرمود:اى خزاعى! روح القدس اين دو بيت را بر زبانت جارى كرد.آيا ميدانى اين امام كيست؟و چه وقت قيام مى كند؟
گفتم:نه اى مولايم!من فقط شنيده ام كه امامى از شما ظهور مى كند،زمين را از فساد پاك مى نمايد و از عدالت پر مى كند.ت.
فقال:يا دعبل الإمام بعدي محمد ابني وبعد محمد ابنه عليّ،وبعد عليّ ابنه الحسن، وبعد الحسن ابنه الحجَّة القائم المنتظر في غيبته المطاع في ظهوره[و]لو لم يبق من الدنيا إلّا يوم واحد لطوَّل اللّه ذلك اليوم حتّى يخرج فيملأها عدلاً كما ملئت جوراً.
و أمّا متى؟فإخبار عن الوقت،فقد حدَّثني أبي عن جدّي عن أبيه،عن آبائه عن عليّ عليه السلام [أن النبيّ صلى الله عليه و سلم] (1)قيل له:متى يخرج القائم من ذرّيَّتك؟فقال:«مثله كمثل الساعة لا يجليها لوقتها إلّاهو (2)ثقلت في السماوات و الأرض لا تأتيكم إلّابغتة» (3)و (4).
[ أحاديث أخر عن خبر الأمة عبداللّه بن العبّاس حول الإمام المهديّ
صلوات اللّه وسلامه عليه ]
592.أخبرنا شيخنا العلامة أبو عمرو عثمان بن الموفّق رحمه الله بقراءتي عليه باسفرائين ليلة السبت الرابع و العشرين من صفر سنة أربع وستين وستّ مأة قلت له:أخبرك الإمام مجد الدين عبدالحميد بن محمد بن إبراهيم الخوارزمي إجازة فأقّر به،قال:أنبأنا الإمام الحافظ أبو العلاء الحسن بن أحمد بن الحسن العطّار المقرئ الهمداني رحمه الله قال:أنبأنا المقرئ أبو على الحسن بن أحمد بن الحسن الحداد الإصفهاني.
وأنبأني جماعة من المشايخ منهم المقرئ كمال الدين أبو الفرج عبدالرحمن بن عبداللطيف بن محمد بن وريدة المكبّر أبوه بجامع القصر الشريف ببغداد،وشمس الدين يوسف بن محمد بن عليّ بن سرور الوكيل،بروايتهما عن الشيخ أبي حفص عمر بن محمد بن معمّر بن طبرزد إجازة،والشيخان عزّ الدين عبدالعزيز بن عبد المنعم بن عليّ بن نصر الحراني كتابة،ومحي الدين عبدالمحيي بن أحمد بن أحمد ابن أبي البركات الحربي.
بروايتهما عن أبي الفرج محمد بن هبة اللّه بن كامل الوكيل إجازة،قال:أخبرنا أبو القاسم زاهر بن أبي عبدالرحمان طاهر بن محمد الشحامي إجازة،قال:أنبأنا إمام الحرمين1.
1) .ما بين المعقوفين قد سقط من أصلي،وأخذناه من كتاب عيون الأخبار،وإكمال الدين.
2) .هذا هو الظاهر الموافق للباب:(66)من كتاب عيون أخبار الرضا عليه السلام،ج 2،ص 271 وفي أصلى:«ألا هو عزّوجلّ».وفي أكثر نسخ كتاب إكمال الدين:«إلاّ اللّه عزّ وجلّ...».
3) .الأعراف 187/7.
4) .و هذا هو الحديث:(35)من الباب:(66)من كتاب عيون أخبار الرضا عليه السلام،ج 2،ص 271.
امام عليه السلام فرمود:اى دعبل!امام پس از من محمد صلى الله عليه و آله فرزندم است و پس از محمد صلى الله عليه و آله فرزندش على عليه السلام و پس از على عليه السلام فرزندش حسن عليه السلام و پس از حسن عليه السلام فرزندش حجت قائم عليه السلام كه در دوران غيبتش انتظارش كشيده مى شود و در دوران ظهور اطاعت مى گردد.(و) اگر از دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا وى ظهور كند.
آنگاه زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است.
و چه وقت؟اين خبر از وقت است.پدرم از جدم از پدرش از نياكانش رحمه الله از على عليه السلام براى من روايت كرد كه(به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله)گفته شد:چه وقت قائم عليه السلام از ذريه ات ظهور مى كند؟
فرمود:حكايت او همانند قيامت است:هيچ كس جز خدا آن را در زمان خودش آشكار نمى كند در آسمان ها و زمين سنگين است،جز ناگهانى به شما نمى رسد (1). (2)
درباره امام مهدى(عج)
592.به ما خبر داد:استادمان علامه ابو عمرو عثمان بن موفق رحمه الله با خواندن من نزد او در اسفرائين شب 24 صفر سال 664 من به وى گفتم:به تو خبر داد:امام مجدالدين عبدالحميد بن محمد بن ابراهيم خوارزمى با اجازه وى اقرار به آن كرد از حافظ ابو العلاء حسن بن احمد بن حسن عطار قارى همدانى رحمه الله از قارى ابو على حسن بن احمد بن حسن حداد اصفهانى و گروهى از اساتيد كه از آن جمله اند؛كمال الدين ابوالفرج عبدالرحمان بن عبداللطيف بن محمد بن وريده مكبّر پدرش در جامع قصر شريف در بغداد و شمس الدين يوسف بن محمد بن على بن سرور وكيل از شيخ ابو حفص عمر بن محمد بن طبرزد با اجازه و دو شيخ عزالدين عبدالعزيز بن عبد المنعم بن على بن نصر حواتى با نوشته و محى الدين عبدالمحيى بن احمد بن احمد ابن ابى البركات حربى از ابوالفرج محمد بن هبة الله بن كامل وكيل با اجازه-از ابوالقاسم زاهر بن ابى عبدالرحمان طاهر بن محمد شحامى
أبوالمعالي عبدالملك بن الإمام أبي محمد عبداللّه ابن يوسف الجويني رحمهم الله إجازة،قال:
حدَّثنا أبو بكر محمد بن عليّ بن خشيش،حدَّثنا محمد بن هارون بن عيسى،حدَّثنا ابن بشير الدمشقي،حدَّثنا عبداللّه بن معاذ،حدَّثنا خالد بن يزيد القسري (1)
والحديث رواه أيضاً ابن المغازلي تحت الرقم:(488)من مناقبه،ص 395،قال:
أخبرنا أحمد بن محمد بن عبدالوهاب بن طاوان البزاز قراءة علينا من لفظه في جامع واسط سنة خمس وثلاثين وأربع مأة-:حدثنا أبو محمد عبداللّه بن يحيى بن موسى النصيبي،حدثنا حميد بن مسبّح،حدثنا أبو الطيّب أحمد بن عبيد اللّه الدارمي بأنطاكية،حدثنا يمان بن سعيد،حدثنا خالد بن يزيد البجلي،عن محمد بن إبراهيم الهاشمي،عن أبي جعفر[المنصور]عن أبيه،عن ابن عباس،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:كيف تهلك أمّة أنا في أوّلها وعيسى بن مريم في آخرها و المهديّ من ولدي في وسطها.
ورواه في هامشه عن الباب:(12)من كتاب البيان للكنجي الشافعي نقلاً عن أبي نعيم في كتاب أخبار المهديّ وعن كنز العمال،ج 7،ص 187،وفي،ج 8،ص 218 وعن منتخب كنز العمال،بهامش مسند أحمد،ج 6،ص 30.
أن محمد بن إبراهيم الإمام حدّثه،أنّ أبا جعفر المنصور أمير المؤمنين،حدّثه عن أبيه،عن جدّه:عن عبداللّه بن العباس رضى الله عنه،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لن تهلك أمة أنا أولها وعيسى بن مريم في آخرها و المهدىّ في وسطها (2).
[و]روى هذا الحديث الحاكم أبو عبداللّه محمد بن عبداللّه البيّع الحافظ رحمه الله في تاريخ نيسابور من تصنيفه.
593 (3)
كتب إلىَّ أبو طالب الحسين بن محمد بن علي الزينبي وحدثنا أبو طاهر إبراهيم بن الحسن الفقيه عنه أنبأنا أبوالقاسم عليّ بن المحسن بن على التنوخي،أنبأنا أبو الحسين محمد بن المظفَّر بن موسى من لفظه،أنبأنا أبو بكر أحمد بن محمد بن عبيد اللّه الدمشقي،أخبرني طاهر بن عليّ،أنبأنا عليّ بن هاشم،أنبأنا ابن الهيثم،أنبأنا محمد بن إبراهيم أن أمير المؤمنين أبا جعفر حدثه،عن أبيه عن ابن عباس[قال]:إن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:كيف تهلك أمّة أنا في أولها وعيسى في آخرها،والمهديّ في وسطها.
.أخبرني الشيخان تاج الدين محمد بن محمود بن أبي القاسم السديدى،وتاج الدين أبو طالب ابن أنجب بن عبداللّه رحمهما اللّه إجازة،قالا:أنبأنا الشيخ مجدالدين أبو سعد عبداللّه بن الصفّار النيسابوري كتابة،أنبأنا جدّي لأمي أبو نصر عبدالرحيم بن الاستاذ أبى القاسم عبدالكريم بن هوازن القشيري رحمه الله عليه إجازة،أنبأنا الإمام أبوبكر أحمد بن الحسين الحافظ البيهقي،أنبأنا الحاكم أبو عبداللّه محمد بن عبداللّه البيّع،قال:أنبأناا.1) .لعلّ هذا هوالصواب،وفي أصلي:«خالد بن يزيد القشيري».
2) .وليتثبت أعزّة القراء في هذا الحديث وما هو بسياقه مما جعل المهدىّ وسطا وعيسى آخراً فإنّى لم أكن متمكّناً حين تحقيق ماها هنا من بذل وسعي وجهدي حول تحقيق هذا المقام.
3) -593 و الحديث رواه أيضاً ابن عساكر في ترجمة احمد بن محمد بن عبيد اللّه من تاريخ دمشق:ج 2 ص 192 وفي تهذيبه:ج 2 ص 62 قال:
با اجازه از امام الحرمين ابو المعالى عبدالملك بن امام ابى محمد عبدالله ابن يوسف جوينى رحمه الله با اجازه از ابوبكر محمد بن على بن خشيش از محمد بن هارون بن عيسى از ابن بشير دمشقى از عبدالله بن معاذ از خالد بن يزيد قسرى (1)از محمد بن ابراهيم امام از ابو جعفر منصور دوانيقى از پدرش از جدش از عبدالله بن عباس كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
اين امت كه من در آغاز آن و عيسى بن مريم عليه السلام در آخر آن و مهدى(عج)در وسط آن است،هرگز نابود نمى شود.
اين حديث را حاكم ابو عبدالله محمد بن عبدالله بيّع حافظ رحمه الله نيز در تاريخ نيشابور از كتاب خود روايت كرده است.
593 (2)
اين حديث در منابع زير روايت شده است:«البيان»تأليف كنجى شافعى باب 12 به نقل از ابو نعيم در كتاب«اخبار المهدى(عج)»؛«كنز العمال»187/7 و 218/8:منتخب«كنز العمال»؛حاشيه«مسند احمد»30/6؛«تاريخ دمشق»192/2 و«تهذيب»آن 62/2 وى مى گويد:ابو طالب حسين بن محمد بن على زينبى براى من نوشت و ابو طاهر ابراهيم بن حسن فقيه از وى برايمان روايت كرد از ابو القاسم على بن حسن بن على تنوخى از ابو حسين محمد بن مظفر بن موسى از ابوبكر احمد بن محمد بن عبيدالله دمشقى از طاهر بن على از على بن هاشم از ابن هيثم از محمد بن ابراهيم از ابو جعفر منصور از پدرش از ابن عباس كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:چگونه امتى هلاك مى شود كه من در آغاز آن و عيسى عليه السلام در پايان آن و مهدى(عج)در وسط آن است؟
.به من خبر دادند:شيخ تاج الدين محمد بن محمود بن ابى القاسم سديدى و شيخ تاج الدين ابوطالب ابن انجب بن عبدالله؛با اجازه از شيخ مجد الدين ابو سعد عبدالله بن صفار نيشابورى با نوشته از جدّ مادريش ابو نصر عبدالرحيم بن استاد ابى القاسم عبدالكريم بن هوازن قشيرى رحمه الله با اجازه از امام ابوبكر احمد بن حسين حافظ بيهقى از حاكم ابو عبدالله؟1) .شايد قشيرى صحيح باشد.
2) -593 در«مناقب ابن مغازلى»ص 395،ح 448 آمده است:به ما خبر داد:احمد بن محمد بن عبدالوهاب بن طاوان بزاز باخواندن بر ما در جامع واسط سال 435 از ابو محمد عبدالله بن يحيى بن موسى نصيبى از حميد بن مسبّح از ابوطيّب احمد بن عبيدالله دارمى در انطاكيه از يمان بن سعيد از خالد بن يزيد بجلى از محمد بن ابراهيم هاشمى از ابوجعفر منصور از پدرش از ابن عباس كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:چگونه امتى نابود مى شود كه من در آغاز آن و عيسى بن مريم عليه السلام در آخر آن و مهدى(عج)از فرزندان من در وسط آن است؟
أبو زكريا العنبري،حدَّثنا محمد بن عميد،قرأت على الحسن بن جرير الصوري،عن عليّ بن هاشم،أنبأنا خالد بن يزيد،حدَّثنا محمد بن إبراهيم:
أنَّ أمير المؤمنين المهديّ حدَّثه،عن أبيه،عن ابن عباس،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:كيف تهلك أمَّة أنا في أوّلها وعيسى في آخرها و المهديّ من أهل بيتي في وسطها.
[ أبيات لأمير المؤمنين عليه السلام في التوصية بالصبر وانتظار الفرج،
وعدم اليأس وقطع الرجاء من هجوم المكاره واستيطان المصائب في فناء المؤمنين ]
594.أنبأني الشيخ المسند أبو علىّ الحسن بن عليّ بن أبي بكر ابن يونس بن الخلال أحلَّه اللّه تعالى في دار الجلال أرفع المحال وأوسع المجال كتابة وشفاهاً بمحروسة دمشق سقاها اللّه صوب صونه وحماها،وبفضله وعونه حرسها وتولّاها في شهور سنة خمس وتسعين وستّ مأة،قال:أنبأنا الشيخ الثقة أبو طالب عقيل بن نصر بن عقيل الصوفي سماعاً عليه بقراءة أحمد بن محمود الجوهري في شعبان سنة تسع وثلاثين وستّ مأة،قال:أنبأنا الشيخ أبو الفرج يحيى بن محمود بن سعد الثقفي سماعاً عليه،أنبأنا أبو عليّ الحسن بن أحمد بن الحسن الحدّاد قراءة عليه وأنا حاضر أسمع،أنبأنا أبو نعيم أحمد بن عبداللّه بن أحمد الإصفهاني رحمه الله،قال:حدّثنا أبو الحسن أحمد بن القاسم[بن]الريان المصري المعروف باللكي (1)
كما رواه عنه ابن عساكر في الحديث:(1312)من ترجمة أميرالمؤمنين عليه السلام من تاريخ دمشق،ج 3،ص246،ط 1،قال:
أخبرنا أبوبكر محمد بن عبدالباقي،أنبأنا أبوبكر الخطيب،أنبأنا أبو الحسن عليّ بن يحيى بن جعفر بن عبد كوبة،أنبأنا أبو الحسن أحمد بن القاسم بن الريّان المصري...
وما وضعناه بين المعقوفين مأخوذ منه.
والحديث رواه أيضاً قرة بن أياس الصحابي المترجم في كتاب الإصابة،ج 3،ص 132.
كما رواه بسنده عنه أبو نعيم الإصبهاني في ترجمة قحذم من أخبار إصبهان،ج 2،ص 165،قال:حدثنا محمد بن الفضل بن قديد،حدثنا الحسن بن يوسف بن سعيد المصري،حدثنا محمد بن يحيى ابن المطر المخرمي،حدثنا داوود بن المجبّر بن قجذم،عن أبيه قحذم بن سليمان:
عن معاوية بن قرّة،عن أبيه،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:لتملأنَّ الأرض جوراً وظلماً فإذا ملئت جوراً وظلماً بعث اللّه رجلاً مني اسمه اسمي فيملأها قسطاً وعدلاً كما ملئت جوراً وظلماً.
بالبصرة في نهر دبيس قراءة عليه في صفر سنة سبع وخمسين وثلاث مأة،فأقرَّ به،ً.1) .ورواه أيضاً الخطيب البغدادي بسنده عنه.
محمد بن عبدالله بيّع از ابو زكريا عنبرى از محمد بن عميد،وى نزد حسن بن جرير صورى خواند از على بن هاشم از خالد بن يزيد از محمد بن ابراهيم از مهدى عباسى از پدرش از ابن عباس روايت كرد كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:چگونه امتى هلاك مى شود كه من در آغاز آن و عيسى عليه السلام در آخر و مهدى(عج)از اهل بيت من در وسط آن است.
در سفارش به صبر و انتظار فرج و نوميد نشدن
594.به من خبر داد:شيخ مسند ابو على حسن بن على بن ابى بكر بن يونس بن خلال با نوشته و به طور شفاهى در محروسه دمشق در ماه هاى سال 695 از شيخ ابوطالب عقيل بن نصر بن عقيل صوفى با شنيدن از خواندن احمد بن محمود جوهرى در شعبان سال 639 از شيخ ابوالفرج يحيى بن محمود بن مسعد ثقفى با خواندن بر او از ابو على حسن بن احمد بن حسن حداد با خواندن بر او و شنيدن من از ابونعيم احمد بن عبدالله بن احمد اصفهانى رحمه الله از ابوالحسن احمد بن قاسم(بن)ريان مصرى معروف به باللكى (1)
والاصابه 132/3 ترجمه قره بن اياس صحابى و اخبار اصبهان 165/2 ترجمه قحذم وى مى گويد:از محمد بن فضل بن قديد از حسن بن يوسف بن سعيد مصرى از محمد بن يحيى ابن مطر مخرمى از داوود بن مجبّر قجذم از پدرش قحذم بن سليمان از معاوية بن قرّه از پدرش روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:حتماً زمين از جور و ظلم پر خواهد شد.آنگاه هنگامى كه از جور و ظلم پر شد.خداوند مردى از من را برمى انگيزد كه نامش شبيه نام من است و آن را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.
در بصره در نهر دبيس با خواندن بر او در صفر سال 357 و تاييد وى از احمد بن اسحاق بن ابراهيم(بن)نبيط بن شريط1) .اين حديث در منابع زير روايت شده است:تاريخ دمشق 246/3(چاپ اول)ترجمه امام اميرمؤمنان عليه السلام حديث1312 وى مى گويد:به ما خبر داد:ابوبكر محمد بن عبد الباقى از ابوبكر خطيب از ابوالحسن على بن يحيى بن جعفر بن عبد كوبه از ابوالحسن احمد بن قاسم بن ريان مصرى...مطالب داخل پرانتز از آن گرفته شد.
قال:حدَّثنا أحمد بن إسحاق بن إبراهيم[بن]نبيط بن شريط أبو جعفر[الأشجعي]بمصر سنة إثنين وسبعين ومأتين،قال:
حدَّثني أبي إسحاق بن إبراهيم بن نبيط[عن أبيه]عن جدّه نبيط بن شريط،قال:قال عليّ بن أبي طالب عليه السلام:
إذا اشتملت على الياس القلوب وضاق بما به الصدر الرحيب
وأوطنت المكاره واطمأنت وأرست في أماكنها الخطوب
ولم ير لانكشاف الضرّ وجه ولا أغنى بحيلته الأريب
أتاك على قنوط منك غوث يجئ به القريب المستجيب
وكل الحادثات إذا تناهت فموصول به الفرج القريب
[قال المؤلّف:]وافق ختم هذا الكتاب بحمد اللّه الملك الوهّاب في ذكر الفرج المنتظر في جميع الأبواب،والغوث المرجوّ لانكشاف الغموم،وانقشاع ضباب الأوصاب والأنصاب في الدنيا ويوم الحساب.
ونجز الفراغ من نظم هذه الفرائد في سلك الإنتخاب وكتبه وتحريره بعون اللّه تعالى وحسن تيسيره في شهر اللّه الأصبّ رجب سنة ستّ عشرة وسبع مأة.
[و قد حصل الفراغ من تأليفه في التاريخ المذكور]لعبد اللّه الفقير إلى رحمته إبراهيم بن محمد بن المؤيّد الحمّوئي عفى اللّه عنه ورضي عن سلفه،و هو يقول:
أحمدك اللّهمَّ يا مفرّج الكروب؛ومفرّح القلوب ومروّج السرائر ومنوّر الضمائر، وكاشف الدواهي العظام،وغافر المطَمَّرات من الجوايز و الآثام (1)في الدنيا ودار السلام بولاية محمد وآله الكرام عليه وعليهم الصلاة و السلام ما ذرَّ بارقٌ وسَحَّ غمامٌ،وناح قمرىٌّت.
1) .كذا في أصلي من مخطوطة طهران.والمطمّرات:المطويّات و المدفونات.
ابوجعفر(اشجعى)در مصر،سال 272 از اسحاق بن ابراهيم بن نبيط(از پدرش)از جدش نبيط بن شريط كه اميرمؤمنان عليه السلام فرمود:
هنگامى كه نوميدى قلب ها را فرا مى گيرد.و به وسيله آن سينه گشاده تنگ مى شود.
و سختى ها وطن مى گزينند و آرامش مى يابند.
و حوادث ناگوار در جايگاه خود استوار مى شوند.
و در هيچ چهره اى آثار برطرف شدن اندوه مشاهده نمى شود.
و از آراسته شدن به آن هيچ متحير و سرگردانى بى نياز مى شود.
در حال نوميديت يارى و كمك برايت سر مى رسد.
آن را پاسخ دهنده نزديك برايت مى آورد.
و همه حوادث هنگامى كه به اوج خود رسند،به گشايش نزديك متصل خواهند شد.
(مؤلف مى گويد:)با ستايش خداوند همه باب هاى اين كتاب با ذكر فرج منتظر پايان يافت،فريادرسى كه براى برطرف كردن اندوه ها و شكافتن ابرهاى تيره بيمارى و سختى ها در دنيا و آخرت به او اميد بسته شده است.
منظم كردن اين درّها در رشته گزينش و نوشتن و تحرير به يارى خدا و آسان كردن او در ماه رجب سال 716 پايان يافت.
(تكميل آن در اين تاريخ)به دست بنده خدا،نيازمند به رحمت او ابراهيم بن محمد بن مؤيد حموئى انجام شد كه خداوند او را بيامرزد و از گذشتگانش خشنود شود و او مى گويد:
خداوندا،تنها ترا ستايش مى كنم اى برطرف كننده اندوه ها و شادكننده قلب ها و آسايش دهنده به نهان ها و نورانى كننده ضميرها و برطرف كننده مصيبت هاى بزرگ و آمرزنده خطاها و گناهان پوشيده در دنيا و آخرت به وسيله ولايت محمد صلى الله عليه و آله و خاندان بزرگوارش صلى الله عليه و آله
وهدلَ حمامٌ على توفيقك لهذا العبد الضعيف الخائض في لجج الطغيان و الخابط في ورطات الجهالة؛السائح في مهامَه الخسارة وبيد الجسارة على سُنح الضلالة (1)
والسنح كرمح وسط الشيء.وها هنا رسم الخط من أصلي كان غامضاً.
لاستخراج دُرَر هذه الفضائل من قاموس الأخبار،ورَصْفها في سمط الأبيات (2).وأشكرك[اللّهم]على هذه النعمة التى خصَّصتنى بها منّاً منك وفضلاً،فإن[منك]جميع الآلاء و المنح و الهبات.
فروّ أللهمَّ ما غرست في قلوبنا من محبة عبادك المعصومين وأئمتنا الطاهرين بسحائب المزيد (3)وأجزنا بشفاعتهم على الصراط الممدود،وأجرنا بولايتهم من عذاب السعير؛و هول يوم الوعيد بلطفك الموعود،وأظلَّنا يوم العرض الأكبر تحت لوائهم المعقود؛وأوردنا ببركتهم ويُمْن دلالتهم حوض نبيّك المصطفى محمد صاحب المقام المحمود صلواتك عليه وعلى آله الكوثر المورود،وأحينا على متابعتهم،وأمتنا على محبَّتهم وآنسنا في القبر بولايتهم، واحشرنا بفضلك في زمرتهم وابسط علينا يوم القيامة ظلَّ رايتهم،وأدخلنا بشفاعتهم مدخل صدق إنَّك حميد مجيد،واعفُ عنّا بكرمك تكريماً لولايتهم[فإنك رحيم ودود (4)].
يا ربّ سهّل زياراتي مشاهدهم فإن روحي تهوى ذلك الطّينا
يا ربّ صيّر حياتي في محبَّتهم ومحشري معهم آمين آمينا
والحمد للّه ربّ العالمين،والصلاة و السلام علي خير خلقه محمدوآله ومظهر حقّه محمد وأهل بيته الطّيبين الطاهرين أجمعين (5)
و قد تصدّينا لنشره وطبعه في العام الثاني من سنة الفتح و الإنتصار في أوائل شهر صفر المظفّر من العام:(1400)الهجري،وفرغنا من إكمال الطباعة في أواخر شهر جمادى الأولى من العام..فالحمد للّه الذي هدانا لهذا وما كنا لنهتدي لولا أن هدانا اللّه.
.ه.1) .بيد على وزن عيد جمع البيداء:الفلاة من الأرض.وتجمع أيضاً على بيداوات.
2) .قاموس الأخبار:بحرها وأجواؤها المتسعة.والرصف كوصف-:تنظيم الشيء وضمّ بعضه إلى بعضه الآخر.والسمط كحبر السلك أو الخيط ما دام اللؤلؤ منتظماً فيه.
3) .السحائب:جمع سحابة:الغيم.
4) .بين قوله:«لولايتهم».وقوله:«فإنك رحيم ودود»كان في نسخة طهران بياض بقدر ثمانية كلمات قريباً.
5) .قال كاتب النسخة ومحقّقها:وأنا فرغت من إكمال استنساخ السمط الثاني هذا بعدما افتقدت تقريباً من عشره مما كتبته في سنة:(1397)في أيام وليال آخرها ليلة الإثنين الخامس من شهر رمضان المبارك من العام:(1399)في بيتي في بلدة«قمّ»المقدّسة حماها اللّه وجميع عواصم المؤمنين من الزلازل و القلاقل بحقّ محمد وآله الطيّبين الطاهرين.
تا وقتى كه برق مى جهد و باران مى بارد و قُمرى آواز مى خواند و كبوتر بانگ مى آورد به خاطر توفيقت بر اين بنده ناتوان،فرو رفته در باتلاق سركشى و غرق شده در ورطه جهالت و سرگردان در زيان و بيابان جسارت در ميان گمراهى براى استخراج درّهاى اين فضائل از درياى احاديث و منظم كردن آن ها در رشته ابيات،تو را مى ستايم و تو را سپاس مى گويم:
(خدايا)به خاطر اين نعمت و فضل خودت كه به من اختصاص دادى.همانا تمام نعمت ها و هدايا و بخشش ها از جانب توست.
خدايا!محبت بندگان معصوم عليه السلام و امامان پاك خودت را كه در قلب هاى ما كاشتى با ابرهاى افزاينده آبيارى كن و با شفاعت آنان،ما را از صراط عبور ده و با ولايت شان ما را از عذاب فروزان و هراس روز تهديد با الطاف وعده داده شده پناه بده و در روز بزرگ مشاهده اعمال پرچم برافراشته آن ها را بر ما سايه افكن و با بركت خود و مباركى راهنمايى آن ها ما را به حوض پيامبرت مصطفى محمد صلى الله عليه و آله دارنده مقام پسنديده حوض كوثر برسان و ما را به پيروى آنان زنده بدار و با محبتشان بميران و در قبر با ولايتشان مأنوس كن و با فضل خودت ما را در زمره آنان محشور كن و در قيامت پرچم ايشان را برما سايه افكن كن و با شفاعت آنان ما را با راستى وارد كن؛زيرا تو ستوده و با شكوه هستى و با بزرگوارى خودت ما را ببخش به خاطر احترام به ولايت آنان(همانا تو رحيم و بسيار مهربانى.)
اى پروردگارم!زيارت شاهد آنها را براى من آسان كن كه جانم هواى آنها را دارد.
اى پروردگارم!زندگى مرا با محبت آنها و محشر و قيامت مرا با اهل بيت عليه السلام مقرّر فرما.
مشكاة المصابيح
الشيخ ولي الدين محمد بن عبداللّه الخطيب العمري التبريزي
أبو عبداللّه
(000-بعد 741)
من كبار المحدثين،له مشكاة المصابيح أكمل به كتاب مصابيح السنة للبغوي وفرغ من تأليفه سنة 737 وله ايضاً الاكمال في اسماء الرجال طبع بهامش المشكاة ولم نجد في المصادر غير هذا.
و قدمنا للقراء الكرام الشطر المتعلق بالمهدي المنتظر من هذا الكتاب ويأتي مرقاة المفاتيح،شرح مشكاة المصابيح. (1)0.
1) .كشف الظنون 1699 المكتبة الأزهرية 563/1؛الأعلام للزركلي 6 جديدة-،ص 234؛معجم المؤلفين 211/10.
مشكاة المصابيح
تأليف:شيخ ولى الدين محمد بن عبدالله
خطيب عمرى تبريزى ابو عبدالله
(...-پس از 741)
وى از محدثان بزرگ و صاحب كتاب«مشكاة المصابيح»است كه به وسيله آن كتاب «مصابيح السنه»بغوى را تكميل كرده است.تأليف اين كتاب در سال 737 به پايان رسيد.وى همچنين كتاب:«الاكمال فى اسماء الرجال»را تاليف نمود كه در حاشيه كتاب«المشكاة»به چاپ رسيد.ما در منابع،اثرى غير از آن از وى مشاهده نكرديم. (1)
ما در آغاز گزيده اين كتاب درباره امام مهدى(عج)را مى آوريم و پس از آن:«مرقاة المفاتيح،شرح مشكاة المصابيح»را.
1) .كشف الظنون 1699؛المكتبه الازهريه 563/1؛الاعلام زركلى 234/6؛معجم المؤلفين 211/10.
مشكاة المصابيح
الشيخ ولي الدين محمد بن عبداللّه الخطيب العمري التبريزي
بتحقيق
محمد ناصر الدين الألباني
1382
الجزء الثالث
ويليه
اجوبة الحافظ ابن حجر والاكمال في أسماء الرجال
منشورات المكتب الاسلامي بدمشق
شيخ ولى الدين محمد بن عبدالله خطيب عمرى تبريزى ابو عبدالله
(000-پس از 741)
جلد سوم
الفصل الثالث
5435(25)عن شقيق،عن حذيفة،قال:كنا عند عمر فقال:أيكم يحفظُ حديث رسول اللّه صلى الله عليه و سلم في الفتنة؟فقلت:أنا أحفظ كما قال قال:هات،إنّك لجري،وكيف؟قال:قلت سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول«فتنة الرجل في أهله وماله ونفسه وولده وجاره يكفّرها الصيامُ والصلاة و الصدقة و الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر»فقال عمر:ليس هذا أُريدُ،إنما أريدُ التى تموج كموج البحر.قال قلت:مالك ولها يا أمير المؤمنين؛إنّ بينك وبينها بابا مغلقا.
قال:فيكسر الباب أو يفتحُ؟قال:قلتُ:لا؛بل يكسرُ.قال:ذاك أحرى أن لا يغلق أبداً.قال:
فقلنا لحذيفة:هل كان عمر يعلم من البابُ؟قال:نعم كما يعلم أن دون غد ليلةً،إني حدثته حديثاً ليس بالأغاليط،قال فهبنا (1)أن نسأل حذيفة من الباب؟فقلنا لمسروق سله (2).فسأله فقال (3)عمر متفقٌ عليه.
5436(26)وعن أنسٍ،قال:فتح القسطنطينة مع قيام الساعة رواه الترمذي وقال:هذا حديث غريب.ة.
5435(25)شقيق از حذيفه روايت مى كند كه گفت:ما نزد عمر بوديم كه وى گفت:كدام يك از شما حديث پيامبراكرم صلى الله عليه و آله درباره فتنه را به خاطر سپرده است؟
من گفتم:من آن را به طور كامل از حفظ كرده ام.
عمر گفت:آن را بيان كن!همانا تو جسور هستى و چگونه است؟
گفتم:از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:فريفته شدن مرد به خانواده و مال و جان و فرزند و همسايه اش است و روزه و نماز و صدقه و امر به معروف و نهى از منكر آن را مى پوشاند.
عمر گفت:من اين را نمى خواهم.همانا من آن را مى خواهم كه همانند دريا موج مى زند.
گفتم:اى اميرمؤمنان!با آن چه كار دارى؟ميان تو و آن درِ بسته اى است.
عمر گفت:آيا آن در شكسته مى شود يا گشوده مى گردد؟
گفتم:نه،بلكه شكسته مى شود.
گفت:آن بهتر از اين است كه براى هميشه بسته نباشد.
شقيق مى گويد:ما به حذيفه گفتيم:آيا عمر مى دانست كه آن در كيست؟
گفت:آرى،همان گونه كه مى داند پس از روز،شب فرا مى رسد.همانا من حديثى را به وى گفتم كه اشتباه نبود.
شقيق مى گويد:ما ترسيديم كه از حذيفه بپرسيم آن در كيست؟از اين رو به مسروق گفتيم از او بپرس!آنگاه او پرسيد و حذيفه گفت:آن عمر است.اين حديث مورد اتفاق است.
5436(26)از انس روايت شده كه گفت:فتح قسطنطنيه همراه با بر پاشدن قيامت است.
ترمذى آن را روايت كرده است و مى گويد:اين حديث غريبى است.
(1)باب أشراط الساعة الفصل الاول
5437(2)عن أنس،قال:سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول:«إنّ منْ أشراط السّاعة أن يرفع العلم،ويكثر الجهل،ويكثر الزّنا،ويكثر شرب الخمر،ويقلُّ الرّجال،وتكثر (1)النساء،حتى يكون لخمسين امرأةً القيّمُ الواحدُ» (2).وفي رواية:«يقلَّ العلمُ،ويظهر الجهلُ».متفق عليه.
5438(2)وعن جابر بن سمرة،قال:سمعت النبىَّ صلى الله عليه و سلم يقول:«إنّ بين يدى الساعة كذّابين،فاحذَ روهم» (3).رواه مسلم.
5439(3)وعن أبي هريرة،قال:بينما كان النبىّ صلى الله عليه و سلم يحدّثُ إذ جاء أعرابىٌّ فقال:متى السّاعة؟قال«إذا ضيّعت الأمانة فانتظر الساعة»قال:كيف إضاعتها؟قال:«إذا وسد الأمر إلى غير أهله فانتظر الساعة».رواه البخاري.
5440(4)وعنه،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لا تقوم الساعة حتى يكثر المال ويفيض، حتى يخرج الرجل زكاة ماله فلا يجد أحداً يقبلها منه،وحتى تعود أرض العرب مروجاً وأنهاراً».رواه مسلم.ا.
1) .يعنى أن الرجل الواحد يقوم على مصالحهن وليس المراد أنهن كلهن زوجاته؛بل فيهن الزوجة إلى الاربع.والباقي من قريباته كالعمات و الخالات و الأخوات ونحو ذلك.
2) .في الاصل:يكثر،وما أثبتناه موافق للمخطوطة.
3) .ومنهم المدعو ميرزا غلام أحمد القادياني الهندي.الذي ادعى النبوة منذ أكثر من نصف قرن،وتبعه بعض من لا خلاق له هنا في دمشق وفي غيرها.
5437(1)از انس روايت شده كه گفت:از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:همانا از نشانه هاى قيامت برداشته شدن علم و زياد شدن جهل و زياد شدن زنا و شرابخوارى است و مردان كم و زنان زياد مى شوند به طورى كه پنجاه زن يك سرپرست دارند. (1)
و در روايتى آمده است:علم اندك و جهل آشكار مى شود.
اين حديث مورد اتفاق همگان است.
5438(2)از جابر بن سمره روايت شده كه گفت:از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:همانا پيش از برپا شدن قيامت دروغگويانى وجود دارند،پس از ايشان بر حذر باشيد. (2)مسلم آن را روايت كرده است.
5439(3)از ابو هريره روايت شده كه گفت:يك بار كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله سخن مى گفت:
عرب بيابانگردى آمد و گفت:قيامت چه وقت است؟
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:هنگامى كه امانت ضايع شود،منتظر قيامت باش.
گفت:تباه شدن آن چگونه است؟
فرمود:هنگامى كه كار به نااهلش واگذار شود،منتظر قيامت باش.
بخارى آن را روايت كرده است.
5440(4)از همو روايت شده كه گفت:پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:قيامت برپا نمى شود تا اين كه مال بسيار و پراكنده شود به طورى كه انسان زكات مالش را خارج مى كند ولى كسى را نمى يابد كه آن را از او بپذيرد و تا اين كه سرزمين عرب سرسبز و پر از نهر مى شود.مسلم آن را روايت كرده است.
1) .يعنى يك مرد اداره امورشان را برعهده مى گيرد و مقصود اين نيست كه همه آن ها همسرانش هستند بلكه چهار نفر از آنان همسرانش هستند و بقيه خويشاوندان اويند،مانند عمه ها،خاله ها و خواهران و....
2) .يكى از آنان ميرزا غلام احمد قاديانى است كه از بيش از پنجاه سال پيش ادعاى پيامبرى كرده است و برخى بى عقل ها در دمشق و جاهاى ديگر از وى پيروى نموده اند.
وفي رواية له:قال:«تبلغ المساكن إهاب أو يهاب (1).
5441(5)وعن جابرٍ،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يكون في آخر الزمان خليفةٌ يقسم المال ولا يعدّه».وفي رواية:قال:«يكون في آخر أُمّتى خليفة يحثي المال حثيا،ولا يعدّه عدّاً».
رواه مسلم.
5442(6)وعن أبي هريرة،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يوشك الفرات أن يحسر (2)عن كنز من ذهبٍ،فمن حضرفلا يأخذ منه شيئا».متفق عليه.
5443(7)وعنه،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لا تقوم الساعة حتى يحسر الفرات عن جبلٍ من ذهبٍ،يقتتل الناس عليه،فيقتل من كلّ مائةٍ تسعة وتسعون،ويقول كلّ رجلٍ منهم:لعلي أكون أنا الذى أنجو»رواه مسلم.
5444(8)وعنه،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«تقيُء الأرض أفلاذ كبدها أمثال الأسطوانة من الذّهب و الفضَّة،فيجئ القاتلُ،فيقولُ:في هذا قتلتُ.ويجيُء القاطع فيقول:في هذا قطعت رحمي.ويجي السّارق فيقول:في هذا قطعت يدي،ثم يدعونه،فلا يأخذون منه شيئاً»رواه مسلم.
5445(9)وعنه،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«والذى نفسى بيده،لا تذهب الدنيا حتى يمرّ الرجل على القبر فيتمرّغ عليه،ويقول:يا ليتنى كنت مكان صاحب هذا القبر،وليس به الدّين إلّاالبلاء».رواه مسلم.ف.
و در روايت ديگرى از او فرمود:خانه ها به اهاب يا يهاب (1)مى رسد.
5441(5)و از جابر روايت شده است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:در آخرالزمان خليفه اى است كه مال را بدون شمردن تقسيم مى كند.
و در روايت ديگرى فرمود:در آخر امت من خليفه اى است كه مال را به طور كامل مى پاشد و اصلا نمى شمارد.
مسلم آن را روايت كرده است.
5442(6)و از ابوهريره روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:نزديك است كه فرات گنجى از طلا را آشكار كند.هركس حاضر بود نبايد چيزى از آن را بردارد.
اين حديث مورد اتفاق همگان است.
5443(7)و از او روايت شده است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:قيامت برپا نمى شود تا فرات كوهى از طلا را آشكار كند كه مردم بر سر آن باهم نبرد مى كنند و از هر صد نفر نود و نه نفر كشته مى شوند و هر يك از آن ها مى گويد:شايد من فرد نجات يافته باشم.
اين حديث را مسلم روايت كرده است.
5444(8)از او روايت شده كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:زمين پاره هاى جگرش را همانند ستون هايى از طلا و نقره بيرون مى ريزد.آنگاه قاتل مى آيد و مى گويد:آيا براى اين من آدم كشتم؟و قاطع مى آيد و مى گويد:آيا براى اين من پيوند خويشاوندى را بريدم؟سارق مى آيد و مى گويد:آيا براى اين دست من قطع شد؟سپس آن ها را به آن فرا مى خوانند ولى چيزى از آن را نمى گيرند.
اين حديث را مسلم روايت كرده است.
5445(9)همچنين از او روايت شده كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:سوگند به خدايى كه جانم در اختيار اوست!دنيا سپرى نمى شود تا اين كه مردى از كنار قبر مى گذرد و بر روى آن مى غلتد و مى گويد:اى كاش من به جاى صاحب اين قبر بودم و بدهى براى او جز بلا نيست.
اين حديث را مسلم روايت كرده است.ه.
1) .نام دو محل در نزديكى مدينه.
5446(10)وعنه،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لا تقوم السّاعة حتى تخرج نارٌ من أرض الحجاز تضئُ أعناق الإبل ببصرى (1)».متفق عليه.
5447(11)وعن أنسٍ،أنّ رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:«أول أشراط السّاعة نارٌ تحشر (2)النّاس من المشرق إلى المغرب»رواه البخاري.
الفصل الثاني
5448(12)عن أنس،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لا تقوم السّاعة حتى يتقارب الزّمان، فتكون السّنة كالشهر،والشّهر كالجمعة،وتكون الجمعة كاليوم،ويكون اليوم كالساعة، وتكون السّاعة كالضّرمة بالنّار (3)».رواه الترمذي.
5449(13)وعن عبداللّه بن حوالة،قال:بعثنا رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لنغنم على أقدامنا،فرجعنا فلم نغنم شيئاً،وعرف الجهد في وجوهنا،فقام فينا فقال:«اللهمّ لا تكلهم إلى فأضعف عنهم، ولا تكلهم إلى أنفسهم فيعجزوا عنها،ولا تكلهم إلى النّاس فيستأثروا عليهم»ثمّ وضع يده على رأسي،ثمّ قال:«يا ابن حوالة إذا رأيت الخلافة قد نزلت الأرض المقدّسة،فقد دنت الزّلازل و البلابل (4)و الأمور العظام،والسّاعة يومئذٍ أقرب من النّاس من يدى هذه إلى رأسك».رواه[أبو داود] (5).م.
1) .اسم بلدة في حوران من بلاد الشام.
2) .أى تجمعهم.
3) .في مخطوطة الحاكم:«من النار».
4) .الهموم و الأحزان و الفتن.
5) .بياض بالاصول كلها،و قد عزاه الشيخ علي في«المرقاة»تبعاً للجوزي إلى أبي داود و الحاكم بسند حسن،والحديث عند أبي داود برقم(2535)ورجاله كلهم ثقات غير ابن زغب الايادى واسمه عبداللّه،أورده في الخلاصة ولم يحك فيه جرحاً ولا تعديلاً،وفي الميزان:«ما روى عنه سوى ضمرة بن حبيب»قلت:ففي تحسين الحديث نظر عندى،لان الرجل مجهول،واللّه أعلم.
5446(10)و نيز او روايت كرده است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:قيامت برپا نمى شود تا آن كه آتشى از سرزمين حجاز خارج شود كه گردن شتران را در بُصرى (1)روشن مى كند.
اين حديث مورد اتفاق همگان است.
5447(11)و از انس روايت شده كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:نخستين نشانه قيامت آتشى است كه مردم را از مشرق به مغرب گِرد مى آورد.
بخارى آن را روايت كرده است.
5448(12)از انس روايت شده كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:قيامت برپا نمى شود تا زمان به هم نزديك شود،پس سال ها همانند ماه و ماه مثل هفته و هفته بسان روز و روز مانند ساعت و ساعت مثل برافروخته شدن آتش خواهد بود.
ترمذى آن را روايت كرده است.
5449(13)عبدالله بن حواله مى گويد:پيامبراكرم صلى الله عليه و آله ما را براى به دست آوردن سود پياده فرستاد؛ولى بدون دست يابى به سود بازگشتيم و آن حضرت آثار رنج و زحمت را در چهره هاى مان مشاهده كرد.آنگاه در ميان ما به پا خاست و فرمود:خدايا!آن ها را به من واگذار نكن كه من از ايشان ناتوانم و ايشان را به خودشان واگذار نكن كه از رسيدن به آن عاجزند و آنان را به مردم،واگذار نكن كه مردم خود را به آنان ترجيح مى دهند.
آنگاه دستش را بر روى سر من گذاشت و فرمود:اى فرزند حواله!هنگامى كه مشاهده كردى خلافت در سرزمين مقدس فرود آمد،قطعا اضطراب و گرفتارى و حوادث بزرگ نزديك شده است و قيامت در آن روز به مردم نزديك تر از اين دست من به سر توست.
ابوداود آن را روايت كرده است.
1) .نام شهرى در شام.
5450(14)وعن أبى هريرة،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«إذا اتخذ الفئُ دِوَلاً (1)،والأمانة مغنماً،والزّكاة مغرما،وتعلّم لغير الدين،وأطاع الرجل آمرأته،وعقّ أمّه،وأدنى صديقه، وأقصى أباهُ،وظهرت الأصوات في المساجد،وساد القبيلة فاسقهم،وكامن زعيمُ القوم أرذلهم،وأكرم الرَّجلُ مخافةَ شرّه،وظهرت القيْناتُ و المعازِفُ،وشُربت الخمورُ،ولعن آخرُ هذه الأمَّةِ أوَّلها؛فارتقبوا عند ذلك ريحاً حمراءَ وزلزلةَ وخسفاً ومسخاً،وقذفاً،وآيات تتابعُ كنظامٍ (2)قطع سلكه فتتابعَ».رواه الترمذي. (3)
5451(15)وعن عليّ[رضى الله عنه] (4)،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«إذا فعلتْ أُمَّتى خمس عشرة خصلةً حلَّ بها البلاء»وعدَّ هذه الخصال ولم يذكر«تعلم لغير الدين»قال:«وبرَّ صديقه، وجفا أباهُ».
وقال:«وشرب الخمر،ولُبسَ الحريرُ»رواه الترمذي (5).
5452(16)وعن عبداللّه بن مسعود،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لا تذهبُ الدنيا حتى يملك العربَ رجلٌ من أهل بيتي،يواطئُ اسمه اسمى».
رواه الترمذي،وأبو داود وفي رواية له:قال:«لوْ لم يبقَ منَ الدّنيا إلّايومٌ لطوّل اللّه ذلك اليوم حتى يبعث اللّه فيه رجلاً منى أو من أهل بيتي يواطئ اسمه اسمي واسم أبيه اسم أبي، يملأ الأرض قسطاً وعدلاً،كما ملئت ظلماً وجوراً» (6).
5453(17)وعن أمّ سلمة،قالتْ:سمعتُ رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول:«المهدي من عترتى (7)من أولاد فاطمة».رواه أبو داود (8).د.
5450(14)از ابوهريره روايت شده كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:هنگامى كه فئ،دولت و امانت،غنيمت و زكات،زيان به شمار آيد و براى غير دين آموخته شود و مردى از همسرش پيروى كند و مادرش را بيازارد و دوستش را به خود نزديك كند و پدرش را براند و صداها در مساجد آشكار شود و فاسقان قبيله بر آنان سرورى كنند و پيشواى گروه پست ترين آن ها باشد و مرد از ترس شرش اكرام شود و زنان آوازه خوان و آلات لهو زياد شود و شرابخوارى زياد شود و آخر اين امت اولش را لعنت كند،در اين هنگام منتظر باد سرخ و زلزله و فرو رفتن در زمين و مسخ و بارش سنگ از آسمان و نشانه هايى پى درپى باشيد.
كه مانند گردبندى است كه رشته آن پاره شده است و پى درپى فرو مى ريزد.
ترمذى آن را روايت كرده است.
5451(15)على عليه السلام روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:هنگامى كه امت من پانزده كار را انجام دهد،بلا بر آن ها افزوده مى شود و موارد پيشين را برشمرده است و جمله براى غير دين آموخته مى شود را ذكر نكرده است و فرموده است:و به دوستش نيكى مى كند و به پدرش جفا مى كند.و فرمود:و شرابخوارى و پوشيدن حرير.
ترمذى آن را روايت كرده است.
5452(16)عبدالله بن مسعود از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:دنيا سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من حاكم عرب شود كه نامش شبيه نام من است.
ترمذى و ابو داود آن را روايت كرده اند.
و در گزارش از حديث آمده است:اگر فقط يك روز از دنيا باقى مانده باشد حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند يا در آن مردى از من يا از اهل بيتم را برانگيزد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است.زمين را از داد و عدل پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.
5453(17)ام سلمه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:مهدى(عج)از عترت من از فرزندان فاطمه عليها السلام است.ابوداود آن را روايت كرده است.
5454(18)وعن أبي سعيد الخدري،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«المهدىّ مني،أجْلى الجبهة (1)،أقْنى (2)الأنف،يملأ الأرض قسطاً وعدلاً،كما ملئت ظلماً وجوراً،يملك سبع سنين»رواه أبو داود (3).
5455(19)وعنه،عن النبى صلى الله عليه و سلم في قصَّة المهدىّ قال:«فيجئ إليه الرجلُ فيقول:يا مهدى!أعطني أعطني.قال:فيحثي له في ثوبه ما استطاع أن يحمله».رواه الترمذي.
5456(20)وعن أمّ سلمة،عن النبى صلى الله عليه و سلم،قال:«يكونُ اختلافٌ عند موت خليفة،فيخرجُ رجلٌ من أهل المدينة هارباً إلى مكة،فيأتيه الناسُ من أهل مكة،فيخرجونه و هو كاره فيبايعونه بين الركن و المقام،ويبعث إليه بعثٌ من الشام،فيخسف بهم بالبيداء بين مكة والمدينة،فإذا رأى الناس ذلك أتاه أبدال (4)الشام،وعصائب أهل (5)العراق،فيبايعونه،ثم ينشأ رجلٌ من قريش،أخواله كلبٌ،فيبعث إليهم بعثاً،فيظهرون عليهم،وذلك بعث كلب، ويعمل في الناس بسنَّة نبيّهم،ويلقي الاسلام بجرانه (6)في الأرض،فيلبث سبع سنين،ثم يتوفى،ويصلى عليه المسلمون».رواه أبو داود (7).
5457(21)وعن أبي سعيد،قال:ذكر رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«بلاءً يصيبُ هذه الأمة،حتى لا يجدَ الرجلُ ملجأ يلجأ إليه من الظلم،فيبعث اللّه رجلاً من عترتي وأهل بيتي،فيملأ به الأرض قسطاً وعدلا كما مُلئت ظلماً وجوراً،يرضى عنه ساكن السماء وساكن الأرض،لا تدع السماءُ من قطرها شيئاً إلّاصبّته مدراراً،ولاتدع الأرضُ من نباتها شيئاً إلاّ أخرجته حتى يتمنى الأحياءُ (8)الأموات،يعيش في ذلك سبع سنين أو ثمان أو تسع سنين»رواه (9).ل.
1) .أى واسعها.
2) .القنا في الأنف:طوله ودقة أرنبته مع حدب في وسطه.
3) .واسناده حسن.
4) .قال الشيخ علي في«المرقاة»:[وفي النهاية:أبدال الشام:هم الاولياء و العبّاد].
5) .أي خيارهم.
6) .جوان البعير:مقدّم عنقه من مذبحه إلى نحره،والجملة كناية عن استقرار الاسلام وثباته.
7) .وإسناده ضعيف.
8) .أى يتمنون كونهم أحياء.
9) .كذا،بياض في الأصول كلها،و قد أخرجه الحاكم(465/4)وقال:«صحيح الاسناد»ورده الذهبى بقوله:«قلت:سنده مظلم».قلت:وفيه الحماني و هو ضعيف عن عمر(وفي التلخيص:عمرو)بن عبيد اللّه العدوي ولم أعرفه.و هو في المسند(37/3)مختصرا من طريق أخرى،وفيها العلاء بن بشير و هو مجهول.
5454(18)ابو سعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:مهدى(عج)از من است.وى پيشانى بلند،بينى كشيده است.زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.هفت سال حكومت مى كند.ابوداود آن را روايت كرده است.
5455(19)همو از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:مردى نزد او مى آيد و مى گويد:
اى مهدى(عج)به من ببخش به من ببخش!آنگاه به مقدارى كه مى تواند حمل كند،در لباسش مى ريزد.ترمذى آن را روايت كرده است.
5456(20)ام سلمه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:در مرگ خليفه اختلافى رخ مى دهد.آنگاه مردى از اهل مدينه به مكه مى گريزد.گروهى از اهل مكه نزد او مى آيند.با اكراه او را خارج مى كنند و ميان ركن و مقام با او بيعت مى كنند و سپاهى از شام به سوى او فرستاده مى شود،آنگاه در بيداء ميان مكه و مدينه در زمين فرو برده مى شوند.هنگامى كه مردم اين حادثه را مشاهده مى كنند،ابدال شام و عصائب اهل عراق نزد وى مى آيند و با او بيعت مى كنند.سپس مردى از قريش سر بر مى آورد كه دايى هايش قبيله كلب است.او سپاهى به سوى كلب مى فرستد و بر آن ها پيروز مى شوند و آن[سرنوشت]سپاه كلب است و در ميان مردم با سنت پيامبرشان صلى الله عليه و آله عمل مى كند و اسلام در زمين مستقر مى گردد.آنگاه هفت سال مى ماند،سپس فوت مى كند و مسلمانان بر او نماز مى خوانند.
ابو داود آن را روايت كرده است.
5457(21)ابوسعيد مى گويد:پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بلايى را ذكر كرد كه بر سر اين امت مى آيد به طورى كه مردم پناهگاهى نمى يابند كه از ظلم به آن پناه ببرند.آنگاه خدا مردى از عترت و اهل بيت مرا برمى انگيزد كه به وسيله او زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.ساكنان آسمان و ساكنان زمين از او خشنودند.آسمان چيزى از بارانش فرو نمى گذارد مگر آن كه پى درپى بر آن ها مى بارد و زمين هيچ گياهى را باقى نمى گذارد مگر آن كه آن را مى روياند تا اين كه زندگان مردگان را آرزو مى كنند.به اين صورت هفت يا هشت يا نه سال زندگى مى كند.
آن را روايت كرده است. (1)ت.
1) .در همه منابع سفيد است و حاكم در المستدرك 465/4 آن را روايت كرده است.
5458(22)وعن علي[رضى الله عنه] (1).قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يخرج رجلٌ من وراء النهر يقال له:الحارث،حرّاث،على مقدمته (2)رجل يقال له.منصور،يوَطن أو يمكن لآل محمّد كما مكّنت قريشٌ لرسول اللّه،وجب على كل مؤمن نصره أو قال:إجابته-»رواه أبوداود (3).
5459(23)وعن أبي سعيد الخدري،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«والذي نفسي بيده لا تقوم الساعة حتى تكلّم السباعُ الإنس،وحتى تكلم الرجل عذبة (4)سوطه،وشراك نعله.
ويخبره فخذه بما أحدث أهله بعده».رواه الترمذي (5).
الفصل الثالث
5460(24)عن أبي قتادة،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«الآيات (6)بعد المائتين»رواه ابن ماجه (7).
5461(25)وعن ثوبان،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«إذا رأيتم الرايات السود قد جاءت من قبل خراسان فأتوها فانَّ فيها خليفة اللّه المهدى»رواه أحمد و البيهقي في«دلائل النبوّة» (8).
5462(26)وعن أبي إسحاق،قال:قال عليّ ونظر إلى ابنه الحسن قال:إنّ ابنى هذا سيّدكما سماه رسول اللّه صلى الله عليه و سلم،وسيخرج من صلبه رجلٌ يسمى باسم نبيّكم،يشبهه في الخُلق،ولا يشبهه في الخَلق،ثم ذكر قصة يملأ الأرض عدلاً رواه أبو داود ولم يذكر القصة (9).ف.
5458(22)على عليه السلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:مردى به نام حارث حرّاث از ماوراء النهر قيام مى كند كه فرمانده مقدمه سپاهش مردى است به نام منصور.وى براى آل محمد صلى الله عليه و آله زمينه سازى مى كند يا براى آن ها نيرو فراهم مى كنند همان گونه كه قريش براى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نيرو فراهم كردند.يارى يا پاسخ به دعوت آن ها بر هر مسلمانى واجب است.
ابوداود آن را وايت كرده است.
5459(23)ابوسعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:سوگند به كسى كه جانم در اختيار اوست!قيامت برپا نمى شود تا اين كه درندگان با انسان سخن گويند و تا اين كه مرد با سر تازيانه و بند كفشش سخن گويد و رانش او را از كارهاى همسرش پس از وى باخبر مى سازد.
ترمذى آن را روايت كرده است.
5460(24)ابوقتاده از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:نشانه ها[ى قيامت]پس از دويست سال است.
ابن ماجه آن را روايت كرده است.
5461(25)ثوبان از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:هنگامى كه پرچم هاى سياه را مشاهده كرديد كه از طرف خراسان مى آيد،نزد آن ها برويد زيرا خليفه خدا مهدى(عج)در ميان آن هاست.
احمد و بيهقى در كتاب«دلائل النبوة»آن را روايت كرده اند.
5462(26)ابواسحاق مى گويد:على عليه السلام به فرزندش حسن عليه السلام نگاه كرد و فرمود:اين فرزندم،سرور است همان گونه كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آن را ناميد و در آينده از پشت او مردى همنام پيامبرتان صلى الله عليه و آله به وجود مى آيد كه در اخلاق شبيه اوست و در قيافه شبيه او نيست(يا در قيافه شبيه اوست و در اخلاق شبيه او نيست)آنگاه ماجرايى را ذكر كرد و ادامه داد:زمين را از عدالت پر مى كند.(يا آنگاه ماجراى پر كردن زمين از عدالت را بيان كرد)
ابو داود آن را روايت كرده است و ماجرا را بيان نكرده است.
خريدة العجائب وفريدة الغرائب
سراج الدين عمر بن مظفر بن عمر،أبو حفص المعري الحلبي
الشافعي المعروف ب إبن الوردي
(...-749)
ولد بمعرة النعمان بسورية وكان فقيهاً أديباً شاعراً لغوياً نحوياً مؤرخاً وولي القضاء بمنبج وتوفي بحلب و قد جاوز الستين وله مؤلفات ومنظومات عديدة في النحو و التصوف والفقه و التاريخ،منها:
خريدة العجائب و...ويشتمل على بعض الملاحم وذكر علامات الساعة،وشطر منه حول الأحاديث الواردة في المهدي المنتظر عليه السلام و اليك نصه من النسخة المطبوعة بالقاهرة في 1309ه.
وللزركلي كلام مبسوط حول نسبة الكتاب إلى ابن الوردي ذيل ترجمته في الأعلام فراجع (1).9.
1) .شذرات الذهب 161/16؛البدر الطالع 514/1؛بغية الوعاة 365؛طبقات الشافعية 243/6؛اعلام النبلاء 3/5؛آداب اللغة 206/3؛الاعلام للزركلي 228/5 و 229.
خريدة العجائب و فريدة الغرائب
تأليف:سراج الدين عمر بن مظفر بن عمر،
ابو حفص معرى حلبى شافعى معروف به ابن وردى
(...-749)
وى در معره نعمان سوريه متولد شد و فقيه،اديب،شاعر،لغوى،نحوى و تاريخ نگار بود.
قضاوت منبج را عهده دار شد و با بيش از شصت سال زندگى در حلب وفات يافت.ابن وردى داراى تأليفات و منظومه هاى متعددى در نحو و تصوف و فقه و تاريخ است كه كتاب«خريدة العجائب و...»از جمله آن هاست.اين كتاب شامل برخى حوادث آينده و نشانه هاى قيامت است و بخشى از آن به احاديث رسيده درباره امام مهدى(عج)اختصاص دارد كه از نسخه چاپ شده در قاهره سال 1309 هجرى از نظرتان مى گذرد.
زركلى در كتاب الاعلام در ادامه ترجمه وى بحث مفصلى درباره نسبت اين كتاب به ابن وردى كرده است.به آن مراجعه كن. (1)
1) .شذرات الذهب 161/16؛البدر الطالع 514/1؛بغية الوعاة 365؛طبقات الشافعيه 243/6؛اعلام النبلاء 3/5؛آداب اللغه 206/3؛الاعلام زركلى 228/5 و 229.
خريدة العجائب وفريدة الغرائب
الجامع لما هو لطرف الدهر حور
ولجيد الزمان عقد درر
العلامة سراج الدين أبى حفص عمر بن الوردى
تغمده اللّه برحمته
آمين
(المتوفى م 741)
ذكر فيه الأقطار و البلدان و البحار و الخلجان و الجزائر و الآثار وعجائب الاعتبار ومشاهير الأنهار و الجبال الشواهق الكبار و الأحجار و المعادن والجواهر و النباتات و الفواكه و الحبوب و البقول و البزور و الحيوانات وخواص جميع المذكورات وذكر فيه أيضا الملاحم و المعارك و الحكايات الغريبة المثال وختم هذا الكتاب بذكر علامات الساعة مع فصول تتعلق بها
سراج الدين عمر بن مظفر بن عمر،ابو حفص معرى حلبى شافعى
معروف به ابن وردى
(...-749)
وخروج الدابة و الدخان
ونفخة الصور وعيسى وطلوع الشمس من مغربها
ذكر الفتن و الكوائن في آخر الزمان
عن أبى ادريس الخولائى عن حذيفة بن اليمان قال أنا أعلم الناس بكل فتنة كائنة إلى يوم القيامة وما بى أن يكون رسول اللّه صلى الله عليه و سلم أسرّ لى في ذلك شيأ لم يحدث به غيرى ولكنه حدّث مجلسا أنا فيه عن الكوائن و الفتن التى يكون منها صغار وكبار فذهب أولئك الرهط غيرى.
وعن عوف بن مالك الاشجعى رضى الله عنه قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:
أعدد ستا بين يدى الساعة أوّلهن موتى فاستبكيت حتى جعل رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يسكتنى ثم قال قل احدى.
فقلت احدى و الثانية فتح بيت المقدس قل اثنتان.
فقلت قال و الثالثة موتان يكون في أمتى كعقاص الغنم قل ثلاثة و الرابعة فتنة عظيمة تكون في أمتى لا تبقى بيتا في العرب الادخلته قل أربعة و الخامسة هدنة بين العرب وبين بنى الأصغر ثم يسيرون اليكم فيقاتلونكم قل خمس و السادسة يفيض المال فيكم حتى يعطى أحدكم المائة من الدنانير فيسخطها قل ست.
(وعن)أبى ادريس عن جده عن أبى هريرة رضى الله عنه قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم أوّل الناس هلاكا فارس ثم العرب على أثرهم.
ابو ادريس خولانى از حذيفه بن يمان روايت مى كند كه گفت:من عالم ترين مردم به همه فتنه هايى هستم كه تا روز قيامت به وقوع مى پيوندد و اين گونه نبود كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در اين باره چيزى را به عنوان راز به من بگويد و به ديگران نگفته باشد بلكه در مجلسى كه من بودم درباره حوادث آينده و فتنه ها سخن گفت.در اين مجلس،بزرگ و كوچك حضور داشتند، آنگاه همه به جز من رفتند.
عوف بن مالك اشجعى رضى الله عنه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
پيش از قيامت شش چيز را بشمار.نخستين آن ها مرده است.با شنيدن اين سخن گريستم به طورى كه شروع به ساكت كردن من نمود.آنگاه فرمود:بگو:يكى من گفتم:يكى.
فرمود:دوم فتح بيت المقدس،بگو دوتا و من گفتم.
فرمود:سوم دو نوع مرگ در ميان امت من همانند شاخ پيچ خورده گوسفند.بگو:سه تا و چهارم فتنه بزرگى كه در امت من به وجود مى آيد و در همه خانه هاى عرب داخل مى شود.
بگو:چهار تا و پنجم صلح و آتش بس ميان عرب و بنى اصغر(روم).پس از آن به سوى شما مى آيند و با شما نبرد مى كنند.بگو:پنج تا و ششم مال را در ميان شما تقسيم مى كند به طورى كه به يكى از شما صد دينار مى دهد و او را راضى نمى كند.بگو:شش تا.
ابوادريس از جدش از ابوهريره از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:نخستين مردم هلاك شونده فارس اند و آنگاه به دنبال آن ها عرب.
(وفى رواية)عن معاوية بن صالح عن على بن أبى طالب رضى الله عنه عن ابن عباس رضى اللّه عنهما قال النجوم أمان لأهل السماء فاذا طمست النجوم أتى أهل السماء مايوعدون وأنا يعنى رسول اللّه صلى الله عليه و سلم أمان لأصحابى فاذا ذهبت أتى أصحابى مايوعدون وأصحابى أمان لأمتى فاذا ذهبت أصحابى أتى أمتى ما يوعدون و الجبال أمان لأهل الأرض فاذا انشقت الجبال أتى أهلها ما يوعدونو قد روى عطا عن ابن عباس وسلمة بن الاكوع رضى اللّه عنهم عن النبى صلى الله عليه و سلم أنه قال لا تقوم الساعة الاعلى شرار الخلائق يتسافدون على ظهر الطريق تسافد البهائموفي رواية أبى العالية لا تقوم الساعة حتى يمشى ابليس في الطرق والاسواق يقول حدثنى فلان عن رسول اللّه بكذا وكذا افتراء وكذبا(وقال)بعض أهل التفسير في قوله تعالى حمعسق ان الحاء حرب في آخر الزمان و الميم ملك بنى أمية و العين عباسية و السين سفيانية و القافى القيامة فمن ذلك ما مضى ومنه ما هو منتظر.
ذكر خروج الترك
(روى)أبو صالح عن أبيه عن أبى هريرة رضى الله عنه أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال لا تقوم الساعة حتى يقاتل المسلمين الترك قوم وجوههم كالمجان المطرقة صغار الأعين خنس الانوف يلبسون الشعر وقيل ان هلاك سلطان بنى هاشم على أيدى الاتراك الاسلامية وهلاك الاتراك الاسلامية على أيدى كفرة الترك وقيل هم أهل الصين يستولون على الأقاليم و اللّه سبحانه وتعالى أعلم.
معاويه بن صالح از على بن ابى طالب عليه السلام و ابن عباس از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كنند كه فرمود:ستارگان براى اهل آسمان امانند،پس آنگاه كه آن ها تاريك و نابود شوند،مى رسد به اهل آسمان آنچه به آن ها وعده داده شده است و من يعنى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله براى اصحابم امان هستم.آنگاه وقتى كه من رفتم بر سر يارانم مى آيد آنچه به آن ها وعده داده شده است و اصحاب من امان امتم هستند،آنگاه كه يارانم رفتند بر سر امتم مى آيد،آنچه به آن ها وعده داده شده است و كوه ها امان اهل زمين اند.پس آنگاه كه كوه ها شكافته شود بر سر اهل زمين مى آيد آنچه به آن ها وعده داده شده است.
و عطاء از ابن عباس و سلمه بن اكوع از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده اند كه فرمود:قيامت برپا نمى شود مگر بر بدان مردم كه همانند چهارپايان در راه ها آميزش مى كنند.
و در حديث ابوالعاليه آمده است:قيامت برپا نمى شود تا اين كه شيطان در بازار و خيابان راه مى رود و مى گويد:فلانى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فلان مطلب را روايت كرد و بر آن حضرت افتراء و دروغ مى بندد.
و برخى مفسران در تفسير«حم عسق»گفته اند:مقصود از«حاء»حرب و جنگى است در آخرالزمان و ميم ملك و فرمانروايى بنى اميه است و عين حكومت بنى عباس است و سين حكومت سفيانى و قاف قيامت.پس برخى از آن ها گذشته است و انتظار برخى ديگر كشيده مى شود.
ابو صالح از پدرش از ابوهريره روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:قيامت برپا نمى شود تا مسلمانان با ترك نبرد مى كنند.گروهى كه صورت هاى شان همانند سپرهاى چكش خورده،چشم هاى تنگ با فرو رفتگى انتهاى بينى و برآمدگى سر آن هستند.لباس مويين مى پوشند.
گفته شده است كه نابودى حكومت بنى هاشم به دست ترك هاى اسلامى است و هلاك ترك هاى اسلامى به دست ترك هاى كافر است،گفته شده است آن ها اهل چين هستند كه بر سرزمين هايى مستولى مى شوند.خداوند آگاه تر است.
ذكر الهدة في رمضان وهى من أشراط الساعة
حكى العيروتى عن الأوزاعى عن عبداللّه بن لبابة عن فيروز الديلمى عن النبى صلى الله عليه و سلم أنه قال تكون هدة في رمضان توقظ النائم وتفزع اليقظان وفي رواية الاوزاعى يكون صوت في نصف شهر رمضان يصعق له سبعون ألفا ويخرس له سبعون ألفا وتنفتق له سبعون ألف بكر قال ثم يتبعه صوت آخر فالأوّل صوت جبريل و الثانى صوت ابليس.
(وقيل)الصوت في رمضان و المعمعة في شوّال وتمييز القبائل في ذى القعدة ويغار على الحاج في ذى الحجة و المحرّم أوّله بلاء وآخره فرج قالوا يا رسول اللّه من يسلم منه قال من يلزم بيته ويتعوّذ بالسجود وفي رواية قتادة تكون هدة في رمضان ثم تظهر عصابة في شوّال ثم تكون معمعة في ذى القعدة ثم يسلم الحاج في ذى الحجة ثم تنتهل المحارم في المحرم ثم يكون صوت في صفر ثم يتنازع القبائل في شهر ربيع الأوّل ثم العجب كل العجب بين جمادى ورجب ثم فئة مغنية خير من دسكرة مائة ألف.
ذكر الهاشمى الذى يخرج من خراسان مع الرايات السود
(روى)عن أبى قلابة عن أبى اسماء الرحبى عن ثوبان عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم أنه قال إذا رأيتم الرايات السود من قبل خراسان فاستقبلوها مشيا على أقدامكم لأن فيها خليفة اللّه المهدى.
عيروتى از اوزاعى از عبدالله بن لبابه از فيروز ديلمى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:در ماه رمضان صدايى شنيده خواهد شد كه خواب را بيدار مى كند و بيدار را به وحشت مى اندازد.
و در روايت اوزاعى آمده است:صدايى در نيمه ماه رمضان شنيده خواهد شد كه هفتاد هزار نفر به خاطر آن بى هوش مى شوند و هفتاد هزار نفر لال مى شوند و بر اثر آن هفتاد هزار دوشيزه،بكارت خود را از دست مى دهند.آنگاه صداى ديگرى در پى آن شنيده مى شود.
صداى اول،صداى جبرئيل عليه السلام و دوم صداى ابليس است.
(و گفته شده است)صدا در رمضان است و جنگ در شوال و جدا شدن قبايل در ذى القعده و در ذى الحجه حاجيان غارت مى شوند و آغاز محرم،بلاست و پايانش فرج.
گفتند:اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!چه كسى از آن سالم مى ماند؟
فرمود:هركس كه در خانه اش بنشيند و به سجده پناه ببرد.
و در حديث قتاده آمده است:در ماه رمضان صدايى شنيده خواهد شد.سپس گروهى در شوال ظهور مى كنند آنگاه در ذى القعده جنگ درگير مى شود پس از آن حاجيان در ماه ذى الحجه سالم مى مانند.آنگاه در ماه محرم حرمت ها شكسته مى شود،سپس در ماه صفر صدايى شنيده مى شود آنگاه در ماه ربيع الاول قبيله ها به نزاع مى پردازند.پس از آن شگفتى تمام شگفتى بين ماه جمادى و رجب است آنگاه گروه بى نيازكننده بهتر از صد هزار آبادى است.
ابو قلابه از ابو اسماء رحبى از ثوبان از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:هنگامى كه پرچم هاى سياه را از طرف خراسان مشاهده كرديد،پياده به سوى آن ها رويد؛زيرا خليفه خدا مهدى(عج)در ميان آن هاست.
وفي هذا أخبار كثيرة هذا أحسنها وأولاها وروى فيه عن عباس بن عبدالمطلب أنه قال إذا أقبلت الرايات السود من المشرق يوطئ أصحابها للمهدى سلطانه(وقال)قوم قد نجزت هذه بخروج أبى مسلم و هو أوّل من عقد الرايات السود وسود ثيابه وخرج من خراسان فوطأ لبني هاشم سلطانهم(وقال)آخرون بل هذه تأتى بعد و انّ أوّل الكوائن ملك يخرج من الصين من ناحية يقال لها حتن بها طائفة من ولد فاطمة من ظهر الحسين ابن على رضى اللّه عنهم ويكون على مقدمته رجل كوسج من تميم يقال له شعيب ابن صالح مولده بالطالقان مع حكايات كثيرة وأخبار عجيبة من القتل والاسر و اللّه أعلم.
ذكر خروج السفيانى
(روى)عن مكحول عن أبى عبيدة بن الجراح رضى الله عنه عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال لا يزال هذا الأمر قائما بالقسط حتى يثلمه رجل من بنى أميةوفي رواية أبى قلابة عن أبى أسماء عن ثوبان عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم أنه ذكرولد العباس فقال يكون هلاكهم على يد رجل من أهل بيت هذه وأوما إلى أم حبيبة بنت أبى سفيانومما أخبر عن على بن أبى طالب رضى الله عنه فى ذكر الفتن بالشام قال فاذا كان ذلك فانتظروا خروج المهدى ثم ذكر السفيانى وانه من ولد يزيد بن معاوية بوجهه آثار الجدرى وبعينه نقطة من بياض يخرج من ناحية دمشق ويبعث خيله وسراياه في البر و البحر فيبقرون بطون الحبالى وينشرون الناس بالمناشير ويحرقون ويطبخون الناس في القدور ويبعث جيشا له إلى المدينة فيقتلون ويأمرون
در اين باره احاديث فراوانى رسيده است كه اين حديث بهترين و شايسته ترين آن هاست.
از عباس بن عبدالمطلب روايت شده است كه گفت:هنگامى كه پرچم هاى سياه از مشرق به پيش آمدند،صاحبان آن پرچم ها براى مهدى(عج)زمينه سازى مى كنند؛يعنى حكومتش را.
گروهى مى گويند:نشانه با خروج ابومسلم تحقق يافته است و او نخستين كسى است كه پرچم هاى سياه را برافراشت و لباس هايش را سياه كرد و از خراسان خروج كرد و زمينه حكومت بنى هاشم را فراهم كرد.
و ديگران مى گويند:بلكه اين نشانه در آينده تحقق خواهد يافت و نخستين حادثه، پادشاهى است كه از چين از منطقه اى به نام حتن (1)خروج مى كند كه گروهى از فرزندان فاطمه عليها السلام از نسل حسين عليه السلام در آنجا هستند و فرمانده مقدمه سپاه او مرد كوسه اى از قبيله تميم به نام شعيب بن صالح است كه در طالقان متولد شده است.آن ها در اين باره حكايت هاى فراوان و اخبار شگفت آورى از كشتن و اسير كردن گفته اند.كه خداوند آگاه تر است.
مكحول از ابو عبيده جراح از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:همواره اين امر استوار است تا مردى از بنى اميه در آن شكاف و رخنه ايجاد مى كند و در روايت ابو قلابه از ابو اسماء از ثوبان آمده است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله از فرزندان عباس ياد كرد آنگاه فرمود:نابودى آنان به دست مردى از اهل بيت اين است و به ام حبيبه دختر ابوسفيان اشاره كرد.
از على عليه السلام درباره فتنه هاى شام روايت شده كه فرمود:هنگامى كه اين گونه شد منتظر ظهور مهدى(عج)باشيد.سپس درباره سفيانى سخن گفته است كه او از فرزندان يزيد بن معاويه،آبله رو و در چشمش نقطه سفيدى است.از دمشق خروج مى كند و سواران و نيروهايش را به خشكى و دريا گسيل مى دارد.آن ها شكم زنان آبستن را مى درند و با اره،بدن مردم را مى برند و آتش مى زنند و مردم را در ديگ ها مى پزند و يكى از لشگرهايش را به مدينه
1) .شايد صحيح آن ختن باشد.
ويحرقون ثم ينبشون عن قبر النبى صلى الله عليه و سلم وقبر فاطمة رضى اللّه عنها ثم يقتلون كل من كان اسمه محمد وفاطمة ويصلبونهم على باب المسجد فعند ذلك يشتد عليهم غضب الجبار فيخسف بهم الارض وذلك قوله تعالى «وَ لَوْ تَرى إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَكانٍ قَرِيبٍ» أى من تحت أقدامهم.
(وفى خبر آخر)انهم يخربون المدينة حتى لا يبقى بها رائح و السارح(وروى)عن النبى صلى الله عليه و سلم أنه قال لتتركن المدينة كأحسن ما كانت حتى يجئ الكلب فيشغر على سارية المسجد قالوا فلمن تكون الثمار يومئذ يا رسول اللّه قال لعوافى السباع و الطير قال ثم تسير سرية السفيانى تريد مكة حتى تنتهى إلى موضع يقال له بيداء فينادى مناد من السماء يا بيداء بيدى بهم فيخسف بهم فلا ينجومنهم إلّارجلان من كلب تقلب وجوههما في أقفيتهما يمشيان القهقرى على أعقابهما حتى يأتيا السفيانى فيخبرانه ويأتى للمهدى و هو بمكة فيخرج معه اثنا عشر ألفا فيهم الابدال والاعلام حتى يأتى المياه فيأسر السفيانى ويغير على كلب لأنّهم أتباعه ويسبى نساءهم قالوا فالحائب يومئذ من غاب عن غنائم كلب كذا الرواية مع كلام كثير و اللّه أعلم.
ذكر خروج المهدى
قد روى فيه روايات مختلفة وأخبار عن النبى صلى الله عليه و سلم وعن على وابن عباس رضى اللّه عنهم
اعزام مى كند.آنان مى كشند،اسير مى كنند و آتش مى زنند.سپس قبر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و قبر فاطمه عليها السلام را مى شكافند آنگاه هر كس را كه نامش محمد و فاطمه است،مى كشند و بر در مسجد مى آويزند.در اين هنگام خشم خداوند جبار بر مى افروزد و آن ها را در زمين فرو مى برد و آن تاويل اين سخن خداوند است:و اگر مشاهده كنى زمانى را كه به هراس مى افتند و فرار ممكن نيست و از محل نزديكى گرفته مى شوند؛يعنى از زير پاهايشان.
و در روايت ديگرى آمده است:آن ها مدينه را خراب مى كنند به طورى كه بامداد و شامگاه در آنجا كسى رفت و آمد نمى كند.
و از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود:حتماً مدينه را در بهترين وضعيت آن رها مى كنيد تا اين كه سگ مى آيد و بر ستون مسجد ادرار مى كند.
گفتند:در آن زمان محصولات از آن كيست؟اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!
فرمود:براى درندگان و پرندگان جوياى غذا.
فرمود:سپس سپاه سفيانى به قصد مكه حركت مى كند تا به محلى به نام«بيداء»مى رسد در آنجا منادى از آسمان ندا مى دهد:اى بيداء آن ها را نابود كن!آنگاه آنان در زمين فرو برده مى شوند و فقط دو نفر از قبيله كلب از ايشان نجات مى يابند كه چهره هاى شان به عقب برگشته است و عقب عقب بر روى پاشنه پاهاى شان راه مى روند تا به سفيانى مى رسند و به او خبر مى دهند.همچنين اين خبر در مكه به مهدى(عج)مى رسد.آنگاه مهدى(عج)با دوازده هزار نيرو حركت مى كند كه ابدال و اعلام در ميان آن ها هستند تا به آب ها مى رسد.آن گاه سفيانى را اسير مى كند و به قبيله كلب شبيخون مى زند،زيرا آن ها پيروان سفيانى هستند و زنان شان را اسير مى كند.
مى گويند:زيانكار در آن روز كسى است كه بر سر غنايم كلب حاضر نباشد.
روايت با سخنان بسيارى اين گونه است و خداوند آگاه تر است.
در اين باره روايات گوناگون و اخبارى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و ابن عباس رسيده
وأحسن ماجاء في هذا الباب خبر أبى بكر بن عياش عن عاصم بن ذر عن عبداللّه بن مسعود رضى الله عنه أن النبى صلى الله عليه و سلم قال لا تذهب الدنيا حتى يأتى على أمتى رجل من أهل بيتى يملأ الأرض عدلا كما ملئت جورا ليس فيه تواطؤ اسمه اسمى (1).
(وللشيعة)فيه أشعار كثيرة وأسطارٌ بعيدة منها قول عامر بن عامر البصرى:
طغى الجور و العدوان فاضل فهل لكم بنى العزم في فكر لتحصيل آلة
لنبنى قبل الغرق منها سفينة فتنجويها من هلك أمواج فتنة
فكن عالما بالوقف فكرا وفتنة أخى فهذا الوقت وقت لغطنة
امام الهدى حتى متى أنت غائب فمنّ علينا يا امام بأوبة
مللنا وطال الانتظار فجدلنا بحقك يا قطب الوجود بزورة
وقوم بعدل منكّ طهرا قدانحنى وعدل مزاجا مال منك بحكمة
فأنت لهذا الأمر قدما معين لذلك قال اللّه أنت خليفتى
(ومن)حلية المهدى
أنه أسمر اللون كث اللحية أكحل العينين براق الثنايا في خده خال يرفع الجور عن الأرض ويفيض المعدلة عن الخلق ويسوى بين الضعيف و القوى في الحق ويبلغ الاسلام مشارق الأرض ومغاربها ويفتح القسطنطينية ولا يبقى أحد في الارض الا دخل في الاسلام أو أدى الجزية وعند ذلك يتم وعد اللّه ليظهره على الدين كله.ى.
1) .قوله ليس فيه الخ،كذا بالاصل و الرواية المعرفة يواطىء اسمه اسمى.
است و بهترين گزارش در اين باره خبر ابوبكر بن عياش از عاصم بن ذر از عبدالله بن مسعود است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:دنيا سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من بر امتم حكومت كند كه زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است.
در اين حديث به مشابهت نام او با نام پيامبراكرم صلى الله عليه و آله اشاره نشده است.
و شيعه درباره او اشعار بسيار و نوشته هاى طولانى دارد كه يكى از آن ها اشعار عامر بن عامر بصرى است.وى مى گويد:
جور و عدوان از حدّ گذشت و فراگير شد.
پس اى فرزندان پايدارى و شجاعت آيا در فكر تهيه وسيله اى هستيد؟
بايد پيش از غرق شدن به وسيله آن كشتى بسازيد.
تا با آن هلاك شدگان با امواج فتنه را نجات دهيد.
پس اى برادر من!عالم به توقف در فكر و در فتنه باش كه اكنون زمان هوشيارى است.
اى پيشواى هدايت عليه السلام!تا كى تو غايبى؟
پس اى امام عليه السلام بر ما منت گذار با پناه دادن ما!
خسته شديم و انتظار طولانى شد.پس اى قطب وجود!به حق خودت ديدارى را به ما ببخش!
و گروهى به انتظار عدالت تو از پاكى خميده شدند و عدالت از سوى تو با حكمت آميخته مى شود.
پس تو از قديم باور اين امر بوده اى.به همين دليل خداوند فرموده است:تو خليفه منى.
وى گندم گون،با محاسن پر پشت،چشمان سياه،دندان هاى براق است و خالى بر روى گونه دارد.ظلم را از زمين مى زدايد و عدالت را بر مردم مى گستراند و ميان ضعيف و قوى در حق به طور يكسان عمل مى كند و اسلام را به مشرق و مغرب زمين مى رساند و قسطنطنيه را فتح مى كند و بر روى زمين كسى باقى نمى ماند مگر آن كه يا اسلام مى آورد يا جزيه مى پردازد و در آن هنگام وعده خداوند تحقق مى يابد كه اسلام را بر همه اديان پيروز مى كند.
(واختلفوا)فى مدة عمره فقيل يعيش سبع سنين وقيل تسعا وقيل عشرين وقيل أربعين وقيل سبعين و اللّه أعلم.
ذكر خروج القحطانى
روى عن أبى سعيد المقبرى عن أبى هريرة رضى الله عنه قال لا تقوم الساعة حتى تقفل القوافل من رومية ولا تقوم الساعة حتى يسوق الناس رجل من قحطان واختلفوا فيه من هو فروى عن ابن سيرين أنه قال القحطانى رجل صالح و هو الذى يصلى خلفه عيسى و هو المهدى.
(وروى)عن كعب أنه قال يموت المهدى ويبايع الناس بعده القحطانى.
(وروى)عن عبداللّه بن عمر رضى اللّه عنهما أنه قال رجل يخرج من ولد العباس.
ذكر فتح القسطنطينية
روى عن السدى في قوله عزوجل لهم في الدنيا خزى ولهم في الآخرة عذاب عظيم قال فتح القسطنطينية وخروج الدجال.
وبعض المفسرين ذهب في تفسير الم غلبت الروم أنه كائن وعنى به فتح قسطنطينية وذكر انه تباع الفرس بدرهم ويقتسمون الدنانير بالجحف قالوا وبين فتح القسطنطينية وخروج الدجال سبع سنين فبينما هم كذلك اذ جاء هم الصريح ات الدجال قد خافكم في داركم قال فيرفضون ما في أيديهم من ذلك وينفرون إليه وهى (1)كذابة.
ذكر خروج الدجال
الاخبار الصحيحة متواترة بخروجه بلاشك ولا ريب وانما الاختلاف في صفته وهيئته.ر.
1) .قوله كذابة كذا الاصل ولينظر.
و درباره مدت عمر وى اختلاف نموده اند و هفت سال و نه سال و بيست سال و چهل سال و هفتاد سال گفته شده است و خداوند آگاه تر است.
ابو سعيد مقبرى از ابو هريره روايت مى كند كه گفت:
قيامت برپا نمى شود تا كاروان ها از روم بازگردند و قيامت برپا نمى شود تا اين كه مردى از قحطان مردم را به پيش براند.
درباره اين كه او چه كسى است،اختلاف شده است.از ابن سيرين روايت شده است كه گفت:قحطانى مرد صالحى است و او كسى است كه عيسى عليه السلام پشت سرش نماز مى خواند و او همان مهدى(عج)است.
و از كعب روايت شده كه گفت:پس از فوت مهدى(عج)مردم با قحطانى بيعت مى كنند.
از عبدالله بن عمر روايت شده كه گفت:او مردى است از بنى عباس كه خروج مى كند.
از سدى روايت شده است كه درباره اين سخن خداوند:براى آنان در دنياخوارى و در آخرت عذاب بزرگى است،گفت:مقصود فتح قسطنطنيه و خروج دجال است.
و بعضى از مفسران درباره«الف لام ميم»،روم مغلوب شد،گفته است كه آن در آينده اتفاق خواهد افتاد و مقصود از آن فتح قسطنطينه است.وى مى گويد:به خاطر قحطى،اسب به يك درهم فروخته مى شود و دينارها تقسيم مى گردد.
گفته اند:ميان فتح قسطنطنيه و خروج دجال هفت سال طول مى كشد و هنگامى كه آنان در آن وضعند ناگهان فريادگرى مى آيد و مى گويد:دجال به خانه هاى تان رفته است.آنگاه آنان هر چه در دست دارند دور مى اندازند و به سوى او حركت مى كنند ولى او دروغگوست.
درباره خروج او اخبار صحيح و متواتر غير قابل ترديدى رسيده است و فقط اختلاف درباره ويژگى هاى اوست.
قال قوم هو صائف بن صائد اليهودى ولد في عهد رسول اللّه صلى الله عليه و سلم فكان أحيانا يربو في مهده ويتتفخ في بيته حتى يملأ بيته فأخبر النبى صلى الله عليه و سلم بذلك فأتاه في نفر من أصحابه فلما نظر إليه عرفه فدعا اللّه سبحانه وتعالى فرفعه إلى جزيرة من جزائر البحر إلى وقت خروجه.
(وروى)أن النبى صلى الله عليه و سلم أتاه و هو يلعب مع الصبيان فقال ابن صياد أشهد أنى رسول اللّه فقال له النبى صلى الله عليه و سلم اشهد انى رسول الله فقال له ابن صياد اشهد انى رسول الله فقال له النبى صلى الله عليه و سلم قد خبأت لك خبيا (1)قال ما هو قال الدخ يعنى الدخان فقال له النبى صلى الله عليه و سلم اخسأ فلن تعدو طورك قال عمر رضى الله عنه ائذن لى فاضرب عنقه فقال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم ان يكنه فلا تسلط عليه وان لا يكنه فلا خير لك في قتله ثم دعا النبى صلى الله عليه و سلم فأختطف(وجاء)في الحديث أنه اغم جفال الشعر مكتوب بين عينيه(ك ف ر)يقرأه كل أحد كاتب وغير كاتب واختلفوا في موضع مخرجه فقال قوم يخرج من المشرق من أرض خراسان وقالت طائفة يخرج من يهود أصفهان وقال قوم يخرج من أرض الكوفة واختلفوا في اتباعه قالوا النساء والاعراب و المومسات وأولادهن.ب.
1) .قوله قال ما هو الخ رواية البخارى قال هو الدخ من غير زيادة وهى الصواب.
گروهى مى گويند:او صائف بن صائد يهودى است كه در زمان پيامبراكرم صلى الله عليه و آله متولد شد و گاهى آنچنان در گهواره اش بزرگ مى شد و باد مى كرد كه همه فضاى اتاقش را پر مى كرد.اين خبر به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله داده شد.وى با تعدادى از يارانش نزد او آمد و پس از مشاهده او،وى را شناخت،آنگاه در پيشگاه خداوند سبحان دعا كرد و خداوند او را به يكى از جزيره هاى دريا برد تا زمان خروجش فرا رسد.
و روايت شده كه وى مشغول بازى با كودكان بود كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نزد او رفت،ابن صياد گفت:شهادت بده كه من پيامبر خدايم.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:تو شهادت بده كه من فرستاده خدايم.
ابن صياد گفت:تو شهادت بده كه من فرستاده خدايم.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به او فرمود:چيزى براى تو پنهان كرده شده است.
گفت:آن چيست؟
فرمود:«دخ»يعنى دود.
آنگاه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به وى فرمود:دور شو و از حدّ خودت نگذر!
عمر گفت:به من اجازه بده تا گردنش را بزنم.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:اگر خودش باشد،تو بر او مسلط نمى شوى و اگر خودش نباشد،در كشتن او خيرى نيست.سپس پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دعا كرد و او پنهان شد.
و در حديث آمده است:او با دسته اى از مو،نوشته اى را بر پيشانى اش مى پوشاند كه نوشته شده است«ك ف ر»و هر با سواد و بى سوادى آن را مى خواند.
درباره محل خروج او اختلاف شده است.گروهى مى گويند:از مشرق از سرزمين خراسان خروج مى كند.
دسته اى مى گويند:از ميان يهوديان اصفهان خروج مى نمايد.
و برخى مى گويند:از سرزمين كوفه خروج مى كند.
و درباره پيروانش نيز اختلاف شده است.گفته اند پيروان او زنان و عرب هاى بيابانگرد و زنان فاحشه و فرزندان شان هستند.
واختلفوا في العجائب التى تظهر على يديه فقال قوم يسير حيث سار معه جنة ونار فجنته نار وناره جنة ويدعى أنه رب الخلائق فيأمر السماء فتمطر ويأمر الارض فتنبت فيبعث الشياطين في صور الموتى ويقتل رجلا ثم يحييه فيفتتن الناس ويؤمنون به ويبايعونه قالوا ولا يتبعه من الدواب الا الحمار.
(واختلفوا)فى هيئة حماره فقالوا ما بين أذنى حماره اثنا عشر شبرا وقيل أربعون ذراعا تظل احدى أذنيه سبعين رجلا وخطوته مدى البصر ثلاثة أيام يبلغ كل منهل إلّاأربعة مساجد مسجد اللّه الحرام ومسجد الرسول عليه الصلاة و السلام ومسجد الطور ويمكث أربعين صباحا ويقصد بيت المقدس و قد اجتمع الناس بقتاله فتعمهم ضبابة من غمام ثمّ تنكشف عنهم مع الصبح فيرون عيسى بن مريم عليه السلام قد نزل على المنارة البيضاء في جامع بنى أمية فيقتل الدجال.
ذكر نزول عيسى بن مريم عليهما السلام
المسلمون لا يختلفون في نزول عيسى بن مريم عليهما السلام آخر الزمان و قد قيل في قوله تعالى:
«وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها» انه نزول عيسى.
(وجاء)في الحديث أن النبى صلى الله عليه و سلم قال ان عيسى نازل فيكم و هو خليفتى عليكم فمن أدركه فليقرئه سلامى فانه يقتل الحنزير ويكسر الصليب ويجح في سبعين ألفا فيهم أصحاب الكهف فانهم يحجون ويتزوّج امرأة من الازد ويذهب البغضاء و الشحناء و التحاسد وتعود
و درباره كارهاى عجيبى كه به دست او انجام مى شود،اختلاف كرده اند.گروهى گفته اند:
به هر كجا مى رود بهشت و دوزخ را همراه خودش مى برد.بهشت او آتش و آتش او بهشت است.وى خود را پروردگار مردم مى داند.آسمان به دستور او باران مى بارد و زمين به دستور او گياه مى روياند.شيطان ها را به صورت مرده،زنده مى كند و مردى را مى كشد و او را زنده مى كند و مردم را مى فريبد و به او ايمان مى آورند و با او بيعت مى كنند.
مى گويند:از چهارپايان فقط الاغ از او پيروى مى كند.
درباره ويژگى هاى الاغ او اختلاف كرده اند و گفته اند:فاصله ميان دو گوش الاغ او دوازده وجب است و چهل ذرع نيز گفته شده است.يك گوش آن بر سر هفتاد نفر سايه مى افكند و يك گامش به اندازه ديد چشم است.سه روز به هر آبشخورى وارد مى شود مگر چهار مسجد،مسجد الحرام و مسجد النبى صلى الله عليه و آله و مسجد الاقصى و مسجد الطور.دجال چهل روز مى ماند و بيت المقدس را قصد مى كند كه مردم براى جنگ با وى در آنجا گرد آمده اند.آنگاه ابر و مه آن ها را فرا مى گيرد و هنگام صبح كنار مى رود.در اين هنگام عيسى بن مريم عليه السلام را مشاهده مى كنند كه بر مناره بيضاء در مسجد جامع بنى اميه فرود آمده است و دجال را مى كشد.
مسلمانان درباره فرود آمدن عيسى عليه السلام در آخرالزمان باهم اختلاف ندارند و درباره اين سخن خداوند تعالى و همانا آن نشانه براى قيامت است پس در آن شك نكن.گفته شده است كه آن فرود آمدن عيسى عليه السلام است.
و در حديث آمده است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:همانا عيسى عليه السلام در ميان شما فرود خواهد آمد و او جانشين من بر شماست.پس هركس او را درك كرد بايد سلام مرا به او برساند.همانا او خوك را مى كشد و صليب را مى شكند و با هفتاد هزار نفر به حج مى رود كه اصحاب كهف در ميان آن هايند؛زيرا آنان حج انجام مى دهند و عيسى عليه السلام با زنى از قبيله ازد ازدواج مى كند و كينه و دشمنى و حسدورزى را مى زدايد و زمين را به خصوصيات و بركت هايى كه در زمان
الارض إلى هيئتها على عهد آدم عليه السلام حتى تترك القلاص فلا يسعى اليها أحد وترعى الغنم مع الذئب وتلعب الصبيان مع الحيات فلا تضرهم ويلقى اللّه العدل في الأرض في زمانه حتى لا نقرض فأرة جرايا وحتى يدعى الرجل إلى المال فلا يقبله وتشبع الرمانة السكن قالوا وينزل عيسى عليه السلام وفي يده مشقص فيقتل به الدجال وقيل إذا نظر إليه الدجال ذاب كما يذوب الرصاص واتبعهم المسلمون يقتلونهم فيقول الحجر و الشجر هذا يهودى خلفى إلّا الغرقد من شجر اليهود قالوا ويمكث عيسى عليه السلام أربعين سنة ويقال ثلاثا وثلاثين سنة ويصلى خلف المهدى ثم يخرج يأجوج ومأجوج.
بقية من خبر الدجال
عن فاطمة بنت قيس قال خرج علينا رسول اللّه صلى الله عليه و سلم في نحر الظهيرة فخطبنا فقال انى لم أجمعكم لرغبة ولا لرهبة ولكن لحديث حدثنيه تميم الدارى منعنى مرور القائلة حدثنى أن نفرا من قومه ركبوا في البحر فأصابتهم ريح عاصف ألجأتهم إلى جزيرة فاذا هم بدابة قالوا لهاما أنت قالت أنا الجاسة قلنا أخبرينا الخبر قالت ان أردتم الخبر فعليكم بهذا الدير فان فيه رجلا بالأشواق اليكم فأتيناه فأخبرناه فقال ما فعلت بحيرة طبرية قلنا تدفق الماء من جانبيها قال ما فعل نخل عمان وبيسان.
آدم عليه السلام داشت،بر مى گرداند به طورى كه شتران فربه ماده رها مى شوند و كسى براى گرفتن آن ها تلاش نمى كند و گوسفند همراه گرگ مى چرد و كودكان با مارها بازى مى كنند و به آن ها زيان نمى زنند و خداوند عدالت را در زمان او بر زمين مى گستراند به طورى كه موش مشك را پاره نمى كند و به طورى كه مرد براى گرفتن مال فراخوانده مى شود ولى آن را نمى پذيرد و يك انار اهل يك خانه را سير مى كند.
گفته اند:عيسى عليه السلام با پيكان تيرى در دست فرود مى آيد و با آن دجال را مى كشد و گفته شده است:هنگامى كه دجال او را مشاهده مى كند ذوب مى شود همان گونه كه سرب ذوب مى شود و مسلمانان پيروان دجال را تعقيب مى كنند و هر سنگ و درختى مى گويد:اين يهودى است در پشت من،به جز غرقد كه از درختان يهود است.
گفته اند:عيسى عليه السلام چهل سال مى ماند و سى و سه سال نيز گفته شده است و پشت سر مهدى(عج)نماز مى خواند.آنگاه يأجوج و مأجوج خروج مى كنند.
فاطمه بنت قيس مى گويد:در نحر ظهيره پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نزد ما آمد و براى مان خطبه خواند.
وى فرمود:من از روى اشتياق يا ترس،شما را جمع نكردم بلكه به خاطر خبرى آمدم كه تميم دارى براى من آورد و لذت خواب نيمروزى را از من گرفت.وى به من گفت كه گروهى از قومش در دريا مسافرت مى كردند كه گرفتار تندبادى شدند و آن ها را مجبور به فرود در جزيره اى كرد.آنگاه در آنجا موجودى را مشاهده كردند.به او گفتند:تو كيستى؟گفت:من خبررسان هستم.
به او گفتيم:به ما خبر بده!
گفت:اگر خبر مى خواهيد به اين دِير برويد زيرا در آنجا مردى مشتاق شماست.
ما نزد او رفتيم.وى گفت:درياچه طبريه در چه وضعى است؟
گفتيم:از دو طرف آن آب موج مى زند.
گفت:نخل عمان و بيسان چه شد؟
قلنا يجنيها أهلها فما فعلت عين زغر قلنا يشرب أهلها منها قال فلو يبست هذه نفذت من وثاقى ثم وطئت بقدمى كل منهل الامكة و المدينة.
(وروى)ان النبى صلى الله عليه و سلم خطب فقال ما بين خلق آدم إلى قيام الساعة فتنة أعظم من الدجال وقال انه لم يكن نبى إلّاأنذر قومه فتنة الدجال ووصفه وانه قد بين لى مالم يبين لأحد انه أعور كيت وكيت فان خرج نحمدك يا من حارت الأفكار في عجائب قدرته ودل بتوفيقه من اجتباه على باهر حكمته ونصلى ونسلم على من علمته من خفايا الملكوت ما لا تصل إليه العقول وأطلعته من أسرار لطائف الكائنات على مالا يمكن إليه الوصول وعلى آله أئمة الهدى وأصحابه نجوم الاهتدا.
وبعد فقد تم طبع هذا الكتاب الناضر الأليق الزاهر المسمى خريدة العجائب وفريدة الغرائب الدال على بدائع الأقطار و البحار وخصائص البلدان والاحجار تأليف المحمود فيما يعيد ويبدى العالم العلامة سراج الدين عمر بن الوردى.
گفتيم:صاحبان شان خرماى آن را برداشت مى كنند.
گفت:چشمه زغر چه شد؟
گفتيم:اهلش از آن مى نوشند.
گفت:اگر اين خشكيده بود از بندهايم آزاد مى شدم.آنگاه به هر آبشخورى به جز مكه و مدينه گام مى نهادم.
روايت شده كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خطبه خواند و فرمود:ميان آفرينش آدم عليه السلام تا برپا شدن قيامت فتنه اى بزرگ تر از دجال وجود ندارد.
و فرمود:هيچ پيامبرى نبوده است مگر آن كه قومش را از فتنه دجال ترسانده است و ويژگى هايش را بيان كرده است و براى من چيزهايى بيان شده است كه براى هيچ كس بيان نشده است.يك چشم او كور است و او چنين و چنان است.اگر خروج كند... (1)
ترا ستايش مى كنيم اى كسى كه انديشه ها در شگفتى هاى قدرتش حيران است و با توفيق خود كسى را هدايت كرد كه او را به خاطر حكمت غالبش برگزيد و درود و سلام مى فرستيم بر كسى كه بر ملكوت پنهان خويش او را به چيزى آگاه كرد كه عقل ها به آن نمى رسد و از اسرار لطيف موجودات بر اسرارى آگاهش كرد كه امكان دسترسى به آن وجود ندارد و بر خاندان هدايتگر و يارانش ستارگان هدايت و پس از آن به تحقيق پايان يافت چاپ اين كتاب پرطراوت و ارزشمند و نورانى به نام«خريدة العجائب و فريدة الغرائب».راهنمايى كننده بر سرزمين ها و درياهاى جديد و ويژگى هاى شهرها و سنگ ها تأليف ستوده اى در دنيا و آخرت،عالم علامه سراج الدين عمر بن وردى.ت.
1) .ادامه آن در اين كتاب نيامده است و پس از آن صفحه پايانى كتاب آمده است.
المنار المنيف في الصحيح و الضعيف
شمس الدين،أبي عبداللّه،محمد بن أبي بكر بن أيوب بن سعد
الزُرعي الحنبلي الدمشقي المعروف بابن قيّم الجوزية
(691-751)
من أركان المذهب الحنبلي ومن له سهم وافر في الاصلاح الاسلامي في عقيدة الوهابيين أتباع محمد بن عبدالوهاب بالسعودية.
تتلمذ على كثير من علماء العربي وغيرها لكن الذي ترك في نفسه أثراً،واتخذه مثلاً أعلى له هو ابن تيمية الذى قرأ عليه الفقه ولازمه منذ سنة 712ه حين عاد إلى دمشق حتى سنة 728ه وسجن معه في قلعة دمشق وأهين وعذب بسببه وطيف به على جمل مضروباً بالعصا إلى أن مات فأطلق.
فأخذ عنه الكثير من الآراء وعرف أتجاهه الحرّ في البحث وعدم التقيد بآراء السابقين والوقوف عندها.
فكان لا يتجاوز عن شيء من أقواله،ونهج منهجه من محاربة المنحرفين عما اعتنق به من الآراء و العقائد في شتى الموضوعات.
وينتصر له في جميع ما يصدر عنه فهذّب كتبه ونشر آثاره.
كما أنّ لتأليفاته أثراً وسيعاً في نضج الوهابية وانتشار هذا المذهب بعد ان كان متأخراً
المنار المنيف فى الصحيح و الضعيف
تأليف:شمس الدين ابو عبدالله محمد بن ابى بكر بن ايوب بن سعد
زُرعى حنبلى دمشقى معروف به ابن قيم جوزيه
(691-751)
وى از استوانه هاى مذهب حنبلى است و كسى است كه در اصلاح اسلامى در عقيده وهابيان پيروان محمد بن عبدالوهاب در سعودى سهم زيادى دارد.وى نزد بسيارى از علماى عرب و غير عرب شاگردى نمود ولى از ميان همه آن ها ابن تيميه بيش ترين تأثير را در او گذاشت و او را الگوى خود قرار داد و فقه را نزد او خواند و از سال 712 هنگام بازداشت به دمشق تا سال 728 ملازم و همراه او بود و با او در قلعه دمشق زندانى شد و به همين خاطر اهانت و شكنجه گرديد و سوار بر شتر در حالى كه با عصا زده مى شد گردانده شد تا اين كه مرد و رها شد.
وى بسيارى از نظرياتش را از ابن تيميه گرفت و در اين راستا آزادى در بحث و مقيد نبودن به نظريات گذشتگان و نداشتن جمود بر آن ها را فرا گرفت و از اقوال ابن تيميه تجاوز نمى كرد و روش او را در پيش گرفت كه مبارزه با منحرفان در آراء و عقايد گوناگون در موضوعات مختلف بود و در همه آثارش از وى حمايت كرد،كتاب هايش را پيراست و آثارش را منتشر كرد.
تأليفات ابن جوزيه اثر زيادى در شكوفايى وهابيت و انتشار اين مذهب داشت
بالنسبة إلى بقية المذاهب في الأوساط الاسلامية (1).
له مؤلفات كثيرة أكثرها مطبوع.
منها جزء في المهدي.ومنها المنار المنيف...طبع لمرة ثانية بتحقيق عبد الفتاح أبو غدة بحلب في 1391ه و هو في الحقيقة اختصار الموضوعات لأبي الفرج ابن الجوزي على ما يدعيه محقق الكتاب.
و قد عقد الفصل الخمسين من المنار المنيف بالبحث و التنقيب حول أحاديث المهدي، فيبدأ من رقم 326 ص 141 وينتهي إلى رقم 347 ص 155 و اليك الفصل بنصه.3.
1) .الدرر الكامنة لابن حجر 400/3-403؛شذرات الذهب 168/6؛بغية الدعاة 25؛البدر الطالع 143/3؛كشف الظنون 2030/2؛واكثر من اربعين موضعاً اخر هدية العارفين 159/2؛ابن قيم الجوزية عصره ومنهجه في 515 صحيفة للدكتور عبدالعظيم شرف الدين طبع القاهرة 1387؛الاعلام للزركلي 380/6-280؛النجوم الزاهرة 249/10؛آداب اللغة لجرجي زيدان 254/3.
با اين كه نسبت به مذهب ديگر جوان تر بود. (1)
وى داراى آثار فراوانى است كه بيش تر آن ها به چاپ رسيده است.برخى از آن ها عبارتند از:«جزء فى المهدى»و«المنار المنيف»...كه براى بار دوم با تحقيق عبدالفتاح ابو غدة در حلب سال 1391 به چاپ رسيد و آن در حقيقت خلاصه كتاب«الموضوعات»ابوالفرج ابن جوزى است،بنابر ادعاى محقق كتاب.
در فصل پنجاه كتاب المنار المنيف به بحث و بررسى پيرامون احاديث امام مهدى(عج) پرداخته است و از شماره 326،ص 141 آغاز مى شود و به شماره 347،ص 155 پايان مى يابد كه آن فصل به شما تقديم مى گردد.3.
1) .الدرر الكامنه،ابن حجر 400/3-403؛شذرات الذهب 168/6؛بغية الدعاة 25؛البدر الطالع 143/3؛كشف الظنون 2030/2 و بيش از چهل جاى ديگر آن؛هدية العارفين 159/2؛ابن قيم الجوزيه عصره و منهجه در 515 صفحه تأليف دكتر عبدالعظيم شرف الدين كه در قاهره سال 1387 به چاپ رسيد؛الاعلام زركلى 380/6-280؛النجوم الزاهرة 249/10؛آداب اللغة،جرجى زيدان 254/3.
المنار المنيف
فى الصّحيح و الضّعيف
للامام شمس الدّين أبى عبداللّه محمد بن أبى بكر الحنبلى الدّمشقى
المعروف بابن قيّم الجوزية
(ولد سنة 691 وتوفي سنة 751 ه)
حقّقه وخَرَّج نُصوصهُ وعَلَق عليه
عبدالفتاح ابوغدة
النّاشر
مكتب المطبوعات الإسلامية
حلب الفرافرة جمعية التعليم الشرعي
فى الصحيح و الضعيف
شمس الدين ابو عبدالله محمد بن ابى بكر بن ايوب بن سعد
زُرعى حنبلى دمشقى معروف به ابن قيم جوزيه
(691-751)
فصل 50
326.وسُئِلتُ عن حديث:«لا مَهْدِىَّ إلّاعيسى ابنُ مرَيَم».فكيف يأتَلِفُ هذا مع أَحاديثِ المَهدىّ وخروجِه؟وما وجْهُ الجمع بينهما؟وهل في المهدِىِّ حديثٌ أَم لا؟
327.فأَمَّا حديثُ:«لا مهدىَّ إلّاعيسى ابن مريم».فرواه ابن ماجه في«سننه» (1)عن يونس بن عبد الأعلى،عن الشافعي،عن محمد بن خالد الجَنَدي،عن أَبان بن صالح،عن الحَسَن،عن أَنس بن مالك،عن النبي صلى الله عليه و سلم،و هو ممّا تَفَرَّد به محمَّد بن خالد (2)
على أن جماعة رووه عن يونس قال:(حدثنا الشافعى).والصحيح أنه لم يسمعه منه،وأبان بن صالح صدوق،وما علمتُ به بأساً،لكن قيل:إنه لم يسمع من الحسن.ذكره ابن الصلاح في أماليه ثم قال:محمد بن خالد شيخٌ مجهول،قلتُ القائل الذهبي-:قد وثقه يحيى بن معين و اللّه أعلم،وروى عنه ثلاثة رجال سوى الشافعي.
وللحديث علّة أخرى:قال البيهقي:أخبرنا الحاكم،حدثنى عبدالرحمن ابن عبداللّه بن يزداد المذكّر من كتابه،حدثنا عبدالرحمن بن أحمد بن محمد بن الحجاج بن رشدين بمصر.حدثنا المفضل بن محمد الجَنَدي،حدثنا صامت بن معاذ قال:عدلت إلى الجَنَد،بلد باليمن فدخلت على محدّث لهم،فوجدت عنده:(عن محمد بن خالد الجَنَدي،عن أبان،عن أبي عياش،عن الحسن،عن النبى صلى الله عليه و سلم).قلتُ القائل الذهبي فانكشف ووَهَى».انتهى.و قد ذكر الحاكم هذه العلة في المستدرك 441:4.
.4.1) .1340:2-1341.و هذا اللفظ جزء من الحديث،وتمامُه وأوّلُه:«لا يزدادُ الأمر إلّاشدّة،ولا الدنيا إلّاإدباراً.ولاالنّاس إلّاشحّا،ولا تقوم الساعة إلّاعلى شرار الناس،ولا المهديّ إلّاعيسى ابن مريم».ورواه الحاكم في المستدرك 441:4 باللفظ المذكور،سوى الجملة الأخيرة فقد جاءت بلفظ(ولا مهديّ إلّاعيسى ابن مريم).
2) .و قد قال الذهبي في ميزان الاعتدال في ترجمته 535:3«قال الأزدي:منكرُ الحديث.قلت القائل الذهبي حديثه(لا مهديّ إلّاعيسى ابن مريم)و هو خبرٌ منكر:أخرجه ابن ماجه.ووقع لناموافقة من حديث يونس بن عبدالأعلى.و هوثقة،تفرّد به عن الشافعي.فقال في روايتنا:(عن)هكذا بلفظ(عن الشافعي)،و قال في جزء عتيق بمرّة عندي من حديث يونس بن عبدالأعلى قال:(حدثت عن الشافعي).فهو على هذا منقطع.
326.از من درباره حديث:هيچ مهدى(عج)به جز عيسى ابن مريم عليه السلام وجود ندارد سوال شد كه اين حديث چگونه با احاديث مهدى(عج)و قيام او سازگار است؟و وجه جمع ميان آن ها چيست؟و آيا درباره مهدى حديثى رسيده است يا نه؟
327.حديث:هيچ مهدى به جز عيسى ابن مريم عليه السلام وجود ندارد را ابن ماجه در سنن (1)
و حاكم در المستدرك 441/4 اين حديث را با همين عبارت روايت كرده است.غير از جمله اخير كه با اندك تفاوت آمده است.
خويش از يونس بن عبدالاعلى از شافعى از محمد بن خالد جندى از ابان بن صالح از حسن از انس بن مالك از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده است و آن حديثى است كه تنها محمد بن خالد (2)و ابان بن صالح راستگوست و من اشكالى در او نمى بينم؛ولى گفته شده است كه از حسن حديث نشنيده است.ابن صلاح در امالى خود اين مطلب را ذكر كرده است آن گاه مى گويد:محمد بن خالد مجهول است.
ذهبى مى گويد:يحيى بن معين او را توثيق كرده است خداوند آگاه تر است و به جز شافعى سه نفر ديگر از او روايت كرده اند.-
آن را روايت كرده است.1) .1340/2-\1341 و آن بخشى از اين حديث است:با گذشت زمان تنها بر سختى كارها و عقب گرد كردن دنيا وحرص و بخل مردم افزوده مى شود و قيامت فقط بر مردم بد برپا مى شود و هيچ مهدى(عج)وجود ندارد مگر عيسى بن مريم عليه السلام.
2) .ذهبى در كتاب ميزان الاعتدال در ترجمه او 535/3 مى گويد:ازدى مى گويد:احاديث او منكر و ناپسند است.آنگاه ذهبى مى گويد:حديث:هيچ مهدى(عج)وجود ندارد مگر عيسى بن مريم عليه السلام.خبر منكر است كه ابن ماجه آن را آورده است و حديث ديگرى موافق با حديث يونس بن عبدالاعلى به ما رسيده است-\و او ثقه است و تنها از شافعى روايت مى كند-\پس در روايت ما مى گويد:از شافعى و در نسخه قديمى كه نزد من است مى گويد:از شافعى براى من گزارش شد.بنابراين،اين حديث منقطع است علاوه بر آن كه گروهى از يونس روايت كرده اند كه گفته است(شافعى براى من روايت كرد)و صحيح اين است كه از وى نشنيده است.
قال أَبو الحسين محمد بن الحسين الآبُري في كتاب مناقب الشافعي:محمد بن خالد -هذاغيرُ معروف عند أَهل الصِّناعة من أَهلِ العلم و النقل،و قد تواترت الأخبار واستفاضت عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم بذِكرِ المهدي،وأَنه مِن أَهلِ بَيْته،وأَنه يملكُ سَبْعَ سِنين.وأَنه يملأ الأَرضَ عدْلاً،وأَن عيسى يخرجُ فيساعدُه على قتلِ الدّجال،وأَنَّه يؤمُّ هذه الأُمَّة،ويصلّي عيسى خَلْفَه (1)وقال البيهقي:تفرَّد به محمّد بن خالد هذا.و قد قال الحاكم أَبو عبداللّه:هو مجهول،و قد اختُلِفَ عليه في إسناده،فَرُوِيَ عنه عن أَبان ابن أَبي عياش،عن الحسن مُرْسَلاً عن النبي صلى الله عليه و سلم.
قال:فَرَجَع الحديث إلى رواية محمد بن خالد و هو مجهول عن أَبان بن أَبي عياش و هو متروك عن الحسن.عن النبي صلى الله عليه و سلم،و هو منقطع.والأحاديثُ على خروج المهدي أصَحُّ إسناداً (2).
328.قلتُ:كحديث عبداللّه بن مسعود عن النبي صلى الله عليه و سلم:«لو لم يبقَ من الدنيا إلّايومٌ لطوَّلَ اللّه ذلك اليوم حتى يبعث رجلاً منّى أَو من أهل بيتي يواطىء اسمه اسمي.واسم أبيه اسم أَبي.يملأ الأرض قسطاً وعدلاً.كما ملئت ظلماً وجوراً»رواه أَبو داود و الترمذي (3)،وقال:
حديث حسن صحيح.قال:وفي الباب عن علي.وأَبي سعيد.وأُمّ سَلَمة.وأَبي هريرة.ثم رَوَى حديث أبي هريرة.9.
1) .انظر تفصيل ذلك كلّه بأحاديثه مشروحاً مخرَّجاً في التصريح بما تواتر في نزول المسيح للإمام الكشميري،الذى حقّقته.و هو أفضل الكتب في بابه إن شاء اللّه.
2) .ولمّا ذكر الحاكم في المستدرك حديث(محمد بن خالد الجَنَدي)وبيّن علّته قال بعد ذلك 442:4 فذكرت ما انتهى إلى من علّة هذا الحديث تعجّباً.لا محتجاً به في المستدرك على الشيخين رضي اللّه عنهما،فإن أولى من هذا الحديث ذكره في هذا الموضع:حديثُ سفيان الثوري،وشعبة،وزائدة،وغيرهم من أئمة المسلمين.عن عاصم بن بَهدَلَة،عن زرّ بن حُبيش.عن عبداللّه بن مسعود رضى الله عنه.عن النبى صلى الله عليه و سلم أنه قال:لا تذهب الأيام و الليالي حتى يملك رجلٌ من أهل بيتي،يواطىء اسمُه اسمي.واسم أبيه اسم أبي:فيملأ الأرض قسطاً وعدلاً.كما ملئت جوراً وظلماً.
3) .رواه أبو داود في سننه في كتاب المهدي 151:4؛والترمذي في سننه في أبواب الفتن،في(باب ما جاء في المهدي)74:9.
ابو (1)
ذهبى مى گويد:پس وضع اين حديث روشن و سست شد.پايان سخن ذهبى.اين اشكال را حاكم نيز در«المستدرك»441/4 ذكر كرده است.
حسين محمد بن حسين آبُرى در كتاب«مناقب الشافعى»مى گويد:محمد بن خالد نزد اهل علم و نقل ناشناخته است و احاديث متواتر و مستفيض از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله درباره مهدى(عج)رسيده است كه وى از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله است و هفت سال حكومت مى كند و زمين را از عدالت پر مى كند و عيسى عليه السلام ظهور مى كند و در كشتن دجال او را يارى مى كند و او امام جماعت اين امت است و عيسى عليه السلام پشت سرش نماز مى خواند. (2)و بيهقى مى گويد:اين حديث را فقط محمد بن خالد روايت كرده است و حاكم او را مجهول مى داند و در اسناد وى نيز اختلاف شده است.از وى از ابان ابن ابى عياش از حسن به صورت مرسل از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند.بنابراين ارزش و اعتبار حديث به محمد بن خالد كه مجهول است از ابان بن ابى عياش كه متروك است از حسن از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه مرسل و منقطع است بازمى گردد در مقابل احاديث ظهور مهدى(عج)از نظر مسند صحيح تر است. (3)
328.مى گويم:مانند حديث عبدالله بن مسعود از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه فرمود:اگر از دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا مردى را از من يا از اهل بيت من برانگيزد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است.زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.ابو داود و ترمذى آن را روايت كرده اند. (4)ن.
1) -در حديث اشكال ديگرى نيز وجود دارد:بيهقى مى گويد:حاكم به ما خبر داد،عبدالرحمان ابن عبدالله بن يزداد المذكر از كتابش به من خبر داد،...صامت بن معاز مى گويد:به جند-\شهرى در يمن-\نزديكى از محدثان آن شهر رفتم.نزد او اين گونه يافتم:از محمد بن خالد جندى از ابان از ابو عياش از حسن از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله.
2) .براى آگاهى بيش تر به كتاب«التصريح بما تواتر فى نزول المسيح»تأليف امام كشميرى مراجعه كنيد.
3) .حاكم پس از ذكر حديث«محمد بن خالد جندى»در كتاب«المستدرك»و بيان اشكال آن مى گويد:من اين حديث را از روى تعجب ذكر كردم نه به عنوان احتجاج و استناد به آن در تكميل كتاب هاى شيخين زيرا به جاى اين حديث شايسته تر بود كه حديث سوفيان ثورى و شعبه و زائده و ديگر امامان مسلمانان در اينجا آورده شود.از عاصم بن بهدله از زر بن حبيش از عبدالله بن مسعود از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود:روزها و شب ها سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است.آنگاه زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.
4) .سنن ابى داود 151/4،كتاب المهدى؛سنن الترمذى 74/9،ابواب الفتن.
وقال:حسَنٌ صحيح.انتهى.
وفي الباب عن حذيفة بن اليمان.وأَبي أمامة الباهلي.وعبدالرحمن بن عَوْف.وعبداللّه بن عمرو بن العاص.وثوبان.وأَنَس بن مالك،وجابر.وابن عباس وغيرهم.
329.وفي سنن أبي داود (1)عن علي رضى الله عنه:أَنه نَظَر إلى ابنه الحسن.فقال:«إنَّ ابني هذا سيِّدٌ كما سَمَّاه النبى صلى الله عليه و سلم،وسيخرجُ من صُلبه رجلٌ يسمَّى باسم نبيّكم،يُشبِهُه في الخُلق، ولا يُشْبهُهُ في الخَلق،يملأُ الأرض عدلاً» (2).
330.وعن أَبي سعيد الخُدري رضى الله عنه قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«المهدىُّ مِنّى،أَجلى الجبهة،أَقْنى الأَنف.يملأ الأرضَ قسطاً وعدلاً.كما مُلئَتْ جوراً وظلماً.يملك سبع سنين».
رواه أَبو داود بإسناد جيِّد من حديث عمران بن داوَر العمّى القطّان.عن قتادة.عن أَبي نضرة.عن أَبي سعيد،وروى الترمذي نحوه من وجْهٍ آخَرَ عن أبي الصّديق الناجي عنه (3).
331.وروى أَبو داود (4)من حديث صالح بن أَبي مريم أَبي الخَليل الضُّبعي،عن صاحب له.عن أُمِّ سَلَمَة.عن النبى صلى الله عليه و سلم قال:«يكُون اختلافٌ عندَ موت خليفة،فيخرجُ رجلٌ مِنْ أَهل المدينة هارباً إلى مَكَّة.فيأتيه ناسٌ مِن أهل مكَّة فيخرجونه و هو كاره،فيُبايعُونَهُ4.
1) .153:4.
2) .هذا حديث منقطع.لأن أبا إسحاق السبيعي في سنده رأى علياً روية.ولم تثبت له رواية عنه.كما قاله المنذري في مختصر سنن أبي داود 162:6.
3) .وقع في الأصل هكذا:(من حديث عمران بن داور العمّي القطان وقال حسن الحديث عن قتادة عن أبي الصديق الناجي عنه وروى الترمذي نحوه من وجه آخر).وفيه تحريف كثير.صوابه ما أثبته طبقاً لما في سنن أبي داود 152:4،و سنن الترمذي 75:9.
4) .152:4.
بينَ الرُّكن و المَقام،ويُبْعَثُ إليه بعثٌ منَ الشّام فيخسف بهم بالبيداء بَيْنَ مكَّةَ والمدينة.فإذا رأَى الناسُ ذلك أَتاه أَبدال الشّام،وعصائبُ أَهل العراق فيُبعايِعونه.
و ترمذى مى گويد:حديث،حسن و صحيح است و در اين باره از على عليه السلام و ابو سعيد و ام سلمه و ابوهريره روايت رسيده است.
آنگاه حديث ابوهريره را آورده است و مى گويد:حسن و صحيح است.
در اين باره از حذيفه بن يمان و ابوامامه باهلى و عبدالرحمان بن عوف و عبدالله بن عمرو بن عاص و ثوبان و انس بن مالك و جابر و ابن عباس و ديگران روايت شده است.
329.و در سنن ابى داود (1)از على عليه السلام روايت مى كند كه وى به فرزندش حسن عليه السلام نگاه كرد و فرمود:همانا اين فرزندم سرور است همان گونه كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله او را ناميد و در آينده از پشت او مردى همنام پيامبرتان صلى الله عليه و آله ظهور مى كند كه در اخلاق شبيه اوست و در قيافه شبيه او نيست.زمين را از عدالت پر مى كند. (2)
330.و از ابو سعيد خدرى روايت شده كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:مهدى(عج)از من است وى پيشانى بلند و بينى كشيده است.زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.هفت سال حكومت مى كند.
ابوداود آن را با سند بسيار خوبى از عمران بن داور عمى قطان از قتاده از ابو نضره از ابو سعيد و ترمذى نظير آن را با سند ديگرى از ابو صديق ناجى از ابو سعيد روايت كرده است. (3)
331.و ابوداود (4)از صالح بن ابى مريم ابو خليل ضبعى از يكى از دوستانش از ام سلمه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:پس از مرگ خليفه اى،اختلافى روى مى دهد.آن گاه مردى از اهل مدينه به مكه مى گريزد و گروهى از اهل مكه نزد او مى آيند،با اكراه او را خارج مى كنند و ميان ركن و مقام با او بيعت مى نمايند و سپاهى از شام به سوى او فرستاده مى شود.
آنگاه در بيداء ميان مكه و مدينه در زمين فرو برده مى شوند سپس هنگامى كه مردم اين حادثه را مشاهده مى كنند،ابدال شام و عصائب اهل عراق نزد او مى آيند و با او بيعت مى كنند.4.
1) .153/4.
2) .اين حديث منقطع است؛زيرا ابو اسحاق سبيعى على عليه السلام را اندكى ديده است؛ولى ثابت نشده كه از وى روايت كند همان گونه كه منذرى در مختصر«سنن ابوداود»162/6 گفته است.
3) .در اصل اين گونه آمده است:از حديث عمران بن داور عمى قطان و گفت:حديث او حسن است.از قتاده از ابوصديق ناجى از ابوسعيد و ترمذى نظير آن را با سند ديگرى روايت كرده است.و در عبارت متن تحريف زيادى شده است و صحيح آن همان گونه است كه ما آورديم.«سنن ابى داود»152/4 و«سنن الترمذى»75/9.
4) .152/4.
ثم ينشأُ رجلٌ من قريش.أَخوالُه كَلبٌ،فيَبعث إليهم بَعثاً فيَظْهَرُون عليهم.وذلك بَعثُ كلب.
والخيبَةُ لمن لم يشهدْ غَنيمة كلب.فيَقسِمُ المالَ ويعمَلُ في النّاس بسنَّةِ نبيهم،ويُلْقي الإسلامُ بجِرانِه في الأرض.فَيَلبَثُ سبْعَ سنين.ثم يُتَوَفى ويُصلي عليه المسلمون»وفي رواية:
«فَيَلْبَثُ تِسْعَ سِنين».
ورواه الإمام أحمد باللفظين ورواه أَبو داود من وجه آخر عن قتادة،عن أَبى الخليل،عن عبداللّه بن الحارث،عن أُمِّ سلمة نحوه (1)ورواه أَبو يعْلى الموصِلي في«مسنده»من حديث قتادة،عن صالح أَبى الخليل،عن صاحب له،وربما قال صالحٌ:عن مجاهد،عن أُمِّ سلمة، والحديث حسن (2).ومثله مما يجوز أَن يُقالَ فيه:صحيح.
332.وقال ابن ماجة في سننه (3):حدثنا حَرمَلةُ بن يحيى المصري وإبراهيم بن سعيد الجوهري.قالا:حدثنا أَبو صالح عبدالغفَّار بن داود الحرّاني،حدَّثنا ابن لَهِيعَةَ.
عن أَبى زُرْعَةَ عَمْرو بن جابر الحَضرَمِى.عن عبداللّه بن الحارث بن جزءٍ الزَّبيدي قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يَخْرُجُ ناسٌ من أَهلِ المشرق،فيوطّؤون للمهدِىِّ»يعني سلطانَهُ (4).
333.وذكر أَبو نُعيم في«كتاب المهدي» (5)من حديث حُذيْفَةَ قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لو لَمْ يَبْقَ من الدنيا إلّايومٌ واحدٌ لَبَعَثَ اللّه فيه رجلاً اسمُه اسْمى،وخلقه خُلُقي،يُكَنَّى أَبا عبداللّه».2.
1) .مواضع الحديث:أبو داود 153:4.أحمد(حديث أبى سعيد)17:3.وحديث(أم سلمة)316:6.
2) .ورواه أيضاً الطبراني في الأوسط،ورجاله رجالُ الصحيح.قاله الحافظ الهيثمي في مجمع الزوائد 315:7.
3) .1368:2.
4) .وقع في الأصل هنا سند هذا الحديث هكذا(وقال ابن ماجه في سننه.حدثنا عثمان ابن أبي شيبة،حدثنا أبو داود الحفرى،حدثنا ياسين،عن إبراهيم بن محمد بن الحنفية،عن أبيه،عن علي قال:قال رسول اللّه...».و هو سندُ حديث آخر أخرجه ابن ماجه في سننه قبل هذا الحديث المذكور بحديثين 1367:2.فالمؤلف رحمه اللّهُ تعالى سبَقَ نظرُه أثناء كتابة السند من سند حديث إلى سند حديث.
5) .و قد لخصه الحافظ السيوطي،وحذّف أسانيده،وزاد عليه أضعافه،في جزء سمّاه:العرف الوردي في أخبارالمهدي،وأدخله في كتابه الحاوي للفتاوي 143:2-166.وسأعزو ما يسوقه المؤلف عن كتاب المهدي لأبي نعيم إلى موضعه من الحاوي.و هذا الحديث الآتي فيه 132:2.
آنگاه مردى از قريش سر بر مى آورد كه دايى هايش قبيله كلب اند.آنگاه مرد اهل مدينه سپاهى به سوى كلب مى فرستد و بر آنان پيروز مى شوند و آن[سرنوشت]سپاه كلب است و زيانكار كسى است كه بر سر غنائم كلب حاضر نباشد.
سپس مال را تقسيم مى كند و در ميان مردم به روش پيامبرشان صلى الله عليه و آله عمل مى كند و اسلام در زمين مستقر مى شود و او هفت سال مى ماند،آنگاه فوت مى كند و مسلمانان بر او نماز مى خوانند.
و در روايتى آمده است:نه سال مى ماند.
احمد آن را با دو عبارت روايت كرده است و ابوداود آن را با سند ديگرى نيز روايت كرده است:از ابو خليل از عبدالله بن حارث از ام سلمه نظير آن را (1)و ابويعلى موصلى در مسندش از قتاده از صالح ابو خليل از يكى از دوستانش آن را روايت كرده است و زمانى صالح مى گويد:از مجاهد از ام سلمه و حديث حسن (2)است و مثل آن را صحيح نمى توان گفت.
332.و ابن ماجه در سنن (3)خود مى گويد:براى ما روايت كردند:حرمله بن يحيى مصرى و ابراهيم بن سعيد جوهرى از ابو صالح عبدالغفار بن داود حرانى از ابن لهيعه از ابوزرعه عمرو بن جابر حضرمى از عبدالله بن حارث بن جزء زبيدى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:گروهى از اهل مشرق قيام مى كنند و براى مهدى(عج)زمينه سازى مى كنند؛يعنى حكومتش را. (4)
333.و ابو نعيم در«كتاب المهدى(عج)» (5)از حذيفه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:اگر از دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد حتماً خداوند در آن روز مردى را برمى انگيزد كه همنام من و اخلاقش همانند اخلاق من و كنيه اش ابو عبدالله است.ت.
1) .سنن ابى داود 153/4؛مسند احمد بن حنبل(حديث ابو سعيد)17/3(و حديث ام سلمه)316/6.
2) .همچنين طبرانى در معجم الاوسط آن را روايت كرده است و سندش صحيح است.به نقل از مجمع الزوائد 315/4.
3) .1368/2.
4) .در منبع اصلى سند آن اين گونه است:ابن ماجه در سنن خويش مى گويد:براى ما روايت كرد:عثمان ابن ابى شيبه از ابو داود حفرى از ياسين از ابراهيم بن محمد حنفيه از پدرش از على عليه السلام كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود...و سندى كه در متن آمده است سند حديث ديگرى است كه ابن ماجه در دو حديث قبل آورده است(1367/2)و مؤلف هنگام نوشتن نگاهش از سند يك حديث به سند حديث ديگرى منتقل شده است.
5) .حافظ سيوطى در جزوه اى آن را خلاصه كرده و سندهايش را حذف نموده و چند برابر آن افزوده و آن را العرف الوردى فى اخبار المهدى(عج)ناميده و در كتاب الحاوى 143/2-166 آورده است در آينده احاديثى را كه مؤلف از كتاب المهدى آورده است به الحاوى آدرس مى دهم و اين حديث در الحاوى 132/2 است.
ولكن في إسناده العباس بن بكّار لا يحتجُّ بحديثه.و قد تقدم هذا المتن (1)من حديث ابن مسعود وأَبي هريرة،وهما صحيحان.
334.و قد قالت أُمُّ سَلَمة:سمعتُ رسول اللّه يقول صلى الله عليه و سلم:«المهدىُّ مِن عِترَتي من وَلَدِ فاطمة».رواه أَبو داود وابن ماجه (2)،وفي إسناده(زيادُ بن بَيَان)وثَّقَهُ ابن حِبَّان.وقال ابنُ مَعِين:ليس به بأس،وقال البخاري:في إسناد حديثه نَظَر (3).
335.وقال أَبو نُعيم (4):حدَّثنا خَلَف بن أَحمد بن العباس الرَّامَهُرمُزي في كتابه.حدّثنا همّام بن أحمد بن أَيوب،حدّثنا طالوت بن عباد.حدَّثنا سويد بن إبراهيم،عن محمود بن عمر،عن أَبي سلمة بن عبدالرحمن بن عوف،عن أبيه قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لَيَبعَثَنَّ اللّه مِن عترتي رجلاً.أَفْرَقَ الثَّنايا،أَجْلى الجبْهَة،يملأُ الأَرضَ عدلاً،يفيضُ المالُ في زمنه فيضاً».ولكن طالوت وشيخه ضعيفان.والحديث ذكرناه للشواهد.
336.وقال يحيى بن عبدالحميد الحِمَّاني في مسنده:حدَّثنا قيس ابن الربيع،عن أَبي حُصين،عن أَبي صالح،عن أَبي هُرَيْرة،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لاتقومُ السّاعةُ حتى يملك رجلٌ مِن أَهلِ بيتي،يفتَحُ القسطنطينيَّة وجَبَلَ الدَّيْلَم،ولو لم يبقَ إلّايومٌ طَوَّلَ اللّه ذلك اليومَ حتَّى يَفْتَحَها».يحيى بن عبد الحميد وثَّقه ابنُ معين وغيره،وتكلَّم فيه أَحمد.
337.وقال أَبونُعيم:حدَّثنا أَبوالفَرَج الأَصبهاني،حدَّثنا أَحمد بن الحسين،حدَّثنا أَبوجعفر بن طارق،عن الجيد بن نظيف،عن أَبي نضرة،عن أَبي سعيد،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:2.
ولى در سند آن عباس بن بكار است كه به حديث او استدلال نمى شود و اين متن پيش تر در حديث ابن مسعود و ابوهريره گذشت و آن دو صحيح اند.
334.و ام سلمه گفته است:از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:مهدى(عج)از عترت من از فرزندان فاطمه عليها السلام است.
ابوداود و ابن ماجه (1)آن را روايت كرده اند و در سند آن زياد بن بيان است كه ابن حبّان آن را توثيق كرده است و ابن معين مى گويد:وى بى اشكال است و بخارى مى گويد:در اسناد حديث او اشكال است. (2)
335.و ابو نعيم (3)مى گويد:براى ما روايت كرد:خلف بن احمد بن عباس را مهرمزى در كتابش از همام بن احمد بن ايوب از طالوت بن عباد از سويد بن ابراهيم از محمود بن عمر از ابو سلمه بن عبدالرحمان بن عوف از پدرش كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:حتماً خداوند مردى از عترت مرا برمى انگيزد كه دندان هايش گشاده و پيشانى بلند است.زمين را از عدالت پر مى كند.وى در زمان خودش از هر طرف مال را مى پاشد.
طالوت و استادش ضعيفند و ما اين حديث را به عنوان شاهد ذكر كرديم.
336.و يحيى بن عبدالحميد حمّانى در مسندش مى گويد:براى ما روايت كرد:قيس ابن ربيع از ابو حُصَين از ابو صالح از ابو هريره كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:قيامت برپا نمى شود تا مردى از اهل بيت من حاكم گردد كه قسطنطنيه و كوه ديلم را فتح مى كند و اگر فقط يك روز باقى مانده باشد،خداوند آن روز را بلند مى كند تا آنجا را فتح كند.
ابن معين و ديگران يحيى بن عبدالحميد را توثيق نموده اند ولى احمد درباره او اشكال كرده است.
337.و ابو نعيم مى گويد:براى ما روايت كرد:ابو الفرج اصبهانى از احمد بن حسين از ابو جعفر بن طارق از جيد بن نظيف از ابو نضره از ابو سعيد كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:كسى كه2.
مِنّا الَّذى يصلِّي عيسى ابنُ مريمَ خَلْفَه» (1).و هذا إسناد لاتقوم به حُجَّة،لكن في صحيح ابن حبَّان من حديث عَطِيَّة بنِ عامر نحوُه.
338.وقال الحارث بن أَبي أُسامة في مسنده:حدَّثنا إسماعيل بن عبدالكريم.حدَّثنا إبراهيم بن عقيل،عن أَبيه.عن وَهْب بن مُنَبِّه.عن جابر قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يَنْزِلُ عيسى ابن مريم،فيقولُ أميرُهم المهديُّ:تعالَ صلِّ بنا،فيقول:لا،إنَّ بَعَضهم أَمير بعض،تَكْرِمةَ اللّه لهذه الأُمَّة»و هذا إسناد جيِّد.
339.وقال الطَّبراني:حدَّثنا محمد بن زكريا الهلالي،حدثنا العباس ابن بكّار،حدثنا عبداللّه بن زياد،عن الأَعمش،عن زرِّ بن حُبَيش،عن حُذيفة قال:«خَطَبَنا النبى صلى الله عليه و سلم فذكَرَ ما هو كائن،ثم قال:لو لم يَبْقَ من الدنيا إلّايومٌ واحِد لطوّل اللّه ذلك اليوم حتى يَبْعَثَ رجُلاً مِن ولدي اسمُهُ اسمي».ولكن هذا إسنادٌ ضعيف.
و هذه الأَحاديثُ أربعة أَقسام:صِحاح،وحسان،وغرائب،وموضوعة.و قد اختلف الناسُ في المَهْدي على أَربعة أَقوال:
أَحدُها:أَنه المسيح ابن مريم،و هو المهدىٌّ على الحقيقة.
واحتَجَّ أَصحابُ هذا بحديث محمد بن خالد الجنَدي المتقدم (2)،و قد بيَّنَّا حالَه،وأ نّه لايَصحُّ،ولو صح لم يكن فيه حُجَّة،لأَن عيسى أَعظَمُ مَهْديّ بين يَدَي رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وبين الساعة.
و قد دَلَّت السُّنَّة الصحيحةُ عن النبي صلى الله عليه و سلم على نُزوله على المَنارَةِ البيضاء شَرْقىَّ دِمَشْق، وحُكمِهِ بكتاب اللّه،وقَتلِهِ اليَهُودَ و النصارى،ووضعِهِ الجِزية،وإهلاكِ أَهلِ المِلل في زمانه (3).ه.
1) .ذكره السيوطي في الحاوي 134:2 بهذا اللفظ.ووقع في الأصل بعد قوله(...خَلْفَه)زيادةُ(فيقول:ألا إنّ بعضهم على بعض أمراء.تكرمة اللّه لهذه الأمّة).و هي زيادة من الناسخ فقد سبق نظره إلى الحديث التالي.
2) .في ص 141.
3) .انظر تفصيل ذلك كلّه بأحاديثه مخرّجاً مشروحاً في التصريح بما تواتر في نزول المسيح للإمام الكشميري وما علّقتُه عليه.
عيسى بن مريم عليه السلام پشت سرش نماز مى خواند،از ماست. (1)
اين سند حجت واقع نمى شود ولى در صحيح ابن حبان از عطيه بن عامر،نظير آن را روايت كرده است.
338.و حارث بن ابى اسامه در مسندش مى گويد:براى ما روايت كرد:اسماعيل بن عبدالكريم از ابراهيم بن عقيل از پدرش از وهب بن منبّه از جابر كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
عيسى بن مريم عليه السلام فرود مى آيد.آنگاه امير آنان مهدى(عج)مى گويد:جلو بيا و براى ما نماز بخوان.عيسى عليه السلام مى گويد:نه آنان امير يكديگرند،به خاطر گرامى داشتن خداوند اين امت را.
و اين سند بسيار خوب است.
339.و طبرانى مى گويد:براى ما روايت كرد:محمد بن زكريا هلالى از عباس بن بكار از عبدالله بن زياد از اعمش از زرّ بن حبيش از حذيفه كه گفت:پيامبراكرم صلى الله عليه و آله براى ما خطبه خواند و حوادث آينده را يادآور شد.سپس فرمود:اگر از دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا مردى از فرزندان مرا برانگيزد كه همنام من است.
ولى سند اين حديث ضعيف است.
اين احاديث چهار گونه اند:صحيح و حسن و غريب و مجهول و درباره مهدى(عج) چهار نظر وجود دارد:
1-او عيسى بن مريم عليه السلام است واو مهدى حقيقى است.معتقدان به اين نظريه به حديث محمد بن خالد جندى پيشين استدلال نموده اند كه ما وضعيت آن را روشن كرديم و اين كه آن صحيح نيست و بر فرض صحيح بودن بر اين نظريه دلالت نمى كند،براى اين كه عيسى عليه السلام بزرگ ترين مهدى راه يافته پس از پيامبر صلى الله عليه و آله تا قيامت است.
و سنت صحيح از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بر فرود آمدن عيسى عليه السلام بر مناره بيضاء در شرق دمشق و حكم كردنش براساس كتاب خدا و كشتن يهوديان و نصارا و قرار دادن جزيه و نابود كردن پيروان اديان ديگر در زمان خود دلالت مى كند. (2)د.
فَيَصِحُّ أَن يقال:لا مَهْدِيَّ في الحقيقة سواه و إن كان غيرُه مَهْديّاً.كما يقالُ:لا عِلمَ إلّاما نفع،ولا مال إلّاما وَقَى وَجْهَ صاحبه.وكما يصحُّ أَن يقال:إنما المَهْدِيُّ عيسى ابن مريم، يعني المهدِيَّ الكاملَ المعصوم.
القول الثاني:أَنه المهديّ الذي وَلِيَ مِن بني العباس،و قد انتَهَى زمانُه.
340.واحتَجَّ أَصحابُ هذا القول بما رواه أَحمد في مسنده (1):حدثنا وَكِيع،عن شَريك، عن علي بن زيد،عن أَبي قِلابة،عن ثوبان قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:إذا رأَيتم الرَّاياتِ السُّودَ قد أَقبَلَتْ مِن خُراسان فائتُوها ولو حَبْواً على الثَّلج،فإن فيها خَليفَةً اللّه المهدىَّ».
(وعلي بن زيد):قد رَوَى له مسلم مُتابَعةً،ولكن هو ضعيف،وله مناكيرُ تفرَّدَ بها،فلا يُحتَجُّ بما يَنفردُ به.
341.ورَوَى ابنُ ماجه (2)من حديث الثَّوري،عن خالد (3)،عن أَبي قِلابة،عن أَبي أَسماءَ، عن ثوبان.عن النبي صلى الله عليه و سلم نحوَه،وتابعَهُ عبدالعزيز بن المختار عن خالد.
وفي سنن ابن ماجه (4)عن عبداللّه بن مسعود قال:«بينما نحن عند رسول اللّه صلى الله عليه و سلم إذْ أَقبلَ فِتيَةٌ من بنى هاشم.فلمّا رآهم النبيُّ صلى الله عليه و سلم اغرورَقَتْ عيناه،وتغيَّرَ لونه.فقلتُ:ما نزالُ نَرَى 2.
بنابراين صحيح است كه گفته شود:در حقيقت هيچ مهدى راه نيافته اى جز او نيست هر چند ديگران نيز مهدى(عج)هدايت شده باشند همان گونه كه هيچ علمى وجود ندارد مگر آنچه سودمند باشد و هيچ مالى وجود ندارد مگر آنچه آبروى صاحبش را حفظ كند همان گونه صحيح است كه گفته شود:مهدى(عج)فقط عيسى بن مريم عليه السلام است يعنى مهدى كامل معصوم. (1)
قول دوم مهدى(عج)همان مهدى عباس است و زمان وى به پايان رسيد.
340.صاحبان اين ديدگاه به حديثى كه احمد در مسندش (2)روايت كرده است استدلال نموده اند.وى مى گويد:براى ما روايت كرد:وكيع از شريك از على بن زيد از ابو قِلابه از ثوبان كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:هنگامى كه پرچم هاى سياه را مشاهده كرديد كه از خراسان روى آورده اند به سوى آن بياييد هر چند به صورت چهار دست و پا بر روى برف باشد؛زيرا خليفه خدا مهدى(عج)در ميان آن هاست.
مسلم،حديث خوبى از على بن زيد روايت كرده است ولى او ضعيف است و حديث منكرى براى اوست كه فقط وى آن را روايت كرده است؛بنابراين به حديثى كه تنها از او رسيده باشد،استدلال نمى شود.
341.و ابن ماجه (3)از ثورى از خالد (4)از ابو قلابه از ابواسماء از ثوبان از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نظير آن را روايت كرده است و عبدالعزيز بن مختار نيز آن را از خالد روايت كرده است.
و در سنن ابن ماجه (5)از ابن مسعود روايت مى كند كه گفت:يك بار كه نزد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بوديم،ناگهان جوانانى از بنى هاشم آمدند.پيامبراكرم صلى الله عليه و آله با مشاهده آنان ديدگانش پر از اشك2.
1) .چگونه مى توان گفت:مقام عيسى،از مقام مهدى(عج)بالاتر است با اين كه در حديث صحيح آمده است كه عيسى عليه السلام پشت سر مهدى(عج)نماز مى خواند.بنابراين مهدى(عج)امام و پيشواى حضرت عيسى عليه السلام است و او فرمانبر و مطيع مهدى(عج).بنابراين تنها پاسخ نخست ايشان قابل قبول است كه حديث محمد بن خالد حجت نيست و بر فرض حجت بودن در مقام تعارض از درجه اعتبار ساقط است.
2) .277/5.
3) .1367/2.
4) .يعنى خالد حذّاء.
5) .1366/2.
في وجهِكَ شيئاً نَكْرَهُه؟
قال:إنَّا أَهلُ بيت اختارَ اللّه لَنَا الآخرة على الدُّنيا.و إنَّ أَهلَ بيْتي سَيَلْقَون بَلاءً وتشريداً وتطريداً،حتى يأتي قومٌ مِن أَهلِ المشرِق ومعهم راياتٌ سُود،يَسأَلُونَ الحقَّ فلا يُعطَونه (1)، فيُقاتِلُون فيُنصرُون،فُيُعطَوْنَ ما سأَلوا فَلا يَقْبَلُونَه،حتى يَدفَعُوها إلى رَجلٍ من أَهل بيْتي،فَيَمْلَؤُها قِسطاً كما مُلِئَتْ جَوراً،فمن أَدركَ ذلك منكم فَلْيأتِهم ولو حبواً على الثَّلج».
وفى إسناده(يزيدُ بن أَبي زياد)،و هو سيءُ الحفظ،اختَلَطَ في آخِرِ عُمره،وكان يُقَلِّدُ الفُلُوس (2).
و هذا و الذي قبله لو صَحَّ:لم يكن فيه دليلٌ على أَنَّ المهدي الذي تولَّى من بني العباس هو المهدىُّ الذي يخرج في آخِرِ الزمان،بل هو مَهْدىُّ من جملة المهَديّين.وعُمَرُ بن عبدالعزيز كانَ مَهْدياً،بل هو أَولى باسمِ المَهْدي منه.
342.و قد قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«عليكم بسُنَّتي وسُنَّةِ الخُلفاء الرَّاشدين المهْديِّين من بَعدي» (3).
و قد ذهبَ الإمامُ أَحمد في إحدى الروايتين عنه وغيرُه إلى أَن عُمَر بن عبدالعزيز منهم.
ولا ريبَ أَنه كانَ راشدا مَهْديا،ولكن ليس بالمهديّ الذي يخرُجُ في آخِر الزمان.فالمهديُّ في جانب الخير و الرُّشد كالدَّجَّالِ في جانب الشِّرِّ و الضَّلال.وكما أَنَّ بينَ يديْ الدجَّالِ الأَكبرِ صاحب الخَوارق دَجَّالينَ كذّابِين (4).فكذلك بينَ يَدَي المَهْدِىِّ الأَكبَرِ مَهْدِيُّون راشدون.3.
1) .في سنن ابن ماجه(فيسألون الخير...).
2) .يعنى:يُزيّفُ النقود.
3) .هو جزء من حديث العرْباض بن سارية السُلّمي،رواه أحمد في المسند 126:4،و 127؛وأبو داود 201:4،والترمذي 143:10؛وقال:حديث حسن صحيح،وابن ماجه 15:1؛و هو الحديث الثامن و العشرون من الأربعين النووية.
4) .انظر طائفة من الأحاديث الواردة في أنه«لا تقوم الساعة حتى يخرج ثلاثون كذّاباً آخِرهم الأعور الدجّال»فيماعلّقته على التصريح بما تواتر في النزول المسيح للإمام الكشميري،ص 102-103.
شد و رنگش دگرگون شد.من گفتم:ما پيوسته در چهره شما چيزى را مشاهده نمى كنيم كه برايمان ناخوشايند است.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:ما خاندانى هستيم كه خداوند آخرت را براى ما بر دنيا برگزيد همانا اهل بيت من در آينده با بلا و آوارگى و رانده شدن مواجه مى شوند تا اين كه گروهى از اهل مشرق با پرچم هاى سياه مى آيند و حق (1)را درخواست مى كنند ولى به آن ها داده نمى شود.آنگاه مى جنگند و پيروز مى شوند و درخواست ايشان به آن ها داده مى شود؛ولى نمى پذيرند تا آن را به مردى از اهل بيت من تحويل دهند كه آن را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است پس هر يك از شما آن را درك كند،بايد نزد آنان بيايد هر چند به صورت چهار دست و پا باشد.
در سند آن«يزيد بن ابى زياد»است.او كم حافظه است و در پايان عمر اختلال حواس پيدا كرد و سكه هاى تقلبى درست مى كرد.
اين حديث و حديث پيش از آن بر فرض صحيح بودن دلالت نمى كنند كه مهدى عباسى همان مهدى است كه در آخرالزمان ظهور مى كند؛بلكه او يكى از مهدى هاست و عمر بن عبدالعزيز مهدى بود بلكه او به نام مهدى سزاوارتر از مهدى عباسى است. (2)
342.پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرموده است:بر شما باد به سنت من و سنت خلفاى راشدين راه يافتگان پس از من. (3)
احمد حنبل در يكى از دو روايتش نظر داده كه عمر بن عبدالعزيز يكى از آن هاست بدون شك وى راشد و مهدى بود ولى آن مهدى نيست كه در آخرالزمان ظهور مى كند.پس مهدى در طرف خير و رشد همانند دجال در طرف شر و گمراهى است و همان گونه پيش از دجال بزرگ صاحب كارهاى شگفت انگيز دو دجال دروغگو است. (4)به همين صورت پيش از مهدى بزرگ،مهدى هاى راشدى وجود دارد.3.
1) .در سنن ابن ماجه«خير»آمده است.
2) .آنچه از احاديث استفاده مى شود«مهدى يك شخص خاص است با ويژگى هاى معين از جمله هم نام بودن با پيامبر صلى الله عليه و آله،از فرزندان فاطمه بودن،نماز خواندن عيسى عليه السلام پشت سرش،گسترش عدالت بر پهنه گيتى و...و اين گونه نيست كه مهدى يك مفهوم كلى قابل انطباق بر افراد بسيارى باشد.
3) .آن بخش از حديث عرباض بن ساريه سلمى است.مسند احمد حنبل 126/4 و 127؛سنن ابو داود 201/4؛سنن ترمذى 143/10 و گفته است:حديث حسن و صحيح است و سنن ابن ماجه 15/1 و حديث 28 از چهل حديث النوويه.
4) .احاديثى را بنگر كه مى گويد:قيامت برپا نمى شود تا سى دجال دروغگو خروج كنند كه آخرين آن ها دجال يك چشمى است.پاورقى كتاب التصريح بما تواتر فى نزول المسيح،تأليف امام كشميرى ص102-103.
القول الثالث:أَنه رجلٌ من أَهل بيتِ النبي صلى الله عليه و سلم،مِن وَلَدِ الحَسَن بن علي،يخرُج في آخر الزمان،و قد امتلأَتْ الأرضُ جَوراً وظلماً،فيملأها قسطاً وعدلاً وأَكثَرُ الأحاديث على هذا تدُلُّ.
وفي كونه مِن وَلَدِ الحسن سرٌّ لطيف،و هو أَنَّ الحسن رضي اللّه تعالى عنه تَرَكَ الخلافَةَ للّه.فَجَعَلَ اللّه مِن وَلَدِهِ مَن يقوم بالخلافَةِ الحقّ،المتضمِّن للعدل الذى يملأُ الأَرض.و هذه سُنَّةُ اللّه في عباده أَنَّهُ من تَرَكَ لأجله شيئاً أَعطاهُ اللّه،أَو أَعطى ذُرِّيَّتَه أَفضلَ منه.
و هذا بخلاف الحسين رضى الله عنه.فإنَّه حَرَصَ عليها،وقاتل عليها،فلم يظفَر بها،واللّه أَعلم.
343.و قد رَوَى أَبو نُعيم (1)من حديث أَبي سعيد الخُدْري رضى الله عنه قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:
«يَخْرُجُ رجلٌ من أَهلِ بيتي،يعمَلُ بسُنَّتي،ويُنزِلُ اللّه له البَرَكَةَ من السَّماء،وتخرجُ له الأَرضُ بَرَكَتَها،ويَملأُ الأرضَ عدْلاً.كما مُلئَتْ ظُلماً،ويعمَلُ على هذه الأُمَّة سَبْعَ سنين، ويَنزِلُ بيت المقدِس»..
1) .ذكره السيوطي في الحاوي 131:2 بنحو هذا اللفظ.
قول سوم:مهدى(عج)مردى از اهل بيت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله از نسل امام حسن مجتبى عليه السلام است.
در آخرالزمان ظهور مى كند كه زمين از جور و ظلم پر شده است و آن را پر از عدل و داد مى كند و بيش تر احاديث بر اين مطلب دلالت مى كند. (1)
و در اين كه وى از فرزندان حسن عليه السلام است،راز زيبايى نهفته است و آن اين كه وى براى خدا از خلافت دست كشيد.از اين رو خداوند از نسل او كسى را قرار داد كه برپا كننده خلافت حق است كه عدالت را دربردارد و زمين را از آن پر مى كند و اين سنت خداوند در ميان بندگانش است كه هركس به خاطر او چيزى را ترك كند،خداوند بهتر از آن را به او يا به ذريه اش عنايت مى كند. (2)
بر خلاف حسين عليه السلام كه بر خلافت حريص بود و به خاطر آن جنگيد از اين رو به آن دست نيافت (3)و خداوند آگاه تر است.
343.ابو نعيم (4)از حديث ابو سعيد خدرى روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:از اهل بيت من مردى قيام مى كند،به سنت من عمل مى كند و خداوند از آسمان بر او بركت مى فرستاد و زمين بركت هايش را براى او خارج مى كند و زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ظلم پر شده است و هفت سال بر اين امت حكومت مى كند و در بيت المقدس ساكن مى شود.5.
1) .دلالت بيش تر روايات بر اين كه مهدى(عج)از فرزندان امام حسن عليه السلام است صحيح نيست بلكه فقط يك روايت ضعيف در اين باره وجود دارد كه نمى توان به آن اعتماد كرد.م.
2) .چنين نيست كه خداوند پاداش همه كارها را در اين دنيا عنايت كند بلكه پاداش كارهاى مهم براى افراد مخلص در آخرت است و تنها در برخى موارد به خاطر برخى مصالح گوشه هاى آن را نشان مى دهد.
3) .همان گونه كه امام مجتبى عليه السلام براى خدا از خلافت كناره گرفت،امام حسين عليه السلام براى خدا با يزيد بيعت نكرد و حكومت يزيد اموى را مشروع ندانست و به همين جهت ماموران بنى اميه درصدد شهادت امام حسين عليه السلام بودند و اما تنها به خاطر مشروع ندانستن ولايت يزيد مبارزه كرد نه اين كه هدف او رسيدن به حكومت براى هواى نفس باشد و دليل آن اين است كه اگر هدف او تنها رسيدن به خلافت براى ميل نفسانى بود مى توانست از راه هاى ديگر به اين هدف برسد يا براساس پيشنهاد برخى به منطقه دورافتاده اى برود و زمينه را براى رسيدن به خلافت آماده كند و يا لااقل هنگامى كه شكست خود را در برابر سپاه عمر سعد حتمى مى ديد مى توانست به صورت تاكتيكى و موقت با يزيد بيعت كند و در آينده از فرصت هاى مناسب استفاده نمايد.همان گونه كه معاويه در نبرد صفين هنگامى كه شكست خود را حتمى مى ديد قرآن را بر سر نيزه كرد.آيا اگر امام حسين عليه السلام حريص بر خلافت بود و به همين دليل به آن نرسيد پس معاويه و يزيد حريص بر خلافت نبودند و براى آن هيچ اقدامى نكردند كه به آن رسيدند؟!م.
4) .الحاوى 131/2 و 135.
344.وروى أَيضاً من حديث أَبي أُمامة (1).قال:«خَطَبَنَا رسول اللّه صلى الله عليه و سلم،وذكَرَ الدَّجَّالَ وقال:فتَنْفي المدينة الخَبَثَ كما يَنفي الكِيرُ خَبَثَ الحَديد،ويُدْعى ذلكَ اليومُ يوم الخلاص، فقالت أُمُّ شَريك:فأَين العَرَبُ يا رسول اللّه يَوْمَئِذٍ؟فقال:هُمْ يَومَئذٍ قليلٌ،وجُلُّهُم ببيت المَقْدس.و إمامُهُم المَهْديُّ رَجُلٌ صالح» (2).2.
344.و همچنين از حديث ابوامامه (1)روايت مى كند كه گفت:پيامبراكرم صلى الله عليه و آله براى ما خطبه خواند و از دجال سخن به ميان آورد و فرمود:مدينه پليدى را دور مى كند،همان گونه كه كوره آهنگرى،ناخالصى آهن را دور مى كند و آن روز؛روز رهايى ناميده مى شود.
ام شريك گفت:اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!در آن روز،عرب در كجايند؟
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:در آن روز آن ها اندكند و بيش ترشان در بيت المقدس اند و پيشواى آن ها مهدى(عج)مرد صالحى است. (2)8.
الفتن و الملاحم
الحافظ عماد الدين،أبو الفداء،اسماعيل بن عمر بن كثير
ابن الخطيب القرشي،البصروي،الدمشقي الشافعي المعروف ب«ابن كثير»
(701-774)
محدث،مؤرخ،مفسر،فقيه.
ولد بجندل من أعمال بصرى الشام،ثم انتقل مع ابيه إلى دمشق سنة 706،ونشأ بها وتخرج بيوسف بن عبد الرحمن المزي(متوفي 741)وصاهره ولازمه وأخذ عن ابن تيمية، وكانت له خصوصية به ومناضلة عنه واتباع له في كثير من آرائه،وتعين سنة 748 استاذاً للحديث في مسجد ام صالح بعد موت الذهبي،ثم ولي مشيخة دار الحديث الأشرفية بعد موت السبكي.ويكفي في تعريفه ما قاله ابن حجر في ترجمته بعد ذكر مشايخه وتآليفه:
[قال الذهبي في المعجم المختص:الامام المفتي المحدث البارع،فقيه متفنن محدث متقن مفسر].
له تصانيف كثيرة تناقلها الناس في حياته،وطبع أكثرها بمصر ودمشق و اليك بعض ما وصلنا منها:
البداية و النهاية طبع في 14 مجلداً،في التاريخ على نسق الكامل لأبن الاثير،انتهى فيه إلى حوادث سنة 767،شرح صحيح البخاري لم يكمله.
الفتن و الملاحم
تأليف:حافظ عماد الدين،ابو الفداء،اسماعيل بن عمر بن كثير
ابن خطيب قرشى بصروى،دمشقى شافعى معروف به ابن كثير
(701-774)
محدث،تاريخ نگار،مفسر و فقيه.در جندل از توابع بصرى در شام متولد شد و در سال 706 با پدرش به دمشق نقل مكان كرد در آنجا بزرگ شد و نزد يوسف بن عبدالرحمان مزى (متوفى 741)تلمذ كرد،داماد او شد و ملازم او گرديد.همچنين از ابن تيميه فرا گرفت،از خواص و مدافعان وى بود و در بسيارى از نظريات ابن تيميه از او پيروى كرد.در سال 748 پس از مرگ ذهبى،به عنوان استاد حديث در مسجد ام صالح انتخاب شد و پس از مرگ سبكى،عهده دار مشيخه دارالحديث اشرفيه گرديد.براى شناخت وى سخن ابن حجر درباره اش كافى است.وى در ترجمه ابن كثير پس از ذكر اساتيد و تأليفات او مى گويد:ذهبى در كتاب«المعجم المختص»مى گويد:وى امام،مفتى،محدث نام آور،فقيه پويا،محدث محكم كار و مفسر است.
وى داراى تأليفات بسيارى است كه در زمان حياتش در ميان مردم دست به دست مى گرديد و بيش تر آن ها در مصر و دمشق به چاپ رسيده است.برخى از آن ها كه ما به دست آورديم،عبارتند از:«البداية و النهايه»اين كتاب درباره تاريخ به روش الكامل ابن اثير نگارش يافته است و تا حوادث سال 767 را در بردارد و در 14 جلد به چاپ رسيده است«شرح صحيح البخارى»كه آن را كامل نكرد.
طبقات الشافعية،تفسير القرآن الكريم طبع في عشرة اجزاء جامع المسانيد في رواة الحديث،ثمانية مجلدات،الاجتهاد في طلب الجهاد،الباعث الحثيث إلى معرفة علوم الحديث مطبوع.
ومنها:كتاب النهاية أو الفتن و الملاحم في مجلدين،طبع بتحقيق الدكتور طه محمد الزيني الاستاذ بالأزهر سنة 1388 بالقاهرة.
و قد أورد المؤلف في هذا الكتاب بحثاً حول احاديث المهدي المنتظر بعنوان«فصل في ذكر المهدي الذي يكون في آخر الزمان».
ولما كان ابن كثير هذا علماً من أعلام التاريخ و التفسير و الحديث ولآثاره القيمة حول هذه المواضيع شأن فوق شأن سائر الكتب وأن آراءه التاريخية و الحديثية حجة على اخواننا أهل السنة،جعلنا الفصل المذكور من أجزاء هذا الكتاب. (1)2.
1) .البدر الطالع 153/1؛الدرر الكامنة 373/1-384؛شذرات الذهب 231/6؛طبقات المفسرين لشمس الدين الداودي؛كشف الظنون 280،228،19،10 ومواضع اخرى؛آداب اللغة لجرجي زيدان 208/3؛عبقات الانوار-حديث الثقلين 516/2؛الاعلام للزركلي 317/1-318؛معجم المؤلفين 283/2.
«طبقات الشافعية»،«تفسير القرآن الكريم»در ده جلد به چاپ رسيده است.«جامع المسانيد»درباره راويان حديث در هشت جلد«الاجتهاد فى طلب الجهاد»«الباعث الحثيث الى معرفه علوم الحديث»به چاپ رسيده است.
و از جمله آن هاست كتاب«النهايه»يا«الفتن و الملاحم»كه با تحقيق دكتر طه محمد زينى، استاد دانشگاه الازهر در سال 1388 در قاهره،در دو جلد به چاپ رسيده است.
وى در اين كتاب بحثى درباره احاديث امام مهدى(عج)با عنوان«فصل درباره مهدى كه در آخرالزمان است»آورده است.
از آنجا كه ابن كثير يكى از بزرگان تاريخ و تفسير و حديث است و آثار وى درباره اين موضوعات از جايگاهى برتر از جايگاه كتاب هاى ديگر برخوردار است و نظريات تاريخى و حديثى وى براى برادران اهل سنت ما حجت است،آن فصل را در اين كتاب آورديم. (1)2.
1) .البدر الطالع 153/1؛الدررالكامنة 373/1-\384؛شذرات الذهب 231/6؛طبقات المفسرين،شمس الدين الداودى؛كشف الظنون 280،228،19،10 و مواضع آخر؛آداب اللغة،جرجى زيدان 208/3؛عبقات الانوار-حديث الثقلين 516/2؛الاعلام زركلى 317/1-\318؛معجم المؤلفين 283/2.
كتابُ النّهاية
أو
الفتنُ و الملاحم
للإمام أبى الفِداء إسماعيل بن كثير
(701-774 ه)
تحقيق
الدكتور طه محمّد الزّينى
الأستاذ بالأزهر
الجزء الأول
الطبعة الأولى
حافظ عماد الدين،ابو الفداء،اسماعيل بن عمر بن كثير
ابن خطيب قرشى بصروى،دمشقى شافعى معروف به ابن كثير
(701-774)
جلد اول
فصل
في ذكر المهدى الذى يكون في آخر الزمان
و هو أحد الخلفاء الراشدين،والأئمة المهديّين وليس هو بالمنتظر الذى تزعمه الرافضة،وتَرْتَجِى ظُهوره من سرداب سامرّا،فإن ذلك ما لا حقيقة له،ولاعين، ولا أثر،ويزعمون أنه محمد بن الحسن العسكرىّ،وأنه دخل السرداب وعمره خمسُ سنين،و أما ما سنذكره،فقد نطقت به الاحاديثُ المرويّة عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:أنه يكون في آخر الدهر،وأظنّ ظهوره يكون قبل نزول عيسى بن مريم،كما دلّت على ذلك الأحاديث.
قال الإمام أحمد بن حنبل رحمه الله:حدثنا حجّاج،وأبونُعيْم،قالا:حدثنا قطر،عن القاسم (1)بن أبى بزَّه،عن أبى الطُّفَيْل،قال حجّاج:سمعت عليّا يقول:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لو لم يَبْقَ من الدنيا إلّايومٌ لبعثَ اللّه رجلا منّا يملؤها عدلا،كما ملئت جوراً.
وقال أبو نعيم:رجل منّى.
وقال مرّة يذكره عن حبيب،عن أبى الطّفيل،عن علىّ،عن النبى صلى الله عليه و سلم ورواه أبو داود (2)،عن عثمان بن أبى شَيْبة،عن أبى نُعيمْ الفضل بن دُلين،وقال الإمام أحمد:حدثنا].
درباره امام مهدى(عج)ظهوركننده در آخرالزمان
وى يكى از خلفاى راشدين و پيشوايان هدايت يافته مهديين است و او آن منتظرى -انتظار كشيده شده اى نيست كه رافضه مى پندارند و از سرداب سامرا اميد به ظهورش دارند؛ زيرا آن عارى از حقيقت است و هيچ عين و اثرى از آن نيست و مى پندارند كه مهدى(عج) همان محمد بن حسن عسكرى عليهما السلام است كه در پنج سالگى داخل سرداب شد ولى كسى را كه ما مى گوييم،احاديث روايت شده از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دلالت مى كند كه در پايان روزگار است و من گمان مى كنم كه ظهور وى پيش از نزول عيسى بن مريم عليه السلام است همان گونه كه آن احاديث بر اين مطلب دلالت مى كند.
امام احمد بن حنبل مى گويد:حجاج و ابو نعيم براى ما روايت كردند از قطر از قاسم (1)بن ابى بزّه از ابوطفيل(حجاج مى گويد)از على عليه السلام شنيدم كه مى گفت:پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
اگر از دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد حتماً خداوند مردى از ما را برمى انگيزد كه آن را از عدالت پر مى كند،همان گونه كه از جور پر شده است.
و ابونعيم مى گويد:مردى از من.
و يك بار آن را از حبيب از طفيل از على عليه السلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند و ابوداود (2)از عثمان بن ابى شيبه از ابونعيم فضل بن دُلَين و امام احمد حنبل مى گويد:
فضل بن دُلَيْن،حدثنا ياسين العجلىّ،عن إبراهيم بن محمد بن الحَنفيّة،عن أبيه،عن علىّ، قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:المهدىّ منّا أَهْلَ البَيْتِ يُصْلِحُه اللّهُ في لَيْلةٍ،ورواه ابن ماجة (1)عن عثمان بن أبى شَيْبَة،عن أبى داود الحَفرىّ،عن ياسين العِجلىّ،وليس هو ياسين بنَ معاذ، الزّياتُ ضعيف،وياسين العجلىّ هذا أوثقُ منه.
وقال أبو داود:حديث،عن هارون بن المغيرة،حدثنا عمرو بن أبى قيس،عن شُعيْب بن خالد،عن أبى إسحاق،قال:قال علىّ،ونَظَر إلى ابنه الحسن،فقال:إن ابنى هذا سيّد،كما سمّاهُ رسول اللّه صلى الله عليه و سلم،وسيخرج من صُلبه رجلٌ يُسمىَّ باسم نبيكم صلى الله عليه و سلم،يُشبِهُهُ في الخَلق ولا يشبهه في الخُلُق ثم ذكر قصة يملأ الأرض عدلاً (2).
و قد عقد أبو داود السجستانىّ رحمه الله:كتاب المهدى مفرداً في سُنَنِه،فأورد في صدره حديث جابر بن سَمُره،عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:لا يزال هذا الدين قائماً حتّى يَكُونَ عَلَيْكُمْ اثنا عَشَر خليفَةً كُلُّهم تَجْتَمَع عليه الأُمَّة.
وفي رواية«لايَزَالُ هذا الدِّينُ عزيزاً إلى اثنى عَشَر خليفةً،قال فكبّر الناسُ،وضَجُّوا،ثم قال كلمةً خفيّة،قلت لأبى:ما قال؟،قال:كُلُّهم من قريش (3).
وفي رواية قال:فلّما رجع إلى بيته أَتَتْهُ قريش،فقالوا:ثُمَّ يكونُ ماذا؟قال:ثم يكون الهرجُ.
ثم روى أبو داود من حديث سفيان الثورىّ،وأبى بكر بن عيّاش،وزائدة،وقطر، ومحمد بن عبيد كلهم عن عاصم بن أبى النَّجود،و هو بن بَهْدَلَة،عن زِرّ بن حُبَيش،عن عبداللّه،هو ابن مسعود،عن النبى صلى الله عليه و سلم قال«لو لم يَبْقَ من الدُّنيا إلّايوم،قال زائدة (4):لطوَّل».
فضل بن دُلَين براى ما روايت كرد از ياسين عجلى از ابراهيم بن محمد حنفيه از پدرش از على عليه السلام روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«مهدى از ما اهل بيت است،خداوند يك شبه به كارهايش سامان مى بخشد.و ابن ماجه (1)از عثمان بن ابى شيبه از ابوداود حفرىّ از ياسين عجلى آن را روايت كرده است و ياسين عجلى،ياسين بن معاذ نيست كه زيّات و ضعيف است بلكه ياسين عجلى موثق تر از اوست.
و ابو داود مى گويد:براى من روايت شد:از هارون بن مغيره از عمرو بن ابى قيس از شعيب بن خالد از ابواسحاق كه گفت:على عليه السلام به فرزندش حسن عليه السلام نگاه كرد و گفت:همانا اين فرزندم سرور است همان گونه كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله او را ناميد و در آينده از پشت او مردى همنام پيامبرتان صلى الله عليه و آله ظهور مى كند كه در قيافه شبيه اوست و در اخلاق شبيه او نيست.(آنگاه ماجرا را بيان كرد)زمين را از عدالت پر مى كند. (2)
و ابوداود سجستانى در سنن خويش«كتاب المهدى(عج)»را جداگانه آورده است و در آغاز آن حديث جابر بن سمره از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله ذكر كرده است كه فرمود:پيوسته اين دين برپاست تا بر شما دوازده خليفه باشد كه امت بر همه آن ها اجتماع مى كنند.
و در روايت ديگرى آمده است:همواره تا دوازده خليفه اين دين عزيز است.آنگاه مردم تكبير گفتند و ضجه زدند.سپس پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آهسته كلمه اى فرمود:من به پدرم گفتم:چه فرمود؟گفت:همه ى آن ها از قريشند. (3)
و در حديث ديگرى جابر مى گويد:هنگامى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به خانه اش بازگشت،قريش نزد وى آمدند و گفتند:پس از آن چه روى مى دهد؟
فرمود:آنگاه هرج و مرج و آشوب مى شود.
سپس ابوداود از سفيان ثورى و ابوبكر بن عياش و زائده و قُطر و محمد بن عبيد همگى از عاصم بن ابى نجود همان ابن بَهْدَله از زرّ بن حبيش از عبدالله(ابن مسعود)از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
اگر فقط يك روز از دنيا باقى مانده باشد،زائده مى گويد:حتماً خداوند آن روز را1.
اللّه (1)ذلك اليوم،ثم اتفقوا (2)حتى يبعث فيه رجلاً منّى،أو من أهل بيتى،يُواطىء (3)اسمه اسمى،واسم أبيه اسم أبى،زاد في الحديث قطر،يملأ الأرضَ قسطا وعدلاً،كما مُلِئتْ ظلماً وجوراً (4)،وقال في حديث سفيان:لا تذهبُ أولا تنقَضى الدُّنيا حتّى يملك العربَ رَجُلٌ مِن أهل بيتى،يواطىء اسمُه اسمى (5)،وهكذا رواه أحمد،عن عمر بن عبيد،وعن سفيان بن عُيَينَه،ومن حديث سفيان الثورىّ،كلُّهُمْ عن عاصم،به،رواه الترمذىّ من حديث السفيانيين (6)،به وقال حسن صحيح،قال الترمذىّ وفى:الباب عن علىّ،وأبى سعيد،وأمّ سَلَمه،وأبى هريرة،ثم قال الترمذىّ:حدثنا عبدالجبّار،بن العلاء العطار (7)«بن عبدالجبار» حدثنا سفيانُ بنُ عيَيْنه،عن عاصم،عن زِرّ،عن عبداللّه،عن النبى صلى الله عليه و سلم قال:يَلى رجلٌ من أَهلِ بِيتى يُواطىء اسمُه اسمى،قال عاصم:وأخبرنا أبو عاصم(صالح)عن أبى هريرة،قال:لَوْ لَمْ يبقَ من الدُّنيا ألا يومٌ لَطَوَّلَ اللّهُ ذلك اليَومَ حتَّى يلى (8)،هذا حديث حسن صحيح،وقال أبو داود حدثنا سهلُ ابن تمّام بن بُزيْع،حدّثنا عِمران القطّان،عن قتادة،عن أبى نُضرة،عن أبى سعيد،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:المهدىّ منّى،أجلى الجبْهَةِ (9)،أقْنَى الأنف،يملأُ الأَرْضَ قسطاً،وعدلاً،كما ملئتَ جوْراً،وظلماً،يملكُ سبع سِنينَ (10)،وقال أبو داود:
حدثنا أحمدُ بن إبراهيم،حدثنا عبداللّه بن جعفر،الرَّقىَّ أبو المليح،الحسن بن عمر، عن زياد بن بيان،عن على،بن نفيل،عن سعيد بن المسيّب،عن أمّ سَلَمة،قالت:سمعت (11)ف.
1) .لفظ الجلالة ساقط من نسخة هذا الأصل.
2) .يعنى الرواة.
3) .يواطىء:يوافق ويشابه.
4) .مختصر سنن أبى داود،ج 6،ص 159 كتاب المهدى الحديث رقم 4113،وفيه«زاد في حديث قطر و هو ابن خليفة،بدل زاد في الحديث قطر.
5) .المرجع السابق.
6) .السفيانان هما سفيان بن عيينه،وسفيان الثورى.
7) .ما بين القوسين ساقط من نسخة هذا الأصل.
8) .سنن الترمذى،ج 2،ص 36 أبواب الفتن باب ما جاء في المهدى.
9) .أجلى الجبهة:منحسر الشعر الذى على مقدمة رأسه أو منحسر نصف شعر رأسه،وأجلى الجبهة معناه واضح الجبهة واسعها،وأقنى الأنف محدود به مرتفع وسطه سابغ طرفه.
10) .مختصر سنن أبى داود،ج 6،ص 160 كتاب المهدى حديث رقم 4116.
11) .في هذا الأصل قال بدل قالت و هو تصحيف.
بلند مى كند.آنگاه همه راويان روايت كرده اند:تا خداوند مردى را از من يا اهل بيت من برانگيزد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است.بر حديث قطر افزوده شده است:زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است. (1)
و در حديث سفيان مى گويد:دنيا نمى گذرد يا سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من حاكم عرب گردد كه نامش شبيه نام من است. (2)
و احمد نيز از عمر بن عبيد و سفيان بن عيينه و از حديث سفيان ثورى همگى از عاصم و ترمذى از حديث سفيان آن را روايت كرده اند و ترمذى مى گويد:آن حسن و صحيح است و نيز مى گويد:عبدالجبار بن علاء عطار(بن عبدالجبار)براى ما روايت كرد:از سفيان بن عيينه از عاصم از زرّ از عبدالله از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه فرمود:مردى از اهل بيت من به حكومت مى رسد كه نامش شبيه نام من است.
عاصم مى گويد:ابو عاصم(صالح)از ابوهريره به ما خبر داد كه گفت:اگر فقط يك روز از دنيا باقى مانده باشد،حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا حكومت كند... (3)اين حديث حسن و صحيح است.
و ابو داود مى گويد:سهل ابن تمام بن بزيع براى ما روايت كرد از عمران قطّان از قتاده از ابونضره از ابوسعيد كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
مهدى(عج)از من است،وى پيشانى بلند،بينى كشيده است.زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.هفت سال حكومت مى كند. (4)
و ابو داود مى گويد:احمد بن ابراهيم براى ما روايت كرد از عبدالله بن جعفر رقى ابو مليح6.
-حسن بن عمر از زياد بن بيان از على بن نفيل از سعيد بن مسيب از ام سلمه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول:«المهدىُّ مِنْ عترتى،مِنْ ولِدَ فاطِمَة (1).
قال عبداللّه بن جعفر:سمعتُ أبا المليح،يُثنى على ابن نُفيل،ويذكر منه صلاحاً.
ورواه ابن ماجه،عن أبى بكر بن أبى شيبة،عن أحمد،بن عبدالملك،عن أبى المَليح، الرّقىّ،عن زياد بن بيان،به.
وقال أبو داود:حدثنا محمدُ بن المُثَنّى،حدثنا معاذُ بن هشام،حدثنى أبى،عن قتادة، عن صالح أبى الخليل،عن صاحب له،عن أمّ سلمه.زوج النبى صلى الله عليه و سلم قالت:يكونُ اختلافٌ عِندَ الموت خليفةٍ (2)فيخرج رجلٌ من أَهل المدينة هارباً إلى مَكَّة،فيأتونه ناس من أهل مكة، فيخرجونه،و هو كارهٌ،فيبايِعُونه بين الرُّكن و المقام،ويبعثُ من الشام فيُخْسِفُ بِهمْ بالبَيْدَاء، بين مكة و المدينة،فإذا رأى الناس ذلك أتاه أبدالُ (3)الشام،وعصائب (4)أهل العراق، فيبايعونه،ثم ينشأ رجل من قريش،أخواله كَلْب (5)،فيبعث إليهم بعثاً،فيظهرون عليهم،وذلك بَعثُ كَلْب،والخيبَةُ لمن لم يشهد غَنيمة كلب،فيغنم،فيقسم المال،ويعمل في الناس بسُنّة نبيّهم صلى الله عليه و سلم،ويُلقى الإسلامُ بِجرانِه (6)إلى الأرض،فيلبثُ سبع سنين،ثم يتوفَّى،ويصلّى عليه المسلمون (7).7.
1) .مختصر سنن أبى داود للمنذرى،ج 6،ص 159 كتاب المهدى حديث رقم 4115.
2) .صحتها عند موت خليفة أبو داود،ص 161.
3) .الأبدال:جمع بدل بكسر الباء وسكون الدال،ويفتح الباء و الدال و هو الشريف الكريم،والابدال قوم يقيم اللّه تعالى بهم الأرض،وهم سبعون،أربعون بالشام،وثلاثون بغيرها،لا يموت أحدهم إلا قام مقامه آخر من سائر الناس.
4) .العصائب:جمع عصابة وهم الجماعة من العشرة إلى الأربعين،والمراد هنا جماعات أهل العراق الذين يلتفون حوله.
5) .كلب:قبيلة معروفة من قبائل العرب،وفي العرب:بنو كلاب،وبنو كلب،وبنو أكلب،وبنو كلبة،وكلها قبائل عربية معروفة.
6) .الجران:الصدر،ويقال:ألفى الإسلام بجرانه بمعنى غلب واستولى.
7) .مختصر سنن أبى داود،ج 6،ص 161 كتاب المهدى حديث رقم 4117.
كه فرمود:مهدى(عج)از عترت من از فرزندان فاطمه عليها السلام است. (1)
عبدالله بن جعفر مى گويد:از ابو مليح شنيدم كه على ابن نفيل را مدح مى كرد و خوبى اش را مى گفت.
و ابن ماجه آن را از ابوبكر بن ابى شيبه از احمد بن عبدالملك از ابومليح رقى از زياد بن بيان...روايت كرده است.
و ابوداود مى گويد:براى ما روايت كرد محمد بن مثنى از معاذ بن هشام از پدرش از قتاده از صالح ابو خليل از يكى از دوستانش از ام سلمه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله كه گفت:پس از مرگ خليفه اى اختلافى روى مى دهد آنگاه مردى از اهل مدينه به مكه مى گريزد و گروهى از مردم مكه نزد وى مى آيند.با اكراه او را خارج مى كنند و ميان ركن و مقام با او بيعت مى كنند و سپاهى از شام فرستاده مى شود آنگاه در بيداء ميان مكه و مدينه در زمين فرو برده مى شوند.
هنگامى كه مردم اين حادثه را مشاهده مى كنند،ابدال (2)شام و عصائب (3)اهل عراق نزد او مى آيند و با وى بيعت مى كنند.آنگاه مردى از قريش كه دايى هايش قبيله كلب (4)هستند،آشكار مى شود و سپاهى به سوى آن ها اعزام مى كند.آنگاه مرد مدنى و يارانش بر آن ها پيروز مى شوند و آن پايان كار سپاه كلب است و زيان براى كسى است كه بر سر غنيمت هاى گرفته شده از كلب حاضر نباشد.سپس مرد مدنى اموال را تقسيم مى كند و در ميان مردم براساس سنت پيامبرشان صلى الله عليه و آله عمل مى كند و اسلام در زمين مستقر و پيروز مى شود.وى هفت سال مى ماند آنگاه فوت مى كند و مسلمانان بر او نماز مى خوانند. (5)7.
1) .مختصر سنن ابى داود 159/6-160 كتاب المهدى(عج)حديث 4115-4116.
2) .ابدال جمع بدل و بدل به معناى شريف و بزرگوار و ابدال هفتاد نفرند كه خداوند آن ها را در زمين قرار داده است.چهل نفر از آنان در شام و سى نفر در جاهاى ديگر.هرگاه يكى از آن ها بميرد شخص ديگرى از مردم جايگزين او مى شود.
3) .عصائب جمع عصابه،گروهى از ده تا چهل نفر.در اينجا مقصود گروه هاى اهل عراق هستند كه اطراف مهدى(عج)را مى گيرند.
4) .كلب يكى از قبيله هاى معروف عرب است و در ميان عرب قبيله هاى بنى كلب،بنى اكلب و بنى كلبه وجود دارند كه همگى معروفند.
5) .مختصر سنن ابى داود 161/6 كتاب المهدى(عج)حديث 4117.
وقال أبوداود:قال هارون يعنى ابنَ المغيرة،حدّثنا عمرو بن أبى قيس،عن مُطرِّف،بن طريف،عن أبى الحسن،عن هلال ابن عَميرة،وسمعت عليّا يقول:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يخرج رجل من وراء النَّهر،يقال له الحارث،حرَّاث،على مقدّمته رجل،يقال له منصور،يُوطِّىء أو يُمكِّن لآلِ محمد،كما مَكّنت قريش لرسول اللّه صلى الله عليه و سلم وجَبَتْ على كلِّ مؤمن نُصْرتُه،أو إجابتهُ (1).
وقال ابن ماجه:حدثنا حَرْمَلَةُ بن يحيى المِصرىّ،وإبراهيم بن سعيد الجوهرىّ؛قالا:
حدثنا أبو صالح،عبدالغفار بن داود،حدثنا ابن لَهيعة عن أبى زُرعة؛عمرو بن جابر، الحضرمىّ عن عبداللّه بن الحرث،بن جزء الزِّبِيدىّ،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«يخرج ناسٌ من المشرق،فيوطِّئون للمَهدىّ»،يعنى (2)سلطانه،وقال ابن ماجه:حدثنا عثمان بن أبى شيبة، حدثنا معاوية بن هشام،حدثنا علىّ بن صالح،عن زيد بن أبى زياد،عن إبراهيم بن علقَمة، عن عبداللّه،قال:بيْنا نَحْنُ عِندَ رسول اللّه صلى الله عليه و سلم إذ أقبلَ فتيَةٌ من بنى هاشم،فلما رأهم رسول اللّه صلى الله عليه و سلم اغرَوْرفَتْ عيْناهُ،وتغيّر لَوْنُه،فقلت:ما نزالُ نَرَى في وجهك شيئا تَكرُهه،فقال:إنا أَهلُ بيتٍ اختار اللّهُ لنا الآخرة على الدنيا،و إنّ أهلَ بيتى سَيَلْقَونَ بعدى بَلاءَ و تشديداً،وتطريداً، حتى يأتى قوم من قبل المشرق معهم رايات سود فيسألون الخير فلا يعطونه،فيقاتلون فيُنصرون،فيعطَوْنَ ما سألوا،فلا يقبلونه،حتى يدفعوها إلى رجل من أهل بيتى فيملؤها قسطاً كما ملئوها جوراً،فمن أدرك ذلك منكم فليأتهم،ولو حبْوَا على الثلج (3).2.
و ابوداود مى گويد:هارون يعنى ابن مغيره گفت:عمرو بن ابى قيس براى ما روايت كرد:از مطّرف بن طريف از ابوالحسن از هلال ابن عميره از على عليه السلام كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:مردى به نام حارث(حرّاث)از ماوراءالنهر قيام مى كند كه فرمانده مقدمه سپاه وى شخصى است به نام منصور.وى زمينه سازى مى كند يا براى آل محمد نيرو فراهم مى كند همان گونه كه قريش براى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نيرو فراهم كردند.يارى كردن او يا پاسخ دادن به دعوتش بر هر مؤمنى واجب است. (1)
(2و3) .و.مختصر سنن ابن ماجه 1368/2 و 1366 كتاب الفتن باب خروج المهدى،حديث 4088 و 4082.
و ابن ماجه مى گويد:«براى ما روايت كرد:حرمله بن يحيى مصرى و ابراهيم بن سعيد جوهرى هر دو از ابو صالح،عبد الغفار بن داود از ابن لهيعه از ابو زرعه،عمرو بن جابر، حضرمى از عبدالله بن حرث بن جزء زبيدى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«مردمى از مشرق قيام مى كنند و براى مهدى عليه السلام زمينه سازى مى كنند.» (2)يعنى حكومتش را.
و ابن ماجه مى گويد:براى ما روايت كرد:عثمان بن ابى شيبه،از معاويه بن هشام از على بن صالح از زيد بن ابى زياد از ابراهيم بن علقمه از عبدالله كه گفت:
«يك بار كه ما نزد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بوديم ناگهان گروهى از جوانان بنى هاشم آمدند.هنگامى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آن ها را مشاهده كرد،ديدگانش پر از اشك شد و رنگش دگرگون شد.من گفتم:«ما همواره در چهره شما حالتى مشاهده مى كنيم كه برايتان ناخوشايند است.»
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«ما اهل بيتى هستيم كه خداوند براى ما آخرت را بر دنيا ترجيح داد و همانا اهل بيت من پس از من گرفتار بلا و آوارگى و رانده شدن مى گردند تا اين كه گروهى از طرف مشرق با پرچم هاى سياه مى آيند و خير را درخواست مى كنند ولى به آن ها داده نمى شود.آنگاه نبرد مى كنند و پيروز مى شوند و درخواستشان به آن ها داده مى شود ولى آن را نمى پذيرند تا آن[پرچم ها]را به مردى از اهل بيت من دهند كه زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است.پس هر يك از شما آن را درك كند بايد به سوى آن ها رود، هر چند به صورت چهار دست و پا بر روى برف باشد.» (3)2.
1) .مختصر سنن ابى داود 162/6 كتاب المهدى(عج)حديث 4122.
ففى هذا السيّاق،إشارة إلى ملْك بنى العباس،كما تقدم التنبيه على ذكر ذلك عند ابتداء ذكر دولتهم في سنة ثنتين وثلاثين ومائة،وفيه دلالة على أن يكون المهدىّ بعد دولة بنى العباس،وأنه يكون من أهل البيت من ذرّية فاطمة بنت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم ثم من ولد الحسن،لا الحسين كما تقدّم النص على ذلك في الحديث المروىّ،عن علىّ ابن أبى طالب (1)و اللّه أعلم.
وقال ابن ماجة:حدثنا محمد بن يحيى،وأحمد بن يوسف،قالا:حدثنا عبدالرزّاق،عن سفيان الثورىّ،عن خالد الحذَّاء،عن أبى قلابة،عن أبى أسماء الرحبىّ،عن ثوبان،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقتلُ (2)عند كنزكم ثلاثةٌ كلُّهم ابن خليفة،ثم يصيرُ إلى واحدٍ منهمْ،ثم تَطلُع الرَّاياتُ السُّودُ،من قِبَل المشرق،فيقتلونكم قتلاً،لم يقتله قوم،ثم ذكر شيئاً لا احفظُه فقال:
فإذا رأَيتموه،فبَايعُوهُ،ولَوْ حبواً على الثَّلْج،فإنّه خليفة اللّه المهدى (3)،وتفرّد به(ابنُ ماجه) و هذا إسنادٌ قوىّ صحيح،والمراد بالكنز المذكور في هذا السياق كنز الكعبة،يقتتلُ عنده ليأُخذُوه (4)،ثلاثة من أولاد الخلفاء،حتى يكون آخر الزمان،فيخرج المهدىّ،ويكون ظهوره من بلاد المشرق،لا من سِرداب سامرا،كما يزْعُمه جَهَلَةُ الرافضة،من أ نّه موجود فيه الآن، وهم ينتظرون خروجه في آخر الزمان،فإنّ هذا نوع من الهَذيانِ،وقِسْطٌ كبير من الخِذْلان، شديد من الشيطان.إذ لا دليل على ذلك،ولا برهان،لا من كتاب،ولا سنّة،ولا معقول (5)صحيح،ولا استحسانٍ.ح.
1) .هو حديث«إن ابنى هذا سيد».
2) .هكذا بالأصل،ولكن الموجود في ابن ماجه يقتتل عند كنزكم،وسيأتى بيان ذلك في موضعه قريبا.
3) .سنن ابن ماجه،ج 2،ص 1367 كتاب الفتن باب خروج المهدى حديث رقم 4084 بلفظ يقتتل بدل يقتل.
4) .ليأخذوه:كان الأولى(ليأخذه)لأن الفعل لا تلحقة علامة الجمع مادام فاعله مذكورا،ولكن بجوز ذلك على اللغة المسماة لغة(أكلونى البراغيث)ولها شواهد في اللغة.و قد سار مؤلف هذا الكتاب على هذه اللغة في كثير من المواضع.
5) .معقول:المراد به العقل،فقد استعمل اسم المفعول في المصدر كما سبق بيانه في أول الكتاب و التقدير إذ لا دليل ولابرهان من كتاب ولا سنة ولا عقل صحيح.
در اين سياق به حكومت بنى عباس اشاره شده است چنانچه هنگام شروع حكومت آنان در سال 132 به اين مطلب توجه داده شد.اين حديث دلالت مى كند كه مهدى عليه السلام پس از حكومت بنى عباس است و او از اهل بيت از نسل فاطمه دختر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله سپس از فرزندان حسن عليه السلام است نه از فرزندان حسين عليه السلام چنانچه گذشت كه در حديث روايت شده از على عليه السلام به آن تصريح شد و خداوند آگاه تر است.
و ابن ماجه مى گويد:«محمد بن يحيى و احمد بن يوسف براى ما روايت كردند از عبد الرزاق از سفيان ثورى از خالد حذّاء از ابى قلابه از ابو اسماء رحبى از ثوبان كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«در كنار گنج تان سه نفر كه همگى از فرزندان خليفه اند كشته مى شوند (1)سپس به يكى از آن ها مى رسد،آنگاه پرچم هاى سياه از مشرق نمودار مى شوند و شما را به گونه اى مى كشند كه هيچ قومى آن گونه كشته نشده اند.»
سپس چيزى گفت كه به خاطر ندارم و در ادامه فرمود:«پس هنگامى كه آن را مشاهده كرديد با او بيعت كنيد هر چند مجبور باشيد چهار دست و پا بر روى برف برويد؛زيرا او خليفه خدا مهدى عليه السلام است.» (2)
فقط ابن ماجه آن را روايت كرده است و سندش قوى و صحيح است و مقصود از گنج ياد شده،گنج كعبه است كه سه نفر از فرزندان پادشاهان براى گرفتن آن در كنارش مى جنگند تا اين كه آخرالزمان فرا مى رسد و مهدى عليه السلام از سرزمين مشرق ظهور مى كند نه از سرداب سامرا آن گونه كه جاهلان رافضه مى پندارند كه اكنون در آنجا موجود است و آنان منتظر ظهورش در آخرالزمان هستند،زيرا اين نوعى هذيان و بخش زيادى از خوارى بزرگ شيطان است؛ چرا كه هيچ دليل و برهانى از كتاب و سنت و عقل و استحسان صحيح بر اين مطلب وجود ندارد. (3)م.
1) .در سنن ابن ماجه«نبرد مى كنند»آمده است.
2) .سنن ابن ماجه 1367/2 كتاب الفتن باب خروج المهدى عليه السلام حديث 4084.
3) .هيچ شيعه اى معتقد نيست كه حضرت مهدى عليه السلام از سرداب ظهور مى كند و اكنون وى در سرداب است بلكه آنان بر اساس روايت صحيح معتقدند كه از كعبه ظهور مى كند.معلوم نيست چنين اشخاصى چگونه به خود اجازه مى دهند اين گونه به شيعيان تهمت بزنند و آنان را به باد تمسخر گيرند.م.
وقال الترمذىّ:حدثنا قتيبة،حدّثنا رشدينُ بن سعد،عن ابن شهاب الزهرىّ عن قييصَةَ ابن ذُؤَيْب عن أبى هريرة قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم(تخرُج من خراسان راياتٌ سودٌ،فلا يردُّها شيء حتّى تُنْصَب (1)بإيلياء)،هذا حديث غريب،و هذه الرايات ليست هى التى أقبل بها أبو مسلم الخراسانىّ،فاستلبَ (2)بها دولة بنى أميّة،في سنة ثنثتين،وثلاثين ومائة،بل راياتٌ سود أُخَر،تأتى صحبَةَ المهدىّ،و هو محمد بن عبداللّه العَلَوىِّ الفاطمىّ،الحسنىّ،رضى الله عنه، يصلحه اللّه في ليلة واحدةٍ،أى يتوب عليه،ويوَفقّه،ويلهمه رشدَه،بعد أن لم يكن كذاكَ ويؤيده بناس من أهل المشرق،ينصرونه،ويُقيمون سلطانه ويشيّدون أركانه،وتكون راياتهم سوداً أيضاً،و هو زىٌّ عليه الوقار،لأنّ رايةَ رسول اللّه صلى الله عليه و سلم كانت سوداء،يقال لها العقاب،و قد ركزها (3)خالد بن الوليد على الثنيّة التى شرقىّ دمشق،حين أقبل من العراق، فعرفت بها الثنيّة،فهى إلى الآن يقال لها ثنيّة العقاب،و قد كانت عقاباً (4)على الكفار،من نصارى الروُّم و العرب.وأطَّدت (5)حسن العاقبة لعبادة اللّه المؤمنين،من المهاجرين والأنصار،ولمن كان معهم،وبعدهم،إلى يوم الدين وللّه الحمد،وكذلك دخل رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يوم الفتح (6)إلى مكة،وعلى رأسه المغفرُ،وكان أسود،وجاء في حديثٍ أنه كان متَعَمّما بِعَمامة سوداء فوق البيضاء،صلوات اللّه،وسلامه عليه،والمقصود أن المهدىّ الممدوح الموعود بوجوده في آخر الزمان يكونُ أصلُ ظهوره وخروجه من ناحية المشرق ويُبايع له عند البيت،كما دلّ على ذلك بعضُ الأحاديث،و قد أفردتُ في ذكر المهدىّ جُزءاً على حدَة، واللّه الحمد.3.
1) .صحيح الترمذى،ج 2،ص 44 أبواب الفتن.
2) .في الأصل:فاستل بها،و هو صحيح المعنى على أن استل مبنى للمجهول واستل معناه أخذ الشيء من بين أشياءوالمعنى أن دولة بنى العباس استلت من بين الدول،ولكن التعبير الذى أثبتناه أحسن.
3) .ركزها:غرزها،وفي الأصل ذكرها،و هو تصحيف من الناسخ.
4) .العقاب طائر جارح يخطف فريسته ويفر بها سريعا،وسميت راية الرسول صلى الله عليه و سلم بذلك تفاؤلا بأنها تخطف الأعداء،أى يخطف أهلها أعداءهم وسينتصرون عليهم.
5) .أطدت:أصلها وطدت،ومعنى وطدت مكنت،ومهدت،وثبتت،ولكن الواو قلبت همزة لخفيف نطقها على اللسان.
6) .سنن ابن ماجه،ج 2،ص 1367 كتاب الفتن باب خروج المهدى حديث رقم 4083.
و ترمذى مى گويد:«براى ما روايت كرد:قتيبه از رِشدِين بن سعد از ابن شهاب زهرى از قييصه ابن ذويب از ابو هريره كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«پرچم هاى سياهى از خراسان آشكار مى شود و چيزى آن ها را بازنمى گرداند تا در ايلياء استوار شوند.» (1)
اين حديث غريبى است و اين پرچم ها آن پرچم هايى نيست كه ابو مسلم خراسانى آن ها را آورد و با آن ها حكومت بنى اميه را در سال 132 سرنگون كرد بلكه پرچم هاى سياه ديگرى است كه ياران مهدى عليه السلام مى آورند و مهدى عليه السلام محمد بن عبدالله علوى فاطمى حسنى است كه خداوند در يك شب او را اصلاح مى كند يعنى به او توجه مى كند و او را موفق مى سازد و راه صحيح را به او الهام مى نمايد پس از آن كه اين گونه نبود و او را به وسيله گروهى از مردم از اهل مشرق تاييد مى نمايد و پيروز مى كند و حكومتش را بر پا مى نمايد و پايه هايش را محكم مى سازد و پرچم هاى آن ها نيز سياه است و او با كرامت و باوقار است؛زيرا پرچم پيامبراكرم صلى الله عليه و آله سياه بود و عقاب ناميده مى شد و خالد بن وليد هنگام آمدن از عراق به شام آن را بر گردنه اى كه در شرق دمشق است نصب كرد (2)كه آن گردنه با آن نام معروف شده است و تا اين زمان به آن ثنيه عقاب گفته مى شود و پرچم پيامبراكرم صلى الله عليه و آله عليه كافران همانند نصاراى روم و عرب عقاب بود (3)و براى بندگان مؤمن خداوند از مهاجران و انصار و مردم هم عصر آنان و مردم پس از آنان تا روز قيامت زمينه فرجام نيك را فراهم مى كرد و همچنين پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در فتح مكه با كلاه خود سياه وارد مكه شد (4)و در حديثى آمده است كه آن حضرت عمامه سياهى بر روى عمامه سفيد داشت.
و مقصود اين است كه مهدى عليه السلام ستوده و وعده داده شده بر وجودش در آخرالزمان،اصل ظهور و قيامش از ناحيه مشرق است و در كنار كعبه با او بيعت مى شود چناچه برخى احاديث بر آن دلالت مى كند و من جزوه اى مستقل درباره مهدى عليه السلام نوشته ام و ستايش ويژه خداوند است.3.
وقال ابن ماجه أيضا:حدثنا نصر بن على الجَهْضَمىّ،حدثنا محمد بن مروان العقيلىّ، حدثنا عمارة بن أبى حفصة،عن زيد العمّىّ،عن أبى الصدِّيق الناجى،عن أبى سعيد الخدرىّ:أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:يكون فى أمّتى المهدىّ إن قُصِرَ فسَبْع وإلا تسع تنعم فيه أمتى نعمةً لم ينعموا مثلها«قط»تؤتى (1)الأرض أكلها،ولا تدَّخِرُ منهم شيئاً و المالُ يومئذ كُدُوس (2).يقوم الرجل فيقول:يا مهدىّ،أعطنى،فيقول:خذ،وقال الترمذىّ:حدثنا محمد بن بشّار،حدثنا محمد بن جعفر،حدثنا شعبه،سمعتُ زيدا العمِّىّ،سمعت الصدّيق الناجى يحدث عن أبى سعيد الخدرىّ،قال:خشينا أن يكون بعد نبيّنا حدثٌ فسألنا نبىَّ اللّه صلى الله عليه و سلم فقال:
إنّ في أمتى المهدىّ،يخرجُ يعيش خمساً أو سبعاً،أو تسْعاً،زيدٌ الشاكُّ (3)،قال:
قلنا وما ذاك،قال؟سنين،قال فيجىء إليه الرجل فيقول:يامهدىّ:أعطنى،أعطنى،قال فيحثىَ (4)له في ثوبه،ما استطاع أن يحمله (5)»هذا حديث حسن،و قد روى من غير وجه،عن أبى سعيد،عن النبى صلى الله عليه و سلم،وأبو الصدّيق الناجى اسمُه بكر بن عمرو،ويقال:بكر بن قيس،و هذا دليل على أن أكثر مدّته تسعٌ،واقلَّها،خمس أوسبع،ولعلّه هو الخليفة الذى يحثى المال حثياً،واللّه أعلم،وفي زمانه تكون الثّمار كثيرةً،والزروع غزيرةً،والمالُ وافر،والسلطان قاهر،والدين قائم،والعدوّ راغم،والخيرُ في أيامه دائم.ى.
1) .كلمة قط غير موجودة بالأصل؛ولكنها موجودة في سنن ابن ماجه.
2) .كدوس:جمع كدس،بضم الكاف،وسكون الدال،وأصله الحب المحصود المجموع إلى بعضه،استعمل في المال على سبيل التشبيه،أى و المال كثير مجموع إلى بعضه مثل كدوس الحب.
3) .يعنى أن النبى صلى الله عليه و سلم قال كلمة واحدة من الخمس و السبع و التسع،ولكن زيدا العمى هو الذى شك فيما سمعه.فسارالشك منه إلى من روى عنه.
4) .يحثى له في ثوبه:يرمى له المال في ثوبه،كناية عن كثرة المال حتى إنه لا يعطى بالعد،ولكن يعطى(بالكوم)ويقال حثا يحثو وحثى يحثى،بوزن رمى يرمى،ودعا يدعو.وأصل استعمال الحثى في التراب يقال حثا التراب يحثوه.
5) .صحيح الترمذى،ج 2،ص 36 أبواب الفتن،باب ما جاء في المهدى.
و ابن ماجه نيز مى گويد:«نصر بن على جهضمى براى ما روايت كرد از محمد بن مروان عقيلى از عماره بن ابى حفصه از زيد عمّى از ابو صديق ناجى از ابوسعيد خدرى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«در ميان امت من مهدى عليه السلام است اگر كوتاه باشد هفت سال وگرنه،نه سال.در آن مدت امت من به گونه اى از نعمت ها بهره مند مى شوند كه هرگز همانند آن بهره مند نشده اند.زمين خوردنى هايش را مى بخشد و چيزى را از آن ها ذخيره نمى كند و در آن زمان مال همانند خرمن بر روى هم انباشته است.مردى برمى خيزد و مى گويد:«اى مهدى عليه السلام،به من ببخش!»
مى فرمايد:«بگير!»
و ترمذى مى گويد:«براى ما روايت كرد:محمد بن بشار از محمد بن جعفر از شعبه از زيد عمى از صديق ناجى از ابوسعيد خدرى كه گفت:«ترسيديم كه پس از پيامبرمان صلى الله عليه و آله حادثه ناگوارى رخ دهد،از اين رو از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در اين باره سؤال كرديم.وى فرمود:«همانا مهدى عليه السلام در ميان امت من است.ظهور مى كند و پنج يا هفت يا نه زندگى مى كند.»(ترديد از زيد است)
گفتم:«آن ها چيست؟»
فرمود:سالها.»آنگاه ادامه داد:«مردى نزد وى مى آيد و مى گويد:«اى مهدى عليه السلام به من ببخش،به من ببخش!»و وى آنقدر مال در پارچه اش مى ريزد كه قدرت بردنش را ندارد.» (1)اين حديث حسن است و با سندهاى گوناگون از ابوسعيد از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت شده است.
و نام ابو صديق بكر بن عمرو است و بكر بن قيس نيز گفته شده است و اين حديث دليل بر آن است كه حداكثر زمان مهدى عليه السلام نه سال و حداقل آن پنج يا هفت سال است و شايد او خليفه اى است كه مال را به طور كامل مى پاشد و خداوند آگاه تر است و در زمان وى ميوه ها فراوان و كشتزارها انبوه و مال زياد و قدرت غالب و دين استوار و دشمن مغلوب و خير در دورانش هميشگى است.له
1) .صحيح ترمذى 36/2 ابواب الفتن،باب ما جاء فى المهدى صلى الله عليه و آله
وقال الإمام أحمد:حدثنا خلفُ بن الوليد،حدثنا عبّاد بن عبّاد،حدثنا مُجالد بن سعيد، عن أبى الودّاك،عن أبى سعيد،قال:قلت:واللّه ما يأتى علينا أميرٌ إلّاشرُّ من الماضى،ولا عامٌ إلّاو هو شرّ من الماضى،قال:لولا شيء سمعته من رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول:إن من أمرائكم أميراً يحثو المالَ حثواً،ولا بَُعدّه يأتيه الرجل يسألُه،فيقول:خذ،فيبسُط ثوبه،فيحثُو فيه، وبسَط رسول اللّه صلى الله عليه و سلم ملحَفَةَ (1)غَلِيظَةَ،كانت عليه،يحكِىَ صُنْعَ الرجُلِ،ثمّ جمع إليه أكنافها (2)، قال:فيأخذه،ثم ينطلق،تفرّد به أبو داود وأحمد،من هذا الوجه،وقال ابن ماجه:حدثنا هديّة بن عبدالوهاب،حدثنا سعدُ بن عبدالمجيد،بن جعفر،عن علىّ ابن زيادة اليمامىّ،عن عِكرمة بن عمّار،عن اسحاق بن عبداللّه،بن أبى طلحة،عن أنسَ بن مالك،قال:سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول:نحن وَلَدُ عبدِ المطَّلب سادةُ أهل الجنّة أنا وحمزة،وعلىّ،وجعفرُ، والحسنُ،والحسينُ،والمهدىَّ (3)،قال شيخنا أبو الحجاج المزِّىّ:كذا وقع في سنن ابن ماجه، في هذا الإسناد علىّ بن زياد اليمامىّ،والصواب عبداللّه بن زياد السُّحَيمى،قلت:وكذا أَورده البخارىّ في التاريخ،ابن أبى حاتم في الجرح و التعديل،و هو رجل مجهول،و هذا الحديث منكر،فأمّا الحديث الذى رواه ابن ماجه في سننه،حيث قال رحمه الله:حدثنا يونس بن عبدالأعلى،حدثنا محمد بن إدريس الشافعىّ،حدثنى محمد بن خالد،الجندىّ،عن أبان بن صالح،عن الحسن،عن أنس بن مالك،أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:لا يزداد الأمرُ إلّاشدّةً،ولا الدنيا إلّاإدباراً،ولا الناسُ إلّاشحّا،ولا تقوم الساعة إلّاعلى شرار الناس،ولا المهدىّ إلّا عيسى ابن مريم.ل.
و احمد مى گويد:«براى ما روايت كرد:خلف بن وليد از عباد بن عباد از مجالد بن سعيد از ابو وداك از ابوسعيد كه گفت:«اگر حديثى را از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نشنيده بودم،مى گفتم:«به خدا سوگند!هر حاكمى براى ما مى آيد حتماً بدتر از پيشين است و هر سال قطعا بدتر از سال گذشته است.»و آن حديث اين است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«يكى از زمامداران شما مال را به طور كامل بدون شمارش مى پاشد،مردى نزد او مى آيد و از او درخواست مى كند.وى مى گويد:«بگير!آنگاه پارچه اى كه بر روى دوش دارد مى گستراند و در آن مى ريزد.»
سپس پيامبراكرم صلى الله عليه و آله براى نشان دادن كار آن مرد ملحفه كلفتى كه بر رويش افتاده بود گسترد و آنگاه گوشه هايش را جمع كرد و فرمود:«پس آن مرد برمى دارد و مى رود.»
اين حديث را با اين سند فقط ابو داود و احمد روايت كرده اند.
و ابن ماجه مى گويد:«براى ما روايت كرد:هديه بن عبد الوهاب از سعد بن عبد المجيد بن جعفر از على ابن زياده يمامى از عكرمة بن عمار از اسحاق بن عبدالله بن ابى طلحه از انس بن مالك كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«ما فرزندان عبد المطلب سروران اهل بهشت هستيم،من و حمزه و على و جعفر و حسن و حسين و مهدى عليهم السلام.» (1)
استاد ما ابو حجاج مزى مى گويد:«در«سنن ابن ماجه»اين گونه آمده است و در اين سند على بن زياد يمامى است كه صحيح آن عبدالله بن زياد سحيمى است.»
من مى گويم:«بخارى در كتاب التاريخ و ابن ابى حاتم در كتاب الجرح و التعديل اين گونه آورده است و او مجهول است و اين حديث منكر است و حديثى كه ابن ماجه در سنن خويش آورده است و مى گويد:«براى ما روايت كرد:يونس بن عبدالاعلى از ادريس شافعى از محمد بن خالد جندى از ابان بن صالح از حسن از انس بن مالك كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«همواره بر سختى امور و پشت كردن دنيا و بخل و حرص مردم افزوده مى شود و قيامت فقط بر مردم بد برپا مى شود و هيچ مهدى عليه السلام به جز عيسى ابن مريم عليه السلام وجود ندارد.»8.
1) .سنن ابن ماجه 1268/2 كتاب الفتن،باب خروج المهدى حديث 4078.
فإنه حديث مشهور بمحمد بن خالد الجندىّ الصَّنعانى المؤذّن،شيخ الشافعى،وروى عنه غيرواحد أيضاً،وليس هو بمجهول،كما زعمه الحاكم،بل قد روى عن ابن معين أنه وثقَّه،ولكن من الرّواة من حدّث به عنه،عن أبان بن أبى عيّاش،عن الحسن البصرى، مرسلاً،وذكر ذلك شيخنا في التهذيب،عن بعضهم:أنه رأى الشافعىّ في المنام و هو يقول:
كذب على يونس ابن عبدالأعلى،ليس هذا من حديثى قلت:يونس ابن عبدالأعلى الصَّدَفىّ،من الثقات،لا يطعنُ فيه بمجردَ منامٍ،و هذا الحديث فيما يظهر بادى الرأى،مخالفٌ للأحاديث التى أوردناها في إثبات مهدىّ غير عيسى بن مريم،إما قبل نزوله كما هو الأظهر واللّه أعلم.و أما بعده،وعند التأمل لا يتنافيان،بل يكون المراد من ذلك أن المهدى حقُّ المهدىّ هو عيسى ابن مريم،ولا ينفى ذلك أن يكون غيره مهديّا أيضاً،واللّه أعلم.
آن حديث مشهورى است به خاطر محمد بن خالد جندى صنعانى مؤذن،استاد شافعى و افراد زيادى نيز از او روايت كرده اند و او مجهول نيست آن گونه كه حاكم پنداشته است بلكه از ابن معين نقل شده است كه وى را توثيق كرده است ولى برخى راويان اين حديث را به صورت مرسل از او محمد بن خالد از ابان بن ابى عياش از حسن بصرى روايت كرده اند و استاد ما آن را در كتاب«التهذيب»ذكر كرده است و از برخى گزارش شده كه وى شافعى را در خواب ديد كه مى گفت:«يونس بن عبدالاعلى بر من دروغ بسته است.اين حديث از من نيست.»
من مى گويم:«يونس بن عبد الاعلى صدفى از ثقات است كه تنها به وسيله يك خواب، طعن به او وارد نمى شود.»
و اين حديث در ظاهر مخالف با احاديثى است كه درباره اثبات مهدى عليه السلام غير از عيس بن مريم عليه السلام آورديم كه يا پيش از فرود آمدن عيسى عليه السلام است چنانچه اظهر اين گونه است خداوند آگاه تر است يا پس از فرود آمدن وى ولى پس از دقت در آن ها با هم منافات ندارند؛ بلكه مقصود از اين حديث اين است كه مهدى عليه السلام هدايت شده آن گونه كه حق مهدى است عيسى بن مريم عليه السلام است و اين مطلب نفى نمى كند كه فرد ديگرى نيز مهدى باشد و خداوند آگاه تر است.
مودة القربى وأهل العبادة
السيد علي بن شهاب بن محمد الحسيني الهمداني نزيل الهند
(714-786)
من علماء خراسان،يشارك في بعض العلوم،إشتهر في الهند واستقر في كشمير واسلم على يده أكثر أهلها.
له مؤلفات بالعربية و الفارسية،أشهرها مودة القربى...و هو من أجزاء ينابيع المودة للقندوزي،طبع لأول مرة مع هذا الكتاب في أستانبول سنة 1302،ثم طبع على حسب طبعات الكتاب في ايران وبمبئى وبيروت إلى أن طبع لسابع مرة بتقديم العلامة السيد محمد مهدي الخرسان بالنجف الأشرف سنة 1384 كما طبع مستقلاً لأول مرة سنة 1310 على ما في 255/230 ولكن لم نظفر على هذه الطبعة و المخطوطة الوحيدة منه موجودة في مكتبته.
ومن الكتاب شطر خاص بالمهدي تحت عنوان:المودة العاشرة في عدد الأئمة وأن المهدي منهم عليه السلام فأخذت بذا الشطر عيناً من ينابيع المودة طبعة تركب (1).1.
1) .نفحات الأنس لعبد الرحمن جامى؛اعلام الأخيار للكفوي؛جامع السلاسل لمجد الدين بدخشالي؛توضيح الدلائيل للسيد شهاب الدين احمد؛ايضاح لكافة المقال للفاضل الرشيد؛الأعلام للزركلي 294/4 طبعة الأخير؛نزهة الخواطر؛هديه العارفين 725/1.
مودة القربى و أهل العبادة
تأليف:سيد على بن شهاب بن محمد حسينى همدانى ساكن هند
(714-786)
وى از علماى خراسان است كه در برخى علوم اسلامى تبحر داشت.وى در هند مشهور شد و در كشمير مستقر شد و بيش تر اهل آنجا به دست وى مسلمان شدند.وى داراى تاليفاتى به زبان عربى و فارسى است كه مشهورترين آن ها كتاب«مودة القربى»است و آن يك بخش از كتاب«ينابيع المودة»تأليف قندوزى است.براى نخستين بار در سال 1302 اين كتاب همراه كتاب«ينابيع المودة»در استانبول به چاپ رسيد و پس از بارها به همان صورت در ايران و بمبئى و بيروت چاپ شد تا اين كه در چاپ هفتم با مقدمه سيد محمد مهدى خرسان در نجف اشرف در سال 1384 چاپ شد.همچنين براى نخستين بار در سال 1310(احتمالا 1410 صحيح باشد)به چاپ رسيد ولى ما به نسخه اى از اين چاپ دست نيافتيم و نسخه منحصر به فرد خطى آن در كتابخانه اش موجود است.
بخشى از آن كتاب با عنوان«المودة العاشره فى عدد الائمه و ان المهدى عليه السلام منهم»به امام مهدى عليه السلام اختصاص دارد كه آن را از كتاب«ينابيع المودة»كه به صورت تركيبى است مى آوريم. (1)
1) .نفحات الانس،عبد الرحمان جامى؛الاعلام الاخيار،كفوى؛جامع السلاسل،مجد الدين بدخشالى؛توضيح الدلائيل،سيد شهاب الدين احمد؛ايضاح لكافة المقال،فاضل رشيد؛الاعلام زركلى 294/4 آخرين چاپ؛نزهة الخواطر؛هدية العارفين 725/1.
ينابيع المودّة
للعلامة الفاضل الشيخ الامجد و السيد السند شيخ سليمان ابن شيخ ابراهيم
المعروف بخواجه كلان ابن شيخ محمد معروف المشتهر به بابا خواجه
الحسينى البلخى القندوزى
رحمه اللّه آمين
طبع باذن نظارت معارف الجليلة
الجزء الاوّل
اسلامبول
فى مطبعة اختر
سنه 1301
سيد على بن شهاب بن محمد حسينى همدانى
ساكن هند
(714-786)
جلد اول
المودة العاشرة
في عدد الأئمة وان المهدى منهم عليهم السلام
عن الشعبى عن عمر بن قيس قال كنا جلوسا في حلقة فيها عبداللّه بن مسعود.فجاء اعرابى فقال ايكم عبداللّه بن مسعود؟
قال:انا عبداللّه بن مسعود.
قال:هل حدثكم نبيكم كم يكون بعده من الخلفاء؟
قال:نعم،اثنا عشر عدد نقباء بنى اسرائيل.
عن الشعبى عن مسروق قال بينما نحن عند ابن مسعود نعرض مصاحفنا عليه اذ قال له فتى هل عهد اليكم نبيكم كم يكون من بعده خليفة؟
قال:انك الحديث السن وان هذا شيء ما سئلنى احد قبلك.نعم،عهد الينا نبينا صلى الله عليه و سلم انه يكون بعده اثنا عشر خليفة بعدد نقباء بنى اسرائيل.
عن جرير عن اشعث عن ابن مسعود عن النبى صلى الله عليه و سلم:قال الخلفاء بعدى اثنا عشر كعدد نقباء بنى اسرائيل.
عن عبدالملك بن عمير عن جابر بن سمرة رضى الله عنه قال:كنت مع ابى عند رسول اللّه صلى الله عليه و سلم فسمعته يقول بعدى اثنا عشر خليفة ثم اخفى صوته.
فقلت لابى ما الذى اخفى صوته؟
مهدى عليه السلام يكى از آن هاست
-شعبى از عمر بن قيس روايت مى كند كه گفت:«در جلسه اى نشسته بوديم كه عبدالله بن مسعود در آن حضور داشت.در اين هنگام عرب بيابانگردى آمد و گفت:«كدام يك از شما عبدالله بن مسعود است؟»
وى پاسخ داد:«من عبدالله بن مسعودم.»
عرب گفت:«آيا پيامبرتان صلى الله عليه و آله به شما خبر داده است كه پس از وى چه تعداد خليفه خواهد بود؟»
ابن مسعود گفت:«آرى،دوازده نفر.به تعداد نقيبان بنى اسرائيل.»
-شعبى از مسروق روايت مى كند كه گفت:«هنگامى كه نزد ابن مسعود بوديم و قرآن هايمان را به او عرضه مى كرديم،جوانى به او گفت:«آيا پيامبرتان صلى الله عليه و آله شما را آگاه نكرد كه پس از وى چند خليفه است؟»
ابن مسعود گفت:«تو جوان هستى و هيچ كس پيش از تو در اين باره از من سوال نكرد.آرى، پيامبرمان صلى الله عليه و آله ما را آگاه كرد كه پس از وى دوازده خليفه است به تعداد نقيبان بنى اسرائيل.»
-جرير از اشعث از ابن مسعود از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«خلفاى پس از من دوازده نفرند به تعداد نقيبان بنى اسرائيل.»
-عبد الملك بن عمير از جابر بن سمره روايت مى كند كه گفت:«همراه پدرم نزد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بودم و از آن حضرت شنيدم كه مى فرمود:«پس از من دوازده خليفه است.» آنگاه آهسته چيزى بر زبان آورد.من به پدرم گفتم:«آهسته چه فرمود؟»
قال قال:كلهم من بنى هاشم.
وعن سماك بن حرب مثله.
عن سليم بن قيس الهلالى عن سلمان الفارسى رضى الله عنه قال دخلت على النبى صلى الله عليه و سلم فاذا الحسين عليه السلام على فخذيه و هو يقبل عينيه ويقبل فاه ويقول:
أنت سيد ابن سيد وانت امام ابن امام وانت حجة ابن حجة وانت ابو حجج تسعة تاسعهم قائمهم.
عن اصبغ بن نباته عن عبداللّه بن عباس رضى الله عنه قال سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول انا وعلى والحسن و الحسين وتسعة من ولد الحسين مطهرون معصومون.
عن عبايه بن ربعى رضى الله عنه مرفوعاً انا سيد النبيين وعلى سيد الوصيين ان اوصيائى بعدى اثنا عشر اولهم على وآخرهم القائم المهدى.
على عليه السلام رفعه من احب ان يركب سفينة النجاة ويستمسك بالعروة الوثقى ويعتصم بحبل اللّه المتين فليوال عليا بعدى وليعاد عدوه وليأتم بالأئمة الهداة من ولده فانهم خلفائى واوصيائى وحجج اللّه على خلقه بعدى وسادات امتى وقادات الاتقياء إلى الجنة حزبهم حزبى وحزبى حزب اللّه وحزب اعدائهم حزب الشيطان.
على عليه السلام رفعه لا تذهب الدنيا حتى يقوم على امتى رجل من ولد الحسين يملأ الارض عدلا كما ملئت ظلما.
زيد بن حارثه قال لما كانت الليلة التى اخذ فيها رسول اللّه صلى الله عليه و سلم على الانصار بيعة الاولى قال:
انا اخذ عليكم بما اخذ اللّه على النبيين من قبلى ان تحفظونى وتمنعونى عن ماتمنعون انفسكم عنه وتمنعوا على ابن ابى طالب عن ما تمنعون انفسكم عنه وتحفظوه فانه الصديق
پدرم گفت:فرمود:«همه آن ها از بنى هاشمند.»
اين حديث از سماك بن حرب نيز روايت شده است.
-سليم بن قيس هلالى از سلمان فارسى روايت مى كند كه گفت:«نزد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله رفتم و مشاهده كردم حسين عليه السلام بر روى ران آن حضرت نشسته است و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله چشمان و دهانش را مى بوسد و مى فرمايد:
«تو سرور،فرزند سرورى و تو امام،فرزند امامى و تو حجت،فرزند حجتى و تو پدر حجت هاى نه گانه اى كه نهمين آن ها قائم عليه السلام شان است.»
-اصبغ بن نباته از عبدالله بن عباس روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«من و على و حسن و حسين و نه نفر از فرزندان حسين عليهم السلام پاك و معصوم هستيم.»
-عبايه بن ربعى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«من سرور پيامبران عليهم السلام و على عليه السلام سرور اوصياست.همانا اوصياى من پس از من دوازده نفرند كه نخستين آن ها على عليه السلام و آخرين آنان قائم مهدى عليه السلام است.»
-على عليه السلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«هركس دوست دارد بر كشتى نجات سوار شود و به دستگيره استوار چنگ زند و به ريسمان محكم بياويزد،پس از من بايد على عليه السلام را ولىّ خود قرار دهد و با دشمنش دشمنى كند و از امامان هدايت از نسل او پيروى نمايد كه آنان به يقين جانشينان و اوصياى من و حجت هاى خداوند بر خلق او پس از من و سروران امت من و پيشوايان پرهيزكاران به سوى بهشت هستند.حزب ايشان حزب من و حزب من حزب خداست و حزب دشمنان آن ها حزب شيطان است.»
-على عليه السلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«دنيا سپرى نمى شود تا مردى از فرزندان حسين عليه السلام سرپرست امت من گردد كه زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ظلم پر شده است.»
-زيد بن حارثه مى گويد:«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در شب بيعت اول عقبه با انصار فرمود:
«من از شما آن پيمانى را مى گيرم كه خداوند از پيامبران پيش از من پيمان گرفت اين كه از من محافظت و دفاع كنيد از آنچه خودتان را از آن باز مى داريد و از على بن ابى طالب عليه السلام دفاع
الاكبر يزيد اللّه دينكم وان اللّه اعطى موسى العصا وابراهيم برد النار وعيسى الكلمات يحيى بها الموتى واعطانى هذا عليا ولكل نبى آية و هذا آية ربى والائمة الطاهرون من ولده ايات ربى لن تخلو الارض من أهل الايمان ما ابقى اللّه احدا من ذريته واحدا.
ابن عباس رفعه ان اللّه فتح هذا الدين بعلى واذا مات على فسد الدين ولا يصلحه إلّا المهدى بعده.
ابو هريرة رفعه لو لم يبق من الدنيا إلّايوم واحد لطول اللّه ذلك اليوم حتى يبعث رجل من أهل بيتى يواطىء اسمه اسمى واسم ابيه اسم ابى يملاء الارض قسطا وعدلا كما ملئت ظلما وجورا.
على المرتضى رفعه الائمة من ولدى فمن اطاعهم فقد اطاع اللّه ومن عصاهم فقد عصى اللّه هم عروة الوثقى وهم الوسيلة إلى اللّه تعالى.
وعنه رفعه يخرج رجل من وراء النهر يقال له حارث الحراث على مقدمه رجل يقال له منصور يوطن او يمكن لآل محمد كما مكنت قريش لرسول اللّه وجب على كل مؤمن نصره او قال اجابته.
ابو ليلى الاشعرى رفعه تمسكوا بطاعة ائمتكم فان طاعتهم طاعة اللّه ومعصيتهم معصية اللّه.
كنيد از آنچه از خودتان در برابر آن دفاع مى كنيد و از او محافظت كنيد؛زيرا او صديق اكبر است.خداوند بر دينتان بيفزايد و همانا خداوند به موسى عليه السلام عصا و به ابراهيم عليه السلام سرد شدن آتش و به عيسى عليه السلام كلماتى بخشيد كه با آن ها مردگان را زنده مى كرد و به من اين على عليه السلام را داد و هر پيامبرى معجزه اى دارد و اين معجزه پروردگار من است و امامان طاهر از نسل او معجزات پروردگار منند،زمين از اهل ايمان خالى نمى گردد تا وقتى كه خداوند يك نفر از ذريه او را باقى گذارد.»
-ابن عباس از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«همانا خداوند اين دين را به وسيله على عليه السلام فتح كرد و هنگامى كه على عليه السلام فوت كند هيچ كس آن را اصلاح نمى كند مگر مهدى عليه السلام پس از او.»
-ابو هريره از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«اگر از دنيا تنها يك روز باقى مانده باشد حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا مردى از اهل بيت مرا برانگيزد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است.زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.»
-على مرتضى عليه السلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«امامان عليهم السلام از نسل منند.پس هر كس از آنان اطاعت كند حتماً از خداوند اطاعت كرده است و هر كس از آنان نافرمانى كند حتماً از دستور خدا سرپيچى كرده است آنان دستگيره هاى محكمند و آنان وسيله به سوى خداوند تعالى هستند.»
-همچنين وى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«مردى به نام حارث حراث از ماوراء النهر قيام مى كند كه فرمانده مقدمه سپاه او مردى است به نام منصور.وى براى آل محمد صلى الله عليه و آله زمينه سازى يا نيروسازى مى كند همان گونه كه قريش براى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نيرو فراهم كردند.بر هر مؤمنى يارى او يا فرمود پاسخ به دعوتش واجب است.»
ابو ليلى اشعرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«به اطاعت از امامانتان چنگ زنيد؛زيرا اطاعت ايشان اطاعت خدا و نافرمانى از آنان نافرمانى خداست.»
شرح المقاصد
مسعود بن عمر بن عبداللّه،الشيخ سعد الدين التفتازاني الهروي
الشافعى الخراساني
(712-793)
أصله من تفتازان احدى قراء نساء(من بلاد خراسان)فانتقل إلى سرخس وأبعده تيمورلنك إلى سمرقند إلى أن توفي فيها فنقلوه ودفنوه بسرخس.
كان من أعلام العربية و البيان و المنطق و الكلام.
كما له آثار حول هذه العلوم وغيرها.
منها:المطول في البلاغة ط،النعم السوابغ،في شرح الكلم النوابغ للزمخشري ط، إرشاد الهادي في النحو،حاشية على شرح العضد على مختصر ابن الحاجب،شرح العقائد النفسية ط،شرح التصريف الفري ط،و هو أول ما صنف من الكتب شرح الشمسية ط،في المنطق و التهذيب وأيضاً في المنطق وأيضاً شرح تلخيص المفتاح في المعاني و البيان.
ومنها:المقاصد في الكلام وله ايضاً شرح المقاصد طبع في الجزئين في اولنمشدر بتركيا 1277 ثم بالقاهرة وفيه شطر متعلق بالمهدي المنتظر عليه السلام تحت عنوان:قال خاتمة 8 ممّا يلحق بباب الامامة بحث خروج المهدي (1)فاقتطفنا هذا الشطر و قدمناه للقراء فاليك نصها.7.
1) .الدرر الكامنة 350/4؛البدر الطالع للشركاني 303/2-305؛آداب اللغة لجرجى زيدان 235/3؛بغية الدعاة للسيوطي 391؛شذرات الذهب لأبن العماد 319/6-322؛روضات الجنات،ص 309؛كشف الظنون،ص 1780؛ايضاح المكنون 531/3؛معجم المطبوعات 635/1؛هدية العارفين 429/2؛الاعلام للزركلي طبعة جديدة 219/7.
شرح المقاصد
تأليف:مسعود بن عمر بن عبدالله،
شيخ سعد الدين تفتازانى هروى شافعى خراسانى
(712-793)
وى اهل تفتازان يكى از آبادى هاى نساء از سرزمين خراسان است كه به سرخس نقل مكان كرد و تيمور لنگ او را به سمرقند تبعيد كرد.وى در همانجا فوت كرد و پس از مرگش جنازه او را به سرخس بردند و در آنجا دفن كردند.
وى از اركان علم عربى و بيان و منطق و كلام است و درباره اين علوم از خود آثارى بر جاى گذارده است كه برخى از آن ها عبارتند از:
«المطول»درباره بلاغت كه به چاپ رسيده است.«النعم السوابغ فى شرح الكلم النوابغ» تأليف زمخشرى به چاپ رسيده است.«ارشاد الهادى»در علم نحو«حاشية على شرح العضد»بر مختصر ابن حاجب«شرح العقائد النفسية»به چاپ رسيده«شرح التصريف الفرى» به چاپ رسيده و آن نخستين كتابى است كه تأليف كرد.«شرح الشمسية»است«فى المنطق و التهذيب»و نيز«فى المنطق»همچنين«شرح تلخيص المفتاح فى المعانى و البيان».
و از آن جمله است«المقاصد فى الكلام»و نيز«شرح المقاصد»كه در سال 1277 در دو جلد در اولنمشدر تركيه و پس از آن در قاهره به چاپ رسيد.بخشى از اين كتاب متعلق به امام مهدى عليه السلام است با عنوان:«خاتمه 8 پيوست باب امامت،بحث از ظهور مهدى عليه السلام» (1).ما اين بخش از كتاب را به خوانندگان تقديم مى كنيم.
1) .الدرر الكامنه 350/4؛البدر الطالع،شركانى 303/2-305؛آداب اللغه،جرجى زيدان 235/3؛بغية الدعاة،سيوطى 391؛شذرات الذهب،ابن عماد 319/6-322؛روضات الجنات،ص 309؛كشف الظنون،ص 1780؛ايضاح المكنون 531/3؛معجم المطبوعات 635/1؛هدية العارفين 429/2؛الاعلام زركلى چاپ جديد 219/7.
الجلد الاول من
شرح المقاصد
مقاصد في علم الكلام
للعلامة سعد الدين عمر التفتازانى
اوله حمدا لمن تفوح نفحات الامكان
رتبه على ستة مقاصد فرغ من تأليفه سنة 784
بسمرقند له عليه شرح جامع اورد في شرحه مغلطة
الجذر الاصم و قد شرحها الفضلاء وعليه حاشية
مولانا على القارى وعليه حاشية للمولى الياس ابن ابراهيم
السينابي قال صاحب الشقايق وهى لطيفة جدا رأيتها
بخطه وعليه تعليقه للمولى أحمد بن موسى الخيال
ذكره المجدى في ذيله ومولانا مصطفى
مصلح الدين المعروف بحسام زاده
كتب حاشية عليه ذكره المجدى
واختصره الشيخ محمد بن
محمد الايجى سماه مقاصد
المقاصد
(من اسامى الكتب)
معارف نظارت جليله سى رخصتيله طبع اولنمشدر
صحاف چارشوسنده(بوسنوى الحاج محرم افنديك)دكاننده
فروخت اولنوز
مقاصد في علم الكلام
علامه سعد الدين عمر التفتازانى
(712-793)
لحسن ظنهم باصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و سلم ذكروا لها محامل وتأويلات بها تليق وذهبوا إلى انهم محفوظون عما يوجب التضليل و التفسيق صونا لعقائد المسلمين عن الزيغ و الضلالة في حقّ كبار الصحابة سيما المهاجرين منهم والانصار و المبشرين بالثواب في دار القرار واما ماجرى بعدلهم من الظلم على أهل بيت النبى صلى الله عليه و سلم فمن الظهور بحيث لا مجال للاخفاء ومن الشناعة بحيث لا اشتباه على الآراء اذ تكاد تشهد به الجماد و العجماء ويبكى له من في الارض و السماء وتنهد منه الجبال وتنشق الصخور ويبقى سوء عمله على كر الشهور ومر الدهور فلعنة اللّه على من باشر او رضى او سعى ولعذاب الآخرة اشد وابقى.
فان قيل فمن علماء المذهب من لم يجوز الامن على يزيد مع علمهم بانه يستحق ما يربوا على ذلك ويزيد.
قلنا فحاميا عن ابن يرتقى إلى الاعلى فالاعلى كما هو شعار الروافض على ما يروى في ادعيتهم ويجرى في انديتهم فرأى المعتنون بامر الدين الجام العوام بالكلية طريقا إلى الاقتصاد في الاعتقاد وبحيث لا تزل الاقدام على السواء ولا تضل الافهام بالاهواء والا فمن يخفى عليه الجواز والاستحقاق وكيف لا يقع عليهما الاتفاق و هذا هو السر فيما نقل عن السلف من المبالغة في مجانبة أهل الضلال وسد طريق لا يؤمن ان يجر إلى الغواية في المأل مع علمهم بحقيقة الحال وجلية المقال و قد انكشف لنا ذلك حين اضطربت الاحوال واشرأيت الاهوال وحيث لا متسع ولامجال و المشتكى إلى عالم الغيب و الشهادة الكبير المتعال.
به دليل گمان نيك آنان نسبت به ياران پيامبراكرم صلى الله عليه و آله براى آن توجيهات و تاويلاتى ذكر كرده اند كه شايسته آن است و گفته اند كه آنان از كارهاى موجب گمراهى و فسق محافظت شده اند،به خاطر حفظ عقايد مسلمانان از لغزش و گمراهى درباره بزرگان اصحاب به ويژه مهاجران و انصار كه به ثواب سراى آرامش بشارت داده شده اند و ظلم هايى كه پس از آن ها بر اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله روا داشته شد در حدّى از ظهور است كه جايى را براى پنهان كردن آن ها باقى نمى گذارد و به حدّى از زشتى است كه در نظرها اشتباه نمى شود به طورى كه نزديك است جمادات و زبان بسته ها به آن شهادت دهند و موجودات زمين و آسمان به خاطر آن بگريند و كوه ها از آن فرو ريزند و صخره ها شكافته شوند و بدى عمل او گذشت ماه ها و روزگار باقى است پس لعنت خدا و عذاب سخت و جاودان آخرت كسى كه به آن راضى است و كسى كه بر آن تلاش كرد.
اگر گفته شود:«برخى از علماى مذهب لعنت بر يزيد را جايز نمى دانند با اين كه مى دانند كه وى سزاوار بيش از آن است.»
مى گوييم:اين كار براى جلوگيرى از رسيدن آن به مراحل بالا و بالاست چنانچه آن شعار رافضيان است آن گونه كه در دعاهايشان آمده است و در مجالس شان برگزار مى شود،از اين رو اهميت دهندگان به امر دين،بستن دهان عوام را به طور كلى براى ميانه روى در اعتقاد به مصلحت دانستند تا گام ها از راه مستقيم نلغزند و انديشه ها به وسيله هوى و هوس گمراه نگردند وگرنه جواز لعن و استحقاق آن بر چه كسى پوشيده است و چگونه مورد اتفاق همگان نباشد و سرّ دورى كردن شديد گذشتگان از گمراهان همين است و بستن راهى است كه در نهايت به گمراهى كشانده مى شود با اين كه حقيقت حال و روشنى گفتار برايشان معلوم بود و اين مطلب هنگام مضطرب شدن اوضاع و به نهايت رسيدن ترس براى ما روشن شد و جايى كه هيچ راه فرار و دورى نيست و شكايت به خداوند آگاه از غيب و شهادت.
قال خاتمة 8 مما يلحق بباب الامامة
بحث خروج المهدى ونزول عيسى صلى الله عليه و سلم وهما من اشراط الساعة و قد وردت في هذا الباب اخبار صحاح وان كانت احادا ويشبه ان يكون حديث خروج الدجال متواتر المعنى.
اما خروج المهدى فعن ابن عباس رضى الله عنه انه قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لا تذهب الدنيا حتى يملك العرب رجل من أهل بيتى يواطئ اسمه اسمى.
وعن ابن سلمة قال سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:يقول المهدى من عترتى من ولد فاطمة وعن ابى سعيد الخدرى قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم المهدى منى اجلى الجبهة اقنى الانف يملاء الارض قسطا وعدلا كما ملئت ظلما وجورا يملك سبع سنين وعنه رضى الله عنه قال ذكر رسول اللّه صلى الله عليه و سلم بلاء يصيب هذه الامة حتى لا يجد الرجل ملجاء يلجاء إليه من الظلم فيبعث اللّه رجلا من عترتى فيملأ به الارض قسطا وعدلا كما ملئت جورا وظلما فذهب العلماء إلى انه امام عادل من ولد فاطمة رضى اللّه عنها يخلقه اللّه تعالى متى شاء ويبعثه نصرة لدينه.
وزعمت الامامية من الشيعة انه محمد بن الحسن العسكرى اختفى عن الناس خوفا من الاعداء ولا استحالة في طول عمره كنوح ولقمان و الخضر عليهم السلام وانكر ذلك سائر الفرق لأنّه ادعاء امر يستبعد جدا اذ لم يعهد في هذه الامة مثل هذه الاعمار من غير دليل عليه ولا امارة ولا اشارة اقامة من النبى صلى الله عليه و سلم ولان اختفاء امام هذا القدر من الانام بحيث لا يذكر منه إلّاالاسم بعيد جدا ولان بعثه مع هذا الاختفاء عبث اذ المقصود من الامامة الشريعة وحفظ النظام ودفع الجور ونحو ذلك ولو سلم فكان ينبغى ان يكون ظاهراً لا يظهر دعوى الامامة
ظهور مهدى عليه السلام و نزول عيسى عليه السلام از نشانه هاى قيامت است و در اين باره احاديث صحيحى رسيده است هرچند خبر آن ها واحد است و گويا حديث خروج دجال متواتر معنوى باشد.
درباره ظهور مهدى عليه السلام،ابن عباس از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«دنيا سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من حاكم عرب گردد كه نامش شبيه نام من است.»
ابن سلمه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«مهدى عليه السلام از عترت من از فرزندان فاطمه عليها السلام است.»
ابوسعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«مهدى عليه السلام از من است.وى پيشانى بلند،بينى كشيده است كه زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.هفت سال حكومت مى كند.»
و همو مى گويد:«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بلايى را كه به سر اين امت مى آيد بيان كرد به طورى كه مرد پناهگاهى نمى يابد كه از ظلم به آن پناه ببرد آنگاه خداوند مردى از عترت مرا برمى انگيزد كه به وسيله او زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.»
علما بر اين باورند كه او امام عادلى است از نسل فاطمه عليها السلام كه خداوند هر وقت بخواهد او را به وجود مى آورد و او را براى يارى دينش برمى انگيزد.
و شيعيان اماميه معتقدند او محمد بن حسن عسكرى عليهما السلام است كه از ترس دشمنان غايب شده است و طول عمر او محال نيست همانند نوح و لقمان و خضر عليهم السلام و فرقه هاى ديگر اين مطلب را انكار نموده اند؛زيرا ادعاى بسيار بعيدى است چرا كه مثل اين گونه عمرها در ميان اين امت بى سابقه است بدون آن كه دليل و نشانه و اشاره اى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بر آن باشد.براى اين كه غايب بودن امام از مردم در اين مدت طولانى به طورى كه فقط نامى از او باقى باشد بسيار بعيد است و براى اين كه برانگيختن او با اين غيبت بيهوده است؛زيرا مقصود از امامت، شريعت و حفظ نظام و برطرف كردن جور و امثال آن هاست و بر فرض پذيرفتن بيهوده
كساير الأئمة من أهل البيت ليستظهر به الاولياء وينتفع به الناس لان اولى الازمنة بالظهور هو هذا الزمان للقطع بانه يتسارع إلى الانقياد له والاجتماع معه النسوان و الصبيان فضلا عن الرجال والابطال.
واما نزول عيسى عليه السلام انّه فعن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال و الذى نفسى بيده ليوشكن ان ينزل فيكم ابن مريم حكما عدلا فيكسر الصليب ويقتل الخنزير الحديث.
وقال صلى الله عليه و سلم كيف انتم إذا نزل ابن مريم فيكم وامامكم منكم ثم لم يرو فى حاله مع امام الزمان حديث صحيح سوى ماروى انه قال صلى الله عليه و سلم لا يزال طائفة من امتى يقاتلون على الحق ظاهرين إلى يوم القيمة قال فينزل عيسى بن مريم فيقول اميرهم تعال صل لنا فيقول لا ان بعضكم على بعض امراء تكرمة إليه هذه الامة فما يقال ان عيسى صلى الله عليه و سلم يقتدى بالمهدى او بالعكس شيء لا مستند له فلا ينبغى ان يعول عليه نعم هو وان كان حينئذ من اتباع النبى صلى الله عليه و سلم فليس منعزلا عن النبوة فلا محالة يكون افضل من الامام اذ غاية علماء الامة الشبه بانبياء بنى اسرائيل.
واما قوله صلى الله عليه و سلم لا مهدى إلّاعيسى ابن مريم فلا يبعد ان يحمل على الهداية إلى طريق هلاك الدجال ودفع شره على ما نظن به الاحاديث الصحاح فمن حديث طويل في الملاحم انه يخرج الدجال بالشام فبينا المسلمون يعدون للقتال يسوون الصفوف اذ اقيمت الصلوة فينزل عيسى بن مريم فامهم فاذا رآه عدو اللّه ذاب كما يذوب الملح في الماء فلو تركه
نبودن،شايسته بود ظاهر باشد ولى آشكارا ادعاى امامت نكند همانند امامان ديگر از اهل بيت تا دوستانش به وسيله او يارى شوند و مردم از او سود ببرند و براى اين كه شايسته ترين زمان ها براى ظهور اين زمان است براى يقين به اين كه زنان و كودكان براى گردن نهادن به فرمانش و جمع شدن در اطرافش مى شتابند تا چه رسد به مردان و دلاوران.
درباره فرود آمدن عيسى عليه السلام،از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود:
«سوگند به خدايى كه جانم در اختيار اوست!نزديك است كه فرزند مريم عليه السلام به عنوان داور در ميان شما فرود آيد،آنگاه صليب ها را مى شكند و خوك ها را مى كشد...
و فرمود:«چگونه ايد هنگامى كه فرزند مريم عليه السلام در ميان شما فرود آيد و امامتان از خودتان است.»
ولى درباره وضعيت عيسى عليه السلام با امام زمان عليه السلام حديث صحيحى روايت نشده است به جز اين روايت كه فرمود:
«همواره گروهى از امت تا روز قيامت پيروزمندانه براى حق مى جنگند.»
فرمود:«آنگاه عيسى بن مريم عليه السلام فرود مى آيد و امير آنان به وى مى گويد:«بيا براى ما نماز بخوان!»عيسى عليه السلام مى فرمايد:«نه شما بر همديگر اميريد.به خاطر احترام گذاشتن وى به اين امت.»
بنابراين،اين كه گفته مى شود:«اقتداى عيسى عليه السلام به مهدى عليه السلام و عكس آن دليلى ندارد.» اين سخن شايسته اعتماد نيست.
حضرت عيسى عليه السلام با اين كه از پيروان پيامبراكرم صلى الله عليه و آله است از نبوت بر كنار نيست،بنابراين حتماً از امام برتر است؛زيرا بالاترين درجات علماى امت شباهت به پيامبران عليهم السلام بنى اسرائيل است.
و اين سخن پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه فرمود:«هيچ مهدى عليه السلام وجود ندارد به جز عيسى بن مريم عليه السلام» بعيد نيست كه بر هدايت شدن به راه نابودى دجال و دفع شر او حمل شود بنابر آنچه ما از احاديث صحيح حدس مى زنيم.در بخشى از يك حديث بلند درباره حوادث آينده آمده است:
«دجال در شام خروج مى كند و هنگامى كه مسلمانان براى نبرد آماده مى شوند و صفوف را منظم مى كنند وقتى نماز برپا مى شود،عيسى بن مريم عليه السلام فرود مى آيد و امامت جماعت را
لذاب حتى يهلك ولكن يقتله اللّه بيده فيريهم دمه في حربته وفي هذا دليل على ان عيسى صلى الله عليه و سلم يؤم المسلمين في تلك الصلوة.
وقال صلى الله عليه و سلم ليس ما بين خلق آدم إلى قيام الساعة امر اكبر من الدجال.
وقال صلى الله عليه و سلم ما من نبى إلّاانذر قومه الاعور الكذاب ثم وصفه وفصل كثيرا من احواله.
وقال ينزل عيسى بن مريم عند المنارة البيضاء،شرقى دمشق فيطلبه حتى يدركه بباب لد فيقتله.
وقال صلى الله عليه و سلم الدجال يخرج من ارض بالشرق يقال لها خراسان يتبعه اقوام كان وجوههم المجان المطرقة.
وقال صلى الله عليه و سلم يتبع الدجال من امتى سبعون الفا عليهم التيحان اى الطيالسة الخضر وترجو ان يكون المراد امة الدعوة على ما قال صلى الله عليه و سلم يتبع الدجال من يهود اصفهان سبعون الفا عليهم الطيالسة.
وقال عليه السلام من ادركه منكم فليقرأ عليه فواتح سورة الكهف فانه جواركم من فتنة.
وقال عليه السلام من سمع بالدجال فلينأ عنه فواللّه الرجل ليأتيه و هو يحسب انه مؤمن فيتبعه مما تبعث له من الشبهات.
به عهده مى گيرد.هنگامى كه دشمن خدا-دجال-عيسى عليه السلام را مشاهده مى كند همانند نمك در آب ذوب مى شود.پس اگر او را به حال خود رها كند آنقدر ذوب مى شود تا نابود گردد ولى خداوند او را با دست خودش مى كشد و خون او را در نيزه اش به مسلمانان نشان مى دهد.»
و اين دليل بر امامت عيسى عليه السلام براى مسلمانان در آن نماز است.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«از زمان آفرينش آدم عليه السلام تا برپا شدن قيامت حادثه اى بزرگ تر از دجال نيست.»
و فرمود:«حتماً تمام پيامبران عليه السلام قومشان را از يك چشمى دروغگو ترسانده اند.»
آنگاه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله ويژگى هاى او را بيان كرد و بسيارى از حالت هايش را توضيح داد و فرمود:«عيسى بن مريم عليه السلام در كنار مناره بيضاء در مشرق دمشق فرود مى آيد و به جستجوى دجال مى پردازد تا او را در كنار دروازه لدّ مى يابد آنگاه او را مى كشد.»
و فرمود:«دجال از سرزمينى در مشرق به نام خراسان خروج مى كند و اقوامى از او پيروى مى كنند كه صورت هايشان همانند سپرهاى چكش خورده است.»
و فرمود:«از امت من هفتاد هزار نفر طيلسان سبز پوش از دجال پيروى مى كنند.»
اميدواريم كه امت دعوت شده مقصود باشد بنابر آنچه فرمود:«هفتاد هزار نفر از يهوديان اصفهان طيلسان بر تن از دجال پيروى مى كنند.»
و فرمود:«هر يك از شما او را درك كرد بايد آيات ابتداى سوره كهف را بخواند كه آن پناه دهنده شما از فتنه اوست.»
و فرمود:«هر كس خبر دجال را شنيد بايد از او فاصله بگيرد.به خدا سوگند!همانا شخصى به گمان اين كه او مؤمن است نزد او مى رود و به خاطر شبهاتى كه براى او ايجاد مى كند از او پيروى مى نمايد.»
مجمع الزوائد ومنبع الفوائد
الحافظ نور الدين،علي بن أبي بكر بن سليمان،
أبو الحسن الهيثمي القاهري الشافعي
(735-807)
من أعلام الحديث وأئمة التاريخ،ترجم له عدة من ارباب التاريخ ومعاجم الرجال امثال السخاوي و السيوطي وابن عماد الحنبلي وأفادوا أنه كان:اماماً عالماً حافظاً زاهداً متواضعاً متودداً إلى الناس ذا عبادة وتقشف وورع.
أو أنه كثير الحفظ للمتون و الآثار،صالحاً خيراً.
كما انهم ذكروا مشايخه وأثنوا عليه وأكثروا،له كتب وتخاريج في الحديث،منها مجمع البحرين في زوائد المعجمين الصغير و الأوسط للطبراني بغية الباحث من زوائد مسند الحارث،ترتيب الثقات لأبن حبان،تقرير البغية في ترتيب احاديث الحلية،زوائد ابن ماجة على الكتب الخمسة،غاية المقصد في زوائد أحمد.
ومنها مجمع الزوائد ومنبع الفوائد في عشرة أجزاء طبع مكتبة القدسي بالقاهرة،وافتتح المؤلف في المجلد السابع من هذا الكتاب باباً حول احاديث المهدي تحت عنوان«باب ما جاء في المهدي»من ص 313 إلى 318. (1)ة.
1) .الضوء اللامع 200/5-203؛حسن المحاضرة 205/1؛شذرات الذهب 70/7؛كشف الظنون 957-1400؛ايضاح المكنون 566/2،186/1؛الاعلام للزركلي 73/5-74؛معجم المؤلفين 45/7؛الغدير للعلامة الاميني 128/1 ضمن طبقات رواة حديث الغدير من العامة.
مجمع الزوائد و منبع الفوائد
تأليف:حافظ نور الدين،على بن ابى بكر بن سليمان،
ابوالحسن هيثمى قاهرى شافعى
(735-807)
وى از بزرگان حديث و پيشوايان تاريخ است.تعدادى از تاريخ نگاران و علماى رجال همانند سخاوى و سيوطى و ابن عماد حنبلى شرح حال او را ذكر كرده اند و گفته اند:
«وى پيشوايى عالم،حافظ،زاهد،متواضع،مردم دوست،عابد و ژوليده و با ورع بود.»
يا اين كه:«وى متون و احاديث زيادى از حفظ داشت و صالح نيكوكار بود.»
آنان اساتيد و آثارش را نيز ذكر كرده اند و بسيار او را ستوده اند.وى داراى آثار و تاليفاتى درباره حديث است كه از آن جمله است:
«مجمع البحرين فى زوائد المعجمين»؛«المعجم الصغير و الاوسط طبرانى»؛«بغيه الباحث من زوائد مسند الحارث»؛«ترتيب الثقات لابن حبان»؛«تقريب البغيه فى ترتيب احاديث الحلية»؛«زوائد ابن ماجه على الكتب الخمسة»؛«غاية المقصد فى زوائد احمد»و«مجمع الزوائد و منبع الفوائد»در ده جلد كه در چاپخانه قدسى در قاهره به چاپ رسيده است.
نويسنده در جلد هفتم اين كتاب از ص 313 تا 318 بابى را درباره احاديث امام مهدى عليه السلام به عنوان«احاديث امام مهدى عليه السلام»قرار داده است. (1)
1) .الضوء اللامع 200/5-203؛حسن المحاضره 205/1؛شذرات الذهب 70/7؛كشف الظنون 957-1400؛ايضاح المكنون 566/2،186/1؛الاعلام زركلى 73/5-\74؛معجم المؤلفين 45/7؛الغدير،علامه امينى 128/1؛در ضمن طبقات راويان حديث الغدير از اهل سنت.
الجزء السابع
مجمع الزّوائد ومنبع الفوائد
للحافظ نور الدين على بن أَبى بكر الهيثمي
(المتوفى سنة 807)
بتحرير الحافظين الجليلين:العراقى وابن حجر
بطبع هذا الجزء عن نسخة دار الكتب المصرية التى عليها خط المؤلف
وقراءة الحافظ ابن حجر مع مقابلة بعضها بغيرها
عنيت بنشره
مكتبة القدسى
لصاحبها حسام الدّين القدسى
القاهرة باب الخلق حارة الجداوى 1
(سنة 1353 و حقوق الطبع محفوظة)
حافظ نور الدين،على بن ابى بكر بن سليمان،
ابوالحسن هيثمى قاهرى شافعى
(735-807)
جلد هفتم
باب ما جاء في المهدى
عن أبى سعيد الخدرى قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:
أبشركم بالمهدى يبعث على اختلاف من الناس وزلازل فيملأ الأرض قسطاً وعدلا كما ملئت جورا وظلما يرضي عنه ساكن السماء وساكن الأرض يقسم المال صحاحا.
قال له رجل ما صحاحا؟
قال بالسوية بين الناس ويملأ اللّه قلوب أمة محمد صلى الله عليه و سلم غناءً ويسعهم عدله حتى يأمر مناديا فينادى فيقول من له فى مال حاجة؟
فما يقوم من الناس إلّارجل واحد فيقول أنا.
فيقول ائت السدان يعنى الخازن فقل له إن المهدى يأمرك أن تعطينى مالا.
فيقول له احث حتى إذا جعله في حجره وائتزره ندم.
فيقول كنت اجشع أمة محمد صلى الله عليه و سلم أو عجز عنى ما وسعهم قال فيرده فلا يقبل منه فيقال له إنا لا نأخذ شيئا أعطيناه فيكون كذلك سبع سنين أو ثمان سنين أو تسع سنين.ثم لا خير في العيش بعده أو قال ثم لا خير في الحياة بعده.
ابوسعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«شما را به مهدى عليه السلام بشارت مى دهم.وى هنگام اختلاف شديد مردم و آشوب و هرج و مرج برانگيخته مى شود.آنگاه زمين را از داد و عدل پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.ساكنان آسمان و زمين از او خشنودند،مال را به صورت صحاح تقسيم مى كند.»
مردى گفت:«صحاح چيست؟»
فرمود:«به طور مساوى در ميان مردم و خداوند قلب هاى امت محمد صلى الله عليه و آله را از بى نيازى پر مى كند و عدالت او مردم را فرا مى گيرد به گونه اى كه به منادى دستور مى دهد،بگويد:«چه كسى به مال نياز دارد؟»
آنگاه فقط يك نفر از مردم برمى خيزد و مى گويد:«من.»
به وى مى فرمايد:«برو نزد خزانه دار و به وى بگو:«مهدى عليه السلام به تو دستور مى دهد مقدارى پول به من بدهى.»
خزانه دار به او مى گويد:«بردار!»
وقتى كه او در دامنش قرار مى دهد و آن را بر دوش مى كشد پشيمان مى شود و با خود مى گويد:«من آزمندترين امت محمد صلى الله عليه و آله هستم.آيا آنچه براى ديگران كافى است كفاف مرا نمى دهد؟!»آنگاه آن ها را بازمى گرداند ولى از او پذيرفته نمى شود و به او گفته مى شود:«ما چيزى را كه داده ايم پس نمى گيريم.به اين صورت هفت سال يا هشت سال يا نه سال است.آنگاه در زندگى پس از او هيچ خيرى نيست.»يا فرمود:«در زنده بودن پس از او خيرى نيست.»
قلت رواه الترمذى وغيره باختصار كثير رواه أحمد باسانيد وأبو يعلى باختصار كثير ورجالهما ثقات.
وعنه قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يخرج عند انقطاع من الزمان وظهور من الفتن رجل يقال له السفاح يكون أعطاؤه المال حثيا.
رواه أحمد وفيه عطية العوفى و هو ضعيف ووثقه ابن معين،وبقية رجاله ثقات.
وعنه عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال ليقومن على أمتى من أهل بيتى اقنى أجلى يوسع الأرض عدلا كما وسعت ظلما وجورا يملك سبع سنين.
رواه أبو يعلى وفيه عدى بن أبى عمارة قال العقيلى في حديثه اضطراب،وبقية رجاله رجال الصحيح.
وعن قرة بن إياس قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لتملأن الارض ظلما وجوراً فاذا ملئت جوراً وظلما بعث اللّه رجلا منى اسمه اسمى واسم ابيه اسم أبى يملؤها عدلا وقسطا كما ملئت جوراً وظلما فلا تمنع السماء شيئا من قطرها ولا الأرض شيئا من نباتها يلبث فيكم سبعا أو ثمانيا أو تسعا يعنى سنين.
رواه البزار و الطبرانى في الكبير والاوسط من طريق داود بن المحبر بن قحذم عن ابيه وكلاهما ضعيف.
وعن أم سلمة قالت قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يبايع لرجل بين ركن و المقام عدة أهل بدر فيأتيه عصايب أهل العراق وأبدال أهل الشام فيغزوهم جيش من أهل الشام حتى إذا كانوا بالبيداء
مى گويم:«ترمذى و ديگران آن را به صورت خيلى خلاصه ذكر كرده اند و احمد آن را با چند سند و ابويعلى به صورت خيلى خلاصه روايت كرده اند و راويان آن دو،مورد اعتمادند.
همچنين او از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«هنگام ياس و نوميدى و فراگير شدن فتنه،مردى به نام سفاح قيام مى كند كه مال را مشت مشت مى بخشد.»
احمد اين حديث را روايت كرده است و در سند آن عطية عوفى آمده است كه ضعيف است و ابن معين او را توثيق كرده است و بقيه راويان آن ثقه اند.
و همو از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده است كه فرمود:
«حتماً مردى از اهل بيت من سرپرستى امتم را به عهده مى گيرد كه بينى كشيده و پيشانى بلند است.عدالت را بر زمين مى گستراند همان گونه كه ظلم و جور آن را فرا گرفته است هفت سال حكومت مى كند.»
ابو يعلى آن را روايت كرده است و عدى بن ابى عماره در سند آن است كه عقيلى مى گويد:
«در حديث او اضطراب است.»و بقيه راويان آن صحيح اند.
قره بن اياس از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«حتماً زمين از ظلم و جور پر مى شود.آنگاه وقتى از ظلم و جور پر شد خداوند مردى را از من برمى انگيزد كه نامش نام من و نام پدرش نام پدر من است.آن را از عدل وداد پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.آسمان چيزى از بارانش را و زمين چيزى از گياهانش را باز نمى دارد.در ميان شما هفت يا هشت يا نه مى ماند.»يعنى سال ها.
بزار و طبرانى در«المعجم الكبير»و«المعجم الاوسط»اين حديث را از طريق داود بن محبر بن قحذم از پدرش روايت كرده اند كه هر دوى آن ها ضعيفند.
ام سلمه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«در ميان ركن و مقام به تعداد اهل بدر با مردى بيعت مى كنند آنگاه عصايب اهل عراق و ابدال اهل شام نزد او مى آيند.سپس سپاهى از اهل شام براى نبرد با آن ها مى آيند و وقتى كه به
خسف بهم فيغزوهم رجل من قريش أخواله من كلب فيلتقون فيهزمهم اللّه فالخائب من خاب من غنيمة كلب قلت في الصحيح طرف منه-.
رواه الطبرانى في الكبير والاوسط باختصار وفيه عمران القطان وثقه ابن حبان وضعفه جماعة،وبقية رجاله رجال الصحيح.
وعنها قالت قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يسير ملك المغرب إلى ملك المشرق فيقتله فيبعث جيشا إلى المدينه فيخسف بهم ثم يبعث جيشا فينسى ناسا من أهل المدينة فيعود عائد من الحرم فيجتمع الناس إليه كالطير الواردة المتفرقة حتى يجتمع إليه ثلثمائة وأربعة عشر رجلا فيهم نسوة فيظهر على كل جبار وابن جبار ويظهر من العدل ما يتمنى له الأحياء أمواتهم فيحيا سبع سنين ثم ما تحت الأرض خير مما فوقها.
رواه الطبرانى في الأوسط وفيه ليث بن أبى سليم و هو مدلس وبقية رجاله ثقات.
وعنها قالت سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول يكون اختلاف عند موت خليفة فيخرج من بنى هاشم فيأتى مكة فيستخرجه الناس من بيته بين الركن و المقام فيجهز إليه جزء من الشام أخواله من كلب فيجهز إليه جيش فيهزمهم اللّه فتكون الدائرة عليهم فذلك يوم كلب الخائب من خاب من غنيمة كلب فيستفتح الكنوز ويقسم الأموال
بيداء مى رسند در زمين فرو برده مى شوند پس از آن مردى از قريش كه دايى هايش از قبيله كلب اند به جنگ آن ها مى آيد آن ها رو در روى هم قرار مى گيرند و خداوند مرد قريشى و يارانش را شكست مى دهد پس زيانكار كسى است كه غنيمت كلب را از دست دهد.»
مى گويم:«بخشى از اين حديث در حديث صحيح آمده است.»
طبرانى در كتاب«المعجم الكبير»و«المعجم الاوسط»به طور خلاصه آن را روايت كرده است و در سند آن عمران قطان است كه ابن حبان او را توثيق و گروهى او را تضعيف نموده اند و بقيه راويان آن صحيح اند.
ام سلمه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«پادشاه مغرب به سوى پادشاه مشرق مى رود و او را مى كشد.آنگاه سپاهى به مدينه مى فرستد و آن ها در زمين فرو برده مى شوند.سپس سپاهى مى فرستد گروهى از مردم مدينه را باقى مى گذارد.شخصى به حرم پناه مى برد و مردم همانند پرندگان پراكنده كه از هر سو مى آيند،اطراف او جمع مى شوند تا اين كه سيصد و چهارده نفر دور او جمع مى شوند كه تعدادى زن در ميان آن هاست.آنان بر هر جبّار و فرزند جبارى پيروز مى شوند و به مقدارى عدالت را آشكار مى كند كه زندگان،مردگانشان را آرزو مى كنند.آنگاه هفت سال زندگى مى كند و پس از آن زير زمين بهتر از روى آن است.»
طبرانى در«المعجم الاوسط»آن را روايت كرده است و در سند آن ليث بن ابى سليم است كه وى مدلّس (1)است و بقيه راويان آن ثقه اند.
و نيز از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«هنگام مرگ خليفه اى اختلافى رخ مى دهد آنگاه مردى از بنى هاشم قيام مى كند و به مكه مى آيد.آنگاه مردم او را از خانه اش به ميان ركن و مقام مى آورند.در اين هنگام يك نفر از اهل شام را دايى هايش از قبيله كلب تجهيز مى كنند و او سپاهى به سوى هاشمى اعزام مى كند و خداوند آن ها را در هم مى كوبد و نابودى براى آن هاست.آن روز روز[نابودى]كلب است.
زيانكار كسى است كه غنيمت كلب را از دست دهد.آنگاه هاشمى گنج ها را مى گشايد و مال راد.
1) .مطالب حق و باطل را در هم مى آميزد.
ويلقى الاسلام بجرانه إلى الأرض فيعيشون بذلك سبع سنين أو قال تسع.
رواه الطبرانى في الأوسط ورجاله رجال الصحيح.
وعن أبى هريرة قال سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول المحروم من حرم غنيمة كلب.
رواه أحمد وفيه ابن لهيعة و هو لين.وعنه قال حدثنى خليلى أبو القاسم صلى الله عليه و سلم قال لا تقوم الساعة حتى يخرج إليهم رجل من أهل بيتى فيضربهم حتى يرجعوا إلى الحق قال قلت وكم يملك قال خمس واثنتين قال قلت ما خمس واثنتين قال لا أدرى.
رواه أبو يعلى وفيه المرجى بن رجاء (1)وثقه أبو زرعة وضعفه ابن معين،وبقية رجاله ثقات.
وعن أم حبيبة قالت سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول يأتى ناس من قبل المشرق يريدون رجلا عند البيت حتى إذا كانوا ببيداء من الأرض خسف بهم فيلحق بهم من تخلف فيصيبهم ما أصابهم قلت يا رسول اللّه كيف بمن كان أخرج مستكرها قال يصيبهم ما أصاب الناس ثم يبعث اللّه كل امرىء على نيته.
رواه الطبرانى في الأوسط وفيه سلمة بن الفضل الأبرش (2)وثقه ابن معين وغيره وضعفه جماعة.
وعن أم سلمة قالت بينا رسول اللّه صلى الله عليه و سلم مضطجعا في بيتى إذ احتفز جالسا و هو يسترجع.ه.
تقسيم مى كند و اسلام در زمين مستقر مى شود و هفت سال در اين وضعيت زندگى مى كنند.(يا نه سال فرمود.)طبرانى آن را در«المعجم الاوسط»روايت كرده است و راويان آن صحيح اند.
ابو هريره از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«محروم كسى است كه از غنيمت كلب محروم باشد.»
احمد آن را روايت كرده است و در سند آن ابن لهيعه است كه ضعيف است.
همچنين از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«قيامت برپا نمى شود تا مردى از اهل بيت من به سوى مردم بيايد و با آن ها بجنگد تا به حق باز گردند.»
گفتم:چه مدت حكومت مى كند؟»
فرمود:«پنج و دو»
گفتم:«پنج و دو چيست؟»
فرمود:«نمى دانم.»
ابو يعلى آن را روايت كرده است و مرجى بن رجا در سند آن است كه ابو زرعه آن را توثيق كرده و ابن معين او را تضعيف نموده است و بقيه راويان آن ثقه اند.
ام حبيبه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«مردمى از طرف مشرق به قصد مردى در كنار كعبه حركت مى كنند.هنگامى كه به سرزمين بيداء مى رسند در زمين فرو برده مى شوند.آنگاه باقيمانده هاى آنان به آن ها مى رسند و به همان بلا گرفتار مى شوند.»
گفتم:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!كسانى كه با اكراه آورده مى شوند چه بر سرشان مى آيد؟»
فرمود:«به همان بلايى كه بر سر مردم مى آيد گرفتار مى شوند.سپس خداوند هر كس را بر نيتش برمى انگيزد.»
طبرانى در«المعجم الاوسط»آن را روايت كرده است و در سند آن سلمه بن فضل ابرش وجود دارد كه ابن معين و ديگران او را توثيق كرده اند و گروهى او را تضعيف نموده اند.
ام سلمه مى گويد:«يك بار كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در اتاق من دراز كشيده بود ناگهان دو زانو نشست و استرجاع (إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) مى گفت.»
قلت بأبى أنت وأمي ما شأنك تسترجع قال لجيش من أمتى يجيئون من قبل الشام يؤمون البيت لرجل يمنعهم حتى إذا كانوا بالبيداء من ذى الحليفة خسف بهم ومصادرهم شتى قلت بأبى أنت وامى يا رسول اللّه كيف يخسف بهم ومصادرهم شتى قال إن منهم من جبر إن منهم من جبر إن منهم من جبر.
رواه أبو يعلى وفيه على بن زيد و هو حسن الحديث وفيه ضعف،وروى باسناده عن عائشة عن النبى صلى الله عليه و سلم قال بمثله،ورجاله ثقات.
وعن أنس أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم كان نائما في بيت أم سلمة فانتبه و هو يسترجع فقلت يا رسول اللّه مم تسترجع قال من قبل جيش يجىء من قبل العراق في طلب رجل من المدينة يمنعه اللّه منهم فاذا علوا البيداء من ذى الحليفة خسف بهم فلا يدرك أعلاهم أسفلهم ولا يدرك أسفلهم أعلاهم إلى يوم القيامة ومصادرهم شتى قال إن فيهم أو منهم من جبر،رواه البزار وفيه هشام بن الحكم ولم أعرفه إلّاأن ابن أبى حاتم ذكره ولم يجرحه ولم يوثقه، وبقية رجاله ثقات.
وعن عبداللّه يعنى ابن مسعود قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم تجىء رايات سود من قبل المشرق وتخوض الخيل في الدماء إلى ثندوتها.
من گفتم:«پدر و مادرم فدايت!شما را چه شده است كه استرجاع (إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) مى كنيد؟»
فرمود:«سپاهى از امت من از طرف شام به قصد كعبه به خاطر مردى مى آيند كه آن ها را باز مى دارد.تا وقتى كه به بيداء از ذو حليفه مى رسند در زمين فرو برده مى شوند و به جاهاى گوناگون محشور مى شوند.»
گفتم:«پدر و مادرم فدايت،اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!چگونه در زمين فرو برده مى شوند با اين كه به جاهاى گوناگون محشور مى شوند.»
فرمود:«برخى از آن ها زورگويند.گروهى از آن ها مجبور كرده اند.بخشى از آن ها مجبور شده اند.»
ابو يعلى آن را روايت كرده است و در سند آن على بن زيد وجود دارد كه حديث وى حسن است و مقدارى در آن ضعف است.ابو يعلى آن را از عايشه نيز روايت كرده است و راويان آن ثقه اند.
انس مى گويد:«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در اتاق ام سلمه خوابيده بود كه بيدار شد و استرجاع مى كرد.»
گفتم:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله براى چه استرجاع مى كنيد؟»
فرمود:«به خاطر سپاهى كه از طرف عراق به جستجوى مردى از مدينه مى آيد كه خداوند او را از آن ها حفظ مى كند.آنگاه وقتى به بيداء از ذو حليفه مى رسند در زمين فرو برده مى شوند و تا روز قيامت نه افراد بالاتر به افراد پايين تر مى رسند و نه افراد پايين تر به افراد بالاتر مى رسند و به جاى گوناگون محشور مى شوند.»
فرمود:«در ميان آن ها يا برخى از آنان مجبور شده اند.»
بزار آن را روايت كرده است و هشام بن حكم در سند آن وجود دارد كه من او را نمى شناسم ولى ابن ابى حاتم او را ذكر كرده است و او را نه جرح كرده است و نه توثيق و بقيه راويان آن ثقه اند.
عبدالله يعنى ابن مسعود از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«پرچم هاى سياه از طرف مشرق مى آيد و تا زير شكم اسب ها در خون فرو مى رود.»
فذكر الحديث وفيه يزيد بن أبى زياد و هو لين،وبقية رجاله ثقات.
وعن أبى هريرة قال ذكر إلى رسول اللّه صلى الله عليه و سلم المهدى فقال إن قصر فسبع وإلا فثمان وإلا فتسع وليملأن الأرض عدلاً وقسطا كما ملئت جوراً وظلماً.
رواه البزار ورجاله ثقات وفى بعضهم بعض ضعف.
وعن جابر قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يكون في أمتى خليفة يحثو المال في الناس حثياً لا يعده عداً ثم قال و الذى نفسي بيده ليعودان.رواه البزار ورجاله رجال الصحيح.
وعن طلحة ابن عبيد اللّه عن النبى صلى الله عليه و سلم قال ستكون فتنة لا يهدأ منها جانب إلّاجاش منها جانب حتى ينادى مناد من السماء أميركم فلان.
رواه الطبرانى في الاوسط وفيه متنى بن الصباح و هو متروك ووثقه ابن معين وضعفه أيضا.
وعن على بن أبى طالب انه قال أمنا المهدى أم من غيرنا يا رسول اللّه قال بل منا بنايختم اللّه كما بنا فتح وبنا يستنقذون من الشرك وبنا يؤلف اللّه بين قلوبهم بعد عداوة بينة كما بنا ألف بين قلوبهم بعد عداوة الشرك.
قال عليه السلام:على أمؤمنون أم كافرون؟
قال:مفتون وكافر.
رواه الطبرانى في الاوسط وفيه عمرو بن جابر الحضرمي و هو كذاب.
بزار اين حديث را ذكر كرده است و در سند آن يزيد بن ابى زياد وجود دارد و او ضعيف است و بقيه راويان آن ثقه اند.
ابو هريره مى گويد:«نزد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله سخن از مهدى عليه السلام به ميان آمد.او فرمود:
«اگر كوتاه باشد هفت،وگرنه هشت،وگرنه نه است.وى حتماً زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.»
بزار آن را روايت كرده است و راويان آن ثقه اند و برخى از آنان اندكى ضعيفند.
جابر از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«در ميان امت من خليفه اى است كه بدون شمارش مال را مشت مشت مى پاشد.»
آنگاه فرمود:«سوگند به كسى كه جانم در اختيار اوست!حتماً آن دو بازمى گردند.» (1)
بزار آن را روايت كرده است و راويان آن صحيح اند.
طلحه ابن عبيدالله از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«در آينده فتنه اى به وقوع خواهد پيوست كه از يك طرف آرام نمى شود مگر آن كه از سوى ديگر فوران مى كند تا اين كه از آسمان منادى ندا مى دهد كه اميرتان فلانى است.»
طبرانى در«المعجم الاوسط»آن را روايت كرده است و در سند آن مثنى بن صباح است كه او متروك است و ابن معين هم او را توثيق كرده و هم تضعيف نموده است.
على عليه السلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله سؤال كرد:«آيا مهدى عليه السلام از ماست يا از ديگران؟اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!»
فرمود:«بلكه از ماست.خداوند به وسيله ما پايان مى دهد همان گونه كه به وسيله ما آغاز كرد و به وسيله ما از شرك نجات مى يابند و به وسيله ما خداوند قلب هاى آن ها را با هم الفت مى دهد پس از دشمنى آشكار همان گونه كه ميان قلب هايشان الفت داد پس از دشمنى شرك.»
على عليه السلام گفت:«آيا آن ها مؤمن اند يا كافر؟»
فرمود:«فريفته و كافرند.»
طبرانى در«المعجم الاوسط»آن را روايت كرده است و در سند آن عمرو بن جابر حضرمى است كه دروغگوست.ت.
1) .احتمالاً بخشى از روايت افتاده است.
وعن على بن أبى طالب أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال يكون في آخر الزمان فتنة تحصل الناس كما يحصل الذهب في المعدن فلا تسبوا أهل الشام ولكن سبوا شرارهم فان فيهم الأبدال يوشك أن يرسل على أهل الشام سبب فيفرق جماعتهم حتى لو قاتلتهم الثعالب غلبتهم فعند ذلك يخرج خارج من أهل بيتى في ثلاث رايات الكثير يقول خمسة عشر الفاً و المقل يقول اثنا عشر ألفا امارتهم (1)أمت أمت يلقون سبع رايات تحت كل راية منها رجل يطلب الملك فيقتلهم اللّه جميعا ويرد إلى المسلمين ألفتهم ونعمتهم وقاصيهم دانيهم.
رواه الطبرانى في الأوسط وفيه ابن لهيعة و هو لين.وبقية رجاله ثقات.
وعن أبى هريرة عن النبى صلى الله عليه و سلم قال يكون في أمتى المهدى إن قصر فسبع وإلا فثمان وإلا فتسع تنعم أمتى فيها نعمة لم ينعموا مثلها يرسل السماء عليهم مدرارا ولا تدخر الأرض شيئا من النبات و المال كدوس يقوم الرجل يقول يا مهدى أعطنى فيقول خذ.
رواه الطبرانى في الأوسط ورجاله ثقات.
وعن أبى سعيد الخدرى قال سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول يخرج رجل من أمتى يقول بسنتي ينزل اللّه عزّ وجلّ له القطر من السماء وينبت اللّه له الأرض من بركتها تملأ الارض منه قسطا وعدلا كما ملئت جورا وظلما يعمل على هذه الأمة سبع سنين وينزل بيت المقدس.م.
1) .أى علامتهم.
على عليه السلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«در آخرالزمان فتنه اى رخ مى دهد كه مردم در آن خالص مى شوند همان گونه كه طلا در معدن خالص مى شود.پس اهل شام را دشنام ندهيد بلكه بدان آن ها را دشنام دهيد؛زيرا ابدال در ميان آن ها هستند.نزديك است كه بر اهل شام سببى فرستاده شود كه اجتماع آن ها را پراكنده كند به طورى كه اگر روباه ها با آن ها بجنگند بر آن ها پيروز مى شوند.در اين هنگام شخصى از اهل بيت من با سه پرچم قيام مى كند.كسى كه آن ها را زياد مى انگارد مى گويد:
«پانزده هزار نفرند.»و كسى كه آن ها را كم مى انگارد،مى گويد:«دوازده هزار نفرند»شعار آنان كشتن است.با هفت پرچم نبرد مى كنند كه در زير هر پرچم مردى به دنبال حكومت است.
آنگاه خداوند همه آن ها را مى كشد و الفت و نعمت را به مسلمانان بازمى گرداند و دشمنان آن ها را مى راند و پَست مى كند.»
طبرانى در«المعجم الاوسط»آن را روايت كرده است و ابن لهيعه در سند آن وجود دارد كه ضعيف است و بقيه راويان آن ثقه اند.
ابو هريره از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«مهدى عليه السلام در ميان امت من است كه اگر كوتاه باشد،هفت[سال]است،وگرنه هشت، [سال]وگرنه نه[سال]در اين مدت امت من به گونه اى از نعمت بهره مند مى شوند كه مثل آن بهره مند نشده اند.آسمان پى در پى بر آن ها مى بارد و زمين گياهى را از آن ها دريغ نمى كند و مال همانند خرمن بر روى هم انباشته مى شود.مردى بلند مى شود و مى گويد:«اى مهدى عليه السلام به من ببخش!»و او مى گويد:«بگير!»
طبرانى در«المعجم الاوسط»آن را روايت كرده است و راويان آن ثقه اند.
ابوسعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«مردى از امت من قيام مى كند كه سخن او سنت من است.خداوند عز و جل براى وى باران را از آسمان فرو مى فرستد و از بركت زمين برايش مى روياند زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.هفت سال بر اين امت حكومت مى كند و در بيت المقدس ساكن مى شود.»
قلت:رواه الترمذى وابن ماجه باختصار.رواه الطبرانى في الأوسط وفيه من لم أعرفهم.
وعن ابن عمر قال كان رسول اللّه صلى الله عليه و سلم جالسا في تفر من المهاجرين و الأنصار وعلى بن أبى طالب عن يساره و العباس عن يمينه إذ تلاقى العباس ورجل من الأنصار وغلط الأنصارى للعباس فأخذ النبى صلى الله عليه و سلم بيد العباس ويد على فقال سيخرج من صلب هذا فتى يملأ الارض جورا وظلما وسيخرج من هذا فتى يملأ الأرض قسطا وعدلا فاذا رأيتم ذلك فعليكم بالفتى التميمى فانه يقبل من قبل المشرق و هو صاحب رايه المهدى.
رواه الطبرانى في الأوسط وفيه ابن لهيعة وفيه لين ولكن الحديث منكر فان النبى صلى الله عليه و سلم لم يكن يستقبل أحداً في وجهه بشىء يكرهه وخاصمه عمه العباس الذى قال فيه انه صنو أبيه و اللّه أعلم،وعن عبداللّه بن الحرث بن جزء الزبيدى قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يخرج قوم من قبل المشرق فيوطئون للمهدى سلطانه.
رواه الطبرانى في الأوسط وفيه عمرو بن جابر و هو كذاب.
قلت وحديث على الهلالى في المهدى يأتى في فضائل أهل البيت إن شاء اللّه.
مى گويم:ترمذى و ابن ماجه آن را به طور خلاصه روايت كرده اند و طبرانى آن را در «المعجم الاوسط»روايت كرده است و در سند آن،كسانى وجود دارد كه من آن ها را نمى شناسم.
ابن عمر مى گويد:«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در ميان تعدادى از مهاجر و انصار نشسته بود على عليه السلام در طرف چپ وى و عباس در طرف راست وى نشسته بودند.در اين هنگام عباس و يكى از انصار رو در رو قرار گرفتند و مرد انصارى بر عباس درشتى كرد.آنگاه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دست عباس و على عليه السلام را گرفت و فرمود:
«در آينده از پشت اين جوانى به وجود مى آيد كه زمين را از ظلم و جور پر مى كند و به زودى از اين جوانى به وجود مى آيد كه زمين را از عدل و داد پر مى كند.پس هنگامى كه آن را مشاهده كرديد بر شما باد به جوان تميمى كه از طرف مشرق مى آيد و او پرچمدار مهدى عليه السلام است.»
طبرانى در«المعجم الاوسط»آن را روايت كرده است و ابن لهيعه در سند آن وجود دارد كه ضعيف است و حديث منكر است؛همانا پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به چهره كسى نگاه نمى كرد كه برايش ناخوشايند بود و با او درباره عمويش مخاصمه مى كرد كسى كه درباره اش گفته است او همتاى پدرش است و خداوند آگاه تر است.
عبداللّه بن حرث بن جزء زبيدى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«گروهى از طرف مشرق قيام مى كنند و حكومت مهدى عليه السلام را زمينه سازى مى كنند.
طبرانى آن را در«المعجم الاوسط»روايت كرده است و عمرو بن جابر در سند آن است كه دروغگوست.
مى گويم:«حديث على هلالى درباره مهدى عليه السلام ان شاء اللّه در فضائل اهل بيت خواهد آمد.»
موارد الظمآن إلى زوائد ابن حبان
ايضاً لأبي الحسن،نور الدين،علي بن أبي بكر بن سليمان الهيثمي
(735-807)
مرّت ترجمته آنفاً ذيل كتاب مجمع الزوائد فلا نكررها ونزيد هنا:أن أصل كتاب موارد الظمآن...مأخوذ من صحيح حاتم بن حبان بن احمد ابن معبد التميمي المضري البستي المشهور ب«ابن حبان» (1)(المتوفى 354)،الذى يعتبر من كبار أئمة الحديث وآرائه في معرفة الحديث يعد من أهم الآراء وأقيمها،وكان مشاركاً في كثير من العلوم،كما كان أحد المكثرين في التصنيف و التأليف في الاسلام.
ثم أن كتابه هذا يعتبر من أهم الكتب وأوثقها عند أهل السنة وأرباب الحديث،وفيه إضافات في شتى الموضوعات بالنسبة إلى الصحيحين:البخاري و المسلم.
فأفرد نورالدين الهيثمي رسالة مختصة بذكر هذه الإضافات وسماه بموارد الظمآن...
وفيها باب اختصه بما جاء في المهدي فنقدمه للقراء الكرام عيناً.3.
1) .طبع بعنوان الاحسان في تقريب صحيح ابن حبان في 1390 بالقاهرة من 1-3.
موارد الظمآن الى زوائد ابن حبان
تأليف:ابوالحسن،نور الدين على بن ابى بكر بن سليمان هيثمى
(735-807)
ترجمه وى اندكى پيش تر ذيل كتاب«مجمع الزوائد»گذشت بنابراين آن را تكرار نمى كنيم و در اينجا مى افزايم:اصل كتاب«موارد الظمآن...»از صحيح حاتم بن حبان بن احمد بن معبد تميمى مضرى بستى مشهور به«ابن حبان» (1)كه متوفى 354 است.ابن حبان از امامان بزرگ حديث به شمار مى آيد و نظرياتش درباره شناخت حديث از مهم ترين و ارزشمندترين نظريات به شمار مى آيد.وى در بسيارى از علوم متبحر بود.همان گونه كه او يكى از كسانى است كه بيش ترين تأليف و تصنيف را در اسلام دارد.
اين كتاب وى از مهم ترين و محكم ترين كتاب نزد اهل سنت و محدثان است و نسبت به دو«صحيح بخارى»و«مسلم»داراى افزوده هايى درباره موضوعات گوناگون است.
نورالدين هيثمى رساله جداگانه اى درباره اين افزوده ها نوشته است و آن را«موارد الظمآن...» نام نهاده است.
در اين كتاب بابى مخصوص به احاديث امام مهدى عليه السلام وجود دارد كه به خوانندگان تقديم مى گردد.
1) .اين كتاب در سال 1390 در سه جلد به نام«الاحسان فى تقريب صحيح ابن حبان»در قاهره چاپ شد.
موارد الظمآن
إلى زوائد ابن حبّان
للحافظ نور الدين على بن أبى بكر الهيثمى
حقّقه ونشره
محمّد عبدالرّزاق حمزة
مدير(دار الحديث)بمكة المكرمة
والمدرس بالحرم المكى الشريف
المطبعة السّلفية ومكتبتها
21 شارع الفتح بالروضة تليفون 898364
إلى زوائد ابن حبّان
حافظ نور الدين على بن أبى بكر الهيثمى
(735-807)
21
باب ما جاء في المهدى
1876.أخبرنا الفضل بن الحباب حدثنا مسدد بن مسرهد حدثنا محمد بن ابراهيم أبو شهاب عن عاصم بن بهدلة عن أبى صالح عن أبى هريرة قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«لو لم يبق من الدنيا إلّاليلة لملك فيها رجل من أهل بيت النبى صلى الله عليه و سلم».
1877.أخبرنا الفضل بن الحباب في عقبة حدثنا مسدد حدثنا محمد بن إبراهيم أبو شهاب حدثنا عاصم بن بهدلة عن زر عن ابن مسعود قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«لو لم يبق من الدنيا إلّاليلة لملك رجل من أهل بيتى يواطئ اسمه اسمى».
1878.أخبرنا الحسين بن أحمد بن بسطام بالأبلة حدثنا عمرو بن على بن بحر حدثنا ابن مهدى عن سفيان عن عاصم عن زر عن عبداللّه قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«لا تقوم الساعة حتى يملك رجل من أهل بيتى يواطئ اسمه اسمى واسم أبيه اسم أبى فيملأها قسطاً وعدلا».
1879.أخبرنا محمد بن أحمد بن أبى عون حدثنا على بن المنذر حدثنا ابن فضيل حدثنا عثمان بن شبرمة عن عاصم بن أبى النجود عن زر عن عبداللّه قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم «يخرج رجل من أهل بيتى يواطئ اسمه اسمى وخلفه خلفى فيملأها قسطا وعدلا كما ملئت ظلما وجورا».
باب احاديث امام مهدى عليه السلام
1876.به ما خبر داد:فضل بن حباب از مسدد بن مسرهد از محمد بن ابراهيم ابو شهاب از عاصم بن بهدله از ابو صالح از ابو هريره كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«اگر از دنيا تنها يك شب باقى مانده باشد حتماً مردى از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله به حكومت خواهد رسيد.»
1877.به ما خبر داد:فضل بن حباب در عقبه از مسدد از محمد بن ابراهيم ابو شهاب از عاصم بن بهدله از زر ابن مسعود كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«اگر از دنيا تنها يك شب باقى مانده باشد حتماً مردى از اهل بيت من به حكومت خواهد رسيد كه نامش شبيه نام من است.»
1878.به ما خبر داد:حسين بن احمد بن بسطام در ابله از عمرو بن على بن بحر از ابن مهدى از سفيان از عاصم از زر از عبداللّه كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«قيامت برپا نمى شود تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است،آنگاه آن را از داد و عدل پر مى كند.»
1879.به ما خبر داد:محمد بن احمد بن ابى عون از على بن منذر از ابن فضيل از عثمان بن شبرمه از عاصم بن ابى نجود از زر از عبداللّه كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«مردى از اهل بيت من قيام مى كند كه نامش شبيه نام من و اخلاقش اخلاق من(يا قيافه اش قيافه من)است.آنگاه آن را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.»
1880.أخبرنا أحمد بن على بن المثنى حدثنا أبو خيثمة حدثنا يحيى بن سعيد أنبأنا عوف حدثنا أبو الصديق عن أبى سعيد الخدرى عن النبى صلى الله عليه و سلم قال«لا تقوم الساعة حتى تملأ الأرض ظلما وعدوانا،ثم يخرج رجل من أهل بيتى أو عترتى فيملأها قسطا وعدلا كما ملئت ظلما وعدوانا».
1881.أخبرنا أبو يعلى حدثنا محمد بن يزيد بن رفاعة حدثنا وهب بن حرير حدثنا هشام بن أبى عبداللّه عن قتادة عن صالح أبى الخليل عن مجاهد عن أم سلمة قالت:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«يكون اختلاف عند موت خليفة،يخرج رجل من قريش من أهل المدينة إلى مكة فيأتيه ناس من أهل مكة فيخرجونه و هو كاره فيبايعونه بين الركن و المقام،فيبتعثون إليه جيشا من أهل الشام،فاذا كانوا بالبيداء خسف بهم،فاذا بلغ الناس ذلك أتاه أهل الشام وعصائب من أهل العراق فيبايعونه،وينشأ رجل من قريش أخواله من كلب فيبتعثون اليهم جيشا فيهزمونهم ويظهرون عليهم،فيقسم بين الناس فيؤهم،ويعمل فيهم بسنة نبيهم صلى الله عليه و سلم، ويلقى الإسلام بجرانه إلى الأرض يمكث سبع سنين».
1880.به ما خبر داد:احمد بن على بن مثنى از ابو خيثمه از يحيى بن سعيد از عوف از ابو صديق از ابوسعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه فرمود:
«قيامت برپا نمى شود تا زمين از ظلم و عدوان پر شود،سپس مردى از اهل بيت من يا از عترت من قيام مى كند و آن را از داد و عدل پر مى كند همان گونه كه از ظلم و عدوان پر شده است.»
1881.به ما خبر داد:ابو يعلى از محمد بن يزيد بن رفاعه از وهب بن حرير از هشام بن ابى عبداللّه از قتاده از صالح ابو خليل از مجاهد از ام سلمه كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«هنگام مرگ خليفه اختلافى رخ مى دهد.مردى از قريش از اهل مدينه به سوى مكه حركت مى كند.گروهى از مردم مكه نزد او مى آيند و با اكراه او را خارج مى كنند و ميان ركن و مقام با وى بيعت مى كنند.سپاهى از اهل شام به سوى او فرستاده مى شود.هنگامى كه به او مى رسند در زمين فرو برده مى شوند.هنگامى كه اين خبر به مردم مى رسد اهل شام و عصائب اهل عراق نزد مدنى مى آيند و با وى بيعت مى كنند و مردى از قريش كه قبيله كلب دايى هايش هستند قيام مى كند.مرد مدنى سپاهى به سوى آن مى فرستد و آن ها را شكست مى دهند و بر ايشان پيروز مى شوند و غنيمت هاى شان را ميان مردم تقسيم مى كند و در ميان آنان به سنت پيامبرشان عمل مى كند و اسلام در زمين مستقر مى شود.هفت سال مى ماند.»
الفصول المهمة
في معرفة أحوال الأئمة وفضلهم عليهم السلام
نور الدين على بن محمد بن احمد المعروف بابن الصباغ المالكى
(784-855)
أصله من سفاقس(أحد بلاد أفريقيا)وولد وتوفي بمكة.
كان فقيهاً محدثاً مالكياً له كتب.
منها:الفصول المهمة،لمعرفة الأئمة،وهم لإثنا عشر المعروفون و العبر فيمن شفه النظر.
يروي عنه السخاوي بالاجازة وترجمه في الضوء اللامع(283/5)ونجم الدين بن فهد المكي في إتحاف الورى بأخبار أم القرى (1)و الزركلي في الاعلام(161/5)وعمر رضا كحالة في معجم المؤلفين(178/7)والحاجى خليفة في كشف الظنون(1271)وينقل عنه الحلبي في سيرته و السمهودي في جواهر العقدين و الصفوري في نزهة المجالس وعبد اللّه المطيري في الرياض الزاهرة و الصبان في اسعاف الراغبين و الحمزاوي في مشارق الأنوار و الشبلنجي في نور الأبصار وغيرهم في غيرها.
واستناد أمثال هؤلاء الأفذاذ بما نقل ابن الصباغ يدل على ثقة الرجل وصدقه في الحديث و اليك الفصل الخاص بالحجة المنتظر المهدي عليه السلام في كتابه الفصول المهمة.ن.
1) .كما في عبقات الانوار مجلد حديث الثقلين 574/2 من طبعة اصفهان.
الفصول المهمة
فى معرفة أحوال الأئمّة عليهم السلام وفضلهم عليهم السلام
تأليف:نور الدين على بن محمد بن احمد معروف به ابن صباغ مالكى
(784-855)
وى اهل سفاقس يكى از شهرهاى آفريقا است كه در مكه متولد و وفات يافت و فقيه محدث مالكى و داراى كتاب هايى بود كه برخى از آن ها عبارتند از:
«الفصول المهمه لمعرفة الائمه عليهم السلام»دوازده امام معروف عليه السلام«والعبر فيمن شفه النظر» سخاوى با اجازه از وى روايت مى كند و در كتاب«الضوء اللامع»(283/5)و نجم الدين بن فهد مالكى در كتاب«اتحاف الورى باخبار ام القرى» (1)و زركلى در كتاب«الاعلام»(161/5)و عمر رضا كحاله در كتاب«معجم المولفين»(178/7)و الحاجى خليفه در كتاب«كشف الظنون»(1271)شرح حال او را ذكر كرده اند و حلبى در كتاب«سيره»اش و سمهودى در كتاب«جواهر العقدين»و صفورى در كتاب«نزهة المجالس»و عبداللّه مطيرى در كتاب «رياض الزاهره»و الصبان در كتاب«اسعاف الراغبين»و حمزاوى در كتاب«مشارق الانوار»و شبلنجى در كتاب«نور الابصار»و ديگران در كتاب هايشان از او روايت نقل كرده اند.
استناد اين بزرگان به روايات ابن صباغ بر وثاقت و راستگويى او در حديث دلالت مى كند.فصل مربوط به امام مهدى عليه السلام از كتاب«الفصول المهمه»او را در اينجا مى آوريم.
1) .به نقل از عبقات الانوار مجلد حديث ثقلين 574/2 از چاپ اصفهان.
الفصول المهمّة
فى معرفة أحوال الأئمّة عليهم السلام
الكتاب الذى يعطيك صورة صادقة عن
سيرة الأئمة الاثنى عشر عليهم السلام باسلوب
رصين محكم وضبط وتحقيق تسالم الفريقان
على صحته وتاييده فهو خير مصدر يرجع إليه
ويعول عليه
تأليف
الشيخ الإمام العلامة و البحر الفهامة على بن محمد
ابن احمد المالكى المكى الشهير بابن الصباغ
المتوفى 855
مطبعة العدل في النجف
من نشريات مكتب دار الكتب التجارية ومضغنها في النجف الاشرف
لصاحبها الشيخ محمد رضا الكتبى
فى معرفة أحوال الأئمّة عليهم السلام وفضلهم عليهم السلام
نور الدين على بن محمد بن احمد
معروف به
ابن صباغ مالكى
(784-855)
الفصل الثانى عشر
فى ذكر ابى القاسم
محمد الحجة الخلف الصالح ابن أبى محمد الحسن الخالص
و هو الامام الثانى عشر وتاريخ ولادته ودلايل امامته وذكر طرف من اخباره وغيبته ومدة قيام دولته وذكر كنيته ونسبه وغير ذلك مما يتصل به.
قال صاحب الارشاد الشيخ المفيد أبو عبداللّه محمد بن محمد بن النعمان رحمه الله كان الامام بعد أبى محمد الحسن ابنه محمداً ولم يخلف ابوه ولدا غيره وخلفه أبوه غايبا مستترا بالمدينة وكان عمره عند وفاة أبيه خمس سنين اتاه اللّه تعالى فيها الحكمة كما اتاها يحيى صبيا وجعله اماما في حال الطفولية كما جعل عيسى بن مريم في المهد نبيا و قد سبق النص عليه في ملة الاسلام من النبى محمد عليه الصلاة و السلام وكذلك من جده على بن أبى طالب ومن بقية آبائه أهل الشرف و المراتب.
و هو صاحب السيف القائم المنتظر كما ورد ذلك في صحيح الخبر.
وله قبل قيامه غيبتان احدهما اطول من الاخرى فاما الاولى فهى القصرى فمنذ ولادته إلى انقطاع السفارة بينه وبين شيعته واما الثانية فهى التى بعد الأولى في اخرها يقوم بالسيف.
قال اللّه تعالى: «وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصّالِحُونَ» .
درباره ابوالقاسم محمد حجت خلف صالح فرزند ابو محمد حسن خالص كه دوازدهمين امام است و تاريخ ولادت وى و ادله امامتش و ذكر گزيده اى از اخبار و غيبت و مدت حكومت و كنيه و نسب او و مطالب ديگرى درباره او.
صاحب كتاب«الارشاد»شيخ مفيد ابو عبداللّه محمد بن نعمان قدس سره مى فرمايد:
پس از امام ابو محمد حسن عليه السلام فرزندش محمد عليه السلام امام است و پدرش به جز او فرزندى باقى نگذاشت و او را غايب و پنهان در مدينه بر جاى گذارد.سن او هنگام وفات پدرش پنج سال بود كه خداوند در اين سن به وى حكمت عنايت كرد همان گونه كه به يحيى عليه السلام در كودكى حكمت بخشيد و خداوند او را در زمان كودكى امام قرار داد همان گونه كه عيسى بن مريم عليه السلام را در گهواره پيامبر قرار داد و پيش تر گذشت كه در دين اسلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و از جد بزرگوارش على عليه السلام و از ديگر پدرانش اهل شرافت و درجات درباره وى تصريح و نص به امامت وارد شده است.
او داراى شمشير،قائم قيام كننده منتظَر انتظار كشيده شده است چنانچه در احاديث صحيح وارد شده است.
وى پيش از ظهور داراى دو غيبت است كه يكى از آن ها بلندتر از ديگرى است غيبت اول كه همان غيبت صغرى كوتاه تر است از زمان تولد وى تا پايان دوران سفارت ميان او و شيعيانش است و غيبت دوم پس از غيبت اول آغاز مى شود و در پايان آن با شمشير قيام مى كند.خداوند تعالى مى فرمايد:
«و قطعا در زبور پس از ذكر نوشتيم كه همانا بندگان شايسته من زمين را به ارث مى برند.»
وقال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لم تنقض الأيام و الليالى حتى يبعث اللّه رجلا من أهل بيتى يواطى اسمه اسمى يملأ الارض عدلا وقسطا كما ملئت ظلما وجورا.
وعن زرارة قال سمعت ابا جعفر يقول الأئمة الاثنى عشر كلهم من آل محمد صلّى الله عليه وآله وعليهم على بن ابى طالب واحد عشر من ولده.
وروى الحافظ ابو نعيم بسنده مرفوعا إلى عبداللّه بن عمر قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لا تذهب الدنيا حتى يبعث اللّه رجلا من أهل بيتى يواطى اسمه اسمى واسم أبيه اسم أبى يملأ الارض قسطا وعدلا كما ملئت ظلما وجورا.
وروى ابن الخشاب في كتابه مواليد أهل البيت يرفعه بسنده إلى على بن موسى الرضا عليه السلام انه قال الخلف الصالح من ولد أبى محمد الحسن بن على و هو صاحب الزمان القائم المهدى.
واما النص على امامته من جهة ابيه فروى محمد بن على بن بلال قال:
خرج إلى امر ابى محمد الحسن بن على العسكرى قبل مضيه بسنين يخبرنى بالخلف من بعده ثم خرج إلى قبل مضيه بثلاثة ايام يخبرنى بالخلف بانه ابنه من بعده.
وعن ابى هاشم الجعفرى قال قلت لأبى محمد الحسن بن على جلالتك تمنعنى من مسائلتك فتاذن ان اسألك؟
فقال:سل.
فقلت:يا سيدى هل لك ولد؟
قال:نعم.
قلت:فان حدث حادث فأين سأل عنه؟
قال بالمدينة.
و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«روزها و شب ها سپرى نمى شود تا خداوند مردى از اهل بيت مرا برانگيزد كه نامش شبيه نام من است.زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.»
زراره از امام باقر عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:
«امامان عليهم السلام دوازده نفرند كه همگى از آل محمد صلى الله عليه و آله هستند.على بن ابى طالب عليه السلام و يازده فرزندش عليهم السلام.»
و حافظ ابو نعيم با سند خود كه به عبداللّه بن عمر مى رساند روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«دنيا سپرى نمى شود تا خداوند مردى از اهل بيت مرا برانگيزد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است.زمين را از داد و عدل پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.»
ابن خشاب در كتابش به نام«مواليد اهل البيت»با سند خودش به امام رضا عليه السلام مى رساند كه فرمود:«خلف صالح از نسل ابو محمد حسن بن على عليه السلام است و او صاحب الزمان قائم مهدى عليه السلام است.»
و نص بر امامت او به سيله پدرش،محمد بن على بن بلال مى گويد:
«ابو محمد حسن بن على عسكرى عليهما السلام دو سال پيش از وفاتش مرا از جانشين پس از خودش آگاه كرد و پس از آن سه روز پيش از وفاتش به من خبر داد كه فرزندش پس از وى جانشين وى خواهد بود.»
ابوهاشم جعفرى مى گويد:«به ابو محمد حسن بن على عليهما السلام گفتم:جلال و شكوه شما مرا از سؤال كردن از شما باز مى دارد.آيا به من اجازه مى دهى كه از شما بپرسم؟»
فرمود:«بپرس!»
گفتم:«آيا شما فرزندى داريد؟»
فرمود:«آرى.»
گفتم:«اگر حادثه اى براى شما اتفاق افتاد،در كجا سراغ وى را بگيرم؟»
فرمود:«در مدينه.»
ولد ابوالقاسم محمد بن الحجة بن الحسن الخالص بسر من رأى ليلة النصف من شعبان سنة خمس وخمسين ومائتين للهجرة.
واما نسبه أبا و أما فهو ابوالقاسم محمد الحجة بن الحسن الخالص بن على الهادى ابن محمد الجواد بن على الرضا بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق ابن محمد الباقر بن على زين العابدين بن الحسين بن على بن ابى طالب صلوات اللّه عليهم اجمعين.
واما امه فام ولد يقال لها نرجس خير امة وقيل اسمها غير ذلك.واما كنيته فابو القاسم.
و أما لقبه فالحجة و المهدى و الخلف الصالح و القائم المنتظر وصاحب الزمان واشهرها المهدى صفته عليه السلام شاب مرفوع القامة حسن الوجه و الشعر يسيل شعره على منكبيه اقنى الأنف اجلى الجبهة بوابه محمد بن عثمان معاصره المعتمد قيل غاب في السرداب و الحرس عليه وكان ذلك سنة ست وسبعين ومائتين للهجرة و هذا طرف يسير مما جاء من النصوص الدالة على الامام الثانى عشر عن الأئمة الثقات و الروايات في ذلك كثيرة اضربنا عن ذكرها و قد دونها اصحاب الحديث فى كتبهم واعتنوا بجمعها ولم يتركوا شيئا وممن اعتنى بذلك وجمعه إلى الشرح و التفصيل الشيخ الامام جمال الدين ابو عبداللّه محمد بن ابراهيم الشهير بالنعمانى في كتابه الذى صنفه ملأ الغيبة في طول الغيبة،وجمع الحافظ ابو نعيم أربعين حديثا في امر المهدى خاصة وصنف الشيخ أبو عبداللّه محمد بن يوسف الكنجى الشافعى في ذلك كتابا سماه البيان في اخبار صاحب الزمان.
وروى الشيخ أبو عبداللّه الكنجى المذكور في كتابه هذا باسناده عن زر بن عبداللّه قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لا تذهب الدنيا حتى يملك العرب رجل من أهل بيتى يواطى اسمه اسمى اخرجه أبو داود.
وعن على بن أبى طالب عليه السلام عن النبى صلى الله عليه و سلم انه قال لو لم يبق من الدهر إلّايوم لبعث اللّه رجلا من أهل بيتى يملأها عدلا كما ملئت جورا هكذا اخرجه أبو داود في مسنده.
ابوالقاسم محمد حجة بن الحسن الخالص عليهما السلام در شب نيمه ماه شعبان سال 255 هجرى در سامرا متولد شد.
نسب او از طرف پدر:وى ابوالقاسم محمد حجة بن الحسن الخالص بن على الهادى ابن محمد الجواد بن على الرضا بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن على زين العابدين بن الحسين بن على بن ابى طالب صلوات اللّه عليهم اجمعين است ومادرش كنيز فرزنددارى به نام نرجس بهترين كنيزان است و نام وى غير آن نيز گفته شده است.
كنيه وى ابوالقاسم عليه السلام و لقب وى حجت و مهدى و خلف و صالح و قائم و منتظر و صاحب الزمان است كه مشهورترين آن ها مهدى عليه السلام است.
ويژگى هاى ظاهرى او:آن حضرت جوان بلندقد زيباروى و زيباموى است.موهايش بر روى شانه هايش مى ريزد و بينى كشيده،پيشانى بلند است.
حاجب و دربان او محمد بن عثمان معاصر معتمد است.گفته شده است در سرداب غايب شده و آنجا نگهبان دارد و اين حادثه در سال دويست و هفتاد و شش اتفاق افتاد و اين گوشه اندكى از احاديثى است كه درباره امام دوازدهم از بزرگان مورد اعتماد رسيده است و روايات در اين باره زياد است كه ما از ذكر آن ها چشم پوشى مى كنيم كه محدثان در كتاب هايشان تدوين و گردآورى نموده اند و چيزى را فرو گذار نكرده اند.يكى از كسانى كه به جمع آورى و شرح و تفصيل آن پرداخته است،شيخ امام جمال الدين ابو عبداللّه محمد بن ابراهيم مشهور به نعمانى در كتابش«ملأ الغيبه فى طول الغيبه»است.
حافظ ابو نعيم نيز چهل حديث فقط درباره مهدى عليه السلام گردآوردى كرده است و شيخ ابو عبداللّه محمد بن يوسف كنجى شافعى در اين باره كتابى به نام«البيان فى اخبار صاحب الزمان عليه السلام»تأليف كرده است.وى در اين كتاب با سند خود از زر بن عبداللّه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«دنيا سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من حاكم عرب گردد كه نامش شبيه نام من است.»ابو داود آن را روايت كرده است.
و از على عليه السلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده است كه فرمود:
«اگر فقط يك روز از روزگار باقى مانده باشد حتماً خداوند مردى از اهل بيت مرا برمى انگيزد كه آن را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است.ابو داود در مسندش آن را اين گونه روايت كرده است.
وروى أبو داود و الترمذى في سننهما كل واحد منهما يرفعه إلى أبى سعيد الخدرى رضى الله عنه قال سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول المهدى منى اجلا الجبهة اقنى الانف يملأ الارض قسطا وعدلا كما ملئت جورا وظلما وزاد ابو داود يملك سبع سنين.
وقال حديث ثابت صحيح،ورواه الطبرانى في مجمعه وكذلك غيره من ائمة الحديث وذكر ابن سيرويه الديلمى في كتاب الفردوس في باب الألف و اللام باسناده عن ابن عباس رضى الله عنه قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم المهدى طاووس أهل الجنة.
وباسناده ايضا عن حذيفة بن اليمان رضى الله عنه عن البنى صلى الله عليه و سلم قال المهدى ولدى وجهه كالقمر الدرى و اللون منه لون عربى و الجسم جسم اسرائيلى يملأ الارض عدلا كما ملئت جورا يرضى بخلافته أهل السموات والارض و الطير فى الجو يملك عشر سنين.
ومما رواه أبو داود ايضا يرفعه إلى ام سلمه رضى الله عنه قالت سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول المهدى من عترتى من ولد فاطمة عليها السلام.
ومن ذلك ما رواه القاضى ابو محمد الحسين بن مسعود البغوى في كتابه المسمى بشرح السنة وخرجه مسلم و البخارى في صحيحهما يرفعه كل واحد منهما بسنده إلى ابى هريرة قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم كيف انتم إذا نزل ابن مريم فيكم وامامكم منكم.
ومن ذلك ما اخرجه ابو داود و الترمذى فى سننهما يرفعه كل واحد منهما إلى عبداللّه بن مسعود قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لو لم يبق من الدنيا الّا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يبعث فيه رجلا من أمتى ومن أهل بيتى يواطى اسمه اسمى يملأ الارض قسطا وعدلا كما ملئت جورا وظلما.
ومن ذلك مارواه ابو اسحق احمد بن محمد بن الثعلبى يرفعه بسنده إلى انس بن مالك قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم نحن ولد عبدالمطلب سادة الجنة انا وحمزة وجعفر وعلى و الحسن والحسين و المهدى واخرجه ابن ماجة في صحيحه.
و ابو داود و ترمذى هر يك در سنن خود به ابوسعيد خدرى مى رسانند كه گفت:«از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله شنيدم،فرمود:«مهدى عليه السلام از من است.وى پيشانى بلند،بينى كشيده است.زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.»و ابو داود بر آن مى افزايد كه فرمود:«هفت سال حكومت مى كند.»و مى گويد:«اين حديث ثابت و صحيحى است.»و طبرانى در«مجمع»خود(ظاهراً«معجم»خودش)و محدثان بزرگ ديگر آن را روايت كرده اند.
ابن سيرويه ديلمى در كتاب«الفردوس»در باب الف و لام با سند خود از ابن عباس روايت كرده است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«مهدى عليه السلام طاووس اهل بهشت است.»
همچنين با سند خود از حذيفه بن يمان از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«مهدى عليه السلام فرزند من است،صورتش همانند ماه تابناك است.رنگ او رنگ عربى و جسم وى جسم اسرائيلى است.زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است.اهل آسمان ها و زمين و پرندگان آسمان از خلافت او خشنودند.ده سال حكومت مى كند.»
همچنين ابو داود سند را به ام سلمه مى رساند كه گفت:«از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:
«مهدى عليه السلام از عترت من از فرزندان فاطمه(س)است.»
قاضى ابو محمد حسين بن مسعود بغوى در كتابش«شرح السنه»و مسلم و بخارى هر كدام در صحيح خود سند را به ابو هريره مى رسانند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«شما چگونه ايد، هنگامى كه فرزند مريم عليه السلام در ميانتان فرود مى آيد و امامتان از خودتان است؟»
ابو داود و ترمذى هر كدام در سنن خود سند را به عبداللّه بن مسعود مى رسانند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«اگر از دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا در آن مردى از امت و از اهل بيتم را برانگيزد كه نامش شبيه نام من است.زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.»
ابو اسحاق احمد بن محمد ثعلبى سندش را به انس بن مالك مى رساند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«ما فرزندان عبدالمطلب سروران اهل بهشت هستيم من و حمزه و جعفر و على و حسن و حسين و مهدى عليهم السلام.»ابن ماجه آن را در صحيح خود روايت كرده است.
وعن علقمة ابن عبداللّه قال بينما نحن عند رسول اللّه صلى الله عليه و سلم اذ اقبل فئة من بنى هاشم فلما راهم النبى صلى الله عليه و سلم اغرورقت عيناه بالدموع وتغير لونه قال قلت مالك يا رسول اللّه نرى في وجهك شيئا نكرهه.
قال صلى الله عليه و سلم:انا أهل البيت اختار اللّه لنا الآخرة على الدنيا وان أهل بيتى سيلقون بعدى تشريدا وتطريدا حتى يأتى قوم من قبل المشرق ومعهم رايات سود فيسألون بخبز فلا يعطونه فيقاتلون فينصرون فيعطون ما سألوا ولا يقبلون حتى يدفعونها إلى رجل من أهل بيتى فملأها قسطا كما ملؤها جورا فمن أدرك ذلك منكم فليأتينهم ولو حبوا على الثلج، اخرجه الحافظ ابو نعيم.
وروى الحافظ ابو نعيم ايضا بسنده عن ثوبان قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم إذا رايتم الرايات السود من خراسان فاتوها ولو حبوا على الثلج فان فيها خليفة اللّه المهدى.
وروى الحافظ ابو نعيم ايضا بسنده عن عبداللّه بن عمر قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يخرج المهدى من قرية يقال لها كريمة.
وروى الحافظ ابو عبداللّه ابن ماجة القزوينى في حديث طويل نزول عيسى بن مريم على نبينا وآله وعليه السّلام عن أبى أمامة الباهلى قال خطبنا رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وذكر الدجال وقال فيه ان المدينة لتنقى خبثها كما ينقى الكير خبث الحديد ويدعى ذلك اليوم الخلاص.
قالت أم شريك بنت العسكر يا رسول اللّه فاين العرب يومئذ؟
قال صلى الله عليه و سلم:هم يومئذ قليل وجلهم في بيت المقدس و أمامهم المهدى قد تقدم اذ صلى بهم اذ نزل عيسى بن مريم فرجع ذلك الامام ينكص عن عيسى القهقرى ليتقدم
علقمه بن عبداللّه مى گويد:«يك بار كه نزد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بوديم ناگهان گروهى از بنى هاشم آمدند.هنگامى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آن ها را مشاهده كرد ديدگانش پر از اشك شد و رنگش تغيير كرد.به وى گفتم:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!شما را چه شده است كه در چهره ات حالت ناخوشايند مشاهده مى كنيم.»
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«ما اهل بيتى هستيم كه خداوند براى ما آخرت را بر دنيا برگزيد و همانا اهل بيتم پس از من گرفتار آوارگى و رانده شدن مى شوند تا اين كه گروهى از طرف مشرق با پرچم هاى سياه مى آيند و خير را درخواست مى كنند ولى به آن ها داده نمى شود، آنگاه نبرد مى كنند،پيروز مى شوند و خواسته شان به آن ها داده مى شود ولى نمى پذيرند تا آن را به مردى از اهل بيت من تحويل دهند.سپس آن را از عدالت پر مى كند همان گونه كه آن را از جور پر كرده اند پس هر يك از شما آن را درك كند،بايد به سوى آن ها بيايد هر چند به صورت چهار دست و پا بر روى برف باشد.»حافظ ابو نعيم آن را روايت كرده است.
همچنين حافظ ابو نعيم با سند خود از ثوبان روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«هنگامى كه پرچم هاى سياه را از طرف خراسان مشاهده كرديد،به سوى آن ها بياييد هر چند به صورت چهار دست و پا بر روى برف باشد؛زيرا خليفه مهدى عليه السلام در ميان آن هاست.»
و نيز حافظ ابو نعيم با سند خود از عبداللّه بن عمر روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«مهدى عليه السلام از قريه اى به نام كريمه ظهور مى كند.»
حافظ ابو عبداللّه بن ماجه قزوينى در حديث بلند نزول عيسى بن مريم عليه السلام از ابو امامه باهلى روايت مى كند كه گفت:«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله براى ما سخنرانى كرد و از دجال سخن به ميان آورد و در آن سخنرانى فرمود:«همانا مدينه پليدى هايش را از خود دور مى كند همان گونه كه كوره آهنگرى ناخالصى آهن را جدا مى كند و آن روز،روز رهايى ناميده مى شود.»
ام شريك بنت عسكر گفت:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!در آن روز اعراب در كجايند؟»
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«آن ها در آن زمان اندكند.بيش تر آن ها در بيت المقدس اند و امامشان مهدى عليه السلام است.وى براى اقامه نماز جلو ايستاده است كه ناگهان عيسى بن مريم عليه السلام فرود مى آيد.آنگاه امام مهدى عليه السلام به صورت عقب عقب از عيسى عليه السلام عقب مى رود تا
عيسى يصلى بالناس الظهر فيضع عيسى يده بين كتفيه ثم يقول تقدم،هذا حديث صحيح ثابت و هذا مختصره.
وعن أبى هريرة قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم كيف انتم إذا نزل ابن مريم فيكم وامامكم منكم، و هذا حديث حسن متفق على صحته من حديث محمد بن شهاب الزهرى ورواه البخارى ومسلم في صحيحيهما.
وعن جابر بن عبداللّه قال سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول لا تزال طائفة من أمتى يقاتلون على الحق ظاهرين إلى يوم القيامة قال فينزل عيسى بن مريم على نبينا وآله وعليه السّلام فيقول اميرهم تعال صل بنا فيقول إلّاأن بعضكم على بعض أمراء تكرمة اللّه لهذه الامة،هذا حديث حسن صحيح أخرجه مسلم في صحيحه.
وعن ابن هارون العبدى قال اتيت أبا سعيد الخدرى رضى الله عنه فقلت له هل شهدت بدرا قال نعم فقلت أفلا تحدثنى بما سمعت من رسول اللّه صلى الله عليه و سلم في على عليه السلام وفضله قال بلى أخبرك أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم مرض مرضة نقه منها فدخلت عليه فاطمة عليه السلام وأنا جالس عن يمين النبى صلى الله عليه و سلم فلما رأت فاطمة ما برسول اللّه صلى الله عليه و سلم من الضعف خنقتها العبرة حتى بدت دموعها على خدها فقال لها رسول اللّه صلى الله عليه و سلم ما يبكيك يا فاطمة قالت أخشى الضيعة يا رسول اللّه فقال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يا فاطمة ان اللّه تعالى اطلع على الأرض اطلاعة على خلقه فاختار منهم اباك فبعثه نبيا ثم اطلع ثانية فاختار منهم بعلك فاوحى إلى ان انكحه فاطمة فانكحته اياك واتخذنه وصيا اما علمت انك بكرامة الله تعالى اياك زوجك اغزرهم علما واكثرهم حلما وأقومهم سلما.
عيسى عليه السلام نماز ظهر را براى مردم بخواند.عيسى عليه السلام دستش را ميان دو شانه وى مى گذارد و مى گويد:«جلو برو.»اين حديث صحيح و ثابت است كه اين خلاصه آن بود.
ابو هريره از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«شما چگونه ايد هنگامى كه فرزند مريم عليه السلام در ميانتان فرود مى آيد و امام شما از خودتان است.»اين حديث حسن است كه همگى بر صحت آن اتفاق دارند و از حديث محمد بن شهاب زهرى است.بخارى و مسلم آن را در«صحيح»خود روايت كرده اند.
جابر بن عبداللّه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«گروهى از امت من همواره تا روز قيامت پيروزمندانه براى حق مى جنگند.»
فرمود:«آنگاه عيسى بن مريم عليه السلام فرود مى آيد.امير آن ها به وى مى گويد:«بيا براى ما نماز بخوان!»
عيسى عليه السلام مى گويد:«آگاه باش كه شما امير همديگريد.»به خاطر گرامى داشتن خداوند اين امت را.»اين حديث حسن و صحيح است كه مسلم در«صحيح»خود آن را آورده است.
ابن هارون عبدى مى گويد:«نزد ابوسعيد خدرى آمدم و به وى گفتم:«آيا در نبرد بدر حضور داشتى؟»گفت:«آرى.»
گفتم:«آيا آنچه را كه درباره على عليه السلام و فضيلت او از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله شنيدى به من نمى گويى؟»
گفت:«آرى،به تو خبر مى دهم.پيامبراكرم صلى الله عليه و آله يك بار بيمار شد كه از آن بهبود يافت.در آن هنگام من در طرف راست پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نشسته بودم كه فاطمه(س)نزد وى آمد.هنگامى كه فاطمه(س)ضعف پيامبراكرم صلى الله عليه و آله را مشاهده كرد گريه گلويش را گرفت به طورى كه اشك هايش بر روى گونه هايش آشكار شد.آنگاه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به وى فرمود:«اى فاطمه(س) همانا خداوند يك بار به مخلوقاتش در زمين سر كشيد و پدرت را از ميان آنان برگزيد و او را به پيامبرى مبعوث كرد،سپس براى بار دوم سر كشيد و شوهرت را از ميان آن ها برگزيد و به من وحى كرد:«فاطمه(س)را به ازدواج با او در آور!»پس من تو را به ازدواج او در آوردم و او را وصى خودم قرار دادم.مگر نمى دانى كه به خاطر كرامت خداوند تعالى نسبت به تو، شوهرت عالم ترين و بردبارترين و پايدارترين آنان در اسلام است.»
فاستبشرت فاراد رسول اللّه صلى الله عليه و سلم ان يزيدها من مزيد الخير الذى قسمه اللّه تعالى لمحمد صلى الله عليه و سلم قال فقال لها يا فاطمة ولعلى ثمانية اضراس يعنى مناقب ايمان بالله ورسوله وحكمته وزوجته وسبطاه الحسن و الحسين وأمره بالمعروف ونهيه عن المنكر يا فاطمة انا أهل بيت أعطينا ست خصال لم يعطيها احد من الأولين ولايدركها احد من الآخرين غيرنا فنبينا خير الانبياء ووصينا خير الاوصياء و هو بعلك وشهيدنا خير الشهداء و هو عم أبيك ومنا من له جناحان يطير بهما فى الجنة حيث يشاء و هو جعفر ومنا سبطا هذه الامة وهما ابناك ومنا مهدى الامة الذى يصلى خلفه عيسى بن مريم ثم ضرب على منكب الحسين عليه السلام وقال من هذا مهدى هذه الامة،هكذا اخرجه الدارقطنى صاحب الجرح والتعديل.
وعن ابى نضرة قال كنا عند جابر بن عبداللّه الانصارى رضى الله عنه فقال يوشك أهل العراق أن لايجبى اليهم قفيز ولا درهم قلنا من اين قال من قبل العجم يمنعون ذلك ثم قال يوشك أهل الشام ان لا يجبى اليهم دينار ولا قد قلنا من اين قال من قبل الروم ثم سكت هنيئة ثم قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يكون في اخر امتى خليفة يحثوا المال حثوا لا يعده عدا قلنا نراه عمر بن عبدالعزيز قال لا،و هذا حديث حسن صحيح اخرجه مسلم في صحيحه وعن ابى سعيد الخدرى قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يكون في آخر الزمان خليفة يقسم المال ولا يعده،هذا لفظ مسلم في صحيحه.
آنگاه فاطمه(س)شادمان شد و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله خواست از خيرى كه خداوند تعالى براى محمد صلى الله عليه و آله قرار داده است،براى فاطمه(س)بيش تر بيان كند از اين رو به وى فرمود:
«اى فاطمه(س)!على عليه السلام هشت ويژگى و فضيلت دارد؛ايمان به خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله و حكمتش و همسرش و دو سبط او حسن و حسين عليهما السلام و امر به معروف و نهى از منكرش.اى فاطمه(س)!ما اهل بيتى هستيم كه شش ويژگى به ما عنايت شده است كه به هيچ يك از پيشينيان بخشيده نشده است و هيچ يك از آيندگان به جز ما به آن ها نخواهند رسيد.پيامبر ما بهترين پيامبران و وصى ما بهترين اوصياست و او شوهر توست و شهيد ما بهترين شهيدان است و او عموى پدرت است و از ماست آن كس كه دو بال دارد و به وسيله آن در هر كجاى بهشت كه بخواهد پرواز مى كند و او جعفر است و دو سبط اين امت از مايند و آن ها فرزندان تو هستند و مهدى عليه السلام امت كه عيسى بن مريم عليه السلام پشت سرش نماز مى خواند،از ماست.» سپس دست بر روى شانه حسين عليه السلام زد و فرمود:«مهدى اين امت از اين است.»
دارقطنى صاحب«جرح»و«تعديل»آن را اين گونه روايت كرده است.
ابو نضره مى گويد:«نزد جابر بن عبداللّه انصارى نشسته بوديم كه گفت:«نزديك است كه هيچ قفيز (1)و درهمى به اهل عراق نرسد.»
گفتيم:«از كجا؟»
گفت:«از طرف عجم ممنوع مى شوند.»سپس گفت:«نزديك است كه هيچ دينار و قدى (2)به اهل شام نرسد.»
گفتيم:«از كجا؟»
گفت:«از طرف اهل روم.»سپس اندكى سكوت كرد،آنگاه گفت:«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«در آخر امت من خليفه اى است كه مال را بدون شمارش پخش مى كند.»
گفتيم:«او را عمر بن عبد العزيز مى دانيم.»گفت:«نه»
و اين حديث حسن و صحيح است كه مسلم آن را در«صحيح»خود آورده است.م.
وعن أبى سعيد وجابر بن عبداللّه قالا قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم ابشركم بالمهدى يملأ الارض قسطا وعدلا كما ملئت جورا وظلما يرضى عنه ساكن السماء وساكن الارض يقسم المال صحاحا فقال رجل مامعنى صحاحا قال بالسوية بين الناس ويملأ الله قلوب امة محمد صلى الله عليه و سلم غنى ويسمعهم عدله حتى يأمر مناديا ينادى يقول من له في المال حاجة فليقم فما يقوم من الناس إلّارجل واحد فيقول انا فيقول له أئت السدان يعنى الخازن فقل ان المهدى يامرك ان تعطينى مالا فيحثوا له فى ثوبه حثوا حتى إذا صار في ثوبه يندم ويقول كنت أخشع أمة محمد نفسا اعجز عما وسعهم فيرده إلى الخازن فلا يقبل منه فيقول انا لا نأخذ شيئا مما اعطينا فيكون المهدى كذلك سبع سنين او ثمان او تسع ثم لا خير في العيش بعده،و هذا حديث حسن ثابت اخرجه شيخ أهل الحديث أحمد بن حنبل في مسنده.
وعن أبى سعيد الخدرى قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يكون عند انقطاع من الزمان وظهور من الفتن رجل يقال له المهدى عطاؤه هنيئا.
ابوسعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«در آخر الزمان خليفه اى است كه مال را بدون شمارش تقسيم مى كند.»
مسلم اين حديث را با اين عبارت در«صحيح»خود روايت كرده است.
ابوسعيد و جابر بن عبداللّه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كنند كه فرمود:
«شما را به مهدى عليه السلام بشارت مى دهم.زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است ساكنان آسمان و ساكنان زمين از او خشنودند.مال را به طور صحاح تقسيم مى كند.»
مردى گفت:«معناى صحاح چيست؟»
فرمود:«به طور مساوى در ميان مردم و خداوند قلب هاى امت محمد صلى الله عليه و آله را از بى نيازى پر مى كند و عدالتش آن ها را فرا مى گيرد،به گونه اى كه به يك منادى دستور مى دهد ندا دهد و بگويد:«هر كس به مال نياز دارد،بايستد.»آنگاه فقط يك نفر از مردم مى ايستد و مى گويد:«من.»
مهدى عليه السلام به وى مى گويد:«نزد خزانه دار برو و بگو:«مهدى عليه السلام به تو دستور مى دهد مقدارى مال به من بدهى!»
آنگاه مقدارى مال در پارچه اش مى ريزد.در اين هنگام وى پشيمان مى شود و با خود مى گويد:«من آزمندترين امت محمد صلى الله عليه و آله هستم.مگر من از آنچه آن ها قادر بر انجام آن هستند ناتوانم؟»آنگاه آن را به خزانه دار برمى گرداند ولى از وى نمى پذيرد و مى گويد:«ما آنچه را كه بخشيده ايم پس نمى گيريم.»آنگاه مهدى عليه السلام به اين صورت هفت يا هشت يا نه سال مى ماند.
سپس هيچ خيرى در زندگى بعد از او نيست.»
اين حديث حسن ثابت است كه استاد اهل حديث احمد بن حنبل آن را در مسندش روايت كرده است.
ابوسعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«هنگام حاكم شدن ياس و نوميدى بر زمان و ظهور فتنه ها،مردى به نام مهدى عليه السلام ظهور مى كند كه بخشش او فراوان است.»
اخرجه الحافظ ابو نعيم في الرد على من زعم ان المهدى هو المسيح.
وعن على بن أبى طالب عليه السلام قال قلت يا رسول اللّه أ منا آل محمد المهدى أم من غيرنا؟ فقال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لا بل منا يختم اللّه به الدين كما فتح بنا وبنا ينقذون من الفتنة كما انقذوا من الشرك وبنا يؤلف اللّه قلوبهم بعد عداوة الفتنة كما الف الله قلوبهم بعد عداوة الشرك وبنا يصبحون بعد عداوة الفتنة أخوانا في دينهم،و هذا حديث حسن عال رواه الحفاظ في كتبهم،و أما الطبرانى فقد ذكره فى المعجم الاوسط و أما ابو نعيم فرواه في حلية الأولياء، و أما عبدالرحمن بن حماد فقد ساقه في عواليه وعن عبداللّه بن عمرانه قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يخرج المهدى وعلى رأسه غمامة فيها ملك ينادى هذا خليفة الله المهدى فاتبعوه روته الحفاظ كأبى نعيم و الطبرانى وغيرهما وعن أبى أمامة الباهلى قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم بينكم وبين الروم أربع هدن تؤم الرابعة على يد رجل من أهل هرقل تدوم سبع سنين فقال له رجل من عبدالقيس يقال له المستور بن غيلان يا رسول اللّه من امام الناس يومئذ قال المهدى من ولدى ابن اربعين سنة كأن وجهه كوكب درى في خده الايمن خال أسود وعليه عبايتان قطويتان كأنه من رجال بنى اسرائيل يستخرج الكنوز ويفتح مدين الشرك.
وعن أبى هريرة عن النبى صلى الله عليه و سلم قال لا تقوم الساعة حتى يملك رجل من أهل بيتى القسطنطينية وجبل الديلم ولو لم يبق إلّايوم لطول اللّه ذلك اليوم حتى يفتحها،
حافظ ابو نعيم اين حديث را در ردّ كسانى كه مهدى عليه السلام را همان مسيح عليه السلام مى پندارند آورده است.
على عليه السلام مى گويد:«گفتم اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!آيا مهدى عليه السلام از ما آل محمد صلى الله عليه و آله است يا از ديگران؟»
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«نه بلكه او از ماست.خداوند به وسيله او دين را به پايان مى رساند همان گونه كه آن را با ما آغاز كرد و به وسيله ما از فتنه نجات مى يابند همان گونه كه از شرك نجات يافتند و خداوند قلب هاى آنان را به وسيله ما الفت مى دهد پس از دشمنى فتنه همان گونه كه خداوند قلب هاى آنان را پس از دشمنى شرك الفت داد و پس از دشمنى فتنه به وسيله ما در دينشان برادر مى شوند.»و اين حديث حسن،عالى است كه حافظان در كتاب هايشان آورده اند.طبرانى آن را در«المعجم الاوسط»و ابو نعيم در«حليه الاولياء»و عبدالرحمان بن حماد در«عوالى»خود آورده اند.
عبداللّه بن عمر از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«مهدى عليه السلام در حالى ظهور مى كند كه تكه ابرى بر روى سرش وجود دارد و در آن فرشته اى است كه ندا مى دهد:«اين خليفه خدا،مهدى عليه السلام است.پس از وى پيروى كنيد.»
حافظ ابو نعيم و طبرانى و ديگران آن را روايت كرده اند.
ابو امامه باهلى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«ميان شما و ميان روم چهار صلح برقرار مى شود.چهارمين آن ها به رهبرى مردى از اهل هرقل انجام مى شود و هفت سال ادامه مى يابد.»
در اين هنگام مردى از عبد القيس به نام مستور بن غيلان گفت:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن زمان امام مردم كيست؟»
فرمود:«مهدى عليه السلام از فرزندان من،چهل ساله،چهره اش همانند ستاره تابناك و بر گونه راستش خال سياهى است و دو عباى قطوى بر تن دارد،گويا يكى از مردان بنى اسرائيل است، گنج ها را بيرون مى آورد و شهرهاى شرك را فتح مى كند.»
ابو هريره از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«قيامت برپا نمى شود تا مردى از اهل بيت من حاكم قسطنطنيه و كوه ديلم شود و اگر
هذا سياق الحافظ ابو نعيم وقال هذا هو المهدى بلا شك وبقا بين الروايات.
وعن جابر بن عبداللّه قال قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم سيكون بعدى خلفاء ومن بعد الخلفاء امراء ومن بعد الامراء ملوك جبابرة ثم يخرج المهدى من أهل بيتى يملأ الأرض عدلا كما ملئت جوراً،هكذا ذكره الحافظ أبو نعيم في فوائده و الطبرانى في معجمه الكبير.
وعن أبى سعيد الخدرى عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم تتنعم امتى في زمن المهدى نعمة لم يتنعم مثلها قط يرسل السماء عليهم مدرارا ولا تدع الارض شيئا من نباتها إلّااخرجته رواه الطبرانى في معجمه الكبير.قال الشيخ ابو عبداللّه محمد بن يوسف بن الكنجى الشافعى في كتابه البيان في أخبار صاحب الزمان من الدلالة على كون المهدى حيا باقيا منذ غيبته و الى الآن وانه لا امتناع في بقائه كبقاء عيسى بن مريم و الخضر و الياس من اولياء اللّه تعالى وبقاء الاعور الدجال وابليس اللعين من اعداء اللّه هؤلاء قد ثبت بقاؤهم بالكتاب و السنة اما عيسى عليه السلام فالدليل على بقائه قوله تعالى: «وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلاّ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ» ولم يؤمن به منذ نزول هذه الاية والا يومنا هذا احد فلا بد ان يكون هذا في آخر الزمان.
واما السنة فما رواه مسلم في صحيحه عن ابن سمعان في حديث طويل في قصة الدجال قال فينزل عيسى بن مريم عند المنارة البيضاء بين مهرورتين واضعا كفيه على اجنحة ملكين.
فقط يك روز باقى مانده باشد حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا آنجا را فتح كند.»اين عبارت روايت حافظ ابو نعيم است و مى گويد:«او بدون شك،مهدى عليه السلام است به خاطر جمع بين روايات.»
جابر بن عبداللّه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«پس از من،خليفه ها خواهند بود و پس از خلفا،اميران و پس از اميران،پادشاهان زورمدار خواهند آمد.سپس مهدى عليه السلام از اهل بيت من ظهور خواهد كرد كه زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است.»
حافظ ابو نعيم در«الفوائد»و طبرانى در«المعجم الكبير»اين گونه ذكر كرده اند.
ابوسعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«در زمان مهدى عليه السلام آن چنان امت من از نعمت ها بهره مند خواهند شد كه هرگز مانند آن بهره مند نشده اند.آسمان پى در پى بر آن ها مى بارد و زمين همه گياهانش را مى روياند.» طبرانى در«المعجم الكبير»آن را روايت كرده است.
شيخ ابو عبداللّه محمد بن يوسف بن كنجى شافعى در كتاب«البيان فى اخبار صاحب الزمان»مى گويد:«دليل زنده و باقى بودن مهدى عليه السلام از زمان غيبتش تا كنون اين است كه اولا زنده بودن وى محال نيست همانند باقى بودن عيسى بن مريم عليه السلام و خضر و الياس از اولياى خداوند تعالى و زنده بودن دجال يك چشمى و ابليس ملعون از دشمنان خدا و ثانيا زنده بودن آنان به وسيله قرآن و سنت اثبات شده است.دليل زنده بودن عيسى عليه السلام اين سخن خداوند است:«و همانا هيچ اهل كتابى نيست مگر آن كه پيش از مرگ وى[عيسى]حتماً به او ايمان مى آورد.»و از زمان نزول اين آيه تا امروز هيچ كس به او ايمان نياورده است پس حتماً اين ماجرا در آخرالزمان اتفاق مى افتد.
و دليل زنده بودن عيسى عليه السلام از سنت،مسلم در«صحيح»خود از ابن سمعان حديث بلندى درباره دجال روايت كرده است كه در آن آمده است:«آنگاه عيسى بن مريم در كنار مناره بيضاء ميان دو مهروره فرود مى آيد در حالى كه دو دستش را بر روى بال هاى دو فرشته گذاشته است.»
وأيضا ما تقدم من قوله صلى الله عليه و سلم كيف انتم إذا نزل ابن مريم فيكم وامامكم واما الخضر و الياس فقد قال ابن جرير الطبرى الخضر و الياس باقيان يسيران في الارض وايضا مارواه في صحيحه عن ابى سعيد الخدرى قال حدثنا رسول اللّه صلى الله عليه و سلم حديثا طويلا عن الدجال وكان فيما حدثنا انه قال ياتى و هو محرم عليه أن يدخل بقباب المدينة فينتهى إلى بعض السباخ التى تلى المدينة فيخرج إليه يومئذ رجل هو خير الناس او من خير الناس فيقول الدجال ان قتلت هذا ثم احييته اتشكون في الامر فيقولون لا قال فيقتله ثم يحيه فيقول حين يحيه و الله ما كنت فيك قط اشد بصيرة منى الان قال فيريد الدجال ان يقتله فلن يسلط عليه وقال ابراهيم بن سعد يقال ان هذا الرجل هو الخضر هذا لفظ مسلم في صحيحه كما سقناه سواء واما الدليل على بقاء ابليس اللعين فاى الكتاب العزيز و هو قوله تعالى: «قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ* قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ* إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ» .واما بقاء المهدى فقد جاء في الكتاب و السنة اما الكتاب فقد قال سعيد بن جبير في تفسير قوله تعالى:
«لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ» قال هو المهدى من ولد فاطمة عليها السلام واما من قال فانه عيسى فلا تنافى بين القولين اذ هو مساعد للمهدى على ما تقدم.
و نيز اين سخن پيشين پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه فرمود:«چگونه ايد هنگامى كه فرزند مريم عليه السلام در ميان شما فرود مى آيد و امامتان از خودتان است.»
و درباره خضر و الياس،ابن جرير طبرى مى گويد:«آن ها زنده اند و در زمين گردش مى كنند.»
همچنين در«صحيح»خود از ابوسعيد خدرى روايت مى كند كه گفت:«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله درباره دجال حديث بلندى فرمود.در بخشى از آن حديث آمده است:
«او در حالى مى آيد كه ورود به ساختمان هاى مدينه برايش حرام است.آنگاه به برخى از شوره زارهاى اطراف مدينه مى رسد سپس بهترين مردم يا يكى از بهترين مردم به سوى او حركت مى كند و دجال مى گويد:«اگر من اين را كشتم،آنگاه او را زنده نمودم،آيا در كار من شك مى كنيد؟»
مى گويند:«نه»آنگاه دجال او را مى كشد و سپس زنده مى كند.در اين هنگام آن شخص مى گويد:«به خدا سوگند!من هرگز بهتر از اكنون ترا نشناخته بودم.»آنگاه كشتن او را قصد مى كند ولى بر وى مسلط نمى شود.»
و ابراهيم بن سعد مى گويد:«گفته مى شود:«اين مرد خضر است.»اين عبارت مسلم است كه به همان صورت نقل كرديم.
درباره زنده بودن ابليس ملعون آياتى از قرآن بر آن دلالت مى كند.خداوند تعالى فرمود:
«گفت:«پروردگارا!تا روزى كه برانگيخته مى شوند به من مهلت بده!فرمود:«همانا تو تا روز وقت معلوم از مهلت داده شدگانى.»
و زنده بودن مهدى عليه السلام در قرآن و سنت آمده است.سعيد بن جبير در تفسير اين سخن خداوند:«تا او را بر همه اديان پيروز كند هر چند براى مشركان ناخوشايند باشد.»مى گويد:
«او مهدى عليه السلام از فرزندان فاطمه(س)است.»
و اين نظر با ديدگاه كسانى كه او را عيسى عليه السلام مى دانند منافات ندارد؛زيرا وى ياور و كمك كننده مهدى عليه السلام است چنانچه گذشت.
و در تفسير اين سخن خداوند تعالى-:«و آن حتماً نشانه قيامت است.»
و قد قال مقاتل بن سليمان ومن تابعه من المفسرين في تفسير قوله تعالى: «وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ» قال هو المهدى يكون فى اخر الزمان وبعد خروجه يكون امارات ودلالات الساعه وقيامها انتهى و الله تعالى اعلم بذلك.
علامات قيام القائم ومدة ايام ظهوره عليه السلام
قد جاءت الآثار بذكر علامات لزمان قيام القائم المهدى وحوادث تكون امام قيامه وامارات ودلالات منها خروج السفيانى وقتل الحسينى واختلاف بنى العباس في الملك وكسوف الشمس في النصف من شعبان وخسوف القمر في آخر الشهر على اختلاف ماجرت به العادة وعلى خلاف حساب أهل النجوم ومن ان خسوف القمر لا يكون إلّافي الثالث عشر او الرابع عشر و الخامس عشر لا غير وذلك عند تقابل الشمس و القمر على هيئة مخصوصة وان كسوف الشمس لايكون إلّافي السابع و العشرين من الشهر أو الثامن والعشرين و التاسع و العشرين وذلك عند اقترانهما على هيئة مخصوصة ومن ذلك طلوع الشمس من مغربها وقتل نفس زكية تظهر في سبعين من الصالحين وذبح رجل هاشمى بين الركن و المقام وهدم حايط مسجد الكوفة واقبال رايات سود من قبل خراسان وخروج اليمانى وظهور المغربى بمصر وتملكه الشامات ونزول الترك الجزيرة ونزول الروم الرملة وطلوع نجم في المشرق يضىء كما يضىء القمر ثم ينعطف حتى يكاد ان يلتقى طرفاه وحمرة تظهر في السماء وتلتبس في آفاقها ونار تظهر بالمشرق طولا وتبقى في الجو ثلاثة ايام أو سبعة ايام وخلع العرب عنتها وتملكها البلاد وخروجها عن سلطان العجم وقتل أهل مصر أميرهم وحراب الشام واختلاف ثلاث رايات فيه ودخول رايات قيس و العرب إلى مصر ورايات كندة إلى خراسان وورود خمل من العرب حتى تربط بفناء الحيرة واقبال رايات
مقاتل بن سليمان و مفسران پيرو وى مى گويد:«او مهدى عليه السلام است كه در آخرالزمان است و پس از ظهور وى نشانه ها و علامات ها و برپايى قيامت است.»
پايان سخن مقاتل و خداوند تعالى به آن آگاه تر است.
براى زمان قيام مهدى عليه السلام نشانه هايى در احاديث ذكر شده است و پيش از ظهور وى حوادث و نشانه ها و علامت هايى به وقوع مى پيوندد كه از آن جمله است:خروج سفيانى و كشته شدن حسينى و اختلاف بنى عباس در حكومت و خورشيد گرفتگى در نيمه شعبان و ماه گرفتگى در پايان ماه بر خلاف معمول و بر خلاف حساب اهل نجوم و بر خلاف اين كه ماه گرفتگى فقط در سيزدهم يا چهاردهم يا پانزدهم ماه رخ مى دهد هنگامى كه خورشيد و ماه به صورت خاصى رو به روى هم قرار مى گيرند و بر خلاف اين كه خورشيد گرفتگى فقط در بيست و هفتم يا بيست و هشتم يا بيست و نهم ماه است و آن هنگامى است كه خورشيد و ماه به صورت خاصى قرار مى گيرند.
و برخى از نشانه هاى ديگر عبارت است از:طلوع خورشيد از مغرب و كشته شدن نفس زكيه كه با هفتاد نفر از صالحان قيام مى كند و كشته شدن يك نفرهاشمى ميان ركن و مقام و خراب شدن ديوار مسجد كوفه و آمدن پرچم هاى سياه از سوى خراسان و خروج يمانى و خروج مغربى در مصر و حاكم شدن بر شامات و فرود آمدن ترك در جزيره و فرود آمدن روم در رمله و طلوع ستاره اى در مشرق كه همانند ماه مى درخشد.آنگاه به گونه اى خم مى شود كه نزديك است دو طرف آن به هم برسد و آشكار شدن سرخى در آسمان و فرا گرفتن افق هاى آن را و آشكار شدن آتشى به صورت طولى در مشرق و سه يا هفت روز باقى ماندن در آسمان و برداشته شدن لجام عرب و حاكم گرديدن بر سرزمين ها و خارج شدن از زير سلطه عجم و كشته شدن حاكم مصر توسط مردمش و جنگ هاى شام و اختلاف سه پرچم در آن و وارد شدن پرچم هاى قيس و عرب به مصر و پرچم هاى كنده به خراسان و وارد شدن اسب سواران عرب تا اين كه اسبانشان را كنار حيره مى بندند و آمدن پرچم هاى سياه از مشرق و اطراف آن و
سود من المشرق ونحوها وفتق في الفرات حتى يدخل الماء ازقة الكوفة وخروج ستين كذابا كلهم يدعى النبوة وخروج اثنى عشر من آل أبى طالب كلهم يدعى الامامة لنفسه واغراق رجل عظيم القدر من شيعة بنى العباس عند الجسر مما يلى الكرخ بمدينة بغداد وارتفاع ريح سوداء بها في اول النهار وزلزلة حتى ينخسف كثير منها ويشمل أهل العراق وموت ذريع ونقص من الأنفس وفي الأموال و الثمرات وجراد يظهر في اوانه وفي غير اوانه حتى يأتى على الزرع و الغلات وقلة ربع ما تزرع الناس واختلاف بين العجم وسفك دماء فيما بينهم وخروج العبيد عن طاعات ساداتهم وقتلهم مواليهم ثم يختم بعد ذلك بأربع وعشرين مطرة متصلة فيحيى الارض بعد موتها وتظهر بركاتها وتزول بعد ذلك كل عاهة من معتقدى الحق من اتباع المهدى فيعرفون عند ذلك ظهوره بمكة فيتوجهون إليه قاصدين لنصرته كما جاءت بذلك الأخبار ومن جملة هذه الاحداث ما هو محتوم ومنها ما هو مشترط و الله أعلم بما يكون وانما ذكرناها على حسب ما ثبت في الأصول وتضمنها الاثر المنقول.
وعن على بن يزيد الازدى عن أبيه عن جده قال قال أمير المومنين على بن أبى طالب عليه السلام:بين يدى القائم موت أحمر وموت أبيض وجراد في حينه وفي غير حينه كالوان الدم فاما الموت الاحمر فالسيف و أما الموت الابيض فالطاعون.
وعن جابر الجعفى عن أبى جعفر عليه السلام قال قال لى الزم الارض ولا تحرك يداً ولا رجلا حتى ترى علامات اذكرها وما أراك تدرك ذلك،اختلافا بين بنى العباس ومناديا ينادى من السماء وخسف قرية من قرى الشام يقال لها الجابية ونزول الترك الجزيرة ونزول الروم الرملة واختلاف كثير عند ذلك في كل ارض حتى تخرب الشام ويكون خرابها اجتماع ثلاث رايات فيها راية الاصهب وراية الابقع وراية السفيانى.
شكافته شدن سد فرات به طورى كه آب در كوچه هاى كوفه داخل مى شود و خروج شصت دروغگوى مدعى نبوت و خروج دوازده نفر از خاندان ابوطالب مدعى امامت و غرق شدن مرد بزرگوارى از پيروان بنى عباس در كنار پل كرخ در شهر بغداد و بلند شدن باد سياهى در آغاز روز در شهر بغداد و وقوع زلزله اى كه بيش تر آن در زمين فرو مى رود و مرگ فراگير و كاستى در جان و مال و محصولات و ملخى كه در فصل خود و غير فصل خود ظاهر مى شود و به كشتزارها و غلات هجوم مى برد و كمى محصولاتى كه مردم كشت مى كنند اهل عراق را فرا مى گيرد و اختلاف ميان عجم و خونريزى در ميان آن ها و بيرون رفتن بردگان از اطاعت سرورانشان و كشتن آن ها بردگانشان را.
آنگاه پس از آن،بيست و چهار باران پى در پى مى بارد و زمين را پس از مرگش زنده مى كند و بركت هاى زمين را آشكار مى كند و پس از آن تمام بيمارى هاى معتقدان حق از پيروان مهدى عليه السلام از ميان مى رود در اين هنگام متوجه ظهور وى در مكه مى شوند و به قصد يارى وى به آن سوى مى روند.همان گونه كه در احاديث آمده است برخى از اين حوادث حتمى است و برخى مشروط است و خداوند به حوادث آينده آگاه تر است و ما تنها بر اساس آنچه در منابع موجود است و احاديث روايت شده در بر دارد آن ها را ذكر كرديم.
على بن يزيد ازدى از پدرش از جدش روايت مى كند كه على عليه السلام فرمود:
«پيش از ظهور قائم عليه السلام مرگ سرخ و مرگ سفيد و ملخ به هنگام و نابهنگام بسان رنگ خون است.مرگ سرخ،شمشير و مرگ سفيد،طاعون است.»
جابر جعفى مى گويد:«امام باقر عليه السلام به من فرمود:«بر زمين بنشين و هيچ دست و پايى حركت نده تا علامت هايى را كه مى گويم مشاهده كنى و من معتقد نيستم كه تو به آن ها برسى.
[آن علامت ها عبارتند از:]اختلاف ميان بنى عباس و منادى كه از آسمان ندا مى دهد و در زمين فرو رفتن يكى از قريه هاى شام به نام جابيه و فرود آمدن ترك در جزيره و فرود آمدن روم در رمله و اختلاف بسيارى در آن هنگام در همه سرزمين ها به گونه اى كه شام خراب مى شود و خرابى آن به سبب گرد آمدن سه پرچم در آن است؛پرچم اصهب و پرچم ابقع و پرچم سفيانى.
و أما السنة التى يقوم فيها القائم و اليوم الذى يبعث فيه فقد جاءت فيه آثار،وعن أبى بصير عن أبى عبداللّه عليه السلام لا يخرج القائم إلّافي وترمن السنين سنة أحدى ثلاث أو خمس او سبع او تسع.
وعنه عن أبى عبداللّه قال ينادى باسم القائم في ليلة عاشوراء و هو اليوم الذى قتل فيه الحسين ولكأنى به في يوم السبت العاشر من المحرم قائما بين الركن و المقام وشخص قائم على يده ينادى البيعة البيعة فيصير إليه انصاره من أطراف الارض تطوى لهم طيا حتى يبايعوه فيملأ اللّه به الأرض عدلا كما ملئت جوراً وظلما ثم يسير من مكة حتى يأتى الكوفة فينزل نجفها على ثم يفرق الجنود منها إلى الامصار.
وعن عبدالكريم الجثعمى قال قلت لابى عبداللّه كم يملك القائم قال سبع سنين تطول له الايام و الليالى حتى تكون السنة من سنيه بمقدار عشر سنين من سنيكم فتكون سنيه بمقدار سبعين سنة من سنيكم هذه.
وعن أبى جعفر عليه السلام في حديث طويل قال إذا قام القائم سار إلى الكوفة فوسع مساجدها وكسر كل جناح خارج في الطريق وأبطل الكنف و الميازيب الخارجة إلى الطرقات ولا يدرك بدعة إلّاازالها ولا سنة إلّااقامها ويفتح القسطنطينية و الصين وجبال الديلم فيمكث على ذلك سبع سنين مقدار كل سنة عشر سنين من سنيكم هذه.
احاديث در اين باره اين گونه آمده است.
ابو بصير از امام صادق عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:
«قائم عليه السلام فقط در يكى از سال هاى فرد ظهور مى كند؛سال يك،سه يا پنج يا هفت يا نه.»
از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود:
«شب عاشورا نام قائم عليه السلام ندا داده مى شود و آن روز شهادت امام حسين عليه السلام است و گويا در روز شنبه دهم ماه محرم او را ايستاده ميان ركن و مقام مشاهده مى كنم كه شخصى در برابر او ايستاده و ندا مى دهد:«بيعت كنيد!بيعت كنيد!»
آنگاه زمين براى يارانش در اطراف آن در هم پيچيده مى شود و به سوى وى مى آيند تا با او بيعت كنند.آنگاه خداوند به وسيله او زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.سپس از مكه حركت مى كند تا به كوفه مى آيد و در نجف آن منزل مى كند و از آنجا به شهرها سپاه اعزام مى نمايد.»
و عبد الكريم جثعمى مى گويد:«به امام صادق عليه السلام گفتم:«قائم عليه السلام چه مدت حكومت مى كند؟»
فرمود:«هفت سال.روزها و شب ها براى وى بلند مى شود به طورى كه يك سال از سال هاى او به اندازه ده سال از سال هاى شما مى گردد؛از اين رو سال هاى[حكومت]وى به اندازه هفتاد سال از اين سال هاى شماست.»
از امام باقر عليه السلام روايت شده كه در بخشى از يك حديث بلند فرمود:
«قائم عليه السلام پس از ظهور به كوفه مى رود و مسجدهاى آن را گسترش مى دهد و همه بالكن هاى در مسير را مى شكند و راه آب ها و ناودان هاى جارى در مسيرها را از ميان مى برد و با هيچ بدعتى برخورد نمى كند مگر آن كه آن را از ميان مى برد و با هيچ سنتى برخورد نمى كند مگر آن كه آن را برپا مى دارد و قسطنطنيه و چين و كوه هاى ديلم را فتح مى كند و به اين صورت به مدت هفت سال مى ماند كه هر سال آن به اندازه ده سال از اين سال هاى شماست.»
وعن أبى جعفر ايضا قال المهدى منا منصور بالرعب مؤيد بالظفر تطوى له الأرض وتظهر له الكنوز ويبلغ سلطانه المشرق و المغرب ويظهر الله دينه على الدين كله ولو كره المشركون فلا يبقى في الأرض خراب إلّاعمره ولاتدع الأرض شيئا من نباتها إلّاأخرجته ويتنعم الناس في زمانه نعمة لم يتنعموا مثلها قط،قال الراوى فقلت له يا ابن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم فمتى يخرج قائمكم قال إذا تشبه الرجال بالنساء و النساء لرجال وركبت ذوات الفروج السروج و أمات الناس الصلوة واتبعوا الشهوات واكلوا الربا واستخفوا بالدماء وتعاملوا بالربا وتظاهروا بالزنا وشيدوا البناء واستحلوا الكذب واخذوا الرشا واتبعوا الهوى وباعوا الدين بالدنيا وقطعوا الأرحام ومنعوا بالطعام وكان الحلم ضعفا و الظلم فخراً و الأمراء فجرة والوزراء كذبة والامناء خونة والاعوان ظلمة و القراء فسقة،وظهر الجور وكثر الطلاق وبدأ الفجور وقبلت شهادة الزور وشربت الخمور وركبت الذكور الذكور واشتغلت النساء بالنساء واتخذ الفىء مغنما و الصدقة مغرما واتقى الاشرار مخافة السنتهم وخرج السفيانى من الشام واليمن وخسف خسف بالبيداء بين مكة و المدينة وقتل غلام من آل محمد بين الركن والمقام وصاح صائح من السماء بأن الحق معه ومع أتباعه فعند ذلك خروج قائمنا فاذا خرج اسند ظهره إلى الكعبة واجتمع إليه ثلاث مائة وثلاثة عشر رجلا من اتباعه فأول ما ينطق هذه الآية: «بَقِيَّتُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» .
ثم يقول انا بقية اللّه وخليفته وحجته عليكم فلا يسلم مسلم عليه إلّاقال السلام عليك يا بقية اللّه في الارض.
همچنين از امام باقر عليه السلام روايت شده است كه فرمود:
«از ماست يارى شده با ترس،تأييد شده به پيروزى.زمين برايش در هم پيچيده مى شود و گنج ها برايش آشكار مى گردد و حكومتش مشرق و مغرب را فرا مى گيرد و خداوند دينش را بر همه اديان پيروز مى كند هر چند براى مشركان ناخوشايند باشد.پس هيچ خرابى در زمين نمى ماند مگر آن كه آن را آباد مى كند و زمين همه گياهانش را مى روياند و در زمان وى مردم به گونه اى از نعمت ها بهره مند مى شوند كه هرگز آن گونه بهره مند نشده اند.»
راوى مى گويد:«به وى گفتم:«اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله!قائم شما عليه السلام چه وقت ظهور مى كند؟»
فرمود:«هنگامى كه مردان خود را شبيه زنان كنند و زنان شبيه مردان و زنان بر زين سوار شوند و مردم نماز را بميرانند و از اميال پيروى كنند و رباخوارى نمايند و خون ها را سبك شمارند و به خاطر ريا عمل كنند و به زنا تظاهر نمايند و ساختمان را محكم كنند و دروغ را روا شمارند و رشوه گيرند و از هوا پيروى نمايند و دين را به دنيا فروشند و با خويشان قطع رابطه نمايند و براى غذا منت گذارند و بردبارى،ناتوانى به شمار آيد و ظلم،افتخار به حساب آيد و حاكمان فاجر و وزيران دروغگو و امانتداران خيانتكار و ياران ظالم و قاريان قرآن فاسق گردند و جور آشكار و طلاق زياد و فجور ظاهر شود و شهادت ناحق پذيرفته گردد و ميگسارى شود و مردان به مردان و زنان به زنان بسنده كنند و بيت المال غنيمت و صدقه غرامت به شمار آيد و از بدان به خاطر ترس از زبانشان پرهيز شود و سفيانى از شام و يمن خروج كند و در بيداء ميان مكه و مدينه فرو رفتنى رخ دهد و جوانى از آل محمد صلى الله عليه و آله ميان ركن و مقام كشته شود و فرياد دهنده اى از آسمان ندا سردهد كه حق با او و پيروانش است.ظهور قائم عليه السلام ما در آن هنگام است.وى پس از ظهور،پشتش را به كعبه تكيه مى دهد و سيصد و سيزده نفر از پيروانش گِرد او جمع مى شوند.نخستين سخنى كه بر زبانش جارى مى شود اين آيه است:«بقيه اللّه باقيمانده خدا برايتان بهتر است اگر مؤمن باشيد.»
آنگاه مى فرمايد:«من بقيه اللّه و خليفه او و حجتش بر شما هستم.»
از آن پس همه مسلمانان اين گونه به وى سلام مى كنند:«سلام بر تو،اى بقيه اللّه[باقيمانده خدا]در زمين.»
فاذا اجتمع عنده العقد عشرة آلاف رجل فلا يبقى يهودى ولا نصرانى ولا احد ممن يعبد غير اللّه الّا آمن به وصدقه وتكون الملة واحدة ملة الاسلام وكلما كان في الارض من معبود سوى اللّه فينزل عليه نارا فيحرقه.
قال بعض أهل الاثر المهدى هو القائم المنتظر و قد تعاضدت الاخبار على ظهوره وتظاهرت الروايات على اشراق نوره وستسفر ظلمة الايام و الليالى بسفوره وتتجلى برؤيته الظلم انجلاء الصباح من ديجوره ويخرج من سرار الغيبة فيملأ القلب بسروره ويسرى عدله فى الآفاق اضوء من البدر المنير في مسيره،انتهى.
وبتمام الكلام في هذا الفصل تم جميع الكتاب و اللّه الموفق للصواب
وصلاته وسلامه على سيدنا محمد خاتم النبيين وآله وصحبه اجمعين.
وفى نسخة اخرى و الصلوة و السلام
على سيدنا محمد وآله وعترته الانجاب
ما طلعت شمس وغربت وكلما
هطل السحاب وحسبنا اللّه
ونعم الوكيل،نعم
المولى ونعم النصير
سپس وقتى به اندازه عقد ده هزار نفر نزد او جمع شدند،هيچ يهودى و نصرانى و غير خداپرستى باقى نمى ماند مگر آن كه به وى ايمان مى آورد و او را تصديق مى نمايد و فقط يك آيين است و آن هم آيين اسلام و خداوند آتشى مى فرستد و همه معبودهاى غير خدا را مى سوزاند.
يكى از محدثان مى گويد:«مهدى عليه السلام همان قائم منتظر عليه السلام است و احاديث زيادى درباره ظهور و تابش نورش رسيده است و به زودى تاريكى روزها و شب ها با ظهور وى برطرف مى شود و با ديدار او تاريكى ها روشن مى شود همانند روشن شدن صبح از تاريكى و از سراپرده غيبت ظهور مى كند و قلب را از شادمانى خود پر مى كند و عدالتش را در آفاق مى گستراند،روشن تر از ماه شب چهارده در حركت خود.»
و با پايان يافتن سخن در اين فصل همه كتاب به پايان رسيد و خداوند توفيق دهنده به راه صحيح است و درود و سلام او بر سرور ما محمد صلى الله عليه و آله آخرين پيامبران و خاندان و همه يارانش.
و در نسخه ديگرى آمده است:«و درود و سلام بر سرور ما محمد صلى الله عليه و آله و خاندان و عترت پاكش تا وقتى كه خورشيد طلوع و غروب مى كند و تا ابر مى بارد و خداوند براى ما كافى است و خوب وكيل و خوب سرپرست و ياورى است.»
العرف الوردي
في أخبار المهدي
الحافظ جلال الدين،عبدالرحمن بن كمال الدين أبي بكر
المصري السيوطي الشافعي
(849-911)
امام حافظ،مؤرخ،أديب،مشارك في انواع العلوم،نشأ بالقاهرة يتيماً وقرأ على جماعة من أعلام المحدثين ورجال العلم ولما بلغ اربعين سنة اعتزل الناس وخلا بنفسه منزوياً عن أصحابه جميعاً فألف أكثر كتبه.
تجد ترجمته في عشرات الكتب ومعاجم الرجال و التاريخ،كما أنه قلما توجد مكتبة في انحاء العالم الاسلامي تكون خالية من نموذج آثاره المطبوعة أو المخطوطة.
فبناءاً على هذا وذاك نحن لا نتعب قراءنا الكرام بطول الكلام في ذكر تصانيفه وشرح أحواله،بل نكتفي بذكر رسالة تتعلق بموضوع هذا الكتاب إلّاو هي رسالة العرف الوردي، في اخبار المهدي التي طبعت ضمن مجموعة الحاوي للفتاوى التي تشتمل على أكثر من ثمانين رسالة من رسائل السيوطي في مجلدين.
و هذه الرسالة هي من أجزاء المجلد الثاني تبدأ من ص 123 وتنهي إلى ص 166.
العرف الوردي في أخبار المهدي عليه السلام
تأليف:حافظ جلال الدين،عبد الرحمان بن كمال الدين ابوبكر
مصرى سيوطى شافعى
(849-911)
وى امام،حافظ،مورّخ،اديب و عالم به همه علوم بود.در قاهره به صورت يتيم بزرگ شد و نزد گروهى از محدثان بزرگ و مردان،علم حديث آموخت.آنگاه وقتى به چهل سالگى رسيد از مردم كناره گرفت و جداى از دوستانش به خلوت گراييد و بيش تر كتاب هايش را تأليف كرد.
شرح حال وى در ده ها كتاب و معجم هاى رجالى و تاريخى ذكر شده است.
همان گونه كه كمتر كتابخانه اى در سراسر جهان اسلام از نمونه اى از آثار چاپى يا خطى او خالى است و با وجود اين دو مطلب،ما خوانندگان گرامى را با طولانى كردن سخن درباره تأليف ها و شرح حال وى خسته نمى كنيم،بلكه به بيان رساله اى كه به موضوع اين كتاب ارتباط دارد بسنده مى كنيم و آن رساله«العرف الوردى،فى اخبار المهدى عليه السلام»است كه در ضمن مجموعه«الحاوى للفتاوى»به چاپ رسيده است.اين كتاب شامل بيش از هشتاد رساله از رساله هاى سيوطى در دو جلد است.
اين رساله بخشى از جلد دوم آن كتاب است كه از ص 123 آغاز و به ص 166 پايان مى يابد.
ويقول المؤلف عند شروع الكتاب(بعد التسمية و التحميد):
هذا جزء جمعت فيه الأحاديث و الآثار الواردة في المهدي،لخصت فيه الأربعين التي جمعها الحافظ ابو نعيم وزدت عليه ما فاته ورمزت عليه صورة(ك) (1).ر.
1) .النور السافر 54-58؛شذرات الذهب 51/8-55؛البدر الطالع 328/1-335؛كشف الظنون في مواضع مختلفة أكثر من أربعمائة مرة؛ايضاح المكنون 191/1-220؛الاعلام للزركلي 71/4-73؛معجم المؤلفين 128/5-131؛هدية العارفين 534-544؛حسن المحاضرة للمؤلف 188/1-195؛روضات الجنات 432-437؛الغدير 133/1 وفهارس المكتبات الاسلامية وسائر المصادر.
نويسنده در شروع كتاب پس از حمد و ثناى خداوند مى گويد:«اين جزوه اى است كه احاديث و روايات درباره مهدى عليه السلام را در آن گردآورى كردم و در آن چهل حديث حافظ ابو نعيم را خلاصه نمودم و آنچه از دست وى رفته بود بر آن افزودم و علامت«ك»را بر آن نهادم.» (1)ر.
1) .النور السافر 54-58؛شذرات الذهب 51/8-55؛البدر الطالع 328/1-335؛كشف الظنون(در جاهاى گوناگون بيش از چهارصد بار)؛ايضاح المكنون 191/1-220؛الاعلام زركلى 71/4-73؛معجم المولفين 128/5-131؛هدية العارفين 534-544؛حسن المحاضره متعلق به مؤلف 188/1-195؛روضات الجنات 432-437؛الغدير 133/1؛فهرست هاى كتابخانه هاى اسلامى و منابع ديگر.
فى الفقه وعلوم التفسير و الحديث
والأصول و النحو و الإعراب وسائر الفنون
لعالم مصر ومفتيها ومحدّثها في عصره
جلال الدين عبدالرحمن بن أبى بكر بن محمد السيوطى
المتوفى في عام 911 من الهجرة
حقق أصوله،وعلق حواشيه
محمد محيى الدين عبدالحميد
عفا اللّه تعالى عنه
الجزء الثانى
الحاوى للفتاوى
فى الفقه وعلوم التفسير و الحديث و الأصول و النحو
والإعراب وسائر الفنون
جلال الدين عبدالرحمن بن أبى بكر بن محمد سيوطى
(849-911)
جلد دوم
العَرْفُ الوردى،في أخبار المهدى
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمد للّه،وسلام على عباده الذى اصطفى،هذا جزء جَمَعْتُ فيه الأحاديث و الآثار الواردة في المهدى،لخصت فيه الأربعين التى جمعها الحافظ أبو نعيم،وزدت عليه مافاته، ورمزت عليه صورة(ك).
أخرج(ك)ابن جرير في تفسيره عن السدى في قوله تعالى: «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَ سَعى فِي خَرابِها» قال:هم الروم،كانوا ظاهرُوا بخت نصر على خراب بيت المقدس.
وفي قوله تعالى: «أُولئِكَ ما كانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوها إِلاّ خائِفِينَ» قال:فليس في الأرض رومىُّ يدخله اليوم إلّاو هو خائف أن تُضربَ عنقه،أو قد أخيف بأداء الجزية فهو يؤديها.
وفي قوله: «لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ» قال:«أما خزيهم في الدنيا فإنه إذا قام المهدى وفتحت القسطنطينية قَتَلَهُمْ،فذلك الخزى».
وأخرج(ك)أحمدُ،وابن أبى شيبة،وابن ماجه،ونعيم بن حماد في الفتن عن على قال:
قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«المهدىُّ منا أهلَ البيتِ يُصْلحه اللّه في ليلة».
به نام خداوند بخشنده مهربان
ستايش ويژه خداوند است و سلام بر بندگان برگزيده اش.
اين جزوه اى است كه احاديث و اخبار رسيده درباره مهدى عليه السلام را در آن جمع آورى نمودم و در آن چهل حديث حافظ ابونعيم را خلاصه كردم و هر آنچه از وى فوت شده بود بر آن افزودم و براى آن علامت«ك»را قرار دادم.
(ك)ابن جرير در تفسير خود درباره سخن خداوند:«و چه كسى ظالم تر از كسى است كه از ذكر نام خدا در مساجد وى جلوگيرى مى كند و براى خراب كردن آن ها تلاش مى نمايد.»
از سدى روايت مى كند كه گفت:«آنان روميان هستند كه در ويران كردن بيت المقدس به بخت نصر كمك مى كردند.»
و درباره اين سخن خداوند:«آن ها حق ندارند وارد آن شوند مگر هراسان.»
گفت:«امروز هر رومى كه داخل آن مى شود حتماً از كشته شدن مى ترسد يا از پرداخت جزيه ترسانده مى شود و مى پردازد.»
و درباره اين سخن خداوند:«در دنيا براى آن ها خوارى است.»
گفت:«خوارى آن ها در دنيا اين است كه وقتى مهدى عليه السلام ظهور مى كند و قسطنطنيه فتح مى شود،آن ها را مى كشد و آن خوارى است.»
(ك)احمد و ابن ابى شيبه و ابن ماجه و نعيم بن حماد در كتاب«الفتن»از على عليه السلام روايت مى كنند كه پيامبراكرم عليه السلام فرمود:«مهدى عليه السلام از ما اهل بيت است كه خداوند در يك شب كارهايش را سامان مى دهد.»
وأخرج(ك)أبو داود،ونعيم بن حماد،والحاكم عن أبى سعيد قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:
«المهدى منى،أجْلَى الجبهة،أقنَى الأنف،يملأ الأرض قسطا وعدلا كما ملئت ظلما وجورا، يملك سبع سنين».
وأخرج أبو نعيم عن أبى سعيد عن النبى صلى الله عليه و سلم قال:«المهدىُّ منا أهلَ البيتِ،رجل من أمتى، أشمُّ الأنف،يملأ الأرض عدلا كما ملئت جورا».
وأخرج(ك)أبو داود،وابن ماجه،والطبرانى،والحاكم عن أم سلمة سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول:«المهدىُّ من عِترتى من ولد فاطمة».
وأخرج ابن ماجه،وأبو نعيم عن أنس:سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول:نحنُ سبعة من ولد عبدالمطلب سادة أهل الجنة:أنا،وحمزة،وعلى،وجعفر،والحسن،والحسين،والمهدى».
وأخرج أحمد و الباوَرْدى في المعرفة وأبو نعيم عن أبى سعيد،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:
«أبشركم بالمهدى،رجل من قريش[من عِترَتى]يبعث في أمتى على اختلافٍ من الناس وزلازل،فيملأ الأرض قسطاً كما ملئت جورا وظلماً،ويرضى عنه ساكن السماء وساكن الأرض،ويقسم المال صحاحا فقال له رجل:ما صحاحا؟قال:بالسويَّةِ بين الناس ويملأ قلوب أمة محمد غنى،ويَسعَهُم عَدْلُه،حتى إنه يأمر مناديا فينادى:من له حاجة إلىّ،فما يأتيه أحد إلّارجل واحد،يأتيه فيسأله فيقول:ائت السادن حتى يعطيك،فيأتيه فيقول:أنا رسول المهدىّ إليك لتعطينى مالا،فيقول[احث.
(ك)ابو داود و نعيم بن حماد و حاكم از ابوسعيد روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«مهدى عليه السلام از من است،وى پيشانى بلند،بينى كشيده دارد.زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.هفت سال حكومت مى كند.»
ابو نعيم از ابوسعيد از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«مهدى عليه السلام از ما اهل بيت است.وى مردى از امت من،بينى كشيده است زمين را از عدالت پر مى كند،همان گونه كه از جور پر شده است.»
(ك)ابو داود و ابن ماجه و طبرانى و حاكم از ام سلمه روايت كرده است كه گفت:«از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:«مهدى عليه السلام از عترت من از فرزندان فاطمه(س)است.»
ابن ماجه و ابو نعيم از انس روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«ما هفت نفر از فرزندان عبد المطلب سروران اهل بهشت هستيم؛من و حمزه و على و جعفر و حسن و حسين و مهدى عليهم السلام»
و احمد و باوردى در كتاب«المعرفه»و ابو نعيم از ابوسعيد روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«شما را به مهدى عليه السلام بشارت مى دهم.وى مردى از قريش[از عترت من] است.در زمان اختلاف مردم و آشوب و اضطراب در امت من برانگيخته مى شود.آنگاه زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است و ساكنان آسمان و ساكنان زمين از او خشنودند و مال را به صورت صحاح تقسيم مى كند.»
مردى گفت:«صحاح چگونه است؟»
فرمود:«به طور مساوى در ميان مردم و قلب هاى امت محمد صلى الله عليه و آله را از بى نيازى پر مى كند و عدالتش آن ها را فرا مى گيرد.تا اين كه به منادى دستور مى دهد،ندا دهد:«چه كسى به من نياز دارد؟»
ولى هيچ كس نزد او نمى آيد به جز يك نفر كه مى آيد و از او درخواست مى كند مهدى عليه السلام مى فرمايد:«نزد خزانه دار برو تا به تو بدهد.»آنگاه آن مرد نزد خزانه دار مى رود و مى گويد:
«مهدى عليه السلام مرا نزد تو فرستاده است تا مقدارى مال به من بدهى.»
خزانه دار مى گويد:«بردار!»
فيحثى ولا يستطيع أن يحمله فيلقى حتى يكون قدر مايستطيع أن يحمله فيخرج به فيندم فيقول]أنا كنت أجْشَعَ أمةِ محمدٍ نفسا،كلهم دُعِىَ إلى هذا المال فتركه،غيرى،فيرده عليه،فيقول:إنا لا نقبل شيئاً أعطيناه،فيلبث في ذلك ستاً أو سبعاً أو ثمانياً أو تسع سنين، ولا خير في الحياة بعده».
وأخرج(ك)أبو داود،والطبرانى عن عبداللّه بن مسعود عن النبى صلى الله عليه و سلم قال:«لو لم يبْقَ من الدنيا إلّايومٌ لطوَّلَ اللّه ذلك اليوم حتى يُبْعَثَ فيه رجل من أهل بيتى،يواطىء اسمه اسمى واسم أبيه اسم أبى،يملأ الأرض قسطا وعدلا كما ملئت ظلماً وجوراً».
وأخرج(ك)أحمد،وأبو داود،والترمذى وقال:حسن صحيح،عن ابن مسعود عن النبى صلى الله عليه و سلم قال:«لا تَذْهَبُ الدنيا حتى يملك العربَ رجل من أهل بيتى،يواطىء اسمُه اسمى».
وأخرج(ك)ابن أبى شيبة،والطبرانى و الدارقطنى في الأفراد،وأَبو نعيم،والحاكم عن ابن مسعود قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لا تذهَبُ الدنيا حتى يبعث اللّه تعالى رجلا من أهل بيتى يواطىء اسمه اسمى واسم أبيه اسم ابى،فيملأ الأرض عدلا وقسطا كما ملئت ظلماً وجوراً».
وأخرج(ك)الطبرانى عن ابن مسعود عن النبى صلى الله عليه و سلم قال:«لو لم يبق من الدنيا إلّاليلة لَملك فيها رجُلٌ من أهل بيتى».
وأخرج(ك)أحمد وابن أبى شيبة وأبو داود عن على عن النبى صلى الله عليه و سلم قال:«لو لم يَبْقَ من الدهر إلّايومٌ لبعث اللّه تعالى رجلا من أهل بيتى يَملَؤُها عدلا كما ملئت جوراً».
آن مرد آنقدر برمى دارد كه نمى تواند آن را بر دوش كشد.آنگاه اضافى آن را مى ريزد تا به اندازه اى شود كه بتواند ببرد.سپس آن ها را مى برد ولى پشيمان مى شود و با خود مى گويد:
«من آزمندترين امت محمد صلى الله عليه و آله هستم.همه آن ها به اين مال فرا خوانده شدند و همه آنها جز من آن را ترك كردند.»آن گاه آنها را به خزانه دار بازمى گرداند.وى مى گويد:«ما چيزى را كه بخشيده ايم،پس نمى گيريم.»
مهدى عليه السلام با اين وضع شش يا هفت يا هشت يا نه سال مى ماند و در زندگى پس از او هيچ خيرى نيست.»
(ك)ابو داود و طبرانى از عبداللّه بن مسعود روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«اگر تنها يك روز از دنيا باقى مانده باشد حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا در آن مردى از اهل بيت مرا برانگيزد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است،زمين را از عدل و داد پر مى كند،همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.»
(ك)احمد و ابو داود و ترمذى از ابن مسعود روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«دنيا سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من حاكم عرب گردد كه نامش شبيه نام من است.»
ترمذى مى گويد:«اين حديث حسن و صحيح است.»
(ك)ابن ابى شيبه و طبرانى و دارقطنى در كتاب«الافراد»و ابو نعيم و حاكم از ابن مسعود روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«دنيا سپرى نمى شود تا خداوند تعالى مردى از اهل بيت مرا برانگيزد كه نامش شبيه نام من است و نام پدرش شبيه نام پدر من است.آنگاه زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.»
(ك)طبرانى از ابن مسعود از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«اگر از دنيا تنها يك شب باقى مانده باشد حتماً مردى از اهل بيت من در آن به حكومت مى رسد.»
(ك)احمد و ابن ابى شيبه و ابو داود از على عليه السلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«اگر از روزگار تنها يك روز باقى مانده باشد حتماً خداوند تعالى مردى از اهل بيت مرا بر مى انگيزد كه آن را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ظلم پر شده است.»
وأخرج أبو داود،ونعيم بن حماد في الفتن عن على أنه نظر إلى ابنه الحسن فقال:«إن ابنى هذا سيدٌ كما سَمَّاه النبى صلى الله عليه و سلم،سيخرج من صُلْبه رجل يسمى اسم نبيكم يشبهه في الخلق ولا يشبهه في الخلق،ثم ذكر القصة وَزَاد:يملأ الأرضَ عدلا كما ملئت جوراً».
وأخرج(ك)ابن أبى شيبة،وأحمد،وأبو داود،وأبو يعلى،والطبرانى عن أم سلمة عن النبى صلى الله عليه و سلم قال:«يكون اختلاف عند موت خليفة،فيخرج رجل من أهل المدينة هاربا إلى مكة،فيأتيه ناسٌ من أهل مكة،فيخرجونه و هو كاره،فيبايعونه بين الركن و المقام،ويبعث إليه بعث من الشام،فيخسف بهم بالبيداء بين مكة و المدينة،فإذا رأى الناسُ ذلك أتاه أبدالُ الشام وعصائب أهل العراق فيبايعونه،ثم ينشأ رجل من قريش أخواله كلب،فيبعث إليهم بعثا،فيظهرون عليهم،وذلك بعث كلب،والخيبة لمن لم يشهد غنيمة كلب،فيقسم المال ويعمل في الناس بسنة نبيهم صلى الله عليه و سلم،ويلقى الإسلام بِجِرانِهِ إلى الأرض،يلبث سبع سنين ثم يتوفى ويصلى عليه المسلمون».
وأخرج(ك)أبو داود عن على قال:قال النبى صلى الله عليه و سلم:«يخرج رجل من وراء النهر يقال له الحارث،حراث،على مقدمته رجل يقال له منصور،يوطِّىء أو يمكن لآل محمد كما مكنت قريش لرسول اللّه صلى الله عليه و سلم وَجَبَ على كل مؤمن نصرُه،أو قال إجابته».
هذا آخر ما أورده أبو داود في باب المهدىّ من سننه.
وأخرج الترمذىُّ وصححه عن ابن مسعود عن النبى صلى الله عليه و سلم قال:«يَلِى رجلٌ من أهل بيتى يواطىء اسمه اسمى».
وأخرج الترمذى وصححه عن أبى هريرة قال:«لو لم يَبْقَ من الدنيا إلّايوم لطول اللّه ذلك اليوم حتى يلى».
و ابو داود و نعيم بن حماد در كتاب«الفتن»روايت مى كنند كه على عليه السلام به فرزندش حسن عليه السلام نگريست و فرمود:«اين فرزندم سرور است همان گونه كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را ناميد.در آينده از پشت او مردى همنام پيامبرتان به دنيا مى آيد كه در اخلاق شبيه اوست و در قيافه شبيه او نيست(يا در قيافه شبيه اوست و در اخلاق شبيه او نيست)سپس قصه را ذكر كرد و افزود:
«زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ظلم پر شده است.»
(ك)ابن ابى شيبه و احمد و ابو داود و ابو يعلى و طبرانى از ام سلمه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«هنگام مرگ خليفه اى،اختلافى رخ مى دهد.آنگاه مردى از اهل مدينه به مكه مى گريزد.مردمى از اهل مكه نزد او مى آيند.با اكراه او را خارج مى كنند و ميان ركن و مقام با او بيعت مى كنند و سپاهى از شام به سوى او فرستاده مى شود.آن ها در بيداء ميان مكه و مدينه در زمين فرو برده مى شوند.هنگامى كه مردم اين حادثه را مشاهده مى كنند،ابدال شام و عصائب اهل عراق نزد او مى آيند و با وى بيعت مى كنند سپس مردى از قريش خروج مى كند كه دايى هايش كلب هستند.وى سپاهى به سوى آنان مى فرستد.ياران مدنى بر سپاه او پيروز مى شوند و آن پايان كار سپاه كلب است و نوميدى براى كسى است كه بر سر غنيمت هاى كلب حاضر نباشد آنگاه وى مال را تقسيم مى كند و در ميان مردم به روش و سنت پيامبرشان صلى الله عليه و آله عمل مى كند و اسلام در زمين مستقر مى شود.وى هفت سال مى ماند آنگاه فوت مى كند و مسلمانان بر وى نماز مى خوانند.»
(ك)ابو داود از على عليه السلام روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«از ماوراء النهر مردى به نام حراث(حارث)قيام مى كند كه فرمانده مقدمه سپاه وى شخصى به نام منصور است.وى براى آل محمد صلى الله عليه و آله زمينه سازى يا نيرو فراهم مى كند همان گونه كه قريش براى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نيرو فراهم كردند.بر هر مؤمنى يارى او واجب است يا فرمود:«پاسخ به دعوت وى واجب است.»
اين آخرين حديثى بود كه ابو داود در«سنن»خويش در باب المهدى عليه السلام آورد.
ترمذى از ابن مسعود روايت كرده است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مردى از اهل بيت من به حكومت مى رسد كه نامش شبيه نام من است.»ترمذى اين حديث را صحيح دانسته است.
وأخرج الترمذى وحَسَّنه عن أبى سعيد الخدرى عن النبى صلى الله عليه و سلم قال:«إن في أمتى المهدى، يخرج،يعيش خمساً أو سبعاً أو تسعاً زيدٌ الشاك فيجىء إليه الرجل فيقول:يا مهدى أعطنى أعطنى،فيحثى له في ثوبه ما استطاع أن يحمله».
وأخرج(ك)نعيم بن حماد،وابن ماجه عن أبى سعيد أن النبى صلى الله عليه و سلم قال:«يكون في أمتى المهدىُّ إن قصد فسبع،وإلا فتسع،فتنعم فيه أمتى نعمة لم يسمعوا بمثلها قط،يؤتى أكلها، ولا تدخر عنهم شيئاً،والمال يومئذ كدوس،فيقوم الرجل فيقول:يا مهدى أعطنى،فيقول:
خُذُوا».
وأخرج ابن أبى شيبة،ونعيم بن حماد في الفتن،وابن ماجه،وأبو نعيم عن ابن مسعود قال:«بينما نحن عند رسول اللّه صلى الله عليه و سلم إذ أقبل فتية من بنى هاشم،فلما رآهم النبى صلى الله عليه و سلم اغرَورَقَتْ عيناه وتغير لونه،فقلت:ما نزال نَرَى في وجهك شيئاً تكرهه؟فقال:إنا أهلُ بيت اختار اللّه لنا الآخرة على الدنيا و إن أهل بيتى سَيَلْقَوْنَ بعدى بلاء وتشريداً وتطريداً،حتى يأتى قوم من قبل المشرق معهم رايات سود،فيسألون الحق فلا يُعْطَوْنَهُ،فيقاتلون فينصرون فيُعْطَوْنَ ماسألوا فلا يقبلونه،حتى يدفعوها إلى رجل من أهل بيتى،فيملَؤها قسطاً كما مَلَؤُوها جَوْراً،فمن أدرك ذلك منكم فليأتهم ولو حبواً على الثلج فإنه المهدى».
ترمذى از ابو هريره روايت كرده است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«اگر از دنيا تنها يك روز باقى مانده باشد،خداوند آن روز را بلند مى كند تا به حكومت برسد.»
ترمذى از ابوسعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«همانا در ميان امت من مهدى عليه السلام است،قيام مى كند،پنج يا هفت يا نه[سال]زندگى مى كند (ترديد از زيد يكى از راويان حديث است.)آنگاه مردى نزد او مى آيد و مى گويد:«اى مهدى عليه السلام به من ببخش!به من ببخش!»به اندازه اى كه مى تواند حمل كند در پارچه اش پول مى ريزد.»
ترمذى اين حديث را حسن به شمار آورده است.
(ك)نعيم بن حماد و ابن ماجه از ابوسعيد روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«در ميان امت من مهدى عليه السلام است اگر[مدت حكومت وى]كوتاه باشد،هفت[سال]است وگرنه نه [سال]است.در اين مدت امت من به گونه اى از نعمت ها بهره مند مى شوند كه هرگز مثل آن را نشنيده اند.خوردنى هايش را مى بخشد و چيزى را از آن ها نمى پوشاند.در آن زمان مال همانند خرمن است،مردى بلند مى شود و مى گويد:«اى مهدى عليه السلام به من ببخش.»
و او مى گويد:«بگيريد.»
ابن ابى شيبه و نعيم بن حماد در كتاب«الفتن»و ابن ماجه و ابو نعيم از ابن مسعود روايت مى كنند كه گفت:«يك بار كه ما نزد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بوديم،گروهى از جوانان بنى هاشم آمدند.
وقتى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آن ها را مشاهده كرد،چشمانش پر از اشك شد و رنگش دگرگون گرديد.»
من گفتم:«همواره در چهره شما چيزى را مشاهده مى كنيم كه برايتان ناخوشايند است.» پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«ما اهل بيتى هستيم كه خداوند براى ما آخرت را بر دنيا برگزيد و همانا اهل بيتم پس از من به بلا و آوارگى و رانده شدن گرفتار مى شوند تا اين كه گروهى از طرف مشرق با پرچم هاى سياه مى آيند و حق را درخواست مى كنند ولى به آن ها داده نمى شود آنگاه مى جنگند و خواسته شان به آن ها داده مى شود ولى آن را نمى پذيرند تا به مردى از اهل بيت من تحويل دهند كه آن را[زمين را]از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر كرده اند.پس هر يك از شما آن را درك كند بايد به سويشان برود هر چند به صورت چهار دست و پا بر روى برف باشد؛زيرا او مهدى عليه السلام است.»
قال الحافظ عماد الدين بن كثير:في هذا السياق إشارة إلى ملكِ بنى العباس،وفيه دلالة على أن المهدىَّ يكون بعد دولة بنى العباس.
وأخرج ابن ماجه،والحاكم وصححه،وأبو نعيم عن ثوبان قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:يقتتل عند كنزكم ثلاثة كلهم ابن خليفة،ثم لا تصير إلى واحدٍ منهم،ثم تطلع الرايات السود من قبل المشرق،فيقتلونكم قتلا لم يقتله قوم،ثم يجىء خليفة اللّه المهدى،فإذا سمعتم به فأتوه فبايعوه ولو حبواً على الثلج فإنه خليفة اللّه المهدى».
وأخرج(ك)ابن ماجه،والطبرانى عن عبداللّه بن الحارث بن جزء الزبيدى قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يخرج ناسٌ من المشرق فيوطِّئون للمهدى سلطانه».
وأخرج(ك)أحمد،والترمذى،ونعيم بن حماد عن أبى هريرة قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:
«تخرجُ من خُراسان راياتٌ سود فلا يردّها شيء حتى تنصب بإيلياء».
قال ابن كثير:هذه الرايات السود ليست هى التى أقبل بها أبو مسلم الخراسانى فاستلب بها دولة بنى أمية،بل رايات سود أخرُ تأتى صحبة المهدى.
وأخرج(ك)البزار،والحارث بن أبى أسامة،والطبرانى عن قرة المزنى قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لتملؤنَّ الأرض جوراً وظلماً،فإذا ملئت جورا وظلما بعث اللّه رجلا منى اسمه اسمى واسم أبيه اسم أبى فيملؤها عدلا وقسطا كما ملئت جورا وظلما،فلا تمنع السماء شيئاً من قطرها ولا الأرض شيئاً من نَباتها،يمكث سبعا أو ثمانيا،فإن أكثر فتسعاً.
حافظ عماد الدين بن كثير مى گويد:«اين اشاره به حكومت بنى عباس است و دلالت مى كند كه مهدى عليه السلام پس از حكومت بنى عباس است.»
ابن ماجه و حاكم و ابو نعيم از ثوبان روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«سه نفر كه همگى شاهزاده اند كنار گنج شما با هم نبرد مى كنند،سپس به هيچ يك از آن ها نمى رسد.آنگاه پرچم هاى سياه از طرف مشرق نمودار مى شود و به گونه اى در ميان شما كشتار مى كنند كه هيچ قومى چنين كشتار نكرده اند.پس از آن خليفه خدا مهدى عليه السلام مى آيد.
وقتى كه خبر او را شنيديد به سويش برويد و با او بيعت كنيد هر چند به صورت چهار دست و پا بر روى برف باشد؛زيرا او خليفه خدا مهدى عليه السلام است.»حاكم اين حديث را صحيح به شمار آورده است.
(ك)ابن ماجه و طبرانى از عبداللّه بن حارث بن جزء زبيدى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«گروهى از مردم از مشرق قيام مى كنند و زمينه حكومت مهدى عليه السلام را فراهم مى كنند.»
(ك)احمد و ترمذى و نعيم بن حماد از ابو هريره روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«پرچم هاى سياهى از خراسان خارج مى شوند و هيچ چيز آن ها را باز نمى گرداند تا در ايليا برافراشته شوند.»
ابن كثير مى گويد:«اين پرچم هاى سياه پرچم هايى نيست كه ابو مسلم خراسانى با آن ها آمد و به وسيله آن ها حكومت بنى اميه را برانداخت،بلكه پرچم هاى سياه ديگرى است كه ياران مهدى عليه السلام مى آورند.
(ك)بزار و حارث بن ابى اسامه و طبرانى از قره مزنى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كنند كه فرمود:«حتماً زمين از جور و ظلم پر مى شود.آنگاه پس از پر شدن از ظلم و جور خداوند مردى را از من برمى انگيزد كه نامش نام من و نام پدرش نام پدر من است.سپس او زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.آنگاه آسمان چيزى از بارانش را و زمين چيزى از گياهانش را باز نمى دارد.وى هفت يا هشت[سال]مى ماند و اگر زياد شود نه[سال].»
وأخرج(ك)البزار عن أنس:أن النبى صلى الله عليه و سلم«كان نائما في بيت أم سلمة»فانتبه و هو يسترجع،فقالت:يا رسول اللّه ممَّ تسترجع؟قال:من قبل جيش يجىء من قبل العراق في طلب رجل من أهل المدينة،يمنعه اللّه منهم،فإذا عَلَوا البيداء من ذى الحليفة خسف بهم، فلا يدرك أعلاهم أسفلهم ولا يدرك أسفلهم أعلاهم إلى يوم القيامة».
وأخرج(ك)البزار عن جابر قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«سيكون في أمتى خليفة يحثو المال حثياً (1)لا يعدُّه عداً».
وأخرج أحمد عن أبى سعيد سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول:«إن من أمرائكم أميراً يحثُو المال حَثْوا ولايعدُّه،يأتيه الرجل فيسأله فيقول:خُذْ،فيبسط ثوبه فيحثو فيه،فيأخذه ثم ينطلق».
وأخرج(ك)الطبرانى في الأوسط عن طلحة بن عبيداللّه عن النبى صلى الله عليه و سلم قال:«ستكون فتنة لايهدأ منها جانب إلّاجاش منها جانبٌ،حتى ينادى منادٍ من السماء إن أميركم فلان».
وأخرج أبو نعيم عن ابن عمر قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يخرج المهدىُّ وعلى رأسه عمامة،فيأتى منادٍ ينادى:هذا المهدىُّ خليفة اللّه فاتبعوه».
وأخرج(ك)أبو نعيم،والخطيبُ في تلخيص المتشابه عن ابن عمر،قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يخرج المهدىُّ وعلى رأسه ملك ينادى إن هذا المهدىُّ فاتَّبعوه».ة.
1) .هكذا على التلفيق من اللغتين،وفي الذى بعده استقام على واحدة.
(ك)بزار از انس روايت مى كند كه گفت:«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در خانه ام سلمه خوابيده بود.
آنگاه بيدار شد در حالى كه استرجاع (إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ مى فرمود)مى كرد.ام سلمه گفت:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!چرا استرجاع مى كنى؟»
فرمود:«به خاطر سپاهى كه از طرف عراق به جستجوى مردى از اهل مدينه مى آيد و خداوند او را از آن ها حفظ مى كند.آنگاه كه از بيداء در ذو حليفه بالا بيايند در زمين فرو برده مى شوند و تا روز قيامت افراد بالاتر آن ها به افراد پايين تر نمى رسند و افراد پايين تر به افراد بالاتر نمى رسند.»
(ك)بزار از جابر روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«در ميان امت من خليفه اى خواهد بود كه مال را بدون شمارش تقسيم مى كند.»
احمد از ابوسعيد از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«همانا يكى از حاكمان شما مال را بدون شمارش تقسيم مى كند.مردى نزد او مى آيد و درخواست مى كند.وى مى گويد:
«بگير!».
آن مرد پارچه اش را مى گستراند و در آن مى ريزد،سپس برمى دارد و مى رود.»
(ك)طبرانى در كتاب«الاوسط»از طلحه بن عبيداللّه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«فتنه اى اتفاق خواهد افتاد كه يك طرف آن فرو نمى نشيند مگر آن كه طرف ديگر آن بر مى افروزد،تا اين كه از آسمان منادى ندا مى دهد:«همانا فرمانرواى شما فلانى است.»
ابو نعيم از ابن عمر روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«مهدى عليه السلام در حالى ظهور مى كند كه عمامه اى بر سر دارد.آنگاه منادى مى آيد و ندا مى دهد:«اين مهدى عليه السلام خليفه خداست،از او پيروى كنيد.»
(ك)ابو نعيم و خطيب در كتاب«تلخيص المتشابه»از ابن عمر از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«مهدى عليه السلام در حالى ظهور مى كند كه بر روى سرش فرشته اى ندا مى دهد اين مهدى عليه السلام است از او پيروى كنيد.»
وأخرج(ك)ابن أبى شيبة عن عاصم بن عمر البَجَلى قال:لينادَيَنَّ باسم رجل من السماء،لا ينكره الدليل،ولا يمتنع منه الذليل.
وأخرج(ك)الطبرانى في الأوسط من طريق عمر بن على عن على بن أبى طالب«أنه قال للنبى صلى الله عليه و سلم أ مِنَّا المهدىُّ أم من غيرنا يا رسول اللّه؟قال:بل منا،بنا يختم اللّه كما بنا فتح، وبنا يستنقذون من الشرك،وبنا يؤلف اللّه بين قلوبهم بعد عداوة بينة (1)كما ألف بين قلوبهم بعد عداوة الشرك».
وأخرج نعيم بن حماد،وأبو نعيم من طريق مكحول عن على قال:«قلت:يا رسول اللّه أمنا آلَ محمدٍ المهدىُّ أم من غيرنا؟فقال لا،بل منا،يختم اللّه به الدين كما فتح بنا،وبنا ينقذُونَ من الفتنة كما أنقذوا من الشرك،وبنا يؤلف اللّه بين قلوبهم بعد عداوة الفتنة كما ألف بين قلوبهم بعد عداوة الشرك،وبنا يصبحون بعد عداوة الفتنة إخوانا كما أصبحوا بعد عداوة الشرك إخواناً في دينهم».
وأخرج(ك)الطبرانى في الأوسط،والحاكم عن أم سلمة قالت:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يُبايِعُ لرجل بين الركن و المقام عدَّةُ أهلِ بدر،فيأتيه عصائبُ أهل العراق وأبدالُ أهل الشام، فيغزوه جيش من أهل الشام،حتى إذا كانوا بالبيداء خُسِفَ بهم».
وأخرج(ك)الطبرانى في الأوسط عن أم سلمة قالت:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يسير ملك المشرق إلى ملك المغرب فيقتله،فيبعث جيشاً إلى المدينة فيخسف بهم،ثم يبعث جيشا فينشأ ناس من أهل المدينة فيعوذ عائذٌ بالحرم،فيجتمع الناس إليه كالطير الواردة المتفرقةه.
1) .لعل الأصل«بعد عداوة فتنة»كما في الذى يليه.
(ك)ابن ابى شيبه از عاصم بن عمر بجلى روايت مى كند كه گفت:«حتماً از آسمان نام مردى ندا داده مى شود كه راهنما او را انكار نمى كند و ذليل از او سرپيچى نمى كند.»
(ك)طبرانى در كتاب«المعجم الاوسط»از عمر بن على روايت مى كند كه على عليه السلام به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله گفت:«آيا مهدى عليه السلام از ماست يا از ديگران؟اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!
فرمود:«بلكه از ماست،به وسيله ما خداوند پايان مى دهد همان گونه كه به وسيله ما آغاز كرد و به وسيله ما از شرك نجات مى يابند و به وسيله ما خداوند قلب هاى آن ها را با هم الفت مى دهد پس از دشمنى روشن (1)همان گونه كه پس از دشمنى شرك ميان قلب هاى آنان را الفت داد.»
و نعيم بن حماد و ابو نعيم از مكحول روايت مى كند كه على عليه السلام گفت:«گفتم:اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!آيا مهدى عليه السلام از ما آل محمد صلى الله عليه و آله است يا از ديگران؟»
فرمود:«نه،بلكه از ماست.خداوند به وسيله او دين را پايان مى دهد همان گونه كه به وسيله ما آغاز كرد و به وسيله ما از فتنه نجات مى يابند همان گونه كه از شرك نجات يافتند و خداوند به وسيله ما ميان قلب هاى آنان الفت برقرار مى كند پس از دشمنى فتنه همان گونه كه پس از دشمنى شرك ميان قلب هايشان الفت برقرار كرد و به وسيله ما پس از دشمنى فتنه برادر مى شوند همان گونه كه پس از دشمنى شرك برادر دينى شدند.»
(ك)طبرانى در كتاب«المعجم الاوسط»و حاكم از ام سلمه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«به تعداد اهل بدر ميان ركن و مقام با مردى بيعت مى شود آنگاه عصائب اهل عراق و ابدال اهل شام نزد او مى آيند.سپس سپاهى از اهل شام براى جنگ با آن ها حركت مى كنند تا وقتى به بيداء مى رسند در زمين فرو برده مى شوند.»
(ك)طبرانى در كتاب«المعجم الاوسط»از ام سلمه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«پادشاه مشرق به سوى پادشاه مغرب حركت مى كند و او را مى كشد،آنگاه سپاهى به مدينه مى فرستد و در زمين فرو برده مى شوند،سپس سپاهى مى فرستد آنگاه گروهى از اهل مدينه قيام مى كنند و پناهنده اى به حرم پناه مى برد،سپس مردم همانند پرندگان پراكنده كهت.
1) .شايد اصل آن«دشمنى فتنه»باشد چنانچه در روايت آينده آمده است.
حتى يجتمع إليه ثلثمائة وأربعة عشر منهم نسوة،فيظهر على كل جبار وابن جبار،ويظهر من العدل ما يتمنى له الأحياء أمواتهم،فيحيا سبع سنين،ثم ما تحت الأرض خير مما فوقها».
وأخرج(ك)الطبرانى في الأوسط عن ابن عمر«أن النبى صلى الله عليه و سلم أخذ بيد علىّ فقال:سيخرج من صُلْب هذا فتى يملأ الأرض قسطا وعدلا،فإذا رأيتم ذلك فعليكم بالفتى التميمى؛فإنه يُقبل من قبل المشرق و هو صاحب راية المهدىّ».
وأخرج(ك)الطبرانى في الأوسط عن أم حبيبة:سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول:«يخرج ناس من قبل المشرق يريدون رجلا عند البيت،حتى إذا كانوا ببيداء من الأرض خُسِفَ بهم».
وأخرج(ك)الطبرانى في الأوسط،ونعيم،وابن عساكر عن علىّ أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:
«يكون في آخر الزمان فتنة تحصل الناس كما يحصل الذهب في المعدن،فلا تسبوا أهل الشام،ولكن سبوا شرارهم،فإن فيهم الأبدال،يوشك أن يرسل على أهل الشام سيب من السماء فيغرق جماعتهم،حتى لو قابلتهم الثعالب غلبتهم،فعند ذلك يخرج خارج من أهل بيتى[تحت]ثلاث رايات،المكثّر يقول:هم خمسة عشر ألفا،ولنقلل يقول:هم اثنا عشر ألفا،أمارتهم«أمِتْ أمِتْ»يلقون سَبْعَ رايات تحت كل راية منها رجل يطلب الملك،فيقتلهم اللّه جميعا،ويرد اللّه إلى المسلمين ألفتهم ونعمتهم وقاصيهم ودانيهم».
وأخرج نعيم بن حماد،والحاكم وصححه عن على بن أبى طالب قال:«ستكون فتنة يحصل الناس منها كما يحصل الذهب في المعدن،فلا تسبوا أهل الشام وسبوا ظلَمَتهم،فإن
سر مى رسند،گِرد او جمع مى شوند تا اين كه سيصد و چهارده نفر دور او جمع مى شوند كه برخى از آن ها زن هستند.آنان بر هر زورگو و فرزند زورگو پيروز مى شوند و عدالت به حدى گسترش مى يابد كه زندگان آن را براى مردگان آرزو مى كنند.آنگاه وى هفت سال زندگى مى كند و پس از آن زير زمين بهتر از روى زمين است.»
(ك)طبرانى در كتاب«المعجم الاوسط»از ابن عمر روايت مى كند كه گفت:
«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود:«در آينده از پشت اين جوانى قيام مى كند كه زمين را از داد و عدل پر مى كند.هنگامى كه آن را مشاهده كرديد،بر شما باد به جوان تميمى؛ چرا كه وى از طرف مشرق مى آيد و او پرچمدار مهدى عليه السلام است.»
(ك)طبرانى در كتاب«المعجم الاوسط»از ام حبيبه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مردمى از طرف مشرق به قصد مردى در كنار كعبه حركت مى كنند،تا وقتى كه به سرزمين بيداء مى رسند،در زمين فرو برده مى شوند.»
(ك)طبرانى در كتاب«المعجم الاوسط»و نعيم و ابن عساكر از على عليه السلام روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«در آخرالزمان فتنه اى رخ مى دهد كه مردم خالص مى شوند همان گونه كه طلا در معدن خالص مى شود،پس به اهل شام دشنام ندهيد بلكه به بدان آن ها دشنام دهيد؛ زيرا ابدال در ميان آن ها هستند.نزديك است كه از آسمان بارانى بر اهل شام ببارد و گروهى از آنان را غرق كند تا اين كه اگر روباه ها با آن ها مقابله كنند بر آن ها پيروز شوند.در اين هنگام فردى از اهل بيت من با سه پرچم قيام مى كند كه زياد انگارنده ايشان مى گويد:«آنان پانزده هزار نفرند.»و كم انگارنده ايشان مى گويد:«آن ها دوازده هزار نفرند.»شعار ايشان«بكش! بكش!»است.آنان با هفت پرچم مقابله مى كنند كه در زير هر پرچم مردى به دنبال دستيابى به حكومت است و خداوند همه آن ها را مى كشد و خداوند الفت و نعمت را به مسلمانان بازمى گرداند و[دشمنان]آن ها را دور مى كند و ايشان را نزديك مى نمايد.»
نعيم بن حماد و حاكم از على عليه السلام روايت مى كنند كه فرمود:
«در آينده فتنه اى رخ مى دهد كه مردم از آن خالص مى شوند همان گونه كه طلا در معدن خالص مى شود،پس به اهل شام دشنام ندهيد و به ظالمان آن ها دشنام دهيد زيرا ابدال در ميان
فيهم الأبدال،وسيرسل اللّه سيباً من السماء فيغرقهم،حتى لو قاتلهم الثعالب غلبتهم،ثم يبعث الله عند ذلك رجلا من عِتْرَةِ الرسول صلى الله عليه و سلم في اثنى عشر ألفا إن قلوا وخمسة عشر ألفا إن كثروا،أمارتهم أى علامتهم أمِتْ امِت،على ثلاث رايات،يقاتلهم أهل سبع رايات،ليس من صاحب راية إلّاو هو يطمع بالملك،فيقتلون ويهزمون،ثم يظهر الهاشمى،فيرد اللّه إلى المسلمين ألفتهم ونعمتهم،فيكونون على ذلك حتى يخرج الدجال».
وأخرج الطبرانى في الأوسط،وأبو نعيم عن أبى سعيد الخدرى:سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول:«يخرج رجل من أهل بيتى يقول بسنتى،ينزل اللّه له القَطْرَ من السماء،وتخرج له الأرض من بركتها،تُملأ الأرض منه قسطا وعدلا كما ملئت جوراً وظلماً،يعمل على هذه الأمة سبع سنين،وينزل بيت المقدس».
وأخرج(ك)الدارقطنى في الأفراد،والطبرانى في الأوسط عن أبى هريرة عن النبى صلى الله عليه و سلم قال:«يكون في أمتى المهدى،إن قصر عمره فسبع،وإلّا فثمان،وإلا فتسع سنين،ينعم أمتى فيها نعمة لم ينعموا مثلها،البر منهم و الفاجر،يرسل اللّه عليهم السماء مدراراً،ولا تدخر الأرض شيئاً من النبات،ويكون المال كُدُوساً،يقول الرجل:يا مهدى أعطنى فيقول:خذ».
وأخرج(ك)أبو يعلى عن أبى هريرة قال:«حدثنى خليلى أبو القاسم صلى الله عليه و سلم قال:لا تقوم الساعة حتى يخرج عليهم رجل من أهل بيتى،فيضربهم حتى يرجعوا إلى الحق،قلت:وكم يملك؟قال:خمساً واثنين».
آن هايند و در آينده خداوند بارانى از آسمان فرو مى فرستد و آن ها را غرق مى كند،تا اين كه اگر روبهان با آن ها بجنگند بر ايشان پيروز مى شوند.سپس خداوند در اين هنگام مردى از عترت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله را با دوازده هزار نفر اگر كم باشند و پانزده هزار نفر اگر زياد باشند با سه پرچم برمى انگيزد.شعار آنان«بكش بكش»است.اهل هفت پرچم با آن ها مى جنگند كه همه آن ها به پادشاهى چشم دوخته اند.آن ها كشته مى شوند و مى گريزند.آنگاه هاشمى ظهور مى كند و خداوند الفت و نعمت مسلمانان را به آنان بازمى گرداند و تا خروج دجال در همين وضعيت خواهند بود.»
حاكم اين حديث را صحيح شمرده است.
طبرانى در«المعجم الاوسط»و ابو نعيم از ابوسعيد خدرى روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مردى از اهل بيت من قيام مى كند كه به سنت من سخن مى گويد[عمل مى كند]خداوند براى او از آسمان باران مى بارد و زمين بركاتش را براى وى خارج مى كند.
زمين به وسيله او از عدل و داد پر مى شود همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.هفت سال بر اين امت حكومت مى كند و در بيت المقدس منزل مى كند.»
(ك)دارقطنى در كتاب«الافراد»و طبرانى در«المعجم الاوسط»از ابوهريره روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«در امت من مهدى عليه السلام است كه اگر عمرش كوتاه باشد هفت سال است،وگرنه هشت سال،وگرنه نه سال.در اين مدت امت من به گونه اى از نعمت ها بهره مند مى شوند كه هرگز مثل آن بهره مند نشده اند هم نيكوكاران آن ها و هم بدكارانشان.
خداوند پى در پى باران را بر آن ها مى فرستد و زمين هيچ گياهى را از آن ها دريغ نمى كند و مال همانند خرمن بر هم انباشته مى شود مردى مى گويد:«اى مهدى عليه السلام!به من ببخش!»و او مى فرمايد:«بگير!»
(ك)ابو يعلى از ابو هريره روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«قيامت برپا نمى شود تا مردى از اهل بيت من بر آن ها مسلط شود و با آن ها نبرد كند تا به حق باز گردند.»
گفتم:«چه مدت حكومت مى كند؟»
فرمود:«پنج و دو».
وأخرج(ك)أبو يعلى،وابن عساكر عن أبى سعيد قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يكون في آخر الزمان عند تَظاهر من الفتن وانقطاع من الزمن أميرٌ أول ما يكون عطاؤه للناس أن يأتيه الرجل فَيَحثى له في حجره يهمه من يقبل منه صدقة ذلك المال لما يصيب الناس من الفرج».
وأخرج(ك)أحمد ومسلم عن جابر قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يكون في آخر أمَّتى خليفة يَحثىِ المال حثياً ولا يعدُّه عدا».
وأخرج(ك)أحمد ومسلم عن أبى سعيد وجابر عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:«يكون في آخر الزمان خليفة يقسم المال ولا يعدُّهُ».
وأخرج أبو نعيم عن أبى سعيد عن النبى عليه السلام قال:«يكون في أمتى المهدى،إن قصر عمره فسبع سنين،وإلا فثمان،وإلا فتسع سنين،تتنعم أمتى في زمانه نعيما لم يتنعموا مثله قط،البر والفاجر،يرسل اللّه السماء عليهم مِدْرارا،ولا تدخر الأرض شيئاً من نباتها».
وأخرج أبو نعيم عن أبى سعيد عن النبى عليه الصلاة و السلام أنه قال:«تُمْلأ الارض ظلماً وجوراً،فيقوم رجل من عِتْرَتى فيملؤها قسطا وعدلا،يملك سبعا أو تسعا».
وأخرج أحمد وأبو نعيم عن أبى سعيد قال:قال النبى عليه الصلاة و السلام:«لا تنقضى الدنيا حتى يملك الأرضَ رَجَلٌ من أهل بيتى يملأ الأرض عدلا كما ملئت قبله جوراً،يملك سبع سنين».
وأخرج أبو نعيم و الحاكم عن أبى سعيد أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:«يخرج المهدى في أمتى يبعثه اللّه غياثاً للناس،تنعم الأمة،وتعيش الماشية،وتُخْرِجُ الأرض نباتها،ويعطى المال صحاحا».
وأخرج أبو نعيم عن عبدالرحمن بن عوف قال:قال رسول اللّه عليه الصلاة و السلام:
«لَيَبْعَثَنَّ اللّه من عِترَتى رجلا أفرَقَ الثنايا (1)أعلَى الجبهة،يملأ الأرض عدلا،يفيض المال فيضا».ن.
1) .الثنايا أسنان في مقدم الفم،وأراد بمفرقها الفلج،و هو أن تتباعد.و هو من الحسن.
(ك)ابو يعلى و ابن عساكر از ابوسعيد روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«در آخرالزمان هنگام فراگير شدن فتنه و زمان ياس و نوميدى حاكمى خواهد بود كه نخستين بخشش وى به مردم اين گونه است كه مردى نزد او مى آيد و در دامنش پول مى ريزد.همت او يافتن كسى است كه زكات آن مال را بپذيرد،به دليل آن كه مردم در رفاهند.»
(ك)احمد و مسلم از جابر روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«در آخرالزمان خليفه اى خواهد بود كه بدون شمارش مال را تقسيم مى كند.»
(ك)احمد و مسلم از ابوسعيد و جابر از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كنند كه فرمود:«در آخرالزمان خليفه اى است كه مال را بدون شمارش تقسيم مى كند.»
ابو نعيم از ابوسعيد از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«در ميان امت من مهدى عليه السلام است.اگر عمرش كوتاه باشد،هفت سال خواهد بود،وگرنه هشت سال،وگرنه نه سال.نيكوكار و بدكارِ امت من در زمان او به گونه اى از نعمت ها بهره مند مى شوند كه هرگز مثل آن بهره مند نشده اند.خداوند پى در پى باران را بر آن ها مى فرستد و زمين هيچ يك از گياهانش را ذخيره نمى كند.»
ابو نعيم از ابوسعيد از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كنند كه فرمود:
«زمين از ظلم و جور پر مى شود،آنگاه مردى از عترت من قيام مى كند كه آن را از عدل و داد پر مى كند،هفت يا نه[سال]حكومت مى كند.»
احمد و ابو نعيم از ابوسعيد از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كنند كه فرمود:
«دنيا سپرى نمى شود تا مردى از اهل بيت من حاكم بر زمين گردد.آن را از عدالت پر مى كند همان گونه كه پيش از آن از جور پر شده است،هفت سال حكومت مى كند.»
ابو نعيم و حاكم از ابوسعيد روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«مهدى عليه السلام در ميان امت من قيام مى كند.خداوند او را فريادرس براى مردم برمى انگيزد.
امت از نعمت ها بهره مند مى شوند و چهارپايان زندگى مى كنند و زمين گياهانش را مى روياند و مال را به طور مساوى تقسيم مى كند.»
ابو نعيم از عبد الرحمان بن عوف از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«حتماً خداوند مردى از عترت مرا برمى انگيزد كه دندان هايش فاصله دار،پيشانى بلند است.زمين را از عدالت پر مى كند و مال را به طور زياد مى بخشد.»
وأخرج أبو نعيم عن حذيفة قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لو لم يبق من الدنيا إلّايوم واحد لبعث اللّه رجلا اسمه اسمى وخلقه خلقى،يكنى أبا عبداللّه».
وأخرج الحارث بن أبى أسامة وأبو نعيم عن أبى سعيد قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لتملأن الأرض ظلماً وعدواناً،ثم ليخرجن رجل من أهل بيتى حتى يملأها قسطا وعدلا كما ملئت ظلماً وعدواناً».
وأخرج الطبرانى في الكبير وأبو نعيم عن ابن مسعود قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يخرج رجل من أهل بيتى يواطىء اسمه اسمى وخلُقُه خلقى يملؤها قسطا وعدلا كما ملئت ظلماً وجوراً».
وأخرج نعيم وأبو نعيم عن أبى سعيد قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يكون عند انقطاع من الزمان وظهور من الفتن رجل يقال له المهدى،يكون عطاؤه هنيئاً».
وأخرج أحمد ونعيم بن حماد و الحاكم وأبو نعيم عن ثوبان قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«إذ رأيتم الراياتِ السُّودَ قد أقبلت من خراسان فأتوها ولو حَبْوا على الثلج،فإن فيها خليفَةَ اللّه المهدى».
وأخرج أبو نعيم عن حذيفة سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يقول:«وَيحَ هذه الأمة من ملوك جبابرة كيف يقتلون ويخيفون المطيعين إلّامَنْ أظهر طاعتهم؟فالمؤمن التقىُّ يصانعهم بلسانه ويقوّمهم بقلبه،فإذا أراد اللّه أن يعيد الإسلام عزيزاً قصم كل جبار عنيد،و هو القادر على مايشاء أن يصلح أمة بعد فسادها.
يا حذيفة لو لم يبق من الدنيا إلّايوم واحد لطول اللّه ذلك اليوم حتى يملك رجل من أهل بيتى،تجرى الملاحم على يديه،ويظهر الإسلام،لا يخلِفُ وعده و هو سريع الحساب».
ابو نعيم از حذيفه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«اگر تنها يك روز از دنيا باقى مانده باشد حتماً خداوند مردى را برمى انگيزد كه نامش نام من و اخلاقش اخلاق من است(يا قيافه اش قيافه من است)كنيه اش ابو عبداللّه است.»
حارث بن ابى اسامه و ابو نعيم از ابوسعيد روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«حتماً زمين از ظلم و عدوان پر مى شود سپس حتماً مردى از اهل بيت من قيام مى كند تا آن را از عدل و داد پر كند همان گونه كه از ظلم و عدوان پر شده است.»
طبرانى در«المعجم الكبير»و ابو نعيم از ابن مسعود روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مردى از اهل بيت من قيام مى كند كه نامش شبيه نام من است و اخلاقش شبيه اخلاق من است.آن را[زمين را]از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.»
نعيم و ابو نعيم از ابوسعيد روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«در زمان نوميدى و فراگير شدن فتنه ها مردى به نام مهدى عليه السلام است كه بخشش وى فراوان و آسان است.»
احمد و نعيم بن حماد و حاكم و ابو نعيم از ثوبان روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«هنگامى كه پرچم هاى سياه را مشاهده كرديد كه از سوى خراسان مى آيند به سوى آن ها برويد هر چند به صورت چهار دست و پا بر روى برف باشد،زيرا خليفه خدا مهدى عليه السلام در ميان آن هاست.»
ابو نعيم از حذيفه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«واى بر اين امت از پادشاهان زورگو كه چگونه اطاعت كنندگان از خدا را مى كشند و مى ترسانند؟مگر كسى كه در ظاهر از آن ها اطاعت كند،پس مؤمنِ پرهيزكار با زبانش با آن ها مى سازد و در قلبش بر آن ها ارزش مى گذارد.آنگاه وقتى كه خداوند بخواهد اسلام را دوباره عزيز كند،هر زورگوى سركشى را در هم مى كوبد و او قادر بر اين است كه بخواهد امتى را پس از فاسد شدن اصلاح كند.
اى حذيفه!اگر از دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد.خداوند آن روز را بلند مى كند تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه حوادث بزرگى به دست او رخ مى دهد و اسلام پيروز مى شود و خداوند خلف وعده نمى كند و او به سرعت حسابرسى مى كند.»
وأخرج الحسن بن سفيان وأبو نعيم عن أبى هريرة قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لو لم يَبْقَ من الدنيا إلّاليلة لملك فيها رجل من أهل بيتى».
وأخرج الحسن بن سفيان وأبو نعيم عن ثوبان قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«تجىء الرايات السُّودُ من قِبَل المشرق كأنَّ قلوبهم زُبُرُ الحديد،فمن سمع بهم فليأتهم فليبايعهم ولو حَبْواً على الثلج».
وأخرج أبو نعيم عن ابن مسعود قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لو لم يَبْقَ من الدنيا إلّاليلة لطول اللّه تلك الليلة حتى يملك رجل من أهل بيتى يواطىء اسمه اسمى واسم ابيه واسم أبى،يملؤها قسطا وعدلا كما ملئت ظلماً وجوراً،ويقسم المال بالسوية،ويجعل اللّه الغنى في قلوب هذه الأمة،فيمكث سبعا أو تسعاً،ثم لا خير في الحياة بعد المهدى».
وأخرج ابن ماجه وأبو نعيم عن أبى هريرة عن النبى صلى الله عليه و سلم قال:«لو لم يَبْقَ من الدنيا إلّايوم لطوله اللّه حتى يملك رجل من أهل بيتى،يفتح القسطنطينية وجبل الديلم».
وأخرج الطبرانى في الكبير وابن منده وأبو نعيم وابن عساكر عن قيس ابن جابر عن أبيه عن جده أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:«سيكون بعدى خلفاء،ومن بعد الخلفاء أمراء،ومن بعد الأمراء ملوك،ومن بعد الملوك جبابرة،ثم يخرج رجل من أهل بيتى يملأ الأرض عدلا كما ملئت جوراً،ثم يؤمر بعده القحطانى،فوالذى بعثنى بالحق ما هو بدونه».
وأخرج أبو نعيم عن أبى سعيد قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«منا الذى يصلى عيسى بن مريم خلفه».
حسن بن سفيان و ابو نعيم از ابو هريره روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«اگر از دنيا تنها يك شب باقى مانده باشد حتماً خداوند مردى از اهل بيت مرا به حكومت مى رساند.»
حسن بن سفيان و ابو نعيم از ثوبان روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«پرچم هاى سياه از طرف مشرق مى آيد كه قلب هايشان همانند پاره هاى آهن است.هر كس خبرشان را بشنود بايد به سويشان برود و با آن ها بيعت كند هر چند به صورت چهار دست و پا بر روى برف باشد.»
ابو نعيم از ابن مسعود روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«اگر از دنيا فقط يك شب باقى مانده باشد حتماً خداوند آن شب را بلند مى كند تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است،دنيا را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است و مال را به طور مساوى تقسيم مى كند و خداوند قلب هاى اين امت را بى نياز مى نمايد.آنگاه هفت يا نه[سال]مى ماند.
سپس خيرى در زندگى پس از مهدى عليه السلام نيست.»
ابن ماجه و ابو نعيم از ابو هريره از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كنند كه فرمود:
«اگر فقط يك روز از دنيا باقى مانده باشد،حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه قسطنطنيه و كوه ديلم را فتح مى كند.»
طبرانى در«المعجم الكبير»و ابن منده و ابو نعيم و ابن عساكر از قيس بن جابر از پدرش از جدش روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«پس از من،خلفايى خواهد بود و پس از خلفا،اميران و پس از اميران،پادشاهان و پس از پادشاهان،زورگويان.آنگاه مردى از اهل بيت من قيام مى كند كه زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ستم پر شده است.آنگاه پس از وى قحطانى به فرمانروايى مى رسد.سوگند به خدايى كه مرا به حق برانگيخت او كمتر از آن نيست.»
ابو نعيم از ابوسعيد روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«كسى كه عيسى عليه السلام پشت سرش نماز مى خواند از ماست.»
وأخرج أبو نعيم عن جابر قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«ينزل عيسى بن مريم فيقول أميرهم المهدىّ:تعالَ صلِّ بنا،فيقول:ألا و إن بعضكم على بعض أمراء تكرمة اللّه لهذه الأمة».
وأخرج أبو نعيم عن ابن عباس قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لن تهلك أمة أنا أولها،وعيسى ابن مريم في آخرها،والمهدىّ فى وسطها».
وأخرج(ك)ابن أبى شيبة عن أبى سعيد عن النبى عليه الصلاة و السلام قال:«يخرج في آخر الزمان خليفة يعطى الحق بغير عدد».
وأخرج(ك)ابن أبى شيبة عن أبى سعيد قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يخرج رجل من أهل بيتى عند انقطاعِ من الزمان وظهورِ من الفتن يكون عطاؤه حثياً».
وأخرج(ك)الحاكم عن أبى هريرة قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يخرج رجل يقال له السفيانى في عمق دمشق،وعامة من يتبعه من كلب،فيقتل حتى يبقر بطون النساء ويقتل الصبيان،فتجمع لهم قيس فيقتلها حتى لا يمنع ذنب تلعة،ويخرج رجل من أهل بيتى في الحرة فيبلغ السفيانى فيبعث إليه جنداً من جنده،فيهزمهم،فيسير إليه السفيانى بمن معه حتى إذا صار ببيداء من الأرض خُسِفَ بهم،فلا ينجو منهم إلّاالمخبر عنهم».
وأخرج(ك)الحاكم عن أبى سعيد قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«ينز ل بأمتى في آخر الزمان بلاء شديد من سلطانهم حتى تضيق الأرض عنهم،فيبعث اللّه رجلا من عترتى فيملأ
ابو نعيم از جابر روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«عيسى بن مريم عليه السلام فرود مى آيد،آنگاه امير آنان مهدى عليه السلام مى گويد:«بيا و براى ما نماز بخوان!»عيسى عليه السلام مى گويد:«هشدار،شما فرمانرواى يكديگريد به خاطر گرامى داشتن خداوند اين امت را.»
ابو نعيم از ابن عباس روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«هرگز امتى هلاك نمى شود كه من در آغاز آن و عيسى ابن مريم عليه السلام در پايان آن و مهدى عليه السلام در وسط آن است.»
(ك)ابن ابى شيبه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«در آخرالزمان خليفه اى ظهور مى كند كه بدون شمارش،حق را مى پردازد.»
(ك)ابن ابى شيبه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«در زمان نوميدى و فراگير شدن فتنه مردى از اهل بيت من قيام مى كند كه بخشش وى مشت مشت است.»
(ك)حاكم از ابو هريره روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«مردى به نام سفيانى در وسط دمشق خروج مى كند و بيش تر قبيله كلب از او پيروى مى كنند.وى به قدرى مى كشد كه شكم زنان را مى درد و نوزادان را مى كشد آنگاه قيس براى نبرد با او جمع مى شوند و سفيانى آن ها را به گونه اى مى كشد به طورى كه همه جا از كشته هاى آن ها پر مى شود.
و مردى از اهل بيت من در حرّه قيام مى كند.آنگاه خبرش به سفيانى مى رسد.وى يكى از سپاهيانش را به سوى او مى فرستند و او آنها را شكست مى دهد.آنگاه سفيانى و پيروانش به سوى او حركت مى كنند و وقتى به سرزمين بيداء مى رسند در زمين فرو برده مى شوند و به جز خبردهنده،كسى از آن ها نجات نمى يابد.»
(ك)حاكم از ابوسعيد روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«در آخرالزمان بلاى سختى از طرف حكومت ها به امت من وارد مى شود به طورى كه زمين بر آن ها تنگ مى گردد.آنگاه خداوند مردى از عترت مرا برمى انگيزد تا زمين را از عدل
الأرض قسطاً وعدلا كما ملئت ظلماً وجوراً،يرضى عنه ساكن السماء وساكن الأرض لاتدخر الأرض شيئا من بذرها إلّاأخرجته،ولا السماء شيئاً من قطرها إلّاصبَّته،يعيش فيهم سبع سنين أو ثمانى أو تسعا».
وأخرج ابن ماجة و الرويانى وابن خزيمة وأبو عوانة و الحاكم وأبو نعيم و اللفظ له عن أبى أمامة قال:خَطَبَنَا رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وذكر الدجال وقال:فتنفى المدينة الخبث منهاكما ينفى الكِيرُ خبَثَ الحديد،ويدعى ذلك اليوم يوم الخلاص،فقالت أم شريك:فأين العرب يا رسول اللّه يومئذ؟قال:هم يومئذٍ قليلٌ وجلهم ببيت المقدس و إمامهم المهدى رجل صالح،فبينما إمامهم قد تقدم يصلى بهم الصبح إذ نزل عليهم عيسى ابن مريم فرجع ذلك الإمام ينكص يمشى القهقرى ليتقدم عيسى،فيضع عيسى يده بين كتفيه ثم يقول له:تقدم فصلِّ فإنها لك أقيمت،فيصلى بهم إمامهم».
وأخرج(ك)ابن أبى شيبة في المصنف عن ابن سيرين قال:«المهدى من هذه الأمة،و هو الذى يؤمُّ عيسى ابن مريم عليهما السلام».
وأخرج(ك)ابن أبى شيبة عن مجاهد قال:حدثنى فلان رجل من أصحاب النبى صلى الله عليه و سلم أن المهدى لا يخرج حتى تقتل النفس الزكية،فإذا قتلت النفس الزكية غضب عليهم من في السماء ومن في الأرض،فأتى الناس المهدىَّ فزفوه كما تزف العروس إلى زوجها ليلة عرسها،و هو يملأ الأض قسطا وعدلا،وتُخرج الأرض نباتَهَا،وتُمْطر السماء مطرها،وتنعم أمتى فى ولايته نعمة لم تنعمها قط».
و داد پر كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.ساكنان آسمان و ساكنان زمين از او خشنودند.زمين همه بذرهايش را مى روياند و آسمان تمام بارانش را مى بارد.وى هفت سال يا هشت يا نه سال در ميان آن ها زندگى مى كند.»
ابن ماجه و رويانى و ابن خزيمه و ابو عوانه و حاكم و ابو نعيم از ابو امامه روايت مى كنند كه گفت (1):«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در سخنرانى خود براى ما از دجال سخن به ميان آورد و فرمود:
«مدينه پليدى هاى خود را دور مى كند همان گونه كه كوره آهنگرى ناخالصى آهن را جدا مى كند و آن روز روز رهايى ناميده مى شود.»
ام شريك گفت:«اى رسول خدا!در آن روز اعراب كجايند؟»
فرمود:«آنان در آن زمان اندكند و بيش تر آن ها در بيت المقدس اند و امامشان مهدى عليه السلام مرد صالحى است.در همان زمان كه امامشان براى خواندن نماز صبح جلو ايستاده است ناگهان عيسى بن مريم عليه السلام فرود مى آيد.آنگاه امام به صورت عقب عقب برمى گردد تا عيسى عليه السلام جلو بايستد ولى عيسى عليه السلام دستش را پشت او مى گذارد و به وى مى گويد:«جلو برو و براى ما نماز بخوان،زيرا براى تو اقامه شده است.»آنگاه امامشان براى آن ها نماز مى خواند.»
(ك)ابن ابى شيبه در كتاب«المصنف»از ابن سيرين روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام از اين امت است و او كسى است كه براى عيسى عليه السلام ابن مريم عليه السلام امامت مى كند.»
(ك)ابن ابى شيبه از مجاهد روايت مى كند كه گفت:«فلانى يكى از ياران پيامبراكرم صلى الله عليه و آله براى من روايت كرد:«مهدى عليه السلام ظهور نمى كند تا نفس زكيه كشته شود آنگاه وقتى نفس زكيه كشته شد،اهل آسمان و زمين بر آن ها خشمگين مى شوند و مردم نزد مهدى عليه السلام مى آيند و او را همانند عروس مى برند و او زمين را از عدل و داد پر مى كند و زمين گياهانش را مى روياند و آسمان بارانش را مى بارد و امت من در حكومت وى به گونه اى از نعمت ها بهره مند مى شوند كه هرگز مثل آن بهره مند نشده اند.»ت.
1) .عبارت روايت از ابو نعيم است.
وأخرج(ك)ابن أبى شيبة عن أبى الجلد قال:«تكون فتنة بعدها فتنة،الأولى في الآخرة كثمرة السوط يتبعها ذباب السيف،ثم يكون بعد ذلك فتنة تستحل فيها المحارم كلها،ثم تأتى الخلافة خير أهل الأرض و هو قاعد في بيته».
وأخرج(ك)نعيم بن حماد وأبوالحسن الحربى في الأول من الحربيات عن على ابن عبدالله بن عباس قال:«لا يخرج المهدىُّ حتى تطلع مع الشمس آية».
وأخرج(ك)الدارقطنى فى سننه عن محمد بن على قال:«إن لمهدينا آيَتَين لم يكونا منذ خلق اللّه السموات و الأرض:ينكسف القمر لأول ليلة من رمضان،وتنكسف الشمس في النصف منه،ولم يكونا منذ خلق اللّه السموات و الأرض».
وأخرج(ك)نعيم بن حماد وعمر بن شبة عن عبداللّه بن عمرو قال:«إذا خسف بالجيش بالبيداء فهو علامة خروج المهدى».
وأخرج(ك)نعيم بن حماد وابن عساكر وتمام في فوائده عن عبداللّه بن عمرو قال:
«يخرج رجل من ولد حسن من قبل المشرق لو استقبل به الجبال لهدَّها واتخذ فيها طرقا».
وأخرج أبو نعيم عن أبى أمامة قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«بينكم وبين الروم أربع هدن يوم الرابعة على يدى رجل من أهل هرقل يدوم سبع سنين،فقال له رجل:يا رسول اللّه مَنْ إمام المسلمين يومئذ؟قال:المهدى من ولدى،ابن أربعين سنة كأن وجهه كوكب درّىّ،في خده الأيمن خال أسود،عليه عباءتان قطوانيتان،كأنه من رجال بنى إسرائيل،يستخرج الكنوز ويفتح مدائن الشرك».
وأخرج(ك)نعيم بن حماد و الحاكم عن عمرو بن شعيب عن أبيه عن جده قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«فى ذى القعدة تجاذب القبائل،وعامئذ ينهب الحاج،فتكون ملحمة بمنى
(ك)ابن ابى شيبه از ابو جلد روايت مى كند كه گفت:«فتنه اى رخ مى دهد كه پس از فتنه ديگرى است.فتنه اول نسبت به دوم همانند تازيانه اى است كه لبه شمشير به دنبال آن مى آيد.
آنگاه پس از آن فتنه اى است كه همه حرمت ها در آن شكسته مى شود،سپس خلافت به بهترين اهل زمين مى رسد در حالى كه وى در خانه اش نشسته است.»
(ك)نعيم بن حماد و ابو الحسن حربى در اول الحربيات از على ابن عبداللّه بن عباس روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام ظهور نمى كند تا نشانه اى همراه خورشيد طلوع كند.»
(ك)دارقطنى در سنن خود از محمد بن على(امام باقر عليه السلام)روايت مى كند كه فرمود:
«مهدى ما عليه السلام دو نشانه دارد كه از زمان آفرينش آسمان ها و زمين توسط خداوند وجود نداشته است.شب اول ماه رمضان ماه مى گيرد و در نيمه آن خورشيد مى گيرد و اين دو حادثه از زمان آفرينش آسمان ها و زمين توسط خداوند نبوده است.»
(ك)نعيم بن حماد و عمر بن شبه از عبداللّه بن عمرو روايت مى كنند كه گفت:
«فرو رفتن سپاه در بيداء نشانه ظهور مهدى عليه السلام است.»
(ك)نعيم بن حماد و ابن عساكر و تمام در كتاب«فوائد»اش از عبداللّه بن عمرو روايت مى كنند كه گفت:«از نسل حسن عليه السلام مردى از طرف مشرق قيام مى كند كه اگر كوه در برابر او قرار گيرد آن را درهم مى كوبد و از ميان آن راه هايى ايجاد مى كند.»
ابو نعيم از ابو امامه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«ميان شما و ميان روم چهار صلح و آتش بس واقع خواهد شد كه چهارمين آن ها به دست مردى از اهل هرقل است كه هفت سال به طول مى انجامد.»
مردى به آن حضرت گفت:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!در آن زمان امام مسلمانان كيست؟»
فرمود:«مهدى عليه السلام از فرزندان من،چهل ساله،صورتش همانند ستاره تابناك،داراى خال سياهى بر گونه راستش،دو عباى قطوانى پوشيده كه گويا از مردان بنى اسرائيل است.گنج ها را بيرون مى آورد و شهرهاى شرك را فتح مى كند.»
(ك)نعيم بن حماد و حاكم از عمرو بن شعيب از پدرش از جدش روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«در ماه ذى القعده قبايل به كشمكش مى پردازند و در آن سال حاجيان غارت مى شوند.
حتى يهرب صاحبهم فيبايع بين الركن و المقام و هو كاره،يبايعه مثل عدة أهل بدر،يرضى عنه ساكن السماء وساكن الأرض».
وأخرج الرويانى في مسنده وأبونعيم عن حذيفة قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«المهدىُّ رجل من ولدى،وجهه كالكوكب الدرِّىِّ».
وأخرج الرويانى في مسنده وأبونعيم عن حذيفة قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«المهدى رجل من ولدى،لونه لون عربى،وجسمه جسم إسرائيلى،على خده الأيمن خال كأنه كوكب درى،يملأ الأرض عدلا كما ملئت جوراً،يرضى في خلافته أهل الأرض وأهل السماء والطير في الجو».
وأخرج(ك)ابن جرير في تهذيب الآثار،وفيه«ووليكم الجابر خير أمة محمد الحقوه بمكة فإنه المهدى واسمه محمد بن عبداللّه،يخرج إليه الأبدال من الشام وعصب أهل المشرق،كأن قلوبهم زبر الحديد،رهبانٌ بالليل ليوث بالنهار».
وأخرج أبو نعيم وأبو بكر بن المقرى في معجمه عن ابن عمرو قال:قال النبىُّ صلى الله عليه و سلم:«يخر ج المهدى من قرية يقال لها كرعة».
وأخرج أبو نعيم عن الحسين أن النبى صلى الله عليه و سلم قال لفاطمة:«المهدى من ولدك».
وأخرج(ك)ابن عساكر عن الحسين أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:«أبشرى يا فاطمة المهدى منك».
وأخرج الطبرانى في الكبير وأبو نعيم عن على الهلالى أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال لفاطمة:
«والذى بعثنى بالحق إنَّ منهما يعنى من الحسن و الحسين مهدىَّ هذه الأمة،إذا صارت
آنگاه حادثه وحشتناكى در منا اتفاق مى افتد تا اين كه رهبر آنان مى گريزد و ميان ركن و مقام بر خلاف ميلش با او بيعت مى شود.به تعداد اهل بدر با وى بيعت مى كنند،ساكنان آسمان و ساكنان زمين از وى خشنودند.»
رويانى در مسندش و ابو نعيم از حذيفه روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«مهدى عليه السلام مردى از فرزندان من است.صورتش همانند ستاره تابناك است.»
رويانى در مسندش و ابو نعيم از حذيفه روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«مهدى عليه السلام مردى از فرزندان من است،رنگش رنگ عربى و جسمش جسم اسرائيلى، داراى خالى بر روى گونه راستش و همانند ستاره تابناكى است.زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ستم پر شده است.در خلافت او اهل زمين و اهل آسمان و پرندگان در هوا از او خشنودند.»
(ك)ابن جرير در كتاب«تهذيب الآثار»آورده است:«و جباران بر شما حكومت مى كنند.
در مكه به بهترين امت محمد بپيونديد كه او مهدى عليه السلام راه يافته و نامش محمد بن عبداللّه است.ابدال شام و گروه هاى اهل مشرق به سوى او حركت مى كنند.قلب هايشان همانند پاره هاى آهن است،آنان راهبان شب و شيران روزند.»
ابو نعيم و ابو بكر مقرى در معجم خود از ابن عمرو روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى عليه السلام از قريه اى به نام كرعه ظهور مى كند.»
ابو نعيم از حسين عليه السلام روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به فاطمه(س)فرمود:
«مهدى عليه السلام از فرزندان توست.»
(ك)ابن عساكر از حسين عليه السلام روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«اى فاطمه(س)بشارت به تو كه مهدى عليه السلام از توست!»
طبرانى در«المعجم الكبير»و ابو نعيم از على هلالى روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به فاطمه(س)فرمود:
«سوگند به خدايى كه مرا به حق مبعوث كرد.همانا مهدى عليه السلام اين امت از اين دو است (يعنى حسن و حسين عليهما السلام)هنگامى كه دنيا هرج و مرج و فتنه ها فراگير و راه ها نا امن مى شود
الدنيا هرجا ومرجا وتظاهرت الفتن وتقطعت السبل وأغار بعضهم على بعض فلا كبير يرحم صغيراً ولا صغير يوقر كبيراً بعث اللّه عند ذلك منهما من يفتح حصون الضلالة وقلوبا غُلْفا،يقوم بالدين في آخر الزمان كما قمت في أول الزمان،ويملأ الأرض عدلا كما ملئت جوراً».
وأخرج(ك)الطبرانى عن عوف بن مالك أن النبى صلى الله عليه و سلم قال:«تجىء فتنة غبراء مظلمة،ثم يتبع الفتن بعضها بعضا حتى يخرج رجل من أهل بيتى يقال له المهدى،فإن أدركتَهُ فاتبعه وكن من المهتدين».
وأخرج(ك)الخطيب في المتفق و المفترق عن أبى هريرة قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:
«يخلين (1)الروم على والٍ من عترتى اسمه يواطىء اسمى فيقتتلون بمكان يقال له العماق فيقتتلون،فيقتل من المسلمين الثلث أو نحو ذلك،ثم يقتتلون يوما آخر فيقتل من المسلمين نحو ذلك،ثم يقتتلون اليوم الثالث فيكون على الروم؛فلا يزالون حتى القسطنطينية،فبينما هم يقتسمون فيها بالأترسة إذ أتاهم صارخ إن الدجال قد خلفكم في ذراريكم».
وأخرج(ك)ابن سعد وابن أبى شيبة عن ابن عمرو أنه قال:يا أهل الكوفة أنتم أسعد الناس بالمهدىّ.
وأخرج(ك)نعيم بن حماد في كتاب الفتن بسندِ صحيح على شرط مسلم عن على قال:
«الفتن أربع:فتنة السراء،وفتنة الضراء،وفتنة كذا،فذكر معدن الذهب،ثم يخرج رجل من عترة الرسول عليه الصلاة و السلام يَصْلُحُ على يديه أمْرُهُمْ».
وأخرج(ك)نعيم بن حماد عن ابن أرطاة قال:يدخل السفيانى الكوفة فيستلّها ثلاثة أيام ويقتل من أهلها ستين ألفاً ثم يمكث فيها ثمان عشرة ليلة يقسم أموالها،ودخول الكوفة».
1) .كذا،وربما كان الأصل«ليجلبن الروم».
و همديگر را غارت مى كنند،نه بزرگ به كوچك رحم مى كند و نه كوچك احترام بزرگ را نگه مى دارد.در اين هنگام خداوند از آن دو كسى را برمى انگيزد كه دژهاى گمراهى و قلب هاى در غلاف را فتح مى كند.در آخرالزمان دين را برپا مى دارد همان گونه كه من در اول زمان آن برپا نمودم و زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ستم پر شده است.»
(ك)طبرانى از عوف بن مالك روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«فتنه تير و تارى مى آيد سپس فتنه ها پى در پى خواهد آمد تا مردى از اهل بيت من به نام مهدى عليه السلام قيام كند.پس اگر او را درك كردى از وى پيروى كن و از هدايت شدگان باش!»
(ك)خطيب در كتاب«المتفق و المفترق»از ابو هريره روايت مى كند كه فرمود:«همه روميان بر حاكمى يورش مى برند كه از عترت من و نامش شبيه نام من است.
آن ها در محلى به نام«عماق»نبرد مى كنند و همديگر را مى كشند.يك سوم مسلمانان يا در حدود آن كشته مى شوند،آنگاه روز ديگرى نبرد مى كنند و به همان اندازه از مسلمانان كشته مى شود،سپس روز سوم نبرد مى كنند،در آن روز روم مغلوب مى شود،پس از آن وضعيت به همين صورت ادامه مى يابد تا قسطنطنيه را فتح مى كنند و با سپر شروع به تقسيم غنيمت مى كنند در همين هنگام شخصى فرياد زنان نزد آن ها مى آيد كه در ميان فرزندانتان دجال به جاى شما قرار گرفت.»
(ك)ابن سعد و ابن ابى شيبه از ابن عمرو روايت مى كند كه گفت:
«اى اهل كوفه!شما به وسيله مهدى عليه السلام خوشبخت ترين مردميد.»
(ك)نعيم بن حماد در كتاب«الفتن»با سند صحيح بر مبناى مسلم از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:«آزمايش چهار گونه است:آزمايش با خوشى و رفاه و آزمايش با سختى و تنگنا و آزمايش چنان(آنگاه درباره معدن طلا سخن گفت)سپس مردى از عترت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله قيام مى كند كه به دست او امور آن ها سامان مى يابد.»
(ك)نعيم بن حماد از ابن ارطاة روايت مى كند كه گفت:
«سفيانى وارد كوفه مى شود،به مدت سه روز در آنجا شمشير مى كشد و شصت هزار نفر از اهل آن را مى كشد.سپس هجده شب در آنجا مى ماند و اموالش را تقسيم مى كند ورود
بعد ما يقاتل الترك و الروم بقدفنسيا،ثم يبعث عليهم خلفهم فتن،فترجع طائفة منهم إلى خراسان:فيقتل السفيانى ويهدم الحصون حتى يدخل الكوفة ويطلب أهل خراسان،ويظهر بخراسان قوم تذعن إلى المهدى ثم يبعث السفيانى إلى المدينة فيأخذ قوماً من آل محمد صلى الله عليه و سلم حتى يؤديهم الكوفة،ثم يخرج المهدى ومنصور هاربين،ويبعث السفيانى في طلبهما،فإذا بلغ المهدى ومنصور الكوفة نزل جيش السفيانى إليهما فيخسف بهم،ثم يخرج المهدى حتى يمر بالمدينة فيستنقذ مَنْ كان فيها من بنى هاشم،وتقبل الرايات السوداء حتى تنزل على الماء،فيبلغ مَنْ بالكوفة من أصحاب السفيانى نزولهم فيهربون،ثم ينزل الكوفة حتى يستنقذ مَنْ فيها من بنى هاشم،ثم يخرج قوم من سواد الكوفة يقال لهم العصب ليس معهم سلاح إلّاقليل،وفيهم بعض أهل البصرة قد تركوا أصحاب السفيانى فيستنقذون ما في أيديهم من سبى الكوفة،وتبعث الرايات السود بالبيعة إلى المهدى (1).
وأخرج(ك)نعيم بن حماد عن محمد بن الحنفية قال:تخرج راياتٌ سودٌ لبنى العباس، ثم تخرج من خراسان أخرى سود قلانسُهم سود وثيابهم بيض على مقدمتهم رجل يقال له شعيب بن صالح من تميم،يهزمون أصحاب السفيانى حتى ينزل بيت المقدس يوطِّىء للمهدى سلطانه ويمد إليه ثلثمائة من الشام،يكون بين خروجه وبين أن يُسَلم الأمر للمهدى اثنان وسبعون شهراً.
وأخرج(ك)نعيم بن حماد عن الحسن قال:«يخرج بالرىّ رجل رَبْعَة أسمر من بنى تميم محروم كَوْسَج يقال له شعيب بن صالح في أربعة آلافٍ،ثيابُهم بيض وراياتهم سود،يكون على مقدمة المهدى،لا يلقاه أحد إلّافلّه».ة.
1) .عبارة هذا الحديث مضطربة قلقة.
سفيانى به كوفه پس از نبرد وى با ترك و روم در«قدفنسيا»ست.آنگاه از پشت سرشان بلاهايى بر آن وارد مى كند.سپس گروهى از آن ها به خراسان مى روند و سفيانى مى كشد و دژها را خراب مى كند تا وارد كوفه مى شود و به جستجوى اهل خراسان مى پردازد.
و در خراسان گروهى معتقد به مهدى عليه السلام قيام مى كنند.سپس سفيانى به مدينه نيرو مى فرستد و گروهى از آل محمد صلى الله عليه و آله را دستگير مى كند و به كوفه مى آورد.آنگاه مهدى عليه السلام و منصور مى گريزند و سفيانى سپاهى را به تعقيب آن ها اعزام مى كند.وقتى مهدى عليه السلام و منصور به كوفه مى رسند سپاه سفيانى به آن ها مى رسند و در زمين فرو برده مى شوند.آنگاه مهدى عليه السلام حركت مى كند تا از مدينه مى گذرد و در آنجا بنى هاشم را نجات مى دهد و پرچم هاى سياه مى آيد تا در كنار آب فرو مى آيند.وقتى اين خبر به ياران سفيانى در كوفه مى رسد،مى گريزند.
سپس مهدى عليه السلام در كوفه فرود مى آيد تا بنى هاشم را در آنجا نجات مى دهد.آنگاه گروهى از اطراف كوفه به نام عصب قيام مى كنند كه اسلحه كمى همراه دارند و در ميان آن ها برخى از اهل بصره اند آن ها ياران سفيانى را ترك مى كنند و اسراى كوفه را از دستشان آزاد مى كنند و پرچم هاى سياه براى بيعت با مهدى عليه السلام فرستاده مى شود.» (1)
(ك)نعيم بن حماد از محمد حنفيه روايت مى كند كه گفت:
«پرچم هاى سياهى براى بنى عباس خروج مى كنند،سپس پرچم هاى سياه ديگرى با كلاه هاى سياه و لباس هاى سفيد قيام مى كنند كه فرمانده مقدمه آن ها مردى به نام شعيب بن صالح از تميم است.ياران سفيانى را شكست مى دهند تا در بيت المقدس فرود آيد وى براى حكومت مهدى عليه السلام زمينه سازى مى كند و از شام سيصد نفر به كمك وى مى آيند.ميان قيام او تا تحويل حكومت به مهدى عليه السلام هفتاد و دو ماه طول مى كشد.»
(ك)نعيم بن حماد از حسن روايت مى كند كه گفت:
«در رىّ مردى ميان قامت،گندمگون،از بنى تميم،كوسه به نام شعيب بن صالح با چهار هزار نفر قيام مى كند كه لباس هايشان سفيد و پرچم هايشان سياه است فرمانده مقدمه آن ها مهدى عليه السلام است كه هر كس با او مقابله كند وى را در هم مى كوبد.»ت.
1) .عبارت اين حديث مضطرب و به هم ريخته است.
وأخرج(ك)نعيم عن على،قال:لا يخرج المهدىُّ حتى يقتل ثلث،ويموت ثلث، ويبقى ثلث.
وأخرج(ك)نعيم عن على،قال:«لا يخرج المهدى حتى يَبْصُقَ بعضكم في وجه بعض».
وأخرج(ك)نعيم عن عمرو بن العاص قال:«علامة خروج المهدىّ إذا خسف بجيش في البيداء فهو علامة خروج المهدى».
وأخرج(ك)نعيم عن أبى قبيل قال:اجتماع الناس على المهدىّ سنة أربع ومائتين».
وأخرج(ك)نعيم عن عمار بن ياسر قال:«علامة المهدىّ إذا انساب عليكم الترك، ومات خليفتكم الذى يجمع الأموال،ويستخلف بعده رجل ضعيف،فيخلع بعد سنتين من بيعته،ويخسف بغربى مسجد دمشق،وخروج ثلاثة نفر بالشام،وخروج أهل المغرب إلى مصر،وتلك أمارة السفيانى».
وأخرج(ك)نعيم عن على،قال:«إذا نادى منادٍ من السماء إن الحق في آل محمد فعند ذلك يظهر المهدى على أفواه الناس،ويُشْرَبُون حُبَّه،ولا يكون لهم ذكر غيره».
وأخرج(ك)نعيم بن حماد عن عمار بن ياسر قال:المهدىُّ على أوله شعيب ابن صالح.
وأخرج(ك)نعيم بن حماد عن أبى جعفر قال:«يخرج شابّ من بنى هاشم بكفه اليمين خال من خراسان براياتٍ سود بين يديه شعيب بن صالح يقاتل أصحاب السفيانى فيهزمهم».
(ك)نعيم از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:
«مهدى عليه السلام ظهور نمى كند تا اين كه يك سوم كشته شوند و يك سوم بميرند و يك سوم باقى بمانند.»
(ك)نعيم از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:
«مهدى عليه السلام قيام نمى كند تا اين كه به صورت همديگر آب دهان بيندازيد.»
(ك)نعيم از عمرو عاص روايت مى كند كه گفت:
«نشانه ظهور مهدى عليه السلام:هنگامى كه سپاهى در بيداء در زمين فرو رود آن نشانه ظهور مهدى عليه السلام است.»
(ك)نعيم از ابو قبيل روايت مى كند كه گفت:
«گِرد آمدن مردم در اطراف مهدى عليه السلام سال دويست و چهار است.»
(ك)نعيم از عمار بن ياسر روايت مى كند كه گفت:
«نشانه مهدى عليه السلام هنگامى است كه ترك بر شما يورش برند و خليفه تان كه اموال را جمع مى كند،بميرد و مرد ناتوانى را جانشين خود كند كه دو سال پس از بيعت با وى خلع مى شود و قسمت غرب مسجد دمشق در زمين فرو رود و سه نفر در شام خروج كنند و اهل مغرب به مصر حمله نمايند و آن حكومت سفيانى است.»
(ك)نعيم از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:
«هنگامى كه منادى از آسمان ندا مى دهد كه حق در آل محمد صلى الله عليه و آله است.در آن هنگام نام مهدى عليه السلام بر سر زبان ها مى افتد و مردم سيراب محبت او مى شوند و ذكرى غير از او ندارند.»
(ك)نعيم بن حماد از عمار ياسر روايت مى كند كه گفت:
«فرمانده پيشقراولان سپاه مهدى عليه السلام شعيب ابن صالح است.»
(ك)نعيم بن حماد از ابو جعفر(امام باقر عليه السلام)روايت مى كند كه فرمود:
«جوانى از بنى هاشم كه در كف دست راستش خالى وجود دارد از خراسان با پرچم هاى سياه قيام مى كند و پيشاپيش وى شعيب بن صالح است.وى با ياران سفيانى نبرد مى كند و آن ها را شكست مى دهد.»
وأخرج(ك)أيضاً عن كعب بن علقمة قال:يخرج على لواء المهدىّ غلامٌ حدث السن خفيف اللحية أصفر،لو قاتل الجبال لهدَّها حتى ينزل إيلياء.
وأخرج(ك)أيضا عن كعب قال:إذا مَلَكَ رجل الشامَ وآخر مصر فاقتتل الشامى والمصرى وسَبَى أهل الشام قبائل من مصر وأقبل رجل من المشرق براياتِ سودِ صغار قتل صاحب الشام فهو الذى يؤدِّى الطاعة إلى المهدى.
وأخرج(ك)أيضاً عن أبى قبيل قال:يكون بإفريقية أمير اثنتى عشرة سنة،ويكون بعده فتنة،ثم يملك رجل أسمر يملؤها عدلا،ثم يسير إلى المهدى فيؤدى إليه الطاعة ويقاتل عنه.
وأخرج(ك)أيضاً عن الحسن أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم ذكر فلا يلقاه أهل بيته حتى يبعث اللّه راية من المشرق سوداء مَنْ نصرها نصره اللّه،ومن خَذَلها خَذَله،حتى يأتوا رجلا اسمه كاسْمى فيولونه أمرهم،فيؤيده اللّه وينصره.
وأخرج(ك)أيضا عن سعيد بن المسيب قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«تخرج من المشرق راياتٌ سودٌ لبنى العباس،ثم يمكثون ما شاء اللّه،ثم تخرج راياتٌ سود صغار تقاتل رجلا من ولد أبى سفيان وأصحابه من قبل المشرق،يؤدون الطاعة للمهدى».
وأخرج(ك)أيضا عن على قال:«تخرج راياتٌ سودٌ تقاتل السفيانى،فيهم شاب من بنى هاشم،في كفه اليسرى خال،وعلى مقدِّمته رجل من تميم يدعى شعيب ابن صالح،فيهزم أصحابه».
(ك)همچنين از كعب بن علقمه روايت مى كند كه گفت:
«پرچمدار مهدى عليه السلام جوانى كم سن با ريش كم پشت و زرد رنگ است كه اگر با كوه ها نبرد كند آن ها را در هم مى كوبد تا در ايليا فرود آيد.»
(ك)و نيز از كعب روايت مى كند كه گفت:
«هنگامى كه مردى حاكم شام و ديگرى حاكم مصر شود و با هم نبرد كنند و اهل شام قبيله هايى از مصر را اسير نمايند و مردى با پرچم هاى سياه كوچك از مشرق قيام كند و حاكم شام را بكشد،پس او كسى است كه از مهدى عليه السلام پيروى مى كند.»
(ك)و نيز از ابو قبيل روايت مى كند كه گفت:
«حاكمى دوازده سال در آفريقا خواهد بود و پس از او آشوب و فتنه خواهد شد سپس مردى گندمگون قيام مى كند كه آنجا را از عدالت پر مى كند،آنگاه به سوى مهدى عليه السلام حركت مى كند و از او اطاعت مى نمايد و از طرف وى نبرد مى كند.»
(ك)و نيز از حسن روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بلاهايى را بيان كرد كه بر سر اهل بيتش مى آيد تا اين كه خداوند پرچم سياهى را از مشرق برمى انگيزد.هر كس آن را يارى كند، خداوند ياريش مى كند و هر كس دست از يارى آن بردارد خداوند دست از ياريش برمى دارد تا اين كه مردى نزد آن ها مى آيد كه نامش شبيه نام من است و امور آنان را به دست مى گيرد و خداوند به او نيرو مى دهد و او را كمك مى كند.»
(ك)و نيز از سعيد بن مسيب روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«از سوى مشرق پرچم هاى سياهى براى بنى عباس خارج مى شود و تا زمانى كه خدا بخواهد مى مانند.سپس پرچم هاى سياه كوچكى خارج مى گردد كه با مردى از نسل ابو سفيان و يارانش از مشرق نبرد مى كنند و از مهدى عليه السلام پيروى مى نمايند.»
(ك)و نيز از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:
«پرچم هاى سياهى خارج مى شود كه با سفيانى نبرد مى كنند.در ميان آن ها جوانى از بنى هاشم است كه در كف دست چپش خالى است و فرمانده پيشقراولان سپاه او مردى از تميم به نام شعيب بن صالح است و ياران سفيانى را شكست مى دهد.»
وأخرج(ك)أيضا عن عمار بن ياسر قال:«إذا بلغ السفيانىُّ الكوفَةَ وقتل أعوان آل محمد خرج المهدى على لوائه شعيب بن صالح».
وأخرج(ك)أيضا عن أبى جعفر قال:«تنزل الرايات السود التى تخرج من الكوفة،فإذا ظهر المهدىُّ بمكة بعث إليه بالبيعة».
وأخرج(ك)أيضا عن كعب قال:«إذا دارَتْ رحا بنى العباس وربط أصحاب الرايات خيولهم بزيتون الشام يهلك اللّه لهم الأصهب،ويقتله وعامة أهل بيته على أيديهم،حتى لا يبقى امرؤ منهم إلّاهارب أو مختَفٍ،ويسفط الشعبتان بنو جعفر وبنو العباس،ويجلس ابنُ آكلة الأَكباد على منبر دمشق،ويخرج البربر إلى سُرَّة الشام،فهو علامة خرج المهدى».
وأخرج(ك)أيضا عن على بن أبى طالب قال:إذا خرجَتْ خيل السفيانى إلى الكوفة بعث في طلب أهل خراسان،ويخرج أهل خراسان في طلب المهدى،فيلتقى هو و الهاشمى برايات سود على مقدمته شعيب بن صالح،فيلتقى هو و السفيانىُّ بباب إصطَخْرَ فيكون بينهم مَلْحَمة عظيمة،فتظهر الرايات السود وتهرب خيل السفيانى،فعند ذلك يتمنى الناس المهدى ويطلبونه».
وأخرج(ك)أيضاً عن أبى جعفر،قال:بعث السفيانىُّ جنودَهُ في الآفاق بعد دخوله الكوفة وبغداد،فيبلغه فزعة من وراء النهر من أرض خراسان،عليهم رجل من بنى أمية:
فيكون لهم وقعة بتونس،ووقعة بدولاب الرى،ووقعة بتخوم زريح،فعند ذلك تقبلُ الرايات السود من خراسان،على جميع الناس شابٌّ من بنى هاشم،بكفه اليمنى خال،سهل اللّه أمره
(ك)و نيز از عمار ياسر روايت مى كند كه گفت:
«هنگامى كه سفيانى به كوفه مى رسد و هواداران آل محمد صلى الله عليه و آله را مى كشد،مهدى عليه السلام قيام مى كند و پرچمدارش شعيب بن صالح است.»
(ك)و نيز از ابو جعفر(امام باقر عليه السلام)روايت مى كند كه فرمود:
«پرچم هاى سياهى كه از كوفه خارج مى شود،فرود مى آيد.آنگاه هنگامى كه مهدى عليه السلام در مكه ظهور مى كند بيعت خود را به سوى او مى فرستد.»
(ك)و نيز از كعب روايت مى كند كه گفت:«هنگامى كه آب به آسياب بنى عباس مى ريزد و پرچمداران،اسب هايشان را به زيتون هاى شام مى بندند.خداوند اصهب را براى آنان هلاك مى كند و او و همه افراد خانواده اش را به دست آن ها مى كشد به طورى كه هيچ كس از آنان باقى نمى ماند مگر گريزان يا پنهان و دو گروه بنى جعفر و بنى عباس پوست از سر هم مى كَنَند و فرزند زن جگرخوار بر منبر دمشق مى نشيند و بربر تا وسط شام پيشروى مى كنند و آن نشانه ظهور مهدى عليه السلام است.»
(ك)و نيز از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:«هنگامى كه سواره نظام سفيانى به سوى كوفه حركت مى كند،گروهى را در تعقيب اهل خراسان اعزام مى كند و اهل خراسان به جستجوى مهدى عليه السلام حركت مى كنند.آنگاه مهدى عليه السلام و هاشمى به هم مى رسند.هاشمى همراه پرچم هاى سياه است كه فرمانده پيشقراولان آن ها شعيب بن صالح است.سپس او و سفيانى در دروازه اصطخر رو در روى هم قرار مى گيرند و ميان آنان نبرد سنگينى رخ مى دهد كه پرچم هاى سياه پيروز مى شوند و سواران سفيانى مى گريزند.در اين هنگام مردم، مهدى عليه السلام را آرزو مى كنند و به جستجوى او مى پردازند.»
(ك)و نيز از ابو جعفر-\امام باقر عليه السلام-\روايت مى كند كه فرمود:
«سفيانى پس از ورود به كوفه و بغداد به اطراف نيرو مى فرستد.گروه بسيار وحشتناك و سفاكى را به فرماندهى يكى از بنى اميه به ماوراء النهر از سرزمين خراسان اعزام مى كند.آنان در تونس و دولاب رى و در قلب زريح قتل و غارت و كشتار مى كنند.در اين هنگام پرچم هاى سياه از خراسان مى آيد.فرمانده كل آن ها جوانى از بنى هاشم است كه در كف
وطريقه،ثم يكون لهم وقعة بتخوم خراسان،ويسير الهاشمى في طريق الرىّ،فيبرح رجل من بنى تميم من الموالى يقال له شعيب بن صالح إلى إصطخر إلى الأموى،فيلتقى هو والمهدىُّ و الهاشمى ببيضاء إصْطَخْرَ فيكون بينهما ملحمة عظيمة حتى تطأ الخيل الدماء إلى أرساغها،ثم يأتيه جنود من سجستان عظيمة عليهم رجل من بنى عدىّ،فيظهر اللّه أنصاره وجنوده،ثم تكون وقعة بالمدائن بعد وقعة الرى،وفي عاقر قونا وقعة صلمية يخبر عنها كل ناج،ثم يكون بعدها ذبح عظيم ببابل،ووقعة في أرض من أرض نصيبين،ثم يخرج على الأحوص قوم من سوادهم وهم العصب عامتهم من الكوفة و البصرة حتى يستنقذوا مافى يديه من سبى كُوفَانَ.
وأخرج(ك)أيضا عن ضَمْرة بن حبيب ومشايخهم قالوا:يبعث السفيانى خيله وجنوده، فيبلغ عامة المشرق من أرض خراسان وأرض فارس،فيثور بهم أهل المشرق فيقاتلونهم، ويكون بينهم وَقَعَاتٌ في غير موضع،فإذا طال عليهم قتالهم إياه بايعوا رجلا من بنى هاشم، وهم يومئذ في آخر المشرق،فيخرج بأهل خراسان على مقدمته رجل من تميم مولى لهم يقال له شعيب بن صالح أصفر قليل اللحية،يخرج إليه في خمسة آلاف،فإذا بلغه خروجه شايعه فيصيره على مقدمته،لو استقبل بهم الجبالَ الرواسىَ لهدَّها،فيلتقى هو وخيل السفيانى،فيهزمهم فيقتل منهم مقتلة عظيمة،ثم تكون الغَلَبة للسفيانى ويهرب الهاشمى، ويخرج شعيب بن صالح مختفيا إلى بيت المقدس يُوَطِّىء للمهدى منزله إذا بلغه خروجه إلى الشام.
دست راستش خالى وجود دارد خداوند كار و راه او را آسان گرداند نيروهاى سفيانى در دل خراسان جناياتى انجام مى دهند و هاشمى به سوى رى حركت مى كند و مردى از بنى تميم از غلامان آزاد شده به نام شعيب بن صالح به طرف اصطخر به سوى مرد اموى حركت مى كند.
اموى و مهدى عليه السلام وهاشمى در بيضاء اصطخر به هم مى رسند و ميان آنان جنگ بسيار سختى واقع مى شود كه تا سم اسبان در خون فرو مى رود.سپس سپاه بزرگى از سجستان به فرماندهى مردى از بنى عدى به سوى آنان مى آيد و خداوند ياران و سپاه او را پيروز مى كند.آنگاه پس از نبرد رى،جنگى در مدائن رخ مى دهد و در«عاقرقونا»حادثه وحشتناكى روى مى دهد كه هر نجات يابنده اى از آن درباره اش سخن مى گويد آنگاه پس از آن كشتارى در بابل و نبردى در يكى از سرزمين هاى نصيبين واقع مى شود.سپس گروهى از توده مردم احوص در آنجا قيام مى كنند كه آن ها عصب-\دسته دسته-\و همگى از كوفه و بصره اند تا اين كه اسيران كوفه را از دست سفيانى آزاد مى كنند.»
(ك)و نيز از ضمره بن حبيب و استادان وى روايت مى كند كه گفتند:
«سفيانى سواره نظام و سپاهيانش را به اطراف اعزام مى كند.آنان به تمام نقاط مشرق از سرزمين خراسان و فارس مى رسند.آنگاه اهل مشرق عليه آنان قيام مى كنند و با آن ها نبرد مى نمايد.جنگ هايى ميان آن ها در جاهاى گوناگون واقع مى شود.آنگاه وقتى جنگ اهل خراسان با سفيانى طولانى مى شود با مردى از بنى هاشم بيعت مى كنند.در آن زمان آنان در آخر مشرق هستند.مرد هاشمى،اهل خراسان را حركت مى دهد.فرمانده پيشقراولان سپاه او مردى از مواليان تميم به نام شعيب بن صالح،زرد رنگ و با ريش كم پشت است.وى با پنج هزار نيرو به سوى هاشمى حركت مى كند.هنگامى كه خبر قيام او به هاشمى مى رسد به دنبال او حركت مى كند و به فرماندهى پيشقراولان،منصوبش مى نمايد اگر كوه هاى استوار در برابر او قرار گيرند آن ها را در هم مى كوبد.آنگاه شعيب بن صالح و سواران سفيانى با هم به نبرد مى پردازند و سپاه سفيانى را شكست مى دهد و افراد زيادى از آنان را مى كشد.سپس سفيانى پيروز مى گردد وهاشمى مى گريزد و شعيب بن صالح،مخفيانه به بيت المقدس مى رود و هنگامى كه خبر حركت مهدى عليه السلام به شام به او مى رسد،منزلش را آماده مى سازد.»
قال الوليد:بلغنى أن هذا الهاشمى أخو المهدىِّ لأبيه.
وقال بعضهم:هو ابن عمه،وقال بعضهم:إنه لا يموت،ولكنه بعد الهزيمة يخرج إلى مكة فإذا ظهر المهدى خرج.
وأخرج(ك)أيضا عن على بن أبى طالب قال:يخرج رجل قبلَ المهدى من أهل بيته بالمشرق،يحمل السيف على عاتقه ثمانية أشهر،يقتل ويمثل ويتوجه إلى بيت المقدس،فلا يبلغه حتى يموت.
وأخرج(ك)أيضاً عن على قال:يبعث بجيش إلى المدينة فيأخذون مَنْ قَدَرُوا عليه من آل محمد صلى الله عليه و سلم ويقتل من بنى هاشم رجالا ونساء،فعند ذلك يهرب المهدى و البيض من المدينة إلى مكة فيبعث في طلبهما و قد لحقا بحرم اللّه وأمْنِهِ.
وأخرج(ك)أيضاً عن يوسف بن ذى قربا قال:يكون خليفة بالشام يغزو المدينة،فإذا بلغ أهلَ المدينة خروج الجيش إليهم خرج سبعة نفر منهم إلى مكة فاستخْفَوْا،فيكتب صاحب المدينة إلى مكة:إذا قدم عليك فلان وفلان-\يسميهم بأسمائهم فاقتلهم،فيعظم ذلك صاحب مكة،ثمّ بنو مروان بينهم،فيأتونه ليلا ويستجيرون به،فيقول:اخرجوا آمنين، فيخرجون،ثم يبعث إلى رجلين منهم فيقتل أحدهم و الآخر ينظر،ثم يرجع إلى أصحابه فيخرجون،ثم ينزلون جبلا من جبال الطائف فيقيمون فيه،ويبعثون إلى الناس فينساب إليهم ناسٌ،فإذا كان كذلك غزاهم أهل مكة،فيهزمونهم،ويدخلون مكة فيقتلون أميرها، ويكونون بها حتى إذا خُسِفَ بالجيش استعد أمره وخرج.
وأخرج(ك)أيضاً عن أبى قبيل قال:يبعث السفيانىُّ جيشاً،فيأمر بقتل كل من كان فيها
وليد مى گويد:«براى من گزارش شده كه اين هاشمى برادر پدرى مهدى عليه السلام است.»
و برخى مى گويند:«او پسر عمويش است»و گروهى مى گويند:«او هاشمى نمى ميرد بلكه پس از شكست به مكه مى رود و هنگام ظهور مهدى عليه السلام قيام مى كند.»
(ك)همچنين از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:
«پيش از مهدى عليه السلام مردى از اهل بيت او در مشرق قيام مى كند.به مدت هشت ماه شمشير بر دوش مى گذارد،مى كشد،قطعه قطعه مى كند و به طرف بيت المقدس به پيش مى رود ولى به آنجا نمى رسد تا مى ميرد.»
(ك)و نيز از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:
«سپاهى به مدينه مى فرستد.آنان به هر يك از آل محمد صلى الله عليه و آله كه دست يابند مى گيرند و مردان و زنانى از بنى هاشم را مى كشند.در اين هنگام مهدى عليه السلام و بيض از مدينه به سوى مكه مى گريزند.آنگاه گروهى را به دنبال آن دو مى فرستد ولى آن ها به حرم امن خدا رسيده اند.»
(ك)همچنين از يوسف بن ذى قربا روايت مى كند كه گفت:
«در شام خليفه اى است كه با مدينه مى جنگد.هنگامى كه خبر حركت سپاه به اهل مدينه مى رسد،هفت نفر از آنان مخفيانه به سوى مكه حركت مى كنند.آنگاه حاكم مدينه به حاكم مكه مى نويسد:«هنگامى كه فلانى و فلانى...(نام آن ها را ذكر مى كند)آمدند آن ها را بكش!» اين كار بر حاكم مكه سنگين مى آيد ولى بنى مروان در ميان آن ها هستند آن هفت نفر شبانه نزد حاكم مكه مى آيند و از او درخواست پناهندگى مى كنند.وى به آن ها مى گويد:«با امنيت بيرون رويد.»آن ها خارج مى شوند.سپس به دنبال دو نفر از آن ها مى فرستد،يكى را مى كشد و به ديگرى مهلت مى دهد.او نزد دوستانش بازمى گردد.آنگاه آنان بيرون مى روند ودر يكى از كوه هاى طائف منزل مى گزينند در آنجا به دنبال مردم مى فرستند و گروهى به سويشان مى شتابند.در اين هنگام اهل مكه به جنگ آنان مى آيند.آنان اهل مكه را شكست مى دهند.
وارد مكه مى شوند.حاكم آن را مى كشند و در مكه مى مانند تا وقتى كه سپاه در زمين فرو برده شود،كارش آماده مى شود و قيام مى كند.»
(ك)همچنين از ابو قبيل روايت مى كند كه گفت:
«سفيانى سپاهى اعزام مى كند و دستور كشتن همه بنى هاشم در آنجا(مدينه)را صادر
من بنى هاشم،فيقتلون ويفترقون هاربين إلى البرارى و الجبال،حتى يظهر أمر المهدى،فإذا ظهر بمكة اجتمع كل من شذّ منهم إليه بمكة.
وأخرج(ك)أيضاً عن أبى هريرة قال:يكون بالمدينة وقعة يغرق فيها أحجار الزيت،ما الحرَّةُ عندها إلّاكضربة سوط،فيتنحى عن المدينة قدر بريدين ثم يبايع للمهدى.
وأخرج(ك)أيضاً عن ابن عباس قال:يبعث صاحب المدينة إلى الهاشميين بمكة جيشاً فيهزمونهم،فيسمع بذلك الخليفة بالشام فيقطع إليهم جيشاً فيهم ستمائة غريب،فإذا أتوا البيداء فينزلها في ليلة مقمرة أقبل راعٍ ينظر إليهم ويعجب،فيقول:يا ويح أهل مكة، ماجاءهم؟فينصرف إلى غنمه ثم يرجع فلا يرى أحداً فإذا هم قد خسف بهم،فيقول:سبحان اللّه،ارتحلوا في ساعة واحدة،فيأتى منزلهم،فيجد قطيفة قد خسف ببعضها وبعضُها على ظهر الأرض،فيعالجها فيعلم أنه قد خسف بهم،فينطلق إلى صاحب مكة فيبشره،فيقول صاحب مكة:الحمد للّه هذه العلامة التى كنتم تخبرون،فيسيرون إلى الشام.
وأخرج(ك)أيضاً عن أبى قبيل قال:لا يفلِتُ منهم أحد إلّابشير ونذير،فأما الذى هو بشير فإنه يأتى المهدى بمكة وأصحابه فيخبرهم بما كان من أمرهم،والثانى يأتى السفيانى فيخبره بما يؤول بأصحابه،وهما رجلان من كلب.
مى كند.گروهى از بنى هاشم كشته و گروهى سر به كوه و بيابان مى گذارند تا امر مهدى عليه السلام آشكار شود.هنگامى كه مهدى عليه السلام در مكه ظهور كند،همه فراريان بنى هاشم به او مى پيوندند.»
(ك)همچنين از ابو هريره روايت مى كند كه گفت:
«در مدينه حادثه اى روى مى دهد كه احجار زيت در آن غرق مى شود (1)و واقعه حرّه در مقايسه با آن بسان ضربه تازيانه اى بيش نيست.به اندازه دو بريد(هشت فرسخ)از مدينه دور مى شود سپس با مهدى عليه السلام بيعت مى شود.»
(ك)همچنين از ابن عباس روايت مى كند كه گفت:
«حاكم مدينه سپاهى به سوى هاشميان مكه مى فرستد وهاشميان آن ها را شكست مى دهند.وقتى اين خبر به خليفه شام مى رسد سپاهى شامل ششصد غريب به سوى آن ها مى فرستد.آنان در يك شب مهتابى به بيداء مى رسند و در آنجا فرود مى آيند در اين هنگام چوپانى با مشاهده آنان تعجب مى نمايد و مى گويد:«بيچاره اهل مكه!چه سپاهى به سويشان آمده است!»آنگاه نزد گوسفندانش مى رود و وقتى بازمى گردد،هيچ كس را مشاهده نمى كند آنان در زمين فرو برده شده اند.از اين رو با شگفتى مى گويد:«پيراسته است خدا!در يك لحظه كوچ كردند.»سپس به محل آن ها مى آيد و عبايى را مى يابد كه قسمتى از آن در زمين فرو رفته و قسمتى بر روى زمين است.وقتى آن را بررسى مى كند متوجه مى شود كه آن ها در زمين فرو رفته اند.آنگاه نزد حاكم مكه مى رود و به او بشارت مى دهد.حاكم مكه مى گويد:«سپاس مخصوص خداوند است،اين نشانه اى است كه آن را خبر مى داديد.»آنگاه به سوى شام حركت مى كنند.»
(ك)همچنين از ابو قبيل روايت مى كند كه گفت:
«هيچ يك از آنان به جز بشير و نذير از آن حادثه نمى گريزند.بشير در مكه نزد مهدى عليه السلام و يارانش مى آيد و آنچه را كه بر سرشان آمده است به آن ها مى گويد و بيم دهنده نزد سفيانى مى رود و سرنوشت يارانش را به وى گزارش مى دهد.آن ها دو نفر از قبيله كلب هستند.»ت.
1) .يعنى خاطره حادثه احجار زيت را از ذهن ها پاك مى كند.احجار زيت حادثه كشتار سادات حسنى در زمان منصوراست.
وأخرج(ك)أيضاً عن كعب قال:علامة خروج المهدى ألوية تُقبِلُ من المغرب عليها رجل أعرَجُ من كندة.
وأخرج(ك)أيضاً عن أبى هريرة قال:يخرج السفيانىُّ و المهدى كفرَسَىْ رِهَانٍ،فيغلب السفيانى على ما يليه،والمهدى على ما يليه.
وأخرج(ك)أيضا عن جعفر قال:يقوم المهدى سنة مائتين.
وأخرج(ك)أيضا عن الزهرى قال:يستخرج المهدىُّ كارها من مكة من ولد فاطمة فيبايع.
وأخرج(ك)أيضا عن أبى جعفر قال:يظهر المهدى بمكة عند العشاء،معه راية رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وقميصه وسيفه وعلامات ونور و بيان،فإذا صلى العشاء نادى بأعلى صوته يقول:
أذكركم اللّه أيها الناس ومقامكم بين يدىْ ربكم فقد اتخذ الحجر،وبعث الأنبياء،وأنزل الكتاب،وآمركم أن لا تشركوا به شيئا،وأن تحافظوا على طاعته وطاعة رسوله صلى الله عليه و سلم،وأن تحيوا ما أحيا القرآن،وتميتوا ما أمات،وتكونوا أعواناً على الهدى،ووزراء على التقوى، فإن الدنيا قد دنا فناؤها وزوالها،وآذنت بانصرام،فإنى أدعوكم إلى اللّه وإلى رسوله،والعمل بكتابه،و إماتة الباطل،وإحياء سنته،فيظهر في ثلثمائة وثلاثة عشر رجلا عدد أهل بدر على غير ميعاد قزعا كقزع الخريف (1)رُهْبان بالليل أسْدٌ بالنهار،فيفتح اللّه للمهدى أرض الحجاز،ويستخرج منْ كان في السن من بنى هاشم،وتنزل الرايات السود الكوفة،فيبعث بالبيعة إلى المهدىّ،ويبعث المهدى جنوده في الآفاق،ويميت الجور وأهله،وتستقيم له البلدان،ويفتح اللّه على يديه القسطنطينية.ك.
1) .قال صاحب النهاية:أى قطع من السحاب متفرقة،وإنما خص الخريف لأنه أول البرد،والسحاب يكون فيه متفرتاغير متراكم ولا مطبق ثم يجتمع بعضه إلى بعض بعد ذلك.
(ك)و نيز از كعب روايت مى كند كه گفت:«نشانه ظهور مهدى عليه السلام پرچم هايى است كه از طرف مغرب مى آيد و فرمانده آن ها مرد لنگى از قبيله كنده است.»
(ك)و نيز از ابوهريره روايت مى كند كه گفت:«سفيانى و مهدى عليه السلام همانند دو اسب مسابقه قيام مى كنند.سفيانى بر اطراف خود دست مى يابد و مهدى عليه السلام نيز بر اطراف خود حاكم مى گردد.»
(ك)و نيز از جعفر روايت مى كند كه فرمود:«مهدى عليه السلام در سال دويست قيام مى كند.»
(ك)همچنين از زهرى روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام با اكراه از طرف فرزندان فاطمه(س)از مكه بيرون آورده مى شود و با او بيعت مى گردد.»
(ك)همچنين از ابو جعفر-امام باقر عليه السلام-روايت مى كند كه فرمود:
«مهدى عليه السلام هنگام عشاء با پرچم و پيراهن و شمشير پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و نشانه ها و نور و بيان ظهور مى كند.پس از نماز عشاء با بلندترين صدايش ندا مى دهد و مى فرمايد:
«اى مردم!خداوند و ايستادنتان در پيشگاه وى را به شما يادآورى مى كنم.به تحقيق خداوند حجرالاسود را برگزيد و پيامبران را فرستاد و كتاب نازل كرد و به شما دستور داد چيزى را شريك او قرار ندهيد و بر اطاعت او و اطاعت پيامبرش صلى الله عليه و آله مراقبت كنيد و آنچه را قرآن زنده مى دارد،زنده كنيد و آنچه را قرآن مى ميراند،بميرانيد و در هدايت ياور همديگر و در پرهيزكارى پشتيبان هم باشيد،زيرا زمان نابودى و زوال دنيا فرا رسيده است و بانگ رفتن سر مى دهد.همانا من شما را به سوى خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله و عمل كردن به كتابش و از بين بردن باطل و زنده كردن سنتش فرا مى خوانم.»
آنگاه با سيصد و سيزده نفر،به تعداد اهل بدر،بدون وعده قبلى،همانند تكه ابرهاى پاييزى،راهبان شب و شيران روز ظهور مى كند.آنگاه خداوند سرزمين حجاز را براى او فتح مى كند و زندانيان بنى هاشم را آزاد مى كند (1)و پرچم هاى سياه در كوفه فرود مى آيند و بيعت خود را به سوى مهدى عليه السلام مى فرستند و مهدى عليه السلام به سرزمين ها نيرو اعزام مى كند و جور و اهلش را نابود مى نمايد و شهرها تسليم وى مى شوند و خداوند قسطنطنيه را به دست او فتح مى نمايد.»ت.
1) .در متن«السن»آمده است كه با جمله نامربوط است و به احتمال زياد صحيح آن سجن است.
وأخرج(ك)أيضاً عن ابن مسعود قال:إذا انقطعت التجاراتُ و الطرق وكثرت الفتن خرج سبعهُ نفرٍ علماء من أفق شتى على غير ميعاد،يبايع لكل رجل منهم ثلاثمائة وبضعة عشر رجلا،حتى يجتمعوا بمكة،فيلتقى السبعة فيقول بعضهم لبعض:ما جاء بكم؟فيقولون:جئنا في طلب هذا الرجل الذى ينبغى أن تهدأ على يديه هذه الفتن وتفتح له القسطنطينية،قد عرفناه باسمه واسم أبيه وأمه وجيشه،فيتفق السبعة على ذلك،فيطلبونه فيصيبونه بمكة، فيقولون له:أنت فلان ابن فلان؟فيقول:لا بل أنا رجل من الأنصار،حتى يفلِتَ منهم، فيصفونه لأهل الخير منه و المعرفة به،فيقال:هو صاحبكم الذى تطلبونه و قد لحق بالمدينة، فيطلبونه بالمدينة فيخالفهم إلى[أهل]مكة،فيطلبونه بمكة فيصيبونه،فيقولون:أنت فلان بن فلان وأمك فلانة ابنة فلان وفيك آية كذا وكذا و قد أفلتّ منامرة فمد يدك نبايعك،فيقول:
لست بصاحبكم،حتى يُفلت منهم،فيطلبونه بالمدينة،فيخالفهم إلى مكة،فيصيبونه بمكة عند الركن،ويقولون له:إثمنا عليك ودماؤنا في عنقك إن لم تمد يدك نبايعك،هذا عسكر السفيانى قد توجَّه في طلبنا،عليهم رجل من حرام،فيجلس بين الركن و المقام فيمدُّ يده فيبايع له،فيلقى اللّه محبته في صدور الناس،فيصير مع قوم أسد بالنهار رُهْبان بالليل.
(ك)همچنين از ابن مسعود روايت مى كند كه گفت:
«هنگامى كه تجارت ها تعطيل و راه ها ناامن و فتنه ها زياد مى شود،هفت نفر از علماى سرزمين هاى گوناگون بدون وعده و هماهنگى قيام مى كنند.با هر يك از آن ها بيش از سيصد و ده نفر بيعت مى كنند و همگى در مكه گرد مى آيند.آن هفت نفر با هم ملاقات مى كنند و به يكديگر مى گويند:«چرا آمده ايد؟»
مى گويند:«براى جستجوى اين شخصى آمده ايم كه شايسته است به دست او اين فتنه ها فرو نشيند و قسطنطنيه برايش فتح شود و ما او را با نام و نام پدر و مادر و سپاهش مى شناسيم.»آنگاه آن هفت نفر بر اين مطلب هماهنگ مى شوند و به جستجوى او مى پردازند تا اين كه وى را در مكه مى يابند.به او مى گويند:
«آيا تو فلانى فرزند فلانى هستى؟»وى مى گويد:«نه،بلكه من مردى از انصار هستم.»و از دست آنان مى گريزد.آنگاه آن ها براى اهل خير و آشنايان با وى،ويژگى هايش را بيان مى كنند و گفته مى شود:«او همان گمشده شماست كه در جستجويش هستيد و به مدينه رفته است.»
آن ها در مدينه به جستجوى او مى پردازند ولى او آن ها را مى گذارد و به مكه مى رود سپس بار ديگر آن ها در مكه به دنبالش مى گردند،او را پيدا مى كنند و مى گويند:«آيا تو فلانى فرزند فلانى و مادرت فلانى دختر فلانى نيست كه فلان نشانه در تو است و يك بار از ما گريختى؟! دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنيم!»
وى مى گويد:«من آن كسى نيستم كه شما به دنبالش هستيد.»و از دست آن ها مى گريزد.
آنگاه در مدينه به جستجوى او مى پردازند و او آن ها را جا مى گذارد و به مكه مى آيد.سرانجام در كنار ركن او را مى يابند و به وى مى گويند:«گناه ما بر تو و خون هايمان به گردن توست اگر دستت را دراز نكنى تا با تو بيعت كنيم.اين سپاه سفيانى است كه به دنبال ما حركت كرده است و مردى حرامزاده فرمانده آن هاست.»
در اين هنگام ميان ركن و مقام مى نشيند،دستش را دراز مى كند و با او بيعت مى شود آنگاه خداوند محبت او را در دل مردم مى اندازد و با گروهى شيران روز و راهبان شب حركت مى كند.»
وأخرج(ك)أيضاً عن الوليد بن مسلم قال:حدثنى محمد أن المهدى و السفيانى وكلبا يقتتلون في بيت المقدس حين تستقبله البيعة،فيؤتى بالسفيانى أميراً فيأمر به فيذبح على باب الرحبة،ثم تباع نساؤهم وغنائمهم على درج دمشق.
وأخرج أيضا عن الوليد بن مسلم عن محمد بن على قال:إذا سمع العائذ الذى بمكة الخسف خرج مع اثنى عشر ألفا فيهم الأبدال حتى ينزلوا إيلياء،فيقول الذى بعث الجيش حين يبلغه الخبر من إيلياء:لعمر اللّه لقد جعل اللّه في هذا الرجل عبرة،بعثتُ إليه ما بعثت فساخوا في الأرض،إن في هذا لعبرة ونصرة،فيؤدى إليه السفيانى الطاعة،فيخرج حتى يلقى كلبا،وهم أخواله،فيعيّرونه بما صنع،ويقولون:كساك اللّه قميصاً فخلعته،فيقول:ما ترون؟أستقيله البيعة؟فيقولون:نعم،فيأتيه إلى إيلياء فيقول:أقلنى[فيقول:بلى]فيقول له:
أتحب أن أقيلك؟فيقول:نعم،فيقيله،ثم يقول:هذا رجل قد خلع طاعتى،فيأمر به عند ذلك فيذبح على بلاطة باب إيلياء،ثم يسير إلى كلب فينهبهم،فالخائب من خاب يوم نهب كلب.
وأخرج(ك)أيضاً عن علىّ قال:إذا بَعَثَ السفيانى إلى المهدى جيشاً فخسف بهم بالبيداء،وبلغ ذلك أهلَ الشام قال لخليفتهم:قد خرج المهدىُّ فبايعه واُدْخُل في طاعته وإلا قتلناك.
(ك)و نيز از وليد بن مسلم از محمد روايت مى كند كه گفت:
«پس از بيعت با مهدى عليه السلام وى با سفيانى و قبيله كلب در بيت المقدس نبرد مى كند.آنگاه سفيانى امير آن ها آورده مى شود و در كنار دروازه رحبه كشته مى گردد سپس زنان و غنيمت هايشان بر پله هاى دمشق فروخته مى شوند.»
همچنين از وليد بن مسلم از محمد بن على روايت مى كند كه گفت:
«هنگامى كه خبر فرو رفتن سپاه در زمين به پناهنده به مكه رسيد با دوازده هزار نفر كه ابدال در ميانشان هستند حركت مى كنند تا در ايليا فرود مى آيند.وقتى از ايليا به فرستنده سپاه [فرو رفته در زمين]خبر مى رسد،با خود مى گويد:«به خدا سوگند!خداوند در اين مرد عبرت قرار داده است.من آن سپاه را به سوى او فرستادم و آن ها در زمين فرو رفتند،قطعا اين عبرت و يارى است.»آنگاه سفيانى مراتب اطاعت خود را از مهدى عليه السلام به وى ابلاغ مى كند.سپس مى رود تا به قبيله كلب دايى هايش مى رسد آن ها از وى به خاطر كارش عيب جويى مى كنند و مى گويند:«خداوند پيراهنى بر اندامت پوشاند و تو آن را از تن در آوردى.»
سفيانى مى گويد:«نظر شما چيست؟آيا بيعت با او را ناديده انگارم؟»
مى گويند:«آرى.»
آنگاه سفيانى در ايليا نزد مهدى عليه السلام مى آيد و مى گويد:«بيعت مرا ناديده انگار!»
(مى فرمايد:«باشد»)مى فرمايد:«آيا دوست دارى بيعت تو را ناديده انگارم؟»
سفيانى مى گويد:«آرى»
آنگاه مهدى عليه السلام بيعت او را فسخ مى كند سپس مى فرمايد:«اين مرد از اطاعت من بيرون رفت.»آنگاه دستور مى دهد او را بر روى سنگفرش هاى دروازه ايليا بكشند سپس به سوى كلب حركت مى كند و آن ها را غارت مى نمايد.پس زيانكار كسى است كه روز غارت كلب را از دست بدهد.»
(ك)همچنين از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:
«هنگامى كه سفيانى سپاهى به سوى مهدى عليه السلام اعزام مى كند و در بيداء در زمين فرو مى روند و اين خبر به اهل شام مى رسد آنان به فرمانروايشان مى گويند:«مهدى عليه السلام ظهور كرده است پس با او بيعت كن و اطاعتش را بپذير،وگرنه تو را خواهيم كشت.»
فيرسل إليهم بالبيعة،ويسير المهدى حتى ينزل بيت المقدس،وتنقل إليه الخزائن، ويدخل العرب و العجم وأهل الحرب و الروم وغيرهم في طاعته من غير قتال،حتى يبنى المساجد بالقسطنطينية ومادونها،ويخرج قبله رجل من أهل بيت بالمشرق،ويحمل السيف على عاتقه ثمانية أشهر،يقتل ويمثل،ويتوجه إلى بيت المقدس،فلا يبلغه حتى يموت.
وأخرج(ك)أيضاً عن علىّ قال:تفرج الفتن برجل منا يسومهم خَسْفاً،لا يعطيهم إلّاالسيف،يضع السيف على عاتقه ثمانية أشهر،حتى يقولوا:واللّه ما هذا من ولد فاطمة، ولو كان من ولدها لرحمنا،يغريه اللّه ببنى العباس و بنى أمية.
وأخرج(ك)أيضا عن أبى جعفر قال:لا يخرج المهدىُّ حتى تروا الظّلمة
وأخرج(ك)أيضا عن مَطَرٍ الورَّاق قال:لا يخرج المهدىُّ حتى يكفر باللّه جهراً.
وأخرج(ك)أيضا عن ابن سيرين قال:لا يخرج المهدىُّ حتى يقتل من كل تسعة سبعة.
وأخرج(ك)أيضا عن كعب قال:المهدىُّ خاشع للّه كخشوع النسر لجناحه.
وأخرج(ك)أيضا عن عبداللّه بن الحارث قال:يخرج المهدى و هو ابن أربعين سنة، كأنه رجلٌ من بنى إسرائيل.
وأخرج(ك)أيضا عن أبى الطّفيل أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وصف المهدىَّ فذكر ثقلا في لسانه، وضرب فخذه اليسرى بيده اليمنى إذا أبطأ عليه الكلام،اسمه اسمى،واسمُ أبيه اسمُ أبى.
سفيانى بيعت خود را به آنان ابلاغ مى كند و مهدى عليه السلام حركت مى كند تا در بيت المقدس فرود مى آيد و گنج ها به سوى او منتقل مى گردد و عرب و عجم و اهل حرب و روم بدون جنگ،اطاعت او را مى پذيرند تا اين كه در قسطنطنيه و اطراف آن مساجدى مى سازد.پيش از وى مردى از اهل بيت در مشرق قيام مى كند.به مدت هشت ماه شمشير بر دوش مى گذارد، مى كشد و قطعه قطعه مى كند و به طرف بيت المقدس به پيش مى رود ولى تا زنده است به آنجا نمى رسد.»
(ك)همچنين از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:
«فتنه ها به وسيله مردى از ما برطرف مى شود.آن ها را در زمين فرو مى برد و فقط با شمشير با آن ها برخورد مى كند.به مدت هشت ماه شمشير بر دوش مى گذارد تا اين كه مى گويند:«به خدا سوگند!اين از فرزندان فاطمه عليها السلام نيست و اگر از فرزندان فاطمه عليها السلام بود به ما رحم مى كرد.»خداوند او را عليه بنى عباس و بنى اميه مى شوراند.»
(ك)همچنين از ابو جعفر عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:
«مهدى ظهور نمى كند تا تاريكى را مشاهده كنيد.»
(ك)همچنين از مطر وراق روايت مى كند كه گفت:
«مهدى عليه السلام ظهور نمى كند تا اين كه آشكارا به خداوند كفر ورزيده شود.»
(ك)همچنين از ابن سيرين روايت مى كند كه گفت:
«مهدى عليه السلام ظهور نمى كند تا هفت نهم مردم كشته شوند.»
(ك)همچنين از كعب روايت مى كند كه گفت:
«مهدى عليه السلام براى خداوند خاشع است،همانند خشوع كركس براى بال هايش.»
(ك)همچنين از عبداللّه بن حارث روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام در سن چهل سالگى ظهور مى كند.گويا او مردى از بنى اسرائيل است.»
(ك)همچنين از ابو طفيل روايت مى كند كه گفت:«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله ويژگى هاى مهدى عليه السلام را بيان كرد و زبانش اندكى سنگين بود و هنگامى كه سخن گفتن بر او دشوار شد،با دست راست بر روى ران چپش زد و فرمود:«نامش نام من و نام پدرش نام پدر من است.»
وأخرج(ك)أيضا عن محمد بن حمير قال:المهدىّ أزجّ،أبْلَجُ،أعيَنُ،يجىء من الحجاز حتى يستوى على منبر دمشق و هو ابن ثمان عشرة سنة.
وأخرج(ك)أيضا عن علىّ بن أبى طالب قال:المهدى مولده بالمدينة،من أهل بيت النبى عليه الصلاة و السلام،واسمه اسم نبى،ومهاجرُهُ بيت المقدس،كثّ اللحية،أكْحَلُ العينين،برَّاقُ الثنايا،في وجهه خال،في كتفه علامة النبى،يخرج براية النبى عليه الصلاة والسلام من مرط معلمة سوداء مربعة فيهاحجر لم تنشر منذ توفى رسول اللّه صلى الله عليه و سلم ولا تنشر حتى يخرج المهدى،يمدّه اللّه بثلاثة آلاف من الملائكة يضربون وُجُوه مَنْ خالفهم وأدبارهم،يُبْعَثُ و هو ما بين الثلاثين إلى الأربعين.
وأخرج(ك)أيضا عن علىّ قال:المهدىّ منى من قريش آدَمُ ضَرْب من الرجال.
وأخرج(ك)أيضا عن أرْطاة قال:المهدى ابن عشرين سنة.
وأخرج أيضا عن ابن مسعود عن النبى عليه الصلاة و السلام قال:«اسمُ المهدىِّ محمدٌ».
وأخرج(ك)أيضا عن أبى سعيد الخدرى عن النبى عليه الصلاة و السلام قال:«اسمُ المهدى اسمى».
وأخرج(ك)أيضا عن قتادة قال:قلتُ لسعيد بن المسيب:المهدى حقّ هو؟قال:نعم، قلت:ممن هو؟قال:من ولد فاطمة.
وأخرج(ك)أيضا عن ابن عباس قال:المهدى شاب منا أهل البيت،قيل:عجز عنها شيوخكم ويرجوها شبابكم؟قال:يفعل الله ما يشاء.
وأخرج(ك)أيضا عن ابن عباس قال:المهدى منا،يدفعا الى عيسى ابن مريم.
(ك)همچنين از محمد بن حمير روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام ابرو كشيده و با فاصله و چشم درشت است.از حجاز مى آيد تا بر منبر دمشق جاى گيرد در حالى كه هجده ساله است.»
(ك)همچنين از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:
«مهدى عليه السلام ولادتش در مدينه،از اهل بيت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و نامش نام پيامبر صلى الله عليه و آله و هجرتش به بيت المقدس،با ريش پر پشت،چشمان سياه،دندان هاى سفيد و براق،در چهره اش خالى، بر كتفش علامت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله است.با پرچم پيامبر صلى الله عليه و آله قيام مى كند كه از پشم سياه، علامت دار،مربع و سنگى در آن است آن پرچم پس از رحلت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله باز نشده است و باز نخواهد شد تا مهدى عليه السلام ظهور كند.خداوند با سه هزار فرشته او را يارى مى كند كه به صورت و پشت مخالفانش ضربه مى زند در حالى كه بين سى تا چهل سالگى است، مبعوث مى شود.»
(ك)همچنين از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:«مهدى عليه السلام از من،از قريش،گندمگون، لاغر اندام است.»
(ك)همچنين از ارطاه روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام بيست ساله است.»همچنين از ابن مسعود از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«نام مهدى عليه السلام محمد است.»
(ك)همچنين از ابوسعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«نام مهدى عليه السلام نام من است.»
(ك)همچنين از قتاده روايت مى كند كه گفت:«به سعيد بن مسيب گفتم:
«آيا مهدى عليه السلام حق است؟»گفت:«آرى.»
گفتم:«او از نسل كيست؟»گفت:«از فرزندان فاطمه عليها السلام است.»
(ك)همچنين از ابن عباس روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام جوانى از ما اهل بيت است.»گفته شد:«آيا پيرمردانتان از خلافت عاجزند و جوانانتان به آن اميدوارند؟»گفت:
«خداوند هر چه بخواهد انجام مى دهد.»
(ك)همچنين از ابن عباس روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام از ماست كه حكومت را به عيسى بن مريم عليه السلام تحويل مى دهد.»
وأخرج(ك)أيضا عن علىّ عن النبى عليه الصلاة و السلام قال:«المهدى رجل من عترتى،يقاتل على سنتى كما قاتلت أنا على الوَحْىِ».
وأخرج(ك)أيضا عن الزهرى قال:يخرج المهدى بعد الخسف في ثلثمائة وأربعة عشر رجلا عدد أهل بدر،فيلتقى هو وصاحب جيش السفيانى،وأصحاب المهدى يومئذ جنَّتهم البرادع يعنى تِرَاسَهُمْ ويقال:إنه يسمع يومئذٍ صوت منادٍ من السماء ينادى:ألا إن أولياء اللّه أصحاب فلان يعنى المهدى فتكون الدبرَةُ على أصحاب السفيانى فيقتلون،لا يبقى منهم إلّا الشريد،فيهربون إلى السفيانى فيخبرونه،ويخرج المهدى إلى الشام،فيتلقى السفيانى المهدى ببيعته،ويسارع الناسُ إليه من كل وجه،ويملأ الأرض عدلا.
وأخرج أيضا عن ابن مسعود قال:يبايع للمهدى سبعةُ رجالٍ علماء،توجَّهُوا إلى مكة من أفق شتى على غير ميعاد،قد بايع لكل رجل منهم ثلثمائة وبضعة عشر رجلا، فيجتمعون،بمكة فيبايعونه،ويقذف اللّه محبته في صدور الناس،فيسير بهم،و قد توجه إلى الذين بايعوا السفيانى بمكة عليهم رجل من جرم،فإذا خرج بين مكة خلف أصحابه،ومشى فى إزار ورداء حتى يأتى الحرَمَ فيبايع له،فيندمه كلب على بيعته،فيأتيه فيستقيله البيعة فيقتله،ثم يغير جيوشه لقتاله فيهزمهم،ويهزم اللّه على يديه الروم،ويذهب اللّه على يديه الفقر،وينزل الشام.
وأخرج(ك)أيضا عن أرْطاةَ قال:يدخل الصخرى الكوفة،ثم يبلغه ظهور المهدى بمكة، فيبعث إليه من الكوفة بعثا،فيخسف به فلا ينجو منهم إلّابشير إلى المهدى ونذير إلى الإصطخرى،فيقبل المهدى من مكة،والصخرى من الكوفة نحو الشام كأنهما فَرَسَا رهانٍ،
(ك)همچنين از على عليه السلام از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«مهدى عليه السلام مردى از عترت من است به خاطر سنت من مى جنگد همان گونه كه من به خاطر وحى جنگيدم.»
(ك)همچنين از زهرى روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام پس از فرو رفتن سپاه در زمين با سيصد و چهارده نفر به تعداد اهل بدر قيام مى كند.آنگاه با فرمانده سپاه سفيانى رو به رو مى شود.در آن روز سپر ياران مهدى عليه السلام پالان است.
گفته مى شود:«در آن روز صداى منادى از آسمان شنيده مى شود كه مى گويد:«بدانيد كه اولياى خدا ياران مهدى عليه السلام هستند.»شكست و فرار براى ياران سفيانى است.پس كشته مى شوند و كسى از آن ها باقى نمى ماند مگر به صورت پراكنده و فرارى.آنان به سوى سفيانى مى گريزند و به او خبر مى دهند،آنگاه مهدى عليه السلام به سوى شام حركت مى كند و سفيانى در ديدار با مهدى عليه السلام بيعت مى نمايد و مردم از هر طرف به سوى او مى شتابند و زمين را از عدالت پر مى كند.»
همچنين از ابن مسعود روايت مى كند كه گفت:«هفت نفر از عالمان با مهدى عليه السلام بيعت مى كنند.آنان از سرزمين هاى گوناگون بدون وعده قبلى به مكه آمده اند و بيش از سيصد و ده نفر با هر يك از آن ها بيعت كرده اند.آن ها در مكه گرد مى آيند و با مهدى عليه السلام بيعت مى كنند و خداوند محبت او را به دل مردم مى اندازد از اين رو به سوى او حركت مى كنند.مردى از جَرْم براى دفاع از بيعت كنندگان با سفيانى در مكه حركت مى كند.آنگاه وقتى به مكه مى رسد از يارانش جدا مى شود و با شلوار و عبا به حرم مى آيد و با مهدى عليه السلام بيعت مى كند.آنگاه كلب او را از بيعت پشيمان مى كنند از اين رو نزد وى مى آيد و درخواست فسخ بيعت را مى كند و مهدى عليه السلام او را مى كشد.سپس سپاهيان او براى جنگ با مهدى عليه السلام شبيخون مى زنند و مهدى عليه السلام آن ها را شكست مى دهد و خداوند به دست او روم را شكست مى دهد و به دست او فقر را از بين مى برد و او در شام ساكن مى شود.»
(ك)همچنين از ارطاه روايت مى كند كه گفت:
«صخرى وارد كوفه مى شود.آنگاه خبر ظهور مهدى عليه السلام در مكه به وى مى رسد.از اين رو سپاهى از كوفه به سوى او اعزام مى كند.آن ها در زمين فرو مى روند و كسى از آن ها نجات
فيسبقه الصخرىُّ،فيقطع بعثا آخر من الشام إلى المهدى،فيأتون المهدى بأرض الحجاز فيبايعونه بيعة الهدى،ويقبلون معه حتى ينتهوا إلى حد الشام الذى بين الشام و الحجاز فيقيم بها ويقال له:أنفذ،فيكره المجاز،ويقول:اكتب الى ابن عمى فلان بخلع طاعتى فأنا صاحبكم،فاذا وصل الكتاب إلى الصخرى بايع وسار إلى المهدى حتى ينزل بيت المقدس، ولا يترك المهدىُّ بيد رجل من الشام فتراً من الأرض إلّارَدَّها على أهل الذمة،وردَّ المسلمين إلى الجهاد جميعا،فيمكث في ذلك ثلاث سنين،ثم يخرج رجل من كلب يقال له كنانة يعينه كوكب في رهط من قومه حتى يأتى الصخرى فيقول:بايعناك ونصرناك،حتى إذا ملكت بايعت هذا ليخرجن فليقاتلن،فيقول فيمن أخرج؟فيقول:لا تبقى عامرية أمها أكبر منك إلّالحقتك،لا يتخلف عنك ذات خفّ ولا ظلف،فيرحل وترحل معه عامر بأسْرِها حتى تنزل بيسان ويوجه إليهم المهدىُّ راية،وأعظم راية في زمان المهدى مائة رجل،فينزلون على ماء فتصفّ كلب خيلها ورجلها وإبلها وغنمها،فإذا تشاءمت الخيلات ولَّتْ كلب أدبارها،وأخذ الصخرى فيذبح على الصفا المتعرضة على وجه الأرض عند الكنيسة التى في بطن الوادى على طرف درج طور زيتا المقنطرة التى على يمين الوادى على الصفا المتعرضة على وجه الأرض،عليها يذبح كما تذبح الشاة،فالخائب من خاب يوم كلب حتى تباع العَذْراء بثمانية دراهم.
وأخرج(ك)أيضا عن الوليد بن مسلم قال:لا يَخْرُجُ المهدى حتى يقوم السفيانى على أعوادها.
نمى يابد مگر بشارت دهنده اى به سوى مهدى عليه السلام و بيم دهنده اى به سوى«اصطخرى».آنگاه مهدى عليه السلام از مكه و صخرى از كوفه هر دو همانند دو اسب مسابقه به سوى شام حركت مى كنند ولى صخرى از مهدى عليه السلام پيشى مى گيرد و سپاه ديگرى از شام به سوى مهدى عليه السلام مى فرستد.آنان در سرزمين حجاز نزد مهدى عليه السلام مى آيند،با وى بيعت هدايت مى كنند و همراه او مى آيند تا به محدوده ميان شام و حجاز مى رسند.در آنجا مهدى عليه السلام مى ماند.به او گفته مى شود:«بگذر!»ولى او دوست ندارد از آنجا بگذرد و مى فرمايد:«به پسر عمويم فلانى بنويس كه از اطاعت من خارج شود زيرا من رهبر شما هستم.»
هنگامى كه نامه به صخرى مى رسد بيعت مى كند و به سوى مهدى عليه السلام حركت مى كند تا در بيت المقدس منزل كند.مهدى عليه السلام يك وَجَب از زمين هاى شام را در دست مردم شام باقى نمى گذارد و آن ها را به اهل ذمه بازمى گرداند و همه مسلمانان را به حالت جهاد بازمى گرداند.
سه سال به اين صورت مى گذرد،آنگاه مردى از قبيله كلب به نام كنانه كه سپاهى او را يارى مى كنند همراه گروهى از قومش نزد صخرى مى آيد و مى گويد:«ما با تو بيعت كرديم و ياريت نموديم آنگاه وقتى به حكومت رسيدى با اين مرد بيعت كردى!بايد قيام كنى و بجنگى!» صخرى مى گويد:«با چه نيرويى قيام كنم؟»آن مرد مى گويد:«هر عامرى كه مادرش از تو بزرگ تر است حتماً به تو مى پيوندد و هيچ اسب و شترى از تو دريغ نمى شود.»
آنگاه وى با همه عامريان كوچ مى كنند و در بيسان فرود مى آيند و مهدى عليه السلام نيرويى به سوى آن ها مى فرستد بزرگ ترين گروه نظامى در زمان مهدى عليه السلام صد نفرند آن ها در كنار آبى فرود مى آيند آنگاه قبيله كلب سواره نظام و پياده نظام و شتران و گوسفندانشان را به صف قرار مى دهند.هنگامى كه جنگ درگير مى شود،قبيله كلب مى گريزند و صخرى دستگير و بر روى سنگى كه در كنار كنيسه اى در ميان بيابان در گوشه كوه زيتا بر روى زمين افتاده است در كنار پلى كه در طرف راست بيابان است بر روى سنگ همانند گوسفند سرش بريده مى شود.
زيانكار كسى است كه روز كلب را از دست دهد.آن روز به گونه اى است كه كنيز باكره به هشت درهم فروخته مى شود.»
(ك)همچنين از وليد بن مسلم روايت مى كند كه گفت:
«مهدى عليه السلام ظهور نمى كند تا سفيانى بر چوب هاى آن مستقر شود.»
وأخرج(ك)أيضا عن كَعب قال:المهدى يبعث بقتال الروم،يعطى معه عشرة،يستخرج تابوت السكينة من غار أنطاكية.
وأخرج أيضاً عن كعب قال:إنما سمى المهدى لأنه يهدى لأمر قد خَفِىَ،يستخرج التابوت من أرض يقال له أنطاكية.
وأخرج(ك)أيضاً عن عبداللّه بن شريك قال:مع المهدى راية رسول اللّه صلى الله عليه و سلم المعلمة.
وأخرج(ك)أيضاً عن ابن سيرين قال:على راية المهدىّ مكتوب«البيعة للّه».
وأخرج أيضاً عن طاووس قال:علامَةُ المهدىّ أن يكون شديداً على العمال،جواداً بالمال،رحيما بالمساكين.
وأخرج(ك)أيضاً عن على قال:تكون فتن،ثم تكون جماعة على رأس رجل من أهل بيتى،ليس له عند اللّه خلاقٌ،فيقتل أو يموت،فيقوم المهدى.
وأخرج(ك)عن ضَمْرَةَ عن بعض أصحابه قال:لا يخْرُجُ المهدىُّ حتى لا يبقى قَيْلٌ ولا ابن قَيْل إلّاهلك و القَيْلُ:الرأسُ.
وأخرج(ك)أيضاً عن أبى قبيل قال:يملك رجل من بنى هاشم،فيقتل بنى أمية حتى لا يبقى منهم إلّااليسير،لا يقتل غيرهم،ثم يخرج رجل من بنى أمية،فيقتل لكل رجل اثنين حتى لا يبقى إلّاالنساء،ثم يخرج المهدى.
وأخرج أيضاً عن سعيد بن المسيب قال:تكون فتنة كأن أولها لعب الصبيان،كلما سكنت من جانب طمَّتْ من جانب آخر،فلا تتناهى حتى ينادى منادٍ من السماء:ألا إن الأمير فلان،ذلكم الأمير حقا،ثلاث مرات.
(ك)همچنين از كعب روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام به جنگ با روم اقدام مى كند.ده چيز به او داده مى شود.تابوت سكينه را از غار انطاكيه بيرون مى آورد.»
همچنين از كعب روايت مى كندكه گفت:«همانا به اين دليل مهدى عليه السلام به اين نام ناميده شده است كه به امور پنهان راهنمايى و هدايت شده است.تابوت را از سرزمينى به نام انطاكيه بيرون مى آورد.»
(ك)همچنين از عبداللّه بن شريك روايت مى كند كه گفت:«پرچم نشان دار پيامبراكرم صلى الله عليه و آله همراه مهدى عليه السلام است.»
(ك)همچنين از ابن سيرين روايت مى كند كه گفت:«بر پرچم مهدى عليه السلام نوشته شده است:
«بيعت براى خداست.»
همچنين از طاووس روايت مى كند كه گفت:نشانه مهدى عليه السلام اين است كه بر كارگزارانش بسيار سختگير،بخشنده مال و با بينوايان مهربان است.»
(ك)همچنين از على عليه السلام روايت مى كند كه گفت:«فتنه هايى رخ مى دهد،سپس گروهى بر سر مردى از اهل بيت من خواهند بود كه نزد خدا بهره اى ندارد آنگاه وى كشته مى شود يا مى ميرد و پس از آن مهدى عليه السلام قيام مى كند.»
(ك)همچنين از ضمره از يكى از دوستانش روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام ظهور نمى كند تا اين كه هر رئيس و رئيس زاده اى هلاك شود.»
(ك)همچنين از ابو قبيل روايت مى كند كه گفت:«مردى از بنى هاشم به حكومت مى رسد و از بنى اميه آنقدر مى كشد تا فقط اندكى از آن ها باقى مى مانند و غير از آن ها را نمى كشد.
سپس مردى از بنى اميه خروج مى كند و در مقابل هر نفر،دو نفر را مى كشد تا اين كه فقط زنان باقى مى مانند،آنگاه مهدى عليه السلام ظهور مى كند.»
همچنين از سعيد بن مسيب روايت مى كند كه گفت:«فتنه اى رخ مى دهد كه در آغاز بسان بازى كودكان است.هر وقت از يك طرف آرام شود،از سوى ديگر بر مى افروزد و پايان نمى پذيرد تا منادى از آسمان سه مرتبه اين ندا را سر دهد:«آگاه باشيد كه فلانى امير است.او امير بر حق شماست.»
وأخرج(ك)أيضاً عن أبى جعفر قال:ينادى منادٍ من السماء:إنَّ الحق في آل محمد، وينادى مناد من الأرض:إنَّ الحق في آل عيسى أو قال العباس،شك فيه وإنما الصوت الأسفل كلمة الشيطان،والصوت الأعلى كلمة اللّه العليا.
وأخرج عن إسحاق بن يحيى عن أمه وكانت قديمة قال:قلت لها في فتنة ابن الزبير:إن هذه الفتنة تهلك الناس،قالت:كلا يابنى،ولكن بعدها فتنة تهلك الناس،لا يستقيم أمرهم حتى ينادى منادٍ من السماء:عليكم بفلان.
وأخرج(ك)أيضا عن شهر بن حَوْشَب قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«فى المحرم ينادى مناد من السماء:ألا إن صفوَةَ اللّه فلان،فاسمعوا له وأطيعوا،في سنة الضرب و المعمعة».
وأخرج(ك)أيضا عن عمار بن ياسر قال:إذا قتل النفس الزكية وآخره تقتل بمكة صنيعة نادى منادٍ من السماء:إن أميركم فلان،وذلك المهدى الذى يملأ الأرض خصبا وعدلا.
وأخرج(ك)أيضا عن سعيد بن المسيب قال:يكون فُرْقَه واختلاف،حتى يطلع كف من السماء وينادى مناد من السماء:إن أميركم فلان.
وأخرج أيضا عن الزهرى قال:[إذا]التقى السفيانى و المهدى للقتال يومئذ يسمع صوت من السماء:ألا إن أولياء اللّه أصحابُ فلان يعنى المهدى-.
(ك)همچنين از ابو جعفر-امام باقر عليه السلام-روايت مى كند كه فرمود:
«منادى از آسمان ندا مى دهد:«همانا حق با آل محمد صلى الله عليه و آله است.»
و منادى از زمين ندا مى دهد:«همانا حق در خاندان عيسى عليه السلام يا عباس است(در آن ترديد است.)و همانا صداى پايين،سخن شيطان است و صداى بالا،سخن برتر خداست.»
از اسحاق بن يحيى روايت مى كند كه گفت:«در فتنه ابن زبير به مادرم قديمه گفتم:«همانا اين فتنه مردم را هلاك خواهد كرد.»
مادرم گفت:«اين گونه نيست،اى فرزندم!بلكه پس از آن فتنه اى است كه مردم را هلاك خواهد كرد.كار مردم سامان نمى يابد تا منادى از آسمان ندا دهد:«بر شما باد به فلانى!»
(ك)همچنين از شهر بن حوشب روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«در محرم منادى از آسمان ندا مى دهد:«آگاه باشيد كه برگزيده خداوند فلانى است.
سخنش را بشنويد و از او اطاعت كنيد.»اين ندا در سال درگيرى و جنگ و خونريزى واقع مى شود.»
(ك)همچنين از عمار بن ياسر روايت مى كند كه گفت:«هنگامى كه نفس زكيه و برادرش (1)كشته مى شوند وى با نيرنگ در مكه كشته مى شود.
منادى از آسمان ندا مى دهد:«همانا اميرتان فلانى است و او مهدى عليه السلام است كه دنيا را از نعمت و عدالت پر مى كند.»
(ك)همچنين از سعيد بن مسيب روايت مى كند كه گفت:«جدايى و اختلاف شديدى رخ مى دهد تا اين كه دستى از آسمان آشكار مى شود و منادى از آسمان ندا مى دهد:«همانا اميرتان فلانى است.»
همچنين از زهرى روايت مى كند كه گفت:«هنگام رويارويى سفيانى و مهدى عليه السلام براى نبرد،صدايى از آسمان شنيده مى شود:«آگاه باشيد كه اولياى خدا ياران فلانى يعنى مهدى عليه السلام هستند.»ت.
1) .در متن«آخره»آمده است كه احتمالاً اشتباه است.
وقالت أسماء بنت عميس:إن أمارة ذلك اليوم أن كفا من السماء مُدَلاة ينظر إليها الناس.
وأخرج(ك)أيضا عن الحكم بن نافع قال:إذا كان الناسُ بمنىً وعرفات نادى منادٍ بعد أن تتحارب القبائل:ألا إن أميركم فلان،ويتبعه صوت آخر:ألا إنه قد صَدَقَ،فيقتتلون قتالا شديدا،فجلُّ سلاحهم البرادع،وعند ذلك يرون كفا معلمة في السماء ويشتد القتالُ حتى لا يبقى من أنصار الحق إلّاعدة أهل بدر،فيذهبون حتى يبايعوا صاحبهم.
وأخرج(ك)أيضا عن عبداللّه بن عمرو قال:يحجُّ الناس معا،ويعرفون (1)معاً على غير إمام،فبينماهم نزول بمنى إذ أخذهم كالكلب،فثارت القبائل بعضهم إلى بعض،فاقتتلوا حتى تسيل العقبة دما،فيفزعون إلى خيرهم فيأتونه و هو مُلْصِق وَجْهَه إلى الكعبة،يبكى كأنى أنظر إلى دموعه،فيقولون:هلم إلينا،فلنبايعك،فيقول:ويحكم كم من عهدِ نقضتُموه، وكم من دم سفكتموه،فيبايع كرها،فإن أدركتموه فبايعوه؛فإنه الهدى في الأرض و المهدىّ في السماء.
وأخرج(ك)أيضاً عن ابن عباس قال:يبعَثُ المهدىُّ بعد إياس،و حتى يقول الناس:لا مهدىَّ،وأنصاره ناسٌ من أهل الشام عدَدُهم ثلثمائة وخمسة عشر رجلا عدد أصحاب بدر، يسيرون إليه من الشام حتى يستخرجوه من بطن مكة من دار عند الصَّفا،فيبايعونه كرها، فيصلى بهم ركعتين عند المقام يصعد المنبر.
وأخرج(ك)أيضاً عن أبى هريرة قال:يبايَعُ المهدىّ بين الركن و المقام،لا يوقظ نائما، ولا يُهرِيقُ دما.ت.
1) .يعرفون:يقفون على عرفات.
اسماء بنت عُميس گفت:«نشانه آن روز اين است كه دستى از آسمان آويزان مى شود و مردم به آن مى نگرند.»
(ك)همچنين از حكم بن نافع روايت مى كند كه گفت:
«پس از جنگيدن قبايل با يكديگر،هنگامى كه مردم در منا و عرفات هستند،منادى از آسمان ندا مى دهد:«آگاه باشيد كه اميرتان فلانى است.»و در پى آن صداى ديگرى مى گويد:
«آگاه باشيد كه آن راست مى گويد.»آنگاه به شدت با هم مى جنگند و بيش تر اسلحه آن ها پالان است.در اين هنگام دست نشانه دارى در آسمان مشاهده مى كنند و جنگ شدت مى گيرد تا آن كه از ياران حق فقط به تعداد اهل بدر باقى مى مانند و مى روند تا با امامشان بيعت كنند.»
(ك)همچنين از عبداللّه عمرو روايت مى كند كه گفت:«مردم بدون امام و رهبر باهم حج انجام مى دهند و با هم در عرفات وقوف مى كنند.آنگاه هنگام فرود آمدن در منا ناگهان حالت درنده خويى آن ها را فرا مى گيرد،قبيله ها به يكديگر يورش مى برند و باهم مى جنگند تا در عقبه خون جارى مى شود.آنگاه به بهترينشان پناه مى برند و در حالى به سوى وى مى آيند كه صورتش را به كعبه چسبانده و مى گريد.گويا من اشك هايش را مشاهده مى كنم.مردم مى گويند:«به سوى ما بيا،بايد با تو بيعت كنيم.»
او مى گويد:«واى بر شما چقدر پيمان هايى را كه شكستيد و چقدر خون هايى كه ريختيد!» آنگاه بر خلاف تمايلش با او بيعت مى كنند.پس اگر او را درك كرديد با وى بيعت كنيد كه او مهدى هدايت شده در زمين و مهدى هدايت شده در آسمان است.»
همچنين از ابن عباس روايت مى كند كه گفت:
«مهدى عليه السلام پس از نوميدى برانگيخته مى شود،تا اين كه مردم مى گويند:«مهدى عليه السلام وجود ندارد.»و يارانش سيصد و پانزده نفر از اهل شام به تعداد اصحاب بدر هستند آن ها از شام به سوى او حركت مى كنند تا اين كه او را از وسط مكه از خانه اى در كنار صفا بيرون مى آورند و بر خلاف تمايلش با وى بيعت مى كنند.آنگاه نزد مقام دو ركعت نماز براى آن ها مى خواند و به منبر مى رود.»
(ك)همچنين از ابو هريره روايت مى كند كه گفت:«ميان ركن و مقام با مهدى عليه السلام بيعت مى شود به طورى كه نه خوابى را بيدار مى كند و نه خونى مى ريزد.»
وأخرج(ك)أيضاً عن قتادة قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«يَخْرُجُ المهدىّ من المدينة إلى مكة، فيستخرجه الناس من بينهم،فيبايعونه بين الركن و المقام و هو كاره».
وأخرج(ك)أيضاً عن على قال:إذا خرجَتِ الراياتُ السودُ من السفيانى التى فيها شعيب بن صالح تمنى الناسُ المهدىَّ،فيطلبونه،فيخرج من مكة ومعه رايةُ رسول اللّه صلى الله عليه و سلم، فيصلى ركعتين بعد أن ييأس الناس من خروجه لما طال عليهم من البلايا،فإذا فرغ من صلاته انصرف فقال:يا أيها الناس ألَح البلاء بأمة محمد وبأهل بيته خاصة فهو باغ بغى علينا.
وأخرج(ك)أيضاً عن كعب قال قتادة:المهدىّ خيرُ الناسِ،أهل نصرته وبيعته من أهل كوفان و اليمن وأبدال الشام،مقدِّمته جبريل،وساقته ميكائيل،محبوب في الخلائق،يطفىء اللّه به الفتنة العمياء وتأمن الأرض،حتى إن المرأة لتحجُّ فى خمس نسوة مامعهن رجل،لا تتقى شيئاً إلّااللّه،تعطى الأرضُ زكاتَهَا،والسماء بركتها.
وأخرج(ك)أيضاً عن مَطَر أنه ذكر عنده عمر بن عبدالعزيز فقال:بلغنا أن المهدىَّ يصنع شيئاً لم يصنعه عمر بن عبدالعزيز،قلنا:ما هو؟قال:يأتيه[رجل]فيسأله فيقول:ادْخُلْ بيت المال فخذ،فيدخل ويخرج،ويرى الناس شباعاً،فيندم فيرجع إليه فيقول:خُذْ ما أعطيتنى، فيأبى ويقول:إنّا نعطى ولا نأخذ.
وأخرج(ك)أيضا عن كعب قال:إنى أجدُ المهدىَّ مكتوبا في أسفار الأنبياء،ما في عمله ظلم ولا عيب.
(ك)همچنين از قتاده روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى عليه السلام از مدينه به مكه مى رود.آنگاه مردم او را از ميان خود بيرون مى آورند و ميان ركن و مقام بر خلاف ميلش با وى بيعت مى كنند.»
(ك)همچنين از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:«هنگامى كه پرچم هاى سياه كه شعيب بن صالح در ميان آن هاست از سفيانى جدا شد،مردم،مهدى عليه السلام را آرزو مى كنند و به جستجويش مى پردازند.آنگاه مهدى عليه السلام پس از نوميد شدن مردم از ظهورش به خاطر طولانى شدن بلا بر آن ها از مكه با پرچم پيامبراكرم صلى الله عليه و آله ظهور مى كند،دو ركعت نماز مى خواند و پس از نماز مى گويد:«اى مردم!بر امت محمد صلى الله عليه و آله و به ويژه اهل بيت او بلا باريده است.آن ظالم است و به ما ظلم كرده است.»
(ك)همچنين از كعب روايت مى كند كه قتاده گفت:«مهدى عليه السلام بهترين مردم است.ياران و بيعت كنندگان او از اهل كوفه و يمن و ابدال شام هستند.پيشاپيش او جبرئيل عليه السلام و پشت سرش ميكائيل عليه السلام است.او در ميان مردم محبوب است.خداوند به وسيله او فتنه كور را فرو مى نشاند و زمين را امن مى كند به طورى كه يك زن همراه پنج زن ديگر بدون هيچ مردى حج انجام مى دهند و از هيچ چيز به جز خدا نمى ترسند زمين گياهان خود را و آسمان بركت هايش را مى بخشد.»
(ك)همچنين از مطر روايت مى كند كه نزد وى از عمر بن عبد العزيز سخن به ميان آمد.او گفت:«به ما رسيده است كه مهدى عليه السلام كارى انجام مى دهد كه عمر بن عبد العزيز انجام نداد.»
گفتيم:«آن چه كارى است؟»
گفت:«مردى نزد او مى آيد و از وى درخواست مى كند.مى گويد:«به بيت المال وارد شو و بردار.آن مرد داخل مى شود و بيرون مى آيد.آنگاه مردم را غنى مى يابد،از اين رو پشيمان مى شود و نزد مهدى عليه السلام بازمى گردد،مى گويد:«آنچه را به من بخشيدى،بگير!»ولى مهدى عليه السلام نمى پذيرد و مى فرمايد:«ما مى بخشيم ولى نمى گيريم.»
(ك)همچنين از كعب روايت مى كند كه گفت:«من مهدى عليه السلام را در كتاب هاى پيامبران عليهم السلام ديده ام و در كار او هيچ ظلم و عيبى نيست.»
وأخرج(ك)أيضاً من طريق ضمرة عن محمد بن سيرين أنه ذكر فتنة تكون،فقال:إذا كان ذلك فاجلسوا في بيوتكم حتى تسمعوا على الناس يخير من أبى بكر وعمر،قيل:
أفيأتى خيرمن أبى بكر وعمر؟قال:قد كان يفضل على بعض.
قلت:في هذا مافيه،و قد قال ابن أبى شيبة في المصنف في باب المهدى:حدثنا أبو أسامة عن عوف عن محمد هو ابن سيرين قال:يكون في هذه الأمة خليفة لا يفضل عليه أبوبكر ولا عمر.
قلت:هذا إسناد صحيح،و هذا اللفظ أخف من اللفظ الأول،والأوجه عندى تأويل اللفظين على ما أول عليه حديثُ«بل أجر خمسين منكم»لشدة الفتن في زمان المهدى، وتمالؤ الروم بأسرها عليه،ومحاصرة الدجال له،وليس المراد بهذا التفضيل الراجع إلى زيادة الثواب و الرفعة عنداللّه؛فالأحاديث الصحيحة و الإجماع على أن أبابكر وعمرأ فضل الخلق بعد النبيين و المرسلين.
وأخرج(ك)نعيم بن حماد عن أبى سعيد الخدرى عن النبى صلى الله عليه و سلم قال:يأوى إلى المهدىِّ أمته كما تأوى النحلُ إلى يَعْسُوبها،يملأ الأرض عدلا كما ملئت جوراً،حتى يكون الناس على مثل أمرهم الأول،لا يوقظ نائما،ولا يهريق دما.
(ك)همچنين از ضمره از محمد بن سيرين روايت مى كند كه درباره فتنه اى كه رخ مى دهد سخن گفت و گفت:«هنگامى كه آن رخ مى دهد در خانه هايتان بنشينيد تا به شما خبر رسد كه بهتر از ابو بكر و عمر بر مردم حكومت مى كند.»
گفته شد:«آيا بهتر از ابو بكر و عمر خواهد آمد؟»
گفت:«آن ها بر بخشى از مردم برترى دارند.»
مى گويم:«در اين حديث اشكال است و ابن ابى شيبه در كتاب«المصنف»در باب المهدى عليه السلام از ابو اسامه از عوف از محمد ابن سيرين روايت مى كند كه گفت:«در ميان اين امت خليفه اى است كه ابو بكر و عمر بر او برترى ندارند.»
مى گويم:«اين سند صحيح است و اين تعبير سبك تر از تعبير اول است و تأويل هر دو عبارت نزد من وجيه تر است آن گونه كه حديث:«بلكه پاداش پنجاه نفر از شماست»تأويل مى شود و آن برترى در شدت فتنه ها در زمان مهدى عليه السلام و يكپارچه شدن همه روم عليه او و محاصره دجال او را و مقصود از آن برترى در زياد بودن ثواب و مقام نزد خدا نيست،زيرا احاديث صحيح و اجماع بر اين است كه پس از پيامبران و رسولان،ابو بكر و عمر برترين مردمند.» (1)
(ك)نعيم بن حماد از ابوسعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«امت مهدى عليه السلام به وى پناه مى برند همان گونه كه زنبوران عسل به رئيس خود پناه مى برند.زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ظلم پر شده است تا اين كه مردم به حالت اول باز گردند، هيچ خوابى را بيدار نمى كند و هيچ خونى را نمى ريزد.»م.
1) .با وجود احاديثى همانند:«ما هفت نفر از فرزندان عبد المطلب سروران اهل بهشت هستيم؛من و حمزه و على و جعفر و حسن و حسين و مهدى عليهم السلام.»و«اين مهدى خليفه خداست.»و«و از ماست آن كسى كه عيسى بن مريم عليه السلام پشت سرش نماز مى خواند.»«مهدى عليه السلام با پرچم پيامبراكرم صلى الله عليه و آله قيام مى كند...كه پس از رحلت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله برافراشته نشده است و برافراشته نخواهد شد تا مهدى عليه السلام ظهور كند.خداوند او را با سه هزار فرشته يارى مى كند...»و«مهدى عليه السلام طاووس اهل بهشت است»و...كه اهل سنت روايت كرده اند چگونه مى توان در برترى مهدى عليه السلام نسبت به ديگران ترديد كرد،بلكه از حديث اول برترى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و حمزه و على و جعفر و حسن و حسين و مهدى عليهم السلام نسبت به همه اهل بهشت از منابع اهل سنت استفاده مى شود.م.
وأخرج(ك)أيضاً عن الوليد بن مسلم قال:سمعت رجلا يحدث قوما فقال:المهديُّون ثلاثة:مهدى الخير عمر بن عبدالعزيز،ومهدى الدم و هو الذى تسكن عليه الدماء،ومهدى الدين عيسى ابن مريم،تسلم أمته في زمانه.
وأخرج أيضاً عن كعب قال:مهدى الخير يخرج بعد السفيانى.
وأخرج(ك)أيضاً عن طاوس قال:إذا كان المهدىُّ يبذل المال،ويشتد على العمال، ويرحم المساكين.
وأخرج(ك)أيضاً عن طاوس قال:وَدِدْتُ أنى لا أموت حتى أدرك زمان المهدى،يزاد للمحسن في إحسانه،ويثاب فيه على المسىء(؟).
وأخرج أيضاً عن أبى سعيد الخدرى عن النبى صلى الله عليه و سلم قال:«المهدى يصلحه اللّه في ليلة واحدة».
وأخرج(ك)أيضاً عن عمر بن الخطاب أنه ولج البيت وقال:واللّه ما أدرى،أدَعُ خزائن البيت وما فيه من السلاح و المال أو أقسمه في سبيل اللّه؟فقال له على ابن أبى طالب:امْضِ يا أمير المؤمنين فلست بصاحبه،إنما صاحبُه منا شاب من قريش يقسمه في سبيل اللّه في آخر الزمان.
وأخرج(ك)أيضاً عن كعب قال:لواه يعقده المهدىُّ يبعثه إلى الترك فيهزمهم ويأخذ ما معهم من السبى و الأموال،ثم يصير إلى الشام فيفتحها،ثم يُعْتِقُ كل مملوك معه،ويعطى أصحابه قيمتهم.
وأخرج(ك)أيضاً عن ابن لهيعة قال:يتمنَّى في زمان المهدى الصغيرُ الكبر و الكبيرُ الصغرَ.
وأخرج(ك)أيضاً عن صباح قال:يمكث المهدىُّ فيهم تسعاً وثلاثين سنة،يقول الصغير:
يا ليتنى كبرت،ويقول الكبير:يا ليتنى كنت صغيراً.
وأخرج(ك)أيضا عن عبداللّه بن عمرو قال:المهدىُّ ينزل عليه عيسى ابن مريم ويصلى خلفه عيسى.
(ك)همچنين از وليد بن مسلم روايت مى كند كه گفت:«از مردى شنيدم كه براى گروهى سخن مى گفت و گفت:«سه مهدى وجود دارد؛مهدى خير كه عمر بن عبد العزيز است و مهدى خون كه به وسيله او خونريزى متوقف مى شود و مهدى دين كه عيسى ابن مريم عليه السلام است.در زمان او امتش مسلمان مى شوند.»
همچنين از كعب روايت مى كند كه گفت:«مهدى خير پس از سفيانى ظهور مى كند.»
(ك)همچنين از طاوس روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام در زمان خودش مال را مى بخشد و بر كارگزارانش سختگيرى مى نمايد و به بينوايان مهربانى مى نمايد.»
(ك)همچنين از طاوس روايت مى كند كه گفت:«دوست دارم كه نميرم تا زمان مهدى عليه السلام را درك كنم.وى بر نيكى نيكوكار مى افزايد و گناهكار را كيفر مى دهد.»
همچنين از ابوسعيد خدرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«خداوند در يك شب به كارهاى مهدى عليه السلام سامان مى دهد.»
(ك)همچنين روايت مى كند كه عمر بن خطاب داخل كعبه شد و گفت:«به خدا سوگند! نمى دانم كه آيا گنجينه هاى كعبه و اسلحه و مال هاى آن را رها كنم يا در راه خدا تقسيم نمايم؟»
على عليه السلام فرمود:«بگذر!اى عمر!تو اين كاره نيستى.اين كار به دست شخصى از ماست.
جوانى از قريش كه در آخرالزمان آن ها را در راه خدا تقسيم مى كند.»
(ك)همچنين از كعب روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام پرچمى مى بندد و آن را به سوى ترك اعزام مى كند.آن ها ترك را شكست مى دهند و اموالشان را به غنيمت مى گيرند و زنان و كودكانشان را اسير مى كنند.آنگاه به سوى شام مى رود و آنجا را فتح مى كند.سپس همه اسيران را آزاد مى نمايد و قيمت آن ها را به يارانش مى پردازد.»
(ك)همچنين از ابن لهيعه روايت مى كند كه گفت:«در زمان مهدى عليه السلام كودكان آرزوى بزرگ شدن مى كنند و بزرگان آرزوى كودكى مى نمايند.»
(ك)همچنين از صباح روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام سى و نه سال در ميان آن ها مى ماند.كودك مى گويد:«اى كاش بزرگ شوم!»و بزرگ مى گويد:«اى كاش!كودك بودم.»
(ك)همچنين از عبداللّه بن عمرو روايت مى كند كه گفت:«عيسى بن مريم عليه السلام بر مهدى عليه السلام فرود مى آيد و پشت سرش نماز مى خواند.»
وأخرج(ك)عن كعب قال:المهدىُّ من ولد العباس.
وأخرج أيضا عن الزهرى قال:المهدىُّ من ولد فاطمة.
وأَخرج(ك)أيضا عن كعب قال:ما المهدىُّ إلّامن قريش،وما الخلافة إلّافيهم.
وأخرج(ك)أيضا عن على قال:المهدىُّ رجل منا من ولد فاطمة.
وأخرج(ك)أيضا عن ابن عمر أنه قال لابن الحنفية:المهدىُّ الذى يقولون كما يقول الرجل الصالح إذا كان الرجل صالحا قيل له المهدى.
وأَخرج(ك)أيضا عن أَرْطاةَ قال:يَبْقَى المهدىُّ أربعين عاما.
وأخرج(ك)أيضا عن بقية بن الوليد قال:حياة المهدى ثلاثون سنة.
وأَخرج(ك)أيضا عن محمد بن حمير عن أبيه قال:يملك المهدى سبعَ سنين وشهرين وأياما.
وأخرج(ك)أيضا عن دينار بن دينار قال:بقاء المهدى أَربعون سنة.
وأخرج(ك)أيضا عن الزهرى قال:يعيش المهدىُّ أَرْبَعَ عشرة سنة،ثم يموت موتاً.
وأَخرج(ك)أيضا عن على قال:يلى المهدىُّ أمر الناس ثلاثين أو أَربعين سنة.
وأخرج(ك)أيضا عن كعب قال:يموت المهدىُّ موتاً،ثم يلى الناس بعده رجل من أهل بيته،فيه خير وشر،وشره أكثر من خيره،يغصب الناس،ثم يدعوهم إلى الفرقة بعد الجماعة، بقاؤه قليل،يثور به رجل من أَهل بيته فيقتله.
وأخرج(ك)أيضا عن الزهرى،قال:يموت المهدىُّ موتا،ثم يصير الناس بعده في فتنة ويقبل إليهم رجل من بنى مخزوم،فيبايع له،فيمكث زمانا،ثم ينادى منادٍ من السماء ليس
(ك)از كعب روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام از فرزندان عباس است.»
و همچنين از زهرى روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام از فرزندان فاطمه عليها السلام است.»
(ك)همچنين از كعب روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام فقط از قريش است و خلافت فقط در ميان آن هاست.»
(ك)همچنين از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:«مهدى عليه السلام مردى از ما،از فرزندان فاطمه عليها السلام است.»
(ك)همچنين روايت مى كند كه ابن عمر به ابن حنفيه گفت:«مهدى كه مى گويند مثل اين است كه مى گويد:«مرد صالح»هنگامى كه شخصى صالح باشد به او مهدى گفته مى شود.»
(ك)همچنين از ارطاه روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام چهل سال مى ماند.»
(ك)همچنين از بقيه بن وليد روايت مى كند كه گفت:«زندگى مهدى عليه السلام سى سال است.»
(ك)همچنين از محمد بن حمير از پدرش روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام هفت سال و دو ماه و چند روز حكومت مى كند.»
(ك)همچنين از دينار بن دينار روايت مى كند كه گفت:«بقاى مهدى عليه السلام چهل سال است.»
(ك)همچنين از زهرى روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام چهارده سال زندگى مى كند، سپس فوت مى كند.»
(ك)همچنين از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:«مهدى عليه السلام سى يا چهل سال اداره امور مردم را به عهده مى گيرد.»
(ك)همچنين از كعب روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام به مرگ طبيعى مى ميرد.آنگاه پس از وى مردى از اهل بيتش بر مردم حاكم مى شود كه در آن خير و شرّ باهم است و شرّش بيش از خيرش است.حق مردم را غصب مى كند آنگاه مردم را پس از متحد بودن به جدايى دعوت مى كند.مدت بقاى وى اندك است.مردى از خاندانش بر او يورش مى برد و وى را مى كشد.»
(ك)همچنين از زهرى روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام به مرگ طبيعى مى ميرد.آنگاه پس از وى مردم گرفتار فتنه مى شوند و مردى از بنى مخزوم مى آيد با وى بيعت مى شود.او
بإنس ولا جان:بايعوا فلانا،ولا ترجعوا على أعقابكم بعد الهجرة،فينظرون فلا يعرفون الرجل،ثم ينادى ثلاثا،ثم يبايع المنصور،فيصير إلى المخزومى،فينصره اللّه عليه فيقتله ومَنْ معه.
وأخرج(ك)أيضا عن كعب قال:يتولَّى رجل من بنى مخزوم،ثم رجل من الموالى،ثم يسير رجل من المغرب،رجل جسيم طويل عريض ما بين المنكبين،فيقتل مَنْ لقيه حتى يدخل بيت المقدس،فيموت موتا،فتكون الدنيا شرّا مما كانت،ثم يلى بعده رجل من مضر يقتل أهل الصلاح ظلوم غشوم،ثم يلى من بعد المضرى العمانى القحطانى يسير سيرة أخيه المهدى،وعلى يديه تفتح مدينة الروم».
وأخرج(ك)أيضا عن الوليد عن معمر قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«ما القحطانىُّ بدون المهدى».
وأخرج(ك)أيضا عن عبداللّه بن عمرو قال:بعد الجبابرة الجابر،ثم المهدى،ثم المنصور،ثم السلم،ثم أمير العصب.
وأخرج(ك)عن ابن عمرو أنه قال:يا معشر اليمن،يقولون:إن المنصور منكم،والذى نفسى بيده إنه لقرشىٌّ أبوه،ولو أشاء أن أُسمِّيه إلى أقصى جد هو له لفعلت.
وأخرج أيضا عن قيس بن جابر الصدفى أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:«سيكون من أهل بيتى رجل يملأ الأرض عدْلا كما ملئت جوراً،ثم من بعده القحطانى،والذى نفسى بيده ما هو دونه».
وأخرج(ك)أيضا عن أرطاةَ قال:ينزل المهدى بيت المقدس،ثم يكون خلف من أهل بيته بعده تطول مدتهم ويحبرون حتى يصلى الناس على بنى العباس فلا يزال الناسُ كذلك
مدتى ماند آنگاه يك منادى كه از انسان و جن نيست از آسمان ندا مى دهد:«با فلانى بيعت كنيد و پس از هجرت به عقب باز نگرديد.»آن ها دقت مى كنند ولى آن مرد را نمى شناسند.آنگاه سه مرتبه اين ندا را سر مى دهد.سپس با منصور بيعت مى شود و به سوى مخزومى حركت مى كند خداوند منصور را بر او پيروز مى كند و او و يارانش را مى كشد.»
(ك)همچنين از كعب روايت مى كند كه گفت:«مردى از بنى مخزوم و پس از او مردى از موالى[غلامان آزاد شده]به حكومت مى رسند.آنگاه مردى از مغرب سر بر مى آورد مردى تنومند با سينه ستبر هر كس را كه با وى برخورد كند،مى كشد تا داخل بيت المقدس مى شود.
آنگاه به مرگ طبيعى مى ميرد و دنيا به بدتر از گذشته بازمى گردد.آنگاه پس از او مردى از مُضَّر به حكومت مى رسد كه بسيار ظالم و ستمگر است پس از او يك نفر عمانى قحطانى به حكومت مى رسد كه به روش برادرش مهدى عمل مى كند و شهر روم به دست او فتح مى شود.»
(ك)همچنين از وليد از معمر روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«قحطانى كمتر از مهدى عليه السلام نيست.»
(ك)همچنين از عبداللّه بن عمرو روايت مى كند كه گفت:«پس از ستمگران جابر،سپس مهدى عليه السلام،سپس منصور،سپس سلم،سپس امير عصب حكومت مى كنند.
(ك)از ابن عمرو روايت مى كند كه گفت:«اى گروه يمن،مى گويند:«منصور از شماست.» سوگند به كسى كه جانم در اختيار اوست،حتماً پدرش قريشى است و اگر بخواهم تا بالاترين اجدادش را نام ببرم،قطعا اين كار را مى كنم.»
همچنين از قيس بن جابر صدفى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«از اهل بيت من مردى خواهد بود كه زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ظلم پر شده است،آنگاه پس از او قحطانى است.سوگند به كسى كه جانم در اختيار اوست قحطانى كمتر از آن نيست.»
(ك)همچنين از ارطاة روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام در بيت المقدس منزل مى كند.
آنگاه جانشينان وى از اهل بيتش زمان طولانى حكومت مى كنند و به خوشگذرانى مى پردازند،
حتى يغزو مع و اليهم القسطنطينية،و هو رجل صالح يسلمها إلى عيسى ابن مريم،ولا يزال الناس في رخاء ما لم ينتقص ملك بنى العباس،فإذا انتقص ملكهم لم يزالوا فى فتن حتى يقوم المهدى.
وأخرج(ك)أيضا عن عبداللّه بن عمرو قال:ثلاثة أمراء يتوالَوْنَ تفتح كلها عليهم،كلهم صالح:الجابر،ثم المفرج،ثم ذو العصب،يمكثون أربعين سنة،ثم لا خير في الدنيا بعدهم.
وأخرج(ك)أيضاً عن سليمان بن عيسى قال:بلغنى أن المهدى يمكث أربع عشرة سنة ببيت المقدس،ثم يموت،ثم يكون من بعده رجل من قوم تبع يقال له«المنصور»يمكث ببيت المقدس إحدى وعشرين سنة،ثم يقتل،ثم يملك المولى ويمكث ثلاث سنين،ثم يقتل،ثم يملك بعده هشيم المهدى ثلاث سنين وأربعة أشهر وعشرة أيام.
وأخرج(ك)أيضا عن كعب قال:يكون بعد المهدى خليفة من أهل اليمن من قحطان، أخو المهدى في دينه،يعمل بعمله،و هو الذى يفتح مدينة الروم،ويصيب غنائمها.
وأخرج(ك)أيضا عن أرطاة قال:يكون بين المهدى وبين الروم هُدْنة،ثم يهلك المهدى ثم يلى رجل من أهل بيته يعدل قليلا ثم يقتل.
وأخرج(ك)أيضا عن قيس بن جابر الصدفى أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:«القحطانى بعد المهدى،وما هو دونه».
وأخرج أيضاً عن أرطاة قال:بلغنى أن المهدى يعيش أربعين عاما ثم يموت على فراشه؛ثم يخرج رجل من قحطان مثقوب الأذنين على سيرة المهدى،بقاؤه عشرون سنة،
به طورى كه مردم بر بنى عباس درود مى فرستند.مردم همواره در همين وضعيت هستند تا همراه حاكم خود با قسطنطنيه مى جنگند و حاكم آن ها مرد صالحى است كه آن را به عيسى ابن مريم عليه السلام تحويل مى دهد.
و مردم همواره در آسايشند تا وقتى كه حكومت بنى عباس ضعيف نشده است آنگاه وقتى حكومت آن ها ضعيف شود،پيوسته در فتنه اند تا مهدى عليه السلام قيام كند.»
(ك)همچنين از عبداللّه بن عمرو روايت مى كند كه گفت:«سه حاكم پى در پى مى آيند كه بر همه زمين حكومت مى كنند و همگى صالحند.آن ها عبارتند از:جابر،سپس مفرج،سپس ذوعصب.چهل سال مى مانند،آنگاه پس از ايشان خيرى در دنيا نيست.»
(ك)همچنين از سليمان بن عيسى روايت مى كند كه گفت:«به من رسيده است كه مهدى عليه السلام چهارده سال در بيت المقدس مى ماند و سپس فوت مى كند.آنگاه پس از او مردى از قوم تبع به نام منصور بيست و يك سال در بيت المقدس مى ماند،سپس كشته مى شود.آنگاه برده آزاد شده اى به حكومت مى رسد و سه سال مى ماند و كشته مى شود.آنگاه پس از او هشيم مهدى سه سال و چهار ماه و ده روز حكومت مى كند.»
(ك)همچنين از كعب روايت مى كند كه گفت:«پس از مهدى عليه السلام خليفه اى از اهل يمن از قحطان است.وى برادر دينى مهدى عليه السلام است و كارهاى او را انجام مى دهد.وى همان كسى است كه شهر روم را فتح مى كند و غنيمت هاى آن را به دست مى آورد.»
(ك)همچنين از ارطاه روايت مى كند كه گفت:«ميان مهدى عليه السلام و روم صلحى برقرار مى شود،آنگاه مهدى عليه السلام فوت مى كند و مردى از اهل بيتش به حكومت مى رسد كه اندكى به عدالت عمل مى كند،سپس كشته مى شود.»
(ك)همچنين از قيس بن جابر صدفى روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«قحطانى پس از مهدى عليه السلام است و او كمتر از مهدى عليه السلام نيست.»
همچنين از ارطاة روايت مى كند كه گفت:«به من رسيده است كه مهدى عليه السلام چهل سال زندگى مى كند.آنگاه در رختخواب مى ميرد.سپس مردى سوراخ گوش از قحطان به روش مهدى عليه السلام قيام مى كند كه بيست سال مى ماند و آنگاه با اسلحه كشته مى شود.سپس مردى از
ثم يموت قتيلا بالسلاح،ثم يخرج رجل من أهل بيت النبى صلى الله عليه و سلم مهدىٌّ حسن السيرة،يغزو مدينة قيصر،و هو آخر أمير من أمة محمد صلى الله عليه و سلم،ثم يخرج في زمانه الدجَّالُ وينزل في زمانه عيسى بن مريم.
هذه الآثار كلها لخصتها من كتاب الفتن لنعيم بن حماد،و هو أحد الأئمة الحفاظ،وأحد شيوخ البخارى.
وبقى من أخبار المهدى ما أخرج(ك)ابنُ أبى شيبة في المصنف عن أبى سعيد الخدرى قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يكون في أمتى المهدىُّ إن طال عمره أو قصر عمره ملك سبع سنين، أو ثمان سنين،أو تسع سنين،فيملؤها قسطاً وعدلا كما ملئت جوراً وظلما،وتمطر السماء مطرها،وتخرج الأرض بركتها،وتعيش أمتى في زمانه عيشاً لم تعشه قبل ذلك».
وأخرج(ك)ابن أبى شيبة عن ابن عباس قال:لا تمضى الأيام و الليالى حتى يلى منا أهل البيت فتى لم تلبسه الفتن لم يلبسها،قيل:يا أبا العباس يعجز عنها مشيختكم وينالها شبابكم؟قال:هو أمر اللّه يؤتيه مَنْ يشاء.
وأخرج(ك)ابن أبى شيبة عن حكيم بن سعد قال:لما قام سليمان فأظهر ما أظهر قلت لأبى يحيى:هذا المهدى الذى يذكر؟قال:لا.
وأخرج(ك)ابن أبى شيبة عن إبراهيم بن ميسرة قال:قلت لطاوس:عمر ابن عبدالعزيز المهدىُّ؟قال:قد كان مهديّا وليس به،إن المهدىَّ إذا كان زِيدَ[المحسن]فى إحسانه ويكتب على المسىء من إساءته،و هو يبذل المال،ويشتدّ على العمال،ويرحم المساكين.
وأخرج(ك)أبو نعيم في الحلية عن إبراهيم بن ميسرة،قال:قلت لطاوس:عمر بن عبدالعزيز هو المهدى؟قال:هو مهدىّ وليس به،إنه لم يستكمل العدل كله.
اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله كه مهدى و نيك روش است،مى آيد.وى با شهر قيصر مى جنگد و آخرين حاكم از امت محمد صلى الله عليه و آله است.سپس در زمان وى دجال خروج مى كند و عيسى بن مريم عليه السلام فرود مى آيد.»
تمام اين احاديث را از كتاب«الفتن»متعلق به نعيم بن حماد يكى از حافظان و استادان بخارى خلاصه كردم.
(ك)ابن ابى شيبه در كتاب«المصنف»از ابوسعيد خدرى روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«در ميان امت من مهدى عليه السلام خواهد بود،اگر عمرش بلند يا كوتاه باشد هفت يا هشت يا نه سال حكومت خواهد كرد.آنگاه آن را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است و آسمان بارانش را مى بارد و زمين بركت هايش را خارج مى كند و امت من در زمان او به گونه اى زندگى خواهد كرد كه پيش از آن زندگى نكرده است.»
(ك)ابن ابى شيبه از ابن عباس روايت مى كند كه گفت:«روزها و شب ها نمى گذرد تا جوانى از ما اهل بيت به حكومت رسد كه فتنه ها او را به اشتباه نينداخته است و به آن ها آلوده نشده است.»
گفته شد:«اى ابو العباس!آيا پيرانتان از رسيدن به حكومت ناتوانند و جوانانتان به آن مى رسند؟»گفت:«آن امر خداست به هر كه بخواهد مى بخشد.»
(ك)ابن ابى شيبه از حكيم بن سعد روايت مى كند كه گفت:«هنگامى كه سليمان قيام كرد و انجام داد آنچه را كه انجام داد به ابو يحيى گفتم:«آيا اين مهدى عليه السلام است كه گفته مى شود؟» گفت:«نه.»
(ك)ابن ابى شيبه از ابراهيم بن ميسره روايت مى كند كه گفت:«به طاوس گفتم:«آيا عمر بن عبد العزيز مهدى است؟»
گفت:«او راه يافته بود ولى مهدى نبود.همانا مهدى عليه السلام هنگامى است كه بر نيكى نيكوكار بيفزايد و خطاى بدكاران را عليه آنان ثبت نمايد و او مال را مى بخشد و بر كارگزاران سختگيرى مى كند و با بينوايان مهربان است.»
(ك)ابو نعيم در كتاب«الحليه»از ابراهيم بن ميسره روايت مى كند كه گفت:«به طاوس گفتم:«آيا عمر بن عبد العزيز همان مهدى عليه السلام است؟»
گفت:«او راه يافته است،ولى مهدى عليه السلام نيست.همانا او همه عدالت را كامل نكرد.»
وأخرج المحاملى في أماليه عن أبى جعفر محمد بن على بن حسين قال:يزعمون أنى أنا المهدى،وإنى إلى أجلى أدنى منّى إلى ما يدَّعُونَ.
وأخرج(ك)أبو عمرو الدانى في سننه عن حذيفة قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«يلتفت المهدى و قد نزل عيسى ابن مريم كأنما يقطر من شَعْره الماء،فيقول المهدى:تقدم صلِّ بالناس،فيقول عيسى:إنما أقيمت الصلاة لك،فيصلى خلف رجل من ولدى»الحديث.
وأخرج(ك)ابن الجوزى في تاريخه عن ابن عباس قال:قال النبى صلى الله عليه و سلم:«ملك الأرض أربعة مؤمنان وكافران،فالمؤمنان ذوالقرنين،وسليمان،والكافران نمروذ،وبخت نصر، وسيملكها خامس من أهل بيتى».
وأخرج(ك)أبو عمرو الدانى في سننه عن ابن شَوْدب قال:إنما سمى المهدى لأنه يهدى إلى جبل من جبال الشام،يستخرج منه أسفار التوراة يُحاجّ بها اليهود،فيسلم على يديه جماعة من اليهود.
وأخرج(ك)الدانى عن الحكم بن عتيبة قال:قلت لمحمد بن على سمعنا أنه سيخرج منكم رجل يعدل في هذه الأمة،قال:إنا نرجو ما يرجو الناس،وإنا نرجو لو لم يبق من الدنيا إلّا يوم لَطَوَّلَ الله ذلك اليوم حتى يكون ماترجوه هذه الأمة،وقبل ذلك فتنة شر،فتنة يمسى الرجل مؤمنا ويصبح كافراً ويصبح مؤمناً ويمسى كافراً،فمن أدرك ذلك منكم فليتق اللّه، وليكن من أحْلاسِ بيته.
وأخرج(ك)الدانى عن سَلَمة بن زُفَر قال:قيل يوما عند حذيفة:قد خرج المهدىّ.
محاملى در كتاب خود از ابو جعفر محمد بن على بن حسين عليهم السلام روايت مى كند كه فرمود:
«مى پندارند كه من مهدى عليه السلام هستم،در صورتى كه من به مرگم نسبت به آنچه ادعا مى كنند نزديك ترم.»
(ك)ابو عمرو دانى در«سنن»خود از حذيفه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«عيسى ابن مريم عليه السلام به گونه اى فرود مى آيد كه گويا از موهايش آب مى چكد.در اين هنگام مهدى عليه السلام به او مى گويد:«جلو بيا و براى مردم نماز بخوان!»
عيسى عليه السلام مى گويد:«همانا نماز براى تو اقامه شده است.»آنگاه وى پشت سر مردى از فرزندان من نماز مى خواند...»
(ك)ابن جوزى در تاريخ خود از ابن عباس از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«چهار نفر دو مؤمن و دو كافر بر همه جهان حكومت كرده اند،دو نفر مؤمن ذوالقرنين و سليمان عليه السلام و دو نفر كافر نمرود و بُخت نصر هستند و در آينده فرد پنجمى از اهل بيت من بر همه زمين حكومت خواهد كرد.»
(ك)ابو عمرو دانى در«سنن»خود از ابن شودب روايت مى كند كه گفت:
«همانا به اين دليل مهدى عليه السلام به اين نام ناميده شده است كه به كوهى از كوه هاى شام راهنمايى مى شود و از آنجا اسفار تورات را بيرون مى آورد و به وسيله آن ها با يهوديان بحث مى كند.آنگاه گروهى از يهوديان به دست او مسلمان مى شوند.»
(ك)دانى از حكم بن عتيبه روايت مى كند كه گفت:«به محمد بن على امام باقر عليه السلام گفتم:
«شنيده ايم كه مردى از شما قيام خواهد كرد كه عدالت را در ميان اين امت برقرار مى كند.»
فرمود:«ما نيز اميدواريم به آنچه مردم اميدوارند و ما اميدواريم كه اگر فقط يك روز از دنيا باقى مانده باشد،حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا آنچه اين امت اميدوارند واقع شود و پيش از آن فتنه بدى خواهد بود.فتنه اى كه در آن مرد،هنگام شب مؤمن است و صبح كافر مى شود و هنگام صبح مؤمن است و شب كافر مى شود،پس هر يك از شما آن را درك كند بايد تقواى خدا را پيشه كند و از لوازم منزلش باشد.»
(ك)دانى از سلمه بن زُفَر روايت مى كند كه گفت:«يك روز نزد حذيفه گفته شد:
«مهدى عليه السلام ظهور كرده است.»
فقال:لقد أفلحتم إن خرج وأصحاب محمد بينكم،إنه لا يخرج حتى يكون غائبٌ أحبَّ إلى الناس منه،مما يلقون من الشر.
وأخرج(ك)الدانى عن قتادة قال:يُجاء إلى المهدى في بيته و الناسُ في فتنة يُهَرَاقُ فيها الدماء يقال له قم علينا فيأبى حتى يخوف بالقتل،فإذا خوف بالقتل قام عليهم فلا يُهَرَاق بسببه محجمة دَمٍ.
وأخرج(ك)الدانى عن حذيفة قال:قال النبى صلى الله عليه و سلم:«تكون وقعة بالزَّوْرَاء،قال:يا رسول اللّه وما الزوراء؟قال:مدينة بالمشرق بين أنهارٍ،يسكنها شرار خلق اللّه وجبابرة من أمتى، يقذف بأربعة أصناف من العذاب بالسيف وخسف وقذف ومسخ».
وقال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«إذا خرجت السودانُ طلبت العرب مكشوفون حتى يلحقوا ببطن الأرض،أو قال ببطن الأردن،فبينما هم كذلك إذ خرج السفيانى في ستين وثلثمائة راكب حتى يأتى دمشق،فلا يأتى عليهم شهر حتى يتابعه من كلب ثلاثون ألفا،فيبعث جيشاً إلى العراق،فيقتل بالزوراء مائة ألف،وينجرون إلى الكوفة فينهبونها،فعند ذلك تخرج راية من المشرق ويقودُها رجل من تميم يقال له شعيب بن صالح،فيستنقذ مافى أيديهم من سبى أهل الكوفة ويقتلهم،ويخرج جيش آخر من جيوش السفيانى إلى المدينة فينهبونها ثلاثة أيام،ثم يسيرون إلى مكة حتى إذا كانوا بالبَيْداء بعث اللّه جبريل فيقول:يا جبريل،عذِّبهم.
حذيفه گفت:«اگر ظهور كند و ياران محمد صلى الله عليه و آله در ميان شما باشند،حتماً رستگار شده ايد.
او ظهور نمى كند تا هيچ غايبى نزد مردم محبوب تر از او نباشد،به خاطر آنچه از بدى و شر به آن ها مى رسد.»
(ك)دانى از قتاده روايت مى كند كه گفت:«در حالى كه مردم در فتنه اى هستند كه در آن خون ها ريخته مى شود،نزد مهدى عليه السلام در خانه اش آمده مى شود و به وى گفته مى شود:
«رهبرى ما را به عهده بگير!»ولى او نمى پذيرد تا اين كه تهديد به قتل مى شود هنگامى كه تهديد به قتل شد،رهبرى آن ها را به عهده مى گيرد و به سبب او به اندازه حجامت خون ريخته نمى شود.»
(ك)دانى از حذيفه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«در زوراء حادثه اى رخ مى دهد.»
گفت:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!زوراء چيست؟»
فرمود:«شهرى در مشرق در ميان نهرها كه بدترين خلق خدا و ستمگران امت من در آنجا ساكن مى شوند.به چهار گونه عذاب گرفتار مى شوند:شمشير و فرو رفتن در زمين و عذاب آسمانى و مسخ شدن.»
و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«هنگامى كه سياهان برهنه،اعراب را تعقيب مى كنند تا به وسط زمين مى رسند(يا فرمود:«به وسط اردن مى رسند.)در همين هنگام سفيانى با سيصد و شصت سوار خروج مى كند تا به دمشق مى رسد.يك ماه نمى گذرد كه سى هزار نفر از قبيله كلب از آن ها پيروى مى كنند.آنگاه سپاهى به عراق اعزام مى كند.آن ها در زوراء يك صد هزار نفر را مى كشند،سپس به كوفه مى آيند و آنجا را غارت مى كنند.در اين هنگام از مشرق پرچمى به حركت در مى آيد كه مردى از تميم به نام شعيب بن صالح،رهبرى آن را بر عهده دارد.وى اسيران كوفه را از دست سپاه سفيانى آزاد مى كند و افراد سفيانى را مى كشد.
سفيانى سپاه ديگرى به مدينه مى فرستد و به مدت سه روز آنجا را غارت مى كنند سپس به سوى مكه حركت مى كنند،آنگاه وقتى به بيداء مى رسند،خداوند جبرئيل عليه السلام را برمى انگيزد و مى فرمايد:«اى جبرئيل عليه السلام!آن ها را عذاب كن.»
فيضربهم برجله ضربة يخسف اللّه بهم فلا يبقى منهم إلّارجلان،فيقدمان على السفيانى فيخبرانه بَخسْف الجيش،فلا يَهُوله،ثم إن رجالاً من قريش يهربون إلى قسطنطينية،فيبعث السفيانى إلى عظيم الروم أن يبعث بهم في المجامع،فيبعث بهم إليه،فيضرب أعناقهم على باب المدينة بدمشق.
قال حذيفة:حتى إنه يُطاف بالمرأة في مسجد دمشق في الثوب على مجلس مجلس حتى تأنى فَخِذَ السفيانى فتجلس عليه و هو في المحراب قاعد،فيقوم رجل مسلم من المسلمين فيقول:ويحكم،أَكفَرْتُمْ بعد ايمانكم،إن هذا لا يحل،فيقوم فيضرب عنقه في مسجد دمشق،ويقتل كل مَنْ شايعه على ذلك،فعند ذلك ينادى منادٍ من السماء أيُّها الناسُ إن اللّه قد قطع عنكم مدة الجبار و المنافقين وأشياعهم وولاكم خير أمة محمد صلى الله عليه و سلم،فالحقوا به بمكة فإنه المهدى واسمه أحمد بن عبداللّه.
قال حذيفة:فقام عمران بن الحصين فقال:يا رسول اللّه كيف لنا حتى نعرفه؟قال:هو رجل من وَلدى،كأنه من رجال بنى إسرائيل،عليه عباءتان قطوانيتان،كأنَّ وجهه الكوكب الدرِّى[فى اللون]في خده الأيمن خالٌ أسود،ابن أربعين سنة،فيخرج الأبدال من الشام وأشباههم ويخرج إليه النجباء من مصر وعصائب أهل الشرق وأشباههم حتى يأتوا مكة فيبايع له بين الركن و المقام،ثم يخرج متوجهاً إلى الشام وجبريل على مقدمته وميكائيل على ساقته،فيفرح به أهل السماء وأهل الأرض و الطير و الوحوش و الحيتان في البحر، وتزيد المياه في دولته،وتمدّ الأنهار،وتُضْعِفُ الأرض أهلها،وتستخرج الكنوز،فيقدم الشام،فيذبح السفيانى تحت الشجرة التى أغصانها إلى بحيرة طبرية،ويقتل كلباً.
جبرئيل عليه السلام با پا يك ضربه به آن ها مى زند.خداوند آن ها را در زمين فرو مى برد و از آن ها هيچ كس باقى نمى ماند به جز دو نفر كه نزد سفيانى مى آيند و فرو رفتن سپاه را به او خبر مى دهند ولى اين خبر او را نمى ترساند.سپس گروهى از قريش به قسطنطنيه مى گريزند.
سفيانى به پادشاه روم پيام مى فرستد كه آن ها را با بند و زنجير تحويل دهد.پادشاه روم آن ها را مى فرستد و سفيانى در دروازه دمشق گردنشان را مى زند.»
حذيفه مى گويد:«وضعيت به جايى مى رسد كه در مسجد دمشق زنى را با لباس بر همه گروه هاى در مسجد مى گردانند تا اين كه نزد سفيانى مى آيد و بر روى ران او مى نشيند كه در محراب نشسته است.در اين هنگام يكى از مسلمانان به پا مى خيزد و مى گويد:«واى بر شما! آيا پس از ايمانتان كافر شديد؟اين كار حلال نيست.»
آنگاه سفيانى برمى خيزد و در مسجد دمشق گردنش را مى زند و هر كس را كه از او طرفدارى كند،مى كشد.در اين هنگام منادى از آسمان ندا مى دهد:
«اى مردم!همانا خداوند زورمداران و منافقان و پيروانشان را از سر شما ريشه كن كرد و بهترين امت محمد صلى الله عليه و آله را بر شما حاكم كرد،پس به مكه بپيونديد،كه او مهدى عليه السلام است و نامش احمد بن عبداللّه است.»
حذيفه گفت:«در اين هنگام عمران بن حصين به پا خاست و گفت:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله! ويژگى هايش را براى ما بيان كن تا او را بشناسيم.»
فرمود:«او مردى از فرزندان من است كه گويا از مردان بنى اسرائيل است،دو عباى قطوانى بر تن دارد.صورتش(در رنگ)همانند ستاره تابناك،بر گونه راستش خال سياهى و چهل ساله است.ابدال و اشباه آنان را از شام و نجباى مصر و عصائب اهل شرق و نظايرشان به سوى او مى آيند تا همگى به مكه مى آيند و ميان ركن و مقام با او بيعت مى شود.سپس در حالى كه جبرئيل عليه السلام در پيشاپيش او و ميكائيل پشت سرش هستند به سوى شام حركت مى كند اهل آسمان و اهل زمين و پرندگان و حيوانات وحشى و ماهيان دريا به خاطر او شادمانند در حكومت او آب ها زياد و رودها پر آب مى شود و زمين اهلش را ميهمانى مى كند و گنج ها را بيرون مى آورد.وى به شام مى رود و سفيانى را در زير درختى كه شاخه هايش به سوى درياچه طبريه است،مى كشد و قبيله كلب را مى كشد.»
قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:فالخائب من خاب يوم كلب ولو بعقال،قال حذيفة:يا رسول اللّه، كيف يحل قتالهم وهم مُوَحدون؟فقال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:يا حذيفة هم يومئذٍ على ردَّةٍ،يزعمون أن الخمر حلال،ولا يصلون».
وأخرج(ك)الدانى عن شهر بن حَوشَب قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«سيكون في رمضان صوتٌ،وفي شوال معمعة،وفى ذى الحجة تحارب القبائل،وعلامته[أنْ]ينهب الحاجُّ، وتكون مَلْحمة بمنى،تكثر فيها القتلى،وتسيل فيها الدماء،حتى تسيل دماؤهم على الجمرة،حتى يهرب صاحبهم فيؤتى بين الركن و المقام فيبايَعُ و هو كاره،ويقال له:إن أبيت ضربنا عنقك،يرضى به ساكن السماء وساكن الأرض».
وأخرج(ك)نعيم عن كعب قال:يطلع نجم من المشرق قَبْلَ خروج المهدى،له ذَنَبٌ يضىء.
وأخرج نعيم عن شريك قال:بلغنى أنه قبل خروج المهدى ينكسف القمر في شهر رمضان مرتين.
وأخرج أبو غنم الكوفى في كتاب الفتن عن على بن أبى طالب قال:وَيْحاً للطالقان؛فإن للّه فيه كنوزاً ليست من ذهب ولا فضة،ولكن بها رجال عَرَفوا اللّه حقّ معرفته،وهم أنصار المهدى آخر الزمان.
وأخرج أبو بكر الإسكافى في فوائد الأخبار عن جابر بن عبداللّه قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم،«مَنْ كَذَّبَ بالدجَّال فقد كفر،ومن كذب بالمهدى فقد كفر».
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«زيانكار كسى است كه روز كلب را از دست بدهد هر چند به يك پاى بند شتر باشد.»
حذيفه گفت:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!چگونه جنگ با آن ها جايز است با اين كه آن ها موحدند؟»
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«اى حذيفه!آنان در آن روز مرتدند،شراب را حلال مى شمارند و نماز نمى خوانند.»
(ك)دانى از شهر بن حوشب روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«در ماه رمضان صدا و در ماه شوال فتنه و آشوب و در ماه ذى الحجه جنگ ميان قبيله ها رخ مى دهد و نشانه آن غارت شدن حج گزاران است و حادثه وحشتناكى در منا رخ مى دهد كه كشتار زيادى در آن مى شود و خون ها جارى مى گردد به طورى كه خون هاى آن ها بر جمره جارى مى شود،تا اين كه امام مردم مى گريزد آنگاه ميان ركن و مقام نزد او مى آيند و بر خلاف ميلش با او بيعت مى شود.به او گفته مى شود:«اگر نپذيرى گردنت را مى زنيم.»ساكنان آسمان و ساكنان زمين از او خشنودند.»
(ك)نعيم از كعب روايت مى كند كه گفت:«پيش از ظهور مهدى عليه السلام ستاره اى طلوع مى كند كه داراى دنباله اى نورانى است.»
نعيم از شريك روايت مى كند كه گفت:«به من رسيده است كه پيش از ظهور مهدى عليه السلام در ماه رمضان دو بار ماه مى گيرد.»
ابو غنم كوفى در كتاب«الفتن»از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:
«بيچاره طالقان!همانا خداوند در آن گنج هايى دارد كه از طلا و نقره نيست؛بلكه در آنجا مردانى هستند كه خداوند را آن گونه كه شايسته است شناخته اند و آنان ياران مهدى عليه السلام در آخرالزمان هستند.»
ابو بكر اسكافى در كتاب«فوائد الاخبار»از جابر بن عبداللّه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«هر كس دجال را تكذيب كند،قطعا كافر شده است و هر كس مهدى عليه السلام را تكذيب كند حتماً كافر شده است.»
وأخرج(ك)نعيم عن جعفر بن يسار الشامى قال:يبلغ ردُّ المهدى المظالم حتى لو كان تحت ضرس إنسان شيء انتزعه حتى يردَّه.
وأخرج(ك)نعيم عن سلمان بن عيسى قال:بلغنى أنه على يدى المهدى يظهر تابوت السكينة من بحيرة طبرية حتى يُحمَلَ فيوضع بين يديه ببيت المقدس،فإذا نظرت إليه اليهود أسلمت إلّاقليلا منهم.
وفى(ك)الفردوس من حديث ابن عباس مرفوعا:المهدىُّ طاوسُ أهل الجنة.
وأخرج(ك)أبو عمرو الدانى في سننه عن جابر بن عبداللّه قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لا تزال طائفة من أمتى تقاتل على الحق حتى ينزل عيسى ابن مريم عند طلوع الفجر ببيت المقدس،ينزل على المهدى فيقال:تقدم يا نبى اللّه فصلِّ بنا،فيقول:هذه الأمة أمراء بعضهم على بعض».
وأخرج(ك)نعيم عن خالد بن سمير قال:هرب موسى بن طلحة بن عبيد اللّه من المختار إلى البصرة وكان الناس يرون في زمانه أنه المهدىُّ.
وأخرج نعيم عن صباح قال:لا خلافة بعد حمل بنى أمية حتى يخرج المهدىُّ.
وأخرج نعيم عن عبداللّه بن عمرو بن العاص قال:وجدت في بعض الكتب يوم اليرموك:أبو بكر الصديق أصبتم اسمه،عمر الفاروق قرن من حديد أصبتم اسمه،عثمان ذوالنورين أوِتىَ كفلين (1)من الرحمة لأنه قتل مظلوما أصبتم اسمه،ثم يكون سفّاح،ثم يكون منصور،ثم يكون الأمين،ثم يكون مهدىٌّ،ثم يكون سيف وسلام يعنى صلاحاً وعافية ثم يكون أمير العصب،ستة منهم من ولد كعب بن لؤى ورجل من قحطان،كلهم صالح لا يرى مثله.ب.
1) .في نسخة«أوفى كفلين»والمعنى قريب.
(ك)نعيم از جعفر بن يسار شامى روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام در باز گرداندن حق مردم به آن ها تا آنجا پيش مى رود كه اگر زير دندان شخصى چيزى باشد آن را بيرون مى آورد تا به صاحبش باز گرداند.»
(ك)نعيم از سلمان بن عيسى روايت مى كند كه گفت:«به من رسيده است كه به دست مهدى عليه السلام تابوت سكينه صندوق آرامش از درياچه طبريه آشكار مى شود تا اين كه حمل مى شود و در بيت المقدس در مقابلش قرار داده مى گردد.آنگاه وقتى يهوديان آن را مشاهده مى كنند،به جز اندكى از ايشان مسلمان مى شوند.»
(ك)در كتاب الفردوس به ابن عباس مى رساند كه گفت:«مهدى عليه السلام طاوس اهل بهشت است.»
(ك)ابو عمرو دانى در«سنن»خود از جابر بن عبداللّه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«همواره گروهى از امت من براى حق نبرد مى كنند تا اين كه عيسى ابن مريم عليه السلام هنگام سپيده دم در بيت المقدس بر مهدى عليه السلام فرود مى آيد.آنگاه گفته مى شود:«اى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله جلو بيا و براى ما نماز بخوان!»
وى مى گويد:«اين امت،بعضى از آنها امير بعضى ديگرند.»
(ك)نعيم از خالد بن سمير روايت مى كند كه گفت:«موسى بن طلحه بن عبيداللّه از مختار به بصره گريخت و در زمان مختار مردم او را مهدى مى دانستند.»
ابو نعيم از صباح روايت مى كند كه گفت:«پس از بردن بنى اميه خلافت نيست تا مهدى عليه السلام ظهور كند.»
نعيم از عبداللّه بن عمرو عاص روايت مى كند كه گفت:«در نبرد يرموك در برخى كتاب ها يافتم:«ابو بكر صديق را به نامش دست يافتيد،عمر فاروق رئيس آهنين را به نامش دست يافتيد.عثمان،ذو النورين كه دو بهره از رحمت به او داده شده است؛زيرا مظلوم كشته شد به نامش دست يافتيد،سپس سفاح است،آنگاه منصور است،آنگاه امين است،آنگاه مهدى است آنگاه شمشير و سلام يعنى صلاح و عافيت است،آنگاه امير عصب است شش نفر از آنان از نسل كعب بن لوى و يك نفر از قحطان كه همگى صالحند و نظيرشان ديده نمى شود.»
وأخرج(ك)نعيم عن عبداللّه بن عمرو قال:يكون بعد الجبارين الجابر يَجبُرُ اللّه به أمة محمد صلى الله عليه و سلم،ثم المهدى،ثم المنصور،ثم السلام،ثم أمير العصب،فمن قدر على الموت بعد ذلك فليمت.
وأخرج نعيم من طريق على بن أبى طلحة عن ابن عباس قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«إذا مات الخامس من أهل بيتى فالهرج فالهرج حتى يموت السابع،قالوا:وما الهرج؟قال:القتل كذلك حتى يقوم المهدى».
وأخرج(ك)نعيم عن محمد بن الحنفية قال:يملك بنوالعباس حتى ييأس من الخير،ثم يتشعث أمرهم في سنة خمس وتسعين،فان لم تجدوا إلّاجُحْرَ عقرب فادخلوا فيه،فإنه يكون في الناس شر طويل،ثم يزول ملكهم سنة سبع وتسعين أو تسع وتسعين،ويقوم المهدى في سنة مائتين.
وأخرج(ك)نعيم عن عبدالسلام بن مسلم،قال:لا يزال الناس بخير في رخاء ما لم ينتَقِض ملك بنى العباس،فإذا انتقض ملكهم لم يزالوا في فتنة حتى يقوم المهدى.
وأخرج(ك)نعيم عن الحكم بن نافع قال:يقاتل السفيانى الترك،ثم يكون استئصاله على يد المهدىِّ،وأول لواء يعقده المهدى يبعثه إلى الترك.
وقال ابن سعد في الطبقات:أخبرنا الواقدى قال:سمعت مالك بن أنس يقول:خرج محمد بن عَجْلان مع عبداللّه بن حسن حين خرج بالمدينة،فلما قتل محمد بن عبداللّه وولى جعفر بن سليمان بن على المدينة بعث إلى محمد بن عجلان فأتى به فبكته وكلّمه كلاما شديداً،
(ك)نعيم از عبداللّه بن عمرو روايت مى كند كه گفت:«پس از جباران جابر است كه خداوند به وسيله او امت محمد صلى الله عليه و آله را جبران مى كند،سپس مهدى،سپس منصور،سپس سلام،سپس امير عصب،پس از آن هر كس مى تواند بميرد،بايد بميرد.»
و نعيم از على بن ابى طلحه از ابن عباس روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«هنگامى كه پنجمين از اهل بيت من بميرد،هرج و هرج مى شود تا هفتمين بميرد.»گفتند:«هرج چيست؟»
فرمود:«كشتار هست تا مهدى عليه السلام قيام كند.»
(ك)نعيم از محمد بن حنفيه روايت مى كند كه گفت:«بنى عباس (1)حكومت مى كنند تا اين كه از خير،قطع اميد مى شود.آنگاه در سال نود و پنج كارشان پريشان مى شود،به گونه اى كه اگر غير از سوراخ عقرب نيافتيد،وارد آن شويد زيرا شر طولانى در ميان مردم خواهد بود، سپس حكومت آنان در سال نود و هفت يا نود و نه منقرض مى شود و در سال دويست مهدى عليه السلام ظهور مى كند.»
(ك)نعيم از عبد السلام بن مسلم روايت مى كند كه گفت:«همواره مردم در خير و آسايش و رفاهند تا وقتى كه حكومت بنى عباس منقرض نشود.آنگاه وقتى حكومت آنان منقرض شد،همواره در فتنه اند تا مهدى عليه السلام قيام كند.»
(ك)نعيم از حكم بن نافع روايت مى كند كه گفت:«سفيانى با ترك نبرد مى كند،سپس درماندگى آن ها به دست مهدى عليه السلام است و نخستين نيرويى كه مهدى عليه السلام اعزام مى كند به سوى ترك است.»
ابن سعد در كتاب«الطبقات»از واقدى از مالك بن انس روايت مى كند كه گفت:«هنگامى كه عبداللّه بن حسن در مدينه قيام كرد،محمد بن عجلان نيز در قيام او شركت كرد،آنگاه پس از كشته شدن محمد بن عبداللّه و منصوب شدن جعفر بن سليمان به حكومت مدينه به دنبال محمد بن عجلان فرستاد و او را احضار كرد.آنگاه به او پرخاش كرد و سخنان تندى به او گفت.ت.
1) .ظاهرا مقصود بنى اميه است.
وقال:خرجتَ مع الكذَّاب،فلم يتكلم محمد بن عجلان بكلمة إلّاأنه يحرك شفتيه بشىء لا يُدْرَى ماهو،فيظن أنه يدعو،فقام مَنْ حضر جعفر بن سليمان من فقهاء أهل المدينة وأشرافهم فقالوا:أصلح اللّه الأمير!محمد بن عجلان فقيه أهل المدينة وعابدها،وإنما شبِّهَ عليه،وظن أنه المهدى الذى جاءت فيه الرواية،فلم يزالوا يطلبون إليه حتى تركه،فولّى محمد بن عجلان منصرفا لم يتكلم بكلمة حتى أتى منزله.
وأخرج(ك)نعيم عن كعب قال:يحاصر الدجَّالُ المؤمنين ببيت المقدس،فيصيبهم جوع شديد حتى يأكلوا أوتار قسيهم من الجوع،فبينما هم على ذلك إذ سمعوا صوتاً في الغَلَسِ، فيقولون:إن هذا لَصَوتُ رجلٍ شبعان،فينظرون فإذا بعيسى ابن مريم،وتقام الصلاة،فيرجع إمام المسلمين المهدى،فيقول عيسى:تقدم فلك أقيمت الصلاة،فيصلى بهم تلك الليلة،ثم يكون عيسى إماما بعده.
وأخرج أبو الحسين بن المنادى في كتاب الملاحم عن سالم بن أبى الجعد قال:يكون المهدىُّ إحدى وعشرين سنة أو أثنتين وعشرين سنة،ثم يكون آخر من بعده و هو دونه و هو صالح[أربع عشرة سنة،ثم يكون آخر من بعده و هو دونه و هو صالح تسع سنين].
وأخرج ابن عساكر عن خالد بن معدان قال:يهزم السفيانى الجماعة مرتين ثم يهلك ولا يخرج المهدى حتى يخسف بقرية بالغُوطَة تسمى حَرَسْتا.
وأخرج ابن المنادى في الملاحم قال:ليخرجَنَّ رجل من ولدى عند اقتراب الساعة حتى تموت قلوب المؤمنين كما تموت الأبدانُ لما لحقهم من الضرر و الشدة و الجوع و القتل
جعفر بن سليمان گفت:«همراه دروغگو خروج كردى.»ولى محمد بن عجلان يك كلمه سخن نگفت و فقط زير لب چيزى مى گفت كه مفهوم نبود.پس گمان شد كه وى دعا مى كند.
آنگاه فقيهان و اشراف حاضر نزد جعفر بن سليمان برخاستند و گفتند:«خداوند كارهاى امير را سامان بخشد!محمد بن عجلان فقيه و عابد مدينه است و فقط امر بر او مشتبه شد و پنداشت او همان مهدى است كه در روايات آمده است.»آن ها پيوسته از او درخواست كردند تا محمد بن عجلان را رها كرد.آنگاه وى بدون آن كه كلمه اى سخن بگويد حركت كرد تا به منزلش رسيد.»
(ك)نعيم از كعب روايت مى كند كه گفت:«دجال مؤمنان را در بيت المقدس محاصره مى كند و آن ها گرفتار گرسنگى شديدى مى شوند به طورى كه از گرسنگى زه كمان هايشان را مى خورند.در همين حال در آخر شب صدايى را مى شنوند،آنگاه مى گويند:«اين صداى مرد سيرى است.»وقتى نگاه مى كنند،عيسى ابن مريم عليه السلام را مشاهده مى كنند.آنگاه نماز برپا مى شود و امام مسلمانان مهدى عليه السلام عقب مى آيد.عيسى عليه السلام به وى مى گويد:«جلو برو!براى تو نماز برپا شده است.»آن شب را وى براى مردم نماز مى خواند و پس از آن عيسى عليه السلام امام خواهد بود.»
ابو الحسين بن منادى در كتاب«الملاحم»از سالم بن ابى الجعد روايت مى كند كه گفت:
«مهدى عليه السلام بيست و يك ساله يا بيست و دو ساله است.آنگاه پس از وى فرد ديگرى است كه كمتر از او سن دارد و او صالح است(چهارده ساله است آنگاه پس از وى فرد ديگرى است كه كمتر از او سن دارد و او صالح،نه ساله است.)
ابن عساكر از خالد بن معدان روايت مى كند كه گفت:«سفيانى دو بار جماعت را شكست مى دهد،آنگاه هلاك مى شود و مهدى عليه السلام ظهور نمى كند تا قريه اى در«غوطه»به نام«حَرَستا» در زمين فرو مى رود.»
ابن منادى در كتاب«الملاحم»روايت مى كند كه گفت:«مردى از فرزندان من هنگام نزديك شدن قيامت قيام مى كند.وقتى كه قلب هاى مؤمنان همانند بدن ها مى ميرد به خاطر ضرر و سختى و گرسنگى و كشتار و فتنه هاى پى در پى و حوادث وحشتناك و از ميان رفتن سنت ها
وتواتر الفتن و الملاحم العظام و إماتة السنن وإحياء البدع وترك الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر،فيحيى اللّه بالمهدىِّ محمدِ بن عبداللّه السنَنَ التى قد أميتت،وتُسَرُّ بعدله وبركته قلوب المؤمنين،وتتألف إليه عصب العجم وقبائل من العرب،فيبقى على ذلك سنين ليست بالكثيرة دون العشرة ثم يموت.
قال ابن المنادى:وفي كتاب دانيال أن السفيانيين ثلاثة،وأن المهديين ثلاثة،فيخرج السفيانى الأول،فإذا خرج وفَشَا ذكره خرج عليه المهدى الأول،ثم يخرج السفيانى الثانى فيخرج عليه المهدى الثانى،ثم يخرج السفيانى الثالث فيخرج عليه المهدى الثالث،فيصلح اللّه به كل ماأفسد قبله،ويستنقذ اللّه به أهْلَ الإيمان،ويحيى به السنة،ويطفىء به نيران البدعة،ويكون الناس في زمانه أعِزَّاءَ ظاهرين على مَنْ خالفهم،ويعيشون أطيب عيش، ويرسل اللّه السماء عليهم مِدْرارا،وتُخْرج الأرض زهرتها ونباتها،فلا تَدَّخر من نباتها شيئاً،فيمكث على ذلك سبع سنين ثم يموت.
ثم قال:حدّثنا أبوبكر أحمد بن محمد بن عبداللّه بن صدقة حدّثنا محمد بن إبراهيم أبو أمية الطرسوسى حدّثنا أبو نعيم الفضل بن دكين حدّثنا شريك بن عبداللّه بن عمار ابن عبداللّه الدهنى عن سالم بن أبى الجعد قال:يكون المهدى إحدى وعشرين سنة أو اثنتين وعشرين،ثم يكون آخر من بعده و هو صالح[أربع عشرة سنة،ثم يكون آخر من بعده و هو صالح تسع سنين].
وأخرج(ك)ابن منده في تاريخ أصبهان عن ابن عباس قال:المهدىُّ شاب منا أهل البيت.
فصل
قال عبدالغافر الفارسى في مجمع الغرائب،وابن الجوزى في غريب الحديث،وابن الأثير في النهاية:في حديث علىّ أنه ذكر المهدى من ولد الحسن فقال:إنه أزْبلُ الفخذين والمراد انفراج فخذيه وتباعد ما بينهما-.
و زنده شدن بدعت ها و ترك امر به معروف و نهى از منكر كه گريبانگير آن ها مى شود.آنگاه خداوند به وسيله مهدى عليه السلام محمد بن عبداللّه سنت هاى فراموش شده را زنده مى كند و با عدالت و بركت هاى او قلب هاى مؤمنان را شادمان مى نمايد و گروه هاى عجم و قبيله ها اطراف او را مى گيرند و با اين وضع سال هاى نه چندان زيادى را كمتر از ده سال باقى مى ماند، سپس مى ميرد.»
ابن منادى مى گويد:«در كتاب«دانيال»آمده است كه سه سفيانى و سه مهدى وجود دارد.
سفيانى اول خروج مى كند و هنگامى كه نامش فراگير مى شود،مهدى اول بر ضد او قيام مى كند.
آنگاه سفيانى دوم خروج مى كند پس از او مهدى دوم عليه او قيام مى نمايد.سپس سفيانى سوم خروج مى كند،پس از او مهدى سوم بر ضدش قيام مى نمايد.خداوند به وسيله او همه فسادهاى قبلى را اصلاح مى كند و اهل ايمان را نجات مى دهد و سنت را زنده مى كند و آتش بدعت را خاموش مى كند.در زمان او مردم عزيزند و بر مخالفان شان پيروزند.به بهترين شيوه زندگى مى كنند.خداوند پى در پى بر آن ها باران مى بارد و زمين گل ها و گياهانش را مى روياند.
هيچ گياهى را از ايشان ذخيره نمى كند.هفت سال به اين صورت مى ماند سپس مى ميرد.»
ابن منادى در ادامه مى افزايد:«براى ما روايت كرد:احمد بن محمد بن عبداللّه بن صدقه از محمد بن ابراهيم ابو اميه طرسوسى از ابو نعيم فضل بن دكين از شريك بن عبداللّه بن عمار ابن عبداللّه دهنى از سالم بن ابى جعد كه گفت:
«مهدى بيست و يك يا بيست و دو ساله است،آنگاه ديگرى پس از اوست كه صالح (چهارده ساله است.آنگاه پس از او ديگرى است.او صالح و نه ساله است.)»
(ك)ابن منده در كتاب«تاريخ اصبهان»از ابن عباس روايت مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام جوانى از ما اهل بيت است.»
عبد الغافر فارسى در«مجمع الغرائب»و ابن جوزى در«غريب الحديث»و ابن اثير در «النهايه»مى گويند:«در حديث على عليه السلام آمده است كه وى مهدى عليه السلام را از فرزندان حسن عليه السلام به شمار آورد و فرمود:«او ران هايش فاصله دار است.»
الأول،عَقَدَ أبو داود في سننه بابا في المهدى وأورد في صدره حديث جابر بن سَمُرَة عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«لا يزال هذا الدين قائماً حتى يكون اثنا عشر خليفة كلهم تجتمع عليه الأمة»وفي رواية«لا يزال هذا الدين عزيزاً إلى اثنى عشر خليفة كلهم من قريش»،فأشار بذلك إلى ما قاله العلماء إن المهدى أحَدُ الاثنى عشر؛فإنه لم يقع إلى الآن وجود اثنى عشر اجتمعت الأمة على كل منهم.
الثانى:روى الدارقطنى في الأفراد وابن عساكر في تاريخه عن عثمان بن عفان:سمعت النبى صلى الله عليه و سلم يقول:«المهدى من ولد العباس عمى»قال الدارقطنى:هذا حديث غريب تفرد به محمد بن الوليد مولى بنى هاشم.
الثالث:روى ابن ماجه عن أنس أن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال:«لا يَزْدادُ الأمر إلّاشدة،ولا الدنيا إلّا إدبارا،ولا الناس إلّاشحا،ولا تقوم الساعة إلّاعلى شرار الناس،ولا مهدىَّ إلا عيسى ابن مريم».
قال القرطبى في التذكرة:إسناده ضعيف،والأحاديث عن النبى صلى الله عليه و سلم في التنصيص على خروج المهدى من عترته من ولد فاطمة ثابتة أصَحُّ من هذا الحديث؛فالحكم بها دونه.
وقال أبو الحسن محمد بن الحسين بن إبراهيم بن عاصم السحرى:قد تواترت الأخبار واستفاضت بكثرة رواتها عن المصطفى صلى الله عليه و سلم بمجىء المهدىِّ،وأنه من أهل بيته،وأنه سيملك سبع سنين،وأنه يملأ الأرض عدلا،وأنه يخرج مع عيسى عليه السلام؛فيساعده على قتل الدجال بباب لد بأرض فلسطين،وأنه يؤم هذه الأمة،وعيسى يصلى خلفه،في طول من قصته وأمره.
1-ابو داود در«سنن»خود،بابى را درباره مهدى گشوده است و در آن حديث جابر بن سمره از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:
«پيوسته اين دين برپاست تا وقتى كه دوازده خليفه باشند كه امت بر همه آن ها اجتماع مى كنند.»
و در حديثى آمده است:«پيوسته اين دين عزيز است تا دوازده خليفه كه همگى از قريشند.»
اين مطلب به سخن عالمان اشاره دارد كه مهدى عليه السلام يكى از دوازده تاست.همانا تا كنون دوازده نفر نيامده اند كه امت بر هر يك از آن اجتماع كنند.»
2-دارقطنى در كتاب«الافراد»و ابن عساكر در كتاب تاريخش از عثمان بن عفان روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى عليه السلام از فرزندان عمويم عباس است.»
دارقطنى مى گويد:«اين حديث غريبى است كه فقط محمد بن وليد،غلام بنى هاشم آن را روايت كرده است.»
3-ابن ماجه از انس روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«روز به روز بر سختى امور و پشت كردن دنيا و حرص و بخل مردم افزوده مى شود و قيامت فقط بر مردم بد برپا مى شود و به جز عيسى ابن مريم عليه السلام مهدى عليه السلام وجود ندارد.»
قرطبى در كتاب«التذكره»مى گويد:«سند اين حديث ضعيف است و احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله صريح در اين مطلب است كه مهدى عليه السلام از عترت او از فرزندان فاطمه عليها السلام قيام خواهد كرد و اين احاديث ثابت و صحيح تر از اين حديث است؛بنابراين براساس آن احاديث بايد حكم كرد،نه بر اساس اين حديث.»
ابو الحسن محمد بن حسين بن ابراهيم بن عاصم سحرى مى گويد:«احاديث متواتر و مستفيض از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دلالت مى كنند كه مهدى عليه السلام خواهد آمد و از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله است و هفت سال حكومت مى كند و زمين را از عدالت پر مى كند و همراه عيسى عليه السلام قيام
قال القرطبى:ويحتمل أن يكون قوله عليه السلام«ولا مهدىَّ إلاعيسى»أى لا مهدىَّ كاملا معصوما إلاعيسى،قال:وعلى هذا تجتمع الأحاديث،ويرتفع التعارض.
وقال ابن كثير:هذا الحديث فيما يظهر ببادىء الرأى مخالف للأحاديث الواردة في إثبات مهدىٍّ غير عيسى بن مريم،وعند التأمل لا ينافيها،بل يكون المراد من ذلك أن المهدىّ حقّ المهدىّ هو عيسى،ولا ينفى ذلك أن يكون غيره مهديا أيضا.
الرابع:أورد القرطبى في التذكرة أن المهدىّ يخرج من الغرب الأقصى في قصة طويلة، ولا أصل لذلك،واللّه أعلم.
مى كند و عيسى عليه السلام او را در كشتن دجال در كنار دروازه«لدّ»در سرزمين فلسطين كمك مى كند و او امامت اين امت را به عهده مى گيرد و عيسى عليه السلام پشت سرش نماز مى خواند.با ماجراى بلند وى قرطبى مى گويد:«احتمال دارد سخن پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه فرمود:«به جز مهدى عليه السلام هيچ مهدى عليه السلام وجود ندارد.»به اين معنا باشد كه هيچ مهدى كامل و معصومى به جز عيسى عليه السلام نيست،بنابراين احاديث با هم جمع مى شوند و تعارض آن ها برطرف مى شود.»
ابن كثير مى گويد:«با نظر سطحى،اين حديث مخالف با احاديثى است كه اثبات كننده مهدى عليه السلام غير از عيسى عليه السلام است ولى پس از دقت با هم منافات ندارند،بلكه مقصود از آن حديث اين است كه مهدى حقيقى همان عيسى عليه السلام است و اين مطلب منافات ندارد كه ديگرى نيز مهدى عليه السلام باشد.
4-قرطبى در كتاب«التذكره»در ضمن يك داستان طولانى آورده است كه مهدى عليه السلام از خاور دور قيام مى كند ولى اين داستان بدون اساس است و خداوند آگاه تر است.
الأئمة الأثنا عشر
شمس الدين،أبو عبداللّه،محمد بن علي بن محمد
الشهير ب«ابن طولون الدمشقي»الصالحي الحنفي
(880-953)
كان محدثاً،مسنداً،فقيهاً،مؤرخاً،نحوياً،عالماً بالطب و التعبير وغيره من العلوم،ولد وتوفي بدمشق،سمع وقرأ على جماعة وتفقه عند عمه جمال بن طولون و الآخرين.
له تصانيف كثيرة في شتى الموضوعات.
منها الأئمة الأثنا عشر ذكر الزركلي بعنوان:الشذور الذهبية،في تراجم الأئمة الأثنا عشر عند الامامية.
طبع بتحقيق الدكتور صلاح الدين المنجد في بيروت،واليك القسم المختص بترجمة الامام المنتظر عليه السلام.
وتوجد ترجمة المؤلف في كثير من المصادر فراجع (1).ه.
1) .الاعلام للزركلي(طبعة ثالثة)،ج 6،ص 291؛تاريخ آداب اللغة 314/3 مع ذيله؛هدية العارفين 240/2-241؛معجم المؤلفين 51/11 وذيله.
الائمة الاثنا عشر
تأليف:شمس الدين،ابو عبداللّه،محمد بن على بن محمد
مشهور به ابن طولون دمشقى صالحى حنفى
(880-953)
وى محدث،رجالى،فقيه،تاريخ نگار،نحوى،عالم به طب و تعبير خواب و علوم ديگر بود.در دمشق به دنيا آمد و در همانجا چشم از جهان فرو بست.وى نزد گروهى حديث فرا گرفت و نزد عمويش جمال بن طولون و ديگران فقه آموخت.او تاليفات زيادى درباره موضوعات گوناگون دارد كه كتاب«الائمة الاثنا عشر»از آن جمله است.زركلى آن را به عنوان «الشذور الذهبية فى تراجم الائمه الاثنا عشر عند الامامية»ذكر كرده است.
اين كتاب با تحقيق دكتر صلاح الدين المنجد در بيروت به چاپ رسيده است و بخش مربوط به امام مهدى عليه السلام اين كتاب تقديم شما مى گردد.
ترجمه مولف در بسيارى از منابع آمده است. (1)
1) .الاعلام زركلى(چاپ سوم)291/6؛تاريخ آداب اللغة 314/3 با پاورقى؛هدية العارفين 240/2-241؛معجم المولفين 51/11 و پاورقى.
نوادر المخطوطات
الائمّة الاثنا عشر
تأليف
مؤرخ دمشق
شمس الدين محمّد بن طولون
(953ه/1546م)
تحقيق
الدكتور صلاح الدّين المنجد
دار بيروت-دار صادر
للطباعة و النشر-للطباعة و النشر
بيروت
1377ه/1958م
شمس الدين محمّد بن طولون
(953 ه/1546م)
12
الحجة المهدي
265ه/878م
وثانى عشرهم ابنه محمد بن الحسن.و هو أبوالقاسم محمدُ بن الحسن ابن عليّ الهادي بن محمد الجواد بن عليّ الرضا (1)بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن عليّ زين العابدين بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب،رضي اللّه عنهم.
ثاني عشر الأئمة الاثنى عشر،على اعتقاد الإمامية،المعروف بالحجّة.
و هو الذى تزعمُ الشيعةُ أ نّه المنتظَرُ،والقائمُ،والمهديّ.
و هو صاحب السرداب.وأقوالهم فيه كثيرة.وهم منتظرون ظهوره فى آخر الزمان من السرداب،بسُرّ مَنْ رأى.
كانت ولادتُه،رضى الله عنه،يومَ الجمعة منتصفَ شعبان سنة خمسٍ وخمسين ومائتين.ولما توفي أبوه المتقدّمُ ذكرُه،رضى اللّه عنهما،كان عمره خمس سنين.
واسم أمّه خمط،وقيل نرجس(26 ب).
والشيعةُ يقولون إنّه دخل السرداب في دار أبيه وأمّه تنظر إليه.فلم يعد يخرج إليها.
وذلك في سنة خمسٍ وستّين ومائتين،وعمرُه يومئذٍ تسع سنين.
وذكر ابنُ الأزرق في«تاريخ ميافارقين»:أنّ الحجّة المذكور وُلد تاسع ربيع الآخر سنة ثمان وخمسين ومائتين،وقيل في ثامن شعبان سنة ستّ وخمسين،و هو الأصحّ.
وقيل إنّه دخل السرداب سنة خمسٍ وسبعين ومائتين وعمره سبع عشرة سنة.واللّه أعلم أيّ ذلك كان.».
1) .ص«الرضي».
حجة المهدى عليه السلام
دوازدهمين آن ها فرزندش محمد بن الحسن عليهما السلام است و او ابوالقاسم محمد بن حسن ابن على هادى بن محمد جواد بن على رضا بن موسى كاظم بن جعفر صادق بن محمد باقر بن على زين العابدين بن حسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام است.دوازدهمين از امامان دوازده گانه بنابر اعتقاد شيعه معروف به حجت و او همان كسى است كه شيعه مى پندارد وى منتظَر و قائم و مهدى عليه السلام است.او صاحب سرداب است.سخنان شيعيان درباره او زياد است و آنان منتظر ظهورش از سرداب در سامرا در آخرالزمان هستند.
ولادت او در روز جمعه نيمه شعبان سال دويست و پنجاه و پنج است و هنگام وفات پدرش پنج سال از عمرش مى گذشت.
نام مادرش خمط بود و نرگس نيز گفته شده است.
شيعيان مى گويند:«وى در برابر ديدگان مادرش داخل سردابِ خانه پدرش شد و ديگر به سوى او بازنگشت.اين ماجرا در سال دويست و شصت و پنج اتفاق افتاد و سن او در آن هنگام نه سال بود.
ابن ازرق در كتاب«تاريخ مِيافارقين»مى گويد:«حجت ياد شده در نهم ربيع الثانى سال دويست و پنجاه و هشت متولد شد و گفته شده وى در هشتم شعبان سال پنجاه و شش متولد شد و اين صحيح تر است.
و گفته شده است كه وى در سال دويست و هفتاد و پنج در هفده سالگى داخل سرداب شد.خداوند آگاه تر است كه كدام يك از آن ها بوده است.
و قد ذكرتُ المُعتَمَدَ في أمر هذا في تعليقي«المهدي إلى ما وردَ في المَهدي» (1).
و قد رتّبْتُ تراجم هؤلاء الأئمة الاثني عشر،رضي اللّه عنهم،على ترتيب النظم المتقدّم.
و هو حسن لذكر تراجم الأبناء عُقَيْبَ تراجم الآباء.
وعند شيعة مدينة تبريز الآن يقدّمون ويؤخّرون بحسب الأفضليّة.
و قد نظمتُهم على ذلك فقلتُ:
عليكَ بالأئمّةِ الاثنى عشر من آل بيتِ المصطفى خير البَشر(27آ)
أبُو ترابٍ حسنٌ حسينُ وبُغْضُ زَينِ العابدينَ شَيْنُ
محمّدُ الباقرُ كَمْ علمٍ دَرى والصّادقُ ادعُ جعفراً بينَ الورى
موسى هوَ الكاظمُ وَابْنُهُ علىُّ لقّبه بالرّضا وَقَدْرُهُ علىُّ
محمّد التّقيّ قَلْبُهُ مَعْمُورُ عَلى التّقَى دُرّهُ مَنْشُورُ
وَالعَسْكَرِىُّ الحَسَنُ المطَهّر محمّدُ المَهْديّ سَوْفَ يَظْهَر
[المراجع [
] المسعودي،مروج 199:4
ابن خلكان،وفيات 451:1
الاصبهانى،مقاتل ص24
السلمى،عقد الدرر في أخبار الامام المنتظر(مخطوط)
ابن العماد،شذرات 150:2
الصفدي،الوافي 336:2]ك.
1) .لم يرد هذا الكتاب في«الفلك المشحون»ولعله ألفه بعد تأليف الفلك.
من ديدگاه خودم را در اين باره در«تعليقه»ام به نام«المهدى الى ما ورد فى المهدى» بيان كردم.
من شرح حال اين امامان دوازده گانه را به صورت نظم گذشته مرتب كردم و آن نيكوست به دليل بيان شدن شرح حال فرزندان پس از شرح حال پدران ولى در نزد شيعيان تبريز در اين زمان بر اساس برترى به ترتيب ذكر مى كنند.من بر اساس اين ترتيب آن ها را به نظم آورده ام و گفته ام:
«بر تو باد به امامان دوازده گانه،از خاندان مصطفى صلى الله عليه و آله بهترين انسان ابو تراب،حسن، حسين عليهم السلام و كينه زين العابدين،زشت و عار است.
محمد باقر عليه السلام كه چقدر عالم است و جعفر عليه السلام را در ميان مردم صادق عليه السلام بخوان.
موسى كاظم عليه السلام و فرزندش على عليه السلام كه او را رضا لقب داد و مقامش بلند است.
محمد تقى عليه السلام كه قلبش آباد است.على تقى عليه السلام[نقى]كه دُرّهايش پراكنده است.
و عسكرى عليه السلام حسن پاك و مهدى عليه السلام كه ظهور خواهد كرد.» (1)2.
1) .منابع:مسعودى،مروج الذهب 119/4؛ابن خلكان،وفيات الاعيان 451/1؛اصفهانى،مقاتل ص 24؛سلمى،عقد الدرر فى اخبار الامام المنتظر(خطى است)؛ابن العماد شذرات 150/2؛الصفدى،الوافى 336/2.
اليواقيت و الجواهر
عبدالوهاب بن احمد بن علي بن أحمد بن محمد بن موسى الشعراني
الانصاري الشاذلي الشافعي المصري،ابوالمواهب
(898-973)
ولد في قلقشندة بمصر ونشأ بساقية أبي شعرة من قرى المنوفية وتوفي بالقاهرة.كان فقيهاً،أصولياً،محدثاً،صوفياً،مشاركاً في أنواع العلوم.
وفي تاريخ آداب اللغة:وكان له شأن عظيم حسده عليه معاصروه فناهضوه وناهضهم فانتصر له جماعة من أهل الوجاهة و النفوذ.
وفي أيامه انتقلت الديار المصرية من السلاطين المماليك إلى الدولة العثمانية وآلت مقاومة حساده إلى زيادة شهرته،فأنشأ مدرسة تبث تعاليمه وعلومه فتقاطر إليه الطلاب المريدون لحضور الذكر واخذ في تأليف الكتب وانتهى امره بمذهب أو طريقة تنسب إليه.
له تصانيف كثيرة،منها:
الجوهر المصون و السر المرقوم،فيما تنتجه الخلوة من الاسرار و العلوم و الدرر المنثورة في زبد العلوم المشهورة و لواقح الأنوار في طبقات الأخيار مجلدان مطبوع،المقدمة النحوية في علم العربية و شرح جمع الجوامع للسبكي في أصول الفقه ومختصر تذكرة القرطبي في المواعظ طبع.
ومنها:
اليواقيت و الجواهر،في بيان عقائد الأكابر قد حاول فيه المطابقة بين عقائد أهل
اليواقيت و الجواهر
تأليف:عبد الوهاب بن احمد بن على بن احمد بن محمد بن موسى
شعرانى انصارى شاذلى شافعى مصرى،ابو المواهب
(898-973)
و در قلقشنده مصر متولد و در ساقيه ابو شعره از قريه هاى منوفيه بزرگ شد و در قاهره در گذشت.او فقيه،اصولى،محدث،صوفى و عالم به همه علوم بود.در كتاب«تاريخ آداب اللغة»آمده است:«وى داراى مقام بزرگى بود كه معاصرانش بر او حسد ورزيدند و در برابر همه آن ها به مقاومت پرداختند.آنگاه گروهى از بزرگان و با نفوذان به يارى او پرداختند.
در زمان او كشور مصر از تحت سلطه مماليك به حكومت عثمانى منتقل شد و پافشارى حسد ورزان او به مشهورتر شدنش انجاميد.آنگاه مدرسه اى تاسيس كرد كه تعاليم و علوم او را گسترش دهد و طلاب خواهان حضور ذكر به سوى آن روى آوردند و او به تأليف كتاب پرداخت.سرانجام داراى مذهب و روشى شد كه به او نسبت داده مى شود.
وى داراى تاليفات بسيارى است كه از آن جمله است:
«الجوهر المصون و السر المرقوم،فيما تنتجه الخلوه من الاسرار و العلوم»و«الدرر المنثوره فى زبد العلوم المشهوره»و«لواقح الانوار فى طبقات الاخيار»در دو جلد به چاپ رسيده است.«المقدمه النحويه فى علم العربيه»و«شرح جمع الجوامع»سبكى درباره اصول فقه و«مختصر تذكره قرطبى»درباره مواعظ كه به چاپ رسيده است.و از آن جمله است:
«اليواقيت و الجواهر،فى بيان عقائد الاكابر»وى در اين كتاب در صدد آشتى دادن ميان عقايد
الكشف وعقائد أهل الفكر،لم يسبقه إليه احد على ما يقال،فرغ منه في رجب 955 وطبع بالقاهرة في مجلدين.
وفيه بحث حول«المهدي عليه السلام»اقتطفناه لمناسبته مع موضوع الكتاب. (1)ة.
1) .شذرات الذهب 372/8 374؛تاريخ آداب اللغة لجرجى زيدان 361/3؛معجم المؤلفين 218/6؛معجم المطبوعات 1129 1134؛الاعلام للزركلي 331/4؛كشف الظنون في اكثر من ثلاثين موضعاً؛ايضاح المكنون في اكثر من عشرين موضعاً.والشعراني امام التصوف في عصره،لتوفيق الطويل،طبع القاهرة.
اهل كشف و اهل تفكر بر آمده است و بنابر آنچه گفته شده است هيچ كس در اين ميدان از او پيشى نگرفته است.در ماه رجب سال 955 تأليف اين كتاب پايان يافت و در دو جلد در قاهره به چاپ رسيد.در اين كتاب بحثى درباره مهدى عليه السلام است كه به دليل تناسب با موضوع اين كتاب آن را آورديم. (1)ت.
1) .شذرات الذهب 372/8-374؛تاريخ آداب اللغة،جرجى زيدان 361/3؛معجم المؤلفين 218/6،معجم المطبوعات 1129-1134؛الاعلام،زركلى 331/4؛كشف الظنون در بيش تر از سى محل؛ايضاح المكنون در بيش تر از بيست مورد و كتاب الشعرانى امام التصوف فى عصره،تأليف توفيق طويل كه در قاهره به چاپ رسيده است.
اليواقيت و الجواهر
في بيان عقائد الاكابر
للإمام عبدالوهّاب الشعراني
الجزء الثاني
دار المعرفة
للطباعة و النشر
بيروت-لبنان
في بيان عقائد الاكابر
إمام عبد الوهّاب شعرانى
جلد دوم
المبحث الخامس و الستون
في بيان ان جميع أشراط الساعة التى أخبرنا
بها الشارع حقّ لابد أن تقع كلها قبل قيام الساعة
وذلك كخروج المهدى ثم الدجال ثم نزول عيسى وخروج الدابة وطلوع الشمس من مغربها ورفع القرآن وفتح سد ياجوج وماجوج حتى لو لم يبق من الدنيا إلّامقدار يوم واحد لوقع ذلك كله.
قال الشيخ تقى الدين بن أبى المنصور في عقيدته وكل هذه الآيات تقع في المائة الاخيرة من اليوم الذى وعد به رسول اللّه صلى الله عليه و سلم أمته بقوله ان صلحت أمتى فلها يوم وان فسدت فلها نصف يوم يعنى من أيام الرب المشار اليها بقوله تعالى: «وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ» .
قال بعض العارفين وأول الالف محسوب من وفاة على بن أبى طالب رضى اللّه تعالى عنه آخر الخلفاء فان تلك المدة كانت من جملة أيام نبوة رسول اللّه صلى الله عليه و سلم ورسالته فمهد اللّه تعالى بالخلفاء الاربعة البلاد.
ومراده صلى الله عليه و سلم أن بالالف قوة سلطان شريعته إلى انتهاء الالف ثم تأخذ فى ابتداء الاضمحلال إلى ان يصير الدين غريبا كما بدا وذلك الاضمحلال يكون بدايته من مضى ثلاثين سنة في القرن الحادى عشر فهناك يترقب خروج المهدى عليه السلام.
در حق بودن نشانه هاى قيامت
رسيده از سوى شارع و واقع شدن همه آن ها پيش از قيامت
همانند ظهور مهدى عليه السلام سپس دجال،آنگاه فرود آمدن عيسى عليه السلام و خروج دابه جنبنده و طلوع خورشيد از مغرب و برداشته شدن قرآن و گشوده شدن سد ياجوج و ماجوج،به طورى كه از دنيا فقط به اندازه يك روز باقى مانده باشد،همه اين ها واقع مى شود.
شيخ تقى الدين بن ابى منصور در كتاب عقيده اش مى گويد:«همه اين نشانه ها در آخرين سده از آن روزى واقع مى شود كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در اين سخن خود به آن وعده داده است.آن حضرت فرمود:«اگر امت من صالح باشد،يك روز براى اوست و اگر فاسد باشد نيم روز.» يعنى از روزهاى پروردگار كه خداوند با اين سخن به آن اشاره كرده است:«و قطعا روزى نزد پروردگارت است،همانند هزار سال از آنچه شماريد.»
برخى عارفان مى گويند:«و آغاز هزار از زمان وفات على بن ابى طالب عليه السلام آخرين خليفه- حساب مى شود؛زيرا آن مدت از دوران نبوت و رسالت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله است كه خداوند به وسيله خلفاى چهارگانه شهرها را هدايت كرد.»
و مقصود پيامبراكرم صلى الله عليه و آله اين است كه در هزار سال دين قوى و نيرومند است.آنگاه پس از پايان هزاره ضعيف شدن دين آغاز مى شود تا آن كه غريب شود همان گونه كه شروع شد.
شروع ضعف و نابودى دين پس از گذشت سى سال از قرن يازدهم است،پس در آن زمان ظهور مهدى عليه السلام انتظار مى رود.
و هو من أولاد الامام حسن العسكرى ومولده عليه السلام ليلة النصف من شعبان سنة خمس وخمسين ومائتين و هو باق إلى أن يجتمع بعيسى بن مريم عليه السلام فيكون عمره إلى وقتنا هذا و هو سنة ثمان وخمسين وتسعمائة سبعمائة سنة وست سنين هكذا أخبرنى الشيخ حسن العراقى المدفون فوق كوم الريش المطل على بركة الرطلى بمصر المحروسة عن الامام المهدى حين اجتمع به:وافقه على ذلك شيخنا سيدى على الخواص رحمهما اللّه تعالى.
وعبارة الشيخ محيى الدين في الباب السادس و الستين وثلثمائة من الفتوحات واعلموا انّه لابد من خروج المهدى عليه السلام لكن لا يخرج حتى تمتلئ الارض جورا وظلما فيملؤها قسطا وعدلا ولو لم يكن من الدنيا إلّايوم واحد طول اللّه تعالى ذلك اليوم حتى يلى ذلك الخليفة و هو من عترة رسول اللّه صلى الله عليه و سلم من ولد فاطمة رضى اللّه عنها جده الحسين بن على بن أبى طالب ووالده حسن العسكرى ابن الامام على النقى بالنون ابن محمد التقى بالتاء ابن الامام على الرضا ابن الامام موسى الكاظم ابن الامام جعفر الصادق ابن الامام محمد الباقر ابن الامام زين العابدين على ابن الامام الحسين ابن الامام على بن أبى طالب رضى الله عنه يواطئ اسمه اسم رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يبايعه المسلمون بين الركن و المقام يشبه رسول اللّه صلى الله عليه و سلم في الخلق بفتح الخاء وينزل عنه في الخلق بضمّها اذ لا يكون أحد مثل رسول اللّه صلى الله عليه و سلم في أخلاقه و اللّه وتعالى يقول وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ .
هو اجلى الجبهة اقنى الانف أسعد الناس به أهل الكوفة يقسم المال بالسوية ويعدل في الرعية يأتيه الرجل فيقول يا مهدى أعطنى وبين يديه المال فيحثى له في ثوبه ما استطاع ان يحمله يخرج على فترة من الدين يزع اللّه به مالا يزع بالقرآن بمسى الرجل جاهلا وجبانا وبخيلا فيصبح عالما شجاعا كريما يمشى النصر بين يديه يعيش خمسا أو سبعاً او تسعاً.
مهدى عليه السلام از فرزندان امام حسن عسكرى عليه السلام است كه در شب نيمه شعبان سال دويست و پنجاه و پنج به دنيا آمد و تا زمان همگام شدن با عيسى بن مريم عليه السلام زنده است.بنابراين عمر وى تا زمان ما سال نهصد و پنجاه و هشت،هفتصد و شش سال است.شيخ حسن عراقى دفن شده بالاى كوم الريش المطل بر روى بركه رطلى در مصر حراست شده درباره امام مهدى عليه السلام هنگام ملاقات با وى به من اين گونه خبر داد و استادمان سرورم على حواص نيز در اين مطلب با او موافق بود.
شيخ محيى الدين در باب سيصد و شصت و شش از كتاب«الفتوحات»مى گويد:
«بدانيد كه ظهور مهدى عليه السلام قطعى است ولى ظهور نمى كند تا زمين از ظلم و جور پر شود.
آنگاه وى آن را از عدل و داد پر مى كند و اگر فقط يك روز از دنيا باقى مانده باشد،خداوند آن روز را بلند مى كند تا آن خليفه به حكومت رسد و او از عترت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و از فرزندان فاطمه(س)است.جدش حسين بن على بن ابى طالب صلى الله عليه و آله و پدرش حسن عسكرى عليه السلام فرزند امام على نقى عليه السلام(بانون)فرزند محمد تقى عليه السلام(با تاء)فرزند امام رضا عليه السلام فرزند امام موسى كاظم عليه السلام فرزند اما جعفر صادق عليه السلام فرزند امام محمد باقر عليه السلام فرزند امام زين العابدين عليه السلام على فرزند امام حسين عليه السلام فرزند امام على بن ابى طالب عليه السلام،نامش شبيه نام پيامبراكرم صلى الله عليه و آله.ميان ركن و مقام،مسلمانان با او بيعت مى كنند.در آفرينش و قيافه شبيه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله است و در اخلاق از او پايين تر است؛زيرا هيچ كس در اخلاق مثل پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نيست و خداوند تعالى مى فرمايد:«و همانا تو بر اخلاق بزرگى هستى.»
مهدى عليه السلام پيشانى بلند،بينى كشيده است.خوشبخت ترين مردم به وسيله وى اهل كوفه اند.مال را به طور يكسان تقسيم مى كند و در ميان مردم به عدالت رفتار مى نمايد.زمانى كه در برابر مهدى عليه السلام مال است مردى نزد او مى آيد و مى گويد:«به من ببخش!»آنگاه مهدى عليه السلام به مقدارى كه آن مرد بتواند حمل كند در پارچه اش پول مى ريزد.در زمان فترت دين ظهور مى كند.خداوند به وسيله او مطالبى را الهام مى كند كه با قرآن الهام نكرده است.
انسان در آغاز شب جاهل و ترسو و بخيل است و عالم و شجاع و بخشنده وارد صبح مى گردد.پيروزى از مقابل وى حركت مى كند.پنج يا هفت يا نه[سال]زندگى مى كند.
يقفو أثر رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لا يخطئ له ملك يسدده من حيث لايراه يحمل الكل ويعين الضعيف ويساعد على نوائب الحق يفعل ما يقول ويقول ما يفعل ويعلم ما يشهد يصلح للّه في ليلة يفتح المدينة الروميه بالتكبير مع سبعين ألفا من المسلمين من ولد اسحق يشهد الملحمة العظمى مادبة اللّه مرج عكا يبيد الظلم وأهله يقيم الدين وينفخ الروح في الاسلام يعز اللّه به الاسلام بعد ذله ويحييه بعد موته يضع الجزية ويدعو إلى اللّه بالسيف فمن أبى قتل ومن نازعه خذل يظهر من الدين ما هو عليه الدين في نفسه حتى كان رسول اللّه صلى الله عليه و سلم حيالحكم به فلا يبقى في زمانه إلّاالدّين الخالص عن الرأى يخالف في غالب أحكامه مذاهب ماء فينقبضون منه لذلك لظنهم ان اللّه تعالى ما بقى يحدث بعد أئمتهم مجتهد او أطال في ذكر وقائعه معهم ثم قال واعلم ان المهدى إذا خرج يفرح به جميع المسلمين حاصتهم وعامتهم وله رجال الهيون يقيمون دعوته وينصرونه هم الوزراء له يتحملون اثقال المملكة ويعينونه على ما قلده اللّه تعالى له ينزل عليه عيسى بن مريم عليه السلام بالمنارة البيضاء شرقى دمشق متكئا على ملكين ملك عن ييمنه وملك عن يساره و الناس في صلاة العصر فيتنحى له الامام عن مكانه فيتقدم فيصلى بالناس بامر الناس بسنة محمد صلى الله عليه و سلم يكسر الصليب ويقتل الخنزير ويقبض اللّه المهدى إليه طاهرا مطهرا وفي زمانه يقتل السفيانى عند شجرة بغوطة دمشق ويخسف بجيشه في البيداء فمن كان مجبورا من ذلك الجيش مكرها يحشر على نيته
بدون هيچ خطايى گام جاى پاى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى گذارد.بدون آن كه ببيند فرشته او را به راه راست راهنمايى مى نمايد.انسان وامانده را بر دوش مى كشد و به ناتوان كمك مى كند و بر گرفتارى هاى بر حق كمك مى كند.به آنچه مى گويد،عمل مى كند و آنچه انجام مى دهد، مى گويد و آنچه را مشاهده مى كند،مى داند.خداوند در يك شب به امورش سامان مى دهد.با هفتاد هزار نفر از مسلمانان از فرزندان اسحاق شهر روميه را با اللّه اكبر فتح مى كند.شاهد حادثه بزرگ ميهمانى خداوند در مرج عكاست.ظلم و اهل ظلم را ريشه كن مى كند و دين را برپا مى دارد و در اسلام روح مى دمد.خداوند به وسيله او اسلام را عزيز مى كند،پس از آن كه ذليل شده است و پس از آن كه مرده است آن را زنده مى كند.جزيه قرار مى دهد و با شمشير به سوى خدا دعوت مى كند،پس هر كس نپذيرد كشته مى شود و هر كس با وى نزاع كند،بى ياور مى گردد.دين را آن گونه كه هست آشكار مى كند به طورى كه اگر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله زنده بود به آن حكم مى كرد.پس در زمان او فقط دين خالص بدون دخالت راى باقى مى ماند كه در بيش تر احكامش مخالف با مذهب عالمان است به همين جهت آن را نقض مى كنند.به گمان اين كه خداوند تعالى پس از پيشوايان ايشان،مجتهدى به وجود نمى آورد.»
ابن عربى درباره ماجراهاى مهدى عليه السلام با مردم سخنان زيادى مى گويد و در ادامه مى افزايد:
«و بدان هنگامى كه مهدى عليه السلام ظهور مى كند همه مسلمانان خواص و عوام به خاطر او شادمان مى شوند و او مردانى الهى در اختيار دارد كه دعوتش را بر پاى مى دارند و ياريش مى نمايند و آن ها وزيران وى هستند كه بارهاى اداره جهان را بر دوش مى كشند و او را در انجام مسئوليتى كه خداوند بر عهده اش گذاشته است يارى مى كنند.عيسى بن مريم عليه السلام در مناره بيضاء شرق دمشق بر او فرود مى آيد در حالى كه بر دو فرشته تكيه كرده است.فرشته اى در طرف راست و فرشته اى از طرف چپ و مردم در حال نماز عصرند.آنگاه امام عليه السلام از جاى خود كنار مى رود و عيسى عليه السلام جلو مى آيد و براى مردم نماز مى خواند.مردم را به سنت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دستور مى دهد.صليب را مى شكند و خوك را مى كشد و خداوند مهدى عليه السلام را پاك و مطهّر قبض روح مى كند و در زمان خودش سفيانى را نزد درختى در غوطه دمشق مى كشد و سپاه او در بيداء در زمين فرو مى رود.پس هر كس از آن سپاه مجبور و مُكرَه باشد بر اساس نيت
و قد جاءكم زمانه وأظلكم أوانه و قد ظهر في القرن الرابع اللاحق بالقرون الثلاثة الماضية قرن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم و هو قرن الصحابة ثم الذى يليه ثم الذى يلى الثانى ثم جاء بينهما فترات وحدثت أمور وانتشرت أهواء وسفكت دماء فاختفى إلى أن يجىء الوقت الموعود فشهداؤه خير الشهداء وأمناؤه أفضل الامناء قال الشيخ محيى الدين و قد استوز راللّه تعالى له طائفة خبأهم اللّه له في مكنون غيبه أطلعهم كشفا وشهودا على الحقائق وما هو أمر اللّه عليه في عباده وهم على أقدام رجال من الصحابه الذين صدقوا ما عاهدوا اللّه عليه وهم من الاعاجم ليس فيهم عربى لكن لا يتكلمون الا بالعربية لهم حافظ من غير جنسهم ماعصى اللّه قط هو أخص الوزراء واعلم ان المهدى لا يفعل شيأقط برأيه وانما يشاور هؤلاء الوزراء فانهم هم العارفون بما هناك واما هو عليه السلام فى نفسه فهو صاحب سيف حقّ وسياسة ومن شأن هؤلاء الوزراء ان أحدهم لاينهزم قط من قتال وانما يثبت حتى ينصر أو ينصرف من غير هزيمة ألا تراهم يفتحون مدينة الروم بالتكبير فيكبرون التكبيرة الاولى فيسقط ثلثها و يكبرون الثانية فيسقط الثلث الثانى من السور ويكبرون الثالثة فيسقط الثالث فيفتحونها من غير سيف و هذا هو عين الصدق الذى هو و النصر أخوان.
قال الشيخ وهؤلاء الوزراء دون العشرة وفوق الخمسة لان رسول اللّه صلى الله عليه و سلم شك فى مدة اقامته خليفة من خمس إلى تسع للشك الذى وقع في وزرائه فلكل وزير معه اقامة سنة فان كانوا خمسة عاش خمسة وان كانوا سبعة عاش سبعة وان كانوا تسعة عاش تسعة اعوام ولكل عام منها أهوال مخصوصة وعلم يختص به ذلك الوزير فما هم أقل من خمسة ولا أكثر من تسعة.
خود محشور مى شود و به تحقيق زمان او فرا رسيده است و هنگام آن بر شما سايه افكنده است.به تحقيق وى در قرن چهارم كه پس از سه قرن گذشته است آشكار خواهد شد آن سه قرن عبارتند از:قرن پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه قرن اصحاب است،آنگاه قرن پس از آن و سپس قرن پس از قرن دوم.آنگاه ميان آن سه قرن با قرن چهارم فترت ها و امورى به وجود آمد و هوا و هوس ها فراگير و خون ها ريخته شد تا اين كه وى غايب گرديد تا زمان موعود فرا رسد.پس شهيدان او بهترين شهيدان و امينان وى برترين امين ها هستند.»
ابن عربى مى گويد:«و به تحقيق خداوند گروهى را براى وزارت او برگزيده است آن ها را در غيب نهان خويش مخفى كرده است و از راه كشف و شهود بر حقايق و دستورات خود در ميان بندگانش آگاه كرده است.آن ها در رتبه گروهى از ياران پيامبرند كه به پيمانى كه با خدا بستند جامه عمل پوشاندند و آن ها از عجمند و هيچ عربى در ميانشان نيست ولى فقط به زبان عربى سخن مى گويند.آنان نگهبانى از غير جنس خود دارند كه هرگز نافرمانى خداوند را انجام نداده است.او خاص ترين وزير است.بدان كه مهدى عليه السلام هرگز بر اساس راى و نظر خود،كارى را انجام نمى دهد،بلكه با اين وزيران مشورت مى كند،زيرا آنان فقط عالم و آگاه به امور جهان هستند و مهدى عليه السلام خودش صاحب شمشير حق و سياست است.مقام اين وزيران در حدى است كه هرگز يكى از آن ها از جنگ نگريخته است و فقط پايدارى كرده است تا پيروز شده يا بدون شكست باز گرديده است.مگر نمى دانى كه آن ها با گفتن«اللّه اكبر»شهر روم را فتح مى كنند.اللّه اكبر اول را كه مى گويند يك سوم ديوار سقوط مى كند،با«اللّه اكبر»دوم يك سوم دوم ديوار سقوط مى نمايد و با تكبير سوم يك سوم،سوم سقوط مى كند و بدون شمشير آن را فتح مى نمايند و اين عين صداقت و اخلاص است كه با پيروزى همراه است.»
ابن عربى مى گويد:«و اين وزيران كمتر از ده نفر و بيش از پنج نفرند؛زيرا پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در مدت خلافت وى از پنج سال تا نه سال ترديد نمود به دليل شك در تعداد وزيران وى.هر وزير يك سال با اوست پس اگر پنج نفر باشند،پنج سال زندگى مى كند و اگر هفت نفر باشند، هفت سال زيست مى نمايد و اگر نه نفر باشند نه سال مى ماند و هر سال از آن ها هول و هراس مخصوص به خود و علمى مخصوص به آن وزير دارد.آنان كمتر از پنج نفر و بيش از نه نفر نيستند.»
قال الشيخ ويقتلون كلهم إلّاواحدا منهم في مرج عكا فى المأدبة الالهية التى جعلها اللّه تعالى مائدة للسباع و الطيور و الهوام.
قال الشيخ وذلك الواحد الذى يبقى لا أدرى هل هو ممن استثنى اللّه في قوله ونفخ في الصور فصعق من في السموات ومن في الأرض إلّامن شاء اللّه أو هو يموت في تلك النفخة.
قال الشيخ محيى الدين وانما شككت في مدة اقامة المهدى اماما في الدنيا ولم أقطع في ذلك بشىء لانى ما طلبت من اللّه تحقيق ذلك أدبا معه تعالى ان أسأله في شيء من ذات نفسى قال ولما ملكت معه هذا الادب فيض اللّه تعالى لى واحدا من أهل اللّه عزوجل فدخل على وذكر لى عدد هؤلاء الوزراء ابتداء وقال لى هم تسعة فقلت له ان كانوا تسعة فان بقاء المهدى لا بد أن يكون تسع سنين فانى عليم بما يحتاج إليه وزيره فان كان واحدا اجتمع في ذلك الواحد جميع ما تحتاج إليه وزراءهم وان كانوا أكثر من واحد فما يكون أكثر من تسعة فانه اليها انتهى الشك من رسول اللّه صلى الله عليه و سلم فى قوله خمسا أو سبعا أو تسعا يعنى في اقامة المهدى تشجيعا لخواص أصحابه ليطلبوا العلم ولا يقنعوا بالتقليد فانه قال ما يعلمهم إلّا قليل فافهم قال وجميع مايحتاج إليه وزراء المهدى في قيامهم تسعة أمور لا عاشر لها ولا تنقص عن ذلك وهى نفوذ البصر ومعرفة الخطاب الالهى عند الالقاء وعلم الترجمة عن اللّه وتعيين المراتب لولاة الامر و الرحمة فى الغضب وما يحتاج إليه الملك من الارزاق المحسوسة وغيرها وعلم تداخل الامور بعضها على بعض و المبالغة والاستقصاء في قضاء حوائج الناس و الوقوف على علم الغيب الذى يحتاج إليه في الكون في مدته خاصة.
فهذه تسعة أمور لابد أن تكون في وزراء المهدى من واحد فاكثر وأطال الشيخ في شرح هذه الامور بنحو عشرة أوراق ثم قال واعلم أن ظهور المهدى عليه السلام من اشراط قرب الساعة
ابن عربى مى گويد:«همه آن ها به جز يك نفر در مرج عكا در سُفره الهى خداوند غذاى درندگان و پرندگان و جانواران قرار داده است،كشته مى شوند.»
وى مى گويد:«آن يك نفر كه باقى مى ماند،نمى دانم همان كسى است كه خداوند در سخن خود او را استثناء كرده است:«و در صور دميده مى شود آنگاه همه اهل آسمان ها و زمين جان مى دهند مگر آن كس كه خدا بخواهد يا او در آن دميدن مى ميرد.»
وى ادامه مى دهد:«من به اين دليل در مدت امامت مهدى عليه السلام در دنيا شك دارم و به چيزى يقين پيدا نكرده ام،زيرا من از خداوند تعالى تحقق آن را درخواست نكرده ام.به خاطر ادب با خدا كه از وى چيزى را از پيش خودم درخواست كنم...و هنگامى كه با خداوند با اين ادب رفتار كردم او يكى از اهل اللّه را برايم مقدّر كرد.وى نزد من آمد و بدون آن كه از وى در اين باره پرسش كنم تعداد آن وزيران را برايم ذكر كرد و به من گفت:«آن ها نه نفرند!»من به وى گفتم:«اگر آن ها نه نفرند،بقاى مهدى عليه السلام نيز بايد نه سال باشد؛زيرا من به آنچه وزيرش به آن نياز دارد،آگاهم.پس اگر يك نفر باشد در آن يك نفر همه نيازهاى وزيران گرد آمده است و اگر بيش از يك نفر باشند،بيش از نه نفر نخواهند بود،زيرا ترديد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به نه پايان مى پذيرد،در اين سخن كه درباره مدت اقامت مهدى عليه السلام فرمود:«پنج يا هفت يا نه»به خاطر آن به خواص اصحاب خود براى جستجوى علم شجاعت دهد و به تقليد بسنده نكنند؛زيرا وى فرمود:«من آن ها را فقط اندك مى دانم،پس دقت كن.»
وى مى گويد:«و همه نيازهاى وزيران مهدى عليه السلام براى اداره امور نه چيز است كه نه كمتر از آن هاست و نه بيش تر و آن ها عبارتند از:ديد قوى و نافذ و شناخت خطاب الهى هنگام وارد شدن و علم تفسير و بيان از جانب خدا و تعيين مراتب كارگزاران و مهربانى و رحمت هنگام خشم و نيازهاى پادشاه از روزى هاى مادى و غير مادى و علم تداخل امور در يكديگر و به كار بردن نهايت تلاش و كوشش در بر آوردن نيازهاى مردم و آگاهى از علم غيب مورد نياز در جهان فقط در زمان خودش.اين ها نه چيز است كه بايد در وزيران مهدى عليه السلام باشد چه يك نفر باشد يا بيش تر.»
ابن عربى در حدود ده صفحه درباره اين امور توضيح داده است و آنگاه مى گويد:«و بدان
كذلك خروج الدجال فيخرج من خراسان من أرض الشرق موضع الفتن يتبعه الاتراك واليهود ويخرج إليه من أصبهان وحدها سبعون ألفا مطيلسين و هو رجل كهل أعور العين اليمنى كأن عينه عنبة طافية مكتبوب بين عينيه كاف فارا.
قال الشيخ محيى الدين فلا أدرى هل المراد بهذا الهجاء كفر من الافعال الماضية أو أراد به كفر من الاسماء إلّاان الاف حذفت كما حذفها العرب في خط المصحف في مواضع مثل ألف الرحمن بين الميم و النون(فان قلت)فما صورة ما يحكم به المهدى إذا خرج هل يحكم بالنصوص أو بالاجتهاد أو بهما(فالجواب)كما قاله الشيخ محيى الدين أنه يحكم بما ألقى إليه ملك الالهام من الشريعة وذلك أنه يلهمه الشرع المحمدى فيحكم به كما اشار إليه حديث المهدى انه يقفو أثرى لا يخطئ فعرفنا صلى الله عليه و سلم أنه متبع لا مبتدع وانه معصوم في حكمه اذ لا معنى للمعصوم في الحكم إلّاأنه لا يخطئ وحكم رسول اللّه صلى الله عليه و سلم لا يخطئ فانه لا ينطق عن الهوى ان هو إلّاوحى يوحى و قد أخبر عن المهدى أنه لا يخطئ وجعله ملحقا بالانبياء في ذلك الحكم قال الشيخ فعلم أنه يحرم على المهدى القياس مع وجود النصوص التى منحه اللّه اياها على لسان ملك الالهام بل حرم بعض المحققين على جميع أهل اللّه القياس لكون رسول اللّه صلى الله عليه و سلم مشهودا لهم فاذا شكوا في صحة حديث أو حكم رجعوا إليه في ذلك فاخبرهم بالامر الحق يقظة ومشافهة وصاحب هذا المشهد لا يحتاج إلى تقليد أحد من الائمة غير رسول اللّه صلى الله عليه و سلم قال تعالى: «قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللّهِ عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي» .
كه ظهور مهدى عليه السلام از نشانه هاى نزديك شدن قيامت است،همچنين خروج دجال.وى از خراسان از سرزمين مشرق محل فتنه ها خروج مى كند و تركان و يهوديان از وى پيروى مى نمايند.تنها از اصفهان هفتاد هزار نفر طيلسان به تن نزد وى مى آيند.دجال مردى ميانسال، چشم راستش كور،چشمش همانند انگور برآمده اى است بر روى پيشانى اش نوشته است «ك،ف،ر.»»
وى مى گويد:«من نمى دانم كه مقصود از اين حروف واژه«كَفَرَ»فعل ماضى است يا مقصود«كافر»اسم فاعل است كه«الف»آن حذف شده است همان گونه كه عرب آن را در رسم الخط قرآن در جاهاى متعددى حذف كرده اند.مانند«الف الرحمن»ميان ميم و نون.
اگر گفته شود:«مهدى عليه السلام پس از ظهور بر چه اساسى حكم مى كند آيا بر اساس نصوص حكم مى كند يا به اجتهاد يا به هر دو؟»
جواب چنانچه شيخ ابن عربى گفته است وى بر اساس آنچه فرشته الهام از شريعت به او القا مى كند،حكم مى نمايد.چرا كه آن فرشته،شرع محمدى صلى الله عليه و آله را به او الهام مى كند و او بر اساس آن حكم مى نمايد.چنانچه اين حديث به آن اشاره دارد:«مهدى عليه السلام گام جاى پاى من مى گذارد،بدون آن كه اشتباه كند.»از اينجا مى فهميم كه مهدى عليه السلام پيرو و تابع است نه بدعت گذار و مبتكر و او در حكمش معصوم است؛زيرا معصوم در حكم معنايى جز اشتباه نكردن ندارد و حكم پيامبراكرم صلى الله عليه و آله اشتباه و خطا نيست،زيرا وى از روى هوا سخن نمى گويد؛ بلكه آن فقط وحى است كه وحى مى شود و آن حضرت درباره مهدى عليه السلام خبر داده است كه اشتباه نمى كند و در اين باره او را به پيامبران ملحق كرده است.»
شيخ مى گويد:پس معلوم مى شود كه با وجود نصوصى كه خداوند با زبان فرشته الهام به مهدى عليه السلام عنايت مى كند،قياس بر او حرام است،بلكه برخى محققان بر همه اهل اللّه قياس را حرام كرده اند؛زيرا پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مشهود ايشان است،از اين رو هنگام شك در صحت حديث يا حكمى به وى مراجعه مى كنند و آن حضرت در بيدارى و به صورت مشافهه حق را به آن ها مى گويد و صاحب چنين مقامى نياز به تقليد از هيچ امامى غير از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله را ندارد.خداوند تعالى مى فرمايد:«بگو:«اين راه من است كه من و پيروانم با بصيرت به سوى خدا دعوت مى كنيم.»
وأطال في ذلك ثم قال فللامام المهدى أيضا الاطلاع من جانب الحق على ما يريد الحق تعالى أن يحدثه من الشؤن قبل وقوعها في الوجود ليستعد لذلك قبل وقوعها فان كان ذلك مما فيه منفعة الرعية شكر اللّه عزوجل وسكت عنه وان كان مما فيه عقوبة بنزول بلاء عام أو على أشخاص معينين سأل اللّه تعالى فيهم وشفع وتضرع إليه فصرف اللّه عنهم ذلك البلاء بفضله ورحمته وأجاب دعاءه وسؤاله(فان قلت)فاذا عمى اللّه تعالى عليه حكما في نازلة ماذا يفعل.
(فالجواب)إذا عمى اللّه تعالى عليه حكما في نازلة ولم يقع له بها تعريف ولا كشف ألحقها في الحكم بالمباحات فيعلم بعد التعريف إنّ ذلك حكم الشرع فيها فانه معصوم من الرأى و القياس في الدين اذ القياس ممن ليس بنبى حكم على اللّه في دينه بما لا يعلم فانه طرد علة وما يدرى العبد لعل اللّه لا يريد طرد تلك العلة ولو أنه كان أرادها لا بانها على لسان محمد صلى الله عليه و سلم وابان بطردها وأطال في ذلك ثم قال واعلم أنه لم يبلغنا ان النبى صلى الله عليه و سلم نص على أحد من الائمة بعده أن يقفو أثره لا يخطئ إلّاالمهدى خاصة فقد شهد له بعصمته في خلافته وأحكامه كما شهد الدليل العقلى بعصمة رسول اللّه صلى الله عليه و سلم فيما يبلغه عن ربه من الحكم المشروع له في عباده.
(فان قلت)فاذا نزل عيسى عليه السلام فمتى يموت وكيف يموت.
(فالجواب)كما قاله الشيخ في الباب التاسع و الستين وثلثمائة أنه يموت إذا قتل الدجال وذلك انه يموت هو وأصحابه في نفس واحد فيأتيهم ريح طيبة تاخذهم من تحت آباطهم
ابن عربى در اين باره سخنان زيادى گفته است.سپس مى افزايد:«پس امام مهدى عليه السلام نيز مى تواند از حقيقت امورى كه خداوند تعالى مى خواهد درباره آن ها با وى سخن گويد،پيش از وقوع شان آگاه شود،تا پيش از وجودشان براى آن ها آماده شود.پس اگر نفع مردم در آن كار باشد،شكر خداوند عز و جل را بجا مى آورد و درباره آن سكوت مى كند و اگر آن حادثه كيفر باشد يا فرود آمدن بلاى همگانى يا بر اشخاصى معين،براى آن ها در پيشگاه خداوند دعا و شفاعت و تضرع مى كند و خداوند با فضل و رحمت خويش آن بلا را از ايشان برمى دارد و دعا و درخواست او را اجابت مى كند.
اگر بگويى:«هنگامى كه خداوند حكم حادثه اى را برايش بيان نكند،وى چه كار مى كند؟»
پاسخ:«هنگامى كه خداوند تعالى حكم حادثه اى را براى او بپوشاند و بيان و كشفى برايش تحقق نيابد،آن را در حكم به مباحات ملحق مى كند؛بنابراين پس از بيان حكمى مى داند كه آن حكم شرع در آن حادثه است؛زيرا وى از راى و قياس در دين معصوم است؛ زيرا قياس از غير پيامبر صلى الله عليه و آله حكم كردن بر خدا در دينش به چيزى است كه به آن علم ندارد.
چرا كه قياس،توسعه دادن علت است و بنده چه مى داند شايد خداوند عموميت آن علت را اراده نكرده است و اگر خداوند اراده كرده بود آن را به وسيله پيامبر صلى الله عليه و آله بيان كرده بود و عموميت آن را بيان كرده بود.»
وى در اين باره به تفصيل سخن گفته است و در ادامه مى گويد:
«بدان كه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به ما نرسيده است كه آن حضرت درباره هيچ يك از امامان پس از خود به جز مهدى عليه السلام فرموده باشد كه بدون هيچ خطا و اشتباهى گام جاى پاى او مى گذارد.به تحقيق پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به عصمت مهدى عليه السلام در خلافت و احكامش گواهى داده است.
همان گونه كه دليل عقلى به عصمت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در ابلاغ احكام وضع شده براى بندگان از جانب خداوند شهادت مى دهد.
اگر بگويى:«عيسى عليه السلام پس از فرود آمدن كى و چگونه مى ميرد؟»
پاسخ:همان است كه شيخ در باب سيصد و شصت و نه فرموده است:«عيسى عليه السلام پس از كشتن دجال مى ميرد.وى همراه يارانش در يك نفس كشيدن مى ميرد.بوى خوشى به سوى
يجدون لها لذة كالذة الوسنان الذى قد جهده السهر وأتاه في السحر العسيله سميت بذلك لحلاوتها فيجدون للموت لذة لا يقدر قدرها ثم يبقى بعدهم رعاع كعثاء السيل أشباه البهائم فعليهم تقوم الساعة انتهى.
و أما طلوع الشمس من مغربها فقد ورد في الصحيح مرفوعا لا تقوم الساعة حتى تطلع الشمس من مغربها فاذا طلعت ورآها الناس آمنوا أجمعون حين لا ينفع نفسا ايمانها لم تكن آمنت من قبل وطلوع الشمس من مغربها جائز في العقل لا استحالة فيه فان اللّه قادر على ذلك و الجهات بالنسبة إلى قدرته متساوية وفي ذلك رد على نمرود لما قال له ابراهيم عليه السلام فان اللّه يأتى بالشمس من المشرق فأت بها من المغرب فبهت الآية.
قال الشيخ أبو طاهر القزوينى وأصحاب الهيئة و المنجمون يحيلون طلوعها من المغرب فيقال لهم أليس اللّه تعالى قد أجرى العادة بان كل دوارة من رحى ودولاب إذا انتهى دورها ترجع منعكسة ثم تقف فبم تنكرون أن اللّه تعالى يعكس دوران الشمس عند انتهاء أدوارها قال تعالى: «وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها» والمستقر مصدر بمعنى الاستقرار و اللام بمعنى إلى كما قال تعالى: «بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحى لَها» أى اليها.
آن ها مى آيد و ايشان را از زير بغل فرا مى گيرد و لذتى از آن مى يايند همانند لذت خواب براى كسى كه بى خوابى بر او فشار آورده است و در سحر شب ازدواج به سراغ او مى آيد كه به خاطر شيرينى اش عُسَيله ناميده مى شود آنان از مرگ،لذتى غير قابل توصيف مى يابند.آنگاه پس از آن ها قيامت براى مردمى همانند خار و خاشاك هاى بر جاى مانده از سيل،شبيه حيوانات برپا مى شود.»پايان سخن ابن عربى.
در حديث صحيح كه سند آن به پيامبر صلى الله عليه و آله مى رسد آمده است:«قيامت برپا نمى شود تا اين كه خورشيد از مغرب طلوع كند،پس آنگاه كه طلوع كرد و مردم آن را مشاهده كردند،همگى ايمان مى آورند.در آن هنگام ايمان كسى كه تا آن زمان ايمان نياورده است برايش سودمند نيست.»
طلوع خورشيد از مغرب از نظر عقل ممكن است و محالى در آن نيست؛زيرا خداوند بر اين كار قادر است و همه جهات نسبت به قدرت او مساويند و با اين مطلب به نمرود پاسخ داده شد هنگامى كه ابراهيم عليه السلام به او فرمود:«همانا خداوند خورشيد را از مشرق مى آورد، پس آن را از مغرب بياور،آنگاه مبهوت شد...»
شيخ ابو طاهر قزوينى مى گويد:«منجمان و اهل هيئت،طلوع خورشيد از مغرب را محال مى دانند ولى به آن ها گفته مى شود:«مگر خداوند عادت را اين گونه جارى نكرده است كه هر جسم داراى حركت دورانى مانند آسياب وچرخ چاه هنگامى كه حركتش به پايان مى رسد بر خلاف جهت اول شروع به حركت مى كند و سپس مى ايستد،پس به چه دليل انكار مى كنيد كه خداوند هنگام پايان يافتن حركت خورشيد،حركت دورانى آن را برعكس نمايد.
خداوندتعالى مى فرمايد:«و خورشيد به سوى استقرارش در حركت است.»در اين آيه «مستقر»مصدر به معناى استقرار و«لام»به معناى«الى»است.چنانچه خداوند تعالى مى فرمايد:«به خاطر اين كه پروردگارت به آن وحى فرستاد.»يعنى«اليها».»
قال وعند وقوف الشمس في وسط السماء تشقق السماء وتنكدر النجوم ويقولون في المثل السائر الدولاب إذا تعطل تكسر وهناك يظهر الشمس و القمر في وسط السماء كالغرارتين وفي رواية أخرى كالثورين الاسودين فاذا طلعا إلى وسط السماء رجعا نازلين إلى المغرب لأنهما يغربان في المشرق كما توهمه بعضهم وفي الحديث أنهما يطلعان من المغرب مكورتين كالفرارتين فلا ضوء للشمس ولا نور للقمر وما بين طلوع الشمس من مغربها لى نفخ الصور أقل من أن يركب الرجل المهر بعد النتاج(فان قيل)قد ورد في الحديث أنهما يطلعان ذلك اليوم من المشرق إلى نفخ الصور(فالجواب)لااعتبار بذلك الطلوع اذ هو طلوع اضطراب للوقوف والانتهاء لا طلوع دؤب لهما بحساب وكذلك يكون حال كل دوارة إذا انتهى دورها تنعكس مرة وترجع أخرى ثم تقف هكذا سنة اللّه في الخلق ولن تجد لسنة اللّه تحويلا وتقدم في مبحث الايمان ان الشمس إذا طلعت من مغربها أغلق باب التوبة فمن كان مؤمنا لايدخل قلبه بعد ذلك كفر ومن كان كافرا لا يدخل قلبه بعد ذلك ايمان فراجعه(فان قيل)فما الدليل على نزول عيسى عليه السلام من القرآن.
(فالجواب)الدليل على نزوله قوله تعالى: «وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلاّ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ» أى حين ينزل ويجتمعون عليه وأنكرت المعتزلة و الفلاسفة و اليهود و النصارى عروجه بجسده إلى السماء وقال تعالى في عيسى عليه السلام وانه لعلم للساعة قرئ لعلم بفتح اللام والعين و الضمير في انه راجع إلى عيسى عليه السلام لقوله تعالى: «وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً» .
وى مى گويد:«هنگام توقف خورشيد در وسط آسمان،آسمان شكافته و ستارگان تاريك و خاموش مى شوند و در ضرب المثل آمده است:«چرخ چاه وقتى بايستد،مى شكند.»و در آن زمان خورشيد و ماه همانند دو گونى جوال در وسط آسمان آشكار مى شوند و در حديث ديگرى آمده است:«همانند دو گاو نر سياه»پس آنگاه كه تا وسط آسمان طلوع كنند به طرف مغرب فرود مى آيند نه اين كه در مشرق غروب مى كنند چنانچه برخى پنداشته اند و در حديث آمده است:«آن ها تيره و خاموش همانند دو گونى از مغرب طلوع مى كنند.»نه خورشيد نورافشانى مى كند و نه ماه نور دارد و فاصله زمانى طلوع خورشيد از مغرب تا دميده شدن در صور كمتر از آن است كه انسان سوار بر كره اسبى پس از تولد آن شود.
اگر گفته شود:«در حديث آمده است:«خورشيد و ماه در آن روز تا دميده شدن در صور از مشرق طلوع مى كنند.»
پاسخ:آن طلوع[طلوع از مغرب]اعتبارى ندارد؛زيرا آن طلوع اضطراب است براى توقف و پايان يافتن،نه طلوع عادى آن ها با حساب و همچنين هر متحرك دورانى هنگامى كه دورانش به پايان مى رسد،گاهى در خلاف جهت حركت مى كند و گاهى به حركتش ادامه مى دهد تا بايستد.سنت خداوند در مخلوقات اين چنين است و تو در سنت خداوند هيچ دگرگونى نمى يابى و در بحث ايمان گذشت كه هنگام طلوع خورشيد از مغرب درِ توبه بسته مى شود،پس هر كس مؤمن باشد پس از آن،كفر داخل قلبش نمى شود و هر كس كافر باشد، پس از آن،ايمان به درون قلبش راه نمى يابد.مراجعه كن!
اگر گفته شود:«چه دليلى از قرآن بر فرود آمدن عيسى عليه السلام وجود دارد.»
پاسخ:دليل فرود آمدن وى اين سخن خداوند تعالى است:«و تمام اهل كتاب قبل از مرگ وى[عيسى عليه السلام]حتماً به او ايمان مى آورند.»يعنى هنگام فرود آمدن وى و گِرد او جمع مى شوند.
معتزله و فلاسفه و يهود و نصارا منكر عروج حضرت عيسى عليه السلام با بدنش به آسمان هستند و خداوند تعالى درباره عيسى مى فرمايد: «وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ» اين آيه با فتحه لام و عين خوانده شده است و ضمير«انه»به عيسى عليه السلام بازمى گردد به دليل اين سخن خداوند:«و هنگامى كه فرزند مريم عليه السلام مثال زده شد.»
ومعناه ان نزوله علامة القيامة.وفي الحديث في صفة الدجال فبينماهم في الصلاة اذ بعث اللّه المسيح بن مريم فنزل عند المنارة البيضاء شرقى دمشق بين يديه مهرذدبتان واضعا كفه على أجنحة ملكين و المهرذدبتان بالذال المعجمة و المهملة معا حلتان مصبوغتان بالورس فقد ثبت نزوله عليه السلام بالكتاب و السنة وزعمت النصارى ان ناسوته صلب ولاهوته رفع و الحق أنه رفع بجسده إلى السماء والايمان بذلك واجب قال تعالى: «بَلْ رَفَعَهُ اللّهُ إِلَيْهِ» قال أبو طاهر القزوينى واعلم ان كيفية رفعه ونزوله وكيفية مكثة في السماء إلى أن ينزل من غير طعام ولا شراب مما يتقاصر عن دركه العقل ولا سبيل لنا إلّاأن نؤمن بذلك تسليما لسعة قدرة اللّه تعالى وأطال في ذكر شبه الفلاسفة وغيرهم في انكار الرفع(فان قيل)فما الجواب عن استغنائه عن الطعام و الشراب مدة رفعه فان اللّه تعالى قال وما جعلنا هم جسداً لايأكلون الطعام.
(فالجواب)أن الطعام انما جعل قوتا لمن يعيش في الارض لأنّه مسلط عليه الهواء الحار و البارد فينحل بدنه فاذا انحل عوضه اللّه تعالى بالغذاء اجراء لعادته في هذه الخطة الغبراء و أمامن رفعه اللّه إلى السماء فانه يلطفه بقدرته ويغنيه عن الطعام و الشراب كما أغنى الملائكة عنهما فيكون حينئذ طعامه التسبيح وشرابه التهليل كما قال صلى الله عليه و سلم انى أبيت عند ربى يطعمنى ويسقينى.
و معناى آيه اين مى شود كه فرود آمدن عيسى عليه السلام نشانه قيامت است و در حديث درباره ويژگى هاى دجال آمده است:«هنگامى كه آنان در نمازند،ناگهان خداوند عيسى بن مريم عليه السلام را مى فرستد.وى در كنار مناره بيضاء در مشرق دمشق فرود مى آيد.در حالى كه در برابر وى مهرذدبتان است و بر روى بال دو فرشته،دست نهاده است.»
و مهرذدبتان:با ذال و دال به معناى دو حلّه رنگ شده با زعفران است.فرود آمدن عيسى عليه السلام به وسيله قرآن و سنت ثابت شده است و نصارى مى پندارند كه بدن او به دار آويخته شد و لاهوت وى به آسمان رفت ولى حقيقت اين است كه وى با بدنش به آسمان برده شد و ايمان به اين مطلب واجب است.خداوند تعالى مى فرمايد:«بلكه خداوند او را به سوى خود بالا برد.»
ابو طاهر قزوينى مى گويد:«بدان كه چگونگى بالا بردن عيسى عليه السلام و فرود آمدنش و چگونگى ماندنش در آسمان تا زمان نزول بدون غذا و آب،از مطالبى است كه عقل از درك آن ناتوان است و ما راهى به آن نداريم مگر آن كه به آن ايمان آوريم،به خاطر تسليم شدن به قدرت نامحدود خداوند.»وى سخن طولانى در ذكر شبهات فلاسفه و ديگران درباره انكار به آسمان رفتن عيسى عليه السلام آورده است.
اگر گفته شود:«پاسخ بى نياز بودن وى از آب و غذا در مدت رفع او چيست؟زيرا خداوند تعالى مى فرمايد:«و ما آن ها را جسدى قرار نداديم كه غذا نخورند.»
پاسخ:همانا غذا قوت كسانى قرار داده شده است كه در زمين زندگى مى كنند،زيرا هواى گرم و سرد بر او مسلط است و بدنش تحليل مى رود و هنگامى كه تحليل رفت،خداوند آن را با غذا جبران مى كند،به خاطر جارى كردن عادتش در اين كره خاكى ولى كسى را كه به آسمان بالا مى برد،با قدرتش او را لطيف و بى نياز از آب و غذا مى كند همان گونه كه فرشتگان را از آن بى نياز كرده است بنابراين غذاى او تسبيح و نوشيدنى او«لا اله الا اللّه»است.همان گونه كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد:«من شب را نزد پروردگارم سپرى مى كنم و او به من غذا و آب مى دهد.»
وفي الحديث مرفوعا ان بين يدى الدجال ثلاث سنين سنة تمسك السماء ثلث قطرها والارض ثلث نباتها وفي السنة الثانية تمسك السماء ثلثى قطرها والارض ثلثى نباتها وفي السنة الثالثة تمسك السماء قطرها كله فقالت له أسماء بنت زيد يا رسول اللّه انا لنعجن عجيننا فما نخبره حتى نجوع فكيف بالمؤمنين حينئذ فقال يجزيهم ما يجزى أهل السماء من التسبيح و التقديس.
قال الشيخ أبو طاهر و قد شاهد نا رجلا اسمه خليفة الخراط كان مقيما بأبهر من بلاد المشرق مكث لايطعم طعاما منذ ثلاث وعشرين سنة وكان يعبد اللّه ليلا ونهارا من غير ضعف فاذا علمت ذلك فلا يبعد أن يكون قوت عيسى عليه السلام التسبيح و التهليل و اللّه أعلم بجميع ذلك.
و أما خروج الدابة التى يقال لها الجساسة فقد ذكر الشيخ محيى الدين في الباب السابع والخمسين وثلثمائة في قوله تعالى: «أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ» مانصه اعلم ان هذه الدابة تخرج من أجناد وهى دابة كثيرة الشعر لا يعرف قبلها من دبرها فتنفخ في وجوه الناس شرقا وغربا برا وبحرا جنوبا وشمالا فيرتقم بنفخها في جبين كل شخص ما هو عليه في علم اللّه تعالى من ايمان وكفر فيقول من سمته مؤمنا لمن سمته كافرا يا كافر أعطنى كذا وكذا فيغضب من ذلك الاسم لعلمه بانه مكتوب في جبينه كتابة لايمكنه ازالتها فيقول الكافر للمؤمن نعم أو لا في قضاء ما طلب منه فليس كلامها المنسوب اليها في العموم سوى ما وسمت به الوجوه بنفخها وان كان لها كلام مع من يجالسها في سائر أصحاب اللسان فهى تكلمه بلسانه عربيا كان أو عجميا على اختلاف اللغات.
و در حديث كه با سند به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله رسيده،آمده است:«پيش از خروج دجال سه سال است،سال اول آسمان يك سوم بارانش و زمين يك سوم گياهانش را مى كاهد و در سال دوم آسمان دو سوم بارانش را و زمين دو سوم گياهانش را دريغ مى كند و در سال سوم آسمان تمام بارانش را باز مى دارد.»
اسماء بنت زيد به وى گفت:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!ما آرد خمير مى كنيم و هنوز نان نپخته ايم كه گرسنه مى شويم،پس مؤمنان در آن زمان چه مى كنند؟»
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«برايشان كافى است آنچه كه براى اهل آسمان كافى است و آن عبارت از تسبيح و تقديس است.»
شيخ ابو طاهر مى گويد:«ما مردى را به نام خليفه خراط مقيم ابهر از شهرهاى مشرق مشاهده كرديم كه بيست و سه سال بدون غذا زندگى كرده بود و شب و روز بدون ناتوانى، خدا را عبادت مى كرد.هنگامى كه اين را دانستى،پس بعيد نيست كه قوت عيسى عليه السلام تسبيح و تهليل باشد و خداوند به همه اين ها آگاه تر است.
خروج دابه جنبنده كه به آن جساسه گفته مى شود.شيخ محيى الدين در باب سيصد و پنجاه و هفت درباره اين آيه:«ما برايشان جنبنده اى از زمين بيرون آورديم كه با آن ها سخن مى گويد»مطالبى مى گويد كه عبارت ايشان چنين است:«بدان كه اين جنبنده از اجناد بيرون مى آيد،بدنش بسيار مو دارد،عورتين آن از هم تشخيص داده نمى شود به صورت همه انسان ها در شرق و غرب،خشكى و دريا،جنوب و شمال مى دمد،بر اثر آن در پيشانى هر شخص حالت حقيقى او در علم خداوند از ايمان و كفر نقش مى بندد،آنگاه دارنده نشانه ايمان به دارنده نشانه كفر مى گويد:«اى كافر فلان چيز را به من بده!»كافر از اين نام خشمگين مى شود؛زيرا مى داند آن بر پيشانى اش به گونه اى نوشته شده است كه پاك كردنش امكان ندارد.آنگاه كافر در پاسخ به درخواست مؤمن مى گويد:«باشد يا نه».
بنابراين سخن عمومى آن جنبنده تنها همان نشانه اى است كه به وسيله دميدن بر پيشانى ها مى گذارد هر چند وى با همنشينان خود اهل هر زبانى كه باشند عربى يا غير عربى با زبان خودشان سخن مى گويد.
و قد ورد حديثها في صحيح مسلم في حديث الدجال حيث دلت تميما الدارى عليه وقالت له انه إلى حديثك بالاشواق.
قال الشيخ وهى الآن في جزيرة من البحر الذى يلى جهة الشمال وهى الجزيرة التى فيها الدجال قال وانما سمى اللّه تعالى رقمها في وجوه الناس كلاما لأنّه أفادما أفاده الكلام ألاترى العاقل من أهل النظر إذا أراد أن يوصل اليك ما في نفسه لم يقتصر في ذلك التوصيل على العبارة بنظم حروف ولايد فان غرضه منك انما هو اعلامك بالامر الذى في نفسه فوقتا بالعبارة اللفظية المسماة في العرف قولا وكلاما و وقتا بالاشارة بيد أو رأس أو بما كان ووقتا بكتابة ورقوم ووقتا بما يريد الحق افهامك به فيوجد فيك أثرا تعرف منه ما في نفسه ويسمى هذا كلاما فصح ان رقم الدابة يطلق عليه كلام و اللّه أعلم وأطال في ذلك في الباب السابع والخمسين وثلثمائة بذكر فوائد عظيمة فراجعها.
و أما رفع القرآن فروى البيهقى في الشعب عن ابن مسعود قال اقرؤا القرآن قبل ان يرفع فانه لا تقوم الساعة حتى يرفع قالوا هذه المصاحف ترفع فكيف بما في صدور الناس قال يغزى عليهم ليلا فيرفع من صدورهم فيصبحون فيقولون لكنا كنا تعلم شيأ ثم يقعون في الشعر.
قال القرطبى و هذا انما يكون بعد موت عيسى عليه السلام وبعد هدم الحبشة الكعبة.
و حديث آن در«صحيح مسلم»در حديث دجال آمده است،آنجا كه جنبنده تميم دارى را به دجال راهنمايى كرد و به وى گفت:«وى مشتاق سخن گفتن با توست.»
شيخ ابن عربى مى گويد:«اكنون آن جنبنده در جزيره اى از دريا در جهت شمال است و آن همان جزيره اى است كه دجال در آن است.»
وى مى گويد:«خداوند تعالى به اين دليل ايجاد نوشته در صورت هاى مردم توسط جنبنده را سخن گفتن ناميده است كه همان فايده سخن گفتن را دارد.مگر نمى بينى كه عاقلِ صاحب نظر هنگام رساندن مقصودش به تو تنها از عبارت و پشت سر هم قرار دادن حروف و اشاره دست استفاده نمى كند؛زيرا هدف او فقط رساندن مقصودش به توست و آن آگاهى با عبارت لفظى انجام مى شود كه در عرف سخن گفتن ناميده مى شود و گاهى با اشاره دست يا سر يا چيزهاى ديگر يا با نوشتن انجام مى شود و گاهى وقت ها كه خداوند مى خواهد چيزى را به تو بفهماند،اثرى را در تو ايجاد مى كند كه به وسيله آن به مقصودش آگاه گردى و همه اين ها كلام ناميده مى شود.بنابراين اطلاق سخن بر نوشتن جنبنده صحيح است و خداوند آگاه تر است.»
ابن عربى در باب سيصد و پنجاه و هفت فوايد بزرگى را به صورت طولانى ذكر كرده است كه به آن ها مراجعه كن.
و برداشته شدن قرآن،بيهقى در كتاب«الشعب»از ابن مسعود روايت مى كند كه گفت:
«قرآن را بخوانيد پيش از آن كه برداشته شود؛زيرا قيامت برپا نمى شود تا قرآن برداشته شود.»
گفتند:«اين مصحف ها امكان برداشته شدن را دارد ولى چگونه قرآن از حافظه انسان ها پاك مى شود؟»
گفت:«يك شب به آن ها حمله مى شود و از سينه هايشان برداشته مى شود آنگاه صبحگاهان مى گويند:«ما چيزى مى دانستيم.»سپس به شعر روى مى آورند.»
قرطبى مى گويد:«اين حادثه پس از درگذشت عيسى عليه السلام و پس از خراب شدن كعبه توسط حبشه رخ مى دهد.»
الصواعق المحرقة
شهاب الدين،شيخ الاسلام،احمد بن محمد بن علي بن حجر
الهيتمي السعدي الانصاري الشافعي،ابوالعباس
(909-974)
مولده في محلة أبي الهيتم(من أقليم الغربية بمصر)واليها نسبته،وتوفي بمكة،تلقى العلم في الأزهر،كان فقيهاً،محدثاً،مشاركاً في العلوم بسط القول في ترجمته.
ابن العيدروسى في النور السافر(ص 287-292)وغيره وعبروا عنه ب«شيخ الاسلام»، وله تصانيف كثيرة منها:
مبلغ الأرب،في فضل العرب،تحرير المقال،في آداب وأحكام يحتاج اليها مؤدبو الأطفال،تحفة المحتاج بشرح المنهاج للنووي في فروع الفقه الشافعي،معدن اليواقيت الملتمعة،في مناقب الأئمة الأربعة،شرح مشكاة المصابيح للتبريزي،أشرف الوسائل إلى فهم الشمائل،تطهير الجنان و اللسان عن الخطور و التفوه بثلب سيدنا معاويه بن أبى سفيان طبع في هامش الصواعق المحرقة و هو أكبر دليل على ميله إلى بني امية وحبه لمعاوية ونحن لا نبخل،فنأمل له الحشر معه يوم القيامة.
بحث تحقيقي بعنوان الجواب عن الاستفتاء في أمر المهدي في كتابه الفتاوى الحديثة كما ستقرأ.
الصواعق المحرقه
تأليف:شهاب الدين،شيخ الاسلام،احمد بن محمد بن على بن حجر
هيتمى سعدى انصارى شافعى،ابو العباس
(909-974)
وى در محله ابو هيتم(از سرزمين غريبه در مصر)متولد شد و به همانجا منسوب گرديد و در مكه درگذشت.او در«الازهر»به تحصيل پرداخت و فقيه و محدث و آشناى به علوم گرديد.ابن عيدروسى در كتاب«النور السافر»،ص 287-292 و ديگران به طور مشروح به ترجمه او پرداخته اند و از وى به«شيخ الاسلام»تعبير كرده اند.ابن حجر داراى تاليفات بسيارى است كه از آن جمله است:
«مبلغ الارب،فى فضل العرب»،«تحرير المقال فى آداب و احكام يحتاج اليها مؤدبو الاطفال»،«تحفه المحتاج بشرح المنهاج»نووى درباره فروع فقه شافعى،«معدن اليواقيت الملتمعه فى مناقب الائمة الاربعة»،«شرح مشكاة المصابيح»تبريزى،«اشرف الوسائل الى فهم الشمائل»،«تطهير الجنان و اللسان عن الخطور و التفوه بثلب سيدنا معاويه بن ابى سفيان» كه در حاشيه كتاب«الصواعق المحرقه»به چاپ رسيده است.اين كتاب بزرگ ترين دليل بر تمايل او به بنى اميه و محبتش به معاويه است ما بخيل نيستيم و براى وى محشور شدن با معاويه در قيامت را آرزو مى كنيم.وى در كتاب«الفتاوى الحديثه»در پاسخ به استفتاء درباره مهدى عليه السلام بحث تحقيقى نموده است كه خواهد آمد.
الصواعق المحرقة في الرد على أهل البدع و الروافض و الزندقة طبع لأول مرة في 1312 بالقاهرة، (1)ثم طبع مكرراً مع تحريفات كثيرة،أشار إلى بعضها السيد طيب الجزائري في مقدمة الطبعة الزنكو غرافية عن الطبعة الأولى.
وبما أن هذا الكتاب رد على شيعة أهل البيت واستهدفهم المؤلف بأسوأ تعبيراته وبذاءة لسان قلمه،فقد رد عليه السيد العلامة القاضي نور اللّه التسترى الشهيد(1019ه)بالصوارم المهرقة في دفع الصواعق المحرقة و الموجود منه الى الباب الرابع في خلافة عمر،و قد نشره المرحوم السيد جلال الدين المحدث الأرموي بطهران في 340 ص سنة 1367 مع مقدمة حول الكتاب ومؤلفه في 123 ص.
ثم ان ابن حجر خص الفصل الثاني من كتابه الصواعق بالبحث حول احاديث المهدي عليه السلام،كما ان له ايضاً القول المختصر في علامات المهدي المنتظر الذى جعلناه في قسم المخطوطات من الامام المهدي عند أهل السنة وسنتكلم حوله إن شاء اللّه تعالى.
فمع ما ظهر عنه من الانحراف و اللداد،اعترف بحقية عقيدة الشيعة الامامية وأصالتها الاسلامية عند اصل الكلام في الامام الثاني عشر وكثير من شؤونه في هذا الفصل من الصواعق وفي القول المختصر....
كما أنه اعترف بكثير من فضائل أهل بيت النبي صلى الله عليه و سلم في طي الكتاب.
قال سيدنا العلامة،الامام شرف الدين،بعد ذكر ما ورد عن النبي صلى الله عليه و سلم بطرق مختلفة:«اني6.
1) .الصواعق المحرقة،ص 136.
و كتاب«الصواعق المحرقه»در ردّ اهل بدعت و رافضيان و زنديقان كه نخستين بار در سال 1312 در قاهره به چاپ رسيد (1)و پس از آن با تحريفات بسيار به طور مكرر به چاپ رسيد كه سيد طيب جزائرى در مقدمه چاپ زنكو غرافية از چاپ اول به برخى از اين تحريفات اشاره كرده است.
از آنجا كه اين كتاب در ردّ شيعيان اهل بيت است و مولف آنان را هدف بدترين تعبيرها و ناسزاهاى قلمش قرار داده است،مرحوم سيد علامه قاضى نوراللّه شوشترى شهيد(1019) كتاب«الصوارم المهرقه فى دفع الصواعق المحرقه»را در پاسخ به آن نوشته است و تا باب چهارم درباره خلافت عمر از آن موجود است كه مرحوم سيد جلال الدين محدث ارموى در تهران سال 1367 در 340 صفحه با مقدمه اى درباره مؤلف كه در ص123 كتاب به چاپ رسانده است.
ابن حجر فصل دوم كتاب«الصواعق المحرقه»را به بحث درباره احاديث امام مهدى عليه السلام اختصاص داده است.
همچنين او كتابى به نام«القول المختصر علامات المهدى المنتظر عليه السلام»دارد كه آن را در بخش نسخه هاى خطى از كتاب«الامام المهدى عليه السلام عند اهل السنة»قرار داديم و ان شاءاللّه درباره آن سخن خواهيم گفت.
ابن حجر با همه انحراف و كينه توزى اش هنگام سخن گفتن درباره اصل اعتقاد به امام مهدى عليه السلام و بسيارى از ويژگى هاى وى در فصل مربوط به آن امام عليه السلام از كتاب«الصواعق المحرقه»و در كتاب«القول المختصر...»به حقانيت اعتقاد شيعه اماميه و اصالت داشتن آن از نظر اسلام اعتراف نموده است.همچنان كه وى به بسيارى از فضيلت هاى اهل بيت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در آن كتاب اعتراف كرده است.
سرور ما علامه،امام شرف الدين پس از بيان سندهاى مختلف اين حديث پيامبر صلى الله عليه و آله:6.
1) .الصواعق المحرقه ص 136.
تارك فيكم الثقلين،كتاب اللّه وأهل بيتي وانهما لن يفترقا حتى يردا علي الحوض».و قد اعترف بذلك جماعة من أعلام الجمهور،حتى قال ابن حجر إذ أورد حديث الثقلين:ثم اعلم ان لحديث التمسك بهما طرقاً كثيرة وردت عن نيف وعشرين صحابياً (1).
قال:ومر له طرق مبسوطة في حادي عشر الشبه وفي بعض تلك الطرق أنه قال ذلك بحجة الوداع بعرفة،وفي اخرى انه قال بالمدينة في مرضه و قد امتلأت الحجرة بأصحابه، وفي اخرى انه قال ذلك بغدير خم،وفي اخرى انه قال ذلك لما قام خطيباً بعد انصرافه من الطائف كما مر.
قال:ولا تنافي،اذ لا مانع من انه كرر عليهم ذلك في تلك المواطن وغيرها اهتماماً بشأن الكتاب العزيز و العترة الطاهرة إلى آخر كلامه (2).
وحسب ائمة العترة الطاهرة أن يكونوا عند اللّه وعند رسوله صلى الله عليه و سلم بمنزلة الكتاب،لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه،وكفى بذلك حجة تأخذ بالاعناق إلى التعبد بمذهبهم، فان المسلم لا يرتضي بكتاب اللّه بدلا،فكيف يبتغي عن أعداله حولا.
على أن المفهوم من قوله صلى الله عليه و سلم:إني تارك فيكم ما أن تمسكتم به لن تضلوا،كتاب اللّه وعترتي،إنما هو ضلال من لم يتمسك بهما فلا تقدموهما فتهلكوا ولا تقصروا عنهما فتهلكوا ولا تعلموهم فانهم اعلم منكم.9.
«همانا من دو چيز گرانبها را در ميان شما باقى مى گذارم،كتاب خدا و اهل بيتم و آن ها از يكديگر جدا نمى شوند تا آنگاه كه در كنار حوض كوثر به من برسند.»
مى گويد:«و گروهى از بزرگان اهل سنت به آن اعتراف نموده اند،حتى ابن حجر هنگام آوردن حديث ثقلين مى گويد:«سپس بدان كه حديث چنگ زدن به قرآن و اهل بيت را بيش از بيست نفر از اصحاب پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده اند.» (1)
ابن حجر مى گويد:«و در«حادى عشر الشبه»سندهاى مشروحى براى اين حديث گذشت در برخى از آن سندها آمده است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله اين حديث را در حجة الوداع در عرفات فرمود و در بعضى ديگر آمده است كه آن را در مدينه در حال بيماريش در حالى كه اتاق از يارانش پر بود فرمود و در دسته اى از آن ها آمده است كه در غدير خم آن را فرمود و در گروه چهارمى آمده است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله پس از بازگشت از طائف هنگام ايراد سخنرانى آن را فرمود،چنانچه گذشت.»
مى گويد:«و آن ها با هم منافات ندارند؛زيرا هيچ اشكالى ندارد كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در همه آن جاها اين حديث را براى اصحاب تكرار كرده باشد،به خاطر اهميت قرآن و عترت پاكش...» (2)
و براى عترت طاهره همين بس كه نزد خداوند و پيامبرش صلى الله عليه و آله همانند قرآنى باشند كه از مقابل و از پشت سر باطل به آن راه نمى يابد و همين حجت كافى است تا گردن ها را در برابر مذهبشان فرود آورد؛زيرا مسلمان براى قرآن جايگزينى را نمى پسندد،پس چگونه از هم رديفان قرآن روى مى گرداند.
افزون بر آن كه اين سخن پيامبراكرم صلى الله عليه و آله:«همانا من چيزى را در ميانتان بر جاى مى گذارم كه اگر به آن چنگ زنيد،هرگز گمراه نمى شويد كتاب خدا و عترتم.»مفهومش گمراهى كسى است كه به آن ها چنگ نزند:«پس از آن ها پيشى نگيريد كه نابود مى شويد و از آن ها كوتاهى نكنيد كه هلاك مى شويد و به آن ها نياموزيد كه قطعا آن ها عالم تر از شمايند.»9.
قال ابن حجر:وفي قوله صلى الله عليه و سلم:«فلا تقدموهما فتهلكوا ولا تقصروا عنهما فتهلكوا ولا تعلموهم فانهم اعلم منكم»دليل على ان من تأهل منهم للمراتب العلية و الوظائف الدينية كان مقدماً على غيره.إلى آخر كلامه (1).
ثم قال السيد شرف الدين:ثم سله لماذا قدم الأشعري عليهم في أصول الدين و الفقهاء الأربعة في الفروع وكيف قدم في الحديث عليهم عمران بن حطان وأمثاله من الخوارج و قدم في التفسير عليهم مقاتل بن سليمان المرجىء و قدم المجسم في الاخلاق و السلوك وادواء النفس وعلاجها معروفاً واضرابه.
وكيف اخر في الخلافة العامة و النيابة عن النبى صلى الله عليه و سلم اخاه ووليه الذي لا يؤدي عنه سواه ثم قدم فيها ابناء الوزغ على ابن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم.
ومن اعرض عن العترة الطاهرة في كل ما ذكرناه من المراتب العلية و الوظائف الدينية واقتفى فيها مخالفيهم فما عسى أن يصنع بصحاح الثقلين وأمثالها وكيف يتسنى له القول بأنه تمسك بالعترة الطاهرة وراكب سفينتها وداخل باب حطتها.
راجع مراجعة المراجعات ص 16 وما في ذيلها تحت رقم 29 وإليك قسم المتعلق بالمهدي من الصواعق نصاً.ا.
1) .البدر الطالع 109/1؛النور السافر،ص 278-292؛الأعلام للزركلي 113/1؛دائرة المعارف الاسلامية 133/1 وضمن ترجمة حفيده رضى الدين بن عبدالرحمن؛معجم المؤلفين 152/2؛شذرات الذهب 370/8-372؛كشف الظنون 138،60،57 وغيرها.
ابن حجر مى گويد:«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«پس بر آن ها[كتاب و عترت]پيشى نگيريد كه نابود مى شويد و از آن ها كوتاهى نكنيد كه هلاك مى شويد و به آن ها نياموزيد كه آنان قطعا آگاه تر از شمايند.»
اين گفتار پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دليل بر آن است كه هر يك از آنان شايستگى درجات بالا و وظايف دينى را پيدا كند بر ديگران مقدم خواهد بود... (1)
سپس سيد شرف الدين مى فرمايد:«آنگاه از وى بپرس كه چرا او در اصول دين،اشعرى را و در فروع،فقهاى چهارگانه را بر آن ها مقدم داشته است؟و چگونه در علم حديث عمران بن حطان و مانند او از خوارج را و در تفسير مقاتل بن سليمان مرجىّ را بر آنان ترجيح داده است؟و چگونه قائل به جسم بودن خدا در اخلاق و سير و سلوك و شناخت بيمارى هاى نفس و مداواى آن،معروف و مانندش را بر آن مقدم نموده است؟و چگونه برادر پيامبر صلى الله عليه و آله و ولىّ آن حضرت را كه هيچ كس جز او از جانب آن حضرت انجام نمى دهد در خلافت عامه و نيابت از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مؤخر داشته است و پس از او فرزندان وزغ را بر فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله در خلافت مقدم نموده است.
و هر كس در مراتب بلند و وظايف دينى از عترت پاك روى گرداند و از مخالفان شان پيروى كند،به احاديث صحيح ثقلين و مانند آن عمل نكرده است و چگونه مى توان گفت كه وى به عترت طاهره تمسك نموده و بر كشتى ايشان سوار شده و داخل در حطه آنان وارد شده است.»
و اينك بخش ويژه امام مهدى عليه السلام از كتاب«الصواعق المحرقه»تقديم مى گردد.ر.
1) .البدر الطالع 109/1؛النور السافر 278-292؛الاعلام،زركلى 113/1؛دايره المعارف الاسلاميه 133/1 و در ضمن ترجمه نوه اش رضى الدين بن عبد الرحمن؛معجم المؤلفين 152/2؛شذرات الذهب 370/8-372؛كشف الظنون 6057 و 138 و منابع ديگر.
الصواعق المحرقة
في الرد على أهل البدع و الزندقة
ويليه كتاب
تطهير الجنان و اللسان
عن الخطور و التفوّه بثلب سيدنا معاوية بن أبى سفيان
كلاهما تأليف
المحدث أحمد بن حجر الهيتمى المكى
المتوفى سنة 974 ه
كتب مقدمته وعلق حواشيه وخرج أحاديثه وراجع أصوله
عبدالوهاب عبداللطيف
العالمية من درجة أستاذ و المدرس في كلية الشريعة
حق الطبع محفوظ للناشر
مكتبة القاهرة
لصاحبها على يوسف سليمان
بشارع الصارفيه ميدان
دار الطباعة المحمدية درب الاتراك بالأزهر بالقاهرة
في الرد على أهل البدع و الزندقة
أحمد بن حجر الهيتمى المكى
(909-974)
(الآية الثانية عشر)قوله تعالى: «وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ» .قال مقاتل بن سليمان ومن تبعه من المفسرين إن هذه الآية نزلت في المهدى وستأتى الأحاديث المصرحة بأنه من أهل البيت النبوى وحينئذ ففى الآية دلالة على البركة في نسل فاطمة وعلى رضى اللّه عنهما وأن اللّه ليخرج منهما كثيرا طيبا وأن يجعل نسلهما مفاتيح الحكمة ومعادن الرحمة.وسر ذلك أنه صلى الله عليه و آله اعاذها وذريتها من الشيطان الرجيم.ودعا لعلى بمثل ذلك وشرح ذلك كله يعلم بسياق الأحاديث الدالة عليه(وأخرج)النسائى بسند صحيح أن نفرا من الأنصار قالوا لعلى رضى الله عنه او كانت عندك فاطمة فدخل على النبى صلى الله عليه و سلم يعنى ليخطبها،فسلم عليه فقال له ماحاجة ابن أبى طالب،قال فذكرت فاطمة فقال صلى الله عليه و سلم مرحبا وأهلا فخرج إلى الرهط من الأنصار ينتظرونه فقالوا له:ماوراءك قال ما أدرى غير أنه قال لى مرحبا وأهلاً،قالوا يكفيك من رسول اللّه صلى الله عليه و سلم أحدهما قد أعطاك الأهل وأعطاك الرحب فلما كان بعد ما زوجه قال له يا على إنه لابد للعرس من وليمة.
آيه دوازدهم:سخن خداوند تعالى:«و همانا آن نشانه رستاخيز است.»
مقاتل بن سليمان و مفسران پيرو او مى گويند:«همانا اين آيه درباره مهدى عليه السلام نازل شده است و احاديث صريح خواهد آمد كه او از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله است.بنابراين آيه بر با بركت بودن نسل فاطمه و على عليهما السلام دلالت مى كند و اين كه خداوند از آن دو افراد پاك بسيارى را به وجود خواهد آورد و نسل آن ها را كليدهاى حكمت و معدن هاى رحمت قرار خواهد داد و راز اين مطلب اين است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فاطمه عليها السلام و ذريه اش را از شيطان رانده شده پناه داد و براى على عليه السلام نيز چنين دعايى كرد.توضيح همه اين مطالب با آوردن احاديث دلالت كننده بر آن ها روشن مى شود.»
نسايى با سند صحيح روايت مى كند كه گروهى از انصار به على عليه السلام گفتند:«اى كاش با فاطمه عليها السلام ازدواج مى كردى.»به دنبال اين سخن على عليه السلام براى خواستگارى از فاطمه عليها السلام نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت.پس از ورود،سلام كرد و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به وى فرمود:«فرزند ابو طالب چه كارى دارد؟»
على عليه السلام مى گويد:«من درباره فاطمه عليها السلام سخن گفتم،آنگاه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«خوش آمدى و آفرين بر تو!»سپس على عليه السلام نزد گروه انصارِ منتظرش بازگشت آن ها به وى گفتند:
«چه خبر؟»على عليه السلام فرمود:«بيش از اين نمى دانم كه به من فرمود:«خوش آمدى و آفرين بر تو!»گروه انصار گفتند:«يكى از آن دو از طرف پيامبراكرم صلى الله عليه و آله برايت كافى است.همانا او به تو اهليت و شايستگى بخشيد و به تو آسايش و وسعت عنايت كرد.»
آنگاه پس از ازدواج على عليه السلام با فاطمه عليها السلام،پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود:«اى على عليه السلام! عروسى حتماً نياز به وليمه دارد.»
قال سعد رضى الله عنه عندى كبش وجمع الرهط من الانصار آصعا من ذرة فلما كان ليلة البناء قال:يا على لاتحدث شيئا حتى تلقانى فدعا صلى الله عليه و سلم بماء فتوضأ به ثم أفرغه على على وفاطمة رضى اللّه تعالى عنهما فقال اللهم بارك لهما في نسلهما وفي رواية في شملهما و هو بالتحريك الجماع وفي أخرى شبليهما قيل و هو مصحف فان صحت فالشبل ولد الاسد فيكون ذلك كشفا واطلاعا منه صلى الله عليه و سلم على أنها تلد الحسنين فأطلق عليهما شبلين وهما كذلك (وأخرج)أبو على الحسن بن شاذان أن جبريل جاء إلى النبى صلى الله عليه و سلم فقال إن الله يأمرك أن تزوج فاطمة من على فدعا صلى الله عليه و سلم جماعة من أصحابه فقال الحمد للّه المحمود بنعمته الخطبة المشهورة (1)ثم زوج عليا وكان غائبا وفي آخرها فجمع اللّه شملهما وطيب نسلهما وجعل نسلهما مفاتيح الرحمة ومعادن الحكمة وآمن الأمة،فلما حضر على تبسم صلى الله عليه و سلم وقال له إن اللّه أمرنى أن أزوجك فاطمة على أربعمائة مثقال فضة أرضيت بذلك؟فقال:قد رضيتها يا رسول اللّه،ثم خرّ على ساجدا للّه شكراً فلما رفع رأسه قال له صلى الله عليه و سلم بارك اللّه لكما وبارك فيكما وأعز جدكما وأخرج منكما الكثير الطيب.ة.
1) .هذه القصة و هذه الخطبة أخرجا الخطيب في تلخيص المتشابه من حديث أنس وابن عساكر من حديث جابروالروايتان باطلتان وفى الرواية الثانية محمد بن دينار العرفى كما في تنزيه الشريعة.
سعد گفت:«من يك قوچ دارم.»و گروهى از انصار نيز براى وى چند صاع از حبوبات جمع آورى كردند.آنگاه با فرا رسيدن شب عروسى،پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«على عليه السلام هيچ كارى نكن تا با من ديدار كنى!»سپس پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دستور داد آب آوردند و با آن وضو گرفت آنگاه بر روى على عليه السلام و فاطمه عليها السلام ريخت و گفت:«خدايا!براى آن ها در نسلشان بركت بده!»
(و در روايتى به جاى نسل«شَمَل»آمده است و شَمَل به معناى آميزش است و در روايت ديگرى«دو شبل آن ها»آمده است گفته شده كه آن غلط است و اگر صحيح باشد«شبل»به معناى بچه شير است و اين سخن خبر و پرده برداشتن از سوى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله است كه فاطمه عليها السلام حسن و حسين عليهما السلام را به دنيا مى آورد،از اين رو به آن ها بچه شير گفت و آن ها همين گونه بودند.)
ابو على حسن بن شاذان روايت كرده است:«همانا جبرئيل عليه السلام نزد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آمد و گفت:«خداوند به تو دستور مى دهد كه فاطمه عليها السلام را به ازدواج على عليه السلام در آورى.»آنگاه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله گروهى از يارانش را فرا خواند و فرمود:
«ستايش ويژه خداوندى است كه به خاطر نعمت هايش ستوده است...و آن خطبه مشهور را ايراد فرمود. (1)
سپس على عليه السلام را در حالى كه غايب بود به ازدواج در آورد و در پايان روايت آمده است:
«پس خداوند پراكندگى آن ها را به جمع تبديل كند و نسل شان را پاكيزه قرار دهد.نسل آن ها كليدهاى رحمت و معدن هاى حكمت و امينان امتند.»آنگاه وقتى على عليه السلام آمد،پيامبراكرم صلى الله عليه و آله تبسم كرد و به وى فرمود:«خداوند به من دستور داد،با مهريه چهارصد مثقال نقره،فاطمه عليها السلام را به ازدواج تو در آورم،آيا به آن راضى هستى؟»
على عليه السلام گفت:«آن را با خشنودى پذيرفتم،اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!»سپس سجده شكر براى خدا بجا آورد،آنگاه پس از برداشتن سر از سجده،پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به وى فرمود:«خداوند به شما و در شما بركت دهد و مقامتان را غالب و بلند گرداند و از شما افراد پاك بسيار به وجود آورد.»ت.
1) .اين ماجرا و خطبه را خطيب در كتاب تلخيص المتشابه از انس و ابن عساكر از جابر آورده اند و آن دو روايت باطلند و در سند روايت دوم محمد بن دينار عرفى قرار دارد چنانچه در كتاب تنزيه الشريعه آمده است.
قال أنس رضى الله عنه و اللّه لقد أخرج اللّه منهما الكثير الطيب وأخرج أكثره أبوالخير القزوينى الحاكمى.والعقد له مع غيبته سائغ لأن من خصائصه صلى الله عليه و سلم أن ينكح من شاء لمن شاء بلا إذن لأنّه أولى بالمؤمنين من أنفسهم،على أنه يحتمل أنه بحضور وكيله ويحتمل أنه إعلام لهم بما سيفعله وقوله رضيتها،يحتمل أنه إخبار عن رضاه بوقوع العقد السابق من وكيله فهى واقعة حال محتملة.
وأخرج أبو داود السجستانى أن أبابكر خطبها فأعرض عنه صلى الله عليه و سلم ثم عمر فأعرض عنه فأتيا عليا فنيهاه إلى خطبتها فجاء فخطبها فقال صلى الله عليه و سلم ما معك فقال فرسى وبدنى قال،أما فرسك فلا بد لك منه و أما بدنك فبعها واتني بها،فباعها بأربعمائة وثمانين ثم وضعها في حجره فقبض منها قبضة وأمر بلالا أن يشترى بها طيبا،ثم أمرهم أن يجهزوها فعمل لها سرير مشرط ووسادة من أدم حشوها ليف وملأ البيت كثيبا يعنى رملا وأمر أم أيمن أن تنطلق إلى ابنته وقال لعلى لاتعجل حتى آتيك ثم أتاهم صلى الله عليه و سلم فقال لأم أيمن ههنا أخى قالت أخوك وتزوجه ابنتك قال:نعم فدخل على فاطمه ودعا بماء فاتته بقدح فيه ماء فمج فيه.
ثم نضح على رأسها وبين ثدييها وقال:اللهم انى أعيذها بك وذريتها من الشيطان الرجيم،ثم قال لعلى:ائتنى بماء.
انس مى گويد:«به خدا سوگند!خداوند از آن ها افراد پاك بسيارى را به وجود آورد.»
بيش تر اين حديث را ابو خير قزوينى حاكمى آورده است و عقد كردن براى على عليه السلام با نبودش جايز است؛زيرا از ويژگى هاى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله اين است كه هر كس را كه بخواهد بدون اجازه به عقد هر كس در مى آورد؛زيرا وى نسبت به مؤمنان از خودشان اولويت دارد.علاوه بر آن احتمال دارد اجراى عقد در حضور وكيل على عليه السلام بوده است و احتمال دارد كه آن مراسم از سوى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله اعلام براى كارى باشد كه مى خواهد انجام دهد و سخن على عليه السلام كه گفت:«با خشنودى آن را پذيرفتم»احتمال دارد خبر از رضايتش به انجام عقد سابق از طرف وكيلش باشد بنابراين آنچه از سوى وكيلش انجام شده است،به صورت احتمال بوده است.
ابو داود سجستانى روايت مى كند:«ابو بكر از فاطمه عليها السلام خواستگارى كرد و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله از او روى گرداند.آنگاه عمر خواستگارى كرد و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله از او نيز روى برتافت.آنگاه آن دو نزد على عليه السلام آمدند و خواستگارى فاطمه عليها السلام را به او گوشزد كردند.سپس على عليه السلام از او خواستگارى كرد و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله از او پرسيد:«چه دارى؟»گفت:«اسب و شترم.»
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«به اسبت نياز دارى بنابراين شترت را بفروش و پولش را نزد من بياور!»
على عليه السلام آن را به چهارصد و هشتاد فروخت و آن را در دامن پيامبراكرم صلى الله عليه و آله قرار داد.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مشتى از آن برداشت و به بلال دستور داد با آن عطر بخرد.سپس به آن ها دستور داد براى فاطمه عليها السلام جهيزيه تهيه كنند.براى وى تخت بسته شده و زير اندازى از چرم كه داخل آن ليف خرما بود،آماده شد و كف اتاق از رمل(ماسه)پوشيده گرديد.پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به ام ايمن دستور داد نزد دخترش برود و به على عليه السلام فرمود:«شتاب نكن تا من نزد تو آيم.»سپس پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نزد آنان رفت و به ام ايمن فرمود:«آيا برادرم اينجاست؟»ام ايمن گفت:«آيا او برادر توست و دخترت را به وى مى دهى؟»
فرمود:«آرى.»آنگاه نزد فاطمه عليها السلام رفت و آب درخواست كرد.كاسه آبى آورده شد.آن حضرت آب دهانش را در آن انداخت و بر روى سر و سينه دخترش پاشيد و گفت:«خدايا! همانا من،او و ذريه اش را از شيطان رانده شده در پناه تو قرار مى دهم.»سپس به على عليه السلام فرمود:«مقدارى آب نزد من بياور!»
فعلمت ما يريد فملأت القعب فأتيته به فنضح منه على رأسى وبين كتفى وقال:اللهم إنى أعيذه بك وذريته من الشيطان الرجيم.ثم قال ادخل بأهلك على اسم اللّه تعالى وبركته، وأخرج أحمد وأبو حاتم نحوه و قد ظهرت بركة دعائه صلى الله عليه و سلم في نسلهما فكان منه من مضى ومن يأتى ولو لم يكن في الآنين إلّاالإمام المهدى لكفى وسيأتى في الفصل الثانى جملة مستكثره من الأحاديث المبشرة به.ومن ذلك ما أخرجه مسلم وأبو داود و النسائى وابن ماجه و البيهقى وآخرون:المهدى من عترتى من ولد فاطمة.وأخرج أحمد وأبو داود والترمذى وابن ماجه:لو لم يبق من الدهر إلّايوم لبعث اللّه فيه رجلا من عترتى وفى رواية رجلا من أهل بيتى يملؤها عدلا كما ملئت جورا وفي رواية لمن عدا الاخير،لا تذهب الدنيا ولا تنقضى حتى يملك رجل من أهل بيتى يواطىء اسمه اسمى.
وفي أخرى لأبى داود و الترمذى لو لم يبق من الدنيا إلّايوم واحد لطول اللّه ذلك اليوم حتى يبعث اللّه فيه رجلا من أهل بيتى يواطىء اسمه اسمى واسم أبيه اسم أبى يملأ الأرض قسطا وعدلا كما ملئت جورا وظلما وأحمد وغيره المهدى منا أهل البيت يصلحه اللّه في ليلة و الطبرانى المهدى منا يختم الدين بنا كما فتح بنا.
على عليه السلام مى گويد:«من فهميدم كه چه كارى مى خواهد انجام دهد،از اين رو قدح بزرگى را پر از آب كردم و نزد آن حضرت آوردم.آنگاه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله از آن بر سر و پشت من پاشيد و گفت:«خدايا!من،او و ذريه اش را از شيطان رانده شده در پناهت قرار مى دهم.»سپس فرمود:
«با نام خداوند تعالى و بركت او نزد همسرت برو!»
احمد و ابو حاتم نظير آن را روايت كرده اند و بركت دعاى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در نسل آن دو آشكار است،برخى از آن ها آمده اند و برخى خواهند آمد و اگر در ميان آيندگان كسى جز امام مهدى عليه السلام نباشد،قطعا كافى است و در فصل دوم،احاديث بسيارى درباره بشارت به او خواهد آمد كه از آن جمله است حديث:«مهدى عليه السلام از عترت من از نسل فاطمه عليها السلام است.»كه مسلم و ابو داود و نسايى و ابن ماجه و بيهقى و ديگران آن را روايت كرده اند.
احمد و ابو داود و ترمذى و ابن ماجه روايت كرده اند[كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود]:«اگر فقط يك روز از روزگار باقى مانده باشد،خداوند حتماً مردى از عترت مرا(و در روايتى آمده است:«مردى از اهل بيت مرا»)برمى انگيزد كه آن را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است.»
و احمد و ابو داود و ترمذى روايت كرده اند[كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود]:«دنيا سپرى نمى شود و نمى گذرد تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه نامش شبيه نام من است.»
و ابو داود و ترمذى روايت كرده اند[كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود]:«اگر تنها يك روز از دنيا باقى مانده باشد حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا در آن مردى از اهل بيت مرا برانگيزد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است.زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.»
احمد و ديگران روايت مى كنند[كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود]:«مهدى عليه السلام از ما اهل بيت است خداوند يك شبه كارهايش را سامان مى دهد.»
و طبرانى روايت مى كند كه فرمود:«مهدى عليه السلام از ماست.دين به وسيله ما پايان مى پذيرد، همان گونه كه به وسيله ما آغاز شد.»
والحاكم في صحيحه يحل بأمنى في آخر الزمان بلاء شديد من سلاطينهم لم يسمع بلاء أشد منه حتى لايجد الرجل ملجأ فيبعث اللّه رجلا من عترتى أهل بيتى يملأ الأرض قسطا وعدلا كما ملئت ظلما وجورا يحبه ساكن الأرض وساكن السماء،وترسل السماء قطرها وتخرج الأرض نباتها لاتمسك فيها شيئا يعيش فيهم سبع سنين أو ثمانيا أو تسعا يتمنى الأحياء الأموات مما صنع اللّه بأهل الأرض من خيره.
وروى الطبرانى و البزار نحوه وفيه:يمكث فيكم سبعا أو ثمانيا فان أكثر فتسعا.وفي رواية لأبى داود و الحاكم يملك فيكم سبع سنين وفي أخرى للترمذى:إن في أمتى المهدى يخرج يعيش خمسا أو سبعا أو تسعا فيجىء إليه الرجل فيقول:يا مهدى أعطنى أعطنى فيجىء له في ثوبه ما استطاع أن يحمله،وفي رواية فيلبث في ذلك ستا أو سبعا او ثمانيا أو تسع،سنين وسيأتى أن الذى اتفقت عليه الأحاديث سبع سنين من غير شك (1).
(وأخرج)أحمد ومسلم يكون في آخر الزمان خليفة يحثى المال حثيا ولا يعده عدا.
وابن ماجه مرفوعا يخرج ناس من المشرق فيوطئون للمهدى سلطانه.ح.
1) .هذه الروايه الصحيحة ترد قول الشيعة بأنه محمد بن الحسن العسكرى وما وجد في كتب الشعرانى بأنه هو مدسوس عليه.واختلاف الروايات في أنه من ولد الحسن أو الحسين يمكن الجمع بينها بأنه من ولد الحسن أو الحسين وللاخر فيه ولادة من حبة أمهاته،وكذلك يقال في رواية إنه من ولد العباس،ولا يعرف اسم آمه من طريق صحيح.
و حاكم در«صحيح»خود روايت مى كند كه فرمود:«در آخرالزمان بلاى سختى بر سر امت من از طرف پادشاهانشان خواهد آمد كه بلايى سخت تر از آن شنيده نشده است به گونه اى كه مرد پناهگاهى نمى يابد،آنگاه خداوند مردى از عترت من اهل بيتم را برمى انگيزد كه زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است ساكنان زمين و ساكنان آسمان او را دوست دارند و آسمان بارانش را مى بارد و زمين گياهانش را مى روياند بدون آن كه چيزى را در خود نگه دارد.وى هفت يا هشت يا نه سال در ميان امت من مى ماند.زندگان مردگان را آرزو مى كنند.به خاطر خير و بركتى كه خداوند شامل اهل زمين مى گرداند.»
طبرانى و بزار نظير آن را روايت كرده اند و در آن آمده است:«هفت يا هشت[سال]در ميان آنان مى ماند و اگر زياد شود نه[سال].»
و در حديثى از ابو داود و حاكم آمده است:«هفت سال در ميان آنان حكومت مى كند.»
و در حديث ديگرى از ترمذى آمده است:«همانا در ميان امت من مهدى عليه السلام است وى قيام مى كند و پنج يا هفت يا نه[سال]حكومت مى كند.آنگاه مردى نزد وى مى آيد و مى گويد:«اى مهدى عليه السلام به من ببخش!به من ببخش!»
مهدى عليه السلام در پارچه اش به اندازه اى كه مى تواند بر دوش كشد پول مى ريزد.»
و در روايتى آمده است:«شش يا هفت يا هشت يا نه سال در اين حال مى ماند.»
و خواهد آمد كه احاديث بدون ترديد بر هفت سال اتفاق دارند. (1)
احمد و مسلم روايت مى كنند:«در آخرالزمان خليفه اى است كه بدون شمارش مال را تقسيم مى كند.»
و ابن ماجه به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى رساند كه فرمود:«گروهى از مشرق قيام مى كنند و زمينه حكومت مهدى عليه السلام را فراهم مى سازند.»ت.
1) .اين روايت صحيح،ديدگاه شيعه را ردّ مى كند كه مهدى عليه السلام محمد بن حسن عسكرى عليهما السلام است و آنچه در كتاب هاى شعرانى آمده است كه وى همان است،در آن ها داخل شده است و اختلاف روايات در اين كه او از فرزندان حسن عليه السلام يا حسين عليه السلام است به اين صورت قابل جمع است كه وى از طرف پدر،فرزند يكى و از طرف مادر،فرزند ديگرى است و همين مطلب درباره روايتى گفته مى شود كه آن را از فرزندان عباس مى داند و نام مادرش به وسيله صحيحى معلوم نيست.
وصح أن اسمه يوافق اسم النبى صلى الله عليه و سلم واسم أبيه،اسم أبيه وأخرج ابن ماجة:بينما نحن عند رسول اللّه صلى الله عليه و سلم إذ أقبل فئة من بنى هاشم فلما رآهم صلى الله عليه و سلم اغرورقت عيناه وتغير لونه قال فقلت ما نزال نرى في وجهك شيئاً نكرهه،فقال إنا أهل بيت اختار اللّه لنا الآخرة على الدنيا و إن أهل بيتى سيلقون بعدى بلاء شديدا وتطريدا حتى يأتى قوم من قبل المشرق معهم رايات سود فيسألون الخبر فلا يعطونه فيقاتلون فينصرون فيعطون ما سألوا فلا يقبلونه حتى يدفعوها إلى رجل من أهل بيتى فيملوها قسطا كما ملاوها جورا فمن أدرك ذلك منكم فليأتهم ولو حبوا على الثلج فان فيها خليفة اللّه المهدى،وفي سنده من هو سىء الحفظ مع اختلاطه في آخره عمره(وأخرج)أحمد عن ثوبان مرفوعا إذا رأيتم الرايات السّود قد خرجت من خراسان فأتوها ولو حبوا على الثلج فان فيها خليفة اللّه المهدى وفي سنده ضعيف له مناكير.وانما أخرج له مسلم متابعة ولا حجة في هذا و الذى قبله لو فرض أنهما صحيحان لمن زعم أن المهدى ثالث خلفاء بنى العباس(وأخرج)بصير بن حماد مرفوعا هو رجل من عترتى يقاتل على سنتى كما قاتلت أنا على الوحى(وأخرج)أبو نعيم ليبعثن اللّه رجلا من عترتى أفرق الثنايا أجلى الجبهة يملأ الأرض عدلا يفيض المال فيضا.
و در روايت صحيح آمده است كه نامش شبيه نام پيامبراكرم صلى الله عليه و آله است و نام پدرش شبيه نام پدر پيامبر صلى الله عليه و آله.
ابن ماجه روايت مى كند:«يك روز كه نزد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بوديم ناگهان گروهى از بنى هاشم آمدند.هنگامى كه آن حضرت آن ها را مشاهده كرد،ديدگانش پر از اشك و رنگش دگرگون شد.گفتم:«پيوسته ما در چهره شما چيزى را مشاهده مى كنيم كه برايمان ناخوشايند است.»
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«ما اهل بيتى هستيم كه خداوند برايمان آخرت را بر دنيا ترجيح داد و پس از من بلاهاى سخت و رانده شدن بر سر اهل بيتم خواهد آمد تا اين كه گروهى با پرچم هاى سياه از طرف مشرق مى آيند و خير را درخواست مى كنند ولى به آن ها داده نمى شود آنگاه مى جنگند و پيروز مى شوند و خواسته شان به آن ها داده مى شود ولى آن را نمى پذيرند تا به مردى از اهل بيت من تحويل دهند كه آن را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر كرده اند.پس هر يك از شما آن ها را درك كند،بايد به سويشان رود هر چند به صورت چهار دست و پا بر روى برف باشد زيرا خليفه خدا مهدى عليه السلام در ميان آنان است.»
در سند اين حديث فرد كم حافظه اى است افزون بر آن كه در پايان عمرش به اختلال حواس مبتلا شد.
احمد از ثوبان به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى رساند كه فرمود:«هنگامى كه پرچم هاى سياه را مشاهده كرديد كه از خراسان قيام كرده اند به سوى آن ها رويد هر چند به صورت چهار دست و پا بر روى برف باشد زيرا خليفه خدا مهدى عليه السلام در ميان آن هاست.»
در سند آن فرد ضعيف داراى احاديث ناشناسى است و مسلم حديث خوبى از او روايت كرده است.اين حديث و حديث پيشين بر فرض صحت دليل براى كسانى نيست كه مى پندارند مهدى سومين خليفه بنى عباس است.
نصير بن حماد به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى رساند كه فرمود:«او مردى از عترت من است كه به خاطر سنت من مى جنگد همان گونه كه من به خاطر وحى جنگيدم.»
و ابو نعيم از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«حتماً خداوند مردى از عترت مرا برمى انگيزد كه دندان هايش با فاصله،پيشانى بلند است.زمين را از عدالت پر مى كند،مال را به صورت كامل تقسيم مى كند.»
(وأخرج)الرويانى و الطبرانى وغيرهما:المهدى من ولدى وجهه كالكوكب الدرى اللون لون عربى و الجسم جسم إسرائيلى يملأ الأرض عدلا كما ملئت جورا يرضى بخلافته أهل السماء وأهل الأرض و الطير في الجوّ يملك عشرين سنة.
وأخرج الطبرانى مرفوعا يلتفت المهدى و قد نزل عيسى بن مريم عليه السلام كأنما يقطر من شعره الماء فيقول المهدى تقدم فصل بالناس فيقول عيسى إنما أقيمت الصلاة لك فيصلى خلف رجل من ولدى،الحديث.
وفي صحيح ابن حبان في إمامة المهدى نحوه،وصح مرفوعا ينزل عيسى ابن مريم فيقول أميرهم المهدى تعال صل بنا فيقول لا إن بعضكم أئمة على بعض تكرمة اللّه هذه الامة.
(وأخرج)ابن ماجه و الحاكم أنه صلى الله عليه و سلم قال،لا يزداد الأمر إلّاشدة ولا الدنيا إلّاإدباراً ولا الناس إلّاشحا ولا تقوم الساعة إلّاعلى شرار الناس ولا مهدى إلّاعيسى بن مريم أى لا مهدى على الحقيقة سواه لوضعه الجزية واهلاكه الملل المخالفة لملتنا كما صحت به الأحاديث،أولا مهدى معصوما إلّاهو ولقد قال إبراهيم بن ميسرة لطاوس:عمر بن عبدالعزيز المهدى قال لا إنه لم يستكمل العدل كله أى فهو من جملة المهديين وليس الموعود به آخر الزمان و قد صرح أحمد وغيره بأنه من المهديين المذكورين في قوله صلى الله عليه و سلم عليكم بسنتى وسنة الخلفاء الراشدين المهديين من بعدى.
رويانى و طبرانى و ديگران روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى عليه السلام از فرزندان من است.صورتش همانند ستاره تابناك است.رنگش رنگ عربى و جسمش جسم اسرائيلى است.زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است.اهل آسمان و اهل زمين و پرندگان جو از خلافت او خشنودند.بيست سال حكومت مى كند.»
طبرانى به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى رساند كه فرمود:«عيسى عليه السلام در حالى فرود مى آيد كه گويا از موهايش آب مى چكد،آنگاه مهدى عليه السلام توجه مى كند و مى گويد:«جلو بيا و براى مردم نماز بخوان!»
عيسى عليه السلام مى گويد:«همانا نماز براى تو برپا شده است.»آنگاه وى پشت سر مردى از نسل من نماز مى خواند...»
و در«صحيح»ابن حبان در«امامه المهدى عليه السلام»نظير آن آمده است.
و در حديث به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى رسد كه فرمود:«عيسى ابن مريم عليه السلام فرود مى آيد.آنگاه اميرشان مهدى عليه السلام مى گويد:«جلو بيا و براى ما نماز بخوان!»
عيسى عليه السلام مى گويد:«نه،شما امام يكديگريد.به خاطر گرامى داشتن خداوند اين امت را.»
و ابن ماجه و حاكم روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«روز به روز بر سختى امور و پشت كردن دنيا و بخل و حرص مردم افزوده مى شود و قيامت فقط بر مردم بد برپا مى شود و جز عيسى بن مريم عليه السلام هيچ مهدى وجود ندارد.»
يعنى مهدى حقيقى جز او وجود ندارد،زيرا جزيه قرار مى دهد و ملت هاى مخالف ملت ما را نابود مى كند چنانچه در احاديث صحيح آمده است يا اين كه هيچ مهدى معصومى به جز او وجود ندارد.
ابراهيم بن ميسره به طاوس گفت:«آيا عمر بن عبد العزيز مهدى است؟»وى گفت:«نه، همانا او عدالت را به طور كامل اجرا نكرده است.»يعنى او يكى از مهدى هاست ولى آن مهدى موعود در آخرالزمان نيست و احمد و ديگران تصريح كرده اند كه او يكى از مهدى هايى است كه در اين سخن پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آمده است:«بر شما باد به سنت من و سنت خلفاى راه يافته مهدى هدايت شده پس از من.»
تأويل حديث:«به جز عيسى عليه السلام هيچ مهدى وجود ندارد.»بر فرض ثبوت چنين است
ثم تأويل حديث:لا مهدى إلّاعيسى انما هو على تقدير ثبوته والا فقد قال الحاكم أوردته تعجبا لا محتجا به.
وقال البيهقى تفرد به محمد بن خالد،و قد قال الحاكم انه مجهول،واختلف عنه في اسناده وصرح النسائى بأنه منكر،وجزم غيره من الحفاظ بأن الاحاديث التى قبله أى الناصبة على أن المهدى من ولد فاطمة أصح إسنادا(وأخرج)ابن عساكر عن على:إذا قام قائم آل محمد صلى الله عليه و سلم جمع اللّه أهل المشرق وأهل المغرب فأما الرففاء فمن أهل الكوفة و أما الابدال فمن أهل الشام.وصح أنه صلى الله عليه و سلم قال:يكون اختلاف عند موت خليفة فيخرج رجل من المدينة هاربا إلى مكه فيأتيه ناس من أهل مكة فيخرجونه و هو كاره فيبايعونه بين الركن والمقام ويبعث اليهم بعث من الشام فيخسف بهم بالبيداء بين مكة و المدينة فاذا رأى الناس ذلك أتاه أبدال أهل الشام وعصائب أهل العراق فيبايعونه ثم ينشأ رجل من قريش أخواله كلب فيبعث اليهم بعثا فيظهرون عليهم وذلك بعث كلب،والخيبة لمن لم يشهد غنيمة كلب، فيقسم المال ويعمل في الناس بسنة نبيهم صلى الله عليه و سلم ويلقى الإسلام بجرانه إلى الأرض(وأخرج) الطبرانى أنه صلى الله عليه و سلم قال لفاطمة.نبينا خير الأنبياء و هو أبوك وشهيدنا خير الشهداء و هو عم أبيك حمزه ومنا من له جناحان يطير بهما في الجنة حيث شاء و هو ابن عم أبيك جعفر ومنا سبطا هذه الامة الحسن و الحسين وهما ابناك و المراد أنه يتشعب منهما قبيلتان ويكون من نسلهما خلق كثير ومنا المهدى (1).ر.
1) .أحاديث المهدى كثيرة متواترة الف فيها كثير من الحفاظ منهم ابو نعيم و قد جمع السيوطى ماذكره ابو نعيم وزاد عليه في العرف الوردى في اخبار المهدى وللمؤلف ابن حجر فيه كتاب المختصر في علامات المهدى المنتظر.
وگرنه حاكم گفته است من آن را از روى شگفتى ذكر كردم نه به عنوان دليل و براى احتجاج به آن و بيهقى مى گويد:«فقط از طريق محمد بن خالد رسيده است و حاكم او را مجهول مى داند و در سند آن اختلاف شده است و نسايى بر منكر بودن آن تصريح كرده است و حافظان ديگر به طور قطع حكم كرده اند كه احاديث پيش از آن يعنى احاديث صريح در اين كه مهدى عليه السلام از نسل فاطمه است سندشان صحيح تر است.»
ابن عساكر از على عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:«هنگامى كه قائم آل محمد صلى الله عليه و آله قيام مى كند خداوند اهل مشرق و مغرب را گرد مى آورد؛رُففا را از اهل كوفه و ابدال را از اهل شام.»
با سند صحيح از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود:«پس از مرگ خليفه اى اختلافى روى مى دهد.آنگاه مردى از مدينه به مكه مى گريزد و گروهى از اهل مكه نزد وى مى روند و او را بر خلاف ميلش بيرون مى آورند،ميان ركن و مقام با او بيعت مى كنند.سپاهى از شام به سوى آن ها فرستاده مى شود و در بيداء ميان مكه و مدينه در زمين فرو برده مى شود.هنگامى كه مردم اين حادثه را مشاهده مى كنند،ابدال اهل شام و عصائب اهل عراق نزد او مى آيند،با وى بيعت مى كنند.سپس مردى از قريش سر بر مى آورد كه قبيله كلب دايى هايش هستند.مرد مدنى سپاهى به سوى آن ها مى فرستد و بر ايشان پيروز مى شوند و اين است سرنوشت سپاه كلب.نوميد كسى است كه بر سر غنيمت هاى كلب حاضر نشده باشد.مرد مدنى مال را تقسيم مى كند و در ميان مردم به سنت پيامبرشان صلى الله عليه و آله عمل مى كند و اسلام در زمين مستقر مى گردد.»
طبرانى روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به فاطمه عليها السلام فرمود:«پيامبر ما صلى الله عليه و آله بهترين پيامبران عليهم السلام است و او پدر توست و شهيد ما بهترين شهيدان است و او عموى پدر تو حمزه است و دارنده دو بال كه با آن ها در هر كجاى بهشت پرواز مى كند از ماست و او عموزاده پدرت جعفر است و دو سبط اين امت حسن و حسين عليهما السلام از ماست و آن ها فرزندان تو هستند.مقصود اين است كه از آن دو،دو قبيله سرچشمه مى گيرند و از نسل آن ها مردم زيادى به وجود مى آيند و مهدى عليه السلام از ماست.» (1)ت.
1) .احاديث مهدى عليه السلام متواتر است كه بسيارى از حافظان درباره او داراى تاليفند كه ابو نعيم از جمله آن هاست و سيوطى در كتاب العرف الوردى فى اخبار المهدى عليه السلام كتاب ابو نعيم را آورده و بر آن افزوده است.ابن حجر نيز كتاب المختصر فى علامات المهدى عليه السلام المنتظر را تأليف نموده است.
(وأخرج)ابن ماجه أنه صلى الله عليه و سلم قال لو لم يبق من الدنيا إلا يوم واحد لطول اللّه ذلك اليوم حتى يملك رجل من أهل بيتى يملك جبل الديلم و القسطنطينية وصح عند الحاكم عن ابن عباس رضى اللّه عنهما:منا أهل البيت أربعة منا السفاح ومنا المنذر ومنا المنصور ومنا المهدىّ.
فان أراد بأهل البيت ما يشمل جميع بنى هاشم ويكون الثلاثة الأول من نسل العباس والأخير من نسل فاطمة فلا إشكال فيه.و إن أراد أن هؤلا الأربعة من نسل العباس أمكن حمل المهدى في كلامه على ثالث خلفاء بنى العباس لأنّه فيهم كعمر بن عبدالعزيز في بنى أمية لما أو تيه من العدل التام و السيرة الحسنة،ولأنه جاء في الحديث الصحيح أن اسم المهدى يوافق اسم النبى صلى الله عليه و سلم واسم أبيه،اسم أبيه و المهدى هذا كذلك لأنّه محمد بن عبداللّه المنصور ويؤيد ذلك خبر ابن عدى المهدى من ولد العباس عمى،لكن قال الذهبى تفرد به محمد بن الوليد مولى بنى هاشم وكان يضع الحديث ولا ينافى هذا الحمل وصف ابن عباس للمهدى في كلامه بأنه يملأ الأرض عدلا كما ملئت جورا وتأمن البهائم و السباع في زمنه وتلقى الأرض أفلاذ كبدها.أى أمثال الاسطوان من الذهب و الفضة لأن هذه الأوصاف يمكن تطبيقها على المهدى العباسى و إذا أمكن حمل كلامه على ما ذكرناه لم يناف الاحاديث الصحيحة السابقة أن المهدى من ولد فاطمة لان المراد بالمهدى فيها الآتى آخر الزمان الذى يأتم به عيسى صلى الله عليه وعلى نبينا وسلم.
ابن ماجه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«اگر از دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد،حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه بر كوه ديلم و قسطنطنيه حكومت مى كند.»
با سند صحيح نزد حاكم از ابن عباس روايت مى كند كه گفت:«چهار نفر از ما اهل بيت هستند؛سفاح از ماست و منذر از ماست و منصور از ماست و مهدى عليه السلام از ماست.»
اگر مقصود وى از اهل بيت همه بنى هاشم را در بر گيرد و سه نفر اول از بنى عباس و مهدى عليه السلام از نسل فاطمه باشد،اين مطلب اشكالى ندارد و اگر مقصود او اين است كه اين چهار نفر از بنى عباسند،مى توان مهدى عليه السلام در كلام او را بر سومين خليفه عباسى حمل كرد، زيرا او در ميان بنى عباس همانند عمربن عبد العزيز در ميان بنى اميه است به خاطر آن كه عدالت كامل و سيره نيكو به او عنايت شده است و براى اين كه در حديث صحيح آمده است كه نام مهدى عليه السلام شبيه نام پيامبر صلى الله عليه و آله و نام پدرش شبيه نام پدر پيامبر صلى الله عليه و آله است و اين مهدى اين گونه است؛زيرا او محمد بن عبداللّه منصور است و خبر ابن عدى:«مهدى از فرزندان عباس عمويم است.»آن را تأييد مى كند.
ولى ذهبى مى گويد:«اين حديث فقط به وسيله محمد بن وليد غلام بنى هاشم رسيده است و او حديث جعل مى كرد.
و حمل مهدى بر مهدى عباسى در روايت پيشين منافات با توصيف مهدى در سخن ابن عباس ندارد كه مى گويد:«وى زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ظلم پر شده است و حيوانات و درندگان در زمان او امنيت مى يابند و زمين پاره هاى جگرش را بيرون مى ريزد.»يعنى مثل ستون هايى از طلا و نقره زيرا اين ويژگى ها را مى توان بر مهدى عباسى منطبق كرد و هنگامى كه بتوان گفتار او را بر معنايى كه گفتيم حمل كرد،با احاديث صحيح پيشين كه مهدى عليه السلام از نسل فاطمه عليها السلام است منافات ندارد،زيرا مقصود از مهدى عليه السلام در اين احاديث،آن مهدى است كه در آخرالزمان خواهد آمد و عيسى عليه السلام پشت سرش نماز خواهد خواند.
ورواية أنه يلى الأمر بعد المهدى اثنا عشر رجلا:ستة من ولد الحسن وخمسة من ولد الحسين،وآخر من غيرهم واهية جدا،كما قاله شيخ الإسلام و الحافظ الشهاب ابن حجر أى مع مخالفتها للاحاديث الصحيحة أنه آخر الزمان وأن عيسى يأتم به،ولخبر الطبرانى سيكون من بعدى خلفاء ثم من بعد الخلفاء أمراه ثم من بعد الأمراء ملوك ومن بعد الملوك جبابرة ثم يخرج رجل من أهل بيتى يملأ الارض عدلا كما ملئت جورا.ثم يؤمر القحطانى فوالذى بعثنى بالحق ماهو دونه،وفي نسخة ما يقوونه على ماحملنا عليه كلام ابن عباس، يمكن أن يحمل على مارواه هو عن النبى صلى الله عليه و سلم:لن تهلك أمة أنا أولها وعيسى بن مريم آخرها والمهدى وسطها،أخرجه أبو نعيم فيكون المراد به المهدى العباسى ثم رأيت بعضهم قال المراد بالوسط في خبر لن تهلك أمة أنا أولها ومهديها وسطها و المسيح بن مريم آخرها ما قبل الآخر(وأخرج)أحمد و الماوردى أنه صلى الله عليه و سلم قال:ابشروا بالمهدى رجل من قريش من عترتى يخرج فى اختلاف من الناس وزلزال فيملأ الأرض عدلا وقسطا كما ملئت ظلما وجورا ويرضى عنه ساكن الأرض و السماء ويقسم المال صحاحا بالسوية ويملأ قلوب أمة محمد غنى ويسعهم عدله حتى إنه يأمر مناديا فينادى من له حاجة إلى فما يأتيه
و روايت:«پس از مهدى عليه السلام دوازده نفر عهده دار امور خواهند شد،شش نفر از فرزندان حسن عليه السلام و پنج نفر از فرزندان حسين عليه السلام و يك نفر از غير آن ها.»
اين حديث بسيار سست و ضعيف است چنانچه شيخ الاسلام و حافظ شهاب ابن حجر گفته است؛يعنى اولا با احاديث صحيح مخالف است كه آن زمان آخرالزمان است و عيسى عليه السلام پشت سرش نماز مى خواند و با خبر طبرانى مخالف است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«پس از من،خلفايى خواهند بود،آنگاه پس از خلفا،اميران خواهند بود و پس از امرا،پادشاهان خواهند بود و پس از پادشاهان،زورمداران خواهند آمد،آنگاه مردى از اهل بيت من ظهور مى كند كه زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است.سپس قحطانى به فرمانروايى مى رسد،سوگند به خدايى كه مرا به حق مبعوث كرد،او كمتر از مهدى عليه السلام نيست.»
در نسخه اى مطلبى آمده است كه آن را بر آنچه سخن ابن عباس را بر آن حمل كرديم تقويت مى كنند.
و ثانياً ممكن است آن حديث را بر اين حديث پيامبراكرم صلى الله عليه و آله حمل كرد كه فرمود:«هرگز امتى هلاك نمى شود كه من در آغاز آن و عيسى بن مريم عليه السلام در پايانش و مهدى عليه السلام در وسط آن است.»ابو نعيم اين حديث را روايت كرده است،بنابراين مقصود از آن مهدى عباسى است.
برخى را مشاهده نمودم كه مى گويند:«مقصود از وسط در حديث:«هرگز امتى هلاك نمى شود كه من در آغاز آن و مهدى در وسط آن و مسيح بن مريم عليه السلام در پايان آن است.»ما قبل آخر است.»
احمد و ماوردى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كنند كه فرمود:«بشارت باد بر شما به مهدى عليه السلام.مردى از قريش از عترت من كه در اختلاف زياد مردم و اضطراب و آشوب قيام مى كند،آنگاه زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.
ساكنان زمين و آسمان از وى خشنودند و مال را به طور مساوى تقسيم مى كند و قلب هاى امت محمد صلى الله عليه و آله را از بى نيازى پر مى كند و عدالتش را بر آن ها مى گستراند به گونه اى كه به
أحد إلّارجل واحد ياتيه فيسأله فيقول ائت السادن حتى يعطيك فيأتيه فيقول:أنا رسول المهدى إليك لتعطينى مالا فيقول أحث فيحثى مالا يستطيع أن يحمله فيلقى حتى يكون قدر ما يستطيع أن يحمل فيخرج به فيقول:أنا كنت أجشع أمة محمد نفسا كلهم دعى إلى هذا المال فتركه غيرى فيرد عليه فيقول إنا لا تقبل شيئا أعطيناه فيلبث في ذلك ستا أو سبعا أو ثمانيا أو تسع سنين ولا خير في الحياة بعده (1).
(تنبيه)الأظهر أن خروج المهدى قبل نزول عيسى وقيل بعده:قال أبو الحسين الآجرى قد تواترت الاخبار واستفاضت بكثرة رواتها على المصطفى صلى الله عليه و سلم بخروجه وانه من أهل بيته وأنه يملأ الأرض عدلا وأنه يخرج مع عيسى على نبينا وعليه أفضل الصلاة و السلام فيساعده على قتل الدجال بباب لد بأرض فلسطين وأنه يؤم هذه الأمة ويصلى عيسى خلفه انتهى.ر.
1) .اختفاء العسكرى وظهوره لخواص شيعته يناقض ماروى عن ابى عبداللّه الحسين بأنه لا يعرفه إلّاالأولياء وما يروى عن الباقر من ظهوره واختفائه هو ما ذكره علماء السنة من انه يغيب غيبة طويلة واخرى قصيرة يختفى بجبال الطائف ثم يظهر ويختفى بجبال مكة ولا يسمى ظهور العسكرى لخواص شيعته ظهوراً وليس بسرداب بذى طوى كما يقولونه ولظهوره علامات ذكره السيوطى و البرز نجى فى الأشاعة واختلاف الروايات في مدة حكمه من فمن سنين إلى اربعين جمع بينها ابن حجر في القول المختصر بأن الكل صحيح وان ملكه متفاوت الظهور و القوة في حمل الأكثر على كل المدة و الأقل على غاية الظهور.
منادى دستور مى دهد ندا دهد:«هر كس نياز دارد نزد من آيد.»پس هيچ كس نزد او نمى آيد، مگر يك نفر كه مى آيد و از او درخواست مى كند.مهدى عليه السلام به وى مى فرمايد:«نزد خزانه دار برو تا به تو ببخشد.»آن مرد نزد خزانه دار مى رود و مى گويد:«من فرستاده مهدى عليه السلام به سوى تو هستم تا مقدارى پول به من بدهى!»
خزانه دار مى گويد:«بردار!»آن مرد به اندازه اى برمى دارد كه نمى تواند بر دوش كشد آنگاه مقدارى از آن را مى ريزد تا به اندازه اى شود كه توان بردنش را داشته باشد و حركت مى كند و با خود مى گويد:«من آزمندترين امت محمد صلى الله عليه و آله بودم.همه آن ها به اين مال دعوت شدند و همه به جز من آن را رها كردند.آنگاه آن مال را نزد او برمى گرداند.وى مى گويد:«ما چيزى را كه بخشيده ايم،پس نمى گيريم.»
مهدى عليه السلام با اين وضع شش يا هفت يا هشت يا نه سال مى ماند و در زندگى پس از او خيرى نيست.» (1)
و آنچه از باقر عليه السلام روايت شده كه وى آشكار و غايب است،مقصود از آن مطلبى است كه علماى اهل سنت مى گويند كه وى يك غيبت طولانى و يك غيبت كوتاه دارد.در كوه هاى طائف غايب مى شود،آنگاه ظاهر مى گردد و در كوه هاى مكه غايب مى شود و ظهور عسكرى عليه السلام براى خواص شيعه ظهور ناميده نمى شود و او سرداب ذى طوى نيست چنانچه آن ها مى گويند و ظهور او نشانه هايى دارد كه سيوطى و برزنجى در كتاب الاشاعه بيان كرده اند و اختلاف احاديث درباره مدت حكومت او از پنج سال تا چهل سال را ابن حجر در كتاب القول المختصر اين گونه جمع كرده است كه همه آن ها صحيح است و حكومت او از جهت ظهور و نيرومندى متفاوت است،بنابراين حداكثر زمان بر تمام مدت آن و حداقل زمان بر نهايت ظهور آن حمل مى شود.
توجه:
ظاهرا قيام مهدى عليه السلام پيش از فرود آمدن عيسى عليه السلام است و گفته شده است كه پس از آن است.ابو حسين آجرى مى گويد:«اخبار متواتر و مستفيض با راويان فراوان از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دلالت مى كنند بر قيام مهدى عليه السلام و اين كه وى از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله است و زمين را از عدالت پر مى كند و همراه عيسى عليه السلام قيام مى كند و در كشتن دجال در دروازه لدّ در سرزمين فلسطين او را كمك مى كند و او امامت اين امت را بر عهده دارد و عيسى عليه السلام پشت سرش نماز مى خواند.»پايان سخن آجرىد.
1) .غيبت عسكرى و آشكار بودنش براى خواص شيعه با اين حديث ابى عبداللّه الحسين عليه السلام در تناقض است كه فرمود:«فقط اوليا او را مى شناسند.»
وما ذكره من أن المهدى يصلى بعيسى هو الذى دلت عليه الأحاديث كما علمت.
و أما ما صححه السعد التفتازانى من أن عيسى هو الأمام بالمهدى لأنه أفضل،فأما مته أولى فلا شاهد له فيما علله به لأن القصد بامامة المهدى لعيسى إنما هو إظهار انه نزل تابعا لنبينا حاكما بشريعته غير مستقل بشىء من شريعة نفسه واقتداؤه ببعض هذه الأمة مع كونه أفضل من ذلك الإمام الذى اقتدى به فيه من إذاعة ذلك واظهاره مالا يخفى على أنه يمكن الجمع بان يقال ان عيسى يقتدى بالمهدى أولا لإظهار ذلك الغرض ثم بعد ذلك يقتدى المهدى به على أصل القاعدة من اقتداء المفضول بالفاضل وبه يجتمع القولان.
وروى ابو داود في سننه انه من ولد الحسن وكأن سره ترك الحسن الخلافة للّه عزوجل شفقة على الأمة فجعل اللّه القائم بالخلافة الحق عند شدة الحاجة اليها من ولده ليملأ الارض عدلا ورواية كونه من ولد الحسين واهية جدا ومع ذلك لا حجة فيه لما زعمته الرافضة أن المهدى هو الإمام أبو القاسم محمد الحجة بن الحسن العسكرى ثانى عشر الأئمة الآتين في الفصل الاتى على اعتقاد الامامية.
ومما يرد عليهم ما صح أن اسم أبى المهدى يوافق اسم أبى النبى صلى الله عليه و سلم،واسم أبى محمد الحجة لا يوافق ذلك ويرده أيضا قول على مولد المهدى بالمدينة ومحمد الحجة هذا إنما ولد بسرَّ من رأى سنة خمس وخمسين ومائتين:ومن المجاز فات و الجهالات زعم بعضهم أن رواية أنه من أولاد الحسن ورواية اسم أبيه اسم أبى كل منهما وهم وزعمه أيضا أن الأمة اجتمعت على أنه من أولاد الحسين وأنى له بتوهيم الرواة بالتشهى ونقل الإجماع بمجرد التخمين و الحسد.
و اين سخن وى كه عيسى عليه السلام پشت سر مهدى عليه السلام نماز مى خواند،مطلبى است كه احاديث بر آن ها دلالت مى كند چنانچه دانستى و آنچه را سعد تفتازانى صحيح دانسته كه عيسى عليه السلام براى مهدى عليه السلام امام است؛زيرا او افضل است و امامتش اولويت دارد ادله اى كه براى آن آورده است بر اين مطلب گواهى نمى دهد؛براى اين كه مقصود از امامت مهدى عليه السلام براى عيسى عليه السلام تنها اظهار تابعيت وى براى پيامبر صلى الله عليه و آله ماست و اين كه وى بر اساس شريعت پيامبر صلى الله عليه و آله حكم مى كند و در شريعت خود هيچ استقلالى ندارد و اقتداى وى به يك نفر از اين امت با اين كه افضل از اوست تاثير زيادى در بيان اين مطلب و آشكار كردن آن دارد.افزون بر آن كه ممكن است اين گونه ميان آن ها جمع كرد كه عيسى عليه السلام براى اظهار آن هدف ابتدا به مهدى عليه السلام اقتدا مى كند و پس از آن مهدى عليه السلام به او اقتدا مى نمايد بر اساس اصل قاعده اقتدا مفضول به فاضل و به اين صورت ميان دو ديدگاه جمع مى شود.
ابو داود در سنن خود روايت كرده است كه مهدى عليه السلام از نسل حسن عليه السلام است و شايد دليل آن ترك كردن خلافت براى خدا از روى دلسوزى براى امت توسط حسن عليه السلام باشد؛از اين رو خداوند برپا كننده خلافت حق را هنگام شدت احتياج مردم به آن از نسل او قرار داد تا زمين را از عدالت پر كند.
و روايت اين كه مهدى عليه السلام از نسل حسين عليه السلام است،بسيار ضعيف است و با وجود اين دليل بر پندار رافضه نمى شود كه مهدى عليه السلام همان امام ابوالقاسم محمد حجة بن الحسن عسكرى دوازدهمين امام بنابر اعتقاد شيعه است كه در فصل آينده خواهد آمد.
آنچه به ادعاى شيعه پاسخ مى دهد شباهت نام پدر مهدى عليه السلام با نام پدر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله است كه در روايت صحيح به آن اشاره شده است در حالى كه نام پدر محمد حجة با آن موافق نيست.همچنين سخن على عليه السلام كه محل ولادت مهدى عليه السلام مدينه است پاسخ ديگرى بر ادعاى آنان است،با اين كه محمد حجة عليه السلام در سال دويست و پنجاه و پنج در سامرا متولد گرديد.
و پندار برخى از شيعيان كه روايت از نسل امام حسن عليه السلام بودن مهدى عليه السلام و روايت شباهت نام پدرش با نام پدر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله خطاست،سخنى گزاف و از روى جهالت است همچنين پندار وى به اين كه امت،بر از نسل امام حسين عليه السلام بودن وى اجماع نموده اند همين گونه است.
چگونه مى تواند به خاطر تمايل خود راويان را تضعيف نمايد و با مجرد گمان و حسادت ادعاى اجماع نمايد.
والقائلون من الرافضة بأن الحجة هذا هو المهدى يقولون لم يخلف أبوه غيره ومات وعمره خمس سنين آتاه اللّه فيها الحكمة كما آتاها يحيى عليه الصلاة و السلام صبيا وجعله إماما في حال الطفولية كما جعل عيسى،كذلك توفى أبوه بسر من رأى وتستر هو بالمدينة، وله غيبتان صغرى من منذ ولادته إلى انقطاع السفارة بينه وبين شيعته،وكبرى وفي آخرها يقوم وكان فقده يوم الجمعة سنة ست وتسعين ومائتين.فلم يدر أين ذهب خاف على نفسه فغاب؟قال ابن خلكان:والشيعة ترى فيه أنه المنتظر و القائم المهدى و هو صاحب للسرداب عندهم،وأقاويلهم فيه كثيرة وهم ينتظرون خروجه آخر الزمان من السرداب بسر من رأى دخله في دار أبيه وأمه تنظر إليه سنة خمس وستين ومائتين وعمره حينئذ تسع سنين فلم يعد يخرج اليها وقيل دخله وعمره أربع وقيل سبعة عشر انتهى ملخصا و الكثير على أن العسكرى لم يكن له ولد لطلب أخيه جعفر ميراثه من تركته لما مات،فدل طلبه أن أخاه لا ولد له وإلا لم يسعه الطلب وحكى السبكى عن جمهور الرافضة أنهم قائلون بأنه لاعقب للعسكرى وأنه لم يثبت له ولد بعد أن تعصب قوم لاثباته،وأن أخاه جعفرا أخذ ميراثه.
وجعفر هذا ضللته فرقة من الشيعة ونسبوه للكذب في ادعائه ميراث أخيه.ولذا سموه واتبعته فرقة وأثبتوا له الإمامة.
رافضيان معتقد به اين كه حجة بن الحسن عليهما السلام همان مهدى عليه السلام است،مى گويند:«پدرش فرزند ديگرى از خود بر جاى نگذاشت و هنگام وفات پدر،او پنج ساله بود كه خداوند در آن سن به وى حكمت عنايت كرد همان گونه كه به يحيى در كودكى حكمت عنايت كرد و او را در كودكى امام قرار داد همان گونه كه عيسى عليه السلام را پيامبر قرار داد.در اين حال پدرش در سامرا وفات يافت و او در مدينه غايب شد.وى داراى دو غيبت است؛غيبت صغرى كه از زمان ولادتش تا پايان سفارت او ميان شيعيان ادامه داشت و غيبت كبرى كه در پايان آن قيام مى كند و غيبت او در روز جمعه سال دويست و نود و شش بود و معلوم نيست به كجا رفت،بر جانش ترسيد و غايب شد؟»
ابن خلكان مى گويد:«و شيعه معتقد است كه وى منتظَر و قائم و مهدى عليه السلام است و نزد ايشان وى صاحب سرداب است و درباره وى سخنان فراوانى گفته اند و آنان منتظر ظهورش از سرداب سامرا در آخرالزمان هستند.وى در سال دويست و شصت و پنج در سن نه سالگى در خانه پدرش داخل سرداب شد در حالى كه مادرش منتظر وى بود و به سوى او بازنگشت.
رفتن وى به درون سرداب در سن چهار و هفده سالگى نيز گفته شده است.»پايان سخن ابن خلكان به طور خلاصه.
گروه زيادى معتقدند كه امام حسن عسكرى عليه السلام فرزندى نداشت،به دليل درخواست برادرش جعفر سهم ارث خود را از اموال وى پس از وفاتش.بنابراين درخواست وى بر فرزند نداشتن برادرش دلالت مى كند،در غير اين صورت چنين كارى برايش جايز نبود و سبكى از جمهور رافضه نقل مى كند كه ايشان معتقدند امام حسن عسكرى عليه السلام فرزندى نداشت و وجود فرزندى براى وى ثابت نشده است با آن كه گروهى براى اثبات آن تعصب مى ورزند و برادرش جعفر ميراث او را گرفت.
گروهى از شيعه اين جعفر را گمراه شمرده اند و در ادعاى ميراث برادرش به وى نسبت دروغ داده اند و او را كذاب ناميده اند.گروهى نيز از وى پيروى نموده اند و امامت را برايش اثبات كرده اند.
والحاصل أنهم تنازعوا في المنتظر بعد وفاة العسكرى على عشرين فرقة وأن الجمهور غير الامامية على أن المهدى غير الحجة هذا،إذ تغيب شخص هذه المدة المديدة من خوارق العادات فلو كان هو لكان وصفه صلى الله عليه و سلم بذلك أظهر من وصفه بغير ذلك مما مر.
ثم المقرر في الشريعة المطهرة أن الصغير لا تصح ولايته فكيف ساغ لهؤلاء اخفى المنفلين أن يزعموا أمامة من عمره خمس سنين وأنه أوتى الحكم صبيا مع أنه صلى الله عليه و سلم لم يخبر به، ما ذلك إلّامجازفة وجراءة على الشريعة الغراء قال بعض أهل البيت:وليت شعرى من المخبر لهم بهذا وماطريقه،ولقد صاروا بذلك وبوقوفهم بالخيل.على ذلك السرداب وصياحهم بأن يخرج إليهم ضحكة لأولى الالباب ولقد أحسن القائل.
ما آن للسرداب أن يلد الذى كلمتموه بجهلكم ما آنا
فعلى عقولكم العفاء فانكم ثلَّثتم العنقاء و الغيلانا
وزعمت فرقة من الشيعة أن الإمام المهدى هو أبو القاسم محمد بن على بن عمر بن الحسين السبط،حبسه المعتصم فنقبت شيعته الحبس وأخرجوه وذهبوا به فلم يعرف له خبر،وفرقة أن الإمام المهدى محمد بن الحنفية،قيل فقد بعد أخويه السبطين وقيل قبلهما وأنه حى بجبال رضوى ولم تعدّ الرافضة من أهل البيت زيد بن على بن الحسين مع أنه إمام جليل من الطبقة الثالثة من التابعين،بايعه كثيرون من الكوفة وطلبت منه الرافضة أن يتبرّأ من الشيخين لينصروه فقال:بل أتولاهما.
خلاصه آن كه شيعيان درباره منتظَر پس از وفات امام حسن عسكرى عليه السلام به بيست گروه تقسيم شده اند و جمهور غير اماميه بر اين باورند كه مهدى عليه السلام غير از حجة بن الحسن عليه السلام است،زيرا غايب بودن شخصى در اين مدت طولانى بر خلاف عادت است،پس اگر چنين بود حتماً توصيف پيامبراكرم صلى الله عليه و آله وى را به اين ويژگى روشن تر از توصيف وى به ويژگى هاى ديگر بود كه گذشت.
سپس در شرع مطهَّر ثابت شده است كه ولايت صغير صحيح نيست،پس چگونه براى احمقانِ غافل رواست كه به امامت كودك پنج ساله معتقد شوند و اين كه در كودكى به او حكمت عنايت شده است با اين كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به آن خبر نداده است و اين چيزى جز گزاف گويى و جسارت بر شرع نيست و يكى از اهل بيت در اين باره مى گويد:
«اى كاش مى دانستم كه چه كسى به آن ها خبر داده است و سند آن چيست؟و آنان به خاطر اين عقيده و به خاطر ايستادن با اسب در كنار سرداب و فريادشان به اين كه به سوى آن ها بيايد مضحكه عاقلان شده اند.»
و شاعر چه زيبا مى گويد:
«آيا زمان آن نرسيده است كه سرداب به دنيا آورد كسى را كه از روى جهالت با وى سخن مى گوييد؟آيا زمان آن نرسيده است؟
پس خاك بر سر عقل هايتان كه شما براى عنقاء و غيلان سومى ساختيد!»
گروهى از شيعه معتقدند كه امام مهدى عليه السلام ابوالقاسم محمد بن على بن عمر بن حسينِ عليه السلام سبط است كه معتصم او را زندانى كرد و شيعيان به زندان نقب زدند،او را آزاد كردند و بردند و خبرى از او در دست نيست.
و گروهى بر اين باورند كه امام مهدى عليه السلام محمد بن حنفيه است.گفته شده است كه وى پس از دو برادر سبطش غايب شد و گفته شده كه پيش از آن ها غايب شده و او در كوه هاى رضوى زنده است.
رافضه،زيد بن على بن حسين عليه السلام را از اهل بيت به شمار نمى آورند با اين كه وى امام بزرگوارى از طبقه سوم تابعان است.تعداد بسيارى از كوفه با او بيعت كردند و رافضه از وى درخواست كردند كه از شيخان بيزارى جويد تا ياريش كنند ولى او گفت:«بلكه ولايت آن ها را مى پذيرم.»
فقالوا إذا نرفضك.فقال اذهبوا فأنتم الرافضة.فسموا بذلك من حينئذ وكان جملة من تابعه خمسة عشر آلفا.وعند مبايعتهم قال له بعض بنى العباس يا ابن عم لايغرنك هؤلاء من نفسك ففى أهل بيت لك أتم العبر وفي خذ لأنّهم اياهم كفاية.ولما أبى إلّاالخروج تقاعد عنه جماعة ممن بايعه وقالوا الإمام جعفر الصادق ابن أخيه الباقر فلم يبق معه إلّامائتا رجل وعشرون رجلا،جاء الحجاج بجموعه فهزم زيدا وأصابه سهم في جبهته فمات فدفن بأرض نهرو أجرى الماء عليه،ثم علم الحجاج به فنبشه ثم بعث برأسه وصلب جثته سنة إحدى أو اثنتين وعشرين ومائة واستمر مصلوبا حتى مات هشام بن عبدالملك وقام الوليد فدفنه وقيل بل كتب لعامله اعمد إلى عجل أهل العراق فخرفه ثم انسفه في اليمّ نسفا ففعل به ذلك.ورؤى النبى صلى الله عليه و سلم مستندا إلى جذعه المصلوب عليه و هو يقول للناس هكذا يفعلون بولدى،وروى غير واحد أنهم صلبوه مجردا فنسجت العنكبوت على عورته في يومه.ولم يعدّوا ايضا اسحاق بن جفعر الصادق مع جلالة قدره حتى كان سفيان بن عيينة يقول عنه حدثنى الثقة الرضى،وذهبت فرقة من الشيعة إلى إمامته.ثم من عجيب تناقض الرافضة أنهم لم يدّعوها لزيد واسحاق مع جلالتهما وادعاء زيد لها ومن قواعدهم أنها نثبت لمن ادعاها من أهل البيت وأظهر خوارق العادة الدالة على صدقه وادعوها لمحمد الحجة مع أنه
گفتند:«پس ما تو را رها مى كنيم.»
گفت:«برويد كه شما رافضه ايد.»از آن پس آنان به اين نام ناميده شدند و كسانى كه از زيد پيروى كردند پانزده هزار نفر بودند و هنگام بيعت آنان با وى يكى از بنى عباس به او گفت:
«اى عموزاده!اين ها تو را نفريبند در آنچه بر سر خاندانت آمد برايت بزرگ ترين پند و اندرزها نهفته است و يارى نكردن آنان اهل بيت تو را برايت كافى است.»
و وقتى تصميم قطعى به قيام گرفت گروهى از بيعت كنندگانش دست از يارى وى برداشتند و گفتند:«جعفر صادق عليه السلام فرزند برادر زيد باقر عليه السلام امام است.»و فقط دويست و بيست نفر با او ماندند.حجاج با نيروهايش آمد و زيد را شكست داد.تيرى به پيشانى اش خورد و شهيد شد.آنگاه او را در زمين زير نهر دفن كردند و آب را بر رويش جارى كردند.
سپس حجاج به اين موضوع پى برد،قبرش را شكافت.سرش را فرستاد و بدنش را در سال صد و بيست،يك يا دو به دار آويخت.همواره بدن زيد به دار آويخته بود تا هشام بن عبدالملك مرد،وليد قيام كرد و او را دفن كرد.
گفته شده است:«بلكه وى به حاكم كوفه نوشت به سراغ گوساله اهل عراق برو،او را بسوزان و خاكسترش را به دريا بريز.»و حاكم وى اين كار را انجام داد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در خواب ديده شد كه به تنه درختى كه زيد بر آن به دار آويخته شده بود تكيه داده است و به مردم مى فرمايد:«آيا اين گونه با فرزند من رفتار مى شود؟»
و بسيارى روايت كرده اند كه زيد را برهنه بر دار آويختند آنگاه عنكبوت در همان روز بر عورتش تار تنيد.
همچنين رافضه،اسحاق بن جعفر صادق عليه السلام را از اهل بيت به شمار نمى آورند با آن مقام بلندى كه داراست به گونه اى كه سفيان بن عيينه درباره اش مى گويد:«ثقه رضى براى من نقل كرد.»و گروهى از شيعه معتقد به امامت او هستند.
سپس تناقض رافضه شگفت آور است.آن ها براى زيد و اسحاق امامت را نمى پذيرند.با جلالت آن دو و ادعاى امامت از سوى زيد و با اين كه يكى از قوانين آنان اين است كه امامت براى كسى از اهل بيت ثابت مى شود كه آن را ادعا كند و كارهاى خارق العاده اى انجام دهد كه
لم يدعها ولا أظهر ذلك،لغيبته عن أبيه صغيرا على مازعموا واختفائه بحيث لم يره إلّاآحاد زعموا رؤيته وكذبهم غيرهم فيها وقالوا لا وجود له أصلا كما مرفكيف يثبت له ذلك بمجرد الامكان.ويكتفى العاقل بذلك في باب العقائد.ثم أى فائدة في إثبات الإمامة لعاجز عن أعباثها.ثم ما هى الطريق المثبتة لأن كل واحد من الأئمة المذكورين ادعى الامامة بمعنى ولاية الخلق وأظهر الخوارق على ذلك.مع أن الطافح من كلماتهم الثابتة دال على أنهم لا يدعون ذلك بل يبعدون منه و إن كانوا أهلا له،ذكر ذلك بعض أهل البيت النبوى الذين طهر اللّه قلوبهم من الزيغ و الضلال ونزه عقولهم من السفه وتناقض الآراء لتمسكهم بوضح البرهان وصحيح الاستدلال وألسنتهم عن الكذب و البهتان الموجب لأولئك غاية البوار والنكال.
بر راستگويى اش دلالت كند و امامت را براى محمد حجة بن الحسن عليهما السلام ادعا مى كنند با اين كه وى آن را ادعا نكرد و كارهاى خارق العاده اى انجام نداد؛زيرا به اعتقاد شيعه وى در كودكى توسط پدرش غايب و پنهان بود به گونه اى كه فقط تعدادى او را مشاهده كردند كه معتقد به ديدن وى بودند و ديگران آن ها را در اين ادعا تكذيب نمودند و گفتند:«اصلاً چنين شخصى وجود ندارد.»بنابراين چگونه به مجرد امكان امامت براى وى ثابت مى شود و عاقل در باب عقايد به آن بسنده مى كند؟سپس اثبات امامت براى كسى كه از به عهده گرفتن آن ناتوان است،چه فايده اى دارد؟سپس اثبات اين كه هر يك از امامان نامبرده شده ادعاى امامت به معناى ولايت بر خلق نموده اند و براى آن كارهاى خارق العاده اى انجام داده اند،چيست؟با اين كه از سخنان ثابت شده آنان روشن مى شود كه آن ها چنين ادعايى نداشته اند بلكه آن را از خود دور مى كرده اند،هر چند شايستگى آن را داشته اند.اين مطلب را برخى از اهل بيت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله گفته اند كه خداوند قلب هايشان را از انحراف و گمراهى پاك كرده است و عقل هاى شان را از سفاهت و تناقض ديدگاه پيراسته است.چرا كه به برهان روشن و استدلال صحيح چنگ زده اند و زبان هايشان را از دروغ و تهمت نگه داشته اند كه موجب اوج هلاكت و مجازات آن ها مى گردد. (1)م.
1) .به جهت رسم امانت دارى،مطالب شهاب الدين بن حجر هيتمى شافعى را در حالى كه خلاف ادب و تحقيق علمى است،ترجمه كرديم و از توهين هاى ايشان عليه شيعيان اهل بيت عليهم السلام عذرخواهى مى كنيم.اهل تحقيق بهتر مى دانند كه نسبت هاى نارواى هيتمى به شيعيان اهل بيت عليهم السلام كه سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله را از اوصياى كرام آن رسول الهى دريافت مى كنند هيچ صحتى ندارد و آن چه كه از روايات و نوشته هاى هيتمى و ساير علماى اهل سنت ثابت مى گردد،اصل مسئله جانشينان دوازده گانه رسول گرامى اسلام و موضوع مهدويت و ظهور منجى از نسل حضرت زهرا عليها السلام است كه اثبات همين مطلب و ترويج آن در بين مسلمانان،قدم بزرگى در جهت تبليغ فرهنگ مهدويت مطابق با سنت رسول اكرم صلى الله عليه و آله است.م.
الفتاوى الحديثية
ايضا لشهاب الدين بن حجر الهيتمي الشافعي
(909-974)
مرّ ترجمته آنفاً ذيل الصواعق المحرقة فراجع.
الفتاوى الحديثية
تأليف:شهاب الدين بن حجر هيتمى شافعى
(909-974)
كه ترجمه اش در كتاب الصواعق المحرقه گذشت.
الفتاوى الحديثيّة
تأليف
خاتمة الفقهاء و المحدثين الشيخ
أحمد شهاب الدين بن حجر الهيتمى المكى
(909-974ه)
الطبعة الثانية
1390ه/1970م
شركة مكتبة ومطبعة مصطفى البابى الحلبى واولاده بمصر
محمد محمود الحلبى وشركاه خلفاء
شهاب الدين بن حجر هيتمى شافعى
(909-974ه)
[ مطلب
في ذكر المهدى وبعض علامات الساعة ]
وسئلت:عن طائفة يعتقدون في رجل مات من منذ أربعين سنة أنه المهدى الموعود بظهوره آخر الزمان وأن من أنكر كونه المهدى المذكور فقد كفر فما يترتب عليهم؟
فأجبت:بأن هذا اعتقاد باطل وضلالة قبيحة وجهالة شنيعة:أما الأول فلمخالفته لصريح الأحاديث التى كادت تتواتر بخلافه كما ستملى عليك،و أما الثانى فلأنه يترتب عليه تكفير الأئمة المصرحين في كتبهم بما يكذب هؤلاء في زعمهم وأن هذا الميت ليس المهدى المذكور.ومن كفر مسلما لدينه فهو كافر مرتد يضرب عنقه إن لم يتب،وأيضا فهؤلاء منكرون للمهدى الموعود به آخر الزمان.و قد ورد في حديث عند أبى بكر الإسكافى أنه صلى الله عليه و سلم قال:«من كذب بالدجال فقد كفر ومن كذب بالمهدى فقد كفر»وهؤلاء مكذبون به صريحا فيخشى عليهم الكفر،فعلى الإمام أيد اللّه به الدين وقصم بسيف عدله رقاب الطغاة و المبتدعة و المفسدين كهؤلاء الفرقة الضالين الباغين الزنادقة المارقين أن يطهر الأرض من أمثالهم ويريح الناس من قبائح أقوالهم وأفعالهم وأن يبالغ في نصرة هذه
درباره مهدى عليه السلام و برخى نشانه هاى قيامت
سؤال:گروهى درباره مردى كه چهل سال پيش مرده است معتقدند كه وى همان مهدى عليه السلام است كه ظهورش در آخرالزمان وعده داده شده است و هر كس مهدويت او را انكار كند،كافر شده است.اين گروه چه حكمى دارند؟
پاسخ:اين اعتقاد باطل و گمراهى قبيح و جهالت زشتى است؛باطل بودنش به خاطر مخالفت با احاديث صريح بر خلاف اين اعتقاد كه نزديك به تواتر است چنانچه براى تو خوانده خواهد شد.
و گمراهى قبيح است به دليل آن كه نتيجه آن تكفير پيشوايانى است كه در كتاب هايشان به مطالبى تصريح نموده اند كه اعتقاد اين گروه را تكذيب مى كند و اين كه اين شخص مرده مهدى عليه السلام ياد شده نيست و هر كس به مسلمانى نسبت كفر دهد او كافر مرتد است كه اگر توبه نكند گردنش زده مى شود.همچنين اين ها منكر مهدى عليه السلام وعده داده شده در آخرالزمان هستند.در حديثى نزد ابو بكر اسكافى آمده است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«هر كس دجال را تكذيب كند،حتماً كافر شده است و هر كس مهدى عليه السلام را تكذيب كند،قطعا كافر شده است.» و اين ها به طور روشن او را تكذيب مى كنند بنابراين بيم كفرشان مى رود و امام كه خداوند دين را به وسيله وى تأييد مى كند و با شمشير عدالتش گردن سركشان بدعت گزار و مفسدان مانند اين گروه گمراه تجاوزگر زنديق خارج از دين را مى شكند وى وظيفه دارد كه زمين را از مانند ايشان پاك كند و مردم را از گفتار و رفتار زشت آنان راحت نمايد و در يارى اين شريعت
الشريعة الغراء التى ليلها كنهارها ونهارها كليلها فلا يضل عنها إلّاهالك بأن يشدد على هؤلاء العقوبة إلى أن يرجعوا إلى الهدى وينكفوا عن سلوك سبيل الردى ويتخلصوا من شرك الشرك الأكبر،وينادى على قطع دابرهم إن لم يتوبوا باللّه الأكبر فإن ذلك من أعظم مهمات الدين ومن أفضل ما اعتنى به فضلاء الأئمة وعظماء السلاطين،و قد قال الغزالى رحمه الله في نحو هؤلاء الفرقة:ان قتل الواحد منهم أفضل من قتل مائة كافر:أى لأن ضررهم بالدين أعظم وأشدّ إذ الكافر تجتنبه العامة لعلمهم بقبح حاله فلا يقدر على غواية أحد منهم،و أما هؤلاء فيظهرون للناس بزى الفقراء و الصالحين مع انطوائهم على العقائد الفاسدة و البدع القبيحة فليس للعامة إلّاظاهرهم الذى بالغوا في تحسينه،و أما باطنهم المملوء من تلك القبائح و الخبائث فلا يحيطون به ولا يطلعون عليه لقصورهم عن إدراك المخايل الدالة عليه فيغترون بظواهرهم ويعتقدون بسببها فيهم الخير فيقبلون ما يسمعون منهم من البدع و الكفر الخفى ونحوهما،ويعتقدون ظانين أنه الحق فيكون ذلك سببا لإضلالهم وغوايتهم،فلهذه المفسدة العظيمة قال الغزالى ما قال من أن قتل الواحد من أمثال هؤلاء أفضل من قتل مائة كافر،لأن المفاسد و المصالح تتفاوت الأعمال بتفاوتهما وتتزايد الأجور بحسيهما.إذا تقرر ذلك فلنمل عليك من الأحاديث المصرحة بتكذيب هؤلاء وتضليلهم وتفسيقهم ما فيه مقنع وكفاية لمن تدبره.
أخرج أبو نعيم أنه صلى الله عليه و سلم قال:«يخرج المهدى وعلى رأسه عمامة ومعه مناد ينادى هذا المهدى خليفة اللّه فاتبعوه».
وأخرج هو و الخطيب رواية أخرى«يخرج المهدى وعلى رأسه ملك ينادى إن هذا المهدى فاتبعوه».
نورانى نهايت تلاش و كوشش خود را به كار گيرد شريعتى كه شب آن همانند روزش و روزش همانند شب آن است و تنها هلاك شونده از آن منحرف مى شود به اين صورت كه آن ها را به شدت مجازات كند تا به راه هدايت باز گردند و از پيمودن راه سقوط دست بردارند و از دام شرك اكبر نجات يابند و اگر به سوى خداوند اكبر توبه نكردند،نداى ريشه كن كردنشان را سر دهد؛چرا كه اين كار از بزرگ ترين مهمات دين و برترين چيزى است كه مورد توجه پيشوايان با فضيلت و سلاطين بزرگ قرار مى گيرد.غزالى درباره نظير اين گروه مى گويد:«كشتن يك نفر از آنان برتر از كشتن صد كافر است.»
يعنى براى اين كه زيانشان به دين بزرگ تر و شديدتر است،زيرا توده مردم به دليل شناخت زشتى حال كافر از وى اجتناب مى كنند و كافر قدرت گمراه كردن هيچ يك از آنان را ندارد ولى اين ها با آراستگى فقرا و صالحان براى مردم آشكار مى شوند با اين كه عقايد فاسد و بدعت هاى زشت در باطن دارند.بنابراين توده مردم فقط با ظاهرشان سر و كار دارند كه براى زيبا كردنش اوج تلاش خود را مى نمايند ولى به باطن پر از زشتى ها و پليدى ها احاطه ندارند و از آن آگاه نيستند؛زيرا از درك آثار دلالت كننده بر آن ناتوانند؛از اين رو از ظاهرشان فريب مى خورند و از اين راه باور مى كنند كه در آن ها خير است و سخنان بدعت گزار و كفرآميز پوشيده و نظير آن ها را كه از ايشان مى شنوند،مى پذيرند و اعتقاد ظنى به حقانيت آن پيدا مى كنند و همين سبب گمراهى و انحرافشان مى گردد و به خاطر اين مفسده بزرگ،غزالى آن سخن را مى گويد كه كشتن يك نفر مثل اين ها بهتر از كشتن صد كافر است؛زيرا بر اثر تفاوت مفاسد و مصالح اعمال متفاوت مى شود و بر اساس آن ها پاداش ها تغيير مى كند.
اكنون كه اين مطلب روشن شد احاديثى را برايت بيان مى كنيم كه به طور روشن اين گروه را دروغگو و گمراه و فاسق مى شمارد و آن ها براى تدبركننده كافى و بس است.
ابو نعيم روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى عليه السلام در حالى ظهور مى كند كه عمامه اى بر سر دارد و يك منادى همراهش ندا مى دهد:«اين مهدى عليه السلام خليفه خداست پس از وى پيروى كنيد.»
ابو نعيم و خطيب روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى عليه السلام در حالى ظهور مى كند كه فرشته اى بر سرش ندا مى دهد:«اين مهدى عليه السلام است،پس از وى پيروى كنيد!»
والطبرانى في الأوسط:«أنه صلى الله عليه و سلم أخذ بيد علىّ فقال:يخرج من صلب هذا فتى يملأ الأرض قسطا وعدلا،فإذا رأيتم ذلك فعليكم بالفتى التميمى فإنه يقبل من قبل المشرق و هو صاحب راية المهدى».وأخرج أحمد ونسيم بن داود و الحاكم وأبو نعيم أنه صلى الله عليه و سلم قال:«إذا رأيتم الرايات السود قد أقبلت من خراسان فأتوها ولو حبوا على الثلج فإن فيها خليفة اللّه المهدى»واخرج الدانى عن حذيفة قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«تكون وقعة بالزوراء،قيل يا رسول اللّه وما الزوراء؟قال:مدينة بالمشرق بين أنهار يسكنها شرار خلق الله وجبابرة من أمتى تقذف بأربعة أصناف من العذاب بالسيف وخسف وقذف ومسخ».
[ مطلب:في ظهور المهدى و السفيانى وشعيب التميمى
وأن السفيانى يذبحه المهدى عند بحيرة طبريه ]
وقال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:«إذا خرجت السودان طلبت العرب فيكشفون حتى يلحقوا ببطن الأرض أو قال ببطن الأردن،فبينماهم كذلك إذ خرج السفيانى في ستين وثلثمائة راكب حتى يأتى دمشق،فلا يأتى عليهم شهر حتى يتابعه من كلب ثلاثون ألفا فيبعث جيشه إلى العراق فيقتل بالزوراء مائة ألف ويخرجون إلى الكوفة فينتهبونها،فعند ذلك تخرج راية من المشرق ويقودها رجل من تميم يقال له شعيب بن صالح فيستنقذ ما في أيديهم من سبى أهل الكوفة ويقتلهم.
طبرانى در«المعجم الاوسط»روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود:«از پشت اين جوانى به دنيا مى آيد كه زمين را از عدل و داد پر مى كند؛پس هنگامى كه آن را مشاهده كرديد؛بر شما باد به جوان تميمى كه آن از طرف مشرق مى آيد و پرچمدار مهدى عليه السلام است.»
احمد و نسيم بن داود و حاكم و ابو نعيم روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«هنگامى كه مشاهده كرديد پرچم هاى سياه از سوى خراسان مى آيد به طرف آن ها برويد،هر چند به صورت چهار دست و پا بر روى برف،زيرا خليفه خدا مهدى عليه السلام در ميان آن هاست.»
دانى از حذيفه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«در زوراء حادثه اى رخ مى دهد.» گفته شد:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!زوراء چيست؟»
فرمود:«شهرى در مشرق در ميان نهرها كه بدترين خلق خدا و جباران امت من در آن ساكن مى شود.به چهار گونه عذاب گرفتار مى شود،به شمشير و فرو رفتن در زمين و پرتاب شدن به سوى آن (1)و مسخ.»
و كشته شدن سفيانى به دست مهدى عليه السلام
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد:«هنگامى كه سودان سياهان خروج مى كنند به تعقيب عرب مى پردازند و آن ها شكست مى خورند تا به وسط زمين مى پيوندند يا فرمود:«به وسط اردن» در همين حال سفيانى با سيصد و شصت سوار خروج مى كند تا به دمشق مى آيد.يك ماه نمى گذرد كه سى هزار نفر از قبيله كلب از او پيروى مى كنند.آنگاه سفيانى سپاهش را به عراق مى فرستد.در زوراء صد هزار نفر را مى كشند و به سوى كوفه حركت مى كنند و آنجا را غارت مى نمايند.در اين هنگام پرچمى از مشرق به حركت در مى آيد كه مردى از تميم به نام شعيب بن صالح فرمانده آن هاست.وى اسيران اهل كوفه را از دست سپاه سفيانى آزاد مى كند و آن ها را مى كشد.
1) .شايد مقصود موشك ها و بمب هايى باشد كه بر روى آن مى ريزد.م.
ويخرج جيش آخر من جيوش السفيانى إلى المدينة فينتهبونها ثلاثة أيام ثم يسيرون إلى مكة حتى إذا كانوا بالبيداء بعث اللّه جبريل فيقول يا جبريل عذبهم فيضربهم برجله ضربة يخسف اللّه بهم فلا يبقى منهم إلّارجلان فيقدمان على السفيانى ويخبرانه بخسف الجيش فلا يهوله،ثم إن رجالا من قريش يهربون إلى القسطنطينية،فيبعث السفيانى إلى عظيم الروم أن يبعث بهم في المجامع فيبعث بهم إليه فيضرب أعناقهم على باب المدينة بدمشق»قال حذيفة:حتى إنه يطاف بالمرأة في مسجد دمشق في اليوم على مجلس حتى تأتى فخذ السفيانى فتجلس عليه و هو في المحراب قاعد،فيقوم مسلم من المسلمين فيقول ويحكم أكفرتم بعد إيمانكم إن هذا لايحل فيقوم فيضرب عنقه في مسجد دمشق ويقتل كل من تابعه فعند ذلك ينادى مناد من السماء أيها الناس إن اللّه قد قطع عنكم الجبارين والمنافقين وأشياعهم وولاكم خير أمة محمد صلى الله عليه و سلم فالحقوا به بمكة فإنه المهدى واسمه أحمد بن عبداللّه.
قال حذيفة:فقام عمران بن الحصين فقال يا رسول اللّه كيف بنا حتى نعرفه؟
قال:«هو رجل من ولدى كأنه من رجال بنى إسرائيل عليه عباءتان قطوانيتان كأن وجهه الكوكب الدرى في اللون في خده الأيمن خال أسود ابن أربعين سنة بتخرج الأبدال من الشام وأشباههم ويخرج إليه النجباء من مصر وعصائب أهل المشرق وأشباههم حتى يأتوا مكة فيبايع له بين الركن و المقام ثم يخرج متوجها إلى الشام وجبريل على مقدمته وميكائيل على ساقيه فيفرح به أهل السماء وأهل الأرض و الطير و الوحش و الحيتان في البحر وتزيد المياه في دولته وتمد الأنهار وتستخرج الكنوز.
و يكى ديگر از سپاهيان سفيانى به مدينه مى روند و سه روز آن شهر را غارت مى كنند.
سپس به سوى مكه حركت مى نمايند.وقتى به بيداء مى رسند خداوند جبرئيل عليه السلام را مى فرستد و مى فرمايد:«اى جبرئيل!آن ها را عذاب كن!»
جبرئيل با پايش يك ضربه به آن ها مى زند به طورى كه خداوند آن ها را در زمين فرو مى برد و فقط دو نفر از ايشان باقى مى مانند.آن دو نفر نزد سفيانى مى روند و فرو رفتن سپاه در زمين را به او خبر مى دهند ولى اين حادثه سفيانى را نمى ترساند سپس گروهى از قريش به قسطنطنيه مى گريزند و سفيانى به پادشاه روم پيام مى دهد كه آن ها را به بند و زنجير باز گرداند.پادشاه روم آن ها را تحويل سفيانى مى دهد و در كنار دروازه دمشق آن ها را گردن مى زند.»
حذيفه مى گويد:«كار سفيانى به آنجا مى رسد كه يك روز در مجلسى زنى را در مسجد دمشق مى گردانند تا اين كه مى آيد و بر روى ران سفيانى مى نشيند كه در محراب نشسته است.
آنگاه يكى از مسلمانان به پا مى خيزد و مى گويد:«واى بر شما!آيا پس از ايمانتان كافر شديد.
همانا اين كار حلال نيست.»در اين هنگام سفيانى برمى خيزد و در مسجد دمشق گردنش را مى زند و همه طرفدارانش را مى كشد.در اين هنگام منادى از آسمان ندا مى دهد:«اى مردم! همانا خداوند،جباران و منافقان و پيروانشان را از شما ريشه كن كرد و بهترين امت محمد صلى الله عليه و آله را بر شما حاكم گردانيد،پس به مكه برويد كه او مهدى عليه السلام و نامش احمد بن عبداللّه است.»
حذيفه مى گويد:«در اين هنگام عمران بن حصين به پا خاست و گفت:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله! ويژگى هايش را برايمان بيان كن تا او را بشناسيم.»
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«او مردى از نسل من،همانند مردان بنى اسرائيل،داراى دو عباى قطوانى بر تن،صورتش در رنگ همانند ستاره تابناك،بر گونه راستش خال سياهى،چهل ساله است.ابدال شام و نظائرشان و نجباء مصر و عصائب اهل عراق و اشباه آن ها به سوى او حركت مى كنند تا به مكه مى آيند و ميان ركن و مقام با وى بيعت مى شود.سپس در حالى كه جبرئيل عليه السلام پيشاپيش وى و ميكائيل عليه السلام پشت سر اوست به سوى شام حركت مى كند.اهل آسمان و زمين و پرندگان و حيوانات وحشى و ماهيان دريا به خاطر او شادمانند.آب ها در حكومت او افزايش مى يابد و رودها پر آب مى گردد و گنج ها از زمين بيرون آورده مى شود.
فيقدم الشام فيذبح السفيانى تحت الشجرة التى أغصانها إلى بحيرة طبرية ويقتل كلبا.
قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم فالخائب من خاب يوم كلب ولو بعقال.قال حذيفة:يا رسول اللّه كيف يحل قتالهم وهم موحدون؟فيقول رسول اللّه صلى الله عليه و سلم:يا حذيفة هم يومئذ على ردة يزعمون أن الخمر حلال ولا يصلون».
وأخرج أبو نعيم بن حماد أنه صلى الله عليه و سلم قال«يخرج المهدى من المدينة إلى مكة فيستخرجه الناس من بينهم فيبايعونه بين الركن و المقام و هو كاره».وأخرج أبو نعيم أنه صلى الله عليه و سلم قال«ينزل عيسى بن مريم عليه السلام فيقول أميرهم المهدى:تعال صل بنا،فيقول ألا و إن بعضكم على بعض أمراء لكرامة هذه الأمة»وأخرج أبو عمرو الدارانى في سننه أنه صلى الله عليه و سلم قال:«لا تزال طائفة من أمتى تقاتل على الحق حتى ينزل عيسى بن مريم عليه السلام عند طلوع الفجر ببيت المقدس ينزل على المهدى فيقال تقدم يا نبى اللّه فصل بنا،فيقول هذه الأمة أمراء بعضهم على بعض».
وورد أنه صلى الله عليه و سلم قال«فى المحرم ينادى مناد من السماء ألا إن صفوة اللّه فلان فاسمعوا له وأطيعوا».وفي حديث«يكون في أمتى المهدى إن طال عمره أو قصر،ويملك سبع سنين أو ثمان أو تسع سنين فيملؤها قسطا وعدلا كما ملئت ظلما وجورا،وتمطر السماء مطرها وتخرج الأرض بركتها وتعيش أمتى في زمانه عيشا لم تعشه قبل ذلك».وفي حديث آخر «سيكون في رمضان صوت وفي شوال معمعة وفى ذى القعده تحارب القبائل وعلامته نهب الحاج وتكون ملحمة بمنى يكثر فيها القتل وتسيل فيها الدماء حتى تسيل دماؤهم على الجمرة حتى يهرب صاحبهم فيؤتى بين الركن و المقام فيبايع و هو كاره،ويقال له إن أبيت ضربنا عنقك يرضى به ساكن السماء وساكن الأرض».
مهدى عليه السلام به شام مى آيد و در زير درختى كه شاخه هايش به طرف درياچه طبريه است، سر سفيانى را از بدنش جدا مى كند.»
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«زيانكار كسى است كه روز كلب را از دست دهد هر چند به يك پايبند شتر باشد.»
حذيفه گفت:«چگونه جنگ با آنان رواست با اين كه موحدند؟»
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«اى حذيفه!آنان در آن زمان مرتدند،خمر را حلال مى دانند و نماز نمى خوانند.»
ابو نعيم بن حماد روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى عليه السلام از مدينه به مكه مى رود آنگاه گروهى از مردم او را از ميان خودشان بيرون مى آورند و ميان ركن و مقام بر خلاف ميلش با وى بيعت مى كنند.»
ابو نعيم روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«عيسى بن مريم عليه السلام فرود مى آيد و اميرشان مهدى عليه السلام به وى مى گويد:«جلو بيا و براى ما نماز بخوان!»
عيسى عليه السلام مى گويد:«بدانيد كه شما امير يكديگريد به خاطر گرامى بودن اين امت.»
ابو عمرو دارانى در«سنن»خويش روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«گروهى از امت من همواره براى حق مى جنگند تا اين كه عيسى بن مريم عليه السلام هنگام سپيده دم نزد مهدى عليه السلام فرود مى آيد.آنگاه مهدى عليه السلام به وى مى گويد:«اى پيامبر خدا عليه السلام!جلو بيا و براى ما نماز بخوان!»عيسى مى گويد:«اين امت اميران يكديگرند.»
روايت شده كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«در محرم منادى از آسمان ندا مى دهد:«آگاه باشيد كه فلانى برگزيده خداست،پس به سخنانش گوش فرا دهيد و از وى پيروى كنيد!»
در حديثى آمده است:«در ميان امت من مهدى عليه السلام است هر چند عمرش طولانى يا كوتاه شود و هفت يا هشت يا نه سال حكومت مى كند و آن را از داد و عدل پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است و آسمان بارانش را مى بارد و زمين بركت هايش را خارج مى كند و امت من در زمان وى به گونه اى زندگى مى كنند كه پيش از آن زندگى نكرده اند.»
وفي حديث آخر«المهدى طاوس أهل الجنة».
وأخرج أبو نعيم قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«منا المهدى يصلى عيسى بن مريم خلفه».
وأخرج ابن ماجه و الرويانى وابن خزيمة وأبو عوانة و الحاكم وأبو نعيم و اللفظ له عن أبى أمامة قال«خطبنا رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وذكر الدجال فقال فينفى من المدينة الخبث كما ينفى الكير خبث الحديد،ويدعى ذلك اليوم يوم الخلاص قالت أم شريك يا رسول اللّه فأين العرب يومئذ؟قال:هم يومئذ قليل وجلهم ببيت المقدس و إمامهم المهدى رجل صالح فبينما إمامهم قد تقدم يصلى بهم الصبح إذ نزل عليه عيسى بن مريم الصبح فرجع ذلك الإمام القهقرى ليقدم عيسى،فيضع عيسى صلى اللّه على نبينا وعليه وسلم يده بين كتفيه فيقول له تقدم فصل فإنها لك أقيمت،فيصلى بهم إمامهم».
وأخرج أبو نعيم عن أبى أمامة أنه صلى الله عليه و سلم قال«المهدى من ولدى ابن أربعين سنة كأن وجهه كوكب في خده الأيمن خال أسود عليه عباءتان قطوانيتان كأنه من رجال بنى إسرائيل يستخرج الكنوز ويفتح مدائن الشرك».
و در حديث ديگرى آمده است:«در ماه رمضان صدا و در شوال فتنه و در ذى القعده جنگ ميان قبايل خواهد بود و نشانه آن غارت حاجيان است و در منا حادثه وحشتناكى رخ مى دهد كه در آن كشتار بسيارى مى شود و خون هايشان بر جمره جارى مى شود تا اين كه رهبر ايشان مى گريزد و ميان ركن و مقام آورده مى شود و بر خلاف ميلش با وى بيعت مى گردد و به او گفته مى شود اگر نپذيرى گردنت را مى زنيم.ساكنان آسمان و ساكنان زمين از او خشنودند.»
و در حديث ديگرى آمده است:«مهدى عليه السلام طاووس اهل بهشت است.»
ابو نعيم روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى عليه السلام از ماست كه عيسى بن مريم عليه السلام پشت سرش نماز مى خواند.»
ابن ماجه و رويانى و ابن خزيمه و ابوعوانه و حاكم و ابو نعيم روايت مى كنند(عبارت حديث از ابو نعيم است):«پيامبراكرم صلى الله عليه و آله براى ما خطبه خواند و سخن از دجال به ميان آورد.
آنگاه فرمود:«پليدى از مدينه دور مى شود همان گونه كه كوره آهنگرى ناخالصى آهن را جدا مى كند و آن روز،روز رهايى ناميده مى شود.»
ام شريك گفت:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!در آن روز عرب كجاست؟»
فرمود:«آن ها در آن روز اندكند و بيش ترشان در بيت المقدس اند و امامشان مهدى عليه السلام مرد صالحى است.هنگامى كه امامشان براى خواندن نماز صبح جلو ايستاده است ناگهان عيسى بن مريم عليه السلام هنگام صبح بر او فرود مى آيد.آنگاه امام عقب عقب مى رود تا عيسى عليه السلام جلو بيايد،ولى عيسى عليه السلام دستش را بر پشت وى مى گذارد و مى گويد:«جلو برو و نماز بخوان؛زيرا نماز براى تو برپا شده است.»آنگاه امامشان براى آن ها نماز مى خواند.»
ابو نعيم از ابو امامه روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى عليه السلام از نسل من چهل ساله،صورتش همانند ستاره،بر روى گونه راستش خال سياهى،دو عباى قطوانى بر تن، همانند مردى از بنى اسرائيل است.گنج ها را بيرون مى آورد و شهرهاى شرك را فتح مى نمايد.»
[ مطلب قوله صلى الله عليه و سلم:«ملك الأرض أربعة»ألخ ]
وأخرج ابن الجوزى أنه صلى الله عليه و سلم قال«ملك الأرض أربعة مؤمنان وكافران،فالمؤمنان ذوالقرنين وسليمان،والكافران نمروذ وبختنصر،وسيملكها خامس من أهل بيتى».
وأخرج الرويانى في مسنده وأبو نعيم أنه صلى الله عليه و سلم قال«المهدى رجل من ولدى وجهه كالكوكب الدرى».
وأخرجا أيضا عن حذيفة قال:قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم«المهدى رجل من ولدى لونه لون عربى وجسمه جسم إسرائيلى،على خده الأيمن خال كأنه كوكب درى يملا الأرض عدلا كما ملئت جورا،يرضى بخلافته أهل الأرض و أهل ألسماء و الطير في الجوّ».
وأخرج ابونعيم وغيره انه صلى الله عليه و سلم قال:«يخرج المهدى من قرية يقال لها كرعة».
وأخرج الخطيب أنه صلى الله عليه و سلم قال«يحبس الروم على وال من عترتى اسمه يواطئ اسمى فيقبلون بمكان يقال له العملق فيقتتلون فتقتل من المسلمين آلاف أو نحو ذلك،ثم يقتتلون يوما آخر فيقتل من المسلمين نحو ذلك،ثم يقتتلون اليوم الثالث فيكون على الروم فلا يزالون حتى يفتحوا القسطنطينية فبينما هم يقتسمون فيها إذ أتاهم صارخ أن الدجال قد خلفكم في ذراريكم.»
وجاء من طرق أخرى عنه صلى الله عليه و سلم«أن المهدى من عترته من ولد فاطمة رضى اللّه عنها ابنته، وأنه أجلى الجبهة أقنى الأنف»وفى رواية«أشم الأنف»وفي رواية اخرى«أعلى الجبهة
ابن جوزى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه فرمود:«چهار نفر پادشاه همه زمين بودند، دو نفر مؤمن و دو نفر كافر؛دو نفر مؤمن،ذوالقرنين و سليمان عليه السلام بودند و دو كافر،نمرود و بخت نصر و در آينده فرد پنجمى از اهل بيت من بر آن حكومت خواهد كرد.»
و رويانى در مسندش و ابو نعيم روايت مى كنند كه پيامبراكرم عليه السلام فرمود:«مهدى عليه السلام مردى از فرزندان من است،صورتش همانند ستاره تابناك است.»
همچنين از حذيفه روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى عليه السلام مردى از فرزندان من است،رنگش رنگ عربى و جسمش جسم اسرائيل،بر روى گونه راستش خالى و همانند ستاره تابناكى است.زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است.اهل زمين و آسمان و پرندگان در فضا از خلافت او خشنودند.»
ابو نعيم و ديگران روايت مى كنند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«مهدى عليه السلام از قريه اى به نام كرعه ظهور مى كند.»
خطيب روايت مى كند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«روم همه امكانات خود را عليه حاكمى از عترت من به كار مى گيرد كه نامش شبيه نام من است.آن ها در محلى به نام«عملق»رو در روى هم قرار مى گيرند و با هم نبرد مى نمايند.هزاران نفر يا در همين حدود از مسلمانان كشته مى شوند.آنگاه يك روز ديگر با هم مى جنگند و به همان تعداد از مسلمانان كشته مى شوند.
سپس روز سوم با هم نبرد مى كنند و روم شكست مى خورد.آنگاه اوضاع به همان صورت پيش مى رود تا قسطنطنيه را فتح مى نمايند و هنگامى كه مشغول تقسيم غنيمت هاى آن هستند،ناگهان شخصى فرياد زنان نزد آنان مى آيد كه دجال به جاى شما در ميان فرزندانتان است.»
با سندهاى ديگر از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت شده كه مهدى عليه السلام از عترت او از فرزندان دخترش فاطمه عليها السلام است و او پيشانى بلند و بينى كشيده است.»و در روايتى«اشم الانف»آمده است[كه به همان معناست]و در روايت ديگرى:«پيشانى بلند و دو داندان پيش فاصله دار»آمده
أفرق الثنايا»وأنه يملك سبع سنين يملأ الأرض عدلا لأنه يقسم المال صحاحا بالسوية بين الناس،ويملأ قلوب أمة محمد صلى الله عليه و سلم غنى ويوسعهم عدله حتى أنه يأمر مناديا فينادى من له حاجة فليأت إلىّ فلا يأتيه إلّارجل واحد يسأله فيأمر مناديا فيعطيه فيأمره أن يحثى له فيحثى له حتى لا يستطيع أن يحمل فيضع منه حتى يقدر على حمله،ثم يقول لنفسه يأبى الناس كلهم وتأخذى (1)أنت فيرجع لرسول المهدى ليرده عليه فلا يقبله منه،وأن اسمه اسمه صلى الله عليه و سلم،واسم أبيه اسم أبيه،وأنه يكون اختلاف عند موت خليفة فيخرج رجل من أهل المدينة هاربا إلى مكه فيأتيه من أهلها فيخرجونه و هو كاره فيبايعونه بين الركن و المقام، ويبعث إليه بعث من الشام فيخسف بهم بالبيداء بين مكة و المدينة،فإذا رأى الناس ذلك أتاه أبدال الشام وعصائب العراق فيبايعونه فينشئ رجل من قريش أخواله كلب فيبعث أى المهدى عليهم بعثا يقتلونهم فتقسم غنائمهم ويعمل فى الناس بسنة نبيهم،و إن مدة ملكه إن قصرت فسبع وإلا فتسع،وان الناس يتنعمون في زمنه بمالم يسمعوا بمثله قط تؤتى الأرض أكلها ولا تدخر عنهم شيئا،وأنه يخرج ناس من المشرق يوطئون للمهدى سلطانه وأنه صلى الله عليه و سلم انتبه.
و هو يسترجع،فقالت له أم سلمة:مم تسترجع يا رسول اللّه؟قال:من أجل جيش يجئ من قبل العراق في طلب رجل من أهل المدينة فيمنعه اللّه منهم فإذا علوا البيداء من ذى الحليفة خسف بهم فلا يدرك أعلاهم أسفلهم ولا أسفلهم أعلاهم إلى يوم القيامة وأنه يحثو المال حثيا ولا يعدّه عدا.ه.
1) .هكذا من غير نون في النسخ و هو لغة قليلة في الأفعال الخمسة اه.مصححه.
است و او هفت سال حكومت مى كند.زمين را از عدالت پر مى كند و مال را به طور مساوى در ميان مردم تقسيم مى كند و قلب هاى امت محمد صلى الله عليه و آله را از بى نيازى پر مى كند و عدالتش را بر آن ها گسترش مى دهد به طورى كه به منادى خود دستور مى دهد،ندا دهد:«هر كس نيازى دارد نزد من بيايد!»آنگاه فقط يك نفر نزد وى مى آيد و از او درخواست مى كند.سپس به منادى دستور مى دهد،مال به او بدهد.منادى به آن مرد دستور مى دهد،بردارد.وى به اندازه اى برمى دارد كه نمى تواند بر دوش كشد.آنگاه مقدارى از آن را مى ريزد تا بتواند بر دوش كشد.سپس با خود مى گويد:«همه مردم نپذيرفتند و تو آن را گرفتى.»و براى پس دادن آن نزد فرستاده مهدى عليه السلام مى رود،ولى از او نمى پذيرد.
و نامش نام پيامبر صلى الله عليه و آله و نام پدرش نام پدر آن حضرت است و هنگام مرگ خليفه اى اختلافى رخ مى دهد،آنگاه مردى از اهل مدينه به مكه مى گريزد و از اهل مكه نزد او مى آيند، با اكراه او را بيرون مى آورند و ميان ركن و مقام با وى بيعت مى كنند.سپاهى از شام به سوى او فرستاده مى شود و آن ها در بيداء ميان مكه و مدينه در زمين فرو برده مى شوند آنگاه هنگامى كه مردم اين حادثه را مشاهده مى كنند ابدال شام و عصائب عراق نزدش مى آيند و با وى بيعت مى كنند.مردى از قريش سر بر مى آورد كه دايى هايش قبيله كلب اند.آنگاه وى يعنى مهدى عليه السلام سپاه به سوى آن ها مى فرستد،آن ها را مى كشند و غنيمت هايشان تقسيم مى شود و در ميان مردم بر اساس سنت پيامبرشان صلى الله عليه و آله رفتار مى كند.
و مدت حكومتش اگر كوتاه باشد هفت[سال]است،وگرنه نه[سال].و مردم در زمان او آن گونه از نعمت ها بهره مند مى شوند كه هرگز مثل آن شنيده نشده است.زمين خوردنى هايش را مى بخشد و چيزى را از ايشان ذخيره نمى كند و گروهى از مردم از مشرق قيام مى كنند و زمينه حكومت مهدى عليه السلام را فراهم مى نمايند.
و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله از خواب بيدار شد در حالى كه استرجاع مى كرد.ام سلمه به وى گفت:«به خاطر چه چيز استرجاع مى كنى؟اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!»
فرمود:«به خاطر سپاهى كه از طرف عراق به جستجوى مردى از اهل مدينه مى آيد آنگاه خداوند او را از آن ها حفظ مى كند،هنگامى كه در ذوالحليفه قرار گرفتند،در زمين فرو برده مى شوند و تا روز قيامت نه بالاى آن ها به پايين شان مى رسد و نه پايين ايشان به بالايشان.»
و او مال را بدون شمارش تقسيم مى كند.
و إن المهدى يبايع بين الركن و المقام وعدة من معه ثلثمائة وبضعة عشر،فتأتيه عصائب أهل العراق وأبدال أهل الشام فيغزوه جيش من أهل الشام فيخسف بهم بالبيداء».
[ مطلب:السفيانى من ذرية أبى سفيان ]
وأنه صلى الله عليه و سلم أخذ بيد علىّ وقال«يخرج من صلب هذا فتى يملأ الأرض قسطا وعدلا فإذا رأيتم ذلك فعليكم بالفتى التميمى فإنه يقبل من قبل المشرق و هو صاحب راية المهدى،وأن السفيانى:أى و هو من ذرية أبى سفيان،يخرج بالشام وعامة من يتبعه من كلب فيبقر بطون النساء ويقتل الصبيان،ثم يبعث المهدى و قد خرج للحرة جيشا فيهزمهم المهدى،فيسير إليه السفيانى هو ومن معه حتى إذا صار ببيداء من الأرض خسف بهم فلا ينجو منهم إلّا المخبر عنهم وأنه من عترته،و هو الذى يؤم عيسى صلى اللّه على نبينا وعليه وسلم»فهذه الجملة من الأحاديث تكذب أولئك المذكورين في السؤال وتبدعهم وتضللهم وتقضى عليهم بالجهل المفرط و الحماقة العظماء.
وكذا ورد عن الصحابة و التابعين ما يردّ على أولئك الحمقى أيضا فمما ورد عن على كرم اللّه وجهه أنه سيكون فتنة عظيمة وأنه لا يسب أهل الشام بل ظلمتهم فإن فيهم الأبدال،وأنه يرسل عليهم سيل من السماء فيغرقهم،ثم يبعث اللّه عند ذلك رجلا من عترته صلى الله عليه و سلم في اثنى عشر ألفا إن قلوا وخمسه عشر إن كثروا على ثلاث رايات يقاتلهم أهل سبع رايات ليس من صاحب راية إلّاو هو يطمع بالملك فيقتلون وينهزمون.
و ميان ركن و مقام با مهدى عليه السلام بيعت مى شود در حالى كه بيش از سيصد نفر همراه او هستند.آنگاه عصائب اهل عراق و ابدال اهل شام نزدش مى آيند و سپاهى از اهل شام براى نبرد با وى مى آيند و در بيداء در زمين فرو برده مى شوند.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود:«از پشت اين جوانى به دنيا مى آيد كه زمين را از عدل و داد پر مى كند،پس هنگامى كه آن را مشاهده كرديد،بر شما باد به جوان تميمى.
همانا او از طرف مشرق مى آيد و پرچمدار مهدى عليه السلام است و همانا سفيانى يعنى كسى كه از نسل ابو سفيان است از شام خروج مى كند و همه پيروانش از قبيله كلب هستند.وى شكم زنان را مى شكافد و كودكان را مى كشد.سپس مهدى عليه السلام برانگيخته مى شود در حالى كه سفيانى سپاهى به سوى حرّه فرستاده است و مهدى عليه السلام آن ها را شكست مى دهد.آنگاه سفيانى به سوى مهدى عليه السلام و پيروانش حركت مى كند و هنگامى كه به بيداء(بيابانى)از زمين مى رسد، در زمين فرو برده مى شود و كسى جز خبردهنده نجات نمى يابد.
و مهدى عليه السلام از عترت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله است و كسى است كه امام جماعت عيسى عليه السلام است.»
اين ها تعدادى از احاديث است كه آن گروه ياد شده در سوال را،دروغگو و بدعت گزار و گمراه معرفى مى كند و بر آن ها به جهل بيش از حد و حماقت بزرگ حكم مى كند.
همچنين از اصحاب و تابعين رواياتى وارد شده است كه به اين گروه احمق پاسخ مى دهد.
از على عليه السلام روايت شده كه فرمود:
«فتنه بزرگى رخ مى دهد و اهل شام دشنام داده نمى شوند بلكه ظالمان شان دشنام داده مى شوند زيرا ابدال در ميان آن ها هستند و از آسمان سيلى بر آن ها فرستاده مى شود و آن ها را غرق مى كند،آنگاه در آن زمان خداوند مردى از عترت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله را همراه دوازده هزار نفر اگر كم باشند و پانزده هزار نفر اگر زياد باشند با سه پرچم برمى انگيزد كه اهل هفت پرچم با آن ها نبرد مى كنند و صاحب هر يك از آن پرچم ها به حكومت و پادشاهى چشم دوخته است.آنگاه آن هفت پرچم كشته و فرارى مى شوند.
ثم يظهر عليهم الهاشمى فيرد اللّه إلى المسلمين ألفتهم ونعمتهم فيكونون على ذلك حتى يخرج الدجال وأنه قال لعمر رضى الله عنه حين قال:لا أدرى أدع خزائن البيت،أى الكعبة،وما فيه من المال و السلاح أو أقسمه في سبيل اللّه:امض يا أمير المؤمنين فلست بصاحبه إنما صاحبه مناشاب من قريش يقسمه في آخر الزمان،وأنه قال:إن المهدى يظهر إذا نادى مناد في السماء إن الحق في آل محمد يظهر حينئذ على أفواه الناس ويشربون حبه فلايكون لهم ذكر غيره،وانه يخرج رايات سود فيقاتل السفيانى فيهم شاب من بنى هاشم في كفه اليسرى خال وفي مقدمته رجل من تميم يدعى بشعيب بن صالح فيهزمهم و إن السفيانى إذا خرجت خيله بعث لأهل خراسان فيخرجون إلى المهدى فيلتقى هو و الهاشمى برايات سود على مقدمته شعيب بن صالح فيلتقى هو و السفيانى في باب إصطخر فيكون بينهم مقتلة عظيمة فتظهر الرايات السود وتهرب خيل السفيانى فعند ذلك يتمنى الناس المهدى ويطلبونه،وأنه يخرج رجل قبل المهدى من أهل بيته بالمشرق يحمل السيف على عاتقه ثمانية عشر شهرا يقتل ويمثل ويتوجه إلى بيت المقدس فلا يبلغه حتى يموت،وأنه يبعث جيش إلى المدينة فيأخذون من قدر عليه من آل محمد صلى الله عليه و سلم ويقتل من بنى هاشم رجال ونساء،فعند ذلك يهرب المهدى ورجل آخر من المدينة إلى مكة فيبعث في طلبهما و قد لحقا بحرم اللّه وأمنه.
سپس هاشمى بر آن ها پيروز مى شود و خداوند الفت و نعمت مسلمانان را به آن ها بازمى گرداند و در اين وضع خواهند بود تا دجال خروج كند.
و هنگامى كه عمر گفت:«نمى دانم كه گنجينه هاى كعبه و اموال و اسلحه هاى موجود در آن را به حال خود رها كنم يا آن ها را در راه خدا تقسيم كنم.»
على عليه السلام به وى فرمود:«بگذر اى امير مؤمنان!كه تو اهل اين كار نيستى.همانا اين كار از ماست،جوانى از قريش كه در آخرالزمان آن ها را تقسيم مى كند.»
و فرمود:«همانا مهدى عليه السلام هنگامى ظهور مى كند كه منادى از آسمان ندا دهد،قطعا حق در آل محمد صلى الله عليه و آله است.در اين هنگام نام وى بر سر زبان مردم مى افتد و از محبت او سيراب مى شوند به گونه اى كه ذكرى جز او ندارند.
و پرچم هاى سياه قيام مى كنند و با سفيانى نبرد مى نمايند.در ميان آن ها جوانى از بنى هاشم است كه در كف دست چپش خالى وجود دارد و پيشاپيش آن ها مردى از تميم به نام شعيب بن صالح است كه سفيانى را شكست مى دهد و هنگامى كه سواران سفيانى حركت مى كنند،سپاهى را به سوى اهل خراسان مى فرستد.آن ها به سوى مهدى عليه السلام حركت مى كنند.
آنگاه مهدى عليه السلام و هاشمى با پرچم هاى سياه كه شعيب بن صالح فرمانده آن هاست برخورد مى كنند و شعيب و سفيانى پشت دروازه اصطخر رو در روى هم قرار مى گيرند.جنگ سختى ميان آن ها اتفاق مى افتد.پرچم هاى سياه پيروز مى شوند و سواران سفيانى مى گريزند.در اين هنگام مردم،مهدى عليه السلام را آرزو مى كنند و به جستجوى وى مى پردازند.
و پيش از مهدى عليه السلام مردى از اهل بيت او در مشرق قيام مى كند،هشت ماه شمشير را بر شانه اش مى گذارد،مى كشد،عضو قطع مى كند و به سوى بيت المقدس به پيش مى رود ولى پيش از رسيدن به آنجا مى ميرد.
و وى(سفيانى)سپاهى به سوى مدينه مى فرستد.آن ها هر كس از آل محمد صلى الله عليه و آله را كه بتوانند دستگير مى كنند و مردان و زنانى از بنى هاشم را مى كشند.در اين هنگام مهدى عليه السلام و مرد ديگرى از مدينه به سوى مكه مى گريزند،آنگاه در تعقيب آن ها نيرو فرستاده مى شود ولى آن ها به حرم خدا و جايگاه امن وى پيوسته اند.
وأنه إذا بعث السفيانى على المهدى جيشا فخسف بهم بالبيداء وبلغ ذلك أهل الشام وقالوا لخليفتهم قد خرج المهدى فبايعه وادخل في طاعته وإلا قتلناك فيرسل إليه بالبيعة ويسير المهدى حتى ينزل بيت المقدس وتقبل إليه الخزائن وتدخل العرب و العجم وأهل الحرب و الروم وغيرهم في طاعته من غير قتال حتى يبنى المساجد بالقسطنطينية ومادونها،وان المهدى مولده بالمدينة من أهل بيت النبى صلى الله عليه و سلم،واسمه اسمى واسم أبيه اسم أبى ومهاجره بيت المقدس كث اللحية أكحل العينين براق الثنايا في وجهه خال وفي كتفه علامة النبى صلى الله عليه و سلم يخرج براية النبى صلى الله عليه و سلم من مرط معلمة بسوداء مربعة فيها حجر لم تتبين منذ توفى رسول اللّه صلى الله عليه و سلم ولا تنشر حتى يخرج المهدى يمده الله بثلاثة آلاف من الملائكة يضربون وجوه من خالفهم وأدبارهم يبعث و هو ما بين الثلاثين إلى الأربعين،وأنه قال المهدى منى من قريش آدم ضرب من الرجال،وأنه قال إذا خرجت الرايات السود إلى السفيانى التى فيها شعيب بن صالح تمنى الناس المهدى فيطلبونه،فيخرج من مكة ومعه راية رسول اللّه صلى الله عليه و سلم فيصلى ركعتين بعد أن يئس الناس من خروجه لما طال عليهم من البلاء،فإذا فرغ من صلاته انصرف فقال:يا أيها الناس يا أمة محمد يا أهل بيته خاصة قد قهرنا وبغى علينا،وانه قال المهدى رجل منا من ولد فاطمة وانه يلى امر الناس ثلاثين لو اربعين سنة.
و هنگامى كه سفيانى سپاهى را عليه مهدى عليه السلام اعزام مى كند،در بيداء در زمين فرو مى روند و اين خبر به اهل شام مى رسد.آنان به حاكم خود مى گويند مهدى عليه السلام قيام كرده است،پس با او بيعت كن و در اطاعت او در آى وگرنه تو را مى كشيم.آنگاه سفيانى بيعت خود را به او ابلاغ مى كند و مهدى عليه السلام حركت مى كند تا در بيت المقدس منزل مى كند و گنجينه ها به سويش مى آيد و عرب و عجم و گروه هاى در جنگ با او و روم و ديگران همگى بدون نبرد اطاعتش را مى پذيرند،به گونه اى كه در قسطنطنيه و اطراف آن مسجدهايى مى سازد.
و محل ولادت مهدى عليه السلام مدينه،از اهل بيت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نامش نام من و نام پدرش نام پدر من،محل هجرت وى بيت المقدس است.وى داراى ريش پر پشت،با چشمان سياه، دندان هاى سفيد،خالى در چهره اش و بر روى شانه اش نشانه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله است.با پرچم پيامبراكرم صلى الله عليه و آله قيام مى كند.آن پرچم از گليم،داراى نشانه سياه،مربع و سنگى در آن است.از زمان رحلت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آشكار و برافراشته نشده است تا مهدى عليه السلام قيام كند.
خداوند او را به سه هزار فرشته كمك مى كند،كه به صورت و پشت مخالفان شان ضربه مى زنند.مهدى عليه السلام در سن سى تا چهل سالگى برانگيخته مى شود.
على عليه السلام فرمود:«مهدى عليه السلام از من،از قريش است.گندم گون و لاغر اندام است.»
و فرمود:«هنگامى كه پرچم هاى سياه كه شعيب بن صالح در ميان آن هاست به سوى سفيانى حركت مى كنند،مردم،مهدى عليه السلام را آرزو مى نمايند و به جستجويش مى پردازند.
آنگاه مهدى عليه السلام از مكه با پرچم پيامبراكرم صلى الله عليه و آله قيام مى كند.پس از آن كه مردم به دليل طولانى شدن بلا بر خود از قيام وى نوميد شده اند.آنگاه دو ركعت نماز مى خواند و پس از نماز برمى گردد و مى فرمايد:
«اى مردم!اى امت محمد صلى الله عليه و آله!و به ويژه اى اهل بيت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله!ما مغلوب شديم و به ما ستم روا داشته شد.»
و فرمود:«مهدى عليه السلام مردى از ما از نسل فاطمه عليها السلام است و او سى يا چهل سال اداره امور مردم را به عهده مى گيرد.»
وينافى هذا ما مّر من أن مدة ملكة سبع سنين أو تسع،و قد يجاب إن صحا بأن السبع أو التسع فيها نهاية ملكه وما قبلها فيه بدايته فهذه الآثار كلها عن علىّ كرّم اللّه وجهه تكذب أولئك الضالين المارقين.
ويرد عليهم ما قال عبدالغافر الفارسى وابن الجوزى وابن الأثير في ذكر على أن المهدى من ولد الحسن وأنه منفرج الفخذين:أى بينهما تباعد.
ومما جاء عن الحسن رضى الله عنه أنه قال:بالرى رجل ربعة أسمر من بنى تميم مجذوم كوسج يقال له شعيب بن صالح في أربعة آلاف ثيابهم بيض وراياتهم سود يكون على مقدمة المهدى ولايلقاه أحد إلّاقتله،وما ورد عن ابن عباس رضى اللّه عنهما أنه قال:المهدى منا يدفعه إلى عيسى بن مريم،وان المهدى يبعث بعد إياس وحتى يقول الناس لا مهدى، وأنصاره أناس من أهل الشام عددهم ثلثمائة وخمسة عشر عدد أصحاب بدر يسيرون إليه من الشام حتى يستخرجونه من بطن مكة من دار عند الصفا فيبايعونه كرها فيصلى بهم ركعتين عند المقام ثم يصعد المنبر.
ومما ورد عن ابن مسعود رضى الله عنه:أن الطرق إذا انقطعت وكثرت الفتن خرج سبعة نفر علماء من أفق شتى على غير ميعاد يبايع لكل رجل منهم ثلثمائة وبضعة عشر رجلا حتى يجتمعوا بمكة فتلتقى السبع فيقول بعضهم لبعض:ما جاء بكم؟فيقولون:جئنا في طلب هذا الرجل الذى ينبغى أن يهدأ على يديه هذه الفتن وتفتح به القسطنطينية،قد عرفناه باسمه واسم أبيه وجنسه،فيصيبونه بمكة فينفلت منهم إلى المدينة فيطلبونه بها فيخالفهم إلى مكة فيأتون
اين مطلب با آنچه گذشت كه مدت حكومتش هفت يا نه سال است،منافات دارد و بر فرض صحت اين دو نقل اين گونه پاسخ داده مى شود كه هفت يا نه سال اوج اقتدار حكومت اوست و پيش از آن دوران شروع حكومت اوست.
اين احاديث از على عليه السلام دروغگو بودن آن گروه گمراه خارج از دين را ثابت مى كند و روايت عبد الغافر فارسى و ابن جوزى و ابن اثير از على عليه السلام درباره مهدى عليه السلام نيز به ادعاى آن ها پاسخ مى دهد كه فرمود:«مهدى عليه السلام از نسل حسن عليه السلام و ران هايش از هم فاصله دارد.»
از امام حسن عليه السلام روايت شده كه فرمود:«در رى مردى ميان قامت،گندمگون،از بنى تميم، مبتلاى به جذام و كوسه به نام شعيب بن صالح با چهار هزار نيرو است كه لباس هايشان سفيد و پرچم هايشان سياه است.وى فرمانده سپاه مهدى عليه السلام است و با هر كس رو در رو شود حتماً او را مى كشد.»
و از ابن عباس روايت شده كه گفت:«مهدى عليه السلام از ماست كه آن را به عيسى بن مريم عليه السلام تحويل مى دهد.»و«مهدى عليه السلام پس از نوميدى بسيار برانگيخته مى شود به طورى كه مردم مى گويند:«مهدى عليه السلام وجود ندارد.»و يارانش سيصد و پانزده نفر به تعداد اصحاب بدر از شامند كه از آنجا به سوى او حركت مى كنند تا اين كه او را از دل مكه از خانه اى در كنار صفا بيرون مى آورند و بر خلاف ميلش با او بيعت مى كنند آنگاه دو ركعت نماز براى آنان مى خواند و به منبر مى رود.»
و از ابن مسعود روايت شده كه گفت:«هنگامى كه راه ها بسته و ناامن و فتنه زياد شود، هفت نفر عالم از شهرهاى مختلف بدون وعده قبلى قيام مى كنند با هر يك از آنان بيش از سيصد و ده نفر بيعت مى كنند.آنان حركت مى كنند تا همگى در مكه گرد مى آيند،باهم ملاقات مى كنند و به همديگر مى گويند:«چرا به اينجا آمديد؟»آنگاه مى گويند:«به جستجوى اين مرد آمديم كه سزاوار است فتنه ها به دست وى آرام و قسطنطنيه فتح گردد.همانا ما نام و نام پدرش و ويژگى هاى او را مى دانيم.»سپس در مكه او را مى يابند ولى از دستشان به مدينه مى گريزد.در پى او به مدينه مى روند و او آن ها را در مدينه رها مى كند و به مكه مى رود.در مكه به طرف او مى روند از دستشان به مدينه مى گريزد.در جستجويش به مدينه مى روند،
إليه بها فينفلت منهم إلى المدينة فيطلبونه فيخالفهم إلى مكة فيصيبونه بها عند الركن، فيقولون:إثمنا عليك ودماؤنا في عنقك إن لم تمد يدك نبايعك هذا عسكر السفيانى قد توجه في طلبنا عليهم رجل من حرام،فيجلس بين الركن و المقام فيمد يده فيبايع له فيلقى اللّه محبته في صدور الناس فيسير مع قوم أسد بالنهار رهبان بالليل،او يهزم اللّه على يديه الروم ويذهب اللّه على يديه الفقر وينزل الشام ومما جاء عن عمرو بن العاص رضى الله عنه أن علامة خروج المهدى أن يخسف بجيش في البيداء:
[ مطلب
في علامة خروج المهدى وأن القحطانى بعد المهدى ]
ومما جاء عن أكابر أهل البيت فيه قول محمد بن على:لمهدينا آيتان لم يكونا منذ خلق اللّه السموات و الأرض:ينكسف القمر لأول ليلة من رمضان،وتنكسف الشمس فى النصف منه،ولم يكونا منذ خلق اللّه السموات و الأرض.وقول محمد بن الحنفية:تخرج رايات سود لبنى العباس،ثم تخرج من خراسان اخرى سود قلانسهم سود وثيابهم بيض على مقدمتهم رجل يقال له شعيب بن صالح بن تميم يهزمون أصحاب السفيانى حتى ينزل ببيت المقدس يوطئ للمهدى سلطانه ويمد إليه ثلثمائة من الشام،يكون بين خروجه وبين أن يسلم الأمر للمهدى اثنان وسبعون شهرا.وقول أبى جعفر لا يخرج المهدى حتى يروا الظلمة.
از مكه سر در مى آورد تا سرانجام در كنار ركن او را مى يابند و مى گويند:«گناهان ما بر دوش تو و خونمان به گردن توست،اگر دستت را دراز نكنى تا با تو بيعت كنيم.اين سپاه سفيانى است كه به فرماندهى مرد حرامزاده اى در جستجوى ماست.»
آنگاه وى ميان ركن و مقام مى نشيند،دستش را دراز مى كند و با او بيعت مى شود.خداوند محبتش را در دل مردم مى اندازد و او همراه گروهى شيران روز و راهبان شب حركت مى كند و خداوند به دست او روم را شكست مى دهد و به دستش فقر را برطرف مى كند و در شام منزل مى كند.»
از عمر و عاص روايت شده كه گفت:«همانا نشانه قيام مهدى عليه السلام فرو رفتن سپاه در بيداء است.»
نشانه هاى ظهور مهدى عليه السلام و حكومت قحطانى پس از مهدى عليه السلام
آنچه از بزرگان اهل بيت درباره مهدى عليه السلام رسيده است:
محمد بن على[امام باقر عليه السلام]مى فرمايد:«مهدى ما عليه السلام دو نشانه دارد كه از زمان آفرينش آسمان ها و زمين توسط خداوند،نبوده است؛شب اول ماه رمضان،ماه و در نيمه آن خورشيد مى گيرد و آن دو از زمان آفرينش آسمان ها و زمين توسط خداوند نبوده است.»
و محمد بن حنفيه مى گويد:«پرچم هاى سياهى براى بنى عباس به اهتزاز در مى آيد، سپس پرچم هاى سياه ديگرى از خراسان خارج مى شود كه كلاه هايشان سياه و لباس هايشان سفيد و فرمانده آن ها مردى به نام شعيب بن صالح از تميم است كه ياران سفيانى را شكست مى دهند تا در بيت المقدس فرود مى آيد و زمينه حكومت مهدى عليه السلام را آماده مى كند و سيصد نفر از شام به كمك او مى آيند.از زمان قيام وى تا زمان تسليم حكومت به مهدى عليه السلام هفتاد و دو ماه طول مى كشد.»
و ابوجعفر[امام باقر عليه السلام]فرمود:«مهدى عليه السلام قيام نمى كند تا اين كه ستمگران را مشاهده كنند».
وقوله ينادى مناد من السماء أن الحق في آل محمد،وينادى مناد من الأرض أن الحق في آل عيسى أو قال العباس فشك فيه،وإنما الصوت الأسفل كلمة الشيطان و الصوت الأعلى كلمة اللّه العليا،وقول جعفر يقوم المهدى سنة مائتين،وقوله يظهر المهدى بمكة عند العشاء معه راية رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وقميصه وسيفه وعلامات ونور وبيان فإذا صلى العشاء خطب خطبة بأعلى صوته وذكر طولها ثم قال:فيظهر في ثلاثمائة وثلاثة عشر رجلا عدد أهل بدر على غير ميعاد رهبان بالليل أسد بالنهار فيفتح اللّه له أرض الحجر،ويستخرج من كان في السجن من بنى هاشم،وتنزل الرايات السود بالكوفة فيبعث بالبعث إلى المهدى،ويبعث المهدى جنوده إلى الآفاق ويميت الجور وأهله وتستقيم له البلدان ويفتح اللّه على يديه القسطنطينية.
وجاء عن محمد بن الحسين:المهدى أزج أبلج العينين يجئ حتى يستوى على منبر دمشق وعمره ثمان عشرة سنة،ويعارضه الحديث السابق أنه ابن أربعين سنة إلّاأن يجمع بينهما بأنها أوان ظهور ملكه ونهايته وجلوسه على منبر دمشق قبل ذلك،ويؤيده ماجاء عن صباح قال:يمكث المهدى فيهم تسعا وثلاثين سنة يقول الصغير يا ليتنى كبرت ويقول الكبير يا ليتنى كنت صغيرا.
وجاء عن علىّ كرّم اللّه وجهه:أنه يلى أمر الناس ثلاثين أو أربعين سنة ولا ينافيه الخبر السابق أنه يملك سبع أو تسع سنين لإمكان حمله أن ذلك مدة تزايد ظهور ملكه وقوته.
و فرمود:«منادى از آسمان ندا مى دهد:«همانا حق در آل محمد صلى الله عليه و آله است.»و منادى از زمين ندا مى دهد:«حق در خاندان عيسى عليه السلام است يا فرمود:«در بنى عباس»در آن ترديد است و همانا صداى پايين،سخن شيطان و صداى بالا،سخن بلند خداوند است.»
و جعفر[امام صادق عليه السلام]فرمود:«مهدى عليه السلام در سال دويست قيام مى كند.»و فرمود:
«مهدى عليه السلام هنگام عشاء با پرچم و پيراهن و شمشير پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و نشانه ها و نور و بيان در مكه ظهور مى كند.پس از نماز عشاء با بلندترين صدايش خطبه اى مى خواند.»آنگاه امام عليه السلام خطبه بلندى را ذكر كرد و در ادامه فرمود:«آنگاه با سيصد و سيزده نفر به تعداد اهل بدر،بدون وعده قبلى،راهبان شب و شيران روز ظهور مى كند.آنگاه خداوند زمين حجر اسماعيل را برايش فتح مى كند و زندانيان بنى هاشم را آزاد مى كند و پرچم هاى سياه در كوفه فرود مى آيند و براى مهدى عليه السلام نيرو مى فرستند.مهدى عليه السلام سپاهيانش را به سرزمين ها گسيل مى دارد و ظلم و اهلش را مى ميراند و شهرها در اختيار او قرار مى گيرد و خداوند به دست او قسطنطنيه را فتح مى كند.»
و از محمد بن حسين روايت شده كه گفت:«مهدى عليه السلام ابرو كشيده با چشمان روشن مى آيد تا بر منبر دمشق تكيه مى زند و سنش هجده سال است.»
اين حديث با حديث پيشين كه عمر او را چهل سال بيان كرد در تعارض است مگر اين كه ميان آن ها جمع شود كه آن ها به آغاز حكومت وى و پايان آن نظر دارند و جلوس وى بر منبر دمشق پيش از آن است و اين روايت صباح آن را تأييد مى كند كه گفت:«مهدى عليه السلام سى و نه سال در ميان آن ها مى ماند.صغير مى گويد:«اى كاش بزرگ شوم»و بزرگ مى گويد:«اى كاش كودك بودم.»
از على عليه السلام روايت شده كه فرمود:«مهدى عليه السلام سى يا چهل سال اداره امور مردم را به دست مى گيرد.»حديث پيشين كه در آن آمده است:«هفت يا نه سال حكومت مى كند.»با اين حديث منافات ندارد؛به دليل امكان حمل حديث هفت يا نه سال بر مدتى كه حكومت وى به اوج ظهور و نيرومندى مى رسد.
وجاء عن كعب:أن علامة خروجه ألوية تقبل من المغرب وعليها رجل أعرج من كندة، وأنه خاشع للّه تعالى كخشوع النسر بجناحه وأنه يبعث بقتال الروم فيستخرج تابوت السكينة من غار أنطاكية،وأنه إنما سمى المهدى لأنه يهدى لأمر قد خفى يستخرج التابوت من أرض يقال لها أنطاكية،وأن قادته خير الناس وأن نصرته وبيعته من أهل كرمان و اليمن وأبدال الشام على مقدمته جبريل وساقته ميكائيل محبوب في الخلائق يطفئ اللّه به الفتنة العمياء وتأمن الأرض حتى إن المرأة لتحج في خمس نسوة مامعهن رجل لا يتقين إلّااللّه تعطى الأرض زكاتها و السماء بركتها،وأنه قال:إنى أجد المهدى مكتوبا في أسفار الأنبياء ما في عمله ظلم ولا عيب:و إن أول لواء يعقده ببيعته إلى الترك فيهزمهم ويأخذ منهم من السبى و الأموال،ثم يسير إلى الشام فيفتحها ثم يعتق كل من معه ويعطى أصحابه قيمتهم.
وأنه يكون بعد المهدى خليفة من أهل اليمن من قحطان أخو المهدى في دينه يعمل بعمله و هو الذى يفتح مدينة الروم ويصيب غنائمها،و إن الدجال يحاصر المؤمنين ببيت المقدس فيصيبهم جوع شديد حتى يأكلوا أوتار قسيهم من الجوع فبينماهم على ذلك إذ سمعوا صوتا في الغلس فيقولون إن هذا لصوت رجل شبعان فينظرون فإذا بعيسى بن مريم عليه الصلاة و السلام فتقام الصلاة فيرجع إمام المسلمين المهدى.
فيقول عيسى تقدم فلك أقيمت الصلاة فيصلى بهم تلك الليلة ثم يكون عيسى إماما بعدها.
از كعب روايت شده كه گفت:«نشانه ظهور مهدى عليه السلام پرچم هايى است كه از مغرب مى آيد و مرد لنگى از كنده،فرماندهى آن ها را به عهده دارد كه وى همانند خشوع كركس با بال هايش،براى خداوند خاشع است.وى براى جنگ با روم نيرو مى فرستد و تابوت سكينه صندوق آرامش را از غار انطاكيه بيرون مى آورد.
و مهدى عليه السلام به اين دليل به اين نام ناميده مى شود كه به امور پنهان هدايت مى گردد،تابوت را از سرزمينى به نام انطاكيه بيرون مى آورد و فرمانده او بهترين مردم است و يارى كنندگان و بيعت كنندگانش از اهل كرمان و يمن و ابدال شامند.پيشاپيش او جبرئيل عليه السلام و پشت سرش ميكائيل است.در ميان خلايق محبوب است.خداوند به وسيله او فتنه كور را خاموش و زمين را امن مى كند،به طورى كه يك زن همراه پنج زن ديگر بدون مرد به حج مى روند و غير از خدا از كسى نمى ترسند.زمين گياهانش را و آسمان بركت هايش را مى بخشد.»
و گفت:«من در كتاب هاى پيامبران عليهم السلام نام مهدى عليه السلام را مى بينم كه در كارش كمترين ظلم و كاستى وجود ندارد.نخستين سپاهى كه پس از بيعت گسيل مى دارد به سوى ترك است.آن ها را شكست مى دهد و اسير و اموال به دست مى آورد.سپس به سوى شام حركت مى كند،آنجا را فتح مى نمايد.آنگاه همه اسيران را آزاد مى كند و قيمت آن ها را به يارانش مى پردازد.»
و پس از مهدى عليه السلام خليفه اى از اهل يمن،از قحطان،برادر دينى مهدى عليه السلام به حكومت مى رسد و به روش او عمل مى نمايد.وى همان كسى است كه روم را فتح مى كند و به غنيمت هاى آن دست مى يابد.
و دجال،مؤمنان را در بيت المقدس محاصره مى كند و آن ها گرفتار گرسنگى سختى مى شوند به طورى كه از گرسنگى زه كمان هايشان را مى خورند.در همين حال هنگام صبح صدايى مى شنوند.و مى گويند:«اين صداى شخص سيرى است.»پس نگاه مى كنند و ناگهان عيسى بن مريم عليه السلام را مشاهده مى نمايند.آنگاه نماز برپا مى شود و مهدى عليه السلام امام مسلمانان عقب مى رود.عيسى عليه السلام مى گويد:«جلو برو كه نماز براى تو برپا شده است.»آن شب مهدى عليه السلام نماز را مى خواند و پس از آن عيسى عليه السلام امام خواهد بود.
هنگامى كه مردى در شام و ديگرى در مصر به حكومت مى رسند،آن ها با هم نبرد مى كنند و اهل شام قبايلى از مصر را به اسارت مى گيرند.
وإنه إذا ملك رجل الشام وآخر مصر فاقتتل الشامى و المصرى،وسبى أهل الشام قبائل من مصر وأقبل رجل من المشرق برايات سود صغار قبل صاحب الشام فهو الذى يؤدى الطاعة إلى المهدى،وبقيت له علامات أخر تعرف من كتابى[القول المختصر في علامات المهدى المنتظر]واللّه تعالى أعلم بالصواب.
و پيش از حاكم شام مردى با پرچم هاى كوچك سياه از مشرق به پيش مى آيد و او همان كسى است كه از مهدى عليه السلام اطاعت مى كند.»
نشانه هاى ديگرى باقى مانده كه از كتاب من[المختصر فى علامات المهدى المنتظر] شناخته مى شود و خداوند تعالى به صحيح آگاه تر است.
كنز العمال
الشيخ الامام،علاء الدين،علي بن حسام الدين بن عبدالملك بن
قاضي خان،الشهير بالمتقى البرهان فوري
الشاذلي الهندي ثم المدني فالمكي
(885-975)
فقيه،محدث،واعظ،مشارك في بعض العلوم.
ولد بمدينة برهانبور،وبعد ما قرأ ودرس عند بعض المشايخ في الهند سافر إلى الحرمين الشريفين وأخذ الحديث وطرق التصوف عن مشايخ آخرين ثم قرأ الحديث على الشيخ شهاب الدين احمد بن حجر الهيثمى المكي،وبعد ان اقام مدة طويلة في المدينة ومكة سافر إلى الهند لاقامة شعائر الاسلام،ثم رجع إلى مكة ومات بها.
ألف آثاراً كثيرة وكانت له عناية بأمر المهدي عليه السلام تشهد لها تعدد آثاره حول اخباره وعلائمه:
1.منها:البرهان في علامات مهدي آخر الزمان طبع بطهران وتصدر بمقدمة ضافية تحت عنوان«بحث حول المهدي»للعلامة الشهيد السيد محمد باقر الصدر مع ترجمة المؤلف،المأخوذة من كنز العمال المطبوع بحيدر آباد الهند ج 22.وتعليقات هامة بقلم الفاضل الكتبي علي أكبر الغفاري سنة 1398ه في 206 ص.
2.و تلخيص البيان أيضاً في علامات مهدي آخر الزمان يأتي وصفه في المجلد المختصّ بقسم المخطوطات.
كنز العمال
تأليف:شيخ امام،علاءالدين،على بن حسام الدين بن عبد الملك بن قاضى خان
مشهور به متقى برهان فورى شاذلى هندى،مدنى،مكى
(885-975)
وى فقيه،محدث،واعظ و آگاه به برخى علوم بود.در شهر برهانبور متولد شد و پس از درس خواندن نزد برخى اساتيد در هند به حرمين شريفين مسافرت كرد و نزد ديگر اساتيد به آموختن حديث و طرق تصوف پرداخت.سپس به خواندن حديث نزد شيخ شهاب الدين احمد بن حجر هيثمى مكى روى آورد و پس از اقامت طولانى در مدينه و مكه براى برپا داشتن شعائر دينى به هند سفر كرد.آنگاه به مكه بازگشت و در همانجا در گذشت.
وى كتاب هاى بسيارى تأليف كرد و توجه ويژه اى به امر مهدى عليه السلام داشت كه آثار متعدد وى درباره احاديث و نشانه هاى مهدى عليه السلام گواه اين مطلب است:
1.«البرهان فى علامات مهدى عليه السلام آخرالزمان»در تهران با مقدمه بلندى از شهيد سيد محمد باقر صدر به عنوان«بحث حول المهدى عليه السلام»و شرح حال مؤلف بر گرفته از«كنز العمال»چاپ حيدر آباد هند جلد 22 و با تعليقات مهمى به قلم على اكبر غفارى در سال 1398 در 206 صفحه به چاپ رسيده است.
2.«تلخيص البيان»درباره نشانه هاى مهدى عليه السلام آخرالزمان كه توصيف آن در جلد مخصوص به نسخه هاى خطى خواهد آمد.
3.وعقد فصلاً خاصاً في كنز العمال لذكر اشراط الساعة الكبرى وتعرض فيه لاحاديث الامام المنتظر بعنوان«خروج المهدي»،لا تقل عن رسالة مستقلة.ويبدأ من حديث رقم 38651 ص 261 ويختم بحديث رقم 38709 ص 275 مجلد 14 طبع حلب في سنة 1395ه. (1)7.
1) .شذرات الذهب 379/8؛النور السافر،ص 315-319؛كشف الظنون،ص 2030؛الاعلام للزركلي 124/5؛الغدير للاميني 135/1؛معجم المؤلفين 59/7.
3.در كتاب«كنز العمال»فصل ويژه اى را براى بيان نشانه هاى قيامت كبرى گشوده است و در آن به احاديث امام مهدى عليه السلام به عنوان«خروج المهدى عليه السلام»پرداخته است كه كمتر از رساله مستقلى نيست.از حديث 38651،ص 261 آغاز و به حديث 38709،ص 275 جلد 14 چاپ حلب در سال 1395 ه پايان مى پذيرد. (1)7.
1) .شذرات الذهب 379/8؛النور السافر ص 315 319؛كشف الظنون ص 2030؛الاعلام،زركلى 124/5؛الغدير،امينى 135/1؛معجم المولفين 59/7.
كنز العمّال
في سنن الأقوال و الأفعال
للعلّامة علاء الدين علي المتقي بن حسام الدين الهندي
البرهان فوري
المتوفى سنة 975ه
الجزء الرابع عشر
ضبطه وفسر غريبه-صححه ووضع فهارسه ومفتاحه
الشيخ بكري حيّاني-الشيخ صفوة السقا
في سنن الاقوال و الأفعال
علّامه علاء الدين على متقى بن حسام الدين الهندى
(885-975)
جلد چهاردهم
خروج المهدي
38651.إذا رأيتم الرايات السودَ قد جاءت من قبل خراسان فأتوها،فان فيها خليفةُ اللّه المهدي(حم،ك عن ثوبان).
38652.تخرجُ من خراسان راياتٌ سودٌ فلا يردها شيءٌ حتى تنصب بايلياء(حم،ت عن أبي هريرة) (1).
38653.أبشروا بالمهديّ رجلٌ من قريش من عترتي،يخرجُ في اختلاف من الناس وزلزال،فيملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما مُلِئت ظلماً وجوراً،ويرضى عنه ساكن السماء وساكن الأرض،ويقسم المالَ صحاحاً بالسوية،ويملأ قلوب أمة محمد صلى الله عليه و سلم غنى ويسعهم عدله حتى انه يأمر منادياً فينادي:من له حاجةٌ إلىَّ؟فما يأتيه أحدٌ إلا رجلٌ واحدٌ يأتيه فيسأله،فيقولُ:ائت السادن حتى يعطيك،فيأتيه فيقول:أنا رسول المهدي إليك لتعطينى مالاً،فيقول:احثُ،فيحثى ولا يستطيع أن يحمله،فيلقى حتى يكون قدرُ ما يستطيع أن يحمله،فيخرج به فيندم فيقول:أنا كنتُ أجشعُ أمةِ محمدِ نفساً،كلهم دعي إلى هذا المال فتركه غيري،فيردُّ عليه فيقول:إنا لا نقبلُ شيئاً أعطيناه،فيلبث في ذلك ستاً أو سبعاً أو ثمانياً أو تسع سنين ولا خير في الحياة بعده(حم و البارودي عن أبي سعيد)..ص
1) .أخرجه الترمذي كتاب الفتن رقم(2270)وقال حسن غريب.ص
38651.هنگامى كه پرچم هاى سياه را مشاهده كرديد كه از سوى خراسان مى آيند،به سويشان برويد؛زيرا خليفه خدا مهدى عليه السلام در ميانشان است.»(حم،ك از ثوبان)
38652.پرچم هاى سياهى از خراسان خارج مى شود و چيزى آن ها را باز نمى گرداند تا در ايليا برافراشته شوند.(حم،ت از ابو هريره) (1)
38653.بشارت باد بر شما به مهدى عليه السلام!وى مردى از قريش از عترت من است.در اختلاف زياد مردم و آشوب و اضطراب قيام مى كند و زمين را از عدل و داد پر مى كند،همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.ساكنان آسمان و زمين از او خشنودند و مال را به طور مساوى تقسيم مى كند و قلب هاى امت محمد صلى الله عليه و آله را از بى نيازى پر مى كند و عدالتش را بر آن ها مى گستراند،تا اين كه دستور مى دهد منادى ندا سر دهد:«چه كسى به من نياز دارد؟»ولى تنها يك نفر نزد او مى آيد و از او درخواست مى كند.به وى مى فرمايد:«نزد خزانه دار برو تا به تو بدهد.» آن مرد نزد خزانه دار مى رود و مى گويد:«من فرستاده مهدى عليه السلام به سوى تو هستم تا مقدارى مال به من بدهى.»خزانه دار مى گويد:«بردار!»او برمى دارد ولى نمى تواند آن را بر دوش كشد.
آنگاه مقدارى از آن را مى ريزد تا به اندازه اى شود كه بتواند بر دوش كشد.آنگاه حركت مى كند ولى پشيمان مى شود و با خود مى گويد:«نفس من آزمندترين امت محمد صلى الله عليه و آله است.همه آن ها به اين مال فرا خوانده شده اند و همه به جز من آن را رها كردند.»سپس آن را به وى بازمى گرداند و او مى گويد:«ما چيزى را كه بخشيده ايم،پس نمى گيريم.»به اين صورت شش يا هفت يا هشت يا نه سال مى ماند و در زندگى پس از او خيرى نيست.»(حم و بارودى از ابوسعيد)
1) .ترمذى آن را در كتاب الفتن شماره(2270)روايت كرده است و مى گويد:«حسن و غريب است.»
38654.إن في أمتي المهدي يخرجُ،يعيشُ خمساً أو سبعاً أو تسعاً،فيجيء إليه الرجلُ فيقولُ:يا مهديُّ!أعطني أعطنى،فيجثى له ثوبه ما استطاع أن يحمله(ت عن أبي سعيد) (1).
38655.لا تذهبُ الدنيا ولا تنقضي حتى يملك رجلٌ من أهل بيتي يواطئ اسمُه اسمي (حم،د،ت عن ابن مسعود) (2).
38656.لا يزدادُ الأمرُ إلّاشدةً،ولا الدنيا إلّاإدباراً،ولا الناسُ إلّاشحاً،ولا تقومُ الساعة إلّاعلى شرارِ الناس،ولا مهديَّ إلّاعيسى ابن مريم(ه،ك عن أنس). (3)
38657.يخرجُ ناسٌ من المشرقِ فيوطؤن للمهدى سلطانه(ه عن عبداللّه بن الحارث بن جزء) (4).
38658.يقتتلُ عند كنزكم هذا ثلاثةٌ كلهم ابن خليفة،ثم لا يصيرُ إلى واحدٍ منهم،ثم تطلعُ الراياتُ السودُ من قبل المشرق فيقتلونكم قتلاً لم يقتله قومٌ،فاذا رأيتموه فبايعوه ولو حبواً على الثلج فانه خليفة اللّه المهدي(ه،ك عن ثوبان).
38659.يكون في آخر أمتي خليفةٌ يحثى المال حثياً ولايعده عدداً(حم،م عن جابر).
38660.يكون في آخر الزمان خليفة يقسم المال ولا يعدُّه(حم،م عن أبي سعيد وجابر).
38661.يلي رجلٌ من أهل بيتي يواطئ اسمه اسمي،لو لم يبقَ من الدنيا إلّايومٌ لطوَّل اللّهُ ذلك اليوم حتى يلى(ت عن ابن مسعود)..ص
38654.همانا در ميان امت من مهدى عليه السلام،قيام مى كند،پنج يا هفت يا نه[سال]زندگى مى نمايد.مردى نزد وى مى آيد و مى گويد:«اى مهدى عليه السلام!به من ببخش!به من ببخش!»آنگاه به اندازه اى كه بتواند بر دوش كشد در پارچه اش مى ريزد.(ت از ابوسعيد) (1)
38655.دنيا سپرى نمى شود و نمى گذرد تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه نامش شبيه نام من است.»(حم،د،ت از ابن مسعود) (2)
38656.همواره بر سختى امور و پشت كردن دنيا و بخل و حرص مردم افزوده مى شود و قيامت فقط بر مردم بد برپا مى شود و به جز عيسى ابن مريم عليه السلام هيچ مهدى عليه السلام وجود ندارد.
(ه،ك از انس) (3)
38657.مردمى از مشرق قيام مى كنند و حكومت مهدى عليه السلام را زمينه سازى مى نمايند.(ه از عبداللّه بن حارث بن جزء) (4)
38658.در كنار اين گنج شما سه نفر مى جنگند كه همگى شاهزاده اند.آنگاه به هيچ يك از آن ها نمى رسد.سپس پرچم هاى سياه از طرف مشرق آشكار مى شوند و از شما كشتارى مى كنند كه هيچ قومى چنين كشتارى نكرده اند،هنگام مشاهده آن با وى بيعت كنيد،هر چند به صورت چهار دست و پا بر روى برف باشد،زيرا وى خليفه خدا مهدى عليه السلام است.»(ه.ك از ثوبان)
38659.در آخر امت من خليفه اى است كه مال را بدون شمارش تقسيم مى كند.(حم،م از جابر)
38660.در آخرالزمان خليفه اى است كه بدون شمارش مال را تقسيم مى كند.(حم،م از ابوسعيد و جابر)
38661.مردى از اهل بيت من به حكومت مى رسد كه نامش شبيه نام من است.اگر از دنيا تنها يك روز باقى مانده باشد،حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا او به حكومت رسد.(ت -از ابن مسعود)».
1) .ترمذى در كتاب الفتن حديث(2233)آن را روايت كرده است و مى گويد:«حديث حسن و غريبى است.»
2) .ترمذى در كتاب الفتن حديث(2231)آن را روايت كرده است و مى گويد:«حديث حسن و صحيحى است.»
3) .حاكم در المستدرك 441/4 و ابن ماجه كتاب الفتن،حديث 4039 روايت كرده اند.
4) .ابن ماجه در كتاب الفتن حديث 4058 روايت كرده است و در الزوائد مى گويد:«ابن لهيعه در سند آن است».
38662.المهدي من عترتي من ولد فاطمةَ(د،م عن أم سلمة).
38663.المهدي من العباس عمى(قط فى الأفراد عن عثمان).
38664.المهدى من أهل البيت،يُصلحه اللّه في ليلةٍ(حم،ه عن علي).
38665.المهدي أجلى الجبهة،أقنى الأنفِ،يملأ الأرضَ قسطا وعدلاً كما مُلِئت جوراً وظلماً،يملكُ سبع سنين(د،ك عن أبي سعيد) (1).
38666.المهدي رجلٌ من ولدي،وجهه كالكوكب الدري(الروياني عن حذيفة).
38667.سيكون بعدي خلفاء،ومن بعد الخلفاء امراء،ومن بعد الأمراء ملوكٌ،ومن بعد الملوك جبابرةٌ،ثم يخرج رجلٌ من أهل بيتى يملأ الارض عدلاً كما مُلئت جوراً،ثم يؤمرُ بعده القحطاني،فوالذي بعثني بالحق ما هو بدونه(طب عن حامل الصدفي).
38668.يكونُ اختلافٌ عند موت خليفةٍ،فيخرجُ رجلٌ من أهل المدينة هارباً إلى مكة فيأتيه ناسٌ من أهل مكة فيخرجونه و هو كارهٌ فيبايعونه بين الركن و المقام ويبعثُ إليه بعثٌ من الشام فيخسف بهم بالبيداء بين مكة و المدينة،فاذا رأى الناسُ ذلك أتاه أبدالُ الشام وعصائب أهل العراق فيبايعونه بين الركن و المقام ثم ينشأ رجلٌ من قريش أخواله كلب فيبعث إليهم بعثاً فيظهرون عليهم،وذلك بعث كلب و الخيبة لمن لم يشهد غنيمة كلبٍ!فيُقسمُ المالُ ويعملُ في الناس بسنة نبيهم ويلقي الاسلام بجرانه إلى الأرض،فيلبثُ سبع سنين ثم يتوفى ويصلي عليه المسلمون(حم،د،ك عن أم سلمة) (2)..ص
38662.مهدى عليه السلام از عترت من از نسل فاطمه عليها السلام است.(د،م از ام سلمه)
38663.مهدى عليه السلام از عباس عموى من است.(قط در كتاب«الافراد»از عثمان)
38664.مهدى عليه السلام از اهل بيت است كه خداوند يك شبه كارهايش را سامان مى دهد.
(حم،ه از على عليه السلام)
38665.مهدى عليه السلام پيشانى بلند،بينى كشيده است،زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.هفت سال حكومت مى كند.(د،ك از ابوسعيد) (1)
38666.مهدى عليه السلام مردى از فرزندان من،صورتش همانند ستاره تابناك است.(رويانى از حذيفه)
38667.پس از من خلفايى خواهند بود و پس از خلفا،اميرانند و پس از اميران،پادشاهان و پس از پادشاهان،جباران.سپس مردى از اهل بيت من قيام مى كند كه زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است.آنگاه پس از وى قحطانى به حكومت مى رسد.
سوگند به كسى كه مرا به حق مبعوث كرد،وى كمتر از مهدى عليه السلام نيست.(طب از حامل صدفى)
38668.هنگام مرگ خليفه اى اختلاف شديدى روى مى دهد.آنگاه مردى از اهل مدينه به مكه مى گريزد.گروهى از اهل مكه به سوى او مى آيند و با اجبار او را بيرون مى آورند آنگاه ميان ركن و مقام با وى بيعت مى كنند.سپس سپاهى از شام به سوى او فرستاده مى شود و در بيداء ميان مكه و مدينه در زمين فرو برده مى شوند.هنگامى كه مردم اين حادثه را مشاهده كردند ابدال شام و عصائب اهل عراق نزد او مى آيند و ميان ركن و مقام با او بيعت مى كنند.
سپس مردى از قريش سر بر مى آورد كه قبيله كلب دايى هايش هستند.
[مهدى عليه السلام]سپاهى به سوى آن ها مى فرستد و بر ايشان پيروز مى شوند و آن،پايان كار سپاه كلب است و زيانكار كسى است كه بر سر غنيمت هاى كلب حاضر نباشد.آنگاه [مهدى عليه السلام]مال را تقسيم مى كند و در ميان مردم به روش پيامبرشان رفتار مى كند و اسلام در زمين مستقر مى شود.هفت سال مى ماند سپس فوت مى كند و مسلمانان بر او نماز مى خوانند.
(حم،د،ك از ام سلمه) (2)ت.
38669.لتملأن الأرضُ جوراً وظلماً!فاذا ملئت جوراً وظلماً يبعثُ اللّه عز وجل رجلاً منى اسمه اسمى واسمُ أبيه أسمُ أبي،فيملؤها عدلاً وقسطا كما مُلئت جوراً وظلماً،فلا تمنعُ السماء شيئاً من قطرها ولا الأرضُ شيئا من نباتها،يمكث فيكم سبعاً أو ثمانياً،فان أكثر فتسعاً(طب و البزار عن قرة المزني).
38670.لتُملأن الأرضُ ظلماً وعدواناً!ثم ليخرجن رجلٌ من أهل بيتي حتى يملأها قسطاً وعدلاً كما مُلئت ظلماً وعدواناً وعدواناً(الحارث عن أبي سعيد).
38671.لن تهلِكَ أمةٌ أنا في أولها وعيسى ابن مريم في آخرها،والمهدي في أوسطها (أبو نعيم في أخبار المهدي عن ابن عباس).
38672.من خلفائكم خليفةٌ يحثي المال حثياً ولا يعدُّه عداً(م عن أبي سعيد).
38673.منا الذي يصلي عيسى ابن مريم خلفه(أبو نعيم في كتاب المهدي عن أبي سعيد).
38674.لو لم يبقَ من الدنيا إلّايومٌ لطوَّله اللّه تعالى حتى يملك رجلٌ من أهل بيتي جبل الديلَم و القسطنطينيةَ(ه عن أبي هريرة).
38675.لو لم يبق من الدهر إلّايومٌ لبعثَ اللّه تعالى رجلاً من أهل بيتي يملؤها عدلاً كما مُلئتْ جوراً(حم،عن علي) (1).
38676.لو لم يبقَ من الدنيا إلّايومٌ لطوَّل اللّه تعالى ذلك اليومَ حتى يبعث فيه رجلٌ من أهل بيتي،يواطئ اسمه اسمي،اسم أبيه أسم أبي،يملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئت ظلماً وجورا(د عن ابن مسعود) (2).ص.
38669.قطعا زمين از جور و ظلم پر خواهد شد.هنگامى كه از جور و ظلم پر مى شود خداوند عز و جل مردى از مرا برمى انگيزد كه نامش نام من و نام پدرش نام پدر من است.وى زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از جور و ظلم پر شده است.از آن پس نه آسمان چيزى از بارانش را باز مى دارد و نه زمين از گياهانش.هفت يا هشت[سال]در ميانتان مى ماند و اگر زياد باشد نه[سال].(طب و بزار از قره مزنى)
38670.حتماً زمين از ظلم و تجاوز پر مى شود،سپس قطعا مردى از اهل بيت من قيام مى كند تا آن را از داد و عدل پر مى كند،همان گونه كه از ظلم و تجاوز پر شده است.(حارث از ابوسعيد)
38671.هرگز امتى هلاك نمى شود كه من در ابتداى آن و عيسى بن مريم عليه السلام در آخر آن و مهدى عليه السلام در وسط آن است.(ابو نعيم در كتاب«اخبار المهدى»از ابن عباس)
38672.يكى از خليفه هاى شما مال را بدون شمارش تقسيم مى كند.(م از ابوسعيد)
38673.كسى كه عيسى بن مريم عليه السلام پشت سرش نماز مى خواند از ماست(ابو نعيم در كتاب«المهدى عليه السلام»از ابوسعيد)
38674.اگر از دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد،حتماً خداوند آن روز را بلند مى كند تا مردى از اهل بيت من بر كوه ديلم و قسطنطنيه حكومت كند.(ه از ابو هريره)
38675.اگر از روزگار فقط يك روز باقى مانده باشد حتماً خداوند تعالى مردى از اهل بيت مرا برمى انگيزد كه آن را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است(حم از على عليه السلام) (1)
38676.اگر از دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد،حتماً خداوند تعالى آن روز را بلند مى كند تا مردى از اهل بيت مرا در آن برانگيزد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است.زمين را از داد و عدل پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.(د از ابن مسعود) (2)ت.
الاكمال
38677.إنا أهل بيتٍ اختار اللّهُ لنا الآخرهَ على الدنيا وان أهل بيتى سيلقون من بعدي بلاءً وتشريداً وتطريداً،حتى قومٌ من قبل المشرق معهم راياتٌ سودٌ فيسألون الحق فلا يعطونه فيقاتلون فيُنصرون فيعطون ما سألوا،فلا يقبلونه حتى يدفعوها إذ رجلٍ من أهل بيتى،يواطي اسمه اسمى واسم أبيه اسم أبي،فيملكُ الأرضَ فيملؤها قسطاً وعدلاً كما ملؤها جوراً وظلماً،فمن أدرك ذلك منكم أو منْ أعقابكم فليأتهم ولو حبواً على الثلج،فانها رايات هدى(ه،ك وتعقب عن ابن مسعود).
38678.المهدي يواطيُ اسمه اسمي واسمُ أبيه اسمَ أبي(كر-\عن ابن مسعود).
38679.ستطلعُ عليكم راياتٌ سودٌ من قبل خراسان!فأتوها ولو حبواً على الثلج،فانه خليفة اللّه تعالى المهدي(الديلمي عن ثوبان).
38680.ستكون بينكم وبين الروم أربعُ هُدْن!يوم الرابعة على يد رجل من آل هارون، يدومُ سبع سنين،قيل:يا رسول اللّه.من إمام الناس يومئذٍ؟قال:من ولدى ابنُ أربعين سنة، كأن وجههُ كوكبٌ دري،في خده الأيمن خالٌ أسودُ،عليه عباءتان قطوانيتان،كأنه من رجال بنى إسرائيل،يملكُ عشرين سنة يستخرجُ الكنوزَ ويفتح مدائن الشرك(طب عن أبي أمامة).
38681.تكون هدنةٌ على دخنٍ!قيل:يا رسول اللّه!ما هدنةٌ على دخنٍ؟
38677.ما اهل بيتى هستيم كه خداوند برايمان آخرت را بر دنيا ترجيح داد و پس از من اهل بيتم گرفتار بلا و آوارگى و رانده شدن از وطن مى شوند تا اين كه گروهى از طرف مشرق با پرچم هاى سياه قيام مى كنند و حق را درخواست مى نمايند ولى به آن ها داده نمى شود.آنگاه نبرد مى كنند،پيروز مى شوند و درخواستشان به آن ها داده مى شود ولى نمى پذيرند تا به مردى از اهل بيت من تحويل دهند كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است.وى بر زمين حكومت مى كند و آن را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.پس هر يك از شما يا از نسل شما آن را درك كند بايد نزد آنان برود هر چند به صورت چهار دست و پا بر روى برف باشد؛زيرا آن ها پرچم هاى هدايت است(ه،ك و تعقب از ابن مسعود)
38678.مهدى عليه السلام نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است.(كر از ابن مسعود)
38679.در آينده از طرف خراسان پرچم هاى سياه برايتان آشكار خواهد شد.پس نزد آن ها برويد هر چند به صورت چهار دست و پا بر روى برف باشد،زيرا او خليفه خداوندتعالى مهدى عليه السلام است.(ديلمى از ثوبان)
38680.ميان شما و روم چهار صلح و آتش بس برقرار خواهد شد.چهارمين آن ها به دست مردى از خاندان هارون است كه هفت سال طول مى كشد.»
گفته شد:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!در آن زمان امام كيست؟»
فرمود:«از نسل من،چهل ساله،صورتش همانند ستاره تابناك،بر روى گونه راستش خال سياهى،دو عباى قطوانى بر اندامش،همانند يكى از مردان بنى اسرائيل است.بيست سال حكومت مى كند.گنج ها را بيرون مى آورد و شهرهاى شرك را فتح مى نمايد.(طب از ابو امامه)
38681.صلحى بر روى«دخن»دود انجام خواهد شد.
گفته شد:«اى رسول خدا صلى الله عليه و آله!صلح بر روى«دخن»دود چيست؟»
قال:قلوبٌ لا تعودُ على ما كانت عليه،ثم تكون دعاةُ الضلالة،فان رأيت يومئذٍ خليفة اللّه تعالى في الأرض فالزمْهُ و إن نهكَ جسمك وأخذ مالك،و إن لم تره فاضرب في الارض ولو أن تموت وأنت عاضٌّ بجذل شجرةٍ(ط،حم،د،ع،ض عن حذيفة).
38682.كيف تهلك أمةٌ أنا في أولها وعيسى ابنُ مريم في آخرها و المهدي من أهل بيتى في وسطها(ك في تاريخه،كر عن ابن عباس).
38683.لو لم يبقَ من الدنيا إلّاليلةٌ لملك فيها رجلٌ من أهل بيتي(طب عن ابن مسعود).
38684.لو لم يبقَ من الدنيا إلّاليلة لطوَّل اللّه تعالى تلك الليلة حتى يلى رجلٌ من أهل بيتي(الديلمي عن أبي هريرة).
38685.ستكون بعدي فتنٌ منها فتنةُ الأحلاس يكونُ فيها حربٌ وهَربٌ،ثم بعدها فتنٌ أشد منها،ثم تكون فتنةٌ كلما قيل:انقطعت تمادت،حتى لا يبقى بيتٌ إلّادخلتهُ ولا مسلمٌ إلّا شكتْهُ حتى يخرجَ رجلٌ من عترتي(نعيم بن حماد في الفتن عن أبي سعيد).
38686.في ذي القعدة تجاذبُ القبائلُ وعامئذ ينهبُ الحاجُ تكون ملحمة بمنى حتى يهرب صاحبهم،فيبايع بين الركن و المقام و هو كارهٌ،يبايع مثل عدة أهل بدرٍ،يرضى عنه ساكن السماء وساكن الأرض(نعيم بن حماد في الفتن،ك،عن عمرو بن شعيب عن أبيه عن جده).
38687.منا السفاحُ ومنا المنصورُ ومنا المهديُّ(البيهقي وأبو نعيم كلاهما في الدلائل، الخطيب عن ابن عباس).
38688.منا القائم ومنا المنصور ومنا السفاح ومنا المهديُّ،فأما القائمُ فأتيه الخلافة لم يهراقْ فيها محجمةٌ من دمٍ،و أما المنصور فلا تدركه رايةٌ،و أما السفاح فهو يسفح المال والدم.و أما المهديُّ يملؤها عدلاً كما ملئت ظلماً(الخطيب عن أبي سعيد).
فرمود:«قلب هايى كه به حالت اول باز نمى گردد.سپس دعوتگران گمراهى خواهند آمد.
پس اگر در آن زمان خليفه خداوند تعالى مهدى عليه السلام را در زمين ديدى ملازم وى باش،هر چند جسمت آب شود و مالت گرفته شود و اگر او را نديدى،پس در زمين سفر كن،هر چند در حال جويدن ريشه درخت بميرى.(ط،حم،د،ع،ض از حذيفه)
38682.چگونه امتى هلاك مى گردد كه من در ابتداى آن و عيسى بن مريم عليه السلام در پايانش و مهدى عليه السلام از اهل بيت من در وسط آن است.(ك در تاريخش،كر از ابن عباس)
38683.اگر از دنيا فقط يك شب باقى بماند حتماً در آن شب مردى از اهل بيت من به حكومت خواهد رسيد.(طب از ابن مسعود)
38684.اگر از دنيا فقط يك شب باقى مانده باشد،حتماً خداوند آن شب را بلند مى كند تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد.(ديلمى از ابو هريره)
38685.پس از من فتنه هايى رخ مى دهد كه يكى از آن ها فتنه احلاس است.در اين فتنه جنگ و گريز خواهد بود.آنگاه پس از آن فتنه هايى سخت تر از آن خواهد بود.سپس فتنه اى رخ مى دهد كه هر چه گفته شود:«تمام شد»ادامه مى يابد،تا اين كه در همه خانه ها داخل شود و همه مسلمانان از آن شكوه نمايند تا اين كه مردى از عترت من قيام كند.(نعيم بن حماد در كتاب«الفتن»از ابوسعيد)
38686.در ماه ذى القعده قبايل به نزاع مى پردازند.در آن سال حاجيان غارت مى شوند و در منا حادثه وحشتناكى رخ مى دهد تا اين كه امامتان مى گريزد و ميان ركن و مقام با اكراه با وى بيعت مى شود.به تعداد اهل بدر با وى بيعت مى كنند ساكنان آسمان و ساكنان زمين از او خشنودند.(نعيم بن حماد در«الفتن»،ك از عمرو بن شعيب از پدرش از جدش)
38687.سفاح از ماست و منصور از ماست و مهدى عليه السلام از ماست.(بيهقى و ابو نعيم هردو در دلائل،خطيب از ابن عباس)
38688.قائم عليه السلام از ماست و منصور از ماست و سفاح از ماست و مهدى از ماست.قائم بدون ريخته شدن خون حتى به اندازه حجامت،خلافت به سراغش مى آيد و منصور،هيچ پرچمى او را شكست نمى دهد و سفاح مال و خون را مى ريزد و مهدى عليه السلام آن زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از ظلم پر شده است.(خطيب از ابو سيعد)
38689.لا تذهبُ الدنيا حتى يبعث اللّه تعالى رجلاً من أهل بيتى يواطئ اسمه اسمي واسمُ أبيه اسم أبي،فيملأ الأرض عدلاً وقسطاً كما مُلئت ظلماً وجوراً(طب،قط في الافراد،ك،عن ابن مسعود).
38690.لا تقوم الساعة حتى يملك الأرض رجلٌ من أهل بيتى أَجْلى أقنى،يملأ الأرض عدلاً كما ملئت ظلماً،يكون سبع سنين(حم،ع وسمويه،ض عن أبي سعيد).
38691.لا تقوم الساعة حتى تمتلئَ الارضُ ظلماً وعدوانا،ثم يخرجُ رجل من عترتي فيملؤها قسطاً وعدلاً كما ملئت ظلماً وعدواناً(ع وابن خزيمة،حب،ك عنه).
38692.لا تقوم الساعة حتى يلي رجلٌ من أهل بيتي يواطيء اسمه اسمي(حم عن ابن مسعود).
38693.يا عمَّ النبي!إن اللّه تعالى ابتدأ الإسلام بي وسيختمه بغلامٍ من ولدك،و هو الذي يتقدمُ عيسى ابن مريم(حل عن أبي هريرة).
38694.يا عباس!إن اللّه تعالى بدأ بي هذا الأمر وسيختمه بغلامٍ من ولدك يملؤها عدلاً كما ملئت جوراً،و هو الذي يصلي بعيسى عليه السلام(قط في الأفراد و الخطيب وابن عساكر عن عمار بن ياسر).
38695.يا عمّ!ولدْك قومٌ تحجُّ وخيرُهم للأبعد(طس عن العباس،وضعف).
38696.يبايعُ لرجلٍ من أمتي بين الركن و المقام كعدة أهل بدرٍ فتأتيه عصب العراقِ وأبدالُ الشام،فيأتيهم جيشٌ من الشام حتى إذا كانوا بالبيداء خُسف بهم،ثم يسير إليه رجلٌ من قريش أخواله كلبٍ فيهزمهم اللّه تعالى،فكان يقال:الخائبُ من خاب غنيمةَ كلبٍ(ش، طب،كر عن أم سلمة).
38689.دنيا نمى گذرد تا خداوند تعالى مردى از اهل بيت مرا برانگيزد كه نامش شبيه نام من و نام پدرش شبيه نام پدر من است.زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است(طب،قط در الافراد،ك از ابن مسعود)
38690.قيامت برپا نمى شود تا مردى از اهل بيت من،پيشانى بلند و بينى كشيده حاكم زمين گردد.زمين را از عدالت پر مى كند،هفت سال خواهد بود(حم،ع و سمويه،ض از ابوسعيد)
38691.قيامت برپا نمى شود تا زمين از ظلم و تجاوز پر شود،آنگاه مردى از عترت من قيام مى كند و آن را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و تجاوز پر شده است(ع از ابن خزيمه،حب،ك از او)
38692.قيامت برپا نمى شود تا مردى از اهل بيت من به حكومت رسد كه نامش شبيه نام من است(حم از ابن مسعود)
38693.اى عموى پيامبر!همانا خداوند تعالى اسلام را با من آغاز كرد و آن را با جوانى از نسل تو پايان مى دهد و او همان كسى است كه براى عيسى ابن مريم عليه السلام نماز مى خواند.(حل از ابو هريره)
38694.اى عباس!همانا خداوند تعالى اين كار را با من آغاز كرد و آن را با جوانى از نسل تو پايان مى دهد.وى زمين را از عدالت پر مى كند همان گونه كه از جور پر شده است و او همان كسى است كه براى عيسى عليه السلام نماز مى خواند.(قط در الافراد و خطيب و ابن عساكر از عمار بن ياسر)
38695.اى عمو!فرزندان تو گروهى هستند كه حج انجام مى دهند و بهترين آن ها آخرين ايشان است(طس از عباس و ضعف)
38696.ميان ركن و مقام به تعداد اهل بدر با مردى از امت من بيعت مى كنند.آنگاه عصبه هاى عراق و ابدال شام نزد او مى آيند.سپس سپاهى از شام به سوى آن ها حركت مى كنند و وقتى به بيداء مى رسند در زمين فرو مى روند آنگاه مردى از قريش كه قبيله كلب دايى هاى اويند به طرف او حركت مى كنند و خداوند تعالى آن را شكست مى دهد و گفته مى شود:«زيانكار كسى است كه غنيمت كلب را از دست دهد.(ش،طب،كر از ام سلمه)
38697.يعوذُ عائذٌ في البيت،فيبعثُ إليه جيش،حتى إذا كانوا بالبيداء خسف بهم،فلم يفلت منهم إلّارجلٌ يخبرُ عنهم(الخطيب في المتفق و المفترق عن أم سلمة).
38698.يخرجُ رجل يقال له السفياني في عمق دمشق وعامةُ من يتبعه من كلبٍ،فيقتلُ حتى يبقرَ بطون النساء ويقتل الصبيان فتجمعُ لهم قيس فيقتلها حتى لا يمنعَ ذنبَ (1)تلْعةٍ، ويخرجُ رجلٌ من أهل بيتى في الحرة فيبلغ السفياني،فيبعث إليه جنداً من جنده فيهزمهم، فيسير إليه السفياني بمن معه،حتى إذا صار ببيداءَ من الأرض خُسِف بهم،فلا ينجو منهم إلّا المخبرُ عنهم(ك عن أبي هريرة) (2).
38699.يبايعُ لرجلٍ بين الركن و المقام،ولن يستحَّل هذا البيت إلّاأهلُه،فاذا استحلوه فلا تسأل عن هلكة الغرب،ثم تجيءُ الحبشة فيخربونه خراباً لا يعمَّر بعده أبداً،وهم الذين يستخرجون كنزه(ش،حم،ك عن أبي هريرة).
38700.يخرجُ في آخر أمتي المهدي،يسقيهُ اللّه الغيث،وتخرجُ الارضُ نباتها،ويعطى المالُ صحاحاً،وتكثرُ الماشية،وتعظمُ الأمة،يعيشُ سبعاً أو ثمانياً(ك عن ابن مسعود) (3).
38701.يخرجُ المهدي في أمتي،يعيشُ خمساً أو سبعاً أو تسعاً،ثم يرسلُ السماءَ عليهم مدراراً ولا تدخرُ الأرضُ من نباتها شيئاً ويكونُ المالُ كدوساً،يجيءُ الرجل إليه فيقول:يا مهدي!أعطني أعطني،فيحثي له في ثوبه ما استطاع أن يحمل(حم عن أبى سعيد)..ص
1) .ذَنبَ تلْعةٍ:ومنه الحديث«فتجىء مطر لا يُمْنع منه ذنب تلْمة»يريد كثرته وانه لا يخلو منه موضع و الحديث الآخر«ليضربهم المؤمنون حتى لا يمنعوا ذنب تلعة»النهاية 197/1.ب
2) .أخرجه الحاكم في المستدرك(520/4)وقال هذا حديث صحيح الاسناد ووافقه الذهبي.ص
3) .أخرجه الحاكم في المستدرك(558/4)وقال صحيح واوفقه الذهبي وعن أبي سعيد الخدرى.ص
38697.پناهنده اى به كعبه پناه مى برد.سپاهى به سوى او فرستاده مى شود آنگاه وقتى به بيداء مى رسند،در زمين فرو مى روند.فقط يك نفر از آن ها مى گريزد كه خبرشان را بيان مى كند.(خطيب در المتفق و المفترق از ام سلمه)
38698.مردى به نام سفيانى در عمق دمشق خروج مى كند و همه پيروانش از قبيله كلب اند.وى آنقدر مى كشد تا اين كه شكم زنان را مى شكافد و كودكان را مى كشد.آنگاه قبيله قيس عليه آنان متحد مى شوند و سفيانى آنقدر از آن ها را مى كشد به طورى كه همه جا از كشته هاى آن ها پر مى شود.
و مردى از اهل بيت من در حرّه قيام مى كند وخبرش به سفيانى مى رسد.آنگاه يكى از سپاهيانش را به سوى او مى فرستد و آن ها را شكست مى دهد.سپس سفيانى با افرادش به سوى او حركت مى كند.هنگامى كه به بيداء از زمين مى رسند در زمين فرو مى روند و فقط خبردهنده از آنان نجات مى يابد.(ك از ابو هريره) (1)
38699.ميان ركن و مقام با مردى بيعت مى شود و فقط اهل اين خانه اند كه حرمت آن را مى شكنند.پس آنگاه كه حرمتش را شكستند،از هلاكت غرب سوال نكن(يا سوال نمى شود) سپس حبشه مى آيند و آن را به گونه اى خراب مى كنند كه هرگز پس از آن آباد نمى شود و آن ها كسانى هستند كه گنج آن را بيرون مى آورند.(ش،حم،ك از ابو هريره)
38700.در پايان امت من مهدى عليه السلام ظهور مى كند.خداوند باران بر او مى بارد و زمين گياهانش را مى روياند و مال را به طور مساوى تقسيم مى كند و چهارپايان زياد مى شوند و امت بزرگ مى گردد.هفت يا هشت[سال]زندگى مى كند.(ك از ابن مسعود) (2)
38701.مهدى عليه السلام در ميان امت من ظهور مى كند.پنج يا هفت يا نه[سال]زندگى مى كند.
باران پى در پى بر آن ها مى بارد و زمين چيزى از گياهانش را ذخيره نمى كند و مال همانند خرمن انباشته مى شود.مردى نزد او مى آيد و مى گويد:«اى مهدى عليه السلام!به من ببخش!به من ببخش!»آنگاه وى به اندازه اى كه بتواند بر دوش كشد در پارچه اش مى ريزد.(حم از ابو سعيد)ت.
38702.يخرجُ رجلٌ من أهل بيتى يواطىءُ اسمه اسمي وخلقه خلقي،فيملؤها عدلاً وقسطاً كما مُلئتْ ظلماً وجوراً(طب عن ابن مسعود).
38703.يكون في آخر الزمان عند تظاهرٍ من الفتن وانقطاعٍ من الزمنِ أميرٌ،أولُ ما يكونُ عطاؤه للناس أن يأتيهُ الرجلُ فيحثي له في حجره،يهمُّه من يقبلُ من صدقة ذلك اليوم لما يصيبُ الناسُ من الفرج(ع وابن عساكر عن أبي سعيد).
38704.يكون بعدي خلفاء،وبعد الخلفاء الأمراء،وبعدَ الأمراء الملوكُ،وبعد الملوك الجبابرة،وبعد الجبابرة رجلٌ من أهل بيتى يملأُ الأرض عدلاً،ومن بعده القحطاني،والذي بعثني بالحق!ما هو دونه(نعيم بن حماد في الفتن عن عبد الرحمن بن قيس بن جابر الصدفي).
38705.يكونُ في رمضانَ صوتٌ،وفي شوال معمعة،وفي ذى القعدة تتحاربُ القبائلُ، وفي ذي الحجة يلتهبُ الحاجُّ،وفي المحرم ينادي مناد من السماء:ألا!إن صفوة اللّه تعالى من خلقه فلان فاسمعوا له وأطيعوا(نعيم عن شهر بن حوشب مرسلا).
38706.يكون في أمتي المهديُّ،إن قصر عمرُه فسبع سنين وإلا فثمان وإلا فتسع سنين،فتنعمُ أمتي في زمانه نعيماً لم ينعموا مثله قط البرُّ منهم و الفاجرُ،يرسلُ السماء عليه مدراراً،ولا تدخرُ الأرضُ شيئاً من نباتها،ويكونُ المال كدوساً،يقوم الرجل فيقول:يا مهدي!أعطني،فيقول:خُذْ(قط في الافراد،طس عن أبي هريرة،ه عن أبي سعيد).
38707.يملك الناس رجلٌ من أهل بيتي اسمه اسمي واسمُ أبيه اسمُ أبي،يملأ الارض عدلاً وقسطاَ كما مُلئت ظلماً وجوراً(طب و الخطيب عن ابن مسعود).
38702.مردى از اهل بيت من ظهور مى كند كه نامش شبيه نام من و اخلاقش شبيه اخلاق من است(يا قيافه اش شبيه قيافه من است.)آنگاه آن زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.(طب از ابن مسعود)
38703.در آخرالزمان هنگام آشكار شدن فتنه ها و نااميد شدن از زمان اميرى است كه نخستين بخشش او به مردم اين است كه مردى نزد وى مى آيد و در دامنش مى ريزد.آن زمان تلاش او در يافتن كسى است كه صدقه را بپذيرد،به خاطر گشايشى كه در مردم ايجاد شده است.(ع و ابن عساكر از ابوسعيد)
38704.پس از من خلفايى خواهند بود و پس از خلفا،اميران و پس از اميران،پادشاهان و پس از پادشاهان،جباران و پس از جباران،مردى از اهل بيت من كه زمين را از عدالت پر مى كند و پس از او قحطانى.سوگند به كسى كه مرا به حق برانگيخت،او كمتر از فرد قبلى نيست.(نعيم بن حماد در«الفتن»از عبد الرحمان بن قيس بن جابر صدفى)
38705.در ماه رمضان صدايى و در ماه شوال فتنه و در ماه ذى القعده جنگيدن قبيله ها باهم خواهد بود و در ذى الحجه حاجيان آتش مى گيرند و در محرم منادى از آسمان ندا سر مى دهد:«آگاه باشيد!كه برگزيده خداوند تعالى از مخلوقاتش فلانى است پس به سخنانش گوش فرا دهيد و از وى اطاعت كنيد.(نعيم از شهر بن حوشب به طور مرسل)
38706.در ميان امت من مهدى عليه السلام است.اگر عمرش كوتاه باشد،هفت سال است،وگرنه هشت،وگرنه نه سال.امت من در زمان او به گونه اى از نعمت ها بهره مند مى شوند كه هرگز نيكوكار و فاجرشان آن گونه بهره مند نشده اند.آسمان پى در پى بر آن ها مى بارد و زمين هيچ گياهش را ذخيره نمى كند و مال همانند خرمن خواهد بود.مردى مى ايستد و مى گويد:«اى مهدى عليه السلام!به من ببخش!»و او مى گويد:«بگير!»(قط در«الافراد»،طس از ابو هريره،ه از ابوسعيد)
38707.مردى از اهل بيت من حاكم بر مردم خواهد شد كه نامش نام من و نام پدرش نام پدر من است.زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است(طب و خطيب از ابن مسعود)
38708.ينزل بأمتي في آخر الزمان بلاءٌ شديد من سلطانهم لم يسمع بلاءٌ أشدّ منه حتى تضيقَ عنهم الارضُ الرحبة،حتى يملأ الارض جوراً وظلماً،لا يجدُ المؤمن ملجأً يلتجيء إليه من الظلم فيبعثُ اللّه تعالى رجلاً من عترتي،فيملأ الارض قسطاً وعدلاً كما ملئت ظلماً وجوراً،يرضى عنه ساكنُ السماء وساكن الارض،لا تدخرُ الارض شيئاً من بذرها إلّاأخرجته،ولا السماء شيئاً من قطرها إلّاصبَّتهُ ويعيشُ فيهم سبعَ سنين أو ثمان سنين أو تسع(ك عن أبي سعيد) (1).
38709.كلوا هذا المال ما طاب لكم،فاذا غار شيءٌ فدعوه،فان اللّه تعالى سيغنيكم من فضله،ولن تفعلوا حتى يأتيكم اللّه بامامٍ عادلٍ ليس من بنى أمية(عبدالجبار الخولاني في تاريخ داريا وابن عساكر عن أبي هريرة مرفوعا وموقوفا)..ص
1) .أخرجه الحاكم في المستدرك(465/4)وقال الذهبي:إسناده مظلم.ص
38708.در آخرالزمان از طرف پادشاه امت من بلاهاى شديدى بر آن ها فرو مى بارد،به طورى كه زمين گسترده بر ايشان تنگ مى شود و زمين از ظلم و جور پر مى گردد.مؤمن هيچ پناهگاهى نمى يابد كه از ظلم به آن پناه ببرد.آنگاه خداوند تعالى مردى از عترت مرا برمى انگيزد كه زمين را از عدل و داد پر مى كند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.
ساكنان آسمان و ساكنان زمين از او خشنودند.زمين هيچ بذرى را در خود ذخيره نمى كند، مگر آن كه آن را مى روياند و آسمان همه بارانش را مى بارد و هفت يا هشت يا نه[سال]در ميان آن ها زندگى مى كند(ك از ابوسعيد) (1)
38709.اين مال را بخوريد تا وقتى برايتان گواراست.آنگاه وقتى چيزى فرو رفت،آن را رها كنيد،زيرا خداوند شما را از فضل خودش بى نياز خواهد كرد و هرگز بى نياز نخواهيد شد تا خداوند امام عادلى از غير بنى اميه برايتان بياورد.(عبد الجبار خولانى در«تاريخ داريا» و ابن عساكر از ابو هريره با اسناد و بدون اسناد به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله).»
1) .المستدرك،حاكم(465/4)ذهبى مى گويد:«سند آن تاريك است.»
فهرست اجمالى7
تقديم به آخرين منجى11
مقدمه مترجم13
نبوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله 13
وصيت سياسى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله 13
حديث غدير واوصياء دوازده گانه15
اوصياء دوازده گانه نبى صلى الله عليه و آله و خروج مهدى(عج)17
سخن پايانى21
مقدمه چاپ دوم مولف25
مقدمه چاپ اول مولف29
امام مهدى(عج)در منابع اهل سنّت
برگزيدۀ كتاب المصنف47
المصنف49
ابوبكر،عبدالرزاق بن همام بن نافع حميرى صنعانى يمنى
باب«المهدى»از كتاب المصنف51
برگزيدۀ كتاب سنن ابن ماجه55
سنن ابن ماجه57
محمد بن يزيد بن ماجه ربعى قزوينى،ابوعبدالله
34-باب خروج مهدى(عج)از سنن ابن ماجه59
برگزيدۀ كتاب سنن ابى داود65
سنن ابى داود69
ابوداود،سليمان بن اشعث بن اسحاق ازدى سجستانى
كتاب المهدى(عج)از كتاب سنن ابى داود71
برگزيدۀ كتاب سنن ترمذى77
سنن ترمذى79
ابوعيسى،محمد بن عيسى بن سورة بن موسى بن ضحاك سلمى ضرير بوغى ترمذى
52.باب آنچه درباره مهدى(عج)رسيده است81
54.باب احاديث رسيده درباره نزول عيسى بن مريم عليه السلام 83
برگزيدۀ كتاب البدء و التاريخ85
البدء و التاريخ89
ابو زيد احمد بن سهل بلخى
جلد دوم/فصل هفتم:درباره آفرينش آسمان و زمين و آن چه در آن هاست91
خروج هاشمى از خراسان با پرچم هاى سياه91
خروج سفيانى93
ظهور مهدى99
خروج قحطانى103
فتح قسطنطنيه103
خروج دجال105
نزول عيسى عليه السلام 109
ادامه ماجراى دجال113
برگزيدۀ كتاب المعجم الكبير115
المعجم الكبير119
ابوالقاسم،سليمان بن احمد بن ايوب بن مطير لخمى طبرانى
احاديث كتاب المعجم الكبير121
درباره امام مهدى(عج)121
برگزيدۀ كتاب معالم السنن فى شرح كتاب السنن129
معالم السنن131
ابو سليمان حمد بن محمد بن ابراهيم بن خطاب خطابى بستى
درباره مهدى(عج)133
برگزيدۀ كتاب مصابيح السنة135
مصابيح السنة137
حسين بن مسعود بن محمد فراء(يا ابن فراء)بغوى شافعى،ابو محمد ملقب به محيى السنة
باب نشانه هاى قيامت139
احاديث صحيح139
احاديث حَسَن141
برگزيدۀ كتاب جامع الاصول فى احاديث الرسول صلى الله عليه و آله 145
جامع الاصول فى احاديث الرسول صلى الله عليه و آله 147
مجدالدين،ابوالسعادات،مبارك بن محمد بن عبدالكريم شيبانى شافعى مشهور به ابن اثير جزرى
كتاب نهم:درباره قيامت و حوادث قبل و بعد از آن149
باب اول درباره حوادث پيش از قيامت و نشانه هاى آن149
فصل اول:درباره مسيح عليه السلام و مهدى(عج)149
برگزيدۀ كتاب الفتوحات المكيّة157
الفتوحات المكية161
محمد بن على بن محمد بن احمد بن عبدالله طايى حاتمى مرسى معروف به محيى الدين بن عربى و ملقب به شيخ اكبر
باب 366:شناخت جايگاه وزيران مهدى(عج)،آشكار در آخرالزمان،بشارت داده شده توسط پيامبراكرم صلى الله عليه و آله 163
برگزيدۀ كتاب مطالب السئول فى مناقب آل الرسول239
مطالب السئول فى مناقب آل الرسول243
كمال الدين،محمد بن طلحة بن محمد بن حسن قرشى نصيبى
باب دوازدهم245
فرزندان امام مهدى(عج)259
عمر امام مهدى(عج)259
برگزيدۀ كتاب تذكرة خواص الامه265
تذكرة الخواص269
سبط ابن جوزى،يوسف بن قز يا غلى بن عبدالله بغدادى دمشقى،ابومظفر شمس الدين حنفى
بيان فرزندان وى كه محمد عليه السلام امام از آن هاست271
فصل:درباره حجت مهدى271
برگزيدۀ كتاب شرح نهج البلاغه279
شرح نهج البلاغه/ج2831
ابوحامد،عزالدين،عبدالحميد بن هبة اللّه بن محمد بن حسين مدائن مشهور به ابن ابى الحديد معتزلى
شرح نهج البلاغه/ج2897
ابوحامد،عزالدين،عبدالحميد بن هبة اللّه بن محمد بن حسين مدائن مشهور به ابن ابى الحديد معتزلى
شرح نهج البلاغه/ج2979
ابوحامد،عزالدين،عبدالحميد بن هبة اللّه بن محمد بن حسين مدائن مشهور به ابن ابى الحديد معتزلى
نهج البلاغه:خطبه 299138
جمله معترضه و ذكر نمونه هايى از آن301
شرح نهج البلاغه/ج31710
ابوحامد،عزالدين،عبدالحميد بن هبة اللّه بن محمد بن حسين مدائن مشهور به ابن ابى الحديد معتزلى
خطبه 182 نهج البلاغه319
شرح نهج البلاغه/ج32718
ابوحامد،عزالدين،عبدالحميد بن هبة اللّه بن محمد بن حسين مدائن مشهور به ابن ابى الحديد معتزلى
نهج البلاغه،حكمت 329147
شرح نهج البلاغه/ج33319
ابوحامد،عزالدين،عبدالحميد بن هبة اللّه بن محمد بن حسين مدائن مشهور به ابن ابى الحديد معتزلى
نهج البلاغه،حكمت 335205
نهج البلاغه،حكمت 337258
برگزيدۀ كتاب مختصر سنن ابى داود341
مختصر سنن ابى داود343
حافظ المنذرى
آغاز كتاب امام مهدى(عج)345
برگزيدۀ كتاب تذكره قرطبى359
التّذكرة فى أحوال الموتى وأمور الآخرة361
امام حافظ قرطبى محمد بن احمد بن ابى بكر بن فرح انصارى خزرجى اندلسى
باب درباره خليفه اى در آخرالزمان به نام مهدى(عج)و نشانه هاى ظهور وى363
باب:ظهور مهدى و خروج سفيانى369
باب:زمينه سازان حكومت مهدى(عج)383
باب:ويژگى هاى مهدى(عج)385
باب:محل ظهور،نشانه هاى ظهور،بيعت با وى و نبرد با سفيانى391
باب:كيفيت فتح قسطنطنيه و نشانه هاى خروج دجال و فرود آمدن عيسى عليه السلام 399
باب:نشانه هاى قيامت407
برگزيدۀ كتاب وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزمان411
وفيات الأعيان وأنباء أبناء الزّمان415
أبو العباس،شمس الدين،أحمد بن محمد بن ابراهيم بن ابى بكر ابن خلكان برمكى اربلى شافعى
562.ابوالقاسم منتظر417
برگزيدۀ كتاب ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى419
ذخائر العقبي في مناقب ذوي القربى421
محب الدين،أبو العباس،أحمد بن عبداللّه بن محمد طبرى مكى شافعى
احاديث ظهور مهدى در آخرالزمان423
مهدى(عج)از نسل حسين عليه السلام 425
برگزيدۀ كتاب فرائد السمطين427
فرائد السمطين431
شيخ الاسلام،صدرالدين،ابوالمجامع،ابراهيم بن سعد الدين محمد بن مؤيد حموئى خراسانى
نيم نگاهى به احاديث ابن عباس درباره ظهور مهدى(عج)منتظر پر كردن دنيا از داد و عدل پس از پر شدن از ظلم و جور435
حديث ابو امامه باهلى درباره قيام مهدى عليه السلام و ويژگى هاى او و فتح شهرها439
گزيده اى ديگر از احاديث ابوسعيد و ابن عمر درباره امام مهدى(عج)441
حديث ابوهريره درباره قيام مهدى(عج)و حتمى بودن آن پيش از قيامت445
حديث ابوسلمى در مورد نورانى شدن جهان با قيام مهدى(عج)447
حديث امام اميرمؤمنان عليه السلام بيان كننده امامان از نسل خود449
نيم نگاهى ديگر به احاديث ابو سعيد درباره مهدى(عج)451
حديث حذيفه بن يمان درباره مهدى(عج)و بودن وى از نسل امام حسين عليه السلام 455
گزيده اى از احاديث صحابى بزرگوار عبدالله بن مسعود درباره ظهور مهدى(عج)پيش از برپايى قيامت457
حديث عباس بن عبدالمطلب درباره امام مهدى(عج)و بودنش از نسل پيامبر صلى الله عليه و آله و سخنى از مرحوم طبرسى قدس سره 461
احاديث ديگرى از ابوسعيد خدرى درباره ويژگى هاى امام مهدى(عج)و از اهل بيت بودن وى463
حديث ديگرى از امام اميرمؤمنان عليه السلام درباره از اهل بيت بودن مهدى(عج)و سامان يافتن كارهايش در يك شب465
حديث عبد اللّه بن حارث بن جزء زبيدى درباره امام مهدى منتظر(عج)469
احاديث جابر بن عبدالله انصارى و امام اميرمؤمنان عليه السلام و عبدالله بن عباس درباره امام مهدى(عج)471
بشارت امام رضا عليه السلام به ظهور امام مهدى(عج)و روشن شدن دنيا با نورش و سعادت جهانيان در روزگار مباركش475
احاديث ديگرى از دانشمند امت عبدالله بن عباس درباره امام مهدى(عج)479
اشعارى از اميرمؤمنان عليه السلام در سفارش به صبر و انتظار فرج و نوميد نشدن483
برگزيدۀ كتاب مشكاة المصابيح489
مشكاة المصابيح491
شيخ ولى الدين محمد بن عبدالله خطيب عمرى تبريزى ابو عبدالله
فصل سوم493
باب 2:نشانه هاى قيامت495
فصل اول495
فصل دوم499
فصل سوم505
برگزيدۀ كتاب خريدة العجائب و فريدة الغرائب507
خريدة العجائب و فريدة الغرائب509
سراج الدين عمر بن مظفر بن عمر،ابو حفص معرى حلبى شافعى معروف به ابن وردى
فتنه ها و حوادث آخرالزمان511
خروج تُرك513
صداى بلند در ماه رمضان از نشانه هاى قيامت515
قيام هاشمى با پرچم هاى سياه از خراسان515
خروج سفيانى517
ظهور حضرت مهدى(عج)519
ويژگى هاى مهدى(عج)521
خروج قحطانى523
فتح قسطنطنيه523
خروج دجال523
فرود آمدن عيسى عليه السلام 527
ادامه ماجراى دجال529
برگزيدۀ كتاب المنار المنيف فى الصحيح و الضعيف533
المنار المنيف فى الصحيح و الضعيف537
شمس الدين ابو عبدالله محمد بن ابى بكر بن ايوب بن سعد زُرعى حنبلى دمشقى معروف به ابن قيم جوزيه
فصل 53950
برگزيدۀ كتاب الفتن و الملاحم559
الفتن و الملاحم563
حافظ عماد الدين،ابو الفداء،اسماعيل بن عمر بن كثير ابن خطيب قرشى بصروى،دمشقى شافعى معروف به ابن كثير
فصل:درباره امام مهدى(عج)ظهوركننده در آخرالزمان565
برگزيدۀ كتاب مودة القربى و أهل العبادة585
ينابيع المودة587
سيد على بن شهاب بن محمد حسينى همدانى
موده دهم:درباره تعداد امامان عليهم السلام و اين كه مهدى عليه السلام يكى از آن هاست589
برگزيدۀ كتاب شرح المقاصد595
شرح المقاصد مقاصد في علم الكلام597
علامه اسعد الدين عمر التفتازانى
خاتمه 8 پيوست باب امامت601
برگزيدۀ كتاب مجمع الزوائد و منبع الفوائد607
مجمع الزوائد و منبع الفوائد609
حافظ نور الدين،على بن ابى بكر بن سليمان،ابوالحسن هيثمى قاهرى شافعى
باب احاديث امام مهدى عليه السلام 611
برگزيدۀ كتاب موارد الظمآن الى زوائد ابن حبان627
موارد الظمآن إلى زوائد ابن حبّان629
حافظ نورالدّين على بن أبى بكر الهيثمى
21.باب احاديث امام مهدى عليه السلام 631
برگزيدۀ كتاب الفصول المهمة فى معرفة أحوال الأئمّة عليهم السلام وفضلهم عليهم السلام 635
الفصول المهمّة فى معرفة أحوال الأئمّة عليهم السلام وفضلهم عليهم السلام 637
نور الدين على بن محمد بن احمد ابن صباغ مالكى
فصل 63912
نشانه هاى ظهور امام زمان عليه السلام و مدت آن661
سال و روز ظهور665
برگزيدۀ كتاب العرف الوردي في أخبار المهدي عليه السلام 671
الحاوى للفتاوى675
جلال الدين عبدالرحمن بن أبى بكر بن محمد سيوطى
العَرْفُ الوردى،في أخبار المهدى677
احاديث باقى مانده از اخبار مهدى عليه السلام 759
برگزيدۀ كتاب الأئمّة الاثنا عشر781
الائمّة الاثنا عشر783
شمس الدين محمّد بن طولون
12.حجة المهدى عليه السلام 785
برگزيدۀ كتاب اليواقيت و الجواهر789
اليواقيت و الجواهر في بيان عقائد الاكابر793
امام عبد الوهّاب شعرانى
بحث شصت و پنجم:در حق بودن نشانه هاى قيامت رسيده از سوى شارع و واقع شدن همه آن ها پيش از قيامت795
طلوع خورشيد از مغرب809
برگزيدۀ كتاب الصواعق المحرقه819
الصواعق المحرقة في الرد على أهل البدع و الزندقة827
احمد بن حجر الهيتمى المكى
برگزيدۀ كتاب الفتاوى الحديثية861
الفتاوى الحديثيّة863
شهاب الدين بن حجر هيتمى شافعى
مطلب:درباره مهدى عليه السلام و برخى نشانه هاى قيامت865
مطلب:ظهور مهدى عليه السلام و سفيانى و شعيب تميمى و كشته شدن سفيانى به دست مهدى عليه السلام 869
چهار تن،حاكم بر تمام جهان877
مطلب:سفيانى از نسل ابوسفيان881
مطلب:نشانه هاى ظهور مهدى عليه السلام و حكومت قحطانى پس از مهدى عليه السلام 889
برگزيدۀ كتاب كنز العمال897
كنز العمّال في سنن الاقوال و الأفعال901
علّامه علاء الدين على متقى بن حسام الدين الهندى
خروج المهدى عليه السلام 903
تكميل بحث911